جوانه زدن حس بی غیرتی

سلام خوش اومدین به داستان بی شدنم روی مامانم من سایه ام و ۱۹ سالمه مامانمم پری ۴۰ سالشه(اسم ها سانسور شدن خیلی دقت نکنین)
مامانم یه زن جوان و خوش اندامه قدش ۱۶۹ و وزنش حدود ۶۳ و سایزش هم ۷۵ خب از اینا بگذریم بریم سراغ داستان

من از بچگی حدود ۷ سال اینا بخاطر یه سری افراد نمیدونستم سکس چیه و لک لک و اینجور چیزا الکیه و این باعث میشد از همون اول با پورن آشنا شم و حداقل عکسارو نگاه میکردم بعدش که چند سال بزرگتر شدم به خوندن داستان خیلی علاقه مند شدم و کلا داستان های مختلفی میخوندم یبار از روی کنجکاوی سرچ کردم داستان سکسی و با این نوع داستان ها آشنا شدم اوایل از همه جا میخوندم اما بعد ها با سایت بکن تو اشنا شدم که راحت تر بود و کلا بخشی مخصوص داستان داشت و همه شبا تقریبا داستان میخوندم.

یه دفعه که باز کردم دنبال داستان بگردم یه داستان در مورد مادر پسر پیدا کردم از روی کنجکاوی رفتم سراغش و خوندم داستان آنچنان جالبی نبود ولی حسی در من به وجود آورد که تا به اون زمان بهش فکر نمیکردم و اونم حس جنسی به مادرم بعد اون داستان بود که تا یه داستان با موضوع مادر میدیدم میخوندم.

بعد از مدتی که این داستان هارو میخوندم و همش با تصور مادرم خود ارضایی میکردم با نوعی دیگه از این داستان ها آشنا شدم که داخلش یکی دیگه با مادر رابطه داشت مثلا مغازه داری،صاحب کاری و…
اوایل اونقدر ها دوست نداشتم اما کم کم یه حس بی درونم به وجود اومد که داشت بیشتر میشد.

این زمان ها بود که مشکلات پدر مادرم با هم اوج گرفت و مادرم وسایل خودش رو جمع کرد و رفت پیش مادر بزرگم ( اولین بارشم نبود همچین کاری می کرد) و پدرمم به نوعی ورشکست شد و ما مجبور شدیم بریم خونه اجاره ای زندگی کنیم این زمان من ۱۱ سالم بود و چون دفعه اولش نبود خیلی ناراحت نبودم.

تقریبا چند ماه بعد از اینکه مادرمو ندیده بودم اومد مدرسه و بهم گفت که دیگه قرار نیست برگرده پیش بابام و من یادمه بعد رفتن مادرم برگشتم کلاس اما موقع نشستن سرم گیج رفت و افتادم جلوی صندلی که باعث شد سرم بخوره به زیر صندلی( صندلی از نوع چوبی بود همه داشتیم دوران مدرسه).

کم کم عادت کردم به شرایط جدا بودن پدر مادرم و فکر میکردم برام مهم نیس و تاثیری روم نمیزاره ولی خب از یه بچه که صبح تا شب بیرون بود تبدیل شدم به کسی که از اتاق خودش هم بیرون نمیره یادم نمیاد گریه کرده باشم اون موقع ها شاید به فکر پدرم بودم که حداقل با من ناراحت نباشه و میریختم درون خودم و تنها چیزی که آرومم میکرد داستان ها بودن که شب ها تا صبح میخوندم.

مدتی بعد برگشتیم خونه قبلیمون (رهن داده بود پدرم برای یک سال) بعد برگشتمون من هر چند ماه یک بار پیش مادرم میرفتم و این جدایی شون حسم نسبت بهش رو بیشتر کرده بود ( مادر پسری ) و به فیلم های با موضوع مادر فرزندی هم علاقه پیدا کرده بودم و اعتیادم به خود ارضایی بیشتر شده بود که عادی بود ۱۳ سالم بود و کم کم داشتم به بلوغ میرسیدم و چیزی به اسم کرونا وارد شد و باعث شد مدارسش انلاین بشن که این اعتیاد رو تشدید میکرد.

پدر و مادرم تا حدود ۷ سال طلاق نگرفتن و درگیر دادگاه بودن ولی جدا زندگی میکردن دیگه مادرم هم خونه گرفته بود و داخلش ساکن بود که باعث می شد من با مادرم تنها باشیم و شبا هم کنار هم بخوابیدیم که حسم نسبت بهش باز هم بیشتر می شد و داستان ها با تصور مادرم جذاب تر میشدن،تو این دوره پدرم خیلی سر پوشیده بهم می گفت مادرت خیانت کرده ولی چون بچه بودم مستقیم نمی گفت و منم می فهمیدم اما هیچ وقت قبول نمی کردم و پدرم رو مقصر میدونستم که الکی دنبال بهونه میگرده.

چند سال دیگه همین جوری زندگی کردم و شد ۱۶ سالم و داشتم میرفتم کلاس دهم، تابستون بود کرونا هم تموم شده بود دیگه و کم کم همه چیز داشت به روال عادی بر میگشت و من هم مثل همه سال ها تابستون رو کنار مادرم مونده بودم و اخرای تابستون قرار شد بریم خونه داییم مهمون که باعث شد بدترین شبم رو بگذرونم.

اون شب یه شب سرد بود و ما شام مهمون بودیم وقتی رسیدیم یکم احوال پرسی و کمی بازی و خوش گذرونی و وقت شام رسید و خوردیم و بعدش من حوصلم سر رفته بود و فیلتر شکنم وصل نمیشد اما مامانم فیلتر شکنش وصل بود و منم اصرار میکردم گوشیتو بده من اینستا برم و هی مخالفت میکرد و بعد نیم ساعت بلاخره گوشیش رو گرفتم و تو اینیستا میچرخیدم، جای خوابمون رو اوردن و من وسط پسر داییم و مامانم افتادم و حدود ساعت ۲ شب بود که فیلتر شکن خاموش شد و هر کاری کردم روشن نشد دیگه و مثل همه که وقتی اینترنت نیست رفتم توی گالری گوشی مامانم و عکس هامون رو نگاه میکردم که تو این سالها گرفته بودیم و یهو گوشی از دستم لیز خورد و اتفاقی یکی از عکس ها پاک شد و من رفتم که از داخل سطل اشغال گالری که برشگردونم که با عکسایی مواجه شدم که تازه فهمیدم چرا گوشیش رو نمیداد بهم یعنی نود هاش سریع گوشیو بردم زیر ملافه و قلبم داشت از جاش در میومد از استرس اینکه چی دیدم و یکم نفس عمیق کشیدم و رفتم زیر ملافه که پسر داییم یه لحظه بیدار نشه ببینه و همه عکسا رو یکی یکی با دقت دیدم بعضی ها قدی،بعضی ها از نزدیک و بعضی حتی فیلم رقص با شرت و سوتین یا لخت ، داشتم میدیدم و بلاخره تونسته بودم لخت مادری که چندین ساله دنبال سکس باهاش هستم رو ببینم اما وسط اون استرس و حشریت به ذهنم رسید که این هارو که الکی نگرفته حتما برای کسی هم فرستاده و شروع کردم به گشتن دنبال اون یه نفر توی همه برنامه ها از اینیستا تا تلگرام و هرچیزی که میشه پیام داد و بلاخره رسیدم به تلگرام طلایی چرا باید یه نفر هم تلگرام داشته باشه هم تلگرام طلایی حتما یه ریگی به کفشش داره دیگه شروع کردم گشتن چیزی پیدا نکردم تا اینکه رسیدم به سیو مسیج و چندتا فیلم پیدا کردم و باز کردم تویه اولیش خانوم بود که داره روی یه صندلی که روش داگی شده و زانو هاش روی زمینه و مردی که داره توی کصش تلمبه میزنه بود با خودم گفتم چرا این صندلی ها برام اشناس چرا کاشی هارو میشناسم رفتم فیلم بعدی یه مرد سر پا وایساده بود و یه زن رو زانو هاش داره برای مرده ساک میزنه و تخم هاش رو با دستش میماله چرا من گوشواره های زنه رو میشناسم چرا انگشتر دست زنه برام انقدر اشناس و همینطور فیلم هارو پشت سر هم دیدم و اخرش دست از گول زدن خودم برداشتم اون زن مامانم بود گوشواره هاش رو چند ماه پیش خریده بود ( من خودم اون روز باهاش بودم) و انگشترش که ۱۰ ساله دستش می کنه و اون مکان دفتر کارخونه ای بود که توش کار میکنه و اون مرد هم صاحب کارشه و تو اون لحظه بود که مثل داستان هایی که این همه مدت خوندم شده بود و این من رو حشری کرده بود و از طرفی هم خیلی عصبی بودم و برای اینکه جلوی این عصبانیت رو بگیرم تصمیم گرفتم با همون فیلما خود ارضا کنم و کمی آروم شم و بعد بخوابم.

بعد اون شب انقدر از مادرم متنفر شده بودم که حتی نمیخواستم ببینمش و فردای اون روز اولین روز مدرسم بود و موقع برگشت این پیام رو دادم بهش ازت متنفر دیگه سمت من نیا بعد از اون کلی فحش هم دادم و مادرم التماس میکرد که ببخشمش اما من دیگه نمیخواستم ببینمش و بعد این ماجرا من با تپش قلب و تنگی نفس آشنا شدم که بعضی وقت ها میومدن سراغم حدود ۸ ماه نرفتم پیشش و حتی باهاش حرف هم نمیزدم.

اما کم کم دیدم پدرم هم فرق خاصی نداره و پولاش رو داره برای زنای دیگه خرج میکنه و به من که میرسه هیچ وقت پول نداره حتی یه بار کارتم رو برداشت و پولی که خودم خرج نمی کردم که اگه چیزی برای مدرسه لازم شد بخرم رو تا آخرین ریال برداشت و وقتی از حموم در میومدم شنیدم داداش به یه زن که با دوستاش توی رستوران دیده و بعد از اون بود که دیگه فهمیدم این خانواده هیچ اهمیتی به من نمیدن.

و بعد از اون پیش مادرم هم باز میرفتم رابطمون کمی سرد شده بود که بعد ها درست شد اما چیزی عوض شده بود اونم این بود که قبول کردم پدر مادرم جفتشون ادمای عوضی هستن و تصمیم گرفتم بجای فشار آوردن به خودم از جندگی های مامانم لذت ببرم.

ممنون که داستان من رو تا اخر خوندین سعی کردم واقعیت رو بگم تا مثل یه سری داستانا شخمی تخیلی حرف نزنم اگه حمایت ها خوب باشه سراغ داستان سیسی شدنمم میرم

نوشته: سایه

بازدید 12,767

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “جوانه زدن حس بی غیرتی”

  1. زندگی سختی داشتی ،بهت همه جوره حق میدم .فقط یه گزینه دیگه هم میخوام من بزارم پیش روت.درست رو بخون و برای خودت آدمی شو.انتقامت رو از دنیا بگیر.تخصیر تو نبود رفتار مادر و پدرت ، تو قربانی شدیزحمت بکش و درس هم بخون تا در آینده بشی ژه آدم سربلند و خودت لذت ببری از دنیا.این دنیای سکس برات هیچی نداره جز تباهی همون تباهی که مادرت رو تباه کرد و همراهش پدرت تباه شد و در نتیجه بچه شون هم تباه شد.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید