یک روز تعطیل بود مرد ساعتها از این فروشگاه به آن فروشگاه دنبال آنها میرفت. حال خودش را نمیفهمید، با خود گفت من باید او را لمس کنم ، دیگه نمیتونست جلو خودش رو بگیره با خود گفت هر چه بآدا باد در همین وقت دید که آنها سوار تاکسی شدند، جلو اولین ماشین رو گرفت و در جواب راننده گفت لطفا پشت اون تاکسی برید کرایه هر چی باشه میدم. از تاکسی چشم برنمیداشت ، دوتا خیابان دورتر اونها پیاده شدند. سریع پیاده شد و راه افتاد ، زن برگشت و نگاهی به او انداخت مرد به آسمان نگاه کرد و تعقیبش را ادامه داد، وارد یه پاساژ شلوغ شدند، او هم پشت سرشان بود. تو یه فروشگاه خودشو به اونها رسوند ، حالا داشت کاملا اونهارو میدید یه زن و یه دختر جوان یه لحظه توی ذهنش دختررو لخت کرد ولی زود به خودش اومد و به تماشای ویترینها مشغول شد، چند دقیقه بعد خودشو به آب و آتیش زد از پشت سر به اونا نزدیک شد با پشت دستش دختر رو لمس کرد و وقتی که دید مشکلی نیست آرام دشتشو روی باسن اون گذاشت ، برقی که تمام وجودش را گرفت، باعث شد که خودش را عقب بکشد. شاید اگر میتوانست همین برایش کافی بود ولی نه نمیتوانست، زن و دختر از آنجا خارج شدند مرد هم دنبالشان راه افتاد ، وارد خیابان شدند ، و ایستادند مرد ناخوداگاه جلو رفت زن رو به کرد و گفت آقا چرا مارو تعقیب میکنید ، من و من کنان گفت ببخشید من شمارو تعقیب نمیکنم ،و به دختر نگاه کرد، زن گفت الان یه سات که پشت سر ما راه افتید که چی؟ گفت به خدا من من من نه !!! ببخشید مزاحم شدم، زن که شیطنت از چشمانش بیرون میزد، چشمکی به دختر زد و گفت حالا چی از ما میخواین . زبانش قفل شده بود زن به کمکش آمد و گفت اگه اهل حال هستین امکانش هست ، واسه من ۵۰ تومن واسه اون ۱۰۰ تومن خرج داره پولشو داری ؟ گفت اره دارم زن گفت باشه بریم من جاشو دارم، با تاکسی به خانه زن رفتند، زیاد دور نبود ولی برای مرد کیلومترها فاصله بود وارد که شدند زن گفت حالا کدوم یک از مارو میخواین ، گفت این خانم رو و اشاره کرد به دختر که حالا مانتو و روسریشو بر داشته بود، از توی جیبش ۱۰۰ تومن بیرون آورد و به زن داد، دخترک دست مرد گرفت و بطرف اتاق راه افتاد مرد چشماش را از اندام لاغر و کوچولوی دختر بر نمیداشت باورش نمیشد که تا چند لحظه دیگر میتواند او را ببوسد و ببوید وارد اتاق شدند دخهتر لخت شد سینههای کوچکش مثل دوتا نارنگی بیرون زده بودند مرد نمیدانست چکار کند دست و پایش را گم کرده بود دختر جلو آمد و گفت چرا لخت نمیشین ، و دستانش را به طرف شلوار مرد برد ، توی ۳۰ ساله گذشته زندگی مرد هرگز اینطور حشری نشده بود چند سال بعد از ازدواج زنش مریض شده بود و همیشه از اون نگهداری کرده بود ، از زنه خودش هیچگاه تامین نشده بود کارمنده سادهای بود که از خانه به کار و از کار به خانه و سرگمی هم که اصلا نداشت اصلا آدم منزوی بود…دست دختر آتیشش زد حالا یه دختر جوان از او میخواست که او را بکند و این برایش یک زندگی دوباره بود ، شلورش را بیرون آورد کیرش را در دستانش گرفت با او بعضی کرد کیر مرد سفت و سخت شد حالا رویش باز شده بود پستانهای گرم دختر را در دست گرفت نوک آنها در دهان کرد و مانند کودکی گرسنه آنها را میمکید دختر گفت اه آرامتر دردم گرفت مرد زانو زد کس زیبای دختر روبرویش بود او را بوسید و بویید عطر کس جوان دختر امانش را بریده بود زبانش را در میان خط نازک کس گذاشت تجربه زیادی نداشت ولی میدانست که این قسمتی از بهشت روی زمین هست زبانش را تا جائی که میتوانست در کس ناز فرو کرد دختر هم که تا حالا آرام بود تحریک شده بود سر مرد را بیشتر فشار میداد گفت بلند شو مرد سر پا ایستاد دختر کیر مرد را در دست گرفت، و بوسید مرد در پرواز بود دختر گفت میخوای بخورمش و منتظر جواب نشد آرام کیر را در دهان گرمش کرد و با دستانش با تخمهای مرد بازی میکرد کیر را از دهانش بیرون آورد روی تخت خوابید و گفت بیا دیگه ، مرد روی دختر دراز کشید او کیرش را گرفت و روی کوسش مالید کوسش خیس شده بود ولی دختر با آبه دهان خودش کیر مرد را خیس کرد پاهایش را از هم باز کرد کیر با فشار وارد کس دختر شد آخه بلندی گفت و کمر مرد را به طرف خودش فشار داد کیر با تمام قدو قامتش وارد کس دختر جوان شد ، مرد چرخید دختر را روی خودش کشید کون بهشتی دختر حالا در دستانش بود با نگشتنش سوراخ کنش را نوازش میارد آخ چه خوب بود اگه میتونستم از عقب تورو بکنم، نفس زنان گفت، ولی دختر به اینکار راضی نبود عقب و جلو شدنهای دختر آخرین مقاومتهای مرد را در هم شکست خودش هم نفهمید ولی آباش با تمام فشار در کس دختر خالی شد ، او را بوسید و گفت من از تو تشکر میکنم خانم زیبا ، دختر گفت خواهش میکنم شما یه آقای محترم هستین، از اتاق بیرون آمدند زن نشست بود و سیگار میکشید گفت خوش گذشت آقا؟ مرد گفت بهترین سکس زندگیمو داشتم ، و با نگاهی پر از شهوت به زن نگاه کرد زن هم اینرا فهمید و گفت اگه سیر نشدین من میتونم در خدمت باشم، حالا دختر هم بیرون آماده بود که برود مرد گفت میتونم یه خواهشی از شما داشته باشم زن گفت البته…لطفا بقیه را در قسمت ۲ بخوانید…
نوشته: رضا
17 پاسخ به “آنجا که شهوت جای عشق را میگیرد (1)”
اینهمه مرد گفت .دختر گفت.زن فرمود واسه چی بود دیگه.خوب روشون اسم میذاشتی
جالب بود,اینهم یه طریقه ی متفاوت در نوشتنه,یه سری شخصيت مجهول,برشی خاص از یه قسمت از زندگیاما میشد بهتر پردازش بشه
تو میتونى
خوب بود.منتظرادامش میمونم.هرچند ک میدونم چی میشه.
سلام رضا جان:
آفرین ترشی نخوری به یه جایی میرسی
داستان هیچی نداشت بجز یه آدم هوس باز و دو تا زن جنده همین!
سوژه جالبیه؛از نوع داستانت خوشم اومد.منتظر ادامشم.
نه…
با پروازی موافقمیه دختر اگه هست از شیرازبه این رفیق شیرازیمون محل بزارین طفلک زیر تمام داستانها داره التماس میکنه ،گناه داره یکی باهاش دوست بشه.
با دکستر هفت وشیر جوان موافقم…راست میگه یکی از شیراز پیدا شه این بنده خدا تلف شد…ههههههه
در مورد داستان بگم. خواب وخیالی بیش نبود. و چیزی که مطمینم اینه که نویسندش ایرانی نیست و اشتباهات و ایرادات املایی و انشایی وحشتناکی داره که شاید نویسنده یه داستان خارجی رو خواسته ترجمه کنه و خیلی ناشیانه به این کار پرداخته.
با نظر پروازی جان موافقم فقط اون قسمت “چاشنی عشق” را خوب متوجه نشدم کجای داستان بود؟ ولی به هر صورت دست نویسنده درد نکنه که از یک ماجرای فاحشه بازی داستان نسبتن جالبی درآورده بود با نگارشی متفاوت ولی برای داستان دنباله دار کمی کوتاه بود .
roodi2 :
پروازی گرامی آخه خودت نگاه کن نویسنده قصدش شرح دادن یک رابطه ی مطلقن بکن تو است حتّا در نام داستان و از نظر منطقی هم عشق اینجا جائی نداره .البته مگه یک رابطه ی بکن تو ِ صِرف چه اشکالی داره ؟؟ با ایمکه من خودم هیچ وقت درکش نکردم ولی واقعیتی است که باید پذیرفتش.
roodi2:
Ye juri bud! Dust nsdashtam!