خاطرات گشاد شدنم توسط دانشجوی ورودی جدید توی خوابگاه ( ۴ )

…قسمت قبل

دوستان چون خیلی وقفه افتاده اگه قسمت قبل رو یادتون رفته دوباره بخونید… اونجایی تموم شد که کاظم رو دیدم داره میاد سمت دستشویی…

وقتی خواستم از دستشویی برگردم باهاش چشم تو چشم شدم. گفت یه لحظه وایسا کارت دارم. گفتم چته؟ کام میگرفت از سیگار و چیزی نمیگفت. منم نگاش میکردم و منتظر بودم حرف بزنه… گفتم خب مثل اینکه یادت رفته.یه نخ سیگار به منم بده. بهم داد و خودش با فندک برام روشن کرد گفت ببین راستش واقعیت اینه که اون چیزی که ظهر دیدم هنوز کلا توی ذهنمه… نمیدونم شاید به خاطر مدرسمه که بچه هاش کلا توی فاز اینجور چیزان. من که فهمیده بودم منظورش چیه ولی خودمو زدم به اون راه و بهش گفتم توی فاز چی؟ گفت کون بازی و این چیزا. من که فهمیده بودم مسته، از مستیش استفاده میکردم و زیر زبونش حرف میکشیدم. مثلا بهش گفتم خودت جزء شونی؟ گفت پارسال که رفتیم اردو یکی از بچه هارو زورگیر کردم و وقتی کردمش رفت به مدیر گفت منم بعد از کلی کتک خوردن نزدیک بود اخراجم کنن… گفتم خب منظورت چیه حالا؟ گفت حجم کونتو وقتی دیدم پشمام ریخته بود همچین کونایی رو فقط توی سوپر دیده بودم… من قلبم داشت تند تند میزد، گفتم به خاطر شلوارم بود. چون تنگ بود بزرگ نشون میداد. گفت توی همین شلوارم حجمش معلومه، وقتی نشسته بودی روی مبل از حجم رونات معلوم بود… یکم استرس گرفته بودم. گفتم این حرفا و چیزای ظهر رو که به این دوستات نگفتی؟ گفت نه چرا باید بگم. گفتم خب حرفاتو زدی میخوام برم داخل دیگه. دستمو گرفت گذاشت وسط پاهاش… با خودم گفتم خدایا چرا اینا اینقدر کیرشون گندهه…دستم که بهش خورد خیلی سفت شده بود و بنظر کلفت میومد. گفت دارم میترکم…گفتم تو هر پسر کون گنده ای که ببینی اینجوری میشی؟؟ گفت کلا مثل مال تو توی اینجا که ندیدم اینجا هم خیلی کوچیکه همه همدیگرو میشناسن ولی تو که اهل اینجا نیستی و نهایت دو سه روز اینجایی بعدش میری، منظورمو میفهمی که؟ منم که دوباره خودمو زدم به اون راه سرمو تکون دادم و گفتم نووو… دستمو گرفت و گفت الان میفهمی.دستمو گرفته بود و داشت منو می برد پشت ساختمون خونه ( از دستشویی بالاتر که میرفتی، بعدش سمت چپ میشد پشت خونه. علف و درخت خیلی بیشتر بود ) گفتم ولم کن مست کردی کصخل شدی تو. گفت اونجا شاید یکی میومد طرف دستشویی بعدش مارو میدید… وقتی رسیدیم گفتم خب به من چه که شق کردی کون ندیده بدبخت…منو با همسن و سالای خودت اشتباه گرفتی ، هشت سال ازت بزرگترم.نه همسنمی نه هم قدم. (قدش تا زیر گردنم بود ! ) وقتی داشتم این حرفارو بهش میزدم یه هزارپا از رو پام رد شد!! و من دو متر پریدم هوا… کاظم دوبار با پا زد روش ولی نمرد و رفت زیر علفا گم شد. (شهوتم هم پریده بود) گفتم اینجا پر جکوجونوره من نمیتونم اینجا وایسم… گفت باشه میریم جلوتر علفا کمتره. گفتم نه نمیام بدنم همین الانم که پاهام به علفا میخوره داره مور مور میشه همش حس میکنم یه چیزی از روی پاهام داره رد میشه…گفت الان بغلت میکنم.‌‌… گفتم نه نمیتونی… اومد روبروم نشست(خیلی خم شد) دوتا دستشو دور رونم حلقه کرد و محکم گرفت، یه زور محکم زد و بلندم کرد… گفت خوبه؟ من خندم گرفته بود از این وضعیت( داشت منو میبرد)… همین لحظه صدای یکی از بچه ها اومد که کاظم رو صدا میکرد…کاظم رو نمیدونم ولی من شوکه شدم و ترس برم داشت… کاظم همش فحش میداد که چه مرگشه…و با این وجود داشت نذاشتم پایین و داشت منو میبرد! من واقعا توی این لحظه استرس گرفته بودم و بهش میگفتم الان حتما شک کردن که ما دوتا نیستیم… بیا برگردیم…منو بزار زمین… الان حتما اینجا هم میان… هی تکون میخوردم و پاهامو تکون میدادم ولی ولم نمیکرد خیلی سفت رونمو گرفته بود. خواستم گردنشو بگیرم یا مشت یا چک بزنم توی صورتش ولی با خودم شاید لج کنه و بدتر بشه… به خاطر همین صورتشو توی دستم گرفتم که بهم نگاه کنه و گفتم که من دو سه روز اینجام و موقعیت هست دوباره. بالاخره گذاشتم زمین… گفتم حالا چیکار کنیم؟… گفت تو اینجا وایسا بعدش یواش بیا اگه دیدی کسی نیست برو سمت دستشویی که فکر کنن دستشویی بودی الکی یه سیگار هم روشن کن که فکر کنن اومدی قدم بزنی. منم الان میرم ببینم چه مرگشه این مادرجنده. کاظم رفت و منم حرکت کردم. از پشت خونه یواشکی نگاه کردم دیدم کاظم و همونی که صداش کرده داره حرف میزنه اون پشتش بهم بود منم اروم اروم داشتم میومدم که برم سمت دستشویی قبلشم سیگار روشن کرده بودم. یه دفعه دیدم برگشت و منو دید. منم چون دیگه دیده بودم داشتم میرفتم سمتشون‌. وقتی رفتم کلی ور میزد. بازیشون تموم کرده بود بقیه داشتن دوباره مشروب میخوردن و اینم اومده بود بیرون.ازم راجب دانشگاه و اینجور چیزا سوال میکرد. از وراجی هاش معلوم بود خیلی مسته.منم وانمود میکردم که دارم گوش میدم ولی حواسم به کاظم بود که عصبانی بود. صدای بچه ها از داخل اتاق اومد و ما هم رفتیم داخل. همشون بدجور خورده بودن و امیر هم یه گوشه افتاد بود.‌ من دوباره رفتم روی مبل نشستم و همش استرس اینو‌ داشتم که نکنه امیر سوتی چیزی بده چون خیلی مست بود ولی خوشبختانه از بس خورده بود انگار داشت خواب میرفت. کاظم عصبانی بود و هی به من اشاره میکرد که بیا بریم بیرون و منم یا واکنش نشون نمیدادم یا با ابروم میگفتم نه. دوباره همون پسره بهش گیر میداد و سر به سرش میذاشتم. درست متوجه حرفاشون نمی شدم چون به لهجه محلی خودشون حرف میزدن فقط میدونم بحث سر ظرفیت عرق خوردن بود. کاظم رفت پیک اون پسره رو که عرق توش بود ریخت بیرون پسره هم کاظم هل داد بعد دعواشون شروع شد…فقط یادمه کاظم یه مشت بهش زد و گردنشو پیچ داد و انداختش روی زمین و هی مشت میزد توی دهنش. امیر که توی عالم خودش بود بقیه هم سعی میکرد جداشون کنن. اخرم کاظمو ازش جدا کردن اگه نمیکردن فکر کنم میکشتش! دهن پسره پر خون شده بود. پسره هیکلش و قدش از کاظم بزرگتر بود و میخورد ۲۲ ۲۳ سالش باشه…شاید چون مست بود انقدر کتک خورد. کلا جو بهم خورده بود.کاظم توی حیاط بود و بقیه هم داشتن توی روشویی آشپزخانه صورتشو میشستن!..‌همون لحظه کاظم از در اتاق بهم اشاره کرد که بیام بیرون خودشم رفت سمت در حیاط که بره. رفتم پیشش.حواسم بود که کسی نبینه به خاطر همین کامل رفتم بیرون از حیاط و درو روی هم گذاشتم‌ که پیدا نباشیم از داخل. بهش گفتم بدبختو کشتی که… گفت کس ننش…امشب بیدار باش. گفتم چرا؟ گفت خودت دلیلشو میفهمی… گفتم تو کصخلی بابا… امیر هست نمیشه. گفت اون بیدار نمیشه دیگه… وقتی مست میکنه بعدش انگار بیهوش میشه… گفتم بازم ریسکه نمیشه، بفهم…گفت خب میریم توی کوچه اینجا هم تاریکه خوبه. بهش گفتم برو بابا و برگشتم که برم داخل، یه در کونی بهم زد و گفت نخوابیا… بعدش رفت. من سرمو برگردونم و کوچه رو نگاه کردم که کسی ندیده باشه…بعدش رفتم داخل.بچه ها توی فاز رفتن بودن و امیر هم یه چند تا جمله به لهجه خودشون گفت و باز خوابید.خلاصه همشون خدافظی کردن و رفتن. اون پسره هم به زور داشت راه میرفت.بالاخره رفتن. امیر رو صدا زدم که بره رو تخت بخوابه. خیلی خورده بود و درست حتی نمیتونست راه بره. روی تخت که خوابید در اتاق هم بستم و خودم رفتم روی مبل نشستم. همه ی چراغا خاموش بود به غیر از مال حیاط. نمیدونستم چقدر حرف کاظم جدی بود ولی خودمم خوابم نمیومد چون تا غروب خوابیده بودم. فکر کردن به کاظم حشریم میکرد. مخصوصا وقتی بغلم کرده بود و داشت میبردم و وقتی که اون پسره رو داشت میزد.کیرش میومد توی ذهنم وقتی از روی شلوار دستم بهش خورد…کلفت بنظر میومد. و اینکه ازم خیلی کوچیکتر بود بیشتر حشریم میکرد‌. کلا لخت شدم.جورابای ساق بلندو پوشیدم. تا بالای زانوم میومد. الان که یادش میوفتم دوباره قلبم تند تند داره میزنه…خیلی حشری شده بودم… رفتم توی گوشی… تقریبا ده دقیقه بعد یه صدای افتادن چیزی اومد. سریع رفتم نگاه کردم و دیدم که خودشه… از روی در اومده بود بالا و بعد خودشو انداخته بود پایین!.. دوباره قلبم تند تند میزد… گفت نمیتونستی درو برام باز کنی؟… گفتم که مطمعن نبودم که میای… گفت خوابه؟ گفتم اره توی اتاق خوابیده. خودشم رفت در اتاقو باز کرد و مطمعن شد. گفت کلیدش کو میخوام قفلش کنم…گفتم نه قفل اگه بشه دیگه خیلی مشکوکه…بعدشم مگه تو میخوای چیکار کنی؟ قرار بود فقط جق بزنم برات. یکم من من کرد بعد رفت روی مبل نشست. گفتم خب؟ گفت میتونی بخوریش؟ گفتم گوه نخور… گفت خب با دست برام بزن… گفتم نه بدم‌ میاد… گفت خب حداقل بیا رو پام بشین با شلوار خودمم شلوارممو در نمیارم… گفتم منظورت کیرته؟ با سر تایید کرد.گفتم اینجوری آبت میاد؟ گفت اره… رفتم جفتش و روبه روش وایسادم. گفتم چجوری بشینم؟ گفت پچرخ. چرخریدم و پشتم بهش بود. گفت حالا بشین. منم قوس دادم کمرمو( هرچند که توی اون شلوار و لباس زیاد قوسش معلوم نمیشد ) و آروم‌ روی پاش نشستم…گفت اووف چرا اینقدر نرمی تو… بهش گفتم گوشیم اون گوشه مبله بهم بدش. بهم داد و الکی رفتم توی گوشی که مثلا منتظرم زود تر تموم شه…دوتا دستشو حلقه کرده بود دور لگنم و هی زور میزد و خودشو میمالوند به کونم.یه چیزی رو زیر کونم داشت حس میشد.کیرش داشت بلند میشد…هی فشار میداد و اوف اوف میکرد…منم هی الکی توی گوشی میگشتم و زیر کونم یه چیزی بزرگتر میشد.حس میکردم روی یه خیار کلفت نشستم…لگنمو محکم گرفته بود و خودشو بهم فشار میداد. میگفت بدنت نرمه خیلی نرمی… منم چون استرس داشتم امیر بیدار شه و چون نمیدونستم واکنشش به این صحنه چیه هی بهش میگفتم آبت نیومد تموم نشد؟زود باش دیگه… اونم هی کیرشو میچسبوند به کونم… تا اینکه بالاخره گفت اگه میخوای زودتر آبم بیاد باید کیرمو از تو شلوار در بیارم… منم چون هم حشری بودم هم خواستم زودتر تموم شه مخالفتی نکردم. بلند شدم از روی پاش اونم خیلی سریع شلوار با شورتشو کشید پایین تا نصفه و بالاخره کیرشو دیدم… از مال امیر خیلی کلفت بود ولی اندازش حس میکنم یکم کوچیکتر…از اون کیرا بود که سوراخو با همون چند تلمبه اول گشاد میکنه…توی دستش گرفته بود و هی تکونش میداد. گفت چطوره ؟… منم که حشری تر شده بودم گفتم واقعا پونزده سالته؟ واسه یه پونزده ساله نمیخوره همچین چیزی داشته باشه… گفت مال یکی از بچه ها توی کلاسمون از مال منم بزرگتره… گفتم مگه شما کیرای همدیگه رو میبینین؟ گفت بعضی موقع برا شرط بندی که ببینیم مال کی بزرگتره درش میاریم… از مدرسش پرسیدم که توی شهره یا توی همین روستاست بعد بهم یادآوری کرد که وقتی سوار موتور پشتش نشسته بودیم خودمو امیر ازش رد شدیم… بعدش گفت کیر خودت چقدره نشونم بده… وقتی اینو گفت حس کردم وقت خوبیه که بدون وا دادن یه دفعه ای ( چون به قدری اون لحظه حشری بودم که دلم میخواست کامل لخت شم و کونمو به کیرش بمالم ) یکم بهش خط بدم… بهش نزدیکتر شدم(روبه روش وایساده بودم) آروم یکم شلوارمو کشیدم پایین که کیرم معلوم شه… وقتی دیدش بهش دست زد ( ناخونای دستش سیاه و پر چرک بود،خود دستشم زمخت و بزرگ و از چیزی که تعجب کردم این بود که بالای مچ دستش جای بریدگی چاقو بود) و لمسش میکرد و همزمان میگفت چقدر گوگولیه…کل اندازش همینه ؟ گفتم یخورده بزرگتر میشه وقتی کامل شق میکنم… هی داشت کیرمو میمالوند و اطراف کیرمو لمس میکرد‌(زبری دستش واقعا حس میشد) که من شلوارمو کشیدم بالا. گفتم این بریدگی روی دستت مال چیه؟ گفت هیچی توی دعوا اینجوری شده… بعدش گفت حدس میزدم همچین دودولی داشته باشی با این حجم کونت… گفتم چه ربطی به حجم کونم داره آخه ؟ وقتی اینو بهش گفتم شلوار و شورتشو که تا نصفه پایین بود رو کامل از پاش دراورد و پاهاشو بیشتر باز کرد… با اینکه پاهاش از امیر کمتر مو داشت ولی خیلی زمخت تر بود مخصوصا کف پاش و انگشتاش… ناخونای پاش خیلی کجوکوله و پر چرک بود مثل دستش… بهم گفت زود باش دارم منفجر میشم… گفتم چیکار کنم ؟ با دست محکم کیرشو تکون داد و گفت بیا ساک بزن… بهش گفتم حالا نمیشه ساک نزنم؟… گفت زود باااش… بهش گفتم صداتو بیار پایین و بعدش رفتم یه نگاه کردم بینم امیر در چه وضعیه و دیدم خوابه. بعدش رفتم زانو زدم… کیرشو توی دستم گرفتم و یکم بالا پایینش میکردم… گفت چقدر دستت لطیفه… بهش گفتم برو کیرتو بشور بو میده یکم… گفت بخور دیگه چقدر سوسولی تو… شاید توی حالت عادی ساک نمیزدم کیرشو چون واقعا بو میداد و کثیف بود ولی اون لحظه خیلی حشری بودم… لبمو بردم پایین کیرش و همزمان که به کاظم نگاه می کردم زبونمو کامل دراوردم و تا بالای کیرش کشیدم زبونمو(مزه ترش میداد) و چند بار همین کار انجام دادم… کاظم هم همش اوف اوف میکرد… بعدش کلاهکشو یکم کردم توی دهنم و بعدش کلا تا جایی که میتونستم کیرشو توی حلقم میکردم و لیس میزدم… از دهنم و کیرش شروع کرد تف ریختن… بهش گفتم یه چیزی بزار زیر پات که مبل خیس نشه اونم شورتشو برداشت گذاشت زیرش… خوردن کیرش سخت تر از امیر بود چون کلفتر بود… دوباره شروع کردم خوردن…وقتی داشتم میخوردم با دستش سرمو فشار میداد به کیرش و تقریبا کل کیرش میرفت تو حلقم و تا هی هق میزدم و به زور دستشو پس میزدم و سرمو میدم بالا… چشام پر اشک شده بود و هر چی از لبم تف میچکید برمیداشتم و میمالوندمش به کیرش و دوباره شروع کردم به خوردن و از پایین تا بالای کیرشو زبون میکشیدم و بعد همشو میکردم توی دهنم… سرمو گرفته بود و محکم فشار میداد که کامل بره توی حلقم و دوباره در میاورد و دوباره فشار میداد من دیگه کصخل شده بودم و هیچ مقاومتی نمیکردم… انگشتشو شصتشو میکرد توی دهنم و منم براش میلیسیدم و بعدش کل چهار تا انگشتشو میکرد توی دهنم و منم با اینکه از دهنم تف میچکید و میریخت روی زمین انگشتاشو میخوردم… بعدش از رو مبل بلند شد و سرمو گرفت و هی کیرشو تا ته فشار میداد توی حلقم و در میاورد و دوباره فشار میداد تا ته به حدی که تخماشم می اورد نزدیک لبم و منم با اینکه کل کیرش توی حلقم بود به تخماش زبون میزدم… اکثرا هق میزدم ولی چون توی معدم چیزی نبود استفراغ نمیکردم… قالی کلا خیس شده بود از بس تف می ریخت از دهنم…چشام به حدی اشکی شده بود به زور میدید…یه دفعه شروع کرد خیلی تند سرمو عقب جلو کردن و بعدش سرمو محکم چسبوند به کیرش. کیرشو توی گردنم حس میکردم… که شروع کرد به سر صدا کردن و یه چیز داغ داره میریزه توی حلقم… هر چی زور زدم که سرمو در بیارم نشد. محکم گرفته بود…کل آبشو که خالی کرد توی حلقم بعد خودشو انداخت روی مبل… ابشو ناخواسته قورت دادم چون توی حلقم ریخته بود. سریع رفتم بیرون و دست توی حلقم کردم چندبار و همشو بالا اوردم… بعدش رفتم دست شویی هم صورتمو شستم و توی دهنمو…تا حالا اینجوری ساک نزده بودم ‌و آب کسی هم نخورده بودم . ولی واقعا حال داده بود… پیش نمیومد موقع ساک زدن حشری بشم ولی اون لحظه به قدری حشری بودم که اگه میکرد توی کونم هم مخالفتی نمیکردم… وقتی رفتم داخل شلوارشو پوشیده بود و سیگار میکشید… اومد پیشم بعدش گفت قربونت برم جیگر از دستم ناراحت نیستی که؟ گفتم چه فرقی میکنه برات کار خودتو که کردی… سیگارو خاموش کرد بعد دستشو انداخت دور کمرم و گردنمو بوس کرد و همینجوری که بوس میکرد میگفت نمیتونستم خودمو کنترل کنم دیوونم کرده بودی… منم که قلقلکم میومد وقتی گردنمو میخورد، با خنده گفتم زود باش برو دیگه همین که بیدار نشده خیلی شانسه… گفت تا فردا بیدار نمیشه… گفتم خونتون‌ نزدیکه ؟ گفت اره پیاده کمتر از ده دقیقه ست… منم چند تا سوال شخصی دیگه ازش کردم مثلا گفتم مال شما هم اینقدر بزرگه حیاطش؟ گفت اره ولی مرغ و خروس و بز و این چیزا توشه…گفتم چند نفرین؟ گفت پدرم رحمت خدا رفته دوتا خواهر کوچیک دارم و یه دوتا برادر بزرگتر و ننم.دوتا برادرام چوپانن خودمم عصر میرم سرکار… گفتم چه کاری؟ گفت کارگری بنایی… با خودم گفتم پس به خاطر همینه اینقدر دستاش زبره… گفتم سنت یکم کم نیست برا اینکار؟ گفت نه، تازه یکی دوتا از همکلاسیام هم هستن… همونی که گفتم کیرش از منم بزرگتره… اینو که گفت دلم ریخت یه لحظه… و لبخند زدم… رفت بیرون که بره منم دنبالش رفتم که در حیاطو ببندم پشتش… وقتی خواست بره سرمو گرفت با دوتا دستش و آورد پایین که به لبش برسه بعد لبم‌ رو‌ بوسید و بعدش گونه هامو… گفتم چرا اینقدر مهربون شدی یه دفعه؟ دوباره دستشو دور کمرم حلق کرد و منو به خودش چسبوند… توی صورتم نگاه کرد چند لحظه بعد دستش از کمرم پایین تر رفت و لپ کونم رو اروم از روی شلوار گرفت و میمالید… همینجور بهم نگاه میکرد و میمالوند… حشری بودم به طرز شدیدی این لحظه… گفتم خیلی کلفته…نمیتونم… گفت جوری میکنمت که دردت نیاد جیگر… اینو که گفت گردنمو بوسید و یه درکونی بهم زد و رفت… در حیاطو بستم و رفتم داخل اتاق. چون جا نداره مجبورم همینجا تمومش کنم. قسمت بعدی واقعا خیلی زود مینویسم.

نوشته: کون ژله ای

بازدید 6,497

6 پاسخ به “خاطرات گشاد شدنم توسط دانشجوی ورودی جدید توی خوابگاه ( ۴ )”

  1. خوب و حشری کننده نوشته بودی… خودت الان کجایی؟ خوشم میاد باهات آشنا شم اگه تهرانی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...