بهاری که خزان شد (3)

فصل سوم:
اشتباه محض
.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-
سرمای شدید پوست صورتم رو قلقلک میداد… باد سرد و ملایمی که می وزید باعث شده بود کل تنم به لرزه بیوفته.
اشکای گرمی که از چشمام سرازیر شده بودن روی گونه هام خشک می شدن و مجال خودنمایی پیدا نمیکردن.
حس میکردم پاهام اونقدری سنگین شدن که دیگه توان راه رفتن ندارم…
توی سپیدیه برف، روزگار سیاهِ دختری رو میدیدم که روی پیشونیش مهر بدبختی رو زده بودن.
اونقدر توی افکارم غرق بودم که نفهمیدم چطوری به خوابگاه رسیدم… چادر و کیفم رو پرت کردم روی تخت… آروم نشستم و زانوهام رو بغل کردم.
گیج و منگ بودم، نمیدونستم محسن چرا این کار رو باهام کرده بود، دلم نمیخواست این حقیقت تلخ رو باور کنم، دلم نمیخواست عین ابراهیم بت شکن یه تبر توی دستم بگیرم و بزرگترین بت قلبم یعنی محسن رو از بین ببرم… آره من از اون برای خودم یه بت ساخته بودم… اونم کجا؟؟؟
توی قلبم یعنی پاکترین و مقدس ترین جایی که توی وجود هر انسانه.
سرمایی که تو وجودم رخنه کرده بود حتی با آتیش بخاری آروم نگرفت.
وقتی پتو رو کشیدم روی خودم پلک هام سنگین و سنگین تر شدن تا جایی که به خواب رفتم؛ یه خواب عمیق…
تب و لرز شدید باعث شد دانشگاه رو تعطیل کنم و توی خوابگاه بمونم.
شب و روز از پی هم میومدن و می رفتن… زمان باعث شده بود فکر و خیال عین خوره بیوفته به جون روح و روانم.
نفس کشیدنم واسم مثل یه مرگ بود، یه مرگ تدریجی…
آخه چرا؟ چرا محسنی که اون همه بهش علاقه داشتم و برام تداعی گر فرشته ها بود مثل یه متجاوز به بدنم حمله کرد؟…
یه هفته گذشته بود. توی این مدت بارها صدام زده بودن که تماس تلفنی دارم اما هیچوقت اهمیت ندادم و حتی نپرسیدم کی پشت خطه.
صبح جمعه بود؛ یه جمعه ی سرد.
ابرا باعث شده بودن چراغ آسمون خاموش بمونه.
روی تختم زیر پتو چنبره زده بودم که صدای در اتاق منو به خودم آورد.
لاله: پاشو دختر، پاشو که ملاقاتی داری و یکی دم در منتظرته.
سرم رو از زیر پتو در آوردم و با همون چشای نیمه بازم گفتم:
با من کار دارن؟
لاله: موجود زنده ی دیگه ای هم بجز خودت توی این دخمه میبینی؟
سرم رو به سمت تک تک تخت ها چرخوندم.
لاله: دِ پاشو بنده خدا از سرما یخ زد، غلط نکنم طفلی تا الان بستنی شده.

  • مگه کیه؟
    لاله: یه پسر قد بلند با دوتا ابروی کمونی.
    با حرفش خنده ای که روی لبم نقش بسته بود محو شد.
    نمی خواستم محسن رو ببینم اما چاره ای نداشتم.
    از روی تخت بلند شدم و پالتوم رو تنم کردم.
    با همون قدم های شل و وارفته، با هزار زور و زحمت خودم رو به نزدیکی در ورودی خوابگاه رسوندم.
    یه شلوار جین پاش بود و یقه ی بلند پولیورش از بالای کتش داشت چشمک میزد.
    دستاش رو توی جیب شلوارش جا داده بود و انگار توی برف های زیر پاش دنبال چیزی میگشت و گاهی هم بی هدف پای چپش رو شوت می کرد.
    وقتی سرش رو برگردوند و متوجه حضورم شد به سمت اتاقکی که مخصوص خانواده ها بود راه افتادم و روی یکی از نیمکت ها نشستم. احساس میکردم سرمای هوا داره استخون هام رو متلاشی میکنه.
    پالتوم رو با فشار بیشتری دور خودم پیچوندم و منتظر موندم.
    بعد از چند لحظه اومد و همون جا کنار در روی یکی از نیمکت ها نشست.
    محسن: سلام…
    صداش آروم و گرم بود… صدایی که نمیدونستم بخاطر سرمای هوا داره می لرزه یا بخاطر اضطراب و بی قراری.
    هیچی نگفتم و فقط نگاهش کردم… تنها صدایی که توی سرم میپیچید صدای برخورد دندون هام بود.
    از رو نیمکت بلند شد و اومد جلوی پام روی زانوهاش نشست… بدون هیچ حرفی نگاه سردم رو بهش دوخته بودم.
    دستای یخ زده ام رو گرفت و زیر لب گفت:
    بهارم، خانومم، اشتباه کردم…
    وقتی که لب های گرمش به پشت دستم خورد دیگه چیزی نفهمیدم و از حال رفتم.
    نمیدونم چه مدت بی هوش بودم ولی وقتی چشمام رو باز کردم روی تخت بیمارستان دراز به دراز خوابیده بودم و و سرمی که توی دستم بود اذیتم میکرد.
    محسن بالای سرم وایساده بود. یه لبخند گوشه ی لبش نشست و دستام رو گرفت و گفت خدا رو شکر.
    یه ساعت بعد از بیمارستان مرخص شدم و به خوابگاه برگشتم.
    با میوه ها و چیزای دیگه ای که محسن هر روز می فرستاد و همینطور پیگیری هایی که میکرد کم کم سلامتیم رو به دست آوردم و تونستم سر کلاسام حاضر بشم.
    نمی تونستم خودم رو گول بزنم، من عاشق محسن بودم و دلخوریم دوام زیادی نداشت بخاطر همین بخشیدمش و رابطمون رو از سر گرفتیم… هیچکدوم دلمون نمی خواست در مورد اون روز کذایی حرف بزنیم که البته همینطورم شد.
    روز های زیادی سپری شد و من همون عاشق سابق شده بودم؛ عاشقی که به عشقش وفادار بود.
    ترم هفت بودیم، یعنی ترم آخر… محسن بچه زرنگ بود، البته اگه منم یکی دو ترم اول رو مشروط نمیشدم می تونستم دانشگاهم رو هفت ترمه تموم کنم.
    حس میکردم همه چی عوض شده و یه سایه افتاده روی رابطه ی من و محسن.
    حرفامون، نگاهامون همه چیز یه رنگ و بوی دیگه ای گرفته بود.
    خیلی سعی کردم دلیلش رو بفهمم و فهمیدم… دلیلی که ای کاش هیچوقت دنبال پیدا کردنش نمیرفتم.
    سایه ای که داشت زندگیم رو لحظه به لحظه تاریک تر میکرد جنسش از شهوت بود؛ شهوتی که محسن رو به زانو در آورده بود…
    توی کتابخونه نشسته بودم و داشتم درسام رو مرور میکردم. چشمای خسته ام رو از روی کتاب برداشتم و به اطرافم نگاه کردم.
    راحله یعنی یکی از صمیمی ترین دوستام داشت میومد طرفم.
    کمی دستپاچه به نظر میرسید و تلو تلو خوردنش باعث شد بهش لبخند بزنم.
  • دیوونه چرا اینجوری میای؟
    راحله: وای بهار نمیدونی تازه چی دیدم.
  • لابد یه پسر خوشگل دیدی که اینقدر ذوق کردی! حالا خوبه دارویی چیزی کشف نکردیا !
    با چندتا ضربه ی خودکاری که یه نفر به میز زد متوجه مکانی که توش بودیم شدم.
    راحله: بیا بریم بیرون میخوام باهات حرف بزنم.
    کتابی که جلوم بود رو توی کیفم جا دادم و بعد از سر کردن چادرم بسمت در خروجی رفتیم.
  • بگو ببینیم چته خب؟
    راحله: بابا وایسا روی یه نیمکت بشینیم بهت میگم.
    بعد از نشستن روی نزدیکترین نیمکت بهش زل زدم و منتظر شنیدن حرفاش موندم.
    راحله: تو چقدر محسن رو میشناسی بهار؟
  • چرا مگه چی شده؟
    راحله: تو اول جواب منو بده.
  • خب بعد از گذشتن سه سال تقریبا خیلی خوب میشناسمش.
    راحله: چون میدونم عاشقشی اینو بهت میگم… وقتی داشتم میومدم محسن رو دیدم که توی ماشین مریم نشسته بود و داشتن با هم میخندین.
  • مریم؟
    راحله: مریم رضایی دیگه، همونی که 405 داره.
    با شنیدن حرفش مات شدم… مات بازی روزگار…
    مریم دختری بود که محسن بارها و بارها در مورد دوست پسرهای جور واجورش باهام حرف زده بود. دختری که به گفته ی محسن، زیر پای همه رفته بود.
    نمیدونستم چی بگم… لال شده بودم…
    راحله که وضعیت منو دید با دستاش بازوهام رو گرفت و تکونم داد.
    راحله: حالت خوبه؟ میخوای برات آب بیارم؟
    با بغضی که داشت توی گلوم لونه میکرد گفتم نه و از جام بلند شدم.
    نمی تونستم باور کنم… نمی تونستم عقلم رو راضی کنم که محسن یه همچین موجود وقیحیه .
    ولی وقتی حرفاش یادم میومد، وقتی نیش و کنایه هاش در مورد سکس نداشتن از جلوی نظرم می گذشت، دیگه باور کردن رابطه ی مریم و محسن برام کار سختی نبود.
    تا فردای اون روز با خودم کلنجار رفتم… نمیدونستم باید چیکار کنم.
    توی یه برزخ داشتم دست و پا میزدم… درسته برام سخت بود ولی باید از همه چیز مطمئن میشدم. به همین خاطر رفتم و توی حیاط دانشگاه عباس رو پیدا کردم… یعنی صمیمی ترین دوست محسن که همخونه اش بود.
    وقتی دیدمش ازش خواهش کردم که بریم یه گوشه ی خلوت تر تا راحت بتونیم حرف بزنیم.
  • واقعا از این که مزاحمتون شدم معذرت میخوام.
    عباس: خواهش میکنم، این چه حرفیه؟ خوشحال میشم اگه بتونم کمکتون کنم.
    بر خلاف محسن قد کوتاهی داشت و چشماش ریز بود.
    میخواستم بهش یه دستی بزنم بخاطر همین گفتم:
    ببینید عباس آقا، شما مثل برادر من میمونید درسته؟
    نگاه متعجبش رو بهم دوخت و گفت:
    درسته… مگه مشکلی پیش اومده؟
  • نه مشکلی پیش نیومده… شما از رابطه ی من و محسن خبر داشتید، پس چرا وقتی محسن دست مریم رو میگرفت و میاوردش توی خونتون به من هیچی نگفتید؟
    در واقع از هیچی مطمئن نبودم و فقط میخواستم یه تیر زده باشم؛ یه تیر توی تاریکی که شاید به هدف میخورد…
    چشم های عباس گشاد شده بود و با دهن باز داشت نگاهم میکرد.
    بعد از چند لحظه سکوت رو شکست و حرف زد:
    راستش… راستش من به محسن گفتم کارت درست نیست اما اون…
    دیگه صداش رو واضح نمی شنیدم… پس حقیقت داشت…
    نمی دونستم این قلب لعنتی چند بار دیگه باید زخم بخوره… نمی دونستم خدا تا کی می خواد عذابم بده.
    شوری اشکی که روی لبم نشسته بود رو با زبونم پاک کردم.
    عباس: حالتون خوبه؟؟
    هول شده بود و به اطراف نگاه میکرد.
  • آره خوبم… یه خواهشی ازتون دارم.
    عباس: بفرمایید؟
  • قول میدم از زندگی محسن برم بیرون، فقط ازتون میخوام دفعه ی بعدی که مریم اومد خونتون بهم خبر بدی.
    تردید داشت قبول کنه یا نه ولی در آخر قبول کرد و از هم جدا شدیم.
    احساس میکردم گذر کند ثانیه ها میخوان منو زجر کش کنن… انتظار داشت دیوونه ام میکرد ولی بالاخره وقتش شد.
    عصر یه روز پنجشنبه بود که عباس باهام تماس گرفت… حالا که وقتش شده بود یه حس سراغم اومده بود… حسی به نام ترس… ترسِ از دست دادن محسن.
    بین دو راهیه سختی گیر کرده بودم ولی آخرش چی؟… بهتر بود همین الان تمومش میکردم.
    به سرعت لباسام رو تنم کردم و به اولین تاکسی که به چشمم خورد گفتم در بست.
    وقتی به کوچه ای که خونه ی محسن توش بود رسیدم از ماشین پیاده شدم و به طرف ساختمون راه افتادم.
    حس میکردم دوتا وزنه به پاهام بسته شده و اونا رو سنگین کرده…
    عباس روبه روی در ورودی خونه نشسته بود. وقتی بهش رسیدم از جاش بلند شد و سلام کرد.
  • سلام؛ از این که بهم خبر دادین واقعا ممنونم.
    سرش رو پایین انداخت و گفت:
    خواهش میکنم… وظیفه ام بود.
  • الان رفتن توی خونه؟
    عباس: یه بیست دقیقه ای میشه… محسن به من گفت کارش یه ساعت بیشتر طول نمیکشه.
  • میشه کلید خونه رو بهم بدید؟
    سرش رو بالا آورد و با یه حالت خاص بهم نگاه کرد.
  • نترسید کاریشون ندارم… فقط میخوام مطمئن بشم.
    با تردید دستش رو توی جیبش فرو برد و یه دسته کلید بیرون آورد.
    عباس: بهار خانوم خواهش میکنم کاری نکنید که رابطه ی من و محسن به هم بخوره… به هر حال اون بهترین دوستمه.
    با گفتن کلمه ی “چشم” کلید رو ازش گرفتم و بسمت در حرکت کردم.
    قبل از این که بیام ترس داشتم اما الان با هر قدمی که بر می داشتم مصمم تر میشدم.
    کلید رو توی قفل فرو کردم و به آرومی چرخوندمش… در باز شد و رفتم توی خونه.
    کفش هام با هر بر خورد به کاشی های زیر پام تلق و تلوق صدا می دادن، بخاطر همین درشون آوردم و به راهم ادامه دادم.
    یکی یکی پله هارو رد کردم و به در اصلی ساختمون رسیدم.
    نمیخواستم محسن توی اون حالت من رو اونجا ببینه؛ هر چند اگه می دید هم اهمیتی برام نداشت.
    سرم رو به در چسبوندم و گوشام رو تیز کردم… صدایی شنیده نمی شد.
    دستگیره ی آهنی در رو با احتیاط به سمت پایین کشوندم و بعد از سرک کشیدن رفتم داخل.
    هیجان زیادی داشتم و قلبم عین جوجه گنجشکی که توی سرما اسیر شده، داشت می زد.
    نمی دونم چرا ولی حس میکردم داره سردم می شه… یه رعشه ی خفیف دستام رو همراهی می کرد.
    خونشون دوتا اتاق بیشتر نداشت و در هر دو اتاق توی هال باز می شد.
    یه نفس عمیق کشیدم و پاورچین پاورچین جلو رفتم… ناله های خفیفی به گوشم می رسید که هر چه جلوتر می رفتم بلندتر می شد…
    در هر دو اتاق بسته بود به خاطر همین با خیال راحت به سمتشون خیز برداشتم.
    صدا هارو واضح می شنیدم… دیگه احتیاجی نبود گوشام رو تیز کنم.
  • جووون بکنم اون کس گرمتو… بگو چی می خوای؟؟… هان؟… کیر می خوای؟
  • آره… بکن… کیر میخوام… محسن تورو خدا تند تر بکن.
    صدای ناله های شهوتناک مرد و زنی که توی اتاق بودن و کلمات رکیکی که استفاده می کردن تبدیل به یه پتک بزرگ شده بود.
    پتکی که با هر ضربه، قلب و احساس من رو خورد می کرد و من رو به ورطه ی نابودی می کشوند.
    دستم رو گذاشتم جلوی دهنم تا صدای هق هقم اونا رو متوجه حضورم نکنه.
    دیگه نمی تونستم سر پا وایسم.
    بدنم سست شده بود… همونجا روی زمین نشستم و به دل خراش ترین آهنگ زندگیم گوش دادم.
    آهنگی که محسن و مریم خواننده های اون بود.
    محسنِ من… محسنی که توی رویاهام باهاش میخوابیدم.
    محسنی که توی بغلش آروم میگرفتم… محسنی که وقتی دستم رو می بوسید حس می کردم خوشبخت ترین دختر روی زمینم اما الان…
    با نعره ی محسن به خودم اومدم و به اطرافم نگاه کردم. دیگه نباید اینجا می موندم…
    توانی برام نمونده بود اما از روی زمین بلند شدم و از خونه اومدم بیرون.
    عباس به سمتم اومد و وقتی حال و روزم رو دید با چشمای نگرانش بهم زل زد.
    عباس: حالتون خوبه؟؟؟… چیزی نمی خواید؟؟؟
    با دستم بهش فهموندم که چیزی نمیخوام.
    چند تا ماشین روبه روی خونه پارک بودن… که یکیشون احتمالا ماشین مریم بود.
    رفتم و پشت یه پراید سفید جوری نشستم که اگه در خونه باز می شد قابل دیدن نباشم.
    حس و حال خودم رو نمی فهمیدم… داشتم توی خاطراتم گم می شدم…
    بی اختیار یاد روز تولدم افتادم… یاد وقتی که محسن علاوه بر یه ساعت مچی خیلی شیک، یه عروسک برام خریده بود.
    عروسک یه پسر بچه که توی یه گهواره، با چشمای باز لبخند می زد…
    محسن: بهار می دونستی خیلی پاک و معصومی؟؟؟
  • جدی؟؟؟ اینو از کجا فهمیدی آقای باهوش؟
    محسن: چشمات آدم رو دیوونه می کنن.
  • پس قدرم رو بدون و بیشتر هوام رو داشته باش.
    یه اخم قشنگ کرد و گفت: مگه قدرت رو نمیدونم عزیزم؟
    بعد یه چشمک زد و دستم رو بوسید.
    با صدای باز شدن در به خودم اومدم… به اطراف نگاه کردم ولی عباس کنارم نبود.
    صدای خنده ی مریم توی کوچه پیچیده بود… از پشت شیشه های ماشین کمی سرم رو بالا آوردم. محسن توی چهار چوب در وایساده بود و مریم کمی جلوتر از در.
    دلم می خواست برم و جفتشون رو بکشم… داشتم از حرص می مردم… خون توی رگ هام سرد شده بود و اگه کاردم میزدن چیزی به اسم خون بیرون نمی اومد.
    محسن دستش رو به طرف مریم دراز کرد و وقتی باهاش دست داد اون رو کشوند طرف خودش.
    وقتی لب هاشون به هم دیگه گره خورد حتی نفس کشیدن برام سخت شده بود…
    بوسه ای که محسن روی لب های مریم جا گذاشت برای من حکم تیر خلاصی رو داشت که باعث شد از پا در بیام و روی زمین ولو بشم.
    وقتی به این فکر می کردم که احساس پاکم رو، سه سال پای چه آشغالی ریختم، قلبم رو مثل ماشین فرسوده ای می دیدم که گذاشتنش زیر دستگاه پرس و دارن مچاله اش می کنن.
    وقتی حالم سر جاش اومد و تونستم خودم رو پیدا کنم و از جام بلند بشم، دیگه نه محسنی وجود داشت و نه مریمی…
    مستقیم رفتم خوابگاه و به محض رسیدنم با محسن تماس گرفتم.
    وقتی شماره رو می گرفتم دستام می لرزید… لرزشی که فشار عصبی زیاد باعثش شده بود.
  • بله بفرمایید…
    بعد از این همه مدت صداش رو از پشت تلفن راحت تشخیص می دادم.
  • منم بهار.
    محسن: به به خانوم خانوما! سلامت رو خوردی؟؟؟ حالت چطوره عزیزم؟؟؟ خوبی خانومم؟؟؟
    حرفاش و تن صداش عصبی ترم می کرد.
  • خیلی بی شرفی محسن… خیلی آشغالی کثافت… حالم ازت بهم می خوره.
    محسن: بهار… این حرفا چیه؟؟؟ چیزی شده؟؟؟
  • من امروز همه چی رو دیدم محسن… دیدم که با اون دختره ی جنده چیکار میکردی.
    سکوتش داشت سنگین می شد.
  • د حرف بزن عوضی… فقط می خوام بدونم چرا.
    محسن: تو الان عصبانی هستی بهتره بعدا حرف بزنیم.
  • من الان می خوام بدونم.
    محسن: منم آدمم و نیاز دارم… حالا اگه تو نمی تونی رفعش کنی بهتره یکی دیگه این کار رو بکنه… تو هیچوقت نخواستی به من توجه کنی.
  • پس غلط کردی به من گفتی “دوستت دارم”… غلط کردی گفتی “می خوام همدمم باشی”.
    محسن: همین الانم میگم.
  • خیلی کثیفی محسن… تو دیگه برای من مردی.
    محسن: به جهنم، بذار برو… فکر کردی خیلی تحفه ای؟
    دیگه طاقت نداشتم حرفاش رو بشنوم. گوشی رو سر جاش گذاشتم تلفن رو قطع کردم. ترم هفت تموم شد و محسن از دانشگاه فارغ التحصیل شد. من موندم و یه دنیا خاطره…
    عصبی شده بودم… اونقدری حال و روزم خراب شد که مدت یه ماه توی یکی از بیمارستان های شیراز به عنوان یه بیمار نیمه روانی بستری بودم.
    توی این مدت فکر خودکشی کردن بارها به مغزم خطور کرد اما دیگه جرأتش رو نداشتم.
    بعد از این که از بیمارستان مرخص شدم دوباره به سمت آباده راه افتادم.
    یه ترم بیشتر نمونده بود و نمی خواستم خانواده ام فکر کنن کم آوردم.
    دیگه حال و حوصله ی موندن توی خوابگاه و سر و کله زدن با دخترای دیگه رو نداشتم.
    توی شهر پیش یه پیرزن خونه گرفتم و مشغول درس خوندن شدم اما چه درس خوندنی؟
    از صبح تا شب همش خواب بودم… از دیدن کتاب هام نفرت داشتم و باهاشون موش و گربه بازی می کردم.
    تقریبا دو هفته به همین منوال گذشت تا این که یه مستأجر جدید اومد و توی طبقه ای که بالای خونه ی من بود ساکن شد.
    عصر بود که اسباب کشی کردن و اومدن… ساعت ده شب با صدای زنگ در از خواب بلند شدم.
    وقتی در رو باز کردم یه زن حدودا چهل ساله پشت در بود که یه چادر سفید گلدار رو دور خودش پیچونده بود… قیافه ی خوشگلی نداشت و صورتش رو پشت آرایش غلیظی دفن کرده بود.
  • سلام
  • سلام، بفرمایید… شما باید همسایه ی جدید باشید درسته؟ ببخشید من باید خدمت میرسیدم. بفرمایید داخل.
    این رو گفتم و با دستم به سمت داخل خونه اشاره کردم.
  • خواهش میکنم عزیزم این چه حرفیه؟ ببخشید تو رو خدا، فکر کنم خوابیده بودی… نمیخوام مزاحمتون بشم.
  • کسی توی خونه نیست بفرمایید داخل.
    یه لبخند زدم و از جلوی در کنار رفتم.
    وقتی وارد خونه شد چادرش رو برداشت. فقط یه تاپ و شلوار چسبون مشکی تنش بود.
    موهای سیاهش رو با یه کلیپس پشت سرش جمع کرده بود.
    به طرف هال راهنماییش کردم و خودم رفتم کتری رو آب کردم تا براش چایی درست کنم.
    وقتی که پهلوش نشستم شروع کرد به حرف زدن. از اون آدمای خوش تعریفی بود که با حرف زدن آدم رو جذب میکردن.
    با چیزایی که گفت فهمیدم اسم خودش لیلاست و چون یه سالی میشه از شوهرش طلاق گرفته با پسرش یعنی حامد و تک دخترش یعنی پونه تنها زندگی می کنن. می گفت حامد توی تهران کار میکنه و الان اونجاست.
    نمی دونم چقدر گذشت ولی وقتی از جاش بلند شد که بره سیر تا پیاز زندگیش رو می دونستم.
    چون یه دختر افسرده و تنها بودم خیلی زود دلبسته ی لیلا و پونه شدم.
    احساس نزدیکی زیادی بهشون میکردم… لیلا تونست قسمتی از تنهاییم رو پر کنه، گرچه هنوز هم بخاطر ضربه ای که محسن بهم وارد کرده بود کمر راست نکرده بودم و گذشته ام از یادم نمی رفت.
    عصر یه روز جمعه بود. یه جمعه خسته کننده و نفس بر…
    طبق معمول توی خونه ام مشغول فال ورق گرفتن بودم و لیلا هم کنارم نشسته بود و داشت سیگارش رو دود می کرد.
    لیلا: اگه می تونی یه فال هم واسه من و منصور بگیر.
    نگاهم رو از پاسور های توی دستم برداشتم و به لیلا خیره شدم.
  • منظورت همون دوست پسرته که انگار تو صورتش دینامیت منفجر کردن؟!
    با صدای بلند زدم زیر خنده.
    لیلا: ورپریده حالا منو مسخره می کنی؟؟؟ اصلا بیا یادم بده می خوام خودم فال بگیرم.
    با گفتن این حرفش سیگار رو داد دست من و ورق هارو ازم گرفت.
    وقتی دید به سیگار روشنی که توی دستم داشت می سوخت نگاه می کنم گفت:
    بکش… هم برای اعصابت خوبه هم آرومت میکنه.
    توی چند ماهی که با لیلا آشنا شده بودم اونقدری بهش اعتماد داشتم که هر چیزی می گفت رو گوش می کردم. شاید بیش از حد بی جنبه بودم ولی اونقدری روحیه ام درب و داغون بود که برای پیدا کردن آرامش به هر چیزی چنگ می انداختم.
    مردد بودم ولی سیگار رو به لبم نزدیک کردم… سیگاری که تا نصفه سوخته بود.
    با پُک اول احساس خفگی شدیدی کردم و به سرفه افتادم.
    لیلا در حالی که یه خنده ی ریز روی لباش جا خوش کرده بود گفت:
    کم کم عادت می کنی.
    بعد از تموم شدن سیگار گر چه سر درد داشتم اما آروم بودم… فکر می کردم به چیزی که می خواستم رسیدم و آرامش نسبی رو پیدا کردم.
    از اون به بعد سیگار رفیق و همدمم شد…
    رفیقی که هر وقت دلم می گرفت سر روی شونه هاش میذاشتم تا آرومم کنه… رفیقی به اسم ونستون لایت.
    گاهی اوقات حس میکردم توی دود سیگارم دارم خفه میشم. خیلی درد داره وقتی مجبور باشی خودت رو پشت دود سیگارت مخفی کنی و تنها روشنی بخش زندگیت آتیش سیگارت باشه.
    قید درس و دانشگاه رو زده بودم و از خونه بیرون نمی رفتم… اگه خودم رو بو میکردم می فهمیدم که بوی مرده هارو گرفتم.
    دو ماهی از سیگاری شدنم می گذشت که حامد اومد و با اومدنش باعث تغییر مسیر زندگیم شد.
    لیلا می گفت کارش توی تهران تموم شده و بخاطر همین برگشته تا توی آباده مشغول بشه.
    لیلا: بهار دوست داری پولدار بشی؟
    -پول؟؟؟ بدم نمیاد!
    لیلا: دارم جدی حرف میزنم چرا می خندی؟
    یه دسته ی دیگه از سبزی های پاک شده بر داشتم و با چاقو مشغول خرد کردنش شدم.
  • فکر کردم می خوای از همسایه ها سفارش بگیری تا براشون سبزی خرد کنیم!
    لیلا: مسخره بازی در نیار دارم جدی حرف می زنم؛ ببین با این کاری که می خوام بهت پیشنهاد بدم خیلی راحت می تونی پولدار بشی، چون هم خوشگلی و هم این زبون دراز رو داری!
    با پشت دستم عرقی که روی پیشونیم نشسته بود رو پاک کردم و دوباره مشغول خرد کرد سبزی ها شدم.
  • دستت درد نکنه لیلا جون، حالا من شدم زبون دراز؟
    لیلا: حالا گیر نده! بگو ببینم هستی یا نه؟
    وقتی قیافه ی مصممش رو دیدم کجکاویم گُل کرد و دست از کار کشیدم و بهش زل زدم.
  • آخه من نباید بدونم این چه کاریه و چطوریه؟
    لیلا: حامد همه چیز رو برات توضیح میده، تو فقط بگو هستی یا نه؟
    از زندگی یکنواختم خسته شده بودم و می خواستم پیله ای که دور خودم تنیده بودم رو پاره کنم… این کار می تونست یه شوک به زندگیم وارد کنه و باعث بهبود وضعیتم بشه.
    احتیاجی به پول نداشتم ولی می خواستم از این تنها بودن در بیام بخاطر همین قبول کردم.
    شب؛ وقتی حامد رو به روم نشست و مشغول حرف زدن شد، توی قیافه اش دقیق شدم. بر خلاف مادرش یه چهره ی جذاب و دلنشین داشت.
    دماغ کوچیکش متناسب با چشمای ریزش بود و ته ریشی که گذاشته بود بهش می اومد.
    همیشه به خودش می رسید و سر و وضع آراسته ای داشت.
    حامد خیلی جدی داشت در مورد یه شرکت به اسم “انتشارات فکر روز” حرف می زد.
    انتشارات فکر روز یه شرکت هرمی بود که با بازاریابیه جذب افراد، کتابهای نفیس مثل کتابهای سعدی و حافظ و کپی تابلوهای نقاشان بزرگ که توسط خود شرکت چاپ می شد رو می فروخت.
    روش کار هم به این صورت بود که:
    هر فرد در مرحله ی اول یه لیست از تمام نفراتی که می شناخت و به اصطلاح توی دایره ی نفوذش بودن رو تهیه می کرد و توی مرحله ی دوم چهار نفر رو که باهاشون رابطه ی نزدیکتری داشت رو از میون لیست تهیه شده انتخاب می کرد و از اون به بعد اونقدری روی این افراد تمرکز می کرد و بهشون نزدیک می شد تا نقاط قوت و همین طور نقاط ضعفشون رو بفهمه و در مرحله ی آخر، کار رو بهشون پیشنهاد می داد و اگر قبول نمی کردن از نقاط ضعفشون استفاده می شد. به فرض اگر کسی عاشق داشتن ماشین خاصی بود، کسی که پِرزنت می کرد باید اونقدر روی این مساله مانور می داد و می گفت که با پول این کار حتی می تونی بهتر از این ماشین رو هم بخری که فرد مورد نظر وسوسه بشه و کار رو قبول کنه.
    به نظر کار جالبی می اومد بخاطر همین قبول کردم و از فردای اون روز حامد آموزش دادن من رو شروع کرد.
    حامد به من یاد داد که چطوری حرف بزنم، چطوری پِرزنت کنم و چه کتاب هایی رو بخونم.
    اوایل برام خیلی جالب و خنده دار بود و همه چیز رو به شوخی می گرفتم.
    وقتی از زیر خوندن کتاب هایی مثل “قورباغه ات را قورت بده” در می رفتم و شونه خالی می کردم حامد حسابی کفری می شد و حرص می خورد تا این که آموزش هام تموم شد و باید کارم رو شروع می کردم.
    حامد می خواست دست راستش بشم و منم دلم نمی خواست دختر ضعیف و بی عرضه ای به نظر برسم.
    زمانش رسیده بود که طبق لیستی که نوشته بودم چهار نفر رو انتخاب کنم اما جالب این بود که از میون صدتا اسمی که نوشته بودم با هیچ کدوم رابطه ی نزدیکی نداشتم و این یعنی باید خیلی تلاش می کردم.
    از دوستای توی خوابگاهم شروع کردم و اولین انتخابم مریم بود… دختری که “هم اسم” کسی بود که عشقم رو ازم دزدید و باعث شد من به این حال و روز بیوفتم.
    چشم های درشت و مشکی و همینطور ابروهای پیوندیش به خودم شباهت داشت و اندام جذاب و باسن بزرگش می تونست شهوت هر مردی رو به زانو در بیاره.
    چند بار مریم رو بردم دفتری که توش کار می کردم. محیط دفتر هم جوری بود که خواه ناخواه هر کسی رو جذب می کرد… اگه آدم ها رو زنبور فرض کنیم، اون دفتر برای هر دختر و پسر جوونی حکم یه دشت وسیع گل رو داشت، چون حدود بیست یا سی پسر و دختر که همه خوشگل بودن اونجا کار میکردن. دختر و پسر هایی که همگی بازاریاب های حرفه ای بودن… بازاریابایی که خنگشون من بودم و یه روز خودم شدم سر دسته ی همشون.
    برای ورود، کار زیادی نمی خواست انجام بدی. فقط کافی بود چیزی حدود دویست و پنجاه و یا سی صد تومن از محصولات شرکت رو خریداری کنی و بعد از ورود باید شروع به گرفتن زیر شاخه می کردی.
    مریم خیلی سریع تر از اون چیزی که من فکرشو می کردم کار رو قبول کرد و اولین نفری شد که من وارد کار کردم و همینطور اولین دستیار من.
    همه ی تمرکزم رو گذاشته بودم روی مریم تا خودش رو جمع و جور کنه. تلاشی که برای نشون دادن راه و چاه کار به مریم انجام می دادم باعث می شد خودم پله های ترقی رو دوتا دوتا طی کنم.
    هم من و هم مریم چهار نفرمون رو پیدا کرده بودیم. حامد چون توی گلد کویست هم کار می کرد اکثر کارهای شرکت انتشارات فکر روز رو سپرده بود دست من.
    همه چیز خیلی خوب پیش می رفت تا این که یه روز ظهر توی دفتر کارم نشسته بودم.
    همه ی بچه ها رفته بودن و فقط من و مریم مونده بودیم که اون هم رفته بود سوپر مارکت تا یه چیزی بگیره و بخوریم.
    از فرط خستگی داشتم می مردم… از توی پاکت سیگارم یه نخ برداشتم و گذاشتمش بین لب هام… وقتی می خواستم فندک رو از روی میز بردارم صدای گوشی مریم باعث شد بی اختیار دستم به سمت موبایل بره.
    یه پیام… یه پیام که اسم مخاطبش “نفسم” ذخیره شده بود.
    کنجکاویم قلقلکم داد، چون مریم حتی ریزترین مسایل زندگیش رو هم به من می گفت ولی تا الان چیزی در مورد نفس نشنیده بودم.
    پیام رو باز کردم و متنش رو خوندم.
    “عزیزم هنوز توی شرکتی؟”
    رفتم پایین تر و وقتی چشمم به شماره ی حامد افتاد شوکه شدم… دهنم از تعجب وا مونده بود.
    مریم یه دختر پاک و معصوم از یه خانواده ی خیلی خوب بود ولی حامد یه دختر باز قهار بود که پای بند به هیچ رابطه و دختری نمی شد.
    پیام رو پاک کردم و گوشی رو سر جاش گذاشتم. با فندک سیگارم رو روشن کردم و یه پک عمیق زدم.
    گیج بودم… نمیخواستم برای مریم اتفاقی بیوفته چون من باعث شده بودم وارد این کار بشه.
    حامد یه گرگ هار بود… گرگی که براش فرقی نمی کرد چه کسی و چه چیزی طعمه اش باشه.
    وقتی مریم اومد خیلی سعی کردم چیزی رو به روش نیارم اما طاقت نیاوردم و کنار خودم نشوندمش.
  • مریم می خوام درباره ی یه مساله ی مهم باهات بزنم.
    مثل همیشه یه لبخند ملایم زد و با چشماش گفت که منتظر شندیدنه.
  • مریم تو یه دختر خوب و پاکی؛ یه دختر از یه خانواده ی خیلی خوب، درسته؟
    مریم: وقتی تو اینجوری میگی لابد درسته دیگه؟
  • به جای چشمک زدن گوش کن ببین چی می خوام بهت بگم.
    مریم، حامد تیکه ی تو نیست… اون آدم پاک و درستی نیست و مطمئن باش مدت زیادی باهات نمی مونه چون طبیعتش اینه.
    قیافه اش توی هم رفت…
    مریم: حامد چیزی بهت گفته؟؟ ولی بر عکس تو، من فکر می کنم پسر خیلی خوبیه.
  • مهم نیست من از کجا می دونم. مریم نمی خوام صدمه ببینی، اون خانواده ی درستی نداره… اگه بخوای دوست پسرای مادرش رو جمع کنی اندازه ی نصف کارمندای شرکتمون میشن، خود حامد هم تا الان کم دوست دختر عوض نکرده.
    مریم: خود حامد برام مهمه نه مادرش یا هر کس دیگه ای. فکر کنم اونقدری بزرگ شده باشم که خودم بتونم تصمیم بگیرم چیکار کنم و چیکار نکنم.
    وقتی دیدم حرف زدن باهاش فایده ای نداره کیف و چادرم رو برداشتم و از شرکت خارج شدم.
    بعد از اون روز چند بار دیگه هم سعی کردم باهاش حرف بزنم تا قانع بشه و از خیر حامد بگذره چون نگرانش بودم و بیشتر از مریم نگران کارمون بودم ولی اون عاشق بود و حرف حساب رو نمی فهمید.
    یه چند ماه از این ماجرا گذشت تا این که قرار شد با مریم و حامد به گناوه یعنی محل زندگی مریم بریم و اونجا هم یه دفتر جدید تاسیس کنیم.
    سه روز اول حتی وقت خوردن غذا رو هم نداشتیم تا این که کارامون کم کم روبه راه شد.
    پنج روز از ورودمون به گناوه می گذشت. صبح ساعت هشت بود که از دفتر خارج شدم تا کامپیوتری که واسه شرکت خریده بودیم رو از یه خدمات کامپیوتری تحویل بگیرم. وقتی اونجا رسیدم صاحب مغازه هنوز نیومده بود بخاطر همین دوباره برگشتم توی دفتر. اونقدر خسته بودم که وقتی رسیدم ولو شدم روی مبل.
    چشمای بسته ام رو مالیدم و سرم رو به پشت مبل تکیه دادم. صدای ناله های خفیفی میومد…
    چشمام رو باز کردم و با دقت بیشتری گوش دادم. صدا از توی اتاقی میومد که قرار بود بشه آبدارخونه ی شرکت.
    فکر کردم گربه است بخاطر همین آروم گفتم “پیشت”.
    در نیمه باز بود، از جام بلند شدم و خیلی آهسته به سمت در رفتم.
    نمی دونم چرا ولی فقط منتظر بودم یه گربه خیلی سریع بیاد بیرون و از کنار پام رد بشه. با دستم در رو خیلی با احتیاط باز کردم؛ جوری که بتونم داخلش رو ببینم.
    از صحنه ای که دیدم اونقدر متعجب شده بودم که حتی نمی تونستم دهنم رو ببندم.
    حس می کردم چشمام گشادتر از همیشه است.
    مریم روی شکم خوابیده بود و حامد کیرش رو تا آخر توش فرو کرده بود و داشت تلنبه می زد.
    وقتی که در کاملا باز شد به دیوار خورد و حامد برگشت و من رو دید.
    با همون وضعیت از جاش بلند شد و به طرفم اومد. با دست سنگین و مردونه اش توی گوشم زد جوری که به عقب پرت شدم.
    حامد: معلوم هست تو اینجا چه غلطی می کنی؟
    با کشیده ای که توی صورتم خورده بود از اون حالت شوک در اومدم و فهمیدم کجا هستم و چه وضعیتی دارم.
    با داد گفتم: من جایی هستم که باید باشم ولی مثل این که تو این جا رو با خونه خالی عوضی گرفتی.
    حامد: اینجا مال منه و هر کاری بخوام می کنم و این به تو و امثال تو هم ربطی نداره.
  • خواب دیدی خیر باشه… نصف کار مال منه و اجازه نمیدم هر کثافت کاری که دوست داری انجام بدی.
    مریم خیلی سریع لباساش رو پوشید و بدون این که حتی کلمه ای حرف بزنه از شرکت رفت بیرون.
    نمی دونم چه مدت به حامد اره دادم و تیشه گرفتم ولی با همون اعصاب خرابم اومدم بیرون و رفتم کنار دریا.
    یه نخ سیگار از تو پاکت در آوردم و روشنش کردم… حتی دیگه این سیگار لعنتی هم بهم کام نمی داد.
    حالا باید چیکار می کردم؟ با این وضعیت دیگه حاضر نبودم با هیچ کدوم از اون دوتا کار کنم.
    حامد همون شب برگشت آباده و منم کارای شرکت رو توی سکوت کامل انجام دادم فقط وقتی که خواستم برگردم به مریم گفتم که مواظب آبروی خوانواده اش باشه.
    تصمیم خودم رو گرفته بودم و می خواستم همه چیز رو ول کنم. با اتفاق اون روز فهمیده بودم که کارم به جز نابود کردن آدم های ساده و زود باور هیچ منفعتی نداره.
    حامد وقتی از تصمیمم با خبر شد چنان داد و بیدادی راه انداخت که تا حالا مثلش رو ندیده بودم. بهش حق می دادم چون من دست راستش بودم و کنار رفتن من یعنی از بین رفتن نصف بیشتر سودش. سودی که باهاش هم خونه خریده بود و هم کلی پس انداز داشت.
    از هر راهی که بلد بود وارد شد تا پشیمونم کنه اما فایده ای نداشت.
    صدای زنگ موبایلم بلند شد… حامد بود…
  • بله؟؟
    حامد: سلام، اگه می تونی بیا خونمون کارت دارم.
    -سلام، باشه الان میام.
    گوشی رو قطع کردم و لباسام رو پوشیدم. خونه ای که حامد برای خودش و مادر و خواهرش گرفته بود تا جایی که من زندگی می کردم فاصله ی چندانی نداشت.
    وقتی وارد ساختمون شدم کسی جز حامد اونجا نبود.
  • پس لیلا خانوم کجاست؟
    حامد: رفته بیرون خرید کنه الان میاد. خواستم بیای تا نقشه ی هرم رو بهت نشون بدم. می خواستم بدونی با رفتنت چی رو داری خراب می کنی…
    لحنش مثل شمشیر بود… یه شمشیر آغشته به زهر.
    روی مبل روبه روش نشستم.
  • ببین حامد من نمی خوام یه مریم دیگه درست کنم؛ نمی خوام از سادگی مردم سو استفاده کنم، می فهمی؟
    دوباره بحثمون بالا گرفت و دعوامون شد. از جاش پرید و به سمتم اومد…
    فکر کردم می خواد دوباره زور بازوش رو نشونم بده و سعی کردم فرار کنم اما دستم رو گرفت و پرتم کرد روی زمین.
    روی سینه ام نشست و با چشمای وحشیش که عین دوتا کاسه ی خون شده بودن بهم زل زد… انگار توی کاری که می خواست انجام بده مردد بود…
    هر چی تقلا می کردم تا از زیر دستش فرار کنم بی فایده بود و فقط فشار روی سینه ام رو بیشتر می کرد.
    توی یه حرکت از روی زمین بلندم کرد و با کمر کوبوندم به دیوار و خودش بهم چسبید.
    دردی که توی کل بدنم می پیچید باعث سرازیر شدن اشکام شد.
    با دست چپش گلوم رو گرفته بود و فشارش می داد. می خواستم داد بزنم اما راه حنجره ام بسته بود و فقط صدای خر خر کردنم به گوش می رسید…
    داشتم خفه می شدم که دستش رو کمی شل کرد و لبهاش رو به دهنم چسبوند.سرم رو به چپ و راست می چرخوندم تا کاری که می خواد بکنه رو نتونه انجام بده.
    دستام رو آزاد کرد و به یقه ی مانتوم چنگ زد… با یه فشار دوتا از دکمه هام کنده شد.
  • ولم کن کثافت… بذار برم… حامد بدبختت می کنم…
    کمک… تو رو خدا یکی کمک کنه…
    انگار کر شده بود و صدام رو نمی شنید… فقط میتونستم به کمرش مشت بزنم. نمی دونم دردش اومد یا نه اما یه لحظه ازم جدا شد و منم از فرصت استفاده کردم و به طرف در دوییدم و خودم رو انداختم توی حیاط.
    فکر نمی کردم اونجا هم دنبالم بیاد و اینقدر گستاخ باشه که همسایه ها رو نادیده بگیره.
    فقط با گریه بهش التماس می کردم و داد میزدم کمک.
    قبل از این که بتونم از خونه خارج بشم خودش رو بهم رسوند و دستش رو گذاشت روی دهنم. با اون یکی دستش چنگ زد توی موهام و اونارو محکم به سمت عقب کشوند.
    با دستام سعی می کردم موهام رو بگیرم تا از شدت دردش کمتر بشه.
    هُلم داد به سمت زیر زمین یعنی جایی که کبوتراش رو نگه می داشت.
    چند بار با دستام زدم توی گوشش که این کار باعث شد بیشتر عصبانی بشه… داد میزد خفه شو وگرنه خودم می کشمت.
    دوباره با کمر خاکم کرد و خوابید روم. سعی داشت با اون لب های کثیفش ببوستم…
    لیلا: حامد داری چیکار می کنی؟
    توی اون لحظه لیلا برام مثل یه فرشته بود… فرشته ای که ناجی من شد.
    بدن حامد با شنیدن صدای مادرش شل شد و من تونستم از زیرش در برم.
    با هق هق به سمت چهارچوب در که لیلا توش وایساده بود دوییدم و اومدم توی حیاط.
    اون دوتا بحثشون بالا گرفته بود…
    با مانتوی پاره نمی خواستم برم توی کوچه، سریع چادر و کیفم رو برداشتم و از خونه خارج شدم.
    توی کوچه داشتم می رفتم که صدای لیلا باعث شد برگردم.
    خودش و حامد اومده بودن دنبالم.
    لیلا: بهار سوار شو تا حرف بزنیم.
    از حامد متنفر بودم و دیگه دلم نمی خواست ببینمش.
    لیلا: سوار شو بهار… من اینجام اتفاقی برات نمی افته.
    با اکراه سوار شدم و حامد راه افتاد.
    حامد: ببین بهار…
  • ببین و درد… آشغال کثافت فکر کردی شهر هرته که هر گهی دلت خواست بخوری؟ بیچاره ات می کنم حامد.
    حامد: هوی چه مرگته دور بر میداری؟ اگه زر اضافی بزنی همین الان صدا تو می برم.
    لیلا: جفتتون خفه شید…
  • چرا خفه شم؟؟؟ مگه ندیدی پسر عوضی ات داشت چه بلایی سر من میاورد؟
    ماشین افتاده بود توی جاده ی اصلی و سرعت حامد لحظه به لحظه بیشتر میشد.
    لیلا: درسته، حامد اشتباه کرده و باید عذر بخواد.
  • غلط زیادی کرده مگه به همین سادگیه؟
    صدای داد و بی دادمون اونقدر زیاد بود که هر گوشی رو آزار می داد.
    حامد برگشت تا با دستش بزنه توی صورت من اما چون سرعت ماشین زیاد بود کنترلش رو از دست داد و به بلوار برخورد کرد.
    با جیغ و داد به صندلی جلوم چسبیدم… ماشین بعد از چند تا معلق وایساد و دیگه تکون نخورد…
    توی سرم درد شدیدی رو حس می کردم.
    ماشین با سقف به زمین چسبیده بود… از شیشه ی عقب ماشین با هزار بدبختی در اومدم… سرم شکسته بود و داشت ازش خون می اومد.
    حامد هم از اون طرف در اومد ولی لیلا بین صندلی جلو گیر کرده بود و نمی تونست در بیاد.
    چند لحظه بعد کلی آدم دورمون جمع شدن و با کمشکون ماشین رو جابه جا کردیم.
    من و لیلا با آمبولانس به بیمارستان منتقل شدیم و اونجا معلوم شد گردن اون شکسته.
    دیگه طاقت موندن توی اون شهر بی در و پیکر که فقط برام بدبختی رو به ارمغان آورد رو نداشتم؛ به همین دلیل دو روز بعد از تصادف همه ی وسایلام رو جمع کردم و بدون این که به کسی خبر بدم بسمت شیراز راه افتادم…

ادامه…

.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

1: نوشتن این قسمت یه خورده دردسر داشت چون نه من چیزی می دونستم و نه بهار خانوم جزییات زیادی یادش مونده بود؛ تمام تلاشم بر این بود که داستان جذابی از آب در بیاد.

2: با توجه به دو قسمت قبل فکر کنم این موضوع روشن شده باشه که سکس چندانی در کار نیست؛ پس اگر کسی خوند بخاطر این مساله گیر نده! این داستان یه سکس کامل داره و اونم توی قسمت آخر هستش.

3:از مهندس عزیز (مهندس گل پسر-پارسا) که توی چند داستان اخیر به من کمک بسیاری کردن صمیمانه تشکر می کنم.

4: امتیاز یادتون نره! کم یا زیادش مهم نیست؛ مهم اینه که بدونم خواننده های داستانم برام ارزش قایل بودن.

ممنونم%

نوشته: کفتار پیر-پژمان

بازدید 9,188

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

150 پاسخ به “بهاری که خزان شد (3)”

  1. محشربودمثل همیشهازبین نویسندگان این سایت فقط داستانای غم انگیز کفتار رومیخونم وازنظرمن میتونه بهترین نویسنده بکن تو باشهکفتار اگه100ندم بهت نامردیه;-)

  2. راستی یه سوال که هیچ ربطی به داستان نداره:کرمانی های عزیز توی شهرتون خیابونی به اسم خیابون مریم وجود داره یا نه…ممنون میشم اگه جواب بدید…7 آبان سال روز پدر ايران
و بنيانگذار حقوق بشر یعنی کوروش کبیر رو به همه ی ایرانی های گل تبریک می گم.

  3. هوا همش برفى يخى بود با رفيقم تو خيابون سگلرز ميزديم تصميم گرفتيم بريم تو دل دشمن يعنى كتابخونه آخه ما سواد نداشتيم كه هوا همجاى آدمو قلقلك ميداد من از خنده اشكم دراومد ولى تا درو بست يخ زد نكه سرد بود پريدم تو كتابخونه رفيقم پاش لنگ ميزد و ميومد دنبالم گفتم چته؟ گفت دارم ادا راحله رو در ميارم گفتم خاك برسرت من فكر كردم يكى ترتيبتو داده گفت نه خيالم راحت شد همه بى صدا ميخوندن رفيقم چون خوش صداست گفت الان جورى ميخونم كه همشون كف كنن انقدر كلاس نذارن. همه ساكت بودن ناگهان رفيق نعره كشان شروع به خر خونى كرد همه بدون استثناء پشماشون فر خورد يه دفعه صدايى آمد: تق تقمن: كيه؟صدا: منم منم مادرتوناز قضا كتاب شنگول و منگول روز ميز بود جلل خالق كار خدا بوداخلاصه گفتم كفتار پير خودتو لوس نكن در بازه بياتوپژمان وضع نابسمان كامنتمو كه ديد فرياد كشان دويد و ما هم فرار كرديم توى اون سرماى شديد حالا ببين ما چى كشيديم!!١.وينستون ٢.مگنا ٣.بهمن فيلترپلاس! ٤.اوشنوويژهجواب صحيح را به هر ورى خواستين پرتاب كنيد جايزشو از پژمان بگيريد.

  4. آقا پژمان دستت درد نکنه. واقعا خسته نباشی.بیچاره بهار خانوم قصه، هر جا میرفت این جماعت گرگ یه بلایی سرش میاوردن.هییی چه فاز سنگینی!چیکارش میشه کرد؟اینجا جنگله بخور تا خورده نشیاینجا نصف عقده این نصف وحشیمجبور شدم باز یه سری به قسمت قبل بزنم. البته نه اینکه کار شما بد باشه ها! نه!رفتم کامنت مهندس رو ببینم دوباره شاد بشم:-Dدوباره دستت درد نکنه!

  5. پروازی امیدوارم از داستان لذت برده باشی.در مورد اون خیابون…دقیقا نمیدونم کوچه است یا خیابون ولی جایی که مد نظر منه یه خونه باغه…گفتم شاید بچه های کرمان یه همچین خیابونی رو بشناسن چون یه جورایی برام مهمه.بازم ممنون…لولوی جوان امیدوارم لایق تعریف هایی که کردید باشم و روز به روز بهتر بنویسم.ممنون از کامنتتون…شیر جوان عزیز…من بهروز وثوقی رو دوست دارم و لی این فیلمش رو دقیقا یادم نیست دیده باشم یا نه ولی حتما به پسر عموم میگم ببینم همچین فیلمی رو داره یا نه ;-)از گوگوش هم خوشم میاد منتها نه گوگوش الان (الان مثل اکثر خواننده ها شعرای بند تمبونی میخونه)ممنون از کامنتت رفیق..آرش جان از نظر حجمی اگه نگاه بکنی این داستان از دو قسمت قبل سنگینتره.اما همونجوری که گفتم جزییات زیادی توی ذهن بهار خانوم نمونده بود و از طرفی خودت یه نویسنده ای…این داستان می تونست دو قسمت بشه.راستی تقریبا زمانی حدود یه سال و نیم رو نوشتم ;-)کند و تند شدن ریتم داستان تا حدودی طبیعیه ولی از این به بعد سعی میکنم بهتر بنویسم رفیق.در مورد خانواده ی بهار…ایشون اسمی ازشون نبردن پس قاعدتا توی این یه سال و نیم در زندگی بهار نقش چندانی رو ایفا نکردن…طناز خانوم خوشحالم که لذت بردید…مهندس…حواست به اون استاد ننه مرده باشه نه به گوشی.من موندم پس فردا چطوری می خوای چرخ وامونده ی این مملکت رو بچرخونی ;-)..گل پسر غیرتی مهم خوندن بود ;-)برای نظر دادن وقت هست رفیق…آریزونا میخوای وسط چله ی زمستون بیام جهنم رو توصیف کنم؟اتفاقا تضاد و پارادوکس قشنگی هم به وجود میاد :-Dدر مورد اون قلقلک…وقتی از یه محیط گرم و نرم تشریفت رو میبری توی سرما…برخورد هوای سرد با پوست صورتت عین اینه که دارن سوزن توی پوستت فرو میکنن ;-)حالا من این رو به قلقلک دادن تشبیه کردم.راستی قسمت سوم داستانت خوب بود اما اولش مکالمه ها خیلی قاطی میشد.یعنی توی یه مکالمه ی سه نفری بهتره اسم اشخاص رو ذکر کنی تا خواننده بدونه کی داره چی میگه.بقیه جاهاش خوب بود البته باید یه خورده بیشتر روش کار کنی (ببخشید دیگه اینجا نظرم رو گفتم) 🙁

  6. راستی یادم رفت…آریزونا ترجیح میدم تو جلوم بشینی و من کاریکاتورت رو بکشم ;-)از حق نگذریم کارم بد نیست…شکست اطلسی و پویای عزیز…امیدوارم از خوندنش احساس پشیمونی نکنید و لذت ببرید…قصه ی طولانی…حقیقتش روز چهارشنبه خودم ادامه ی ماجرا رو فهمیدم…الان هم یکشنبه است و من دیشب داستان رو ارسال کردم.با توجه به گرفتاری هام سعی کردم زود بنویسمش و خواننده ها رو بیشتر از این منتظر نذارم…مازیار بلواس قدیم و مازیار خان جدید ;-)تو که از هیچکس شعر خوندی…از آهنگ پیاده میشم یاس هم دوتا جمله میگفتیاونجا که میگفت یه عده از اون آدما خود ماییم…داداش گلم این گرگ ها کیا هستن؟هر انسانی میتونه لباس گرگ تنش کنه ولی بعضیا خیلی نامردن…از درون گرگن ولی لباس میش تنشون می کنن و وقتی بهت نزدیک شدن تیکه پاره ات میکنن و اصل خودشون رو نشون میدن…ونداد میدونم چی میگی…امیدوارم هرچه سریعتر مشکلت حل بشه داداش.چیز زیادی نمی تونم بگم فقط میگم صبر داشته باش…همین.

  7. آرش من چهارشنبه بقیه داستان رو فهمیدم پس چاره ای نداشتم و حتی خودم توی کف ادامه ی ماجرا بودم ;-)در مورد اون حرفت داشتم این رو می نوشتم:یه حرف با اون دوست گلمون که داره با کرم ریختن به امتیازات موجبات خنده ی من رو فراهم میکنه:جوجویی قبلا خیلی هوشمندانه تر عمل می کردی هااول صبر میکردی یه 30 نفر امتیاز بدن بعد پیدات میشد اما الان بعد از این که پنج نفر امتیاز دادن با حداقل ده تا آیدی اومدی و امتیاز 20 دادی ;-)دمت گرم اما یه چیزی بگم بلکه اونجات سوخت.حداقل 110 نفر به داستان من امتیاز میدن…گیرم تو 30 تا آیدی هم داشته باشی…در مقابل اون 80 تا آیدی های جنابعتلی پشیزی هم نمی ارزه پس بدو…بدو برو یه 30 تا دیگه هم بساز بلکه فرجی شد.در کل از این که میخندونیم دمت گرم.;-)..سوگولی عزیز شاید باورت نشه ولی این داستان بیشتر از هر کسی خودم رو درگیر کرده…بعضی جاهاش از ته دل خندیدم (اونجا که بهار از دست پسره فرار کرد و اون نتونست بهش تجاوز کنه)بعضی جاهاش هم نزدیک بود اشکم در بیاد (وقتی پشت در اتاق بود چون یاد خودم افتادم منتها من پسر بودم نه دختر.)در مورد اون امتیاز دادن هم از شیر مادرت حلال تر…

  8. وقتی داشتم اول داستان رو که از هوای بارانی و ابری نوشته بودی می خوندم تو شیراز باران نسبتأ شدیدی داشت می بارید که خیلی خوبی بهم داد.راستی امیدوارم هر کی این کامنتو بخونه و جواب منو نده، با یه کارگر افقانی لب بده.قلب کدوم طرفی نمره۱۰۰ هست؟

  9. yani mano az block dar avordan??? Saaaaaalam be hame man dobare omadam :)pezhman azizam yani mishe to bad benevisi? Asheghe dastanet shodam khily khob az ab dar avordishmamnoon pezhmane aziz

  10. واقعا قشنگ بودپراز درد و احساس…اینقدر بدم میاد از داستانایی که یهو همون اولش همه چی واسه سکس جور میشه و دختر هم اولش ناز میکنه اما یهو راضی میشه اما این داستان خیلی توپفقط یکم فاصله بین قسمتهاشو کم کنن …

  11. پژمان وقی داستانای تورو می خونم توقع ام از بقیه چیزای اطرافم بیشتر میشه. هر چه جلوتر میری عالی تر میشی،همین جور ادامه بده .اونجاتو ببوسم وقت کردی یه سر بهم بزن من که گرفتارم لااقل تو بیا.منتظرم

  12. پژمان جان داستانت خوب وقشنگ و…بود…اگه آدم بتونه با گرگهای این جامعه کنار بیاد ولی هرگز نخواهد توانست با گرگهای بره نما کنار میاد اولیش تکلیفش مشخصه ولی اون چیزی که ادم رو ازار میده…راجع به این بحثی که آرش جان گفت من دلیل کار اون آدمو نمیدونم ولی قطعا اون ادم یک شخصیت ضعیف ومتزلزل داره ومیشه گفت تکامل ذهنیش تو همون4سالگی مونده…راستش با این اوصاف خیلی راغب شدم امتیاز بدم هم به این داستان هم به داستان آرش عزیز…ولی متاسفانه با گوشی میام ونمیشه امتیاز بدم شرمنده آرش وپژمان عزیز…

  13. سلام و درود آقا پژمان. مطمئنا من در حدی نیستم که بخوام راجع به داستان بسیار زیباتون اظهار نظر کنم. اما نکته ای که هست اینه که جامعه ی fsr یا همون فکر روز به قدری گسترده بود که همه جور ادمی توش پیدا می شد. این فقط یه طرف قضیست. فکر روز طرز تفکر و زندگی خیلیا (از جمله خود من) رو متحول کرد. دید بازاریابا گول زدن ساده لوحا و بالا کشیدن پولشون نبود. بلکه تغییر زندگیشون بود. می تونید مطمئن باشید که مسئولای fsr به هیچ عنوان کار ادمایی مثه حامدو اخاذی کردنو نمی پسندیدن. اما تو هر جامعه ای نخاله هم پیدا می شه. بسته شدن fsr واسه خیلیا ناراحت کننده بود.شرمنده. قصد تبلیغ نداشتم. فقط تجربه ی شخصیمو گفتم.موفق و پیروز باشید.

  14. ونداد عزیزمنمیدونم مشکلت چی هست ولی از خدا میخوام هرچه زودتر حل بشهتو این عمری که از خدا گرفتم؛ تا حالا نشده چیزی رو فقط از خوده خدا (نه بنده هاش) بخوام و بهم پشت کنهتوم اگه از خودش بخوای، دریغ نمیکنه. مطمئن باشدرحال حاضر منم مثه تو یه مشکلاتی واسم بوجود اومده که کلا ازنظر روحی بهم ریختمخدا خودش هوامونو داشته باشه…

  15. پژمان ناراحت نشى!كامنتم براى ايراد گرفتن نبود شوخى بود فقط.بازم ممنون زير داستان خودت نقدم كردى.آرش تا امروز نزديكاى ظهر هر سه قسمت داستانم تو ليست بود ساعت 11 رفتم الان كه اومدم اول كامنتهاى اينجارو خوندم وقتى ديدم تو اينجورى ميگى ليست رو نگاه كردم يعنى هيچ كدوم از سه قسمت رو نديدم يعنى تو 3-4 ساعت سه تا قسمت كه جز ده تاى اول بود شايد بزور آخراى ليست پيداشون كنىراستش الان خيلى حالم گرفته است درسته توى داستان يكم بار بسيجياى لاشى ميكنم پايگاه بسيج هم كه يسره وصله به اينجا يه مشت بسيجى جقى ميان داستانو از ليست خارج ميكنن ديگه وقتى دوستان هم حمايت نميكننترجيح ميدم ادامه داستان رو ننويسم تا اينكه بخواد زير داستانايى مثل خواهر و عمه خاله ننشو و… قرار بگيره اين از صدتا فحش بدتره.

  16. خعلد جالب بود … جذب میکرد آدمو … ای ول … پیازداغش زیاد ولی دل آدمو نمیزدبازم مرسی … خوشمان آمد

  17. آرش جونم این دوستمون راست میگه این بسیجی عقده ای رو سر جاش مینشونیم تا دیگه از این غلطا نکنه

  18. کوفتار قصه ی ما کارمند یه شرکت تحقیقاتی بود و برای تحقیقش تو دشت و صحرا در حال گشت و گذار بودمعمولا برای گذروندن زندگیش اضافه کاری میگرفت…

  19. میبینید تورو خدا…صبح تا حالا یعنی بعد از کامنت آخرم نتم خراب شد و نتونستم بیام. :(اما در مورد امتیاز…آرش جان نمیدونم چرا ولی از همون اولین داستانم متوجه شیطنت بعضی ها شدم بخاطر همین پای تمام داستانام میگم امتیاز یادتون نره.دوستان اگه بخوام کاری که توی بکن تو انجام میدم رو تشبیه کنم قطعا اون چیز ازدواجه.وقتی آدم میخواد ازدواج کنه قطعا فقط بخاطر یه دلیل بفر1 رفع غریزه ی جنسی این کار رو نمیکنه…این وسط به چیز های دیگه مثل احساس آرامش یا بقای نسل و غیره هم فکر میکنه یعنی فقط واسه ازدواج کردن یه دلیل نداره بلکه چند دلیل داره.حالا من میام توی بکن تو داستان می نویسم.قطعا بجز این که می خوام شما لذت ببرید برای خودم یه سری دلایل دیگه هم دارم که شاید مهمترینشون پیشرفت کردن توی نویسندگی باشه.این وسط اگه بگم به امتیاز فکر نمیکنم مطمین باشید دروغ گفتم چون میخوام ارزش کارم رو بدونم…بابا بخدا انتظار زیادی نیست.هر داستان من حداقل 50000بازدید کننده داره نباید 300 نفرشون رای بدن تا یه همچین آدمای عقده ای نتونن عرض اندام بکنن؟اصلا شما میدونید ما نویسنده ها چقدر باید فسفر بسوزونیم؟…(با توجه به گرونی مواد غذایی او1اع خیلی وخیم میشه 😉 )حالا شمایی که داستان رو می خونی حاضر نیستی 20 کیلو کالری صرف یه تیک زدن بکنی؟د عزیز من به ولله قسم نامردیه.نمونه اش همین آرش و آریزونا…حالا من میدونم دشمن دارم و میدونم خیلیا میخوان داستانم کله پا بشه اما اینا چه گناهی دارن؟تموم حرفم اینه خوانندگان عزیز انصاف داشته باشن و حق نویسنده رو بدن…بابا یه اعلام موجودی از عابر بانک میخوای بگیری 100 تومن کامزد کم میکنه :-Dانصافتونو شکر…

  20. آخرشی مهندسداستان پردازیت هم فوق العاده است!:rollinglaugh:تلخی شکست رو از دلم بردی، ولی بازم میگم:توپ ، تانک، فشفشهداور ما ک…کشه!

  21. سلام پژمان عزیز…چقد زود دیر میشه…ماشااله داستان تو که بالا میاد،تا میای نفس بکشی…بجای کامنت اول کامنت دهم هم غیر قابل دسترس میشه…داداش برا عرض ادب اینجا هستم…داستان بازم عالی.هم محتوا پراز لحظه های درگیر وپر جادبه هست وهم قلم شیوای تو خوندنی وگیراست…برا بهار خانم ارزوی سلامتی و خوشبختی دارم وامیدوارم اخر داستان و زندگیش ختم به خیر بشه… اینکه برای هر بخش داستان اسم مجزا میذاری ناشی از توجه به ریزه کاری هاست که قابل تقدیره…در مورد امتیازها…اول:حیف که از صدبیشتر نداریم وگرنه قابل تورو نداشت…دوم:خدا مرگش بده وبدنش کرم بزاره که میاد به امتیازها کرم میریزه…سوم:عزیزم ارزش نویسنده های خوب سایت به بالا وپایین شدن امتیازها نیست اسم هر کدوم از شما زیر یه داستان برا سایت امتیاز وابرو میاره…چهارم:با اینحال منم از دوستان میخوام که در دادن امتیاز به این عزیزان خصاصت نکنن تا با رای چندتا ادم بی جنبه زحمت نویسنده های خوب سایت در ظاهر کمرنگ نشه…پنجم:روی سخنم با ادمین محترم سایته…تا وقتی که داستان ها روی صفحه اصلی هستن فقط بشه امتیاز داد تا بعدها نشه امتیاز ها رو دستکاری کرد…فکر کنم امتحانش برا یه مدت بی ضررباشه…

  22. آریزونا دیگه نبینم از این حرفا بزنی ها…فکر کنم اونقدری پیر شدم که بتونم تشخیص بدم چه حرفی از روی غرضه و چه حرفی از روی دوستی.ببخشید خواستم همونجا کامنت بذارم اما دیدم همینجا بهتره چون میای میبینی. (ترسیدم اونجا دیگه سرک نکشی 😉 )در مورد امتیاز هم یه کامتت مفصل قبل این دادم…ایشالا دوستان حمایت کنن…آرش با حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمیشه…وضعیت منم چندان پایدار نیست…چراغ خطر برای منم روشنه…پروازی ساطور دستت گرفتی ها…آدم نکشی یه وقت. ;-)..سوگولی مبارک باشه…فقط امیدوارم برعکس امتیاز نداده باشی:-D..سی سانتی و همینطور پسر غیرتی (اگه اشتباه نکنم آقا علیرضا)خونه ی خودتونه…تعارف نکنید چون همه ی اینا حرف دل خودمم هستن…شاهین شمال…خوشحالم که غذام (بیشتر اوقات داستان رو به غذا تشبیه میکنم…احتمالا بعضی دوستان که کامنت هام رو خوندن میدونن چی میگم) بهت مزه کرده رفیق…پویا جان ممنونم از کامنتت…موفق باشی داداش…هیوا :-Dهه ههبیخیال…فقط همین…پاسور…خفهراستی تارزان میگفت اس ام داده میگه این کیهفکر کنم بیچاره شدی چون برات تیز کرده 😀

  23. ونداد عزیز دلمون گرفت…دادا دعا میکنم /بچه ها امین بگن/همون بالائی چاره کنه و لب تورو بزودی خندون ببینم…بی تو دادا کی میره تو غار. :Dمهندس بازم شیطونی کردی 😀 خیلی بامزه بود.دستت درست…توام خسته نباشی گل پسر…

  24. مهندس اگه من تورو نترکوندم خودم نیستم :)حالا جرات داری یه داستان بده بیرون ببین چیکار میکنم.یه فتوشاپی نشونت بدم که حض کنیحالا واسه من ترول میسازی؟همین الان دهتاشو بدم بیرون ضایعت کنم؟حیف که سرعت نت پایینه و چهارساعته نشستم فقط تونستم دوتا کامنت بدم بیرون.ولی در کل دمت گرم.;-)..زیم زکس عزیز امیدوارم از هر دو داستان لذت برده باشی هم داستان مصور هم داستان من ;-)..پویا دیگه عادت کردم ;-)اوایل حال الان آرش رو داشتم و کلی اعصابم بهم میریخت اما کم کم متوجه شدم ارزش نداره خودم رو ناراحت کنم و سعی کردم کارم رو بهتر کنم.بچه ها نسبت به من لطف دارن…باران خانوم ممنون از کامنتتون…پیر فرزانه ی گل همین که میبینم دوستان از کارم راضی هستن برام کافیه ولی خب بذار یه مثال برات بزنم.اگه تو دکترای زیست داشته باشی اما بهت بگن برو علوم پایه ی ابتدایی رو تدریس کن بهت بر نمیخوره؟می خوره دیگه قربونت برم چون ارزش تو بیشتر از ایناست.هر چیزی باید سر جای خودش قرار بگیره…a1364:جونم داداش؟؟؟!!!من کی ام اینجا کجاست شما کی هستید؟;-)

  25. هه هه!ديدي منفجرت كردم خوفتاركم؟ :-Dمن كه يا داستان نميدم بيرون، يا اگه بدم با خودت ميدم(چه بده بده اي راه افتاد :)) )جيگر مني تو داش پژمان، جنبت تو گوش و حلق و بيني خودم 😀

  26. داش علیرضا خیلی میخوامت. باید مجسمه ی تو رو بعنوان نماد غیرت و مردانگی تو بلواس نصب کنن!. . .پویا جان داداش، من با شمشیر تو دستم برگشتم. کفگیر که مال اون پیرزنه بود!. . .آرش جان میشه از اول کامنتا تا اينجا رو نگاه کنی ببینی اینجا چند درصد چتروم شده و چقدر دیگه کار داریم که به این مهم برسیم؟!. . .مهندس نمیشد اینو نگی سورپرایز بشیم؟؟؟سگ بخورت!. . .آقا کفتاره شرمنده اینجا کامنت گذاشتم

  27. Miss ramesh…واقعا شرمنده ام…فکر کنم قاط زدم و جواب کامنتت رو ندارم.آخه این خطاهای لعنتی بدجوری کلافه ام کردن.از این که خوندی ممنون.سایه ی عالی مستدام 😉

  28. پژمان جان مثل هميشه عالي نوشتي.در نويسندگي تو اصلا شكي نيست. ولي راستش من قسمتاي قبليو خيلي بيشتر دوست داشتم.نه اينكه اينو دوست نداشتم,نه…اين دليل بر ضعف كار تو نيست.شايد داستان جوري كه من توقع داشتم پيش نرفت.راستي جالبه كه قسمت به قسمت گوش ميديو مينويسي.توام مثل ما نميدوني تو قسمت بعدي داستان چه اتفاقاتي بيافته!;)موفق باشي هميشه

  29. اول سلام به همه بچه های گل بکن تو ، من برگشتم (حالا یک وقت ابراز احساسات نکنین تو رو خدا ، زشته ، من خجالت می کشم )کفتار جان گل کاشتی . یعنی مدت ها بود یک داستان خوب و با مغز نخونده بودم ، محشر بود . کم کم دارم به بکن تو امیدوار می شمباید بگم قلمت حرف نداره پژمان خان . امیدوارم ادامه بدی و داستان های توپ دیگه ای هم بنویسی .درباره امتیاز هم چون دیر رسیدم نفهمیدم جریانش چیه وگرنه طرفو فوحش کشش میکردم ( همین قدر فهمیدم که یکی جاکش بازی درآورده امتیاز کم داده ) . به هر حال من که بالا ترین امتیاز رو بهت دادم .

  30. واي عاشق اين داستان شدمخيلي قشنگ بوداونقدر كه باعث شد براي اولين بار نظر بدمواقعا بايد دست نويسنده اين داستان بوسيد !پژمان عالي بود !عالي

  31. Sh3bممنون عزیز…امیدوارم از قسمت های بعدی هم لذت ببرید…پویا جان با توجه به اینکه حامد از اون طرف راحت از ماشین در اومد و اینکه به بیمارستان هم منتقل نشد حدس زدن اینکه سالم مونده کار سختی نبود ;-)..افسون جان امیدوارم قسمت های بعدی مثل دو قسمت قبل بهت مزه بده ;-)آره واقعا جالبه…یه جورایی من الان نمیدونم ادامه ی داستانم چیه و به اندازه ی خود شما (شاید هم بیشتر) کنجکاوم که بدونم چه بلایی سر بهار اومد و بعد از اون چیکار کرده…ابی آناکوندا…بازگشت غرور آفرینت به عرصه های ملی و همینطور جهاد و مجاهدت رو تبریک میگم ;-)از لطفت ممنون…در مورد اون امتیاز هم باید بگم اگه یه نفر بیاد نمره ی کم بده عین خیالم نیست چون نظرش برام محترمه اما اینکه یه نفر با سی تا آیدی بیاد همه چی رو به هم بریزه یه خورده ناراحت کننده است.هر چند به لطف دوستان گل خواننده داستان دوباره برگشت…محمد جان خجالتم نده…از اینکه میبینم داستانم تاثیر گذار بوده واقعا خوشحالم…هانیزاده…ممنون بخاطر کامنتتون و همینطور لطفی که نسبت به من دارید.موفق و پیروز باشید.

  32. این هم از طرف یاور همیشه مومن:داش پژمان گرفتار اسپم شدم شدید.
نشد کامنت بزارم پاش.
بازم مثل همیشه ایول داری داداش.
خوشم اومد ایندفعه دیگه کوتاه ننوشته بودی.
ولی جدی جدی دلم برا بهار سوخت.
اولا داستانت رو خیلی دیر به دیر مینویسی
بعدشم تو دو تا قسمت قبلی نقش خانوادهءبهار خیلی پر رنگ بود،اینکه۱دفعه حذف شدن تو ذوق میزد.
راستی اون یکی داستانت چی شد؟
چرا با 1 دست ۲ تا هندونه بر میداری که بعدش اینجوری تر بزنی؟
اگه تونستی بجای داداشت اینو بزار پا داستانت.
راستی امتیازت۱۰۰دادم..اما جوابش:داداش وضعیت من رو که میدونی…اینم توی سه روز نوشتم (بهار نگاه دارن همه ی کاسه کوزه هارو سر من میشکونن) :)در مورد خانواده ی بهار هم نمیتونستم چیزی بگم چون بهار باهاشون ارتباط چندانی نداشت که بخوام چیزی بنویسم.و اما در مورد هندونه…آقایون خانوما دختری که داشتم داستانش رو می نوشتم (روزهای بر باد رفته) متواری شده و بنده خیلی وقته ازش خبر ندارم…البته اداگه ی زندگیش رو توی دقیقا دو خط برام تعریف کرده :-Dحالا اگه دوست دارید تا با تخیل خودم داستان رو پیش ببرم…هیوا جان تند و کند شدن ریتم داستان کاملا عمدی بود تا خواننده خسته نشه و این که فقط به روی مسایل مهم تمرکز کرده بودم.سعی میکنم درستش کنم رفیق ;-)..مهندس یه حرف 24 ساعت توی دهنت جا نمیگیره نه؟حتما باید میگفتی میخوایم داستان بدیم بیرون و خودت رو خلاص میکردی؟حالا عیب نداره…مازیار جان شد دیگه ;-)مساله ای نیست عزیزم.

