باجناق ها(۲ و پایانی)

پنج شیش ماهی بعد از اون مسافرت، یاسر خبر اومدن شمالی ها رو داد. قرار بود سیروس و شهروز بیان و ظاهرا” حمید بخاطر گرفتاری های فروشگاهش نمی تونست بیاد. خونه یاسر اینا سه خوابه بود و از خونه دو خوابه ما بزرگتر بود. به همین دلیل قرار شد سیروس که بچه داشت خونه یاسر و شهروز خونه ما بمونه.
بر خلاف سفر ما به شمال، اینجا موقعیت سکس برامون چندان مهیا نبود. تنها یک شب و باز هم با بهونه مشروب خواری مردونه، زنها رو فرستادیم خونه یاسر و خودمون توی خونه ما جمع شدیم. من و شهروز از اتاق خواب خودمون و یاسر و سیروس از اون یکی اتاق خواب واسه سکس استفاده می کردیم. مثل شب آخر شمال، مست کردیم و چون می دونستیم این تنها فرصتمونه تا وقتی که شهروز و سیروس روی پاشون بند بودن؛ ترتیب می دادن و ما ناله می کردیم. شهروز دفعه اول که وارد اتاق خواب شد. اطراف رو نگاه کرد. نشست لبه تخت و روی تشک دست کشید. گفت:پس اینجا زهرا خانوم رو می کنی؟
_بی خیال شهروز می دونی که من خوشم نمیاد
_باشه بابا بیا سکسمون رو بکنیم.
گذشت تا به شب آخر رسیدیم. قرار بود فردا صبح زود سیروس اینا بیان در خونه ما دنبال شهروز و از اینجا به دل جاده بزنن. شهروز و زنش مهشید بعد از جمع کردن وسایلشون به هال برگشتن. اما مهشید ظاهرا” از گشت و گذار اون روز حسابی خسته بود و خمیازه امانش رو بریده بود. اونقدر خمیازه کشید که در نهایت به ماها هم سرایت کرد. در نهایت عذرخواهی کرد و گفت باید بره بخوابه. شهروز هم گفت منم فردا باید توی جاده چند ساعتی رانندگی کنم. پس با اجازتون میرم بخوابم. با خاموش شدن لامپ اتاقشون، زهرا گفت:
_بهتره ما هم لامپهای هال رو خاموش کنیم که راحت تر بتونن بخوابن.
رفتیم اتاق خواب و روی تخت ولو شدیم. همینجور واسه خودم توی گوشی می چرخیدم. کم کم چشمهام گرم شد و خوابم برد. نمی دونم چقدر طول کشید. خواب بودم اما یه جور صدای پچ پچ، روی اعصابم بود. گوشه چشمهام باز شدن. اتاق خواب تاریک بود. در اتاق اندازه بیست سی سانتی باز بود و از نور مات و ملایمی که از هال توی اتاق می ریخت می تونستی بفهمی لاینهای نوری سقف هال روشن هستن. کنجکاو شدم. سرم رو بالا آوردم و تخت رو برانداز کردم. زری نبود. صدای پچ پچ قطع شد اما اینبار صدای ملچ مولوچ میومد. از تخت پایین اومدم و خودم رو نوک پا به دم در رسوندم.
_هیییسسس…اینقدر سروصدا نکن!
صدای زری بود.
_نترس بابا این قرصی که من به خورد مهشید و شوهرت دادم؛ بمب هم بترکونی تا صبح بیدار نمی شن!
خون توی رگهام یخ زد. پاهام همونجا قفل شدن. فقط تونستم پشت به دیوار بشینم. چطور ممکن بود؟ یعنی زهرا با شهروز …حتی تصورش هم باعث شد توی مغزم تیر بکشه. مثل کسی بودم که یه ضربه محکم یهویی توی سرش منگش کرده باشه.از لای در بیرون رو نگاه کردم. روی مبل سه نفره بودن. زهرا پشتش به دسته مبل بود و یکی از پاهاش بالای مبل دراز شده بود اون یکی پاش روی زمین بود. دستهاش یکی روی دسته ای که پشتش بهش بود و اون یکی روی پشتی مبل بود. شهروز روبروش روی مبل بود. یکی از دستهاش از کنار سر زری رد شده و موهاش رو نوازش می کرد و اون یکی دستش توی پستونهای زنم بود. سرهاشون نزدیک هم بود و همدیگه رو می بوسیدن. بعد شهروز سرش رو عقب کشید و رفت توی سینه هاش و دوباره همون صدای ملچ مولوچ قبلی تکرار شد.
باید میرفتم بیرون اما ته دلم یجور استرس فلج کننده بود. ترس از برملا شدن کونی بودن خودم رو داشتم. شهروز اونقدر بی حیا و بی آبرو بود که اگه بیرون می رفتم و داد و هوار راه می انداختم ممکن بود برگرده بگه تو همونی نیستی که پریشب زیر کیر من ناله می کردی؟ اونوقت چه خاکی می تونستم به سرم بریزم؟ شهروز داشت وحشیانه پستون می خورد و دستهای زری هم نمی تونست در مقابلش مقاومتی ایجاد کنه. زری خودش رو سفت گرفت.
_اووی بس کن دیگه وحشی!..
_چی شده عشقم؟
_مگه تو کنه ای اینجوری چسبیدی به این دوتا؟
_آخ تو شیش ماهه منو با این دوتا کشتی فدات بشم! همون لحظه که دیدمت، عاشق پستونهات شدم!
_این رو که خودم از اون نگاه های هیزت که همه اش تو سینه هام بود فهمیده بودم.
_دیگه بی انصاف نباش. همیشه هم چشمم توی سینه هات نبود… گاهی هم میخ این کون گرد و تپلیت می شدم!
_دیوونه!
_ولی خودمونیم تو هم همه اش نگاهت تو خشتک من بود شیطون!
_برو بابا دیوونه…توهم زدی؟
_آره جون خودت…بزار اصلا درش بیارم ببینی چی واست دارم!
سریع پاشد و شلوار و شورتش رو پایین کشید. کیرش سیخ بود و عین فنر جلو پرید. با همون شلوار تا زانو، قدم قدم پیش رفت و جلو صورت زری وایساد. زری مثل مسخ شده ها دستش رو دور کیرش حلقه کرد.
_خوب چطوره؟
جوابی نیومد. در عوض یه لیس گنده و کش دار از زیرش تا نوکش کشید و بعد سرش رو بالا آورد و توی چشمهای شهروز نگاه کرد.
_جوووون معلومه خوشت اومده.
زری ادامه داد. یه جوری از دل و جون براش می خورد که خیلی زود صدای شهروز بلند شد.
_اوووی وووی جووونم قربون اون لب و دهن خوشگلت برم. اوووف چه نازی تو فدات بشم. اوووخ
_یواش تورو خدا! ببین می تونی بیدارشون کنی
_نترس زری جون بهت که گفتم این قرص رو فیل بخوره تا صبح از جاش تکون نمی خوره
بعد از چند دقیقه، زری رو بلند کرد. لبهاش رو بوسید. دوباره همونجور، سر پا یکم دیگه پستونهاش رو بوسید و خورد. بعد کامل لختش کرد. یکم باسنش رو مالید و بیخ گوشش قربون صدقه اش رفت. بعد ازش خواست روی مبل بره. زری روی مبل داگی گرفت. سرش توی سه کنج مبل بود.دقیقا همونجایی که دسته و پشتی بهم میرسن. شهروز یکی از پاهاش رو روی مبل و اون یکی رو روی زمین گذاشت. سر کیرش رو تنظیم کرد و با چند بار مالیدنش توی شیار کوسش، سرش رو خیس کرد و واردش شد. پهلوهاش رو گرفت و شروع به تلمبه زدن کرد.این بار هر دو پشتشون به در اتاق بود. با احتیاط یکم در رو بازتر کردم. توی تاریکی بودم و تقریبا#34; از دیده نشدن، مطمئن بودم. شهروز بعد از چند تلمبه با حوصله و آروم، کم کم سرعت رو بالا برده بود. حتی صدای شلپ شلپ بلند شده بود. زری سرش رو از مبل بالا کشید و دوباره از شهروز خواست که کارش رو ساکت تر پیش ببره.
_آخ چه گوهی بود خوردم آخه! با این بی خیالی تو امشب سرم به باد میره
شهروز دست نگه داشت. گلوی زری رو گرفت و سرش رو عقب کشید و بوسیدش
_نترس عزیزم! خودت رو بمن بسپر. پیش من باشی جات امنه…قربونت برم. من که نمی زارم بلایی سرت بیاد. اوووف جووون عجب کون درستی داری لعنتی !
صداشون در حد پچ پچ و زمزمه بود اما اونقدری بود که توی اون سکوت شب به گوش برسه و وقتی اون جمله رو گفت؛ حس کردم کیرم تیر کشید. دست گذاشتم و دیدم عین تیر آهن سفته سفت شده. شهروز هر چه هم برای کمتر صدا کردن، سعی می کرد؛ باز هم شلپ شولوپی خفه بلند می شد. زری برای اینکه صداش توی خونه نپیچه سرش رو کرده بود توی مبل و با هر تقه، ازش صدای خفه ای شبیه هوووم اوووم بلند می شد.
_چیه اذیتی؟ پاشو
سرپا ایستادن و تا زری دهنش رو باز کنه، شهروز لبهاش رو بوسید ولی زری انگار کلافه بود. پسش زد.
_چرا آبت نمیاد؟
_آب من که به این زودی ها نمیاد. مخصوصا” که نمی تونم محکم و راحت تقه بزنم.
_خوب یه کاریش بکن زودتر بیاد.
_باشه بخواب
زری روی کمر روی مبل خوابید. شهروز توی بغلش رفت. پاهاش رو دور کمرش انداخت و دراز کشید و شروع به تقه زدن کرد. همزمان سینه هاش رو با حرص و ولع می خورد.
_آی شهروز…آی نکن …دیوونه ام می کنی …آییی
اما شهروز بی توجه به ناله و التماس های زری، کار خودش رو می کرد. صدای زری کم کم بلند می شد. جوری که حتی من هم استرس این رو داشتم که نکنه مهشید رو بیدار کنن. اون صحنه سینه خوری و تقه زدن های شهروز و به خود پیچیدن های زری و ناله هاش، دستم رو برده بود سمت کیرم و ناخواسته از روی شلوار می مالیدمش.تقه زدن های شهروز ادامه داشت و ظاهرا” قرار نبود تمام بشه. این موضوع زری رو هم خسته کرده بود. سر شهروز رو با دستهاش گرفت و گفت: زود باش تورو خدا تمومش کن دیگه!
_اینجوری نمیاد
_پس چجوری میاد؟
_بچرخ
زری روی شکم خوابید و شهروز خودش رو روی زری کشید. یه دفعه زری بی تاب شد.
_نه نه شهروز اونجا نه…دیوونه میگم اونجا نه
_یکم تحمل کنی قول میدم زودی آبم بیاد
_دیوونه من تا حالا از عقب ندادم
_خوب حالا می دی!
زری دستش رو عقب برد.
_نه شهروز …بخدا نمی گذارم.
_بکش دستت رو بزار آبم بیاد دیوونه ام کردی
_بخدا جیغ می زنم
شهروز انگار نرم شد. دست زری رو رها کرد و دست از تقلا کشید.
_اگه می گذاشتی بزارمش عقبت، یه دقیقه ای آبم رو بیرون می کشیدی
_کیرت کلفته… جرم می دادی
_می گم هوات رو دارم قشنگ بازت می کنم
_گفتم نه
_باشه بابا
اون دوتا باهم دیگه کلنجار میرفتم اما من بودم که از این کش مکش، تپش قلب گرفته بودم! بالاخره شهروز بی خیال شد. اما بازم بیخ گوش زری زمزمه کرد.
_امشب رو بیخیال میشم. اما بهت قول میدم یه روزی ببرمت یه جایی که صدای جیغت به هیچ جا نرسه و جوری کونت رو بگام که تا یه هفته نتونی راه بری!
همون تیر شهوت، دوباره کیرم رو در نوردید. جوری که انگار رگش نبض زد. زری هم انگار از این حرف ،بیشتر حشری شده بود که زیر شهروز قمبل کرد. کیر شهروز خیلی راحت توی کوصش سر خورد و تا تهش رفت و شکم شهروز توی گودی زری نشست. اون طرف سر زری رو که رو به بالا بود بوسید و بیخ گوشش شروع به نجواهای عاشقانه کرد. بعد شروع به زدن تلمبه های عمیق و سنگین و بعدتر پرسرعت و شلاقی کرد. پنج دقیقه نشده زری از خود بیخود شد. اول بدنش سفت شد و بعد لرزید و لرزید. شهروز بغلش کرد تا از آسمون ارضا به زمین برگرده. بعد دوباره تلمبه زدن رو از سر گرفت و خیلی زود شد. کیرش رو بیرون کشید و کل آبش رو توی کمر زری خالی کرد.
_اه چرا ریختی روی بدنم؟ حالا این موقع شب باید برم حموم
_خوب می خوای نرو. بزار شوهرت تا صبح عطر بوی آب کیر من رو بو بکشه! اینجوری خوابش عمیق تر میشه!
_دیوونه… پاشو یه دستمال بیار آبت رو جمع کن
وقتی بالاخره بلند شدن، شهروز دوباره صورتش رو گرفت و بوسیدش.
_مرسی زری جون بهترین حال زندگیم رو بهم دادی
_باشه بابا…حالا دیگه برو بخواب که منم برم حموم
قبل از اینکه زری سمت اتاق خواب بیاد، من روی تخت و زیر پتو بودم. داخل اتاق شد. با کمترین سر و صدا حوله اش رو برداشت و توی حمام اتاق خواب پرید . صدای دوش آب بلند شد. پتو رو از روی سرم بلند کردم. هنوزم کیرم سیخه سیخ و همزمان سرم پر از فکر بود. شهروز دیوث از روز اول توی نخ زری بوده و من گاگول نفهمیده بودم. خوب مگه تو صورت خودم نگفته بود پستونهای زری دیوونه اش کرده؟ حالا بالاخره ترتیب زنم رو داده بود.اونم توی خونه خودم و جلوی چشم خودم! ولی زری چرا به این راحتی به این عوضی پا داده بود؟ وقتی دستمال پر آب کیر رو از دست شهروز گرفته بود و برده بود توی آشپزخونه تا احتمالا” ته آشغالها جاسازش کنه با خودم فکر کرده بودم واقعا” زری کی همچین جنده ای شده؟ نکنه از قبل بوده؟ نکنه همین الانم خارج از زندگی متاهلی با کس دیگه ای در رابطه باشه؟ توی همین فکرها بودم که یه دفعه نور هال توی اتاق خواب ریخت. چشمهام رو تنگ کردم. شهروز بود که وارد اتاق خواب شد. همونجا لخت شد لباسهاش رو انداخت دم در و وارد حمام شد.
_وای خدا!..تویی از ترس سکته کردم. اینجا چه غلطی می کنی؟
_من سیر نشدم زری جون
_عه… برو بیرون روانی
ولی خیلی زود دوباره همون صدای ملچ مولوچ پستون خوری روی اعصاب بلند شد. زری تقریبا” داشت گریه می کرد.
_عجب گوهی خوردم به توی روانی رو دادم. ول کن تورو خدا…شهروز شوهرم بیدار میشه. اصلا” معجزه اس که تا الان بیدار نشده
_حالا که بالاخره پا رو دادی دیگه ادا در نیار. حیف نیست فردا برم و شاید تا همیشه تو کف این هیکل و پستونها بمونم؟
_باشه بابا هر گوهی می خوای بخور فقط زود تمومش کن
_قربونت برم من…برگرد
این بار صدای شل شولوپ تقه زدن بلند شد. چیزی نمی دیدم اما می شد حدس زد که سرپا سکس می کنن. جالبه که در مورد سکس، بعضی وقتها تصور کردن و تصویرسازی، حتی از دیدن سکس هم حشری کننده تره و اون لحظه من همچین حسی داشتم. فقط صداهای گنگ و مبهمی رو می شنیدم و بر اساس اونها تصویرسازی می کردم. دستم روی کیرم بود و خیلی بیشتر از وقتی که سکسشون رو توی هال می دیدم؛ حشری شده بودم.
_شهروز تمامش کن دیگه اهههه
_آبم نمیاد عشقم
_خوب بی خیال شو تا سر هر دوتامون رو به باد ندادی
_بیا بریم بیرون
_کدوم بیرون؟
_بریم روی تخت
_دیوونه شدی؟
_بیا بریم قول می دم زودی تمومش کنم!
_ول کن شهروز، تو رو خدا… شر بپا می کنی
_بیا زود باش
در حموم باز شد و بیرون اومدن.
_واقعا” بی خیال نمیشی؟
_نترس بابا زود تموم میشه
زری رو روی تخت و کنار من خوابوند و اومد توی بغلش
_مطمئنی بیدار نمیشه؟
_آره بابا نترس
چشمهام رو بسته بودم و خودم رو به خواب زده بودم. تخت از تقه های شهروز می لرزید. نفس هاشون رو کنارم حس میکردم و کیرم داشت میترکید. بعد از چند دقیقه، تغییری ایجاد شد. حدس زدم شهروز بلند شد.
_چی شد بالاخره میاد یا نه؟
گوشه چشمم رو با احتیاط باز کردم و یه نگاه دزدکی کردم و دوباره چشمهام رو بستم. شهروز روی شکم زری بود. پستونهاش رو با دست بهم چسبونده و کیر درازش لای پستونهاش بود. زری گفت:
_چیکار می کنی؟
_دارم تمومش می کنم.
بعد انگار شروع به تلمبه زدن کرد و واقعا” خیلی زود شاید در حد دو دقیقه صدای آخش بلند شد.
_عه حالا دوباره باید برم دوش بگیرم.
دوباره از گوشه چشمم یه نگاه کوچیک کردم. آب شهروز زیر چونه و کنار گردن و سینه زری رو خیس کرده بود. شهروز نفسش که جا اومد، زری رو بوسید.
_پاشو دیگه
شهروز سراغ لباسهاش رفت و جمعشون کرد. زری که همچنان غر میزد، سعی کرد از کنارش رد بشه و وارد حمام بشه. شهروز گرفتش و گفت:
_مرسی زری جوون خیلی حال دادی
_باشه برو دیگه
شهروز بیرون رفت و زری هم وارد حمام شد. دوباره آب رو باز کرد. دوش گرفتنش خیلی طول نکشید. چند دقیقه بعد از حمام بیرون اومد و روی تخت دراز کشید. به ده دقیقه نکشیده خوابش برد. صدای منظم نفس هاش نشان از خواب عمیق، آرام و راحتش داشت. اما من تا خود صبح خواب به چشمهام نیومد. صحنه هایی که دیده بودم و حتی اونایی که تصور کرده بودم؛ تا خود صبح جلوی چشمهام رژه می رفتن. چیز عجیب اون شب، این بود که بیشتر از اینکه از زری یا شهروز ناراحت و عصبانی باشم؛ شهوتی بودم و از شق درد داشتم دیوونه می شدم.
سر صبح بود و شهوت دیوانه واری که به جونم افتاده بود داشت روانیم می کرد. زری روی پهلو خوابیده بود و پشتش به من بود. بهش چسبیدم و کیر شقم افتاد لای چاک کونش و آتیشم تندتر شد. شروع کردم بهش مالیدن. زری کم کم داشت بیدار می شد. دستم رو از زیر لباسش رد کردم و پستونش رو مالیدم. با صدای اوووم، گوشه چشمش رو باز کرد. دستش رو آورد عقب و کیرم رو مشت کرد.
_چخبره حسین؟
_حشریم… می خوام
_این وقت صبح؟ بزار بخوابم…لطفا”
_من دارم دیوونه می شم. همین الان می خوام.
اونقدر بهش ور رفتم که خواب از سرش پرید. چشمهاش رو باز کرد و با دلخوری نگام کرد.
_دیوونه، مهشید اینا صبح زود قراره برن. شاید همین الانم بیدار شده باشن
_بیدار بودنشون برام مهم نیست. من الان می خوام
_خوب یکم صبر کن اینا رو راهی کنیم برن بعد هر کاری خواستی بکن
شورتش رو از پاش بیرون کشیدم و کیرم رو لای پاش انداختم. گرمای بدنش حالم رو بدتر کرد. گونه اش رو بوسیدم.
_مثل اینکه قرار نیست بی خیال بشی نه؟
_نه
بالاخره وا داد و گذاشت همونجور که پهلو به پهلو بودیم، واردش بشم. بعد از چند دقیقه تلمبه زدن و بوسیدن گونه هاش، روی کمر خوابید تا بیوفتم توی بغلش و توی پوزیشن میشنری واردش بشم. تاپش رو بالا دادم و همزمان با تقه زدن، گاهی لبها و گاهی سینه هاش رو هم می خوردم. فکر اینکه چند ساعت قبل، شهروز این پستونها رو می خورد و حتی بینشون تلمبه زده بود؛ روانیم کرده بود و وحشیانه ضربه می زدم.
_آخ حسین تورو خدا وحشی بازی در نیار! …بخدا اینا صدامون رو میشنون
بیرون کشیدم و ازش خواستم روی شکم برگرده. افتادم روش و وحشیانه تقه می زدم. صدای شالاپ شولوپ اتاق رو پر کرده بود. زری زیر پام داشت می نالید و من از ناله هاش وحشی تر می شدم. وحشیانه تر تقه می زدم و هر دو در یک لحظه شدیم. آب من توی کوسش فواره زد و زری همزمان شروع به لرزیدن کرد و توی خودش مچاله شد.
بعد از یه دوش دو نفره فوری و سریع، لباس پوشیدیم و از اتاق خواب بیرون اومدیم. شهروز و مهشید داخل هال روی مبل نشسته بودن. پا شدن و ضمن سلام و صبح بخیر گفتن، با نیشهای باز نگاهای معنی دار بینشون رد و بدل شد. زری گفت:
_بفرمایین.الان صبحونه رو آماده می کنم
خیلی سریع هال رو به قصد آشپزخونه ترک کرد. دو دقیقه بعد منم وارد آشپزخونه شدم. زری خیلی یواش گفت:
_راحت شدی؟…خیلی زشت شد. فهمیدن!
_خوب بفهمن یعنی خودشون کاری نمی کنن؟
بعد از صبحونه، سیروس به شهروز زنگ زد و گفت تا ده دقیقه دیگه می رسند. کمکشون کردیم تا وسایلشون رو پایین بیارن و داخل ماشین بزارن. بعد، خداحافظی و تعارف تیکه پاره کردن شروع شد. لحظه آخر، مهشید اومد تا از من تشکر کنه. نگاهم به مهشید اما گوشم پیش شهروز بود که با زری حرف می زد.
_زهرا خانم هرچی بگم کمه. خدایی زن و شوهر خیلی خیلی باحال و باصفایین. با هر دوتاتون خیلی حال کردیم…
توی ذهنم گفتم توی کون دریده که واقعا” با جفتمون حال کردی! شهروز بعد از زری سراغ من اومد. مهشید داخل ماشین نشست و زری از شیشه ماشین باهاش حرف می زد. شهروز گفت:
_حسین آقا خیلی حال دادین
بغلم گرد و بیخ گوشم گفت:
_میگم دیشب انگار خیلی حال کردی!
_چی؟
_آخه صبحی خیلی حشری بودی!
بوسیدم و سرش رو برداشت و مثلا” اومد که اون طرف صورتم رو ببوسه. من مات و متحیر بودم که چی میگه.
_می دونی؟ دیشب فقط به مهشید قرص خواب داده بودم…حیفم اومد خواب باشی و نبینی!
ازم جدا شد و یه چشمک زد. همین جور که داخل ماشین می نشست گفت:
_خلاصه منتظرتونیم ها زودتر بیاین پیشمون!
جوری هنگ شده بودم که حتی نتونستم در جواب مهشید خداحافظی درستی بکنم. وقتی ماشین از حیاط خونه خارج شد؛ دوباره زری گفت:
_ولی خیلی زشت شد فهمیدن سکس می کردیم. دیگه روم نمیشه تو روی مهشید و شهروز نگاه کنم
_گور باباشون! اگه واقعا” مهمه برات می خوای اصلا”… رابطه مون رو باهاشون قطع می کنیم که دیگه هم خجالت نکشی
_واقعا”؟ این رو جدی گفتی؟
_آره بابا…اصلا” اونا توی یه شهر دیگه ما توی یه شهر دیگه، حالا یه سفر ما رفتیم اونام یه سفر اومدن اینجا قرار نیست تا ابد رفیق جون جونی بشیم. نظرت چیه؟
_والا من از همون اول هم خیلی ازشون خوشم نیومد. ولی دیدم تو و یاسر خیلی باهاشون فاز رفاقت گرفتین. خوب منم واسه خاطر تو باهاشون گرم گرفتم.
_نه بابا همه اش تعارف و نمایش بود!
_پس تمومه؟
_آره بابا
_به یسنا و یاسر چی بگیم؟
_حالا یه چیزی می گیم. بیا فعلا” بریم بالا
دم آسانسور، زری دستم رو گرفت. لحن صداش شیطون شد.
_حالا سر صبحی چت شده بود؟
در آسانسور باز شد و واردش شدیم. دستش رو فشار دادم و گفتم:
_سر صبحی یه جوری دیوونه ات شده بودم که نمی شد بی خیال بشی دیگه.
_نکنه واسه مهشید حشری شده بودی؟
_چی؟ دیوونه شدی؟ تو باشی و کسی به مهشید نگاه کنه؟
_واقعا”؟
_آره فدات شم
سریع یه بوسه روی گونه ام زد.
_قربونت برم عشقم!
_خدا نکنه
_نظرت چیه الان که تنها شدیم و سر خر نداریم؛ اساسی بریم توی کارش؟
_اووف پس تو هم دلت خواست؟
_هوووم… تورو که حشری می بینم، بدجوری خیس می شم!
اینکه زری هم قطع رابطه با شمالی ها رو خواسته بود، حس خوبی بهم داد. شاید این تنها باری بود که زری هرز پریده بود. منی که خودم توی این سالها و بیرون از ازدواج، رابطه با مردها رو رها نکرده بودم؛ کی بودم که بخوام زری رو واسه یه بار خیانت داشتن قضاوت کنم؟ مخصوصا” الان که بهر دلیلی ظاهرا” دیگه نمی خواستش و قرار نبود ادامه اش بده.

پایان

نوشته: ساسان سوسنی

بازدید 8,607

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

2 پاسخ به “باجناق ها(۲ و پایانی)”

  1. داستانتو محرک بود مخصوصا اینجاش که نوشتی زری رو روی تخت و کنار من خوابوند و اومد توی بغلش_مطمئنی بیدار نمیشه؟_آره بابا نترسچشمهام رو بسته بودم و خودم رو به خواب زده بودم. تخت از تقه های شهروز می لرزید. نفس هاشون رو کنارم حس میکردم و کیرم داشت میترکید.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید