داستان سکسی

داستان های سکسی امروز | چهارشنبه – ۲۴ آذر ۱۴۰۰

یه ماجرای دیگه با زن عمو مهستی شب عموم با من تماس گرفت و گفت فردا ظهر بیا خونه ببین کامپیوتر چه ایرادی داره. کلی خوشحال شدم که فردا مهستی رو میبینم. نزدیکای ظهر رفتم خونشون. زنگ زدم زن عمو در رو باز کرد. بالا که رفتم در ورودی باز بود رفتم تو مهستی تو آشپزخونه بود. گفتم سلام زن عمو پس عمو کو؟ گفت هنوز نیومده. اینو که گفت رفتم تو آشپزخونه و از پشت بهش چسبیدم و به خوبی حرارت کونشو رو کیرم حس میکردم. دستمو تو کمرش حلقه کردم و دست دیگمو گذاشتم رو کسش و کشیدمش تو تنم وشروع به بوسیدن گردن و زیر گلوش کردم و کسشو از رو شلوار ماساژ میدادم. خنده ای شهوت انگیز کرد گفت چی میخوای؟ گفتم کستو میخوام خوشگلم. با خنده گفت میخوری یا میکنی؟ محکم بوسیدمش و گفتم کیرم میخواد از مهستی کوچولو لب بگیره. با خنده گفت کس منم میخواد کیرتو بخوره ولی الان عموت میاد. خودشو ازم جدا کرد و رفت توالت. رفتم رو کاناپه نشستم از توالت که اومد بیرون اومد و رو پام نشست وشروع کردیم لب گرفتن. با شنیدن صدای در آسانسور بلند شد و دوید تو آشپزخونه. عمو اومد تو بعد سلام احوالپرسی رفتیم پای کامپیوتر. بعد چند دقیقه مهستی صدا زد ناهار حاضره و رفتیم سر میز. سر ناهار عمو تمام حواسش تو موبایلش بود و من با پا پای مهستی رو لمس میکردم و از تو یقه ی تاپ پستوناشو دید میزدم. بعد ناهار منو عمو پای کامپیوتر بودیم و مهستی تو اتاق خواب بودکه موبایل عمو زنگ خورد و گویا با خانم منشی شرکتش صحبت میکرد. تلفنش که تمام شد به من گفت تو خودت کامپیوتر رو راش بنداز من میرم شرکت به زن عموت هم بگو من رفتم. من که دیگه کارم هم تموم شده بود قند تو دلم آب شد. عمو زود آماده شد و رفت بیرون. از پنجره نگاه کردم مطمئن بشم میره و بعد رفتم زنجیر در و انداختم. رفتم پشت در اتاق خواب و تا در و باز کردم کیرم بلند شد. مهستی شلوارشو درآورده بود و با شرت و همون تاپ خوابیده بود و کون گندش تو شرت تنگش به زور جاگرفته بود. آروم دستمو گذاشتم رو کونش و نوازشش کردم که از خواب پرید و با ترس پرسید مگه عموت نیست؟ وقتی گفتم عمو بعد زنگ منشی رفته شرکت با خنده تلخی گفت پس تا ۱۰ شب برنمیگرده چون شب شیفت کس خانم منشی هست. بغلش کردمو گفتم تو هم که تنها نیستی عزیزم. اینو که گفتم مهستی لباسامو از تنم کند و فقط شرتمو باقی گذاشت. شروع کردیم لب گرفتن زبونشو تو دهنم میچرخوند و منم زبونشو میمکیدم بعد با زبون کامشو میلیسیدم و زبونامون رو به هم میمالیدیم. ۱۰ دقیقه ای لب میگرفتیم تاپ و کرستشو کندم و رو تخت خوابوندمش و روش دراز کشیدم شروع به ساک زدن پستوناش کردم. نوک پستوناش کاملا شق بود و منم پستوناشو میچلوندم و نوکشو میمکیدم بعد با زبون تمامشو لیس میزدم و سعی میکردم تمامشو ببلعم ولی اون پستونای گنده چطور میتونست تو دهنم جا بگیره. با نوک زبون با سرعت نوک پستونای مهستی رو لیس میزدم. همونطور که پستونای شق شده مهستی رو میچلوندم از دور نافش بوسهای کوچیک میگرفتم و شکمشو لیس میزدم. مهستی هم با زبون لباشو میخورد و سعی میکرد پستوناش رو بماله. وقتی میخواستم از روی شرت کسش رو ببوسم اونقدر شرتش خیس شده بود که صدای آب کس از تماس شرت با کسش شنیده میشد. با لبام شرتش رو روی کس خیسش میمالیدم و مهستی با دستاش سرمو به کسش فشار میداد و ناله میکرد. شرتشو از پاش کندم. پاهاشو بلندکردم و گذاشتم رو شونه هام. کسش کاملا ورم کرده بود و خیس آب بود. بوی عطر کسش دیوونم میکرد. زبونمو از سوراخ کونش تا بالای کسش میکشیدم و روی چوچولش فشار میدادم. با انگشت کسش رو باز کردم و داخل کسشو میلیسیدم و تا جایی که زبونم بلند میشد داخل کسش فرو میبردم و دماغم رو روی چوچوله ی شق شده مهستی میمالیدم. لبای کسش رو داخل دهنم میکردم و سخت میمکیدمشون. ناله های مهستی کم کم به جیغ تبدیل میشد و با ناله میگفت محکمتر محکمتر اه ه ه کسم اووووووووف و پستوناش رو میچلوند. بعد از زیرم بلند شد و شرتمو کند و کیرمو گرفت و شروع کرد ساک زدن. در حالیکه کیرمو میخورد رو تخت خوابوندمش و ۶۹ روش خوابیدم و دوباره شروع به خوردن کسش کردم. بعد چند دقیقه مهستی از زیرم بلند شد و از اسپری بالای تخت به کیرم زد. طاق باز روی تخت دراز کشید پاهاشو بلند کرد و دستاش رو زیر رونهاش گرفت و با شهوت گفت بکن تو کسم. سر کیرمو گذاشتم رو کسش و تا ته فرستادم تو کس داغ و تنگ و خیسش. رونهاش گرفته بودم و با سرعت کسش رو تلنبه میزدم. مهستی هم چوچولش رو ماساژ میداد و ناله میکرد. همونطورکه سعی میکردم با تمام توان و سرعت تلنبه بزنم گاهی روش خم میشدم و زبون یا پستوناش رو میلیسیدم. کیرم و درآوردم و ازش خواستم به حالت سجده بخوابه. صورتش رو رو بالش گذاشت و کونش قنبل کرد دوباره کیرمو فرستادم تو کسش که کاملا پیدا بود و با انگشتام چوچولشو میمالیدم. بعد چند دقیقه دوباره طاق باز خوابید و کیرم با کسش بلعید. من که عرق کرده بودم محکم و سریع کسش رو تلنبه میزدم و یهو مهستی اه بلندی کشید و کسشو محکم کوبید به تن من و منم تمام آبمو رو تو کس مهستی خالی کردم. بدون اینکه از هم جدا شیم تو بغل هم خوابیدیم و لب میگرفتیم و کلی حرفهای عاشقونه رد و بدل کردیم. بعد یک ساعتی با هم دوش گرفتیم و من با همون حوله مهستی هم خودم رو خشک کردم. موقع خداحافظی چند دقیقه دم در لب میگرفتیم و مثل دو تا عاشق جدایی برامون سخت بود. مهستی بغلم کرد و گفت هر زمان که خونه خالی باشه زود باهات تماس میگیرم که بیای پیشم عزیزم.

بهبود و زن عمو سمیراماجرایی که میخوام بازگو کنم رو بدون هیچ کم و کاستی تعریف میکنم ،چون اعتقاد دارم هرچه ماجرا واقعیتر باشه و تخیلات توش کمتر به کار رفته باشه خواننده لذت بیشتری از متن میبره… من بهبود هستم،۲۱ سالمه ولی به خاطر شرایط محیطی که توش بزرگ شدم تجربه های زیادی تو همه مسایل از جمله سکس دارم…سکس فامیلی رو می پسندم ولی از سکس با خواهر و مادر متنفرم و اونو یه جور خیانت به خود میدونم…به هر حال این عقیده منه… شاید به خاطر همون شرایط محیطی که گفتم یا به هر دلیل دیگه تجربه سکسیم به نسبت سنم زیاده(خدا رو شکر!!!) خاطره ای میفرستم مربوط میشه به ۳ سال پیش،زمانیکه ۱۸ سالم بود… ۵ماه بود که عموم فوت کرده بود،خدا بیامرز کارمند یکی از ارگانهای دولتی بود که به خاطر همینم مجبور به مهاجرت به یه شهر دیگه شده بود…۳۲ سالش بود و ۵ سال از زنش بزرگتربود وبا منم خیلی ندار بود که تو یه تصادف مرد… زن عموم دختر یکی یه دونه یه آدم خرپول گردن کلفت بود و بعد از مرگ عموم کارهاشو کرده بود و میخواست برگرده تهران،از اونجا که من و عموم سری از هم سوا بودیم، به عموم که تو شهر غریب بود خیلی سر میزدم و با زن عموم هم خیلی صمیمی شده بودم،تازه پیشم رو تموم کرده بودم و تو نخ کنکور هم نبودم!!خلاصه قرار شد چون زن عموم داداش نداشت و بابای کون گشادش هم تو تهران کار زیاد داشت من برم کمکش تا توی ۲_۳ روز راه بیفتیم و بیایم… دقیقا یادمه سه شنبه بود که رفتم اونجا…۲ ماهی میشد که تو کف کس بودم،خداییش تو فاز کردن زن عموم که نبودم هیچ،اصلا فکرشم نمیکردم اما به دلم صابون زده بودم که با رابطه دوستانه ای که باهاش دارم و زن عمو که با من راحته شاید بشه یه کم بمال بمال راه انداخت!!! آخرین مراحل کارای محضری واگذاری مستغلاتی که عمو به نام زن عمو(سمیرا) کرده بود روز چهار شنبه تموم شد،تابستون بود و ساعت حدود ۶ بود، سمیرا یه دامن اندامی بلند مشکی تنش بود و یه تی شرت لیمویی…از گردی که از زیر تی شرتش بیرون زده بود تابلو بود کرست نبسته،البته من در جریان بودم که روی سینه هاش عمل زیبایی انجام داده و سینه های ناز و قشنگش برای سیخ واستادن نیازی به کرست ندارن… یه هندونه آورد و اومد کنار من که تو ایوون نشسته بودم نشست،گفت بهبود جان زحمت این کرگدنو بکش،گفتم زن عمو این بدبخت(هندونه) کجاش ‌شبیه کرگدنه؟گفت :آخه من از چیزای کلفت مور مورم میشه واسه همین گفتم کرگدن آخه اینم پوستش کلفته …تو فاز آمار گرفتن ازش نبودم ولی با حرفی که زد آقا تیمور(کیرمو میگم!!!) قلقلکش اومد شدید، کرمم بالا گرفت و گفتم همه چیزای کلفت؟؟؟با یه لحن خاصی گفت حالا بماند،اینجا بود که تصمیم گرفتم راه عمومو ادامه بدم و هر طور شده سنگرشو حفظ کنم…هندونه رو بریدم و مشغول خوردن شدیم لاکردار خوب هندونه ای بود،قرمز و شیرین.به سمیرا گفتم زن عمو مثل اینکه همه چیزای کلفت بد مزه نیستنا…گفت بهبود خیلی داری شیطونی میکنی، منم گفتم ای بابا بهبوده و این شیطنتاش دیگه!!!ساعت دم دمای ۷ بود که زن عمو رفته بود دستشویی و داشت برمیگشت،منم پاشدم که به بهونه دستشویی رفتن یه مالش بهش بدم،قبل از دستشویی یه راهروی باریک بود که دستاشونو اونجا میشستن،داشت دستاشو میشست که من از پشتش رد شدم و تیمور رو مالیدم درش،چون میخواستم منظورمو بگیره و فکر نکنه شوخیه این کارو یه کم با شدت انجام دادم و مدت بیشتری از یه رد شدن معمولی طولش دادم یه ویشگون ریز هم از کنار بازوش گرفتم که هر بزغاله ای منظورمو میگرفت چه برسه به سمیرا که هفت خطیه واسه خودش،این کارو که کردم یه نگاهی به من و ابول نیم خیزم کرد ،یه کم سرخ شد و سریع برگشت تو … از دستشویی که اومدم دیدم لم داده رو مبل و هیکل قشنگشو مثل یه تابلو واسه من حشری به نمایش گذاشته،گفت بهبود ماشالا بزرگ شدی باید یه چیزایی رو یاد بگیری…ریدم به خودم،گفتم حتما شاکی شده و دهنم گاییده است.. پرسیدم مگه چی شده زن عمو؟؟ گفت یه وقتایی آدم باید برای رسیدن به چیزی که میخواد بهش برسه ریسک کنه ،ریسک کردن هم یا آدمو نابود میکنه یا موفق… اینو که گفت من رفتم تو بهر فاز منفی حرفش و گفتم این تا خشتکمو به خاطر یه مالش رو سرم نکشه ول کن نیس .. همش تو فکر بودم ،نفهمیدم کی وقت خوابیدن شد..اون تو اتاقش ومنم بس که گرم بود تو راهرو میخوابیدم… نصفه شب بود که هنوز خوابم نبرده بود و از طرفی تیمور هم بد جوری بی تابی میکرد،دلو زدم به دریا و گفتم ریسکه رو بکنم بهتره تا اینکه تو کف بمونم… رفتم در اتاقشو که نیمه باز بود آروم باز کردم چون لولای دره خراب بود و کیری صدا میداد… هنوز همون تی شرت تنش بود ولی دامنو عوض کرده بود و یه شلوار راحتی سفید پوشیده بود… انقدر شلوارش نازک بود که راحت زیر نور مهتاب و چراغ خواب شورت راه راه زرد و قرمزش قابل تشخیص بود…اروم رو تختش نشستم و موهای بلند و نرمشو نوازش کردم…مخم داغ کرده بود و از شدت اضطراب قلبم تند تند میزذ…واقعا هیکل سمیرا تکه،تخت دو نفره بود و سمیرا طاق باز خوابیده بود(یعنی روش به سمته بالا بود و ملافه هم ننداخته بود از گرما)… کنارش دراز کشیدم و دست راستشو با دست چپم گرفتم.دسته نرمش حتی یه مو هم نداشت، نمیدونم باور میکنید یا نه اما من تو همون حال خیلی آروم بیدارش کردم،معلوم بود خیلی وقت نیس خوابش برده،بیدار که شد با یه لحن عادی گفت چیه ترسیدی تو هال لولو بخوردت؟؟ گفتم سمیرا(برای اولین بار به اسم صداش کردم) اومدم که ریسک کنم اما یه ریسک موفقیت آمیز…از جاش بلند شد و همونجا نشست،تو چشام خیره شد،جذابیت چشاش برام دو برابر شده بود،چشامو بستم و آروم گفتم:میخوام بهترین سکس عمرتو بهت هدیه بدم!!! با همه اعتماد به نفسی که داشتم جرات باز کردن چشامو نداشتم که تماس داغترین لب دنیا رو روی لبم حس کردم…آره من موفق شده بودم نازترین و شاید خوش هیکل ترین زنی رو که میشناختم به سکس با خودم اونم تو یه شرایط رویایی بدون سر خر و…راضی کنم!!! لباشو خوردم و اونم وحشیانه لب منو مورد تاخت و تاز قرار میداد،گفت دیدی همیشه هم ریسک کردن بد نیست؟؟؟دستم گذاشتم رو سینه هاش و اون سینه های خوش ترکیب سفت رو میمالیدم،حس وصف نشدنی بود..سمیرا اشتیاق زیادی داشت که لب بازی کنه و لبمو رها نمیکرد&فکر میکنم به خاطر مشکلات عاطفی و جنسی که تو اون۵ ماه بدون عمو م براش پیش اومده بود اینطور میکرد…تی شرتشو در آوردم و سینه های بزرگ و فوق العاده اغوا کننده اش رو جلوی چشام دیدم.استثنایی بود..نمیدونم چقدر ولی اینقدر خوردمشون که صدای سمیرا از شدت حشرش به گوش نمیرسید.. کشیدمش رو خودم و همزمان با دستام سینه هاش رو میمالیدم و با زبونم گردنشو و لاله های گوشش رو میمکیدم تو اوج لذت بود و منم همینو میخواستم،چون حس میکردم تو اون لحظه خیلی خیلی دوسش دارم… خلاصه کم کم اومدم پایین و شروع کردم به لیس زدن شکمش حسابی حشری شده بود منم کیرم داشت شلوارمو پاره می کرد خلاصه بهر بدبختی بود کمرویی رو گذاشتم کنار و شلوارشو آروم آروم کشیدم پایین، سرمو بردم لای پاهاشو با زبون شروع کردم به بازی کردن با چوچولش از روی شورتش،شورتش خیس خیس بود..با حالت شهوت بار وبا صدای مملو از هوس از من میخواست که کارو تموم کنم،گفت بهبود زود باش من یه بار اومدم…از خود بی خود شده بودم که گاز های آروم و نرمش روی بازو هام باعث شد که به شدت تحریک بشم. با دست روی رانهایم بازی میکرد… شروع کرد به بوسیدن شورتم. لبه های شورتم رو میگرفت و بدون اینکه اون رو کاملاً از پام در بیاره به نوک آلتم که از بالای شورت بیرون زده بود زبان میزد. بالاخره شورتم رو در آورد. تخم های من رو توی دهانش می چرخوند. وقتی رضایت داد که دست از این کار برداره نوک سینه هاش رو به دهانم نزدیک کرد. وقتی میخواستم آنها رو بخورم خودش رو عقب میکشید. اینکار رو اونقدر تکرار کرد و اونقدر با این روش منو تحریک کرد که دیگه طاقتم تموم شد…روی تشک خوابوندمش و گفتم خانمی برم..گفت من یه ساعته میگم برو،تو حالیت نیس!!! دروغ چرا؟؟حقیقتش بس که تحریکم کرده بود بعد از چندبار تلمبه زدن توی گرمترین و تنگترین کس دنیا داشتم میومودم که گفت فقط تو نریزی که منم در آوردم و روی نوک سینه هاش خالی کردم،از دیدن صحنه که آبم از روی سینه هاش حرکت میکرد و لای سینه هاش میرفت اونم برای دومین بار اومدو… از شدت خستگش همونجا خوابیدیم و صبح فردا رو با یه دوش دو نفره ویه سکس تاریخیه دیگه شروع کردیم!!!

چه جوری شد که زن داداشم نگین رو کردم؟قبل از اینکه ماجرا رو براتون تعریف کنم باید بگم که من چند تا برادر دارم و چون فاصله سنی کمی داریم با هم دیگه ندار و قاطی هستیم و بیشتر وقتها راجع به سکس زنهامون با هم صحبت می کنیم.ضمنا برادرم بازار تولیدی لباس داره. به هر حال این داداشم زن خوشگلی داره که اسمش نگینه .نگین خیلی خوشگل و لوند و یک کمی هم توپوله .اینو از نرمی مچ پاهاش میشه فهمید و البته هم چادری و با حجاب. داداشم هر چی بیشتر از زنش می گفت من بیشتر کف می کردم و هر جور نقشه می کشیدیم که چه جوری من با نگین قاطی بشم و اونو بکنم نمیشد.البته من با نگین خیلی خودمونی بودم و راستش واقعا دوستش داشتم و نگین هم با من صمیمی بود.و به تنها چیزی که فکر نمی کرد سکس با من بود و به همین جهت به من زیاد سخت نمی گرفت و زیر چادر لباسهای لختی میپوشید و من بعضی وقتها سرو سینه و پاهاشو دید می زدم. تا اینکه یک شب داداشم گفت که هفت.هشت تا مدل لباس زده و میخواد اونو ببره خونه تا خانمش پرو کنه و عیب و ایراداشو بر طرف کنه و به من هم گفت خودت رو برای یک دید زدن حسابی آماده کن. توی راه گفت چند تا از این لباسارو هم سکسی انتخاب کردم و به بهانه اندازه زدن بعضی جاهاشون را هم ساسون نگرفتم تا بدن نما باشه. خلاصه رفتیم خونه و نگین با خوشروئی از ما استقبال کرد و بساط شام را روی میز چیند.بعد از شام داداشم لباسها را آوردو به ترتیب اونی که پوشیده تر بود به نگین داد که بپوشه و پرو کنه. نگین رفت تو اطاق خواب و لباس اول رو پوشید و داداشمو صدا کرد که بره ببینه.برادرم به نگین گفت که چون این لباسها را با من مشترکا تولید کرده است من هم بای ببینم ولی نگین اولش مخالفت کرد و برادرم گفت عیبی نداره روسری سرت کن و جوراب هم بپوش. با این بهانه برای اولین بار نگین را بدون چادر دیدم واقعا حسابی کف کرده بودم .نگین که معلوم بود تازه از حمام اومده بود و نیمچه آرایشی هم کرده بود توی اون لباس مثل یه عروس شده بود. داداشم برای اندازه کردن لباسا یه جورائی دامن لباسها را بالاتر می زد یا یک کار می کرد که من بیشتر دید بزنم . نگین هم با توجه به صمیمیتی که بین ما بود دیگر زیاد سخت نگرفت و اگر داداشم دامن را بالاتر می زد چیزی نمی گفت .حتی دامن را یک بار تا روی رونها بالا زد و فاصله بین جوراب ساق کوتاه مشکی تا رونهای نگین دیده شد که من دهنم خشک شده بود . دوباره این داداشم بود که به کمک من آمد و گفت این لباس با جوراب مشکی و روسری خودشو خوب نشون نمی ده و به نگین گفت که جوراب رنگ پا بپوشه و نگین از روی خجالت به سختی پذیرفت. لباس بعدی نیمه لختی بود وجوراب رنگ پای نگین نازک بود و عملا پروپاچه نگین که صاف و صیقلی بود چشمم را خیره می کرد.حالا فکر کنید با یک روسری رنگی و جوراب رنگ پا و لباس لختی چه منظره ای درست می شد . از طرفی برادرم تقریبا روی هر لباس یک ربع وقت میگذاشت تا زمان طولانی و خجالت نگین هم کمتر بشه.لباس سوم یا چهارم بود که دیگه یواش یواش هم کوتاه تر می شد و هم لختی تر و نگین هم دیگر بد قلقی نکرد.البته حس می کرد که من دارم با چشمهایم او را می خورمش .شایدحس خودنمائی بود یا شاید هم تحریک شده بود که گفت وقتی برادر شوهرم پاهای من را می بیند و سرو سینه و بازوهایم لخت است دیگر روسری سر کردن معنائی ندارد و روسریش را هم بر داشت. شاید تا دو ساعت قبل اگر می گفتن زن داداشم پیش من قراره لخت بشه اصلا باور نمی کردم.ولی حالاجلوی چشمانم بدن سکسی و محشر اونو می دیدم .لباسهای آخری تقریبا کار را تمام کرد.این لباس درز نداشت و با سوزن به هم وصل شده بود و نگین با سختی انرا پرو کرد و می تونم بگم کون و رون و سینه و خلاصه همه جاش بیرون بود. شورت صورتی رنگ نگین را اولین بار دیدم که کون و گردی آنرا در خودش جا داده بود.من هم داغ کرده بودم و قلبم از هیجان نزدیک بود که بایستد.نگین هم به روی خودش نمی آورد. واقعا این برادرم را خدا از برادری کم نکند .آخرین کار را هم برادرم تمام کرد و گفت که یک پیراهن نیز در ماشین جا مونده و رفت که اونو بیاره و به من چشمک زد که یعنی تو هم بیکار ننشین. بعد از رفتن داداشم که یک فاصله زمانی ۶-۷ دقیقه ای بود انگار من و نگین راحت تر شده بودیم و اون پیش شوهرش خجالت می کشید.به من رو کرد و کفت که آیا مدل لباس را می پسندم یا نه؟و من با سر تائید کردم و گفتم فقط یک مقدار باید پشت آنرن ساسون بگیریم.نگین چون نمی تونست پشت لباس را ببیند به من گفت که پس لطفا سنجاق بزن و من هم زدم به سیم آخر و سنجاق را کلا در آوردم که با این عمل نگین کاملا لخت شد و من از پشت نگین را با یک شورت و کرست دیدم.و اومدم که سریع سنجاق بزنم و با عجله ای که داشتم دستم به کون و رون و لای پای نگین رفت و اونم چیزی نگفت. سرتونو درد نیارم ان شب روی من و نگین بعد از حدود ۳ ساعت به هم باز شد.دیگه از اون به بعد هر از چند روزی یکبار با داداشم به خونشون می رفتیم و نگین لباسها را پرو می کردو از اینکه پروپاچه خود را به رخ من بکشد یه جورائی لذت می برد.و من هم آنقدر کف کرده بودم که به خوبی میتونست بفهمه که من تشنه اونم.این گذشت تا اینکه دو سه تا مدل دیگر برادرم زد و به من گفت این دفعه خودت باید لباسها را ببری خونه و از نگین بخواهی که لباسهارا بپوشد و به هر حال از این به بعد هر هنری داری باید خودت بکار ببری. من هم از خدا خواسته لباسهارا بر داشتم و به نگین زنگ زدم گفتم که داداشم کاری براش پیش آمده و چون عجله داریم من میخواهم لباسها را پرو کنی .نگین گفت که داره میره حمام و یک ساعت دیگه بیا. یک ساعت بعد من در خونه داداشم بودم و نگین که موهایش را سشوار کشیده بود و بوی شامپو و عطر فضای خانه را گرفته بود در را باز کرد و من با هیجان و گیجی داخل شدم .نگین مثل آفتاب می درخشید .خوشبو و معطر و با لوندی و شوخی گفت که تو همه چیز منو دیدی و دیگه لزومی نداره که من لباسها را برم و در اطاق دیگه بپوشم و پیش من دامن و تی شرت را در آورد و با یک شورت و کرست قرمز جلوی من ایستادو گفت کدام را بپوشم .من همینجوری بدون اختیار اشاره کردم به یکی از لباسهاو نگین به خاطر تنگی به سختی آنرا پوشیدو از من هم کمک گرفت.بخوبی لرزش دستانم را روی کون و رون نگین احساس می کردم و چون من روی مبل نشسته بودم و نگین ایستاده بود تقریبا باسنش روبروی صورتم بود. بعد از اندازه گیری و لمس کردن اندام زیبای زن داداشم .نگین می خواست لباس را در بیاورد و نا خواسته و من از خدا خواسته صورتم را بردم روی کون نگین و برای چند لحضه روی چاک کونش نگه داشتم.که تا عمق وجودم را سوزاند و نگین هم فهمید.هر دو یه چیز میخواستیم و آتشی را که چندین ماه در دلمان شعله کشیده بود باید خاموش میکردیم ولی هر دو نمی دانستیم که چکار کنیم. من پیشدستی کردم و بعد از درآوردن لباس همینجور که نشسته بودم دستانم را دور باسن نگین حلقه کردم و به آرامی در بغل خودم جا دادم.نگین هم دست کمی از من نداشت .شاید چند دقیقه سکوت بین ما حاکم شد و نفس های من که روی کس نگین ضربه می زد نگین را داغ تر از همیشه کرده بود. و لرزشهای بدن و دستانش هم حکایت از هیجان و هم شاید حکایت از تحریک شدن کرده بود . به آرامی بر روی زمین نشست و چشمانش را بست و من روی نگین خوابیدم و آرام لبانش را به لب گرفتم و شروع کردم به مکیدن.گردن و سرو سینه اش را با زبانم لیس می زدم.صدای نفس هایش به شماره افتاده بود چشمهایش را بسته بود وانگشتش را میمکید. . در همین حال دستم رو از زیر کرستش بردم داخل تا سینه هاش رو بگیرم که خودش کرستش رو داد بالا و بیرون آورد. چون حشری شده بود دیگه از من و از اینکه داره لخت میشه خجالت نمیکشید نگین لخت با پستونهای برجسته روی کاناپه کنارم بود. عجب پستونایی داشت! تا اون روز پستون زن داداشمو ندیده بودم. درشت و سفید بود و سفت. با دو دستم گرفتمشون و یه کم مالوندمشون تا حال بیان! بعد موهای نگین روکه کلیپس زده بود براش باز کردم و دیوانه وار سرم را توی موهای نم دارش چرخوندم و اونها رو بو کردم و گردنش را لیس زدم. بعد خوابوندمش روی کاناپه و یکی از پستونا رو گذاشتم توی دهنم! از بس خوشمزه و باحال بودن که از خوردنشون سیر نمیشدم. من اگه جای داداشم بودم روزی چند بار میومدم خونه که به جای میان وعده پستونای نگین رو بخورم! نگین روی کاناپه ولو شده بود و موهاش به طرز زیبایی اطراف سرش پراکنده شده بود. سینه هاش رو که می خوردم دستش رو توی موهام میکرد و اووووم اووووم میکرد.حالا زن داداشم در اختیار من بود.فقط با احساس نگین را لیس میزدم و بعد آرام آرام رفتم پائین ،شورت نگین کاملا خیس شده بود و بوی کس او که با بوی شامپو و عطر قاطی شده بود مرا دیوانه میکرد،به آرامی شورتش را در آوردم و زبانم را که بردم لای کسش نگین نفس عمیقی کشید و سرم را محکم به کسش فشار داد،یعنی که لیس بزن.من هم از خود بیخود شده بودم و در روی سینه و پروپاچه نگین محو شده بودم.نگین برای چندمین بار تحریک شده بود .شلوارم را در آوردم و کیرم را داخل کس نگین که آماده بود کردم. انگار تمام دنیا را به من داده بودند،نمیدانم از شدت هیجان بود یا از اظطراب که آبم نمی آمد و این مسئله نگین را حشری تر می کرد و من آنقدر تلمبه زدم که صدای جیغ نگین بلند و بلند تر شد و وقتی گفتم آبم داره می آید آنچنان من را در خود قفل کرد که نتوانستم تکان بخورم و آبم با شدت تمام درون کسش ریخت،تنها کلمه ای که شنیدم این بود “سوختم” اون بعد از ظهر ۳ بار نگین روکردم و وقتی می خواستم برگردم بهم گفت که واقعا مرا دوست داشته و دلش میخواسته که مرا بغل کند ولی نمی توانسته بیان کند. از آن به بعد من نگین را هر از گاهی که فرصت پیش می آمد می کردم و واقعا هم دیگر را دوست داریم و این نزدیکی آنقدر ادامه داشت که چند بار من و داداشم با هم دیگه نگین رو کردیم،و نگین خانم هم دیگه کم کم خوشش اومده بود و داشت را می افتاد.و سرو گوشش می جنبید.

بهترین و بدترین سکس منسلام خدمت دوستای لوتی اسم من کامرانه ۲۴ سالمه. میخوام داستان بدترین و بهترین سکسم رو که با دختر عموم اتفاق افتاد رو براتون تعریف کنم. قد و وزنم هم ۱۸۰ و ۸۰ . با یه قیافه معمولی و بدن تقریبا ورزشکاری . کیرم هم ۲۰ سانته.من بچه یکی از شهرهای استان زنجان هستم. اما الان تبریز درس میخونم و ترم ۴ فوق لیسانس هستم. من یه دختر عمو دارم به اسم سولماز. که ۴ سال از من کوچیکتره. من از بچگی خیلی دوسش داشتم و باهاش هم خیلی صمیمی بودم یه دختر واقعا خوشگل و دوست داشتنی. سولماز دختر خیلی درس خونی بود و دندان پزشکی قبول شد. چون خونه ما نزدیکه دانشگاه اونا بود خیلی میدیدمش و چند بار تا دم در خونمون هم رفته بودم باهاش اما چون خونه درهم برهم بود تعارفش نکرده بودم بیاد تو. اصلا هم تو نخ سکس باهاش نبودم. ولی شدیدا دوسش داشتم. اولین باری که اومد خونه ما اینطور شد که ساعت ۸ به بعد رسیده بود خوابگاهشون و راش نداده بودن. به من زنگ زد منم گفتم بیاد. دوست دخترم هر روز خونه ما تلپ بود اما از شانس من ۱ هفته ی بود که بهم زده بودیم. اومد خونه و منم کلی ازش استقبال کردم. براش شام آماده کردم و میوه خریدم و مخلفات که تو این چندسال دانشجویی اینطور به خودم نرسیده بودم. شب قرار شد بخوابیم گفتم که خونمون کوچیکه و با میز کامپیوتر و میز تحریر و کمد لباسام و میز تلویزیون کلا ۳ نفر به زور میتونن اونجا بخوابند. جاهامونو به فاصله ۱ متر از هم انداخته بودیم و خوابیدیم . چون شعله بخاری زیاد بود دیدم شب پیراهنش رو درآورد. صبح روم یه سنگینی احساس کردم و از خواب بیدار شدم دیدم سولماز پاش رو انداخنه روی من. البته از بچگی عادت داشت شبا اصلا راحت نمی خوابید و هی غلت میخورد.منم باید میرفتم سر کار ( یادم رفت بگم ۵شنبه جمعه ها کلاس دارم بقیه روزا تو یه شرکت مشغولم) پاشو بلند کردم بذارم اونطرف ، از خواب بیدار شد . یه لحظه ترسید ولی دید که من کاملا بی احساس عمل کردم ترسش رفع شد. بعد از اون روز چون اعتمادش به من بیشتر شده بود هفته ای دوبار میومد پیشم. منم باهاش صمیمی تر شده بودم و موقع اومدن و رفتن همدیگرو بوس میکردیم. البته بگم اون موقع هم اصلا به سکس فکر نمیکردیم مثل خواهر و برادر بودیم. تا اینکه یه روز با دوستام که رفته بودیم بیرون سولماز به من زنگ زد که میاد خونه ما. منم گفتم تو برو خونه من شب میام. بهش کلید داده بودم و حتی بعضی از کتابهاشو خونه من گذاشته بود. خلاصه با بچه ها رفتیم بیرون و ۳ نفری یه عرق سگی ۱.۵ لیتری خوردیم. من جنبم تو عرق خوردن زیاده اما لامصب نمیدونم چی بود که هممونو کله پا کرد. به زور خودمو رسوندم خونه دیدم سولماز جونم شام آماده کرده . گفتم نمیخورم و نشستم یه گوشه اصلا حالم دست خودم نبود. یه لحظه دیدم خم شد از زمین یه چیزی برداره چشم به کونش افتاد. تا حالا اصلا به اون دید نگاش نمیکردم. اما دیگه اصلا تو خودم نبودم. رفتم در رو قفل کردم .رفتم از پشت چسبوندم بهش . گفت چیکار میکنی که زدمش زمین و شلوارش رو به زور از تنش در آوردم داشت گریه میکرد اما من اصلا توجهی نمیکردم. همه بدنشو مثل حیوون میخوردم. اونم فقط گریه میکرد. شرتشو هم به زور در آوردم یه کسی جلوم سبز شد مثل هلو. خواهش میکرد التماس میکرد کامران اینکارو نکن . ولی من یه تف سر کیرم زدمو کردم تو کونش. سرش که رفت تو جیغ زد ولی من جلوی دهنشو گرفتم و تا ته کردم توش. ضجه میزد ولی من تند تند تلنبه میزدم تا اینکه آبم اومد همینطور روش دراز کشیدم . بیچاره فقط داشت گریه میکرد. یه لحظه به خودم اومدم دیدم صبح شده و من لخت روی سولماز دراز کشیده بودم. تازه یدم افتاد شب چه غلطی کرده بودم. سولماز بیچاره هم تو اون وضعیت خوابیده بود کنارم. بلند شدم هی تو سر خودم میزدم که ای خدا این چه کاری بود که من کردم. فکر کنم یه ساعتی بود که نشسته بودم و هیچ کاری نمیکردم. بغض گلومو گرفته بود و نمی تونستم گریه کنم. دیدم سولماز از خواب بیدار شد بهش سلام دادم جوابمو نداد. رفت لباساشو پوشید خواست بره ولی در قفل بود. خواست با کلیدش بازش کنه کلیدشو گرفتم. بهش گفتم غلط کردم اختیارم دست خودم نبود. گفت بیخود بیا درو باز کن من برم. منم خواهش کردم بمون برات توضیح میدم. گفت چی رو توضیح میدی؟ مثل وحشی ها گرفتی منو کردی حالا میگی من توضیح میدم. رفتم دستشو گرفتم نشوندم کنارم . بهش گفتم ببین سولماز عزیزم من اصلا به دید سکس بهت نگاه نمی کردم و نمی کنم اما دیشب اختیارم دست خودم نبود . دیدم زد زیر گریه . گفت میدونی چقدر دوست داشتم اما با این کارت باعث شدی من ازت متنفر بشم. گفتم تو رو خدا ، تو رو روح پدرت این دفعه رو ببخش دیگه تکرار نمیشه. اونم بعد از کلی اصرار من قبول کرد که این کارم به خاطر مستی بود و قول داد از من کینه نداشته باشه. گفت کلیدو بده میخوام برم. منم بلند شدمو یه بوس از لپش کردمو کلیدشو دادم بهش. تقریبا یه هفته به تماس های من جواب نمیداد. بعد از یه هفته رفتم جلوی دانشکدشون . وقتی منو از دور دید خواست بره اونطرف که جلوشو گرفتم. بهش گفتم مگه بهم قول نداده بودی ازم کینه نداشته باشی. اونم گفت ازم کینه ای نداره ولی نمیخواد زیاد طرف من بپلکه. شب باز بهش زنگ زدم جواب نداد. باز فرداش صبح کارمو زمین زدم رفتم جلوی در دانشکده شون. وقتی اومد و منو دید گفت تو بازم اومدی . گفتم سولماز وقتی تو رو نمی بینم خوابم نمی بره. آخرش راضی شد به تلفنام جواب بده. یه هفته تمام به نظرم ۵۰ تومن فقط شارژ گرفتم باهاش حرف زدم. کم کم روابطمون عادی شد . مثلا با هم میرفتبم می گشتیم و قدم میزدیم. تا اینکه یه روز عصر ساعت ۵ بهم زنگ زد گفت شب میاد خونه ما. منم رفتم کلی وسایل برای شام آماده کردم و میوه خریدم . ساعت ۸ بود رسید خونه ما. اومد تو خواستم طبق عادت روشو ببوسم که آورد لبشو گذاشت رو لبم. باورم نمی شد. یه لحظه مات موندم. دیدم دستشو دور گردنم قفل کرد و شروع به خوردن لبام کرد. منم چون خواستم لذت ببره شروع به خوردن لباش کردم. ۲ ۳ دقیقه ای از هم لب گرفتیم . دستشو انداخت تی شرتم رو درآورد. بعد شلوارم رو. دیدم که کار اینجوری پیش میره گذاشتمش رو میز تحریر. شروع کردم لباشو خوردن. بعد اومدم پایین تر گردنشو خوردم. تو اوج لذت بود. مانتوشو در آوردم. دیدم یه تاپ قرمز خوشگل با یه شلوار تنگ پوشیده . تاپشو کندم. سوتین نبسته بود. دو تا سینه خوشگل گرد افتادن جلوم. منم شروع کردم به خوردنشون اون هم گفت گلم همش مال توئه بخور. یه ۵ دقیقه ای خوردمشون و بعد شلوارشو به سختی کشیدم پایین. شرتش با سوتینش ست بود. از روی شرت شروع به لیسیدن کسش کردم. صداش تا اسمون میرفت. شرتش رو درآوردم. پاهاشو از هم جدا کردم شروع به لیسیدن کسش کردم. با زبونم چوچولشو فشار میدادم. اونقدر کوسشو لیسیدم دیدم یه لحظه موهامو کشید و یه جیغی زد و ارضا شد. آبش ریخت تو دهنم. گفتم تو ارضا شدی پس من چی؟ گفت بسپارش به من. شلوارمو از تنم دراورد. از روی شرت کیرمو لیس میزد . منم چون یه آدمه دیر انزال هستم و به خاطر همون دیروز دکتر بودم داشتم میترکیدم ولی آبم هنوز نمیومد. شرتمو دراورد و شروع به ساک زدن کرد. خیلی ماهرانه این کارو انجام میداد. بعد ها ازش شنیدم یه هفته با خیار تمرین میکرده قبل اون روز. بعد از چند دقیقه گفتم دارم میام اونم سرعتشو بیشتر کرد و همه آبم رو ریختم دهنش. نامردی نکرد و همشو قورت داد. بعدش شروع به لب گرفتن کردیم که دیدم یه کرم از کیفش در آورد. منم کار خودمو فهمیدم کرمو از دستش گرفتم . اول یکمی با زیونم ک.نشو لیس زدم بعدش کرم رو مالیدم. یکمی دیگه برام ساک زد تا کیرم راست شد . یواش یواش کردم تو کونش. معلوم بود خیلی درد داشت اما حال میکرد. بعد از اینکه کیرم کامل رفت توش شروع به تلنبه زدن کردم . ۲۰ دقیقه تو چند حالت مختلف کردمش. گفتم آبم میاد. گفت دربیار بریز رو سینه هام. منم همش رو ریختم رو سینه هاش . دیدم خواست با زبونش لیس بزنه ولی نتونست. من خودم سینه هاش رو خوردمو یه لب جانانه ازش گرفتم. بعد از اون اتفاق هفته ای ۳ یا ۴ بار باهمیم و میگردیم. اما هر هفته ۵ شنبه ها سکس داریم. این ترم هم درسم تموم میشه و با وامی که گرفتم و کمک بابام یه آپارتمان رو پیش خرید کردم. اگه خدا بخواد شهریور سولماز جونم رو عقد میکنم

سکس با پسر خاله شوهرم سلام – اسم من سمیه است الان ۳۰ سال دارم شوهرم سینا مهندس نفت داستان از اوجا شروع میشه که شوهرم به من خیانت می کنه (البته سینا شوهرم یه همجنس بازه) – خلاصه یک روز که سینا ماموریت و سفر کاری به چین بود ما مثل همیشه تنها بودیم من و مادر سینا که یه پیر زن سنتی و پیرو مهربونی بود من بیشتر وقت به وب گردی و دیدن فیلم و یا رفتن خونه خاله شوهرم بودم شوهرم یه دختر خاله داشت که از شوهرش طلاق گرفته بود و آرش که دانشجو مکانیک بود البته یه خواهر بزرگتر هم داشتن که یه ۲ یا ۳ بچه داشت و پر از انرژی بودن – خلاصه اینکه آرش گاهی برای درس خوندن به خونه ما می اومد و واقعا بچه خوبی بود چشم پاکی بود و گاهی من یا مادر شوهرم از اون پزیرای می کردیم چایی آب میوه یا چیزه دیگری یه بار روز هیچ کاری نداشتم و داشتم چته سکسی می کردم حسابی حشری شده بودم و چندوقتی از سکس هم خبری نبود و هی با خوردم ور می رفتم و زنی بودن با وزن ۶۵ قدی ۱۷۳ چشمو وموی مشکی صورت گرد وسفید باستنی بزرگ چون سینا خیلی از فقط وفقط از کون می کرد سینه های ۸۵ اون روز من و مادر شوهرم بودیم من چت سکسی می کردم خیلی حشری بودم و تمام کسم خیس شده بود و همینطور شورت و شلوارم که ۲ من اون را عوض کردم ظاهر من کمی ناهار خوردم خوابیدم و با خودم ور رفت تا خودمو ارضاء کردم خوابیدم ساعت نزدیک ۶ عصر بود که بیدار شدم و از کس درد به حمام رفت دوشی گرفتم و باز هم جلوی کامپیوتر مشغل و گشت بودم که مادر شوهر م اومد گفت که میره خونه خواهرش اون توی ۲ خیابون اوطرف تر بودن خلاص باز هم من به چت سکسی مشغل بودم که سوتین خودمو در اوردم و شروع به بازی با سینه هام و کسم می شدم توی حال هوای خودم بودم که متوجه صدای شدم در اتاق خوابم شدم گفتم شاید مامان سینا باشه که اون من مامان صدا می کردم که با صدای مامان .مامان شماهستید دیدم آرشه که با دست پاچگی از روی مبل ایستاد و سلام کرد و همینطور به من نگاه می کرد و سرش انداخت پایین من هم سلام کرد و گفتم آرش کی اومدی گفت.ببخشید تازه اومدهم شما رو ترسیدمن گفت نه بشین برات میوه بیار تشکر کرد گفته نه اومدم درس بخونم . دیدم تعارف میکنه باشد بشین احوال مادرش و خواهر سوال کردم گفت باز هم خواهرش با بچه اومدن شب هم می مونن گفت پس شب هم توی اینجا چون از قبل سابقه داشت . سری تکون داد گفت بله . من به آشپزخونه رفتم که برای آرش میوه بشورم که تازه دیدن من با یه شلوارک کوتاه طوسی رنگ که جلوش همه اش از کسم خیس بودو خیسی اون خودشو نشون می داد و تی شرت سبز رنگی که یه قلب بزرگ جلوش بود و یعقه به شکل ۷ داشت و خط سینه ام مشخص می شود و تازه بدون سوتین که سینه ام به وری می رفت تازه متوجه شدم چطور جلوش امدم فکری به سرم زد که امشب جور بشه به آقا آرش یه دست کس محکم بدم و خودم یه حالی از کیر در بیارم من به علت خیانت شوهرم به کسی دیگر هم داده بودم و شرم این کار کنار گذاشته بودم خلاصه با همون سر حال میوه برای آرش بردم و شروع به حرف زدن کردم و از درس دانشگاه حرف زدم و از داشتن دوست دختر که نداشت و اینکه خودم برایش پیدا می کنم خوب خلاصه کلی حرف زدیم که شاید با دوست دخترش ازدواج میکنه خوب هر وقت بخواد دلی از خانمه در بیارد اون هم با خنده و سر به پایین هی رنگ عوض میکرد که گذاشتم به حال خودش باشه و به اتاقم رفتم و تویی کامپیوتر فیلم سوپر داشتم و شروع کردم به نگاه کردن و صدای خیلی آروم که شاید ارش بشنوه و تحریک بشه برای نگاه کردن خلاصه بعد از نیم ساعت دیدم نه خبر نه صدای سرغه ارش رفتم دیدم اقا مشغل درس خوندن برگشتم و یه قطر که باعث میشه هم حشری بشه و هم کیرش راست کنه البته سینا برای خواهر آرش استفاده می کرد سولماز جنده پایه سینا بود از همون قدیما که خوده سینا هم باعث طلاق گرفتن سولماز از شوهرش شده بود خلاص قطر خورد کردم و توی شربت ارش حل کردم و به اون دادم و به اتاق برگشتم و لباس پوشیدم که برم دنبال مادر شوهرم من هم موقع رفتن یه شورت و سوتین روی تخت گذاشتم که اگر ارش بیاد داخل اون را ببینه و فیلم تویی کامپیوتر روی مانتیور نگه داشتم و در کمد لباس که پایینش چندتا ۳ کشوی داشت و لباس زیرم اون جا بود باز گذاشتم رفتم و قتی داشتم میرفتم دیدم تمام شربت خورده بود و کافی بود ۱۵ دقیقه دیگه کیر اقا آرش راست کن من گفت اقا ارش میرم خونتون مامان بیارم شما راحت باشید مایه ۲ ساعت دیگه میایم بعد کلید نداریم در می زنیم که اون موقعه خیالش راحت راحت باشه و رفتم بو ۲ ساعت بعد به بهنانه شام دادن به آرش من مادر شوهرم بر گشتیم من به اتاق رفتم که ببینم چه خبر فیلم کامپیوتر سر جاش شورت وسوتین روی تخت سر جاش و هیچ تویی دلم گفتم نه چشمم از ارش اب نمی خوره اما مشغل جمع کردن اون شدم و لباس عوض کردم که برم بیرون دستمالی روی زمین دیدم بر داشتم که بزارم سطل زباله که بله دیدم توی سطل یه دستمال پر از اب انداخت برداشتم دیدم هنوز کمی گرمه به هر حال مال ارش بود خلصه باز من لباسم عوض کردم و یه لباس دکمه دار پوشیدم که کمی دکمه اش شول بودن گاهی خودشون باز میشن پوشیدم و بند سوتینم کمی باز کردم هر ترددوی که داشتم آرش نگاهی می کرد من خوشحال شدم و بیشتر با ارش گرم گرفتم شام گرم کردم و تویی یه دیسه بزرگ برای خودم و آرش گذاشتم و باز هم یکی از قطر تویی اب لیموه حل کردم دوباره گذاشتم براش و باهم که شام بخوریم من گفتم ارش راحت باش من خونه شما شام خوردم ولی می خواستم کنارش باشم که خوب دید بزنه و شهوتش بیشتر بشه و با من راحت وترسش بریزه خلاصه طوری نشستم که زانوم به پاش بخوره بعد سریع من بلند شدم وروی مبلی که نشسته بود کمی داراز کشیدم و tv روشن کردم و همینطور می چرخوندم تویی گوشه میز tv می دیدم هی به بهنایی نگاه کردن دیدی به من هم می زنه خلاصه مادر شوهرم رفت بخوابه من هم تمام داروهاش بهش دادم اون که می خوابید دیگه چیزی متوجه نمی شد تا صبح منهم به ارش گفتم خالت رفت بخواب الان اگر توپ هم در کنی متوجه نمشه دیدم لب خندیی زد به اتاق رفتم و کامپیوتر که هنوز روشن بود شروع به کار کردم و سوتینم هم در اوردم و من از خودم کلی عکس داشتم بعضی ها هم با لباس سکسی بودن و بدنم از تویی لباس پیدا بود برنامه داشتم که با عکس تصویر درست می کردم و آهنگ روی اون می زادشتم خلاص بعد ارش صدا کردم اون امد داخل و عکس نشون دادم در مورد برنامه گفتم گکه بلد با اون کار کنه یا نه که گفت راه برنامه جالبی تویی موبایلش داره و گاهی اوقات از این کار می کنه خلاصه شروع باز کردن برنامه و شروع به ساخت از کارشد که سر بعضی ها عکس زیاد می ایستا د من هم گفتم عکس من قشنگن ، گفت اره خیلی گفت ارش اگر دوست دختر داشتی چه کارش ی کردید با خنده گفت هیچی باید چه کار می کردم ولی کیرش چیزه دیگی می گفته خوب راست شده بود گفتم راه از زیر شلوارت معمولمه خجالت کشید گفت ببخشید نمی دونم سر شب تا الان اینطوره گفتم عیبی نداره من هم مثل خواهرت گفت بله دوستی با کسی دوست بشی گفت بدم نمیاید و درس دارم گفتم چه ربطی داره چون درس داری غذا نمی خوری حمام نمی ری گفت فرق می کنه دوست زمان می بره بیرون یا جایی گفتم بهر حال بهت که اینقدر به ایسته تویی کاری بهش نداشته باشید باز هم از خجالت عوض خواهی کرد گفتم ایراد نداره می خواهی دوست پیدا کنم که نه بیرون برید مزاحمت هم نباشه گفت بد یه کاری هم با هم بکنید با خندید و رنگ سرخی از صورتش گفت چی بگم من هم رفتم سر اصل مطلب این موقع در هم بستم و قفل کردم چرخید نگاهی کرد من مستقیم رفتم تو روش و سر شلوار باز کردم کیرش محکم گرفتم اومد خودش بکشه عقب گفت چه کار می کنی گفت ساکت باشه جیغ می زنم مگم اومدی ساکت شد شلوارش باز کردم از پاش بیرون کشیدم شورتش هم همینطور تی شرت تنش بالا دادم شروع به خوردن شکم تا باکیرش کردم و براش تخمش خوردم کیرش خیس شده بود چشماش گاهی گرد گاهی خمار می شد تند تر نفس می کشید و کیرش که الان خیلی بزرگ شده بود کردم تویی دهنمم و شروع به خوردنش کردم هر دو دستش روی سرم گرفت وفشار میداد لباس باز کردم دراوردم همینطور شوارم رفتم بلغش تی شرت از تنش بیرون کشیدم و با سینه هابزرگم رفتن تویی روش وسرش روی سینه هاهم فشار دادم خجالتش پرید بغلم کرد روی تخت بردم سوتینم از تنم در اورد شروع به خوردن سینه ها م کرد خوب بلد بود به روی شکم خوابیدم کمر تا پایین خورد من به خودم می پیچیدم لذت می بردم شورتم از پام دراورد باستنم خود بعد سکمو خیلی لذت داشت تمام وجودموشهوت گرفت منتظر بود کیرش کی توی کسم مزارهکه با قدرت تمام کیرش تویی کسم کذاشت و خوب می کردمن توسط آرش داشتم کرده میشدم ارش که بیشتر وقتها پیش ما بود من احمق چت سکسی می کردم خلاصه کیرش تا دسته تا تخم تویی کسم گذاشته بودم و برخورد تخمش به پایین کسم و روی کونمو احساس می کردم و لبی که سینه هامو می خورد من صدام در نمی اورد تمام صورت لب دهنم گوشم گردنم سینه همه جام خیس خیس بود از بس ارش منو لیس می زد تمام تنم خیس بود من دیگه ارضا شده بودم منتظر بودم که ارش ارضا بشه ارش سوال کرد که از کون هم می توانه بکنه گفتم بکن ولی قبل از اومدن ابت بهم بگو و ادامه گاییدن من کرد نزدیک به اومدن ابش بود که به من گفت گفتم که کیرتو توی کسم بزار و تمام ابتو اونجا خالی کن چون من بچه دار نمی شدم تمام آبشو تویی کسم خالی کرد بعد از اینکه هر سر حال شدیمو تازه متوجه شدم البته ارش می گفت که خودش باسینا – خواهر ارش سولماز حسابی می کنن من تا صبح ۴زیر دست پای ارش ارضا شدم و قرار شد هر وقت برای درس خوندن امد اگر شد باز هم برنامه داشته باشیم باز داستان با ارش دارم بــــــرمی گردم

تابستون و کون سفید دخترعموخاطره ای که میخام براتون تعریف کنم مربوط به دوران نوجوانی ام هست من با فهیمه دختر عموم هم سن هستیم و از بچه گی با هم بودیم تو دری تو تعطیلات تو مسافرت خلاصه همیشه طوری بود که همه میگفتند این دوتا از اخر با هم ازدواج می کنند خلاصه یواش یواش بزرگ میشدیم فهیمه سینه هاش در امده بود من هم پشت لبم سبز شده بود تا اینکه تابستون شد و تعطیلات شروع شد چه تعطیلاتی. خدابیامرز بابابزرگم توی روستاهای اطراف مشهد یه باغ داشت خودشون هم اونجا زندگی میکردند گاو و گوسفند و باغ و استخر و…. این چیزها هر ادمی را مست میکرد الان که ۳۰ سال دارم هر وقت میرم اونجا خاطره اون روزها برام زنده میشه اول تابستون همه بچه ها بابا مون را مجبور میکردیم ما راببره روستا تا تابستون اونجا باشیم من و فهیمه پای ثابت این کار بودیم اون تابستون من زودتر رفتم دمق بودم که چرا فهیمه من نیومده بعد از یک هفته اومدند میگفت باباش کار داشته و نبوده خلاصه اون روز گذشت و بزگترها برکشتند شهر و ما را اونجا گذاشتند که دست به کمک بابابزرگم باشیم اخه اون مریض بود ونمیتونست همه کارها رابکنه. چند روز طول کشید تا با فهیمه روم باز بشه گاهی به شوخی میگفتم سینه هات از بی بی هم بزکتر شده اونم میخندید بد جوری تو کفش بودم ولی نمیشد کار بکنم چون هم خواهرام بودن هم هنوز روم باز نشده بود نمیودنستم چی بگم تا اینکه یک روز توی باغ بودیم که دیدیم بابابزرگم یک گاو نر بزرگ داره میاره ما که دنبال سرگرمی بودیم رفتیم ببینیم چه خبره بابا اون گاو را بست و رفت اون گاو ماده خودشون را هم اورد و بست جلوی اون گاو طوری که نتونه تکون بخوره من دیدم از کس گاو اب لزجی میاد بعد اون گاو نر را باز کرد گاوه رفت کس اون یکی را بو کشید یهو مست شد بابا ما را دعوا کرد که چی نگاه میکنین برین دنبال بازیتون بابا خیلی بد اخلاق بود اگه حرفش گوش نمیکردیم واویلا بود مارفتیم و دوباره یواشکی برگشتیم دیدیم اون گاو گنده کیرش سیخ کرده وپریده روی اون یکی حالانکن کی بکن چشام داش در میامدکه دختر عموم گفت چه دودول قرمزی داره گفتم جان دیگه چشام قشنگ در امد نمیدونم شما اهل کجا هستین ولی ما وقتی گاوها هم دیگه را میکنن میگیم دارن بوقه میدن از اون روز بد جوری تو کف رفتم از هر فرصتی برای دست زدن و تیکه گفتن به فهیمه استفاده میکردم ولی زیاد نمیشد بهش نزدیک بشم چون خواهرام بودن . اعصابم داغون بود تا اینکه کارنامه های خرداد را دادن و معلوم شد خواهرام هر دو تجدید اوردن و بایذ برن شهر سر کلاس تجدیدی توی کونم عروسی شد با ساز و دهل خلاصه اونها رفتند ومن موندم و فهیمه جونم کوسش بخورم دیگه هر وقت تنها میشدیم به سینه اسش دست میزدم و میزدم پشت کونش که مثل ژله بود میدونستم به کسی چیزی نمیگه خودش هم دلش میخست تا اینکه یک شب که همه خواب بودند من و فهیمه تو اون اتاق میخابیدیم اخه بابا بزرگ و بی بی زود میخابیدند ولی ما تا نیمه شب کس کلک بازی در میاوردیم یک شب یواشکی بهش گفتم اون گاو یادته چکار میکرد یکم سرخ شد گفتم خجالت نکش میدونم توی فکرت چیه گفت دیگه حرفش نزن و گرنه به بی بی میگم منم دمق شدم و پشت بهش خوابیدم چند روز باهاش سر سنگین بودم تا اینکه امد و گفت مجتبی بیا اشتی دیگه گفتم اگه به بی بی نگی میام اشتی میدونستم چون اونجا تنهاست چیزی نمیگه گفت میخای چکار کنی گفتم هیچی میخام اونجات ببینم گفت نخیر اصلا اشتی نمیکنم و رفت تاشب که میخاستم بخوابم امد پشتم و گفت مجتبی جونم هنوز قهری گفتم تو قهری برو میخام بخابم گفت خوب باشه اما نمیذارم ببینی فقط بهش دست بزن با خودم گفتم قدم اول که برداشتی تا اخر میری گفتم باشه گفت پس بزار بابا و بی بی بخابن کیرم داشت میترکید هی لای پام قایمش میکردم گفت چیه چرا به خودت میپیچی شاش داری گفتم نه مار دارم ناگفته نمونه کیر من نسبت به هم سنام بزرگتر بود کله گنده ای هم داشت خلاصه وقتی همه خوابیدن رفتیم ….. فهیمه امد کنارم گفت بفرما فقط انگت توش نکنی گفتم باشه دست من گرفت اروم گذاشت روی کسش چقدر داغ بود همونجا میخاست ابم بیاد نمیدونستم کجاشو بمالم کیرم داشت میترکید گفتم میشه کیرم بمالم بهش گفت نخیر قرار شد نگنهش نکنی بعد میخای دودلت بمالی بهش گفتم دودول چیه کیر خجالت میکشید بگه کیر گفتم پس تو هم به کیرم دست بزن گفت بدم میاد گفتم تورت خدا و…. گفت باشه فقط یکم دستش گرفتم گذاشتم روی کیرم اروم شدم گفت این چیه چقدر کلفته گفت من مال داداش کوچولوم دیدم یه ذره بود این ۱۰ برابر اونه گفتم این مال مرده گفتم یکم بمالش چند تامالید ابم با فشار ریخت توی دستش گفت اح شاش کردی دیونه گفتم نه این اب مرداس وقتی کیرشون بمالی یا بکننت میاد بیرون بعد گفت پاشو برو خودت بشور خیلی کثیف کاری کردی از اون شب به بعد احساس میکردم فهیمه زن منه روش غیرت خاصی داشتم خلاصه تا تنها میشدیم دستم میرفت لای کس و کونش اونم کیر من میمالید یه روز گفتم دیگه امروز باید کست نشونم بدی گفت اخه خجالت میگشم گفتم جخالت نداره بیا مثل من بعد کیرم که نیم خیز شده بود دراوردم انداختم بیرون دهنش باز مونده بود تا حالا ندیده بودش اومد جلو گرفت دستش گفت چه خوشگله سفید با سر قرمز و خوش تراش گفتم دیگه نوبت منه مال تو را ببینم گفت نه و فرار کرد توی خونه اون جلو من پشت سرتا اینکه روی رختخوابها گیرش اوردم و چون زورس به من نمیرسید با یک حرکت شلوارش در اوردم اونم مقاومت نکرد خودش هم دلش میخاست چفدر کسش ناز بود بوی خوبی میداد موهاش تازه در امده بود هنوز کاملا نرم بود تازه میخاستم لفت و لیس کنم که صدای بی بی امد گفت کجایید بچه ها بیاین گیلاس اوردم بخورید ضد حال زد اون روز تاشب خایه هام از شهوت درد میکرد همش تو فکر این بودم که چطور ترتیبش بدم تا اینکه چند رزو بعد توی باغ رام میرفتم دیدم صدای جوجه یه نوع پرنده که بهش میگیم سشک تقزیبا اندازه کبوتر با رنگهای قشنگ روی پرهاش داره صداش میاد گشتم تا پیداش کردم فکر کنم از خونش پریده بود بیرون گرفتمش بردم خونه فهیمه عاشقاون شد گفت بدش به من من هم یکم فکر کردم گفتم به شرطی که کیرم بخوری بعد هم بذارم توی کونت یکم ناز کرد گفت فقط اروم بذاری بردمش توی باغ لای علفها کیرم داشت شلوارم جر میداد نشستیم و اونم یواش کیرم برد توی دهنش گفت بدم میاد گفتم بخور خوشت میاد یکم که خورد دیدم داره ابم میاد هیچنی نگفتم تا اینکه ابم پاشید توی دهنش زود کیرم در اورد گفت قرار نبود ها گفتم دست خودم نبود گفتم حالا برگرد میخام کونت بزارم برگشت چه کونی سفید مثل برف ادم میخاست فقط لیسش بزنه ولی من که بار اولم بود دختر میکردم همه چی یادم رفت کیر کلفتم چپوندم تو کونش نفسش بند امد جیغ کشید و گریه کرد خیلی دردش امد زود در اوردم بعد قشنگ تف زدم و اروم کردم تو و جلو وو عقب کردم کیرم توی بهشت بود چون کمر دوم بود طول کشید تا ابم بیاد ولی خیلی حال کردم هیچ وقت یادم نمیره از اون به بعد تا اخر تابستون هر روز فهیمه را میکردم اون جوجه را هم دادم به فهیمه اونم اهلی اش کرد فهیمه دیگه رام من شده بود طوری که تا خودش میدید اوضاع سفید میومد میچسبید به من از اون خاطره ۱۵ سال میگذره فهیمه عروس شده و ۲ تا بچه داره منهم زن گرفتم و پسرم تو راه ولی هیچ سکسی به اندازه اون کون به من حال نداده

من و دختر خاله نازم این داستان چند وقت پیش یعنی اواخر سال ۸۹ اتفاق افتاد برام و بهترین و زیباترین خاطره ای ک از سکس دارم مال همین رابطه است . جریان از این قرار بود که من پسری هستم اهل شیراز ۲۳ ساله قد ۱۷۰ و وزن ۷۱ کیلو در کل تیپم معمولیه ولی چشمام سبزه و فکر کنم یه کم جذابیت دارم .یک دختر خاله داشتم و هنوزم دارمش به نام مونا. این دختر خاله ما واقعا قیافه جذاب و خوشگلی داره . قد ۱۷۰ وزن ۵۸ کیلو با پوشتی سفید و چشمای درشت و خلی هم مهربون و دوست داشتنی است. من از قدیم با این دختر خالم خیلی راحت بودم و همدیگه رو دوست داشتیم . اونم واقعا برای من احترام خاصی قائل بود و هست . این دختر خالم همین می رفتم خونشون جلو من با یه تاپ و شلوار ظاهر میشد و کم کم منم به سکس با اون علاقه مند شدم و منتظر فرصتی بودم که بهش بگم خلاصه با هم زیاد رف وامد داشتیم تا اینکه یه شب که رفتم خونشون خودش بود و مامان وابجیش که خواب بودن و من و مونا بیدار بودیم و داشتیم عکسای شخصی اونو نگاه می کردیم. قلیون هم چاق کرده بودیم و حسابی داشت خوش میگذشت و من کم کم سر صحبت رو به طرف سکس کشوندم و اون هم بی میل نبود و کم کم خودم رو بهش نزدیک کردم و سرش رو گذاشتم رو پام وموهاش روازش کردم و داشتم به یه سکس بینظیر با اون فکر میکردم و کیرم هم داشت کم کم بلند میشد و چون ان رو رونام خوبدبود فکر کنم متوجه شد و به رو خوش نیاورد . من دستم رو داشتم میکشیدم رو صورت و رسید م به لبش و انگشتمو میکردم تو دهنش اولش ممانعت میکرد اما کم کم همکاری کرد وانگشتم رو لیش میزد منم داشتم با دست دیگم گوشش رو نوازش می داردم یه چند دقیقه که گذشت احساس کردم حالتش عوض شد و نفساش تند تر شده فهمیدم که امشبو یه کون حسابی افتادم .به حرکتام ادامه دادم و کم کم دستم را از رو لباس بردم طرف سینهای خوشگل و خوش فرمش و اقعا بینظیر بود اندامش . خلاصه یکم که مالیدمش رفتم سراغ لباش و لباش رو خوردم اگه بگم خوشمزه ترین لبی بود که خورده بودم دروغ نگفتم چون واقعا دوستش داشتم و از اینکه مال من شده بود تو شوک بودم بعد از چند دقیقه که دیگه رومون به هم باز شد بلند شدم و اوردمش توبلغم و نوازشش می کردم و بعدش برش گردوندم و از رو شلوار خودم رو بهش میمالوندم و کم کم شلوار وشرتم رو کشیدم پایین و میکشیدم به کو نش و کمرش و سینه هاش رو میمالوندم و دستش رو گرفتم و گذاشتم رو کیرم که حدود ۱۴ سانتی میشه ویه خرده هم کلفته و اونم کیرم رو خیلی با حال میمالوند و منم سینه هاش رو از زیر تاپ اوردم بیرون و شروع کردم به خوردن واقعا سنهای سفید وسفت و زیبایی داشت سایزش ۶۵ بود با نوک قهوه ای روشن که حدود ۱ سانت سر سینه هاش بزرگ شده بود . خلاصه حدود ۱۰ دقیقه سینه هاش رو خردم و دستم ر برده بودم توشلوارش و داشتم با ونش ور می رفتم سرم رو بلند کرد دیدم چشای خوشگلش خماره و حالش ر فهمیدم خودم هم دتم رو ابرا سیر میرکردم و باورم نمیشد با اونی که واقعا دوستش داشتم دار سکس می کنم .بعدش اون بهم گفت بیا بریم بیرون که حالم ر خراب کردی و باید کامل ارضام کنی و چون میخواست اه و اوه کنه ممکن بود بیدار شن خلاصه من اول رفتم بیرون و تو حمومشون منتظرش شدم و اونم بعد از ۲ دقیقه اومد به محض اومدن شروع کردیم به لب گرفتن و بهش گفتم واقعا دستت اون هم هی قربون صدقه من می رفت . چون زیاد وقت نداشتیم زود لخت شدیم وقتی اونو لخت دیدم چند لحظه سر جام میخکوب شدم کون بزرگ و کمر باریک و کس تمیز سفید با چوچول ای بر امده بعد از کلی لب و خوردن سینه هاش رفتم سراغ کسش که خیس خیس شدهبود و حسابی چوچولشو لیس زدم بینظیر بود اونم داشت همش اه و اوه می و میگفت بخور عزیزم مال خودته ت ته بخورش و بعدش هر کاریش کردم برا ساک نزد ومنم چون دوستش داشتم اصرار نکردم و چونی دونستم دختره برش گردوندم و کونشو داد عقب و گفتمیخوم از عقب بکنمت و اون الش راضی نشد و با خواهشای من قبول کرد و گفت فقط یواش منم گفتم چشم و با انگشتم کم کم کونشو باز کردم و اونم همش تو حال خودش بود و داشت میمیرد از خوشی ولذت منم یه تف زدم سر کیرم و سر کیرم رو فرستادم دم کون عزیزم مونا که صداش در اومد و گفت اذیت نشم منم با سر گفتم چشم و سر کیرم رو فرستادم ت خودش رو جمع کرد و سفت شد بهش گفتم شل بگیره دوباره سعی کردم واینابار که سر کیرم رفت تو کونش کمرش رو گرفتم که نره جلو وکم کم و با حوصله داشتم بیشتر میگردم تو کونش و وقتی که تا ته رفت چند لحظه نگه داشتم تا جا باز کنه و کم کم شروع کردم به تلمبه زدن و اونم داشت حال میکرد هی میگفت بکنننننننننننننن منوووووو کونمممرجر بده منم تو هستم عزیزم دارم به پسر خاله خوشگل عزیزم کون میدمو این حرفا منم کمرم سفته و اگر بخوام دیر بیام دست خودمه خلاصه حدود ۱۰ دقیقه از عقب تلمبه زدم و با کس مونا داشتم و میرفتم او گفت به ۳ باز ارضا شده و کاری کن تو هم بیای تا کسی بیدار نشده منم گفتم چشم و سرعت تلمبه زدنم رو بیشتر کردم و وقتی داشت ابم میومد کشیدم بیرون و جلو اون ریختم رو زمین چند دقیقه تو بغل هم بودیم و حالش که جا اومد ازش تشکر کردم و اونم بوس کرد وازم تشکر کرد و گفت واقعا حال کرده و کامل ارضا شده و به هم قول دادی که مال هم باشیم و از هم لذت ببریم و اتفاقا چند شب بعد دوباره موقعیت جور شد وسکس کردیم با هم .

من و زن ۴۲ ساله پسر عموممن معین از مازندران ۱۷ ساله هستم و فرزند آخر خانواده . من بچه زن دوم بابام (زن اول فوت کرده) هستم واختلاف سنی با برادرام از۱۲ سال شروع میشه و تا۲۲سال میرسه. یه پسر عمو به نام امیر هم دارم که چهار تا بچه داره و پسرش از من۵ سال بزرگتره و اسم زنش فاطمه هست و۴۲سالشه از فاطمه براتون بگم:یه زن خنده رو خوش اخلاق و فامیل دوست درباره اندامشم که دوتا هندوانه ۵ کیلویی بعنوان سینه و یک بالشت به عنوان کون داره .بریم سر اصل خاطره: چهارشنبه بازار تو شهر ما بود و مادر و پدرم برای دروی برنج سر زمین رفته بودند داداشامم سر کار بودند ومن هم طبق معمول سر اینترنت بودم و یه سر تو سایت موبایل و یه سر تو سایت سکسی گرم اینترنت با اون سرعت گندش بودم که زنگ در به صدا در اومد ایفونون تصویری بود و من از دیدن فاطمه شکه شدم وخلاصه از اینترنت خارج شدم و در رو باز کردم و به فاطمه گفتم بیاد تو . ازش پرسیدم چه عجب سری به ما زد اون هم جواب داد که چهارشنبه بازار بود و هوا گرم و اونم اومده هم یه سری به ما بزنه و مادرم را ببینه و یه نفسی چاق کنه. از مادرم پرسید گفتم رفتن درو بهم گفت یه لیوان آب خنک میدی منم رفتم تا یخ بیارم و باهاش آب خنک درست کنم .رفتم سر یخچال دیدم یخ نیست رفتم از خونه دوستم رضا یخ بگیرم بهش گفتم که من یه لحظه میرن الان میام اونم گفت باشه برو رفتم یخ گرفتم وچون عادت به زنگ زدن نداشتم از زیر بی سر صدا در را باز کردم ورفتم تو خونه دیدم فاطمه روسریش رو باز کرده بلوزشم در آورده و یه تاپ داره آخه هوا گرم وشرجی بود و ماهم کولر نداشتیم خلاصه بعد از یه دید زدن حسابی یه سرفه کردم بعد چند ثانیه رقتم تو هال دیدم با چادر خودش رو جمع و جور کرده و میگه بیا تو منم سرم رو پایین گذاشتم و رفتم تو خلاصه آب یخ رو درست کردم و بهش دادم وقتی خواست برداره چادرش افتاد ومن چشمم به اون سینه های گندش که تو مهمونیها از رو لباس دیدش میزدم افتاد اونم خجالت کشید و آب رو خورد وبعد چند دقیقه دیدم خیلی بی حال شده شده آخه هوا گرم بود واونم چادرداشت و گرما زده شده بود صداش زدم دیدم جوابی نمیده رفتم آب آوردم وبه تنش پلشسدم و اونقدر تنش رو تکون دادم که به هوش اومد ود ید من بیدارش کردم یکم شکه شد که من به تنش دست زدم و بعدچند دقیقه خجالت شروع کرد به من گفتن گه من مثل پسرشم و از این جور چرت وپرتها منم از دهنم در رفت وگفتم :ولی من دوست دارم جای پسر عمو باشم اونم مثل اینکه از جوابم بدش نیومد و گفت باید ثابت کنی از پسر عمو بهتری منم که فکر نمی کردم فاطمه آنقدر جنده وحشری باشه گفتم چطوری ثابت کنم اونم گفت یه کار کن من راضی بشم باهات زن و شوهر بازی کنم فهمیدم باید کاری کنم حشرش بالا بزنه خلاصه چادرش رو کنار زدم و صورتش روبالا اوردم ویه لب مشتی ازش گرفتم و دستم رو بردم تو موهاش و کمی باهاش ور رفتم دستم به تاپش رسید درش اوردم وای یه کرت سفید بسته بود گفتم اجازه هست گفت اجازه دست خودته منم بازش کردم و مثل وحشی ها سینش رو میخوردم دادش در اومده بود منم اون سینه های یفید گنده ونوک قهوه ای رو اونقدر خوردم که همه جاش قرمز شد خلاصه با اصرار وآخرش التماس اون سینه رو ول کردم رفتم سراغ شکمش که خیلی باحال و خوش فرم بود بعدش شرتش ودراوردم سراغ کونش رفتم از خوردن سوراخ کون و کوس بدم میومد همچنین ازینکه یکی ساک بزنه برا همین کونش رو گاز می گرفتم و ضربه میزدم دیگه نوبت من بود که لخت بشم شرتم را درآوردم و شاهین رو آزاد کردم ازش خواستم فقط یکم دست مالش کنه بعد با اسپری که از رضا گرفته بودم یکم به کیرم مالیدم و۱دقیقه وایسادم تا دوباره شق بشه اونم با خودش ور میرفت خلاصه اول اون رو به شکم خوابوندم اونم با کلی مخالفت خوابید کیرم رو دم سوراخ کونش بردم و بعد یکم مالش چپوندم تو فاطمه هم داد و گریه میکرد وای برای اولین بار کیرم تو سئراخ رفته بود اونقدر گرم و تنگ بود که دادمن همرفت هوا خلاصه بخاطر داد وبیداداش کیرم رو بعد ۵ دقیقه در اوردم وگذاشتم لای سینش بعد۲ذقیفه دیدم پاهاش زیادی تکون میخوره بعدا فهمیدم که ارگاسم شده خلاصه بزور سینش را ول کردم وفرو کردم توکسش وای چه حالی میداد ینه های گندش تکون تکون میخورد ازش پرسیدم حامله میشی گفت نه لولم رو بستم منم با خوشحالی به حالم ادامه دادم داد هر ۲تا مون رفت هوا یه دفعه حس کردم آبم داره میاد بهش گفتم داره میاد اونم با لحن حشری گفت بریز تو کسم منم تلمبه هام رو شدید تر کردم و اطاعت امر و همه رو ریختم توش بعد یکم دستمالی همدیگه بهم گفت لیاقتت از پسرعموت خیلی بیشتره و وکیرتم هم اندازه ولی کلفتتره قرار گذاشتیم هر چهارشنبه اگه مادرم نبود بعد چهار شنبه بازار بیاد اینجا و منم ۵شنبه ها اگه شوهر وبچه هاش نبودن من بعد از ۵شنبه بازار برم اونجا .

زن عمو میناسلام دوستان عزیز این داستان رو من در یک تایپک دیگه نوشتم اگه کسی اونو نخونده بخونه تا ادامش رو بزودی براتون بنویسم . امروز میخوام بعد از خاطره منو خاله جون یه خاطره جدید براتون تعریف کنم . همون طور که قول داده بودم انیار درباره زنهمو که اسمش میناس این مینا خانوم ما به خاطر هیکل جذابش همهرو دیونه خودش کرده مثلا حتی پسر عمه من همیشه میکه غیر از مینا تو فکر هیچی جلق نزده ما هم از بچگی تو کف کون و کس مینا جون بودیم چون خیلی رون هاش و سینه هاش دیده بودم بریم سر اصل مطلب: من یه مغازه خدمات کامپیوتری دارم که حدودا ۴۰ متری میشه یه که بدجوری راست کرده بودم دوست دخترم هانی از در اومد تو برخلاف بقیه دوست دخترام تا حالا به رغم دوستی چند ساله با هانی سکس نداشته ام ولی اون روز به هانی گفتم من اگر چه کارکنم از دست من ناراحت میشی گفت تو هرکاری بکنی من ناراحت نمشم گفتم حتی اگه……….گفت اگه چی شیطون نکنه میخوای من اهل خونه رفتم نیستم ولی به خاطر تو جونم میدم گفتم خونه نه میخوام همنجا یک حال سر پای بکنیم گفت مثلا چه جوری گفتم میخوام یکم دست مالیت کنم گفت من دراختیار توام دست رو سینه هاش گذاشتم هنوز فشار نداده بودم که هانی گفت مخوای دکمه هام باز کنم گفتم مگه زیر چیه گفت هیچی فقط یه کرست منم موافقت کردم دکمشو که باز کرد دیدم یه سینه خوشگل کوچولو جلومه از زیر کزست داشتم سینه هاشو میمالیدم و هانی داشت حسابی هال میکرد منم بدجوری حشری بودم که یحو صدای زنگ روی سکوریت دراومد و مینا جون(زنعمو) وارد شد هانی سریع خودشو جمع جور کرد منم دوتا سی دی دستش دادم و گفتم قابل نداره ۲۰۰۰ تومان اونم پول دادو رقت منم به خیال خود از خطر جسته بودم بعد از چند روز همه خونه مادربزرگم دعوت بودیم بعداز نهار منو زنعموم طبق عادت همیشه با هم تو اطاق خواب تنها حرف میزدیم مینا جون یهو گقت: اقا از دوست دخترای کپل و مپل خشگلت چه خبر ( یادم رفت بگم هانی خیلی خوشگل یکم هم بگی نگی کپل و نمکیه) گفتم ای بابا کی با ما دوست میشه گفت اختیار داریت آقا پدی نمکی قد بلند خوش تیپ و اگه پرورو نشی خوشگل دیگه دختر ا ازین بهتر چی میخوان پول دارم که هستی ۴۰ متر مغزا تویهترین خیابون شهر ……منم که خیلی کف کردم گقتم چشماتون خوشگل میبینه گفت راستشو بگو تا حلا با دوست دخترات چه کار کردی گفتم ای بابا هیچی منو چه به این حرفا تازه فهمیدم مینا ههمه چیو دیده گفت من کارند روز پیشت دیدم دیگه کار کردی گفتم به جون خودت که خیلی دوست دارم هیچی اونم گفت کسی لخت دید البته غیر از سینه های اون خانم خوشگله.گفتم نه گفت راستشو بگو من خودم دیدم خونه ما داشتی رون و سینه های عمه تو دید میزدی گفتم رون که دیگه لخت دیدن نیست گفت اقا مثلا رون کیو دیدن که به چشمشون نمیاد گفتم مثلا عمه گفت اونو که خودم گفتم گفتم راضیه دختر عمه بابا گفت دیگه گفت چند باری رون های خاله مو دیدم گفت دیگه کی با یکم جرات گفتم رون های زنعمو مریم رو هم دیدم گفت دیگه گفتم دیگه هیچکی گفت مطمئنی گفتم ارهههههههههه گفت این یهنی یکی دیگه هم است گفتم اون یه نفر به نظرت کیه گفت من چه میدونم لابد منم سکوت من نشانه رضا بود گفت تا جا رو دیدی گفتم تا بالای بالا گفت چند بار گفت دو سه با (تودلم گقتم ضرب در ۱۰)سرتون درد نیارم بعداز کلی تعریف ازاین که کجا وکی رون های اون دیدم راضی شد دوباره رون هاشو بهم نشون بده منم خیلی از دیدن اونا راست کردمو و یکم سینه هاش مالیدم اون روز تا همین حد به پایان رسید . یه شب ما شام خونه عموم دعوت بودیم .بعد از شام به اصرار عموم برای خواب اونجا موندیم ، شب من و دادشم تو اتاق پسر عموم خوابیدیم شب حدود ساعت ۲:۳۰ حس کردم موبایلم رو که بالای سرم گذاشتم داره ویبره میخوره تا خواستم جواب بدم قطع شد نگاه کردم دیدم شماره مینا رو گوشی افتاده گفتم شاید اشتباه شده ولی به سرم زد برم بیرون بیبنم چه خبره وقتی وارد هال شدم با صحنه ای مواجه شدم که سالها به فکرش جلق میزدم مینا با یه لباس خواب کوتاه رو صندلی نشسته بود و داشت با موبالش ور میرفت رفتم کنارش نشستم گفتم کاری داشتی زنگ زدی گفت نه اشتباه کردم داشتم با موبایل ور میرفتم که دستم اشتباهی رو دکمه call رفت گفتم خوب حالا چه خبر گفت خبری نیست برو بخواب اگه کسی بیاد منو تو رو اینجا ببینه خوب نیست گفتم خوب فقط تویی دستم رو روی پاهاش گذاشتم گفت نکن زشته با دست دیگم سینه های بزرگش رو مالیدم دیگ دست اونم روی پای من بعد چند دقیقه وقتی به خودم اومدم دیدم مینا داره برام ساک میزنه و دست من روکون گنده سفیدشه گفت پدی زود کارت بکنکه اگه عموت از خواب بیدارشه ببینه من کنارش نیستم کلی ضایع میشه گفتم هر جور تو میخوای از جلو یا عقب گفت تو کدومش رو دوست داری دیگه امونش ندادم کیرم رو تف زدم یکم تفم به سوراخ کونش و خیلی سریع تا ته کیرم رو تو کونش کردم تا خواست جیغ بزنه بزور بالشت رو مبل رو ی دهنش گذاشتم بتندی تلمبه زدم بهعد از چند دقیقه حس کردم داره آبم میاد برای اینکه زود چیزی رو که خیلی تو کفش بودم از دست ندم کیرم رو در آموردم و شروع به لب گرفتن شدن بعد از لب گرفتن کیرم رو بین سینه های گوشیش گذاشتم که خیلی حال داد باور کنید الان که دارم اینو مینویسم دارم از شق درد میمیرم باور کنید از یه کس کردن توپ لذت بخش تر بود حالا حس کردم نوبت کس مینا ه با کونش یکی بشه گفتم اجازه هست گفت متعلق به شماست کیرم رو دم سوراخ کسش گذاشتم و آروم آروم شروع به تلمبه زدن کردم نمیخواستم جیغ مینا همه رو از خواب بیدار کنه بعد از کلی تلمبه زدن حس کردم داره آبم میاد گفتم کجات بریزم گفت گفت همون تو منم به سرعتم اضافه کردم و هم آبم رو تو کسش خالی کردم بعد از چند لحظه کیرو رو در آوردم خاستم لباش بپوشم که مینا جونم گفت من هموز ارضا نشدم گفتم من دیگه نمیتونم گفت باید بتونی و شروع به ور رفتن با کیرم کرد بعد از چند دقیقه کیرم حال اومد گفتم خوب برگرد رفتم سراغ کونش و شروع به لیس زدن کردم حسابی که حال کرد کیرم رو سوراخ کونش گذاشتم و فشار دادم تو و شروع به تلمبه زدن کردم بعد از چند دقیق حس کردم مینا داره میلزه و یهو اروم شد فهمیدم اونم ارضا شده کیرم رو کز کونش در آوردم کردم تو کسش شروع به تلمبه زدن کردم چون یه بار آبم اومده بوداین بار دیرتر آبم اومد یکم شدت تلمبه زدن رو تند تر کردم حس کردم داره آبم میاد سریم رفتم جلو و روی سینه هاش نشستم کیرم رو روی صورتش گرفتم و شروع به جلق زون کردم که یهو آبم مثل آتشفشان رو صورت زنعموم فوران کرد خودم باورم نمیشد برای بار دوم اینقدر آب داشته باشم مینا یکم از آبم رو خورو بعد از چند دقیقه هردو لباش پوشیدم و رفتیم خوابیدیم باورم نمشد بالاخره کسی رو که سالا تو کفش جلق میزدم کردم اونم دو بار ………

پیمان و ملیکادقیقا یادم نیست ولی فکرمیکنم۱۶-۱۵ سالم بود که اولین سکس زندگیم رو تجربه کردم. یه روز خنک بهاری بود طبق معمول از بیرون اومدم نشستم پشت سیستم، بابام صدام کرد رفتم ببینم چی میگه؟ گفت: میخوایم بریم عید دیدنی تو هم میای؟ گفتم کجا؟ گفت خونه مادربزرگ! هر سال عید باید میرفتیم اونجا ! مادربزرگم یه فامیل دور داره که یه دختر ۲۴-۲۳ ساله دارن، میدونستم اونم اونجاست واسه همین با کله رفتم. دختر اسمش ملیکا بود۸-۷ سال از من بزرگتر بود خیلی هم خوشکل بود یه جورایی هم باش ور میرفتم اما به سکس فکر نمیکردم. خلاصه رسیدیم اونم بود، بعد از سلام و احوالپرسی دیدم یه گوشه خلوت نشسته رفتم سراغش نشستم کنارش دستمو گذاشتم رو پاش! با خنده گفت: باز پررو شدی ؟ گفتم: اختیار دارید پررویی از خودتونه! گفت بابا تو دیگه کی هستی؟ گفتم : اِ…. یعنی فراموشی هم گرفتی؟ بعد اینهمه سال نمیشناسی ؟ شروع کردم چرت و پرت گفتن. من:از نظر روانشناسا این یه بیماریه که بهش میگن دوگانگیه شخصیت یا اسشیزوفرنی. قابل درمانه اما…. ملیکا: باشه بابا غلط کردم ……………………! من: کیو کردی؟ ملیکا: پررو…………….! من:خودتی. ملیکا:نیم وجب بچه نه میگه من ازش بزرگترم نه میدونه چطور با یه خانم صحبت کنه؟ من: اصولا بزرگی به جسه نیست یه چیزی دیگه باید بزرگ باشه ! منظورم رو فهمید اما نمیدونم چرا باز کودن شد. ملیکا: نمیخوای بگی که عقل تو از من بیشتره؟ من: نه تو که عقل نداری! منظوره من یه چیز دیگست که بازم تو نداری! اینو که گفتم یه دفعه سرخ شد گفت پاشو تا لختمون نکردی برو بیرون! من:ااااااااااااااا خبر نداری لختتم کردم . یه دفعه به بدنش نگاه کرد فکر کرد راست میگم. منم فرار کردم بیرون و شروع کردم واسش ادا دراوردن. چند روز بعد اومدن خونمون تا شب من و ملیکا مثل همیشه مشغول کسشعر گفتن بودیم، شب ملیکا خواست بره بیرون به من گفت میای باهام؟ گفتم نترس بابا نمیخورنت تو گلوشون گیر میکنی بس که استخون داری! بابا یکم غذا بخور چند روز دیگه میمیری! گفت : تموم شد ؟ گفتم : آره ! گفت: حالا میای یا نه؟ گفتم : یا نه! گفت ای بمیری! گفتم خواهش میکنم قابلی نداشت. در رو بست و رفت! منم دویدم پشت سرش گفتم واسا اومدم رفتم لباس پوشیدم اومدم. شب موقع خواب تویه اتاق من بودم و داداشم و ملیکا و خواهرش. مادرم وبابام رفته بودن خونه عموم با مادرو پدر ملیکا تا صبح هم نمیومدن البته بگم که این بیسابقه بود که با ملیکا اینطوری تنها باشم! داداشم و خواهر ملیکا بچه بودن اونموقع ها(۶-۵ سال) نصفه شب با صدای گریه جفتشون بیدار شدم هر کاری کردم آروم نشدن . خلاصه زنگیدم بابام گفت بیارشون خونه عمو منم بردمشون بعد اومدم خوابیدم ملیکا تو تموم این مدت خواب بود اصولا خوابش سنگین بود! گرفتم خوابیدم یه ساعتی گذشت احساس کردم یکی داره کیرمو میماله! حدسم درست بود ملیکا بود بروی خودم نیووردم خواستم ببینم تا کجا پیش میره؟ دستشو برد تو شلوارم و از رو شرت شروع کرد به مالوندن کیرم ! بعد دستشو برد تو شرتم و شروع کرد به مالوندن کیرم . شلوارشو کشید پایین دستشو از تو شرتم دراورد و گذاشت لای پاش و لبشو گاز گرفت.( چشمامو باز کردم اون چشاشو بسته بود منو نمیدید) یهو دستمو گذاشتم رو سینش مثه جن زده ها پرید ! سرخ شده بود تا اومد چیزی بگه لبامو گذاشتم رو لباش اونم همراهی کرد . همینطور که لباشو میخوردم دستمم رو سینه هاش میکشیدم یه دستم هم لای پاش بود چشماشو بسته بودو داشت حال میکرد . لبامو آروم روی بدنش میکشیدم و از روی لباس سینه هاشو میخوردم رفتم پایین تاپشو دادم بالا سوتینش کرم بود با شرتش ست بود. سوتینش دادم بالا و شروع کردم خوردن سینه هاش درسته اولین بارم بود ولی فیلم زیاد دیده بودم. اونم همش آه و اوه میکرد و دستاشو میکشید تو موهام. رفتم پایین تر لبمو گذاشتم وسط پاش اونم پاهاشو باز کرد منم مثه گرسنه ها افتادم به جون کسش لاشو باز کردم با زبون چوچولش رو بازی میدادم. هی میگفت جون بیشتر بخور….! زبونمو فرستادم تو سوراخش و میچرخوندم دیگه آه آهش به جیغ تبدیل شده بود یدفعه گفت انگشتتو بکن توش من خشکم زد ! گفتم مگه پرده نداری؟! گفت با من جر و بحث نکن ! تو دلم گفتم دختره میگه بکن خوب به تخمت پرده داره یا نداره؟ انگشتمو کردم داخل یه جیغ زد و شروع کرد بازی کردن با چوچولش. یه دفعه یه تکونی خورد و با قدرت هرچه تمام تر ارضا شد. رفتم سمت دستشویی دست و صورتمو شستم اومدم دیدم تازه داره سرحال میشه. نشستم کنارش یکم به بدنش خوش فرمش نگاه کردم گفت چیه آدم ندیدی؟ گفتم آدم زیاد دیدم ولی….. نذاشت حرفم تموم بشه گفت خیلی بدی! گفتم میخواستم بگم فرشته ندیدم! با مشت زد تو بازوم گفت خیلی بدجنسی! چیزی نگفتم. دستشو گذاشت رو کیرم شلوارو شرتم رو دراورد سر کیرم و گذاشت تو دهنش یکم لیسش زد و تا جایی که میشد کردش تو دهنش از این کاراش خندم گرفته بود. شروع کرد به ساک زدن خیلی حرفه ای بود. یکم گذشت دیدم دارم ارضا میشم گفتم من دارم میام کشیدش بیرون خوابید رو زمین و پاهاشو داد بالا کیرمو گذاشتم جلوی کسش یکم بازیش دادم گفت بکن تو دارم میسوزم دیونه منم بیخیال داشتم ادامه میدادم یدفعه تا نصفه کردم داخل یه جیغ بلند زد و هلم داد عقب سرکیرم هنوز داخل بود از درد نای حرف زدن نداشت. ایندفعه آرومتر کیرمو دادم داخل یکم نگه داشتمو شروع کردم به تلمبه زدن یه ۲۰ دقیقه که تلمبه زدم احساس کردم دارم میام کشیدم بیرون گذاشتمش رو شکمشو با تمام قدرت ارضا شدم. بیحال افتادم کنارش . صبح با صدای ملیکا از خواب بیدار شدم فکر کنم یه ۳-۲ ساعتی خوابیده بودم . بیدار شدم رفتم حموم اومدم دیدم صبحونه هم درست کرده بی حرف نشستم کنارش و شروع کردم به خوردن بعد صبحونه تشکر کردم و کمک کردم ظرفا رو جمع کردیم. الان یه چند سالی از اون جریان میگذره ملیکا ازدواج کرده منم بزرگتر شدم و بیشتر میفهمم بعضی وقتها در مورد زندگیش بام حرف میزنه کلا از زندگیش راضیه. منم هر کمک و راهنمایی از دستم بر بیاد براش انجام میدم.

من و زن دایی صبامن الان ۱۷سالمه.از سن ۱۴سالگی در اینترنت به دنبال سکس بودم و خیلی زود با مسایل سکس اشنا شدم.این مسئله باعث شد که من احتیاج به ارضا داشته باشم.برای همین به کار زشت جلق روی اوردم.لذت داشت اما بعد از جلق زدن احساس پشیمونی میکردم اما خب نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم و باز تکرار می کردم.تنها راه حل این مشکل هم این بود که یک نفر رو برای سکس پیدا می کردم.با این حال من هیچ وقت پیش قدم نشدم چون می ترسیدم ابروریزی بشه تو خانواده ی ما هم همه منو به عنوان یک پسر مثبت می شناسن و من هیچ دوست نداشتم نظرشون در رابطه ی با من تغییری کنه.اما همین بچه مثبت بودن باعث شد اولین سکس من رخ بده.این مقدمه ای بود برای تعریف این خاطره. این مربوط میشه به زمانی که ۱۵ سالم بود.من ۲دایی دارم یکیشون که خیلی وقت پیش ازدواج کرده بود.دایی کوچکترم که اسمش حمیدهست اون موقع ۲۱سالش بود.از قضا با دختری به نام صبا توی دانشگاه اشنا میشه و به قول معروف عاشق هم میشند.داییم هم درسو ول کرد و تصمیم گرفت با صبا ازدواج کنه هر چه قدر مادرم و پدربزرگم نصیحتش کردند فایده نداشت و بالاخره ازدواج کرد بعدشم با سرمایه ای که پدربزرگم در اختیارش گذاشته بود کار تجارتو شروع کرد به طوری که توی سال ممکن بود دو یا سه ماهی رو تو خونه نباشه.صبا هم خیلی از تنهایی میترسید برای همین شبا منو مامانم به خونه ی دایی میرفتیم.اینم بگم پدر من از مادرم ۶سال پیش جدا شد.صبا واقعا از نظر اخلاقی زن خوبی بود و از نظر جسمانی هم انصافا هیکل متناسبی داشت.زیاد هم به نوع پوشش اهمیت نمی داد و معمولا جلوی من با یه تیشرت و بدون روسری بود.من هیچ دوست نداشتم به صبا به چشم یک شریک سکسی نگاه کنم ولی خب اونقدر سکس برای من عقده شده بود که من به هر زن جوونی می رسیدم به اندامش نگاه میکردم.ولی خب مامانم همیشه تو خونه بود و من غیر از دید زدن کار دیگه ای از دستم بر نمیومد.اما اوضاع تغییر کرد مادرم قرار بود با خالم با هم برن عراق و بعد سوریه برای زیارت قرار بود تقریبا ۱۵روز بمونند.توی اون برهه ی زمانی هم دایی حمیدم هم قرار بود بره به دوبی برای ده روز .برای همین تصمیم گرفتند باری اینکه نه من تنها باشم نه صبا من برم خونه ی دایی اینا.خب همین طور گفتم اونا به من اطمینان داشتند. مادرم و دایی هم به سفر خودشون راهی شدند ومن با صبا توی خونه تنها شدم و بهترین فرصت برای خالی کردن عقده هام از سکس.شب اول موقع خواب من خیلی خسته بودم از صبا پرسیدم من باید کجا بخوابم.گفت چه سوالیه میپرسی خب معموله تو اتاق روی تخت پیش من.دیگه زیاد چونه نزدم منم از خدام بود پیشش بخوابم.رفتم تو اتاق اما خوابم نمیبرد فکر اینکه چجوری رابطه برقرار کنم خوابو از من گرفته بود.بعد چند دقیقه صبا اومد منم خودمو به خواب زدم.یواشکی دید می زدم ببینم چه کار میکنه .رفت سمت کمد لباساش یه لباس خواب برداشت یه لحظه یه نگاهی به من کر د که ببینه خوابم یا نه منم سریع چشامو بستم دیگه ام جرات نکردم باز کنم تا اومد پیشم خوابید.بوی خوبی میداد.از بوی صبا راست کرده بودم.یه چند دقیقه ای رو نتونستم چشم رو هم بزارم .دوست داشت دست مالیش کنم اما چه فایده که جرات نداشتم.دیگه اونقدر خسته بودم که خوابم برد.صبح که از خواب پاشدم.هنوز خواب بهترین فرصت برای دید زدن بود.میشد تشخیص داد چه سینه هایی داره گرد و نسبتا بزرگ.خلاصه یه دل سیر نگاهش کردم بعدشم رفتم بساط صبحانه رو اماده کردم اونم کم کم بیدار شد .گفت ببخشید تو زحمت افتادی وظیفه ی من بود.گفتم این چه حرفیه من وشما نداریم با هم صبحانه رو خوردیم.دوست داشتم باهاش حرف بزنم تا شاید بتونم منظورم رو برسونم.گفتم میشه یه سوال بپرسم اگه ناراحت نمیشی گفت نه چه ناراحتی بپرس.گفتم برای سخت نیست چند ماه رو دور از شوهرتی بهت سخت نمیگذره.گفت سخت که میگذره ولی عشق که باشه دیگه مهم نیست گفتم یعنی وقتی دایی حمید نیست تو هیچ کمبودی احساس نمیکنی گفت کمبود که زیاد دارم ولی خوب چه میشه کرد اونم برای تامین زندگی من و خودش مجبوره سفر کنه حالا منظورت چیه از این حرفا.دیگه موندم چی بگم میخواستم بگم تو کمبود سکس نداری که دیگه انگار که لال شده باشم حرفی نزدم.عصر جایی کار داشتم به صبا گفتم و رفتم کارخودمو انجام دادم تقریبا دیگه غروب بود که رسیدم صبا یه کلید به من داده بود تا اذیت نشم.کلید انداختم و در رو باز کردم به پشت در ورودی که رسیدم صدای صبا که داشت اه میکشید منو سر جام خشکوند. اول فکر کردم نکنه کسی رو اورده داره باش حال میکنه اما این فکر غیر منطقی بود. دوست نداشتم سرزده برم تو نمی خواستم باعث شرمندگیش شم.کمی سروصدا راه انداختم بعدش در رو باز کردم رفتم تو .نشسته بود جلوی تلویزیون و وانمود میکرد داره تلویزیون نگاه میکنه. معلوم بود ترسیده.سلام کردم و رفتم تو اتاق تا لباسمو عوض کنم.وقتی اومدم بیرون دیدم نیست صدای دوش میومد فهمیدم رفته حموم .سریع رفتم سراغ تلویزیون و دستگاه سی دی دستگاهو روشن کردم و صداشو کم کردم.فیلم بود اما نه یه فیلم معمولی یه فیلم سوپر بود.من تا حالا هیچ وقت فیلم کامل سوپر رو ندیده بودم.فقط سکس های کوتاه که بیشتر توی موبایل هاست رو دیده بودم.دوست داشتم بشینم فیلمو کامل ببینم اما خب صبا هر لحظه ممکن بود از حموم بیاد .دستگاه رو خاموش کردم.یک خوشحالی هم توی وجودم بود چون با فهمیدن این موضوع که صبا الان احتیاج به سکس داره گامی برای رسیدن به صبا نزدیکتر شده بودم .دیگه مدام منتظر شب بودم تصمیم خودمو گرفتم.تصمیم داشتم که دیگه حداقلش دستمو حسابی با مالش سیراب کنم.وقتی ساعت ۱۱/۵شد.من زودتر رفتم که بخوابم بعدشم صبا اومد و بعد از عوض کردن لباساش دور از چشم من کنار من خوابید.کمی گذشت دستمو می خواستم به طرف سینه هاش ببرم که بازم همون ترس لعنتی وجودمو گرفت.فکرامو کردم به این نتیجه رسیدم که با رفتارم میتونم بش بفهمونم.همون موقع طوری که صبا هم بفهمه گقتم اینجا چقدر گرمه گفت خب با رکابی بخواب برای من مشکلی نداره منم تی شرتمو دراوردم. بازم به فکر فرو رفتم که چه کار کنم.کیرم داشت از درد زق زق می کرد دیگه طاقتم سر اومده بود.کمی منتظر شدم تا بخوابه وقتی مطمئن شدم که خوابه دیگه قدرت غریزه ترس رو از من گرفته بود.اروم دستمو به طرف رونش بردم و گذاشتم روی رونش.خیلی اروم دستمو تا روی کونش بالا اوردم و کمی فشار اوردم .کون نرمی داشت با اینکه زیاد گنده نبود ولی خیلی زیبا و نرم بود.کیرم خیلی اذیت میشد برا ی همین هم زیر شلواریمو دراوردم.دستم خیلی اروم به برجستیگیه کسش رسوندم یه فشار اروم دادم که یه دفه صبا جابه جا شد و پشتشو رو به من کرد.کم مونده بود سکته کنم.پیش خودم این احتمالو می دادم که شاید بیدار شده باشه پیش خودم گفتم شایدم بیداره و از این کار من خوششون اومده.به هرحال بازم شروع کردم دستم کذاشتم رو کونش دلمو به دریا زدم اروم شروع کردم به مالش دادن.این بار برگشت و به کمر خوابید.یه جورایی داشتم مطمئن میشدم که بیداره و این حرکت هاشم برای من یه چراغ سبزی بود از طرف صبا.این بار دستمو گذاشتم رو پستوناش کمی از مشت من بزرگتر بود.این بار با فشار بیش تری مالش میدادم.برام واقعا لذت بخش بود.اولین باری بود که دستام پستون رو لمس می کرد.یواش یواش دکمه ی لباس خوابشو باز کردم واز روی سوتینش سینه هاشو لمس میکردم.فوق العاده بود از اون وقت من عاشق سینه شدم.دیگه مطمئن بودم صبا هم راضیه .برای همین بلند شدم چراغارو روشن کردم.صبا هم دیگه چشماشو باز کرده بود ولی به من نگاه نمیکرد .حقم داشت منم جای اون بودم روم نمیشد.اروم صورتشو برگردوندم و لبام. روی لبش گذاشتم.مبتدی بودم صبا لب منو مک میزد ولی من فقط لبم روی لبش بود.اروم دیگه رهاش کردم پیرهنشو دراوردم بعدشم سوتینشو که به رنگ سفید بود رو در اوردم.سینه هاش واقعا زیبا بودند اروم روشونو لیس میزدم .صبا هم چشاشو بسته بود و اه می کشید.تو همون حالت شلوارشو گرفتم و با کمک خودش از پاش دراوردم.همون موقع بلند شد و خوابید رو من و با ولع لبامو می خورد.بعدش هم دستشو به شرتم گرفت و اونو کشید پایین .کیر من اوایل زیاد بزرگ و کلفت نبود اما اونقدر خودمو به تشک مالیدم که سرش حسابی موقع شق شدن کلفت میشد بزرگیش هم حدودا ۱۶ بود.به هر حال لبشو برداشت و گفت که وایسم .وقتی وایسادم اروم کیرمو تو دستش گرفت و گفت علی به سنت نمی خوره اینقدر کلفت باشه .منم تو مواقع سخت لکنت می گیرم دیگه به سختی می تونم حرف بزنم.ادامه داد گفت حالا برو بشورش و بیا سریع رفتم خودمو شستم و رفتم تو اتاق دوباره جلوم نشست و شروع کرد به مک زدن کیرم لذت فوق العاده ای به من دست داد کم کم حس می کردم که ابم می خواد بیاد گفتم صبا جان ابم داره میاد بسه سرشو برداشت و خوابید رو تخت شرتشو دراوردم با دیدن کس تپل و خوشگلش دیگه نتونستم طاقت بیارم و ابن با فشار اومد میریخت روی صبا اونم ابو به سینه هاش میریخت واقعا لذت بخش بود دوباره بلندشد و بارم مک زد تا کاملا راس شه بعدش خوابید لبه های کسش رو از هم باز کرد تا بکنم توش.اروم کیرمو به چوچولش مالیدم بعد اهسته فرو کردم .لذت بخش بود برای اولین بار کیر به دیواره های کس می خورد تازه لذت کس کردن رو فهمیده بودم که چه مزه ای داره.صبا هم اول ناله کرد اما کم کم ناله های شهوت انگیزی می کرد که همین باعث شد تا من دوباره بعد از چند بار عقب جلو کردن ابم بیاد .دراوردم بازم ریختم رو بدنش.تو کمرم احساس درد می کردم فکر کنم خالی شده بود. حالا نوبت صبا بود دوباره شروع کردم به تلنبه زدن سعی می کردم محکم بزنم که بیشترین لذت رو ببره اونقدر ادامه دادم تا ارضا شد.بعدشم همونجوری که کیرم تو کسش بود خوابیدم روش .تا صبح .صبح که بیدار شدیم منو یه بوس کرد گفت ممنون گفتم خواهش می کنم من باید از تو ممنون باشم.توی اون ۸ روزی که وقت داشتیم ۴بار دیگه سکس کردیم اون روزا بهترین روزای عمرم بود.از اون وقت دیگه تا حالا هیچ سکسی با صبا نداشتم البته ۲تا دیگه سکس داشتم که اونارو هم بعدا میگم.ممنون که تحملم کردید.

سکس از کون با دوست زنم سلام دوستان. من رضا ۳۲ ساله هستم. این خاطره مربوط به ۳ سال پیشه. زنم کارمند دولت بود و همیشه در ماموریت. من هم هر وقت میرفت ماموریت با دوستام می رفتیم مشروبخوری و عشق و حال. ولی یک روز که زنم نبود، یکی از دوستاش به نام نسرین که من همیشه تو کفش بودم ولی میترسیدم بهش ابراز علاقه کنم زنگ زد و گفت میخواد بره واسه دوست پسرش هدیه تولد بخره و اگه وقت دارم برم کمکش. من هم قبول کردم. خلاصه با بی حوصلگی رفتیم پس از کلی گشتن کادو رو واسه اون یارو خریدیم. من که همیشه تو کفش بودم و الان بهترین فرصت برام مهیا شده بود گفتم اگه دوست داری بریم با هم یک مشروبی بخوریم. اون هم با کمی من و من قبول کرد. رفتیم خونه و بعد از چند دقیقه صحبت رسمی و… دوتا لیوان ویسکی با یخ آوردم تا بخوریم. همونطور که مشغول خوردن ویسکی بودیم به حرفای جدی و رسمی مسخره مون ادامه میدادیم. بعد از یکی دو ساعت که تقریبا هر دو مون ردیف شده بودیم، بی اختیار نزدیکش شدم و گفتم میخوام ببوسمت. البته من در اون موقع فقط میخواستم ببوسمش (لااقل واسه شروع) ولی اون یه دفعه لباشو بهم نزدیک کرد و من هم نا مردی نکرم لبامو چسبوندم به لبش. نمی دونم چی شد که دیدم داریم از هم لب میگیریم. بعد از چند دقیه لب گرفتن، شروع کردم به خوردن گوشاش و گردنش و از روی لباس سینه های کوچولوش رو می مالیدم. کم کم صداش بلند شد و من فهمیدم که طلبه است. یواش یواش دستامو بردم زیر تی شرتش و از روی سوتین سینه هاشو مالیدم. صداش بیشتر شد و من هم دستمو بردم توی سوتینش و سینه های ناز و کوچولوشو مالیدم. همچنان داشت حال میکرد. خوابوندمش روی مبل و روش دراز کشیدم. کیرم شق شق بود. داشت میتکرید. بعد از اینکه تی شرتش رو دادم بالا و شروع به خوردن سینه هاش کردم، تا خواستم شلوارش رو در بیارم، گفت که من نسبت به شیوا (زنم) عذاب وجدان دارم و این کارو خیانت به دوستم میدونم. گفتم بابا بیخیال این حرفا. خودمونو عشقه. اون تو همون حالت مستی سعی داشت مانع از سکس بشه ولی من که دیگه طاقت نداشتم سعی کردم هم با کارم بیشتر حشریش کنم وهم با زبونم مخشو بزنم. خلاصه با کلی ناز و عشوه راضی شد ولی همچنان نمیدونم عذاب وجدان داشت یا خجالت میکشید ویا اینکه ناز میکرد؟! بعد از اینکه لختش کردم، شروع کردم خوردن کس خوشکل و نازش که فقط یک کم مو داشت. معلوم بود یکی دو روز پیش پشماشو زده. موهامو محکم می کشید و جیغ ظریف میزد. بعد از اینکه کلی کسش رو خوردم، ازش خواستم واسم ساک بزنه. اون هم کیرمو گرفت تو دستش و بعد از کلی بازی بازی، شروع کرد به خوردنشو وای که چه حالی می داد. باورم نمیشد نسرین جون داره واسم ساک میزنه. همون کسی که خیلی وقت بود دوست داستم لا اقل یک لب ازش بگیرم. بعد پاهاشو باز کردم بذارم تو کسش که گفت من پرده دارم و واسه شوهرم نگهش داشتم. من که کلی تو پرم خورده بود، گفتم اشکال نداره برگرد. آخه مردی که زن داره و کس رو تجربه کرده، دیگه به لاپا راضی نمیشه. اولش گفت دردم میاد ولی دوباره مخشو زدم و مشروط به در نیومدن راضی شد تا از کون بهم بده. یک خورده از کرم های زنم مالیدم در سوراخ کونش. بعد سعی کردم با انگشت یک کم راهشو بازکنم. یواش یواش با یک انگشت و دو انگشت زمینه رو برای یک هجوم انقلابی فراهم کردم. کیرم از کنترلم خارج شده بود. داشت می ترکید. آروم آروم سرشو گذاشتم تو سوراخ کونش و اون هم یک جیغ بلند کشید ولی بعد از مدت کوتاهای احساس کردم داره در کنار درد، حال هم میکنه. شروع کردم به تلمبه زدن. وای که چه حالی میداد! این کون نسرین جون بود که کیرم توش داشت جولون میداد. اون هم که داشت کلی حال می کرد و با یک دست کسشو میمیالید، هی منو تحریک میکرد که بکن عزیزم. جرم بده. بعد از چند دقیقه که تلمبه زدم، احساس کردم آبم داره میاد. گفتم میخوام خودمو خالی کنم تو کونت. اونم گفت: میخوام. بریزی توش. و من هم نامردی نکردم و آبمو تا قطه آخرش ریخیتم تو کونش. این اولین باری بود که آبم رو توی کون خالی میکردم. وای که چه حالی داد. آبم که تا قطره آخر کشیده شد، خیلی احساس سبکی و کرخی کردم. کنارش دراز کشیدم و یک لب چاق ازش گرفتم. بعد بلند شد رفت حموم و من تا از حموم بیاد، تو همون حالت مستی داشتم فکر میکردم واقعا این نسرین خوشکله بود که من کردمش؟! از اون به بعد هر بار که زنم میرفت ماموریت، نسرین جون خانم خونه من میشد و میومد پیشم و یه حالی به هر دومون میداد. تا اینکه دیگه شوهر کرد و من کیر خوردم

سمیه جوناین ماجرا بر میگرده به ششم فروردین همین امسال که من یه کونه سیر از نوه عمه ام کردم.سه ماهی میشه که با سمیه (نوۀ عمه ام) ریختم روهم.خیلی وقت بود که راضیش کرده بودم بیارمش خونمون ولی خونمون هیچ وقت اون طور که باید خالی نمیشد.تا اینکه پدرم تصمیم گرفت بریم شمال ومن هم خوشحال از اینکه یه خونۀ خالی گیرم اومده وحالا این بماند که چه دردسری کشیدم وچه بهانه ای آوردم که خانواده را راضی کردم که بمونم، بماند.روزه پنجم خانواده رفتند شمال ومن تلفن را ورداشتم وخونۀ سمیه را زنگکش کردم وخوب میدونستم که کالر آیدی ندارند ولی از شانس کیریۀ من همش مامانش(همون دختر عمه ام) بر میداشت. دیگه کلافه شده بودم تلفن را گذاشتم سرجاش ورفتم بیرون تا کسچرخ بزنم. دو بار هم از بیرون زنگ زدم که دوباره مامانش گوشی را برداشت طرفهای شب بود که رسیدم خونه ودوباره بهش زنگ زدم این دفعه دیگه باباش برداشت ومن هم کلاً قید این سمیه را زدم. شب هم تا صبح پای آنتن شبکۀ اسپایس پلاتینوم را دیدم وروز ششم بود که طرفهای ساعت یازده صبح موبایلم زنگ زد از خواب بلند شدم و خواب آلود موبایلم را برداشتم وچشمام را یه کم مالش دادم تا شماره را راحت ببینم وقتی شمارۀ سمیه را دیدم داشتم از خوشحالی میمردم . بالاخره باهاش صحبت کردم وبهش گفتم که باید همین امروز بیای خونمون واون هم هی بهانه میاورد که نمیتونم ومامانم میفهمه واز این حرفها. من گفتم من کاری با این حرفها ندارم وباید تا دو سه ساعت دیگه بیای خونمون.اون هم قبول کرد وطرفهای ساعت چهار اومد.واین را بگم که من ۲۲ سالمه وسمیه ۱۸ سالشه وسمیه دختره بسیار خوشگلیه و هیکل وقد مناسبی داره وموهای خرمایی بلند داره که تا زیره کونش ادامه داره وچشمهاشم که میشی رنگه وبدنه بسیار سفیدی داره ودر ضمن دختره زبون بازی هم هست.دو ساعت قبل از آمدن سمیه رفتم حمام وموهای کیرم وزیره بغلم را زدم وجاتون خالی یه جغ اساسی هم زدم تا دفعه بعد دیرتر آبم بیاد وبعد حمام هم پماد لیدوکائین را خالی کردم رو کیرم تا خوب بی حس بشه. بالاخره سمیه جون اومد ووقتی از در وارد شد همون جا بغلش کردم وکلی لبای همدیگه را خوردیم آخه تو این دو ماهه اخیر تو لب گرفتن استاد شده بود.بعد بردمش تو وپای آنتن نشستیم وزدم رو شبکه پی ام سی وگفتم چادر و مانتو وروسریت را بکن ویه کم برام برقص.گفت که نادر (اسم ساختگی) من باید زود برم از همین حالا گفته باشم گفتم باشه عزیزم ولی خیلی وقت داریم تا شب.گفت پس باید با هم برقصیم .گفتم من رقص بلد نیستم وفقط میخواهم که تو برقصی.یک ربعی شد که رقصید ومن حسابی شق کردم و اومد روی مبله راحتی که نشسته بودم وخودشا پرت کرد تو بغلم ودوباره لب خوردنامون شروع شد.بهش گفتم سمیه جون بزنم رو کاناله سکسی، که بلند شد وگفت نه میترسم هوسی بشی وکار دستم بدی.گفتم ببین سمیه ما قبلاً صحبتامون را کردیم ونه نیار دیگه.بالاخره راضی شد ومن هم زدم رو کاناله اسپایس پلاتینوم وهمون موقع هم داشت صحنه ای را نشون میداد که مرده داشت کسه زنه را میخورد.سمیه خیلی خجالت میکشید من هم بلند شدم وسریع همه لباساما به غیر از شرتم درآوردم.بهش گفتم خجالت را بزار کنار و لباسات را در بیار. با زوز وزحمت زیاد لباساشا به غیر از شورتش در آوردم.اولین بار بود که سینه هاش را میدیدم از شدت شهوت چشام سیاهی میرفت حمله کردم و شروع به خوردنه ممه های ناز سمیه جون کردم فکر کنم ده دقیقه ای شد که سینه هاشا خوردم صدای سمیه هم در اومده بود ودستش را توی موهام میپیچوند حس میکردم که یه لولۀ کلفت توی سینه هاش هست و یه کم سفت مانند بود فکر کنم شق شده بود. کیرم شق شده بود ولی اصلاً حسی نداشت لیدوکائین کارش را خوب انجام داده بود.از روش بلند شدم شرتش را از پاش کشیدم بیرون وخودم هم شرتم را در آوردم.از خجالت لای پاهاشا بست ومن آروم نشستم روش و کیرم را روی ممه هاش میمالیدم و کیرم را نزدیک صورتش بردم وروی لباش میزدم. از این کارم اصلاً خوشش نمیومد ومدام سرش را اینطرف اونطرف میکرد.گفت نادر از فکر ساک زدن بیا بیرون که خوشم نمیاد اگه هم اصرار کنی بلند میشم بهش گفتم باشه عزیزم. اومدم عقب ولای پاش را باز کردم تا کسش را ببینم عجب کسی داشت آکبند آکبند،کسش خیلی پفی بود ویه خط کوچیک هم از وسطش میگذشت وموهاش را هم که کم پشت بود با تیغ زده بود.افتادم به جونه کسش ومدام میبوسیدم آخه خودم هم از کس لیسی بدم میومد.لای کسش را به دقت باز میکردم ومیبوسیدم با این که سمیه خیلی حال میکرد ولی از کسش هنوز آب نمیومد. برشگردونم ولای کونش را باز کردم تا نمای زیبای کون وکسش را از پشت ببینم عجب صحنه ای بود،یه ذره موهم لای پاهاش وسوراخش نبود،خوابید روش وکیرم را لای پاش گذاشتم تا به کسش بخوره وکیرم را لای پاش شروع به تکون دادن کردم و سرش را برگردوندم وازش لب گرفتم کیرم دیگه کاملاً شق شده بود ولی چیزی را حس نمی کرد،نشستم رو پاش وبه سره کیرم تف مالیدم وبهش گفتم لای کونت را با دستت باز کن اون هم باز کرد یه کم تف به سوراخش مالیدم و سر کیرم را فشار دادم تو که یهو سمیه جیغ زد و پرید جلو گفت چقدر درد داره،افتاد به التماسم که توش نکنم ولی دوباره راضیش کردم،رفتم از توی اطاق خوابم یه پتو و دو تا بالشت آوردم وپتو را زیره پامون پهن کردم ودوتا بالشت را زیره کسش گذاشتم و خوابوندمش و این دفعه روش نخوابیدم وروی پاهاش نشستم چون بالشت زیرش گذاشته بودم کونش قشنگ جلوم بود ولای کونش را باز کردم و دوباره تف مالیدم و آروم آروم کیرم را کردم تو سوراخش دوباره میخواست جلو بپره که سفت نگهش داشتم و موهاش را تو دستم گرفتم و کشیدم که جلو نره کیرم تا نصفه تو کونش بود وخودش را سفت گرفته بود طوری که اصلاً سوراخش را نمیدیدم بیچاره همون اول دو سه تا جیغ کشید وبعد جیغاش به گریه تبدیل شد ومیگفت نادر تورا به خدا فشار نده با دست محکم زدم رو کونش یه کم شل کرد و یه مقدار دیگه هل دادم که سمیه بد جور زد زیره گریه و گفت مامان جونم… میسوزه… دلم براش سوخت بیچاره دفعه اولش بود کون میداد ونمیدونست که این قدر درد داره.کیرم را همین طوری توش نگه داشته بودم که سمیه سرش را بر گردوند وبا صورت پر از اشک گفت نادر دیگه دوستت ندارم. من تا این را شنیدم سریع از روش بلند شدم و بغلش کردم و گفتم چرا عزیزم گفت برو دیگه نمیخوامت خیلی نامردی هر چی میگم فشار نده بدتر می کنی.چند دقیقه طول کشید تا راضیش کردم لا پایی بکنمش.دوباره خوابوندمش ونشستم روی پاش و کیرم را لای پاش فرو کردم و همون طور که روش نشسته بودم کیرم را با دست لای پاش میکردم وبه کسش میمالیدم.آب ما هم که خیاله اومدن نداشت و نیم ساعتی شد که میکردمش دیگه خودمم خسته شده بودم و اون هم میگفت از بس که دل ورودم تکون خورده دارم بالا میارم پس کی می خواد آبت بیاد دیرم شده میخوام برم گفتم ببین سمیه جون تا کیرم را تو سوراخت نکنم ابم نمیاد.اون هم گفت نه بیخیاله سوراخم بشو گفتم چرا گفت آخه کیرت کلفته و سوراخه من اندازۀ یه بند انگشت هم نیست.یه فکری به سرم زد رفتم از داخل یخچال یه خیار کوچیک آوردم و گفتم این کو چیکه ودردت نمیاد بزار بکنم توش تا آمادگی داشته باشی با هزار مکافات راضی شد حدوداً ده دقیقه با خیار به کونش حال دادم وبا اون دستم چوچولش را میمالیدم.صداش تو اتاق حال پیچیده بود که یه کم تکون خورد و ارضاع شد. کسش از قبل خیس شده بود ولی آبش بیرون نریخت.گفتم حالا نوبته منه،یه کم تف مالیدم به کیرم.آب دهنم کم شده بود و دیگه تف نداشت دستم را بردم جلوی صورتش وگفتم سمیه جون یه کم تف بده،اون هم با اکراه دستم را پر از تف کرد و همۀ تفهاشا در سوراخش مالیدم وسر کیرم را با سوراخش تنظیم کردم و یهو داخل کردم و موهاش را گرفتم تا جلو نره. اون هم یه جیغه بلند کشید و محکم زد زیره گریه،با اینکه سوراخش را آماده کرده بودم ولی بازم خیلی براش درد داشت.آخه خیاره کوچیک کجا وکیره کلفته من کجا.کیرم در حدوده چهار سانت کلفتی و در حدود سیزده چهارده سانت هم طول داره.دیگه گریه هاش برام مهم نبودو فقط به حال کردنه خودم فکر میکردم کیرم تا دسته تو کونش بود وتند تند عقب جلو میشد از بس که گریه کرده بود همه آرایشش پاک شده بود.در حدوده یک ربعی شد شایدم بیشتر که توی کونش تلمبه میزدم.این آخریا دیگه عادت کرده بود ودیگه فقط ناله میکرد.تا بالاخره این آبه ما اومد وتو کون سمیه جون خالی شد.چند دقیقه همون طوری روش خوابیدم و ازش لب گرفتم و یه کم دلداریش دادم.وقتی از روش بلند شدم کیرم خوابیده بود و گلاب به روتون انی شده بود.سمیه تا این صحنه را دید از خجالت قرمز شد و من هم اصلاً تو روش نیاوردم تا خجالت نکشه.سریع لباساش را پوشید تا بره.موقع رفتن گفت نادر این آخریا یه جورایی به کیرت عادت کردم و زیاد درد نداشت. من هم گفتم دیدی عزیزم گفتم اولش سخته ولی بعد عادت میکنی و اون هم سرش را به علامت تایید تکون داد.من هم بوسیدمش ورفت.خانواده که شمال بودند دیگه نتونست مامانش را بپیچونه وبیاد ولی تلفنی که با هم حرف زدیم ، دیگه میدونم که از عقب میزاره بکنمش

دختر خاله اشرفدختر خالم یه زن ۴۰ ساله میباشد که از شوهرش طلاق گرفته و در کانادا زندگی میکنه و به خاطر مشکلاتی که براش بوجود اومده بود ۹ ماه اومده بود که در تهران منزل مادرش زندگی بکنه من هم که اخر مهمونی و دوست دختر همش اینو با خودم میبردم الواتی تا هال بیاد بعضی شبا هم میرفتم خونشون برای مشروب خوری یه مدتی از رفتو امد های ما گذشته بود که کمی صمیمی تر هم شده بودیم و اون هی ر مورد دوست دخترای من اظهار نظر میکرد با اونها هم صمیمی شده بود اینو بگم اسم دختر خاله جان را میگزارم اشرف گذشت یه شبه بهاری که هوا هم ملس ولی رو به سرما بود تو بالکن خونشون نشسته بودیمو داشتیم مینوشیدیم اینو بگم که یه خونه ویلایی بزرگ دارن خاله وشوهرش هم شبا زود میخوابن و کاری هم به کاره کسی ندارن تو تراس نشسته بودیم داشتیم مینوشیدیمو حال میکردیمو غیبت میکردیمو صفا صیطی که کمی سردم شد گفتم اشرف برو تو یه لحاف بیار بندازیم رومون نمیریم از سرما گفت باشو رفت تو منم یه زنگی به زیدیها زدمو احوالاتی برسیدمو بای بای کردم و لحاف رو کشیدم رو خودم که اشرف گفت که سردمه گفتم برو یه لحاف برای خودت بیار گفت برو گم شو اون ور منم بیام زیر لحافت اگه بخام برم تو سرو صدا میشه و اینا از خواب بیدار میشن گفتم سگ خور بیک من رو بر کن بیا این زیر لیوان رو بر کردو اومد زیر بتوی من من مشغول نوشیدن بودمو اون هم در حین خالی بندی بود که ناگهان احساس کردم که یه چیزی رو بام به رو خودم نیوردم فهمیدم که اشرف داشت خیلی عادی به حرف زدنش ادامه میداد که من هم در حین راست کردن بودم که اومد دستشو گزاشت رو کیر بنده که تعجب کرد گفت این جرا اینجوریه گفتم که اخه من جزو راست قامتان تاریخم دوما دست تو اینجا چه میکنه که گفت خواستم ببینم که جنبه داری یا نه گفتم دیدی که از این امتحان رد شدم گفت چرا معطلی گفتم چه کنم گفت به جمب زیب رو باز کن ببینم گفتم باشه ولی مال من دکمه ای هست نه زیبی من دکمه رو وا کردم و ابل را دادم بیرون گرفت تو دستش هی باحاش بازی میکرد که لحاف رو زد کنار و کرد تو دهنش جون چه ساکی میزد کلش رو اوردم بالا گفتم کسی نبینه گفت نه بابا همه خوابن دوباره شرو کرد به خوردن شانس اورده بودم که الکل خورده بودم وگرنه با همون میکه اول اومده بود کمی خوردو کله رو اورد بالا گفت تو کاری نمیخای بکنی فوری شلوارشو کمی کشید بایین دست من رو کرد تو شرتش وووویییییییی چه صافش کرده بود کمی مالیدم خیس خیس بود به ناله کردن افتاده بوود که زودی ارضا شد دست من رو در اورد و بعد کیر منو دوباره کرد تو دهنش منم تو دهنش ارضا شدم که به روی خودش نیوورد قورت داد گفت عجب کمر سفتی داشتی گفتم مال الکل گفت من دوباره میخوام گفتم خب بیا بخورش گفت نه از اون یکی میخام گفتم خب بده باحاش بازی کنم نه چقدر خنگی میخوام که اونتو بکنی این تو گفتم اهان باشه برای بد گفت الان میخوام گفتم نمیشهادامه داستان دختر خاله گیر داد که من الان میخام گفتم اخه نمیشه گفت تو مگه نمیخاهی بری خونتون گفتم اگه اجازه بدی اره میخوام در برم گفت خب مگه ماشینت رو تو بارگینگ نزاشتی بیا منم باحات میام همونجا کارمونو میکنیم راه افتادیم به سمت بایین چراغ ماشین رو خاموش کردیم زود صندلی عقب ولو شود شلوارو شرت را زود در اورد تازه چشمم افتاد به کس مبارک گفتم اشرف این چرا انقد بزرگه چرا این شکلییه گفت به تو چه زود باش بکن تمومش کن بره تازه یادت باشه که شل بازی در نیاری داشتی میومدی تیز بکش بیرون حال و حوصله درده سر ندارم من هم کیرم رو از لای شرتم در اوردم شلوارم نصفه کشیدم بایین اومدم بزارم توش که گفت اروم من مثل اون دوست دخترات باره بوره نیستم که راحت بره توش اروم کمی کیرم رو روی کسش مالیدم تا هم کامل سیخ شه و هم کمی خیس شه که راحت بره توش دیدم تا مالش بوجود امد خانوم تندی وا داد بدنش به لرزش افتاد من تندی تا دسته چبوندم توش او وحشی اروم جر خوردم اروم بکن من شرو کردم به اروم عقب جلو کردن اونم تو فضا بود که کمی لرزید و تندی ارضا شد گفت اگه میخوای بشی بجنب دیره منم تندی کارمو کردم و زودی در اوردم ریختم زمین تندی لباسشو بالا کشید بوسم کرد ازم تشکر کرد تازه یادم افتاد که یه لب کوچولو هم تو این سکس از هم نگرفتیم گفت فردا مامان اینها میخان برن رودهن باغ مون من نمیرم تو بد از ناهار بیا اینجا گفتم چرا از ناهار نیام گفت حوصله بذیرایی ندارم در ضمن رفیق روفقات را راه نندازیا خودت بیا گفتم باشه و از اونجا زدم بیرون ساعت ۲ نصفه شب بود تو راه تازه یادم اوفتاد که من فردا شب خونه دوست دخترم دعوتم ای کیر بیاد به این شانس اگه اونو نرم که کلی ناراحت میشه گفتم به کیرم صبح یدالله میگم که نزدیکای شب بهم زنگ بزنه که من از دست اشرف کس قلمبه در برم تا به عشقم عزت برسم اومدم خانه مثل خرس گرفتم خوابیدم بد از خواب بیدار شدم یه صبحانه ردیف زدم تو رگ یه دوشی گرفتم یه صفایی به کیرم و به صورتم دادم اومم تو اطاقم نشستم یه چرخی تو اویزون زدم یه کم خودم روهشری کردم دیدم سا عت ۲ هست منم تیز خانه زدم بیرون یه ناهاری خوردم دیدم اشرف زنگ میزنه گفتم چیه گفت چیه یعنی چی سلامت چی شد کجایی چرا نیومدی بس گفتم فکر کردم که دیشب مست بودی از کردت بشیمونی گفت خفه بمیر کی اینجایی گفتم در رو باز کنی توام تازه یادم افتاد که به یدلله زنگ نزدم که امار رو بدم تا ماشین رو ببرم تو تیز زنگ زدم به ید الله بهش گفتم که من از ناهار خانه خالم هستم بهم زنگ بزن که در برم از اینجا اونم تیز امار را گرفت رفتم تو بارک کردم رفتم بالا دیدم در بازه سرم رو انداختم تیز رفتم تو دیدم اشرف خانوم با یه دامن چرمی کوتاه و یه کرست مشکی و یه چکمه مشکی بلند مقابل من ایستاده و یه ارایش بسیار تند جلو من ایستاده خیلی کف کردم عجب تیکه ای شده بود زود اقا زاده ما از خواب خوش بیدار شد یه سلام کردم زود اومد تو بقلم رو بوسی کردم و تیز رفتیم رو مبل نشستیم گفت چیزی میخوری گفتم نه گفت مشروب بیارم گفتم نه تازه خوردم اگه بخورم فاز نمیده گفت میخوای بریم تو اتاق گفتم بشین کارت دارم گفت الان گوشام نمیشنوه در اصل گوشام الان تو کسم بزار واسه بدش یهو تعجب کردم که عجب دختر خاله بر رویی دارم این چه طرز حرف زدنیه رفتیم تو اطاق دیدم تاریک تاریک کردتش یه لامب قرمز روشن کرده تیز موبایل خودش رو خاموش کرد مال من رو هم گرفت سایلنت کرددیدم خودش خیلی ریلکس دامنش رو در اورد با یه شرت و یه کرست و یه چکمه رفت تو رختخواب گفت نمیخوای لخت شی زود منم همه لباسام رو بجز شرتم رو در اوردم رفتم در اغوش اشرف تیزی اومدم لب بگیرم که گفت من از لب گرفتن اصلا خوشم نمیاد همین بوسه اروم بستمه داشتم گونهاشو میبوسیدم رفتم سراغ گردش گفت اه هری دلم ریخت بایین رفتم رو لاله گوشش لیس میزدم با یکی از دستام اون یکی لاله رو میمالیدم دیگه اتاق رو گزاشته بود رو سرش تو دلم میگفتم عجب ادم هشریه هنوز از صورت نیاومدم بایین تر این همه قوقا داره میکنه اگه برم بایین ببین چی میشه در همین هین که من داشتم گوش .و گردن رو میلیسیدم دیدم داره کرستش رو باز میکنه من هم کمکش کردم دیدم واه واه عجب سینه های بزرگی داره اندازه کله منه فوری هجوم بردم روش و شرو کردم به خوردن و لیس بازی مالش اونم اه بخور غضنفر عاشقتم میمیرم برات من هشریم تو باید من رو هر روز بکنی تو ……………… اه خدا مردم منم هشری تر شده بودم دیگه هیچی حالیم نبود دیدم تندی لرزید بهش گفتم ارضا شدی گفت اره ۲ دفه ارضا شدم ای خوارتو گاییدم گفت از روم باشورفت از میز کناره تختش یه اسبری او ورد گفت بزن به کیرت گفتم واسه چی گفت واسه این که دیر بیای گفتم من زود نمیام گفت بدش من بینیم تیز کیر من رو دستش گرفت مالید به کیر خایم انگار داشت اتیش میگرفت واه واه این چیه دارم میسوزم گفت کمی صبر کن الان خوب میشی تیزی شرتشو در اورد گفت تا این اثر کنه تو بیا کمی کسم رو بخور من نشستم رو زمین اون هم رو تخت دراز کشید سرم رو بردم لای باش ووییییییییییییییییییییی چییییییییییییییی میییییییییییییدییییییییییییییییییییییدم یه کس اندازه صورتم بدون یدونه مو روش یعنی مورچه لیز میخورد کلم رو کردم لاشو تیزی بوسه بازیو لیس زدن وای عجب بوی خوبی میداد بوی عطر بود دمش گرم که عطر زده بود وگرنه الان از بوی گه کس خفه میشدم داشتم میخوردم و اون هم داشت ناله میکرد کیره من هم که در حالت بیحسی بودو فکر کنم نزدیک به ۵ دقیقه بود که داشتم میخوردم اونم در بو داغون شده بود یه متر از تخت میبرید بالا بایین نمیدونم این بشر چرا انقدر حشری بود گفت بسه میخوام اون کیرت رو تو کسم حسش کنم بکن منو بجمب منم خودم ته حشری شده بودم دیدم که این چقدر بیحیا شده فوری از رو زمین بلند شدم با یه دستمال کسش رو تمیز کردم چون خیلی خیس شده بود باهاشو باز کرد رفتم وسط باش شرو کردم به در مالی بد کیرم رو اهسته کردم توش گفت خواهش میکنم که اندفه رو محکم بکن گفتم میترسم که زود بیام گفت نترس با این بیحس ککنده ای که من زدم امرا به این زودی بیاد منم نامردی نکردمو به روش فرغونی شروع کردم به فرغونی کردن میکشیدم بیرون با قدرت یهو میکردم تو انقد این کار رو کردم که صداش در اومده بود تو رو خدا اروم تر بکن منم وحشی شده بودم گفتم خفه جنده خانوم بر گرد که از اون ور بکنمت زودی کیرمرو در اوردم و بر گردوندمش به روش سگی کسش رو دباره با دستمال خشکش کردم کیرم رو کردم یهو تو کسش که صداش رفت اسمون ۴ شرو کردم به تلمبه زدن دست ها مو گذاشته بودم روی کبلهای کونش محکم میزدم روش صدا اون از یک طرف صدای تلمبه از طرف دیگه ضربه زدنهای من هم از طرف دیگه کونش مثل لبو شده بود من هم تند تر داشتم تلمبه میزدم اون هم داشت اصرار میکرد که زود تر بیام داره ضخم میشه یک ان هواسم رفت به سوراخ کونش یدم به به این از کون هم داده فوری موهاشو تو دستم جمع کردم یهو دردش گرفت گفت چی کار داری میکنی وحشی گفتم خفه کیرمو کشیدم بیرون یه تف جانانه از بالا رو سوراخ کونش انداختم کیرمو گذاشتم و حول دادم تو که بزورکلاهکش رفت تو جیغ کشید نکن گفتم هرچی بیشتر فش بدی موهاتو بیشتر میکشم بس بزار حال کنیم گفت لا اقل اروم بکن دردم میاد گفتم باشه تو خودت رو شل کن تا اومد شل کنه تا دسته چبوندم توش جیغ بنفشی کشید منم تازه سر حال اومده بودم بیحسی رفته بود اون هم داشت حال میومد که گفتم دارم ارضا میشم چه کنم گفت بریز توش منم سرعتم رو بیشتر کردم و همش رو ریختم تو کونش اساسی خسته شده بودم به ساعت نگاه کردم دیدم ۲ ساعت که من روی خانومم افتادم یه گوشه ای نگام تو نگاش افتاد گفت خودمونیما خیلی وحشی هستی فکرشو نمیکردم گفتم چه کنیم ما اینیم دیگه گفت خیلی حال کردم تو معنی سکس رو به من رسوندی من همیشه اینجوری دوست داشتم ولی ان دیوس هیچ وقت اینو نفهمید شلو ول بود گفتم باشه من میخوام یه دوشی بگیرم یه نیم ساعتی بخوابم .

اولین رابطه جنسی .یادتونه که خاطره اولین بار که آبم اومد براتون نوشتم…..خیلی از دوستان از واقعی بودن یا تخیلی بودن مطلب سئوال میکنن….اول اینکه اون مطلب کاملا واقعی بود در ثانی نمیدونم چرا برای بعضی از دوستان این مسئله اینقدر مهمه ؟! که از اصل موضوع خارج میشن….به هر حال از لطف همه تشکر میکنم و امیدوارم بتونم خاطره و مطالب باب میلتون روبنویسم……..این موضوع برمیگرده به چند ماه بعد از اینکه من بالغ شدم و فهمیدم که این موضوع خیلی طبیعیه….راستش چندین بار دیگه دلم میخواست با ننه ربابه برم حمام ولی هیچ وقت نشد ومن همیشه به یاد اون روز تو حمام و رختخواب وهر جائی گیر میاوردم خودمو ارضاء میکردم تا اینکه چند ماهی گذشت و تعطیلات عید رسد….معمولا ما هر سال یه سفری میرفتیم اما اونسال خبر دار شدیم یکی از دوستای خانوادگیمون که چند بار توی تهران رفنه بودیم خونشون تصمیم دارن عید با خانومشون بیان شیراز و طبیعی بود که میان خونه ما….یک روز قبل از عید رفتیم فرودگاه واز آقای (م) وخانومشون به گرمی استقبال کردیم…آقای م وضعیت مالی خوبی داشتن و فقط یه بچه داشتن که همون سال فرستادبودنش آمریکا درس بخونه….شب سال تحویل فرا رسید تمام مراسم سنتی هم به خیر خوشی تمام شد ما هم که از همه کوچیکتر بودیم از همه بزرگترا عیدی گرفتیم اما دل نشین ترین عیدی مربوط به مینا خانوم بود که یه اسکناس صد تومنی بمن داد و منو گرفت تو بغلش وکلی ناز و نوازشم کرد…راستش جلو بقیه خجالت میکشیدم تا اینکه مینا خانوم روی گونه های من یه بوس آبداری کرد ولم کرد……دو سه روزی گذشت تا اینکه قرار شد برای دیدن خالم بریم خونشون …از اونجا که همه میدونستن منو پسر خالم قهر هستیم تا من گفتم نمیام مینا خانوم هم سر دردشو بهانه کرد وگفت منم نمیام ….بعداز یه عالمه بحث و گفتگو موافقت شد که من ومینا خانوم بمونیم که هم من درسامو بخونم هم مینا خانوم بخوابه واستراحت کنه…وقتی همه رفتن قرار شد من چندتا نون تازه بگیرم ونهار از غذای مونده دیشب بخوریم …منم بلا فاصله وظیفمو انجام دادم ورفتم چندتا نون تازه گرفتم وبرگشتم…همین که وارد خونه شدم یه مرتبه خشکم زد مینا خانوم با یه دامن چین دار گشاد ویه تاپ آسین کوتاه نشسته بود روی مبل ….راستش یه کمی خجالت کشیدم وسرمو انداختم پائین رفتم تو آشپزخونه چند دقیقه ای معطل کردم وبرگشتم دیدم مینا خانوم یه دستمالم به نشونه سر درد دور سرش بسته وداره تلوزیون نگاه میکنه تا منو دید گفت آدم وقتی همه هستنباید حجاب داشته باشه احساس راحتی نمیکنه منم چیزی نگفتم وبه نشونه تایید سرمو تکون دادم بطرف اتاقم رفتم تا لباس خونه بپوشم که مینا خانوم صدام کرد و گفت از توی اتاق ما توکیفم یه قرص سفید هست برام میاری؟ منم رفتم لباسمو عوض کردم وبه نشونه ادب کل کیفشو براش بردم…مینا خانوم از این کار من خیلی خوشش اومد و منو بطرف خودش کشوند یه بوس آبدار گذاشت روی صورتم…منم به بهانه اینکه بذارید براتون آب بیارم از تو بغلش کشیدم بیرون و رفتم از آشپز خونه یه لیوان آب آوردم….مینا خانوم قرصشو خورد و دستشو گذاشت روی پیشونیش ….چند دقیقه ای با سکوت گذشت و گفت این سر درد لعنتی من با قرص خوب نمیشه میتونی بیای یه کمی ماسازش بدی؟….گفتم من بلد نیستم …گفت فقط دوتا دستاتو بذار روش محکم فشارش بده…منم از خدا خواسته بطرفش رفتم و شروع کردم به کف دستامو رو پیشونیش کشیدن…که یه مرتبه از جاش بلند شد و نشست روی زمین طوریکه من که ایستاده بودم پشت سرش قرار گرفتم ا از پشت پیشونیشو ماساز میدادم برای اینکه بتونم محکمتر دستامو بکشم پشت سرشو گذاشت روی کیر من وگفت هرچی زور داری محکمتربکش …سفتی سرش ولیزی موهاشم روی کیرم حس میکردم وداشتم تحریک میشدم مینا خانومم مثل اینکه شیطنطش گل کرده باشه با سرش کیرمو که حسابی بلند شده بود به این طرف واونطرف میکشید …راستش یکمی به نفس نفس افتاده بودم ودستا م شل شده بودکه یه مرتبه مینا خانوم گفت بیا یه کمی هم پشتم رو بمال…منو نشوند لبه مبل و سرشو گذاشت وسط پاهام…منم شروع کردم به ماساز دادن پشت گردنش همینطور که داشتم پشت گردنشو می مالیدم گرمای نفسهاشو روی کیرم احساس کردم..اونم نامردی نکرد و بادماغش کیر منو از این طرف به اون طرف میبرد ….چند دقیقه ای گذشت که یه مرتبه سرشو بلند کرد از پا ئین صورت قرمز شدش یه نگاهی بمن کرد و گفت این آقا کوچولو چرا اینجوری شده ؟ من که از خجالت داشتن میمردم سرمو تکون دادم و گفتم نمیدونم….. با صدای لرزونش گفت میخوای بوخورمش ؟….راستش من اون موقع منظورشو نفهمیدم با علامت سر گفتم نه وفقط متوجه شدم که دستشو گذاشت روش ومحکم گرفتش…بعدشم سرشو گذاشت رو دستش ومنم شروع کردم به پشت گردنشو مالوندن …دیگه اصلا حسی توی دستام نبود فقط به فشاره دستش توجهم جلب شده بود که مرتب شل وصفت میشد….چند دقیقه ای این حالت ادامه داشت تا اینکه یه مرتبه سرشو از روی کیرم بلند کرد و گفت میخوای؟ من که درست منظورشو نفهمیده بودم سرمو به علامت نمیدونم تکون دادم……مینا خانوم از جاش بلند شد ومنو روی کاناپه دراز کرد اوم روی من دراز کشید و دامنشو کشید بالا من همینطور داشتم پشت گردنشو میمالیدم ونفس نفس میزدم…مینا خانوم شورتشو در آورد و خوابید روی من دیگه صدای نفسهای اون بیشتر از من شده بود… چند ثانیه ای نگذشت که یه مرتبه شورت وزیر شلواری منو هم کشید پائین ….کیر منو گرفت تو دستاشو شروع کرد به بازی کردن با اون باور کنید حرارت دستاش داشت کیر منو میسوزوند…دوتا پاشو باز کرد واینطرف واونطرف من گذاشت …چند باری سر کیرمو به لای کسش مالید که احساس کردم وسط پاهاش خیسه راستش من نمیدونستم باید چه کار کنم… که یهمرتبه دیدم کیر منو ول کرد وباسنشو میبرد بالا وپائین و نفس نفسهای تندی میزد چشماشو بسته بود ولباشو گاز میگرفت…این حالت چند دقیقه ای طول کشید و هراز چند باری مینا خانوم توقف میکرد …من کلافه شده بودم نمدونستن باید چه کار کنم که دیدم خودش بلوزشو سوتینشو یکجا از تنش در آورد من که اولین بار بود سینه یه خانومی میدیدم بی اختیار زل زده بودم ونگاه میکردم …مینا خانوم دستامو گرفت و گذاشت روی سینه هاش گفت دوس داری باهاشون بازی کنی ؟ منم اخدا خواسته گفتم آره و شروع کردم به مالوندن سینه ها …واقعا نرمی خاصی داشت همینطور که داشتم سینه هارو میمالیدم یه مرتبه با صدای بلند گفت محکمتر منم با تمام زوری که داشتم فشارشون دادم که یه مرتبه حرکات مینا خانوم تند شد وبعدش یه جیغ بلندی کشید و افتاد روی من…..همینطور که بیحال افتاده بود روی من احساس کردم میتونم منم کیرمو تو کسش تکون بدم…یه کمی خودمو تکون دادم که یه مرتبه دیدم از جاش پرید وگفت نه صبر کن الان نمیتونم… دو دقیقه ای که گذشت آروم کیر منو از تو کسش در آورد من از اینکه خودم ارضاء نشدم خیلی کلافه بودم ….که یه مرتبه از روم بلند شد ومنو به پهلو روی مبل خوابوند وخودشم پشتشو بمن کردیه کم از آب دهنشو مالوند لای پاهاش وکیر منو گذاشت لای پاش وگفت یواش برو تو…منم که داشتم دیونه میشدم شروع کردم به فشار دادن یه آخ بلندی گفت و کیرمو ول کرد نمیدونید جه احساس خوبی داشتم دلم میخواست حال حالا ها تموم نشه بعد از یه مدت کوتاهی دیدم مینا خانوم از اون بیحالی در اومد و شروع کرد به گاز گرفتن لباش…همینطور که کیرمو عقب جلو میکردم دستامو گرفت وگذاشت رو کسش ودست خودشم گذاشت رو دستای من وشروع کرد به مالوندن چوچوله هاش دیدم دوباره نفسهاش داره تند میشه منم بی حیائی کردم با دست دیگم سینشو گرفتم وشروع کردم به مالوندن…حالا دیگه خودشم باسنشو عقب جلو میکرد که یهمرتبه داد زد محکم محکم منم با تمام زوری که داشتم کیرمو عقب جلو میکردم …یک دقیقه ای این حالت طول کشید که دیدم مینا خانوم رگای گردنشو کشید وصورتش قرمز شد وداد زد محکمتر ..منم تا اونجائی که میشد سینه هاشوفشار میدادم خودشم دستامو که گذاشته بود روی چوچوله هاش با شدت فشار وتکون میداد که یه مرتبه دیدم تمام بدنش داره میلرزه …توهمین حالت بود که منم یه مرتبه یه صدائی دادم و کیرمو تا اونجائی که میشد به جلوبردم تاآبم ریخت….هر دومون اینقد بیحال شده بودیم که چند دقیقه ای بی حرکت روی مبل افتاده بودیم …من از شدت بی حالی داشت خوابم میبرد که ذیدم مینا خانوم مثل اونائی که درد دارن یواش باسنشو کشید جلو تا کیر من در بیاد ..دستشو دراز کرد و از توی کیفش یه بسته دستمال کاغذی جیبی در آ ورد چند تاشو گذاشت لای پاشو رفت دسشوئی بعداز دسشوئی آمد ودست منو گرفت برد تو دستشوئی و شروع کرد به شستن کیرم…بعد از اون رفتیم آشپزخونه وغذائی که تویخچال بود گرم کردیم خوردیم سر میز نهار نه من ونه مینا خانوم نای حرف زدن نداشتیم فقط هر از گاهی مینا خانوم یه نگاه بمن میکرد ولبخنی میزد اون روز بعداز نهار هردومون مثل اونائی که از کوه کندن برگشته باشن روی مبل ولو شدیم وتلوزیون نگاه میکردیم که خوابمون برد……

دخترخاله کون گنده.سلام من ابی ۲۲ سالمه یادمه ۱۷سالم بود اون موقع خیلی تو کف بودم وهمش چشام رو کون زنهای مردم وفامیل بودیه دختر خاله دارم که ۲۵سالشه ومجرد باسینهای بی نهایت گنده وکونی که تک بود. اون که خونشون تو شهرشتان بود واسه ای یه چندروزی اومد خونه ما من که تو کونم عروسی بودرفتم حسابی تو حموم تمیزکاری به خودم گفتم باید حتمان تو این چندروزحسابی این کون گنده وسینهای زیبارو بهشون حال بدی بالاخره شب اول فرارسید باتوجه که دختر خاله صبح رسیده بود وتابعداظهر خواب بود شب به من گفت من خوابم نمیادمیشه بیام باکامپیترتو بازی کن من هم از خداگفته گفتم چرانشه بعدگفت لباس عوض کنم میام منم رفتم تواتاق رو تخت دراز کشیدم وتواین فکر بودم که امشب چطوی این کون گنده رو بکنم که دیدم دراتاق بازشدو دخترخاله اومد داخل.تادیدمش کیرم بلند شد. یه رکابی پوشیده بود که اون سینهای گنده وخوش فرمش داشتند میترکیدند بایه شلواراستریج چسبون که یه کمر باریک بایه کون گنده رونمایان میکردرفت نشست وکامپیترروشن کردونشست من که داشتم دیوونه میشدم وهمش یه کون گنده رودر حال کردن تجسم میکردم گفت ابی میشه عکسهات ببینم من هم گفتم وقتی داشت عکسهارونگاه میکرد رسید به عکسهای سکسی که دیدم خودش رویه تکونی داد ویه اه کوچیکی کشید من هم که حشرم زده بود بالا سیع مثل یه سگ خودم رسوندم بهش واز پشت محکم سینهاش روگرفتم که یکم جاخورد یه لبخندی بهم زد من هم سیع بلندش کردم وخوابندمش روتخت وشروع کردم به لب گرفتن وسینه هاش رومالوندن که اون هم انصاف ن خوب همراهی میکرد دریه چشم بهم زدن لختش کردم وقتی رکابیش رو دراوردم دوتا سینه گونده وخوش فرم زد بیرون که درجا باعث شد ابم بیاد وبریزه رو رونش بی توجه دوباره شروع کردم به خوردن سینهاش وگردن وگوشش و کم کم اومدم پایین رسیدم به کسش وای وای داشتم دیوونه میشدم یه کس پفکی بدون مو که خیس خیس شده بود اگه بگم کسش هم لیس زدم دروغ گفتم برش گردندم که او گفت نه ابی جون خودت بیخیال کونم شو درد داره لاپای بکن بیا اول برات ساک هم بزنم تودلم گفتم کور خوندی مگه میشه از خیر همچین کون گنده وخوش فرمی گذشت وبلند باقربون صدقه کیرم وشروع کرد به ساک زدن بیشرف مثل ای جنده های امریکای داشت کیرم رومیخورد ازکیرم بگم زیاد گنده نبود ولی بی نهایت کلفت دیگه داشتم به اوج لذت میرسیدم که من رو گرفت توبغلش وشروع کرد به لب گرفتن بعد گفت بیا عزیزم کیرتو بزار لای سنهام وعقب جلو کن بادستش سینهاش چسبوند بهم من هم یه تف انداختم روکیرم وشروع کردم وای که چه حای میداد امتحان کنید خیلی حال میده بعداز۲دقیقه لاسینه ای کردن گفت که بسه بیا کیرتو بزار لاپام تا ابت بیاد گفتم که باشه ولی روشکم بخواب گفت که نه گفتم که نمیخوام توکونت کون میخوام کیرم بزارم روخط کونت عقب جلو کنم تا ابم بیاد بایه بدبختی قبول کرد وقتی خوابی رو شکم وکونش دادطرفم ازحشرسرم سوت کشید تصورکنید یه کون گنده سفید خوش فرم ونرم بع یه تف کوچیک زدم سرکیرم ولمبرهای کونش روبازکردم وکیرم نهادم وشروع کردن به عقب جلو زیاد حال نمی داد زد به سرم که به کونم توش اون که همش ناله میکردگفتم عریزم کونت رو بادستهات باز میکنی تاسوراخ کونت رو برات لیس بزنم اونم سیع این کاررو کرد من هم دوسه تا تف خرکی زدم به کیرم ونهادم دم سوراخش تا اومد به خودش بجنبه تمام هیکلم رو انداختم روش که کیرم تا بیخ رفت توکونش اومد جیق بزنه جلوی دهنش رو گرفتم خیلی تقلا میکرد بعد از ۲دقیقه که ثابت روش خوابیدم دستم رو ازجلوی دهنش برداشتم واروم شروع کردم به تلنبه زدن اون که انگار داره خیلی بهش حال میده میگفت همشس مال خودت جرم بده تابیخ بکن توکونم جون جون بااین حرفهاش من هم حشری تر شدم وستم رو رسوندم به سینهاش و همزما شروع کردم تلمنبه زدن به سرعت که بعدازجنددقیقه ابم اومد که باتمام فشارریختم توکونش که گفت سدختم سوختم چقدر داغه بع چندتا لب ازش گرفتم بعد لباسهامون رو پوشیدم وخوابیدیم امیدوارم خوشتون اومده باشه بای

پسرخاله هات.سلام ماجرای من و پسر خاله از ۵سال پیش شروع میشه .موقعی که اومد خونه مون و شب شوهرم کیشیک کار خونه بود . باید بگم که پسر خاله م بچه شماله .دو سه روزی بود که خونه ما بود و از اونجا که شوهرم تو فامیل کاملا بهش اعتماد داشت وداره خیلی با ما راحت بود تا اون شب که من تنها با پسرم داشتم از خونه مامانم می رفتم خونه که به مامانم گفت خاله نزار تنها بره بگو وایسته منم با هاش می رم شبه اخه. بدش ما باهم رفتیم خونه پسرم رو که خوابوندم بهش گفتم اگه می ترسی بیام پیشت بخوابم .اخه اون شب بدجور تو کف یه کیر بودم اونم گفت باشه فقط داوود شوهرمو می گفت نیاد یه وقت فکر بد کنه !!!! گفتم نه بابا اون تا فردا ۹ صبح کارخونهست .گفت خواب چه بهتر من که دوست داشتم با دختر خالهم بخوابم توی دلم بهش گفتم پرو خجالت نمی کشه تو کف منه!!!!! ولی از این حرفش خوشم اومد.وقتی که من دراز کشیدم اومد بغلم دستش رو کرد توی موهام بعدش از یه بوسه به لپم زد من که منتظر بودم با یه حرکت رفتم روش و شروع کردم به در اوردن لباساش اونم دست اندخت کرست و شورت منو در اورد بعدش چند تا لب ازهم گرفتیم انصافا از داوود بهتر سکس می کرد وقتی که داشت کوسمو می خورد اونقدر باحال بود که تا بحال ارگاسم نشده بودم بعداز نیم ساعت از ماساژ و خوردن کسم که گذشت دیدم نباید جلوش کم بیارم شروع کردم به ساک زدن کیرش بزرگتر از شوهرم بود توی دهن که گذاشت وقتی تا ته فرو کرد احساس کردم دارم خفه میشم بعد از ۲۰ دقیقه ساک زدن بالاخره ابش اومد چه اب داغی بود بعد شروع کردش کاندومشو در اوردن بهش گفتم تو کاندوم از کجا اوردی ؟؟ گفتش ادم بیاد پیش دخترخالشو موقع سکس کاندوم نداشته باشه .جوابمو درستو حسابی نداد!!!!!!!! بعدش کیرشو فرو کرد تو کسم .از جلو از عقب سرپا هر جور که فکر بکنی انگار که سکس من بود واسه خودش بعدش که نزدیک بود ابش بیاد کاندومشو در اورد و بهم گفت برگرد من که برگشتم دیدم خوابید روم بعدش سوراخ کونمو پیدا کرد رو ۵ دقیقه داشت تلمبه می زد اونقدر درد داشتم من تا حالا حتی به داوودم کون نداده بودم بعدش ابشو ریخت تو ی کونم گفت بزار اینجا بمونه تا وقتی رفتی حموم یادت باشه که کون گشاده تو مدیون منی .حالا از ماجرای اولین سکس ما ۵ سال می گذره من از شوهرم جدا شدم و با پسرم تنها زندگی می کنم هر وقتم که هوس می کنم به پسر خالم می گم که بیاد خونه خالیه .بهش گفتم اگه بخواد زن بگیره باید اجازه بده من لز زنش باشم تا بازم بتونم با حاش سکس کنمتمام لحظه هاتون سرشار از لذت سکس باشه

سکس کودکی با دختر خاله .سلام دلم میخواد برگردم به دوران بچگیم یادم میاد همه رو انگولک میکردم از دختر دایی بگییر تا دختر عمو پسر عمو پسر دایی قوم وخویش آشنا ومخصوصا دختر خاله هام هفت هشت ساله بودم که با بچه ها مامان بازی میکردیم با همین بهونه ها انگولکشون میدادم آمپول میذدیم آمپول میزدن خلاصه اون قدر تو عالم بچگی بودم که اصلا نمیدونستیم کسوکون چی هنست فقط میدونستم ما بول داریم دختر ها ندارن راستی به کیر میگفتیم بول یادم میاد یک روز با دختر خالم با پسر خاله وداداشم داشتیم مامان بازی میکردیم من با دختر خالم که دو سال از خودم بزرگتر بود زن وشوهر بودیم اون ها هم با هم برای اولین بار دستم رو کردم لای پای دختر خالم دیدم چیزی نیست حسابی باهاش ور رفتم دیدم یه چیزی داره مثل گوشت اضافه گفتم این چیه گفت دودولم هست گفتم یعنی شما دودولتون با ما فرق میکنه گفت آره اینو هم بگم که زیر پتو بودیم و من چیزی رو نمیدیدم بعد هم اون مال من رو دستمالی کرد کیف میکردم خودم رو میمالوندم بهش اونقدر کیرم کوچیک بود که لا پاش نمیرفت ما مدتها این شده بود کارمون بابا زیر تخت پشت مبل زیر پتو هرجایی که کسی نبینه میمالوندمش یک روز زیر پتو بودیم بهش گفتم چرا تو کاری نمیکنی گفت من به سن تکلیف رسیدم تو هنوز نرسیدی هر کاری میخوای بکن ما هم نامردی نمیکردیم فقط سراغ کسش که میرفتم دستم رو میگرفقت یک روز به من گفت برام میخوریش گفتم نه تواز اونجا دیش میکنی گفت بشورمش چی گفتم باشه رفت شست اومد برای بار اول بود که طاق باز میدیدمش یک نگاه کردم مو داشت چندشم شد ولی مچبوری سرم رو بردم لای پاش بو کردم بدم اومد طاقت نیاورد سرم رو فشار داد گفتم وی نمیخوام بو گه میده التماس کرد هر کاری کرد قبول نکردم گفت بولتو میخورم ها گفتم مگه الکی هست گفت از خدات باشه همه التماس هم میکنندگفتم برای چی که گفت باید خودت مزشو بچشی خلاصه اومد سراغ منو شرتو پایین کشید که سیخ کرده بودم همین که کرد تو دهنش احساس داغی دهنش رو هنوز حس میکنم داشتم میمردم از خوشی اگه بار اول ساک رو یادتون باشه میفهمین کارش تموم شد که گفت حالا تو گفتم نه که گفت اگه نخوری نامردی من هم باهات قهرم نفسم رو حبس کردم همین که لبم رو گذاشتم رو کسش دیدم داره میلرزه گفتم چی شد گفت کارتو بکن با اکراه میخوردم که دیدم باسنشو داد بالا دو سه بار اینکارو کردو آروم شد گفت بسه مردم گفتمش عجب حالی داد امروز ازاین به بعد اینو اضاف کنیم قبول کردو تامدتها این شده بود کار ما تا این که ده دوازده ساله شدم یک روز که داشت کیرم رو میخورد یک آبی از ما اومدریخت تو دهنش حالش بهم خورد رفت دستشویی گفت شاشیدی تو دهنم گفتم نه به جون خودم نمیدونم چی شد خودش اومدهیچی نگفت ای موضوع تمام شد تا یک دفعه که خواستم بهش دست بزنم شاکی شد و گفت تو دیگه به سن بلوغ رسیدی ما با هم نامحرم هستیم گناه داره هر چی کفتم فاییده نداشت فقط میگفت اگه منرو دوست داری باهام ازدواج کن از اون حرفا بودچون وقتی که من سرباز بودم شوهرش دادنداون دو تا بچه داشت واین تفاوت سنی باعث شد دختر خالم رو از دست بدم نفرین به اون کسی که سربازی رو اختراع کرد و باعث شد تا جوانهای مملکت دو سال از بهترین روزهای عمرشون رو تلف کنن واتوماتیک وار مارو چهار سال عقبتر از دختر خالمون قرار بده تا هم فکر ازدواج هم از سر من پرید هم اون ببخشید اونچنان سکسی نبود اما صد درصد واقعی و برای من ماندگار بود راستی به این خاطر اسم مستعاری نبردم که شیرینی داستان رو برای خودم حفظ کنم اگه خواستید بازم براتون از خاطراتم بگم.

من و زن عمو زیبا .سلام من آراز هستم ۲۹ سالمه و ماجرایی که می خوام براتون تعریف بکنم مربوط میشه به ۳ ساله پیش من پدرم ایرانیه ولی مادرم ترکیه ای من بعد از ۸ سال اومدم ایران چون ما ایران زندگی میکنیم و من در استانبول دانشجو بودم و مقیم اونجا هستم. خلاصه بخاطر برگشتن من یک جشن مفصلی در ویلامون در لواسان مادرم گرفته بود و همه فامیل بابام دعوت بودن اونجا بود که من همه دختر های فامیل رو دید میزدم و مامانم دوست نداشت من از ایران ازدواج کنم ولی بابام می گفت هر دختریو دوست داری بگو واست بگیرم . چون پدرم خیلی آدم پولداری هست اکثر دخترای فامیل می خواستن خودشونو به من قالب کنن. تا اینکه من زن عمو زیبا رو دیدم اولش نشناختم چون خیلی خوشگل کرده بود خودشو من باهاش دست دادم و روبوسی کردیم و همچنین با عموم . من تا آخر جشن لباس کوتاه و اندام سکسی زیبا جان را تماشا می کردم. خلاصه بعداز ۲ هفته که گذشت و من همش تو فکر سکس با زن عمو بودم تا اینکه زن عمو به من زنگ زد و گفت شام بیا خونه ما و شب هم من رفتم . در خونه عمو رو زدم که عموم در رو باز کرد و رفتم تو دیدم زن عمو با یک دامن کوتاه و تاپ قرمز جلوم ظاهر شد…….. وای خدای من خیلی خوشگل شده بود( در ضمن زیبا جان ۳۸ سالش بود در ان تاریخ) بعد از شام عموم به من گفت از ترکیه واسش تعریف کنم که منم شروع کردم به تعریف تا اینکه عمو زد به کلش که آخر هفته میره استانبول و منم بهش گفتم هر موقع خواستی بری کلید خونمو بهش بدم و زن عمو جونمم چون پزشک بود نمی تونست بره و کار داشت.آخر هفته شد و عمو با پسر عموم رفتن . همون روز ظهر من تو پارک جمشیدیه بودم که فکری به سرم زد و رفتم جلوی بیمارستانی که زن عمو اونجا کار میکرد منتظرش ماندم تا اومد تا منو دید تعجب کرد و شروع کرد به سوال وجواب منم بهش گفتم چون می دونستم تنهایی اومدم ببرمت خونه ما اونم قبول کرد.تو راه من حرفایی در مورد زن های ترکیه و اینکه عمو رفته حالی عوض بکنه زدم و دیدم خوشش نیومد و هی در مورد اونا از من سوال می کرد بعد یهویی گفت بریم خونه ما تا من لباس عوض کنم . رفتیم خونه عموینا زن عمو رفت اتاق لباس عوض بکنه که من بعد از ۲ دیقه پشته سرش رفتم اتاق خواب دیدم لخت شده و داره دنباله لباس می گرده از پشت آروم به طرفش رفتم تا بغلش کنم که یهو برگشت نمی دونم چی برداره که منو دید و هول شد گفت آراز تو اینجایی چرا بی صدا اومدی تو منم ترسیده بودم گفتم شاید کمک لازم دارین . من که داشتم زن عمو رو با سوتین صورتی و شورت سفید می دیدم از خود بیخود می شدم که اروم رفتم پیشش و دستهاشو گرفتم و به چشمایه هم خیره شدیم که من به زبان ترکی بهش گفتم ( sani seviyorum) معنیش یعنی دوست دارم بعدش شروع کردم به لب گرفتن اونم دیدم خوشش اومد وشروع کرد به لب خوردن بعدش بغلش کردم و گذاشتم رو تخت و آروم از زیر گوشش شروع کردم به خوردن و اونم با صدای اروم آه آه میکرد رفتم سراغ سینه هاش و بعد کوسش وای نمیدونین خوردن کوس زیبا جان اونم اصلاح شده و سفید و تپل چه حالی میداد داشت حال میکرد و کم کم ابش میومد . بلند شدم لباسامو در اوردم و ۶۹ خوابیدم و اونم کیرمو ساک میزد ومنم کوسو کونشو می خوردم بعد که خوب حشرش زده بود بالا بلند شدم و کیرمو گذاشتم رو کوسش آروم فشار دادم وشروع کردم به تلمبه زدن جوری محکم میکردمش که جیغش در اومد کیرمو از کوسش در اوردم و گفتم برگرده واییییییییییییییییی یک کون سفید خوشگل با یه سوراخ قرمز خانم دکتر زیبا جلوم ظاهر شد کیرمو گذاشتم سوراخ کونش اروم اروم فشار دادم همش می گفت آراز جان بکن منو تو خیلی خوب میکنی منم شروع کردم به تلبه زدن بعد از چند بار تلمبه زدن داشت آبم میاومد که سریع از کون زن عمو در اوردم و اونم فهمید برگشت و کیرمو گرفت به طرف صورتش منم با فشار خالی شدم رو صورتش اونم می گفت جوووووووونم همشو بریز بعدش با انگشتاش آبمو می خورد. بلند شدیم و حمومی که تو اتاق خوابشون بود رفتیم ودوش گرفتیم . بعد از این ماجرا من زود زود میام ایران و با هم هماهنگ می شیم زیبا جان را می برم ویلا و دوتایی سکس می کنیم.

زن عمو سلام من امیر هستم ۲۸ سالمه ،یه عمو دارم که ۴ سال از خودم بزرگتره وازدواج هم کرده من عاشق زنش بودم صورت خیلی خوشکل، سینه توپ، کونو که دیگه حرفشو نزن از هر نظر عالیه من همیشه تو نخش بودم کلاَ آدم بی خیالیه برای لباس پوشیدن خیلی راحت جلو من میگشت به همین خاطر منم عاشق هیکل ناز و مامانش شده بودم دوست داشتم اون ممه های خوش فرمشو بخورم اون کون گندشو ورز بدم که حسابی حشریش کنم بعد بکنمش جوری که شوهرش نکرده بودش. یه روز که دیگه خیلی از این موضوع کلافه شده بودم زدم به سیم آخر و نقشه ای کشیدم تا اونو بکنم رفتم یه چند تا کلیپ جور کردم البته با کیفیت ریختم رو سی دی و یه سی دی دیگه هم که فیلم هلیوودی سانسور نشده بود جدا برداشتم ،اون همیشه ازم فیلمهای ارجینال هالیوودی می گرفت و من هم اطمینان داشتم که نشون عمو نمیده چون اون خشش نمی اومد. خلاصه رفتم خونشون فیلمارو جابجایی بهش دادم بعد از یه مقدار نشستن پیش زن عمو، با ترس و لرز از عاقبت کارم ازش خداحافظی کرد م واز خونشون زدم بیرون تو اون روز اصلاَ فکر و خیال ولم نمی کرد همش میگفتم اگه ناراحت بشه آبروم میره خدا کنم اگه ناراحت بشه به کسی نگه شبم اصلاَ خوابم نبرد تا فردا صبحش که گذرم افتاد خونشون یعنی مخصوصاَ افتاد می خواستم نتیجه کارمو ببینم چی شده رفتم زنگ خونشونو زدم خودش اف اف برداشت فهمیدم تنهاست توی صداش که تغییری حس نمیکردم به خودم گفتم یا سی دی که بهش دادمو نگاه نکرده یا نگاه کرده و خوشش اومده چون سکوت نشانه رضایته در را باز کرد منم بعد از سلام و احوال پرسی رفتم تو، درست حدث زده بودم تنهابود یه مقدار با هم حرف زدیم بعدش یهو بهم گفت :برا چی اومدی خونمون کارم داشتی امیر جون، منم که هیچ بهونه ای نداشتم یهو الکی از خودم گفتم:آره اومدم سی دی مو پس بگیرم دیروز اشتباهی سی دی بهتون دادم. گفت: اهان اون سی دی دیروزیه ،منم گفتم :آره نگاش که نکردی؟ گفت : چرا نگاش کردم ، بعد یهو قیافش عوض شد گفت ببین امیر جون تو مثل برادرمی این فیلما برای شما خوب نیست چون تو مجردی نباید نگاه کنی منم گفتم: آخه حوصلم سر میره چیکار کنم واقعیش که گیرم نمیاد مجبورم فیلمشو نگاه کنم و یه کم حال کنم.اونم گفت:هرچی ،این فیلمو که به من دادی بهت نمیدم به کسی هم نمیگم ولی اگه دفعه دیگه ازت چیزی دیدم بخاطر خودت میرم به خانوادت میگم منم که دیگه دیدم همه چی داره خراب میشه بهش گفتم (فرض کنمیم اسمش ندا است) ندا جون من خیلی فشار رومه کسی رو هم ندارم که بخوام باهاش حال کنم من این فیلمو مخصوصاَ بهت دادم گفتم شاید تو بهم یه حالی بدی، هنوز حرفم تموم نشده بود که بلند شد یه سیلی محکم زد تو گوشم منم دنیا تو چشم سیاه شد ،گفت: ببین من فکر میکردم تو پسر خوبی باشی اگه میدونستم اینقدر پست و کثیفی اصلاَ تو خونمم راهت نمیدادم از خونم گمشو بیرون تا تکلیفتو بعد که عموت اومد روشن کنم منم که داشتم دیگه سکته سومیه رو هم میزدم که یهو یه صدای آروم صدام زد امیر ، امیر جون پاشو مامان برو چندتا نون بخر بابات میخواد بره سر کار نون برای صبحونه نداریم منم که عشق میکردم خواب دیدم سریع مثل برق رفتم نانوایی سر کوچه نون گرفتمو اومدم خونه دیگه هم دور زن عموم نگشتم . پایان من و لیلی در طبیعت سلام اسم من ارشه داستانی که براتون مینویسم مربوط میشه به تابستون پارسال من ۲۷ سالمه قدم ۱۷۸ و وزنم ۸۰ و با دختر عموم ۱سالی میشه که ازدواج کردم پسر عموم که اسمش امینه ۱ سال زود تر از من ازدواج کرده و اسم خانومش لیلی است از همون اولی که من این لیلی خوشگله رو دیدم بدجور ازش خوشم اومده بود البته به نظر میومد که اونم همین احساسو نسبت به من داره اخه زیاد با من صمیمی شده بود و جلوی من خیلی راحت میپوشید ولی من چون تازه نامزد کرده بودم و از طرفی لیلی زن پسر عموم بود سعی میکردم زیاد بهش فکر نکنم در مورده لیلی هم بگم که قدش حدود ۱۶۵ و وزنش ۶۰ سینه های رو فرم و اندامی کاملا سکسی داره خلاصه ۱ مدت گذشت ۱ روز که سر کار بودم لیلی جونم اس داد یادم نیست دقیقا چی بود ولی یادمه ۱ اس عاشقونه بود منم ۱ اس براش فرستادم باز اون فرستاد و خلاصه اون روز شاید ۱۵تا اس برام فرستاد که من احساس کردم که اونم بدش نمیاد اینجوری بود که رفتم تو نخش روز بعدشو مرخصی گرفتم یه خورده کار داشتم میبایست برم نظام مهندسی که به محل کار لیلی هم نزدیک بود و همینطور تعمیرگاه شوهرش کارم تموم شد زنگ زدم بهش و گفتم میرم پیش امین اونم گفت منم میام اونجا بعد میرم خونه بابا(منظورش عموم بود)خونه من نزدیک عمومه که گفتم بیا اگه شد با هم میریم خلاصه ما رفتیم پیشه امینو بعد از نیم ساعت لیلی جونم امد من که خواستم برم امین گفت اگه خونه میری لیلی رو هم ببر که من هم قبول کردم و این اولین باری شد که منو لیلی تنها شدیم انداختم تو یه مسیر خلوت و سر صحبتو باز کردم ولی اونروز فقط تونستم یه لب ازش بگیرم چند روز بعد با لیلی جونم هماهنگ کردیم و با هم قرار گذاشتیم من همیشه تا ساعت ۶ سر کارم اونروز ساعت ۱ مرخصی گرفتم و رفتم دنبال لیلی و با هم رفتیو بیرون ۱ جای دنج دور از دسترس زیر سایه درخت پیدا کردیمو نشستیم من همیشه ۱ زیرانداز تو ماشینم هست خلاصه چند دقیقه ای همینطور الکی کس شعر گفتیمو کم کم شروع به بوسیدن لیلی جون کردم از دستش شرو کردم که تئ دستم بود بعد یه بوس کوچولو از لپش کردم و همینطور به لباش نزدیک شدم اول که لبشو بوسیدم یه بوس کوچولو بود بعد همینجور طولانیتر شد تا لبامون تو هم گره خورد وشروع به خوردن لبای هم کردیم که واقعا تو کارش وارد بود الان که دارم مینویسم ارش کوچولو داره نبض میزنه البته منم تو خوردنو حشری کردن دخترا مهارت دارم بعد از یه کم خوردن شالشو دراوردم و شرو کردم به خوردن گردن و لاله گوشش لیلی هم خیلی زن حشری و هاتیه و انتچنان اه ناله میکرد که پیش خودم میگفتم خدا رو شکر که جای خلوتی هستیم کم کم لیلی دکمه های پیراهنمو باز کرد و شرو کرد به خوردن سینه و شکم من منو دست انداخته بودم تو مانتوش و سینه هاشو میمالیدم که یواش یواش دکمه هاشو باز کردم و تاپشو دادم بالا و از رو سوتین یه گاز کوچولو از نوک سینش گرفته یه اه باحا کشید که نزدیک بود ابم بیادبعد سوتینشو زدم بالا وای عجب سینه ای داشت سایز ۷۵ سفید با نوک قهوه ای یه چند لحظه فقط نگاشون میکردم بعد شرو کردم به خوردن یکیشونو میخوردم و اون یکیرو با دست میمالیدم لیلی هم که دیگه تو این دنیا نبود چشاشو بسته بود و اه و نالش رو هوا بود بعد حدود ۱۰ دقیقه خوردن باز رفتم بالا تر و گردن و گوششو شروع به خوردن کردم و بعد لب زبونمو کرده بودم تو دهنش واونم الحق که اینگاره بود باز دوباره اومدم سمت سینه کم کم پایینتر رفتم و دکمه شلوارشو باز کردم وهمینجور که شکمو سینشو میخوردم دستمو کردم تو شلوارش و شرروع کردم با بازی کردن با کسش از روشرت بعد دستمو کردم تو شرتش وای کس داغشو که لمس کردم باورم نمیشد که کس خوشگل لیلی جون تو دستمه خیس خیس بود البته اونم بیکار نبود و دستش تو شرت من بود و داشت باکیرم ور میرفت دیگه لیلی تو این عالم نبود شلوارو شرتشو دراوردم پاهاشو دادم بالا یه کم کسشو با انگشت مالیدم بعد شرو به خوردن کردم از رونش شروع کردم و کم کم زبونمو به کسش رسوندم عجب کسی بود صورتی موهاشم که تازه زده بود واقعا دیوونه کننده بود یکی دو بار زبونمو روی درز کسش از پایین تا بالا کشیدم و بعد شروع به خوردن چوچولش کردم چه مزه باحالی داشت هنوز مزش تو دهنمه الان که یادش میفتم دهنم اب میشه وچند باری هم زبونمو میکردم توی سوراخ کسش و میچرخوندم حدود ۱۰دقیقه تو همین حال بودم که دیدم لیلی دیگه اه و نالش تبدیل به جیغ شده و سر منو محکم به کسش فشار میده یه لحظه یه جیغ زدو اروم گرفت و دهنو صورت منو پر اب کرد منم بلند شدم کنارش دراز کشیدم یه کم ماسازش دادم تا سر حال اومد حالا دیگه نوبت لیلی جون بود شرو کرد به خوردن من از ابم گرفت رفت سمت گوش وگردن سینه وتارسید به شکمم همینجور که شکمو سینمو میخورد از رو شلوارم که هنوز درش نیورده بودم کیرمو میمالید بعد شلوارو شرتمو با هم دراورد و کیرم که حالا راست راست ونزدیک بود دیگه زیر اون فشار بشکنه مثل یک فنر پرید بیرون گفت وای چه کیر باحالی داری ارش جون گفتم چطور گفت خیلی خوش فرمه از ماله امین بزرگترو کلفت تره مال امین خیلی گوچیکه ،کیر من حدوده ۲۰سانت و حدود ۳سانت قطر داره گفتم همش ماله خودته لیلی جونم تا اینو گفتم عین این کیر ندیده ها افتاد به جون کیرم خیلی باحال میخورد همه کیرمو میکرد تو دهنش ودر میاورد و بیضه هامو میخورد که خیلی حال میداد سر کیرمو مک میزد بع د چند دقیقه من چرخوندمش روی خودم به حالت ۶۹ و همزمان که لیلی کیرمو میخورد منم کسشو میخوردم و انگشتمو خیس مسکردم و میکرد توی سوراخ کونش که این خیلی بهش حال میداد چون هر وقت این کارو میکردم یه اه جانانه میکشید ۱۰ دقیقه ای که کیرمو خورد احساس کردم دارم میام گفتم لیلی دارم میام و اون همینطور ادامه داد تا ابم اومد و همشو ریختم تو دهنش و انم همشو خورد دیگه هر دوتامون بی حال شده بودیم کنار هم ۵ دقیقه ای دراز کشیدیم تا یه کم حالمون سر جاش اومد یه نگاه بهش کردمو دستمو گذاشتم روی کسش دیدم یه لبخند ناز زد منم خندیدمو باز شروع کردیم اینبار زیاد نخوردمش پاهاشو دادم بالا و کیرمو با کسش تنظیم کردم یه کم کیرمو روی کسش مالیدم تا خودش بگه بعد دو سه بار مالیدن گفت ارش دارم دیوونه میشم بکن تو کسم منم نامردی نکردم کش که هنوز خیس بود تا دسته کردم تو کسش انگار راست میگفت که کیر امین خیای کوچیکه چون کسش خیلی تنگ بو داغ وشروع کردم به تلمبه زدن چون ابم یه بار اومده بود خیالم راحت بود که حالا حالاها نمیاد من تلمبه میزدم و اونم قربون صدقه خودمو کیرم میرفت بعد چند دقیقه جامونو عوض کردیم و لیلی اومد روی من کیرمو با کسش تنظیم کرد وشروع به بالا و پایین شدن کرد منم سینه های خوشگلشو میمالیدم و گاهی خم میشد و همزمان لب میگرفتیم اما انگار اب من اومدنی نبود ایندفه به حالت سگی کردمش وای که کردن کس از پشت چه حالی میده بعد کلی تلمبه زدن همزمان با انگشتمم با سوراخ کونش ور میرفتم اونم با چوچولش بازی میکرد بعد کیرمو دراوردم وگفتم لیلی از عقب اجازه میدی یه کمی ناز کرد ولی قبول کرد منم که طی گایش کسش حسابی کونشو با انگشت اماده کرده بودم کیرمو اول گذاشتم دهنش که بخوره تا ببینه کسش چه مزه ایه بعد یه تف انداختم دم سوراخ کونشو کیرمو اروم حول دادم تو و صی سه مرحله کیرم تا دسته تو کون لیلی جونم بود که عجب کونی بود انگار گذاشته بودم لای گیره چند لحظه نگه داشتم بعد تلمبه زدن شروع شد اول یه خورده اخ و ناله کرد و میگفت ارش سوختم جون لیلی در بیار من گفتم چند لحظه صبر کن خوب میشه و همینطورم شد بعد چندتا تلمبه زدن دیدم که داره اه اه میکنه و میگه تند تند بکن منم که دیگه تو اوج بودم نزدیک بود ابم بیاد گفتم لیلی دارم میام گفت همونجا خالی کن منم چنتا تلمبه زدم همه ابمو با فشار تو کونش خالی کردم و همونجا روش افتادم بعد ۲،۳ دقیقه بلند شدم کیرم که از تو کونش در اومد دیدم کلی گشاد شده یه بوس کوچولو از لپش کردم ازش تشکر کردم و کنارش چند دقیقه دراز کشیدم و ماسازش دادم تا سر حال شد لبلسامونو پوشیدیم برگشتیم طرف خونه بهش گفتم این بهترین سکسم بود که تا حالا داشتم اونم گفت که به اونم خیلی حال داده و دو سه بار ارضا شده رسوندمش جلوی خونشون یه لب جانانه گرفتیم و پیاده شد بعد از اونم چند بار با هم سکس کردیم که بعدا می نویسم

بعد از عروسی تو ماشین بعد از عروسی خواهر داماد که همسایه قدیمی ما بودن اومد خونمون.داداشش که داماد باشه دوستم بود.خونواده راحتی بودن کلا.از من بزرگتر بود ۲ سال.از بچگی دوست داشتم بکنمش.دوست خواهرم بود.لاغر بود با برجستگیهای منحصر به فرد.خیلی داستان داشتم تا مخش زدم.خیلی با سیاست و کس لیسی.فارسی نوشتن واسم سخته.واسه همین تعریف نمیکنم.بعد زدن مخش چندین بار کردمش.پرده داشت.کونش خیلی تنگ بود.معلوم بود اولین بارشم بود میداد.چند بار کردمش تا یک مقدار بی حیا شد.شب عروسی اومد خونمون.من و مامان سارا.اسمش سارا بود.یه لباس ماکسی بلند تنش بود.با ارایش.خودتون میدونید دخترا تو عروسی چه ریختی میشن.راستش انقد کرده بودمش سیر شده بودم.شمش خودش چسبوند به مامانم اومد تو ماشین.رسیدیم خونه.تو راه به خودم گفتم میبرمش تو پارکینگ.خونه میتونستم اما تکراری بود.کردن با استرس خال میده به من.در ضمن من ۳ ساعت سکس هم داشتم.هر کسی بکنم چون دیر ارضا میشم دیگه ولم نمیکنه.بگذریم.رفتیم تو پارکینگ.وقتی خاموش کردم اومد پیاده بشه گفتم نرو بیرون.گفت چرا گفتم میخام اینجا حالت جا بیارم.گفت نه.اینجا نه.بریم بالا.داشت میگفت که من گوش نمیدادم دامن ماکسیش کشیدم بالا از رو شرط کسش تندی خوردم که حشری بشه مقاومت نکنه.زود اروم شد.شرتش زدم کنار کس خیسش بر خلاف میلم خوردم.اولا کسش زیاد میخوردم.اما این اخرا خال نمیداد.عادتش داده بودم زیر بغلم میخورد.من همیشه تمیزم به خودم میرسم.تا نمیخورد ارضا نمیشد.البته این چهارمین دختریه که عاشق زیر بغل خوردنم بود.بدتون نیاد.من زیر بغلم عین بعضیا کبود نیست.تمیز و سفید.بگذریم.دادم واسم ساک زد تو ماشین.بعد بهش گفتم بشینه رو کیرم.کون تنگی داشت.همیشه یک ربع لاس میزدم تا بتونم تا ته بکنم توش.اما ایندفه گفتم کون لقش.حال کرده بودم عین فیلما بکنم.اونم که از خداش بود من بکنمش.کفشای پاشنه بلند پاش بود.یه پاش گذاشت اینور اونیکی گذاشت اونور فرمون رو داشبورد.برای اولین بار خودش سوراخ کونش با دستش تفی کرد.از اینکارا نمیکرد چون زیاد بی حیا نبود.اما حشری بود.چون از نظر اجتماعی هم موقعیت مناسبی داشت به هر کسی نمیتونست بده.واسه همین منم هر کاری دوست داشتم میکردم.خیلی وقتا کیرش میکردم.ناز میکردم.همیشه تو کف کیرم بود.خلاصه تفی کرد و کیرم با دستش گذاشت دم سوراخش.از ترسش اروم اروم میومد پایین.بعد مدتی که جا کرد کیرم تو کونش وخشی شد.دیگه یادش نبود تو ماشینیم.ترس نداشت.خانوم دکتر شده بود یه جندهی تمام عیار.نیم ساعت تلمبه زد.منم چون خیلی با این صحنه حشر شدم و از طرفی از همسایه ها میترسیدم.چون خیلی جنده بازی در اورد و جیغ زد.دوست داشتم ابم بریزم رو صورتش اما پوزیشنم بد بود و جای اینکار نبود.۲ بار ارضا شد.ببخشید اگه بد نوشتم.اولین بارم بود.تایپ فارسی هم سخته.من سکسی هستم خیلی.خیلی هم سکس کردم.سکس معمولی هم نمیکنم اغلب.اگه تشویقم کنید بازم میگم.راهنمایی هم کنید.اگه خیلی بد هم هست بگید که برم گمشم

شب حساسسلام من حمیدرضا هستم بیست و یک سالمه و یک دختر خاله دارم به اسم زهرا که دوسال از من بزرکتره. خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم مال نه سال بیش هستش اون موقع من دوازده سالم بود و زهرا جونم جهارده سالش بود من تازه از سکس یه چیزایی حالیم میشد و خیلی دوست داشتم با کسی حال کنم و کسی جز زهرا به فکرم نرسید من کلا آدم خجالتی بودم وجرات اینکه به زهرا بیشنهاد سکس رو بدم نداشتم برای همین فکر کردم راهی نمونده جز اینکه شب وقتی خوابه برم سراغش اما فرصتش بدست نمیومد برای اینکه هروقت با خانواده میومدن که شلوغ بود و نمیشد کاریش کرد هروقتم تنها میومد که شب نمیموند و تا شامو میخورد باباش میومد دنبالش ومیبردش آخه باباش آدم حزب الهی بود و میکفت خوب نیست شب تنهایی خونه فامیل بمونی. منم دیکه قیدشو زدم و بیخیالش شدم تا اینکه یه روز که خونه عموم بودم نزدیکای شب بود که بابام زنک زد خونه عموم و کفت شب نمیای خونه منم میخواستم بکم نه نمیام که بابام کفت زهرا هم اینجاست و میخواد باهات حرف بزنه کوشی رو که زهرا کرفت کفت بیا اینجا من حوصلم سر میره، من کفتم مکه بعد از شام نمیری خونتون که کفت نه مامانمو راضی کردم امشبو اینجا بمونم منم کفتم بس الا ن میام و با سرعت خودمو رسوندم خونمون.شامو که خوردیم ازش برسیدم بابات جطور قبول کرد که کفت بابام امروز برای یه کاری رفته تهران و فردا بعد از ظهر برمیکرده با این حرف یه لحظه به فکرم رسید امشب بهترین فرصته که نقشمو عملی کنم بعد از شام یه دو ساعتی مار و بله بازی کردیم که مامانم کفت بریم بخوابیم. مامانم سه تا جا انداخته بود داداشم که اون موقع شش سالش بود وسط خوابیده بود و من هم یه طرفش و زهرام اونطرفش. جراغها که خاموش شد من همش تو فکر نقشم بودم و خوابم نمیبرد یه دو ساعتی رد شد فهمیدم همه خوابند برای احتیاط دو سه بار زهراو صداش کردم مطمئن شدم خوابه بعد یواش بلند شدم دیدم زهرا روش به طرف منه و بشتش اونطرف، منم رفتم و با فاصله کم بشت سرش خوابیدم خیلی ترسیده بودم آروم دستمو رو باسنش کذاشتم خیلی نرم بود یکم که دستمو رو باسنش کشیدم جراتم بیشتر شد و خودمو بهش جسبوندم،حالا کیرم که بزرک شده بود درست وسط باهاش بود بعد رفتم سراغ سینه هاش که تازه در اومده بود از رو مانتو دستمو کذاشتم رو سینش دیدم اینجوری حال نمیده با هزار زحمت دوتا از دکمه هاشو باز کردم زیر مانتو هیجی نبوشیده بود و سینه هاش کاملا لخت بود نفسم بند اومده بود دستمو کذاشتم رو سینش قلبم تند تند میزد بعد رفتم سراغ شلوارش یه شلوار کشی بوشیده بود آروم آروم شلوارشو کشیدم بایین که دیدم یه تکون خورد حالا مطمئن بودم که اون بیداره با خودم کفتم حالا که تا اینجاشو اومدی بس تا آخرشو برو.یه دستمو از زیر انداختم دور کمرش که نتونه تکون بخوره بعد رفتم سراغ شورتش که رفته بود لای قمبلش.شورتشو یواش یواش کشیدم بایین بعد یه باشو دادم بالا و کیرمو دادم لای باهاش خیلی داغ بود کیرم داشت آتیش میکرفت که دیکه کفتم کارو تموم کنم کیرمو از لاباش در اوردم و یه توف زدم سر کیرم و باهای زهراو باز کردم سر کیرمو کذاشتم دم سوراخ کونش ،با دست کیرمو فشار دادم تو که یهو یه آه کرد و باهاشو جمع کرد فهمیدم دردش اومده یکم صبر کردم بعد دوباره فشار دادم که کیرم تا بیخ رفت تو که دیدم یه باشو رو زمین هی بالا بایین میکشه انکار خیلی دردش اومده بود یه جندبار که عقب جلو کردم یهو احساس کردم بیحال شدم وشاشم میاد زود کیرمو در اوردمو شلوارمو کشیدم بالا و دویدم طرف دستشویی، همین که شاشیدم کیرم سوزش شدیدی بیدا کرد و یه مایع جسبناکی ازش اومد بیرون، وقتی برکشتم دیدم زهرا خودش شلوار و شرتشو کشیده بالا منم دیدم ساعت جهار صبحه رفتم سر جام و خوابیدم، بعدا فهمیدم که اون مایع جسبناک منی بوده.هنوز بعد نه سال هروقت زهرا رو میبینم کمی احساس خجالت میکنم.

نادر و دختران همسایه اسم من نادر هستش دانشجوی رشته کامپیوتر می خواستم از خاطراتم براتون تعریف کنم . البته توی این زمینه من پرخاطره دارم چون که به قول بعضی از دوستام من خیلی حشری هستم و معمولاً تمام فکر و ذکرم دنبال جنس مخالف و لطیف هستش راستش فکر کنم بیشتر به خاطر مهتاب دختر دانشجوی بود که همسایگی ما آمد. اصلا ً بگذارین از همینجا شروع کنم و خاطراتم رو به صورت قسمت به قسمت و موضوعاتی که برام پیش آمده براتون بگم . آره خونه ما توی یه مجتمع ساختمانی خیلی شلوغ و پلوغ هستش و معمولاً تواین جور مجتمع ها همه جور آدمی پیدا می شه اما از وقتی که مهتاب و سارا دو تا دانشجو به همسایگی دیوار به دیوار ما آمدن از همون موقع این عطش سیراب ناپذیر من به سکس بیشتر و بیشتر شد . راستش شاید باور نکنید اما از وقتی که من مهتاب رو دیدم اینطور شدم انصافا ً ماه ماه یعنی خدا توی خلقت این دختر کم نگذاشته متاسفانه نمی تونم عکسی از چهره اون رو براتون ارسال کنم والا به هم حق می دادین حتی وقتی این دختر اصلا ً آرایش هم نمی کنه مثل یه عروسک می مونه .هنوز که هنوزه من وقتی اون رو می بینم نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و سریع توی دستشوئی و ازخجالت کیرمون درمی آییم . البته سارا هم دختر خوشکل و مامانی هست اما در مقایسه با مهتاب واقعاً باید ببینید تا قضاوت کنید. خلاصه سه ماه از اومد اونها گذشته بود و من توی بد کفی بودم و اصلاً هم هیچ رقمی راه نمی دادند تا حداقل یه صحبت کوچیک فقط یه سلام و رد می شدند. توی یک روز جمعه که روی تخت دراز کشیده بودم و هی می خواستم توی ذهنم اون و سارا رو لخت تصور کنم و یه دستم هم توی شرتم و داشتم به یادشون با کیرمون ور می رفتم که آخر کلم داغ شد از سر ناچاری بلند شدم رفتم حمام تا یه دوش آب سرد بگیرم . وقتی توی حمام داشتم لباسهام رو می کندم صدای شیرآب و دوش حمام همسایه یه لحظه توجه ام رو جلب کرد .چی داشتم می فهمیدم وای آره درست بود چرا تا حالا به فکر نبودم حمام همسایه بغلی یعنی مهتاب درست چسبیده بود به دیوار حمام ما یکمی که دقت کردم دو دستی زدم توی سرم وای که چقدر من احمق بودم. چون که تا حالا متوجه لوله کشی ساختمان نبودم آره پارسال که همه لوله کشی ساختمان خراب شده بود واسه اینکه هزینه زیاد داشت قرارشد لوله ها روکار کشیده بشن یعنی از سوراخی که بین دیوارها ایجاد کرده بودن لوله های ساختمان به هم چسبیده بود از همه جالبتر آن که لوله ای که بین دیوار حمام ما با مهتاب اینا ایجاد شده بود دورش رو با پشم شیشه بسته بودن نه با گچ و سیمان . سریع نشستم زمین و آروم شروع کردم به کشیدن پشم شیشه ها از لای لوله یکمی که کندم آروم با یه چشم داخل رو نگاه کرم چیزی دیده نمی شد چون اون ور دیوار که یه تیغه بیشتر نبود رو هم پشم شیشه کرده بودن باید صبر می کردم چون امکان داشت موقع درآوردن متوجه بشن و این فرصت طلائی رو از دست بدم. خلاصه با هزار مکافات صبر کردم تا حمام اون تمام بشه بعد که مطمئن شدم یه پیچ گوشتی آوردم و آرام آرام شروع کردم به کشیدن پشم شیشه اون ور دیوار. بالاخره موفق شدم یواشکی نگاه کردم چیز خاصی دیده نمی شد البته معلوم بود که سوراخ باز شده اما چون چراغ روشن نبود و تاریکی چیزی معلوم نبود. منتظر شدم حتم داشتم که باید اون یکی امروز که جمعه است به حمام بره اما کی. تا عصر این پا و اون پا کردم مثل مرغ سرکنده می رفتم توی حال و دوباره برمی گشتم توی اتاقم و یه سر به حمام می زدم ببینم صدای میاد یا نه. خلاصه جون به لب شدم تا نزدیک ساعت نه شب وای صدای دل نشین دوش آب حمام من رو به پای سوراخ کشاند چراغ حمام خودمون رو خاموش کردم و روی زانو ایستادم و از سوراخ داخل رو نگاه کردم . وای دو تا پای بلور سفید که از روی اون آب سرازیر بود رو دیدم یکمی بالاتر هنوز شرتش رو از پاش در نیاورده بود یه شرت سیاه به تن داشت و هی با خیس شدن آب بیشتر به اون می چسبید و می تونستم چاک کونش رو بیشتر ببینم هرچی سعی کردم بیشتر بالا رو نگاه کنم تا ببینم کدومشون هست مهتاب یا سارا اما بیشتر از ناف یا حداقل یکمی که خم می شد نوک پستوناش رو می دیدم . همینجور که داشتم نگاه می کردم داشتم با کیرم ور می رفتم نمی دونم چند بار آبم اومد چون اصلاً چشم از توی سوراخ بر نمی داشتم. خلاصه توی همین نگاه کردن بودم و او زیر دوش داخل وان حمام ایستاده بود و خودش رو می شست غافل از اینکه یک چشم حریص داره دید می زنه که یکدفعه از بغل شرتش گرفت و با کشیدن به سمت پائین کاملا خم شد اما چیزی معلوم نشد فقط چند لحظه موهای سرش رو دیدم که دوباره برگشت بالا نتونستم متوجه بشم که مهتاب بود یا سارا اما وای چی داشتم می دیدم یه کس توپل که توی کلی مو پیچیده بود وای خدا داشتم خودم رو پشت دیوار می کشتم وقتی که با دستش موهای کسش رو زیر دوش آب ، آب می کشید و می مالوند . بعد یه دستی هم از پشت به چاک کونش کشید و برگشت یه کمی خودش رو به سمت راست خم کرد تا کپل کونش زیر دوش قرار بگیره و با دستش شروع کرد به آب کشی. بعد یه چند لحظه ساکت ماند دیدم لیف از بالا شروع شد و کم کم به اطراف ناف و ران بعد موهای کس و لای پاهاش رو بالیف می کشید لای کونش رو هم یکی دوبار با لیف قشنگ کشید وقتی اون کس و کون سفید تپلی رو آغشته به کف صابون دیدم دوباره یه تف به کف دستم زدم و تند و تند شروع کردم به مالیدن کیرم دست آخر که تمام شد یکمی آنطرف رفت وقتی برگشت دیدم یه خود تراش توی دستش بود داشتم دیوانه می شدم تا حالا کلی فیلم سوپر دیده بودم کلی هم کس کرده بودم اما انصافاً اعتراف می کنم که با دیدن این صحنه ها اینقدر حال نکرده بودم . یه پاش رو از توی وان بیرون کشید و لبه وان گذاشت و بعد پاهاش رو از هم باز کرد حالا می تونستم از زیر موهای کسش لبهای بهم چسبیده کسش رو ببینم آرام با دست چپ پو �ت بالای موهای بلندش رو گرفت و شروع کرد به آن کادر کردن اطراف کسش وای معلوم بود که از موهای کسش خیلی خوشش میاد چون کلی زحمت کشید تا بالا و لای پاهاش رو تمیز و ردیف کنه من دیگه کمرم درد گرفته بود از بس که آبم اومده بود آخرش هم خودش رو زیر دوش شست و از حمام خارج شد. درست بود که نفهمیدم مهتاب بود یا سارا اما خیلی خوش گذشت. اون روز گذشت تا یه چند روز بعد که من همش فکرم یا گوشم به صدای حمام بود دوباره صدا شنیدم مثل یه خرگوش دویدم توی حمام و دوباره نگاه کردم وای مثل اینکه اون یکی بود چون یکمی از نظر هیکلی فرق می کرد. شورت سفید به تن داشت و هی ورجه ورجه می کرد که یهو کشید پائین درست فکر کرده بودم این همون اولی نبود چون اصلاً مو نداشت و کاملاً تراشیده شده بود هرچند یکمی مو سبز شده بود اما معلوم بود که دوست نداره موی زائید داشته باشه کاملاً مشخص بود که کمی از اون یکی بیشتر باید حشری باشه البته من بعداً این دوتا رو تشخیص دادم اما الان واسه هیجان داستان نمی گم تا شما خودتان متوجه شوید چون هربار که دستش به لای پاهاش می برد بیشتر با کسش ور می رفت جوری که معلوم بود که با این کارش لذت می بره مخصوصاً لای لبهای کسش رو با انگشتش باز کرد و سعی می کرد که با شستن توی اون یه حالی هم بکنه. البته اون روز نه اما روزهای بعدی که من اون رو توی حمام دید می زدم توی وان دراز کشید هرچند که نمی تونستم چیزی ببینم اما از صداهای جیغ آروم و نفس زدنش معلوم بود توی وان داره خودش رو ارضاء می کنه. از اون روز به بعد می تونستم چهره هرکدوم رو توی خواب و بیداری تجسم کنم . تا اینکه یک روز پنج شنبه عصر از سر کلاس به خونه می آمدم که واسه خرید داروهای مادرم وارد داروخانه شدم توی اون شلوغی مهتاب رو که جلوی پیشخوان وسایل آرایشی ایستاده بود شناختم سریع نسخه رو به گیشه دادم و خودم رو از پشت به اون نزدیک کردم دیدم چهار بسته موبر پریزن خرید .وای پس خودش بود تمام این مدت که من داشتم از اون سوراخ دید می زدم تمام اون صحنه ها وای که بی اختیار کیرم شق شده بود و اصلاً چیزی متوجه نبودم یعنی اون دختر اینقدر حشری هست اما اصلا به ظاهر نمیاره آره چنان سیخ کرده بودم که سریع دستم رو جیبم بردم تا سر کیرم رو بکشم پائین تا از روی شلوار که پف کرده بود آبرو ریزی نشه وقتی پای صندوق رفتم نمی دونم چه جوری به دختر صندوقدار نگاه کردم که اخم کرد سریع به خونه برگشتم و می دونستم که باید بره حمام منتظر ماندم یادم هست اون شب شام هم نخوردم و از توی اتاقم بیرون نرفتم و منتظر بودم کف کف بودم. هی صحنه های حمام کردن مهتاب و ور رفتن با کسش جلوی چشام می آمد. خلاصه شب ساعت دوازده گذشته بود که صدای آشنای دوش آب رو شنیدم سریع پریدم توی حمام و از سوراخ نگاه کردم. با تعجب سارا رو دیدم چون دیگه الان شناخته بودم کدوم به کدومه بعد یکمی آب کشی و ور رفتن با موهای کسش شیر آب رو بست و پای چپش رو روی لبه وان گذاشت نمی دیدم داره چکار می کنه اما بعد چند لحظه مایع سفید رنگ کرم شکلی رو مالید روی موهای کسش و آروم شروع به پخش کردنش به همه جا شد. آهان پس مهتاب این بود نه اونیکی من فکر کردم آره اما انصافا ً چرا داره موهای کسش رو تمیز می کنه اون که خیلی دوست داشت که تزئینش بکنه خلاصه برگشت و یکمی خم شد تا چاک کپل کونش از هم باز بشن و از همون موبر به اطراف سوراخ کونش و بعد روی کپل و کم کم به ران و تا ساق پاهاش خلاصه همه چهار بسته رو باز کرد و از کمر به پائین مالید. یه بیست دقیقه بعد دوش رو باز کرد و شروع به شستن خودش شد با شستن هرچه بیشتر با دستش موهارو می کند هرچی بیشتر می شست خدا ی من تپلی کسش بیشتر معلوم می شد وقتی تمام شد و پا جفت جلوی سوراخ ایستاده بود بقدری ورم کسش تپل بود که از لای پاهاش بیرون زده بود. نمی دونم اگه دیوار نبود می تونستم خودم رو کنترل کنم و بهش حمله نکنم چون وقتی که برگشت و پاهاش رو از هم باز کرد از جلو دستش رو تو برد و از لای پاهاش سعی می کرد با خودتراش باقی مانده موهای ریز اطراف کونش رو هم ترو تمیز بکنه توی همین وضعیت بود که کاملاً سوراخ کون معلوم بود وای معلوم بود که چقدر تنگه حتی انگشت کوچیکه من هم می تونست اون رو به درد بیاره چه برسه این کیر کلفت . اون شب گذشت و من تا نزدیک صبح توی رختخواب چند بار به یادش خالی شدم. صبح توی آشپزخانه داشتم صبحانه میل می کردم که صدای سلام و احوال پرسی یه مرد توی راهرو پشت در آپارتمان با همسایه رو شنیدم با شنیدن صدای سار و مهتاب مثل فنر بلند شدم حتی مادرم تعجب کرد با پروئی از چشمی در آپارتمان نگاه کردم دیدم یه پسر جوان جلوی در آپارتمان مهتاب اینا ایستاده و اونطرف سارا که مانتو به تن داشت و معلوم نبود داره از بیرون میاد یا داره می ره اما لای در مهتاب با یه رکابی و یه دامن تنگ که بالای زانوهاش است ایستاده از صحبتهاش فهمیدم که بله اون آقا پسر باید نامزد مهتاب باشه و امروز که جمعه است امده و سارا هم از خود گذشتگی می کنه و خونه رو واسه اونها داره خالی می کنه . با ناراحتی برگشتم اصلا فکر نمی کردم که مهتاب نامزد داشته باشه راستش خیلی دلم می خواست باهاش دوست بشم اما نه به خاطر اینکه باهاش سکس داشته باشم بلکه نظرم این بود که به مادرم بگم که ……. خلاصه بگذریم دمق رفتم توی اتاق دراز کشیدم. بعد واسه اینکه از سرم به پره رفتم بیرون پیش رفقا . بعد ناهار خوابیدم نمی دونم چند ساعت ولی وقتی از خواب بلند شدم دیدم داره هوا تاریک می شه صدای آب شنیدم فکر کردم که مامان هستش توی آشپزخانه داره ظرف می شوره اما وقتی از اتاق بیرون آمدم دیدم هیچکی توی خونه نیست سریع دوزاریم افتاد که حمام؟ رفتم توی حمام اولش که پاهای پراز موی پشمالو رو دیدم گفتم آره آقا پسره کارش رو کرده حالا خم داره صفا می کنه کیر نیم شق شده اش که اطراف اون رو معلوم بود با تیغ حسابی تراشیده توی دستش بود و داشت باهاش ور می رفت می خواستم برم که یهو صدای بهم خوردن آب توی وان و بعدش صدای مهتاب رو شنیدم که گفت بسه بابا هی بهاش ور نرو وای! چی داشتم می دیدم اونا دوتایی رفته بودن توی حمام وقتی سر زانوی سفید مهتاب رو از بالای لبه وان دیدم مطمئاً شدم. اون پسره گفت مهتاب اینجوری نمی شه توی وان دوتای جا نمی شیم بلند شو واستا سرپائی . صدائی نیامد ولی با تکانی که به پاهاش می داد معلوم بود داره براش ناز می کنه. که پسره خم شد و با دستش دست مهتاب رو از توی وان بلند کرد و بطرفش کشید با بیرون آمدن مهتاب می تونستم قسمتهای از بدنش رو ببینم وقتی کاملا ً ایستاد سریع اون رو به دیوار تکه داد طوری که کپل کونش به سمت همون پسره شد حالا کیر اون شق شق شده بود یکمی با لیف شروع کرد به مالیدن پشتش تا آمد به سمت کون و کپل مهتاب دستش رو آروم برد لای پاهاش معلوم بود داره فشار می ده چون صدای مهتاب درآمد و یهو یه جیغ کوچولو کشید و گفت آخ نه بهرام فشار نده . بعد آقا بهرام لیف رو کنار گذاشت و آهسته کیر شق شده اش رو نزدیک کون مهتاب کرد وقتی داشت لای پاهاش می گذاشت می تونستم به وضوح ببینم که مهتاب پاهاش رو به هم نزدیک کرد و سفت خودش رو گرفت اما مثل ینکه آقا بهرام یه فکرای دیگه کرده بود جون با عکس العمل شدیدی که مهتاب نشان داد و زود برگشت و گفت وای بهرام تو به من قول دادی نه اون که معلوم بود داره مهتاب رو مالش می ده سعی می کرد آرومش بکنه. خلاصه کلی باهم کل کل کردن معلوم بود با اصراری که بهرام داره می خواد اون رو از کون بکنه چون به مهتاب قول داده بود که تا عروسی با جلو کاری نداشته باشه اینهارو از حرفهای که با هم می زدن متوجه شدم خلاصه با کلی مخ کاری پسره تونست مخ مهتاب رو بزنه و بلندش کرد واز توی وان بیرون آمدن دستهای مهتاب رو روی لبه وان گذاشت و و کون اون رو داد بالا همینجوری داشت واسش قصه می گفت که اصلاً درد نداره تو خودت رو شل کن من کف صابون می زنم لیز می شه و ….. بعد کلی با سوراخ مهتاب ور رفت و دست آخر سر کیر مبارک رو گذاشت لبه سوراخ کون مهتاب بیچاره و یکمی که فشار داد جیغ مهتاب بلند شد وای بهرام یواش بسه داره درد می کنه . بهرام : نه هنوز که تو نرفته بخدا تو بی خودی می ترسی چیزی نیست که بیشتر فشار داد با هربار تو رفتن جیغ مهتاب هم بیشتر می شد. مهتاب : آی داره می سوزه وای بهرام بکش بیرون بسه وای مامان جونم اما بهرام دست بردار نبود و هی اون رو از کمر گرفته بود و فشار می داد یکی دوبار بیرون کشد و دوبار تو برد و جیغ و فریاد مهتاب بلند شد وقتی از توی کون مهتاب بیرون کشید و کنار رفت دیدم نامرد چنان کرده که اون کون تنگ گشاد شده بود و کمی هم کنارش خونی شده بود مهتاب از درد همینجور روی زمین چمباتمه زد و حالا می تونستم تا موهای سرش رو ببینم کنار وان سرش رو گذاشت انگاری داشت گریه می کرد اما بهرام بلندش کرد و کمی به حال آورد و شروع کردن به شستن هم دیگه گاهی وقتم باهم شوخی می کردن یکی دو بار هم مهتاب با کیر بهرام ور رفت و واسش می نالید اما بهرام خالی نشد. حمام تمام شد و رفتن. آره حمام اونها تموم شد اما من بقدری پکر بودم چون دختری که دوست داشتم رو جلوی چشام اون پسره یلا قبا کرد و من فقط تونستم از سوراخ دید بزنم. زدم بیرون تا یکمی حالم جابیاد توی ذهنم همش صحنه های کردن مهتاب مثل یه فیلم ظاهر می شد هر دختری رو توی خیابون می دیدم چهره مهتاب بنظر می آمد وضعم خیلی خراب بود یهو دیدم توی خیابون جمهوری هستم معمولاً اونجا زیاد می رفتم واسه خرید لوازم یه دوری زدم که دوربین های کوچیک الکترونیکی رو که دیدم یه جرقه به ذهنم امد. آره واسه اینکه بتونم مهتاب و سارا رو توی حمام کامل ببینم این بهترین راه بود یکی خریدم و به خونه برگشتم و بعد نصب سیم کشی کردم و منتظر ماندم تا به موقع آزمایش کنم . اولین بار که با دوربین شروع به ضبط و نگاه کردن کردم نوبت سارا بود اما انصافاً که عجب کون و کپلی داشت حتی یادم میاد وقتی داشتم واسه چندمین بار فیلمش رو توی کامپیوتر می دیدم بدون اینکه کیرم رو بمالم آبش درآمد. چند بار هم مهتاب رو کامل توی حمام دیدم و فیلمش رو ضبط کردم. توی بد کفی بودم و توی دلم قسم خورده بودم هرجوری شده مهتاب رو حتی به زور بکنمش تا جای که می خواستم با فیلم هاش ازش اخاذی کنم اما راستش ترسیدم . شاهین اصفهان

دختر خاله مغرورم ، سنمماجرا از اونجا شروع می شه که من تازه سال اول دانشگاه بودم و ۱۹ سالم بود و دختر خالم، سنم دو سال از من بزرگتر و ۲۱ ساله. خونواده ما و خالم اینا بخاطر خوب بودن رابطه مامانم و خالم ، خیلی با هم خوبنو حسابی تو هم می لولیم. منو سنم هم چون تقریبا هم سن و سالیم از بچگی با هم رفیق بودیم. همیشه یا ما خونه اونا بودیم یا اونا خونه ما. منو سنم هم که از خدا خواسته با هم بازی می کردیم. سنم هم مثل من آدم مغروریه، واقعا مغرور و قدرت طلب. از همون بچگی همیشه غرور خودشو نشون می داد واسه هیچگی کله نمی ذاشت ولی خوب چون من و اون از اول با هم بودیم باهام دوست بود و هر دو با هم حال می کردیم. البته بگم اینا مال بچگی تا حدود ۱۵-۱۶ سالگی هست. یه بار یادمه که سن و سال ابتدایی بودم و با سنم بودم. اون وسایلاشو خیلی دوست داشتو روشون حساس بود . یادم نیست من چه غلطی کرده بودم که یهو بد جوری زد به سرش مثل گرگ از جاش پرید افتاد به جون من. حالا نزنو کی بزن. منم خب ۲ سال ازش کوچیکتر بودم ولی اونم خوب دست بزن داشت. خیلی ناجور میزد. جفت دستاشو مشت کرده بود به هر جا که می شد می زد ، سر و کله و پشتمو خلاصه من از بس ترسیده بودم اصلا به فکر تلافی نیفتادیم و فقط فرار کردم. یعنی واقعا غافلگیر شده بودم. از ترسش تا ۱ ماه دیگه طرفش نرفتم تا کم کم خودش اومد آشتی کردیم. خلاصه بچگی ما اینطوری بود. گذشت تا اینکه ۱۵-۱۶ ساله شدیم و کم کم مثلا داشتیم بزرگ می شدیم. اون داشت یه خانوم خیلی خوشگل و ناز با نگاههای نافذ می شد و کم کم چون دیگه از بچگی داشتیم خارج می شدیم یه مقدار روابطمون سرد شد. هر چی بیشتر می گذشت سرد تر می شد تا اینکه به جایی رسید که فقط سلام و احوال پرسی می کردیم. نمی دونم واقعا دلیل اصلی این سرد شدن چی بود. من که از خدا خواسته دوست داشتم بازم مثل سابق باهاش باشم ولی خوب اون سرد شده بود . منم همونطور که گفتم چون آدم مغروری هستم دیگه طرفش نرفتم اصلا سعی نکردم روابطو درست کنم. خلاصه ما همچنان روابط خونوادگی با خالم اینا داشتیم و همه چیز مثل سابق خوب بود به جز رابطه منو سنم. من اون موقع تقریبا ۱۹ ساله بودمو دانشگاه رشته برق قبول شده بودم و باز هم چون آدم مغروری بودم سمت دخترا نمی رفتم و دوست دختر نداشتم. ولی سنم واسه من یه تافته جدا بافته بود. در عین اینکه داشتم براش می مردم ولی طرفش نمی رفتمو اونم زیاد محلم نمی ذاشت. اون ۲۱ سالش بود و تو این چند سالی حسابی خانوم شده بود. خیلی خوشگل و قد بلند و چشمای براق و مثل سابق مغرور. خیلی دوست داشتم یه بار تنها باشیم بهش بگم آخه بی معرفت یادته بچگی هامون چقدر با هم خوب بودیم پس چرا الان تحویل نمی گیری. ولی این غرور لامسب نمیذاشت. خلاصه اوضاع به همین منوال بود تا اینکه یه روز خونه ما می خواستن آش بپزنو خلاصه همه فامیل مخصوصا خالم اینا و سنم شون از صبح اومده بودن خونه ما. تا شبم قرار بود بمونن و بعد از شام مراسم تموم می شد. منم که میزبان بودمو خلاصه باید پذیرایی و کمک می کردم. ملت همه توحیاط بودن و من و سنم هم همچنین. من مشغول گپ زدن با آقایون بودمو از سیاست از این مزخرفات می گفتیم. تا اینکه من شاشم گرفتو خواستم برم بالا دستشویی. از پله ها رفتم بالا رسیدم به حال . تو حال در یکی از اتاقا نیمه باز بود. همون اتاقی که همه دخترا و زنای فامیل لباساشونو گذاشته بودن اونجا. من بیخیالی طی کردمو خواستم از جلوی اتاق رد شم که یهو حس کردم یکی تو اتاقه. نگاه کردم دیدم سنم هست و چه صحنه ای. خیلی به ندرت ممکنه واسه کسی اتفاق بیفته. داشت پیراهنشو در میآورد. درست لحظه ای بود که دکمه هاشو باز کرده بود و داشت می کندش. منم که نا خود آگاه ماست شده بودم و زل زده بودم بهش. واقعا دارم می گم که سنم زیبا ترین و مانکن ترین دختری بود که تا اون موقع دیده بودم و شاید دیگه هیچ وقت دختری مثل اون نبینم. واقعا هر پسری جای من بود میخ کوب می شد و فقط نگاه می کرد بدون اینکه به عواقبش فکر کنه. پیراهنشو که در آورد از بخت بد من یهو سرش و بالا کرد که یه نگاهی به بیرون بندازه که چشمتون روز بد نبینه. من بدبخت بخت برگشته رو دید که زل زدم بهش. من خواستم زرنگ بازی در بیارم. سریع سرم و انداختم پایین و رفتم سمت دستشویی. که مثلا بگم ندیدمت یا مثلا اگه دیدم فقط یه لحظه چشمم افتاد. ولی از اونجاییکه دختر مغرور و کله شق و بی اعصابی بود بدون هیچ ترسی دوید از اتاق بیرون که منو بگیره. اگه یه دختر معمولی بود خودشم بیخیال می شد و وانمود می کرد که منو ندیده ولی این بشر اصلا معمولی نبود. دوید دنبالمو داد زد: آهای واستا بینم. منم دویده بودم و به دستشویی رسیده بودمو در و باز کرده بودم ولی اون مثل برق رسیده بود و در و گرفت و محکم بست. پیراهنشو نصفه نیمه پوشیده بود. منم که خودتون فکر کنین چطور شده بودم. هی سفید و قرمز می شدم. کپ کرده بودم. دهنم باز مونده بود. خودمو زدم به اون راه و گفتم: چیه؟ چی شده؟ سنم گلوله آتیش شده بود خیلی وحشتناک شده بود. دستشو برد بالا یه جوری زد زیر گوشم که برق از کلم پرید. اول نمی خواست کشیده بزنه ولی وقتی دید من خودمو زدم به اون راه بیشتر عصبانی شده بود و حقمو گذاشت کف دستم. سنم: عوضی تو نمیدونی چی شده؟ تو نمیدونی چه غلطی کردی؟ الان می رم آبروتو می برم. حامد: تو رو خدا غلط کردم سنم، چشمم افتاد یه لحظه . چیکار کنم اومده بودم برم دستشویی تو هم تو اتاق بودی یهو چشمم افتاد. سنم: خفه شو عوضی بی شعور . تو دیدی من اومدم بالا عمدا دنبال من اومدی ببینی چیکار می کنم. تموم اینا رو داشت با داد می گفت. واقعا نمی ترسید که کسی بفهمه. به جای اون من می ترسیم. من واقعا اصلا ندیده بودم که اون بیاد بالا . واسه دستشویی اومده بودم. خلاصه به التماس افتاده بودم. واقعا هر کی جای بود همین کارو می کرد. حامد: سنم بخدا من اومده بودم دستشویی. به جون سنم راست می گم. چرا اینطوری می کنی آخه؟ سنم: آره آره می دونم. اگه واسه دستشویی اومده بودی پس چرا مثل وزغ زل زده بودی به من؟ بیا بریم تو اتاق من لباسمو درست بپوشم. من هم ترسیده بودم واسه اینکه نکنه آبروم بره هم گیج شده بودم. اصلا نمی تونستم فکر کنم که باید چیکار کنم. اونم دستور می داد و منم از ترس آبرو ریزی اجرا می کردم. دستمو گرفتو کشید دنبال خودش. رفتیم تو اتاق . اون پیراهنشو درست کرد. من گفتم: سنم اشتباه کردم . قبول دارم داشتم نگات می کردم ولی واقعا واسه دستشویی اومده. سنم حرفمو قطع کرد و گفت: خفه شو . نمی خوام چیزی بشنوم. من می دونستم خواهش فایده نداره چون خوب می شناختمش. از اون موقع هایی بود که افتاده بود رو کله شقی و حسابی عصبانی بود. رفت سمت راه پله نگاه کرد که یه وقت کسی نیاد. از پنجره هم ملت تو حیاط رو نگاه کرد که مطمئن شه. بر گشت سمت من و با آرامش خاصی از روی غرور و قدرت طلبی گفت: خوب حامد جان. تو کاری کردی که نباید می کردی. حالا خواسته یا نخواسته. به من ربطی نداره. تو منو نیمه لخت دیدی. حامد: سنم… سنم: گفتم خفه شو. بچه پر رو تو مگه حرفی ام واسه گفتن داری ! حالا هم من حداقل باید تلافی کنم. یعنی اینکه منم باید تو رو لخت ببینم. من خشکم زد . نمی دونستم منظورش از این حرف چیه. مونده بودم که با این کار می خواد حالمو بگیره؟ ولی از یه طرف می گفتم شاید اصلا ناراحت نشده و می خواد شوخی کنه. ولی چون می شناختمش بیشتر احتمال می دادم یه نقشه ای تو سرشه. حامد: سنم زشته. تو رو خدا بیخیال شو. آخه اینکار یعنی چی؟ هر کار دیگه بگی می کنم. سنم: ساکت. فعلا من می گم کی چیکار کنه. من بیشتر از یه بار تکرار نمی کنم اگه همین الان کاری که گفتمو انجام ندی آبروتو تو فک و فامیل می برم. حامد: سنم… هنوز دهنمو نبسته بودم که دوید سمت بیرون . فهمیدم می خواد بره پدرمو در بیاره. دویدم دنبالش گرفتمش جلوش واستادم گفتم: تو رو خدا سنم چرا اینطوری میکنی؟ بابا من پسر خالتم. گوش به حرفم نمی داد. شروع کرد به داد زدن . من دیدم چاره ای ندارم. گفتم: باشه باشه غلط کردم. چشم. لخت می شم. خلاصه کلی خواهش کردم تا راضی شد برگرده. رفتیم تو اتاق. گفت: بشین رو تخت و تموم لباساتو در بیار. خودش جلوم سرپا واستاده بود. من شروع کردم اول پیراهنمو در آوردم. بالا تنم لخت شد. گفت: زودتر دست بردم رو دکمه شلوارم و یه نگاهی بهش کردم که شاید بگه بسه. ولی فایده نداشت برعکس با سرش کارمو تایید کرد. دکمه شلوارو باز کردم و کشیدمش تا زانو پایین. گفت: کامل درش بیار . داد زد : زودتر منم تند شلوارمو در آوردم. گفت حالا سر پا واستا و برگرد گفتم: جون مامانت انگشتشو به علامت هیس گذاشت نوک دماغش منم سر پا واستادمو برگشتم. واقعا مخم کار نمی کرد فقط می دونستم از ترس آبرو ریزی هر کاری میگه باید انجام بدم. من برگشته بودم. حس کردم رفته سراغ یه چیزی . رفته بود سر کیفش و موبایلشو برداشت. من فهمیدم چیکار می خواد بکنه. می خواست عکس بگیره. برگشتم گفتم: سنم ازت خواهش می کنم . من پسر خالتم. حامدم . جون هر کی دوس داری عکس نگیر. دستاشو گرفتم که نذارم عکس بگیره. یهو پاشو آورد بالا کف پاشو گذاشت رو سینم با یه هل محکم انداختم عقب. من افتادم رو تخت. آخه بدبختی این بود که اون کلاس رزمی هم می رفت و حسابی اینکاره بود. من حتی اگه می تونستم جرات نداشتم باهاش درگیر بشم. چون اون یه آتوی اساسی از من گرفته بود. همین که افتادم رو تخت سریع با موبایلش اولین عکسو گرفت. مخش خوب کار می کرد اگه اون روز میگذشت دیگه آتوش بدرد نمی خورد واسه همین می خواست عکس بگیره که یه آتوی همیشگی داشته باشه. دیگه کار از کار گذشته بود. عکسو گرفته بود. بلند شدم که برم طرفش، یه لحظه خیلی کفری شده بودم. یه قدم که برداشتم شل شدم. به آبرو ریزی و آدمای تو حیاط فکر کردم. می خواستم خفش کنم. ولی نمی تونستم. عصبانیت یه طرف، بدبختی این بود که حق نداشتم بهش دستم بزنم چه برسه به اینکه تلافی کنم. مخم داشت می ترکید. سنم با یه حالت تمسخر آمیز دستشو آورد بالا به علامت اینکه آروم باشم و هیچ کاری نمی تونی بکنی. تموم وجودمو خشم و عصبانیت گرفته بود . خودمو انداختم رو تخت با یه حالت خشم و بیچارگی بهش نگاه کردم. با همون حالت تمسخر آمیز گفت: آروم باش عزیزم، خودت می دونی هیچ راهی نداری، پس بهتره پسر خوبی باشیو هر کاری می گم انجام بدی . من ساکت بودمو یه راست بهش نگاه می کردم. بدجوری درمونده شده بودم. واقعا اون لحظه معنی درمونگی رو حس کردم. سنم گفت: یه عکس دیگه مونده. باید برگردی و کاملا لخت شی. من که داشتم دیوونه می شدم بدون اینکه فکر کنم پا شدمو برگشتمو شرتمو در آوردم. صدای چیلیک موبایلش اومد. عکس دوم. من همونطوری واستاده بودم. واقعا مخم کار نمی کرد. نمی دونستم چیکار باید بکنم. دوباره صدای چیلیک موبایلش اومد. گفت: اوکی، حالا شد یه چیزی. من می رم پایین،. تو حرفی واسه گفتن نداری؟ من همونطوری مونده بودم نمی دونستم چی باید بگم. اصلا نباید جوابی هم می دادم. چون اون واسه مسخره کردنو چزوندن من اینو گفته بود. دوباره گفت: پس می بینمت. فعلا از اتاق رفت بیرونو … من ماتو مبهوت برگشتم . نشستم رو تخت . شاید حدود نیم ساعت همونجا نشسته بودمو فکر می کردم چه بلایی سرم اومده ! همه چیز تو ۱۵ دقیقه اتفاق افتاد. ظرف ۱۵ دقیقه زندگیم داغون شده بود. مونده بودم اون لحظه چیکار باید بکنم. آخه یعنی چی؟ به این فکر می کردم که چیکار می خواد باهام بکنه. یه کم که حالم جا اومد لباسا مو پوشیدم که برم پایین. از ترس اینکه نکنه بگن این همه وقت کجا بودم. خلاصه به هر بدبختی بود اون روز گذشتو مهمونا شام خوردنو حدود ۱۱:۳۰-۱۲ بود که رفتن. من واستادم تا نزدیکای ۱ شب . می خواستم به سنم زنگ بزنم ببینم چی از جونم می خواد. رفتم تو اتاقمو درو بستمو زنگ زدم. گوشی رو برداشت. سنم: بله؟ بفرمایید. شمارمو داشت. می دونست که منم . حامد: سلام . منم حامد. سنم: آهان . سلام. خوبی؟ حامد: سنم من چه غلطی کردم که باهام اینطوری کردی؟ سنم: هیچی من فقط کار تو رو تلافی کردم. حامد: بخدا به جون مامانم به جون خودم من اشتباه کردم. غلط کردم. ببخشید. هر جوری بخوای حاضرم ازت معذرت خواهی کنم. سنم من پسر خالتم. چرا اینطوری باهام رفتار می کنی ! بابا ، آدم اشتباه می کنه دیگه. سنم: من از این کاری که تو کردی خیلی بدم میاد. فکر کنم خودتم اینو می دونستی. حالام باید ادب بشی. کاری ندارم پسر خالمی یا هر کی. هر کس دیگه جای تو بود همین کارو باهاش می کردم. حامد: خوب حالا چیکار می خوای بکنی؟ بگو من چیکار باید بکنم؟ مجازاتم چیه؟ سنم: فعلا هیچ کاری نمی خواد بکنی. خودم بعدا بهت می گم. اینو گفتو گوشی رو قطع کرد. تموم اون شب بیدار بودمو به شانس گه خودم فکر می کردم. خلاصه اون شب گذشتو فرداشم شد و خبری از سنم نبود. تو اون چند روزی روزگار نداشتم. خلاصه پس فرداش شد و حدودای ظهر بود . من دانشگاه بودمو وقت بین کلاسا بود. دیدم گوشیم زنگ می زنه . خودش بود. با ترس و لرز دکمشو زدمو گفتم: حامد: سلام سنم با یه لحن غرور آمیز و نیشخند گفت: سلااااااااام، چطوری؟ حامد: بد نیستم. با همون لحن ادامه داد: حامد جان می خواستم ببینم امروز عصر وقت داری؟ من اون روز تا نزدیکای غروب کلاس داشتم. گفتم: واسه چه ساعتی؟ من تا غروب کلاس دارم. سنم: واسه ۴ به بعد من کلاس داشتم ولی مونده بودم چیکار کنم. دوباره گفت: ببین کار مهمی باهات دارم. به نفعته که بیای من که فهمیده بودم اینجا جای نه گفتن نیست گفتم: باشه میام. حالا کجا؟ سنم: سر ساعت ۴ بیا میدون ولی عصر . من اونجا پیدات می کنم. حامد: باشه سنم: پس می بینمت. بای من هم ترسیده بودم هم اینکه یه جورایی خوشحال بودم از اینکه بالاخره تکلیفم معلوم میشه. اون روز هیچکدوم از کلاسای عصرو نرفتم. واقعا حالشو نداشتم فقط می خواستم زودتر ساعت ۴ بشه. خلاصه حدود ۵ دقیقه به ۴ بود که من میدون ولی عصر بودم. نمی دونستم اصلا کجای میدون میاد فقط خودش گفته بود پیدات می کنم. ساعت شد ۴. خبری نبود. شد ۴:۱۰ بازم خبری ازش نبود.تا نزدیکای ۴:۲۰ بود که گوشیم صدا خورد. برداشتم. سنم: کجایی احمق؟ نیومدی سر قرار؟ عوضی من پدرتو در میارم. نمی ذاشت من حرف بزنم. با هول و ترس واسه اینکه زودتر بهش بفهمونم گفتم : بابا بخدا من اومدم. الان جلوی سینما قدسم. به جون خودم راست می گم. سنم یه کم لحنش آروم شدو گفت: آهان. اوکی. الان میام. چند ثانیه بعد دیدم یه ۲۰۶ داره بوق می زنه. خودش بود. یه سیگار رو لبش بود و داشت روشنش می کرد. من سر جام میخ شده بودم . همونطور که سیگار رو لبش بود داد زد: بیا دیگه نکبت. سریع خودمو جمع و جور کردمو رفتم سوار شدم. راه افتادیم سمت کریمخان، از اونجا هم انداخت تو مدرس سمت بالا. خونه سنم اینا پاسدارانه. فهمیدم داریم میریم خونشون. تو راه ساکت بودم. می خواستم بدونم برنامش چیه؟ ولی خوب سوال کردن نداشت. یه خورده که صبر می کردم می فهمیدم. سنم یه مانتو چسبون کوتاه درست تا زیر فاقش پوشیده بودو یک شلوار جین تنگ. زیر مانتو یک پیراهن سفید با یقه خیلی بزرگ پوشیده بود که اونم خیلی تنگ بود. رانندگیش حرف نداشت. همیشه از اعتماد به نفسش خوشم می اومد. خلاصه رفتیم تا رسیدیم به خونشون. ماشینو بیرون پارک کردو قبل اینکه درست پارکش کنه کلید خونه رو بهم داد گفت: برو بازش کن. من گرفتمو درو باز کردمو منتظرش واستادم. از ماشین پیاده شد و اومد سمت در. رفت تو منم دنبالش از پله ها رفتیم بالا. به در واحد رسیدیم . واستاد کنار در . من کلید انداختم درو باز کردم. رفت تو و دوباره من دنبالش درو بستم. حدس می زدم کسی خونه نباشه و همینطورم بود. نشست رو مبل با یه حالت تحکم آمیز گفت: بشین. با یه لحن شاکی گفتم: منو آوردی اینجا که چی؟ چیکار می خوای بکنی. زودتر تکلیفمو مشخص کن. گفت: هوی هوی چته؟ نبینم گردن کلفتی کنیا ! آخرین بارت باشه. اینو که گفت من یه کم خودمو جمع و جور کردم. فهمیدم اینجا جای قد قد کردن نیست. مانتوشو درآورد انداخت رو مبل . یه چرخی زد و گفت: ببین حامد ، بذار رک بهت بگم. من الان یه آتوی حسابی ازت دارم. مطمئنم تو پیش فامیلو دختر پسرای فامیلو دوستات خیلی آبرو داری. منم دلم نمی خواد بیخودو بی جهت آبروتو ببرم. ولی اگه مجبورم کنی می دونی که می تونم این کارو بکنم. اومده بود دست به سینه جلوم واستاده بودو قسمت جلوی کف پاهاشو گذاشته بود رو پاهام . من سرم پایین بود. داشتم پاهاشو نگاه می کردم. یهو دستشو برد زیر چونم و آوردش بالا طوری که چشمام دقیقا افتاد تو چشماش. یه طوری بهم نگاه می گرد که انگار داره به یه پشه نگاه می کنه. چشماش برق خاصی میزد. گفت: می فهمی که ؟ من هیچی نگفتم. ولی اون لحظه سکوتم نشونه این بود که چه بخوام چه نخوام اسیرشم. مجبورم قبول کنم. بعد دستشو از زیر چونم برداشتو خیلی یواش چند تا زد رو گونه هام. با یه صدای پیروزمندانه گفت: حامد یه مکث کوتاه کردو ادامه داد: تو از این به بعد برده و نوکر من هستی و من اربابتم. هر چیزی که می گم حکم یه دستورو داره و موظفی که اجرا کنی. من که سرم دوباره افتاده بود پایین، با گفتن این جمله یهو دست کرد تو موهام با فشار زیادی طوری که حس کردم چند تا از موهام کنده شده سرمو راست کرد. موهام بدجوری درد گرفته بود یه جوری کشیده بود که تقریبا از شدت درد یه لحظه از رو مبل بلند شدم. من اون موقع چیزی در مورد ارباب و برده نمی دونستم. معنی حرفشو نمی فهمیدم. خشکم زده بود. فکر می کردم یعنی چی؟ حس کردم بد جوری داره ازم سوء استفاده میشه. خیلی عصبانی شدم. دستشو گرفتمو از سرم برداشتمو یهو بلند شدم. صورتم دقیقا تو صورتش بود. سنم قدش بلنده. تقریبا دو سه سانت از من کوتاه تره و چون سندل پاش بود دقیقا هم قد من شده بود. با عصبانیت و با صدای بلند تو صورتش داد زدم: چی میگی تو؟ فکر کردی هر کاری بخوای میتونی بکنی؟ فکر کردی من خرم؟ هنوز داد زدنم تموم نشده بود که دیدم دست راستشو آورده بالا می خواد بزنه. من سریع دستشو گرفتم. هنوز دست راستشو پایین نبرده بودم که با دست چپ محکم زد تو گوشم طوری که گردنم افتاد. یه لحظه گوشم صوت کشید. شاید اگه یه کم محکم تر زده بود می افتادم. صورتم داشت می سوخت. تازه صورتمو اصلاح کرده بودمو کشیده حسابی چسبیده بود رو صورتم. ناخودآگاه دستمو گذاشتم رو صورتم. مثل گرگ داشت بهم نگاه می کرد. از بس محکم زده بود اشک تو چشام حلقه زده بود ولی به هر بدبختی بود مخفیش کردم. یادم نمیاد کسی تا اون موقع اونقدر محکم بزنه تو گوشم . فهمیدم چه غلطی کردم. احمقیت کرده بودم. همه چیز دست اون بودو من یه لحظه عصبانی شده بودم نفهمیدم که چیکار می کنم. من ناخودآگاه نشستم رو مبل یعنی تقریبا افتادم روش. سنم گفت: فکر کنم حالا دیگه فهمیدی دنیا دست کیه؟ گفتم: برده یعنی چی؟ یعنی من زندگیم تعطیله و همش در اختیار توام؟ سنم از روی غرور با یه حالت پیروزمندانه خندید و گفت: نه حامد کوچولو . همش نه . ولی هر وقت من گفتم باید در اختیار من باشی. نترس تو زندگیتو می کنی دانشگاه می ری و بقیه چیزا . ولی هر وقت که من هوس کنم میای و در خدمت من قرار می گیری. من مخم کار نمی کرد. فقط می دونستم هر چی میگه باید بگم چشم و اجرا کنم. برام باور کردنی نبود. اونم از دختر خالم. دلم می خواست یه جوری بهش التماس کنم که بیخیال من شه. ولی می ترسیدم اون طرف صورتمم سرخ بشه. دو تا دستاشو گذاشت رو سرمو با یه حالت نوازش رو موهام کشید. بعد دستاشو برد دور گردنم طوری که دو تا انگشتای شصتش دقیقا رو گلوم بود. یه لحظه همونطوری نگه داشتو بعد یه فشار کوچیک به گلوم داد. دقیقا همون استخونی که جلوی گلو هستو فشار داد. من یه سرفه کوچیک کردم. یه خورده واستاد دوباره فشار داد. اینبار یه کم محکم تر . دوباره سرفه کردم. گفتم: چیکار داری می کنی؟ می خوای بکشی منو؟ سنم یه خنده کوتاه کردو گفت: نه ، مگه عقلم کمه؟ می خوام با برده کوچولوی خودم یه کم بازی کنم. اون لحظه احساس بیچارگی شدیدی کردم. واقعا تو دستاش اسیر بودم. هیچوقت فکرشو نمی کردم اونقدر تحت تسلط کسی باشم. گفتم: سنم تو رو خدا ولم کن. ازت خواهش می کنم. ازت خواهش می کنم منو ببخشی . من نوکر و برده تو هستم. تو برنده ای. سنم با صدای بلند خندید و گفت: خوبه خوبه . ادامه بده. داری یاد می گیری. دیدی کاری نداره ! تموم بدنم بی حس شده بود. شل و ول شده بودم. تقریبا رو مبل ولو بودم. اون بود که منو راست نگه داشته بودو هر چند لحظه یه بار گلومو فشار می داد. همونطور که دستش رو گلوم بود صورتمو چرخوند طرف خودش. بیچارگی از قیافم می بارید. سنم: خوب از همین الان کارمون شروع می شه؟ اگه اعتراضی داری بگو برده. سرمو بردم بالا به علامت اینکه اعتراضی ندارم. – هوی یابو ! من سرورتم. جواب من فقط چشمه . چشم سرورم. فهمیدی؟ – آره ! یعنی چشم سرورم. – خوبه. حالا درست بشین می خوام واسه امروز یه شروع خوب داشته باشیم. خودمو جمعو جور کردم. صورتم هنوز داشت می سوخت. دو تا پاشو گذاشت دو طرف من طوری که شکمش درست جلوی صورتم بود. بعد با دستاش محکم دو طرف سرمو گرفتو با وحشی گری خاصی منو خوابوند و پشت سرمو چسبوند به دسته مبل. دسته مبل بلند بودو من تقریبا یه چیزی بین نشسته و خوابیده بودم. مونده بودم این چه کاریه! بعد آروم شروع کرد کمرشو عقب جلو بردن طوری که زیر شکمش آروم می خورد به لبو دماغم. من از تعجب داشتم شاخ در میاوردم. نمی دونستم منظورش از این کار چیه؟ هی عقب جلو می رفتو و هر چند لحظه یه بار ، یه لبخند موذیانه می زد که تعجب منو بیشتر می کرد. پشت نگاهش اعتماد به نفس خاصی بود که یه کم منو می ترسوند. یکی دو دقیقه گذشتو همونطور لبخند می زد. من تقریبا خوشم اومده بود و واسه اینکه شلوارش هی می خورد به صورتم ، چشمامو بستم. بعد یه لحظه مکث کردو دستاشو دور سرم محکم کرد. چنگ زده بود تو موهامو با فشار تموم سرمو راست نگه داشته بود. من ترسیدمو به محض اینکه خواستم چشمامو باز کنم ببینم چی شده، صورتم له شد. یه چیزی مثل پتک خورده بود تو صورتم. هر چی زور داشتم جمع کردمو داد زدم: آآآآآآآآآآآآآآآخ از جام پریدم. چشمامو به زور باز کردم. پتکی در کار نبود. کمرشو برده بود عقبو با قدرت تموم زده بود تو صورتم. صورتم پکیده بود. فکر کردم دماغم شکسته. دست گذاشتم رو دماغم دیدم هنوز سالمه. دستامو که از صورتم برداشتم دیدم پر خونه. لبم با شدت خورده بود تو دندونامو تقریبا پاره شده بود. شلوار سنم خونی خونی شده بود. دوباره دستامو گذاشتم رو لبو دماغم و پیشونیمو گذاشتم رو دسته مبل. آآآآآآآآآآآآآآآخ سنم سرمو گرفت بالا گفت: چیزی نشده احمق. لبت خون اومده. از رو میز یه دستمال کاغذی برداشت داد بهم. خیلی محکم زده بود. خودش

پاهای دختر لوس زن داییهمه چیز از یک سانحه ی رانندگی شروع شد که در آن من پدر و مادرم را از دست دادم. من که تنها فرزند آنها بودم دیگر به جز چند تا فامیل کسی را نداشتم . فامیل پس از کلی سروچانه زدن سرپرستی من را به داییم سپردند که در شرکت نفت آبادان مشغول به کار بود و فقط ماهی شش روز به تهران می آمد و زن و تنها دخترش بقیه ی این مدت را تنها زندگی می کردند و یکی از دلایلی که من را به آنها سپردند همین بود که کمک حال آنها باشم. راستی خودم را معرفی نکردم اسمم امین است، شانزده سال بیشتر ندارم و کلاس اول دبیرستان هستم. همسر دایی ام الهام حدوداً چهل و دو ساله است با قد حوالی صد و شصت، هیکل تراشیده و موهای شرابی و پوست سفید. با وجود وضع مالی متوسط زن دائیم خیلی اهل مد است وخیلی شیک پوش و افاده ای و دوست دارد از همه برتر باشد. دختر دائیم مرجان هم هجده ساله است، قدش حدود صد و شصت و دو و بخاطر تنبلی شدید و بی تحرکی کمی تپل است. مرجان برای کنکور درس می خواند و چون تنها فرزند خونه بود خیلی لوس بود. اوایل بد نبود ولی بعد از چند ماه سرکوفت های زن داییم شروع شد که تو سربار هستی و ما توی خرج خودمون موندیم و بعد از مدتی که گذشت او می گفت: باید توی کارهای خونه کمک کنی و جارو و شستن ظرفها را به من سپرد. کم کم شستن دستشویی و حمام و لباسها را هم به وظایف من اضافه کرد و پس از مدتی همه ی کارهای خانه حتی پخت و پز را من انجام می دادم و زن داییم و دخترش دست به سیاه و سفید نمی زدند. البته دایی من از این موضوع خبر نداشت و زنش هم تهدید کرده بود که اگر چیزی بگم روزگارم رو سیاه میکنه؛کارهای خانه آنقدر زیاد بود که دیگه وقتی برای درس خواندن باقی نمی گذاشت طوریکه آخر سال شش تا تجدید آوردم و زن دایی ام هم از این فرصت استفاده کرد و در گوش دایی ام خواند که این بچه اهل درس نیست و باید بفرستیش سرکار تا خرج خودش رو در بیاره. همین طور هم شد و من در یک مکانیکی تو همون محله مشغول به کار شدم؛صبح ها قبل از رفتن صبحانه رو آماده می کردم و زن داییم و دخترش رو بیدار می کردم و بعد سر کار می رفتم. چون مغازه نزدیک بود ظهر برای ناهار خونه می آمدم ولی همیشه پسمانده ی نهار آنها را باید می خوردم. یه روز عصر بود مشغول نظافت خانه بودم که زن داییم از بیرون آمد و یه راست بدون اینکه کفشهاشو در بیاره، آمد و روی کاناپه لم داد و گفت: ن شربت خنک بیار “نون یه حیف!” من سریع آوردم. معلوم بود خیلی راه رفته وحسابی خسته شده. من همونجا ایستاده بودم که گفت: “هی پسر کفشامو در بیار پاهام توش دم کرد!” من که شوکه شده بودم سر جام ایستاده بودم که با صدای بلند تر گفت: ” با توام الاغ” من سریع جلو پاهاش زانو زدم و شروع کردم به باز کردن بندهای کفشش! زن داییم کفشهای سفید اسپوت با خط های صورتی و جوابهای سفید پشمی ساق کوتاه به تن داشت طوریکه قوزک پاهاش معلوم بود. ابتدا کفش پای راست و سپس پای چپ را به آرامی در آوردم. زن داییم که مشغول خوردن نوشیدنیش بود پنجه های پاهاش را جلوی صورتم بالا و پایین کرد و گفت: “حالا ماساژ بده تا خستگیم در بره!” من که از این رفتار هنوز در شوک بودم با ضربه ی آرومی پنجه های پای زن داییم به صورتم و فرمان ” یاللا”ی او به خود آمدم و شروع کردم به ماساژ دادن از پنجه تا پاشنه و بلعکس. روی پا وانگشت ها. این کار را با هر دو پا کردم از قیافه زن داییم معلوم بود از اینکه یکی داره پاهاشو ماساژ می ده واو راحت برای خودش لم داده خیلی احساس خوشی داره. بالاخره پس از ربع ساعت ماساژ دادن گفت: “کافیه! زود جورابامو در بیار ببر بشورشون که خیلی پاهام توشون عرق کرده!” من به آرامی اولین جوراب رو در آوردم سپس نوبت دومی که رسید زیبایی خیره کننده ی ناخن های پاهاش زیر لاک قرمز منو دچار حال خیلی غریبی کرد. تا اون موقع هیچ وقت اون پاها اینقدر برام زیبا جلوه نکرده بودند. اون موقع بود که برای اولین بار حس کردم که چقدر در برابر زن داییم حقیر هستم؛ … زن داییم که از اینکه من مثل یک کرم زیر پاهاش بودم احساس قدرت می کرد با لحنی تحکم آمیز گفت:؛ حیف نون از این به بعد هر وقت من از بیرون می آم، با ید جلوی پاهام زانو بزنی با احترام اول کفشامو در بیاری بعدش هم جورابامو و شروع کنی به ماساژ دادن تا من بگم بسه!؛ سپس با انگشتهای پاش ضربه ای به صورتم زد و گفت:؛ حالا برو گم شو چند روز به همین وضع گذشت و زن داییم حسابی به اینکه من پاهاشو ماساژ بدم عادت کرده بود. حالا دیگه حتی موقع رفتن بیرون هم روی کاناپه لم می داد و من باید جلو پاهاش زانو می زدم و جوراب و کفشاشو که از قبل تمیز کرده بودم، پاش می کردم. کم کم کار به جایی رسید که موقع تماشای تلویزیون و یا حتی غذا خوردن من پاهاشون رو ماساژ می دادم. این کارها رو برای دختر لوسش هم انجام می دادم. روزها به همین منوال سپری می شد تا یه روز، طبق عادت برای بیدار کردن زن داییم به اتاق ایشون رفته بودم هر چه صدا زدم بیدار نشد. زن داییم که یک شورت و کرست صورتی تنش بود روی شکم خوابیده بود من از ترس اینکه صبحانشون سرد نشه به آرومی با دست ضربه ای به کمرش زدم تا بیدار بشه که یهو زن داییم برگشت و شروع کرد به جیغ کشیدن و فحش دادن که پسرک یتیم می خواستی به من تجاوز کنی! در همین موقع هم دختر داییم وارد اتاق شد و شروع کرد به لگد زدن به من. زن داییم که از فحش دادن دست بردار نبود به دخترش گفت:؛ زنگ بزن صد و ده بیان این حیوونو ببرن!؛ من حسابی ترسیده بودم! اوضاع بدی بود و همه چیز بر علیه من بود! اینه که چاره ای جز التماس کردن ندیدم. در حالی که زن داییم کنار تخت نشسته بود بی اختیار به پاهاش افتادم و شروع کردم به التماس کردن و مدام پاهاش رو می بوسیدم این کار رو تند تند انجام می دادم روی پا، پاشنه، انگشت ها وهر جایی که می تونستم! زن داییم هم در این حین با پاهاش مدام به سر و صورتم ضربه می زد. در آخر پس از حدود نیم ساعت پابوسی ملتمسانه آروم شد و با پاهاش چونمو آورد بالا و زل زد توی چشمام و گفت:؛ به یه شرط از گناهت می گذرم! این که از امروز مث یه برده و غلام حلقه به گوش نوکری من و دخترمو بکنی! البته این موضوع یک راز بین ما و توئه و احدی هم نباید از این ماجرا با خبر بشه، بخصوص داییت! اگه سر سوزنی نافرمانی یا تنبلی و اشتباه ازت سر بزنه، همین بلایی که قرار بود، امروز سرت بیاد، منتظرته و سر و کارت با پلیس و زندانه!؛ زن داییم ادامه داد:؛ از این به بعد همه ی کارای شخصی من و خانم مرجان به عهده ی توئه! صبحها هم میایی کف پاهامونو میبوسی تا بیدار بشیم. یادت باشه هر وقت من یا خانم مرجان رو دیدی، فوراً زانو می زنی و پاهامون رو می بوسی. حالا گمشو و زیر میز صبحونه بتمرگ تا من و خانم مرجان تشریف بیاریم!؛ من زیر میز منتظر بودم که صدای تق تق دمپایی های زن داییم آمد. آخه اون عادت داشت توی خونه دمپایی پاشنه دار بپوشه. زن داییم رو صندلی نشست و در حین صبحونه خوردن با پاهاش با سر و صورت من بازی می کرد. صبحونه که تموم شد گفت:؛ بیا بیرون من با حالت چار دست و پا آمدم بیرون و سرم پایین بود که تکه نانی رو روی زمین انداخت و گفت:؛ بخور حیوون من سرم رو آوردم که نان رو بخورم که پاشو روی اون گذاشت و گفت:؛ الاغ بی شعور! اول تشکر کن بعد کوفت کن من تشکر کردم و پاهاش رو بوسیدم. سپس زن داییم پاشو برداشت. نون حسابی له شده بود به زمین چسبیده بود. من مشغول خوردن شدم و زن داییم پاهاشو گذاشت روی سرم و فشار می داد و می گفت:؛ بخور حیوون و با دخترش با صدای بلند می خندیدند. من که حسابی تحقیر شده بودم مثل یک سگ زمین رو لیس میزدم و نون های چسبیده به اون رو می خوردم. زن داییم در همین حال لگدی به من زد و گفت:؛ کارت دیر شد. زود برو تا بیرونت نکردن. ظهر هم موقع برگشتن می ری بانک و تمام موجودیتو میگیری و زود می آیی خونه! می خواییم بریم خرید!؛ من پاهای زن داییم و دخترش رو بوسیدم و رفتم سر کارم.؛

زن داداش بابا بی خیال!سلام به همه ی دوستام من ارمینم از مشهد خوشحالم که با این سایت اشنا شدم چون خاطرات سکسی زیادی دارم که واستون بگم این اولین خاطره ای که تو این سایت مینویسم لطفا اگه خوشتون اومد نظر بدین تا بازم بنویسم خاطره ای که میخوام واستون تعریف کنم مربوط میشه ۲ سال پیش داداشم به خاطر کار خودش مجبور شد واسه کارش خونش رو ببره شهرستان حدوده ۳۲ سال سن داره و خیلی خوشتیپ اما خوب من ازش خوشتیپترم اینو همه میگن تو فامیل خانومش هم ۲۷ سال سن داره و فوق العاده خوشگل و خوش اندام ماجرا از اونجا شروع میشه که من تابستون واسه اینکه اب و هوایی عوض کنم تصمیم گرفتم مدتی پیش داداشم تو شهرستان بمونم صبحا میرفتم پارک و اینور اونور و با دخترا لاس میزدم اما واسه سرگرمی چون خوشم نمیومد ازشون روستایی بودن دیگه خانومه داداشم دکتره صبحها تا ظهر بیمارستان بعد از ظهرام مطب و غروب میاد خونه داداشمم فقط صبحا تا ظهر سر کاره میره اداره و بر میگرده سارا(زن داداشم) جلوی ماها راحته یعنی با شلوارک و تیشرت میگرده ۱ هفته از اومدنم نگذشته بود که نیما(داداشم) اومد گفت باید بریم مشهد چند جا وچند تا اداره کار دارم سارا هم گفت اخ جون منم مامانم اینارو میبینم خلاصه نیما که مرخصی گرفته بود میموند سارا که قرار شد فردا از بیمارستان مرخصی بگره مطبش هم که خودش تعطیل میکرد گذشت و تا اینکه فردا شد با نیما حدود ساعت ۶ بعد ازظهر داشتیم تلویزیون میدیم که دیدیم زن داداشم ناراحت و پکر از در اومد تو داداشم گفت چی شده؟ کسی حرفی زد؟ گفت نه بابا نیما گفت پس چت شده؟ گفت به بیمارستان گفتم مرخصی میخوام گفت دیگه شورش رو در اوردین شما خانمه فلانی مرخصی بی مرخصی نیما یهو جوش اورد غلط کرده من باید برم مشهد نمیتونم عقب بندازم تو اینجا تنهایی میخوای پیش کی بمونی؟ گفت نمیدونم اما مرخصی نمیده داداشم که حسابی کلافه شده بوده همش تو خونه راه میرفت یک دفعه با خودم گفت خوب منکه هستم بره برگرده گفتم نیما من هستم تو برو برگرد دیگه انگار جرقه ای از خوشحالی تو ذهنش زده باشن گفت اخخخخخخخ راست میگی اصلا یادم نبود تو هستی باشه پس من فردا میرم ۲ روزه کارامو انجام میدم زود برمیگردم سارا هم گفت باشه منم اخراج نمیشم مرسی ارمین جان گفتم بابا قابلی نداره خلاصه داداشم فردا صبحش داشت میرفت و ازمون خداحافظی کرد و لبای سارا رو هم بوسید و رفت چقد حسودیم شد که اون لبای اناریه خوشگل و میبوسید. رفت و زن داداشم رفت سر کار ظهر اومد ناهارم گرفته بود خوردیمو من مشغول تلویزیون بودم که گفت کاری نداری ارمین جان؟ گفتم کجا؟ گفت مطب دبگه گفتم اها نه به سلامت گفت چیزی خواستی از تو یخچال بر داریا تعارف نکن خونه خودته گفتم چشم خداحافظی کرد و رفت خداییش خیلی خوش لباس و خوشگل بود قد ۱۶۸ وزن حدوده ۵۸ سفید با موهای شرابی رفت منم تو همین فکرا بودم اما خدایی بهش نظر بد نداشتم اما اون بام راحت بود جلوم هر جکی رو میگفت و هر حرفی میزد خلاصه شب اومد و گفت یه فیلم گرفتم ببینیم منم که خیلی حوصلم سر رفته بود از خدا خواسته فیلمو گذاشتم تو دستگاه تا سارا بیاد لباس که عوض کرد یه تاپ صورتی پوشید با به دامنه خیلی کوتاه از حالت سینه هیای خوشگلشم معلوم بود که سوتینشو باز کرده خیلی تعجب کردم درسته بام راحت بود ولی نه اینقد خلاصه فیلم شروع شد و اومد کناره من رو مبل ۲ نفره نشست یکیم از فیلم گذشت که دو نفر از بازیگراش شروع به لب گرفتن کردن گفتم سارا جون مطمئنی فیلمو درست گرفتی؟ فکر کنم اشتباهی بهت فیلم سوپر داده اونم با شیطنت خاصی گفت اره عزیزم بعد لپمو کشید یه جوری شده بود زیادی بام راحت بو گفت من برم برقارو خاموش کنم دیدی وسطاش ترسناک بود بیشتر بترسیم. اره جونه عمت فیلم سوپر خیلی ترسناکه!!! خلاصه برقارو خاموش کرد و اومد یکم از فیلم که گذشت بازیگره دختره رو برد خونشو داشت میمالیدش منکه خیس عرق شده بودم اما سارا حالت چهرش تغییر نکرد خلاصه فیلم همینجوری با همین صحنه ها گذشت که دست سارا رو پام احساس کردم اما به روی خودم نیاوردم ولی سرشو گذاشت رو شونمو داشت فیلم نگا میکرد که صحنه های اون فیلمه به لیس زدنو لب و مالیدن رسید که صداشو شنیدم که زمزمه کرد کاشکی الان تو فیلم بودیم داشتم شاخ در میاوردم نه انگار جدی جدی یه جاییش می خارید گفتم سارا؟ گفت جانم؟ گفتم میشه از مشروبای نیما بیاری بخوریم؟ گفت نه ارمین میدونی که دوس نداره از حالا مشروبخور شی گفتم خواهش دیگه؟ گفت نه. گفتم اکه بیاری جایزه داریااا گفت اخ جون چییی؟ گفتم باهم مشروب میخوریم بعد مثل بازیگرای این فیلمه فیلم بازی میکنیم انگار به همونی که میخواست رسیده بود گفت باشه الام میارم عزیزم رفت و پس از چند دقیقه با دو تا لیوان و یه بطری برگشت سرشو باز کردو لیوانارو پر کرد من یکیشو برداشتم زدیم به هم گفتم به سلامتسه چی؟ گفت امممممم اها به سلامتیه فیلمی که میخوایم بازی کنیم که که منم یه خورده خجالت کشیدمو گفتم به سلامتی و سر کشیدم لیوان اول و دوم و سوم و که خوردیم تو حال خودمون نبودیم سارا گفت کاشکی با تو ازدواج میکردم با تعجب تو همون حال گفتم چرا عزیزم مگه نیما اذیتت میکنه؟ گفت نه اما من از بدن و قیافه ی تو خوشم میاد یهو چرخید اومد رو پامو گفت دوستت دارم ارمین بعد لباشو گذاشت رو لبام بهت زده بودم اصلا باورم نیمشد که دارم همچین کاریو با زن داداشم میکنم خلاصه منم از خدا خواسته گفتم گور بابای بقیه امشبو عشقست شروع کردم به خوردنه لباش وای ی ی ی که چه لبایی داشت بخدا تو عمرم نچشیده بودم اروم اروم اومدم پایینو با ولع گردنشو می خوردمو لیس میزیدم تو همون حال با دستم تاپشو در اوردم وای ی ی عجب بدنی داشت سوتین تنش نبود چه سینه هاب خوشگلی جاتون خالی خیلی سفید و خوشگل بود خیلیم خوش فرم بود گفتم این سینه های خوشگل ماله منه؟ گفت اره عزیزم اینم جایزه ی توئه دیگه. باهم خندیدیم و اروم گردنشو لیس میزیدم میومدم پایین اونم پیراهنمو در اورد لیس زدم تا رسیدم به سینه هاش اینقد خوشگل بودن که دلت نیومد ازشون دل بکنی با ولع هرچه تموم تر شروع کردم به خوردنه سینه هاش سینه هاشو لیس میزدمو باهاشون بازی میکردم نفساش تند تر شده بو بود و میگفت جووووووون همینهههههه سینه هاشو لیسیدمو پستوناشو با ولع مکیددم که صداش میومد گاز نگیریا گلم یا میگفت جووووون عاشقتم داشتم بدنشو لیس میزدم که زیپه شلوارمو باز کرد و منم شلوارمو در اوردمو دامنه اونم با دندون کشیدم پایین وای که چه پاهای سفیدی داشت وای که منم عاشقش بودم یه شورت لاموادا تنش بود دوره نافشو لیس زدمو اومدم پایین هرچی به کسش نزدیکتر میشدم نفساش تندتر میشد اروم شرتشو در اوردم نمیدونین لیس زدنه بدنش چه حالی میداد یه لحظه از دیدنه اون کس تعجبکردم اخه خیلی خوشگل بود یه کسه تر و تمیزه سفید که از شدته حشری باد کرده بود اروم شروع کردم به لیس زدنش دور کسشو لیس میزدم درزه کسشو لیس میزدم و زبونمو میکردم توش صدای سارا همینطور بالا تر میرفت جووووون اه اه اه اه اه و همینطور صدای اه اهش بالا میرفت گفتم دوس داری عزیزم گفت اره تاحالا نیما لیس نزده بود خوشش نمیاد گفتم خاک تو سرش من تا اخرین قطره ی ابتم میخورم یه جونییییی گفت که گوشم کر شد همینطور که لیس میزدم یک دفعه صدای نفساش تندتر شد و جیغ میزد فهمیدم ابش داره میاد دهنمو کامل گذاشتم رو کسش که ابش اومد بریزه تو دهنم. اب داغش اومد و همش ریخت تو دهنم منم با اشتها همشو خوردمکه یهو اروم شد چون ارضاشد و بی حال شد گفتم وای چه تلخه گفت قابلی نداشت بقلش کردم گذاشتن رو مبل سه نفره که بزرگتر باشه بعد لباشو خوردم که یکم به حال اومد گفت عاشقتمممم ارمین. کیرمو تو دستش گرفته بودو باش بازی میکرد گفت چقد بزرگه خیلی کیرتو دوس دارم گفتم ماله خودته گلم حالا نوبته توئه رو مبل نشستمو اونم پایین مبل نشستم با یه دست تخمامو میمالید با دست دیگه کریمو گرفته بوده با اشتها میوخورد گفتم بخور عزیزم ماله خودته یه خورده که ساک زد احساس کردم داره ابم میاد و ما هنوز کاری انجام ندادیم گفتم بسه عزیزم برو کاندوم بیار بدو بدو رفت از تو اتاق خوابش کاندوم اورد میخواستم از دستش بگیرم که گفت کیرت ماله خودمه به هیچ کس نمیدم میخوام لباس تنش کنم از حات با مزش خندم گرفت گفتم باشه عشقم کاندوم و باز کردو کشید رو کیرم منم بغلش کردمو خوابوندمش رو مبل خودمم روش خوابیدمو با کیرم رو کسش بازی میکردمو سینه هاشو میخوردم اروم کیرمو کردم تو کسشو یه لحظه فشار دادمو تا ته کردم توش گفت اییییییییییییییییییییییییییییی چقد کلفته شروع کردم به تلمبه زدنو اونم ای ای میکرد همزمان سینه هاشم میخوردم که یه بار دیکه ارضا شد چون بی حال شد کیرمو در اوردمو یکم که به حال اومد گفتم میخوای ادامه ندیم گفت نه تا صبح باید منو بکونی گفتم ای به چشم گفتم از پشت بکونم؟ گفت اره اما تورو خدا یواش منم اروم کیرمو کذاشتم لای کونش کردم تو تا سرش رفت تو جیغ کشید خداییش خیلی تنگ بود شروع کردم به تلمبه زدن که دیدم ای ایش به گریه تبدیل شده توجه نکردمو مثله وحشیا میکردم تو کونش که احساس کردم داره ابم میاد گفتم ابم داره میاد چیکا کنم گفت زود بریز رو سینه هام منم کیرمو در اوردمو کاندومو برداشتمو همه ی ابمو ریختم رو سینه هاش اونم گفتتت جووووووووووووووون چقد گرمه و شروع کرد به مالیدن اب رو سینه هاشو با دسته دیگش با کیرم ور میرفت گفتم بسه دیگه برنامه های بعدی باشه واسه فردا شب. خودش خیلی مایل نبود فعلا دیگه نکنمش گفت امشب بغل هم میخوابیمو تو کیرتو میزاری تو کسمو تو همون حال میخوابیم گفتم چشم عشق من و شروع کردم به لب گرفتن بعدش بلندش کردم بردم رو تخت دو نفرشون ازم قول گرفت که نیما چیزی نفهمه و هر وقت اینجا بودم حتی اگه نیما هم بود تو مطبش سکس داشته باشیم که نیما نفهمه منم از خدا خواسته گفتم چشم بعدشم کیرمو اروم گذاشتم لای پاشو سرمم گذاشتم لای سینه هاشو خوابیدیم

شوهر نامرد دخترخاله امسلام اسم من نازنین هستش و۲۶ سالمه این خاطره که براتون مینویسم مال ۴ ماهه پیشه .دخترخاله من شبنم وشوهرش کمال درتهران زندگی میکنن و من درتبریز. البته بگم من شوهر دارم واسمش علی هستش پارسال که شبنم وشوهرش باسه عید اومده بودن تبریز شبنم بینی شو عمل کرده بود و خیلی تغیر کرده بود از اون روز من مدام تو گوش علی میخوندم میخوام منم بینی مو عمل کنم تا اینکه قبول کرد منم از شبنم خواستم برام نوبت بگیره کمال شوهر شبنم دکتر ارتوپد هستش و شبنم تو همون بیمارستان تازه پزشک عمومی شده خلاصه ابان ماه بود شبنم زنگ زدو گفت ۲۶ برات نوبت گرفتم منم خوشحال کارامو ردیف کردمو ۲۵ رفتم تهران بعدازظهر بود رسیدم شبنم با شوهرش اومده بودن دنبالم بعداز احوال پرسی سوار ماشین شدیمو رفتیم خونشون من تا رسیدم رفتم ۱ دوش گرفتم تا خستگی راه از تنم بیرون بره حمامم که تمام شد شبنم رو صدا زدم تا حولمو بده بعد صدای در حمام اومد منم درو نیمه باز کردم تا حوله رو از شبنم بگیرم تا درو باز کردم دیدم کمالپشت دره وحوله من تو دستش منم سری درو بستم که گفت ببخشید شبنم دستشویی بود منم درو یکم باز کردمو حوله رو گرفتم تشکر کردمو خودمو خشک کردمو اومدم بیرون موهامو سشوار کشیدمو ۱تاپو ۱ دامن کوتاه پوشیدمو اومدم بیرون دیدم شبنم میز غذا رو چیده نشستیمو غذا خوردیمو بعدشم یکم تلویزیون نگاه کردیم اما چون من خسته بودم زودتر رفتم بخوابم نزدیکای ظهر بود بیدار شدم کمال نبود با شبنم رفتم بازار تو بازار نهار خوردیم بعد رفتیم مطب دکتر بعد از معاینه ونوشتن عکس….رفتیم خونه رسیدیم کمال نیومده بود هنوز مطب بود شبنم گفته بود ساعت ۱۱ به بعد میات اون شب شبنم شیفت بود باسه همین ساعت ۹.۵ رفت منم پای تلویزیون بودم که دیدم خوابم گرفته رفتم تو اون اطاق درم بستم شب قبل کمال خیلی بد بهم نگاه میکرد احساس کردم به خاطر لباسمه چون دامنم خیلی کوتاه بود وسینه هامم وقتی خم میشدم پیدا میشدن چون من سینه هام وباسنم یکم بزرگن البته چاق نیستم قدم۱۷۰ وزن مم۶۵ هستش مونتها علی شوهرم اینقدر با اینا بازی میکنه بزرگشون کرده. باسه همین از دکتر که برگشتم یه دامن ماکسی گشاد با پیراهن یغه دار پوشیدم تو عمق خواب بودم یه گرما وخیسی رو روکوسم احساس کردم فکر کردم دارم خواب میبینم کوسم بیشتر گرم شده بود اهو نالم داشت درمیومد چشامو یکم باز کردم دیدم خواب نیستم فکرکردم علی شوهرمه چون اون سابقه داشت نصفه شب حشری بشه بره کسمو بخوره تا بیدار شم. یه لحظه یادم اومد خونه نیستم چشامو کامل باز کردم تو تاریکی دیدم کماله مثل برق پریدم تا کمال دید بیدار شدم یه دفعه زبونشو تا ته کرد تو کوسم نمیتونستم حرف بزنم داشت دیونم میکرد فقط با صدای ضعیف بهش میگفتم تور خدا شبنم…دیگه نمیتونستم توری زبونشو تو کوسم تکون میدادکه بهش گفتم باشه بسه دیونم کردی هرکار می خوای بکن اینو که گفتم کسمو ول کرد اومد بالای سرم شلوارکشو دراورد گفت کیرمو بخور منم مجبور بودم شورتشو کشیدم پایین کیرش مثل یه چوب اومد بیرون باورم نمیشد خیلی بزرگ بود مثلش تو فیلم های سوپر دیده بودم فکر میکردم دروغن کیرشو کرد تو دهنم منم شروع کردم براش ساک زدن اما چون بزرگ بود و همش تو دهنم نمیرفت زیاد حال نکرد گفت بخواب می خوام بکنمت بهش گفتم اقا کمال نه بزار برات ساک بزنم تا ابت بیاد گوش نکرد و پرتم کرد رو تختو پاهامو باز کرد گفت کوستو میخورم تا دردت نیاد شروع کرد دوباره به خوردن کوسم دیگه نمیتونستم بهش گفتم بسه دیگه بکنم اونم سر کیرشو گزاشت در کوسم سر کیرشو با اب کوسم خیس کردو اروم فشار دادو فرستادش تو باورم نمیشد کیر به اون کلفتی رفته توکوسم دیگه این من بودم که نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم بهش میگفتم تندتر بکنم اونم سرعتشو وضربه هاشو محکمتر می کرد بهش میگفتم جرم بده پارم کن تا حالا کسی به غیر شوهرم منو اینطور نکرده اونم بیشتر حشری میشد کوسم داشت میترکید بهش گفتم میخوام من بیام روت میخواستم حالا که یه نفر دیگه داره میکنتم حسابی حال کونمو پارم کنه نشستم روش باورتون نمیشه زنایی که یه کیر دراز وکلفت کردتشون میفهمن من چی میگم تمام بدنم اتیش گرفت احساس میکردم کیرش توشکممه همینطور که بالاوپایین میرفتم کمال هم سینه همو میخورد داشتم خیلی حال میکردم دست خودم نبود ولی تو اون لحظه دوست نداشتم هیچ وقت ابش بیاد دوست داشتم تا صبح بکنتم ابش میخواست بیاد منو خوابوند ودرش اورد گفتم چرا درش اوردی من هنوز میخوام گفت ابم میخوات بیاد بهش گفتم خوب بریزش تو کوسم من قرص میخورم اینو که بهش گفتم منو برعکس کردو باسنمو داد بالا از پشت کرد تو کوسم من دیوانه این طور دادنم زنها میدونن این طوری ادم حس میکنه هم تو کوسش یه کیر هست هم توی کونش دیگه اه کشیدنم به داد تبدیل شده بود کمال هم همینطور چون ابش داشت میومد هم تندتر منو می کردهم ناله هاش بیشتر شده بود با یه اه بلند هرچی اب داشت ریخت توی کوسم میخواست کیرشو در بیاره که بهش گفتم بزاره همه ابش بره تو کوسم بعد درش اوردو لبو بوسیدو قبل از اینکه من حرفی بزنم رفتو در اطاقو بست منم نفهمیدم کی خوابم برد از خواب که بیدار شدم شبنم اومده بودو خواب بود کمال هم رفته بود منم رفتم حمام توحمام همش به شب قبل فکر میردم کوسم وزیر شکمم درد میکرد وناراحت بودم

وقتی ماری خوابید زیرم ماجرا از اونجایی شروع شد که با خانواده خانومم رفتیم یکی از شهرستانها(اسمشو نمیگم) بعد از رفتن به خونه چندتا فامیل اخر سر رفتیم خونه ماری. شام اونجا دعوت بودیم.ماری یه دختر ۴۵ کیلویی با قد ۱۶۵ و کلا لاغر بود. من قبل از مسافرت چون ماری قبلا هم دیده بودم و متوجه شده بودم رو من یه حسایی داره خودمو اماده کرده بودم.خلاصه تا از رفتم داخل و چشمم به ماری افتاد شلوارم باد کرد و شانس اوردم شلوار جین پام بود.سر سفره شام هی سر به سر هم میذاشتیمو و خانومم چون من همیشه رفتارم اینجوریه براش عادی بود. خلاصه بعد از شام من رفتم تو اطاقشو اونم چون من اینترنتم خوب بود گیر داد به منو گفت برام تحقیق سرچ کن . منم دیدین بهترین فرصت برای استارت کاره قبول کردم . خلاصه تو اون ۲ ساعتی که براش سرچ میکردم هی دستامونو به هوای گرفتن موس یا تکون خوردن روی صندلی میمالوندیم و هیچ کدوممون جرات نداشتیم واضح شروع کنیم مخصوصا اینکه خانومم هی میومد تو اطاقو میرفت. طبق معمول آخر شب نوبت قلیون شد و منم مسئولش.خلاصه من قلو آماده کردم بردم تو اطاق که بکشم دیدم ماری هم اومد گفت منم میخام.کنارم نشستو دستشو گذاشت رو دستمو شروع کرد به مالوندن. منم فقط حواسم به این بود که یه وقت خانومم نیاد.یه چندبار دود قلیونو دادم تو صورتش که بار آخر دهنشو باز کرد دودشو داد تو گلوش .منم از فرصت استفاده کردمو یه پک مشتی زدمو صورتمو بردم جلو اونم منظورمو فهمید لباشو بازکرد که من همزمان هم لبشو ببوسم هم دود بدم بهش که در باز شدو خانومم اومد داخل.وای نمیدونی جفتمون چه حالی شدیم و خورد تو برجکمون. با یه بد بختی قضیه رو جمش کردم تا خانومم متوجه نشد ولی خب ماری هم خیلی خونسرد بود منم چشمم ترسید تو اون چند روز فقط در حد صحبت و مالوندن بود ولی یادمه هر شب که میرفتم حموم به عشقش جلق میزدم.یادم نمیره وقت خدافظی جفتمون حالمون گرفته بود. قرار بود اونا هم چند ماه بعد بیان خونه خانومم اینا و من تو این چند وقت باهاش در تماس بودم اینقدر باهام حرف میزدیم که کار به سکس و از این حرفا رسید و حتی چند بار تلفنی ارضاش کردم ولی یادم نیست سر چه موضوعی قبل از اینکه اونا بیان شهر ما دعوامون شد. خلاصه اونا اومدنو وقتی دیدمش فقط یه سلام علیک زوری کردیم. بدجوری اخم کرده بود شایدم انتظار داشت من منت کشی کنم که نکردم تا خودش شروع کرد و زنگید . منم رفتم از خونه بیرون تا بتونم جوابشو بدم. بهم گفت چته منم گفتم هیچی و شاکی بود چرا تحویلش نگرفتم. چون نمیتونستم زیاد باهاش بحرفم زود تمومش کردمو بقیشو با اس جلو بردم.فقط شانس اوردم اون شب خانومم داشت به مامانش کمک میکرد و حواسش به من نبود وگرنه جرم میداد.تا اخر شب به قلیون و ورق بازیو و اس بازی گذشت تا موقع خاب رسید و منم اصلا فکرشم نمیکردم امشب بتونم باهاش باشم. شب چون طبقه بالا جا نبود اقایون بانوانش کردیم و ما اقایون رفتیم زیر زمین که یه هال داشت با یه اطاق که فقط اطاقش بخاری داشت و چون من گرمایی بودم تو هال خابیدم تنهایی و از هال به اطاق دیدش خیلی کم بود. من داشتم میرفتم زیر زمین یه چشمک بهش زدمو و رفتم خانومم رو بوس کردم رفتم پائین و این اغاز اس بازی ما بود. از همه چیز به هم اس دادیم که یهو اس داد که کاش الان اونجا بغلت بودم منم با تمام پرروئی گفتم خب بیا اونم گفت میترسم کسی بفهمه .اصلا فکر نمیکردم قبول کنه منم بهش گفتم که تنهام تو هال بقیه هم که مثل خر خابیدن . راهنمائیش کردم که جاشو درست کنه تا اگه کسی بیدار شد از خانوما متوجه نشه اون تو جاش نیست.من قلبم داشت میومد تو دهنم که دیدم درو باز کرد اومد زیر پتو. اونم داشت قلبش تند تند میزد. من نوازشش کردم تا اروم بشه یه وقتایی اطاق و بزور نگاه میکردم تا کسی نیاد. لبمو که گذاشتم رو لبش بدنش شروع کرد به لرزش حالا نمیدونم از ترس بود یا از شهوت. فقط یادمه تا دستمو گذاشتم رو سینش لرزشش بیشتر شد و گفت باید بره.گفتم کجا گفت زود میاد.۵ دقیقه بعدش اومد گفت توالت بوده و فکر کنم چون نازش خیس شذه بود رفته بود بشورش که من متوجه نشم. ایندفه دستمو گره کردم تو دستش و لباشو میخوردم. همش میگفت جووون جووون و میلرزید .زبونش وقتی میکرد تو دهنم خیلی گرم بود . منم یواش یواش دستم رفت زیر تیشرتش و وقتی سینشو گرفتم تو دست باورم نمیشد. ذقیقا اندازه سینه یه دختر ۱۴ ساله کوچیک بود با اینکه ۲۲ سالش بود نگو خانوم سوتین فنری داشته که سینه هاش بزرگتر نشون بدن. چون نمیشد لختش کنم تیشرتشو دادم بالا و سوتینشو دادم پائین که اگرم سوتین نمی بست فرقی نداشت. سینه هاش سبزه بود با نوک کوچیک و خوردنی.وقتی نوکشو کردم تو دهنم موهامو چنگ میزد و داشتم مک میزدم که لزرشش بیشتر و شد و ارضا شد. منم دستمو انداختم لا پاش و با ابش نازشو مالوندم و دکمه شلوارشو باز کردم دیدم شورت پاش نیست نگو رفته بود توالت خیلی خیس شده بود از پاش در اورده بود. وقتی انکشتمو کشیدم لای پاش بازومو گاز گرفتو نزدیک بود جاش بمونه بد بخت بشم. شلوارشو دادم پائین با موبایلم نازشو خوب دیدم. با اینکه سبزه بود ولی نازش واقعا ناز بود و لباش کاملا بهم چسبیده اگه کس بچه دیده باشید متوجه منظورم میشید. متکارو دادم بهش بذاره دمه دهنشو شروع کردم به لیسیدن کسش.اینقدر اب از کسش میومد و حال میکرد نزدیک بود متکارو پاره کنه از حشر.کلا جنبش کم بود چون بازم لرزید و ارضا شد منم دیدم اگه ادامه بدم هیچی نصیبم نمیشه شلوارمو در اوردم کیرمو دادم دستش . اول یه کم مالوندش بعدش سرشو اوردم پائین که بخورش که دروغ یا راست گفت بلد نیستم و منم راهنمائیش کردم .دهنش کوچیک بود و براش سخت بود کیرمو خوب بکنه دهنش و چند بار دندوناش بهش مالید دیگه نذاشتم ادامه بده بلندش کردمو کیرمو گذاشتم لاپاش ولی چون لاغر بود زیاد حال نمیداد ولی اون اون زیر داشت میمزد از شهوت.من دیدم اینجوری فایده نداره به شکم خابوندمش با انگشت و کرم داشتم سوراخ کونشو باز میکردم و خوب که چرب شد سر کیرمو گذاشتم رو سوراخش ولی مگه تو میرفت؟؟ از بس کوچیک بود دیدم هیچی نمیگه و داره ار درد به خودش میپیچه بیخیالش شدم گذاشتم لای پاش.لمبه های کونش اندازه یه کاسه سوپ خوری بودن.اینجوری بیشتر حال میداد.داشت ابم میومد که یهو صدای عطسه شنیدم . جفتمون خشکمون زد و انگار رو کیرم اب یخ ریختن همونجا خابید. چند لحظه که گذشت دیدم خبری نیست اومدم شروع کنم ولی دیگه مگه این کیره ما بلند میشد؟ اینقدر باهاش بازی مرد تا سردار از خاب بلند شد منم افتادم روش لاپایی عقب جلو میکردم اونم پاشو به هم میالموند ولی مگه این آب ما میومد فکر کنم چون ترسیده بود اینجوری بود.یهو گفتم بدار توش گفتم مگه اپنی گفت نه ولی بذار توش تا ابت بیاد منم دیدم الان اینجوری میگه بعدا شر میشه گفتم نه و اینقدر لای پاش عقب جلو کردم که بالاخره ابم اومد و اونم لبامو بوس کرد رفت. ۲ ساعت گذشته بود نزدیکای صبح بود که دیدم یکی داره لبامو میخوره گفتم چرا اومدی گفت خودت اس دادی حالا یا دروغ میگفت یا واقعا خیالاتی شده بود .سینش دراورد از زیر سوتین گفت بخور منم با اینکه اصلا سر صبحی دلم نمیخاست ولی مجبور بودم .اینقدر برام مالوند تا سردار بلند شد خودش گذاشت لاپاش. فقط یادمه که بعد از چند بار بدنمو چنگ زد و ارضا شد و بوسم کرد رفت.صبح داشتم لباسمو عوض میکردم که خانومم گفت جای چنگ کیه منم گفت دیشب پائین با بچه ها کشتی گرفتم جای چنگ اوناست

سالهای دور از عمه سلام دوستان من علی هستم داستانی که براتون مینویسم واقعیه هرچند که خیلی هم مهم نیست که واقعی باشه یا نه .ابتدا اجازه بدید مقدمه ای در باره دخترعمه ام شادی براتون بگم این دختر عمه من حاصل ازدواج اول عمه جانمه و از من که الان ۳۰سالمه ۱سال بزرگتره وقتی که شش ماهه بوده والدینش از هم جدا میشن و من هم که اصلا اطلاع از وجود چنین شخصی نداشتم تا او ازدواج می کنه و به دیدار خانواده مادرش میاد از اونجا که پدر و مادر درست وحسابی نداشته به یک مرد ی که حدودا ۱۵سال از خودش بزرگتره شوهرش میدن اما داستان از اونجا شروع شد که بعد از چند سال از آشنایی ما شادی به شهر ما نقل مکان کرد و یک روز من تصمیم گرفتم بهش سری بزنم اون موقع من ۱۹ساله بودم و تازه دانشگاه قبول شده بودم و دو سه هفته ای یک بار می اومدم به شهرمون.خونه شادی توی مرکز شهر نزدیک بازار بود وقتی که رفتم در خونشون حدودای ساعت ۵ بعدازظهر بود و شوهر شادی خونه نبود خلاصه کلی مارو پذیرایی کردو تحویل گرفت یواش یواش دردو دلهاش شروع شد و برام از آرزوهاش میگفت و قرار ما این شده که هروقت من از دانشگاه میام سری بهش بزنم (ترجیحا وقتی شوهرش نیست)خوب بعد از چند بار رفت آمد متوجه شدم هردفعه بامن راحتتر میشه لباسهای باز تری میپوشه و رنگ و بوی صحبتهاش تغییر کرده ناگفته نماند من بسیار به سکس علاقمند بودم و طبیعتا اطلاعات تئوریم هم به لطف فیلمهای سوپر کم نبود یه روز که خونشون بودم او با یه تاپ دو بنده که سوتینش کاملا از زیرش پیدا بود تو خونه میچرخید دیگه دیدم طاقتم تمومه و باید یک کاری بکنم رفته بود توی آشپزخونه و داشت ظرف می شست که منم رفتم و از پشت بهش چسبیدم که یکدفعه مثل فنر از جا پرید حسابی ترسیدم و عقب رفتم شادی گفت این چه کاری بود گفتم خیلی وقته بهت علاقمند شدم (شادی خانمیه قد بلند و نسبتا چاق با سینه های بزرگ که البته من مثل دوستان کولیس نداشتم که سایزش رو اندازه بگیرم و باسنی بسیار خوش فرم)منتظر عکس العمل شدیدی از اون بودم اما آروم اومد طرفم و بغلم کرد قدش تقریبا اندازه من ۱۷۸بود وقتی بغلم کرد سینه هاش رو مثل دوتا گلوله پنبه احساس میکردم از اونجایی که فیلم زیاد نگاه میکردم سریعا مشغول لبش شدم و شروع کردم به مکیدن لباش برام جالب بود که انگار اصلا ازاین کارها بلد نبود (بعدا معلوم شد چون در ۱۴ سالگی ازدواج کرده بود و شوهرشهم فقط مثل خروس میکرده و بعدم میخوابیده چیزی بلد نبود )خلاصه وقتی لباش رو بوس میکردمن یواش یواش کیرم خبراومد و به لای پاهاش میمالید صدای نفسهای شادی هم کم کم عوض میشد و منم از ترس قلبم اومده بود زیر گلوم (شایدم تخمام) چون میترسیدم شوهرش سربرسه بهرحال سرپایی حسابی تو آشپزخونه مالوندمش .خوب دوستان این اولین داستانی که براتون نوشتم و اصلا برام مهم نیست که باور کنید که واقعی بوده یا نه داستان من هنوز ادامه داره اگه دوست دارید نظر بدید تا ادامه شو براتون بنویسم به دوستانی هم که فحش میدن پیشاپیش به مادر محترمشون حواله میکنم

سکس من و مهشید سلام.این خاطره ای که براتون تعریف می کنم مربوط می شه به تابستون سال۸۹. امروزبابام برای ماموریتی که ازطرف اداره داشت رفته شیرازومن ومامانمم تنهابودیم.شوهرعمه ی منم همکاربابام بودوبه خاطرهمین هم قرارشد برای اینکه ماوعمم ایناتنهانباشیم عمم اینابیان خونه ی ما. عمم۳۳سالشه ویه دخترداره که۱۴سالشه واسمش مهشیده وهیکلشم نقص نداره. وقتی من ازکلاس برگشتم خونه ساعت۱۰صبح بودکه دیدم عمم ومهشیداومدن خونه ی ما.من خیلی وقت بودکه اوناروندیده بودم وبه خاطرهمین هم رفتم وحسابی باعمم دیدوبوسی کردم.بعدش بایه سلام مختصربه مهشید رفتم سمت اتاقم. لباساموکه داشتم عوض می کردم یهوفکرم رفت به مهشیدو… البته اینم بگم که مهشید خودشم بدش نمیومدوازاین کاراخوشش میومدوهمش بانازو..راه می رفت تاخودشونشون بده. منم که دیدم موقعیت خیلی خوبه تصمیم گرفتم توی این یک هفته ای که خونه ی ماهستن یه حالی بکنم. شب که شد من تواتاقم داشتم درس می خوندم که مامانم صدام کردبرای شام. سرسفره ی شام مهشید بایه تاب ودامن نشسته بودوروسریش هم طبق معمول وسط فرق سرش بود. همین که اولین قاشق روخوردم نگاهم افتادبه پاهای سفیدونازش که بالاک صورتی ناخناشو رنگ کرده بود.منم که عشق پاهای دخترابودم دیگه دل وجونم رفته بودبرای پاهای مهشید. بعدازشام مامانم گفت که من بیام توحال بخوابم وعمم ومهشیدم برن توی اتاق من اماعمم گفت نه مزاحم بچه نشو. عمم گفت من میام پیش تومی خوابم که باهم حرف بزنیم ومهشید وعلی هم برن توی اتاق علی بخوابن تابلکه مهشیدم ازعلی درمورددرساش کمک بگیره. منم دیگه توپوست خودم نمی گنجیدم که امشب قراربودپیش مهشیدجونم بخوابم. وقتی رفتیم توی اتاق مهشید رفت وروی تخت من نشست وگفت رخت خواب منوپایین تخت بنداز من به تخت عادت ندارم.خلاصه رخت خوابشوانداختم وبعدش بهش گفتم بفرمایین بخوابین. مهشیدخیلی زرنگ وهفت خط بود.بهم گفت چیه چرارنگت پریده ؟ مریضی؟ منم که نمی دونستم چی بگم گفتم نه چیزیم نیست. خلاصه بعدازکلی حرف زدن وگیردادنش به من بازهم نرفت پایین تابخوابه. ازاونجایی که فهمیده بودهدف من چیه بروم آورد. بهم گفت اگه راستشوبگی کاریت ندارم.منم که ترسیده بودم گفتم راست چیوبگم. گفت سرسفره به چیه من نگاه می کردی.من دیگه به طورکلی ریده بودم به خودم.گفتم هیچی من کاری نکردم. گفت دروغ نگو می دونم که چی می خوای. یهودیدم که گفت دراتاقتوقفل کن وبگیریم بخوابیم.وقتی دروبستموقفلش کردم یهودیدم مهشیددمپاییاشودرآوردوگفت بیاایناهمونایین که می خواستی. منم نامردی نکردموپاهاشومحکم گرفتم آروم آروم مالیدمو کردم تودهنم. واقعاکه فوق العاده بودن.شصت پاشوانقدرمیک زدم که دیگه سرخ شده بود بعدشم دیگه رفتم تواوج وتابشودرآوردم .باورم نمی شد که چی دارم می بینم. مهشید سوتینشو نبسته بودودوتالیموی سفیدونازجلوم بودمنم مثل گداهاافتادم روشو حسابی مالیدموخوردم.بعدش گفت نمی خوای یه حالیم به من بدی.دامنشوکه دراوردم دیدم شورتش یکم خیسه نگوجیگرخانم آبش اومده.شورتشودرآوردم .تاحالاکس به اون تمیزی ندیده بودم.شروع کردم به مالیدن ولیس زدن بعدش کیرمودرآوردم مالیدم روی کسشو بعدش که خیس شده بودگذاشتم دهنش . بعدازاینکه حسابی ساک زددوباره کیرمومایدم به کسش.چون که می ترسیدیم پردش پاره شه قرارشد کیرموبکنم توکونش.مهشید برگشت منم خوابیدم روش .بایه تلمبه زدن کوتاه دیگه داشت آبم میومد که مهشید برگشتومنم کیرموگذاشتم لای سینه های لیموییش.انقدربافشارآبم اومدکه تاصورتش هم رسید. بعدش دوباره شروع کردم به خوردن کسش تااینکه مهشیدم ارضاشدوآبش اومد. حالادوباره نگاهم افتادش به اون پاهای نازشوشروع کردم یه باردیگه انگشتای پاشو خوردم. بعدازیکم لب گرفتن دیگه جفتمون خسته بودیم وقرارگذاشتیم هرشب باهم یه سکس بکنیم. بعدازاینکه قفل دروبازکردم رفتموپیشش خوابیدم تایکم دیگه همدیگروبمالیم.

حال و حول با دختر عمه سلام دوستان عیاش خودم. باورم نکردین نکنین. من یه دختر عمه دارم که ازم یه سال بزرگتره من از بچه گی تو کفش بودم چند باری خواستم بکنمش که نشد اسمشم لیلاست ایشون یه داداش داره که الان ۱۷ سالشه من ۲۱ سالمه لیلا هم۲۲ سالش بعد از اینکه لیلا ازدواج کرد خیلی سکسی می گشت شوهرش پسر خوبیه ولی بی غیرته من ۱۲ سالی میشد بفکرش جلق می زدم راستی عمم هم سکسیه هم حشری چون من از زن سن بالا خوشم نمیاد نکردمش قدمم کوتاه ۱۶۵ وزنم ۶۶ اینم بگم همه میگن خوشگلی . یه روز ما خونه لیلا اینا بودیم که گفتن سعید داداشش فردا امتحان ریاضی داره منم ریاضیم صفره ولی از کتاب می نونم توضیح بدم منم شروع کردم با سعید ریاضی کار کردن که وقتی خواستیم بریم خونمون عمم گفت شبو اینجا بمون به سعید ریاضی یاد بده(راستی شوهر لیلا شب کاره واسه اون سعید پیشش می مونه) منم خسته بودم واسه این به عمم تو دلم فحش دادم وقتی همه رفتن دیدم لیلا چادرشو گذاشت زمین وای یه بلوز مشکی و یه شلوار استرچ مشکی پوشیده بودو برآمدگی های بدنش منو دیوونه کرد اتاقم گرم بود چون هوا خیلی سرد بود دی ماه بود با این صحنه و موهای لق لیلا دیگه کیرم آروم آروم شق شد ولی نه زیاد که شق درد بگیرم من فقط چشم پی لیلا بود بعد از یه ساعت سعید گفت من خستم گفتم مادر قحبه باید درس بخونی که لیلا گفت بذار بخوابه رختخوابو توی اتاق خواب پهن کردم منم فقط از حرف زدنش لذت می بردم یکم مغرورم ولی نخواستم سیعد فکر کنه می خوام پیش آبجیش بشینم گفتم که منم برم بخوابم منم رفتم رو تختشون دراز کشیدم یه لحظه گوشیم زنگ زدگوشیم یادم رفته بود تو اتاق مونده بود می دونستم دوست دخترمه پریدم اتاق یه لحظه دیدم شلوارلیلا پایینه تا منو دید زود کشید بالا یه شلوار گشاد بود زیاد ندیدم ولی خیلی خوش فرم بود و گندمی ، خیلی هم خجالت کشید داشته شلوار عوض می کرده من گوشی و برداشتم رفتم حیاط نسرین بود واسه سکس تل زنگیده بود یکم باهم حرف زدیم که لیلا اومد صدام کرد که بیا خونه نمی خوریمش (کلا دختر فضولی بود همیشه کلیب های موبایلم یا کامپیوتر یا اس ام اس هامو نگاه می کر د ومی خوند ) رفتم خونه یه گوشه نشستم اونم اومد پیشم یکم که حرفیدم قطع کردم دیدم میوه آورده گفت که خوب حال اومدی ها گفتم چطور اونم جلوی شلوارمو نشون داد یه لحظه هم خجالت کشیدم هم روم باز شده گفتم مگه چیه عادیه دیگه گفت شهیاد تو با دوست دخترات می کنی فهمیدم منظورش سکس گفتم آره گفت مگه پرده ندارن گفتم فقط حال می کنم گفت یعنی تا حالا نکردی یه جوری خندیدم که فکر کنه خیلی کردم گفت شیطونی ها.. منم گفتم چیکار میشه کرد آدم دست خودش نیست نمیشه اونم گفت زن بگیری درست میشه گفتم من۱۰ سال دیگه هم نمی تونم زن بگیرم که نسرین بازم زنگ زد لیلا گفت بذار منم گوش کنم منم نه نه گفتم نه آره، نسرین بد جور حشری بود ولی وقتی پیشم بود هیچ چی نمی داد. همینطور که ما سکسی حرف می زدیم لیلا هم سینشو بهم جسبونده بودو گوش می داد من کیرم بد جور شق شده بود وقتی نسرین گفت کیرتو بکن تو دهنم دیدم لیلا آه کشید که من قطع کردم ولی لیلا با زم سینشو چسبونده بود به من، گفتم باز کار دست خودم دادم الان تا صبح نمی خوابه گفت پس چیکار می کنی گفتم میرم دستشویی خودم خالی می کنم گفت دستشویی سرده آخه توی حیاط بود من گفتم فرقی نداره نکنم نمی تونم بخوابم و شروع کردم به مالیدن کیرم از رو شلوار . گفت همینجا بکن منم کیرم و کشیدم بیرون و جلو چشش مالیدم گفتم لیلا یکم کرم میدی اونم رفت آورد داشت زیر چشمی به کیرم نگاه میکرد ولی رفت خوابید و روشم نکشید کونش استاندارد بود سینه هاش یکم کوچیک همین که خوابید منم پاشدم کیرمو تو دستم گرفتم رفتم پیشش گفتم لیلا حالم بده بذار یکم بهت بمالم اونم هیچ چی نگفت منم کیرمو گذاشتم لای کونشو مالیدم وقتی دستمو گذاشتم رو سینه هاش خودشو شل کرد منم با آه و اوه می مالیدمش تا حشریش کنم ولی خداییش از نظر سکس تو دل برو هستش وقتی دستمو از رو شلوار به کسش زدم دیدم خیلی داغ تا دستم به کسش خورد گفت در بیار منظورش شلوارش بودمنم زود کشیدم پایین شلوار خودمو هم کامل در آوردم دیدم شرتش از پشتم خیس کاملا خیس کرده بود یکم پاهای نرمشو مالوندم شرتشو در آوردم و آروم کشیدمش زیرم و رفتم روش و ازش لب گرفتم همزمان کیرمو بهش می مالوندم به شکمش و کسش اونقدر محکم لب و زبون هم و خوردیم که لبام یه درد شیرینی گرفته بود لبای لیلا پف کرده بود بعدش رفتم سراغ گردن و گوشش که نگو داشت از حال می رفتم بلوزشو دادم بالا از زیر سوتین سفیدش سینه هاشو کشیدم بیرون تا گرفتم تو دستم سفت شدن بد جور خوردمش داشت دیوونه می شد و کسش و میداد جلو که یهو لرزید و بهم گفت خیلی خری( به شوخی) دیدم اگه وایسام بهم نمیده نافشو لیسیدم که داشت قلقلکش میمومد رفتم سراغ کسش یکم خوردم دیدم داره ارضا میشه دیگه نخوردم خواستم کیرمو بکنم تو کسش که خودش هدایت کرد خیلی لیز بود ولی تو نمی رفت یکم فشار دادم یه آییی ه نازی گفت که حال کردم شروع کردم تند تند زدن یه شالاپ شولوپی افتاده بود که نگو یه چند باری بد جور ارضا شد ولی بر خلاف اولش کسش گشاد شده بود حال نمی داد فقط وقتی ارضا میشد کیرم و توکسش فشار می داد گفتم برگرد اونم برگشت و منم کیرمو فرستادم تو کونش معلوم بود آکبند نیست منم تلنبه زدم تا آبم اومد و ریختم تو کونش گفت آبتو ریختی خیلی حال داد حسن (شوهرش) نمی ریزه که کون ده میشم بعدش ۲ بارم حال کردیم که خسته شدم بعدا اگه تونستم ۲ بارم می ذارم

زن عموی باسن گنده سلام.این داستانی رو که براتون میگم درباره سکس من با زن عمومه.من ۲۹ سالمه از ۱۸ سالگی تا حالا سکس داشتم تا حالاهم اینقدر سکس داشتم که حسابش دستم نیست چون من بدجوری شهوتیم.حتی یادمه که ۱۳ سالم که بود به دختر همسایمون لا پایی میزدم.اما این سکسی که با زن عموم داشتم قکر نکنم دیگه تاآخر عمرم همچنین سکسیو داشته باشم. حالا میخوام اصل داستانو براتون بگم.من وقتی بچه بودم خیلی فضول بودم خونه مونم قبل اینکه بفروشیم با خونه عموم یکی بود.اونا بالا بودن ما هم طبقه پایین.یه روز که فقط من خونه بودم دیدم زن عموم برگشت خونه چون خونه ما هم تا شب خالی بود یه دوست زن داشتم که بیوه بود.یه زن تپل بود با سینه های خیلی بزرگ که فقط به خاطر سینه هاش باهاش دوست شدم آخه یه کم زشت بودقرار بود که بیاد خونمون بکنمش ولی چون زن عموم برگشت خونه حالم گرفتو زنگ زذم بهش که نیا چون نمیتونم بکنمت.تا حالا هم هیچوقت به زن عموم به چشوم شهوت نگا نکرده بودم.هیچی بعد اینکه قرارمو کنسل کردم نشستم جلو کامپیوترمو گیم بازی میکردم که دیدم زن عموم صدام میکنه رفتم تو راه پله گفتم بله گفت رامین جان یه لحظه بیا یه کبوتر اومده تو حموم بیا بندازش بیرون منم رفتم با هزار بدبختی کبوتررو گرقتمو از نور گیر حموم انداختمش بیرونو اومدم پایین.اونجا بود که فضولیم گل کردو فهمیدم که زن عموم میخواد دوش بگیره منم رفتم بالا پشت بوم که از تو نورگیر واسه یه بارم که شده هیکل زن عمومو ببینم.تا یادم نرفته اینو هم بگم که کون بزرگ زن عموم تو فامیل مشهور بودخودششم چون اینو میدونست همیشه با دامن گشاد میگشت.بگذریم منکه رفتم ببینم هیکل زن عموم چطوره همین که گوشه نور گیرو باز کردم ۳ ثانیه هم نشد که کیرم راست شد.واااااای تا حالا تو عمرم کون به این بزرگی ندیده بودم خیلی بزرگ بود.منکه تاحالا به چشم شهوت به زن عموم نگا نکرده بودم بدجوری حشری شده بودم.همین که زن عموم خودشو میشست به کلم زد که به یه بهونه ای برم دم در حمومم.رفتمو در زدم بعد زن عموم از پشت در گفت کیه گقتم زن عمو رامینم شماره موبایل عمو رو میخوام واسه یکی از دوستام.آخه عموم درس خصوصی میداد .زن عموم که گوشه درو باز داشت شماره رو بهم میداد که یهو چشمم افتاد به نوک سینش واای کیرم داشت میترکید .به شوخی بهش گفتم ماساژور نمیخوای گفت یه دونه برقیشو دارم خیلی حاضر جواب بود منم که بدجوری از رو رفتم اومدم پایین.یه دقیقم نشد که دوباره صدام کردو گفت رامین یه چیزی بهت میگم فقط مثل راز بین منو تو بمونه گفتم باشه.یهو گفت دوست داری کون بکنی منم که بدجوری دسپاچه شده بودم گفتم نه.یهو گقنش غلط میکنی دستمو گرفتو بردمم تو حموم انگار دارم خواب میبینم هیچوقت فکرشو نمیکردم با زن عموم سکس داشته باشم .منو محکم گرفت تو بغلشو ازم لب گرفت .منم چون دیگه باور کرده بودم کهخواب نمیبینم شروع به لب گرفتن ازش .بعد شلوارمو کشید پایینو به قول خودش واسه اولین بار شروع کرد به ساک زدن.منم چون هنوز روم باز نشده بود مثل مجسمه وایساده بودم بعد چند دقیقه ساک زدن منم شروع کردم به حال کردن باهاش.وااای چه کسو کونی داشت این زن عموم اول یهکم دستمو بردم تو کسش که یه اهی گفتو خوابیدو پاهاشو واسم باز کرد منم تو سکس خیلی حرفه اییم .شروع کردم به خوردن کس توپولش میمکیدمو میلیسیدمش بدجوری حشری شده بودبعد ۲۰ دقیقه کس خوردن گفت منو بکن.منم کیر درازمو تا ته بردم تو کسش .کسش یه کم گشاد بود ولی خیلی آبدار بود.نزدیک ۱۰ دقیقه ای که کسشو کردم گفتم دوست داری کونتو بکنم.اولش ترسیدو گفت درد داره آخه.گفتم نه اولش درد داره بعد عادت میکنی.گفتش باشه برگشتو کونشو رو به من کرد کهای وااااای چه کون بزرگی.با یه سوراخ کون قرمزو تنگ کیرمو با آب کسشو آب دهنم خیس کردمو بردم تو کونش .وااای چه کونی .نزدیک ۲۰ تا ۳۰ دقیقه هم کونشو کردم .چقدر کونش نرم بود من بدجوری وحشی شده بودم با تموم زوری که داشتم کیرمو میبردم تو کونش اونم فقط آخو اوخ میکرد .اولین باری بود که کون میداد خیلیم خوشش اومد.بعد این چند دقیقه آبم اومدو ریختم تو کونش.از اون روز به بعد که ۲ سالی ازش میگذره هفته ای ۳ تا ۴ بار میکنمش. اینقدر تو این دو سال کونشو کردم که سوراخ کونش اندازه یه استکان بازه .خلاصه منی که اینهمه سکس داشتمو دوست دخترو از این حرفا همشونو ول کردمو ۲ ساله که فقط با زن عموم سکس دارم تازه نزدیک ۵ شیش ماهیه که آب کیرمم میخوره. من خیلی خوش شانسم که هوچین زن عمویی گیرم اومده .عاشق کون کردنشو آب کیر خوردنشم.زن عمو دمت گرم.

نغمه و برادرش این ماجرا حدود ۳ سال پیش اتفاق افتاد. یه برادر دارم سه سال از من بزرگتره. اسمش حمیده. من بیست و یک سالمه و عادت دارم که همیشه در خانه دامن کوتاه بپوشم. همین باعث میشه هر کی منو میبینه تحریک بشه. یه شب در حالی که دمرخوابیده بودم از خواب بیدار شدم دیدم یکی دامنمو زده بالا و داره با کونم ور میره.اولش ترسیدم یکمی چشامو باز کردم دیدم داداشمه.خیلی جا خوردم باورم نمیشد.نمیدونستم چکار کنم.به آرومی به کونم دست میکشید که بیدار نشم.بعداز چند دقیقه که با کونم بازی میکرد شرتمو تا زیر باسنم کشید پایین و شروع به دست کشیدن و بوسیدن کونم کرد.زبونشواز پایین به بالا میکشید روی چاک کونم بدنم مورمور میشد.من کاملاًخودمو به خواب زده بودم چون حشری شده بود جرأتش بیشتر میشد با دستاش لمبه هامو از هم باز کرد و زبونشو به سوراخ کونم رسوند.نوم زبونشو میکرد توومیچرخوند خوشم اومده بود.حسابی پشتمو لیس زد وسوراخمو خیس کرد وقتی از خوردن و لیسیدن کونم سیر شد شلوارشو کشید پایین وکیرشو در آورد.آبه دهنشو زد به کیرش و خوابید روم.کیر سفت و داغ و کلفتشو لای لمبه هام حس کردم .احساس خوبی بهم دست داد .کیرشو رسوند به سوراخم و فشار داد.همینکه سرش رفت تو درد شدیدی بهم دست داد تکون خوردم که کیرش در بیاد اما محکم چسبیده بود و نمیذاشت.فکر کنم دیگه میدونست بیدارم.سر کیرشو کرده بود تو ولی تکون نمیخورد.وقتی دید من خودمو سفت گرفتم ودردم میاد یه دستشو از زیر بغلم آورد و سینمو چنگ زد و با نوک پستونم بازی کرد.بعد از چند دقیقه دردش کم شد و دوباره احساس لذت کردم.تا دید کونم شل شد آروم فشار داد.چند بار اینکارو تکرار کرد تقریباً نصف کیرش تو بود.سوراخ کونم باز شده بود کیرشو کشید بیرون ودوباره تف زد و کرد تو . اینبار راحت رفت تو . دردش کم بود حسابی لیز و روون شده بود.عقب و جلو کرد حشری شده بودم.دلم میخواست بیشتر بخورم دست دیگه شو از زیر شکممم آورد تا با کسم بازی کنه منم شکممو دادم بالا که دستش از رد شه همین باعث شد که لای کونم کاملا باز بشه اونم از فرصت استفاده کرد وبا یه فشار همه کیرشو کرد تو کونم . دوباره درد گرفت ولی اینبارهمراه با لذت بود . شروع کرد با کسم بازی کردن و کیرشو تو کونم جلو و عقب میکرد . در همون حال با سینم ور میرفت . داشتم به اوج میرسیدم تا اونموقع همچین حسی بهم دست نداده بود . همینکه بدنم به لرزه افتاد و داشتم از شدت لذت بی حال میشدم اونم یهو کیرشو تا اونجا که جا داشت فرو کرد تو و نگه داشت و آبشو خالی کرد همونجا .بی حال افتاده بود روم . به زور بلند شد و کیرشوکشید بیرون. تازه فهمیدم که سوراخ کونم چقدر باز شده لباس منو درست کرد و شلوارشو کشید بالا و رفت. تا مدتها رومون نمیشد تو چشم هم نگاه کنیم ولی دو بار دیگه هم با اون سکس داشتم.شاهین اصفهان

آش نذریسلام.این داستان راجع به سکس من با دخترخالم هلیاست تو تیر ماه سال ۸۶.یعنی وقتی من ۱۸ سالم بود.سالگرد فوت پدربزرگم بود.خونه ی خودش که فقط مادربزرگم توش زندگی میکنه.همه دعوت بودن به صرف آش نذری.خونه اش ویلایی قدیمی بود.یه حیاط صد و خورده ای متر داشت ولی در عوض خونه کوچیک بود.یادمه دم دمای غروب بود که ما رسیدیم خونه اش.ما یعنی منو مادر و پدر و برادرم.ما که رسیدیم دیدیم فقط خالم و خونوادش واسه کمک اونجا بودن + مادربزرگم.منو واسه کارکردن اینقدر زود آورده بودن.ولی من مثله همیشه یه جوری جیم شدم.داخل خونه من و هلیا نشسته بودیم و حرف میزدیم.اون تک فرزنده.بقیه هم بیرون بودن مشغول کار.من و هلیا همیشه با هم راحت بودیم.نه اونا مذهبی بودن نه ما.ما تقریبا تا دو ساعت بعد از اومدن خانواده ی ما هیچ کاری نکردیم.فقط حرف میزدیم.باورتون نمیشه….خودمم الان باورنمیکنم….راجع به همه چی حرف میزدیم،طوری که سوژه تا قیامت وجود داشت.ساعت ۷:۳۰ بود و هوا روشن.مهمونا کم کم پیداشون شد.ماهم بی خیال وراجی شدیم و اومدیم بیرون.من به سکس با هلیا فکر میکردم…از بچگی دوسش داشتم…اون بلند قد بود و نسبتا لاغر…خیلی خوشگل بود…برگردیم به خونه باغ…بوی آش مرده رو بیدار میکرد…اون شب آخرین چیزی که انتطارشو داشتم سکس با هلیا بود -سینا جان…یه لحظه بیا سعید بود.شوهر خالم -ببین سینا من قرص فلبمو نیاوردم…پاشین با هلیا برین بیارینش بیچاره پیر نبود ولی قرص میخورد.اونا به من اعتماد داشتن.من از بچگیم با خالم خیلی جور بودم… -هلیا با سینا برو ۱۰ دقیقه بعد تو راه بودیم.کاملا عادی بود.حتی واسه من که تو فکر اون بودم. رسیدیم اکباتان.خونشون.رفتیم بالا رسیدیم در خونشون.دم در گفت: -سینا…من چکه پامه سخته درش بیارم و بپوشمش.تو برو.یه قرصه زرده همه چیز عادی بود.رفتم تو اولین چیزی که دیدم تلیویزون ۴۰ اینچشون بود.ولی فکر نکنین من ندید بدیدم.اول اونو دیدم چون روشن مونده بود و روی ماهواره ی sirus و شبکه ی hustler tv بود.یکی از بهترین شبکه های فیلمای پورنو.البته الان کارتیه.باورم نمیشد.چند لحطه صبر کردم -بدو دیگه رو اوپنه هلیا بود.هلیا بود؟؟؟شیطان در من رخنه کرد!!!!! -پیداش نمیکنم…خودت باید بیای -اه… بعد از چند لحظه صدای بسته شدن در اومد.اومد تو و بعد اونم کنار من خشکش زد.چون تلویزیونشون داشت یه سکس سه نفره نشون میداد! -بابات از اینا نیگا میکنه؟ سعی کردم نخندم.ولی مگه میشد. با من من گفت: -نه…خودم از هول حلیم افتاد تو دیگ.اومد باباشو خوب کنه،رید! -ا؟که اینطور! -نه بابا…داشتم کانال جدید میگرفتم که… -شبکه ی خوبیه -چی؟ -نگا کن.یارو داره آبشو میخوره خندید…بعد گفت: -آره…حتما زنه داره حال میکنه -اوهوم هم من فهمیدم هم اون که هر دو میخوایم -اگه صدا داشت خیلی بهتر بودا اینو من گفتم…اونم از خدا خواسته حالت mute و اف کرد و صدای آه و اوه زنه رفت هوا.اونی که آبشو ریخته بود رفت کنار وحالا یکی دیگه دراشت میکرد.هلیا تو کف فیلم بود…بعد از یکی دو دقیقه شروع کرد به ور رفتن با خودش.منم گفتم: -زنه شبیه توه ها… خندید و گفت: -آره…فقط مرده نیست آره.میدونم.این دقیقا یعنی “بیا منو بکن” دوستان رفتم جلو و ازش لب گرفتم.انگار صدای تلوزیون قطع شد ولی وقطی نگاه کردم دیدم با کنترل خاموشش کرده.همین طور که اب میگرفتیم دستشو گذاشت رو کیرم و منم دقیقا منتظر همین بودم.شروع کردم به باز کردنه دکمه های مانتوش.اونم کم نیاوردو شروع کرد به درآوردن شلوارم.وقتی سینه های سفت و سفیدشو میمالیدم کیرم تو دسش بود.آروم خوابیدیم رو مبل من میخواستم کسشو بلیسم ولی اون از من حشری تر بود.سریع شروع کرد به ساک زدن.من دیگه هیچی نفهمیدم.خیلی باحال بود.صدای آه اوه در میاورد.با زبونش تخمامو میلیسید.دیگه واقعا داشتم ارضا میشدم ولی نیخواستم کار اینجا تموم بشه.اون که ول نمیکرد پس کیرمو بعد از ۵ دقیقه به زور از دهنش درآوردم.حالا نوبت اون بود.شروع کردم به لیسیدن کسش.پرده داشت.دستم زیاد باز نبود پس زود تموم شد.اومدم کنارش نشستم.گفت: -پاشو که اصله کاری مونده _تو که پرده داری -خوب از پشت بکن -نه….هلیا تو لاغری…خطرناکه…تازه خیلی درد داره -اه…پاشو دیگه الان حالمون میپره من واقعا نمی خواستم از کون بکنمش.ولی شیطونو که خوب میشناسین دوستان بلند شد ،اومد رو زمین و و قمبل کرد.منم وایسادم پشتش و آروم انگشتمو کردم تو کونش.یکم که جا باز کرد یواش سره کیرمو کردم تو.یکم فشارو بیشتر کردم و دیدم یه آخه خیلی مسخره کشید.فکر کردم داره شوخی میکنه پس کیرمو با یه فشار تقریبا تا ته کردم تو اون سوراخ کون خیس صورتیش.جیغش رفت هوا.خدا پدر اونی که اکباتانو ساختو بیامرزه.شانس آوردم همسایه ها نریختن تو خونه. -چی کار میکنی.جر خوردم ولی من تازه راه افتاده بودم.شروع کردم به تلمبه زدن.وای چه حالی داشت.سوراخش خیلی تنگ بود و این بیشتر به من حال میداد.کیرمو در میاوردمو سوراخشو لیس میزدم…نمیدونم چرا ولی فکر میکردم تمیزه سرعت تلمبه های من بیشتذ=ر شد و اونم اه و اوه میکرد.سرعتمون زیاد شد.اونم با من هماهنگ شده بودو خودشو جلو و عقب میکرد.دیگه داشت وقتش می شد.این فدر حال کردم که چشام لوچ شده بود.اونم آروم جیغ میکشید.دیگه وقتش بود. -کجا بریزم -بریز همون تو آب کیرمو تا آخرین قطره ریختم تو کونش.بهترین لحظه موقعی بود که تا آبمو ریختم برگشتو کیرمو تا ته کرد تو دهنشو مک زد.فکر کنم می خواست پروستاتممم بخوره.یک ساعت بعد خونه ی مادر بزرگم بودیم.کل سکس ما نیم ساعت طول کشید که میشد انداختش تقصیر ترافیک ولی همه اینقدر مشغول بودن که هیچ کس نفهمید ما دیر کردیم.هیچ کس نفهمید هلیا یکم میلنگید.هیچ کس نفهمید که من تو دلم گفتم -آقا جون روحت شاد.دمت گرم در ضمن….آره،قرصا یادمون نرفت.

شقایق الان ۱۹ سالمه و این حرفام مربوط میشه به ۴ سال پیش تا الان . داستانم درواقع سکسی نیست فقط نوعی عذاب وجدان که دارم خودمو خالی میکنم . اولین بارمه که می خوام داستان بنویسم و زیاد وارد نیستم . انشامم همیشه نمره خوبی نبود شاید به زور میشدم ۱۳ . حالا بگذریم کلاس اول دبیرستان بودیمو ۱۵ سالم بود و تازه دوره ی بلوغ . منم تا اون موقه با دختری دوست نشده بودمو خیلی تو کف دختر بودم . همیشه تو اولی فرصت میرفت چت و با دختر حرف میزدم . داستان از روزی شروع شد که یه شب خالمینا اومده بودن خونه ما . من دختر خالم هم سنمه و اون شب مثله همیشه اومده بود تو اتاق من و داشتیم حرف میزدیمو آهنگ گوش میدادیم تا اینه به بهونه اینکه حوصلمون سر رفته چنتا از شماره های دوستاشو بده تا یکم سره کار بزاریم بخندیم . اول راضی نمی شد و بالاخره ازش ۳ تا شماره گرفتمو اون شب تا صبح اذیت کردم . ولی آخر سر خودمو معرفی کردم بهشون و گفتم من پسر خاله فلانیم شوخی کردم . یکی از اون شماره ها برا دختری بود به نام عاطفه که یه دوست داشت به نام شقایق که این شقایق خانوم شخصیت اصلی ماجرا بود . فرداش عاطفه شماره منو داد به شقایق . من تا اون موقه شقایقو نمیشناختمو حتی از بودنش با خبر نبودم . ولی اون منو چند بار دیده بودو از من خوشش میومد . من خیلی قیافه ندارم ولی نمیدونم شقایق از چیه من خوشش اومده بود . تا اینکه دیگه نتونست طاقت بیارو به من میس انداخت و منم زنگ زدم باحاش حرف زدن . اون شب تقریبا ۱ ساعت باهم حرف زدیمو با اینکه ندیده بو دمش بهش پیشنهاد دوستی دادم اونم قبول کرد . من بهش هیچ حسی نداشتم و فقط از رو کنجکاوی و اینکه دوست دختر داشته باشم بهش پیشنهاد دادم . قرار شد همدیگرو ببینیم ولی چون مامانش گیر بود زیاد نمیتونست بیاد بیرون به من گفت باید صبر کنم تا یه موقعیت مناسب پیش بیاد . از اون شب بام اس ام اس بازی میکردیمو گاهی اقات چت . تا اینکه یه ۱ ماهی گذشتو دیگه من صبرم برا دیدنش تموم شده بودو بهش گفتم یا فردا میای یا خدافظ که اونم قبول نکردو رابطمون تموم شد . تا اینکه ۱ سال گذشتو اومدیم کلاس دوم دبیرستانو من او سیم کارتمو که شماره شقایق توش بود به یکی از دوستام فروختم . یعنی یادم رفت که شماره های توی سیمو پاک کنم که سامان دوستمم نا مردی نکردو مزاحم تک تک شماره ها میشد که خوب مزاحم شقایقم شد . چند روز بعد دیدم شقایق برام آف گذاشته که چرا شماره منو داده به کسی ؟ من باحاش قرار چت گذاشتمو قضیه رو براش گفتم . اون روز دو باره بهش شماره جدیدمو دادم . لی بعد ۱ روز اس بازی گوشیشو خاموش کردو دیگه خبری ازش نشد تا اینکه بعد چند ماه دوبازه اس داد . گفت مزاحم داشتم مجبور شدم خاموش کنم و من چون برام مهم نبود چیزی نگفتم . اون موقه دیگه شرایط فرق میکردو اون میتونست از خونه بیاد بیرون . باهم قرار گذاشتیمو همدیگرو دیدم . قیافش خوب بود ولی بازم حسی بهش نداشتمو فقط برای اینکه منم دوست دختر داشته باشم باحاش دوست شدم . اون شب کلی راه رفتیمو منم که خجالتی و تاحالا با دختر بیرون نرفته بودم کلی با فاصله باحاش راه می رفتم و بهش نمیخوردم . وقتی رفتیم خونه ازش پرسیدم نظرت چیه اونم گقت خوبه راضیم . چون نمیدونستم که قبلا منو دیده و از من خوشش اومده . همینطور روزها میگذشت تا اینکه دیگه من روم باز شدو بهش دست میزدمو و بعد ۱ ماه اولین لبو ازش گرفتم . وای هنوز مزش رو لبامه . یه بار که یه جای خلوت بودیم ( آخه ما لواسون زندگی میکنیمو من تمام سوراخ سمبه های اینجارو بلدم و همیشه جاهایی میرفتیم که هیچکس نباشه ) من بهش گفتم میشه سینتو لمس کنم ؟ بر خلاف انتظارم اون گفت آره !من تعجب کردمو دستمو گذاشتم رو سینش بعد یه مدت هم از زیر مانتو بردم تو مالیدم . با ورم نمیشد که دارم یه سینه خوشگل لمس میکنم . اونم هیچی نمیگفت و فقط گاهی اوقات از درد یه آه آروم . من اون روز فکر کردم شقایق دختر بدیه ولی بدن فهمیدم نه چون عاشقمه همه کار با من میکنه . یعنی حتی جلو پسر خالشم با حجاب بودو نمیذاشت کسی بهش داست بزنه و فقط با من حال میکرد . او روز تموم شدو من تا صبح خوابم نمی بردو هنوز باورو نمیشد که همچین کاری کردم . دفعه بعد که رفتیم بیرن بازم شرو کردم مالیدنو لب گرفتن که دیگه وقتی حصابی حشری شده بودم گفتم می خوای کیرمو در بیارم ببینی ؟ گفت آره . منم از خدا خواسته سری زیپو باز کردم کیرمو در اوردم . کیرم ۱۶ سانته ولی خیلی کلفته . اون با کلی تعجب نگاه میکردو اروم دستشو اورد جولو و کیرمو گرفت . کیرم گرمی دستشو حس کردو منم که تا اون لحظه تاحالا کسی کیرمو دست نزده بود باورم نمیشد . از اون روز اون هرلحظه عشقش به من بیشتر میشد ولی من برعکس اذیتام بیشتر میشد . از یه طرف حالمو باحاش میکردم از یه طرف هرچی از دهنم بیرون میامد بهش میگفتم . تا ایکه یه روز مامانمو بابامو داداشم می خواستن برن شمال و من به بهونه درس خوندن نرفتم . وقتی رفتن زنگ زدم به شقایق و گفتم تنهام میای ؟ گفت اره . دیگه از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم چون میدونستم بیاد حسابی حال میکنیم . اون عاشقه من شده بودو حاضر بود به خاطرم هر کاری کنه و هرچی میگفتم گوش میداد ولی من بازم هیچ حسی نداشتم . تا اینکه رسید و اومد بالا . وقتی اومد تو بوس کردیمو مانتوو و با شالشو در اوردو نشست روی مبل . بهشه گفتم بریم تو اتاقم ؟ گفت باشه . آخه اتاقه من به بیرون پنچره نداشتو وقتی درو میبستی تاریکه تاریک میشد . رفتیم تو اتاق و درو بستمو کامل لخت شدم . اون کلی ترسیده بود و من داشتم لختش میکردم . ولی نذاشت شروارشو در بیارم . بهش گفتم میخوری ؟ گفت اره و شروع به ساک زدن کرد . بلد نبود ولی چون من اولین بارم بود کلی حال میردم تا ابم اومده ریختم تو دهنش . بدش نیومد گفت شیرین بود . منم هیچی نگفتم . اون روز تموم شد . ولی از اون روز به بعد کار ما شده بود فقط سکس . یعنی فقط وقتی میرفتیم بیرون اون برام ساک میزد تا ابم بیاد و بدش یکم حرف میزدیمو میرفتیم خونمون . تا اینکه من دیگه دلمو زدو توی امتاحانای خرداد سال سوم الکی بهم زدم باهاش . اون کلی گریه میکردو التماس ولی من برام مهم نبود . دیگه خبری نشد تا شهریور که دوباره اومد نت و باحام با یه ایدی غریبه چت کرد و منم از نوع تایپش فهمیدم اونه و بهشه گفتم با ایدی خودش ان بهشه . منم چو خیلی وقت بود برام ساک نزده بودو سکس نداشتیم دوباره اون روز باحاش دوست شدم و قرار گذاشتیم رفتیم بیرونو بازم مثله همیشه سکس . تا اینکه من بحث کونو کشیدم وسطو گفتم باید کون بدی . اون قبول نمیکردو میگفت میترسه . وقتی یه روز خونه خالی بود اومد خونمونو من برای اولین بار کامل لختش کردمو بقل . وای چه کسه داغی داشت . خواستم انگشتمو بکنم تو کونش که خودشو سفت کردو نذاشت . اون روز کلاس داشتمو باید سری میرفتم برای حمین دیگه سری از خونمون رفت . تا اینکه من دیگه گوای ناممو گرفتمو میتونستیم با ماشین بریم بیرون . دی ماه بودو اون میخواست دماغشو عمل کنه . دماغش خوب بود ولی چون دوستاشو ابجیش عمل کرده بودن اونم الکی می خواست عمل کنه . برای عمل ما یه هفته ای ندیدیم همدیگرو تا اینکه بده عمل با دماغ چسب زده رفتیم بیرن . من یه جای خلوت نگه داشتمو رفتیم عقب نشستیم . کامل لخت شده بودیم . بازم بهش گفتم کون میدی ؟ منتظر بودم بازم بگه نه که دیدم سرشو به منظوره اره تکون داد . باورم نمیشد . منم سری کیرمو چرب کردمو به سوراخ کونه اونم مالیدم . چون تازه عمل کرده بود نمیتونست کامل برگرده . جام تنگ بود برای همین از بقل شودو کونو طرف من کرد . من خواستم کیرمو بکنم تو که دردش اومد ولی من اوجه حشرو چیزی نمیفهمیدم . تا کیرمو به آخرین زورم فشار دادم و سرش رفت تو که اونم انچنان جیغی زد که تاحالا نزده بود ولی من برام مهم نبود که چقدر درد میکشه و داشتم تلمبه میزدم و اون اشکاش میومدن پایین . تا ابم اومد . تاحالا اونطوری ارزا نشده بودم . از شدت حشر ابم پاشیده بود به سقف ماشین . اون موقه دیگه رو پام نمیتونستم راه برم . تاحالا اونطوری ارزا نشده بودم . چون اولین بار بود تو سوراخ میکنم . حتی نمیتونستم راه برم دیگه . رسوندمش خونه ولی از درد اون شب خوابش نبرد . حتی نمیتونست بشینه . فرداش تو مدرسه به بهونه سرد بودن کله روزو بقله شوفاژ وایستاده بود . منم برام مهم نبودو فقط به فکره حال خودم بودم . دیگه بهم کون نداد از اون موقه . تا اینکه عید شدو من که یه شب مست بودم بهشه تو اس گفتم جنده . انگار ابو ریخی رو اتیش . اون همه عشق تبدیل شده به نفرت . چون اصلا انتظار همچین حرفی نداشت . خواست بهم بزنه ولی من دیگه مثله قبل نبودم . عاشقش شده بودم . با کلی غلط کردم نذاشتم بهم بزنه . ولی اون دیگه مثل قبل نبود . یعنی عاشقم نبود . فقط از رو اجبار که باحام سکس داشته بود با من بود . اخه قبلا برای اینکه ازش سو استفاده کنم بهش قوله ازدواج داده بودم . ولی از اون ماجرا من واقعا می خواستم باحاش ازدواج کنن . تا اینکه من دیگه از اذیتاش خسته شدم دلو زدم دریا تصمیم گرفتم پردشو به زور به زنم تا ماله خودم بشه . هرطوری بود راضیش کردم تا بیا خونمون . من کلی ترس داشتم از این کار . وقتی اومد تو از ترس داشتم میلرزید که گفت چرا میلزی که گفتم هیچی . وقتی رقتیم تو اتاق بهش گفتم شقایق منو ببخش . گفت چرا گفتم برای این کاری که الان می خوام بکنم . تا اومد بگه چی من به زور بغلش کردمو انداختمش رو تختو به زور لباساشو در میاوردمو اونم فقط گریه میکردو التماس . ولی من گوش نمیدادم . شرتشو در اوردمو کیرو گذاشت روشو فشار دادام . خون تمام تختمو گرفتو دیگه هیچ صدای نیومد! منم کاندو گذاشتو کردمش تا ابم اومد بعد بلند شدو لباساشو پوشیدو رفت و از اون موقع دیگه خبری ازش ندارم.

سامان و سمانه ( بدشانسی )من تازه از باشگاه برگشته بودم خونه که دیدم مادرم با دختر دایی خودش که ۴ سال سنش از من کمتره دارن غذا درست میکنن ازمادرم سوال کردم : مگه چخ کسی میخواد بیاد ؟ گفت : امشب داییش میاد. منم رفتم حموم دوش گرفتم بعد اومدم تو اتاقم حوصله ام سر رفته بود با خودم گفتم بهتره یک سری به سایت sexبزنم رفتم سر کامپیوتر همین که وارد سایت سکسی شدم دیدم دختر دایی مادرم اومد منم از اون سایت خارج شدم بعد اون اومد کنارم نشست پیرنش انقدر تنگ بود که بندک کرسیتش معلوم بود همین باعث حشری شدن من شد از شلوارش نگو انقدر تنگ بود که روناش شبیه رون فیل بود دیگه بد جوری حشری شدم بعد به فکرم افتاد که جوکای سکسی بزارم بعد گذاشتم اونم اونا را خوند بعد به من گفت:عکس سوپر داری منم معتل نکردم سریع گذاشتم اون کمی حشری شده بود بعد از چند مدتی کار آشپزی مادرم تمام شد.و از خوش شانسی من میخواست که حموم بره منم معتل نکردم تازه همان روز از رفیقم یک فیلم سوپر مشتی گرفته بودم.بعد از اینکه مادرم حموم رفت و ازطرفی هم خیالم جمع بود که مادرم اگه حموم بره حالا حالا هم بیرون نمیادخلاصه من رفتم وفیلم سوپر رو گذاشتم بعد اون کمی بیشتر حشری شد منم فیلمو به جا حساس بردم من که دیگه ازشدت حشری شدن خودم دست وپا مو گم کردم رفتم جلو لبشو ببوسم که خودشو کنار کشید گفت : سامان سوء استفاده نکن منم خودمو کنار کشیدم بعد از چند دقیقه دستشو روی کیرم گذاشت منم به خاطر اون حرفش خودمو بی اعتنا نشون دادم کم کم کیرمو ازداخل شلواردر اورد کمی دست مالی کرد منم که دیگه اختیارم دست خودم نبود بعد اون به من گفت:سامان اگر من بزارم منو بکنی قول میدی که پیش کسی نگی منم قول دادم بعد اون شروع کرد به ساک زدن پدرسگ طوری ساک میزد که اینگار ۱۰سال تو اینکاراست بعد از این کار بلند شد دکمه های شلوارشو باز کرد شلوارشو پایین کشید بعد من رفتم جلو شورتشو دراووردم بعد کیر شق شده خودمو لبه کسش گذاشتم تازه کم کم آخ اوفش دراومد من شروع کردم به تلمبه زدن پس از چند دقیقه اون ارضا شد ومنم کم کم آبم داشت میامد که شیر حموم بسته شد سریع کیرمو در اوردم سریع رفتم تو دستشویی وچون نزدیک ارضا شدن من بود داخل دستشویی جلق زدم خلاصه این از بد شانسی سکس ما بود.

کامیار نامرد بعد از خاطره قبلیم که برای شما نوشتم با عموم و کامیار چندین سکس دیگه هم داشتم که فکر می کنم که تعریف کردنش زیاد جذاب نباشه ! کم کم داشت رابطه من با کامیار محدود به سکس می شد و من اصلاً از این شرایط راضی نبودم و یک جورایی می خواستم که دیگه رابطه ی که با کامی داشتم رو کم کنم یا کلاً قطع کنم ولی خوب این با مخالفت کامیار همیشه روبرو می شد و من داشتم دنبال یک بهونه می گشتم . حدود ده روز بود که کامیار رو ندیده بودم و می دونستم که قراره مامان و پدر کامیار با هم برن مسافرت خوب می دونستم که احتمالاً یک روز تو این روز هایی که پدر و مادرش خونه نیستن کامیار از من می خواهد که برم خونشون و همین اتفاق هم افتاد و کامیار ار من خواست که برم خونشون . صبح مدرسه نرفتم و بعد از یکی دو ساعت که تو خیابون ها دور زدم رفتم سمت خونه کامیار اینها و حدوده ساعت یازده بود که رسیدم به خونشون و زنگ در رو زدم که بعد از چند دقیقه در رو باز کرد ( همیشه با اولین زنگ باز می کرد ) رفتم بالا کامیار در بالا رو هم باز کرد که دیدم جلوم وایستاده و کاملاً لخت لخت ! یک احساس خیلی بدی به من داد (بعد از ده روز دوست پسرت رو ببینی و اون فقط به سکس فکر کنه ) می خواستم بر گردم ولی نمی دونم چرا این کار رو نکردم و رفتم تو. تا رسیدم تو و اون در رو بست سریع امد سمتم و لباش رو گذاشت روی لبام . داشت از این کارش حالم بد می شد چون معلوم بود تو این چند روز که مامان اینهاش خونه نبوده حسابی هر کاری خواسته کرده و این رو هم بوی دهنش می گفت و هم می شد به نگاه دقیق تر به حال فهمید . بعد دستم رو کشید و برد سمت اتاق پدر و مادرش و چیزی که برام جالب بود بسته بودن در اتاق خودش بود . تا رسیدم تو اتاق شروع کرد به در اوردن لباسهای من و من هم هنوز با شرایط کنار نیومده بودم و داشتم مات به اطراف نگاه می کردم که وقتی سوتینم رو باز کرد به خودم آمدم که روی تخت نشسته بودم و کامیار داشت با سینه های من بازی می کرد و یکی رو تو دست گرفته بود و داشت اون یکی رو تو دهنش می کرد ! خودم دو به عقب کشیدم تا اون برای اینکه بخواد به سینه هام برسه مجبور باشه که روم خم بشه که همین اتفاق هم افتاد و اون این کار رو کرد ، واقعاً این کار کامیار من رو تحریک می کرد و من چشم هام رو بسته بودم که احساس کردم کامیار داره می ره به سمت پایین و بعد رفت سراغ کسم که با اولین بر خورد زبونش با کسم یک آه بلند کشیدم و سعی کردم سر کامیار رو بیشتر به کسم نزدیک کنم تا لذت بیشتری ببرم کامیار داشت کارش رو ادامه می داد و من لذت می بردم و دوست داشتم که این کار تا پایان سکس ادامه پیدا کنه که کامیار از روی من بلند شد و بعد روی تخت خوابید و من هم برگشتم روش و کیرش رو که کاملاً بیدار بود رو کردم توی دهنم و بعد از دو سه بار که زبونم رو دوره کیرش تکون دادم دیدم سریع سرم رو رو به عقب داد و کیرش رو کشید بیرون و گفت : وایستا بعد از رو تخت بلند شد و رفت و شیشه لیدوکاین رو برداشت و شروع کرد به زدن ( اولین بار بود که جلوی من لیدوکاین می زد ) من گفتم این چیه ؟ ( هرچند که می دونستم ) گفت : بی حس کننده هست و برای این می زنم که طول بکشه و بیشتر حال کنیم و اومد سمت من که مثل اینکه به فکری کرده باشه گفت : می خوای به تو هم بزنم که درد نداشته باشه ؟ من یکم فکر کردم هرچند که دیگه دردش برام خیلی کمتر شده بود ولی خوب فکر خوبی بود چرا به فکر خودم نرسیده بود ؟ گفتم باشه که اون امد بین پاهام و از هم باز کرد و سوراخ کونم رو یکم باز کرد و چند باز اسپری رو پاشید که احساس کردم که کونم آتیش گرفته و دستم رو گذاشتم روش و گفتم : نکن سوختم ! بعد از چند دقیقه سوزشش خوب شد و احساس می کردم که کاملاً سوراخم داغ شده کامیار در حالی که کاندوم می کشید روی کیرش اومد و بین پاهای من و پاهام رو بالا گرفت و کیرش رو گذاشت رو سوراخ کونم و من که فکر می کردم حالا بدون هیچ دردی می ره تو که کامیار فشار داد ولی کیرش تو نمی رفت انگار که سوراخم اصلاً باز نمی شد که کامیار گفت شل کن بابا ولی من کاملاً شل کرده بودم ولی فایده نداشت و کامیار هم داشت عصبی می شد و فکر می کرد که من از قصد شل نمی کنم و برای اینکه بتونه موفق بشه پاهای من رو بالاتر می اورد و این کار به کمرم فشار می آورد و … کامیار کم کم موفق شد و کیرش رفت تو البته من درد نداشتم ولی سوزش خیلی زیادی رو حس می کردم و از یک طرف منتظر بودم که کامیار مدل رو عوض کنه چون کمرم داشت از درد می شکست کـــــــه چشمم به لای در افتاد که دیدم دو تا پسر بین رو وایستادن و دارن با کیرشون ور می رن!! هر دوشون متوجه من شدن و از لای در کنار رفتند ! کامیار هنوز متوجه جریان نشده بود ولی من کاملاً متوجه شدم که کامی هدفش چی بوده پس سریع با تمام نیروی پاهام اون رو به عقب زدم و از رو تخت بلند شدم کامیار که کاملاً تعجب کرده بود گفت : چی کار می کنی ؟ من گفتم اون دو تا پسرا کی هستند کثافت ؟ دیدم داره میاد سمت من !!! گفتم به خدا اگر یه قدم جلو تر بیای اونقدر جیغ می زنم که کل آپارتمان بفهمن ها ؛ کامیار که فهمید من شوخی نمی کنم سعی می کرد که توضیح بده که چی شده ولی من اصلاً گوش نمی کردم و نفهمیدم که چجوری لباس پوشیدم و از خونه اون نامرد اومدم بیرون بعد هم کامیار ده بیست بار زنگ زد که از دلم در بیاره اما من قبول نکردم که باره آخر مثل خیلی از آقایون هرچی دلش می خواست بهم گفت که مثلاً فقط من رو به خاطر سکس می خواسته و …. و اینکه تلفن من رو به عنوان فاحشه به همه خواهد داد – و نامرد این کار رو کرد !!

زن دوستمحدوداً یکسال پیش بود که دوستم ازدواج کرد. زنش یه دختر لوند و خوش هیکل بود. یکی دو بار اول که خونشون رفتم سینه و کپلش خیلی چشمم رو گرفت. من با دوستم و خانمش ارتباط دوستانه و رفت‏ وآمدی خوبی داشتیم و کلاً با هم راحت بودیم. دوستم به اقتضای کارش مجبور بود ماموریت خارج از شهر بره و زنش، سارا تنها می موند. یکی از دفعاتی که دوستم ماموریت بود و سارا تو خونه تنها بود به موبایلم زنگ زد و گفت بوی گاز خونه رو ورداشته، ظاهراً گاز ایراد پیدا کرده؛ من که از حموم اومدم بیرون متوجه شدم. گفتم پنجره‏ها رو آروم باز کن و هیچ وسیله برقی رو روشن نکن تا من خودم رو برسونم. من تازه از سرکار برگشته بودم و می‏خواستم برم دوش بگیرم. سریع لباسهامو پوشیدم و رفتم خونشون. درب رو که باز کرد داشت موهاشو با حوله خشک می کرد. بوی شامپو تو فضای خونه پیچیده بود و رایحه زیبائی داشت. یه تاپ آستین کوتاه تنگ پوشیده بود و برجستگی سینه‏هاش از زیرش مشخص بود. یه دامن کوتاه هم پاش بود که ساقهای زیباش رو نمی پوشوند. تو تخیلم رنگ شورتش رو هم قرمز فرض کردم. باهاش دست دادم و سریع رفتم آشپزخانه. بوی گاز با وجود باز بودن پنجره ها به خوبی به مشام می رسید. سریع رفتم سراغ گاز آشپزخانه و با یه بررسی متوجه شدم شلنگ گاز ترک برداشته و نشتی دارد. فلکه گاز رو پیدا کردم و بستمش. به سارا گفتم من میرم تا شلنگ بخرم و بیام. نیم ساعت بعد برگشتم. سارا هنوز همون لباس خونگی تنش بود. ده دقیقه‏ای طول کشید تا من شلنگ رو عوض کنم. دیدم بساط شام رو روی میز آماده کرده و منتظره تا من گاز رو درست کنم. بهش گفتم خوب این درست شد. مشکلی نداره و می تونی غذات رو بپزی. اگه با من دیگه کاری نداری من برم. یه مقدار خستم و باید دوش بگیرم. با حالتی شاکی گفت من برای شام تدارک دیدم و باید حتماً شام بمونی. ضمناً اینجا هم حموم می تونی بری. من برات حوله و لباس زیر می‏زارم. یالا زودباش معطل نکن. خب وقتی خودش اصرار می کرد من چرا باید مقاومت می کردم. برام حوله و شورت و زیرپوش آورد و من رفتم حموم. نمی دونم یادش رفته بود یا عمداً اینکار رو کرده بود که شورت و کرست خیسش رو تو حموم جا گذاشته بود. رفتم تو و لباسامو درآوردم. دوش رو باز کردم تا آب تنظیم شود. چشمم به تیغ اوفتاد و دیدم که خیسه. مشخص بود که تازه ازش استفاده شده و باهاش موی کس و کون و ساق پا زده شده. من هم با افکار حشری، تیغ رو برداشتم و پس و پیشم رو زیر آب گرم تراشیدم و صاف و صوف کردم. انصافاً کیرم خوردنی شده بود. سر و تنمم شستم و خوشبو کردم. شورت و زیرپیراهنی که داده بود کوچک بود و بزور تنم رفت. لباس پوشیدم و اومدم بیرون. تو آشپزخانه داشت شام رو تهیه می‏کرد. شورت تنگ بدجوری به کیرم و تخمام فشار می آورد. بهش گفتم می تونم از شسوار استفاده کنم؟ گفت تو اتاق خواب روی دراوره. اتاق خواب طوری بود که از لای درش می‏شد آشپزخونه رو دید. رفتم داخل اتاق و درو نیمه باز گذاشتم. گفتم تا فرصت هست بزار شورتم رو عوض کنم چون بدجوری عذابم می‏داد. پشت به در گوشه اتاق شلوارم رو درآوردم و سریع شورت رو از پام کشیدم بیرون. زیرپوشم هم به زیربغلم فشار می‏آورد اون رو هم خواستم عوض کنم. دکمه‏های پیرهنم رو که داشتم باز می‏کردم یکهو درب رو باز کرد و اومد تو. من ناخودآگاه برگشتم و اون هم دو متری من با تعجب داشت نگاه می کرد. چند ثانیه‏ای خشکمون زده بود. بالاخره از خجالت دستم رو جلوی کیرم گرفتم و با لکنت گفتم که شوت خیلی تنگ بود و اذیتم می کرد و گفتم بیام و عوضش کنم. با آرومی درب اتاق رو بست و اومد طرف من. گفتم الان یه سیلی تو صورتم می خوابونه. اومد جلو و تو چشام نگاه کرد. برق شیطنت رو تو چشاش می شد خوند. جلوی پام زانو زد و دستم رو کنار زد. از ترس کیرم خوابیده مونده بود. با دستش کیرم رو گرفت و بازی داد. بهش گفتم سارا من منظور نداشتم. الان لباسم رو می پوشم و می رم. بدون اینکه چیزی بگه زیر کیرم رو بو کرد. یه آهِ عمیق کشید و من رو به سمت تخت هدایت کرد. هیچ مقاومتی نمی کردم چون بدم نمی اومد حالی با سارا برده باشم. من رو لبه تخت نشوند و پاهامو باز کرد و نشست لای پام. کیرم دیگه بلند شده بود و آماده خوردن بود. اول سر کیرم و بعد تا ته کرد تو دهنش و شروع کرد با سر و صدا به خوردن. تو کیرخوری آماتور بود و گاهاً دندوناش کیرم رو اذیت می‏کرد. خیلی می چسبید. موقع خوردن سینه هاش رو از روی تاپش بازی می دادم و خوشش می اومد. در یک آن بلند شد و تاپ و دامنش رو درآورد. نه کرست تنش بود نه شورت پاش. منو رو تخت خوابوند و شروع کرد دوباره به ساک زدن. خیلی حشری شده بودم و به سختی خودم رو نگه داشته بودم. نیم خیز شدم و رفتم پشتش طوریکه کونش بطرفم باشه. با فشار دست از پشت بهش فهموندم که سینه اش رو بده پائین و کونش رو بده بالا. درست حدس زده بودم کس و کونش کاملاً تمیز و بی مو بود و آماده خوردن. کسش از فرط هیجان کمی خیس شده بود که حرارت آدم رو بالا می برد. شروع کردم به اشتیاق دوروبر کونش رو خوردن. همچین آه و ناله می کرد که حکایت از لذت فراوانش رو می داد. اصلاً بوی بد از لای پاش و کونش نمی اومد و در عوض خیلی هم خوشبو و خوشمزه بود. از همون جا گاهی نوک زبونم را به کسش هم می زدنم. کس سفیدی داشت که رنگ صورتی ناب لبای داخلی کسش هر کیری را بیتاب می کرد. حالت سرم رو ۱۸۰ درجه عوض کردم و زیر کسش قرار گرفتم. چقدر نرم و لطیف بود. کیر توی اون کس چه احساسی که پیدا نمی کرد. یه مقدار کس و کونش رو خوردم و نوازش دادم که دیگه داشت با جیغ و داد ناشی از لذت بیحال می شد. دوباره بلند شدم و پشتش قرار گرفتم. آب از سر کیرم جاری بود (البته آب اولیه) و سر کیرم حسابی لزج شده بود. طوری چمباتمه زده بود که کیرم مقابل سوراخ کونش بود. سر کیرم رو گذاشتم رو سوراخ کونش. سریع سرش رو برگردوند و گفت تو کونم نه. بکن تو کسم. منم از خدا خواسته با دست سر کیرم رو کمی پائین تر جلوی کسش قرار دادم و با یک فشار کم تا ته تو رفت. کسش حسابی لزج شده بود و کیرم خیلی راحت عقب و جلو می رفت. حدود ۱۰ دقیقه ای تلمبه زدم که دیدم با تکونهای عجیب و غریب و آه و ناله به ارگازم رسید. من هم معطل نکردم و کیرم رو درآوردم و ریختم رو کمرش. عجب کیفی کردم. انگار تو دنیا نبودم و رو ابرا پرواز می‏کردم. نمی‏دونم چند دقیقه بیحال روی تخت افتاده بودم. به خودم که اومدم دیدم سارا لباس پوشیده جلوم وایستاده و با خنده داره نگام می کنه. گفت شام آماده‏اس بیا شام بخوریم که شب درازی رو در پیش داریم و بایستی تجدید قوا بکنیم. با زحمت بلند شدم و لباس پوشیدم و رفتیم تا شام بخوریم و برای ادامه اون شب نیروی کافی رو ذخیره کنیم.

من و دایی فرهادمن هفته پیش ۳ شنبه بود که شوهرم آرش رفته بود مسافرت و من هم چون خیلی حوصلم سر رفته بود ، حوصله نداشتم برم خونه پیش خواهرم و پدر و مادرم. ۵ روز توی خونه خونه تنها مونده بودم و دیگه داشتم منفجر می شدم. از زمان ازدواجمون تا امروز تنها نمونده بودم. برای همین دلم می خواست که مجرد بودم و با دوست پسرهام حال می کردم ولی طفلی این کوسم ۵-۶ روز بود که کیر ندیده بود. البته با سر شیشه نوشابه یه کارهایی کرده بودم ولی نه با انگشت حال کرده بودم و نه با شیشه نوشابه.ت صمیم گرفتم سر زده برم خونه داییم چون فکر کردم شانس بیارم که پسر داییم خونه باشه و تنها تا یه کم بتونم باحاش حال کنم. چون ۱-۲ بار قبل از ازدواجم با پسر داییم هومن حال کرده بودم زود حاضر شدم و رفتم پارکینگ ماشینو روشن کردم و بعد از ۲۰ دقیقه رسیدم دم در خونه داییم.(در ذعفرانیه) سر راه هم گل گرفته بودم. و زنگو زدم دیدم داییم برداشت و درو باز کرد……… تو دلم گفتم اه. خوب می رفتم خونه خودمون دیگه. داییم جلوی در منتظرم ایستاده بود و منو تنها دید و گفت چرا تنها اومدی ؟ گفتم آرش ۴-۵ روزه که مسافرته. دیگه حوصله نداشتم برم پیش مامان و بابا. اومدم پیش شما .دلم براتون تنگ شده بود….. راستی مریم جون(زن داییم) و هومن کجان؟؟ داییم گفت رفتن خونه خواهرش… من حوصله نداشتم. موندم خونه..گفتم. .عجب شانسی آوردم . نتیجه سر زده اومدن همینه دیگه…….. بعد داییم برام شربت اورد و خوردم. و یه کم حرف زدیم. وقتی حرف میزدیم. من حواسم به این بود که ای کاش هومن بود. .و چند بارم نگاهم افتاد به شلوار داییم.ولی زود نگاهمو عوض کردم.. بعد همینجوری با داییم حرف می زدیم که یه دفعه ازم پرسید پریسا تو قصد حامله شدن نداری؟؟؟ چه خبره. به فکر باشین دیگه. اگر بچه داشته باشی این مواقع که تنهای سرت با بچه ات گرم میشه…..من هم که داغ کرده بودم گفتم. دایی. الان زوده.منم که حوصله ونگ بچه را ندارم. سر فرصت حالا و خندیدم. بعد داییم گفت گرمت نیست؟ نیم ساعته اومدی چرا مانتو رو در نمیاری راحت بشینی؟ منم واقعا” یادم رفته بود که در بیارم. و همونجوری نشسته بودم.. ولی لباسم پیش داییم مناسب نبود.یه دکولته ی صورتی پوشیده بودم. آخه تا حالا پیش داییم این فرمی لباس نپوشیده بودم و روم نمی شد که مانتومو دربیارم.و گفتم. آخه دایی نمیشه. در بیارم. با خنده گفت مگه لختی؟ گفتم نه. ولی یه دلکولته پوشیدم…. بعد گفت راحت باش عزیزم.و من هم پاشدم و رفتم مانتومو در اوردم و توی آینه یه کم خودمو بر انداز کردم و دیدم نوک سینه هام از زیر لباسم برجسته شده.برای اینکه زیاد آبرو ریزی نشه شالم رو انداختم روی شونه هام و خودمو پوشوندم و اومدم روبه روی داییم نشستم و با هم شروع کردیم به حرف زدن.من همش با خودم تصور می کردم که چه باحال میشه داییم منو لخت ببینه. ای کاش این شال را روی شونه هام ننداخته بودم و کلی از این فکر های سکسی با خودم می کردم. که یه دفعه دایی بلند شد و گفت من میرم ۲ تا چایی بیارم که با هم بخوریم. و رفت آشپزخونه. . من هم راحت شدم و شالمو زدم کنار و سینه هامو دیدم که چه جوری از زیر این دکولته قلمبه شده و نوکش برجسته شده و شروع کرم یه کم به مالیدن نوکشون و دیگه واقغا” شورتم از آب کوسم خیس شده بود . اصلا” هم حواسم نبود که ۵ دقیقه هست که دارم با پستونام ور میرم و داییم هم با سینی چایی بالا سرم ایستاده.. وقتی صداشو شنیدم که گفت . بیچاره هارو که آب لمبو کردی ! و من از خجالت دلم می خواست میمردم. و داییم نشست کنارم و و گفت اولین باری هست که آرش تنهات گداشته ؟ گفتم بله. داییم گفت خیلی سخته برات که آرش کنارت نیست ؟ گفتم بله. دایی خیلی خیلی برام سخته. . موقع گفتن این جمله صدام می لرزید. لحن صحبت داییم هم عوض شده بود و آروم آروم حرف میزد. بعد گفت.راحت باش عزیزم این شال رو از رو دوشت بردار و تا به خودم بیام دیدم که داییم شالو برداشت و شونه های لختمو دید.. دستشو انداخت دور گردنم. و گفت. خیلی داغی. گفتم دایی خیلی اذیت شدم. خدا کنه آرش زود بیاد. دیگه نمی ونم تحمل کنم و احساس کردم که حالم داره یه جوری میشه . جرات نداشتم سرمو به پایین خم کنم و فقط گرمای دست داییمو روی سینه راستم احساس می کردم که اونو می میلوند.. بعد به من گفت الان چه احساسی داری عزیزم؟ گفتم نمی دونمی دایی حالم یه جوری داره میشه. و صورتمو به طرف صورتش برگردوند و لبشو گذاشت روی لبم و ۲-۳ دقیقه به هم لب دادیم.و بعد به من گفت بلندشو بیا توی اتاق و رفتیم و در رو هم بست و رفت روی تخت نشست و گفت جلوی من واستا و آروم آروم لخت شو . می خوام نگات کنم. و من هم بدون معطلی اول از همه لباس دکولتمو در آوردم و داییم وقتی پستونامو دید نتونست خودشو کنترل کنه و اومد طرفم خلاصه ۱۰ دقیقه با پستونای من ور رفت. منم حالم بد جوری داشت دگرگون میشد و گفتم دایی صبر کنید برای بقیه اشم انرژی ذخیره کنید و شلوارمو در آوردم و داییم گفت هر کی ندونه فکر می کنه که خودتو خیس کردی. و گفتم این آبها زمانی اومد که با سینه هام ور می رفتم و و بعدش شما دستتونو به سینه ام زدید…….. و گفت بیا روی تخت خودم می خوام شورتتو در بیارم.و منم رفتم روی تخت و دراز کشیدم و گفتم دایی هر کاری می خواین بکنید بکنید. و داییم هم گفت کاری ندارم. نمی خوام لخت بشم. تورو می خواستم لخت کنم تا حالت بهتر بشه و کمتر خود ارضایی بکنی. و شورتمو کشید پایین و ۱ کم کوسمو مالش داد و از شدت کیف و حال داد میزدم. و بعد از ۲۰ دقیقه گفت که بسه و دیگه پاشو لباساتو بپوش……. از داییم انتظار داشتم که کیرشو به من بماله یا نشونم بده ولی اون حتی پیرهنشو هم در نیاورد. و من هم پیش داییم موندم تا زن داییم (مریم جون) و هومن اومدن. و شب حدودای ساعت ۹ برگشتم خونه و از اونروز تا حالا روم نشده به داییم زنگ بزنم. آخه من داییمو خیلی دوست دارم.

از دبستان تا دبیرستان شروع خاطره من برمی گرده به زمانی که من تازه هشت سالم شده بود. تابستون بود و مدرسه ها تازه تعطیل شده بودند که همسایه دیوار به دیوار خونه ما خونشو فروخت به فرزانه خانم و شوهرش امیر که یه پسر به اسم سامان داشتن فروختن و رفتن . چند روز بعد فرزانه خانم و شوهرش و تنها پسرشون سامان برای آشنایی اومدن خونه ما . سامان همسن من بوداز خوشگلی این پسر هر چی بگم کم گفتم . سامان پوست سفید و موهای پرپشتی داشت که موهاشو به یه طرف شونه کرده بودن و صورتش از خوشگلی شبیه دختر بچه ها بود خلاصه تو خونه ما همه عاشقش شده بودن . ما خیلی زود با هم دوست شدیم. چند روز بعد سامان با مادرش فرزانه خانم اومدن خونه ما که با مادرم و خواهرم پروانه که اون موقع تو یه دبستان پسرونه معلم بهداشت بود (خوش به حالش چه جای خوبی بوده یه مشت کیر تازه و نو رس !!!) سبزی پاک کنن .سامان هم یه تی شرت با یه شورت ورزشی پوشیده بود و توپش رو هم آورده بود که با هم بازی کنیم. مادرم و پروانه و فرزانه خانم تو بالکن شروع کردن به سبزی پاک کردن و منو سامان هم تو حیاط شروع کردیم به توپ بازی . بعد از یه مدتی وقتی من توپ رو شوت کردم خورد به لای پای سامان و سامانم شروع کرد به جیغ زدن و گریه کردن و خلاصه کلی غربتی بازی از خودش در آورد، فرزانه خانم که زود متوجه قضیه شد اومد و در حالی که سامان رو بغل کرده بود سامان روبرد تو بالکن سامان هم هنوز دستش لای پاش بود که مادرم به خواهرم که معلم بهداشت بود گفت پروانه شورتشو درآر نیگاه کن خایه هاش طوری نشده باشن (چه مادر فهمیده ای…). که پروانه سامانو خوابوند رو زمین و شورتشو درآورد و شروع کرد به ماساژ دادن دو تا توپی که مثل دو تا بادکنک از زیر دودول سامان آویزون بودن (هستی : به به چه شود) . دودول سامان به نسبت بزرگ بود (آخ جون) و همه از دیدن دودول سامان که تو اون سن بزرگتر از حد معمول بود تعجب کرده بودن . پروانه باخنده گفت نه بابا چیزی نشده ولی فرزانه خانم ماشاله پسرتون دیگه مرد شده ولی هنوز بریده نشده به سلامتی کی می خواین بچه رو سنت کنین. فرزانه خانم هم خندید و گفت انشاله همین تابستون قبل از این که مدرسه ها واشن ختنه سورونشو راه می اندازیم. اون موقع بود که فهمیدم هنوز دودول سامانو نبریدن و میخوان دودولشو ببرن . نمیدونم هستی جون یادت هست یه نه تا ۱۰ –۱۵ سال پیش پسرا رو زود تا دنیا می اومدن تو نوزادی ختنه نمی کردن می ذاشتن همون حدود هفت هشت سالگی اونا رو ختنه می کردن اون موقع ها تابستون که می شد پسرای ختنه شده روبا دامن سفید زیاد می شد دید (آره عزیزم منم از این دامن سفیدای …. طلا خیلی دیدم) . خلاصه چند روز بعد فرزانه خانم اومد دنبال مادرم و پروانه که سامانو ببرن درمانگاه ختنه کنن منم باهاشون رفتم (سهیلا جون بدتر از من کم کنجکاو نبودی ها). سامان خودش خبر نداشت . تو درمانگاه هم همه پرستارا از سامان خوششون اومده بود .وقتی فهمیدن سامانو واسه ختنه آوردن دورش جمع شده بودن . دو از خانم پرستارا سامانو بغل کردن خوابوندن رو تخت که سامان تازه دوزاریش افتاد شروع کرد به داد و بیداد و گریه کردن که پروانه و فرزانه خانم گرفتنش و خانم پرستار هم دستای سامانو با جوراب زنونه بست به تخت بعدش هم شورتشو درآوردن و پاهاشوهم با جوراب بستن به تخت . یکی از خانم پرستارا هم شروع کرد با پنبه یه محلولی را زد به دودول سامان و یه پارچه سبز رو که وسطش سوراخ بود انداخت روش (ها ها ها ها …) بعدش همه وایستادن کنار و ختنه چی که خودش دکتر بود شروع کرد به بریدن سامان .سامان هم گریه می کرد که پروانه و پرستارا در حالی که می خندیدن نازش می کردن کارش که تموم شد فرزانه خانم یه دامن سفید از کیفش درآورد و پاش کرد و باهم برگشتیم خونه (به به مبارک سامان جان…) . اون شب فرزانه خانم و شوهرش سور دادن .از اون قضیه چند سال گذشت و ما دبیرستانی شدیم منو سامان هردو دوم تجربی بودیم و باهم درس می خوندیم . اکثر اوقات اون می اومد خونه ما . طبقه دوم خونه ما خالی و دست من بود تا درس بخونم و هیچ کس هم بالا نمی اومد . خاطره اون روز و دودول بزرگ سامان هنوز از ذهنم پاک نشده بود دلم می خواست یه بار دیگه ببینمش . من همیشه جلوی اون لباس راحت می پوشیدم. یه روز که می دونستم میآد خونمون واسه درس خوندن رفتم حموم وبعدش هم یه تی شرت آستین کوتاه سفید خوشگل و یه دامن صورتی و زیرش هم یه شورتکس سفید و جوراب سفید پوشیدم. البته اون موقع چون پستونام تازه رشد کرده بودن بیشتر وقت ها سوتین نمی بستم (عین خود من خوب کاری می کردی بذار یه کم هوا بخورن بیچاره ها…) پروانه می گفت بذار سینه هات راحت باشن البته خودش هم تو خونه کرست نمی بست . سامان که اومد نشستیم روزمین که باهم درس بخونیم . یه مدت که گذشت دیدم سامان زیر چشمی داره شورت منو نگاه می کنه دامن منم تا سر زانوهام بود منم نگاهم به لای پای سامان بود و میدیدمکه کیرش داره راست می شه. منم که قند تو دلم آب می شد (حق داشتی…). یادم اومد نوارمو نذاشتم به سامان گفتم یه دقیقه صبر کن من یه کاری دارم باید انجام بدم و زود از تو کشوی میزم یه نوار بهداشتی برداشتم و رفتم اتاق بغلی البته می خواستم کنجکاوش کنم . اونجا دامنمو زدم بالا و شورتمو در آوردم یه خورده لای پامو باز کرده بودم و می خواستم نوارو بذارم رو کسم که دیدم سامان درو واکرد اومد تو (پسره کنجکاو، همچین بند دلشو می تابوندی تا….) منم زود نوارو گذاشتم لای پام و شورتمو کشیدم روش و دامنمو انداختم بعد به سامان با ناز گفتم: (با ناز بخونید) وا سامان خیلی لوسی مگه نگفتم نیا تو بعد مثلا باهاش قهر کردم و رومو کردم اون طرف نشستم.بعد از یکم منت کشی رفتیم سر درس ولی اون ول کن نبود باز داشت به شورت من که حالا گوشه نوار بهداشتی هم ازش اومده بود بیرون نیگا نیگا می کرد (یه کم پاتو باز می کردی طفلی راحت نگاه کنه). یه دفعه بی مقدمه پرسید سهیلا یه چیزی ازت بپرسم منم که می دونستم می خواد بحثو بکشه به سکس با اشتیاق گفتم بپرس بعد گفتش اون چیه از کنار شورتت زده بیرون.(هستی : مثلا نمی دونسته!!! اینم فیلم پسر ها…) منم دامنمو بردم بالا گفتم کدوم اینو میگی این نوار بهداشتیه ما دخترا مجبوریم از این زیر شورتمون استفاده کنیم چون پریود می شیم اونم گفت ماکه مجبور نیستیم (نه بابا آخه اگه لازم هم بود جا نداشتید بزارید… قابل توجه دماق دراز جونم اگه پسرا مجبور بودن نوار بزارن فکر میکنی کجا می ذاشتن؟؟؟) منم با شیطنت گفتم عوضش شما پسرا رو مگیرن ختنه تون می کنن ، بعدش بهش گفتم که ختنه شدنشو دیدم اونم گفت می ذاری منم …. ببینم گفتم آره ولی تو هم باید بذاری منم مال تو رو ببینم اونم قبول کرد اول تی شرتم و از سرم درآورد و منو خوابوند رو پاهاش و شروع کرد به مالیدن سینه هام و بعدش هم شروع کرد به میک زدن پستونام دیگه حال خودمو نمی فهمیدم بعدش دامنمو درآورد و حالا فقط مونده بود یه شورت با نوار زیرش که گفتم حالا نوبت منه زود پا شدم و پیرهن و شلوارشو درآوردم زیرش یه شورت مشکی داشت کیرش تقریبا راست شده بود شورتشو به زحمت در آوردم چون به کیرش گیر می کرد وقتی شورتشو درآوردم شروع کردم به بازی کردن با بیضه هاش بعد سر کیرشو گذاشتم تو دهنم (اَه اَه سهیلا جونم حالت بد نشد من یه بار این کار رو کردم برای هفت پشتم بس بود…) و شروع کردم به لیسیدن وخوردنش آخه خواهرم پروانه فیلم سوپر نگاه می کردو منم قایمکی فیلماشو می دیدم همه جور فیلمی هم داشت آلمانی آمریکایی ژاپنی انگلیسی منم یاد گرفته بودم (: چه خواهر باحالی…). سامان هم یه دفعه بلند شد و شورتمو از پام درآورد اون موقع یادمه تازه یه کم مو به شکل مثلث بالای کسم دراومده بود (: آخیییی…) ولی کسم زیاد مو نداشت سامان هم منو بغل کرد و خوابوند کنار تخت و پاهامو باز کرد و دستاشو گذاشت رو دو لبه کسم و شروع کرد به لیسیدن بعدشم لای کسمو یه کم واکرد و با اانگشتاش چوچولمو پیدا کرد وبا انگشت یه کم فشار داد (بابا یه کم صبر می کرد جنگ سرخ پوستا که تموم می شد اون موقع ….) خیلی کیف کردم بعد منو به پشت خوابوند و نشست لای پاهام و لای کونمو وا کرد وانگشتشو با پماد چرب کرد (چه کار کشته بوده این سامان خان!!!) و کرد تو کونم بعدش انگشتشو درآورد و کیرشو گذاشت در کونم و یواش هل داد تو داشتم می مردم بعدش کیرشو درآورد و منو بر گردوند و گفت می خوام بکنم تو کست که بهش گفتم ای وای نه من دخترم اونم با خنده گفت کور که نیستم دارم کستو می بینم منم که دیدم دوزاریش نیافتاده (عجب خنگی بوده) بهش گفتم یعنی هنوز دوشیزگیمو دارم یعنی هنوز دختریمو دارم یعنی باکره ام یعنی هنوز پرده بکارتم پاره نشده گذاشتمش واسه شب زفاف واسه شب عروسی (عین خودم) اونم گفت خودم می گیرمت بعدش هم یه بالش گذاشت زیر کونم تا کسم وا شه اونوقت بود که کیرشو گذاشت دم کسم و آروم کرد تو بعد از اینکه چند بار این کارو کرد یه سوزش شیرینی همه بدنمو گرفت فهمیدم پرده ام پاره شده یه کم خون از دوطرف کسم با آب سامان قاطی شده بود و از دوطرف رونم پایین می اومد. بعدش هم شروع کردیم به لب گرفتن. البته اون نامردی نکرد و بعدها با هم ازدواج کردیم . حالا من یه پسر ازش دارم اسم پسرم پژمان و الان دوسالشه براش از یه خانم دکتر وقت ختنه گرفتیم. حالا دیگه اوضاع عوض شده الان دیگه خانم دکتر ها هم بچه ختنه می کنن.

سکس با سوسیس و پسر خاله دو هفته پیش بود تو خونه تنها بودم از بی حوصلگی نشستم فیلم سوپر نگاه کردم حشری شدم رفتم سر یخچال یه سوسیس برداشتم می مالوندم دمه کسم خیلی حال می دادیکمشو فشار دادم تو خیلی حال داد دیگه کاملا حشری شده بودم که کامل کردم تو کسم من که اصلا با کسی سکس از کس رو نداشتم و به قول معروف باکره بودم تمام پاهامو تختم و کسم شد پر از خون بعد از بیست دقیقه که ارضا شدم رفتم حموم کسی خونمون نبود شروع کردم خودمو شستن داداشم که از بیرون اومده بود یه راست اومده بود تو اتاق من دیده بود تختم خونیه ترسیده بود و منو صدا می کرد منم صدا شو شنیدم گفتم من حمومم اومد تو حموم گفت چیکار کردی؟ گفتم خیلی حشری شده بودم اومد جلو دستشو زد به کسم شروع کرد به لیس زدن خیلی حال میداد برم گردوند دولام کرد کیرشو کرد تو کسم وااااااای که چه حالی میداد ده دقیقه هم نشد که آبش اومد زود از حموم رفت بیرون منم خودمو شستم اومدم بیرون گفت زود باش لباساتو بپوش بریم خونه ی خاله ایناخلاصه رفتیم اونجا ماجرا رو برای پسر خالم تعریف کردم گفت فعلا که وقت ندارم ولی برای جمعه قرار بزاریم منم قبول کردم . روز جمعه بود همین جمعه یعنی هشتم آبان زنگ زد گفت من تو کوچه هستم در رو باز کن منم باز کردم همه پدر مارم و داداشم خونه بودن پسر خالم از پشت خونه اومد تو اتاقم منم بدجور آرایش کرده بودم رفتم در اتاقمو قفل کردم همینکه اومد ازم لب بگیره و کارو شروع کنه داداشم در زد پسر خالمو کردم توکمد داداشم اومد دید که من آرایش زیاد کردم در و قفل کرد منو خوابوند رو تخت حالا من هی میگم الان نمیشه ولی اون می گفتمن حالیم نیست باید بکنم خلاصه کارشو کرد و پاشد رفت منم با بدرقه کردم پشت رفتم در و قفل کردم پسر خالمو اوردم بیرون ازکمد گفت کیرم تو این شانس این داداشت چقدر حشریه خوب یه زن براش بگیرین دیگه پسر خالم نیم ساعت کارش طول کشید ولی خیلی حال داد کارش که تموم شد گفت من دیگه برم تا این داداشت نیومده دوباره پسر خالم که رفت منم لباسامو پوشیدم در رو که باز کردم برم بیرون دیدم داداشم پشت در ایستاده من داشتم از ترس سکته میکردم تو دلم گفتم الان که بزنه تو گوشم ولی گفت می میری وقتی منم می خوام با هات این کا رو کنم بخودت برسی یا فقط با این پسر خاله حال میکنی منم سرمو انداختم پایین گفتم چی بگم والا تموم بییییییییییییییید.

سکس منو دختر داییم و کون تنگشآرزو یه دختر ۱۸ ساله است با قد ۱۶۰ تپل سبزه که مادرش به رحمت خدا رفته و پدری عیاش داره وزیاد خونه ما میاد یادم تازه موتور هیوسانگ خریده بودم آخه من عاشق موتور سواریم چندباری ترک موتورم سوارش کرده بودم وهربار که ترمز جلورو میگرفتم پستونهای گندش به پشتم که میچسبید واقعا حالی به حالیم میکرد خیلی تو نخش بودم یکبار که تو حیاط نشسته بود بیحال شده بود (فشارش افتاده بود)که زیر بغلش و گرفته بودم وداشتم میبردمش داخل اتاق که با جراتی که به خودم دادم پستوناشو قشنگ گرفتم توی دستهام از همون لحظه به خودم قول دادم که هر جوری شده ترتیبشو بدم . یکروز که باماشینم اومدم خونه تا موتور رو بردارم و با دوستهام بریم شکار وقتی موتور رو از خونه بیرون آوردم آرزو اومد پیشم سلام کرد و پرسید که کجا میری گفتم دارم میرم بیرون گفت منم با خودت میبر ی بیرون گفتم کار دارم دیدم خیلی غمگینه گفتم چیه جواب داد که حالم گرفته است یه لحظه به خودم گفتم خاک برسر شکار همینجاست میخوای بری دربه در کجا بشی که یه کبک بزنی زنگ زدم به دوستام گفتم که نمیتونم بیام رفتم تو و به مادرم گفتم که میخوام با آرزو بریم بیرون مثل اینکه حالش زیاد خوب نیست مادرم کلی ذوق کرد که میخوام برادر زاده اش رو ببرم بیرون تا هوا بخوره کلی برام دعا کردموتور رو روشن کردم و سوار پشتم کردمش زدم به یکی از جاده خاکیهای که اطراف شهرمون و به یه جای باصفا میرسه و خیلی خلوته تو راه بهش گفتم میخوای تو رانندگی کنی گفت من بلد نیستم گفتم خوب یادت میدم اومد جلو نشست منم خم شدم و دسته فرمان موتور رو گرفتم وای کیرم نشسته بود روی کون خوشگلش کیرم شق شق بود قسم میخورم همون لحظه اول کیرمو حس کرد اروم راه افتاد یکی دوبار نزدیک بود که بزنتمون زمین حتی یکبار هم منصرف شد که من خودم بشینم که با تشویق من ادامه داد دیگه یکم وارد شد بود با سرعت کمی داشت میرفت دستمو دور کمرش گرفته بودمو خودمو بهش چسبونده بودم وای که کیرم داشت میترکید دستمو یکم بالا تر بردم قشنگ زیر پستوناش بود که یکم فشار دستمو زیاد کردم وای که چه حالی میداد رسیدیم به یه سر پاینی تیز خطر ناک بهش گفتم ترمز کن که خودم بشینم که بیشعور ترمز جلو رو گرفت و موتور روی خاکها سر خورد جفتمون خوردیم زمین با بدبختی موتور رو از رو پاش بلند کردم داشت گریه میکرد من بهش خندیدم گفتم بلند شو عیبی نداره تا زمین نخوری که موتورسوار نمیشی بلندش کردم بقیه راه رو خودم نشستم رسیدیم زیر یکسری درخت در یک جای دنج و پرت که سالی یک نفر هم از اونجا رد نمیشد زیر انداز رو پهن کردم و اتش رو بر پا کردم دیدم داره لنگ میزنه گفتم چیه گفت درد میکنه مفتم بیا بشین ببینم چش شده اومد نشت پاچه شلوارشو بالا زدم وای عجب ساق پای زیبای داشت تازه موهاشو زده بود دیدم که زانوش پوستش رفته ساق پاش کف دستم بود داشتم به زانوش نگاه میکردم کیرم باز بیجنبه بازی در اورده بود و شق کرده بود اروم داشتم با ساق پاش بازی میکردم نمیدونم چی شد که صورتمو بردم جلو یک بوس کوچولو به لپش زدم دیدم چیزی نمگه اروم اروم بوس گرفتنم تبدیل شد به لب گرفتن از آرزو. دیدم داره همکاری میکنه و لبم رو میک میزنه اومدم کنارش گفت کسی میاد بسه امیر گفتم خیالت راحت باشه هیچکس نمیاد گفت نه اینجا نمیشه بلند شدم و چادر رو باز کردم گفتم بیا تو چادر تا کسی هم اگه از دور اومد نبینه چکار میکنیم بردمش تو چادر دراز کشیدم پهلوش و اونو به خودم چسبوندم باز هم شروع کردم به لب گرفتن وای چه حالی میداد دیگه داشتم منفجر میشدم دکمه مانتوشو باز کردم و تیشرتش رو بالا زدم یه سوتین سفید بسته بود دستمو بردم زیرشو پستونهای داغشو تو دستم گرفتم وای که چه حالی میداد داشتم میترکیدم دیدم دستشو برد رو کیرم وداره کیرمو فشار میده گفت فشارش بدم؟ گفتم اره گفت محکم گفتم اره گفت دردش نمیاد گفتم نه با فشار کیرم از روی شلوار نوازش میکرد زیپمو براش باز کردم کیرمو دادم دستش کمر شلوارشو باز کردم شورت و شلوارش رو باهم کشیدم پایین خدا قسمت همتون بکنه یه کوس ۱۸ ساله ناز و نوبر با یکم مو وای نمیدونم چی شد که زبونم رو گذاشتم روش صدای اخ اوفش بلند شده بود کیرمو بردم جلوی دهنش گفت بدم میاد بهش گفتم منکه مال تورو خوردم تو هم امتحان کن کیرمو تو دهنش گذاشته بود دندوناش کیرمو اذیت میکرد خوابوندمش کیرمو بردم لای پاش خیس خیس بود آروم کیرمو به کوسش میمالیدم داشت پرواز میکرد میدونستم دختره برش گردوندم کونشو براش لیس میزدم خیلی خوشش اومده بود کیرمو چرب کردم و بهش گفتم یکم درد داره اما بهت قول میدم که لذتش خیلی بیشتر از دردشه آروم کیرمو کردم تو کونش وای مگه میرفت تو لا مذهب خیلی تنگ بود دادش در اومده بود سر کیرم رفته بود تو ولی آرزو دیگه تحمل نداشت کمرشو گرفته بودم که یکدفعه با تمام نیرو خودمو بهش چسبوندم که صدای جیغش تا هفت ابادی اونطرف تر هم رفت ولش نکردم داشت گریه میکرد وخواهش میکرد که درش بیارم بهش گفتم اگه درش بیارم دردش بیشتره میشه خودتو شل کن تا آروم بگیره بعد چند دقیقه شروع کردم با دستم با چوچولش بازی کردن باز هم حشری شده بود آروم شروع کردم تلمبه زدن خوشش اومد بود باز هم اخ اووفش بلند شده بود دیدم بدنش لرزید داشتم میومدم تمام آب کیرمو توی کون نازش خالی کردم کیرمو بیرون کشیدم تا غروب یبار دیگه هم کردمش غروب موقع برگشتن نمیتونست درست روی موتور بشینه دیگه هر هفته دوسه بار بهش حال میدادم

سکس با دختر عمو لیلامن همیشه تو خیالات سکسی ام با دختر عموم، لیلا، خیلی حال می کردم و انواع و اقسام حال کردن رو باهاش تصور می کردم. لیلا یه دختر لوند قد کوتاه بود که سینه و باسن گوشتی و تپلی داشت. من خیلی به ران پاش علاقه داشتم و همیشه دلم می خواست ران بی مو و خوشرنگش رو بو کنم و لیس بزنم و کیرم رو به لای رانهاش بمالم. یه چند روزی بواسطه مسافرت من تو خونه تنها بودم و یه روزش خیلی حشری شده بودم. همش تو فکر لیلا بودم و می خواستم هر جور شده یه حالی باهاش داشته باشم. تلفن رو برداشتم و شماره عموم رو گرفتم. حدودای ظهر بود و خودش گوشی رو برداشت. با صدای لرزون در حالی لخت نشسته بودم و کیرم تو دست بود سلام کردم و خودم رو معرفی کردم. بعد از احوال پرسی بهش گفتم که آیا میتونه بیاد خونه ما یا نه؟ یه لحظه سکوت حکمفرما شد و خداخدا می کردم که نپرسه برای چی. بعد گفت که عصر قراره بره کانون فکری و میتونه قبل از اون بیاد. برام جالب بود که اصلاً براش مهم نبود که قراره برای چی بیاد خونه ما؟ احتمالاً نمی دونست که من تو خونه تنهام. یا شاید هم خودش حدس زده بود و می خواست یه حالی ببره. به هر حال برای من که بد نشد. باید خودمو سریع آماده می کردم. رفتم حموم و تیغ رو برداشتم و حسابی پشت و جلو رو صاف و صوف کردم. کیرم حسابی تحریک شده بود. طوریکه بهش دست می زدم گرماش دست رو می سوزوند و احساس می کردم که اگه دست لیلا بهش بخوره بلافاصله آبم جاری خواهد شد. ناهار رو سریع خوردم و منتظر نشستم. حوالی ساعت ۳ بعدازظهر بود که زنگ در به صدا در اومد. خودش بود. در و باز کردم و رفتم استقبالش. تا خونه هدایتش کردم و درب رو پشت سرمون بستم. یه مانتو شلوار و مقنعه تنش بود و همونجوری اومد نشست رو میل اتاق هال. بهش گفتم خوش اومدی و رفتم آشپزخونه تا میوه بیارم. بهش گفتم چرا لباسهاشو در نمیاره و راحت نمیشینه. گفت نمی خوام مزاحم بشم. راستی عمو زن عمو نیستند؟ گفتم که چند روزی برای مسافرت رفتن و من تنها هستم. اینو که گفتم دیدم یه جوری شد. نفهمیدم ناراحت شد یا ترسید؟ دوباره گفتم جارختی اونجاست و میتونی لباست رو در بیاری. بلند شد و رفت تو اتاق تا لباسش رو دربیاره. پیش خودم می گفتم چقدر رامه این دختره. دو سه دقیقه بعد که برگشت دیدم یه شلوارک بالای زانو و یه تاپ بدون آستین تنشه. بخاطر بدن لوندش، تمام اجزای بدنش بیرون زده بود. از سینه های درشتش گرفته تا کون و کپل آبدارش. کاملاً به این نتیجه رسیدم که خودش هم آماده ماجراست. دو لیوان شربت آلبالو درست کردم و با سینی میوه که موز و هلو داشت اومدم نشستم روبروش. سینه های درشتش از زیر تاپ بدجوری بیرون زده بود و هیچ تلاشی هم برای جمع و جور کردنشون نمی کرد. لیوان شربت رو جلوش گذاشتم و میوه رو هم بهش تعارف کردم. یه هلو برداشت گفتم موز هم بردار خیلی شیرین و خوشمزه اس. تازه گرفتمشون و بزرگش رو هم انتخاب کردم. یه نگاهی به چشام انداخت و یکی از درشتاش رو برداشت. گفت اگه چای داری هم بیار. گفتم به چشم و رفتم دو استکان چای ریختم و آوردم. مشخصاً اون هم حموم رفته بود. چون موهاش نشون می داد که یه نموره نم داره و کاملاً خشک نشده. موهای ساق پاش هم کاملاً تراشیده شده بود و مثل بلور توی چش می زد. یه شامپوی خوشبو و لطیف هم استفاده کرده بود که رایحه ای دل انگیز و هیجان انگیز رو در فضا پخش کرده بود. موقعیکه که می خواست چای رو بنوشه نعلبکی و استکان بهم چسبیده بودند و موقع برداشتن هول شد و چای نیمه داغ ریخت رو شلوارکش، درست روی ران سمت راستش. یه جیغ کوتاه کشید و من فوراً به سمتش رفتم تا کمکی کنم. خودش با دست نیمه راست شلوارک چسبانش رو گرفته بود و بالا نگه داشته بود تا داغی چای از روی پاش دور باشه. سریع گفتم شلوارکتو در بیار وگرنه پات تاول می زنه. زود باش عجله کن. دیدم داره تعلل می کنه. گفتم چرا در نمیاری می خوات پات بسوزه و تاول بزنه؟ زودباش در بیار. گفت آخه نمیشه. گفتم چرا. عجله نکنی دیگه باید چند ماهی رو با غذاب سوختگی سر کنی. گفت آخه. چه جوری بگم آخه شورت پام نیست. اینو که گفت نمی‏دونین چه حالی پیدا کردم. تصور اینکه یه لای پای لخت و یه کون لخت زیر اون شلوارک وجود داره و تا چند لحظه دیگر در دیدگان من خواهند بود برق از سرم پروند. سریع گفتم باشه یه چیزی واست پیدا می کنم. حالا شلوارک رو سریع در بیار تا بعد. دیگه دید انگار چاره ای نیست. بلند شد و شروع به درآوردن شلوارک کرد. تاپش فقط تا روی کمر رو می پوشند و شلوارک هم تا نزدیکای نافش رو. وقتی داشت شلوارکش رو در میاورد منم داشتم تماشاش میکردم و مشخص بود که زیر شکمش رو تازه تراشیده و کاملاً بی مو بود. اول پای راست و بعد پای چپش رو از شلوارک بیرون آورد و اون رو زیر شکمش طریکه شرمگاهش رو بپوشونه نگه داشت. احساس شرم میکرد ولی چندان هم خِجِل نبود. منتظر بود ببینه بعدش چی میشه. گفتم بشین رو مبل و پاتو واز کن تا خشکش کنم و بعد پماد بزنم. دیدم باز تردید داره. شلوارک خیش رو ازش گرفتم و گفتم بشین تا من پنبه و پماد بیارم. نشست و من هم رفتم پنبه و پماد رو آوردم. گفتم پاتو باز کن تا خشکش کنم. منتظر نموندم دستم رو بردم لای ران هاش و اونها رو از هم جدا کردم. اون رو مبل نشسته بود و من روبروش روی زمین. کس سفید و بسته‏اش چشم هر کُس ندیده ای رو مات و مبهوت می کنه. بوی لای پاش و کسش هم که شهوت آدم رو دوچندان می‏کرد. پنبه رو از بالا به پائین روی ران سمت راستش می کشیدم و هر آن منتظر بودم تا اون لای پای زیبا و خوشبو رو لیس بزنم و بیهوش بشم. موقع خشک کردن دیدم یه تکونهائی داره به خودش میده. نگو شدت شهوته که داره خودش رو اینجوی نشون میده. پنبه رو گذاشتم کنار و با دست گشیدم رو رانش. یه آه کوتاه از نهادش دراومد من هم مصمم تر دستم رو تا لای پاش بالا بردم. دستم را با احتیاز زدم به لب بیرونی کسش. یه آه دیگه کشید و دستش رو گذاشت رو دستم. انگشتم رو زدم لای کسش و آوردم میک زدم. دو سه بار اینکار رو کردم و لزج بودن لای پاش رو احساس کردم. سرم رو بردم لای پاش و شروع کردم رانش رو لیس زدن. دیگه تعداد آه و ناله ش و تکونهاش هم بیشتر شده بود. رفتم سمت دروازه بهشتش. چقدر تمیز و خوشرنگ و خوشبو بود. حسابی تراشیده بودش و عطر خوبی هم بهش زده بود. رنگ صورتی لای کسش آب رو از لب و لوچه آدم جاری می ساخت. شروع کردم با ولع تمام به خوردن کسش. حالا نخور کی بخور. کیرم بدجوری راست شده بود و آب اولیه ام هم جاری شده بود. به یه دست کیرم رو چسبیده بودم و دست دیگه ام روی رانش بود و نوازشش می کردم. یه طعم غیر قابل توصیف داشت که اشتهای آدم به خوردن رو افزایش می داد. نمی دونم چند دقیقه کسش رو میخوردم و لیس می زدم و میک می زدم. با صدای لرزون گفتم برگرد می خوام کونت رو بخورم. اونم برگشت و در حالیکه زانوهاش روی زمین بود و شکم و سینه اش روی مبل کونش رو به طرف من گرفت. گفتم قنبله کن تا به لاش دسترسی داشته باشم. اونم کمرش رو داد پائین و کونش رو داد بالا و اون لای کون تمیز و رویائی رو دیدم. از بالا شروع کردم به خوردن. سفید و گوشتی و معطر. یواش یواش رفتم پائین تا به سوراخ کونش رسیدم. اصلاً بوی بد نمی داد نمیدونم چه جوری اون رو اینقدر خوشبو و معطر کرده بود. با نوک زبون سوراخ کونش رو چسیدم. خوشمزه و شهوانی بود. آه و ناله‏اش هم که یک ریز ادامه داشت. کسش کاملاً خیس بود و اگر باکره نبود یه کیر تمام قد توش جا می گرفت. با دست لبهای کسش رو بازی می دادم و با زبون سوراخ و اطراف کونش رو می لیسیدم. کیرم دیگه داشت می ترکید. از لای پاش دستش رو آور به سمت کیرم. هنوز شلوار پام بود و آب اولیه کیرم اطراف سر شورت و شلوارم رو خیس کرده بود. دستش رو برد تو شورتم و سر کیرم رو نوازش داد. همینکه دستش خورد به کیرم یه لذت زایدالوصفی بهم داست داد. از بالای کیرم چسبیده بود و داشت نوازش می داد. دیگه نتونستم تحمل کنم و با شدت تمام آبم رو تو دستش خالی کردم. اون هم ظاهراً در اون حین به اوج لذت رسید و با سر و صدای بلند و تکونهای شدید ساکت شد. دستش هنوز تو شورتم بود و پر بود از منی. بوی منی فضا رو پر کرده بود. آب کسش از لای پاش و از روی رانش جاری شده بود. سرم رو بردم زیرش و یه لیس جانانه سرتاسر کون و کس و رانش رو کشیدم. مزه آبش به هیچ وجه قابل توصیف نیست. باید بچشی تا بدونی چه آب حیاتیه. دستش رو از تو شورتم آورد بیرون و منی رو مالید رو کسش. چه نفس نفسی هم می زد. بعد انگشتاش رو دونه دونه می کرد تو دهنش و لیس می زد. هر دو نیمه جان ولو شدیم. کیرم خوابیده بود و کاملاً خیس بود. حدود نیم ساعتی استراحت کردیم. بعد بلند شد و گفت که باید بره. رفت حموم و پر و پاش رو شست. به هیچ وجه احساس خجالت نمی‏کرد. کون لختی راحت جلوی من رژه می رفت. بعد شلوارکش رو پوشید. رفت تو اتاق تا لباسهاشو بپوشه و بره. در همون حین از من پرسید که فردا هم باید برم کانون. من هم بلافاصله گفتم فردا نهار منتظرتم. گفت سعی می‏کنم. لباسهاشو پوشیده بود و موقع رفتن یه چشمک زد و رفت. من هم که آش و لاش روی مبل افتاده بودم. تازه یادم اومد که اصلاً سینه‏هاشو ندیدم و باهاشون بازی بازی نکردم. یه چیز دیگه طعم لباشم نچشیدم. برای صفای فردا چه سوژه‏هائی که نداشتم!!

نفیسه (قسمت اول) چهار سال پیش بود که تازه امتحانای پایان ترم پیش دانشگاهی رو داده بودم و برای کنکور حدود یک ماهی فرصت داشتم . مامان و بابا که دیدن هوا گرم شده و یک مسافرت حسابی به طرف شمال جون میده تصمیم گرفتن برن شمال و تو دلشون گفتند گور بابای کنکور سهیل هر کاری می خواد بکنه ما که رفتیم مسافرت . منم که بچه درس خون بودم تنهایی خونه موندم و قرار شد شب ها به امیر دوستم بگم که تنها نباشم. اونموقع مامانم یک دوست اهوازی داشت که یک دختر سفید با چشمای روشن و موهای مشکی و خیلی خیلی نازو خوشگل داشت. اسمش نفیسه بود سوم دبیرستان . از بخت بد ما یا شایدم خوب اون روزها برای پیش دانشگاهی هم امتحان کنکور میدادیم و نفیسه بیچارم برای کنکور پیش دانشگاهی مشغول خوندن بود. من و نفیسه خیلی با هم صمیمی شده بودیم و نفیسه برای رفع اشکال هفته ای یکی دو بار خونه ما می اومد بعضی وقتها با هم قرار می گذاشتیم و بیرون یک صفایی با هم می کردیم . روز موعود فرا رسید و خانواده من پنجشنبه عصر برا مسافرت آماده شدن، از شانس خوب من یکی از فامیلای نزدیک مامان نفیسه ام تو اهواز فوت کرد و اونها هم همون روز راهی اهواز شدند . مامان نفیسه برای اینکه خیالش از جهت دخترش راحت بشه دختر خالش که ۲۸ سال سن داشت و تازه دو سالی بود که از شوهرش طلاق گرفته بود رو پیش نفیسه گذاشت . اسمش سارا بود ، فوق لیسانس الهیات از دانشگاه امام صادق. یک خانم چادری مذهبی خشک که من دلم برای این نفیسه بیچاره سوخت تو این مدت از دست این سارا چیکار می خواد بکنه. سارا هم خیلی هیکل خوشگلی داشت من که تا اونموقع صورتش رو از بس محکم رو می گرفت ندید بودم. پنجشنبه شب حدودای ساعت ۷ بعداز ظهر بود که نفیسه زنگ زد خونمون، بعد از حال و احوال و قربون صدقه ازش پرسیدم سارا خانم کجاست؟ گفت هنوز نرسیده ، بهش گفتم نفیسه من نمی دونم هر کاری می خوای بکن ولی فردا ساعت ۹ صبح میخوام خونه ما باشی ، نفیسه گفت : سهیل تو که سارا رو می شناسی چه آدم گیریه اونو چیکارش کنم؟ گفتم بگو میرم خونه دوستم با هم درس بخونیم یه جوری خرش کن دیگه! گفت ببینم چیکار می کنم. … خونه نفیسه اینا با تاکسی حدود ده دقیقه با خونه ما فاصله داشت صبح که شد امیدوار بودم که بتونه سارا خانومو راضی کنه. حدود ساعت ۹:۳۰ بود که زنگ خونه به صدا در اومد خود نفیسه بود هنوز درو نبسته پرید تو بغلم محکم همو بوسیدیم تو این چند سال هر دو منتظر یک همچین روزی بودیم. همینطور که تو بغلم بود بردمش تو اتاقم و خوابوندمش رو تختم و لباشو محکم مکیدم. لبلای خیلی نرمو نازی داشت خیلی هم خوشمزه بود . همینطور که مشغول بودیم دست راستمو گذاشتم رو سینش و آروم آروم مالیدم نفسش تند شده بود گرمای بدنشو حس می کردم. تازه یادم افتاد روسریشو هنوز بر نداشتم گفتم چرا روسریتو بر نداشتی با صدای لرزون که معلوم بود از حشری شدنه گفت مگه تو امان دادی!! گره روسریشو باز کردم موهای مشکی بلند خیلی دلنشین بود یک کم با موهاش بازی کردم بعد همینجور که مشغول لب گرفتن بودم دگمه های مانتوشو باز کردم و پیراهن شو در آوردم یک سوتین شیری رنگ بسته بود که از سینه های تحریک شدش داشت پاره می شد سوتینشو باز کردم باورم نمیشد بدنشم مثل صورتش نازو سفید بود خیلی خوشگل تر از اونی که تصورش رو می کردم شروع به لیسیدن گردنش کردم گرمای لطیفی داشت و لذتو تو نگاش می دیدم لبامو نزدیک سینه هاش بردم چشاشو بسته بود و نفس نفس می زد سینشو محکم مکیدم نفساش تبدیل به ناله شد! گفتم دردت می یاد؟ گفت نمی دونی چه لذتی داره انگار آدم تو ابرا راه میره! دستمو گذاشتم روی کسش پاهاشو جمع کرد نگاش کردم خجالت کشیده بود تا چشامو دید یک خنده شیطنت آمیز کرد و پاهاشو کاملا باز کرد از روی شلوار شروع به مالیدن کسش کردم نفسش دیگه بالا نمی اومد یک کم صبر کردم بعد شلوارشو کشیدم پایین یک شرت صورتیه نازک پا کرده بود شرتش خیس خیس شده بود بوی خوبی می داد یک نگاش کردم چشاش بسته بود فهمیدم مشکلی نیست دستمو کردم تو شرتش همه کسش خیس بود چوچولشو مالیدم دیگه نزدیک بود فریاد بزنه شرتشو در آوردم دیدم نشست گفت دیگه نوبت منه یک لب گرفت و خوابوندم رو تخت همه لباسامو در آور و همینطور لخت روم خوابید و سینه هامو مکید خیلی بهم چسبید شرتمو کشید پایین گفت بخورم؟ گفتم اگه دوست داری! گفت نمی دونم دوست دارم یا نه ولی چون خودتو دوست دارم امتحان می کنم یک دفعه همه کیرمو گذاشت تو دهنش گفت تا حالا چیز به این خوشمزگی نچشیده بودم من دیگه تو حال خودم نبودم شروع به میک زدن کرد کاملا همشو با آب دهنش خیس کرده بود و با دست زیرشو می کشید با کنجکاوی بهش نگاه میکرد و لذت می برد تقریبا داشت آبم خارج میشد حدود نیم ساعتی بود که مشغول بودیم ولی نمی خواستم به این زودی تموم بشه همینجور که مشغول بود خوابوندمش رو تخت پاهاشو تا میشد باز کردم کسش حسابی باز شده بود صورتی خوشرنگ بود و چوچولش یک کم بالا اومده بود سوراخ تنگی داشت آدم لذت میبرد فقط نگاش کنه زبونمو بردم جلو شروع به لیسیدنش کردم رونای پاش می ارزید زبونمو به همه جاش کشیدم و تا می تونستم فشار می دادم تو، دستشو آورد جلو گذاشت روش و یک کم همه کسشو مالوند. گفت دیگه جون تو بدنم باقی نمونده برای بار دوم حسابی خیس شده بود اب از کسش می چکید دیگه طاقت خودمم تموم شده بود نشست و شروع به خوردن کیرم کرد هنوز چند دقیقه نشده بود که دیگه منیم داشت خارج میشد بهش گفتم کجا بریزم گفت روی سینه هام دیگه نفس هر دومون تند شده بود خوابید یکدفعه همه منیمو ریختم رو سینه هاش کاملا بی حس شده بود با دست شروع به مالیدن منی ها رو سینش کرد بعدم ازم خواست که همینجوری روش بخوابم حدود یک ربع همینطور روی هم خوابیدیم ساعت حدودای ۱۲ ظهر بود یک دفعه گفت وای دیر شد سارا الان گیر میده! کمکش کردم تا لباسشو پوشید نگاهامون خیلی صمیمی تر شده بود یک لب دیگه ازش گرفتم و رفت. خیلی لذت بخش بود فکر نمی کردم اینقدر کیف داشته باشه. احساس ضعف میکردم یک غذای حسابی خوردمو بعدم یک دوش گرفتم و شروع به درس خوندن کردم خیلی تو روحیه ام تاثیر گذاشته بود از یک مسافرت یک ماه هم لذت بخش تر بود ساعت حدودای ۹ شب بود که نفیسه زنگ زد گفتم مگه سارا خانوم اونجا نیست با خنده گفت چرا . گفتم پس از کجا تماس گرفتی گفت خونه. گفتم راستشو بگو شیطون خندیدو گفت بچه پررو آروم تر گردنمو می مکیدی سارا جون از سرخیه گردنم همه چیزو فهمید! ادامه دارد …

نفیسه (قسمت دوم) خیلی نگران شدم گفتم راست میگی؟ نفیسه گفت آره سهیل جات خالی دو تا تو سریه محکمم ازش خوردم حالا میگه تو بیا اینجا کارت داره! مونده بودم چی بگم دیدم چاره ای نیست، برم شاید راضی بشه که ببخشه و صداشو در نیاره. زود لباسامو پوشیدم دل تو دلم نبود سوار تاکسی شدم اتفاقا این دفعه از بد شانسی من خیابونها هم ترافیک نداشت و پنج دقیقه ای رسیدم خونه نفیسه. دستم موقع زدن زنگ می لرزید، زنگ زدم خود نفیسه درو باز کرد لب پایین و گوشه گردنش سرخ شده بودند نگاش آروم بود رفتم تو سارا خانوم چادری این دفعه یک تاپ با یک دامن کوتاه که تا بالای زانوهاش بود پوشیده بود باهام دست داد اول فکر کردم این سارا نیست آخه تا حالا حسابی قیافشو ندیده بودم ولی از صداش فهمیدم که خودشه موهای خرمایی رنگ بلند با ابروهای باریک و چشای سبز خوشرنگ مثل یک عروسک بود از مامانم که همینجوری با دوستش حرف می زد شنیده بودم که می گفتند خیلی خوشگله ولی فکر نمی کردم به این جذابی باشه! هیکلش فقط به درد مانکن شدن می خورد حیف این شکل و هیکل که زیر چادر باشه، پیش خودم هزار تا فحش به شوهر معتاد بی لیاقتش دادم که قدر این کس به این خوبی رو ندونسته. از شرایط و نگاهای هر دوشون فهمیدم که چراغ سبزه و هیچ مشکلی نیست. بعد از سلام و احوال پرسی ، سارا خانوم دعوتم کرد که بیام تو بشینم مبلمانشون بصورت ال مانند بود و روبرو هم تلویزیون بود من یک طرف نشستم و سارا خانوم و نفیسه روبه روی من نشستند چند دقیقه ای گذشت من زیر چشمی به نفیسه نگاه می کردم و با لبخند زیرکانش منو به یاد خاطرات صبح می انداخت. یک دفعه نگام به سارا خانوم افتاد جوری نشسته بود که لای پاش کاملا باز بود شرتم پاش نبود کس سه تیغه باریک و نازش خیلی تحریکم کرد کاملا دست نخورده نشون می داد باور نکردنی بود تو این همه فیلم سوپری که دیده بودم کس به این قشنگی ندیده بودم! تو دلم گفتم یعنی میشه یک ساعت این کس مال من بشه؟ از جاش بلند شد اومد کنار من نشست گفت خب آقا سهیل این چه وضعیه که سر لب و گردن نفیسه آوردی؟ اگه مامانش اینجا بود که همه قضیه لو رفته بود! همینطور که اینا رو می گفت دستشو گذاشت رو گوشم ولی به جای کشیدن بیشتر نوازشم می کرد یک کم خومو براش لوس کردم و گفتم به خدا تجربه اولم بود چه می دونستم اینقدر نازک نارنجیه بعد هر سه با هم خندیدیم سارا خانوم با خنده گفت اشکالی نداره امشب تلافیشو سرت در میارم یک دفعه جا خوردم به نفیسه نگاه کردم و گفتم یعنی من امشب اینجا می خوابم؟ نفیسه چشاشو برای تایید بست و باز کرد و بعد با سارا خانوم با هم گفتند بله!!! انگار همه چیزو از قبل هماهنگ کرده بودند از چهره نفیسه معلوم بود که بدش نمیاد سه تایی با هم باشیم و اصلا به غیرتش بر نخورده البته بعدا برام گفت که خیلی دلش می خواسته با سارا خودمونی بشه و این بهترین فرصت بوده … من از جام بلند شدم و گفتم سارا خانوم من یک تلفن باید بزنم تا اوضاع رو مرتب کنم. گفت سارا خانوم چیه هی به من میگی! دیگه از این به بعد دوست دارم فقط سارا صدام بزنی خسته شدم از بس به خاطره این مدرک تحصیلی لعنتی برام کلاس گذاشتند و سر کار خانوم، استاد و از این چرت و پرتا صدام زدند! تو هم همینطور نفیسه هر وقت تنها بودیم فقط سارا صدام بزن نه ساراجون !!!! بلند شدم یک زنگ به امیر زدم و گفتم پسر خالم امشب اومده پیشم تو دیگه نمی خواد زحمت بکشی . بعدم یک زنگ به بابا زدم و حال و احوال کردم که دیگه اونا اونشب زنگ نزنند. ساعت از ۱۰ شب گذشته بود سارا شام مرغ کنتاکی درست کرده بود وقتی تو آشپزخونه مشغول آماده کردن شام بود من و نفیسه هم کمکش کردیم حسابی براندازش کردم هیچی تو خوشگلی کم و کسر نداشت فکر می کردم خواب می بینم تصورش هم برام غیر ممکن بود که همچین کس نابی امشب مال منه. سر سفره شام اونقدر از دست حرفها و جوکای سارا خندیدیم که دیگه دلهامون درد گرفته بود دیگه حسابی با هم یکی شده بودیم انگار سالهاست که دوست صمیمی هستیم حدودای ساعت ۱۲ بود که تصمیم گرفتیم بخوابیم به پیشنهاد نفیسه رفتیم روی تخته دو نفره مامان و بابای نفیسه خوابیدیم. سارا وسط من و نفیسه دراز کشید و ما هم تو آغوشش از دو طرف دراز کشیدیم آروم لباشو گذاشت رو لبام و با زبونش سرتاسر لبامو خیس کرد بوی خوبی می داد رفتم لبشو بخورم با خنده گفت چته لبای منم می خوای مثل نفیسه کنی؟ از حالتش فهمیدم که می خواد لب گرفتنو یادم بده نفیسه باکنجکاوی به ما نگاه می کرد لباشو آروم به لبام مماس کرد و بوسه های ریز می کرد! گفت هر کاری من می کنم تو هم انجام بده حدود ده دقیقه لبامو بوسید نفیسه اومده بود پیش من و سینه ها و کیر منو از روی شلوار می مالوند سارا بوسه هاش محکم تر شده بود لبامو خیلی نرم و دوست داشتنی می خورد زبونشو کرد تو دهانم به زبون و دندونام می کشید خیلی خوشم می اومد، منم تا یک فرصت بهم می داد براش همین کارو می کردم نفیسه شلوارمو دیگه کاملا در آورده بود و حسابی با کیرم بازی می کرد دیگه حسابی سرم شلوغ شده بود. سارا زبونمو محکم با نفساش تو دهانش می کشید نفس هر دومون تند شده بود فکر نمی کردم لب گرفتن تا این حد موثر باشه شروع به مالیدن سینه های سارا کردم سوتین نبسته بود تاپشو در آوردم سینه های کوچیک و قشنگی داشت سرش حسابی برآمده شده بود سر سینه هاشو تو دهانم کردم و شروع به مکیدن کردم دیگه حال خودشو نمی فهمید نفیسه هم دراز کشیده بود دیگه طاقت نداشت با یک دست شروع به مالیدن سینه های نفیسه کردم سارا که دید نفیسه حسابی حشری شده شروع به لب گرفتن از اون کرد تا آرومش کنه. منم از فرصت استفاده کردم و دامن کوتاه سارا رو از پاش در آوردم، شک کرده بودم که قبلا شوهر داشته آخه خیلی کس خوشگلی داشت تنگ و کشیده با لبه های کوچیک و یک کم پر رنگ تر از مال نفیسه. حسابی زبون زدم. چوچولشو پیدا نمی کردم خودش با دست کمکم کرد تا زبونمو روش گذاشتم صدای آه و نالش در اومد حالا دیگه نفیسه مشغول خوردن سینه های سارا بود منم تا تونستم کس سارا رو مکیدم یک دفعه سارا گفت بکن توش دیگه، پاهاشو کاملا باز کرده بود من کیرمو نزدیک کسش کردم و آروم آروم بردم تو به راحتی جلو می رفت هر سه مون نفس نفس می زدیم نفیسه حال خودشو نمی فهمید داشت دستشو می کرد تو کسش، سارا گفت نفیسه جون بیا جلو بعد شروع به لیس زدن کس نفیسه کرد تا ارضا بشه منم با کمک حرکتای دست سارا خودمو عقب و جلو می کردم. خیلی تنگ بود انگار دور کیرمو با یک چیز نرم محکم گرفته باشن هنوز پنج دقیقه نشده بود که داشت منی من خارج می شد تا اینو به سارا گفتم گفت چه زود، من حالا حالا ها کار دارم، کیفش دم دستش بود از توش یک کاندم و اسپری در آورد. گفتم سارا تو از کجا اینا رو آوردی؟؟ اونم یه لبخند شیطنت آمیز کرد. من دراز کشیدم و سارا مشغول اسپری زدن و کاندم کشیدن شد تا سارا داشت این کار رو می کرد نفیسه سرشو گذاشت رو سینه من و من با یک دست کسشو می مالوندم و با دست دیگه موهاشو نوازش میکردم هر دو با کنجکاوی به کارای سارا نگاه میکردیم به نفیسه گفتم کی لباسای تو رو در آورد به شوخی گفت همین دیگه اینقدر به فکر خودتون بودید که من خودم لباسام در آوردم یک بوس محکمش کردم سارا هم اومد جلو هر دو شروع به حال دادن به نفیسه شدیم من کسشو خوردم سارا هم لب و گردن و سینه ها شو، واقعا حرفه ای لب می گرفت! بهش گفتم اینا رو هم تو دانشگاه یادتون دادند سارا گفت نخیر اگر اینا رو حسابی یاد نگیری دیگه زنت باهات ارضا نمیشه میره سر وقت یکی دیگه! با این حرفش حسابی جلو دهانمو بست واقعا اونشب خیلی چیزا یاد گرفتم. نفیسه کاملا خیس شده بود و مثل یک گنجشک خسته بی حال افتاده بود، سارا لای پاشو باز کرد چند بار زبون زدم و دو تا انگشتامو توش کردم و بعد کیر کاندم کشیده ام رو توش کردم حدود یک ربع به کمک هم جلو عقب رفتیم روی کاندم از ارضا شدن های سارا کاملا خیس بود تو این یک ربع نفیسه هم چوچوله سارا رو می مالوند بعد از پشت چهار دست و پا روی تخت نشست و از من خواست از پشت بکنمش. نفیسه تعجب کرده بود که چرا منی من نمیاد! سارا براش گفت که این اسپری باعث میشه که دیرتر آبش خارج بشه دیگه حسابی آماده شده بودم به سارا گفتم داره میاد خودشو کشید عقب و کاندمو از کیر من در آورد و خودش با دست کیرمو مالوند و منی مو ریخت تو دهنش نفیسه هم از زبونشو مالید به سر کیرم گفت یک کم شوره! سارا گفت من که خیلی دوست دارم. سه تامون حسابی ارضا شده بودیم. این دفعه من وسط خوابیدم و یک کم به نفیسه که خیلی دوستش داشتم رسیدم و نوازشش کردم تا خوابش برد. ساعت ۳ شب بود نگاهی به سارا انداختم بیدار بود شروع به حرف زدن کردیم خیلی خواهروار حرف می زد دیگه فکر می کردم نماز خوندنا و چادر سر کردنش همینجوری و به خاطره حرف مردمه ولی از حرفاش فهمیدم که اعتقاد و مسایل جنسی باید در کنار هم باشن و جدای از این حرفا آدم وقتی حشرش بزنه بالا دیگه هیچی سرش نمیشه و فقط باید بکنه!! حرفای سارا خیلی سنجیده و عاقلانه بود. نفهمیدم کی خوابم برد صبح یک سنگینی روی بدنم حس کردم سارا بود که خودشو روم انداخته بود و با بوسه هاش داشت بیدارم می کرد تا صبحانه بخوریم منم نفیسه رو بیدار کردم به ساعت نگاه کردم ۱۱ ظهر بود، شب خوبی رو گذرونده بودیم وقع رفتن من که شد سارا منو بوسید و به خاطره دیشب و اینکه روش به نفیسه باز شده بود و دیگه یکی رو داشت با هاش درد دل کنه تشکر کرد بعدم من نفیسه رو تو بغلش کردم و بوسیدمش و بهش فهموندم که هیچ کس جای اونو نمیتونه بگیره. بعد از اون روز من واقعا سه – چهار ماه شارژ بودم و حسابی برا کنکور درس خوندم و هم من و هم نفیسه در کنکور موفق شدیم بیشتر از اونی که دلمون می خواست. سارا هم هنوز دو ماه از اون جریان نگذشته بود که یک شوهر ۳۰ ساله ولی خوشگل و دست اول که فوق لیسانس معماری داشت گیرش اومد و زندگی خوبی رو با هم شروع کردند. من که هنوز بعد از این مدت به شوهر سارا حسودیم میشه که یک همچین خانوم نازی نصیبش شده…

محسن و رامین و فرشتهاین یک داستان واقعی است که محسن برای من تعریف کرده و من با تغییر اسم اون رو برای شما تعریف می کنم. محسن و رامین دوستهای خانوادگی بودن یعنی پدر و مادر های اینا هم با هم دوست بودن محسن و رامین از موقعی که کلاس چهارم ابتدایی می خوندن با هم رابطه سکسی برقرار کرده بودند. البته همیشه کون رامین میزبان کیر محسن بود. یه روز بعد از مدرسه محسن از رامین کون خواست رامین هم مثل همیشه قبول می کنه با هم به خونه رامین اینا می رن. پدر و مادر رامین کارمند اداره بودند و تا ساعت ۵/۲ خونه نمی آمدند اما خواهر رامین که از مدرسه آمده بود خونه بود. اسم خواهر رامین فرشته بود و کلاس پنجم ابتدایی بود البته خود رامین کلاس دوم دبیرستان بود. محسن و رامین به بهونه درس خوندن به اتاق رامین می رن و در رو هم از تو قفل می کنن. رامین محسن رو لخت میکنه و محسن هم رامین رو. رامین شروع می کنه به ساک زدن برای محسن محسن هم با لمبر های رامین بازی می کنه و انگشت شصتش رو آروم فرو می کنه تو کون رامین. بعد از ساک زدن رامین به پشت روی زمن دراز می کشه و محسن یکم کرم که از قبل آماده کرده رو می زنه در سوراخ کون رامین و کیر شو می زاره در کون رامین و یواش یواش فرو می کنه تو کون رامین با دستش محکم دهن رامین رو می گیره تا یه موقع صداش در نیاید بعد شروع می کنه به تلمبه زدن در همین حال رامین که حشری شده بود شروع می کنه به داد زدن در حالی که درد داشت می گفت من کیر می خوام منو بگا سوراخمو جر بده محسن با این حرفا حشری تر شد و به سرعت تلمبه زدن اضافه کرد رامین هم همینطور بشتر سر صدا می کرد محسن یه دفه فکر کرد می خواد آبش بیاد کیرشو از کون رامین در آورد و رامین شروع کرد به ساک زدن و آب محسن تو دهن رامین خالی شد و رامین هم تمام آب کیر محسن خورد انگار داشت نوشابه می خورد. رامین و محسن بحال روی زمین افتاده بودند که رامین بلند شود و شروع کرد به بازی کردن با کیر محسن و از محسن خواست تا دوباره شروع کنه محسن و قبول کرد اما تا امدن شروع کنن صدای تلفن بلند شد پشت خط مادر رامین بود از رامین خواست تا بیاد بیرون و بره جایی رامین به محسن گفت تو باش من هم ۱۰ دقیقه ای بر می گردم. محسن تو اتاق پشت در دراز کشید تا رامین بیاد که یه دفعه در باز شد محسن خودشو جمع و جور کرد اما پشت در رامین نبود بلکه فرشته خواهر رامین بود . فرشته امد تو اتاق اومد اول محسن رو ندید بعد که کامل اومد تو اتاق محسن رو که لخت گوشه اتاق واستاده بود دید و یه جیغ زد تااومد در بره محسن پرید و دستشو گرفت و آورد تو اتاق محسن همیشه آرزو داشت خواهر رامین رو بکنه چون یه دختر خوشگل و سبزه بود. اول یه لب آبدار ازش گرفت ولی فرشته داشت گریه می کرد محسن فرشته لخت کرد و شروع کرد به لیسیدن گردنش هنوز پستون های فرشته در نیومده بود محسن رفت سراغ کس فرشته یه کوس خوشگل و ریزه میزه (خودتون یه کس ۱۱ ، ۱۲ ساله رو تصور کنین) اما یه دفعه ترسید و از کردن کس فرشته منصرف شد رفت در کون فرشته و یه ماچ آبدار از سوراخ کون فرشته گرفت بعد رفت بالا و کیرشو گذاشت تو دهن فرشته و یکم خوشو عقب جلو کرد چون دید اینجوری ارضا نمیشه رفت سراغ کون فرشته و یکم کرم زد تو سوراخ فرشته و کیرشو کرد تو کون فرشته . فرشته جیغ می زد اما محسن توجه نمی کرد و فقط تلمبه میزد اونقدر زد تا کم مونده بود آبش بیاد که کیرشو از کون فرشته کشید بیرون و آبشو ریخت روی فرشته هر دو بیحال روی زمین افتاده بودند محسن کاملا ارضا شده بود ولی فرشته بیچاره هنوز داشت گریه می کرد. یه دفعه در اتاق باز شد پشت در رامین بود رامین بعد از دیدن این صحنه یه دست کتک درست حسابی نصیب محسن کرد و محسن رو از خونه انداخت بیرون البته مثل اینکه رامین و فرشته چیزی به پدر مادرشون نگفتن چون انجور که محسن می گفت بعد از اون ماجرا خبری از پدر مادر رامین نشد ولی ارتباط خانوادگی با هم داشتند محسن و رامین دیگه با هم اصلا حرف نزدند اما محسن تو نخ کس فرشته مونده مخصوصا الان که فرشته یه دختر خیلی خوشگل شده و کلاس سوم دبیرستانه امیدوارم خودم کس فرشته رو بکنم امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه .

رامین و دختر عمو من رامین ۳۳ ساله هستم و ۵ ساله که ازدواج کردم. زنم مهرانه از یک خانواده با شخصیت و امروزیه. تنها مشکل من اینه که هرچی من هرشب سکس دلم می خواد (اونم ۲ بار) ولی مهرانه خیلی خوشش نمیاد و حداکثر هفته ای یک بار. تازه .. از ساک زدن و سکس مقعدی هم متنفره. خلاصه ۱۰ – ۱۵ دقیقه ای باید تمومش کنم وگر نه اعصابش خورد می شه. از طرفی خیلی هم دوستش دارم و دلم نمیخواست با کس دیگه ای سکس داشته باشم. من تو دوران مجردی حداقل هفته ای دوبار با یک دختر یا زن سکس داشتم. ولی بعد از ازدواج واقعا همه رو کنار گذاشتم. تو این مدت با خیلی از دوستام که ازدواج کردند رفت و آمد داریم. حتی از یکیشون که قبلا با هم کلی دختر و زن کرده بودیم و میدونست من چقدر داغم، خواستم که از طریق زنش که خیلی سکسی بود یک کم به زن من آموزش بده و راهش بندازه. ولی تلاشهای اون بیچاره هم فایده نداشت. تا اینکه پارسال مریم دختر عموم که مجرده و ۲۸ سالشه و در ضمن روابط خیلی خوبی با زن من داشت، تهران فوق لیسانس قبول شد و برای ثبت نام اومدند تهران خونه بابام. دو سال بود که ندیده بودمش. ما هم اونجا بودیم. اون شب کلی با مهرانه و داداشش گل گفتیم و گل شنیدیم. فرداش ثبت نام کردند و روز بعدش هم برگشتند شهرستان. خونه بابام زیاد از دانشگاهش دور نبود و بابام که مریم رو خیلی دوست داشت ازش خواست که بجای خوابگاه تو خونه اونا باشه. اینطوری خیال عموم هم راحت تر بود. داداشم کامران هم ۲۸ سالشه و مجرده. ولی معمولا خونه نیست و خودش خونه مجردی داره. بنابراین ظاهرا هیچ مشکلی نبود. بعد از چند روز کلاسهای مریم شروع می شد و اون دوباره به تهران اومد. یه مقدار هم وسایل با خودش آورده بود. مادرم اتاق سابق من رو برای اون آماده کرده بود و اون زندگی جدیدش رو تو خونه بابام شروع کرد. طبق عادت ما هر یک هفته یا دو هفته یک بار به خونه بابام میرفتیم و کم کم مریم هم دیگه با همه راحت شده بود. چند بار هم به دعوت مهرانه پیش ما اومد و شبها رو هم اونجا میموند. تا اینجاش من هنوز هیچ احساس خاصی نسبت به اون نداشتم. تا اینکه از چند ماه پیش فهمیدم که انگار خیلی دوست داره بیشتر پیش ما باشه تا خونه بابام. گفتم شاید بخاطر مهرانه یا دخترم یا ماهواره باشه. (آخه مامانم اجازه نمیداد ماهواره تو خونشون باشه) بعدش کم کم فهمیدم مهرانه سعی می کنه بیشتر با من راحت باشه تا بقیه. مثلا بعضی روزها از دانشگاه میومد شرکت ما که من بهش کامپیوتر یاد بدم و یا از اینترنت مطلب دانلود کنم. بعد تو راه برگشت تا من تعارف می کردم که بیاد خونه ما، راحت قبول می کرد و تو ماشین تا خونه از عشق و کم کم بعد از چند بار که تنها بودیم بالاخره از سکس حرف زد. من کم کم داشت دوزاریم می افتاد که خانوم کونشون میخاره ولی روش نمیشه بگه. بالاخره بهم گفت که دوست داره سکس کنه ولی می ترسه. از اینکه کسی سرکارش بذاره یا بعد از سکس اذیتش کنه … گفتم شاید اوضاع مریم خیطه، ولی بعد مطمئن شدم که نه بابا … بیچاره سکس رو دوست داره ولی راهش رو بلد نیست. ازش خواستم یکی از همکلاسیهاش رو انتخاب کنه و سعی کنه که به اون نزدیک بشه و بهش بفهمونه که میخواد با هم سکس کنن. همین کارو کرد و بعد از چند هفته … هر دو سه روز یه بار بهم زنگ می زد و میگفت فلانی میگه اینجوری … من چی کار کنم؟ … خلاصه شده بودم مشاور سکسی خانوم. خودمم بدم نمیومد که برم تو کارش ولی از یه طرف دلم راضی نمی شد. دو ماه پیش مادرم ازم خواست یه چیزی از بازار براش پیدا کنم. منم دو روز بعد رفتم خریدم و قبل از رفتن به خونه میخواستم بدم خونشون. زنگ زدم. آیفون تصویری بود و معمولا بدون سوال باز می کنند. بالا که رسیدم در باز بود. پامو که گذاشتم تو، دیدم مریم یه حوله بزرگ تنش بود و جلوی آینه قدی تو هال خونه ایستاده و داره موهاشو خشک میکنه. سلام کرد. گفتم مامان کو؟ گفت: رفته خونه مادر بزرگت. من تنهام. لبخندش رو که دیدم خندیدمو گفتم: بد موقع که نیومدم؟ گفت: اتفاقا به موقع اومدی. پشتش رو کرد به من. آروم حوله رو باز کرد و انداخت. بعد برگشت و گفت: چطوره؟ یه دفعه هنگ کردم. خدایا چی می دیدم. یه حوری بهشتی جلوم بود. یه بدن سفید که نه لاغر بود نه چاق. یه ست شرت و کرست صورتی گلدار هم تنش بود که دیگه حرف نداشت. نوک سینه های تیزش معلوم بود. یه کم به خودم اومدم و گفتم: بابا خوش به حال بعضیا که با این باربی رفیقند. گفت: میدونی چیه؟ من همیشه دلم می خواست که فقط مال تو باشم. ولی هیچ جوری نتونستم بهت بفهمونم که من فقط می خوام با تو سکس کنم. رامین … می خوام امروز مال من باشی. گفتم: آخه الان مامان میاد. گفت: نیم ساعت پیش رفته (یعنی حداقل ۳ ساعت دیگه میاد) و رفت رو تختش (تخت سابق خودم) رو شکم خوابید و گفت: هرشب رو این تخت به بدن تو فکر می کردم. چشمهاش … لبهاش … سینه هاش و همه جاش عالی بود. تازه فهمیدم که دختر عموم چقدر قشنگه … هم صورتش و هم بدنش. رفتم طرف تخت و نشستم کنارش. زبونم قفل شده بود. آروم با نوک انگشتام از بالای شرتش تا پس گردنشو نوازش کردم. یه آه کشید. کمرش داغ بود. دستشو گذاشت روی رون پامو از رو شلوار نوازش می کرد. من استاد ماساژ بودم. چون قبل از سکس با مهرانه باید حسابی حشریش می کردم تا راه بده. شروع کردم از نوک انگشتای پا تا موهاشو با دقت و حوصله ماساژ دادم و چندین بار بدنشو و لاله گوششو در حین ماساژ بوسیدم. موقعی که به کوسش رسیدم، همین که دو بار دستم رو روش حرکت دادم، یه آه بلند کشید. خیلی داغ بود و البته خیس. شورتشو درآوردم و دو سه دقیقه بعد هم کرستش. بعد شروع کردم با زبون اطراف رونش و کونش رو لیس زدن، تمام این مدت به خودش می پیچید و آه آه می کرد. آروم برش گردوندم. دستش رو گذاشت رو کوسش ولی من تو نخ سینه هاش بودم. عجب سینه هایی داشت. سایزی که من عاشقش بودم. دستم رو گذاشتم رو یکیش و آروم لبهاشو بوسیدم. بعد شروع کردم به لب خوری. همینطور که لب و زبون میخوردیم، دستشو برد کمربند و شلوارمو یواش یواش باز کرد. از روی شرتم کیرمو تو دستش گرفت که حالا مثل یه تیرآهن شده بود. کم کم دستشو برد تو شرتم و کیرمو گرفت و منم داشتم سینه هاشو می خوردم. دستمو آروم بردم رو کوسش و اطرافشو نوازش دادم. داغ داغ بود. دو سه تا آه کشید. بلند شد لبه تخت نشست و تی شرت و زیرپوشم رو با هم درآورد. بعد من بلند شدم و شلوار و شرتم رو هم با هم درآورد. شهوت تو چشمهاش موج میزد. کیرمو با دستش گرفت و با یه دستش هم کوسشو می مالید. آروم دهنشو آورد جلو و با نوک زبونش کیرمو لیس میزد. من فقط با موهاش و گوشش بازی می کردم. یواش یواش کیرمو کرد تو دهنش و عقب و جلو می کرد. چه حالی داشتم. چند سال بود که کسی برام ساک نزده بود. بعد رفت سراغ تخمام و اونا رو خورد و با دستش با کیرم ور میرفت. دیگه داشتم می ترکیدم از حال. خوابوندمش رو تخت و سینه هاشو خوردم و کم کم رفتم پایین. با همون اولین لیسی که به کوسش زدم یه آه شبیه داد زدن کشید. معلوم بود که کاملا حشریه. قلمبگی کوسش با چوچول قشنگش رو حالا می دیدم. می خواستم با یه گاز همشو بکنم و بخورمش. یه کم که کوسشو خوردم برگشتم ۶۹ شدیم. اون کیر منو با ولع تمام می خورد و منم کوس اونو می خوردم. با انگشتم هم کونشو نازش می کردم و در همون حال با آب کوس خودش اونجا رو لیز کردمو انگشتم رو کم کم کردم تو. معلوم بود که دردش میاد ولی اینقدر از خورده شدن کوسش حال می کرد که مقاومتی نمی کرد. یه کم که گذشت حرکت انگشتم تو کونش راحت شد و اونو تندتر عقب و جلو می کردم. دیدم نزدیکه که ارگاسم بشه برگشتم و خوابیدم روش. کیرمو لای پاش چسبیده به کوسش بالا و پایین می کردم و لاله گوششو می خوردم. دیگه داشت از لذت می مرد سرعت کیرمو بیشتر کردم. یه دفعه منو محکم چسبید و لرزید. . از این حرکاتش و ناله هاش منم دیگه داشتم ارگاسم می شدم و اونو محکم بغل کردمو آبمو ریختم لای پاش و بعد از چند ثانیه هردومون شل شدیم. همونطوری که خوابیده بودم روش، آروم موهامو نوازش کرد و گفت: رامین، خیلی دوستت دارم. منم گفتم: از این به بعد منم دوستت دارم و هردومون خندیدیم. بعد تو همون حالت با همدیگه چرخیدیم و به پهلو خوابیدیم. دلم می خواست بازم سینه هاشو بخورم. گفت: ۴۰ دقیقه بدون اینکه توش بکنی داشتم نهایت لذت رو می بردم. تو واقعا عالی هستی. گفتم: منم فکر نمی کردم که اینقدر لذت ببرم. آخه من باید حداقل ۵ -۶ دقیقه توش بکنم که ارگاسم بشم. چشمات، لبات، سینه هات و کوست اینقدر خوشگلو داغو خوشمزه بودن که نتونستم جلوی خودمو بگیرم. گفت: اگه قول بدی که بازم مال من بشی، من با کس دیگه ای سکس نمی کنم و فقط برای تو نگه میدارمشون. نمی دونستم چی بگم. ما با هم به ارگاسم رسیده بودیم و این بهترین سکس من در دوران تاهل بود. گفتم: می دونی چیه؟ مهرانه از سکس طولانی خوشش نمیاد. ۵ ساله که من بیشتر از ۱۰-۱۵ دقیقه اونم ۲ یا ۳ بار در ماه سکس نداشتم. منم بدم نمیاد که بعضی وقتها مال تو باشم. با خنده گفت: آخه اون دیوونه نمی دونه چه جواهری لای پاهای توه. واقعا بزرگ و قشنگه و باز منو بغل کردو بوسید. قرار شد مواقع مناسب رو با هم هماهنگ کنیم. بعد همدیگه رو بوسیدیم و من بلند شدم که لباس بپوشم. اونم حولشو انداخت رو دوشش و رفت دستشویی خودشو بشوره. من رفتم آشپزخونه دست و صورتمو شستم و از تو یخچال دو سه تا شیرینی برداشتم و برگشتم تو اتاق. داشت یه ست شرت و کرست خوشگل آبی کمرنگ رو تنش می کرد. یه شلوارک جین کوتاه با یه تاپ آبی کمرنگ پوشید. موهاشو شونه زد و لبهاشو مرتب کرد. در تمام این مدت من محو بدنش بودم. بعد اومد رو پام نشست و باز منو بوسید. منم بغلش کردمو بوسیدمش. دیگه داشت دیرم می شد. باید می رفتم. بلند شدم و خودمو تو آینه مرتب کردمو با هم خداحافظی کردیم. تو راه خونه همش فکر می کردم الان چه جوری با مهرانه برخورد می کنم. بعد برای خودم دلیل آوردم و گفتم که سکس قسمت مهمی از زندگیه. ممکنه من عاشق مهرانه باشم ولی بالاخره باید خودمو یه جایی خالی کنم. بعد از اون روز ۳ بار دیگه هم تو خونه بابام با مریم سکس داشتیم وهر بار از کار خودم بیشتر راضی می شم. الان دیگه راحت تو کونش می کنم و اون می دونه که فقط اولش درد داره. البته اون هم دیگه زیاد به من سر میزنه و هفته ای یکی دو بار که میاد از شرکت با هم بریم خونه، تو ماشین کیرمو ساک میزنه و یه دستش هم تو شورت خودشه. منم سینه هاشو می مالم. بخاطر اون ماشینمو عوض کردم پاترول گرفتم که زیاد تو ماشین معلوم نباشه. معمولا تا قبل از رسیدن به خونه ارگاسم هم میشه و خیلی از این وضعیت راضیه. چون هم می دونه که من بخاطر آبروی خودم هم که شده به کسی نمی گم و هم اینکه بدون از دست دادن بکارت به اوج لذت جنسی میرسه. درضمن منم دیگه حسرت دوستامو نمی خورم که هرجور دلشون می خواد با زناشون سکس می کنند. خوش باشید.

سعید و مریلا این داستان که مینویسم برای من مثل یک خواب بود خوابی که دوست نداشتم هیچ وقت از آن بیدار بشم… ماجرا از این قرار بود که دختر خاله من یک بار شوهر کرده بود ولی به خاطر بعضی مسائل از هم جدا شده بودن خونه دختر خالم آبادان بود . به خاطر مسائل امنیتی اسم اون رو میزارم مریلا . خودم هم که سعید هستم . من همیشه دوست داشتم برای یک با هم که شده بدن مریلا خانم رو ببینم ولی چه کنیم که نمیشد و من تو کف اون مونده بودم تا اینکه دوست برادرم که حدود ۱۱ سال با برادرم هم کلاسی بودن و هر روز خونه ما میومد و دیگه یکی از ما شده بود و من اون رو مثل برادرم میدونستم برای خواستگاری از مریلا به آبادان رفت بعد از ۲ ماه عقد کردند و قرار شده بود محمد که دیگه شوهر دختر خالم شده بود بره آبادان زندگی کنه که جریان برعکس شد و مریلا امد فولادشهر و من یک قدم به اون نزدیک شده بودم و در سرم برای سکس با مریلا نقشه میکشیدم حدود سه ماه از ازدواج اون ها گذشته بود که فهمیدم محمد کارش شیفتی شده و مریلا بعضی شبا تو خونه تنهاست من هم از فرصت استفاده کردم و آمار دقیق ساعت های کار محمد رو گیر آوردم و یک قدم دیگه به اجرای نقشم نزدیک شدم وقتی روز شب کاری محمد شد من تو خونه گفتم من امشب خونه دوستم میمونم و زدم بیرون تا شب شد و رفتم خونه محمد که مریلا درو باز کرد و بعد از سلام و احوال پرسی دعوتم کرد تو… گفتم محمد نیست گفت نه، مگه نمیدونی امشب شب کاره؟ گفتم من فکر کردم فردا شب کاره گفت حالا بشین تا برات چایی بریزم نشستم رو مبل داشتم تو ماهواره کانال ها رو چرخ میزدم که مریلا اومد و چایی رو گذاشت رو میز و تعارف کرد – چایی تو بخور سرد میشه دو تایی داشتیم شوهای پی م سی رو نگاه میکردیم که مریلا گفت امشب مولتی وژن فیلم قشنگی میزاره ، بزار تا ببینیم داشتم تو فیو ها میچرخیدم تا فیو فیلم ها رو پیدا کنم که یک دفعه رفت رو کانال اسپایس پلتینیوم که داشت تبلیغ فیلم هاشو میکرد که من به طرف مریلا نگاه کردم دیدم داره چهار چشمی نگاه میکنه که سریع رفتم رو مولتی هنوز فیلم شروع نشده بود حس کردم مریلا داغ شده گفتم من میرم دست شویی وقتی داشتم میرفتم دیدم مریلا خم شد و کنترل رو ورداشت من رفتم دست شویی وقتی میخواستم بیام بیرون خیلی آهسته در رو باز کردم که یواشکی ببینم مریلا داره چه کار میکنه شیطون بلا دو باره رفته بود رو کانال اسپایس که فیلمشم دیگه شروع شده بود و داشت نگاه میکرد من هم از کنار دیوار پشت سرش داشتم میدیدم تو فیلم مرده راننده آمبولانس و زن پرستار بود و بعد از حرف زدن شروع کردن به لب گرفتن و مریلا هم دستش وسط پاش بود و داشت کسش رو میمالید که من برای اینکه بتونم از این فرصت استفاده کنم چند قدم رفتم عقب و بعد با سرو صدای اهن اهن کردن اومدم که یک دفعه مریلا هول شد و کانال رو عوض کرد و گذاشت شبکه مولتی حدود ۱۵ دقیقه از فیلم گذشته بود گفتم فیلمش چطور بود که دیدم سرخ شد برا سه گیری گفت اولش یه اکشن توپ بود که من پریدم تو حرفش و گفتم صداش میومد!!! خلاصه داشتیم فیلم رو نگاه میکردیم که من از شق درد نفهمیدم فیلم چی بود و چی شد که ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت ۱:۳۰ شده مریلا گفت حالا امشب بمون پیشم من هم تنهام میترسم من هم از خدا خواسته با منت گذاشتن سرش قبول کردم اگه نمیگفت بمون مجبور میشدم شبو تو پارک رو صندلی بخوابم. تشک و ملافه برام آورد انداخت رو زمین تو حال خونشون و رفت تو اتاق بخوابه من هم نمیدونستم از این تخم درد چکار کنم . داشت چشام گرم میشود که خوابم بگیره دیدم یکی داره تکونم میده میگه سعید جون بیدار شو ، چشمامو باز کردم دیدم مریلا بالا سرم وایساده داره میگه سعید من تنها تو اتاق میترسم! گفتم باشه من میام تو اتاق تو ، خودش تشکم رو کنار تخت پهن کرد بعد خوابید من که دیگه خوابم نمی برد تو نور کم چراغ خواب داشتم چش چش میکردم که بتونم مریلا رو دید بزنم که دیم مریلا رو خودش چیزی ننداخته یک لباس شب سر تا پا پوشیده که پائین لباس تا بالای زانوهاش بالا رفته بود سعید کوچیکه دوباره پاشد گفتم حالا اینو دیگه چه کارش کنیم وقتی آدم حشری میشه عقل از کلش میپره مثل آدم مست . لبه لباسشو گرفتم کشیدم بالا که یک دفعه دیدم مریلا برگشت گفت داری چه کار میکنی؟ گفتم هیچی روت رو پوشوندم سرما نخوری گفت خر خودتی من که میدونم تو نسبت به من چشم داری ، من هم گفتم نه اینکه خودتمم دوست نداری . گفت سعید جون من تو رو دوست دارم گفتم من عاشق توام . گفت پس امشب تو بغل من بخواب من هم پریدم رو تخت که یک لحظه فکر کردم تخت شکست تازه من به مریلای خودم رسیده بودم لبم رو گذاشتم رو لبش تا میشود خوردمش بعد لباس شبش رو که در آوردم دیدم هیچی زیرش نپوشیده گفتم شیطون خود تو آماده کرده بودی رفتم سراغ سینه هاش شروع کردم به خوردنشون سرو صدای مریلا بلند شده بود اومدم پائین رو نافش داشتم میخوردم که مریلا سرم رو فشار میداد به طرف کسش شروع کردم به خوردن بهشت بدون مو و صیقلی که دیگه داشت فریاد میزد گفتم حالا نوبت تو که خودش زود پاشد و پیرهن من رو در اورد و شروع کرد به خوردن سر سینه هام که شهوتم چند برابر شد گفتم برو سر اصل کاری که شلوارم رو در آورد و از رو شرت شروع کرد به خوردن کیرم که داشت از بزرگی میترکید تا حالا به این بزرگی نشده بود گفتم عزیزم بریم سر اصل کار گفت هنوز زوده گفتم اگه یه خوده دیگه بهش ور بری آبم میاد که دیدم شورتم رو در آورد و گفت حالا درستش میکنم دیدم سر کیرم رو کرده تو دهنش و داره میخوره که یک مرتبه سر کیرم رو بین دندون های آسیابش گذاشت و فشار داد که فریاد کشیدم گفتم گائیدیم ! گفت بی تربیت من این کارو برا ی خودت کردم که آبت زود نیاد ، گفتم کارای تو مثل دوستی خاله خرس است زود پاشدم تا کیرم رو قطع نکرده رو کمر خوابوندمش و شروع کروم به لیسیدن کسش داشت آه آه آه آه میکرد که گفت پس دیگه معطل چی هستی بکن توش من هم سر کیرم رو گذاشتم دم کسش و با یک فشار کوچیک تا ته رفت تو و مریلا یه آه بلند از ته اعماق وجودش کشید که من رو بیشتر حشری کرد همین جور داشتم تلنبه میزدم و مریلا داشت فریاد میکشید بعد دیگه هم از این پوزیشن خسته شده بودم و هم دیگه میخواستم یکم تجدید قوا کنم برای همین خوابیدم رو کمر و خودم رو در اختیار مریلا گذاشتم اون هم رو به من انگار که روی سنگ توالت نشسته ، نشست و کیر من رو با دستش گذاشت دم سوراخ کسش و نشست روش که تا ته رفت داخل و خودش رو داشت بالا پائین میکرد و هر دو داشتیم لذت میبردیم که مریلا گفت من خسته شدم گفتم باشه زانو بزن میخوام از کون بکنمت گفت من بدم میاد ولی عیب نداره من سریع یه تف بزرگ دم سوراخش انداختم گفت حالم به هم خورد که من همون موقع سریع قبل از این که بخواد برگرده کیرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم تو گفت جر خوردم درش بیار گفتم این اولشه بعد خوب میشه دیدم داره تکون تکون میده که در بیاد که محکم گرفتمش نذاشتم در بره چند دقیقه صبر کردم تا ماهیچه هاش ول کنن و همین طور هم شد و کونش گشاد شد به راحتی داشتم تلمبه میزدم و هر دو داشتیم لذت میبردیم حدود ۱۵ دقیقه داشتم از کون میکردم که برای آخر کار کیرم رو در آوردم و گذاشتم تو کسش هر دو داشتیم به اوج میرسیدیم که من سرعتم رو زیاد کردم و دیگه کنترل از دستم خارج شد و من تمام ابم رو تو مریلا خالی کردم بعد شل شدم و افتادم رو مریلا و از خستگی خوابم برد ساعت شیش مریلا صدام زد پاشم خودش نخوابیده بود رفته بود حمام خودشو بشوره ،‌ که گفت پاشو الان محمد میاد جاتو بیار تو حال پهن کن بگیر بخواب . ساعت حدود نه بود که بیدار شدم دیدم مریلا سفره انداخته برای من و میخواست بیاد منو بیدار کنه که من خودم بیدار شدم گفت پاشو دست و صورت رو بشور تا برات چایی بریزم ، داشتم صبحانه میخوردم که مریلا داشت منو نگاه میکرد ، گفت خره پس تو چرا خودتو تو من خالی کردی ، لقمه که از گلوم پائین رفت گفتم نترس من برات میرم از دارو خانه کپسول ضد حاملگی میخرم که گفت لازم نکرده من خودم قبلش خورده بودم ، گفتم پس محمد کو؟ گفت زنگ زد گفت اضافه کار وای میسه . گفتم دیشب بهت بد گذشت . خندید و گفت تا حالا به این بدی نبوده و گفتم پس دیگه من نمیتونم بیام خوابای بد تعریف کنم که گفت خودم خبرت میکنم بعد وقتی میخواستم برم یه لب درست و حسابی ازش گرفتم و خدا حافظی کردم. امید وارم از این داستا ن خوشتون نیاد…………(شوخی کردم)

مریم خانوم سلام من حامدم از استان … ۱۸ سالمه با قد ۱۷۰ و خیلی مهربون طوری که تمام دختر ها و زن های فامیل از ادب و مهربونی من واقعا خوشششون میاد من عاشق کس کردن بودم ولی همیشه با یه جلق خودم رو خفه میکردم هیچ کس رو نکرده بودم به خیلی ها نظر داشتم و به یادشون جلق میزدم یکی از فامیل ها به نام مریم ۲ تا بچه داره و واقعا سکسی یه کون های بزرگ در حد هندوانه سینه ها ی بزرگ پوست سفید و قد ۱۶۵ البته مامانش و خواهراش اینجوری نیستن اونا خیلی ضایع ان این یکی سکس رو خدادادی داره همون طور که گفتم من خیلی مهربونم و زن ها رفتارشون با من خیلی خوبه ایشون هم از این قاعده مستثنا نیستن یه روز برای درس دادن به بچش خونشون رفتم که وقتی میومد و چای و میوه میاورد و میرفت چشم من به سینه هاش و کون ماوراییش بود کیرم راست میشد تا این که یه روز دوباره زنگ زد که به بچه اش درس بدم من رفتم اونجا درس رو شروع کردیم که تلفن زنگ زد مامانش بود کاری براش پیش اومده بود و باید میرفت اونجا مریم نتونست بره از من معذرت خواهی کرد و پسرش امیر محمد رو فرستاد اونجا حالا من بودم و مریم و ….. بلند شدم معذرت خواهی کردم که برم میخواستم خداحافظی کنم ولی با خودم گفتم این بهترین موقعییته گفتم :خداحافظ شما با اجازه من مرخص میشم گفت :صبر کن میوه بیارم این جوری بده گفتم :نه و مرسی که دیدم رفت اشپز خونه دیگه شهوت به جای عقلم بهم دستور میداددنبالش رفتم و به بهونه ی کمک خودمو بهش میمالوندم فکر کنم فهمید چه قصدی دارم دل رو به دریا زدم و دستمو گذاشتم رو سینش و یه مالش کوچیک دادم فورا در مقابلم جبهه گرفت و تا به خودم اومدم یکی زد زیر گوشم منم نامردی نکردم و دوباره مالوندمش اونم یکی دیگه زد تو گوشم مپثل فیلم ها من شهوت داشتم و اون نفرت محکم دستشو گرفتم و خوابوندمش رو زمین میخواست داد بزنه ولی وقتی بدون معطلی یه لب ازش گرفتم و بوسیدمش رنگ صورتش عوض شد خودشو شل کرد منم لباساشو در آوردم و مالوندمش سینه هاش خیلی بزرگ شده بود سفیدی بدنش رو فرش قرمز اشپز خونه دیونم میکرد سینه هاشو میخورم که دیدم داره چشماشو میبنده انگار لال شده بود حرف نمیزد باورم نمیشد دارم به بزرگترین آرزوم میرسم شورتشو در آوردم خیس بود ولی کم زیاد نبود یه کم مالوندمش که انگار یکی بهم میگفت زود بکن توش شلوارمو در اوردم و اون همین طور چشماشو بسته بود و خودشو میمالوند سر کیرمو گذاشتم تو ورودی کسش بامورم نمیشد تا حالا کس ندیده بودم به جز تو عکس ها اروم دادم تو یه داد کشید ولی باز مثل قبل استن بای شد تا ته دادم تو بعد فهمیدم چقدر گشاده شروع کردم تلنبه زدن که دیدم اه اه میکنه تا حالا اه اه یه زن رو از روی شهوت نشنیده بودم انگار هرچی اه اه میکرد من بیشتر تو میکردک و تند تر میزدم تا این که دیدم لرزید و یه جیغ کشید و اب از تو کسش اومد بدم اومد ابشو بخورم چند لحظه نفس نفس زد تا این که مثل دیونه ها بلند شد و کیرمو که مثل بخاری داغ بود ساک زد وای چه حالی میداد حالی داد که درک میشه و وصف نمیشه داشت ابم میومد بهش گفتم کیرمو گرقت رو سینه هاش و ابم ریخت اونجا بعد گفت با کیرم ابمو پخش کردم و لای سینه هاش شروع به تلمبه زدن کردم عجب سینه هایی داشت به به مثل مروارید بود دوباره ابم داشت میومد که بهش نگفتم و همشو ریختم رو صورتش اونم انگار که تا حالا با ندیده باشه میخورد و میگفت ابت خیلی تازه و خوبه جوری میخورد که انگار داره بستنی میخوره راستش خودمم هوس اب خودمو کردم سریع لباسمو پوشیدم و میخ واستم برم که با خنده گفت عوضیه دیوس باید به ننت بگم زود زنت بده منم از خجالت نگاهش نکردم تو را برگشت به خونه بودم که هنوز باورم نمیشد به ارزوم رسیدم یهو یادم اومد از کون نکردمش کلی به خودم فحش دادم ولی با خودم گفتم حتما دفعه ی بعد این کارو میکنم الن از اون ماجرا ۲ سال میگذره و من هنوز تو کف مریمم و به یاد کونش که قسمت نشد بکنم توش هر شب ۲ کیلو اب خالی میکنم تو شورت از اون روز به بعد دیگه با کسی سکس نداشتم و یه جورایی توبه کردم.

کردن الهام تپل سلام من زیاد اهل پیچوندن و طول دادن داستان نیستم،یه عمو دارم که یدونه دختر داره۳سال ازمن کوچیکتره. سال۸۳ بود که من متوجه شدم الهام زیاد خودشو به من نشون میده منم جون بودم خام وقتی رفتارا شو دیدم قاطی کردم آخه بقیه پسر عمو هام تو کفش بودن،خلاصه بهش حالی کردم که متوجهت هستم کم کم بهش مسیج دادم شعرهای عاشقانه + خند دارو … بهم نزدیک شده بودیم خارج از محیط خونه قرار داشتیم یه جورایی اسیر هم شده بودیم،یه روز که داشتیم تو خیابون کس چرخ میزدیم ازم خواست برم خواستگاریش بهم گفت:دیگه طاقت دور بودن از منو نداره منم چون میدیدم کم آورده و دیگه نمی تونه منو نبینه خودمو لوس کردم اذیتش کردم گفتمش الهام توپل من با این کارات حالی به حالی میشم مجبورم نکن کاریت کنم که میگفت بیا من مال توام، الهام بیچاره خیلی منو دوست داشت… اول آشنایی مون خیلی دوسش داشتم تااینه سر از کاراش در آوردم با دو تا از پسرای همسایه ارتباط تلفنی داشت،خودم باچشمای خودم دیدم از یه پسره بی خود یه تیکه ورق گرفت،معلومه شمارت تلفن بود دیگه… تصمیم گرفتم از اون کون خوشمزه و کوس شیرینش بی بهره نشم یه روز که بیرون بودیم بهش گفتم الهام می خوامت،گفتم زنم میشی بهم گفت یک ساله که می خوام براش شرط گذاشتم شرط من تست باکره بودنش بود+پلمپ بودن کون مشنگش… قبول کرد قرار مون شد خونه عمو جونم روز موعود فرارسیده بود ،عمو با زن عمو رفته بودن خارج از شهر مطمئن بودیم که تا شب نمیان. بعد هماهنگی با الهام رفتم در خونه عموم زنگ زدم یهو در باز شد آیفون نداشتن الهام پشت در بود با یه چادر نماز سفید،کثافت از همیشه سکسی تر بود روژ لب قرمزش هواس منو برد داخل که شدیم چادرش از سرش افتد بی پدر انگار ۱۰۰سال بود جنده بود،یه لباس توری مشکی با شورت وسوتین نارنجی گفتم بیا پیشم دستمو انداختم دور کمرش محکم گرفتمش گفت آروم باش ازت می ترسم… اولیت بوسو که از گردنش کردم تو بغلم آروم شد رو زمین درازش کردم با سینه های سفیدش بازی کردم بعد چند لحظه شروع کرد به گریه کردن پرسیدم چی شده جواب داد میدونم می خوای بکنیم بعدشم ولم کنی خندیدم گفتمش پس چرا برام وایسادی هیچی نگفت منم ادامه دادم با کون نرمو سفیدش بازی می کردم که دستش رفت سمت کیر نیمه خامم از رو شلوار بازیش میداد شورت شو در آوردم کس صورتیش یه حالی بهم داد که آبم آومد … کیرمو در آورد از تو شرتم حسابی بوسش کرد نمی خواست ساک بزنه بزور کردمش تو دهنش بدش آومد بعد چند لحظه براش خوشمزه شد،آبم داشت میومد بزور از دهنش در آوردمش بردم نزدیک کوسش ترسیده بود گفت پرده دارم از کون بکنم سوراخ کون شو حسابی تف مالی کردم آروم بردمش تو دادی زد هرکی تو کوچه بود فهمیده چی شده،حسابی از کون کردمش اونم جیغ می کشید آروم آروم گشاد گشاد شده بود سرعتم دو برابر شده بود الهام کونده،کوس مادرت،کیرم تو دهن مادرت،مادر جنده،پارت می کنم،گشاد،حرفای من به الهام بود ۳ بار ارضاء شده بود آب من نیومده بود هنوز گریه می کگرد مردم ولم کن بده بخورم زود گذاشتم تو دهن خوشکلش چند دفعه آوردو برد تو دهنش آبم آومد همش تودهنش خالی شد حالش بد شد برام مهم نبود… تو کف کوسش بودم تا عروسی کرد اسم شوهرش جاوید هستش بعد ۶ماه از عروسیش گیرش آوردم کوسشم گاییدم. دست عمو جونم درد نکنه باکردن زن عموم این کونو برام متولد کرد.