راستی قبل از خوندن این قسمت قسمت اول رو بخونید.
توی محل کار روز سختی رو سپری میکردم. خسته بودم و چشمام از بیخوابی درد میکرد. حوصله کار کردن نداشتم و مدام فکرم مشغول بود. از طرفی یه هوس وحشیانه سرکوب شده داشتم که بهم سردرد داده بود. کلی با خودم کلنجار رفتم که حالا چی بهش بگم و چجوری دوباره برگردم خونه.
چندباری براش پیام نوشتم و پاک کردم. بالاخره ساعت چهار متنی که بهش رسیدم یه چیز ساده بود.
براش نوشتم:
بخاطر رفتارم شرمندم.
بعد تو یه پیام دیگه نوشتم:
میشه بیام خونه؟
حدود بیست دقیقه طول کشید که جواب بده و خدا میدونه تو اون بیست دقیقه چقدر دلهره داشتم. وقتی پیام داد: {آره!} انگار یه بار سنگین از دوشم برداشته بودن. سمت خونه رفتم و توی راه تصمیم گرفتم که باید کونمو جمع کنم و یکم به زندگیم نظم بدم. فقط منتظر بودم که حقوقمو بگیرم و یه برنامه جدید شروع کنم.
وقتی رسیدم خونه نبود، معمولا دیرتر از من میومد. تو اتاقم لباس عوض کرده نکرده خوابم برد و چند ساعت بعد بلند شدم که یه چیزی بخورم. رفتم بیرون، روی آنا روی مبل دو نفرش نشسته بود و داشت همزمان با تماشای تلوزیون خوراکی میخورد. نزدیکش شدم، منو که دید چشاش یه حالت عصبی پیدا کرد و سر تا پامو نگاه کرد. یه دامن تا زانو پوشیده بودم و تیشرت آستین کوتاه.
سرمو انداختم پایین و بهش گفتم:
من واقعا بخاطر رفتارم شرمندم و ازت معذرت میخوام. نمیخواستم اینجوری شه.
پاهاشو جمع کرده بود زیرشو سفیدی پاش از تو شرتک قرمزش حتی بدون اینکه سرمو بالا بگیرم تو چشمم میومد.
گفت:
نمیفهممت آخه این چه رفتاری بود؟
گفتم:
خودمم نمیفهمم، یهو اتفاق افتاد و اصلا نفهمیدم چی شد. من خیلی شرمندم.
بند تاپشو درست کرد بعد گفت:
اصلا ازت انتظار نداشتم، میتونستی مثل یه آدم متمدن بیای و بهم بگی.
من گفتم:
آره تو درست میگی ولی من دیشب اصلا حالم خوب نبود.
گفت:
انقدر خوب نبودی که اومدی این کارو کردی؟ بدون هیچ مقدمه ای؟
گفتم:
ببخشید مست بودم و نفهمیدم.
نمیدونم حرفمو باور کرد یا نه. ولی یه پوف کشید و گفت:
باشه مشکلی نیست. فقط دیگه بی مقدمه سمت کسی نرو.
گفتم:
فکر کردم بهم سیگنال دادی.
یه لحظه انقدر عصبی شد که خوراکی رو انداخت رو میز. خیلی تند گفت که من کی بهت سیگنال دادم و این چیزا که پریدم وسط حرفش:
گفتم فکر کردم سیگنال دادی، برداشتم اشتباه بود. بخاطر اختلاف فرهنگیه.
یکم آروم تر شد و بعد بهم گفت:
میتونیم فراموشش کنیم. تو دختر خوبی هستی افسانه. از اینکه باهات همخونه شدم راضیم. بنظرم با بقیه مهاجرا هم فرق داری. منم بخاطر ضربه ای که به سرت زدم عذر میخوام.
من لبخند زدم و اونم لبخند زد. بعد خیلی رک گفت:
نمیتونیم باهم باشیم.
