نمیدونم به معجزهی موزیک شاد اعتقاد دارید یا نه، ولی فقط چند لحظه بعد از پخش موزیک بود که دیدم همه داریم میخندیم و میرقصیم و واقعاً داشت خوش میگذشت…
لیلا و عسل اینقدر بالا پایین پریده بودن که خیس عرق، نفسنفسزنان افتادن رو کاناپه. موزیک دوباره افتاد دست من، یه آهنگ لش گذاشتم و رو به سعید گفتم: «وید میزنی؟»
دیدم چشماش برق زد و گفت: «داری؟»
گفتم: «آره که دارم.»
رفتم باکس و از چمدون آوردم. یه رول پیچیدم. لیلا بهمون اضافه شد و گفت: «تکخوری نداشتیمهااا!»
عسل وید نزده بود تا حالا ولی دوست داشت امتحان کنه. گفتم چون بار اوله، رو مشروب نزن؛ آخه خیلی بالا بودیم. قبول کرد و نزد.
رو موزیک و خنده و کرهخوری بودیم که به سعید گفتم: «بریم تو جکوزی لش بزنیم؟»
گفت: «برو بریم. آبجو تگریم هستی؟» که با سر تأیید کرد. نفری یه آبجو به دست، تیشرتهامونو کندیم رفتیم سمت استخر.
استخر با یه شیشه حدوداً ۴ متری از سالن دید داشت…
تو آب بودیم که در استخر باز شد. عسل و لیلا با استیکر بهدست اومدن تو، با همون موزیکا که:
«آقا قبول نیست! فاز لش بسه، ما حوصلمون سر رفته!»
لباسهای بچهها پوشیده بود؛ شلوارک بالای زانو، تاپ نخی. گفتم: «بچهها، صاحب ویلا ذکر کرده با لباس نخی داخل آب نرید، چون آب کلر داره؛ هم لباستون خراب میشه، هم آب استخر رنگ میگیره.»
یه برقی تو چشای لیلا دیدم که دست عسل رو کشید و برد بالا…
یه کم بعد، بچهها برگشتن. لیلا از لباسهایی که ظهر خریده بود یکی خودش و یکی هم به عسل داده بود؛ یه لگ چسبون کوتاه بالا زانو با یه نیمتنه. اومدن تو، پاشون رو گذاشتن تو جکوزی. عسل گفت:
«این چیه؟ آدمو فس میکنه! من میرم تو استخر.»
همین که پاشد بره، برآمدگی بدنش که کمی آفتابسوخته بود، یه شوک ریز بهم وارد کرد. یکم بعد، من و سعید هم بهشون اضافه شدیم و با موزیک شروع کردیم به عشقوحال و سوزوندن چیزایی که خورده بودیم.
رو به عسل گفتم: «سولار میری؟»
گفت: «نه، ویلای ما استخرش روباز. دیروز آفتاب گرفتم.»
که لیلا گفت: «چه عالی! فردا جای جتاسکی اینا، بیایم ویلای شما، اونجا چیل کنیم و آفتاب بگیریم.»
سعید: «چی میکنیم؟»
لیلا: «چیل. ریلکس میکنیم.»
سعید خندید و گفت: «منم زیاد اهل هیجان و تفریحات آبی نیستم. اگه موافقید، حتماً بیاید.»
اون شب با یه کم بازی، نگاه و شوخی گذشت. سعید اینا رفتن ویلای خودشون که خیلی هم از ما دور نبود. من و لیلا هم که حسابی مست بودیم، رفتیم ادامه شبمون رو بسازیم.
لیلا تو بغلم دراز کشیده بود، سرش روی دستم بود. گفت:
«نظرت دربارهشون چیه؟»
گفتم: «برای یه بار ملاقات، بچههای بدی به نظر نمیآن.»
گفت: «من متوجه نگاههای سعید شدم رو سینههام… و دیدم تو هم کون عسل رو نگاه میکردی.»
گفتم: «نظرتو چیه؟»
گفت: «نظری ندارم. بچههای بدی نیستن، ولی سعید یه بار تو آب دستش رو نزدیک سینههام آورد… اونجا یهو دلم خالی شد.»
خندیدم گفتم: «همونجا که بلندتون میکرد پرتتون میکرد تو عمیق؟»
گفت: «آره. دستای قویی داره.»
راست میگفت. سعید بدنساز بود و بدن پری داشت.
گفتم: «میخوای یه کم هیجان بیاریم تو رابطهمون؟ یه شک هم به سعید و عسل بدیم؟»
لیلا پرسید: «چطوری؟»
گفتم: «فردا که میریم ویلای اونا، اون سوتین کوچیکه رو ببند، ببینیم عکسالعملشون چیه؟»
لیلا برای لحظهای مکث کرد. برق موذی و بازیگوشی خاصی تو نگاهش نشست. گوشهی لبش کمی بالا رفت و بعد، با لحنی نرم و دوپهلو گفت:
«یعنی… بدنم رو بهش نشون بدم؟»
لیلا و عسل اینقدر بالا پایین پریده بودن که خیس عرق، نفسنفسزنان افتادن رو کاناپه. موزیک دوباره افتاد دست من، یه آهنگ لش گذاشتم و رو به سعید گفتم: «وید میزنی؟»
دیدم چشماش برق زد و گفت: «داری؟»
گفتم: «آره که دارم.»
رفتم باکس و از چمدون آوردم. یه رول پیچیدم. لیلا بهمون اضافه شد و گفت: «تکخوری نداشتیمهااا!»
عسل وید نزده بود تا حالا ولی دوست داشت امتحان کنه. گفتم چون بار اوله، رو مشروب نزن؛ آخه خیلی بالا بودیم. قبول کرد و نزد.
رو موزیک و خنده و کرهخوری بودیم که به سعید گفتم: «بریم تو جکوزی لش بزنیم؟»
گفت: «برو بریم. آبجو تگریم هستی؟» که با سر تأیید کرد. نفری یه آبجو به دست، تیشرتهامونو کندیم رفتیم سمت استخر.
استخر با یه شیشه حدوداً ۴ متری از سالن دید داشت…
تو آب بودیم که در استخر باز شد. عسل و لیلا با استیکر بهدست اومدن تو، با همون موزیکا که:
«آقا قبول نیست! فاز لش بسه، ما حوصلمون سر رفته!»
لباسهای بچهها پوشیده بود؛ شلوارک بالای زانو، تاپ نخی. گفتم: «بچهها، صاحب ویلا ذکر کرده با لباس نخی داخل آب نرید، چون آب کلر داره؛ هم لباستون خراب میشه، هم آب استخر رنگ میگیره.»
یه برقی تو چشای لیلا دیدم که دست عسل رو کشید و برد بالا…
یه کم بعد، بچهها برگشتن. لیلا از لباسهایی که ظهر خریده بود یکی خودش و یکی هم به عسل داده بود؛ یه لگ چسبون کوتاه بالا زانو با یه نیمتنه. اومدن تو، پاشون رو گذاشتن تو جکوزی. عسل گفت:
«این چیه؟ آدمو فس میکنه! من میرم تو استخر.»
همین که پاشد بره، برآمدگی بدنش که کمی آفتابسوخته بود، یه شوک ریز بهم وارد کرد. یکم بعد، من و سعید هم بهشون اضافه شدیم و با موزیک شروع کردیم به عشقوحال و سوزوندن چیزایی که خورده بودیم.
رو به عسل گفتم: «سولار میری؟»
گفت: «نه، ویلای ما استخرش روباز. دیروز آفتاب گرفتم.»
که لیلا گفت: «چه عالی! فردا جای جتاسکی اینا، بیایم ویلای شما، اونجا چیل کنیم و آفتاب بگیریم.»
سعید: «چی میکنیم؟»
لیلا: «چیل. ریلکس میکنیم.»
سعید خندید و گفت: «منم زیاد اهل هیجان و تفریحات آبی نیستم. اگه موافقید، حتماً بیاید.»
اون شب با یه کم بازی، نگاه و شوخی گذشت. سعید اینا رفتن ویلای خودشون که خیلی هم از ما دور نبود. من و لیلا هم که حسابی مست بودیم، رفتیم ادامه شبمون رو بسازیم.
لیلا تو بغلم دراز کشیده بود، سرش روی دستم بود. گفت:
«نظرت دربارهشون چیه؟»
گفتم: «برای یه بار ملاقات، بچههای بدی به نظر نمیآن.»
گفت: «من متوجه نگاههای سعید شدم رو سینههام… و دیدم تو هم کون عسل رو نگاه میکردی.»
گفتم: «نظرتو چیه؟»
گفت: «نظری ندارم. بچههای بدی نیستن، ولی سعید یه بار تو آب دستش رو نزدیک سینههام آورد… اونجا یهو دلم خالی شد.»
خندیدم گفتم: «همونجا که بلندتون میکرد پرتتون میکرد تو عمیق؟»
گفت: «آره. دستای قویی داره.»
راست میگفت. سعید بدنساز بود و بدن پری داشت.
گفتم: «میخوای یه کم هیجان بیاریم تو رابطهمون؟ یه شک هم به سعید و عسل بدیم؟»
لیلا پرسید: «چطوری؟»
گفتم: «فردا که میریم ویلای اونا، اون سوتین کوچیکه رو ببند، ببینیم عکسالعملشون چیه؟»
لیلا برای لحظهای مکث کرد. برق موذی و بازیگوشی خاصی تو نگاهش نشست. گوشهی لبش کمی بالا رفت و بعد، با لحنی نرم و دوپهلو گفت:
«یعنی… بدنم رو بهش نشون بدم؟»
نوشته: NVD
7 پاسخ به “تریسامی که پنجره های جدید لذت را گشود”
خب بعدش
چیشد آبت خیلی زود اومد که نصف و نیمه ول کردی 🤔🤔
همین؟اصلا تاثیر گذار نبود
خوب بود . ادامه بده
ناقص منتشر شده متاسفانه 🙄
بد نبود🙋🏻♀️
نفرسومم تبریز زوج بیاد@Mla547