من تو ی شهر نسبتا بزرگ زندگی میکنم و تو ی خانواده مرفه به دنیا اومدم یادمه تو ۱۷ سالگیم مردم برای کنکور خودشونو پاره میکردن و مث سگ درس میخوندن اما من به فکر عشق و حال بودم و دختر بازی میکردم . بگذریم بریم سراغ داستان عاشق شدنم من ی دختر خاله داشتم به اسم یاسمین که خیلی دختر خوشگلی بود و هر پسری رو میخکوب میکرد ولی من به چشم خواهر نگاش میکردم اونم منو داداشش میدونست چون فقط ی خواهر داشت (: زمان میگذره و من میشه ۱۷ سالم و اون میشه ۱۶ سالش من یکم تغییر احساس میکردم مثلا وقتی یاسمین میخندید ی حسی بم دست میداد شبیه عشق یا وقتی مثلا دستم میگرفت یا تماس داشتیم خوشم میومد و گذشت که یروز متوجه شدم عاشق اون شدم و مث سگ میخامش (: من فک میکردم اون منو دوس داره چون دقیقا مث من رفتار میکرد یروز خالم اینا برای ناهار دعوتمون کردن و من میخاستم حسمو به یاسی بگم و اون مال من بشه چون من میخاستم باهاش ازدواج کنم . ناهار رو زدیم و من و یاسی رفتیم تو اتاق خوابش من رفتم رو تخت صورتیش دراز کشیدم و اون روی صندلی نشسته بود و داشت با من درباره درس حرف میزد 🚬😂 من بعد از گذشت نیم ساعت از تخت بلند شدم و بش گفتم:
-
یاسی ی موضوعی خیلی ذهنم رو درگیر کرده میخام بات حرف بزنم
_ خب بگو چی ذهنت درگیر کرده -
بیا اینجا پیشم بشین
با تعجب اومد نشست و من دستاش گرفتم و ی لبخند زدم ولی با دیدن قیاقه متعجب و کمی جدی اون استرس گرفتم -
وقتی تورو میبینم ضربان قلبم میره بالا
_ خو ؟! -
فک کنم که من …
_ تو چی ؟! -
عاشقت شدم …
_ چی ؟!
وقتی اعتراف کردم استرسم رفت و آرامش گرفتم -
من تورو میخام خیلی دوست دارم و اگ قول بدی با من بمونی نمیزارم هیچوقت پشیمون بشی
_ خب من الان شوک زده شدم نمیتونم فعلا جوابی بدم -
باشه اشکال نداره فردا بگو
_ اوکی فردا واتساپ میکنم برات
من با خوشحالی از اتاقش رفتم بیرون و خداحافظی کردیم و شب اصلا نخوابیدم کنجکاو بودم نظرش چیه
ساعت ۳ ظهر از خواب بلند شدم ناهار قیمه داشتیم و من اصلا خوشم نیومد چون از قیمه متنفرم ی پیتزا سفارش دادم و خوردم ساعت ۵:۳ دقیقه عصر روز ۲۳ مهر ۱۳۹۵ بود ک پیامش اومد
_ سلام
- سلام عزیزم ❤️
_ بهتره بریم سر اصل مطلب - اوکی
_ ببین مهدی تو خیلی پسر خوبی هستی قیافت خوبه خوش اخلاقی مهربونی و… - خب ؟
_ اما راستش رو بخوای من تورو به چشم دوست معمولی میدیدم و حسی بهت ندارم 🙂💔
وقتی اینو گفت احساس کردم مهمترین ناحیه بدنم یعنی دلم به دردناکترین شکل ممکن چاک خورد 😂 بش گفتم اوکی و صفحه چتو بستم لباسامو پوشیدم مثل همیشه : جلیقه سیاه با تیشرت خاکستری و شلوار جین با ی کفش قهوه ای چرمی و عطر تلخ
زدم بیرون و چون حالم خوب نبود از دکه ی پاکت winston خریدم و رفتم پاتوق همیشگیم پارک آزادگان و تا ساعت 9 شب اونجا بودم و هوا سگ سوز شده بود از سرما که دیگه رفتم خونه به یکی از دوستام به اسم صادق ( مشروب باز بود ) بش گفتم که حالم خرابه و ی مشروب درجه یک میخام اونم بهم german whiskey رو معرفی کرد که قیمتش اونموقع ۵۳۰ تومن بود ( الان زیر ۴ تومن نیست ) صادق گفت که من ۲۵۰ تومن میدم بقیش باتو که من گفتم نمیخاد پولو برات میزنم خودت بخر بعد بیا دنبالم پولو زدم براش بعدش با ماشینش اومد دنبالم و به مامانم گفتم که شب خونه مجردی صادق میمونم با صادق رفتیم خونش و اونجا ی دست ایکس باکس زدیم بعدشم ساعت ۱۱ نیم بود که بش گفتم جام زهر کجاست ؟ که اون گفت کصکش مگه تو خمینی هستی که میگی جام زهر ؟! 😂😂 که گفتم میگی که خمینی جام زهر نخورده ؟! که اون گفت خورده و موقع مستی جمهوری اسلامی رو تاسیس کرده هردومون خندیدیم و اون رفت با ی جعبه مشکی رنگ اومد و از توش ی بطری درآورد که ویسکی داخلش بود بسات مزه رو هم چیدیم و آهنگ تهران مال منه رو گذاشتیم و صداش رو به بالاترین سطح ممکن بردیم اون جرعه جرعه میخورد و آروم ولی من ته میکشیدم که یهو صدای صادق دراومد : جاکش این عرق سگی نیست آروم بخور وگرنه پارمون میکنی الان 😂
چیزی نگفتم چون خیلی سنگین بود ویسکی و بشدت تلخ و من داشتم پشت سرهم چیپس میخوردم لیوان دوم رو هم خوردم و جرعه جرعه و با فاصله لیوان سوم حالت نیمه مست گرفتم و لیوان ششم سگ مست شدم و عربده میکشیدم : جام زهر خیلی خوبه جام زهر خیلی خوبه
و داشتم حالت خوش مستی رو مزه میکردم و روی آسمونا بودم یهو افتادم و صبح زود با ی سردرد عجیب بلند شدم و اون صادق پلشت هم خواب بود ساعت ۸ و ۵ دقیقه صبح ۲۴ مهر ۱۳۹۵ از خونه زدم بیرون و بخاطر سردردم پاکت وینسون رو از تو جیبم درآوردم و ی نخ از خوش شانسی توش بود و با فندک بیک آبیم روشنش کردم و داشتم کام میگرفتم و به جام زهر فکر میکردم
پایان
نوشته: مهدی
5 پاسخ به “جام زهر”
کیرخر
کاملا با نفر بالا موافقم منم چیز دیگه نمیتونم بگم
الان چی شد مثلا😲🙄
کسخل
بمیر باو کصکش