داستان سکسی

داستان های سکسی امروز | یکشنبه – ۵ دی ۱۴۰۰

سکس من با زندایی و دختر دایی من یک زن دایی ۳۲ دارم که خیلی خوش استیل و شهوت انگیزه، خونه شون روبروی خونه ماست، چند سال پیش که داییم سکته کرد و رفت اون دنیا نازی خیلی تنها شد، من زیاد خونشون می رفتم و اگه کاری داشتن به زن داییم و بچه هاش کمک می کردم، یک دختر دایی خوشگل و ۱۸ ساله به نام بیتا هم دارم که خیلی نازه. بعد از گذشت حدود یک سال یه شب توی خونشون بودم با خانواده داییم داشتیم شو ایرانی نگاه می کردیم، اون شب زن داییم آرایش کرده بود و موهاشو رنگ شرابی کرده بود و یه دامن کوتاه و یک تاپ سفید هم پوشیده بود، لباشو هم قرمز ملایم کرده بود. اون شب خیلی هوامو داشت کلی ازم پذیرایی کرد، رفتارش با دفعه های قبل خیلی فرق میکرد، همش از تنهایی و دلتنگی حرف می زد و این که من هنوز جوونم و کلی آرزو دارم و… آخر شب بود که می خواستم برگردم خونه، زن دایی گفت که امشب و همین جا بخواب ما تنهاییم، چون پسر بزرگ داییم رفته بود خونه عمه اش که خاله منه. بعد من به منزل تلفن کردم و گفتم که امشب نمیام. زن داییم گفت که امشبو توی اتاق من بخواب. اتاق زن دایی نازی یک تخت دونفره داشت که با داییم روی اون می خوابیدن. ساعت حدود ۱۲ بود که زن دایی به بیتا گفت که بره بخوابه دیروقته، ولی بیتا خوابش نمی برد معلوم بود که به رفتار مادرش شک کرده و زن داییم به بهانه اینکه صبح زود باید به مدرسه بره اونو به اتاقش فرستاد تا بخوابه. دختر دایی هم یه نگاه ظنازانه به من کرد و شب به خیر گفت و به اتاقش رفت. من و زن دایی بیدار موندیم، زن دایی نازی ازم پرسید که اهل مشروب هستم یا نه؟ من اصلا فکر نمی کردم که او ازین چیزا بخوره گفتم که موافقم. یک بطری ودکا آورد و با هم خوردیم. همین طور که میخورد به چشمای من خیره بود به طوری که یه شهوت عجیبی در وجودم ایجاد شد. بغل من نشسته بود و پاهاشو روی هم چسبونده بود پاهای سفیدش خیره کننده بود، دامن زن داییم بالا رفته بود به طوری که شورت مشکیش معلوم بود، من زیر نگاهی به زیر دامنش کردم و زن دایی که نگاهمو تعقیب می کرد یه چشمک به من زد بعد به من گفت که من می رم حمام و یه دوش می گیرم و زود میام بیرون و گفت که تو هم یه سری به بیتا بزن وببین که خوابه یا نه؟ من سری به اتاق بیتا زدم هنوز چراغش روشن بود.با یک شرت صورتی و یک تاپ قرمز روی تختش خوابیده بود تا حالا اونو اینطوری ندیده بودم مثل یک آهوی ناز خوابیده بود ولی من شک کردم که او خواب باشد چون بیتا یک دختر باهوش و حساسیه و فهمیده بود که مادرش امشب یک نقشه ای داره و ممکن بود کنجکاوی کنه. پاهای سفید بیتا منو از خود بیخود کرد، نزدیکش رفتم و کنارش نشستم با دست آهسته روی پاهاش کشیدم ولی هیچ تکونی نخورد بعد صورتم رو بردم نزدیکش یه بوس از لپ سرخش کردم، یک حرکت کوچیک کرد و به پشت خوابید و لای پاشو باز کرد شرتش کمی گشاد بود و کمی از کسش معلوم بود، با مشروبی که خورده بودم خیلی مست شده بودم برای همین سرم رو روی سینه هاش گذاشتم یک دفعه بیتا از خواب بیدار شد مثل اینکه بیدار بود و داشت حال می کرد یه نگاه به من کرد و چشماشو بست وبا لبخند به من گفت پسر عمه تو هم خوابت نمیاد گفتم نه، گفت مادرم کجاست گفتم رفته حمام دوش بگیره. گفت این موقع شب خیلی عجیبه و من گفتم شاید لازم داشته، بعد به بیتا گفتم که دختر دایی اجازه می دی ببوسمت؟ او هم موافقت کرد بعد لبم رو لبش گذاشتم و شروع به لب گرفتن کردیم، بیتا شاید اولین بار بود که با یک پسر اینطوری حال می کرد برای همین داشت دیوونه می شد به طوری که منو روی خودش کشید و دست منو به سمت کسش برد و منهم با اشتیاق کسش رو می مالوندم. بیتا یه دختر خیلی شهوتیه و از چشماش می شد اینو حدس زد. شورتشو پایین کشیدم، بیتا اول مقاومت کرد ولی بعد رام شد و کس خوشگل و کوچیکش رو بیرون انداخت من با سر لای پاهاش رفتم و شروع به لیس زدن چوچوله بیتا کردم. بیتا دیگه داشت حشری تر می شد و به من گفت که حال عجیبی دارم واین اولین دفعه است که اینطوری میشم، کیرم رو از زیر شرت بیرون آوردم و لای پاهاش گذاشتم وشروع به مالیدن در کسش کردم بیتا گفت بکن توی کسم و من گفتم که نه تو هنوز دختری و پرده داری خوب نیست، خیلی حشری شده بود و التماس می کرد که بکنم توی کسش ولی من اینکارو نکردم. بعد بلند شد وبه من گفت که می خوام کیرت رو بخورم من هم خیلی خوشحال شدم و دراز کشیدم و بیتا روی من طوری قرار گرفت که کس و کونش روی طرف سرم بود و سر او هم طرف کیرم، بعد کیرم رو با دستش نگه داشت و با زبون لیس می زد ولی توی دهانش نمی کرد و می گفت بدم می آید ولی من با زبونم کسش رو شروع به خوردن کردم و با انگشتم هم سوراخ کونش که خیلی تنگ بود مالش می دادم بعد از کمی خوردن کس بیتا، خیلی شهوتی شد و کیرم رو تا نزدیک خایه هام توی دهانش کرد و حسابی لذت می برد نزدیک بود آبم بیاد و به بیتا گفتم که مواظب باش آبم توی دهنش نریزه چون اولین باره و شاید دوست نداشته باشه ولی اون گفت اشکالی نداره و همین طور که کسش رو می خوردم ناله و آه می کشید دیگه ارضا شده بود چون کسش خیلی خیس شده بود ، بیتا با سرعت زیاد کیرم رو ساک می زد و در یک آن آبم اومد و با یک فشار همشو توی دهان بیتا ریختم و بیتا همشو یه دفعه قورت داد. بعد بلند شدم و شروع به لب گرفتن کردیم همینطور که باهاش حال میکردم یک دفعه زن داییم منو صدا کرد یک ضد حال خیلی بدی بود که من و بیتا خوردیم و به بیتا قول دادم یه شب دیگه هم با هم سکس داشته باشیم، منهم با سرعت شلوارم و بالا کشیدم و به بیتا شب به خیر گفتم چراغ رو خاموش کردم و درب اتاق بیتا رو بستم ورفتم جلوی حمام، زن دایی دوش گرفته بود واز من خواست که حوله و شورت ویک کرست قرمز و دامن کوتاهشو و یک تاپ رو از داخل کشوی کمد لباساش بیارم. دوباره کم کم داشتم حشری می شدم، داخل کمد پر بود از شورت و کرست و لباسای زیر زیبا ، لباسها رو برداشتم و جلوی در حمام به زن دایی دادم او هم همین طور که یک دستشو روی کسش گذاشته بود لباسهارو از من گرفت و یک چشمک هم برام اومد. اصلا فکر نمی کردم که زن داییم بدن به این سفیدی داشته باشه و سینه های بزرگ و سفت اون داشت منو دیوونه می کرد. عجب شبی بود اون شب،من به اتاق خواب برگشتم، زن دایی هم از حمام اومد بیرون، داخل اتاق شد و کنار میز آرایش یک عطر زنانه حشری کننده داشت که به همه جای بدنش از جمله توی شرت وکرستش زد بعد اومد کنارم نشست و از من پرسید آیا تا حالا یک بدن لخت زن از نزدیک دیده بودی؟ گفتم نه (البته دروغ گفتم)، گفت می خواهی بیشتر ببینی؟ گفتم که می میرم برای بدن یک زن لخت، بعد دامنشو کم کم از بدنش در آورد و رونای ماهیچه ای سفیدشو بیرون انداخت دیگه داشتم از خود بی خود می شدم. بعد نوبت من بود با دستم روی پاهاش کشیدم یه داغی عجیبی در بدن زن داییم احساس می کردم، بعد با دستام قسمتهای بالایی روناشو مالوندم بعد تاپشو در آوردم و او هم همزمان شلوار و پیراهن بعد شورت منو درآورد. بدنش هنوز بوی خوب صابون عروس که توی حمام زده بود و عطرشهوت انگیز رو می داد. کیرم رو که دید گفت عجب کیر کلفتی داری باید امشب به من خیلی حال بده. زن دایی رفت و یک سی دی موزیک کلاسیک از بتهون گذاشت که واقعا یه شب بیاد موندنی رو داشت ایجاد می کرد. بعد همزمان با آهنگ، کرست قرمزشو از تنش درآوردم سینه های بزرگشو که دیدم با سر به سمتشون رفتم و شروع به خوردن کردم. سینه هاش مثل لیموی بزرگی بودن که تازه رسیده بود. با زبونم سر پستوناشو لیس زدم زن دایی خیلی حشری شد بعد کیرم رو گرفت و شروع به مالیدن کرد و بعد به سمت کیرم رفت و اونو توی دهانش گذاشت و با ولع تمام شروع به خوردن کرد. همین طور که به پشت خوابیده بودم و این کارو می کرد منهم شورتش رو در آوردم، یه کس تپلی و سفید داشت که توی حمام کاملا موهاشو تراشیده بود با سرم لای کسش رفتم خیلی گرم و جذب کننده بود و یک بوی مست کننده داشت با دستام لای پاشو باز کردم وسط کسش کاملا پدیدار شد بعد با دهانم شروع به خوردن کردم، خیلی خوشمزه بود تا حالا چنین کسی را نخورده بودم ، رونای زن دایی نازی ماهیچه ای بود که یه احساس بسیار شهوت انگیزی به من می داد. بدنش بوی یه عطر زنانه و مست کننده می داد. کیرمو تا می تونست توی دهانش می کرد حتی تخمامو هم با زبونش لیس می زد، من که روز قبلش موهای اطراف کیرم رو تراشیده بودم خیلی تمیز و جذاب شده بود، همین طور که به خوردن کس زن دایی ادامه می دادم با انگشتم دور کونشو ماساژ دادم و بعد یواش یواش توی کونش کردم، یک ناله ضعیفی کرد و کیرمو محکم توی گلوش کرد بعد انگشتمو تا آخر توی کونش کردم، کم کم کونش آماده می شد برای کردن بعد از جایم بلند شدم و زن دایی نازی روی چهار دست و پا نشست و لای کونشو باز کرد به طوری که سوراخ کونش پدیدار شد معلوم بود خیلی تنگه، من کیرمو با ملایمت داخل کونش کردم و در همین حین زن دایی به چشام نگاه می کرد و لبخند ملیحی می زد و گفت این کونم مال تو هر کار دوست داری باهاش بکن و تا دسته کیرتو بکن توی کونم چون من از کون دادن خیلی لذت می برم. باید بگم کونی به این تنگی تا حالا نکرده بودم ، زن دایی با آه و لذت از من خواست تا جایی که می تونم کیرمو تو کونش بکنم، بعد کمرش رو پایین نگه داشت و سرش رو بالا و کونش رو هم بالا داد بعد منهم با قدرت تمام فشار می دادم و او آه آه می کرد بعد از چندین بار تلمبه زدن از من خواست تا روی تخت بیشینم و بعد روی کیرم نشست و کیرم رو تا آخر وارد کونش کردم، سینه های مرمری اونو با دستام گرفته بودم و تند تند تلمبه می زدم، زن داییم خیلی زن ورزیده و فرزی بود و خیلی خوب خودشو روی کیرم کنترل می کرد و به راحتی خودشو روی کیرم بالا پایین می کرد. بعد از من خواست تا ازش لب بگیرم و من کیرمو از کونش درآوردم و بعد روی تختخواب نشستیم و شروع به لب گرفتن کردیم. یک آن چشمم به درب اتاق افتاد دیدم دو تا چشم از لای در داره توی اتاق رو نگاه می کنه، شک نداشتم که بیتا اونجاست، بعد بیتا در رو بیشتر باز کرد ولی زن دایی هنوز اونو ندیده بود بیتا در رو بیشتر باز کرد تا بهتر توی اتاق رو ببینه، وقتی دید من اونو نگاه می کنم یه لبخند و یک چشمک به من زد.در همین حین زن دایی داشت کیرمو می مالوند وبعد روی تخت دراز کشید ، لای پاهاشو باز کرد و کسشو بیرون انداخت بعد کیرمو گرفت و به سمت سوراخ کسش هدایت کرد و اونو توی کسش کردم کمر مرا گرفت و به سمت خودش کشید، کیرم تا آخر توی کسش بود. بعد یواش سرم رو کنار گوش زن دایی بردم و به او گفتم که بیتا بیدار شده و داره ما رو دید می زنه، تعجب کرد و بعد به من گفت که بی خیال کارت رو بکن و شروع به تلمبه زدن کردم در همین حین هم به سمت لباش رفتم و لباشو می مکیدم بعد روناشو بالا دادم و روی کولم انداختم در این حالت کیرم تا جایی که می تونست توی کسش رفت و زن دایی نازی همش آه آه.. می کرد و می گفت عزیزم بکن تو کسم بکن تو کسم تا آخر بکن عزیزم، مهلت نده مکث نکن، و من هم تا جاییکه کیرم اجازه می داد توی کسش می کردم به طوری که درد و لذت سراسر وجود زن دایی رو فراگرفته بود داشتم عرق می ریختم و احساس خیلی داغی داشتم، که یک دفعه دیدم یکی دستشو دور گردنم انداخته، آره بیتا بود و بدون مقدمه شروع به بوسیدن من کرد، زن دایی گفت دخترم تویی چرا خواب نرفتی. بیتا گفت: آخه با این سرو صدا مگه کسی هم خواب می ره. بعد بیتا شورت و کرستشو در آورد و لخت شد بعد جلوی من اومد و ایستاد من هم همینطور که کیرم توی کس زن دایی بود سرم رو نزدیک کس بیتا بردم و شروع به لیسیدن کردم بعد از کلی تلمبه زدن بلند شدم و بیتا روی تخت خوابید و من کیرم رو توی دهان اون گذاشتم و زن دایی هم که از شهوت داشت دیوونه می شد روی چهار دست و پا قرار گرفت و کونش رو به سمت من آورد و من همین طور که کیرم رو توی دهان بیتا کرده بودم و او داشت می مکید با زبونم لای پای زن دایی رو می لیسیدم ، لای کس زن دایی حسابی خیس شده بود معلوم بود که ارضا شده بود، دیگه آبم داشت می اومد. بعد از چندین مرتبه جلو عقب کردن کیرم توی دهان بیتا، زن دایی گفت عجب کمری داری چرا آبت نمی یاد داری منو می کشی ولی نمی دونست که من همین یه ساعت پیش با بیتا سکس داشتم و بک بار آبم اومده بود، بعد با ولع تمام با چند بار ساک زدن آبم داشت می اومد بعد بیتا گفت که آبمو توی دهنش بریزم بعد آبم با فشار وارد دهانش کردم و او با تمام وجود آبمو خورد بعد اونو تو بغلم گرفتم و شروع به بوسیدن کردم دیگه بی حال شده بود، به مادرش گفت مامان عجب استادی هستی من خیلی مونده به پای تو برسم و زن دایی گفت که با چنین پسر عمه ای که تو داری خیلی زود تو هم استاد سکس می شی دخترم.بیتا رو بلند کردم و به اتاقش بردم و توی رختخوابش خوابوندم بعد به اتاق زن دایی برگشتم و تا صبح کنارش خوابیدم و صبح زود لباسامو پوشیدم و به منزل رفتم. از اونروز به بعد زن دایی هر موقع هوس سکس می کنه منو خبر می کنه و به من می گه که من اصلا شوهر نمی کنم تا تو زن بگیری و من هم تا بیتا و زن دایی رو دارم نیازی به زن گرفتن ندارم.پایان

تـــــــــــــــــــــــــــکتم جون سلام من اسمم علیه و۲۰ سالمه کلا ادم رکیم وخیلی شوخ و از اون دسته ادمای الکی خوشم قدم ۱۷۳ووزنم ۶۵ کیلو چش مشکی خوشتیپ و تو دل برو البته دوستام میگن سر تونو درد نیارم داستانی رو که می خوام واستون بگم مربوط به تابستانه پارساله که واسه کار رفته بودم دماوند پیش عموم و اونجا با یکی از دوستای عموم که گچ کار بودرفتم سر کار عموم کارمند بانکه و حدودا ۴۰ سالشه وشاه کس قصه ی ما که زن عمومه اسمش تکتمه حدود ۳۴یا ۳۵سالشه یه خانوم خوشکل و ماه والبته عینکی که وقتی عینک می زاره دیگه نمیشه توصیفش کرد از نظر استیل و هیکلم یه باربی کامله سینه های بزرگ فک کنم سایز ۸۵باشه نمی دونم از این چیزا زیاد سر در نمی ارم و کون بزرگ و تودل برو که وقتی راه میره از زیر چادرم معلومه که می گه بیا منو بکن خلاصه روزا یکی پشته سر هم رد می شد و با موندن من تو خونهی عموم من بیشتر تو کف زن عموم می رفتم و بیشتر دلم می خواست که بکنمش یه روز سر کار بودیم که یهو تلفن اقا محمد زنگ زد۰اقا محمد یه بچه ی باحال و حدود ۳۰ سالش بو ونمی دونم عموم چه طوری همچین رفیق با حالی تو این شهر پیدا کرده بود اخه عموم یکمی خشک برخورده بعداز حدود پنج دقیقه صحبت کردن گوشیو قطع کرد وبه من گفت که غروب یخورده زود تر برم خونه حدود ساعت ۵اینا بود که اقا محمدگفت و بعدازجمع کردن وسایل کار بروخونه بعد جمع کردن وسایل و شستن دست و صوتم راهی خونه شدم فاصله ی محل کار تا خونه ی عموم یخورده طولانی بود منم که کلا از هیچی خبر نداشتم تر جیح دادم تو خیابون یه چرخی بزنم و بعد برم خونه … حدود ساعتای ۹ بود که رسیدم در خونهی عموم زنگو زدم و رفتم توپیش خودم می گفتم که باز دوباره وارد باغ هلو شدم با این تفاوت که صاحب باغ خونس و نمی شه هلو خورد بعد از ورد به خونه زن عموم ازم پرسید که چرا دیر اومدم خونه مگه اقا محمد زود تر تعطیل نکرد تازه فهمیده بودم که اونیکه به اقامحمد زنگ زده بود زن عموم بود و دلیل اینکارشم رفتن عموم به ماموریت وترس زن عموم از تاریکی و تنهایی بود(واقعا چرا خانوما اینقدر از تاریکی می ترسن؟) اینجا بود که بخودم گفتم علی تا عمو از ماموریت نیومده باید این دوتا هلوی زن عمو رو بخوریا خلاصه بعد از صرف شام نشستیم پای ماهواره او کنالای ماهواررو عوض می کردم زن عمو که ازین کار من اعصابش خورد شده بود پا شدو رفت تو اتاقش منم تلویزیون و و خاموش کردم خوابیدم ۲ونیم اینابود که از خواب پریدم و بی خوابی زد به سرم که نگو ه و زدم تو فکرو خیال یه خورده اینورو اونور کردم تا اینکه یه نقشه واسه کردن زن عمو پیدا کردم که به عقل ابلیسم نمی رسه اصن شیطون باید بیاد جای من و چند تا واحد پاس کنه (الان که دارم اینو می نویسم خودم شق کردم که نگو) فردا بعد از تعطیل کردن کار رفتم دارو خانه و چند تا قرص تاخیری گرفتم اخه من زود ارضام و اونم به خاطر استمناست که اونهم بعد از این ماجرا گذاشتم کنار کلا این ماجرا تو زندگی برکتای زیاد داشت از ماجرا دور نشیم زنگ رو زدم و رفتم داخلو خودم رو زدم به کمر درد به زن عمو گفت برو حموم یه دوش بگیر رفتم حموم تو تا اینجای نقشم دز=رست پیش رفته بودتو حموم خیلی به خودم رسیدم بعد تصمیم گرفتم نقشم رو اجرا کنم موقع خروج از حموم یدونه قرص تا خیری خوردم و از حموم خارج شدم و خودم رو زدم به کمر درد به زنمو گفتم که پماد موضعی واسه کمر درد گرفتم و چون الان شبه و کسی رو هم اینجا نمی شناسم واسم بماله رو کمرم زن عمو هم قبول کرد من رفتم روی زمین دراز کشیدم و لباسم رو دادم بالا زن عمو جوووووووووونم نشست کنارم و یخورده از پماد رو مالوند رو کمرم و شروع کرد به مالیدن پماد رو کمرم منم شروع کردم به تعریف ازش که چه خانوم خوبیه و من چقدر دوستش دارم و ازین جور حرفا حدود یه ربعی بود که داشت واسم پماد رو می زد و کمی ماساژم می داد و منم تو این یه ربع از ب بسم الله تا ن پایانش همش داشتم ازش تعریف می کردم وقتی پاشدم و به تکتم جون نگاه کردم دیدم چشاش قرمز شده و لوپاش گل انداخته و پاشد و بسمت اشپز خونه رفت با دیدن این صحنه به خودم گفتم الان دیگه وقتشه مرگ یه بار شیونم یه بار خلاصه رفتم تو اشپز خونه خودم رو زدم به پررویی و اونو از پشت بغلش کردم و از گونه ش یه بوس کردم برگشت که یه چیزی بهم بگه منم بدون معطلی لبم رو گزاشتم رو لبش وایییییییییییییییییی چقد داغ و خوش مزه بود اول خواست خودش رو بکشه کنار ولی نذاشتم با شدت تمام داشتم لبشو می خوردم گاهی زبونم رو می بردم تو دهنش و گاهی باشدت تمام لبشو میک می زدم زن عموهم کمکم همراهیم کرد بعد چند دقیقه لبمو از رو لبش ورداشتم و شروع کردم به خوردن گردنش حدود ۲ دقیقه اون کار رو کردم و بعد دوباره لبمو گذاشتم رو لبش. تککککککککککککتم جون خیلی داغ تر شده بود شده بود یه گوله ی اتیش شهوتش بالا زده بود دستم رو گذاشتم رو سینشو شروع کردم به بازی کردن باهاشون وایییی چقدر نرم بود همزمان که سینش رو می مالیدم دوباره شروع کردم به خوردن گردنش سرمو بردم بالا و جای گوشش گفتم تکتم جون اجازه هست ممه هاتو بخورم با تکون دادن سرش بهم اجازه داد تی شرتش رو دراوردم و از روی سوتینش سینه هاشو گاز گرفت بعد اروم سوتینش رو باز کردم واااااااااایییییییییییییییییییییییییی چی میدیم ااااااااااااااااااااااااخخخخخخخ چقدر سفیدو بزرگه با حرص و ولع شروع کردم به خوردن اونم چه خوردنی مث کسایی که یه ماهه غذا نخوردن داشتم می خوردم بعد ۵دقیقه بلند شدم دستشو گرفتم و بردمش تو اتاق خواب روی تخت دارازش کردم و با زبوبم دور نافش رو یه لیسی زدم بعد زبونم رو بسمت با لا کشیدم و باز شروع کردم به خوردن سینه ها زن عموم داشت حال می کرد دندونش رو گذاشته بود رو لبش وسرشو به سمت چپو راست تکون می داد معلوم بود غرق شهوته یکی از دستامو از روی سینه ش بر داشتم وگذاشتم رو کسش و می مالوندم دست دیگم رو هم برداشتم و شلوارش رو کشیدم پایین یه شرت توری البالویی تنش بود که حسابی خیس خیس بود صورتم رو گزاشتم رو شرتش وای چه بویی می داد سرمو چپ و راست تکون می دادم گاهی هم دماغمو رو کسش بالا و پایین می کردم یخورده لیسیدمش بعد شرتش و از پاش دراموردم وایییی چی میدیدم یه کس هلویی لبه هاش صورتی بود و تمیز تمیز اخه صب به صب دوش می گرفت وااااایییی چقد ناز بود شروع کردم به خوردنش حالا نخور کی بخور اون ابی که روکسش بود چقدر خوش مزه بود زنونمو هی داخل می کردمو هی در می اوردم بعد یخورده از رانشو می خوردم دوباره می اوفتاده ردو کسش تکتم جون دیگه به اووووووووف اوووف کردن افتاده بود پاشدم و رفتم کنارش گفتم حالا دیگه نوبت شماست تکتم جون نمی خوای منو لخت کنی کلا دوست دارم تو سکس دختر لختم کنه اونم پاشد و به جون لباسام افتاد اصن نفهمیدم کی درشون اورد نشست رو پاهم و کیرمو که حسابی بزرگ شده بودو گرفت تو دسش زبونش دو کیرم کشید بعد تودو تا ضربه با زبونش سر کیره زد ویهو همشو کرد داخل چقدر خوب ساک می زدن داشتم برخورد کیرم رو به ته گلوش حس می کردم وای چه حالی میداد بعد چند دقیقه که کیر رو از تو دهنش دراورد پاشدم و رفتم لای پاشو باز کردم و نشستم جلوی کسش شروع کرم به لیسیدن بعد کیرمو دستم گرفتم و باهاش چند تا ضربه رو کسش زدم بعد کیرمو رو کسش گذاشتم وهی بالا و پایی ن می بردم زن عمو التماس می کرد می گفت جووون علی جوووووووون بکن کسمو بکن تروخدا بکن بکنششششششششششش و منم باتمام شهوتی که داشتم خودم رو کنترل می کردم و به کارم ادامه می دادم وای چه التماسی می کرد چه لذتی داشت کم کم به گریه اوفتاده بود که کیرمو بر داشتم و یهو زدم داخلکس زن عمو زن عمو یه جیغ بلند کشید تو کسش چقدر داغ و لزج بود شروع کردم به تلمبه زدن صداش در اومده بود از روی شهوت ناله میکرد آخ جون تند تر بکن بکن که خوب می کنی و از این حرفا ما هم هی تلمبه بزن واییی نمیدونید چه حال داشتم تو اون لحظه داشتم میمردم ضربان قلبم از بس تند شده بود فکر میکردم الانه که بزنه بیرون ولی دست بردار نبودم همزمان سینه هاش رو میخوردم و تلمبه میزدمبعد از اینکه حسابی کسشو تو حالت دراز کش گائیدم گفتم که به حالت سگی وایسه و تو اون حالت کمی ساک زد بعدش کیرمو یه کوچولو به اون سوراخ خوشگلش مالیدم و بعد همشو یهو کردم تو کسش و فقط تلمبه میزدم و دستم رو از زیر حلقه کردم و چوچولشو بازی میدادم و اون بیشتر حال میکردتو همون لحظه یه اههههههههه گفتو لرزید که فهمیدم ارضا شده. حالا من مونده بودم. کیرمو در آوردم گفتم میزاری پشتت رو بکنم قول میدم یواش بکنم نه نگفت خوشم اومد همه چیزو میدونست بدون هیچ حرفی به همون حالت وایساد بهش گفتم اگه دردت اومد بگو تا اذیت نشی مثل کسی که فحش شنیده باشه سرشو برگردون با اخم گفت کی گفته درد داره گذاشتم رو سوراخ کونش و آروم آروم فشار میدادم و کم کم میرفت تو دوباره از اول اینکار رو میکردم بعد چند بار که اینکار کردم یواش یواش سوراخش باز شد و کیرمو کمی از نصف بیشتر میکردم تو کونش و اونم فقط اههههههههه میگفت . حسابی سوراخش باز شده بود جوری تا آخر کیرم توش میرفت شروع کردم به تلمبه زدن و زن عو داد می زد::آییییییی. بکننننننننن ، بکنننننننننن..منوبکنننننننن ،آخ خ خخخ خدااااا ، توقف نکننننننننن.آخ خ خخخخخخخخخ چقدر دوستتتتتتت دارمممممم . بعد از کمی گائیدن کونش دوباره به حالت اول برگشتیم و به پشت دراز کشید و دوباره کردم تو کسش و جوری تلمبه میزدم که فنرهای تختم هی بالا و پائینمون میکرد حس کردم دیگه داره ابم میاد و بهش فهموندم اونم گفتم خوبه داشت آبم میومد خواستم بکشم بیرون که با دست کمرمو گرفت منم چند تا تلمبه دیگه زدم و آبمو ریختم تو کسش اونم همزمان که من آبم اومد اونهم دوباره ار ضا شد بعد فهمیدم که قرص زد بارداری مصرف میکنه و خیالم راحت شد امیدوارم از خاطره ای که براتون نوشتم خوشتون آمده باشد و اگر اینطور بود، به من بگویی تا باز هم برایتان بنویسم. ضمنا این اولین باری است که من سعی کردم داستان وخاطره ای سکسی بنویسم، واقعا امیدوارم که خیلی بد نبوده باشد اگه خواستید بگید تا داستانای دیگمو هم واستون بنویسم نویسنده:تنهای تنها.

جریان سکس با دختر داییم سلام دوستانمن سامان ۲۸ ساله از شیرازممیخوام جریان سکس با دختر داییم رو براتون تعریف کنمدختر دایی من ۲۲ سالشه با هیکلی شبیه جنیفر…من ۲ سال تو کف این دختر داییم بودم تا بالاخره یه روز که تنها بود صدای زنگ خونه رو شنیدم وقتی ج دادم دیدم النازه از خوشحالی داشتم پرواز میکردم اومد داخل گفت کسی خونه نیست منم بهش گفتم که تنهام هوا خیلی گرم بود براش شربت خنک آوردم همین طور که شربتو بهش دادم کیرم راست شده بود خون به مغزم نمیرسید داشتم دیونه میشدم که الناز گفت هوا خیلی گرمه بهش گفتم برو دوش بگیر خندید رفت طرف اتاق من منم داشتم به کونش نگاه میکردم آب از دهنم داشت میزد بیرون رفتم تو اتاق نشست رو تختم منم دل و زدم به دریا… رفتم کنارش نشستم احساس کردم خودش هم دوس داره دستشو گرفتم هیچی نگفت دو تایی دراز کشیدیم رو تخت گفت خستمه میخوام بخوابم منم شروع کردم ازش لب گرفتن بهش گفتم بریم حمام قبول کرد من فکر میکردم دارم خواب میبینم رفتیم داخل حمام لباساشو در آوردم رفتیم زیر دوش آب منم شروع کردم به خردن الناز از لب گرفته تا سینه و گردن خوابوندمش که کسش رو بخورم گفت حواست باشه من باکره هستم زبونم رو ۱۵ دقیقه ای گذاشته بودم رو کس الناز که دیدم زیادی شهوتی شده گفت سکس کنیم هر جا دوس داری بکن منم کیرم رو گذاشتم رو کسش یه فشار دادم یه داد زد دیدم داره خون میاد خودش داشت حال میکرد که من شروع کردم به پمپ زدن پسشنهاد داد بریم تو اتاق اومدیم تو اتاقم دوباره شروع کردیم از پشت وجلو چه فازی میداد دنیا رو بهم داده بودن الان ۱ ساله هفته ای ۳ بار سکس میکنیم واقعا سکس با الناز رو دوس دارم الانم کنارم نشسته میخوایم دوباره سکس کنیم الناز جون آخر سکسه.

راز کوچولو بین من و زن داداشم سلام چند سالی بود که داداشم با یه دختر خوشگل و مامانی ازدواج کرده بود منم همیشه به چشم یه زنداداش مهربون بهش نگاه میکردم مثلا واسه ی تولدش واسش چیز میز میخریدمو اونم واسه من .. یه بار رفتم در خونه داداشم تا کلیدای دفتر کارشو که خونه ی ما جا گذاشته بود رو بهش بدم در رو که زدم دیدم در باز شد و منم رفتم داخل… در آپارتمان هم باز شد و زنداداشم گفت بیا داخل سینا جان.. وقتی رفتم داخل دیدم تازه از حمام در اومده و گفتش که ترسیدم سرما بخورم بیام پایین یه حوله بلند دور خودش پیچیده بود ولی گردن و پاهاش معلوم بود اونجا که رنگ سفید بدنش رو دیدم فکرای بدی به ذهنم رسید مثلا داشتم صحنه ی کردن زنداداشم رو تصور میکردم که اون خوابیده بود و منم روش داشتم میکردمش و سینه هاش داره بالا و پایین میره هی گردنشو میخوردم لباشو میخوردمو زبونمونو تو دهن هم میکردیم و میمکیدیم وقتی پاهاشو روی شونه هام میدیدم گرمای بدنش رو زیرم احساس میکردم خیلی خوشم میومد یا وقتی روی اوپن آشپزخونه میکردمش و صدای تق تق ضربه هام رو روی کونش میشنیدم وقتی روی مبل نشسته بودم و اونم روی پاهام بالا و پایین میپریدو بریده بریده جیغ میزد وای اصن تو حال خودم نبودم که دیدم یکی میگه هوی خره حواست کجاست یهو که به خودم اومدم دیدم زن داداش با حوله جلوم وایساده و منو داره برو بر نگاه میکنه به خودم که اومدم دیدم حسابی کیرم شق شده و زنداداشم هم داره بهش نگاه میکنه که من سریع رفتم روی مبل نشستم ت تابلو نشه ولی چه فایده که شده بود زن داداشم گفت حالا که اومدی صبر کن من لباس بپوشم تا منم تا یه جایی برسونی گفتم باشه نسیم خانوم رفت توی اتاق که لباس عوض کنه که خیلی وقت تلف کرد تو همین حین دوباره فکرای شیطانی به سرم زد و هی صحنه ای که الان برم توی اتاقشو همینطور که داره لباس عوض میکنه بهش بچسبمو هر طور شده بکنمش داشت دیوونم میکرد هی بهم التماس میکردو منم به زور شورتش رو از پاهاش در میاوردم بعد به زور روی تخت میخوابوندمشو خودمم روش هی سرشو میگردوندو نمیزاشت ازش لب بگیرم ولی مگه من ولکن بودم؟ به زور لباشو میخوردم و چند باری هم محکم زدم توی صورتش که بهم حال بده که بالاخره کیرمو به زور کردم توی کسش اونم یه جیغ کشید منم هی بهش میگفتم خفه شو دیگه کار از کار گذشته تا کسی نیومده بزار کارمو بکنم وگرنه آبروی تو بیشتر از من میره که اونم دیگه مخالفتی نمیکرد ولی یه سره ساکت بود و گریه میکرد تا من کامل کسش رو کردم و آبم رو هم کامل ریختم توش یهو به صدای در اتاق به خودم اومدمو تا اومد از اتاق بیاد بیرون سریع موقعیت کیرمو درست کردم وااااااااااااااااااااااااای چی میدیدم یه شلوار لی تنگ پوشیده بود با یه مانتوی تنگ که کونشو بهتر از اونی که بود نشون میداد یه آرایش لایت که منو دیوونه میکرد و یه بوی ادکلنی که همونجا میخواستم بغلش کنم و همه جاشو بخورم خلاصه اومدیم پایین و سوار ماشین شدیم هینطور که راه افتادیم بهش گفتم نسیم داری میری چی بخری که اینقدر خوش تیپ کردی گفت واسه سالگرد ازدواج با داداشت هست میخوام وقتی میرسم خونه منو میبینه کیف کنه منم گفتم مگه وقتایی دیگه میبیندت کیف نمیکنه نسیم گفت بعد از چند سال زنو شوهر واسه هم عادی میشن دیگه به اون صورت به هم میلی ندارن مگه چی بشه که دوباره مثل روزای اول همو بخوان منم شیطنت کردمو پرسیدم مگه روزای اول چجوری همو میخواستین که الان نمیخواین گفت زن میگیری میفهمی منم گفتم ینی الان نمیشه بگی گفت شاید بعدا بهت گفتم که رسیدیم به پاساژی که میخواست بره و پیاده شد و رفت منم رفتم خونه و اون شب یه دست جغ زدم به یاد زنداداش گلم آخر هفته بود که اومدن خونمون زنداداشم یه لباس نیمه باز تنش کرده بود که بازوهاش و مقداری از چاک سینه هاش معلوم بود وقتی دیدم کسی حواسش نیست یواشکی به زنداداش گفتم نسیم اون شب داداشم کیف کرد؟ یه دفعه خندیدو گفت و هییییییییییییس بچه پررو گفتم یا میگی یا داد میزنم یواش گفت آره خوب کیف کردیم دیوونه گفتم حالا شد باریکلا دختر خوب یهو دیدم یه خنده ای کرد و یه نگاه شهوتی بهم کرد که منم میخواستم همون جا لباشو بخورم آخه لباش یه جوریه که همه تو نگاه اول عاشق لباش میشن بعد نشستیم شامو خوردیمو موقع جمع کردن ظرفا وقتی منو زن داداش توی آشپزخونه تنها شدیم وقتی اومد ظرفارو ازم بگیره دستشو گزاشت روی دستم که یه جوری شدم اون شب اونا رفتن و منم دوباره یه جغ حسابی به یادش زدم فقط فکر و ذهنم شده بود بدن زنداداشم بعد از چند روز داداشم بهم زنگ زد که تعمیر کار شوفاژ داره میره خونشون و چون اونم تا دیر وقت سر کار بود به من گفت که برم خونشون منم چون کلید نداشتم رفتم از نسیم بگیرم که دیدم خودش هم لباس پوشیده و از خونه باباش میخواد بیاد خونه داداشم گفت یکم کار دارم تا داداشت از سر کار بیاد انجامشون بدم خلاصه با هم رفتیم خونه و تعمیر کار اومدو مشکل با یه هواگیری ساده حل شد و زود رفت زنداداشم رفت لباساشو عوض کنه همین که رفت توی اتاق گفتم نسییییییییییییییییم گفت بله گفتم راستی اون شب چیا خریدی؟ گفت یه تعدادی لباس خواب و خرت و پرت گفتم بیار ببینم سلیقت چطوره؟ گفت حتما بعدش هم میخوای بپوشم ببینی بهم میاد یا نه بچه پررو منم گفتم مگه اشکال داره خیلی دلت بخواد من در مورد لباسات نظر بدم گفت پس وایسا بپوشم ببینی سلیقمو از اتاق اومد بیرون یه لباس نیمه باز مشکی پوشیده بود جلوش چاک داشت تا بالا که رون سفیدش معلوم بود بالاش هم روی سینش بود و بند نداشت اومد جلوم و چرخید گفت چطوره؟ گفتم خیلی قشنگه فقط همینو خریدی؟ گفت نه یکی دیگه هم خریدم که نمیشه جلوی تو بپوشم من گفتم چرا به من شک داری مگه و خودمو زدم به اینکه بهم بر خورده که دیدم گفت خوب وایسا برم بپوشم چرا ناراحت میشی رفت توی اتاق وقتی اومد بیرون وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چی میدیدم گفت یه نگاه بیشتر نمیتونی ببینی زود ببین خجالت میکشم یه شورت و سوتین بندی که بند شورت رفته بود لای کونش یه لباس توری هم روش پوشیده بود گفت این لباس به نظرت چطوره ؟ گفتم پس بگو چرا داداشم کیف کرده تا رفت بره توی اتاق دستشو گرفتم و گفتم این لباسا یه چیز دیگه شم مهمه و زنداداشو کشیدم طرف خودم چسبید بهم و با صدای لرزون گفت چی؟ گفتم چجوری درآوردنش دیدم داره نفس نفس میزنه و تنش داغ شده گفت سیناااااا که انگشتمو کذاشتم روی لبش و اونم هیچی نگفت همینطور که انگشتم روی لبش بود اونو کردم توی دهنش که دیدم داره انگشتمو میمکه منم با دست دیگم شروع کردم به مالوندن سینه هاش شروع کردیم لب گرفتن وای خداااااااااااااااااااااااااااااا یه جوری لبامو میخورد که تا حالا هیچ دختری این مدلی نخورده بود منم با دوتا دستم کونشو میمالوندم و انگشتمو میمالیدم به سوراخ کونش خودمو ازش جدا کردم که پیراهنمو در بیارم دیدم اونم نشستو داره شلوارمو در میاره در عرض چند ثانیه لخت لخت بودمو کیرم تو دهن زنداداشم برام میخوردو نگاهشو بالا توی چشمای من دوخته بود منم سرشو با دست عقب جلو میکردم دیگه طاقت نیاوردمو خوابندمش روی زمین شورت و سوتینشو دراوردم هر دومون لخت تو بغل هم داشتیم همه جای همو میخوردیم انگار چند ساله عاشق هم بودیمو الان به هم رسیدیم پاهاشو دادم بالا و یواش لای کسش میمالیدم هی جیغ میزدو یهو وقتی داشت با دستاش سینه هاشو میمالی با صدایی داغون گفت سیییییییییییییییییییناااااااااااااااااااااااااااااااا بکنم بکنم الان داداشت میاد بکنم منم کیرو گذاشتم دمه سوراخه کسشو یواش هل دادم جلو که رفت توش دیدینی ترین لحظه ی دنیا وقتی میبینی کیرت تو کس زن داداشته اونایی که تجربه دارن فقط میفهمن که چی میگم داری به داداشت خیانت میکنی و اون نمیفهمه وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای کسی که تا دیروز جلوی داداشت واست چس کلاس میزاشته الان کیرت تو کسشه و داره التماس میکنه تا ته بکن تو کسم تو این فکرا بودم که تلمبه زدننو شروع کردم صدای تق تق خونرو پر کرده بود یکم که کردم بهش گفتم میخوام رو اوپن آشپزخونه بکنمت بلندش کردمو گذاشتمش روی اوپن و شروع کردم به کردن من ایستاده بودمو میکردمش همینطور که میکردمش از هم لب میگرفتیم و تو چشای هم خیره شده بودیم با هر ضربه که کیرمو تا ته تو کس زنداداشم میکردم از خیانت به برادرم لذت میبردم ولی واقعا عاشقش بودم عجب بدنی و عجب کس تنگی داشت دیدم داره آبم میاد و همونطور که بغلش کرده بودم آوردمش روی مبل و بهش گفتم نسیم جونم زنداداشه جنده ی من یکم هم تو گناه بگن نشستم روی مبل و اون شروع کرد به بالا و پایین پریدن وایی سینه هاش چه قشنگ تکون میخورد خودش هم چه آخ و اوخی میکرد که یهو تکوناش تند شد و لرزید وای چقدر قشنگ ارضائ شد جیغ میزدو میخندید و هی ازم لب میگرفت بلندش کردمو بردمش روی تخت اتاق خوابشون یه تف انداختم در کونش و یه تف هم روی کیرم که گفت میخوای چیکار کنی؟ گفتم میخوام از تپه پشتی حمله کنم گفت از کون نمیدم به داداشت هم ندادم کس کش خودش آبش اومده بود حالا زر زیادی میزد به زور خوابوندمشو یه بالش گذاشتم زیرش که کونش بیاد بالا دستاشو بالا نگه داشته بودم با یه دستم با دست دیگم کیرمو گذاشتم دمه سوراخه کونشو یواش فشار میدادم ولی تو نمیرفت خودشو سفت کرده بود منم گفتم من تا کونتو نکنم ولت نمیکنم الان هم داداشم میادو مارو میبینه و آبروی هردومون میره پس بزار بکنم خلاصه یواش یواش خودشو شل کردو سر کیرمو کردم تو کونش که جیغ زذ میگفت خیلی درد داره تورو خدا درش بیار تورو خدا توروخدا منم که گوشم بدهکار نبود یکم بیشتر هل دادمو تا ته کردم توش یواش یواش عقب جلو کردم که دیدم زنداداش داره گریه میکنه ولی من به کارم ادامه میدادم دیگه چیزی نمیگفت و فکر کنم خوشش اومده بود بلندش کردم حالت سگی و شروع کردم کونشو محکم میکردم کیر سیاه من هی تا ته میرفت تو کون سفید زنداداشم خودمو نگه داشتم که دیدم خود زنداداشم داره خودشو عقب جلو میکنه وااااااااااااااااااااااااای چه حالی میکردم که یهو آبم اومد و ریختم توی کونش که گفت اوووووووووووووووووووف چقدر داغ بود برگشتم و از هم لب میگرفتیم ولی چون تا نیم ساعت دیگه داداشم میومد خونه باید بلند میشدیم سریع بلند شدمو گفتم لباست خیلی قشنگ بود هر وقت لباس نو خریدی به من بگو بیام ببینم خوبه یا نه گفت برو گمشو این دفعه هم اتفاقی شد دیگه از این چیزا بینمون پیش بیاد خودمو میکشم حرفایی که همه دخترا میزنن خلاصه سریع لباس پوشیدمو زدم بیرون توی ماشین به کارام فکر میکردم که هر چی در مورد زنداداشم فکر میکردم اتفاق افتاد و واقعی شد … شما هم که خاطره منو خوندید اگه بهش فکر کنید حتما بدونید یه کس سیر از زنداداشتون میکنید یا اگه داداشتون بخونه چه کس و کونی از زنه خوشگلتون میکنه

هرکاری که کردم همش از سر عشق بود سلام اسم من سحر ونوزده سالمه،موضوع برمیگرده به زمانی که من سال اخر دبیرستان بودم ووقتی که همه ی همکلاسی هام مشغول درس خوندن بودن و به کنکور فک میکرد من درگیر عشق وعاشقی شده بودم و به هیچی جز اون(همونی که عاشقش شده بودم)فک نمیکردم.راستش خیلی ازش متنفر شدم قدهمون روزایی که دوسش داشتم و حاضربودم براش بمیرم الان ازش بدم میاد.اگ شماهم جای من بودید وضعتون بهترازاین نبود. پسری که عاشقش شدم پسر داییم بود، اولین پسری بود که وقتی بهش میگفتم دوستش دارم بعدش پشیمون نمیشدم،چندوقتی بود که باهم رابطه داشتیم وهمه میدونستن که ما همودوس داریم حتی مامان وباباهامون ولی طبق معمول مادروپدرامون باهم مخالف بودن منم ازاونجایی که واقعا دوسش داشتم حاضربودم واس داشتن اون هرکاری بکنم امابعدها بعد ازجداییمون بود که فهمیدم اون از سادگی و دوست داشتن من سوء استفاده کرده. شب نیمه شعبان بود، شبی بود که صبح روز بعدش من تازه هیفده سالم میشد همه اون شب توخونه مادربزرگم جمع بودیم راستش داییم یه جشن مختصر گرفته بود وشربت درست کرده بود بین مردم شربت پخش میکرد.مادربزرگمم شام درس کرده بودواس بچه هاشو نوه هاش.ما کلا رابطه ی خیلی نزدیکی باداییم اینا نداشتیم من فقط میتونستم پسرداییمو توی مهمونی های خانوادگی یا توی عروسی و مراسم ختم واینجورچیزاببینمش،چی میشد سالی یبارم واس عیددیدنی میرفتیم خونشون یا اونو میومدن خونه ی ما.اون شب قرار بود بعدازمدت ها هموببینیم باهم قرار گذاشته بودیم که اگ یه فرصت گیرمون اومد ویه جای خوب پیداکردیم بریم اونجابشینیمو بدون اینک کسی مارو ببینه باهم حرف بزنیم،راستش مامانم بعدازفهمیدن رابطه ی مااصلا دوس نداشت ما زیادبا هم بپریم.همه کم کم اومدنو جشن وشروع کردن ازاونجاییم که پسرای بیچاره ایرانی دنبال یه همچین فرصتا یی هستن که گیرشون بیادوبریزن توخیابونا اومد یه ضبط اوردن و یه اهنگ گذاشتن وشروع کردن به رقصیدن وسط کوچه،همه جمع شده بودن وبه اونا نگاه میکردن ولی من و پسرداییم گاهی اوقات زیرچشمی همودید مزدیم ویه لبخندکوچیک بهم میزدیم،داشتم با دخترداییم حرف میزدم که یهودیدم برام پیام اومد نگاش کردم دیدیم اونه،نوشته بود:بیا تواتاق دایی هیچکس نیست(یکی ازداییام پیش مامان بزرگم زندگی میکرد)راستش اولش خیلی ترسیدم وخواستم اس بدم وبگم نه اما زودپشیمون شدم و وقتی دیدیم کسی حواسش نیست فورا رفتم خونه داییم،توی مهمون خونه روی مبل نشسته بود وقتی منو دیدی خندید و گفت سلام.وقتی دیدیمش انگارکه دنیاروبهم دادن چون خیلی وقت بود که ندیده بودمش. رفتم وروی مبل روبه روییش نشستم،فقط بهم نگاه میکردیم ومن که اصلا حرفم نمیومد فقط میخواستم نگاش کنم که ازم پرسید حالت خوبه که من بخودم اومدم و جوابشودادم،راستش نمیدونم چی شد که بهم گفت میذاری بوست کنم؟قبلنا بارها توی اس ام اسامون درمورد اینجورچیزاباهم حرف زده بودیم قرارگذاشته بودیم که اگ موقعیتش پیش اومد باهم…داشته باشیم اما اون شب،اونجاجاش نبود.وقتی این حرف و زد یکم جا خوردم وخجالت کشیدم اومد جلو وتو چشام بیشترخیره شده ودوباره گفت:سحححححر منم ازاونجایی که خیلی دوسش داشتم و نمیتونستم بهش نه بگم قبول کردم و گفتم نه فقط میذارم بغلم کنی اونم گفت باشه ازروی مبل بلندشدیم واروم منو گرفت بغلش راستش خیلی حس خوبی بود چون تا اون روز هیچ پسری منو اونجوری نگرفته بود توبغلش.دستشودورکمرم حلقه زد واروم پیشونیموبوس کرد بعد واس یه لحظه محکم فشارم داد منم که انگار لال شده بودم هیچی نمیگفتم وفقط داشتم لذت میبردم که نمیدونم چی شد وقتی چشاموبازکردم دیدم تکیه دادم به دیواراتاق و اون روبه رو م وایساده وداره نگام میکنه . همینجوری که داشت نگام میکرد اروم صورتشو اورد نزدیک صورتمولباموکرد تودهنش،یه حسی بهم دست دادواحساس کردم تمام موهای بدنم سیخ شده سریع صورتموکشیدم عقبمو با یه صدای نسبتا بلند گفتم:اّاّاّاّییییی.راستشوبخایین یه لحظه پشتم لرزید هنوزم نمیدونم واس چی یه لحظه ازاین کاربدم اومد اما بااین احساسی که بهم دست داده بود بازم دلم میخواست لبموبکنه توی دهنش با عقب بردن سرم لباشوازرولبام برداشت وگفت بدت اومد من که اصلا نمیفهمیدم چی شده گفتم اره دوباره پرسید ازمنم بدت اومد که گفتم نننننه.خواست ازم جدا شه کشیدمش سمت خودم و ایندفعه خودم پاپیش گذاشتم ولباشو بوسیدم.کم کم لبا مون رفت توهم و داشتیم لبای همو میخوردیم یه دفعه زبونشوتودهنم چرخوندمنم ناخوداگاه زبونمو اوردم جلو کردم تودهنش همیجوری که مشغول بودیم اروم دستاشو پشت کمرم میکشید متوجه هیچی نبودیم اینقد محو خوردن لبا ی هم بودیم که یه لحظه به این فک نکردیم که اگ کسی بیاد ومارو اینجوری باهم ببینه چه اتفاقی میوفته که یدفعه یه صدای اشنا که معلوم میشد تعجب کرده صدام زد.اگ گفتین کی بود؟مامانم بود متوجه نبودمن شده بود واومده بود دنبالم نمیدونم وقتی مارو تواون حالت دیدی چه حالی شداما من که وقتی مامانمو دیدم به کل هنگ کردم و دیگ هیچی نفهمیدم اصلا حرفم نمیومد اومدجلو وتوچشام نگاه کرد منم فقط سرمو انداخته بودم پایین دنیا دورسرم داشت میچرخید،که یهو پسر دایی اومد جلو و گفت عمه کاریش نداشته باش مامانم باعصبانیت بهش نگاه کرد و گفت برم گم شو که دوباره گفت عمه توروخدا که من نمیدونم چی شد تواون لحظه دستش(پسرداییمو)گرفتم و به مامانم گفتم خب…دوسش دارم.میدونیدمامانم چی گف؟گفت توغلط میکنی اصلا دیگ یادم نیست بعدش چی شد که پسرداییم رفت تواون لحظه من شبیه ادمایی بودم که بعد ازیه تصادف وحشتناک بهوش اومدن ومیبینن اطرافشون به کلی تغییر کرده.ازاون ماجراگذشت وسخت گیری های خانوادمم روی من بیشتر شدولی من اونقدر اونودوسش داشتم که حاضربودم همه ی اینارو حتی بدترازاینا بخاطرش تحمل کنم اون بهم گفته بود من واون مال همیم وازاونجایی که پسرداییم بود فکراینکه دروغ بگه وبخواد نامردی کنه به ذهنم نمیرسیدراستش من ادم نامردی نیستم اگ به یکی بگم اره تا اخرش پاش هستم حالا به هرقیمتی.بعداون ماجرا روزا یکی یکی میگذشتن ومن وارد پیش دانشگاهی شدم وازاونجایی که چهارشنبه مدرسه نمیرفتیم تو خونه ازصبح تا ظهر تنهابودم،بعداون اتفاق رابطه ی ما تموم نشد بلکه بیشترازقبلم شد تا جایی که قرار شد یه صبح چهارشنبه اون بیاد خونمون و اومد.من سریع درو براش باز کردم و اومد تو خونه وروی حیاط جلو در اتاق وایساد بهش گفتم بیا تودیگ گفت نه تا نیای بغلم نمیام تو منم نگاش کردم و خندیدم ورفتم بغلش بعداینک اومد تو فورا رفتیم تواتاقم ونشستیم روتخت. دستام ازترس واسترس یخ کرده بودن اصلانمیتونستم حرف بزنم بهم گف ترسیدی منم گفتم اره ازترس دستشوییم گرفته خندیدو منو گرفت توبغلش و با خنده گفت عزیزم بعد همینجوری که منو تو بغلش گرفته بود نیگام کرد و اروم لباشو گذاشت رولبامو شروع کرد به خوردن همیجوری که لبامو میخورد منو خوابوندو خودشم خوابید روم،اون روز فقط در همین حد پیش رفتیم تااینک اون روز رسید ودوباره اومد پیشم اما برخلاف روز اول دیگ اونقدر استرس نداشتم،مثه قبل رفتیم تواتاقم اما این دفعه بدون هیچ معطلی دیدم لخت لخت بدون هیچ لباسی روبه روش نشستم اصلا نفهمیدم چی شد راستش عشق کورم کرده بود مثه احمقا حتی حاضربودم اون ازدختریم بندازتم تا اونو داشته باشم تااون مال من باشه راستش همه ی اون کاراییو که قراربود اون روز انجام بدیم وقبلش درموردشون باهم حرف زدیم،خب داشتم میگفتم اونم لباساشو دراورد وشروع کردیم به خوردن لبای هم همینجوری که لبامومیخورد منوخوابوند و خودشم خوابید روم بعد چنددقیقه ازخوردن لبای هم دست کشیدیمو بلندشد و پایین پام نشست و اروم پاهامو ازهم باز کرد من خیلی خجالت کشیدم وروی صورتموگرفتم واس همین اصلا ندیدم که قیافش با دیدن کس من چه شکلی شد. همینجوری که روی صورتموبا دستام پوشونده بودم یهودیدم کوسم داره یه جوری میشه،باورم نمیشد ولی داشت کسمو میخورد،هنگ کرده بودم ماتم برده بود تودلم داشتم لذت میبردم و برخلاف زنا ودخترای دیگ صدای آهواوهم بلندنشده بود،همینجوری که مشغول خوردن بود بهم گفت که دستموازروی صورتم بردارم چون میخوادصورتموببینه منم بانهایت خجالت این کارو کردم برخلاف بقیه دیگ نذاشتم کسم و بخوره نمیدونم چرا اما احساس موذب بودن بهم دست میدادبعد اومدبالاو روم خوابید و بهم نگاه کردو خندید ودوباره لباموخورد بعداروم اروم رفت پایین وگردنمو خوردوقتی گردنمو میخورد بیشترازوقتی که داشت کسمومیخوردلذت میبردم وهر وقت که میومدتمومش کنه من دوباره بهش میگفتم نه بیشتربخوراونم گوش میکرد فک کنم اگ ادامه میداد همینجوری ارضاء میشدم اما اون که ادامه نداد همینجوری رفت پایین وپایین وپایین رو سینه هام شروع کرد اونارو بخوردن بد جوری سینه هامو میخورد خیلی دردم میومداما برام لذت بخش بود وحاضربودم دردبخاطرلذتی که داره تحمل کنم،اما نوبتیم که باشه نوبت منه،بهش گفتم دیگ بسه الان دیگ نوبت من اونم خندیدو گفت چشم خانم خانما،واس یه چندلحظه بدون حرکت خوابیدم روش،اتاق اینقدساکت شده بود که صدای بال زدن پشه رو میشد شنید اروم سرم وازروسینه اش برداشتم ورفتم سمت لباشو شروع کردم به خوردنشون،بنظرم اینجوری خوشمزه ترمیومد اما نمیدونم چرا؟بعدش اروم رفتم روگردنش اما وقتی گردنشومیخوردم قلقلکش میومد ومیگفت نکن و منم واس اینک اذیتش کنم اصلا بهش گوش نمیدادم و بیشترمیخوردم امادیگ طاقت نیاوردوهولم دادعقب وبهم گفت کیرم بخور منم گفتم باشه اما… کیرشواروم کردم تودهنم اولش میخواستم بیارم بالا امابه روی خودم نیاوردم گفتم یهوناراحت میشه ولی یکم که خوردمش دیدم اونقدرام بد نیست اونم که کلا اصلا انگارتواین دنیا نبود سرمنم گرفته بود و بادستاش بالا وپایین میکرد واینقد بهش حال میداد که دلش میخواست بلند داد بزنه اما نمیتونست من همیجوری داشتم میخوردم تااینکه یهو تودهنم یه مزه یی شد احساس کردم یکی یه اب داغ شورریخته تودهنم سریع کیرشوازدهنم کشیدم بیرون وهمه ی ابارو تف کردم بیرون و گفتم این دیگ چی بود گف ببخشید اما فهمیدم که ناراحت شد اما من اصلا به روی خودم نیاوردم من نمیدونم تواین داستانه ها چه جوری اب طرف ومیخورن وبعدش میگن به به چقدخوشمزه بود،اصلانم خوشمزه نیست،بعداینکه کلی باهم لاس زدیم بهم گفت سحرازپشت بکنم تومن اولش من ومن کردم اما با یه ذره اصراراون قبول کردم وروی دوتازانوهام نشستم وکونمودادم بالا اونم بعدکلی کرم کاری و تف زدن بازی بازی کردن باپشت من تا اومد کیرشوبکنه توکونم هنوزسرکیرش نرفته زدم زیرگریه و گفتم نه نه خیلی درد داره من نمیتونم،بهم نگاه کرد وگفت درد نداره فقط اولش تو بخواب اما من ازاونجایی که خیلی ترسوام زیربارنرفتم اون گفت خب من الان چیکارکنم گفتم برات کیرتومیخورم هرچقدکه بخوای اما ازپشت نه،واسش ساک زدم اما ابش نیومد که نیومد بهم گفت بگیر بخواب و پاهاتوبازکن منم خوابیدم وپاموبازکردم واون کیرشومیمالید روی کسم وااای که چه حالی میداد واقعا لذت بخش بود کسم خیس خیس بوداما اون بیچاره حالش بدترازاینا بود وچون میدونست که من واقعا میترستم دیگ زیاد اصرارنکرد فقط منو به پشت خوابوند وکیرشو بین کونم اونقد بالا پایین کرد تا ابش اومد بعد اینکه ابش اومد ولو شد رو تخت ومنم رفتم بغلش خوابیدم،چنددقیقه باهم لاس زدیم واون نگاه کرد روساعت وگفت باید برم دیگ خیلی دیر شده یهو مامان وبابات میان اما من اصلا دلم نمیخواست اون بره دلم میخواست همین جا بمونه وتوبغلش بخوابم،بعد ازاون روز یباردیگم اومد پیشم اما اون آخرین بارو اولین باری بود که دیگ میدیدمش واینقدبهم نزدیک بودیم،راستش از شانس گند من اخرین باری که اومدپیشم مامان وبابام فهمیدن و باهاش دعوا کردن بعدکلی بگیر ببند بابهونه های الکی گفت که نمیتونه کاری بکنه ومابایدازهم جداشیم،امامن میدونستم همش بهونه ست و اون دیگ منونمیخواد ایند فعه هم رابطمون درست روز تولدم وقتی که هیجده سالم میشد تموم شد،بعدچنان نامردی بهم کرد وابرومو پیش همه برد که قسم خوردم تا زندم وعمردارم هرگز نبخشمش،بارها وبارها پیش خودم گفتم که اگ یک درصد براش مهم بودم ودوستم داشت جانمیزدو پای کارایی که باهم کردیم وایمیستادولی اون منو گولم زد از سادگیم استفاده کرد وهرکارخواست باهام کرد،بیشتردلم ازاین میسوزه که اون پسرداییم بود چه جوری تونست بامن که دخترعمشمو همیشه وقتی باهم بودیم بهم میگفت توقبل ازاینک عشق من باشی دخترعممیو هیچوقت کاری نمیکنم که دلت بشکنه اونجوری نامردی کنه،بعدازتموم شدن رابطه مونم به دو ماه نرسیده رفت ونامزد کرد والانم نامزد داره… بعد ازاین جدایی دیگ هیچوقت روی تختم نخوابیدم چون همین که روش میخوابم یاد اون روزا میوفتم وگریم میگیره و هزار بار به خودم لعنت میفرستم که چرا گذاشتم یه همچین اتفاقایی بیفته اما من هر کاری که کردم همش از روی عشق بود فک میکردم اینجوری اون باهام میمونه وبیشتردوسم داره همیشه ازاین میرستم که بعداین ماجرا دیگ نتونم عاشق شم وبه کسی اطمینان کنم چون یبار جواب اعتماد کردنمو به کسی که تمام زندگیم بودو براش میمردمو گرفتم.

سکس با زن برادر زنم سلام خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به حدودا ۱۱ سال پیش . تازه ازدواج کرده بودم زنم یه برادری داشت که یک زن خوشگل و خوش هیکل داشت اوایل که من وارد این خانواده شده بودم خیلی باهاشون صمیمی نشده بودم اما یه مدت که گذشت دیگه کم کم با اخلاقیات و روحیاتشون آشنا شدم . من با خونواده زنم خیلی راحت بودم اونا هم همینطور خیلی باهشون صمیمی بودم جوری که اکثر روزها خونه پدرخانومم بودیم و برادر زنمم همینطور من خیلی با خواهر خانومهام و زن برادر خانومم شوخی میکردم . بیشتر با زن برادر خانومم اسمش اشرفه من و اشرف اونقدر با هم صمیمی شده بودیم که رازهای زندگیمونو واسه هم تعریف میکردیم . کمکم شوخیهای ما بیشتر میشد . برم سراصل مطلب… ماجرا از اونجا شروع شد که یه بار اشرف یک مقدار پول رو گذاشت توجیب پیرهنش ( آخه اون اکثر موقعها پیرهن دکمه ای میپوشید ) من هم یه دفعه به شوخی دستمو کردم تو جیب پیرهنش که پولاشو بردارم اونم واسه اینکه نتونم پولارو از تو جیبش بیرون بیارم دستشو گذاشت رو جیبش که دست من محکم چسبیده شد به سینه هاش عجب سینه هایی داشت دستمو ازجیبش در آوردم …. اونروز گذشت و من همیشه اون صحنه و حسی که تو اون لحظه بهم دست داد جلو چشمام بود کم کم بعضی وقتها متوجه میشدم وقتی اشرفو میبینم یه حس خاصی بهم دست میده حس لذت بردن از بدن اشرف دلم میخواست بغلش کنم بوسش کنم چند وقتی با خودم کلنجار میرفتم میگفتم کسخل این زن برادر زنته چرا بهش نظر داری اما انگار نه انگار . تا اینکه متوجه شدم اشرف بیشتر بهم نزدیک شده . یه روز برای کاری رفتم خونشون قرار بود یه سری لباس که همسایشون از دوبی آورده بود بیارم خونه . وقتی رفتم خونشون انگار دل تو دلم نبود اونجا با خودم گفتم بهتره موضوع رو بهش بگم واسه اینکه سر صحبتو باهاش باز کنم گفتم ببین اشرف میخوام یه موضوع رو بهت بگم اونم گفت چیه بگو . بهش گفتم حس میکنم خیلی با هم صمیمی شدیم حس میکنم روابطمون داره بیش از حد صمیمی میشه بهتره دیگه با هم شوخی دستی نکنیم که یه دفعه دیدم اونم گفت منم چند وقته میخوام همینو بگم ولی روم نمیشد من بهش گفتم حس میکنم دوستت دارم همش تو فکرمی بهتره چند وقت به هم دیگه محل نذاریم . اونم قبول کرد بعد از خونشون زدم بیرون رفتم سمت خونه خودمون . ناگفته نمونه اونشب قرار بود زنم همره پدر و مادرش و خواهراش برن شهرستان . عصر اون روز زنمو راهی کردم خونه پدرش و من تا یه مدت تنها بودم . همینکه تنها شدم دلم هوای اشرفو کرد زنگ زدم خونشون خودش گوشیو برداشت شروع کردم باهاش حرف زدن بهش گفتم نمیتونم طاقت بیارم که صداتو نشنوم اونم گفت منم از وقتی که رفتی کلافه شدم نمیتونم هیچ کاری کنم اونشب گذشت فرداش زنگ زد محل کارم گفت شب تنها هستی بیا خونه علی گفت زنگ بزنم بهت بگم ( علی شوهرشه یعنی برادر خانمم ) گفتم ببینم چی میشه . غروب شد که رفتم خونشون هنوز شوهرش نیومده بود خونه نشستیم با هم حرف زدیم گفت بهت عادت کردم حس میکنم خیلی دوست دارم منم بهش گفتم که همین حسو دارم که دیدم دستمو گرفت دستای گرم و لطیفی داشت منم دستشو گرفتم و بوسیدم چه حس خوبی بود … شب وقتی شام خوردیم یه کم با علی کس شعر گفتیمو خندیدیم . من شب همونجا موندم صبح علی ساعت ۶ میزدبیرون که بره سر کار خواب بودم که علی رفته بود وقتی بیدار شدم دیدم اشرف رو کانپه دراز کشیده و خوابیده یواشکی رفتم به سمتش دلم میخواست ببوسمش بعد برم بیرون همچین که بوسیدمش دیدم چشماشو باز کرد گفت بی شرف یواشکی بوسم میکنی اونم منوبوسید گفت اگه زیاد کار نداری بمون یه خورده دیرتر برو کارت دارم منم گفتم باشه . صبحونه آورد خوردیم بعداز صرف صبحونه اومد کنارم نشست گفت سامان این چه حسیه من دارم نمیتونم دوری تو رو تحمل کنم دلم میخواد همیشه پیشم باشی احساس میکنم بهت نیاز دارم . سرشو گذاشت رو شونه هام و موهاشو شروع کردم به نوازش کردن همینجور که داشتم نوازشش میکردم بهش گفتم منم حس میکنم دوست دارم و نمیتونم دوری تورو تحمل کنم و همینطور آغوش گرمتو و یه بوس از پیشونیش کردم و محکم بغلش کردم . اشرف یه سوال از من کرد که جا خوردم بهم گفت در برابر یه زن نا محرم وقتی باهم تنها تو یه خونه باشید چقدر میتونی خودتو نگه داری منم گیج و مبهوت از این سوالش گفتم اگه ببینم دار کار به جاهای باریک میکشه اون لحظه اونجا نمیمونم میزنم بیرون از خونه اون گفت فکر میکنی میبینیم حالا که رفت سمت اتاقش من مونده بودم چیکار میخواد کنه و اینچه سوالی بود که از من پرسید تو این فکرا بودم که دیدم از اتاق اومد بیرون ولی با یه تاپ و شلوارک . من که تا اون موقع اشرفو اینجور ندیده بودم مات موندم که اومد به سمتم و خودشو انداخت تو بغلم . انگار شده بودم یه مجسمه هیچ کاری نمیتونستم بکنم که لباشو گذاشت رو لبام اولش خجالت کشیدم ولی انگار منم دوست داشتم لباشو بخورم شروع کردم لب گرفتن ازش کم کم دستمو به بدنش مالیدم سینه هاشو مالوندم به خودم گفتم وقتی خودش میخواد چرا من نخوام اون هیچی نمیگفت فقط لبخند میزد عجب سینه های داشت شروع کردم به مالوندن سینه هاش . لباسشو از تنش درآوردم و سینه هاشو شروع کردم به خوردن چه حالی داشتم دلم میخواست بکنمش .که گفت دوست داری یه سکس حسابی باهم داشته باشیم گفتم آره البته اگه خودت بخوای ؟ گفت کسخل مشنگ من خودم دارم بهت میگم پس میخوام تا اینو گفت شلوارکشو دارآورد و دستمو گذاشت رو کسش چه کسی داشت چه تن لطیفی داشت من از خود بیخود شدم وشروع کردم به مالوندن کسش بعد چند دقیقه گفتم میذاری کستو لیس بزنم گفت باشه و منم شروع کردم به لیسیدن کسش هر دفعه که زبونمو میمالوندم به کسش انگار داغتر میشد منم همینطور… دیگه کاملا هر دو مون لخت شده بودیم اون یه کم با کیرم بازی کردو گفت نمیتونم زیاد طاقت بیارم دلم میخواد زود کیرت بره تو کسم منم گفتم باشه اگه میخوای زود تموم بشه حرفی ندارم ولی لذتش به اینه که زیاد لاس بزنیم اشرف گفت نگفتم زود تموم بشه چقدر طول میکشه آبت بیا گفتم حدودا ۱۵ ال ۲۰ دقیقه گفت همین خوبه دیگه زود باش بکن توش منم یه چشم گفتمو کیرمو یواش یواش بازی بازی کردم تو کسش شروع کردم به تلمبه زدن همینکه کیرم میرفت تو کس نازنینشو در میومد بیرون یه آهی میکشید خیلی حشری بود میگفت دلم میخواد کیرت انقد کلفت باشه که کسم جر بخوره هر چقدر میتونی محکمتر بیا . راستی سایز کیرم ۱۹ تا ۲۰ سانته و قطرشم حدود ۴ سانت . داشتم همینطور میکردمش که بهش گفتم میذاری از کون بکنمت گفت نه من خیلی دلم میخواد از کون بدم ببینم چه حالی میده ولی نمیتونم ازش نپرسیدم برای چی گفتم باشه هرجور راحتی ولی بذار از عقب بکنم تو کست گفت باشه برگردوندمش به پشت و از عقب کیرمو گذاشتم تو کسش که یه دفعه دیدم یه آخخخخخ بلندی گفت . گفتم چی شد گفت درد داره اومدم بیخیال بشم گفت نه همینطوری خوبه خلاصه از اینورو اونور کردمش اونم حال کرد تا اینکه من ارضا شدم اون گفت بازم میخوام من هنوز ارضا نشدم شرو کردم یه بار دیگه از کس کردن تا اینکه اونم ارضا شد . بعدش هر دو مون با هم رفتیم حموم دوش گرفتیم بهم گفت تا حالا اینجوری حال نکرده بودم منم بهش گفتم به منم خیلی حال داد . لباسامونو پوشیدیم و من بعدش از خونه زدم بیرون . الان مدت ۱۰ ساله هر وقت فرصت گیر میارم باهاش سکس میکنم . ببخشید اگه بد نوشتم آخه من تو نوشتن زیاد وارد نیستم…

سکس در شب عروسی خواهرم سلاماسم من معینه ۲۷ سالمه و این ماجرا بر میگرده به ۲ سال پیش شهریور که عروسی خواهرم بود، خواهرم یه دوست داشت به اسم آزیتا که رفت و آمد خانوادگی داشتیم، موقع عروسی خواهرم من سرباز بودم و ۲۰ روز مونده بود خدمتم تموم بشه برای عروسی ۱۰ روز مرخصی گرفتم و اومدم خونه که شبش عروسی بود، کچل بودم ولی بخاطر مرتب کردن خط ریشم رفتم آرایشگاه و برگشتم خونه و یه دوش گرفتم و آماده شدیم و رفتیم عروسی.قبل از اینکه عروس داماد بیان من و داییم و شوهر خالم یه شیشه مشروب خوردیم ،دایی دامادمون خیلی با من جور بود ۲ تا شیشه مشروب آورده بود که نشستم اونم با اون خوردم به اتدازه ای از خودم بیخود شده بودم که ۷۰ درصد مراسم رو وسط بودم و میرقصیدم به لطف اینکه یه باغ بیرون از شهر بود زن و مرد قاطی بود.دوست خواهرم بدون خانوادش اومده بود چون یکی از اقوامشون تازه فوت کرده بود. در حین رقصیدن بودم که پشتم خورد به پشت آزیتا اول نمیدونستم اونه وقتی برگشتم دیدمش خیلی حال کردم خیلی خوشگل شده بود دیدم یه خنده ی موذیانه ای کرد (راستی آزیتا یه دختر خوشگله قد نسبتا کوتاه و هیکل پری داره) من اهمیت ندادم و دوباره شروع کردم به رقصیدن که دیدم دوباره خورد بهم اول فکر کردم دوباره تصادفی بوده ولی وقتی دوباره تکرار شد فهمیدم نه داره عمدا این کار رو میکنه نگاش کردم دیدم یه چشمک زد و اشاره داد که دنبالش برم دوزاریم افتاد منم یه طوری دنبالش رفتم که دیگران صک نکنن، ورودی باغ یه راهرو که با درخت درست شده بود داشت که دیدم اونجا ایستاده رفتم پیشش سلام کردم اونم سلام کرد و به همدیگه دست دادیم که گفت یه چیزی تو ماشین جا گذاشته میخواد بره بیاره منم باهاش ب م چون بیرون تاریکه میترسه تنها بره، منم گفتم باشه و رفتیم بیرون کنار ماشینش وایستادم دیدم ربت پشت دیوار باغ و صدام کرد که برم، به محض اینکه رفتم پرید بغلم و لبام رو بوسید منم از خدا خواسته بدتر لبش رو میخوردم که لبش رو آورد کنار گوشم و گفت معین میخوام من رو بکنی خیلی دوست دارم من رو بکنی منم چسپوندمش به دیوار و بیشتر شروع کردم به خوردن لبش و سینه هاش رو میمادیدم یه لباس شب خیلی قشنگ و باز پوشیده بود که منم سریع قسمت دامنش رو بالا زدم که دیدم شرت نپوشیده و کسش حسابی خیس شده منم حالا نخور کی بخور حسابی از خجالت کسش دراومدم اونم هی ریز داد میزد نمیتونست بلند داد یزنه چون ممکن بود کسی بفهمه و بیاد مارو ببینه راستی آزیتا ۳ سال از من بزرگتره، بعد از خوردن کسش کیرم رو کردم تو دهنش اونم خیلی ماهرانه برام ساک میزد که دیدم نزدیکه آبم بیاد سریع بلندش کردم و دوباره دامنش رو دادم بالا و یه تف بزرگ انداختم توی سوراخ کونش و کیرم رو گذاشتم دم سوراخش و یه فشار کوچیک دادم که سر کیرم رفت تو یه داد کوچیک زد (کیرم حدود ۲۳ سانته و کلفته) دوباره یه فشار کوچیک دادم یه کم دیگه رفت تو که دیدم میخواد در بره محکم گرفتمش و گفتم دیگه راه فرار نداری، گفت غلط کردم خیلی درد میکنه نمیخوام دارم جر میخورم، دیدم داره اذیت میشه کیرم رو درآورم و گفتم وایسا الان درستش میکنم تا دردت نگیره کیرم رو حسابی تف مالی کردم و دوباره گذاشتم دم سوراخش و یه فشار آروم دادم و نصف کیرم رو کردم توی کونش دقدم دستش رو گذاشت روی دهنش و داد میزد منم یه چند لحظه همونجوری وایسادم تا جا بازکنه بعد دوباره با یه فشار دیگه تمام کیرم رفت تو و شروع کردم آروم آروم تلمبه زدن دیگه عادت کرده بود و خوشش اومده بود و حرفای حشری کننده میزد که معین قربون کیرت برم بکنم جرم بده ااااااه ه ه ه ه ه خیلی حال میده عزیزم منم تندتر میکردمش که بعد از ۱۰ دیقه آبم اومد و با فشار تمامش رو خالی کردم توی کونش اونشب خیلی خوش گذشت.ببخشید دوستان اگه خوب نبود.

من و زهرا دختر خالم سلام دوستان این خاطره سکسم بادخترخالم هستمن یه پسر هفده سالم قضیه ازاون جایی شروع شدکه فهمیدم باوجود مخالفت شدید بین خانواده من وخالم چقدردخترخالم رومیخوام نه واسه سکس واون کارا واسه آینده ام میخواستم ازاون بگذریم حدودشش ماه پیش بود که فهمیدم با یکی ازبهترین دوستام که البته دخترباز کثیفی بود دوست شده رفتم پیش پسره گفتم داری چه غلطی میکنی قسم خورد دروغ منم چون قبولش داشتم دیگه بیخیال شدم پس ازمدتی دیدم نه بابا داره به جاهای بدمیکشه رفتم پیش دخترخالم گفتم تو با سعید دوستی ؟گفت نه گفتم من چیزای خوبی نشنیدم درموردت اونم انکارکرد منم باز بیخیال شدم بعدازدوماه یه روز که اومدم خونه دیدم مادرم بامادربزرگم دارن بحث میکنن که چراهمچین خبرایی شده اخه زن همسایمون گفته به مادرم که دخترخواهرت رو باپسرفلانی دیدن (گفتم که اعتقادات قوی داریم) منم گفتم دروغه که مادربزرگ ومادرم حمله کردن که توچرا به مانگفتی این وسط من شدم مجرم خالم هم همون روز یه شماره اورد گفت اینو میشناسی چشمم که اون افتاد فهمیدم بله دختر خالمون جنده ازاب دراومد ولی واسه اینکه شر بخوابه گفتم شماره اون نیس گذشت ودیگه منم ازته دل از زهرا بدم اومد بعدیک ماه زهرا خانوم رو درسن دوازده سالگی به اولین خواستگارش دادن همه فامیل البته بچه هاش اومدن بهم تسلیت گفتن ولی نمیدونستند دیگه من هیچ فرقی واسم نمیکنه بگذریم….بعدازدوماه بلاخره این دخترخاله خونه ما پیداش شد با مادرم کارداشت اومد درخونه گفت خاله هست منم که دنبال موقعیت بودم تاحالشو بابت دروغش بگیرم بااینکه مادرم نبود گفتم رفته حموم لباساروبشوره یه خورده بشین میاد اومدنشست حجابش بد نبود مانتوش تنگ بوداما چادرمیپوشوند بدنش روچندکلامی درمورددرس باهم حرف زدیم گفت خاله نیومدکه گفتم الان میادرفتم مثلاصداش کردم که بیاد بعدبهش گفتم چندتاسوال دارم فقط بایدگوش کنی،وبین خودمون بکونه قبول کردواسه همین بحثوعوض کردم یه حالت ضربه ای وخشن گفتم سعیدازمن خوشتیپ تربود قشنگ تربود مگه من چطوربودم که رفتی بااون دوست شدی نزاشتم جواب بده گفتم کم جلوپسرایی که اذیتت میکردن وایستادم چرافقط بگو اونم ناراحت شدخواست بره گفتم قرارشدبشینی جواب بدی .گفت واسه اینکه یه دفعه حتی نخواستی شمارموداشته باشی،واسه این دوست تونشدم که یه دفعه که خواستم من شمارموبدم وشروع کننده دوستی باشم رفتم پیش دوستام که به خاطرخواهرت توخونتون رفت وامدداشتن درموردت پرسیدم گفتن که اگه من درخواست،کنم توقبول نمیکنی چون اصلا اهل دخترنیستی(جلودختراادم سنگینی ام)، حرفاش که تموم شد فهمیدم چه پسرمثبتی ازدیدگاه دختراهستم به نداگفتم حالا اونوولش کن اون همه دل سوزی که برات کردم چی میشه گفت هیچی گفتم هیچی که نمیشه گفت بگوگفتم میخوام چنددقیقه ای جای شوهرت باشم اینوکه گفتم اتیش گرفت پاشد که دیگه من اینجانمیمونم رفتم جلوشوگرفتم گفتم اگه قبول نکنی جوری به شوهرت میرسونم که دیگه خودت میدونی اونم باکمی گریه و نازقبول کرد ازعقب بکنم چون جلوش مال فقط شوهرشه منم،میدونستم طاقت،نمیاره گفتم باشه یه چندثانیه ای بوس ولب ازهم گرفتیم همزمان من دکمه های مانتوشوبازمیکردم مانتوشودراورد سینه های کوچولو ولی نازی داشت اروم سوتینشو دراوردم من سینه هاشومیمکیدم واونم که حالا به قول دوستان حشری شده بودگفت زودباش البته من میدونم میخواست زودتربه پایینش حمله کنم منم رفتم زیپ شلوارتنگی که پاش بودروباز کردم که دیگه شروع کنم داشتم چی میدیدم فاصله من تاکوس تمیزش فقط یه شرت بود شلوارش ازبس تنگ بود باسختی زیاددراوردیم شرتشوکه دراوردم یه کون نسبتا جالب وکوس تمیزی رودیدم قراربودبه جلوش کارنداشته باشم لباساموسریع دراوردم هرچی التماس کردم ساک نزدخوابوندمش روتخت خواب یه خورده سوراخشو کرم مالی ویه خرده کیرم روچرب کردم گفتم بادستات عقبتوبازکن اونم همین کارروکردیه فکری کردم باخودم گفتم اگه دردش بیادمیزاره ازجلوبکنم واسه همین سریع توکردم اونم بدبخت نفسش بالا نمی اومدگفت غلط کردم آی….دربیارش گفتم اگه دربیارم بایدازجلوبدی گفت باشه منم دراوردم رفتم سراغ جلوش کلی لیسیدم اونم دیگه اه واوهش یکی شده بودگفت کارداره زودترتموم کنم منم یه تف به کیرم زدم وشروع کردم به کردن هیچوقت ندیده بودم اینقدرطول بشه تافهمیدم میخوادابم بیادکشیدم کناروروی لباسام خالی کردم من که ازون ابی ندیدم گفت وسط کردن ارضا شده (اینکه میگم ندیدم چون توفیلمامیریزه بیرون) این بود خاطره من این خاطره مال دوماه پیش بود از اون به بعددوباردیگه درمکان دیگه باشرایط کاملا متفاوت کردمش که بعدامینویسم .

سکس با زن داداش بیوه من اسمم آرش و الان یه پسر ۳۰ ساله با قد ۱۷۰ و وزن ۷۴ و بدنم رو فرمه . برادرم حدودا ۱۴ سال پیش فوت شدن. اون موقع برادرم سی سالش بیشتر نبود که فوت شدن.و یه پسر داشت که اون موقع ۶ الی ۷ سالش بیشتر نبود. خانومشم رویا خانوم (زن داداش من)۲۳ الی ۲۴ سالش بیشتر نبود . منم ۱۶ سالم بود. خلاصه وقتی برادرم فوت شدن زن داداشم با دادگاه و دادگاه بازی پسر داداشمو از پدرم گرفت و برداشتو رفت پیش باباش زندگی کرد . از اونجا هم که پدرم بی سواد بود نتونست حق خودشو بگیره و بچه رو برد پیش خودش.منم بچه بودم اون موقع و کاری ازم نمی اومد. این قضیه ۶ سال گذشت تا من ۲۲ سالم شده بود و دانشگاه تو شهر زن داداشم که نزدیک شهر مون بود قبول شده بودم.یعنی ما ۶ سال بچه برادرمونو ندیده بودیم. خلاصه یه روز که داشتم از دانشگاه بر میگشتم بچه داداشمو دیدم. اون تازه ۱۰ الی ۱۱ سالش بیشتر نبود برا همین ازم خجالت می کشید.کلی باهاش حرف زدم و بردمش خونه دانشجوی که داشتم .دیدم این بچه خیلی اذیت شده. خلاصه تصمیم گرفتم برم با مادرش صحببت کنم و رضا(پسر داداشم)رو بیارم خونه پدرو مادرم و خانواده ام ببیننش. وقتی رفتم دیدم رویا خانوم خونه مستقل گرفته و داره با رضا پسرش مستقل زندگی میکنه . میگفت نتونسته تو خونه پدرش زندگی کنه برا همین خونه اجاره کردن. خلاصه از سختی هاش و این چیزا برام گفت دیدم اینا هم تو این مدت خوش نبودن و سختی داشتن.برا همین تصمیم گرفتم کمکش کنم . رویا خانوم واقعا زن داداش خوبی بودو ما جز خوبی چیزی ازش ندیده بودیم.و به پاکیش ایمان داشتیم و اگه دادگاه رفت بخاطر فشار پدرو ومادرش بود که مجبورش کرده بود. و الا زن داداش خوبی بود. تو صحبت هاش بهم گفت که وسائلی که با داداشت خریدیم همون جور مونده تو خونه داداشت ولی ما داریم سختیشو میکشیم.حقوق داداشمم فقط نصفیش میرسید به اون و بچه اش .بغییه اش به بابامو و مادرم میرسید که کلا برا رضا پس انداز میکردن. برا همین کفافشونو نمیداد.وقتی رفتم خونه امون از وضعیت اشون برا پدرو و مادرم گفتم و با کلی صحبت راضیشون کردم که هم حقوقی که که این ۶ سال پس انداز شده بهشون بدن و هم امضا بدن کامل حقوقو بگیره و هم وسائلی که از داداشم مونده بود رو بهش بدیم خلاصه همه این کارا شد و در عوضم رضا میتونست بیاد چند روز پیش ما و چند روزم پیش اون. یعنی دیگه آزاد بود برا رفت و اومد . اما چون هنوز کوچیک بود من میرفتم سراغش و میبردمش خونه امون. این رفت و آمدن ها باعث شد زن داداشم رویا خانوم بهم اعتمادش جلب بشه و البته حسی نسبت به من پیدا کرده بود. اما من بخاطر رضا هیچ چوقت فکر رابطه با هاشو نداشتم خلاصه ۴ سالی از این قضیه گذشت و من هر وقت میرفتم خونه اشون میدیم که چقدر منو تحویل میگیره و بهم محبت میکنه من شده بودم یه جون ۲۶ ساله و زن داداشم یه زن جون ۳۱ الی ۳۲ ساله که هنوز خوشگل و مثل دخترهای ۲۴ ساله میموند چون ریز نقش بود.یه روز که رفتم دنبال رضا وسط های تابستون بود دیدم رضا نیستش. زن داداشم گفت رضا گفته یه کاری دارم باید انجام بدم به عموم بگو من یه کار داشتم انجام میدمو و از اون ور میام خونه شما.من خواستم برگردم که دیدم زن داداشم گفت آرش میای قالی هایی که شستمو پشت بوم پهن کردمو کمکم بیاری پهن کنی؟یادم رفته به رضا بگم الانم تنهایی نمیتونم.منم قبول کردمو رفتم کمکش کنم وقتی فرش ها رو از پشت بوم اوردم پایین دیدم زن داداشم تو خونه نیست اولی رو انداختم کف حال و رفتم بعدی رو بیارم دومی هم اوردم سومی که اوردم تو راه پله دیدم زن داداشم از دستشویی اومد بیرون. وقتی رفتم فرشو انداختم کف حال که با هم پهنشون کنم دیدم از پشت سرم که اومد تو یهو هول شد و باهام دست داد. منم تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم و منم دست دادم. یه لحظه چشمام تو چشماش قفل شد و از تعجب به هم نگاه میکردیم. انگار هر دو دوست داشتیم چنین اتفاقی بی افته و بخاطر رضا هیچکدوممون به خودمون این اجازه رو نداده بودیم. خلاصه اون روز من خوب دست زن داداشمو فشردم . اون روز اتفاقی دیگه نافتاد و من بعد خوردن میوه و چای رفتم خونه خودمون. اما یه روز که باز رفته بودم سراغ رضا وقتی رفتم خونه اشون تا رضا حاضر شه رویا خانوم رضابرای خریدبرا شام فرستاد مغازه . من خواستم برم که رضا گفت تنها میرمو برمیگردم تو چاییتو بخور اومدم. رضا که رفت زن داداشم اومد نشست و سر صحبت رو باز کرد گفت آرش اون روز که باهات دست دادم به خدا یهویی بود راجبم فکر بد نکنی من بعد داداشت به هیچ کس حتی دست هم نزدم و کسی هم بهم دست نزده . واقعا راست میگفت. گفتم عیب نداره . به هر حال منم نباید دست میدادم. کار منم اشتباه بود.نمیدونم چجور شد کم کم شدیم محرم راز های هم و مشکلات و غم ها و غصه هایی که نمیتونستیم به کسی بگیم به هم میگفتیم . کم کم کاملا به هم قابل اعتماد شده بودیم تا جایی پیش رفت که ازش خواستم دختر خاله اشو باهام دوست کنه . دختر خاله اش خیلی با کلاس بود. وقتی اینو ازش خواستم دیدم خیلی باهام سرد شده فکر کردم بخاطر اینکه اسم دختر خاله اشو گفتم ازم ناراحته رفتم براش توضیح بدم که من قصد بدی نداشتم نمیدونستم بهش حساسی و ناراحت میشی. من قصد توهین نداشتم.فکر میکردم بخاطر فامیل بودن و دختر خاله بودنش ناراحت شده ولی وقتی واقعیتو گفت واقعا شوکه شدم. دیدم بخاطر خودش ناراحت شده و منو دوست داره و بهم احساس داره. بهش گفتم رویا خانوم احساس من و تو راهی به جایی نمیبره. تو هم ازم بزرگتری .هم زن داداشم بودی و هم خانواده من و احتمالا خانواده تو به این ازدواج راضی نمیشن. بهم گفت من کی گفتم ازدواج کنیم؟ گفتم پس چرا ناراحت شدی؟میخواست جواب بده که دیدم رضا زنگ درو زد و حرفمون نیمه تموم موند بهم گفت قبلی که بری درو باز کنی میتونم یه خواهش کنم گفتم بفرما گفت با تلفن بغییه حرفامو بزنم. گفتم عیب نداره فقط رضا نفهمه که بد میشه. گفت باشه خیالت راحت. خلاصه اون روز با جرضا اومدیم خونه ما و اونم خواهرش اومده بود پیشش که تها نمونه. اخر شب دیدم ازش اسمس اومد که بیداری؟گفتم آره.گفت یتونی حرف بزنی؟گفتم الان نه . گفت پس اسمس بدم؟ گفتم باشه. .بهم گفت میتونم باهات راحت حرف بزنم؟گفتم مگه بهم اعتماد نداری؟گفت دارم ولی نمیخوام فکر بد کنی راجبم . گفتم نگران نباش حرفتو راحت بزن. میخواستم بدونم منظورش از دوست داشتن و علاقه اش به من چیه. تو اسمس هاش از ۸ سال بیوه بودنش و سختی هاش گفت. از اینکه تو این مدت تنها بوده و هیچ کسی نبوده حرفاشو بشنوه. حرفایی که لازم بوده زده شه. بهش گفتم حرفاتو بزن خالی کن خودتو . من میشنوم. دیدم از زجری که بخاطر عدم نداشتن سکس کشیده برام گفت بهم گفت من ۸ ساله که حتی یبارم سکس نداشتم. تصمصیم گرفته بودم رضاو بزرگ کنم و شوهر نکنم که نکردم ولی واقعا نیازمو سرکوب کردم.میگفت تا وقتی من اینقدر اعتمادشو جلب نکردم و اینقدر با هم راحت نشدیم حتی از نیاز سکسم به خواهرم نگفتم.همیشه گفتم من راحتم. در صورتی که نبودم. و داشتم زجر میکشیدم. منم چیزی نمیگفتم و تو اسمس ها فقط میگفتم حق داری اما ابروی داداشم و خانواده ها هم خیلی مهم بوده پس ارزش داشته.منم بخاطر اینکه اون احساس نکنه من راجبش فکر بد کردم از خودم و نیاز جنسیم گفتم. گفتم که منم داغم و چون موقعیت ازدواج ندارم برا همین خود ارضایی میکنم.بهش گفتم رویا اگه منو برا ازدواج نمیخوای پس برا دوستی میخوای؟گفت نه. من دوست دارم ولی نه به عنوا ن دوست به عنوان همون برادر شوهر اما ما میتونیم از راه درستش نیاز جنسیمونو هم بر طرف کنیم بدونه گناه و بدونه آبرو ریزی به شرطی که هر دو به هم قول بدیم مواظب باشیم. گفتم صیغه کنیم؟گفت آره. گفتم اگه کسی بفهمه خیلی بد میشه.گفت خب زیاد این کارو نمیکنیم ونمیذاریم کسی بفهمه. فقط برای رفع نیازمون.نمیدونم چجور شد که منم دلم خواستش و بهش اعتماد کردم. با هم قرار و مرار هامونو گذاشتیم و برنامه ریزی هم کردیم . وقتی رضا رفته بود مدرسه من رفتمو بردمش صیغه اش کردم.. وقتی بر میگشتیم واقعا داشتم میمیردم . هم از ترس و دلهره و هم از شوق رسیدن. از یه طرف میترسیدم از یه طرف دوست داشتم زود تر برسیم خونه اش. تو راه از دارو خانه قرص تاخیری ترمادول و کاندوم و اسپره لیدوکاین هم گرفتیم.وقتی رسیدیم. بهش گفتم من هیچی تو سکس بلد نیستم.نه که بلد نباشم مطالعه زیاد دارم اما عملی هیچوقت انجام ندادم. بهم گفت جونم پس خودم دومادت میخوام کنم.گفت بریم شروع کنیم تا دیر نشده. رفتیم تو اتاق . من روم نمیشد لخت شم. اما اون کم کم خجالتمو ریخت. وقتی لخت شد دیدم عجب بدنی داره. باورتون نمیشه یک یک بود.همه چیزش عالی. سینه هاش . قوس کمرش.کوسش. سفیدیش و بی مویی بدنش همه به هنرپیشهای سکسی میخورد.رفتیم یه دوش گرفتیم تو حموم یبار آبم تو لمس کردن هم اومد. بعد تمیز که همو شستیم اومدیم خشک کردیم بعد از هم لب گرفتیمو برا هم همو خوردیم. من ناشی بودم اما سعمو میکردم.سینه هاشو عین بچه ها میخوردم. لباشو مثل آلوچه میخوردم. اونم همکاری میکرد. شکمشو مالش میدادمو و کوسشو میمالوندم.وقتی موقع کردن شد بهم گفت من ۸ ساله کیر نرفته تو کسم زود بکن که دارم قش میرم. کیرمو اسپره زدمو و کاندوم گذاشتم بعد گذاشتم دم سوراخش. یه کوچولو که کردم تو دیدم باید بیتشر فشار بدم آخه تنگ بود . نصفه که رفت یهو با هل بعدی همه اش رفت تو، دیدم خیلی گرمو و نرم و خیسه. داشت همون اول آبم میومد که کشیدم بیرون وگفت چرا کشیدی بیرون؟گفتم آبم میاد. گفت عیب نداره بذار بیاد درست میشی کم کم. منم با خیال راحت دوباره کردم تو و با ۳ الی ۵ تلمبه ابم اومد با اینکه اسپره زده بودم. . کشیدم بیرون و کاندوم در اوردم.یه چند دقیقه دوباره با کیرم ور رفت تا دوباره راست شد و این بار یکم دیر تر آبم اومد.اون روز شاید ۵ بار کردمش. و آبم میومد واقعا نمیتونستم خودمو کنترل کنم با اینکه قرص ترمادول ۲۰۰خورده بودم و اسپره لیدوکاین زده بودم. اما بجاش اینقدر کسشو ور رفتمو و سینه هاشو خوردم که اونم ارضا شد.بعد اون سکس اولم که واقعا خیلی تو کنترل ضعیف بودم و زود انزال بودم. کم کم درست شدم و الان وقتی باهاش سکس میکنم تا اون ارضا نشه من ارضا نمیشم. تمام این مدت که با هم بودیم هیچوقت نذاشتیم برا هم دردسر درست شه . ما حدودا ماهی یکی دوبار سکس داریم. و بهم قول دادیم که تا زمانی که ازدواج نکردیم با هم باشیم. …

من و خواهر زن دبیرستانی من حسین هستم از یکی از شهرهای جنوب خراسان .اکنون که دارم این متن رو مینویسم ۳۵ سالمه وموضوع مربوط میشه به سال ۱۳۸۶.ماجرا از اینجا شروع میشه که من سال ۱۳۸۰ بنا بر سنت شهرستانی ما در سن۲۳ سالگی چون بلافاصله بعد از سربازی استخدام دولت شدم ازدواج کردم (اونم بخاطر شرارتهایی که بادخترا داشتم وهی به خاطر بی حیایی لو میرفتم پیش بابا).خانمم هم کارمند دولت و به قولی دوموتوره مث تراکتور کارمیکردیم وزندگی مرفهی داشتیم .(البته مرفه به سبک شهرستانی یعنی متوسط ).بگذریم درخانواده ای که ازدوا ج کردم به دلیل ازدواج مجدد مادرزن ۲ دختر از شوهر جدید که جدا هم شده بودند داشت البته یکی دوم راهنمایی ودیگری ۳دبیرستان اونموقع.به دلیل عدم کفایت مالی مادرزن دخترها میرفتند شبانه روزی دولتی …یکی از روزهای تیرماه سال ۸۶ که مدارس تعطیل بود خواهر بزرگه همسرم که در طول مدرسه هم زیاد میومد خونمون اومد خونه ما ومن هم به لحاظ شرایط شیفتی کار همسر تنها بودم .به دلیل قیافه تقریبا لاغر نادیا(خواهرزن مفعول داستان)خیلی دلخوری میکرد از بابت اینکه دوستاش وهمکلاسی هاش که ازدواج کردند دو سه ماه بعد ازدواج قیافه عوض میکنند وچاق میشوند وهی از من میپرسید که من باید چکار کنم . این سوال وجواب ها چند بار طی دفعات متعدد قبلا هم تکرار شده بود .من هم به دلیل اینکه شرایط نادیا از لحاظ برخورد با خانواده اش ناجور بود وترسی از کسی نداشت علی رغم اینکه میدونستم هدفش چیه جرات نداشتم چیزی بروز بدم .حتی درمواقعی که میدیدم منتظره خانمم بره سرکار بعد به بهانه ای بیاد خونمون پیش خانم گلایشو کردم وچند بارهم هشدار دادم (نه اینکه خیلی آدم مثبتی باشم راستیتش میترسیدم از بعدش)حتی یادمه به خانمم گفتم “حواست باشه من امامزاده نیستم شاید خطاکنم گردن خودت”اما گوش خانم بدهکار نبود وبه دلایل عاطفی دلش نمیومد به نادیا چیزی بگه.از نادیا بگم ((درسته خودش میگفت لاغرم ولی اندام خوبی داشت یعنی همه چیز اندازه وقابل بهره برداری)).ازجملاتش یادمه که میگفت :بعضی از دوستام داخل خوابگاه دبیرستان باهم سکس میکنند و چند بارهم به من پیشنهاد دادند ولی من خوشم نیومده واز این حرفها…این گفته ها خیلی رو اعصابم بود حتی برخی مواقع از شق درد داشتم میمردم و جربزه کاری نداشتم .من که قبلا دست به هر کاری میزدم وتوی محیط شهرستان کوچک با خیلی دخترها بیرون میرفتم وواهمه ای نداشتم حال اینجور دست به عصا عجیب بود ولی به خودم حق میدادم چون شرایطو خودم میدیدم ومیفهمیدم .بالاخره یک روز اومد وگفت :دوستای متاهلم گفتن علت درشت شدن باسن ما اینه که شوهرامون گاها از صندوق عقب(عین گفته خودش)میزنن وداخل مقعد هم آبشونو خالی میکنند درسته؟منو میگی ؟دیگه ازچشماش خوندم که امروز تا از من سکس نگیره نمیره بیرون ،خودم هم به این نتیجه رسیدم که تا این دختره رو نکنم دست وردار نیست … بی خیال من که همه هشدارهارو دادم دیگه باکی نیست.ضمنا چون من اهل نشئه جات بودم خیلی پیش نادیا نشستیم وکشیده بودم.در ادامه از من پرسیدکه به نظر شما همه بدنم اندازه ای که باید باشه ،هست؟ واز من خواست که شکمش رو لمس کنم ومنم روشو زمین ننداختم ودستمو بردم زیر لباسش و دو یا سه بار شکمشو مالوندم وبا جمله “نه عالیه”لباسشو کشیدم پایین.اینبار دیگه شق درد نذاشت آروم بگیرم ودلو زدم به دریا …تا از من خواست باسنش رو لمس کنم دیگه تاب نیاوردم ودستمو بردم جلوتر ودیدم کس کوچولوش خیس خیسه..دستام میلرزید وفشارمم افتاده بود جوری که احساس کردم الانه کیرم سر بشه وبره به اغماء …بهش گفتم دستگاه جلو هم که خیلی خوب واندازه است .خیلی خوشش اومد ودستشو انداخت گردنم ومنو بوسید(لب نگرفت).برحسب تصمیمی که گرفته بودم که کارو به هر قیمت شده تموم کنم دستشو گرفتم وبردم اتاق خواب ،انداختمش روی تخت وچسبیدیم به هم جلسه اول با لاپایی و….تموم شد .از اون به بعد بیشتر میومد خونه ما وجالب بود صبح میومد که من سرکار بودم وظهر که من میومدم خانم میرفت سرکار وبه بهونه اینکه میخواد بامن نهار بخوره بعد بره میموند .چندین بار با کمک پماد های بیحسی همونجور که میخواست وبه سفارش دوستاش از عقب زدم وجرات دست زدن به جلو رو نداشتم تا اینکه یک روزی که با انگشتم با جلو ورمیرفتم واول با یک وکمکم دو وسه انگشتمو بردم داخل کسش جسور شدم وچشمامو بستم وکیرمو کردم توی کسش چنان تنگ بود که به عمرم همچین کستنگی نزده بودم.کمر هم ک سفت بود حالا بزن کی بزن..اینقدر حال میکرد که نه اون فهمید کی ارضاء شد نه من …از این روز بود که دیگه اجازه از عقب زدنو نمیداد .ضمنا ساک خوبی میزد وتا ته آبو می خورد ،هرچند یه استرس بدی بهم داد بعد از موضوع پریودیش عقب افتاد وحالمو گرفت .خیلی ترسیده بودم ولی خیالمو از این راحت میکردم که قبلش هشدار لازمو داده بودم ولی زهی خیال باطل که کسی قبول میکرد ….این سکس ها تکرار شد تا اینکه ازدواج کرد ..بعد ازدوا ج هم اومد و چندبار باهم رفتیم بیرون اما خوشبختانه نه اون اجازه داد ونه من اصرار کردم وبه خیر گذشت ولی درکل با همه سکسهایی که بامن داشت هیچ وقت نشد اون قیافه که دوستاش تعریف کرده بودند درست کنه اما جالب بود که یکسال از ازدواجش نگذشته بود که کون وکسش باد کرد وقیافه زنونه ای ک دوس داشت گرفت و منم در حسرت قیافه الانش موندم ولی د مش گرم دیگه باج بهم نداد ورفت……..منم در سکوت خودم موندم وبا یاد ایام سر میکنم .

سکس با شوهر خاله من سارا هستم بیست سالمه چند ماهی می شه عروسی کردم چاق و تپل کون و کوس دارم به چه بزرگی حتی خودم رو تو اینه نیگاه می کنم حشرم می زنه بالا و اینا. باعثش کیر کلفتیه که قبل عروسیم رفت تو کوسم و سایز کیری که باید داشته باشم شد. اینجا هم وقتشه یه نصیحتی به دخترها بکنم و اونم اینه که اگه می خوان مزه سکس واقعی لا دندونشون بمونه قبل ازدواج با یه نفر تجربه دار سکس کنن چون جونای الان فقط می خوان تقه رو بپرون دیگه کاری ندارن که همسرش لذت می بره یا نه ولی مرد تجربه دار خیلی اروم یواش و راحت انجام می ده و ادمو می بره عرش و تازه شب عروسی هم ترس از ادم می ریزه و از دادن لذت می بره . شوهرم هم پسر خوبیه و خیلی هم تلاش می کنه منو سیر کنه ولی سایز کیرش به اون نمی رسه. بریم دنبال اصل ماجرا که چرا این طور شدم من کلا دختر شیطونی بودم و زیاد با پسرا می پریدم ولی دو سال قبل عروسیم با یه پسری دوست بودم حتی می خواستیم با هم عروسی کنیم ولی نشد خونواده ام خیلی به هم سخت می گرفتند رابطه پسر و دختر قبل ازدواج معنی نداشت.یادم اون موقع خاله ام می خواست بچه بیاره و بیمارستان بستری بود رفته بودیم عیادتش جلو بیمارستان شوهر خالم به من گفت سارا شارژ موبایلم تموم شده گوشیت رو بده به من نکنه کاری داشته باشم گوشی منو ببر خونه و سارژش کن گوشی ها منو عوض کردیم البته سیم کارتمون رو در اوردیم منم دیگه به گوشیم دست نزدم ما رفتیم خونه اون موند بیمارستان نگو یه SMSبراش می اد و تا اونو می خونه مسیج های منم می بینه و از طرز نوشتن و جملاتش می فهمه مال دوست پسره از قضا اون روزم با همون دوست پسرم قرار داشتم با گوشی امیر پیام دادم که نمی تونم بیام و اونم جوابمو داد بعدش یادم رفت پیاما رو پاک کنم و موند تو گوشیش. ظهر خالمو هم مرخص کرده بودن وبا بچش اومدن ولی بچش زردی داشت و دو سه بار می بایست ببرن زیر دستگاه جمع شلوغ بود امیر اومد به من گفت سارا گوشی مو زدی شارژ رفتم گوشیش رو اوردم و باهم عوض کردیم به شوخی گفت بیا مردنی با اون مسیج ات منم یه کم خجالت کشیدم و دونستم فهمیده دوست پسر دارم ولی هم جمع شلوغ بود وهم روم نشد بگم جایی درز نکنه. دلهره داشتم که نکنه پیش خالم بگه تازه یادم افتاد که پیام اخری رو هم تو گوشیش پاک نکردم و گند در گند شد و تازه شماره پسره رو هم رو پیاما داره خواستم گوشیش رو بگیرم که رفت بیرون بعد ناهار مامانم اجازه داد پیش خالم بمونم تا کمکش باشم و همه رفتند. عصر دو باره بچه رو بردند و موقع شام زنگ زد خونه و گفت شام حاضر کنم تا برا خالم هم ببره و گفت که گفتن امشب باید بستری بشه و خالم هم دلش نمی اد بچشو تنها بزاره منم شام حاضر کردم اومد شام ببره منم باهاش رفتم تو راه هر چی خواستم یه طوری سر حرف رو راجع به مسیجا بکشونم نتونستم موقع اومدن خالم قبول نکرد پیشش بمونم گفت امیر سر می زنه تو خونه رو جمع و جور کن یه سری سفارش هم به امیر کرد به اونم گفت اگه کاری داشتم زنگ می زنم . تو راه خودش باهام حرف زد گفت مردنی اون مسج ها چیه رد و بدل کردین منم دیدم با ناراحتی نیست با خنده گفتم اقا امیر شما چرا خوندین؟ گفت برام مسج اومد مال خودمو خوندم چشمم به اونا افتاد رسیدیم خونه حرفا مون قطع شد خواستم یه سری از کارا انجام بدم نذاشت دیر وقت بود گفت تو یخچال میوه هست بیار بخوریم من رفتم موز رو که بر می داشتم حالم یه طوری شد نا خود اگاه گفتم نکنه امشب کار مو بسازه که صدام کرد گفت پیدا نمی کنی گفتم چرا الان می ام رفتم تو هال میوه ها رو گذاشتم زمین . گفت بشین میوه بخور بعد بخواب گفتم نه البته تعارف کردم. موقع نشستن مواظب بودم که لای پام معلوم نشه چون زیر دامنم فقط شورت داشتم از ر و دامن استرجم خط شورتمم معلوم بود ولی اهمیت نمی دادم چون امیر نظری هم نداشت. خلاصه مشغول تعریف شدیم که امیر گقت سارا پسره اشناس؟گفتم کدوم پسره ؟گفت همون دوستت دیگه. دونستم که همه چی رو فهمیده دیگه انکار فایده ای نداشت گفتم اقا امیر موضوع بین خودمو می مونه ؟گفت البته . گفتم اخه قول ازدواج دادیم گفت سارا جون اشتباه می کنی می دونی چرا اولا تو این دور و زمونه نمی شه به هیچ کس اونم یه ادم غریبه اعتماد کرد ممکن بازی بازی یه کاری بده دستت. بعدشم اون سواره و تو پیاده تا این جمله رو گفت بدنم مور مور شد دوست داشتم بازم ادامه بده برا همین سرم پایین بود اونم راحت حرفاشو می زد دوباره گفت نه اصلا پسر خیلی خوبی هست پس چرا به بابا مامان نگفتی ممکنه اونا راضی نباشن و دوستی شما ادامه داشته باشه و این برات بشه شکست. پس بهتره لا اقل به مامانت بگی البته سارا جان این حرفا به من ربطی نداره و ممکنه پیش خودت بگی شماها هم این کارا رو کردین گفتم نه اقا امیر شما درست مگین کارم اشتباس ولی یه چیزی هم هست گفت چی؟گفتم نیازه. از دهنم در رفت با خودم گفتم وای چی گفتم به دنبالش معذرت خواهی کردم با خجالت گفتم شرمنده از دهنم در رفت گفت نه عزیزم بهتر راحت باش توهم مثل مامانتی واسه من . من راهنمایت نکنم کی بکنه؟ از کلمه بکنه خیلی خوشم اومد یه کم جا به جا شدم گفتم اقا امیر من با شما راحتم این حرفا رو می زنم و گرنه اون قدرم رودار نیستم. گفت نه خواهش می کنم خوب گفتی نیاز این درست هر دختر پسری یه نیازی داره چه عاطفی چه غیر عاطفی اما آخه به چه قیمت. به قیمت یه عمر پشیمونی؟حرفاش از یه طرف منطقی بود از یه طرف شهوتم رو می برد بالا. گفت مثلا شما دوست شدین قول ازدواجم دادین یه روز باهم می رین خونه اونا تا با هم حرف بزنین کم کم از دوستت دارم شروع می کنین دست به هم می زینین کسی هم خونه نیست و بقیه ماجرا. دیگه طاقت نداشتم با پر رویی گفتم خوب ادما فرق می کنن یکی میلش کمه یکی زیاده یکی مثل من باید چی بکنه خودش رو چه چوری باید نگه داره تیر خلاصو زده بودم خندید گفت تو میلت زیاده منم نصف خجالت نصف ناز سرمو انداختم پایین. دستشو اورد از چونم گرفت و سرمو بلند کرد تا تو چشماش نگاه کنم دیدم دا ره لبمو میک می زنه چه کیفی داشت دست انداخت پشتم ومنو کشید طرف خودش اصلا حوصله مقاومت نداشتم خودم هم خوشم می اومد می گفتم یه بوس بازی و الان تموم می شه منو خوابوند رو زمین و سینه های گندمو گرفت و فشار داد یه اوییییی گفتم اونم با جووووون جوابمو داد دست کشید گفتم نکنه تموم کرد خدا خدا می کردم ادامه بده انگار از همه جای بدنم یه چیزی سرازیر شده طرف کوسم و مثل اب پشت سد اونجا جمع شده بود شلوار بیرون شو در اورد بدن هیکل و توپی هم داشت برجستگی جلوش حالمو عوض می کرد گفتم الانه که بزنه پرده ومرده مو پاره کنه پیرنشم در اورد اومد پیشم گفت سارا می خوای خوشت می اد ؟با سر جوابشو دادم اونم دو باره مشغول شد خواست دامنو از پام در بیاره مقامت کردم وبا دست نذاشتم. انگشتم انداخت دهنش دیگه چیزی نفهمیدم. دیدم لختم و سینم دهنشه کاری نمی تونستم بکنم فقط نگاش می کردم واویییی اویییی همون طور که سینه هامو می خورد رفت طرف کوسم نمی دونستم می خواد چی بکنه که دیدم بالای کوسمو انداخته دهنش فقط جیغ می زدم اون قدر این کار و کرد که دیدم تو کوسم داغ شد و چیزی ازم بیرون اومد فکر کردم که پردمو زده ترسیرم بدنم هم سست سست بود گفتم چرا ای طوری شدم گفت ابت اومد یعنی ارگاسم شدی تازه فهمیدم که ارگاسم شدن یعنی چی؟ ولی حال خوبی داشتم. بلند شد نشست انگشتشو برد همون جا و برام مالید دوباره حالم عوض شد وباز دلم می خواست شورتشو دراورد چیزی دیدم که روحم پرید و رنگم مثل گچ شد. اینو امیر گفت خیلی ترسیدم گفت نترس عزیرم راحت باش از بعضی از دوستام شنیده بودم که کون دادند فکر کرد م می خواد کونم بزاره ترسیدم ولی کونم عقبم بود و اون منو به شکم نخوابونده بود برا همین خیالم راحت شد. پا هام برد بالا وکوسمو بازد کرد و یه نگاهی کرد و این دفعه کیرشو مالید به کوسم احساس کردم نوک کیرش رفت گفتم اقا امیر مواظب باش یه زه دیگه فشار داد و زود دراورد فکر کردم تموم شد کوسمو باز کرد گفت جون پردت حلقویه. گفتم حلقوی یعنی چی؟ گفت یعنی اینکه پردت با یکی دو بار پاره نمی شه و تو راحت می تونی کوس بدی این دومین درسم بود خیلی خوشحا ل شدم. دوست داشتم ادامه بده و بکنه تو کوسم رفت و برگشت یه بویی می داد گفتم بوی چیه گفت بو اسپری زدم که دیر ابم بیاد و اینم سومین درسم بود. اومد میون پاهام نشست دوباره مشغول خوردن شد جیغ میزدم تورو خدا بسه دیگه اومد بالاتر و کیرشو چسبوند به کوسم باز مالید یه ذره نوکشو رد کرد تو و دوباره در اورد بازم تکرار کرد واین دفعه بیشتر همه بدنم داغ شده بود زیاد دردی نداشتم واونی که بود مال باز شدن کوسم بود و خیلی مزه می داد خودم نگا می کردم نصف کیرش تو کوسم بود که کشید بیرون انگار که که باد همه عالم رفت تو بدنم کیرشو تفی کرد و دوباره گذاشت این دفعه تا اون ته رفت جیگرم چه کیفی می داد تا اون لحظه ساکت بودم ولی صدام در اومده بود وایییییییییی اخخخخخخخخخخخ ماممممممانییییی جووووووون دیدم دوباره می خوام بریزم گفتم اقا امیر تند تر تندتر تورو خدا فشار بده اونم فشار داد سر کیرشو تو پشتم احساس می کردم امیر گفت عزیزم خوبی با خماری گفتم بهتر از این نمی شه گفت دوست داری بیای بالا منو کشید بالا و خودش خوابید زیر انگار فنر زیرم بود خود به خود بالا پایین می کردم امیر کشید بیرون ویه چیزی کشید رو کیرش گفتم اون چیه گفت کاندومه نمی زاره حامله شی درس سوم رو یاد گرفتم به شوخی گفتم عیب نداره می شم هووی خالم امیر. گفت بزاز اجازه شو بگیرم. بعد تو این حرفا بودیم که گذاشت تو کوسم دیگه کوچیکتری دردی نداشتم امیر منو خوابوند و رفت لای پام و بالا پایین کرد وگفت ساساسارا ویه فشاری داد بهم و بی حال خوابید روم زورشو نداشتم بلندش کنم ترسیدم حالش خراب شده باشه صداش کردم سرش رو بلند کرد ویه لبی ازم گرفت و کیرشو کشید بیرون برای اولین با اب مرد رو می دیدم گفت مرسی از جیب شلوارش یه تراول در اورد گفتم اون چیه گفت اینم شیرینی زحماتت برا خالت یه باری بود از دوشش برداشتی قبول نمی کردم به زور گذاشت کف دستم گفتم شرط داره گفت بگو گفتم بازم بهم حال بدی یه بوسی ازم کرد گفت ای به چشم اون شبو بغل امیر خوابیدم صبح که بیدار شم دیدم تو اشپزخونه داره فرنی درست می کنه گفتم چی درست می کنی گفت فرنی برات خوبه درس بعدی رو هم گرفتم. بعدش رفت بیمارستان و منم رفتم دوش گرفتم از نظر روحی سرحال و قبراق اومدم بیرون ولی نمی تونستم کار کنم احساس می کردم هنوز کیرش تو کوسمه گرفتم خوابیدم. نزدیک ظهر بود که گوشیم زنگ خورد دوست پسرم بود دیگه جوابش کردم اونم راحت قبول کرد و همه چیز تموم شد تا چهل روز خالم در بیاد حسابی به امیر حال دادم البته به خودم هم افتاده بود و حسابی کون و کپلم بزرگ شده بود یه بار هم عمه خودمو جور کردم و امیر گاییدش بعد دو سال رابطه ام با امیر شوهرم به خواستگاری اومد ومنم با مشورت امیر بهش جواب مثبت دادم و برای عروسی هم یه گواهی از دکتر زنان گرفتم که پردم حلقویه شب اول کیر شوهرم را که دیدم زیاد وحشتی نکردم چون در برابر کیر امیر چیزی نبود و شوهرم هم به هوای حلقوی بودن بی خیال گذاشت تو کوسم البته منم براش فیلم بازی کردم . همون شب درسهای امیر رو اجرا کردم و بدون درد و ناراحتی پاتختی سنگ تموم گذاشتم و زندگیم رو شروع کردم البته گه گاهی امیر حالمو می پرسه ولی دفعه اول یه چیز دیگه بود

کیرشو به دست اوردم سلام من سارا هستم و۱۷ سال دارم این تفاق مربوط زمانی می شود که من ۱۵ساله بودم من از بچه گی عاشق پسر عمم بودم وحاضر بودم براش بمیرم ولی کسی این موضوع رو نمیدونست حتی مهرداد(پسرعمم)هروقت نگاش میکردم قلبم آتیش میگرفت و تند تند میزد دوست داشتم یه یاجایی گیرش بیارم حسابی باحاش حال کنم.بگذریم…..بریم سر اصل مطلبیک روز که به خونه ی عمم رفتیم همه تصمیم گرفتن که برن بازار(اخه ما خونمون تهرانه وخونه ی عمم قم)من گفتم که نمیرم ودرس را بهونه کردم میدونستم که مهرداد هم نمیره این فقط یه بهونه بود که با اون تنها باشم.اون تو سالن نشسته بود و درس می خوند منم توی اتاق بودم لحظه ی موعود فرا رسید من خودمو امده کردم.سوتین و شورت قرمز سکسی و پوشیدم که شورتم هم نخی بود وقسمت کسم باز بود ،پوشیدم و رفتم تو سالن وقتی مهرداد منو دید دهنش باز مونده بود یه ۵دقیقه ای فقط داشت منو نگاه میکرد یهو بلند شد واومد طرفم و باصدای رزون بهم گفت :این چه وعضشه؟گمشو تو اتاق و لباستو بپوش .منم که فهمیده بودم اونم بدش نمیاد وایسادمو نگاهش کردم بعد چند دقیقه رفتم طرفش و ازش لب گرفتم اونم که بدش نیومده بود اومد طرفم و منو خوابوند رو زمین و۱۰دقیقهای ازم لب میگرفت و منو میخورد. منم که حشری شدم دکمه های لباسشو باز کردم وشروع کردم به لیس زدن بدنش اونم با دستش بند سوتینمو باز کرد وشروع کرد به خوردن سینه هام سایز سینه هام اون موقع۷۰بود تو دستاش جا نمیشد ،وقتی خوردن سینه هام تموم شد خیلی حشری بود شورتمو جر داد و به طور وحشیانه پاهامو داد بالا شروع کرد به لیس زدن کسم وقتی به چوچولم میرسید دلم از حال می رفت. منوبرگردوند و به حالت سگی خوابوند وکیرشو دراورد واومد روبه روم وایساد، چه کیرییی!!!شروع کردم براش ساک زدن.وقتی ساک زدنم تموم شد روغن مالیش کردو محکم کرد تو کونم منم از شدت دردیه جیغ بلند کشیدم که صداش تو خونه پیچید محکم در دهنمو گرفت و در گوشم گفت:عشقم داد نزن الان همسایه ها میریزن بیرونااا.بعد شروع کرد به تلمبه زدن اینقدر تند تلمبه میزد که صداش همه جا رو پر کرده بود خلاصه وقتی کون دادن تموم شود دوباره شروع کرد به لیس زدن کسم خیلی حال کردم دیگه بی حال شده بودم رو زمین افتاده بودم یه چند قیقه ای رو هم افتاده بودیم که من به خودم اومدمو شورت و سوتینمو برداشتم و رفتم تو اتاق و لباسامو پوشیدم.اون روز خیلی بهم حال داد . امیدوارم خوشتون اومده باشه.

