حامد هستم ۴۴ ساله قد ۱۸۲ وزن ۷۸ اهل جنوب داستان دقیقا یک روز پیش اتفاق افتاد کاملا واقعی
اوج مریضی آنفولانزا در بندر بود مدارس تعطیل شده بود پسر عمه بعد از یک هفته توی بیمارستان بندر در سن ۶۸ سالگی فوت کرد از اونجایی که من بچه کوچیک خونه هستم زنگ زدم سرکار مرخصی گرفتم دو روزی که اونجا پیش پسرهاش بمونم تشییع جنازه ساعت ۱۱ صبح بود
از بندر به یکی از روستاهای اطراف حدودا ۱۳۰ کیلومتری بندر باید می رفتیم ساعت ۹ صبح بیدار شدم یکم به خودم رسیدم لباس مشکی هام پوشیدم و یک دست لباس شلوار پیراهن گرمکن چون روستا سرد بود هواش برداشتم که شب بمون همونجا
خودم تنها بودم توی مسیر نخ سیگار روشن کردم و عقب تر از آمبولانس حرکت کردم ساعت های چهار بود تشیع جنازه تموم شد کم کم هوا داشت تاریک میشد قصد داشتم برم پیش بچه هاش و شب بمونم رفتم لباسامو عوض کردم میخواستم لباسهام بزارم داخل ماشین که دختر عمه ام اومد گفت حامد اگه میخوای برگردی بندر سه تا همسایه ها ما اومدن همراهمون ما هم رسم داریم خانواده مرحوم حداقل یک هفته تا ۴۰ روز میمونن اینها همراهمون اومدن ولی الان نمیتونن بمونن اگر زحمتی نیست تو که کسی همراهت نیست ببرشون چون قرار بود با ما بیان بعد میان دنبالشون یه ماشین که کسی نیومده
گفتم چشم دختر عمه میبرمشون اومدم داخل از همه خداحافظی کردم چون مرخصی بهم ندادن باید برگردم اخر هفته میام اگر جیزی لازم داشتین خبرم بدین توی تاریکی بود متوجه نشدم وقتی سوار شدن سه تا خانم دو تا خواهر بودن یکی هم همسایه هاشون بود
حرکت کردیم هوا کاملا تاریک بود تا جاده اصلی ۲۰ کیلومتری فاصله بود که نم نم بارون شروع شد یک لحظه متوجه زنگ گوشی یکی از دوتا خواهر به گوشم رسید مشکوک حرف میزد که ما تو راه برگشت هستیم
هنوز به جاده اصلی نرسیده بودیم دیدم خواهر بزرگتره بهم گفت ببخشید ما اومدن دنبالمون مزاحم شما نمیشیم اگر میخوای برگردی منم گفتم مراحم هستین من دیگه خداحافظی کردم میرسونمتون یه سکوتی حاکم شد
از فرعی که خارج شدم به خیابان اصلی دیدم یه ۴۰۵ اول جاده فرعی وایساده و دوتا مرد تو ماشین هستن
باز خواهر بزرگتره گفت حامد آقا ببخشید من و خواهرم شوهرامون اومدن دنبال من دیگه مزاحم شما نمیشیم گفتم هر جور راحت هستین بلاخره من که تا بندر میرم
موقع پیاده شدن سمیه که حدودا ۲۸ الی ۲۹ سالش بود گفت شما میرین بندر گفتم آره گفت پس اشکال نداره من همراهتان میام تعجب کردم دوتا خواهر پیاده شدن و سوار ۴۰۵ شدن خداحافظی کردن سمیه عقب نشسته بود
متوجه شدم داره پیام میده چند کیلومتر جلوتر وایسادم جلو مغازه بین راهی یه نخ سیگار کشیدیم و دوتا قهوه گرفتم اومدم گفتم بفرمائید جلو بشینین خیلی راه داریم حرف میزنیم منم شب هست خوابم نمیگیره کیفش گذاشت عقب اومد جلو نشست حرکت که کردیم گفتم سمیه خانم چرا شوهراشون نیومدن تشییع جنازه مگه همسایه نیستین (البته قبلش دختر عمه ام بهشون گفته بود پسر داییم مرد خوبیه سرش تو لاک خودشه کسی رو خیلی نمیشناسه ) دیدم سمیه گفت ببخشید اگه میشه چیزی به دختر عمه ات نگین آخه این ها دوست پسراشون بودن منم بخاطر همین همراهشون نرفتم
بله جفت خواهر قرار گذاشته بودن که بیان دنبالشون سمیه قضیه رو می فهمید
