سلام خدمت دوستان من بخاطر ایمنی اسم ها و مکان هارو عوض میکنم اگه دیدید اسم جابجایی شد بخاطر ایمنیه
داستان برمیگرده به سال 92 من۱۵سالم بود زنداییم۳۵سالش بود اونجا ما توی فامیل بیشتر با داییم رفت و آمد داشتیم من انقد جق زده بودم کمر نداشتم نمیدونستم چیکار کنم همیشه به عشق زن دایی جق میزدم ولی فکر کردنش نبودم اون از زمان ازدواج با داییم کلا آدم راحتی بود و اینم بگم که خانواده مادری من خیلی مذهبین مادر بزرگم خیلی از این قضیه شاکی بود وقتی بچه تر بودم همیشه چاک سینش تا آخر جلوم باز بود و این گذشت همه مستقل شدن ما و داییم از مازندران اومدیم تهران روز ها میگذشت یه روز ما میخواستیم بریم مازندران مامانم به داییم گفت بیا با هم بریم ما یه ماشین 206 داریم داییم میخواست ماشینشو بیاره مامانم گفت چه کاریه با هم میریم خلاصه داییم با بابام جلو نشست منو مامانمو زن داییم عقب
اول راه از من خیلی فاصله میگرفت ولی وسط راه دیگه به هم چسبیده بودیم وای من کل بدنم میلرزید حسابی خشری شده بودم قبل اون به هیچ بدنی نچسبیده بودم بعدش از این فرست استفاده کردم خودمو زدم دست چپم افتاده بود رو پای زندایی دستمو برگردوندم افتاده بود دقیقا رو کسش وقتی بیدار شدم خیلی آروم انگشت فاکمو میمالیدم روی ساپورتی که پوشیده بود این کارو حد اقل ده دقیقه انجام دادم ولی خیلی آروم که حساس نشه اونم واکنشی نشون نداد منم پامو از گلیمم پراز تر نکردم راستی اینم نگفته بودم زندایی از من قد کوتاه تره سایز سینه هاش رو هم وقتی سوتینشو برداشتم نوشته بود 95 همیشه خاله هام و زاندایی هام به اندام این زندایی که روش کراش داشتم حسودی میکردند بگزریم وقتی رسیدیم اونجا مادر بزرگم نبود رفته بود خونه خاهرش فقط خاله کوچیکم اونجا بود ما رفتیم زنداییم که مانتو شو در آورد فقط یزره چاک سینشو میشد احساس کرد خلاصه من کلا از کون خوشم نمیاد من فقط از ممه و کس خوشم میاد تو اون چند روز بیش از حد سینه های زندایی رو دید میزدم زندایی هم خودش متوجه شده بود و هر وقت حواسش بود روسریشو میزاشت روی قسمت لختی وقتی داشتیم برمیگشتیم تو راه خودمو چسبوندم به زندایی ولی اون لامصب همراهی نکرد خودشو جمع کرد و من تا تهران دیگه خودمو نچسبوندم بهش بقض گرفته بودم من از اونجایی به کردن زندایی امید وار شدم که همیشه با داییم دعوا میکرد اونا هیچ وقت بچه دار نمیشدن فک کنم چون سکس نداشتن یه روز توی پیشنهادی اینستا رو دید میزدم که پروف داییم رو پیدا کردم رفتم تو دنبال کننده هاش دیدم بله زنداییه فالوش کردم و بعد مدتها یه استوری گذاشتم زندایی اومد ریپ زد سلام کردیم خلاصه همینجوری این چتو ادامه دادیم یه دوماه گذشته بود و یخ من و زندایی باز شده بود ولی نه تا اون حد که جوک سکسی بگه منم از اون قضیه یادم اومد گفتم زندایی من از شما کینه دارم خندید گفت چرا گفتم موقعی که میرفتیم شمال داشتم اونجاتونو میمالیدم چرا چیزی نگفتین حتا اخم نکردین ولی موقع برگشت خودتونو جمع کردین گفت : موقع رفتن تو کارتو ادامه ندادی منم بدم اومد میخاستم به داییت بگم ولی خب
و موقع برگشت میخواستم بهت بفهمونم داری زیاده روی میکنی داییت حساس شده بود منم که تو کونم عروسی بود گفتم زندایی شما خیلی مهربونین خیلی خوب منو درک میکنین نیاز های منو میبینین گفتم همیشه فامیل به بدنتون حسودی میکردن شما هنوز هم بدنتون خیلی عالیه خیلی خوش اندامید خیلی دست پخت خوبی دارین گفتم راستی زندایی یه سوال دارم ولی خجالت میکشم گفت با من راحت باش گفتم چشم گفتم شما با داییم سکس میکنید گفت اوایل که ازدواج کردیم یه ۱۰/۱۲بار سکس کردیم ولی دیگه طرد شدیم اون الان جق میزنه منم نیاز جنسیمو با جق برطرف میکنم گفتم. زندایی یه درخاست دیگم دارم گفت چیه گفتم من تاحالا کسیو بغل نکردم گفت آخی مگه میشه گفتم آره من تا حالا تو عمرم کسیو بغل نکردم کسشر گفته بودم چند بار با دختر عمو لب بازی کردم گفت خیلی دلم برات سوخت گفتم زندایی نمیخاید یه کاری کنید گفت چه کاری گفتم جق داره کمر منو جرر میده دارم میمیرم چشام داره کور میشه خنندید گفت من چکار کنم گفتم لطفا بزار بیام بغلتون بیام بوی تونو استشمام کنم خیلی دوستون دارم گفت منم دوست دارم گفتم لطفا با من وارد رابطه شد گفت بزار فکرامو بکنم گفتم باشه ۵روز بعد اومد گفت فقط همین یه بار فقط همین یه بار منم گفتم زندایی منم شرط دارم گفت چی گفتم اگه همین یه بار باشه باید طبق فانتزی های من انجام بشه ولی اگه بخای مدام رابطه داشته باشیم هر جور تو بخای همونو انجام میدم گفت امکان نداره دوبار این کارو انجام بدیم اونم چون دلم برات سوخت وگرنه هیچ وقت این اتفاق نمیفتاد گفتم باشه کی بیام پیشت گفت در زود ترین فرست خبرت میکنم صبح ها داییم زود میره سر کار و ۷شب میاد بهم پیام داد شنبه بیا منم شنبه رفتم راستی اینم نگفتم که مدرسه رو ول کرده بودم و میکانیکی میرفتم شنبه از اوستام مرخصی گرفتم گفتم من باید برم خرید گفت برو باشه قلبم خیلی تند میزد خیلی استرس داشتم رفتم در خونه به زندایی پیام دادم گفتم من اومدم ساعت۷و نیم صبح زنگ زدم رفتم داخل توی راحت ترین حالت زنداییمو دیدم فقت یه تاب با یه شلوارک خیلی کوتاه همون لحظه که دیدمش داشتم میمردم از استرس خیلی میلرزیدم سلام و احوال پرسی کردیم من دستشو بوسیدم چون به خودم قول داده بودم همیشه توی هر حالتی احترام زنداییو نگه دارم اونجا که بودم خیلی عذاب وجدان داشتم به زندایی گفتم من عذاب وجدان دارم گفت درسته که داییت با تو رفتار خوبی داری ولی این دلیل نمیشه که تو عشقو حال نکنی منم دلگرمی گرفتم یخم واشد رفتم سرکمد لباساش هر چی لباس داشت بر داشتم اوردم توی حال به زنداییم گفتم لطفا چشاتو با پارچه ببند من خیلی خجالت میکشم گفت باشه منم یه رخت خواب کنار پنجره پهن کردم افتاب افتاده بود توی خونه منم لباساشو سریع در آوردم رفتم یه تاب و ساپورت کرمی آوردم تنش کردم شروع کردم از روی ساپورتش کسشو لیس میزدم و اینم بگم که خیلی استرس داشتم یکم گذشت ساپورتش کلا خیس شد منم لباساشو در آوردم سریع رفتم حدود بیست دیقه ممه هاشو میک میزدم خیلی خوشش میومد همش لبخند میزد قلقلکش میومد گفت بسه الاناس که شیرم بیاد رفتم سراغ گلوش انقدر گلوشو لیس زدم که گفت بسه اه یه جا قفلی نزن دیگه منم که لخت پریدم روغنو سرخ کردنی آوردم ریختم رو بدنش کل بدنشو روغنی کردم شونه هامو دادم زیر روناش کلی ماساژش دادم حشری شده بود دستام رد کردم با زبونم کسشو لیس میزدم با دوتا دستام نوک سینه هاشو قلقلک میدادم دیگه خیلی داشت آه و ناله میکرد منم پاشدم از اونجا که خیلی زود انزال بودم و آبم سری میومد گفتم زندایی آبمو کجا بریزم گفت برو دستمال کاغذی بیار بریز روش نریزی تو کسم یهو بعد بیست سال حامله میشم گفتم باشه آب زندایی که اومد یهو آب منم اومد این کارایی که میگم حدود پنج ساعت طول کشید بعدش رفتم توی بغلش کلی موهاشو نوازش کردم کلی روی شکمش رو نوازش کردم آروم که شد رفتیم دوش بگیریم گفتم زندایی بزار من میشورمت
توی حموم سکس نکردیم چون من کیرم درد میکرد اومدیم بیرون لباساشو با حوصله تنش کردم ازش تشکری کردم گفتم ایکاش میشد دوباره هم اینکارو انجام بدیم گفت نه امکان نداره داییت بو میبره از اون موقع دیگه از زندایی خجالت نمی کشم هر وقت میدیدمش راست میکردم
پایان
داستان برمیگرده به سال 92 من۱۵سالم بود زنداییم۳۵سالش بود اونجا ما توی فامیل بیشتر با داییم رفت و آمد داشتیم من انقد جق زده بودم کمر نداشتم نمیدونستم چیکار کنم همیشه به عشق زن دایی جق میزدم ولی فکر کردنش نبودم اون از زمان ازدواج با داییم کلا آدم راحتی بود و اینم بگم که خانواده مادری من خیلی مذهبین مادر بزرگم خیلی از این قضیه شاکی بود وقتی بچه تر بودم همیشه چاک سینش تا آخر جلوم باز بود و این گذشت همه مستقل شدن ما و داییم از مازندران اومدیم تهران روز ها میگذشت یه روز ما میخواستیم بریم مازندران مامانم به داییم گفت بیا با هم بریم ما یه ماشین 206 داریم داییم میخواست ماشینشو بیاره مامانم گفت چه کاریه با هم میریم خلاصه داییم با بابام جلو نشست منو مامانمو زن داییم عقب
اول راه از من خیلی فاصله میگرفت ولی وسط راه دیگه به هم چسبیده بودیم وای من کل بدنم میلرزید حسابی خشری شده بودم قبل اون به هیچ بدنی نچسبیده بودم بعدش از این فرست استفاده کردم خودمو زدم دست چپم افتاده بود رو پای زندایی دستمو برگردوندم افتاده بود دقیقا رو کسش وقتی بیدار شدم خیلی آروم انگشت فاکمو میمالیدم روی ساپورتی که پوشیده بود این کارو حد اقل ده دقیقه انجام دادم ولی خیلی آروم که حساس نشه اونم واکنشی نشون نداد منم پامو از گلیمم پراز تر نکردم راستی اینم نگفته بودم زندایی از من قد کوتاه تره سایز سینه هاش رو هم وقتی سوتینشو برداشتم نوشته بود 95 همیشه خاله هام و زاندایی هام به اندام این زندایی که روش کراش داشتم حسودی میکردند بگزریم وقتی رسیدیم اونجا مادر بزرگم نبود رفته بود خونه خاهرش فقط خاله کوچیکم اونجا بود ما رفتیم زنداییم که مانتو شو در آورد فقط یزره چاک سینشو میشد احساس کرد خلاصه من کلا از کون خوشم نمیاد من فقط از ممه و کس خوشم میاد تو اون چند روز بیش از حد سینه های زندایی رو دید میزدم زندایی هم خودش متوجه شده بود و هر وقت حواسش بود روسریشو میزاشت روی قسمت لختی وقتی داشتیم برمیگشتیم تو راه خودمو چسبوندم به زندایی ولی اون لامصب همراهی نکرد خودشو جمع کرد و من تا تهران دیگه خودمو نچسبوندم بهش بقض گرفته بودم من از اونجایی به کردن زندایی امید وار شدم که همیشه با داییم دعوا میکرد اونا هیچ وقت بچه دار نمیشدن فک کنم چون سکس نداشتن یه روز توی پیشنهادی اینستا رو دید میزدم که پروف داییم رو پیدا کردم رفتم تو دنبال کننده هاش دیدم بله زنداییه فالوش کردم و بعد مدتها یه استوری گذاشتم زندایی اومد ریپ زد سلام کردیم خلاصه همینجوری این چتو ادامه دادیم یه دوماه گذشته بود و یخ من و زندایی باز شده بود ولی نه تا اون حد که جوک سکسی بگه منم از اون قضیه یادم اومد گفتم زندایی من از شما کینه دارم خندید گفت چرا گفتم موقعی که میرفتیم شمال داشتم اونجاتونو میمالیدم چرا چیزی نگفتین حتا اخم نکردین ولی موقع برگشت خودتونو جمع کردین گفت : موقع رفتن تو کارتو ادامه ندادی منم بدم اومد میخاستم به داییت بگم ولی خب
و موقع برگشت میخواستم بهت بفهمونم داری زیاده روی میکنی داییت حساس شده بود منم که تو کونم عروسی بود گفتم زندایی شما خیلی مهربونین خیلی خوب منو درک میکنین نیاز های منو میبینین گفتم همیشه فامیل به بدنتون حسودی میکردن شما هنوز هم بدنتون خیلی عالیه خیلی خوش اندامید خیلی دست پخت خوبی دارین گفتم راستی زندایی یه سوال دارم ولی خجالت میکشم گفت با من راحت باش گفتم چشم گفتم شما با داییم سکس میکنید گفت اوایل که ازدواج کردیم یه ۱۰/۱۲بار سکس کردیم ولی دیگه طرد شدیم اون الان جق میزنه منم نیاز جنسیمو با جق برطرف میکنم گفتم. زندایی یه درخاست دیگم دارم گفت چیه گفتم من تاحالا کسیو بغل نکردم گفت آخی مگه میشه گفتم آره من تا حالا تو عمرم کسیو بغل نکردم کسشر گفته بودم چند بار با دختر عمو لب بازی کردم گفت خیلی دلم برات سوخت گفتم زندایی نمیخاید یه کاری کنید گفت چه کاری گفتم جق داره کمر منو جرر میده دارم میمیرم چشام داره کور میشه خنندید گفت من چکار کنم گفتم لطفا بزار بیام بغلتون بیام بوی تونو استشمام کنم خیلی دوستون دارم گفت منم دوست دارم گفتم لطفا با من وارد رابطه شد گفت بزار فکرامو بکنم گفتم باشه ۵روز بعد اومد گفت فقط همین یه بار فقط همین یه بار منم گفتم زندایی منم شرط دارم گفت چی گفتم اگه همین یه بار باشه باید طبق فانتزی های من انجام بشه ولی اگه بخای مدام رابطه داشته باشیم هر جور تو بخای همونو انجام میدم گفت امکان نداره دوبار این کارو انجام بدیم اونم چون دلم برات سوخت وگرنه هیچ وقت این اتفاق نمیفتاد گفتم باشه کی بیام پیشت گفت در زود ترین فرست خبرت میکنم صبح ها داییم زود میره سر کار و ۷شب میاد بهم پیام داد شنبه بیا منم شنبه رفتم راستی اینم نگفتم که مدرسه رو ول کرده بودم و میکانیکی میرفتم شنبه از اوستام مرخصی گرفتم گفتم من باید برم خرید گفت برو باشه قلبم خیلی تند میزد خیلی استرس داشتم رفتم در خونه به زندایی پیام دادم گفتم من اومدم ساعت۷و نیم صبح زنگ زدم رفتم داخل توی راحت ترین حالت زنداییمو دیدم فقت یه تاب با یه شلوارک خیلی کوتاه همون لحظه که دیدمش داشتم میمردم از استرس خیلی میلرزیدم سلام و احوال پرسی کردیم من دستشو بوسیدم چون به خودم قول داده بودم همیشه توی هر حالتی احترام زنداییو نگه دارم اونجا که بودم خیلی عذاب وجدان داشتم به زندایی گفتم من عذاب وجدان دارم گفت درسته که داییت با تو رفتار خوبی داری ولی این دلیل نمیشه که تو عشقو حال نکنی منم دلگرمی گرفتم یخم واشد رفتم سرکمد لباساش هر چی لباس داشت بر داشتم اوردم توی حال به زنداییم گفتم لطفا چشاتو با پارچه ببند من خیلی خجالت میکشم گفت باشه منم یه رخت خواب کنار پنجره پهن کردم افتاب افتاده بود توی خونه منم لباساشو سریع در آوردم رفتم یه تاب و ساپورت کرمی آوردم تنش کردم شروع کردم از روی ساپورتش کسشو لیس میزدم و اینم بگم که خیلی استرس داشتم یکم گذشت ساپورتش کلا خیس شد منم لباساشو در آوردم سریع رفتم حدود بیست دیقه ممه هاشو میک میزدم خیلی خوشش میومد همش لبخند میزد قلقلکش میومد گفت بسه الاناس که شیرم بیاد رفتم سراغ گلوش انقدر گلوشو لیس زدم که گفت بسه اه یه جا قفلی نزن دیگه منم که لخت پریدم روغنو سرخ کردنی آوردم ریختم رو بدنش کل بدنشو روغنی کردم شونه هامو دادم زیر روناش کلی ماساژش دادم حشری شده بود دستام رد کردم با زبونم کسشو لیس میزدم با دوتا دستام نوک سینه هاشو قلقلک میدادم دیگه خیلی داشت آه و ناله میکرد منم پاشدم از اونجا که خیلی زود انزال بودم و آبم سری میومد گفتم زندایی آبمو کجا بریزم گفت برو دستمال کاغذی بیار بریز روش نریزی تو کسم یهو بعد بیست سال حامله میشم گفتم باشه آب زندایی که اومد یهو آب منم اومد این کارایی که میگم حدود پنج ساعت طول کشید بعدش رفتم توی بغلش کلی موهاشو نوازش کردم کلی روی شکمش رو نوازش کردم آروم که شد رفتیم دوش بگیریم گفتم زندایی بزار من میشورمت
توی حموم سکس نکردیم چون من کیرم درد میکرد اومدیم بیرون لباساشو با حوصله تنش کردم ازش تشکری کردم گفتم ایکاش میشد دوباره هم اینکارو انجام بدیم گفت نه امکان نداره داییت بو میبره از اون موقع دیگه از زندایی خجالت نمی کشم هر وقت میدیدمش راست میکردم
پایان
نوشته: مجید
15 پاسخ به “از بهترین خاطرات شمال با زندایی”
حشریت ریده تو بشریت😂👎🏻
یکی برا این بچه املاش بگه فردا تو مدرسه دعواش نکنن
فرق دهه پنجاهی با دهه هشتاد نودی تو داستان نوجوانی اون طفلی ۱۷سالش بوده بلده نبوده حتی بپوسه ولی این دهه نودی جقو جاشم انداخته و فانتزیشم گفته کیر همون سگ شمالی تو کون خودت و ننه ات بگو فانتزی جقمه ولی مردم رو مثل خودت فرض نکن این دفعه دروغ رو به اسم راست بخوای غالب کنی ننه تو طوری می گام تو شما بابات به صداش کون لخت و پا پتی بیاد
اینو یادم رفت تخم سگ مگه میخواد کپسول سی ان جی تو کونت منفجر بشه به خاط ایمنیش می ترسی اینم دیگه گفتن داره غلطی کردی نوشتی و اسمشو عوض کردی نوشتن نمیخوا
چرت نوشتی
بخاطر ایمنی؟؟؟میترسی برق بگیرتت یا گازگرفته بشی؟؟؟😜😜
به خاطر ایمنی خودت میگمکمتر به اوستات کون بده
کسشعر محض
این ثابت شده است که اکثر زن دایی ها به خواهر زاده شوهر ی حس خوب و مثبت دارند و در برخی مواقع کراش هم دارند،اما این به این معنا نیست که در همه به رابطه و سکس منجر میشه و البته گاهی هم بخاطر خوشتیپی پسر و ناتوانی جنسی دایی به سکس هم می کشه
کلا همه داستانها شروع و پایانش یجوره .فقط اسامی عوض شده و سن نویسنده که معمولا این نوع داستانها توسط نویسنده های کم سن ارسال میشه با خوندن سه سطر اول داستان میشه فهمید نویسنده تقریبا چه سنی داره .کاملا بچه گانه و بی محتوا
ایمنی کیه؟اسم شخصیه تو داستان سراسر تخماتیکت؟
کیرم؛توکوس وکونتون.
فرست! خاهر ! بگزریم! بقض و …
خواب دیدی لااقل تعریف نکن ابروت میره کونیالان زمان کون دادنته ن کص کردنت
مگه میشه؟ مگه داریم؟