جنونِ اَدواری (1)

بی صدا به تخت برگشت و من صورتم توی موهای آبی خوشرنگ ش فرو کردم. بوی خنکِ کاج و زنانگی میداد.
بدن سفید و پرخالش به خودم چسبوندم و موهای آبی خوشرنگش از روی گردنش کنار زدم و پشت گردنش بوسیدم.
-نمیخواستم بیدارت کنم، تو مگه خوابت سنگین نیست؟
با خودم گفتم، بود فائزه عزیزم! بود! قرن ها پیش. اون پسری که می‌شناختی خوابش سنگین بود، اما این مردی که کنارته، انسان متفاوتیه.

چند میلیون سال پیش؛ وقتی فقط ١٧ سالم بود و اون فقط ١۶، یک تابستون کوتاه اومد، یک سفر خانوادگی، و چند تا بوسه مستانه!
و البته اولین بوسه من. به یاد میارم طعم ترش توت‌فرنگی و نرمی اون لب های زیبای برجسته در تاریکی شب. بار اول انگار زمان ایستاد. من بودم و اون لب ها، شناور در حبابی خارج از فضا و مکان.
و بار دوم که حریصانه میخواستم سینه ی کوچک و زیباش لمس کنم اما جرات نکردم. حتی وقتی گردنش بوسیدم و لرزیدنش حس کردم باز هم جسارتش نداشتم!
اما تابستان رفت، سفر تمام شد. و چند صباحی sms بازی و سرانجام پایانی خاموش و بی خاطره.

چند سال بعد فائزه ازدواج کرد، بچه دار شد. یه پسر شیرین.
و رابطه من تا سال ها فقط خلاصه شد به ری اکشن های مؤدبانه ی اینستاگرامی برای آقا آبتین شیرینش، تا امسال، تابستون و سفری دیگه به شهر مادری.

وقتی فائزه درُ باز کرد بی اختیار دلم لرزید. اون دستای سفید و کشیده، با لاک لاجوردی و اون موهای آبی!
ساق های سفیدش، و رون هایی بزرگِ نزدیک به کمال.
خودم جمع و جور کردم: “اون شوهر داره. و حتی آدمی مثل تو هم اصولی داره. به خودت بیا پسر!”
سعی کردم فاصله ام ازش حفظ کنم اما انگار ول کنم نبود. مرضش گرفته بود. همش یا مبل کناریم بود یا گپ میزد و امان از اون سِتِ کشنده لاک و مو.
باز به خودم تشر زدم: “هی اون شوهر داره!”
خواستم بهش یادآوری کنم پس پرسیدم:
-خاله جان، آقا حسین ماموریت تشریف دارن؟
یهو خونه یخ زد.
-حسین و فائزه یکمی دعواشون شده.
بابام گفت: انشاالله که چیزی نیست دعوا نمک زندگیه…

ناخودآگاه به فائزه زل زدم. دور چشماش ورم کرده، اون پوست سفید و دوست داشتی انگار دیگه نمی‌درخشید.
چرا توجه نکردم؟ فائزه که از من کوچیکتره چرا چند سال از من مسن‌تر به نظر میاد؟ و چشماش، این نگاه عمیق از کجا اومده؟ اون چشمهای سرکش کجا رفته؟

صدای زنگ در نجاتم داد. بالاخره باقی مهمونا اومدن، حالا میتونستم از این عطر گَسِ کاج فرار کنم. خودم توی تعارف های بی‌معنی مودبانه غرق کردم تا وقتِ عکس دست جمعی. و باز بوی کاج. درست کنار من… و بالاخره مهمونی تمام شد!

اما سَرشب، شماره ناشناس عکس های مهمونی برام فرستاد. فکر کردم پسرخاله امه، منم تشکر کردم و تلگرام بستم.
پیام اومد: “مغرور لعنتی تو چرا پیر نمیشی؟!”
جواب دادم: “فائزه خانم شمایین؟”
-چرا اینجوری بام صحبت میکنی؟
تو سرم جواب دادم: (چون شوهر داری جنده!)
-چون مودبم!
لحنش عوض شد.
-میخواستم اگه برات ممکنه، برای شکایت کمکم کنی
-شکایت چی؟!
-از حسین شکایت کردم برای کتک زدن
انگار آب یخ روی سرم ریختن. حسین؟! اون بچه سر به زیر و مودب؟ دختر خاله من کتک زده؟ امکان نداره!!
بدجوری دردم گرفت. پرسیدم و جواب داد، فهمیدم حسین معتاده و چند ساله داره فائزه کتک میزنه. به شدت بدبینه و زندگیش جهنم کرده.
باورم نمی‌شد! این دختر چرا صداش در نمیومد پس؟!

گزارش پزشک قانونی خوندم، عکس های کبودی و زخم های بدنش دیدم. با خودم عهد کردم:
{از زیر این درنمیری حرومزاده!}
تصمیم گرفتم تا هفته دیگه و وقتِ دادگاه به خونه برنگردم. و برنگشتم.
دادگاه بدوی حسین به پرداخت دیه و حبس تعلیقی محکوم کرد. مطمئن بودم تجدید نظر هم تایید میکنه.
و بعدش راه برای دادخواست طلاقش هموار میشه.

فائزه و باباش از دادگاه برگردوندم خونه.
سرحال و خوشحال، فائزه گفت: “آبتین خونه داییشه بریم بیاریمش؟”
باباش پیاده شد و ما راه افتادیم.
هنوز چند خیابون بیشتر نرفته بودیم که دستم از روی دنده گرفت. با دست همیشه سرد و کشیده اش.
بهش نگاه کردم، جرقه های سرکشی توی چمشهاش سوسو می‌کرد.
میدونستم چی میخواست و من؟ منم میخواستم. مگه چقدر میشد تحمل کرد؟ آخه باز اون موهای آبی از زیر مقنعه اش بیرون زده بود.

کوچه پس کوچه کردم، جای خلوتی پیدا کردم و بوسیدمش. و اینبار اشتباه نکردم، سینه هاش لمس کردم. سینه هایی که درشت شده بود و زنانه. و لب ها! همون لب های زیبا و برجسته. و دوباره رژ توت فرنگی
و حس دژاوو: حباب برگشته بود.
حالا جفتمون میدونستیم که حسش درسته. هیچی اشتباه نیست.
از فائزه جدا شدم، سعی کردم ذهنم مرتب کنم‌‌‌؛
“تابستونه و گرم، حتی خیابون ها خلوته، دیگه خیلی بعید به نظر میرسه که بیابون های اطراف شلوغ باشه.”
میتونستم بوی شهوت حس کنم، بوی ترش زنونه. نیمه مست-نیمه هشیار از شهر زدم بیرون. و پشت یه تپه ماهور پارک کردم.

بهش نگاه کردم، مانتوش باز کرده بود و زیرش فقط یه تاپ کوتاه مشکی داشت. یکم شکم آورده بود، اما اون پوست شفاف سفید و سینه‌های بزرگ تحریک شده جایی برای شکایت نمی‌ذاشت!
به چشماش نگاه کردم، شعله های سرکش دیگه قد کشیده بودن! بودن مثل کیر من!
آفتابگیر گذاشتم روی شیشه جلو. و از وسط دو تا صندلی رفتم عقب.
انگار برای فائزه بامزه بود: لابد فکر می‌کرد “مغرور لعنتی نگاه کن چطور مثل بچه ها میره عقب!”
لبخندش حرصم درمی‌آورد، کشیدمش روی خودم، خواستم موهاش بکشم عقب و گلوش گاز بگیرم، یادم اومد اونقدری خشونت دیده که دیگه فانتزی خشونت نداشته باشه.
گذاشتم روم بشینه و با حوصله ببوسم. موهام می‌کشید، لبم گاز می‌گرفت. و من سعی می‌کردم حجم شگفت انگیز کونش توی دستام بگیرم. و کمر دوست داشتنیش از زیر مانتو نوازش کنم.
دیگه صبرم تموم شد، چرخیدم و حالا اون زیر بود.
مانتوش دراوردم و تاپش زدم بالا. سینه اش کردم تو دهنم، گاز گرفتم. فشردم. چنگ زدم. حسرتی که داشت ارضا میشد. سینه هایی که ده سال پیش لمس نکرده بودم.
دیگه صداش در اومد و چشماش به سختی باز بود.
دستش گرفتم و گذاشتم روی کیرم.
انگار منتظر همین بود. به سرعت و دقت یک آرایشگر شلوارم باز کرد و کیرم گرفت. اون ناخن های لاجوردی دور کیرم بسته شد و مثل همیشه سرد بود.
چرخیدیم و دوباره اون سوار بود. بهم نگاه کرد و خندید، خنده برنده به بازنده و سواره به پیاده، شکارچی به شکار.
سر کیرم بوسید، با تخمام ور میرفت و من از انتظار برای حس گرما و خیسی دهنش آتیش میگرفتم.
وقتی بالاخره دهنش دور کیرم بسته شد، حس کردم پیش آبم ریخت. چشمام باز کردم و دیدم که بهم خیره شده، چشم های عسلیِ زیباش می دیدم و کیرم که تا انتها توی دهنش بود و انگشت های زیبایی که با تخمام ور میرفت. شروع به ساک زدن کرد. محکم و آروم. انگار که جونم میخواست!
با حوصله داشت از شکارش لذت میبرد. و لعنت به من اگه کمتر از اون لذت ببرم. آهی کشیدم چشمام بستم.
و وقتی دوباره چشمام باز کردم و به چشماش جلوم بود!
فهمیدم که دیگه تمومه. حتی تلاش نکردم که دیرتر ارضا شم. انگار برق از تنم گذشت و توی دهنش خالی کردم. پیروزی های کوچک! 🙂
به هر حال حقش بود، کلی براش تلاش کرده بود، و من هنوزم تسلیم محضش نبودم.

چند دقیقه بعد، وقتی که خیره به آینه داشت رژ توت‌فرنگی به لباش میزد، من با سیگارپیچم درگیر بودم.
زیر چشمی نگاهی کرد و پرسید‌: “تو مگه سیگار میکشی؟”
و من داشتم فکر میکردم: “نفوذ اعمال حقوقی مجنون ادواری، مشروط بر این است که افاقه او مسلم شده باشد.”

ادامه دارد…

دوستان! این اولین داستان منه. و بسته به بازخوردش تصمیم میگیرم ادامه بدم یا نه. پس لطفا نظر واقعییتون بگید!

نوشته: Prometheus

ادامه…

بازدید 11,333

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “جنونِ اَدواری (1)”

  1. داستان قشنگی بود . قلمت خوبه . نوشته ات هنری و اروتیکه با استفاده از تکنیک به اندازه لازم .

  2. سبکت قشنگه ، قلمت شیواست و از این دست داستانها به شدت خوندنیه برای منادامه بده

  3. خیلی وقت بود که دیگه کامنتی نمیزاشتماما این داستان ظاهرا فرق میکنهمجبورم کرد که وارد اکانتم بشم و بگم احسنتاین نوشته چیزی بود که اگر من خودم میخواستم دست به قلم بشم چیزی بهترش رو نمیتونستم تصور کنماین که یک ایده ی خوب داشته باشی یک چیز است وو اینکه بتونی بصورت خوبی اجراش کنی چیزی دیگرکه تو هر دوتا رو عالی اجرا کردیآفرین بر تو

  4. انگار جدیدا دارن کستان نویسا جای خودشون رو به داستان نویسان میدن. خیلی عالیه. چون چند وقته داستانها داره بهتر میشه. البته که این عالی بود و دم نویسنده خیلی گرم. خیلی حال کردم 🌹🌹🌹🌹🙏🙏🙏🙏🙏

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید