خانواده‌ی عجیب و مامان عجیب‌تر! (۱)

من آرشین هستم. کوچیک‌ترین عضو یه خانواده‌ی کم‌ جمعیت مرفه. خاندان ما از قدیمی‌ترین خاندان‌های شهره و آوازه‌اش حتی به شهرستان‌های اطراف هم رسیده. کافیه یکی بگه سین، همه می‌گن خاندان سلطانی! حالا دلیل این شهرت و بزرگی رو نمی‌دونم، ولی احتمالاً بخاطر بزرگی خونه و مغازه‌های طلافروشی و زیاد بودن صفرهای حسابمونه. که صد البته این ثروت و شهرت رو مدیون عباس خان هستیم. پدرِ پدرِ پدرِ پدربزرگِ پدرم! تا قبل از عباس خان، خاندان ما یه خاندان روستایی ساده و فقیر بوده. اما یهو این پولدار میشه، اونقدر پولدار که نسل اندر نسل ما رو تامین کرده. به همین دلیل حرف‌های این آدم برای همه سنده و سرپیچی ازش گناه کبیره‌ست! خلاصه تو خاندان ما این یارو حکم خدا رو داره و حتی یه دستنویس داره، که تموم مردها و زن‌های خاندان موظف هستن که به چیزایی که اون تو نوشته شده عمل کنن، بلااستثنا!!!

یک روز بعد از تولد ۱۸ سالگیم، پدرم صدام زد که برم تو اتاقش. پدرم آدم جدی و تو اکثر مواقع اخمو و سختگیری بود. و هر بار که این مدلی احضار می‌شدم، استرس کل وجودم رو می‌گرفت. وارد اتاقش که شدم، گفت: بشین.

نگاهش رو از لپتاپ برداشت، بستش، صندلی‌اش رو به سمتم چرخوند و گفت: فکر نکنم نیاز باشه شجره‌نامه برات بخونم. خودت همه چیو می‌دونی. اینم می‌دونی که بزرگ شدی و رسماً و قانوناً وارد بزرگسالی و سن قانونی شدی. پس نمی‌خوام حاشیه برم. همه‌ی ما، وظیفه داریم که به وصیت‌های عباس خان عمل کنیم، حتی اگه باب میلمون نباشه. که صد البته ممکنه باب میلمون نباشه، ولی قطعاً به نفعمونه!

گفتم: بابا میشه بری سر اصل مطلب؟ من استرس گرفتم.

گفت: من و خواهرهات، قراره یه هفته بریم مسافرت خارجه. تو و مامانت باید خونه بمونید.

با تعجب گفتم: خارج؟ چرا؟ چرا من و مامان نباید بیایم؟

گفت: چون یکی از وصیت‌های عباس خان همینه!

گفتم: یکی از وصیت های عباس خان اینه که تو و آبجی‌هام برید مسافرت و من و مامان رو تنها بذارید؟! مگه عباس خان نوستراداموسه بابا؟ یعنی چی؟

خندید و گفت: نه.

بعد برگه‌ای که جلوش بود رو بالا آورد و شروع کرد به خوندن: «پسرهای خانواده هم بعد از سن ۱۸ سالگی، باید به مدت یک هفته با مادر خود تنها باشن، که تموم آموزش‌های جنسی لازم و برخورد درست با یک خانوم و اصول روابط جنسی رو یاد بگیرن. مادر باید یک هفته‌ی تمام در اختیار پسر باشد، جوری که هیچ کنجکاوی و سوال جنسی‌ای برای پسر باقی نماند!»

یه لحظه آچمز شدم، بعد حس کردم یه دستی زده و متوجه نگاه‌های سنگین من روی کون مامان شده. خجالت زده خندیدم و گفتم: شوخی بدی بود بابا…

گفت: ما فردا راه می افتیم. این هفت روز، یه آموزشه برای یکی از مهمترین چیزهای زندگیت‌. چیزی که می‌تونه برات یه خانواده‌ی خوب و یه زندگی پیشرفته بسازه.

این رو گفت و از اتاق بیرون رفت. هنوزم گیج و منگ بودم. انگار داشتم خواب می‌دیدم و نمی‌دونستم چیزایی که شنیدم واقعیت بوده یا توهم.

روز بعد، در حالی که هنوز گیج می‌زدم و تو هپروت بودم، بابام و آبجی‌هام رفتن فرودگاه و من و مامان تو خونه تنها موندیم. بعد رفتن اونا، مامان بلافاصله گوشیم رو ازم گرفت و گفت: این هفته، گوشی بی گوشی.

گوشی رو گذاشت تو سوتینش و به سمت اتاق خوابش رفت. وارد اتاق خواب شد و گفت: بشین الان میام.

رو مبل تک نفره نشستم و منتظر موندم.

چند دقیقه بعد، مامان با یه مانتوی بلند و یه چادر دورش وارد پذیرایی شد. از جلوم رد شد و گفت: فکر کن من یه زن غریبه‌ام. با دیدن یه زن غریبه با این استایل چه حسی می‌گیری و چه کلماتی تو ذهنت شکل می‌گیره؟

بعد شروع کرد به راه رفتن جلوم. کونش خوش فرم و پر حجم بود و حتی زیر اون پوشش هم مشخص بود.

گفتم: از خودم می‌پرسم یعنی این خانوم زیر اون چادر و لباس بلند چه چیزایی قایم کرده؟ و یه حس کشف و کنجکاوی شدید می‌گیرم.

مامان گفت: اگه شرایطش پیش بیاد، برای رابطه با همچین زنی پیشقدم می‌شی؟

گفتم: آره!

گفت: چرا؟ چون ازش خوشت اومده؟

گفتم: نه. چون دلم می‌خواد ببینم زیر چادرش چی داره!

مامان در حالی که جلوم وایساده بود، چادرش رو انداخت. یه قدم به سمتم برداشت و گفت: من در اختیارت هستم. می‌تونی ببینی زیر چادر چی دارم!

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: واقعی میگی مامان؟

گفت: آره.

روسریش رو در آورد و گفت: می‌تونی از باز کردن دکمه‌های مانتوم شروع کنی.

بلند شدم و با تردید به سمتش رفتم. دکمه‌ی اول رو باز کردم و منتظر واکنشش شدم‌. همچنان ایستاده بود و نگاهش به دستام بود. ادامه دادم و کامل مانتوش رو در آوردم. زیر مانتو یه شلوار پارچه‌ای ساده و یه تاپ پوشیده بود. دستش رو سمت تاپش برد و گفت: درش بیارم؟

گفتم: آره.

تاپش رو در آورد و سینه‌های بزرگش از زیر سوتین سرمه‌ای رنگش نمایان شد.این بار بدون اینکه سوال بپرسه، شلوارش رو هم در آورد. شورتش هم ست سوتین و سرمه‌ای بود. اولین بارم بود که مامانم رو با این پوشش می‌دیدم. تپلی کصش رو گاهی زیر ساپورت‌های تنگش می‌دیدم، ولی فکر نمی‌کردم تا این حد تپل باشه و شورت رو جر بده!

خواستم سمتش برم و شورت رو هم در بیارم، مانع شد و گفت: بشین. خودم برات در میارم پسرم.

با عشوه شروع کرد در در آوردن سوتین و شورتش. چند لحظه بعد مامانم لخت مادرزاد جلو چشمم بود. هنوزم باورم نمیشد چیزی که داره اتفاق میفته خوابه یا واقعیت. حالا اون کس تپل و سفید و بدون مو رو بدون هیچ پوششی می‌دیدم. مامان چرخید! جوری که کونشم ببینم. واااای… لمبرهای سفید و گوشتی، با درزی که دهن آدم رو آب می‌نداخت. دوباره چرخید. بلند شدم و خواستم به سمتش برم، که گفت: بشین. اجازه نداری لمسم کنی!

انگار روم آب یخ ریختن. گفتم: چراااااا مامان؟

گفت: بالاتر گفتی فقط می‌خوای بدونی زیر چادر چی دارم! نگفتی می‌خوای لمسم کنی! الان فقط اجازه داری ببینی. هر چقدر دلت می‌خواد! و اینکه…

گفتم: و اینکه چی؟

گفت: و اینکه آزادی با دیدن من خودارضایی کنی!

چند قدم عقب رفت و روی مبل سه نفره‌ی رو به روم نشست. پاهاش رو از هم باز کرد که بتونم کس و کونش رو بهتر ببینم. طاقت نیاوردم و سریع شلوارم رو پایین کشیدم. سر کیرم خیس خیس شده بود‌. تف انداختم روش، به مامان خیره شدم و شروع کردم به مالیدن. مامان هم کم کم شروع کرد به مالیدن کصش و آه و اوه کردن. صدای برخورد انگشت‌هاش با کس خیسش داشت دیوونه‌ام می‌کرد. تو همون حالت چرخید، زانوهاش رو روی مبل گذاشت و سمت من قمبل کرد. کونش رو تکون می‌داد، خودش رو اسپنک می‌کرد و کس و کونش رو میمالید.

داشتم دیوونه میشدم، خیلی سریع به ارضا نزدیک شدم. با صدایی که میلرزید گفتم: ایییی مامان آبم داره میاد.

مامان با صدای حشری گفت: اووووف با دید زدن کس و کون مامان داری میای؟ بیا پسرم. اومدی بریز تو دستمال.

چشمام به هپروت رفت و ارضا شدم. مامان که متوجه ارضا شدنم شد، از حرکت و مالیدن خودش ایستاد. لبخند زد و گفت: من امروز قرار نیست لباس بپوشم و تا آخر شب لخت جلوت میام و میرم. کارای خونه رو لختی انجام میدم، لختی آشپزی می‌کنم، لختی سریال می‌بینم. تو هم قرار نیست به من دست بزنی و فقط می‌تونی نگاه کنی و جق بزنی…

مامان اون روز مدام جلو چشم من خم میشد و جارو می‌نداخت. دمر دراز می‌کشید و فیلم می‌دید. روی مبل با لنگای باز مینشست و اینستا گردی می‌کرد. تو آشپزخونه با کون لخت غذا درست می‌کرد. سر میز غذاخوری هم لخت بود و مدام ممه‌هاش جلو چشمم بود. منم تا شب شش بار خودارضایی کردم و له‌له می‌زدم که بتونم بدنش رو لمس کنم…

پایان روز اول!

اگه استقبال بشه و دوست داشته باشید، ادامه‌اش رو هم می‌نویسم. با تچکر.

ادامه…

نوشته: مورفین

بازدید 3,873

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

47 پاسخ به “خانواده‌ی عجیب و مامان عجیب‌تر! (۱)”

  1. لابد پدرت هم خواهرهایت را برده تا با کیرش آشنا کنه پدر در خارج : به راستی دخترهایم این کیر من است.

  2. خدایا کوس خولان را کس بده کردنش با من .این ملت چی می زنند این چیزا را بلغور می کنند .رو مامان سیخ کردی یه جقی بزن به افتخار مامی و تمام این چیزا رو خورد ملت ندید و مثل خودتان کوسخول فرض نکنید

  3. هرچقدر هم پولدار باشی وقتی مادرت جنده باشه فایده نداره ! اینقدر مذخرف گفتی تا عباس خان رو خوندم فقط

  4. اول مگه گواهی نامه میخواستی بگیری که عباس آقا گفت بعد ۱۸ سالگی!؟ دوم اگه پسر تحت آموزش مادر قرار میگیره پس دخترا هم تحت آموزش پدر هستن دیگه!! ولی خودمونیم چه خارکسده ای بوده عباس آقا!!! میخواست کل زنها و دخترا و خواهرایه خودشو بکنه قانون اساسی صادر کرده

  5. افرین این یعنی داستان قرار نیست حتما واقعی باشه فقط تخمی و تخیلی نباشه و قدرت کشش داشته باشه که این داشت

  6. کوتوله داستان خوبیه ادامش بده خواهراشم درگیر کنی بنظرم بهترم میشه

  7. قلمت خوبه، فانتزیت کیریه من پاسخ احمد شاه رو که در ادامه یاد تصدیق میکنم.

  8. جنده انقدر سریع راه نمیده که مامانت داد و بعدم توکه هنوز هیچی بامادرت نداشتی چطور روت شد جق بزنی کسکش جقی

  9. یه خانم یا دختر از کرمانشاه هست که دوست پسر قد بلند بخواد حسین ۳۰ 09106385699

  10. اگه داستانت درس باشه معلوم میشه اول همون عباس خان ننشو کرده تا نسل به نسل بشما رسیده پس کلا شما بکن ننه هاتون هستین

  11. این عباس آقای شما در مورد دخترا چه وصیتی کرده بودن ؟ ببخشید فقط یه سوال شخصی دارم ، احیاناً اصراری که نداری این عریضه جنابعالی یک خاطره واقعی هست چون جدیدا باب شده هرکی میاد فانتزیهاشو به بدترین شکل ممکن تایپ میکنه و اولش هم مینویسه این یه خاطره واقعی هست و فکر میکنه که ما هم گوشامون درازه و اگه ایشون بنویسه خاطره است ما هم باور میکنیم

  12. داستان و زمینه چینی خوبیه اما کاش داستان رو از روی دور تند به حالت ارام و رمانتیک تبدیل میکردی. از روزهای قبل از ۱۸ سالگی بگو و هیز بازی ها و یواشکی دیدن مامانت توی حموم… و بعد بیا سر اصل این داستان… البته میشد سرعت رام شدن مامی جونت رو کمی با تأمل بیشتر انجام می‌دادی. موفق باشی

  13. تایگر خر خدا این راز پولداری پدرپدرپدرپدزپدربزرگ کسکشت بودی گفته از العان برای پولداری اقدام کنیکه ۷نسلت پولدار باشه وایسا این فرمون برو در ضمن کیر تمام بچه های کیرتوکص امشب فاتحه کون عباس گوز

  14. تایگر در ضمن اسم خان خراب نکن کونی زاده اوبنه ای رعیت وای خدا العان فهمیدم عباس خان خان بوده اینا رعیت بودن وتمام تیرو طایفشون گاییده

  15. میشه جملات اینطوری اووووف با دید زدن کس و کون مامان داری میای؟ توش بیشتر باشه؟,

  16. خاندان سلطانی وقتی میگی این همه پول دارین خب حتما همیشه میرین خارج مثلا وقتی همیشه اونورین مادرت و خواهرات باهم نمیرین لب ساحل یا استخر ؟ اونا اونجا مایو های باز با بیکینی نپوشیدن؟ واقعا که خب چرا دوروغ مینویسین و کسشر تحویل میدین اخه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.