گفتم سمیه خانم بزار برن عشق حالشون بکنن یکم سرعتم اتم کم کردم سر حرف به بهانه های مختلف باز کردم سمیه هم که کاملا از من مطمئن شده بود همچی تعریف کرد که اینا کارشون همینه همیشه دنبال بهانه هستن برن با دوست پسرهاشون
گفتم شما چی دوست پسر ندارین خنده ای زد گفت نه بابا بخاطر همین دنبالشون نرفتم بارون واقعا شدت گرفت موقع دنده عوض کردن دستم به ران پاش میخورد
دیگه کاملا عادی شده بود دستم گذاشتم روی پاش دستش گذاشت روی دستم برداره گفتم میشه راحت باشم سمیه اخمی کرد گفت خودمون متاهل هستیم گناه هست گفتم جز منو تو که کسی نیست اونم توی این هوای تاریک و بارونی کم کم دستم بین پاهاش بود داشتم نوازشش میکردم شاید ۲۰ دقیقه ای طول کشید دستم رسوندم به کصش اینقدر بالای کصش میمالیدم دیدم چشم هاش خمار شد بدش نمیومد آروم دستش گرفتم گذاشتم روی کیرم هم زمان واسه هم دیگه می مالیدیم که شلوار گرم کنم کشیدم پایین دستم بردم دور گردن سمیه گفتم ببخشید دارم اذیت میشم میشه یکم بخوری گفت اینجا تو اتوبان خطرناکه گفتم تو بخور من رانندگی میکنم آروم لبهای کوچیکش آورد جلو سر کیرم یه بوس کرد کیرم گرفت تو دستش یکم بازی کرد شروع به ساک زدن کرد عجب حس قشنگی بود بخاری روشن سمیه هم کفش هاش در آورد نشسته بود روی صندلی دستش زیر تخم هام بود ساک میزد نم نم بارون به شیشه ماشین و برف پاکن ریتم قشنگی گرفته بود هم زمان دستم بردم از پوشت تو شرتش که دامن بلند و مانتو جلو باز پوشیده بود کصش میمالیدم حس عالی بود کم کم نزدیک بندر شدیم سمیه نشست سر جاش منم شلوارم کشیدم بالا خودمون جمع جور کردیم از اونجایی که گفته بودم شب میمونم بچه هام هم رفته بودن خونه پدرخانمم به سمیه گفتم ببخشید جسارتن میشه بریم خونه ما چون خونه ما اول شهر بود و خونه سمیه اینا تقریبا آخر شهر یکم ترسید گفت خانواده ات خیالش راحت کردم گفتم البته اگر شما مشکلی ندارین
گفت من بچه ندارم شوهرم هم شیفت شب اسکله هست ولی بازم بزار بهش زنگ بزنم زنگ زد گوشی دست راست نبود گفت روی دریا لندینگ هست نمیگیره
سری رفتم سمت خونه درب پارکینگ باز کردم مستقیم رفتیم داخل درب باز کردم چراغ ها روشن کردم وای چه میدیدم سمیه خیلی خوشگل بود
بدون معطلی بغلش کردم شروع کردم به خوردن لبها و گردنش انگار صد ساله چیزی گیرم نیومده
یک لحظه سمیه گفت ببخشید من دستشویی دارم رفت دستشویی سری رفتم سر وقت کشو اتاق خواب اسپری زدم سری اومدم تو حال دیدم مانتو در آورده رفته دستشویی بیرون که اومد با دامن بلند که فقط شرت پاش بود و کرست یه تاپ مشکی اومد بیرون همچیز هنوز جلو چشم هام هست بدون معطلی دامن بلندش در آوردم خودمم لخت کردم شروع به لب گرفتن کردیم که سمیه با پوزخندی گفت از دست مهسا و مریم در رفتم چون قرار بود بریم خون دوست پسرهاشون فکرش نمیکردم سر از اینجا در بیارم محکم بغلش کردم کاملا لختش کردم سری رفتم بین پاهاش کصش میخوردم سمیه چنان ناله میکرد جووون بخورررررر چه حس قشنگی بهم میدی مجید شوهرم تا حالا نخورده برام با هر زبونی که می کشیدم ناله هاش بلند شد جووون حامد خودمی یکدفعه بلند شد 69 شد شرتم کشید پایین کیرم کرد تو دهنش اول دهنش یکم بی حس شد متوجه شد اسپری بی حسی زدم سر کیرم مکه میزد همزمان میرفت تا تخم ها زبونش می رسید به عقبم حس عجبی داشتم تجربه میکردم ( دوستان متاهل میدونن بعضی موارد سکس در زن و مردهای متاهل نمیشه انجام داد عین خوردن و و و بلاخره یکطرف اونجور که بخاط لذت نمیبره ) ولی منو سمیه تجربه اولمون بود خودمون رها کرده بودیم به شهوت های که دوست داشتیم سمیه برگشت کیرم گذاشت لای خیسی کصش و سینه های کوچولوش آورد جلو دهنم محکم گرفتم سینه هاش مک میزدم و سمیه تا جای که میتونست موهام چنگ میزد و کصش میمالید به کیرم گفتم سمیه کاندم بزنم گفت نه مجید شوهرم کاندوم میزنه حسی طبیعی تجربه نمیکنم کاندوم میزنه بچه دار نشیم فقط حواست باشه عشقم نریزی که بیچاره میشم تازه دو روز از عادتیم گذاشته الان واقعا دلم سکس میخواست میدونستم همراه مهسا و مریم برم جلو خودم نمی گیرم مرسی که الان پیشتم با حرفهاش بدتر شهوتیم میکرد خودمو رها کردم گفتم در اختیارتم هر پوزیشن دوست داری بگو بکنم آروم کیرم گرفت تو دستش کشید به کصش کامل نشست کیرم آروم تنگی کصش عبور میکرد و به بهشت واقعی وارد میشد چنان به کمرش قوس میداد دیوانه کننده بود یک لحظه لرزش کرد خودشو انداخت روم و شروع به لب گرفتن کردیم جون حامد خیلی دوست داشتم با یه مرد جا افتاده و مطما سکس کنم بعد از مدت ها به ارضا رسیدم اومد به پهلو کنارم دراز کشید یک پاش گرفت بالا این پوزیشن کاملا دوست داشت عشقم کامل کیرت جا بده تو کصم توجه به دردهام نکن میخوام لذت کیرت تمام احساس کنم با هر ضربه سمیه ریزه پیزه تا ناف کیرم توی رحمش جا میکردم پاش انداخت پایین سرش گذاشت رو زمین کصش کامل داد بالا دوتا پهلو هاش گرفتم تند تند تلمبه میزدم که یک دفعه کامل خوابید روی زمین بازم ارضا شد از اینکه بعد از هر ارضا شدن کاری نمیکردم جز نوازش تا حالش جا بیات ذوق مرگ شده بود حامد کصم دوست داری جرش بده جنده اتم میخوام امشب شوهرم بشی دستمال مرطوب برداشت کیرم و آب خودش کامل پاک کرد بدنم کاملا بخاطر شنا شیوه میکنم اینبار خودش رفت بین پاهام و شروع به خوردن کیرم تخم هام کرد زبونش میرسوند به سوراخ عقبم فشار کوچیک میداد دوباره تخم هام میکرد تو دهنش با دستش کیرم می مالید بلند شد جووون حامد از این حس خوبی که برام میدی ممنون کامل اومد روم خوابید لبهاش زبونم میکردم تو دهنش محکم میخورد که انگار زبونم از حلقم بزنه بیرون توی همون حالت چرخیدیم من اومدم روش پاهاش گذاشت روی شونه هام کیرم با تمام وجود کردم تو کصش اینقدر ارضا شده بود که کاملا صدای شلاپ شلوپ میداد سمیه بی حال شده بود تازه ساعت نه شب هم نشده بود که ازش خواستم از عقب بکنم گفت من تو عمرم از عقب ندادم ولی میخوام با تو تجربه کنم گفتم پس دردت اومد بگو درش بیار دوتا بالشت زیر شکمش گذاشتم بین باسن های کوچولوش یه نقطه قهوه ای توی بدن سفید برفیش نمایان بود اینقدر زبون زدم و با دستم کصش می مالیدم دیدم اه اه اه میکنه جون حامد حس قشنگی بهم میدی یکم بی حسی به کونش زدم چرب کردم انگشتم کردم یکم درد داشت نه زیاد که خودش گفت حامد انگشت نه کیرت میخوام آروم کیرم کردم تو کونش تا کیرم یکم جا باز کرد درد زیادی بهش اومد ولی لذت واقعی الان بود تا نصف کیرم رفت تو کونش نگهش داشتم چند دقیقه ای کاملا جا باز کنه رفتار ملایم و آروم باهاش داشتم دیدم که درد نداره یه ریتم ملایم جلو عقب کردم تا کامل کیرم تو کونش جا شد داشتم تلمبه میزدم که آبم میخواست بیات کشیدم بیرون گفتم داره آبم میات سینه هاش جفت کرد با چندبار جلو عقب بین سینه های ریزش محکم آبم ریخت روی سینه هاش و گردنش سری خودم تمیز کردم بردمش حموم خودشو شست اومد روی مبل بغلم کرد ولی جفتمون نا نداشتیم کلی ازم تشکر کرد واقعا واسه جفتمون لذت بخش بود نزدیک ساعت ده بود با اینکه دلمون نمیخواست جدا شیم از بغل هم دیگه به اجبار لباسامون پوشیدم سمیه زنگ زد به مریم گفت شما کجا هستین مریم نیومدی خوش می گذشت سمیه هم ادای تنگ ها در آورد گفت من اهل این کارا نیستم بهتون گفتم و قطع کرد رابطه منو سمیه با اینکه اختلاف سنی داشتیم تازه شروع شده رسوندمش خونه برگشتم تا صبح چت کردیم باهم و از کارای مریم و مهیا همچیز گفت بهم که یکبار رفته دنبالشون یکی دوست پسرها مهسا اذیتش کرد و و و
دوستان نقطه اخلاقی امیدوارم تاثیر گذار باشه متاهل ها که این داستان می خونین بنده واقعا چندین سال هست سکس کردم توی سکس حتی اگر واسه یکبار باشه لاشی بازی در نیارین هر زنی مطمئن اون سکس دلخواه خودش با شوهرش نداره آقایان تا میتونین به خانم هاتون همجوره برسین که نیاز جنسی پیدا نکنن بخوان خیانت کنن چون زنی که شوهرش بی مهری ببینه مطمئن باشین دست به خیانت میزنه بنده ۴۴ سال از خدا عمر گرفتم ولی هیچ وقت اجازه نمیدم اگر زنی حتی یکبار بخاطر سکس کنم اذیتش کنم امیدوارم با اینکه طولانی شد معذرت خواهی بنده ببخشید و از تایپ و غلط املایی بود به بزرگواری خودتون ببخشید بنده نویسنده نیستم در حد توانم بزارین قسمت آخر جای درد دل با حرفهای که از سمیه شنیدم شوهر خشک و مذهبی که قانون های خودش داره خوردن حرام لخت شدن کامل حرام با این کارها یه زن جوان مجبور به سکس با دیگران میکنید
منتظر لایک و کامنت های دوستان هستم که قرار با سمیه گذاشتم بعد همینجا بنویسم ممنون از صبوری همگی و سایت بکن تو
اوج مریضی آنفولانزا در بندر بود مدارس تعطیل شده بود پسر عمه بعد از یک هفته توی بیمارستان بندر در سن ۶۸ سالگی فوت کرد از اونجایی که من بچه کوچیک خونه هستم زنگ زدم سرکار مرخصی گرفتم دو روزی که اونجا پیش پسرهاش بمونم تشییع جنازه ساعت ۱۱ صبح بود
از بندر به یکی از روستاهای اطراف حدودا ۱۳۰ کیلومتری بندر باید می رفتیم ساعت ۹ صبح بیدار شدم یکم به خودم رسیدم لباس مشکی هام پوشیدم و یک دست لباس شلوار پیراهن گرمکن چون روستا سرد بود هواش برداشتم که شب بمون همونجا
خودم تنها بودم توی مسیر نخ سیگار روشن کردم و عقب تر از آمبولانس حرکت کردم ساعت های چهار بود تشیع جنازه تموم شد کم کم هوا داشت تاریک میشد قصد داشتم برم پیش بچه هاش و شب بمونم رفتم لباسامو عوض کردم میخواستم لباسهام بزارم داخل ماشین که دختر عمه ام اومد گفت حامد اگه میخوای برگردی بندر سه تا همسایه ها ما اومدن همراهمون ما هم رسم داریم خانواده مرحوم حداقل یک هفته تا ۴۰ روز میمونن اینها همراهمون اومدن ولی الان نمیتونن بمونن اگر زحمتی نیست تو که کسی همراهت نیست ببرشون چون قرار بود با ما بیان بعد میان دنبالشون یه ماشین که کسی نیومده
گفتم چشم دختر عمه میبرمشون اومدم داخل از همه خداحافظی کردم چون مرخصی بهم ندادن باید برگردم اخر هفته میام اگر جیزی لازم داشتین خبرم بدین توی تاریکی بود متوجه نشدم وقتی سوار شدن سه تا خانم دو تا خواهر بودن یکی هم همسایه هاشون بود
حرکت کردیم هوا کاملا تاریک بود تا جاده اصلی ۲۰ کیلومتری فاصله بود که نم نم بارون شروع شد یک لحظه متوجه زنگ گوشی یکی از دوتا خواهر به گوشم رسید مشکوک حرف میزد که ما تو راه برگشت هستیم
هنوز به جاده اصلی نرسیده بودیم دیدم خواهر بزرگتره بهم گفت ببخشید ما اومدن دنبالمون مزاحم شما نمیشیم اگر میخوای برگردی منم گفتم مراحم هستین من دیگه خداحافظی کردم میرسونمتون یه سکوتی حاکم شد
از فرعی که خارج شدم به خیابان اصلی دیدم یه ۴۰۵ اول جاده فرعی وایساده و دوتا مرد تو ماشین هستن
باز خواهر بزرگتره گفت حامد آقا ببخشید من و خواهرم شوهرامون اومدن دنبال من دیگه مزاحم شما نمیشیم گفتم هر جور راحت هستین بلاخره من که تا بندر میرم
موقع پیاده شدن سمیه که حدودا ۲۸ الی ۲۹ سالش بود گفت شما میرین بندر گفتم آره گفت پس اشکال نداره من همراهتان میام تعجب کردم دوتا خواهر پیاده شدن و سوار ۴۰۵ شدن خداحافظی کردن سمیه عقب نشسته بود
متوجه شدم داره پیام میده چند کیلومتر جلوتر وایسادم جلو مغازه بین راهی یه نخ سیگار کشیدیم و دوتا قهوه گرفتم اومدم گفتم بفرمائید جلو بشینین خیلی راه داریم حرف میزنیم منم شب هست خوابم نمیگیره کیفش گذاشت عقب اومد جلو نشست حرکت که کردیم گفتم سمیه خانم چرا شوهراشون نیومدن تشییع جنازه مگه همسایه نیستین (البته قبلش دختر عمه ام بهشون گفته بود پسر داییم مرد خوبیه سرش تو لاک خودشه کسی رو خیلی نمیشناسه ) دیدم سمیه گفت ببخشید اگه میشه چیزی به دختر عمه ات نگین آخه این ها دوست پسراشون بودن منم بخاطر همین همراهشون نرفتم
بله جفت خواهر قرار گذاشته بودن که بیان دنبالشون سمیه قضیه رو می فهمید
گفتم سمیه خانم بزار برن عشق حالشون بکنن یکم سرعتم اتم کم کردم سر حرف به بهانه های مختلف باز کردم سمیه هم که کاملا از من مطمئن شده بود همچی تعریف کرد که اینا کارشون همینه همیشه دنبال بهانه هستن برن با دوست پسرهاشون
گفتم شما چی دوست پسر ندارین خنده ای زد گفت نه بابا بخاطر همین دنبالشون نرفتم بارون واقعا شدت گرفت موقع دنده عوض کردن دستم به ران پاش میخورد
دیگه کاملا عادی شده بود دستم گذاشتم روی پاش دستش گذاشت روی دستم برداره گفتم میشه راحت باشم سمیه اخمی کرد گفت خودمون متاهل هستیم گناه هست گفتم جز منو تو که کسی نیست اونم توی این هوای تاریک و بارونی کم کم دستم بین پاهاش بود داشتم نوازشش میکردم شاید ۲۰ دقیقه ای طول کشید دستم رسوندم به کصش اینقدر بالای کصش میمالیدم دیدم چشم هاش خمار شد بدش نمیومد آروم دستش گرفتم گذاشتم روی کیرم هم زمان واسه هم دیگه می مالیدیم که شلوار گرم کنم کشیدم پایین دستم بردم دور گردن سمیه گفتم ببخشید دارم اذیت میشم میشه یکم بخوری گفت اینجا تو اتوبان خطرناکه گفتم تو بخور من رانندگی میکنم آروم لبهای کوچیکش آورد جلو سر کیرم یه بوس کرد کیرم گرفت تو دستش یکم بازی کرد شروع به ساک زدن کرد عجب حس قشنگی بود بخاری روشن سمیه هم کفش هاش در آورد نشسته بود روی صندلی دستش زیر تخم هام بود ساک میزد نم نم بارون به شیشه ماشین و برف پاکن ریتم قشنگی گرفته بود هم زمان دستم بردم از پوشت تو شرتش که دامن بلند و مانتو جلو باز پوشیده بود کصش میمالیدم حس عالی بود کم کم نزدیک بندر شدیم سمیه نشست سر جاش منم شلوارم کشیدم بالا خودمون جمع جور کردیم از اونجایی که گفته بودم شب میمونم بچه هام هم رفته بودن خونه پدرخانمم به سمیه گفتم ببخشید جسارتن میشه بریم خونه ما چون خونه ما اول شهر بود و خونه سمیه اینا تقریبا آخر شهر یکم ترسید گفت خانواده ات خیالش راحت کردم گفتم البته اگر شما مشکلی ندارین
گفت من بچه ندارم شوهرم هم شیفت شب اسکله هست ولی بازم بزار بهش زنگ بزنم زنگ زد گوشی دست راست نبود گفت روی دریا لندینگ هست نمیگیره
سری رفتم سمت خونه درب پارکینگ باز کردم مستقیم رفتیم داخل درب باز کردم چراغ ها روشن کردم وای چه میدیدم سمیه خیلی خوشگل بود
بدون معطلی بغلش کردم شروع کردم به خوردن لبها و گردنش انگار صد ساله چیزی گیرم نیومده
یک لحظه سمیه گفت ببخشید من دستشویی دارم رفت دستشویی سری رفتم سر وقت کشو اتاق خواب اسپری زدم سری اومدم تو حال دیدم مانتو در آورده رفته دستشویی بیرون که اومد با دامن بلند که فقط شرت پاش بود و کرست یه تاپ مشکی اومد بیرون همچیز هنوز جلو چشم هام هست بدون معطلی دامن بلندش در آوردم خودمم لخت کردم شروع به لب گرفتن کردیم که سمیه با پوزخندی گفت از دست مهسا و مریم در رفتم چون قرار بود بریم خون دوست پسرهاشون فکرش نمیکردم سر از اینجا در بیارم محکم بغلش کردم کاملا لختش کردم سری رفتم بین پاهاش کصش میخوردم سمیه چنان ناله میکرد جووون بخورررررر چه حس قشنگی بهم میدی مجید شوهرم تا حالا نخورده برام با هر زبونی که می کشیدم ناله هاش بلند شد جووون حامد خودمی یکدفعه بلند شد 69 شد شرتم کشید پایین کیرم کرد تو دهنش اول دهنش یکم بی حس شد متوجه شد اسپری بی حسی زدم سر کیرم مکه میزد همزمان میرفت تا تخم ها زبونش می رسید به عقبم حس عجبی داشتم تجربه میکردم ( دوستان متاهل میدونن بعضی موارد سکس در زن و مردهای متاهل نمیشه انجام داد عین خوردن و و و بلاخره یکطرف اونجور که بخاط لذت نمیبره ) ولی منو سمیه تجربه اولمون بود خودمون رها کرده بودیم به شهوت های که دوست داشتیم سمیه برگشت کیرم گذاشت لای خیسی کصش و سینه های کوچولوش آورد جلو دهنم محکم گرفتم سینه هاش مک میزدم و سمیه تا جای که میتونست موهام چنگ میزد و کصش میمالید به کیرم گفتم سمیه کاندم بزنم گفت نه مجید شوهرم کاندوم میزنه حسی طبیعی تجربه نمیکنم کاندوم میزنه بچه دار نشیم فقط حواست باشه عشقم نریزی که بیچاره میشم تازه دو روز از عادتیم گذاشته الان واقعا دلم سکس میخواست میدونستم همراه مهسا و مریم برم جلو خودم نمی گیرم مرسی که الان پیشتم با حرفهاش بدتر شهوتیم میکرد خودمو رها کردم گفتم در اختیارتم هر پوزیشن دوست داری بگو بکنم آروم کیرم گرفت تو دستش کشید به کصش کامل نشست کیرم آروم تنگی کصش عبور میکرد و به بهشت واقعی وارد میشد چنان به کمرش قوس میداد دیوانه کننده بود یک لحظه لرزش کرد خودشو انداخت روم و شروع به لب گرفتن کردیم جون حامد خیلی دوست داشتم با یه مرد جا افتاده و مطما سکس کنم بعد از مدت ها به ارضا رسیدم اومد به پهلو کنارم دراز کشید یک پاش گرفت بالا این پوزیشن کاملا دوست داشت عشقم کامل کیرت جا بده تو کصم توجه به دردهام نکن میخوام لذت کیرت تمام احساس کنم با هر ضربه سمیه ریزه پیزه تا ناف کیرم توی رحمش جا میکردم پاش انداخت پایین سرش گذاشت رو زمین کصش کامل داد بالا دوتا پهلو هاش گرفتم تند تند تلمبه میزدم که یک دفعه کامل خوابید روی زمین بازم ارضا شد از اینکه بعد از هر ارضا شدن کاری نمیکردم جز نوازش تا حالش جا بیات ذوق مرگ شده بود حامد کصم دوست داری جرش بده جنده اتم میخوام امشب شوهرم بشی دستمال مرطوب برداشت کیرم و آب خودش کامل پاک کرد بدنم کاملا بخاطر شنا شیوه میکنم اینبار خودش رفت بین پاهام و شروع به خوردن کیرم تخم هام کرد زبونش میرسوند به سوراخ عقبم فشار کوچیک میداد دوباره تخم هام میکرد تو دهنش با دستش کیرم می مالید بلند شد جووون حامد از این حس خوبی که برام میدی ممنون کامل اومد روم خوابید لبهاش زبونم میکردم تو دهنش محکم میخورد که انگار زبونم از حلقم بزنه بیرون توی همون حالت چرخیدیم من اومدم روش پاهاش گذاشت روی شونه هام کیرم با تمام وجود کردم تو کصش اینقدر ارضا شده بود که کاملا صدای شلاپ شلوپ میداد سمیه بی حال شده بود تازه ساعت نه شب هم نشده بود که ازش خواستم از عقب بکنم گفت من تو عمرم از عقب ندادم ولی میخوام با تو تجربه کنم گفتم پس دردت اومد بگو درش بیار دوتا بالشت زیر شکمش گذاشتم بین باسن های کوچولوش یه نقطه قهوه ای توی بدن سفید برفیش نمایان بود اینقدر زبون زدم و با دستم کصش می مالیدم دیدم اه اه اه میکنه جون حامد حس قشنگی بهم میدی یکم بی حسی به کونش زدم چرب کردم انگشتم کردم یکم درد داشت نه زیاد که خودش گفت حامد انگشت نه کیرت میخوام آروم کیرم کردم تو کونش تا کیرم یکم جا باز کرد درد زیادی بهش اومد ولی لذت واقعی الان بود تا نصف کیرم رفت تو کونش نگهش داشتم چند دقیقه ای کاملا جا باز کنه رفتار ملایم و آروم باهاش داشتم دیدم که درد نداره یه ریتم ملایم جلو عقب کردم تا کامل کیرم تو کونش جا شد داشتم تلمبه میزدم که آبم میخواست بیات کشیدم بیرون گفتم داره آبم میات سینه هاش جفت کرد با چندبار جلو عقب بین سینه های ریزش محکم آبم ریخت روی سینه هاش و گردنش سری خودم تمیز کردم بردمش حموم خودشو شست اومد روی مبل بغلم کرد ولی جفتمون نا نداشتیم کلی ازم تشکر کرد واقعا واسه جفتمون لذت بخش بود نزدیک ساعت ده بود با اینکه دلمون نمیخواست جدا شیم از بغل هم دیگه به اجبار لباسامون پوشیدم سمیه زنگ زد به مریم گفت شما کجا هستین مریم نیومدی خوش می گذشت سمیه هم ادای تنگ ها در آورد گفت من اهل این کارا نیستم بهتون گفتم و قطع کرد رابطه منو سمیه با اینکه اختلاف سنی داشتیم تازه شروع شده رسوندمش خونه برگشتم تا صبح چت کردیم باهم و از کارای مریم و مهیا همچیز گفت بهم که یکبار رفته دنبالشون یکی دوست پسرها مهسا اذیتش کرد و و و
دوستان نقطه اخلاقی امیدوارم تاثیر گذار باشه متاهل ها که این داستان می خونین بنده واقعا چندین سال هست سکس کردم توی سکس حتی اگر واسه یکبار باشه لاشی بازی در نیارین هر زنی مطمئن اون سکس دلخواه خودش با شوهرش نداره آقایان تا میتونین به خانم هاتون همجوره برسین که نیاز جنسی پیدا نکنن بخوان خیانت کنن چون زنی که شوهرش بی مهری ببینه مطمئن باشین دست به خیانت میزنه بنده ۴۴ سال از خدا عمر گرفتم ولی هیچ وقت اجازه نمیدم اگر زنی حتی یکبار بخاطر سکس کنم اذیتش کنم امیدوارم با اینکه طولانی شد معذرت خواهی بنده ببخشید و از تایپ و غلط املایی بود به بزرگواری خودتون ببخشید بنده نویسنده نیستم در حد توانم بزارین قسمت آخر جای درد دل با حرفهای که از سمیه شنیدم شوهر خشک و مذهبی که قانون های خودش داره خوردن حرام لخت شدن کامل حرام با این کارها یه زن جوان مجبور به سکس با دیگران میکنید
منتظر لایک و کامنت های دوستان هستم که قرار با سمیه گذاشتم بعد همینجا بنویسم ممنون از صبوری همگی و سایت بکن تو
نوشته: حامد
13 پاسخ به “حامد و مراسم تشیع جنازه”
گوه خوری نکن
همین مونده بود که یکی که با زن شوهردار رابطه داشته بیاد گه خوری اخلاقی کنه
به هیچی کار ندارم نه غط هات نه کردنت وسایل جمع کردی بمانیبچه کوچیک خانواده بعدحتی تو نرفتی بهت مرخصی ندادن دیوث دستتم دربیار از تو شورتت موقع نوشتن
قشنگ بود ،،،
سلام به همه دوستاننوش جونتون باشهبه حرف کسی هم توجه نکناون راضیتو هم راضیکون لق آدمهای ناراضیحسابی از زندگی لذت ببرید که خیلی کوتاهه
د آخه ناشوروقتی سواد نداری تایپ نکن
مردکه بی سواد کیور
آخر چی شد نصیحت کردنت قبول کنیم یا کس کردنت🤣🤣🤣
ناتوانی افراد از درک موقعیت جنسی و عدم توانایی از استفاده پلان چیده شده باعث خشم, حسادت , احساس تفاوت و در نهایت توهین ختم میشهکسی که اینجاستداستان میخواندلذت میبردتجربه داردو میتواند همزاد پنداری کندما در دنیای قانون و دین هایی زندگی میکنیم که پیشینیان یا بزرگتر ها برای آسایش خود نوشته اند و اغلب با برچسب #تابوبرای ما به یادگاری عذاب آور گذاشته اند
بله لب جاده که رسیدی دیدی عه ۴۰۵ ایستاده ماجرا چیه؟ بله قاچاقچی های بندری وقتی سر برگردوندی دیدی یه کیر تو حلقته یه کیر تو کونته و اون دوتا خانم دارن ازت فیلم میگیرن بعدش که یادت میوفته جق میزنی و ذهن مریضت سناریو تولید میکنه دفعه دوم که رفتی و ندادی رفتن سراغ زنت و اونم کردن …آخه بی فانوس لعنتی این چیه نوشتی آی ادمین نجاتمون بده دیگههههه…
(ببخشید بچه ها مجبورم به زبون خودش باهاش حرف بزنم شاید بفهمه،هرچند که فکر نکنم امیدی بهش باشه)کاکا تو داستان قبلی که ادنوشتَ مجرد هستری و با مومت زندگی تَکه ، چطو یکمرتبه ازدواج ادکه و خونتو هوند اول شهر.بعدشم آقای شیفتَک صدبار شوگو فارسی خَملی منویس مجبورت شونکردن خو.
فقط حامد آخر داستانت ممنونم که سرافرازمون کردیم و نکات اخلاقی بهمون گفتی ی سوال میشه بگی چند بار شکم داغ به پشتت خورده چون وسط بیانات شیرینت وفتی زبون به سوراخت میخورد حس ابی بهت دست میداد متشکرم بیان کنید کوووووونی
به جای کلاس اخلاق چهارتا کتاب بخون تا انقدر غلط غلوط ننویسی! سری نه، سریع. بخاط نه بخواد، میات و بیات نه ، میاد و بیاد، سرعتم اتم نه، سرعت. بدنم شیوه میکنم نه، شیو میکنم و .…چندتا داستان نوشتی تو همه اونا غلط داری. خصوصا کلمه سریع رو هنوز سری مینویسی.