بیمارستان عجیب (۱)

معکوس کشیدم از پنج به چهار
کسری از ثانیه سرعتم‌ رسید به ۱۴۰ که یهویی متوجه یه سگ وسط خیابون شدم
اومدم ردش کنم که کنترل ماشین از دستم در اومد و کشیده شدن به شونه خاکی همانا و ملق خوردن همانا
دستمو گذاشته بودم رو سقف و خودمو سقف گرفته بودم
چرخیدن هارو حس میکردم
یکی دوتا تا نه بیشتر بود نزدیک ده تا چرخ زدیم تا اخر سر ماشین رو سقف وایستاد
خودمو به سختی کشیدم بیرون
بعدش رفیقم که تو ماشین بود رو دراوردم
من سرحال بودم و هیچیم نشده بود ولی سعید حالش بد بود
به هوش بود ولی گیج میزد
چند نفری زده بودن بغل و اومدن پیشمون
یکی زنگ میزد پلیس یکی اورژانس
گوشیمو از جیبم دراوردم به بابام زنگ‌ زدم و داستان رو گفتم
تازه از خونه زده بودیم بیرون زیاد دور نبودیم و ده دقیقه نشد بابام و عمو رحیم(بابای سعید) زودتر از آمبولانس از راه رسیدن
با دیدنشون یه نفس راحت کشیدم و دراز کشیدم کف زمین
حال سعیدم زیاد بد نبود
واقعا عجیب بود از اون تصادف جفتمون سالم در اومدیم
یکم بعد با صدای آژیر به خودم اومدم آمبولانس رسید
من سرپا بودم ولی سعید رو گذاشتن رو برانکارد و سوار آمبولانس کردن منم سوار شدم و راهی سمت بیمارستان
حال کلی جفتمون خوب بود منو سرپایی مرخص کردن ولی سعید چون بدن درد و یکم زخم داشت باید شبو میموند تا تحت نظر باشه منم همراه پیشش موندم
بردنمون تو یه اتاق چهار تخته که قبل ما کلا یه پیرمرد خوابیده بود و یه همراه داشت تصادف عصر بود و تا بریم و کارای بستری و عکس و اینا انجام بدن شب اتاق به ما دادن دیگه خانواده هارو بالا راه ندادن و فقط من همراه سعید بودم
به پیرمرده سوند وصل بود و مشخص بود اذیت میشه چون مدام از درد ناله میکرد
همراهش پسرش بود یه مرد ۵۰ ۵۵ ساله که نزدیک ۱۹۰ قدش بود و درشت هیکل و چهارشانه صورت آنکارد با یه سیبیل خیلی کوتاه پوستش سبزه انگار افتاب سوخته شده باشه
اومد سمتمون حال و احوال کرد و یکم صحبت کردیم
پرستار اومد دارو های سعید رو زد
به مرده گفت حواست به پدر باشه مثل دیشب سوند رو نکشه دربیاره که دردسر میشه باز
چراغ رو خاموش کردن دوتا تخت خالی بود و چون جا بود من و همراه پیرمرده هم رو تخت مریض دراز کشیدیم
سعید که بعد دارو ها بیهوش شد قشنگ
پیرمرده هم کلا تو حال خودش نبود
همراهه رو تخت سمت پنجره دراز کشیده بود و من این سمت اتاق حالت ضربدری رو تخت بودم و میدیدمش
نیم ساعتی گذشته بود و خوابم نمیبرد گوشی هم شارژ نداشت و خاموش شده بود چشمم افتاد به مرده حس کردم داره از رو شلوار کیرشو میماله یکم چشامو تیز کردم دیدم بله راست کرده داره میخاروندش یکم ادامه داد بعد روشو کرد اون طرف
نمیدونم متوجه شد دارم نگاهش میکنم یا کارش تموم شده بود
دیگه رفت رو مغزم از همون لحظه اول که دیدمش خیلی ازش خوشم اومد همه چیزش واسم جذاب بود مخصوصا هیکل درشت و دستای بزرگش ولی خب یکم که ناراحتی و اعصاب خوردی تصادف یه طرفم تو محیط بیمارستان فکر نمیکردم بشه کاری کرد واسه همین بهش فکرم نمیکردم ولی دیدن این صحنه باعث شد شهوت بیاد کل وجوودمو بگیره

یه ربعی گذشت پاشدم رفتم بیرون اتاق دستشویی
فقط یه پرستار تو ایستگاه پرستاری بیدار بود اونم داشت چرت میزد بقیه اتاقا و سالن کلا خالی و خلوت بود
از بیرون اتاق رو نگاه میکردم تقریبا چیزی مشخص نبود رفتم تو اتاق و در رو بستم
هر سه نفر خواب بودن
نزدیک تخت مرده شدم به پهلو رو به دیوار خوابیده بود محافظ تخت هم پایین بود از پنجره یه نمه نور میزد داخل و برجستگی خشتکش از رو شلوار پارچه ای مشکیش ضربانمو میبرد بالا فاصله تخت با دیوار خیلی کم‌بود جوری حتی که من با ۶۰ کیلو وزن و جثه کوچیک اگه میخواستم برم اون لا حتما میخوردم به تخت
بهونه خوبی بود و رفتم تا پنجره رو باز کنم عمدا طولش دادم خودمو چند بار زدم به تخت و به بهونه نگاه کردن به بیرون باسنمو به سمتش قمبل کرده بودم
اصلا نمیدونستم بیدار و داره میبینه یا کلا تو باغ نیست فقط میخواستم یه کاری انجام داده باشم شاید دو‌ یا سه دقیقه طول کشید این داستان برگشتم و موقع برگشتن هم دستمو باز کردم و خورد به ران پاش
هنوز نمیدونستم خوابه یا بیدار جرات هم نمیکردم برم سمتش یا نگاهش کنم از رو تختمم مشخص نبود چون پشتش به من بود
اوایل پاییز بود و هوا خنک بود باز کردن پنجره اشتباه بود و ده دقیقه نشده اتاق سرد شد باید میرفتم پنجره رو‌ میبستم
با احتیاط بیشتر نزدیک شدم پنجره رو بستم اومدم برم که دستش اومد رو باسنم هول کردم سریع برگشتم دیدم زل زده به چشمام و با یه حالت التماسی انگشتش گذاشت جلو لبش و هیس گفت
دستشو آورد سمت کیرم و شروع کرد به مالیدن
از سر شب انقدری حشری شده بودم که خیلی راحت وا بدم و دست منم رفت رو خشتکش
از قبل شق کرده بود و یه کیر بزرگ اومد دستم یکم از رو شلوار مالیدیم واسه هم
اسلش پام بود کمرشم گشاد بود خیلی راحت شلوار و شورتمو یه مقداری کشید پایین دستشو برد پشتم رو باسنم منو کشید بالاتر دهنشو نزدیک کرد و شروع کرد اروم ساک زدن
داشتم روانی میشدم انقدری شهوت و استرسم بالا بود که با چند ثانیه ساک زدن نزدیک بود آبم بیاد و خودمو کشیدم عقب و شلوارم دادم بالا
یه نگاه تعجب آمیز بهش کردم و با یه لبخند جوابمو داد بعد نگاهش رفت سمت کیرش
منظورشو فهمیدم کمربندشو شل کردم و خودشم کمک کرد یکم جلوی شلوار رو داد پایین و فقط کیرش افتاد بیرون
چی میدیدم یه کیر تیره گوشتی و بزرگ راحت ۱۹ ۱۸ سانت میشد و به شدت کلفت شاید اندازه یه قوطی رانی کلفتی داشت تا قبل اون فقط از رو شلوار واسش مالیده بودم و فکر میکردم بزرگیش بخاطر شورت و شلوار باشه ولی نه خود اصل کاری بزرگ بود!
طاق باز دراز شد دهنم‌نزدیک کردم و شروع کردم خوردن به سختی تو دهنم جاش میدادم و همه اینا تو استرس بود و باید سعی می کردیم هیچ صدایی درنیاد
دستش رو کرده بود تو‌ شورتم و کیرم دستش داشت برام جق میزد منم داشتم ساک میزدم چند دقیقه بیشتر طول نکشید که داشتم ارضا میشدم تا اومدم بلند بشم حس کردم کیرش بزرگتر شد و اولین پامپ آبش تو دهنم بود سریع کشیدم بیرون و نبض زدن و‌پاچیدن ابش رو پیرهنشو داشتم نگاه میکردم همزمان خودمم تو دستش ارضا شدم و شورت و دستشو کثیف کردم یه مقدار اب تو دهنم بود و باید خالی میکردم یکم‌خودمو مرتب کردم و با احتیاط رفتم سمت دستشویی شانسا کسی تو‌سالن نبود و رفتم خودمو تمیز کردم برگشتم اتاق بلافاصله طرف رفت دستشویی
چند دقیقه بعد برگشت داخل یه نگاه بهم کرد یه لبخند و چشمک زد رفت رو تختش دراز شد
هنوز ضربانم عادی نشده بود و به اتفاقاتی که تو یک ربع گذشته افتاد و همش مثل یه خواب یا توهم بود فکر میکردم که خوابم برد و صبح زود با صدای پرستار بیدار شدم
سعید هم بیدار شده بود
پیرمرده رو تختش ناله میکرد ولی پسرش نبود! بجاش یه پسر جوون همراهش وایساده بود
تا ساعت نزدیکای دوازده اونجا بودیم دکترا اومدن و همه عکسا و اسکن های سعید خوب بود و دستور مرخصی نوشتن
سعید زنگ زد به باباش که همراه بابای من دم در بودن و داشتن کارای ترخیص رو انجام میدادن
باباینا اومدن بالا و برگه ترخیص دادن به پرستار که گفت برید لباس عوض کنید الان میام آنژیوکت رو باز میکنم
من داشتم کمک سعید میکردم لباس بیمارستان رو عوض کنه باباشم اومده بود و داخل بود و‌کمک میکرد
که مرده اومد داخل یه پیراهن سفید پوشیده بود آنکارد کرده و تمیز
نگاه مرده کلا سمت ما بود و بیشتر با عمورحیم حرف میزد
خدا بد نده و این حرفا
لباسای سعید رو عوض کردیم منتظر پرستار بودیم
مرده منو صدا زد
-بله
-یه ثانیه میتونی بیای این شماره رو واسه من بگیری؟
نزدیکش شدم
اروم حرف میزد
-لامصب من بخاطر تو صبح زود رفتم حموم تمیز کردم اومدم کجا میری
-مرخص شدیم خب
-شمارتو بزن تو گوشیم
هم دلم میخواست هم از ترس اینکه جلو بابام اینا چیزی بگه شماره رو زدم و یه تک زنگ به گوشیم انداختم

تا لحظه ای که بریم خیلی تابلو کل نگاهش سمت ما بود

فرداش زنگ زد…

اگه دوست داشتید بگید تا قسمت بعدی و سکس کاملمون تو خونش رو تعریف کنم

نوشته: ساسی۷۸

بازدید 10,133

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “بیمارستان عجیب (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید