بزرگمرد علی…

یه قانون نانوشته هست که اگر خوشگلی شاید نهایتاً بتونی دوتا دوست تو مدرسه داشته باشی، البته نهایتاً! همیشه فقط میتونی با کسی دوست باشی که اونم خوشگل باشه، مدارس ایران اگر توجه کرده باشین (دولتی ها) اینجوریه که یا یه سری خیلللللللی فقیرن (طوری که با دمپایی پاره میان مدرسه) یا گروه لات ها هستن (گروهی که ازش متنفرم) یا طبقه متوسط هستن (اینا کلا تماشاچی هستن) یه گروه دیگه اونایی که کم کم دارن پولدار میشن و کم کم سال های بعد تو مدرسه دولتی نمیبینیشون، یک سری دیگه هستن که خیلی کم هستن ولی بازم خیلی دوست و رفیق ندارن، اینا بچه خواهر و بچه ی خوده معلم ها یا مدیر و ناظم هستند، گروه آخر بچه خوشگلا هستند، که خوده مدیر و ناظم از بچه خوشگلا برای کنترلشون می‌خوان (با سیاست) که با فلانی فقط برو بیا (یه بچه خوشگل دیگه) اونی که خوشگل باشه میفهمه چی میگم، این داستان زمان ما تا آخر دبیرستان ادامه داشت و مثلا فکر میکردن ما نمیفهمیم ولی میفهمیدیم …
هرسال آرزو میکردم کاشکی امسال بچه خوشگل زیاد باشه تو مدرسه و دایره ی رفاقت من بیشتر بشه و مجبور نباشم با کسی که بچه خونگیه و خیلی لوسه تا آخر سال کنار بیام، خونمون و عوض کرده بودیم کلاس دوم راهنمایی بودم، رفته بودیم به یه محله که از محله قبلی ما هم بدتر بود منطقه مهاجر نشین بود کلا، مهاجر نه فقط افغانی مثلا از تمام شهرهای ایران آمده بودن اینجا و منطقه معروف اونا بود (البته نه آدم حسابی ها) اینم بگم تو دسته ای که گفتم من جزء دسته ی خوشگلا و بسیار فقیر بودم (خداروشکر الان اینطور نیست ولی بماند چرا ما ده پونزده سال تو بدبختی دست و پا زدیم…اونایی که بابای پخمه دارن بدون تعریف من میتونن با همین یک کلمه بفهمن چی شده) خلاصه من سیزده ساله بودم و اون سال میشدم چهارده ساله تا وارد مدرسه جدید شدم شُک شدم! درسته من پایین شهر بود مدرسه قبلیم ولی باز همه از همون شهر بودن و اصیل زاده ! اما اینجا انگار هرچی اعدامی و درب و داغون شهرهای دیگه بود امده بودن !!! قیافه های عجق وجق ! تیپ های شیش جیب و لاتی (الان سی و چهار سالمه) قیافه های کشیده و فک و صورت استخونی ! اصلا یه چیز زامبی !!! تنها بچه خوشگلی که بود یه مهاجر از ترکیه بود فامیلیشم ترکی بود اینا بشدتتتتتتتتتتتتت مذهبی بشددددددتتتتتتتت باباشم تو حوزه علمیه بود (ترکیه ای نه ترک ها نه ترکیه) تپل سفیییییییییید بشدت من سفید بودم ولی این سفیده وایتکسی بود دیگه…
این پسره سال گذشته هم همین مدرسه بوده و قضا کون قدر گذاشت ما متوجه شدیم به به کارنامه ی دوست عزیزمون گهیه ! کونیه مدرسه هست و من باید با این آقا رفاقت کنم ! 😐 همه و برق میگیره مارو ننه جون ادیسون …
خلاصه ما یه عمر از دست بکن های مدرسه فراری بودیم الان با یکی افتادیم که بغل دستی ما بود و آهن ربای بکُن جمع کن …
هربار میومدن پیش این یه دست نوازشی هم رو سر ما کشیده می شد بالاخره …
نمیدونم حکمت خدا چیه هرکی خوشگله تا قبل بلوغ (بلوغ کامل یعنی ۱۸ ۱۹سالگی ) خیلی ریزه میزه و کوچول موچوله (و هرچی لاته اول هیکل گنننده بعد همینطوری میمونن و دیگه بزرگ نمیشن) خلاصه ما کوچولو بودیم اینا درشت و دستی یا نوازشی میکشیدن میترسیدیم بگیم (البته همه رده های من میدونن ما همیشه مخبر مدرسه بودیم و رابطه بسیار خوبی با ناظم ها داشتیم چطور ؟ الان میگم هرکی بچه باز بود و راحت لو میدادیم و ناظم راحت می پرسید کجا دست زد چکار کرد و ما هم کامل می‌گفتیم چون ما تو این شرایط بودیم دلیلی برای خجالت نبود و اگر نمی گفتیم این چیزارو که دیگه کیر از پس یقه امون میزد بیرون) .

یک روز سر صحبت و با این پسره باز کردم گفتم تا حالا از اون کارا کردی ؟

خندید گفت آره.
مگه درد نداره؟
نه فقط دو سه بار اول درد داشت.
خب نمیترسی برن بگن تو رو کردن؟
نه چرا بترسم؟ وقتی بهشون میدم دیگه نمیرن به کسی بگن تازه خرج من هم میکنن،
چه حسی داره ؟
نمیشه گفت که.
چرا ؟ خجالت نکش بگو.
نه نمیشه یعنی خودت باید تجربه کنی بلد نیستم بگم.
گمشووووو بابا …‌.

تو کلاس داشتیم این صحبت و میکردیم یه پسره بود خیللللللی ماه بود داداشش هم تو مدرسه بود سه سال رفوزه شده بود که اگر امسال هم رفوزه می شد باید میرفت بزرگسالان خلاصه … شنیده بود و دیده بود تو مدرسه من با این حرف زدم.

تو زنگ تفریح ما حق نداشتیم از یک محدوده ای که تو دید ناظم هم هست دور بشیم کلا پنج متر جا بود (بخدا اینا واقعیته اونایی که بودن تو این شرایط بیان بگن) این پسره اومد پیش من گفت نیما نیما …
گفتم بله‌.

گفت ببین با این حرف نزن این بچه کونیه‌.

من که باهاش حرف نزدم.

چرا دروغ میگی دیدم داری باهاش حرف میزنی.

آره کلا دو تا سوال درسی داشتم.

ببین من مثل بقیه نیستم از من به تو گفتن این کونیه مواظب باش تو مثل این نیستی باهاش حرف نزن …
ناظم امد اینو دک کرد گفت چی میگفت ؟
گفتم هیچی آقا فقط سوال می پرسید من جواب دادم.
من واقعیتش به علی ته دلم اطمینان کردم واقعا از چشماش میشد فهمید با بقیه فرق داره و پسره خیلی خوبیه.
(واقعا هم بود خیلی آقا بود با اون سن خیلی فهمیده بود)
من کم کم با این دوست شدم، این تمام راز ها و به من میگفت میومد بعد مدرسه دنبالم میرفتیم دوچرخه سواری( اولین سال بود تو زندگیم دوچرخه میخریدم و بلد نبودم و حتی خوده این خیلی بهم کمک کرد) .

یروز رفتیم حتی قنات قورباغه و ماهی لجنی بگیریم (قدیم بود تو قناتا) که یه عده از بچه لاتای مدرسه از دور داشتن میومدن علی گفت فرار کن سریع اونا تا منو دیدن امدن دنبالم و من فقط سوار دوچرخه شدم فرار کردم دیدم علی جلوشون وایساد ولی نفهمیدم چی شد.
فرداش تو مدرسه نیومد زنگ دوم که آمد با دست باندپیچی آمد با پدرش باباش امد تو کلاس اونی که زده بود علیو کشید بیرون دوتا ناظم ها نمیتونستن جلوشو بگیرن خیلی قوی بود …
خلاصه اینکه علی و حسابی کتک زدن اینا …

من علی و واقعا دوست داشتم می‌رفتیم سونی بازی میکردیم با هم بودیم…
هیچچچچچوقت حتی دست به کونم به اشتباهی هم نزد … واقعا آقا بود.

مدرسه ما ته ته یه کوچه ای بود که دو تا مدرسه بود بعدش زمین کشاورزی که توش قنات بود و از اون به بعدش یک کیلومتر اونور تر یه سالن بود فکر کنم چون من هیچوقت نرفتم ولی شبیه سالن بود.

یک روز منتظر علی بودم از دستشویی بیاد دوچرخه هامون و باز کنیم که بریم دوچرخه سواری بعد بریم خونه بچه خوشگله آمد صدام کرد گفتم بله (من خیلی قنات و اینا دوست داشتم من خونه قبلیمون این فضا و این چیزا رو نداشت منم به شدت همیشه تحت الحفظ و زیر نظر بودم نمیتونستم این چیزارو ببینم) گفتم بله

گفت بیا پشت مدرسه.

چرا ؟

یه سمندر خیلی رنگی و خوشگل اونجاست.

من دیدم واقعیت یه جوری رفتار میکنه، ولی باز رفتم دنبالش، نقشه بود، تا از شونه خاکی پشت مدرسه رفتیم پایین، یازده نفر منتظرم بودن …
دوتا همکلاسی بقیه همه کلاس سومی (سوم راهنمایی) مثل گرگ بهم حمله کردن، تو صدم ثانیه لختم کردن، بزرگ ترینشون تو یک چشم بهم زدن سوراخ منو باز کرد و درید …
تند تند بدون هیچ انسانیتی منو میکرد، من حتی وقت نکردم به خودم بیام … اینقدر سریع همه چیز اتفاق افتاد… من نمیدونستم خجالت بکشم نمیدونستم درد بکشم نمیتونستم جیغ بکشم …‌. فقط چنگ میزدم رو خاکا و تو مشتم خاک جمع میکردم …
هیچ امیدی نداشتم …
تا اینکه علی و بالای سرمون دیدم، خواست درگیر بشه که با ریگ زدن تو سرش علی هم رفت … تنها امیدم رفت …
داشتم زیر کیر آتیش میگرفتم و اشکککککک میریختم تا حالا اونجوری اشک نریختم …
بعد پنج دقیقه صدای دویدن شنیدم …اینجا واقعیت بیشتر خجالت کشیدم.‌. بابای مدرسه و دو تا ناظمامون بعدشم مدیر امدن بالای سرمون اینا تا دیدن (نفر دوم داشت میکرد یازده نفر بودن) همه فرار کردن من موندم کون لخت با دردی که نمیتونستم خودم و تکون بودم، علی خودش و پرت کرد پایین همون لحظه ناظم هم امد پایین زد تو سینه علی لباس منو کشید بالا یعنی شلوارمو و منو بغل کرد برد تو مدرسه… خلاصه من تو مدرسه خوابیدم زنگ زدن آمبولانس و …
فقط علی و می دیدم به من نگاه میکرد و گریه میکرد چقدددددددر علی پسر خوبی بود … واقعا دوست دارم الان پیداش کنم … چون دیگه ندیدمش .‌‌…
گذشت و من تو خونه چشم باز کردم تا دو هفته هر روز علی میومدخونمون و تنها کسی بود که باهاش حرف میزدم … و هر بار اشک می ریخت منو میدید این پسر فوق العاده بود بسیااااار دوست داشتنی… بعد دو هفته که خوب شدم نقل مکان کردیم به محله قبلی و پدر و مادرم نذاشتن برم مدرسه تا وقتی نقل مکان کنیم … اون زمان گوشی و اینا نبود علی حتی تلفن هم نداشتن…
ولی از همینجا بهش درود میفرستم …
مرد بود و مطمئن هستم هنوزم مرد واقعیه …

نوشته: شاید نیما

بازدید 9,629

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “بزرگمرد علی…”

  1. من فقط درگیر میشدم باهاشون در حد چاقوکشی هم رفتم … اما یه روز عصر وقت برگشتن از سالن فوتبال خفتم کردن و سه نفری ، دوتاشون بهم تجاوز کردن ، ۲ سال فقط قرص می‌خوردم تا خوب بشم از افسردگی ، بعدشم همه ی حس هام رفت و وقتی به خودم اومدم کونی شده بودم

  2. جالب بود یکم طنزم داشت ، والا حرفات حق بود و توصیفاتت از مدرسه زمان مام همین بود کافی بود یکی فقط سفید باشه و خوش فیس بدبختو از مدرسه و درس بیزار میکردنیکی بود راهنمایی ما دوم بودیم مصطفی بود یعنی این تا از در مدرسه میومد تو میریختن سرش به انگشت کردن و مالیدن بدبخت مقاومت میکرد ولی آخر کونیش کردن بمولا ک از یجا به بعد همش لنگی لنگی و پنگوئنی راه میرف اون موقع میخندیدم و مسخرش میکردم الان که بهش فکر کردم بدجور عذاب وجدان دارم

  3. واقعا متاسفم برای شما و دوستانی که نوجوانیشون در بدترین شرایط بوده و چیزی جز خاطرات شوم و سیاه بیاد ندارند…ایکاش پدر و مادرهایمان به درستی به درک بچه آوردن و تربیت کردن برسند…😮‍💨😮‍💨

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید