از نردبون تا تخت؛ قصه‌ی یک رابطه

سلام درود
من محسن هستم از کاربران سایت داستانی که براتون مینویسم واقعی با کمی تغییرات هست
گاهی اوقات شانس با ما در زندگی یار هست
من نگهبان بودم که احسان در زد صدای ضربه‌های آرومش توی سکوت اون ظهر گرم پیچید. بلند شدم و آروم رفتم سمت در دستم روی قفل کشویی بود که یه لحظه مکث کردم. نمی‌دونم چرا، اما یه حسی توی دلم پیچید یه حس عجیبی که انگار قراره اتفاقی متفاوت بیفته.
آروم در رو باز کردم اونجا وایساده بود. یه پسر لاغر، با چشم‌هایی که از خستگی و گرما کمی قرمز شده بود ولی هنوز برق مهربونی توشون بود.
یه لبخند خجالتی زد و گفت ، سلام من احسانم تقاضای کار دادم و قبول کردن از دفتر مرکزی معرفی شدم
چند لحظه نگاش کردم انگار زمان کند شده بود. اون لحظه فقط صدای نفس‌های خودم و تپش قلبم توی گوشم می‌پیچید.
به خودم اومدم و لبخند زدم: سلام… بیا تو… هوا خیلی گرمه.
کنار رفتم، اونم وارد شد یه بوی ملایم عطرش تو هوا پیچید حس خوبی داشت.
اشاره کردم به صندلی: بشین یه لیوان آب بیارم برات
همون‌طور که آب می‌ریختم، یواشکی از پشت سر نگاش می‌کردم نشسته بود زیر کولر، دست‌هاش رو به هم قفل کرده بود و نفس می‌کشید انگار یه لحظه متوجه نگاه من شد و آروم شد و من… نمی‌دونستم این آرامش برای اون بود یا بیشتر برای خودم.
یه روز داشتیم توی سوله کار می‌کردیم احسان باید قفسه‌های بالا رو چک می‌کرد.
نردبون رو گذاشت کنار قفسه و با اون بدن لاغر و سبک‌ و خوش فرمش رفت بالا
من ناخودآگاه رفتم و از پایین نردبون رو محکم گرفتم که مبادا بلغزه
داشتم نگاهش می‌کردم که چطور با دقت هر قفسه رو بررسی می‌کنه یه جورایی غرق تماشاش شده بودم
یه کم بعد کارش تموم شد و همون‌طور که پشتش به من بود، شروع کرد آروم از نردبون اومد پایین
من حواسم بود ولی اون اصلاً متوجه حضورم نبود
داشت همون‌طور که رفته بود بالا، می‌اومد پایین و یه‌دفعه وقتی پاش به زمین رسید، کل تنش دقیقاً جلوی من قرار گرفت
اونقدر نزدیک که می‌تونستم نفس‌هاشو بشنوم
یه لحظه ماتم برد دستم هنوز روی نردبون بود و اونم هنوز متوجه نشده بود چقدر نزدیکیم
یه ثانیه بعد برگشت چشماش افتاد توی چشمای من
یه لبخند کوچیک زد و گفت: «ممنون که نردبون رو نگه داشتی
فقط تونستم یه لبخند آروم بزنم دلم نمی‌خواست اون لحظه تموم بشه
یه لحظه سکوت کردیم هر دو خیره شده بودیم به هم
دیدم موقعشه یه کم لبخندم رو عمیق‌تر کردم و آروم گفتم آره حواسم بود نمی‌شد بذارم اتفاقی برات بیفته
احسان یه لبخند خجالتی زد و نگاهشو ازم دزدید ولی بعد دوباره نگام کرد و گفت مرسی تو همیشه حواست به من هست
اون جمله‌ش دلمو لرزوند نمی‌دونستم چی بگم فقط دستمو از روی نردبون برداشتم و آروم گفتم خب کارمون اینه دیگه باید مراقب هم باشیم
یه لحظه مکث کرد یه چیزی تو نگاهش بود یه چیزی شبیه اعتماد یا شاید یه حسی بیشتر
همین‌طور که کنار هم ایستاده بودیم حس کردم یه قدم کوچیک برداشت فاصله‌مون کمتر شد اما هنوز هیچ‌کدوم چیزی نگفتیم
یه نفس عمیق کشید و گفت بیا بریم سراغ قفسه‌های بعدی
و من هم فقط سرمو تکون دادم ولی اون حس همون‌جا بین‌مون موند یه چیزی که دیگه نمی‌شد انکارش کرد
چند روز گذشت هر روز احسان زودتر از همیشه می‌اومد و منم ناخودآگاه بیشتر سمتش می‌رفتم هر بار یه بهونه پیدا می‌کردم که کنارش باشم مثلا قفسه‌ای رو نشونش بدم یا تو جابه‌جایی کارتن‌ها کمکش کنم
کم‌کم دیگه اون خجالت روزای اولش کمتر شده بود راحت‌تر حرف می‌زد حتی گاهی شوخی می‌کرد و می‌خندید
منم با هر خنده‌اش یه جور خاصی دلم گرم می‌شد
یه روز وقتی کارامون سبک‌تر بود احسان اومد کنارم نشست گفت محسن یه سوال می‌تونم بپرسم
گفتم آره بپرس
لباشو گاز گرفت یه کم مکث کرد گفت چرا این‌قدر هوای منو داری
یه لحظه نگاش کردم دلم خواست همه چی رو بهش بگم ولی فقط آروم گفتم خب همکاریم دیگه باید مراقب باشیم
یه لبخند زدن که یه جورایی هم مهربون بود هم پر از راز
احسان سرشو تکون داد ولی از نگام برنداشت
اون روز فهمیدم که دیگه فقط یه همکار ساده نیست برام یه چیزی بیشتر شده بود
خلاصه چند روز گذشت هر روز من تو جابجایی آمار و…احسان کمک میکردم
اینم بگم که کار با لیفتراک باید بهش یاد میدادم من خودم چون شب روز دایمی هستم همه کارها را بلدم
چون شاید بار خارج از وقت اداری بیاد و احسان نباشه باید خودم خالی کنم
خلاصه چند روز دوباره داشتم به احسان کمک میکردم که
احسان یه پالت سبک رو هول داد و برد گذاشت کنار بقیه پالت‌ها منم پشت سرش بودم و یه پالت دیگه رو جابه‌جا کردم همین که احسان برگشت تا از کنارم رد بشه یه لحظه باسنش آروم خورد به جلوی من هر دومون مکث کردیم یه لحظه کوتاه ولی عمیق بود احسان سرشو آورد بالا و یه لبخند کوچیک و خجالتی زد بعد سریع رد شد رفت سمت دیگه سوله
من چند لحظه همون‌جا وایسادم ولی بعدش ناخودآگاه دنبالش رفتم سمت قفسه‌های انتهای سوله جایی که کمتر کسی سر می‌زد و یه جورایی همیشه خلوت بود احسان داشت یه کارتن سبک رو جابه‌جا می‌کرد خم شده بود و من از پشت نگاهش می‌کردم یه لحظه برگشت و منو دید که اونجام یه لبخند زد و گفت چیزی شده منم آروم گفتم نه اومدم ببینم کمکی لازم داری
احسان یه لبخند شیطنت‌آمیز زد و همزمان کمی خم شد تا یه کارتن سبک رو جابه‌جا کنه، اما طوری این کار رو کرد که انگار عمداً باسنش رو به سمت من گرفت و گفت: تو همیشه ناجی منی؟!
یه لحظه مکث کردم و نگاهم ناخودآگاه روی فرم بدنش افتاد. لبخند زدم و گفتم: خب، یکی باید حواسش بهت باشه دیگه!
بعدش لبخند زدم و یه قدم نزدیک‌تر شدم، طوری که فاصله‌مون کمتر شد. با لحنی شوخی‌آمیز گفتم: «باید مواظب باشی، هر بار اینطوری خم شی ممکنه یکی وسوسه شه دست به کار بشه!

احسان یه لحظه خنده‌اش گرفت و سرش رو چرخوند نگام کرد، ولی چیزی نگفت، فقط همون لبخند شیطنت‌آمیز رو زد
کارمون که تموم شد، احسان رفت سمت اتاق، لباس عوض کنه منم پشت سرش رفتم، خواستم یه چیزی بگم صداش زدم، جواب نداد. آروم رفتم جلو، در نیمه‌باز بود. دیدم لخت شده، یه شرت قرمز و یه رکابی تنش بود، از توی جالباسی داشت شلوار و پیراهنش رو برمی‌داشت. چند لحظه ماتم برده بودم که یه‌باره احسان برگشت و منو دید. نگاهش لحظه‌ای ثابت موند، لبخند محوی زد و گفت: اوه… محسن…! بعدم با خنده و یه لحن شوخی گفت: همه‌جا دنبالمی؟ نکنه قراره اینجا هم نردبون نگه‌داری؟»
منم لبخند زدم و یه قدم نزدیک‌تر شدم، آروم گفتم: «خب، هر جا باشی باید حواسم بهت باشه… مخصوصاً وقتی این شکلی لباس عوض می‌کنی.
احسان یه خنده ریز کرد، شلوار رو توی دستش نگه داشت و کمی بدنش رو خم کرد، انگار داشت عمداً شوخی رو ادامه می‌داد، گفت: «خب پس مواظب باش… شاید یه وقت وسوسه بشی و همون‌طور نیم‌رخ نگام کرد، لبخندش شیطنت‌آمیزتر از همیشه شده بود.”
منم یه خنده آروم کردم و گفتم: باشه، مراقبم… ولی تو هم خیلی تحریک‌کننده رفتار می‌کنی!
احسان دیگه چیزی نگفت، فقط همون‌طور خندید و بعد لباسش رو پوشید. وقتی داشت از اتاق بیرون می‌رفت، یه‌دفعه ایستاد، برگشت سمت من، بدون هیچ حرفی یه ماچ کوتاه روی لپم کرد و بعد با یه خنده شیطنت‌آمیز گفت: «فعلاً!»
و همون‌طور با خنده و یه نگاه آخر رفت سمت خونه‌ش، منم همون‌جا وایسادم و هنوز گرمای اون ماچ رو روی صورتم حس می‌کردم…”
شنبه صبح مثل همیشه توی نگهبانی بودم که دیدم احسان با یه لبخند بزرگ و یه نایلون دستش از دم سوله داره میاد.
گفت: سلام محسن! صبح بخیر!
منم گفتم: سلام! چطوری؟ نایلون و پاکت چیه؟
خندید و نایلون رو آورد جلو: برای تو… کیک و شیرینی تولدم!
یه لحظه مکث کردم، تعجب کردم: تولدت بود؟! چرا نگفتی؟
شونه‌شو بالا انداخت و گفت: خب… دلم می‌خواست یه دفعه‌ای سورپرایزت کنم.
خندیدم و گفتم: بیا بریم دفتر خودمون، یه چایی هم بخوریم.
اونم گفت: آره بریم، این شیرینی‌ها باید با هم خورده بشه!
رفتیم تو دفتر، چای ریختم و اونم کیک و شیرینی رو باز کرد. همون‌طور که می‌خندید، یه لحظه یادم افتاد… رفتم از توی کمد یه نایلون درآوردم. همون پک کیف پول و جاکارتی که عید بهم داده بودن و استفاده نکرده بودم.
دادم بهش و گفتم: راستی… یه چیزی برات دارم. تولدت مبارک!
احسان با تعجب نگاه کرد، پک رو گرفت و لبخند زد. گفت: وای… محسن… مرسی!
یه دفعه جلو اومد، یه ماچ کوچیک روی لپم کرد و گفت: تو همیشه منو غافلگیر می‌کنی…
منم خندیدم… و نشستیم با هم چای و کیک خوردیم.
دیدم که یک تیکه کیک چسبیده به لب احسان یکباره من خندیدم و آروم اون تیکه کوچیک کیک رو از گوشه لبش برداشتم و گذاشتم دهنم. احسان یه لحظه تعجب کرد اما بعد خودش هم خندید و گفت: «محسن، هر بار یه جوری سوژه‌ام می‌کنی!»
منم سرمو به طرفش خم کردم و آروم گفتم: «خب دوست دارم این لحظه‌ها رو، مخصوصاً وقتی می‌بینم خجالت می‌کشی.
اونم با شیطنت دستشو گذاشت روی بازوم و گفت: دیگه خجالت نمی‌کشم… بهت عادت کردم.
یه لحظه سکوت بین‌مون افتاد اما نه از اون سکو‌ت‌های سنگین… یه سکوت پر از حس، پر از نزدیکی. بعد احسان یه کم به طرفم خم شد و گفت: کاش هر روز تولد بود… اینجوری بیشتر با هم می‌موندیم
منم با لبخند نگاش کردم و گفتم: لازم نیست تولد باشه… هر روز می‌تونیم اینجا کنار هم باشیم
همین‌طور که نگام می‌کرد، یه خنده‌ی کوچیک کرد و با شوخی گفت: حالا نوبته کی چای بریزه؟
منم گفتم: تو… امروز روز تو هستش .
رفت یک سینی چای آورد راه رفتنش دلم میبرد
خلاصه بعد کلی گپ و …گفت من دیشب دیر خوابیدم برم یکمی رو تخت تو استراحت کنم گفتم چه اشکالی داره عزیزم برو ، احسان رفت
… از همون‌جا دیدم که احسان لباساشو در اورده، فقط یه شرت و یه رکابی تنش بود… آروم دراز کشید روی تخت و یه نفس عمیق کشید.
منم رفتم لباسم در آوردم با شورت پشتش خوابیدم
خیلی لذت بخش بود گرما بین دو تامون .
کمی استراحت کردم دیدم احسان از خواب بلند شد دید من پشتش خوابیدم صورتشو کرد سمت من و دست شو انداخت گردن من و لب بازی .
من با دست دیگه ام سوراخ احسان و آلتشو مالیدم تا قشنگ حشری شد شورت و پیراهن شو در آوردم با انگشتم سوراخشو باز کردم خودم از تخت اومدم پایین ، پاهای احسان دادم بالا ، مبارک فرستادم تو ، شروع به تلمبه و لب گرفتن تا آبم اومد ریختم توش ، شاید باور نکنید بهترین لحظات عمرم تجربه کردم در کنار کسی که دوستش داشتم .
خلاصه ما بهترین دوست بودیم برای هم ، تا اینکه احسان آزمون استخدامی قبول شد رفت سمنان، مشغول به کار شد من موندم تنها .
امیدوارم از داستان لذت برده باشید

نوشته: mohden379

بازدید 10,216

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

5 پاسخ به “از نردبون تا تخت؛ قصه‌ی یک رابطه”

  1. خوب و با لذت بود اماااااینهمه جزییات لازم نبوددر عوض لحظه سکس رو خیلی کم‌نوشتی و این خوب نیست .

  2. اینهمه اولش با اب وتاب نوشتی یهو کردی توش تموم شد حس مخاطب و یهو کور میکنی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید