دخترخاله‌ی کمرو و ترشیده (۱)

تو قسمت قبلی کسی نپرسید چجوری مخش رو زدم
چون قسمت سخت ماجرا زدن مخ هست وگرنه بقیه رو همه بلدن
خب بریم سراغ جریان خودم و مبینا جون که بالاخره اون کون خیلی تنگش رو در اختیار من گذاشت تا براش بازگشایی کنم
ما توی یه شهر کوچیک زندگی میکنیم و توی یه محله کوچیک و همه همدیگه رو میشناسن که یعنی نمیشد دست از پا خطا کرد
نه دوست دختری نه زیدی چیزی
البته الان چهل سالمه و از اون محله رفتم ولی خونه بابام اونجاست
وقتی ازدواج کردم مبینا ۱۲ سالش بود
وضعیت مالی خوبی نداشتم واسه همین توی یه اتاق همونجا توی حیاط خونه بابام زندگی میکردم تا یه خونه ردیف کنم
بچه مون وقتی به دنیا اومد مبینا خیلی کمک حال زنم بود
اون موقع چهارده پونزده سالش بود
وقتایی که من سرکار بودم همش خونه ما بود ولی من میومدم می‌رفت خونه اش
اون اوایل هیچ وقت بهش نگاه بد نداشتم و رابطه مون خیلی معمولی بود
خب اون زمانها ده دوازده سال پیش محیط زندگی ما خیلی بسته بود
دخترا قبل ازدواج آرایش نمی‌کردن و ابرو برنمیداشتن و خیلی چیزای دیگه
البته تو این دهه اخیر با اومدن اینستاگرام و واتساپ و تلگرام و … جریان به کلی عوض شده و دیگه اون محیط سابق نیست
مبینا هم از این قضیه مستثنی نبود صورت بکر و دست نخورده ، ابرو های پرپشت ، هیکل لاغری داشت ولی با اون لباسهای بی ریخت هیچ شباهتی به یه دختر پونزده شونزده ساله نداشت
هیچ کششی نمیشد بهش داشت
خب همه رابطه ها و اتفاقات از یه جرقه شروع میشه و گرفتن سر نخ و ادامه اش تا رسیدن به هدف …
من با دوستام قرار گذاشتیم بریم بیرون
بساط جمع و جور کردیم و با ماشین یکی از بچه ها مجردی رفتیم جنگل
چند روز هم اونجا بودیم
دو سه روز موندیم
شب حرکت کردیم صبح ساعت چهار و پنج صبح بود رسیدم خونه
دوستم پیاده ام کرد و رفت
منم بدون سر و صدا کلید رو چرخوندمو آروم وارد شدم نمیخواستم زن و بچه رو بی‌خواب کنم
هوا هنوز روشن نشده بود و داخل خونه نسبتاً تاریک بود چون همه لامپهای خونه خاموش کرده بودن تا بچه راحت بخوابه
لباسهام رو آروم دم در درآوردم روی رخت آویز پشت در گذاشتم و با شرت رفتم زیر پتو و خودم رو به خانومم چسبوندم
اما !!!
اینکه خانمم نبود !! تاریک بود ولی اندامش خیلی فرق میکرد
به بغل خوابیده بود و منم چون شرتم گشاد بود کیرم که شق شده بود از لای شورتم زده بود بیرون و رفته بود لای پاهاش
موهاش پخش و پلا بود روی صورتش
اولش نمی‌دونستم کیه
میخواستم برم عقب چون معلوم نبود شاید خواهرمه یا خواهرزنمه
یه ذره موهاش رو زدم کنار دیدم مبینا دختر خاله منه
نفسهاش تند شده بود ولی بی حرکت مونده بود انگار توی شوک بود و انتظار چنین چیزی رو نداشت
یه لحظه شیطون رفت زیر جلدم
دستم رو بردم روی سینه اش و یه دکمه پیراهنش رو باز کردم
تا اون زمان هیچ حرکتی نکرد ولی به محض اینکه دستم به پوست بدنش خورد فوری دستم رو گرفت و از توی یقه اش در آورد منو به عقب تر هل داد و بدون سر و صدا بلند شد
با بلوز و شلوار بود
مانتو رو تنش کرد و چادرش رو برداشت و در رو بدون هیچ صدایی باز کرد و رفت
از کارم مثل سگ پشیمون شدم
به خودم بد و بیراه گفتم که مرتیکه خر تو که متوجه اشتباهت شدی باید همون موقع عقب می‌رفتی که این افتضاح بار نیاد
مبینا همیشه منو داداش صدا میزد و با وجود اختلاف سن زیاد بین مون هیچ وقت به چشم یه زن بهش نگاه نکرده بودم
اگه به بقیه بگه چکار کنم !؟
هیچی دیگه چشمام رو بستم و با همین افکار خوابم برد
با تکون دادن های خانمم چشمام رو باز کردم
بالا سرم با کلی تعجب نشسته بود و گفت توی رخت خواب مبینا چکار می‌کنی ؟ مبینا کو ؟
_ نمیدونم راجب چی حرف میزنی !؟
_ سر شب خوابیدیم مبینا اینجا خوابید الان میبینم تویی !!
_ دخترخاله منو میگی !؟ من کسی رو ندیدم
_ آها پس حتما قبل از اینکه تو بیای رفته
چند روز از اون جریان گذشت و مبینا خونه ما نیومد
خانمم براش سوال شده بود هم مادرم و خاله اما گفته بود امتحان داره و سرش شلوغه و ازین حرفها
چند باری منو دید سرش رو برگردوند و از یه مسیر دیگه رفت
میخواستم ازش معذرت خواهی کنم ولی نمی‌دونستم چی باید بگم و از چه جملاتی استفاده کنم برای همین بیخیال شدم
پنج شش ماه از این جریان گذشته بود و منم سعی کردم فراموش کنم
یه جریان دیگه پیش اومد
برای یه کاری رفتم خونه خاله
خونه شون ویلایی بود یه حیاط کوچیک داشت
درب حیاط رو هم معمولا نیمه باز میذاشتن چون رفت و آمد زیاد داشتن و همه هم کلید نداشتن
وارد حیاط شدم تا اومدم صدا بزنم متوجه صدای جیغ زدن مبینا شدم و اینکه یه چیزی رو میزد
خونشون دو تا پله از حیاط بالاتر بود
پله ها رو فوری رفتم بالا تا دم در ورودی هال خونه شون تا اومدم چیزی بگم مبینا با عقب عقب اومدن افتاد تو بغلم
یه ذره مونده بود بیفتیم منم محکم از پشت گرفتمش
یه لحظه سرش رو برگردوند و منو دید یه جیغ بلند زد و با همون جارویی که داشت موش رو میزد زد تو سرم
من هاج و واج داشتم نگاهش میکردم
با آرنج محکم زد تو شکمم و گفت چکار داری می‌کنی احمق بیشعور!!
موش با سرعت از من رد شد و رفت تو حیاط که مبینا هم یه جیغ بنفش زد و جارو رو انداخت و فرار کرد توی اتاق خواب
در حین رفتنش من داشتم با چشمام دنبالش میکردم
یه شلوار چسبان صورتی گل گلی و تاب سبز رنگش و بازوهای سفید و نازش و موهای فرفری که باز کرده بود
خیلی خوشگل و ناز شده بود
اصلا بهش دقت نکرده بودم
از توی اتاق خواب داد زد پسر خاله کسی خونه مون نیست برو هنوز کسی ندیده برام حرف در نیارن
راست میگفت
کسی ما رو اونجوری میدید خیلی واسمون بد میشد
رفتم خونه اما توی راه فکرم مشغول بود
به اون لحظه ای فکر میکردم که با باسن نرمش افتاد توی بغلم
تصویر فرار کردنش به اتاق خواب همش جلو چشمام بود
یک دلم می‌گفت اون یه بچه است خجالت بکش اما اون یکی دلم می‌گفت کسخول ندیدی چه بدنی داره اصلا هم بچه نیست و موقع گاییدنش رسیده
ادامه دارد …

نوشته: ILYCH

بازدید 10,345

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید