سلام به دوستان گل
امیدوارم این داستان اینقدری پر بازدید و پر لایک بشه که برم سراغ پارت های بعدیش….
این داستان کاملا تخیلی است
روزی از روز ها یه مردی با قد ۱۸۵ و وزن ۸۰ بود که چندین سال هم سابقه بدنسازی داشت نچرال کار میکرد به نام آقا علی این علی داستان ما خیلی مذهبی نبود ولی اعتقاد داشت به سن ۱۸ سال رسیده بود و وقتش بود بره سربازی درسشم تموم کرده بودو با یه دیپلم خلاص کرده بود خودشو… علی که میگم زیاد مذهبی نبود ولی خوانوادش خیلی مذهبی بودن از باباش بگیر که سرهنگ نیروی انتظامی بود و از مادرش که معلم قرآن و…. این علی ما یه دوستی داشت به نام مصطفی که دوران مدرسه خیلی باهم صمیمی بودن و هنوزم باهم در ارتباط بودن و بیشتر اوقات باهم تو کوچه ها با موتور هندا میچرخیدن و دور دور میکردن ولی بابای علی اصلا از این موضوع خوشش نمیومد و یه جور علی رو اراذل میدید… خونه مصطفی اینا یه جوری بود که کلا این محل از آجر ساخته شده بودو از اون خونه قدیمی هوایی که کوچه پس کوچه دارنو همه همدیگرو میشناسن… یه روز علی رفته بود دم در مصطفی اینا که بگه بیا بریم بیرون بچرخیم ساعت حدود ۱۲ نیم ظهر بود علی هم رو موتور نشسته بودو رو به روی در مصطفی اینا داخل یه کوچه تنگ که ماشین رد نمیشد در قدیمی مصطفی اینارو زد و منتظر موند یهو صدای پا شنید که از ته کوچه یه دختر با چادر سفید گلگلی با گل های صورتی مایل به سفید مثل کالباسی اومد بیرون و داشت به سمت علی میومد علی هم که خیلی رو دختره زوم بود که ببینه کیه تالا ندیده بودتش داخل کوچه این دختر ما به نام نازنین زهرا بود که هرچی به علی نزدیک تر میشد اون خوشگل بودن و قد کوچیکو خانوم بودن خودشو بیشتر داشت نشون میداد از بغل علی رد شد و همون حین مصطفی در رو باز کرد علی سریع چشمک زد به مصطفی و نازنین زهرا رو اشاره کرد بهش و مصطفی دید علی چشمش دنباله نازنینه مصطفی رفت نزدیک علی و بعد سلام علیکو این داستانا علی پرسید این کیه که رد شد خیلی خوشگل بود تالا ندیده بودمش چرا مصطفی گفت بابا این زیاد در نمیاد از خونشون اسمش نازنین زهراس و باباشم اسمش آق سعید هس کل محل میشناسنشون و خیلی هم مذهبی هستن علی گفت چندسالشه دختره مصطفی گفت فک کنم تازه درسش تموم شده ۱۸ اینا میشه همسن خودمونه… مصطفی گفت پسر خوب عاشق ماشق که نشدی از دهنت بریز بیرون عمرا آق سعید اینو بده به تو با نیش خندی به علی زد و گفت بشین بریم خلاصه اون روز حسابی علی تو کف نازنین موندو همش به قیافه خوشگل و سفید قد ۱۷۰ نازنین فکر میکرد…
دم دمای غروب بود و آفتاب داشت خدافظی میکرد که علی مصطفی رو رسوند خونشون و گازو گرفت رفت سمت خونشون و بدو بدو رفت تو اتاقش بدون اینکه سلامی به مامانش بکنه از اینکه راجب نازنین فکر میکرد لواش سرخ می شد و هی سعی میکرد از ذهنش بندازه بیرون چون فکر اینکه باید مذهبی بشه تا نازنین رو بدن بهش دیوونش میکرد ولی دست بردار نبود همش تو فکرش بود که چجوری دوباره میتونه نازنین رو ببینه یهو فکرش رسید به مامانش دوید رفت پیش مامانش گفت مامان… مامان علی کسی که به شدت مذهبی و قرآنی بود و اکثر خانمهای محل رو میشناخت…
علی : مامان تو تالا مسجد محل مصطفی اینا رفتی
مامان علی: اره چند هفته یه بار میرم اونجا چطور مگه؟
علی : ادماشون هم میشناسی ؟
مامان علی : اره خب چیه مگه؟
علی : هیچی فقط خواستم بدونم میری اونجا یا نه
علی خودشو زد به اونور که فقط ببینه مامانش میره اونجا با نه
مامان علی : اصلا تو چیکار داری من زن های اونجا رو بشناسم یا نشناسم؟
علی : نه فقط میخواستم بدونم…
خلاصه حرفاشون تموم شدو اون شبو به فکر نازنین خوابید…..
صبح علی طلوع بلند شدو سریع لباساشو پوشید بابای علی تعجب کرده بود که علی صبح زود چرا بلند شده دارن لباس میپوشه اونم نه لباساش همیشگی… شلوار لی مشکی بدون زاپ و لباس دکمه دار چهارخونه بابای علی اومد پیش علی گفت ماشالا کجا با این عجله تو این ساعت علی گفتش هیچی دارم میرم بیرون میخوام برم مسجد مصطفی اینا بابای علی تعجب کرد به علی گفت آها چخبره نذری میدن علی گفت نه بابا کار دارم فقط میخوام برم اونجا بابای علی اشاره کرد به سربازی علی به شوخی گفت آماده باش که قراره بفرستم بری سربازی علی هم هیچی نگفتو با عجله رفت سمت در خونشون موتور کشید بیرون و استارت زد و رفت سمت مسجد… دیگه یواش یواش قرآن داشت از بلندگو های مسجد میومد که اذان رو بگه و لب حوض نشسته بود و با استرس اینکه احتمال داره نازنین رو ببینه جون به لب شده بود و پاهاش تکون میداد… اذان تموم شدو مردم تک و توک میرفتن داخل مسجد برا نماز تعداد کم بود چون اکثرا نمیرن واسه نماز صبح علی ام نا امید از اینکه الان نازنین میاد یا نه و به در مسجد خیره شده بود و با کفشاش ور میرفت… دیگه واقعا نا امید شده بود و بلند شد که بره و تو دلش گفت خدایا یه بار دیگه ببینمش خدایی جون خودت قسم میخورم ببینمش فقط یه بار دیگه علی که حسابی تو کف نازنین بود وقتی خواست از در مسجد بره بیرون دید ۳ تا زن چادری که نازنین پشت اوناس دارن میان داخل علی ام که قدش بلند بود در مسجد هم که زیادی بزرگ نبود باید ۲ تا ۲ تا رد میشدن از در یهو علی جلوی ۳ تا از زنای چادری که مثل اینکه مادر نازنین و خوده نازنین و یکی از همسایه هاشون بوده رو دید علی وقتی نازنین رو دید ناخوداگاه رفت عقب. که رد شن و نازنین برای بار ۲ علی رو دید تعجب کرده بود که حتی ۱ بارم نمیدید این فرد بیاد مسجد و نه به لباس های که دیروز ظهر پوشیده بود نه به لباس های الانش…
علی تا دید نازنین اینا رفتن داخل اینم یکم مکث کرد و نرفت بیرون و سریع رفت داخل مسجد و پشت سر حاجی شروع کرد نماز خوندنو درسته مذهبی نبود ولی بلد بود چجوری بخونه چیکار کنه از باباش یاد گرفته بود… خلاصه نماز تموم شدو حاجی آخر نماز گفت قراره برای نماز ظهر حلیم نذری بدن خانواده حسینی و همه شما ها دعوت هستید هرکسی خواست دوست داشت بیاد بگیره و علی نشسته بود و داشت به در ورودی مردانه مسجد نگاه میکرد که نازنین چایی اوردم دم در علی هول کرد و یهو یه بچه کوچیک رفت چایی هارو گرفت پخش کرد به ملت علی هم تو دلش گفت خب پس اینجا پاتوق توئه میدونم چیکار کنم….
چایی خوردن اینا تموم شدو علی زد بیرون صبح زود رفت سمت خونه مصطفی اینا شروع کرد در زدن و مصطفی رو بیدار کرد و اومد جلوی در مصطفی با دیدن لباس های مجلسی علی حسابی خندش گرفته بود و میگفت کجا بودی چرا الان داری در میزنی علی گفت مسجد بودم مصطفی گفت به به خورشید از کجا طلوع کرده تو مسجد بودی…
لابد دوباره به بهونه نازنین رفتی ببینیش موفق شدی؟
علی گفت اره موفق شدم مصطفی گفت نکنه رفته تو مغزت که تغییر کنی به خاطرش؟!… درسته دختر خوشگلیه ولی بعید بدونم به تو بدنش… با نیش خندی که زد و گفت برو خونتون من حسابی خوابم میاد خلاصه مصطفی رفت و علی هم رفت خونشون مادر علی با تعجب که علی با این لباس داره میره سمت اتاقش به علی گفت علی کجا بودی علی گفت هیچی مسجد بودم مامان علی گفت مسجد مصطفی اینا بود؟ علی گفت اره چطور مگه
مامان علی با تعجب پرسید گفت چی شده که رفتی اونجا دیروزم که داشتی آمار مردم اونجارو میگرفتی نکنه با کسی میخوای دعوا کنی ؟!… علی گفت نه بابا دعوا چیه دیگه آدم تو مسجد واسه دعوا نمیره که مامان علی گفت نکنه عاشق شدی علی گفت چی عاشق؟ ن ن ن بابا عاشقی چیه دیگه چه ربطی داره الکی بزرگش میکنین
مامان علی گفت باشه تو راست میگی امروز ظهر قراره واسمون حلیم بیارن از مسجد بعد علی گفت از مسجد محل مصطفی اینا ؟ مامان علی گفت اره منم میرم اونجا تو بمون و حلیم اووردن بگیر علی هم اخماش گره شد و گفت منم میخوام بیام خب چرا باید بمونم خونه ( به بهونه نازنین) مامان علی با تعجب گفت تو که تالا نمیرفتی مسجد چی شده به خاطر نذری میخوای بری؟
علی گفت باشه بابا خودتون برید نخواستیم بیایم…. علی رفت اتاقو گرفتو خوابید
حدود ساعت های ۲ ظهر شد که علی پاشد از خواب تالا ساعت ۴ به خاطر نماز و دیدن یه دختر بلند نشده بود حسابی عرق کرده بود لباسشو کند و با بدن نچرال بدنسازی که حسابی تلاش کرده بود واسه بدنش ایستاد جلو کولر تا عرقاش خشک شه و دید دارن در میزنن و ساعتو دید که ۲ ربع شده بودو گفتش برم درو باز کنم مامان اومده…. رفتش تو حیاط بدون اینکه بپرسه کیه… درو باز کرد که فکر کرد مادرشه اومده خونه از مسجد یهو دید مادرش نیست و نازنین براشون حلیم آورده داخل سینی و نازنین با دیدن بدن لخت علی آروم زیر لب گفت وای و علی ام سریع درو کیپ کرد و لباسشو گرفت جلوش و گفت ببخشید شرمنده فکر کردم مادرمه ببخشید درو نصفه باز کرد و نازنین حلیم گذاشته بود زمینو داشت تند تند راه میرفت که بره سمت مسجد علی ام که دید داره میره حلیم رو برداشت اومد خونه و گفت علی خاک بر سرت که لباست باید این تایم در بیاری و فکر کنی مامانته..
علی سریع زنگ زد به مصطفی و موضوع رو تعریف کرد و مصطفی باز از خنده روده بر شده بود و گفت بنازم پسر پس اون چند درصدی که احتمال داشت راه ارتباطی بگیری با نازنین هم پرید علی ام که حسرت میخورد و تو اتاقش دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود و به این فکر افتاده بود که شب دوباره بره مسجد و دوباره شانسش امتحان کنه شاید دوباره نازنین رو ببینه و این فکر اینکه نازنین امکان داره با یه نفر دیگه باشه حسابی دیوونش کرده بود… علی درسته آدم مذهبی نبود ولی خوانوادش بودن… و علی زیاد عاشق دخترا نمیشد و کلا سروکله نمیزد با دخترا و ساده از کنارشون رد میشد ولی این نازنین فرق داشت اون هیکل کوچیک و اسکینی که داشت از پشت چادر معلوم بود و اون قیافه خوشگل سفید صورتش علی رو محو خودش کرده بود….
شب شد علی باز آماده شد و باز با موتور رفت سمت مسجد محله مصطفی اینا اینبار منتظر موند که از بیرون مسجد نازنین رو ببینه اذان گفت تموم شد و مردم داشتن به سمت مسجد میرفتن علی که زیادی منتظر نازنین مونده بود دید خبری نیست و سرش رو کج کرد داخل مسجد دید نازنین داخل مسجد نشسته لب حوض داره با دختر بچه های ۱۵ ۱۴ ۱۳ ساله صحبت میکنه تو دلش گفت پسر این ۲۴ ساعت تو این مسجده پس چرا خونه نرفته سریع موتور رو پارک کرد و سریع رفت داخل مسجد از و رد شد و طوری که زیر چشمی داشت نازنین رو نگاه میکرد نازنین هم دوباره برای بار ۴ بود که علی رو میدید و دوباره نگاش کرد و دوباره خجالت کشید که علی رو اونجوری لخت جلوی در دیده بود علی رفتش سرویس بهداشتی که وضو رو بگیره و اومد بیرون دید نازنین بغل حوض نیست رفت سمت جاکفشی کفشاش گذاشت و برگشت که بره داخل مسجد یهو خورد به یه خانومی که قند دستشه بدون اینکه به صورتش نگاه کنه گفت شرمنده ببخشید هواسم نبود و سریع نشست مشغول قند جمع کردن بود که یه دختر با صدای خیلی خوشگل و نازک زنونه برگشت گفت خدا ببخشه تقصیر من بود نباید پشت شما وای میستادم یهو علی نگاه کرد دید عه نازنینه و بیشتر خجالت کشید و لبخندی زد همونجوری نشسته به نازنین گفت عه شمایید ببخشید شرمنده بابت ظهر نمیدونم همش اتفاقی بود نازنین هم که قند تو دلش آب شده بود که علی پسریه که میاد مسجد و نماز میخونه و همچین قد بلندی و همچین بدنی داره نیش خندی زد گفت عبی نداره من زیاد شمارو ندیدم…
نازنین که کاسه رو از علی گرفت علی گفتش صبر کن میخوای من قند هارو بدم نازنین هم قبول کرد گفت پس صبر میکنم تا ظرفش رو بیاری علی قند رو برد داخل چرخوند بین مردا و اومد بیرون و طرف و به سمت نازنین کرد و مات زیبایی چادر و صورت و حجاب نازنین بود که گفت میتونم بیشتر ببینمتون نازنین با خنده جواب داد گفت یعنی چی علی گفت یکم بیشتر باهم آشنا بشیم نازنین جواب داد گفت چرا به من داری میگی اونم اینجا داخل مسجد رو به روی جاکفشی علی ام که معذب شده بود گفت بله ببخشید پس به مادرم میگم خوبه؟! نازنین هم که کمی از علی خوشش اومده بود نیش خندی زد و بدون حرفی به علی نگاه کرد و مکث کرد و رفتش علی ام که فهمید دلشو تونسته با چندتا حرکت به دست بیاره حسابی ذوق کرد و سریع دیوید سمت موتور گازشو گرفت رفت سمت خونه…
تو دلش میگفت خدایا دمت گرم این یه بار روی مارو زمین ننداختی و تو دلش میگفت حالا به مامانم چی بگم چجوری بگم به بابام چجوری بگم به این جاهاش فکری نکرده بود که رسید خونه…
(((نویسنده:دوستان گل لطفا لایک های این داستان اگر به دلتون نشست رو بالا ببرید تا پارت های بعدی هم واستون بنویسم و سکسی ترش کنم نظراتتون هم بنویسید حتما حتما میخونم و انجام میدم)))
نوشته: علی اصغر
2 پاسخ به “ازدواج سنتی مذهبی (۱)”
نکردش!!!
من چون یه کم مدهبیم علاقه دارم زوج ها و داستان های مذهبی. بازن ادامه بده لدت بردم