یک سال گذشته بود و هنوز حس میکردم یه چیزی از اون شبهای گذشته توی وجودم جا مونده. ولی همهچی پیچیده شده بود؛ دوست دخترم از دوستی ما خوشش نمیومد و خب… منم سرخورده یا گیج بودم، یا شاید فقط نمیخواستم مشکلی ایجاد بشه. آخرش هم کمکم ارتباطم با یگانه قطع شد. ولی هیچوقت فراموشش نکردم، حتی وقتی فکر میکردم دارم ادامه میدم، یه گوشه از ذهنم باهاش بود.
اون شب تصمیم گرفتم برم پیشش. هوای پاییزی سردی بود، خیابون خالی و نمنم بارون میبارید. قدمهام سریع بود، قلبم تند میزد و با خودم کلنجار میرفتم که چی باید بگم، آیا هنوز باید برم، یا همهچی گذشته؟ ولی نمیتونستم دیگه صبر کنم.
وقتی رسیدم دم در، دستم میلرزید. زنگ زدم، در باز شد و همون لبخند همیشگی رو دیدم. گفت:
«چی شده که بعد این همه وقت اومدی؟»
یه لبخند نصفه زدم، ولی انگار چیزی توی گلوم گیر کرده بود. گفتم:
«یه چیزی تو دلم مونده بود… نمیتونستم دیگه صبر کنم.»
رفتیم تو، نشستیم روی مبل. سکوت سنگین بود، فقط صدای بارون روی پنجره و موسیقی کمحجم از اسپیکر کوچیک و همون آهنگایی که جفتمون دیوانهوار شب و صبح گوش میکردیم. گفتم:
«دلم برات خیلی تنگ شده بود، یگانه.»
اولش نگاهشو ازم دزدید، بعد گفت:
«یه سال گذشته… چرا اون موقع همه چی رو رها کردی؟ چرا الان برگشتی؟ چرا گذاشتی اینجوری بشه؟»
قلبم سفت شد، چون میدونستم این جواب سادهای نداره.
«یگانه… اون موقع گیج بودم، دوست دخترم مشکل داشت با این قضیه و نمیخواستم با کسی درگیر بشم، یا… شاید خودم نمیخواستم با تو درگیر بشم. ولی هر روز بعدش حس میکردم یه چیزی کم دارم، یه چیزی که فقط تو بودی.»
چند ثانیه سکوت کرد، بعد با لحنی که کمی تلخ و سرد بود گفت:
«میخوای بگی که حالا برگشتی فقط برای اینکه یه حس قدیمی رو زنده کنی؟ بازم بسازیم و بازم خرابش کنی؟ آره؟»
گفتم: «نه… نمیخوام چیزی رو دوباره خراب کنم. فقط نمیتونستم بیشتر از این وانمود کنم که چیزی بینمون نبود.»
یه سکوت شدیدی افتاد. بعد با کمی عصبانیت گفت:
«ولی چرا اون موقع ول کردی؟ چرا نذاشتی من همه چیزو بفهمم؟ چرا با من صاف نبودی؟»
سخت بود جواب دادن، ولی باید میگفتم:
«میفهمم… میفهمم که ناراحت شدی. اون موقع گیج بودم، فکر میکردم دارم درست عمل میکنم، ولی اشتباه میکردم. هر روز بعدش حس میکردم یه چیزی کم دارم، یه چیزی که فقط تو بودی. خودتم میدونی که تو همیشه برام چیزی فراتر از یک دوست بودی.»
اون یه نفس کشید، ولی هنوز نگاهش پر از شک بود. «میخوای بگی که هنوز هم همون حسو داری؟»
گفتم: «آره… هنوزم دارم، یگانه. حتی وقتی سعی کردم فراموش کنم، یه گوشه از ذهنم همیشه با تو بود. هرچقدر بیشتر تلاش میکنم خاموشش کنم شعلهور تر میشه»
چند ثانیه طول کشید تا نگاهش نرم شد، ولی هنوز مقاومت میکرد:
«نمیدونم… میترسم دوباره همه چیزو خراب کنی.»
با لبخند آرومی گفتم: «میفهمم… منم میترسم. ولی همین لحظه، فقط میخوام حقیقتو بدونی. همهی حسایی که داشتم هنوز همونجاست. میدونی، انگار تورو از خودمم بیشتر دوست دارم.»
اون چند لحظه نگاهشو ازم نگرفت، ولی هنوز چشمهاش کمی پر از شک و دلخوری بود.
بعد با صدای لرزون گفت: «خیلی… خیلی دلم برات تنگ شده بود، حتی وقتی با خودم میجنگیدم که نذارم این حس برگرده… ولی هنوز نمیدونم میتونم باور کنم.»
سکوت کردیم. فقط صدای بارون بود و نفسهامون. قلبم میزد، حس میکردم فاصلهها داره کم میشه، ولی هنوز یگانه یه قدم عقبتر بود.
بعد از چند دقیقه، آهسته گفت: «نمیدونم چرا، ولی وقتی اینو میشنوم… یه چیزی تو دلم باز میشه.»
لبخند زدم و آرام گفتم: «همین حسو میخواستم، یگانه. همین که بدونی هنوز هستم.»
یه سکوت دیگه. این بار دیگه سنگین نبود. حس میکردم همهی دلخوریها، فاصلهها، و سوءتفاهمها، دارن کمکم آب میشن. نگاهش پر از احساس شد، ولی هنوز یه جاهایی تردید داشت، انگار آماده باشه ولی نمیخواد زودتر قبول کنه.
فضا بینمون پر از حس مشترک و انتظار بود… یه نقطهی شروع دوباره، که فقط خودمون میتونیم بسازیم.
از جام بلند شدم و رفتم پایین مبلی که روش نشسته بود، نشستم. چشمهای جفتمون پر از اشک بود ولی نمیتونستن جاری بشن. آروم دستای کوچیکشو تو دستم گرفتم و گفتم: «حاضرم هرچی میخواد بشه، بشه ولی یه امشب رو مال من باشی.»
دستاشو ازم جدا کرد و در حالی که داشت اشکاشو پاک میکرد گفت:«آخرش که چی؟ اون همه وقت دوستیمون با یه شب عاشقی به جایی میرسه؟»
حرفاش منطقی بود ولی من امشب با منطق با اونجا نرفته بودم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: « میدونم. هرچیزی که تا الان پیش اومده اشتباه منه. یکی دو بار هم نه و چند بار. ولی…ولی، نمیدونم چطور بگم آخه.»
حرفم رو قطع کرد و گفت:«صبر کن، گوش کن ببین چی میگم، به نظرت فردا هم باز میتونی اینجوری جلوم بشینی و همین حرفارو تکرار کنی یا بازم قراره همه چیز رو نصفه ول کنی و از زندگیم ناپدید بشی؟»
گفتم:«توروخدا این حرفای قدیمی رو نزن، میدونی که از همه کارام پشیمونم، ولی یه تیکه از قلبم اشتباهی افتاده دست تو و نمیتونم کاریش کنم.»
قبل از اینکه حرفی بزنه نیم خیز شدم و سرش رو با دستام نگه داشتم و لبامو رو لباش گذاشتم. لحظه اول شوک شد و تکونی نمیخورد، بعد از چند ثانیه تکون خوردن لباشو زیر لبام حس کردم و دستاشو که آروم به گردنم رسوند و نوازشم میکرد.
یه حس عجیبی نمیذاشت لبامونو از هم جدا کنیم، با نهایت توان داشتیم لبای هم دیگه رو میچشیدیم، حس میکردم دیگه هیچوقت نمیتونم اینقدر از حضور یک نفر لذت ببرم.
همینطور که لب هامون تو هم بود یک دستمو رو گردنش گذاشتم و با دست دیگهام سینههای کوچیکشو شروع به مالیدن کردم، سریع تر شدن نفسهاشو حس میکردم. لبامو ازش جدا کردم و شروع کردم به باز کردن دکمههای شومیزش، ترکیب یه سوتین سفید با پوست سبزه اش داشت دیوونم میکرد، سریع سوتینشو باز کردم و شروع کردم مالیدن و لیسیدن سینههاش، صدای نفساش داشت به ناله تبدیل میشد و دیگه بیشترین از این نمیتونستم جلو کیر شق شدهمو بگیرم. شروع کردم به باز کردن دکمه شلوارش و به آرومی شلوارشو از پاهاش بیرون کشیدم.
هیچوقت اینجوری به هیکل ظریف و نحیفش دقت نکرده بودم، طوری که فقط با یه شورت سفید با چشمهای خمارش بهم نگاه میکرد.
تو همون وضعیت ازم پرسید:«مطمئنی که میخوای این کارو کنیم؟»
گفتم:«هیچوقت از هیچ تصمیمی اینقدر مطمئن نبودم.»
در حالی که چشم تو چشم بودیم شروع کردم باز کردن دکمه های پیراهنم، دستمو که به کمربندم رسوندم خودشو از مبل جدا و کرد دستامو پس زد. کمربند و دکمه شلوارمو باز کرد و کمی پایین کشید. کیر شق شدهام از روی شورت مشخص بود، صورتشو نزدیک کرد و از روی شرت یه بوس کوچیک کردش و بعدش تو چشمام نگاه کرد و گفت:« فکر نمیکردم یک روزی بتونم امتحانش کنم.»
بعد شورت و شلوارمو تا زانو با هم پایین کشید و همونجوری که رو مبل نشسته بود آروم سرش رو گذاشت تو دهنش و زبونشو دورش میچرخوند. بعد یکم جلو عقب کردن بالاخره تونست کلش رو تو دهن کوچولوش جا کنه. با این که حس فوق العادهای داشتم ولی بیشتر از هر چیزی انتظار کصشو میکشیدم، به خاطر همین کشوندمش عقب و روی مبل خوابوندمش بعد خودمو کشوندم روش، صورتمو لای پاهاش بردم و یه بوس از روی شورتش کردم، بوی کس خیسش هوش از سرم برد.
سریع شرتشو از پاش در اوردم و شروع کردم به لیسیدن کس نازش، صدای ناله هاش داشت بلند و بلند تر میشد و با دستش داشت سرمو به کصش فشار میداد. سرم رو بلند کردم و در گوشش گفتم:« حالا وقتشه بعد این همه سال عشقمو بهت ثابت کنم یگانه» تو همون حالتی که روش خوابیده بودم آروم کیرمو وارد کصش کردم و هر ذرهای که وارد میشد حس میکردم بیشتر نفسشو حبس میکنه، کیرمو که تا آخر وارد کصش کردم کل نفس محبوسش رو با یه ناله قشنگ خارج کرد، شروع کردم به تلمبه زدن و حس کس داغش دور کیرم یه حس عجیبی بهم میداد، دستاشو پشتم گذاشته بود و ناخناشو رو پوستم بازی میداد و به زیبایی ناله میکرد.
چند دقیقه که گذشت گفت:« حالا بذار من بیام بالا تا منم عشقمو بهت ثابت کنم.»
جابه جا شدیم و اومد روم و کیرمو نگه داشت و آروم نشست روش، فرم چشاش و خم ابرو هاش وقتی که کیرم تا ته میرفت تو کصش زیباترین فرم چهرهاش بود که تا به امروز ندیده بودم، بعد چند ثانیه شروع به بالا پایین شدن کرد ، منم با دستام سینه هاشو میمالیدم، هرچقدر که میگذشت صدای نالههاش بلند تر میشد و به جایی رسید که یک دفعه منقبض شدن کصش رو دور کیرم حس کردم و بدنش لرزید و افتاد تو بغلم ، همون لحظه منم باهاش ارضا شدم و کل آبم خالی شد تو کصش.
همینجور که تو بغلم افتاد بود گفتم:« میارزید به تموم سختیاش.»
گفت:« می ارزید.»
همونطوری که تو بغل هم خوابیده بودیم یه حس بدی به خودم داشتم و عذاب وجدان خیانت به دوست دخترم از همون ثانیه اول گلومو گرفته بود.
تو همین فکر ها بودم که یگانه برگشت تو چشمهام نگاه کرد و گفت:« ولی الان مطمئنم که اشتباه کردیم.»
نفسمو بیرون دادم و چشمامو برای یک لحظه بستم، چشمهامو که باز کردم بهش گفتم:« آره، قطعا یک اشتباه بود، ولی تو اشتباه خوب منی و هیچوقت ازش پشیمون نمیشم.»
لبخند قشنگی بهم زد و سرشو رو سینم گذاشت و منم آروم بغلش کردم.
گفتم:« میدونم که دیگه سیگار نمیکشی ولی برات از اون سیگار شکلاتیها که دوست داری گرفتم.»
سرشو آورد بالا و گفت:« یعنی تا اینجاشم حساب و کتاب کرده بودی؟ »
گفتم :« هرشب تصورش میکردم.»
این اولین داستانی بود که نوشتم، امیدوارم خوشتون اومده باشه، اگر نکته و ایرادی در داستان مشاهده کردید ممنون میشم بهم تذکر بدید.
نوشته: Clay
8 پاسخ به “تکهای اشتباه از قلبم”
👍👍👍
عاالییی
خیلی قشنگ بود
خیلی خوب بود… ولی این اتفاق متاسفانه میافته که تو یه نفر رو دوست داری ولی بنا به بعضی اجبارها نمیتونی باهاش باشی و نمیتونی فراموشش هم بکنی… این خییلی اذیت کننده است…
جمله ای که در همه داستان ها هست«با دستش داشت سرمو به کصش فشار میداد.»
نمیدونم چرا نمیتونید کات کنید بعد برید هر گوهی میخواید بخورید؟کصکشا احساسات ملت بازیچه شما ها نیستنکیرم تو شهوت تو و اون زن وقتی قلب یک فرد قراره بابتش بشکنه
عالی بود و حس نابی رو به اشتراک گذاشتی،،،،،
سلام بر Clayدوست عزیزم به عنوان اولین تجربه بسیار قابل تحسین است.نگارشی روان، موضوعی جذاب برای مناما داستان گنگ است.این حالت هم نکته قوت است و هم نشانی از ضعف.قوت به این معنا که گاهی نویسنده عمدا میخواهد داستان چنین باشد. که خود من هم میپسندم. اما اگر چنین هدفی نداشتی، گنگ بودن شخصیت ها جذاب نیست.بلند بنویس و گوناگونو دوست عزیز نگارش بهتر هم میتوانست باشد.این داستان برای من قابل درک است…