  33. اینکه بخوایم توی داستانهای تو هم دنبال غلط املایی و انشایی بگردیم کار عبث و بیهوده ای انجام دادیم. مشخصه ی اصلی نگارشت توصیف خوب و روایت کامل یک قصه ست که به خوبی از انجامش بر میایی. اگه بگم اسم رو از اول دیالوگهای دوطرف برداری خیلی بهتر میشه یک نظر کاملا شخصیه و خودت به عنوان نویسنده بهتر میدونی که چیکار کنی. ولی یه چیزی توی همه داستانهایی که تا الان نوشتی منو یه مقداراذیت میکنه اون اینه که گذر زمان خیلی بد و سریع اتفاق میفته. به طوری که اول و آخر هرقسمت از نظر زمانی خیلی باهم فاصله دارن ” هفته گذشت، چندسال گذشت و… ” به نظرم اگه داستان رو از زمان حال شروع کنی و توصیفات رو با یک فلاش بک از گذشته انجام بدی خیلی قشنگ تر میشه که البته توی داستان قبلیت خودت هم به این موضوع معترف بودی…در مورد امتیازات داستانها و بالا و پایین رفتنشون باید بگم توی این چند مدتی که اینجا بودم و با زیر نظر گرفتن لیست داستانهای برتر ماه به این نتیجه رسیدم که میزان امتیازها با تعداد بازدیدی که از هرداستان میشه رابطه ی مستقیم داره. یعنی اگه از هر داستانی بیشتر بازدید بشه و امتیازی بهش داده نشه روی امتیاز کلی اون تاثیر میذاره. به عنوان مثال از یک داستان ممکنه 20000 بازدید صورت بگیره که البته به این معنا نیست که این تعداد ادم اون داستان رو خوندن. سیستم بکن تو طوریه که هر کلیک رو یک بازدید محسوب میکنه برای همین بسیاری ازین عددها تکراری محسوب میشه و حالا اگه امتیاز جدیدی هم داده نشه در هربار رفرش شدن لیست امتیاز کلی داستان کم میشه.منهم اوایل فکر میکردم که کسی این کار رو به عمد انجام میده ولی مدتی که لیست رو زیر نظر گرفتم متوجه شدم اینطور نیست. البته شاید هم باشه ولی درکل این موضوعی که گفتم دلیل اصلی این قضیه ست. تنها راهش اینه که هرکسی داستان رو میخونه امتیاز مناسب رو بده وگرنه بازدیدهای بیمورد روی امتیاز کلی داستان تاثیر منفی میذاره…

  34. شاهین جان از این که کامنتت رو پای داستانم میبینم خوشحالم.و اما در مورد نقدت…از این که بهم لطف داری ممنونم.در مورد اسم اشخاص قبل از مکالمه ها باید بگم من این کار رو برای این که خواننده ها گیج نشن انجام میدم.قبول دارم…شاید وقتی که خواننده شروع به خوندن داستان میکنه این مساله یه خورده آزارش بده اما به محض این که توی جریان داستان قرار گرفت و با داستان همراه شد دیگه اون اسم ها به چشمش نمیان و از خوندنشون صرف نظر میکنه.(حداقل من اینجوریم و فکر میکنم بقیه هم تا حدودی همینجوری باشن)به همین خاطر ترجیح میدم بنویسمشون.و اما در مورد قلم تندم…باهات کاملا موافقم و خودم هم میدونم ریتم داستان تغییرات خیلی زیادی میکنه یعنی یکنواخت نیست اما بهم حق بده.به هر حال خودت نویسنده ی بسیار خوبی هستی.من وقتی استارت قسمت اول رو زدم بهار دو سه سالش بود ولی الان توی قسمت سوم بیش از بیست و یکی دو سالشه.باور کن اگه بخوام همه ی جزییات رو بنویسم خودش یه رمان میشه بخاطر همین مجبورم از صحنه هایی که تاثیر چندانی ندارن خیلی سریع رد بشم ولی صحنه های اصلی رو کامل و با تمام جزییات به تصویر بکشونم که همین مساله باعث تغییر ریتم داستان میشه.در مورد اون فلاش بک همونجوری هم که قبلا گفته بودم و خودت هم اشاره کردی داستان رو میتونست خیلی جذابتر کنه اما وقتی قسمت دوم رو تموم کردم این موضوع رو فهمیدم که یه خورده دیر بود و از طرف دیگه من ادامه ی داستان رو نمیدونم و این مساله فلاش بک زدن رو غیر ممکن میکنه.ولی هر چه به زندگی الان بهار نزدیک میشیم سعی میکنم سرعت داستان رو کمتر کنم.در مورد امتیاز دادن هم نمیدونم دیگه چی بگم…همونطور که خودت گفتی تنها راهش اینه که خواننده ها به داستان امتیاز بدن تا جلوی این کارا گرفته بشه.ممنون که خوندی رفیق.

  35. ازش جان نمیدونم اینچیزی که میگی چقدر میتونه درست باشه. امروز صبح قسمت اخر داستان بی نهایت من با بیست و سه رای ومیانگین 3/7 دوباره جز ده داستان قرار گرفته بود در حالیکه حریم شکسته مدتیه از لیست خارج شده. اگه اینطور باشه با چیزی که شما گفتی جور در نمیاد. چون فقط یکی دوتا رای بهش اضافه شده…

  36. شاهین منم با نظر آرش موافقم.خیلی تابلو امتیازات داستان من داره تغییر میکنه (لا مصب هی میکشه پایین دوباره میکشه بالا :-D)خارج بخوام حرف بزنم دیروز نیم ساعت بعد از آپلود شدن داستانم که پنج نفر رای داده بودن و میانگین امتیازات 5 بود بصورت خیلی ناگهانی و توی بیست سی دقیقه تعداد امتیاز دهنده ها رفت 19 و میانگین امتیاز اومد 2/5.خب این یعنی چی؟یا مثلا همین دو ساعت پیش تعداد رای دهندگان 62 بودن و امتیاز 87/3 اما با دوتا رای منفی دوباره اومد پایین و شد 85 :)ولی خوشبختانه چون تعداد رای ها داره زیاد میشه تاثیر این نمره های منفی هم داره میاد پایین.ولی خودمونیم ها هر کی هست آدم گشادی نیست.این همه آیدی ساختن حوصله میخواد.هه هه..ghalbe mesinاز این که داستان من وادارتون کرد که ثبت نام کنید خوشحالم و امیدوارم در همه مراحل زندگیتون موفق باشید.بخاطر امتیاز دادن به داستان هم بسیار سپاسگذارم.

  37. راستش من اینقدر روی این موضوع دقیق نشدم ولی مثل اینکه حق با شماست. از طرفی هم باورش خیلی مشکله یه همچین کسی وجود داشته باشه که بخواد اینکارو انجام بده. مگه ازین کار چی نصیبش میشه؟؟!!!فکر کنم تنها کسی که بتونه ازین قضیه سر دربیاره شخص ادمینه که به اطلاعات کاربری و همینطو ای میل ثبت نامی کاربران دسترسی داره. هرچند احتمال داره این شخص یا اشخاص!! با چند ای میل ثبت نام کرده باشن…

  38. میبنم که اسپم نیستم.هوووووی پژمان!!!درامانت خیانت کردیا.بدم پارسامصورت بکنه؟اما…فقط بگوکدوم کسکشی میادکرم میریزه پای داستانات؟طرف صحبتم باخودبیناموسته:چراهمه جابایدشعورخانوادگیتونشون بدی؟اسم خودتوگذاشتی آدم؟توشرف داری؟آخه کسکش بیشرف به چه قیمتی؟حاضرم کون سگ بزارم ولی دیوسی مثل توهموطنم نباشه.آخه من چی بهت بگم گواد؟کیرمهندس توکونت.کیراحمدی نژادتودهنت جاکش.تخم پدرتی بیاعرض اندام کن تابکنم توکون سگ ودرت نیارم دیگه

  39. یاور به جون خودم و خودت من کامنتت رو بی عیب و نقص کپی کردم…از بچه ها بپرس ببین اونا هم مثل تو نصفه میبیننش یا نه :)..علیرضا تو به هر داستان…عکس یا تاپیک میتونی امتیاز بدی و این کار رو اگه صد بار هم انجام بدی فقط یه بارش قبوله.شیوه ی امتیاز دهی رو هم مهندس به طور کامل توضیح داده.برو کامنتش رو بخون (اولین کامنت مهندس پای همین داستان)ولی یه چیزی که نگفت:بعضی افراد فقط زیر داستان یه فیلد که حالت کشویی داره میبینن که با کلید کردن روی اون موارد زیر رو میبینی:حذف امتیازضعیفنسبتا خوبخوبعالیمحشرکه به ترتیب اولی هیچ امتیازی نداره ولی هر چه بطرف محشر بیای امتیاز بیشتری رو به داستان دادی.محشر امتیاز 5 (همون 100)ضعیف امتیاز 1 (همون 20)بقیه هم که دیگه معلومه بین این دوتا قرار دارن.

  40. مثل همیشه قلم خوبی داری …ذهن فعال و خوبی داری…من کلا خیلی خوب می تونم با داستانت ارتباط برقرار کنم…موفق باشید ;;)

  41. سلام داستانتون واقعا عالى بود امتيازت 100 ولى من نميتونم امتياز بدم,راستى جرا انقدر به امتياز بيله كردى وقتى 3صفحه داستانته و 6 صفحه برات كامنت ميذارن يعنى خوبه دكه من شخصا با تلفن ميام نميتونم امتياز بدم شايد بقيه هم اينجورى باشن,بهار خانوم من فكر ميكردم من خيلى زجر كشيدم و بدبختم ولى ببخشيد شما بيشتر اين زجرهايى كه ميكشى به خاطر حماقت و ضعيف بودنته و از دست دادن ايمانته,يادته از دست شوهرت جطورى نجات بيدا كردى كى نجات داد يادته از دست خانواده ت كى نجاتت داد,خانمى عزيزم من وقتى سركذشت رو ميخونم دركت ميكنم جون منم زندكى م شبيه تويه با يه تفاوت هايى من برعكس شما وقتى زير شوهرم بودم وقتى شوهرم جلو دهنمو با دستا قوى ش كرفت كه خفه شم اون كارشو كرد ياد خدا نبودم كه نجاتم بده ولى وقتى جدا شدم با كمك خدا با ياد خدا ارامش بيدا كردم بيخى درس نشدم اشتباه تو اين بود كه بابات و خدا رو فراموش كردى و ليلا و سيكار همدمت شد,بهار خانمى ببخشيد كه انتقاد كردم اخه انتظار بيشترى ازت داشتم,راستى يه سوال از بسرا دارم جرا نميتونيد با دختر يه رابطه سالم داشته باشيد فقط يه دوست باشيد جرا بايد سكس هم باشه؟ جرا اينجورى شديد؟ جون امثال بهار كم و امثال مريم زياد,اره؟

  42. گفتي تارزان ياد ومپاير افتادم(خودت ربطشو مي دوني شايدم تارزان بدونه)در هرحال كجايي ومپايرجانبا نام و ياده ومپاير شروع ميكنم

  43. مهندس تبدیل به پاپیروست میکنم ها…سورمه جان چشماتون قشنگ میبینهامیدوارم بتونم بهتر از این چیزی که هست بنویسم.ممنون بخاطر کامنتت…Elah خانوم گل…خب شما وقتی غذا میخورید این کارتون یه دلیل بیشتر نداره…در واقع میخوام زنده بمونید.اما وقتی من داستان مینویسم برای خودم دلیل های زیادی دارم…امتیاز اولین دلیلم نیست ولی خب یکی از دلایلمه.شما میگید با گوشیتون نمیتونید امتیاز بدید…بنظرتون نوشتن یه داستان با یه حجم این چنینی با گوشی چقدر میتونه سخت باشه؟قبول کنید یه تیک زدن حقمه ;-)نمیخوام از بهار دفاع کنم ولی هر کسی هم جای بهار بود به این سمت کشیده می شد.وقتی شکست میخوری واسه سرپا وایسادن به هر چیزی چنگ میزنی.اتفاقا بهار خودش هم میگه کل زندگیم به حماقت کردن گذشت.

  44. سلامخسته نباشي،درمورد داستان نظري ندارم چون دخالت در كاربزرگترهاس.فقط كامنتهارو خوندم در مورد امتيازات،بنظرم ما فقط داستاني رو كه دوست داريم امتياز ميديم كه كار درستي نيست،مثلأ اگر از گي،محارم و… خوشمون نياد نهايت چهارتا كلفت بار ميكنيم و تمام.اگر به داستانهاي آبدار حداقل امتياز بديم خيلي بهتره تا كلأ بيخيالش بشيم.نويسنده هاي خوب اين سايت دارن كار دل انجام ميدن نبايد رو كارشون قيمت بزارن.ارزش داستان به كامنتهاش،بگو بخندواحترام،بهترين تشكر از نويسنده هاس.

  45. پاسور میخواستم ببندمت به فحش ولی وقتی کامنت ونداد رو دیدم بیخیال شدم :)ولی خر خودتی کره خرم بچه ته…علیرضا جان تو به هر داستان یه بار بیشتر نمیتونی امتیاز بدی.یعنی اینجوری نیست که امروز امتیاز بدی بعد دوباره فردا هم بتونی امتیاز بدی.هر آیدی یا اکانت یه بار بیشتر نمیتونه امتیاز بده…عبدول جان با حرفت کاملا موافقم…ما باید یاد بگیریم امتیاز بدیم…خوب و بد داستان فرقی نداره…مهم اینه که اون داستان جایی که لیاقت داره قرار بگیره.الان توی قسمت داستانا واقعا یه وضع بدی پیش اومده که فقط دوستانی که داستان رو میخونن با امتیاز دادنشون میتونن درستش بکنن…ونداد کشیدم…به ولله کشیدم اما جنس طنابش ایرانی بود پاره شد :(نمیدونم کدوم از خدا بی خبری اومده بهت فحش داده.بابت بی ادبیم عذر میخوام ولی هر پدر سگی با من مشکل داره بیاد سراغ خودم.میدونم خیلیا توی این سایت با من مشکل دارن ولی دلیل نمیشه دوستام رو آزار بدن.هر کی هست مرد باشه و بیاد سراغ خودم.ونداد جان از قدیم گفتن خلایق هر چه لایق…بیخیالش.خودت رو ناراحت نکن.ولی بجون خودت من خجالته رو کشیدم…خیلی هم کشیدم.از این که بهترین دوستم بخاطر من فحش بشنوه خجالت میکشم…برام سنگینه.حاضرم خودم فحش بشنوم اما به تو یا کسانی که به نحوی بهم نزدیکن فحش ندن.(البته هر کی خایه کنه به من فحش بده بنده حسابی سر دو راهی گیر میکنم:1: به ادمین میگم حذفش کنه…2:جوری به سیخ میکشونمش که دفعه ی دیگه از این غلطا نکنه)پاسور میدونه فحش دادنم به اندازه ی کافی ملسه.

  46. برو بچه_من پشتم گرمه!ميرم مهرداد ومپاير رو ميارما!ولي خودمونيم پيريوف_يادته عيدي چقدر به كس شعر نويسا فحش ميداديم_داستان عاليجناب يادته?مكسي فحش نداد بهش اونم(عاليجناب) گير داده بود بهش چرا بهم فحش ندادي?توهر وقت مينويسي ياد اون مسئله ميوفتم

  47. راستي ونداد بيخيال اين آدما_من و اين پژمنيف رو زياد بهم تشبيه كردن_اونقدر فحش شدنيدم اونقدر بهم گفتن پاسور پير كه نگو_سخت نگير

  48. بيخيال ونداد_پيريف بيا يه اكانت مشترك بسازيم به اسم پاسور پير_نظرت چيه?اينطوري خيليا خوش حال ميشن به جون سهراب

  49. آره که یادمه پاسور.حتی یادمه کامنت مکسی سومی یا دومین کامنت بود.کامنت خودمم یادمه.بهش گفتم تا الان داستانات رو نخوندم ولی از این یکی واقعا لذت بردم اونم بی معرفتی نکرد و توی خصکصی لینک داستان ونسا فرشته ای از برزیل رو برام فرستاد.داداش درسته پیر شدم ولی حافظه ام برای اینجور چیزا خوب کار میکنه.ونداد میدونی چرا به این بچه هیچی نمیگم و اینقدر دوسش دارم؟چون رفیقه…چون معرفت داره.چون پام وایساد و بجای من فحش خورد.(امیر دور ور نداری ها که چوب میندازم لای چرخت):)راستی چرا اول بگیم پاسور؟خب میذاریمش پیر پاسور :-Dالبته پیر پاسور مکس خیلی بهتره…هه ههپیر پاسور انوش هم باحاله ;-)اصن یه وضیه لا مصب.ونداد ترول درست کنم بذارم؟مهندس رو میترکونم هاولی نه…مهندس هم برام عزیزه.

  50. أأأأأأأأأأ !با چه سرعتي جواب كامنتمو دادي !دهنم باز مونده :-Dيا ميذاري آخر بشم يا ميزنم نصفت ميكنم :-Dيادته يبار خواستم پاي داستان آرش اول بشم، چي به سرم اومد؟ 🙁

  51. هنوز رودی نیومده…معمولا قبل از 48 ساعت پیداش میشد…نه رودی هستش نه چند نفر دیگه.محسن رو هم نمیبینمایشالا که سالمن و فقط مشغله ی کاری دارن

  52. آقا هي من نميخوام دست به اره بشم؛ مگه اين ونداد ميذاره؟؟؟هيييييي روزگار… آخه چقد كشتو كشتار؟ 😀

  53. خوفتار جان گروه خودتو مشخص كن!اگه طرف وندادي، تا طناب پيچتون بكنمو باهم نصفتون كنماگه طرف مني تا اررو بدم دست خودتو اولين تجربه ي نصف كردنتو رو ونداد امتحان كني 😀

  54. من به اين زوديا تسليم بشو نيستم :-Dتا الان چون رفيقم بودي ميخواستم با اره برقي متنصفت كنم كه زياد اذيت نشيولي از الان به بعد نه… وضع فرق ميكنهولي بازم بخاطر رفاقتمون بهت قدرت انتخاب ميدمبا كدومش نصفت كنم؟سوزن؟سنجاق؟منگنه(خودمم نميدونم چطور ميشه كسيو با منگنه نصف كرد؛ ولي اشكال نداره، ياد ميگيرم)پيچ گوشتي 2 سو؟پيچ گوشتي 4 سو؟قيچي آهن بر؟و غيره!

  55. بدرود امير جانونداد صفحه فرز دوتا داريممحصوص سنگ عاديمخصوص سنگ گرانيت با درصد فلزي بالاكدومشو بيشتر دوس داري؟بعددندان موشي چه صيغه ايه؟موش بيارم گازت بزنهدندوناي موشو بيارم با اونا مدل درست كنمدندوناي خودمو با دندون موش عوض كنم و گازت بزنم؟همه موارد

  56. ونداد ميگم اين يكي داستان پژمينفم كه منفجر كرديم :-Dحداقل بريم يه جايي حرف بزنيم كه تعداد پستامون زياد شه تا منم بتونم هرچه سريعتر افسونو سوكس كنم 😀

  57. والا من كه مثه تو زن ذليل نيستم برم واسه زنم دوخت دندان موشي بزنم :-Dزن بايد كار كنه تا مرد شه!مرد بايد جذبه داشته باشه ؛از در كه ميره مياد زنشو نصف كنه :-Dآخه تو ديگه چرا؟ونداد يبار خانومتو نصف كن ببين چه حالي ميده :-Dراستش از غار بدم نمياد؛ منتها قبلا يبار صادق به اونجا دعوتم كرد كه بخاطر مشغله‌های زندگيم نتونستم بيام اونجا( 😀 ) و شرمندش شدم ديگه بعد ازونم قسمت نشد بيام :)من ازون مهندساي با بخارم كه تا يه جايي دعوتم نكنن نميرم :)(الان حس مهندسی درونم داره فوران ميكنه…)

  58. چه خبرتونه بابا؟من چندصباحی نبودم.آیااین پاسورهمان پاسوراست؟امیرتونی؟کی برگشتی؟قطاری داداش.ببینمت توضیحات جانبی روپیوست میکنم

  59. Elah_Ochoolooراستش بهاراز من خواهش کرد که این رو به شما بگم…اگر سرپا موندم به خاطر این بود که خدارو فراموش نکردم ولی لیلا و سیگار اشتباهی بود که انجام دادم و این دلیله بی ایمانی من نیست بلاخره انسان جایزالخطاست و من استثنا نیستم من هم یه انسانم و ممکنه خیلی جاها اشتباه کنم…

  60. پژمان بهش بگو:حالا تو كه سيگارو زدي؛ ترياكم بد نيستا :-Dخودم سفارشيشو دارم :)ترياك اعلاي تضميني…آخ، آب از دهنم راه افتاد؛ من برم بكشم =))

  61. داش پارساچاکریمچت کنم نزارم آخرشی؟حیف که فرداصبحکارم.اصلاپایه ای داستانشوبطورکامل منهدم کنیم؟ش م ر خصوصیتوچک کن داداش.این چه لینکی بودگذاشتی عشقی؟پای داستان ام جی1کامنت باحال گذاشته بود که باحذف کاربریم کامنتم پاک شد.توروح باعث وبانیه جاکشش.

  62. من مخلصتم داش ياورممن واسه آخر شدن از جونم مايه گذاشتم :-Dحتي وندادم منفجر كردم!ديگه گناه دارم؛ بذار آخر شم :-Dفداي تو

  63. بازم خیلی تلخ بود…واسه بهار خانم متاسفمامیدوارم حالا دیگه مشکلاتشون حل شده باشه!موفق باشی

  64. مخلصتم عليرضا جونم (قلب) !اي خدا اين ونداد عجب كنه ايه ها :-Dحالا كه اينطور شد، جفتتونو باهم ميتركونم 😀

  65. ببین داداشم الان از سر کار برمیگردم و تو راه خونه هستم رانندگی میکنم ،واسه اینکه کم نیارم با گوشی آن شدم و ماشینم رو هم نگهداشتم تا نذارم ونداد خان آخر بشه

  66. پژمان جان داداش گلم خیلی شرمندتم به مولا که این مهندس داستانت رو به گند کشیدمنم که هدفم مشخصه داداش پژمان فقط میخوام روی این ونداد و پارسا رو کم کنم

  67. داش خوفتار دروغ ميگه مثل دايناسور!من هدفم شاد كردن دل مردمهولي اين عليرضا و ونداد با هدف شوم قبلي، ميخوان داستانتو به گند بكشوننشيطونه ميگه آدرس كامنتاشونو بدم ادمين بلاكشون كنه ها 😀

  68. جوجه!اون اگه ميتونست منو نصف كنه كه خودش نصف نميشد!فك كردي چرا الان جواب نميده؟نصف شده، يعني من نصفش كردم 😀

  69. پويا؟زود خودتو بزن كنار تا توم نصف نكردم!يالا جوجه!كه گفتي مازي…اون واقعا نصف شده! اونروزم اوني كه كامنت گذاشته بود خود مازيار نبودقبل از نصف شدنش وصيت كرده بود كه بعد از مرگش يع نفر بجاش كامنت بذاره وگرنه اون الان ريق رحمتو سر كشيده… :-Dخوفتارم كه هوالباقي… :-Dتا شما دوتارو هم نصف نكردم بزنين به چاك!

  70. نصف شدی مهندس؟ مازیار جان تسلیت باد به مناسبت نصف شدن پارسا به دست کفتار جان و پویا خان

  71. عليرضا جان؟پويا جان؟زرشك!وندادو كه منفجر كردم؛ شما دوتا كه خيلي جوجه اين!من فعلا برم سر كلاسم؛ بعدا حسابتونو ميرسم 😀

  72. طاها جان ممنون از کامنتت…میشینیم و میبینیم که زندگیش در آینده چطوری پیش میره…بیلی عزیز خوشحال میشم اگه با اسم کاربریه قبلیت هم بشناسمت ;-)اما در مورد اون یکنواختی نمیدونم چی بگم.هم موضوع داستان جدیده و هم این که من برای بار اول دارم از زبون یه زن مینویسم البته اگه قسمت اول روزهای بر باد رفته رو به حساب نیاریم.ولی خب سعی میکنم بعد از این یه داستان شاد بدم بیرون.در مورد امتیازا هم نظری ندارم.این هر کی هست داره کرم میریزه.کار الانشم نیستاز شیش هفت ماه پیش که من اولین داستانم رو دارم بیرون همین آش و همین کاسه.به هر حال ما هم سرمون رو عین کبک نکردیم زیر یه خروار برف و یه چیزایی حالیمون میشه.ممنون که خوندی…مهندس داستان رو به گند کشوندی.ولی میدونی چیه؟امروز خوشحالم…خوشحال تر از اون چیزی که فکرش رو بکنی پس میگم فدای سرت.

  73. خواستم چیزی نگم اما یهو یه صدایی توی گوشم پیچید…همانا بدانید و آگاه باشید که بازی کردن با دم کفتار عاقبتی بهتر از این نخواهد داشت…

  74. پژمان میدونم چیکارت کنم ، رفتی پشته سرتم نگا نکردی یا، اگه تا جمعه خودتو بهم نشون ندی پارت میکنم. میدونی چی میگم که؟

  75. خودت خودتو لو میدی سوژه میدی دست بچه ها بعدشم میگی علیرضا دیروقته؟!! برو پویا بی مخ برو بخواب که فردا تو شهر جار میزنم که ما یه داداش پویا داریم که لقبش بی مخ میباشد

  76. خودت خودتو لو میدی سوژه میدی دست بچه ها بعدشم میگی علیرضا دیروقته؟!! برو پویا بی مخ برو بخواب که فردا تو شهر جار میزنم که ما یه داداش پویا داریم که لقبش بی مخ میباشد

  77. كوفتار اون عكسي كه كشيدي مربوط ميشه به جامعه ي كوفتار ها!حالا مگه تو كوفتارام مهندس دارين؟؟؟خودم آخر شدم؛ هه هه هه!مخفي شدمو همتونو گول زدم 😀

  78. هههههعجب عکسی بود ها!!!خیلی خندیدممیدونستم این پارسا یه جای کارش می لنگه!ونداد ، علیرضا، پویا، آرشدوستان عزیزاینقدر حرص نزنیدمگه جایزه ی نفر آخر چیه؟؟؟

  79. همینجا و از روی همین تریبون اعلام میکنم جایزه ی نفر آخر شدن اینه که این افتخار نصیبش میشه یه شب به عنوان مهندس(که توی عکس همتون به وضوح مشاهده کردید چه اتفاقی براش افتاد) در کنار من باشه :-Dحالا بیاید و برای آخر شدن بجنگید.هه ههمسابقه تا ساعت 12 امشب ادامه داره…بعد از مشخص شدن برنده همتون باید کامنتاتون رو پاک کنید.گفته باشم نگید نگفتید :)بعد از اومدنتون داستانم یه دونه کامنتم نخورد 😉

  80. خودم آخر شدم :Dعمرا اگه کامنتامو پاک کنم (شکلک آناناس!)سر همتون گول مالیدم 😀

  81. سکس چیه؟دمت گرم بخدا من الان بعد از ۵سال دارم میخونمش واقعا فوق العاده است

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید