با شنیدن صدای در حیاط، مهرنوش سراسیمه از اتاق بیرون رفت. منم لباسهام رو مرتب کردم و خودم رو به خواب زدم. البته نیم ساعت بعد واقعا خوابم برد و تا ساعت یک که مامان برای ناهار بیدارم کرد، خواب بودم، اما از اتاق که بیرون اومدم تا غروب روز بعد که مهرنوش همچنان خونه ما بود، از نگاه کردن به چشمام طفره میرفت و فاصله میگرفت.
هنوز نمیدونستم دلیل حرکت انتحاری مهرنوش چی بود. چون خودش بهتر از من میدونست که شروع همچین رابطهای بدون سرانجام است. نه خانواده من میگذاشتند با کسی که شش سال از خودم بزرگتره ازدواج کنم، نه خودم اون حسی که به مهرسا داشتم رو، نسبت به مهرنوش هم داشتم. شاید حرکتش از سر شهوت، یا شایدم فقط یک شیطنت بود که از کنترل خارج شد. البته توی اون شرایط برای من دلیلش اصلا مهم نبود، مهم این بود که اون حس لذت بخش، نیمه کاره مونده و نتونستم ازش استفاده کنم!
سه چهار هفتهای از اون قضیه گذشت و دیگه اتفاقی نیفتاد، یعنی رفتار مهرنوش جوری بود که انگار یک اتفاق گذرا بوده، تا اینکه یک روز عصر که میرفتم سر کار، مامان یک چیزی داد که سر راه بدم به خاله رعنا. زنگ خونه رو که زدم خاله خودش توی حیاط بود و اومد ازم گرفت، اما قبل از اینکه خداحافظی کنم، مهرنوش هم اومد توی حیاط و صدا زد: فرید روز جمعه خونهای؟
سلام کردم و گفتم؛ نمیدونم، چطور؟
در حال اومدن به طرف ما: اداره بهمون بلیط سینما داده، گفتم اگه خونهای، با هم بریم!
قبل از اون کدورتها و زمانی که مهرسا هم بود، سینما یکی از تفریحات ثابتمون بود. همزمان که فکرم درگیر این بود که آخرین بار کی سه تایی سینما رفته و چه فیلمی دیده بودیم و حالا چی شده که باز میخواد با من فیلم ببینه؟ با تردید گفتم؛ بذار ببینم روز جمعه شیفتم چطوره. بهت خبر میدم!
خداحافظی کردم و رفتم کارخونه. روز جمعه شیفت صبح بودم ولی فراموش کردم خبر بدم تا دو روز بعد که خودش تماس گرفت. همین که سلام کردم، شروع کرد فحش دادن که مگه قرار نبود خبر بدی؟!
خنده کنان عذرخواهی کردم و گفتم؛ راستش تا ساعت چهار سر کارم. بعدش تا برم خونه دوشی بگیرم و راه بیفتم، فکر کنم خیلی دیر می…
نذاشت حرفم کامل بشه: دیرِ چی میشه؟ شش تا هشت هم داره، اون سانس رو میریم!
خب وقتی سانسش رو هم تعیین کرده دیگه حرفی نمیموند، گفتم: باشه و قرار شد که عصر جمعه زودتر بیاد خونه ما که به موقع برسیم.
روز جمعه از راه رسید و همانطور که هماهنگ کرده بودیم، قبل از رسیدن من اومده بود. سریع دوشی گرفتم و راه افتادیم. سر راه تنقلات و خوردنی گرفتم و یک ربع قبل از شروع فیلم رسیدیم. جلوی در منتظر بودم تا بلیطها رو بده، ولی اونم ایستاده و به من نگاه میکرد. بعد از کمی به هم نگاه کردن، با لحنی طلبکارانه گفت: چرا مثل چنار وایسادی، نمیخوای بلیط بگیری؟
متعجب از حرفش، گفتم: بلیط برای چی، مگه نداری؟
با ترکیبی از اخم و لبخند: نه، مگه وظیفه منه که بلیط بگیرم؟! و در حالیکه دوباره تعجب کرده و خندهام گرفته بود، ادامه داد: لابد انتظار داری پول شام هم من حساب کنم؟
با شوخی و خنده بلیط گرفتم و رفتیم داخل و بالاخره فیلم شروع شد. نیم ساعتی از فیلم گذشته مثل خیلیهای دیگه سرگرم تماشای فیلم و خوردن تنقلات بودیم ولی باز یاد اونروز و اتفاقاتش افتادم و افکار منفی سراغم اومد. شاید هدف مهرنوشم همین بود و میخواسته که بازم تنها باشیم.
با ترس و لرز دستم رو سُر دادم به طرف مهرنوش و یواش یواش بردم به سمت پایین، اما همین که دستم به زیر شکمش رسید، سریع پاهاش رو بست و مچ دستم رو محکم گرفت.کشید بالا و هل داد به طرف خودم. چند دقیقهای صبر کردم و اینبار دستم رو روی دستش گذاشتم. نیم نگاهی کرد ولی بدون اینکه عکسالعملی نشون بده، دوباره زل زد به پرده سینما و مشغول تماشا شد. چند دقیقهای بدون حرکت اضافی فقط دستش رو گرفتم و بعدش یواشیواش کشیدم به طرف خودم و بردم پایین. دستش که خورد به برجستگی لای پاهام، این بار نگاه طولانیتری کرد و در حالی که انتظار داشتم دستش رو بکشه، یهو ناغافل کوبید روی کیرم!
درد خفیفی پیچید زیر شکمم. ناخواسته آخی گفتم و پاهام رو بستم! خوشبختانه کسی نزدیکمون ننشسته و از طرفی هم صدای بلند فیلم، آبروم رو خرید.
مهرنوش خیره به پرده داشت میخندید و منم همچنان دستم لای پاهام بود و با حرص میمالیدم. چند دقیقهای صبر کردم و دوباره دستش رو گرفتم. کمی مقاومت کرد ولی در حدی نبود که منصرف بشم و منم چون از کارش حرصم گرفته بود، دیگه قصد کوتاه اومدن نداشتم. برخلاف مقاومتش، به صورت غرولند، فقط گفت: خیلی بیشعوری و دیگه دستش رو نکشید، حتی وقتی که دستش رو ول کردم تا کیفش رو بذارم روی پام تا جلوی دید اطراف رو بگیره!
انگشتام رو از پشت کردم لای انگشتاش و دستش رو به کیرم فشار دادم. بعد از لحظاتی که خودم دستش رو هدایت میکردم، حس کردم گاهی انگشتاش حرکتی میکنه ولی اونقدر نامحسوس بود که لذتی بهم نمیداد. واسه همین یه فکر احمقانه دیگه به سرم زد؛ این که زیپ شلوارم رو باز کنم و کیرم رو در بیارم!
دستش رو در حال نوازش کردن بالا آوردم و همزمان طوری که جلب توجه نکنم با دست دیگه زیپم رو باز کردم و کیرم رو از توی شورت بیرون کشیدم. وقتی دوباره دستش رو بردم پایین و روی کیرم گذاشتم، یهو انگار شوکه شده باشه، نگاهش به طرف پایین رفت. خندهش گرفت و خواست دستش رو بکشه، ولی محکم گرفته بودم و نتونست. در حال خنده کمی مقاومت کرد ولی حریف نشد و فقط گفت: خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی آشغالی و دستش رو با حرص روی کیرم گذاشت!
کلا بیخیال فیلم شده بودم و چشمام فقط اطراف رو میپایید. مهرنوش هم به ظاهر مشغول تماشا بود، اما بعد یکی دو دقیقه بالاخره کوتاه اومد و حرکت انگشتاش رو روی پوست کیرم حس کردم!
متاسفانه نه جای مناسبی بود و نه استرس اجازه داد که مهرنوش ادامه بده، اما نمیدونم چرا توی اون لحظات پر از استرس که هر آن ممکن بود یکی ببینه و آبرو و حیثیتمون به باد بره، حرکت نوازش گونه انگشتاش روی کیرم، حسابی بهم کیف میداد و دلم میخواست تا ارضاء شدنم ادامه بده!
خلاصه بازم تو کف موندم و فیلم تموم شد. از سینما بیرون اومدیم و همانطور که نقشه کشیده بود رفتیم به طرف رستوران. هر چند باز نگاهش رو میدزدید و خیلی حرف نمیزدیم، اما شب خوبی بود و به روزهای بعد امیدوارم کرد.
مهرنوش چهار روز اول هفته کلاس داشت و با توجه به شیفتی بودن کار من، خیلی وقت آزاد مشترک نداشتیم. بعدش هم که هر موقع همو میدیدیم، معمولا تنها نبودیم و تهش دور از چشم بقیه، و دزدکی به دست مالی یا انگشت کردن ختم میشد.
بالاخره با به دنیا اومدن بچه مهرسا، اون فرصتی که باید از راه رسید! شبی که قرار بود مهرسا بره بیمارستان، سهتایی رفتند پیشش، اما یک هفته بعد از بدنیا اومدن پسرش، عمو جمشید و مهرنوش برگشتند و خاله اونجا موند که مراقبش باشه!
چند روزی بعد از برگشتن مهرنوش و باباش، غروب که رسیدم خونه دیدم مامان داره با خاله رعنا تلفنی حرف میزنه و یهو اون وسط به خاله گفت: رعنا فریدم اومد! گوشی، میخواد تبریک بگه و گوشی رو گرفت به طرفم!(فکر کنم همه این یکبار با این اتفاق دست و پنجه نرم کردهایم) چشمغرهای به مامان رفتم و از سرناچاری گوشی رو گرفتم و مشغول صحبت شدم اما حرکت خاله از مامان هم بدتر بود. اونم بدون اینکه چیزی بگه صدا زد: مهرسا، مامان بیا فرید میخواد باهات صحبت کنه!
تا آستانه انفجار پیش رفتم و نزدیک بود گوشی رو قطع کنم، ولی باز به خودم مسلط شدم و گفتم شاید شوهرش خونه باشه یا کسی دیگه اونجا باشه و خاله ضایع بشه. در اوج عصبانیت بودم اما نخواستم بعد از چهار سال که بازم باهاش حرف میزنم، لحظه و لذت مادر شدنش رو خراب کنم. با خنده زورکی حال خودش و بچهش رو پرسیدم و تبریک گفتم. اما قطع که کردم، در کمال حماقت صدام رو برای مامان بالا بردم و کمی تندی کردم.
روز بعدش یعنی روز چهارشنبه شیفت عصر بودم. صبح که از خواب بیدار شدم دیدم مهرنوش پیام داده: چه عجب!! به ما که تبریک خشک و خالی هم نگفتی، باز خوبه که شعورت رسید به مهرسا تبریک بگی!
حوصله کلکل نداشتم. به صورت متلک نوشتم: مگه شیرینی خاله شدنت رو دادی، که تبریک بگم؟!
یک ربعی گذشت تا جواب داد. نوشته بود: شرینی رو که نمیبرن در خونهها، هر کی شیرینی میخواد باید پاشه بیاد خونهمون!
یک تعارف مرسوم بودم ولی همین تعارف، خواب رو از سرم پراند. مهرنوش چهارشنبهها کلاس نداشت. خاله که نبود عمو هم که هیچ وقت ظهرها نمیاومد خونه. این یعنی خونه خالیه و …
سریع نوشتم: پس شیرینی رو آماده کن، من تا یکساعت دیگه میام که بهت تبریک بگم!
همراه با شکلک خنده نوشت: باشه، پاشو بیا منتظرم!
یک ساعت بعد وقتی زنگ خونه رو زدم و از توی آیفون دیدم، خندهاش گرفت و از همون پشت آیفون شروع کرد به شوخی کردن.
فقط یک شلوارک کشی قرمز و تیشرت خونگی تنش بود که با نبود بابا و مامانش دیگه نرفت عوض کنه. یک سری برگه امتحانی وسط پذیرایی ولو بود و انگار مشغول تصحیح بود. چند دقیقهای به احوالپرسی و تبریک و شوخی گذشت. در حالی که به صورت دمر دراز میکشید، گفت: فرید چایی آماده است. دوتا بریز تا من این چندتا برگه رو هم تموم کنم!
دوتا چایی ریختم و اومدم کنارش روی زمین نشستم. با نگاهی به مبل، گفت؛ چرا بالا نمیشینی؟!
نگاهی به برگه جلوی چشمش کردم و گفتم: خوبه راحتم. مگه الان وقت امتحانه؟!
در حال خط کشیدن زیر یک جمله: امتحان اصلی نیست، همین جور برای آمادگیه!
چشمم افتاد به برجستگی باسنش که توی اون شلوارک تنگ نمای تحریک کنندهای داشت. یهو بدون مقدمه و حرفی، دستم رو گذاشتم روی باسنش و فشار محکمی دادم!
دستش به سرعت عقب رفت و ضربهای به ساعد من زد و با حرص؛ آی وحشـــــــی، دردم گرفتم!
بدون اینکه دستم رو بردارم، با خنده گفتم: عزیزم تو دیگه خاله شدی و باید یواش یواش تحملت رو بالا ببری!
خندهش گرفت؛ چه ربطی داره؟
همانطور با خنده گفتم: ربطش اینکه که از فردا آرسام(پسر مهرسا) هر کاری کنه، همه میگن خالتُ…! و دوباره باسنش رو چنگی زدم!
ب ترکیبی از درد و خنده، باز آیی گفت و همزمان که به پهلو شد، با خودکار به دستم کوبید: بیشعور، اون عمه است نه خاله!
در حال خندیدن دستم رو کشیدم و کمی در مورد این که خاله و عمه فرقی ندارند کلکل کردیم. همزمان که حرف میزد دوباره دمر شد و مشغول تصحیح شد. برجستگی و گوشتی بود باسنش به خودخودی تو چشم بود ولی یک چیز دیگه حواس من رو به خودش جلب کرده بود، اینکه هیچ رد یا نشونی از شورت زیر شلوارکش دیده نمیشد! در حالیکه تمام حواسش به برگه جلوی چشمش بود، یهو کش شلوارکش رو گرفتم و همزمان که کشیدم تا نیمه باسنش، گفتم: مهرنوش شورت نپوشیدی؟!
هم خندهاش گرفت و هم حرصی شد! دستپاچه دو دستش رو برد به سمت شلوارک و بعد از اینکه محکم گرفت و کشید تا روی باسنش، شروع کردن بامشت به روی پاهای من زدن و فحش دادن.
خنده کنان صبر کردم تا حرصش رو خالی کرد و فحشاش رو داد و باز حواسش رفت پی برگه. اما، واقعا شورت نداشت و دیدن باسن سفید و بلوریش دیگه هوش و حواسی واسم نذاشت که صبر کنم تا کارش تموم بشه. بی توجه به حرفاش، آروم رفتم عقب و یهو دراز کشیدم روش!
حرصش بیشتر شد. همزمان با تقلا کردن، باز شروع کرد به فحش دادن و به شوخی: اصلا نخواستم، پاشو گم شو برو بیرون!
فقط میخندیدم و اونم نمیتونست خودش رو از زیرم دربیاره، چون دستام رو برده بودم زیر بدنش و عین کوالا بهش چسبیده بودم. بعد از چند ثانیه، که کمی آروم گرفت، بوسه کوچیکی به کنار گردن و پشت گوشش زدم و با خنده گفتم:متاسفم برای اون محصلایی که تو معلمشونی! دختر خوب من این همه راه اومدم که بهت تبریک بگم، اونوقت تو بهم فحش میدی و میخوای بیرونم کنی؟! واقعا متاسفم برات!
خنده کنان یک طرف صورتش رو چسبوند به زمین: من اگه تبریک تو رو نخوام، کیو باید ببینم؟
اینبار صورتش رو بوسیدم و گفتم: مگه دست خودته که نخوای ؟ من اومدم بهت تبریک بگم و تو هم مجبوری که بپذیری!
سرش رو کمی بالا آورد و با کشیدن دست راست من به زیر سرش، صورتش رو گذاشت روی دستم: باشه تبریکت رو بگو و پاشو برو خونهتون من کار دارم!
یک تیکه از پوست صورتش رو لای دندونام گرفتم و با حرص فشار دادم. صدای آخـــــــــــــــش توی خونه پیچید ولی از ترسش دیگی چیزی نگفت. نگاهی به جای دندونم روی پوستش انداختم و جاش رو آروم بوسیدم. یک طرف صورتم رو چسبوندم به صورتش و چند ثانیه بی حرکت ایستادم. تکونی به خودش داد و گفت دستت رو از زیرم در بیار. دستم رو بیرون کشیدم، اما بردم به سمت پایین و خواستم شلوارکش رو بکشم پایین که باز دستاش رفت پایین و همزمان با محکم گرفتن کمر شلوارک: فرید چکار میکنی، الان بابا میاد!
تابلو بود که داره دروغ میگه ولی مقاومت مهرنوش و اصرار من برای راضی کردنش چند دقیقهای طول کشید تا بالاخره کوتاه اومد و تونستم شلوارکش رو تا زیر باسن پایین بکشم. کمربند خودم رو هم باز کردم و تا همون حد پایین کشیدم و دوباره دراز کشیدم روش. با چسبیدن پوستامون به هم، انگار سردی خفیف باسن مهرنوش به تنم رخنه کرد و حس خوبی بهم داد. مهرنوش دوباره دستم رو گذاشت زیر سرش و منم باز صورتم رو به صورتش چسبوندم.
یکی دو دقیقه بعد در حالیکه فقط صورتامون روبه هم چسبونده بودیم و مثل اوسکلا به دور دست خیره شده بودم، کیرم راهش رو از من جدا کرده و خودش ذرهذره لابهلای گوشتای باسن مهرنوش قد میکشید.
همزمان با سفت و راست شدن کیرم، گاهی باسنم رو به پایین فشار میدادم که صدای مهرنوشم در میاورد و آروم تکرار میکرد؛ فرید مراقب باش!
دو سه دقیقهای توی همون وضعیت بودیم و گاهی سر کیرم به کُس مهرنوش هم مالیده میشد که انگار خوشش اومده و راضی بود، جون فشارهای ریز باسنش به طرف بالا رو حس میکردم! بالا تنهم رو بالا گرفتم و خواستم با اون دستی که آزاد بود کمی از آب دهنم رو به کیرم بمالم، اما همین که تف کردم توی دستم، یهو مهرنوش جابجا شد و همزمان که میخوست بلند بشه: داری چکار میکنی فرید؟
سنگینیام رو بیشتر انداختم روش که نتونه بلند شه و همزمان که دستم رو میبردم به طرف کیرم، گفتم: نترس، یکم خیسش میکنم که پوستت زخم نشه! با لحنی حاکی از استرس ؛ تو رو خدا مراقب باش!
دوباره گفتم باشه، و دستم رو به روی کیرم کشیدم یکی دوبار دیگه تف بیشتری به کیرم زدم و گذاشتمش لای پاش و نرم شروع کردم لای پا و باسنش تلنبه زدن. لغزنده بودن پوستش باعث شده بود که کیرم بیشتر لای پاش فرو بره که انگار این برای مهرنوش لذت بخش بود! چون سعی داشت باسنش رو بالا بگیره تا کیرم بیشتر با کسش تماس داشته باشه و با یک خنده ریز: فرید خیلی بیشعوری!!
کیرم رو با فشار بیشتر لای پاش فشار دادم و متعجب گفتم: واسه چی؟
با همون لحن خندون: واسه اینکه کیف میده، و با یک مکث و نفس عمیق: بیشتر خیسش کن!
متاسفانه اولین سکس واقعیم بود و حتی کمی دلهره داشتم که نکنه گند بزنم، ولی اینکه مهرنوش خوشش اومده یعنی درست دارم پیش میرم.
آب دهن بیشتری به کیرم مالیدم و کمی هم لای باسن و پای مهرنوش ریختم و دوباره شروع کردم به لاپایی زدن. یکی دو دقیقه ادامه دادم در حالی که مهرنوش نفسهاش تغییر کرده و هرزگاهی یک ناله ریز هم میکرد، دو سه بار صورتش رو بوسیدم و دم گوشش گفتم: میخوای بکنمش تو کونت، کیفش بیشتره؟!
خندهش گرفت؛ نخیر، همین جور خوبه ادامه بده. فقط مراقب باش!
همانطور که کیرم لای پاش حرکت میکرد، گفتم؛ بذار بکنم، به خدا کیف میده!
با همون لحن و خنده: گفتم نه، خر خودتی!
بدون اینکه لاپایی زدن رو قطع کنم، مدام دم گوشش تکرار میکردم و به صورت التماس ازش میخواستم که اجازه بده امتحان کنیم. اصرارهای التماس گونه و من و مقاومت مهرنوش دوسه دقیقه ادامه پیدا کرد، هی میگفت نه درد داره و آخرش هم تهدید کرد که اگه اصرار کنی همینم نمیذارم ادامه بدی!
اما نمیدونم چی شد که یهو با کلی شرط و شروط و تهدید، راضی شد که امتحان کنم.
به سرعت رفتم از روی بوفه آشپزخونه کرم آوردم. شلوارکش رو تا نزدیک زانوهاش پایین کشیدم و شلوار خودم رو هم پایین تر بردم و مشغول کرم مالیدن به سوراخ کونش شدم. چند باری توی فیلما دیده بودم که چکار میکنند ولی خودم اولین بار بود و تجربهای نداشتم. برخلاف ظاهرم که سرکیف بودم و اشتیاق نشون میدادم، بدجوری استرس و اضطراب داشتم. از اینکه کونش پاره بشه یا نتونم کنترل کنم سُر بخوره بره توی کُسش!
خلاصه با هزار مکافات کلی کرم مالیدم روی سوراخش و کمی هم با نوک انگشتم توی سوراخش فرو کردم و کلاهک کیرم خودم رو مثل خامه آغشته به کرم کردم. با ترس و لرز دراز کشیدم روش. کیرم رو گرفتم توی دستم و با سوراخش تنظیم کردم. خیلی آروم فشار دادم ولی مهرنوش خودش رو منقبض کرده بود و یهو سر خورد. بعد از دوسه بار سر خوردن و مقاومت مهرنوش که ترسیده بود، اینبار کیرم رو محکمتر توی دستم گرفتم و وقتی که مهرنوش داشت نق میزد، با فشار بیشتر زور زدم. یهو کلاهک کیرم کامل رفت توش!
مهرنوش مثل کسی که شوکه شده باشه، زبونش بند رفت و یهو با دوتا مشت شروع کرد به کوبیدن روی زمین! قبل از اینکه خودش رو جلو بکشه، خودم رو انداختم روش و یکم دیگه فشار دادم. فکر نمیکنم نیم سانت هم فرو رفت چون تنگی سوراخش از یک طرف و انقباض ناخواسته عضلاتش از طرف دیگه کار رو سخت کرده بود. انگار داشتم کیرم رو توی چوب فرو میکردم. یهو مهرنوش مثل همون موقعها که دیونه میشد، جیغ عصبی بلندی کشید و با گریه: آشغال عوضی مگه نمیگم نکن، درش بیار پاره شدم!
دست آزادم رو بردم زیر سرش و شروع کردم تند تند بوسیدن و معذرت خواهی ولی فایده نداشت و یک ریز فحش میداد و گاهی التماس که تورو خدا درش بیار، دارم میسوزم!
از یک طرف دلم براش میسوخت و میخواستم بکشم بیرون ولی از یک طرف دیگه تنگی سوراخش به کیرم بدجوری حال میداد و دروغ چرا از اینکه به التماس افتاده لذت میبردم! دیگه فشار ندادم و بی حرکت موندم ولی هی صورتش رو میبوسیدم و میگفتم: ببین درش بیارم دردش بیشتره، یکم تحمل کن تا دردش آروم بشه! اشکش بند نمیومد و لرزش پاهاش رو زیر پاهام کاملا لمس میکردم ولی دیگه چیزی نمیگفت و بیصدا گریه میکرد. یک دقیقهای صبر کردم و آروم کیرم رو بالا کشیدم. دوباره خودش رو منقبض کرد ولی بعدش کمی شل شد و دیگه چیزی نگفت. خیال کردم واقعا دردش آروم شد واسه همین دوباره فشار دادم که باز صدای جیغش بالا رفت و…
هنوز کیرم به نصفه نرسیده بود ولی فکر کنم بخاطر فشار عضلاتش بود که چیزی ارضاء شدنم نمونده بود. یهو شهوت بهم غلبه کرد و دیگه گریه و التماسهای مهرنوش رو انگار نمیشنیدم. در همون حد تا نصفه، آروم شروع به حرکت کردم و آروم به تلنبه زدن ادامه دادم تا آبم اومد. خوشبختانه خیلی طول نکشید و همون تو خودم رو خالی کردم!
بعد از تخلیه شدن کامل آبم و آروم شدن، تازه یاد مهرنوش افتادم که دیگه داشت هق هق میکرد و مثل مار پیچ و تاب میخورد. سعی داشتم با بغل کردن و بوسیدن و تکرار غلط کردم، آرومش کنم ولی …
کیرم رو که بیرون کشیدم، اون حس لذت بخش از سرم پرید و تازه متوجه بی تجربگی خودم شدم. نذاشته بودم قبل از شروع خودش رو تخلیه کنه و از دیدن اوضاع حالم بهم خورد . دویدم به سمت توالت و چند دقیقهای با مایع دستشویی مشغول شستن خودم بودم.
از توالت که بیرون اومدم دیدم مهرنوش نیست و صدای گریهاش از توی حموم داره میاد! چند دقیقهای صبر کردم تا از حموم بیرون اومد اما به شدت عصبی بود و با فحش و داد و بیداد مجبورم کرد از خونه بیرون برم! اما دوباره بینمون شکرآب شد و قهر کردیم و …
یک ماهی از اون موضوع گذشت، در حالی که فکر میکردم دیگه هیچ وقت باهام آشتی نکنه، یک روز وقتی اومدم خونه دیدم مهرنوش خونهمونه! فقط سلام کردم و نشستم. کمی بعد از نشستنن، مامان برای کاری رفت توی حیاط، مهرنوش نگاهی به در کرد و وقتی مطمئن شد مامان رفته، سریع اومد به طرفم و یهو گوشم رو گرفت! در حالی که محکم پیچ میداد، با حرص: کثافت عوضی، من کون تو گذاشتم که باهام قهر کردی؟
صدای قهقههام حرصش رو بیشتر کرد و شروع کرد به زدن توی سرم…
هنوز نمیدونستم دلیل حرکت انتحاری مهرنوش چی بود. چون خودش بهتر از من میدونست که شروع همچین رابطهای بدون سرانجام است. نه خانواده من میگذاشتند با کسی که شش سال از خودم بزرگتره ازدواج کنم، نه خودم اون حسی که به مهرسا داشتم رو، نسبت به مهرنوش هم داشتم. شاید حرکتش از سر شهوت، یا شایدم فقط یک شیطنت بود که از کنترل خارج شد. البته توی اون شرایط برای من دلیلش اصلا مهم نبود، مهم این بود که اون حس لذت بخش، نیمه کاره مونده و نتونستم ازش استفاده کنم!
سه چهار هفتهای از اون قضیه گذشت و دیگه اتفاقی نیفتاد، یعنی رفتار مهرنوش جوری بود که انگار یک اتفاق گذرا بوده، تا اینکه یک روز عصر که میرفتم سر کار، مامان یک چیزی داد که سر راه بدم به خاله رعنا. زنگ خونه رو که زدم خاله خودش توی حیاط بود و اومد ازم گرفت، اما قبل از اینکه خداحافظی کنم، مهرنوش هم اومد توی حیاط و صدا زد: فرید روز جمعه خونهای؟
سلام کردم و گفتم؛ نمیدونم، چطور؟
در حال اومدن به طرف ما: اداره بهمون بلیط سینما داده، گفتم اگه خونهای، با هم بریم!
قبل از اون کدورتها و زمانی که مهرسا هم بود، سینما یکی از تفریحات ثابتمون بود. همزمان که فکرم درگیر این بود که آخرین بار کی سه تایی سینما رفته و چه فیلمی دیده بودیم و حالا چی شده که باز میخواد با من فیلم ببینه؟ با تردید گفتم؛ بذار ببینم روز جمعه شیفتم چطوره. بهت خبر میدم!
خداحافظی کردم و رفتم کارخونه. روز جمعه شیفت صبح بودم ولی فراموش کردم خبر بدم تا دو روز بعد که خودش تماس گرفت. همین که سلام کردم، شروع کرد فحش دادن که مگه قرار نبود خبر بدی؟!
خنده کنان عذرخواهی کردم و گفتم؛ راستش تا ساعت چهار سر کارم. بعدش تا برم خونه دوشی بگیرم و راه بیفتم، فکر کنم خیلی دیر می…
نذاشت حرفم کامل بشه: دیرِ چی میشه؟ شش تا هشت هم داره، اون سانس رو میریم!
خب وقتی سانسش رو هم تعیین کرده دیگه حرفی نمیموند، گفتم: باشه و قرار شد که عصر جمعه زودتر بیاد خونه ما که به موقع برسیم.
روز جمعه از راه رسید و همانطور که هماهنگ کرده بودیم، قبل از رسیدن من اومده بود. سریع دوشی گرفتم و راه افتادیم. سر راه تنقلات و خوردنی گرفتم و یک ربع قبل از شروع فیلم رسیدیم. جلوی در منتظر بودم تا بلیطها رو بده، ولی اونم ایستاده و به من نگاه میکرد. بعد از کمی به هم نگاه کردن، با لحنی طلبکارانه گفت: چرا مثل چنار وایسادی، نمیخوای بلیط بگیری؟
متعجب از حرفش، گفتم: بلیط برای چی، مگه نداری؟
با ترکیبی از اخم و لبخند: نه، مگه وظیفه منه که بلیط بگیرم؟! و در حالیکه دوباره تعجب کرده و خندهام گرفته بود، ادامه داد: لابد انتظار داری پول شام هم من حساب کنم؟
با شوخی و خنده بلیط گرفتم و رفتیم داخل و بالاخره فیلم شروع شد. نیم ساعتی از فیلم گذشته مثل خیلیهای دیگه سرگرم تماشای فیلم و خوردن تنقلات بودیم ولی باز یاد اونروز و اتفاقاتش افتادم و افکار منفی سراغم اومد. شاید هدف مهرنوشم همین بود و میخواسته که بازم تنها باشیم.
با ترس و لرز دستم رو سُر دادم به طرف مهرنوش و یواش یواش بردم به سمت پایین، اما همین که دستم به زیر شکمش رسید، سریع پاهاش رو بست و مچ دستم رو محکم گرفت.کشید بالا و هل داد به طرف خودم. چند دقیقهای صبر کردم و اینبار دستم رو روی دستش گذاشتم. نیم نگاهی کرد ولی بدون اینکه عکسالعملی نشون بده، دوباره زل زد به پرده سینما و مشغول تماشا شد. چند دقیقهای بدون حرکت اضافی فقط دستش رو گرفتم و بعدش یواشیواش کشیدم به طرف خودم و بردم پایین. دستش که خورد به برجستگی لای پاهام، این بار نگاه طولانیتری کرد و در حالی که انتظار داشتم دستش رو بکشه، یهو ناغافل کوبید روی کیرم!
درد خفیفی پیچید زیر شکمم. ناخواسته آخی گفتم و پاهام رو بستم! خوشبختانه کسی نزدیکمون ننشسته و از طرفی هم صدای بلند فیلم، آبروم رو خرید.
مهرنوش خیره به پرده داشت میخندید و منم همچنان دستم لای پاهام بود و با حرص میمالیدم. چند دقیقهای صبر کردم و دوباره دستش رو گرفتم. کمی مقاومت کرد ولی در حدی نبود که منصرف بشم و منم چون از کارش حرصم گرفته بود، دیگه قصد کوتاه اومدن نداشتم. برخلاف مقاومتش، به صورت غرولند، فقط گفت: خیلی بیشعوری و دیگه دستش رو نکشید، حتی وقتی که دستش رو ول کردم تا کیفش رو بذارم روی پام تا جلوی دید اطراف رو بگیره!
انگشتام رو از پشت کردم لای انگشتاش و دستش رو به کیرم فشار دادم. بعد از لحظاتی که خودم دستش رو هدایت میکردم، حس کردم گاهی انگشتاش حرکتی میکنه ولی اونقدر نامحسوس بود که لذتی بهم نمیداد. واسه همین یه فکر احمقانه دیگه به سرم زد؛ این که زیپ شلوارم رو باز کنم و کیرم رو در بیارم!
دستش رو در حال نوازش کردن بالا آوردم و همزمان طوری که جلب توجه نکنم با دست دیگه زیپم رو باز کردم و کیرم رو از توی شورت بیرون کشیدم. وقتی دوباره دستش رو بردم پایین و روی کیرم گذاشتم، یهو انگار شوکه شده باشه، نگاهش به طرف پایین رفت. خندهش گرفت و خواست دستش رو بکشه، ولی محکم گرفته بودم و نتونست. در حال خنده کمی مقاومت کرد ولی حریف نشد و فقط گفت: خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی آشغالی و دستش رو با حرص روی کیرم گذاشت!
کلا بیخیال فیلم شده بودم و چشمام فقط اطراف رو میپایید. مهرنوش هم به ظاهر مشغول تماشا بود، اما بعد یکی دو دقیقه بالاخره کوتاه اومد و حرکت انگشتاش رو روی پوست کیرم حس کردم!
متاسفانه نه جای مناسبی بود و نه استرس اجازه داد که مهرنوش ادامه بده، اما نمیدونم چرا توی اون لحظات پر از استرس که هر آن ممکن بود یکی ببینه و آبرو و حیثیتمون به باد بره، حرکت نوازش گونه انگشتاش روی کیرم، حسابی بهم کیف میداد و دلم میخواست تا ارضاء شدنم ادامه بده!
خلاصه بازم تو کف موندم و فیلم تموم شد. از سینما بیرون اومدیم و همانطور که نقشه کشیده بود رفتیم به طرف رستوران. هر چند باز نگاهش رو میدزدید و خیلی حرف نمیزدیم، اما شب خوبی بود و به روزهای بعد امیدوارم کرد.
مهرنوش چهار روز اول هفته کلاس داشت و با توجه به شیفتی بودن کار من، خیلی وقت آزاد مشترک نداشتیم. بعدش هم که هر موقع همو میدیدیم، معمولا تنها نبودیم و تهش دور از چشم بقیه، و دزدکی به دست مالی یا انگشت کردن ختم میشد.
بالاخره با به دنیا اومدن بچه مهرسا، اون فرصتی که باید از راه رسید! شبی که قرار بود مهرسا بره بیمارستان، سهتایی رفتند پیشش، اما یک هفته بعد از بدنیا اومدن پسرش، عمو جمشید و مهرنوش برگشتند و خاله اونجا موند که مراقبش باشه!
چند روزی بعد از برگشتن مهرنوش و باباش، غروب که رسیدم خونه دیدم مامان داره با خاله رعنا تلفنی حرف میزنه و یهو اون وسط به خاله گفت: رعنا فریدم اومد! گوشی، میخواد تبریک بگه و گوشی رو گرفت به طرفم!(فکر کنم همه این یکبار با این اتفاق دست و پنجه نرم کردهایم) چشمغرهای به مامان رفتم و از سرناچاری گوشی رو گرفتم و مشغول صحبت شدم اما حرکت خاله از مامان هم بدتر بود. اونم بدون اینکه چیزی بگه صدا زد: مهرسا، مامان بیا فرید میخواد باهات صحبت کنه!
تا آستانه انفجار پیش رفتم و نزدیک بود گوشی رو قطع کنم، ولی باز به خودم مسلط شدم و گفتم شاید شوهرش خونه باشه یا کسی دیگه اونجا باشه و خاله ضایع بشه. در اوج عصبانیت بودم اما نخواستم بعد از چهار سال که بازم باهاش حرف میزنم، لحظه و لذت مادر شدنش رو خراب کنم. با خنده زورکی حال خودش و بچهش رو پرسیدم و تبریک گفتم. اما قطع که کردم، در کمال حماقت صدام رو برای مامان بالا بردم و کمی تندی کردم.
روز بعدش یعنی روز چهارشنبه شیفت عصر بودم. صبح که از خواب بیدار شدم دیدم مهرنوش پیام داده: چه عجب!! به ما که تبریک خشک و خالی هم نگفتی، باز خوبه که شعورت رسید به مهرسا تبریک بگی!
حوصله کلکل نداشتم. به صورت متلک نوشتم: مگه شیرینی خاله شدنت رو دادی، که تبریک بگم؟!
یک ربعی گذشت تا جواب داد. نوشته بود: شرینی رو که نمیبرن در خونهها، هر کی شیرینی میخواد باید پاشه بیاد خونهمون!
یک تعارف مرسوم بودم ولی همین تعارف، خواب رو از سرم پراند. مهرنوش چهارشنبهها کلاس نداشت. خاله که نبود عمو هم که هیچ وقت ظهرها نمیاومد خونه. این یعنی خونه خالیه و …
سریع نوشتم: پس شیرینی رو آماده کن، من تا یکساعت دیگه میام که بهت تبریک بگم!
همراه با شکلک خنده نوشت: باشه، پاشو بیا منتظرم!
یک ساعت بعد وقتی زنگ خونه رو زدم و از توی آیفون دیدم، خندهاش گرفت و از همون پشت آیفون شروع کرد به شوخی کردن.
فقط یک شلوارک کشی قرمز و تیشرت خونگی تنش بود که با نبود بابا و مامانش دیگه نرفت عوض کنه. یک سری برگه امتحانی وسط پذیرایی ولو بود و انگار مشغول تصحیح بود. چند دقیقهای به احوالپرسی و تبریک و شوخی گذشت. در حالی که به صورت دمر دراز میکشید، گفت: فرید چایی آماده است. دوتا بریز تا من این چندتا برگه رو هم تموم کنم!
دوتا چایی ریختم و اومدم کنارش روی زمین نشستم. با نگاهی به مبل، گفت؛ چرا بالا نمیشینی؟!
نگاهی به برگه جلوی چشمش کردم و گفتم: خوبه راحتم. مگه الان وقت امتحانه؟!
در حال خط کشیدن زیر یک جمله: امتحان اصلی نیست، همین جور برای آمادگیه!
چشمم افتاد به برجستگی باسنش که توی اون شلوارک تنگ نمای تحریک کنندهای داشت. یهو بدون مقدمه و حرفی، دستم رو گذاشتم روی باسنش و فشار محکمی دادم!
دستش به سرعت عقب رفت و ضربهای به ساعد من زد و با حرص؛ آی وحشـــــــی، دردم گرفتم!
بدون اینکه دستم رو بردارم، با خنده گفتم: عزیزم تو دیگه خاله شدی و باید یواش یواش تحملت رو بالا ببری!
خندهش گرفت؛ چه ربطی داره؟
همانطور با خنده گفتم: ربطش اینکه که از فردا آرسام(پسر مهرسا) هر کاری کنه، همه میگن خالتُ…! و دوباره باسنش رو چنگی زدم!
ب ترکیبی از درد و خنده، باز آیی گفت و همزمان که به پهلو شد، با خودکار به دستم کوبید: بیشعور، اون عمه است نه خاله!
در حال خندیدن دستم رو کشیدم و کمی در مورد این که خاله و عمه فرقی ندارند کلکل کردیم. همزمان که حرف میزد دوباره دمر شد و مشغول تصحیح شد. برجستگی و گوشتی بود باسنش به خودخودی تو چشم بود ولی یک چیز دیگه حواس من رو به خودش جلب کرده بود، اینکه هیچ رد یا نشونی از شورت زیر شلوارکش دیده نمیشد! در حالیکه تمام حواسش به برگه جلوی چشمش بود، یهو کش شلوارکش رو گرفتم و همزمان که کشیدم تا نیمه باسنش، گفتم: مهرنوش شورت نپوشیدی؟!
هم خندهاش گرفت و هم حرصی شد! دستپاچه دو دستش رو برد به سمت شلوارک و بعد از اینکه محکم گرفت و کشید تا روی باسنش، شروع کردن بامشت به روی پاهای من زدن و فحش دادن.
خنده کنان صبر کردم تا حرصش رو خالی کرد و فحشاش رو داد و باز حواسش رفت پی برگه. اما، واقعا شورت نداشت و دیدن باسن سفید و بلوریش دیگه هوش و حواسی واسم نذاشت که صبر کنم تا کارش تموم بشه. بی توجه به حرفاش، آروم رفتم عقب و یهو دراز کشیدم روش!
حرصش بیشتر شد. همزمان با تقلا کردن، باز شروع کرد به فحش دادن و به شوخی: اصلا نخواستم، پاشو گم شو برو بیرون!
فقط میخندیدم و اونم نمیتونست خودش رو از زیرم دربیاره، چون دستام رو برده بودم زیر بدنش و عین کوالا بهش چسبیده بودم. بعد از چند ثانیه، که کمی آروم گرفت، بوسه کوچیکی به کنار گردن و پشت گوشش زدم و با خنده گفتم:متاسفم برای اون محصلایی که تو معلمشونی! دختر خوب من این همه راه اومدم که بهت تبریک بگم، اونوقت تو بهم فحش میدی و میخوای بیرونم کنی؟! واقعا متاسفم برات!
خنده کنان یک طرف صورتش رو چسبوند به زمین: من اگه تبریک تو رو نخوام، کیو باید ببینم؟
اینبار صورتش رو بوسیدم و گفتم: مگه دست خودته که نخوای ؟ من اومدم بهت تبریک بگم و تو هم مجبوری که بپذیری!
سرش رو کمی بالا آورد و با کشیدن دست راست من به زیر سرش، صورتش رو گذاشت روی دستم: باشه تبریکت رو بگو و پاشو برو خونهتون من کار دارم!
یک تیکه از پوست صورتش رو لای دندونام گرفتم و با حرص فشار دادم. صدای آخـــــــــــــــش توی خونه پیچید ولی از ترسش دیگی چیزی نگفت. نگاهی به جای دندونم روی پوستش انداختم و جاش رو آروم بوسیدم. یک طرف صورتم رو چسبوندم به صورتش و چند ثانیه بی حرکت ایستادم. تکونی به خودش داد و گفت دستت رو از زیرم در بیار. دستم رو بیرون کشیدم، اما بردم به سمت پایین و خواستم شلوارکش رو بکشم پایین که باز دستاش رفت پایین و همزمان با محکم گرفتن کمر شلوارک: فرید چکار میکنی، الان بابا میاد!
تابلو بود که داره دروغ میگه ولی مقاومت مهرنوش و اصرار من برای راضی کردنش چند دقیقهای طول کشید تا بالاخره کوتاه اومد و تونستم شلوارکش رو تا زیر باسن پایین بکشم. کمربند خودم رو هم باز کردم و تا همون حد پایین کشیدم و دوباره دراز کشیدم روش. با چسبیدن پوستامون به هم، انگار سردی خفیف باسن مهرنوش به تنم رخنه کرد و حس خوبی بهم داد. مهرنوش دوباره دستم رو گذاشت زیر سرش و منم باز صورتم رو به صورتش چسبوندم.
یکی دو دقیقه بعد در حالیکه فقط صورتامون روبه هم چسبونده بودیم و مثل اوسکلا به دور دست خیره شده بودم، کیرم راهش رو از من جدا کرده و خودش ذرهذره لابهلای گوشتای باسن مهرنوش قد میکشید.
همزمان با سفت و راست شدن کیرم، گاهی باسنم رو به پایین فشار میدادم که صدای مهرنوشم در میاورد و آروم تکرار میکرد؛ فرید مراقب باش!
دو سه دقیقهای توی همون وضعیت بودیم و گاهی سر کیرم به کُس مهرنوش هم مالیده میشد که انگار خوشش اومده و راضی بود، جون فشارهای ریز باسنش به طرف بالا رو حس میکردم! بالا تنهم رو بالا گرفتم و خواستم با اون دستی که آزاد بود کمی از آب دهنم رو به کیرم بمالم، اما همین که تف کردم توی دستم، یهو مهرنوش جابجا شد و همزمان که میخوست بلند بشه: داری چکار میکنی فرید؟
سنگینیام رو بیشتر انداختم روش که نتونه بلند شه و همزمان که دستم رو میبردم به طرف کیرم، گفتم: نترس، یکم خیسش میکنم که پوستت زخم نشه! با لحنی حاکی از استرس ؛ تو رو خدا مراقب باش!
دوباره گفتم باشه، و دستم رو به روی کیرم کشیدم یکی دوبار دیگه تف بیشتری به کیرم زدم و گذاشتمش لای پاش و نرم شروع کردم لای پا و باسنش تلنبه زدن. لغزنده بودن پوستش باعث شده بود که کیرم بیشتر لای پاش فرو بره که انگار این برای مهرنوش لذت بخش بود! چون سعی داشت باسنش رو بالا بگیره تا کیرم بیشتر با کسش تماس داشته باشه و با یک خنده ریز: فرید خیلی بیشعوری!!
کیرم رو با فشار بیشتر لای پاش فشار دادم و متعجب گفتم: واسه چی؟
با همون لحن خندون: واسه اینکه کیف میده، و با یک مکث و نفس عمیق: بیشتر خیسش کن!
متاسفانه اولین سکس واقعیم بود و حتی کمی دلهره داشتم که نکنه گند بزنم، ولی اینکه مهرنوش خوشش اومده یعنی درست دارم پیش میرم.
آب دهن بیشتری به کیرم مالیدم و کمی هم لای باسن و پای مهرنوش ریختم و دوباره شروع کردم به لاپایی زدن. یکی دو دقیقه ادامه دادم در حالی که مهرنوش نفسهاش تغییر کرده و هرزگاهی یک ناله ریز هم میکرد، دو سه بار صورتش رو بوسیدم و دم گوشش گفتم: میخوای بکنمش تو کونت، کیفش بیشتره؟!
خندهش گرفت؛ نخیر، همین جور خوبه ادامه بده. فقط مراقب باش!
همانطور که کیرم لای پاش حرکت میکرد، گفتم؛ بذار بکنم، به خدا کیف میده!
با همون لحن و خنده: گفتم نه، خر خودتی!
بدون اینکه لاپایی زدن رو قطع کنم، مدام دم گوشش تکرار میکردم و به صورت التماس ازش میخواستم که اجازه بده امتحان کنیم. اصرارهای التماس گونه و من و مقاومت مهرنوش دوسه دقیقه ادامه پیدا کرد، هی میگفت نه درد داره و آخرش هم تهدید کرد که اگه اصرار کنی همینم نمیذارم ادامه بدی!
اما نمیدونم چی شد که یهو با کلی شرط و شروط و تهدید، راضی شد که امتحان کنم.
به سرعت رفتم از روی بوفه آشپزخونه کرم آوردم. شلوارکش رو تا نزدیک زانوهاش پایین کشیدم و شلوار خودم رو هم پایین تر بردم و مشغول کرم مالیدن به سوراخ کونش شدم. چند باری توی فیلما دیده بودم که چکار میکنند ولی خودم اولین بار بود و تجربهای نداشتم. برخلاف ظاهرم که سرکیف بودم و اشتیاق نشون میدادم، بدجوری استرس و اضطراب داشتم. از اینکه کونش پاره بشه یا نتونم کنترل کنم سُر بخوره بره توی کُسش!
خلاصه با هزار مکافات کلی کرم مالیدم روی سوراخش و کمی هم با نوک انگشتم توی سوراخش فرو کردم و کلاهک کیرم خودم رو مثل خامه آغشته به کرم کردم. با ترس و لرز دراز کشیدم روش. کیرم رو گرفتم توی دستم و با سوراخش تنظیم کردم. خیلی آروم فشار دادم ولی مهرنوش خودش رو منقبض کرده بود و یهو سر خورد. بعد از دوسه بار سر خوردن و مقاومت مهرنوش که ترسیده بود، اینبار کیرم رو محکمتر توی دستم گرفتم و وقتی که مهرنوش داشت نق میزد، با فشار بیشتر زور زدم. یهو کلاهک کیرم کامل رفت توش!
مهرنوش مثل کسی که شوکه شده باشه، زبونش بند رفت و یهو با دوتا مشت شروع کرد به کوبیدن روی زمین! قبل از اینکه خودش رو جلو بکشه، خودم رو انداختم روش و یکم دیگه فشار دادم. فکر نمیکنم نیم سانت هم فرو رفت چون تنگی سوراخش از یک طرف و انقباض ناخواسته عضلاتش از طرف دیگه کار رو سخت کرده بود. انگار داشتم کیرم رو توی چوب فرو میکردم. یهو مهرنوش مثل همون موقعها که دیونه میشد، جیغ عصبی بلندی کشید و با گریه: آشغال عوضی مگه نمیگم نکن، درش بیار پاره شدم!
دست آزادم رو بردم زیر سرش و شروع کردم تند تند بوسیدن و معذرت خواهی ولی فایده نداشت و یک ریز فحش میداد و گاهی التماس که تورو خدا درش بیار، دارم میسوزم!
از یک طرف دلم براش میسوخت و میخواستم بکشم بیرون ولی از یک طرف دیگه تنگی سوراخش به کیرم بدجوری حال میداد و دروغ چرا از اینکه به التماس افتاده لذت میبردم! دیگه فشار ندادم و بی حرکت موندم ولی هی صورتش رو میبوسیدم و میگفتم: ببین درش بیارم دردش بیشتره، یکم تحمل کن تا دردش آروم بشه! اشکش بند نمیومد و لرزش پاهاش رو زیر پاهام کاملا لمس میکردم ولی دیگه چیزی نمیگفت و بیصدا گریه میکرد. یک دقیقهای صبر کردم و آروم کیرم رو بالا کشیدم. دوباره خودش رو منقبض کرد ولی بعدش کمی شل شد و دیگه چیزی نگفت. خیال کردم واقعا دردش آروم شد واسه همین دوباره فشار دادم که باز صدای جیغش بالا رفت و…
هنوز کیرم به نصفه نرسیده بود ولی فکر کنم بخاطر فشار عضلاتش بود که چیزی ارضاء شدنم نمونده بود. یهو شهوت بهم غلبه کرد و دیگه گریه و التماسهای مهرنوش رو انگار نمیشنیدم. در همون حد تا نصفه، آروم شروع به حرکت کردم و آروم به تلنبه زدن ادامه دادم تا آبم اومد. خوشبختانه خیلی طول نکشید و همون تو خودم رو خالی کردم!
بعد از تخلیه شدن کامل آبم و آروم شدن، تازه یاد مهرنوش افتادم که دیگه داشت هق هق میکرد و مثل مار پیچ و تاب میخورد. سعی داشتم با بغل کردن و بوسیدن و تکرار غلط کردم، آرومش کنم ولی …
کیرم رو که بیرون کشیدم، اون حس لذت بخش از سرم پرید و تازه متوجه بی تجربگی خودم شدم. نذاشته بودم قبل از شروع خودش رو تخلیه کنه و از دیدن اوضاع حالم بهم خورد . دویدم به سمت توالت و چند دقیقهای با مایع دستشویی مشغول شستن خودم بودم.
از توالت که بیرون اومدم دیدم مهرنوش نیست و صدای گریهاش از توی حموم داره میاد! چند دقیقهای صبر کردم تا از حموم بیرون اومد اما به شدت عصبی بود و با فحش و داد و بیداد مجبورم کرد از خونه بیرون برم! اما دوباره بینمون شکرآب شد و قهر کردیم و …
یک ماهی از اون موضوع گذشت، در حالی که فکر میکردم دیگه هیچ وقت باهام آشتی نکنه، یک روز وقتی اومدم خونه دیدم مهرنوش خونهمونه! فقط سلام کردم و نشستم. کمی بعد از نشستنن، مامان برای کاری رفت توی حیاط، مهرنوش نگاهی به در کرد و وقتی مطمئن شد مامان رفته، سریع اومد به طرفم و یهو گوشم رو گرفت! در حالی که محکم پیچ میداد، با حرص: کثافت عوضی، من کون تو گذاشتم که باهام قهر کردی؟
صدای قهقههام حرصش رو بیشتر کرد و شروع کرد به زدن توی سرم…
نوشته: فرید
29 پاسخ به “آشتیکنان (۲)”
بین این گی بازاری که اینجا درست شده داستان شما خیلی خوب بود
عالی بود داداش هم قلمت خوب بود هم داستانشمنتظر ادامش هستم
مهندس جون تو خیلی تکی، باید نویسنده میشدی نه مهندس 😁با افتخار لایک نهم از این قسمت و ۶۶ از قسمت اول مال منه!
دمت گرم از داستانت خیلی خوشم میاد ادامه بده
الان یه ماهه که داستان فرستادم چرا پخش نمیشه ؟؟
داستانت ارزش خوندن داره ،حسی خوبی به آدم می ده ،زودترقسمت سوم رو منتشر کن
داستان خوبی بود، ادامه بده، تونستی همراه با عکس واقعی از خودش همراه کن داستان رو ، یکی از بهترین داستان هایی بود که هم خیلی به واقعیت نزدیک هست هم زیبا نوشته شده تا این جای دو قسمت، امیدوارم عالی تمام بشه.
عالی دمت گرم ادامه بده
پلشت کوس ندیده حتما باید کونش میزاشتی 😂
مثل قسمت قبل عالی بودولی حس میکنم نویسنده این داستان نویسنده داستان مرد مامور قطاره!نمیدانم ، بهرحال تو کف قسمت بعد
خدایی خیلی داستان خوبی مینویسی ادم عشق میکنهفقط خواهشا زود تر بنویس ادامه اش رو
محششششششر بودممنونم
عالی بود 👍
اینجوووری کون جر دادن واقعا حال میدهگریه و دست و پا زدنش ادمو ی هیولا میکنه 😈
عالی بود دمت گرم 👍👍👍
داداش دمت گرم با داستانت حال کردممنتظر ادامه هستیم
قشنگ بود ادامه بده
خوب بید اَخوی . بسی کیف کردم و لایکیدم . ادامه بده لطفاً .
عالی
منتظر قسمت بعدیم سریعتر بزارش لطفا🤤👌🏻
خیلی خوب بود
👍 👍 👍
دمت گرم فرید عالی بود 👌 لایک 👍❤️
عالیه. لطفا ادامه داستان رو بفرست
خوب بود ولی قم از این معلما نداره چرا😅😅
فرید جان راضی نیستیم واو به واو اتفاقات بگی وحی منزل نشده که سانسور نکنی جاهایی که عفت عمومی واحوال مردم مشوش میکنه این تیکه اخر چی بود دیگت شرمنده تگری دارم میزنم بجز پاراگراف اخر خوب بود ولی پسر اینهمه ضدعفونی وهموژنیزه نشنیده بودم من همون اول از اقوام نزدیک شخم زدم رفتم جلو بد دختری جراتشو نداشت عرض اندام کنه واسم جدی میکم بخونی طالع اذرماهی ها رو متوجه میشی چه سگی بودم
فرید جان نشد تا سن 24 سالگی بفکر فرو بری که این زایده لای پای شمارو برای چی افریدن؟ برای شاشیدن تنها اونم سرپا نبوده این حکمت خلقت چرا دیر از ش بهره جستی
به جان خودم الانم بازنشست شدی وقت داشتی اینهمه نگارش کردی عالی بود مزاح میکنم حمل برگستاخی نباشه
کی میاد با من سکس چت کنه داستانی