ساعت حدودای یک و یک و نیم نصف شب بود اومدم خونه
طبق معمول چون مامان بابام هر دو معلم بودن زود خوابیده بودن که صبح زود برن سر کار
مادرم برام میوه گذاشته بود با اینکه رابطمون سر همین دیر اومدنا و رفتنا شکراب بود بازم به فکرم بود
دلم نیومد همینجوری برم بخوابم نشستم آشپزخونه یه لیوان آب خوردم میوه هارو پاک کردم که بخورم
مشغول میوه خوردن بودم که صدای در اتاق خواهرم اومد منو دید جا خورد منم ترسیدم انتظار نداشت منو ببینه به خاطر همین با لباس خوابش که یه تاب و یه شلوارک بود و تا نزدیک زانوش میومد اومده بود بیرون
خواهرم با اینکه ین زیادی نداره و چهارده سالشه ولی دختر خیلی مذهبی هست و با چادر بیرون میره حتی تو خونه هم حجابشو رعایت میکنه به خاطر همین خجالت میکشید با اون اوضاع اومده بود جلو چشم من
منم مثل اون جا خورده بودم تا حالی پوست سفید و بدن تو پرش رو اینجوری ندیده بودم و قشنگ سفیدیش تو تاریکی خونه به چشم میخورد.
خلاصه همینکه منو دید گفت ببخشید داداش سریع دوید به سمت اتاقش. منم چون حوصله نداشتم چیزی بگم هیچی نگفتم و ظرف میوه م رو شستم رفتم تو اتاقم
لباسامو که عوض کردم و چشم و دستم که به کیرم خورد دیگه کار از کار گذشت و باید یه دست جق میزدم وگرنه خوابم نمیبرد
اومدم فیلتر شکن گوشیم رو روشن کردم و رفتم تو پورن هاب اولین ویدیویی که آورد بالا ستپ سیستر بود بیناموس انگار جریان امشب من و خواهرم رو فهمیده بود . با این که تا به اون لحظه به چنین چیزی فکر نکرده بودم ولی بدنی که از خواهرم دیده بودم ذهنم رو قلقلک میداد اخرش هم گوشی رو دادم کنار و قانع شدم که یه دست جق با فکر خواهرم بزنم.
خلاصه اون شب گذشت نزدیکای ظهر بود که صدای در اومد همیشه اولین نفری که میومد خونه خواهرم بود بعد پدر مادرم با فاصله ی بیشتر از خواهرم میومدن
منو که دید سرش رو انداخت پایین و یه سلام داداشی ریزی کرد و رفت تو اتاقش من چند دقیقه بعدش رفتم که راجب به دیشب باهاش حرف بزنم و از دلش در بیارم از شانس بدش وقتی رفتم تو مث حیوون سرم و انداختم پایین و در نزدم تا صدای جیغشو شنیدم سرم رو بالا گرفتم دیدم لخته و داره لباس عوض میکنه
مثلا رفته بودم دیشب رو بشورم بره یه داستان جدید هم بهش اضافه شد
فورا در رو بستم پریدم بیرون گفتم ببخش آبجی لباس تنت کردی بگو بیام تو کارت دارم
چند دقیقه طول نکشید خودش اومد بیرون با سری پایین و چشمایی خجالت زده
بهش گفتم آبجی گلم عشقم منو تو خواهر برادریم به هم محرمیم این چیزا بینمون نباید باشه با اینکه میدونستم اون چیزی که من میخوام فراتر از خواهر برادریه …
بهش گفتم درسته بیرون چادر میپوشی حجب و حیا داری دمت گرم ولی تو خونه خودت باید راحت باشی چیه خودت رو اسیر این روسری و لباس های زشت و گشاد کردی اگه میدونستی دیشب چقدر خوشگل بودی تو اون سیاهی شب هیچوقت از تنت در نمیاوردی
اینارو که گفتم لپاش گل انداخت و سرش رو گرفت بالا و گفت یعنی داداشی مشکلی نداری من اینجوری تو خونه بگردم اخه بابام بدش میاد گفتم شاید تو هم که چیزی نمیگی با بابایی هم عقیده باشی
بهش گفتم نه عزیزم پیش من هر جور راحتی لباس بپوش اصلا اون لباسایی که دیشب پوشیده بودی رو الان بپوش دیشب تاریک بود ندیدم الان ببینم چه خواهر خوشگل دارم
یکم خندید و یخش آب شد و رفت دست و صورتش رو بشوره به هر حال اون حرفایی که زدم یه تیر بود تو تاریکی و اصل باور نداشتم بگیره
خلاصه داشتم نهاری اگه از تو یخچال درآورده بودم رو گرم میکردم که دیدم خواهرم با همون لباسی که دیشب تنش بود اومد بیرون جا خوردم باورم نمیشد خواهرم همچین چیزی باشه هنگ کرده بودم بدن سفید خیلیی سفید با رونای توپر و سینه های خوش فرم که از زیر تاپ مشخص بود ترکیبش با موی بور و گردن قلمی که داشت دیوونه کننده بود
داشتم از نوک انگشت های پاش تا کله سرش رو دید میزدم که گفت نظرت چیه داداش تا مامان بابا نیومدن گفتم بپوشم حداقل داداشم دربارم نظر بده
رفتم جلو خندیدم و نگاش کردم بهش گفتم همیشه پیش من اینجوری لباس بپوش یه چشمی گفت که کل مو های تنم سیخ شد و بعد رفت تو اتاقش لباساشو بپوشه چون مامان بابام دیگه وقت اومدنشون بود
ناهار رو که خوردم رفتم تو اتاقم دوباره با فکر او اندام تک خوارم دوباره یه دست جق زدم و گرفتم خوابیدم
یکی دو ساعت بعد که از خواب پاشدم رفتم بیرون دیدم خواهرم با همون لباسا نشسته تلویزیون نگاه میکنه بهش گفتم مامان بابا مگه خونه نیستن گفت نه رفتن بازار تا شبم نمیان با خودم گفتم این بهترین فرصته تا سر داستان رو باهاش باز کنم هرچی باشه دو سه سالی ازش بزرگترم و نباید از حرف زدن بترسم
رفتم رو مبل نشستم و بهش گفتم بیا پیش من بشین از مدرسه ت بگو چخبر اومد کنارم نشست دستمو انداختم دور گردنش و گفت از دوستات بگو خوشگلن اندازه تو یا نه با خنده گفت واسه چی میخوای داداشی چیکار دوستای من داری گفتم حالا تو بگو
گفت آره چرا نه همشون زیبان خوشگلن من انگشت کوچیکه خیلیاشون نمیشم
یکم نگاش کردم و بهش گفتم از دید من تو خوشگل ترین دختر دنیایی
کیررم داشت کم کم سیخ میشد و لباس راحتی دیگه تحملش رو نداشت و زشت می شد دید که بلند شده
گفتم آبجی یه چی بگم قول میدی بین خودمون بمونه گفت آره داداش چرا که نه گفتم اگه بهت بگم ازت خوشم اومده چی میگی جوابت چیه گفت وا ما خواهر برادریم و اینا که گفتم خواهر برادری رو ول کن نظرت چیه گفت چی بگم داداش نمیدونم منظورت چییه
آروم دستم رو آوردم گذاشتم رو پاش یکم پاشو کشید گفت چیکار میکنی
گفتم یه فرصت بهم بده قول میدم خوشت بیاد و لذت ببری
گفت میخوای چیکار کنی چیزی نگفتم آروم لباش رو بوسیدم یه جوری نگام میکرد که انگار چشماش پر سوال بود دوباره بوسیدمش دیدم مقاومت نمیکنه
دستم رو بردم بالاتر بین پاهاش که دیدم پاهاش رو بست و یه نفس عمیق کشید گفتم نترس خودت رو شل کن من بهت آسیبی نمیرسونم هرجا اذیت شدی و دیده داره بهت اسیب میرسه بگو دست نگه دارم دیدم دوباره پاهاش رو باز کرد و یکم خودش رو کشید جلو و بهم گفت باشه
دستم رو بردم بالا تر و گذاشتم رو کصش چشاش رو بست و دیگه کامل ولو شد منم افتاده بودم به جون لباش از خوردنش سیر نمیشدم
اومدم عقب بهش گفتم میخوام لباسات رو دربیارم با چشماش قبول کرد اونم خوشش اومده بود ولی به هر حال هنوز اول راه بود
لباساش رو در آوردم بجز بالای کصش که یکم مو بود بقیه بدنش صاف صاف سینه هاش با آدم حرف میزد کوچیک که تو دست جا میشد با این حال خیلی خوش فرم و خوردنی
آوردمش پایین رو فرش درازش کردم دوباره افتادم به جون لباش از بالا شروع کردم به پایین با دستامم ممه هاشو فشار میدادم و لب و گردنش رو میخوردم اون فقط نفس نفس میزد و گردنم رو رو به خودش فشار میداد رفتم سراغ سینه هاش یه دل سیر ازش مک زدم و زبون کشیدم روش
رفتم پایین تر و پایین تر تا رسیدم به اصل کاری با اینکه بوی خوبی نمیداد ولی نمیشد ازش بگذرم حالا که خواهرم بهم حال داده وقتشه منم یه حالی بهش بدم
بهش گفتم تا میتونی به چیزای خوب فکر کن میخوام کاری کنم ارضا بشی
چون خواهرم بود و نمیخواستم آسیبی بهش برسه فقط میتونستم بمالمش و بخورمش پس شروع کردم به زبون زدن
یه کم زبون که زدم داد و فریاد اش شروع شد بهش گفتم اروم تر که صدای در اومد بشنویم اونم دستش رو گرفت جلو دهنش منم دوباره شروع کردم به خوردن کصش زبونم رو میکردم داخل کصش و در میوردم تا اینکه یه مزه تلخی رو زبونم احساس کردم …
این داستان رو من از زبون یه نفر دیگه که با خواهرش رابطه داشته تعریف کردم کسی که با وقاحت تمام مو به مو و ثانیه به ثانیه رابطشو تو اوج حروم زادگی برام تعریف کرد با اینکه به نظر خودم این داستان نصف اون چیزی که شنیدم بود . با اینکه با این آدم دیگه ارتباطی ندارم ولی هنوزم که هنوزه با خواهرش رابطه داره و از این کارش لذت میبره
درسته خیلیا با این داستان جق زدن و حروم زادگیشون رو به رخ کشیدن ولی چه بسا زیادن اون کسایی که تا نصف داستان هم نخوندم فش ناموسی دادن خواستم بگم دم همینا گرم هنوز آدمایی مثل ما زیادن که مخالف این نوع روابط هستن اصلنم کاری به حلال بودن و حرام بودنش ندارم آدم مذهبی هم نیستم ولی برمیگرده به شرف آدم وجدان و اصالت طرف چون مطمئنم کسایی که دنبال این روابطن از پدر خودشون نیستن و زنازاده به دنیا اومدن کس ننه تک تکشون به این تربیت کردنشون
طبق معمول چون مامان بابام هر دو معلم بودن زود خوابیده بودن که صبح زود برن سر کار
مادرم برام میوه گذاشته بود با اینکه رابطمون سر همین دیر اومدنا و رفتنا شکراب بود بازم به فکرم بود
دلم نیومد همینجوری برم بخوابم نشستم آشپزخونه یه لیوان آب خوردم میوه هارو پاک کردم که بخورم
مشغول میوه خوردن بودم که صدای در اتاق خواهرم اومد منو دید جا خورد منم ترسیدم انتظار نداشت منو ببینه به خاطر همین با لباس خوابش که یه تاب و یه شلوارک بود و تا نزدیک زانوش میومد اومده بود بیرون
خواهرم با اینکه ین زیادی نداره و چهارده سالشه ولی دختر خیلی مذهبی هست و با چادر بیرون میره حتی تو خونه هم حجابشو رعایت میکنه به خاطر همین خجالت میکشید با اون اوضاع اومده بود جلو چشم من
منم مثل اون جا خورده بودم تا حالی پوست سفید و بدن تو پرش رو اینجوری ندیده بودم و قشنگ سفیدیش تو تاریکی خونه به چشم میخورد.
خلاصه همینکه منو دید گفت ببخشید داداش سریع دوید به سمت اتاقش. منم چون حوصله نداشتم چیزی بگم هیچی نگفتم و ظرف میوه م رو شستم رفتم تو اتاقم
لباسامو که عوض کردم و چشم و دستم که به کیرم خورد دیگه کار از کار گذشت و باید یه دست جق میزدم وگرنه خوابم نمیبرد
اومدم فیلتر شکن گوشیم رو روشن کردم و رفتم تو پورن هاب اولین ویدیویی که آورد بالا ستپ سیستر بود بیناموس انگار جریان امشب من و خواهرم رو فهمیده بود . با این که تا به اون لحظه به چنین چیزی فکر نکرده بودم ولی بدنی که از خواهرم دیده بودم ذهنم رو قلقلک میداد اخرش هم گوشی رو دادم کنار و قانع شدم که یه دست جق با فکر خواهرم بزنم.
خلاصه اون شب گذشت نزدیکای ظهر بود که صدای در اومد همیشه اولین نفری که میومد خونه خواهرم بود بعد پدر مادرم با فاصله ی بیشتر از خواهرم میومدن
منو که دید سرش رو انداخت پایین و یه سلام داداشی ریزی کرد و رفت تو اتاقش من چند دقیقه بعدش رفتم که راجب به دیشب باهاش حرف بزنم و از دلش در بیارم از شانس بدش وقتی رفتم تو مث حیوون سرم و انداختم پایین و در نزدم تا صدای جیغشو شنیدم سرم رو بالا گرفتم دیدم لخته و داره لباس عوض میکنه
مثلا رفته بودم دیشب رو بشورم بره یه داستان جدید هم بهش اضافه شد
فورا در رو بستم پریدم بیرون گفتم ببخش آبجی لباس تنت کردی بگو بیام تو کارت دارم
چند دقیقه طول نکشید خودش اومد بیرون با سری پایین و چشمایی خجالت زده
بهش گفتم آبجی گلم عشقم منو تو خواهر برادریم به هم محرمیم این چیزا بینمون نباید باشه با اینکه میدونستم اون چیزی که من میخوام فراتر از خواهر برادریه …
بهش گفتم درسته بیرون چادر میپوشی حجب و حیا داری دمت گرم ولی تو خونه خودت باید راحت باشی چیه خودت رو اسیر این روسری و لباس های زشت و گشاد کردی اگه میدونستی دیشب چقدر خوشگل بودی تو اون سیاهی شب هیچوقت از تنت در نمیاوردی
اینارو که گفتم لپاش گل انداخت و سرش رو گرفت بالا و گفت یعنی داداشی مشکلی نداری من اینجوری تو خونه بگردم اخه بابام بدش میاد گفتم شاید تو هم که چیزی نمیگی با بابایی هم عقیده باشی
بهش گفتم نه عزیزم پیش من هر جور راحتی لباس بپوش اصلا اون لباسایی که دیشب پوشیده بودی رو الان بپوش دیشب تاریک بود ندیدم الان ببینم چه خواهر خوشگل دارم
یکم خندید و یخش آب شد و رفت دست و صورتش رو بشوره به هر حال اون حرفایی که زدم یه تیر بود تو تاریکی و اصل باور نداشتم بگیره
خلاصه داشتم نهاری اگه از تو یخچال درآورده بودم رو گرم میکردم که دیدم خواهرم با همون لباسی که دیشب تنش بود اومد بیرون جا خوردم باورم نمیشد خواهرم همچین چیزی باشه هنگ کرده بودم بدن سفید خیلیی سفید با رونای توپر و سینه های خوش فرم که از زیر تاپ مشخص بود ترکیبش با موی بور و گردن قلمی که داشت دیوونه کننده بود
داشتم از نوک انگشت های پاش تا کله سرش رو دید میزدم که گفت نظرت چیه داداش تا مامان بابا نیومدن گفتم بپوشم حداقل داداشم دربارم نظر بده
رفتم جلو خندیدم و نگاش کردم بهش گفتم همیشه پیش من اینجوری لباس بپوش یه چشمی گفت که کل مو های تنم سیخ شد و بعد رفت تو اتاقش لباساشو بپوشه چون مامان بابام دیگه وقت اومدنشون بود
ناهار رو که خوردم رفتم تو اتاقم دوباره با فکر او اندام تک خوارم دوباره یه دست جق زدم و گرفتم خوابیدم
یکی دو ساعت بعد که از خواب پاشدم رفتم بیرون دیدم خواهرم با همون لباسا نشسته تلویزیون نگاه میکنه بهش گفتم مامان بابا مگه خونه نیستن گفت نه رفتن بازار تا شبم نمیان با خودم گفتم این بهترین فرصته تا سر داستان رو باهاش باز کنم هرچی باشه دو سه سالی ازش بزرگترم و نباید از حرف زدن بترسم
رفتم رو مبل نشستم و بهش گفتم بیا پیش من بشین از مدرسه ت بگو چخبر اومد کنارم نشست دستمو انداختم دور گردنش و گفت از دوستات بگو خوشگلن اندازه تو یا نه با خنده گفت واسه چی میخوای داداشی چیکار دوستای من داری گفتم حالا تو بگو
گفت آره چرا نه همشون زیبان خوشگلن من انگشت کوچیکه خیلیاشون نمیشم
یکم نگاش کردم و بهش گفتم از دید من تو خوشگل ترین دختر دنیایی
کیررم داشت کم کم سیخ میشد و لباس راحتی دیگه تحملش رو نداشت و زشت می شد دید که بلند شده
گفتم آبجی یه چی بگم قول میدی بین خودمون بمونه گفت آره داداش چرا که نه گفتم اگه بهت بگم ازت خوشم اومده چی میگی جوابت چیه گفت وا ما خواهر برادریم و اینا که گفتم خواهر برادری رو ول کن نظرت چیه گفت چی بگم داداش نمیدونم منظورت چییه
آروم دستم رو آوردم گذاشتم رو پاش یکم پاشو کشید گفت چیکار میکنی
گفتم یه فرصت بهم بده قول میدم خوشت بیاد و لذت ببری
گفت میخوای چیکار کنی چیزی نگفتم آروم لباش رو بوسیدم یه جوری نگام میکرد که انگار چشماش پر سوال بود دوباره بوسیدمش دیدم مقاومت نمیکنه
دستم رو بردم بالاتر بین پاهاش که دیدم پاهاش رو بست و یه نفس عمیق کشید گفتم نترس خودت رو شل کن من بهت آسیبی نمیرسونم هرجا اذیت شدی و دیده داره بهت اسیب میرسه بگو دست نگه دارم دیدم دوباره پاهاش رو باز کرد و یکم خودش رو کشید جلو و بهم گفت باشه
دستم رو بردم بالا تر و گذاشتم رو کصش چشاش رو بست و دیگه کامل ولو شد منم افتاده بودم به جون لباش از خوردنش سیر نمیشدم
اومدم عقب بهش گفتم میخوام لباسات رو دربیارم با چشماش قبول کرد اونم خوشش اومده بود ولی به هر حال هنوز اول راه بود
لباساش رو در آوردم بجز بالای کصش که یکم مو بود بقیه بدنش صاف صاف سینه هاش با آدم حرف میزد کوچیک که تو دست جا میشد با این حال خیلی خوش فرم و خوردنی
آوردمش پایین رو فرش درازش کردم دوباره افتادم به جون لباش از بالا شروع کردم به پایین با دستامم ممه هاشو فشار میدادم و لب و گردنش رو میخوردم اون فقط نفس نفس میزد و گردنم رو رو به خودش فشار میداد رفتم سراغ سینه هاش یه دل سیر ازش مک زدم و زبون کشیدم روش
رفتم پایین تر و پایین تر تا رسیدم به اصل کاری با اینکه بوی خوبی نمیداد ولی نمیشد ازش بگذرم حالا که خواهرم بهم حال داده وقتشه منم یه حالی بهش بدم
بهش گفتم تا میتونی به چیزای خوب فکر کن میخوام کاری کنم ارضا بشی
چون خواهرم بود و نمیخواستم آسیبی بهش برسه فقط میتونستم بمالمش و بخورمش پس شروع کردم به زبون زدن
یه کم زبون که زدم داد و فریاد اش شروع شد بهش گفتم اروم تر که صدای در اومد بشنویم اونم دستش رو گرفت جلو دهنش منم دوباره شروع کردم به خوردن کصش زبونم رو میکردم داخل کصش و در میوردم تا اینکه یه مزه تلخی رو زبونم احساس کردم …
این داستان رو من از زبون یه نفر دیگه که با خواهرش رابطه داشته تعریف کردم کسی که با وقاحت تمام مو به مو و ثانیه به ثانیه رابطشو تو اوج حروم زادگی برام تعریف کرد با اینکه به نظر خودم این داستان نصف اون چیزی که شنیدم بود . با اینکه با این آدم دیگه ارتباطی ندارم ولی هنوزم که هنوزه با خواهرش رابطه داره و از این کارش لذت میبره
درسته خیلیا با این داستان جق زدن و حروم زادگیشون رو به رخ کشیدن ولی چه بسا زیادن اون کسایی که تا نصف داستان هم نخوندم فش ناموسی دادن خواستم بگم دم همینا گرم هنوز آدمایی مثل ما زیادن که مخالف این نوع روابط هستن اصلنم کاری به حلال بودن و حرام بودنش ندارم آدم مذهبی هم نیستم ولی برمیگرده به شرف آدم وجدان و اصالت طرف چون مطمئنم کسایی که دنبال این روابطن از پدر خودشون نیستن و زنازاده به دنیا اومدن کس ننه تک تکشون به این تربیت کردنشون
نوشته: بی نام
10 پاسخ به “حروم زاده”
هزم اين موضوع واقعا واسه خيليا سختهرابطه با خواهر و مادر اصلا قابل درك نيستهمون فيلماي پورن هم از كلمه نامادري و خواهر ناتني استفاده ميكنه ولي بازم يه عده ميان و داستان خواهر و مادر مينويسن
تو خونه هم حجابشو رعایت میکنه
خوارکسه تو خودت یکی از اون حرامزادها هستی چرا که اول داستان را گذاشتی و بعد در آخر واسه اینکه مثلا فحش نخوری زر زر کردی تو اگر خودت اینکاره نبودی دلیلی نداشت یک داستان کامل اینجا بزاری
کسی که به خواهر مادر خودش نظر داره کسکش دو عالمه من که نمیخونم این مدل کسشعر هارو فقط خاستم برات یه جمله بنویسم کصکشمیدونی چرا به اسب میگن نجیب چون اگه ناخواسته با محارم خودش جفتگیری از غصه دق میکنه و درجا ایست قلبی میکنهانسان هم همه چیزش نجابته نداشتی از حیوون کمتری خلاص
اولا اگه زاییده ذهن جلقی خودت نباشه، اون دیوثی که این داستانو برات تعریف کرده اسکولت کرده و فهمیده چه احمق زودباوری هستی، دوما خود خارکوسدهت هم کونت میخاره برای فحشخوردن، وگرنه نقل قول نمیکردی.
داداش این کسشعری در مورد اسب نجیب گفتی چیه دیگهاسب چجوری خواهر و برادر خودشو تشخیص میده موقع سکس ولی به لوله پولیکا و یکم کش بهم میچسبونن و یه زین و دم مصنوعی میزارن برا نمونه اسپرم بگیرن همچین میپره لوله پولیکا رو میکنه نمیفهمه اون اسب نبود ولی خواهر اسب خودشو با چشم بسته بکنه بفهمه سریع عذاب وجدان میگیره میره خودشو میکشه 😂😂😂 این چه کسشعری بود دیگه یعنی واقعا شما همه چیرو همینجوری قبول کردین توی زندگیتون
سکس با بعضی محارم شاید اشتباه باشه ولی بعضی ها.واقعا طبیعی مثلا مادر زن و خاله و عمه من خودم با مادر زنم 4ساله رابطه دارم به این. راحتی تو داستان ها هم نیست…
هرچیزی می شنوید راحت باور نکنیداین دوستمون که اسم فری بکن رو خودش گذاشتهاسب از نزدیک دیدی تابحال؟
آخه گص چرا میگی برو جقتو بزن تو اگه بدت میومد چرا نوشتی
کس نگو کس کش