نیمه ی وجودم… (۲)

…قسمت قبل

این داستان بیشتر محتوای احساسی و عاشقانه داره، اسامی مستعارند و داستان واقعی با کمی اغراق برای زیبایی نوشته است

قبل از شروع چند تا نکته بگم اولا از نظرات و لایک های زیباتون خیلیی سپاس گذارم دوما یک عزیزی یه همچین کامنتی گذاشته بود(نویسنده عزیز

آدرس رو اشتباهی اومدی

اینها رو باید توی دفتر خاطراتت بنویسی

اینجا سایت سکسی هست

باید چیزی بنویسی که تحریک کننده باشه و صحنه های سکس رو توی ذهن مخاطب ترسیم کنه

با کمال احترام اگر قسمت بعد سکس توش نباشه

بچه ها آبکشت میکنند ) باید بگم که متشکرم از نظرتون ولی باید بگم این داستان 90درصد عاشقانه هست 10 درصد سکسی پس شرمنده اگه به حستون نمیخوره نخونین چیزی که تو این سایت زیاده داستان های سکسی تحریک کننده !امیدوارم دوست داشته باشید بزن بریم.

چند دقیقه بعد رسیدیم به خونه ی ما

-آقا ممنون همینجا پیاده میشم

+منم همینطور همینجا پیاده میشم

من تعجب کردم چرا ارشیا باید پیش خونه ی ما پیاده بشه ؟ غرق افکار خودم بود که عرشیا بهم اشاره کرد پیاده شو

منم سریع پیاده شدم اصلا یادم رفته بود باید پولشو حساب کنم ارشیا در ماشینو بست و ماشین گازشو گرفت و رفت

-ع…عه پس پولش؟

+حساب کردم جیگر!

-وا…واااای ببخشید اصلا حواسم نبود

+بله دیدم غرق در افکار بودید!

از خجالت سرخ شدم سرمو انداختم پایین یهو یه چیزی یادم اومد

-آ…آها راستی تو چرا اینجا پیاده شدی؟

+به دو دلیل اولا خونمون 2 تا کوچه اونورتر

-دوما؟

+دوما مگه میتونم بدون آغوشت ترکت کنم ؟

وااای مو به تنم سیخ شد و یکم خجالت کشیدم، با یه حرکت ناگهانی عرشیا خیز برداشت و پرید تو بغلم …

-هییی عرشیاااااااا

+هییس کسی نمیبینه

عرشیا نفس عمیق میکشید تو بغلم احساس میکردم به جای اکسیژن داره عطر تنو تنفس میکنه و منم همینجوری بودم نمیدونم چی شد که اینجوری دلم رفت براش یا به قول شیرازی های عزیز(پام سرید براش) نمیتونم وصف کنم که چقدر از آغوشش لذت میبردم اما باید جدا میشدیم

-ار…ارشیا یهو کسی میبینه !

با اکراه از آغوشم جدا شد دستشو کشید به صورتم

+کوروش؟

-بله؟

+واقعا ممنون!

-خواهش میکنم بابت؟

+بابت اینکه امروز قلبتو که ارزشمندترین گوهر و حیله این دنیا برای منه بهم هدیه دادی امروز بهترین روز زندگیم بود!

-م…منم

+دوستت دارم خیلی زیاد!

_م…من بی…بیشتر!

از هم خداحافظی کردیم اون رفت به سمت خونشون منم که دم در خونمون بودم هییی واای نکنه یکی از همسایه ها این فیلم هندی هارو دیده باشه خااک به سرم!!

+سلاام مامان!

-سلام خوبین؟

+تو انگار بهتری چیه لپات گل انداخته؟ خوش گذشت؟

-ممنون عالی بود

نمیتونستم بهش بگم امروز بهترین روز زندگیم بود امروز روزی بود که قلبم به قلب ارشیا گره خورد

-من یه دوش بگیرم میام خدمتتون!

+برو دورت بگردم!

زیر دوش که بودم، برخورد آب گرم به بدنم یه حس خوبی بهم میداد چشمامو بستم و همینطور که آب راه خودشو میان موهام پیدا می کرد و نوازشم می داد غرق در افکار شدم

افکار چی ؟ خب معلومه دیگه ارشیا

نمیدونم چرا ولی حس خیلی عجیبی داشتم همش حس میکردم این من نیستم همش احساس می‌کردم خیلی زود همچی داره پیش میره و کلی فکر منفی دیگه ولی و… ولی میدونید فکر به اون چشمای رنگی زیباشو چهره ی دلرباش همه ی افکار دیگه رو محو می‌کرد.

از حموم اومدم بیرون خودمو خشک کردم و لباسامو پوشیدم رفتم جلو آینه موهامو یکم بهم ریختم آخه شونه کردنش خیلی سخت بود هم فر هم بلند واویلا! دیینگ(صدای پیامک گوشیم) رفتم سمتش گوشیمو برداشتم یه نگاهی انداختم همون شماره بود شماره ی ارشیا که هنوزم سیوش نکرده بودم برام نوشته بود:

سلام کوروش جان، چطوری؟

سریع جواب دادم:

-سلام ارشیا خوبی ؟

+ممنونم چخبر؟

-عه ارشیا هنوز نیم ساعت نیست جدا شدیم، راستی رسیدی خونه ؟

‌+نه تو راه گرگ ها خوردنم حرفا میزنی ها

– بی نمک

+میبوسمت فعلا

-خداحافظ❤️

میبوسمت ؟ به من بود؟ واااایییی

چقدر حس خوبی داره یکی بهت بگه میبوسمت! خب دیگه فیلم هندی کافیه یکم بریم سر درررس!

با صدای کلاغی که با غار غارش کوچه رو گذاشته بود رو سرش بیدار شدم! هنوز 45 دقیقه مونده به مدرسه بلند شدم کارامو انجام دادم یه صبحونه خوردم و راه افتادم به سمت مدرسه

وسط راه تو حال خودم بودم و داشتم راه می رفتم که گرمی دستی که رو شونم احساس کردم باعث شد از جام بپرم!

-هییییی!

+واای ببخشید نمیخواستم بترسونمت،سلام!

-از دست تو سلام ارشیا، صبحت بخیر!

+صبح توام بخیر عشقم!

سرمو انداختم پایین هنوز خجالت میکشیدم! سعی کردم بحث و عوض کنم

-دیروز که رسیدی خونه چیکار کردی؟

+یکم درس خوندم فقط بقیشم… مکث کرد

-بقیشم چی ؟

+بقیشم فکر تو نمیذاشت هیچ کاری بکنم

-عه وا؟

+بلههههه!

+کوروش!

-بله؟

+میشه بغلت کنم ؟

-چ… چی؟ اینجا ؟

+آره مگه چیه؟

-نمیدونم… هنوز حرفم تموم نشده بود که پرید تو بغلم

+دلم برات تنگ شده بود عزیزم!

-م… منم!

-ا…ارشیا یهو یکی میبینه!

+اوکی ببخشید بریم!

نمیدونم چجوری اون روز مدرسه گذشت خیلی زود گذشت شاید چون کنارم ارشیا بود زود می‌گذشت!

-سلام مامان

+سلام پسر گلم خسته نباشی!

-ممنون من لباسمو عوض کنم میام ناهار!

+باشه پسرم برو!

داشتم لباسمو عوض میکردم که مامانم با لحن بلندی گفت‌:

+کوروش

-بله مامان؟

+پسرم از دوستت ارشیا شماره مادرشو بگیر بعدا که باهاشون صحبت کنم ببینم چجور آدمایی هستن!

-ب… باشه مامان جون حتما!

اون روز هم گذشت شماره مامان ارشیا رو دادم به مامانم اونا دوتا هم با هم اوکی شدن انگاری تازه همو پیدا کرده بودن! هه!

حدودا 1 ماه همینجوری گذشت! رابطه من و عرشیا فقط در حد بغل کردن و یکم پیام عاشقانه بود و فقط تو مدرسه همو میدیدم تااااااااا…

-جانم مامان جان؟

+سلام کوروش پسرم خوبی؟ کجایی؟

-مامان تازه تعطیل شدم دارم میام خونه!

+باشه پسرم، بیا منتظرم بیا اتفاقا یه کار مهم باهات دارم!

-باشه تا 20 دقیقه دیگه میرسم!

یعنی مامانم چیکارم داره ؟ یعنی آنقدر مهم بوده که زنگ زده اطلاع بده؟ رسیدم خونه

‌-سلام مامان، چی شده؟

+سلام پسرم چرا نگرانی؟ چیزی نیست برو لباساتو عوض کن بیا میگم

-اوکی! اوکی!

سریع لباسمو عوض کردم اومدم پایین نمیدونم چرا نگران بودم!

-خب مامان چی شده؟

+پسرم، پدرت به خاطر یه موضوع کاری باید به شمال کشور سفر کنه و از من خواسته تا منم همراهش برم ولی من قبول نکردم!

-چیی؟ چرا انقدر یهویی؟چرا قبلا چیزی نگفت بابا؟ اصلا شما چرا قبول نکردی؟

+پسرم نمیتونم تورو تنها بزارم خونه که!

بغض گلومو گرفت بازم اون حس ضعیف بودن بهم دست داد، با صدای بغض آلود!

-ماااماان من بچه ام؟ 2 سالمه؟ ضعیفم ؟بدرد نخورم ؟

‌+پسرررم دور سرت بگردم تو مرد منی! بچه چیه؟ فقط نگرانتم! آخه تو تنها تو خونه نبودی تا حالا! من چجوری ولت کنم برم عمرا!

-مادرم درک میکنم نگرانی تو ولی منم میتونم چند روز تنها باشم مشکلی پیش نمیاد که!

+نه پسرم من خیالم راحت نمیشه اینجوری!

-آخه نمیشه که بابارو تنها بزاری بره؟

+میشه تورو تنها بزارم؟

-ای بابا!

+یه کاری میکنیم! من با مادر ارشیا حرف میزنم اون شبا بیاد پیشت! تو این چند مدت فهمیدم واقعا خانواده دار و با اصالت هستن!

-چ…چ…چییییییی؟

+مادر جان تعجب نداره مگه الان تنها دوستت نیست؟ مگه بهترین دوستت نیست؟ آخه مادر جان ما تو تهران اصلا کسیو نداریم!

-مامان نمیشه که! زشته! چرا به اونا زحمت بدیم بعدشم من روم نمیشه!

+چرا میشه پسرم اشکالی نداره که الان زنگ میزنم اوکیش میکنم نگران نباش

-آخه ماما…

+آخه ماخه نداریم! تمام!

-ای بابا!

حس خوبی نداشتم احساس می‌کردم، الان ارشیا فک میکنه من آدم ضعیفیم که هر دقیقه نیاز به مراقبت دارم از طرفی روم نمیشه ما هنوز باهم 100 راحت نیستیم!

مامانم بعد ده دقیقه صحبت با مامان ارشیا با روی خندون اومد سمتم و گفت :

+دیدی؟ حل شد!

-آره! نمیدونم چی بگم!

و سرمو خاروندم

-من برم سر درسم مامان فردا امتحان دارم!

+باشه دورت بگردم برو!

-به محض رفتن تو اتاقم، بغضم ترکید و گریه ام گرفت، نشستم لبه تخت زانو هامو بغل کردم و گریه و هق هق

خدایا الان ارشیا فکر میکنه من ضعیفم که نیاز به مراقبت دارم و خودم نمیتونم شبا تنها خونه بمونم خدایا منو مرگ بده

در حین گریه صدای آروم مامانم گوشامو تیز کرد در اتاقمو آروم باز کردم و گوش واستادم

+آره زینب جون(مامان ارشیا) از دوازده سالگی اون اتفاق افتاد…

-هیییییی! مامانم داره برای مامان ارشیا تعریف میکنه؟ هیییییی وااااااااااااااااااااااااااااااااای شاید بپرسین چیو ؟ مریضی مو!!!

من 12 سال ام بود که ماشین بهم زد و مغزم آسیب شدید دید و گاهی وقتا تشنج میکنم و…

و الان باورم نمیشه که مامانم داشت برای مامان ارشیا میگفت! خیلی حالم بد بود خیلی زیاد

تماس مامانم که قطع شد رفتم پیشش و با چشمانی که خیس خیس شده بودن گفتم

-مامان! چرا بهش گفتی

+وااااای الهییی دورت بگردم پسرم گریه نکن دور قلبت بگردم عشق دلم بیا بغلم پسر گلم گریه نکن

تو بغل مامانم کمی آروم شدم ولی هنوز پر از غم بودم

-مامان چرا گفتی!؟

+پسرم چه اشکالی داره خب بیماری تو طبیعیه منم گفتم که اونا فکر نکن تو ضعیفی و خدایی نکرده میترسی که خودت تنها باشی

-خب اینجوری که بیشتر فک میکنن ضعیفم!

+نه دورت بگردم اینجوری تنها دلیلت بیماریه که کاملا نیاز به مراقبتش طبیعیه!

-نمیدونم چی بگم

+چیزی نگو پسرم بهم اعتماد کن

و خم شد و سرمو بوسید و اشکامو پاک کرد

+دور سرت بگردم پسرم برو درستو بخون عزیزم برو

-ممنون مامان❤️

رفتم تو اتاقم هنوز حس بدی داشتم نمیدونستم چه جوری باید تو روی ارشیا نگاه کنم نشستم پشت میزم که درس بخونم واای اصلا حوصله درسو نداشتم ولی مجبور بودم فردا امتحان داشتم!

هههه اینجا کجاست؟ چرا من اینجام؟ کسی اینجاااا نیست؟ آهااااای کسیییی اینجا نیست! آهاااااااااای انتهای اون راه یه مرد بود رفتم جلو تر خشکم زد ارشیا بود خیلی چهره عبوس و خشمگین داشت

-ارشیا چی شده ؟ عرشیا ؟

جواب نمیداد

ارشیا

ارررشیاااااا با توام چرا جواب نمیدی

ارررشیاااااا

با تمام وجود داد میزدم ارشیا

ارررشیا

+پسرررم ، بلند شو داری خواب میبینی بلننند شو

-هیییییی!

چشمامو آروم بهم میزدم چهره مهربون و همزمان نگران مامانمو میدیدم که یه لیوان آب دستش بود

+بیا پسرم بخور

-ممنون، کابوس میدیدم

چه خواب عجیبی بود

+آره راجب ارشیا بود اره؟

-آره! شما از کجا میدونی

+پسرم داد ارشیا گفتنت تا ولنجک رفت

-خنده تصنعی کردم

+پاشو لباساتو عوض کن خیس عرق شدی بعدشم بیا عصرونه

-بعد از بیرون رفتن مامانم سریع رفتم سراغ گوشیم رفتم تو واتساپ زدم رو اسم (Arshiya❤️) دیدم نوشته آخرین بازدید ساعت 13:55 الان که ساعت شش و نیم عصره چرا انلاین نشده؟ چرا تو خواب آنقدر ازم عصبانی بود؟ سریع زنگش زدم

بوق اول

بوق دوم و… مشترک مورد نظر پاسخگو نیست

وااای استرس و ترسم هزار و صد برابر شد

بقیه روز رفتم حموم لباسامو عوض کردم و درس خودنم ولی بالغ بر 30 بار آخرین بازدید ارشیا رو چک کردم و 2 بار دیگه هم زنگ زدم جواب نداد

ساعت 10 شب بود داشتم از ترس میمردم که چرا ارشیا جواب نمیده چنین چیزی سابقه نداشته و باز هم گریه گریه گریه

تو همین حین صدای زنگ گوشیم بلند شد تو سرعت سیم ثانیه سرم رو برگردوندم سمت گوشی و نام زیبای

Arshiya❤️

روی گوشیم نقش بست

وااای که وصف اون لحظه برام سخته انگار دنیا رو بهم داده بودن گریه ام به کل قطع شد و سریع جواب دادم

-الوووو! کجااااایییی؟

+الو سلام دورت بگردم! (بغص آلود)

-ارررشیا کجا بودی؟ مردم از نگرانی

+از پنجره کوچه رو ببین

سریع رفتم نگاه کردم واااای ارشیا بود تو کوچه با دسته گل و یه جعبه کوچیک واستاده بود

-واااای اینجایی؟ بیاااا بالا بدوووو

+نه نه نمیخوام بیام داخل فقط یه لحظه بیا دم در کارت دارم

-اوکی اومدم

سریع یه لباس آستین بلند پوشیدم و رفتم دم در تا دیدمش پریدم تو بغلش و با گریه گفتم

-کجا بودی؟ خیلی دلم برات تنگ شد خیلی نگران شدم من من کابوس دیدم عرشیا تو تو ولم کرده بودی و با یه چهره خشمگین نگاهم میکردی

+دوررر سرت بگردم عشقم، منم خیلی دلم برات تنگ شده بود، مگه میشه ولت کنم اون فقط یه کابوس بووده میبینی که الان تو بغلمی حقیقتش کوروش من از وقتی مامانم قضیه رو برام تعریف کرد خیلی ناراحت شدم نمیدونستم که چه جوری باید کنارت باشم و چیکار کنم برات که احساس کنی خیلی دوستت دارم!

-ب… ببخشید!

+واسه چی عزیزم؟

-واسه اینکه ضعیفم!

+دورت بگردم دیگه این حرفو نزنیا که ناراحت میشم راستی این گل و این کادو خدمت شما

-واااااای چرا زحمت کشیدی؟ به چه مناسبت؟

+کادو دادن به همه ی زندگیم مناسبت لازم نداره! مناسبتشو میزاریم خوشحال کردن تو خوبه؟ و دوتایی خندیدم!

این منم؟ که امروز کلا یه چشمم اشک بود یه چشمم خون؟ الان از ته دل میخندم؟ حس عشق این کارو باهام کرده

-خب ارشیا دیگه ممکنه کسی شک کنه من برم؟

+آره فدات شم برو برو! فردا میبینمت

-میبینمت بازم ممنون بابت کادو ها!

دیینگ(صدای پیامک گوشیم) از خواب بیدارم کرد یه نگاه به ساعت انداختم هنوز 45 دقیقه مونده بود تا شروع مدرسه من بلند شدم و رفتم دستشویی لباسمو عوض کردم رفتم سر میز صبحانه

-سلام، صبحتون بخیر

+سلااام مرد ثانویه خونه چطوری بابا؟

-ممنون بابا جون شما خوبی؟

+میگم کوروش دیشب خسته بودی چیزی نگفتم ولی جریان اون گل که آوردی چی بود؟

کل وجودمو خجالت و ترس فرا گرفت! الان چی بگم؟

-عه… چیز ارشیا برام آورد

+آهان اون دسته گل؟ واسه چی؟

+عهههههه مرد ولش کن غذاشو بخوره خودم بعدا برات میگم

-بله

+راستی پسرم ما یه دو ساعت دیگه راه می افتیم خیلی مراقب خودت باش با مامان ارشیا هماهنگی هارو انجام دادم دورت بگردم خیلی مراقب خودت باش من تند تند بهت زنگ میزنم باشه؟

-باشه مامان ممنونم

و مامان و بابامو بوسیدم

سریع صبحانه ام رو خوردم و راهی مدرسه شدم

رسیدم جلو در مدرسه ارشیا زودتر رسیده بود رو اون صندلی بود همون صندلی که شروع رفاقت مون در واقع عشقمون اونجا رقم خورد

تا منو دید با سرعت نسبتا زیادی اومد سمتم منم رفتم سمتش دست دادیم و سلام و احوال پرسی کردیم

+حیف بچه ها هستن وگرنه باید بغلت میکردم

-هییی آروم

ارشیا دهنشو آروم آورد نزدیک. گوشم و گفت

+صبحت بخیر زندگیم

مور مورم شد خیلی به دلم نشست و لبخند گشادی زدم

+قربون خنده هات بشم من

-خدااا نکنه

راهی کلاس شدیم، اعتراف میکنم هیچ حواسم به درس نبود اون روز غرق در افکار و بازم همون فکر های مخرب و مزخرف همیشگی و…

کلید رو انداختم و درو باز کردم رفتم داخل مامانم و بابام رفته بودن و قرار بود شب ساعت 8 شب ارشیا بیاد خونمون

خیلی حس عجیبی داشتم نمیدونستم چی قراره بشه اگه یهو حالم بد شه چیکار کنم خدایا منو مرگ بده

مامانم واسه ظهر و شب غذا درست کرده بود و گذاشته بود تو یخچال منم رفتم یه دوش گرفتم سریع و یه غذای مختصری خوردم و رفتم سر درس پس فردا امتحان زیست شناسی داشتم، خدایا حالا کی میتونه این زیست حال بهم زنو بخونه

مجبورا کتابو باز کردم و حدودا دو ساعتی درس خوندم ساعت حدودا 5 عصر بود که خیلی خسته بودم رفتم رو تخت چشمم رو گذاشتم رو هم خیلی خسته بودم یهو…

صدای زنگ گوشیم بلند شد و…

-الووو سلام مامااااان

+الو سلام پسر گلم چطوری فدات شم

-خوبین شما؟ کجایین ؟

+پسرم ما رسیدیم تو هتلیم

-خیلیم خوب

+جات خالیه پسرم

-بابا جام هست دیگه

+دورت بگردم پسرم، تو خوبی اوضاع خوبه؟

-ممنون مامانی خوبم ،اوضاع هم خوبه نگران نباش

+الهی مادرت فدات شه مراقب خودت باش نفسم

-چشم مامان جان شما هم همینطور، به بابا هم سلام برسون

+روشن پسرم، خدانگهدار

-خداحافظ، خداحافظ

بلند شدم رفتم پایین قوری رو آب کردم گذاشتم رو اجاق تا یه چایی دم کنم ساعت حدودا 6 عصر بود و من خیلی هیجان داشتم واسه اومدن ارشیا و از یه طرف استرس و خجالت

اولین بار بود که میومد خونمون خب

منتظر شدم آب جوش بیاد، چایی رو که دم کردم رفتم سر کمد لباسیم و یه بافت زرشکی رنگ پوشیم و یکمم موهامو درست کردم و دوباره نشستم سر درس

خب این مبحث هم تموم شد بریم سراغ بحث بعدی تنظیم بیان ژن که…

صدای زنگ در مانع شد

من بلافاصله نگاه ساعت کردم 7:30 شب بود تعجب کردم چرا زود اومده، به هر حال بدو بدو رفتم درو باز کردم تا درو باز کردم پریید تو بغلم و

+سلااام عشقمممم!

-سلام ارشیاااا چطوری!

-ارشیا یکی میبینه بیا بریم داخل

+اون شب یه ربع تو بغلم بودی کسی ندید حالا واسه این سی ثانیه یکی میبینه؟

و هر دو خندیدم

-خب بفرما داخل!

+چشمم بفرما

+به بهههه چه خونه ی قشنگی دارین!

-نظر لطفته!

ارشیا یه دو دقیقه فقط داشت خونه رو وارانداز می‌کرد

منم داشتم چایی و میوه رو آماده میکردم

+بفرما بشین گلم ،زحمت نکش

-نه بابا چه زحمتی، بفرمایید

+به به ممنونم بیا خودتم بشین بخور

نشستم کنار ارشیا یکم راجب امتحان زیست شناسی که داریم باهام گپ زدیم و اون یه پیشنهاد فوق العاده داد

+حالا که شبا پیش همیم چند روز بیا باهم درس رو جلو ببریم اینجوری جفتمونم خوب می‌فهمیم

تواین چند مدت فهمیدم ارشیا زیستش خیلی خوبه و من میتونم ازش کمک بگیرم

خلاصه یه 20 دقیقه ای گپ زدیم و بعدش

-میخوای طبق پیشنهادت یکم درس بخونیم؟

+آره عالیه

-خب پس بریم اتاق من

+بههه بههه اینجا چه قشنگه واااای چه اتاق زیبایی داری

-نظر لطفته، بزار من یه صندلی از آشپزخونه از میز ناهار خوری بیارم که توام بشینی

خلاصه صندلی رو آوردم و نشستیم و بعد 5 دقیقه شروع کردیم

اون داشت توضیح می‌داد مبحث تنظیم بیان ژن رو منم بهش گوش جان سپرده بودم در حین توضیح دادن به صورتش که مثل قرص ماه میموند نگاه میکردم به چشماش چشمای گیرای و زیباش واای خدایا چرا انقدر عاشقشم؟

از عمر آنچه هست بر جای بستان و به عمر لیلی (ارشیا قصه ما ) افزای

+چرا اینجوری نگام میکنی ؟

-ع… عه هی… هیچی

+هیچی که نشد جواب

-فقط فق… فقط خیلی دوستت دارم همین!

+وااااای دورت بگردم عزیز دلم منم خیلی دوستت دارم فدات شم، حالا چرا انقدر یهویی

-نمیدونم! و سرمو خاروندم

+ای جانم بیا بغلم

رفتم بغلش، در و چشمامو بستم ببیند ته آرامش بود انگار مکمل و نیمه وجودمو در وجود خودم حس میکردم سرمو گذاشته بودم رو شونش و به محکم ترین حالت ممکن در آغوش کشیده بودمش

+ایجااانم ، فقط کوروش الان خفه میشم یکم آروم تر

-ای وای ببخشید

سرمو از خودش جدا کرد با دستهاش صورتو گرفت و آورد جلو صورت خودش اول به چشمام نگاه کرد و یه بوسه ریز به پیشونی و چشمام زد و بعد هم به لبم نگاه می‌کرد منم به لباش نگاه میکردم انگار هردومون از چیزی خجالت میکشیدم

+عههه خب بریم ادامه؟

-ارشیا

+جانم؟

اینجا نگاهم کرد دوباره و من بی وقفه لبام رو گذاشتم

رو لباش…

اي لبانـــم بــــوسه گاه بوسه‌ات،

خیــره چشمانــم به راه بوسه‌ات…!

اولش تعجب کرد ولی بعدش اونم همکاری کرد، جفتمون ناشیانه همو بوس میکردیم اونو دوباره منو در آغوش کشید

یه لحظه هول هولی ازم جداشد ، تو چشام نگاه کرد و

+چی شد حالا انقدر یهویی؟

خجالت کشیدم و سرمو انداختم زیر و با صدایی که از ته چاه میومد گفتم…

-یه لحظه عشقم فوران کرد

+فدای عشقت

و بوسه و آغوش های متعدد

هیچ نمیدونم چی شد که اینجوری دلباخته تو شدم ارشیا هیچ… بعد تقریبا دو ساعت درس البته به ظاهر درس ساعت تقریبا 9 شب بود …

-ارشیا گرسنه ات نیست؟

+چرا خیلی

-آخخخ ببخشید من چون خودم کم غذام اصلا حواسم به تو نبود!

+نه فدات شم اشکالی نداره

-خب بیا بریم تو پذیرایی تا منو سریع غذا رو گرم کنم

+اوکی بریم

داشتم غذا رو گرم میکردم و دو تا تیکه ظرف از ظهر مونده بود سریع داشتم میشستم تا غذا گرم میشه، سخت مشغول بود که…

دوتا دست دور کمرم حلقه شد،اولش ترسیدم ولی بعد…

ارشیا از پشت بغلم کرد و یه بوسه ریز به گردنم زد تمام بدنم مور مور شد و با صدایی سرشار از شهوت گفتم

-چیشد یهو ؟ چرا انقدر یهویی؟

+هییس بزار دارم از عطر تنت لذت میبرم

نفس عمیق میکشید انگار داره عطر تنمو تنفس میکنه خیلی برام تحریک آمیز بود از پشت بهم چسبیده بود سرش و لباش نزدیک گردنم و نفسش میخورد به پوستم… نا خدا آگاه متوجه سفت شدن کیرم شد خیلی خجالت کشیدم گفتم اگه ببینه چی؟ آبروم میره نکه اونم…؟ ای بابا استغفرالله… سریع گفتم

-غذا الان میسوزه!

+اهان اوکی حواسم نبود

سریع غذا رو خوردیم و بعدشم تا ساعت تقریبا 12 درس خوندیم ، درس خوندن دوتایی خیلی مفید بود واقعا و اصلا بهم احساس خستگی نمیداد حتی تو درس حال بهم زن زیست

+هووف خسته شدیما

-اره واقعا ولی خیلی مفید بود ممنون

+اره خیلی خوب بود

-ارشیا من برم مسواک بزنم توام یه لباس از تو کشو دومی بردار بپوش تا راحت باشی

+نه بابا راحتم لباس میخوام چیکار

-از تعارف خیلی بدم میاد !!!

+اوکی اوکی من تسلیمم

سریع مسواکو زدم و اومدم دیدم لباسم تن ارشیاست و یکم تنگه براش

-ببخشید دیگه من لاغر مردنی ام

+نه بابا نزن این حرفو، عالیه!

خودمم یه شلوار راحتی برداشتم و رفتم تا اتاق بغل عوض کنم ، هنوز یه خجالتی بین جفتمون بود که نمیذاشت جلوش لخت شم

+خب بیا بخوابیم

-تو کجا میخوابی ؟

+رو تختت دیگه کنار تو ، به اندازه دو نفر جا داره تخت بزرگیه

-روو تختم؟

+اره دیگه !

سرمو انداختم پاایین بازم اون حس خجالت لعنتی

+عههه خب ببخشید من پایین میخوابم

-ببخشید

+نه بابا این چه حرفیه…

هههه اینجا کجاست؟ چرا من اینجام؟ کسی اینجاااا نیست؟ آهااااای کسیییی اینجا نیست! آهاااااااااای انتهای اون راه یه مرد بود رفتم جلو تر خشکم زد ارشیا بود خیلی چهره عبوس و خشمگین داشت

-ارشیا چی شده ؟ عرشیا ؟

جواب نمیداد

ارشیا

ارررشیاااااا با توام چرا جواب نمیدی

ارررشیاااااا

با تمام وجود داد میزدم ارشیا

ارررشیا

+کووورووش، بلند شو داری خواب میبینی بلننند شو

-هیییییی!

چشمامو باز کردم عرشیا بود که داشت میزد به صورتم و صدام میکرد با یه چهره نگران

+کورووش، فدات شم خوب بود کابوس بود تموم شد بلند شو

خیلی گم و نگران و ترس داشتم هنوز تو شوک خواب بودم که ارشیا رفت و یه لیوان آب برام اورد آببو که خوردم به خودم اومدم یکم

-سلام!

+سلام دورت بگردم، خوبی ؟

-نه راستش خیلی خواب عجیبی بود تو خیلی عصبانی بود از دستم ، عین همون خوابی بود که اون روز دیدم!

+نترس دورت بگردم من اینجاام نترس ، اون فقط یه خواب بوده و یه بوسه گونم زد

+بزار بیام کنارت بخوابم

منم بدون چون و چرا این دفعه قبول کردم اومد کنارم و منو در آغوش کشید

آغوشش برام عین آرامبخش بود لذت و آرامش وصف نشدنیی داشت سرمو گذاشتم رو بازوش و اونم داشت موهامو نوازش میکرد غرق در آرامش بودم که خوابم برد…

منتظر نظرات زیباتون هستم… ❤️

ادامه…

نوشته: کوروش

بازدید 3,443

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

5 پاسخ به “نیمه ی وجودم… (۲)”

  1. نظرات منفی که دادن رو اصلا نخون فوق العاده بود عالی بود بی صبرانه نظر قسمت بعدی هستم فقط لطفا سریع تر بنویسش

  2. love boy عالی بود عزیزم. عشق واقعی یه حل المسائل هستش. خصوصا دو طرفه باشه.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...