سلام دوستان این خاطره واقعی چند سال پیش اتفاق افتاده دو قسمت هست ارزش داره وقت بزارید بخونید
من امیر 30 سال داشتم دوستم متین 29 سال –
یه شب متین زنگ زد و من رو دعوت کرد عروسی خودش . واقعا غافلگیر شدم و تعجب کردم و البته خوشحال – متاسفانه وصلت آنها بیشتر از 5 ماه طول نکشید و از هم جدا شدن و متین به شدت افسرده شد . من و چند تا از دوستان سعی کردیم به متین کمک کنیم و از اون حال افسرده در بیارم تقریبا یک سال زمان برد –
دو سال بعد یه ظهر تابستان مامان متین زنگ زد بهم که تو بهترین دوستش هستی ، من برای متین یه دختر خوب پیدا کردم و حرف گوش نمیده لطفا باهاش صحبت کن – البته خیلی صمیمی نبودیم
چند بار با متین قرار گذاشتم رفتیم بیرون و باهاش صحبت کردم و قبول نمی کرد و میگفت متاهلی به درد من نمیخوره من آدمش نیستم نمیتونم و حرف های عجیب غریبی که می زد . تقریبا دو ماهی گذشته بود و متین راضی نمیشد یه شب گفتم بیاد خونمون و با هم عرق خوردیم و مست کردیم و متین شروع کرد گریه که واقعا من نمی تونم متاهل بشم سایز من کوچیک هست و از این حرف ها تا اون روز هم در این مورد و چرا طلاق گرفتند حرف نزده بود
میگفت دختره به خاطر سایزش جدا شده و هی میگفت کوچیکه و از این حرف ها – صحبت های متین من رو خیلی به فکر برده بود یعنی چی اخه حتی اون شب گفتم میشه کیرت رو ببینم که هم با اخم و هم خنده و ناراحتی اجازه نداد واقعا میخواستم ببینم چقدر است
یک هفته ای گذشت و یاد دوستم مهتاب افتادم البته اسمش یه چیز دیگه ای بود من مهتاب صداش میزدم چون دختری خوشگل . مهربان و خوش اندام بود فقط یکم بد دهن بود ، با مهتاب دوسال بود آشنا شده بودم خانوم 33 ساله که معمولا ماهی یکی دوبار بار میمومد خونه و با هم سکس می کردیم و گاهی هم شب رو می خوابید . بهش اعتماد داشتم و دختر صاف و صادقی بود گاهی خونه تنها میزاشتم و میرفتم مثلا سیگار و تنقلات میگرفتم – کارشناسی طراحی داشت و با چند شرکت کار میکرد
زنگ زدم
مهتاب :به به امیر خان یا نه بهتر بگم اقا داداش چه عجب یادی ازما کردی چی شده زنگ زدی
من : سلام چطوری مهتاب ، هیچی زنگ زدم حالت رو بپرسم – حرفم رو قطع کرد و گفت این دو سه ماه کجا ها بودی خبری نبود
من : نه مهتاب ولا بودم گفتم تو چرا زنگ نمی زدی
مهتاب : من ؟ من امارت رو داشتم کجا میرفتی میگفتم حتما کس خوب گیر اورده مار رو فراموش کرده
من : چرت نگو لطفا من یه بار رفتم با احسان پارتی رفتم دو سه بار هم با بچه ها رفتیم باغ خودت میدونی من بجز تو با کسی نیستم .
مهتاب : اهان چه پسر خوبی گفتم شاید کص پولی بهت ساخته
عصبانی شدم و وقتی عصبانی میشدم اسم خودش رو می گفتم
اسمش رو میزارم سمیه
با صدای بلند گفتم سمیه چرا چرت زدی چرا مزخرف میگی صد بار گفتم این تکیه کلام ها رو نگو . من قرار بود کاری کنم از تو باید اجازه می گرفتم
یکم گرخید و خودش رو جمع کرد و گفت تقصیر خودت هست واقعا ناراحتم ازت چرا زنگ نزدی بهم
من : باز با صدای بلند خب من زنگ نزدم تو میزدی الان منم بگم رفتی با این اون خوابیدی من رو فراموش کردی
مهتاب : چرت و پرت نمیگم ناراحتم ازت دلم گرفته
من : خب باشه معذرت حق با تو هست بابا پیام که میدادم بهت
مهتاب : همش دو سه بار پیام داده بودی اونم مرتبط با من نبود خب چی شده الان دلت تنگ شده راستش بگو برا خودم یا کصم ؟
من: مهتاب چرا اینجوری حرف میزنی به خدا نه دل منم برات تنگ شده الان فقط یه کار مهمی داشتم
مهتاب : امر بفرما
من یه دوستی دارم یه مشکلی داره به کسی جز تو اعتماد ندارم
حرفم رو قطع کرد و گفت اهان بگو دیگه برا خودت زنگ نزدی برا دوستت خدمات باید بدم چی شده کارت رو عوض کردی
عصبانی شدم و گفتم خیلی بیشعوری تلفن رو قطع کردم
دوبار زنگ زد جواب ندادم . پیام داد غلط کردم و خودم زنگ زدم بهش و گفتم تلفنی نمیشه و باید ببینمت فردا صبح بیا خونمون که گفت فردا صبح نمیشه وقت ارایشگاه داره وو و پس فردا منم گفتم پس فردا مامانم خونه هست و قرار شد سه روز بعد 9 صبح بیاد خونمون باهم صحبت کنیم – بعدش هم یه اس داد که میدونستی خیلی خری و دوتا بوس بوس منم جوابم دادم
سه روز بعد ساعت یکم از 9 گذشته بود زنگ زدم گوشیم در رو باز کردم اومد داخل بی شرف خیلی خوشگل شده بود موهاش رو فر کرده بود یه بلوز دکمه دار کوتاه یه دامن با این اسمش رو بلد نیستم جوراب شلواری های کوتاه میشه زیر دامن تا زانو میشه از اونها چند بار همه این اسم ها رو یادم داده ها هی لباس می پوشید و میگفت این اسمش اینه یا شرت ها مختلف ولی یاد نگرفتم دیگه
بهش گفته بودم که قرار نیست شلوغی کنیم ولی گویا جدی نگرفته بود
امد داخل نگاهش کردم – خیلی خوشگل شدی مهتاب
مهتاب : باشه . بوسم نمیکنی رفتم جلو بغلش کردم و از لپش بوس کردم
یهو گفت نه پس جدی هست خواهر برادر شدیم
گفتم برو بشین چقدر حرف میزنی دختر – چی میخوری ؟
گفت فرقی نمیکنه عرق خودمون باشه بهتر نباشه هر چی شد
گفتم نه بابا منظورم چایی نسکافه آبمیوه
مهتاب گفت اهان پس جدی جدی خواهر برادریم اشکال نداره چایی میخوام
و اروم ادامه داد من خودم رو برا تو خوشگل کردم ولی زوری نمیشه که بگم بیا کس بدم بهت مگه اینکه بهت تجاوز کنم .. خنده کوتاه
عاشق این خنده هاش بودم وقتی عصبی هست وقتی شوخی میکنه
ولی حس کردم جدی جدی ناراحت شد ، اصلا گرفته شد
چایی که میریختم گفتم مهتاب کی میخوای بشی بابا زشته این حرف ها .
چایی رو که آوردم گفت خب ارباب چیکار باید بکنم ؟
از اول تا اخر تعریف کردم چی شده و بهش گفتم میخوام ببینی واقعا مشکل داره یا نه
گفت مطمئن هستی ؟ گفتم اگه تو مشکلی نداری وگرنه اجباری نیست اگه دوست نداری اصلا فراموش کن –
مهتاب گفت نه دیگه ارباب دستور بده اطلاعت میکنم خب
منم اخم کردم گفت باز چرا قاطی کردی گفتم که دوست نداری مهم نیست
یکم فکر کرد گفت نه باشه ولی گشادی از دختر ه هست نه دوستت
پرسیدم یعنی چی گفت حالا میگم دیگه
چایی رو خورد و گفت خب خان داداش کار دیگه ای داری با من یا برم ؟
نگاهش کردم گفتم یه کار کوچولو
مهتاب گفت امر
گفتم پاشو بیا جلوم میخوام لبات رو بخورم
هیچی نگفت اومد جلوم ایستاد من مبل نشسته بودم دامنش رو دادم بالا و دستم رو کشیدم به کصش و گرفتمش اوف پهن و پف کرده بلند شدم و لبم رو گذاشتم رو لباش پاهای تو پری داشت شکم صاف و لاغر سینه های کوچولو و لبا ها و چشم های درشت و البته کس پهن و تپل
شروع کرد با ولع خوردن لبام و زبونم رو میک میزد و منم هم همین طور سینه هاش رو فشار میدادم و دست رو کس باد کردش می گذاشتم و میمالیدم و مهتاب هم واقعا حشری شده بود فشارم میداد تو بغلش کیرم رو میگرفت
بعد لب رفتم سراغ گردنش و شروع کردم لیسیدن بی شرف همیشه بوی خوب میداد و خوردنی بود این بار نفس نفس میزد و کامل شل کرده بود
یکم همان حالت ادامه دادم و بعد عقب رفتم و نگاهش کردم سرخ شده بود و قشنگ شده بود خلاصه
گفت امیر تو رو خدا نمیکنی لااقل من و رو ارضا کن از آخرین بار تا الان ارضا نشدم
دستش رو گرفتم بردم اتاق مامانم انداختم رو تخت خوابیدم به پهلوش پام رو انداختم رو پاش و شروع کردم خوردن لباش و دستم رو گذاشم رو کصش و فشار دادم بعد همین حالت دستم رو کردم داخل شرتش واقعا خیس کرده بود با انگشتم شروع کردم مالیدن کصش و لب گرفتن زیاد طول نکشید و ارضا شد ولی من ادامه دادم تا اینکه خودش دستش گذاشت رو دستم و کشید بیرون از شرتش
یکم بغلم کرد حرف نمی زد . سرش رو به من کرد و گفت خیلی خری بیشعور کصم رو نکردی و صورتش رو برگردوند
یهو گفت پاشو به من سیگار بده قهرم باهات
منم اول چند لحظه محکم بغلش کردم بوس پاشدم و سیگار روشن کردم دادم دستش و نشست رو تخت سر پایین و موهای فر افتاده رو صورت – اسکول دوست داشتنی بود – دوستش داشتم
یهو سرش رو اورد بالا با چهره اخم لب کج یه مدلی گفت بخورم برات
خندیدم خم شدم و بوسش کردم و گفتم الان نه
مهتاب گفت باشه اصلا به من چه بده یکی دیگه بخوره – اصلا دفعه بعدش بخوای بخورم پول میگیرم ازت بعد دوباره گفت ولی اون یه چیز دیگه میگه ها یه جور دیگه بود سر حال بود مثل تو تخص نبود – حالش خوب بود ها – خنده کوتاه و سرش رو انداخت پایین تکان داد
مهتاااااااااااااااب دیوانه خیلی خب یه وقت دیگه
رفت ده دقیقه بعدش زنگ زد ببینم تو من رو اسکول کردی ؟
منم گفتم چرا باز چی شده ؟ گفت یعنی تو شومبول دوستت رو ندیدی که به من گفتی من معاینه اش کنم ؟ من خندیدم گفتم نه به خدا .
حرفمم رو قطع کرد گفت برو تو که مال همه دوستات رو دیدی . منم گفتم بابا اونا دوستان هم محله ای بودن برا هم نشان می دادیم با این صمیمی هستم ولی رودربایستی داریم خب .
یک هفته بعد
بالاخره متین رو قانع و راضی کردم اومد خونمون ساعات یازده هم مهتاب اومد با شلوار لی بلوز سفید کرم یه کیف دستی باز هم مثل همیشه خوشگل شده بود
یکم بگو بخند کردیم و حرف زدیم البته متین خیلی قاطی نمی شد و گفتم من میرم بیرون سیگار بگیرم یکم بعد بر می گردم
رفتم پایین یه ده دقیقه بعد برگشتم و دیدم نیستن تو اتاق من هستند رفتم اشپزخانه و تراس نشستم . تقریبا ده دقیقه بعدش متین امد بیرون .
حرف خاصی نزدیم بهش گفتم آب میوه میخوری که گفت نه میخوام برم خیلی سرحال نبود منم زیاد سر به سرش نذاشتم و رفت .
رفتم اتاقم دیدم مهتاب نشسته رو صندلی کامپیوترم شلوار پاش کرده و سوتین .
من رو دید گفت یه نخ سیگار بده بهم . بهش گفتم چیزی میخوری بیارم یکم نگاهم کرد و گفت باشه یه چایی هم بده بخورم برم دیگه .
چایی اوردم گفتم خب مهتاب ؟ چی شد چطور بود که حرفم رو قطع کرد و گفت .. گفتم که گشادی از خود دختره هست . گفتم یعنی چی اوکی بود گفت اره از تو خیلی بهتر بود … خب ماشین میگیری برام
گفتم یعنی میری ؟ شب نمیخوای بمونی ؟
یهو نگاه کرد . چشماش درشت شد .
واقعا ؟ شب بمونم ؟ منم گفتم اره دیگه . گفت جدی جدی گفتم اره دیگه بابا
گفت بااااشه پس من برم دوش بگیرم زود میگفتی شلوار نمی پوشیدم ولی یه شرط داره شب باید پیتزا بدی …. گفتم باشه بیا برو حمام
چند دقیقه بعد منم رفتم حمام در رو که باز کردم زیر دوش بود من رو دید یهو گفت واااای ترسیدم تو چرا اومدی ؟ گفتم خب اومدم بشورمت
مگه گربه ام ؟ گربه رو می شورن ؟ هااان راس میگی مگه گاوم ؟ خندید
دستش رو اورد جلو گفت بیا بغل .. داشتم نگاهش میکردم که گفت به کجام نگاه میکنی گفتم مهتاب شورتت خیلی خوشگله . یه شرت سفید یاسی بود
خندید گفت بله که خوشگله خانوم ها همین هستند مثل شما نیستند که یه شرت مامان دوز نخ در رفته می پوشید
من رو کشید سمت خودش و خودش رو تو بغلم جا کرد و محکم فشارم داد لامصب خیلی احساسی بود و گفتم خوش هیکل پایین تنه پا ران پر – بالاتنه یکم لاغر یا بهتر بگم فیت ممه ها کوچولو شاید به زور 70 همه اش تو دهن جا میگرفت ولی نوک ممه هاش سیخ سیخ میشد
نوشته: امیر
4 پاسخ به “امیر – متین – مهتاب (۱)”
نوشتاری داستان اکثرا به مناظره کشیده شده تا اصل مطالب
حالا بزرگ بود یا کوچیک
خسته کننده نبود ولی مناظره و کل کل با مهتاب رو کمتر کنی جذاب تر بشه فکر کنم
چرا اینقدر گُنگ نوشتی؟ یعنی مهتاب با دوستش سکس کرد؟ چه بیغیرت، به همین راحتی مسخره بود