داستان سکسی

داستان های سکسی امروز | چهارشنبه – ۸ دی ۱۴۰۰

دختر عموم باسلام میخوام داستان سکس من ودخترعمویم رابه شما بگم اسمم معین است اسم دختر عموم هم مهساست اون موقع اون ۸سالش بود ومن ۱۰سال. من ومهسا از کودکی باهم هم بازی بودیم چون خونمون نزدیک هم بود واسه همین خاطر یا اون میامد پیشم یا من میرفتم پیشش از کودکی هم مهسا منو خیلی دوست داشت باهم بازی میکردیم وگاهی هم به شوخی من میبوسیدمش یا اونو بغل میکردم اما چون بچه بودیم هیچی نمی فهمیدیم وهمه اون کارا را بازی میدانستیم تا…اینکه رسیدیم من رسیدم به۲۲سال ومهسا هم ۲۰ساله شد زن عموم باما خیلی صمیمی بود وهرروز یا هردو روزیکبار به خونه مامیامد ما هم به خونه اونا میرفتیم یه روز مهسا با مادرش به خونه ما اومدند من هم با مادرم تنها تو خونه بودیم من هم ریاضی ام چون یه کم خوب بود مادر مهسا به من گفت معین یه کم ریاضی به مهسا یاد میدی منم گفتم باشه مهسا را بردم تو اتاقم که بهش ریاضی یاد بدم بعد یه کم درس یاد دادن به مهسا گفتم بیا یه کم با کامپیوترم کار کنیم رفتیم سر کامپیوتر بعد یه فکری به سرم زد چون من عکس وفیلم سکسی داشتم رفتم سر اونا یه دونه اش را باز کردم خیلی هم باحال بود خواستم عکس العمل مهسا را ببینم بعد ۳۰ثانیه نگاه کردن گفتم مهسا ببخشدید اشتباهی باز کردم فیلم سکسو که بستم مهسا گفت بابا وا کن کسی نیست که ببینه منم که ازخدام بود فوری بازش کردم بعد یه کم نگاه کردن فهمیدم کم کم داره حشری میشه دستمو آرام انداختم گردنش دیدم مهسا خوشش اومد دستموبردم به طرف سینه اش اول آرام لمسش کردم بعد که فهمیدم خوشش میاد یه کم بیشترپستوناشو مالیدمش خدایا چه میدیدم یه سینه نرم لطیف شاید کسانی که برای اولین بارسکسوتجربه میکنند فهمیده باشند چون اولین باری بود که سینه هاشو می مالیدم انگار وزن نداشتم فکر میکردم روهواهستم.بعد مهسا دستشو گذاشت روکیرم.دیدم که مهسا دیگه کامل حشری شده گفتم مهسا بیا کامپیوتر وخاموش کنیم وخودمون یه کم حال کنیم اول مهسا خندید بعد گفت باشه ولی به هیشکی نگی گفتم باشه کامپیوترو بستیم رفتم در اتاقم رابستم بعد آمدم دیدم مهسا با سینه هاش داره بازی میکنه خیلی خوشم اومد نشستم کنارش اول درست حسابی بغلش کردم سینه هاش چسبید به سینه هام وای خدا.بعد لباشو گرفتم دهنم با قدرت می مکیدمش بعد دستامو گذاشتم روی دوتا پستوناش مالیدمش منم عاشق سینه هاش بودم بعد یه دستمو گذاشتم روی کوسش البته از روی شلوار نمیدونین چه حالی داشتم گفتم مهسا بخواب.خوابید منم خوابیدم روش وای وای بعد یه کم بازی کردن با سینه هاش وکوس وکونش مهسا گفت معین همش تو ازمن حال کردی بزار یه کم هم من باهات حال کنم دستشو گذاشت روکیرم وباکیرم بازی میکمنممم

می خوای برگردی؟!!! چجوری (تمامی اتفاقات واقعی بوده و فقط اسامی تغییر کرده است)اسمم مسعود و حدود ۳۴ سالمه ۸ساله ازدواج کردم و یه پسر ۳ ساله دارم و از زندگیم کاملا راضی هستم مهندسی عمران خوندم و تو یه اداره دولتی کار میکنم با چند تا از رفقای دانشگاهم هم یه شرکت مهندسی زدیم و می شه گفت بیشتر درآمدم از شرکته و حقوق اداره و فقط یه آب باریکه ستتقریبا سال۷۸ دانشگاه قبول شدم و چون شهرستان بود میرفتم و می اومدم آخه دانشگاه دولتی قبول شده بودم و تو فامیل روم حساب میکردن یه دختر عمو هم دارم که سه سال از خودم کوچیکتره و تو دوره دبیرستان که تازه زید و زیدبازی یاد گرفته بودیم یواش یواش از هم خوشمون اومد ناگفته نماند من اون موقع ها بصورت حرفه رزمی کار میکردم و چند تا مقام کشوری و استانی داشتم بابام و عموم تقریبا همکارن ولی بابای من کاملا مذهبی و ولی عموم نه رو همین قضیه زیاد با هم کاری نداشتن و من مطمئن بودم که اگه من و ندا بخوایم حرکتی بزنیم بابام و مامانم مخالف صد در صد هستنعید همون سال ۷۸ بود که باهم رفتته بودیم عید دیدنی همین که از ماشین پیاده شدیم یه موتوری از بقل ماشین عموم رد شد نمی دونم چی شد که مثل ان ولو شد رو زمین من دویدم ببینم چی شده که یارو بلند شد شروع کرد به فحش دادن تا عموم بیاد به خودش بجنبه با مشت زد توصورت عموم من هم که بابام ماشین رو این طرف خیابون داشت پارک میکرد با عجله دویدم ببینم چی شده که تا دیدم یارو زد من هم نامردی نکردم یه فن قفل کتف از پشت به یارو زدم و با صورت کوبوندمش کف خیابون یارو مادر مرده که نفهیده بود چی شده فقط بلند شده بود وسط خیابون تلو تلو میخورد و هوار میکشید خلاصه کار به کلاتنری کشید و یارو افسر هم ما رو کرد بازداشتگاه تا فردا صبح که بفرسته دادسرا آخه یارو راهی بیمارستان شده بود خلاصه فردا ظهر که یارو رضایت داد و ما اومدیم بیرون ازبین اون جمعی که اونجا بودن یعنی بابا و مامانم و خانواده عموم یه چیزی بدجوری چشممو گرفت اون هم برق نگاه ندا بود این شد اول رابطه ما که بعد از قرار و مدار تلفن بازی و نامه بازی (آخه اون موقع هنوز موبایل برا از ما بهترون بود) من هر پنجشنبه و جمعه میومدم تهران با ندا می زدیم بیرون البته اینم بگم ما فکر میکردیم همه خر هستن و نمی فهمن و نگو ما خودمون خر بودیم و همه می دونستن و بروی ما نمی آوردن فکر باباو و عموم و کلا خانواده هامون هم این بود که حداقل می دونیم دارن چی کار میکننسال۸۱ ندا دانشگاه قبول شد آزاد بوهمن ولی یواش یواش اخلاقش فرق کرد دیگه اون ذوق و شوق رو تو چشماش نمی دیدم و با توجه به اینکه خودم حتی قبل از آشنایی با ندا با هیچ دختری آشنا نبودم و در این مدت هم که با ندا بودم خودم رو مقید به اون می دونستم ولی ظاهرا این قضیه در مورد ندا صدق نمیکرد رابطه من با ندا کاملا احساسی بود تو کل اون سه سال فقط یه با اون هم روز تولدش که از اتفاق مصادف شده بود با فینال مسابقه ای که داشتم و بهش قول داده بودم که مدال بگیرم و همه خونشون جمع بودن برای تولدش از در اومدم تو با صورت کبود و لب باد کرده و چشم بادمجون کاری شده ولی مدال به گردنم بود همه خوشحال شدن و فقط تو یه لحظه توی اتاقش بهش گفتم این مدال رو برای تو گرفتم و بغلش کردم و بوسیدمش که هیچ وقت از یادم نمیره ولی یه روز که سرزده رفتم جلو دانشگاه که غافلگیرش کنم دیدم با چندتا پسر دختر دیگه اومدن بیرون همه باهم دست دادن و ندا با یه پسره رفت توی یه پراید نشست من هم که با موتور بودم (آخه اون موقع من یه یاماها DT داشتم که اون موقع براخودش شاخ بود) رفتم دنبالشون دیدم رسوندش درخونه و تو ماشین هم دیگه رو بغل کردن و بوسید انگار آسمون رو سرم خراب شده بود آخه اون بچه عوضی چی داشت که من نداشتم تنها فرقش با من این بود که زیرابروش رو برداشته بود و تیپش انگ خود بچه دانشگاه آزادی بود دیگه رابطه ام با ندا کمرنگ شده بود وخودش هم این رو میدونست از بچه های دانشگاه و مخصوصا رفیق فابریکام محسن و رضا میشنیدم که اگه دختری پاش به دانشگاه برسه دیگه براتو نیست ولی دیگه اینو به عینه دیدم من هم از رو لج زدم تو نخ کس کلک بازی تو همون یه سالی که این برنامه پیش اومد جوری خوار دخترای دانشگاه رو گاییدم که دیگه دخترایی که بخاطر سربه زیری و حالا ورزشی که میکردم و اینکه چند بار تودانشگاه تو دعوا یه نفرو خرپر کرده بودم یا پلاکاردی که برای تبریک مقام هام میزدند از خداشون بود باهاشون بپرم دیگه حتی تخم نمیکردن به من سلام کنن چون می دونستند بعدش باید بخوابن دیگه کارم شده بود سکس مخصوصا دخترایی که می دیدم با یه پسری هستند دو خیلی باهم LOVE دارن خلاصه درسم تموم شد اومدم تهران خونه ما و عموم تقریبا به هم نزدیکه و توی شمال تهران هستش یه روز بابام بهم گفت یه چک عموم که برگشت خورده بود و بابام براش پاس کرده بود رو ببرم بدم بهش نزدیک خونه عموم که شدم دیدم ماشین پسره اونجا پارکه یه چشم چرخوندم دیدم پسره جلو در آپارتمانه فهمیدم یه خبری هست وگرنه اون خایه نمیکنه اینقدر به خونه نزدیک بشه….رفتم دنبالش دیدم رفت تو آسانسور رفتم سوار شدم خیلی عادی دیدم طبقه عموم رو زد من هم یه طبقه بالا رو زدم اون طبقه۴ پیاده شد و من هم رفتم طبقه ۵ و سریع از پله اومدم پایین که دیدم بله آقا رفت تو خونه گفتم مادرت گائیدس نداهم که انصافا خوشگل و خوش هیکل بود و من هم حسرت میخوردم که اگه می دونستم اینجور دختریه از همون اول نه خودمو پابند این کس شرها میکردم نه ندا اون هیکل ناز و کون قشنگ ندا رو از دست می دادم یه فکری زد بسرم یه ۱۰-۱۵ دقیقه رفتم پایین یه سیگار کشیدم و برگشتم بالا رفتم زنگ واحد رو زدم و پشتم رو کردم به در تا از چشمی دیده نشم ندا اومد پشت در و گفت کیه؟ گفتم از طرف هیئت مدیره اومدم این برگه رو امضا کنید گفت صبر کنید بعد از چند دقیقه تا در بازشد ندا رو هل دادم و تو اتاق و دهنش ور گرفتم و با اشاره بهش گفتم هیس اون بدبخت هم که از ترس داشت سکته میکرد هیچی نگفت در اتاق رو بستم و یه نگاه به سرتا پای ندا انداختم دیدم فقط شرت و کرست تنشه و یه چادر انداخته رو سرش همینجور که دهنش رو گرفته بودم آروم گفتم پسره کوش؟ سرش رو تکون داد که نمی دونم چی میگی گفتم یا میگی کجاست یا انقدر می زنمت که خودش بیاد اینجا ندا هم با اشاره چشم گفت تو اتاقه فرستادمش که بره جلو چادر دیگه کاملا از رو دوشش افتاده بود عجب هیکل نازی داشت پیش خودم گفتم خاک تو سرت مسعود که تا حالا نکردیش انگار کونش با آدم حرف میزد رفت در اتاق رو بازکرد دیدم مادر قحبه امید خوابیده رو تخت فقط با یه شرت و داره با کیرش ور میره ندا رو که دید گفت جوووون جیگر من با چند ثانیه مکث من رفتم تو که تا چشمش به من افتاد انگار شوهر ننه شو دیده مثل گچ سفید شد من هم دست پیش گرفتم و گفتم ببینم تاحالا کسی مادرتو گائیده؟ یه دفعه پسره بلند شد و گفت به ندا تو چه گهی خوردی که من نفهمیدم مشتم چجوری خورد تو صورتش که اگه تو رینگ میزدم حریف ناک اوت بود امید مثل ان ولو شد روتخت ندا هم فقط رفت یه گوشه وایساد یه نیگا به کیر پسره انداختم دیدم آخه مادرجنده کیر هم که نداره به زور میشد بهش بگی دول خیلی حرصم گرفت برگشتم به ندا گفتم آخه خاک توسرت این بچه کونی چی داره نه قیاقه داره نه هیکل داره بابا نه کیر درست و حسابی داره این چی داره که به من ترجیحش دادی ندا خشکش زده بود گفتم آخ حیف این هیکل نیست که دادیش دست این خاک توسرت! واقعا خاک توسرت پسره تازه داشت حالش جا میومد کرمم گرفته بود ببینم پسره چیکار میکنه با ندا. گفتم هو مادرجنده اسم تو چیه؟ گفت امیدم من هم گفتم کیر تو اسمت که قیافت مایه ناامیدی چی کار میخواستی بکنی ها؟ دیدم داره مثل بز منو نگاه میکنه داد زدم وقتی باهات حرف میزنم پاشو وایسا دیدم مثل یه حیوون دست آموز پاشد وایساد فهمیدم بدجوری قافیه رو باخته بود گفتم ازت پرسیدم می خواستید چیکار کنید؟ گفت هیچی گفتم مطمئنی هیچی؟ گفت تو اصلا کی هستی؟ گفتم منو نمیشناسی؟ گفت نه گفتم الان باهم با آسانسور اومدیم بالا یهو ندا گفت چی؟ گفتم تو ساکت شو پسره ریده بود بخودش گفتم ندا منو معرفی کن ندا هم گفت این پسر عموم مسعود دیدم پسر داره سکته میکنه واقعا نمیدونم چجوری براتون توصیف کنم ظاهرا ندا در مورد من و رشته ورزشیم و همه چیزمون براش گفته بود یه داد سر پسره کشیدم و گفتم شناختی؟ گفت آره دوباره پرسیدم اینجا اومده بودی چیکار کنی گفت هیچی گفتم پس چرا اینجوری هستی؟ بازهم جواب نداد جای مشت اولم تو صورتش مونده بود روی گونش از کنار دهنش هم داشت خون میومد رفتم که دومی رو حوالش کنم که ندا داد زد بس کن خیلی بهم برخورد گفتم چی؟ گفت تو رو خدا بس کن این آشغال ارزشش رو نداره جا خوردم بالاخره ندا طرف کیه من یا اون حرومزاده

من و دختر خاله شیرینمسلام این خاطره که می‌خوام براتون تعریف کنم از خیلی وقت پیش شروع می‌شه حدود ۱۰ یا شاید ۱۲ سال پیش من حدود ۲۰ تا ۲۲ ساله بودم با دختر خالم که قبلا اسمشو گفتم خیلی رابطه صمیمی و گرمی داشتیم ولی اینو بگم که من همیشه تو کفش بودم اخه اون بی انصافم اکثر اوقات با شلوارای تنگ پیشمن می‌چرخید و برای توجیح کردن کاراش از این حرفایی کهعوام مردم می‌زنن رو می‌گفت مثل اینکه منصور مثل برادرمه و اینا دیگه و…. خوب بگذریم یه روز که از دانشگاه برگشته بودم رفتم خونه خاله که بهش سر بزنم دیدم که شیرین تنهاست و تازه ازخواب بیدار شده بود گفت که بشین من برم صورتمو بشورم و برگردم منم توی این فاصله باسن خوش فرم و سینه‌های بلوری اونو تا دم در حیاطشون بدرقه کردم. وقتی برگشت توی اتاق دیدم با بلوزش صورتشو پاک کرد به طوری که شکمش کاملا پیدا بود اونجا بود که اون بی‌صاحب من تا انتهای مسیرش بلند شد بدون اینکه درک موقعیت بکنم بهش گفتم: اوهو چته چرا یهویی اینطوری شد گفت خوب صورتمو پاک کردم منم سریع گفتم اگه پای منم می‌خاره حتما باید شلوارمو دربیارم توی جواب بهم گفت اره خوب می‌تونی منم دیگه امونش ندادم رفتم سراغ حرفای سکسی و از این چیزا طولانیش نکنم براتون من از زمان نوجوونیم خیلی به لیس زدن علاقه داشتم فیلم سوپر نگاه می‌کردم واسه اینکه لیس زدن یاد بگیرم وقتی شیرین چراغ سبزو نشونم داد من شروع کردن به مکیدن بدنش باور کنین اینقدر سینه‌هاشو خوردم که داشت دیوونه می‌شد و از رفتارش فهمیدم که من اولیش نیستم اخه کاملا همه چیزو بلد بود این شد قرار ما تا حدود سه سال تا اینکه اون شوهر کرد منم دیگه طرفش نرفتم، اما شوهرش بنده خدا بعد از چند سال به خاطر یه تصادف فوت کرد، خیلی پسر خوبی بود. تا اینکه دوباره بعد از مردن اون فکر و خیال کردن شیرین افتاد به سرمن البته گذاشتم یه دوسالی از مرگ همسرش گذشت حدود یک ماه پیش با خانواده رفته بودیم خونه خالم به طور اتفاقی من و شیرین توی اتاقی که قبلا کارامونو اونجا انجام می‌دادیم تنها شدیم اون داشت لباسای دخترشو عوض می‌کرد منو رفتم واسه شونه کردن موهام بهم ریخته بودن. یه لحظه چشمامون افتاد به هم تمام خاطرات اون سه سال از ذهنم گذشت و توی چشمای اونم همینو دیدم، اونشب چیزی نگفتم ولی فرداش تحمل نکردم و بهش زنگ زدم جواب نداد،‌ داشتم از سر کار برمی‌گشتم دیدم که گوشیم زد خورد و شیرین بود بعد از کلی حال و احوال گفتم دیشب چیو یادت انداختکه بیمقدمه بهم جواب داد تمام اون روزایی رو که باهات بودم منم دیوونه وار و با یه ذوق خاص همینو تحویلش دادم قرار گذاشتیم واسه پنج شنبه ساعت ۴ بعدازظهر وای خدای من وقتی دوباره لخت دیدمش اولش تا چند دقییقه فقط بغلش کردم همون تیکه قبلی بود با اون باسن خوش فرم کوس توپلی و سینه‌هایی که انگار نه انگار یه بچه ازشون شیر خورده اینبار دیگه محدودیت جلو رو هم نداشتم هم اون با تجربه‌تر شده بود هم من باور کنین چنان چوچولشو لیس می‌زدم که یه بار جیغ کشید من از سکس به خاطر عشق بازیش خیلی بیش‌تر خوشم میاد واسه همینشاید سکس اصلیمن یه ربع ساعت بیشتر نشه ولی عشق بازی کردنم بیشتر از نیم ساعت طول می‌کشه و این همون چیزی بود که شیرین بهم گفت طی ۷ سال زندگیش نداشته. با یه ولع خاص برام ساک می‌زد که نگو منم براش سنگ تموم گذاشتم اون لذتی رو که لایقش بود بهش دادم الان هم دو بار دیگه باهاش بودم پس به امید روزای بیشتر و عشق بازی بیشتر با شیرین و از همینجا به همتون می‌گم شیرینو خیلی دوست دارم توی سکس فوق‌العادست.

تسخیر زندایی فقط خاطراتم را میگم هنوز به سکس منجر نشده ! اما بازم جالبه اگر بخونید …. اسمم را توی خاطراتم امیر میگم الان ۲۵ سالم هست و مهندس و مدیر فروش و فنی یه شرکت فنی مهندسی هستم خیلی کوچک بودم که با خانواده رفتیم یکی از روستاهای نزدیک شهرمون برای داییم خاستگاری همه توی سالن اون خونه مشغول حرف زدن بودن من و ۲ تا از بچه های فامیل هم توی اتاق تلوزیون نیگاه میکردیم که یه دختر و پسر هم امدن نشستن کنارمون با هم کارتون نگاه میکردیم .. وسط دیدن برنامه کودک بودیم که یکی امد دختره را صدا کرد گفت بیا چایی ببر برا مهمونا من کوچک تر از اونی بودم که درک کنم چی به چی ماجرا فک کنم اون موقع یه ۱۰ سالیم میشد.شایدم کمتر یادم نمیاد بعدا متوجه شدیم این همون دختری بوده که امدیم خاستگاریش ! اخه فقط ۱۳ سالش بود !! و یکی از فامیل ها معرفی کرده بود داییم هم اون موقع ۲۴ ۲۵ سالیش میشد مهمونی تموم شد فقط تنها چیزیش که یادم میاد از مراسمی که هر ا زگاهی قاطی بزرگتر ها شدن این بود که داییم را پرسیدند قلیان میکشه یا نه و خوششون نمیامد از دود دم …. خلاصه بعد مدت ها عروسی داییم با همون دختر شد تو خونشون یه عالمه ساز و اواز نی همبان و … اورده بودند از مراسم عروس داییم یه سری چیزا یادمه که داییم با انگشت عسل دهن زن داییم کرده و به زور کاری کردن که تو جمع لب به لب شند اخه اون موقع ها مثل الان نبود که بوسیدن قبحش ریخته باشه و الکی باشه خیلی عیب میدونستند…. از بجکی یادم میاد چون مامان بالام هر دو سر کار میرفتند یا تو خونه پشت در قفل زندانی بودم یا خونه مادر بزرگم اینا خیلی مواقع که مامانم یک سره بود و خونه نمیامد ما رو میگذاشت خونه مادر بزرگ من و خواهرم را …. تو اون خونه ۳ تا دایی داشتم که ۲ تا شون زن گرفته بودن و همان جا زندگی میکردند.زنداییم هستی خیلی مهربون بود باهام خیلی باهام خوب بود منم مثل یه زندایی واقعا دوستش داشتم توی اون خونه شلوغ تمام وقت با اون زنداییم بودم البته اون موقع اصلا تفکرات جنسی درکار نبود…چون خیلی دوستش داشتم خیلی اذیتش میکردم یادم میاد یکبار سبزی گرفت جف پا پریدم همش را درب و داغون کردم…یکباری مامان بزرگ و زندایی دیگم که میدونستند من این زنداییم را دوست دارم خاستند اذیتم کنند گفتند که زنداییت حامله بوده بچش به دنیا امده تو بیمارستان پا گذاشته روش مرده منم خیلی ناراحت شدم رفتم تو بغل زنداییم نشستم دستم دور گلوش فشار میدادم که مثلا خفش کنم صدا یه بچه هم تو نوار داشتند گذاشته بودند میگفتند این صدا بچه هست خلاصه خیلی اذبتم کردند…………. مدت ها گذشت و من بزرگ و بزرگ تر میشدم و رابطم با زنداییم قشنگ تر شد قد هیکل و جسه من نسبت به سن و سالم خیلی کوچیک بود و این گذشت زمان هنوز من و واسه زنداییم بچه نشون میداد البته اختلاف سنیمون فکر کنم ۳ سال باشه نهایتا اما چون کوچیک میزدم اهمیتی نمیداد….اولین جرقه جنسی بین من و زنداییم وقتی بود که من دیگه ۱۴ سالم بود م اون حدودا ۱۷ این دور و برا….. که بچش به دنیا امده بود بچش را شیر میداد و من تو اتاق نشسته بودم که نمیدونم به چه دلیلی جلو من با کمک اون زندایی دیگم شیرش را دوشید تو شیشه شیر داد بچش بخوره خیره به سینش شده بودم حتی شوخی به من کردند سمت من شیرش را پاشید خلاصه من همین طور بزرگ تر میشدم و مثل یه بچه معمولی توی رفت و امد هام خونه مادربزرگم با زنداییم گرم بودم ۱۷ ساله بودم که تقریبا از سکس چیزایی فهمیده بودم که تو اتاق دایی و زندایی نشسته بودم رو به روی زندایی که دامنش را درست نگرفته بود تکیه داده بود به دیوار و پاش تو شکمش جمع بود که من شورتش را میدیدم ….از بس خیره بودم متوجه شد اما هنوز چون ریزاندام بودم فکر میکرد بچه ام و اهمیت نداد بهم فقط کمی خودشو جمع کرد….من دانشگاه قبول شدم رشته مهندسی کامپیوتر ۱۹ سالم بود همزمان با من دایی تصمیم گرفته بود برا خودش خونه مستقل بگیره و اینکارو کرد دیگه بچه داییم هم ۵ سالیش میشد دیگه کمترخونه مادر بزرگ میرفتیم و کمتر زنداییمو میدیدم تا اینکه ۱ سال بعد بچه دیگری به دنیا اورد خونه جدیدشون یک کوچه با ما فاصله داشت و من هر روز از ذوق دیدن بچش میرفتم به خونشون یه شب تو حیاطشون یا زندایی نشسته بودم که دایی امد زندایی فرستادش بره خرید کنه اینجا را هنوز هم شک دارم از عمد بود یا نه هستی داشت بچه را شیر میداد بچه را جا به جا کرد که از اون سینه دیگه بهش شیر بده و سینه دیگش که کامل از زیر لباسش را بیرون اورد سرجاش نکرد چند دقیقه خیره به سینش بودم نمیدونم از عمد بود یا حواسش نبوده واقعا اینجا دیگه برای اولین بار بود که فکر سکس با زنداییم به سرم زد …. رفت و امدم با دلهره شده بود با اینکه کاری نمیکردم و چیزی نمیگفتم همش میترسیدم ! تقریبا ۱ سال بعد شماره موبایلی از زن داییم گرفته بودم جریان از اونجا شروع شد که یه گوشی n90 گرفته بودم و نشون زنداییم میدادم نشسته بود دقیقا کنارم از وقتی که فاصله رفت و امدی بیشتر شده بود دیگه کمی فاصله داشتیم تو برخورد با هم…. گوشی نشونش دادم اس ام اس های جالبی که داشتم را خواست براش بفرستم تا شماره هامون رد و بدل شد مدتی بعد متوجه شدم با دایی دعوا کرده رفته خونه مادرشون اینا تو همون روستا منم شب دیر موقع چند تا اس ام اس بهش دادم و اونم جواب داد توی اون ۱ هفته ای که اونجا بود از اس ام اس جوک رسیدیم به اس ام اس عاشقانه و نهایتا به تلفن های آخر شب و نزدیک صبح درد دل میکرد اولش که یه بار نمیدونم چی شد اخرین روزهای موندنش انجا بود که شب اس ام اس دادم جواب نداد و دم صبح زنگ زد به گوشیم منم بهش گفتم جریمت میکنم و باید تنبیهت کنم همین جوری که ادامه دادم پرسید مثلا چی گفتم نمیدونم باید یه کاری کنم اصلا تو فکر چیزای سکس نبودم گفت چیکار کنم راضیی بشی گفتم یه دندون بگیرم ازت دردت بگیره گفت درد میاد سیاه میکنه بوس کن جاش اگر دوسم داری برق ۳ فاز از سرم پرید گفتم نه کمه راضی نمیشم من بیشتر از اینا میخوام گفت خوب بگو چی میخوای گفتم نمیدونم تو بگو حرفاش بوی سکس میداد گفتم نمیدونم تو چی فکر میکنی گفت من زنم روم نمیشه خلاصه جریان همین جوری تموم شد تا فرداش که فهمیدم دایی رفته دنبالش برش گردونده بهم زنگ زد عصر فرداش که یه موقع شب زنگ نزنم گفتم باشه اس ام اس بهش دادم گفتم میخوام باهات حرف بزنم از نزدیک یه روزی قرار گذاشتیم که بچه اولش مدرسه باشه اول ابتدای بود اونم بهم یه عصر گفت برم که بچش نیاشه با دلهره رفتم خونشون دیدم کمی نشستم پیشش خیلی التهاب داشتم تو صدام لرزش بود کمی پذیرایی کردم مبل یک نفره کنار من نشست چشماش مست و خمار بود شروع کرد درد دل که داییت معتاد شده و … من و ازار میده و …. ناخوداگاه دستم را بردم زیر چونش که سرش پایین بود گفتم گریه نکن درست میشه من اون موقع ۲۲ سالم بود و اون ۲۵ یه نواز کوچولو کردمش که انگشت دستمو بوسید و خندید منم صورتش را بوسیدم نمیفهمیدم کجام لبام رو لباش قفل بود چون دسته های مبل بینمون قرار گرفته بود بهش گفتم بیا انطرف که امد نشست کنار نزدیک به یک ساعت می بوسیدیم همدیگه را دستم را میگذاشتم روی سینه های خوشتراشش دستم و میگرفت میگفت زیاده روی نکن من اهمیت نمیدادم هر بار دوباره سینه هاشو میمالوندم بهش گفتم بلد شو ایستادمنم رو به روش چسبیدم بهش کیرم رو به روی کسش قرار گرفت و باز هم بوسیدمش خودشو بهم فشار میداد کمی هم خوابیدم روش تا اینکه بچش از مدرسه امد خیلی ضد حال بدی خوردم گرچه میترسیدم بیشتر از این پیش برم چون نه تنها بلد نبودم بعد ترس اتفاقات بعدی هم داشتم کمی نشستم و بعدش رفتم خونه خیلی پرخاش گر شده بودم چند روز دویاره بی هوا چند روز بعد رفتم خونشون تونستم چند بار لبش را تو حیاط ببوسم تا اینکه اتفاقاتی افتاد و مامانم میگفت که دوست پسر داره هستی و …. یه جنگ و مکافات تو خانواده به راه افتاد و فاصله ها خیلی زیاد شد و من مدت ها زنداییم را ندیدم نامزد کردم ۲۳ سالگی خیلی زنداییم برام می رقصید تو جشن … همه چیز همین جو گذشت تا تقریبا ۹ ماه پیش که عروسیم بود برای مراسم ها زنداییم از چند روز قبلش میامد خونمون کمک و من با اینکه داشتم عروسی میکردم هنوز فکرم بهش بودم فکر میکنم اون هم …. روز مراسم حنا بندانمون خواهرم داده بود حنا را دوستش درست کنه هر چی تماس گرفت برامون بفرسته مادرش گفت خونه نیست و خودشم گیره ادرس داد بریم بگیرمش هیچکس نبود از مردها بره بیاره که گفتم خودم میرم میگیرم میام حنام خیلی زیبا بود و اونقدر ظریف و شکستنی که خانمه قبول نکرد با آزانس بفرسته….. خلاصه اماده شدم برم که خواهرم گفت من دارم میرم ارایشگاه یکیی بگو بیاد کمکت که زنداییم گفتم تو بیا اونم امد و دخترش هم گریه که من هم میام رفتن هیچ مشکلی نبود تا دوباره شروع کرد ازخوشحالیش در مورد من و گفت و بعدم درد دل های همیشگی بدنم میلرزید…دل و زدم به دریا و گفتم مریم (دخترش) آنتن هست یا نه ؟ گفت اوف خیلی خیلی خبرنگاره … اینو که گفت هم اون منظور منو فهمیده بود هم من منظوره اونو هوا داشت تاریک میشد که رسیدیم جلو در خونه مادر دوست خواهر ازش جنا را گرفتیم و خواستم بزارم رو ماشین رو پای زندایی که باد شدید گرفت و کلی اکلیل روش ریخت رو شال و مانتو زندایی گفتم بگیرش عیبی نداره من میتکونم که به بهانه تکاندن چند بار سینه هاشو لمس کردم کمی هم خودشو اول کشید عقب اما بعد طبیعی حرکت کردیم تو را به بهانه خطر ناک بودن بچش را پشت صندلی خودم گفتم کمربند ببنده که نبینیه جلو چه خبره اروم پشت سفیدیه ساق پای زنداییم را گرفتم که فشار بدم گفت نکن سیاه میشه دایی میفهمه بدبخت میشم گفتم اروم عیب نداره گفت سیاه نشه ها گفتم باشه کم کم خودشو کامل داد سمت من منم با پاش زیر زانوش بازی میکردم دست به رونش میزدم بهش گفتم حنا را از رو پات بردار بتونم حرف نزد و قبول نکرد اما شهوت تو چشماش موج میزد حین بازی کردم یه نفهم لایی کشید نتونستم یک دستی ماشینو جمع کنم و تصادف کردیم از اون طرف همه تلفن میزدند که دیر شده از این طرف حنا پشت و رو شده بود اروم برش گردوندم حنا را شکر خدا سالم بود فقط تمام اکلیدهاش ریخته بود کف ماشین پیاده شدم با اون یارو داد و هوار زنداییم هم داشت حنا را ردیف میکرد که رفتم گفتم بشین بگیرم کنار تا افسرر بیاد کنار بلوار زدم کنار زنداییم دولا شده بود رو کفی ماشین حنا را جمع میکرد که علنی کیرم و چسیوندم به کونش تکون نمیخورد خیلی ضایع بود که طول بدم سریع مدارک از داشبورد برداشتم گرفتم دستم تا افسر بیاد هر چی ایستادم نیامد منم دیگه طرف را ول کردم اخه خیلی از خونه زنگ میزدند همه چیز همونجا تمام شد بازز هم تا مدتی از زنداییم خبر نداشتم تا چند وقت پیش که گفت داییم برم برا بچش کامپیوتر بخرم که خونشون با زندایی و بچش تنها بودم که زندایی خبر از سوپرایز دایی برا تولد داد و شمارم را گرفت که خبر بده مام بریم خونشون این مدت همش بهش اس ام اس میدادم تا چند روز پیش که یادآوری اتفاقاتی راکردم بینمون که بعد از هر بارش به روی خودمون نمیاوردیم از اون روز تاحالا دیگه بهم اس نمیده با این بهانه که داییت فهمیده جواب نمیده و گفته اس ندم من دلم میخوادش نمیدونم چیکار کنم شما بگید ……………..

سکس من و عروس خالم سلام محمد هستم و این اولین داستان سکسی توی کل زندگی منه …!من و عروس خالم توی یه تولیدی همکار بودیم و من از قبل عاشق سکس باهاش بودم اما زیاد بروز نمیدادم اما کلا باهاش صمیمی بودم…ما طبقه ی دومه اون تولیدی به همراه یه آقی مسن و یه خانوم دیگه کار میکردم معمولا ساعت ۳ میرفتیم ناهار منو سهیلا اونجا ناهار میخوردیم اون آقای مسن هم میرفت پایین پیش دوستاش و اون یکی خانوم هم میرفت خونشون..!یه روز که اون آقا قرار بود بچش به دنیا بیاد و خانومه هم رفته بود ناهار ما داشتیم ناهار میخوردیم نمیدونم چی شد که یهو کیر من راست شد و اونم دید و خندید و گفت : محمد جان دیگه چ خبر؟ منم سرخ و سفید شدم!!!بعد از اون روز خیلی خودشو همینطوری به خودش نزدیک میکرد منم بی توجه بودم تا اینکه یه روز ساعت ۷:۳۰ بود که همه رفتن و منو این موندیم اضافه کار.من کارارو بردم انباره تولیدیمون که دیدم یهو از ژشت اومد یه ژوزخند زد و گفت اون کیرت بازم راست میشه؟!من شوکه شدم اما بازم خود به خود کیرم راست شد! سریع گفت اووووووووووووف.حشری شدم و صورتم قرمز شد اومد یه لب ازم گرفتو تی شرتمو درآورد دوست داشتم سریع تر تمومش کنیم تا کسی شک نکنه واسه همینم هم شلوارم خودم و هم لباسای اون رو درآوردم و شروع کردم به خوردن کسش بعد از ۳ ۴ دیقه گفت بسه دیگه و زانو زد و کیرمو خورد آبم داشت میومد که خودمو کشیدم کنار و لفتش دادم تا آبم بره بالا! بعدش به پشت خم شد گفت بکن کس کشه من! منم لفتش ندادمو کردم توش و خیلی هم راحت رفت ۱۰ دیقه تلمبه و آبمو ریختم توی کونش و پاشدیم و یه لب گرفتیمو لباسامونو پوشیدیم اول اون رفت بعدش هم من تا کسی شک نکنه!

تجاوز برادر شوهرم به من سلام.داستانی که میخوام براتون بگم پارسال برام اتفاق افتاد.من ۲۷ سال دارم. ۴ ساله ازدواج کردم.کارمندم و دور از خونواده تو شهر زادگاه همسرم زندگی می کنم.همسرم ، حسین،یه خواهر و یه برادر داره.برادرش محسن ۱ سال از من کوچیکتره.بر خلاف همسرم که لاغره، محسن جثه درشتی داره و چهارشونست. با محسن رابطه خوبی داشتم.بهش اطمینان داشتم.اونم هر کاری ازش بر میومد کوتاهی نمی کرد. حسین پسر مهربونیه وخیلی خانواده داره ولی متاسفانه خیلی حسادت میکنه.از مهمونی گرفته تا سر کار.با هر مردی خوش وبش کنم فوری از کوره در میره و واکنش نشون میده.مخصوصا یه سری از مردا که خودش معتقده نباید طرفشون رفت.و همیشه هم بهانش اینه که هر کسی هم جای من خانم به این لعبتی داشته باشه،باید نگرانش باشه.این رفتارش همیشه منو خیلی اذیت میکرد.و با محسن دردودل می کردم.این بود تا یه روز سر کار وقت برگشتن بارون شدیدی گرفت و آژانس پیدا نمی شد برای برگشتن.تا اینکه یکی از همکارا پیشنهاد داد منو یه خانم دیگه رو برسونه.اتفاقا این آقاجز لیست سیاه همسرم هم بود.نمیدونم چرا با اینکه میدونستم قبول کردم.شاید لجبازی بچه گانه،شایدم میخواستم به خودم ثابت کنم محدود نشدم.خلاصه من آخرین نفری بودم که از ماشین آقای کریمی پیاده شدم .بارون هم شدتش کمتر شده بود.خداحافظی کردمو تا اومدم اینور کوچه دیدم محسن از ماشینش پیاده شد.یه حالت بهتی تو چشاش بودو یه پوزخند رو لبش.زودی کلید انداختم که خیس نشم.اونم پشت سرم اومد تو.:به به.بهاره خانم.خسته کار نباشی.نمیدونستم.دیگه با کریمی میری میای. منم خندیدم.این حرفشوبه شوخی گرفتم.ولی قیافش خیلی جدی بود.پله ها رو دو تا یکی کردم و گفتم: نه.بارون میومد.بیچاره من وچندتا از خانوما رورسوند. اینو گفتم و کلید خونه رو انداختم رو در و اومدم تو.محسن هم دنبالم.:من مرده بودم .به من زنگ می زدی :گفتم دیگه اذیت نشی.تو هم کار وزندگی داری یه دفعه انگار برق گرفتش.بازوم رو گرفت وبا فشار سرشو بهم نزدیک کرد و گفت :کار و زندگی من تویی تا حالا بهم دست نزده بود.بهتم زده بود.نمی فهمیدم چی میگه.انگار این چند سال رابطمون واسه اون یه چیز دیگه بود.این و گفت و رفت. یه مدت گذشت .تو این فاصله محسن ببشتر خونمون سر میزد. حسین هم بهش میگفت که چقدر با مرام شده.من سعی میکردم که باش تنها رودررو نشم.اغلب میرفتم اتاقم کتاب میخوندم.و میگفتم داداش ها با هم تنها باشین.چیزی که فرق کرده بود این بود که سعی میکرد بهم دست بزنه.به هر طریقی. جسارت پیدا کرده بود.اصلا ابایی نداشت کسی ببینه.دیگه اون محسنی که من میشناختم نبود.حریم بینمون شکسته بود.تا یه روز که اومد سر بزنه خبر داد که مامان اینا هم واسه شب میان.منم خواستم یه چیزی آماده کنم. حسین و محسن هم جلو تلویزیون فوتبال میدیدن.تو آشپزخونه بودم که حسین گفت میرم دوش بگیرم.دلم کمی شور افتاد. حسین که رفت ۵ دقیقه بعد محسن اومد آشپزخونه.بر نگشتم و به کارم ادامه دادم.گفت:بهاره خانم همش تو آشپزخونه ای.خودتو تو زحمت ننداز.اومدیم خودتو ببینیم. خیلی بهم نزدیک شده بود.خواستم برگردم و از آشپزخونه به یه بهانه برم که از پشت نگهم داشت.دو تا دستاشو حلقه زده بود دورم.خودشو که چسبوند بهم تازه فهمیدم چه خبره.شق کرده بود.خیلی واضح کلفتی کیرشو روی کونم احساس میکردم.ترسیده بودم.سعی کردم خودم رو خلاص کنم.ولی میدونستم بی فایدست.هیکلش دو برابر منه. یواش تو گوشم گفت:کجا عزیزم.تازه پیدات کردم.نمیدونم چند دقیقه تو این وضعیت بودم که صدای حسین از حموم اومد.بدون هیچ عجله ای ولم کرد.ژاکتش رو برداشت و با صدای بلند طوری که حسین بشنوه گفت بهاره خرید داره.میام زودی. همونجا رو زمین نشستم.ته دلم خالی شده بود.میخواستم حسین اومد بهش بگم.ولی با اون حال حسین خون را میوفتاد.تا قیافشو دیدم که از حموم خندون و خوشحال برگشته منصرف شدم.چجوری میشد بش گفت.خلاصه اون شب گذشت.نشستم فکر کردم.همه جوانب رو سنجیدم و تصمیم گرفتم باش حرف بزنم.عمری قرار بود با شوهرم تو همین شهر زندگی کنم.ولی موقعیت پیدا نمیشد.یه روز عصر که حسین واسه ماموریت کوتاه خارج شهر بود محسن زنگ زد که یه سری لوازم کوه پیمایی که حسین سفارش داده بود گرفته میاد که بهش بده.منم گفتم نیست گفت میام میزارم خونه.یه نیم ساعت دیگه رسید…جلوی در خونه واستادم.گفتم وسایلو بزاره تو اتاق.دیگه بهش اطمینان نداشتم.گذاشت و اومد رو مبل نشست .گفت میخوام بات صحبت کنم.یه چایی داری؟لحنش آروم بود.شک داشتم در خونه رو ببندم.گفت معذبی.اگه مزاحمم برم.انقد مظلوم شده بود که شک کردم شاید اون شب مست بوده.گفتم موقعیت خوبیه باش اتمام حجت کنم.نشستم.گفتم ببین محسن من حسین رو دوست دارم.نمیدونم چرا اینجوری رفتار می کنی.اصلا باورم نمیشه تو همچین آدمی باشی.بعد اون شب خواستم به حسین بگم.ولی به خاطر دوستیمون گفتم یه فرصت بت بدم.خودتو جمع و جور کن. لبخند به لب گفت جمع نکنم چیکا می کنی.گفتم حرفت همین بود.گفت میخواستم بت بگم میخوام بات باشم.سست شده بودم.با عصبانیت گفتم نه تو درست نمیشی. حسین میکشتت بدبخت.پا شدم که موبایلمو بگیرم که زنگ بزنم.گفت اگه میخواستی بگی همون شب گفته بودی.بعد اینکه از کجا میدونی اول تو رو نکشه.گفتم من کاری نکردم.فقط رسوندم. موبایلشو گرفت جلوم.ازم فیلم گرفته بود.نمیدونم چرا فیلمو دیدم خودم حس کردم فیلم بدیه.جلو ماشین کنار کریمی نشسته بودم خندون.احساس ناتوانی می کردم.گفت اینو ببینه بعد بببنیم چی فک میکنه.ببا صدای لرزون گفتم از جونم چی میخوای.جون بهاره پاکش کن. بلندم کرد و گفت باشه حتما.نگران چی هستی.علی الحساب لبتو میخوام.شروع کرد به خوردن لبم.میدونستم دوست دختر اپنی داره.حرفه ای بود.تا خواستم لبمو بکشم لب پایینمو گاز گرفت.صدای آخ گفتنم که در اومد گفت ای جان توش کنم ببین چه آخ و اوخی کنی.گفتم نه محسن.خواهش می کنم.بسه.قول دادی.گوشش بدهکار نبود.دستشو برد زیر لباسم.شروع کرد به مالیدن.خیس خیس شده بودم.ولی مقاومت میکردم.انگار داشت بم خوش میگذشت.ولی از یاد حسین بیرون نمیومدم.نمیدونم چجوری با برادر خودش اینکارو می کرد.خابوندم رو مبل و لباسمو در آورد.لباس خودشم.کیرش داشت شلوارشو پاره میکرد.تمام سینمو محکم میکرد تو دهنش و می کشید بیرون.واقعا دردم میومد.کسم و سوراخ کونم تیر می کشید.خوشش میومد آخ و اوخم در بیاد.با دستام هلش میدادم عقب.ولی انگار نه انگار.با لباسم دو تا دستامو به هم بست.همین جور که سینه هامو میمکید دستشو برد تو شرتم.جیغ می زدم.عذاب وجدان داشتم.ولی لذتشم زیاد بود.شلوارشو در اورد.کیرش دراز نبود ولی خیلی کلفت بود.نمیدونم طبیعی بود یا نه.حس کردم شاید قرصی چیزی خورده به این روز افتاده.باورم نمیشد کارم به اینجا کشیده.دید که رنگم پریده از دیدن کیرش.گفت بایدم بترسی میخوام جرت بدم.واقعا ترسیدم.خوشش میومد بترسونم.واسم شلوارمو در اورد.دیگه جونی نداشتم مقاومت کنم.تا اونجا دو سه بار ارضا شده بودم.کیرشو گذاشت رو کسم.مجبورم کرد به چشاش نگا کنم.مثل یه حیوون رفتار می کرد.گفتم نکن.خواهش.یواش.که یهو کردش توش.کسم داشت جر میخورد.یهو کسم پر شدو داغ شد.یه جیغ کوتا کشیدم.گفت اماده باش .همینجوری قراره کونتو جر بدم.گفتم محسن.التماست میکنم.به گریه افتادم.اونم به شدت تلمبه میزد.صدای آخ گفتنم قطع نمیشد.اونم همینو میخواست.یه جوری تلمبه می زد انگار میخواد تنبیهم کنه.تا از حال میرفتم و صدام قطع میشد.کیرشو در میاوردو با فشار میکرد تو.رسما داشت بم تجاوز میکرد.باورم نمیشد این آدمیه که چهار سال باورش داشتم.بالاخره آبش اومد.آورد بیرونو ریخت رو شکمم.از جام تکون نخوردم.میخواستم فقط بخوابم.اونم هیچی نمیگفت.پا شد لباساشو پوشید و دم در که رسید برگشت و گفت قول مرد قوله.فیلمو پاک کرد.اصلا برام مهم نبود.اونم یه خداحافظ گفت و رفت.بعد اون ماجرا چند جلسه مشاوره رفتم تا کمی بهتر شدم.الان یه ساله از اون ماجرا میگذره.چیزی که باعث شد اینو براتون بنویسم اینه که یه چند وقته هر وقت خونمون میاد جوری که من متوجه بشم به حسین میگه یه چند تا فیلم دارم بیا ببینیم.

آخرش دخترداییم بهم داد من و دختردایی سلام.من اسمم میلاده و ۲۱ سالمه..اسم دخترداییم غزالست و ۱۷ سالشه…اونا تهرانن و ما شهرستان…یبار من واسه درد کلیه به داییم ز زدمو نوبت گرفت برام من و غزاله یه حسی بهم داشتیم اما اون مخالف سکس و اینا بود..یبار بهش گفتم بزور میکنمت و اینا..گفت مردش نیسی و… من رفتم تهران..غزاله یه دختر لاغر با وزن ۵۱ و قد ۱۶۳ و سایز سینه ۶۵ زیاد سکسی نبود اما کونش پهن بود و من دوس داشتم.. من یبار که غزاله شون خونمون بودن رفتم سر وقتشو کسشومالیدم که بیدار شد منو دید اما به روم نیاورد اما بعد ها یکی از فامیلامون گفت غزاله گفته میخای بهش تجاوز کنی… اما برگردیم سر اصل داستان من تا اون موقع دوبار سکس داشتم که با جنده بود…دیگه نداشتم.. من شب به سمت تهران واسه درد کلیه حرکت کردم…صبح رسیدم رفتم خونه داییم که دیدم منتظرم هستن…بعد از سلام و احوال پرسی داییم حاضر شد رفت سرکار..من غروب نوبت داشتم…زن داییم هم پرستار بود و شب میومد موندیم منو غزاله و جواد که داداشه غزالست و ۱۱ سالشه…جفتشون رفتن مدرسه و من قبل اینکه غزاله بره ازش واسه کامپیوتر اجازه گرفتم… همه رفتن و من رفتم سراغ کمد لباس غزاله و شرت و سوتینشو دیدم…اووووووووووففف عالی بودن..رفتم تو حموم دیدم شرتش که کثیف بود هست..گرفتمش و جق زدم باهاش..بوی کسشو مسداد جووووووون بعد رفتم یکم ماهواره دیدم.. بعد رفتم سر کامپیوتر و توش دور میزدم..عکسای غزاله بود توی مهمونیا که لختی بود.. یکم دور زدم کلی فیلم سکسی پیدا کردم.. تو کونم عروسی بود..حالا دیگه میدونستم اونم غریبه نیس با اینا.. یکم دیدم و خاموش کردم ساعت هنوز ده نشده بود که صدای در اومد..غزاله بود چرا الان اومدی؟؟ مریض بودم برام کیفمو بیار تو اتاق.. باشه برو تو درازبکش اون رفت منم رفتم..به شکم خابیده بود مدام اون فیلما جلو چشام بود..یه تاپ قرمز بندی تنش بود با شلوار فرم مدرسه.. کنارش رو تخت نشستم گفتم خانومم چطوره؟؟؟؟ گفت خوبم ولی بیحالم منم کنارش دراز کشیدم و موهاشو دادم کنار و گفتم چرا باور نمیکنی میخامت؟؟؟؟؟ گفت نمیدونم میترسم هدفت شهوت باشه.. یکم الکی بغض کردمو اونم دلش سوخت بغلم کرد.. تو چشاش خیره بودم که لبامونو بهم چسبوندیم.اوووووف عاااالی بود..لبشو میک میزدم…اونم همراهی میکرد..کل صورتمو لیس میزد..دستمو گذاشتم رو کونش و میمالیدم.. کیرمو به کسش میمالیدم..پاشو اوردم بالا و جورابشو کندم و پاش که لاک زده بود رو خوردم..مدام میگفت کثیفه نخوووور پاش خیس خیس بود..لباسمو دراوردم که اونم گفت شلوارم دربیار..منم دراوردم..دوباره مالیدمش و اندفه دست کردم تو شرتش و کونشو مالیدم..گفتم لخت شو دیگه.. دیدم ج نداد افتادم روش…هدفم خوردن کسش بود..شلوارشو بزور کندم اخه اولش ناز کرد و من کلی خایمالی کردم.. شرتشو کندم …کسش مو داشت اما بد نبود..سیاه بود با چوچول صورتی که بزرگ بودن..منم گذاشتم دهنمو تند تند لیس میزدم.همزمان تاپ و سوتینو دراوردم..میلیسیدم و میمالیدمشون..یهو دیدم موهامو چنگ زد و خودشو بلند کرد و لبشو گاز گرفتو ارضا شد..نشستم کنارش گفتم بخور برام..کیرم بدجور کلفته..گذاشت دهنش و ساک زد..بد نبود اما اینکاره نبود..حالا وقتش بود..خابوندمش به شکم…تف انداختم رو سوراخش..مدام میگفت نکن نکن درد داره..اما حشری بودم..انگشتمو دادم تو که داد زد..منم کیرمو گذاشتم دم کونشو با یه هل محکم نصفش رفت تو..اووووووووف عالی بود..داغ بود..ده ثانیه صبر کردم و شروع کردم به تلمبهوومحکم میزدم اونم کم کم حال میکرد…ااااای بکن اااااوف یواشتر..منم داشت آبم میومد و خالی کردم توش…بعد بلندش کردم رفتیم حموم..اونجا دیگه یبار ساک زد و ارضا شدم بعد اومد خابید..خلاصه آخرش بهم داد

سکس با مادر باجناقم سلام . من سعید هستم . (مستعار) ۲۹ ساله و حدود ۸ ساله که ازدواج کردم . تا ۴-۵ سال پیش تنها داماد خانواده بودم ولی الان ۲ تا باجناغ دارم . در ضمن اینم بگم من در تهران زندگی میکنم و خانواده همسرم در یکی از شهرها که حدود ۶ – ۷ ساعت با تهران فاصله داره . این داستان مربوط میشه به حدود ۲ سال پیش . که من خانمم رو برده بودم شهرستان و میخواستم تنها برگردم تهران . شام خونه باجناغم بودیم و قرار بود بعد از شام راه بیافتم . سر سفره بودیم که مادر خانمم متوجه شد مادر باجناغم (زهره – مستعار) هم بلیط داره و میخواد بره تهران . بهش گفت چرا با سعید نمیری ؟ هم ماشین خالیه هم شبه و اون تنها نباشه بهتره . اونم قبول کرد . زهره حدود ۴۵ سالشه و هیکل تو پری داره . البته چاق نیست . با اینکه سینه ها و باسن درشتی داره من زیاد تو کفش نبودم چون شوهر داره . ولی شوهرش هم سن بالایی داره ( حدود ۷۰ سال) و هم مریضه خلاصه این بیچاره تو اوج شهوته و شوهرش از کار افتاده . خلاصه راه افتادیم و نیم ساعت نگذشته بود که زهره خوابید . منم در حین رانندگی یه دستم رو کنسول وسط بود که زهره هم دستش خورد به دستم و از خواب پرید . بعد دوباره یواش دستشو گذاشت رو کنسولو آروم چسبوند به دست من . من فکر میکردم خوابه ولی وقتی با انگشتاش شروع کرد به بازی کردن با انگشتای من فهمیدم که بیداره . اول یه نگاه بهش کردم و اونم با یه لبخند نگاهم کرد . بعد منم شروع کردم با انگشتاش بازی کردن . بعد از چند دقیقه که بازی دیگه به گرفتن و مالیدن دست و ساعدش رسیده بود کنسولو دادم بالا و دستمو گذاشتم رو پاش . این وسط کیرم داشت میترکید . یه خورده با رونش بازی کردم . اونم دستش رو دستم بود ، یواش یواش دستمو بردم سمت کسش . اول چند دقیقه دور کسشو بازی دادم ، اون بیچاره دیگه داشت به خودش میپیچید و ناله میکرد . بعد رفتم سراغ کسشو چند دقیقه هم کسشو از رو شلوار مالیدم. اونم یواش دستشو گداشت رو کیرم . بعد آروم دکمه شلوارشو باز کردمو با کمک خودش زیپشو کشیدم پایین . دستمو بردم تو شلوار و شرتش و شروع کردم به مالیدن . اونم یواش زیپ منو کشید پایین و کیرمو گرفت دستش و شروع کرد مالیدن . دیگه داشتم میمردم که یه جاده فرعی دیدم ، پیچیدم توش و حدود ۱۰۰ متر از جاده اصلی دور شدم . حالا من بودم و ظلمات شب و زهره تو ماشین . برگشتم سمتش و چند ثانیه فقط چشم تو چشم نگاهش کردم . یهو اومد سمت لبم و لبشو گذاشت رو لبم . منم با تمام وجود شروع به خوردن لبش کردم . در حین خوردن لبش یه دستم هم رو سینه اش بود . چند دقیقه هم لب هم رو خوردیم یهو گفت سعید تورو خدا منو بکن ، میدونی چند ساله سکس نداشتم ؟ گفتم عزیزم من که نمردم ، همچین میکنمت که دیگه هوس کیر نکنی . بعد رفتیم رو صندلی عقب و لختش کردم . اونم لباسای منو درآورد و شروع کردم به خوردن سینه هاش . از یه طرف خیلی داشتم حال میکردم از یه طرف شرایط واقعا سختی بود . بعد از چند دقیقه خوردن سینه هاش و بازی با کسش ارضا شد . منم یه خورده دیگه باهاش بازی کردمو بعد کیرمو گداشتم رو کسش و آروم فشار دادم . بیچاره انقدر از کیر دور بود که کسش مثل کون بچه تنگ بود . بعد از یکی دوبار آروم جلو عقب کردن یه کم جا باز کرد و شروع کردم به تلمبه زدن . واقعا شرایط سخت و لذت بخشی بود . بعد از کلی تلمبه زدن دوباره ارضا شد و منم وقتی آبم داشت میومد کیرمو کشیدم بیرون و آبمو رو شکمش خالی کردم . بعد پاشدیم و دستمال بهش دادم خودشو پاک کرد ولباس پوشیدیم و راه افتادیم . تو راه همه اش دستم رو کسش بود تا رسیدیم تهران . اونو رسوندمش به جایی که کار داشت و خودم هم رفتم سر کار . بعد از ظهر که از سر کار اومدم بیرون بهش زنگ زدم اونم کارش تموم شده بود ، رفتم دنبالش و بردمش خونه . دیگه تا صبح توخونه (جای راحت) چند بار کردمش . صبح هم بردمش ترمینال تا برگرده شهرستان . بعد از اون جریان هروقت خانممو میفرستم شهرستان ، اونم میاد تهران و چند شبی با هم حال میکنیم . چون هرموقع من میرم شهرستان امکانش نیست که با هم باشیم . تا حالا سکسای زیادی با هم داشتیم و احتمالا هم خواهیم داشت ولی اولین داستانمون یه چیز فراموش نشدنی بود …

سکس در مستی با خواهر زنمسلام دوستان این خاطره مال چند ماه پیش هست من ی خواهر زن دارم به اسم لیلا که ۳۲ سالش است ولی اصلا بهش نمیخوره.مشخصات خواهر زنم قد ۱۷۰ کمی اندام پر و سینه های با سایز۸۵و بدنی با پوست سفیده. من با لیلا و همسرش راحت بودم و هر از گاهی با هم می نشستیم مشروب میخوردیم اونم شراب شوهرش همیشه بعد از خوردن شراب خوابش میبرد خانم من همینطور بود .اون همیشه عادت داشت با لباس ازاد جلو من بگرده و من هم بی نصیب نمی موندم البته باجناق بنده هم کم لطفی نمیکرد .در ضمن من اینترنت به باجناقم یاد میدادم و اون علاقه عجیبی به سایت های سکسی داشت و هر وقت میرفتم خونشون بهم میگفت تا چیزای جدیدی یادش بدم. تا اینکه اون شب من و خانمم رفتیم خونه با جناق و مطابق معمول بعد از خوردن ی شام سبک باجناقم رفت بساط مشروب اورد شروع کردیم به خوردن اونشب همه ما زیاد خوردیم و با جناقم بلند شد رفت سراغ کامپیوتر و خانمشم رفت کنارش و به دیدن سایتای سکسی مشغول شدن من ی لحظه متوجه شدم لیلا داره کیر شوهرش رو میماله بعد چند دقیقه بلند شدن اومدن کنار ما نشستن و مشغول کشیدن قلیون شدن و در همین حین باجناقم گفت من خوابم میاد و رفت دراز بکشه و خانم ما هم که چشاش سنگین شده بود داشت خوابش میبرد و من هم در حالت مستی داشتم سینه های لیلا که خطش معلوم بود رو دید می زدم. و داشتیم راجب اینترنت حرف میزدیم که من کمی نزدیک لیلا شدم اخه بحثمون سر سایت های سکسی بود و شرایط مناسب دیدم و دستم رو کشیدم رو پاش و چیزی ن گفت .قابل توجه دوستان خانم بنده خوابش برده بود.ومن ادامه دادم تا اینکه دست انداختم سمت سینه های لیلا و ی دفعه گفت داری چکار میکنی گفتم هیچی دارم داستان های سکسی رو واست به واقعیت می رسونم و هیچی نگفت منم به کارم دادم.و سینه هاش بیشتر فشار میدادم تا اینکه لبامون به هم نزدیک شد و شروع کردیم به خوردن لبای هم و بهش اشاره کردم بریم داخل اتاق دیگه اونم با من همکاری کرد و رفتیم و شروع کردیم بخوردن لبای هم دیگه منم یواش یواش تاپش در اوردم و سینه های که ارزوش داشتم با ی سوتین مشکی رو بروم بود و شروع کردم بخوردن سینه هاش صدای شهوتیش داشت بلند میشد و ادامه دادم تا اینکه شلوارش از پاش در اوردم و کس تپلش از روشورت مشخص بود و شرت ابیش چقدر زیبا بود شروع کردم به زبون کشیدن رو بدنش کمرش باسنش حالا وقت کار نهایی بود و شرتش کشیدم پایین و خودم هم لخت شدم و کیرم در اوردم کشیدم رو کسش که خیس شده بود و یواش کردم داخل کسش و شروع کردم به تلمبه زدن تا اینکه گفت چه خبر منم هستم گفتم باشه عزیزم و شروع کرد کیرم با دستش کشید بالای کسش و صداش بلند شد گفت من دارم نزدیک میشم گفتم ادامه بده منم همزمان گوشش میخوردم تا اینکه همزمان داشت ارضا میشد گفت بکن داخل کسم و من کردم داخلش و محکم تلمبه زدم اونم ارضا شده بود و سریع داشتم تلمبه زدم من داشتم نزدیک میشدم گفتم دارم ارضا میشم گفتم بریزم کجا گفت بریز رو سینه هام و من فور ی کشیدم بیرون ریختم رو سینه هاش وای چه حالی داد بعد سریع خودش با سوتینش تمیز کرد و ی لب از هم گرفتیم و بلند شدیم رفتیم پیش زوجامون بعد از این اتفاق هر وقت به هم میرسیم اگه تنها باشیم ی معاشقه ساده با هم میکنیم .و این سکس اینقدر لذت بهم داد که تا الان ازش انرژی میگرم.پایان

ماجرای من و زن دایی سلام اسم من مسعود هستش وامسال تازه ۱۸ سالم میشه من یه زن دایی دارم دروغ نگم نمیدونم چندسالشه ولی میدونم که ۸ ساله ازدواج کرده وبا داییم جندباری دعوای جدی تا پای طلاق داشتن اما جدا نشدن بیخیال….. زن داییم اسمش سمیه هستش قد متوسط،سفید،بایه استیل نامبر وان… تا پارسال که اصلا بهش فکر نمی کردم با اینکه بیشتر روزا خونه ی ما بود…. تااینکه دیدم چند وقتیه با پسر خاله ی بزرگم زیاد حرف میزنه باهم خیلی جور شدن ولی جدی نگرفتم وبی خیال شدم تااینکه پسر خاله کوچیکم که نزدیک۱۱ سالشه یه روز بهم که یه سوتی از داداشش داره و منتظره یه موقع جلوی همه بگه اولا نمیگفت ولی وقتی اصرار کردم گفت که: چندباری با زن دایی و داداشم باهم تنهایی بیرون رفتیم ازمن خواستن که به کسی نگم که اینا هیچی.. مهم تر اینکه یه روز من خونه ی دایی بودم گفت زن دایی که جلوی داداشم روسری سرش نمی کرد گفت یه دفعه دیدم زن دایی رفت تو اتاق و داداشم به من گفت با احسان بچه دایم بازی کنم وبعد خودش رفت تو اتاقو درو بستن پسر خالم گفت رفتم گوش بدم که چیکار میکنند که احسان سرو صدا میکردو نمیذاشت. وقتی پسر خالم اینو به من گفت منم دیگه رفتم تو نخ زن دایی وهمه شب وروزم شده بود اون تا یه هفته باففکرش جق میزدم ولی فایده نداشت باید یه فکر اساسی میکردم ولی هرکاری کردم نشد تا اینکه ما دیگه از فکر کس کردن اومدیم بیرون…… حدود یه ماه بعدداییم دیسک کمر گرفت ودکتر براش “استخر”تجویز کرده بود به من گفت میای گفتم اره خلاصه با دایی وپسر عمو های مامانم ویه دایی های دیگم رفتیم استخر این برنامه تا یه هفته ادامه داشت وما تقریبا هرچندشب یه باراستخر بودیم تااینکه یه شب تو استخر به سرم زد که الان خونه داییم هیچ کس غیر از زن دایی جونم و پسرش نیست….روش فکر کردم… دفعه ی بعد که داییم گفت بیا بریم استخر بهونه کردمو گفتم جایی کار دارم از شانس خوب من اون شب داییم احسان پسرش و که ۵-۶ سالشه روهم با خودش به استخر میبرد خوشحال شدم فقط دنبال یه بهانه میگشتم که برم خونه دایی وکار زن دایی رو سر ی کنم خیلی با خودک کلنجار رفتم خونه هم شلوغ بود اخه مهمون داشتیم دیگه داشتم نا امید میشدم که بازم از شانس خوب من خودزن داییم زنگ زدو گفت انگار از حیاط خونشون یه صداهیی میاد ومیخواست که من برم یه سری بزنم من با خوشحالی پنهان قبول کردم ولی به مامانم و بقیه نگفتم که کی بودو کجا میرم از قبل مهران دوستم یه بسته کاندوم پیدا کرده بود ویکیشو داده بود به من اونو از تو کمد برداشتم و لباس پوشیدم و رفتم طرف خونه دایی راه زیادی نبود پیاده رفتم از خوشحالی می دویدم تو رته به خودم گفتم شایدجندگیش گل کرده ومیخواد بامن حال کنه تااینکه رسیدم هنوز ایفون ونزه بودم که درو باز کرد اخه ایفون تصویری بود درکه باز شد انتظار یه زندایی لخت و داشتم تا اینکه دیدم نه واقعا ترسیده رفتم یه نگاهی از پنجره اتاق به حیاط کردم خبری نبود برگشتم پنجره رو بستم دنبال یه حرف بودم که هنگ کردم تااینکه داشتم بر میگشتم خونه که کلیدامو انداختم تو اتاق رو تخت تا صدا نده و رفتم یه کم اون اطراف تاب خوردم و گفتم الان به بهانه ی کلید میرم و به زور هم که شده این کارو میکنم رفتم زنگو زدم در باز شد گفتم زن دایی کلیدمو جا گذاشتم گفت اره رو تخته برو بردار و خودش رفت اشپز خونه رفتم تو اتاق ودرو نیم بسته کردم و الکلی گفتم زن دایی پیدا نمیکنم تا بیاد و کارو یه سره کنم وهمینطورم شد تااومد از پشت گرفتمش یه جیغ از روی ترس زدو گفت چیکار میکنی انداختمش روی تخت وگفتم میای …. گفت چی میگی خل شدی شاید داییت بیاد گفتم دایی الان نمیاد حاضری یه حالی بکنیم ساکت شد منم که دیگه نتونستم خودمو نگه دارم افتادم روش وشروع کردم به خوردن لبشو مک زدن گردنش یه کم مقاومت کردو بعد خودش من وچسبید و لب میگرفت یواش یواش لختش کردمو خودمم لخت شدم و من فقط عشق کون بودم پس به کاندوم احتیاجی نبود چه کون تپلی هم بو د جاتون خای سیر کردم و وقتی داشت ابم میومد برش گردوندم و کیرم و کردم لای پستوناشو بالا وپایین کردم تا ابم اومدو ریختم رو سینش چندشش شد یه کم غر زدو بع ددیگه اروم شدو گفت شاید دایی بیاد برو دیگه منم پاکو پوک کردم و اومدم خونه و یه خواب سیری رفتم تاحالام چند باری رفتم سراغش حرف نداره …

سکس با سمانه زن برادرم سلام اسمم وحیده ما تو یه خانواده ۵ نفری هستیم دو تا برادر دارم که اونا از من کوچیکترن و ازدواج کردن ولی من ازدواج نکردم!!!میخوام یه خاطره کاملا واقعی براتون بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد ما سه برادر با هم خیلی راحتیم حتی کیرایه همدیگرو دیدیم و با هم کس هم کردیم کیر ما سه برادر بزرگه ولی از من بزرگتر از اوناس وقتی بلند میشه بیست و هفت هشت سانتی میشه طبق عادت ما هرجا که مجردی باشیم همش تعریفامون میره سمت کیرایه بزرگمون و مخصوصا از من که داداشامم توش موندن حتی یه بار یه جنده رو برده بودم وقتی کیرمو دید ترسیده بود و می خواست نده میگفت این بره تو کس من دیگه نمیتونم کس بدم کسمو جر میدی!!!!!…. ماجرا از اونجایی شروع شد که خونه ما با داداشم یه ساختمونه و اونا طبقه بالان ما یعنی من و بابا مامانم پایینیم یه شب بابا مامان نبودن داداشمم هنوز نیومده بود منم پایین نشسته بودم یهو سمانه اومد تو پله ها و صدا زد منو رفتم گفتم چی شده گفت اگه میشه بیاین بالا یه سوسک تو آشپزخونس بکشنینش منم رفتم بالا و بعد از کلی دهن سرویسی سوسکه رو کشتم انداختمش بیرون بعد اومدم بیام پایین سمانه گفت آقا وحید تنهایین؟گفتم آره گفت خوب بمونین یه کم میوه بیارم بخوریم منم تنهام تا شوهرم بیاد حوصلمون سر نره منم گفتم باشه نشستم رو مبل اونم میوه آورد نشست و بعد تلویزیون را روشن کرد گذاشت یه آهنگ پخش کنه منم هیچی نمی گفتم یه کم گذشت یهو اومد نزدیگتر گفت آقا وحید یه سوال میخوام بپرسم ولی میخوام فکر بد نکنین منم گفتم بپرسین مگه چیه که فکر بد بکنم گفت خوب حالا فقط میخوام مطمئن بشم گفتم باشه بعد پرسید راست میگن اونجات خیلی بزرگه منم یهو جا خوردم از سمانه بعید بود خودمو زدم به اون راه گفتم کجام؟؟؟گفت اونجات دیگه گفتم کجام دستم پام قدم کجام گفت بابا آلتتو میگم گفتم آها سمانه از تو بعیده اگه شوهرت بفهمه هم من هم تورو نابود میکنه گفت گفتم که فکر بد نکن فقط می خوام ببینم راست میگن و درست شنیدم فهمیدم بعضی وقتا که ما حرفشو میزدیم سمانه شنیده بوده گفتم از اونجایی که با بیشتر رفیقام و داداشا راحتیم آره خیلی بزرگه گفت با داداشتم راحتی دیدی؟؟گفتم آره گفت یعنی از شوهر منم بزرگتره آخه از اون خیلی بزرگه منم هم خیلی باهاش حال میکنم هم خیلی اذیتم کرده منم توش مونده بودم انگار این سمانه نبود باهام حرف میزد گفتم آره از شوهر تو تقریبا نصف از منه گفت واییییییییی و بلند شد رفت بعد یه کم برگشت و نشست دیگه هیچی نگفت….بعد یه کم سکوت گفت وحید یه خواهش ازت دارم فقط قول دادی فکرایه بد نکنی گفتم بگو گفت من تا نبینم باورم نمیشه مگه میشه ۲ برابر اون باشه پس دیگه چی میشه داری دروغ میگی میخوام ببینمش منم گفتم سمانه بزار من برم حالت خوب نیست برامون شر درست میکنی گفت نه بشین شوهرم حالا حالا نمیاد آمارشو دارم خیالت راحت بعد بهم نزدیک شد گفت میزاری فقط ببینمش گفتم باشه منم کم کم داشتم حشری میشدم اومد گفت درش بیار پس منم شلوارمو کشیدم پایین با شورت گفتم بفرما گفت اینجوری گفتم بقیش پا خودته گفت نه دیگه من دستت نمیزنم فقط میخواستم ببینم گفتم پس دیدن نداره وشلوارمو اومدم بکشم بالا پرید دستمو گرفت گفت باشه خودم میبینم بعد آروم شورتمو کشید پایین کیرم پرید بیرون هنوز خواب بود ولی یه ۱۶ سانتی میشد گفت واییییییییی این چیه دیگه این که یه لولس گفتم خوب دیدی مطمئن شدی بسه دیگه گفت باید تو هر حالتی ببینمش چرا خوابه این گفتم باید بیدارش کنی اگه میخوای بعد شروع کرد دست زدن بهش و مالوندنش و برام جق میزد تا کم کم بلند شد و همینجور داشت رشد می کرد تا کامل سفت شد حالا یه کیر ۲۸ سانتی جلو روش بود گفت چرا دروغ گفتی از شوهرم یه کم از این کوچیکتره گفتم همین یه کم برای یه زن دوبرابر اثر داره خوب باهاش ور رفت منم حسابی حشری شده بودم ولی نمیخواستم به داداشم خیانت کنم ولی شیطون داشت کار خودشو می کرد خوب که مالیدش گفت این بره تو یه دختر یازن دیگه نمیتونه سکس داشته باشه اگه ۱۰ تا شکمم زاییده باشی بازم این جرت میده فهمیدم کم کم حشری شده گفتم بسه دیگه الان یکی میاد گفت نفهمیدی گفتم کسی نمیاد بزار حالمو بکنم گفتم می خواستی ببینی دیدیش دیگه گفت وحید جون بیا امشب تو شوهرم باش با این کیرت میخوام مزشم بچشم ولی فقط امشب دیگم کاری نمیکنیم گفتم باشه فقط خودت گفتی جر میخوری گفت از خدامه کیر شوهرم بازم کرده اینو میتونم یه کاریش بکنم بعد یهو کیرمو کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن و همش آهو اوف میکرد و میگفت جووونننن میخوام بکنمت تو کسم میخوام خودمو جر بدم با تو حسابی حشری شده بود ظاهرا عاشق کیر بزرگ بود شایدم برایه همین با داداشم حال میکرد و همو میخواستن چون کیر اونم بزرگ بود خوب که لیسش زد نزدیک بود آبم بیاد بهش گفتم گفت میتونی بازم بلندش کنی میخوام اول یه آب بخورم جون بگیرم بعد بهت بدم منم گفتم میتونم اونم شروع کرد به خوردن تا آبم پاشید بیرون و بشترشو خورد بعد رفت دهنشو شست و برگشت گفتم حتما پشیمون شده ولی تا برگشت گفت زود باش که دارم میمیرم منم پریدم لباساشو در آوردم تا حالا لخت ندیده بودمش با لباس یه کم لاغر میزد ولی لختش خیلی سکسی بود افتادم به جونش و شروع کردم به خوردنش همش می گفت بخورم بخور همه جامو بخور با اون کیرت رفتم سراغه کسش یه آهی کشید و گفت یالا بخور بخور همش مال توس بخورش منم خوردم و لیس زدم تا ارضا شد یه کم خوابید بعد پاشد گفت پس جرم ندادی گفتم هنوز که نرفتم کیرمو کرد تو دهنش گفت بزار سفت سفتش کنم که جرم بده حسابی بعد دراز کشید و پاهاشو باز کرد و گفت وحید برو تو که دارم میمیرم کسم کیر بزرگ می خواد بکن توش جرم بده منم گذاشتم دم کسش و آروم کردم توش کیر داداشم کار خودشو کرد خیلی سخت نبود و رفت تو ولی آخراش که رسید بزرگیه کیر من خود نمایی کرد سمانه گفت جوووووووونننننننننننننننن ججججججججرررررررررررررر خووووووورررررررررررررررررردم کیرت رسید به نافم تو شکمم حسش میکنم منم باقیماندشو دادم تو که گفت آآآآآآآآآآآیییییییییییی جججججججججججررررررررر خخخخوردم جقدر بزرگه چرا تموم نمیشه گفتم تموم شد آخرش بود گفت خوبه بکن حالا جرم بده شروع کردم به تلمبه زدن که یهو یاد کونش افتادم گفتم شاید دیگه نشه بکنمش گفتم سمانه کونتو میخوام گفت نههههههههههههه از کون کم دادم کیرت جرم میده فهمیدم به دادشم داده گفتم نترس یه جوری می کنم درد نکشی حالم بیای از تو کسش در آوردم و حسابی کیرمو با آب کسش خیس کردم و گذاشتم دم کونش سمانه هم لباشا گاز گرفته بود و آماده جر خوردن آروم دادم تو بازم چون قبلا داده بود سرش رفت تو منم نگه داشتم تا عادت بکنه بعد آروم آروم همینجور تاتهش کردم توش سمانه هم با هر فشار من یه آخ بزرگ می گفت تا تهش که دادم تو نگه داشتم سمانه هم گفت تموم شد انگار یه چیزی رسیده به گلوم خندم گرفت گفتم آره تموم شد گفت خوبه گفتم الان از دهنم میاد بیرون گفتم قربون تو بشم الان جرت میدم سمانه جونم گفت جرم بده مال خودته کونمو بکن عاشق کیر بزرگتم پارم کن واییییی جر خوردم وحید پارم کردی منم داشتم تلمبه میزدم دیگه داشت آبم میومد بهش گفتم گفت بریز توم میخوام ببینم کجام میره این آب با این کیر بزرگ منم چنتا تلمبه زدم و با فشار آبمو ریختم تو کونش سمانه هم یه داد کشید فکر کنم ارضا شد و گفت سوختم آبت از کونم رسید به حلقم چه کیری داری چقدر داغه کیرمو آروم کشیدم بیرون و پاشدم همینجور لخت رفتم پایین و رفتم حموم اومدم بیرون دیدم کسی نیست یه زنگ زدم سمانه گفت کسی نیست ولی یادت باشه بنا شد همین یه بار باشه ها تا حالا هم دیگه نشده دو سه باریم موقعیت بوده یه دستی بهش زدم گفتم سمانه کیر بزرگ نمیخوای ولی نه دعوا میکنه نه چیزی هیچی نمیگه و میره ولی رو مخشم تا بازم بده آخه خیلی حشریه و مثل فیلم خارجیا کس و کون میده نه مثل این جنده ها که میکنمشون میان مثل مجسمه کس و میدن و میرن…..

سکس با زندایی جونمسلام من مهرادم ۱۹ سالمه این داستانی که میگم واقعیته که چند وقت پیش اتفاق افتادهمن ی زن دایی دارم که خیلی تر تمیزه سینه های درش پروپاچه بزرگ و یه کونه گنده خراکه کردنه خب این زن دایی من اول بچه دار نمیشدنو من اصلا تو نخش نبودم یعنی از بچه گیم با اینا بودم داییم که اولا برا کار میرفت تهران خونشون کسی نبود ک پیشش بخوابه بیشتر وقتا من میخوابیدم اونوقت خیلی بچه بودم ، این داستان گذشت تا اینا بچه دار شدن و من وقتی ب بچه هاش شیر میداد دوسداشتم منم بخورم اینقد ک بزرگو خوشگل بودن بعد چند وقت دوباره خونشون کسی نبود و به من گفت ک بیا و خونه ما بخآاب منم با کله قبول کردمو رفتم خونشون این همش با پاهاش ور میرفتو اهو اوه میکرد میگفت ک درد میکنه نمیتآنه بخوابه،گفتم زن دایی میخوای بذات بمالمش. پا پروو ایت تمام دستمو گذاشتم رو رونش ک جفت پاهاش بالا بودن ب ظاهر برای ایکه درد میکردن ،دستمو زدم ب رونش دیدم یجوری شد یهد بهش گفتم برگرد تا بمالم برات بشت من درجا راست کردم (از کیرمم بگم ک ۱۹ سانته قدمم ۱۹۰ هستش ) بر گشتو یذره مالیدم براش بعد گفت دستت درد نکنه و خوابید من که طاقت نیاوردم رفتم دستشوییو خودمو خالی کردم تصور اون پاها و کونه گندش داشت دیوونمم میکرد پیشه من لباس ازاد میپوشید ک شلوارو کونه کندش بیشتر معلوم بشه بیشتتر وقتا پشت بهم میکرد و به بهانه های الکی خم میشد تا از زمین ی چیزایی برداره و کونشو میچسبوند ب کیرم طوری ک ه خم میشد کیرم دقیقا تو کسش میرفتاین قضیه ها گذشت ی روز هیچکس از فامیل تو شهرمون نبودن همه رفته بودن شهررستان بچه هاشم برده بودن با خودشون تو این شهر من بودمو زن دایی عزیزو کون گندم بهش پیشنهاد پدادم ک بیا بریم باهم خونه ما غذا بپز تا بخوریم اولش قبول نکرد بعد راضی شد داشتیم میرفتیم تا لباساشو عوض کنه خم شد تو حیاطو باز من رفتم خوردم ب کونش لباساشو عوض کرد و باهم رفتیم خونمون وقتی بردمش تو خونه خالی خودمون ک کس نبود تو کونم عروسی بود رفت مانتشو در اورد ی لباس خوشگل پوشیده بود بای شلوار تنگ ک ادمو دیوننه میکرد رفت تو اشپز خونه ب بهانه های مختلف بهش میچسبوندم دیگه طاقت نیاوردم رفتم نشستم تو اتاق ک فیلم نگاه کنم.اوردم داشتم نگاه میکردم ک یکدفعه اومد حول شدموفیلمو قط کردم اومد گفت بی تربیت فیلمه چی نگاه میکردی گفتم هیچی گفت همشو دیدم تازه دوهزاریم افتاد ک از لای پر داشته نگاه میکرده گفتم باوجود خانممی مثه شما نمیشه کاری جز این کرد دستمو بردم لای پاش دیدم هیچی نمیگه نم نم بردم سمته کوسش دیدم هیجی نگفت لبمو بدمنز دیکشو ی بوس ازش کردم گفت امروز در اختیاره توام گفتم دمت گرم بابا گفت میدونه از خیلی وقته ک من تو کفشمو میخوامش ک نذاشتم حرفاش قط شه لب ازش گرفتم شرو کردم ب لباساشو در اوردن پیرنشو در اوردم دوتا سینه های خوشگلش افتادن بیرون سوتینش گل گلی بود ک نمیتونستن اون سینه های گندسو نگه دارن درش اوردم سوتئنشو شرو کردم ب خوردنش که صداش بلند شد مهراد اروم تر همش ماله خودته همه لباساشو دراوردم شرتشم کندم از تنش شرو کردم ب مالینده کونه گندش ک گفت بسه حالانوبته منه لباسامو در اورد رفت سراغه کیرم گفت وای چقد بزرگ شده از اون بچه گید میدونستم کیرت لزرگ میشه گذاشت تو دهنش اونقد حرفه ای میخورد ک نگو نپرس ،یه بار ابم اومد و ریختم تو دهنش اونم همشو خورد دوباره کیرم بلند شد گفتم بخواب ک میخوام بکنمت خوابید رو کمر پاهاشو دادم بالا اونقد کیرمو مالیدم ب کسش ک داشت دیونه میشپ با یه حرکتکلشو کردم تو ک دادش در اومد گفت مهراد اروم تر گفتم ببخشبد و شرو کردم ب تلمبه زدن شالاپو شلوپ صدا میومد م گفت بخواب من بشینمرو کیرتو تلمبه بزنم نشست رو کیرم با تمامه سرعت تلمبه میزد ک دیدم شل شدو ابش اومد و خوابید روم .بلندش کردم گفتم چهار دستو پا بشین نشست گفتم میخوام بذارم تو کونت گفت ن نمیشه گفتم فقط اینبار و اجازشو گرفتم معلوم بود از کون نداده ک کیرمو چرب کردمو گذاشتم دم سوراخش فشار دارم با ی فشار رفت تو جبغ کشید گفتم نکش الان درس میشه ک گفت در بیار ب حرفش گوش ندادمو فشار دادم تو شرو کردم ب تلبه زدن حالا دیگه خودشم راضی بود میگفت جرم بده با اون کیرت که ابم داشت میومد همشو بافشار ریختم تو کونش بعد ولو شدم روتخت اومد کنارم دراز کشید لبامو میخورد باهم رفتیم حموم تا شب دولار کردمش از اون به بعدم هر وقت موقعیت باشه میکنمش نبودم برام ساک میزنه..،

دختر عمه شهوتی سلام‬ ، من حسینم و الآن ۱۸ سالمه و سوم ریاضیم‬. ‫من در یک شهرستان کوچک زندگی می کنم (حالا بمونه کجا!) قبل از هرچیز بگم که این داستان قسمت ‫سکسیش خیلی زیاد نیست و سعی کردم عین حقیقت باشه و حتی یک جمله بهش اضافه نکنم. ‫من تازه رفته بودم کلاس اول راهنمایی! تو اون دوران هنوز فیلم سوپر ندیده بودم چه برسه فکر کس کردن به‬ سرم بزنه و هنوز به بلوغ نرسیده بودم و من بودم یه کیر کوچیک‬ ‫من اون موقع ها با چندتا از همکلاسی هام با هم ور میرفتیم و یه جورایی حال می کردیم. خوب بگذریم بریم‬ سر داستان اصلی‬ … ‫.بنده یه دختر عمه دارم به نام راضیه که اون زمون که من کلاس اول راهنمایی بودم اون سوم راهنمایی بود‬ ‫و اما در مورد راضیه: راضیه دختری بود سفید، یه کم تپل مپل و انصافا خوشکل. او خیلی دختر حشرییه‬ (اینو اون زمونا نمی دونستم بعدا فهمیدم) ما دو تا از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و روابطمون خیلی خوب‬ بود و مثل دو تا دوست واقعی بودیم برای هم‬ . ‫من اصلا به بدنش فکر نمی کردم اون زمون چون هنوز زیاد از این چیزا حالیم نبود، یه روز خونواده ی ما و‬ ‫خونواده ی راضیه با هم خونه مادربزرگ برای شام دعوت بودبم. طبق معمول من با راضیه تو اتاق صحبت می کردیم که بهم گفت حوصلم داره سر میره‬ . ‫منم بهش گفتم منم همین طور چی کار کنیم؟‬ ‫.گفت: من میگم بیا یه بازی بکنیم‬ . ‫گفتم چه بازی؟‬ گفت نمی دونم، دکتربازی خوبه؟‬ گفتم آخه این بازی واسه بچه هاس یکی ببینه زشته‬ . بالاخره با اصرار او قبول کردم‬ . ‫رفتیم تو یه اتاق خالی که یه تخت هم داشتو بهم گفت: من دکترم تو هم مثلا بیماری. منم قبول کردم. منو‬ ‫خوابوند و بهم گفت: خوب حسین آقا چتونه؟‬ ‫منم گفت: یه خورده دلم درد می کنه.. لباسمو بالا زد و یه خورده شکممو مالید. دیدم داره کم کم دستش پایین‬ ‫میره و دستاش یه خورده داره می لرزه….. آروم دستشو گذاشت روی کیرم من چشامو بستم و کیرم آروم آروم‬ ‫راس کرد. البته یادمه خیلی کوچیک بود، یه خورده اونو از رو شلوار مالوند و منم حسابی حال کردم. خواست‬ ‫که شلوارمو از پام بیرون بیاره که یهو از بیرون صدا زدن: بچه ها بیاین شام بخورین. راضیه بهم گفت: خوب‬ برای امروز بسه ادامشو فردا‬ … اون شب تموم شد و دو روز بعد اونا اومدن خونه ی ما. او سریع اومد تو اتاق من و در رو بست و بدون‬ ‫مقدمه کیرمو گرفت، و منو پرت کرد رو تخت و شلوارمو خواست بکشه پایین که من جلوشو گرفتم و گفتم می‬ ‫ترسم بیرون بفهمن… ولی اون با زور شلوارمو پایین کشید و یه ده دقیقه ای با کنجکاوی بسیار با اون بازی‬ می کرد!!! حالا که یادم میاد می بینم اصلا من کنجکاو نبودم ببینم کس چیه و چه شکلیه؟؟؟‬ ‫چند هفته گذشت و روابطمون به این شکل تبدیل شد و هر چند روز که هم رو می دیدیم سریع با کیر من ور‬ ‫می رفت ولی او اصلا لخت نمی شد! یه روز بهم زنگ زد که حسین به بهونه درس کردن کامپیوتر بیا خونه‬ ‫ما… منم چند تا سی دی ور داشتم و راه افتادم. خونه ی اونا با خونه ما زیاد فاصله نداشتن. وارد خونه که‬ ‫فهمیدم که تنهاس و دیگه تا ته ماجرا رو خوندم. سریع منو برد تو اتاقش شروع کرد به لخت کردن من. این بار‬ ‫کامل من لخت شده بودم و احساس خجالت می کردم و او هم که این موضوع رو متوجه شد لباس خودش رو‬ ‫بیرون آورد. واااااای چی می دیدم دو تا پستون خوش فرم و سفیییید آویزون. با دیدن اونا یه حسی توم جریان‬ ‫پیدا کرد و نا خودآگاه شروع کردم به خوردن اونا. این بار خلاف همیشه او اول با کیرم بازی نکرد بلکه من‬ پدر پستوناشو در آوردم ولی چون اصلا این کارو بلد نبودم زود خسته شد و دیگه نذاش ادامه بدم. ‫بهم گفت: می خوای ببینی من به جای کیر چی دارم؟‬ ‫گفتم: خوب معلومه کس داری؟‬ ‫ولی کس چیه فقط از زبون دوستام اسمشو شنیده بودم. نه عکسی نه فیلمی و نه هیچ چی… این شد که خودم‬ شلوارشو پایین کشیدم و همچنین شرتشو. کسش خیلی پشمالو بود و من کسشو خوب نمی دیدم‬ . ‫من حدود یه دقیقه با کنجکاوی تمام به کسش زل زدا بودم که او دستمو گرفت و به کسش مالید احساس خوبی‬ ‫داشتم. اون روز کلی با هم ور رفتیم، پستوناشو می خوردم کسشو می مالوندم لب می گرفتیم و اونم حسابی با‬ کیرم ور می رفت‬ … ‫این ماجرا تا چند ماه ادامه داشت، جوری که با هم قرار گذاشتیم بعد از مدرسه (که مدرسه هر دومون نزدیک‬ خونه مادربزرگ بود) بریم به خونه مادربزرگمون. و اونجا حالی به حولی‬ … ‫این قضیه دیگه برام عادی شده بودم. اون دوران هیچ کدوم از دوستام کسو از نزدیک ندیده بود و من از همه‬ جلوتر بودم‬ .بعد از گذشت چند ماه نمی دونم چی شد که یهو به یه چشم به هم زدن دیدم سال دوم دبیرستان هستم‬ . ‫بله، من الان دوم دبیرستان بودم و از چند سال پیش که با راضیه سکس داشتم تا الان اصلا سکس نداشتم و‬ اصلا بهش حتی فکر هم نمی کردم. دیگه دوران بلوغم بود و احساس می کردم خیلی شهوتیم و در کل حالم‬ خیلی بد بود و هفته ای چند مرتبه جلق می زدم و از این کار خیلی خوشم میومد‬ . خیلی به کس احتیاج داشتم ولی همون طور که گفتم من در یک شهرستان کوچیک زندگی می کنم و تو این‬ خراب شده هیچ غلطی نمیشه کرد. (البته یه خورده بی عرضگی خودمه). یه مرتبه یاد دوران بچگیم (اول‬ ‫راهنمایی) افتادم و دختر عمم راضیه. او الآن تهران درس می خوند (دانشکده) رفتم تو فکر باورم نمی شد که‬ من قبلا باهاش سکس داشتم‬ . ‫فکر می کردم شاید خواب بوده ….ولی نه… اصلا چی شد یه مرتبه همه چی تموم شد…اصلا یادم نمیومد…..‬ ‫دیگه تمام فکرم راضیه بود… منی که یه شاگرد ممتاز بودم و درسم عالی بود با افت شدید تحصیلی مواجه شدم‬ (معدل اول دبیرستان:۰۸:۹۱ و معدل دوم: ۲۱:۸۱). همش فکر می کردم چه جوری به یادش بیارم و بهش‬ بفهمونم که من الان بهش نیاز دارم‬ . ‫کاری از دستم بر نمیومد. او تهران بود و من اینجا ….. با جلق زدن خودمو ساکت کردم تا تابستون که قرار ‫شد با خانواده برم تهران، از خوشبختی من قرار شد که راضیه هم که چند تا از وسایلشو تهران جا گذاشته بود با ما بیاد و زود برگرده…. خیلی خوشحال شدم. به خودم گفتم اگه قراره کاری بکنم این بهترین موقعیته‬ . بالاخره روز موعود فرا رسید. من و راضیه عقب نشستیم و بابا و مامان هم جلو‬ . سعی می کردم خودمو بهش بچسبونم و تو خواب سرمو روی پاهاش می ذاشتم و‬ ‫رسیدیم تهران رفتیم خونه یکی از فامیلامون. راضیه هم دوران دانشجویی شبا اونجا تلپ بود. شب اول که‬ ‫نتونستم کاری بکنم. رفتار راضیه با من جوری بود که اصلا انگار هیچ چی بین ما نگذشته و این کارو برای‬ ‫من سخت تر می کرد. بالاخره شب دوم فرا رسید….. من جامو یه متری راضیه انداختم. و سعی کردم خوابم‬ ‫نبره یه ساعتی گذشت و کاملا به بدن راضیه خیره شده بودم. چه هیکلی داشت. اصلا قابل مقایسه با سوم‬ ‫راهنماییش نبود. خیلی حالم بد بود دلو زدم به دریا و بالشتمو چسبوندم به بالشت او و خیلی آروم لبمو گذاشتم‬ ‫رو پیشونیش. خیلی آروم جوری که بیدار نشه. قلبم با چنان سرعتی می زد که می ترسیدم راضیه از صداش‬ ‫بیدار بشه. یه خورده شجاع تر شدم و دستمو آروم گذاشتم روی پستونش دکمه بالای پیرهنشو باز کردم یه‬ سوتین مشکی دیدم داشتم می مردم. دیگه نمی فهمیدم که دارم چی کار می کنم. دستی که آروم رو پستونش بود‬ ‫رو یه خورده محکم تر فشار دادم که یهو از خواب پرید و با جیغ خیلی بلندی که کشید بابام بیدار شد و پرید تو‬ ‫اتاق. من که شهوت از سرم پریده بود و حسابی خودمو خیس کرده بودم گفتم: هیچ چی راضیه خر و پف می‬ ‫کرد خواستم بیدارش کنم که ترسید و جیغ زد. بالاخره بابام رفت و راضیه بلند شد و رفت تو یه اتاق دیگه…..‬ اعصابم شدیدا خورد بود. به خودم گفت اصلا بی خیال همون جلق خودمون رو بزنیم بهتره، کی کس می‬ ‫خواد! گرفتم خوابیدم. ولی خوابم نمی برد بعد از چند ساعت به زور خواب رفتم. صبح با صدای راضیه: لنگه‬ ‫ظهره نمی خوای پاشی. از خواب بیدار شدم. روم نمی شد تو صورت راضیه نگاه کنم. موقع نهار سر میز‬ ‫راضیه روبه روی من نشسته بود و هی بهم لبخند می زد و می گفت دیشب چی کار می کردی؟ باهام چی کارداشتی؟… و‬ ‫داشت جلوی همه آبرومو می برد. منم چرت و پرت جوابشو دادم و سریع غذامو تموم کردم و رفتم بیرون تو‬ خیابون با بچه ها‬ … ‫بعد از ظهر اومدم خونه دیدم راضیه تنهاس و داره وسایلشو جم و جور می کنه. بهش گفتم: بقیه کجان؟ تو‬ داری چی کار می کنی؟‬ ‫گفت: همه رفتن بیمارستان ملاقات یکی از فامیلا و منم چون باید صبح زود برم خونه موندم تا کارامو تموم کنم. با شنیدن این که قرار بود فردا بره خیلی ناراحت شدم و به زمین و زمان فحش می دادم‬ . رفتم پیشش نشستم و بهش گفتم: راضیه می خوام یه چیزی بگم، ناراحت نمی شی؟‬ گفت:نه هر چی می خوای بگو‬ … -‫آخه روم نمیشه ‫مگه چی میخوای بگی‫چی حدس می زنی؟ ‫با دوس دخترت حرفت شده؟ دوس دخترم کجا بود بابا ‫زد زیر خنده و گفت: خاک بر اون سر بی عرضت کنن. حالا چی می خوای بگو، اگه روت نمیشه بنویس‬ . ‫فکر خوبیه….. یه کاغذ برداشتم و خواستو داشتم براش می نوشتم که ملت ریختن تو خونه (بابا و مامان و عمو و‬ خیلی حالم کیری شد‬ .) راضیه اومد کاغذ رو ازم بگیره. ولی من بهش گفتم: نه من پشیمون شدم‬ . ولی با زور ازم گرفت و رفت که بخونه‬ … (با خودم گفتم الآن آبرومو می بره. ) آخه بعضی وقتا که به کلش می زنه هر کاری ممکنه بکنه‬ . عمو و بابا و بقیه رفتن دوباره بیرون‬ . حالا تو خونه من بودم و راضیه و مامانم‬ . مامانم رفت پای تلفن که بابا مامانش صحبت کنه (هر وقت بخواد باهاش صحبت کنه حداقل ۵۴ دقیقه طول ‫میکشه). منم داشتم با بی حوصلگی کانالو عوض می کردم. راضیه اومد تو پذیرایی و یه نگاه بهم کرد و بلند ‫خندید و خواست یه چیزی بگه ولی نتونست از بس داش می خندید. بعد از چند دقیقه اومد نزدیک من و گفت تو اتاق منتظرم و رفت تو اتاق‬ … ‫خشکم زده بود به اندازه ای خوشجال بودم که حد و اندازه نداشت. بعد از چند دقیقه بلند شدم و رفتم تو اتاق.‬ خیالم از بابت مامانم راحت بود‬ … ‫به خودم می گفتم: تا ۵ دقیقه دیگه داری کس راضیه رو لییس می زنی. دیگه مثل ۵ سال پیش نبود. من الآن ‫.کلی فیلم سوپر دیده بودم و کلی داستان و خاطره خونده بودم. رفتم تو اتاق دیدم راضیه رو صندلی نشسته و یه صندلی هم رو به روش گذاشته. ازم خواست بشینم . ‬ ‫منم نشستم روبه روش. دستشو گذاشت رو شونم و بهم گفت: ببین حسین من مثل خواهر بزرگ تر تو می مونم،‬ ‫اگه باحات راحتم واسه اینه که من و تو با هم بزرگ شدیم و تو رو برادر خودم می دونم. من نامتو پاره می کنم‬ و به کسی هم نمی گم. و فرض می کنیم که اصلا اتفاقی نیفتاده‬ . ‫من فکر کردم داره مثل همیشه مزه میندازه و منو دس میندازه. واسه همین صورت بردم تا نزدیک تا ازش لب‬ ‫بگیرم که محکم یه سیلی بهم زد. خیلی محکم…. اشک تو چشمام جمع شد……… بهم گفت: احترام خودتو نگه‬ دار عوضی…….. همه چی دور سرم می چرخید. راضیه پاشد و رفت بیرون‬ . دو ساعت تمام اونجا نشستم و خشکم زده بود و تو فکر بودم‬ . ‫چرا همچین کاری رو کزد؟؟‬ از اون روز تا الآن من باهاش قهرم و روابطمون به صورت خیلی محسوسی تیره شده‬ . همه فامیل هم متوجه شدن‬ . ‫بلی دوستان این بود خاطره من و دختر عمه نامردم‬ . ‫بعد از اون ماجرا من کلی در موردش تحقیق کردم و فهمیدم که او تهران حسابی خلاف شده و چندتا دوس‬ پسرم داره و حتی بعضی شبا اونجا می خوابه‬ … ‫آخه چرا باید دختری که به این همه آدم حال میده به من که اولین خاطره سکسیمون باهم بوده نده؟؟؟‬

زن دایی سلام اسمم هومان هست.میخوام داستان سکس با زداییم رو براتون تعریف کنم.من الان ۲۱سالمه وقتی دوم راهنمایی بودم داییم با مینا ازدواج کرد.اووووفففففففف شاه کس.کل فامیل دهنشون وا مونده بود.من از اون موقع تو فکر سکس باهاش بودم که بلاخره به آرزوم رسیدم.یه روز با دوستامون داشتیم مشروب میخوردیم که یهو من کس خول شدم به مینا اس دادم.متن اس:یه روز میبوسمت فوقش خدا میبرتم جهنم و توهم به خاطر این که من بوسیدمت جهنمی میشی و اونوقت تو جهنم پیدات میکنمو هی میبوسمت وای چه بهشتی میشه این جهنم…بعد چندساعت برام اس اومد دیدم مینا اس داده وقتی فکر میکنی تو این دنیا تنهایی یکی این گوشه دنیا هست که به یادته.منو داری یه هسی بهم گفت مینا پایست.خلاصه اس دادن ما چند ماه طول کشید که بحث به سکس کشیده شد و مینا گفت داییت اصلا به من توجه نداره و نمیتونه منو ارضا کنه به فکر یه دوستی هستم با کسی که بتونه منو درک کنه و نیازمو براورده کنه.اول دعواش کردم بعد دلم براش سوخت تا یه روز حالش خیلی بد بود داییمم رفته بود تهران.بهم زنگ زد بیا پیشم.اصلا تو فکر سکس نبودم ولی وقتی رفتم تو نظرم عوض شد چون مینا به اندازه ای خواستنی شده بود که هرکی بود نمیتونست جلو خودشو بگیره.از مینا بگم براتون ۲۷سال سن قد ۱۷۵ خوشتیپ و خوش هیکل کلا روانیشم.پوست گندمی.کمر باریک کون قلمبه.خلاصه نشستم رو مبل برام آب میوه آورد شروع کرد به حرف زدن دیدم داره حالتش تغییر میکنه که اشک تو چشماش جمع شدو گفت خیلی دوست دارم هومان منم بغلش کردمو بش گفتم منم دوست دارم یواش یواش آرومش کردم.دیدم سرشو آورد بالا تو چشمام زل زدو لباشو چسبوند به لبام دیگه حال جفتمون انقدر بد شده بود که چیزی جلو دارمون نبود انقدر لبای همو خوردیم که من بهش گفتم بریم رو تخت.قبول کرد رفتیم رو تخت سفت بغلش کردمو دوباره از هم لب گرفتیم که دیدم حال مینا خیلی خرابه شروع کردم به لخت کردنش.به گوشش خیلی حساس بود وقتی گوششو بوسیدمو لاله گوششو خوردم کلا وا رفت.اومدم پایین تا سینه هاش اوفففف گردو خوشگل همون سینه هایی که آرزو داشتم برای یه بار دست بزنم.کلی سینشو خوردم رفتم پایین تر شکمشو بوسیدم و رفتم تا به کسش اصلا باورم نمیشد این کس گاییده شده باشه تمیزو خوشگل انگار دختر باشه هنوز شروع کردم به خوردن براش میخوردم زبونمو تو سوراخش میچرخوندم که مینا فقط داشت آهو ناله میکردو سرمو به کسش فشار میداد خلاصه پاشد منو لخت کردو شروع کرد به ساک زدن وای داشتم دیوانه میشدم عوضی خیلی خوب میخورد.بش گفتم بسه برگرد اونم برگشت منم از پشت کیرمو کردم تو کس تنگش یهو یه جیغ زدو نفسش بند اوم گفت عزیزم خیلی کیرت کلفته دارم جر میخورم گفتم این دایی ما چه غلطی میکرد تو این چند سال گفت داییت کیرش خیلی کوچیکه.منم شرو کردم به عقب جلو کردن اونم هی ناله میزد و میگفت آیییییی جووووووون بکن جرم بده دارم میمیرم بکن منم داشتم با یه دست سینشو میمالیدم با یه دست سورتخ کونشو وا میکردم بعد چند دقیقه گفتم میخوام از کون بزارم که ترسیدو میگفت نه داغون میشم من به داییتم ندادم خلاصه شروع کردم به خوردن گوشش که دیدم دوباره وارفت کیرمو در اوردمو گزاشتم رو سوراخ کونش هیچی نگفت نم نم اروم اروم سرشو کردم تو که یه نفس عمیق کشید لامصب تنگ و داغ بود کونش معرکه بود شروع کردم کسشو مالیدن و نمنم فرو کردن کیرم تو کونش بلاخره بعد چند دقیقه تا نصفش تو بود و شروع کردم به کردن کونش داشت ملافه رو تختو پاره میکرد بعد منم بی وقفه میکردم که دیدم لرزیدو ارضا شد منم ذیدم داره آبم میاد کیرمو تا تح کردمو آبمو تو کونش خالی کردم بهد چند دقیقه بغلم کردو منو بوسیدو کلی تشکر کرد.بعد باهم رفتیم حموم و بعد حموم یه عصرونه دبش زدیمو رفتیم بیرون.اون روز بهترین روز زندگیم بود.از اون به بعد هواسم همش به مینا هست که یه وقت هرز نپره.منم همه جوره هواشو دارم.ببخشید اگه بد بود اما واقعیت زندگیم بود.

کردن سمانه خواهرزنم با سلام اسم خودمو میزارم امیر من یه خواهر زن داشتم به اسم سمانه که شوهر کرده بود اسم شوهرشم نویده سمانه یه کم لاغره ولی معلومه حشریه از چهرش میشد فهمیدداستان ما از اونجایی شروع شد که من بعد از ازدواج چند وقتی اوضاع سکسم با زنم خوب بود تا اینکه زنم دیگه انگار میلش کم شده بود و خودشم میدونست بیچاره همش از من عذر خواهی میکنه و میگه نمیتونم اون جور که باید بهت بدم و از این حرفا …گذشت تا اینکه این قضیه بدتر شد و منم داشتم میمردم من و زنم خیلی راحتیم و همه چیزو به هم میگیم یه روز بهم گفت که به سمانه خواهرمم گفتم که نمیتونم ارضات کنم و میلم کم شده منم یه کم خجالت کشیدم ولی از اون روز نگاههای سمانه به من یه جوری شده بود تا اینکه یه روز تو خونه بودم که سمانه اومد خونمون منم بهش گفتم خواهرش نیست اونم گفت باشه منتظرش میمونم اومد تو ونشست ومنم یه کم میوه آوردم ونشستم سمانه شروع کرد به حرف زدن و از اوضامون پرسیدو اینا منم گفتم خوبه اونم میگفت مطمئنی تا اینکه یه مرتبه گفت اوضاع زناشویی چطوره گفتم خوبه گفت من میدونم که خوب نیست چرا دروغ میگی منم گفتم نمیشه که همه چیزو به همه کس گفت اونم گفت من شدم همه کس این مشکل خواهرمه میخوام حل بشه قبل از اینکه شوهر به این خوبیو از دست بده منم گفتم خیلی وقته و مشکل حل شدنی نیست منم باهاش کنار اومدم اونم گفت چجوری باهاش کنار اومدی نکنه میری یه جایه دیگه تو حرفاش شیطنتو میشد دید گفتم سمانه خانوم من هیچ وقت به زنم خیانت نمیکنم نیمتونه ارضام کنه که نمیتونه من که نباید برم سراغه یکی دیگه دوسش دارم و از این حرفا اونم گفت ای کاش میتونستم یه کاری بکنم یه چند لحظه سکوت بود تا یه مرتبه گفت اگه یه نفر بتونه از یه راه دیگه مشکلتونو حل کنه پایه هستی گفتم خوب آره گفت من با خواهرم حسابی حرف زدم و فهمیدم میلش به سکس کم شده و داره تموم میشه و دیگه بهش امیدی نیست اما شما که نباید میلتو سرکوب کنی گفتم سمانه خانوم چیه میخوای زنم بدی گفت نه من و نویدم برعکس شماییم و نوید کمتر به من میرسه ولی من خیلی داغم و یه کم نزدیکم شد گفت من خودم این فکرو کردم که بدون اینکه کسی بفهمه من وتو…..بعد حرفشو قطع کرد منم گفتم سمانه خیلی داری تند میری این حرفا چیه زشته وپاشدم برم که دستمو گرفت گفت توروخدا به کسی نگی باشه اصلا ولش کن ولی آبرومو نبری گفتم نترس و رفتم تو آشپزخونه وقتی برگشتم یه چیزی دیدم باورم نمیشد مانتو و مغنعه شو برداشته بود وبا یه تاپ و یه شلوار نشسته بود منم رو شوخی گفتم سمانه من نرفتو تو کوچه که هنوز اینجام رو کرد به من گفتم مگه بهت نمیگم من خیلی داغم و نوید کم منو میکنه تو هیچ حسی نداری میخوام مشکلمون اینجوری حل بشه خیلی حشری شده بود منم با این وضع دیدمش کم کم داشتم حشری میشدم اومدم کنارش سریع دستشو گذاشت رو کیرم گفت میخوام امروز اینو مال خودم بکنم بعد دستشو گذاشت رو کسش و گفت میخوای اینو فتحش بکنی؟؟؟گفتم آره میخوامش بعد شروع کرد به در آوردن شلوار من و کیرمو در آورد تا دیدش گفت جووووووووننننننننننن یه حالی بهت بدم که دیگه مشکلی نباشه بین شما تا من هستم دیگه خواهرم نده بهتم اشکال نداره خودم هر شب میام میدم بهت بهد کیرمو کرد تو دهنش کاری که اصلا تا حالا خواهرش نکرده بود و شروع کرد به خوردن ولیس زدن منم چون آماده نبودم داشت آبم میومد گفتم سمانه آبم داره میاد درش آورد گفت جونننننننن بده بخورمش حالا حالا باید آب بدی بهم بعد کرد تو دهنش و شروع کرد چند باری که لیس زد آبم پاشید تو دهنش اونم آبمو یه کمشو خورد بقیشم ریخت بیرون رو تاپش همش میگفت جوووونننننننن چه آبی داری چه خوشمزس کیرم یه کم شل شد سمانه لباساشو در آورد ولخت کسشو داد بالا و گفت حالا نوبت توس ببینم چه جوری حال میدادی به خواهرم تقصیر تو بوده یا اون منم گفتم صبر کن رفتم تو اتاق و یه کم اسپری زدم و اومدم سمانه داشت با خودش ور میرفت گفت چرا نمیای من دارم میمیرم رفتم سراغش و شروع کردم به خوردن سینه هاش و رفتم پایین تا رسیدم به کسش یه لیس زدم بهش سمانه هم گفت آآآآآآآآآآااااهههههههه بخورش مال خودته منم خوردم وزبونمو میکردم تو کسش میخواستم بلایی که سرم آوردو سرش بیارم و با دهن ارضاش کنم اینقدرخوردم که صداش در اومد جوووووونننننننننن مال خودته بخورششش لیسششششششششششش بزززنننن کی کیرتووووووو میدی بخورش واییییییی آآآآاایییی وارضا شد و بی حال شد بعد بلند شدم و بهش گفتم اصل کار مونده گفت من حال ندارم جونمو در آوردی بزار برای یه وقت دیگه گفتم از کجا معلوم بازم بیای گفت من باید مشکل تورو حل کنم با یه بار که حل نمیشه همش میام گفتم نه پس کی بود که میگفت من داغم به این زودی تموم شد بلند شدم و کیرم که دیگه حال شق شده بود گذاشتم روی کسش و با کیرم میکشیدم رو کسش کسش حسابی خیس شده بود و منم حسابی حال می کردم یه کم مالیدم هم اون حشری شد هم حالش جا اومده بود شروع کرد به ناله کردن و میگفت بکن دیگه اون کیرتو بهم بده بکن مال خودته کس سمانه رو پارره کننننن من کککککیییررررررر میخوام منم آروم کیرمو حول دادم به راحتی رفت تو میدونستم نوید کیرش بزرگه . کاره خودشم کرده بود و کس سمانه گشاد بود سمانه یه آاااااااهههههههه کشید و گفت جججججوووووننننننننن بلاخره بهت دادم کسمو پاره کردی شروع کردم به تلمبه زدن اونم داشت حال میکرد و همش حرفایه حشری میزد تا اینکه دیدم خیلی حرفاش زیاد شد و آااهههه و اوفش رفت بالا و ارضا شد منم کیرم تو کسش حال نمیکرد کیرم یه کم کوچیک بود و کس سمانه هم به خاطر کیر نوید حسابی گشاد منم در آوردم گفتم میخوام از عقبم فتحت کنم سمانه هم با خیال راحت گفت هر کاری میخوای بکن من مال توام از هر جایی میخوای جرم بده من به جایه زنت باید این کارارو بکنم پس آزادی هر کاری میخوای بکنی منم کیرمو با آب کسش خیس کردم گذاشتم دم کونش اولش سخت بود اونم یه کم آی و اوی کرد وقتی رفت تو مطمئن شدم نوید از عقبم کار سمانه رو میگرفته چون کونشم باز شده بود شروع کردم به تلمبه زدن ولی کونش برایه کیر من خوب بود و داشتم حسابی حال میکرد در همین حال کس سمانه رو میمالیدم تا اونم باز حال کنه خوب که حال کرد و داشت ارضا میشد منم داشتم کم کم میومدم بهش گفتم گفت میخوام با هم ارضا بشیم منم تنظیم کردم تا دیدم سمانه داره میاد منم سرعتمو بیشتر کردم بهش گفتم حرفایه سکسی بزن که منم بیام اونم میگفت جوووووووووووننننننننننننن من دارم میام آبتو بریز توم بزار آبتو حس کنم تو کونم دارم بهت کون میدم و ارضا شد بلافاصله منم آبم شروع کرد به اومدن و همشو ریختم تو کونش سمانه هم گفت وای سوختم چه حالی داد آبت خیلی با حاله و هر دو افتادیم رو مبلیه کم بعد بیدار شدیم و رفتیم با هم حموم و سمانه رفت بعد از اون وقتی زنم اومد بهش گفتم سمانه اومده بود منتظرت ولی نیومدی رفت زنمم یه نگاهی بهم کرد و یه خنده ای کرد و گفت خوب خوش گذشت باهاش یا نه منم گفتم نشستیم پا یه فیلم و بعدم رفت اونم گفت آره جون خودت ….حالا تو فکرم شاید نقشه بوده و زنمم میدونسته ولی بهش هیچی نگفتم شایدم نمیدونه و باعث درد سر میشه از اون موقه تا حالا از نظر جنسی سمانه خواهر زنم مشکل منو حل کرده و هر موقعیتی پیش بیاد بهم میده یا حالم میاره تا کمبودی نداشته باشم ولی اگه نوید شوهرش بفهمه میکشتم چون آدم مزخرفیه اخلاقشم گنده تا حالا که نفهمیده و زن منم هر یک ماهی با اکراه میاد در بستر سکس ولی فکر کنم خودشم میدونه و خیالش بابت من راحته……

خجالت زده زن داداشسلام به برو بجه های لوتیاسم من اکبره ۲۴ سالمه این داستانو که میخوام تعریف کنم بر می گرده به۴ سال پیش من اون موقع تازه از خدمت سربازی اومده بودم که داداشم با دختر همکارش ازدواج کرده بود و طبقه بالای خونمون زندگی می کردن.داداشم صب میرفت سر کار تا ۳ عصر منم بیکاره بیکار بودم یه روز بابا و مامانم رفتن خرید من خونه خواب بودم چون تو خونه تنها بودم و فقط بابا و مامانم باهام بودن شبا راحت می خوابیدم فقط با شورت بودم.زن داداشم صب اومد خونمون تا تو کارای خونه به مامانم کمک کنه ولی کسی نبود منم تو اتاقم خوابیده بودم که اومد تو اتاق من و بیدار شدم گفتم هیشکی نیس رفتن خرید چون اول صب بود کیرم تو خواب راست شده بود و کاملا از زیر شورت مشخص بود دیدم پریسا جون(زن دادشم) داره زیر چشمی به کیرم نگا میکنه به رو خودم نیاوردم یکم باهام حرف زدو رفت تو آشپز خونه بعداز چند دقیقه صدام زد که برم کمکش رفتم گفت بیا لباسشویی رو جا بجا کنیم داشتم کمکش میدادم بردیمش کنج آشپزخونه دیگه جا تنگ شده بود همینجور کمکم میداد خودشو چسبوند بهم که لباسشویی رو هول بده فهمیدم دیگه تنش میخاره از عمد همینجور هول میدادم دستم زدم زیر سینه هاش وای چقد ناز بودن دیدم یه لبخندی زدو چیزی نگفت دیگه برام یقین شد که خبریه کارمو انجام دادم داشتم میومدم عقب که خم شد لباسارو بذاره تو ماشین منم جا تنگ بود خودمو مالیدم به پشتش کیرمم نیمه راست بود درست کشیده شد بهش که یه آه کوچیک کشید شنیدم.بعدش رفت خونه خودش چند دقیقه بعد منم رفتم بالا در زدم اومد در و باز کرد گفتم اینجا کمک نمی خوای یه خنده کرد گفت چطور مگه گفتم کمک اونجا خیلی بهم حال داد گفتم اینجام بیام کمکت یه لبخند زدو گفت بیا تو لباس راحتی پوشیده بود ولی بی حجاب نبود فقط بلوز شلوار بود.رفتم رو مبل نشستم چند دقیقه دیدم داره ظرف میشوره رفتم پیشش کنارش وایسادم دستمو گذاشتم رو باسنش یکم برام ناز آورد ولی پا داد شرو کردم به مالوندنش دیگه ظرفارو بیخیال شد اومد بغلم شرو کردیم لب گرفتن بلندش کردم بردمش تو حال ساعت حدود۹ صب بود وقتم زیاد کلی باهم لب گرفتیم بعد رفتم سراغ خوردن گردنش کمکم اومدم پایین بلوزشو در آوردم بعد سوتینشو تو فضا بود فقط صدا نفسش میومد سینهاشو با احساس میخوردم خیلی باحال بودن رفتم پایین تر سراغ نافش دیگه کم کم صدای آهش بلند شده بود شلوارو شورتشو باهم در آوردم وای چه کسی داشت سفید سفید بدون یک مو گفتم پریسا کی حموم بودی گفت دیشب خودمو تنیز کردم گفتم پس بزن قدش خودم افتتاحش کردم این دفه یه لبخندی زد شرو کردم با چوچولش ور برفتن و خوردن اونم محکم سرمو فشار میداد به کسش ۱۰ دقیقه ای خوردم که گفت دیگه دارم دیونه میشم پاشو اون کیر قشنگتو بده دستم پاشدم نفهمیدم چطوری و با اون سرعت شلوار و شورتمو در آورد افتاد به جون کیرم می گفت نمی دونی چقد تو کفت بودم امروز بهترین روز زندگیمه شروع کرد خوردن کیرم خیلی توپ میخورد همچین کیرم آماده شد بلند شد نشست روش و یه آه بلند کشید چون زیاد حال کرده بودیم خیلی نگذشت دیدم آبم داره میاد بهش گفتم پا شد از روش شروع کرد برام جق زدن منم کس اونو می مالیدم تا اینکه آبم اومد اونم طولی نکشید ارضا شد تو بغل هم خوابیدیم چند دقیقه فقط قربون صدقش می رفتم خیلی حال کرده بودیم با این سکسمون که دوباره شروع کردیم و یه بار دیگه کردمش انصافا حال توپی بهم داد واقعا خجالت زده ام کرد. زیرمونو پر منی و آب کس بود پاشدیم تمیزشون کردیم یه لب جانانه ازش گرفتم و رفتم خونه از اون موقع دیگه ماهی یه بارم شده یه حال بهم میدیم واقعا ممنونشم تازه با این سایت آشناش کردم اگه این مطلب و میخونی بدون خیلی باحالی پریسانوشته: اکبر

دختر نرمی که خواب بودمی دونم همه می گن داستاناشون واقعیه و خب تعداد زیادی اش غیر واقعی. اما به نظر شما، بالاخره یه نفر توی ایران یه خاطره ی سکسی عجیب براش پیش نیومده؟ خب اون آدم احتمال نداره بنویسدش؟ ممکنه من اون فرد باشم، نمی تونم ثابت کنم؛ ولی احتمالش رو در نظر بگیرین.شروع این داستان خیلی عجیبه، اگه می خواستم داستان رو خودم بسازم قطعا این قدر غیر قابل باور نبود. من یه دختر خاله دارم به اسم شیما که کلا دختر آزادیه، یعنی برخلاف اغلب فامیل که تا حدی مذهبی هستن، این طور نیست. از لحاظ ظاهری هم اندام خیلی خوبی داره، صورت خوشگل و چشمای گیرا، پاهاش کشیده، سینه های خوش فرم که همیشه خطش دیده می شه و باسن پر و تپل. خلاصه مدت طولانیی فانتزی سکس با شیما رو داشتم. موقعی که این داستان اتفاق افتاد اون ۱۷ و من ۱۹ ساله بودم. خونه ی ما دو طبقه است، وقتی مهمونی از شهر دیگه ای می آد، معمولا پایین می خوابه. تابستون بود از کلاس کنکور اومده بودم، قرار بود حدود ساعت ۳-۴ صبح، دو تا خاله هام و بچه هاشون برسن به شهر ما. من شب از خوشحالی که شیما داره می آد خوابم نمی برد و از شدت شهوت برنامه می ریختم که توی خواب هم که شده یه جوری باهاش حال بکنم. اما متاسفانه هر جور که بود از خستگی خوابم برد.فرداش که بیدار شدم یادم افتاد کیفم طبقه ی پایینه، رفتم برش دارم، دیدم شیما، وسط دو تا خاله ام توی حال خوابیده به پشتش خوابیده، پاهای خوشگلش زیر ملافه بودن، اما کف پاهاش بیرون بودن و انگشتای خوشگلش بهم چشمک می زدن، یه لحظه احساس کردم فقط می خوام بوسشون کنم. نمی دونم واقعا چی توی مغزم می گذشت، ولی اگه تجربه شو داشته باشین می فهمین شهوت باعث چه حماقتایی می شه، خلاصه با یه مغز خالی، رفتم به سمتش، خوشبختانه خاله هام هر دو، روشون به سمت دیگه بود و اگه بیدار می شدن در لحظه ی اول منو نمی دیدن. اول ملافه رو کنار زدم، تی شرتش یکم پایین اومده بود و قسمت زیادی از سینه هاشو می دیدم، دوست داشتم توی یه اتاق خالی باهاش باشم و تا شب فقط ببوسم و گازشون بگیرم. از طرف دیگه هم، گوشه ی تی شرتش بالا بود و ناف خوشگلش دیده می شد. نوازشش چه قدر لذت بخش می شد! خیلی آروم دستمو روی بخش برهنه ی شکمش کشیدم اصلا تکون نخورد؛ این دفعه محکم تر دست کشیدم و دور نافشو ناز کردم، بازم تکونی نخورد؛ اما یهو ترس برم داشت، رفتم سمت دیگه ی اتاق کیفمو بردارم و به همین بهانه ببینم کسی بیدار شده یا نه.ظاهرا خواب شیما خیلی سنگین بود و خیلی توی خواب قلت می زد از شانس خوب من همون لحظه، یه تکون خورد و روی پهلوش خوابید. خیلی دوست داشتم پاهاشو ببینم، اما یه شلوار بلند و نازک پوشیده بود. دوباره شهوتی شدم اومدم کنارش نشستم، یه انگشت از روی شلوار روی باسن نرمش کشیدم بازم تکون نخورد، لپ بالای باسنشو فشار دادم، دوباره محکم تر فشار دادم باسنش با این که خیلی نرم و لطیف بود اما شل نبود و فشار دادنش حال می داد. یه دفعه مثل وحشیا شلوار صورتیشو از روی باسنش کنار کشیدم، یه شورت زرد ضمخت پاش بود اونو هم کشیدم پایین، یه باسن خوش رنگ نرم جلوم بود، بدن شیما کلا سبزه بود اما دیدم باسنش روشن تره. دوباره لپ بالاشو فشار دادم، خیلی محکم، لذتش فوق العاده بود، سرمو فرو کردم و محکم لای باسنشو بوس کردم. یهو باسنش تکون خورد و تازه عقلم سر جاش اومد، نمی دونم شورتشو بالا کشیدم یا نه اما شلوارش هنوز پایین بود، دویدم کیفمو برداشتم درو باز کردم و پریدم بیرون. اصلا نمی دونستم چه اتفاقی افتاده! هنوز خواب بود؟ منو دید؟ اگه بفهمه ناراحت می شه یا خوشش می آد؟ به کسی می گه؟ خلاصه تمام وجودم در اضطراب بود، تا جایی که از اضطراب زیاد تصمیم گرفتم کلا به قضیه فکر نکنم. رفتم توی حیاط بعد از ده دقیقه، منتظر آژانس. یهو شنیدم یه صدای کاملا خوابالو گفت سلام آرش! دیدم شیماست که هنوز همون جا خوابیده و چشماش پف کرده ان! بازم نفهمیدم فهمیده یا نه، اما گفتم کاش نمی فهمید اون من بودم و توی حیاط نگاهم نمی کرد. داستانو دیگه کش نمی دم و خلاصه می کنم، رفتم کلاس و برگشتم، بعد از سلام و احوال پرسی رفتارش کاملا عادی بود احساس کردم واقعا نفهمیده. ظهر که همه خوابیدن، شیما با نرگس، دختر خاله ی دیگه ام(۱۲ ساله) رفتن تو اتاق در اتاق تقریبا بسته بود اما وقتی داخلو نگاه کردم دیدم نرگس داره پای شیما رو فشار می ده. البته واضح بود حرکت جنسی چیزی نیست، اما انگار نمی خواستن کسی نبینه. یکم نگاه کردم بعد رفتم طبقه ی بالا، وقتی برگشتم، دیدم همه خوابن، باز فکر تکرار نقشه ی صبح به سرم زد و رفتم توی اتاق، دیدم شیما بیداره و نرگس خوابیده، گفتم ماساژ می دادین؟ با لحنی که انگار لو رفته گفت آره خسته شدیم تو مسافرت، گفتم خب اصلا نرگس بلد بود؟ گفت نه! گفتم باشه پس بخواب من ماساژ بدم گفت باشه و خوابید یکم کمرش رو مالوندم، شونه هاشم همین طور، یکم دستمو زیر تی شرتش بردم و پوستشو مستقیم لمس کردم، البته از کمر جرات نکردم بالاتر برم ولی ماساژم از مشت و مال به نوازش خیلی آروم پوست لطیفش تبدیل شده بود. چند بارم پایین پاچه های شلوارشو بالا زدم و از پایین پا ناز کردمش. راستش حتی توی فکرم بود کم کم تی شرت و شلوارشو در بیارم به بهونه ی ماساژ، اما کم کم سر و صدا شد و فهمیدم بقیه بیدار شدن و دست کشیدن. دو روز گذشت و من هر شب در اوج شهوت می سوختم، می گفتم کاش سینه هاشو هم دید زده بودم، کاش یکم بیش تر با باسنش بازی می کردم حتی کسشو می خوردم و عصبی بودم. اینم بگم که کلا صبا دختر لوس و سوسولیه و همیشه می گه مریضم، اون روزم همه ی خونواده رفتن باغ، اما اون گفته بود مریض و موند، منم که فهمیدم اون می مونه، درسو بهونه کردم و گفتم می مونم.(البته طبقه ی بالا بودم و اون طبقه ی پایین) وقتی همه رفتن می دونستم که تیر آخره یا به نتیجه می رسم یا کاملا اعصابم خورد می شه دوست داشتم گردنش، لپش، لبش، پاهاش، سینه و باسنشو بوس کنم و بعد با شیما ارضا بشم. یه کاندوم از قبل واسه روز مبادا داشتم گذاشتمش توی جیبم و به سمت سرنوشت حرکت کردم. درو باز کردن، یه پتو روی خودش انداخته بود و روی شیکم خوابش برده بود، کف پاهاش به سمت در بود می خواستم بگیرم فشارشون بدم و بوسشون کنم بهش نزدیک شدم، هنوز منو ندیده بود. یعنی یهو برم پاهاشو بوس کنم و قربون صدقه اش برم؟ آخه موقع ماساژ به هیچ کاری اعتراض نکرد! یا برم پتو رو پرت کنم اون طرف، بچرخونمش، شورتشو در بیارم، محکم روی باسنش بکوبم تا جیغش در آد؟ نه گناه داره، نمی خوام وحشی باشم! پس اگه نمی خواست بهم بده چی؟ یا این که مثل اول یواشکی باهاش ور برم؟ اصلا شاید بیدار نشد! دیگه فکری به ذهنم نمی رسید… رفتم جلو اول پتو رو کنار زدم، یه شلوارک کوتاه پاش بود پاهاش یکم عرق کرده بودن، رنگ روشنش مثل باسنش بود مثل دیوونه ها یکم به پاهاش دست کشیدم و بعد فشارش دادم، آروم می بوسیدم و می رفتم بالا، از انگشتای کوچولوش شروع کردم تا رسیدم به رونش ووویی تپل و خوشمزه! دستامو روی دو تا پاش می کشیدم. هنوز کمر و بالاتنه اش زیر پتو بود، پتو رو کامل پرت کردم اون طرف! با خودم گفتم باسنتو بوس می کنم! کوستو می کنم شیما حتی اگه بیدار شی! یه تاپ پوشیده بود که به بدنش چسبیده بود. روی بخشی از کمرش که دیده می شد زبون کشیدم… یهو تکون خورد و برگشت، پریدم عقب، گفت: چی کار می کنی چندش؟ (چند تکیه کلامش بود واسه همین یکم آرامش پیدا کردم) گفتم: هی…چی، فکککککر کردم گرما زده شدی بیهوش شدی گفتم چِچِچِک کنم سالمی؟! گفت ای بابا بذار بخوابم! حالم خوب نیست ول کن! نمی دونستم واقعا خنگه، یا دلش واسه ام سوخته و می خواد طبیعی اش کنه؟ فورا سو استفاده کردم، گفتم الان یه ماساژ لازم داری، بذار این دفعه حسابی حالتو جا می آرم! گفت مطمئنی واسه ام خوبه؟ (مریضی اش فقط سردرد بود Fool ) گفتم آره بابا واسه سردرد بهترین کاره! گفت خب پس بیا، مرسی! بهشت بود؟ بدون رودرواسی انگشتای پاشو گرفتم فشار دادم و شروع به مالیدن کف پاش کردم و رفتم بالا تا رسیدن به روناش، به نحوی کاملا شهوتی روناشو مالوندم باسن تپلوش تو چشمش بود! اما فاکتور گرفتمش و دستمو زیر تاپش فرو بردم یکم ماساژش دادم و گفتم دستاتو بیار بالا! گفت چرا؟ گفتم ماساژ از روی لباس دیوونه؟؟ یه جوری گفتم که مجبور شد واسه این که استایل روشنفکری اش بهم نخورده رضایت بده! تاپشو در آوردم و شروع کردم آروم آروم کمرشو ناز کردم و مالوندم، دیگه ماساژ در کار نبود، از روی شهوت شونه هاشو فشار دادم تا بدنش شل و شل تر بشه. گفتم می خوای ماساژت فقط همین جوری باشه یا می چرخی؟ از ترس این که سینه های خوشگلشو با چشمام نخورم، گفت همین خوبه، گفتم باشه پس…این اذیت می کنه! و بند سوتینشو باز کردم و کنارش رها کردم، گفت لازمه این؟؟ گفتم آره اگه مشکلی داری ببندم؟ گفت نه بابا! منم ادامه دادم، شیما با کمر لختش جلوم خوابیده بود، سینه هاشم از بغل بیرون زده بود. فقط داشتم نازش می کردم، لذت بخش بود اما نمی دونستم چطور پیش روی کنم. یکم آروم دستمو بردم سمت سینه هاشو یه انگشت زدم و کشیدم عقب، یه لحظه تکون محکمی خورد اما چیزی نگفت. کارمو تکرار کردمو و یه نیشگون بدون درد سریع گرفتم، بدنش منقبض شد اما نمی دونست چی بگه، دو بار دیگه کارمو تکرار کردم، وقتی مطمئن شدم، اون بخشی از سینه هاش که در دسترس بود رو تو دستم نگه داشتم و ناز کردم، کم کم فشار دادم. یه ناله ای ازش در اومد: نکن … گفتم مشکل داری؟ گفت نه… صداش خوب در نمی اومد، فهمیدم که شهوتی شده اونم. کم کم دستمو بیش تر فرو بردم و کل حجم سینه های لطیف و برجسته شو داشتم فشار می دادم، یه ناله ی خفیفی می داد… سرسینه هاش به دستم می خورد اما جرات نداشتم باهاشون بازی کنم. گفت کافیه دیگه، خیلی ممنون! گفتم نه، پاهات مونده گفت پاهامو ماساژ دادی دیگه! گفتم نه بذار اینو درش بیارم … دستمو لبه ی شلوارکش گرفت و یه دست دیگه مو به بهانه ی این که می خوام بندشو باز کنم، یکم به کوسش مالوندم، مثل برق گرفته ها پرید گفت نه بابا الان دیگه راحت شدم، فکر کنم بیش تر از این خوب نباشه! گفتم آها تو اعتقادات مذهبی داشتی؟ ببخشید، کاش زود تر می گفتی! گفت نه مشکلم اون نیست … اصلا ولش کن باشه درش می آرم. شلوارکشو خودش در آورد تا دستمو دراز نکنم، بندشو باز کرد، تا زانو کشیدش پایین و دوباره روی شیکم خوابید. یه شورت صورتی لطیف بود این دفعه، باسن تپل مپلش خوب اون تو آروم گرفته بود، قصد داشتم آرامششو بهم بزنم. هیچ ایده ای از ماساژ باسن نداشتم، دستمو روی لپاش گذاشتم و فشار دادم، یه لحظه از شدت هیجان احساس کردم آبم داره می آد! اما خوشبختانه متوقف شد. آروم باسنشو فشار می دادم و مثل یه فنر بر می گشت به جای اولش، با این فرق که لطیف و تپل بود! می خواستم کم کم دستمو ببرم سمت کوسش، اما دیگه تحملی واسه بازی نداشتم. از بالا توی شورتش دست بردم و پوست باسنشو مثل بار اول نوازش کردم، یهو گفت: بسه! بی خیال دیگه! اما تکون نمی خورد گفتم خودتو نگران نکن شورتو محکم کشیدم پایین، گفت چشمتو ببند و دستشو آورد تا شورتشو بکشه بالا و شروع کرد به زور زدن! یه لحظه دلم واسه اش سوخت اما ضعفش لذت بردم. پاهاشو محکم منقبض کرد تا کوسشو نتونم ببینم. گفتم ببین واقعا دوست نداری؟ گفت ولم کن! گفتم، دلیلت چیه آخه؟ گفت نمی خوام بدنمو ببینی! گفتم بدون اعتقاد مذهبی چرا نمی خوای لذت ببریم؟ چیزی نگفت، دستشو شل کرد و گفت باشه پاهاشو شل کرد و روی کمر چرخید. پریدم لباشو بوسیدم، لپاشو می خوردم و می گفتم هام هام! باورم نمی شد! شیما فانتزی من بود و الان لخت تو بغلم خوابیده بود. اول وسط سینه های خوشگلشو بوس کردم بعد با دستام دوباره باهاشون بازی کردم و این دفعه سرسینه هاشو به آرومی ناز می کردم و آه و اوه می کرد. تحت فشار بودم و از ارضا شدن نگران بودم، می خواستم از همه ی بدنش استفاده کنم، اومدن پایین و شیکم و ناف خوشگلو بوس کردم، باورم نمی شد من تا حالا حتی دختری رو نبوسیده بودم و الان یه دختر کاملا لخت رو می خواستم بکنم، دست و پا و رون و باسنشو بوسیدم. گردنشو خوردم و دوباره رفتم سمت سینه هاش و بوس گرفتم و گاز زدمشون! آخش بلند تر شد! گفتم یه فانتزی دارم من، می شه باسنتو کتک بزنم؟ گفت باشه، منم دوست دارم! چرخید، اول سریع شلوارمو کشیدم پایین و کاندومو جایی که باید می ذاشتم قرار دادم. بعد پریدم روش، تق! خندید گفت، زورت همین بود؟ یکم محکم تر زدم گفت وویییی، و بازم خندید! محکم زدم شق صدا داد، گفت آی آی گناه دارم … معلوم بود که بازم می خواست … دوباره زدم و باسنش یه تکون خیلی خوشمزه خورد. باسنشو یه گاز گرفتم و بعد واسه جبران کارام بوسیدم و ناز کردم و گفتم ببخشید! اونم با صدای مظلومانه و کودکانه و غمگین می گفت، باشه می بخشم … ولی باسنم درد داره … . گفتم می خوام بخورم کوستو! پاهاشو باز کرد، دهنمو گذاشتم وسطشو لیس زدم، صدای اوخ اوخش شدید و شدید تر می شد، من واقعا تجربه نداشتم و غریزی کار می کردم ولی انگار بهش ساخته بود. گفتم می خوام موقع ارضا صورتتو ببینم، گفت پس با دست حال بده، قبول کردم و بعد که گفت دستمو کجا بذارم، تو بغلش خوابیدم، آروم شروع به فشار دادن کوسش کردم، چشمای خوشگلش بسته می شد و می گفت ووووویییی و به سمت من خم می شدم. دیگه داشتم منفجر می شدم، گفتم ساک می زنی؟ گفت نه پرده ندارم. کنجکاو نشدم. از خدا خواسته اول پاها و رونشو مفصل بوسیدم و ناز کردم، بعد کیرمو آروم آروم فروع کردم تو کوسش، گفت همزمان بمالش، به حرفش گوش کردم و شروع کردم به عقب جلو کردن، حدود ۳ دقیقه عقب جلو می کردم و اون می گفت آرش، خیلی خوبه! وویویییی! مرسی! دوست نداشتم آبمو روش بریزم پس لحظه آخر شلوارمو کشیدم بالا. احساس کثیفی بهم دست داد. اما ارضا شده بودم و لذت این سکس غیر عادی برام قابل وصف نبود. بعد از اون، دیگه سکسی نداشتیم، اما احتمالا این تابستون دوباره می بینمش و الان که دارم می نویسم، شدیدا چشم به راه اعضای برجسته ی بدنش هستم! دو نکته: ۱-دوستان من بازم می گم این داستان واقعی بود، شاید این که کسی موقع این که شورتش به زور پایین کشیده شده با استدلال قانع بشه، عجیب باشه (و البته هست!) و این که آدم بره وسط دو تا خاله اش، دختر خاله اش رو بمالونه عجیب باشه، اما واقعا همچین شخصیتا و افرادی غیر ممکن نیستن، بالاخره توی کشور به این بزرگی ممکنه یکی اش واقعی باشه و ممکنه یکی شون این داستانو نوشته باشه. در هر صورت متاسفان راهی برای اثبات ندارم و فقط می تونم از احتمالات صحبت کنم. ۲-درسته این ماجرا برای من لذت بخش بود، اما اصلا از کاری که کردم دفاع نمی کنم، البته سکس با کسی که رضایت داشته باشه(و سلامت عقلی داشته باشه)رو کار بدی نمی دونم؛ اما واقعا نمی تونستم حدس بزنم شیما از مالیده شدن حس بدی نداشته باشه. که خوشبختانه نداشت

سکس عاشقانه نیما و دخترعموسلام بچه ها من نیمایم ۱۸ سالمه.بچه همدانم.قد بلندم و پوستم سفیده.موهامم بلند.یه دختر عمو دارم اسمش شیرینه تو اراک زندگی میکنن و۶ماه از من کوچکتره.خیلی دختر تمیز و سفیدیه من از دوسال پیش تو کفش بودم تا اینکه عید سال پیش ازم شماره خواست منم از خدا خواسته بهش دادم.یه ۱۵ روزی گذشت تا اینکه من بهش یه اس فلسفی دادم بعد چندتا اس دادن حالمو پرسید و از این حرفا یه دو سه ماهی باهم حرفای معمولی و درسی و از این حرفا زدیم و بعد چند ماه گذشت از دوستیمون اون با خواهرش اومدن خونه ی ما یه چند باری با هم تنها شدیم ولی نتونستم کاری بکنم چون روم نمیشد.خلاصه چند روز بعدش اونا برگشتن اراک ومن موندم و یه کیر بدبخت کس ندیده.یه مدت بعدش تصمیم گرفتم ازش سوالای سکسی بپرسم تا بفهمم اونم کیر منو میخواد یا نه؟؟؟؟؟ یه شب بهش گفتم میای با هم راحت باشیم و… گفت اره چرا که نه.گفتم تو قبلا به من فک میکردی گفت دوهفته دیگه وقتی دیدمت میگم.دو هفته گذشت و ما رفتیم عروسی پسر عمم.اونجا دیدمش باهاش دست دادمو حالشو پرسیدم.گفت بدک نیس.گفتم حرفی میخوای بهم بزنی؟؟؟گفت اره یه حرف خیلی مهم.گفتم بگو گفت الان نمیشه.گفتم پس کی؟؟ گفت فردا من تنهام بیا خونمون.منم قبول کردم.شب از فکر و خیال خوابم نمیبرد.هم میخواستم فردا بکنمش هم دلم نمیومد پرده ی این دختر پاکو پاره کنم.فردا شد.اس دادم و بهش گفتم کی بیام؟ گفت ساعت ۳/۵ اینجا باش گفتم باشه.بقیه رو یه جور پیچوندم ورفتم خونشون.قلبم داشت میومد تو دهنم.بالاخره اومد درو وا کرد.یه ساپورت مشکی با یه سارافون مشکی و قرمز پوشیده بود.گفتم شیرین چرا ساپورت پوشیدی؟ گفت اخه میدونستم تو دو س داری.راستم میگفت دوس داشتم.وقتی از پله ها میرفتیم بالا دستشو گرفتم.گفتم شیرین حرفتو بگو برم یه وقت بقیه میان زشته مارو تنها ببینن.گفت نترس بیا تو قبل ۶ نمیان.گفتم باشه و رفتم تو.داشتم تو اینه به خودم که عرق کرده بودم نگاه میکردم که یهو دستشو گذاشت پشتم اروم اومد جلوم وایساد دستشو گذاشت رو شونم. با ناز گفت نیما… گفتم جونم عزیزم.گفت یه چیزی بگم ناراحت نمیشی منم گفتم شایدم بشم گفت نیما من… ترسیدم گفتم توچی؟؟؟بگو ببینم.گفت من خیلی وقته عاشقت شدم.میخوام شوهر خودم باشی.هز کاری واسه به دست اوردن دلت میکنم.گفتم خاک تو سرت میدونی چقد ترسیدم.چرا قبلا بهم نگفتی؟؟؟؟؟گفت من یه دخترم.خیلی سخته به یه پسر بگی که عاشقشی ولی غرورمو شکستمو ازت شماره خواستم تا ببینم توام منو میخوای یا نه؟؟؟گفتم شیرین گفت بله.گفتم منم میخوامت گفت چقد؟؟ گفتم زیاد.گفت واسه زندگی یا سکس؟گفتم هردوش.گفت یعنی میای خواستگاریم؟گفتم اره.گفت منتظرت بمونم؟ گفتم اره.گفت وااااای یعنی میشه تو مال من باشی؟ گفتم الانم مال توام.یه دفه اومد بغلم و سرشو گذاشت رو شونم دیدم داره گریه میکنه. گفتم چرا گریه میکنی؟ گفت باورم نمیشه نیما جونم. گفتم باورت بشه شیرین جونم.راستی میخوای تا شب سرپا نگهم داری؟اشکشو پاک کرد و گفت نه اقای من بشین برات شربت بیارم ولی نصفشو بخور.گفتم چرا نصفشو؟؟گفت دوس دارم از لیوان تو بخورم. گفتم دیووووووونه ای. گفت دیوونه ی زنجیریتم نیما جون.من نشستم و اون رفت شربت بیاره.خیره شده بودم به پاهاش.اخه سارافونش کوتاه بود.شربتو اورد اومد نشست.گفتم شیرین تا حالا نمیدونستم پاهات اینقد سکسیه خانومم.گفت از این به بعد بدون خب.با خجالت بهش گفتم میذاری دستمو بکشم رو پاهات اونم گفت بکش.منم اروم سارافونشو کشیدم عقب و دیدم یه شورت ابی تنشه بعدروی کونشو لمس کردم و کشیدم روی رون پاش.اروم داشت ناله میکرد.گفتم شیرین یکم بلند تر ناله کن خجالت نکش دوس دارم صدای ناله هاتو بشنوم.(اخه صداش خیلی خیلی حشریه) گفت اگه تو دوس داری باشه.بعد دستمو میکشیدم پشتش و اونم هی ناله می کرد گفتم شیرین میشه از زیر شلوار دستمو بکشم گفت نه. با هزار تا خواهش والتماس راضیش کردم.دستمو از پشت بردم تو شلوارش.شرتشو کشیدم پایین گفتم شلوارتو در بیار گفت دوس دارم تو دربیاری منم یکم لبامو مالیدم به کسش و شلوارشو کشیدم پایین.کسش واقعا رویایی بود.سفید سفید.یه کس کوچولو و تنگ.لباش به هم چسبیده بود گفتم منو لخت کن.گفت نه نیما.تا همین جا بسه.گفتم شیرین مگه تو خانوم خودم نیستی؟گفت چرا..ولی.. گفتم پس لختم کن.اونم کرد.دستشو کشید رو کیرم.گفت نیما بزرگه.گفتم دوس نداری؟گفت چون مال تویه دوس دارم گفتم بشین روش.گفت بازم گفت نه.گفتم چرا؟؟ گفت پرده دارم.میخوام تا شب زفاف دختر بمونم.منم قبول کردم و گفتم لا اقل بذار روش.اونم کسشو جلو کیرم منم میکشیدم روش و لباشو از هم باز میکردم با دستای کوچولوش موهامو میکشید و میگفت عاشقتم مهدی جووون و لباشو میذاشت رو لبام و لبامو میخورد.بعد بلند شد واسم دستمال اورد تا ابمو پاک کنه.پاک کرد و گفت نیما همیشه مال من باش.گفتم باشه.یه لب ازش گرفتمو بعد لباسشو تنش کردم و اونم لباسای منو تنم کرد.باز بغلم کرد و گفت که عاشقتم منم نازش کردم و گفتم منم همینطور عشقم و ازش خدافظی کردم.بعد اون روز بهش خیلی وابسته شدم.واقعا از ته قلبم عاشقشم.دعا کنید ما بهم برسیم وگرنه دو تامونم دیوونه میشیم.بچه ها درسته این داستان خیلی سکسی نبود ولی دوس داشتم این واقعیتو یه جا بنویسم.بچه ها بدونید که هیچ چیزی شیرین تر از سکس عاشقانه نیست. ببخشید که خیلی شد.لطفا نظر بدین به داستانم.نویسنده.. نیمای عاشق

قطع شدن اینترنت و سکسسلام بر همه بچه های گل و گلاب اول اینو بگم داستان من کاملا واقعی بدتون اومد هم بگید بدمون اومد.. خب بریم سراغ خاطره تمام اسم ها مستعاره از خودم بگم من علی (مستعار) ۲۰ ساله از ماهشهر هستم ۲ سال بود توی کف دختر داییم بودم هر موقع که میرفتم خونه داییم همه دختر دایی هام جلوم بی حجاب بودن و لبسا هایی راحتی می پوشیدن کوچیک ترینشون که ۱۸ سالشه خیلی خوشگل بود اسمش نازنین (مستعار) بود من خیلی توی کفش بودم وقتی میرفتم خونه داییم همش اونو دید میزدم و قسمت زیر گردنش نزدیک به سینهاش کاملا لخت بود طوری که یک ذره میشد سینه هاش رو دید ولی نه زیاد خوب پوستش بر خلاف همه ماهشهری ها سفید بود سفید سفید کون خیلی خوشگل و خوش فرمی داشت سینه هاشم اصلا افتاده نبود و خوش فرم بود (بر خلاف بعضی ها که سایز سینه رو میگن من نمیدونم چند بود چون با نگاه کردن نمیشه گفت)خب از داستان دور نشیم من ۲ سال حسرت کردنش رو می کشیدم تا اینکه یک روز اومد خونمون برای شام مهمانی و وقتی غذا خوردیم من یه شیطنت کردم و گفتم:نازنین به نظرت من خوش استیلم گفت آره بد نیستی بعدش گفتم ولی تو عالی هستی خوشگل یکم سرخ شد اونروز گذشت چند بارم دیدمش در حد سلام و علیک بعد از حدود یک هفته می خواست بره توی سایت دانشگاشون تا درس ها و نمره هاش رو چک کنه ولی اینترنتشون به گفته خودش قطع شده بود و اومد خونه ما وقتی اومد پدر مادرم رفته بودن خونه خالم و چون من خسته بودم نرفتم وقتی اومد من پای اینترنت بودم که آیفون خونه رو زد من در رو باز کردم با چادر اومد تو ولی وقتی اومد تو خونه روسریش رو در اورد چادرش هم انداخت و با لباس های راحتی و خونگی توی خونه بود وقتی اومد بش گفتم بفرما بشین اونم گفت مرسی و نشت روی صندلی کامپیوتر و مشغول بود من رفتم توی آشپزخونه یه چیزی بردارم بخورم وقتی برگشتم یه فکری زد به سرم گفتم برم مخش رو بزنم از این فرصت بهتر نمیشه رفتم پییش گفتم نمره هات چطوره گفت عالیه گفتم نازنین جون واقعا زرنگی گفت نه بابا اون طوریا هم نیست بعدش من بهش گفتم نازنین جون یه چیز بگم ناراحت نمیشی؟ گفت نه بگو گفتم من عاشقتم همیشه دوستت داشتم شاخ در اورد بعد دیگه هیچی نگفت و یکم سرخ شد منم با کمال پررویی دستم رو گزاشتم روی دستش خواست دستش رو بکشه ولی من نذاشتم و یک لب آبدار ازش گرفتم انداختمش روی زمین شروع کردم به لب گرفتن و عشق بازی اونم خوشش اومده بود و ادامه داد همینجور داشتیم با همحال می کردیم که من بلندش کردم و گفتم بزار لباسات رو در بیارم عشقم اونم دست زد به سینه هاش و گفت باشه عزیزم بعدش من شروع کردم در اوردن لباساش وقتی پیرهنش رو در اوردم سوتین پوشیده بود از روی سوتین یکم دست زدم به سینه هاش رفتم شلوار جینش رو در اوردم وای چه شورت سکسی الان که یادم میاد کیرم شق میشه خب ادامه بدیم کامل لختش کردم فقط با سوتین و شورت بود منم خودم خودمو لخت کردم سوتینش رو در اوردم و شروع کردم به خوردن ممه هاش یکی از ممه هاش رو با دست میمالوندم یکی رو می خوردم دست از سرشون بر نمیداشتم خلاصه اونم خیلی حال کرده بود بدجور وقتی خوب سینه هاش رو خوردم شروع کردم شورتش رو در اوردن وقتی شورتش رو در اوردم وایییییییییییییییییییییی یه کس قرمز و سفید و بدوون حتی یک تار مو جلوی منه وحشیانه بار شروع کردم به خوردنش خیلی تند تند می خورم اونم صداش در اومد و می گفت بخور عشقم بخورررررر منم ادامه میدادم یه ۱۰ دقه ای براش خوردم خستم شد گفتم عشقم برمیگردی عزیزم؟ یه ماچ گرفت و گفت من در اختیار تو هستم هرکاری دلت می خواد باهام بکن منم برگردوندمش و کیرم رو خواستم بکنم توی کونش دیدم خیلی تنگه اولین بارش بود یکم کرم برداشتم مالیدم بهش و دوباره کردم با هرچی زور و زحمت بالاخره رفت داخل و شروع کردم به کردنش اولا یکم جیغ میزد و می گفت درد داره منم می گفتم اولش اینطوره بعد جا باز می کنه اونم هرجور شده تحمل کرد چند دقه گذشت دیگه کونش خوب جا باز کرده بود و من داشتم خیلی تند تند تلمبه میزدم و اونم آه آهش در اومده بود و داشت حال می کرد و هی می گفت علی عزیزم بکن جرم بده من مال توم اینا رو که گفت دیگه از خود بی خود شدم تند تند کردمش گفتم عزیزم ۱ دقیقه دیگه آبم میاد چیکار کنم گفت در بیار تا برات ساک بزنم! چون بار اولش بود یکم ناشیانه می خورد و خوب ساک نمیزد ولی یواش یواش بهتر شد منم در اوج خودم بودم و اونم داشت برام ساک میزد همینجور که داشت ساک میزد احساس کردم داره ابم میاد منم هیچی نگفتم و تمام آبم رو با فشار کردم توی دهنش اونم همش رو خورد کارم تموم شده بود ولی اون هنوز ارضاع نشده بود پس من اومدم و شروع کردم به خوردن کسش اینقدر خوردم و خوردم و خوردم تا بالاخره آبش اومد و سریع لباساش رو پوشید رفت خونه منم رفتم دوش گرفتم ۲ ماه بعدشم من رفتم خواستگاریش! و جواب مثبت شنیدم و الان اون زنمه چند تا سکس هم باهاش کردم که اگر از این خوشتون اومد بگید تا بعدیم بنویسم دوستان گل و عزیز…نوشته:‌ علی (مستعار)

سکس با پسرعموی جذابم سپهر سلام من ارشینا ام! میخوام اولین سکسم رو ی جا ثبت کنم ولی خب چه جایی بهتر از اینجا… یادمه ۱۵ سالم بود که حسابی دیگه حشری شده بودم و همش به سکس فکر میکردم اون موقع با bام حرفشو میزدیم اما جرئت سکس رو نداشتم چون از عقب که درد داره از جلو هم که دردسر داره… ۲ سال گذشت و من ۱۷ سالم شده بود همیشه یادمه هرجایی میرفتم با دوستام من بیشتر از اونا مورد توجه قرار میگرفتم قدم ۱۶۰ و کوتاهه اما چیزی که زیاد دارم سینه و باسنه پوستمم که حسابی سفیده که به همین خاطر خیلیا بم میگن سفید برفی یا بخاطر قدم بم میگن بند انگشتی و فلفل وزنمم ۴۸ … چشاشمم که حالت کشیده و خمار داره و رنگش هم ابی تیرست موهامم زیتونی لخت … دیگه بیشتر از این نمیگم و میرم سر داستان اون سال عروسیه خواهرم بود و از خیلی جاها مهمون داشتیم عموم ۹ سال بود که رفته بود فرانسه با خانوادش و من فقط تلفنی باشون حرف زده بودممامان اینا هم که حسابی درگیر بودن واسه همین قرار بود من برم فرودگاه دنبالشون بعد از کلی انتظار عموم و زن عمو اومدن و حسابی بازار ماچ و بوسه به راه بود که یکی از عقب گفت بابا بزارین منم ببینم این سفید برفی رو وقتی برگشتم سپهر رو دیدم خیلی عوض شده بود قد ۱۸۰ و هیکل ورزشی و برنز که حسابی دل میبرد چهرشم که چه خندون و چه اخمو دخترکش بود خلاصه حسابی رفته بودم تو کف پسرعموی جذابه ۲۳ ساله ام … از اونجا رفتیم هتل درویش و واسشون اتاق گرفتیم منم چون بیکار بودم همونجا موندم (ریا نشه که به عشقه سپهر) ۲ هفته گذشته بود که عمو و زن عمو رفتن تهران دیدن فامیلا و اینا اما سپهر به بهونه این که میخواد مشهد رو بگرده نرفته بود… همون روزا بود که بم زنگ زد ببرمش مراکز خرید و اینا منم چون خرید داشتم فرصت رو از دست ندادم و سریع حاضر شدم و تیپ زدم مکش مرگ ما… ی شلوار دم پا مشکی با مانتوی تنگ و کوتاه مشکی تنم کردم با کفش پاشنه دار سپهر که اومد و منو دید کلی تعریف کرد و اینا و رفتیم خریدامونو کردیم و رفتیم کافی فنجون اونجا بهم درخواست دوستی داد و به گفته ی خودش تو این ۹ سال با عکسام بوده والان میخواد با خودم باشه منم که واقعا ازش خوشم اومده بود قبول کردم شبش مامان زنگ زد که بابا شیفته و خودشم رفته منزل اباد پیشه مامانی و گفت برم خونه دوسته صمیمیم نوشین سپهر که فهمید گفت بیا بریم هتل اولش قبول نکردم اما گفت کلی حرف داره از این سالا واسه همین قبول کردم و با نوشین هماهنگ کردم و رفتم اون شب تو تارکی و که فقط نور چراغ خواب حاله اب از نور تو فضا داشت واسم کلی حرف زد یه عالمه هم قهوه خورده بودیم و بی خواب شده بودیم کا به شوخی کشیده شد و من داشتم از دستش فرار میکردم که منو از پشت کشید و چون تعادلم به هم خورد اوفتادم اونم با خودم با خودم کشیدم وافتاد کنارم هردومون میخندیدیم و خسته شده بودیم همونجوری داشتیم حرف میزدیم که وسوسه شدم و لباشو بوسیدم با اینکه یاد نداشتم اما بیخیال هم نمیشدم سرشو برد عقب و گفت بیا یادت بدم چجوری باید عشقتو ببوسی نمیدونم زمان چجوری گذشت اما تا چشم به هم زدم نیمه برهنه رو تخت بودیم منم که حسابی حشری شده بودم ازم پرسید مطمئنی منم گفتم با تو اره گفت چه مدلی ؟ منم که عاشق سکس وحشی اما نه خیلی بش گفتم و اونم دوست داشت چون گفت عاشقتم ک مثه خودمی… شروع کرد به محکم لیس زدن گردنم منم بیکار نموندم وهمون مدلی که از تو فیلما یاد گرفته بودم شلوار و شرتشو با پاهام و البته کمک خودش در اوردم کیر برنز خوشگلش نزدیک ۲۳ یا ۲۴ سانت بود و حسابی کلفت طوری دستم دورش حلقه نمیشد اونجا واقعا ترسیدم اما با بوسه هاش ترس از یادم رفت و بلند شدم نشستم و براش ساک زدم این اولین بارم بود و چون بلد نبودم هی عق میزدم اونم خندش گرفت و بغلم کرد و گفت نمیخواد بخوریش بند انگشتیه من اونجا بش گفتم که میترسم و یه جورایی پشیمون شدم اما جوابی داد که قانع شدم گفت این کس و کون گنده همچین کیری بش مشخوره اصن بزرگ نیست بلکه کوچیک هم هست و لب گرفتیم و منو به صورت برعکس خوابوند رو خودش و شروع کرد به کسم رو خورن خیلی حس خوبی بود و همش از لذت بلند داد میزدم واسه اینکه صدام بیاد پائین تر کیرشو کردم تو دهنم و اون ۲ تا توپه نازشو واسش میمالیدم من ۱ بار ارضا شده بودمو اون خودش میگفت حالا حالا ها کارش طول میکشه بلند شد و منو خوابوند و کیر بزرگشو که الان واقعا بزرگ تر شده بود رو گذاشت دمه کسم از تر چشمامو بسته بودم و اون اول سرشو کرد تو که هنوز اصن داخل نرفته بود درد داشتم و دستشو گاز میگرفتم اونم همون اول کسم شروع کرد به تلنبه زدن و من بدون ابنکه بکارت ام پاره بشه حال میکردم و دوباره به ارگاسم رسیدم همینجور که سینه هامو میمالید گفت میخوام کونتو فتح کنم واقعا رنگم پرید گفت : میخوای بخوابیم ؟؟ واقعا میخواستم بگم اره بخوابیم که یادم اومد اون هنوز به ارگاسم نرسیده واسه همین گفتم نه میخوام با تو تجربش کنم اما باید قول بدی سکس وحشی باشه _میترسم تو اذیت بشی ارشینم _من دوست دارم شروع کرد به محکم لبامو خوردن و سینه هامو مالوندن که واقعا سینم درد میگرفت اما دردشو دوست داشتمو فقط با لبای بسته اه اه میکردم… لبامو ول کرد و شروع کرد به خوردنه بدنم و همه جامو مک میزد و مطمئن بودم که بود میشه همه جام… وقتی رسید به کسم دیگه کاملا وحشی شده بود و با شدت کسم رو میخورد و سینه هامو میکشید منم فقط جیغ میزدم از درد و لذت… یه بحظه سرشو بلند کرد تا اومدم بگم یکم ارومتر با فشار و شدت برم گردوند و حالت سگیم کرد موهامو گرفت کشید به سمت عقب منم کمرمو قوس دادم و قنبل کردم که چندتا سیلی محکم زد به کونم و واقعا میسوخت یکم از اب کسم که حسابی راه افتاده بود زد به کیرش و کون من و همیجوری که موهامو میکشید و به کونم سیلی میزد یه دفعه کیرشو رد تو کونم واقعا دردش خیلی بد بود و اشکم در اومده بود و اما سرمو انداخنم پائین تا اشکمو نبینه اونم یه ذره کیرشو همونجوری نگه داشت و سینه هامو میمالید و اه اه میکرد و چون واقعا فشار رو کیرش بود به خاطر سوراخ تنگ کونم تازه یه ذره کونم سوزشش اروم شده بود که کیرشو کشید بیرون و دوباره یه دفعه کرد تو این بارم درد داشت اما بهتر از دفعه قبل بود و پشت سرهم اینکارو میکرد و منم دوباره شروع کرده بودم به آه آه یه مدت که گذشت سرعتشو تندتر رد و یه دفعه وایستاد تا اومدم برگردم ببینم چی شده که کونم اتیش گرفت…اون شب بازم از پشت سکس کردیم و بعد ار مجلس خواهرم نامزد کردیم…

مامانم و شوهرعممسلام.مامان من یه زن با موهای طلایی لاغر با وزن تقریبا ۵۸ کیلو که ۳۸ ساله ام هست.سینه های زیاد بزرگی نداره ولی در عوض یه کوس خیلی خوشگل و مشتی داره و یه باسن گنده که هر شلواری که میپوشه آدم رو حشری میکنه. خلاصه یه کمر خیلی باریک اما با یک کوس و کون گنده و خوشگل. رنگ پوست مامانم گندمیه.خب داستان از اینجا شروع میشه که بابام مجبور شد به خاطر کارش از تهران به سمت تبریز حرکت کنه و ۲ ماه اونجا بمونه و من و مامانم هم تنها بودیم.خونه ی عمم هم دقیقا بغل خونه ما بود.عمم هم با مادربزرگم و عموهام به مشهد رفته بودن و چند ماهی اونجا موندن. خلاصه شوهر عمم هم با اونا نرفته بود. یک روز من با دوستام قرار گذاشتیم تفریحی از صبح تا شب بریم پارک جنگلی و خلاصه صفا کنیم و شب هم با دوستان تو خونشون دور همی باشیم و شب اونجا بمونیم. من اومدم از خونه راه بیفتم به سمت خونه ی رفیقم که یه ساعتی از خروج من از خونه میگذشت که خلاصه دوستم زنگ زد و گفت که من بنا به دلایلی نمیتونم بیام منم اعصابم از دستش خورد شد و کلا قرار هممون بهم خورد و من هم ناراحت به سمت خونه برگشتم. وقتی رسیدم در خونه یه ۲۰ متری با خونه فاصله داشتم که یهو دیدم شوهر عمم داره زنگ خونمونو میزنه. منم جلو نرفتمو آروم تعقیبش کردم که ببینم چیکار میکنه.زنگ رو که زد انگار هماهنگ شده بود و مامانم هم سریع در رو باز کرد.من هم خیلی قایمکی رفتم تو و از اتاقم تو پذیرایی خونمون رو نگاه میکردم که اونا چیکار میکردن. مامانم به شوهر عمم گفت خیالت راحت امشب خونه ی رفیقش ایناس و خونه نمیاد.بشین رو مبل تا یه شربت برات بیارم.اونم نشست و مامانم شربتو اورد و گفت که تا تو بخوری من خودمو آماده کنم که حال کنیم.شوهر عمم هم گفت باشه عزیزم. مامانم رفته بود تو اتاقشو خودشو کلا لخت کردو فقط یه سوتین با یه شرت پاش بود و یه ساپورت توری با یه جفت کفش های پاشنه بلند قرمز. داشت خودشو آرایش میکرد که یهو شوهرعمم اومد تو اتاق و مامانم هم یه جیغ بلند زد و گفت کثافت میای تو یه در بزن خب. خلاصه مامانم هم که خیلی حشری شده بود اومد و لباس های شوهر عمم رو در اورد. لامصب یه کیر گنده و ۳۰ سانتی داشت که خیلی هم کلفت بود.کس مامانم هم تنگ بود.مامانم هم سریع جلوش زانو زد وکیرشو گذاشت رو لبای قرمزشو یه بوس کرد و تا ته کرد تو دهنش و یه ساک خیلی حرفه ای براش زد. اونم مامانمو بغل کرد گذاشت رو تخت و دو تا پاهاشو از کفش های پاشنه بلند و قرمزش گرفتو باز کرد و کیر گنده ای رو که داشت روگذاشت لبه ی کس مامانم و آروم آروم کرد تو.هنوز تازه کلاهکش رفته بود تو که مامانم آه و ناله رو شروع کرد. وقتی تا وسط های کیرش رفت تو یهو مامانم جیغ زد و یه نفس عمیق کشید. اون هم شروع کرد به تلمبه زدن.مامانم خیلی دردش میومد و مدام آه آه میکرد. دیگه تلمبه زدنش تند تر شد که مامانم هم خوشش اومده بود و آه های بلند میکشید و بعضی وقت ها هم جیغ میزد که این کارا شوهر عمم رو تحریک میکرد و اونم تندتر تلمبه میزد که صدای شالاپ شلوپش میومد.شوهر عمم ارضا شده بود و آبشو تا قطره ی آخر عین شلنگ آتش نشانی تا ته تو کس مامانم خالی کرد.بعد از ۱۰ دقیقه بعد شوهر عمم گفت که اینجوری فایده نداره و بهش گفت که برگرد. اولش مامانم مخالفت کرد و گفت که درد داره ولی آخر سر قبول کرد و برگشت و کونشو قمبول کرد.شوهر عمم هم ده بیستا چک سکسی محکم به کون گنده مامانم زد و مامانم هم کونش بدجوری قرمز شده بود و جیغ میزد.خلاصه شوهر عمم هم از این که یه کون قرمز و گنده جلوش بود حشری شده بود و یه تف انداخت رو سوراخ مامانم و کیرشو گذاشت رو سوراخشو یهو کیرش لیز خورد رفت تا ته تو. که مامانم یه جیغ خیلی بلند زد.چیزه کمی هم نبود که یه کیر کلفت ۳۰ سانتی تا ته تو کونش بود حقم داشت جیغ بزنه. شوهر عمم هم خیلی تند تند تلمبه میزد و مامانم اشکش در اومده بود.لامصب آبش هم تموم نمیشد و یه بار دیگه آبشو تا ته تو کون مامانم خالی کرد و کیرشو کشید بیرون و از کون مامانم هم یه بوس کرد کرد و کوسش هم ماچ کرد و گفت که دمت گرم جنده خانم بازم از این کارا بکن و رفت. مامانم هم از کون درد نمیتونست تکون بخوره فقط آههههههههههههههههههه میکشید و هرچی آبکیر تو کونش ریخته شده بود از کونش سرازیر شدو ریخت رو لپ کونش. سوراخ مامانم خیلی گشاد شده بود و درد میکشید. بعد پاشد و خودشو جمع و جور کرد و رفت حموم.از اون به بعد به خاطر اینکه بابام تا ۲ ماه خونه نبود و از اون طرف عمم هم چند ماه نبود هر روز اینا باهم حال میکردنو منم به رو خودم نمی اوردم.امیدوارم از داستان لذت برده باشید.بایپایاننوشته: niceboy20

سکس من و دختردایی هام سلام من علی هستم میخوام یکی از خاطرات سکسی هم را در دوران ۱۶ سالگی ام بنویسم یک روز تولد دختر داییم بود ما هم همیشه تولد کسی بودنی میریم و تمام فامیل جمع میشن تولد خیلی شلوغ بود و داییم این تولد رو تو باغ لواسانش گرفته بود و این اولین باری بود که ما برای تولد به اون باغ میرفتیم باغ بزرگی هم داره و یک ویلا داره که تقریبا با استخرش ۲۰۰ متر فاصله داره همه دور استخر جمع بودیم من اون موقع رقاص خوبی بودم و همیشه تو عروسی ها و تولد ها مجلسو گرم میکردم دو تا از دختر دایی هام به من بد جوری عشق میورزیدن من هیکل ورزشکاری داشتمو یه کوچولو هم شکم زنداییم به من گفت برو کیک رو از تو ویلا بیار منم رفتم تو ویلا که دیدم دو تا دختر داییم که منو دوست دارن اومدن تو البته از دوتا دایی مختلف هستن ها خواهر نیستن من کیکو برداشتم رفتم گذاشتم رو میز لب استخر که دیدم دختر دایی هام پشت سر من دارن میان و دارن چاقو میارن ما اصلا خانواده اسلامی نیستیم و حتی باهم تو استخر زنو مرد قاطی هم میریم… داشتن چاقو رو میرقصوندن که دست منم گرفتنو منم قاطی رقصشون شده بودم دیگه کلی لاو میترکوندیم کیک بریدنو کیک خوردیم تا شام آماده شده یکی دوساعت طول میکشید من رفتم تو یکی از اتاق های ویلا دراز کشیدم داشت خوابم می برد که دیدم یکی اومد تو اونقد خسته بودم که نفهمیدم کی اومد تو اصلا دیدم یکی اومد خوابید کنارم رو تخت دو نفره دیدم میترا دختر دایمم که یک سال از من کوچک تر بود ولی از لحاظ بدنی یک دختر کاملا سکسی لاغر ولی‌کون بزرگ و پستون مناسب اومده بود داشت نازم میکرد من که دیدم میترا شیطنتم گرفت دو سه تا تیکه عشقی بهش پروندم و گفتم دوست دارم و خوابیدم اونم موقعی که من خواب بودم منو بوس کرده رفته خلاصه یک ساعت خوابیدمو از خواب بیدار شدم برای شام رفتم صورتمو آب بزنم دیدم جای رژ لب میترا مونده من فهمیدم اوضاع از چه قراره رفتیم سر میز نهار خوری تو باغ که دیدم میترا اومد نشست سمت چپم رو صندلی و شیدا که اون یکی دختر دایمه تقریبا هم قد منه و دوسال از من کوچیک تره ولی هیکلش و قیافش از میترا خیلی بهتره نشست سمت راستم من غذامو خوردم تموم شد دیدم شیدا هنوز داره میخوره (غذا جوجه کباب بود) جاتون خالی به هرکس هم دوتا بال یا دوتا کتف مرغ رسیده بود دیدم واس شیدا دوتا بال افتاده البته من واس خودمو خورده بودما چون میدونستم از بال زیاد خوشش میاد یکیشو ورداشتمو در رفتم سمت درخت های میوه ی باغ( باغ به شکلی هست که کمی سرازیری داره چند درخت گردو داره که تو باغ اصلا از سمت استخر و ویلا دیده نمیشه) دویدم تو باغ دیدم شیدا هم داره میدوه دنبالم رسیدم وسط باغ که سگو بستن اونجا کل فامیل از کار من قش کرده بودن رسیدم جلو سگ شیدا هم رسید به من گفتم بندازم جلو سگ بخوره گفت تو رو خدا نکن منم که شیطنتم گل کرده بود گفتم بیا بگیرش اومد جلو فکر نمیکرد بدم بهش گفت بده گفتم بفرماید بانو یهو اونقد خوشحال شد اومد از رو لپم یه بوس کردو برگشت که بدو سر میز بهش گفتم شیدا(البته تنم به لزره افتاده بود از خجالت ولی گفتم دیگه) من موندم امود گفت چی؟؟ گفتم من بوست نکردم گفت بیا بوس کن منم یه ماااااچ کردم جای بوس که یکم صورتش تفی شد گفت خیلی بد جنسی دنبالش کردم تا جلو میز نهار خوری تازه ساعت ه‍شت شب بود رفتم پمپ آب گرم استخرو زدم که بریم تو آب البته از ظهر که اومده بودیم پمپ آب سرد کار میکرد بعد تمام شدن شام زندایی هام گفتن بریم استخر دایی هام نیومدن بابام نیومد من بودم داداشم زن دایی هام دختر دایی هام کلا دو نفر پسر بودیم ده نفر دختر و زن من داشتم شنا میکردم که زن دایم به من گفت به شیدا هم شنا یاد میدی بعدش میترا گفت علی به جفتمونم یاد میده منم که نمیتونستم چیزی بگم گفتم باشه تو دل خودم گفتم مگه آموزش به این راحتی هاست خاک تو سرت چرا قبول کردی دوباره گفتم بزار یه حالی باهاشون میکنیم دیگه زن دایی هام رفتن بیرون از آب البته من آموزشمو شروع کرده بودما دادشم مونده بود و من دو تا دختر دایم داداشم گفت من میرم دست شویی شاید هم دیگه نیام گفتم باشه من موندما دختر دایی هام میخواستم رو آب وایسا دنو بهشون یاد بدم کیرمم کامل شق شده بود و چون شفاف بود همچی معلوم میشد به میترا گفتم بیا اومد گفتم میخوام رو آب وایسادنو بهت یاد بدم گفتم بچسب به من تا آروم حرکات دستو و پا رو بهت بگم میترا از کمر چسبید به من منم کیرم بالی باسنش بود گفت این چیه داره فرو میره تو کمرم گفتم هیچی کارتو بکن گفت باشه البته فهمیده بودا چی بود گفتم من پاهاتو میگیرم تو سیخ خودتو رو آب نگه دار برای سه ثانیه پاهاشو میگرفتم نمیتونست وایسه گفتم نفستو هبس کن سعی کن رو آب بخوابی خوابید رو آب داشت میرفت زیر اب که باست چپم از رو ناف گرفتمش با دست راستم پستوناشو گرفتمو آوردمش رو آب نگهش داشتم بلند شد گفتم تو وایسا کنار به شیدا یاد بدم شیدا اومد ولی ایندفعه کیرم چسبیده بود به کون شیدا (چون کانال های سکسی زیاد نگاه میکرد از همه چی خبر داشت) شیدا هیچی نگفت گفتم میتونی رو آب بخوابی گفت به سمت پشت میتونم ولی جلو نه نمیتونم من گفتم به پشت بخواب ببینم خوابید و خدا وکیلی قشنگ بلد بود بعدش گفتم حالا به صورت کرال سینه بخواب دیدم داره مثل میترا میره زیر آب دوباره ست راستمو گرفتم به سینش ولی ایندفه نا خواسته دستم رفت رو کس شیدا رو همون حالت یه لبخندی بهم زد و فهمیدم چه خبر گفتم من میگیرم تو پا بزن پا میزد و دست من لای پاش احساس گرما میکرد خودمم داشتم از درد شق میمردم نزدیک بود مایو م پاره شه گفتم شیدا تو خوبی بلند شد رفت کنار به میترا گفتم بخواب رو دستم به صورت کرال سینه خوابید مثل شیدا گرفتمش یه نگاه کرد گفت چیکار میکنی شیدا سریع جواب داد اینطوری راحت تری میترا میترا هم گفت باشه قبول کرد گفتم پا بزن پازد ولی خوب شنا بلد نبود منم داشتم ماست مالی میکردم گفتم بسه دیگه من خسته شدم دارم میرم شیدا گفت یه سوالی دارم در مورد شنا میترا هم گفت من میرم شما زود بیاید میترا که رفت بیرون شیدا اومد کنارم دستشو زد به کیرم گفت کارت عالی بود پسر عمه جووون یه لب ازم گرفتو دوباره گفتم من موندم که گفت بیا رفتم چسبیدم بهش کیرم خورد به کوسش از رو مایو قبل این که لبامون به هم برسه یه آههه آروم کشیدو بعد لب گرفتیم رفتیم بالا لب استخر نشستیم کنار هم پاهاش خیلی خوش فرمه و ناخنون هاش خیلی خوشگله و لاکش هم رنگ صورتی میزنه یه چیز عشقی میشه پاهامو مالیدم به پاهاش دوباره یه لب ازش گرفتمو گفتم تو برو گفت تو نمیایی؟؟؟ گفتم برو من این کیرمو آروم کنم بیام خندیدو رفت بعد یه ربع که دراز کشیده بودم لب استخر دیدم مامانم اومده میگه بریم یخوابیم منم رفتم تو ویلا مامانم گفت شما اینجا میخوابید (شما: من شیدا میترا) من که رخت خوابم چسبیده بود به رخت خواب میترا یهو شیدا که سمت چب میترا بود گفت علی جاتو با میترا عوض کن اذت سوال دارم منم فهمیدم این سوال نداره میخواد باهم عشق بازی کنیم جامو عوض کردم میترا برگشت گفت میخواییم بازی کنیم گفتو دیگه الان وقت خوابه وقت بازی نیست که برگشت داستان بازی رو برای من تعریف کرد اینم از داستان بازی( منو شیدا دوست دخترای تو هستیم و تو قراره امشب با ما بخوابی تو یه تخت مثلا) منم گفتم باشه یهو جفتشون منو از دو طرف بوس کردن منم برگشتم سمت شیدا یه لب از گوشه ی لباش گرفتم طوری که میترا نفهمه ولی فهمید گفت پس من چی گفتم تو هم بوس میکنم گفت نه لب منم شکه شدم که فهمیدم میترا فهمیده یه لب پنج ثانیه ای هم با میترا گرفتم من به صورت معمولی خوابیده بودم که دیدم جفتشون رون پاهاشونو گذاشتن رو شکمم و شیدا با کف پاهااش داره با پاهای من بازی میکنه منم کیرم شق شده بود و هوا اونقد گرم بود با ست تاپ و شورتم خوابیده بود که دیدم شیدا دستشو آورد رو کیرم میترا داش سینمو مالش میداد و چشماشو بسته بود ولی شیدا از اون پدر سوخته ها بود منم دستمو از تو دامن شیدا کردم و کسشو داشتم میمالیدم از رو شرتش ولی داشتم رون میترا رو هم میمالیدم که دیدم شیدا پتو رو از رو خودش برداشت و پستون هاشو از تیشرتش انداخت بیرون کاملا چسبیده بودیم به هم دیدم شیدا داره پستونشو میماله شیدا درگوشم گفت اهلش هستی گفتم اهل چی گفت مثلا ما اونقد هم دیگرو دوست داریم از اون کارا میکنیم تا اینو گفت سر کج شدم با بدن سمت شیدا شروع کردم خوردن لباشو دیدم اونم دستشو کرد تو شرتمو کیرمو در آرودو و شرتمو کامل از پام در اورد و شیدا چپید زیر پتوی من میترا کپ کرده بود ما همچنان داشتیم لب همدیگرو میخوردیم و شیدا هم داش کیرمو میمالوند آروم. آروم میگفت آه هههه منم گه جو گرفته بود میگفتم ای جانم عزیزم عاشقتم لبمو کشیدم کنار و شروع کردم به خوردن پستوناش . پستوناش سفت بودن خیلی برام جذاب بود و بوی عرق هر جفتمون در اومده بود یهو میترا که از هیچی خبر نداشت دستشو انداخت رو کمرم کشید سمت رون پام که تازه فهمید چه خبر بود گفت شرتت کو گفتم در آوردم دیگه هیچی نگفت و حرف نزد کیرمو آرمو از رو شرت زدم به کس شیدا میدونستم پرده داره به خاطر همین فقط چند بار از رو شرت کردم تو سوراخش که کامل نمیرفت چون شورت پاش بود بعد شورتشو کشیدم پاینن چند بار با دستم مالوندمش و دیگه طاقت نداشتم رفتم زیر پتو شرو کردم به خوردن کسش تا حالا کس به این کوچولی ندیده بودم و یه حالی بهم داست داده بود شیدا گفت ۶۹ بخوابیم من نمیدونستم اون موقع چی هست تو ضیح داد و به اون صورت خوابیدیم رو هم اونم داشت برای من ساک میزد البته میترسید خفه بشه کامل نمیکرد تو دهنش من بعد از خوردن کسش گفتم میخوام بکنم تو کونت گفت نه من تو فیلما دیدم که خیلی درد داره گفتم من آروم میکنم دو تا تف زدم رو کیرم اومدم بکنم توش دیدم اصلا توش نمیره و خسته شدم خیلی دلم میخواست بکنم تو کسش ولی ترسیدم ‌یکم لب همدیگرو خوردیم دیدم میترا همینطوری دراز کشیده داره مارو نگاه میکنه پیچیدم سمت میترا بغلش کردم خوابوندمش رو خودم دو بار ازش لب گرفتم انداختمش سمت شیدا لختش کرد گفتم باید برام جق بزنی گفت چطوری شیدا بهش یاد داد گفت شروع کرد به جق زدن اصلا خوب نمیزد گفتم رو بزن کیرمو بکنم تو کونت ترسید گفت نه گفتم برگرد من آخه چون شیداو بیشتر از میترا دوست داشتم نمیخواستم با زور خیلی زیاد کونشو بکنم گفتم میترا از بشت خوابید روم شیدا کیرمو تنظیمم کرد رو کون میترا شیدا هم سوراخ کون میترا رو تفی کرد هم کیرمنو یه بار کرد تو دهنش تا خیس شه و لیز شه دیدم کون میترا هم تنگه از رو خودم بلندش کردم چهار دست و پاش کردم گفتم اینطوری راحت تره با دست پنج شیش بار دست کردم تو سوراخ کونش بعد کیرمو با دست چبوندم تو کونش شیدا رفت باهاش لب بگیره تا آه آهش بقدیم از خواب بیدار نکنه کیر که رفت تو کون میترا چنان آهی کشید که انگار بشکه کردن توکونش منم داشتم تو کونش تلمبه میکردم که دیدم آبم داره میاد چون سنم کم بود آب زود میومد یک ربع نشد کون کردن میترا گفتم شیدا آبم داره میاد بیا اینجا میترا بیچاره نمیدونست چی هست آب داشت میریخت که خودمو سریع انداختم رو شیدا خالی کردم رو سینشو و تو دهنشم چند قطره ریخت اومد برام ساک بزنه قشنگ آبم خالی شده خیلی حال داد شیش سال بعدم تو سن ۲۲ سالگی با شیدا ازدواج کردم و خودم پردشو زدم الان زندگی خوبیم دارم خیلی هم سکسی تر شده نسبت به قدیم…

حس عجیب اولین سکس سلام اسم من سروشه الان۲۰سال دارم . ۲سال پیش قرار شد من ودختر خالم یعنی که دختری ۱۶ ساله و بسیار زیباست ازدواج کنیم. و او این را می داند.بالاخره به پیشنهاد پدرش که مرا خیلی دوست دارد قرار شد با هم ازدواج کنیم با هم با اطلاع خانواده تلفنی ارتباط داشتیم و همدیگر را در خانه خودشان می دیدیم ما کاملا مودبانه و رسمی با هم ارتباط داشتیم.پس از مدت کوتاهی متوجه شدم اخلاق او مورد پسند من نیست به همه اعلام کردم از ازدواج با سارا منصرف شدم که با ناراحتی خانواده اش همراه بود ارتباط ما کاملا قطع شد.و روزهای آخر با بد بیراه گفتن به هم از هم جدا شدیم.من که با دخترهای زیادی دور و برم بودند موضوع را کاملا فراموش کردم .یک روز تلفنم زنگ زد او سارا بود گفت:من می خواهم با تو باز هم ارتباط داشته باشم گفتم من از این به بعد مثل یه دختر غریبه با تو خواهم بود و فامیلی ما برایم مهم نیست از او خواستم به آپارتمانی که در آن زندگی می کنم بیاد. سه روز بعد به بهانه سفر زیارتی از طرف مدرسه شب آمد پیش من میدانستم شب لذت بخشی را با این دختر عاشق با قد ۱۶۵ موهای لخت، سینه هایی به اندازه یک سیب ،لبهای گوشتی ،بدن سفید و بی مو وچهره ای زیبا خواهم داشت. آمد بعد از در آوردن کاپشن کوتاه و روسری در کنار من نشست اندام قشنگش زیرشلوار وتی شرت تنگ آدم را یه جور دیگر می کرد راستش کیرم بلند شده بود دستم را روی شانه اش گذاشتم بدون درنگ خود را به طرف من کشید و با سینه هایش بازی کردم احساس کردم بدنش می لرزد می خواستم کاملا” او را حشری کنم او را رها کردم و بلند شدم برای کردن وقت زیاد بود او شب پیش من است به او گفتم بریم روی تخت در همین حال گفتم لباست را در بیار گفت: خودت! (منظورش این بود که خودت اینکار رو برام بکن)هم خجالت می کشید هم دوست داشت او را بکنم… درحالی که روی تخت دراز کشیده بودیم در حین لب گرفتن تی شرتش را در آوردم سوتین سفید با سینه های برجسته که هنوز آویزان نشده قرارم را گرفته بود ولی با تمام نیرو خودم را کنترل می کردم تا کاری نکم در اولین سکس زندگیش بیشترین لذت را ببرد آرام بالای سینه اش را می بوسیدم و دستم را به زیر گردن و باسنش که هنوز با شلوار تنگ و ناز بود می مالیدم کم کم رفتم پایین و شلوار را در اوردم از روی شورت سفید و گیپورش کسش را می بوسیدم شورت را هم در آوردم لبه های کس تمیز و بی مو را با زبانم لیس می زدم تمام بدنش میلرزید در یک لحظه بلند شدم و تمام لباسهایم را در آوردم روش دراز کشیدم حالا هر دو کاملا” لخت بودیم کیر من مثل آهن سفت شده بود در حالی که تمام بدنش را میبوسیدم کیرم را لای پایش گذاشتم به نحوی که کیرم به کسش برخورد می کرد سینه اش را که نه خیلی سفت و نه خیلی نرم بود را می بوسیدم و لیس میزدم پاهایش را بلند کردم سرکیرم را روی کسش گذاشتم با صدای آرام گفت: مطمئنی؟گفتم: نترس. ارام کیرم را وارد کردم کس تنگی داشت درد شدیدی را تحمل می کرد کم کم عقب می رفت ولی صدایش در نمی آمد کم کم نصف کیرم را وارد کسش کردم چون برای اولین بار بود بیشتر از این تحمل نداشت و شروع به عقب جلو کردن کردم(از توی فیلما این چیزا رو یاد گرفتم) رویش دراز کشیدم همینطور که تلمبه می زدم تمام گردن لب و سینه اش را می بوسیدم با تمام قدرت مرا بغل کرده بود و مدام می گفت دوستت دارم(توی دلم گفتم ارواح عمه منم دوست نــــــدارم) رفت و برگشتم را سریع تر کردم تمام کیرم را وارد کردم بدنش سرخ شده بود کیرم را در آوردم و به طرف دهانش بردم چشمش را بست و دهانش را باز کرد می کیرم را لیسید و گفت بکن تو کسم مزش بیشتره دوباره کیردم تو کسش و تلمبه زدم احساس کردم آبم دارد می آید کیرم را درآوردم وآبم را روی صورتش ریختم کمی هم وارد دهانش شد گفتم مزه اش چطوره گفت خوبه ! می روی تخت دراز کشیدم او را بغل کرده و میبوسیدم دستم را گرفت و روی سینه اش گذاشت گفت اینجوری بهم آرامش میده. بعد بلند شدیم و رفتیم حمام زیر دوش او را محکم بقل کرده بودم و صورتم را به صورتش می مالیدم و صورت خیسش را می ببوسیدم می دانستم بعد از کردن دخترها از این جور کارها خوششان می آید. کمی عقب رفتم تاصابون را بردارم و من او را بشورم وقتی چشمم به پایش افتاد دیدم از کسش خون همینطور جاریست گفتم کاملیا نگاه کن خود را به آغوشم انداخت و حرفی نزد. بعد از آن تا صبح دو بار دیگر او را کردم طوری که صبح فردا که می رفت هیچ کدام نا نداشتیم…

زن داداش ظریف سلام دوستان…خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مال خودم نیست و من فقط شاهد قضیه بودم…و مال یک هفته ی پیشه. من یه برادر بزرگتر از خودم دارم که تمام دوستانم بدون استثنا واسش دندون تیز کردن.به خاطر شغلش و موقعیت اجتماعیش به کسی رو نمیداد تا حدود یه سال پیش که عاشق یکی از هنرجوهاش شد و بعد کلی دوندگی و التماس بالاخره باهم نامزد کردن.نامزدش دختر خیلی نازیه.پوستش انقد سفید و شفافه که رگاش از زیرش دیده میشن با موهای کم پشت ولی خیلی بلند.تقریبا تا زیرباسن…صورت خیلی خوشگلی داره ولی اندامش زیاد جالب نیس.بیش از حدم نرمه…طوری که آدم دوس داره همیشه بغلش کنه.من که خیلی دوسش دارم چون فوق العاده لوس و مهربونه.چن بار مچشونو تو اتاق خواب گرفته بودم.موقع لب گرفتن و وقتی که داداشم داشت پاهاشو لیس میزد… هفته ی پیش مامان و بابام رفتن شمال و من به خاطر کلاس زبانم پیش داداشم موندم.بیتا هم اومد پیشمون که تنها نمونیم.عصرش من رفتم کلاس ولی استاد نیومده بود مجبور شدم برگردم…دم در خونه یه فکر شیطانی زد به سرم که قایمکی برم تو ببینم دارن چیکار میکنن.آروم در و باز کردم رفتم پشت در اتاق خواب داداشم….در نیمه باز بود و تو اتاقم فقط یه آباژور روشن بودروی کاناپه نشسته بودن.صدای صحبتشون میومد.بیتا میگفت.دوس ندارم قرص بخوری.حمید هم باخنده گفتم خوردم تموم شد.خانومی من نمیخوای عجله کنی؟یهو شراره میادا از کلاس.بیتا خنده ی ملوسی کرد.بلند شد و ربدو شامبرشو درآورد.زیرش شورت و سوتین طلایی براق پوشیده بود.خم شد و یه لب طولانی پرسرو صدا باحمید رفت و آروم خودشو بالا کشید.حمید سینه هاشو از روی سوتین لیس زد و خم شد کسشو از رو شرت بوسید.بیتا شورتشو کشید پایین و سر حمیدو فشار داد به کسش.صدای آخ و اوخش بلند شده بود.حمید بلند شد و لباشو بوسید و هلش داد رو تخت لباسای خودشو درآورد…. کاملا نیمرخشون در معرض دیدم بود.بیتا چاهار دوس و پا اومد جلو کیر کلفت داداشمو گرفت تو دستش.آروم سرشو میک زد.بعد آروم آروم کلشو کرد تو دهنش. با لذت میک میزد و اوم اوممم میکرد.خیلی حرفه ای ساک میزد.از زیر با دسش تخمای حمیدو ناز میکرد و سعی میکردتا ته کیرشو بکنه تو دهنش.حمید چنگ زد تو موهاشو خودش تو دهن بیتا تلمبه میزد.بیتا بدون این که کیر داداشمو از دهنش دربیاره غلت زد و به پشت دراز کشید و سرشو از لبه ی تخت داد پایین.داداشم که آه و اوهش دراومده بود محکم تو دهنش تلمبه میزد. تا ته میکرد تو دهنش.شاید باورتون نشه ولی از رو گلوی بیتا حرکت کیر داداشمو میدیدم.حمید خیس عرق و به شدت وحشی شده بود. سینه های بیتا رو از سوتین درآورده بود و محکم میمالید و چنگ میزد و نیشگون میگرفت.دیگه کم کم داشت داد میزد.حس میکردم بیتا داره خفه میشه زیر کیرش.میدیدم اشکش دراومده و داره عق میزنه.به ملافه ها چنگ زده بود و سینه هاش شق شده بود.حمید کیرشو از دهن بیتا بیرون کشید و بلندش کرد.بیتا سرفه اش گرفته بود و گریه میکرد.حمید بغلش کرد و ویکم لوسش کرد آروم بهم یه چیزایی میگفتن که نمیشنیدم.وسط حرفاشون لبای همو میخوردن و حمید از پایین کسشو میمالید.یکم که بیتا آروم شد دوباره به همون حالت قبل برگشتن و حمید تو دهن بیتا تلمبه میزد.فک میکردم ارضا شده ولی کیرش به همون سفتی قبل بود…حالا میفهمیدم که قرصی که ازش حرف میزدن قرص تاخیری بود.حمید همونطور که داشت تو دهن بیتا تلمبه میزد روی بیتا دراز کشید و پاهاشو باز کرد.ومحکم کسشو خورد.از تکونای بیتا زیر حمید حس میکردم که حمید داره کسشو میکنه.کم کم پشت در اتاق دستمو کردم زیر شورتمو کسمو مالیدم….خیلی دلم میخواس جای بیتا باشم.یه جورایی عاشق داداشم بودم و همیشه تو تخیلات سکسیم با حمید سکس میکنم این موضوع که برادرم باهام سکس بکنه حشریم میکرد. یکم بعد حمید بلند شد.بیتا که میلرزید و اشکش دراومده بود و بغل کرد محکم و لباشو بوسید.بیتا پاهاشو دور کمر حمید حلقه کرده بود.وسط لب رفتن حمید درازش کرد رو تخت که یه دفعه جیغ بیتا دراومد.داداشم از زیر کیرشو محکم کرده بود تو کس بیتا.بیتا که داشت نفس نفس میزد بریده بریده میگفت:ح حمید…ن نه تورو خدا…آآآآآآرومتر….آه آرووم توروخدا آروم..حمید التم التماست …می…کنم آروم….حمید که با صداش حشریتر شده بود محکم تلمبه میزد.بیتا ناخناشو کرده بود تو پشت حمید و چنگش میزد.دو دیقه بعد داداشم بلند شد عرق از سرو صورتش میچکید و قرمز شده بود.با خشونت بیتا رو برگردوند.بیتا جیغ زد :نه حمید تورو خدا نه….داری منو میکشی ولم کن.و خواست در بره حمید موهاشو چنگ زد و کشید.وحشی شده بود.بدون هیچ تف و کرم و چیزی کیرشو فشار داد رو سوراخ کون بیتا.بیتا جیغ زد.حمید داد زد:شلش کن…میگم شلش کن.حیوون میگم شلش کن.نمیفهمی چی میگم؟شلش کن.موهاشو محکم کشید و دوتا سیلی محکم رو باسن بیتا زد و محکم نیشگونش گرفت از باسن.بیتا داشت گریه میکرد.داداشم کیر کلفتشو به زور کرد تو کون بیتا و درحالی که موهاشو دور مچ دستش پیچیده بود و میکشید شروع کرد به تلمبه زدن. کم کم بیتام شروع کرد به حال کردن..میدیدم که کونش جر خورده و داره ازش خون میچکه.یه چن دیقه حمید تلمبه زد و تندترش کرد و داد زد :داره میاد خانوووووومی….آبم داره میاد.بریزم تو کون جر خورده ات؟آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه….ارضا شد و افتاد رو بیتا.:سه بار ارضا شدی خانومی مگه نه؟حال داد؟خوشت اومد؟بیتا درحالی که میلرزید به زور خودشو از زیرش کشید بیرون.بلند شد.نمیتونست راه بره.حمید پرید طرفشو یه ملافه گرفت زیر کونش و آروم بردش طرف حموم شیشه ای اتاقش.تو حموم با ملایمت بیتارو شست و سرشو گذاشت رو شونه اش و گذاشت هرچقد دلش میخواد گریه کنه..آروم از خونه اومدم بیرون. یه بار ارضا شده بودم پشت در.بعد۲۰دیقه با سرو صدا رفتم تو… حمید شادو شنگول داشت آبمیوه میخورد و بیتا هم رنگ پریده تر از همیشه تو پذیرایی رو کاناپه خوابش برده بود….

امیرعلی و کس خواهرزن یک شب من و هسرم خونه باجناقم دوره داشتیم که مهمونها اون شب حدودا ۳۰ نفر بودن ، ( این دوره ها هر هفته خونه یکی از اعضا بود ) خلاصه از سر شب اونجا بودیم و کلی خوش میگذروندیم و همه در حال مشروب خوردن و رقصیدن بودن ، در ضمن همه زن و شوهر بودیم و مجرد اصلا تو جمع نداشتیییییم ، تقریبا همه بد جوری مست بودن ، همه رو مبل نشته بودن بعد از صرف شام که یکی از بچه ها داشت سنتور می زد و میخوند ، هر کسی هم پیش زنش نشسته بود و حال میکرد ،در ضمن اینو بگم که باجناق من فوق العاده تو کف زن من بود ، در صورتی که خواهر زن من خدایش هیچی کم نداشت مثل زنم ، بعد یکهو باجناقم رو به زن من کرد و جلو همه گفت خ.اهر زن بیا پیش من بشین ، زن من هم که یکم معطل کرد تا بیخیال بشه ولی نشد و دوباره گفت که خواهر زن بیا بیشین پیشم ، زنم تو رودرواسی رفت نشست ، بعد از چند دقیقه یکهو دیدم زنم رو نشونده رو پاش ، از این موضوع تاراحت شدم ، اومدم که بگم به زنم بریم ، از اونجایی که خواهر زنم هم لجش گرفته بود از این صحنه یک دفعه امد بغل من نشت ، در ضمن ما کلا چه تو خانواده چه تو مهمونی فوق العاده راحتیم از لحاظ پوشش ، یعنی در حدی هست که تا حالا فقط سوراخ کونه بقیه رو ندیدیم و لباس ها کاملا سکسی هست … خلاصه خواهر زنم امد نشست بغل منو بعد با مرور زمان هی خودشو ول تر می کرد و هر پیکی که میرفت بالا حالش بد تر می شد و خودشو کامل بهم می مالوند حالا یا از روی لجبازی یا خودشم از این موضوع بدش نمی یومد ، بعد از یکم مالوندن خودش به من امد دم گوشم گفت زنت مگه جنده اس رفته رو پای شوهر من نشسته ، منم گفتم نمی دونم خواهر توء ، در این مدت هم باجناقم که دیگه کارش به جاهای باریک کشیده شده بود ، دستش رو لمبر زن منو با اون دسته دیگش رو ساق پاش می کشید ، با گذشت زمان هر چند دقیقه یکی از مهمونها می رفت و تا جایی که همه رفتن ، بعد من اومدم دوباره نشستم زنم امد رو پام نشست و یه لب مشتی داد ، همونجا باجناقم به شوخی گفت منم می خوام منم گفتم اونها زنت بگبر لباشو بخور ، همینو که گفتم انگار همه حشری شدن ، خلاصه ساعت حدود ۴ صبح بود که باجناقم گیر داد بریم کله پاچه بخوریم من که اصلا حس وحال نداشتم گفتم تو بر بگیر بیا همینجا بخوریم ، خواهر زنم هم همینو قبول کرد و زنم هم گفت اره واقعا منم حوصله بیرون رو ندارم ، باجناقم گیر داد نه فقط بیرون ، منم گفتم خوابم میاد ، نمیام ، بعد باجناقم گفت کونه لقت ما ۳ تایی میریم ، خواهر زنم هم گفت منم نمیام ، بعد باجناقم رو به زنم کرد گفت تو حداقل بیا بریم ، زن منم که تو رو داریوایسی مونده بود به من نگاه کرد و گفت باشه من میام ، خلاصه دوتاشون حاضر هم که بودن سریع رفتن ، بعد من موندمو خواهر زن گلم ، وااااااااااااااای رفت رو کاناپه دراز کشید شروع کرد با گوشیش ور رفتن یه چند دقیقه ای گذشت رو به من کرد و گفت ( در ضمن مست مست هم بودیم ) مرتیکه لاشی جلو چشمای من با خواهرم لاس میزنه ( باجناقم رو میگفت ) بعد به من گفت تو هم که اینقدر بی غیرتی هیچی نمیگفتی ، منم بهش گفتم عوضش تو هم امدی پیشم نشستی که تلافی کردی ، خواهر زنم گفت این که تلافی نشد ، بعد گفت که من خیلی وقتها شده امدم کنار تو نشستم پس یعنی دارم همش تلافی می کنم ، منم موندم چی بگم یهو گفتم پس چیطوری تلافی میشه ، اونم نه برداشت نه گذاشت گفت که وقتی من لخت رو تو باشم ، منو میگی همونجا راست کردم ، یهو دیدم از جاش بلند شد اومد رو پام نشست و گفت حالا می خوام تلافی کنم ، یکهو لباشو چسبوند رو لبام ، اینو واقعا میگم یک لحظه قفل کرده بودم نمی دونستم باید الان چی کار کنم ، کمی لب گرفتیمو منم که تازه دو زاریم افتاد که بله امشب یه کس توپول افتادم ، رو بهش کردمو گفتم الان میان گفت نترس ، عمرا اونا حالا حالا ه نمیان ، مطمئن باش که اونم الان رو کار خواهرم ، اینو که شنیدم حشری تر شدم بلند شدم اونم بلند شد کمی کونه گندشو مالوندم بعد یه دامن کوتاهم که با یه تاپ تنش بود ، دامنو دادم بالا وای چی میدیدم یه کس چاق نیم کیلویی ، نمی دونم از اول شرت پاش نبو یا بعدا در آورده بود خلاصه امون ندادم نشستم شروع کردم به خوردن اونم هی ااااااااااای و وااااااااااااااااای میکرد که یکهو یه داد بلند زد فهمیدم که ارگاسم شده بعد برعکس شد امد شلوارمو دراورد نشست یک ساک مجلسی مشتی زدو تاپشم دراوردم وای خدای من ، من نوکه سیناهشو تا حالا ندیده بودم که دیدم یه چند دقیقه ای هم جیجی خوردمو دیگه تاقت هر دوتامون تموم شد و بلند شدم یه تف زدم به کیرم و گذاشتم تو کسش واااااااااااااااااااااااااااااای الان که یادم میاد کیرم بلند شد ، ااااای کردم بعد از چند دقیقه خودش گفت بکن تو کونم ، منم از خدا خواسته نه تفی نه مالشی یکهو کردم توش ، خیلی هم راحت رفت ، یه دادی زدو بعدم قربون صدقه کیرم میشد هی میگفت عجب کیری ، فرهاد کجایی ببینی کیر یعنی این ( شوهرش رو میگفت ) خلاصه اینقدر کردم تا رسید به لحظه قشنگ ماجرا که داشت ابم میومد که گفتم داره میاد گفت بریز تو کونم منم همشو خالی کردم توش واااااااااااااااااااااااااااااای کیرم داشت منفجر می شد چقدر اب اومد هنوز تموم نشده بود که یهو نشت بقیشو تو دهنش ریختم ، ابم هم همینجور داشت از کونش می ریخت رو سرامیک کف حال بعد بلند شد همینجوری لخت افتاد رو کاناپه خوابید منم که میترسیدم هر لحظه سر برسن سریع لباسای خودمو تنم کرم و رفتم رو مبل دراز کشیدم داشت خوابم میبرد که یکدفعه در باز شد ، باجناقم با زنم با حالی خراب وارد شدن ، منم که خودمو زدم به خواب ، باجناقم که زنشو لخت رو کاناپه دید رو به زنم کردو گفت خوب اینا که کارشون تموم شده حالا نوبت ماست اونا هم رفتن تو اتاق شروع مرن به گائیدن منم که مست مست بودم کیرم دوباره بلند شد رفتم کنار خواهر زنم دراز کشیدم و شلوارمو درآوردم دوباره کردم تو کونش به ، خواهر زنم که بیهوش بود من خوب تلمبه زدمو تا ابم میخواست بیاد ریختم رو سینه هاشو بلند شدم ، تمیز هم نکردم گذاشتم وقتی باجناقم مید ببینه که زنش به گا رفته دوباره ، بعد از چند دقیقه امدن بیرون ، باجناقم به زنم گفت شوهرت دوباره ترتیب خواهر تو داده ابشم ریخته روسینه هاش ، زنم تا این صحنه رو دید حشری شو رفت شروع کرد به خوردن سینه های خواهرش همه اب منو خورد و دوباره رفتن تو اتاق به حال کردن ، منم دیگه نایی نداشتم که خوابم برد ، واقعا شب عجیبی بود.

دختر عموی شوهر دار اسم من امیر هست بچه بندر عباسم ؛ اینی که میخوام تعریف کنم مربوط به سال ۱۳۹۲ یعنی سال قبله..ولی هنوزم این رابطه ادامه اداره یه دختر عمو دارم اسمش مونسه البته شوهر داره و سنش از من خیلی بیشتره اون سی و خردی سالش میشه من ۲۲ سالمه..یه بار خونمون بودم.جلو بابام گفتم بزار یه زنگی بزنم به مونسسر به سرش بذارم..تا قبلش من هیچ رابطه صمیمی و تنگا تنگی با مونس نداشتم..زنگ زدم بهش الکی گفتم گوشی مونس خانوم گفت بعله بفرمایید..منم گفتم من همونیم که امروز تو سوپر مارکت دیدی بهت لبخند زد..خدا میدونه به چه زحمتی شمارتو گیر آوردم..اینو ک گفتم همه خندیدن منم خندم گرفت دیگه فهمید سرکاریه..قطع کردم..بعد مامانم زنگ زد گفت…همین امیر بود بهت زنگ زد گفتم بی تربیتی نکن مگه ب حرف من گوش میده اخه..مامانم که قط کرد گفت مونس گفته تلافی میکنه و کارمو بی جواب نمی ذاره منم که از خدا خواسته..یه روزی گذشت ندیدم زنگ بزنه یا چیزی اس دادم بهش گفتم چیشد پس؟من منتظرم تلافی کنیا..خندید..از همون موقع دیگه باش گرم گرفتم.شوخی میکرد ..شوخی میکردم..و از این حرفا تا اینکه یه شب موقع شب بخیر گفتم شبت شیک بوس بای اونم گفت: اوووووو پیشرفت کردی؛بوس بلد شدی..منم گفتم اره پس چی..بحث بوس رو برای روزای آینده باز کرده بودم..یه جورایی احساس میکردم مونس بدش نمیاد خوششم میاد..بهش گفتم تو انقد به بوس فرستادنام چراغ سبز نشون میدی واقعا بوسم میدی یا خسیسی همین جوری با اس فقط میدی که من دلخور نشم..به شوخی گفت میدم بابا چرا ندم..تو امیر جونمی..من گفتم مونس نخند دارم جدی حرف میزنم..من بوس میخوام..یهو یه سکوتی کرد گفت : تو راس راسکی نمیگی که! گفتم چرا راست میگم..من بوس میخوام..گفت باشه حرفی ندارم..بیا بگیر.دیدم ممانعتی نداره واسه بوسیدنش گفتم برم جلوتر..گفتم وقتی بوسیدم من کنترلم رو از دست میدما..گفت مثلا از دست بدی چی کار میکنی؟ترسیدم بگم میکنمت گفتم نکنه یهو ناراحت شه همه چیو خراب کنم..گفتم:وقتی بوسیدم خب بلا استثنا لبم میگیرم لب ک گرفتم باید گردنتم بوس کنم دیگه..دیگه داغ تر اگه بشم میام پایین تر..که یهو گفت نه امیر همون لب کافیه..پایین تر (سینه هام) فقط مال عاقامه..نمیشه..منم گفتم پس لب رو هم نمیخام دیگه بی خیال ولش کن اصلا نمیام..گفت:باز این امیرجون ما ناراحت شد..خب باشه باشه..قبول..انقد ذوق کرده بودم که نمیدونستم چی بگم از این مخ زدنش حدود یه هفته گذشت تا راهو چاره ای پیدا کنم برا خوردنش..دو تا بچه داره دختر و پسر..یکی ابتدایی..یکی دبیرستان..شیفت مدرسه ای ها رو پرسیدم فهمیدم بچه هاش هر دو شیفت عصر هستن و صب کسی خونشون نیست..شوهرشم که سر کار بود (تو اداره برق)بهش گفتم من صب میام گفت نمیشه گفتم چرا گفت فاطمه ساعت ۷:۳۰ با سرویس میره و۱۱:۴۵ دیگه خونست..گفتم اووووو چه خبره کلی وقت داریم..از ترسش بود که مبیگفت نه..خلاصه قبول کرد..خونه مونس اینا توی شهرک توانیر بعد از اسکله شهید رجایی بود..خونه ما هم چها راه نخل ناخدا..اونایی که بندر اومدن میدونن یکم این فاصله دوره..صب ساعت ۷ از خواب بیدار شدم دیدم مونس اس داده چقد میخوابی خابالو..پاشو..اس دادم الان بیدار شدم دارم میام..یکم ته وجودم احساس خجالت داشتم میگفتم چه جوری اصلا شروع کنم من…تا حالا سکس هم نداشتم..تو ماشین بودم میرفتم..اس دادم وقتی اومدم تو اول باید بوسم کنیا..یکم نه نه کرد دیگه با اصرارم قبول کرد..رسیدم در شهرک..رفتم تو نگهبان گفت با کی کار دارین گفتم..منزل فلانی..گفت بفرمایین..رفتم جلو در..نگا کردم کلی دمپایی ریخته بود ترسیدم گفتم نکنه کسی باشه..در زدم.. مونس اومد درو وا کرد ..سلام کردم گفتم کسی اینجاست؟گفت نه گفتم پس این دمپاییا؟ گفت ترسیدی؟بابا اینا همین جوریه کسی نمی پوشه بیا داخل…دستمو گرفت کشید داخل..چفتک درو زد..پرده هم کشید…یهو اومد جلوم یه لب گرفت…دستو پاچه شدم گفتم خب حالا خب..خنددیم..گفتم یکم آب میدی بهم….تو آشپز ایستاده بودیم..آب میخوردم دیدم روشو کرده به طرف حال داره رو مجله رو میخونه که وقتی اومدم دست من بود! لیوان رو گذاشتم کنار اومدم چسبیدم از پشت بهش دست گذاشتم رو سینه هاش..دو سه تا لب داغ از هم گرفتیم.. مونس هیکل درشتی داشت..باسناش از پشت دامن مشکی قشنگ زده بود بیرون دستشو گرفتم بردم تو اتاق خوابوندمش..بلوزش رو کندم..یه سوتین مشکی پوشیده بود…بدون اینکه سوتین رو بکنم سینه هاش رو بزرو در آوردم از تو سوتین…شروع کردم به خوردن…اخخخخ ..نمیدونم سایز سینه هاش چقد بود..ولی از اندازه مشتام بیشتر بود..هر دو تا سینش رو توی دو تا دستام گرفته بودم روی هر دو لیس میزدم…انقد فیلم پورن نگا کرده بودم که همه کارام تقلیدی بود..دندونام رو میزدم به نوک سینش.. مونس هم چشاش رو بسته بود فقط خیلی آروم میگفت هومممم هومممم کیرم دیگه راست شده بود.بلند شدم شلوارمو کندم..گفتم شورتمو بکن بخور..شورتم رو کند..شرو کرد به خوردن..واییییییی..خیلی بد میخورد لامصب…کیرم داغ شده بود..ترسیدم آبم بیاد کیرم رو کشیدم عقب..گفتم انقد با زبون سر کیرم بازی میکنی الان آبم میاد که..خوابوندمش..کیرم خیسه خیس بود..گذاشتم لای سینش..با دو تا دستاش سینه هاشو فشار میداد به کیرم..منم عقب جلو میشدم..دوباره رفتم یکم جلوتر گذاشتم تو دهنش چن بار عقب جلو کردم تا ته حلقش که صدای هق هق از دهنش در میومد دراوردم کیرمو..دامنشو بالا زدم دیدم نمیصرفه…کندمش..یه شورت مشکی بود..با متن نمیشه وصفه این کون رو بکنی..یه کون و کس صاف و بی مو..کونش خیلی بزرگ بود و سفید انقد شل بود که تا دست میزدی بهش میلرزید..کیرمو گذاشتم دهنش خیسش کرد گذاشتم لای پاهاش هی عقب جلو میشدم ک خندید گفت نمی دونیا..گفتم چطور..(منو با شوهرش تو ذهنش مقایسه کرده بود.من مبتدی تر بودم.) اینو ک گفت حالتمو عوض کردم..خوابوندمش..پاهاش رو باز کردم کسش خیسه خیس بود کیرم رو آروم گذاشتم در کوسش خیلی راحت رفت تو اصلا تنگ نبود.. واسه همین پاهاش رو چسبوندم به هم گفتم با دستات پاهاتو بگیر.دستاشو آورد بالا زیر زانوهاشو گرفت.جونننننن چه کسی شده بود با اون رونای ناز و تپل؛ کیرم رو با سایش با دو تا رونش رسوندم به کسش؛کردم توش..واااااای کسش زیاد داغغغغغ بود یهو بیخود گفتم آیی.. مونس گفت جونننننن..امیرم ..بکن تا ته توش ..حرفاش داشت دیوونم میکرد..کیرم رو یواش تا ته کردم توش…یواش یواش عقب جلو میشدم..خواستم ادای فیلما رو در بیارم..کیرمو کامل از کسش کشیدم بیرون..دوباره کردم توش تا ته..آه مونس بلند شد..یهو خودشو کشید عقب گفتم چی شده ؟ کاندوم دستش بود..کشید رو کیرم گفت این شرطه عقله..خخ..دو باره همون حرکتو تکرار کردم کیرمو کامل میاوردم بیرون دوباره تا ته میکردم تو کسش.. مونس داغه داغ بود..نفس نفس میزد..همین جور عقب جلو میشدم..سینه هاش تو دستم بود..(الانم کیرم راس شده)بش گفتم آبم بیاد یا بکنم گفت بکن..محکم کردم توش…یهو گفت آخ یواش امیر..دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم…تند تند میکردم..چشام دیگه خمار میشد..صدای برخورد خایه هام با نرمیه کون و سوراخ کون مونس و اه وناله هاش ادغام شده بود حرکاتم سریع و سریعتر شد تا یه دفعه تو کسش به سکون تبدیل شد…آبم آومده بود… مونس هنوز چشاش رو هم بود…یکم خوابیدم روش..کیرم هنوز تو کسش بود…گفتم هنوزم نمیدونم بکنم؟…خندید گفت تو امیرمی… محشری..لبامو گاز زد..کیرم رو در آوردم..کاندوم پر بود..خودمونو تمیز کردیم..ساعتو ک دیدم ..دیدم تازه ۱۰وخردی شده.. مونسم لباساش رو عوض کرد..با هم رفتیم بازار…بعد همون طرفی من رفتم خونمون دیگه… مونسم رفت خونشون..هنوزم که هنوزه با همیم..چن وقت یه بار که موقعیتش بشه…میکنمش.. به بد بودنش میتونین فحش بدین چون ادبیاتم خوب نیست ولی انصافا واقعی بود……… فداتون..

کیارش و کس خواهر زنسلام دوستان من کیارش هستم ۳۵ سالمه الان ۶ ساله که ازدواج کردم خانواده زنم مومن ومتدین هستند از همون سالی که ازدواج کردم تو نخ خواهر زنم مهرانه بودم و هیچوقت هم فکر نمی کردم بتونم با هاش رابطه داشته باشم تا اینکه سفری به هند داشتم اونجا داروئی پیدا کردم که میگفتند برای شهوتی کردن زنها بسیار موثره و به هر زنی بدی بدون هیچ اعتراضی خودشو در اختیارت میذاره منم دو بسته ار اونو خریدم و اوردم ایران یکسالی گذشت مهرانه همیشه با شوهرش مشکل داشت . یکروز با شوهرش قهر کرد و اومد خونه ما قهرشون طولانی شد و دو هفته ای پیش ما بود. تصمیم گرفتم از این دارو امتحان کنم یه مقدار از پودر تو لیوان شربت ریختم و دادم خورد . منتظر عکس العملش بودم. یه کم روش تاثیر گذاشته بود از حالتش معلوم بود . تا ۲ روز از این دارو به خوردش دادم دیگه معلوم بود حسابی حشری شده تو این دو روز به طیقهای مختلف خودمو نزدیکش میکردن دستمو به باسنش و ممه هاش می مالیدم و متوجه لذت بردنش می شدم . روز سوم کارم تو شرکت طول کشید و شب دیر رفتم خونه . به همین خاطر هم صبح بهانه کردم و دیر رفتم شرکت . زنمو همیشه من میبردم سرکار اونروز سوئیچ ماشینو دادم گفتم خسته هستم دیر تر میرم شرکت امروزو خودت برو . دل تو دلم نبود میخواستم برم سراغ مهرانه کارشو بسازم ولی بازم ترس داشتم … بلند شدم رفتم آشپزخونه صبحانه رو آماده کردم یه مقدار دیگه هم از اون دارو تو چای اون ریختم . مهرانه اومد نشستیم سر میز صبحانه خوردیمو بعد از صبحانه رفت حموم دوش بگیره . وقتی از حموم اومد بدون اینکه لباس بپوشه با همون حوله رفت تو اطاق. کیرم بلند شده بود ولی بازم جرات نداشتم برم پیشش منم رفتم حموم یه صفائی به کیرم دادم وقتی از حموم امدم بیرون رفتم سمت اطاق مهرانه لای در باز گذاشته بود نگاه کردم دیدم سایت سکسی پیدا کرده داره فیلم سکس خارجی میبینه با یه دست ممشو میماله با یه دستم کسشو. دیگه طاقت نداشتم دلو زدم به دریا رفتم تو اطاق ار پشت سر نزدیک شدم دستمو به سمت ممه هاش بردم و گذاشتم رو دستش که داشت ممشو می مالید دستمو گرفت انگشتمو کرد تو دهنش دیگه خیالم راحت شده بود مهرانه رو به دست اورده بودم دولا شدم گردنشو بوسیدم یه آه از ته دل کشید بلند شد وایساد و امد تو بغلم یکم با هم لب بازی کردیم رفتیم تو اطاق خواب حولشو از رو دو شش انداختم پائین اونم حوله منو در آورد خوابوندمش رو تخت شروع کردیم به لب گرفتن . زبونمو در می آوردم وارد دهنش می کردم و تو دهنش می چرخوندم. بعد اومدم سراغ ممه هاش وای نمیدونید چه حالی میداد شروع کردم به خوردن ممش دیگه آه و اوهش در اومده بود رفتم پائین کسشو لیس زدن دیگه داشت غش میکرد دستشو گذاشته بود رو سرم و فشار می داد به کسش … چند دقیقهای این کارو انجام دادم پاهشو بلند کردم که بکنم تو کسش نذاشت گفت توش نکن آخه من هنوز شوهر دارم اگر توش بره عمل جماع انجام شده گناه داره. منم بهش قول دادم که تو کسش نکنم همونجور که پاهاش بالا بود کیرمو به کسش میمالیدم دیگه داشت فریاد میزد. ازش خواستم بیاد رو من وکسشو به کیرم بماله من خوابیدم اونم اومد روم هی کسشو میمالید رو کیرم و خم میشد لب بازی میکردیم . بعد بلند شد کیرمو گرفت میمالید لبه های کسش که دیگه طاقت نیاورد کسشو فشار داد کیرم تا ته رفت تو کسش یه آه بلند کشید شروع کرد به تکون دادن خودش منم شروع کردم به تکون دادم کیرم دیگه هردومون از خود بیخود شدیم تند تند خودشو تکون میداد تا یکمرتبه دیدم داره ارضا میشه منم تند تند شروع کردم تلمبه زدن مهرانه اونم آه آه آه اوه ااوه اوه میکرد و بدنش شروع کرد به لرزیدن ارضا شد. میگفت بازم کیر میخوام کونشو دادم بالا از پشت کردم تو کسش میگفت کیارش بکن منو بکن منم تند میکردم مهرانه میگفت کیر تو میخوام آه آه آه آه کیرم در اوردم خوابوندمش پاهاشو دادم بالا کیرمو کردم تو کسشو حالا نکن کی بکن مهرانه میگفت کیا یکن منو بکن آه آه آه آه آه اوه اوه آه آه اوه منم لبشو میخوردمو کسشو میکردم تا اومد که آبم بیاد ۳ باره دیگه اونو ارضا کردم الان هم حداقل ماهی یکبار با هم رابطه داریم. بعد از این تعریف که شوهرش تو سکس خیلی خشن هست و تا حال نتونسته بوده اونو ارضا کنه . لذت ارضا شدنو تو سکس برای اولین بار با من تجربه کرده اینم از سکس من و مهرانه.

حال کردن دختر عمم با منسلام دوستاناین خاطره برمیگرده به سالها قبل (وقتی که ۱۴ سالم بود الان ۳۴ سالمه) . عمه ی من دو بار ازدواج کرده که از ازدواج اولش تو شهرستان یه دختر داره که اونموقع من اصلا از وجودش خبر نداشتم یه باری که بابام رفته بود شهرستان وقتی برگشت دیدم با یه دختر سبزه قد بلند اومده منم که تقریبا ۵ سال بیشتر نداشتم بهم داستانو گفتن اینم بگم که عمم تو تهران با ما توی یه محله میشستن. دختر عمم از من ۹ سال بزرگتر بود رابطه ما خیلی زود با هم خوب شد طوریکه شبا من پیشش میخوابیدم من به اون میگفتم عمه اونم منو داداش صدا میکرد اینم بگم که بعد از اون سال یه چند سالی زمستونا خونه ما بود تابستون میرفت خونه ی خودشون.سالها گذشت و من بزرگتر شدم اونم ازدواج نکرد تا سال ۷۰ ی روز که زیرکرسی نشسته بودیم این شروع کرد به مالیدن بدن من البته قبلا هم این کارو میکرد ولی من متوجه نمیشدم اونروز بهش گفتم منم دست بزنم به بدنت گفت باشه منم تازه ی چیزایی فهمیده بودم شاخکام تکون خورده بود شروع کردم به مالیدن همینطور رفتم پایین تا رسیدم به زیر نافش گفتم برم تو شرتت گفت نه اینگار که آره رفتم توی شرتشو لای پاش دیدم خیسه خیسه بهش گفتم چرا اینجوریه گفت نمیدونم کیره منم که راست شده بود اونم گفت منم دست بزنم که کیرمو گرفت دستش. یواش یواش منو لحت کردو کشید روی خودش. ی مدتی همینطوری گذشت منم که چیزی بلد نبودم تا سال ۷۳ بهترین سال سکسی من . خونه ما از این خونه های قدیمی بود که دورتا دورش اطاق بود ولی حوض نداشتیم یه شب روز تو اطاق مهمون داشتم فیلم سوپر نگاه میکردم اولین فیلمم که سیصد تومن کرایه کرده بودمش اینم اومد تو من یهو مثل دیوونه ها پریدم روشو شلوارشو کشیدم پایین برشگردوندم (اینگار تا اونموقع این اصلا کون نداشته)تف زدم به کونش تا گذاشتم دمش آبم اومد اونم بلند شد شلوارشو کشید بالا فرار کرد بعد از چند دقیقه اومد که اینکار چی بود از این حرفا منم رفتم تو مخش و راضیش کردم که بکنمش روز موعود فرا رسیده بود که مامانم اومدو نشد فردای اونروز وقتش رسید یه دامن بلند کرپ پوشیده بود با شلوار دامن دادم بالا طوریکه تا شونهاش اومد کرپ هم که میچسبه چسبید به لباسش و شلوارو شورتشو دادم پایین قنبل کرد یه خورده روغن زدم به سوراخشو اونم کونش باز کرد کلاهک کیرمو گذاشتم دمه سوراخشو قشار دادم اینقدر آخ وای کرد که نمیذاشت بره تو بلند شد گفت درد میکنه یه خورده رو مخش رفتم که همین یه دفعه درد داره که بالاخره دوباره قنبل کرد دوباره فشار دادم اما آرومتر یه فشار دیگه که کلاهک کیرم رفت تو وای چه حسی سوراخ تنگ ردیف وقتی سرش رفت تو اینگار با یه نخ پشت کلاهک اون قسمت نازک پوست رو فشار میدن چه حالی هیچ وقت دیگه اونو تجربه نکردم بهش گفتم دیگه من فشار نمیدم هر وقت خواستی خودت بده عقب یاد رفت بگم بیچاره سرخ شده بود رگه گردنش زده بود بیرون یه دقیقه گذاشت که دیدم کونشو تا ته داد عقب گفتم یواش دردت میگیره گفت بزار یهو تموم شهدقیقا یادم نیست یه چند دقیقه گذشت که من آروم شروع کردم به تلمبه زدن دیگه راه باز شده بود حالا نکن کی بکن اینقدر کردم تا آبم اومد ریختم تو کونش بعد از ظهر اونروز بهم گفت که رفته دسشویی کونش خون اومده منم گفتم عیب ندار درست میشه فرداش کونش خیلی درد میکرد نشد که بشه اما پس فردا با این که کونش زخم بود ولی میخواست بده بهم گفت تو بشین من بشینم روی کیرت گفتم باشه یه خورده کرم زدمو اومد بشینه روش. حیوونکی نمیتونست بشینه ولی نمیخواست بیخیال هم بشه منم که نشسته بودم بعدش دراز کشیدم اونم مشغول بودیهو شیطون گولم زذ بلند شدم دست زدم به کوسش وای اینقدر خیس شده بود که نگو… یهو کونشو گرفتم فشار دادم پایین یه جیغ کشیدو بلند شد از حال رفت ریده بودم به خودم به مصیبت بیدارش کردم آب بهش دادم تا یه خورده حالش جا اومد کلی بهم کسو شعر گفت بیخیالم نمیشد بیچاره ۲۳ سالش بود تو شهرستانم که نمیتونست بده حالا یه کیر گیرش اومده بود گفت خودت بکن منم پریدم پشتشو … خلاصه ی پسر ۱۴ ساله کس دمه دستش اون سال هر روز من کونش میذاشتم هر چند بار که موقعیت پیش میومد اونم تو اون سالها که ما دوست دخترمونو فقط از دور میدیدیم و براش بوس میفرستادیم. ولی ما تازه داشتیم میفهمیدیم که چیکار کنیم که رفت و نامزد کرد تو نامزدی اومد خونمون دو بار زدمش زمین ولی بعد از اون دیگه نداد. ..

سونیا سونیا زن عموی پسر خاله منه. زنی با هیکل و قیافه و البته اخلاق بیست.سنش حدودا ۳۲ میشه.همیشه بش نظر داشتم اما چطور میتونستم بش پیشنهاد بدم‎!‎ چند باری که با من روبرو شده بود مثل یه دوست قدیمی حالمو پرسیده بود.پیش خودم میگفتم این میتونه واسم یه رفیق توپ باشه ولی نمیتونستم پیشنهاد بدم. جریان زمانی شروع شد که یه روز که خالم اومده بود خونه ما گفت که شوهرش یعنی شوهر خالم وقتی که سونیا داشته با دوست پسرش تو خیابون میگشته دیده.این حرفش منو خیلی تحت تاثیر قرار داد.واسه همین افتادم پی امارش که کی میره بیرون و با کی میگرده اما نتونستم چیزای زیادی پیدا کنم.کم کم داشت از خاطرم میرفت که یه روز وقتی مامانمو بردم بودم بازار وسایل بخره دیدم سونیا با ماشین خودش دو تا پسر سوار کرده. بهترین موقعیت بود تا بش نزدیک بشم.برای همین افتادم دنبالش و ازش سبقت گرفتم و بوق زدم تا ببینه منو.دید و یه طوری شد.دور زدم رفتم مامانمو سوار کردم و رفتیم.فکر سونیا داشت مغزمو منفجر میکرد… از این اتفاق یه مدت گذشت دیگه بازم کم کم داشتم نامید میشدم که یه اتفاق جالب رخ داد.کلاسم تو دانشگا که تموم شد اومدم تاکسی بگیرم و برم اما مسیر هیچ یک از تاکسی ها به مسیر من نخورد. یه ۱۰۰ متری پیاده رفتم تا شاید جلوتر ماشین گیر بیاد که دیدم سونیا خانم با ماشینش اومد از جلوم رد شد بعد که متوجه من شد نگه داشت. دل تو دلم نبود.کل دانشگا داشتن صحنه رو میدیدن.دنده عقب گرفت بم گفت بیا سوار شو. خواستم عقب بشینم گفت بیا جلو بشین.وسایلمو عقب گذاشتمو رفتم جلو نشستم.بعد از سلام و احوال پرسی کم کم خودش سر صحبتو راجع به صحنه ای که دیده بودم رو باز کرد.منم گفتم راجع به اون صحنه به هیچ کس چیزی نگفتم.اونم قبول کرد. ازش پرسیدم اونا کی بودن؟ گفت:دوست پسرای قدیمیم بودن و هر از گاهی باهاشون بیرون میرم.با خودم میگفتم که حرف دلمو بش بزنم یا نه؟ گفتم،دیگه هر چی بشه میگم بش. بش گفتم:یه چیزی رو میخوام بت بگم اما شک دارم که بگم یا نه؟ گفت:هر چی هست بگو نگران نباش. گفتم:بعد از اولین باری که تو رو دیدم واقعا عاشقت شدم اما چون ازدواج کرده بودی نمیتونستم کاری کنم اگه مجرد بودی و هم سن و سال من حتما بت پیشنهاد ازدواج رو میدادم. بعد اون ماجرا دیدن تو با پسرا چند وقتیه میخوام بیام پیشنهاد بدم اما روم نمیشد. خندید و گفت:باید میفهمیدم که هر وقت منو میدیدی یه جوری میشدی؟ گفتم نظرت چیه؟چیزی نگفت و یه لبخند تحقیر امیزی بم زد. گفتم خاک بر سرت ریدی تو کل پروژه سونیا. دیگه کم کم داشتیم به مقصد میرسیدیم که گفتم منو بغلا نگه دار بذار یکم مونده به خونه پیاده شم تا کسی نبینه. موقع پیاده شدن گفت به حرفات فکر میکنم.نمیدونین با گفتن این حرفش چه عروسی تو دلم بود.موقع رفتن شمارمو دادم گفتم منتظر جوابتم. اگه کل دنیا رو بم میدادن اینقدر خوشحال نمیشدم.شب منتظرش موندم اما جوابمو نداد.نمیدونم چطور شب رو صب کردم.صب که شد ساعت ۱۱ بود که بم زنگ زد و قطع کرد.فهمیدم اینه.از قبل شمارش تو گوشیم بود. بش ز زدم و از قصد گفتم شما؟ گفت:چه زود فراموشم کردی؟ یه کم باش حرف زدم و باش قرار گذاشتم. گفت:امروز نمیتونم بیام.واسه اخر هفته قرار گذاشتیم. دل تو دلم نبود که کی اخر هفته میرسه. خلاصه اخر هفته شد و به سر و وضعم رسیدم و رفتم.مثل همیشه خوشکل و خوشفرم بود. خیلی حرف زدیم در اخر ازش پرسیدم که چرا وقتی شوهر و بچه داری با پسرا هم دوست میشی؟گفت:شوهرم سرد مزاجه!واسه همین مجبورم نیازمو به وسیله شما پسرا رفع کنم. راس میگفت چند بار از اهالی محل شنیده بودم که شوهرش وقتی مجرد بود اونقدر عیاشی کرده و به هر قهبه ای رفته که دیگه نمیتونست کیرشو بلند کنه. اول اشنایمون نمیشد راجع به سکس باش حرف بزنم.موقع رفتن بم گفت شبا بم اس نده به جز اینکه خودم بت اس بدم.شوهر سونیا راننده کامیون بود واسه همین روزا سونیا تو خونه تنها بود شب ساعت حول و حوش ۱۲ بود که دیدم اس داده که:بیداری؟ گفتم اره عزیزم چیزی شده؟ گفت حوصلم سر رفته وقت داری؟گفتم اره مگه شوهرت خونه نیست؟گفت رفته خونه پدرش.(پدرش قرار بود بره زیارت کربلا).گفتم چیکار میکنی؟ گفت هیچی خونه تنهام حوصلم سر رفته حالم خوب نیست.خواستم کم کم روشو باز کنم واسه همین بش گفتم پریودی؟گفت نه بابا اتفاقا روبه راهم. داغ کردم دلم سکس میخواد اما شوهرم زیاد اهل سکس نیست.بم گفت میای پیش من؟گفتم الان؟شوهرت میاد میبینه ابروریزی میشه.گفت پس چیکار کنم؟گفتم امروزو یه جور سر کن .اون شبو هر جور بود تونستم راضیش کنم که نمیشه برم خونش.بش گفتم وایبر داری؟ گفت اره.گفتم عکس لختتو میشه واسم بفرستی؟ ا اونم عکس کوسشو واسم فرستاد تر و تمیز و تپل بود. تا صب۳ بار واسه اون عکس جق زدم.صب از کمر درد نمیتونستم بلند بشم.دیگه مثل قبل که با ادب بودم حرف نمیزدم.همش از کوس و کون و کیر همدیگه حرف میزدیم.یه بار وقتی بش گفتم که واسه عکسی که واسم فرستادی سه بار جق زدم از خنده داشت میمرد.گفت با یه عکس سه بار جق زدی اگه کوس و کونم دست تو بود چیکار میکردی؟ خلاصه ۲۰ روزی تو کف سونیا موندم یعنی موقعیت پیش نمیومد که بکنم.تو این مدت همش حرف میزدیم و گاهی وقت هم عکس رد وبدل میکردیم. یه روز بم گفت فردا از صب تا شب تو خونه تنهام میتونی بیای؟ گفتم از خدامه اما اخه چطوری؟ اینو بگم که خونه سونیا تو محلمون بود محلمون همیشه شلوغه.همیشه افراد محله اونجان. اگه میخواستم برم خونشون همه میفهمیدن.گفتم چطوری بیام تو اخه. گفت نترس فکر اونجاشم کردم.گفت کی وقت داری؟گفتم ساعت ۱۱ کلاسم تموم میشه بعد اون بیکارم.گفت بعد کلاست میام دنبالت.اون روز رفتم وسایل سکس(کاندوم و تاخیری) بگیرم.کاندوم و خریدم اما تاخیری هر چه گشتم نبود. خلاصه کلاسم تموم شد.ز زدم بش گفتم کلاسم تموم شده منتظر توام.گفت تو راهم دارم میام.اومد منو سوار کرد و رفتیم گفت واسه ناهار باید وسایل بگیره.وسایلشو خرید و اومد ماشین بش گفتم چطور میخوای منو از محله رد کنی؟ گفت میری صندلی عقب ماشین دراز میکشی بعد من میرم در پارکینگ و باز میکنمو ماشینو تو پارکینگ میذارمو میریم تو. پیشنهادش عاقلانه بود. تو راه همش با ران و سینه هاش ور میرفتم.نزدیکای خونش گفت برو عقب.منم رفتم عقب ماشین در پارکینگ رو که بست زود پیاده شدم شق کرده بودم واقعا درد بدیه شق دردی. به محض رسیدن به خونش رفتیم تو اتاق لباسامونو عوض کنیم بش گفتم نمیترسی یه وقت شوهرت بیاد؟ گفت نه بابا بار اولم نیست که پسر خونه میارم.قبل منم چند بار دوست پسراشو اورده بود.اما میترسیدم که یه وقت یکی از فامیلاش بیاد و همه چی خراب بشه. تو اتاق وقتی داشتیم لباسامونو در میاوردیم باهم لب میرفتیم. مانتوشو در اورد.یه ساپورت و تاپ صورتی تنش بود.کوس تپلش از روی ساپورت معلوم بود.لخت شد.سینه هاش تراشیده شده پاهاش دراز.اگه سونیا تو خارج از ایران بود حتما یکی از پورن استار های معروف دنیا میشد.از رو شورت یکم با کوسش بازی کردم گفت بذار ناهارو اماده کنم بخوریم بعد شروع کنیم.گفتم بابا کی ناهار میخواد ناهار من تویی. رو تخت دراز کشید پاهاشو باز کرد. رفتم جلو.اولین باری بود که داشتم کوسو از نزدیک لمس میکردم.بوی عطرش از کوسش هم میومد.مثل ادم کوس ندیده جوری بش نزدیک شدم که بیچاره ترسید.خیلی حشری و وارد بود.ابزار کار هم داشت.هم کاندوم هم تاخیری.تاخیری رو زدم بعد کاندومو خودش رو کیرم گذاشت.برای اولین بار میخواستم کوس بگام.شروع کردم به تلمبه زدن.معلوم بود که کوسش زیاد تنگ نیست. یه ده دقیقه ای گذشت بدنم خیس عرق بود کیرم داشت از درد شق میترکید.هر کاری که میخواستمو انجام میداد.بلاخره بعد بیست دقیقه ابم اومد.نای بلند شدن نداشتم.مثل ادمی کوه کنده باشه خسته بود. بم گفت بذار ناهارو بخوریم تو هم یه جونی بگیر. رفت ناهار درست کنه منم مثلا به عنوان کمک رفتم پیشش اما گوشیمو بردم تا از کونش عکس بگیرم.چندتا عکس ازش گرفتم دیدم ناراحت شد.عکس ول کردم.بش گفتم فیلم سوپر داری گفت اره.خوشم میومد مجهز بود.فیلم داشت کاندوم داشت اسپری تاخیری داشت حتی دیدم دیلدو هم داره شاید وقتی که تنها بود دیلدو رو تو خودش فرو میکرد. فیلمو گذاشتم تا موقع ناهار خوردن ببینیم.ناهارو با هم خوردیم.بم گفت میخوای مثل فیلما باهم سکس کنیم؟از خدام بود گفتم چرا که نه؟ یه فیلم دیگه گذاشت و گفت عاشق این فیلمه.بیچاره کیرم هنوز از شق درد داشت.نخواستم به روم بیارم چون همچین موقعیتی دیگه جور نمیشد. هر کاری دختره میکرد سونیا هم میکرد منم سعی میکردم هر کاری مرده میکرد رو بکنم. دوباره اسپریو زدمو کاندومو رو کیرم گذاشت و شروع کردیم.وسط کارمون به کونش نگا میکردم سوراخش خیلی تنگ بود گفتم اگه عمری باشه اونجا رو هم فتح خواهیم کرد. خلاصه هر کاری تو فیلم کردن ماهم کردیم بش گفتم میخوام ابمو تو دهنت خالی کنم اونم گفت باشه.بازم خیس عرق شده بودم. ابمو که خالی کردم خودمم روش افتادم دیگه نای بلند شدن نداشتم.(الان که اینو براتون مینویسم دوباره خالی کردم) برای اولین بار تو عمرم سکس داشتم اونم با بهترین و مانکن ترین زن محله اونم دوبار. خواستم دیگه برگردم گفت نمیخوای حموم کنی؟ گفتم نه حوله دارم نه لباس.گفت با حوله شوهرش میتونم خشک کنم.گفتم پس شورت چی؟ گفت یه دونه تازشو بم میده. یه روز رویایی رو داشتم به پایان میرسوندم.تو رویا هم چنین چیزی رو نمیتونستم تصور کنم.چند دقیقه ای تو حمام برام ساک زد.میگفت کیرت مثل کیر شوهرم کلفت نیست.منم گفتم شوهرت ۱۰ ساله تو رو میکنه من بار اولمه میخوای برابر باشه؟خندید. کون خوش فرمی داشت با اینکه دو گاییده بودمش اما بازم داشتم شهوتی میشدم.اون زودتر از حموم کرد و بیرون رفت تا وسایل منو اماده کنه. بعد حموم،اماده شد تا منو ببره.بش گفتم نمیخوام بار اخرم باشه. بم گفت زود راه افتادیا. خلاصه اون روز با همه خوشی هاش کم کم داشت تموم میشد. این قضیه تقریبا برای ۴ ماه پیش بود توی این ۴ ماه ۳ بار باهم سکس داشتیم. شاید رابطه سکس زیادی نداشته باشم اما فکر کنم بهترین رابطه سکس رو با سونیا داشتم.

شب فراموش نشدنی در جزیره‌ کیش از وقتی تهران دانشجو شدم همش تو نخش بودم ولی هیچ وقت فرصت نشد بهش نزدیک بشم. یه دختر تو پر سبزه با صدای دورگه و برخورد خودمونی. از فامیلای شوهر عمم بود. من همیشه وقتی میومد خونه عمه حسابی ازش دید می زدم. با من راحت بود و بخاطر هم رشته ای دانشگاهی بعضی وقتا ازم راهنمایی می گرفت. قیافه ای نداشت ولی عوضش یه کون خوشگل و دو تا پستون سربالای سفت داشت. خدایی خیلی بی عرضه بودم اونوقتا حالا که یادم می افته یه طوری میشم از دست خودم که گوشت دم دستم و بود و نتونستم کاری کنم. از وقتی محل کارم افتاد کیش دیگه سمانه رو ندیدم. فقط خبر دار شدم با یه پسره نامزد کرده و بعدشم جدا شده… تا اینکه بعد ۲ سال از رفتنم از تو حرفای عمم شنیدم برا مسافرت اومده کیش. وقتی شنیدم یکدفعه دلم ریخت. نمیدونم چرا ولی یه حس خوبی پیدا کردم. حرفای عمه رو نیمه تموم گذاشتم و تلفن رو قطع کردم. بد رفت تو مخم. با خودم گفتم اگه ایندفعه ترتیبشو ندم دیگه عقده میشه سر دلم. بهش زنگ زدم و اونم خیلی خوشحل شد. شب باهاش قرار گذاشتم که بریم بیرون شام بخوریم. تابستون بود و هوا گرم وشرجی، من با اینکه عادت داشتم ولی گرما رو بهونه کردم و غذا رو بردیم خونه. اونجا غذا رو خوردیم و بعدش قلیونو بساط کردم. چون می دونستم اهلشه و کلی با دادشش و خودش کشیده بودیم. کلی ذوق کرد. اول به اصرار من لباس راحت نمیپوشید و خجالت می کشید ولی با اومدن قلیون خودشو آزاد کرد. شال و مانتوش رو در اورد و گذاشت یه گوشه و نشست با فاصله کنارم. هنوز پستوناش از زیر لباسش همون شادابی رو داشت. منم تا جایی که میتونستم چشم ازشون بر نمیداشتم و بجاش محکم به قلیون میک می زدم. دیگه طاقتم داشت تموم میشد. همونطور که با هم گذشته ها و خاطراتو مرور می کردیم بهش نزدیکتر شدم. به چشماش خیره شدم و دل تو دلم نبود. بهش گفتم همیشه تونخت بودم و الان دیگه صبر ندارم. مات نگاهم می کرد و هیچی نمیتونست بگه. فقط نگاهم می کرد. همیشه تو نگاهامون یه چیزی باهم رد و بدل می کردیم ولی هیچ وقت نفهمیدم چی. یقه لباسش نسبتا باز بود. همونطور خیره دستمو کردم تو لباسش و سینشو گرفتم. سوتین نداشت، شاید بخاطر هوای شرجی و گرم. همونطور که فکر می کردم سفت و شق بود. بهش گفتم امشب می خوام با هم حال کنیم ولی هیچی نگفت و هنوزم خیره بود تو چشمام. چند ثانیه گذشت بی هیچ حرکتی. توی فکرم گذشت که الان از شرم غش می کنه یا میکوبه تو صورتم. یکدفعه لبشو گذاشت رو لبام خیلی داغ بود. من که توقع همه چیز داشتم غیر این، شروع کردم به خوردن لبش و همزمان سینه هاشو می مالیدم. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد که یکدفعه دیدم لخت تو بقلمه و هنوز لب تو لبیم. با اینکه قدش معمولی بود ولی اندامش خیلی دوست داشتم. کون برجسته و پهن و کمر باریک با سینه هایی که خیلی خواستنی بودند. بدنشو صاف صاف کرده بود و برق می زد. کمی هم برنزه شده بود لب ساحل. تا حالا حرفی بینمون رد و بدل نشده بود. گفت فکر کردی فقط خودت میتونی آدمو شکه کنی؟ منظورش لب گرفتنش بود ولی فکر کنم می خواست توجیه کنه. کفتم خیلی خواستنی هستی سمانه و کلی ذوق کرد. وقتی خودمو پیدا کردم کم کم شروع کردم به خوردن گردنش و لبمو رسوندم به پستوناش نوکشون بیرون زده بود و سفت بودند. با یه دستم یکی رو می مالوندم و اون یکی هم تو دهنم بود. خیلی لذت بخش بود. لذتم وقتی تکمیل شد که دستشو دور کیرم حس کردم. چنان میکی به پستونش زدم که از درد خودشو کمی جمع کرد. آروم برام می مالید. سرمو آوردم بالا و یه لب ازش گرفتم و رفتم سراغ کسش. وای تا حالا کسی به این بیمویی ندیده بودم. جای شورتش رو تن برنزه اش سفید مونده بود. زبونمو انداختم لای خط کسش و تا بالا کشیدم. آه از نهادش بلند شد.همچین پریدم به کسش که دیگه نمیتونست از زور لذت چکار کنه. فقط خودشو پیچ و تاب می داد و اونجاشو به زبونم فشار می داد. دیگه تحملش تموم شد و سرم آورد بالا و تو چشام نگاه شهوتناکی انداخت و مستقیم رفت سراغ کیرم که داشت می ترکید. خیلی خوب می خوردبرام. من به پشت خوابیده بودم و یک آن دیدم که کیرمو بدست گرفت و نشست روش. کیرم یکدفعه داغ شد. خیلی خوب بود. احساس می کردم تو ابرام. اون روی من نشسته بود و تند تند خودشو بال و پایین می کرد. خیلی این حسو دوست داشتم. کمی که گذشت کفتم نوبتی هم که باشه نوبت منه. نشوندمش روی مبل رو به خودم و خودم هم روی زانو رو به اون ایستادم. کیرم درست جلوی کس صاف و براقش بود. یکی از پستون هاشو گرفتم تو دستم و با دست دیگم قصد داشتم کیرمو رو سوراخش میزون کنم که کیرمو گرفت و گفت تو دوتاشونو بگیرتو دستت بمال برام، من اینو ردیفش می کنم. کیرمو دادم تو کسشو شروع کردم به کردنش. واقعا پوزیشن خوبی بود؛ سینه هاشو می خوردم و ازش لب می گرفتم. جفتمون تو هپروت بودیم. چشماشو بسته بود و داشت حال می کرد و منم از حال کردنش حال می کردم. خیلی کردمش تا با رعشه خفیفی ارضا شد. همونطور خودشو انداخت تو بغلم و هنوز کیرم توش بود. بهش گفتم مال منم نزدیکه، همونطور نشسته چند بار بالا پایین پرید و آبم اومد و گفت بریز توش که خیلی تشنه است. گفتم خطرناکه وگفت بخاطر عقب انداختن پریودش برا سفر قرص خورده. همونجا توبغل هم دراز کشیدیم. نمیدونم کی خوابم برد. چشممو باز کردم دیدم یه ۱ ساعتی گذشته. بیدار و بود و داشت نگاهم می کرد. کیرم تو دستش بود. گفت نمیخوای منو با همین یه بار رها کنی که می خوای؟ گفتم البته که نه. تا صبح دو بار دیگه کردمش. دفعه سوم آبم نمی اومد. کسش خشک شده بود و عذاب می کشید. بیخیال شدمو تو بغل هم بیهوش افتادیم… صبح که از خواب بیدارشدم تا برم سرکار می خواستم بیدارش نکنم ولی خودش بیدار شد. کیرم هنوز از دیشب پژمرده بود. گفت اذیتی؟ سری تکون دادم. گفت بیا جلو بچه پررو. گرفت و شروع کرد برام ساک زدنو مالین. اونقدر بهم حال داد که از خودم بی خود شدم و سریع پریدم رو کسش به خوردن و ۶۹ شدیم. حواسم به آبم نبود. چنان با شدت زد توی صورتش که یکدفعه از جا پرید. اولش کمی بارم کرد ولی بعدش کلی خندیدیم. دیگه قسمت نشد ببینمش و بکنمش و حتی خبرم ازش ندارم. ولی لذت سکس با اون تا آخر عمر بامن میمونه.

سکس با زندایی مینا من حسین ۱۷ ساله اهل مشهدم.داستان سکسم بازن داییم رو براتون میگم. تابستون پارسال مادر و پدرم با داییم برای شرکت در عروسی دایی کوچیکم رفتن تهران منم چون دو تا تجدیدی آورده بودم اجبارا موندم مشهد تاشهریور پاسشون کنم زن داییم هم به خاطر پسرش که یک ساله بود و ناراحتی تنفسی داشت نرفت و مشهد موند. به خاطر همین به پیشنهاد داییم برای این که زنداییم تنها نباشه من رفتم خونه داییم که هم من تنها نباشم هم زن دایی مینا.مینا ۲۸ سالشه.با اندام متناسب و پوست سفید و ناز. رابطم باهاش خوبه فقط یکم شرم و حیا داره و زیاد با من خودمونی نیست. خلاصه که بعد از رفتن بابا و مامان و داییم به تهران من موندم و مینا روز اول که من خونه نبودم و مینا هم سرکارش بود و پسر داییم هم مهد بود. شب برای شام اومدم خونه داییم شام رو با مینا خوردم بعداز تماشای تلویزیون خواستم برم بخوابم مینا هم سینا پسر داییم رو خوابونده بود. مینا داشت بالب تاپش ور میرفت. بهش گفتم میخوام بخوابم کجا بخوابم،گفت برو تو اتاق رو تخت بخواب گفتم پس شما چی گفت من تو اتاق سینا پیش اون میخوابم.چیزی نگفتم و اومدم تو اتاق زن دایی و دایی ولو شدم رو تخت که بخوابم اما هر کار میکردم خوابم نمیبرد. تو فکر امتحان فردام بودم که نکنه دوباره بیفتم. تو همین فکرهابودم که دیدم مینا در اتاق رو آروم باز کرد و یه نگاه کرد و اومد تو من که خودم رو به خواب زده بودم دیدم رفت پشت سرم از تو آینه دیدم داره روسریش رو درمیاره مانتوش رو هم در آورد ولی تو اون تاریکی صورت و بدنش واضح نبودند کنارم دراز کشید منم که پشتم بهش بود گرمای وجودش رو حس میکردم.تو فکر این بودم که مینا با اون همه عفتش چیجوری اومده کنار من خوابیده.نمیدونم چی شد که خوابم برد و صبح شد. باصدای مینا که منو صدا میزد و میگفت پاشو مگه امتحان نداری بیدار شدم.دیدم ساعت ۷ مینا رو سری و مانتوشو پوشیده بود که بره سر کارش.به کنارم نگاه کردم انگار نه انگار که کسی کنارم خوابیده باشه.بلند شدم و یه ابی به دست و صورتم زدم اومدم بیرون که مینا گفت من دارم میرم اگه میخوای تایه جای برسونمت. گفتم ممنون الان میام سریع لباسام رو پوشیدم و خودکارم رو برداشتم اومدم بیرون مینا و سینا تو ماشین منتظرم بودن سوار ماشین شدم و مینا من رو تا نزدیکای مدرسم رسوند. اون روزامتحان عربیم رو دادم. خوشبختانه با ۱۱/۵قبول شدم بعد امتحان رفتم خونمون و یکم با رایانم بازی کردم و برای ناهار اومدم خونه داییم. مینا و سینا تازه اومده بودن ناهار حاضری خوردیم و بعد ناهار کمی با سینا بازی کردم و بعد خوابش برد،منم اومدم تو حال و شروع کردم خوندن زیست واسه امتحان پس فردام. مینا هم رفت حموم .قسمت سکسی از اینجا شروع میشه که همینجور که داشتم درس میخوندم ناگهان صدای بلندی همراه باجیغ مینا از حموم اومد دویدم سمت حموم داد زدم چی شده جوابی نداد. چندلحظه بعد صدای گریش اومد هرچه صدا میزدم چی شده جوابی نمیداد. دیگه داشتم نگران میشدم در حموم از پشت قفل شده بود .بازم صداش کردم ولی جواب نمیداد. مجبور شدم با زدن چند ضربه به در قفل رو بشکونم وقتی رفتم تو دیدم مینا لخت رو زمینه و از سرش داره داره خون میاد. خیلی ترسیدم رفتم جلو انگار هنوز متوجه حضور من نشده بود گفتم خوبی.تا این رو گفتم بیچاره شکه شد و بادستش جلو ی کسش رو گرفت ولی چیزی نمیگفت و فقط گریه میکرد.اون موقع بود که به خودم اومدم دیدم مینا لخت مادرزاد روبه رومه عجب سینه هایی داشت وای چقدر بدن نازی داشت تاحالا باچنین منظره ای روبه رو نشده بودم که چشم به صابون کنار حموم افتاد فهمیدم پاش رفته رو صابون و افتاده.بهش گفتم خوبی بازم جواب نمیداد خیلی نگرانش شدم تا به قسمت کنارسرش که خون میامد دس زدم یه جیغ بلند زد ترسیدم شیر آب رو بستم کنارش نشستم ببینم به هوشه یا نه دوباره چشم به سینه های نازش افتاد.میخواستم بخورمشون ولی اون موقع جاش نبود به صورتش نگا کردم و صداش زدم دیدم با چشاش به من نگاه کرد ولی هنوز داشت گریه میکرد و می لرزید انگار ترسیده بود گفتم میخوای ببرمت بیرون خواست باسرش بگه تایید کنه که دوباره ازشدت درد جیغ زد.فهمیدم فقط سرش شکسته. حولش رو اوردم و تنش رو خشک کردم بعد حوله رو گذاشتم رو گذاشتم رو کونش وای که چه کون مرواریدی داشت هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز مینا رو این طوری ببینم. مینا حوله رو دور کونش گرفت و منم دستش رو گرفتم بلندش کردم.دستش رو انداخت دور گردنم وای بوی سینه هاش رو حس میکردم آروم اوردمش بیرون و خوابوندمش جلوی حموم سریع دویدم و یه آب قند واسش آوردم یکم که حالش جا اومد گفت که لباساش رو از تو حموم بهش بدم ولی هنوز داشت گریه میکرد.واسش آوردم یه شرت و کرست قرمز بود و یه تیشرت و شلوار جینش و مانتوش گفتم میخوای زنگ بزن اورژانس من من کرد و گفت نه.گفت برو بیرون فهمیدم میخواد لباس بپوشه منم اومدم تو حال که دیدم با ناله گفت بیا رفتم دیدم شرت و کرستش رو پوشیده بیچاره هنوز خجالت میکشید.رفتم و براش شلوار و تیشرتش رو تنش کردم موقع کشیدن شلوارش به بالا دستم به کونش خورد که داشت کیرم رو راست میکرد دیگه ترس و جوشم از حال مینا داشت به شهوت تبدیل میشد.گفت برو برام از کشو دراور شال بیار منم رفتم آوردم فهمیدم می خواد بره بیرون گفتم کجا گفت میخوام برم درمونگاه هنوز از من خجالت میکشید گفتم پس کلید ماشین رو بده من ببرمت گفت تو کیفمه برو بردار منم لباسام رو پوشیدم و کلید رو برداشتم و مینا رو آورد تو حیاط و سوارش کردم تازه یاد سینا افتادم رفتم بغلش کردم و اوردمش تو ماشین هنوز خواب بود مینا هم اه و ناله هاش کمتر شده بود با این که گواهینامه نداشتم ولی یکم رانندگی یاد داشتم خوشبختانه یه درمانگاه نزدیک خونشون بود بردمش همونجا بردمش تو و دو تا بخیه به سرش زدن و یه سرم بهش وصل کردن من هنوز تو فکر بدن مینا بودم حسابی حشری بودم ولی حیف که کسش رو ندیدم خلاصه بعد از تموم شدن سرمش اومدیم خونه مینا رفت بخوابه سینا هم که تو درمانگاه بیدار شده بود بامینا خوابید منم اومدم تا هم یه دوش بگیرم و هم خون های توی حموم رو بشورم.قفل در هم که خراب بود و در بسته نمیشد.داشتم دوش میگرفتم که دیدم در باز شد و مینا اومد تو گفتم نیا تو لختم ولی انگار حرف تو گوشش نمیرفت اومد توگفت مگه من پوشیده بودم که تو اومدی تو حموم انتظار چنین حرفی رو ازش نداشتم ازخجالت دستم رو رو کیرم گرفتم همون دم در ایستاد گفت تو بدن من رو دیدی منم میخوام ببینمت بی حساب شیم.انگار نه انگار سرش شکسته بود اومد سمتم دستش رو برد سمت کیرم منم از خدا خواسته کیرم رودادم بهش کیرم سیخ سیخ شده بود گرفت تو دستش دستش سرد بود گفتم صبر کن من که کست رو ندیدم تو نباید کیرم رو ببینی انگار انتظار چنین حرفی رو ازم نداشت چشای نازش گرد شدن گفت وا حسین تو هم .تازه فهمیدم چی گفتم شیر اب رو بستم و حوله رو بستم به کمرم گفتم بریم تو اتاق اونم رفت و سینا رو که خوابیده بود برد تو اتاقش .رفتیم تو اتاق مینا و داییم مینا که با تیشرت و شلوار لی و سر باند پیچی شده بود من رو هل داد رو ی تخت و لبش رو گذاشت رو لبم فکر نمیکردم مینا همچین کاری بکنه وای چه لب های گرمی داشت انگار حسابی حشری شده بود اخه بد جوری گردنم رو میلیسید منم دستم رو کونش بود بلندش ردم و شلوارش و تیشرتش رو در اوردم و خوابوندمش رو تخت و رفتم سراغ کسش از روی شرت قرمزش کسش رو لیس میزدم بعد کرستش رو در اورد و رفتم رو سینه هاش سینه های خوشبویی داشت فقط میخوردمشون کیرم شق بود و میخورد به حوله و اذیت میشدم حوله رو باز کردم پرتش کردم اون طرف طاقت نیاوردم و شرت مینا رو کشیدم پایین اصلا باور نمی کردم که دارم با مینا همچین کاری میکنم.وای عجب کس تپلی داشت اودم که بلیسمش اه و اوه هاش شدت گرفته بود کسش خیس شده بود اخه از رو شرت خیلی لیسیده بودم وای خیلی ناز بود یه لیس از کس تا سینه هاش کشیدم بعد کیرم رو به کسش میمالیدم که خیلی حال میکرد گفت بکن توش منم گفتم اول باید خیسش کنی نمیدونم از کجا منظورم رو فهمید که بلند شد ساک بزنه معلوم بود که خوب وارده.وای اون قدر خوب میلیسید که دیگه داشت ابم میومد تاگفتم داره آبم میاد کیرم رو ول کرد گرفت خوابید منم یه تف زدم به کس سفیدش و سر کیرم رو گذاشتم دم کسش اولش از این که بکنمش و یه وقت ابم بریزه توش ترسیدم ولی شهوت امون نکرد و کیرم رو کردم توش مینا یه جیغ بلند زد که داشت گوشام کر میشد وای چقدر داغ بود داشتم حال میکردم که دیدم داره ابم میاد کشیدم بیرون گفتم اومد گفت بریز رو سینه هام منم ریختم وای کیرم داشت از شدت درد میترکید مینا هم با اه اه داشت ابم رو روی سینه هاش میمالوند از این که ابم اومده بود ناراحت بودم پس شروع کردم به لیسیدن کس مینا اخه خیلی ناز بود که دیدم پاهاش داره میلرزه فهمیدم که ارضا شد کیرم رو گذاشتم لای سینه هاش که دیدم داره بالبخند نگام میکنه همون طور خوابیدم روش که صدای گریه سینا مارو به خودمون اورد مینا به زحمت مانتوشو پوشید رفت جای سینا منم اومدم دوش بگیرم که بعد دیدم مینا هم اومد چون سرش پانسمان بود فقط بدنش رو شست و بازم برام ساک زد اون شب از فرط خستگی خوابیدیم اما فرداش بازم حال کردیم و شبشم مامان و بابا و داییم اومدن و منم روز بعد دوباره زیست رو افتادم ولی هیچ وقت کس مینا رو فراموش نکردم و هنوزم بعضی وقت ها از پشت تلفن به هم حال میدیم ولی هنوز موقعیت برای سکس دوباره با مینا برام پیش نیومده .لطفا نظر واقعی تون رو بدین نوشته: حسین

کس دختر عمه سارا سلام. من یه دختر عمه دارم به اسم سارا. چون عمم از شوهرعمم جدا شده بود عمم با بچه هاش خونه مادربزرگم زندگی میکردن و گاهی هم خونه دایی ها میرفتن من از بچگی با سارا جور بودم جوری که موقعیت گیر میاوردیم همدیگرو دسمالی میکردیم… تا اینکه زمان گذشت و سارا در سن ۱۷ سالگی ازدواج کرد دیگه از اون دس مالی های بچگی خبری نبود و منم همچنان تو نخ سارا بودم چون هم زنونه تر شده بود و هم اینکه پرده ای در کار نبود میتونستم از کس بکنمش… چند باری خواستم بهش بفهمونم که هنو دوس دارم…اما پا نمیداد؛تنها چیزی که منو تو نخ سارا نگه داشته بود رفتاراش با من بود چون جلوم راحت بود لباس,حرف…من هفته ای چند بار خونش میرفتم خلاصه گذشت تا اینکه مچ پام سر فوتبال پیچ خورد رفتم دکتر و گفتش که باید تا ۲ هفته تو گچ بمونه منم که خونه نشین بودم…چون پام تا مچ تو گچ بود میتونستم رانندگی کنم.خلاصه ی روز ک مادرم اینا رفته بودن دهات دیدم تنهام گفتم بزنگم ب سارا ببینم کجاست زنگیدم بهش گفت که دهات بودم الان دارم میام سمت خونه گفتم مامان بهم گفت که شب بیا دنبالمون اگه دوس داری بیا خونه ما شب با هم بریم گفتش که باشه. خلاصه رفتم دنبالش با خودم گفتم امروز بهترین موقعیته..خلاصه سوارش کردم و رفتیم سمت خونه واس اینکه کسی نگه چرا تنها اومد خونه ما باهم هماهنگ کردیم ک من تورا دیدمش سوارش کردم گفتم من ک شب دارم میرم واستا باهم میریم…اومدیم خونه و رفتیم تو اتاق من گفتم سارا حال داری فیلم ببینیم گفتش باشه بزار خلاصه یه فیلم صحنه دار گذاشتم و روتخت دراز کشیدیم همینجوری ک داشتیم فیلمو میدیدیم رسید به قسمته صحنه دار دیدم سارا گفت این چیه بی ادب گفتم بابا فیلمه دیگه وسط فیلم یه نیمچه صحنه داره چشه مگه…دیدم دیگه حرفی نزد کم کم با اون پای گچ گرفته بهش نزدیک شدم دیگه کاملا به هم چسبیده بودیم تا اینکه گوشیش زنگ خورد دوستش بود منم بهونه ی دوستشو گرفتم گفتم بده من باش بحرفم مخشو بزنم جون من توروخدا سارا اونم میگفت نه برو کنار ارمین چرا اینجوری میکنی؟منم دیدم اوضاع خوبه رفتم روش گفتم چرا ندادی دستاشو گرفته بودم قفل کرده بودم اونم انگار فهمیده بود میخام بکنمش با حالتی اروم میگفت ندادم دیگه چی شد مگه؟دیدم مخالفتی نمیکنه کیرم رو از رو شلوار گذاشتم رو کسش دیدم کم کم داره شل میشه شرو کردم ب فشار دادن ممانعت نمیکرد دیدم بعداز چند دقیقه خودشم داره فشار میده ب کیرم شرو کردم گردنشو صورتشو اروم گاز گرفتن دیدم نه بابا سارا خانم پایست انگار دلش میخاد به کارم ادامه دادم تا اینکه شرو کردم ب خوردن لباش وقتی دیدم خودشم داره ازم لب میگیره دستمو اروم کردم تو شلوارش و از و شورت کسشو لمس کردم بعد از کمی شلوار با شرتشو در اوردم و شرو کردم به خوردن کسش باورم نمیشد دارم کس سارا رو بعد این همه مدت که تو نخش بودم میخورم بعد کمی خوردن دیدم آرومو قرار نداره درجا شلوارمو در آوردم تو گوشش گفتم واسم ساک میزنی سرشو به علامت اره تکون داد و اومد شرو کرد ب ساک زدن حدود ی دقیقه واسم ساک زد بعدش ی لب خوشگل ازش گرفتم ابوندمش روی تخت دوتا پاهاشو دادم بالا اروم کیرمو کردم تو کسش وای خدای من چقد داغ بود الان ک فکر میکنم بهش کیرم بلند شده…خیلی اروم جلو عقب میکردنم سارا هم چشاشو بسته بود سینه هاشو از سوتینش در اوردم شرو کردم ب خوردن نوکشو گاز میگرفتم لیس میزدم…گوشاشو گردنشو لبشو…یکسره میخوردم سارا هم همچنان چشاش بسته بود حدودا ۱۵ دقیقه ای کردم دیدم آبم داره میاد تو گوشش گفتم بریزم تو کست گفتش نه گفتم پس بخور آبمو گفت نه دوس ندارم گفتم باشه عشقم هرچی تو بگی تلمبه زدنو تند کردم کیرمو آوردم بیرون آبمو ریختم رو شکمش بعدشم روش خابیدم ی لب طولانی از هم گرفتیم… بعدش بلند شدم برق اتاق رو روشن کردم دیدم سارا بلند شد با یه لبخند رفت خودشو شست…بعدشم که با هم رفتیم به سمته دهاتمون… ببخشید که سکسی نبود ولی اگه خوشتون بیاد داستانای دیگمم با سارا واستون میزارم دوستون دارم.

زندایی راحله سلام به دوستان گل… اسمم علی بیست ساله ماجرای ک میخوام بگم مربوط ب سه سال پیش میشه … از چهار سال پیش چشمم دنبال زنداییم بود. رفتاراش نگاهش و.. خودم دنبال یه کسی بودم ک بتونم بهش تکیه کنم اما خب اونموقع کوچیک بودم . زندایی با رفتاراش دلمو برد .پیش فامیل همیشه با مانتو میگشت اما خیلی چسب نبود معمولی بود ولی خب یه شلوارهایی می پوشید ادم حال میکرد … روسری سرش میکرد. ارایش میکرد کلا خوشکل بود تو فامیل . زندایی یه بچه به دنیا اورد و من با کمک اون تونستم بهش نزدیک بشم . همیشه بچه شو نگه میداشتم دختردایی هم منو دوست داشت ..همیشه اسممو صدا میزد ک فک میکنم مامانش یادش داده بود … ببخشید اسم زنداییم راحله بود اسم دختری ک به دنیا اورد هم گذاشتن مهسا … هر وقت مهسا تو بغلم بود و راحله میخواست اونو بگیره راحت دستم بدن زندایی رو لمس میکرد . براش عادی بود .. راستی بگم تو فامیل همه مذهبی بودن جز این راحله… یادمه یه بارم راحله روسریشو باژ کرد میخواست مرتبش کنه و من برای اولین بار از سینه تا زیر گردنشو دیدم …. زنداییم سفید سفید بود مثل برف . اون صحنه دیوونم کرد و من وابستش شدم اما تونستم جلوی خودمو بگیرم و با این قضیه کنار اومدم… این جریانا موقع مدرسه ها بود و منم خیلی نمیخوندم ولی درسمم برام مهم بود .. گذشت امتحانات خردادو پاس کردم با موفقیت .. توی اون دو ماه اول تابستون با دخترش بازی میکردم و خودمو سرگرم میکردم تا اینکه شهریور شد و قرار شد دسته جمعی همه بریم جنوب ایران دو تا دایی دو تا خاله هام و … کلا بیست نفری شدیم .. تقریبا راحله رو فراموش کرده بودم اما اون مسافرت وضعمو همه چیم رو داغون کرد. خیلی خوشحال بودم چون راحله هم میومد .اولین سفری بود ک اونم بود .اما از اینده ام هیچ خبری نداشتم . رسیدیم جنوب و رفتیم یه الونک گرفتیم و دیگه دیگه … یه بار با داییم راحله پسر خاله و دختر خاله رفتیم لب دریا . البته نه برای شنا فقط فرش برده بودیم بشینیم . من به سرم زد ک برم طرح سالمسازس دریا. پسر خاله رو هم بردم اونجا. موقعی ک برگشتیم از اونجا راحله شلوار چسب و زیباشو تا زانوش داده بود بالا .. سفید و بی مو ک هر کسیو مجذوب میکنه . نشستم لب دریا مثل معتادا فقط به دریا نگاه میکردم و راحله با شیطون شد و یه کم ماسه ریخت روم ولی خودمو بی تفاوت نشون دادم جدا نمیدونستم باس چیکار کنم . اولین رابطه با یه خانوم …یا بهتر بگم با جنس مخالف …. برگشتیم به آلونکمون و من داغون بودم و دپرس . تو اونجا من بودمو راحله و یکی دیگه ک یادم نمیاد بقیه نبودن . دیدم یهو اومد گفت ببین من با بقیه فرق دارم یکم راحت ترم اگه چیزی شده بگو چون دیده بود نارحتم اینو گفت .. منم فقط لبخند زدم و خندیدم کاری ک همیشه انجام میدم .. اونشب به هر بدبختی بود گذشت و روز بعد میخواستیم بریم بازار همه فامیل .. داشتم لباس می پوشیدم برگشت بهم گفت یه لباس دیگه بپوشم منم گفتم چشم و لباسمو عوض کردم . اونم یه مانتو پوشید مشکی با همون شلوار قشنگش و مانتوشم اولین بار بود تنش میدیدم .. در یک کلام جیگری شده بود ….همونجا فقط باید میخوردیش … من دنبالش میرفتم اخه نمیتونستم نبینمش .راحله با دختر خاله ام بود .. بازار تموم شد مسافرتم تموم شد برگشتیم خونمون … بعد یک هفته ک رسیدیم فهمیدم راحله یه اکانت فیس بوک باز کرده منم ک خیلی وقت پیش اکانت داشتم اما یه شب پسر خاله خودش راحله رو برام ادد کرد من ادد نمیکردم چون میترسیدم نمیدونستم چ واکنشی نشون میده…همون شب درخواستمو قبول کرده بود و اولین پیام رو تو فیس بوک برام گذاشت . برام نوشته بود ممنون عزیزم …. دلم ریخت پایینا … نوشتم برا چی ؟ گفت برا هر حرفی ک باهام تو مسافرت زدی … اونشب گذشت … شماره گوشیشو داشتم اما زنگ نزدم میخواستم خودش زنگ بزنه یعنی این ب راستشو بگم میترسیدم از عکس العملش .. بعد یه هفته ک تو فیس بوک تو مخش راه رفتم بالاخره بهم اسمس داد .. هدفت چیه اینقدر باهام حرف میزنی ؟ اونموقع دوستش داشتم و شروع کردم براش از یادگاری های مسافرت گفتن خاطراتی ک از نگاه من بود .. داغونش کرد بدبختو … گفت نمیدونستم میخواد رابطمون اینجوری بشه تو اینجور نگاهی بهم داشته باشی .همون نگاه عاشقانه و این حرفا .. روز بعدش مجبورم کرد ببینمش . رفتم سر قرار . شروع کرد حرف زدن ک تو باید منو فراموش کنی و از این حرفا و دستمو گرفت شرو کرد به گریه دیدم داره حالش خراب میشه به خیلی سریع ازش خداحافظی کردم و گفتم باشه فراموش میکنم . تا دو هفته همینجوری گذشت منو جاهای مختلف گیر مینداخت و شرو میکرد گریه کردن و چرت و پرت گفتن .. اما موقعی بهش راه حل فراموش کردنشو گفتم پا پس کشید چون گفتم دیگه هر جا تو باشی نمیرم… نمیدونم چی شد ولی همه چی عوض شد گفت اینجوری خودتو داغون میکنی و نابود میشی و … منم دیگه خسته شده بودم ک یه شب ک خونه بابا بزرگم بودیم من تو اتاق بودم تنها . اومد داخل مهسا بغلش بود . یهو نشست کنارم بغلم کرد . سرشو گذاشت رو شونم و این اتفاق فقط ۱۰ ثانیه اتفاق افتاد و بعدش یهو داییم تا به رو صدا کرد چون عادشته عین گاو سرشو انداخت و اومد داخل . داییم پرسید چیکار میکنی ک راحله قضیه رو جم و جور کرد … گذشت نمیدونم چه موقع ولی خیلی زود اسمس داد ک میخوام پیشم باشی و از این حرفا و باید بیای پیشم .. منم از خدا خواسته یه شب رفتم پیشش .قرار بود هر وقت دایی رفت بیرون خبرم کنه.. دایی و رفت و منم رفتم پیشش اومد دم در بغلم کرد رفتیم داخل و نشستیم رو مبل حرف میزد و حرف میزد یه دستش تو دستم بود یکیشم خودش گرفته بود گذاشته بود رو پاهاش … حرف لب شد ک گفت من دیوونه میشم و نمیتونم خودمو کنترل کنم و منم بهش گفتم اگه همیشه لبام مال اون باشه دیگه لازم نیس دیوونه بشی . . آری اونشب اولین لب زندگیم رو از یه خانوم خوشکل گرفتم زیبا بود فقط همین … اونشب گذشت هفته یه بار میرفتم پیشش البته با ر موقع قسمت میشد . کارمون شده بود لب گرفتن و بغل کردن .. نزدیک امتحانت بود مدرسه برام کلاس گذاشت .. دیگه هر موقع کلاسم تشکیل نمیشد با راحله هماهنگ میکردم وپیشش بودم … یه هفته هم امتحان میان ترم بود و هم کلاس دیگه درس اصا نمیخوندم . یه راس بعد کلاس های بعد از ظهر میرفتم جا راحله … این یه هفته ک من هر شب پیش راحله میرفتم گندش در اومد یه دعوا با داییم کرد چون راحله نمیرفت با شوهرش و شبا خونه میموند .. یه شب ک رفتم پیشش از زندگیش برام گفت از زوری ازدواج کردنش و از اینکه به زور بچه اورده و عز این حرفا اون شب گریه میکرد و منم ارومش میکردم .. یه شبم ک دیگه جدا حشری شده بود و همه صورتمو لبامو لیس میزد . وقتی بهش گفتم چشمات خمار شده خجالت کشید .. ولی خب چ میشه کرد. دنبال سکس نبودم شایدم بودم اگه موقعیت پیش میومد که البته اومد ولی بازم کاری نکردم . یه شبم میخواستم خودم حشریش کنم چون دیوونم کرده بود. اون شب یه بلوز پوشیده بود یکم از سینه اس و خط سینش معلوم میشد . اونشب شروع کردم به خوردنشون بدون اینکه بهشون دست بزنم اما دیر شد و موقع رفتن شد و نتونستم کارم رو انجام بدم … یکی از شبای خیلی وحشتناک یهو دایی با ماشین اومد خونه منم نمیدونستم چیکار کنم فقط خدا خدا میکردم اتفاقی نیفته. خونشون دو تا در داشت بر خلاف انتظار با اینکه دخترشو نیاورده بود از درب گاراژ اومد خونه و من همزمان از در دیگه جیم زدم .اون شب خیلی بد بود و یکم باعث شد از راحبه فاصله بگیرم امتحانا ک شروع شد . دیگه باهاش هماهنگ کردم ک می خوام درس بخونم و اونم قبول کرد ک اسمس نده تا مدتی .. توی این دو هفته امتانات نوبت اول( امتحانات قبلی چند جمله بالاتر منظورم از میان ترم پیش نوبت بود مدرسمون خر بود میگرفت .. )فقط پنج شیش تا عسمس رد و بدل کردیم و منم سرم تو دوستم بود و کلا فراموشش کرده بودم .. امتانات تموم شد اسمس ها کمتر شد و بر حسب شانس خانوادم موقعیت پیش اومد براشون ک برن مشهد منم بهانه درس اوردم و نرفتم اون روز شنبه بود و راحله روز های زوج کلاس ورزش میرفت . با راحله هماهنگ کردم که بیاد خونمون نمیدونستم ولی اصلا هیچ حسی بهش نداشتم اما اون دیوونم شده بود .. البته یکمم بهش حس داشتم حالا یا خوب یا بد .. ولی موقعیت جور شد و اومد خونمون بعد ۲هفته دوری از هم همدیگرو بغل کردیم و لبی چشیدیم و اونم گفت ک من خیلی بی وفام و دو هفته اس خبری ازش نگرفتم .. اینقدر اعصابمو با حرفاش خورد کرد ک تنها راه چهره رو حشری کردنش دیدم . شروع کردم خوردن لباش دیدم دستمو گرفته و انگشتمو میمکه یهو به ذهنم رسید منم همینکارو کردم اما مقاومت کرد بالاخره انگشت کوچیکه دست چپشو مکیدم اولین صدای ناله اش رو شنیدم به کارم ادامه دادم چشاشو بسته بود و من گوششو مک میزدم معلوم بود حال میکنه پنج دقه دست نگه داشتم چون بایذ میرفت .اینقد حشری بود حاظر بود بمونه اما دیگه فرستادمش بره …..

دکتر بازی با دختر خاله ها سلام من امیر هستم ۱۷ سالمه و اولین بارمه که مینویسم کلا یه سکس داشتمو میخوام اونو براتون تعریف کنم من هفت هشت تا دختر خاله دارم که اکثرا بچن فقط دوتاشون نزدیک به سن منن یکیشون همسن و یکیشون سه سال کوچیکتر از من… شروع حس سکسی من روی این دوتا خواهر از ۹ سالگی برام به وجود اومد من تو تابستون که مدرسه ها تموم شده بود میخواستم برم خونه پدر بزرگم تا با کامران که پسرداییم بود خوش بگذرونیم…خونه پدربزرگم با داییم تو ی ساختمون ۲ طبقه بود که طبقه پایین پدربزرگم اینا زندگی میکردن و طبقه بالا داییم اینا…. تو اون تابستون از شانسم زد خالم اینا هم اومدن ۲.۳ روز اونجا بمونن…یه روز منو مونا(خواهر بزرگه)و روناک(خواهر کوچیکه) کامران تو خونه داییم اینا داشتیم بازی میکردیم…کامران که از من یک سال کوچیکتر بود همش تو فکر بازی هایی بود که بتونه دستشو بزنه به کون مونا و روناک اکثرا هم قایم باشک بازی میکردیم آخه موقعی که قایم میشدیم کامران با یکی از دخترا با هم میرفتن قایم میشدن کامرانم هی دستشو میزد به کون اونا و حال میکرد هی بهشون میگفت ساکت الان پیدامون میکنه…بالاخره کامران ی بازی کاملا سکسی پیدا کرده بود که هیشکی انجام نداده بود اسم اون بازی هم دکتر بازی بود… منو اون دخترخاله هام هی از کامران سوال میپرسیدیم که این دیگه چه بازییه کامرانم میگفت وسط بازی بهمون توضیح میده … بعد بلافاصله به مونا و روناک گفت برید رو زمین از روی شکم بخوابید تا بهتون آمپول بزنیم … اونا هم خیلی ریلکس کاری که گفته بود و انجام دادن بعد دیدم کامران داره هی کون روناک میماله منم از فرصت استفاده کردم رفتم تو کاره مونا … هی کون مونا میمالیدم که یهو شلواره مونا و کشیدم پایین که مثلا بهش آمپول بزنم ی دفه دیدم کامران داره بهم نگاه میکنه و میخنده …. بهم گفت خیلی دیگه جدی گرفتی امیر منم که دیگه اون کون سفید مونا دیدم هیچی حالیم نبود هی لپ کونشو میکشیدم کنار تا بتونم سوراخ کونشو ببینم … بعد یه دفه دیدم مونا گفت بسه دیگه نوبت من نشد بهت آمپول بزنم؟منم گفتم باشه بیا .که کامران به منو مونا گفت ما میریم تو اتاق مزاحمتون نشیم بعد اینکه اونا رفتن من خوابیدمو مونا شلوارمو دراورد اونم منو هی میمالید که یهو گفت این چیه منم گفتم این دودوله دیگه مونا گفت چرا واسه شما مثله واسه ما نیس منم که اصلا حوصله هیچی نداشتم گفتم من چه میدونم اه … مونام که خیلی بهش برخورده بود گفت برو بابا من میرم پیش کامران رفت پیش کامران گف بیا جامونو عوض کنیم روناک اومد پیش من با اینکه از مونا کوچیکتر بود ولی سینه های بزرگتری نسبت به مونا داشت منم که خیلی باهاش حال کرده بود هی انگشتش میکردم …بعدش دودول ۵-۶ سانتیم سیخ شده بود نمی دونستم چیکار کنم هی میمالیدم به کوس روناک …. تو این موقه بود که ی صدای جیغ از اتاق اومد که ما سریع رفتیم تو اتاق ببینیم چی شده که یدفه دیدیم کامران کیرشو کرده تو کوس مونا و پردشو پاره کرده … خون از کوس مونا داشت آروم آروم میومد که کامران از ترس گفت هیچی نشده زخم شده برو دستشویی خودتو بشور آخه اون موقع کسی نمیدونس پرده چیه که چن سال بعد که مونا فهمید همه چیو درباره پرده کوس کامران تحت فشار گذاشت تا باهاش دوس شه تا بعدا با هم ازدوج کنن منم از اون موقع تا حالا اصلا نتونستم بدن خوشگل روناک ببینم آخه الان خواهرش برا اون شده تجربه و دیگه میترسه از این کارا انجام بده.

کمک به خواهرزنم برا حامله شدنش سلام اسم من سعید هست. متأهلم. داستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به بیست روز پیشه که فریبا (زنم) واسه زایمان رفته بود بیمارستان. من یه خواهر زن دارم که اسمش فرناز هست. چاق و گوشتی و تپل که بزرگتر از فریبا هم هست ولی بچه دار نمیشه دکترها گفتن مشکل از باجناق منه و فرناز مشکلی برای حاملگی نداره. از روز اولی که با فریبا ازدواج کردم فرناز جلوی من راحت بود. مخصوصا زمانی که شوهرش نبود، جلوی من تاپ یقه باز میپوشید جوری که چاک سینه هاش هوش از سرم میبرد. از همون موقع بدجوری تو کف سینه ها و کس و کون فرناز بودم. اینو بگم که من همیشه شوخی های لفظی با خواهر زنم میکردم. مثلا از روی شوخی بهش فحش میدادم، میگفتم کیرم تو کون چاقت!! یا ناز اون سینه هات و… اونم همیشه با یه خنده بحث رو تموم میکرد که من ادامه ندم.. اوایلی که فریبا باردار شده بود فرناز اومده بود خونه ما برای کمک به خواهرش!!! و چند روزی هم پیشمون موند. اینو اضافه کنم که اون و شوهرش توی یک شهر دیگه زندگی میکنن. همون روزا بود که دیدم تک و تنها یه گوشه نشسته و تو فکره. بهش گفتم چی شده؟ تو فکری؟ گفت چیزی نیست. داشتم به زندگی خودم فکر می کردم. گفتم: به اینکه تو هم باید الان حداقل یه بچه تو زندگیت داشته باشی، آره؟ گفت آره. کاش میشد…. از روی شوخی گفتم: یه بار کنار من بخواب، ۱۰۰% تضمینی حامله میشی. لبخندی زد و گفت با یکبار کردن که کسی حامله نمیشه. باید چند بار سکس داشته باشن تا یه بارش بگیره. گفتم من با فریبا فقط یکبار سکس کردیم واسه بچه دار شدن. گفت: اگه تضمین می کنی که حامله بشم حرفی نیست. یه لحظه جا خوردم!! باورم نمیشد اینجوری بگه. همیشه بحث رو تموم میکرد ولی الان…. گفتم فقط یه شرط داره. گفت چیه. گفتم باید تاریخ دقیق پریودیت و زمان تخمک گذاریتو بدونی و بهم بگی. گفت از کجا زمان تخمک گذاریمو بدونم؟ گفتم از دکترت بپرسی راهنماییت می کنه. یهو مثل آدمی که خواب بوده و بیدار شده گفت خاک بر سرم!! برو خجالت بکش!! کلی خورده بود توی ذوقم. ولی به روی خودم نیاوردم و اون کلام و بحث تمام شد تا روز بستری شدن فریبا. توی بیمارستان موقع پذیرش متوجه شدیم که دفترچه بیمه فریبا رو نیاوردیم. قرار شد بستریش کنن و ماهم در اولین فرصت دفترچه بیمه رو بیاریم که برای ترخیصش به مشکلی برنخوریم.چون چند روز آخر حاملگی فریبا رفته بود خونه باباش اینا و دفترچه اونجا جامونده بود قرار بر این شد که مادرزنم بمونه بیمارستان و من با فرناز برای آوردن دفترچه بیمه بریم خونه پدر زنم. توی راه دیدم بازم تو فکره و ساکته. گفتم هنوزم تو فکر بچه ای؟؟؟ یه نیشخندی زد و گفت چه فایده؟ وقتی خدا نمیخواد ما بچه دار بشیم، چیکار کنم؟ نمیتونم برم به این و اون بدم تا حامله بشم!! گفتم نیازی نیست به این و اون بدی که!! به خودم بده. قول میدم بچه دار بشی. گفت: قبلا که بهت گفتم، اگه مطمئن بودم با یکبار کردن حامله میشم حرفی نداشتم، ولی میدونم کار از یکی دوبار بالاتره. گفتم من تضمین می کنم. گفت الکی که نیست، مگه دست توئه که تضمین کنی؟؟؟ گفتم تو فقط بگو کی پریودیت تموم شده. یه کم فکر کرد و گفت امروز دقیقا دو هفته هست که پاک شدم. گفتم تاریخ تخمک گذاریتو میدونی. گفت دکتر گفته ۱۴ روزه هست،‌ ولی امروز روز ۱۵امه و دیگه فایده نداره. گفتم اتفاقا امروز فایده داره. اگه امروز کاری انجام بدیم شک نکن حامله میشی. داشت میرفت که بحث رو عوض کنه که پیله کردم بهش و راضیش کردم که سکس کنیم. … وقتی رسیدیم خونه باباش رفتیم توی خونه که دفترچه بیمه رو برداریم. کلید رو از داخل گذاشتم توی در که اگر کسی اومد نتونه بیاد داخل. گرچه خیالم راحت بود که هم پدرزنم هم برادر زنم سر کار بودند و تا عصر خبری ازشون نمیشد. رفتم تو اتاق دیدم خم شده و داره توی کشو رو میگرده که دفترچه رو پیدا کنه، مستقیم رفتم پشت سرش و خودمو چسبوندم بهش. یهو راست شد و گفت نکن سعید جان، یهو یکی میاد آبرومون میره. گفتم خیالت راحت، هیچکی نمیاد اگر هم بیاد نمیتونه بیاد تو چون کلید توی دره. تا اومد حرفی بزنه لبمو گذاشتم رو لباش و شروع کردم به خوردن لباش. اولش یه کم مقاومت میکرد چون میترسید. ولی زود رام شد. یه دستم پشت گردنش بود و یه دست دیگمو گذاشتم روی سینه هاش. آه عجیبی کشید. فهمیدم سینه هاش نقطه حساسشه. دستمو بردم آروم آروم دکمه های مانتوشو بازکردم و دستمو بردم زیر مانتو. واییییی، چه پوست لطیفی داشت. دستم روی تنش داشت میلرزید. خداییش بگم قلبم داشت از قفسه سینم میزد بیرون. خودم هم استرس داشتم. دستمو کردم زیر سوتینشو سینشو کشیدم بیرون. واییی خدای من!! چه سینه بزرگ و خوش فرمی بود. همینجور که لبم رو لبش بود و داشتم سینه شو میمالیدم دیدم چشماشو بسته و داره میره تو حس سکس!!! خیلی آروم دستمو بردم پایینتر و شروع کردم از روی شلوار کسش رو میمالیدم. یه کم که گذشت خودش دستمو گرفت و میخواست از بالای شلوارش بکنم داخل و کسشو بمالم. دکمه های شلوارشو باز کردم و نشستم که شلوار و شورتشو از پاش دربیارم که چشمم افتاد به کس خوشگل و تپلش. عجب کسی بود!! به عمرم کس به این نازی ندیده بودم. گوشتی، تپل و آبدار. قشنگ مشخص بود که فرناز حسابی حشری شده و آماده پذیرش کیر منه. ولی من نمیخواستم به این سرعت کار رو تموم کنم. حالا که دستم بهش رسیده بود باید یه سکس اساسی میکردم. بردمش روی تخت، سوتینشو کامل باز کردم و طاق باز خوابوندمش روی تخت. یه تف پرملات انداختم رو کیرم و بهش گفتم سینه هاتو بچسبون به هم. اونم همینکارو کرد. چه حالی میداد، داشتم کیف میکردم. یهو گفت: اومدی حال کنی یا اومدی برای من بچه درست کنی؟؟؟؟ گفتم: بچه ساختن بدون حال و حول که نمیشه. گفت: اگه منو حامله کنی قول میدم یه بار دیگه بیام پیشت و هرجور خواستی بهت حال بدم!! قبول کردم و از روی سینه هاش بلند شدم. گفتم من برم کیرمو بشورم و بیام. گفت واسه چی؟ گفتم آخه تف زدم بهش. بزاق دهن باعث کشته شدن تعدادی از اسپرمها میشه. خلاصه رفتم یه آبی به کیرم گرفتم و اومدم تو اتاق. روی تخت دراز کشیده بود. مستقیم رفتم لای پاهاش نشستم و کیرمو گذاشتم رو سوراخ کسش و آروم دراز کشیدم روش، جوری که تا وقتی لبام به لباش برسه کیرم هم تا ته توی کسش رفته باشه. عجب کس داغ وتنگ و خیسی داشت. شروع کردم به تلمبه زدن تو کسش. دستشو انداخته بود دور گردنمو مدام میگفت بکن سعید جون، بکن!! محکمتر بکن!! میخوام بچه دار بشم، بکن. … بدجوری حشری شده بودم. تندتند داشتم میکردمش. ولی خبری از اومدن آب نبود. آخه من معمولا خیلی دیر آبم میاد. فریبا میدونه چیکار کنه که آبم زود بیاد ولی فرناز که نمیدونست. مجبور بودم همینجوری ادامه بدم تا آبم بیاد ولی کارمون طول میکشید و مادرزنم ممکن بود شک بکنه. واسه همین به فرناز گفتم نوک سینه هامو بمال تا آبم بیاد. یه کم که با سینه هام ور رفت حس کردم نزدیکه منفجر بشم. خیلی دلم میخواست بکشم بیرون و آبمو بریزم روی سینه هاش ولی هدف چیز دیگه ای بود. محکم بغلش کردم و تمام آبمو خالی کردم توی کسش.یکی دو دقیقه همینجوری توی بغل هم بودیم. بهش گفتم من از روت بلند میشم و یه بالش میزارم زیر کمرت. تو ۱۰ دقیقه ای همینجوری بمون بعدش بلند شو. تو همون فاصله سریع یه دوش گرفتم و اومدم بیرون. دیدم لباساشو پوشیده و آماده هست که بریم بیمارستان. یه لب دیگه ازش گرفتم و راهی شدیم…. سه روز پیش بهم زنگ زد گفت: سلام بابای جدید!!!! طبق قرارمون یه بار دیگه هم با هم سکس کامل می کنیم که داستان اونو هم حتما براتون می نویسم.

خواهر زن حشری سلام دوستان من اولین باره که داستان مینویسم همیشه میومدم تو سایت فقط داستانهای شمارو میخوندم به خودم کفتم که یه بار هم داستان خودم رو بنویسم که شما هم حال کنید. خوب بگذریم …… من اسمم ابی هست و این داستانی رو که میخوام براتون بنویسم مربوط به خواهر زن منه که اسمش مریمه من ۲۸ سالمه و حدود ۲ سالیه که ازدواج کردم البته مریم هم ازدواج کرده واز زنم کوجیکتره ولی من از همون اولا خیلی مریم رو دوست داشتم خیلی دختر نازی بود بدن سفید کمر باریک وسینهای وسط که همیشه تو کفشون بودم ۱۷۰ هم تقریبا قدش بود خوب بریم سر اصل ماجرا که از اونجای شروع شد که من یک روز رفته بودم خونه مادر زنم اونجا هم مریم خواهرزنم هم بود سلام علیک کردیم وبعد نشستیم مریم هم روبروی من نشسته بود و به من خیره شده بود من هم که اصلا خیلی دوست داشتم که با هم یک رابطه ای داشته باشیمو از خدام بو من هم بهش زل زدم یدفعه بهم جشمک زد خندید من هم خنیدم اصلا اون شب برام یجوری بود همش تو فکر مریم بودم تا بعد از یک هفته تقریبا مریم به من زنک زد من هم جواب دادم خیلی خوشهال بودم جون که اصلا مریم با من تماس نمیکرفت سلام علیک کردیم وکفتم جه عجب مارو یاد کردی مریم کفت هیجی هین جوری من که فهمیده بودم قضیه جیه رفتم سراغ اون شب وبهش کفنم که مریم اون شب تو یکجور دیکیه ای داشتی منو نکاه میکردی ؟کفت من از تو خیلی خوشم میاد ودوست داشتم که شوهری مثل تو داشتم و من فکر میکنم که با تو خیلی راحتم من همین جورکه داشتم کوش میکردم کیرم سیخ شد کفتم مریم من تورو خیلی دوست دارم ولی جرات نمیکردم بهت بکم ولی الان بهت میکم که من عاشقتم دوست دارم مال خودم باشی مریم بهم کفت من مال توام ولی نباید کسی بفهمه خوصوصا خواهرم من هم قبول کردم و به من قول داد تو نزدیکتری فرصت با هم باشیم… بعد از اون تلفن من خیلی تو کف مریم بودم تا یک روز که مریم با من تماس کرفت کفت که من امروز میام خونه مادرم…. جون مریم خونشون بیرون از شهر بود به خاطر کار شوهرش بود من هم خوشحال شدم وبهش کفتم که هرجوری هست امروز من وتو باید با هم باشیم کفت ببینم جی میشه من کفتم باشه بعد از نیم ساعت زنم با من تماس کرفت و کفت که با مادرش میخواد بره دکتر من هم بهش کفتم برو و از خوشحالی داشتم میمردم سریع به مریم زنک زدم بهش کفتم که خواهرش با مادرش میخوان برن دکتر کفت که میدونم کفتم خوب جه کار کنیم کفت نمیدونم من بهش کفتم میام خونتون اون هم خوشحال شد و گفت بیا من که میدونستم که چند ساعتی بیشتر فرصت ندارم زود مثل برق خودم رو بعد ازاینکه رفتن بیرون رسوندم خونه مادر زنم. در زدم مریم در باز کرد داشتم دیونه میشدم جون اصلا من مریم رو اینجوری ندیده بودم همش با حجاب بود موهای زرد یک تاب قرمز با یک شلوار تنک که اصلا من رو داغون کردمریم کفت بیا تو جرا نکاه میکنی خوب بیا تو من هم رفتم داخل و روی مبل نشستیم من فقط داشتم تماشا میکردم خیلی خوشکله کفت بابا جته مکه زن ندیدی کفتم زن دیدم ولی حوری نه خندید و رفت برام شربت بیاره وقتی شرب رو اورد خم شد که شربت تعارف کنه که سینهاش جلوی جشم افتاد عجب خط سینه ای داشتم میمردم کیرم شق کرده بود دیکه نتونستم تحمل کنم پاشدم و سرش رو کفتم و بعد لبام رو رو لبش کذاشتم و لبشو میخوردم عجب لب شیرنی داشت مریم هم خیلی خوشش اومده بود لبش رو میخوردم و دستم مشغول حال کردن با سینهاش بود خابوندمش رو مبل تابشو در اوردم شلوارشو خودش در اورد معلوم بود که خودش خیلی حشری بود یک شورت وسوتین زرد هم بوشیده بود که به هیکل نازش میومد باورم نمیشد که من الان روی مریم بودم سینهاش رو میخوردم بعد اودم شرتشو در اوردم عجب کسه سفیدی داشت مثل تو فیلما زبونم رو کذاشتم روی کسش خیلی خوش طعم بود کشو میخوردمو مریم جیغ میکشید ناله میکرد رفته بود توی یک عالم دیکه برکردوندمش روی شکمش و کونش رو میمالوندم بعد از همونجا زبونم رو میزاشتم روی سوراخ کونش خیلی حال میدا د وکسش رو میخوردم نالش خیلی بود با او صداش میکفت ابی بکن منو بکن دیکه نمیتونم من هم کیرمو دراوردم کذاشتم تو دهنش برام مثل خمارها داشت ساک میزد دیکه من هم نمیتونسم بیشتر از این صبر کنم مریم رو خوابونم رو کمرش باهاش و دادم بالا مریم مکفت بکن منو ابی من هم کیرمو کذاشتم رو کسش و کردم توش وای جه کسی بعد خوابیدم روش و تلمبه میزدم حدود ۳ . ۴ دقیقیه داشتم میکرمش که حس کردم ابم داره میاد کیرمو کشیدم بیرون نذاشتم ابم بیاد بعد مریمو به حالت سکی خوابوندم وکیرمو کردم توکسش مریم میکفت جرم بده ابی کیرتو میخوام همشو میخوام من با این حرفا داشتم میمردم انکشتمو کردم تو کونش و کریم تو کس مریم تلمبه میزد داشت ابم میومد که کفتم مریم ابم داره میاد کفت بریز تو کسم من هم کیرمو تا ته کردم تو کسش و ابمو خالی کردم توش مریم از لذت خوابید و من هم افتادم روش و هی لوباشو میبوسیدم خیلی اون روز حال کردیم بعد از اون روز ما هر یکی دو ماهی ما باهم سکس داشتیم . با تشکر نوشته: ابی

دختر خاله حشری منسلام من محمدم ۲۰ سالمه این موضوع که مینویسم بر میگرده به ۳ روز پیش.دو تادختر خاله دارم بزرگه ازدواج کرده کوچیکه هم از من ۵ سالی بزرگتره اسمش نگاره نگار ی دختر با قد ۱۶۵ وزنی ۵۰کیلو اندامی سکسی خیلی با همه راحته همیشه با تی شرتو شلوارک پیشما میشینه ی روز من خونه نشسته بودم بعد موبایلم زنگ زد دیدم نگاره جواب دادم گفت بیا خونمون کارت دارم رفتم خونشون خونشون نزدیک خونه ماست رسیدم زنگ زدم درو وا کرد رفتم تو باهم دس دادیمو احوال پرسی کردیم کسی خونه نبود گفتم بقیه کجان گفت رفتن بیرون در ضمن ی تاب قرمز رنگ بای شلوار تنگ ابی پوشیده بود و سوتینم نداشت وسینه هاش کامل بیرون بود گفتم با من کاری داشتی گفت اره کامپیوترم مشکل پیدا کرده گفتم بریم ببینیم رفتم پشت میز نشستم گفتم چشه گفت بعضی از فیلمارو وا نمیکنه گفتم ببینم پوشه رو اورد زدم فیلمو نشون نداد بعد اون رفت یچیزی بیاره بخوریم من پلیرو عوض کردم فیلم سوپر بود زود در اومدم نگاربا ضرف میوه اومد نشست کنارم گفت چی شد گفتم درس شد یهو قرمز شد گفت چ زود گفت دیدی فیلمارو گفتم اره بعد شروع کرد به الماس کردن ترو خدا به کسی نگوهر کاری بگی میکنم جناب کیر تو شلوار شق شق شده بود گفتم گریه نکن بعد بلن شدم تا چشش به کیرم افتاد بهم گفت میخوای چی کار کنی رفتم طرفش اشگاشو پاک کردم بعد بوسیدمش گفت چی کار میکنی من ساکت بودم بعد ازش یلب گرفتم اولش نمیزاشت بعد خودش باام همکاری کرد بعد تابشو دراوردم وشرو کردم ب خوردن سینه های نسبتا بزرگش حالا دیگه صدای اه اوهش بلند شده بو چن دقیقه ای سینه هاشو خوردم بعد رفتم سراغ کوسش شلوارشو دراوردم از روی شرتش کوسشو بوسیدم بعد بلن شدم پیرنمو دراوردم نگار زود بقلم کرد چونورزش میکنم و هیکلم رو فرمه بعد بهش گفتم زانو بزن اونم این کارو کرد گفتم شروع کن اونم کمر بندمو وا کرد بعد شلوارو شورتو باهم کشید پایین کیرمو گرفت گزاش تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن بهش گفتم اونقد ساک بزن تا ابم بیاد هیچی نگفت و ادامه داد ی ده دقیقه ای ساک زد تا ابم اومد گفتم باید همشو بخوری بعد همشو ریختم تو دهنش اونم قورت داد بلدش کردم داشت نفس نفس میزد گفتم خسته شدی عزیزم خندید گفت ن تازه شروع شده خوابوندمش رو تخت شرتشو دراوردم کیرمو گزاشتم دم کسش یهو حل دادم تو ی یهو باصدای بلند گفت اههههههههههههههههه گفتم جون خوشت اومد خندیدو چیزی نگفت شروع کردم به تلمبه زدن ی دیقه نگزشتهبود دیدم صداش درومد اه جون تن تن بکن خیلی دارم حال میکنم من یهو به خودم اومدم گفتم تو چرا پرده نداری گفت ۱۶ سالم بود که پردمو یه راننده پراید مسافرکش زد (داستانشم بهم گفت که سر فرصت براتون منویسم) ازش ی لب جانانه گرفتم و بلندش کردم بعد خودم به پشت دراز کشیدم رو تخت گفتم بخواب رو من اومد ودراز کشی رو من و من کیرمو کردم تو کسش دوباره تلمبه زدم ی سه چهار دقیقه ای گذشت گفتم خسته شدم بعد شروع کرد به بالا پایین کردن دو سه دقیقه نگزشته بود دیدمیهو بدنش لرزید فهمیدم خانم ارضا شده بلندش کردم ب شکم خوابوندمش روتخت طوری که زنو هاش رو زمین بود رفتم سراغ کونش اولش نمیزاشت بعد راضی شد ی توف انداختم رو سوراخ تنگ کونش کیرمو گزاشتم دم سوراخ گفت محمد یواشا گفتم چشم یهو کیر ۲۰ سانتی کردم تو جیغ کشید گفت جر خوردم کثافت منم هیچی نگفتم فقط تلمبه زدم اونم همش اهو ناله میکرد پنج دقیقه گزشت گفتم برزم تو گف بریز منم همشو خالی کردم تو ولی این دفه اب کمتری اومد بلن شد دستاشو انداخت دور گردنم و هی منو میبوسیدو لب میگرفت بعد گفت ی چیزی بگم گفتم بگو گفت کامپیوتر بهونی بود تا تورو بکشم تو خونمون یکم حال کنیم بهش گفتم دختر عوضی مثل تو ندیدم بعد بلند خندی لباسمونو پوشیدم رفتیم حال نشستیم تا خالمینا بیان ی ساعتی طول کشید تا اونا بیان وتمام ای مدتو باهم شوخی میکردیمو لب میگرفتم…

روزی که خواهر زنمو کردم با سلام به همه .اسم من محمد ۳۶ سالمه وحدود۷۴کیلو وزنم .قدمم ۱۷۸… ماجرا برمیگرده به اول سال۹۲ که از این قراره: بنده ۳۶ سالمه و بعد از ۷سال زندگی مشترک پر پیچ وخم نسبتا زندگی آرومی دارم و یک خواهر زن دارم که ۵سال از زنم کوچیکتره وبا زیبایی وخوشگلی که داره واقعا بی نظیره. ایشون اول زندگی مشترک من خیلی منو دوست داشت و به خواهر خودش حسودی میکرد.البته بخاطر اینکه همه جوره هواش را داشتم اینجوری بود والا که من نه قیافه آنچنانی دارم نه سرو زبون درست ودرمونی.خلاصه بعد از ۳سال که من با زنم عروسی کرده بودم وزندگی میکردم میدیدم که از چپ وراست برای خواهر زنم خواستگار میاد که به هیچ کدوم جواب مثبتی نمیداد تا بالاخره یه پسره غریبه که اصلا نه مایه دار بود ونه قیافه ایی داشت که بشه تحملش کرد دل این خواهر زنه ما را برد وطولی هم نکشید که بخاطر مسخره کردن فامیل و اطرافیها بهم زد وبا یک پسر فامیل خیلی دور که غریبه هم بود وبا تهدید به کشتن برادر زنم که مخالفه این قضیه بود مخفیانه صحبت میکرد تا جایی که مادر خانمم از ترس و خط ونشونهایی که این آقا کشیده بود پدر خانمم را به این وصلت مجبور کرد البته بد جور دل خواهر زنم را برده بود که حرف هیچکسی را قبول نمیکرد واین پشتوانه هم شد تا برادر خانمم کاری از پیش نبره. بالاخره این آقای دوماد اهل اطرافه ساوه بود که بجز لباسه تنش هیچی نداشت وبه علت اعتیاده پدرش خرجی بیار خانواده اش بود.خواهر زنم با طرفند وزیرکی توسط مادر زنم اونقدر پدره بدبختش را تیغ زد تا جایی که هزینه خرید عروسی وتالار را هم مادر خانم ساده لوح بنده متقبل شدن.این جریان گذشت بعد از دو سه ماه زندگی مشترک عروس خانم داستان ما از بی پولی و شیشه ایی بودن شوهرش هیچ دله خوشی نداشت وهر روز با پادر میونی بنده دوباره فرصتی به شوهرش میداد تا جایی که این اواخر یعنی پارسال با این که تازه بچه دار شده بودن تصمیم به طلاق گرفت واز جایی که من عواقب کار را جالب و نشدنی میدیدم دست به کار شدم با اینکه خودم مشکلاته مالی زیادی داشتم سعی کردم نزارم زندگیشون از هم بپاشه وشوهرش را که باجناقم میشه را بعد از دو سال موفق به ترکه شیشه کردم و دراین حین فرستادم پیشه همکارم و موضوع را باهاش در میون گذاشتم وخداییش ایشون نگذاشت باجناق بنده پاش را کج بزاره. بعد از یکسال کار برای خودش اوسایی شد وبه پیشنهاد خودم جایی اجاره کردیم تا برای خودش کار کنه.خوب هم بود تا جایی رسیده که تا دیر وقت کار میکنه تا عقب موندگیهاش را جبران کنه.خواهر زنم اونقدر دیگه منو دوست داشت که کار به جاهای باریک کشیده شد اما اینم را بگم منم اونا خیلی دوست داشتم نه بخاطر سکس و اینجور مسائل.خلاصه اونقدر بهم وابسطه شده بودیم که قایمکی از زنم با ایشون وشوهرش عیاق شده بودم واکثر مواقع زنگ میزد میرفتم خونشون دور هم خوش میگذروندیم تا جایی که باجناق بنده به من مثل ۲تا چشمش اعتماد داشت اما با پیشنهاد من متاسفانه خواهر زنم توی رودر واسی افتاد و بالاخره با هزار مکافات جواب مثبت داد چون من خیلی اصرار به سکس باهاش را کرده بودم وقتی رسیدم تو خونشون دیگه طاقت نیاورد و سریع مثل اینکه بخواد کار منو راه بنداز خیلی سریع بدون مقدمه شروع به لب و لب بازی کردیم و زود شلوار وشورتش را همزمان کشید پایین و در حین اینکه لباسش را در میاورد گفت زود باش تا کسی نیومده تمومش کن منم از خدا خواسته شلوارم را کندم وبه کمر که خوابیده بود پاهاش را بالا داده بود میخواستم که حسابی بمالمش و لیسش بزنم اما امان نداد ونگذاشت که حسابی سینه هاش رابمالم و با عجله گفت بکن توش (واقعا محشر بود چون ۲۰سالش بیشتر نبودوباسینه های کوچیک وسفتی که داشت بی نظیر بود طوری که بعد از کردن تقریبا ۱۴ یا۱۵ تا کس این یکی محشری بود وقتی دستمالی میکردم دلم نمیومد بکنم توش و زود تموم بشه)خیلی دلهره و ترس داشت واصلا شهوتی هم نداشت تاجایی که کیره ۱۵سانتی و خیلی معمولی منهم نرفت توش در همین حین گفت خیسش کن اما منهم از شدت شهوت و استرس فراوون دهنم خشک شده بود و تفی نداشتم که بخوام روونش بکنم .بهش گفتم دهنمن خشکه که اونم سریع آب دهنش را داد زدم سر کیرم و با کلی فشار دادم تو اما از شدت درد به خودش میپیچید به روی من نمیاورد… خیلی تنگ بود وحتی بچه اش را هم نتونسته بود به دنیا بیاره و سزارینش کرده بودن.به هر حال با ده دوازده تا تلبه آبم اومد ونتونستم خودم را کنترل کنم که ریختم تو کسش که متوجه که شد کلی ناراحت شد اما باز هم یه جورایی نمیخواست منو ناراحت کنه.بالاخره اون لحظه هم زود خونشون را ترک کردم وبعد از نیم ساعت بهش زنگ زدم گرسیدم چطور بود اونم گفت خوش گذشت این جریان ادامه پیدا کرد و هر یکی دو ماه من میرفتم و میکردمش.

از مالش تا گایش با سلام امیر رضا هستم و ۳۲ سامه و ۴ سال میشه که ازدواج کردم این داستانی که میخوام تعریف کنم تابستون امسال برام اتفاق افتاد من یه خواهرزن ۱۶ ساله به اسم یلدا دارم کمی شلوغه و از همون روز عقدم معلوم بود که میخاره و یه چیزیش هست… یه چند روزی از شرکت مرخصی تابستانه دادن منم به خانمم گفتم این سه چهار روز رو بریم مسافرتی تا آب و هوایی عوض کرده باشیم خانمم با مادرش در میان گذاشت و خواهر زنم گفت منم بیام که خانمم قبول کرد و گفت کمکی میشه برا نگهداری بچه اومدیم خونه و وسایل رو برای یه مسافرت چند روزه به شمال آماده کردیم و صبح راهی شدیم تا که رسیدیم آستار کمی استراحت کردیم و بعد خرید و خوردن نهار چرتی کوتاه به سمت دریا رفتیم بعد کمی تفریح و بازی با پسر ۲ سالم برگشتیم و تو نزدیکی ساحل پارک مانندی بود با کمک خواهر زنم چادر رو برپا کردیم و یه شام مختصری خوردیم و ساعت ۱۰ شب خانمم گفت بچه خوابش میاد منم خیلی خستم بخوابیم منم که از صبح رانندگی کرده بودم قبول کردم خانمم به خواهر زنم پیشنهاد داد اول تو برو انتهای چادر و بعد بچه رو کنار تو بندازم خواهر زنم گفت من انتهای چادر نمیتونم بخوابم دستم میخوره به بچه و بیدار میشه ناچارا زنم بچه رو انتهای چادر خوابوند خودش کنارش منم کنار زنم و خواهر زنم آخرین نفر تو جاش دراز کشید زیپ چادر رو کشیدم و منم پشت به خواهرزنم کردم جام دراز کشیدم ۳_۴ ساعت گذشته بود که دستی رو روی کیرم احساس کردم یواشکی دور رو برم رو نظاره کردم و دیدم خانمم اگه بکنی هم از خواب بیدار نمیشه دیدم بعله یلدا خانم شلوغیش گل کرده ده دقیقه ای تو همین حالت بودم که دیدم بعله کیرم شق شده داره شلوارم رو پاره میکنه یواشکی دستم رو بردم زیر پتو مسافرتیش و یواش دستم رو کردم تو شلوارش و شروع کردم به مالش کسش زود دستش رو از رو کیرم کشید کنار و پشتش رو به من کرد یعنی خواب بوده و دستش غیر عمد رو کیرم بود من از فرصت استفاده کردم دست چپم رو از تو شلوارش خارج کردم و از زیر کمرش به سختی رد کردم رسوندم به یکی از سینه هاش و کیرم رو از پشت چسبوندم به کونش و دست راستم رو هم دوباره کردم تو شلوارش و شروع به مالش کسش کردم یه ۱۰-۱۵ دقیقهای این کار رو ادامه دادم تا کاملا حشریش بکنم شلوارم رو تا زانو کشیدم پایین و شلوار یلدا رو هم با کمک خودش تا زانو پایین کشیدم و نیم ساعتی لا پایی رفتم وقتی دیدم ابم میاد از بالای سرم دستمال رو برداشتم و ابم رو تو دستمال خالی کردم و شلوارمون رو کشیدیم بالا دستم رو تو شلوارش کردم و شروع به مالش کسش کردم تا اونم به ارگاسم برسه خوابیدیم و دو روز بعد مون هم اینطوری سپری شدو ولی به روی همدیگه نمی آووردیم ۵شنبه بعدازظهر حرکت کردیم و شب رسیدیم خونه خسته و کوفته به خانمم گفتم یه دوش بگیر که خستگیت در بره قبول نکرد خواهر زنم گفت من یه دوش میگیرم گفتم برو بعد تو من میرم زنم بچه رو خوابوند و خودش با همون لباسای بیرون رو تخت تا دراز کشید خوابش برد به زور لباسهاش رو از تنش کندم و لخت رو تخت خوابوندمش و خودمم لخت شدم و در حموم رو زدم و وارد حموم شدم یلدا یه جیغ کوچیک کشید و گفت اه امیررضا مگه قرار نشد بعد من بیای حموم . گفتم خستم یه نفری باید باشه تا من و بشوره زیر دوش بود رفتم زیر دوش و خودم رو خیس کردم به بهانه شستن سر کیرم رو به تمام بدنش میمالیدم کیرم کاملا سیخ شده بود گفتم یلدا بدنم رو یه لیفی بزن یلدا شروع کرد به لیف زدن بدن بدن که چه عرض کنم فقط داشت با کیرم بازی میکرد بعد اینکه کیرم رو کاملا با شامپو و اب شست گفتم یلدا برام ساک میزنی گفت ساک یعنی چی گفتم مثل اینکه داری بستنی میخوری لیسش بزن گاز نگیریها. با یه وسواس خاصی شروع به خوردن کیرم کرد بعد ۲_۳ دقیقه کیرم داشت منفجر میشد نتونستم خودم و نگه دارم و آبم با یه فشار تو دهن یلدا خالی شد سار گفت اه چرا شاشیدی تو دهنم گفتم دختر شاش نبود آب منیم بود بعد شست و شو رفتیم خونه و یه نگاهی به خانمم نگار کردم دیدم خوابه خوابه رفتم اتاق دیدم یلدا لخت نشسته داره با حوله موهاش رو خشک میکنه حوله رو ازش گرفتم و خوابوندمش رو زمین و رفتم لای پاش نشستم و شروع کردم به خوردن کسش و با یه دستمم شروع به مالیدن سینش کردم و با دست دیگم شروع به انگشت کردن کون کوچولو وخوشگلش کردم که یه آخ کوچیکی کردو یه ۵ دقیقه ای با یه انگشت و بعد اون انگشت دوم رو هم داخل کونش کردم و دیدم داره آخ و واخ یلدا بالا میره گفتم یلدا یواش الانه که نگار بیدار شه آب کسش سرازیر شده بود کیرم رو به کسش میمالیدم و با سینه های اندازه انارش ور میرفتم وقتی دیدم کیرم کاملا خیس شده پاهای یلدا رو دام بالا و با آب دهانم کیرم رو دوباره خیس کردم و سرش رو روی سوراخ کون یلدا قرا دادم و با یه فشار کوچیک سر کیرم و داخل سوراخ کون یلدا کردم و با یه فشار دیگه کیرم روتا نصفه تو کون یلدا کردم دیدم میخواد گریش بگیره تو رو خدا درآرش درد میکنه دستم رو رو دهنش گرفتم و گفتم هیس یلدا یه ۲_۳ دقیقه ای تو همون حالت کیرم رو ثابت نگه داشتم تا جا باز کنه بعد اون کم کم شروع به تلمبه زدن کردم تا کل کیر ۱۶ سانتیم تو کون یلدا جا باز کرد بعد چند دقیقه تلمبه زدن گریه های یلدا خانم تبدیل به شهوت شده بود دیم کم کم داره یلدا به ارگاسم نزدیک میشه منم شرو به مالش کسش کردم و یلدا خانم ما با یه لرزش به ارگاسم رسید و بعد چند دقیقه منم آبم رو تو کون یلدا خالی کردم و چند دقیقه ای یلدا رو رو خودم کشیدم و همونجوری بی حرکت موندیم بعد اون جریان فرصت جدیدی برا سکس با یلدا به وجود نیومده ببخشید اگه داستانم طولانی شد.

گاییدن زنداییم با دختره حشریشاین داستانی رو که میخوام براتون بگم ماله ۲ سال پیشه که اون موقع داییم ۱ سال و چند ماه بود که فوت کرده بود.بعد از مرگش ما رفت و امدنمون رو بیشتر کرده بودیم یعنی در اصل من بیشتر میرفتم خونشون.راستی اینو نگفتم که زن داییم ۴۲ سالش بود و یه دختر۲۰ و یه پسر ۷ ساله داشت.خودمم اونموقع ۲۰ سالم بود.دلیل رفت و امدنم هم بخاطر دختر داییم بود اصلا تو کف زن داییم نبودم.خلاصه یه روز دختر داییم بهم زنگ زد که گفت میخوان بعد از ظهر اسباب کشی کنن بیان خونه ای که تازه خریده بودن منم قبول کردم.من رفتم و وقتی رسیدم دیدم ۲تا کارگر و ماشین گرفتن که اسباب ها رو ببره من شروع کردم کمک کردن و اسباب رو بردیم یه ۲ سرویس دیگه تمام بودن که زنداییم گفت تو بمون کمکم (توی خونه جدیدشون)که وسایل ها رو جاگیر کنیم.زنداییم همیشه با یه دامن بدون اینکه شلوار زیرش بپوشه میگشت منم از دید زدن پاهاش غافل نبودم اما نظری نداشتم که باهاش حال کنم.یه چند دقیقه ای گذشت تا اینکه صدام کرد گفت بیا تا لامپ اتاق رو عوض کنیم اون گفت چهار پایه نیست بیا بغلم کن منم رفتم از جلو پاهاش رو گرفتم و بلندش کردم که دیدم کسش روبه روی صورتمه یکم که لامپ رو پیچوند من سفت گرفتمش که نیوفته یه دفعه صورتم رفت تو کسش دیدم که گفت تکون نخورد هیچی هم نگفت فکر کنم خوشش امده بود بعد از اینکه امد پایین تشکر کرد و رفت دور بقیه وسایل که فهمیدم خیلی حال کرده چون خیلی لحن صحبت کردنش عوض شده.دختر داییم با برادرش و کارگرا رسیدن خالیشون کردن و رفتن منم همینطور تویه خونه وسایل ها رو مرتب میکردم که زنداییم یه جیغ کشید دویدم سمتش دیدم وسایلی که توی دستش بودن افتاده پشت یه میز خم شده بود رو میز نمیتونه بیاد بالا چون اون جعبه توی دستش بود سنگین بود وشکستنی منم مجبور بودم از پشتش برم انور میز که راه تنگی بود همین که رفتم به کونش خوردم که متوجه کیرم شد رفتم وسایل رو جمع کردم که بهم گفت این چی بود که بهم خورد منم لال موندم که چی بگم که یه فکر خوب زد به سرم گفتم مگه چیه فکر کردی من دخترم چیزی ندارم که اون گفت جدی وقتی که ازش استفاده نکنی چه بدرد میخوره منم روم باز شد گفتم با کی امتحانش کنم که اون گفت یکی رو می شناسه که خیلی خوشش میاد.گذشت تا تمام وسایل رو جمع کردیم موقع رفتن بهم گفت امشب بهت sms میدم.حدود ساعت ۱۲ بود که بهم sms داد نوشته بود بیا خونمون وقتی رسیدی یه زنگ بزن رو گوشیم.منم لباس پوشیدم عطر همیشگیم رو زدم و رفتم وقتی رسیدم زنگ زدم رو گوشیش امد دم در کلید طبقه بالا خونشون که ماله خودشون بود و خالی هم بود رو داد بهم گفت برو بالا بی سروصدا تا اونی که خوشش میاد رو بگم بیاد.من رفتم تو فکر این بودم الان دخترش رو میفرسته بالا منم به ارزوم میرسم که صدای پای کسی رو فهمیدم رفتم جلو دیدم تنهاست و یه پتو هم تو دستشه گفتم پس کو اون طرف که گفتی گفت کی بهتر از خودم عزیزم که اینو گفت امد تو بغلم شروع کرد ازم لب گرفتن منم گفتم کسی نمیاد گفت بچه هام از خستگی خوابشون برده کسی هم کلید های طبقه بالا رو نداره.رفتیم تو اتاق پتو رو پهن کردم خوابوندمش رو زمین شروع کردم لب گرفتن در همین حین لباساش رو دراوردن لختش کردم واقعا بدن نازی داشت سینه هاش واقعا با این سن و سالش خوب سفت بودن.گفت تو بخواب تا من تو رو لخت کنم.خوابیدم رو کمر که اول پیرهنمو در اورد بعد شلوارم کشید پایین کیرم رو با حرکت با حال از رو شرتم ماساژ میداد گفتم برام ساک میزنی که بدون جواب کیرم رو دراورد شروع کرد ساک زدن وای چقدر قشنگ ساک میزد یه دفه کامل میکرد تو دهنش یه دفه دیگه فقط سرش رو ساک میزد تخمام رو میکرد تو دهنش انگار شیرینی بودن با زبونش از تخمام تا سرکیرم رو لیس میزد بهم میگفت که یک سال ونیم هست کیر ندیدم و قربون صدقه کیرم میرفت که امد بالا بهم گفت تو هم یه حالی به کسم میدی گفتم باشه خوابید رو کمر پاهاش رو باز کرد شروع کردم کسش رو خوردن واقعا عطر کسش ادم رو مست میکرد زبونم رو میکردم تویه کسش اونم اه اه میکرد همین که چوچولش رو کردم تو دهنم یه جیغ کوچیک کشید گفت چی کردی بهم چوچولم رو بخور انگشتم رو اروم کردم توی کسش شروع کردم بازی کردن در همین حین هم کسش رو می لیسیدم که دیدم شروع کرد به لرزیدن فهمیدم کارم رو به نحو احسنت انجام دادم و ارضاش کردم رفتم تو بغلش بهش گفتم چطور بود بعد چند لحظه سکوت گفت تو تا حالا کجا بودی واقعا عالی بود اما هنوز اول کار بود دوباره امد کیرم رو ساک زد تا خوب راست سفت شد گفت بیا که جواهرم رو بزارم در اختیارت کیرم اماده به کار بود یکم کیرم رو کسش بالا پایین کردم که گفت بکنم که دارم میمیرم منم اروم کیرم رو کردن توی کسش که چشماش رو بست و یه اهی کشید منم اروم خودم رو عقب جلو میرکردم کسش خیلی تنگ وگرم بود پاهاش رو گذاشت دور کمرم دستاش هم گذاشت دور گردنم منو به سمتش میکشوند و از هم دیگه لب میگرفتیم من همه نوع مدل کردن رو امتحان کردم تا رسیدم مدل سگی که کونش قشنگ روبه روم بود بهش گفتم یه حالی به کونت بدم که گفت دردم میاد تا حالا ندادم اما باشه اما یواش منم تمام کیرم و کونش رو تف زدم و اروم کردم تو که دیدم خیلی اذیت میشه منم بی خیالش شدم دوباره از جلو شروع کردم کردن تا ابم امد بهم گفت بریزش رو سینه هام منم با تمام وجود ریختمش تمام سینه و شکمش پر شده بود از اب کیرم با شرتش پاکشون کرد و بهم گفت خیلی خوش گذشت امیدوارم به تو هم خوش گذشته باشه منم گفتم عالی بود و رفتم خونه.بعد از دو روز دختر داییم زنگ زد بهم گفت بیا خونمون کامپیوترم رو درست کن وصل نمیشه به اینترنت بیا کار مهمی دارم.رسیدم در زدم امد در رو باز کرد رفتم تو دیدم با یه تاپ و شلوارک بود موهاش به هم ریخته بودن ظاهرش خیلی اشفته بود گفتم اتفاقی افتاده گفت نه خواب بودم دروغ میگفت چون من بعد از نیم ساعت امدم نمیتونست خودش رو جمع جور کنه.بهش گفتم کامپیوتر چشه که رفتم تو اتاق دیدم یه فیلم سوپر داشت میدید گفتم این چیه خودمو جدی گرفتم (حالا تو کونم عروسی بود که اینم اهل حاله) گفت ببین می دونم با مامانم اونشب امدی حال کردی گفتم تو از کجا می دونی گفت sms که بهت داد رو خوندم فهمیدم که باهات رابطه داره بعد گفت خوب بهت حال داد من میخوام بهتر از اون بهت حال بدم که دیدم از انور اتاق دوید سمتم پرید تو بغلم منم عقب عقب رفتم افتادیم رو تختخوابش که شروع کرد وحشیانه لباسام رو در اوردن بهش گفتم کسی خونه نیست گفت مامانم برادرم رو برد مدرسه چون دور بود خلاصه داشت لباسام رو در میاورد وقتی شرتم رو کشید پایین کیرم رو که دید کامل گذاشتش تو دهنش با یه ولع خاصی می خوردش مثل کیر ندیده ها گفتم مثل مامانت میخوری که گفت من از اون وارد ترم گفتم تو ندیده تری هر دو خندیدیم و همونطور کیرم رو ساک میزد که دیدیم صدای در امد از لای در نگاه کرد دید مامانشه گفتم چی کار کنیم گفت تو رو اگه اینجا ببینه بد میشه منم پیشه خودم گفتم اگه ببینه دارم دخترش رو میکنم ناراحت میشه و از دستش میدم رفتم زیره تخت فقط شرتم رو پوشیده بودم که امد داخل اتاق به دختر داییم گفت چرا لختی گفت میخواستم برم حموم گفت این بویه عطر مسعود نیست گفت مسعود!!! گفت نه مسعود اینجا چکار داره زن داییم گفت چرا خودشه منم از زیر تخت داشتم گوش میدادم که زنداییم زنگ زد به موبایلم و صدای زنگش بلند شد دیدم هر دوشون امدن تو زن داییم خم شد پایین دید زیر تختم گفت بیا بیرون.شروع کرد دعوا کردن که اینکار رو نباید بکنین که دختر داییم گفت منم دل دارم فقط تو رو باید بکنه زن داییم برگشت بهم گفت تو بهش گفتی من گفتم sms که به من داده بودی اون شب رو دیده که زنداییم گفت حالا ما یه دفعه کاری کردیم تو هم باید همون کار رو بکنی که گفت منم همین یکبارم هست حالا برون بیرون میخوام یه حالی بهش بدم زنداییم گفت باشه بعد امد پیشم اروم گفت طوری بکنش که یادش نره گفتم باشه و رفت دوباره امد تو بغلم شرتم رو کشید پایین با کیرم یکم ور رفت دوباره راست شد کرد تو دهنش درست مثله مامانش حرفه ای بود زبونش رو میکرد تو سوراخه کیرم یکی یکی تخمام رو میخورد از بس فیلم سوپر دیده بود کارش رو خوب بلد بود.بهش گفتم بیا بالا تا امد شروع کردم سینه هاش رو خوردن امد تو بغلم منم همینطور سینه میخوردم انداختمش رو تختخواب شروع کردم از نوک انگشت تا توی موهاش رو خوردن داشت دیوونه میشد اولین باری بود کسی داره باهاش حال میکنه اونم اینطوری صداش خیلی بلند شده بود من که صورتم سمت در بودم دیدم زندایی داره از لای در نگاه میکنه و هی با خودش ور میرفت دامنش رو داده بالا از رو شرتش کسش رو میمالید تا متوجه شد من دارم نگاش میکنم خندید به دختر داییم گفتم شریک نمیخوای گفت کی گفتم مامانت برگشت سمت در دید مامانش لای در داره با خودش ور میره به مامانش گفت بیا که من نمیتونم تنهای از پس این کیر بربیام که با خنده ای امد تو بدونه هیچ حرفی لخت شد امد رو تخت با اشاره بهم گفت بخواب بعد خودش و دخترش افتادن رو کیرم مثل ندیده ها کیرم رو ساک میزدن یه بار مامانه می امد بالا لب دادن یه بار دخترش من داشتم بیهوش می شدم واقعا تیم خوبی بودن این مادر و دختر.به پیشنهاد من دو تاشون رو روی هم خوابوندم طوری که کساشون جفت هم می افتاد اون دو تا از هم لب میگرفتن منم این پایین کساشون رو می خوردم که دیدم زن داییم ارضا شد دخترش گفت چی شد زنداییم گفت بعدا میفهمی تو همین حین دختر داییم رو زدم کنار کیرم که مثل اهن سفت شده بود رو کردم توی کسه زنداییم .زنداییم که جیغ کشید بدون صدایی چشماش بست وفقط من میکردم دختر داییم شاکی شد گفت پس من چی گفتم بیا بشین رو صورت مامانت امد مامانش کس دخترش میخورد از بالا هم من لباش رو میخوردم بهم گفت منم کیر میخوام گفتم تو پرده داری از عقب هم نمیتونی بدی مثله مامانت مجبورم لا پایی بکنمت تا گفتم که از کون نمیتونی مثل مامانت بدی گفت چرا که خوبم میتونم گفتم خوب بیا رو شکم افتاد زندایی یکم کرم اورد کیرم رو زدم بقیش هم مالوندم رو سوراخ کونش با یه فشار سر کیرم رفت داخل که گفت وای چه باحاله منم اروم همه کیرم رو کردم تو کونش گفتم چطوره گفت عالیه منم شروع کردم تلمبه زدن احساس کردم ابم داره میاد صورت دوتاشون رو گذاشتم جفت هم منم با تمام وجود ابم رو ریختم تو صورتشون با همون وضع کیرم رو شروع کردن ساک زدن و ابم رو تا اخرین قطره رو صورت هم خورن منم دیگه افتادم گوشه تخت گفتم کی میاد بریم حموم که هر دو موافقت کردن تویه حموم زیر دوش همش تو بغل دختر داییم بودم و داشتیم قرار دفعه بعد رو میذاشتیم.داستانهای دیگه هم از کردن دخترای همسایمون دارم که اونها رو هم میذارم.امیدوارم که خوشتون امده باشه و هر کی تو کف هر کسی هست گیرش بیاد که بکنش بخصوص زندایی ها و دختراشوننوشته:‌ مسعود

رابطه زیبای من و زن عموسلام من سامان ۲۶ سالمه تعریف از خود نباشه قد و هیکلم خوبه ۱۸۰ قدمه ۸۵ وزنمه و پوستم سفید و ورزشکار و زنموم: ندا حدود ۳۵ قد (شاسی) بلند بدن ماهیچه واقعا سفتی دار کمر باریک و کون توپول سفتی داره ک واقعا دوست داشتنیه.دوستان الان که میخوام این داستانو بنویسم من و زن عموی خوشگلم بیشتر از صد بار باهم سکس داشتم تقریبا ۵ ساله که باهم رابطه داریم و ناگفته نماند که قبل از اولین رابطمون چند سال هم من در تلاش بودم که باهاش سکس داشته باشم.ولی راضی نمیشد. من همیشه دنبال این بودم که یه جا تنها گیرش بیارم که این هم زیاد اتفاق می افتاد که منم سعی میکردم دست بندازم به بدنش و بمالشم اونم چیزی نمیگفت . دوس داشت با من باشه ولی خیلی میترسید. بعد از سالها تلاش اولین رابطمون خیلی رابطه خوبی نبود چون ندا ترسیده بود و همش دوس داشت ک تمومش کنم راستش برای من ک اصلا جالب نبود وقتی هم که تموم شد ندا احساس پشیمونی میکرد و زد زیر گریه.خلاصه گذشت منم تا چند روز همش به این فکر میکرد که کارم اشتباه بوده یا درست.تا بعد از یک ماه ندا خودش بهم زنگ زد خیلی خوشحال بود با لحن شوخی ازم پرسید که باهاش قهرم؟منم گفتم نه اتفاق دلم برات تنگ شده ولی روم نمشد بهت زنگ بزنم .بعد یه دفعه گفت میتونی بیای دنبالم باهم بریم بیرون منم که از خدا خواسته سریع قبول کردم.حارضر شدم رفتم خونشون بهم گفت بیا بالا هنوز حاضر نیستم منم بدون تعارف رفتم تو.وقتی دیدمش خشکم زد هیچ وقت ندا رو این همه خوشگل ندیده بودم.با یه دامن و تاپ مشکی وای اون بدن سفید با موهای بلوند که تازه رنگ کرده بود.مثل یه عروسک شده بود.خلاصه بهم گفت بشین فعلا کارم طول میکشه.نشستم اونم اومد کنارم بهش گفتم به سلامتی عروسی میری؟خندید .گفتم خیلی خوشگل شدی.بعد خیره شده بود بهم.راستش یه جوری نگاهم کرد که شهوت از چشماش می بارید.من دستمو انداختم رو شونش یه بوس کوچولو از لباش گرفتم.گفت دوس داری بازم باهم سکس داشته باشیم؟منم گفتم اگه تو راضی باش اره ولی نمیخوام مثل دفعه قبل ناراحت بشی. خلاصه یه لبخند کوچیکی زد چشماشو بست صورتشو اورد نزدیک منم شروع کردم به خوردن لباش خیلی حرفی میخورد لبمو نسبت به بار اول خیلی راحتر شده بود . بعد از چند دقیقه خوردن لباش یه دفعه گردنشو لیس زدم خیلی رو گردن حساس بود سریع صداش در اومد شروع به اه ناله کرد منم با شنیدن صداش بیشتر تحریک میشدم و بیشتر گردنشو میخوردم.لب و گردن حدود نیم ساعت طول کشید هر دومون واقعا دیونه شده بودیم بعد اومدم تاپشو در بیارم ک سینه هاشو بخورم دستمو گرفت برد تو اتاق من تاپشو در اوردم اونم تیشرتمو افتادیم رو تخت .سینه سفید مثل بلور منم نوک سینشو با زبون قلقلک میدادم که دستمو اروم بردم زیر دامنش از روی شورت اروم کسشو یه کم مالیدم که کمک داشت شورتش خیس میشد خیلی داغ شده بودیم از نوک سینه خوردم و لیس زدم تا بالای کسش.بعد دامنو در اوردم وای توپولی کسش از زیر شورت یه تصویر نازی داشت که نگو.دیونه وار شورتشو در اوردم و شروع به خوردن کسش کردم چنگ میزد به موهامو جیغ میکشید منم واقعا از خوردنش سیر نمیشدم انگشتمو که کردم تو کسش منو کشید بال گفت بسه دیگه نوبت منه .منم لباش خوردم بعد چرخوند منو نشست رو پاهم چند بار دست کشید رو سینه و شکمم بعد رفت پایین کمر بندمو باز کرد شلوارمو که در اورد کیرم داشت می ترکید.از زیر شرت درش اورد چشماشو بست شروع کرد به خوردنش چند دقیقه حرفی ساک زد برام و بعد خودشو کشید بالا اروم نشست رو کیرم وای چه کس تنگ و داغی انقدر تنگ بود که به زور کیرم جا شد.بعد اروم بالا پایین میرفت.خیلی حس خوبی بود .پنج دقیقه ای اینجوری گذشت احساس کردم که کسش بیشتر داره خیس میشه.هلشد دادم عقب و خوابید پاهشو باز گرفته بود بالا واقعا حرفه ای بود چند بار کردم تو کسش کامل کشیدم بیرون بعد شروع کردم به تلمبه زدن ندا دیگه تو اسمونا بود چشماشو بسته بود منم محکم تر و سریعتر میزدم صدای ناله هاش بلتد تر شده بود سینه هاش پرت میشدن بالا و پایین از شدت ضربه ها…خودش دست انداخت بالای کسشو میمالید منم بدون یه لحظه توقف فقط تو کسش عقب جلو میکردم سینه هاشو محکم گرفته بودم که یه دفعه بدنش لرزید منم کشیدم بیرون ابی کمی از کسش ریخت بیرون چند لحظه صبر کردم یه کم که اروم شد یواش کیرمو مالیدم به کسش بعد فشار دادم تو خوابیدم روش لباش خوردم.چند بار اروم عقب جلو کردم و چرخوندمش چهار دست و پا بود که کردم تو کسش با تمام قدرتم میکرد چیزی نمونده بود منم ارضا بشم ولی دوست نداشتم ابمو بیرون بریزم میدونستم که نمیذاره تو کسش خودمو خالی کنم .شروع کردم به مالیدن سورخ کونش خودش فهمید که کون میخوام .بهش گفتم کامل داراز بکشه یه بالش هم گذاشتم زیر شکمش حسابی کونشو خیس کردم ولی باز کیرم نمیرفت داخلش فقط سرش رفته بود از درد داشت جیغ میکشید بهش گفتم ندا اگه نمیتونی بیخال بشیم خودش خواست گفت نه تو ادامه بده به زور خیلی ارم کیرمو جا کردم چند لحظه تکونش ندادم بعد شروع کردم انقدر تنگ بود که دو سه دقیقه بیشتر طول نکشید که خوابیدم روش تکون میدادم و ابمو میرختم تو کون ندا اونم با صدای جیغش دیونم میکرد هر چی تو وجودم بود ریختم تو کونش و از حال رفتم بعد از چند دقیقه بلند شدم.ندا رفت دستشویی وقتی برگشت لبمو یه گاز کوچولو گرفت و گفت دوستت دارم. واین رابطه زیبا همچنان ادامه دارد.

شوهر خاله خوش کیرسلام اسم من نداست ۲۵ سالمه در کل از نوجوونی دختر شیطونی بودم و در بیست سالگی هم اوپن شدم.همیشه دور و برم پسرا و مردای جور و واجور بودن.خانوادم هم زیاد رو این مسایل بهم گیر نمیدادم.روز و شب و خوش میگذروندم.اما ماجرای سکس با شوهر خالم برمیگرده به شش ماه پیش،شوهر خالم یه مرده سی و پنج ساله و واقعا خوشتیپه همیشه دلم میخواست بدونم سکس باهاش چه حالی میده. شش ماه پیش من کلاس ویولن بودم و اون روز هم ماشین و با خودم نبرده بودم.مادرم بهم زنگ زد که همگی قراره برن ویلای کنار دریامون تو بابلسر و شوهر خالم آقا شهرام هم بعد کلاس میاد دنبالم. کلی ذوق کردم و قبله اینکه بیاد آرایشم و غلیظ تر کردم پایین کلاس منتظرش شدم.دلم میخواست امروز دیگه با هم باشیم میدونستم اونم از خداشه.بالاخره رسید و سواره ماشین شدم بعد از احوالپرسی شروع کرد به گفتنه این که چقد خوشگل شدم و منم واسش عشوه میومدم.تو راه جاده دریا بودیم که دستش و روی پاهام حس کردم نگاش کردم گفت ندا دوستت دارم دارم میمیرم که اون کسه نازت و بمالم.بعد از روی شلوار شروع کرد به مالیدنه کسم ولی چون موقع رانندگی تعادل نداشت پیچید تو یه فرعی خلوت.هوا کم کم داشت تاریک میشد.شوهر خالم همونطور که دستش روی کسم بود ازم لب میگرفت منم خودم در اختیارش گذاشتم زیر گلوم و میلیسید.دکمه های مانتو رو باز کرد و چنگ زد به سینه هام و تاپم و سوتینم و جر داد واقعا حشری شده بود تو ماشین هم یکم جا تنگه ولی اون بیخیاله همه سینه هامو میلیسید آه و نالم دیوونه ترش میکرد نوکه سینه هام و تند تند میک میزد تو همون حالت دستشو برد تو شورتم و به کسم چنگ زد دیگه حالم عجیب خراب بود بهم گفت جنده خانوم حیفه این کس نبود ازم دریغ کردی گفت تو ماشین نمیشه بریم ویلای دوستم کسی نیست.وقتی رسیدیم بدون معطلی من و برد تو اتاق خواب و انداخت رو تخت لختم کرد وقتی کسم و دید آب از لب و لوچش اومد یه لیس از کسم زد گفت دختر چه کسه شیرینی داری بعد شروع کرد به لیسیدن کسم داشتم از شهوت میمردم فقط ناله میکردم کسم تو دهنه شوهر خالم بود اونم داشت چوچولم و میک میزد زبونش و لوله کرد فرستاد تو کسم داشتم دیوانه میشدم گفتم کیر میخوام شهرام گفت جووون جنده خانوم سریع شورتشو در آورد و کیره کلفتش و کرد تو کسم یه جیغه بلند زدم اونم مثله وحشی ها عقب جلو میکرد و داد میزد بعد یه ربع تلمبه زدن آبشو تو کسم خالی کرد…

دخترعموی بندرعباسیاسم من امیر هست بچه بندر عباسم ؛ اینی که میخوام تعریف کنم مربوط به سال ۱۳۹۲ یعنی سال قبله..ولی هنوزم این رابطه ادامه اداره یه دختر عمو دارم اسمش مونسه البته شوهر داره و سنش از من خیلی بیشتره اون سی و خردی سالش میشه من ۲۲ سالمه..یه بار خونمون بودم.جلو بابام گفتم بزار یه زنگی بزنم به مونسسر به سرش بذارم..تا قبلش من هیچ رابطه صمیمی و تنگا تنگی با مونس نداشتم..زنگ زدم بهش الکی گفتم گوشی مونس خانوم گفت بعله بفرمایید..منم گفتم من همونیم که امروز تو سوپر مارکت دیدی بهت لبخند زد..خدا میدونه به چه زحمتی شمارتو گیر آوردم..اینو ک گفتم همه خندیدن منم خندم گرفت دیگه فهمید سرکاریه..قطع کردم..بعد مامانم زنگ زد گفت…همین امیر بود بهت زنگ زد گفتم بی تربیتی نکن مگه ب حرف من گوش میده اخه..مامانم که قط کرد گفت مونس گفته تلافی میکنه و کارمو بی جواب نمی ذاره منم که از خدا خواسته..یه روزی گذشت ندیدم زنگ بزنه یا چیزی اس دادم بهش گفتم چیشد پس؟من منتظرم تلافی کنیا..خندید..از همون موقع دیگه باش گرم گرفتم.شوخی میکرد ..شوخی میکردم..و از این حرفا تا اینکه یه شب موقع شب بخیر گفتم شبت شیک بوس بای اونم گفت: اوووووو پیشرفت کردی؛بوس بلد شدی..منم گفتم اره پس چی..بحث بوس رو برای روزای آینده باز کرده بودم..یه جورایی احساس میکردم مونس بدش نمیاد خوششم میاد..بهش گفتم تو انقد به بوس فرستادنام چراغ سبز نشون میدی واقعا بوسم میدی یا خسیسی همین جوری با اس فقط میدی که من دلخور نشم..به شوخی گفت میدم بابا چرا ندم..تو امیر جونمی..من گفتم مونس نخند دارم جدی حرف میزنم..من بوس میخوام..یهو یه سکوتی کرد گفت : تو راس راسکی نمیگی که! گفتم چرا راست میگم..من بوس میخوام..گفت باشه حرفی ندارم..بیا بگیر.دیدم ممانعتی نداره واسه بوسیدنش گفتم برم جلوتر..گفتم وقتی بوسیدم من کنترلم رو از دست میدما..گفت مثلا از دست بدی چی کار میکنی؟ترسیدم بگم میکنمت گفتم نکنه یهو ناراحت شه همه چیو خراب کنم..گفتم:وقتی بوسیدم خب بلا استثنا لبم میگیرم لب ک گرفتم باید گردنتم بوس کنم دیگه..دیگه داغ تر اگه بشم میام پایین تر..که یهو گفت نه امیر همون لب کافیه..پایین تر (سینه هام) فقط مال عاقامه..نمیشه..منم گفتم پس لب رو هم نمیخام دیگه بی خیال ولش کن اصلا نمیام..گفت:باز این امیرجون ما ناراحت شد..خب باشه باشه..قبول..انقد ذوق کرده بودم که نمیدونستم چی بگم از این مخ زدنش حدود یه هفته گذشت تا راهو چاره ای پیدا کنم برا خوردنش..دو تا بچه داره دختر و پسر..یکی ابتدایی..یکی دبیرستان..شیفت مدرسه ای ها رو پرسیدم فهمیدم بچه هاش هر دو شیفت عصر هستن و صب کسی خونشون نیست..شوهرشم که سر کار بود (تو اداره برق)بهش گفتم من صب میام گفت نمیشه گفتم چرا گفت فاطمه ساعت ۷:۳۰ با سرویس میره و۱۱:۴۵ دیگه خونست..گفتم اووووو چه خبره کلی وقت داریم..از ترسش بود که مبیگفت نه..خلاصه قبول کرد..خونه مونس اینا توی شهرک توانیر بعد از اسکله شهید رجایی بود..خونه ما هم چها راه نخل ناخدا..اونایی که بندر اومدن میدونن یکم این فاصله دوره..صب ساعت ۷ از خواب بیدار شدم دیدم مونس اس داده چقد میخوابی خابالو..پاشو..اس دادم الان بیدار شدم دارم میام..یکم ته وجودم احساس خجالت داشتم میگفتم چه جوری اصلا شروع کنم من…تا حالا سکس هم نداشتم..تو ماشین بودم میرفتم..اس دادم وقتی اومدم تو اول باید بوسم کنیا..یکم نه نه کرد دیگه با اصرارم قبول کرد..رسیدم در شهرک..رفتم تو نگهبان گفت با کی کار دارین گفتم..منزل فلانی..گفت بفرمایین..رفتم جلو در..نگا کردم کلی دمپایی ریخته بود ترسیدم گفتم نکنه کسی باشه..در زدم.. مونس اومد درو وا کرد ..سلام کردم گفتم کسی اینجاست؟گفت نه گفتم پس این دمپاییا؟ گفت ترسیدی؟بابا اینا همین جوریه کسی نمی پوشه بیا داخل…دستمو گرفت کشید داخل..چفتک درو زد..پرده هم کشید…یهو اومد جلوم یه لب گرفت…دستو پاچه شدم گفتم خب حالا خب..خنددیم..گفتم یکم آب میدی بهم….تو آشپز ایستاده بودیم..آب میخوردم دیدم روشو کرده به طرف حال داره رو مجله رو میخونه که وقتی اومدم دست من بود! لیوان رو گذاشتم کنار اومدم چسبیدم از پشت بهش دست گذاشتم رو سینه هاش..دو سه تا لب داغ از هم گرفتیم.. مونس هیکل درشتی داشت..باسناش از پشت دامن مشکی قشنگ زده بود بیرون دستشو گرفتم بردم تو اتاق خوابوندمش..بلوزش رو کندم..یه سوتین مشکی پوشیده بود…بدون اینکه سوتین رو بکنم سینه هاش رو بزرو در آوردم از تو سوتین…شروع کردم به خوردن…اخخخخ ..نمیدونم سایز سینه هاش چقد بود..ولی از اندازه مشتام بیشتر بود..هر دو تا سینش رو توی دو تا دستام گرفته بودم روی هر دو لیس میزدم…انقد فیلم پورن نگا کرده بودم که همه کارام تقلیدی بود..دندونام رو میزدم به نوک سینش.. مونس هم چشاش رو بسته بود فقط خیلی آروم میگفت هومممم هومممم کیرم دیگه راست شده بود.بلند شدم شلوارمو کندم..گفتم شورتمو بکن بخور..شورتم رو کند..شرو کرد به خوردن..واییییییی..خیلی بد میخورد لامصب…کیرم داغ شده بود..ترسیدم آبم بیاد کیرم رو کشیدم عقب..گفتم انقد با زبون سر کیرم بازی میکنی الان آبم میاد که..خوابوندمش..کیرم خیسه خیس بود..گذاشتم لای سینش..با دو تا دستاش سینه هاشو فشار میداد به کیرم..منم عقب جلو میشدم..دوباره رفتم یکم جلوتر گذاشتم تو دهنش چن بار عقب جلو کردم تا ته حلقش که صدای هق هق از دهنش در میومد دراوردم کیرمو..دامنشو بالا زدم دیدم نمیصرفه…کندمش..یه شورت مشکی بود..با متن نمیشه وصفه این کون رو بکنی..یه کون و کس صاف و بی مو..کونش خیلی بزرگ بود و سفید انقد شل بود که تا دست میزدی بهش میلرزید..کیرمو گذاشتم دهنش خیسش کرد گذاشتم لای پاهاش هی عقب جلو میشدم ک خندید گفت نمی دونیا..گفتم چطور..(منو با شوهرش تو ذهنش مقایسه کرده بود.من مبتدی تر بودم.) اینو ک گفت حالتمو عوض کردم..خوابوندمش..پاهاش رو باز کردم کسش خیسه خیس بود کیرم رو آروم گذاشتم در کوسش خیلی راحت رفت تو اصلا تنگ نبود.. واسه همین پاهاش رو چسبوندم به هم گفتم با دستات پاهاتو بگیر.دستاشو آورد بالا زیر زانوهاشو گرفت.جونننننن چه کسی شده بود با اون رونای ناز و تپل؛ کیرم رو با سایش با دو تا رونش رسوندم به کسش؛کردم توش..واااااای کسش زیاد داغغغغغ بود یهو بیخود گفتم آیی.. مونس گفت جونننننن..امیرم ..بکن تا ته توش ..حرفاش داشت دیوونم میکرد..کیرم رو یواش تا ته کردم توش…یواش یواش عقب جلو میشدم..خواستم ادای فیلما رو در بیارم..کیرمو کامل از کسش کشیدم بیرون..دوباره کردم توش تا ته..آه مونس بلند شد..یهو خودشو کشید عقب گفتم چی شده ؟ کاندوم دستش بود..کشید رو کیرم گفت این شرطه عقله..خخ..دو باره همون حرکتو تکرار کردم کیرمو کامل میاوردم بیرون دوباره تا ته میکردم تو کسش.. مونس داغه داغ بود..نفس نفس میزد..همین جور عقب جلو میشدم..سینه هاش تو دستم بود..(الانم کیرم راس شده)بش گفتم آبم بیاد یا بکنم گفت بکن..محکم کردم توش…یهو گفت آخ یواش امیر..دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم…تند تند میکردم..چشام دیگه خمار میشد..صدای برخورد خایه هام با نرمیه کون و سوراخ کون مونس و اه وناله هاش ادغام شده بود حرکاتم سریع و سریعتر شد تا یه دفعه تو کسش به سکون تبدیل شد…آبم آومده بود… مونس هنوز چشاش رو هم بود…یکم خوابیدم روش..کیرم هنوز تو کسش بود…گفتم هنوزم نمیدونم بکنم؟…خندید گفت تو امیرمی… محشری..لبامو گاز زد..کیرم رو در آوردم..کاندوم پر بود..خودمونو تمیز کردیم..ساعتو ک دیدم ..دیدم تازه ۱۰وخردی شده.. مونسم لباساش رو عوض کرد..با هم رفتیم بازار…بعد همون طرفی من رفتم خونمون دیگه… مونسم رفت خونشون..هنوزم که هنوزه با همیم..چن وقت یه بار که موقعیتش بشه…میکنمش.. به بد بودنش میتونین فحش بدین چون ادبیاتم خوب نیست ولی انصافا واقعی بود……… فداتون..نوشته: امیر

نگاه سنگین مطلبی که برای شما مینویسم مربوط میشه به ۴۳ روز قبل. من ۵ ساله ازدواج کردم،مشکل خاصی هم تا الان نداشتم به اندازه کافی سکس دارم و مشکل جنسی و کمبود ارضا شدن و….. ندارم.اما……..!!! زنم یک خاله داره که بازنشسته ی آموزش و پرورشه، مدیر مدرسه دخترونه بوده. خیلی خشک و خشن درحدی که معلم ها هم ازش حساب میبردن و میترسیدن. توی خانواده شون هم ازش میترسن و خواهر برادرهای کوچکش هم روی حرفش حرفی نمیزنن!! مشخصات: قد ۱۶۰ وزن حدود ۶۰ کیلو چشم :قهوه ایی روشن خوش برخورد اما خشک و بی روح سن ۵۸ سال و بازنشسته !! همیشه بلوز و شلوار میپوشه البته گشاد که اصلا اندامش معلوم نیست.۳ تا بچه داره که همه ازدواج کردن و خودش تنها زندگی میکنه شوهرش ۱۰ سال قبل به دلیل سکتهفوت کرده،خیلی گردش و مسافرت میره اهل ورزش هست و کوه نوردی و…. خلاصه حسابی حال میکنه و از دوران بازنشستگی خودش کمال استفاده رو میکنه.قبل از ازدواجم با همون تیپ و قیافه میدیدمش و برخوردمون کاملا عادی بود تا شب عروسی!!!!!! تالار دوطبقه بود و قسمت خانمها و آقایان جدا از هم. من به عنوان داماد رفتم طبقه دوم پیش عروس خانم و….که خودتون بارها دیدید. توی شلوغی و سروصدا که همه اومدن تبریک گفتن یهو خانمی رو دیدم که اصلا نمیشناختم کیه دقیق نگاه کردم دیدم خاله ی زنمه!!! شاخ درآوردم اندازه گوزن !! وقتی باهام دست داد و تبریک گفت خشک شدم نتونستم جوابشو بدم !! آرایشی کرده بود بینهایت آروم و ملایم موهای بلوند و اندامی باور نکردنی لباسی پوشیده بود به رنگ مشکی کاملا چسبون و تنگ که خط شورتش به راحتی دیده میشد لباسش از پشت چاک داشت تا بالای زانو ساق پاهاش کاملا دیده میشد پوست کرم رنگ بدون کوچکترین خط و خش سینه ها کاملا برجسته و کوچیک و……..خلاصه ی کلام مانکن. از اون شب به مدت ۵ سال تمام من همیشه به یادش بودم و هرجا بود یواشکی نگاهش میکردم البته دیگه هیچ وقت اون لباسو ندیدم تنش و تموم شد هیچ رابطه گرم و صمیمانه ایی هم بین ما نبوده. ۴۳ روز پیش دقیقا ساعت ۶:۴۲ دقیه عصر به خونه ما زنگ زد بعد از سلام و احوالپرسی گفت: سیم جارو برقی من خراب شده اگر برای شما زحمتی نیست بیاد ببرید تعمیرگاهی و جایی تا درستش کنند و…..منم قبول کردم با ماشین رفتم خونه اش. سلام و احوالپرسی و کاملا خشک و بی روح مثل همیشه….. جارو برقی رو برداشتم که بیام بیرون گفت: بیزحمت تلوزیون منم جابجا کن سنگینه منم نمیتونم؛ خودش رفت پشت سر من وایساد و من LCD رو که ۴۶ اینچ بود به سختی جابجا کردم (خاموش بود)توی صفحه سیاه تلوزیون چند لحظه به بدنش نگاه کردمو مثل همیشه یاد اون شب افتادم بنظرم ۵ ثانیه طول کشید و از جلوش رفتم کنار تا خواستم خداحافظی کنم بهم گفت: خجالت نمیکشی؟؟ تو زن نداری؟ آدم نیستی؟تو مگه هم و سنو سال منی ؟ زنت بهت نمیرسه؟ارضا نمیشی ؟ یا چشم چرونی ؟ آخه چشم چرونم نیستی که !! من ندیدم به کسی دیگه نگاه کنی !! تو فکر میکنی و خرم نمیفهمم داری به چی و کی نگاه میکنی !! چرا از توی صفحه تلوزیون منو نگاه کردی !!؟؟ با اجازتون من سکته کردم گلوم خشک شد و نفس بند اومد از ترس روح از بدنم جدا شد.بهم گفت: ۵ ساله داری همش به من نگاه میکنی از همون شب عروسیت!!!!!!!!!!!!!!!!!! فکرکردی من سنگینی نگاهتو نمیفهمم ؟؟ اون داشت حرف میزد و منم برای خودم رفتم توفکر دعوا با خانواده ی زن و کلانتری و دادگاه و طلاق و………آبروریزی های بعدی و….. بهم گفت : خجالت بکش برو از خونه ام بیرون و فکرنکن بابچه طرفی .آدم شو. گفتم: خاله معذرت میخوام ببخشید بخدا من….. بادستش اشاره کرد برو بیرون.تا خونه ما ۱ ربع راهه اما من ۱ساعته رفتم چون همش فکر این بودم که الان خانواده زنم توی خونه هستن و جنگ و دعوا و….اونم بخاطر زنی که همه ازش حساب میبرن و مثل سگ ازش میترسن. رسیدم خونه خبری نبود اما توی دلم آآآآآآشوب بود.فردا جارو برقی رو دادم درست کردن و ۳روز بعد بردم خونه شون تحویل دادم فقط سلام کردم و جارو گذاشتم دم در ورودی ،سلام و تشکر و در بسته شد. توراه خونه بهم زنگ زد و تلفنی نصیهتم کرد ۲۲ دقیقه طول کشید. آخرش گفت: چرا به اندام من نگاه میکنی راستشو بگو ؟ گفتم : اون شب که شمارو دیدم یاد فیلم تمرینات ورزشی (جین فوندا) افتادم و بدن شما مثل اوونه. گفت: از کجا میشناسیش؟ گفتم سی دی تمریناتشو دیدم…گفت: منم با اون تمرین میکنم کمی مکث کرد و گفت: اگر بدن منو ببینی قول میدی دیگه چشمات دنبالم نباشه و بری دنبال کارت و زنو زندگیت؟؟ گفتم: بله خاله قول میدم. گفت: چندتا شرط داره باید قبول کنی.(دقیقا عین جملات رو مینویسم) ۱- وقتی اومدی توی خونه باید چراغ خاموش باشه و چشم توچشم نشیم. ۲-اسم منو صدا نزنی و حتی بهم نگی خاله. ۳- فکر اون کارم (منظورش سکس بود) اصلا نکن. ۴-سمت صورتم نیا اگر خواستی جایی از بدنمو ببوسی مانعی نداره. گفتم: خب توی تاریکی چطوری ببینم؟!!!!؟؟ گفت : لمس کن با دستات اما لباس در نمیاری به هیچ عنوان. اون شرم و حیا و پرده ایی که بین ما توی خانواده هست باید بمونه. قبول کردم و برگشتم سمت خونه اش. رسیدم و زنگ زدم در با آیفون باز شد رفتم جلوی واحدش لای درب ورودی باز بود و کاملا تاریک دست و پام یخ کرده بود مثل جسد!! آب توی بدنم نبود منجمد شده بودم؛ بسمت اتاق خواب رفتم توی تاریکی دیدم روی تخت دراز کشیده و پتو مسافرتی کشیده روش آروم رفتم جلو و پتو رو به آرومی از روی پاهاش کشیدم به سمت پایین تا بدنش رو لمس کنم چشمام به تاریکی عادت کرد و ۱۰% قدرت دید داشتم .کنار تخت نشستم پایین پاهاش و آروم دستمو کشیدم روی ساق پاش . دقیقا مثل اینکه پیکره تراشهای ایتالیایی از سنگ بدنشو تراشیده باشن و موم و چرم کشیده باشن روش.کاملا سفت و صاف و سیقلی در عین نرمی کاملا عضلات سفتی داشت به سمت بالا رفتم و به ران و کس رسیدم و لمس کردم داشتم از خوشحالی و ترس قبض روح میشدم اصلا ۱ذره شکم نداشت فقط گفتم: ببوسم؟ سرشو تکون داد به علامت بله.باورتون نمیشه از ساق پا تا شکمو بینهایت بوسیدم.سینه هاش هنوز سفت و برجسته بودن وقتی لمس کردم دلم میخواست سرمو به دیوار بکوبم آروم دست به کمرش گذاشتم و اونم متوجه شد باید برگرده؛ برگشت و از پشت گردن تا قوزک پاشو لمس کردم کاملا سفت و عضلانی و لطیف بود وااااای کونش گرمترین کون دنیا بود و من از گردن تا قوزک پاشو بینهایت بوسیدم از پشت دست کردم لای پاش و اونم پاشو باز کرد.یک تکه گوشت نرم و نازک مثل دختر بچه ها وسط پاش بود کمی انگشتمو کشیدم روش ؛کمی خیس شد لبه های کس نداشت(از بس کوچیک بود انگار نداره)برگردوندمش به حالت اول و پاشو باز کردم کس نازشو بوسیدم انگشتمو خواستم بکنم توش که بادستش دستمو زد کنار . کسش بوی عطر خاصی میداد که کیرمو به حالت انفجار رسونده بود اما جرات نداشتم کاری کنم. بدنش بعد از ۱ ساعت کاملا داغ شده بود کسشو حدود ۱۰ دقیقه بوسیدم و میلیسیدم که آب نسبتا ولرمی از توش میومد بصورت قطره قطره بدنش میلرزید اما عکس العملی نشون نمیداد فقط نفسهای بلند میکشید. زبونمو محکم میکشیدم روش که دیدم داره میلرزه سرم وسط پاهاش بود که محکم پاهاشو به سرم چسبوند و آه بلندی کشید و ارضا شد بعد از چند دقیقه دوباره بدنشو شروع کردم به بوسیدن و لمس کردن با دستش سرمو هدایت کرد به سمت کس و منم فهمیدم دوباره باید بخورم تا ارضا بشه نمیدونم چقدر طول کشی تا بار دوم ارضا شد اما دفعه دوم جیغ کشی و آب زیادی ازش اومد. روی تخت دارز کشید به من اشاره کرد برم بیرون . منم در کمال آرامش و خوشحالی و ذوق از خونه زدم بیرون بالاخره تونستم اون اندامی که همیشه دوست داشتم ببینم رو نه تنها لمس کنم بلکه ببوسم و ارضا کنم. توی ۴۳ روز گذشته ۴-۵ بار همدیگرو دیدیم و اون همون آدم قبلی هست اما من اون آدم قبلی نیستم چون اصلا ۱۰۰% از فکرش اومدم بیرون. خودش هم فهمیده که نگاه سنگین منم وجود نداره…

گاییدن کون دخترعمم سلام به دوستان عزیز… من سعید هستم یه پسر ۱۹ ساله که خواهر و برادر ندارم وبه همین دلیل زیاد بادخترای فامیل میپرم….داستان من وسمانه از وقتی شروع شد که من داشتم واسه کنکور درس میخوندم(راستشو بخواین از ۱۷سالگی تا به اونروز کفش بودم ).سمانه دختری بود با قد ۱۶۰,کون تپل,کمر باریک,سینه های خوش فرن,پوست سفید,,,,خلاصه هر وقت میدیدمش اونقدر کیرم شق میشد که باید جلق میزدم…اون ۲۲سالش بود و همیشه تو درسام کمکم میکرد ولی من جراتشو نداشتم بهش دست بزنم… خلاصه یه روز که داشتم واسه کنکور میخوندم به سرم زد بهش زنگ بزنم که بیاد خونمون و واسم طبق معمول درس بگه…اون ساعت ۶بعد ازظهر فصل پاییز اومد خونمون…اون واسم راجب کتاب میگفت ولی من سینه هاشو دید میزدم,فک کنم خودشم فهمیده بود که من تو کفشم اما به روی خودش نمیاورد…اونشب تا قبل شام واسم درس توضیح داد و بعد شام پدر و مادرم قرار شد برن خونه پدر بزرگم که ۵کیلومتر با خونه ما فاصله دارن…منم قصد داشتم اونشب دلو به دریا بزنم و شانسمو امتحان کنم…پدر و مادرم رفتن و من موندمو سمانه جون.داشت واسم درس توضیح میداد که با بی حوصله گی بهش گفتم بیا بریم تلویزیون نگاه کنیم وقت واسه درس زیاده و سمانه هم قبول کرد.رو مبل نشستیم و درحال نگاه کردن شبکه جم بودیم که کیرم کون سمانه رو میخواست.یکم بهش نزدیک شدم و بهش به شوخی گفتم:کی میخوای شوهر کنی بری پی کارت؟گفت:قصد ازدواج ندارم,بهش بازم به شوخی گفتم:بامن از دواج میکنی؟خندیدو هیچی نگفت و فیل نگاه کرد.من دیگه حساب کار دستم اومده بود و نزدیک تر شدم و دستمو انداختم پشت سرش و با دست لپشو میکشیدم و اون فقط میخندید و هیچی نمیگفت… منم دیگه خیلی شهوتی شده بودم و دیگه دلو زدم به دریا و صورتمو بردم جلوی صورتش و لبامو به لباش,چسبوندم,وقتی فهمیدم که عکس العملی از خودش نشون نمیده شروع کردم به خوردن لباش,بعداز چند دقیقه اونم دستشو انداخت دور گردنم و با زبونش بالبام بازی میکرد…من دیگه طاقت نداشتم و بغلش کردم که ببرمش تو اتاق که اگه خونوادم بر گشتن زود جمعو جور کنیم که سمانه باصدای نازک گفت:نه نمیخوام,دوس ندارم,ولم کن,,,من که کاملا شهوتی بودم به این حرفا گوش نمیدادم.روی تختم درازش کردم و دوباره شروع کردم به خوردن لباش و با دوتا دستام سینه هاشو فشار میدادم و اون فقط میگفت:الان میان.نکن,,,چون وقت کم بود شروع کردم به در آوردن تیشرتش…وسوتینشو در آوردم و سینه هاشو میخوردم و اون ناله میکرد..رفتم سراغ کسش,شرت و شلوارشو باهم در آوردم و سمانه گفت:چیکار میکنی دیوونه؟؟نکنه میخوای بکنی!الان بر میگردن,منم یکم التماس کردم و ازش لب گرفتم نا رازی شد.با دستام حسابی کسشو مالیدم,کسش خیلی خیس بود,سمانه همش ای و اوی میکرد و میگفت:زود بکن دیگه,بجنب,منم لباسامو تو ۱۰ثانیه در آوردم و وقتی کیرمو دید تعجب کرد,گفت:این کیر آدمه یا اسب!بهش گفتم فرقی نداره,بهر حال این امشب میخواد باکونت حال کنه و اونم خندید. روی تخت برش گردوندم..وایییی چه کون تمیزی داشت,چقد سفید بود لامصب,,,سر کیر تف زدم و بهش گفتم باز کن,کیرمو گذاشتم رو سو راخش و فشار دادم و لی نمیرفت…رفتم از تو کشو وازلین آوردم و باتاش سوراخشو نرم کردم.کونش خیلی تنگ بود با انگشت یکم نرمش کردم که کیرم راحت بره تو…کیرمو گذاشتم رو سو راخش و بایه فشار سر کیرم رفت تو ,سمانه دادش بلند شد.باصدای بلند میگفت درش بیار و جیغ میزد..منم بهش رحم نکردم وجلوی رهنشو گرفتم و خوابیدم رو پشتش و کیر ۲۰سانتیم تا آخر رفت تو کونش.یک دقیقه تو همون حالت واستادم تا صداشو قط کنه.دستو از روی دهنش برداشتم و گفت:دیوونه پارم کردی,فک کنم کونم خون اومد,سعید کونم میسوزه درش بیار,,, از روش بلند شدم و دیدم که بلههه کونش خون اومده با دستمال کاغذی پاکش کردم و یکم دیگه وازلین زدم دور سوراخش,تو حالت سگی قرارش دادم و ایندفعه کیرم راحت رفت تو…شروع کردم به تلمبه زدن.سمانه هی میگفتش پارم کردی,بسه,آه,آی.منم بدتر حشری میشدم وسر عتمو بالا میبردم داشت آبم میومد,سرعتمو بردم بالا و تموم آبمو تو کون سفیدش خالی کردم,,,خلاصه ازش دوباره لب گرفتم و تشکر کردم,,,او همیشه واسه توضیح دادن درس به من میاد خونمون و منم بعضی او قات شیطونی میکنم,…

سکس با خواهر کوچیکه زنم سلام شایان هستم و خاطره ی که تعریف میکنم واسه ۵ سال پیشه و خیلی به یادش هنوز هم تو سکسام حال میکنم بخونید و حالشو ببرید البته حوصله ی تایپ ندارم خیلی خلاصه مینویسم به کیر و کوس خودتون ببخشید کون گشادمو. ده ساله ازدواج کردم همسرم از شهرستان بود که باهاش دوست شده بودم و بعد کلی داستان رفتم خواستگاری دیدم چه خانواده پر جمعیتی دارن،خلاصه بعد دو سال نامزدی ازدواج کردم الانم همه چی خوبه. و اما خواهر کوچیکیه زنم که اون موقع من ۲۵ سالم بود و اون ۱۶ سالش قدش از ۴ تا خواهر دیگش بلند تر و واقعا از همشون زیباتر قد فکر کنم ۱۸۰ باسن درشت سینه تقریبا ۸۰ سبزه لبو و صورت که نگو محشر از همون اول این از من خیلی خوشش اومده بود مثل همه ولی یه فاز بالاتر اینو همیشه از رفتار و حرکاتش متوجه میشدم بعد از ازدواجم یه چند سالی گذش و یه روز این خواهر کوچیکه با مادر زنم اومدن تهران عیادت یکی از بستگان و زنگ زد به من که اومدیم تهران و دو روز دیگه میاییم پیشتون شبش من و همسرم رفتیم ملاقات و اینا رو هم اونجا دیدیم وای چه خوشگل تر شده بود و یه تیپ باهال زده بود و منم که از روز اول تو کفش بودم و به هر روشی که بگی تلاش میکردم دیدش بزنم. خلاصه شماره موبایلشم حالا داشتم فرداش اس دادم که شیطون چه خوشگل تر شدی و فلان و اینا حسابی ذوق کرد و من رفتم تو مخ زنی بهش گفتم خیلی خوبه که اومدی تو این چند سال چرا نیومده بودید و از این حرفا شب قبل از این که بیان خونه ی ما براش اس دادم که من از روز اول که اومدم و تو رو دیدم واقعا ازت خوشم اومد و میخام یه چیزی بهت بگم زد چی !! گفتم من دوست دارم عاشقتم و خیلی محشری از همه خواهرات باهال تری و … اول شوکه شده بود و موند تا فرداش که اومدن با هم ناهار رفتیم بیرون و گشت تو تهران دم غروب رسیدیم خونه زمستون بود من رفتم تو بهار خواب شومینه رو روشن کردم و ذغال گذاشتم و قلیون رو ردیف کردم و نشستم کشیدن همسرم که آشپزی میکرد مادرشم تلویزیون میدید به نازیلا گفتم بیا قلیون مادرش یه کم ناز کرد گفتم ولش کن بیاد بکشه چیکارش داری اونم تندی اومد. جلو شومینه و قلیون و هوای سرد و حسابی گرم نگاهش شدم و مخ زنی شرو شد لامصب یه شلوار تغریبا جذب پوشیده بود کون و رون مثل هلو تو چش بود یه تی شرت هم تنش بود و حسابی پستونش خود نمایی میکرد معلوم بود سفت و سر بالاست بعد از کلی صحبت که من دوست دارم و میخامت و از اون انکار که نه نمیشه با هم دوست باشیم من به خواهرم خیانت نمیکنم و من گفتم ه خیانتی من دوست دارم میخایی خواهرتو طلاق بدم بیام تو رو بگیرم خلاصه مخشو زدم میدونستم عاشقمه از همه کارام خوشش میومد هر کاری میکردم کلی حال میکرد و تعریف میکرد دیدم شرایط ردیفه دستشو گرفتم و آروم میمالیدم یه کم ترس این که کسی نیاد مزاحممون بود ولی من خیلی حشرم بالاست حسابی هاتم که نگو قبل ازدواج روزی چند بار جق میزدم بعد ازدواج روزی شش بار یا بشتر سکس داشتم تو خونه بازم سیر نبودم، خلاصه من دیگه هیچی حالیم نبود سرمو بردم نزدیک و بوسش کردم کلی حال کرد ولی گفت دیوونه میان میبینن گفتم از شیشه تراس معلوم میشه بیان جم میکنیم و هیچ چی نگفت لبو گرفتم و شرو کردم عاشقانه خوردن جاتون خالی چه لبایی بود کیرم شده بود مثل سنگ … اروم سینش رو براش مالیدم وای چه سینه یی وای صفت سایز ۸۰ نوکش محشر به اسرار دستمو کردم از یقش تو سینشو گرفتم به مالیدن محشر بود قاطی کرده بودم بد جور دیدم بد جوری حالش بد شده یه کم ور رفتم باهاش و ارئم از رو شلوار کسشم دست گرفتم جوووووووووون چه کسی توپول و توپ دیگه همسرم برامون چایی آورد و یه جوری جمش کردیم که نفهمید بعد چایی رفت و من به نازیلا گفتم شب گوشیتو بزار رو ویبره زنگ زدم بیا پیشم اول گفت نه ولی بعدش ساکت شد میدونستم حر چی بگم نه نمیگه. من بعد شام زود رفتم تو اتاق خوابیدم و مادر و دو تا دختر تو هال خابیدن ساعتای ۳ بود بیدار شدم تا بهش اس دادم زودی جواب داد گفتم بیا و هی میگفت میترسم گفتم بدو لوس نشو و درو باز کردم و اونم زودی اومد تو و در رو بستم جان کیرم داشت میترکید از بس حشرم بالا بود بقلش کردم و بردمش زیر پتو و خوابیدم روش و شرو کردم به لب گرفتن خیلی لبش باهاله واقعا یه چیز دیگست من زیاد کس کردم تو عمرم ولی این یه چیز دیگست سریع شلوارمو در اوردم و تیشرتش رو دادم بالا و دامنشو دادام بالا کیرمو گذاشتم لای پاش و خوابیدم روش و شرو کردم به خوردن لب و پستوناش و کیرمو از رو شرت رو کسش بالا پایین میکردم ،کسش همین خیس بود که شرتش حسابی خیس شده بود و حسابی کیرم داشت صفا میکرد وای نمیدونید چی بود خواهر زن خوشگلم تو اتاقم بود و زیرم همیشه به عشق همچین روزی جق میزدم ابم دو برابر میپاشید<حیف فرصت نبود با ارامش ردیفش کنم و اونم بد میترسید همش میگفت بسه، یه اشتباهی کردم که بعدها باعث شد از سکس با من بترسه با عجله برش گردوندم و تف زدم سر کیرم و یه کمم به کونش و اروم سر کیرمو فشار دادم رو سوراخ کونش و گفتم شل کن اونم حشری و ولو زیرم بود اروم سرش که رفت تو یه کم خودشو جم کرد دستمو کردم زیرش و کوسشو مالیدم خیس خیس بود دستم پر آبش شده بود و حسابی ایز بود و داغ کسشم تپل بود و حسابی هم تمیز کاش میشد و وقت بود میخوردمش براش... یه کم مالیدم کوسشو کردم کیرمو تو کونش و چند تا تلمبه که زدم ابمو با فشار پاشید تو کونش و اروم روش خوابیدم و یه کم کوسشو مالیدم اونم که همون اول ابش اومده بود واقعا اونم حشری بود از سر شب که مالیده بودمش نخابیده بود و خودشو میمالیده تا بیاد پیشم تو ای فرصت کم حسابی ابش ریخته بود بیرون تشکم خیس شده بود فخلاصه از روش پاشدم و برگشت و خابیدم روش و یه کم بوسش کردم و گفتم خوب بود ؟گفت اره ولی درد داشت اذیت شدم معذرت خواهی کردم و بوسش کردم و از ترس این که کسی بیدار نشه فرستادمش رفت و اس بازی میکردیم و ازش معذرت خواهی کردم و اونم گفت عیبی نداره ولی حال داد یه کم اس سکی دادم و از کس و کون وپستونش تعریف کردم و گفتم هنوز کیرم نخابیده و دلم میخاد بخابم پیشت که از خدا خاسته باز پاشد اومد و جاتون خالی دوباره کردم تو کونش و ابم و باز خالی کردم تو کونش وای که بهترین شب زندگیم بود و فراش رفتن شهرستان و تلفنی در اتباط بودیم و بعد از مدتی رفتیم خونشون یه هفته بمونیم که بعضی شبا میومد تو انباری و میکردمش که اونارم شاید تعریف کنم . الان دو ساله ازدواج کرده و من در حسرت کس تپلشم همدیگه رو میبینیم حس و نگاهمون هموز خاصه دنبال فرصتم کسشو بکنم و حسابی بخورمشون. کس لیسی‌ برای خواهر زنم سلام . داستانی که میخوام براتون تعریف میکنم مربوط به 4 ماه قبل میشه .اسمم سروشه و 2 ساله که با همسرم ازدواج کردم و هنوز عقدیم. 24 سالمه . 179 قدمه و 74 کیلو وزنم . خانواده همسر من یک خانواده پنج نفرست . خدارو شکر برادر زن ندارم. 2 تا خواهر زن دارم . یکی متولد 70 و یکی 76 . اسم همسرم سمیه و اسم خواهر زنام سارا و سمیراست . سارا 23 سالشه و یک سال از همسر من کوچکتره . خواهر خانومام جلو من راحتن و حجاب ندارن . با لباس های توی خونه جلو من میگردن . اوایل کمی برام غیر نرمال یود اما پس از گذر زمان برام عادی شده بود . خونه پدرزنم 2 طبقست که از هم مجزاست و در پیلوت از هم جدا میشه . طبقه پایین اتاق همسرم ، ساراه و نشیمن خصوصیه در طبقه بالا پدیرایی ، اتاق سمیرا و اتاق خواب پدرزن و مادرزنمه . دیوار به دیوار بودن اتاق ما و سارا از همون اول برای من یک دردسر بود ، چون من و سمیه نمی تونستیم صدامون و بیش از حد موقع سکس بالا ببریم و معذب بودیم . اما شک نداشتم که سارا با توجه به اقتضاء سنش سعی میکنه که به صدای ما گوش کنه . در ابتدا توجه من به سارا از روی شهوت نبود . یک رابطه صمیمی اما با رعایت حرمت ها . طی 1/5 سال اخیر اتفاقاتی رخ داد که داشت من رو به ایجاد رابطه با سارا راغب می کرد . مثلا یک بار صبح جمعه من و سمیه برای صرف صبحانه به طبقه بالا رفتیم و متوجه شدیم پدر زن و مادرزنم به اتفاق دخترا خونه نیستن . ما هم با ذوق فراوان صبحانه را سریع خوردیم و برای یک سکس راحت سریع به اتاق برگشتیم . یک سکس به یاد موندنی بود . بعد از اتمام سکسمون من میخواستم به سرویس برم و خودمو تمیز کنم . سمیه سرکی کشید و مطمئن شد ماشین در پارکینگ نیست . منم با یک شرت و تیشرت به سمت سرویس به راه افتادم که یکدفعه سارا از اتاقش بیرون اومد . برای یک لحظه هردو خشکمون زد و به هم خیره شدیم . سارا سریع به اتاق برگشت و من هم پس از رفتن به دستشویی به اتاقمون اومدم . همسرم متوجه پریشونیم شده بود اما من افت توان پس از سکس رو بهانه کردم تا چیزی نفهمه . سریع تو viber از سارا عذر خواستم و گفتم که من و سمیه فکر کردیم تو هم با مامان و بابا و سمیرا رفتین بیرون . اون هم خیلی عادی برخورد کر و گفت این چه حرفیه ؟ اتفاقه ... پیش میاد منم ازش خواستم سمیه از این قضیه بویی نبره و اونم متعاقبا همین رو از من خواست . دقایقی بعد سمیه رفت دستشویی که خودش رو بشوره . وقتی برگشت از خجالت سرخ شده بود و اون گونه های بانمکش نشونه شرمش بود . ازش پرسیدم چیزی شده ؟ گفت آبرومون رفت . سارا خونه بوده . منم گفتم حتما خواب بوده و چیزی نشنیده . یک بار من سرزده اونجا رفتم . حدود 10 صبح بود ...بعد از یک احوال پرسی مختصر با مادر خانومم به اتاق همسرم رفتم . بیدارش کردم و کمی حرف زدیم . در حال بوسیدن هم بودیم که یکدفعه در باز شد و سارا با یک شلوار جین مشکی و یک سوتین اومد داخل اتاق ... بیچاره اومده بود از همسرم یک تاپ برای زیر مانتوش بگیره و حتی 1 درصد فکر نمی کرد منی که هر روز از 8 صبح تا 6 عصر شرکتم اون وقت صبح اونجا باشم . من سریع روم و برگردوندم و اون هم با یک جیغ کوتاه و عذر خواهی از اتاق خارج شد . سمیه میخواست بره سر وقتش که من نگهش داشتم و گفتم اون بیچاره که تقصیری نداره . البته سارا هم باید در میزد و سمیه بیشتر از این ناراحت بود . این اولین بار بود که تا این حد افسارم از دستم خارج شده بود . چقدر بدن سمیه و سارا به هم شبیه بود . منی که شوهر سمیه بودم اگر عکس بدن سارا رو نشونم میدادم به سختی قادر بودم حدس بزنم که این بدن سمیه نیست . فرم و اندازه سینه ها کاملا مشابه بود . حتی رنگ پوست . سینه های سمیه هفتاد و پنجه . سارا هم قطعا 75 بود . البته قد سارا 2-3 سانت از سمیه کوتاهتره اما از روی ساپورت هایی که همیشه میپوشه میشه حدس زد که رونهاش کمی از سمیه درشت تر باشه . این رو بارها تو مجادله های سمیه و سارا سر قرض گرفتن شلواراشون از هم فهمیده بودم . سمیه 172 قدشه و 56 وزنشه ولی سارا کمی پایین تنش از پایین تنه سمیه درشت تره . به سارا حساس شده بودم ...پس از اونن اتفاق مدام رد نوک سینه هاش رو از روی لباسش با چشم دنبال می کردم . علی رغم چشم غره های مادر خانومم سارا هیچ وقت جلوی من زیر لباس های توی خونش سوتین نمی بست و این اصلا برام مهم نبود اما حالا قضیه متفاوت بود و از نبستن سوتین توسط سارا لذت می بردم . تازه از سفر برگشته بودیم و شناسنامه و کارت ملیم توی چمدون تو اتاق خانومم بود . برای یک کار بانکی سریال شناسنامم رو لازم داشتم . به سمیه زنگ زدم . سر کلاس بود و رد تماس داد . اس زد سر کلاسم .. کاری داشتی . گفتم شناسنامم رو میخوام . گفت برو از خونه بردار ، مامان خونست . رفتم و زنگ زدم ، در باز شد . وقتی رفتم داخل سارا اومد و بهم سلام کرد . سراق مامان رو گرفتم که گفت رفته برای سمیرا خرید کنه . دلشوره وجودم رو فرا گرفت . پس کسی خونه نبود ... گفتم شناسنامم رو میخوام سارا : مگه اینجاست من : آره . تو اتاقه سارا : وا... پس چرا وایستادی ؟ بیا بردار خوب رفتم تو اتاق و در رو بستم . داشتم دنبال شناسنامه می گشتم که تو viber برام پیام اومد . سارا بود . سارا : سروش ؟ من : خل شدی ؟ چرا پیام میدی ؟ جان ؟ سارا : میخواستم باهات حرف بزنم اما حضوری روم نمیشه . واسه همین پیام دادم . من : خوب بگو ... چیزی شده : سارا : چیزی نشده به نظر خودت ؟ خودم رو زدم به اون راه من : نه ... چی شده مثلا ؟ سارا : نگاهات ... رفتارات . تو عوض شدی . این منو میسوزونه . بعد از اون دو ماجرا کلا عوض شدی من : میخواستی عوض نشم ؟ اتفاقات کمی نبوده ، ما خیلی ساده از کنارش گذشتیم . سارا : میخوام تجربه کنم من : چیرو؟ سارا : تورو ... ساکت شدم . این دیوونه چی میگه ؟ جوابش رو ندادم . سریع شناسنامم رو پیدا کردم و اومدم بزنم بیرون . تا در رو باز کردم به خاطر تکیه سارا در ناگهانی باز شد و خورد به انگشت پام . از درد فریاد زدم و رو تخت نشستم . سریع و با اضطراب اومد کنارم نشست و دستش رو گذاشت روی پشتم . این اولین باری بود که بدنم رو لمس میکرد . گفتم تو دیوونه شدی ؟ تو مثل خواهر منی . به من حق بده که بعد از اون اتفاقا تحت تاثیر قرار بگیرم اما دلیل نمیشه ...0 حرفم رو قطع کرد . سارا : پس من چی ؟ من مجردم ... جوونم ... دلم میخواد تجربه کنم . همیشه از غریبه ها می ترسیدم و این حس رو سرکوب می کردم اما از تو نمی ترسم . میخوام این حس رو با تو تجربه کنم . ساکت بودم ... گرمای دست سارا که حالا پهلوم رو لمس می کرد درد انگشتم رو از یادم برده بود . اومدم حرف بزنم که انگشت اشارشو روی لبم گذاشت و آروم اونو به داخل دهنم هل داد . وانشی نداشتم و فقط مفعول بودم . انگشتش رو از دهنم در آورد و کرد تو دهنش . سمیه همیشه با این کار آتیشم میزد . این دو خواهر رفتاراشونم مشابه بود . مغزم از کار افتاده بود . دست چپ سارا روی پهلوم رو نوازش می کرد و دست راستش رو روی سینم گذاشت . توان عقب نشینی نداشتم . سرم رو به راست چرخوندم و لبام رو روی لبهاش گذاشتم و شروع به بوسیدنش کردم . زبونش رو خیلی آماتور وارد دهنم کرد . دوست داشت تجربه کنه ، به همین دلیل خیلی بی گدار به آب میزد . دستم رو روی سینش گذاشتم و روی تخت خوابوندمش و مشغول بوسیدنش شدم . بوسه های داغ و خیس . هم زمان سینه خوش فرمش رو لمس می کردم . آروم زبونم رو از روی چونش لغزوندم و مشغول به لیسیدن گردنش شدم . مشخص بود که داره مقاومت می کنه تا صداش بلند نشه . دستم رو به پایین تیشرت سفیدش رسوندم و آروم از تنش خارجش کردم . خودش هم همکاری کرد . این برای اولین بار بود که سینه هاش رو یک مرد میدید . از شرم دستش روی سینه هاش بود . گفتم میخوای تمومش کنیم ؟ به سرعت دستش رو از روی سینه هاش برداشت و گفت نه . ادامه بده... مثل سیبی که از وسط دو نیم شده باشه . سینه هاش درست مثل سینه های سمیه بود ، فقط حاله دور یسنش کمی پهن تر بود . آروم و با ظرافت سرم رو پایین آوردم و مشغول بوسیدن سینش شدم . کیرم که دیکه کاملا برجسته شده بود رو از بدنش جدا کردم و با قرار دادن زانوهام دو طرف بدنش مشغول به خوردن سینه هاش شدم . نوکش سفت شده بود و کاملا شق بود . دیگه نمی تونست صداش رو کنترل کنه . صورت منو به سینش فشار می داد . هنوز لباسام تنم بود ، داشتم روی شمکش رو می بوسیدم که بلند شد و مشغول باز کردن دکمه های پیراهنم شد . دستش رو روی سینه هام کشید و منو به خودش چسبوند . مجد لباشو بوسیم و اینبار سریع خودمو به شکمش رسوندم و مشغول لیس زدن شکم و نافش شدم . کمرش و از روی تخت بلند می کرد و ناله می کرد . دستم رو به کمر کشی شلوارکش رسوندم و اونو آروم از روی رون هاش پایین کشیدم . رون های پر و در شتی داشت . یک شرت مشکی اسپورت پاش بود و کشاله رون هاش کاملا از کنارش نمایان بود . کسش رو از روی شرت بوسیدم که ناگهان بدنش لرزید و جیغ کوتاهی کشید و ساکت شد . آروم و با احتیاط شرتش رو از پاش در آوردم ، کاملا لزج و داغ بود و بوی خاصش به مشام می رسید. کسش کمی تپل تر از مال سمیه بود و اصلا مویی نداشت . می دونستم اپیلاسیون می کنه . به خاطر صمیمیتی که بین من و همسرمه می دونستم که سارا حتی کسش رو هم اپیل می کنه . کاری که سمیه ازش حراس داشت و همیشه تو حرفاش بیان می کرد که نمی دونم سارا به این سوسولی و لوسی چطور این درد رو تحمل می کنه . سرم رو که بردم پایین جا خورد . گفت میخوای چکار کنی؟ گفتم معلومه دیگه . مگه تا حالا فیلم پورن ندیدی . گفت چرا ، ولی کثیفه . با گذاشتن انگشت اشاره روی بینیم بهش فهموندم که باید ساکت باشه . من عاشق این کارم و همیشه کس سمیه رو هم با ولع میخورم . زبونم رو از پایین تا بالای کسش کشیدم ، سرش رو توی بالش فرو برده بود و بالش رو چنگ میزد . شروع به مکیدن لبه های کسش کردم . کلیتوریسش کاملا برجسته بود . تو این مورد با سمیه فرق داشت . کلیتوریس سارا بزرگتر از مال سمیه بود . بر گردوندمش و اونو در حالت داگی قرار دادم و مشغول لیسیدن کس و سوراخ کونش شدم و اون قسمت حساس حد فاصل سوراخ کون و کسش رو با ولع می خوردم هنوز 3-4 دقیقه از ارگاسم قبلیش نگذسته بود که مجدد ارضا شد و روی تخت ولو شد ... پایان نوشته: سروش کردن دختر عموم تو خیاطى سلام من محمد اهل یکى از شهرهاى جنوبى ایران هستم یه دختر عمو دارم به اسم سپیده که شغلش خیاطى من 23سالمه و تونم 28سالشه و هنوز ازدواج نکرده شهر ما خیلى کوچیکه و فقط دختر عموم خیاطى میکنه و مغازس هم بغل خونه ما هست اون تو مغازش یه کولر ابى کوچک داشت و از خونه ما آب میاورد و داخل کولر میریخت یه روز که من خودم تنها خونه بودم اومد اب ببره منم دیدم نمیتونه ظرفه آب رو ببره رفتم تا کمکش کنم من بهش گفتم که یه شلوار دارم میخام برام یه کم تنگ ترش کنه اون هم گفت که باید برم داخل مغازه تا برام اندازشو بگیره که من گفتم نه تو مغازه شلوغه من نمیام اونم گفت مشکلى نداره برو داخل خونه بپوش تا من برم متر رو بیارم من رفتم لباسم رو عوض کردم تا سپیده اومد نشست جلو من و شروع به اندازه گرفتن کرد همینجور که داشت اندازه میگرفت دستش که میخورد به بدنم حال من یه جورى میشد... تا این که دیدم محمد کوچولو داره بلند میشه سپیده اومد دور کمرمو اندازه بگیره که متوجه بلند شدن کیرم شد همین جور داشت ادامه میداد که دستش خورد به کیرم من شهوتو از تو چشاش میخوندم تموم شد میخاست بره که تو راهرو که رفت من از پشت سر دستم رو رو باسنش کشیدم یه جا خورد گفت چکار میکنى همینو که گفت من روم باز شدو دستش رو گرفتم اومد که نزاره دستم بهش برسه ولى من دیگه گرفته بودمش اوردمش تو حال دستم رو دور کمرش حلقه کردم اونم داشت زور میزد تا خودشو نجات بده ولى معلوم بود که خودشم دوست داره دستمو کزاشتم رو سینه هاش و شروع کردم مالوندن دیگه شهوت تو چشاش داشت موج میزد منم دکمه بلوزشو باز کردمو سینشو اوردم بیرون شروع کردم خوردن خیلى حال میداد سفت شده بود یه دستمم گزاشتم رو باسنشو باهاش حال میکردم بعد از چند دقیقه خوردن سینش اومدم که دامنشو بکشم پایین که نزاشت گفت چکار میکنى من دختر گفتم میدونم میخام با یکم باهاش بازى کنم گفت فکر کردنو از سرت بیرون کن گفتم باشه دامنشو که کشیدم پایىن یه شلوارک مشکى زیرش پوشیده بود اونم در اوردم واااااى چى میدیم یه کس تپل باکمى مو که واقعا شهوتم رو چند برابر کرد کمى باهاش ور رفتم برش گردوندم با سوراخ کونش ور رفتم که گفت چکار دارى میکنى میخاست بلند بشه نزاشتم گرفتمش تو بغلم گفتم فقط چند دقیقه اگه درد داشت ولت میکنم با هزار جور خایمالى قبول کرد انگشتمو با اب کسش خیس کردم گزاشتم رو سوراخ کونش فشار دادم رفت تو داشت ناله میکرد قسمم میداد ولش نکردم بعد دو انگشتى بعد سه انگشتى وقتى دیدم خوب جا باز کرده کیرمو تف زدم گزاشتم در سوراخش که صداى جیغش رفت بالا ولى من داشتم ادامه میدادم تا اخر کردم توش بعد وایسادم تا جا با کنه بعد از چند لحظه شروع کردم تلنبه زدن که دیگه داشت میگفت اوووووف سوختم چند دقیقه بعد تمام ابمو خالى کردم رو باسنش بلند شد لباسشو پوشید موقع راه رفتن پاشو از درد باز میزاشت بهم گفت این اولین و اخرین بار بود چند وقت پیش خودش دوباره اومد پیشم تا باهاش حال کنم باااى نوشته: محمد ترفند من برای کردن زن داداشم سلام من سینا 32 ساله قد 177 متأهل داری فرزند هستم زنم هم خیلی خوشگله خیلی هم مومن اینا را گفتم که بهتر داستان منو درک کنید من بیشتر وقتا تو این سایت هستم البته بدور از چشم زنم و داستانها رو میخونم و همیشه تو کف کردن فامیل مونده بودم تااینکه یه روز فکر پلیدی به سرم زد داستان در مورد زن داداشم تینا هست که میخوم براتون بنویسم من یه داداش دارم که از خودم کوچیکتره و یه چند سالی بود ازدواج کرده زنش تینا یک سال ازش بزرگتر بود البته تو سن ولی قیافه اصلا چون بهش نمیخورد که بزرگتر باشه خلاصه تو اول زندگیشون خیلی با هم مشکل داشتن چون داداشم بچه خوشگل بود و زیاد شیطنت میکرد تینا خانم هم بو برده بود تو این چند سال هم هزارتا دوا ودرمون کردن که بچه دار بشن نشده بود این تینا خانم ما همیشه با لبخند و مهربونی با من رفتار میکرد البته متقابل بود و همیشه از من جلوی پدر ومادر تعریف میکرد میگفت که سینا خیلی خوبه بهترین بچه تونه و وو .... زنم هم میانه خوبی با اون نداشت حالا بماند چرا دعواهای هم عروس و از این حرفا و بیشتر وقتا منو منع میکرد که رابطه ام با اون زیاد نباشه یه روز تو عروسی برادر تینا خانوم که تو تالار هم بود ما هم دعوت بودیم بر حسب اتفاق چشمم به تینا افتاد چشمتون روز بد نبینه همون جا میخ کوب شدم چنان به خودش رسیده بود که هر بینده ای رو مجذوب خودش میکرد . این هیکل خوش تراش این سینه های اناری ( البته تو نیم تنه ای که تنش بود) وای هر روز بهش فکر میکردم از طرفی هم نمیتونستم رفت آمدم رو به خونشون زیاد کنم که بتونم کاری کنم خلاصه این روز ها گذشت تا اینکه یه روز داداشم زنگ زد به گوشیم و گفت آیفون خونمون خرابه میشه لطف کنی درستش کنی منم قبول کردم و گفتم فردا صبح ساعت 9 میام . وقتی قطع کرد خانمم کلی نق زد که به تو چه؟ بزار برقکار بگیرند و از این حرفا ولی کو گوش شنوا ؟ دیدن تینا خانوم هوش از سرم برده بود فردا ساعت 9 رفتم خونشون تینا تنها بود داداشم رفته بود سرکار منم رفتم نشستم تو حال و تینا چای آورد و نشست روبروم یه دامن و بلوز و یه روسروی تنش بود دامن مشخص بود فقط زیرش شرته بلوزش هم از این مردونه ها بود( سینه هاش داد میزد) روسری که سر کرده بود هر گاهی از سرش می افتاد ( راستی قدش 160 فکرکنم بود وزنش 50 یا 55 بود سایزهای سینه ها رو نمیدونم ولی محشر بود پوستش هم روشن بود ) البته میدونست واسه آیفون اومدم سینا: تینا چه خبر از داداشت تینا: سلامتی سینا : عروسیش هم تموم شد ؟ تینا : آره تموم شد یکی دیگه کیف میکنه دردسرش مال ماست سینا: چطورمگه؟ تینا: پول کادو و خرج های اضافه این ورو اون ور آرایشگاه همش واسه یه شب بود حالا ما موندیم قرض و قوله ها سینا : پشیمونی؟ تینا: آره سینا: تو که نباید پشیمون باشی ! چون یکه تاز عروسی خودت بودی تینا: چطور مگه؟ سینا: تو اون شب هر کی نمیدونست فکر میکرد عروس شمایید اینقدر جذاب بودی که من مات تصویر ت شدم تینا: هه هه هه برو بابا شوخی میکنی سینا: جدی میگم خوش به حال داداشم تینا : داداشت ؟ اون که ما رو تحویل نمیگیره سینا : چیه دوباره به تیپ هم زدید؟ تینا: نه بابا دیگه کلاً نا امید شدم بزار هر غلطی بخواهد بکنه مگه توهم داداشش نیستی کاشکی مثل تو سینا : مثل من ؟ بابا بی خیال ول کن برو جعبه ابزار رو بیار آیفون رو درست کنم الان دیر میشه با یه ناز و عشوه گفت کجا آقا سینا درخدمتتون هستیم که قلبم داشت منفجرمیشد تا آوردن جعبه ابزار هزارتا فکر کردم جعبه رو داد بهم گفتم اگه بیکاری بیا کمک که قبول کرد داشتم کارم رو تموم میکردم که الکی گفتم تینا خانم بیا جلو من به ایست و این پیچ رو با پیچ گوشتی محکم بگیر نزار بیفته تا من اون یکی رو سفت کنم اون هم اومد دقیقاً جلوی من ایستاد من ها از رو سر او دستم رو رد کردم که مثلا پیچ رو سفت کنم که چسبیدم به پشتش یعنی دقیقاً از رو شلوار کیرم رو کونش بود هی بازی بازی میمالوندمش، کیرم دیگه شق بود و کاملا احساسش میکرد یه کم باسنش رو داد عقب بیشتر با او پیچها ور میرفتم که احساس میکردم تینا بدش نمیاد دامنش خیلی نرم بود و فشاری رو که کیرم رو کونش می اورد کاملا دامنش رو داده بود تو کونش و چاک کونش مشخص بود دیگه میخواستم برش گردونم ببوسمش که گوشی همرام زنگ خورد . زنم بود بعد از کلی حرف گفتم تا 5 دقیقه دیگه خونه هستم وقتی گوشی رو قطع کردم تینا هنوز با دستش پیچ روگرفته بود و روش رو بر نگردونده بود سینا: تینا ولش کن تموم شد تینا : اه چه زود تموم شد تو هم تو کارت استادی؟ سینا: این که چیزی نیست از این بهترش رو هم بلدم آیفون رو هر بچه ای بدی درست میکنه الان هم اگه زنم زنگ نمیزد نشونت میدادم. باید برم از اون روز به بعد خیلی دنبال موقعیت اونجوری بودم ولی پیدا نشد تا اینکه تینا با زنم رابطه خوبی برقرار کرد و با هم مهربون و دوست شدن البته فکر کنم تینا یه خورده کوتاه اومد . یه روز زنم منو بیدار کرد گفت دیشب تینا زنگ زده گفته آیفون شون دوباره خراب شده زحمت بکشی بری درستش بکنی من هاج وماج مونده بودم که چی شده که زنم منو میفرسته خونه اونا؟ کلی ناز کردم به من چه ؟ برن برقکار بگیرن و از این حرفا !!! آخرش هم از خدا خواسته رفتم خونشون داداشم خونه نبود وقتی رسیدم تینا خانم در رو باز کرد محشر بودچقدر خوشگل تر شده بود این دفعه آرایش هم کرده بود بوی ادوکلن هم میداد همون دامن بلند نرم پاش بود با همون پیراهن احساس کردم پیراهنه گشاد شده تو همین فکرا بودم که گفت اول کار بعد چایی یا اول چایی بعد کار ؟ گفتم اول کار – جعبه رو داد دستم خودش موند گفت میخوام کمک بدم ! گفتم دستت دردنکنه هرچی گشتم دیدم آیفون سالمه الکی ور رفتم باهاش ولی بخاطر اینکه دوباره به تینا بچسبم یه حالی کنم گفتم بیا این پیچ رو بگیر تا من او یکی رو سفت کنم اون هم پذیرفت کیرم دوباره در کونش بود فشار که میدادم کونش جلو نمیرفت کون خودشو به عقب میداد دیگه مطمن بودم ولی نگاه هامون جدا بود دیگه دلو زدم به دریا پیچ گوشتی که دستم بود رو پرت دادم کمرش رو گرفتم فشارم رو بیشتر کردم و دستام رفت رو سینه هاش داشتم بازی میکردم برش گردوندو لباش رو بوسیدم اون هم منو بوسید دیگه خیالم راحت بود اون بدش نمیاد یه چند دقیقه ای لب خوردیم دیگه نفساش نفس نبودن بیشتر ناله بودن گفتم تینا جون بریم داخل با سر قبول کرد یه راست رفتیم تو اتاق خوابشون رو تخت دو نفره اون روسری نمیدونم کجا افتاده بود لباش و خوردم گردنش رو لیسیدم دکمه های پیراهنشو یکی یکی باز کردم اونم داشت با کیرم ور میرفت و کمربند م باز میکرد. سوتین نداشت یه سینه سفت و گرد میخوردم ناله میکرد همزمان با خوردن لیسیدن بدنش دامنشو کشیدم پایین خدایشش یک تار مو تو بدنش نبود صاف کرده بود شروع کردم به لیسیدن کوسش که بیشتر شبیه پیست اسکی بود واسه یه لحظه ولش کردم لباسام رو فوری در آوردم تو چشماش شهوت داد میزد 69 خوابیدیم کیرم تو دهنش بود اینقدر لیسیدم کوسش رو که مطمئن شدم ارضاء شده انگشتم رو کردن تو کوسش واقعاً تنگ بود بیشتر حشری شدم تینا فقط ناله میکرد از روی شهوت بلند شدم کیرم رو گذاشتم دم کوسش فشار دادم اوف چه حالی داد خون تو تمام بدنم جریان داشت تا ته کردم تو کوسش آه آه اوف ش زیاد شده بود خوابیدم روش لباش رو خوردم شروع کردم تلمبه زدن همزمان لباش رو میخوردم هر تلمبه که میزدم کمرش از رو تخت بلند میشد نقریباً 50 یا 60 تلمبه زدم که آبم داشت می اومد روکیرم رو کشیدم بیرون آبم ریخت رو شکمش نا نداشت چشماش رو باز کنه با دستمال کاغذی پاکش کردم لباسام رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون با خودم فکر میکردم الان عذاب وجدان تینا خانم را میکشه و گریه و پشیمونی دیگه سراغش رو نگرفتم . چند روز بعد اومدن خونمون زنم داشت به بچه شیر میداد من داشتیم پذیرایی میکردم رفته بودم تو اشپزخونه چای بریزم به واسطه کمک اومد پیشم خیلی سریع دستش رو زد به کیرم گفت قربون کیرت برم عزیرم و از آشپزخانه زد بیرون دیگه خودش زنگ میزد تلفنی حرف میزدیم تعریف میکرد از اون سکس که خیلی خوش گذشته دوست دارم فقط تو منو بکنی تو خوب میکنی و من تو رو دوست دارم و از این حرفا رابطه اش با زنم هم خیلی خوب شده هر ماه هم حداقل یه سکس رو داریم... سکس با مریم زندایی سابقم سلام دوستان . اسم من طاها هست و 25 سالمه با هیکل و قیافه ی خیلی معمولی یه زن دایی به اسم مریم داشتم که 4 سال پیش از داییم جدا شده بود.از اونجایی که من زن داییمو خیلی دوست داشتم دنبالش میگشتم که پیداش کنم البته اینم بگم که تا زمانی که زن داییم بود هیچ نظری روش نداشتم و فقط به خاطر خون گرم بودنش دوسش داشتم.اما هر کاری کردم نتونستم پیداش کنم. حدوداً اواخر پاییز سال 92 بود که یه شماره غریبه بهم اس ام اس داد.بعد از کلی اس ام اس گفت که کیه.انقدر خوشحال شدم که نتونستم تحمل کنم و فرداش باهاش تماس گرفتم و رفتم ببینمش.تو 4 سال هیچ تغییری نکرده بود.سوار ماشینم شد و رفتیم فرحزاد و کلی با هم حرف زدیم.گفت که هنوز ازدواج نکرده و تو این چند ساله ادامه تحصیل داده.اونروز برگشتیم خونه هامون و از اون روز به بعد یه حس دیگه بهش پیدا کردم. کار هر روزم شده بود قرار گذاشتن و دیدنش. از اونجاییم که با خانواده ام خیلی راحتم موضوع بهشون گفتم.البته فقط موضوع پیدا کردنش وچند بارم دعوتش کردیم خونمون. انقدر با هم بیرون رفتیم که یه جورایی بهش نزدیک شدم.نمیدونم حس عشق بود یا عادت بالاخره بهش گفتم عاشقش شدم و اونم کلی ناراحت شد.خیلی خواست قانعم کنه که اشتباه کردم و اخر این عشق جدایی.اما من گوشم بدهکار نبود و نه تنها ازش فاصله نگرفتم بلکه با کارام باعث شدم اونم بیاد سمت من. دیگه با هم راحت بودیم و در مورد همه چیز با هم صحبت میکردیم حتی سکس این موضوع ادامه داشت تا عید امسال و...... قرار شد یه جا ردیف کنم با هم مشروب بخوریم. اگه اشتباه نکنم 14 فروردین بود و من تو کل عید نتونسته بودم که ببینمش کلید دفتر یکی از دوستام و گرفتم و رفتم دنبالش.داداشش تو خونه مشروب داشت و مریم یه نصف شیشه ازش گرفته بودو به بهانه ی اینکه میره خونه یکی از همکلاسیای دانشگاهیش واسه عید دیدنی ومیخوان اونجا مشروب بخورن از خونه زده بود بیرون رفتم سوار ماشین کردمشو پیش به سوی دفتر.کلی مزه و میوه گرفتیم ورفتیم که شروع به خوردن مشروب کنیم اما من عادت دارم اروم اروم مشروب بخورم.حدود یک ساعتی طول کشید که مشروب و بخوریم.بعد خوردن مشروب کاناپه هارو به هم نزدیک کردم و جای خودشون گذاشتم که شبیه یه تخت شد.رفتم رو کاناپه ها دراز کشیدم که دیدم مریمم اومد پیشم.منم بدون هیچ حرفی خوابوندمش پیش خودمو بغلش کردم.کم کم رفتم تو خط لب بازی و مالیدن سینه هاش.مریم زود حشری میشدومن این موضوع نمیدونستم. کم کم دستمُ رسوندم به کس ناز مریم جون که حالا هم خیس شده بود و هم داغ داغ.اروم میمالیدمش که یهو مریم گفت:طاهااااااااااامیخوام منم که موضوع گرفته بودم خودمو به خنگی زدم و گفتم مریم چی میخوای؟ تا اینو گفتم دستش رفت سمت کیر من.نمیدونم مست بود یا واقعا حشری بود(البته بعدش گفت که مست نبوده و حالتش طبیعی بود.فقط خیلی حشری شده بود) شروع کرد به مالیدن کیر من.منم با اینکه اولین بار بود ازش خجالت میکشیدم پر رو شدم وشروع کردم به لخت کردن بالا تنش.وای که چه سینه هایی داشت.حالت سینه هاش خیلی باحال بود.شروع کردم به خوردن سینه هاش و لب و گردنش که دیدم واقعا داره لذت میبره.کم کم منم لخت شدم.کیر منو که دید بدون اینکه چیزی بگه شروع به خوردن و ساک زدن کرد.منم که یه خورده مست بودم داشتم پرواز میکردم انقدر قشنگ ساک میزد که انگار 100 ساله این کارست. حدود 10 دقیقه ای ساک زدو بعد نوبت من شد.اروم اروم شلوارشو در اوردم و از رو شرتش شروع به مالیدن کسش کردم.چشماشو بسته بود.فقط اروم ناله میکرد.شرتش کاملاً خیس شده بود. اروم شرتشم در اوردم.اصلا باورم نمیشد.انگار کس یه دختر 18 ساله جلوم بود.سفید سفید.انقدر خوش بو بود که نتونستم خودمو کنترل کنم.سریع شروع به خوردنش کردم.دیگه کارش از ناله گذشته بود.داشت جیغ میکشید.اصلاً باورم نمیشد که التماس میکرد زودتر بکنمش.منم که طاقتم تموم شده بود رو به بالا خوابوندمش و کیر گذاشتم رو سوراخ کس مریم جونم.اروم کردم تو.خیلی تنگ تر از اون چیزی بود که فکرشو.میکردم.(قسم میخورد که بعد از جدا شدن از داییم با هیچکس رابطه نداشته)راستش انقدر تنگ بود که کل تلمبه زدنم به 5 دقیقه نرسید.کل ابمو رو شکمش خالی کردم و خودمم افتادم کنارش.بعد چند دقیقه یه خورده که سرحال شدم و دیدم حالا حالاها وقت دارم.یه خورده از ابمیوه ای که واسه میکس کردن با مشروب گرفته بودمو خوردم.یه خورده که سرحالتر شدم بازم رفتم سراغش.اونم از خدا خواسته دوباره پاهاشو باز کرد.منم بی معطلی کیرمو گذاشتم رو سوراخ کس تنگش و دوباره شروع به تلمبه زدن کردن. حدود 10 دقیقه ای تلمبه میزدم که کم اوردم.بهم گفت بخواب و خودش اومد رو کیرم بالا و پایین میکرد.دعدش خم شد به طرف پایین و سینه هاش تو دهنم بود.من سینه های اونو میخوردمو اونم رو کیرم بالا و پایین میکرد.دیگه اونم رمق نداشت ولی انقدر حشری بود که ادامه میداد.منم که از حالتش فهمیدم خسته شده ازش خواستم به حالت سگی بشینه واز پشت دوباره شروع به تلمبه زدن کردم.صدای جیغش داشت دیونم میکرد.تو همون حالت یهو دیدم داره میلرزه و ارضاء شد.منم که دیگه هیچی حالیم نبود همه ی ابمو خالی کردم تو کس نازش.اونم مثل جنازه ها ولو شد رو کاناپه ها.منم کنارش دراز کشیدم.بعد اینکه سر حال شد کلی سرم قاطی کرد که چرا ریختم تو کسش اما کار از کار گذشته بود.رفت تو دستشویی و تا اونجا که میتونست ابمو از کسش خالی کرد.میدونستیم که اگه بازم اونجا بمونیم باید سکس کنیم.چون هیچ کدوم انرژی نداشتیم بلند شدیم و اماده شدیم که برگردیم خونه هامون.اما قول اینو بهم داد که هر وقت موقعیت بود بازم با هم سکس کنیم.بعدش دلیل جداییش از داییم و بهم گفت که داییم ادم سردی بوده.دفترو قفل کردیم و رفتیم داروخونه یه ورق قرص جلوگیری گرفت و گفت که تو آینده بدرد میخوره. بعد از اون جریان یه چند بارم تو خونه و باغمون با هم سکس داشتیم. .. نوشته:‌ طاها