کجا بودم؟ اصلا تو این خراب شده چی کار می کردم؟ چرا حتی پاهام دست خودم نبود؟! این انجماده یا بی حسی؟
لرز افتاده بود به تنم، این باد دیگه از کجا شروع شد؟ تمام جونم خیس آبه.
تو همه مدتی که نشسته بودم اینجا سعی کرده بودم نادیده بگیرمش اما دوباره از سر و صدایی که بلند شد چشمام برگشت به سمتش؛ هفتصد هشتصد متر اون طرف تر دم ساحل غلغله بود؛ مثل اینکه یه خبری شده بود … نغمه…
نفهمیدم چه جوری خودمو رسوندم اونجا، به زور راهمو از لای جمعیت باز کردم.
-برو اون ور، برو کنار، گمشو دیگه…
دیدمش! بغل یه یارو بود، که داشت از تو قایق از سه چهار متری ساحل از تو دریا، می آوردش بیرون.
قلبم از تو گلوم داشت میزد بیرون.
-نغمه … نغمههههه …
-آقا می شناسیش خانومو؟
-آره …
سر گردوندم، افسر گشت کلانتری بود.
-دوستمه
-خدا بیامرزه، باید واسه چند تا …
دیگه نشنیدم چی میگه، پاهام خم شد با زانو اومدم پایین. نغمه ام رفت؟؟ نغمه من، فرشته من از پیشم رفت ؟!!!
همون موقع بدنشو جلوم گذاشتن زمین، خوشگل شده بود، خوشگل تر از همیشه، روشن تر از همیشه، مهتابی تر از همیشه…
از کلانتری اومدم بیرون، تازه یه کم خودمو پیدا کردم. یه دفعه چی شد؟ چرا همه چی بهم ریخت؟ چرا همه چی از بین رفت؟
سه روز پیش دست تو دست، تو ترمینال نوشهر، از اتوبوس پیاده شدیم. همون لحظه نگاهمون قفل هم شد؛ هم اون میدونست چی تو چشمای منه هم من می دونستم چیه تو چشماش. بعد از مدتها یکی از آرزوهای کوچیکمون برآورده شده بود. خیلی وقت بود با همه وجودمون می خواستیم از همه دور شیم و چند روزی کنار هم تو یه شهر غریب خلوت کنیم.
حالا دیگه بعد از اون همه دیدار کوتاه، قدم زدنهای دست تو دست، بوسه های یواشکی هیچ سدی قرار نبود بینمون باشه. دستامون واسه لمس هم بی تابی می کردن؛ قرار بود هر کدوممون بشیم یه جزیره ناشناخته تا طرف مقابل با همه وجودش کشفش کنه. الان دیگه هیچ حریمی نمی تونست باشه، هیچ فاصله ای، هیچ دیواری، هیچ پرده ای، هیچی…
-باورت میشه نوشهریم؟
چه لبخندی زد! انگار پنجه هیجان دست انداخته بود رو لباش نمی ذاشت از هم بازشون کنه.
-بالاخره اینجاییم نغمه، چند روز فقط مال منی، همه چیت، همه وجودت، همه چی، همه چی … فهمیدی؟
یه جوری نه فقط با لب و دهنش که با همه وجودش، با اون چشمای گرد و مشکیش که برق میزد، با اون دست و انگشتای کوچیکش که دستمو فشار میداد خندید که فهمیدم دنیا تو این چند روز مال منه، من شدم آقا و ارباب، دنیا هم غلام حلقه به گوش.
-باشه آرش باشه، همه وجودم مال توئه قربونت برم، مگه قبل از اینم مال تو نبود؟
-چرا عشقم بود ولی الان دیگه هیچی نمیتونه جلومو بگیره که عین یه تشنه که رسیده به آب خودمو از تنت سیراب نکنم.
الان دیگه تنت سراب نیست نغمه، مثل همه این مدت که واسش می دوییدم اما دستم بهش نمی رسید. الان دیگه تنت زمین منه، یه زمین داغ و تشنه که دستای یه مرد باید آماده اش کنه و بذرشو تو خاکش بکاره …
ای جاااااااان … امشب چه شبی است …
-بیشعور خجالت بکش، الان صداتو همه می شنون
یادمه اون لحظه چه ترکیب بی نظیری از شرم و خجالت دخترونه با هوس و خواست زنونه رو توی سرخی صورتش و برق چشماش دیدم.
-آقا، خانم خوش آمدید، کجا میرید؟
-میریم لتینگان
بعد از تحویل گرفتن واحد از صاحبخونه (صاحب خونه خودش تو یه بخش دیگه ای از شهر خونه داشت و این ویلای دو طبقه منبع درآمدش بود که ما از قبل طبقه بالاشو رزرو کرده بودیم و شانس خوبمون طبقه پایین فعلا خالی بود) کوله ها و وسایلی که داشتیم آوردیم بالا.
درو بستم و قفل کردم و همون جوری رو به در وایساده بودم. باورم نمی شد الان اینجا فقط منم و نغمه، یه چهاردیواری که هیچ موجود زنده دیگه ای جز ما توش نفس نمیکشه.
-آرش؟
تازه به خودم اومد. صدای نازش داشت یه آتیش عجیبی وسط سینه ام روشن می کرد. صداش از اتاق میومد. رفتم سمت اتاق، به در اتاق که رسیدم دیدم خم شده داره تو کوله اش دنبال چیزی میگرده. دو تا نیمکره گرد و هوس انگیز داشت از زیر شلوار جینش خودنمایی می کرد. آروم آروم رفتم جلو وقتی دوباره صدام کرد از پشت چسبیدم بهش.
-آههههههه
-جون آرش؟
وقتی بلند شد و همون جوری که از پشت چسبیده بود بهم کمرشو چسبوند به سینه ام، سرشو برگردوند به سمتم و توی چشمام خیره شد، دوباره گونه های سفیدش گل انداخته بود اما چشماش … اون چیزی که تو چشماش بود از جنس همونی بود که تو سینه ام روشن شده بود!
-یادم رفت چی میخواستم بگم…
دستامو زیر سینه هاش حلقه کردم و بیشتر به خودم چسبوندمش. بویی که از پشت گردنش و زیر موهاش حس می کردم داشت دیوونه ام می کرد.
-چیو بو می کنی؟
-بوی زندگی از لای موهات بلند میشه
-دیوونه! این همه تو راه بودیم، حتماً عرق کردم، بوی زندگی کجا بود؟
-تو عرقتم بوی زندگی میده
-آرش!!!
دوباره سرخ شد
-الهی دورت بگردم بریم حموم؟
-بریم
برگردوندمش سمت خودم، دیگه طاقت نداشتم، لبامو گذاشتم رو لباش. جفتمون داغ داغ بودیم. به قول آمریکایی ها به داغی جهنم! دستامو سر دادم رو کفل هاش، اونم یه دستشو گذاشت پشت سرم و یکی رو پشت گردنم، لباشو محکم تر به لبام فشار می داد.
همین جوری آروم دست انداختم زیر تیشرتش و کم کم آوردمش بالا، دیگه جوری داغ شده بود که خودشم با تاب دادن بدنش داشت کمک می کرد. تیشرت لامصب بین لبامون فاصله انداخت. بالا تنه بلوریش با درآوردن تیشرتش خودنمایی می کرد. این بار لب بالاشو لای لبام گرفتم و شروع کردیم به لب گرفتن از هم؛ همزمان دستامو بردم پشت سوتین مشکیش تا بازش کنم. یه کم که باهاش سر و کله زدم حس کردم لباش بین لبام داره می خنده. همون جوری دستاشو از پشت آورد به کمک دستام و بازش کرد. طاقت نیاوردم ادامه بدم، کشیدم عقب و به سینه هایی که از زیر سوتین افتاده بود بیرون خیره شده بودم.
-آرش خوردیشون!
-انقد بخورمشون که حرص این چند سال خالی بشه
دستامو آروم گذاشتم زیر سینه هاش، چقدر نرم بودن و لطیف، انگار داری دست میکشی رو یه پارچه مخمل، پرزهای ریزش رو زیر انگشتام حس می کردم. آروم آروم با انگشتام همه جاشو لمس کردم، نیاز داشتم انگشتام با لمسشون سانت به سانت خاک تنشو بشناسه.
دستاشو برد زیر تیشرتم
-حالا نوبت منه
تیشرتمو که درآورد دستاشو گذاشت روی پهلوهام و آروم دستاشو کشید تا کنار سینه ام. لباشو گذاشت وسط سینه ام و بوسید، یکی، دو تا، سه تا…
سرشو آوردم بالا دوباره لبامو قفل کردم به لباش
دستم سرید به سمت دکمه شلوارش؛ لرزشش رو وقتی داشتم دکمه هاشو باز میکردم قشنگ حس کردم. نشستم آروم شلوارشو از پاش کشیدم بیرون، سرمو بردم جلوی نازش و با همه وجودم بو کشیدم.
-اگر بهشتی وجود داشته باشه حتماً همین بو رو میده
دستاشو می کشید رو سرم و لبخند می زد. خیلی آروم انگشتامو رسوندم روی کش شورتش، انقد آروم که انگار یه چیز شکستنیه. یواش یواش کشیدمش پایین. دیگه فقط بوی بهشت نبود هرچند که خیلی بیشتر حسش می کردم؛ این خود بهشت بود که جلوی چشمام خودنمایی می کرد.
تا اومدم ببوسمش دست انداخت تو موهامو سرمو آورد بالا دوباره لباشو هل داد لای لبام
-الان وقتش نیست، عجله نکن، دوست دارم اونجوری که دلم میخواد واست تمیز و آماده باشم آرشم.
نشست جلوم رو زانو. دستای کوچولوش که کمربندمو گرفت خون بود که از کل بدنم هجوم می برد زیر شورتم. اونم تکونی که آرش کوچیکه خورد رو فهمید.
-جوووونم، سلام خوشمزه ی خودم
جفتمون خندمون گرفت ولی دیگه نغمه کمربند و دکمه هارو باز کرده بود. با یه حرکت شلوار و شورتمو باهم کشید پایین جوری که عین فنر دررفته آزاد شد و جلوی صورتش وایساد. تا اومد دستشو دورش حلقه کنه دستاشو گرفتم و بلندش کردم.
-الان وقتش نیست
دستشو کشیدم و بردمش تو حموم …
نوشته: Horny-Born
6 پاسخ به “اولین و آخرین نغمه زندگیم (۱)”
چص ناله داستان
سلام،نسبتا خوب نوشتی،غلط املایی تقریبا ندیدم و البته داستانتو روان نوشتی که خودش خیلی اهمیت داره،صحنههای اروتیک یا حالا نیمه سکسیو خوب پرداخت کردی…پس ادامه بده لطفا،چون تو میتونی و …مرسی
۲ قسمت توی من با خط چین فاصله گذاشته بودم که عوض شدن محیط و زمان رو نشون بده، اما متأسفانه این مورد تو نسخه منتشره آورده نشدهمعذرت می خوام اگر از داستان ایجاد بدفهمی می کنه
قشنگ بود. 👍روون بود و قابل فهم، احساسات رو خوی انتقال دادی 😀درکل خوب بود
بسیار خوشحالم از خواندن داستان شما…سیزده روز به فکر خواندنش بودم و امروز شروع شد. نگارش روان است که از شما هم چنین انتظاری بود.من شدم آقا و ارباب، دنیا هم غلام حلقه به گوش. عاشق این کلام شدم. حسرت و آرزو رو برای آدم نشون میده. عالی است.
یک دنیا ممنونم ازت رفیق همیشگی 🙏🌹❤️مرسی از نگاهت و لطفتوجود شما واقعا نعمتیه برای ادامه دادن به این مسیرحضورتون در کنارم مانا ❤️