کامی و مهناز و نسرینماجرا از اونجایی شروع شد که قبلا گفته بودم که ما حدود ۱ سالی میشه با یه خانواده دیگه که از ‬ ‫دوستامون هستن به خارج از کشور اومدیم و مشغول کاریم . پس از حدود ۱ سال فیلمون یاد هندوستان کرد ‫و بعد از امتحان بچه ها با دوستامون که خانمش از همکارهای خانمم توی یه شرکت معتبر امریکایی است ‫رفتیم ایران و اونجا خوش بودیم به من و دوست خانمم فقط ۲۰ روز مرخصی داده بودند و باید برمیگشتیم ‫پس از گذشت ۲۰ روز و ‪ ok‬پروازبا خانم دوستم که مهناز نام داره برگشتیم … شب رسیدیم فرودگاه و بعد‬ ‫از انجام مسایل گمرکی رفتم اول مهناز رو رسوندمش خونه اخه اپارتمان اونا با ما فاصله داره و اون آپارتمان رو یکی از دوستاشون که توی ان مجتمع زندگی میکنه قبلا براشون گرفته بود. ‫فرداش ۵ شنبه بود و باید میرفتیم سر کار وقتی که خونه رسیدم جنازم رسیده بود خونه بعد از دوش بدون‬ ‫اینکه شام بخورم رفتم خوابیدم و فرداش رفتم سر کار . ساعت ۱۱ بود که مهناز زنگ زد و برای روز جمعه ‫منو ناهار خونشون دعوت کرد .منم قبول کردم و فرداش ساعت ۱۲ بود که اول رفتم به اون دوست ‫مشترکمون یه سلامی کردمو یه چیزایی که از ایران خوانوادش بوسیله من فرستاده بودن آخه من بارم کم بود ‫و سبک اومده بودم بهشون دادم و خداحافظی کردم و رفتم خونه مهنازشون. در رو باز کرد و پس از احوالپرسی و اوردن چای بهم گفت هر موقع گشنتون هست بگین من ناهار رو‬ ‫بکشم از اونجایی که بوی قورمه سبزی همه خونه رو گرفته بود و منم شکمو گقتم اگه ممکنه ناهار بخوریم‬ ‫ضمنا من با دوست خانمم تعارفی هستم . ناهار رو زحمتشو کشید و در حین ناهار خوردن شوهرش از ایران‬ ‫تماس گرفت و خبر احوال و اونم گفت اقا کامی رو برای ناهار دعوت کرده خونه که اونم گفت گوشی رو‬ ‫بده بعد با هم صحبت کردیم و گفت من تا ۲۰ روز دیگه میام اگه میشه به خانمم بیشتر سر بزن و اگه خرید ‫خونه داشت زحمتش رو بکش ضمنا خانمم یه مقداری ترسو است و شبها میترسه چون به من اطمینان داشت ‫گفت شبا رو هم اونجا بخوابم منم تشکر کردمو به اون گفتم نمیگذارم بهش سخت بگذره . خداحافظی کردمو ‫بقیه ناهار رو که خیلی هم خوشمزه بود خوردیم پس ار ناهار مهناز سفره رو جمع کرد و گفت چایی رو الا‬ ‫میخورین یا یه چرت میزنین بعد از خواب میل میکنین منم که حسابی خورده بودم و دم کرده بودم گفتم اگه ‫میشه یکم استراحت کنم بعد اگه زحمتی نیست چای میخورم مهناز هم رفت و توی اتاق و اومد گفت جاتون ‫رو انداختم توی اطاق میتونین بفرمایین منم رفتمو ملافه رو روم کشیدمو رفتم تو کار خواب. مهناز خانمم ‫رفت اشپزخونه که ظرفها بشوره حدود یک ربعی گذشت من هنوز خوابم نبرده بود که شنیدم کار شستن ‫ظرفها تموم شد و اشغال ها رو کرد توی پلاستیک و در اپارتمان رو باز کرد و انداخت توی شوتینگ اومد داخل با پاش دراپارتمان رو پیش کرد و رفت اشپزخونه دستاش رو شست و خشک کرد بعدش اومد آروم در ‫اطاق رو باز کرد و دید بیدارم گفت چیزی لازم ندارین منم تشکر کردم و گفت منم یه استراحتی میکنم در‬ ‫رو بست و رفت حدود ۵ دقیقه بعد دیدم یه چیزی زیر ملافه وول میخوره برگشتم دیدم مهنازه گفت میشه منم‬ ‫پیش شما بخوابم. منکه خیلی شوکه شده بودم و هیچ چیزی برای گفتن نداشتم گفتم خونه خودتونه و خودمو ‫جمع کردم که بخوابم مهناز گفت میشه یه سوال ازتون بکنم گفتم بفرمایید. گفت مریم میگه که کیر شما ۳۱ ‫سانته میشه تو دستم بگیرم منکه حسابی گیج بودم نمیدونستم چی باید بگم از یه طرف دوست خانمم بود و از ‫یه طرف شوهرش اونو به اطمینان من فرستاده بود حرفی نزدم اونم شرت منو آروم پایین کشید و گفت این ‫که ۲۰ سانت هم نیست و شروع کرد به مالوندن دیگه حسابی بزرگ شده بود و به اندازه دلخواه رسیده بود ‫که جیغی از روی خوشحالی کشید و گفت راست میگفت مریم . خوشبحالش . بعدش گفت میشه یه سوال دیگه ‫بپرسم بدون اینکه منتظر جوابم بشه گفت تو چرا منو نمیکنی دیگه حسابی داغ کرده بودم که اونم معطل‬ ‫نکرد و کیرم رو گرفت گذاشت توی دهنش و شروع کرد به ساک زدن . اونم چه ساک زدنی دیگه قید همه ‫چی رو زدم و منم اول لباسشو در اوردم و رفتم سراغ کرستش که وقتی بازشون کردم مست و دیوانه شدم ‫مگه میشه توی دنیا سینه به این قشنگی سفید بلور سر بالا نوکش هم که سفت و بزرگ شده بودو از هاله قهوه ‫ایش که نگم و گرنه هکتون دیوونه میشین . بعد دامنشو در اوردم ولی شرتش رو گذاشتم برای مرحله بعد ‫حدود یه ربعی سینه هاش رو مک زدم که دیگه دادش رفته بود به اسمون کم کم رفتم سر مرحله بعد و آروم ‫آروم شرتش رو در اوردم و در بهشت رو دیدم یه کس توپول خوشگل بلوری ناز .بصورت ۶۹ روش ‫خوابیدم و شروع کردم به کس لیسی دیگه اب کسش بود که توی دهنم سرازیر بود . بصورت طاق باز که‬ ‫دیگه لخت لخت بودم خوابیدم و بهش گفتم کستو بیار دم دهنم اونم اومد نشست رو دهنم و تمام کسش رو ‫چپوند توی دهنم. منکه دیگه روی عرش بودم توی این حال بودم دیدم یکی داره کیرمو دستمالی میکنه و لیس‬ ‫میزنه و الانه که بذاره توی دهنش آروم با تعجب نگاه کردم دیدم مهناز که رو دهنه منه و صورتش طرف‬ ‫من پس چطوریه دیدم نسرین همون خانمی که توی اپارتمان مهنازشون زندگی میکنه لخت شده و داره ساک‬ ‫میزنه با اشاره به مهناز که دیگه تو حال طبیعی نبود گفتم این اینجا چکار میکنه اونم وقتی برگشت و نسرین‬ ‫رو دید از تعجب داشت شاخ در می اورد ولی شهوت امان هر ۳ تامونو بریده بود بعدا گفت وقتیکه ‫اسبابهایی رو که اورده بودم دیده یه لباس که تی شرت من بود با لباساشون قاطی شده بود اورده بود که پس ‫بده از شانس ما برق قطع بوده و دیده که در بازه اخه مهناز یادش رفته بود وقتی که اشغال ها رو ریخته بود ‫داخل شوتینگ برگرده در رو قفل کنه چون دستاش کثیف بوده با پاش فقط پیش کرده بود وقتی اومده داخل و‬ ‫مارو مدتی نگاه کرده بود و حسابی شهوتی شده بود و کسش خیس خیس منم که طاق باز خوابیده بودمو ‫کیرمم حسابی بزرگ شده بوده اونوتحریک کرده بوده به جمع ما پیوسته بود از یه طرف مهناز ناراحت شد ‫که نکنه موضوع رو به شوهرش بگه ولی وقتی که کیرمو توی دهن نسرین دیده دیگه خیالش راحت شده از ‫اونجایی که نسرین یه خانم چاقه و حدود ۹۵ کیلو منم مرده خانم های چاق معطل نکردمو کس مهناز رو ول ‫کردم و شروع کردم به کس چاق نسرین رو لیس زدن. هر دوشون که حسابی اب کسشون راه افتاد به مهناز ‬ ‫گفتم بخوابه مهناز که سینه هاش توی دستای نسرین پف کرده بود بلند شد و رفت روی کیرمو نشست روش‬ ‫آنقدر از کسش اب اومده بود که راحت همش رفت تو کسش و کونش به شکمم چسبید بعد شروع کرد به بالا‬ ‫پایین شدن و پس از مدت کوتاهی جیغش در اومد و بیحال افتاد حالا نوبت نسرین بود منکه کشته مرده کون‬ ‫چاق هستم بعد از لیس زدن کون نسرین آروم آروم کیرمو گذاشتم توی کونش که برام قنبل کرده بود و‬ ‫میگفت کسمو بکن که گفتم اونم چشم بعد آروم آروم داخل کردم که جیغ دردش با جیغ شهوتش قاطی شده بود‬ ‫و دیگه نمیتونست هیچ تقلایی بکنه منم تا جایی که جا داشت کردم تو کونش دیگه صداش به اسمون میرفت و‬ ‫اگه لباشو مهناز با کسش پر نکرده بود همه مجتمع میومدن و یه فیلم سوپر مشت نگاه میکردن پس از مدتی‬ ‫که فقط صدای شلاپ شلاپ کیرمو میشنیدم دیدم تکون های بدی میخوره همزمون جیغ های مهناز اخ و اوخ‬ ‫مهناز هم در اومد و هردوشون با هم ارضا شدن منم پس از چند تلمبه دیگه گفتم داره ابم میاد که هردو‬ ‫دهناشون رو باز کردن و منم ریختم توی دهن هاشون. هر کدومشون همدیگه‬ ‫رو پس میزدن تا اب بیشتری رو بخورن وقتیکه دیگه هیچی نموند بیحال افتادم و اونا شروع کردن به‬ ‫بوسیدن و لیس زدن کیرم حدود ۵ دقیقه بیحال افتادم و هیچ حرکتی نمیکردم بعدش گفتم خیلی خوش گذشت ‫ولی خیلی سخته ادم نمیدونه باید کدومتون رو بکنه.نسرین گفت اخه کیر یکی بود گفتم منظورت چیه گفت ‬ ‫کیر یکی ولی سوراخامون زیاده کس داریم ۲ تا کون داریم ۲ تا دهن داریم ۲ تا ولی سینه داریم ۴ تا معلومه تو ‫با ۱ دونه کیرت به کجامون میرسی گفتم یعنی چه گفت کسخول قربون کیر به اون بزرگیت بشم کیرت بره ‫تو کس و کونم درم نیاد سکس گروهی نشنیدی؟ گفتم یعنی منظورت اینه که … گفت اره . گفتم چند تا گفت ‫هر چی بیشتر بهتر. مهناز هم داشت نگاه میکرد و هیچی نمیگفت . گفتم مهناز نظرت چیه گفت نمیدونم فقط‬ ‫توی فیلمهای سوپر دیدم ولی شاید یه دفعه امتحان کردنش بد نباشه .بعدش به نسرین نگاه کردو با همدیگه ‫خندیدن . قرار شد برای دو روزه دیگه که تعطیل بود برنامه رو ردیف کنم .

دخترخاله سعیده و …‫اون دوسال از من بزرگتره وقتی که بچه بودیم زیاد با هم بودیم تا اینکه یه کم بزرگتر که شدم .اون جلوی من‬ ‫لباسای تنگ و چسبون میپوشید و یا اینکه جلوی من لباسش رو عوض میکرد و منم که تازه فهمیده بودم که‬ ‫دختر چه نعمت گرانبهایی هستش از فرصت استفاده میکردم و قشنگ تمام بدنش رو ورانداز میکردم واقعا‬ ‫وقتی او پستونهای قشنگش رو زیر کرستش میدیدم دلم میخواست تا جایی که میتونم بخورمشون .یا اینکه وقتی‬ ‫پر وپای سفیدش رو میدیدم یا کونش رو از خودم بیخود میشدم ولی انگار اون اصلا به این چیزا اهمیت نمیداد‬ ‫و منم ازاینکه سر صحبت رو از سکس باز کنم میترسیدم و لی همیشه تو ذهنم کس توپول و سفیدش رو لیس‬ ‫میزدم. یه دفعه که من داشتم توی اتاقم با اینترنت کار میکردم و چت میکردم بدون اینکه من بفهمم اومد توی‬ ‫اتاقم. وقتی که فهمیدم یه نفر تو اتاقه از ترس داشتم میمردم چونکه یه دستمم توی شورتم بود و داشتم سکس‬ ‫چت میکردم وبا یه دختره حرف میزدم (البته این رو بگم که توی رومهای ایرانی ها هیچ دختری رو نمیشه پیدا‬ ‫کرد که ویس و وبکم داشته باشه اگه زبانتون بدک نیست برین تو رو مهای خارجیا حالشو ببرین) آره همچین‬ ‫که ما مشغول بودیم برگشتم دیدم که سعیده پشت سرم واساده.دست و پام رو گم کرده بودم . ولی اون با‬ ‫خونسردی کامل چیزی رو که همیشه دوست داشتم بشنوم گفت. گفت که چرا این همه خودتو زجر میدی مگه‬ ‫دختر خالت مرده که با این خارجیا داری میچتی؟ من همین جور ماتم برده بود که دارم خواب میبینم یا اینکه منو‬ ‫سر کار گذاشته. ولی اومد جلو . منم که فهمیدم نه ایندفعه شانس بهم رو کرده مثل ادمای قحطی زده که غذا پیدا‬ ‫میکنن پریدم و شروع کردیم به لب گرفتن. واقعا که عجب لبای گرمی داشت. همین که داشتیم لب میگرفتیم و‬ ‫من گردنشو لیس میزدم پیرهنش رو از تنش در اوردم و با دستام شروع کردم به ور رفتن با اون پستون های‬ ‫بزرگ و سفیدش. کرستش رو سریع بدون اینکه بفهمم چطوری در اوردم و شروع کردم به خوردن پستونش‬ ‫. وای که حالی داد. واقعا همونی بود که فکشو میکردم. کیرم راست کرده بود اساسی بعد چند دقیقه که روی‬ ‫پستوناش افتاده بودم. اون یواش یواش اوماد پایین و شروع کردبه دراوردن شلوارم و شورتم. و شروع کرد به‬ ‫ساک زدن کیرم. وای داشتم میمردماز هیجان دیگه داشت ابم میومد بهش گفتم الان ابم میاد.اون بس کرد و رفت‬ ‫رو تخت دراز کشید منم پشت سزش رفتم و شلوار رو در اوردم و یه کم ار رو شورت با کسش ور رفتم و تو‬ ‫دستم گرفتم کسش رو. یه کس توپول خوشگل . شورتشو دراوردم و شروع کردم به خوردن و لیس زدن‬ ‫کسش. یه کس بدون موی صورتی. هرچی بیشتر میخوردم اه و اوه اون بیشتر میشد و داد و هوار راه انداخته‬ ‫بود تا اینکه دیگه طاقت نیاوردم و میخواستم مثل دیوونه ها بکنم تو کسش که با ترس گفت من هنوز دخترم‬ ‫. منم سریع مثل اینا که میخواد یه کاری رو تموم کنه کیرم رو کردم تو کونش.وای که چه حالی میداد.اوایل یه‬ ‫کم سخت میرفت تو و داد و هوار سعیده به هوا رفته بود ولی بعد یه مدت همه چی عادی شد . تا اینکه ابم‬ ‫داشت میاومد کیرم رو در آوردم و ریختم رو کمرش. بعد با هم رفتیم حموم و اومدیم و یه چند دقیقه ای دراز‬ ‫کشیدیم.) البته بگم که ابن فرصت استثنائی در نبود داییم توی دفتر کارش که میشه گفت یه جوراییی زیر خونه‬ ‫ماست رخ داد. من توی شرکت اون کار میکنم دختر خالم هم منشی اونجاست‬

مادر سعیدسلام اسم من بهنام الان ۲۴ سالمه این ماجرا که تعریف می کنم مربوط میشه به سال اول دانشگاهم یعنی موقعی که ۱۹ سالم بود.من توی شهرستان درس میخوندم اونجا توی دانشگاه با پسری به اسم سعید آشنا شدم که اونم مثل من بچه تهران بود ولی چون پدرش فوت کرده بود و تک فرزند بود با مادرش یه خونه تو شهر محل تحصیلمون اجاره کرده بودن و زندگی میکردند.من خیلی به خونشون رفت و آمد میکردم و توی این مدت متوجه شدم که مادرش زنی نسبتا مذهبی هستش بر خلاف پسرش که اصلا تو قید و بند هیچی نیست.مادر سعید یه زنه پنجاهو خورده ای ساله بود که اوایل پیش من با چادر میومد ولی وقتی رفت و آمدهام زیاد تر شد با لباس خونگی پیشم میومد.زنی بود که همینجوری کسی رو حشری نمیکرد چون سنی ازش گذشته بود و به خاطر فوت شوهرش خیلی شکسته و پیر شده بود.ولی از وقتی با لباس خونگی دیدمش آرزوی کردنش برام لحظه به لحظه بیشتر میشد.قد کوتاهی داشت با کونی که فکر کنم اندازه یه تلویزیون ۲۱ اینچ بود.اون کونو که میدیدم آب از لب و لوچم آویزون میشد.همیشه با سعید شوخی که میکردم بهش میگفتم مادرتو گاییدم میگفت اگه تونستی بکنش،نمیدونم چطور راضی شد به بابام کس بده که من دنیا بیام.راست میگفت اصلا زنی نبود که به آسونی بشه باهاش شوخی کرد چه برسه به سکس.ولی من باید اونو میکردم چون هیچ وقت صحنه کونش از جلوی چشمام دور نمیشد.امیدی به این نداشتم که در اثر اتفاق بتونم کاری بکنم پس باید خودم نقشه ای میکشیدم.یه روز که سعید کلاس داشت من کلاس نداشتم میدونستم سعید تا غروب کلاس داره رفتم خونشون با خودم کاندوم هم بردم.مادرش که اسمش ناهید بود درو باز کرد بعد از کلی حال احوال رفتم داخل.چون زیاد میرفتم اونجا دیگه عادی شده بود برام بهم گفتم برم آشپزخونه یه چای بریزم.پرسیدم ناهید خانوم شما هم میخورید گفت آره عزیزم.سماورو زدم جوشید تا یه چای داغ داغ ریختم.اینجا دیگه باید نقشمو اجرا میکردم.شاید بگید عجب بیرحمی هستم ولی چاره ای نبود شما خودتون استادید میدونید وقتی کیر آدم خبر دار میشه به هر کاری دست میزنه تا خودشو خالی کنه.چایو ریختم از آشپزخونه اومدم بیرون داشتم میرفتم سمتش که چایی تعرف کنم از قصد کاری کردم که با سینی چایی افتادم روش و چایی های داغ از بالا پاشید رو کمر و پاهاش.چنان جیغی زد که نزدیک بود سقف بیاد پایین.هی معذرت خواهی میکردم و اونم ناله میکرد.میگفت سوختم سوختم.با دسپاچگی گفتم پماد سوختگی دارید گفت نه رفتم دستشویی خمیر دندونو برداشتم کاندومو کشیدم سر کیرم و اومدم بیرون. میدونستم که خمیر دوندون برای جای سوختگی خیلی خوبه.دادم بهش رفت تو اتاق عوضی تا به خودش بماله.همش ناله میکرد چند دقیقه بعد رفتم بدون اینکه در بزنم رفتم داخل اتاق دیدم تمام لباساشو در آورده رو پاهاشو داشت خمیر دندون میمالید تا منو دید با لکنت زبون گفتم بهترید اونم سریع پرید تو حموم .گفت چرا در نزدی گفتم هول شدم حالتون خوبه؟گفت تمام پشتم سوخته دستم نمیرسه خمیردندونو بمالم گفتم میخواید کمکتون کنم گفت برو بیرون خودم صدات میکنم.اومدم بیرون چند دقیق بعد صدام کرد.رفتم داخل اتاق دیدم شلوارشو پوشیده ولی پیراهن نپوشیده.به شکم دراز کشیده بود رو زمین گفت بیا اینو بمال به پشتم.کونشو که دیدم کیرم به مرز انفجار رسید ولی به نظر خودم هنوز نقشم به جایی نرسیده بود.از روی ناچاری پیرهن نپوشیده بود ولی یه چادر از جلو کشیده بود رو سینه هاش فقط کمرش معلوم بود.این کارشو دیدم فهمیدم راه سختی تا رسیدن به اون کس و کون در پیش دارم.رفتم خمیر دندونو گرفتم شروع کردن به جاهای سوختگی میمالیدم .خیلی بد جور سوخته بود داشت شروع به تاول زدن میکرد.گفتم شرمنده ناهید خانوم گفت عیب نداره پیش میاد.گفتم دیگه کجاتون سوخته ؟جواب نداد.گفت تموم نشد .گفتم نه.شروع کردم به مالیدن کمرش.چیزی نگفت من نا خود آگاه از روی سوختگیها یه بوس کردم گفت داری چیکار میکنی بسته پاشو برو بیرون میخوام لباسامو عوض کنم همشون خیسه.از رو پاهاش بلند شدم از اتاق اومدم بیرون ۳۰ ثانیه صبر کردم دوباره یه دفعه درو باز کردم رفتم تو اتاق شلوارشو در آورده بود فقط یه شرت داشت سریع رفتم جلوی در حموم گفت گمشو بیرون کثافت در زدن بلد نیستی.گفتم چرا بلدم ولی تو اون وضعیت که دیدمت .. نذاشت حرفم تموم بشه اومد زد تو گوشم .سه چهار بار زد.دستشو گرفتم محکم هولش دادم رو تخت رفتم افتادم روش خیلی تقلا میکرد و فحش میداد.دست انداختم شرتشو در آوردم با صدای گریون گفت چیکار میکنی ببین من آدم پاکیم به این سن رسیدم دست از پا خطا نکردم اونوقت تو یه الف بچه به منی که جای مادربزرگتم نظر داری؟گفتم من کاری نداشتم بی دلیل به من سیلی زدی باید جوابشو بگیری.گفت زدمت تو هم منو بزن اصلا سیاهو کبودم کن این کارو نکن.دلم براش سوخت ولش کردم از اتاق اومدم بیرون یه چند دقیقه صبر کردم دیدم از اتاق نیومد بیرون رفتم در زدم با صدای گریون گفت صبر کن اومد درو باز کرد ولی پشت در قایم شده بود چون هنوز لباس نپوشیده بود.گفت چی میگی گفتم ناهید خانوم بیا میخوام حرف بزنم.گفت صبر کن لباسمو بپوشم.لباس پوشید اومد بیرون اومد نشست گفتم معذرت میخوام بهم بر خورد زدی تو گوشم نفهمیدم دارم چیکار میکنم.گفت تو از قصد در نزدی اومدی داخل آره یا نه ؟ گفتم راستش آره.گفت آره و زهرمار.گفتم عصبانی نشو من جوونم وقتی داشتم کمرتونو میمالیدم حس و حال عجیبی بهم دست داد.نتونستم خودمو کنترل کنم.با خودم فکر کردم شما که چند ساله شوهرتونو از دست دادید شاید شما هم همونجوری مثل من نیاز دارید.یه لحظه مکث کرد گفت من بعد از شوهرم چند تا خواستگارو رد کردم اونوقت اینجوری خودمو ارضا کنم تازه سنی از من گذشته دیگه طاقت ندارم تو هم بهتره به فکر این باشی که درستو تموم کنی مثل آدم بری زن بگیری.گفتم ولی خیلی مونده .راستی شما آدم مومنی هستی مگه نه.گفت آره.گفتم من یه کاری میکنم این ارتباط منو شما حلال باشه اونوقت چی؟گفت چجوری گفتم میرم پیش یه آخوندی چیزی ازش خواهش میکنم یه صیغه محرمیت بین منو شما بخونه.اینارو که گفتم مغزش هنگ کرد.گفت آخه پسر منو تو اصلا با هم جور نیستیم که.گفتم نمیخواهیم که ازدواج کنیم میخواهیم کارمون اشکال شرعی نداشته باشه دیگه نه نگو ناهید خوشگل من همینجوری هی از من اصرار از اون انکار تا بالاخره یه چند دقیقه فکر کرد گفت باشه ولی سعید چیزی نفهمه.رفتم سمتش یه بوسش کردم دست انداختم دور گردنش منو با دستاش پس زد گفت اول باید کاری که گفتی انجام بدی گفتم قول میدم فقط الان منو دریاب که دیگه طاقت ندارم.دوباره شروع کردم به لیسیدنش پیرهنشو در آوردم پستوناشو در آوردم یه گاز از نوکشون گرفتم میمکیدم با دست بازی میکردم خیلی خوشحال بودم انگار یه زن جوون گرفتم.ولی نه صورتش نه سینه هاش هیچ جذابیتس برام نداشت من فقط عاشق این بودم که برم سراغ کس و کونش.با بدنش ور میرفتم که اونم طلبه سکس بشه.پرسیدم چند ساله بابای سعید فوت کرده گفت ۱۵ سال.گفتم اوف تو چه طاقتی داری زن.شلوارشو در آوردم شروع کردم کسشو لیسیدن دیدم چشماش یه جوری شد هی میگفت آخ حسین زود باش آخ جون زود.گفتم حسین دیگه کیه یهو یادم افتاد اسم بابای سعیده.گفتم بی معرفت الان با منی اسم حسینو میاری الان یه کاری میکنم سکس با اون برای همیشه از کلت بپره.لباسامو در آوردم کیرم گذاشتم لای کسش با سرعت هول دادم تو کسش.با شدت تمام تلمبه میزدم داد میزد یواش یواش مردم.بسته نمیخوام .اهمیت ندادم دیدم.من این همه کار کردم تا به کونش برسم کسو میخوام چیکار.کیرمو در آوردم چنان نفس راحتی کشید معلوم بود خیلی داره بهش فشار میاد.گفتم ناهید جون عادت میکنی صبر داشته باش.برش گردوندم یه تف انداختم دمه سوراخ کونش یه سختی کیرمو کردم تو.یه جیغی زد فکر کنم سعید تو دانشگاه فهمید که دارن مادرشو جر میدن.چند تا تلمبه مشتی زدم پرسیدم ارضا شدی گفت نه.کیرمو در آوردم رفتم سراغ کسش دوباره کردم تو ولی اینبار به خاطر اون خیلی ملایم و عاشقانه در حالی که نوازشش میکردم کیرمو عقب جلو میکردم احساس کردم آبم داره میاد توی کاندوم خالی کردم کشیدم از کسش بیرون گفتم ارضا شدی گفت دستت درد نکنه بهنام جون.الهی مادر به قربونت بره.گفتم مادر واسه قبلا بود الان دیگه منو تو به هم محرمیم من به تو میگم ناهید جون تو هم منو با اسم صدا میکنی.همین که گفتم.بغلم کرد بوسیدم گفت باشه ولی قولت یادت نره.گفتم ای بابا عجب گیری هستی باشه چشم.از خونه که زدم بیرون با هزار مکافات یه آخوند پیدا کردم بهش یه پول قلمبه دادم قرار شد بریم پیشش برای صیغه.زنگ زدم ناهید تا شنید خوشحال شد.بعد ها رفتیم صیغه کردیم ولی جایی ثبت نکردیم فقط یارو یه نامه داد دستمون.نامه رو دادم به ناهید گفتم اینم کلید کست ناهید خانوم.الان نزدیک ۵ سال میشه که تا فرصت پیش میاد میرم میکنمش اونم از زندگیش راضیه.

دوست دخترخالهمی خوام اولین سکسم و براتون تعریف کنم. البته سکس که نه ولی واسه اولین بار خوبه. خوب از خودم بگم. ۱۵ سالمه. قیافم خوبه. هیکلمم خوبه. کیرمم همیشه در خدمت گزاری حاضره. اینم بگم که خیلی کسخلم. البته هر چی باشه به پای شما نمی رسه.خوب بریم سر اصل مطلب. یه خاله دارم که یه ۴ سالی هست شوهرش فوت کرده. خالم ۲ تا بچه داره یه پسر که ۱۳ سالشه که در کسخلی رقیب نداره (حتی شما دوست عزیز). و اما یه دختر داره اوووووف ف ف ف ف. یه پا کسه. یه هیکلی داره وایییییییییییی. سینه ها بزرگگگگگگ. کون گندههههه.( من و ملیکا دختر خالم با هم خیلی راحتیم حتی بعضی اوغات انگوشت شم میکردم ولی به علت باشی گری از دست رفت ) که یه بار خواب بود. منم اومده بودم تو فایر داستان خونده بودم. حالم وخیم بود. کسخل شدم رفتم دکمه شلوارشو واکردم. دستم و کردم تو شرتش. واییی یه حالی میداد نرم. بدونه یه تاره مو. ولی بعد که بیدار شد تا یه ماه به هم قهر کرد. اقا از اصل داستان دور نشیم. یه روز با خالمینا رفته بودیم ساندویچی. من و ملیکا رو یه میز و خاله و دانیال پسرش رو یه میز نشستن. یه دفه دیدم یه دختری اومد تو ساندویچی. گفتم ملیکا اینو نگاه چه تیکه ایه. یه دفه ملیکا گفت گه بخور دوستمه. ( راستی ملیکا ۲ سال از من بزرگ تره ) تو کونم عروسی شد. دختره اومد یه سلامی کرد و یه علیکی گفتیم. نشست رو صندلی. خاله بهش گفت چیزی نمی خوری. من نذاشتم جواب بده گفتم نه مرسی خاله میگه خوردم. ملیکا و دوستش که اسمش منیر هست خندیدن. اقا من هم غذا رو کامل خوردم. قرار بود با ملیکا بریم بیرون ولی چون منیر اومده بود من باهاشون نرفتم. ماجرا گذشت تا یه روز رفتم خونه خاله سلام کردم. مثل همیشه یه راست رفتم تو اتاق ملیکا دیدم ملیکا و منیر تو اتاق ن. سلام کردم. نشستم رو تخت پیشه ملیکا یکم اذیتش کردم. بعد بهش گفتم یه چند تا sms با هال بده. یه چند تا داد.به منیر که پا کامپیوتر بود گفتم. تو یه چند تا بده. مال این که به درد نمی خوره. گفت شمارت چنده گفتم ۰۹۱۶… اقا s داد منم سریع شمارشو save کردم. من که یه قدم جولو رفته بودم داشتم حال می کردم. شب شد تا ۶ صبح sms بازی می کردیم. یه ۴. ۵ روزی حرف زدیم ولی چون من ۳ تا gf داشتم فرصت نمی کردم. بیخیالش شدم. یه روز که با او یکی پسر خالم که خونشون اصفهانه خونه خاله بودیم(اسمش علی ). من به خاله گفتم ملیکا کجاست. گفت با دوستش بیرونه. سریع زنگیدم بهش.ملیکا گفت به علی بگو پایه مشروب هستی. گفتم میگه اره. ساعت ۱۰ دیدم ملیکا با منیر و مرجان دوستشون اومدن. ملیکا بهم زنگید گفت بیا پایین. منم سریع اومدم پایین مشروبا رو نشونم دادن کلی حال کردم. با هم رفتیم بالا. قرار شد با علی و دانیال و ملیکا و من و منیر و مرجان بریم بالا پشت بوم مشروب بخوریم. منم پریدم کلی مزه خریدم. رفتیم بالا پشت بوم. مرجان و ملیکا و دانیال. ۲پیک خوردن افتادن. حالا من و منیر و علی موندیم با کلی مشروب. همشو خوردیم. دیگه کلمون داغ شده بود.رفتیم تو حیاط هوا خوردیم و بعدش رفتیم خونه (راستی مشروبا رو منیر گرفته بود). تا ساعت ۲ پاسور بازی کردیم. منم همش سرم رو پای منیر بود. ساعت ۲ رفتیم خوابیدیم.داستان گذشت تا تولد ملیکا. از پسرا فقط من و دانیال بودیم. من بدبخت بین ۳۰ تا کس. کیرم داشت منفجر می شد. تو تولد شماره جدیدم و به منیر دادم. فرداش زنگ زد. کلی حرف زدیم.کلی مخ زدم و بهش گفتم من از تو خوشم اومده.خلاصه پیشنهاد دادم اونم قبول کرد. ۱۰ روز از صبح تا شب با هم حرف میزدیم.یه روز بهش گفتم دلم برات تنگیده.می خوام ببینمت. اونم گفت باشه. قرار گذاشتیم و هم دیگرو دیدیم. گذشت تا ۵ روز پیش که من رفتم خونه خالم و به منیر زنگ زدم گفتم بیا اینجا. به خاطره من ساعت ۱۱ به اسم خونه خواهرش اومد خونه خاله من. من که تو کونم شمشیر بازی بود. داشتم فکر میکردم که چطور بکنمش. از منیر براتون بگم. نسبتا بدن گوشتی. کونی بزرگ. سینه هاییی گرد با نوک صورتی و لب های قلوه ای. اون شب ملیکا با bf اش دعوا کرده بود و به خاطره همین ۳ تا قرص خواب خورد و خوابید. البته قبلش با هزار زور ملیکا رو راضی کردم که من از تو پذیرایی بیام تو اتاقش. ملیکا خوابید و ما به اسم فیلم ترسناک the eye چراغ و خاموش کردیم.فیلم و گذاشتم و رفتم نشستم جفتش. کس کش به اسم فیلم ترسناک هی خودشو می چسبوند بهم. دستم و گرفته بود و فشار میداد. کم کم سرشو گذاشت رو شونم. منم گوشه لبشو بوس کردم.همینجور لبامون نزدیک میشد. تا بالا خره. لباش و گذاشت رو لبام. منم میخوردم شون. اومدم پایین تر و زیر گردنشو بوسیدم. اومدم پایین تا رسیدم به بالای سینش. سفید سفید بود. مثل برف. بوس میکردم و مک میزدم. دست کردم تو کرستش و سینشو در و وردم. هی میخوردم اونم لاله ی گوشم و می خورد. دستم و او وردم پایین و دکمه شلوارشو باز کردم. شرت و شلوارشو با هم کشیدم پایین. دستم تو کسش بود و هی میمالوندم. سرم و اوردم پایین تا کسشو بخورم. نذاشت. گفت میترسم خاله بیدار بشه.منم هرچی فحش بلد بودم تو دلم بهش میدادم. تا ساعت ۵ صبح باهاش ور رفتم آبم نمیومد. منم بیخیالش شدم و رفتم تو w.c یه جلق زدم و گرفتم خوابیدم

زن بابای دوستم چند روز پیش رفتم بانک یه کاری داشتم انجام بدم تو صف بودم که یه نفر وارد بانک شد خیلی برام آشنا بود ولی هر چه سعی کردم ذهنم یاریم نمیکرد چنان تو فکر بودم که همون شخص گفت جناب نوبت شماست با شنیدن صداش سریع شناختمش اون فرید بود دوست دوران بچگی ما باهم تو یه کوچه زندگی میکردیم و با هم همبازی بودیم بهش گفتم ببخشید شما آقا فرید نیستید گفت شما خودم رو معرفی کردم اونم من رو شناخت با هم روبوسی کردیم و همدیگه رو تو بغل گرفته بودیم که با صدای تحویلدار بانک به خودمون اومدیم کارمون رو انجام دادیم از بانک اومدیم بیرون بهش گفتم کجایی تو پسر زن و بچه داری یا نه از مادرت اینا چه خبر یه آهی کشید گفت نه بابا زن و بچم کجا بود مادرمم که خدا بیامرزتش خیلی ناراحت شدم مادرش زن خوب و مهربونی بود گفتم خدا رحمتش کنه چرا کی گفت سه ساله والا دق کرد بدبخت گفتم آخه چرا گفت داستانش مفصله گفتم خوب بیا بریم شرکت ما اونجا نهار با هم هستیم تعریف کن ببینیم دیگه چه خبره بعد از یه کم تعارف همراهم شد به آبدارچی شرکت پول دادم بره نهار بخره فرید رو بردم تو اتاق و به منشی گفتم فعلا کسی رو نفرست داخل نشستیم فرید یه کم به دور و برش نگاه کرد گفت یزید دم و دستگاهی به هم زدیم گفتم قابل نداره یه کم با هم حرف زدیم و یاد قدیمامون کردیم گفتم راستی مادرت چی شد اون که سنی نداشت گفت چی بگم همش گردن بابای نامردمه گفتم آخه چرا گفت آقا بعد از چندین سال زندگی رفت سر مادرم هوو آورد یه دختر که از من سه سال کوچیکتره دهنم واموند بابای فرید نزدیک ۵۰ – ۶۰سالش بود اونوقت رفته بود یه زن ۲۸ ساله گرفته بود فرید دوباره شروع کرد که کاشکی حالا آدم حسابی بود گفتم چرا مگه چش بود گفت بابام ترتیبش رو داده بود بعدم زورکی مجبور شده بود عقدش کنه آوردش تو همون خونه بعد از کلی بدبختی مادرم راضی شده بود دیگه میگفت سرنوشتم این بوده ولی بعد از شش ماه زنه شروع کرد بازی درآوردن جنده خانم حامله هم شده بود توله سگش الان دوسالشه بابام هم که هرچی اون میگفت قبول میکرد جنده شده بود همه کاره خونه به مادرم دستور میداد منم نتونستم تحمل کنم یه شب زدم به سیم آخر و با پدرم دعوام شد بعد از کتک کاری من و مادرم رو از خونه بیرون کرد منم دست مادرم رو گرفتم اومدم از اون خونه بیرون یه هفته مسافر خونه بودیم تا یه جا اجاره کردم و افتادیم دنبال سرنوشت خودمون مادرم از بس قصه خورد بعد از چند ماه دق کرد ولی من تا به بابای خرم ثابت نکنم که به خاطر یه جنده این بلا رو سر من و مادرم آورده بیکار نمیشینم گفتم حالا واقعا زنه وضعش خرابه گفت آره بابا تا حالا چند دفعه با همون پسرای محلشون دیدمش ولی مدرک درست و حسابی نداشتم به بابا ثابت کنم یه سیگار بهش دادم گفتم زیاد خودت رو درگیر نکن بالاخره بابات یه روز میفهمه اشتباه کرده گفت کی دیگه خوارکسه پاش لبه گوره رفته وصیت محضری هم کرده من رو از ارث محروم کرده همش به خاطر اون جنده خانم گفتم اگر تو مطمئنی منم کمکت میکنم تا به بابات ثابت کنی یه دفعه چشماش برق زد گفت راست میگی گفتم آره بابا تو رفیق قدیمیمون هستیا با خنده بهش گفتم حالا این زن بابات خوشگل هست یا نه خندید گفت آره من خودم اگر ازش کینه نداشتم تا حالا صد بار کرده بودمش اون روز من و فرید با هم یه فکرایی کردیم قرار شد فردا بازم فرید بیاد پیش من تا ببینیم چیکار میتونیم بکنیم فرید اومد یه عکس نشونم داد دهنم خشک شد یه زنه سفید و خوشگل با استخون بندی درشت هلویی بود گفت اینه بعد فرید برنامه روزانه زنه رو بهم گفت بابای کسخلش تو خونه میشسته بچه داری زنه هم برای خرید میرفته بیرون و دنبال عیش و نوش قرار شد من فردا برم نزدیک خونشون کشیک بدم و اگر شد زن رو سوار کنم ببینم چیکاره است ساعت ۹ صبح رسیدم دو تا کوچه بالاتر تو ماشین نشستم تا زنه که اسمش فرنگیس بود از خونه بزنه بیرون یه دفعه دیدم یه زن قد بلند و هیکلی با چادر از تو کوچه اومد بیرون حدس زدم خودش باشه سریع راه افتادم جلوش که رسیدم یه بوق زدم ترمز کردم یه نگاهی کرد یه لبخند زد گفت دربست میرید دیدم خودشه همون عکسی بود که دیده بودم گفتم بله کجا تشریف میبرین گفت خیابون دماوند گفتم بفرمائید بالا گفت چقدر میگیرد گفتم از شما کمتر میگیرم مشتری بشین یه خنده ای کرد گفت وای مرسی سوارشد یه چند دقیقه فقط از توی آئینه نگاهش میکردم چقدر خوشگل بود این خوارکسه خر نمیدونم چرا زنه این پیر مرد بد ترکیب شده بود هرچند بابای فرید وضعش خیلی خوب بود اینم که ضرر نمیکرد کسش رو به دیگرون میداد خرجش رو از این پیر خرفت میگرفت بهش گفتم بهتون نمیخوره بچه خیابون دماوند باشین گفت نه من خونم همونجاس که سوار شدم اونجا میرم کار دارم گفتم بعد که کارتون انجام شد میتونم در خدمتتون باشم گفت خواهش میکنم ولی شرمنده من خیلی گرفتارم بعدشم من دنبال این کارها نمیرم تو دلم گفتم جنده خانم با پرشیا جلوت وایستادم سوارت کردم میگی من اینکاره نیستم گفتم کدوم کار منم کار خاصی باهاتون ندارم فقط خواستم که نهار با هم باشیم گفت مرسی ولی امروز نه حالا اگر قسمت شد بازم دیدمتون مزاحمتون میشم گفتم قسمت چیه نقد رو ول کردی دنبال نسیه هستی گفت نه به خدا امروز کار دارم گفتم خوب شماره تلفنت رو بده باهاتون هماهنگ میکنم برای فردا گفت نه من با پدرم زندگی مکنم نمیتونم بهتون شماره بدم شما تلفنت رو بده من به شما زنگ بزنم منم یه کارت ماله شرکت بود بهش دادم زیرشم شماره موبایلم بود گفتم به این شماره زنگ بزن بعدم کلی براش زبون ریختم که حتما زنگ بزنه حقیقت خودم دیگه دوست داشتم باهاش بخوابم و فرید رو فراموش کرده بودم عصری فرید اومد گفت چی شد منم براش تعریف کردم خیلی خوشحال بود قرار شد اونشب بیاد خونه من ببینیم فرنگیس زنگ میزنه یا نه برای شام رفتیم بیرون وسط غذا بود که تلفنم زنگ زد شماره رو نشون فرید دادم گفت این نیست جواب ندادم چند دقیقه بعد بازم زنگ زد معلوم بود از تلفن عمومی زنگ میزنه چون پیش شماره یکی بود ولی باقیش فرق داشت جواب دادم یه صدای ناز گفت آقا پیمان گفتم بله خودم هستم شما گفت من رویا هستم امروز صبح مزاحمتون شدم اسم خودش رو نگفت ولی خودش بود به فرید با دست فهموندم اونه بعد از چند دقیقه صحبت گفت من کارای فردا رو کنسل کردم اگر شما مشکل نداشته باشین من در خدمتتون هستم گفتم نه خواهش میکنم پس فردا ساعت ۱۱ میام دنبالتون همونجا که امروز سوارتون کردم گفت نه زحمت میشه آدرس بدین من خودم میام گفتم آدرس فرید بهم علامت داد آدرس ندم گفتم نه من میام دنبالتون خوشحال میشم بیشتر ببینمتون گفت قربون شما باشه پس من ساعت ۱۱ میام همونجا خداحافظی کردیم تازه یادم افتاد که من بهش فقط پیشنهاد نهار داده بودم ولی اون آدرس میخواست یه کم ترسیدم به فرید گفتم گفت یه وقت برای تو دردسر نشه گفتم نه هرچه باداباد شب فرید اومد خونه من خوابید یه هندی کم داشتم اون رو آماده کردیم و قرار شد فرید توی آشپزخونه یواشکی از ما فیلم بگیره فرید گفت همچین بکن یادش بیاد چه بلایی سر من و مادر بدبختم آورده گفتم نه بابا کردن چیه یه کم لاس میزنم همون برای بابات بسه دیگه گفت نه میخوام قشنگ ترتیبش رو بدی منم از خدا خواسته قرار شد حالا که بحث کردنه بالای کمد دیواری اتاق خواب رو خالی کنیم فرید بره اونجا بخوابه و از ما فیلم بگیره جون یه طبقه ۷۵ سانتی تا سقف اتاق بالای کمد دیواری داشتیم که با پرده جلوش پوشیده بودو فرید معلوم نمیشد تا نصفه شب همه چیز رو ردیف کردیم فرید چند بار از اون بالا از زاویه های مختلف چک کرد بهش گفتم فقط حواست باشه از چهره من نگیری کار دستم بدی گفت خیالت راحت تازه بعدشم فیلم رو خودم درستش میکنم و چهره تو رو شطرنجی میکنم خودم بلدم چیکار کنم گفتم ایولا فرداش فرید تو خونه موند و من رفتم دنبال فرنگیس یا همون رویای خودش به شرکت یه زنگ زدم به شریکم گفتم من امروز کار دارم نمیام سر ساعت ۱۱ اومد ازش خوشم اومد آدم خوش قولی بود رفتم جلوش ترمز کردم تا من رو دید شناخت درجلو رو باز کرد نشست بهش سلام کردم و دستم رو بردم جلوش جوابم رو داد و دستم رو گرفت حرکت کردم بهش گفتم خوب تا ساعت چند وقت داری و کجا بریم گفت تا غروب کاری ندارم فرقی نمیکنه فقط این نزدیکا نباشه گاز ماشین رو گرفتم سمت خونه بهش گفتم اگر مایل باشی بریم خونه من گفت تنهائی گفتم آره نترس کسی مزاحم نیست یه لبخندی زد و گفت چرا خونه گفتم برای اینکه اونجا کسی برامون دردسر درست نمیکنه و با هم راحتیم ولی اگر ناراحتی تو خیابون بچرخیم گفت نه خونه امن تره گفتم آفرین خوشم اومد آدم چیز فهمی هستی ماشین رو جلوی خونه پارک کردم و دو تائی رفتیم تو خونه براش یه لبوان شربت درست کردم بهش گفتم بلندشو مانتو روسریت رو دربیار راحت باش همونطوری که روی مبل نشسته بود روسریش رو درآورد دکمه های مانتوشم باز کرد عجب لعبتی بود موهای مش کرده اش خوشگلیش رو چند برابر کرد پستونای خوش فرمشم که حسابی داشت چشم من رو کور میکرد وقتی بلند شد سرپا و مانتو رو از تنش درآورد یه تاپ مشکی تنش بود با یه شلوار لی تنگ که کونش مثل تاقچه بود میشد روش گلدون گذاشت وقتی نشست یخه لباسش رو بالا کشید که مثلا خط سینه اش معلوم نباشه ولی نصف شکمش درست تا روی نافش بیرون افتاد رفتم کنارش نشستم دستم رو انداختم دور گردنش با نوک انگشتم گونه اش رو لمس کردم مثل پنبه نرم بود بهش گفتم خوب شازده خانم نهار چی میل میکنن گفت من تازه صبحونه خوردم فعلا سیرم با خنده گفتم پس موافقی یه کم ورزش کنیم تا شما اشتهات باز بشه خندید گفت من ورزشکار نیستم گفتم اختیار دارین استیل شما ورزشکاریه گفت نه بابا بدون هیچ حرفی یه بوس کوچیک از گونه اش کردم که فقط با لبخند جوابم رو داد بهش گفتم رویا جون میخوای خونه من رو ببینی گفت دارم میبینم خونه قشنگی داری معلومه وضعت خوبه گفتم نه بابا چشمات قشنگه حالا بیا بریم بقیه اتاقارو هم ببین بلند شدم دستش رو گرفتم بلندش کردم اول بهش آشپزخونه رو نشون دادم بعد حموم و توالت بعد بردمش قرارگاه ( اتاق خواب ) گفتم اینجا بهترین قسمت خونه است خندید گفت چرا گفتم برای اینکه اینجا پر از خاطره های خوب برای من گفت ای بدجنس مگه تو زن داری گفتم نه بابا گفت پس چه خاطره ای گفتم خوب زن ندارم دوست و رفیق مهربون مثل شما دارم گفت چند تا گفتم چی چند تا گفت دوست گفتم فعلا تنها دوستم توئی البته اگر من رو بعنوان دوست قبول داشته باشی هیچی نگفت نشوندمش روی تخت و خودمم کنارش نشستم قشنگ بهش چسبیده بودم بدن گرمی داشت گفتم رویا من میتونم ببوسمت گفت چی شده تازه یادت افتاده اجازه بگیری گفتم چون میخوام الان لبت رو ببوسم جوابی نداد منم لبم رو چسبوندم به لبش طوری روی تخت بودیم که پشت من به فرید بود اولش فقط لب داد ولی بعد از چند لحظه اونم از من لب گرفت و کم کم زبونامون رفت تو دهن هم همونطور خوابوندمش روی تخت و شروع کردم به لیسیدن گردن و لاله گوشش دستمم روی پستونای قشنگ و نرمش بود باورم نمیشد به این راحتی بخوابه دیدم ناله اش بلند شد که سریع تاپش رو از تنش بیرون کشیدم فقط یه کرست سفید توری بین دستام با اون پستوناش بود دوباره لب تو لب شدیم دستم رو بردم زیر کمرش و با زحمت بند کرستش رو باز کردم دیگه شروع کردم به خوردن اون پستونای باحال همه جاش رو خوردم تا جائی که میشد تو دهنم فشارش میدادم که صداش دراومد یواش کبود میشه الان منم یه کم از خشونتم کم کردم بلند شدم لباسم رو درآوردم فقط یه شرت پام بود که زیرش کیرم حسابی باد کرده بود دلم میخواست با بدنم بدن قشنگ این زن رو لمس کنم بازم افتادم روش شروع کردم به خوردن پستوناش کم کم اومدم پایین تر یه کم شکمش رو زبون مالیدم و با نافش بازی کردم بعد همونطور که خوابیده بود شلوارش رو هم از پاش درآوردم شرتش با کرستش ست بود یه شرت توری سفید که بوی خوبی میداد یه کم دستم رو از روی شرتش گذاشتم رو کسش بعد از روی شرت یه کم کسش رو لیس زدم فقط ناله میکرد شرتش رو از پاش کشیدم پائین وای که چی جلوی چشمم بود یه کس سفید و خوشگل با لبه های به هم چسبیده فقط یه خط باریک مو بالای کسش بود به صورت هشت فارسی از لای کسش هیچی بیرون نبود مثل اینکه هنوز باکره باشه کسش رو یه بوس کردم که دیدم شروع کرد آه کشیدن منم تشویق شدم و دیگه تموم لبه های کسش رو بوسیدم و بعد کردمش تو دهنم کسش کوچولو بود و همش تو دهنم جا میشدوقتی که با دستم لای کسش رو باز کردم و چشمم به اون رنگ صورتی و چوچولش که یه کم متورم شده بود خورد دیگه دلم میخواست یه راست قورتش بدم زبونم رو که گذاشتم لای کسش شروع کرد حرف زدن وای بخور بخور آخخخخخ وووووااااااااااایییییییییییییی وووووااااااااااایییییییییییییی ااااااااااااااااوووووووووووومممممممم آآآآآآآآآآخخخخخخ منم با اشتها اون کس خوشمزه رو میخوردم زبونم رو میکردم توی کسش که صداش بلند تر میشد و یعنی دیگه داشت جیغ میزد بعد از پنج دقیقه دیگه فریاد میزد بخور بخور کسم رو بخور کشتی من رو بخورش بکنش و بعد بدنش لرزید و صداش قطع شد منم کسش رو رها کردم تا یه کم حالش بهتر بشه بعد چشماش رو باز کرد یه لبخندی زد و گفت مرسی گفتم قابل نداشت خندید نیم خیز شد کیرم رو گرفت از روی شرت گفت وای عجب پسری داری خندم گرفت گفتم کوچیک شماست دست بوسه با خنده کیرم رو از تو شرتم درآورد با یه حرکت سرش رو آورد سمت کیرم و روی شکمش خوابید کیرم رو کرد تو دهنش کوفتش بشه بابای فرید این زن چنان ساکی میزد که انگار جونم میخواست از سر کیرم بزنه بیرون تموم کیرم رو میکرد تو دهنش بعد مک میزد و سرش رو عقب میکشید تخمام رو میکرد تو دهنش با اینکه دردم میگرفت ولی لذتش بیشتر بود زیر تخمام رو زبون میزد دیگه نمیتونستم خودم رو نگه دارم بهش گفتم بسه کیرم رو از دهنش بیرون کشید گفت خراب میکنی خودت رو گفتم آره گفت عیب نداره من بازم درست میکنم نترس بعد بازم شروع کرد به ساک زدن یه دقیقه بعد تموم آبم تو دهنش خالی شد بدون حروم کردن قطره ای همش رو خورد بعد ولم کرد گفت چطور بود گفتم عالی خندید و افتاد روی تخت منم باز شروع کردم به خوردن کسش یه بالشت گذاشتم زیر کمرش کونش بالا اومد یه سوراخ کوچیک داشت نمیدونم چرا این با این هیکل درشت کسش کوچیک بود با این کون درست و حسابی سوراخش کوچیک بود حسابی بازم کس و کونش رو خوردم از ناله های فرنگیس بازم کیرم سر حال اومده بود بین پاهاش نشستم و کیرم رو مالیدم به سوراخ کسش و چوچولش با صدای بلند گفت بکن دیگه کشتی من رو منم کیرم رو با کسش میزون کردم و آروم فشار دادم تو کسش حسابی تنگ بود ولی چون خوب لیسش زده بودم آبدار بود با فشار من صدای فرنگیس بلند تر میشد آخ آخ وای وای وای آی آی آیییییییییییی یواااااااااااااااااااااشششششششششششششششش اوفففففففففففففففففف اوووووووووفففففففففففففففففففففففف یواش یواش یواششششششششششششششششش دیگه تموم کیرم رفت تو کسش یه کم صبر کردم و بعد شروع کردم تلنبه زدن حسابی کسش باز شده بود چند مدل کردمش سرپا – سگی – تو بغلم ولی تنها مدلی که فرنگیس حال کرد من به کمر خوابیدم و اون نشست روی کیرم و مثل اسب سوارها بالا پائین میپرید تخمام درد گرفته بود پستوناش تو هوا خیلی قشنگ بازی میکرد منم حسابی حال میکردم که دیدم سرعتش زیاد شد بعد با یه ضربه محکم نشست روی کیرم و احساس کردم قشنگ از کسش داره آب میاد روی پاهام بلند شد به حالت سجده خوابوندمش کیرم رو زدم به کونش گفت میخوای این رو بکنی گفتم اگر اجازه بدی گفت وای درد داره گفتم نترس یواش میکنم دردت نیاد هیچی نگفت منم اول با انگشتام سوراخش رو آماده کردم و بعد کیرم رو با زور و زحمت کردم تو کونش جیغ میزد بدبخت یواش یواش وای کونم جر خورد وای کونم پاره شد الهی بمیری یواش آی آی آی آی مامان کونم داره میسوزه منم فشارم رو بیشتر کردم تا تموم کیرم تو کونش رفت و شروع کردم تلنبه زدن تا موقعی که تموم آبم رو تو کونش ریختم دیگه صداش در نمیومد افتادم روش بعدم بلندش کردم رفت خودش رو شست و لباس پوشید نهار از بیرون گرفتم و خوردیم یه آژانس براش گرفتم رفت تا از در رفت بیرون فرید مثل تارزان از بالای کمد اومد پائین گفت چطور بود تازه یادم افتاد که فرید اون بالا بوده گفتم معرکه بود عجب چیزی زیر بابات میخوابه یه خنده تلخی کرد و بعد فیش دوربین رو زدیم به تلویزیون و تموم فیلم رو با هم دیدیم دم فرید گرم اصلا از چهره من کوچیک ترین صحنه ای هم نگرفته بود ولی روی صورت فرنگیس زوم کرده بود حسابی بدن لختش رو کامل گرفته بود بعد یه دونه از روی فیلم کپی کردیم که فرید بده به باباش و یه دونه هم من نگه داشتم برای سوژه جلق چیز خوبیه چون شاید دیگه نتونم فرنگیس رو بکنم…

دخترخاله خوش استیلبنده ۲۱ سالمه.یه دخترخاله دارم به نام سارا اونم هم سن من.سارا یه دختر فوق العاده زیبا و سکسیه .باسن خیلی خوش استیلی داره.رنگ پوستش سفیده و چشم و ابروشم مشگی .منو سارا از بچگی با هم بزرگ شدیم و خیلی با هم جوریم تا جایی که یه شب بحث سکسی بینمون پیش اومد و سارا ازم خواست تا یه فیلم سکسی براش بذارم.حدودا نصف شب بود و همه خواب بودن.فقط منو اون بیدار بودیم براش یه فیلم سکسی گذاشتمو یه ۵ دقیقه ای گذشت که کیر من بلند شد و شهوت تمام وجودمو گرفت که دیگه طاقت نیاوردمو به سارا گفتم بیا و یه امشبرو به ما حال بده که اونم با خنده گفت نه رفتم جلو که سینه هاشو بگیرم که تهدیدم کرد که جیق میزنه.با خنده بهم گفت که هدفش از اینکه به من گفته فیلم سکسی بذارم این بوده که ببینه پسرا چجوری میشن وقتی شهوتی میشن.خلاصه اون شب تو کف موندیمو گذشت تا حدودا یک سال از اون جریان گذشت.یه شب سارا خانوم به خاطر اینکه پذر مادرش رفتن مسافرت اومدن خونه ما .من کاملا بیخیالش شده بودم.شب همه خوابیدنو سارا هم تو اتاق مهمونا خوابید.حدودا ساعت ۳ بود که از خواب پریدم.نمی دونم چه مرگیم شده بود شهوت تمام وجودمو گرفته بود.کیرم شق کرده بود در حد لالیگا!دیوونه شده بودم بی اختیار رفتم سمت اتاق سارا.خیلی آروم در اتاقو باز کردم رفتم داخلو در رو بستم.رفتم کنار سارا بیچاره خواب خواب بود.نمبدونستم چیکار کنم عین دیوونه ها یه ۵ دقیقه ای همونجا نشسته بودمو نیگاش میکردم.خلاصه دلو زدم به دریا و آروم آروم دستمو بردم زیر پتو یخورده که رفتم جلو دستمو بردم روی روناش وای خدای من باورم نمیشد سارا دامن پوشیده بود دستام میلرزید داشتم میمردم از ترس وشهوت.وفتی فهمیدم دامن پوشیده قید همه چی رو زدم کنارش دراز کشیدمو آروم رونشو گرفتم.یه کم به خودم جرات دادمو آروم رفتم بالا.بدنش مثل آینه صاف بود.کم کم رسیدم به کونشو قشنگ کونشو تو دستم گرفتم وای خدای من باورم نمیشد یعنی واقعا این کون سارا بود که تو دستم بود.دیگه طاقت نیاوردمو آروم رفتم سراغ کسش.اولش از روی شرتش کسشو گرفتم تو دستم بعد اروم شرتشو کنار زدمو یکم کسشو که مالیدم دیدم یه تکون شدیدی خورد فهمیدم که سارا خانوم بیدار شدن گفتم حالاست که به گا برم .الانه که بلند شه و داد بزنه و آبروی مارو جلو خونواده ببره که دیدم هیچی نگفتو پاشو بیشتر باز کرد دیگه ترسم ریختو رفتم تو کارش و کسشو میمالیدم داغ و خیس خیس بوذ دیگه کیرم داشت میترکید میدونستم بیداره رفتم زیره پتو و چسبیدم بهشو آروم رفتم زیر تابشو سینه هاشو می مالیدم دامنشو دادم بالا خودمم شلوارکمو دادم پایینو کیرمو چسبوندم در کونش که ترسید دیگه به روی خودش آورد گفت آرش چیکار میکنی بهش گفتم نترس فقط میخوام یه حال کوچیک با هم بکنیم.شورتشو دادم پایینو کیرمو گذاشتم لای پاشو تلمبه میزدم با یه دستمم کسشو میمالیدم که بعذ چند دقیقه ای آبم در اومد و ریختم رو کمرش با دستمال تمیز کردمشو از اتاق رفتم بیرون.خلاصه رفتم خوابیدمو صبح دیدم دخترخالم بالای سرمه و میخنده بهم گفت آقا آرش دیشب خوب خوابیدی منم بهش گفتم تووووپ بوذ!از اون موقع رومون به هم باز شدو هر وقت میرم خونشون یا اون میاد خونمون شبا میرم سراغش میکنمش!کلی حال میده!اینم از خاطره من و دخترخالم!

دخمل دایی من در حدود ۸ سال با دختر داییم فاصله دارم یعنی کوچکترم ، راستش ما با خانواده داییم خیلی قاطی هستیم و چون خونمون نزدیکه زیاد رفت و آمد داریم.دختر داییم الان ۲۷ سالشه و هنوز مجرده. مثل همیشه یه روز رفتم خونه ی داییم تا با پسر داییم بازی کنم زنگ زدم کسی در رو باز نکرد پس از جند دقیقه وقتی خواستم برگردم برم دیدم دختر داییم در رو باز کرد. رفتم تو کسی خونه نبود پرسیدم گفت که رفتن بیرون بشین الان میان بعد خودش رفت حموم و من شروع کردم با کامپیوتر کار کردن کامپیوتر تو اتاق دختر داییم بود دختر داییم از حموم بیرون اومد و با حوله اومد تو اتاق و بدون اینکه توجه کنه من اونجا هستم حوله رو باز کرد و لخت وایستاده بود ازش پرسیدم موزیک ها کجاست اون گفت وایستا بیارمش و لخت رفت و اورد منم اصلا به روم نمی اوردم اون قبلا هم با من زیاد شوخی میکرد مثلا وقتی خواب بودم میومد و روم میخوابید یا وقتی ویشتم میومد رو پاهام می نشست بعد گفت رضا گفتم چیه گفت بعد از ظهر باید برم تولد دوستم ببین این لباسها بهم میاد؟ بعد همونطور که لخت وایستاده بود یکی یکی لباسها رو بهم نشون می داد تا من گفتم ابن یکی خوبه و اون بدون توجه به من یه شورت و کرست سفید پوشید و شروع کرد به آرایش ، همونطوری که آرایش میکرد گفتم خوشگل شدی ها ! گفت بودم تازه فهمیدی بهش گفتم چرا خط لب نمی کشی قشنگه گفت نمی تونم دستم میلرزه خراب میشه گفتم میخوای من بکشم اونم گفت متمئنی میتونی؟ گفتم آره منم رفتم جلو و مداد رو گرفتم و شرو کردم براش خط لب کشیدم عجب لبی بود خیلی دوس داشتم ازش یه بوس بگیرم وقتی تموم شد گفتم من خسته ام مبرم بخوابم تا داداشت بیاد تازه داشت چشمم گرم میشد که مثل همیشه شوخیش شرو شد اومده بود و روم خوابیده بودش و میکردم کیرمو لاه لپای کونش . آخه اون موقه راست کرده بودم . اونم به روش نمی اورد. آخه کلا بخیاله این حرفا بود حتی جلوی مهمونا و غریبه ها هم لباسای باز می پوشید. تو همون حال گفتم این بهترین موقست و کیرمو فشار دادم به طرف کونش اونم گفت چیه خوشت اومده؟ من گفتم مگه تو دوس نداری؟ اونم گفت چرا ، کی بدش میاد ولی الان نه بزار بعدا بهت میگم بعد بلند شد و بدون توجه به من و کاری که کرده بودم رفت تو اتاقش ، داییم اینا همه اومدن و اونم رفت به تولد روز بعد دیدم مامانم میگه رضا بیا بهناز باهات پایه تلفن کار داره ، رفتم گوشی رو برداشتم بدم سلام و احوال پرسی گفت همین الان بیا منتظرتم ونزاشت من حرفی بزنم خداحافظی کرد. مامانم کفت چیکارت داشت گفتم کامپیوتر خراب شده میرم درستش کنم و سریع رفتم در خونشون درو باز کرد رفتم تو عجب لباسی پوشیده بود تا دیدمش داشت آبم میومد چه برسه که …. یه لباس با تورهای بزرگ که پیرهن وشلوار با هم بود بدون شورت و کرست پوشیده بود . همه چیش پیدا بود تا رفتم تو گفت سلام و لباسم خوبه کیرتو راست کرده؟ دستمو گرفت برد رو تخت منم شرو کردم به لب گرفتن و همین جوری رفتم پایین خوردن سرسینه هاش لباسش توری بود و هر مبعش ۱۰×۱۰ بود و راحت بدون اینکه نیازی باشه درش بیاره میشد همه کار کرد رفتم پایین تر رسیدم به کسش پاهاشو باز کرد. عجب کسی داشت شرو کردم به خوردن کسش و با انگشت میکردم نو کونش کیرمو در اوردم و زدم به لباش گفت مودب باش و شروع کرد به ساک زدن حالی به حالی میشدم تا دیدم آبم داره میاد از دهنش در اوردم و برش گردوندم کارشو خوب بلد بود کوشو داد بالا و منم توری لباسشو زدم کنار و کردم تو کونش اونقدر انگشت کرده بودم که گشاد شده بود و دیدم آبم داره میاد بهش گفتم و اون گفت بریز رو کمرم نریزی تو ها منم آبمو ریختم رو کمرش بعدش برگشت و با دستمال کیرمو تمیز کرد و گفت سریع برو خونتون ، منم باید برم حموم . سعی کن چیزی هم یادت نیاد و منم رفتم از دفعه ی بعد که میدیدمش اصلا به روش نمی اوردم ولی جاهایی که تنها بودیم راحت میزاشت بمالونمش و یا انگشت کنم یا اونم کیرمو میمالید اینکارو هنوزم ادامه میدم

من و زن عموسلام این داستان بر میگرده به ۳ سال پیش که من ۱۶ سالم بود . من زن عموم رو خیلی دوست داشتم و همیشه میرفتم خونشون به بحانه ی بازی کردن با بچه هاش ، زن عموم خیلی جلوی من راحت بود و همیشه با تاپ شلوارک یا لباس خوابش راه میرفت اخه فکر نمی کرد که من بهش نظر داشته باشم . من هم همیشه ی خدا تا وقت پیدا میکردم استفاده میکردم به بدنش نگاه میکردم خیلی بدن قشنگی داشت سینه های بزرگ که اکثر اوقات تا وسطاش مشخص بود ولی حیف که نمیشد اون نوک سینه ی نازش رو دید پاهای کشیده و گوشتی و کون برجسته و نرم .زن عموم وقتی با لباس خوابش میومد جلوم رونهای تپل و گوشتیش معلوم میشد و من رو حسابی حشری میکرد !!! بالاخره من پسر بودم و اون موقع اوج نیازهای جنسیم بود . خوب منم تا یه جایی میتونستم خودم رو کنترل کنم ولی زن عموم نا خواسته وقتی با اون لباسا میومد جلوم من رو دیونه میکرد . یه بار وقتی با خانواده ی عمومینا رفته بودیم شمال سعادت به من رو اورد و صبح ساعت ۶ از خواب پریدم ، خیلی گشنم بود واسه همین از اطاق اومدم بیرون و رفتم سر یخچال یه چیز خوردم و اومدم برم دستشویی فرنگی که تو حموم بود که دیدم خیسه و متوجه شدم که یکی حموم بوده خواستم برم اون یکی دستشویی که بغل اطاقه عموم بود که دیدم لایه در بازه منم که عاشق این بودم که زن عموم رو دید بزنم واسه همین رفتم و از لایه در تو اطاق رو نگاه کردم . وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای من داشتم بدن لخت زن عموم رو میدیدم ، زن عموم داشت با هوله موهاش رو خشک می کرد و بعد شروع کرد به خشک کردن بدنش اول رفت سراغ سینهاش وبعدم بقیه ی بدنش بعد رفت طرف چمدونش و یه شرت وسوتین قرمز و صورتیه راهراه برداشت و پوشید ، وای که من داشتم میمردم وقتی میدیدم داره سینهاش رو میزاره تو سوتینش . اون روز گذشت و من ۴ روز بعد از این که از مسافرت برگشتیم صبح رفتم خونشون و قرار بود تا شب وایسم تا بابام بیاد دنبالم . اون روز با لباس خوابش اومد جلوم یعنی یه پیرهن یک سره تا وسطای رونش ! صبح یه کم تو کارای خونه بهش کمک کردم تا ظهر شد و زن عموم رفت رو تخت خوابید و پسر عموم که ۲ سالش بود ( معین ) رو هم بغل خودش خوابوند به منم یه بالش داد و گفت بخواب . منم که اصلا خوابم نمیومد دراز کشیدم و داشتم فکر میکردم که چی میشه که یه سکس باهاش داشته باشم . که یهو یه فکر به سرم زد که وقتی خوابه برم سراغش ! صبر کردم تا خوابش ببره ، بعده یک ربع متوجه شدم که خوابه واسه همین یواش یواش رفتم طرف اطاق خوابش . خیلی اروم خودم رو بهش نزدیک کردم خیلی قلبم تند میزد و میترسیدم ولی شهوتم به ترسم قلبه کرد و جرات کردم دستم رو ببرم طرفش ! دستم رو گذاشتم رو پاش و نوازش کردم خیلی نرم بود اوردم بالا تر و به رونه تپلش رسیدم اروم نوازش میکردم و میبوسیدم . دستم رو از روی رونش برداشتم و از روی پپیرهن گذاشتم رو سینه هاش .سوتین نبسته بود و من خیلی راحت نوک سینش رو لمس میکردم . از رو لباس کلی نوک سینش رو بوسیدم خیلی حشرم زده بود بالا ، پیرهنش رو زدم بالا و از رو شرت کسش رو مالوندم خیلی حال میداد . منم که داشتم دیوونه میشدم تصمیم گرفتم شرتش رو بکشم پایین و کس نازش رو ببینم . اروم شرتش رو کشیدم پایین کسش رو دیدم و ناخاسته رفتم طرفش تا بخرم . تا زبونم رو بردم لای کسش یهو معین از خواب پرید و شروع کرد به گریه کردن . زن عموم با گریه ی معین بیدار شد و من و خودش رو در اون وضعیت دید . دلم میخواست زمین دهن باز کنه برم توش ! داد کشید و محکم زد تو گوشم ، منم گریم گرفت و گفتم من واقعا دوستت داشتم و دارم ، به خاطر همین این کار رو کردم زن عموم هم که دلش واسه گریه هام سوخته بود بغلم کرد و گفت ازت توقع نداشتم لا اقل به خودم میگفتی ، منم گفتم روم نمیشد چی میگفتم ؟؟؟؟؟!!! بهم گفت حالا ارضا شدی یا بازم میخوای ؟ منم با کمال پر رویی گفتم مگه میشه ازت دل کند . انقدر خوش سکسی که ۱۰۰ بار اب طرف بیاد بازم دوست داره باهات حال کنه . خندید و کفت پس فکر کردی عموت برای چی با من ازدواج کرد خندیدم و محکم به خودم چسبوندمش لبام رو رو لباش گذاشتم و…

سکس با مامانم چاق دوستم اول از همه بگم داستانم واقعیه و مربوط میشه به سکس با زنای چاق و سن بالا.پس هر کس دوست نداره همین الان میتونه بی خیال خوندن بقیه داستان بشه چون این حق طبعیه همه شماست که حق انتخاب داشته باشین. جریان از اون جایی شروع شد که تو محلمون با یکی از بچه ها بیشتر دوست بودم و همین دوستی باعث شده بود به خونشون رفت و امد داشته باشم.اون موقع هر دومون یعنی منو دوستم که محسن اسمش بود ۲۶ سالمون بود و من تک پسر خانوادمون بودم و محسن تک فرزند. محسن با مادرش زندگی می کرد و پدرش چند سالی بود که بهشون سر نزده بود و اعتیاد خانوادشونو از هم پاشونده بود.خانومای محل هم واسه خاطر همین موضوع سعی می کردن کمتر با حمیده خانوم مادر محسن معاشرت داشته باشن و برعکس مامان من خیلی با حمیده خانوم گرم گرفته بود و منم حمیده رو مثل مامانم دوست داشتم اول به خاطر مهربونیش و دوم به خاطر علاقه سکسی که به مامانم داشتم.بدن هردوشون شبیه هم بود.مامانم یه زن ۴۶ ساله با اندامی پر و سینه های بزرگ و سبزه و کون گنده .حمیده هم نه تنها چیزی از مامانم کم نداشت برعکس خیلی هم چاق ترو سینه های گنده تری داشت.از اون زن ۴۹ ساله با سینه های سایز ۹۰ کون گنده و رونای چاق و بهم چسبیده تو دلم فرشته ای رو ساخته بودم که میتونه منو به ارزوهام یعنی سکس با مامانم نزدیک کنه.درسته نمی تونستم مامانم رو بکنم ولی اگه موفق می شدم با حمیده حتی واسه یه ساعت باشم می تونستم لااقل تصور کس تپل و چاق مامانم رو بکنم که کیرم بهش امون نمیده و با تف خودش داره ابشو میاره.از طرف دیگه این جوری با تیرم دو هدف رو زده بودم هم کس مامانم رو تصور کرده بودم هم واقعا حمیده رو کرده بودم.این افکار سکسی که همه ی روز حواسم بهش بود باعث شد بیشتر برم خونه محسن.تا این که یه روز محسن از طرف دانشکدشون با چنتا از دوستاش رفتن اردو.باید تو اون یکی دو روز نقشمو عملی می کردم.زود کیس کامپیوترمو برداشتم و رفتم در خونه محسن اینا..رسیدم در خونه و زنگ وزدم.مامان محسن مثل همیشه با یه ماکسی عربی امد و درو باز کرد.حمیده منو خیلی دوست داشت همیشه می گفت مثل محسنی واسم.تا سلام کردم جوابمو با سلام پسرم داد و گفت محسن خونه نیست و رفته اردو.منم خودمو به اون راه زدم و گفتم این نامرد که گفته بود کیستو بیار خونه و هارد به هارد کنیم و اگه این کارو امروز نکنم فردا واسه تحویل پرورم دیر میشه.تا اینو گفتم حمیده گفت خب عزیزم بیا بالا خودت برو کارتو انجام بده منم که همینو می خواستم و زود رفتم تو و درو بستم.یه ربع ساعتی همین جوری با کامپیوتر محسن ور رفتم که حمیده در اتاقو باز کرد و با یه سینی چایی امد تو اتاق. قربونش برم مثل پرنسس شرک خوشگل و جذاب بود.سینه هاش بسکه گنده بود داشت سوتینشو جر می داد.زیر ماکسیشم هیچی نپوشیده بود اخه پاهای لختشو خوب میشد تشخیص داد.خلاصه چایی رو تعارف کرد و نشست پیشم و ازمامانم سوال کرد که حالش خوبه یا نه و از این حرفا بعد من سر حرفو باز کردم گفتم ببخشید حمیده خانوم میشه با هم راحت باشیم؟منظورم اینه میشه با هم راحت حرف بزنیم و من بهتون اعتماد کنم و حرف دلمو بزنم؟حمیده تا اون موقع راحت پیشم نشسته بود یه هو دو هزاریش افتاد و خودشو جمع کرد و رسمی تر نشست گفت بگو پسرم با محسن مشکلی داری؟پرنسس من فکرمی کرد میتونه با این حرفاش منو قانع کنه که هنوز چیزی متوجه نشده از حرفام.صندلیمو برم کنار صندلی حمیده و گفتم منو مثل محسن دوست داری؟گفت اره چطور؟گفتم حمیده خانوم اگه میشه فقط به سئوالام جواب بده.ببین من به خدا خیلی دوست دارم درست مثل مامانم.از وقتی باهاتون اشنا شدم به خودم گفتم حمیده خانوم مثل مامانمه و احترامش واجبه واسه همینه امروز می خوام رودر رو حرفامو باهاتون بزنم.حمیده که کم کم کنجکاویش گل کرده بود گفت خب راحت باش و حرفتو بزن.منم زود دستشو تو دستام گرفتم و خواستم شروع کنم به حرف زدن که دستشو کشید و گفت چیکار میکنی؟گفتم جون محسن بزار حرفامو بزنم می خوام دستت تو دستم باشه که بهتر بتونم حرفای دلمو بزنم.تا اینو گفتم باز دستشو تو دستم گرفتم و اروم شروع کردم به ماساز دادن و گفتم منو ببخش اگه حرفامو رک می زنم.هیچ وقت فرصت اینو نداشتم که این قدر با جنس مخالفم راحت باشم و شما اولین نفری که میتونم این کارو بکنم.ببین حمیده جون(تا گفتم حمیده جون برق از چشماش پرید)من از روز اولی که شما رو دیدیم خیلی بهتون علاقه مند شدم.همیشه وقتی تنها بودم بهتون فکر می کردم و دوست داشتم منو محرم بدونی و منم بشم یه جورایی شریک زندگیت.حمیده سرش پایین بود فقط گوش میداد.این کارشم بهم اجازه داده بود رک حرفامو بزنم.می خوام اگه اجازه بدی جای خالی شوهرتو پر کنم واست میدونم شرایط سنیمون به هم نمی خوره ولی این مهمه که هر دومون به هم احتیاج داریم.تا اینو گفتم حمیده سرشو اورد بالا و گفت مگه میشه عزیزم؟مامانت راجع بهم چی فکرمیکنه؟همین الان هم تو محل کسی چشم دیدن منو نداره چه برسه به…نزاشتم حرفاشو تمام کنه و زود گفتم ببین قرار نیست کسی حتی خانواده من و حتی محسن چیزی بفهمه فقط یه رازه بینه خودمو خودت.هر وقت هم خواستی می تونیم تمامش کنیم.دیدم حمیده چیزی نمیگه و از سکوتش پیداست که قبول کرده.تو اون لحظه انگار اورست و فتح کرده بودم.بعد بلند شدم و گفتم این جا کسی نمیاد و مطمئنه اگه بخوام تا شب بمونم که حمیده گفت اره اشنایی نداریم که بخواد بیاد خونه.دیگه کیرم داشت میترکید.حمیده رو که هنوز رو صندلی بود و خجالت می کشید بلندش کردمو بردمش تو حمام گفتم دوست داری بریم حمام زیر دوش؟زد زیر خنده و گفت انگار خجالت کشیدن واسه تو یکی نیست!پسر خوبه گفتی مثل مامانتم!! یعنی دوست داری با اونم همچین کاری بکنی؟که خندم گرفتو گفتم تو کجا اون کجا و بردمش تو حمام.جلو رخت کن وایسادیم.جاش خیلی تنگ بود واسه همین هردومون جلو رو هم ایستادیم.سریع زیپ شلوارمو باز کردم و کیرمو بیرون اوردم و دست حمیده رو گذاشتم روشو گفتم بمالش.معلوم بود خیلی وارد نیست چون کیرم تو دستش خوب عقب جلو نمی رفت.گفتم حمیده یه کم تف بریز تو دستات و بمال به کیرم که لیز شه.اونم زود حرفمو گوش کرد و یه تف کرد سر کیرمو با دستاش لیزش کرد.تو حینی که داشت کیرمو می مالید منم ماکسیشو از پایین جمع کردم و اوردم تا بالای نافش.وای چه شورتی پاش بود.یه شورت مشکی گل دوزی شده کشی با گل قرمز.دیگه طاقت نیووردم و از رو شورت کس گندشو مالش میدادم.معلوم بود که خوشش امده اخه هی خودشو بهم نزدیک می کرد.دیگه باید کار اصلی رو شروع میکردم.بهش گفتم دستاتو بالا بگیر تا لباستو در بیارم .جنگی ماکسیشو در اوردم.واسه اولین بار سینه های سفیدشو دیدم.داشت دیوونم میکرد.خودشم فهمید و بهم گفت چته حل کردی منم لباسامو در اوردم.من لخته لخت بودم و اون با شورت و سوتین.سوتینش قرمز بود و نخی.شاید باورتون نشه اینقدر سوتینش گنده بود که دقیقا یادمه واسه نگه داشتن سینه های بزرگش ۵ گیره تو یه ردیف داشت و هر ۵ گیره رو بسته بود که یه وقت پاره نشه.سریع یکی از سینه هاشو از سوتین در اوردم و شورتشم کشیدم پایین وهم زمان هی نوک سینشو مک می زدم و هی شورتشو بو میکردم.نوک سینش خیلی گنده بود.همین هم بهم بیشتر حال می داد.یه لحظه حمیده رو نگاه کردم دیدم نا نداره سر پا وایسه بسکه حشری شده و چشاشو بسته بود و هی لباشو به هم فشار می داد.تو این مدتی که مک می زدم سینشوحواسم به کیرم نبود.پایینو نگاه کردم دیدم کیرم زیر شکم گندشه و سرش رو تپلی بالای کسشه و چند قطره پیش اب کم رنگ هم که از کیرم امده بود بیرون مالیده شده بود رو تپلی بالای کسش.نمی دونید چه حالی داشتم اون موقع.سریع واسه این که ابم نیاد گفتیم حمیده برو بریم تو حمام که دیگه نمی تونم تحمل کنم.اونم که انگار نمی خواست خجالتشو بزاره کنار هی میگفت مثل محسن پسرمی نمی تونم تو این حال باهات باشم فقط زود تمامش کن.یه صابون لوکس تو حمام بود با همون صابونه لای کونشو کفی کردم و کیرمو گذاشتم سر کونش.یادم رفت بگم چون کاندوم نداشتم نمی تونستم بکنم تو کسش و توافقی قرار شد بکنم تو کونش.همین که کیرمو گذاشتم لای لمبه هاش هر چی عقب جلو کردم دیدم فایده نداره و نمی رسه به سوراخش.اخه لمبه هاش خیلی گوشتی و گنده بود و نمی شد سر پایی بکنی توش.حمیده هم کم کم داشت عصبانی میشد و هی می گفت زود باش تا نرفتم بیرون.تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که پاهاشو پرانتزی باز کردم جوری که دردش امد و می خواست جمعش کنه که نذاشتم.کمرشو خم کردم و ازش خواستم با دو تا دستش دو تا لمبشو تا میتونه حتی به زور از هر دو طرف بکشه بیرون تا سوراخ کونشو ببینم.همین که لمبشو باز کرد یه تف ریختم تو سوراخ کونش.از تنگی سوراخ کونش معلوم بود طفلی کیر نرفته توش تا حالا.خودمم سریع پاهامو چسبوندم به پاهای حمیده و کیرمو با دستم دقیق اوردم رو به رو سوراخش.کیرمو اونقدر لیز شده بود که تا اولین فشارو دادم رفت تو و حمیده شروع کرد به اخ و اوخ و گریه کردن که ولم کن و درش بیار.دست چپمم رو کسش بود و داشتم کس پهن گوشتیشو مالش میدادم و با دست راستم نوک سینشو گرفته بودم که اگه بخواد کونشوبکشه جلونوک سینشو فشار بدم و نتونه فرارکنه.اونایی که زن دارن و کس کردن میدونن تو این موقعیت قرارگرفتن واسه مرد بهترین حالته و می تونه هرکاری خواست بکنه.حمیده داشت گریه میکرد و التماسم میکرد که کیرمو در بیارم و منم هی بیشترعقب جلو میکردم.کم کم از خیس شدن کف دستم که رو کسش بود فهمیدم اون داره ارضا میشه و تلمبه هامو بیشتر کردم.دیگه گریه هاش تمام شده بود و صدایی ازش بلند نمی شد که یه هو دیدم یه لرزه شدید خورد و کسشو خاروند.وقتی دیدم ارضا شده فشارو بیشترکردم و چنتا تلمبه زدم و ابم با فشار ریخت تو کون حمیده و وقتی کیرمو کشیدم بیرون چند قطره هم لای کونش ریخت.اون موقع بود که باورم شد کون و کس یه زنه جا افتاده و چاق چه مزه ای می تونه داشته باشه.البته کاش می تونستم تو کسشم بکنم ولی حیف نشد دیگه.بعدی که ابم امد حمیده رو که دیگه حال نداشت و با دو تادستش صورتشو پوشوند ه بود از خجالت بوسیدمو گفتم خودشو بشور و بیا بیرون.منم سریع لباسامو پوشیدم و از خونشون زدم بیرون.این اولین سکسم با حمیده بود و چند بار دیگه هم با هم سکس داشتیم .هر کی سکس با زنای چاق و جا افتاده رو دوست داره نظر بزاره تامنم داستانای بعدیمون رو بنویسم.

ازدواج موقت با مامان دوستم باسلام میخام داستان خودم را برایتان تعریف کنم که مربوط به دو سال پیشهمن ساکن پایین شهرم حواشی شهرری نامم هست ؟ یه دوست دارم بنام س که بیشتر وقتا باهم بیرون میریم البته پسر هاااا ایشون یه مادر داره بنام فریده که معلمه پدر دوستم قبلا فوت کرده خدا بیمارزش مرد خوبی بود. من بعضی وقتا خونه دوستم میرفتم مادرش چادری و با حجاب من اصلا فکرو نظری بهیج وجه نداشتم البته ایشون هم خیلی مهربون و خوش برخورد بودن. خلاصه ما با این س خیلی صمیمی بودیم هی میرفتیم بیرون سر میزدیم بهم تا اینکه ایشون رفتن سربازی بعد آموزشیش اومد تهران من بعضی وقتا زنگ میزدم خونشون صحبت میکریدم باهم. یروز که اون سربازی بود دیدم شماره خونه اونا افتاد رو گوشیم گوشیو برداشتم دیدم مادرشه یکم صحبتو احوال پرسی گفت درمورد س باهاتون حرف دارم اگه میشه بیاید اینجا من اصلا نمیدوستم قضیه از چه قراره رفتم خونشون رفتم تو نشست باهان صحبت کردن در مورد س که میگفت فک کنم سیگار میکشه و و دنبال کارای دیگم میره از من خواست که باهاش حرف بزنم البته از من سوال کرد گفتم تا جاییکه من اطلاع دارم نه نمیکشه اهل این حرفام نیش خلاصه داشتیم حرف میزدیم دیدم بغضش ترکیدو گریه کرد که اره بعداون خدا بیامرز این دوتا بچرو دارم نگرانشونمو اینا و شماها که دوستشین میتونید مراقبش باشین منم گفتم خیالتون راحت اونم عین داشمو اومد بیرون بعدچند روز دوباره زنگ زد و من رفتم اونجا بعدازاینکه درمورد س حرف زدیم شروع کرد یکم راجب خودش که من با مشکل اینارو بزرگ کردم خیلی سته کار کنیو جای پدر باشی منم گفتم بله خب بالاخره به شماهم خیلی فشار میاد واقعا سخته تنهاییو از اینحور حرفا یکم که باهاش حرف زدم دیدم از نظر روحی واقعا دربو داغونه خلاصه کمکی باهاش حرف زدیم دلداریش دادیم بعدچند روز من بهش زنگ زدم ومنتظر بودم تا دوباره دعوتم کنه اونم گفت بفرمایید منم سریع قبول کردم رفتیم.بازم یکم در مورد سامان حرف زدیم بعدش درمورد خودش تا اونروز بفکر اون موضوع نبودم اما وقتیکه بلند شد بره چایی بیاره یلحظه چشمم به جایی از بدنش افتاد قلبم گرفت و خشکم زد ازون لحظه ببعدفکری زد توسرم خلاصه سر بحثو باز کردیمو و گفتم اینکه تنهایی سخته شماباید بفکر خودتون باشید و هرکاری از دست من برمیاد براتون میکنم اونم گفت ممنون شماهم عین پسرم دریغ نمیکنم یکی که حرف زدیم دلم شورمیزد تا حرفمو بزنم بعدش گفتم شما واقعا تنهایی بهتون فشار نمیاد اون یکی مکث کرد بعدگفت خب طبیعیه اما چه کنم باید ساخت بعد بیدرنگ گفتم خب اسلام که راهشو گذاشته بفکر خودتون باشید خلاصه زودبحثو تموم کردمنم اومدم بیرون بعدچند روز دوباره بهم زنگ زدگفت مشکلی درمورد س پیش اومده رفتم اونجا باهم حرف زدیم میگفت زیاد مرخصی میگیره چند روزم غیبت کرده از سربازی باهاش حرف بزنید گفتم الان کجاس گفت پادگانه اما کلا باهاش حرف بزنید گفتم چشم داشتم چایی میخوردم که گفت راستش به حرفاتون فک کردم ادم نباید خودشو عذاب بده وقتیکه راه حلالش هست واقعا راست میگید منو میگی دستام داشت میلرزید گفتم خب اره واقعا هم شرع میگه هم عقل بعدش که حرف زدیم دیگه ته دلم قرص شد گفتم میتونم بهتون کمک کنم گفت خب…. یکم منو…ن…من… کرد بعدگفت خب چی بگم منم گفتم خب خودتون میگید عین پسرم شماهم مث مادرم بعدش یکم حرف زدیم اومدم بیرون فردای اونروز رفتم اونجا مام امروز رفتارش فرق میکرد صمیمیتر و راحت تر شده بود چایی که خوردیم بی مقدمه سر بحثو بازکرد گفت تو صیغه بلدی بخونی من که منتظ همین فرصت بودم گفتم نه گفت خودم دارم رسالرو اورد جملاتی که باید من میگفتمو گفتم اونم اونارو قبول کرد البته بعداز تعیین مدت و مهریه…. با شخی گفتم خب مبارکه دستمو اوردم جلو باهاش دست دادم وای که گرمی دستش چقدر خوب بود دیگه روم باز شده بود پاشدم باهاش روبوسی کردم بعدش پیشونیشو ماچ کردم نشستم پیشش باهاش حرف زدن دستمم اندخاتم دور گردنش یکم باهاش حرف زدمو اومدم بیرون هروز بهم زنگ میزد احوال پرسیو اینا سروز بعد گفت شام بیان اینجا منم مطمئن بودم که اینجا میتونم با زن شرعیم رابطه داشته باشم وقتیکه از در رفتم تو بوی غلیظ عطر میومد دیدم چی میبینم فریدهو با تاپو دامن کوتا وای که پاهای گوشتیش همونجا نفسمو بند اورد رفتم جلو باها اومد جلو روبوسی کرد بعدش نشستم رو مبل گفت واست چایی بیارم فتم ممنون بیا خودتو ببینم اومد پیشم نشست باور نمیکردم این همون مامان دوستمه دستمو گذاشتم رو دستش یکم بغلش کردم وای که چه گرم بود بعدش ازش یکم لب گرفتم چشاشو بسته بود معلوم بود بدجور نیاز داره بدن تپلش تو دستم بود همش تو فکر کونش بودم که ببینم چه شکلیه همینطور ازش لب میگرفتم و همونطوری رو مبل خوابید رو دستم دور کمرش بود اروم دستمو بردم رو کونش چشاشو باز کرد و دوباره بست در حال لبگیری بودم وای که داشتم حشری میشدم سرشو بیشتر تو صورتم فشار دادم یدستمم روکونش بود چاک کونشو مالش میدادم سینهاش کامل رو سینهام بود دست راستم کامل رو کونش بود وای ه وقتی لمبراشو تو دشتم فشار میدادم کیرم راست میشد مطمئن بودم که گرمیه کیرمو داره حس میکنه منم بیشتر خودمو بهش فشار میدادم خوشش اومده بود همچنان ازم لب میگرفت همونجا دستمو یکم بردم چایین رو کسش مالوندن… سرشو اورد بالا گفت فعلا شام بخوریم منکه کیرم داش میترکید نمیدونستم چکار کنم رفت تو اشپزخونه موقع راه رفتن کونشو دنبال میکرد با خودم میگفتم سامان کجایی که ننتو میخام بکنم البته زن خودم بود رفتم اشپزخونه پشت سرش بودم نگام کرد لبخندی زدم بهم از پشت چسبیدم بهش در گوشش گفتم دوست دارم برگشت شروع کردم ازش لب گرفتن معلوم بودکه کمبود داره دوبراه دستمو گذاشتم رو کونش بهم گفت معلومه که خیلی دوست داریا گفتم چجورم…. گفت میخای گفتم چیو گفتم همونو گفتم چیو بگو گفت: کونمو میخای یلحظه نفسم بند اومد کفتم اره خیلی برگشت یکم خم شد چسبیدم بهش کیرم بین دو لپ کونش بود وای که چه کونی این همه وقت دست نخورده بوده از روی دامن نازکش کیرمو میمالیدم به کونش چشاشو بسته بود نفس بلند میکشید و گفتم فریدهم عجب کونی داری گفت مال توام خوبه گفتم چی خوبه گفت همون دست بیلت گفتم اون جیه سرشو برگردوند گفت کیرت اینو که گفت محکم فشارش دادم روکونش گفت وای الان اینطوریه بره تو چی میشه گفتم جرت میده از پشت شروع کردم به گردنشو خوردن همینطور که میخوردم دستمو کردم تو شرتش اخ که یه تیکه گوشت اومد تو دشستم عجب کسی بود هی میمالوندم اونم میگفت جوووووون این چیه دستته منم مگفتم این کس توئه چه کسی داری فریده جون. معلوم بود خیلی خوشش میاد بینش باهم حرف سکسی بزنیم فک کنم با شورهش اینطور حرف میزده هی میمالوندم یدفه دستشو گذاشت رو کیرم شروع کرد مالیدن گفت وای این دسته بیله منم با خنده گفتم مال خودته دامنشو دادم بالا همونطوری چسبیدم به کونش از پشت نشستم پایین گفت چی میخای گفتم میخام کونتو بخورم گفت بزار بعدشام گفتم الان بخورمش قبول کرد خم شد از بغل شرت سوراخشو دیدم وای که پوست سفیدش سوراخ قرمزشو تابلو میکرد زبونمو گذاشتم رو سوراخش شروع کردم لیس زدن خیلی حال میکردم اونم خوشش اومد دامنش رو کمرش بود هی میفتاد رو صورتم هردفه که میزدمش کنار کونشو میدیدم انگار ابم میومد سرمو بردم زیر دامن سوراخ کسشو بادستم میمالیدم اروم زبونم گذاشتم روش از همون پشت شروع کردم به لیس زدن کسش بیشتر خم شده بود طوری که کسش جلو دهنم بود یتیکه گوشت نرم خونه سوتو کور بود فقط صدای اههه اهههههههه کشیدن فریده میومد انگشتمو اروم گذاشتم رو کسشو فشار دادم تو گفت واااااای عزیزم یکم عقب جلو کردم دستم خیس شده بود معلوم بود خیلی وقته ارضا نشده بود کسش خیس خیس بود یدستم رو کیرم بود یدستم رو کسش یدفه گفت دوانگشته بکن تو هم لیس بزن هم بکن تو اینکارو کردم خیلی حشری شده بود بوی خوبی از کسش میومد با هردفه تو کردن انگشتم ماهیچشو شلو سفت کیرد سوراخ کونشم بازو بسته میشد وای که کیرمن بیشتر راس میشد سرمو اوردم بیرون پاشدم ازش لب گرفتم گفت: میخاستم بزارم بعدشام اما داغم کردی گفتم بریم اتاق.رفتم تو اتاق گفت وایسا من الان میان نشستم رو تخت فقط منتظر بودم یدفه اومد وای چی میدیدم فریده لخت بود با یه سوتینو یه شرت نازکو با ازین جوارابا که تا بالای زانوئه من نفسم بند اومده بود اومد جلو دستمو گذاشتم رو سینش عین بالشت بود سوتینشو دروردم شروع کردم میک زدن گفت اروم اروم مال خودته لباسمو درورد بعدش شلوارمو درورد یدستش رو کیرم بود یدستش به سینش که تو دهنم بود خوابید روم کیرم افتاده بود بین کسش گفتم فریده واسم سکا بزن عزیزم کیرمو بخور از کردنم شروه کرد پایین اومدن بعد سینمو خورد خیلی حرفه ای بود بعدرفت سراغ شرتمو داد پاییم بائر نمیکردم کیرمتو دست فریدهه سرشو اورد نزدیک کیرمو گذاشت تو دهنش چشاشو بسته بود کیر به این بزرگی مونده بودم چطور تا ته رفته تودهنش اااااااخ وااااااااای هی لیس میزد بهم میگفت این چیه میگفتم کیرمه کیر منه خیلی حرفای سکسی دوست داشت ازش میپرسیدم دوس داری بکنمت میگفت خیلی میگفتم جطوری میگفتن هرطور که تو دوس داری موهاشو تو دستم گرفتم سرشو اوردم بالا خابوندمش شروع کردم کسشو لیس بزنم گفت نه بسته زود بکن بخاب روم گفتم کاندوم نگرفتم گفت عب نداره اینطور گرماشو حس میکنم پاهاشو باز کرد خابیدم روش با یه فشار کیرمو فرستادم تو کسش گفت واااااای عزیزم عجب کیری داری من تو اون لحظه هیچیو متوجه نمیشد یلحظه دیدم دارم تو کس فریده تلمبه میزنم پسرش تو سربازی باخیال راحت جق میزنه منم اینجا رو ننش البته زنم خابیده بودم بلندش کردم برشگردوندم کون تپلش روبروم بود گفت نکن عقب بکن تو کسم از همون پشت یکی کیرمو در کسش مالیدم اینکارو ادماه دادم وقتیکه نوک کیرمو در سوراخ کسش میدیدیم حشری میشد اونم هی میگفت جوووون جوووون بسته دیگه یالا خیلی حشری بودم دستام قرمز شده بود کیرمو بردم تو کسش وحشی شده بودم موهاشو میکشیدم کیرمو محکم فشار میدادمو میگفتم وااااای چه کسی داری فریده من اونم میگفت جووووون همینه همینطوری یکن پارم کن خیلی اب دارم همشو بکش بیرون با هرضربه که میزدم کونش عین ژله تکون میخورد کیرم کامل خیس شده بود گفتم میخوریش سریع برگشت گذاشت دهنش هی میگفت چقد بزرگه واقعا بزرگ بود همه تو کس اون کیر خرم جا میشد نفس نفس میزدم گفتم بشین روش هلم دادم عقب نشست رو کیرم وای که وقتی بالا پاییم میکرد سینه هاش دلمو میبرد سرشم گرفته بودبالا هی موهاش تکون میخورد کیرم بدجور داغ کرده بود این صحنم میدیدم که اینطور میکنه دیگه طاقت نمیوردم گفتم فریده داره ابم میاد گفت از روش پاشد گرفته بودش تو دستش گفتم بزار بریزم تو کونت همون لحظه ارضا شدم یکم ریخت رو کسش قطره قطره میریخت رو خودم چون زیر بودم فریده خابید روم معلوم بود هنوز ارضا نشده بود منم خیلی ناراحت بودم که چرا کونشو نکردم تو بغلم درازکشیده بود باهم حرف میزدیم گفتم عزیزم خیلی دوست دارم واقعا دوسش داشتم اخه هرچند موفت اما زنم بود اوندم میگفت بعداون خدا بیامرز تاحلا ارضا شده بودم ازت ممنونم منم که تو فضا بودم گفتم دفعه های بعدی بهترم میشه اونموقع کامل خالیت میکنم بعدش رفتیم شام خوردیم اونشب زود برگشتم خونه اما داستانم صیغه من فعلا ادامه داشت که داستانهای بعدی رو بهتون میگم.

سکس من و خاله الهه سلام به همه بچه های عزیز.انشالا که همیشه در کنار خانواده تن درست و سلامت باشید. من اسمم فرهاد بچه تهرانم فوق دیپلم کامپیوتر. الان که دارم این خاطره را واستون مینویسم ۲۷ سالمه و هنوز هم ازدواج نکردم من یه خاله دارم که اسمش الهه است. الهی من قربون خاله خوشکل و مهربونم بشم خاله من ۳۶ سالشه اما ماشالا مثل این دخترای ۱۸ سال خوش اندام و خوشکل مونده هنوزم ازدواج نکرده فوق لیسانس زبانه. خب تا اینجاشو داشته باشید: یادم میاد ۱۷ ساله شده بودم که تازه یکمی فهمیده بودم سکس چیه اونم از بچه های توی دبیرستانی که درس میخوندم آخه همش تو مدرسه حرف از سکس بود ما هم دیگه کم کم راه افتادیم وخلاصه جق زدن رو هم یاد گرفتیم و گاهی اوقات به یاد زنا یا دخترای خوشکل و سکسی که میدیدم جق میزدم دیگه کم کم بزرگ شده بودم ۲۰ سالم شده بود که رفتم دانشگاه و بعد از بدبختی و دردسر که آقا پسرای عزیز میدونن ما ها جون به جونمون کنن درس نمیخونیم خلاصه فوق دیپلممو گرفتم ۲۳ سالم شده بود دیگه خیلی از سکس دانایی پیدا کرده بودم و چند باری هم سکس انجام داده بودم تا دیگه سر از این سایت های داستان سکس فامیلی و خانوادگی در اوردم وقتی این داستان هارو میخوندم واقعا حشری میشدم بعد از یه مدتی رفتم سر فکر خاله الهه که باهاش سکس انجام بدم اما بعضی اوقات با خودم میگفتم آخه دیونه آدم که خالشو نمیکنه،اما بعد که فکر اون هیکل سکسی و خوش اندام خاله جونمو میکردم دیگه بیخیال این حرفا میشدم خالم تنها زندگی میکنه و از اونجایی که ما باهم رابطه خوبی داشتیم و داریم من اکثر موقع ها میرفتم پیش اون چون همه خواهر برادرام ازدواج کرده بودن من بودم و پدر مادرم واسه همین من میرفتم پیش خالم که تنها نباشه از خونه ما تا خونه خاله ۱۰ دقیقه راه بود. من اولاش فکر سکس با خالمو نمیکردم تا اینکه سر از این سایتها در اوردم دیگه کم کم داشتم یه برنامه میچیدم که در مورد سکس با خالم حرف بزنم اما همش یه استرسی تو بدنم بود یه شب که داشتم میرفتم خونه خالم که شبو پیشش بخوابم کلیدو انداختم تو در و رفتم تو اول سلام کردم دیدم انگار کسی نیست رفتم به سمت حال دیدم خالم نشسته پا ماهواره و داره فیلم سوپر نگاه میکنه و دستشم گذاشته بود رو کسش و داشت میمالیدش)) تا منو دید سریع بلند شد گفت اه فرهاد جان تویی خاله کی اومدی که من نفهمیدم؟ تازه اومدم خاله جون بعد گفت خب شام خوردی گفتم آره خوردم اینقد زرد شده بود که نگوووو.اما من نادیده گرفتم و بعد از نیم ساعت رفتم خوابیدم تو اتاق و خاله هم طبق معمول رفت توی اتاقش و خوابید شبو همش فکر اون صحنه ای که دیده بودم رو میکردم.صبح که من از خواب بیدار شده بودم خاله رفته بود سر کار اما صبحانه هم واسه من آماده کرده بود و رفت بود،منم صبحانه خوردم و رفتم بیرون همش تو این فکر بودم که اگه خاله خودش دوست داشته باشه سکس انجام بده چه ایرادی داره که ما همدیگرو ارضا کنیم. تصمیم گرفتم امشب که میرم خونه خالم در مورد سکس باهاش حرف بزنم شب که رفتم خونه خاله اومد جلوم و رفتیم تو پذیرایی نشستیم. بعد یه چند دقیقه خالم گفت خب فرهاد جان من برم بخوابم من سریع گفتم نه نه کجا بعد گفت چی خب برم بخوابم گفتم میشه بشینی خاله. بعد اونم نشست بیچاره سرخ شده بود. گفتم خاله یه سوالی دارم بپرسم؟ بگو خاله جان گفتم خب خجالت میکشم اه بگو دیگه عزیزم ما که این حرفارو با هم نداریم. میگم خاله شما از سکس چیزی سر درمیاری؟سکس؟آره خاله جون یه چیزایی میدونم چطور مگه؟هیچی آخه یه موضوعی امشب میخوام بهتون بگم اما خجالت میکشم بگم . آخه چی شده خاله بگو. خاله من خیلی وقته دوست دارم با یکی سکس انجام بدم اما همش میترسم که اگه بهش بگم ناراحت بشه یا به کسی بگه.خب عزیزم یه جوری بهش بگو شاید اونم دوست داشته باشه تو چه میدونی ها؟ خاله اگه بگم من دوست دارم با شما سکس بکنم حالا چی میگی؟ چییییییی ………معلوم هست چی میگی فرهاد تورو خدا خجالت بکش ،آخه مگه من از شما چی میخوام بخدا به کسی نمیگم خاله نزار بهت التماس بکنم تورو خدا. ای بابا خاله جون این چه حرفایی که میزنی آخه این همه دختر خوشکل و جوون دیونه توهم که چیزی از خوشکلی کم نداری من دیگه پیر شدم خاله نه خاله اه این چه حرفیه تو خیلی هم خوشکلی،جذابی،جوون هم هستی ای بابا برو بخوام نشنیده میگیرم فرهاد جان رفتم نشستم بغلش رو مبل دستشو گرفتم گفتم نه تورو خدا نه نگو. خودشو یکم جمع کرد قشنگ مشخص بود که خودشم حشری شده بود بعد گفت چیکار میکنی فرهاد منم گفتم خاله اگه نزاری به قران خودمو میکشم! ای بابا باشه هر کاری دوست داری بکن. وای وای به امام حسین انگار دنیا رو بهم داده بودن. رفتم تو لباش اما بازم هی میگفت خجالت بکش من خالتم من حالیم نبود شروع کردم به خوردن اون لبای خوشکلش جوووون الان که دارم تعریف میکنم خودمم دارم حشری میشم. تا میتونستم ازش لب میگرفتم بعد لباساشو در اوردم البته بازم به زور خودمم تیشرتمو در اوردم انداختمش رو مبل رفتم واسه سینه هاش چه سینه هایی بزرگ و سفید جوننننن حالا نخور کی بخور دیگه کم کم داشت حشری میشد. گفت خب حالا نوبت منه شلوارمو در اوردم کیرمو گرفت تو دستاش اول میخواست بخوره انگار حالش به هم میخورد بعد گفت خب چیکارش کنم منم گفتم بخورش خاله جونم، آروم آروم میکرد تو دهنش دیگه به ساک زدن تبدیل شد جوری ساک میزد که من میخواستم ارضا بشم اما خودمو نگه میداشتم بعد از خوردن کیرم رفتم سراغش کس تپل و قرمزش وای ی ی ی ی یه کس بدون مو و تمیز که تا حالا تو عمرم ندیده بودم شروع کردم به خوردن و اونم مدام آخو اوخ خ خ میکرد میگفت وای بخورش بکنش و خلاصه حشری شده بود منم دیگه بدتر میخوردم مثل این کس نخورده ها، کیرمو گذاشتم سر چوچولش و میمالیدم اونم هی میگفت آی آی گفتم خاله اگه پاره بشی ایرادی داره بعد گفت خالت خیلی وقته که پاره شده راحت باش بکن زود باش لعنتی منو بگو دیگه اصل مطلب اومد دستم که اون حرفاش همش فیلم بود منم تو دلم گفتم( ای جنده بگی که اومد) کیرمو تا ته کردم تو کسش اینقد داغ بود کسش که کیرم داشت آتیش میگرفت محکم میکردم تو کسش و عقب جلو میکردم همزمان که از کس میکردمش ازش لب میگرفتم چه حالی میداد.بلند شدم گفتم خب حالا میخوام از عقب بکنمت نه نه درد داره.اروم میکنم خاله،یه یکم تف زدم رو کیرم و کردم تو سوراخ تنگ کون نازش یعنی این خاله جنده من هیچی کم نداشت همه چیزاش منظم بود خاله جون اولش جیغ زد اما آروم آروم عقب جلو کردم اوخ بکن خاله بکن بکن بکن وای ی ی دیگه آبم داشت میومد گفتم خاله دارم ارضا میشم بریزم تو کونت نه بیا بریز تو دهنم بدو بدو منم آبمو خالی کردم تو دهنش و روی سینه هاش و بیحال افتادم روش اونم بعد ۲ دقیقه بود که خودش یکم دیگه با کسش ور رفت و بالاخره ارضا شد یه جیغی هم کشید که سرم رفت.بعد یه ۱۰ دقیقه با هم رفتیم تو حمام با هم دوش گرفتیم و یه حال کمه دیگه ای هم کردیم… دوستون دارم نظر بدین تا ادامشو که خیلی با حاله رو واستون بنویسم.در ضمن هر اگه مشکلی از نظر نوشتاری بود بفرمایید که اصلاح کنم.خیلی ممنون

شرط بندی من و خواهر زنم خواهر زنم سمیرا شش سال از من و سه سال از خواهرش کوچیک تر بود . من بیست وهشت سالم بود . اون همش می خواست سر این موضوع که تمام مردا بی وفا هستند به دیدن یک زن دیگه هوش از سرشون می پره بحث کنه . می گفت بیا سر این موضوع شرط ببندیم .-مثلا می خوای چیکار کنی ؟ می خوای یه هوو برای خواهرت بیاری ؟ یا این که یکی از دخترای همکلاس و دانشگاهی خودت رو بیاری واسه من .. منو که نمی تونی از راه به در کنی . خلاصه واسه این که دلشو نشکنم باهاش شرط کردم . شش ماه هم مهلت تعیین شده بود هر کدوم که برنده می شدیم باید از طرف یه سکه طلا جایزه می گرفتیم .. اگه سر شش ماه من دست از پا خطا نمی کردم من بر نده بودم .. اما سمیرا به جای این که بخواد یکی دیگه رو واسم جور کنه و طور دیگه ای منو از راه به در کنه هر روز خودشو به بهترین شکلی آرایش می کرد و میومد پیش من .. لباسای فانتزی تنش می کرد .. سینه هاشو مینداخت توی دید .. قبلا هم این طور راحت پیشم بود اما حالت فتنه گرانه و میکاپی افسونگرانه نداشت . اون و سوسن همسر فرشته من تنها بچه های خونواده بودند و سمیرا هم بیشتر وقتا میومد پیش ما .. هر وقت هم که می رفتیم پیک نیک اون با ما بود .البته این پیک نیک رفتن های ما در حد گسترده ای بود . خلاصه هر کاری کرد من نگاش نمی کردم ولی خیلی خوشگل تر از قبل شده بود . با این که قبل از از دواج چند تا چشمه سکس آنالی و غیر آنالی داشتم ولی بعد از از دواج دور همه اینا رو قلم گرفته بودم . تازه اون می خواست منو پیش خودش و خودم رسوا کنه و سوسن هم که از جریان شرط بندی خبری نداشت . دوماه گذشت . حالت نگاش و حرکاتش روز به روز وسوسه انگیز تر از قبل می شد . گاهی حس می کردم که نکنه راستی راستی هوس منو کرده.. عاشق من شده ولی مگه یه خواهر می تونه این جور رو دست خواهر خودش بلند شه اونم اوایل از دواج و این که خودشم خیلی خوشگله و کم نمیاره .. یه روز وقتی که سوسن نبود و اون اومده بود خونه مون دیدم با یه تاپ و دامن کوتاه طوری که سینه های چسبون و باسن تقریبا کوچولوولی خوش تراششو سفت و شکیل نشون می داد کنار من قرار گرفت . -سمیرا چرا داری این کا را رو با من می کنی ؟ فکر کردی می تونی گولم بزنی و از راه به درم کنی ؟ -فرزین سوسن خونه نیست .. ببین از اندام فانتزی و مانکنی من خوشت نمیاد ؟ من می تونم مال تو باشم .. از همون اول دوست داشتم تسلیم تو باشم . فکر می کردم خیلی زود می تونم تو رو بکشونم طرف خودم . فقط یک بار در اختیار من باش .. -چه قشنگ فیلم بازی می کنی .. یه سکه و شکست دادن من ارزششو داره که این جور تا این حد داری خودت رو کشته مرده من نشون میدی ؟ -عزیزم من می دونم سوسن در آنال سکس ضعف داره .. من می تونم تا مینت کنم .. یخ شده بودم .. اون تا این حد گستاخ شده که برای برد در شرط بندی داره این حرفا رو می زنه ؟ منم پررو شده و گفتم اصلا باسن خوشگل و تحریک کننده و بر جسته ای نداری .. مجبور شدم این حرفو بزنم . وقتی اون بهم گفت باید ببینیش و بعد قضاوت کنی و مهم همون سوراخ کوچیک اون وسطشه آن چنان گذاشتم زیر گوشش که واسه دقایقی نای گریه رو نداشت و بعد با سیل اشک از اونجا رفت .. فقط اینو متوجه بودم که رفته به کلاسای ورزش و بدنسازی زنونه و کارایی انجام بده که باسنشو برجسته کنه و روز به روز هم کونش خوشدست تر می شد .. حرف زدنهامون شده بود در حد یه سلام و علیک . پنج ماه گذشته بود از روزی که من و اون با هم شرط بسته بودیم . مثل سابق وقتی که می رفتیم پیک نیک با هم بازی نمی کردیم . یه روز که خیلی از فامیلا گردش دسته جمعی رفته بودیم به یکی از جنگلای شمال واسه لحظاتی دیدم که اون و پسر دایی اش با هم رفتند .. بقیه هم سرشون تو لاک خودشون بود .. راستش مشکوک شدم . سمیرا به یه جین خیلی چسبون که دست کمی از استرچ نداشت با یه تاپ کوتاه و تنگ همراه سهیل رفته بود . تقریبا هم سن اون بود .. پونصد متری دور شده بودم .رسیدم به جایی که هیشکی نبود و فقط درخت بود و درخت .. ناگهان دیدم سر و صدایی میاد .. دیدم که سهیل و سمیرا بد جوری به هم چسبیده سمیرا داره مقاومت می کنه از دستش در میره .. عصبی شده بودم .. نمی دونم چرا ولی بیشتر از دست سمیرا که چرا باید با اون بیاد تا این جا که حالا بخواد این جور باهاش در گیر شه .. سهیل تا منو دید خودشو جمع و جور کرد .. ترس برش داشته بود .. رفتم طرفش تا اونو بزنم .. گفت ما همدیگه رو دوست داریم -دروغ میگه .. رفتم تا بزنمش فرار کرد .. اما این بار آروم تر از دفعه قبل بازم گذاشتم زیر گوش سمیرا .. -فکر کردی خیلی مردی فرزین ؟ -تو خجالت نمی کشی تنها با هاش میای اینجا ؟ -یادم رفت از تو اجازه بگیرم .فکر کردی مردونگی همینه که زورت به ما زنا برسه ؟ اون خیلی خوشگل تر و ناز تر از قبل شده بود .. متوجه نگام شده بود .. -راستش درد اون سیلی که اون دفعه بهم زدی هنوز رو دلم نشسته اما این سیلی امروزت رو به فال نیک می گیرم .. یه حسی از عشق و هوسو درش می بینم .. اون حقیقتو می گفت . من به سهیل حسادت می کردم . به هر مرد دیگه ای که نگاهش به دنبال سمیرا باشه . ولی غرورم اجازه نمی داد که بهش بگم تمایل دارم . -چیه می خوای بین خودمون ثابت کنی که برنده شدی ؟ می خوای یه سکه ازم بگیری ؟ خواهر زن گرامی -نه عزیزم .. من خیلی وقته که باختم . از همون وقتی که خودمو به تو و به خاطر تو باختم .. ازجیبش یک سکه کامل طلا در آورد و داد به دستم . اینو خیلی وقته که برات گرفتم .. رفتم طرفش .. -میگی من اینو از یه دختر مجرد قبول کنم ؟ -هر طور میلته ؟ در نگاهش صداقت می دیدم . حس کردم که می تونم بغلش کنم ببوسمش و ازش تشکر کنم . من هدیه رو ازش گرفتم ولی قصد داشتم یه دستبند یا گردن بندی چیزی براش بگیرم . لبامو گذاشتم رو صورتش . دستت درد نکنه سمیرا -همین ؟ با نگاهش داشت التماس می کرد . -بغلم کن ..منو ببوس فرزین . من قبول می کنم باختم . تو برنده باش .. تو برنده باش .. من ازت خوشم میاد .. -آخرش که چی .. -تا فردا خیلی راهه .. امروز می خوام مال تو باشم .. لبامو رو لباش گذاشتم من بودم و اون و تنهایی مون و هوسی داغ .. از اونجا دور تر و دور تر شدیم .. رو زمین و چمنها دراز کشیدیم دستمو گذاشتم لا پاش رو همون جینش .. -نههههههه نهههههههه درش بیار .. فقط یه خورده .. من از اون ملتهب تر بودم شلوارشو تا زانو کشیدم پایین . وبعد دستمو گذاشتم رو شورت خیسش .. صدای جیغ هوسشو با لبام بستم .. دستشو گذاشته بود روبرجستگی شلوارو کیرم .. شورت و شلوارمو تا نیمه پایین کشیدم .. سرمو گذاشتم لاپای سمیرا و کس داغ و خیسشو تا می شد میکش زدم . دستمو هم جلو دهنش داشتم .. چون طوری رفته بود توی حس که حس می کرد من و اون تنها آدمای روی زمین هستیم . -دوست دارم لختم کنی .. بکنی توی کسسسسسم کونم فکر نکن دختر بی ادبی هستم . فقط برای تو حرفای سکسی می زنم .. -سمیرا دختره دیوونه .. من زن دارم خواهرته .. تازه تو هم یه دختری .. -نمی خوام دختر باشم .. می خوام مال تو باشم .. -حالا تو این جنگل واسه ما شر درست نکن .. کس کوچولو و داغ و خیس و نقلی اونو گذاشتم توی دهنم . داغ تراز کس سوسن در آغاز راه نشون می داد . ولی همون سبک و استیل رو داشت خیلی کوچولو بود مثل یه ماهی کوچولو .. -فرزین .. دارم ارضا میشم .. حالم چه خوشه کاش می تونستی سینه هامو هم بخوری .. بعدا می تونی . دقایقی بعد گفت .. داره میاد آبم داره می ریزه .. چوچوله های کوچولو شو میون لبام می گردوندم .. خیلی زود اونو ارگاسمش کردم . غلظت دور کسش به ناگهان رقیق شده بود . دستمو محکم رو دهنش داشتم اون گازم می گرفت تا هوسشو خالی کنه .. حالا من بودم که شده بودم مثل گرگای گرسنه .. اونو یه دور بر گردوندم .. -سمیرا چه کون توپ و تپلی -خوشت میاد ؟ واسش خیلی زحمت کشیدم . واسه این که تو لذت ببری و خوشت بیاد . همش به خاطر تو بوده . به خاطر تو .. چقدر به پا های کشیده اش میومد . سرمو گذاشته بودم لای کونش .. -سمیرا دیرمون شده -هر کاری دوست داری با هام بکن .. نمی شد اون سوراخ تنگ کونشو در اون شرایط کرد و کیرو داخلش فرو کرد ولی کیرمو گذاشتم رو چاک وسط کون و از بالا به پایین روی کس و کون فشارش می دادم و آروم حرکتش می دادم . همون کاری که به وقت دوران عقدم با سوسن انجام می دادم .. در یه قسمت کار وقتی کیرم به سوراخ کونش رسید تا اونجایی که می تونستم رو سوراخ و اون دور و بر خالی کردم . دو تایی مون احساس سبکی کردیم . خوشحالی و آرامشو در تمام وجود سمیرا می خوندم .. -عشق من این تازه اولشه .. این قبول نیست . کیرت نباید پشت خط بمونه . باید بیاد داخل خونه ام تا ازش پذیرایی کنم داخل خونه کسسسسم کوننننننم . -سمیرا فکر می کنی بالاخره شکستم دادی ؟ -من که از اول شکست خورده بودم .. ولی راستشو بخوای فکر می کنم هر دو تامون برنده شدیم . -راست میگی سمیرا .. انگاری همه چی رو قشنگ تر می بینم . خواستنی تر .. زندگی رو دنیا رو ..آینده رو . خواستم بگم حتی همسرم سوسنو ولی این جا رو دیگه پس کشیدم . بالاخره تسلیم شده بودم .. تسلیم زیبا ترین و خوش بدن ترین و مهربون ترین خواهر زن دنیا …

خواهرزن های حشری سلام دوستان امیرحسین ام۲۸سالمه من۲سال قبل با یه خانواده ای وصلت کردم که فک میکردم از لحاظ اجتماعی آدمای خوبین حداقل فک میکردم پدرمادرشون آدمای باآبروو با شخصیتین ، اماخوب..فقط مثل اینکه فک میکردم. خلاصه بگم دوستان من قبل عقدم یه۲سالی هم بود که با مرجانه دوست بودم و دیگه تو این دوران هم راه براه وقت گیر میاوردم میتپوندم به درش و زارپ از کون میکردمش(اینم بگم من اون موقع توی یه شهر دیگه کار میکردم و در ماه۴ روز میومدم و تا قبل عقدمون هیچ موقع از جلو نکردمش)چون واقعا دوسش داشتم، نمیخواستم تا قبل عقدمون پرده برداری کنم… اینجوری شد که رابطه من با نامزدم تواین چیزا خیلی راحتر شد دیگه بعضی موقعا میشد در روز۷،۸بار سکس داشتیم نامزدمم دیگه واقعا حرفه ای شده بود توی سکس و سر هربار سکسمون پشت منو خیلی قشنگ چنگ میزدو با تمام وجودشو با تک تک سلولای بدنش لذت میبرد وقتی ام که خونه پدر زنم میرفتم،اونجام که۲تا اتاق بیشتر نداشت،خواهرزن کوچیکم مائده،اونم توی اتاق ما میخابید یعنی درواقع من توو اتاق اونا میخابیدم اوایل یه چند باری که اونجا میرفتم مائده شبا توی سالن میخابید اما بعدش به مرجانه گفتم به مائده بگو بیاد اینجا بخابه،آخه توو سالن رومبل میخابید از طرفی ام خانومم راضی نبود و بهم میگفت نمیشه و تو شیطونی میکنیو ازین حرفا منم که میدونستم بیشتر واسه خاطر دل خودش میگه شاید دیگه نتونه سکس کنه،آخه بارها سکس میکردم همش میگفت آروم،یواش،ساکت،کسی صدامون و نشنوه و ازاین حرفا خلاصه از خواهرش خجالت میکشید منم که مثلا میخواستم دلشو قرص کنم که نه بابا دیگه ما درروز اینهمه با هم سکس داریم دیگه نه نایی میمونه واسمون نه اینکه کمر من یاری میکنه،اما… خلاصه دوستان طولانیش نکنم اینکه بعد اونشب مائده هم اومد توی اتاق،ما(من و خانومم)مثل همیشه وقتی کنار هم که دراز میکشیدیم دیگه شروع میکردیم به لب گرفتن ولی ایندفعه خانومم حواسش بودو مثلا داشت محتاتانه این کارو میکرد ولی خودتون میدونید دیگه وقتی یه آدمی که وقتی موقع سکس موهای تنش دونه دونه میشه میتونه جلو مستیو حشرشو بگیره،طبق معمول ما شروع کردیم به سکس کردن اما مثلایکم آرومتر از قبل اما چه آرومی… من همش حواسم به مائده بود که فقط میخواستم یه لحظه مائده رو ببینم اما نمیشد آخه دقیقا رو خانومم بودم و یه پتوی نازک هم رومون انداخته بودیم که مثلا دیده نشیم و خانومم هم از حشر بالازل زده بود به منو با یه لحن هرس آمیز سکسی هی آروم بهم میگفت بکن….بکن امیرم….بکن تووش….تا ته بکن عشقم ….منم کیرمو تا تهش جاکرده بودم تووکسش و خیلی آروم تلمبه نرمی میزدم وووووووواآآآآآآآآآآآی ی ی ی ی که نمیدونید دوستان چه لذتی داشت سکس با آرامش وتوام با استرس اینکه صدایی ازت بیرون نیاد ،خیلی بهم حال داد تا حالا اینطور سکس نکرده بودم از طرفی منم هی میخواستم هرجور شده یه نیم نگاهی به مائده بندازم(در مورد مائده وخواهرش که نامزدمه بگم که این ۲تا دخترای ریزه میزه خوشگل گوشتی و با بدنای فوق سکسی که نامزدم یکم سبزست و با سینه های سفت باسن گرد نقلی که هر موقع از کون بهش میزارم اولش دلم واسش میسوزه کیر به این کلفتیو داره برمیداره البته بیچاره کلی گریه ام میکنه اما دیگه… اما مائده ووووااااای ی ی کون داره چه کونی از اونایی که سر کیرتو بزاری دم سوراخ کونش، کونش کیرتو قورت میده یعنی توو عمرم کون خوشگلی ندیده بودمؤسینه هاشم که نگو دیگه خلاصه یه مدل تاپ سکسی حالا در مورد مائده موقعی که داستان سکسمو باهاش بهتون گفتم بیشتر واستون میگم) این شد که یهو بسرم زد همونجوری که لنگای خانومم و ۷داده بودم بالا یه فشار بیشتری به پاهاش دادمو تا بیخ گوشش آوردم طوری که ااحساس دردی کردو یه آخ کوچولوی گفت منم که عمدا اینکارو کردم یه عذر خواهی کردمو گفتم گلم پاهاتو خیلی تواین حالت نگه داشتی برگرد به شکم بخواب از پشت توو کست بذارم اونم قبول کردو برگشت،همین که برگشت خودمو یه عقب کشیدمو پتورو از رو خودم برداشتم و به مائده نیگا کردم که به محض اینکه دید نگاش میکنم چشماشو بست منم انگار نه انگار که دیدمش از اون لحظه به بعد انگار یه انرژی مضاعفی بهم وارد شد انگار در حین انجام مسابقه ای بودم که کلی بیننده داشت و خلاصه کلی حال کردم میدونستمم اون حشری شده عوضش حسابی خواهرشو گاییدم دیگه واسم مهم نبود صدامون رو میشنوه یا نه تو همین حال که میدونستم داره نیگا میکنه دستمو دراز کردمو از پاتختی ک بین تخت هر۲شون بود کرم رو برداشتمو مالیدم سر کیرم و یکمیم دم سوراخ کون خانومم،خانومم که میگفت نه امیر…نه درد داره…میترسم و ازین حرفا… منم آروم سرش رو جا کردم تو،اولش آروم آروم سر کیرمو هی بازی بازی میدادم،یکم دردش میگرفت اما هی عادت میکرد ویکمیم جا باز کردو کیرمم چرب بود یهو هلش دادم توش و خانومم از درد یهو یه آخی از ته دل یجوری که آش رو بلند گفت و آخش رو آروم گفتو یه واااااااایی که امیر چقد کیرت بزرگ شده منم که… من که تا اون لحظه اصلا حواسم به مائده نبود جالبه که بدونین اینقد توو حس رفته بود که اون موقعه که من کیرمو با سوراخ کون خانومم بازی میدادم تا یکم بازشه خانوم داشته با خودش حال میکرده آخه واسه خاطر اینکه دقیقا همون لحظه که کیرمو یهو کردم توو کون خانومم داشتم به مائده نیگا میکردم که این دختر یدفعه با صدای آخ خواهرش پرید که انگار توو کون اون گذاشتم و بعدش چون یه لحظه چشمش و باز کرد دید دارم نیگاش میکنم مثلا یه غلطی زد که آره مدل خوابش رو عوض کرده! جالب بود واسم،کیرمو توو کون یکی دیگه کرم اون دردش گرفتو به خودش پیچید! دیگه این وسط ما اینقد داشتم اکتیو سکس میکردیم که خانومم صدا یادش رفته بود . دوستان بدوخوبش رو دیگه ببخشید دیگه اگه داستان بودو زائده ذهن میشد یه رنگ و لئابی داد اما خوب اینا جزئی از اتفاقهای زندگیمه

اولین و آخرین سکس با زن داداش زنم سلام به همه ی دوستان من اسمم رامین هستش و ۲ سال میشه که ازدواج کردم .الان ساکن تهران هستیم ولی شهرستان بزرگ شدیم و خانواده هامون هم شهرستان هستن . من چون محل کارم تهران هستش مجبور شدم بیام تهران و خونه بگیرم . تقریبا ۳ ماه پیش بود که زنم داشت فارغ می شد و من مجبور شدم روزهای آخر دوران حاملگی رو ببرمش شهرستان خونه ی پدر و مادرش تا اونا بهش برسن و اگه یه وقت مشکلی پیش اومد ، اونا پیشش باشن . آخه من از صبح تا ساعت ۶ عصر سر کار هستم و نمی تونستم پیشش بمونم . خلاصه بردمش شهرستان و خودم هم ۲ روز موندم و قرار شد روز سوم صبح حرکت کنم و برگردم سمت تهران که برم سرکار .. شب آخری که اونجا بودم حمید داداش خانومم و الهام زنش اومدن اونجا و معلوم شد که حمید یه مشکلی داره که باید بره تهران پیش یه دکتر خوب تا معاینه بشه و وقتی فهمیدن که من فردا صبح عازم تهران هستم ،اونا هم تصمیم گرفتن با من بیان و یکی دو روز اونجا بمونن و کاراشون رو انجام بدن و برگردن . فردا صبح که شد ، من و حمید و الهام راهی تهران شدیم و غروب رسیدیم خونه و بهد از خوردن یه شام مختصر ، قرار شد زود بخوابیم که فرداش من صیح برم سر کار و اونا هم برن دکتر . صبح که شد من رفتم سر کار و سوییچ ماشینم رو واسه حمید گذاشتم خونه و خودم با مترو رفتم . غروب که کارم تموم شد برگشتم خونه و دیدم کسی خونه نیست . یه زنگ به گوشی حمید زدم که الهام جواب داد و گفت دکتر بعد از معایینه ی حمید تشخیص داده که باید ۲ ، ۳ شب بستری بشه بیمارستان و یه سری آزمایشات بده و تحت نظر باشه . من که تازه از محل کار رسیده بودم خونه ، هنوز لباس عوض نکرده بودم و به الهام گفتم که الان میام اونجا . به آژانس زنگ زدم و خودمو سریع رسوندم بیمارستان و ۲ ، ۳ ساعتی اونجا بودم . حمید رو توی بخش مراقبت های ویژه بستری کرده بودن و نمی شد کسی به عنوان همراه ، شب رو پیشش بمونه . به الهام گفتم حالا که نمی ذارن کسی پیشش بمونه ، بیا بریم خونه و شب رو استراحت کن و فردا صبح دوباره برگرد بیمارستان . الهام گفت که دلم آروم نمی گیره اگه پیش حمید نباشم . گفتم آخه نمی ذارن بالا سرش بمونی . گفت مهم نیست ، بیرون از بخش مراقبتهای ویژه می مونم . وقتی دلهره و اظطراب رو توی چشماش دیدم ، دیگه اصرار نکردم و گفتم که پس منم اینجا می مونم .الهام با تشکر زیاد و تعارف های معمول , منو راضی کرد که برم خونه و منم که خداییش خیلی خسته بودم ، قبول کردم و رفتم خونه .. فردا صبح رفتم شرکت و اون روز رو مرخصی گرفتم و رفتم سمت بیمارستان .ساعت ۹ بود که رسیدم و رفتم داخل و الهام رو دیدم و بعد از سلام و چه خبر ، بهش گفتم که تو با ماشین من برو خونه و استراحت کن ، منم اینجا می مونم . بعد از کلی اصرار قبول کرد و رفت و قرار شد بعد از استراحت کردن ، دوباره برگرده . اون روز کلی آزمایش و سی تی اسکن و عکس و معایینه از حمید بعمل آوردن و ساعت ۶ عصر دکتر متخصص اومد و بعد از دیدن آزمایش ها و عکس و… تشخیص داد که آقا حمید مشکل جدی نداره و فردا می تونه ترخیص شه . منم از شیندن این خبر خوشحال شدم و به الهام زنگ زدم که خبر رو بهش بدم . الهام گفت که توی ترافیک مسیر بیمارستان هستش و داره میاد . وقتی الهام اومد خوشحالی توی چشماش موج می زد و با سرعت سمت من اومد و محکم منو بغل کرد و بعد رفت بخش مراقبتهای ویژه که حمید رو ببینه . منم رفتم پیششون و سه تایی گفتیم و خندیدیم تا اینکه پرستار ها گفتن که باید بریم بیرون چون داریم مزاحم تخت های دیگه میشیم . حمید به الهام گفت که امشب نمی خوام اینجا بمونی و باید بری خونه استراحت کنی . الهام هم که فهمیده بود حمید مشکلی نداره و حالش خوبه ، راضی شد که بیاد خونه . از حمید خداحافظی کردیم و خوشحال از سلامتی حمید ، راهی خونه شدیم . توی راه به الهام گفتم چون کسی خونه نبوده که غذا بپزه و الان هم که حال و حوصله ی غذا پختن نداریم ، بهتره بیرون یه چیزی بخوریم و بعد بریم خونه . الهام هم قبول کرد و رفتیم رستوران و یه شام توپ زدیم و یه خورده حله هوله گرفتیم و رفتیم خونه . وقتی رسیدیم ، من گفتم که می رم یه دوش بگیرم که خستگی از تنم بیرون بره . بعد از اینکه دوش گرفتنم تموم شد و اومدم بیرون ، دیدم الهام دراز کشیده جلوی تلویزیون و داره ماهواره نگاه میکنه . الهام یه خانوم ۲۸ ساله با قدی نسبتا بلند و هیکلی نه چاق و نه لاغر داشت . از نظر هیکل کاملا معمولی بود ولی از نظر صورت ، خداییش تودل برو و ناز بود . بگذریم ، منم رفتم و با فاصله ی تقریبا ۱ متری از الهام دراز شدم و مشغول نگاه کردن ماهواره شدم . گفتم الهام خانوم ، هروقت خواستید بخوابید ، همینجا می تونید بخوابید و هم می تونید برید توی اطاق خواب و روی تخت بخوابید ، خلاصه هر جور راحتید. ساعت تقریبا ۱۲ شد و الهام کم کم چشماش داشت روی هم می رفت و بعد از چند دقیقه دیدم چشماش بسته شده و خوابه . منم که داشتم فیلم می دیدم و همونجا دراز کشیده بودم . الهام ، یه خانوم ۲۸ ساله با قدی تقریبا بلند و هیکلی نه چاق و نه لاغر داشت ولی از نظر صورت خیلی تودل برو بود . یه شلوار استریج چسبان با یه پیرهن نازک زنانه تنش بود . یه خورده نگاهش کردم و کم کم افکار شیطانی داشت میومد سراغم . یهو دیدم الهام یه تکون خورد و به پهلو افتاد (پشت به من ) . هر کاری میکردم که فکر خودمو به یه موضوع دیگه مشغول کنم ولی نمی شد . بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم ، آروم خودمو به الهام نزدیکتر کردم و دستم رو بردم سمت باسنش . اول نوک انگشتامو به باسنش زدم و کم کم جراتم بیشتر میشد و قسمتهای بیشتری از دستامو به باسنش می زدم . تپش قلبم خیلی زیاد بود و استرس امانم رو بریده بود . همش به این موضوع فکر می کردم که اگه بیدار بشه و آبروریزی بشه ، من چطور توی چشمای زنم نگاه کنم . چند بار سعی کردم بیخیال بشم و بخوابم ولی شهوت مثل بختک افتاده بود به جونم . خودمو باز بهش نزدیکتر کردم طوری که مماس به هم شده بودیم . کیرم رو چسبوندم به کونش و یه کم فشار دادم ، عکس العملی نشون نداد و همین مسئله منو به شک واداشت که نکنه الهام بیداره . دوباره ازش فاصله گرفتم و شلوارم رو درآوردم . حالا یه شورت و یه رکابی تنم بود . دوباره خودمو بهش چسبوندم . سینه ام به کمرش چسبیده بود ، کیرم بین لپ های کونش بود و جلوی رون هام به پشت رون هاش چسبیده بود . با استرس زیاد دستمو بردم سمت سینه اش و آروم یکی از سینه هاش رو گرفتم . یه خورده فشار دادم و ولش کردم . دوباره گرفتمش و هی فشارش می دادم و ولش می کردم . خیلی حس با حالی داشتم . شهوت و دلهره و استرس با هم میکس شده بودن و یه حس عجیب و با حال بهم داده بودن . هر لحظه بیشتر به این موضوع شک می کردم که الهام بیداره و به روی خودش نمی آره . همین مسئله جراات بیشتری بهم می داد به طوری که آروم آروم دکمه های پیرهنش رو باز کردم . سینه اش رو از روی سوتین گرفتم و دوباره حرکت شل کن سفت کن رو شروع کردم . سایز سینه هاش طوری بود که کامل توی دستم جا نمی شد . ۹۰ درصد مطمئن بودم بیداره و داره حال می کنه ولی ترجیح میده رو نکنه که بیداره . دستمو گذاشتم پشت کتف راستش و سعی کردم با فشار وارد کردن به پشت کتفش ، مجبورش کنم دمر دراز بکشه . بعد از چند فشار ه پشت سر هم ، الهام خانوم یه تکونی به خودش داد و دمر شد . سعی کردم شلوارش رو پایین بکشم ولی تا زیر لپ های کونش بیشتر پایین نمیومد . به هر زحمتی که بود شلوارشو تا زیر زانوهاش پایین کشیدم . وای خدای من چی می دیدم ؟ الهام کنار من دارز کشیده و کونش داره بهم چشمک می زنه . خیلی حشری بودم . صورتم رو بردم سمت کونش و دماغم رو گذاشتم روی شورتش و بو کشیدم . از روی شورت ، سوراخ کونش رو لیس می زدم . دیگه کاملا مطمن بودم بیداره و همین اطمینان جراتم رو بیشتر می کرد . شلوارشو کامل بیرون کشیدم و خودم هم لخت شدم . دستمو رد کردم زیر شورتش و کوس نازشو لمس کردم . شورتش رو هم بالاخره درآوردم و حالا دیگه به جز سوتین ، هیچی تنش نبود که اون رو هم درآوردم و خیال خودم رو راحت کردم . الهام با اینکه بیدار بود ولی ترجیح می داد خودش رو خواب نشون بده . پاهاش رو از هم باز کردم و شروع کردم به خوردن کوسش . یه خورده شور بود ولی قابل تحمل . لرزش های بدن الهام در حین خوردن کوسش خیلی تابلو بود . یه خورده کرم نرم کننده برداشتم و مالیدم در سوراخ کونش . یکی از انگشتام رو آروم آروم کردم تو کونش و بعد دو انگشتیش کردم . سر کیرم رو که داشت منفجر می شد گذاشتم در سوراخ کونش و خیلی آرام و شاعرانه فرستادمش توی کونش و خودم هم دراز کشیدم روش . از یه طرف حس شهوتی بالایی داشتم ، از یه طرف هم به این حرکت الهام که خودشو به خواب زده بود ،خنده ام گرفته بود . آروم آروم شروع کردم به تلمبه زدن که احساس کردم هر لحظه ممکنه آبم فوران کنه . کیرم رو بیرون کشیدم و چند لحظه ای صبر کردم و دوباره فرو کردم داخل . بعد از چند تلمبه ی جانانه که زدم ، دوباره بیرون کشیدم و الهام رو به پهلو خوابوندم . خودم هم روبروی الهام به پهلو دراز کشیدم ولی برعکس . کیرم روبروی صورتش بود و کسش روبروی صورتم . کیرم رو مالوندم به لبهاش و سعی کردم بهش بفهمونم که بخورش ولی دهنش رو باز نمی کرد . از این حرکت پشیمون شدم و صاف درازش کردم . پاهاشو با دستام گرفتم و کشیدم سمت بالا که بندازمشون روی شونه هام و خودم هم وسط پاهاش نشستم . یه مقدار پاهاش رو به طرفین فشار دادم و کیرم رو گذاشتم روی کوسش . وایییییی کوسش خیس خیس بود .یه خورده فشار دادم و کیرم رو کردم توی کوسش . شروع کردم به عقب جلو کردن . صدای ناله های خفیفی از الهام به گوش می رسید و همین صداها منو بدتر حشری می کرد . دیگه داشتم به سرعت تلمبه می زدم و حال می کردم که احساس کردم آبم داره میاد . کیرم رو تا آخر توی کسش فشار دادم و آبم رو با فشار خیلی زیادی توی کوسش خالی کردم . چند لحظه دراز کشیدم و بعد لباس های الهام رو به زور تنش کردم و خودم هم رفتم یه دوش گرفتم و اومدم تخت خوابیدم . فرداش که بیدار شدم دیدم ساعت یازده شده من خواب موندم و نرفتم سر کار . الهام هم رفته بود بیمارستان و یه یادداشت گذاشته بود و نوشته بود صبح چند بار خواسته منو بیدار کنه که برم سر کار ولی من بیدار نشدم و اون هم رفته بیمارستان . خلاصه این که اون شب واسه من یه خاطره شد که دیگه هیچوقت هم تکرار نمی شه …

شب توی چادر با خواهرزن سلام من امیرم ۳۴ سالمه خاطره ام مربوط به سالها پیشه ولی چون برام خیلی جالب بود خواستم برای شما هم تعریفش کنم و امیدوارم خوشتون بیاد.بعد از ازدواجم و رفت و آمدهای مکرری که به خونه پدر خانمم داشتیم کم کم متوجه شدم که رفتار خواهر خانم مجردم که اون موقع ۱۸ سالش میشد و اسمش ماندانا بود با دیدن من خیلی خاص و معنی دار میشه. اون دختری سبزه و طناز و فوق العاده حشری و خوشگل بود. با چشاش منو میخورد ولی تا نگاش میکردم سرشو برمیگردوند. عمدا لباسهای باز میپوشید و به هر بهونه ای جلوم خم میشد تا جایی که گاهی علاوه بر سینه های نوک تیز بدون سوتینش که از لیمو درشتتر نبودند تا ناف تحریک کنندشم که آدمو یاد سوراخ کس و کون مینداخت میتونستم ببینم. اوایل زیاد تو بحرش نبودم و با خودم میگفتم زشته یعنی چی خواهر زنم؟ اما اونقدر تابلوبازی کرد که من هم حشرم زد بالا و هرجا میرفت توی کفش بودم… چند باری شد که تعطیلات میومد و میموند خونه ما البته بگم که اونها خونشون شهر دیگه ایه و این فرصتی بود برای تنها گیر آوردنش ولی افسوس که خانمم اصلا ازش کنده نمیشد و هرجا میرفت اون رو هم با خودش میبرد و شبها باهاش میخوابید که نترسه و من هیچ فرصتی پیدا نمیکردم. تا اینکه نقشه ای زد به سرم و طرح یک مسافرت تفریحی رو مطرح کردم و خلاصه رفتیم که کمی ایرانگردی کنیم. اون موقع فقط یک بچه داشتیم که سه سالش بود و نمیتونست مشکل چندانی به حساب بیاد. در طول روز سعی کردم حسابی خوش بگذره و از طرفی هم با شنا توی دریا و قدم زدن در بازار و غیره کاملا خستشون کردم تا اینکه شب فرا رسید. موافقتشون رو جلب کردم که شب رو توی چادر بخوابیم و از هوای پاک در دل طبیعت لذت ببریم و بماند که من و ماندانا خانم چه تیکه هایی که به هم نمینداختیم و چه چراغ سبزهایی که رد و بدل نمیکردیم. بالاخره همگی در چادر جابجا شدیم و من عمدا زیر پای اونها و دم در خوابیدم که تسلطم به همه جا باشه و البته جز این حالت هم اصلا جا نمیشدیم. اونها خیلی زود خوابیدن و خانوادگی خواب سنگینی دارن من هم که اصلا خوابم نمیومد و هیجان زده منتظر زمان مناسب بودم. پاسی از شب گذشته بود که نیم خیز شدم و با دیدن تاب و دامن کوتاه ماندانا و چهره جذابش که با مختصر مهتابی که از توری پنجره چادر به داخل میتابید مثل فرشته ها شده بود طاقتم طاق شد و بهش نزدیکتر شدم. دست روی بدنش از سینه و پا تا کون و کسش میکشیدم و خیلی مطمئن نبودم که اگه از خواب پاشه عکس العملش چه خواهد بود و احتیاط میکردم تا اینکه دل به دریا زدم و انگشتمو با کرم مرطوب کننده ای که همراهم آورده بودم چرب کردم و کمی هم آروم به در کونش زدم و ناگهان نوکشو کردم تو که فرتی از خواب پرید و من هم زود خودمو زدم به خواب اما یواشکی از لای پلکهام زیر نظرش داشتم. اون نشسته بود اول دست برد کونشو دست کرمی شدشو بو کرد و متوجه رد پای اجانب در اونجا شد. داشت مستقیم به من نگاه میکرد و البته کار چه کسی جز من میتونست باشه. گفتم الان سیلی در گوشم میخوابونه ولی به خیر گذشت. خشم و تعجب از چهرش رفته بود لبخند معنی داری کرد و دراز کشید. من منظورم رو رسونده بودم و گویا شرایط مساعد بود. نذاشتم دوباره بخوابه و با حرکتی ساختگی در خواب دستمو انداختم روی پاش. اول کمی عقب کشید ولی بعد کمی پائینتر سر داد خودشو و پاهاشو گذاشت بغلم تا جایی که یکی از اونها رسید به کیرم و من که داشتم از شق درد میمردم شلوار و شورتمو با هم پایین کشیدم که اون هم شوکه شد و خودشو جمع کرد اما دیگه کار از کار گذشته بود و هر دو عقده های مدتها حسرت رو داشتیم تلافی میکردیم. با دستم پاهاشو میمالیدم و میکشیدمشون روی کیرم و صداهای ریز آه و واهش نشون میداد که بدتر از من روی آسمونها سیر میکنه. خودمو کشیدم بالاتر و رسما کنارش بودم اون چشاشو بسته بود و مثلا داشت همه اینها رو خواب میدید. نمیدونم کی و چطور لختش کردم و با کرم مالی و انگلک کردن در کونش باز شده بود. بغل کردن و بازی با سینه هاش دیوانه کننده بود. خوشبختانه خانمم پشتش به ما بود و من ملافه نازکی کشیده بودم رومون و همه چی براه بود. ماندانا رو از پشت بغل کرده بودم و دستم همه جای بدنش رو سیر میکرد اون هم دستشو آورد پشت و کیرمو میمالید. مقداری از کرم رو گذاشتم کف دستش و اون هم کیرمالی زیبای خودش رو به نحو احسن انجام میداد کیرم حسابی چرب و چیلی شده بود و من هم همون بازی رو روی که چه عرض کنم توی سوراخ کونش انجامیده بودم. لحظه موعود بود و کیرم داشت آروم و با ضربه های کوچکی که برای باز شدن راه بود در کون محبوبم پیش میرفت سینه و کسشو مرتب میمالیدم تا تحریک بشه و دردش نیاد. هیچ عجله ای نداشتم و خیلی آروم این کار رو میکردم که یکدفه از اوج حشرش کونشو خم کرد عقب و با فشاری که آورد کیرم تا ته رفت توی کونش. خودشو چنان چسبونده بود به من که انگار کمشه و باز میخواد. یواش یواش تلمبه زدنها شروع شد و از گردن و سینه و کس و ناف و عیره جایی نمونده بود که بی بوس یا نوازش بمونه. هر وقت میخواست آبم بیاد کیرم رو توی کونش نگه میداشتم و بعد از کمی که بهتر میشدم باز ادامه میدادم و این کار گویا پایانی نداشت. هر دو غرق عرق بودیم. خانمم حرکتهایی میکرد انگار از آه و اوه ما خوابش سبکتر شده بود. حرکاتمو تند و تندتر کردم و نمیدونم ماندانا برای چندمین بار بود که به خودش میپیچید و ارگاسم میشد من هم حیفم اومد آبمو توی اون بهشت خالی نکنم. هر دومون سست و بیحال شده بودیم. دقایقی به همون شکل کنار هم موندیم که یکدفه به طرفم برگشت و چشاشو باز کرد. با لبخندی رفتیم تو لب همو حالا نخور کی بخور. داستم دوباره راست میکردم ولی دیگه خطرناک بود و امکان بیدار شدن همسرم زیاد بود. لباسهامون رو کج و کوله پوشیدیم و برگشتم سر جام اما تا نزدیک صبح پاهاش توی دستام بود. از اون اتفاق سالها میگذره و ماندانا هم الان ازدواج کرده و یه بچه داره. ما همدیگر رو خیلی دوست داریم اما هرگر در مورد اون شب چیزی به روی هم نیاوردیم.

حسرت سکس با دامادمون سلام به دوستان . من فائزه هستم ۱۹ سالمه مجردم این خاطره مربوط میشه به یک سال پیش که من ۱۸ سالم بود من اصلأ اهل سکسو اینا نیستم ولی دوس داشتم با دامادمون سکس کنم… من پوستم سفیده ..اندامم خیلی خوبه .. تعریف از خودم نباشه خوشگلم هستم.. من یه خواهر دارم به اسم فریبا که ۲۲ سالشه و شوهرشم ۲۲ سالشه هم سن هستن راستش من از روزی که شوهر آبجیمو دیدم عاشقش شدم خیلی خوشگله چشماش خرمایی .. موهاش بلند .. خلاصه از اون بچه سوسولاست خیلی ازش خوشم میاد از اون پسرایه مدرنه هر روز یه لباسی تنشه .مخصوصا که پیرهن زردشو با شلوار سفیدشو میپوشه دل تو دلم نیست فعلأ دارم امسالو میگم دو سال پیش خواهرم که ۲۰ سالش بود ازدواج کرد ۱سال بعد هم عروسی کردن..که قبل عروسی این اتفاق برام افتاد.من خیلی سعید و دوس داشتم راستی اسم دامادمون سعید هست…. من دوس داشتم بهم توجه داشته باشه ولی اون اصلأ بهم توجه نمیکرد من دوس داشتم حداقل سکس هم باهام نمیکنه یه بار لباشو ببوسم خلاصه بگذریم یه روز که خونه بودیم دامادم اومده بود واسه دیدن خواهرم خب ازدواج کرده بودن دامادم بیشتر خونه ما بود .. بعد اومد بالا سلام کردیم و . . . گفت فریبا کجاس گفتم بالاست پیش مامان بعد رفت پیششو..خلاصه سرتون رو درد نیارم خواهرم رفت بخوابه ساعت حدود ۲ بعداظهر بود مادرمم رفت تو اتاق خودش .دامادم گفت من پایین میرم تلویزیون میبینم منم که موقعیت گیر آورده بودم باهاش تنها بشم خوشحال بودم رفتم به خودم عطر زدم رفتم پیشش دیدم رو مبل نشسته داره تلویزیون نگاه میکنه گفتم چه خبر سعیدی گفت چی یه بار دیگه بگو؟گفتم چیو بگم؟ گفت اسممو … دوباره گفتم سعیدی گفت خیر باشه شنگولی تا دیروز آقا سعید الان سعیدی فردا هم حتمأ چیز جدیدتر گفتم خب چیه مگه دوس دارم اینطوری صدات کنم اشکالی داره گفتش باشه هر جور راحتی حالا نزنی ما رو یه وقت منم یکم مثلأ ناراحت شده باشم سرمو انداختم پایین یه گوشه نشستم گفت چته فائزه ناراحت شدی باشه ببخشید دلخور نشو اومد جلو گفت سرتو بالا کن ببینمت دید ناراحتم گفت ناراحت نباش دیگه جون سعیدی اینو گفت خندیدم گفت ایول حالا شد..یک لحظه چشام به لباش خیره شد متوجه نگام شد رنگش پریده بود تا میخواست بلند بشه دستامو دور گردنش حلقه کردم لبامو گذاشتم رو لباش واقعأ انگار تو دنیای دیگه بودم ولی فکر میکردم اونم بهم لب میده اعصابش خورد شد از جاش بلند شد بهم گفت پاشو تا بلند شدم یکی زد تو گوشم وای بد جور سوختم بهم گفت خیانت کار اونایی هست که انسان نیستن بعد گفت دیگه قیافت واسم خفست دوس ندارم ببینمت از اون موقع دیگه با من خوب نیست ولی فکر کنم از ترس خراب شدن رابطش با خواهرم منو زد یا شاید فکر کرده منو خواهرم نقشه کشیدیم که امتحانش کنیم ولی…. ولی مطمئنم که یه روز کیرشو تو کسم حس می‌کنم. مطمئنم …

سکس با دختر خالم تو قایم موشک بازی سلام دوستان اسمم نیما(مستعار) هستش ۲۰سالمه داستانی که میخوام براتون بگم مربوط میشه به ۴سال پیش . یه دختر خاله دارم اسمش پرستو(مستعار)که از من ۳سال کوچیک تره و من بد جوری تو کفش بودم… داستان از اینجا شروع شد که ما عید ۸۸ خانوادگی رفتیم شمال خونه پدربزرگم اینا مثل همه خانواده ها که عید ها رو جمع میشن خونه بزرگترها ، ما رسیدیم و دیدم که کل فامیل جمع هستن ما فقط آخرین نفرات بودیم.نمیخوام داستانو زیاد طول بدم خلاصه بعد از چند روز گردش یه روز قرار شد تمام بچه های فامیل با هم قایم موشک بازی کنیم.این بازی پیشنهاد من بود چون تنها راهی بود که فکر میکردم حداقل بتونم یه جوری به این دختر خاله پرستو برسمو ترتیبشو بدم.بازی رو شروع کردیم و همه میرفتن قایم بشن منم منتظر میموندم ببینم پرستو کجا میره که دیدم میره تو خونه ی نصفه کاره ای که پدرم قرار بود بسازتش. منم از موقعیت استفاده کردم و رفتم پیشش چند دست بازی کردیم و من هم تو همین چند دست بازی بیکار نبودم بعضی وقتا مثلا میخواست از پله ها یا از جایی قایم بشه دست میزدم بهش و یا الکی از زیر کونش میگرفتم و بلندش میکردم و اونم هیچی نمیگفت که همین برای من چراغ سبزی بود که روشن شد.بازی کم کم داشت تموم میشد که به دست های پایانی رسیده بود و دوباره منو پرستو رفتیم قایم بشیم ، اینبار بهش گفتم بیا بریم تو یکی از اتاق های نیمه ساخته ما قایم بشیم اونم قبول کرد و رفتیم اونجا چند دقیقه موندیم و من یه فکر به سرم زد که الکی گفتم: پرستو دستشویی دارم چیکار کنم ؟ گفت: یکه یا دو گفتم:یک ! پرستو گفت: همین گوشه یه کاریش بکن من رومو بر میگردونم . منم گفتم باشه که منم الکی رفتم اون ور تو و بعد چند ثانیه خالی بندی گفتم تموم شد میتونی راحت باشی. اونم گفت چه زود .( تو دلم گفتم چقدر خری آخه دختر) .منم سوء استفاده کردم و گفتم ما که مثل شما دخترا دردسر نداریم برای دستشویی. اونم گفت آره میدونم.دلمو زدم به دریا و گفتم پرستو یه چیزی بگم قول میدی ناراحت نشی و به کسی نگی ؟ گفت مثلا چی؟ گفتم اول قول بده بعد ! قبول کرد و گفت آره . گفتم میشه اونجاتو ببینم ! گفت کجا رو ؟ گفتم کوست رو دیگه !!! جا خورد و گفت نه ! هرچی گفتم قبول نکرد و گفت برو برای کسای دیگه رو ببین . دیگه کلا نا امید شده بودم و میخواستم برم بیرون که خودمو به کسی که چشم گذاشته نشون بدم که یه دفعه گفت فقط همین یه باره ها . منم سریع برگشتم گفتن باشه ! گفت قول میدی به کسی نگی؟ گفتم آره قوله قول.(آخه بیچاره میترسید خانواده شون خیلی مذهبی هست) بالاخره زیپ شلوارشو کشید پایین و کسشو بهم نشون داد که باورم نمیشد کس به این نازی و سفیدی داشته باشه.داشتم دیوونه میشدم یکم به کسش دست زدم و خواستم کسشو بخورم که نزاشت و گفت بسه دیگه . منم گفتم فقط یه ذره که بالاخره راضی شد و منم شروع کردم با دیوانگی کامل کسشو خوردن طوری میخوردم که صداش در اومده بود و داشت لذت میبرد که به خودش اومد و گفت الان بچه ها میفهمن و میان ما رو اینجا میبینن، منم با این حرفش قانع شدم و گفتم باشه ولی قول بده که جبران کنی برای دست بعدی که قبول کرد.رفتیم بیرون و دوباره دست بعدی بازی رو شروع کردیم و باز هم منو پرستو اومدیم سر جای اولمون که این دفعه سریع تا زیپشو باز کرد من شروع کردم به خوردن کسش خیلی خوشش اومده بود. دیگه کنترلش دست خودش نبود و خودشو واگذار کرده بود به من ، منم بلندش کردم و همین جور داشتم گردنشو و لاله ی گوششو میخوردم و دکمه ی شلوارشو باز کردم، شلوار و شرتشو تا مچ پاهاش دادم پایین ، گفتم خم شو میخوام راحت تر کستو بخورم خم شد و منم کس و کونشو وحشیانه میخوردم. کیرم داشت تو شلوارم میترکید و شلوارمو جر میداد بهش گفتم برام ساک بزن که قبول نکرد و منم زیاد اسرار نکردم چون معلوم بود دفعه اولشه که داره سکس میکنه یکم به سر کیرم تف زدم و چند دقیقه لاپایی کردمش و تو دلم گفتم من این همه مدت تو نخش بودم حیفه اگر قشنگ نکنمش یه تف انداختم رو کیرمو و یه تف دم سوراخ کون پرستو که از این حرکت من خیلی حال کرد و یه خنده آروم و ملیحی کرد کیرمو گذاشتم دم سوراخش ، هر چی فشار دادم دیدم خیلی طرف آک بنده و شروع کردم با انگشتام با سوراخش بازی کردن یکم که با سوراخ کونش بازی کردم و فهمیدم یکم گشاد تر شد دوباره سر کیرمو تف زدمو گذاشتم دو سوراخش یکم فشار دادم که پرستو میگفت درد داره نیما نکن بسه منم گفتم اولش یکم درد داره بعد بهت حال میده حتی از کوس خوردنم بیشتر لذت داره برات. یکم که آروم شد دوباره شروع کردن و این دفعه هر جوری بود سر کیرمو کردم تو سوراخش که دردش اومده بود یکم صبر کردم تا سوراخش جا باز کنه و پرستو یکم دردش کمتر بشه بعد از چند دقیقه آروم شروع کردم به تلمبه زدن که بعد از چند دقیقه درد دیگه برای برای پرستو دردها تبدیل شده بودن به حال منم تند تند تلمبه میزدم و با یه دست کسشو میمالوندم بعد از چند دقیه دیدم دیگه ناله ای نمیکنه و یکم لرزید که فهمیدم ارضاء شد منم تلمبه زدنمو ادامه دادم که دیگه داشت آبم میومد و کیرمو از تو کون پرستو بیرون کشیدم و شروع کردم به جلق زدن و آبمو همونجا رو زمین ریختم و بعد از چند دقیقه یه لب توپ از پرستو گرفتمو کلی از هم دیگه تشکر کردیم و دیگه رفیتم.بعد از اون سکس تا الان دیگه با پرستو هیچ سکسی نداشتم و یعنی دیگه موقعیتی نبوده تا سکس داشته باشیم. امیدوارم از خاطره ای که نوشتم خوشتون اومده باشه. نوشته: نیما

سکس با خواهر زنم مونا قبل از اینکه شروع کنم باید از همه‌تون عذرخواهی کنم. چون نه نویسنده قابلی هستم و نه تبحر داستان‌نویسی دارم. برای اولین باره که می‌نویسم و صرفاً دلم می‌خواد خاطره‌م رو براتون تعریف کنم. اول از خودم شروع کنم. امیر هستم ۳۱ ساله نود و خورده‌ای وزن دارم و قدم ۱۸۳ هستش. قیافه‌م معمولیه مثل خیلی از پسرایی که تا حالا دیدید، اهل ورزش هم نیستم. ۸ سال پیش توی دانشگاه با خانومم آشنا شدم. رها دختر خیلی شیطونی بود و این شر بودنش من رو جذب خودش کرد. من ترم هفت بودم و اون ترم سوم. با بدبختی تونستم مخش رو بزنم و بعد از دو سال دوستی ازدواج کردیم. مونا خواهر خانومم با اینکه یک سال از رها کوچیکتر بود اما قبل از ما عروسی کرده بود. شوهرش حمید کارمند گمرک بود و به همین خاطر اونها توی یکی از شهرهای مرزی زندگی می‌کردن. همه این مقدمه‌ها رو گفتم تا برسم به پارسال که عروسی برادرخانومم سعید بود. روز قبل از عروسی مونا اومد اما قیافه‌ش تابلو گرفته بود. کاشف به عمل اومد حمید نتونسته مرخصی بگیره و مونا از این بابت خیلی ناراحت بود. خلاصه ما اینقدر گفتیم و رقصیدیم و خندیدیم که آخر شب تقریباً یادش رفت و خنده اومد رو لبهاش. روز بعدش که روز عروسی بود ساعت ۱۱ از خواب بیدار شدم. رها و مونا رفته بودن آرایشگاه و من قرار بود برم دنبالشون. اگر تا اونروز زنهای ایرانی رو به خاطر آرایش و هزینه‌ای که تو آرایشگاه صرف می کنن به جهان سومی بودن متهم می‌کردم اونروز به قدرت آرایش ایمان آوردم. مونا باربی شده بود. البته آرایش بود یا گریم… نمی دونم ولی خیلی ناز شده بود. توی مراسم سعی کردم به بهونه‌ای بکشمش طبقه پایین و بهش مشروب بدم. به خانومم گفتم رها این خواهرت خیلی دمغه. برو صداش کن تا یکم شارژش کنیم. خانومم رفت و با مونا برگشت. یه پیک بزرگ رو نصفه از وودکا روسی پر کردم و روش هم آبمیوه هلو ریختم هم آب آناناس. مونا و اومد و کوکتل رو دادم خورد. هر سه رفتیم بالا. نمی دونم این مشروب باهاش چی کار کرد که صاف اومد طرف من و به رها گفت می‌خوام امشب با امیر برقصم. این اولین باری بود که با من اینقدر راحت می شد. وقت رقصیدن سینه هاشو می لرزوند و حسابی به باسن خوش فرمش قر می داد. یک آن دیدم مونا دوید طرف دستشویی. به شکل فجیعی حالش به هم خورد. با رها رفتیم کمکش. من پیشونیشو فشار می دادم تا سر دردش کمتر بشه. در همین حین چشمم به سینه‌های گرد و سفیدش افتاد که از پیرهنش خودنمایی می‌کرد. به رها گفتم باید ببریمش حموم و با آب سرد پاها و دستش رو بشوریم. رها گفت آخه تنهایی نمی‌تونم ببرمش. من یک طرف مونا رو گرفتم و رها اونورشو. عملاً از چند بار چسبوندم به کونش. خانومم با نگرانی می‌گفت تقصیر تو بود فردا جواب حمید رو چی بدیم. گفتم صورت مونا رو بشور حالش خوب می شه تا صبح. عروسی که تموم شد من و رها و مونا رفتیم طرف خونه. رها گفت خواهرمو بیارم پیش خودم خیالم راحت تره. من اون شب به طرز وحشتناکی با خانومم سکس داشتم. صبح که از خواب بیدار شدم دیدم مونا داره صبحونه آماده می کنه. رها رفته بود برای مراسم پاتختی مادرشو کمک کنه و مونا به خاطر سر دردش مونده بود خونه. خواهرخانومم ساکش رو خونه مادرش جا گذاشته بود و یکی از پیرهنای منو با دامن رها پوشیده بود. رفتم سر میز و شروع کردم به نیمرو خوردن. بهش گفتم چرا پیرهن منو پوشیدی. گفت الان درش میارم خسیس. گفتم همین یه پیرهنم اتو داشت بقیه‌ش اتو نداره. گفت نه دیگه این کثیف شده یکی الان برات اتو میزنم بپوش. رفت یه پیرهن اتو بزنه که گفتم همینو درآر میخوام بپوشم. از من اصرار و از اون انکار که گفت باشه برو بیرون عوضش کنم. رفتم بیرون و در رو نیمه باز گذاشتم. مونا پیرهن من رو درآورد و کمد من رو باز کرد تا لباس مناسبی پیدا کنه. قلبم به شدت میزد. بند مشکی سوتین رو تن سفیدش نمای خیلی قشنگی داشت. توی این دو روز به اندازه ۵سال و نیم چشم چرونی کرده بودم. پیرهنو که بهم داد بی اختیار گذاشتم رو بینی‌ام و بوش کردم. بوی عطر زنونه و تصور اینکه لباس من تن کی بوده حالم رو دگرگون کرد. مونا که چشماش گرد شده بود گفت دیوونه این چه کاریه می‌کنی؟ گفتم فکر اینکه لباسمو تو پوشیدی منو حالی به حالی میکنه. گفت تو که دیشب از بی حالی من سوءاستفاده کردی و هرکاری دلت خواست باهام کردی. جواب دادم نه دیگه. هر کاری دلم خواست نکردم. یه کم زل زدم و نیگات کردم. پرید توحرفم: نیگاه کردی و مالیدی و … گفتم مونا بذار یه بار ببینم. مونا گفت امیر شوخیش هم قشنگ نیست. با التماس گفتم فقط یک بار.. همین که بلند شدم اونم تیز بلند شد. نزدیکش رفتم و دستاشو گرفتم . هم می‌خواست و هم نمی‌خواست. انگار هنوز مست بود. پامو گذاشتم رو دامنش. عقب عقب افتاد. دامنش هم تا زیر شورتش اومد پایین. خیلی سریع دامنش رو درآوردم . گفت بسه دیگه امیر. چی از جونم می‌خوای. گفتم بذار بهشتتو ببینم. خواهش می‌کنم. از دو طرف شرتشو گرفتم. اونم دستامو گرفت ولی نه اونقدری که منو از درآوردن شرتش خسته کنه. باورم نمی‌شد. یک کس تپل سفید و بی مو. سرمو چسبوندم بهش و شروع کردم بوسیدن. مونا سرمو گرفت و میخواست منو پس بزنه. گفتم مونا بخواب و لذت ببر. نمی‌خوام به زور بکنمت. تسلیم شد و دراز کشید. چوچوله شو گرفتم لای لبهام و میک زدم. لیس میزدم کسشو. زبونمو لای چاکش بالا و پایین می‌کشیدم. با زبونم سوراخشو بازی دادم. دیگه به وضوح صدای نفسهاشو می شنیدم. کاملاً حشری شده بود و لبشو گاز می‌گرفت و سینه‌هاشو می‌مالید. رونهای خوش تراشش رو می‌لیسدم و می‌بوسیدم. همینطوری که داشتم با بهشتش سر و کله میزدم بلندش کردم و برعکس رو خودم به شکل ۶۹ خوابوندمش. کیرمو گرفت دستش و شروع کرد بازی دادن. گفتم آزاد کن اون زندونی رو بذار بهش خوش بگذره و یهو همه تا جایی که میشد کسشو گذاشتم دهنم. یه آهی کشید که نزدیک بود آبمو بیاره. آروم کیرمو گرفت و گذاشت دهنش. خیلی با ناز شروع کرد برام ساک زدن. نشوندمش رو زانو و خودم وایسادم. همیشه عاشق این بودم که موقع ساک زدن تلمبه بزنم. سرشو گرفتم و کیرمو تو دهنش عقب جلو می‌کردم. مونا جون … الی جاااان… بخور… همه شو بخوررررر… جانممم… میک بزن… حس کردم آبم داره میاد. بردمش رو تخت. پاهاشو بلند کردم و کیرمو می‌مالیدم به کسش. اینقدر کیرمو لای چاک کسش بالا پایین کردم که گفت امیر می‌خوااممم. کیرمو تا ته فرو کردم تو کس تنگ و گرمش. مونا دیگه آه و اوهش بلند شده بود. من شروع کردم تلمبه زدن. مونام می گفت آرههههه… بکننننننن… ممممممممم…. آآآآهههه… اوففففففففف. بکن که خوب داری می‌کنی. کسمو جر بده… منو گشادم کن…. با این حرفها بدتر حشری شدم و سرعتمو بیشتر کردم. مونا روتختی رو چنگ می‌نداخت … آخخخ آیییی آیییییی امیر جون امییییررم داری چی کار می‌کنی؟ بگو… گفتم مونا جووون می‌خوامت… مونا جان دارم می‌کنمت… ال جوووووونننن می‌دونی از دیروز باهام چیکار کردی…کیرمو تا دسته کردم تو کس تنگت… دارم بازت می‌کنم… دارم جور حمید رو می‌کشم. بهش گفتم چار دست و پا بشینه تا مدل سگی بکنم.. رو صورتش خوابید و کونشو داد بالا … کس خوش فرمش از لای کونش زد بیرون. کیرمو کردم توش و کونشو گرفتم دستم و شروع کردم ضربه زدن… با هر ضربه یه موج خوشگل رو کونش میفتاد که حشری‌ترم می‌کرد. موهاشو گرفتم دستم و وحشیانه تلمبه می‌زدم. مونا دیگه داشت جیغ می‌زد. واییی امیییر منو داری می‌کشیییی… بکن… بکن منووو آیییییی… آخخخ… آآآآهههه…. منو جنده خودت کن… این حرف رو زد فشارم رفت بالا… دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم … کیرمو درآوردم و با فشار آبمو ریختم رو کون و کمرش… انگار کوه کنده بودم از بس خسته شده بودم.. افتادم بغلش و یه لب درست و حسابی ازش گرفتم… آبمو با دستمال کاغذی از پشتش پاک کردم و با هم رفتیم دوش گرفتیم. از اون روز هیچ وقت قسمت نشد که دوباره بکنمش تا چند وقت پیش که یک جریان عجیب برام اتفاق افتاد که براتون تعریف خواهم کرد. نوشته:‌ دکتر ارژنگ

سپردن گوشت به گربهداستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به زمانی که من تازه ازدواج کرده بودم. زنم دو تا خواهر داره که هر دوتاشون ازش بزرگترن و ازدواج کردن و هر کدومشون دو تا بچه دارن. اسم خواهر بزرگه گلناره و اسم خواهر کوچیکه لادنه. راستشو بخواین از همون روز اول که لادن رو دیدم خیلی تو کفش بودم و به شوهرش حسودیم میشد. با خودم میگفتم ای کاش میشد برای یک بار هم که شده بتونم باهاش لاس بزنم. ولی متأسفانه لادن در شهرستان زندگی میکرد و من بهش دسترسی نداشتم. در هر صورت من همیشه توی کف لادن بودم و حتی خیلی از مواقع که زنم رو میکردم به فکر لادن بودم. از شانسم حدود یک سال بعد از ازدواج از طرف شرکت مأمور شدم که برای دو سال برم به همون شهرستانی که لادن زندگی میکرد. وقتی که رئیس این خبر رو بهم داد از اینکه دارم به لادن نزدیک میشم از خوشحالی داشتم بال در می آوردم ولی وقتی رسیدم خونه این خوشحالی رو طور دیگه ای بیان کردم و به زنم گفتم که این مأموریت باعث میشه که حقوقم افزایش پیدا کنه. در عرض دو هفته وسایل رو برای اسباب کشی آماده کردیم و خونه رو رهن دادیم. تمام این مدت به این فکر میکردم که چطور میتونم به لادن نزدیک بشم و باهاش لاس بزنم. بعد از جاگیر شدن در خونه جدید که برای دو سال از طرف شرکت برام رهن کرده بودن، لادن با شوهرش و بچه هاش اومدن خونه ما. خیلی وقت بود که ندیده بودمش. خیلی خوشکلتر و خوش هیکل تر شده بود. سعی میکردم زیاد بهش خیره نشم که دیگران متوجه نشن ولی دست خودم نبود بی اختیار وقتی که داشت به زنم برای پذیرایی کمک میکرد نگاهم دنبالش میکرد. همش تو این فکر بودم که ای کاش یه فرصتی پیش بیاد تا بتونم از نزدیک لمسش کنم. بعد از اینکه رفتن با اینکه خسته بودم ولی به یاد لادن یک دست سیر زنمو کردم. بعد از حدود یکماه که از اومدنمون گذشت، دو سه بار لادن به خونه ما اومد و چند بار هم ما رفتیم خونه اونا. توی این رفت و اومدا سعی میکردم با نگاه به لادن بفهمونم که دلم چی میخواد ولی اون از نگاهم نمیخوند. تا اینکه یه روز تنها اومد خونه ما. من تازه از سر کار اومده بودم و نمیدونستم که لادن اومده. مثل هر روز مستقیم رفتم تو اتاق و شروع کردم به عوض کردن لباسهام. طبق عادت اول همه لباسهای کارم رو در آوردم و لخت شدم بعد رفتم سر کمد لباسی تا شلوارک و زیرپوشم رو بردارم که یه دفه دیدم لادن اومد تو اتاق. اول جا خورد و روشو برگردوند. راستشو بخواین منم جا خوردم و رفتم پشت در کمد ولی بعد به خودم اومدم و سلام کردم و گفتم ببخشید نمیدونستم شما اینجا هستید و همونطور از پشت در کمد اومدم بیرون. اونم برگشت و گفت شما ببخشید، منم نمیدونستم که شما تشریف آوردید. میخواستم برای بیتا حوله ببرم. منم همونطور که لخت ایستاده بودم از توی کمد یه حوله در آوردم و بهش دادم. بعد از تشکر یه نگاه زیر چشمی بهم کرد و رفت بیرون. منم لباس پوشیدم و رفتم توی اتاق نشیمن. تقریباً اولین قدم برای نزدیکی به لادن رو برداشته بودم و با لخت ایستادن جلوش باعث شدم که نیم نگاهی زیر چشمی به هیکلم بندازه. بعد از اینکه زنم از حمام اومد هر دوشون اومدن توی اتاق و بعد از اینکه بیتا یه لب محکم از من گرفت رفت توی اتاق که موهاش رو خشک کنه. لادن هم روبروی من روی مبل نشست. یه بلوز آستین کوتاه یقه باز با یه دامن تا روی زانو پوشیده بود و اون اندام محشرش رو به نمایش گذاشته بود. وقتی نشست برای یه لحظه اون رونای سفیدش پیدا شد. بی اختیار کیرم راست شد.چند روز بعد شوهر لادن باهام تماس گرفت و گفت که برای یه دوره، یک ماه از طرف شرکت قراره بره چین و از من خواهش کرد که مراقب لادن و بچه ها باشم. منم با خوشحالی قبول کردم. بنده خدا نمیدونست که داره گوشت رو میسپاره دست گربه. شب قبل از رفتنش رفتیم خونشون و بازم جلوی همه با کلی تعارف ازم خواهش کرد که به لادن و بچه ها سر بزنم و نذارم که کم و کسری داشته باشن. منم بهش اطمینان دادم که نمیذارم از هیچ نظر کمبودی احساس کنن. از وقتی برگشتیم خونه توی این فکر بودم که چطور باید به لادن نزدیک بشم که نه ناراحت بشه و نه آبروریزی بشه. فرداش از اداره که زدم بیرون به زنم زنگ زدم و گفتم که اول میرم پیش لادن تا ببینم چیزی احتیاج نداشته باشه. بعد به لادن زنگ زدم و گفتم که اگه چیزی احتیاج داره بگه تا براش ببرم. کلی تعارف کرد و آخر سر چند تا سفارش داد. بعد از خرید سفارشات و یه مقدار تنقلات برای بچه ها رفتم در خونه. نیاز به تعارف یا اصرار نداشتم تا گفت بفرمایید تو، رفتم داخل. بچه ها رو بغل کردم و بوسیدم و به هرکدومشون یه کاکائو دادم اونا هم رفتن دنبال بازیشون. لادن یه تاپ بندی با یه شلوارک پوشیده بود که سینه های خوشکلش از توی تاپ پیدا بود و معلوم بود که سوتین نبسته. دوباره کیرم راست شد. برای اینکه سر شوخی رو باز کنم گفتم خوش تیپ شدی. با اخم یه نگاهی بهم کرد و گفت خوش تیپ بودم. منم برای اینکه حرف ادامه پیدا کنه گفتم بر منکرش لعنت. تعارف کرد که بشینم تا چای درست کنه ولی چون میخواستم اعتمادش و بدست بیارم و درضمن زنم هم بهم بی اعتماد نشه، تشکر کردم و رفتم خونه. یک هفته گذشت و من هر روز بعد از کار و قبل از رفتن خونه اول یه سری به لادن میزدم و بعد از یه کم بازی با بچه ها، میرفتم خونه. دیگه هم زنم و هم لادن به این برنامه عادت کرده بودن.اون روز بعد از ظهر کارم سبک بود و تصمیم گرفتم که یه کمی زودتر برم خونه. سر راه چند تا شکلات و شیرینی برای بچه ها خریدم و مثل یه هفته گذشته مستقیم رفتم خونه لادن. یه مدت طول کشید تا در رو باز کرد. از پله ها که رفتم بالا دیدم در خونه نیمه بازه ولی کسی جلوی در نیست. یه یاالله گفتم و رفتم داخل. خبری از لادن و بچه ها نبود. با صدای نیمه بلند سلام کردم ولی جوابی نیومد. رفتم طرف اتاق خواب بچه ها دیدم که هر دوشون خوابیدن. از صدای آب متوجه شدم که لادن توی حمامه. رفتم جلوی در حمام و صداش کردم. از پشت در جواب داد که ببخشید تازه اومدم تو حمام تا چند دقیقه دیگه میام بیرون. چای آمادست از خودت پذیرایی کن. شیشه در حمام مات بود ولی وقتی که اومد پشت در میشد اون هیکل زیباش رو ببینی. دوباره کیرم راست شد. گفتم راحت باش من عجله ندارم و رفتم توی آشپزخونه و یه چای برای خودم ریختم. توی این فکر بودم که امروز هرطور شده باهاش لاس بزنم و با خودم گفتم هرچه باداباد. بعد از خوردن چای دوباره رفتم پشت در حمام و از پشت شیشه هیکلش رو برانداز میکردم. توی خیال خودم بغلش میکردم و پستوناش رو میمالیدم. با یه دستم کیرمو میمالیدم و با دست دیگه به دیوار تکیه کرده بودم که تعادلمو از دست ندم. پشتش به در بود و چون چراغها رو برای بچه ها که خواب بودن خاموش کرده بود فکر میکردم که منو نمیبینه. یه چند دقیقه ای توی همین حالت بودم و داشتم کیرمو میمالیدم که حس کردم لادن هم داره به خودش ور میره. اولش فکر میکردم که داره خودش رو میشوره ولی وقتی خوب دقت کردم دیدم که داره خودش رو میماله. یه دستش به کسش بود و یه دستش به پستوناش. نمیدونستم که چرا این کار رو میکنه. با خودم گفتم خوب به هرحال حدود ۱۰ روزه که شوهرش رفته و ممکنه توی کف باشه. البته حدسم درست بود ولی نمیدونستم که خودم باعثش شدم. خلاصه یه چند دقیقه ای گذشت که صدای آب قطع شد. سریع رفتم توی اتاق نشیمن و نشستم روی مبل و خودمو مشغول کردم. فکر کردم تا بخواد خودش رو خشک کنه و لباس بپوشه یه چند دقیقه ای طول میکشه ولی خیلی سریع در حمام باز شد و لادن با یه حوله که تنش کرده بود اومد بیرون. چشماش خمار شده بود و معلوم بود که خیلی تو کفه. اومد جلوی من ایستاد و شروع به احوالپرسی کرد. بعد روی مبل روبرویی نشست و طوری که به نظر میرسید از عمد اینکار رو کرده پاش رو انداخت روی پاش طوری که میشد تا انتهای رونش رو ببینی. با دیدن این صحنه دیگه دیوانه شده بودم ولی هرطور بود خودم رو کنترل کردم که کار احمقانه ای نکنم. همینطور که صحبت میکردیم با پاهاش بازی میکرد و این کار باعث شد که حوله از روی پاش بیوفته. طوری که مثلاً نشون بده که این کار عمدی نبوده دوباره حوله رو روی پاش انداخت و به صحبت ادامه داد.دیگه دل تو دلم نبود. همه شرایط برای کاری که مدتها در انتظارش بودم جور شده بود. به اندازه کافی وقت داشتم چون از نظر زنم من هنوز سر کار بودم. با لادن تنها بودم چون بچه ها خواب بودن و از همه مهمتر اینکه رفتار لادن نشون میداد که اونم دلش میخواد. پس دیگه جای تأمل نبود ولی نمیدونم چرا حالا که همه این شرایط جور شده بود نمیتونستم کاری بکنم. برای اینکه وقت رو از دست ندم گفتم چرا نمیری موهات رو خشک کنی؟ اینطور سرما میخوری. قبول کرد و طوری بلند شد که من متوجه شدم حتی شرت هم نپوشیده و رفت توی اتاق خواب. بعد از چند لحظه صدام کرد و گفت اگه امکان داره سشوار رو براش بگیرم. وقتی رفتم توی اتاق همونطور با حوله جلوی آیینه ایستاده بود و داشت موهاش رو شونه میکرد. سشوار رو ازش گرفتم و کنارش ایستادم تا موهاش رو خشک کنه. من کنارش ایستاده بودم و از بالای حوله میتونستم پستوناش رو ببینم. سوتین هم نبسته بود و کاملاً لخت فقط با یه حوله کنارم ایستاده بود. ساعت ۲ بود و تقریباً ۴ ساعت وقت داشتم ولی نمیدونستم چطور شروع کنم. وقتی دستش رو برد بالا که شونه رو روی سرش بکشه، گره حوله که معلوم بود عمدی شل بسته شده باز شد و من تونستم اون پستونا و کس خوشکلش رو که کاملاً تمیزش کرده بود ببینم ولی لادن هیچ عکس العملی نشون نداد و به کارش ادامه داد. تمام مدتی که موهاش رو شونه میکرد از توی آیینه حواسش به کیر من بود. اینو از مسیر نگاهش توی آیینه متوجه شدم. دیگه نباید موقعیت رو از دست میدادم. همونطور که سشوار رو گرفته بودم با اون دستم شروع به مالیدن کیرم کردم و نشون دادم که چقدر هوس کردم. بعد سشوار رو بستم و گذاشتم جلوی آیینه. هنوز شونه توی دستش بود و داشت موهاش رو شونه میکرد. هر دو دستش بالا بود و حوله کاملاً باز شده بود. رفتم پشت سرش و از پشت بغلش کردم و پستوناش رو گرفتم. بدون اینکه چیزی بگه خودش رو توی بغل من ول کرد. بعد از یه مالش کوچیک به پستوناش که سفت و سر بالا بودن آروم دستامو آوردم بالا و حوله رو از روی دوشش انداختم. به آرزوم رسیده بودم چون آرزوم این بود که بتونم از نزدیک لمسش کنم. لادن هم توی حس بود. چشماش رو بسته بود و معلوم بود که از اینکه خودش رو در اختیار من گذاشته راضیه. شونه رو گذاشت و همینطور که من پستوناش رو میمالیدم دستم رو گرفت و با حرکت دستش اشاره کرد که بیشتر فشار بدم. منم اطاعت کردم و با تمام قدرت پستوناش رو مالیدم. چند دقیقه ای توی همین حالت باهاش لاس زدم. کیرم داشت میترکید مخصوصاً وقتی کونش رو بهش فشار میداد.همونطور که پشتش ایستاده بودم و داشتم پستونش رو فشار میدادم با یک دست دکمه و زیپ شلوارم رو باز کردم و با این پا اون پا کردن شلوارمو در آوردم. بعد شرتمو کشیدم پایین و کیرمو چسبوندم به اون کون سفید و نرمش. وای که چه حالی میداد. اولین بارم نبود که زنی رو لمس میکردم ولی لادن یه چیز دیگه بود. به کمک لادن کاملاً لخت شدم و همینطور که من کسش رو میمالیدم لادن هم کیر من رو گرفته بود و باهاش بازی میکرد. دیگه تو ابرها بودم و کیرم اینقدر سفت شده بود که درد گرفته بود. بدون اینکه همدیگه رو ول کنیم رفتیم کنار تخت. لادن به پشت خوابید لبه تخت و پاهاشو از تخت آویزون کرد. منم خوابیدم روش و شروع کردم به لیس زدن نوک پستوناش. معلوم بود که با این کار خیلی حال میکنه. هیچ حرفی نمیزدیم و هردومون داشتیم حال میکردیم. رفتم بالاتر و لبش رو بوسیدم بعد کم کم اومدم پایید و از زیر گردن تا روی نافش رو غرق بوسه کردم و هم زمان پستوناش رو میمالیدم. همینطور آروم اومدم پایین تا رسیدم به کس خوشکلش. چه بوی خوبی میداد. به محض اینکه شروع کردم به لیس زدن صداش در اومد و شروع به آه کشیدن کرد و سرمو گرفت و به کسش فشار میداد. از این کار لذت میبرد و بعداً فهمیدم که شوهرش این کار رو براش نمیکنه. با هر بار لیس زدن من صداش بلندتر میشد و کم کم داشت دیوانه میشد تا جایی که ترسیدم بچه ها بیدار بشن و دست از این کارم کشیدم. بلند شدم و کنار تخت جلوش ایستادم. دستش رو گرفتم و بلندش کردم طوری که لبه تخت بشینه. به محض نشستن کیرمو گرفت و با ولع شروع به لیس زدن و بعدم ساک زدن کرد. از این کار هم لذت میبرد ولی باز شوهرش نمیذاشت این کار رو بکنه. دیگه تو حال خودم نبودم و داشتم دیوانه میشدم. کیرمو ازش گرفتم و خوابوندمش روی تخت و خودم هم وسط پاهاش نشستم. کیرمو میمالیدم به کسش ولی داخل نمیکردم. یکی دو دقیقه اینکار رو ادامه دادم و بعد خیلی آروم کیرمو هل دادم توی کسش. اینقدر خیس شده بود که به راحتی رفت داخل. یه آه بلند کشید و محکم بغلم کرد. منم با سرعت شروع به تلمبه زدن کردم. به مدت دو سه دقیقه به سرعت تلمبه زدم طوری که دیکه خیس عرق شده بودم ولی چون میدیدم که این کار خیلی بهش حال میده ادامه میدادم. فکر کنم سه چهار باری ارضا شد. بعد همونطور کیرمو تا ته توی کسش هل دادم و بی حرکت خوابیدم روش. لادن که ارضا شده بود شروع کرد به بوسیدنم و هی ازم تشکر میکرد و میگفت که خیلی حال کرده و تا حالا شوهرش اینقدر بهش حال نداده. منم بوسیدمش و به شوخی بهش گفتم من به حسام قول دادم که نذارم شما از هیچ نظر کمبودی حس کنید و هر دو زدیم زیر خنده. لادن گفت میشه یه خواهشی ازت بکنم. گفتم بگو عزیزم من سراپا گوشم. گفت حسام خیلی وسواسیه مخصوصاً توی سکس. مثلاً هیچ وقت کسمو لیس نمیزنه و نمذاره منم براش ساک بزنم. میگه کثیفه و آدم مریض میشه. گفتم خوب هر وقت خواستی بگو من برات این کار رو میکنم. الان دوست داری کست رو لیس بزنم؟ گفت نه میشه خواهش کنم منو از کون بکنی؟ آخه خیلی دوست دارم ولی حسام منو از کون نمیکنه. گفتم چرا که نه و با تعجب گفتم از کون نمیکنه؟ چطور دلش میاد کون به این خوشکلی رو از دست بده. من از وقتی تو رو دیدم آرزو میکردم که بتونم از کون بکنمت. بعد بلند شدم و کیرمو از کسش کشسدم بیرون. بهش گفتم که روی دو زانو بشینه و بیاد لبه تخت. با این کار میتونستم روی کونش مسلط باشم. بعد خودم نشستم پایین تخت و با دست کونشو باز کردم. از روی چوچوله کسش تا سوراخ کونش رو لیس میزدم و با انگشت سوراخ کونش رو میمالیدم. کم کم انگشتمو کردم توی سوراخ کونش آخه اینقدر تنگ بود که انگشتمم نمیرفت داخل چی برسه به کیرم. همینطور که براش لیس میزم و انگشت میکردم توی کونش یه بار دیگه ارضا شد و آب از کسش سرازیر شد. منم همه آب کسش رو لیس زدم و همراه با آب دهنم روی سوراخ کونش مالیدم. دیگه حسابی خیس و باز شده بود. بلند شدم و کیرمو با سوراخ کونش تنظیم کردم. بعد خیلی آهسته کیرمو تا ته توی کونش فرو کردم. لادن هم که معلوم بود خیلی حال کرده با فشار به عقب به من کمک میکرد. چند لحظه کیرمو تو همون حالت نگه داشتم و بعد دوباره شروع کردم به تلمبه زدن. لادن هم خودشو به عقب فشار میداد که کیرم تا ته توی کونش فرو بره. مرتب آه میکشید و میگفت محکمتر … محکمتر … سریعتر … بعد از چند دقیقه حس کردم که دارم منفجر میشم و داره آبم میاد دست انداختم دور شکمش و محکم فشارش دادم طوری که حتی یه میلیمتر از کیرم بیرون از کونش نباشه و بعد با فشار آبمو توی کونش خالی کردم. مدتی توی همین حالت موندیم و بعد خیلی آهسته کیرمو از کونش کشیدم بیرون. هنوز یه قطره از آبم روی سوراخ کیرم مونده بود. وقتی لادن برگشت و این صحنه رو دید کیرمو گرفت و سرشو لیس زد. بعد توی دهنش مزه مزه کرد و گفت خوبه. قول بده که دفه دیگه آبتو توی دهنم خالی کنی. پیش خودم فکر کردم پس این دفه آخر نیست و لادن هم مثل من دوست داره که این ارتباط برقرار بمونه. قبول کردم و گفتم به این شرط که توهم قول بدی یه دفه فقط با ساک زدن آبمو بیاری. با خنده قبول کرد. ساعت ۵ شده بود و هنوز ۱ ساعت دیگه وقت داشتم. رفتم توی حمام و بدنم رو برای اینکه بوی عرق ندم و زنم متوجه نشه شستم و بعد هم لباس پوشیدم و بعد از بوسیدن لادن رفتم خونه. به زنم گفتم که یه ساعت زودتر از اداره اومدم و اگه دوست داره لباس بپوشه که با هم بریم خونه لادن. بعد از اون روز هر روز بعد از کار میرفتم پیش لادن و توی هر فرصتی که بچه ها به بازیشون مشغول بودن باهاش لاس میزدم. این کار تا زمان اومدن حسام طول کشید. البته بعد از اونم هر وقت فرصتی پیش میومد با هم حال میکردیم و چند دفه دیگه از کون کردمش. تقریباً اواخر دوره مأموریتم بود که از طرف مدیر شرکت یه نامه به دستم رسید و ازم درخواست کرده بود به دلیل کمبود نیرو در صورت امکان یکسال دیگه مأموریتم رو تمدید کنه. من که از خدام بود وقتی هم به زنم گفتم چون نزدیک خواهرش بود شکایتی نکرد و من تونستم مدت بیشتری کنار لادن بمونم. دفه بعد ماجرایی رو که آبم رو توی دهن لادن خالی کردم براتون تعریف میکنم.

سکس با رویا دختردایی دختر داییم اسمش رویاست و حدود ۱۸ سال سن داره و تو دیدن عکسهای سوپر باهام خیلی پایس تا میشینم پای کامپیوتر زود میاد ببینه چکار میکنم چند باری بهم گفته بود که یک نسخه از عکسهارو براش رایت کنم منم بخاطر اینکه بچس و لو نرم براش انجام ندادم و بهش گفتم هر بار که خواست خودم براش میزارم همش دنبال موقع ای بود که به هر بهانه ای بیاد منزلمون تا دل سیری عکس سوپر ببینه منم حال میکردم که با اون عکسهارو ببینم آخه این دختر خیلی خوشکل وخیلی خوش تراش و هنوز موقعیت حال کردن پیدا نشده برای اینکه هر موقع که میاد خونمون با خونوادس. یه روز که توی کف بودم رفتم پای عکسها داشتم نگاه میکردم که پدرم از طبقه پایین صدام زد که برم خرید کنم شب مهمان داریم بلند شدم رفتم پایین گفتم کیه گفت دایت داره میاد منم زود رفتم خرید کردم و برگشتم رفتم تو اتاقم پای سیستم میدونستم وقتی بیان رویا به بهانه ای میاد بالا منم کلی عکس جدید که از اینترنت گرفته بودمو توی یه پوشه ذخیره وگذاشتم رو دستاپ و خاموش کردم و رفتم پایین تا بیان. حدود ساعت هشت و بیست بود که اومدن رویا چه خوشکل شده بود هنوز ده دقیقه ای از امدنشون نگذشته بود که رویا بهم گفت راستی رضا یه سی دی دارم می خوام برام رایتش کنی بلد نیستم دایم بهم گفت ببین رضا بهش روش رایت کردنو یاد بده تا اینقدر مزاحم تو نشه گفتم دایی جان چه مزاحمتی بلند شدیم رفتیم بالا تو اتاق که رسیدیم یه سی دی از تو کیفش دراورد گفت اینه منم گفتم بذار تا سی دی خودمو اول رایت کنم بعد سی دی تو قبول کرد گفت اشکال نداره مانتومو در بیارم گفتم راحت باش منم زود سیستمو روشن کردم و رفتم سراغ پوشه عکسها اومد پیشم که بشینه رو صندلی کناریم که خوشکم زد یه تاپ بندی نازک تنش بود که سینه های کوچیکش از زیر اون معلوم بود نگاهش کردم ولی به روم نیاوردم بهم گفت چی میخوای رایت کنی ترانس گفتم عجب ترانه ای برام بزار که اگه خوب بود برام رایتش کنی من هم براش گذاشتم عکس اول که اومد رو مانیتور خودشو جمع کرد و گونه هاش سرخ شد چندتایی که رد شد گفتم میرم پایین یه چیزی بیارم برای خوردن به عکسها خیره شده بود چیزی نگفت از اتاق رفتم بیرون.رفتم پایین و شربت و میوه گذاشتم توی سینی که ببرم بالا که بابام به دایی گفت با یکی از دوستانش یه قراری داره میخوان با مامانم برن برای دیدن زمین شما هم میاین دایی هم گفت باشه . زمینی رو که بابام مخواست نشونشون بده با منزل حدود بست کیلومتری فاصله داشت بابام به من گفت رضا اگه آقای مهندس امد دم در بهش بگو که رفتن سر زمین گفتم باشه همه برنامه هام بهم ریخت چونکه رویا هم میباست باهاشون میرفت.گفتم برم به رویا بگم میخواین برین.که دایی گفت نه رویا بمونه تا برگردیم بلند شدند که برن مامانم گفت مواظب خودتون باشید و اگه دیر شد توی یخچال غذا هست بذار تو فر گرم کنید گفتم باشه تو کونم عروسی بود تا اینکه رفتن دم در که زنگ ایفن رو زدند بابام که جواب داد مهندس بود خیالم راحت شد به مهندس گفت داریم میایم پایین.ورفتند حالا خونه بوی خوبی داشت برای اینکه من و رویا تنها بودیم تا پنخ شش ساعت رفتم بالا روشو برگردوند به در گفت کجا رفتی دیر کردی دیگه داشت حوصلم سر می رفت پایین بودم بابا اینها رفتن برای دیدن زمین مهندس کی رفتن همین الان.بهش گفتم همشونو دیدی گفت نه منم بی معتلی براش گذاشتم اونم از عکسهای بکن بکن کمی خجالت کشید گفتتم مگه تا حالا از اینها ندیدی گفت این جوریشو نه بهش گفتم پس اگه زندشو ببینی چیکار میکنی گفت یعنی چی گفتم یعنی هیچی.بهم گفت تو مگه زندشو دیدی گفتم آره خیلی گفت میشه بپورسم کی گفتم آره دوست دختر قبلیم سارا.گفت قشنگ بود گفتم فکر نکنم به اندازه تو قشنگ باشه گفت من چطور مگه آخه تو هم خوشکل ترشی هم اندامت وهم سینه هات رو فرم تر از اونه گفت مرسی ولی من همیشه وقتی توی اتاقم تنهام لخت خودمو که میبینم اصلا قشنگی نمیبینم چطور میگی قشنگه.بهش گفتم پسر نیستی که بفهمی راستی دوست پسر داری یا نه گفت نه چطور مگه همین طوری سوال کردم بعد شربتی روکه براش اورده بودم دادم دستش.با خودم گفتم امتحانش کنم یه تیر تو تاریکی بزنیم شاید به حدف خورد گفتم راستی سوتینت شمارش چنده فکر نکنم زیاد باشه چونکه سینه های کوچیکی داری گفت من خیلی وقتها سوتین نمی بندم این طور راحت ترم ولی شمارش چهلوپنج پنجاهی هست گفتم معلومه راستی نکشون.دیگه چیزی نگفتم گفت نک چیا گفتم چند لحظه صبر کن زود رفتم توی پوشه مدلها ویکی یکی رد میکردم و گفتم هر کدومشون که شبیه سینه هات بود بگو گفت چرا گفتم کار دارم می خوام ببینم نکشون چه رنگی.همین طور یکی یکی عکسها رد میشد تا یکیش که یه دختر بیست و دو سه ساله بود اومد گفت وایسا تقریبا شبیه به اینه.گفتم این نه بابا تو خودتو خیلی دست کم گرفتی فکر کنم مال تو خوشکل تر باشه اصلا چی میشد که عکس تو هم توی این عکسها بود گفت بین اینا الان خودم که اینجام گفتم چه فایده فقط یکمشون پیدان گفت سینه هامو میگی گفتم آره مگه میخوای ببینیشون گفتم خیلی دوست دارم بلند شدم رفتم پشت سرش ایستادم دستمو گذاشتم روی سینه هاش و کف دستم احساسشون کردم یکم که فشارشون دادم گفت ای دردم اومد گفتم از سینه های سارا سفترن دیدم چیزی نگفت گفتم صبر کن دستمو با پورویی بردم زیر تاپش و سینه هاشو لمس کردم وای که چه سینه هایی داشت گفتم مواظبم فشارشون نمیدم بهش گفتم نکشون چه رنگیه هنوز حرفم خشک نشده بود که تاپشو تا بالای سینه هاش دادم بالایه نگاه به سینه هاش کرد و بعد به من زود روشونو گرفت گفت حالا دیدی قشنگ نیستن گقتم من حرفی زدم دستاتو بردار ببینم تا بهت بگم دستاشو اوردم پایین چه سینه های خوش فورمی داشت دوست داشتی مثل سیب گازشون بگری دیگه طاقت نیاوردم رفتم زیر سینه هاش و نکشونو کردم تو دهن.گفت چیکار میکنی گفتم مزشم با سینه های سارا فرق میکنه.بعد بهش گفتم تا بابااینا نیومدن یه چیز باحال برات بزارم کیف کنی براش یه فیلم سوپر گذاشم باورش نمی شد که براش فیلم سوپر گذاشتم گفت خیلی دوست داشت که ببینه آخه دوستاش براش تعریف کرده بودن.کیف کرده بود بهش گفتم تا حالا از این کارا کردی گفت نه ولی یکی از دوستام که امده بود خونمون برام انجام داد.گفتم چی گفت برام تعریف کرد که یه فیلم دیده که زنه با خیار چکار میکنه گفتم کی گفت همین پارسال گفتم چیکارت کرد گفت بهش گفتم چیکارمیکرد بلند شد درب اتاق رو قفل کرد بعد شلوارشو کشید پایین بعد از بین میوه هایی که گذاشته بودم یه خیار برداشت باهاش بازی کرد می کرد تو دهنش بعد دراز کشید روی تختم من تاحالا لخت هیچ کس رو جز خودم ندیده بودم بعد یکم با کسش بازی کرد و خیار گذاشت دم سوراخ کسش وبازی میداد یه صداهایی از خودش در میاورد بعد بهش گفتم همین گفت نه بعد یواش یواش خیار کرد تو دیدم خیلی داره حال میکنه گفتم چه حالی میده گفت بخواب تا بهت بگم. منو خوابند و در مورد قسمت دیگه فیلم که دوتا زن با هم حال میکنن گفت لباسای من هم در اورد و شلواروشرتم دراورد بدنمو لیس میزد گفت بیا برای هم کسامونو لیس بزنیم خیلی حال میداد بعد همون خیار برداشت و همینطور که روی اون زانو زده بودم وسرم وسط پاهاش بودسر اونم وسط پاهای من با کسم ور میرفت در کسم بازیش میداد احساس کردم داره یواش یواش فرو میکنه تو کسم خیلی حال میداد بهم گفت بکنم تو منم دیدم خیلی باحاله داخلش حتما بیشتر حال میده گفتم باش اونم بی معطلی فرو کرد تو یه سوزش بدی داشت ولی بعد اروم شد خلاصه اون روزو خیلی با هم حال کردیم کارمون که تموم شد و دوستم که رفت رفتم دستشویی دیدم شرتم خونیه بعد زنگ زدم بهش جریانو که براش گفتم گفت روز اول هم برای اونم همچین اتفاقی افتاده خلاصه هفته ای دو سه باری با هم حال میکردیم.من نمی دو نستم چی بهش بگم فقط گفتم میشه منم ببینم گفت خجالت میکشم دستشو گرفتم از روی صندلی بلندش کردم و نشستیم رو تخت خوابندمش رو تخت ولی دستشو گذاشته بود روی کسش و نمی گذاشت که دگمه شلوارشو باز کنم خجالت میکشد گفت میخوای چی رو ببینی گفتم دستتو بردار تا بفهمی دگمه شلوارشو باز کردم و شلوارشو کشیدم پایین یه شرت مشکی پاش بود شرتشم کشیدم پایین کسش پرید بیرون یه کس تپل وسفید گفتم چه قشنگه پاشو باز کردم و یه زبون زدم خودشو جمع کرد گفتم بعد از دیدن اون همه عکس و فیلم حالا می طلبه که منم جای دوستت باشم بهش گفتم انگشتتو بکون داخل ببینم اونم کرد تو بعد دو انگشت دیدم نه بابا راست میگه پارن من هم از فرسط استفاده کردم و گفتم میخوای بیشتر حال بده گفت چجوری گفتم خیار که نداریم ولی یه چیز بهتر از خیار دارم که بهت حال بده زودی شلوارم و شرتمو با هم کشیدم پایین پاشو باز کردم و سرکیرمو گذاشتم لای کسش یکم جلو عقبش کردم بهش گفتم حالا این بیشتر حال میده یا خیار از خیار کوچیکتره یا بزرگتر گفت هم بزرگتره هم کلفتره منهم نامردی نکردم تا ته کردمش تو کس لیز و تنگش که جیغش در امد گفت کیره تو باحال تره خلاصه تا امدن خونواده چهار دست کردمش عجب کسی داشت.از آن روز هر موقع که تنها میشدیم یا فرصتی پیدا میشد بهش یه حالی میدادم یه بار هم با دوستش که امده بود خونشون حال کردیم

سکس با زندایی هات سلام به همه دوستان عرشیا هستم. این خاطره مربوط میشه به سال ۷۹ الهام زنی ۲۷ ساله با چشمان زیبا و دلربا و کون بزرگ و خوشفرم . بسیار دختر بی قید و بندبار و بسیار هات و سکسی که همگی از دیدن اندام زیبا و خوشفرمش لذت مبردند و از هرفرصتی برای تصاحب یا حتی مالیدن ان استفاده می کردند و براحتی ازش نمی گذشتند المیرا خواهرزن دومم در فروشگاه من کار میکنه و مسئول فروش و ثبت سفارشات لباس مجلسی زنانه هست یک روز زنداییی خوشگل و فول سکسی برای سفارش دوخت لباس به فروشگاه اومد و از اونجاییکه المیرا نبود مانده بودم که چکارکنم که زنداییم گفت عجله دارم و خودت اندازه ام رابگیر و ثبت کن که خداییش خیلی وقت بود منتظر چنین فرصتی بودم که ان بدن زیبا زندایی را لمس کنم بنابراین بدون فوت وقت زنداییم را اسمش الهام بوده به طبقه بالا که کارگاه و تولیدی ما محسوب می شد راهنماییش کردم الهام مدل لباس سفارشی اش را نشانم داد و دیدم که لباس چسبان و بازی بود و بخاطر همین هم اندازه هاش دقیقا سایز بدنش می شد که این را بهش گفتم و الهام گفت نگوکه باید لخت بشم و منم گفتم که دقیق حدس زدی اگر مشکلی داری میتونی بعدا بیایی تا المیرا بیاد و الهام گفت که وقت ندارم و لباسم را زود میخوام خلاصه الهام در پشت میز کارگاه لخت شد و من از دیدن بدن لخت ان تنم سست شد به خودم اومدم و اندازه گیری را شروع کردم و به بهانه های مختلف به بدن الهام (سینه ها . گردن .کمر .باسن و رونای تپلش می مالیدم ).الهام وقتی متوجه چنین رفتاری شد حال به حال شد و چشم از کیر راست شده ام بر نمی داشت وقتی کارم تمام شد گفت که این همه مالیدنها و دید زدنهای مفتکی برات حال داد که در حال ناخوش و مست بهش گفتم ارزوی هرکسی هست که با تو همکلام بشه چه برسه که لخت پیشش واستی . الهام : اگه کارت تمام شد لباسم را بپوشم عرشیا : مگه بهت بد میگذره الهام : نه ولی باید برم فقط یه خواهش که هیچکس از این ماجرا چیزی نفهمه . عرشیا: خرج داره و باید هزینه اش را بپردازی الهام : ای کلک دو طرفه می چاپی هم حق السکوت و هم هزینه دوخت لباس عرشیا : میتونه یه طرفه باشه اگر مایلی الهام : جدی میگی من شوخی کردم عرشیا : ولی من شوخی نمیکنم الهام : منظورت چیه ؟ عرشیا : میتونم حتی هزینه دوختم هم نگیرم (۴۰۰ هزارتومان ) الهام : چجوری ؟ عرشیا : تا تو چجوری راه بیایی ؟ الهام یکمی شک کرد و رفت که دامن بلندش را بپوشه که دستش را گرفتم و گفتم چی شد جوابم و ندادی ؟ الهام: باید چکارکنم ؟ عرشیا : اگه اجازه بدی از رو شورتت کوستو ۵ دقیقه بمالم و بیحساب بشیم الهام : تو همیشه با همه اینجوری حساب میکنی من شوهردارم و کوسمم مال شوهرمه . عرشیا : من که میدونم تو دوست پسرداری و به ویلاش رفت و اومد داری نیازی نیست تظاهر به وفاداری کنی. در ضمن تمام زوایای این کارگاه با دوربین های مداربسته فیلمبرداری میشن و بدن لخت تو با تمامی حرکات ما ضبط شده اند و میتونند مدرک قابل توجهی باشن . الهام : کثافت خیلی رذلی از من چی میخوایی عرشیا :همونی که گفتم الهام : فقط همین نه چیزه دیگه و بیشتر از ۵ مین هم نشه عرشیا : قبول الهام : فقط از روی شورت عرشیا: باشه الهام خودشو در اختیارم گذاشت وقتی که کوسوشو لمس کردم دیگه دیوانه شدم و ان کوس گوشتیو و لذیذرو مالیدم و مالیدم ۳ مین بعد دیگه الهام صداش عوض شده و اه و اه میکرد و لذت می برد که پارا فراتر گذاشتم و گفتم : عرشیا : الهام جون اجازه میدی ۲ دقیقه بعدی را از زیر شورت بمالم خیلی حال میده الهام : فقط ۲ دقیقه با موافقت الهام بلافاصله شورتش را تا زانوش پایین کشیدم و دستم رو کوسش گذاشتم و حسابی مالیدم و با سوءاستفاده از حال کردنهای الهام انگشت وسطی را به داخل کوسش فرو کردم و تلمبه زدم الهام دیگر تو اسمونها بود و دستم را محکم گرفت و گفت الهام : بیشرف داغونم کردی زود بدون هیچ کار اضافه ای منو بکن عرشیا: اخه میخوام بخورمت الهام : منیتونم طاقت بیارم میخوام زیر کیرت ارضا بشم نه اینجوری عرشیا : پس باید یه قولی بهم بدی الهام : چه قولی عرشیا : سری بعد که اومدی برای پرو باید اجازه بدی خوب بخورمت .سینه هات .رونات و مخصوصا کوس تپلی و گوشتیتو . الهام : باشه قول میدم ولی الان تمامش کن دارم میمیرم عرشیا : باشه عزیزم تو چجوری دوست داری شروع کنم الهام : همین جوری سرپایی خوشگلم دستاشو رو میز کارگاه گذاشت و یکمی بدنش و داد عقب و کوس قلمبه اش از لای پاهاش زد بیرون و منم کیر سیخ شده ام را گذاشتم لای پاش که یدفعه گفت وسایل پیشگیری ندارم مواظب ابت باش نمیخوام حامله بشم .که یدفعه با شدت زیاد فرو کردم توش که جیغ محکم و بلندی کشید و گفت مادرقحبه این چی بود کردی تو کیرت اینقدر بزرگ بود جرخوردم عرشیا: توکه نباید از این جور چیزها بترسی کیر ندیده که نیستی الهام : کیر ندیده نیستم ولی نه داییت نه دوست پسرم کیرشون نصف این نیست عرشیا: به دوست پسرت زیاد می دی الهام : نه ماهی یک یا دو بار اگه موقعیت جور بشه عرشیا : باهات خوب سکس میکنه کم نمیاره الهام : نه بخوبی تو . تو پدرمو دراوردی تابحال اینقدر حال نکرده بودم من همینجوری داشتم تلمبه می زدم و کوس تنگ الهام داشت رو می اومد و حال عجیبی می داد که سرکیرم داغ شد و سریع کشیدم بیرون و روباسنش خالی کردم و گفتم خوشگلم خوب حال کردی که اونم در جوابم گفت که دراین فاصله ۳ بار ارگاسم شده که بخاطر حالش ادامه داده تامن تمام بشم . این بود سراغاز سکس من با زندایی الهام که مابقی و خلاصه ای از سکسهای بعدیشو برایتان ارسال خواهم کرد .

وای یه شب توپ با دختر عمه امبزار از خودم بگم سامی هستم ۱۷ ساله یه کیر معمولی دارم یه نمه خوشتیپم و اما یه دختر عمه دارم که خیلی ناز و خوش استیله منم دوسش دارم حالا بزارید داستان یه شب توپو با دختر عمه ام تعریف کنم:یلدا دختر عمه من ۶ ماه از من کوچیک تره ما از بچگی با هم بزرگ شدیم از ۵ دبستان که یادم میاد معنی کردنو بهش یاد دادم گاهی بهش میچسبوندمو گاهی اوقاتم دور از چشم خانواده ها لبی میدادیمو دستی میزدیم البت این موضوع یه چند سالی طول کشید تا یلدا دختر عمه ام بفهمه درست حسابی کس چیه ؟ این قضیه ما ۱۶ سالگی منه من همیشه یلدا رو تو راه پله ها و هر جایی که جلو دید نبود انگشت میکردم(اخه ما تو یه ساختمون زندگی میکنیم طبقه بالای ما خونه یلدا ایناست) اونم میخندید و میگفت یکی میبینه نکن همیشه جفتمون دنبال این بودیم که یا مکانی گیر بیارم تا از خجالت هم در بیایم.یه روز از شهرستان زنگ زدن که یکی از اقوام مرده پدر مادر من و یلدا مجبور شدن که برن شهرستان اما نزاشتن ما پیش هم باشیم من پایین خوابیدم و یلدا خونه خودشون بالا ولی بابام به من سفارش کرد که حواست به یلدا باشه که نترس و اینا گفتم باشه ساعت ۹ شب بود که بابا اینا وسایل و جمع کردن و رفتن ساعت ۱۰ بود که من لم داده بودم جلو تلوزیون و داشتم پفک میخوردم که دیدم یلدا اس داد بیا بالا کارت دارم با یه شکلک چشمک دو هزاریم افتاد که قضیه چیه سری پریدم بالا یلدا گفت بیا تو گفتم بابا اینا نیان یه وقت گفت نه زنگ زدم نزدیکای قزوینن نترس بیا رفتم تو عوضی یه شلوار صورتی با یه تی شرت صورتی تنش بود یه شالم انداخته بود رو سرش که بعد این که رفتم تو درش اورد نشستم یلدا اومد نشست کنارمو بعدش گفت تو بودی سوت زدی(این قضیه سوت از یه جک میاد که من به یلدا اس داده بودم جکه اینه که به یه حاج خانومه میگن مکه حاجی چطوری پیشنهاد سکس بهت میده میگه که سوت میزنه میگه تو چطوری میده میگه میگم حاجی شما بودی سوت زدی حالا بگذریم)گفتم اره بعدش دستمو گذاشتم رو رون پاشو فشار دادم اولش خجالت میکشیدو یکم خنده های لوسی میکرد بعدش دستشو انداخت دور گردنمو لباشو گذاشت رو لبام وای که چه لبای توپی داشت اولش من فقط لباشو مکیدم بعد زبونمو کردم تو دهنش دیدم که یکم بدش میاد دیگه ادامه ندادم همونجوری تی شرتشو دادم بالا و دستمو کردم زیر تی شرتش و کمرشو مالیدم اخه من مطالب سکس خیلی میخونم و میدونم که کمر دخترا حشرشون میکنه وقتی مالیدم یلدا سست شد و بهم گفت بیا بریم رو تخت بابا اینا رفتیم تو اتاق ولو شد رو تخت و منم افتادم روش تی شرتشو دادم بالا یه سوتین سفید با گلای صورتی تنش بود بازش کردم سینه های خیلی بزرگی نداشت ولی سینه هاش واقعا خوردنی بود مثل ندید بدیدا حسابی سینه هاشو خوردم اونم حشر شده بود همش دستش رو کیرم بود وقتی دیدم خیلی حشره شلوارشو دادم پایین شوروع کردم مالیدن کسش خیلی حشر شده بود گفتم برگرد میخوام از کون بکنمت اول مخالفت کرد و گفت کردن نه من اصرار کردم و قول دادم که اگه دردش گرفت دیگه دست بردارم داگی استایل نشست رو تخت منم وایستادم پشتش یکم کرم مالیدم رو کیرم و یکمم در سوراخش اول با انگشتام با سوراخش بازی کردم و یکمم لپ کونشو مالیدم خیلی حال کرده بود بعد نوک کیرم گذاشتم رو سوراخش وخیلی اروم فشار دادم تو اولش یکم ای و اوی کرد گفتم صبر کن یلدا الان درست میشه بعد دستمو گذاشتم رو کسش و شروع کردم تلنبه زدن یه چند دقیقه ای کردمش وحشت ناک حشر بود کسش میمالیدم و میگفت سامی بیشتر بکن تو بعد چند دیقه ابم اومد سری در اوردم و ریختم رو کون یلدا یلدا گفت وای ابت داغه رو کونم حسش میکنم منم گفتم قابلتو نداره عشق من (البته بگم بین من یلدا ر رابطه عشقی هم هست) بعدش یلدا گفت سامی باید برم حموم گفتم میشه منم باهات بیام اولش نه و نو کرد ولی اخرش من باهاش رفتم حموم تو حمومم کلی لب بازی کردیم و هم دیگرو شستیم بعدش اومدیم بیرون با حوله یلدا خودمونو خشک کردیم یلدا گفت سامی دوست ندارم تنهام بزاری منم بهش گفتم که باشه ساعت گوشیمو میزارم برای ۸ صبح (اخه میترسیدم بابا اینا زود تر بیام مطمین بودم که نمیان چون ختم ساعت ۹ صبح بود ولی بازم میترسیدم یکی بیاد خونمون) تا اون وقت میتونیم پیش هم بخوابیم گوشیمو کوک کردم و کنار یلدا خوابیدم تا صبح صبح وقتی گوشیم زنگ خورد با یلدا پاشدیم خونرو جمع کردیم و من رفتم پایین موقع رفتن یلدا گفت بهت اس میدم بعد از لبام یه بوس کوچیک کرد اونروز بابا اینا ساعت ۵غروب برگشتند و منو یلدا تمام روز رو عشق بازی کردیم خیلی خوب بود الان توی این یه سال هیچ فرصت دیگه ای مثل اونروز پیش نیومده تا منو یلدا پیش هم باشیم ولی هنوز که هنوزه وقتی حشریم و با هم میحرفیم یاد اونروزو میکنیم

زن عمو سهیلایه زن عمو دارم به اسم سهیلا که خیلی خوشگله سفید با چشم آبی و قد و هیکل مناسب این عموم و زنش حدود ۱۸ سال از بابای من کوچیکتره من از بچگی تو کفش بودم یادمه یه بار بچه بودم شب خونه عموم اینا بودیم اونام تازه ازدواج کرده بودن شب موقع خواب از اتاق که اومدم بیرون بروم دستشوئی سهیلا رو دیدم که با لباس خواب داشت از تو آشپخونه با شیشه آب می رفت تو اتاق خوابشون که من تو اون بچگی آرزو می کردم بتونم بدن اون رو دست بزنم اونشب گذشت و من دانشجو شدم تو این مدت عموم اینا هم برای زندگی رفتن شیراز منم شانسی دانشگاه شیراز قبول شدم کلاسام از اواسط اسفند شروع می شد تلفنی بابام به عموم خبر داد و گفت چند ماهی مزاحم شما میشه و بعد یه جا براش پیدا کنید عمومم که کلی تعارف تیکه پاره کرده بود خلاصه من راهی شدم شیراز اینم بگم که رابطه من با عموم وسهیلا خوب بود و سهیلا جلوی من خیلی معذب نبود معمولا با یه تیشرت و یه دامن بلند میگشت یه روسری هم سرش می کرد که اگه سرش نمی کرد سنگین تر بود روزای شنبه ؛ دو شنبه ؛ سه شنبه ؛ پنجشنبه و جمعه کلاس داشتم دو روز صبح بقیه بعد از ظهر آخه ترم اول من تصمیم گیرنده نبودم و دانشگاه خودش روزای کلاس رو مشخص کرده بود عموم هم صبح ها می رفت سر کار و شب ساعت ۹ و ۱۰ میومد خونه پسرشونم که کلاس دوم بود و یه بچه دیگه هم که نوزاد بود یه روز که بعد از ظهر کلاس داشتم از خواب بلند شدم دیدم سهیلا حمومه و بچه داره گریه میکنه بغلش کردم دیدم خراب کاری کرده از پشت در به سهیلا گفتم اینجوریه گفت بی زحمت بچه رو بیار بده من تو حموم اونم بشورم رفتم پشت در حموم که بچه رو بدم به سهیلا نمیدونم از قصد بود یا نه که سهیلا اومد جلوی در من بدن لخت و سفیدش رو دیدم که فقط یه شرت پاش بود یه وای گفت و منم سرم رو انداختم پائین بچه رو بهش دادم و رفتم تو اتاق ولی همش بدن سهیلا جلو چشمم بود با اون پستونای قشنگش بد جوری وسوسه شده بودم که با سهیلا یه حالی بکنم ولی نمیدونستم چه جوری سهیلا که از حموم اومد بیرون یه جوری نشسته بودم که به در حموم دید داشته باشم دوباره دیدمش ولی اینبار یه دونه حوله از اینا که حالت لباس تنش بود و من فقط تونستم ساق پای خوش تراش سهیلا رو ببینم بعد از لباس پوشیدن اومد گفت ببخشید من نمی دونستم تو روبروی در حموم ایستادی منم گفتم خواهش می کنم من بد جایی ایستاده بودم خندید و گفت هر چی بود گذشت فقط اگه رضا ( عموم ) بفهمه ناراحت میشه منم گفتم نه بابا من که چیزی نمیگم تو هم چیزی نگو خنده ای کرد رفت چند روز گذشت و از اون به بعد دیگه روزا تو خونه جلوی من راحت میگشت حتی دیگه جلوی من به بچه شیر می داد و من هر روز بیشتر براش کف می کردم یه روز که صبح کلاس داشتم ساعت چهار بود رسیدم خونه دیدم پسر عموم داره میره بیرون گفتم کجا میری گفت میرم خونه دوستم با هم درس بخونیم رفتم تو اتاق سهیلا برام یه چای آورد و نشست به حرف زدن یه مرتبه گفت تو دانشگاه دخترم هست گفتم آره پرسید باهاشون دوست شدی گفتم نه بابا خندید و گفت تو گفتی منم باور کردم گفتم به جون خودم که گفت پسر آخه تو چقدر تنبلی گفتم دوست بشم که چی بشه گفت یعنی تو دلت نمیخواد با یه دختر دوست بشی بعضی وقتا باهاش یه لاسی بزنی یه لبی بگیری باورم نمیشد سهیلا داره این حرفارو به من می زنه این حرفش دوباره من رو هوائی کرد و گفتم آخه لاس زدن که فایده نداره خندید و گفت پس چی پررو می خوای باهاش بخوابی احساس کردم کیرم داره بلند میشه گفتم آره دیگه این باز یه چیزی گفت اونم آخرش هیچیه منم دیگه زدم به سیم آخر و گفتم برای تو شاید چون دیگه عادت کردی ولی به نظر من آخرش اصل کاره خندید و گفت اتفاقا اولش بهتره منم گفتم من که کلش رو دوست دارم گفت پس تو خیلی حشری هستی دیگه چهار شاخ بریدم نمیدونستم چی بگم گفتم نه بابا گفت از جلوی شلوارت معلومه نگاه کردم دیدم شلوارم باد کرده و کیرم داره از توی شلوار خود نمائی می کنه دستم رو گذاشتم روش گفت ولش کن بدبخت رو بعد دست انداخت روش و یه فشار داد گفت درش بیار بزار یه نفس بکشه خفه بشه قتل عمد حساب میشه دیگه تو حال خودم نبودم و گفتم آخه جلوی تو که نمیشه خودش دست انداخت زیپ من رو باز کرد و گفت مگه تو لخت من رو ندیدی خوب منم ببینم چی میشه مگه کم میشه ازت گدا بعد دستش رو کرد تو شرتم کیرم رو گرفت و شروع کرد به مالیدن منم که انگار شوکه شده بودم بهم گفت اون کمربندت رو باز کن چرا داری من رو نگاه میکنی اینجوری میخوای از کلش لذت ببری مثل مجسمه موندی کمربندم رو باز کردم دکمه شلوارم رو باز کردم دیدم سهیلا افتاد رو پام و کیرم رو کرد تو دهنش معلوم بود بد جوری حشرش زده بالا شروع کرد به ساک زدن منم با دستم با موهاش بازی می کرد یه دستمم رو رسوندم به پستونش و شروع کردم به مالیدن یه کم که گذشت دیدم داره آبم میاد سرش رو کشیدم بالا فهمید سرش رو برد پائین چند تا میک زد و آبم ریخت تو دهنش همش رو خورد بعد بلند شد رفت دهنش رو شست و اومد پاشو بریم تو اتاق خواب اونجا ازش چند تا لب گرفتم و لختش کردم شروع کردم به خوردن گردنش اومدم پائین رسیدم به پستوناش اونا رو هم خوردم رفتم سراغ کسش دیدم خیس خیس شروع کردم به لیس زدن کیرمم دوباره سفت شده بود یه کم که کسش رو خوردم گفت بسه حالا بیا کیرت رو بکن تو کسم منم خوابندمش رو تخت و کیرم رو گذاشتم جلو کسش و با فشار تا ته کردم تو یه واییییییییییییییی گفت و من شروع کردم عقب و جلو کردن چون آبم اومده بود میدونستم که به این زودیا نمیاد سهیلا هم داشت ناله می کرد و قربون صدقه من و کیرم می رفت بهش گفتم میذاری از پشت بکنم گفت خیلی درد داره گفتم من آروم می کنم که دردت نیاد بلند شد و به حالت چهار دست و پا خوابید رو تخت و پاهاش رو از هم باز کرد معلوم بود عموم با کونشم حال می کنه چون وارد بود کسش از پشت قشنگ زده بود بیرون از آب کس خودش مالیدم به سوراخ کونش و کیرم رو گذاشتم رو سوراخ کونش یه کم که فشار دادم تا نصفه رفت تو سهیلا هم همش می گفت یواشتر من نمیدونم شما مردا از این کون چی دیدید که کس رو ول می کنید کون زنا رو می کنید گفتم مگه عمو هم اینجوریه گفت آره بابا منم دیگه تموم کیرم تو کون سهیلا بود داشتم عقب جلو می کردم با دستم پستوناش رو می مالیدم و با یه دستم چوچولش رو می مالیدم اونم خیلی داشت حال می کرد از ناله هاش معلوم بود همش می گفت جون جون بکن بکن جربده من رو از خوردن کونش به رونای پام خیلی حال می کردم یه دفعه سهیلا دادش بلند شد و شروع کرد خودش رو تکون دادن منم تند تر براش چوچولش رو مالیدم و سهیلا اورگاسم شد بعد برگشت و گفت دیگه کون بسه بیا کسم رو بکن منم دوباره کیرم رو کردم تو کسش و شروع به حرکت کردم با دستم پستونای سهیلا رو می مالیدم داشت آبم میومد بهش گفتم کجا بریزم گفت تو کسم منم از خدا خواسته همه آبم رو ریختم تو کسش سهیلا همش میگفت آخ سوختم چقدر داغه آبت کسم سوخت بعد یه لب ازش گرفتم و بلند شدیم بهش گفتم حامله نشی خندید و گفت بعد از زایمان دومم لوله رحمم رو بستم منم خیالم راحت شد بعدش چون بچه بیدار شده بود تک تک رفتیم حموم فقط سهیلا گفت یه وقت جولی عوت ضایع نکنی گفتم نه از اون روز چند بار دیگه هم موقعی که عموم و پسرش خونه نبودن با سهیلا حال کردیم ولی جلوی عموم همیشه عادی برخورد می کردیم سهیلا هم پیش عموم جلوی من روسری سرش می کرد .

مهسا دختر عمه امموضوع مال عید امساله که اولین سکس من بود من هر سال که میرفتم شهرستان به خاطر اون بود.هیکلش ۱ بود.سفید بود و شهوت آور.اسمش مهسا بود.یک خواهر داشت که اسمش مهتاب بود و ۲۳ سالی داشت و دانشجو بود یک روز نمیدونم کی مرده بود که کل خوانواده رفتن فاتحه ولی ما رو نبردن ما هم که از خدامون بود من تو اقوام به چشم دیگرانیک بچه مثبت بودم برای همین هم خیلی جلوی من لباسای پوشیده نمیپوشیدن همون روز هم مهسا با یک تاپ و یک شلوار نازک بود مهتابم کلاس داشت رفت کلاسش من موندم و مهسا خانوم رفتیم پای کامپیوترشون که مشکلی که داشت رو بر طرف کنیم.من عادت دارم پای کامپیوتر هر کی میرم یک سرچ کلی هاردشو میکنم.مهسا رفت دسشویی منم شروع کردم به سرچ منو بگو که فکر میکردم چه بچه مثبتی هستش.یک فیلمی داشت خیلی با حال بود و تا اون موقع ندیده بودمش.من تو حال فیلم بودم ک دفعه مهسا اومد چشمش افتاد به فیلم گفت داری چی میکنی؟منم حول شده بودم گفتم هیچی .گفت اون هیچی بچه؟گفتم اصلا تو چرا از این فیلما داری؟گفت کامپیوتر خودمه فضول اومد نشست کنارم که بقیه کارایی که با کامپیوتر بلد نبود رو یادش بدم.گفتم حال ندارم دیگه.گفتش فیلم سکسی داری؟ از تعجب شاخ در آوردم!گفتم آره همه جوری.گفت یکیشو میذاری؟رفتم یکیشو از توی ساکم آووردم گذاشتم.کس کش خودشم بدش نمی اومد من رو تحریک کنه اولای فیلم کیرم شروع کرد باد کردن.فکرشو بکنین فیلم سکسی نگاه کنی یک دخترم با اون وضعیت کنارت باشه و کاری نتونی بکنی مهسا چشش افتاد به کیرم یک نیش خنده ای زد.گفتم کوفت کجاش خنده داره طبیعیه.بد جوری حشری شده بودم.یک دفعه دستشو گذاشت رو پام.یک نفسی کشیدم فهمیدم میخواد چی کنه دستشو آورد بالاتر گذاشت رو کیرم منم که خشک شده بودم.دستش رسید به کیرم گرفتش تو دستش و مالوندش ضایع بود تازه کاره.دکمه های شلوارمو باز کرد کیرمو در آورد کیرم که گرمی دستاشو حس کرده بو د رکورد زده بود و شده بود یک شیلنگ.یک کم مالوندش من هم که از خشکی در اومده بودم دستم بردم روی سینه هاش و شروع کردم بمال بمال دستمو میبردم پایین تر رسیدم به روناش دستمو که بردم وسط پاش به گرمای ۵۰ درجه خوردم از اون کس داغا داشت دیگه هر دوتامون حشری شده بودیم رفتیم روی تخت لختش کردم و خودمم لخت شدم اندامشو نمیتونین تصور کنین با همه ی عکس و فیلمای سکسی فرق داشت یه چیز دیگه ای بود سفید و اندامی بود نزدیک بود همونجا شروع کنم به جلق زدن. خودمو کنترل کردم.پاهاشو باز کردم کس که کس نبود تو بگو شکلات بود.کسشو میخوردم و اونم که تازه دست از مقاومت برداشته بود آه اه بلند شده بودگفتم دیگه باید بریم سر پرده برداری.بلندش کردم گفتم بشین رو کیرم.بلند شد یواش یواش نشست چند تایی بالا پایین که شد پرده برداری انجام شد خونش اومد تازه به قسمت اصلی کار رسیده بودیم.گفت بسه .گفتم تازه میخوای حال کنی بیا.یک کمی فکر کرد و اومدش.من لنگاشو بالا کردم و شروع کردم به بکن بکن.بعد ۷-۸ دقیقه ای که گذشت دیدم داره آبم میاد ولی اون هنوز ارضا نشده گفتم نامردیه اینطوری.گفتم میدونی بابات اسپریشو کجا میزاره گفت آره و رفت آوردش.خالیش کردم رو کیرمو دو باره شروع کردم به تلنبه زدن ولی از نوع سگیش دیدم داره میلرزه فهمیدم که ارضا شده ولی من تازه گرم شده بودم تو همین فکر بودم که در باز و بسته شد.یکی اومد.بهش گفتم مگه اونا نرفتن ۳ ساعت دیگه بیان؟گفت آره.گفتم پس کیه؟گفت فکر کنم مهتاب حالا شما فکر کنید کیرم تو کونش بود لخت لختم بودیم.چی باید میکردیم هر لحضه ممکن بود در رو باز کنه!!!!!وای رفت لباسشو عوض کرد و اومد ما هم که تو اون لحضه ها گفتیم به حالت طبیعی برگردیم.در باز شد و دوتامون نیمه لخت دید گفتش به به مهسا خانوم چشمم روشن!خودش اومدکیرم گرفت گفت شما هم آقا…از شما بعیده! کیرم رو کرد تو دهنش تازه فهمیدم بعیده یعنی عجب کیری!لختش کردم که کار نیمه تموممو تموم کنم ولی زیاد باهاش حال نکردم آخه مثل خواهرش نبود.ازکس اومدم بکنمش گفتش نه من دخترم دلم به حال مهسای بیچاره سوخت که تا آخر عمرش باید بی پرده بمونه.اونم آماتور بود وگر نه کی پرده برداری مفتی میکنه؟ شروع کردم از کون کردنش.از جلو هم با چوچولش ور میرفتم بعد ۵دقیقه آبم اومد و همش خالی کردم تو دهنش البته توی این مدت مهسا هم بیکار نبود و بعضی وقت ها خایه های منو میخورد بعضی وقت ها هم کس مهتاب رواون روز من رفتم طبقه ی پایین پیش مهسا ببینم چی میکنه.دوستش که قبلا خونه ی ما رو اجاره کرده بودن پیشش بود.مامان و باباش هم که رفته بودن خرید خواهرش هم که مثل همیشه کلاس بود رفتم در زدم مهسا اومد گفتم ایشون کین؟گفت دوستمه همونی که خونه ی شما رو… .گفتم واسم جورش میکنی؟یه چشم غره رفت و گفت ببینم چی میشه.من رفتم یخچال رو سرچ کنم ببینم چی دارن کوفت کنم چند دقیقه بعد اومد گفت بیا میخوام با هم آشناتون کنم رفتم توی اتاق سلام کردم و نشستم خیلی رشد کرده بود با پارسال خیلی فرق کرده بود. نشستمیم و مهسا گفت این پسر داییمه همونی که صحبت شو کرده بودم با چشماش یه آنالیزی بهم کرد وگفت بله قبلا دیده بودمشون.گفت شنیدم که با مهسا خانوم کارای خوب خوب کردین! دو تا شاخ داشتم دو تا دیگه هم در آوردم که این از کجا میدونه؟تو نگو با مهسا دوست جون جونی هستن و مهسا خانوم همه چیز رو تعریف کرده. گفتم آره که چی؟گفت هیچی همین توری.مهسا اومد کار رو شروع کنه گفت این دوستم اسمش پرنا هستش خیلی با حاله!گفتم بله معلومه.رفتن رفت بیرون و چند دقیقه بعد با کرست و تاپ اومدن دو تا پری جلوم بود.اندامشون محشر بود و سفید.کسش که ضایع بود موهاش رو زده داشت چشمک میزد تو نگو اینا قبلا برنامه رو ریختن کیرم که تا اون موقع استند بای بود بلند شد و باد کرد.اومدن نشستن کنارم یکی شروع کرد لخت کردنم یکی هم باهام ور میرفت لخت که شدم پرنا رو گرفتم تو بغل ومهسا هم شروع کرد به تحریکش اون کسشو میخورد منم از پایین باهاش ور میرفتم.بعد چند دقیقه بلندش کردم گفتم بسه دیگه بریم سر اصل مطلب!خوابوندمش رو تخت و تلنب هرو شروع کردم اونم که کسش آب انداخته بود… . کسش دست دوم بود همینطور که داشت آه آه میکرد گفتم نامرد نگفته بودی که قبلا سکس داشتی همچین داشت حال میکرد که هیچی نگفت.کیرمو از توی کسش کشیدم بیرون کردم تو کس مهسا کسش بازم داغ بوداون که ارضا شد دو باره رفتم سراغ پرنا کشیدمش جلو لنگاشو بالا کردم و شروع کردم به تلنبه زدنانم ارضا شد بعد چند دقیقه آب من دیگه داشت میومدکشیدم بیرون و کردم توی کونش عجب کونی بود گوشتی و گرم.باچند تا تلنبه ی دیگه آبم آومد و همش رو توی کونش خالی کردم بعد لباساشو پوشید گفت خوش گذشت گفتم بازم به ما سر بزنید گفت حتما و خداحافظی کرد و رفت

۱۶ سالگی و زندایی ۱۳ سالم بود که داییم ازدواج کرد.زنداییم خیلی خوشگل نبود، ولی تپل و با نمک بود.این زندایی ما همون اوایل ازدواج منو به عنوان خواهرزاده همسرش خیلی دوست داشت.منم مهربون بودم و کلن تو فامیل از اینایی بودم که اکثرن دوستش داشتن و خلاصه محبوب بودم.زندایی منم خب ۱۲ ۱۳ سال از من بزرگتر بود و رو حساب محبت خیلی وقتا منو نوازش میکرد و منم اون وقتا به هیچ حسابی نمیگرفتم جز محبت، خب بچه هم بودم و خیلی این چیزا رو نمیفهمیدم.این نوازشا وقتی یکم بزرگتر شدم و فوتبال میرفتم و پام پیچ میخورد تبدیل شد به ماساژ دادن و پماد زدن و اینطور چیزا تا مثلن خوب شه (بازم از روی محبت چون زنداییم واقعن مهربون بود).خلاصه سالها گذشت و ما بزرگ شدیم و کم کم سر و گوشمون شرو به جنبیدن کرد.از طرفی رابطه من و زنداییم هم خوب بود، ولی من کم کم داشت نگاهم بهش عوض میشد.تا اینکه یه موضوعی پیش اومد که روی من و زنداییم به هم بیشتر باز شد.این زمانی بود که من ۱۶ ساله بودم و تازه کامپیوتر گرفته بودم.یه نرم افزار بود راجع به بدن انسان و من داشتم اینو به زنداییم نشون میدادم.یه قسمت این نرم افزار راجع به دستگاه تناسلی بود و توی اون بخش یه عکس گرافیکی بود که یه کیرو با رگ و ماهیچه هاش نشون میداد که داره وارد کس میشه، ولی همه عکس چون ماهیچه و اجزای درونی بدن بود خیلی معلوم نبود. زن داییم تاپیکو دید و به شوخی گفت به به چیزای بد بدم که داره!سعید از تو بعیده ها!(اسم من سعیده)منم خودمو زدم به اون راه و گفتم مگه چی داره؟یه طورایی خجالت کشیدم، بعد رفتم تو یه بخش دیگه نرم افزار و از محل متواری شدم به بهانه ای از اتاق رفتم.وقتی برگشتم دیدم زنداییم رفته تو همون قسمت دستگاه تناسلی و اون عکسم توی اون قسمته.زنداییم با یه شیطنتی گفت خاک به سرم اینا چیه؟منم خودمو باز زدم به اون راه گفتم مگه چیه؟ قلبم داشت میومد تو دهنم، هم هیجان داشتم، هم خجالت میکشیدم.گفت این چیه؟گفتم چی؟گفت این!و اشاره کرد به کیره.منم یه طوری که مثلن ندیدم یه حالتی به خودم گرفتم که مثلن تعجب کردم و گفتم وای من نمیدونستم از این چیزا داره!گفت ینی تو نمیدونستی؟بعدم خب این که چیز بدی نیست، یه چیز طبیعیه، تو همه آدما هم اتفاق میفته.منم دوباره کم نیاوردم گفتم من خب نمیدونستم.گفت ینی تو هیچی راجع به این چیزا نمیدونی؟دروغ نگو!گفتم نه!اینو که گفتم اون شرو کرد یه توضیح کوتاه داد که مرد و زن این کارو میکنن تا بچه دار شن.منم که مثلن اینا رو نمیدونستم با خجالت و البته هیجان و شق کردگی گوش میکردم.اون شب چون همه خونه ما بودن، قضیه ظرف ۲ ۳ دقیقه تموم شد.ولی سوال پرسیدنای من به بهونه جمع آوری اطلاعات از زن داییم ادامه داشت و از اونجایی که خاله من (خواهر شوهر زنداییم) یه آدم دیوونه بود و خیلی پشت سر زنداییم حرف میزد، منم در مقابل واسه اون جاسوسی میکردم.تا اینکه یه اتفاق افتاد که… پدر من اصفهان کار میکرد (ما تهران هستیم) و من و مادرم تنها زندگی میکردیم، مادرم برای چند روز میخواست مسافرت بره و من شب خونه دایی و زنداییم میخوابیدم، زمستون بود و اون سال اگه اشتباه نکنم چون گاز قطع بود یا فشار کم بود یا چی، همه تو یه اتاق خوابیدیم و منم از اونجا که سر و گوشم کم کم داشت میرفت رو ویبره دلم میخواست یه طوری بهش نزدیک شم و حرفای سکسی باهاش بزنم بلکه راه برای بیشترش باز شه.صبح که شد داییم رفت سر کار و من موندم و زندایی (که اسمش ساغره) این اواخر وقتی تماس فیزیکی با زنداییم پیدا میکردم رسمن حالی به حالی میشدم، این بود که صبح که بیدار شدم و هردو تو رختخواب بودیم (جدا بودیم، داییم بین ما بود) بهش گفتم ساغر جون میشه یکم پای منو ماساژ بدی، اونم یکم غر غر کرد، ولی شرو کرد به ماساژ دادن.قبلنا یه کتابچه خیلی کوچیک و خیلی قدیمی ازش گرفته بودم مال قبل از انقلاب بود.راجع به مسایل زناشویی (همون سکس!!) که توش خیلی چیزا نوشته بود.ازش پرسیدم اون کتابه رو هنوزم دارین؟گفت آره.همش میخواستم یه چیزی ازش بپرسم که بحثو بیشتر و بازتر کنم ولی در عین پررویی خجالتم میکشیدم!!!یکم من من کردم و گفتم میشه بازم بخونمش؟ با یه لبخندی گفت چیه خوشت اومده؟منم گفتم میخوام بازم بخونمش.چند لحظه سکوت شد تا زنداییم همینطور که داشت ماساژم میداد با همون لبخندی که حاکی از شیطنت بود دستشو از روی پاهام برداشت و آروم لیز داد زیر پیرهنم، شرو کرد مالیدن شکمم، منم زبونم بند اومده بود و قلبم داشت از دهنم میزد بیرون، آروم آروم دستشو رسوند لبه شلوارم و یکم سرش داد زیر شرت و شلوارم، بعد یهو دستشو کشید و با خنده گفت وای و به من نگاه کرد، که ینی مثلن اتفاقی بوده واز دستش در رفته.بعد دوباره دراز کشید و منم قفل بودم کاملن، که یهو گفت سعید جون میشه تو هم یکم پشت منو ماساژ بدی؟منم تو بهت و ناباوری برگشتم و از روی لباس شرو کردم مالیدن پشتش، ولی روم باز شده بود و آروم دستو فرستادم زیر لباسش، آروم آروم پشتشو مالیدم، دیدم هیچی نمیگه، جراتم بیشتر شد و دستمو از کنار سر دادم سمت سینه هاش و با کمال تعجب دیدم دستشو جابجا کرد تا راه من باز شه.دستم داشت جلو میرفت و آروم آروم رسید به برجستگی سینه هاش که بزرگ هم بودن.دلو زدم به دریا و دستمو بردم زیر سوتینش، دیدم بازم هیچی نمیگه، و رسوندم به نوک سینش.اونطور که اون موقع تو عکسا دیدم بودم نوک سینشو گرفتم فشار دادم و دیدم یه آه کشید.داشتم خل میشدم، تپش قلبم به مرز انفجار رسیده بود، عرق کرده بودم و زبونم بند اومده بود.دیدم گفت درش بیار.هنگ کردم!با بهت و ناباوری پیرهنشو دادم بالا و پیرهنشو درآوردم، داشتم از دیدن بدنش دیوونه میشدم.گفت بازش کن، یکم با سوتینش ور رفتم تا باز شد. برگشت، صحنه ای که داشتم میدیدم داشت دیوونم میکرد.اولین بار بود که تن لخت یه زنو میدیدم، کیرم کاملن راست شده بود.گفت ب به پشتخواب ببینم.خوابیدم.دستشو آورد و آروم کرد زیر شلوارم و کیرمو گرفت تو دستش.با هر حرکت دستش رعشه به اندامم میومد.گفت اوه اوه چقدم کلفت و داغه.من هیچی نمیگفتم.شلوار و شرتمو در آورد.یکم با دستش واسم زد، سرشو آروم آورد جلو و یکم لیسیدش.بعد گفت مال منم در بیار تا یه چیزی نشونت بدم.بعدن خیلی به دردت میخوره.ولی سعید باید قول بدی هرچی خاله شهنازت میگه بهم بگیا!خوب یادمه که صداش میلرزید.هنوزم نمیدونم چرا اون اتفاقا افتاد، بهش نمیخورد جنده باشه و مطمئنم از اون مدلا نبود، ولی انگار کنجکاویش گرفته بود و تحریکم شده بود.شلوارشو همینطور که دراز کشیده بود در آوردم، یه کون گوشتی و سفید افتاد بیرون.من مث دیوونه ها فقط نگا میکردم.گفت زود باش دیگه، پا میشم میرما!شرتشو در آوردم.برگشت کسشو که دیدم یه چیزی دور و بر کیرم موج فرستاد به تمام بدنم.سرمو گرفت و برد سمت سینش گفت آروم آروم میکش بزن.من داشتم میرفتم رو ابرا.این حرکت خیلی برام تحریک آمیز بود.یکم که میک زدم گفت بلیسش.همونطور که تو عکسا دیدم بودم سینشو لیسیدم، ولی خب خیلی خیلی ناشیانه، کنترلم اصلن دست خودم نبود. گفت دستتو بده به من.دستمو بردم جلو.دستمو گرفت گذاشت رو کسش و آروم آروم مالید.دستم خیس خیس شد.یکم اومد جلو تر، چشماشو بسته بود و دستشو رو دست من بالا پایین میکرد.چشماشو باز کرد، اون یکی دستمو گرفت و گذاشت رو سینش و مالید.من همینطور مثل منگا نگاه میکردم و البته…کیرم داشت میترکید.صدای ناله هاش خونه رو برداشته بود.فک کنم هیچ وقت انقد تحریک نشده بود.حرکات دستش تندتر شد.یهو دست منو برداشت با دست خودش کسشو مالید و همینطور که میمالید پاشد و اومد روی من.کیر منو گرفت و کرد تو کوسش و آروم آروم بالا پایین کرد.بعد گفت داشتی ارضا میشدی بگو.اگه نگی حامله میشم.کتابو که یادته.و بدون توجه به من بالا پایین میکرد.داشتم خل میشدم.اونم صداش بالا رفته بود و دیوونه شده بود.حرکاتش تند تر شد.من یهو دیدم داره آبم میاد.بهش گفتم داره میاد ولی صدام در نمیومد.با دستش کیرمو گرفت و کشید بیرون و شروع کرد به جلق زدن و با اون یکی دست کسشو مالید تا صداش به اوج رسید.بعدش فوری آب منم پاشید بیرون رو دست و شکمش.هیچ وقت انقد آب از کیرم نیومده بود.در حالی که نفسش رو شماره بود گفت ۱۶ سالته ولی کیرت کلی آب داره.بعد یه لحظه سکوت کرد و لباساشو برداشت و یکی دو دقیقه بعد برگشت، من همونطور با کیر خیس و افتاده اونجا بودم.رسمن خشک شده بودم وقتی برگشت اومد گفت لباستو بپوش و اومد جلو صورتمو بوس کرد.یکم رفتارش سنگین بود،انگار پشیمون شده باشه.تا ظهر با هم حرفی نزدیم… تا اینکه ظهر سر نهار گفت جریان صبحو به هیچ کس نگو سعید، خب؟میدونم پسر عاقلی هستی.ولی برای اطمینان میگم.منم کم کم یخم باز شد و رابطمون دوباره عادی شد.ولی بعد از اون هرچقدر سعی کردم دوباره اون تجربه رو تکرار کنم راه نداد.یه طوری رفتار کرد که منو دوست داره، ولی اون اتفاق هرگز نیفتاده…

مینو و پسرخاله پررو صبح روز بعد با بدنی خورد و خاکشیر از خواب بیدار شدم دوش گرفتم و آماده شدم سر میز صبحانه مادرم گفت که عروس خاله ام و پسرش رفتن گرمسار پیش خانواده اش و تا اخر هفته برنمیگردن بدون هیچ فکری کیفمو برداشتمو از خونه زدم بیرون همین که سوار آسانسور شدم پسرخاله ام هم وارد شد انگار نه انگار که دیشب چه اتفاقی افتاده اما من هراسون نگاش کردم که گفت سلام پیشی ملوس اخم کردمو جوابشو دادم مستقیم تو چشمام نگاه میکرد با اون نگاهش میخواست تخریبم کنه هیچ حرفی بینمون رد وبدل نشد تا رسیدیم پارکینگ یه خداحافظی زیر زیری کردم و رفتم سر وقت ماشینم که دیدم ای دل غافل ماشینم واقعا پنجره یه حسی بهم گفت کار خودشه برگشتم نگاش کردم با بیتفاوتی گفت چرا منو اینطوری نگاه میکنی تقصیر من چیه آها نکنه میخوای برسونمت با غیض گفتم نخیر الان زنگ میزنم آژانس اومد طرفمو همینطور که وانمود میکرد داره چرخ ماشینمو وارسی میکنه آروم طوری که فقط من بشنوم گفت باور کن اگه اینکار بکنی همینجا ماچت میکنم تو صداش چیزی بود که منو ترسوند انگار ترسو تو نگاهم خوند چون لبخند زد وگفت حالا عین دخترخاله های خوب سوارشو برسونمت با اکراه سوار شدم اما اصلا نگاش نکردم وقتی از پارکینگ اومدیم بیرون گفت آخیش راحت شدیم از اون منطقه ممنوعه وقتی دید جوابشو نمیدم گفت پیشی ملوس قهری؟ بابا قهر نکن تاب ندارم دیشب که مال من نشدی حداقل امروزتو بهم بده جان من شرکت نرو پیشم باش باهم یه چرخی میزنیم خوش میگذرونیم همین با عصبانیت نگاش کردم گفتم نگه دار رضا انگار تو واقعا دیونه شدی خندید و گفت اینقدر لج منو درنیار اول آخر مال منی با حرص گفتم به همین خیال باش باز خندید وگفت تو واقعیت مال خودم میشی اون لبای نازتو به هیشکی نمیدم مال منه بعد دستشو گذاشت رو دستم داغ داغ بود برعکس دستهای من که عین یه تیکه یخ بودن دستمو از زیر دستش بیرون کشیدمو گفتم لطفا منو جلوی شرکت پیاده کن این حرفم عصبیش کرد گفت وقتی میگم امروز مال منی فقط بگو باشه الانم گوشیتو دربیار به خاله زنگ بزن بگو میری انبار و تلفنت تا شب خاموشه با تعجب نیگاش کردمو گفتم تو از کجا میدونی من وقتی تو انبار باشم گوشیم خاموشه خنده قشنگی تحویلم داد و گفت خیلی از مرحله پرتی مینو خانم تو برای من عزیزتر از این حرفهایی از همه چی تو من باخبرم حالا گوشیتو دربیار و به خاله زنگ بزن… بدم نمیومد باهاش باشم اینو دیشب فهمیدم کاریو که خواست انجام دادم یه بوس برام فرستاد و گفت حالا میریم خوش گذرونی میخوام ببرمت باغچه یکی از دوستام تا حسابی بهمون خوش بگذره اول ترسیدم خواستم چیزی بگم که انگار فکرمو خوند گفت مینو جان به من اعتماد کن مطمئن باش اذیتت نمیکنم این باغچه مال یکی از دوستهای صمیمی منه خیلی با صفاست دلم میخواد بریم اونجا تا بی دغدغه و بدون دلهره مال هم باشیم دیگه چیزی نگفتم اما ته دلم شور میزد حدودا دو ساعت طول کشید تا برسیم توی راه رضا فقط کنار گوشم زمزه عشق میکرد و منم غرق لذت بودم داشتم حسیو تجربه میکردم که مدتها بود ازش دور بودم وقتی رسیدم همونطور که رضا میگفت جای دنج وباصفایی رو دیدم که اصلا باهاش حس غریبگی نداشتم ماشینو توی پارکینگ گذاشتیم و از پله ها بالا رفتیم تا وارد ساختمون شدیم پذیرایی شیک و زیبایی داشت روی یکی از مبلها نشستم که رضا گفت مینو راحت باش من میرم یه چایی ردیف کنم بعد اینکه رضا وارد آشپزخانه شد مانتوم رو درآوردم اما مقنه ام هنوز روی سرم بود با خودم خنده ام گرفت من اونجا بودم با رضا اون قبلا لمسم کرده بود و حتی من بوسیده بودمش اما هنوزم معذب بودم ده دقیقه بعد رضا با یه سینی که دو لیوان چای و یه ظرف شیرینی توش بود اومد سمت من و سینی رو گذاشت روی میز مقابلمون و خودش روی مبل کنار من نشست چشم تو چشمم گفت جون بخورم اون لبای نازتو که بدبختم کرده مقنه اتو دربیار و قبل اینکه چیزی بگم دست انداخت و اونو از سرم برداشت بعدشم دست برد پشت سرمو گیره موهامو باز کرد من موهای لخت و تقریبا بلندی داشتم تا زیر بند سوتین میرسید نمیدونم چرا احساس داغی میکردم مثل آدمی که تب داره رضا بهم نزدیک شد دستشو انداخت دور شونه هام و با یه حرکت منو سمت خودش کشید وبغلم کرد خواستم مانع بشم که با صدای پرتمنایی گفت مینو خواهش میکنم اروم گرفتم همونطور که منو تو بغلش فشار میداد موهامو میبویید ومیبوسید بوسه های ریزش از موهام شروع شد تا به گوشم رسید آروم وملایم لاله گوشمو بوسید و زمزمه کرد میخوامت دیونه این عطر تنتنم دوستم داشته باش مینو چون دوست دارم من عین مسخ شده ها هیچی نمیگفتم اما از عشقبازی رضا با خودم لذت میبردم اون لحظه غرق اون بودم و ترسهامو از داشتن همچین رابطه ای دور انداخته بودم به خودم جرات دادم و دستامو دور کمرش حلقه کردم با این حرکتم منو بیشتر به خودش فشار داد و گفت اخخخخخ دیونه اتم و بعد شروع کرد به بوسه های ریز گرفتن از گوشم با زبونش گوشمو نوازش میداد که اینکارش بدنمو به لرزه مینداخت و شهوت خفته در وجودمو بیدار میکرد با طنازی ازش میخواستم اینکارو نکنه اما اون شیفته تر و وحشی تر گردنمو و گوشمو میبوسید یهو منو از خودش جدا کرد و خوابوند روی کاناپه و خودش افتاد روم عین عطش زده ها منو میبوسید موهامو گونه هامو لبامو چشمامو به نفس نفس افتاده بود یه لحظه آروم شد تو چشام خیره شد منم بهش خیره شدم بعد بی اختیار سرمو کمی بلند کردمو و لباشو بوسید یه بوسه آبدار که خیسی لبام لباشو تر کرد باز آروم نگاهم کرد اما منم عین خودش مست شده بودم دو تا دستامو بالا آوردم روی گونه هاش گذاشتم بعد صورتشو آروم آوردم نزدیک صورتمو و اینبار لباشو تو دهنم گرفتم و بوسیدمش اینکارم دیوونه اش کرد اونم منو بوسید یه بوسه طولانی و شیرین پر از شهوت و عشق دستاش روی بدنم به حرکت دراومده بود بدنمو لمس میکرد و خودشو بهم میمالید منم غرق لذت بودم تو یه لحظه دستشو برد زیر لباسم با بی میلی دستشو پس زدم و گفتم نه رضا خواهش میکنم منو بوسید و گفت از چشمات نیازتو میخونم حد نزار بزار بهت لذت بدم ازم لذت ببر بعد بدون اینکه منتظر جوابم باشه دستاشو از زیر لباسم روی سینه هام گذاشت آخخخخ چقدر لذت بخش بود رضا داشت سینه هامو میمالید و من ناخودآکاه آه میکشیدم یه مدت که گذشت بلوزمو درآورد سینه هام بزرگ بود اما از زور شهوت بزرگترم شده بود رضا مثل قحطی زده ها افتاد به جون سینه هام اونا رو از توی سوتینم دراورده بود یکیشو میخورد و اون یکیو با دستاش میمالید منم از اینهمه لذت مست شده بودم و و براش طنازی میکردم از صدای ناله های شهوت آمیز من رضا داغتر شده بود اینو از کیرش که روی بدنم عین یه چوب شده بود میفهمیدم اما رضا هنوز لباس تنش بود در حالی که من از بالاتنه لخت شده بود و رضا از سینه هام سیر نشده بود هنوز با دستام کمرشو نوازش میکردم رضا سینه هامو ول کرد و شروع کرد به بوسه های ریز گرفتن از روی شکمم اینکارش داشت دیونه ام میکرد به نافم رسید زبونشو توی نافم میکرد و میاورد بیرون بعد آروم رسید به کمر شلوارم خواست شلوارمو دربیاره که نذاشتم بلند شدم دست بردم به پیراهنش دگمه هاشو یکی یکی باز کردم زیر اون پیراهن مردانه کرم رنگش یه بدن مردونه و خواستنی بود بدون معطلی دستامو دور کمرش حلقه کردم وبا طنازی بدن لختمو به بدنش چسبوندم داغی بدنم حشریش کرده بود البته منم دست کمی ازش نداشتم به یه حرکت دستامو بازکرد و بلندم کرد حالا رو به روی هم بودیم کیرش از زیر شلوار پارچه ایش کاملا مشخص بود حس میکردی میخواد شلوارشو پاره کنه و بزنه بیرون رضا دستمو گرفت و منو سمت اتاقی برد که حدس زدم اتاق خواب باشه وقتی وارد شدیم منو بغل کرد و برد سمت تختخواب همینطور که لب تو لب هم بودیم اول منو خوابوند بعد خودش روی بدنم خوابید بعد کمی لب گرفتن بلند شد خودش شلوارو شورتشو درآورد اخخخخ عجب کیری داشت دیونه شده بودم مست شده بودم بدون اینکه ازم بخواد کیر کلفتشو توی دستم گرفتم و شروع کردم به خوردنش رضا که حسابی سورپریز شده بود از اینکارم سرمو گرفته و خواست کیرشو تا ته توی حلقه ام فرو کنه با اینکه عقم میگرفت اما دلم میخواست اینکارو براش بکنم اونم هی میگفت جونننن بخورش بخورش پیشی ملوسم این کیر میخواد امروز تو رو بکنه میخواد جرت بده بخورش اومممم بخورش تو اوج لذت بود منم نهایت تلاشمو میکردم تا به بهترین شکل براش ساک بزنم بعد یه سال واندی کیر دیده بودم خودم بیشتر شیفته بودم اونم کیر رضا که بزرگ و بود و خواستنی بعد اینکه حسابی براش ساک زدم منو بلند کرد یه لب ازم گرفت گفت این لب کیری فقط جون میده برای خوردن اومممممم بخورمش بعد منو خوابوند روی تخت با یه ضرب شورت و شلوارمو درآورد البته من کمی خجالت کشیدم چون کوسم کمی مو داشت و برای سکس آماده نبود رضا گویی فهمیده باشه روی من خوابیدحالا کیرش روی کوس تپل و داغ من بود با دستاش دو طرف سرمو گرفت و خواست تو چشاش نگاه کنم وقتی نگاهش کردم گفت میدونم چی تو سرته اما من کوس پر موی تو رو هم دوست دارم پیشی ملوسم من عاشق بند بند وجودتم پس خودتو اذیت نکن بزار لذت ببریم بهش لبخند زدم اونم خندید لبامو بوسید و بعد از گردنم شروع به خوردن کرد تا به زیر شکمم رسید کوسم خیس خیس بود و له له کیر میزد رضا دستاشو گذاشت روی کشاله های رونم با دو تا شصتش اول بالای کوسمو ماساژ داد و گفت جونننن چه خیسه جون میده برا خوردن بعد آروم آروم لای کوسمو باز کرد نفس گرمشو میداد لای کوسم من که دیونه شده بودم نا خودآگاه آه میکشیدم رضا که دید خوشم اومده هی اینکارو تکرار میکرد یهو عین قطی زده ها افتاد به جون کوسم حالا نخور کی بخور با زبونش لای کوسم رو لیس میزد تند تند و ما بین میگفت میخوام آب کوستو بخورم داشتم دیونه میشدم خیلی ماهرانه کوسمو لیس میزد دقیق میدونست کدوم نواحی حشریم میکنه گاهی تند میکرد گاهی آروم بعد انگشت سبابه اش رو آروم کرد توی کوسم که آه من دراومد یواش یواش دو تا انگشتوشو بعد سه تا اما دیگه طاقت نداشتم مدتها بود کوسم دست نخورده مونده بود حالا تنگ شده بود تنگ تنگ اونقدر که طاقت سه تا انگشت مردونه رو نداشت درد داشتم با عشوه گفتم رضادد نکن دردم میاد اونم یه انگشتشو کم کرد و گفت جوننن میخوامت همونطور که انگشتاش توی کسم تکون میخورد با زبونش چوچولمو میک میزد داشتم به ارگاسم میرسیدم نا خودآگاه گفتم رضا داره میاد رضا داره میاد اونم قربون صدقه ام میرفت که بزار بیاد میخوامش آبتو میخوام تو همین لحظه ارگاسم شدم و صدای ناله شهوت آلودم تمام فضای اتاقو پر کرد رضا با اشتیاق تمام آب کوسمو خورد حتی بعد اینکه اروم شدم دهانه کوسمو جایی که تا چند ثانیه پیش انگشتاشو فرو کرده بود میک میزد تا اگه یه قطره مونده بخوره نمیدونم بخاطر این که مدتها از آخرین سکسم میگذشت بود یا هیجانی که داشتم اما بعد ارضا شدنم تمام انرژیم تخلیه شده بود نا نداشتم تکون بخورم رضا بعد اینکه خوب کوسمو خورد و بوسید اومد بالا دستشو گذاشت زیر سرم و بغلم کرد حالا سرم تو سینه رضا بود همونطور که با دستاش نوازشم میکرد گفت دیگه مال خودمی حالا پیشی ملوسم تو بغلم بخواب تا حالت جا بیاد با بی حالی نگاش کردم و گفتم پس تو چی دلم نمیخواد یه جانبه لذت ببرم باز لبامو بوسید و گفت من کلی حال کردم باورکن نوبت منم میشه پیشی اما الان فقط تو بغلم بخواب چون میخوام انرژی بگیر تا بتونم اونطور که دلم میخواد بکنمت این کیر من کلی دلشو صابون زده پیشی خانوم دلش میخواد یه کس سرحالو بکنه نه خسته و پژمرده بعد باز ازم لب گرفت و چقدر شیرین بود اینقدر نوازشم کرد و منو بوسید و قربون صدقه کوس و کونم رفت که نمیدونم کی تو بغلش خوابم برد…

سکس با پسر برادر شوهرم سلام به همگی اسم من سحره ، ۴۵ سالمه ، اسم شوهرم کامرانه ، دو تا دختر دارم به اسمای سوگل و سمیرا که یکیشون ۲۷ سالشه و اون یکی ۲۵ سالش که هر دو هم ازدواج کردن و سر خونه زندگیشونن ، شوهر من یه برادر داره که اسمش کامبیزه ، این آقا کامبیز ما یه پسر داره به اسم بهرام که ۲۳ سالشه و دانشجویه ، من به هوای اینکه خودم پسر ندارم و خودمم پسر خیلی دوست دارم این بهرام رو زمانی که کوچیک بود تا ۱۳ سالگیش باهاش خیلی شوخی می کردم و سر به سرش میذاشتم و وقتایی هم که تنها بود و کسی اطرافمون نبود به دودولش دست می زدم و ور می رفتم ، اونم می گفت نکن زن عمو زشته ، منم می گفتم هیچم زشت نیست اگه تو پیش کسی نگی زشت نمیشه ، البته الآنم دوسش دارم و سر به سرش میذارم ولی دیگه از اون مدل سر به سرا نه . داستان از اونجا شروع میشه که یه روز برادر شوهرم و خانوادش شام خونه ما بودن ، موقع پهن کردن سفره خب چون من پسر ندارم که کمکم کنه بهرام اومد که سفره رو بندازه و بساط شامو بچینه ، اون شب احساس کردم که بهرام انگار رفتارش یه جوری غیر عادی شده موقعی که می خواست سفره رو بچینه و هم موقع جمع کردن سفره یواشکی می پایید و وقتی که کسی حواسش نبود هی قربون صدقم می رفت ، الهی قربونت برم من ، فدای زن عموی خوشگلم بشم ، قربون اون قد و بالات برم ، … منم که خوشم اومده بود با یه عشوه و لبخند خاصی نیگاش کردم ، اونم که اینو دید گفت الهی من قربون اون ناز و ادات برم جیگر طلا ، یواش گفتم زشته بهرام جان نگو این طوری ، که بهرام گفت نازتو برم سحر جونم ، جیگرتو بخورم ، الهی من فدات بشم هیچم زشت نیست خیلیم خوبه ، اگه من قربون صدقه زن عموی عزیزم نرم کی بره ؟ بعد گفت زن عمو یادته کوچیک بودم هی دست می زدی به دودولم ؟ منم خندیدم و گفتم آره عزیزم یادش بخیر ولی دیگه بزرگ شدی و دیگه نمیشه ، که بهرام گفت الهی من قربون اون دستای گرم و مهربونت بشم کی گفته که نمیشه میخوای امتحان کنیم ؟ منم همین طوری مبهوت موندم و رفتم تو فکر ، بهرام هم که اینو دید دستمو گرفت و گذاشت رو کیرش ، بعدم گفت زن عمو جونم دیگه این اسمش دودول نیست اینی که الآن دستت گرفتی اسمش دیگه کیره ، منم خندیدم و گفتم بهرام الآن یکی نیاد ببینه ؟ که بهرام گفت نه جیگر من خیالت راحت باشه ، مامانم که اون اتاقه و گفت که هر وقت ظرفا رو چیندی تو ماشین به زن عمو بگو بیاد پیش من ، بابام و عمو هم که نشستن دارن فیلم نیگا میکنن و گپ میزنن ، بعدم یه بوس از لبم کرد و بعد هم سینی چایی و گرفت و رفت ، منم که دیدم کارای آشپزخونه تموم شده رفتم اون اتاق پیش جاریم نشستم ، چن دقیقه بعد بهرامو صدا کردم که بهرام اومد آشپزخونه و گفت الهی قربونت برم ، چی میخوای عزیزم ؟ گفتم بیا میوه ها رو ببر بهرام جان ، اونم برد و بعد بهم گفت زن عمو جون میشه شماره موبایل همو داشته باشیم ، واسه هم تو وی چت و وایبر و تانگو و اینستاگرام و واتس آپ و اینا چیز میز بفرستیم منم قبول کردم . یه مدت گذشت دیگه با هم صمیمی تر شده بودیم و دیگه بهرامم برام فایلای سکسی میفرستاد و حسابی با هم جور شده بودیم تا اینکه یه روز ازم خواست که بیاد پیشم و گفت که مامانش چیزی نمیفهمه و الکی میگه میخواد بره کتابخونه درس بخونه ، منم که دیگه خودمم حسابی رفته بودم تو کفش قبول کردم . رفتم حموم حسابی به خودم رسیدم و کسمو قشنگ برق انداختم و بعدم یه آرایش غلیظ کردم و منتظر شدم تا بهرام بیاد . وقتی که اومد همین که چشمش بهم افتاد قشنگ معلوم بود که حسابی کفش بریده منو محکم تو بغلش گرفته بود و همون طور که می بوسید و بدنمو می مالید و منو محکم به خودش فشار می داد بی وقفه قربون صدقم می رفت ، ای جان … چقد ماه شدی ، الهی من قربون زن عموی خوشگلم برم ، چه جیگری شدی تو ، فدای تو بشم من ، قربون اون شکل ماهت برم ، قربون اون لبای بی نظیرت برم ، … همون طور که بهرام داشت قربون صدقم می رفت کیرشم از روی شلوارش حسابی معلوم بود که شق کرده ، بعد شروع کرد به لب گرفتن و حسابی تا تونستیم لبای همو خوردیم و همدیگه رو غرق ماچ و بوسه کردیم ، بعد بهرام همه لباسای منو از تنم در اورد غیر از شرت و سوتینم و همه لباسای خودشم در اورد غیر از شرتش ، بعد روشو به من کرد و گفت اون چیزی رو که اون روز گرفتی دستت نمیخوای ببینی ؟ گفتم چرا عزیزم ، گفت پس زود باش شرتمو درار دیگه ، منم شرتشو در اوردم و کیرش مثل فنر پرید بیرون ، یه نگاه شهوت آلودی بهش کردم و گفتم وای عجب کیر کلفت و گنده ایه ، گفت دوسش داری ؟ گفتم اوهوم چه جورم . بعد بهرام کیرشو اورد جلوی صورتم و چسبوند به لبمو گفت بخورش ، منم بعد از بوسه ای که به سرش زدم شروع کردم به لیسیدن و خوردن کیرش ، بعد بهرام سوتینمو در اورد و چشماش با دیدن سینه هام حسابی گرد شد و گفت ای جونم عجب پستونایی ، الهی من قربون این پستونای خوشگل و گندت برم و حسابی شروع کرد به مالیدن و بازی کردن و ور رفتن با پستونام و هر از گاهیم اونا رو می لیسید و می خورد ، بعد کیرشو گذاشت لای پستونام و مقداریم باهام لاپستونی رفت . بعد شرتمو از پام در اورد و همین که چشمش به کسم افتاد یه نگاه حریصانه ای به کسم کرد و گفت جووووووووووووووووووووووووووووووووووون عجب کسیه ، الهی قربونش برم من ، الهی من قربون اون کس خوشگل و نازت برم زن عموی عزیزم ، اووووووووووووووووووووووووووووووووف ، اووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووه ، وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووی ، با نگاهش داشت کسمو می خورد و با حرفاش حسابی داشت تحریکم می کرد ، با دستاش داشت کسمو می مالید و حسابی قربون صدقه خودم و کسم می رفت . بعد شروع کرد به بوسیدن کسم و بعد از مدتی زبونشو گذاشت رو چاک کسم و شروع کرد به لیسیدن و خوردن کسم و می گفت وااااااای ی ی چه طعمی داره ، چقد خوشمزس ، مزه عسل میده ، قربون این کس خوشمزت برم من ، آآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ، آ ی ی ی ی ی ی ی … منم که حسابی غرق لذت بودمو داشتم حسابی ناله می کردم ، آآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه ه ، وووااااااااای ی ی ی ی ی ی ، آآآآآخ خ خ خ ، ووووووووووووی ی ی ی ی ی ی ی ، کسمو بخور ، کسمو بخور ، بهرام کسمو بخور ، آآآآآه ه ه ه ه ، … بهرامم همین طور داشت می خورد و حال منو خراب تر می کرد ، بهش گفتم چوچولمو بخور که گفت جووووووووووووونم قربون این چوچولت برم من زن عموی خوشگلم ، آآآآآآآه ه ه ه ه ه ه ، بعد کاندمو که همراه خودش اورده بود و کشید رو کیرش و کیرشو تو کسم کرد و حسابی شروع کرد به تلمبه زدن و بخاطر اسپریی که زده بود و کاندومشم تأخیری داشت تلمبه زدنش خیلی طول کشید ، گفتم آآآآآآه ه ه ه ه ه بهرام چی کار می کنی ؟ کسمو زخم کردی ، که بهرام گفت جووووووووووونم ، فدات بشم ، قربونت برم من ، قربون کست برم ، قربون این کس داغت برم ، دارم کس خوشگل زن عمومو می کنم ، آآآآه ه ه ه ، … و وقتی که احساس کرد که دیگه آبش میخواد بیاد کیرشو از توی کسم در اورد و آبشو تو دهنم خالی کرد ، منم همه رو با لذت زیادی خوردم . بعد با هم رفتیم حموم ، تو حموم که بودیم بهم گیر داد که بذارم از کون هم بکنه ، گفتم تو رو خدا بی خیال شو درد داره ، که بهرام بهم گفت الهی من قربون این کونت برم قول میدم که آروم بکنم ، منم قبول کردم و بعد بهرام کیرشو تو کونم کرد و حسابی اون تو تلمبه زد و چون یه بار آبش اومده بود تلمبه زدناش تو کونم خیلی طول کشید ، همون طورم که داشت منو می کرد حسابی قربون صدقه خودم و کونم می رفت ، جووووووووووووووونم ، عجب کونی داری الهی من فدای این کونت بشم ، قربون این کون تنگت برم ، آآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه ، آآآآی ی ی ی ی ی ی ی ، وووواااااای ی ی ی ، ووووووووی ی ی ی ی ی ی ، اووووووووخ خ خ ، … و وقتی که احساس کرد که آبش میخواد بیاد کیرشو از توی کونم در اورد و بازم آبشو تو دهنم خالی کرد و منم همشو تا قطره آخرش خوردم ، بعد خودمونو شستیم و اومدیم بیرون و خشک کردیم ، بعد مقداری تنقلات اوردم تا بخوریم و خودمونو تقویت کنیم ، بعدم بهرام منو بغل کرد و بوس کرد و همون طور که قربون صدقم می رفت ازم خداحافظی کرد و رفت . بعد از اون قضیه دیگه رومون حسابی به هم باز شده بود و من به یاد بچگیاش هر وقت که تو جای خلوت گیرش میارم به کیرش دست می زنم و ور می رم ، اونم هر وقت که فرصتی پیش میاد میاد و حسابی منو میکنه .

پاهای زن عمو‫ ‫خونه ما چسبیده به خونه عموم هستش و درست دیوار به دیوارشونیم. از وسط دیوار یه در همیشه باز گذاشته‬ ‫شده که همین امر باعث صمیمیت و رفت و آمد بیشتر دو خانواده می شد. عموم حیاط بزرگی داشت که همیشه‬ برای بازی به خونشون می رفتم‬ . ‫حدودا دوازده سال داشتم و عموم اینا هنوز بچه ای نداشتند. حیاطشون درخت های زیادی داشت که پر میوه بود.‬ ‫همین ها هر روز منو به اونجا می کشوند. هر وقت حیاطشون می رفتم، با چشام دنبال جورابا و کفشای زن‬ ‫عمو می گشتم و اگه پیدا می کردم، اونقدر اونارو می لیسیدم که خسته بشم. آرزوی لیسیدن پاهاش چنان در دلم‬ ‫بود که گاه ساعت ها تو حیاط مخفی می شدم تا از خونه بیرون بیاد و من یواشکی از لای درختها ساق سفید‬ پاهاشو نگاه کنم‬ . ‫ پدرم تو نیروی انتظامی کارمند بود و مادرم نیز تو بیمارستان پرستار بود. درست همون سال قرعه به نام‬ ‫بخت من افتاد و پدرم برای ماموریت به اهواز رفت و مادرم هم برای ماموریت از طرف هلال احمرراهی‬ ‫یکی از شهرهای نزدیک شد. چون من تو خونه تنها می موندم و از سوی دیگه وقت امتحانات هم بود، به ناچار‬ ‫برای اینکه هم من تنها نمونم و هم خونه بی صاحب نمونه قرار شد زن عموم شب بیاد پیش من بخوابه و عموم‬ ‫هم شبانه هر از چند گاهی به حیاط سر بزنه. از شدت هیجان و لذت داشتم پرواز می کردم. مادرم که این‬ ‫حالمو دید گفت: زیاد دلتو صابون نزن، یهو فکر نکنی تو این مدت می تونی بازیگوشی بکنی و درس نخونی.‬ ‫من همین فردا می یام و اگه زن عموت بگه درس نخوندی و بازیگوشی کردی و… کلی نصیحت و تهدید و‬ … غیره که وقت امتحاناته ها‬ ‫. من هم قول دادم که تو این یه روز حسابی درس بخونم و پسر خوبی باشم‬ . ‫خلاصه شب رسید و زن عموم اومد خونمون. ۲۷ سال داشت و بسیار زیبا و ظریف اندام بود. جورابای بسیار ‫بسیار نازکی پوشیده بود و شلوار لی ساق کوتاه آزین بخش پاهای خوشگلش بود. لاک قرمز ناخنای پاهاش کاملا معلوم بود و انگشتای ظریف خوشگلش بیشتر از اون موقعی کی جوراب نمی پوشید خوشگل به نظر می ‫رسید. من کتابام رو زمین پهن بود و داشتم الکی خودمو مشغول می کردم. زن عموم رو به من کرد و بهم ‫گفت: ‫ببین اشکان جون اگه برات زحمتی نیست تو برو اون یکی اتاق تا من هم بتونم به تلوزیون نگاه کنم. چند روزدیگه امتحان داری. مامانت تورو به من سپرده ها. برو عزیزم برو‬ ‫به حرفش گوش کردم و به اتاق بغلی رفتم. کتابامو اونجا گذاشتم و به بهونه دستشویی پریدم حیاط. زن عموم‬ ‫دمپایی های پلاستیکی قشنگی پوشیده بود که منو بیشتر وسوسه می کرد. با احتیاط دمپایی هاشو بوسیدم و همه‬ ‫طرفشو حسابی لیسیدم. فکر اینکه هنگام پوشیدن دمپایی ها پاهای زن عموم خیس می شه منو واقعا دیوونه می‬ ‫کرد. بعد از حدود ۰۱ دقیقه به اتاقم برگشتم. زن عموم روی مبل لم داده بود و صدای تلوزیون را کم کرده بود. ‫در رو نیمه باز رهاش کردم. یعنی طوری تنظیم کردم که پاهای قشنگ زن عموم درست در زاویه دید واقع ‫بشه. دراز کشیدم و کتابامو جلوم باز کردم ولی به تنها چیزی که فکر نمی کردم درس و کتاب بود. پاهای بسیار زیبای زن عموم در زیر جورابای نازکش دو چندان زیبا شده بود. هر وقت که پاهاش رو آروم تکون می‬ ‫داد انگار با احساسات من بازی می کرد. انگشتای پاهاش رو باز می کردو می بست و گه گداری پاهاش رو‬ ‫می رقصوند و بالا و پائین می کرد. انگار پاهاش بهم لبخند می زدند و سلام می دادند. از دور پاهاش می‬ ‫بوسیدم و در خیالات خودم می لیسیدمشون. فکر خوابیدن در شب آن هم زیر پاهای زن عموم یکم آرومم می‬ کرد‬ . ‫بالاخره شب فرارسید و موقع خواب شد. زن عموم جاشو کنار من پهن کرد و بعدش هم به اتاقم اومد و ‫گفت‬ : ‫.اشکان جون درست که تموم شد بیا بخواب‬ . گفتم: چشم زن عمو. الآن می یام. یه صفحه ام مونده‬ ‫زن عمو رفت روی تخت خواب نشست و مشغول درآوردن جوراباش شد بعدش هم دراز کشید. بلافاصله‬ ‫خودمو به رخت خوابم رسوندم و گفتم: زن عمو من سردمه می خوام برعکس بخوابم صورتم رو به بخاری‬ ‫باشه.) اگه برعکس می خوابیدم دهنم درست زیر پاهاش قرار می گرفت(. خدا خدا می کردم مخالفت نکنه و‬ ‫چیی نگه. زن عمو هم اتفاقا خنده بی تفاوتی زد و گفت: خلاصه زود بخواب من فردا باید برم خونه خواهرم.‬ ‫.باید زود از خواب بند شم. شب بخیر‬ ‫نمی تونید تصورش رو بکنید که چقدر خوشحال شدم. ملافه رو روی پاهاش انداخته بود و چیزی معلوم نبود.‬ ‫کنارش دراز کشیدم منتظر خروپفش شدم. گذشت لحظات برام به اندازه حرکت ساعت شمار طول می کشید.‬ ‫تیک تیک ساعت دیواری وعده لحظات خوش و به یاد ماندنی را می دادند که الآن هم به هنگام نوشتن این‬ خطوط انگار یخ تو دلم آب می شه. فکر بوی پاهای میسترس تمام بدنم رو به لرزه می انداخت‬ ‫بالاخره صدای نفس های زن عمو سنگین تر شد و خواب سرتاسر وجودشو گرفت. مثل یه حیوانات شکارچی‬ ‫که منتظر رسیدن شب می شوند تا دست بکار شوند، من هم بهترین فرصت رو وسطهای شب بعد از ساعت‬ یک و نیم می دونستم. شکارچی ای که اون شب یکی از بهتری شب های زندگیش به شمار می رفت‬ . ‫خلاصه. بعد از اندک زمانی صدای نفس ها و خروپف های خفیف زن عمو بلند شد. خروپف شاید جزء‬ ‫وحشتناک رفیق شب هرکس بشمار بره که همیشه ازش فراری بودم. اما اینبار این صدای زیبا بیشتر از‬ .هروقت دیگه برام دلنشین شده بود‬ ‫آروم و با ترس و لرز دوچندان ملافه رو از روی پاهاش کنار کشیدم. ملافه تو دستام داشت به شدت می لرزید‬ ‫چون هر لحظه امکان داشت که زن عمو از خواب بیدار شه. ولی شکر خدا اینطور نشد. آروم سر جای خودم‬ ‫دراز کشیدم تا یکم لرزش بدنم کم شه. تو همین لحظات زن اعمو برگشت و روش به طرف من شد. اعصابم‬ ‫خرد شد و شروع به سرزنش خودم کردم که باید کارمو آروم انجام می دام. چون صورت زن عمو بطرف من‬ ‫بود هر لحظه امکان داشت که چشاشو باز کنه و در اینصورت بلافاصله چشمش بهم می افتاد. کاری نکردم و‬ ‫منتظر موندم. اینبار دقایق به شدت می گذشت و فرصت برام کمتر می شد. تو این مدت چشمام فقط به پاهاش‬ ‫بود و دعا می کردم که یه وقت پاهاشو نبره زیر ملحفه. انگشتای پاش به طرفم بود و و همچون دونه های انار‬ ‫به نظر می رسیدند. چراغ خواب روشن بود و همین نور اندک کافی بود تا حسابی در بحر پاهای خانوم فرو‬ ‫برم. ناخن انگشت بزرگش یکم بزرگر بود و بقیه حسابی تراشیده شده و مرتب بودند. البته ناخن انگشت کوچیک‬ ‫پاش خیلی کوتاه تر بود و به نظر می رسید که تو گوشت پاش مخفی بود. چون من علاقه بسیاری به پا دارم تا‬ ‫الآن که بیست و شش سالمه هر دختری رو که می بینم فوری به پاهاش نگاه می کنم ولی اینو هم بگم که خیلی هم مشکل‬ ‫پسندم. کف پای همه شاید یکنواخت به نظر برسه اما این انگشتای پاست که یه پارو خوشگل می کنه و پای‬ ‫دیگرو از چشم آدم می اندازم. ولی اعتراف می کنم که پای زن عموم زیباترین پایی بود که تا اون لحظه دیده‬ ‫بودم. جرئت نزدیک شدن به پاهاش رو نداشتم به همین خاطر از این فاصله نمی تونستم تشخیص بدم که ساق‬ ‫پاهاشون چقدر صاف و سفیده. هروقت تکون بسیار خفیفی به پاهاشون می دادند، انگشتای پاش تکون می خورد‬ ‫و استخون های ریز انگشتاش که تا مچ پاهاش اومده بود هویدا می شد و بعدش هم در اندرون پوست لطیف‬ ‫پاهاش مخفی می شدند. انگار داشتند باهام قائم موشک بازی می کردند.احساس می کردم که دارم با پاهاش‬ صحبت می کنم و پاهاش هم منو سرکار گذاشتند‬ . ‫حدود نیم ساعت بعد زن عمو با صدای کشیدن نفس عمیقی درست صدو هشتاد درجه برگشت اما اینبار صدای نفس‬ ‫هاش عمیق تر از پیش شده بود و این حاکی از خواب سنگین و خوش خانم و به تبع اون وعده دقایق و شاید‬ ساعاتی خوش برای من بود‬ ‫اینبار این کف پاهاش بود که بهم لبخند می زدند و منو به هیجان و تحریک بیشتر دعوت می کردند. به آرومی‬ ‫به طرف پاهاش خیز برداشتم. از این فاصله چند سانتی که نگاه می کردم می دیدم که پاهاش خیلی زیباتر از‬ ‫اون چیزی بود که من فکرش رو می کردم. به نظر نمی رسید که پاهاش کثیف باشه. رنگ کف پاش از قسمت‬ ‫انتهایی پاشنه و در امتداد بغل پاش تا پنجه پاش و ابتدای انگشتاش به رنگ غلیظتر پوست پاهاش بود. رنگی‬ ‫شبیه به نارنجی پررنگ. پای چپش زیر پای راستش بود ولی پای راستش به همراه ده سانتی از ساق پاش‬ ‫کاملا بیرون بود. کف پای راستش کشیده و کاملا صاف شده بود. قسمت کمان پاهاش سفید سفید بود و رگهای‬ ‫ریز بیرون زده از پاهاش اونجا رو زیباتر کرده بود. به نظر می رسید که کمان پاهاش از دیگر قسمت ها تمیز‬ ‫تر باشه ولی می دونستم که نباید زبونم رو به اون طرفا برسونم و باید بیشتر خودمو در قسمت های زبر و‬ ‫نسبتا سفت پاهاش مشغول می کردم. به همین خاطر قسمت انتهایی پاشنه رو به عنوان اولین شکار شب انتخاب‬ کردم‬ . ‫کف پاشو بو کردم. کمترین بویی از پاهاش نمی اومد فقط یکم بوی عرق اونم خیلی خیلی خفیف از قسمت زیر‬ ‫انگشتاش می اومد. نفسم رو تو سینه حبس کردم و زبونم رو به حالت شق درآوردم و نوک تیزش کردم و اونو‬ به انتهای پاشنه پاش چسبوندم. زبونم به پاشنش خورد و هیجانم بیشتر شد اما خیلی زود نفسم تموم شد و‬ ‫بنابرین سرمو عقب کشیدم و دوباره نفس عمیق کشیدم. نمی تونستم در حین لیسیدن پاش نفس بکشم چون با‬ ‫خوردن نفسم به پاهاش، امکان داشت که زن عمو از خواب بیدار بشه. آروم شروع به کشیدن نوک زبونم به‬ ‫پاشنه پاش شدم. نوک زبون حساسترین قسمت چشایی هرکسی هستش. به همین خاطر ترشی پاشنشو در نوک‬ ‫زبونم احساس کردم. انگار که به غذا چاشنی زده باشند. دوباره سرمو عقب کشیدم و نفس عمیقی کشیدم اما‬ ‫تصمیم گرفتم که از این به بعد، خیلی آروم دم و بازدم کنم تا نیاز به حبس نفس نداشته باشم. اینبار از تیزی نوک‬ ‫زبونم کمی کاستم و اونو دوباره به پاشنه زن عمو چسبوندم. واااااااااااااااااااااااااای. با مالوندن زبونم ترشی‬ ‫پاشنش هم بیشتر میشد. انگار آتش به انبار نفت زده باشند. طعم خوشمزه ترشی پاشنش منو به طرف بغل پاش‬ ‫کشید. زبونم رو خیلی آروم به طرف پنجش حرکت دادم. زبونی که همچون فلزیاب در جستجوی چیزی بود.‬ ‫.من در جستجوی فلز یا طلا نبودم بلکه در جستجوی چیزی پر بهاتر از اون‬ ‫”طعم غلیظتر چرک پا”‬ ‫زبونم رو در میان چین و چروک های ریز و درشت پنجه پاهاش که اشکال غیر هندسی لطیفی رو بوجود‬ ‫آورده بودند، به حرکت درآوردم. هر لحظه بر شدت غلظت ترشی پاش افزوده می شد. اصلا باورم نمی شد که‬ ‫پاهاش اینقدر ترش باشه. پاهایی که خیلی تمیزتر از این حرفها به نظر می رسیدند. کم کم بوی پاش بلند شد و‬ ‫دماغمو متوجه خودش کرد. نفس عمیقی کشیدم و بوی پاشو تا انتهای ریه هام کشوندم. می خواستم تمام وجودم‬ ‫این زیبایی رو درک کنه. بوی پا از یه طرف و طعم غلیظ چرک پاش از طرف دیگه منو دیوانه وار به ادامه‬ ‫این حالت می کشوند. ولی نمی خواستم کنترلم رو از دست بدم و بیدار شدن زن عمو رو متوجه نشم. با خودم‬ ‫فکر می کردم که چون زن عمو همیشه و حتی در خونه خودشون جوراب می پوشه به همین خاطر پاهاش‬ ‫اینقدر لطیف و خوشرنگ و به ظاهر تمیز مونده و چرک خارجی ناشی از گرد و خاک فرش و کفش و… بهش‬ ‫نچسبیده . و واقعا هم اینطور بود. اون همیشه جوراب می پوشید و این طعم زیبا عرق پاهاش بود که بعد از‬ ‫مدتها پیاده روی و نیز گرمای خونه و… در این چند روز از پاهاش متصاعد شده و چون اونارو نشسته رفته‬ رفته خشک شده به شکل یه لایه نازک به پوست کف پاش چسبیده‬ ‫تصور این لایه نازک از چرک کف پاش منو بر اون داشت تا به سمت داخلی کمان پاش حرکت کنم و در اونجا‬ ‫هم دلی از عزا دربیارم. زبونم رو روی رگهای ریز این قسمت از پاهاش حرکت می دادم و تک تک رگاشو می‬ لیسیدم‬ ‫جهت احتیاط سرمو بلند کردم و به زن عمو نگاه کردم. معلوم بود که هنوز خواب خوابه و هنوز بی خبر از‬ ‫……………لذت تک تک سلول های پاش در یک شب آرام و گرم مهتابی آخر اردیبهشت ماه‬ ‫دوباره برگشتم سر کار اصلی خودم. نور ماه از پنجره به پاهای خانم می تابید و اونارو نوازش می داد. سرم‬ ‫رو که برگردوندم دیدم ماه درست در روبروی ما ایستاده. انگار ماه هم کنجکاو شده بود و می خواست در لذت‬ شب تنهایی خلوت من سهیم باشه‬ . ‫نور ماه درخشش زیبایی به پاهای خانوم داده بود. درخشش از پنجه پاهاشون شروع شده بود و تا انتهای پاشنه‬ ‫خط عمودی نورانی فوق العاده زیبایی بوجود آورده بود. ولی هنوز زیر انگشتا کدر بود و من می دانستم که‬ ‫الآن دیگه نوبت به این قسمت رسیده است.چین های کف پاش کاملا مشخص تر شده بود و معلوم بود که پوست‬ پای راستش که مشغول سرویس دهیش بودم، نرم تر و لطیف تر شده است‬ ‫به یکباره احساس کردم تموم موجودات طبیعت به حال من غبطه می خورند و التماس کنان به من نگاه می‬ ‫کنند. حس غرور عجیبی منو گرفته بود. درست مثل کسی که از زیر خاک یه مجسمه طلا پیدا کرده باشه، به‬ ‫.پاهای خانم نگاه می کردم و دوست داشتم که امشب به اندازه صد سال طول بکشه‬ ‫لیسیدن زیر انگشتاشو شروع کردم. زبونم رو بی مهابا لای انگشتاش می بردم و اونجا اندکی می چرخوندم.‬ ‫حس عجیبی داشتم. زبونم رو کاملا پهن کرده بودم و زیر انگشتاشو مالش می دادم. به خاطر ناخن‬ ‫درازش،انگشت بزرگش بیشتر جلب توجه می کرد. زبونم رو از پاشنه تا نوک انگشتش بالا می آوردم و دوباره‬ ‫و دوباره این کار رو تکرار می مردم. آخرین بار، وقتی به نوک انگشت بزرگش رسیدم زبونم رو نوک تیز‬ ‫کرده بردم زیر ناخن درازش. کمی که اونجا رو تفتیش کردم طعم بسیار شور لای ناخنش منو به خودم آورد و‬ ‫حریص تر کرد. با اینکه حسابی لاک زده بود و از روی ناخنش چیزی دیده نمی شد اما برخلاف ظاهرش،‬ ‫توش پر چرک و کثافت بود. منم که تمام این مدت دنبال چرک و کثیفی پاهای خانوم می گشتم، انگار که چیز‬ ‫گرانبهایی پیدا کرده باشم با ولع هرچه تمام تر کارمو ادامه می دادم. ولی از این ترسی که در وجودم بود خیلی‬ ‫ناراحت بودم. با خودم می گفتم کاش الآن زن عمو بیدار بشه و با خوشحالی بهم اجازه لیسیدن بده تا من با خیال‬ ‫راحت کارمو انجام بده. من که به سیم آخر زده بودم پس چقدر خوب بود که اونم همه چیز رو می فهمید، شاید‬ خوشحال هم می شد. اما نه اگه ناراحت و عصبانی بشه چی‬ ‫به طرف انگشت دیگه پاش رفتم و نوکش رو لیسیدم. زبونم رو همانند سوهان در زیر انگشتاش چپ و راست‬ ‫می کردم. دقایقی بعد سراخ انگشت کوچیکش رفتم.زبونم رو که لای این انگشتش بردم احساس طعم بسیار‬ ‫غلیظی کردم. طعمی بین ترش و شور. احساس می کردم تکه ای چرک له شده در بین انگشت های کوچیکش‬ ‫گیر کرده. زبونم رو دوباره به درون لای انگشت کوچیکش بردم و مرتب عقب و جلو کشیدم. بعدش هم که‬ ‫احساس کردم کلی چرک با آب دهنم قاطی شده، با لذت تمام همشو قورت دادم و فرو کشیدم. در گلوم‬ ‫. خوشمزگی پاهاش رو به صراحت تمام احساس می کردم‬ ‫موقعیتم رو عوض کردم و خودمو به روبروی خانم رسوندم تا بتونم با روی پاهاش هم سرویس بدم. تا چشم به‬ ‫چهره زیبای زن عمو خورد یه دفعه ترس برم داشت. که نکنه یه دفعه بیدار بشه. ولی اینبار که لذت پاهای‬ خانوم بخصوص با قورت دادن عرق و چرک و کثافت پاهاش تا اعماق وجودم ریشه دوانده بود، با خودم گفتم‬ ‫… ایرادی نداره . اگه بلند شد بهش التماس می کنم و بهش می گم که چقدر از لیسیدن پاهاش لذت بردم‬ ‫این دلداری از خودم کمی آرومم کرد. خم شدم و شروع به لیسیدن بالای انگشتاش کردم. زبونمو گذاشتم روی‬ ‫ناخن هاش و حسابی به طرف چپ و راست دووندم. انگار که زبونم رو روی شیشه می مالیدم. زبونم رو به‬ ‫طرف روی پا و قسمت های مچ بردم. صاف و لطیف بود اما اصلا بو و مزه ای نداشت. به همین خاطر‬ ‫دوباره به سر جای اولم برگشتم. اینجا بیشتر احساس امنیت می کردم. تا دوباره صورتمو به طرف کف پاش‬ ‫بردم، بوی غلیظ کف پاش که بسیار هم تند بود به مشامم رسید. بله چون من چند دقیقه پیش در جو کف پاهاش‬ ‫بودم زیاد بوش رو احساس نمی کردم. بوی پاش واقعا دیوونم کرده بود. در دریای زیبایی پاهاش واقعا غرق‬ ‫شده بودم. نفس های عمیقی می کشیدم و در یک حالت بی هوشی رفته بودم. انگار کف پاهاش که با بزاق دهن‬ ‫من قاطی شده بودند دریایی لبریز از چرک و عرق پاش بوجود آورده بودند که من داشتم در اون شنا می کردم.‬ ‫کاش می شد سرمو بزارم رو پاهاش و تا صبح بخوابم. کمی بلند شدم و به طرف ساق پاش رفتم. خانوم کمی‬ ‫تکون خورده بود و روش تقریبا به طرف زمین بود. سرش در وسط بالنج نرم فرو رفته بود. به ساق پاش خیره‬ ‫شدم. موهای بسیار ریزی که به نظر می رسید تازه می خواستند بیرون بیایند در پوست پاهاش هویدا بود.‬ ‫انگار موهاش رو همین دو سه روز پیش زده بود چون نوک موهاش تازه تازه داشت بیرون می اومد و می شه‬ گفت نوک موها همسطح پوست ساق پاش بود. انگار زن عمو اونشب سفره پاهاش رو برای من پهن کرده بود‬ . ‫زبونم رو تا انتها در آوردم و به حالت کاملا مسطح طوری که سطح زیادی از پاشونو بگیره گذاشتم رو ساق‬ ‫پاش. از مچ پا تا حدودا ده پانزده سانت از پاش رو که از شلوار لی آبی رنگ چات دار بیرون زده بود رو با‬ ‫زبونم تر کردم. دنبال مزه پاش بودم بنابر این دوباره همون مسیر رو با زبونم لیسیدم. یواش یواش زبونم‬ ‫احساس شوری می کرد اما نه به اندازه کف پاهاش. شاید بیش از سی مرتبه ساق پاشو لیسیدم. باور کنید‬ ‫هرچقدر می لیسیدم طعمش شدیدتر و شورتر می شد تا اینکه بزاق دهانم بهش عادت کرد و دیگه از مزش‬ ‫چیزی نفهمیدم. شاید هم تمیزش کرده بودم و دیگه چیزی برای متصاعد کردن بو و مزه نداشت. لیسیدن ساق‬ ‫پاهاش رو بهتر و تند تر از کف پاش انجام می دادم چون هرچه می لیسیدم جسورتر و دیوانه وارتر می شدم.‬ ‫با خودم گفتم دیگه وقتشه که سراغ اونیکی پاشون برم تا دیگه بعد از این هروقت زن عمو رو دیدم بتونم با‬ ‫.افتخار به پاهاش نگاه کنم و به خودم ببالم که زمانی هر دوی این پاهای خوشگلو لیسیده ام‬ ‫اما اینبار زبده تر و باتجربه تر قبل بودم و می دونستم کجای پاهاشون چرک زیادی داره. به خاطر همین هم‬ ‫همون اول درست سراغ کف پاش رفتم و زبونمو به حالت پهن روی کف پای چپش گزاشتم. از ته پاشنه تا نوک‬ ‫انگشتاش زبونم رو با جسارت هرچه تمام تر کشیدم. مثل شیری که پس از شکار خرگوش، اونو پاره می کنه و‬ ‫با افتخار می لیسه درست همین احساس در منم بود. اما در کف پای چپش هیچ اثری از طعم چرک ندیدم. به‬ ‫خاطر همین حسابی بزاق جمع شده در دهان و روی زبونمو قورت دادم تا اونو برای فاز دوم کارم آماده کنم.‬ ‫حدود یه دقیقه بعد کارمو از نو شروع کردم و اینبار برخلاف پای راستشون که زبونم رو نوک تیز کرده و با‬ ‫ترس و لرز رو پاهاشون می کشیدم، زبونم رو کاملا رو کف پاش پهن کردم و بدون اینکه فشار بدم به طرف‬ نوک انگشتاش حرکت کردم. اینکار رو چندین بار تکرار کردم. پای چپشون زیر ساق پای راستشون قرار‬ ‫داشت از این رو کف پای چپشون زیر فشار پای دیگشون پ چین و چروک شده بود. وقتی زبونمو حرکت می‬ ‫دادم انگار از روی کوه دشت می گذرم. زبری و ناصافی این پاشون بیشتر بود و این خودش هم یه زیبایی‬ ‫دیگه ای به پاشون بخشیده بود. چون بنا به تجربه الآنم می دونستم که کدوم قسمت پاهاشون چرک و بو و مزه‬ ‫بیشتری داره به همین خاطر بلافاصله سراغ لای انگشت کوچیک پاشون رفتم و و زبونم رو تا تهش داخل اون‬ ‫فرو بردم. کاملا احساس می کردم که چیزی اون تو گیر کرده و چون نمی تونستم با انگشتای دستم درش بیارم‬ ‫با زبونم حسابشو رسیدم. رفته رفته که زبونم به اون چرک له و لورده شده می خورد طعم و بوی اونم بیشتر‬ ‫می شد. خلاصه اونقدر زبونم رو جلو و عقب بردم که دیگه تمیز تمیز شد و طعمش هم از بین رفت. احساس‬ ‫می کردم که ماموریتم اینه که باید تموم مناطق چرکین رو تمیز کنم و همین تمایل به لیسیدنمو بیشتر می کرد.‬ ‫کمی به همین منوال گذشت و من بی محابا مشغول لیس زدن بودم. نمی دونستم زمان چه شکلی می گذره اما‬ تموم دنیا رو از آن خودم می دونستم. فکر می کردم که بهترین غذای دنیا رو خوردم. یه دفعه زن عمو برگشت‬ ‫و پاهاشو تکون داد و صدایی شبیه اه کشید. تموم بدنم سست شد. فکر کردم الآن بلند می شه و هرچه بد و بیراه‬ هستش بهم می گه. بعدش هم داد و بیداد کنان می ره سراغ عموم و بعد از این هم د بیا درستش کن‬ ‫به سرعت برق لولیدم تو رخت خواب و همچون مجسمه ای خودمو بی حرکت نگه داشتم. چشامو بسته بودم و‬ ‫منتظر عکس العمل شدید خانوم بودم. از تموم کارام پشیمان شده بودم و داشتم خودمو سرزنش می کردم. انگار‬ ‫هرچی لذت دیده بودم از گلو بیرون کشیده بودند. احساس اشتباه بد جوری آزارم می داد. هرچه دنبال یه توجیه‬ ‫بودم نمی تونستم جور کنم. آخه چی می تونستم بگم. با خودم گفتم یکم گریه می کنم و ازش خواهش می کنم که‬ ‫به مادر و پدرم چیزی نگه. فکر کتک خوردن و داد و بیداد پدر و مادرم عرق سردی بر پیشونیم گذاشته بود.‬ ‫چیکه های عرق رو در سر و صورتم احساس می کردم. به غلط کردن افتاده بودم. با خودم می گفتم اگه عموم‬ ‫یا پدر و مادرم بفهمند از خونه فرار می کنم و می رم به ناکجاآباد. آنجا که عرب نی انداخت. آره این بهترین‬ ‫کاری بود که می تونستم بکنم. چون دیگه بعد از این که نمی تونم به چهره خانوادم نگاه کنم. اما انگار انتظار‬ ‫من زیادی طول کشیده بود. یه ساعت که همینطوری گذشته بود تمام بدنم به خاطر قرار گرفتن در موقعیت بد‬ ‫درد افتاده بود. آروم چشامو باز کردم. زن عمو خوابیده بود ولی اینبار دیگه خروپف می کرد. طرز خوابیدنمو‬ ‫درست کردم. نگاهی به دسته گلی که به آب انداخته بودم کردم. خیسی پاهاش تقریبا خشک شده بود. ولی الآن‬ ‫دیگه برخلاف چند دقیقه قبل، پشیمانی و ندامت سرتاسر وجودمو گرفته بود و از نگاه کردن به پاهاش خجالت‬ ‫می کشیدم. پشتم رو به زن عمو کردم و وانمود نمودم که در خوابی عمیق فرو رفتم. کمی بعد زن عمو چند‬ ‫نفس عمیق کشید.از خواب بلند شد و رفت سر و روشو شست. باخودم می گفتم چرا صبح به این زودی)یا شاید‬ ‫هم نصف شب( از خواب بلند شد. به همون حالت خوابیدم و تکون نمی خوردم. در افکار کودکانه ام کمی هم‬ ‫خروپف می کردم که واقعی تر جلوه کنه. با اینکه چشام بسته بود ولی می تونستم کارای خانوم رو تصور کنم.‬ ‫وقتی برگشت جای پهن کردشو جمع کرد، بافیده ای که برای مشغول کردن خودش آورده بود رو برداشت‬ ‫حدود دو سه دقیقه بعد هم رفت. صدای پاهاش داشت دورتر و دورتر می شد تا اینکه قطع شد. می خواستم بلند‬ ‫شم و زود در و پنجره ها رو ببندم. چون فکر می کردم الآن عموم با

اولین سکس با زن داداشم سلام خاطره ای که براتون تعریف میکنم مال۲ماه پیشه من متاهل هستم یه داداش ناتنی دارم که از من کوچک تره و یه سالی هست زن گرفته اونم چه دختری قد بلند سفید خوش هیکل با رونهای چاق باسن گلابی خلاصه همیشه وقتی باهم یه جا میریم من انقدر حشری میشم که شبش زنمو به۶مدل میکنم یه روز یه مهمونی بزرگ توی خونه بابام بود همه خواهر برادرا جمع بودیم و در حال تدارک دیدن برا مهمونا موقع درست کردن سالاد و تزیناتش مادرم گفت بچه ها ظرف برا سالاد کم داریم کی خونش ظرف مناسب برا سالاد داره? که هلن زنداداشم گفت مامان من چندتا خونه دارم ازانس بگیرم برم بیارمشون? مادرم گفت برین با نوید بیارینشون منم از خدا خواسته سریع حاظر شدم رفتیم خونه اونا ماشینو بردم توی پارگینگ گفتم لازمه بیام کمکت گفت اره بیا ظرفها زیا و سنگینه رففتیم بالا تا از در وارد شدیم مانتوشو در ااورد زیرش یه تاپ کوتاه و یه ساپورت تنگ تنش بود بعد رفت در کابینتهارو باز کرد کو نشو طوری داده بود بالا که زنم موقع عشقبازی نمیده منم داشتم به کونش نگاه میکردم که متوجه شد بهم گفت کجایی گفتم پی یه سوال گفت بیا کمک و سوالتم بپرس رفتم نزدیکش وکمکش کردم ظرفهارو در اورد گفت سوالت چی برود? که تلفن زنگ خورد اومد ازبین من و کابینت رد بشه که رونش خورد به کیر شق شده من صورتامون نزدیک هم بود وایساد نگام کرد بالبخند گفت این چیه?سرموانداختم پایین که یه بوس کوچلو بهطصورتم زد ورفت تلفن جواب داد مامان بود گفت اینجا اب قطع شده ظرفهارو بش ورینبیارین خلاصه هلن واساد به ظرف شستن منم تو یخیال خودم بودم که گفت نوید کمک این ظرفا داره از اب چکون داره مویریزه رفتم کمکش دستاش بالا بود وظرفهارو گرفته بود پشتش وایسادم گفتم اجازه بده جابجاشون کنم دستسو از ظرفها ول کرد و اروم کونشو به کیرم چسبوند چندبار که اومدم ظرفهارو بردارم این کارو کرد کیرم دیگه داشت شلوارمو جر میداد یه دفعه بهم گفت راستی سوالت چی بود کفتم بی خیال گفت جان هلن بگو گفتم نراحت میشی گفت قول میدم ناراحت نشم بپرس گفتم چطوریه که تو با این ساپورت تنگت خطشرتت معلوم نیست? گفت دوت داریخودت کشفش کنی? گفتم چرا که نه رفتم سمتش دستمو اروم کشیدم روی لمبه اش کفتم شرت پات نیست????? خندید گفت قرار شد خودت کشف کنی منم اروم نشستم پشت کونش اونم داشت ظرف اب میکشید یواش ساپورتشو کشیدم پایین وای خدای من این اون کونی بود که ارزوشو داشتم تا زانوش اوردمش دیدم شرت لامبادا صورتی پاشه دیگه طاقت نیاوردم دگمه های شلوا رمو باز کردم کیرمو گزاشتم بین پا هاش دستمو بر دم زیر تاپش سینه هاشو گرفتم بر گشت لب گزاشت رو لبم بغلش کردم بردمش رو تخت تا گزاشتمش رو تخت فرار کرد رفت دستشویی بعد چند دیقه او مد بیرون حوله لای پاش بود اومد سمتم هولم داد رو تخت و شروع کرد به لب گرفتن بعد من چرخوندمش. تاپشو در حال بوسه در اوردم چه سینه های عین لیمو بود(اخه سنش زیاد نیست تازه۲۰سالش شده) رفتم سمت شکمش او نم از فرصت استفادهکرد و تی شرت منو در اورد رسیدم به کوسش شرت پاش نبود عجب کسی تمیز سفید بایه ردیف مو قشنگ خلاصه خور دمش خوردمش تا صداش در اومد بلندش کردم کیرمو گرفتم جلو صورتش اول بوسش کرد بعد کامل لیسیدش بعد کردش تو دهنش نمیدونم چطور ولی تا ته می خوردش دیگه داشتم ارضا میشدم که دستشو گرفتم گفتم بخواب گفت ترو خدا یه زل تییخچال هست بیارش کفتم بخواب کوس نگو ظیفه گفت کلفته جر میخورم گفتم نترس اروم مالیدمش به کوسش یه کم که خیس شد.خواستم بکنم توش دیدم نمیشه نمیشه التماس میکرد اهمیت ندادم یه توف انداختم روش فشارو بیشتر کردم رنگ هلن پریده بود داشت داد میزد منم یه هول دادم و تا ته جا کردم هلن گریه میکرد منم اروم تلنبه میزدم بعد چند دیقه اخ اوخش بلنر شر منم تلنبه تند تر کردم چند بار ارضا شد دیگه ملحفه زیرمون خیس شده بود که دیدم ابش با خون قاطی شده واقعا جر خورده بود اروم کشیدمش بیرون گفتم۴دستو پا بشو بعد کر دمش توش سوراخ کونش جلو دستم بود دیگه بدبخت خودش تلبه میزد انگشتمو خیس کردم اروم کردم تو کونش انگار خوشش اومده بود تلنبه تندتر میکرد یه بار دیگه ارضا شد و شل شد بعد گفت ابتو نریزی توی کوسم گفتم میخوای ساک بزنی گفت اره گفتمپس کون چی گفت اونم خوبه. تازه فهمیدم هلن متخصصه کونه کیرمو در اوردم کردم توی کونش راحت تر از کوسش رفت تو الاغی میکردمش این لمبه ههای بزرگش همه کیرمو خورده بود داشت ابم میاد گفت بریزش تو کونم اتیشم بزن توی کونش ارضضضضضا شدم وافتادم رو تخت بعد چند دیقه دیدم بلند شد یه لبخند زد و رفت سمت دستشویی سریع مو بایلمو بر داشتم ازشاز پشت عکس گرفتم که داشت ابم از کونش میچکید بعدا این عکس به درد میخوره خلاصه سریع جمع کردیم رفتیم خونه بابام شبش تو مهمونی حسابی باهم رقصیدیم البته تابلو نکردیم

سکس با دختر خالم نغمه سلام من علیرضام و ۱۷ سالمه و یه دختر خاله خیلی خوشگل و سفید دارم به اسم نغمه که ۱۶ سالشه. نغمه خیلی سفیده مثل برف و یه هیکل خیلی جذاب و ناز داره هیکلی که نه تپل مپله نه خیلی لاغره. سکسی ترین نکته در مورد نغمه قیافشه(البته به جز هیکل و اون کون قمبلو اون پاهای سفیدو خوش تراشش) آخه خیلی خوشگله و از حق نگذریم زیبایی خدا دادی داره چون مثل بعضی از دخترای هم سنش نیس که از صبح تا شب مدام جلو آینه وایسادن و هی خودشونو آرایش میکنن تا اونجایی من میدونم نغمه تنها کاری که با صورت خودش میکنه اینه که زیر ابرو هاشو ور میداره که در مقایسه با بقیه چیز خاصی نیست. داستان از جایی شروع شد که یه روز خالم اینا از تهران اومدن خونه ما. خونه ما هم خیلی بزرگ و شیکه و بهترین نکته راجع بهش اینه که ۲ طبقس و بهترین خاطرات من تو طبقه دومش اتفاق افتادن. اونروز هوا خنک و برای پیاده روی عالی بود بخاطر همین تمام خانواده من و خالم اینا جمع شده بودن که دم غروب برن بیرون منو نغمه هم داشتیم فیلم میدیدیم و نمیخواستیم باهاشون بریم. خلاصه خانواده ها رفتنو به من گفتن تا ۲،۳ ساعت دیگه بر نمیگردن.اون فیلمو که دیدیم به نغمه گفتم بزار یه فیلم دیگه بزارم(منم که معدن انواع فیلم سوپر) یه فیلم گذاشتم که اولش زیاد چیزی نداشت ولی وسطاش یهو مرده زنو بگا میداد. فیلمو گذاشتمو فقط منتظر شدم تا این که بالاخره جاهای سکسی فیلم رسید و منم منتظر کوچک ترین حرکت از دختر خالم شدم. یکم بهش نزدیک شدم فهمید ولی حرکتی نکرد بهش گفتم: نغمه جون اگه میخوای فیلمو عوض کنم؟ ولی گفت: نه خوبه بزار باشه منم گفتم هر وقت احساس ناراحتی کردی بگو گفت: باشه. همینجوری فیلمو میدیدیم که من کم کم کیرم شاخ شد دستم تو دست نغمه بود و دیگه تحمل داشتم که بهش گفتم: من واقعا از دیدن اینجور فیلما با یه دختر حال میکنم گفت: چرا؟ گفتم: چون دختره که مثل خودت خیلی خوشگلو خوش هیکله و یه ساعت شروع کردم به تعریف کردن اش که تو خیلی دختر جیگری هستی و فکر کنم همه پسرای محله تون تو کف تو ان اونم که حسابی حال کرده بود بهم گفت مرده تو فیلمم خیلی خوش هیکل و قد بلنده مثل خودته. بهش گفتم ای کاش میشد با هم حال میکردیم گفت منظورت چیه؟ گفتم خودت میدونی دیگه فکر کنم اونم منظورمو فهمیده بود و در عین حال حسابی هم حشری شده بود. منم بدون اینکه چیز دیگه ای چیز دیگه ای بگم رفتم سراغ شلوارش اونم بدون اینکه مقاومتی بکنه گذاشت شلوارشو در بیارم منم که دیگه دیوونه شده بودم رفتم سراغ کس خوشگلش و شروع کردم به خوردنش هی میخوردمو میخوردم که فهمیدم واقعاً داره حال میکنه بعدش رفتم سراغ کونش یکم کونشو خوردمو شروع کردم به انگشت کردنش که خیلی دردش گرفت منم هی با سوراخش ور رفتم و ور رفتم که دیگه درد انگشت کردن من براش تبدیل شده بود به حال یه ذره دیگه کونشو خوردمو بلند شدمو کیرمو انداختم بیرون اونم با دیدن کیرم حسابی حشری شدو بدون مقدمه شروع به خوردن کیرم کرد. من قبلا هم چند بار با دوست دخترام سکس کرده بودم ولی نغمه واقعا یه چیز دیگه بود. هی واسم ساک میزد و منم که حسابی سرحال اومده بودم رفتم سراغ کونش بهش گفتم سگی بخواب آخه سگی یکی از استایل های مورد علاقمه اونم کونشو قمبل کردو منم مثل یه لکوموتیو بی ترمز بهش حمله کردم یه ذره کرم مالیدم دم سوراخش و کیرم فرو کردم کیرم خیلی راحت فرو رفت و اصلا تعجبی نداشت چون اگه سوراخ کلید درو اونقدر میمالوندی گشاد میکرد کون که چیزی نیست خلاصه شروع کردم به تلمبه زدن حدودا ۵،۶ دقیقه تلمه زدم که آبم اومد و همشو خالی کردم تو کونش و اونجا بود که فهمیدم اون هنوز ارضا نشده. بعد دوباره شروع کردم به خوردن کسش هی میخوردم که دیدم داره میلرزه و فهمیدم تا اومدن آبش چیزی نمونده واسه همین حرکت مخصوص خودم رو اجرا کردم “زبون شیطان” پس پاهاشو رو دوشم قفل کردمو سرمو چسبوندم به کسش و تا جایی که میشد شروع به خوردن چوچولش کردم و همونطور که انتظار داشتم بعد از ۱۵ ثانیه آبش مثل رودخونه آمازون جاری شد. بعدش جفتمون بی حس افتادیم رو مبل چند دقیقه همونجوری لخت افتاده بودیم رو هم که بلندش کردمو بهش گفتم چطور بود؟ گفت: عااااالیییی بود عزیزم واقعا عااااااالییی بود. خلاصه بعد از اون جریان تا حالا چند بار دیگه هم سکس کردیمو هر دفعه هم هر دومون خیلی حال کردیم.

سکس با پسر عمه جونم سلام من میخوام داستان دوران خرد سالیم رو تا به حال رو واستون تعریف کنم .دقیقا یادم نمیاد چند سالم بود فکر میکنم ۴ ساله بودم با پسر عمه ام همبازی بودیم مشغول بازی بودیم که هر دو شلوارمون رو در اوردیم و.پسر عمه ام ۱ سال از من کوچیک تر بود،دودولش رو می مالوند به کسم.هر دو هیچی نمیدونستیم،اینم بگم که اونا یه شهر دیگه بودند،سالی ۱-۲ بار میومدن.این ماجرا گذشت و ما یه خورده بزرگ تر شدیم. سهیل همیشه تو همه ی بازی ها طرفدار من بود،دوم راهنمایی بودم که ابرازعلاقه کرد که عاشق منه و میخواد با من ازدواج کنه، هر بار میومد خونمون تنها که میشدیم البته تو اتق من.لبم و میبوسید و سریع از اتاق میرفت بیرون.خلاصه اینکه کم کم رابطمون بیشتر میشد.اینم بگم دخترای فامیل زیاد بودند ،اما ما با هم چون از بچگی اینکارو کردیم اون علاقش به من زیاد بود،تعریف از خود نباشه تا حالاشم باشگاه واینا نرفتم اما اصلا شیکم نمیزنم،کونمم که همیشه همه قربون صدقش میرن،سینه هامم خیلی دوسشوم دارم سایزش ۷۵ اما گرد و سفت . دخترای فامیل خودشونو تا حالا کشتن با باشگاه و رژیم که هم هیکل من شن.این اقا سهیل که عشق اول و اخر منه مخ منو بد زد.تا ۲ دبیرستان فقط میتونستیم همدیگرو ببوسیم،سینه هامم بعضی وقتا میخورد واسم،بعضی وقتهاام دستشو میکرد تو شورتم،منم همین طور.من عاشقش شده بودم،اما موقعیت نداشتیم.سال سوم این اقا رفت خارج کشور کل فکرای من که باهاش رابطه داشته باشم بهم خورد.اونجا کس زیادی داشت و به من احتیاجی نبود،رابطم باهاش تموم شد ،تا ۳ سال بعد ،من همچنان عاشقش بودم،همش خودمو سرزنش میکردم چرا بهش کون ندادم،آرزوش این بود از کومن منو بکنه.من تنها رفته بودم خونشون که عمه ام رو ببینم فکر نمیکردم سهیل دیگه به من توجه کنه،من و عمه ام و سهیل داشتیم قلیون میکشیدیم که متوجه نگاه شهوتی سهیل شدم،ترسیده بودم که شب خفتم نکنه،من عادت دارم کلا دیر میخوابم تا ۴-۵ اونم همین طور.عمه ام گفت من خوابم میاد شما قلیون کشیدید برید بخوابید، منم الکی گفتم منم میخوام بخوابم که سهیل گفت واسط ذغال تازه گذاشتم،عمم که عاشق پسرش گفت دلشو نشکون پیشش بمون.منم بدم نیومد بعد ۳ سال میدیدمش مردی شده بود،گفتم با هم صحبت میکنیم،تا عمم رفت گفت خوش هیکل تر شدی.منم گفتم نه همونم.گفت نه من دارم میبینم.اومدیم قلیون بکشیم دیدم رفت از تو دکور ۱شیشه مشروب اورد،منم که از مشروب بدم نمیومد،اورد داد دستم کنارم نشست .ما تو اشپزخونه بودیم شوهر عمم خارج کشور بود.اخ من اون شب مردم .همین که کنارم نشست دستشو اورد رو سینم گفت بخدا هیشکی هیکل تو رو نداره،صورتشو اورد جلو لبم و خورد من قبلا خیلی سخت میگرفتم با بد بختی یه لب میدادم،اون شب دلم و دادم به دریا،مشروب خوردیم و اون پاشد دستم و گرفت و بردم تو اتاقش. باورم نمیشد هیچ وقت نمیتونستیم بیشتر از ۲ دقیقه تنها بمونیم،حالا تو اتاقش تنها بودیم.موهام بلند خیلی،سر پا بودیم که موهامو نوازش میکرد همزمان لبامو میخورد،جووووووووون،عاشقشمممممم،قد من ۱۷۰اونم ۱۸۰ ، دستشو کرد تو پیراهنم سینه هامو گرفت تو دستش، گفت موهاتو جمع کن،منم که کش دور دستم بود موهامو جمع کردم.دستمو اوردم رو شلوارش کاملا پیدا بود که داره میترکه،لبم رو میخوردو دستاشم حرکت میکرد انگشتشو گذاشت تو دهنم،اروم میکرد تو و در میاورد،من خیلی فیلم سکسی میبینم و همیشه دوست داشتم با سهیل تجربه کنم،هر کاری که بلد بودم و انجام میدادم،دستمو میاوردم رو شلوارش، بعد دستمو میاوردم رو کمرشو سینش، اون مشغول بود و منم مشغول ،خم شدم و دکمه شلوارشو وا کردم و بهش گفتم شلوارتو کامل درار، سریع پیراهن و شلوارشو دراورد،ازم خواست جلوش اهسته لخت شم فقط سوتین و شورت تنم باشه،منم همین کارو کردم رو تخت بود و بدون اینکه به کیرش دست بزنه شق شده بود،منم حشری و مست رفتم رو تخت رو سرش وایسادم کوسم رو نزدیک دهنش میکردم و دور میکردم،همزمان سینه هامم میگرفتم،انقدر حشری بود محکم گرفتم رو شورت کوسم میخورد، سوتینم و دراورد منم بلند شدم مدل ۶۹ بودیم شورتشو دراوردم اونم همین کارو کرد،کیر کلفتشو میکردم تو حلقم، تا ته میکردم تو در میاورد، کیرش داشت میترکید، دوس نداشتم زود ابش بیاد،دراوردم و خودمو بهش مالوندم،کوسمم همچنان میخورد، میگفت تا حالا لب به کس نزده بوده نمیدونم راستیا دروغ، اما منم اولین بارم بود،اما باورش نمیشد میگفت مثل جنده ها ی کونده کس ده ساک میزنی,برگشتم این بارمن رو تخت ولو شدم،سینه ام تودستش بود، انگشتشو یه کوچولو کرد توکسم دید مانع نداره،نگاه کرد گفت نگین پردتو کی زده، منم ناراحت شدم، نمیدونستم چرا میگه، اومد دوباره مالوندن من یادم رفت دو ۲انگشتشو کرد تو کسم منم میترسیدم گفتم الان پردم پاره میشه, گوش نمیداد ،یهو دیدم خیلی فشار داره میاد که گفت ۳ انگشتش توشه و خبری از پرده نبود،انقدر اون بلد بود گفت تو حلقوی خودم امشب از کس میکنمت اگه چیزی شد پای من،کیرش که فهمیده بود می خواد کس منو بکنه داشت میترکید؛اروم کله کیرشو کرد تو، منم نگران بودم که یهو کرد تو کسم،ااااااووووف درد داشت دراورد خبری از خون نبود،جوووون اونشب من گاییده شدم با عشقم،شروع کرد به تلمبه زدن ،منم ناله میکردم،دراورد کیرشو کسم و میخورد منتحمل نیاوردم ارضا شدم،عاااالی بود، اون که حشری بود گفت من ارزوم اینه از کون بکنمت، منم گفتم من کس دادم اینک کونم،مدل سگی وایسادم، واااااای نامرد ۱بار انگشتشو کرد تو یه ذره درد داشت،کونم و وا کرد کله کیرشو میخواست بده تو نمیشد تنگ بود، در دهنم و گرفتم که جیغ نزنم ، کلش و بزور کرد تو کونم،بدترین درد و داشتم،کسم انقدر درد نداشت،شروع کرد به تلمبه زدن منم گریه کردن،تند تند لامصب تلمبه میزد، کون منم کلفت بهش حال داده بود،همش میگفت کیرم تو کونت کیرم تو کست.که بعد دیدم اروم درش اورد،البته ابش تو کونم ریخت. الانم موقعیت باشه بهش میدم،اما اون همون شب بهم گفت با خیلیا هست و اهل رفیق فاب نیست، فقط سکس.منم چون عشقمه قبول کردم.تا زمانیکه شوهر کنم….. امیدوارم خوشتون اومده باشه

زن برادرم خودش می خواست سلام بر دوستان من فرزاد هستم و سی هشت سال دارم میخوام براتون از ماجرایی براتون تعریف کنم که نمیدونم از کجا براتون شرح بدم من همسرم سر مسئله اعتیاد از من جدا شد و البته نتونست ادعاشو ثابت کنه چون من ترک کردم و خیلی چیزای دیگری هم بود که همسرم نسبت به همه اونا مشکوک بود مثل رابطه ای با دیگران و چون مثل خیلی از زنان سرد بود و فکر میکرد بهش خیانت کرده باشم اما من هرگز خیانت نکرده بودم بعداز جدایی من برگشتم پیش خانواده و تا مدتی تو خودم بودم و در اتاق خودم بیرون نمیامدم مگر برای غذا یا رفع حاجت و از همه دوری میکردم حتی دوستان و در این مدت بیشتر از همه همسر برادرم که تو آپارتمان ما بودند و از زمان جدایی من و همسرم همیشه خانه ای ما بودند و کمتر جای دیگری میرفتند همسر داداشم زنی خوش قد خوش هیکل بود که بادیدن اون مخصوصا وقتی بیشتر بدن خودشو در معرض تماشا میگذاشت و کمتر آدمی یا مردی با دیدن آنچه اون بتماشا میگذاشت میتونست تحمل کنه و من که تو فشار هم به نوعی قرار داشتم از اینکه اون میامد و بنوعی تو دید کامل و گاهی حتی درنزده داخل میشد و یکبار در حین تعویض شلوار وقتی با شورت بودم داخل اتاق شد و بعد از اینکه منو در حال تعویض شلوار دید ببخشید گفت و درب رو بست و منکه از خجالت داشتم آب میشدم سرعت در پوشیدن و بعد هم گفتم بیاد داخل و بعداز اومدن داخل روکرد بمن که تصمیم گرفته کامپیوتر رو یاد بگیره و منو به عنوان معلم انتخاب کرده و میدونه که بهش نه نخواهم گفت . روزهای بعد گاه و بیگاه میامد و من آنچه میتونستم رو بهش یاد میدادم … تا مدتی گذشت که برادرم سر کارهای شرکت کارش سرش خیلی شلوغ و چون مدیر قسمتی هم تو کارش بود صبح زود میرفت و آخر شب میامد خسته و کوفته که یکبار خودمونی بمن گفت که مدت هاست که باهمسرش حتی نمیخوابه و هرکدوم جدا از هم میخوابن و حتی خواهر و برادر شدن اول فکر کردم اینطور بمن میگه چون من همسر ندارم بدونم که در زندگی همیشه سکس ارزش نداره و اما بعد از مدتی وقتی یکبار همسرش بابت موضوعی ناگهان بغضش گرفت و شروع بگریستن کرد من ناخودآگاه تو بغلم گرفتم که آرامش کنم و همینطور که گریه میکرد بدون هیچ نظری من بادستانم پشت و کمرشو میمالیدم و کم کم آرام شد و کمی از صورتم فاصله گرفت و نگاهش روی لب هایم افتاد که منم نگاهم روی لب ها افتاد و تا خواستم بخودم بیام دیر شد و اون از من جدا شد و گفت برم صورتمو بشورم و من هاج و واج موندم از طرفی خدا رو شکر میکردم و از طرفی باوجود کامل میخواستم مدتی گذشت هرکاری میکردم که از فکرش بیام بیرون نمیشد حالا این مدت هم کمتر میشد که ببینمش و بنوعی هرموقع میدیدمش یا بچه اش یا همسر کنارش بودند و من هم کم کم از سرم بازش کردم تا مدتی گذشت و من فراموش کردم و بعدها هم که تنها میدیدمش به چشم همسر برادرم نگاه میکردم تا به آخر سال و خرید های آن و سر نهار حرف از خرید از من شروع شد که همسر داداش گفت میخواد بامن بیاد و جایی رو میشناسه و من قبول کردم باهم به آن مغازه رفتیم و خرید کردم و بعد یک ادکلن فروشی رفتیم و من برای خودم به سلیقه ای اون ادکلنی خریدم و یکی هم زنانه گرفتم و باز سلیقه ای اون و کادو کرد و داخل پارکینگ خانه صدا زدم و نزدیک شد گفتم پیشاپیش سال نو مبارک و ادکلن رو دادم و جاخورد گفتم مال تو و اشک تو صورتش یک قطره از چشمانش روصورتش براه افتاد و یکبار دیگر تو بغلم اومد و گفتم عسل من دوست دارم با اینکه زن برادرم هستی ولی بعداز فلانی همسرم من تورو بهت علاقه پیدا کردم و ازش جدا شدم و شب چهارشنبه سوری خونمون پراز مهمون بود و یک آن وقتی همه تو کوچه جلوی درب خانه بودند من جیم زدم و برگشتم تو خانه و تو راهرو و طوری که کسی متوجه ام نشود رفتم سمت اپارتمان اونها… درب نیمه باز بود و داخل شدم و درب رو بستم و یک آن از اتاق آمد بیرون و دیدمش که بدون کرست و شرت و مسیر اون سمت حمام بود جاخوردم اونم جاخورد و نتونستم چشمانم رو پایین بندازم و بدنش منو سمت خودش میکشید و به دوسه قدمیش رسیدم دستش جلوی کوسش گذاشته و بدنش میدرخشید طوری که نتونستم خودمو نگه دارم و کیرم شورتمو داشت پاره میکرد دستامو دور بدنش رو باسن و بدنش گذاشتم من آتیش بودمم و اون سرد و دستاشو دور گردنم انداخت و گفت منتظرت بودم جیگر و گفتم من اومدم و گفت لخت نمیشی گفتم چرا و لخت شدم و لب تو لب شدیم و گفت حموم نه و اون گفت پیراهن تنت کن دکمه هاتو نبند و شلوار پا کن ولی کمربند رو ببند و خودش هم لباس و شلوار خونه رو پا کرد رفتیم پشت بام و رو قسمت جلوی درب که قفل بود کیرمو تو بین دستش کمی مالید و قبل از اینکه کاری کنیم صدای بچه اش و بعد هم صدای شوهرش آمد و همین شد که ازهم جداشدیم و اون رفت تو خونه و بعداز رفتن اون ها من برگشتم و بعداز سال تحویل و تا سیزده بدر موقعیت رخ نداد تا آن روز دوبار یکبار در سیزدهبدر که من جرات نکردم و یکی هم وقتی رسیدیم و من خسته از روزی که گذشته بود و دوش گرفتم که هنوز حوله روتنم بود که مادر و بچه ها گفتن بیا حالش خراب شده و برادرم دچار تیک عصبی و اورژانس بردتش و بیمارستان بخش آی سی یو بستری کردند و کسی نمیتونست بمونه و همان موقع دیر هنگام پسرشو خونه ای مادرشینا گذاشتیم و بعد دیرهنگام بود آوردم خونشون که لباس هاشو عوض کنه باردوم بود که برادرم بیمارستان بستری شده بود و هربار هم دلیلش فشار عصبی بود اما آنشب فرق داشت گویی که به حال و نظر من اتفاقی رخ نداده بود… زن داداش رفت حموم و از حمام آمد حوله رو برداشت و رفت تو اتاق بعد منو صدا کرد روی تخت خوابیده بود لخت بود من برق رو خاموش کردم لخت شدم ساعت نزدیک چهار بود پتو رو کنار کشیدم رفتم تو تخت و عسل چرخ زد رومن و لب تو لب شدیم و تا ساعتی بعد که هوا روشن و کلاغ ها صداشون بلند شده بود دوبار از جلو و سومین بار از عقب و جلو و حسابی سکس داشتیم و تلفن زنگ خورد کمی به شش بود برادرم با صدای گرفته ای گفت خطر رفع شد کی میایی من شب رو نخوابیدم و من گفتم باشه میام و گفت به زن داداش هم بگو نگران بوده تاصبح دعا میکرده و من نگاهی کردم به اون که هنوز داشت کیرمو بازی میکرد گفتم احتمالا بهش میگم گوشی رو قطع کردم گفتم میخوام اخری رو فقط از پشت بکنمت و رفتیم تو حموم کاری رو کردم که باید میکردم طوری کردم که باید میکردم طوری که … خودش میخواست ….

سکس با هدی دختر عموم سلام این خاطره مال تابستون گذشته اس.اسمم کماله ۱۹سالمه.اولش ما روستایی بودیم بعد پدرم رعیس یه کارخونه شد وما مجبور شدیم که بیایم توی شهر زندگی کنیم به خاطر همین از اقواممون توی شهر دور شدیم.هروقت میرفتیم روستا خلاصه با تستقبال پر شور دایی وعموهام روبه رو میشدیم یه دختر عمو داشتم اسمش هدی بود اندامی کوچیک چشایی قهوهای ولی حشری کننده وقتی کوچیک بودم دو سه بار همینجوری که با هم بازی میکردیم با کسش بازی میکردم ولی اون موقع که متاسفانه نمیدونستم سکس چیه خلاصه بزرگ شدیم من ازش دور شدم.خیلی دوس داشتم زنم بشه اما نشد حتی واسش خاستگاری هم رفتم ولی گفت که یکی دیگه ای رو دوس داره که اسمش رشیده.خیلی ناراحت بودم تا اینکه یه روز بهم زنگ زد گفت یه کارت شارژ میخاد منم واسش فرستادم وشمارشم ذخیره کردم.بدجور توی فکرش بودم.آخه عاشقش بوم.دوسش داشتم.الان دانشگاه درس میخونه.هدی ۱۷سالش بود زیاد اهل بیرون از خونه رفتن هم نبود منم هر وقت میومدم روستا اول میرفتم خونه عموم چون با عموم رابطه ی خوبی داشتم یه بار که اومدم صاف رفتم خونشون در که زدم دیدم هدی با چادر اومد جلوی دربعداز کلی سلام احوال پرسی تارف کرد و ما هم رفتیم تو. البته نمیدونستم که تنهاست.و خدایی دختر خوبی بود پاک دامن و دلش صاف وچادری و مذهبی.اما منه خاک بر سر وقتی فهمیدم کسی خونشون نیست فکر بدی زد به سرم کیرم بدجور بلند شده بود.تا رسیدم زود نشستم که نفهمه رفت داخل آشپزخونه واسم چای آوردو شروع کرد به صحبت کردن.بهش گفتم هنوز رشید رو دوسش داری؟سرشو انداخت پایین گفت عاشق رشیدم و عشقم نسبت به اون پاکه.خیلی هدی رو دوس داشتم ولی خایی نه از هوس ولی اون روز بدجور حشری شده بودم.چای رو خوردم گفتم مشه کتاباتو ببینم گفت آره خلاصه رفت یکی از کتاباشو آورد ومنم رفتم نشستم روبهروش و داشتیم بحث میکردیم خدایی باچادر نشست جلوم.خیلی با معرفت بود ومن عاشق همین معرفتش بودم.خلاصه اون داشت راجب درسش توضیح میداد ومنم سر تکون میدادم اما تمام حواسم به سینه هاش بود.یه کم رفتم جلو خودشو کشید عقب.آروم رفتم کنارش رنگش سرخ شده بود البته خودم هم داشتم سکته رو میزدم ولی شیطون هوای نفس مگه میذاره دستمو بردم رو کسش نگام کرد گفت کمال دستتو بردا میدونی من اهلش نیستم.گفتم فقط از رو لباس هیچی نگفت اما بغض گلوشو گرفته بود شرو کردم به ور رفتن با کسش از رو لباس بدجور عرق کرد و داءما خاهش میکرد که تمومش کنم اما من….دستمو بردم زیر چادرش دامن پاش بود بازم مالوندم هدی فقط چشمای پر اشکشو دوخته بود به کتاب و حرف نمیزد.یه کم که مالوندم یهو دستمو کردم زیر شرطش بیش کسش ممانعت کرد ولی با خاهشم کم آورد خیلی داشتم حال میکردم اما اون ناراحت بود سیر کسشو که مالوندم انگوشتمو کردم تو سوراخ کسش دستمو گرفت وقسمم داد ولی من گفتم فقط چند دقیقه به خدا اذیتت نمیکنم.بازم کم آورد دلم براش میسوخت اما نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم.دوسه بار دستمو تو سوراخش عقب جلو کردم داشت خاهش میکرد ولی بهش محل نمی ذاشتم.چادرشو ازش جدا کردم داشت روانی میشد دامنشو کشیدم پایین زیر شلواری سیاه پاش بود که منو بدجور حشری کرد اندامش پر لباس زیرش بود تنگه تنگ خابوندمش دستمالشو کندم خیلی تلتماس میکردم کیرم دیگه داشت نصف میشد زیر شلولریشو کشیدم پایین شرتش صورتی بود کندمش تانصفه امده بود گفت کمال میدونی داری چیکار میکنی قبلا که نرفته بودی شهر خیلی باغیرت تر بودی بلند شو نکن آبرومون میره ها ولی من بهش محل نذاشتم یه جورایی دلم ازش پر بود که خاستگاری ردم کرد کیرمو گذاشتم جلو کسش اولین سکس جفتمون بود من خیلی خوشم اومد ولی هدی نه.یه کم فشار دادم آخ کوچیکی گفت زود کیرموکشیدم عقب خاست بلند بشه نذاشتمش خابیدم روش با خودم گفتم اگه.گریه هم کرد باید کارو یه سره کنم دوباره کیرمو گذاشتم جلو کسش آخ گفت محل نذاشتم بعد ردش کردم تو کسش داشتم بدجور حال میکردم کیرم آروم داشت میرفت داخل کسش باورم نمیشد بعد آخ کوچیکی گفت کیرم تا ته رفته بود توش فیلم سوپر زیاد نگاه میکردم و یه کم بلد بودم چیکار کنم شروع کردم به عقب و جلو کردن و داشتم سینه های کوچیکشو میخوردم گفت من پردم سالمه تو رو هرکی میپرستی تمومش کن ولی من بدتر کرده بودم داشتم حال میکردم عقب وجلو کردم کردم کردم آخ اوخ گفتنش شروع شد و من بهش میگفتم جون فداتبشم قربونت برم تحمل کن و داشتم عقب جلو میکردم یه دفه دیدم نوک کیرم خونیه اما به روی خودم نیاوردم هدی چشاشو بسته بود و راحت دراز کشیده بود دیگه چیزی نمیگفت بغض داشت اشک توی چشاش بود اما من داشتم حال میکردم کسش خیلی تنگ بود دوس نداشتم آبم و دوس داشتم همینجوری روش درلاز بکشم اما آبم اومد زود کیرمو کشیدم بیرون آبمو ریختم رو شکمش بدجور داشت نگاه میکرد گفت اگه راحت شدی دیگه ولم کن از روش بلند شدم عذاب وجدان داشتم اون رفت توی اتاق پشتی و در بست منم لباسامو کردم اومدم خونمون.بهش اس دادم نارآحت شدی جواب داد ازت متنفرم دیگه ندیدمش تا وسط زمستون تو چشام نگاه نمیکرد و چادرش هم سفت گرفته بود ازش معذرت خاهی کردم گفت چه فایه بیچارم کردی از گونش اشک سرازیر شده بود آره پردشو پاره کرده بودم گفت حلالت نمیکنم.گفتم هرکاری بخای میکنم حتی بگی بمیر میمیرم گفت چه فایده پرده ندارم فردا روز ازدواج آبروم میره.گفتم جبران میکنم.با هر بدبختی بود اعتمادشو جلب کردم بردمش پیش یه دکتر و پردشو واسش مثل روز اول کرد الان هم مثل یه خاهر برادر باهم اس میدیم وصحبت میکنیم من از هدی فقط همینو میخام که باهم باشیم.

کیر داماد جوان ﺩﺍﻣﺎﺩ ﺟﺎﺭﯼ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ بهم زل می‌زد ﻣﻦ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ۳۰ ﺳﺎﻝ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﮔﻮﺷﺘﯽ ﻭ ﺑﺎﺳﻦ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻬﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺑﻮﺩ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺎﻫﯽ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩﺍﯾﻦ ﭘﺴﺮﻩ ﮐﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﺎ ﻭﺻﻠﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻫﻢ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻣﺎﺭﻣﻮﻟﮑﺎﺳﺖ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺟﺎﺭﯾﻢ ﺭﻓﺘﻢ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺟﺎﺭﯾﻢ ﺧﻠﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ فهمیدم ﮐﻪ ﺧﺒﺮﯼ ﻫﺴﺖ ﺍﻭﻧﺎ ﻣﻨﻮ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﺯ ﺟﺎﺷﻮﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺷﻠﻮﺭ ﺩﺍﻣﺎﺩ ﺟﺎﺭﯾﻢ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﻗﻤﺒﻞ ﺷﺪﻩ ﻣﻨﻮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺑﻪ ﺟﺎﺭﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺮﯾﻢ ﮔﻔﺖ ﻣﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﺑﺮﺍﻡ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺮﺍ ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ ﺑﺮﻡ ﺑﺎﻻ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺟﺎﺭﯾﻢ ﮔﻔﺖ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺑﺎ ﺩﺍﻣﺎﺩﻡ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﯿﻦ ﻣﻦ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻠﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﺸﺴﺘﻢ ﺭﻭﺑﺮﻭﺵ ﺟﺎﺭﯾﻢ ﻫﻢ ﺭﻓﺖ ﺗﻮﯼ ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﻡ ﭼﺎﯼ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺵ ﭘﺎﻟﯿﯿﻨﻪ ﻭ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯿﮕﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﻮﺏ ﮐﺠﺎ ﻫﺴﺘﯽ ﭼﮑﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﮔﻔﺖ ﺷﮑﺮ ﻣﺸﻐﻮﻟﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺷﻮﻫﺮﺗﺎﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﻭﺍﻻ ﺍﻻﻥ ﮐﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻪ ۱۵ ﺭﻭﺯﺯ ﻫﺴﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺷﻤﺎﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺎﺭ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﯿﻮﻣﺪﻩ ﮔﻔﺖ ﺧﻮﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﭼﯽ ﺧﻮﺑﻪ ﮔﻔﺖ ﻫﯿﭽﯽ ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭﯼ. ﺩﯾﺪﻡ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﺮﺵ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﻦ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻖ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﻤﯿﺮﻩ ﮔﻔﺘﻢ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻣﻦ ﯾﺨﭽﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﺟﺎﺑﺠﺎ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﺯﻭﺭﻡ ﻧﺮﺳﯿﺪ ﺟﺎﺭﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﻣﻦ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ ﺍﻻﻥ ﺩﺍﺩﻣﺎﺩﻡ ﻣﯿﺎﺩ ﺑﺮﺍﺕ ﺟﺎﺑﺠﺎﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﯾﻢ ﻣﻦ ﺟﺎﺑﺠﺎﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺑﺎﻻ ﺩﯾﺪﻡ ﻫﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﯾﻦ ﻭﺭ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﯿﻪ ﮔﻔﺖ ﻫﯿﭽﯽ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﺧﺎﻧﻢ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﻡ ﺑﺮﺍﻡ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺪﻭﻧﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻭﻝ ﯾﺨﭽﺎﻝ ﺭﻭ ﺟﺎﺑﺠﺎ ﮐﻨﯿﻢ ﺑﻌﺪ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﻢ ﺧﻢ ﺷﺪﻡ ﺑﺎﺳﻨﻢ ﺑﻪ ﭘﻬﻠﻮﺵ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﺪﻧﺶ ﺷﻞ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﮑﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﯾﺨﭽﺎﻝ ﺑﺪﻩ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺷﻖ ﺷﻖ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﮐﻤﯽ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺕ ﺩﺭ ﺑﺮﻩ ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻭﺍﻗﯿﻌﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﻪ ﮐﯿﺮ ﻣﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎﯼ ﺟﺎﺭﯾﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺑﺎﻻ ﻧﺎ ﺧﺪﺍﮔﺎﻩ ﭘﺮﯾﺪﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﻔﺸﻬﺎﯼ ﺩﺍﺩﻣﺎﺩ ﺭﺍ ﻗﺎﯾﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺩﺭﺩ ﻧﮑﻨﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﮔﻔﺖ ﺍﯼ ﻭﺍﯼ ﺧﺎﮎ ﻋﺎﻟﻢ ﮐﯽ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﻩ ﮔﻔﺘﻪ ﺷﺐ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻡ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﻬﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺭﻭﺵ ﭘﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭﯼ ﺑﻌﺪ ﺩﯾﺪﻡ ﻋﺮﻕ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺮﻭ ﺩﻭﺵ ﺑﮕﯿﺮ ﺗﺎ ﺳﺮ ﺣﺎﻝ ﺑﯿﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﺭﻓﺖ ﺣﻤﻮﻡ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﯿﻤﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻻﯼ ﺩﺭ ﺩﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﻟﻐﺖ ﻣﯽ ﺷﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺷﺮﺕ ﻭ ﺯﯾﺮ ﭘﻮﺷﺎﺵ ﮐﺮﺩ ﻭﺍﯼ ﮐﯿﺮ ﻭ ﺩﯾﺪﻡ ﺁﺗﯿﺶ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﯽ ﮐﻮﺳﻢ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺩﺭ ﺯﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﮊﯾﻠﺖ ﭘﺮﯾﺪﻡ ﺗﻮ ﺑﻐﻠﺶ ﺟﻮﻥ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﮑﻦ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻧﻢ ﻟﺐ ﻭ ﻟﻮﭼﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻟﺒﺎﺳﻤﻮ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﺍﺯ ﺳﺎﻋﺖ ۱۰:۲۰ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﻧﺰﺩﯾﮑﺎﯼ ۱۴:۴۵ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺗﻮﯼ ﺣﻤﻮﻡ ﺍﺯ ﮐﻮﻥ ﻣﻨﻮ ﮐﺮﺩ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺣﺎﻝ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻮﺳﻢ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺁﺑﺸﻢ ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺖ ﺗﻮﯼ ﮐﻮﻧﻢ ﺟﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯﻩ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﮔﺪﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺎﺩ ﮐﻮﺳﻢ ﺭﺍ ﺟﺮ ﻣﯽ ﺩﻩ ﻭ ﻣﯿﺮﻩ .

سکس با خواهرزاده ام محمد هستم. ۲۳ ساله از قزوین، دیپلم کامپیوتر دارم، درس هم ادامه ندادم، الان هم کار میکنم، پیش داداشم کار می کنم، داداشم گیم نت داره، من اونجا رو می چرخونم. اولین خاطرم رو از تنها سکسی که با خواهر زادم صبا جون داشتم رو براتون بنویسم، این داستان بر می گرده به ۲ ماه قبل. من ی خواهر دارم که تو کرج زندگی می کنن، صبا هم ۱۸ سالشه. تک دختر هم هست فداش بشم، تجربی می خونه، درسش هم خوبه. داستان از اونجا شروع شد که یک روز که اومده بودن به خونمون دیدم داره با گوشیش ور می ره، احساس کردم دوست پسر داره، بهش گفتم چیه داستان؟ گفت دایی دوستمه، همکلاسیم تو مدرسه، منم گفتم باش. چند روز گذشت که یکروز رفتم خونشون، تو اتاق بود، آبجیم هم تو آشپزخانه داشت ظرف میشست. دامادمون هم سر کار بود. در رو که باز کردم ترسید، داشت فیلم سکس می دید. قطع کرد. از اون لحظه رفتم تو نخش. بعد رفتک کنارش نشستم گفتم خیلی شیطونی، اون هم خندیدو اون شب تمام شد. بعد شروع کردم رو مخش کار کردن، از اس ام اس فلسفی شروع شد تا به اس ام اس سکسی، البته همین مرحله ۴ ماه وقت برد. دیگه با هم را حت بودیم. که یک روز قرار شد آبجیم با دامادمون برن مراسم ختمی تو دهمون و شب هم اونجا بمونن، و صبا هم قرار بود شب خونه تنها باشه، من هم از این فرصت استفاده کردم و از قزوین به سمت کرج راهی شدم، ظهر راه افتادم تا برم از داروخانه کاندوم و اسپره بخرم ساعت شد هفت غروب، رسیدم دم درشون، زنگ رو زدم صبا جون اومد درو باز کرد، همین که منو دید شک برش داشت. گفت چه خبر از اینورا، گفتم حالا بزار بیام داخل… که رفتیم داخل. رفت واسم چای بریزه من هم نشسته بودم داشتم تلوزیون رو می دیدم. بدنم داغ شده بود، ضربان قلبم رفته بود بالا، آخه صبا با اون لباساش داشت منو دیوونه می کرد. ی شلوارک صورتی پوشیده بود، اوه ببخشید، بزارید قبل ماجرا از خودم و صبا بگم براتون، من چهره معمولی دارم، ولی جذاب! فوتبالیستم ولی زیاد اندامم بزرگ نیست، میشه گفت نرمال بدنم، ولی خداییش کیر خوش تراشی دارم، زیاد هم از دختر بازی خوشم نمیاد، فقط تا الان با ۳ نفر بودم، ولی الان تنهام… و صبا چهره خوبی داره، ی کون خیلی ناز و سکسی، با سینه های وحشتناکش، و البته یه کس حلقوی!!! . داشتم می گفتم، ی شلوارک صورتی پوشیده بود، کونش داشت از شلوار می زد بیرون، آویزون شده بود، اون تو آشپزخونه داشت اینور اونور می رفت منم همش داشتم به کونش نگاه می کرد. من از این فرصت استفاده کردم و رفتم سرویس بهداشتی تا به کیرم اسپره بزنم تا آماده برای مبارزه بزرگ باشه! بعد که اومدم نشستم دیدم که صبا جون چای رو آورده و منتظر منه، داشتیم همینجوری حرف می زدیم که دیگه من نتونستم تحمل کنم، گرفتمش تو بغلم، رو مبل بودیم، آوردمش رو پاهام بشونمش، هیچ مخالفتی نکرد صبا جون، هیچ مخالفتی! من هم تعجب کردم، و شروع کردم به بازی باهاش. تا چند دقیقه فقط سورتشو بوسه می زدم، آخه من از لب گرفتن بدم میاد. اون هم منو می بوسید، بعد چند دقیقه پیراهنشو درآوردم، پیراهن خودمم درآوردم، واقعا داشتم لذت می بردم. بعد سوتینشو درآوردم، سینه هاشو داشتم می خوردم، ی گاز کوجولو از نک سینش گرفتم، آهش بلند شد. هم زمان داشتم با دستم کسشو مالش می دادم. همونجور که گفتم من تا حالا سکس نداشتم قبل اون داستان، ولی از فیلم سکسیا که دیده بودم داشتم بهترین استفادرو می کردم، مثل حرفه ایا داشتم با صبا برخورد می کردم. اما چون اولین بارم بود استرس وحشتناکی منو گرفته بود ول هم نمی کرد! بعد چند لحظه صبا رو بلند کردم بردم تو اتاقش، انداختمش رو تخت، برش گردوندم، کونش سمت من بود، خیلی منتظر این لحظه بودم، خیلی سریع شلوارشو کشیدم پایین، همزمان شرتش هم پایین کشیده شد، دیگه داشتم دیوونه می شدم، با دستم کسشو مایمالیدم، دیگه شروع شده بود آهو ناله صبا، با انگشتم فرو می کردم داخل کسش و در می آوردم، این کارو برای چند دقیقه تکرار کردم، که سمیرا گفتم محمد کیرتو بکن تو کسم، بدو بکن تو کسم، هشری شده بود، مشخص بود… ولی بهش گفتم قبلش اول بیا با کیرم یزره بازی کن بعد، بعد من افتادم رو تخت، صبا داشت شلوارمو می کشید پایین، کشید پایین، که کیرم داشت از زیر شرتم می زد بیرون، راست شده بود، اون هم کیر بزرگی که من دارم! بعد شرتمو کشید پایین، همین که کیرمو دید شروع کرد به خوردن، حرفه ای نبود تو ساک زدنش ولی باز چون من اولین بار بود که همچین حسی رو احساس می کردم داشتم لذت می بردم از لحظه لحظش. چند دقیقه ادامه داد به ساک زدنش، آخاراش داشت با دستش باهاش بازی می کرد. بعد چند لحظه بغلش کردم، آوردمش تو پذیرایی، رو به مبل خم شده بود، باسنش سمت من بود، کاندوم رو بستم به کیرم، داشت نگاه می کرد صبا، تو حال خودش نبود، قبل اینکه کیرمو فرو کنم تو کسش!!! یزره با کسش ور رفتم، آهش بلند شده بود، که دیگه تحمل نکردو گفت”محمد منو بکن” من هم که اینو شنیدم سریع کیرمو دادم تو کسش… چه لذتی داشت، چند دقیقه تو همون حالت بودیم، بعد باز رفتیم تو اتاقش، من خوابیدم رو تختو صبا اومد روم، بالا پایین می کردمش، برای ۱۰ دقیقه ای شد تو همون حالت بودیم، که آبم اومد…. بعد نیم ساعت که رو تخت بودیم، بردمش حموم، همدیگرو شستیم اومدیم بیرون، شام خوردیم، رفتیم که بخوابیم، اون رفت اتاقش من هم پشت ماهواره فیلم می دیدم، نصفه شب بود که دیدم باز کیرم داره بلند میشه، بدون فوت وقت رفتم اتاقش، لخت شدم، البته قبلش کاندوم بستم به کیرم، البته اینبار بدون اسپره! رفتم زیر پتوش، آروم آروم داشتم کسشو می مالیدم تا بیدار بشه، بعد اینکه بیدار شد، اولش بوسیدمش، بعد همون زیر پتو شلوارشو کشیدم پایین، شرت تنش نبود، انگار می دونست می خوام باز بیام باهاش سکس کنم. یزره باز با کسش ور فتم بعد دادم داخل کسش، ۵ دقیقه بیشتر نشد که آبم اومد. بعد رفتم حموم، خودمو شستم، صبا هم همینطور، بعد که دیگه واقعا خوابیدیم…. صبح ساعت ۸ بیدار شدم، زود بیدار شدم تا برم، صبا رو هم بیدار نکردم، دوست نداشتم از خواب شیرینش بیدارش کنم…بعد این ماجرا دیگه سکس نداشتم، ولی واقعا الان دارم از بی سکسی خفه می شم

تجاوز دردناک به من سلام من سوگل هستم چیزیکه مینویسم درد دله نه یه داستان الکی.الان ۲۱ سالم ۳ سال پیش پسرخالم (رضا ) بهم ابراز علاقه کرد و منم احمق شدم حرفشو باور کردم بهم گفته بود سنم که بالاتر رفت میاد خواستگاری و از این حرفا منم دوسش داشتم و باورش کردم بعداز یه مدت ازم سکس خواست و گفت اگه دوسش دارم باید بهش ثابت کنم منم بهش وابسته شده بودم و چون فکر میکردم قصدش ازدواجه قبول کردم اون روز قرار بود من فقط کون بدم ولی اون عوضی پردمو زد.کلی گریه کردم ولی بهم گفت اشکالی نداره و ما مال همدیگه هستیم. سه بار دیگه هم بعد از اون روز بهش کس دادم تا اینکه برای یه هفته خاله ام اینا رفتن شمال و من یه هفته رضا و ندیدم و واقعا دلتنگش بودم وقتی برگشتن رضا یه آدرس بهم دادو گفت بیام اونجا چون دلش خیلی واسم لک زده منم یه سوتین و شرت قرمز پوشیدم و حسابی خوشگل کردم چون میدونستم حتما به سکس ختم میشه.ولی واسم عجیب بود که چرا رضا بهم آدرس یه جای جدید و داده آخه همیشه تو خونه یکی از دوستاش قرار میذاشت خلاصه رفتم اونجا زنگ در و زدم رضا درو باز کرد و یه دفعه لباشو گذاشت رو لبام و وحشیانه شروع کرد مکیدن از این همه حرصش خنده ام گرفت گفتم:چه خبره مگه از قحط برگشتی؟ولی چیزی نگفت و یه لبخند زد و راه افتاد سمت اتاق منم پشت سرش راه افتادمو همونجا وسط راه شال و مانتومو درآوردم انداختم رو زمین و داشتم واسش عشوه میومدم که دلم واست تنگ شده و ازاین حرفا که یهو خشکم زد… دیدم رضا ایستاده کنار دوستش(رضا)و هردوشون دارن بهم پوزخند میزنن یه قدم رفتم عقب که رضا سریع اومد دستمو گرفت و گفت:دختر خوبی باش وگرنه جرت میدیم.مثل یه دختر خوب کس و کونت و بده بعد هرجا خواستی برو.باور نمیشد بغض کرده بودم همه ی عضله هام شل شدن.یه دفعه شلوار و تاپمو در آورد و هلم داد سمت رضا من فقط دستمو روی شرت و سوتینم گذاشته بودمو التماس میکردم میگفتم:رضا جان عزیزم توروخدا بهم رحم کن رضا اذیتم نکن توروخدا ولی گوششون بدهکار نبود وقتی هردوشون لخت شدن رضا اومد وحشایه لبامو گازگرفت و خورد رضا هم از پشت کیرشو که سفت و خیلی گنده تراز رضا بود به کونم میمالید یه دف عههردوشون چسبوندنم به دیوار و هر کدوم شروع کردن خوردن یه جای بدنم پستونامو میکردن تو دهنشون رضا هم که مثل کس ندیده ها از اولش هی کسمو میلیسیدو انگشت میکرد حالم داشت بهم میخورد شروع کردم جیغ و داد راه اداختن که رضا عصبی شدو یه سیلی محکم بهم زد و پرتم کرد رو تخت و به رضا گفت این جنده مثل اینکه حالیش نمیشه میخوام امروز طوری جرش بدی که تا یه هفته نتونه رو پا واسته رضا هم گفت ای به چشم حمله کرد سمتم. سوتین و شرتمو جر اد و حالا من کاملا لخت داشتم زیر دو پسر عوضی کیر کلفت دست پا میزدم و اشک میریختم… رضا رفت طرف کسمو رضام.کیرشو گداشت دم دهنمو گفت زود باش منم همیشه ازین کار متنفر بودمو هیچ وقت واسش ساک نمیزدم گفتم رضابه خدا نمیتونم که یه دفعه خوابوند تو گوشمو کل کیرشو کرد تو حلقم حالم بهم خورد میخواستم بالا بیارم از یه طرف کیر تو دهنم بود از یه طرف کسمو داشت دستمالی میشد از یه طرفم رضا با اون هیکش نشسته بود رو سینمو نفسم بالا نمیومد فققط آروم اشک میریختم که دیدم رضا دیگه کسمو نمیخوره یه دفعه تمام کسم سوخت رضا اون کیر گندشو کرده بود تو کسم داشتم از درد میمردم کیر رضا اصلا به این بزرگی نبود و چون تو دهنم کیر بود نمیتونستم درست جیغ بزنم فقط ط یکم دندونم به کیر رضا خوردو نزدیک بود گازش بگیرم که عصبی شد و کیرشو درآورد و باهاش زد تو صورتم منم همس میگفتم ببخشید غلط کردم که بلند شد رفت کنار رضا و گفت باید کیر منم تو کسش جابدیم تا دیگه ازین گه خوریا نکنه من فقط التماس میکردم و درد میکشیدم رضا و رضا زده بودن زیر خنده و کیر رضا و تو کسم جا میدادم که حس سوزش خیلللللللی بد و وحشتناکی بهم دست داد اون عوضیا کسمو پاره ردن وقتی کیر هردوشون تو کسم جاگیر شد چون نمیتونستن تلمبه بزنن کشیدن بیرون و رضا برم گردوند و افتاد به جون سوراخ کونم رضا اومد زیرم خوابید و گفت من برم رو کیرش منم با اون کس بیچاره ی زخمی رفتم روش همش داخل کسم میسوخت و آه آه میکردم از کون دادن به رضا میترسیدم که رضا گفت۱ ۲ ۳و محکم کلاهک کیرشو کرد تو کونم و من جیغ خیلی بلندی کشیدم و بی حال افتادم رو سینه ی رضا .اون کمرمو گرفته بود یکم بالا پایین میکرد تا کیرش تو کسم عقب و جلو شه یه دفعه رضا گفت پسر دمت گرم چجوری کیر به اون گولاخی رو تو کون تنگه این جا دادی؟ رضا هم با حرکت بعدی کل کیرشو تو کرد و من باز جیغ کشیدم و روبه نامد گفت:ما اینیم دیگه این جنده سوراخاش خیلی تنگن یه هفته بدش دست من کاری میکنم بتونیم دوتایی تو کونش عقب جلو کنیم و دوتاشون زدن زیر خنده و مشغول کار خودشون شدن منم فقط به یه نقطه ذل زده بودم ودعا میکردم زودتر تموم شه که رضا گفت آبش داره میاد و کشید بیرون رضا هم یکم تلمبه زدو کشید بیرون .منو برگردوندن رضا گذاشت تو دهنم و رصا هم گرفت جلو صورتم و هردوباهم خالی شدن و رضا سریع یه عکس تو همون حال از من گرفت که آب کیر رو صورت و تو دهنم بود و یکمش هم از تو دهنم زده بود بیرون رضا با رضا دست داد و از رو تخت پاشدن منم فقط به خخودم میلرزیدمو ملحفه رو کشیدم روی سرم و شروع کردم به گریه تا خوابم برد با حس درد بدی تو کونم بیدار شدم و دیم رضا یه خنده ی زشت رو لباشه و داره با کونم ور میره وقتی دید بیدارم بوسم کرد و کمک کرد لباس بپوشم و آب به صورتم بزنم بعد بغلم کرد و گفت همیشه دوست داشته با یه نفر دیگه منو بکنه و امروز به آرزوش رسیده و در کمال وقاحت یه لبخند زشت کرد و چشمک زد و گفت ازاین به بعد آماده باش هروقت کاری داشتم باهات تماس میگیرم حالم ازین پررویی اش بخم خورد وبا یا کس و کون درب و داغون از اونجا زدم بیرون راستی ازم چنتا عکس موقع دادن گرفته و من حالا مجبورم هرچن وقت یه بار به اون آشغال و دوستاش حال بدم این خاطره رو واسه این نوشتم که بگم تو رو خدا به هیچ کس حتی فامیلتون هم اعتماد نکنید.

من و دخترخاله پریاین داستان برخلاف خیلی از داستان هایی که نوشته میشه کاملا واقعیه و داستان عشق بین من و دخترخالم پری هست که البته توی این روابط عاشقانه ما سکس نقش خیلی پر رنگی داشت . داستان خیلی طولانیه و من سعی میکنم خلاصش کنم و از اینجا شروعش میکنم که :اول یکم از مشخصات دختر خالم بگم که پری یه دختر خوشگل با قد ۱۶۰ و وزن تقریبیه ۵۰ تا ۵۵ . لاغر اندام با موهای مشکی بلند و کمر باریک و کون و سینه های گنده که واقعا بی نظیر بودن . شاید تنها اشکالی که میشد توی کل هیکل پری پیدا کرد جای یک سوختگی کوچیکی بود که روی دستش بود .ما توی یکی از شهرهای اصفهان زندگی میکردیم که با خونه دخترخالم تقریبا ۶۰ کیلومتر فاصله داشت . اما اولین باری که پری نظر منو به خودش جلب کرد توی سن ۱۳ سالگیش بود (من ۴ سال ازش بزرگترم) جایی که ما برای سیزده بدر رفتیم خونشون که با خانواده هامون باهم بریم بیرون . (از اینجا به بعدش رو با زبون حال مینویسم)در یکی از اتاق ها رو باز میکنم پری داره لباسهاشو عوض میکنه فقط شرتش پاش بود سینه های بزرگش (نسبت به سنش) منو خیره کرده بود که یهو رو به من کرد وگفت بی ادب درو ببند . من از اون روز تا پنج سال بعد هیچوقت موقعیتی برام پیش نیومد که بتونم با پری رابطه برقرار کنم یا اگرهم پیش میومد من با بی عرضگی تمام از دستش میدادم اما با دخترهای زیادی بودم و سکس کردم ولی همیشه اون صحنه جلوی چشمام بود و بدطور منو حشری میکرد . تا اینکه پری دیپلم گرفت و به پیش دانشگاهی رفت و از اونجایی که من توی مسائل مربوط به کامپیوتر تقریبا کاربلد بودم از من خاست که برم خونشون وبراش اینترنتی که تازه گرفته بود رو وصل کنم و یکمم یادش بدم . ازم خودم رو جزم کرده بدم که هرطور که هست پشنهاد دوستی رو بهش بدم خلاصه رفتم و بازهم نتونستم چیزی بهش بگم اما ی مزیت داشت رفتن اون روز من و اون این بود که احساس کردم پری به من علاقه داره و اینترنت بهونه بوده چون همه چیزشو حتی بهتر از من بلد بود . از اون روز به بعد من و پری ب بهانه هر مسئله ای که میشد میومدیم خونه همدیگه و راستش دیگه چنان بهش وابسته شده بودم که دیگه همش توی فکرش بودم و احساس دلتنگی میکردم اگه چند روزی باهاش حرف نمیزدم . تا اینکه یک روز پری از من خاست برم خونشون و ویندوز کامپیوترش رو عوض کنم اون موقع سرکار بودم اما هرطور شده بود مرخصی گرفتم و رفتم خونشون اینبار دیگه حسم با دفعه های قبلی که میدیدمش فرق داشت یه احساس خاصی بود . مشغول عوض کردن ویندوز بودم که یهو ناخودآگاه بهش گفتم یه چیزی میخام بهت بگم اما روم نمیشه که اونم از اونجایی فهمیده بود بهش علاقه پیدا کردم اصرار کرد که بگو . منم دلم رو زدم به دریا و چشمام رو بستم و گفتم دوست دارم . خندید و با یک خوشحالی عجیبی گفت بخدا میدونستم تو هم دوستم داری منکه مات مونده بودم و دیگه نمیدونستم چی بگم دستش رو گرفتم و گفتم اجازه هست بوسش کنم و اونم خندید و گفت نه دیوونه . علاقه بین من و پری هر روز بیشتر میشد تا اینکه یک پنجشنبه که باهم رفته بودیم بیرون من بهش پیشنهاد دادم که فردا بیا بریم خونه خواهرم که اون موقع رفته بودن شمال . که اون گفت نه فردا اسماعیل(داداشش) خونست و نمیتونه بیاد و بعد از کلی خواهش قبول کرد که شنبه بیاد. من دل توی دلم نبود که شنبه بیاد و من و پری که حالا دیگه همه جوره عاشقش شده بودم بیاد و یکی دو ساعتی توی یه خونه باهم تنها باشیم . شنبه رویایی من اومد و ما باهم رفتیم خونه با اینکه میدونست من برای چی بهش پیشنهاد خونه رو داده بودم اما بازم سعی میکرد تا اونجایی که میشه این کار انجام نشه اینو از حرکاتش میشد حس کرد . تا اینکه رفتم نزدیکش و بهش گفتم حالا میذاری دستت رو ببوسم ؟ به شوخی گفت دیوونه این همه جا چرا دستم رو ببوسی ؟ البته خیلی خوب میشد فهمید که واقعا منظور خاصی نداشت ازاین حرفش اما تا این رو گفت منم نهایت استفاده رو کردم گفتم باشه چشماتو ببند که گفت برای چی ؟ گفتم حالا ببند . تا چشماش رو بست منم لبم رو گذاشتم رو لبش که خودشو یکم عقب کشید اما از اونجایی که من اصرار داشتم بیخیال شد و گفت فقط در حد همین لب باشه ها ! گفتم باشه اما این روسری و مانتوت رو در بیار اونم پاشد و درآورد و دوباره اومد نشست پیشم . منم دوباره شروع کردم لبای خوشکلش رو بوسیدن و بعدشم کم کم خوردن اونم دیگه ممانعت نمیکرد و خودشم منو محکم فشار میداد . بعد از چند دقیقه که لباشو خوردم رفتم سراغ گردنش و شروع کردم به خوردن و بوسیدن . دیگه حسابی شهوتی شده بود اونقدری که چشمای خشگلشم دیگه نمیتونست باز کنه . خودمم اونقدر شهوتی بودم که کل بدنم داغ داغ شده بود الان دیگه میتونستم اون سینه های خوشگل که پنج سال تو کفشون بودم رو دوباره ببینم از روی لباس دست بردم روی سینه هاش و فشارشون دادم ی آخ کوچیکی گفت و دستم رو گرفت گفت علی نه . با اینکه چشماش پر از شهوت بودن اما بازم ممانعت میکرد تا اینکه بهش گفتم پری من الان خیلی شهوتی شدم اگه نذاری از این خونه که رفتیم بیرون دیگه اسمتم نمیارم . هیچ وقت یادم نمیره اون لحطه رو بلند شد لبای منو بوس کرد لباسش رو خودش درآورد و گفت فقط برای اینکه بفهمی دوست دارم . میخاستم بیخیال بشم و ادامه ندم اما واقعا سینه هاش اونقدر از زیر سوتینش دیوونه کننده بودن که واقعا نتونستم شروع کردم مالیدن سینه هاش خیلی بزرگ و نرم بودن سوتینش رو باز کردم واقعا اینا قشنگترین سینه هایی بودن که تا حالا دیده بودم حتی توی فیلما هم نمیشد این سینه هارو دید اونقدر شهوتی بودم که وحشیانه رفتم طرف سینه هاش و شروع کردم به خوردنشون . پری هم اونقدر داغ شده بود که از روی شهوت دست منو خیلی محکم گاز میگرفت . احساس کردم خودشم دوست داره بازم ادامش بدم دستم رو بردم سمت رون هاش یکم مالیدمشون دیدم ناله هاش بیشتر شد و به خودم جرات دادم دستم رو از روی شلوار گذاشتم روی کسش وای خیلی گنده و داغ بود باورم نمیشد . پری هم چشماش رو بسته بود و منم شروع کردم به مالیدن کسش . یکم که مالوندمش بهش گفتم بخورمش که هیچی نگفت منم رفتم از روی شلوارش شروع کردم خوردنش و بعدش شلوارش رو کشیدم پایین . کسش اونقدر گنده بود و باد کرده بود که از روی شرتم میشد دیدش . دیگه نمیدونستم چیکار میکنم شرتش رو پایین کشیدم واقعا کس خشگلی داشت یه خال کوپیکم کنار کسش داشت شروع کردم به خوردنش دیگه پری اونقدر آخ و ناله میکرد که منم دیوونه کرده بود . وای خیلی لذت بخش بود شاید من نیم ساعت خوردمش بعد از اون بهش گفتم برگرد اونم سریع برگشت کون گنده و خوشگلی داشت . لای پاشو باز کردم یکم با سوراخ کونش بازی کردم هیچی نمیگفت انگشتم رو با تف لیز کردم و توی سوراخ کونش کردم یه آخ کوچیکی کشید و گفت یواشتر منم گفتم ببخشید . یکم انگشتم رو بالا و پایین کردم و بعد بهش گفتم برگرد گفتم لیزش میکنی برام ؟ گفت یعنی چه ؟ منم بیخیالش شدم گفتم باشه برگرد وقتی برگشت کیرم رو گذاشتم در سوراخ کونش یکم فشار دادم که گفت علی دردم میاد . یکم تف دیگه زدم و لیزترش کردم و یواش یواش کردم تو سوراخ کونش که خیلی تنگ بود مشخص بود هیچ تجربه ای قبلا نداشته . خیلی دردش میومد اما با این حال دوست داشت اون روز دوبار از کون کردمش و بعدشم رفتیم باهم حموم و توی حموم هم وقتی دوباره سینه هاش رو دیدم شهوتیم کرد ازش خاستم بخوابه کف حموم و کیرم رو گذاشتم لای سینه اش و گفتم سینه هات رو بهم فشار بده وای خیلی حال میداد . آخرشم آبم یکم ریخت روی صورتش که البته یکمم ناراحت شد اما زود یادش رفت ….

مدارا با دخترعمه کم سن و سالنمیدونم از کجا شروع کنم واسم خیلی سخته که لحظات سرشار از لذت و نفرت رو به قلم بیارممن ۸۴ کیلو قد ۷۵ ۱ و ۲۵ ساله دانشجو ارشد و مشهدی و از لحاظ ظاهری چشمهای فامیلامون منو خوشکل میبینه!پدرم خونه ای رو دو طبقه خرید و از اونجاییکه من با نامادریم رابطه میزونی نداشتم منو با خونواده عمه ام رفتیم توی این خونه یک طبقه مال من و یک طبقه هم عمه اینا میشینن، من این عمه ام رو خیلی دوس دارم طوریکه میتونم بگم جای مادرمو واسم پر کرده، این عمه ما سه تا بچه داره که یک دختر ۱۶ ساله و یک پسر ۱۲ ساله و یک دختر ۸ ساله، داستان من با این دختر بزرگ عمه ام از اونجایی شروع شد که بهار ۹۰ این دختر عمه ما تازه سر و گوشش میجنبید یک روز که توی خونه پدربزرگم نشسته بودم عمه ما با بچه هاش اومدن و از اونجاییکه خونه خیلی بزرگ بود و منم حال و حوصله شلوغی نداشتم اخه تقریبا همه عمه هام اومده بودن منم رفته بودم طبقه پایین و طبق عادت همیشگیم به فکر عمیقی فرو رفته بودم.توی حال و هوای خودم بودم که دیدم پسر این عمه ام بعد از اینکه خونه یکم خلوت تر شد اومد پیش من و منم که میدونستم فارسیش خیلی ضعیفه یک مجله از گوشه خونه برداشتم و کنارم خوابوندمش و گفتم که برام بخونه، داشتم غلط های املایی پسر عمه ام رو میگرفتم که دیدم این دختر عمه ما سر و کله اش پیدا شد. اونم اومد طرف چپ من دراز کشید تا ببینه داداشش درست میخونه یا نه؟! تا اینکه دیدم یک چیز گرمی داره کم کم به دست چپم مالیده میشه ، یک نیم نگاهی انداختم دیدم بله ایشون دارن سینه هاشونو به بازوهای ورزشکاری ما میمالونن. خلاصه اون روز چیزی نگفتم ولی کاملا مشهود بود که این دختر با زبون بی زبونی از من چیزی میخواد گذشت تا اینکه کم کم روش با من بیشتر باز شد و کم کم به بهانه درس و مشق بیشتر فرصت میکرد تا کنار من باشه تا اینکه داستان این خونه که گفتم درست شد و دیگه ما تقریبا توی یک خونه زندگی میکردیم و میکنیم. البته اینو بگم که عمه ام حواسش ۶ دانگ جمع بود چون از فتار دخترش کاملا بوی شهوت به مشامش می رسید.اوایل که اومده بودیم این خونه من زیاد توی خونه نبودم ولی با نزدیک شدن به ایام امتحنات پایان سال ۹۱اصرار عمه ام واسه اینکه با دخترش کار کنم تا قبول بشه بالا گرفت و منم قبول کردم وقت بیشتری در اختیارش بذارم، البته عمه ام هیچوقت مارو اونقدری تنها نمیذاشت که بخوایم خیلی شیطونی کنیم ولی کم کم لابلای درس دادنام میدیدم دستمو میزاره روی سینه هاشو با چشماش خواهش میکنه که واسش بمالونم ، زمانیکه بهش دست میزدم از خودم متنفر میشدم که چرا دارم از اعتماد کسی سو استفاده میکنم اما واقعا نمیدونم چرا با تمام این تفاسیر راضی میشدم باز هم کنارش بشینم و به بهانه درس نگاهش کنم و لمسش کنم.تا اینکه بعد از یک سالی که به همین منوال پیش میرفت رومون بیشتر باهم باز شده بود ولی من هیچگاه قصد نداشتم به گونه ای باهاش رفتار کنم که در اینده احساس تجاوز بهش دست بده واسه خاطر همینم به گذر زمان اعتماد کردم و گفتم شاید کم کم بیخیال بشه تا اینکه زد و ارشد قبول شدم و رفتم …. ترم اولمون تا نیمه اول اسفند طول کشید و در این مدت من نیومده بودم مشهد ولی وقتی برگشتم بلای دیسک کمر بر من نازل شد و کل عید رو دراز کش توی خونه بودم و بعد عید هم با هزار و یک بدبختی یک ماه رفتم دانشگاه و اومدم مشهد که شده بود خرداد ۹۲ که وقتی پیگیر کمرم شدم متوجه شدم دیسک بزرگی دارم و باید جراحی بشم یک سه ماهی رو توی خونه کاملا خوابیده بودم اخه هر دکتری ریسک جراحی منو نمیپذیرفت در مدتی که توی جا افتاده بودم بچه های عمه ام خیلی به من لطف داشتن ولی این دختر عمه ما چند تا تجدیدی اورده بود و بیشتر از همه مهمون من بود تا اینکه تصمیم گرفتم ببینم از من چی میخواد، تا اینکه مالش های ما رنگ و بوی جدی تری به خودش گرفته بود و دیگه بدون هیچ سوالی از هم لب میگرفتیم تا اینکه خواهرم یک مدتی رو اومد پیش من و با اومدن خواهرم اعتماد عمه بیشتر شد و زمانیکه خواهرم بالا بود مزاحم ما نمیشد. خواهرم بعد از چند روز کاملا متوجه قضیه شده بود ولی خودشو با کتاباش سربند میکرد و زیاد سر به سر ما نمیذاشت که بخواد ضد حال بزنه که کم کم خواهش مریم خانم از من بیشتر شد و دست منو به سمت شورتش هدایت میکرد و کم کم منم واسش کسشو میمالوندم. در تمام این مدت ما هیچ وقت سکس نداشتیم ولی تمام زمینه های سکس اماده شده بودتا اینکه یک روز با همون کمردردم رفته بودم سراغ گواهینامم و شب قبلش خونه نبودم و اطلاع نداده بودم که فردا بعد از تموم شدن کارم میام خونه یا نه، از شانس ما همون روز یکی از دختر عمه هام امتحان ارایشگری داشت و دست این عمه مارو گرفته بود و برده بود واسه مدلش.منم بعد از امتحان که اومدم خونه خیس عرق و تشنه بودم و از اونجاییکه میدونستم ساعت نه و نیم همه خونه ما خوابن یواش درو باز کردم رفتم توی خونه ، یک نیم نگاهی به طبقه پایین انداختم دیدم فقط یک نفر خوابیده با خودم گفتم شاید عمه ام هست بیخیال شدم و رفتم بالا دیدم پسر کوچک عمه ام با خواهرم بالا خوابن ، کارشون نگرفتم و بیدارشون نکردم و رفتم طبقه پایین تا یک چایی درست کنم که دیدم واسه گوشیم یک اس ام اس اومد از طرف دختر عمه ام که فلانی تا بعدازظهر پیش منه و بعداز ظهر با خواهرت و بچه هاش بیاین مهمونی فلان جا!!!!درجا خشکم زد یعنی عمه من خونه نیست؟؟؟یعنی اینیکه الان روبروی من خوابیده مریمه؟؟؟ پتو رو که از روش زدم کنار دیدم بله خودشه چشماشو باز کرد معلوم بود که از زمانیکه من اومدم خونه بیدار بوده توی چشماش نگاه کردم و بولوزشو زدم بالا هنوز باورم نمیشد که دارم چی میبینم؟! دو تا سینه بزرگ که کار دست خودم بود و یک بدن سبزه کاملا فیت که هیچوقت لخت ندیده بودمشون هیچی نگفتم و فقط کرستشو زدم بالا تا بتونم سینه هاشو بخورم هنوز که هنوزه باور اون لحظه ها واسم سخته ولی واقعیت بود داغ شده بودم اونم نفساش تندتر شده بود شلوارشو کشیدم پایین خدای من شب قبلش حموم رفته بود و عجب خوشبو بود تا چشمم به کسش افتاد فقط گفت میخوای چکار کنی؟ گفتم میخوام بخورمش و همینجا اعتراف میکنم که به اناتومی کس اشنا نبودم و دقیقا نمیدونستم باید چکار کنم ولی یکم کسشو نوازش کردم، از اونجاییکه ساعت داشت به سرعت میگذشت و هرلحظه امکان بیدار شدن خواهر و پسر عمه ام وجود داشت یک استرس هم از اونطرف بهمون وارد میشد، خوابوندمش روی خودم و هی ازش لب میگرفتم و کم کم داشت ترس خودشو از بیدار شدن بقیه بروز میداد و میگفت که بسه ولی چشماش چیز دیگه ای بهم میگفتن یک چند دقیقه ای لب و با سوراخ کس و کونش با انگشتم بازی کردم که بهش گفتم برگرد به پشت کارت دارم واقعا کون بی نظیری داشت یکم کونشو بوس کردم و کیرمو روی کونش مالیدم ک هاختیار کیرم از دستم در رفت و گذاشتم دم سوراخ کونش و میگفت که نکنم ولی یکم تف زدم و گذاشتم دم سوراخش و با یک فشار یک داد خفیف زد و جالبه که منم با همون فشار ابم اومد، ابمو توی مشتم ریختم و رفتم خودمو شستم و اونم رفت بالا پیش خواهرم خوابید و دم دمای ظهر همشون از خواب بلند شدند.اوایلی که از این قضایا میگذشت خیلی عذاب وجدان داشتم که چرا من دارم چنین کاری میکنم ولی با مرور زمان به این نتیجه رسیدم که بعضی ها حشرشون خیلی فراتر از حد معمول بالاس و دست خودشون هم نیس و این مریم خانوم ما هم از این قاعده مستثنی نیست،اون الان هم که چشمش به یک مرد میفته از شدت حشرش شورتشو خیس میکنه و همین رفتارهاش و سایر مسایل باعث شد تسکین پیدا کنم و الان که داره بزرگتر میشه بیشتر به خودم میبالم که با این دختر اینگونه مدارا کردم و زمانیکه میتونستم بهش تجاوز کنم صرفا باهاش عشق بازی کردم الان هم توی همین خونه باهم زندگی میکنیم و از لحاظ عاطفی یکجورایی بهم وابسته شده ولی فکر نمیکنم که موقعیت سکس خیلی پیش بیاد من کمرمو عمل کردم و الان تقریبا امید به زندگیم بیشتر شده، میدونم که بالاخره روزی که بزرگتر بشه قطعا باهاش سکس های بی شماری خواهم داشت مطمئنا اون روز زمانی خواهد بود که مریم به بلوغ کامل عقلی رسیده باشه و با اختیار کامل بیاد کنارم. متشکرم وقتتونو واسه این داستان گذاشتین کم و کاستی های منو به خاطر اینکه اولین خاطره ای بود که براتون مینوشتم به بزرگواری خودتون ببخشید،