منم سرمو تکون دادم و گفتم:
همچین انتظاری ازت نداشتم. پس ازین به بعد بازم باهم خوبیم.
داشتم میرفتم سمت اتاقم که گفت:
من با یه نفر تو رابطم و بخاطر همین نمیتونم با کس دیگه ای باشم
حس کردم این توضیح رو داد که دلم نشکنه ولی من اصلا دیگه به این چیزا فک نمیکردم. فقط میخواستم از دلش دربیاد و فکر نکنه من یه آدمی ام که به بقیه تعرض میکنه. این مکالمه خیلی حالمو خوب کرد، به اینکه اون گندو جمع کردم راضی بودم.
آنا رو از سرم بیرون کردم. البته فکر کنم بهتره بگم از تو کونم بیرونش کردم. حقوقمو که دادن باشگاه ثبت نام کردم، ورزش کردن دوباره خیلی روحیه مو بهتر کرد. روی تیندرم با دو سه نفری آشنا شدم اما کار به قرار مدار نکشید. فقط گاهی حرف میزدیم یا نود میفرستادیم و ازین کارا.
روزا آروم آروم سرد شدن. وقتی از خواب پا میشدم احساس لرز میکردم، خوبم بود چون آنا هم لباس می پوشید و موقع خواب دیگه نمیشد بدنشو دید. من یه جورایی ازون وضع راضی بودم.
آنا معمولا آخر هفته ها می رفت شهر دیگه تا دوست دخترشو ببینه، اون روز تعطیل صبح رفتم باشگاه و حدودای ساعت یازده برگشتم. فکر نمیکردم آنا خونه باشه بخاطر همین جلوی در سرویس لباسمو درآوردم. سرویس کوچیک بود، همیشه موقع دوش گرفتن لباس آدم خیس میشد. شرت و سوتینم پام بود. حسابی بدنم کوفته و عرق کرده بود. میخواستم برم تو حموم که آنا سر و کلش پیدا شد. یکم جا خوردم، تا حالا اینجوری منو ندیده بود. گفتم:
ببخشید فکر کردم خونه نیستی
گفت:
نه این هفته نرفتم و خونم.
نگاش رفت سمت پایین تنم بعد بهم گفت:
چه بدن خوبی.
من گفتم ممنون و بعد به بهونه آویزون کردن هودیم رومو کردم اونور. سرتم رفته بود لای کونم و فکر کنم سوژه خوبی بودم واسه چشم چرونیش. بعد یهو برگشتم. حس کردم نگاهشو دزدید و بعد رفت.
دوباره خون داغ تو رگام جریان پیدا کرد. همون چند تا نگاه گذرایی که بهم انداخت باعث شد تو حموم مدام فکرم مشغولش بشه. یکم بعد که در اومدم تو اشپزخونه بود. بهم گفت:
ناهار میخوری؟
من گفتم:
نه تازه تغذیه مو خوردم. فقط میخوام بخوابم.
همین که رفتم تو اتاق با خودم گفتم:
چقدر خنگم، حالا باهاش ناهار میخوردم چی میشد مگه.
ولی یکم که گذشت با خودم گفتم:
همون بهتر اصلانم سیگنال نمیداد.
خودمو با تیندر مشغول کردم و یکم بعد گرفتم خوابیدم.
ساعت ۴ اینا از خواب بلند شدم، یه گرمای خوبی تو اتاق بود که آدم کیف میکرد. فهمیدم سیستم گرمایشی راه افتاده، خیلی به موقع بود چون کم کم سرما داشت اذیت کننده میشد.
رفتم که یه چیزی بخورم و دیدم آنا تو آشپزخونست. کونش لخت بود و یه پیش بند بسته بود. اول فکر کردم اشتباه میبینم ولی یکم که نگاه کردم دیدم واقعا کون لخت داره ظرف میشوره. کونش سفید و بر جسته بود و لپای کونش یکمی سمت پایین افتاده بود. همینطور پشت ران و ساق پاشو هم میشد دید، بنظر قوی و جذاب میومدن، آدم دلش میخواست بره جلوشون وایسا و خم شه. نفسمو دادم بیرونو به خودم گفتم:
افسانه ریلکس باش
بعد رفتم ی چیز از یخچال بردارم بهش سلام کردم. گفت:
خونه خیلی گرم شده نه؟
گفتم:
آره عالیه.
گفت:
آره چون واقعا از سرما بدم میاد، این خونه هرچقدرم که بد باشه کوچیکه و زود گرم میشه.
من یه نگاه بهش انداختمو گفتم:
آره حالا دیگه میتونی راحت باشی.
داشتم یه چیزی از یخچال برمیداشتم. گفت:
آره تو که مشکلی نداری.
خیلی بیخیال گفتم نه. اونم گفت خوبه. بعد پیش بندشو درآورد و همینجوری لخت رفت تو هال!
من خودمو بی تفاوت نشون دادم و مستقیم نگاش نکردم ولی یهو خشکم زد و تا چند دقیقه اصلا نمیدونستم دارم چیکار میکنم.
آنا اون روز لخت تو خونه راه میرفت و کیرش مثل آونگ ساعت دیواری مدام اینور اونور میشد. لامصب با روشن شدن شوفاژها انگار منم روشن شده بودم، باز به وضع قبل درومدم و آنا رفت توی کونم. دیگه هم نمیشد درش آورد.
به خودم گفتم: این یکی دیگه سیگنال بود، هیچ شکی نیست.
ولی بعد یاد اون روز افتادم و تردید کردم.
تو اتاقم لش کرده بودم. به پهلو خوابیده بودمو با گوشی ور میرفتم. هوا تاریک شده بود چراغ اتاقمم خاموش بود. در زدن. یهو جا خوردم پرسیدم:
کیه؟
خب معلوم بود که آنا بود، کی میتونست باشه؟ ولی تصور اینکه آنا در اتاق منو بزنه انقدر محال بود که فکر میکردم یه غریبه اومده تو خونه. صداش اومد:
منم، میتونم بیام تو؟
بلند شدمو و رو تخت نشستم و موهامو مرتب کردم.
گفتم آره بیا.
در باز شد و نور اومد تو اتاق. قبل از اینکه صورتش معلوم بشه کیر آویزون و بزرگش معلوم شد و بعد بدن لختش. سریع پتومو کشیدم رو پاهامو کیرم، لعنتی بدنش کشیده و گرم بود، کیرش مثل یه اثر هنری تکون میخورد و دل کوچیک منو با خودش میبرد.
گفت:
میتونم لامپ رو روشن کنم.
گفتم:
آره چرا که نه.
لامپ رو روشن کرد و من چشام تار شد. فکر کردم الان است که بیاد و جلوم وایسه و بدون حرف اضافه بزارتش رو لبم ولی همون جلوی در موند و پرسید:
میخوام شام پیتزا سفارش بدم، تو ام میخوری؟
نوشته: افسانه
16 پاسخ به “اولین رابطه بعد از مهاجرت (۲)”
منتظر ادامش هستیم ❤️
ادامه بده عزیزم
وااااای قلبم داره از جا. کنده میشه
ادامه بده عالی بود
عالی بود بنویس
برو بریم
خیلی خوب مینویسیبرای خوندن ادامه داستانت مشتاقم
خیلی قشنگ مینویسیادامه بدهمنتظر قسمت های بعدی هستم
سریع ادامه شو بذار
داستانتون عالیه ممنون که مینویسید، بیصبرانه منتظر ادامش هستم لطفاً ادامش رو زودتر منتشر کنید
عالی بود لطفاً زودتر ادامش رو بزار ❤️
کونی ادامشو زودتر بفرست
خییییلی قشنگه 🫠ادامه بده لطفا
خوب مینویسیبی صبرانخ منتظر ادامه اش هستم
ادانه
عالی ادامه بده