آقای کاکولد سلام! آماده ی دریده شدن هستی؟
پی نوشت: این قسمت شامل هیچ گونه صحنه جنسی نیست
در با یک غیژ گوشخراش باز شد و شوهر مهگل با یک لبخند پیروزمندانه وارد شد. پشتش 4 تا آدم خیلی هیکلی وارد شدن. با یک لحن آمرانه بهشون گفت ببریدش بیرون روی صندلی ببندینش بعدشم برید بیرون! اون 4 نفر سمت من اومدن زیر بغل هام رو گرفتن و کشون کشون بردنم بیرون. سعی کردم مقاومت کنم ولی یکیشون طوری زد زیر گوشم که سرم گیج رفت. راستش مقاومتی نمیتونستم بکنم هنوز گیج بودم. هرچند اگر هم سالم هم می بودم شانسی در برابر اونا نداشتم. منو بیرون و داخل حیاط بردن. یک حیاط خشک و خالی. انگار یک خونه روستایی ته دنیا بودش. به سختی برگشتم و خونه رو نگاه کردم. یک خونه کاهگلی ساده. زمین اون خونه خاکی بود و پام که کشیده میشد رو زمین سوزش شدیدی توی پام حس میکردم که به خاطر کشیده شدن پاهام روی زمین و برخوردشون به سنگ ها اینطوری میشد. انقدر بی رمق بودم که حتی توان فریاد زدن هم نداشتم. اگر هم داشتم فکر نکنم اتفاق خاصی می افتاد. یک صندلی چوبی دیدم و یک طناب که کنارش افتاده بود و یک قبر که پشتش کنده شده بود. من رو به صندلی محکم بستن طوری که نفس کشیدن برام سخت شده بود. بدون گفتن یک کلمه به سمت در خروجی رفتن. یک در فلزی زهوار در رفته! در رو که باز کردن بیرون رو دیدم فقط بیابون بود. به نظرم خونه وسط بیابون ساخته شده بود. به خونه نگاه کردم آجرهای قدیمی. خونه هم نیمه مخروبه بود انگار سالهاست کسی اونجا زندگی نکرده. حیاط هم یک زمین خشک و خالی بدون هیچ درخت یا حتی موزاییک بود. خونه پنجره نداشت و داخلش خالی خالی بود. با صدای بسته شدن در به خودم امدم که شوهر مهگل رو دیدم که با یک لب خندان و یک صندلی اومد سمت من. رو به روم نشست و یک کلت دستش بود که یک صدا خفه کن بهش وصل بود. تمام انرژیم رو جمع کردم و فریاد زدم کمک! اون بهم خندید و گفت هرچقدر میخوای داد بزن اینجا تا شعاع 2-3 کیلومتری هیچ کس نیست باشه هم واسشون مهم نیست همشون یه مشت معتاد مفنگی هستن، اینجا رو خدا هم فراموش کرده. بعد بهش نگاه کردم و ملتمسانه گفتم هر کاری گفتی انجام دادم چرا اینکار رو میکنی. خندید و با آرامش و لبخند خاصی گفت هرکاری که من گفتم یا هرکاری که کیرت گفت؟ باز خندید. راست میگفت من برای هیجان و شهوت اینکار رو کرده بودم. گفتش فکر میکنم حقت هست بدونی چرا اینجایی منم بهت میگم و بعدش یک لحظه سکوت کرد انگار یک چیزی میخواست بگه ولی حرف رو خورد و گفت خودت میفهمی. اسم من رضاست بهم میگم رضا نخبه یه جورایی کل شیشه تهران رو من تامین میکنم. دختری بخواد بره دبی واسه تن فروشی من اکیش میکنم هر خلافی بگی انجام دادم و تو انقدر احمقی که فکر کردی آدمی مثل من بدو بدو اومدم بهت بگم زنم رو بکن! انقدر خری که نفهمیدی همه اینا نقشه بود. دردهام یادم رفته بود حتی اینکه قرار چند دقیقه دیگه با اسلحه رضا نخبه بمیرم مهم نبود. بهش گفتم پس مشهد چیکار میکنی؟ گفت برای انتقام. من همیشه خلافکار نبودم یه جورایی امید خانواده م بود مکانیکی کار میکردم و درس میخوندم میخواستم دکتر بشم اینو گفت و لبخند رو لباش خشک شدن چهره ش تو هم رفت. بابام یک معتاد مفنگی بود و مادرم یک کارگر ساده و البته معتاد. تو دنیا فقط یک خواهر داشتم که ازم 3-4 سالی بزرگتر بود و آدم حسابی بود. همیشه بهم میگفت رضا تو دکتر میشی و ما رو از این جهنم بیرون میبری. کل آرزوم این بود که دکتر بشم و دستم خواهرم که برام مادری کرده بود بگیرم و از اونجا بزنم بیرون. یک دفعه صورت رضا نخبه تغییر کرد،چشماش پر اشک شد. 17 سالم بود که داشتم واسه دیپلم میخوندم که شوهر مهگل که اون موقع 25 سالش بود لات محله ما بود و از خواهر من خوشش میومد ولی خواهرم بهش محل نمیداد. هرچی سعی میکرد با خواهر من باشه نمیتونست تا اینکه خواهرم یک روز جلو رفیقاش رید به هیکل اصغر (همون شوهر مهگل) اونم خوشش نیومد اصلا خوشش نیومد. یک روز وقتی خواهر از سرکار برمیگشت ریختن سرش و به زور بهش تجاوز کردن. اشک از صورت رضا میریخت. بعدش هم خواهرم رو ول کردن طفلک خیلی آسیب دید مخصوصا وقتی ننه بابام با یک مقدار پول بیخیال شکایت شدن. خواهرم هم بعد 2-3 ماه خودکشی کرد و مرد. وقتی جنازه خواهرم رو دیدم بهش قول دادم یک کاری میکنم که اصغر ارزوی مرگ کنه و امروز بعد 27 سال به قولم عمل کردم. بعد اون اتفاق، درس رو گذاشتم کنار و شروع به مواد فروشی کردم، کم کم خودم رو کشیدم بالا. اصغر که میدونست دیر یا زود میرم سراغش فرار کرد. 10 سال دنبالش میگشتم هرجا اسم اصغر رو میگفتن من اونجا بودم تا بالاخره فهمیدم اومده مشهد. زن گرفته و بچه دار شده و خلاف رو گذاشته کنار. اومدم دنبالش میخواستم زجر بکشه. با یک صدای خفه گفتم مهگل پس زن اصغره. گفتش آره تو مشهد گرفتش و تو داشتی زن اونو میکردی. بدون اینکه اصغر بفهمه آوردمش تو تشکیلات خودم نمیدونست من رئیسشم میخواستم کل حرکاتش رو زیر نظر داشته باشم. هرشب قبل خواب با خودم فکر میکردم چطوری بکشمش؟ پوستش رو بکنم؟ چشماش رو بیارم بعد بکشمش حتی این خونه رو برای کشتن اون خریدم تا اینکه تو وارد ماجرا شدی و نقشه منم عوض شد. گفتم بگذار زندگیش رو خودش داغون کنه. میدونستم معتاد شده منم دز موادش رو هی بالا بردم که بیشتر وابسته بشه یه 3-4 سالی مواد مجانی میکشید تن لش. با خودم گفتم اگه فیلم های زنش رو نشونش بدم جالب میشه. بعدشم یک آزمایش DNA ساختگی درست کردم که بگه بچه ش مال خودش نیست. فیلم های زنش رو از طریق گوشی تو واسش فرستادم. اون سکه هایی که تو مغازه ت هم پیدا میکردی درواقع مدرک این بود که نشون بده تو از زنش اخاذی میکردی که فیلم ها رو به شوهرش ندی. اینطوری پلیس فکر میکنه تو اونو میکردی و اخاذی میکردی حالا که پول زنه ته کشیده تو فیلم ها رو به شوهرش نشون دادی با یک پیک ناشناس هم آزمایش DNA رو براش فرستادم که بازم همه فکر میکنن کار تو هستش. اصغر اینا رو که میبینه دیوونه میشه و زن و بچه ش رو میکشه پلیس هم دستگیرش میکنه. رضا گوشیش رو درآورد و فیلم دستگیریش رو نشونم داد. جلو خونه مهگل دوتا برانکارد بودن که داشتن دونفر رو میبردن داخل ماشینی که روش نوشته بود پزشکی قانونی. یکی جنازه بزرگتری بود که مال مهگل بود و یکی کوچکتر که مال بچه ش بود. اونور پلیس یک مرد چاق حدود 50 ساله رو گرفته بود که فریاد میزد زن من جنده س من یک جنده رو کشتم! آزمایش DNA رو قبل اینکه پلیس پیداش کنه ما دزدیدیمش. حالا پلیس فکر میکنه تو اخاذی کردی اصغر هم یک معتاده که توهم زده بچه ش مال خودش نیست. احتمالا 10 15 سالی میره حبس به بچه ها سپردم داخل زندان ازش هرروز پذیرایی کنن. با بهت به حرفاش گوش میکردم. باورم نمیشد که تو این بازی باشم. بغض کرده بودم مهگل زن خوبی بود هرچی بود حقش این نبود. میدونستم اصغر میفهمه دخترش مال خودش بوده و اونموقع دیوونه میشه نشه هم آدم ها رضا تو زندان بلایی سرش میارن که از مرگ بدتره. بهش گفتم من چی میشم؟ شونه هاش رو انداخت بالا و با بی خیالی گفت پلیس الان در به در دنبال تو هستش ولی ما از طریق گوشیت به مادرت پیام دادیم که داری میری ترکیه. اونا میفتن دنبالت ولی تو اینجا میمیری! یه جورایی مرگ رو حق خودم میدونستم به رضا گفتم من مقصر، مهگل هم مقصر گناه دخترش چی بوده؟ اونم گفت همون گناهی که خواهر من داشت تو وقت بد جای بد بود. اینو گفت بلند شد و یک لگد بهم زد و افتادم تو قبر تفنگ رو رو به من گرفت یک تق خفیف اومد و سوزش شدید تو سینه م خون گرم روی سینه م اومد بدنم داشت سرد میشد و می دانستم کارم دیگه تمومه. همونطور که داشتم جون میدادم خاک رو با بیل روم میریخت. در همون لحظه فکر میکردم خیلی آدم ها بدی میکنن و قسر در میرن ولی بعضی ها هم مثل اصغر باید توان بدن. رضا نخبه یه جورایی فرشته انتقام همه ما بود. و من بیشتر از همه مقصر بودم. اگر اون دنیایی باشه تازه الان روزای خوبمه و اگر نباشه هم بازم باختم پدر و مادرم تا آخر عمر با قلبی شکسته و آبرویی رفته دنبال من خواهند گشت بدون اینکه سرنخی از من داشته باشن و هیچکس نمیفهمه وقتی با شیطان میرقصی باید آماده دریده شدن باشی
پایان!
پی نوشت: این قسمت شامل هیچ گونه صحنه جنسی نیست
در با یک غیژ گوشخراش باز شد و شوهر مهگل با یک لبخند پیروزمندانه وارد شد. پشتش 4 تا آدم خیلی هیکلی وارد شدن. با یک لحن آمرانه بهشون گفت ببریدش بیرون روی صندلی ببندینش بعدشم برید بیرون! اون 4 نفر سمت من اومدن زیر بغل هام رو گرفتن و کشون کشون بردنم بیرون. سعی کردم مقاومت کنم ولی یکیشون طوری زد زیر گوشم که سرم گیج رفت. راستش مقاومتی نمیتونستم بکنم هنوز گیج بودم. هرچند اگر هم سالم هم می بودم شانسی در برابر اونا نداشتم. منو بیرون و داخل حیاط بردن. یک حیاط خشک و خالی. انگار یک خونه روستایی ته دنیا بودش. به سختی برگشتم و خونه رو نگاه کردم. یک خونه کاهگلی ساده. زمین اون خونه خاکی بود و پام که کشیده میشد رو زمین سوزش شدیدی توی پام حس میکردم که به خاطر کشیده شدن پاهام روی زمین و برخوردشون به سنگ ها اینطوری میشد. انقدر بی رمق بودم که حتی توان فریاد زدن هم نداشتم. اگر هم داشتم فکر نکنم اتفاق خاصی می افتاد. یک صندلی چوبی دیدم و یک طناب که کنارش افتاده بود و یک قبر که پشتش کنده شده بود. من رو به صندلی محکم بستن طوری که نفس کشیدن برام سخت شده بود. بدون گفتن یک کلمه به سمت در خروجی رفتن. یک در فلزی زهوار در رفته! در رو که باز کردن بیرون رو دیدم فقط بیابون بود. به نظرم خونه وسط بیابون ساخته شده بود. به خونه نگاه کردم آجرهای قدیمی. خونه هم نیمه مخروبه بود انگار سالهاست کسی اونجا زندگی نکرده. حیاط هم یک زمین خشک و خالی بدون هیچ درخت یا حتی موزاییک بود. خونه پنجره نداشت و داخلش خالی خالی بود. با صدای بسته شدن در به خودم امدم که شوهر مهگل رو دیدم که با یک لب خندان و یک صندلی اومد سمت من. رو به روم نشست و یک کلت دستش بود که یک صدا خفه کن بهش وصل بود. تمام انرژیم رو جمع کردم و فریاد زدم کمک! اون بهم خندید و گفت هرچقدر میخوای داد بزن اینجا تا شعاع 2-3 کیلومتری هیچ کس نیست باشه هم واسشون مهم نیست همشون یه مشت معتاد مفنگی هستن، اینجا رو خدا هم فراموش کرده. بعد بهش نگاه کردم و ملتمسانه گفتم هر کاری گفتی انجام دادم چرا اینکار رو میکنی. خندید و با آرامش و لبخند خاصی گفت هرکاری که من گفتم یا هرکاری که کیرت گفت؟ باز خندید. راست میگفت من برای هیجان و شهوت اینکار رو کرده بودم. گفتش فکر میکنم حقت هست بدونی چرا اینجایی منم بهت میگم و بعدش یک لحظه سکوت کرد انگار یک چیزی میخواست بگه ولی حرف رو خورد و گفت خودت میفهمی. اسم من رضاست بهم میگم رضا نخبه یه جورایی کل شیشه تهران رو من تامین میکنم. دختری بخواد بره دبی واسه تن فروشی من اکیش میکنم هر خلافی بگی انجام دادم و تو انقدر احمقی که فکر کردی آدمی مثل من بدو بدو اومدم بهت بگم زنم رو بکن! انقدر خری که نفهمیدی همه اینا نقشه بود. دردهام یادم رفته بود حتی اینکه قرار چند دقیقه دیگه با اسلحه رضا نخبه بمیرم مهم نبود. بهش گفتم پس مشهد چیکار میکنی؟ گفت برای انتقام. من همیشه خلافکار نبودم یه جورایی امید خانواده م بود مکانیکی کار میکردم و درس میخوندم میخواستم دکتر بشم اینو گفت و لبخند رو لباش خشک شدن چهره ش تو هم رفت. بابام یک معتاد مفنگی بود و مادرم یک کارگر ساده و البته معتاد. تو دنیا فقط یک خواهر داشتم که ازم 3-4 سالی بزرگتر بود و آدم حسابی بود. همیشه بهم میگفت رضا تو دکتر میشی و ما رو از این جهنم بیرون میبری. کل آرزوم این بود که دکتر بشم و دستم خواهرم که برام مادری کرده بود بگیرم و از اونجا بزنم بیرون. یک دفعه صورت رضا نخبه تغییر کرد،چشماش پر اشک شد. 17 سالم بود که داشتم واسه دیپلم میخوندم که شوهر مهگل که اون موقع 25 سالش بود لات محله ما بود و از خواهر من خوشش میومد ولی خواهرم بهش محل نمیداد. هرچی سعی میکرد با خواهر من باشه نمیتونست تا اینکه خواهرم یک روز جلو رفیقاش رید به هیکل اصغر (همون شوهر مهگل) اونم خوشش نیومد اصلا خوشش نیومد. یک روز وقتی خواهر از سرکار برمیگشت ریختن سرش و به زور بهش تجاوز کردن. اشک از صورت رضا میریخت. بعدش هم خواهرم رو ول کردن طفلک خیلی آسیب دید مخصوصا وقتی ننه بابام با یک مقدار پول بیخیال شکایت شدن. خواهرم هم بعد 2-3 ماه خودکشی کرد و مرد. وقتی جنازه خواهرم رو دیدم بهش قول دادم یک کاری میکنم که اصغر ارزوی مرگ کنه و امروز بعد 27 سال به قولم عمل کردم. بعد اون اتفاق، درس رو گذاشتم کنار و شروع به مواد فروشی کردم، کم کم خودم رو کشیدم بالا. اصغر که میدونست دیر یا زود میرم سراغش فرار کرد. 10 سال دنبالش میگشتم هرجا اسم اصغر رو میگفتن من اونجا بودم تا بالاخره فهمیدم اومده مشهد. زن گرفته و بچه دار شده و خلاف رو گذاشته کنار. اومدم دنبالش میخواستم زجر بکشه. با یک صدای خفه گفتم مهگل پس زن اصغره. گفتش آره تو مشهد گرفتش و تو داشتی زن اونو میکردی. بدون اینکه اصغر بفهمه آوردمش تو تشکیلات خودم نمیدونست من رئیسشم میخواستم کل حرکاتش رو زیر نظر داشته باشم. هرشب قبل خواب با خودم فکر میکردم چطوری بکشمش؟ پوستش رو بکنم؟ چشماش رو بیارم بعد بکشمش حتی این خونه رو برای کشتن اون خریدم تا اینکه تو وارد ماجرا شدی و نقشه منم عوض شد. گفتم بگذار زندگیش رو خودش داغون کنه. میدونستم معتاد شده منم دز موادش رو هی بالا بردم که بیشتر وابسته بشه یه 3-4 سالی مواد مجانی میکشید تن لش. با خودم گفتم اگه فیلم های زنش رو نشونش بدم جالب میشه. بعدشم یک آزمایش DNA ساختگی درست کردم که بگه بچه ش مال خودش نیست. فیلم های زنش رو از طریق گوشی تو واسش فرستادم. اون سکه هایی که تو مغازه ت هم پیدا میکردی درواقع مدرک این بود که نشون بده تو از زنش اخاذی میکردی که فیلم ها رو به شوهرش ندی. اینطوری پلیس فکر میکنه تو اونو میکردی و اخاذی میکردی حالا که پول زنه ته کشیده تو فیلم ها رو به شوهرش نشون دادی با یک پیک ناشناس هم آزمایش DNA رو براش فرستادم که بازم همه فکر میکنن کار تو هستش. اصغر اینا رو که میبینه دیوونه میشه و زن و بچه ش رو میکشه پلیس هم دستگیرش میکنه. رضا گوشیش رو درآورد و فیلم دستگیریش رو نشونم داد. جلو خونه مهگل دوتا برانکارد بودن که داشتن دونفر رو میبردن داخل ماشینی که روش نوشته بود پزشکی قانونی. یکی جنازه بزرگتری بود که مال مهگل بود و یکی کوچکتر که مال بچه ش بود. اونور پلیس یک مرد چاق حدود 50 ساله رو گرفته بود که فریاد میزد زن من جنده س من یک جنده رو کشتم! آزمایش DNA رو قبل اینکه پلیس پیداش کنه ما دزدیدیمش. حالا پلیس فکر میکنه تو اخاذی کردی اصغر هم یک معتاده که توهم زده بچه ش مال خودش نیست. احتمالا 10 15 سالی میره حبس به بچه ها سپردم داخل زندان ازش هرروز پذیرایی کنن. با بهت به حرفاش گوش میکردم. باورم نمیشد که تو این بازی باشم. بغض کرده بودم مهگل زن خوبی بود هرچی بود حقش این نبود. میدونستم اصغر میفهمه دخترش مال خودش بوده و اونموقع دیوونه میشه نشه هم آدم ها رضا تو زندان بلایی سرش میارن که از مرگ بدتره. بهش گفتم من چی میشم؟ شونه هاش رو انداخت بالا و با بی خیالی گفت پلیس الان در به در دنبال تو هستش ولی ما از طریق گوشیت به مادرت پیام دادیم که داری میری ترکیه. اونا میفتن دنبالت ولی تو اینجا میمیری! یه جورایی مرگ رو حق خودم میدونستم به رضا گفتم من مقصر، مهگل هم مقصر گناه دخترش چی بوده؟ اونم گفت همون گناهی که خواهر من داشت تو وقت بد جای بد بود. اینو گفت بلند شد و یک لگد بهم زد و افتادم تو قبر تفنگ رو رو به من گرفت یک تق خفیف اومد و سوزش شدید تو سینه م خون گرم روی سینه م اومد بدنم داشت سرد میشد و می دانستم کارم دیگه تمومه. همونطور که داشتم جون میدادم خاک رو با بیل روم میریخت. در همون لحظه فکر میکردم خیلی آدم ها بدی میکنن و قسر در میرن ولی بعضی ها هم مثل اصغر باید توان بدن. رضا نخبه یه جورایی فرشته انتقام همه ما بود. و من بیشتر از همه مقصر بودم. اگر اون دنیایی باشه تازه الان روزای خوبمه و اگر نباشه هم بازم باختم پدر و مادرم تا آخر عمر با قلبی شکسته و آبرویی رفته دنبال من خواهند گشت بدون اینکه سرنخی از من داشته باشن و هیچکس نمیفهمه وقتی با شیطان میرقصی باید آماده دریده شدن باشی
پایان!
نوشته: آسمان سرخ