اسکیزوفرنی

(دوستان داستان شامل صحنه های سکسی نیست)
گرمی دستانش را در دست سردم حس می‌کنم. نگاهش این دفعه نه سرد است و نه بی رحم؛ جوری نگاهم می‌کند که انگار به تمام زندگی و دلیل نفس کشیدنش زل زده. پیراهن فیروزه‌ای که کادویش کرده بودم و جلوی خانه‌اش گذاشته بودم را پوشیده؛ نه اینکه قیچی را به جان آن بیاندازد و بعد هم برای به قول خودش آدم شدنم، آن پیراهن را جلوی چشمم به نمکی غالب کند. آغوشم خانه‌اش است، نه اجبارش. او به من عشق می‌ورزد.
سیلی خنک نسیم، هم گرمای دستانش را از بین برد و هم نگاهش را محو کرد. به اندازه چند پلک طول کشید تا تمام حس دلپذیرش از فکر و ذکر و وجودم محو شود. ناخودآگاه، ساعت مچی زوال در رفته نگاهم را دزدید. حرکت عقربه ثانیه شمار، سطل آب سردی بود روی تمام وجودم. تنها چهل و دو دقیقه و چند ثانیه که هر لحظه، از آن می کاهد. فقط چهل و دو دقیقه زمان داشتم برای اینکه رویایم را واقعی کنم، اما نه در اینجا. نه در این دنیا. در دیاری ابدی برای زندگی‌ای ابدی کنار معشوق ابدی. چهل و دو دقیقه زمان بدی نبود برای ترخیص از مرگ و آوردن دلیل زندگی به مرگ. شاید مرا نمیخواست اما او مرا در این دنیا نمیخواهد. او در این دنیا هدیه ام را جلوی چشمم دور می اندازد. در این جهنم چشم در چشم شدن با من برایش عذاب است. اما در مرگ همه چیز فرق میکند. اطمینان دارم در آن دنیا همانی است که میخواهم.
نمی‌دانم چقدر طول کشید که با عجله از میان خیابان های شلوغ و کوچه های خلوت به خانه‌اش رسیدم. ساختمانی با سنگ نمای طوسی که برایم مفهوم تحقیر داشت. هر بار که به این ساختمان می‌رسیدم و به طبقه سومش می‌رفتم، می‌دانستم تحقیر و پس زدن انتظارم را می‌کشد اما دست از تمنا برای عشق بر نمی‌داشتم. ولی اینبار فرق می‌کرد. آمده بودم تا بدون حقارت برای طلب عشق، او را با خود ببرم. او را به جایی ببرم که بی تمنا عاشقم باشد. مجوز انجام این کار را قبلاً به خودم داده بودم و حالا نیازی به کلنجار با خودم نبود. جلو رفتم و چند بار زنگ یکی از همسایه هایش را فشردم. به بهانه اینکه با همسایه طبقه سوم قرار دارم وارد ساختمان شدم. پله ها را دانه به دانه بالا می‌رفتم. هر پله، یک قدم به سوی خوشبختی ابدی. خودم را جلوی در شیری رنگ طبقه سوم دیدم. ساعت مچی می‌گفت بیست و هفت دقیقه دیگر مرخصی به اتمام می‌رسد. بیست و هفت دقیقه دیگر به معشوقم می‌رسیدم. در را باز کرد. چشم های آبی‌اش با دیدنم گرد شد. اما انگار نه از تعجب؛ از پشت نگاهش خواندم که در دل میگوید:«چرا دست از سرم بر نمی‌داری؟ چطوری بهت بگم ازت بدم میاد؟» اهمیتی به این نظر نمی‌دادم. نگین های طلایی‌ای که روی پیراهن سفیدش کار شده بود؛ از نور پنجره رو به خورشید، می‌درخشید. لباسی درخور بهشت بود و حتما به کارم می‌آمد. چند قدم جلو رفتم. همان‌قدر عقب رفت. خودم را به او نزدیک کرد‌م. هر چه مهر و محبت در قلبم بود، در نگاهم نثارش کردم. با عشق به چشمانش زل زده بودم. چشمش دریاچه ای بود در جغرافیای ماه. در مقابل، با نفرت به من خیره بود. خودم را کنترل نکرده بودم چشمانش را از حدقه در می‌آوردم اما من آن ها را نیاز داشتم. من خدای آن چشم ها را نیاز داشتم.
-«چی میخوای؟ ولم کن دیگه! خستم کردی!»
خشم صدایش مرا از دنیای چشمانش بیرون کشاند. بار دیگر سوالش را در ذهنم تکرار کردم. خوب معلوم است که چه می‌خواهم. اما نمی‌توانستم جوابش را بدهم. اگر جواب می‌دادم دیگر همراهم نمی‌آمد. به تندی به آشپزخانه رفت. فنجان کوچکش را زیر قهوه ساز گذاشت. ای کاش یک بار هم برای من قهوه می‌ریخت. باز هم دنبالش رفتم و پشتش ایستادم. تقریبا به او چسبیده بودم. شاید گرمای نفسم را پشت گردنش حس کرد که به سرعت برگشت و باز هم با من چشم در چشم شد. همان نگاه عاشقانه و در مقابل نگاه نفرت انگیز. باید انجامش می‌دادم. حالا وقتش بود. باید تا ابد برای خودم می‌‌داشتمش. تا ابد مثل لیلی و مجنون عاشق هم می‌ماندیم؛ با این فرق که ما به هم می‌رسیدیم.
دو دستم را بالا آوردم و گلویش را گرفتم. شوکه شده بود و سعی می‌کرد مرا پس بزند. قدرت دستم را بیشتر و بیشتر می‌کردم. صدای خر خرش بلند شد. به صورتم چنگ می‌انداخت تا خودش را نجات دهد. اما کور خوانده بود؛ من می‌خواستمش. خر خر می‌کرد و آب دهانش به صورتم می‌ریخت. چشمانش که کاسه خون بود به نگاهم دوخته شده بود. دلم برایش کباب بود. معشوقم درد می‌کشید و من عامل دردش بودم. اما این درد، به آرامش ابدی ختم می‌شد. ای کاش می‌مردم و کاری نمی‌کردم او رنج بکشد؛ ولی او را می‌کشم تا همیشه کنارم بماند. صورتش کبود شد و با بی رمقی دست و پا می‌زد. زیر لب نجوا می‌دادم:«آخرشه، آخرشه.»

دستانش افتاد. چشمانش به نگاهم قفل شد و بدنش سرد شد. دستانم را از روی گردنش برداشتم. بی جان بر کف آشپزخانه افتاد. خدای من! دیدن آن صحنه شکنجه‌ام می‌داد. اما ساعت مچی نشان می‌داد تنها هفده دقیقه تا تمام شدن مرخصی و شروع آرامش مانده. روی مبل پشت به آشپزخانه نشستم. سعی می‌کردم به جنازه ای که تا دقایقی دیگر معشوقم بود، نگاه نکنم. سرم را پایین انداختم و دست هایم را در هم گره کردم. شانزده دقیقه، پانزده دقیقه. به همه رویابافی هایم جامه عمل پوشانده بودم. روی مبل دراز کشیدم و دست هایم را جلوی صورتم گرفتم. ده دقیقه، نه دقیقه. دور پذیرایی راه می‌رفتم و با دقت قدم هایم را می‌شمردم. پنج دقیقه، چهار دقیقه. پاهایم را جنون وار تکان می‌دادم و منتظر بودم. چیزی نمانده بود… مرخصی رو به اتمام بود… رویا نزدیک بود. دو دقیقه، یک دقیقه.
چشمانم را بستم و منتظر انتقال بودم. نمی‌دانم چند ثانیه در تاریکی دیده هایم فرو رفتم. اتفاقی نیفتاد. به ساعت مچی نگاه کردم. درست بود؛ باید حالا انجام می‌شد، اما نشد. کنار جنازه نشستم، پلک زدم و پلک زدم. چیزی نشد. یک دقیقه از لحظه پایان گذشت. به مرگ باز نگشتم. دو دقیقه، سه دقیقه، چهار دقیقه‌، برنگشتم. جنازه را تکان دادم، همه چیز درست بود؛ معشوقم به دیار باقی رفت اما من نه. انگار همه فراموش کرده بودند من در مرخصی بودم. انگار مرا یادشان شده بود. انگار هر دقیقه که می‌گذشت می‌دانستم لحظه‌ بازگشت نمی رسد. درست نقطه مقابل انتظار.
جنازه معشوقی که هیچگاه معشوق عاشق نبود را در آغوش کشیدم. اشکم روی گونه‌اش چکید. او رفته بود. من فرستاده بودمش و خودم اینجا مانده بودم. در این دنیا‌. در این جهنم. من در دنیا بودم. حالا در دنیا هستم. من هیچگاه آن دنیایی را ندیده بودم. من از همان اول در دنیا بودم.

نوشته: تازه کار

بازدید 6,742

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

6 پاسخ به “اسکیزوفرنی”

  1. نخوندمفک کن بری جنده خونه بگی جانماز و مهر کجان؟اومدی بکن تو بعد میگی سکس نداره؟مگ بچه های کیربدست الان توعن الدنگ

  2. داستانت رو دوست داشتم، ولی حالا که اینجا می‌خواستی بذاریش چرا اروتیکش نکردی؟ دوست دارم داستان‌های بیشتری ازت بخونم.

  3. بابت متن داخل پرانتز اول داستانباید چنتا فوشت بدمولی میسپارمت ب دوستان

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید