داستان برمیگرده به ۳ سال پیش اونموقع ۱۶ سالم بود و تقریبا توی اوج حشریت خودم بودم که نشات میگرفت از دوران بلوغی که به لطف مملکت و شهرمون سرکوب میکردن این حشر رو خب بریم سر اصل داستان از وقتی یادم پدر مادرم برای زندگی یه شهری رو انتخاب کرده بودن که از همه دور باشن و به لطف این کارشون توی بچگی اکثر مواقع تنها بودم و اگر مهمونی هایی که مامان بزرگم (مادری) مجبورمون نمیکردن بریم اصفهان (خودمون کرمان بودیم ) واقعا دیوونه میشدم تقریبا ۸ سالم بود که بابام فیلش یاد هندوستان کرد و رفت دنبال کسکشی و بله از اونجایی که مادر من هم زن تیزی بود فهمید و جدا شدن بعد از اون رفت امدمون به اصفهان بیشتر شد و شاید سالی ۶ یا ۷ بار میرفتیم اصفهان و اگر شانسم میگرفت همه دختر خاله هام جمع میشدن و از اونجایی که مادر بزرگم آدم اجتماعی بود و همه رو دعوت میکرد ما حتی فامیل های دورو هم میدیدیم و میشناختیم از وقتی که بلوغم شروع شد شروع کردم به مالیدن دختر های فامیل ولی اکثرا یا منو پس میزدن یا اصلا جرات نمیکردم برم سمتشون و این فشار حشر سال به سال ماه به ماه هفته به هفته بیشتر میشد و بالاخره رسیدم به آخرین گزینه تنها دختری که تو فامیل هم از خودش هم از مادرش بدم میومد اره سارینا و اون مادر احمق و وراجش که بین خواهرای خودش هم وجه خوبی نداشت و آنقدر پول گرفته بود از این اون کسی دیگه اصلا آدم حسابش نمیکرد .
از اصل داستان دور نشیم رسیدم به ته خط و سارینا
سارینا دختری بود که ۱۳ سالش بود دختری که سینه هاش مثل همه دخترای دیگه توی این سن نه خیلی کوچکی بود نه خیلی بزرگ و همین باعث شده بود خیلی حشرم بیشتر بشه هروقت لمسشون میکنم درسته که ازش خوشم نمیومد ولی زمانی که حشری میشدم تنها راه نجاتم سارینا بود .
دیگه آرزوم این بود اگر میرم اصفهان اونا هم با ننه آقاش از شهر خودشون بیان و من یکم بمالمش تقریبا تابستون بود که قرار شد همگی جمع بشیم اصفهان و این دفعه سومی بود که بعد از اولین مالش قرار بود ببینمش ولی یه بدی هم بود نمیدونستم چطور تنها بشم باهاش و یه گوشه ای از حیاط این خونه بکنمش بالاخره روز موعود رسید و اونها هم رسیدن به خونه مامان بزرگم خونه دو طبقه و قدیمی ساخت که تو یکی از محله های قدیمی اصفهان بود این دوره چند روزه تقریبا بهترین و بدترین روز های من بود از طرفی هرجا میشد دست میکردم تو شلوارش و کسشم میمالیدم و یه دست هم زیر لباس و تیشرتش که بخاطر درد سینه سوتین نمیپوشید روز ها سپری شد و فقط تونستم بمالمش ، مالیدنی که فقط باعث شق دردم میشد روز چهارم و یکی مونده به آخر بود دل زدم به دریا تقریبا ساعت ۱۰ صبح بود که داییم رفت بود بیرون و ۳ خاله هام هم رفتن بازار مامان من هم رفته بود تعمیرگاه با ماشین خونه خالی خالی نبود و مادر بزرگ و دوتا دیگه از خاله هام تو خونه بودن که یکیش مامان سارینا بود .
ترسیده بودم ولی از طرفی هم حشر عقلم رو نیم سوز کرده بود رفتم پیش سارینا و بهش گفتم بیا تو دستشویی ته حیاط حیاط نه خیلی بزرگ بود نه خیلی کوچیک دقیقا گوشه پایین حیاط سمت راست بود برخلاف در ماشین رو که سمت چپ بود و از هم ۱۰ متری فاصله داشتن یه دستشویی که دوتا در شد در اول باز میشد به روشویی و درد دوم که سمت راست روشویی بود دستشویی بود رفتم تو دستشویی و دیدم سارینا هم با ترس اومد ته حیاط ترسی که صد برابر بدترش تو وجود من بود اومد پیش من تو دستشویی و رفتم سر اصل مطلب اونقدر داستان خونده بودم که میدونستم باید اول با انگشت شروع کرد شلوارش رو کشیدم پایین نشستم و یکم کونش رو بو کردم برام جذابیت بوی کونش داشت پاشدم سر پا و تف انداختم روی انگشتم
انگشت اول….یکم چرخش……جلو عقب
انگشت دوم ….یکم چرخش…… جلو عقب
انگشت سوم با کمی اصرار من و انکار اون رفت تو خودمم خسته شده بودم از این انگشت کردنش ولی انگار حشریت خستگی نمی پذیرفت بالاخره با کس لیسی بسیار گذاشت تا کیرم رو فرو کونم تو کونش
رفت تو ولی خیلی سخت تر از چیزی بود که فکر میکردم کیرم داشت از همه طرف مورد هجوم تنگی کونش قرار میگرفت یه چند دقیقه طول کشید و فقط تونستم تعداد انگشت شماری تلمبه بزنم و توی همین حین از فرط استرس خیس عرق بودم و ضربان قلبم رو حس میکردم و اگر یکم دیگه طول میکشید قطعا سکته میکردم
کم کم تلمبه هام رو سریع کردم و بعد از چهار پنج دقیقه ارضا شدم ارضا شدنی که با تمام جق هام فرق داشت قشنگ یک لحظه پاهام سست شد و حس کردم آب بین مهره های کمرم کشیده شد یه حس گنگ و ناشناخته تمام وجودم گرفت انگار تمام اون کششی که بهش داشتم بخاطر حشر در یک لحظه ناپدید شد حالم ازش بهم خورد تمام خاطرات بد و کارهای زشت خودش خانوادش اومد جلو چشمم البته اون حواسش به من نبود که متوجه این بشه سریع شلوارش کشید بالا و رفت بیرون توی حال هوای خودم بودم و نشسته بودم گوشه دستشویی که یهو صداش از بیرون بلند شد
+سلام دایی
_ سلام عزیزم
+پلاستیک هارو ببر تو خونه تا من بیام
-چشم دایی
با لحنی که از روی احترام و البته ترسی که از لو رفتن بود جوابش رو داد و صداش قطع شد
صدای قدم های داییم نزدیک شد اومد یک لحظه شروع کردم به التماس به خدا
+به خدا دفعه آخرم بود گوه خوردم خدایا قول میدم توبه کنم
صدای پا نزدیک تر میشد
+به خدا نماز میخونم یک ماه لطفا
با صدای شر شر آب و باز شدن شیر آب کنار دیوار اتاقک دستشویی تمام رشته افکارم پاره شد انگار خیالم راحت شد و خدا رو دوباره فراموش کردم
وایسادم پاشدم سر پا و آبم رو از کف دستشویی هدایت کردم تو چاه
خودم تمیز کردم و رفتم بیرون در بستم چراغ خاموش کردم داشتم میرفتم تو و فشار خستگی داشت لهم میکرد که صدای نگین از پشت سرم به گوشم رسید که گفت
+خوش گذشت؟
_ای بخشکی شانس تو اینجا چیکار میکنی کی اومدی
+وسط حال کردنت خواستم برم دستشویی که دیدم در بستس منم وایسادم برم دستشویی که دیدم بعد عشقتتتت در بسته شد باز
اینارو ول کن من بهت پا ندادم رفتی سراغ سارینا و خنده تحقیر آمیزی زد
فضولی نکنی بهش گفتم و رفتم تو
میدونستم قرار نیست دهنش بسته نگه داره و میدونستم که قراره باج سفت سختی ازم بگیره
پایان قسمت اول
امیدوارم خوشتون بیاد داستان ۳ قسمت داره اگر ببینم لایک خوب بخوره قسمت های بعدی هم میزارم
نوشته: SJBH
4 پاسخ به “بهترین و بدترین (۱)”
حاجی یا داستان شبیهه یه داستان دیگس یا هم از روش کپی کردی چون اینو قبلانم خونده بودمش
نویسنده عزیز :هر کس که دوچرخه سواری یاد گرفتونمیره مسابقات دوچرخه سواری
کیرم؛توکوس وکون همتون.
سلام وقت بخیر ماسور حرفه ای هستم مخصوص خانم ها و زوج های محترم و عزیز هر سوالی داشتید لطفا پیام بدید سپاسگذارم