تابع شوهر بودن این چیزها رو هم داره

اَمروز مجبور شدم تو بیمارستان بستری بشم. جزء معدود روزهایی بود که از خونه و شوهرم دور میشدم. اما مجبور بودم و چاره ایی نداشتم. چند روز بود که دردی تو قفسه سینه ام حس میکردم. با مراجعه به پزشک معلوم شد که سنگِ کیسه صفرا دارم و باید عمل بشم. می ترسیدم اما همه می گفتند که خیلی هم سخت نیست. یه روزه کار تمومه و مرخص میشم. همسرم بیشتر از من نگران بود, نه بخاطر عمل و بستری شدن و اینجور چیزا, دُرسته, واسه این چیزا هم نگران بود اما برای خودش بیشتر واهمه داشت. آخه با بستری و جراحی شدنم, نمی تونست نیاز جنسیش تأمین بشه. راست و واقعی, شوهرم ، خیلی زود به زود حشری می شد و تقریباً من هر روز در اختیارش بودم, بجز روزهایی که پریود بودم و نمیتونستم بدم. اُونم تو اُون دوران یکی ، دُو باری می اُومد سراغم و کامش رو یه جوری دیگه شیرین میکرد. خُب منم تابع اون بودم. چیکار میتونستم بکنم, شوهرم بود و جزء من کسی رو نداشت. آدم سالم و صالحیه, زحمت کشه و سخت کار میکنه و بنظرم اُمیدش به این چیزاست که منم کم براش نمیزارم. چه میشه کرد, مَرده دیگه. بنظر من مردا کلاً به دو چیز بیشتر از همه توجه دارن, یکی شکمه و دیگری کردن, بقیه چیزا در درجه بعدیه. قرار شد شب تو بیمارستان باشم تا فرداش منو عمل کنن. میدونستم چشمش به منه, منم پیشنهاد دادم تا بهش بدم, اگه عمل میکردم شاید چند روزی از این نعمت خدادادی که براش مهیا شده بود ، محروم می شد, واسه همین قبل از رفتن به بیمارستان و بستری شدن, بعد از ظهری ، بستر رو مُهیا و خیالش رو راحت کردم. وقتی حشری می شد و میخواست, به نوعی بهم میفهموند و منم توی این سالهای زندگی باهاش, اینو متوجه شده بودم. عادتم شده بود و خودم هم لذت میبردم. وقتی باهام بود بیشتر سعی داشت خودش ارضاء بشه, کمتر به من میداد و ارضاء شدنم براش خیلی مهم نبود. منم اهمیت زیادی به این موضوع نمی دادم. راستش من خیلی اهل این کارا نبوده و نیستم و فقط برای شوهرم که ازم راضی باشه و زندگی بهش خوش بگذره, پا پیش میذارم.
اُون روز بعد از ظهر, حسابی دلی از عزا در آورد. از سینه و زیر بغل گرفته تا انگشتای پا و چوچولم, در اختیارش بود و بوسه بارون میکرد. مثل اعدامی ها که میدونستن آخرین روزِ زندگیشونه, یا آدمهایی که میدونستن برای آخرین باره که این فرصت رو بدست آوردن, باهام رفتار میکرد. منو لُخت کرده و به پشت رو تخت خوابونده بود. کنارم نشسته و بوسه بارونم می کرد. سینه هام رو میک میزد و گازشون میگرفت, دستم رو بالا داده بود و زیر بغلام رو بُو میکرد و میبوسید. شکمم رو لیس میزد و وقتی به نافم رسید توش رو زبون زد. قلقلکم اُومد و کمی خودم رو جمع کردم اما این اجازه رو بهش دادم تا هر کاری دوست داره انجام بده. هنوز حمام نرفته و اصلاح نکرده بودم, موهای کُصم بلند بود. دهنش رسید به نزدیک کُصم. با لباش موهای کُصم رو کشید و بعد ولشون کرد. چند بار اینکار رو کرد. تو این فرصت, دستش همه جا کار میکرد. سینه هام, زیر بغلام و حالا هم رُون هام رو نوازش کرد. خودم هم حشری شده بودم و حس کردم که آبم اومده و اون قسمت از بدنم مرطوب شده, می خواستم با دستمال پاکش کنم, نذاشت. با زبونش آبِ کُصم رو مزه مزه کرد, کمی خجالت کشیدم اما اُون خوشش می اُومد. زبونش رو تیز کرد و کرد تو کُصم. یه تکونی خوردم. وقتی زبونش رو بیرون آورد, مقداری از آبِ کُصم به نوکِ زبونش چسبیده بود. نشونم داد. چشمام رو با دستم گرفتم. ” بده این کارو نکن, مریض میشی ها ” ! اینو گفتم و سعی کردم جلوش رو بگیرم. اما اون دست بردار نبود. با دستش کُصم که حسابی خیس و مرطوب بود رو می مالوند و انگشت میکرد. دیگه تحملش رو نداشتم, میخواستم بگم ” بکن تو دیگه ، کُشتی منو ” اما روُم نمی شد. بازم تحمل کردم و اُونم دست بردار نبود. تصور میکنم میخواست طولش بده تا بیشتر لذت ببره. هنوز کنارم رو دو پا نشسته بود و باهام ور میرفت. برای اینکه حشری ترش کنم, با دستم کیرش رو گرفتم و فشارش دادم. یه مرتبه از حال رفت. چشماش خمار شد خودش رُو روم خم کرد. خیلی تو مالش و مالوندن کیرش حساسه, منم می دونم و از همین روش استفاده می کنم و حالی به حالیش می کنم. دستم رو از لای خایه هاش بردم تو و سوراخ کونش رو نوازش کردم. نوکِ انگشتم دَمِ سوراخ کونش بود و براش می مالوندم. دیگه نمی تونست تحمل کنه و داشت از حال میرفت. نقطه ضعفش همین جاست, سوراخ کونش. کمی فشار دادم اما سفت بود و تو نمی رفت. میخواستم کمی انگشتش کنم تا هم لذت ببره و هم اینکه بیشتر حشری بشه تا بهش لذت بده. خودش رو انداخته بود روم و سینه هام رو میک میزد. آروم دستم رو بردم سمتِ کُصم و انگشتم رو با آب خودم خیس کردم. با همون انگشتِ مرطوب شده, سوراخ کونش رو مالوندم. کمی لیز شد و راحت تر میرفت تو. یه بند انگشت رفت تو. باسنش رو داد عقب تا کمکی باشه به تو رفتن انگشتم. همزمان سر کیرش رو نوازش میکردم. حسابی شق کرده بود و مثل دسته تبر سفت و محکم شد.
کیرش از همون اول ازدواجمون هم, سفت و بزرگ بود. اُون اوایل که تازه محرم شده بودیم, وقتی تا ته میکرد تو, به خوبی حرکتش رو تو رحمم و حتی تو روده هام هم حس میکردم. می ترسیدم ، که اون چیزِ به این گندگی چه جوری میره تو من, نکنه کار دستم بده ؟ وقتی برای اولین بار کیرش رو کرد تو کُصم و خواست پرده ام رو پاره کنه, ملایم و به آهسته گی اینکار رو کرد. آخه وقتی میخواست شروع کنه ازش خواسته بودم که خیلی آروم و یواش بفرسته تو و اونم گوش کرد. هنوز کاملاً تو نرفته بود که آبش اومد. معلوم بود که اولین بارشه که با دیدن و لمس کردن یه کُص, ارضاء میشه ! ماشاالله یه عالمه آب داشت. ریخت تُو دستمال, ضعف کرده بود و داشت از حال میرفت. اُون وقت اومد و پهلوم خوابید و شروع کرد باهام بازی کردن. تُو پنج, شیش دقیقه دو مرتبه آمادگی پیدا کرد. تعجب کردم اما واقعیت داره, حالا نه اینقدر سریع اما خودش رو برای عملیات بعدی آماده کرد. کمی سر کیرش رو به کُصم مالوند. به پشت خوابیده بودم و پاهام رو شونه هاش بود. هر وقتی سرش رو بر می گردوند و ساق پاهام رو بوسه میزد, لذت بخش بود . با دستاش رُون هام رو سفت گرفته بود و سعی داشت پاهام رو از هم باز کنه. از ترس سعی میکردم خیلی باز نکنم. با دو سه بار مالوندن و مماس شدن آلت هامون, کیرش سفت و شق شد و خواست بفرسته تو, دو مرتبه ازش خواستم مراقب باشه ” تُو رو خدا یواش تر, میترسم کار دستم بدی و دیگه نداشته باشی ها ” ! چشام رو بستم ، ملحفۀ رو تشک تو دستم مچاله شده بود ، متمرکز شدم که چیکار میکنه. کمی سوزش داشتم, پاهام رو سفت کردم اما اون زورش بیشتر بود و اونا رو از هم باز کرد و آروم می فرستاد تو. به خوبی حس میکردم که داره میره تو. خودم رو تکون دادم و بی اختیار آه و ناله کردم. فکر کنم تا نصفه رفته بود تو که سعی کرد درش بیاره. در آوردنش هم درد داشت. دو مرتبه فرستاد تو. کمی ترشح داشتم و همین باعث شد تا اون قسمت لیز بشه و راحت تر کیرش بره تو. درد داشتم اما نه خیلی زیاد اما این باعث نمی شد که آه و ناله نکنم. نمی خواستم تصور کنه که دردم کم شده وگرنه به کارش سرعت و فشار می آورد. کمتر حس داشتم. شاید داخل رحمم, بی حس شده بود, چون نمیتونستم بفهمم که چقدر رفته تو. حس فشاری شدید در قسمت رونهام داشتم. در همون حالی که می فرستاد تو, رونام رو هم فشار میداد. فکر کنم تا ته رفته بود تو. حرکتی نداشت و ایست کرده بود. حس کردم مایع ایی ازم خارج میشه. همزمان کیرش رو در آورد. کمی خودم رو بلند کردم تا ببینم. دیگه کیرش در اُومده و سرش خونی بود. ترسیده بود و متعجب نگاه میکرد. تو همون حال دستپاچه شد و سعی کرد خون آبه ایی که از کُصم خارج میشد رو با دستمالی چیزی پاک کنه. هُول شده بود و با همون دستمالی که آبش رو توُش ریخته بود, منو پاک کرد. خندم گرفته بود. کُصم هم با آبش مرطوب شد و هم با آبِ خودم و خونی که ازم ترشح می شد, همه با هم مخلوط شد. حس خوبی بود. هنوز بعضی وقتها به این ماجرا فکر می کنم, تبسمی لذت بخش به چهره ام میاد.
برگردیم به اُون روز بعد از ظهر ! انگشتم تا ته تو سوراخ کونش بود و اونم حسابی کیف میکرد. درش آوردم. نمی خواستم خیلی هم حشری بشه. وقتی بادش خیلی تند میشد, دیگه متوجه نبود چیکار میکنه. آخه اون دفعه که حشرش زده بود بالا, در حالی که کیرِ دسته تبرش رو هی میکرد تو و در میاورد, انگشتی هم بهم رسوند و بدون مقدمه انگشتش رو تا ته کرد تو کونم. یه مرتبه آتیش گرفتم و دادی هم زدم. بلند شدم و کامش رو تلخ کردم. تقصیر خودش بود. آخه کسی خشکاخشک کسی رو انگشت میکنه. حداقل انگشتش رو خیس و یا با آبِ خودم, مرطوب میکرد و ملایم میکرد تو. البته منم خوشم نمیاد که به عقبم دست بزنه. از همون اول هم راضی نبودم. اما خُب بعضی مواقع که من رُوشم و در حال ارضاء کردن خودم هستم, اون انگشتی بهم میرسونه و کیفم رو مضاعف میکنه و منم اعتراضی نمی کنم. اونم تا میدید من معترض نیستم, نامردی نمی کرد تا ته میفرستاد تو و میچرخوند و دلی از عزا در میاورد. خلاصه اینکه یاد گرفتم که نذارم خیلی حشری و از کنترلم خارج بشه. اینقدر منو مالوند و دستمالی کرد که آبم راه افتاده بود و نزدیک بود تشک رو خیس کنه. اما اون هنوز کیرش رو نفرستاده بود تو. خودم پیش دستی کردم و بازوهاش رو گرفتم و کشیدمش روم. الآن دیگه کیرش رو دَمِ کُصم حس میکنم. اینقدر آب ترشح کرده بودم که بدون هیچ تقلایی می تونست عملیاتِ دُخول انجام بگیره. اونم فرستاد تو. یواش و ملایم می رفت تو, به طوری که حرکتش رو تو کُصم و بعد تو رحمم حس میشد. میخواست تا ته بفرسته تو, اگه می تونست خایه هاش رو هم تو میکرد. سعی کردم با کمی آه و ناله و التماس کردن, حشریش کنم. ” یواش تر عزیزم, من مالِ تواَم, در که نمی رم, تو رو خدا تا ته نفرست تو, اگه نه از دهنم میزنه بیرون ” ! نقشم گرفت. تلمبه هاش شدیدتر شد. به شدت نفس نفس میزد. باسنم رو کمی خم کرد و خودش رُو دو پا نشست. کمرم حسابی خم شده بود و به قولی رُوم افتاده بود. هوا خیلی هم گرم نبود اما اُون حسابی خیس عرق بود. در حالی که رُوم خم شده بود, قطره ایی از عرقش رُوم چکید. خودش متوجه نشد اما این چکیدن ها ادامه دار شد. لای سینه ام رُو خیس کرده بود. عرقش گرم بود. باید بدم میومد اما چندش آور نبود. رایحۀ ملایمی که حاکی از حشری بودن بود, تُو اتاق پیچیده بود. بُوی خوبیه. خُوشم می یاد. منو حالی به حالی میکنه. چند دقیقه ایی بود که داشت منو میکرد. بنظر نمی خواست به این زودی ها تموم کنه. آروم گفت : ” برگرد ” ! پاهام رو از رو شونه هاش برداشتم و اونم کیرش رو در آورد. برگشتم و به سینه رو تخت خوابیدم. به سرعت خودش رو روم انداخت و دستش رو برد زیرم تا کیرش رو میزون کنه و همزمان با یه فشار, کیرش رو کرد تو کُصم. یه آه بلند کشیدم. سینه هاش به پشتم مماس بود و دستاش هم سینه هام و زیر بغل هام رو نوازش میکرد . ” کمی باسنت رو بیار بالا ” ! باسنم رو دادم بالا و براش قمبل کردم. ” آفرین دختر خوب ” ! اینو گفت و تُو موقعیت خوبی خودش رو قرار داد, دیگه کیرش تا ته تُو کُصم جا گرفته بود و به راحتی تلمبه میزد. گردنم و شونه هام از بوسه هاش در اَمان نبودند. خلاصه حالی میکردا . داشتم اون زیر له می شدم. اما صدام در نمیومد. میخواستم حسابی باهام حال کنه. از اینکه دنبالم میکرد و موقع خواستم سعی میکرد راضیم کنه تا منم بهش بدم, خوشم می اُومد. نه اینکه فکرهای بد کنید, نه, اما خُب فکر کنم همین کارا هم برای مردا لذت بخشه و اونا رو حالی به حالی میکنه. اما وقتی راضی میشدم, تلافی در میاورد. با خشونت میکرد و می فرستاد تو. بنظرم مردا همه مثل هم هستند. بیرون از خونه برای خودشون, یلی یند اما تو خونه پیش زنشون, اونم موقع ایی که حشری هستند, مثل یه بره مطیع و حرف گوش کن میشن ! نه اینکه ما زنا استعمار گر باشیم, نه, اما باید قبول کرد که این از خصوصیات مرداست. من که اینطور فهمیدم. تو همون حس مردانگی و خشونت بیرون از خونه و کسب و کار, قلبی به نازکی کاغذ دارند و ذاتاً مهربون هستند. شوهر من که اینطوره ، خیلی هم مهربونه. خدا حفظش کنه. خلاصه دیدم که دآره معطل میکنه, دستم رو از زیرم بردم سمتِ خایه هاش که هی میخورد به کُصم و واسش مالوندم. دستم هی می خورد به اونجاش و اونم کیف می کرد. یه مرتبه فشارم داد و همون تُو ، کیرش رو نگه داشت. معلوم بود که داره آبش میاد و بدون اینکه بپرسه, ریخت تو . طپشِ سریع قلبش رو به خوبی رو بدنم حس میکردم. لذت بخش بود. تونسته بودم شوهرم رو سرحال بیارم و آبش رو بگیرم. باید بدونید که اینم یه هنره , خانم هایی که میتونن چنین کنن ، شوهراشون رو حالی به حالی کنن و آبشون رو بگیرن, بدونن که نباید خودشون رو دستِ کم بگیرن ، این کارِ هر کسی نیست. خلاصه یه حال حسابی به شوهرم دادم. چند دقیقه ایی کنار هم خوابیدیم و هم رو نوازش کردیم. اون دیگه نفس نداشت و فقط بهم چسبیده بود. تو این چند دقیقه ایی که میکرد, از تمام نیروش استفاده کرده بود و حالا رمقی نداشت. کمی سینه هام رو مالوند و بوسه ایی ازم گرفت و گفت : ” دستت درد نکنه, خیلی مزه داد, عزیزم نباشی هیچی ” ! از این اخلاقش خوشم میاد. وقتی میکنه و تموم میشه ، ازم تشکر میکنه. خیلی مودب و با معرفته.
خواستم برم حمام و آماده بشم که یواش یواش برم بیمارستان. آخه شب باید تو بیمارستان می بودم. لباسام رو آماده کردم و واردِ حمام شدم. زیر دوش بودم که صدام کرد : ” لادن, خوبی ” ؟ همیشه وقتی خونس و میرم حمام صدام میکنه و جویای احوالم میشه , ” آره خوبم ” ! پرسید : ” میخوای بیام کمکت ” ؟ میدونستم که دوست داره باهام بیاد حمُوم, بعضی وقتها باید مطیع شوهر بود دیگه, گفتم : ” می خوای بیا ” ! فوری اُومد. انگار منتظر بله من بود. زیر دوش رفت و خودش رو خیس کرد. بهم چسبید. پیش خودم گفتم حتماً تو حموم هم میخواد بکنه ! ایندفعه میخوام بهش جوابِ منفی بدم ، آخه دیگه رمقی برام نمونده بود. اما خبری از تقاضاش نبود. ” میخوای تر و تمیزت کنم, تو بیمارستان اینطوری بد نیست ” ؟ منظورش موهای زیر بغلم و کُصم بود که بلند بودند. گفتم : ” اگه زحمتی نیست ” ! فوری ژیلت رو برداشت و جلوم دو زانو نشست. با حوصله و صبوری شروع کرد به اصلاح موهای کُصم. سرش پایین بود و منم نگاش می کردم. حس کردم دستش میلرزه. خیلی حساس نشدم. دوش رو بسته بودم تا آب حروُم نشه. کارش که تموم شد از جاش بلند شد و اومد بالا. دیدم چشماش سُرخه. اول تصور کردم که کف رفته تو چشماش و چشاش رو سوُزونده, اما نه, بنظر اَشک ریخته بود. سرش رو پایین نگه می داشت تا من چشماش رو نبینم. معلوم بود که اَشک ریخته. تبسمی کردم و با خنده گفتم : ” دیُونه ، مردِ به این بزرگی که گریه نمی کنه ؟ اونم موقع تراشیدن موهای کُصِ زنش ” ؟ چیزی نگفت. میخواستم ژیلت رو ازش بگیرم, گفتم : ” نمی خواد, برو ، منم زودی میام ” ! ژیلت رو بهم نداد. ازم خواست تا به کارش ادامه بده. وقتی داشت کارش رو تموم میکرد تو دلم گفتم که این مردا واقعاً چقدر دل نازکن, فکر نمی کردم شوهرم اینقدر نگرانم باشه ! اینم ، یکی دیگه از خصلتهای شوهرهاس.
از زیرِ قرآن ردم کرد و همراهم تا بیمارستان اومد. تشریفات اداری بیمارستان رو انجام داد و لباس بیمارستان رو تن کردم و رُو تخت خوابیدم. دیگه موقع رفتنش بود. کاری هم نداشتم و نیازی هم به همراه نبود. یواشکی منو بوسید و رفت. من که نتونستم بخوابم. عادت به این محیط ندارم برای همین راحت نبودم, خُب دیگه باید این روز رو هم تحمل می کردم تا تموم بشه. صبح بهم صبحانه ندادند, قراره ناشتا باشم. تلفنم زنگ خود. خودش بود, گفت که پایین تو سالونه, کاری داشتم بهش خبر بدم. ساعت 11 شد خبری از رفتن به اتاق عمل نبود. پرستار رو دیدم و ازش جویای کارم شدم, گفت که اَمروز دکتر نمی یاد و عمل افتاده به فردا. چاره ایی نبود . بهم ناهار دادند تا گرسنگی نکشم. میخواستم برم و فردا بیام, اجازه ندادند و گفتن بهتره همین جا باشم. راستش بهترم بود, هر وقتی قفسه سینه ام درد میگرفت و نیاز به مسکن داشتم, اینجا باشم بهتره. زنگ زدم به شوهرم تا موضوع رو بگم. حس کردم که صداش گرفته بود و با این خبر, گرفته تر هم خواهد شد. از پشت تلفن می فهمیدم که نگرانمه . اُون شب ملاقاتم هم اومد. شبِ دوم هم به هر سختی و بیخوابی بود ، گذشت. خلاصه روز دوم هم عمل انجام نشدم و من هنوز منتظرم و خبری از پزشک معالج نشد. برای سومین شب بستری شدن خودم رو آماده میکردم. اما روز سوم هم بدلیل نامعلومی عمل انجام نشد و هنوز روی تخت بیمارستان بودم.
ساعت از 11 شب گذشته بود و من رو تختم در حال استراحت بودم که یه مرتبه سر و کلۀ شوهرم پیدا شد. معلوم بود با هزار التماس و درخواست اجازه ورود و ملاقات و دیدن من رو گرفته بود. دیدنش کمی بهم روحیه داد. راستش دلم براش تنگ شده بود. روبوسی کردیم. کمی قربون صدقم رفت. وقتی رُوم خم شد که منو ببُوسه, رایحه ایی آشنا به مشامم خورد. وقتی حشری میشد اون بُو رو از خودش ساطع میکرد و حالا هم همین رایحه به همراهش بود. فوری فهمیدم موضوع چیه ! آخه اینجا که نمی شد. درسته تو اتاقِ دو نفری بستری بودم و نفر دوم هم تُو خواب بود, اما دیگه باید جواب رد بهش میدادم تا کمی خودش رو کنترل کنه. حرکتی به خودش داد و پرده ما بین دو تخت رو کشید . یه صندلی برداشت و کنارم نشست. در حال صحبت بودیم که دستش رو برد تو سینه هام. کُرست نداشتم و اونم تا فهمید, چشماش گرد شد. نفسی عمیق کشید و یواش نوکشون رو گرفت و کشید. این کُرست نبستن ما زنها ها هم شده یه دردسر برامون. تا مردا بفهمن که ما کُرست نبستیم, از خود بیخود میشن و انگار درِ دیزی رو باز گذاشتن, و خودمون رو آماده کرده ایم. دیگه به اون سینه ها رحم نمی کنن, خُب من هم بدم نمیاد, من که اینطوریم. وقتی با دستش سینه هام رو نوازش میکنه انگار تو آسمونها سیر میکنم. حسِ خوبی بهم دست داد. از لای پرده نگاهی به هم اتاقیم کردم, خواب بود. به پهلو شدم و اون سینه اَم افتاده رو اون یکی. با دستش سینه اَم رو گرفت و بلند کرد و شروع کرد لای سینه هام رو نوازش کردن. ” این یکی اون زیر له نشه ” ! این جمله رو دَمِ گوشم گفت و منم لبخندی بهش زدم. میخواست لباسم رو بالا بزنه, نذاشتم. اگه پرستار یه مرتبه بیاد تو که دیگه آبرو برام نمیمونه. به همین مالوندن راضی شد. از رو صندلی بلند شد. کیرش رو بهم نزدیک کرد. کیرش داشت شلوارش رو میترکوند. به خوبی از زیر شلوارش معلوم بود. ” بذارم دهنت کمی برام ساک بزنی ” ؟ اینو گفت و خودش رو نزدیک تر کرد. میخواست زیپِ شلوارش رو باز کنه و بدون اینکه پاسخ منو بشنونه, کیرش رو بکنه تو دهنم. تا حالا براش ساک نزدم. خوشم نمیاد به نوعی چندشم میشه. ” میدونی که اینطوریش رو دوست ندارم ” ! وقتی پاسخم رو شنید, زیپِ شلوارش پایین بود. دلم براش سوخت و حس ترحم در من احیا گردید. دستم رو بردم تو شلوارش و کیرش رو براش مالوندم. کیرش رو آوردم بیرون. کیفم جلوی دستم بود. ازش خواستم تا جعبۀ کرم رو بهم بده. با کرم براش کمی چرب کردم. کیرش حسابی شق کرده بود . دستم رو لوله کرده بودم و کیرش میونِ دستم بود . خودش رو عقب جلو میکرد. هرچی بیشتر لذت میبرد, سینه هام رو بیشتر فشار میداد. خودم هم حالی به حالی بودم. دستم رو لیز دادم و از زیر خایه هاش رد کردم و انگشتی بهش رسوندم. پاهاش سُست شد. معلوم شد حسابی حشری بوده, حشری تر شد. شلوارش رو شُل کرده بود تا دو تا دستام برن تو, با یه دستم کیرش رو می مالوندم و با دست دیگم انگشتش می کردم. معلوم شد دآره ارضاء میشه. تکونهاش تند تر شد و سینه هام رو چنگ میزد. با اون دستش دستمال کاغذی رو برداشت و یه مرتبه خودش رو عقب کشید و با دستمال سر کیرش رو گرفت. تونسته بودم تو بیمارستان مراسم آبگیری برای شوهرم بر پا کنم. رایحه ایی خاص بپا شده بود و من به خوبی اون بُو رو حس میکردم. تبسمی کردم. خجالت داشت, از این کارا اونم تو بیمارستان, چه میشه کرد, شوهرمه دیگه. خودمونو جمع و جور کردیم. نشست رو صندلی و دستم رو گرفت و چند تا ماچ کرد. صورتش رو آورد جلو و گفت ” لادن, خیلی خوبی ” ! بهش لبخند زدم و پاسخ دادم ” بالا غیرتاً خودتو نگه دار تا از اینجا مرخص بشم, قول میدم تلافی کنم, میدونی که به قولم عمل میکنم ” !
جنس مذکر, خیلی عجیبه. وقتی حشری میشن هیچی جلو دارشون نیست. هر وقتی به شوهرم نگاه میکنم. مغازۀ ابزار یراقی داره و تو کارش خیلی جدی و مُصممه, بیشتر روزا بهش سر میزنم و تو مغازه اَش یه, یه ساعتی می شینم. با مشتریا خیلی جدی و با جذبست. رفتارش تو خونه با من ، با اون موقع تو مغازه با مشتریاش ، زمین تا آسمون فرق میکنه. شما هم اگه جای من باشید تعجب میکنید. یه مدتی یاد گرفته بود و صبح ها قبل از رفتن به سر کار, می اومد سراغم و منو حسابی میکرد. اون موقع دوست داشتم بخوابم اما اون دست بردار نبود و میخواست ، چاره ایی نداشتم, خودم رو آماده میکردم و اونم می افتاد روم و منو میکرد. اول صبح خیلی انرژی داشت و با نیرویی مضاعف میفرستاد تو. به قول خودش, این صبح کردنا بهش نیرو میده و تو کسب و کار مؤثره و برکت میاره. فکر کنم قصد داشت گولم بزنه. از اون گول زدنای مزه دار. ناراضی نبودم اما خُب با اینکاراش نمی ذاشت حموم خشک بشه و همیشه حُولم رو بند آویزونه. به نظرتون پیش همسایه ها خجالت نداره ! ! خلاصه مردا با اون سبیل تا بناگوش, هیکل های دُرشت و رُستم گونه, در برابرش, قلبی به کوچکی گنجشک و نازکی کاغذ دارند, این کمی متعجب کنندست. تا ازدواجی صورت نگیره و به قولی زیر یه سقف قرار نگیرید, حرفهای منو متوجه نمی شید. من عقیده دارم شوهرا وقتی از نظر جنسی و شهوت سیراب باشن و بدونن که محدودیتی از طرف همسرشون وجود نداره, خودشون رو برای زناشون میکشن. به نوعی مطیع هستند, البته تابع کردن شوهرا, نیاز به این داره تا زنها هم تابع اونا باشن, نظرتون چیه ؟

نوشته: لادن رحیمی

بازدید 12,814

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

22 پاسخ به “تابع شوهر بودن این چیزها رو هم داره”

  1. قشنگ معلومه ازین زن چادری های روبند دار و بیسوادی که آدم حسابت نمیکنه و فقط میخواد خودشو خالی کنه!فک نکن خیلی براش جذابیت داری با اون همه پشم و پیل🤢🤢 شوهرت ازون خرمذهبی هاست که هنوز بلد نشده صیغه پیدا کنه یا هم کسی بهش پا نمیده وگرنه خشتک پهنه همیشه🤢لادن بانو خواهشا ننویس حالم بد شد!باز آموزش هم میده که نردا اینجورین و اونجوری😐😏ببند خواهشا 😶

  2. رعنا=لادن=کوص مغزخیلی سعی شده که مث زنا بنویسی ولی بازم معلومه جقی کوس مغز نویسنده شه

  3. یکی از واقعی ترین و درست ترین و انسانی ترین داستانهای بکن تو بود.عالی

  4. برخلاف دری وری هایی که نوشتن به عنوان یه جنس مذکر تمام حرفات رو قبول میکنم اگه راست باشه ،یه زن مثل تو شایسته پرستشه

  5. بلاخره یه داستان آدمیزادی بدون خیانت و محارم و کوفت خوندیم تو این سایتدس خوش لادن

  6. من دوتا سؤال توذهنم هست لادن خانم شما که باشوهرت اینفدر خوبی تواین سایت چه میکنی؟ دوم اینکه باشوهرت سکس میکنی اونم باپشم و پیل؟ سوم اینکه اینقدر دم ازاین میزنی که زن باید مطیع شوهرش باشه ولی براش ساک نمیزنی؟

  7. از اونجایی که نوشتی میخواستی انگشتتو بکنی توی کون شوهرت فهمیدم که زنی ولی انگار با مردی نبودی ، آخه کدوم مردی وسط کردن دوست داره طرف انگشتش کنه؟؟؟

  8. اینکه فانتزیای آدما و تمایلات سکسیشون فرق داره به کنار ولی بقیش واقعیت یه زندگی زناشویی سالم هستالبته شما هم اگه یه کم دل به کار بدی قطعا میتونی تو رابطه ارضا بشیبه نظرم رابطه دهانی دوطرفه رو تو برنامتون بزارید هم شوهرت بیشتر حال میکنه و هم خودت فبل از رابطه آماده میشی و احتمال ارضا شدنت بیشتر میشه

  9. هر چی فمنیست افراطیه همگیشون در حین پریود بودن ننه شون نطفشون بسته شده شک نکنید

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید