سلام این داستانی که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به سال پیش . اسم هارو مستعار میزارم .
من امیرم ۳۷ سالمه متاهلم . فیسم جوون تر میزنه . جایی کار میکنم که معمولا از خونه برای یه مدتی دورم .
توی محل کار بعضی وقتا چنان میزنه بالا که میخوام خر نر و حامله کنم. خوب طبیعیه که کارمندای خانوم و دید بزنی.
یه همکار داریم تو قسمت حقوقی کار میکنه . یکم سن بالا میزنه چهرش مثلا ۴۰ اینا . یه فیس معمولی داره قد متوسط سفید و ترکه ای . اما به لحاظ اخلاق عالیه . شاید همین اخلاقش جذبم کرد. مهربون و کار راه انداز. اسمش محدثه هستش . اونم مثل ما در رفت و امده . شوهر داره و یک بچه ۲ ساله .
من خیلی تو کف این بودم به حدی که به هر بهونه ای میرفتم تو راهروشون بلکه بتونم ببینمش . البته اونم یه نخهایی داده بود. مثلا تو مسیر غذا خوری چند نفری با هم میرفتیم این روبرو در میومد با یه لبخندی به من سلام میداد طوری که بقیه همکارام به حرف میومدن که چرا فقط به تو سلام میده . خلاصه سرتونو درد نیارم چند ماهی با جق و کردن زنم به یاد این گذشت . تا اینکه از طرف شرکت شمال ردیف کردم با زنم بریم .
ما سه روز رفتیم یکی از مجتمع های اقامتی. بعد از سهروز موقع تحویل و برگشت شد . پنجشنبه باید برمیگشتیم . ساعت تقریبا ۱۱ ۱۲ بود که رفته بودم کارهای تسویه سوئیت رو بکنم . که باورم نمیشد چی میبینم . همون همکارم که تو کفش بودم با شوهرش و بچش اومده بدن برای تحویل گرفتن سوئیت . نمیدونی دیدن کسی که همش تو لباس کارمندی دیدی تو لباس دیگه ای ببینی چه حالی میده . شلوار لی باسن بیرون یه شال شل و ول سینه های برجسته خلاصه قند تو دلم آب شد . همونجا مغز یه دستور شیطانی صادر کرد که به واحد کیر مربوط میشد. منتها برای عملیات نیاز به کار اطلاعاتی بود. رفتم جلو و خیلی مودبانه سلام و احوالپرسی کردم باهاشون با بچش یکم بازی کردم و خلاصه گفتم ما داریم برمیگردیم اونهام گفتن ما داریم تازه مستقر میشیم و از این حرفا. یه چیزی بگم من تا آلارم نبینم از طرف اقدامی نمیکنم. اسم همکارم میترا بود . الارم میترا این بود که با دیدن من یجوری اومد سمتم انگار میخواست بغلم کنه . خلاصه به فکرم رسیده بود که داستانی بنا کنم . از م پرسیدن اینجا چجوریه و غذاهاش چجوریه و… . منم نامردی نکردم گفتم” خیلی تخمیه من چند جا بیرون بلد بودم رفتیم اونجا برای غذا . بعدشم ما تنها بودیم حوصلمون سر رفت اینجا باید دو سه تا خانواده بیای” و از ای کص شعرا . شوهر همکارم گفت شما دارید برمیگردید؟ گفتم بله . اما همزمان گفتم اگر میدونستم شما هم میاید تاریخامون رو یکی میگرفتیم وحیف شد … الکی کلی حسرت خوردم مثلا. من وقتی داشتم کارهای اداری رو میکردم به کارمند مجموعه گفتم اگه اشکالی نداره ما میخوایم بعد از ظهر برگردیم تهران اگه اشکالی نداره بریم لب ساحل بشینیم تو مجموعه و موافقت کرد. تو راه سوئیت دیدم همکارم با شوهرش دارن پچ پچ میکنن . تا رسیدیم دم سوئیت خانمم اومد بیرون سلام و علیک و آشنایی . ما گفتیم پس ما میریم لب ساحل که میترا همکارم گفت چه کاریه بمونید پیش ما بعد ازظهر برید باهم میریم لب ساحل .
نقشه داشت عملی میشد. زنم یه نگاهی کرد و خلاصه موندیم. من با اشکان وسایلشون و آوردیم بالا . رفتیم ساحل و بعد از ظهر شد راه افتادیم بیام که میترا گفت بمونید فردا برید جمعست ماهم تنهاییم . شوهرم بدش نمیومد مخصوصا اینکه حس کرده بودم از زنم خوشش اومده چون چند بار کنار ساحل کص نمک بازی درآورده بود
بعد از مشورت با مونا زنم و اینکه بد نباشه یه وقت و…خلاصه تصمیم بر این شد که شب موندیم منتها قاچاقی که مدیریت مجتمع نفهمن دیگه . چون سوئیت یه خواب بود .
سرتون و درد نیارم . از لب ساحل تا اومدیم خونه میترا همکارم لباساشو عوض کرد . واییییییییییی چی میدیدم . یه عمر آرزوشو داشتم از جایی به غیر از لباس اداری ببینم . یه تیشرت زرد یقه باز تا بالای ناف اوووف با یه شلوار راحتی شل که باسنش توش لق میزد. شوهرشم سریع یه شلوارک و رکابی . زنم زد بهم که چرا یهو اینها اینقدر راحت شدن . که میترا پرید وسط حرف و گفت ببخشید اینقدر راحت پوشیدیم میخوایم شما هم راحت باشید . من یه نگاه به زنم کردم و گفتم هر جور خودت راحتی بپوش …
ادامه دارد…
اینم عکس همکارم درلباس کارمندی
نوشته: farid
3 پاسخ به “خاطرات شمال محاله یادم بره (۱)”
مرسی، خیلی خوبه، هیجان داره خاطره ات، منتظر بقیه اش هستیم.
مرسی، خیلی خوبه، هیجان داره خاطره ات، منتظر بقیه اش هستیم.
محدثه کی شد میترا کی شد