کم کم، مژگان شروع به معرفی فانتزیهایش کرد. یک شب، پیشنهاد داد که با هم به مهمونی های خصوصی برن.
«یلدا جون، اونجا آدمایی هستن مثل خودمون… می توانیم آزاد باشیم.»
یلدا اولش یه کم مقاومت کرد، اما رفتن به مهمونی و خوشگذرانی وسوسش کرد. اولین مهمونی در یک آپارتمان لوکس در شمال تهران برگزار شد. زنا و مردانی با لباس های نیمهباز، نوشیدنیهای رنگارنگ و موسیقی که فضای اتاق رو پر کرده بود.
مژگان دست یلدا رو گرفت و به وسط جمعیت برد: «نترس… من کنارت هستم.»
یلدا سعی کرد خودشو با ریتم موسیقی هماهنگ کنه، اما نگاهای مردا که بدنشو برانداز میکردن، اونو میترسوند. مژگان در گوشش زمزمه کرد: «همشون دارن به تو نگاه میکنن… میدونی چرا؟ چون تو خاصی.»
در همون مهمونی، مردی قدبلند با موهای جو گندمی و چشمائی سبز به اونا نزدیک شد. با مژگان دست داد و بوسیدش … مژگان:: «سامان جون! این یلداست… همونی که برات تعریف کردم.»
سامان دست یلدا رو بوسید: «خیلی خوشبختم. مژگان همیشه از زیبایی شما میگفت… اما حقش رو ادا نکرده به نظرم شما خیلی زیباتر هستی نسبت به اوصافی که ازتون شنیدم.» به هر حال خیلی خوش اومدی و ما رو سرافراز کردی ، سه نفری دور یه میز نشستن ، سامان سه تا پیک ویسکی ریخت و تعارف کرد ، مژگان زیر چشمی یلدا رو میپائید و سامان هم وسط سینه های یلدا رو دید میزد ، یه ساعتی گذشت هر سه کله شون داغ شده بود ،سامان سه تا سیگار روشن کرد و رو لبای خودش و خانوما گذاشت ، بوی سیگار و مشروب فضا رو پر کرده بود ،
مژگان: یلدا عشقم میای بریم جای آرومی یه کم دراز بکشیم؟ یلدا با تکون دادن سرش تایید کرد ، سامان دست یلدا رو گرفت و به سمت یکی از اتاقها را افتادن… سامان یلدا رو روی تخت نشوند و گفت : عشقم دراز بکش، کفشای یلدا رو از پاش دراورد …یلدا کمی احساس ناراحتی کرد، اما مژگان دستشو فشار داد و گفت : «سامان دوست مورد اعتماد منه… میتونه بهمون کمک کنه تا بیشتر لذت ببریم.» بعدش سامان رو به بالای تخت هدایت کرد و در ادامه خودش هم بهشون اضافه شد. سامان دستشو برد تو موهای لخت یلدا و شروع به نوازشش کرد، بدجوری برا سکس با این زن لوند و زیبا و خوش استایل بی طاقت شده بود دیگه بیشتر از این طاقت نیاورد و گفت: یلدا چقد چشات سگ داره؟ چشمات منو بد گرفته، یلدا خنده ریزی کرد، سامان یه جوون گفت و لبای یلدا رو بوسید بعدش دستشو گذاشت رو ممه هاش، از لای سوتین ممه رو دراورد و نوکشو کشید تو دهنش و شروع به میک زدن کرد و یواش خوابید رو یلدا بطوری که کیرش مماس کوس یلدا قرار گرفت و خودشو به اون میمالید و کیرشو با فاصله بین کس و شکم یلدا حرکت میداد بعد کمی به مژگان یه اشاره کرد اونم اومد و به آرومی و با عشوه و بوس و… لباسای یلدا رو از تنش درآورد سامان دستشو برد سمت کوس یلدا خیس خیس بود اول پاهاشو جمع کرد که نتونه بماله بعد یکم باز کرد گفت فقط تو همین حد، سکس نه، “یلدا یه شرت مشکی مدل لامبادا پاش بود سامان پیش خودش فکر کرد که یلدام سکس میخواسته و این که میگفت سکس نه ، الکی بود.و الا شورت لامبادا پوشیدنش تجسم سکس کردنش بوده ” سامی گفت: باشه و انگشتشو کرد تو کوسش، اوووف کوس خوشگل و تمیز و اپیلاسیون کرده،حسابی خیس شده بود به راحتی انگشت توش میرفت ؛ همزمان ممه هاشو لیس میزد مثه یه نوزاد که از سینه مامانش شیر میخوره …
یلدا رو به مژگان کرد و گفت:خودت نمیخوای لخت بشی؟ مژی گفت : خب یکی لختم کنه، سامان گفت: چشم خودم لختت می کنم و لباسای مژی رو در آورد یلدا داگ استایل شده بود مژی کوسشو لیس میزد سامانم زبونشو فرو کرده بود تو سوراخ کونش … اه و ناله یلدا هر لحظه بلندتر میشد …به سامان گفت انگار تا امشب نکنی منو ول کن نیستی سامان گفت : نهههه ! یلدا بدجور حشری شده بود و حسابی فاز سکس ورداشته بود ، یهو کیر سامی رو محکم گرفت سرشو برد سمت شلوارکش و با یه حرکت کیرشو از تو شلوارک و شورت بیرون کشید و شروع کرد ساک زدن براش ، خیلی حرفه ای با تف زیاد …پر حرارت و با عشق خاصی ساک میزد کیر سامی هم هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشد ، کیرش داشت منفجر میشد و پیش ابش راه افتاده بود. … سامی بلند شد یلدا رو خوابوند رو تخت
… سینه های ۷۵ سفت که احتیاج به سوتین هم نداشت باسن با توجه به وزن و مانکن بودنش فوق العاده بود یه کس تمیز و پر آب که هر تشنه ایی رو سیراب میکرد شروع کرد به لیس زدن بهشتش یلدا سروسامان رو به سمت کوسش فشار میداد و داشت به شدت لذت می برد … چشاشو بسته بود و فقط لذت میبرد بعد گفت بیا ۶۹ شیم تا منم برات بخورم و ۶۹ شدن خیلی لذت بخش بود یلدا حتی تخمای سامی رو لیس میزد …. بالاخره آماده سکس شدن گفت سامی بکن ولی آروم بکنی … …سامی بدجور حشری شده بود بلند شد یلدا رو بغل کرد و بوسیدش و طاق باز خوابوندمش و بلادرنگ کیرشو تا ته فرو کرد تو کس یلدا و شروع به تلمبه زدن کرد، یلدائی که میگفت سکس دخول نباشه بدون هیچ مقاومتی از گائیده شدنش توسط سامان استقبال کرد و بدون هیچ اعتراضی ، بلکه با تمام وجود کوسش رو در اختیار کیر کلفت سامان قرار داد و داشت از کوس دادنش حظ وافر می برد!..وای سامی چقدر کیرت داغه ، آتیشم زدی …یلدا اولین باری بود که به کسی بجز شوهرش داشت کوس میداد ،اولین بار بود که تجربش میکرد خیلی براش لذت بخش بود …مدام میگفت: بزن … بزن…تند بزن… و ناله میکرد
سامان با شدت تلمبه میزد بعد از چند دقیقه تلمبه زدن رو آهسته کرد و انگشتشو همزمان کرد تو کونش ،گفت :نکن جیغ میزنم آی وااای واااای…، از ته دل ناله میزد سامان تو همون حالت داگی صورت یلدا رو خوابوند رو بالش و یه غوص داد به کمرش و کون گردشو کامل داد بالا ،حالا دیگه کس یلدا با شدت هر چه تمام تر تلمبه میخورد و ناله های یلدا به فریاد تبدیل شده بود…
سامان خسته شده بود کشید بیرون…کیر دراز و کلفت و سفت که حداقل ۱۹یا۲۰سانت میشد ، حسابی تو کوس یلدا خیس و لزج شده بود مژی به سمت کیر حمله کرد و با یلدا دوتایی شروع کردن به ساک زدن کیر به طعم کوس یلدا…
مژگان یلدا رو به پشت خوابونده بود و کوس یلدا رو لیس میزد که احساس کرد کیر سامی تو کوسشه ، چند دقیقه ای کوس مژگان تلمبه خورد بعدش سامی موهای یلدا رو گرفت و سر اونو به سمت کیرش چرخوند و کردش تو حلق یلدا ،،،،یلدا تف بنداز رو کیرم میخوام بکنمش تو کون مژگان…کیر سامی تو دهن یلدا و توکون مژگان در حال تردد بود هر سه در حال ارضا شدن بودن … خانوما هر دو برا سامی ساک میزدن ، یلدا موقع ساک زدن چشماشو تو چشای سامی دوخته بود که همین کار سامی رو به مرز جنون رسوند که یهو تمام آبشو تو دهن یلدا خالی کرد یلدا هم آب کیر سامان رو ریخت تو دهن مژگان…و با هم آب بازی کردن…
اون شب، یلدا برای اولین بار طعم سهنفره رو چشید و این تجربه ای لذت بخش بود براش، سامان با حرکات ماهرانش، هم مژگان رو راضی نگه داشته بود که حسادت نکنه و هم یلدا را به وجد آورده بود.
صبح روز بعد، رضا تماس گرفت: «یلدا جون، فردا برمیگردم. دلتنگتم.»
یلدا جواب داد: «خب… خوشحالم.»
صدای رضا جدی شد: «خسته به نظر میرسی… همه چی رو به راهه؟»
یلدا : «همه چیز خوبه. فعلاً بای.» بعد سریع قطع کرد.
اون به آینه نگاه کرد و جای بوسهی روی گردنش رو با آرایش پوشوند. «اگر رضا بفهمه…» اما مژگان قول داده بود همه چی رو کنترل کنه.
یلدا دیگه نمی تونست انکار کنه. رابطه با مژگان مثه یه گرداب بود که اونو عمیق تر به درون خودش میکشید. هر روز بهونهای جدید: یه مهمونی، یه سفر کوتاه به شمال، یا ملاقات با «دوستان خاص». اما در پسِ این هیجان، ترسی عمیق در وجودش ریشه دوونده بود. ترس از لو رفتن خیانتش، ترس از دست دادن امیر، و ترس از اینکه شاید این هیاهو هیچوقت نتونه خوشحالیه ادامه داری براش فراهم کنه…
ادامه دارد…
نوشته: رضا