اولین خاطره‌ی بی دی اس ام من

دیت اولمون بود و تا به حال همدیگه رو از نزدیک ندیده بودیم خیلی استرس داشتم با اینکه مکان دیت رو خودم مشخص کرده بودم باز هم می ترسیدم و یه کافه رستوران خیلی شلوغ رو انتخاب کرده بودم. وقتی رسیدم کلی دور سر خودم چرخیدم تا پیداش کنم و یه سلام لرز دار و ارومی بهش کردم و نشستم بیشتر اون صحبت می کرد و من حرف خاصی نمی زدم انگار این خصوصیت من بدتر سادیسمش رو تحریک می کرد و بیشتر سر به سرم میزاشت
بعد امدن سفارش و خوردنش دستشو اورد جلو و…

_ببوس

+چ…چی؟

_گفتم ببوس

+اینجا که خیلی شلوغه

_یه حیوون خوب واسه تشکر از صاحبش چیکار می کنه؟تقصیر خودته همچین جای شلوغی رو انتخاب کردی،زود باش تا مجبورت نکردم جای بوسیدن دست خم شی و کفشمو لیس بزنی

یه نگاهی به اطرافم انداختم دور تا دورم پر آدم بود و صندلی و میز ها جوری چیده شده بود که رو به روی هم بودن،همه مشغول صحبت با همراه هاشون بودن ولی نگاهاشون همه جا می چرخید،روی نگرانی هام پا گذاشتم و خیلی سریع خم شدم و دستو بوسیدم ولی متوجه ترس من شده بود و بدتر با بهونه ی این چه طرز بوسیدنه مجبورم کرد چند بار دیگه اینکارو بکنم.
کمی بعد از کافه خارج شدیم و دم گوشم گفت برات یه هدیه ی خوب دارم قطعا جنده ای مثل تو خوشش میاد.
نزدیک ماشینش شدیم درو وا کرد و گفت سوار شو و من مقاومت کردم گفتم نه ممنون همینجا راحتم،نگاه ترسناکی بهم کرد و اومد طرفم و گفت سوار نمی شی؟سرمو به نشونه مخالفت تکون دادم که یهو موهامو توی دستاش مشت کرد و کشید و گفت الان چی؟ روی دستاش برای اینکه ولم کنه چنگ می زدم که یهو پرتم کرد توی ماشین و خودشم اومد نشست.
نفس عمیقی کشید و گفت داشبورد رو باز کن،یه جعبه داخل داشبورد بود، درشو برداشتم و با یه ویبراتور مواجه شدم.
لبخندی زد و گفت قراره بریم پیاده روی بکنش توی شورتت
خشکم زده بود و مات نگاش می کرد که گفت یا می کنی یا خودم بکنم تا ده می شمارم 1…2…3…
با عجله سریع کمربندمو باز کردم و کردمش داخل شورتم،با موبایلش تنظیمش می کرد و تا شروع به کار کردن کرد من ناخواسته ناله ی کوتاهی کردم،موهامو دوباره میشت کرد توی دستش و صورتمو کشید طرف صورتش و…

_چی شد جنده؟تازه بهت لطف کردم روی دور اروم گذاشتم با اینم نالت درآمد؟

سوالا رو بی جواب گذاشتم و فقط خجالت زده زیر زیری نگاش کردم،این آروم بودن و خجالتی بودن من انگار بدتر باعث تحریکش می شد،سرعت ویبراتورو بیشتر کرد و من لبمو از روی شهوت گاز میگرفتم،انگشتش رو روی صورتم و و لبم کشید و کرد توی دهنم تا بمکم،اینقدر هورنی شده بودم دیگه توجه خاصی به اطرافم نمی کردم با اینکه سنگینی نگاه هارو حس می کردم.
از ماشین پیاده شدیم و من با ویبراتور روشن باید کنارش پیاده روی می کردم و خودمو به زور جمع و جور می کردم.

نوشته: دخی مازوخیسمی

بازدید 12,131

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “اولین خاطره‌ی بی دی اس ام من”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید