سرزمین زیبایی

شب هنوز کامل نیومده بود که در آپارتمان جاستین باز شد.

من کلید رو تو قفل چرخوندم، وارد شدم و در رو پشت سرم بستم. بوی عطرش هنوز تو هوا مونده بود؛ همون بوی چوب و وانیل که همیشه روی پوستش می‌موند. لامپ‌های سقفی خاموش بودن. فقط نور زرد چراغ‌های خیابان از پشت پرده‌های نیمه‌باز می‌اومد تو و کف اتاق رو راه راه روشن می‌کرد.

کفش‌ام رو درآوردم. جوراب‌هام رو هم. پابرهنه روی پارکت سرد راه رفتم سمت پذیرایی.

جاستین روی کاناپه نشسته بود. پاهاش باز، آرنج‌ها روی زانو، گوشی تو دستش. تی‌شرت مشکی تنگ تنش بود و شلوار جین خاکستری‌اش رو یه کم پایین‌تر از کمر کشیده بود. وقتی سرم رو بلند کرد، نگاهم کرد. همون نگاه آروم و سنگین که همیشه باعث می‌شد گلوم خشک بشه.

«دیر اومدی.»

صداش آروم بود، ولی توش یه چیزی بود که نمی‌شد نادیده گرفت.

«ترافیک بود.»

دروغ نبود. ولی کامل هم حقیقت نبود. تو ماشین چند بار گوشی‌ام رو چک کرده بودم. پیام‌های مادر. پیام‌های مبینا که پرسیده بود شام می‌خورم یا نه. پیام‌های کار که باید جواب می‌دادم. همه رو خوندم و هیچ‌کدوم رو جواب ندادم. چون می‌دونستم اگه جواب بدم، ممکنه دیگه نتونم بیام.

جاستین گوشی رو گذاشت کنار. بلند شد. قدش همیشه یه کم بیشتر از چیزی بود که تو ذهن داشتم. یک متر و نود. شونه‌های پهن. وقتی جلوم ایستاد، سرم رو باید یه کم بالا می‌گرفتم تا تو چشاش نگاه کنم.

«کفش‌تو درآوردی.»

«آره.»

«جوراب‌تو هم.»

سر تکون دادم.

لبخند کوچیکی زد. همون لبخندی که نه مهربون بود، نه سرد. فقط می‌دونست چی کار می‌کنه.

دستش اومد جلو و انگشت‌اش رو گذاشت روی سینه‌ام، دقیقاً جایی که ضربان قلبم رو حس می‌کرد. فشار نداد. فقط گذاشت اونجا. انگار می‌خواست ببینه هنوز همون‌جوری می‌تپه یا نه.

«چند روزه ندیدمت.»

«کار زیاد بود.»

«کار همیشه زیاده.»

ساکت شدم. نمی‌دونستم چی بگم. همیشه وقتی پیشش بودم، کلمات تو گلوم گیر می‌کردن. انگار یه بخشی از مغزم خاموش می‌شد و فقط بدنم می‌موند.

جاستین انگشتش رو پایین آورد، روی شکم، تا لبه شلوارم. بعد دستش رو کشید عقب.

«برو حموم. خودتو بشور. بعد بیا.»

امر نبود. پیشنهاد هم نبود. فقط یه جمله بود که باید انجام می‌شد.

من سر تکون دادم و رفتم سمت حموم. در رو بستم ولی قفل نکردم. هیچ‌وقت قفل نمی‌کردم.

آب گرم رو باز کردم. بخار زد بالا. خودم رو زیر دوش گذاشتم و چشم‌هام رو بستم. آب از موها، از گردن، از سینه‌ام سرازیر می‌شد پایین. دست‌هام رو روی دیوار کاشی سرد گذاشتم و سرم رو پایین انداختم.

تو همین لحظه‌ها بود که همیشه ذهنم شروع می‌کرد به پرسیدن.

چرا اومدم؟

چرا هر بار که می‌گه بیا، می‌آم؟

چرا هنوز بعد از این همه وقت، وقتی فقط اسمش رو تو ذهنم می‌گذرونم، بدنم واکنش نشون می‌ده؟

جوابی نداشتم. یا شاید داشتم و نمی‌خواستم بشنوم.

از حموم که اومدم بیرون، فقط یه حوله دور کمرم پیچیده بودم. موهام هنوز خیس بود و قطرات آب از نوک موها می‌چکید رو شونه‌ام.

جاستین هنوز تو پذیرایی بود. ولی حالا ایستاده بود کنار پنجره. وقتی من اومدم، برگشت.

نگاهش از موهای خیسم شروع شد، اومد پایین روی سینه‌ام، روی شکم، روی حوله‌ای که دور کمرم بود. بعد دوباره بالا اومد و تو چشم‌هام قفل شد.

«بیا اینجا.»

رفتم. پابرهنه. پارکت زیر پام سرد بود.

وقتی بهش رسیدم، دستش اومد و حوله رو کشید پایین. حوله‌افتاد روی زمین. من لخت ایستادم جلوش.

جاستین یه قدم نزدیک‌تر شد. دستش رو گذاشت پشت گردنم و آروم فشار داد تا سرم بیاد پایین‌تر. پیشونی‌ام به سینه‌اش خورد. بوی پوستش قوی‌تر شد. همون بوی چوب و وانیل و یه چیز دیگه که فقط مال خودش بود.

«زانو بزن.»

زانو زدم.

کف اتاق زیر زانوهام سخت بود. زانوهام یه کم درد گرفت، ولی کاری نکردم. دست‌هام رو گذاشتم روی ران‌هام و سرم رو بالا گرفتم. جاستین از بالا نگاهم می‌کرد.

شلوارش رو باز کرد. زیپ رو پایین کشید. کیرش هنوز کامل سفت نشده بود، ولی سنگین و کلفت از شلوارش بیرون اومد. بوی گرم بدن مردونه‌اش اومد تو دماغم. قلبم تندتر زد.

«ببوسش.»

لب‌هام رو گذاشتم روش. فقط بوسیدم. نوک زبانم رو کشیدم روی سرش. گرم بود. پوستش صاف و کمی شور. جاستین دستش رو گذاشت پشت سرم و آروم فشار داد. من دهانم رو بازتر کردم و سر کیرش رو کشیدم تو.

طعمش آشنا بود. همون طعمی که ماه‌ها پیش اولین بار چشیده بودم و دیگه نتونسته بودم فراموش کنم. زبانم رو چرخوندم دور سرش. آب دهنم بیشتر شد. صدای مکیدن آروم تو سکوت اتاق پیچیده شد.

جاستین نفس عمیقی کشید. انگشت‌هاش تو موهای خیس من فرو رفت.

«عمیق‌تر.»

سرم رو بیشتر جلو بردم. کیرش ته گلوم خورد. چشم‌هام پر از اشک شد. گلوم تنگ شد و یه صدای خفه ازم درآمد. جاستین نگه داشت. چند ثانیه. بعد آروم رها کرد تا بتونم نفس بکشم.

آب دهن از گوشه لبم سرازیر شده بود پایین چانه‌ام. نفس‌هام بریده بریده بود. ولی کیرم خودش سفت شده بود و بین پاهام آویزون بود، نوکش از پیشاب خیس.

جاستین خم شد. انگشتش رو کشید روی لب پایینم که هنوز خیس بود.

«هنوز همون‌جوری هستی. هنوز همون برده‌ای.»

من چیزی نگفتم. فقط نگاش کردم. چون می‌دونستم اگه حرف بزنم،به شدن تنبیه میشم

اون شب آروم‌تر از بعضی شب‌ها بود. جاستین عجله نداشت. من رو روی کاناپه خوابوند. پاهامو باز کرد. انگشت‌هاش رو با آب دهن خودش خیس کرد و آروم وارد کونم کرد. اول یکی. بعد دو تا. من صورت‌مو تو کوسن فرو کرده بودم و نفس‌هام تند شده بود. درد و لذت قاطی هم بودن. هر بار که انگشت‌هاش عمیق‌تر می‌رفت، بدنم یه کم می‌لرزید.

وقتی کیرش رو وارد کرد، آروم بود. کامل. عمیق. من دندان‌هام رو روی کوسن فشار دادم و چشم‌هام رو بستم. پر شدن. همون حس سنگینی و کشیدگی که هیچ‌وقت کامل از ذهنم پاک نشده بود.

جاستین دست‌هاش رو گذاشت دو طرف سرم و شروع کرد به حرکت. آروم اول. بعد محکم‌تر. صدای برخورد پوست‌هامون تو اتاق می‌پیچید. نفس‌هاش نزدیک گوشم بود. گاهی یه کلمه می‌گفت. «خوب بگیر.» «تنگ‌تر کن.» «مال منی.»

من فقط ناله می‌کردم. کوتاه. خفه. بدنم خودش واکنش نشون می‌داد. کیرم بین شکم و کاناپه له شده بود و هر بار که جاستین عمیق می‌رفت، یه موج لذت از کونم می‌اومد بالا و می‌رسید بهش.

وقتی اومد، عمیق فرو کرد و نگه داشت. گرمیش رو حس کردم که داخلم پخش می‌شه. من هم تقریباً همزمان، بدون اینکه دستم به کیرم بخوره، روی کاناپه اومدم. بدنم سفت شد. نفس‌ام برید. چند ثانیه هیچی نمی‌تونستم ببینم.

بعدش آروم شد.

جاستین بیرون کشید. من همون‌طور دمر مونده بودم. نفس‌هام هنوز نامنظم بود. مایع گرم از کونم سرازیر شده بود پایین ران‌هام.

اون رفت حموم. من همون‌جا موندم. بعد از چند دقیقه اومد بیرون، یه حوله دیگه انداخت رو من و نشست کنارم.

دستش رو کشید تو موهام. آروم.

«باید بری؟»

«آره… فردا صبح جلسه دارم.»

«پس برو.»

بلند شدم. لباس‌هام رو پوشیدم. دست‌هام کمی می‌لرزید وقتی دکمه‌های شومیز رو می‌بستم. جاستین نگاهم می‌کرد. چیزی نگفت. فقط وقتی داشتم می‌رفتم سمت در، صداش اومد:

«محمد.»

برگشتم.

«هفته دیگه هم بیا.»

سر تکون دادم. در رو باز کردم و بیرون رفتم.

تو آسانسور، صورتم رو تو آینه دیدم. موهام هنوز کمی خیس بود. لب‌هام قرمزتر از همیشه. چشم‌هام یه کم پف کرده. بوی جاستین هنوز رو پوستم بود. زیر لباس‌هام.

تو ماشین که نشستم، گوشی رو برداشتم. پیام مادر هنوز خونده‌نشده بود:

«محمد جان شام می‌خوری خونه؟»

من نگاه کردم به پیام. انگشت‌هام روی صفحه موند.

بعد گوشی رو انداختم رو صندلی کنارم و استارت زدم.

رانندگی کردم. خیابون‌ها خلوت بودن. چراغ‌های قرمز طولانی. تو یکی از توقف‌ها، دستم رو بردم زیر شومیز و جای انگشت‌های جاستین رو روی گردنم لمس کردم. هنوز گرم بود.

چیزی که از زندگی عادی‌ام پنهان می‌کردم، فقط این شب‌ها نبود.

چیزی که پنهان می‌کردم، این بود که وقتی برمی‌گشتم خونه، وقتی با خانواده حرف می‌زدم، وقتی تو جلسه کار لبخند می‌زدم، یه بخشی از من هنوز روی همون کاناپه زانو زده مونده بود.

و نمی‌دونستم تا کی می‌تونم این دو تا زندگی رو جدا نگه دارم.

صبح روز بعد، بوی قهوه‌ی مادر از آشپزخانه می‌اومد بالا.

من هنوز تو رختخواب بودم. چشم‌هام رو باز کردم و سقف اتاق رو نگاه کردم. نور صبح از پشت پرده‌ی کرم‌رنگ اومده بود تو و یه خط روشن روی دیوار انداخته بود. ساعت روی پاتختی نشون می‌داد هشت و ربع. جلسه‌ی کار ساعت ده بود، پس هنوز وقت داشتم.

بلند شدم. دوش کوتاهی گرفتم. وقتی زیر آب بودم، جای انگشت‌های جاستین رو روی گردنم لمس کردم. دیگه قرمز نبود، ولی حسش هنوز مونده بود. انگار پوستم حافظه‌ی خودش رو داشت.

لباس پوشیدم. شومیز آبی روشن، شلوار پارچه‌ای تیره. تو آینه نگاهم کردم. موها رو مرتب کردم. صورتم عادی به نظر می‌رسید. همون محمدی که خانواده می‌شناخت. آرام، مرتب، کمی خجالتی.

رفتم پایین.

مادر تو آشپزخانه ایستاده بود. موهاش رو جمع کرده بود بالا و یه پیش‌بند گل‌دار بسته بود. وقتی من اومدم، برگشت و لبخند زد.

«صبح بخیر محمد جان. خوب خوابیدی؟»

«آره مامان.»

«چای برات بریزم یا قهوه؟»

«قهوه.»

نشستم سر میز. پدر هنوز نیومده بود پایین. مبینا هم احتمالاً هنوز تو اتاقش بود. مهناز هم که دانشگاه داشت، زودتر رفته بود.

مادر فنجان رو گذاشت جلوم. بوی قهوه قوی بود. یه کم شیر ریخت توش، دقیقاً همون‌جوری که دوست داشتم.

«دیشب دیر اومدی خونه.»

جمله‌ش ساده بود. اتهام نبود. فقط یه مشاهده.

«کار داشتم. یه جلسه طول کشید.»

مادر سر تکون داد. نشست روبه‌روم. دست‌هاش رو دور فنجون خودش حلقه کرد.

«محمد جان… این چند وقته خیلی خسته‌ای. رنگت پریده.»

نگاهش رو از روی فنجون برداشتم و به صورتش نگاه کردم. مادر همیشه قشنگ بود. پوست روشن، چشم‌های درشت قهوه‌ای، موهای مشکی که فقط چند تار سفید توش پیدا می‌شد. ولی الان تو نگاهش یه نگرانی آروم بود که نمی‌تونست قایم کنه.

«کار زیاده مامان. فصل زعفرانه. باید حواسم به همه چیز باشه.»

«می‌دونم. ولی تو فقط کار نیستی. آدمی.»

لبخند کوچیکی زدم. همون لبخندی که همیشه وقتی نمی‌خواستم بیشتر حرف بزنم می‌زدم.

پدر اومد پایین. هنوز ریش‌اش رو نزده بود و پیراهن خانگی تنش بود. روزنامه رو انداخت روی میز و نشست.

«صبح بخیر.»

«صبح بخیر بابا.»

پدر یه نگاه سریع به من انداخت. «جلسه امروز چیه؟»

«با یه خریدار ترک. می‌خواد قرارداد بلندمدت ببنده.»

«خوبه. مواظب باش گول نخوری. اینا بلدن.»

«مواظبم.»

مبینا هم اومد پایین. موهاش شلخته بود و یه هودی گشاد پوشیده بود. مستقیم رفت سمت یخچال، شیر برداشت و ایستاده سر کشید.

مادر اخم کرد. «مبینا حداقل لیوان بردار.»

«حالم بده مامان.»

بعد اومد نشست کنار من. شونه‌ش به شونه‌م خورد.

«دیشب کجا بودی داداش؟ ساعت دو بود که اومدی.»

قلب‌ام یه لحظه تند زد. ولی صورتم رو عادی نگه داشتم.

«کار.»

«کار تا ساعت دو؟»

«آره.»

مبینا یه نگاه طولانی به من انداخت. انگار چیزی می‌خواست بگه ولی نگفت. فقط شونه بالا انداخت و دوباره رفت سراغ شیر.

صبحانه آروم گذشت. نان و پنیر و گردو. مادر برای پدر املت درست کرده بود. من فقط قهوه‌ام رو خوردم و یه تکه نان. اشتها نداشتم.

وقتی داشتم می‌رفتم، مادر اومد دم در.

دستش رو گذاشت روی بازوم. فشار آرومی داد.

«محمد جان… اگه چیزی هست که اذیتت می‌کنه، بهم بگو. من اینجام.»

نگاهش رو نگه داشتم. تو چشم‌هاش حقیقت می‌درخشید. نگرانی واقعی. عشقی که هیچ‌وقت شرط نداشت.

ولی من فقط لبخند زدم.

«چیزی نیست مامان. فقط کاره.»

اومد جلو و پیشونی‌ام رو بوسید. بوی عطر همیشگی‌ش اومد تو دماغم. همون بویی که از بچگی با آرامش یکی شده بود.

«مواظب خودت باش.»

«باشم.»

رفتم بیرون. ماشین رو روشن کردم. هنوز تو کوچه بودم که گوشی ویبره کرد.

پیام جاستین بود.

«دیشب خوب بودی. هفته‌ی دیگه بیا فقط بدن لباس زیر

من به پیام نگاه کردم. انگشت‌هام روی فرمان سفت شد.

بعد گوشی رو انداختم رو صندلی کنارم و گاز دادم.

تو مسیر تا دفتر، ذهنم رفت و برگشت.

چرا نمی‌تونم بگم؟

چرا وقتی مادر دستش رو می‌ذاره روی بازوم و می‌گه «اگه چیزی هست»، فقط لبخند می‌زنم؟

چون اگه بگم، چی می‌شه؟

چون اگه بگم شب‌ها می‌رم پیش مردی که کیرش رو می‌کنه تو گلوم و من زانو می‌زنم و لذت می‌برم، مادر دیگه همون‌جوری نگام نمی‌کنه.

چون پدر که همیشه از موفقیت من حرف می‌زنه، دیگه نمی‌تونه سر میز بگه «پسرم کارش رو بلده».

چون مبینا که هنوز گاهی مثل بچگی‌ها می‌اد بغلم، دیگه نمی‌تونه بدون اینکه چیزی تو چشماش باشه نگام کنه.

حقیقت زندگی من دو تکه بود.

یه تکه همون محمدی بود که صبح‌ها قهوه می‌خورد، قرارداد امضا می‌کرد، به مادرش می‌گفت «چیزی نیست».

یه تکه‌ی دیگه همون مردی بود که دیشب روی کاناپه‌ی جاستین دمر افتاده بود و وقتی کیر کلفتش می‌رفت تو کونش، هم شرم داشت هم از شدت تحریک بدنش می‌لرزید.

و من نمی‌دونستم چطور این دو تکه رو کنار هم نگه دارم بدون اینکه یکی‌شون بترکه.

تو چراغ قرمز ایستادم. دستم رو بردم روی گردنم. جای انگشت‌های جاستین دیگه دیده نمی‌شد.

ولی حسش هنوز اونجا بود.

و می‌دونستم تا وقتی این حس اونجاست، هیچ‌وقت نمی‌تونم تمام حقیقت رو به خانواده بگم.

چون حقیقت فقط یه راز جنسی نبود.

حقیقت این بود که من از بخشی از خودم می‌ترسیدم.

و از اینکه اگه خانواده‌ام اون بخش رو ببینن، دیگه من رو همون‌جوری که الان دوست دارن، دوست نداشته باشن.

بعدازظهر بود که کار تموم شد.

قرارداد با خریدار ترک امضا شده بود. دستم هنوز بوی جوهر خودکار می‌داد. از دفتر که اومدم بیرون، هوا گرم بود و نور خورشید تند می‌تابید رو آسفالت. ماشین‌ام تو پارکینگ بود، ولی حال رانندگی نداشتم. تصمیم گرفتم پیاده برم تا کافه سر کوچه. یه قهوه بگیرم و یه کم آروم بشم.

خیابون شلوغ بود. مردم عجله داشتن. بوی اگزوز و غذای رستوران‌های اطراف قاطی هم شده بود. من هدفون رو انداختم تو گوشم ولی موسیقی پخش نکردم. فقط می‌خواستم صدای بیرون یه کم کمتر بشه.

کافه کوچیک بود. شیشه‌های بزرگ، میزهای چوبی، نور طبیعی که از سقف می‌اومد پایین. رفتم داخل. زنگ کوچیکی بالای در به صدا درآمد. بوی قهوه و وانیل زد تو دماغم.

پشت کانتر یه دختر ایستاده بود.

اول فقط موهاش رو دیدم. مشکی، بلند، کمی موج‌دار، ریخته بود رو شونه‌هاش. بعد وقتی سرم رو بلند کرد و نگاهم کرد، چشم‌هاش رو دیدم. قهوه‌ای روشن، کشیده، با یه نگاه آروم که نه خسته بود نه مصنوعی.

«بفرمایید.»

صداش ملایم بود. نه خیلی گرم، نه سرد.

«یه اسپرسو دوبل.»

سر تکون داد. رفت سراغ دستگاه. من نشستم سر یکی از میزهای کنار پنجره. از اونجا می‌تونستم هم خیابون رو ببینم هم کانتر رو.

دست‌هاش موقع کار کردن آروم بود. انگشت‌هاش باریک. وقتی فنجان رو پر می‌کرد، آرنج‌اش کمی خم می‌شد و شومیز سفید کوتاهش بالا می‌رفت و یه نوار باریک از پوست کمرش پیدا می‌شد. پوستش خیلی سفید بود. سفیدتر از چیزی که معمولاً تو این شهر می‌دیدم.

فنجان رو آورد جلوم. گذاشت روی میز. یه لبخند کوتاه زد و برگشت.

من قهوه رو نوشیدم. تلخ بود. همون‌جوری که دوست داشتم. ولی حواسم کامل به فنجان نبود.

چند دقیقه بعد، دختر اومد میز بغلی رو تمیز کنه. دستمال رو روی چوب می‌کشید. بوی مواد شوینده ملایم اومد تو هوا.

نگاهش یه لحظه به من افتاد. بعد دوباره رفت سراغ کارش.

نمی‌دونم چرا نگاش کردم. شاید چون آروم بود. شاید چون تو این شلوغی خیابون، یه چیزی تو حرکاتش بود که عجله نداشت. شاید چون وقتی لبخند زد، لبخندش کامل نرسید به چشم‌هاش. انگار یه لایه‌ی نازک فاصله بین چیزی که نشون می‌داد و چیزی که واقعاً حس می‌کرد وجود داشت.

من این فاصله رو می‌شناختم.

تو خودم هم بود.

یه مشتری دیگه اومد. دختر رفت سفارش بگیره. من قهوه‌ام رو تموم کردم. باید می‌رفتم. کارای دیگه‌ای داشتم. ولی بلند نشدم.

گوشی‌ام ویبره کرد. پیام مادر بود:

«محمدجان عصر خونه هستی؟»

جواب دادم: «آره. ساعت شش میام.»

گوشی رو گذاشتم کنار. دوباره نگاهم افتاد به دختر. حالا پشت کانتر ایستاده بود و چیزی رو تو دفتر ثبت می‌کرد. موهاش رو با انگشت از روی صورتش کنار زد. یه لحظه ابرو‌هاش رو تو هم کشید، انگار چیزی حواسش رو پرت کرده باشه، بعد دوباره آروم شد.

بلند شدم. رفتم سمت کانتر تا حساب کنم.

دختر سرش رو بلند کرد.

«اسپرسو دوبل… صد و پنجاه.»

پول رو دادم. موقع پس دادن باقی‌مونده، انگشت‌هام یه لحظه به انگشت‌هاش خورد. پوستش سرد و نرم بود.

«ممنون.»

«خواهش می‌کنم.»

برگشتم سمت در. دستگیره رو گرفتم. یه لحظه مکث کردم.

نمی‌دونم چرا برگشتم.

«اسمت چیه؟»

دختر یه کم ابرو بالا انداخت. نه متعجب، فقط کمی غافلگیر.

«سونیا.»

«محمد.»

سر تکون داد. لبخند کوتاهی زد. این بار یه کم بیشتر رسید به چشم‌هاش.

«خوش اومدید محمد.»

من هم لبخند زدم. بعد در رو باز کردم و رفتم بیرون.

تو خیابون، هوا هنوز گرم بود. نور خورشید تندتر شده بود. راه می‌رفتم سمت ماشین، ولی حواسم کامل به مسیر نبود.

تو سرم هنوز تصویر موهای مشکی‌ش بود. پوست سفیدش. اون نگاه آرومی که انگار یه چیزی پشتش قایم کرده بود.

چرا این دختر غریبه توجه من رو جلب کرد؟

نمی‌دونستم دقیق.

فقط می‌دونستم که وقتی انگشت‌هام به انگشت‌هاش خورد، یه لحظه کوتاه، چیزی تو سینه‌ام جابه‌جا شد. نه هیجان. نه علاقه ناگهانی. فقط یه کنجکاوی آروم. انگار بخشی از مغزم گفته باشه: این یکی متفاوته.

و من که عادت داشتم چیزای متفاوت رو یا قایم کنم یا ازشون فرار کنم، این بار فقط راه رفتم و بهش فکر کردم.

تو ماشین که نشستم، گوشی رو برداشتم. صفحه‌ی پیام‌ها باز بود. پیام جاستین هنوز بالای لیست بود.

من بهش نگاه کردم. بعد صفحة رو بستم.

استارت زدم.

ولی تو مسیر برگشت، چند بار به کافه فکر کردم.

به اسمش.

سونیا.

و به این که شاید فردا دوباره برم اونجا قهوه بخورم.

فردا دوباره رفتم.

نه با برنامه‌ی قبلی. فقط وقتی کارم تموم شد، پام خودش کشید سمت همون خیابون. هوا کمی خنک‌تر شده بود. باد آرومی می‌اومد و برگ‌های درخت‌های کنار پیاده‌رو رو تکون می‌داد.

زنگ بالای در کافه دوباره به صدا درآمد. بوی قهوه همون‌طور قوی بود. سونیا پیش صندوق ایستاده بود. امروز شومیز کرم‌رنگ پوشیده بود و موهاش رو با یه کش ساده بسته بود عقب. چند تا تار مو از کنار صورتش افتاده بود پایین.

وقتی من اومدم تو، سرش رو بلند کرد. یه لحظه نگاهم کرد. بعد لبخند زد. این بار لبخندش کمی بیشتر طول کشید.

«اسپرسو دوبل؟»

«آره.»

سر تکون داد و رفت سراغ دستگاه. من نشستم همون میز کنار پنجره. از اونجا می‌تونستم حرکاتش رو ببینم. دست‌هاش موقع کار کردن هنوز همون‌قدر آروم بودن. وقتی فنجان رو پر می‌کرد، آرنج‌اش خم می‌شد و یه لحظه پوست سفید مچ دستش پیدا می‌شد.

فنجان رو آورد. گذاشت جلوم.

«امروز شلوغه.»

جمله‌ش ساده بود. ولی اولین باری بود که خودش حرفی زد بیشتر از سفارش.

«آره. ساعت‌های عصر همیشه این‌طوریه؟»

«بیشتر وقتا. مخصوصاً وقتی هوا خوبه.»

سر تکون دادم. قهوه رو نوشیدم. تلخ و داغ. همون‌جوری که دیروز بود.

سونیا برگشت پشت کانتر. ولی چند دقیقه بعد دوباره اومد سمت میزهای این طرف. یه میز خالی رو تمیز کرد. دستمال رو روی میز چوبی می‌کشید و گاهی نگاش یه لحظه به من می‌افتاد.

نمی‌دونستم دارم چی حس می‌کنم. فقط می‌دونستم که بودن تو این کافه، با این دختر که هنوز تقریباً هیچی ازش نمی‌دونستم، آروم‌ترم می‌کرد از خیلی جاهای دیگه.

یه مشتری اومد و سفارش پیچیده‌ای داد. سونیا با حوصله گوش داد، چند تا سوال پرسید، بعد سر تکون داد و شروع کرد به درست کردن. من از گوشه‌ی چشم نگاش می‌کردم. وقتی تمرکز می‌کرد، ابرو‌هاش یه کم به هم نزدیک می‌شد. لب پایینش رو آروم بین دندون‌هاش می‌گرفت. یه عادت کوچیک.

بعد از اینکه مشتری رفت، سونیا اومد سمت من. دستش رو گذاشت روی پشتی صندلی خالی روبه‌روم.

«اگه حوصله‌ت سر رفته، می‌تونی کتابی که اونجا هست رو ورق بزنی.»

اشاره کرد به یه قفسه‌ی کوچیک کنار دیوار. چند تا کتاب و مجله توش بود.

«ممنون. فعلاً قهوه کافیه.»

لبخند زد. این بار چشم‌هاش هم کمی تنگ شد.

«اسمت محمد بود، درسته؟»

«آره.»

«کارت چیه ، محمد؟»

سوالش مستقیم بود. نه فضولانه. فقط کنجکاو.

«زعفران. واردات و صادرات.»

ابروهاش کمی بالا رفت. «جالبه. سخت نیست؟»

«فصل‌هاش سخته. بقیه‌ش قابل تحمله.»

سونیا سر تکون داد. انگار چیزی تو ذهنش ثبت کرد. بعد دستش رو از روی صندلی برداشت.

«من باید برم سفارش‌ها رو برسونم. اگه چیزی خواستی بگو.»

«باشه.»

رفت. من قهوه‌ام رو تموم کردم. ولی بلند نشدم. یه کم دیگه موندم. فقط نشستم و به خیابون نگاه کردم. ماشین‌ها رد می‌شدن. یه زن با کالسکه از جلوی کافه رد شد. یه مرد جوان با کوله‌پشتی عجله داشت.

تو سرم سوال می‌چرخید.

آیا سونیا هم نسبت به من کنجکاو شده؟

دیروز فقط اسمم رو گفته بودم. امروز خودش اسمم رو به یاد آورد. خودش سوال پرسید. خودش پیشنهاد کتاب داد.

شاید فقط مؤدب بود. شاید کارش این بود که با مشتری‌ها حرف بزنه. شاید هیچی نبود.

ولی وقتی برگشت پشت کانتر و یه لحظه از بین شیشه‌ی دستگاه قهوه‌ساز نگام کرد، سریع نگاهش رو انداخت پایین. انگار متوجه شده باشه که من هم نگاش می‌کنم.

اون حرکت کوچیک، بیشتر از هر حرفی، چیزی به من گفت.

بلند شدم. رفتم سمت کانتر تا حساب کنم.

سونیا اومد.

«همون صدوپنجاه.»

پول رو دادم. این بار وقتی باقی‌مونده رو می‌داد، انگشت‌هاش یه لحظه بیشتر روی کف دستم موند. یا شاید من این‌جوری حس کردم.

«فردا هم می‌ای؟»

سوال از دهنم پرید. خودم هم تعجب کردم.

سونیا یه لحظه ساکت موند. بعد لبخند کوچیکی زد. این بار کامل‌تر.

«من اینجا کار می‌کنم. پس احتمالاً آره.»

من هم لبخند زدم. «پس شاید بیام.»

«شاید.»

از کافه زدم بیرون. باد خنک‌تر شده بود. راه می‌رفتم سمت ماشین، ولی قدم‌هام آروم‌تر از دیروز بود.

تو ماشین که نشستم، گوشی رو چک کردم. پیام جاستین نبود. پیام کار بود. پیام مادر بود که پرسیده بود شام چی درست کنه.

جواب مادر رو دادم. بعد گوشی رو گذاشتم کنار.

به سونیا فکر کردم.

به لبخند زیباش. به عادت جویدن آروم لب پایین. به اینکه اسمم رو یادش مونده بود.

و به این که برای اولین بار بعد از مدت‌ها، وقتی به یه نفر فکر می‌کردم، حس سنگینی تو سینه‌ام نبود.

فقط یه کنجکاوی آروم بود.

و نمی‌دونستم این کنجکاوی از کدوم طرف بیشتره.

سومین باری که رفتم، بارون می‌اومد.

نه تند. فقط یه بارون ریز پاییزی که شیشه‌ی کافه رو لکه‌لکه کرده بود و صدای آروم قطرات روی سقف فلزی بیرون می‌اومد. من چترم رو بستم و وارد شدم. زنگ بالای در باز هم به صدا درآمد.

سونیا امروز یه پلیور سرمه‌ای تنش بود و موهاش شل ریخته بود رو شونه‌هاش. وقتی من رو دید، لبخند زد. این بار بدون مکث.

«اسپرسو دوبل؟»

«آره. و اگه بشه یه آبم.»

سر تکون داد. «برو بشین. میارم.»

رفتم همون میز کنار پنجره. از پشت شیشه‌ی خیس، خیابون محو به نظر می‌رسید. ماشین‌ها آهسته رد می‌شدن. مردم چتر به دست عجله داشتن.

سونیا فنجان و لیوان آب رو آورد. نشست رو صندلی روبه‌روم. نه کامل. فقط یه کم لبه‌ی صندلی. انگار نمی‌خواست کارش رو کامل تعطیل کنه، ولی نمی‌خواست هم فقط سرپا وایسه.

«امروز خلوت‌تره.»

«بارون این کار رو می‌کنه.»

سر تکون داد. انگشت‌هاش رو دور فنجون خالی خودش حلقه کرد. ناخن‌هاش کوتاه و مرتب بود. با لاک قرمز.

چند لحظه سکوت شد. نه سنگین. فقط آروم.

بعد سونیا گفت: «دیروز بعد اینکه رفتی، یه مشتری اومد و در مورد زعفران پرسید. گفت دنبال فروشنده‌ی مستقیم می‌گرده. بهش گفتم شاید کسی رو بشناسم.»

من نگاش کردم. «جدی؟»

«آره. شماره‌ش رو دارم اگه بخوای.»

«میشه بدی؟»

گوشی‌ش رو از جیب پلیور درآورد. یه شماره رو برام فرستاد. پیام اومد رو گوشی من.

«ممنون.»

«خواهش می‌کنم. کارته.»

لبخند کوچیکی زدم. «تو هم کارت رو بلدی.»

سونیا شونه بالا انداخت. «آدم وقتی هر روز اینجا وایسه، یه چیزایی یاد می‌گیره.»

دوباره سکوت. من قهوه رو نوشیدم. تلخ و داغ. سونیا به شیشه‌ی خیس نگاه می‌کرد.

بعد بدون اینکه نگام کنه، گفت: «تو همیشه این‌قدر کم‌حرفی؟»

سوالش آروم بود. نه تیز. فقط مستقیم.

من فنجان رو گذاشتم پایین. «بیشتر وقتا آره.»

«چرا؟»

نمی‌دونستم چی جواب بدم. جواب‌های آماده زیاد داشتم. کار زیاده. عادت دارم. حوصل‌م سر نمی‌ره. ولی هیچ‌کدوم کامل نبود.

«نمی‌دونم. شاید چون حرف زدن گاهی سخت‌تر از سکوت کردنه‌.»

سونیا برگشت نگام کرد. چشم‌هاش آروم بود. نه کنجکاوِ فضول. فقط گوش می‌داد.

«من برعکسم. وقتی چیزی اذیتم می‌کنه، باید حرف بزنم. وگرنه تو سرم می‌چرخه تا دیوونم کنه.»

من سر تکون دادم. نمی‌دونستم باید چی بگم. فقط حس کردم برای اولین بار کسی جلوم نشسته که داره از یه چیز واقعی حرف می‌زنه، نه از هوا و تعارف.

سونیا انگشت‌اش رو کشید روی لبه‌ی فنجون.

«خانواده‌ت چطورن؟»

باز هم سوال مستقیم. ولی این بار یه کم نرم‌تر.

«خوبن. مادر، پدر، دو تا خواهر.»

«نزدیکن؟»

«آره. باهاشون زندگی می‌کنم.»

سونیا یه لحظه ساکت موند. بعد گفت: «من تنهام. یعنی با پدر و مادرم زندگی می‌کنم، ولی بیشتر وقتا حس می‌کنم تنهام.»

جمله‌ش ساده بود. ولی توش یه چیزی بود که نمی‌شد ندید.

من نگاش کردم. «سخت نیست؟»

«عادت کردم. یا حداقل وانمود می‌کنم عادت کردم.»

لبخند کوچیکی زد. این بار لبخندش نرسید به چشم‌هاش. همون لایه‌ی نازکی که روز اول دیده بودم، دوباره اومد بالا.

من نمی‌دونستم چرا، ولی دلم خواست چیزی بگم. چیزی بیشتر از جواب‌های معمولی.

«منم گاهی حس می‌کنم با اینکه خونه‌ام پره، یه جاییش خالیه.»

سونیا نگام کرد. این بار طولانی‌تر. انگار حرفم رو وزن می‌کرد.

بعد آروم گفت: «پس حداقل یکی می‌فهمه.»

زنگ بالای در به صدا درآمد. یه مشتری اومد تو. سونیا بلند شد.

«باید برم.»

«باشه.»

رفت پشت کانتر. من موندم سر میز. قهوه‌ام سرد شده بود. ولی حواسم به قهوه نبود.

به حرفی که زدم فکر می‌کردم.

«یه جاییش خالیه.»

اولین باری بود که این جمله رو به کسی می‌گفتم. حتی به خودم هم معمولاً این‌قدر واضح نمی‌گفتم. همیشه قایمش می‌کردم پشت کار و خستگی و برنامه‌های روزمره.

ولی اینجا، تو این کافه، با این دختر که هنوز تقریباً غریبه بود، گفتم.

و سونیا فقط گوش داد. قضاوت نکرد. نصیحت نکرد. فقط گفت «پس حداقل یکی می‌فهمه.»

بلند شدم. رفتم حساب کنم.

سونیا باقی‌مونده رو داد. این بار انگشت‌هاش یه لحظه روی دستم موند و خودش اون رو نکشید عقب.

«فردا شیفت بعدازظهر.»

جمله‌ش مثل پیشنهاد نبود. مثل یه خبر ساده بود. ولی توش چیزی بود.

من سر تکون دادم. «پس ممکنه بیام.»

«ممکنه.»

از کافه زدم بیرون. بارون هنوز می‌اومد. چتر رو باز کردم. قطرات روی پارچه‌ی مشکی می‌خورد و صدای آرومی می‌ساخت.

تو مسیر ماشین، به سوال تو سرم جواب می‌دادم.

محمد چقدر می‌تونه کنار سونیا خودش باشه؟

هنوز خیلی کم.

ولی امروز یه تکه کوچیک از اون چیزی که معمولاً قایم می‌کردم رو گذاشتم روی میز.

و سونیا اون رو برداشت و با دقت نگاه کرد.

بدون اینکه بترسه.

بدون اینکه فاصله بگیره.

و این برای من، بیشتر از هر حرف دیگه‌ای، معنی داشت.

یه هفته از اولین بار که اسم سونیا رو شنیدم می‌گذشت.

هر روز بعدازظهر، وقتی کار تموم می‌شد، پام خودش می‌کشید سمت کافه. گاهی بارون می‌اومد، گاهی آفتاب تند بود، گاهی باد برگ‌ها رو می‌ریخت رو پیاده‌رو. ولی من می‌رفتم.

امروز هوا ابری بود. نور خاکستری از شیشه‌های بزرگ کافه می‌اومد تو و همه‌چیز رو یه کم نرم‌تر نشون می‌داد. سونیا پشت کانتر ایستاده بود و داشت لیوان‌ها رو می‌چید. وقتی زنگ در به صدا درآمد و من وارد شدم، سرش رو بلند کرد و لبخند زد. این بار لبخندش از همون اول به چشم‌هاش رسید.

«اسپرسو دوبل و آب؟»

«آره.»

رفتم نشستم. دیگه لازم نبود بگم کدوم میز. خودش می‌دونست.

چند دقیقه بعد اومد با فنجان و لیوان. این بار کامل نشست روبه‌روم. نه لبه‌ی صندلی. کامل.

«امروز شیفت‌م زودتر تموم می‌شه.»

«خوبه.»

«آره. خسته‌م.»

من قهوه رو نوشیدم. تلخ بود. ولی امروز تلخی‌ش بیشتر به دلم نشست.

سونیا یه کم جلوتر اومد روی صندلی. صداش آروم‌تر شد.

«دیروز بعد اینکه رفتی، به اون حرفی که زدی فکر کردم.»

من نگاش کردم. «کدوم حرف؟»

«اینکه با اینکه خونه‌ت پره، یه جاش خالیه.»

قلبم یه لحظه تندتر زد. نه از ترس. از این که یادش مونده بود. از این که براش مهم بوده.

«آره…»

سونیا به فنجون نگاه کرد. «منم همین‌طور. گاهی شب‌ها که همه خوابن، می‌شینم تو آشپزخانه و فقط به ساعت نگاه می‌کنم. انگار منتظرم یه چیزی اتفاق بیفته. ولی هیچی نمی‌شه.»

من سر تکون دادم. نمی‌دونستم چی بگم. فقط حس می‌کردم حرفش داره یه جایی تو سینه‌م می‌شینه که معمولاً خالی بود.

«تو چیکار می‌کنی وقتی اون حس میاد؟» پرسید.

مکث کردم. جواب‌های معمولی اومدن تو سرم. کار می‌کنم. موسیقی گوش می‌دم. می‌خوابم. ولی هیچ‌کدوم کامل نبود.

«می‌رم بیرون. گاهی رانندگی می‌کنم بدون مقصد. گاهی فقط راه می‌رم.»

سونیا نگام کرد. «تنها؟»

«آره.»

«من نمی‌تونم. وقتی تنها می‌شم، فکرا بدتر می‌شن.»

سکوت شد. نه سنگین. فقط پر از چیزی که هنوز اسم نداشت.

بعد سونیا لبخند کوچیکی زد. «پس حداقل تو بلدی تنها باشی.»

«بلدم وانمود کنم بلدم.»

این بار سونیا خندید. صدای خنده‌ش کوتاه و آروم بود. برای اولین بار بود که می‌خندید. دندان‌هاش سفید و مرتب بودن. یه خط باریک کنار چشمش جمع شد.

من هم لبخند زدم. خودم هم تعجب کردم از اینکه چقدر راحت این کار رو کردم.

زنگ در به صدا درآمد. یه مشتری اومد. سونیا بلند شد.

«باید برم.»

«باشه.»

رفت. من موندم. قهوه‌ام رو تموم کردم. ولی حواسم به خیابون نبود. به خنده‌ش بود. به خطی که کنار چشمش جمع شده بود. به اینکه حرف من رو یادش مونده بود و براش فکر کرده بود.

چند دقیقه بعد شیفتش تموم شد. پلیور سرمه‌ای‌ش رو برداشت و کیف کوچیکش رو انداخت رو شونه. اومد سمت میز من.

«دارم می‌رم.»

من بلند شدم. «منم.»

با هم زدیم بیرون. هوا خنک‌تر شده بود. باد آرومی می‌اومد و موهای سونیا رو یه کم به هم می‌ریخت. چند تار مشکی اومد رو صورتش. با انگشت کنارشون زد.

چند قدم با هم راه رفتیم. سمت پارکینگ من بود، سمت ایستگاه اتوبوس اون.

نزدیک دوراهی که باید جدا می‌شدیم، سونیا ایستاد.

«محمد.»

«بله؟»

«فردا شیفت ندارم. ولی اگه خواستی… می‌تونی پیام بدی.»

شماره‌ش رو هنوز نداشتم. فقط همون شماره‌ی مشتری زعفران رو داده بود.

گوشی‌ش رو درآورد. منم درآوردم. شماره‌ها رو رد و بدل کردیم. وقتی شماره‌ش رو ذخیره می‌کردم، اسمش رو فقط «سونیا» نوشتم. بدون توضیح. بدون ایموجی.

سونیا گوشی رو گذاشت تو جیب. نگام کرد.

«خیلی کم‌حرفی. ولی وقتی حرف می‌زنی، انگار واقعاً منظوری داری.»

نمی‌دونستم چی جواب بدم. فقط سر تکون دادم.

«خداحافظ.»

«خداحافظ.»

رفت سمت ایستگاه. من ایستادم و نگاش کردم تا پشت اتوبوس گم شد. موهاش تو باد تکون می‌خورد. پلیور سرمه‌ای‌ش با رنگ خاکستری هوا قاطی شده بود.

بعد رفتم سمت ماشین. نشستم. در رو بستم. چند دقیقه فقط به فرمان نگاه کردم.

تو سرم یه سوال می‌چرخید.

آیا دارم عاشق سونیا می‌شم؟

نمی‌دونستم.

عاشق شدن تو ذهن من همیشه با چیزای سنگین قاطی شده بود. با ترس. با پنهان‌کاری. با حس اینکه باید یه بخشی از خودم رو قایم کنم تا طرف مقابلم نترسه.

ولی اینجا… اینجا فقط یه حس آروم بود. یه کنجکاوی که هر روز بیشتر می‌شد. یه راحتی عجیب وقتی کنارش می‌نشستم. یه چیزی که وقتی می‌خندید، می‌اومد تو سینه‌م و یه کم گرم‌ترش می‌کرد.

هنوز اسمش عشق نبود.

ولی دیگه فقط کنجکاوی هم نبود.

استارت زدم. تو مسیر خونه، چند بار به پیام‌هایی که هنوز نفرستاده بودم فکر کردم. به اینکه فردا شیفت نداره. به اینکه گفته بود می‌تونم پیام بدم.

و به این که برای اولین بار بعد از مدت‌ها، وقتی به یه نفر فکر می‌کردم، دلم نمی‌خواست اون فکر تموم بشه.
فردا عصر پیام دادم.

فقط یه جمله ساده: «سلام. شیفت نداری امروز؟»

چند دقیقه طول کشید تا جواب بیاد.

«سلام. نه. خونه‌ام.»

بعد یه پیام دیگه: «تو چی کار می‌کنی؟»

«کارم تموم شد. داشتم فکر می‌کردم برم بیرون یه قهوه.»

این بار جواب سریع‌تر اومد: «اگه خواستی می‌تونی بیای این طرف. یه کافه نزدیک خونه‌مون هست که خلوت‌تره.»

آدرس رو فرستاد. من نگاه کردم. یه محله‌ی آروم‌تر از مرکز شهر. تصمیم‌م رو سریع گرفتم.

«بیست دقیقه دیگه اونجام.»

وقتی رسیدم، سونیا جلوی کافه ایستاده بود. امروز یه کت جین کوتاه پوشیده بود و موهاش رو شل بسته بود. وقتی من رو دید، دست تکان داد. لبخندش آروم بود.

رفتیم داخل. کافه کوچیک‌تر از اون یکی بود. نور گرم، میزهای چوبی تیره، بوی نان تازه. نشستیم گوشه‌ای که پنجره داشت.

سفارش دادیم. سونیا این بار چای دارچین خواست. من همون اسپرسو.

چند دقیقه‌ی اول حرف‌های معمولی رد و بدل شد. کار. هوا. یه فیلمی که سونیا دیشب دیده بود. بعد یه کم سکوت شد.

سونیا انگشت‌اش رو دور لیوان چای‌ش چرخوند.

«دیروز که از کافه رفتیم، یه چیزی تو سرم موند.»

«چی؟»

«اینکه تو خیلی مواظبی چی می‌گی. انگار هر کلمه‌ت رو قبلش وزن می‌کنی.»

من فنجان رو چرخوندم بین دست‌هام. «شاید.»

«از چی می‌ترسی؟»

سوالش مستقیم بود. نه تیز، ولی دقیق.

نمی‌دونستم چی جواب بدم. جواب کامل نداشت. فقط یه حس مبهم که اگه زیاد حرف بزنم، ممکنه چیزی از پشت پرده بیاد بیرون که هنوز آماده‌ش نیستم.

«از هیچی. فقط عادت کردم.»

سونیا نگام کرد. یه لحظه طولانی. بعد سر تکون داد، ولی انگار قانع نشده بود.

در همین حین گوشی‌ام روی میز ویبره کرد. صفحه روشن شد. اسم جاستین اومد بالا. فقط یه پیام کوتاه:

«امشب آزادی؟»

من سریع صفحه رو خاموش کردم. ولی سونیا دیده بود. نه متن رو. فقط اسم رو.

ابروهاش یه کم بالا رفت. چیزی نگفت. فقط چای‌ش رو نوشید.

من حس کردم یه چیزی تو هوا تغییر کرد. خیلی کم. ولی حس کردم.

چند دقیقه بعد سونیا گفت: «دوستته؟»

«کی؟»

«همون که پیام داد.»

قلبم یه لحظه نامنظم زد. «آره. یه آشنای قدیمیه.»

سونیا سر تکون داد. «آشنای قدیمی.»

جمله‌ش ساده بود. ولی توش یه طنزی آروم بود که نمی‌شد ندید.

من توضیح بیشتری ندادم. نمی‌تونستم. چون هر توضیحی، در رو باز می‌کرد به جایی که هنوز نمی‌خواستم برم.

سونیا لیوان رو گذاشت پایین. به پنجره نگاه کرد.

«تو گاهی یه جوری می‌شی که انگار یهو از اینجا می‌ری یه جای دیگه. توسرت.»

«منظورت چیه؟»

«همین الان. وقتی پیام اومد. یه لحظه صورتت عوض شد.»

من ساکت موندم. چون درست گفته بود. و چون نمی‌دونستم چطور انکارش کنم بدون اینکه دروغ مستقیم بگم.

سونیا نفس عمیقی کشید. بعد لبخند زد. ولی این بار لبخندش کامل نبود.

«ببخشید. دارم زیادی وارد می‌شم.»

«نه… مشکلی نیست.»

ولی مشکل بود. حس می‌کردم یه دیوار نازک بین ما اومده بالا. نه از طرف من. از طرف اون. انگار چیزی رو دیده بود که تعبیرش کرده بود به شکل دیگه.

بقیه‌ی وقت رو حرف زدیم، ولی سبک‌تر. در مورد محله. در مورد اینکه سونیا عاشق پاییزه. در مورد یه کتابی که می‌خوند. من گوش می‌دادم و جواب می‌دادم، ولی بخشی از ذهنم هنوز روی اون پیام و روی نگاه سونیا مونده بود.

وقتی بلند شدیم، سونیا کت‌ش رو پوشید.

«ممنون که اومدی.»

«منم ممنون.»

چند قدم با هم راه رفتیم تا دوراهی. این بار سونیا زودتر ایستاد.

«محمد.»

«بله؟»

«اگه یه روزی خواستی در مورد چیزهایی که معمولاً نمی‌گی حرف بزنی… من گوش می‌دم.»

جمله‌ش مهربون بود. ولی زیرش یه چیزی بود. انگار گفته باشه: من حس کردم چیزی هست. و دارم اشتباه تعبیرش می‌کنم، ولی نمی‌گم.

من فقط سر تکون دادم. «باشه.»

خداحافظی کردیم. سونیا رفت. من ایستادم تا پشت یه پیچ گم شد.

تو ماشین که نشستم، گوشی رو باز کردم. پیام جاستین هنوز خونده‌نشده بود.

من بهش نگاه کردم. بعد صفحه رو بستم بدون جواب.

به سونیا فکر کردم. به اینکه اسم جاستین رو روی صفحه دیده بود. به اینکه صورت من عوض شده بود. به اینکه گفته بود «آشنای قدیمی» و سونیا فقط سر تکون داده بود.

سونیا درباره‌ی من چه چیزی رو اشتباه فهمیده بود؟

شاید فکر کرده بود جاستین بیشتر از یه آشناست. شاید فکر کرده بود من دارم چیزی رو قایم می‌کنم که مربوط به یه رابطه‌ی دیگه‌ست. شاید فکر کرده بود اون لحظه‌ای که صورت‌م عوض شد، از روی گناه یا ترس بوده.

و راستش… اشتباه هم نکرده بود. فقط جزئیاتش رو نمی‌دونست.

من استارت زدم. تو مسیر خونه، بارها به اون جمله‌ی آخر سونیا فکر کردم.

«اگه یه روزی خواستی در مورد چیزهایی که معمولاً نمی‌گی حرف بزنی…»

و حس کردم برای اولین بار، یه نفر داره به در بسته‌ای که پشتش ایستادم، دست می‌کشه.

بدون اینکه هنوز بدونه پشت در چی هست.

نوشته: رهگذر

بازدید 11,156

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

0 پاسخ به “سرزمین زیبایی”

  1. داستانت واقعا ایراد داره از ایرادات نگارشی گرفته تا ایرادات نوشتن نوع کلمات. به نظرم واژه هایی مثل مادر، پدر و…. خیلی رسمیه و برای داستان نوشتن مناسب نیست. دوم اینکه هیچ کدوم از قصه هایی که نوشتی رو به انتها نرسوندی،هم جاستین و هم سنیا بی سر و ته باقی موند. و سوم اینکه الان داستانت واقعا تگ گی براش مناسب بود؟!! در کل دوست نداشتم و دیس لایک

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
در حال بارگذاری ویدئوها...