بومرنگ (۵ و پایانی)

قسمت پایانی

آروم روی تخت دراز کشید:
مرد-م م م … چه بوی خوبی میدی شما!
زن-نخوابیدی؟
مرد-تو پیشم نباشی، خوابم می بره؟
مرد دستش رو از زیر سر زن رد کرد و به محض اینکه زن روی بازوش خوابید، مثل مار که به طعمه اش می پیچه، پیچید بهش!
زن-آی ی ی ی
مرد-جوووون.
لبهاشو آروم بوسید:
مرد-فردا میریم؟
زن-آره. دیگه کاری نداریم.
مرد نفس عمیقی کشید و چشمهاشو بست. زن با انگشت هاش، با موهاش بازی می کرد:
زن-به چی داری فکر میکنی؟
مرد-به تو … به این ماجراها!
زن-دیگه همه چی تموم شد.
مرد-به چیزی که میخواستی رسیدی! الآن آروم شدی؟
دندون هاش رو بهم سابید و یه دفعه روی تخت نشست:
زن-نه! من به حقم رسیدم! اما هیچ وقت به آرامش نمی رسم! هیچ وقت اون روزها رو یادم نمیره!
دستش رو گرفت و به سمت لبهاش برد:
مرد-الان که من پیشتم، با هم به آرامش میرسیم. منو ببخش عزیزم، نمیخواستم ناراحتت کنم.
انگشتهاش رو دونه دونه بوسید و صورتش رو جلو برد:
زن-الان توی مودش …
مرد-هیش ش ش ش


شب قبل برخلاف همیشه، هیچ صدایی از اتاق الناز نیومد. تا نزدیکی های صبح بیدار بودم، و با صدای ضربه به در، به زور چشمامو باز کردم. در نهایت تعجب من، پدر شوهرم وارد اتاق شد:

  • نازی جان، پاشو حاضر شو که زود بریم.
    فکر میکردم که هنوز خوابم، چندبار چشمامو باز و بسته کردم که با تکون بدنم به خودم اومدم:
  • نازی جان! پاشو بابا، پاشو دخترم. وقت زیادی نداریم.
  • سلام. آقاجون …
  • سلام عزیزم. پاشو بابا جان!
    همونطور گیج از روی تخت بلند شدم، دستی به موهام کشیدم اما نمیدونستم دقیقا باید چیکار کنم که با صدای در، برگشتم. مهناز وارد شد:
  • سلام. هنوز آماده نیستید که! الان دیگه الوند میرسه.
  • دخترم به نازی کمک کن.
    مهناز به سمت کمد کنار پنجره رفت، مانتو و روسری و کیفم رو بهم داد:
  • همه وسایل خودتونه! فقط عجله کنید.
    پدرشوهرم با مهربونی نگاهش کرد و دست روی شونه اش گذاشت:
  • هیچ وقت کمک هات رو فراموش نمیکنم. ممنونم دخترم!
    مهناز با صورتی شرمنده نگاهمون کرد و لبخند زد:
  • بخاطر تموم اتفاق هایی که افتاد، منو ببخشید!
    با اشاره پدرشوهرم و کمک مهناز، با عجله لباس ها رو پوشیدم. مهناز در رو باز کرد و خارج شد، کمی بعد با صدای سوت آهسته ای که انگار علامت بود، پدر شوهرم دستم رو گرفت:
  • نازی جان از کنار من تکون نخور، فقط هر اتفاقی که افتاد تو فرار کن!
  • چه … چه اتفاقی؟
  • هر اتفاقی، هر چی شد!
    نمیدونم چرا احساس میکردم هنوز خوابم! اصلا نفهمیدم چطور از اون خونه خارج شدیم، چطور سوار ماشین شدیم و چطور توی جاده هستیم.
  • آقاجون؟
  • جونم بابا.
  • چی شده؟
  • هیچی بابا جون. داریم برمیگردیم خونه مون.
  • آخه یهویی؟ الناز خانوم که …
  • الناز به خواسته اش رسید و آزادمون کرد!
  • خواسته اش؟
  • نازی جان، همه چیز تموم شد!
    با لبخند کمرنگی نگاهم کرد و دوباره به روبرو خیره شد. بعد از حدود نیم ساعت اولین تابلوهای راهنمایی نشون داد که اتوبان امام علی سمت راست، و ارتش و ازگل مستقیم. سرمو به صندلی ماشین تکیه دادم و چشمهامو بستم.

یک ماه گذشته بود و من خونه نشین بودم،
دلیلش هم مهدی بود و نگرانی هاش:

  • نازی جان فعلا استراحت کن.
    -عزیزم روزهای بد و سختی داشتی، به هیچی فکر نکن.
  • من حالم خوبه! دلم میخواد برگردم سرکارم!
    -سرکارت هم برمیگردی، بزار یکم حال روحیت خوب بشه.
    -حال روحیم خوبه، تو رسما منو زندونی کردی!!
  • زندونی چیه قربونت برم؟ اینا همش بخاطر خودته!
    -بخاطر خودم بزار برگردم سرکارم!
    -تا آخر این هفته صبر کن، بزار یکم کارها سبک تر بشه.
    و این حرف ها هر روز تکرار میشد.
    از بعد برگشتمون فقط دوبار پدر شوهرم رو دیده بودم، یه چیزی توش تغییر کرده بود و مثل قبل نبود. با اتفاق هایی که افتاده بود، پدر و پسر تصمیم به فروش خونه ها و جابجایی گرفته بودن.
    روی صندلی نشسته بودم و به بیرون نگاه میکردم، با صدای پیس پیس برگشتم:
  • آی آی آی … مامانت نگفته هر صدایی شنیدی برنگرد، میخوان مخت رو بزنن.
  • مخ منو چند ساله زدن!
  • ا … واقعا؟
  • بعدشم اینجا بغیر از من و تو کسی نیست!
  • واقعا؟ یعنی فقط من و توییم؟
  • خوب آره!
  • تنهای تنها؟
  • وااااا … آره دیگه.
  • یعنی یه خونه خالی، یه دختر عالی و …
    به سمتم حمله ور شد، دستمو گرفتم جلوش:
  • الان اصلا حال و حوصله ندارم.
  • چی؟ چشمم روشن! از کی تا حالا؟ روایت داریم حتی روی شتر!
  • خب خدا رو شکر، ما اینجا شتر نداریم!
    دستمو گرفت و بوسید:
  • چی شده قربونت برم؟ چرا ناراحتی؟
  • مهدی یه ماهه که برگشتم سر خونه و زندگیم، هنوز نمیدونم چی شد و چی نشد؟ اون خانوم کی بود، چی میخواست، چرا یهویی ولمون کرد؟ و هزار تا سوال دیگه!
  • الان ناراحتی که همه اون ماجراها تموم شده؟
  • نه ناراحت نیستم اما گیجم، یه چیزایی جور در نمیاد!
  • یعنی چی؟
  • اون الناز خانومی که من دیدم با اون کارها و اون تشکیلات انقدر راحت ما رو ول نمیکرد! اون میخواست با آقاجون بخوابه.
    نگاه شیطنت آمیزی کرد:
  • تو کف بابای من بوده، بعد دیده چیزی بهش نمیرسه ولتون کرده!
  • میشه جدی باشی؟! اون زن بابا و مامانت رو میشناخت!
  • منظورت چیه؟
  • یه بار به بابات گفت مثل قدیما دوستم داشته باش، ما عاشق هم بودیم، چی شد که تا الهه رو دیدی، من رو ول کردی!
  • خب حتما دوست دختر بابام بوده!
  • قیافه اش برام آشنا بود اما یادم نمیاد که کجا دیدمش!
  • میخوای از بابا بپرسیم؟
  • آقاجون چیزی نمیگه.
  • خب الان چیکار کنیم خانوم مارپل؟ میخوای …
    با صدای موبایلش اونو از توی جیبش در آورد، چند لحظه ای به گوشی زل زد:
  • مهدی! کیه؟
    گوشی رو به طرف من گرفت. از یه شماره ناشناس یه فیلم و یه پیام اومده بود. فیلم رو باز کردم:
    ” یه اتاق بود که روی تخت یه مرد و زن مشغول عشق بازی بودن. مرد با یه شورت پشت به دوربین روی زن قرار داشت و بهمین خاطر چهره هاشون خیلی مشخص نبود. یه کم بعد، مرد همونطور که توی سر و گردن زن بود، دستشو دراز کرد و دو تا شال آورد. با یکی از اون شال ها دستهای زن رو بست و دوباره شروع به خوردن سر و گردنش شد. بعد روی زن نشست و شال دیگه رو برداشت، و با یه حرکت اونو دور گردن زن پیچید!
    زن دست و پا میزد، به خودش پیچ و تاب میداد اما فایده ای نداشت. چند لحظه بعد دیگه زن تکون نمیخورد! مرد اول نبض زن رو از مچ دست و بعد گردن چک کرد، بعد به سرعت لباس پوشید و از اتاق خارج شد!”
    پایین فیلم یه پیام بود:
    ” داداش مهدی، یادتت نره که تاثیر کارهایی که توی گذشته انجام دادیم، مثل بومرنگ به طرفمون برمیگرده! هر چقدر دور بریم، هرچقدر فرار کنیم، بالاخره بومرنگ میاد سمت خودمون!
    این تازه اولش بود!
    منتظرم باشید: میثم “

نوشته: pariyana

بازدید 14,514

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

10 پاسخ به “بومرنگ (۵ و پایانی)”

  1. ببخشید که صبر کردم تمام قسمتها آپلود بشن و یکجا بخونم. مطمئنم ادامه جذابی خواهد داشت. 🌹

  2. بی سروته و چرند . بعد از اینهمه فاصله بین قسمت چهارم و پنجم . بنظرم همه خوانندگان مجبور شدند از اول بخونن ببینند چی به چیه !

  3. حقیقتش تعجب کردم،به نظرم انتقاد دوستان تا حدود زیادی موجه باشه.منم ناچار شدم نصف ق.چهارو دوباره بخونم تا یادم بیاد،نمیدونم تقصیر نوبت دهی ادمین عزیز بوده یا چی.بهرحال این قسمتو انگار خودت ننوشته بودی،یعنی نشونه‌های یه داستان خوبو در این آخری ندیدم،هم فونت درشت باعث میشه مثلا داستان طولانی‌تر بنظر بیاد و هم کلا کوتاه بودن این آخری اونم بعد از این زمان طولانی برای آپ شدن…نه،در حد چهارتای اول نبود،متاسفم که رک گفتم،اما برای پیشرفت باید فقط ایراداتو دید و گفت…موفق باشی و…مرسی

  4. سلامحقیقتا نوشتن و پیش بردن یه داستان اونم با حال و هوای جنایی در ۵ قسمت اصلا کار ساده ای نیست. قصدم توجیه نیست اما هیچ جوره نمیشد داستان رو توی ۵ قسمت جمع کرد و خوب قسمت آخر خیلی مختصر شد.در جواب اون خواننده عزیز باید بگم که اصلا قصد نداشتم مثل کسی بنویسم یا مثل کسی باشم! نمیدونم چرا مقایسه کردید؟

  5. داریوش جان فونت بزرگ و کوچیک حقیقتا کار من نیست و همه متن رو با فونت یکسان نوشتم.انتشار داستان ها دست من نیست، و بخاطر همین فاصله زیادی بینشون افتاد!قسمت آخر رو نمیشد جور دیگه ای تموم کنم چون خیلی خیلی طولانی میشد، شاید در حد سه قسمت و این از حوصله خارج بود.ممنون بابت نظراتتون و حتما سعی میکنم اون ها رو در داستان های بعدی در نظر داشته باشم

  6. قلب مسین عزیزممنون از لطفت و باید اعتراف کنم که جور دیگه ای بلد نبودم تا داستان رو تموم کنم.داستان دنباله دار رو نمیشه توی ۵ قسمت تموم کرد، یا بهتره بگم من بلد نیستم!

  7. قطعا توان نگارش خوب و درست در اثر شما هویدا است. لذت بردم و لذت بردم و لذت بردم.دوست عزیز نادیده، از خودم مثال میزنم. شخصا در اکثر مواقع تا 5 قسمت داستان کامل نشود شروع به مطالعه اثر نمیکنم. چراکه وقفه بین قسمت ها اثر نامطلوبی بر روند کار خواهد داشت. پیشنهاد من این است که همه داستان رو در ابتدا کامل کنید و بعد بطور منظم و سریع منتشر کنید.داستان شما پتانسیل یک داستان بلند رو داره و اینکه سعی کردید به هر طریقی در قسمت 5 به انتها برسد لطمه بسیار به آن وارد کرده. یک پیشنهاد دیگر این است که روندی رو مشابه با داستان بلند بدون مرز پی بگیرید. داستانی با شاید بیشتر از 20 قسمت یا همین مقادیر. که پیوسته بود اما هر داستان عنوان خود را داشت و مستقل می نمود.

  8. اروتیک های داستان شما رو بسیار پسندیدم. آرزوی بسیاری این روتین سکسی است. در همه ژانر ها بنویسید. دلسرد از لایک کم نشوید.من توانی در نگارش ندارم. اما علاقه بسیاری به خواندن دارم.مقایسه شدن را گریزی نیست دوست عزیز. مقایسه شدن گاهی نشان از قوت است و گاهی ضعف. مقایسه شما و شیوا نشان از قوت هر دوی شما است. دلیگر نشوید خوشحال هم نشوید.سپاس از شما.با احترام بسیار لذت بردم و دوست دارم ادامه دهید و درست تر ادامه دهید.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید