داستانی برای فضاسازی نیست .صرفا یک خاطرس بدون آب و تاب الکی! فقط اسامی و فضاها تغییر کرده
امیدم!کوچکترین عضو شرکت بودم و از سال ۳ دانشجویی که ۲۱ سالم بود مشغول ب کار بودم.لیاقتشو داشتم مثل خیلی از افراد این جامعه که واقعا لایق کار های خوب ان ولی چون سابقه کاری ندارن نمیتونن شروع ب کار خوبی رو تجربه کنن
ولی خب دروغ چرا من ب واسطه دایی ام ک رئیس شرکت بود این موقعیت و بدست آورده بودم ولی خب طی دو سالی که تا الان بودم نشون دادم ک حداقل شروعش پارتی بوده و موندگاریش ب خاطر خودم!
البته شیفت نمیدادم و ی سری کار پیمانه ای برمیداشتم و حین دانشجویی اونا رو پیش می بردم
چند ماهی هس که درسم تموم شده و الان به دو سال سابقه کاری رسیدم
اینا رو گفتم که بدونین تفاوت سنی ک وجود داره بین و من همکارانم علتش چیه
شاید احترام اولیه که همکارا به من میذاشتن بابت دایی ام بود ولی بعد چند ماه و مدتی کار کردن بخاطر احترامی که به همکارا میذاشتم و کمک های خارج از وظیفم ب اون ها کم کم احترام و تونستم به خاطر شخصیت خودم بدست بیارم
دوست نداشتم از ترس داییم با من کسی مهربون برخورد کنه برای همین همیشه حواسم ب حرفام و رفتارم بود
حتی برعکس محیط های دیگه که کمی زود عصبی میشدم یا جواب تندی میدادم و خیلی شر و شور بودم،توی شرکت معمولا آدم صبور و کم حرفی بودم
بریم سراغ اصل ماجرا
یک سالی میگذشت و توی شرکت با همه رابطه خوبی داشتم ولی هیچوقت با کسی دوست یا رفیق نشدم
سن اون ها اصلا ب من نمیخورد
در حدی که همه شرکت من و امید صدا میکردن انگار بچه بودم
البته با ۲۲ سال سن و تفاوت سنی حداقل ۱۰ ساله با همکارام این موضوع طبیعی بود
منم از شرایط راضی بودم چون توی محل کار نه دنبال رفیق بازی و اکیپ بودم نه حاشیه
کارم و میکردم و با همه در حد سلام احوال پرسی گرم و خسته نباشید و خدانگهدار
همین و بس
طی این یک سال همکارای جدیدی ب ما اضافه شدن ب مرور
من خوشحالم بودم از این موضوع چون نیرو های جدید همه جوان بودن و کم کم یک احساس راحتی برای اینکه با همکارانم حرف بزنم و صمیمی تر باشم برای من فراهم شد
بین نیرو های جدید خانومی بودن ب نام مهدیه
متولد ۷۵ بود و تقریبا ۶ سال از من بزرگتر بود
من عادت کرده بودم ب روال اینکه توی محل کار نظری ب کسی نداشته باشم انگار توی ذهن خودمم جا افتاده بود ک من جای بچه های اینام
مهدیه ی دختر قد کوتاه
البته ب نسبت من که قدم ۱۸۸ هست خیلی کوتاه
ولی خب گوگولی و بانمک
سنش به چهرش میخوره با اینکه ریز نقش بود چون کمی لباشو ژل زده بود و کانتور صورت انجام داده بود
سفید و بدن اسکینی
اسکینی نه ب معنی صاف ها
ساق پا پری داشت و باسن و سینه هاش فرم داشت
البته که زیر فرم شرکت نهاست سفید بودن و مچ پاش رو میشد فهمید و بقیشو بعدا فهمیدم
مهدیه ی دختر مودی بود گاهی خوش اخلاق و خوش مشرب
گاهی هم توی خودش بود و با کسی زیاد حرف نمیزد
کم کم با دو تا از همکارا خانوم مجردمون که سنشون بیشتر بود یکی متولد ۷۲ و اون یکی ۷۰ صمیمی شدن و
توی شرکت همیشه کنار اونا بود و با هم حرف میزدن
با من روز های اول رفتار ساده ای داشت مث همه
البته بعلاوه یک لبخند اضافه
لبخند و گذاشته بودم پای فامیل بودنم با رئیس شرکت
درسته خودم خیلی رابطه خوبی داشتم با همکارا ولی خب این حس و بهم میداد بعضی رفتارا
ب هر حال گذشت و یک روی توی آبدارخانه شرکت بودم و کنار پنجره رو به بیرون نگاه میکردم و چایی میخوردم
منتظر یک مشتری بودم ک بیاد برای قرارداد تا بتونم راضیش کنم و برای همین داشتم تمرکزم و جمع میکردم
+با چای دونات نمیخوری؟
برگشتم دیدم مهدیه اس
لبخند زدم و تشکر کردم
+من تعارف الکی نمیکنم خودت میدونی پس بگیر بخور
زیاده با هم میخوریم
اولین بار بود از لحن رسمی استفاده نمیکرد توی صحبتش با من
ی تیکه از دونات کندم و با تشکر شروع کردم بخوردن
مشغول صحبت شدیم و چای نوشیدیم
آخر صحبت که رسید دوباره تشکر کردم و رفتم ب سمت در
+راسی امید تو اطلاعاتت توی زمینه … خیلی خوبه از کجا یاد گرفتی
-رفرنس خوندم زمان دانشجویی راستش
+کتاباشو داری؟
-اره چطور؟میخوای بخونی؟بیارم برات؟
+نمیدونم حوصلم میکشه اخه یا نه !میخوای شمارتو بده بی زحمت لازم داشتم بهت میگم برام بیاری
-باشه حتما اینم شمارمه ……یادداشت کن بهم خبر بده حتما
+باشه برو راحت باش ب کارات برس
برام عجیب بود ک یکم صمیمی تر از همیشه بود ولی خب گذاشتمش پای مودی بودنش
عصر که شد رفتم خونه یه چرت عصرگاهی زدم و وقتی بیدار شدم طبق معمول اول گوشیم و چک کردم
پیام توی تلگرام از طرف مهدیه اومده بود برام ده دقیقه پیش
+گفتی کدوم کتاب ها رو داری؟
نه سلامی نه حال و احوالی
این دختر چقدر گاو بود!ولی خب دروغ نگم دوست داشتنی
موهای فر قشنگی داشت مشکی مشکی
با سفید بودن پوستش تضاد قشنگی بود
لباش ژل بود ولی نه زیاد و مصنوعی ب صورتش میومد
امیدددددد !بابا یک پیام داده برا کتاب چی داره توی ذهنت برای خودت مرور میکنی؟طرف ۶ سال ازت بزرگ تره
جواب دادم و سر صحبت و باز کرد راستش
رفت ب سمت از خودش گفتن
تازه فهمیدم توی شهر ما تنها زندگی میکنه و پدر مادرش از شهرستان های اطراف آن
از سفره غذاش عکس گرفت و فرستاد
از خونه بهم ریختش هم همینطور
گوشه عکس یه سینی نظرمو جلب کرد که توش ماست موسیر بود
به تیکه گفتم:عشق و حال هم ب راه بوده ها
+چه عشق و حالی
سینی رو ببین !ماست موسیر کنارش چی میاد؟چیپس
کنار اونا با هم چی میاد؟
+عرققققق
آفرین دقیقا
خوبه که سریع لومیدی
+اره بابا میخورم من که تنهایی تفریح دیگه ای ندارم ولی متاسفانه این بار ندارم تموم کردم
نمیدونم چی توی ذهنم گذشت که یهو گفتم کاری نداره ماست و چیپسش با تو
عرقش با من
یکهو با خودم گفتم امید داری چی میگی اون همکارتع ها ۶ سال هم ازت بزرگ تره
ولی از طرف دیگه ی صدایی میگفت بزرگ تره که هس
همکارتع که هس
مجرده شوهر ک نداره
اینجا هم تنهاست تازه خودش از خودش خونه داره چی از این بهتر
اونم منی که بعد رابطه ۳ ساله قبلی که دختره بهم خیانت کرد و بعد اون نتونستم با هیچ دختری بیشتر از یکی دو ماه بمونم و همشون و ی جورایی می پروندم
تو همین فکرا بودم که پیام اومد
+هر کی نیاره
واقعا؟الان یعنی من و دعوت کرد با هم مشروب بخوریم؟
زدم ب پرویی
-مهمون الکی دعوت میکنی اومد نیومد داره
من دارم اماده میشم برم بگیرم بیام سمتت ها
+منم الکی نگفتم که بیا امشب برعکس شیشه بارون هم زده
توی ذهنم هزاران چیز رد شد ولی همش و شهوت کمرنگ میکرد و می فرستاد به پس ذهنم تا بهشون فکر نکنم
برنامه رو چیندیم
قرار شد ساعت ۹ شب برم سمت خونش
ادرس داده بود و منم با دوستم هماهنگ کردم برای مشروب
گفتم بار اوله زشته عرق ببرم رفتم راکی هماهنگ کردم و گرفتم
یه تیپ درست و حسابی زدم ی صفایی پایین دادم و کلی عطر
امید امادس!اماده چی؟نمیدونم باید بریم ببینیم چی پیش میاد
داشتم می رسیدم که یک پیام از طرف مهدیه اومد
+حواست باشه زهرا هم اینجاست پیش من عرق کم نگیری ها
حالا زهرا کیه و چرا اونجاست و ….
این قسمت خاطره ام بخش سکسی نداشت و صرفا یک پیش زمینه بود هرچند حس میکنم پیش زمینه رو هم کامل نگفتم
ولی دوست ندارم ی خاطره و نصف و نیمه تعریف کنم
بنظرم زیبایی یک سکس ب داستان پشتشه
ولی از قسمت های بعدی زاویه اروتیک داستان قطعا شروع میشه
متشکرم از همه
نوشته: مالک قلم
ادامه…
18 پاسخ به “همکار کوچک (1)”
خوب بود ادامه بده
خوب بود ادامه بده
خوب بود ، لطفاً موقع نوشتن یک کمی دقت کن تا غلط املایی نداشته باشه منتظر ادامهاش هستم
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست هنگام جلق زدن هم زود انزالی داری
مازندران بیاد
همون درست بخون برو خدمت که اینجا چیز کلفت بارت میکنن
گچن آفرین خوب بود فقط همسایه ات هم پایه بودااا
بد نیست ولی انقد تو داستان با خودت حرف نزن
کیری بود چون کسشعر زیاد گفتی
ادامه بده
در دست چند پیمانه کار برمیداشتی؟ اگه توان داری بیا اینم بردار
عالی بود
خوب بود
بیست خط مقدمه نوشتی که اگه کمتر از خودت نمی تعریفیدی نهایت میشد تو سه خط جمش کرد. تا اینجا که داستانت تقریبا متوسط بود تا بعد…
یه نکته خواستم اضافه کنم؛ وقتی تعداد لایک ها رو دیدم تعجب کردم چون برا همچین نوشته ای با این سطح که جذابیت چندانی نداشت و در اون بخش سکسی هم وجود نداشت خیلی زیاد بود. از اونور نظراتو که چک میکنی چند تاش مال پروفایلهای تازه ثبت نام شده و یا تازه کارن و… نتیجه گیریش با شما
مادر قهوه ۱ ساعت خوندم بعد میگی داستان کامل نبود؟
man نفر سوم خوب از تهران تلگرام پی ام بده تا عکس رد و بدل کنیم @Mahdi8Gh
قسمت بعدی رو کی میزاری ؟