داستان سکسی

داستان های سکسی امروز | چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۰

قسمت اول آشنای من با مهتاب در تلگرامتازه تلگرام مد شده بود و همه داشتن از این رسانه استفاده می کردن من هم مثل همه مردم توی گروههای مختلف عضو بودم البته یکمی به فهمی نفهمی طبع شعر هم دارم واسه همین توی یه گروه مختلط شعر عضو بودم البته بیشتر عضویت من دنبال زنها و دخترا بود سه ماه نبود که توی این گروه عضو شده بودم و چند تا هم شعر من درآوردی فرستاده بودم اما نگار به بعضی از این خانمها خوش آیند شده بود و تعریف و تمجید می کردن و در پاسخ به من توی گروه شعر می فرستادناما شعر مهتاب که توی گروه می فرستاد با عکس پروفایلش خیلی نظرم رو جلب می کرد. خیلی غمگین می نوشت برای همین خاطر دلم رو به دریا زدم وتوی وی پی خصوصی بهش یه پی ام مودب آمیز زدم با اینکه آنلاین بود و پیام منودید اما جواب نداد . چند روز بعد باز هم توی گروه دیدم انلاین هست پیام دادم باز هم جواب نداد مجددا بهش نوشتم خانم محترم من قصد مزاحمت به شما ندارم فقط برایم خیلی تعجب هست که با چهره زیبایی که توی پروفایل دارید البته اگر شما باشید چرا اینقدر غمگین هستید ودر اخر پیام نوشتم چون من خودم ادمی غمگین و تنها هستم البته این از شگردهای من هست که برخی مواقع با این ننه من غریب ها دخترها و زنهای مورد نظرم رو تور می زنم به هرحال تیری بود در تاریکی که انداختم و خوب گرفت بعداز ارسال این پیام من یک جمله نوشت و گفت سلام خواهش می کنم ولی الان موقعیت صحبت ندارم برای همین چیزی ننوشتم و ملتفت شدم که احتمالا باید متاهل باشه والان هم همسرش باید توی خونه باشه برای همین نمی تونه صحبت بکنه برای همین فردا صبح محل کارم نگاه می کردم ببینم کی داره انلاین میشه پیام بفرستمساعت نزدیک ۱۰ بود که دیدم انلاین شد . بلافاصله نوشتم سلام و پاسخ داد سلام آقا امیر ببخشید دیشب نتونستم با شما صحبت کنم بلافاصله نوشتم بله متوجه شدم درست هم نبود که با حضور همسرتان در منزل صحبت کنید این رو خودم از قصد گفتم ببینم ایا متاهل هست یا مجرد نوشت خوب اره اما بیشتر به خاطر اون نیست همسرم خیلی مهربان هست و مشکلی از این بابت نداره اما خواستم که توی یه فرصت خوبی با هم اشنا بشیم گفتم : اوکی اما نباید از چهره شما این هم غمگین باشید می تونم بپرسم چرا شعرهای غمگین می نویسیدگفت: نه الحمد الله شوهر خوبی دارم اما متاسفانه مشکلم نداشتن بچه هست راستش منو همسرم نمی تونیم بچه دار بشیم و شروع کردیم در این باره صحبت کردن . خیلی راحت داشت صحبت می کرد و صحبت به اینجا رسید اشکال اصلی عدم بچه دار شدنش همسرش هست نه مهتاب .تعجب کردم و با زرنگی ازش سوال کردم حالا که اینطور هست چرا پس ادامه میده و چرا دنبال زندگی جدیدی نمیره خیلی صحبت کردیم و اخرش متوجه شدم که دختره خیلی زرنگ تر از این حرفها هست چون ظاهرا و اون جوری که از حرفهاش متوجه شدم شوهر خیلی پولداری داره البته کاره ای نبود بلکه پول پدر شوهرش زیاد هست و انها هم چون تک فرزند هستتوی ناز ونعمت هستند خلاصه صحبت رو با ترفند به حس و عاشقی کشاندم و همین جلسه فقط تونستم یکمی تا حد تحریک کردن لفظی پیش بریم بعداز یکماه چت توی تلگرام بودیم که تونستم چند تا عکس از اون بگیرم البته عکس بی حجابش و با لباس خانگی اما صحبت های سکسی هم بعضی وقتها با هم می کردیم دلم رو به دریا زدم و ازش سوال کردم دوست دارهعکس لخت منو ببینهحالا نمی دونم ناز بود یا عشوه و چی اما جواب نداد بدجوری سیخ کرده بودم بعد کلی صحبت کردن با اون حالا هم عکسهای خودش رو برام فرستاده بود هرچند لباس تنش بود ولی می تونستم لخت مهتاب رو توی اون عکسها تصور کنم واسه همین حسابی سیخ سیخ بودم بی معطلی از جامبلند شدم و همه لباسهام رو کندم و لخت لخت با موبایلم یه سلفی از گردن تا پایین ایستاده گرفتم و بلافاصله براش فرستادم با دیدنش سه تا شکلک سرخ شده گی برام فرستاد منهم بلافاصله نوشتم خوبهنمی خواست جوابم رو بده اما رد هم نمی کرد وهرچی براش می نوشتم نگاه می کرد ولی پاسخ نمی دادگذشت و بعداز ارسال این عکس حرفهای من و مهتاب بیشتر سکسی تر شد خیلی راحت در مورد هم صحبت می کردیم و حرفهامون خیلی سکسی تر شده بود تا جای که مهتاب می گفت بعضی وقتها یاد حرفهای من می افته خود به خود ارضاء میشه ازش خواستم تلفنی با هم چند کلمه صحبت کنیم که بعد کلی خواهش و تمنا بالاخره به من زنگ زد صدای واقعا آرام و دلنشینی داشت که بعداز شنیدن صدای مهتاب بیشتر مصمم شدم هر طوری شده اون رو به قولی بکنم بعداز اون روز گاهی تلفنی هم سکس چت می کردیم و صدای ناله هاش پشت تلفن منو بارها و بارها تخلیه می کرد . صحبت هامون در مورد حامله شدن مهتاب خیلی پیش رفته بود و من دیگه صراحتا ازش می خواستم که اجازه بده من وظیفه شوهرش رو ادا کنم وحامله اش بکنم اما قبول نمی کرد توی همین تفکرها بودم که توی یه سایت پزشکی خوندم که انتقال اسپرم به دیگری امکان دارد و کلی مطالعه کردم و یک دفعه این به ذهنم رسید که به مهتاب پیشنهاد بدم.توی اولین چت موضوع رو با مهتاب در میان گذاشتم و کلی توضیح دادم و اولش مهتاب می خندید و انکار می کرد ومی گفت نه امکان نداره مگه میشه اما بعد که ادرس اون سایت پزشکی روبهش دادم کم کم خودش هم به این فکر افتاده بود و بیشتر چت ما در این باره بود من بهش اصرار می کردم که اتفاقی نم یافته بزار یکبار با هم باشیم و خلاصه به همسرش بگه که اتفاقی درست شده و این بچه از آن شوهرش هست و کسی هم متوجه نمیشه اما مهتاب می گفت نه اصلا خودش هم نمی تونه به پذیره که با مرد دیگه همخواب بشه و این چت رو هم صرفا برای ارضاء شخصی انجام میده دست اخر بهش پیشنهاد دادم که مایع منی خودم رو بدون نزدیکی بهش بدم ؟؟/ تعجب می کرد چطوری بهش گفتم مشکلی نداره خیلی در این باره با هم صحبت کردیم چون نمی خواست ادرس خونه اش رو بهم بده ومشکل اینجا بود و چون مایع منی منو باید هرچه زودتر باید بهش می رسید من بهش پیشنهاد داده بودم بیاد توی ماشین من ومن مایع منی خودم رو بهش بدم و همانجا استفاده کنه اما باز قبول نکرد . دست اخر قبول کردیم من نزدیک خونه اونها برم و بعداز تهیه منی خودم رو بلافاصله بهش برسونم .خیلی هیجان داشتم با اینکه پیشنهاد اول رو خودم داده بودم اما خودم هم هیجان داشتم برای خودم هم تازه گی داشت خلاصه یه سرنگ بزرگ ۲۰ سی سی از داروخانه خریدم و رفتم سر قرار بهش زنگ زدم گفت اماده هست یه گوشه ای توی یه کوچه خلوت پشت فرمان زیپ شلوارم رو کشیدم پایین و شروکردم به جلق زدن به یاد مهتاب و موضوعی که قرار بود اتفاق بیفته کلی تلاش کردم و لحظه ای که ابم می خواست بیاد کامل ریختم توی سرنگ وبستم و بلافاصله داخل یه کیسه فریزر گذاشتم و از ماشین پیاده شدم رفتم دم اپارتمان مهتاب زنگ زدم و مهتاب در رو باز کرد خودم رو سریع رساندم به طبقه دوم تا رسیدم دیدم مهتاب دم در منتظر هست وای خدا واقعا عجب هیکلی داشت با دیدنش واقعا میخکوب شدم که مهتاب بی معطلی کیسه رو از من گرفت و سریع در رو بست و من تنها پشت درب در راهرو ماندم از خودم و از حماقتم کفرم درامده بود که نتونستم برم تو . کذشت و هرچی پیغام می دادم جوابم رو نمی داد خیلی کفری شده بودم ده روز گذشته ود و از مهتاب خبری نبود و از سادگی خودم حالم بهم می خورد که اینبار به جای اینکه گول بزنم گول خورده بودم . می خواستم انتقام خودم رو از مهتاب بگیرم واسه همین بهش پیام دادم که اگه جوابم رو نده میام در خونه و همه پیغام هاش رو به شوهرش میدم و ابروش رو می برم .که دیدم پاسخ داد سلام عزیزم وبلافاصله با فرستادن یک عکس نوشت خوبی بابا دیدم عکس جواب آزمایش روبرام فرستاده که اره حامله شده نمی دونستم باید خوشحال باشمیا ناراحت از سوی راست می گفت من پدر اون بچه ای بودم که توی شکم مهتاب بود اما از سوی حتی نتونستم حتی دستش رو لمس کنم این دو تا موضوع بدجوری ازارم می داد .ادامه در قسمت دوم: قسمت دوم آشنایی من مهتاب در تلگرامهروز با مهتاب کلی صحبت و لاس می زدیم و شبها هم دیگه جای خود داره به قولی تا پشت تلگرام نمی کردمش نمی رفتیم بخوابیم . این موضوع ادامه داشت و اصرار های من برای رابطه سکس با مهتاب ادامه داشت و مهتاب با زرنگی مقاومت می کرد ولی برای کنترل دیوانگی من حالا دیگه عکس وفیلم لخت از خودش و هر انچه که من می خواستم برام می فرستاد تا من ارضاء بشم و ساکت باشم .کمکم بهم مشخص شد که مهتاب از من سوء استفاده کرده و به این طریق بدون دردسری نتیجه لازم رو گرفته و منهرچه اون رو تهدید می کنم نه اینکه علنی به من بگه که از تهدیدش نمی ترسه نه اتفاقا خیلی هم التماس می کرد و لی میشد فهمید اینها ناشی از ترس نیست و از سوی هم خودم فکر می کردم خوب حالا رفتم به شوهرش گفتم خوب این موضوع پا گیر خودم هم میشه یعنی آش نخورده دهن سوخته میشم درست اون بچه تو شکم مهتاب از منی من بود و من پدرش هست ولی واقعا من حتی یکبار هم مهتاب رو از نزدیک لمس نکرده بودم واین خیلی درناک بود و سوزش کون میاورد که کاری که نکردم دهنم سرویس هم بشه خیلی فکر کردم از طرفی خیلی دلم می خواست مهتاب رو زیر خودم بکشم و انتقام خودم رو بگیرم و از طرفی دنبال یه راه کار عملی بودمتا اینکه به فکر این افتادم برم ببینم این اقا شوهر ایشان کیه اول ببینیم چطور تفکری داره که مهتاب خانم وقتی دارم تهدیدش می کنم به ظاهر می ترسه اما خیلی خیلی هم از اینماجرا که یک روز کسی بفهمه این بچه توی شکمش مال شوهرش نیست ترسی هم نداره یک روز صبح زود رفتم نزدیک خونه مهتاب کشیک وایستادم ادمهای مختلفی بیرون امدن و رفتن دیدمنخیر نمیشه من از کجا باید بدونم که کدام از اینها که بیرون میان همسر مهتاب هست . خیلی افکارم رو به هم پیچیده بود همه فکر ذکرم شده بود این خیلی زمان کشید تا که از حوصله این داستان سکسی خارج هست خلاصه بگم انقدری زمان و وقت و انرژی گذاشتم که به قول بعضی ها اگه این وقت و انرزی رو برای یه کار می گذاشتم الان پروفسور بودم .بگذریم خلاصه به هر مصیبتی بود کامران یا همون به قول مهتاب کامی خان رو شناختم و پرسوجو کردیم و دیدیم که بلی ایشان توی حجره با بگم تجارتخانه باباش در کار واردات وفروش آهن آلات و خیلی هم مایه دار هستند .جالب اینجا بود که من اگر از خدا یه همچین چیزی می خواستم محال بود بهم بده که از شانس اینجوری دیدیم بله بابا محصولاتی که ایشان عرضه می کنند که ما نیاز داریم حالا از یکی می خریم بیاییم از این شرکت کامی خان بخریم گفته بودم که من ماشین سازی دارم و سازنده ماشین الات صنعتی هستم خلاصه خیلی راحت وارد تشکیلات کامی و پدرش شدم و خیلی سریع هم با خود کامی آشنا و سعی می کردم دوست بشم .خیلی سریع برم جلو حوصله خوانندگان رو سر نیارم کامی یه خصوصیاتی داشت زود میشد فهمید یکمی اوا خواهر هست چهر زیبای هم داشت ادم احساساتی بود و من با توجه به شناختی که قبلا با همسرش در این باره صحبت کرده بودیم می تونستم الان متوجه بشم که چرا کامی نمی تونسته بچه دار بشه و اصولا زنانگی این آقا بیشتر بود تا مردانگی خلاصه من در هر موقعیتی با این کامی صحبت می کردم و سعی می کردم خیلی باهاش صمیمی باشم چندبار دعوتش کرده بودم به شرکت و راستش رو بخواهید وقتی تنها بودیم خیلی به حرکات و رفتار کامی توجه می کردم و باور کنید دست خودم نبود نمی دونم یاد زنش می افتادم یا خودش بار ها شده بود که وقتی توی دفتر من بودیم من براش یواشکی زیر میز سیخ کرده بودم تفاوت سنی من و کامی نزدیک ۱۸ سال بود . با اینکه من به خاطر زنش مهتاب خواسته بودم با کامی آشنا بشم اما الان دیگه خود کامی هم توی ذهن من نقش بسته بود به قولی نمی تونستم از هر دو تاش بگذرم شهوتم رو روز به روز زیادتر می کرد وقتی تو تخیلات ذهنی می دیدم که هم کامران و هم مهتاب رو با هم روی یه تخت دارم می کنم و لذت می برم این داشت بهم جنون میداد دوستی منو کامران ادامه داشت و هر روز صمیمی تر می شد و شبها هم با زنش توی تلگرام ادامه داشت جوری که دیگه اعتیاد پیدا کرده بودم شب ها با زنش مهتاب چت می کردم و صبح ها هم با کامران البته خیلی واضح نه اما کامران انقدری صمیمی شده بود با من که داشت حرفهای خصوصی خودش رو با من در میان می گذاشت به قول خودش برادر و خواهر نداشت و من رو به عنوان برادر بزرگ فکر می کرد و حرفهای دلش رو به من می گفت.رفته رفته و با ترغیبی که من کردم توی صحبتها در مورد زنش هم صحبت می کرد و گفت که چند سالی بود که بچه دار نمی شدند و این ایراد هم از اون بود ولی جدیدا یه جوری با دارو درمان تونسته زنش رو باردار بکنه . این حرفهای کامی منو بیشتر شهوتی می کرد وقتی نمی دونست که اون بچه توی شکم زنش از من هست نه زور دارو درمان و خودش .دوستی و صمیمیت ما تا جای پیش رفت که کمکم با هم ایام تعطیل به گردش و حتی رفتن به باشگاه و استخر شد . اولین بار که بدن لخت کامی رو توی استخر دیدم حالی داشتم انگار مهتاب رو که توی تلگرام می دیدم داشتم می دیدم این بشر که اسمش رو گذاشتبود من مرد هستم دریغ از یک مو روی سینه و بدن می تونستم تصور کنم که با اون کون گنده که شاید از مهتاب هم بزرگ تر و حشری تره بدون یه ذره مو هست از روی مایو میشد فهمید که نباید کیر درست و حسابی داشته باشه بار ها توی تخیلم کامی رو توی بیکینی و مایئ زنان تصور کرده بودم و خودم رو تخلیه .حالا دیگه کامی بیشتر از مهتاب توی تخیلات سکسیم بود با توجه به اینکه بعد اون اولین استخر فکر کنم کامی هم از اندام من خوشش اومده بود . من بهش گفته بودم که تنها زندگی می کنم و از همسرم جدا شدم و خیلی از خودم بهش تعریف نمی کردم اما سعی می کردم صحبت ها رو به خصوصی ترین مطالب اون با زنش بکشانم و با این فرض که خوب من سن و سالی دارم و تجربه و خوب است از تجربیات من استفاده کنند منظورم راه پیدا کردن من به منزل کامی و دیدن مهتاب از نزدیک اما تا اون زمان هیچ چیزی از رابطه دوستی خودم با کامی همسر مهتاب رو توی تلگرام بهش نگفته بودم و مهتاب خوشحال از اینکه من دیگه مثل سابق اصرار . تهدید نمی کنم و تنها اکتفا به سکس چت های شبانه هستیم .این موضوع گذشت تا اینکه کامران یک روز منو دعوت کرد به خونه خودش که با همسرش هم اشنا بشم چون از حرفهای که با هم درمورد زندگی و همسرداری و ازاین کس وشعرها می گفتم خیلی به من اعتماد کرده بود و خوب بعداز این همه تلاش الان داشتم نتیجه می گرفتم . انچه را که ارزویم بود بودن با کامی و زنش مهتاب در یک تنهای .وخلوت خلاصه ان روز فرار رسید و یک روز جمعه بنده دعوت شدم برای نها تا عصر در خدمت خانواده کامی باشم حسابی تیپ زدم و شلوار جین خیلی تنگی هم پوشیدم که با کوچکترین شق شدن کیرم از زیر کاملا پیدا بشه و تحریک کننده رفتم خونه کامی معلوم بود که کامی در مورد اشنایی با من با همسرش مهتاب چیزی نگفته بود چون با دیدن من مهتاب رنگش مثل گچ سفید شد و خدایش نمی دونست باید چی بگه اما هر جوری بود خودش رو کنترل می کرد چون فکر نمی کرد من اون مهمانی که همسرش قرار هست باشم لباس های باز و یکمی میشه گفت سکسی تنش بود یه دامن مینی ژوپ که بالای زانو بود بدون جوراب و رکابی تنگ که هر ادمی می تونست بفهمه که سایز سینه هاش ۸۰ هست .از همون ابتداء دیدن مهتاب طوری حالم منقلب می شد با تخیل اینکه هر شب من لخت این زن رو توی تلگرام دیده ام حسابی کیرم سیخ شده بود که از روی شلوار جین توی تنم میشد کلفتیوبزرگی کیرم رو فهمید .فکر کنم هم مهتاب وهم کامی هم متوجه شده بودن من حسابی سیخ کردم زیر چشمی همبه مهتاب و کامی نگاه می کردم هر دو نیم نگاهی به شلوارم داشتند از حرکات مهتاب می شد فهمید که اون هم حسابی حشری شده و یاد اون حرفها توی تلگرام با منه تا جای که کامران برگشت و گفت اگر شلوار راحتی می خواهید تعرف نکنید که گفتم نه من راحتم تا وقت نهار شد و میز نهار چیده شد وسر سفره نهار نشستیم به بهانه دست شستن رفتم دستشویی و یه اسم اس به این مضمون نوشتم (( عزیزم واسه اینکه اتفاق خاصی نیفته می ری اتاق خواب و شورتت رو در میاری و بدون شورت سر میز نهار روبروی من می نشینی )) همین وقتی سر میز نهار نشستم دیدم که مهتاب بعداز کشیدن غذا رفت به سمت یک اتاق که احتمالا اتاق خوابش بود و خیلی سریع برگشت متوجه شدم که همان کاری که خواستم کرده . وقتی نشست و شروع به خوردن کردیدم بلافاصله بدون اینکه کامی متوجه بشه ارام با پام زدم به پاهای لخت مهتاب سریع به من نگاه کرد ولی برای اینکه کامی متوجه نشه سرش رو انداخت و خودش رو با سوپ خوردن مشغول کرد .پیش روی کردم و با نوک انگشتم توی جوراب ساق پاهای مهتاب رو لمس می کردم به زانو که رسیدم سعی کردم با فشار حالی کنم از هم باز نگه داره ووقتی مطمین شدم متوجه شده منظورم چیه به قصد چنگال رو انداختم زیر میز به بهانه اون سریع خم شدم و نگاهی به کس زیبای که هر روز از پشت تلگرام می دیدم کردم و سریع برگشتم سرجای خودم کیرم کاملا سیخ شده بود طوری که خیلی خیلی تابو بود اگر سر پا می ایستادم و چون شرت هم تنم نبود بیشتر خودش رو نشان می داد و این وضعیت که من می تونم از زیر میز مهتاب رو لمس کنم در حضور شوهرش هم بهترین شرایط بود لذا بعد نهار گفتم اگه اشکال نداره همینجا بشینیم و کامی هم بلافاصله قبول کرد اما مهتاب به هربهانه ای می رفت و بر می گشت توی صحبتهام با کامران یواشکی یه اس ام اس به مهتاب فرستادم با عصبانیت که این همه نرو بیا و بشین تکان نخورمهتاب اومد و نشست سر جاش و من هم به بهانه گرمی اجازه خواستم که جورابهایم را دراورم و بعداز اون بود که به جون مهتاب افتادم وتا جایی که میشد با هر دو پاهایم مهتاب رو لمس می کردم صورت سفید مهتاب سرخ سرخ شده بود و معلوم بود که حسابی خیس کرده و دیوانه شده ومن ادامه دادم که یهو حس کردم که واقعا نمی تونم خودم رو کنترل کنم و اگه ادامه بدم خالی میشم و شلوارم خیس شده و دیگه خیلی ابرو ریزی هست با اجازه خواستن رفتم دستشویی که کار رو تمام کنم و راحت بشم اونجا رسیدم تازه متوجه شدم که چون دستشویی و توالت اونها بزرگ بود مجبور بودن لباسشویی رو هم بزارن داخل دستشویی درب لباسشویی رو باز کردم و با اولین نگاه شورت سفید مهتاب رو تونستم ببینم و درش اوردم یه نگاه به فاق شورت کردم و می شد ترشحات قبلی خشک شده رو توش دید ارام بوش کردم و گذاشتم روی کیرم و شروع کردم به جلق زدن و بعد همه ابم رو ریختمروی همون ترشحات خشک شده و بستم گذاشتم داخل لباس شویی و بعداز شستن دستهام یه اس ام اس برای مهتاب فرستادم عزیزم خیلی ممنون هستم همه ابم رو ریختم فاق شورت سفید شما که توی لباس شویی بود امشب بیاد کیرم باش ادامه در قسمت سوم قسمت سوم:آشنایی من با مهتاب در تلگراماز دستشویی بیرون اومدم و رفتم نشستم سر جای خودم وشروع کردیم به ادامه صحبتها که مثلا نصیحتها و تجربیاتم در روابط طن و شوهر باید این جونها بدونن وقتی سر جایم نشستم و شروع کردیم به صحبت دوباره پایم رو به سمت مهتاب دراز کردم و با انگشتهای پاهاش بازی می کردم و یواش یواش روی ساق و بالا تر میرفتم . با ظرافت توضیح میدادم که رابطه زن و شوهر و رفتارهای بین این دوتا باید چطور باشه و هی می خواستم وارد مسایل خصوصی تر بشم الکی عذرخواهی می کردم کاملا مشخص بود که هم کامی و هم زنش مهتاب هم یه جورای خوششان میاد و دارند تحریک میشن و هم یه نوعی خجالت می کشند که من به این صورت دارم دارم توضیح میدم که از سوی هم که مهتاب با این حرفهای من کاملا اشنا بود چون توی این چند ماه از این حرفها زیاد زده بودم براش و هم زمان هم پاهام داشت از زیر میز بدجوری تحریکش می کرد .وسط صحبت های کامی بودم و به اصطلاح سرم رو انداخته بودم و با تلفنم بازی می کردم و سرم رو به علامت تایید تکان می دادم ولی در اصل داشتم به مهتاب اس ام اس می دادم نوشتم عزیزم یکمی بیا جلو تر تا انگشت پام بخوره به نازت و بمالمش چند ثانیه بعد یه اس ام اس به مهتاب رسید و مهتاب فوری موبایلش رو برداشت و نگاه کرد و بلافاصله دیدم که پاکش کرد و یکمی خودش رو جابجا کرد و نزدیک تر اومد .انگشت پاهام تا اون موقع تا رانهای مهتاب می رسید اما الان راحت می تونستم از لای پاهش از زیر مینی ژوپ انگشتم رو به لای لبهای کوسش بکشم خیلی حال مهتاب خراب شده بود از تکانها و لرزه های که انگار ادم یهو سردش بشه می کرد که وسط صحبتهای کامی گفتم کامی ببخشید انگار مهتاب خانم سردش هست نکنه یهو میلرزه اگه می خوان کولر رو خاموش کنید مهتاب بلافاصله سر جایش یه جابجا شد و نزدیکتر شد طوری که کف پاهام هم بتونه به کوسش بچسبه و گفت نه چیزی نیست اتفاقا خودم هم گرممه و نگاهی پر از نیاز به من کرد و دوباره برگشتیم به صحبتهای کامی که نمی دونستم چی بلغور می کرد اصلاادامه دادیم تا ساعتها و کاملا معلوم بود که مهتاب بدجوری خیسکرده و حشری شده چون خیسی کوسش رو روی کف و نوک انگشت پاهام حس می کردم کار به جای رسید که مهتاب یواشکی با یه دست از زیر مچ پام رو گرفته بود و ارام بدون جلب نظر به کوسش می مالید .توی همین حال و هوا بودیم و کامی صحبت می کد و من جواب میدادم و من صحبت می کردم و کامی کاملا به من نگاه می کرد و کاملا رفته بود توی بحث های بی سرو ته من که مهتاب یهو تخلیه کرد و حس کردمکه تمامابش رو ریخت روی پای من و هم زمان بی اختیار یه لرزه ای کرد و یه صدای عجیب مثل ای کرد که هم من و هم کامران یهو به سمتش برگشتیم که کامی برگشت و گفت عریزم خوب امیرخان راست میگه سرما میخوری درست هم نشستی جلو کانال کولر خوب یا خاموش کن یا بشین اینطرف منظورش نزدیک خودش بود اما مهتاب بلند شد و عذرخواهی کرد و به سمت اتاق خوابش رفت .منو کامی همجنان ادامه دادیم و هی ماء الشعیر می خوردیم به جای ابجو و صحبت می کردیم چند دقیقه بعد بود که دیدم مهتاب از اتاق بیرون اومد و رفت سمت دستشویی چند دقیه بعدش همینجور که داشتم با کامی صحبت می کردیم یه اس م اس برام اومد یه نگاهی به صفحه موبایلم کردم بله خط دومم بود یعنی خطی که با مهتاب اس ام اس بازی می کنیم بازش کردم دیدم نوشته عزیزم تو لباسشوی برات یه کادو گذاشتم برش دارچند ثانیه بعد اومد بیرون و وقتی داشت از پشت سر شوهرش کامی رد میشد نگاهم بهش افتاد یه چشمکی زد و رفت نخواستم کامی مشکوک بشه نیم ساعت تحمل کردم بعد دوباره عذرخواهی کردم و بهانه اینکه زیاد داریم نوشیدنی می خوریم دوباره به سمت دستشوی رفتم و درب لباسشویی رو باز کردم تا کادویی که مهتاب برام گذاشته رو بردارم بله یه شورت تمام سکسی که فاق باز بود وقتی برداشتم دیدم تر و نم هست فهمیدم با این شورتش ابی که من با پاهام براش اوردم رو پاک کرده و اینجا گذاشته بو کردم و ارام گذاشتمش توی جیبم و امدم بیرون اون روز با همین وضعیت گذشت و من بعد از خوردن شام خونه مهتاب و کامی رو ترک کردم و شب توی تلگرام به مهتاب نشان دادم که با شورتش دارم چطوری ابم رو تخلیه می کنم و از کادوی که بهم داده بود تشکر کردم .ادامه در قسمت چهارم قسمت چهارم آشنایی من و مهتاب در تلگرامبعداز این مهمانی فاز جدیدی در روابط من با کامی و مهتاب این زن و شوهر جوان و خوشگل شروع شد .تقریبا در طول هفته همه روزش با کامران چه تلفنی و چه ارتباط نزدیک و ان هم به بهانه کسب و کار در تماس بودم و شبها هم با مهتاب و دیگه از مهتاب می خواستم که حتما باید با من در یک رابطه سکسی قرار بگیرم . اما خیلی مقاومت می کرد و به همین چت سکس های شبانه قانع بود وبیشتر اجازه نمی دادبه این فکر افتادم که این راه فقط از راه نفوذ از طریق همسرش یعنی کامران خواهد بود البته انصافا هم چیزی کم و کسری از زنش نداشت رابطه کسب و کار و دوستی من با کامران تا حدی پیش رفته بود که یک پارت جنس وارداتی را مشارکتی وارد کردیم که از شانس من یک مشکل کوچکی در گمرک بندرعباس پیش امد البته چندان مشکل حادی نبود و لازم هم نبود حضوری در گمرک بندر عباس باشم اما یک جرقه ای به ذهنم زد که به این بهانه یک مسافرت کوتاهی با کامران داشته باشم و بیشتر او را بشناسم .و با طرح رفتن به بندرعباس کامی هم موافقت کرد و مقدمات خرید بلیط و رفتن محیا شد و ما یک روز سه شنبه چله تابستان یعنی وسط مرداد وارد بندرعباس شدیم هوا بقدری گرم و سوزان بود که قابل تحمل نبود و ما ساعت ۱۲ ظهر هم رسیده بودیم مجبور بودیم برای پیگیری کارها مستقیم بریم گمرک و خلاصه بلیط برگشت رو برای پنج شنبه گرفته بودیم چون فکر می کردیم کارمون زیاد طول می کشه ولی با همون مراجعه تا عصر کار تمام شد و برگشتیم یک هتل تقریبا خوب و مناسب . وقتی از کامران سوال کردم که اتاق مجزا بگیرم گفت نه همون اتاق دو تخته کافی هست مسئول رزوشن نگاهی به اتاقهای خالی کرد و گفت متاسفانه اتاق دو تخته جدا از هم نیست و تنها اتاق دو موجود تخت دونفره هست .قبول کردیم و وارد اتاق شدیم تا کولر گازی اتاق رو خنک بکنه مجبور شدم پیراهنم و شلوارم رو در بیارم و با یه شورت در اتاق روی تخت دراز بکشم کامی هم چون همیشه توی استخر اینطور بود با من مثل من لخت شد و با یه شورت در اتاق برای جابجای وسایل و مرتب کردن در حرکت بود من دراز کشیده بودم و به تن کامی که واقعا مثل یک زن تناسب اندام داشت نگاه می کردم دروغ نگم نگاه من به اون در ذهنم زنش مهتاب رو تداعی می کرد و یاد اون تصاویر از تن و بدن زنش در تلگرام بود بقدری منو تحریک می کرد کامی که کیرم تقریبا نیم شق شده بود و از روی شورت پادارم می شد متوجه شد که من شق کردم نمی دونم کامی متوجه شده بودیا نه یا کلا شهوتی یا شاید من خیلی شهوتی بودم اینطور تصور می کردم.توی همین حس و حال بودم و بی اراده دنبال یه نقشه ای بودم که ترتیب کامی رو امشب بدهم ولی واقعا روم نمیشد نمی دانم ولی فکر اینکه امشب باید شورت این کامی رو پایین بکشم و این سوراخ کونش رو ببینم منو ول نمی کرد . توی همین فکرها بودم یهو یک فکری به ذهنم خطور کرد از جایم بلند شدم و شروع کردم به لباس پوشیدن که برم بیرون کامی پرسید کجا ؟گفتم میرم بیرون یه سیگار بخرم ضمنا یه چندتا نوشیدنی خنک هم بخرم اشاره به یخچال کرد گفت اینجا باید همه چیز باشه گفتم باشه برای سیگار که باید برم بیرون یه چند تا هم ماء الشعیر میخرم میام بشینیم و باهم بخوریم .بیرون رفتم بعدازخرید وسایل اون طرف خیابان اصلی هتل یه داروخانه دیدم رفتم تو و به بهانه دندان درد و اینکه اینجا مسافرهستم یک رول قرض دیازپام خریدم . بدجوری افکارم رو به خودش گرفته بود این کامی خوشگل با زن خوشگل تر از خودش .بعد از برگشت به هتل و دوباره لخت شدم کامی هنوز با همون شورت توی اتاق بود دو تا لیوان شستم و روی میز گذاشتم و یکی از ماء الشعیرها رو باز کردم و لیوانها رو پرکردم و یواشکی یکی از دیازپام ها رو بین دوتا انگشتم له کردم و مثل پودر ریختم تو لیوان کامی اولی بخیر گذشت و کامران متوجه نشد هر دو لیوان رو اوردم روی تخت و دراز کشیدم به پهلو و از کامی هم دعوت کردم بیاد شروع کردیم به خوردن نوشیدنی و گپ زدن لیوان اول تمام شد و گفتم کامی می خورید با سرش تایید کرد و دوباره بلند شدم و هر دو لیوان رو دوباره پرکردم و توی یک فرصت مناسب دیگه که داخل یخچال بود به همون شکل ریختم توی لیوان کامی و دوباره بعداز نیم ساعت گفتگو و حرف زدن لیوان هر دو ما تمام شد که این بار کامی از روی تخت بلند نشد بلکه نیم خیز شد به سمت در یخچال طوری که انگار روی دو زانو دمر وایسته و شورتش کاملا رفت لای باسنش وای خدای من انگار در مقابل من یک زن کون گنده اینجوری دلا شده باشه این صحنه خیلی منو اشفته کرده بود و واقعا بی اختیار کیرم شق شده بود باز هم خودم رو نگه داشتم وقتی برگشت سر جاش انگار که یه ادم مست باشه یکمی حالت گیج داشت به شوخی گفتم چیه کامی این ماء الشعیر هست نه مشروب انگار تو رو گرفته گفت نه اما نمی دونم چرا سرم گیچ داره میره و خوابم گرفته شروع کردیم دوباره به صحبت کردن تقریبا ساعت نزدیک دوازه شب بود و یهو احساس کردم که کامی همانطور که داشت به حرفهای من گوش می داد خوابش برده روی دست راستش برای اینکه مطمین بشم دیازپام کار خودش رو کرده اهسته بهش دست زدم وصدایش کردم توی خواب و بیداری چیزی گفت نفهمیدم و می دونستم که صدای منو هنوز میشنوه بهش گفتم پس بخواب من هم خوابم میاد و با دستم کمک کردم غلت بزنه و پشتش به من باشه و خودم هم دراز کشیدم و از پشت کامران رو ورانداز می کردم .از شانه هاش شروع کردم تا رسیدم به کمر و باسنش که شورت کاملا کشیده شده بود و مثل یه زن از پهنا بیرون زده بود و به بقیه رانها و ساق پایش واقعا فکر می کردم یه زن با این شرایط در کنارم دراز کشیده و کم کم بهم حس شهوت بیشتری می امد . بدجوری سفیدی تن و بی مو بودن تمام بدن کامی منو محو خودش کرده بود تا جای که کیر نیم شق خودم رو از روی شورتم می مالیدم و منتظر بودم دیازپام کاملا اثر خودش رو بزاره .نمی دونم شاید بیشتر از نیم ساعت شد یا نه که حالا من بقدری حشری بودم که از زیر شورت داشتم به اصطلاح کیرم رو برای کامی تیز می کردم حسابی شق و رق شده بود اهسته با نوک انگشتم شانه ها و کتف کامی رو شروع کردم به ماساژ دادن و وقتی هیچ تحرکی از اون ندیدم متوجه شدم که بله او کاملا بیهوش شده دیگه متوجه نبودم شاید هم در تصورم به جای کامی زنش رو می دیدم که دارم لمسش می کنم اهسته همانطوریکه ماساژ می دادم رسیدم به کمر و حالا لحظه ای بود که باید می دیدم این کون سفید بدون شورت رو یکمی هلش دادم که روی سینه بخوابد و ارام شورت گامی رو پایین کشیدم به همان ظرافتی که شورت خیلی از خانمها رو همیشه می کشیدم و لحظه به لحظه باسن سفید و تپلی کامی رو می دیدم بله درست فکر کرده بودم وقتی که شورت کامی رو تا زانوهایش پایین کشیدم و اهسته لبهای باسنش رو از هم جدا کردم و اون لحظه سوراخ کون کامی که تمیز تر از هر کون زنی بود که تا اون زمان دیده و گاییده بودم .آهست شورت خودم رو کامل از پاهایم دراوردم و بعد بقیه شورت کامی رو هم به آرامی بیرون کشیدم . حالا کامی لخت عریان و بی جان روی سینه در مقابل من وحشی با یک کیر تمام سیخ قرار داشت اصلا تمایلی نداشتم کیر کامی رو ببینم نمی دونم شاید همش توی ذهنم تن مهتاب زنش بود و اصلا فکر نمی کردم در مقابلم یه همجنس خودم هست انصافا با یه دختر یا زن زیبا اندام فرقی نمی کرد .باز هم لپهای باسن کامی رو باز کردم تا از تماشای اون سوراخ کون که واقعا مثل سوراخ یه زن تمیز بود لذت ببرم وقتش رسیده بود و از همون بالا تنظیم کردم که یه تف لجز دقیقا روی این سوراخ بندازم و بعد با انگشتم شروع کردم به مالیدن تف به اطراف این سوراخ واقعا از توصیف این سوراخ گفته باشم چون کون سفیدی داشت و خود سوراخ هم قهوه ای متمایل به سرخی می زد اهسته انگشت اشاره ای که داشت ماساژ می داد را با فشار تا بند اول داخل کردم . چند بار داخل و خارج کردم چون کامی بی هوش بود یکمی زمان برد که سوراخ شل و خودش رو آزاد بکنه البته با دست دیگم هنوز داشتم کیرم رو آماده یک هیجان زیبا می کردم .سوراخ آماده بود و با یک تف پر ملات روی سر کیرم اون رو به سوراخ چسباندم و ارام ارام فشار دادم خیلی راحت نبود البته نه اینکه سوراخ کامی تنگ باشه نگاه اولم می تونستم بفهمم که این کون و سوراخ خیلی فابریک نیست اما می شد گفت کامی سوراخ تنگی داشت . به هر زور و زحمتی بود کیرم رو تا نصفه داخل کردم وبیرون کشیدم و دوباره و هر از گاهی هم یکمی تف می زدم بار جندم بود که حس کردم سوراخ مقعد کامی تغییر کرده و راحت تر کیرم میره توش خلاصله دیوانه وار بغلش کردم و شروع به تلمبه کردن شدم اعتراف می کنم توی لحظه ای که داشت ابم میامد واقعا فقط به فکر مهتاب زنش بودم و اون لحظه کاملا حس می کردم که مهتاب رو دارم از کون می کنم فشار های که هربار با فشار کامل کیرم تا خایه داخل کون کامی می شد باعث می شد که باسن کامی به سمت کمرش جمع بشه و انصافا مثل این کون طاقجه ای بعضی از خانمها توی مانتوی تنگ بشه .لحظه اخر بود که حس کردم داره ابم میاد که بیرون کشیدم وهمه رو روی باسن سفید و کمر کامی ریختم و یه حس لذتی که انگار مهتاب رو کردم داشتم .بلندشدم و حوله حمام رو اوردم و تمام منی ریخته شده روی کمر و باسن کامی رو پاک کردم و بعد خم شدم تا شورتش رو که روی زمین کنار تخت افتاده بود رو بردارم چشمم به موبایلم افتاد که تصمیم گرفتم چندتا عکس یادگاری برای یادآوری خاطراتم از این وضعیت کامی داشته باشم جند تا عکس کامل و چند تا عکس نزدیک از کون کامی گرفتم و بعد آهسته برگرداندم که از صورت و سینه و جلو اون هم عکس بگیرم که تازه متوجه شدم که کامی یه کیر خیلی کوچولو یعنی واقعا مثل یک پسر بچه میشه گفت ۶ یا هفت ساله بیشتر نداره البته درسته که اون در بی هوشی بود و حس شهوت نداشت که سیخ بشه ولی میشد فهمید که سیخ شده این کیر باز هم کیر نیست که بهش کیر گفت .خلاصه چندتا عکس هم از این وضعیت کامی گرفتم و بعداز پوشاندن شورتش ملافه رو کشیدم روش و خودم هم که احساس خستگی می کردم یک گوشه دیگه به خواب رفتم ادامه در قسمت پنجم قسمت چنجم آشنایی من با مهتاب در تلگرام صبح با صدای شرشر اب که از حمام شنیدم از خواب بلند شدم برگشتم دیدم کامی سرجایش نیست و معلوم بود که اون رفته حمام همانجوری توی تخت خوابیده بودم و به یاد دیشب افتادم و یاد کون سفید و تنگ کامی دوباره داشت کیرم سفت می شد . چند دقیقه بعد کامی از حمام بیرون اومد و یک حوله سفید دور کمرش بسته بود واقعا دیدنی بود مثل خانمها یه حوله هم دور سرش بسته بود یعنی اگه سینه داشت بعید می تونستید تشخیص بدید این مرد یا زن از جام بلند شدم ونیمخیز کامی با من سلام و احوال پرسی کرد و من هم که داشتم کیر نیم خیزم رو جابجا می کردم که مبادا از بغل شورتم نزنه بیرون سلام احوال پرسی کردم و به سمت حمام رفتم که من هم یه دوش بگیرم و متوجه شدم که کامی یکمی انگار ناراحت هست . بعداز حمام هردو باهمرفتیم رستوران هتل برای خوردن صبحانه کامی کم حرف شده بود و چیزی نمی گفت می شد فهمید یه طوری شده کل صبحانه رو بدون صحبت تمام کردیم و برگشتیم اتاق چون کاری نداشتیم و مجبور بودیم چهارشنبه رو توی بندر عباس بمونیم و بلیط ما برای ۵ شنبه ساعت ۱۲ بود . به کامی گفتم چکار کنیم داداش هوا بیرون خیلی گرمه ما هم کار خاصی نداریم البته بعدا چند تا تلفن به محل کارم و بررسی اوضاع کار و همینطور کامی هم چندتا تلفن زد خلاصه دیدم کامی خیلی پکر هست دلم رو به دریا زدم و ازش پرسیدم داداش چیزی شده از من ناراحتی …. گفت: نه چیزی نیست گفتم : ببین کامی اگه چیزی هست بگو خوب منو تو خیلی با هم نداریم عزیزم خبری برات شده که نگرانی خیلی اصرار کردم اما چیزی نمی گفت و من اصرار می کردم اخه داداش من تو رو نشناسم کلا به هم ریختی قضیه چیه ؟ هیچی ؟ یعنی برای هیچی اینطور به هم ریختی خبری بدی از تهران بهت دادن نه بابا خوب پس چیه بدجوری بهش گیرداده بودم گفت : هیچی دیشب یه خواب خیلی بدی دیدم و نمی دونم چرا الان هم اون حس رو دارم گفتم : یعنی چی ؟ گفت: هیچی نه دیگه شاید به من اعتماد نداری می خوام بدونم چی دیدی خواب از بس اصرار کردم دیدم مثل یه دختر خوب اروم شد و نشست روی تحت که من دراز کشیده بودم و ادامه داد که: می تونم بهت اعتماد کنم امیر ؟ گفتم : یعنی چی ؟؟ یعنی تا الان اعتماد نداشتی گفت : راستش دیشب خواب دیدم خوب راستش خواب سکسی دیدم یعنی یک شب دوری از زنت انقدر تو تاثیر داشت که خوابش رو ببینی ای بابا ولش کن کامی جان نه موضوع اصلا اینطوری نیست چطوری بگم خوب پس چیه روم نمیشه اما خواب دیدم یه ادم قوی هیکل {مثل تو} ( این رو نگفت اما از بیانش میشد فهمید) روی تخت با من سکس می کرد گفتم : بی خیال بابا انشالله خیره خواب دیگه ولش کن گفت : نه اخه گفتم : نه چی پس من ومنی کرد و گفت صبح که از خواب بلند شدم حس کردم من واقعا دیشب سکس کردم و ببخشید اما درد می کنه الکی با تعجب گفتم : این یعنی چی ؟ گفت : یعنی اینکه انگار واقعا سکس کردم گفتم من که متوجه نمیشم یکه پوز خندی زد و داشت سرخ میشد گفت: خوب یعنی درد میکنه جاش گفتم: ای بابا یعنی الان جاش درد می کنه بعد زدم زیر خنده و ادامه دادم: مگه تا حالا سکس داشتی که می دونی باید چطور درد می کنه با این حرف رو جوری گفتم که اره یعنی من نمی دونم تو اوا خواهر هستی اما کامی با خجالت روش رو کرد اونور و گفت : اره راستش رو بخواهی گفتم: بی خیال الکی داری میگی گفت: نه یادت باشه من داشتم در مورد مشکلاتم با روابط مهتاب با تو مشورت می کردم و راستش رو بخواهی روم نمیشد که مشکل اصلی خودم رو بهت بگم یکمی حالت جدی بخودم گرفتم وگفتم: یعنی چی اینا گفت : خوب واقعیتش من یکمی تو الت تناسلی خودم مشکل دارم گفتم : اوکی خوب اینکه مهم نیست اصل حس و علاقه مردها هست که وقتی تحریک میشن حالا ربطی نداره بزرگ باشه یا کوچیک گفت: خوب نه دیگه واقعیتش رو بگم من تا اونجام رو با دست و انگشت تحریک نکنم التم بلند نمیشه خودم رو زدم به نفهمی و گفتم : گفتم خوب اونکه همه ما مردها داریم من ببخشید تا نمالم خوب وانمیسته کامی ادامه می داد ولی معلوم بود داره حشری میشه گفت : نه منظورم التم نبود گفتم پس چی؟ گفت: راستش تا مقعدم رو نمالم نمی تونم به قولی راست بکنم گفتم : جالبه !!! من تا حالا نمی دونستم (( البته خودم رو زده بودم به نفهمی)) ادامه دادم : خوب اون موضوع که تا حالا سکس داشتی رو منو سرکار گذاشتی؟ گفت نه!! راستش کوچیک تر که بودم با اونجام ( کونش) بازی می کردم و وقتی چیزی توش می بردم یه حس خوبی بهم دست میداد تا اینکه توی دبیرستان که بودم برای درس خوندن رفته بودم پیش یکی از همکلاسی هام و اونجا بود که در این باره با هم صحبت کردیم که اون اولین باری بود که با من سکس کرد البته ببخشید اینجوری دارم صحبت می کنم ولی می دونم که شما برادر بزرگ من هستی من حالا راحت تر می تونم مشکلم رو بهت بگم دل تو دلم نبود اما طاهری نشان می دادم که دارم تعجب می کنم واسه همین برای اینکه مثلا باهاش دلداری بدم گفتم : بابا این چیزی نیست که خوب جوانی هست و هزازتا به قولی مسخره بازی گفت نه مشکل اون نیست واقعیتش الت تناسلی من از حد معمولی هم کوچیک تره و این از زمان ازدواج با مهتاب مشکل ساز تر شده و متاسفانه تا اونجام رو تحریک نکنم حتی یک ذره هم بلند نمیشه گفتم: بابا اینکه مشکل نیست خوب من هم یه وقتهای که می خوام بلند کنم از زن سابقم می خواستم باسنم رو بماله ( البته این موضوع رو فقط به خاطر ایکه کامی ادامه بده و همراهیش بکنم واگر نه با صحبت های کامی حسابی داشتم داغ می شدم گفت: اخه نمی دونم چطوری بگم رفتم دکتر اون هم تایید کرده که التم از حد معمول کوچیک تره و این توی زناشویی با زنم مشکل می سازه یا اصلا بگم من توی آغوش یه زن حسی ندارم و اگه هم دارم حس خوبی ندارم یه فکری به ذهنم افتاد و دلم رو به دریا زدم و گفتم یا این رابطه ما از هم بریده میشه یا اینکه کامی خوشش میاد و اون فکر این بود که یه نگاهی بهش کردم و همانجور که دراز کشیده بودم یکمی جابجا شدم و ناگهان دست بردم تو شورتم و از خایه هام کیرم رو ازبیخ گرفتم و کشیدم بیرون و نشانش دادم و گفتم: یعنی می خوای بگی از این کوچیک تره فکر می کردم ناراحت بشه اما با ناباوری دیدم دستش رو اورد جلو و کیرم رو توی مشت خودش گرفت و با یه حالت کاملا حشری گفت: وای اگه مال من اینجوری بود که چه غمی داشتم گفتم : خوب نشان بده بینم برام جالب شد همانطور که کنار تخت نشسته بود روی زانو وایستاد و مثل زنها که با عشوه لخت میشن شورتش رو پایین کشید که واقعا یه دودول کوچولو ازش اویزون بود به من نشان داد بدجوری حشری شده بودم واسه همین همونجوری که داشتم نگاهش می کردم داشتم با کیرم ور می رفتم بهش گفتم: یعنی از این بلندتر نمیشه گفت چرا اما باید خودم رو تحریک کنم گفتم خوب بکن ببینم چقدر بزرگ میشه گفت اخه اخه خجالت می کشم گفتم خجالت نکش دوتامون مردیم دستش رو برد لای پاهش از زیر خایه های کوچولو که انگار مال یه پسربچه ۶ یا ۷ ساله ازش زده بود بیرون و با انگشت خودش شروع کرد به مالیدن سوراخ کونش یکمی که مالید دیدم چشماش کاملا بسته شد دیگه امانش ندادم و بغلش کردم و روی سینه خوابوندمش وشورتش رو از پاش درآوردم و شرو کردم به مالیدن کونش از هم بازش می کردم و انگشت می کشیدم به سوراخ کونش صدای ناله های خیلی جالبی داشت انگار یه دختر از ترس اینکه صداش بیرون نره داشت اه وناله می کرد دیگه حسابی حشری شده بودیم ازش سوال کردم خوشت میاد چیزی نمی گفت ولی وقتی مخالفت نمی کرد یعنی خوشش میاد من هم توی این وضعیت حسابی سیخ کرده بودم ازش سوال کردم کامی دوست داری بخوری ؟ سرش رو از رو بالش به سمت من برگرداند و بدون اینکه چشماش رو باز کنه ارام گفت وای خیلی گفتم پس بیا و بلند شدم و بقیه شورتم رو از پاهام دراوردم و روی زانوهام روی تخت وایستادم و کیر حسابی شق شده ام رو گرفتم به سمتش از همانجا نیم خیز بلند شد و کیرم رو با دست گرفت و به ارامی با نوک زبون شروع کرد به لیسیدن با دقت دور و اطراف ختنه گاهم . این لیسیدن رو چنان با دقت و هیجان انجام می داد که باید اعتراف کنم توی کل دوران زندگی ام تا حالا هیچ زن یا دختری اینطوری برام ساک نزده بود اصلا هیچ عجله ای نشان نمی داد و با مالش های به ارامی کیرم سعی می کرد کم کم به سمت پایین زیر ختنه هم بیاد با دست دیگه هم شروع کرد با دودول خودش بازی کردن . من داشتم حسابی سیخ می کردم اما کامی فقط به اندازه یک لوله کوچولو که میشد گفت شاید ۶ سانت هم نیست سیخ کرده بود یعنی در واقع اوج شق شدگی دودول کامی همین بود کامی خورد و خورد تا رسید به خایه هام که با اینکه حسابی سیخ بودم اما دو تا بیضه کاملا اویزون داشتم و با دست می مالید و تک تک بیضه هام رو توی دهنش می برد و با مکش بیرون میاورد چنان حشریم کرده بود که گفتم : لامصب کامی می خوام بکنمت می خوابی بدون معطلی سریع کیرم رو ول کرد و برگشت روتخت و چهار زانو وایستاد ( داگی) بی معطلی پریدم پشتش و یه تف انداختم روی سوراخ کونش که حسابی تحریک شده بود و یکمی حالت باز شده گی پیدا کرده بود با سر کیرم می مالیدم تا حسابی لجزبشه که یک لحظه حس این بهم اومد یه سکس خشن حسابی باهاش داشته باشم اما نمی دونستم ایا خوشش میاد یا نه و نمی خواستم موقعیت های بعدی رو از دست بدم واسه همین ازش سوال کردم کامی دوست داری ازیت بشی یا نه ارام گفت: اخ هرجوری دوست داری فقط بکن با این حرفش دیگه حال خودم رو نفهمیدم و با چسباندن سر کیرم محکم از کمرش گرفتم و هرچی زور داشتم با فشار تا بیخ کیرم کردم تو کون کامی چنان فریادی کشید و کاملا خوابید روی تخت و برای اینکه صداش بیرون نره محکم بالش رو با دندون هاش گاز گرفت فکر می کردم که از هوش بره اما نرفت و هیچ اعتراضی هم نمی کرد از فشارم یکمی کم کردم و تا نصفه کشیدم بیرون که ناله های زنانه کامی شروع شد چنان ناله می کرد که انگار دارم یه دختر رو می کنم دوبار تا جای که می تونستم فشار دادم تا ته و چند بار این کار رو کردم و دوباره که یکمی سوراخش با کیرم عادت کرده بود کامل درش اوردم و بلافاصله دوباره بردم تا ته اینکار رو چنان باد دقت انجام می دادم و حسابی بغلش کرده بودم و موهای سینه هام رو می مالیدم به کتف های سفید مثل برف . چنان هیجانی شده بودم که بی اختیار با اینکه می دونستم سینه مثل زن نداره اما همون سینه های بی مو اون رو با دستم مشت کردم و فشار می دادم جوری که بعد سکس تازه متوجه شدم که سینه های کامی قرمز شده و جای انگشتهای من مونده تازه هر دو به یک حس شهوت بالا رسیده بودیم و حرفهای تحریک کننده رو با هم شروع کردیم . طوریکه تنها موضوعی که شد من این خاطرات رو اینجا بنویسم جون گاییدمت اخ چه کون نازی داری واای امیرخم شوتو گوشم بگو چرا اینجوری دوست داری یا می ترسی صدامون بره بیرون نه دوست دارم وقتی می کننم تو گوش بگن جون باشه گلم بیا و خم شدم و مثل زنها لاله گوشش رو با زبونم تحریک می کردم و تعریف از کون و تن کامی واقعا مثل یه زن در تلاش و بود و می جنبید معلوم بود داره حسابی لذت می بره چنان دیونه شده بودم که توی ذهنم زنش مهتاب رو هم می دیدم واسه همین یهو نمی دونم چرا اسم مهتاب از دهنم در اومد و جووون قربونت برم وااای مهتاب دیونم می کنی یهو دیدم در جوابم گفت : اوف اره اره بازم بگو در مورد زنم بگو خیلی خوشم میاد منهم از فرصت استفاده کردم وگفتم اوه اره جوون کامی میزاری مهتاب رو بکنم ……اره اره و هم زمان با این حرف فشارم رو بیشتر کردم که جواب مثبت ازش بگیرم . چیزی نمی گفت اما معلوم بود که اون زیر داره حسابی کیف می کنه چی شد نگفتی نمی زاری مهتاب رو هم اینجوری بکنم ؟ هان هان هان و با هر بار هان گفتنم فشار و ضربه ای به کونش می زدم صداش در امد و گفت : جون چرا که نه عجب کیر کلفتی داره بکن هم منو هم اونو جووووون کامی چه کون تنگی داری مهتاب هم داره اره اره اره جواب بده واگر نه جونت رو پاره می کنم بعد یکمی تلمبه زدم حسابی کیرم رو تا ته فشار دادم و حسابی بغلش کردم و توی گوشش ارام گفتم دوست داری جلو تو مهتاب رو اینجوری جر بدم و بعد فشارم رو کم کردم اما چون جوابی نشنیدم دوباره فشارم رو محکم کردم و همون سوال رو پرسیدم جواب نمی داد و من هی این کار رو تکرار می کردم . خلاصه کی در باره زنش توی سکس با هم صحبت کردیم و بعد حس کردم داره ابم میاد اروم توی گوشش گفتم دوست داری بریزم تو هان هان بازم چیزی نگفت و خودم رو رها کردم همه ابم بریزه تو کونش و راحت ولش کردم و چند ثانیه همانطور روی کونش دراز کش بودم بعد بیرون کشیدم و راضی از یک سکس متغیرم کاملی بلافاصله از روی تخت بلند شد و رفت توی حمام تا خودش رو بشوره و من روی تخت دارز کشیدم و دوباره توی ذهنم کسی که با کامی کرده بودم فکر می کردم بیشتر به این که کامی چقدر راحت بهم اجازه داد توی سکس با اون در مورد زنش صحبت بکنم و این حس شهوتم رو بیشتر می کرد ادامه در قسمت ششم قسمت ششم آشنایی من با مهتاب در تلگرامکامی از حمام اومد بیرون ولی هر دو ما چنان رفتار می کردیم انگار نه انگار بین ما اتفاقی افتاده بود . هرچند من هر بار یادم می افتاد که کامی رو چطوری گاییدم یه حسی بهم دست می داد که وقتی تنها هستیم از پشت بغلش کنم یا انگشتش کنم اما خودم رو خیلی کنترل می کردم می دونستم این کار باعث میشه وجه منو جلو کامی خیلی خراب کنه و نتیجه اینکه امکان زیادی داشت که دیگه نزاره برم خونه اونها و عملا مهتاب رو هم از دست می دادم .نهار رفتیم رستوران و بعد عصر هم یه چرخی توی بندر عباس گشتی زدیم و یه خریدهای هم کردیم البته توی فروشگاههای چینی یواشکی که کامی متوجه نشه یه چندتا شورت سکسی زنونه برای مهتاب خریدم که بعنوان سوعاتی براش ببرم .شب بعداز خوردن شام و باز هم صحبتهای معمولی مثل همیشه کم کم خوابمون اومد و به خواب رفتیم نیمه شب بود توی عمق خواب بودم که با یه حسی ارم اروم از خواب بلند شدم حس کردم یکی داره با کیرم بازی می کنه سریع متوجه شدم کامی هست و از تاریکی شب استفاده کره و داره با کیرم ور میره خودم رو زدم به اون راه وخیلی سریع راست کردم می دونستم کامی هم متوجه شده که من بیدار شدم اما خودم چیزی نمی گفتم که حسابی با کیرم بازی کنه وقتی حسابی سر کیرم رو با زبونش خیس کرد حسابی شق کرده بودم که اروم خودم رو بهش نزدیک کردم و همانطوریکه خم شده بود و داشت کیرم رو ملچ و ملوچ می خورد نزذیک گوشش گفتم: عزیزم سیخ بشه خودت باید بخوابونش بدون حرفی خایه هام رو بیشتر مالید و تقریبا نصف کیرم رو کرد داخل دهنش و به کارش ادامه داد من هم که نیم خیز شده بودم شروع کردم به مالیدن تن و بدنش توی اون تاریکی که چیز خاصی متوجه نبودم اما حس می کردم که دارم با مهناز زنش حال می کنم طوریکه می دونستم کامی سینه نداره اما با حس سینه های زنش حسابی ور می مالیدم و انصافا هم صدای کامی در نمی اومد .کم کم به سمت کمرش رفتم و دستم رو دارز کردم سمت لپهای باسنش و حسابی و با دقت شروع کردم به مالیدنطوری که می شد نفس نفس زدن کامران رو توی اون تاریکی بشنوم و این منو بیشتر تحریک می کرد تا اینکه به هر زحمتی بود انگشتم رو از زیر رسوندمش به سوراخ کونش و شروع کردم به مالیدن و فشار دادن خیلی طول نکشید که تصمیم گرفتم انگشتم رو فشار بدم داخل که با یک فشار ناگهانی باعث شدم که اه کامی دربیاد و هم زمان هم بی اختیار کونش رو جمع کنه این وضعیت خیلی منو حشری کرد که وصفش نمی تونم بکنم ولی چنان شد که مثل یه گرگ وحشی بغلش کردم و کوبیدم روی تخت خواب روی سینه و توی همون تاریکی بدون اینکه نگاه کنم کجاش دارم می کنم کیرم رو گذاشتم لای باسنش و خوابیدم روش و سرم رو اوردم کنار گوشش و آهسته گفتم کامی امشب به یاد خانومت مهتاب می خوام بکنمت نظرت چیه هان هان و با این حال که سوال می کردم کیرم رو روی سوراخش حرکت می دادم که سر کیرم سوراخ کونش رو پیدا بکنه . کامی فقط داشت نفس نفس می زد و چیزی نمی گفت نه مخالفت می کرد ونه تایید می کرد می دونستم که خوشش میاد واسه همین شروع کردم همزمان با مالیدن و تحریک کردن کونش با کیرم حرفهای در مورد زنش مهتاب…….جوون قربون اون زنت بشم کامی کونش مثل مال خودته عالی و سفید حسابی کردنیه اوف چه کونی داره کامی میزاری من هم بکنمش هان هان چیه چرا جواب نمی دی دوست نداری از بس فشارش داده بودم حسابی عرق کرده بود و این عرق کردگی رو می تونستم روی پوست بدنم حس کنم با چند بار مالیدن کیرم لای باسن و روی سوراخش حس کردم کیرم سوراخش رو پیدا کرده و اهسته فشار فشار رو شروع کردم که بره داخل و هم زمان اون چیزی که تو ذهنم با زنش مهتاب داشتم رو به زبون می اوردم …هان هان جون داره میره مهتاب جون شل کن شلش کن راحت تر بره اما کامی حسابی خودش رو سفت نگه داشته بود و اجازه ورود کیرم رو به کونش نمی داد خیلی سعی کردم و هر کاری می کردم شل می کردم مایدنرو تا حواسش پرت بشه تا یهویی بکنم باز هم نمی شد یعنی تا کیرم بهش می چسبید کونش رو مثل سنگ می کرد نمی دونم چرا اما اون شب با اینکه مخالفت نمی کرد اما انگار بدنش مخالف بود ولی من دیگه حسابی دیونه خودش و زنش شده بودم بلند شدم روی پاهاش از روی رونهاش نشستم و نگاهی توی همون تاریکی به باسن سفیدش کردم دیوانه دیوانه شده بودم که بی اختیار ناگهان یک سیلی محکمی زدم روی کونش که اه و افش بلند شد و از پشت پاشنه پاش که بهم خورد متوجه دردی که کشید شدم بهش گفتم :اگه شل نکنی همینه شل کن تا راحت بشیم گفت : باشه باشه دیگه نزن سر کیرم رویکمی تف مالی کردم و دوباره گذاشتم لای کونش رو سوراخش و دوباره بغلش کردم و ارام ارام فشار دادم حس می کردم که یکمی تغییر کرده و سعی نمی کنه که کونش رو سفت بگیره واسه همین ارام در گوشش گفتم آفرین دختر خوبم اینجوری اصلا تمام فازم زنش بود و فقط و فقط مهتاب زنش جلو چشمام بود و حس می کردم به جای کامی مهتاب رو دارم می کنم و از یک سوی یه نوع حس خوبی بهم دست می داد که اسم مهتاب رو هی صدا کنم وقتی شوهرش کامی زیرم بود فشار هایم رو بیشتر کردم و ناله های کامی هم زیادتر شد و اهسته جلو عقب می کردم تا حسابی خوش بگذره و دیر تر ابم بیاد . اما حس می کردم که دوست داره من تند تر بزنم چون خودش هم داشت کونش رو عقب جلو می کرد با حالت رفت امدی کیرم تو کونش ….جون حسابی حال میدی عزیزم خوبه دوست نداری حرف بزنی عزیزم بگو بگو دیگه چکارت کنم دوست داری زنت رو هماینجوری از کون بکنم هان هان وشروع کردم به تند تند زدن کیرم تا خایه به کونش بعد ازش خواستم یکمی کون و کمرش رو بیاره بالاتر و یه بالش گذاشتم زیر شکمش که حسابی کونش قلمبه بشه بعد دوباره شروع کردم به تلمبه زدن که حس کردم داره ابم میاد که چون یاد زنش بودم داد زدم جووون داره میاد این دفعه بیاد مهتاب می خوامبریزم زو کمرت و درش اوردم و چند بار با دستم جلق زدم و حسابی ابم پاشید روی کمر و کتفش و حسابی خودم رو خالی کردم و بعد ولش کردم و از روش بلند شدم و با دستمال کاغذی شروع کردم به پاک کرد کیرم و بعد جعبه دستمال کاغذی رو انداختم روی تخت کنار دستش تا خودش رو پاک کنه و واقعا این صحنه هم دیدنی بود بدون اینکه برگرده و منو نگاه بکنه دست برد وجعبه دستمال کاغذی رو برداشت و تا اونجا که دستش می رسید خودش رو پاک کرد مثل همه زنهای که بعد خاتمه کار اینطوری می کنند و معلوم بود که از نگاه کردن به من خجالت می کشه .واسه همین من هم ارام و بدون حرفی پشتم رو بهش کردم و خوابیدم . ولی اون نرفت حمام و بعداز خشک کردن خودش انگار مثل من خوابش برد ادامه در قسمت هفتم از کجا میدونی استقبال نشد؟چونکه کامنت نذاشتن؟خوب حق داری کمی دمق شی اما این دلیل نیست.من چندین ساله میام این سایت و داستاناشو میخونم،اما میتونم بگم این چهارم یا پنجمین کامنتیه که میزارم.نه داداش داستانت جالبه و میدونم خیلیا دنبال میکنن.لطف کن ادامه بده payamsweden: از کجا میدونی استقبال نشد؟چونکه کامنت نذاشتن؟خوب حق داری کمی دمق شی اما این دلیل نیست.من چندین ساله میام این سایت و داستاناشو میخونم،اما میتونم بگم این چهارم یا پنجمین کامنتیه که میزارم.نه داداش داستانت جالبه و میدونم خیلیا دنبال میکنن.لطف کن ادامه بده چشم و گل روی شما و همه داش لوتی های عزیز البته یکمی گرفتار هستم و کمتر وقت می کنم ادامه خواهم داد حتما البته اینها خاطرات من هست و من هم نویسنده قابل نیستم البته که جاهای که حس خودم هم بود می نویسم شاید مثلا از حس مهتاب میگم یا از حس کامی درست نیست چون من که نمی تونم اون حسی که مهتاب داشت مثلا اون لحظه و یا حتی کامی رو درک کنم ولی از نظر تصورات خودم از قول و حس اونها اینجا می نویسم قسمت هفتم آشنایی من با مهتاب در تلگرامفردا صبح که از خواب بلند شدیم انگار هیچ اتفاقی بین منو کامی نیفتاده و خیلی عادی با هم رفتار می کردیم البته هم اون خوب می دونست و هم من که یه گرایش سکسی بین هم داریم بعداز ظهر هم با هم به تهران برگشتیم و این شد اغاز یک ربطه جدید بین من و خانواده کامی با زنش مهتاب ادامه رابطه ها من با این خانواده ادامه داشت و من باره ها و بارها به خونه اونها دعوت شدم و من تنها اکتفاء می کردم به همون لاس خشکه زدن با مهتاب از زیر میز که قبلا هم توضیح داده بودم نمی خواستم زودتر دست بکار بشم و دلم می خواست خودشون پیشنهاد رابطه سه گانه رو بهم بدن . البته توی صحبتها هم با مهتاب و هم با کامی غیر مستقیم تشویق می کردم که چنین رابطه رو تجربه بکنندتا اینکه بالاخره پسر من که شکم مهتاب بود به دنیا اومد و خلاصه واقعیتش این بود که اون پسر ، پسر من هست نه کامی و با این بهانه کم کم با قرارهای مخفی بدون حضور کامی به خونه مهتاب می رفتم و خلاصه بی نصیب از سکس با مهتاب نبودم و این موضوع کم کم با استقبال مهتاب مواجع شده بود و اشکارا به من می گفت که تمامی نکات ضعف جنسی اون رو پر کردم ولی هنوز به کامی علاقمند بود .و به قول خودش نمی خواست ازش جدا بشه البته هم من هم همین رو می خواستم چون اون تصورش این بود که من دوستش دارم و فکر می کرد دلم می خواد از کامی طلاق بگیره و با من ازدواج بکنه غافل از اینکه من در تصوراتم فقط برای لذت بردن از تن و بدن اون و شوهرش کامی هستم این رابطه ها ادامه داشت یعنی برخی مواقع رابطه سکسی من و کامی بیشتر در دفتر کار من که عموما عصرها بود و وقتی همه پرسنل می رفتند و رابطه سکسی با مهتاب توی خونه اون . تا اینکه یکروز اتفاق مهمی افتاد که باعث شد این رابطه ها دیگه علنی بشه و دوست دارم این موضوع را اینجا بیان کنم ان روز طبق قرار قبلی که شبش توی تلگرام با مهتاب گذاشته بودم ساعت نزدیک ۱۰بود که طبق روال رفتم خونه مهتاب بعداز سلام و احوال پرسی روی مبل چرمی توی حال نشسته بودیمو مهتاب داشت به فریبرز پسرم شیر می داد همونجوری که سینه راستش تو دهن پسرم بود ارام نزدیک شدم و سعی کردم اون یکی سینه رو از زیر سوتینش بیروون بکشم و با شوخی گفتم مهتاب به من هم شیر میدی می خوام هم زمان به هر دوتامون شیر بدی و ارام با نوکزبونم شروع کردم به لیسیدن نوک سینه هاش و یواش یواش یکی دو دفعه هم محکم میک زدم که شیر اومد تو دهنم بالاخره فریبرز خوبسیر که شد و خوابش برد مهتاب بلند شد تا ببرهتو اتاقش بخوابونه تا ما کارمون رو شروع کنیم وقتی داشت راه می رفت به سمت اتاق چنان لرزه کونش از روی ساپورت نازک مشکی که میشد رنگ پوست و حتی معلوم بود که شورت تنش نیست منو حشری کرد که بی اختیار دستم رو از رو شلوار بردم روی کیرم و شروع کردم به مالیدن اون . تا مهتاببرگرده تقریبا اماده اش کرده بودم و کیرم نیم شق بود ومهتاببرگشت و کنار دستم روی مبل لمید و ادامه مالیدن کیرم رو به عخده گرفت شروع کردیم به حرف زدنهای معمولی که همیشه با اینصحبتها همدیگر رو حشری می کردیم تا برسیم به اوج و لخت بشیم وقتی زیپ شلوارم رو پایین کشید و کیر حسابی سیخ شده من رو بیرون کشید بهش گفتممهتاب امروز می خوام یک لذت حسابی بهم بدی گفت: مگه عزیزم دفعات قبلی اینطوری نبودیگفتم که چرا اما امروز می خوام روی تخوابی که با کامی روش میخوابی سکس کنیمانگار ناراحت شده باشه تقریبا مالیدن کیرم رو رها کرد و یکمی از روی من بلند شد و با اخم نگاهم کرد و گفت…….عزیزم خودت می دونی خیلی دوستت دارم اما خودت بهتر می دونی اون اتاق برای من به حرمت خواصی داره نمی خوام از نظر روحی هم ناراحت بشم خواهش می کنم اصرار نکن یه حس عجیبی داشتم و اصرار داشتم روی همون ملافه ها که کامی هم دراز می کشید با مهتاب سکس کنم شاید به این دلیل بود که اکثر اوقاتی که با کامی سکس می کنم یاد زنش مهتاب هستم واسه همین بغلش کردم و بلند شدم و توی بغلم به سمت اتاق خواب رفتم ولی مهتاب یکمی ناراحت و ممانعت می کرد یکمی هم خواهش و صداش بلند تر شده بود ولیمی دونست حرف من حرف هست خلاصه وارد اتاق خوابش شدیم و مهتاب رو انداختم روی تشک و خودم شروع کردم به لخت شدن و فقط شورتم تنم بود البته کیر سیخم تحمل نکرده بود و از بغل شورتم خودش روبیرون زده بود . ارام کنار مهتاب دراز کشیدم و شروع کردم به مالیدن و بوسیدنش لبهای اتشین مهتاب بیشتر و بیشتر منو حشری می کرد و همانطوریکه سینه به سینه باهاش بودم و می بوسیدم و گردن و گوشهایش را به آرامی با نوک زبانم می لیسیدم سعی می کردم دستم رو از زیر تاپش ببرم تو و چون مهتاب معمولا توی خونه سوتین نمی پوشید خیلی راحت نوک انگشتم توانست به نوک سینه هاش برسه می دونستم که مهتاب با فشار دادن نوک سینه هاش خیلی حشری میشه واسه همین تا جای که می تونستم بیشتر فشار می دادم و ناله های ناز و پر از عشوه مهتاب بلند می شد این حرکات ما ادامه داشت تا اینکه کاملا لختش کردم و وقت آن رسیده بود که در اوج لذت هر دو کامیاب شویم مهتاب دیگه حالات روحی منو شناخته بود و می دونست در چه روحیاتی چه نوع سکسی ازش طلب می کنم برای همون هم نگاه پر از شرارت بهم کرد و گفت: چی امروز هوس از پشته؟؟؟و بدون اینکه پاسخی از من بشنوه غلتی زدو روی سینه هاش خوابید با دیدن باسن سفید و حشری کننده مهتاب دیوانه می شدم نمی دونم من اینطور تصور می کردم یا نه واقعا اینطور بود که کون مهتاب با شوهرش رو به یک شکل می دیدم .ارام شروع کردم بهلمس کردن و مالیدن وفشار دادن این باسن نرم و سفید و از هم باز می کردم تا سوراخ کون مهتاب که در هر بار باز کردن باعث می شد تا مهتاب بی اختیار خودش رو جمع کنه و این کار منو بیشتر وبیشتر تحریک می کرد .اب دهنم رو ارام و با تنظیم روی سوراخش انداختم و خودم رو جابجا کردم و روی رانهای مهتاب جا گرفتم و اماده کار بودم این استرس مهتاب رو نمی دانم الکی بود یا واقعی توی این وضعیت خیلی دوست داشتم مخصوصا که هر دو دستش رو کنار بالش قرار می داد که وقتی لحظه به لحظه من فشار رو بیشتر می کنم تشک رو چنگ می زنه خیلی دیدنی و حشری کننده بود برای من کل کیر سیخ شده خودم رو روی شیار باسن مهتاب گذاشتم و اهسته روی اون دراز کشیدم و بغلش کردم و هم زمان با مالیدن کیرم به صورت رفت آمدی روی سوراخ مهتاب سینه هاش رو هم محکم گرفته بودم و فشار می دادم مهتاب: ….اوففففف امیر امیرم خواهش می کنم جون مهتاب یواش باشه باشهمن: اوووف نگران نباش اروم هستم با این حرفها می دونستم که نکات ضعف و حساس بدن مهتاب کجا هاش هست برای همین یکمی نیم خیز شدم از روی مهتاب و دستهام رو از سینه هاش کشیدم به سمت پهلو و ارام و نرم شروع کردم به مالیدن این نکته برای مهتاب خیلی خیلی حساس بود که می دونم بی اختیار مجبور می شد به ناله های خیلی حشری کننده که این صداها من رو بیشتر تحریک می کرد.التماس های ناشی از مخالفت نه ولی نیاز جنسی خودش رو بیان می کرد توی این التماس ها . چنان داغ شده بودم که سر ختنه کیرم رو چسباندمبه سوراخ کون مهتاب ومحکم از بغلهای کمرش گرفتم و فشار ها رو اهسته اهسته شروع کردم با هر فشار من و فرو رفتن مقداری از کیرم داخل کون مهتاب صدای ناله و التماس اون بیشتر می شد و سعی می کرد با تمام زورش خودش رو از زیر من بیرون بکشه با اینکه می دونستم داره لذت می بره اما بی اختیار داشت ازم فرار می کرد .با هر جون کندنی که بود خلاصه کیرم رو تا خایه هام کردم تو کون مهتاب و الان موقع سوال جوابهای من بود که خیلی از این سوال کردنها و شنیدن جوابهای که مهتاب بهم میداد خوشم میامد ……جوووون عزیزم داری حسش می کنی هان هان تا کجات رفت هان نمی گی ؟فقط نفس نفس زدن مهتاب رو میشنیدم و جوابی ازش نمی امد . واسه همین یکمی عقب کشیدم و با ضربه کیرم رو دوباره جا کردم و چندین بار این کار رو هم زمان با سوال کردنم انجام دادمتا مهتاب رو به حرف بیارمو جوابهای که خوشممیاد رو توی اون وضعیت بشنوم …اییی اره تو کونم اووف توی همون حس و حال که مهتابزیرم داشت ورجه ورجه می کرد و اه و ناله باز به یاد کامی و اون کون سفیدش افتادم و توی همون ضربه هایپی در پی که به کون مهتاب می زدم ازش سوال کردم عزیزم حالا بهم میگی من خوب می کنمت یا شوهرت ؟جواب نمی داد و تفره می رفت اما با فشارها و ضربه های ناگهانی که بهقصد درد بیشتر بهش می اوردم سعی می کردم یه جور اعتراف ازش بگیرم ………..اااه بس کن امیر ازیتم نکن نمی خوام جواب بدم ……..جوووون چرا چرا من دوست دارم بشنوم بگو ………….ولم کن حالم رو نگیر و ادامه پیدا کرد تا حس کردم دیگه داره ابم میاد و بیرون کشیدن همانا و فواره کردن اب داغم روی کون و کمر و یکمی هم رو موهای نازش ریخت و خشحال و پیروز مدانه مثل همیشه از روی مهتاب بلند شدم و روی تخت دراز کشیدم تا یکمی حالم جا بیاد و مهتاب هم طبق معمول بلند شد و حوله حمامش رو برداشت تا سریع بره حمام و خودش رو بشوره اما تا از اتاق بیرون رفت صدای جیغ و برگشتنش به داخل اتاق من رو که توی عالم خودم بودم و هنوز از حس کاملا بیرون نیامده بودم رو از جا پریدم و دیدم که مهتاب ببا یک صورت وحشت زده و لرزان به اتاق برگشته و حوله رو جلو سینه هاش و با دندون اون رو محکم گرفته و داره به خودش می لرزه کاملا مشخص بود که مهتاب چه صحنه ای رو بیرون از اتاق دیده که به این روز افتاده بود . بله احتمالا کامی که بی سرو صدا وارد خونه شده بدون اینکه ما مطلع بشیم همه ماجراها رو دیده و شنیده ادامه داستان در قسمت هشتم داستان حامد و لیلا قسمت اول- ماساژ حامد در رو باز کردم و به حامد تعارف زدم که بیاد تو. با قد کودتاه و چهره کودکانه¬اش اومد تو و پشت در ایستاد تا من اومدم تو و درب رو بستم. « کفشاتو دربیار بیا راحت باش حامد جون». با اینکه ۲۰ سالش بود ولی خیلی کوچکتر از سنش به نظر می¬اومد. خودش هم این رو می¬دونست و به همین خاطر ریش کم پشت و نرمش رو حدود یک سانت بلند کرده بود. «برو سر یخچال ببین چی پیدا می¬کنی بخوری تا من تدارک ماساژ ببینم» اینو گفتم و رفتم توی تنها اتاق آپارتمان دانشجویی که تازه ترم ۶ اومده بودم توش. یه هال ۱۰ متری، آشپزخونه ۲ متری، حموم/ دستشویی و یه اتاق که به اندازه یه تخت و یه ال¬سی¬دی جا داشت. کمد توی دیوار بود، از کمد ملهفه تمیز و روغن بچه آوردم. ملهفه رو پهن کردم روی تشک تخت. یه عود و شمع هم کنار تخت روشن کردم، پرده اتاق رو کشیدم، البته رنگ نارنجی پرده اتاق رو روشن کرده بود. لباس، شلوار و شرتم رو درآوردم و گذاشتم توی کمد. کیرم خواب خواب بود. دلیلش اینکه همه حواسم به این بود که نقشه درست عملی بشه. شلوارک رو پوشیدم و بدون تی شرت اومدم بیرون. حامد رو دیدم که یه لیوان آب پرتقال برای خودش ریخته و کنار کانتر کوچولوی آشپزخونه داره جرعه¬های آخرشو می¬خوره. «تو که هنوز آماده نشدی؟» -«چطور آماده شم؟» -«اول کتت رو درآر» این رو که می¬گفتم به سمتش رفتم و کتش رو گرفتم تا در بیاره. « بعدم بقیه لباساتو در بیار اگه دستشویی داری برو دستشویی، اگه نه برو رو تخت دراز بکش تا ماساژو شروع کنیم.» در حالی که داشت پیرهن آبی¬شو درمی¬آورد به سمت دستشویی رفت « عجله داری بریم سر اصل مطلب، ایول، خوشم میاد ازت». چهار، پنج ماه بود که با هم گرم گرفته بودیم. اولین بار رفتیم فوتسال. اون حرفه¬ای بود و توی تیم اصلی باشگاه شهرستان، بازی می¬کرد. ولی وقتی با رفقاش تفریحی می¬رفتن سالن، به من هم می¬گفت برم. منم بعد از دفعه سوم فوتسال بردمش استخر. اونجا بعد از جکوزی ماساژش دادم و حال کرد. امروز با هم دنبال کارای اداری که رفته بودیم که بعد از کلی پیاده روی بهش پیشنهاد دادم بیا بریم خونه من استراحت کنیم و یه ماساژ حسابی مهمونت کنم. اونم از خدا خواسته قبول کرد و حالا با شرت از دستشویی اومد بیرون و با اون هیکل کم مو رفت روی تخت دمر دراز کشید و من هم رفتم پهلوش. از پشت گردن و کتف شروع کردم. عضلاتشو دونه دونه با انگشتام لمس می¬کردم و ورز می¬دادم. از کتف به طرف بازوه ها، صاعد و دست¬ها، انگشت¬ها رو دونه به دونه ماساژ دادم. دوباره بدستم روغن زدم و باز ازگردن شروع کردم این بار به سمت پایین، قوز کمرش رو ماساژ دادم، عضلات زیر بغلش رو گرفتم و مالیدم. زیر بغلش تنها قسمتی بود که مو داشت. اومد وسط و فیله کمر رو در راستای ستون فقرات مالیدم و اومدم پایین تا گودی کمر و بالای دنبالچه که رسیدم به شرت. «نزدیک بود شرتتو چرب کنم»، صدایی که باهاش جواب داد چیزی مثل خالی کردن یه کم هوای زیادی توی ریه بود « ه¬ه¬هاه» فهمیدم رو فضاست. با کف دست پشتشو حسابی مالیدم. نوبت پاها بو. البته اگه به خودم بود اول کون پسرونه¬اش رو حسابی می ¬مالیدم بعد سراغ پاش، ولی باید حواسم به نقشه می¬بود که خراب نکنم. احتیاط لازم بود. از زیر شرتش رونشو گرفتم و با پنجه دو دستم حسابی ماهیچه شو مالیدم که آهش رفت هوا. « دمت گرم. آخخخخخخ». عضلات بزرگی نداشت، ولی ماهیچه¬هاش تو پر و سفت بودن. در حال ماساژ دادن رونش، دستم لای پاش بود و یکی دوبار به ظاهر ناخواسته دستمو زدم به زیر تخماش که شرت پوشونده بودشون. عکس العملی نشون نداد. منم جسورتر شدم و تا بیخ رونش رو مالیدم جوری که پشت دستم تخماشو لمس می¬کرد. بعد رفتم پایین تا زانو و حالا نوبت رون دیگه بود. اینبار که دست دوباره به خایه رسید، بعد از کمی مالش حامد یه تکون به کونش داد و کمی آوردش بالا « حامد جان شق کردی داداش؟» داشت می¬گفت « ببخشید، دست خودم نبود» که دستمو از لای پاش بردم « اشکال نداره عزیزم، طبیعیه، نگران نباش» و کیرش رو که کج سیخ شده بود از روی شورت رو به بالا کردم «بهتر شد؟» و دستمو آوردم دوباره روی رونش. «اوهوم» حالت راضی داشت. رونش رو که مالیدم، قبل از رفتن سراغ ساق¬ها، رسماً با یه دستم از لای پاش تخماشو از روی شرت آروم مالیدم.یه دقیقه این کارو کردم و بعد ساق¬ها، پاشنه، کف پا و انگشت¬ها. «بر گرد، طاق باز شو». برگشت و طاقباز خوابید و اولین نگاش به کیر سیخش بود، و سرشو که آورد بالا دید من دارم با لبخند تماشاش می¬کنم. گفتم « نگران این نباش. چشماتو ببند و سعی کن بذاری همه عضلات بدنت رها باشن» اینبار از روی پاها، جلوی ساق، کنار زانوها و رون¬ها اومدم بالا، وقتی دوباره به خایه رسیدم، کیر پفش همون اندازه بود، ولی معلوم بود دیگه سفت نیست. با انگشتام از رو شرت با تخماش بازی کردم « می¬خوای اینارم ماساژ بدم؟». – «اوهوم» رو با یه حالت مغلوب معصومانه گفت. شرتش رو در آوردم. کیر و خایه¬اش رو برای اولین بار می-دیدم. موهای کم¬پشت اونارو نزده بود. کیرش تقریباً اندازه کیر خودم بود ۱۶، ۱۷ سانت، با این تفاوت که کیر اون کله اش کلفت تر بود و خود کیرش نازکتر از کیر من، ولی کیر من وسطش کلفت تر بود. پاشو باز کردم و زانوهاشو خم کردم جوری که کف پاش روی تخت بود. نشستم بین پاهاش و دوتا تخماشو با انگشت¬های دو دستم ماساژ دادم. دیگه کیرش حسابی سیخ شده بود. با یه دستم کیرش رو نگه داشتم و همینطور که با تخماش بازی می¬کردم سر کیرش رو بوسیدم و یه لیس زدم. بعد آروم سر کیرشو کردم توی دهنم، لبامو دور ختنه¬گاهش حلقه کردم و توی دهنم زبونم رو دور کیرش چرخوندم. شروع کردم به مکیدن و کم کم دست راستم رو بردم زیر تخماش و فاصله بین تخم و سوراخ کونش رو با دو انگشتم می¬مالیدم. با دست چپم هم کیرشو هم¬زمان خوردن می مالیدم. چهار پنج دقیقه کیرشو می¬خوردم که دیگه انگشت چرب دست راستم داشت با سوراخ کونش بازی می¬¬کرد، هم زمان که کیرشو تا ته می¬کردم تو حلقم انگشتم رو به سمت داخل کونش فشار دادم، چند ثانیه خودشو سفت کرد کمی صدای عق ازم در اومد ولی چند ثانیه صبر کردم تا یواش یواش با مکش زیاد لبم و رسوندم به کیرش که همین موقع خودشو شل کرد و انگشتم دو بند رفت توی کونش. منم دیگه انگشت رو تا ته کردم تو و از پوست داخل کونش شروع کردم به مالیدن پروستاتش و همزمان هم ساک می¬زدم و هم براش جلق می¬زدم، یواش یواش سرعتم رو زیاد کردم، حامد دیگه تند تند نفس می¬کشید و هر از گاهی آه های خفیف داشت، تا اینکه حس کردم آبش داره میاد ، سرکیرش رو توی دهنم نگه داشتم و تندتر ادامه دادم تا با صدای « آآآآآآآآآ….» آبشو خالی کرد توی دهنم و منم خوردمش و صبر کردم تا آخرین جهشای کیرش هم تموم بشه و آخرین قطرات رو هم خوردم و سر از کیرش برداشتم. سرم رو که بالا کردم دیدم داره نگاهم می¬کنه، از رو کیر نرم شدش بوسیدم، به سمت بالا حرکت کردم، شکم، ناف، جناغ سینه، گردن و چونه شو بوسیدم و دیگه روش دراز کشیده بودم و صورتم با فاصله کمتر از پنج سانتی متر جلوی صورتش بود. توی چشماش نگاه کردم و با لبخند پرسیدم « دوست داشتی؟» جواب داد: «ایول، دمت گر…» که لباشو بوسیدم و چند ثانیه بوس رو کش دادم. کنارش دراز کشیدم و شروع کردم به نوازش کردن تنش. جالب این که کیر خودم هنوز زیر شلوارک خواب بود. «پاشو باهم بریم یه دوشی بگیریم» و بلندش کردم و رفتیم سمت حمام. ادامه دارد این داستان از سایت دیگری کپی شده فقط به خاطر زیبا بودن ولی داستانی هستش که ارزش خوندن داره ﺯﻧﺪﮔﯽ تباه شده ﺷﯿﻮﺍ ‏( ۱) ﻣﺎﻫﻴﺖ ﮐﻠﻲ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻳﺮ ﺍﻗﺘﺒﺎﺱ ﺍﺯ ﻳﮏ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺩﺭ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻣﯿﺒﺎﺷﺪ . ﻧﮕﺎﺭﺵ ۵۰ ﺩﺭﺻﺪ ﺍﺯ ﻣﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺗﻮﺳﻂ ﺫﻫﻦ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﻣﯿﺒﺎﺷﺪ … ‏( ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻣﯿﺒﺎﺷﺪ ﻭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﯾﺮ ﺑﻪ ﺻﺤﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﮑﺴﯽ ﻣﯿﺮﺳﺪ ‏) ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ ﺭﻭ ﺑﻨﻮﻳﺴﻢ ، ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻴﮕﻢ ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺟﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﻢ ، ﺍﻫﻞ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﺳﻦ ﻭ ﻫﻤﻮﻥ ﺣﺎﻻﺕ ﺭﻭﺣﯽ ﺍﻭﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﻴﻨﻮﺷﺘﻢ . ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺣﻴﻪ ﻭ ﺍﻳﻨﻲ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻧﻲ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻳﮏ ﺩﺧﺘﺮ ۱۰ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺩﻡ ﻭ ﺑﺎﺯﺩﻡ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﻭ ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﻳﺪﻡ … ﺑﺎ ﺍﻳﻨﮑﻪ ۳ ﺳﺎﻝ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﺮﻳﻀﻲ ﮐﺸﻴﺪ ﻭ ﺯﺟﺮ ﮐﺸﻴﺪﻧﺸﻮ ﺩﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ، ﻭﻗﺘﻲ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻫﻤﻪ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﺗﺮﺱ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ … ﻣﺜﻞ ﺭﺿﺎ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺑﺰﺭﮔﻪ ﻭ ﺭﺍﺿﻴﻪ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺭﺿﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﺍﺣﻠﻪ ﮐﻪ ﺑﻌﺪﻱ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﺣﻴﻢ ﮐﻪ ﺁﺧﺮﻱ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮐﻮﭼﻴﮑﺘﺮ، ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻤﻴﮑﺮﺩﻡ … ﺗﻨﻬﺎ ﺣﺴﻲ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﻳﺎﺩﻣﻪ ﺗﺮﺱ ﻫﺴﺘﺶ . ﺣﺴﻲ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺟﺪﺍ ﻧﺸﺪﻧﻲ ﻫﺴﺘﻴﻢ … ﻫﺮ ﭼﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﻣﻴﺸﺪﻡ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﻴﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﺜﻞ ﺍﺳﻤﻢ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺣﺴﺐ ﺍﺟﺒﺎﺭ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮔﻢ ﺭﻭﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺗﻮ ﺑﻘﻴﻪ ﻣﻮﺍﺭﺩ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺑﻘﻴﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻡ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﻡ … ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﻲ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻗﻴﺎﻓﻢ ﻭ ﺍﻧﺪﺍﻣﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻘﻴﻪ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﻡ . ﻳﮏ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﺬﻫﺒﻲ ﻳﺎ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﮕﻢ ﻳﮏ ﺟﻤﻊ ﻓﺎﻣﻴﻠﻲ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﺬﻫﺒﻲ … ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻳﮏ ﺍﺧﻮﻧﺪ ﺑﻮﺩ ﺗﻮ ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﻲ ﺍﺯ ﺷﻴﺮﺍﺯ ﮐﻮﭺ ﻣﻴﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺟﻬﺖ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺍﺯ ﻃﺮﻳﻖ ﻋﻤﻮﺵ ﺑﺎ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﻳﮏ ﺍﺧﻮﻧﺪ ﺯﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﺷﻨﺎ ﻣﻴﺸﻦ ﻭ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻴﮑﻨﻦ . ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻢ ﺍﻫﻞ ﮔﻴﻼﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﮐﻮﭺ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﻪ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ . ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﻱ ﮐﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﻴﺪﺍﺩﻡ ﻣﺜﻞ ﻧﻤﺎﺯ ﻭ ﺭﻭﺯﻩ ﻭ ﺣﺠﺎﺏ ﻭ ﺧﻴﻠﻲ ﺳﺨﺖ ﮔﻴﺮﻱ ﻫﺎﻱ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﺬﻫﺒﻲ ، ﻣﻠﺖ ﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﭘﻴﭻ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ . ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﺎ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﻱ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻴﺪﺍﺩ ﺍﻣﺎ ﺭﺿﺎ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺣﻴﻪ ﭘﺮﺳﺸﮕﺮ ﻣﻦ ﻋﺼﺒﻲ ﺑﻮﺩ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻭ ﻣﻴﮕﻔﺖ ﻳﮑﻢ ﺍﺯ ﺭﺍﺿﻴﻪ ﻭ ﺭﺍﺣﻠﻪ ﻳﺎﺩ ﺑﮕﻴﺮ ﻭ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﻭﻗﻴﺢ ﻭ ﺷﻴﻄﻮﻥ ﻧﺒﺎﺵ . ﺗﻪ ﺩﻟﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻧﺶ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﻟﻢ ﻣﻴﺸﮑﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺭﻭﻱ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻤﻴﺎﻭﺭﺩﻡ . ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﻔﺮ ﺍﻧﺮﮊﻳﮏ ﻭ ﺷﺎﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩﻡ، ﻳﻪ ﺟﻮﺭﺍﻳﻲ ﺣﺘﻲ ﻭﻇﻴﻔﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻭ ﺳﺎﮐﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﻮﺭ ﺑﻴﺎﺭﻡ، ﮔﺮﭼﻪ ﻃﻌﻨﻪ ﻭ ﮐﻨﺎﻳﻪ ﻫﻢ ﮐﻢ ﻧﻤﻴﺸﻨﻴﺪﻡ . ﻳﻪ ﻣﺪﺕ ﺑﻮﺩ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﺯ ﺳﺨﺖ ﮔﻴﺮﻱ ﻫﺎﻱ ﺭﺿﺎ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺟﻮ ﮐﺴﻞ ﺁﻭﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻣﻴﺸﺪﻡ . ﻣﻬﻤﻮﻧﻲ ﻫﺎﻱ ﻋﺬﺍﺏ ﺁﻭﺭ ﻭ ﮐﺴﻞ ﮐﻨﻨﺪﻩ . ﺯﻧﺎ ﺟﺪﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﺍ ﻭ ﺣﺘﻲ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻴﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﺨﻨﺪﻳﻢ ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺻﺪﺍ ﺗﻮ ﺟﻤﻊ ﻣﺮﺩﺍ ﺑﺮﻩ ﻭ ﮐﻠﻲ ﺳﺨﺖ ﮔﻴﺮﻱ ﺩﻳﮕﻪ . ﺑﻪ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﻫﻤﮑﻼﺳﯽ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﻋﻴﻦ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻣﺬﻫﺒﻲ ﻭ ﭼﺎﺩﺭﻱ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻣﺪﻟﻲ ﺑﻮﺩﻥ، ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﻋﺼﺮﺍ ﺑﺮﻳﻢ ﮐﻼﺱ ﺯﺑﺎﻥ . ﻓﺮﺻﺖ ﺧﻮﺑﻲ ﺑﻮﺩ ﮐﻤﺘﺮ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﻲ ﻧﮕﻴﺮﻡ . ﺣﺪﺍﻗﻞ ﻧﮑﺘﻪ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺣﺪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺍﻫﻞ ﺧﻨﺪﻩ ﻭ ﻧﺸﺎﻁ ﺑﻮﺩﻳﻢ . ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺪﺑﺨﺘﻲ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺭﺍﺿﻲ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻳﻪ ﺁﻣﻮﺯﺷﮕﺎﻩ ﺯﺑﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺍﻳﺴﺘﮕﺎﻩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺑﺎ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺛﺒﺖ ﻧﺎﻡ ﮐﻨﻢ . ﺣﺪﻭﺩ ۱۷ ﺳﺎﻝ ﺳﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺳﻮﻡ ﺩﺑﻴﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻳﺎﺩ ﮔﻴﺮﻱ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﻪ ﻧﻔﻊ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﺩﺭﺳﻲ ﻫﻢ ﺑﻮﺩ ، ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺑﻌﺪ ﭘﻴﺶ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﻲ ﮐﻪ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ . ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺗﻮ ﺭﻭﻳﺎﻫﺎﻡ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﭘﺎﻡ ﻭ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﺁﻣﻮﺯﺷﮕﺎﻩ ﺑﺬﺍﺭﻡ ، ﺗﻤﺎﻡ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ ﻋﻮﺽ ﻣﻴﺸﻪ ﻭ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺁﺩﻣﻲ ﺑﺸﻢ … ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻨﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﺁﻣﻮﺯﺷﮕﺎﻩ ﺯﺑﺎﻥ ﻣﻴﮕﺬﺷﺖ، ﭼﻨﺪﻳﻦ ﮐﻼﺱ ﺩﺭ ﺳﻄﺢ ﻫﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻭ ﺑﺎ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺗﺪﺭﻳﺲ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ، ﻣﻦ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﻫﻢ ﮐﻤﻲ ﺁﺯﺍﺩ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻭ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﻴﺸﺪ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﺎﺯﻱ ﻭ ﺷﻮﺧﻲ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﻳﻨﺠﻮﺭﻱ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﮐﺴﺎﻟﺖ ﺁﻭﺭ ﻭ ﺗﺤﮑﻢ ﺁﻭﺭ ﺩﻭﺭ ﮐﻨﻢ، ﺍﻣﺎ ﻧﮑﺘﻪ ﺍﻱ ﮐﻪ ﺫﻫﻦ ﻫﻤﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﺟﻠﺐ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﻨﺸﻲ ﺁﻣﻮﺯﺷﮕﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻴﺸﺪ ﮔﻔﺖ ﻳﻪ ﺟﻮﺭﺍﻳﻲ ﮐﻤﮏ ﺩﺳﺖ ﺭﻳﻴﺲ ﺁﻣﻮﺯﺷﮕﺎﻩ ﺟﻬﺖ ﮐﺎﺭﺍﻱ ﺍﺩﺍﺭﻱ ﻭ ﭼﺮﺧﻮﻧﺪﻥ ﺍﻭﻧﺠﺎ . ﺍﺯ ﺩﻳﺪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﺍﻱ ﻣﻦ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺍﻟﺒﺘﻪ ، ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻬﺮﻭﻧﻲ ﺳﻮﺳﻮﻝ ﻭ ﺗﻴﺘﻴﺶ ﺑﻮﺩ . ﺍﺯ ﺑﺲ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺍﺩﺍﺷﻮ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ، ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﻣﻴﺪﻳﺪﻳﻤﺶ ﻭ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﺩ ﺧﻨﺪﻣﻮﻥ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ . ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻣﻦ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﺳﺨﺖ ﮔﻴﺮﻱ ﻫﺎﻱ ﻣﺬﻫﺒﻲ ﺧﻮﻧﻢ ﻓﺮﺍﺭﻱ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﺫﺍﺗﻦ ﻳﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺬﻫﺒﻲ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺗﻴﭗ ﻫﺎﻱ ﻓﺸﻦ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺑﺮﺍﻡ ﻗﺎﺑﻞ ﺩﺭﮎ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﻢ ﺑﺪ ﻣﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻫﻢ ﻫﻤﻴﻦ ﻃﻮﺭ، ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﻴﺪﺍﺩﻡ ﻗﻀﺎﻭﺗﺶ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻣﺮﺩﻭﺩ ﺑﺪﻭﻧﻢ ﺍﻳﻦ ﻣﺪﻟﻲ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﻭ ﻭ ﺣﺘﻲ ﻣﺴﺨﺮﺵ ﮐﻨﻢ . ﻫﻤﻴﻦ ﻣﻨﻮﺍﻝ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﻳﻪ ﺭﻭﺯ ﻋﺼﺮ ﮐﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻴﻢ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻼﺱ ﺑﺸﻴﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺻﺪﺍﻣﻮﻥ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻮﺷﺰﺩ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻣﺪﺍﺭﮐﻤﻮﻥ ﮐﺎﻣﻞ ﻧﻴﺴﺖ ﻭ ﺣﺘﻤﺎ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﮐﻨﻴﻢ . ﻫﻤﮕﻲ ﻧﺎﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺧﻨﺪﻣﻮﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﻭﻧﻢ ﮐﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﻓﻬﻤﻴﺪﻩ ﻣﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﺴﺨﺮﺵ ﻣﻴﮑﻨﻴﻢ ﻭ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺸﺨﺺ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺟﺎﻫﺎﻱ ﺩﻳﮕﻪ ﻫﻢ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﻴﺖ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺮﮔﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﺮﻩ ﮐﻪ ﭘﺎﺵ ﻟﻴﺰ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺣﻔﻆ ﺗﻌﺎﺩﻟﺶ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﻪ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻲ ﮐﺎﻏﺬ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﭘﺨﺶ ﺯﻣﻴﻦ ﺷﺪ . ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﻏﺮﻳﻀﻲ ﻭ ﻧﺎﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺩﻭﻻ ﺷﺪﻡ ﮐﺎﻏﺬﺍﻳﻲ ﮐﻪ ﺟﻠﻮﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺟﻤﻊ ﮐﻨﻢ ﺑﻬﺶ ﺑﺪﻡ، ﮐﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻡ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﭘﺮﻩ ﺍﺷﮑﻪ . ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ . ﺑﺮﺍﻱ ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺗﻮ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﮐﺸﻴﺪﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﺪﻡ ﺍﻭﻣﺪ . ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﻣﻴﮕﻔﺘﻦ ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ، ﺍﺻﻼ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺏ ﻣﻴﺸﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻋﺬﺍﺏ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﺎﻳﺪ ﮐﺎﺭﻱ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ … ﻓﺮﺩﺍﺵ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺗﻮ ﺟﻴﺒﻲ ﺍﻧﺪﮐﻲ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺩﻭ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ ﺭﺯ ﻗﺮﻣﺰ ﺧﺮﻳﺪﻡ ﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﮐﻮﻟﻪ . ﻣﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﻦ ﻣﺨﺎﻓﺖ ﻣﻴﮑﻨﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺍﺯﺷﻮﻥ ﺧﺪﺍﻓﻈﻲ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺗﻮ ﺁﻣﻮﺯﺷﮕﺎﻩ . ﺑﺎ ﮐﻤﻲ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ ﮐﻮﭼﻴﮏ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺩﻓﺘﺮﺵ ﻭ ﻓﺎﻣﻴﻠﻴﺶ ﺭﻭ ﺻﺪﺍ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺧﻴﻠﻲ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺯﺵ ﺑﺎﺑﺖ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﻋﺬﺭﺧﻮﺍﻫﻲ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﮐﻼﺱ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﻗﻴﺎﻓﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﺣﺘﻲ ﺷﻤﺎﺗﺖ ﺷﺪﻥ ﺍﻭﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺟﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺵ ﺭﻭﻳﻲ ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻴﻠﻲ ﺯﻳﺎﺩ ﺍﻭﻣﺪ ﺳﻤﺖ ﻣﻦ ﻭ ﮔﻞ ﺭﻭ ﺍﺯﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻣﻮ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻏﺎﻓﻠﮕﻴﺮ . ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺪﺍﻓﻈﻲ ﮔﻔﺖ ﺑﺎﺯﻡ ﻣﺮﺳﻲ ﺷﻴﻮﺍ ﺟﺎﻥ ، ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﮐﺮﺩﻱ . ﻣﻦ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﻱ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﺍﺳﻢ ﮐﻮﭼﻴﮏ ﺷﻤﺎ ﭼﻴﻪ؟ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ ﺍﮔﻪ ﺍﻳﻨﻢ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻧﻤﻴﮑﻨﻴﻦ ، ﺳﺎﺭﺍ ﻫﺴﺘﻢ ﻋﺰﻳﺰﻡ . ﺑﺎ ﮐﻠﻲ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻭ ﮔﻔﺘﻦ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﭼﻪ ﺍﺳﻢ ﻗﺸﻨﮕﻲ ﺩﺍﺭﯾﻦ، ﺭﻓﺘﻢ . ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﺵ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻪ ﻣﺴﺨﺮﺵ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﻴﺪﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺍﻳﻦ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﺭﻭ ﮐﺶ ﺑﺪﻥ ﻭ ﺣﺘﻲ ﺑﺎ ﺳﺎﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﺗﺮ ﻫﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﺣﺘﻲ ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﺯﻡ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﻼﺱ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﺮﻡ ﻭ ﺑﻬﺶ ﺗﻮ ﮐﺎﺭﺍﺵ ﮐﻤﮏ ﺑﺪﻡ ﻭ ﺧﺐ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻳﻦ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻡ . ﺳﺎﺭﺍ ﺑﺮﺍﻡ ﻳﻪ ﺁﺩﻡ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺟﺪﻳﺪ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻮﺩ ، ﺗﻮ ﺭﻭﺍﻝ ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ ﺍﻳﻨﺠﻮﺭ ﺗﻴﭗ ﺁﺩﻡ ﻧﺪﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺩﻗﺖ ﻫﻢ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﺩﺭ ﮐﻞ ﺩﺧﺘﺮ ﺁﺭﻭﻣﻲ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﺎﮐﺖ، ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻮ ﺑﺤﺮﺵ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﺧﺎﺹ ﭼﻬﺮﺵ ﺷﺪﻡ . ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ ﻭ ﺭﺍﺣﺘﻲ ﺩﺍﺷﺖ ، ﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﭼﺎﺩﺭﻱ ﻭ ﻣﺬﻫﺒﻲ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﮐﻼ ﻳﻪ ﺗﻴﭗ ﺩﻳﮕﺲ . ﮐﻠﻲ ﮐﻠﻲ ﺩﻟﻴﻞ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﺎﺭﺍ ﺧﻮﺷﻢ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺲ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ ﻳﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﻭ ﺧﺎﺹ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ . ﺍﻭﻥ ﻳﻪ ﺫﺭﻩ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﺍﻭﺍﻳﻞ ﺩﻭﺳﺘﻲ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻲ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﻣﻴﺸﺪﻡ ﺑﺸﻨﺎﺳﻤﺶ ، ﮐﻼ ﺍﻳﻦ ﻣﺪﻝ ﺁﺩﻣﺎﻱ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﻧﻴﺴﺘﻦ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺑﺸﻨﺎﺳﻢ . ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﻣﻮﻥ ﺑﺮﺍﺵ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﻭ ﻣﺜﻞ ﻳﮏ ﮐﻮﺩﮎ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﺭﻳﺰ ﺑﻪ ﺭﻳﺰ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﻢ ﻭ ﺭﻭﺣﻴﺎﺗﻢ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ . ﺳﺎﺭﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻓﮑﺎﺭﻡ ﻭ ﻧﻈﺮﺍﺗﻢ ﺭﻭ ﻣﻴﺸﻨﻴﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻃﻌﻨﻪ ﻣﻴﺰﺩ ﻭ ﻧﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﻧﺼﻴﺤﺖ ﮐﻨﻪ . ﺍﻭﻥ ﻫﻴﭽﻲ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﻤﻴﮕﻔﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺳﻮﺍﻝ ﺍﺯﺵ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ ﺧﻴﻠﻲ ﮐﻠﻲ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻴﺪﺍﺩ . ﻓﻘﻂ ﻫﻤﻴﻨﻮ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻫﺴﺘﺶ ﻭ ﺑﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻫﺴﺘﻦ ﺑﺮﺍ ﺗﺪﺭﻳﺲ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻭ ﻋﺼﺮﺍ ﻣﻴﺎﺩ ﮐﺎﺭ ﻣﻴﮑﻨﻪ . ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺳﺎﺭﺍ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻭ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﺗﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﻳﺎ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﮕﻢ ﺁﺩﻡ ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ . ﮐﻢ ﮐﻢ ﺍﺯ ﺷﻴﻮﻩ ﺯﻧﺪﮔﻴﺶ ﻭ ﺭﺍﺣﺘﻴﺶ ﺧﻮﺷﻢ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻣﻮﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﻫﺮ ﮐﻲ ﺍﻳﻨﺠﻮﺭﻱ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﺩﻡ ﺑﺪﻳﻪ ﻭ ﺍﺯﺵ ﺑﺎﻳﺪ ﺩﻭﺭﻱ ﮐﺮﺩ . ﺧﻴﻠﻲ ﻣﮑﺎﻟﻤﺎﺕ ﺑﻴﻦ ﻣﻦ ﻭ ﺳﺎﺭﺍ ﺷﮑﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺟﻮﺍﺑﺎﻱ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭ ﺧﺎﺹ ﻣﻴﺪﺍﺩ ﻭ ﻣﻨﻮ ﺟﺬﺏ ﻣﻴﮑﺮﺩ . ﻳﻪ ﺭﻭﺯ ﻋﺼﺮ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻭﺍﺣﺪ ﺟﻠﻮﻱ ﺁﻣﻮﺯﺷﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺸﻢ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺷﻠﻮﻍ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﺸﺪ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺸﻢ، ﻋﺼﺒﺎﻧﻲ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺣﺎﻻ ﻳﻪ ﺭﺑﻊ ﺑﺎﻳﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩﻥ ﮐﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﮐﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﻨﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﻮﻧﺶ . ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺘﺶ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﻲ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭﺭﺍﺟﻲ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻡ ﻳﻪ ﻣﻮﺗﻮﺭﻱ ﭘﺸﺘﻢ ﻭﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﺳﺎﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻬﺶ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩ، ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﻭ ﭼﻴﺰﻱ ﮐﻪ ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ ﻣﻦ ﻭ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺳﺎﺭﺍ ﺭﻭ ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ ﮐﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺷﺎﻝ ﺳﺮﺵ ﻧﻴﺴﺖ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﻣﻮﺝ ﺩﺍﺭ ﺭﻭﺷﻨﺶ ﺭﻭ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﭘﺴﺮﻭﻧﻪ ﭘﻮﺷﻴﺪﻩ . ﺳﻴﻨﺎ ﺟﺎﻥ ﺍﻳﺸﻮﻥ ﻫﻤﻮﻥ ﺷﻴﻮﺍ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩﺵ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ … ﺳﻼﻡ ﺷﻴﻮﺍ ﺧﺎﻧﻮﻡ ، ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﻣﻴﺒﻴﻨﻤﺘﻮﻥ ، ﺳﺎﺭﺍ ﺟﺎﻥ ﺧﻴﻠﻲ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﻴﮑﻨﻪ … ﺷﻴﻮﺍ ﺍﻳﻦ ﮔﻞ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺩﺍﺷﻤﻪ ﮐﻪ ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻢ … ﺷﻴﻮﺍﺍﺍﺍ ﺷﻴﻮﺍﺍﺍﺍ … ﺱ ﺱ ﺳﻼﻡ ﺏ ﺏ ﺑﻠﻪ ﺁ ﺁ ﺭﻩ ﺁﻗﺎ ﺳﻴﻨﺎ . ﺣﺘﻲ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﺷﺮﺍﻳﻂ ﮐﻪ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﻫﻮﻝ ﺷﺪﻡ ﻋﺼﺒﺎﻧﻴﺖ ﺧﻔﻴﻒ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﺍﻭﻥ ﺩﻭﺗﺎ ﺭﻭ ﺣﺲ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ … ﻓﺮﺩﺍﺵ ﺑﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺲ ﺩﻭﻗﻮﻟﻮ ﻫﺴﺘﻴﻦ ، ﭼﻘﺪﺭ ﺷﺒﻴﻪ ﻫﻤﻴﻦ . ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻳﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻓﻘﻂ ﺗﺤﻮﻳﻠﻢ ﺩﺍﺩ … ﻣﻦ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻴﻨﺎ ﻣﻌﺮﻓﻲ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻩ ﻗﺒﻼ ، ﻳﻌﻨﻲ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩﻡ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻩ ، ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻴﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻩ ، ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﻱ ﺩﺧﺘﺮ ، ﺁﺧﻪ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﮐﻼﺳﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﮕﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻮ ﺩﺍﻫﺎﺗﻲ ﺣﺎﺿﺮﻥ ﻭﻗﺖ ﺑﺬﺍﺭﻥ ﮐﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭﺕ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻦ … ﺍﻳﻦ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﺩﻟﻴﻠﺶ ﺭﻭ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﺩﻳﻮﻭﻧﻢ ﻣﻴﮑﺮﺩ … ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﻱ ﺑﻮﺩ ﺳﺎﺭﺍ ﺩﻗﻴﻖ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻡ ﻭ ﺷﺮﺍﻳﻄﻤﻮﻥ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﻴﮑﺮﺩ، ﻣﻨﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻔﮑﺮ ﺧﺎﺻﻲ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺳﻮﺍﻻﺵ ، ﺩﻗﻴﻖ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻴﺪﺍﺩﻡ … ﻳﻪ ﺭﻭﺯ ﮔﻔﺖ ﺑﻴﺎ ﺩﻓﺘﺮ ﻳﻪ ﻣﻮﺭﺩﻱ ﻫﺴﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺩﺭ ﻣﻴﻮﻥ ﺑﺬﺍﺭﻡ … ﺑﻔﺮﻣﺎ ﺳﺎﺭﺍ ﺟﺎﻥ ﭼﺮﺍ ﻣﻦ ﻭ ﻣﻦ ﻣﻴﮑﻨﻲ، ﻣﻦ ﻭ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﻫﻮﻝ ﺷﺪﻥ ﺗﺨﺼﺺ ﻣﻨﻪ، ﺳﺎﺭﺍ ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺭﺳﻤﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺳﻴﻨﺎ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻱ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﺩﺍﺩﻡ ﺍﻭﻝ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﮕﻢ … ﺗﻮ ﻋﻤﺮﻡ ﭼﻨﻴﻦ ﺷﻮﮎ ﺑﺰﺭﮔﻲ ﺑﻬﻢ ﻭﺍﺭﺩ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﻣﺜﻞ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﻫﻨﮓ ﺑﻮﺩﻡ … ﻋﺰﻳﺰﻡ ﭼﺮﺍ ﺷﻮﮐﻪ ﺷﺪﻱ ، ﺧﻮﺏ ﻓﮑﺮﺍﺗﻮ ﺑﮑﻦ ﻭ ﺍﻻﻥ ﻫﻴﭻ ﻧﻈﺮﻱ ﻧﺪﻱ ﺑﻬﺘﺮﻩ، ﻣﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﻴﻤﻮﻧﻢ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺏ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻧﺖ ﺍﻭﻝ ﺟﻮﺍﺏ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﻢ … ﻫﻤﻮﻥ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﻫﻨﮓ ﺍﺯﺵ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻣﺜﻞ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺭﻓﺘﻢ ﺧﻮﻧﻪ … ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ ﺑﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻳﺎ ﺍﺻﻼ ﺑﻪ ﻣﺬﮐﺮ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ، ﺍﺻﻼ ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﻓﮑﺮﺍ ﻧﺒﻮﺩﻡ، ﺍﺻﻼ ﭼﺮﺍ ﻣﻦ؟؟؟ ﭼﺮﺍ ﻣﻨﻮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ، ﺍﺻﻼ ﻣﻦ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺪﻭﻣﺸﻮﻥ ﺑﻮﺩﻡ؟؟؟ ﺳﻴﻨﺎ ﻳﺎ ﺳﺎﺭﺍ، ﺍﺻﻼ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺖ … ﺳﻮﺍﻻﺕ ﭘﺸﺖ ﻫﻢ ﺣﻤﻠﻪ ﻭﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺭﻭﺯ ﻫﻤﺶ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻮﺩﻡ، ﺑﺎﻳﺪ ﭼﻴﮑﺎﺭ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ؟ ﺟﺮﺍﺕ ﮔﻔﺘﻨﺶ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ، ﺑﺎ ﻫﻴﭻ ﮐﺪﻭﻡ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﻧﺰﺩﻳﮏ ﻧﺒﻮﺩﻡ . ﺑﻴﺸﺘﺮ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺍﺻﻼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﺒﻮﺩ، ﺭﺍﺿﻴﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻱ ﺭﺳﻤﻲ ﻭ ﺳﻨﺘﯽ ﺍﺯﺵ ﺷﺪ ، ﭘﺪﺭﻡ ﺑﻠﻪ ﺭﻭ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﺗﺎﺯﻩ ﻣﮕﻪ ﮐﺴﻲ ﻣﺜﻞ ﺳﻴﻨﺎ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺭﻭ ﻗﺒﻮﻝ ﻣﻴﮑﺮﺩﻥ، ﻫﺮ ﭼﻲ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﻨﻄﻘﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﺭﻭﻳﺎﻳﻲ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﻭ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺮﺱ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﭘﻲ ﻣﻴﺒﺮﺩﻡ . ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻭﺭ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺩﻟﻢ ﺭﻭ ﻗﻠﻘﻠﮏ ﻣﻴﺪﺍﺩ ﻭ ﺣﺲ ﺧﺎﺻﻲ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﺯ ﺳﺎﺭﺍ ﻓﺮﺍﺭﻱ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺭﻭﻡ ﻧﻤﻴﺸﺪ ﭼﻴﺰﻱ ﺑﮕﻢ . ﺗﺎ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺁﺧﺮﺵ ﮔﻴﺮﻡ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻧﻈﺮ ﻣﻨﻪ ﻭ ﺍﺻﻼ ﺍﮔﻪ ﻧﻪ ﺑﺸﻨﻮﻩ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﺩﻟﻴﻠﺶ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻧﻪ . ﻗﺒﻞ ﻫﺮ ﺟﻮﺍﺑﻲ ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺪﻭﻣﺸﻮﻧﻢ ﻭ ﭼﺮﺍ؟؟؟ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﻌﻨﻲ ﺩﺍﺭﻱ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺳﻴﻨﺎ ﻫﺴﺘﻲ ﻭ ﭼﺮﺍ ﺷﻮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﭙﺮﺱ، ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﮕﻢ ﭼﺠﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﮔﻔﺖ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﻳﻪ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺭﻭ ﻣﻴﺪﻩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﻫﻤﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﺎ ﺗﻮ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ . ﻳﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﮔﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻡ ﺑﻔﻬﻤﻦ ﭼﻪ ﺑﻼﻳﻲ ﺳﺮﻡ ﻣﻴﺎﺩ ﻭ ﺗﻴﮑﻪ ﺗﻴﮑﻢ ﻣﻴﮑﻨﻦ ، ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺭﻭﻱ ﻧﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ، ﺍﻣﺎ ﺣﺲ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﻱ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﺪﻥ ﺑﺎ ﺳﻴﻨﺎ ﺑﺮ ﻫﻤﻪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﻱ ﺩﻳﮕﻢ ﻏﻠﺒﻪ ﮐﺮﺩ . ﻫﻤﻴﻨﺠﺎ ﺑﺸﻴﻦ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﺟﻤﻊ ﻭ ﺟﻮﺭ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﺳﻴﻨﺎ ﻣﻴﺎﺩ ﭘﻴﺸﺖ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻭﻗﺖ ﺻﺤﺒﺖ ﺩﺍﺭﻳﻦ … ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭼﻴﮑﺎﺭ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ؟؟؟ !!! ﺳﻼﻡ ﺷﻴﻮﺍ ﺧﺎﻧﻮﻡ، ﻭﻗﺖ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻭ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﻣﻴﮕﻢ … ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻡ … ﺷﻤﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ ﻭ ﺻﺎﻑ ﻭ … ﻫﻤﻴﻨﺠﻮﺭ ﻣﻴﮕﻔﺖ … ﻭ ﺁﺧﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺯﻳﺒﺎ … ﺍﻳﻦ ﺩﻻﻳﻞ ﺑﺮﺍ ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﺷﻤﺎ ﮐﺎﻓﻴﻪ ؟؟؟ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻡ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺑﺎﺷﻲ ﻭ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻳﮑﻲ ﺩﻳﮕﻪ، ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﻡ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ … ﺍﮔﻪ ﻭﻗﺖ ﺑﻴﺸﺘﺮﻱ ﺑﺮﺍ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻲ ، ﻣﻦ ﺑﺎﺯﻡ ﺻﺒﺮ ﻣﻴﮑﻨﻢ … ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﮐﻠﻤﻪ ﻭ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﺣﺮﻓﺎﻱ ﺳﻴﻨﺎ ﺗﻮ ﺫﻫﻦ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﺗﻮ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﻧﻘﺶ ﺑﺴﺘﻦ، ﭼﻘﺪﺭ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻫﺎ ﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻫﺎﻳﻲ ﮐﻪ ﻗﺒﻼ ﺩﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ، ﭼﺮﺍ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺲ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻭ ﻫﻢ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﻫﻢ ﺗﺮﺱ … ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﻫﻔﺘﻪ ﻓﮑﺮ ﺑﻪ ﺳﻴﻨﺎ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﺴﻠﻂ ﺑﺸﻢ ﻭ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﺑﮕﻢ ﮐﻪ ﻣﻨﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﺳﻴﻨﺎ ﺷﺪﻡ ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻏﻴﺮ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﻭ ﺩﻻﻳﻞ ﺩﻗﻴﻖ ﺗﺮ ﺭﻭ ﮔﻔﺘﻢ، ﺳﺎﺭﺍ ﺍﺻﻼ ﻏﺎﻓﻠﮕﻴﺮ ﻧﺸﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻓﮑﺮ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻓﺎﻡ ﺭﻭ ﻣﻴﮑﺮﺩﻩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺩﻳﮕﻪ ﮐﺎﺭﻳﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ ، ﺑﻘﻴﺶ ﺭﻭ ﺑﺴﭙﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﻦ … ﺍﺯ ﻃﺮﻳﻖ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮﻥ ﺗﻠﻔﻨﻲ ﺍﺯ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻱ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﺍﻭﻝ ﮔﻔﺖ ﻳﮏ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﻭ ﻧﻬﺎﯾﺘﺎ ﺑﻪ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺍﻭﻧﺎ ﺟﻬﺖ ﺍﺷﻨﺎﻳﻲ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ، ﺳﺎﺭﺍ ﻭ ﺳﻴﻨﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﻭ ﮔﻔﺘﻦ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺁﻣﻮﺯﺷﮕﺎﻩ ﺩﻳﺪﻥ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﭘﺴﺮﺷﻮﻥ ﭘﺴﻨﺪﻳﺪﻥ . ﯾﮏ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﺑﻪ ﻭﺿﻮﺡ ﺍﺯﺷﻮﻥ ﺧﻮﺷﺶ ﻧﻴﻮﻣﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻴﭗ ﻇﺎﻫﺮﻳﺸﻮﻥ ﻭ ﻣﺪﻟﺸﻮﻥ ﺧﻮﺷﺶ ﻧﻴﻮﻣﺪ، ﻓﻘﻂ ﺟﻠﺴﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺭﻓﺘﻦ . ﺑﻌﺪﺵ ﺭﺿﺎ ﮔﻔﺖ ﭼﻴﮑﺎﺭ ﮐﻨﻴﻢ ﺑﺎﺑﺎ، ﺑﺎﺑﺎﻡ ﮔﻔﺖ ﺗﮑﻠﻴﻒ ﺭﻭﺷﻨﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﮕﻮ ﻧﻪ … ﺣﺘﻲ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻧﻈﺮ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻦ ﻭ ﺗﻌﻴﻴﻦ ﮐﺮﺩﻥ، ﺟﺮﺍﺕ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ، ﻗﻠﺒﻢ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺯ ﻏﻢ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻲ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﻴﺸﺪ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻤﻴﺮﻡ ﺗﺎ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺳﻴﻨﺎ ﻧﺮﺳﻢ، ﺣﺎﻻ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻓﻬﻤﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﻋﺎﺷﻘﺸﻢ … ﺳﺎﺭﺍ ﺟﻠﻮﻣﻮ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﻧﻪ؟ ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﭼﻲ ﺭﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﻭ ﻧﺎ ﺍﻣﻴﺪ ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﻭ ﮔﺮﻳﺎﻥ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﻤﻪ ﭼﻲ ﺗﻤﻮﻣﻪ، ﺳﺎﺭﺍ ﺑﺎ ﺟﺪﻳﺖ ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﻱ ﻭ ﻫﻴﭽﻲ ﻧﮕﻔﺘﻲ؟ ﮔﺬﺍﺷﺘﻲ ﺑﺮﺍﺕ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﺑﮕﻴﺮﻥ، ﺍﻳﻨﺠﻮﺭﻱ ﻣﻴﮕﻲ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻋﺎﺷﻖ ﺳﻴﻨﺎ ﻫﺴﺘﻲ، ﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﺳﻴﻨﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺗﻮ ﻭ ﺍﻭﻥ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﺬﻫﺒﻲ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍﻱ ﺗﻮ ﺗﺤﺖ ﻓﺸﺎﺭ ﻧﻴﺴﺖ؟ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﺧﻮﺩﺕ ﻓﻘﻂ ﺗﺤﺖ ﻓﺸﺎﺭﻱ؟ ﺳﺎﺭﺍ ﻣﻨﻮ ﺑﻪ ﺭﮔﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﺎﺵ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ، ﺳﻴﻨﺎ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺁﻣﻮﺯﺷﮕﺎﻩ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺳﺎﮐﺖ ﺳﺎﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﺩﺍﺭﻥ ﮔﻮﺵ ﻣﻴﺪﻥ، ﻫﺪﺍﻳﺘﻤﻮﻥ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﺳﺎﺭﺍ، ﻣﺸﺨﺺ ﺑﻮﺩ ﺍﻭﻧﻢ ﺍﺯ ﭘﻴﻐﺎﻡ ﻧﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﻪ ﻭ ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺑﻬﺖ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮﻡ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺑﺎﺷﻢ، ﺍﺯ ﭼﻲ ﻣﻴﺘﺮﺳﻲ؟ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻘﺘﻢ ﻭ ﭘﺎﺕ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻗﻴﻤﺘﻲ ﻭﺍﻳﻤﻴﺴﺘﻢ، ﺑﺮﻭ ﺧﻮﻧﻪ ﻳﺎ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺠﻨﮓ ﻳﺎ ﻳﮏ ﻋﻤﺮ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺑﺎﺵ … ﻣﻮﻗﻌﻲ ﺭﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺻﺤﺒﺖ ﺑﺎ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﺷﻦ، ﻭﻗﺘﻲ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺳﻴﻨﺎ ﺭﻭ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺸﻢ ﻭ ﺑﺬﺍﺭﻩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻴﻢ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺳﻴﻠﻲ ﺭﺿﺎ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﮔﻴﺞ ﺷﺪﻡ، ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﮐﻨﻢ ﺑﻪ ﺯﺩﻧﺶ ﮐﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﮐﺘﮏ ﻭ ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﻪ ﮔﻴﺞ ﻭ ﻫﻨﮓ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ … ﺭﺿﺎ ﻣﻨﻮ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﺑﺎ ﺭﺍﺣﻠﻪ ﺯﻧﺪﺍﻧﻲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻳﺎ ﺑﻤﻴﺮ ﻳﺎ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮﻩ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﮐﻪ ﻣﺸﺨﺺ ﺷﺪ ﺍﺷﻨﺎﻳﻴﺘﻮﻥ ﺍﺯ ﺧﻴﻠﻲ ﻭﻗﺖ ﻗﺒﻠﻪ، ﮔﻔﺘﻢ ﭘﺲ ﻳﺎ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻳﺎ ﺑﻪ ﺳﻴﻨﺎ ﻣﻴﺮﺳﻢ، ﭘﺪﺭﻡ ﻣﻴﺸﻨﻴﺪ ﻭ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯿﮕﻔﺖ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺷﻮﮎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ … ﺩﻳﮕﻪ ﺯﻧﺪﺍﻧﻲ ﮐﺮﺩﻥ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻣﻦ ﺳﺮ ﺣﺮﻓﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭﺷﻮﻥ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﻼﺧﺮﻩ ﺗﺼﻤﻴﻤﻲ ﺑﮕﻴﺮﻥ، ﻳﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺯﻭﺭﮐﻲ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻣﻴﺪﺍﺩﻥ ﮐﻪ ﺗﻬﺪﻳﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺸﻲ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻳﺎ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﻣﻴﺸﺪﻥ ﻭ ﺍﺯ ﺁﺑﺮﻭ ﺭﻳﺰﻱ ﮐﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﻣﻬﻢ ﺑﻮﺩ ﺟﻠﻮﮔﻴﺮﻱ ﻣﻴﮑﺮﺩﻥ … ﺑﺎﺑﺎﻡ ﭘﻴﻐﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﮐﻪ ﭘﺎﺷﻪ ﺑﺎ ﺳﻴﻨﺎ ﺑﻴﺎﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎ، ﻭﺍﺭﺩ ﭘﺬﻳﺮﺍﻳﻲ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺳﻴﻨﺎ ﺭﻭ ﺩﻳﺪﻡ ﻭ ﭘﺪﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﻴﻢ ﺭﻭ … ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺳﻴﻨﺎ ﮔﻔﺖ : ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺷﺮﻁ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺮﺍ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ، ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺑﻲ ﻣﺮﺍﺳﻢ، ﻳﮏ ﺳﺎﻝ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻋﻘﺪ ﻭ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﻭ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﻳﻦ ﻫﻴﭻ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﻱ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻦ، ﻭ ﺍﮔﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺳﺮ ﻋﻘﻞ ﻧﻴﻮﻣﺪ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺧﻮﺍﺳﺖ ، ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﺒﺮﯾﺶ، ﺩﻳﮕﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻧﻴﺴﺖ ﻭ ﻫﻴﭻ ﮐﺪﻭﻣﺘﻮﻥ ﻭ ﻧﺒﻴﻨﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺑﻘﻴﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻭ ﻧﻪ ﺍﻗﻮﺍﻡ، ﮔﻮﺭﺗﻮﻧﻮ ﮔﻢ ﻣﻴﮑﻨﻴﻦ ﻭ ﺗﻤﻮﻡ … ﺍﺷﮑﺎﻡ ﺳﺮﺍﺯﻳﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ، ﻓﮑﺮ ﻧﻤﻴﮑﺮﺩﻡ ﺍﻳﻦ ﻣﺪﻟﻲ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻨﻪ، ﺍﺯ ﭘﺪﺭﻡ ﺑﺮﺍ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺷﺪﻡ … ﺑﻪ ﺳﻴﻨﺎ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﻤﻪ ﭘﻞ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﻡ ﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﻴﮑﻨﻢ، ﻗﻮﻝ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺍﺧﺮﺵ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺑﺎﺷﻲ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﺎﺷﻴﻢ، ﺳﻴﻨﺎ ﻗﻮﻝ ﻣﺮﺩﻭﻧﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺷﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﻭ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺩﻟﺨﻮﺷﻲ ﻭ ﻫﺪﻑ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ … ﻣﻌﺎﺩﻟﻪ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﻭ ﻳﮏ ﺯﻭﺝ ﻋﺎﻟﻲ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻲ ﻧﻈﻴﺮ، ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﺑﺎﺭﻡ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﭼﻪ ﺑﻼﻳﻲ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺳﺮﻡ ﺑﻴﺎﺭﻩ … زندگی تباه شده شیوا(٢) طبق ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻋﻤﻞ ﮐﺮﺩﻳﻢ، ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻋﻘﺪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻭ ﻣﺤﺮﻡ ﻫﻢ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﺤﺪﻭﺩ ﺑﻮﺩﻳﻢ . ﺣﺘﻲ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺁﺭﺍﻳﺶ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ، ﻓﻘﻂ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ ﻳﮑﻲ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻮ ﺭﻭﺯ ﻭ ﺍﻭﻧﻢ ﺟﺎﻫﺎﻱ ﻋﻤﻮﻣﻲ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﻴﻢ … ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻋﺎﺷﻖ ﺳﻴﻨﺎ ﻣﻴﺸﺪﻡ ﻭ ﻣﻴﮕﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻫﻢ ﻧﻈﺮﺵ ﻋﻮﺽ ﻣﻴﺸﻪ ﻭ ﻣﺜﺒﺖ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ، ﺩﺳﺖ ﻫﻤﻮ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻴﻢ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭﻱ ﺗﻮ ﺧﻠﻮﺕ ﻣﻨﻮ ﺑﻮﺳﻢ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﻭ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺍﻣﻴﺎﻝ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺟﻨﺴﻴﻢ ﺭﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺣﺲ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﺣﺘﻲ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺭﺩﺍ ﺧﻮﻧﺪﻡ، ﺧﻮﺩﻡ ﭘﻴﺸﺒﻴﻨﻲ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ ﺁﺩﻡ ﺳﺮﺩ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﺑﺎﺷﻢ ﻭ ﺩﻳﺮ ﺭﺍﻩ ﺑﻴﺎﻡ ﺍﻣﺎ ﺧﻴﻠﻲ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺱ ﻫﺎﻱ ﻓﻴﺰﻳﮑﻲ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻣﺤﺪﻭﺩ ﺑﺎ ﺳﻴﻨﺎ ،ﻣﻌﺘﺎﺩ ﺷﺪﻡ … ﻭ ﺩﻳﮕﻪ ﭘﺸﺮﻓﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻣﻨﻢ ﺑﻮﺳﺶ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﺻﻼ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻧﻤﻴﮑﺸﻴﺪﻡ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﯾﻦ ﺗﻤﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﻓﯿﺰﯾﮑﯽ ﺑﻮﺩﻡ … ﻳﻪ ﺭﻭﺯ ﺳﺎﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﻣﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﮔﻔﺖ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﻧﺸﺪﻱ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺠﺮﺩﻱ ﻣﻦ ﻭ ﺳﻴﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺒﻴﻨﻲ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻣﻪ ﺍﻣﺎ … ﮔﻔﺖ ﺍﻣﺎ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺁﺧﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﺟﻤﻌﻪ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﻣﻦ ﻭ ﺳﻴﻨﺎ، ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﻣﻴﮕﻲ ﻣﻴﺮﻱ ﻇﻬﺮ ﮔﺮﺩﺵ ﺑﺎ ﺳﻴﻨﺎ ﻭ ﺗﺎ ﻋﺼﺮ ﺑﺮﻣﻴﮕﺮﺩﻱ … ﺁﺧﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﮕﻢ؟؟؟ ﺳﺎﺭﺍ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﺎﺻﻲ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﻏﻴﺮ ﺩﺭﻭﻍ ﺟﻮﺭ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﺕ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪ؟ ﺍﺯ ﻟﺤﻦ ﺗﻮﻫﻴﻦ ﺁﻣﻴﺰﺵ ﺧﻮﺷﻢ ﻧﻴﻮﻣﺪ ﺍﻣﺎ ﺷﺮﻭﻁ ﺑﻲ ﻣﻨﻄﻖ ﭘﺪﺭﻡ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ ﺣﻖ ﺑﺪﻡ … ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭﻱ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻭ ﺭﺍﺣﺖ ﺟﻠﻮ ﺳﻴﻨﺎ ﺑﺎﺷﻢ، ﺑﺎ ﻭﺳﻮﺍﺱ ﺯﻳﺎﺩ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﻳﻢ ﮐﻪ ﻳﮏ ﮔﺮﻡ ﮐﻦ ﻣﺸﮑﻲ ﺣﺪﻭﺩﺍ ﭼﺴﺒﻮﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻳﮏ ﺗﻴﺸﺮﺕ ﻣﺸﮑﻲ ﻃﺮﺡ ﺩﺍﺭ ﺍﻭﻧﻢ ﺣﺪﻭﺩﺍ ﺍﻧﺪﺍﻣﻲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻡ ﮔﺮﭼﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﺍﻳﻨﺎ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺑﻮﺩﻥ … ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻭ ﭼﺎﺩﺭ ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ ﻭ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺁﺩﺭﺱ ﻭ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﭘﻴﺪﺍﺵ ﮐﻨﻢ، ﺑﻤﺎﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﮊﺍﻧﺲ ﺭﻓﺘﻢ … ﮐﻠﻲ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻭ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ، ﻳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺩﻭ ﻃﺒﻘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﻴﻨﺎ ﻭ ﺳﺎﺭﺍ ﻃﺒﻘﻪ ﺩﻭﻡ ﺑﻮﺩﻥ، ﻭﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ ﺳﻴﻨﺎ ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺮﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻟﻢ ﻭ ﮐﻠﻲ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ، ﻳﻪ ﺯﻳﺮﭘﻮﺵ ﺭﮐﺎﺑﻲ ﺍﻧﺪﺍﻣﻲ ﻭ ﻳﻪ ﺷﻠﻮﺍﺭﮎ ﺷﻴﮏ ﮐﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﺪﻳﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﻨﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺣﺎﻻ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺵ ﺍﻧﺪﺍﻡ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﭘﻲ ﺑﺮﺩﻡ، ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﮔﻪ ﺍﻳﻨﺠﻮﺭ ﺭﺍﺣﺘﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﺳﺎﺭﺍ ﻧﻴﺴﺘﺶ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﻴﻢ، ﻳﻪ ﮐﺎﻧﺎﭘﻪ ﺗﮏ ۴ ﻧﻔﺮﻩ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﻣﻦ ﻭ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﺸﻴﻨﻢ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﻮ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ، ﺧﻮﻧﺸﻮﻥ ﺧﻴﻠﻲ ﻣﺮﺗﺐ ﺗﺮ ﻭ ﺷﻴﮏ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﻲ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﻢ ﺑﻮﺩ،ﻳﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺎ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﻱ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﻭﺭﺍﻧﺪﺍﺯ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ﻭ ﺳﺎﺭﺍ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﻴﺮﻭﻥ، ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻱ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺳﺎﺭﺍ ﻭ ﺳﻴﻨﺎ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺷﮑﻪ ﺷﺪﻥ ﻫﺎﻱ ﻣﻦ ﺟﺰﻳﻲ ﺍﺯ ﺭﺍﺑﻄﻤﻮﻥ ﺑﻮﺩ . ﺳﺎﺭﺍ ﻳﻪ ﺷﻠﻮﺍﺭﮎ ﺻﻮﺭﺗﻲ ﺗﺎ ﺯﺍﻧﻮ ﭼﺴﺒﻮﻧﻨﻨﻦ ﻭ ﻫﻤﻮﻥ ﺗﺎﭖ ﺳﺖ ﺭﻧﮕﺶ ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﭼﺴﺒﻮﻧﻲ … ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﻣﺶ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﻴﺸﺪ ﺣﺪﺱ ﺯﺩ ﮐﻪ ﻓﻬﻤﻴﺪﻩ ﺑﺮﺍﻡ ﻋﺠﻴﺒﻪ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺭﻭﻡ ﻧﻴﺎﻭﺭﺩ، ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﭘﺎﺷﻮ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎ ﭼﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻧﺸﺴﺘﻲ ﻫﻨﻮﺯ، ﺑﺮﻭ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺭﺷﻮﻥ ﺑﻴﺎﺭ … ﻟﺒﺎﺳﻲ ﮐﻪ ﻣﻦ ﭘﻮﺷﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﻳﮏ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﺪ ﻭ ﺯﻧﻨﺪﻩ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﻴﺸﺪ ﻭ ﺣﺎﻻ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ ﻳﮏ ﻟﺒﺎﺱ ﺩﺍﻫﺎﺗﻲ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﻴﺸﻪ، ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﺭﺍﺣﺘﻲ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺭﻭﺳﺮﻱ ﺟﻠﻮﻱ ﺳﻴﻨﺎ ﺑﻮﺩﻡ، ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﻨﻮ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﭘﺬﻳﺮﺍﻳﻲ ﺭﻭ ﺍﺯﻡ ﮐﺮﺩﻥ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺪﻡ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻟﺒﺎﺳﺎ ﻳﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺯﻧﺸﻢ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﭘﻮﺷﻴﺪﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﻫﺮﺵ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮﻩ ﺟﻠﻮﺵ . ﺳﻴﻨﺎ ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﻓﻴﻠﻢ ﺩﻳﺪﻥ ﺩﺍﺩ، ﺳﺎﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻲ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻫﻢ ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ ﻓﻴﻠﻢ ﺍﻳﺮﺍﻧﻲ ﺍﺯ ﮐﻠﻮﭖ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺑﺒﻴﻨﻴﻢ، ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺳﻢ ﻓﻴﻠﻢ ﭼﻴﻪ ﺳﻴﻨﺎ ، ﮔﻔﺖ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﻫﻤﮑﻼﺳﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ، ﮔﻔﺖ ﻗﺸﻨﮕﻪ . ﻓﻴﻠﻢ ﮐﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﺟﺎﺭﺟﻴﻪ ﻭ ﻣﻦ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭﻡ ﺑﻮﺩ ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﮐﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻓﯿﻠﻤﺎﯼ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺻﺤﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﮑﺴﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﻭﻧﺠﺎﻳﻲ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺷﻮﮎ ﺑﻌﺪﻱ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻓﻴﻠﻤﺶ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺻﺤﻨﻪ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺁﺏ ﻣﻴﺸﺪﻡ، ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺳﮑﺘﻪ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﭼﻘﺪﺭ ﺭﺍﺣﺘﻦ، ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺫﻫﻦ ﺑﺴﺘﻪ ﻭ ﻣﺤﺪﻭﺩ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﻭ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﻴﺪﻳﺪ … ﺳﺎﺭﺍ ﻭ ﺳﻴﻨﺎ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻫﺎﻱ ﻣﻌﻨﻲ ﺩﺍﺭ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻓﻬﻤﻮﻧﺪﻥ ﮐﻪ ﺩﻳﺪﻥ ﻓﻴﻠﻢ ﻭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﺪﻥ، ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﮔﺮﻳﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﻣﺸﮑﻞ ﻣﻦ ﺩﺍﻫﺎﺗﻲ ﺍﻡ ﻧﻪ ﺷﻤﺎ، ﺗﻪ ﺩﻟﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺧﻮﺑﺸﻮﻥ ﻭ ﺻﻤﻴﻤﻴﺸﻮﻥ ﺣﺴﻮﺩﻳﻢ ﻣﻴﺸﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻟﺤﻈﺎﺗﻲ ﺳﻴﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﺍﺩﺍﺷﺎﻡ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﮐﺮﺩﻡ . ﺳﺎﺭﺍ ﺍﻭﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﺒﺎﺵ، ﺯﻭﺩ ﺯﻭﺩ ﻫﻤﻪ ﭼﻲ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻴﺸﻪ ﻭ ﻣﻦ ﻭ ﺳﻴﻨﺎ ﭘﺸﺘﺖ ﻫﺴﺘﻴﻢ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻧﺠﺎﺗﺖ ﺑﺪﻳﻢ … ﺣﺮﻓﺎﻱ ﺳﺎﺭﺍ ﺩﻭ ﭘﻬﻠﻮ ﻭ ﺗﻠﺦ ﺑﻮﺩﻥ ﺍﻣﺎ ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ … ﮐﻢ ﮐﻢ ﻳﺦ ﻣﻨﻢ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻳﻮﺍﺷﮑﻲ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ ﺧﻮﻧﺸﻮﻥ ﻭ ﺩﻳﮕﻪ ﮐﻤﺘﺮ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﺧﺘﻼﻑ ﺷﺪﯾﺪ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﻓﮑﺮ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ، ﺑﺮﺍﻱ ﻳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﻳﺎ ﮐﻤﺘﺮ ﻣﻦ ﻭ ﺳﻴﻨﺎ ﻣﻴﺮﻓﺘﻴﻢ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﻭ ﻫﻤﻮ ﺑﻐﻞ ﻣﻴﮑﺮﺩﻳﻢ ﻭ ﻟﺒﺎﻱ ﻫﻤﻮ ﺑﻮﺱ ﻣﻴﮑﺮﺩﻳﻢ، ﻋﺎﺷﻖ ﻟﺐ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﻐﻠﻢ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺍﻣﻨﻴﺖ ﻭ ﻟﺬﺕ ﺧﺎﻟﺺ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﮐﻪ ﮐﺎﻣﻼ ﻣﻨﻮ ﻟﺨﺘﻢ ﮐﺮﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻧﮑﺸﻴﺪﻡ ،ﻓﻘﻂ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺳﻴﻨﺎ ﺗﺎ ﺭﻭﺯ ﻋﺮﻭﺳﻲ ﮐﺎﺭﻱ ﻧﮑﻨﻴﻢ ﻭ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﻴﻢ ﻭ ﺳﻴﻨﺎ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩ ‏( ﮐﻪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺟﻔﺘﻤﻮﻥ ﻗﻮﻝ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻣﯿﮕﻢ ‏) ، ﺍﻣﺎ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭﻱ ﻟﺨﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﻭ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﻣﻮﻥ ﻫﻤﻮ ﺍﺭﺿﺎ ﻣﻴﮑﺮﺩﻳﻢ، ‏( ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﻌﺪﺍ ﮐﻪ ﺍﺭﺿﺎ ﮐﺎﻣﻞ ﺷﺪﻡ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﺍﻳﻨﺎ ﺍﺭﺿﺎ ﻧﺒﻮﺩﻩ ‏) … ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺫﻫﻨﻴﺖ ﻭ ﺗﻔﮑﺮﻡ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺷﺒﻴﻪ ﺳﻴﻨﺎ ﻭ ﺳﺎﺭﺍ ﻣﻴﺸﺪ ﻭ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺮﺍﻡ ﻣﻬﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﺎﺯ ﻧﻤﻴﺨﻮﻧﻦ ﮐﻪ ﻫﻴﭻ ، ﺧﻮﺩﻣﻢ ﻧﻤﺎﺯ ﺧﻮﻧﺪﻧﻢ ﺷﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﻣﺬﻫﺒﻴﻢ ﮐﻢ ﻣﻴﺸﺪ . ﮐﻢ ﮐﻢ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯿﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺳﺒﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﯿﻨﺎ ﻭ ﺳﺎﺭﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺳﺖ، ﺷﺎﺩ ﺗﺮ ﻭ ﺑﺎ ﻧﺸﺎﻁ ﺗﺮ ﻫﺴﺘﻦ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺷﺎﯾﺪ ﺳﺎﻟﻢ ﺗﺮ، ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﺸﻮﻥ ﺳﺎﻟﻢ ﺗﺮﻩ … ﺣﺪﻭﺩ ﺩﻩ ﻣﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﻋﻘﺪﻣﻮﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺳﯿﻨﺎ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﺪ . ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﺳﯿﻨﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻫﻮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺣﺪ ﻧﺪﺍﺷﺖ، ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﮐﻮﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺧﻮﻧﺸﻮﻥ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﯾﮑﻤﯽ ﻧﻔﺲ ﺗﺎﺯﻩ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﻣﻦ ﺑﺮﻡ . ﺍﺯ ﺷﺎﻧﺴﻤﻮﻥ ﮐﻮﻟﺮﺷﻮﻥ ﻫﻢ ﺧﺮﺍﺏ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﻋﺮﻕ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﮔﺮﻡ ﺗﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭﯼ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﻧﺲ ﺑﺪﻣﻮﻥ ﺍﺯ ﮔﺮﻣﺎ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪﻡ . ﺳﯿﻨﺎ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺶ ﺻﻮﺭﺗﻤﻮ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﺪ ﺳﻤﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﻭ ﮔﻔﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﻋﺮﻕ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺗﺮ ﺷﺪﯼ . ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺮﻗﻪ ﮐﺎﻓﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻟﺐ ﺗﻮ ﻟﺐ ﺑﺸﯿﻢ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﯽ ﻟﺒﺎﺳﺎﯼ ﻫﻤﻮ ﺩﺭﺍﻭﺭﺩﯾﻢ، ﺩﻭ ﺗﺎ ﺑﺪﻥ ﻋﺮﻕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺯ ﮔﺮﻣﺎ ﻭ ﺣﺎﻻ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﺱ ﺑﺪﻥ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﺗﺸﺪﯾﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﻋﺮﻕ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺯﯾﺮ ﺩﻭﺵ ﻫﺴﺘﯿﻢ، ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﺒﻮﺩﻡ ، ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺮﺍﻡ ﻫﯿﭽﯽ ﻣﻬﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺍﻭﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﻬﻢ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺳﯿﻨﺎ ﺑﺨﻮﺍﻡ ﺗﻤﻮﻣﺶ ﮐﻨﻪ ،ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﯿﻨﺎ ﭘﺮ ﺷﺪﻡ ، ﺍﺻﻼ ﺍﻭﻥ ﺟﻮﺭﯼ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﺭﺩﺵ ﻃﺎﻗﺖ ﻓﺮﺳﺎﺱ ﻭ ﺳﺨﺘﻪ ﻭ ﺍﺩﻡ ﮔﺮﯾﺶ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ، ﯾﮏ ﺩﺭﺩ ﺧﻔﯿﻒ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺣﺎﻻ ﺳﯿﻨﺎ ﺭﻭ ﮐﺎﻣﻞ ﺩﺭﻭﻥ ﺧﻮﺩﻡ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﺗﺤﺮﯾﮏ ﺟﻨﺴﯽ ﻭ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﺎ ﮐﺎﻣﻼ ﺗﻮ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﻗﺎﻃﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﻭﺳﻂ ﺗﻠﻤﺒﻪ ﺯﺩﻧﺎﺵ ﮐﻪ ﺳﺮﻋﺘﺶ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﺎﻣﻼ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ ﺧﻠﻊ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﻌﺪﻫﺎﺕ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺭﺿﺎ ﺷﺪﻥ ﻭﺍﻗﻌﯽ … ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺳﮑﺲ ﻫﺴﺘﻢ … ﻭﻗﺘﯽ ﺣﺎﻟﻢ ﺑﻬﺘﺮ ﺷﺪ ﺭﻓﺘﻢ ﺣﻤﻮﻡ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﮐﻤﯽ ﮔﻨﮓ ﺑﻮﺩﻡ ، ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺣﻮﻟﻪ ﺭﻭ ﭘﯿﭽﯿﺪﻡ ﺩﻭﺭ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﻣﻦ ﻭ ﺩﯾﺪ، ﺑﻬﺶ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺁﺏ ﻣﯿﺸﺪﻡ . ﺳﺎﺭﺍ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺧﺐ … ﻣﻨﺘﻈﺮ ﯾﮏ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ﺷﺪﻩ؟ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺑﯽ ﺣﺎﻟﯿﻢ ﻭ ﻣﻦ ﻭ ﻣﻦ ﮐﻨﺎﻥ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ، ﺳﯿﻨﺎ ﺗﻘﺼﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﺳﺎﺭﺍ ﯾﻪ ﻫﻮ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺯﺩ ﺯﯾﺮ ﺧﻨﺪﻩ ﻭ ﺍﻭﻣﺪ ﺳﻤﺘﻢ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻋﺰﯾﺰﻣﻤﻤﻢ ، ﻣﺒﺎﺭﮎ ﺑﺎﺷﻪ ﻋﺮﻭﺱ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﺎ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﯾﮑﻤﯽ ﺟﯿﮕﺮ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﯿﺎﺭ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭﯼ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺑﻔﺮﺳﺘﯿﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎﺵ … ﺍﺯ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺳﺎﺭﺍ ﻫﻢ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻫﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﯿﻔﺘﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺷﺪﻡ ، ﭼﻮﻥ ﺍﮔﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻮﺩ ﻣﻨﻮ ﻣﯿﮑﺸﺘﻦ ﻗﻄﻌﺎ … ﺯﻣﺎﻥ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﺎ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﯿﺎ ﺧﻮﻧﻪ ، ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﺣﺮﻑ ﻧﻤﯿﺰﺩ ﻭ ﻫﻤﺶ ﻃﺮﻑ ﺣﺴﺎﺑﺶ ﺳﯿﻨﺎ ﺑﻮﺩ . ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺎﯾﯽ ﺯﻧﺘﻮ ﻣﯿﺒﺮﯼ،ﻧﻪ ﺟﺸﻨﯽ ﻭ ﻧﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﺍﯼ ،ﻣﯿﺎﯾﯽ ﻣﯿﺒﺮﯾﺶ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺟﻔﺘﺘﻮﻧﻮ ﻧﺒﯿﻨﻢ . ﺟﺰ ﺍﺷﮏ ﺭﯾﺨﺘﻦ ﻭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭼﺮﺍ ﻫﻨﻮﺯ ﺳﺮ ﺩﻧﺪﻩ ﻟﺠﻪ ،ﮐﺎﺭﯼ ﺍﺯﻡ ﺑﺮ ﻧﻤﯿﻮﻣﺪ … ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺣﺘﯽ ﺟﺮﺍﺕ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﯾﺎ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﺧﺎﺻﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺷﺖ . ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺴﻮﺧﺖ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻣﻮﻗﻊ ﺭﻓﺘﻦ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﻨﻢ ، ﻭﻗﺘﯽ ﻭﺳﺎﯾﻠﻤﻮ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﺮﻡ ، ﺭﺿﺎ ﺟﻠﻮﻣﻮ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺁﺧﺮﺵ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﯽ ﻏﯿﺮﺕ ، ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺑﻪ ﻏﻢ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯿﺮﻡ ﯾﻪ ﻣﺸﺖ ﺍﺩﻡ ﺳﻨﮓ ﺩﻝ ﺭﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﻢ . ﺭﺿﺎ ﺍﻭﻣﺪ ﮐﻪ ﺑﺰﻧﻪ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﻢ ﮐﻪ ﺷﻮﻫﺮ ﺭﺍﺿﯿﻪ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﮔﺮﻓﺖ ﮔﻔﺖ ﺁﻗﺎ ﺭﺿﺎ ﻧﮑﻦ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﺮﻩ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﺳﺨﺘﺶ ﻧﮑﻨﯿﻦ ،ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﺬﺍﺭﯾﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺸﮑﻞ ﻭ ﺩﺭﺩﺳﺮ ﺑﺮﻩ . ﺗﻮ ﮐﻞ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ، ﺳﺎﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ ﻋﺰﯾﺰﻡ ،ﺗﻮ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﭼﻨﺎﻥ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺍﯼ ﺑﺮﺍﺕ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﺎ ﻋﻤﺮ ﺩﺍﺭﯼ ﯾﺎﺩﺕ ﺑﻤﻮﻧﻪ . ﺣﺪﻭﺩ ﺩﻩ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪﺵ ﺳﯿﻨﺎ ﻭ ﺳﺎﺭﺍ ﮐﺎﺭ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﺷﻮﻧﻮ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻭ ﺧﺐ ﺳﯿﻨﺎ ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ ﻋﻤﻮﺵ ﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ … ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﯾﮏ ﻧﮑﺘﻪ ﺧﺎﺹ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﯿﻨﺎ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩﺵ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺻﺤﺒﺖ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﻣﺎﺩﺭ ﺳﯿﻨﺎ ﺍﺯ ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﺶ ﺑﺎ ﺩﺍﺷﺘﻦ ۲ ﺗﺎ ﺑﭽﻪ ﻃﻼﻕ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﺳﯿﻨﺎ ﻭ ﺳﺎﺭﺍ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﯾﮏ ﺳﺎﻟﺸﻮﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﺑﺎﺑﺎﺷﻮﻥ ﺗﻮ ﯾﮏ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻣﯿﻤﯿﺮﻩ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮﻥ ﺑﺎ ﺷﻮﻫﺮ ﺍﻭﻟﺶ ﺭﺟﻮﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ . ﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻥ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺭﺩ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ ، ﺣﺘﯽ ﺳﯿﻨﺎ ﻭ ﺳﺎﺭﺍ ﻭ ﻣﻨﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﻧﺪﯾﺪﻡ ﻋﻠﯽ ﺭﻏﻢ ﺳﻮﺍﻻﯼ ﺯﯾﺎﺩﻡ ،ﺑﯿﺸﺘﺮ ﭘﯿﮕﯿﺮ ﺑﺸﻢ . ﻋﻤﻮﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺳﯿﻨﺎ ﻫﻮﺍﺷﻮﻧﻮ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﺍﯾﯽ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻩ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺳﯿﻨﺎ ﻭ ﺳﺎﺭﺍ ﺑﻮﺩ . ﺗﺎﺯﻩ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﺵ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﻮ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﯿﻨﺎ ﮐﺎﺭ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻪ . ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﻣﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮﻥ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﺻﺤﺒﺖ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﺧﺎﺹ ﺷﺪ ﻭ ﺳﯿﻨﺎ ﻭ ﺳﺎﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺣﺴﺎﺱ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﻭ ﺍﯾﻦ ﻣﻬﻤﻮﻥ . ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻡ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯿﺸﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﻋﻤﻮﺵ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﻭﺍﺭ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺘﻦ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﭘﺪﺭﺷﻮﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺑﻬﺶ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﻣﺪﯾﻮﻥ ﻫﺴﺘﻦ ﻭ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺭﻩ . ﺳﺎﺭﺍ ﺗﺎ ﻗﺒﻠﺶ ﻫﻢ ﺍﺯ ﮔﻮﺷﻪ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﺮﺳﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺗﯿﭗ ﻭ ﻟﺒﺎﺳﺎﻡ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯿﻪ ﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪﺱ . ﻣﻦ ﻫﺮ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺍﯼ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺳﺮﯾﻊ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻭ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﻣﯿﭙﻮﺷﯿﺪﻡ ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺪﯼ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﭼﺎﺩﺭ ﻧﺪﺍﺭﻡ . ﭼﺎﺩﺭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻫﻢ ﺍﺻﻼ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﺬﺍﺭﻡ ﮐﻨﺎﺭ ، ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻢ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﮔﻪ ﺑﺮﺵ ﻣﯿﺪﺍﺷﺘﻢ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻫﯿﭽﯽ ﺗﻨﻢ ﻧﯿﺴﺖ . ﺭﺑﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ ، ﻋﺎﺩﺕ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻡ . ﺍﻣﺎ ﺳﺎﺭﺍ ﯾﻪ ﻫﻮ ﺍﻭﻣﺪ ﺟﻠﻮﻡ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺟﺪﯼ ﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺷﯿﻮﺍ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﻟﺒﺎﺳﺎﯾﯿﻪ ﮐﻪ ﻣﯿﭙﻮﺷﯽ ، ﻣﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﺕ ﻟﺒﺎﺱ ﺧﻮﻧﻪ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ، ﺣﺎﻻ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﻘﯿﻪ ﺳﺮﺕ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻭ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻣﯿﺸﻪ ﺭﻭ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯿﮕﻢ ، ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻟﺒﺎﺳﺎﯼ ﺍﻣﻠﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺬﺍﺭﯼ ﮐﻨﺎﺭ، ﻣﺎ ﺁﺑﺮﻭ ﺩﺍﺭﯾﻢ . ﻫﻨﮓ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻻﻥ ﺳﯿﻨﺎ ﺍﺯﻡ ﺣﻤﺎﯾﺖ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﻭﻧﻢ ﻣﯿﮕﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯿﮕﻪ ﺷﯿﻮﺍ . ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﻧﯿﺴﺖ ، ﺍﻭﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭ ﻭﻟﺶ ﮐﻦ ، ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ ﻭ ﯾﻪ ﺑﻠﻮﺯ ﻭ ﺷﻠﻮﺭﺍ ﺑﭙﻮﺵ ﻭ ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺍﺻﻼ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ . ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻡ ﺟﻠﻮﯼ ﺷﻬﺮﺍﻡ ﻭ ﺯﻧﺶ ،ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺑﯽ ﺍﺣﺘﺮﺍﻣﯽ ﺑﺸﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺍﺯ ﺳﻤﺖ ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺷﻬﺮﺍﻡ ﻣﺪﯾﻮﻧﻢ . ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺟﻮﺭ ﮐﻨﻪ ﺍﮔﻪ ﮐﺎﺭﻡ ﺩﺭﺳﺖ ﺷﺪ ﻣﻨﺘﻘﻠﯽ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﻤﻮ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﺧﺮ ﺑﮕﯿﺮﻩ . ﻣﺎﺩﺭﺷﻮﻥ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﻣﻦ ﮔﻮﺷﻪ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ ﺗﺮﯼ ﮔﻔﺖ ﻋﺮﻭﺱ ﮔﻞ ﻣﻨﻮ ﺍﺫﯾﺖ ﻧﮑﯿﻨﻦ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﻪ ﻋﺮﻭﺳﯿﺸﻪ ، ﺍﻭﻣﺪ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺮﺩ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﮕﻦ ، ﻧﺘﺮﺱ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﮔﻮﺵ ﺑﺪﻩ ﺍﻭﻧﺎ ﺧﯿﺮ ﻭ ﺻﻼﺣﺘﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻥ . ﺑﺎﺯ ﻏﻢ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺎ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺣﻖ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﻪ ﺩﻟﻢ ﻭ ﺍﻭﻥ ﺑﻠﻮﺯ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭﯼ ﺭﻭ ﭘﻮﺷﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺳﺎﺭﺍ ﺑﺮﺍﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﻣﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﺏ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺟﻠﻮﯼ ﯾﮏ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺷﻢ . ﻭﻗﺘﯽ ﺷﻬﺮﺍﻡ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﻣﺶ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ، ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﯽ ﮔﺮﻡ ﻭ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺑﯿﻨﺸﻮﻥ ﺷﺪ ﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﺑﺎ ﺑﻘﯿﻪ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺭﻥ . ﻣﻦ ﻭ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺷﻬﺮﺍﻡ ﻭ ﺯﻧﺶ ﺑﺎ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﻬﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﯿﻨﺎ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﮔﻔﺘﻦ ﻭ ﺯﻥ ﺷﻬﺮﺍﻡ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻣﻨﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻭ ﻭﺭﺍﻧﺪﺍﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩﺳﺮ ﺍﺭﺯﺷﺸﻮ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﯾﻪ ﺗﯿﮑﻪ ﺟﻮﺍﻫﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺩﺯﺩﯾﺪﯼ ﺳﯿﻨﺎ، ﺍﻓﺮﯾﻦ ﭘﺴﺮ . ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ﻭ ﻣﻦ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺭﻥ ﺍﯾﻨﺎ . ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻫﯿﭻ ﮐﺴﯽ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺳﺮﺵ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﮐﺎﻣﻼ ﻭﺍﺿﺢ ﺭﻭ ﻣﺦ ﺳﺎﺭﺍ ﺑﻮﺩﻡ، ﺳﺎﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﺑﺮﺍﺵ ﻣﻬﻢ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﮐﻼﺱ ﻭ ﭘﺮﺳﺘﯿﮋ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﮔﯿﺸﻮﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺭﻩ ﻭ ﺍﻻﻥ ﻣﻦ ﯾﮏ ﻣﺎﻧﻊ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺮﺍﺵ … ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮﻥ ﻭ ﺍﻭﻥ ﺩﻭﺗﺎ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺷﻮﻥ ﺍﺻﻼ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﺪﺍﺭﻥ ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﻭﻧﺎ ﻣﺘﺎﻫﻞ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩﻥ . ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺻﻼ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩ . ﻭ ﻣﻦ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭﺍﺭﺩ ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺟﺪﯾﺪ ﺷﺪﻡ . ﻫﻢ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻫﻢ ﺍﺳﺘﺮﺱ ﻭ ﺩﺭ ﮐﻞ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﺳﯿﻨﺎ ﺭﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺪﯾﺪﻡ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺗﻪ ﺩﻟﻢ … زندگی تباه شده شیوا(٣) به ﻧﻈﺮ ﺧﻮﺩﻣﻢ ﻋﺮﻭﺱ ﺧﻮﺷﮕﻠﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺳﺎﺭﺍ ﮐﻠﯽ ﺭﻭ ﻣﺨﻢ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻣﺨﺘﻠﻄﻪ ﻭ ﺣﺎﻻ ﭼﻮﻥ ﻟﺒﺎﺳﻢ ﺟﻮﺭﯾﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﻭﯼ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﯿﺮﻭﻧﻪ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﺎﻻﯼ ﺳﯿﻨﻪ ﺑﯿﺮﻭﻧﻪ ﻭ ﺧﺐ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﻡ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺗﺎﺝ ﺩﺍﺭﻡ . ﮔﻔﺖ ﺷﯿﻮﺍ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﺍﺑﺮﻭ ﺭﯾﺰﯼ ﻧﮑﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﺷﺐ ﻋﺮﻭﺳﯿﺘﻪ ﻭ ﺧﺮﺍﺑﺶ ﻧﮑﻦ . ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺍﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ ﺣﺲ ﺑﺪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭﺩﺭ ﮐﻞ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺳﯿﻨﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺗﺎ ﯾﺎﺩﻡ ﺑﺮﻩ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﻫﺴﺘﻢ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﻘﯿﻪ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻣﺎ ﺑﺪﻭﻥ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﻭ ﺩﺭﺩﺳﺮ ﮔﺬﺷﺖ . ﺟﺪﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻡ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯿﺸﺪ ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﻢ … ﻫﻢ ﮐﺎﺭ ﺳﯿﻨﺎ ﻭ ﻫﻢ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﺶ ﺩﺭﺳﺖ ﺷﺪ ﻭ ﻣﻦ ﭼﻮﻥ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺧﺮﺍﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻧﺮﻓﺘﻢ . ﯾﮏ ﺧﻮﻧﻪ ﺗﻮ ﮐﺮﺝ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ . ﺳﺎﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺳﺎﻝ ﺍﺧﺮ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﺸﻮ ﺗﻮ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯿﺒﻮﺩ . ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺟﺪﯾﺪ ﻣﻦ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ . ﺍﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺎ ﺧﻮ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻤﯽ ﻣﺸﮑﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ . ﺍﺯ ﻃﺮﻓﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺳﯿﻨﺎ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﺣﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﯽ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻡ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻇﺮﻓﯿﺖ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﯽ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﯿﺸﻢ … ﺧﺐ ﭼﻨﺪ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﻭﻝ ﻫﻤﻪ ﺩﻋﻮﺗﻤﻮﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﻦ ﺗﻮﻧﺴﺘﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﺳﯿﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺸﻨﺎﺳﻢ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻧﺶ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﻣﺜﻞ ﺳﯿﻨﺎ ﻣﺘﺎﻫﻞ ﺑﻮﺩ ﻭ ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﻧﺎﻣﺰﺩ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﯾﮑﺸﻮﻥ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﺠﺮﺩ ﺑﻮﺩ . ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﻫﻢ ﻣﻬﻤﻮﻥ ﺷﻬﺮﺍﻡ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﭼﻪ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﺯﻣﻮﻥ ﮐﺮﺩﻥ . ﺷﻬﺮﺍﻡ ﻭ ﺯﻧﺶ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﺗﺮﯾﺶ ﺩﺭﺱ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪ ﻭ ﯾﮏ ﭘﺴﺮ ۱۵ ﺳﺎﻟﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﮐﻪ ﮐﻼ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﮔﺮﻡ ﻭ ﭘﺮ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﺍﯾﻦ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺳﻨﯽ ﺭﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ . ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﻫﻢ ﺁﺷﭙﺰﯼ ﻭ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻢ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﺻﻼ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﺘﺎﻫﻞ ﺷﺪﻥ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺟﺰ ﻣﻮﺍﺭﺩﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﻤﺘﺮ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ . ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺳﯿﻨﺎ ﻭ ﺳﺎﺭﺍ ﻭ ﻋﻤﻮﺵ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﺩﯾﮕﺶ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﻣﺸﮑﻞ ﺧﺎﺻﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺍﺯ ﭘﺬﯾﺮﺍﯾﯽ ﻭ ﺩﺳﺖ ﭘﺨﺖ ﻣﻦ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ . ﺳﯿﻨﺎ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺩﻭﺳﺘﺸﻮ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﻨﯿﻢ . ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺎ ﺫﻭﻕ ﻭ ﺷﻮﻕ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﻤﻮ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﺻﻼ ﺩﻗﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﺗﻮ ﻓﮑﺮﻩ ، ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﭼﯽ ﺷﺪﻩ ﺳﯿﻨﺎ؟ ﮔﻔﺖ ﯾﻪ ﻣﻮﺭﺩﯼ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﯿﻢ . ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﮐﻠﯽ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻡ ﻭ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﺍ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺟﺪﯾﺪ ﻭ ﺑﭙﺬﯾﺮﻡ ﻭ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﻢ . ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻠﯽ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﺩ ﻭ ﻣﻦ ﮔﯿﺞ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺁﺧﺮﺵ ﮔﻔﺘﻢ ﺳﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸﻪ ﻭﺍﺿﺢ ﺗﺮ ﺑﮕﯽ ﭼﯿﻪ ﺗﻮ ﮐﻠﺖ؟ ﮔﻔﺖ : ﮐﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﻼﺧﺮﻩ ﺍﻭﻥ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﺸﮑﯽ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺳﺮﺕ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﺑﻼﺧﺮﻩ ﮐﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺭﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﻓﮏ ﻭ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺍﺯ ﺳﺮﺕ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ ، ﻣﮕﻪ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﯽ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﺕ ﺩﺍﺭﯼ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﻣﻌﺬﺏ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﻭ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﯽ ﺍﺣﺘﺮﺍﻣﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺑﺸﯽ ﯾﺎ ﻏﯿﺮ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻣﻦ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻭ ﺳﺎﺭﺍ ﺑﻬﺖ ﺭﺳﻮﻧﯿﺪﻡ ﺍﻣﺎ ﺍﺻﻼ ﯾﻪ ﺫﺭﻩ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﯽ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﯽ . ﺍﺯﺕ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﻓﺮﺩﺍ ﺷﺐ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﻣﯿﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ ،ﻫﻤﻮﻥ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﺩﻣﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺟﺪﯾﺪﺕ ﻫﺴﺘﻦ ﻭ ﺍﻭﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺭﻭ ﻭﻝ ﮐﻨﯽ … ﺑﻬﻢ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻦ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻡ ﻧﮕﻮ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺑﺶ ﮔﻔﺖ ﺁﺭﻩ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻧﯿﺴﺘﻦ ،ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﻣﺸﺖ ﺁﺩﻡ ﺑﯽ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﺷﻮﻥ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﻭ ﺭﻫﺎﺵ ﮐﺮﺩﻥ ، ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﭘﻮﻝ ﺟﻬﯿﺰﯾﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﻣﺜﻞ ﺻﺪﻗﻪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺟﺒﺎﺭ ﺩﺍﺩ ، ﺑﺮﺵ ﮔﺮﺩﻭﻧﺪﻡ ﻭ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻤﺶ . ﺗﻮ ﺣﺘﯽ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﺍﺭﺯﺵ ﻧﺪﺍﺷﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺑﺮﺍﺕ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺗﯿﮑﻪ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﮕﯿﺮﻥ … ﺳﯿﻨﺎ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﻤﯿﺸﻨﯿﺪﻡ … ﻫﻤﻪ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺷﮑﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯿﺸﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮕﻪ . ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺟﻠﻮﯼ ﺍﺷﮑﺎﻡ ﮐﻪ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺩﺭﺩﻧﺎﮎ ﺗﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺭﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ، ﺍﻣﺎ ﻧﻬﺎﯾﺘﺎ ﻫﯿﭻ ﺩﻓﺎﻉ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﻧﺪﺷﺎﺗﻢ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻡ ﺑﮑﻨﻢ ﻭ ﺑﻬﺶ ﺣﻖ ﺩﺍﺩﻡ ﺁﺧﺮﺵ … ﻓﺮﺩﺍ ﺷﺐ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﻣﺜﻞ ﺁﺩﻡ ﻣﯿﭙﻮﺷﯽ ﻭ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﻫﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﺳﺮﺕ ﻧﺒﯿﻨﻢ . ﻫﺮ ﭼﯽ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﺸﮑﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﻫﻢ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﯼ ﺩﻭﺭ ﻭ ﻣﯿﺸﯽ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻪ . ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﺪﻩ ﻭ ﺍﮔﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻭﻝ ﮐﺎﺭ ﺗﮑﻠﯿﻒ ﻭ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻨﯿﻢ . ﭼﻮﻥ ﺍﻻ ﺑﺤﺚ ﺳﺎﺩﻩ ﭘﻮﺷﺶ ﻭ ﺣﺠﺎﺏ ﻣﺴﺨﺮﺗﻪ ، ﻓﺮﺩﺍ ﻭ ﻓﺮﺩﺍﻫﺎ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﺯ ﻓﮑﺮ ، ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺑﻬﻤﻮﻥ ﺿﺮﺑﻪ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﻮﻥ ﻭ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯿﮑﻨﻪ … ﺍﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺯﺩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭ ﻣﻨﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺷﮏ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺯ ﺣﺮﻓﺎﺵ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﺬﺍﺷﺖ . ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺩﻟﻤﻮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎﺵ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﺯﻡ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻧﯿﻤﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺣﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺯﺵ ﻣﺘﻨﻔﺮ ﺑﺎﺷﻢ . ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﭼﯿﺰ ﻭ ﺧﻮﺏ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﻫﻤﺶ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻭ ﻧﯿﻤﺘﻮﻧﻢ ﻣﻘﺼﺮ ﺑﺪﻭﻧﻢ ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﻣﻮﺭﺩﯼ … ﯾﻪ ﺩﺍﻣﻦ ﻭ ﺑﻠﻮﺯ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺗﻮ ﻟﺒﺎﺳﺎﻡ ﮔﯿﺮ ﺍﻭﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺸﺎﺩ ﺑﺎﺷﻦ ﻭ ﻧﻪ ﭼﺴﺒﻮﻥ . ﻣﻮﻫﺎﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺪﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﯾﻪ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﻣﻼﯾﻢ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ . ﺍﻭﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﺍﺕ ﻭ ﺩﯾﻦ ﻭ ﻣﺬﻫﺐ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺍﺻﻼ ﺑﻬﺶ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ . ﺍﻣﺎ ﭼﻨﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻋﻤﺮﻡ ﺗﺠﺮﺑﺶ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻬﻢ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﯿﺸﻢ . ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﮐﻠﻤﻪ ﻭ ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺍﻭﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﻢ ﺑﮕﻢ . ﻣﻬﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﺯﻧﺶ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁﺭﺵ ﺑﺎ ﻧﺎﻣﺰﺩﺵ ﻭ ﻣﯿﻼﺩ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻣﺠﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﮐﻼ . ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺩﻟﻘﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯼ ﻣﻬﺮﺍﻥ ﻭ ﺁﺭﺵ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﻘﯿﻪ ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺯﻭﺭﮐﯽ ﻣﻦ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﯽ ﮔﺬﺷﺖ . ﺣﺘﯽ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺧﯿﻠﯿﺎ ﺑﮕﻦ ﺧﺐ ﯾﻪ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﯽ ، ﻧﮑﺸﺘﻨﺖ ﮐﻪ … ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻌﯿﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﭘﯿﺶ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﭼﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﻧﺒﻮﺩ . ﻭ ﯾﮏ ﺳﺮﯼ ﮐﻪ ﺷﻬﺮﺍﻡ ﻭ ﺯﻧﺶ ﻭ ﮐﻪ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﺮﺩﯾﻢ ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺟﺪﯾﺪ ﺩﯾﺪﻥ ، ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻦ ﺗﻌﺠﺐ ﺧﻮﺩﺷﻮﻧﻮ ﻗﺎﯾﻢ ﮐﻨﻦ ﻭ ﻗﯿﺎﻓﺸﻮﻥ ﻣﻮﺝ ﻣﯿﺰﺩ ﺍﺯ ﺗﻌﺠﺐ ﻭ ﺷﻬﺮﺍﻡ ﻋﻠﻨﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺧﺎﻧﻮﻣﺎ ﺗﯿﭗ ﺯﺩﯾﻦ . ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﻫﺮ ﺳﺮﯼ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺫﯾﺖ ﻣﯿﺸﺪﻡ ﺍﺯ ﺳﺮﯼ ﻗﺒﻞ ﺗﺮ ﻭ ﺗﯿﭗ ﺑﯿﺮﻭﻧﻢ ﻫﻢ ﮐﻼ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻃﺒﻖ ﺳﻠﯿﻘﻪ ﺳﯿﻨﺎ ﻭ ﯾﺎ ﺳﺎﺭﺍ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﯿﺨﺮﯾﺪﻡ . ﺑﻪ ﻣﺮﻭﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻇﺎﻫﺮ ﯾﻪ ﺁﺩﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﺑﺎ ﮔﺬﺷﺘﻢ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ . ﻭ ﺣﺘﯽ ﺗﻮ ﺭﻓﺘﺎﺭﻡ ﻫﻢ ﺑﻬﻢ ﺗﻮﺻﯿﻪ ﻣﯿﺸﺪ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺗﺮ ﻭ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﺸﻢ . ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﺸﺎﺭ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﺎ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﯾﻪ ﻃﺮﻑ ﻭ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻡ ﯾﻪ ﻃﺮﻑ . ﻫﯿﭻ ﮐﺪﻭﻣﺸﻮﻥ ﺗﻠﻔﻨﻢ ﺭﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﻥ ﻭ ﯾﺎ ﺍﮔﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﺍﺩﻥ ﻋﺠﻠﻪ ﺍﯼ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﻭ ﺧﺪﺍﻓﻈﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ . ﻣﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺎﺩ ﻭ ﭘﺮ ﻧﺸﺎﻃﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺣﺎﻻ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﺷﺪﻡ ﯾﻪ ﺁﺩﻡ ﮔﺸﻤﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺣﺘﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ … ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﺟﻤﻊ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﺳﯿﻨﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭ ﮔﺸﺖ ﺯﻧﯽ، ﯾﻪ ﭘﺎﺭﮎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻫﻤﮕﯽ ﻗﺪﻡ ﻣﯿﺰﺩﯾﻢ ﻭ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﯾﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ . ﻣﻬﺮﺍﻥ ﭘﺎﮐﺖ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺧﺐ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﯿﻨﺎ ﯾﻪ ﻧﺦ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﭘﯿﺶ ﻣﻦ ﺑﮑﺸﻪ ﻭ ﭼﯿﺰ ﺟﺪﯾﺪ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﺮﺍﻡ،ﻧﮑﺘﻪ ﺟﺎﻟﺐ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻢ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻣﻬﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻧﺎﻣﺰﺩ ﺁﺭﺵ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ . ﻣﻬﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻧﺰﺩ ﻭ ﺯﻧﺶ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺷﯿﻮﺍ ﺟﺎﻥ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻧﺰﺩﯼ ، ﻣﻬﺮﺍﻥ ﻣﺸﺨﺺ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻣﯿﺪﻭﻧﻪ ﻣﻦ ﺍﻫﻠﺶ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﻭ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭼﯽ ﺑﮕﻪ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﺰﺩ ﺁﺭﺵ ﺑﺎ ﻃﻌﻨﻪ ﺧﺎﺻﯽ ﮔﻔﺖ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﻢ ﺷﯿﻮﺍ ﺟﻮﻥ ﺍﻫﻠﺶ ﺑﺎﺷﻪ . ﻣﻦ ﺣﺮﺻﻢ ﮔﺮﻓﺘﺘﺘﺖ ﻭ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﺑﺮﺩﻡ ﺳﻤﺖ ﭘﺎﮐﺖ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻭ ﯾﻪ ﻧﺦ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ . ﺳﯿﻨﺎ ﮐﻤﯽ ﺗﻌﺠﺐ ﻭﺍﺭ ﻧﮕﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺧﻨﺪﺵ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﭼﻮﻥ ﺩﯾﺪﻡ ﭼﻄﻮﺭ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯿﮑﺸﻦ ﻣﻨﻢ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﭘﺲ . ﻣﻬﺮﺍﻥ ﺑﺮﺍﻡ ﻓﻨﺪﮎ ﻭ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻧﻔﺲ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﮐﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺍﺯ ﺳﯿﮕﺎﺭ ، ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﻓﻪ ﺑﯿﻮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺧﻔﻪ ﻣﯿﺸﺪﻣﻤﻤﻢ . ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺯﺩﻥ ﺯﯾﺮ ﺧﻨﺪﻩ ﻭ ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﻤﻤﻤﻢ . ﺑﺎ ﺳﺮﻓﻪ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺷﯿﺮ ﺍﺏ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ ﻭ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﮔﻔﺘﻢ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﯾﻦ ﺍﺭﻭﻡ ﻣﻦ ﺑﻬﺘﻮﻥ ﻣﯿﺮﺳﻢ . ﻣﯿﻼﺩ ﮔﻔﺖ ﺁﺭﻩ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﯾﻦ ، ﻣﻦ ﻣﯿﺮﻡ ﺑﺮﺍﺵ ﯾﻪ ﺁﺏ ﻣﻌﺪﻧﯽ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﺳﺮﻓﺶ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﺸﻪ ﻭ ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﺏ ﺷﯿﺮ ﻧﺨﻮﺭﻡ ﻭ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﻢ . ﺭﻭ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺳﺮﻓﻪ ﻫﺎﻡ ﺑﻬﺘﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻄﺮﯼ ﺍﺏ ﻣﻌﺪﻧﯽ ﺭﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﭼﺸﻤﺎﻡ ﺩﯾﺪﻡ . ﻣﯿﻼﺩ ﺁﺏ ﻭ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩ ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ ﺭﻭ ﻧﯿﻤﮑﺖ ﻧﺸﺴﺖ . ﮔﻔﺘﻢ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﮕﯽ ﻧﮕﻮ … ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻧﺒﺎﺵ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﮕﻢ، ﺁﺏ ﻭ ﺑﺨﻮﺭ ﻭ ﺑﺮﯾﻢ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺑﺮﺳﯿﻢ . ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﺩﯾﺪ ﻣﺎ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺳﺮﻋﺖ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺯﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺑﺮﺳﯿﻢ ﻣﯿﻼﺩ ﮔﻔﺖ : ﻓﻌﻼ ﻣﺸﮑﻞ ﺗﻮ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻭ ﺳﺮﻓﻪ ﻧﯿﺴﺖ، ﻣﺸﮑﻠﺖ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﮐﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﺨﻮﺭﯼ ﻭ ﻭﺍﻧﻤﻮﺩ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﺧﻮﺑﻪ . ﺍﯾﻨﻮ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺟﺪﺍ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ . ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺣﺮﻓﺶ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﻭﻟﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﮔﻔﺘﻪ ﻭ ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪﺵ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﭙﺮﺳﻢ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﭼﯽ ﺑﻮﺩﻩ . ﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪﺵ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﺪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ . ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﺮﺧﻼﻑ ﻫﻤﻪ ﺁﺩﻣﺎﯼ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﻭﻡ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﻼﺩ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺷﺐ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﻣﻦ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯾﻢ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺗﺤﺖ ﻓﺸﺎﺭﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺩﻓﻌﺎﺕ ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺩﯾﺪﻩ . ﺣﺘﯽ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﺩﺍﺩ ﺣﺎﺿﺮﻩ ﺑﺎ ﺳﯿﻨﺎ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺑﻬﺶ ﺑﺮﺳﻮﻧﻪ . ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﮎ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﯽ ﺭﺣﻤﺎﻧﻪ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﯿﭻ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺍﮔﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻣﺮﺑﻮﻃﻪ ﻭ ﺧﻮﺩﻡ ﺣﻠﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ . ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﮐﻠﯽ ﻋﺬﺍﺏ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ، ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻫﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻣﯿﻼﺩ ﺑﭽﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺧﺎﻟﺺ ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﺳﯿﻨﺎﺳﺖ . ﺣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺷﺒﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻬﺮﺍﻥ ﺑﻬﻢ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎﺯ ﺟﻮﮔﯿﺮ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻢ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻥ ﺧﻮﺭﺩﻡ، ﻗﺸﻨﮓ ﺗﺎﺳﻒ ﻭ ﺣﺮﺹ ﺧﻮﺭﺩﻧﺸﻮ ﺣﺲ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺻﺒﺤﺶ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﺧﻮﺑﯿﺶ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﮐﺴﯽ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ … ﺍﻣﺎ ﮐﻢ ﮐﻢ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻭ ﻫﻢ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺫﯾﺘﻢ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩ .. زندگی تباه شده شیوا (۴) ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﯾﺎ ﺳﺎﺭﺍ ﺧﻮﺩﺵ ﻋﻮﺽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ ﻗﺪﺭ ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﻓﺘﺎﺭﺵ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻋﻮﺽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺻﻼ ﺍﻭﻥ ﺳﺎﺭﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ ﻗﺒﻞ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﺎ ﻣﻦ . ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺵ ﺑﺎ ﺳﯿﻨﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﻤﻮﻥ ﻭ ﺩﻭ ﻣﺎﻩ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺗﻮ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ، ﻭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻢ ﻭ ﺑﻐﻞ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺎﺭﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ، ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺍﻥ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﻮﻥ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪﻩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﻦ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺑﺸﻦ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﻣﻦ ﺍﻻﻥ ﯾﮏ ﻣﺎﻧﻊ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﯿﻨﺸﻮﻥ ﻭ ﺑﺎﺯﻡ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺎﻧﻊ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺣﺲ ﮐﻨﻢ ﺳﺎﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺶ ﻧﻤﯿﺎﺩ ﺩﯾﮕﻪ … ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﮔﺬﺷﺖ … ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﻧﺮﻓﺘﻢ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ … ﺳﺎﺭﺍ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺻﻔﻬﺎﻥ ﻟﯿﺴﺎﻧﺲ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻓﻮﻕ ﻗﺒﻮﻝ ﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﺮﻓﺖ … ﻣﻬﺮﺍﻥ ﻭ ﺯﻧﺶ ﺻﺎﺣﺐ ﯾﮏ ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ … ﺁﺭﺵ ﻭ ﻧﺎﻣﺰﺩﺵ ﺩﯾﮕﻪ ﺯﻥ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺍﻭﻧﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺷﺮﻑ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩﻥ … ﻣﯿﻼﺩ ﺩﺭﺳﺶ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺷﻐﻞ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﺰﻧﻪ ﻭ ﯾﮏ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﮐﺮﺍﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﺎﺭﺵ … ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺷﻬﺮﺍﻡ ﻭ ﺳﻬﯿﻼ ‏( ﻫﻤﺴﺮﺵ ‏) ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻭﻗﺘﻤﻮﻥ ﺑﺎ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﻮﺩ . ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎ ﺧﻮﻧﺸﻮﻥ ﻣﯿﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﻭﻧﺎ، ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻬﻤﻮﻥ ﮐﻤﮏ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﮐﻪ ﺭﻭﺣﯿﻤﻮﻥ ﺣﻔﻆ ﺑﺸﻪ ﻭ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﺍﯾﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺩﻟﺴﻮﺯ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﻣﻮﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺑﺎﻫﺎﺷﻮﻥ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻬﺸﻮﻥ … ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺩﻡ : ﯾﻪ ﺁﺩﻡ ﺩﯾﮕﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ، ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﻣﺪﻝ ﺗﯿﭗ ﻭ ﻭﺿﻌﯿﺘﯽ ﻋﺬﺍﺏ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻣﻌﺬﺏ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﻭ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ، ﯾﺎ ﺑﻬﺘﺮ ﺑﮕﻢ ﺍﺻﻼ ﺑﺮﺍﻡ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺩﯾﮕﻪ، ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﯿﮑﺎﺭﯾﻢ ﺗﻮ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﻋﺼﺮ ﮐﻪ ﺳﯿﻨﺎ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﺭﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﻣﯿﻼﺩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﺩﺍﺭﺵ، ﺗﻨﻬﺎ ﺁﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﭘﯿﺸﺶ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻭ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ . ﺑﭽﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺑﻮﺩ ﻭ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺷﺎﯾﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺖ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯿﺸﺪ ﺍﻭﻥ ﺷﯿﻮﺍﯼ ﻗﺪﯾﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﻢ ﯾﻪ ﺫﺭﻩ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﻮ ﻧﺎﺧﻮﺍﺳﺘﻪ ﻻﺯﻡ ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ . ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺗﻮ ﺿﻤﯿﺮ ﻧﺎ ﺧﻮﺩﺍﮔﺎﻫﻢ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﮔﻪ ﮐﺎﻣﻼ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﻗﺒﻞ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺭﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺬﺍﺭﻡ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺑﺮﺍﻡ ﺑﯿﻮﻓﺘﻪ … ﺍﻣﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻭﻗﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻣﻦ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﺸﻪ … ﻣﻦ ﻭ ﺳﯿﻨﺎ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﯿﻢ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﺸﯿﻢ،ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯿﺸﺪﯾﻢ . ﺑﻪ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺩﮐﺘﺮ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺁﺯﻣﺎﯾﺶ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺁﺯﻣﺎﯾﺸﺎﯼ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻭ ﺩﻗﯿﻖ ﺗﺮ، ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﺸﮑﻞ ﺩﺍﺭﻡ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﯾﮏ ﻣﺮﮐﺰ ﺗﺨﺼﺼﯽ ﻧﺎﺑﺎﺭﻭﺭﯼ ﺗﺤﺖ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﻧﻢ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺑﺸﻢ . ﻣﺮﺍﺟﻌﺎﺕ ﭘﯽ ﺩﺭ ﭘﯽ ﻣﺎ ﺑﻪ ﯾﮏ ﮐﻠﯿﻨﯿﮏ ﺗﺨﺼﺼﯽ ﻧﺎﺯﺍﯾﯽ ﺗﻮ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ . ﺑﯿﺸﺘﺮ ﮐﺎﺭﺍﺷﻮﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﮐﺜﺮﺷﻮ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﻣﻮﻓﻖ ﻧﻤﯿﺸﺪﻡ ﻭ ﺷﮑﺴﺖ ﭘﺸﺖ ﺷﮑﺴﺖ . ﺷﺮﺍﯾﻂ ﺭﻭﺣﯿﻢ ﺩﺍﻏﻮﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﻧﻤﯿﺸﻢ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﻣﺴﯿﺮ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺳﯿﻨﺎ ﺭﻭ ﺧﺴﺘﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺪﻭﺩﺍ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻨﺎﺭ . ﻭ ﻣﻦ ﻫﻤﺶ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﻓﻘﻂ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻻﺯﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﯿﻮﻣﺪ … ﯾﻪ ﺷﺐ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﺳﯿﻨﺎ ﺭﻭ ﻫﻤﺸﻮﻧﻮ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺷﻠﻮﻍ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﺸﻪ ﮔﻔﺖ ﺷﺐ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﺧﻮﺵ ﻣﯿﮕﺬﺷﺖ ، ﺍﻣﺎ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺣﺎﻝ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﻩ ﻭ ﺑﺴﺘﺮﯼ ﺷﺪﻩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﻣﺎ ﺟﺪﯾﺪﺍ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺗﻤﺎﺳﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ، ﺭﺿﺎ ﺭﻭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻫﻢ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺍﻭﺿﺎﻡ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﻪ ﻭ ﻫﻢ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺒﺮﻩ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻤﺶ . ﻭ ﺍﺯ ﺷﺎﻧﺲ ﮔﻨﺪ ﻣﻦ ﺭﺿﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻤﻮﻥ ﺷﺐ ﻣﯿﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻣﯿﺰﺩ ﻭ ﻧﻮﻩ ﺧﺎﻟﻪ ﺳﯿﻨﺎ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ۵ ﺳﺎﻟﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩ . ﻣﻦ ﯾﻪ ﺳﺎﭘﻮﺭﺕ ﺭﻧﮓ ﺭﻭﺷﻦ ﻭ ﯾﮏ ﺗﯿﺸﺮﺕ ﺗﻨﻢ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﻪ ﺑﻪ ﻣﻮﻫﺎﻡ ﻭ ﺍﺭﺍﯾﺸﻢ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺎ ﺯﻧﺪﺍﯾﯽ ﺳﯿﻨﺎ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﺮﺑﺖ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮﻫﻤﯽ ﺷﺪﻡ ،ﭼﻮﻥ ﺭﺿﺎ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﺟﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ . ﺍﺯ ﺟﺎﻡ ﭘﺮﯾﺪﻡ ﻭ ﭼﻨﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﺭﺿﺎ ﮐﻪ ﺣﺪﻭﺩﺍ ﻫﻤﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﺎ ﺷﺪﻥ . ﺳﯿﻨﺎ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺟﺎ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ،ﺭﻓﺖ ﺳﻤﺖ ﺭﺿﺎ ﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺁﻗﺎ ﺭﺿﺎ ﺧﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﯼ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻓﺎ ﮐﻪ ﺳﯿﻨﺎ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺯﺩ ﺍﻭﻣﺪ ﺳﻤﺖ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﭼﻨﺎﻥ ﺯﺩ ﺗﻮ ﮔﻮﺷﻢ ﮐﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺑﻮﺩ ﭘﺨﺶ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺸﻢ . ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻥ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯽ ؟ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯽ ﻫﺮﺯﻩ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﻭ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﮐﺮﺩﯼ ؟ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﻤﯿﺮﻩ ﻭ ﺑﺎﺯ ﺩﻡ ﺁﺧﺮ ﺩﻟﺶ ﻧﯿﻮﻣﺪ ﺍﺯﺕ ﺳﺮﺍﻍ ﻧﮕﯿﺮﻩ ﻭ ﻧﺒﯿﻨﺖ ، ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻢ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ . ﯾﻪ ﺗﻒ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺭﻭ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ . ﻫﯿﭻ ﺟﻮﺭ ﻧﻤﯿﺸﺪ ﺟﻤﻌﺶ ﮐﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺭﻭ ، ﺳﻬﯿﻼ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺮﺩ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺑﻢ . ﺟﺰ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺩﺍﻏﻮﻥ ﺷﺪﻥ ﻭ ﻟﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﻧﻤﯿﺸﺪ ﺑﮑﻨﻢ … ﺗﺎ ﻣﺪﺕ ﻫﺎ ﺳﺮﮐﻮﻓﺖ ﻫﺎﯼ ﺳﯿﻨﺎ ﺭﻭ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻏﺮ ﺯﺩﻧﺎﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺎﺭ ﺭﺿﺎ . ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻭ ﺳﺎﺭﺍ ﻫﻢ ﮐﻢ ﻧﺬﺍﺷﺘﻦ . ﺭﺍﺿﯿﻪ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﮔﺮﯾﻮﻥ ﮔﻔﺖ ﺑﺎﺑﺎ ﻓﻮﺕ ﺷﺪﻩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻓﻘﻂ ﻧﯿﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﺭﺿﺎ ﻣﯿﮑﺸﺖ . ﺩﺭﺳﺖ ﺗﻮ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﯾﮏ ﭘﺸﺘﯿﺒﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﻭ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﮐﻨﻨﺪﻩ، ﺳﯿﻨﺎ ﮐﺎﻣﻞ ﺧﺎﻟﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ . ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻣﺜﺒﺖ ﺑﺎﺯﯼ ﻭ ﻧﺼﯿﺤﺘﺎﯼ ﻣﯿﻼﺩ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺮﯾﺨﺘﻢ . ﺳﯿﻨﺎ ﺭﻭﺣﯿﺶ ﻭ ﺭﻓﺘﺎﺭﺵ ﻭ ﺍﻧﮕﯿﺰﺵ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﯾﮕﻤﻮﻥ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺳﺮﺩ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﺪ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺣﺴﺎﺳﺶ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ . ﺣﺎﻻ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻭﻗﺘﺎ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﺷﺒﯿﻪ ﯾﻪ ﺑﺎﺯﻧﺪﻩ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﻪ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ … ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻫﯽ ﮔﺬﺷﺖ … ﺳﯿﻨﺎ ﺑﻬﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﺍﺯ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﻬﺮﺍﻡ . ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺳﻬﯿﻼ ﮔﻔﺖ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻣﻦ ﯾﻪ ﺟﻠﺴﻪ ﺑﯿﻦ ﻓﺮﻫﻨﮕﯿﺎﻥ ﺍﺩﺏ ﻭ ﻫﻨﺮ ﻫﺴﺘﻦ ﻣﯿﺮﻡ ﯾﻪ ﺳﺮ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﻭ ﺯﻭﺩ ﻣﯿﺎﻡ . ﺷﻬﺮﺍﻡ ﻭ ﺷﻬﺮﻭﺯ ‏( ﭘﺴﺮﺷﻮﻥ ‏) ﺑﯿﺮﻭﻧﻦ، ﺍﮔﻪ ﻧﯿﻮﻣﺪﻥ ﻣﻦ ﺯﻭﺩﯼ ﻣﯿﺎﻡ . ﻣﺎﻧﺘﻤﻮ ﺩﺭﺍﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﯾﻪ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺟﯿﻦ ﭘﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺗﺎﭖ، ﯾﻪ ﻣﻼﻓﻪ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﺷﻬﺮﻭﺯ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺗﻮ ﺣﺎﻝ ﺭﻭ ﮐﺎﻧﺎﭘﻪ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﻭ ﯾﻪ ﺗﯿﺸﺮﺕ ﺍﺯ ﺳﻬﯿﻼ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻘﯿﻪ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺗﻨﻢ ﮐﻨﻢ . ﮐﺎﻧﺎﻝ ﻣﺎﻫﻮﺍﺭﻩ ﺭﻭ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻭﻗﺖ ﺑﮕﺬﺭﻩ . ﺗﻮ ﻫﻤﻮﻥ ﮐﺎﻧﺎﻝ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩﻧﺎ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﺮﺩ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﭘﻬﻠﻮ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﻣﻮﭼﺎﻟﻪ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ، ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﺳﯿﻨﺎ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻮ ﺭﻭﺯﺍﯼ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﻭﺭ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻨﻢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ، ﺩﺳﺘﺎﺵ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺭﻭﻥ ﭘﺎﻡ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﻣﺎﻟﺶ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﻭ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ . ﻫﺮ ﭼﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺎﻟﺶ ﻣﯿﺪﺍﺩ ، ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﯿﺴﺘﻢ . ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺷﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﻭﺍﻗﻌﯿﻪ،ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﻡ؟ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ، ﻧﻪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﻬﺮﺍﻡ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺳﻬﯿﻼ ﺭﻓﺖ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺭﻭ ﮐﺎﻧﺎﭘﻪ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ . ﯾﻌﻨﯽ ﺳﯿﻨﺎ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﺑﯿﺪﺍﺭﻡ ﻣﯿﮑﻨﻪ؟ ﺍﻭﻧﻢ ﺗﻮ ﻫﺎﻝ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺮﺩﻡ ! ﺣﺘﻤﺎ ﺳﯿﻨﺎ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﯾﺎ ﺑﻘﯿﻪ ﺗﻮ ﺣﯿﺎﻁ ﻫﺴﺘﻦ ﯾﺎ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺩﻟﯿﻠﯽ ﺍﻻﻥ ﻓﻘﻂ ﻣﻦ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻫﺴﺘﯿﻢ، ﯾﮑﻤﯽ ﺳﺮﺩﻡ ﺑﻮﺩ، ﻣﻼﻓﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﻡ ﭘﺲ ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﻌﺪ ﻣﺪﺗﻬﺎ ﺳﯿﻨﺎ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﺑﯿﺪﺍﺭﻡ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﻟﺶ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﭘﺎﻫﺎﻡ ﻭ ﺑﺪﻧﻢ ﺣﺲ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺑﺎ ﺯﺩﻥ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻖ ﺍﯾﻦ ﻟﺬﺕ ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﮐﻨﻢ . ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺗﯽ ﻭﯼ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﻪ ﺑﺎﺳﻨﻢ ﻣﯿﺮﺳﯿﺪ ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﺑﺎ ﺭﻭﻥ ﭘﺎﻫﺎﻡ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ ، ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﺷﻮ ﺁﺭﻭﻡ ﻓﺮﻭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺑﯿﻦ ﭘﺎﻫﺎﻡ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﻣﺎﺳﺎﮊ ﻣﯿﺪﺍﺩ، ﮐﻤﯽ ﺑﻌﺪ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﺭﻭ ﺳﯿﻨﻪ ﻫﺎﻡ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﻮﻥ ﻣﺎﻟﺶ ﺁﺭﻭﻡ ﻭ ﻟﺬﺕ ﺑﺨﺶ . ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ، ﺻﺪﺍﯼ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ ﺭﺍﻫﺮﻭﯼ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺑﻪ ﻫﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪ . ﻣﻼﻓﻪ ﺭﻭ ﺳﺮﯾﻊ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺭﻭﻡ ﻭ ﻣﺸﺨﺺ ﺑﻮﺩ ﺍﺯﻡ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻩ، ﺻﺪﺍﯼ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﻥ ﺳﻬﯿﻼ ﺭﻭ ﺷﻨﯿﺪﻡ : ﺳﻼﻡ ﮐﯽ ﺍﻭﻣﺪﯼ؟ ﺳﻼﻡ ﺗﺎﺯﻩ ﺭﺳﯿﺪﻡ … ﺳﻼﻡ ﺗﺎﺯﻩ ﺭﺳﯿﺪﻡ …………… ﺍﯾﻦ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﯿﻨﺎ ﻧﺒﻮﺩﺩﺩﺩﺩ … تهراناسم من رجب است خاطره ای که میخواهم تعریف کنم مال ده سال پیش است وقتی ۱۹ سالم بود. خونه ما تو یکی از دهاتهای اطراف یاسوج بود. ما هفت تا بچه هستیم که من آخرین بچه هستم. خواهر بزرگم پروانه که ۳۵ سالشه و خواهر بعدیم پیمانه که ۳۳ سالشه بعد داداش بزرگم رحمت ۳۰ سالشه و بعد داداش بعدیم حسین ۲۹ سالش بود و بعد خواهرم پگاه که ۲۸ سالشه و خواهر کوچیکم که پریسا ۲۵ سالشه بود همه خواهر برادرهام ازدواج کرده بودن. وقتی ۱۵ سالم بود که مادر به رحمت خدا رفت. وقتی ۱۷ سالم شد بابام هم به رحمت خدا رفت. زمین های کشاورزی رو دادن به رحمت و حسین . و خونه رو هم با گله گوسفند رو هم دادن به خواهرها. قرار شد من بزرگتر شدم. به من هم یه چیزی بدهند. ولی گفتند برای اینکه سنم کم است برم با دایی بزرگم و زن دایم که پیرمرد و پیر زنی بودن زندگی کنم تا تجربه زندگی پیدا کنم . دایم که گله دار بود. من رو گذاشت چوپانی گله رو بکنم. من که عاشق کتاب و درس بودم. همیشه کتابهای سال چهارم دبیرستانم رو هم با خودم میبردم کوه میخواندم و هر ثلث میرفت شهر امتحان میدادم. همیشه نمره هام بالا بود. تو کوه غیر کتابهام و گوسفندها چیزی نبود وقتی هم کیرم شق میشد ترتیب یکی از گوسفندها رو میدادم. تا یه روز که تو کوه بودم رفته بودم دم قنات گوسفندها رو آب بدم دیدم یه گله دیگه هم داره به سمت قنات میاد. یه پسره بود هم سن و سال خودم . تا گوسفندها آب میخوردن با هم آشنا شدیم. پسره مال ده بالا بود اسمش حسن بود و ۲۱ سالش بود. از اون روز به بعد با هم رفیق شدیم هر روز گله ها رو یکجا میبردیم برای چریدن که تنها هم نباشیم. برا خودمون تعریف میکردیم از زاغ زدن به دخترها ده و تصورشون میکردیم و حال میکردیم یک روز که حالمون خیلی خراب شد به حسن پیشنهاد دادم بیا یکی ازگوسفندها رو بکنیم. اونم قبول کرد. هر کدام یک گوسفند انتخاب کردیم آوردیم بعد شلوارهامون رو که کشیدیم پایین من با تعجب به کیر حسن نگاه میکردم اون به کیر من . کیر من دو برابر کیر حسن بود. حسن با دیدن کیر من گفت این کیر خر یا آدم . بعد هر دوتامون زدیم زیر خنده و مشغول شدیم. همینطور که داشتیم گوسفندها رو میکردیم. من ناخودآگاه دستم رفت سمت کون حسن همینطور که گوسفند رو میکردم کون حسن رو هم میمالیدم. حسن هم که اولین باری بود که داشت گوسفند میگایید. تو آسمانها بود. من که از مالیدن کون حسن تو آسمونها بودم سریع آبم اومد. ولی حسن هنوز داشت تلمبه میزد . منم رفتم پشتش از پشت چسبیدم بهش. یواش یواش دوباره کیرم شق شد فرستادمش لاپای حسن و تلمبه میزدم. حسن که آبش اومد. خواست بلند بشه که بهش گفتم حسن بخواب بزار مال منم بیاد. حسن هم هیچ نگفت و دراز کشید. منم انقدر لاپایی کردمش تا آبم اومد. از اون روز به بعد کار من شده بود حسن رو لاپایی بکنم. تا اینکه روزی که رفته بودم یاسوج برای امتحانهای نهایی سال آخر. با یکی دوتا از بچه های اونجا دوست شدم. اونها هم برام مجله سکس آوردن منم در جاش براشون از ده کشک و قرقروت آوردم . امتحان آخرمون بود که یکی از دوستهام گفت بیا امروز یکی از این بچه خوشکلها رو خفت کنیم بکنیم. امتحان که تمام شد یکی از بچه ها که سفید و توپل بود رو ته کوچه گرفتیم به زور بردیمش تو یک کوچه خرابه. لختش کردیم. پسر بدبخت که هیکل من رو میدید زرد کرده بود. قدم ۱۹۰ بود وزنم ۸۷ با بدن کارگری و ورزیده. اون دوتا دوستام اول کردنش خیلی راحت چون کیرشون نرمال بود. پسره هم کونی بود. ولی وقتی نوبت من شد. پسره تا کیرکلفت و دراز منو دید. گفت من به این نمیدم. دوستهام همه زد زیر خنده. اومد دربره که گرفتنش. من تا کیرم رو به زور جا کردم تو کونش یه جیغ زد. که اون دوتا دوستم از ترس فرار کردن. منم دیدم اگه سر و صدا کنه آبروم میره. محکم دهنش رو گرفتم و حسابی کردمش . پسره که اسمش ساسان بود. داشت گریه میکرد. تا آبم اومد. پاشدم شلوارم رو پوشیدم. دیدم ساسان بدبخت نمیتوانه بلند بشه. دلم سوخت بلندش کردم لباسش رو درست کردم . بعد دیدم از بس کونش درد میکنه نمیتونه راه بره. کمکش کردم بردمش درخونشون. زن زدم مادرش اومد دم درب تا لباسهای خاکی پسرش رو دید گفت چی شده؟ منم گفتم: داشتیم بازی میکردیم. خوردش زمین. ننه ساسان هم یک زن چاق و توپر بود. دست ساسان رو گرفت برد تو و به من هم گفت: بیا تو یه استراحتی بکن بعد برو. منم که ترسیده بودم. گفتم: نه باید برم ده دیرم میشه. به شب میخورم. ولی ننه ساسان ول کن نبود گفت: بیا یه شربت بخور و برو. رفتیم داخل خونه که ننه ساسان ازش پرسید پسرم کجات درد میکنه. که ساسان هم گفت: سوراخ کونم. این و دوستاش کثافتها به زور ترتیبم رو دادن. هنوز حرف ساسان تمام نشده بود که یه کشیده محکم زد تو صورت من. تا به خودم اومدم دومی رو خورده بودم. کلی هم فهش شنیدم. اومدم دربرم که ننه ساسان پرتم کرد رو زمین گفت: کجا بتمرگ سرجات. بعد شلوار ساسان رو کشید پایین سوراخ کونش رو دید قرمز شده و یه کمی هم خونی. رفت تو اتاق یک پماد آورد زد به سوراخ کون ساسان و بردش بخوابنتش. بعد برگشت سراغ من و حسابی تا میتوانست من و زد. بعد اسم و فامیل و آدرس روستامون رو ازم گرفت. گفت: دعا کن خوب بشه وگرنه بیچاره ات میکنم. و با یه کشیده دیگه از خونه انداختم بیرون.تمام بدنم درد میکرد. ولی باید سریع خودم رو میرسوندم به مینی بوس وگرنه شب رو باید تو پارکی جای میخوابیدم. خدا رو شکر به مینی بوس رسیدم. رفتم ده . تا صبح سحر بیدار بودم از ترس . وقتی حسن رو دیدم جریان رو براش تعریف کردم. حسن هم گفت تنها راهی که داری از اینجا بری تو که دیپلمت رو هم گرفتی. دیدم حرفش منطقی است. تصمیم گرفتم فرداش برم ترمینال و یه بلیط بگیرم و از دهمون دور بشم تا آبها از آسیاب بی افته برگردم . اون روز همه حسن میپرسید. از کون کردنت بگو. دهنم رو گاییده بود ادامه دارد….. تهران قسمت ۲از بس که سئوال میکرد. منم گفتم میخواهی امتحان کنی. اون هم که انگار منتظر همین حرف بود سریع شلوارش رو کشید پایین. منم یواش یواش کیرم رو به سوراخ کونش فشار میدادم اوم جیغ میزد. بهش گفتم میخوای بیخیال بشی؟ گفت: مرد تحمل میکنه. منم سرکیرم رو فرستادم تو. از درد داشت میمرد ولی گفت: زود باش دیگه منم شروع کردم به تلمبه زدن و یواش یواش کیرم رو تا ته تو کون حسن جا کردم. خیلی بهم حال داد. وقتی آبم اومد حسن توان تکون خوردن رو هم نداشت. شب با بدبختی رفت . نمیتوانست راه بره با خر هم کونش درد میگرفت.فرداش به دایی گفتم میخواهم برم سفرپول لازم دارم. دایی هم کمی بهم پول داد. منم رفتم ترمینال یاسوج . دیدم اتوبوس تهران داره میره منم بلیط گرفتم و راه افتادم. وقتی رسیدم تهران خیلی حال کردم. یه شهر شلوغ. پراز زنهای خوش تیپ . خیلی با حال بود تا بعد ازظهر تو خیابانها میچرخیدم. رفتم تو پارک نشسته بودم که دیدم یک آقای جوان اومد پرسید چیزی لازم داری؟ گفتم نه مرسی. گفت منظور مواد . مشروب . پاسور. چی میخواهی؟ گفتم نه مرسی. گفت: پس اینجا چه میکنی؟ گفتم: اومد تهران برای زندگی. مرده خندید گفت: کسی رو اینجا داری؟ گفتم: نه گفت: جا خواب داری؟ گفتم: نه . خندید و دستش رو دراز کرد گفت: سعید هستم. منم دست دادم گفتم رجب هستم. گفت: وایسا شب که میخواهم برم خونه. با خودم میبرمت تو همونجا یه اتاق بگیر برای شروع زندگی بد نیست.بعد گفت: همینجا باش من برم کمی کاسبی کنم بعد میام دنبالت. و رفتش . منم رو نیمکت دراز کشیدم تا غروب شد. سعید اومد.صدام کرد گفت: پاشو بریم رجب. منم پاشدم رفتیم پایین شهر تو راه کلی از زندگیم براش تعریف کردم تا به یه محله داغون رسیدیم. به یه خونه رسیدم با درب چوبی قدیمی. سعید درب رو هل داد باز شد رفتیم تو. یک حیات بزرگ با حوضی که وسط حیاط بود. دورتا دور خونه هم آتاق بود. سعید شروع کرد با صدای بلند صدا کردن شهلا خانم . شهلا خانم . که یه زن سبزه درشت و چاق اومد جلو. یه پسر هم سن و سال منم پشت سرش بود که بعدا فهمیدم پسرش سجاد بود که از قیافش تابلو بود معتاده. سعید گفت: شهلا خانم این دوستم یه اتاق میخواهد. ولی مراعاتش رو بکن تازه اومده تهران. شهلا خانم هم گفت: چشم آقا سعید. بعد رو کرد به من گفت: اسمت چیه؟ گفتم: رجب. شهلا خانم هم چادرش رو دورکمرش بست و دست من رو گرفت برد سمت یکی از اتاقها. گفت این مال شماست . بعد یه توالت رو تو حیاط نشونم داد گفت: اینم توالت. که همه گانی است. اینم حمام که باز همگانی است. آشپزخانه هم نشون داد گفت اینم همگانی است ولی باید برای خودت گاز بگیری و یه یخچال که تو اتاقت بزاری. منم تشکر کردم رفتم تو اتاقم. نه قفلی داشت نه هیچی. کفش هم موزائیک بود. نیم ساعتی گذشت دیدم در اتاقم رو میزنن. درب رو باز کردم. یک خانم لاغر چهل و هفت یا هشت ساله بو با یک خانم توپل و سفید تقریبان هم سن و سالش. تعارف کردم بفرمایید تو که خانم توپله یه نگاهی به داخل اتاق نگاه کرد گفت: وسیله نداری؟ گفتم: نه تازه اومدم. زن سبزه لاغر دستش رو دراز کرد و گفت: فهمیه هستم با دخترم فتانه اتاق کناریت زندگی میکنیم. منم دست دادم گفتم رجب هستم. بعد زن چاق و سفیده دستش رو دراز کرد گفت: نصرین هستم با دخترم نرگس و شوهرم تقی اتاق اینطرفی زندگی میکنیم. بعد فهیمه خانم گفت: شام که نخوردی بیا اتاق ما دور هم باشیم. منم که گوشنه ام بود قبول کردم. و دنبالشون رفتم اتاق بغلی. یه سفره وسط پهن بود و دوتا دختر نشسته بودن پای سفره.تا من وارد شدم هر دوتاشون بلند شدن . و سلام کردن فهمیه خانم هم معرفی کرد اون دختر لاغره رو گفت فتانه دخترم و اون دختر توپل و سفیده که سینه های بزرگی هم داشت رو گفت نرگس دختر نصرین خانم. منم به دخترا معرفی کرد آقا رجب .بعد تعارف کرد نشستیم سر سفره. نصرین خانم گفت: بفرمایید. من هم پرسیدم شوهرتون نمیاد؟ که نصرین خانم گفت: گور باباش اون از پای منقل بلند نمیشه که. نصف شب باید براش یه چیزی درست کنم کوفت بکنه. من دیگه چیزی نگفتم. شام املت بود. من که روم نمیشد بکشم. فتانه بشقابم رو برداشت و برام املت کشید و گفت: آقا رجب چرا تعارف میکنید. خیلی با عشوه حرف میزد. کیرم شق شد. سرم رو انداختم پایین و شروع کردم به خوردن. بعد از شام خواستم برم که نصرین خانم گفت: بشین یه چایی بخوریم بیشتر با هم آشنا بشیم. فتانه و نرگس رفتن چای درست کنن. وقتی فتانه سینی چای رو آورد و پشت سرش هم نرگس قندان رو. نصرین خانم گفت: خوب حالا آقا رجب از خودت بگو. چند سالته از کجا اومدی؟ گفتم: ۱۹ سالمه از یکی از روستاهای اطراف یاسوج اومدم به اسم (کتا) فهمیه با تعجب گفت: ۱۹ سالته؟ منم گفتم: بله. نصرین خانم گفت: با این هیکلی که تو داری آدم فکر میکنه حداقل ۲۶ یا ۲۷ سالته. فتانه پرسید شغلت چیه؟ گفتم: تو ده که بودم چوپانی میکردم و درس میخواندم. نرگس گفت: اینجا میخواهی چکار کنی؟ گفتم: هر کاری گیرم بیاد من کاری هستم هر کاری باشه انجام میدم. فتانه پرسید نامزد داری؟ گفتم: نه . نرگس پرسید دوست دختر چطور؟ گفتم این که گفتی رو نمیدونم منظورت چیه. ولی اگه منظور کسی رو برای ازدواج ندارم. خودم تنها هستم. بعد احساس کردم فتانه از یک طرف و نرگس از طرف دیگه خودشون رو به من چسبوندن. من که از این کار اونها از خجالت قرمز شده بودم و کیرم هم شق شده بود چون اولین باری بود که بدن به یه دختر یا خانم میخورد. بعد گفتم: حالا شما از خودتون بگید. بعد رو کردم رو به فهمیه خانم گفتم: شما بگو چند سالته؟ چه کارمیکنی؟ مجردی یا متاهل؟ادامه دارد….. تهران قسمت ۳ فهمیه خانم هم گفت: ۴۵ سالمه. مجردم . شوهرم معتاد بود ۱۵ سال پیش ازش جدا شدم. کارم هم تو خونه های مردم کلفتی میکنم . لباس میشورم. هرکاری گیرم بیاد. بعد از حرف زدن فهمیه خانم یه کمی راحت تر شدم وقتی احساس کردم اونها هم مثل خودم هستن. بعد رو کردم به فتانه گفتم: حالا تو بگو. فتانه هم با عشوه شروع کرد به حرف زدن که با صداش کیرم شق شق تر میشد. گفت: ۲۵ سالمه ولی همه میگن بیشتر از ۲۰ بهت نمیخوره و با مامانم کار میکنم . بعد نصرین خانم گفت: من ۴۳ سالمه خانه دارم . من که کمی پرو شده بودم. پرسیدم پس خرج اعتیاد شوهرت درمیاد؟ که دیدم نصرین خانم قرمز شد و سرش رو انداخت پایین بعد یک دقیقه سکوت گفت: تو هم مثل پسر خودمی. خرج اعتیاد و خورد و خوراک ما از من و نرگس درمیاد. با تعجب پرسیدم یعنی چی؟ که نرگس زد زیر گریه و گفت: یعنی پدر حرمزاده ام . من و مامانم رو در اختیار مردها قرار میده تا خرج اعتیادش دربیاد. بعد از کنار من بلند شد که بره بیرون که دستش رو گرفت. نشوندمش کنار خودم. گفتم: ببخشید من سئوال احمقانه کردم. که نصرین خانم گفت: آخرش که میفهمیدی. بهتر که همین اول بفهمی اگه نخواستی با ما رفت و آمد نکنی. منم گفتم: من مامانم به رحمت خدا رفته. و از این به تو مامان نصرین خودمی و به فهمیه اشاره کردم گفتم: اینم مامان فهمیه خودمه. خیلی خوشحالم دیگه تنها نیستم و یه فامیل خوب مثل شما دارم. و دستم رو انداختم پشت فتانه و نرگس و به سمت خودم کشیدمشون و یکی یه بوسشون کردم و گفتم: اینها هم خواهرهای خوشکل خودم هستن. دیدم هر دوتاشون نیششون باز شد. بعد رو کردم به نصرین گفتم: مامان نصرین خوب خوشکلی باید حسابی هم مشتری داشته باشی. که نصرین زد زیر خنده گفت: کی میگه من خوشکلم. از نظرشون من چاقم. و پیر. منم گفت: ولی برعکس هم خوشکلی هم جوان. دلشون هم بخواهد. گفت: ولی نرگس خوب طرفدار داره. روکردم به نرگس پرسیدم. چند سالته؟ گفت: ۱۵ سالمه. گفتم: از کی اینکار رو میکنی؟ دیدم سرش رو انداخت پایین و نصرین گفت: از دوازده سالگی تقی مجبورش کرد. دیدم نرگس ناراحت شده به خودم فشارش دادم گفتم: خوشبحال شوهرت چه حالی بکنه زنش حرفه ای حرفه ایه. سرش رو بالا کرد و یه بوسم کرد گفت: تو چقدر مهربونی. من که دیگه کیرم داشت منفجر میشد. بعد صدای آقا تقی اومد که نصرین رو داشت صدا میزد. نصرین بلند شد گفت: ما دیگه بریم شما ها هم کمی استراحت کنید. نرگس هم بلند شد نصرین خانم اومد طرف من محکم بغلم کرد و به سینه هاش فشارم میداد. منم تو گوشش گفتم: تو مامان خوشکله منی. دوست دارم. نصرین که از خوشحالی قرمز شده بود من و ول کرد نرگس اومد طرفم بغلش کردم دستم رو انداختم رو کونش و یه کمی به خودم فشارش دادم. بعد بوسیدم گفتم: خواهر کوچولو عاشقتم. بعد اونها رفتن.منم اومد خداحافظی کنم برم اتاقم که فهمیه گفت: پسرگلم تو که اتاقت هنوز هیچی نداره. فتانه گفت: نمیخواهی پیش خواهرت و مامانت بخوابی. من که دیگه جوابی نداشتم ساکت شدم. بعد گفتم: برم لباس خواب بپوشم. من که عادت نداشتم شورت زیر شلوارم بپوشم برای همین رفتم اتاقم یه شلوار کردی و زیرپوش پوشیدم اومد دیدم فهمیه سه تا توشک وسط اتاق انداخت و خودش و فتانه هم لباس خواب یکسره بلند پوشیدن. فتانه و فهمیه رفتن تو جاشون و توشک وسطی رو خالی گذشتن که من بخوابم منم رفتم تو جای وسطی خوابیدم. فتانه چراغ رو خواموش کرد. هر سه داز کشیدم فهمیه خانم شروع کرد. گفت: تا حالا با هیچ زنی خوابیدی؟ گفتم: یعنی چی؟ که فتانه دستش رو از زیر لحاف رسوند به کیر من و از روشلوار دست گذاشت روش گفت: یعنی تا حالا زنی رو کردی؟ من که حسابی خجالت کشیده بودم . با من و من گفتم: نه . فهیمه دستش رو انداخت رو سینه ام و گفت: مامان فهمیه فدات بشه پس چه کار میکردی؟ منم با خجالت گفت: فقط پسر کردم. که فهمیه بوسیدم و گفت: باید زن رو مزه کنی ببینی سکس یعنی چی. که یکدفعه احساس کردم کیرم گرم شد. ناخودآگاه پریدم بالا. لحاف رو زدم کنار دیدم فتانه کیرم رو کرده تو دهنش داره میخوره. من که اولین تجربه سکس با زنم بود افتاده بودم به التماس . اه . نکن . اه . اه . فهمیه بلند شد چراغ رو روشن کرد. بعد لخت شد. داشتم دیوانه میشدم مامان فهمیه لاغر بود ولی سینه های متوسط ولی شل و اویزون داشت. با دیدن این صحنه . با التماس به مامان فهمیه گفتم: مامان به فتانه بگو بس کنه حالم خیلی خراب شده. مامان فهمیه گفت: باید چکار کنی حالت خوب بشه؟ . گفتم: باید یکی رو بکنم. مامان فهمیه خوابید پاهاشو باز کرد و به فتانه گفت: ولش کن بیاد مامانش رو بکنه. من که هیچی حالیم نبود تا کیرم رو از دهن فتانه اومد بیرون خودم رو رسوندم به مامان فهمیه ولی نمیدونستم باید چکار کنم. مامان فهمیه کیرم رو گرفت گذاشت جلو کوسش. منم با یه فشار همه اش رو کردم تو. که جیغ مامان فهمیه بالا رفت. گفت: این چه کیریه؟ چقدر کلفته؟ من که هیچی حالیم نبود و داشتم اولین کوس زندگیم رو میکردم با تمام قدرت تلمبه میزدم ۱۵ دقیقه ای زدم که آبم اومد. ریختم تو کوسش. و افتادم سر جام . دوبار فتانه شروع کرد به خوردن کیرم. چند دقیقه نشد که دوباره حالم خراب شد. گفتم: فتانه حالم خراب شد دوباره. فتانه سریع لخت شد خوابید رو جاش گفت: زود باش رجب . فتانه هم لاغر و قد بلند بود با دوتا سینه بزرگ و شل . اینبار که بلد شده بودم سریع کیرم رو فرستادم تو کوسش و شروع کردم به تلمبه زدن. فتانه هم جیغش هوا رفته بود که چقدر کلفته. جرم بده داداشی. عاشقتم جرم بده. منم با حرفهای فتانه حشری تر میشدم و محکمتر میکردم بیست دقیقه ای کردم تا آبم اومد ریختم تو کوس. دوتامون افتادیم. مامان فهیمه کیرم رو گرفت باش بازی میکرد. بعد سینه هاش رو آورد جلو دهنم گفت: بیا شیر بخور پسرم. تا شروع کردم سینه های مامان فهمیه رو خوردن کیرم دوباره شق شد. بعد که حسابی سینه هاشو خوردم. خوابوندمش افتادم روش اینبار نیم ساعتی کردم تا آبم اومد. اینبار افتادم روجام که دیدم فتانه دوباره شروع کرد کیرم رو خوردن. گفتم: آبجی فتانه بیا بالا بهم سینه بده بخورم. فتانه هم گفت: شرط داره بهت سینه میدم بخوری ولی بعدش باید کوسم رو هم بخوری. من که هیچی حالیم نبود گفتم: باشه . فتانه کیرم رو تو دستش گرفته بود. و سینه هاشو آورد جلو دهنم منم شروع کردم به خوردن خیلی باحال بود حاله دورش قهوه ای تیره. با سربرجسته و خودش هم بزرگ ولی شل بود. حسابی حال کردم. یواش یواش کیرم دوباره شق شد. که فتانه پاشد گفت: حالا باید کوسم رو بخوری. مامان فهمیه گفت: این چه کاریه تا حالا کی رو دیدی که کوس بخوره. فتانه هم گفت: تو یه مجله دیدم میخواهم امتحان کنم. بعد کوس پرموش رو گذاشت رو دهنم و گفت: بخورم. اول خیلی چندشم شد. بعد کمی خوردن. انگاره با بوش داشت دیوانم میکرد. یواش یواش وحشی شدم و حسابی لیس میزدم و می میکیدم. فتانه هم داشت عشق میکرد و جیغ میکشید. بعد دیدم لرزید و یه مایع لزجی از تو کوسش اومد. خواستم بلندش کنم. که با خودم گفتم: من که از کوس خوردن خوشم اومد بزار این رو هم امتحان کنم. شروع به خوردن آبش کردم یه کمی لزج و نمکی بود اولش سختم بود بعد خوشم اومد. حسابی لیسش زدم . بعد فتانه رو بلند کردم و افتادم روش اینبار کیرم راحت رفت تو کوسش با تمام قدرت تلمبه میزدم. ولی آبم نمی اومد. نیم ساعتی تلمبه زدم. هر دوتامون خیس عرق بودیم . که یه دفعه آبم اومد ریختم توش و از خستگی بیهوش شدم. وقتی چشمهام رو باز کردم صبح بود. دیدم فهمیه نیستش. فتانه هم با بلند شدن من بلند شد. ساعت ۹ شده بود. فتانه سریع لباس پوشید گفت: باید برم سرکار و یه لقمه نون و پنیر برای من و یکی برای خودش درست کرد و رفت. منم اومدم بیرون دیدم آقا سعید میخواهد بره بیرون گفتم: آقا سعید کجا میری؟ گفت: دارم میرم سرکار. چطور مگه؟ گفتم: میشه منم بات بیام بهم بگی کجا برم برای کار.ادامه دارد….. تهران قسمت ۴ آقا سعید زد زیر خنده و گفت: دیوانه حالا که موقع کارگری نیست باید صبح ساعت ۵ صبح بری که ۶ برسی که معمارهایی. که کارگر میخواهن میان کارگر میبرن. ولی حالا اگه میخواهی بیا بریم حداقل جاشو یاد بگیری فردا صبح زود بری. شاید هم برای نصف روز هم کار گیرت بیاد. ساعت ۱۰:۳۰ رسیدیم نزدیک پارکی که سعید ساقی بود. گفت: برود سر میدون بشین کسی کارگر بخواهد میاد اونجا. منم تشکر کردم و رفتم. وقتی رسیدم سه یا چهار تا پیرمرد هم بودن که وسایل بنایی دستشون بود. منم کنارشون نشستم. و شروع کردم باشون حرف زدن که راه و چاه رو یاد بگیرم. ساعت شد ۱۲ که یه ماشین بنز درست حسابی اومد. همه بلند شدیم که اگه کارگر خواست بپریم تو ماشینش. یه مرد کت و شلواری بود. گفت: کدومتون باغبونه. دیدم بقیه ساکت شدن رفتن بشینن . من گفتم: من باغبونی هم بلدم. مرد کت شلواریه گفت: سوار شو. سوار ماشین شدم. گفت: اسمت چیه؟ گفتم: رجب . گفت: اسم منم رضا است. میبرمت خونه بیاد باغچه رو مثل دسته گل بکنی. یک هفته هم بیشتر وقت نداری. اگه خوب کار کردی نگرت میدارم. بعد ما رو برد اون بالاها یه محله خیلی شیک. درب یه خونه ویلایی خیلی بزرگ ایستاد. گفت: پیاده شو همین جاست. درب رو باز کرد. منم پشت سرش رفتم تو. گفت: این هم باغچه وسیله های باغبونی هم تو اون اتاق ته حیاط است. اگه چیز دیگه هم خواستی برو داخل به کارگرهامون بگو بهت بدن. بعد گفت من خیلی کار دارم باید برم. و درب رو بست و رفت. منم خوشحال که حداقل برای یک هفته کار پیدا کردم. رفتم بیل و کلنگ رو برداشتم از تو اتاقک ته حیاط. ولی عجب حیاطی بود باغ بود نه باغچه . مشغول کار شدم. که درب باز شد یه پسره هم سن و سال خودم اومد تو. تا منو دید جا خورد. گفت: تو دیگه کی هستی؟ گفتم: رجبم. مثل اینکه از لهجه من خنده اش گرفته بود. گفت: منظورم اینجا چکار میکنی؟ گفتم: دارم باغچه رو درست میکنم. باز خندید گفت: پس باغبون جدیدی. ببین دهنت قرص هست؟ گفتم: بله آقا. گفت: پس مواظب باش من با دوست دخترم میریم تو اتاق ته حیاط اگه کسی اومد خبرم کن. گفتم: چشم آقا. بعد دیدم دوباره درب رو باز کرد یه دختره مانتویی اومد داخل. و سریع رفتن به سمت اتاقک ته حیاط. که من یکدفعه صدا زدم هووووی ی ی آقا . که اون پسره برگشت با دست جلو دماغش گرفت گفت: ساکت چرا سر و صدا میکنی؟ گفتم: ببخشید شما اسمتون رو نگفتید که بتوانم صداتون کنم. اونم گفت: فرهاد هستم. جان مادرت سر و صدا نکن. گفتم: چشم آقا خیالت راحت. اونها رفتن تو اتاق و منم مشغول کار بودم که صدای بوق اومد. یکبار . دوبار . سه بار. تو دلم گفتم: چه آدم بیشعوری چقدر بوق میزنه. بعد دیدم یه زنه سی یا سی وخورده ای ساله بدو بدو اومد درب حیاط رو باز کرد و یه بنز قرمز شیک اومد داخل که یه خانم سوارش بود. زنه از ماشین پیاده شد . گفت: سمیه درب رو ببند یه ذره خرید کردم ببرداخل. بعد چشمش به من افتاد. گفت: تو کی هستی؟ گفتم: رجبم گفت: مسخره منظورم تو خونه من چکار میکنی؟ گفتم: باغبونی. زنه با عصبانیت پرسید کی تو رو آورده؟ گفتم: آقا رضا. بعد گفت: تو از اون موقع که من بوق زدم اینجا پشت درب بودی؟ گفتم: نه خانم. پشت درب نبودیم. تو باغچه داشتیم کار میکردیم. زنه که هم عصبانی بود هم خنده اش گرفته بود. گفت: بیشعور اگه یکبار دیگه صدای بوق ماشین منو شنیدی سریع میدوی و میای درب رو باز میکنی. گفتم: چشم خانم. بعد اومد سمت باغچه گفت: داری چکار میکنی؟ گفتم: به شما چه. آقا رضا گفته باغچه رو درست کنم منم دارم کارم رو میکنم. زنه دوباره با عصبانیت گفت: بیشعور اینجا من خانم خونه هستم. حرف حرف من است اگه یکبار دیگه اینطور صحبت کنی گوشت رو میگیرم میندازمت بیرون. منم از ترسم گفتم: چشم خانم هرچی شما بگید. بعد اومد بره داخل خونه که صدا زدم هو وووی ی خانم. که باز زنه با عصبانیت یه نگاه کرد گفت: بیشعور اسمم فرنگیس خانم است. گفتم: منم اسم رجب است نه بیشعور. دوباره اومد بره صدا کردم هوووووی ی ی فرنگیس خانم. فرنگیس خانم برگشت هم خنده اش گرفته بود هم میخواست نشون بده عصبانی است گفت: رجب بیشعور بیا اینجا. رفتم جلو. تا رسیدم بهش گوشم رو گرفت چرخوند. گفت: دیگه نبینم منو اینطور صدا کنی. هو ووووی ی ی مال خر و الاغه. فهمیدی؟ گفتم: بله فرنگیس خانم. گفت: خوب حالا چکار داشتی؟ گفتم: من خیلی گشنمه. چیزی ندارید بخورم. گفت: اینجا تو خونه ما نهار ساعت ۲ خورده میشه. نیم ساعت دیگه تحمل کن بعد میگم سمیه برات غذا بیاره . بعد رفت داخل . منم مشغول کار شدم که دیدم. یه صدای فیش فیش میاد نگاه کردم دیدم آقا فرهاد از ته حیاط داره صدا میده. گفتم: چته آقا فرهاد چرا فیش فیش میکنی داری باد خالی میکنی؟ گفت: احمق مگه یادت رفت مواظب باش کسی نباشه من اینو رد کنم بره. تازه دوزاریم افتاد. گفتم: کسی نیست بیا. اومد و دختره رو رد کرد رفت. گفتم: خسته نباشی آقا فرهاد . فرهاد دوباره خنده اش گرفته بود. گفت: بیشعور لازم نیست بعد اینجور کارها خسته نباشید بگی. گفتم: آخ خیس عرقی. با خنده گفت: مرسی شما هم خسته نباشی. بعد گفت: وای کتابهام تو اتاق جا گذاشتم میاریش من برم یه دوش بگیرم تا موقع نهار ده دقیقه وقت دارم. بو عرق گرفتم. گفتم: آره برو بگو گوه میدی. فرهاد خندید و رفت. منم شیرآب رو باز کردم که خاک باغچه کمی نرم بشه معلوم نبود چند ماه به این درختهای بدبخت آب ندادن. بعد گفتم چکار کنم رفتم تو اتاق کتابهای فرهاد رو بیارم. وای جزوه ریاضی بود. ریاضی عشق منه. شروع کردم به خواندن جزوه که یکی زنگ درب خونه رو زد. ولی دستش رو از روی زنگ برد نمیداشت. پریدم درب رو باز کردم یه دختر خوشکل بود. گفتم: هوووووی ی ی چه خبرت؟ مگه خونه باباته اینطور زنگ میزنی؟ یه کمی شعور داشته باش. نفهم. بعد درب رو بستم. سمیه اومد از درب خونه بیرون گفت: کی بود آقا رجب. یک لحظه با گفتن آقا رجب قند تو دلم آب شد. صدای سمیه خیلی ناز بود ولی برعکس صداش خیلی زشت بود یعنی خیلی هم نه ولی اصلان خوشکل نبود. بیشتر متمایل به زشت بود. دوباره سمیه گفت: با شمام آقا رجب میگم کی بود زنگ زد. گفت: نمیدونم یک دختر بیشعور که داشت زنگ رو از جا میکند. یک لحظه سمیه زد تو سرش گفت: خاک تو سرم سارا خانمه. و بدو اومد درب رو باز کنه. گفتم: سارا خانم کیه؟ گفت: دختر فرنگیس خانم دیگه. درب رو باز کرد. سارا اومد تو یه نگاهی به من کرد به سمیه گفت: این چه خریه اینجا. سمیه گفت: این آقا رجب باغبون جدیده. خانم شما مگه کلید نداری؟ گفت: یادم رفته کلیدم رو ببرم. بعد رفت تو خونه. منم مشغول خواندن جزوه شدم تا سمیه یک سینی غذا آورد وای پلو و مرغ بود. باز با صدایی مهربونش گفت: بفرما آقا رجب نهارتون رو آوردم. منم تشکر کردم و گرفتم. و افتادم به جونش سه سوته تمامش کردم. رفتم دم درب و درب رو باز کردم سرم رو کردم تو صدا زدم هووووی ی ی ی سمیه خانم. که صدایی فرنگیس خانم اومد گفت: دوباره گوشمالی میخواهی رجب؟ گفتم: غلط کردم فرنگیس خانم. بعد صدا زدم هووووی ی ی آقا فرهاد میشه بیای این ظرف غذا رو ببری؟ دوباره فرنگیس خانم گفت: رجب جدا گوشمالی میخواهی. مگه این کار فرهاد است؟ فرهاد داشت میخندید. منم گفتم: غلط کردم فرنگیس خانم. هووووو ی ی ی سارا خانم بیا این ظرفها رو بگیر که دستم شکست. فرهاد که دیگه داشت از خنده می مرد قه قه میزد. از خنده اون فرنگیس خانم هم خنده اش گرفته بود. سارا خانم اومد. به سمت من. منم خوشحال شدم که دیگه اینبار درست صدا زدم. چشمت روز بد نبینه. سارا خانم تا به من رسید چنان گوش رو گرفت و پیچوند که داشت کنده میشد. که جیغم هوا رفت هووی ی ی مگه مال باباته. کندیش. سارا گفت: اسم من چیه؟ گفتم: سارا خانم. گوشم رو بیشتر فشار داد گفت: نه از این به بعد میگی سارا خانم جان. فهمیدی؟ گفتم: چشم. حالا گوشم رو ول کنید. کمی بیشتر فشار داد گفت: کارهات رو هم خودت میکنی. اونجا هم آشپزخانه است. ظرفهات رو ببر اونجا انقدر هم سرو صدا نکن. گفتم: چشم. سارا هم گوشم رو ول کرد. من یواش گفتم: نامرد. سارا گفت: چی گفتی؟ گفتم: هیچی گفتم چه خانم خوشکلی. گفت: آره. نامردم خودتی. بدو برو تا دوبار گوشت رو نگرفتم.رفتم سمت آشپزخانه دیدم سمیه با یه خانم چاق دیگه سرمیز تو آشپزخانه نشستن دارن. غذا میخورن. رو کردم به سمیه خانم گفتم: اینها رو چکار کنم؟ سمیه هم گفت : بزار اونجا کنار ظرفشویی . داشتم ظرفها رو میزاشت که پرسید چطور بود آقا رجب؟ گفتم دستت درد نکنه عالی بود خیلی خوشمزه بود. که سمیه گفت: این دست پخت معصومه خانم است و اون خانمه چاقه رو نشون داد. منم حسابی ازش تشکر کردم. اون هم که خیلی مهربون بود کلی تشکر کرد. بعد اومد رفتم تو حیاط همینطور که به باغچه آب میدادم که نرم بشه جزوه فرهاد رو هم میخواندم که دیدم وسطش یه برگه است نگاه کردم دیدم سئوالهای ریاضی است. نشستم همه اش رو حل کردم گذاشتم کنار. مشغول کار شدم. فرهاد اومد بیرون که کتابهاش رو ببره. گفتم: چه جزوه خوبی داری میدی بعضی وقتها بخوانمش. فرهاد خندید گفت: مگه نقاشیه که میخوای نگاهش کنی. گفتم: من دیپلم ریاضی هستم. گفت: این مال دانشگاه است من ترم اول عمران هستم. و ریاضیش خیلی سخته تازه کلی سئوال داده باید حل کنم پوستم کنده است. منم گفتم: ولی خیلی راحت بود. فرهاد گفت: اگه راحته بیا یکی از سئوالها رو حل کن بعد الکی حرف بزن. بعد سئوالها رو از لای جزوه برداشت گفت: کی اینها رو حل کرده؟ گفتم: من حل کردم خیلی راحت بود. فرهاد پرسید الکی حل کردی یا خدایش درست حل کردی؟ گفتم: بخدا راحت بود حل کردم. فرهاد گفت: اگه فردا دیدم اشتباه بود کاری میکنم بابا اخراجت بکنه. گفتم: اگه درست بود؟ گفت: یه جایزه پیش من داری. بعد رفت تو خونهساعت شش شد که دیدم آقا رضا اومد. یه نگاهی به باغچه کرد دید خیلی روش کار کردم. تشکر کرد. گفت: میخواهی بری برو ولی صبح زود بیا. گفتم: چشم. بعد دید هنوز منتظرم گفت: پس منتظر چی هستی. گفتم: شرمنده آقا میشه بهم بگید چطوری میتوانم برم خونمون بعد آدرس رو از تو جیبم درآوردم دادم بهش. زد زیر خنده گفت: مگه چند وقته اومد تهران گفتم: دو روزه. باز خندید و گفت چطور برم خونه.ادامه دارد…… تهران قسمت ۵وقتی رسیدم خونه. دیدم همه تو حیاط نشستن و برا خودشون دارن تخمه میخورن و اختلات میکنن. اومدم برم تو اتاقم که شهلا خانم صدا زد رجب بیا اینجا کارت دارم. رفتم تو حیاط سلام کردم. شهلا خانم معرفی کرد این آقا رجب همسایه جدیدمون است. بعد شروع کرد بقیه همسایه ها رو بهم معرفی کردن. اولی آقا تقی بود با نصرین و نرگس . دومین همسایه فهمیه و فتانه بودن که میشناختم بعد آقا سعید بود که ساغی بود با همسرش طوبی خانم که یه زن ۳۵ یا ۳۶ ساله بود و خیلی هم خوش هیکل بود و خواهرش سیما خانم که دختری ۲۷ یا ۲۸ ساله بود زندگی میکرد.آقا سعید و خانواده اش اصالتان شیرازی بودن. همسایه بعدی یک پیرمرد و پیرزن بودن آقا شاپور که فکر کنم ۶۵ سال رو داشت با خانمش روح انگیز خانم که ۵۷ سالش بود. اصالتان مال تبریز بودنم. آقا شاپور بازنشسته ژاندامری بود و حقوق بازنشستگی میگرفت. همسایه بعدی آقا جواد بود که ۴۵ سالی داشت با همسرش سوگل خانم که ۴۶ سالش بود و دخترشون ملیحه که ۲۳ سالش بود و پسرشون که حمید که ۲۰ سالش بود. زندگی میکردن. آقا جواد کارگر شهرداری بود. و اوضاع مالی خوبی هم نداشتن. پسرش هم جز کفتر بازی کاری نمیکرد. اصالتان مال دهاتهای اطراف مشهد بودن. همسایه آخری مهتاب خانم بود که زن شهید بود و از اون چادریها بود که فقط یه چشمش پیدا بود همیشه سرنماز و روزه بود. مهتاب خانم ۳۸ سالش بود سه تا هم بچه داشت دختر بزرگش زهرا ۱۷ سالش بود. و پسرش علی ۱۴ سالش بود و دختر کوچیکش فاطمه ۱۲ سالش بود.یعنی هفت خانواده با صاحب خونه تو اونجا زندگی میکردن. بعد از آشنایی. از شهلا خانم پرسیدم اینهمه آدم مجبورن از یک توالت استفاده کنن. شهلا خانم هم گفت: همینی که هست. از تو جیبم توالت بیارم. بعد گفت: یه توالت دیگه هم تو اتاق آقا جوادینا که خراب کردنش انباریشون. اگه پول جمع کنید میشه تعمیرش کرد. که همه نگاه هم کردن و معلوم بود کسی پولی نداره. شهلا خانم گفت: پس هر وقت پول داشتید یه فکری به حالش میکنیم.یواش یواش هر کسی رفت تو اتاق خودش. منم رفتم سراغ حوضه وسط حیاط یه آبی به صورتم زدم که خستگی از تنم در بیاد که نصرین خانم صدا زد آقا رجب بیا شام آماده است. اول فکر کردم داره به اتاق خودشون دعوت میکنه بعد دقت کردم دیدم نه درب اتاق فهمیه ایستاده. رفتم داخل همه نشسته بودن. فقط وسط نصرین و نرگس خالی بود. تا نشستم. نصرین خانم زد رو پام گفت: ای شیطون شنیدم دیشب حسابی هوای فهیمه و فتانه رو داشتی. تا این رو گرفت از خجالت سرم رو انداختم پایین. قرمز قرمز شده بودم. که نرگس دست گذاشت رو کیرم و یه فشاری داد و گفت: امشب باید هوای من و مامانم رو هم داشته باشی. من که کلی خجالت کشیده بودم. همینطور با سر پایین غذا میخوردم. ولی نرگس هر چند دقیقه یکبار دستش رو میزاشت رو کیرم و یه فشارش میداد و یه لبخند میزد. شام رو که خوردیم. فتانه و نرگس شروع کردن به جمع کردن سفره. و رفتن که چایی درست بکنن و بیارن. تا فتانه و نرگس رفتن فهمیه بلند شد لباسهاشو درآورد لخت مادرزاد شد. من از خجالت داشتم آب میشدم با اینکه دیشب کرده بودمش ولی اینبار فرق داشت نصرین خانم هم نشسته بود. فهمیه اومد کنارم نشست خودش رو چسبوند به من و دستش رو گذاشت رو کیرم. و گفت: کیر کلفتت چطوره؟ من با خجالت گفت: فهمیه خانم زشته. فهیمه رو کرد به نصرین گفت: چرا لخت نمیشی پسرم خجالت میکشه. نصرین خانم هم انگار منتظر این حرف بود. سریع پاشد و لباسهاش رو درآورد. وای چی میدیدم. پوست نصرین سفید سفید بود. وای چه سینه هایی بزرگی. با یه حاله صورتی رنگ پهن و سربرجسته ریز. با یه شکم گنده سفیده. وای چه ناف بزرگی داشت. شورتش رو که درآورد یه کوس توپل و بزرگ و پشمالو افتاد بیرون. نا خودآگاه بلند شدم بغلش کردم و به خودم فشارش میدام خیلی نرم بود. دوتا دستهام رو انداختم دور کونش. کونش زیاد بزرگ نبود. کیرم شق شق شده بود. بدون این که متوجه بشم فهمیه لخت لختم کرد. من فقط داشتم نصرین رو نوازش میکردم و سینه هاش رو بوس میکردم. که فتانه و نرگس اومدن تو. با دیدن این صحنه نرگس گفت: آخ جون شروع کردین . بعد سینی چای و شیرینی رو گذاشتن زمین و سه سوته هر دوتاشون لخت شدن. وای نرگس هم پوستش سفید سفید بود سینه هاش هم بزرگ بود. حاله سرش هم مثل مال مامانش صورتی بود ولی سرش هیچی برجستگی نداشت. شکمش از مامانش خیلی کوچولوتر بود. ولی کونش کمی بزرگتر ولی در کل کون گنده نبودن. نصرین رو ول کردم نرگس رو بغل کردم داشتم میبوسیدمش که دیدم فتانه هم اومد بغلم هر دوتاشون تو بغلم بودن که فتانه دستم رو برد لاپاش. وای چقدر صاف بود. یه لحظه هر دوتاشون رو ول کردم جلو فتانه زانو زدم نگاه کردم دیدم یه مو هم رو کوسش نیست. هی کوسش رو بوس میکردم و می پرسیدم چکارش کردی؟ فتانه هم گفت: بخاطر عشقم واجبی زدم تمیز تمیزش کردم. بعد نرگس گفت: بیا مال منم ببین برای شوهر گلم تمیزش کردم نگاه کردم وای کوس نرگس هم صاف صاف بود بدون مو . کوسش کمی توپل بود لاشو باز کردم صورتی صورتی بود. چقدر خوشکل بود. داشتم دیوانه میشدم. که فهمیه خانم گفت: بیان چایمون رو بخوریم بعد مشغول بشیم. منم نشستم که چای بخورم. فتانه و نرگس ههم هر کدام یه طرفم نشستن. فتانه و نرگس گفتن: ما چای نمیخواهیم کیر میخوریم. و دو نفری با هم شروع کردن به خوردن کیر من. منم به سختی چای میخوردم. نصرین هم رو به فهمیه کرد. گفت: نمیدونم این چه مسخره بازی جوانهای امروزی یاد گرفتن زمان ما فقط میخوابید طرف کیرش رو میکرد تو کوست و تمام. فهمیه گفت: کجاشو دیدی دیشب یه کاری این فتانه کرد که تو زندگیم ندیده بودم. نصرین گفت: چکار؟ فهمیه گفت: رجب رو مجبور کرد مال اون رو بخوره. منم کوسم رو واجبی کردم که منم امشب امتحان کنم. ادامه دارد…. تهران قسمت ۶منم که خیلی شهوتی شده بودم. چایم رو با اینکه داغ بود سرکشیدم و فتانه و نرگس رو بلند کردم . به فتانه گفتم به کمر رو زمین بخوابه و افتادم به جون کوسش و مشغول خوردن کوسش شدم . امشب خیلی خوشمزه تر بود چون موهم نداشت که تو دهن بره اذیت بکنه. حسابی میخوردمش. سرم تو کوس فتانه بود و با دستهام سینه های بزرگ و شلش رو میمالیدم. تا لرزید آبش اومد. بعد نرگس رو خوابوندم و شروع کردم به خوردن کوسش وای از کوس فتانه هم خوشمزه تر بود. همینطور که میخوردم با دستهام سینه هاش رو هم میمالیدم که دیدم سریع لرزید و آبش اومد. ولی خیلی آب داشت همینطور از کوسش سرازیر بود. همه آبش رو خوردم بعد بلندش کردم و به فهمیه گفتم بخوابه و افتادم به جونه فهمیه وای چه کوسش تمیز شده بود. فهمیه که اولین بارش بود چنین چیزی رو تجربه میکرد. فقط از شهوت جیغ میزد و سرمنو به کوسش فشار میداد تا آبش اومد. و از بس تقلا کرده بود افتاد. بعد رفتم سراغ نصرین خوابوندمش ولی اول از سینه هاش شروع کردم بعد نافش رو خوردم بعد رسیدم به کوس پشمالوش لاشو باز کردم صورتی پررنگ بود. وای چه مزه ای داشت حسابی خوردم تا آبش اومد. بعد بلند شدم افتادم روش کیرم رو کردم تو کوسش وای چه بهشتی بود کوسش برعکس کوس فتانه و فهمیه که استخوانی بود مال نصرین نرم نرم بود چربی خالی بود. با تمام قدرت میکردم. طولی نکشید که دیدم کوسش شروع کرد به لرزیدن از لرزش کوسش که آبش اومد آب منم اومد. ریختم تو کوسش . دیگه توان نداشتم. نصرین و نرگس لباس پوشیدن و خداحافظی کردن و رفتن . فتانه جاها رو پهن کرد که بخوابیم. وقتی دارز کشیدم. فهمیه گفت: پسرم میدونم خسته ای ولی میخواهم یه چیز رو امتحان کنم. میشه کیرت رو بخورم؟ من که دارز کشیده بودم گفت: بخور. شروع کرد به خوردن که هی دندونش به کیرم میخورد میپریدم هوا. بعد فتانه هم رفت کمک مامانش شروع کرد بهش یاد دادن . که چطور کیر بخوره که مردها حال کنن. بعد کیرم رو داد به مامانش و خودش اومد تو بغل من کمی که فهیمه کیرم رو خورد آبم اومد. سر فهیمه رو گرفتم و همه آبم رو ریختم تو دهنش. فهیمه داشت حالش بد میشد که فتانه بهش گفت: مامان قورتش بده برات خیلی مفیده. اونم قورتش داد. بعد گفت: خیلی بد بود. دوست نداشتم. بعد سه تایی خوابیدیم. صبح زود از خواب بیدار شدم. راه افتادم رفتم خونه آقا رضا تا ساعت ۷ صبح اونجا بودم زنگ زدم معصومه خانم اومد درب رو باز کرد. با همون روی خوشش سلام کرد. منم جواب سلام دادم و رفتم تو. معصومه خانم پرسید صبحانه خوردی؟ گفتم: نه راه دوره مجبورم صبح زود راه بی افتم وقت نمیکنم صبحانه بخورم. معصومه خانم گفت: حالا برات میارم. تشکر کردم و گفتم: معصومه خانم شما چقدر مهربونی خوشبحال شوهرت و بچه هات. معصومه هم خندید گفت: من تنها هستم برای همین اینجا زندگی میکنم و رفت تو خونه. منم رفتم تو اتاق ته باغ وسایلم رو برداشتم لباسم رو هم عوض کردم مشغول کار شدم. معصومه برام صبحانه چای و نون پنیر سبزی آورد. سه سوته خوردمش. اومد برم سرکارم که زنگ زدن . درب رو باز کردم سمیه بود. بعد سلام و احوال پرسی سینی صبحانه رو بهش دادم گفتم: اگه زحمتی نیست میشه این رو هم بدید معصومه خانم. سمیه گفت: چشم آقا رجب شما امر بفرما. وای با این حرف زدنش نزدیک بود آبم بیاد.مشغول کار بودم که آقا رضا اومد بیرون و سلام کرد و گفت: چطور پیش میره رجب. گفتم: خوبه فقط یه کمی بذر گل و گیاه لازم دارم . گفت: من دارم میرم سرکار به فرنگیس بگو. بعد سوار ماشین شد. منم سریع رفتم درب ماشین رو حیاط رو باز کردم. فرنگیس خانم هم اومد بیرون گفت: رضا اگه میشه برگشتنی یه دو کیلو شیرینی بگیر. آقا رضا هم گفت: باشه فرنگیس جان. عزیزم دیگه چیزی لازم نداری؟ فرنگیس خانم هم گفت: نه عزیزم. آقا رضا رفت. درب رو بستم. همون موقع سارا و فرهاد داشتن کفششون رو می پوشیدن. که فرنگیس خانم داشت میرفت داخل خونه. منم صدا زدم هوووووی ی ی ی که فرنگیس خانم با چپ چپ نگاه کرد منتظر بود ببینه در ادامه اسم کی رو میخوام صدا کنم که من از ترسم گفتم: فرنگیس جان عزیزم. بذر گل و گیاه لازم داریم. فرهاد و سارا که روده بر شده بودن از خنده . منم خوشحال که اینبار درست صدا کردم. فرنگیس خانم با لبخند که معلوم بود جلو خنداش رو گرفته. گفت: رجب بیا اینجا. منم سریع رفتم جلو تا نزدیک خانم شدم. گوشم رو گرفت. گفت: کی تا حالا من عزیز تو شدم. منم که حول شده بودم گفت: آخه دیدم آقا رضا اینطور صداتون زد شما هیچی نگفتی. سارا و فرهاد دوباره زدن زیر خنده دیگه فرنگیس خانم هم نتوانست جلو خودش رو بگیر زد زیر خنده و گوشم رو ول کرد. گفت: اصلان ولش کن هر چی میخواهی صدا کن. حالا بگو چی میخواهی. گفتم: باید بریم بذر گل و گیاه بخریم. فرنگیس خانم هم گفت: باشه بزار لباس عوض کنم با هم میریم میخریم. بعد رفتم سرکار . یه نیم ساعت بعد دیدم فرنگیس خانم تیپ زد و اومد. منم همینطور خیره بهش نگاه میکردم. گفت: هوی رجب چته؟ به چی نگاه میکنی؟ گفتم: چقدر خوشکل شدی. فرنگیس خانم هم گفت: خفه خفه برو درب رو باز کن ماشین رو بیارم بیرون. منم رفتم درب رو باز کردم . خانم اومد بیرون. منم درب رو بستم. رفتم سوار ماشین شدم. بعد راه افتاد رفتیم . تو راه همه اش زل زده بودم به فرنگیس خانم. گفت: جونور به چی نگاه میکنی؟ گفتم: چرا همیشه آرایش نمیکنی؟ گفت: بتوچه. گفتم: آخه خیلی خوشکل میشی. راستی خواهر نداری؟ گفت: دارم برای چی؟ گفتم: اگه مثل خودت خوشکل باشه میخواهم باش ازدواج کنم. زد تو سرم گفت: خاک تو سرت تو هنوز برای ازدواج بچه ای. دوم من بچه کوچیکه هستم خواهرم از من بزرگتره. شوهر هم داره. گفتم: حیف . فرنگیس خانم گفت: چی رو حیف. گفتم: اینکه شوهر داره. اگه نداشت میرفتم میگرفتمش. دوباره یکی زد تو سرم گفت: احمق میگم از من بزرگتره. گفتم: میگن تفاوت سنی مهم نیست تفاهم مهم است. فرنگیس خانم زد زیر خنده یکی هم محکم زد تو سرم گفت: رجب بیشعور آدم شو.بعد از خرید گل و گیاه و بذر. برگشتیم خونه . خانم رفت تو منم تو حیاط مشغول کار شدم. ساعت سه یا چهار بود که دیدم فرهاد و سارا اومدن وفرهاد با خوشحالی اومد طرفم من و سرم رو گرفت آورد پایین و بوسید. بهش گفتم: مگه من گوسفندم سرم رو میبوسی؟ سارا زد زیر خنده گفت: مگه سرگوسفند رو میبوسن. گفتم : نه په سرآدم رو میبوسن. فرهاد گفت: ببخشید حالا ولش کن. بگو چی شد؟ گفتم: چی شد؟ برای سارا خانم اتفاقی افتاده؟ که سارا با عصبانیت اومد طرف من یکی زد تو سرم گفت: آره رفتم زیر تریلی. منم یکی زدم تو سر فرهاد گفتم: خاک تو سرت خواهر رفته زیر تریلی تو میخندی؟ فرهاد که نمیتوانست جلو خنده اش رو بگیره گفت: احمق این اگه رفته بود زیر تریلی حال اینجا بود. گفتم: ولی سارا خانم دروغ نمیگه. سارا گفت: بیخیال شوخی کردم. فرهاد حالا بگو چی شده تا رجب منو تو گور نکرده. فرهاد هم گفت: همه سئوالهای ریاضی که جواب دادی درست بود. استاد کف کرده بود. سارا گفت: کی جواب سئوالها رو داده بود؟ فرهاد گفت: رجب جوابها رو نوشته بود. سارا رو به من کرد گفت: رجب . فرهاد راست میگه؟ گفتم: بله سارا خانم. سارا هم گفت: پس اگه راست میگه یکساعت دیگه بیا تو اتاقم سئوالهای که استادمون داده برام حل کن. بعد هر دوتاشون رفتن تو خونه.یکساعت بعد سمیه اومد گفت: آقا رجب جان. سارا خانم میگه بری جزوه هاش رو حل کنی. گفتم: چشم. ولی لطفان میشه دیگه من رو اینطور صدا نکنی. سمیه گفت: چطوری؟ گفتم: نمیدونم صدات انقدر قشنگه که حال آدم خراب میشه. خوشبحال شوهرت. سمیه سرش رو انداخت پایین و گفت: من خیلی وقته از شوهرم جدا شدم. نامرد منو با دخترم ول کرد و رفت با دختر خاله اش ازدواج کرد. میگفت تو زشتی. گفتم: خاک تو سرش تو ماهی . ( ولی خوب وجدانن خوشکل نبود.) از نظر من خیلی هم جذابی. سمیه که یه لبخندی رو لبش اومده بود گفت: از نظر تو من جذابم. گفتم: آره. بعد راه افتاد به سمت خونه منم پشت سرش دم درب یه لحظه ایستاد منم دستم خود به کونش. دیدم صورتش رو برگردوند و یه لبخندی به من زد بعد دوباره راه افتاد منم پشت سرش رفتم تو اتاق سارا. عجب اتاقی بود شاید اندازه سه تا از اتاقهای خونه ما بود. سارا جزوه اش رو داد بهم منم شروع کردم به خواندن بعد یکساعت سئوالها رو ازش گرفتم و حلشون کردم. بعد یه نگاهی به سارا کردم دیدم عجب تیکه ای شده با یه تاپ و شلوار ورزشی است. یقه تاپش یه کمی باز بود لای سینه های بزرگش معلوم بود. حسابی کیرم شق شده بود. بد جور حشری شده بودم. رفتم سمت آشپزخانه دیدم سمیه تنهاست بهش گفتم: میشه یک لیوان آب بهم بدی. اونم یه بطری از تو یخچال برداشت یه لیوان آب پرکرد داد به دستم. بعد یک دفعه متوجه کیر شق شده من شد. دستش رو گذاشت روش. گفت: این چرا اینطور شده؟ گفتم: سارا خانم لباس باز تنش بود حالم خراب شد. سمیه هم کونش رو چسبوند به کیرم. منم محکم سینه هاش رو گرفتم. که یکدفعه معصومه خانم اومد داخل. حول شدم دستم رو از روی سینه های سمیه برداشتم. سمیه خندید گفت: معصومه خودی است و همینطور کونش رو به کیرم میمالید. معصومه خانم هم گفت: احمق ها میشه از جلو درب بیان کنار. بیاین اینطرف آشپزخانه که دید نداره. ما هم گوش دادیم یه کمی که همدیگه رو مالیدیم. معصومه گفت: برا امروز بسه. یواش یواش آقا میاد.منم رفتم لباسهام رو پوشیدم و راه افتادم به سمت خونه رفتم. ادامه دارد….. تهران قستم ۷وقتی رسیدم خونه. خیلی خسته بودم. مستقیم رفتم تو اتاق خالی خودم. که درب اتاقم رو زدن گفتم: کیه؟ نرگس گفتم: منم نمیای شام بخوری. گفتم: دارم میام. رفتم اتاق فهمیه اینا. رفتم داخل بدون اینکه درب بزنم. نصرین تا منو دید پرید بغلم گفت: چطوری پسر گلم. منم تو بغلم حسابی فشارش دادم و قربون صدقه اش رفتم. بعد دیدم فهمیه خوابیده گوشه اتاق. پرسیدم خدا بد نده چی شده؟ گفت: هیچی امروز کارسنگین بود. کمرم درد میکنه. رفتم پیش شروع کردم به بوسیدنش. قربون صدقه اش رفتن. که فتانه و نرگس شام رو آوردن. شام نون و ماست و خیار بود. وقتی اومدن تو به راه رفتن نرگس دقت کردم. دیدم گشاد گشاد و به سختی راه میره. ازش پرسیدم نرگس جان پات درد میکنه؟ گفت: نه سوراخ کونم درد میکنه. امروز دوتا پسر جوان اومده بودن من و مامان رو کردن. بیچارمون کردن. شانس بد من کیر کلفت تر افتاده بود به جون من. اول از کوس کردنمون بعد از کون. خشک خشک کرد. کونم زخم شده درد میکنه. گفتم بیا عشقم بعد از شام برات درستش میکنم. شام که خوردیم. فتانه سفره رو جمع کرد گفتم: فتانه یه کم ماست برام بیار با یه کم روغن مایع. وقتی آورد. به نرگس گفتم: لخت بشو رو شکم بخواب تا مشکلت رو حل کنم . نرگس هم لخت شد و رو شکم خوابید. به فتانه گفتم: بیا لا کونش رو باز کن. خودم هم انگشتم رو کردم تو ماست وبه سوراخ کونش میمالیدم بعد یواش یواش انگشتم رو میکردم تو کونش. نرگس هم میگفت: خیلی خوبه خنک میشه دردش از بین میره. بعد کیرم رو کردم تو ظرف ماسته بعد گذاشتم دم سوراخ کونش یواش یواش فشار دادم یه آخ و اوخی کرد بعد کیرم رو کردم تا ته تو کونش و شروع کردم به تلمبه زدن. هی میکردم تو ماست هی میکردم تو کونش. بعد نصرین رو خواباندم و همین کار رو باش کردم حسابی که کردمش آبم رو ریختم تو کونش. بعد رفتم سراغ فهمیه لختش کردم خواباندمش به شکم . هر چی میگفت: کمرم درد میکنه نمیتوانم بهت بدم. گفتم: خفه مگه میخوام بکنمت. میخوام کمرت رو ماساژ بدم. ماساژ دادن رو از دایم یاد گرفته بودم که جوانیش تو حمام روستا کیسه میکشید و ماساژ میداد. روغن رو ریختم رو کمر فهیمه و شروع کردم به ماساژ دادنش . نیم ساعتی ماساژش دادم شل شل شده بود. میگفت: دردش خوب شد دستت درد نکنه. بعد فتانه رو خواباندم به کمر کیرم رو کردم توش به نرگس گفتم: از کوس دادن خودت و مامان نصرین بگو. نرگس هم شروع کرد به تعریف کردن منم حشری تر میشدم فتانه رو محکمتر میکردم . رو کردم به نصرین گفت: خوشبحال شوهرش چه کیفی بکنه همیشه براش داستان داره از سکسهاش. نصرین گفت: خوب خودت بگیرش که همیشه برات تعریف کنه. گفت: پس فتانه چی؟ فهیمه گفت: خوب هر دوتاشون رو بگیر. گفتم: زن بگیرم دیگه نمیتوانم بقیه زنها رو بکنم. نصرین گفت: قرار نیست همین فردا باشون ازدواج کنی. تازه یه مرد میتوانه چهارتا زن بگیره. منم همینطور که تو کوس فتانه تلمبه میزدم نرگس رو هم بغل کردم محکم فشارش دادم گفتم: شما دوتا دیگه زن خودمین که با فشار همه آبم تو کوس فتانه خالی شد. بعد از کلی شوخی و خنده نرگس و نصرین بلند شدن که برن تو اتاق خودشون که فتانه گفت: نرگس قرص زد بارداریم تمام شده تو داری بهم بدی. نرگس گفت: آره زیاد دارم. بیا بگیر. منم گفتم: باید برم حمام . رفتم تو اتاقم لباس زیر برداشتم و رفتم سمت حمام دیدم چراغش روشنه ولی صدای نمیاد. درب رو باز کردم. یک دفعه با یه جیغ یواش به خودم اومد. مهتاب خانم تو حمام بود داشت لباس میشست. تا منو دید سریع بلند شد.سریع چادرش رو سرش کرد. گفتم: ببخشید مهتاب خانم نمیدونستم کسی داخل حمام است. گفت: نه اشکال نداره من پنج دقیقه دیگه کارم تمام میشه. منم اومد تو حیاط نشستم تا لباس شستن مهتاب خانم تمام شد. اومد لباسها رو پهن کنه رو طناب. منم سیخ ایستاده بودم نگاهش میکردم. مهتاب خانم گفت: به چی نگاه میکنی آقا رجب. گفتم: هیچی داشتم نگاه میکرد که چه شیر زنی هستید شما. هم زیبا هستید هم سه تا بچه رو تر و خشک میکنید . آرزو هر مردی است که چنین زنی داشته باشه. مهتاب خانم که از تعریفهای من خجالت کشیده بود سرش رو انداخته بود پایین فقط میگفت: مرسی شما خیلی لطف دارید. و سعی میکرد لباسها رو بنداز روی طناب که چادر از سرش افتاد. ولی چون دور کمرش هم پیچیده بود. زمین نیفتاد فقط موهاش معلوم شد چه موهای بلندی داشت فکر کنم تا باسنش میرسید. جالب بود سعی نکرد چادر رو سرش کنه. به لباس پهن کردن ادامه داد من که کیرم هم شق شده بود. دلم هم نمیخواست فرصت صحبت کردن با مهتاب خانم رو از دست بدم. سریع رفتم طرفش و دستم رو کردم تو سطل لباسیش گفتم: بزار کمکت کنم و شروع کردم. به پهن کردن لباس رو طناب. اولین چیزی که اومد تو دستم یه تاپ قرمز بود. گفتم: چقدر خوش سلیقه هستید. مهتاب خانم هم باز قرمز شده از خجالت و گفت: شما لطف داری چشمهاتون قشنگ میبینه. دومین چیزی که اومد دستم یه شورت بود که خیلی کوچولو بود. رو کردم به مهتاب خانم گفتم: چرا شورت به این تنگی پات میکنی. خوب نیست. مهتاب خانم یک لحظه جا خورد یه نگاهی به خودش کرد. که من گفتم: منظورم این است. نگاه به دستم کرد. و خندید گفت: این مال فاطمه دختر کوچیکم است. منم گفتم: ببخشید. خداحفظش کنه. بعد دست کردم تو سطل یه شورت قرمز دیدم برش داشتم. عجب بزرگ بود. فکر نمیکردم این مال مهتاب خانم باشه اون هیکل ظریف و نحیف. نمیتوانه این شورتش باشه. رو کردم به مهتاب خانم گفتم: این مال شماست؟ مهتاب خانم تا به دست من نگاه کرد. سرش رو از خجالت انداخت پایین و گفت: بله. بعد چادرش رو درست کرد و گفت: آقا رجب برو حمام یکی ما رو اینجا اینطور میبینه برامون بد میشه. منم گفتم: چشم و اومدم برم حمام که متوجه شدم مهتاب خانم یواش صدا میزنه آقا رجب آقا رجب. برگشتم به طرفش . گفت: شورت منو کجا میبری؟ به دستم نگاه کردم بجای لوازم خودم شورت مهتاب خانم دستم بود. سریع شورت رو دادم دستش و یه لحظه دستش رو تو دستم گرفتم. بعد سریع وسایلم رو برداشتم رفتم تو حمام. بعد حمام برگشتم تو اتاق فهیمه اینا فتانه خواب بود رفتم کنار فهیمه خوابیدم و سرش رو گذاشتم رو سینه ام. همینطور که نوازشش میکردم به مهتاب هم فکر میکردم تا خوابم برد.صبح زود بیاد شدم باز رفتم سرکار. ادامه دارد…. تهران قسمت ۸ صبح رسیدم دم خونه آقا رضا زنگ زدم . معصومه درب رو باز کرد و یه سلام و احوالپرسی گرمی بام کرد. منم فهمیدم بخاطر اون روز که جلوش با سمیه حال کردم اینطوری صمیمی شده. منم جوابش رو خیلی گرم دادم. و رفتم داخل و درب رو بستم. معصومه هم گفت: حالا برات صبحانه میارم. منم تشکر کردم و وقتی داشت میرفت تو خانه با دستم زدم درکونش. معصومه برگشت. گفت: آقا رجب چکار میکنی؟ گفتم: هیچی میخواستم ببینم هیکلت هم مثل خودت خوبه؟ معصومه هم یه لبخندی زد و هیچی نگفت: منم دیدم اوضاع جوره از عقب خودم رو چسبوندم بهش. کیرم قشنگ افتاد بود لای کون بزرگش. چقدر نرم بود. اومد دست بکنم سینه هاشو هم بگیرم که گفت: من باید برم اگه ما رو اینطور ببین هر دوتامون اخراج میشیم. بعد اومد بره که ازش تشکر کردم. گفت: تشکر بابات چی؟ گفت: کون نرم و مهربونت. معصومه هم خندید و رفت. کمی نگذشته بود که معصومه با سینی صبحانه اومد تو حیاط. همون موقع هم صدای درب خونه اومد رفتم درب رو باز کردم سمیه بود. تا اومد تو سریع بغلش کردم بوسیدمش. سمیه هم خندید گفت: از اول صبح شارژم کردی. بعد معصومه رو دید با هم احوال پرسی کردن. معصومه سینی رو گذاشت زمین منم تا دولا شد از پشت چسبیدم بهش. سینه هاش رو هم گرفتم. شروع کردم به مالیدن سینه هاش. سمیه گفت: داری چکار میکنی گفتم: تو مواظب درب باش. کمی که مالیدمش از جلو بغلش کردم بوسیدمش. خواستن برن تو باهم که دست سمیه رو گرفتم. یه بوسش کردم. بعد ولشون کردم تا برن. منم صبحانه ام رو خوردم و مشغول کار شدم که آقا اومد. سریع براش درب رو باز کردم. بعد فرهاد و سارا اومدن کفشهاشون رو بپوشن که برن دانشگاه . فرنگیس خانم هم اومد باشون خداحافظی کنه. بعد تا منو دید گفت: رجب. گفتم: بله خانم. گفت: چیزی کم و کسر نداری؟ گفتم: نه خانم دستتون درد نکنه صبحانه عالی بود. فرهاد و سارا زدن زیر خنده . نمیدونم از لحجه من خندشون میگرفت یا از حرفهام ولی هرچی فکر کردم حرف اشتباهی نزدم. فرنگیس خانم گفت: منظور برای باغچه چیزی لازم نداری؟ گفتم: نه عزیزم. که دوباره فرهاد و سارا زدن زیر خنده. فرنگیس خانم هم که خنده اش گرفته بود برای اینکه من پرو نشم رفت تو . سارا اومد طرف من یه جزوه بهم داد گفت: رجب میشه این رو یه نگاهی بکنی؟ جزوه آماره برای پس فردا قرار سئوال بده تو خونه حل کنیم. میخواهم کمک کنی. منم گفتم: چشم خانم. اونها رفتنمنم مشغول کارهای باغچه شدم بعد آب رو گذاشتم جاهای که هنوز خشکه چیزی نکاشتم. تا کمی نرم بشه شروع کنم به کاشتن گلهای که خریده بودیم. رفتم جزوه سارا رو برداشتم شروع کردم به خواندن. همینطور که لای درختها نشسته بودم. دیدم درب حیاط باز شد. یه خانم تیپ کرده با عینک آفتابی با یه مرد کچل و کوتوله اومدن داخل. مرد کوتوله از خانمه خداحافظی کرد و رفت. خانمه یه عصا هم دستش بود که معلوم بود خیلی گرون قیمته. خانمه اومد سمت باغچه که از همون لای گیاه ها صدا زدم هووووی ی ی خانم خوشکله نرو تو باغچه. خانمه که جا خورد. هر چی چشم چشم کرد منو ندید. دوباره خواست بیاد جلو که ببین این صدای کیه. که دوباره صدا زدم هو و و و ی ی خانم خوشکله مگه با تو نیستم. که خانم با عصبانیت داد زد تو کدوم خری هستی؟ پاشدم گفتم: رجبم. و خانم خونه گفته هیچ خری نیاد تو باغچه. خانمه با همون عصاش یکی زد تو پام. گفت: کی خانم خونه است؟ گفتم: اولان سئوال کردن که زدن نداره. خوب معلوم فرنگیس خانم است دیگه. گفت: تو اینجا چه کاره ای؟ گفتم: مگه کوری خانم خوشکله باغبونم دیگه. یکی دیگه زد تو پام گفت: اگه باغبونی این کتاب چیه دستت؟ گفتم: اولان چرا میزنی؟ دوم شانس اوردی خانم خوشکلی وگرنه جوری میزدمت که دیگه جرات نکنی بزنی تو پام. سوم بتو چه که این کتاب چیه دستم.خانم با عصبانیت گفت: بدو به خانم خونه بگو بیاد کارش دارم. منم دیدم عصبانیه گفتم: چشم ولی اگه پاتو بزاری تو باغچه همون عصا رو میکنم …. و دیگه چیزی نگفتم و رفتم تو خونه صدا زدم فرنگیس خانم عزیزم هوووو ی ی ی. بیا یکی کارت داره. فرنگیس خانم اومد پایین چون خونشون دوبلکس بود. رسید به من گوشم رو گرفت گفت: چندبار گفتم نگو هوووووی ی ی . گفتم: ببخشید آخه عصابم خورده این زن خیلی اذیت میکنه. تا این رو گفتم: دیدم سمیه و معصومه هم دویدن بیرون. فرنگیس گفت: خانم چه شکلیه؟ گفتم: یه عینک گنده داره با یه عصا که هی میزنه تو پای من. خیلی عوضیه. فرنگیس خانم زد تو سرش و دوید بیرون . دیدم هر سه تاشون تا کمر دولا شدن و هی میگن خیلی خوش آمدید ملک خاتون جان. سفر خوب بود. خانمه به من اشاره کرد گفت: بیا اینجا رفتم جلو گفت: گفتی خانم خونه کیه؟ گفتم: خوب معلومه فرنگیس خانم. بعد رو کرد به فرنگیس گفت: این چی میگه؟ فرنگیس خانم با پته پته کردن گفت: رجب این ملک خاتون خانم مادر آقا رضا است و بزرگ خاندان اقبالی است. بعد پرسید کی تو رو استخدام کرده؟ گفتم: آقا رضا. بعد رو معصومه و سمیه کرد گفت: چمدونهای منو ببرید تو اتاقم تا من تکلیفم رو با این آقا رجب شما روشن کنم. بعد هر سه تاشون رفتم تو خونه. ملک خاتون خانم پرسید چند سالته؟ گفتم ۱۹ سالمه. گفت: پس چرا انقدر درشتی؟ گفتم: آخه خدابیامورز ننه بابامون فیل بودن. یکی با عصاش زد تو پام دوباره. گفت: ازت سئوال میکنم مسخره بازی درنیار. گفت: اسم من چیه یاد گرفتی؟ گفتم: بله ملک خانم. یکی دیگه باز زد. گفت: بیشعور. ملک خاتون خانم. فهمیدی؟ گفتم: همون اولش هم فهمیدم ولی خیلی سخته. من بهتون میگم ملک خوشکله. یکی دیگه زد تو پام گفت: اگه تا شب آداب و معاشرت یاد نگیری اخراجت میکنم. گفتم: بچه میترسونی. خوب بکن. گفت: چند وقته داری کار میکنی گفتم: یکهفته. گفت: پول گرفتی؟ گفتم: نه. گفت: اگه تا شب اونجوری که میخواهم نشی پول یکهفته ات رو هم نمیدم. گفتم: نده . گفت: خیلی پرو هستی برو سرکارت. گفتم: ملک جون خوشکل خانم . شرمنده باید این جزوه رو تمام بکنم. این باغچه هم آب بخوره. گفت: خیلی پروی. آدمت میکنم. حالا چرا به من میگی خوشکل خانم؟ گفتم: خوب چی بگم خوشکلی دیگه . هر کسی آرزو داره چنین دوست دختر خوشکلی داشته باشه. ملک خاتون خانم یه لبخندی زد و یک پس گردنی زد بهم و رفت تو خونه. منم تمام جزوه رو خواندم. و بعد مشغول کارهای باغچه شدم که متوجه یه صدای شدم سمت درب نگاه کردم دیدم فرهاد داره فیش فیش میکنه. گفتم: چیه؟ گفت: همه چیز امن است میخواهم یکی اوردم ببرم تو اتاق ته حیاط گفتم: بدبخت مادربزرگت اومده. گفت: خیلی هم فضوله. اگه بفهمه پوست سرم رو میکنه. ولی این رو چکار کنم؟ گفتم: یواش بیا برو تو اتاق اگه خواست بیاد سمت اتاق خودم جلوش رو میگیرم و صدا زدم حسن تو دیگه یه جوری جیم بشی. گفت: کارت درست جبران میکنم. دست یه دختره رو گرفت برد اتاق ته حیاط. نگو ملک خاتون خانم داشت از تو پنجره زاغ سیاه ما رو چوب میزده. بعد نیم ساعت دیدم فرهاد اومد بیرون گفت: یه نگاه کن. تا دختره رو بیارم. رفتم سمت درب که نگاه کنم دیدم ملک خاتون داره میاد بیرون از خونه سریع صدا زدم هوووو ی ی ی حسن . حسن . حسن. فرهاد تا صدا منو شنید رفت تو زیر زمین دختر که بیرون بود مونده بود که چکار کنه که ملک خاتون دیدش گفت: رجب این دختره کیه؟ گفتم: هیچی دوست دختر منه اومده بود بهم سر بزنه و دستش رو گرفتم. سریع از خونه بردمش بیرون. تا برگشتم ملک خاتون یکی محکم با عصا زد تو پام. گفت: تا شب که میخواهی اخراجم کنی برام پا نمیزاری که. گفت: منو چی فرض کردی؟ این دختره کی بود؟ دوست دختر فرهاد بود؟ خندید گفتم: خانم خوشکله. فرهاد که حالا دانشگاه است باید یواش یواش با سارا پیداشون میشه. که از شانس بد همون موقع سارا درب رو باز کرد اومد تو. تا مامان بزرگش رو دید پرید بغلش کرد. بعد احوال پرسی ملک خاتون ازش پرسید. این رجب راست میگه تو بهش گفتی جزوه های درسی رو بخوانه. سارا گفت: خانم جون آخه رجب تو درسها به من و فرهاد کمک میکنه. خانم جون هم رو به من گفت: هر ساعتی که بجای کار کردن با بچه ها میری بازی بازی میکنی از حقوقت کم میشه. منم با پروی گفتم: اشکالی نداره سارا و فرهاد جون هم بخواهن ما میدم. پول که ارزش نداره. خانم جانم گفت: خیلی پروی و با سارا رفتن تو. منم همون موقع صدا زدم حسن بیا . فرهاد سریع اومد بیرون از انباری . گفت: چی شد؟ گفتم: حلش کردم گفتم دوست دختر من بوده اومده دیدنم. فرهاد گفت: خیلی مردی دستت درد نکنه بزار سرت رو ببوسم. گفتم: مگه من گوسفندم یکبار دیگه بگی میزنم تو سرت. اونم خندید گفت: غلط کردم و رفت تو خونه. ده دقیقه بعد سمیه اومد گفت: موقع نهار است. گفتم: خوب پس نهار من کو؟ سمیه گفت: خانم جون گفته باید بیای داخل تو آشپزخانه پیش من و معصومه نهار بخوری. دیگه کسی حق نداره تو حیاط غذا بخوره. منم گفتم: چقدر گیر میده. سمیه هم خندید گفت: نه که تو هم خیلی بدت میاد با من و معصومه غذا بخوری. ادامه دارد… تهران قسمت ۹رفتم داخل سر میز تو آشپزخانه یک طرفم معصومه بود یک طرفم سمیه. نمیدونستم غذا بخورم یا اینها رو بمالونم. سریع غذامو خوردم. که معصومه پرسید چته؟ چقدر حولی؟ یواشتر بخور. گفتم: تو نمیدونی آخه کار دارم. بعد پا شدم رفتم بالا سرم معصومه دستهام رو از دور گردنش کردم تو یقه لباسش رسیدم به کورستش. دستم رو کردم زیر کورستش سینه هاش رو تو دستام گرفتم. سینه هاش انقدر بزرگ بود که تو یه دست جا نمیشد با دوست دستم دونه دونه میگرفتم میمالیمشون. بعد رفتم سراغ سمیه دستم رو رسوندم به سینه هاش و شروع کردم به مالیدنشون هر کدامش رو با یه دستم گرفته بودم و میمالیدم. تا صدای قاش و چنگال از تو نهار خوری اومد فهمیدم که دیگه ممکنه کسی بیاد سریع خودم رو جمع و جور کردم رفتم. تو حیاط مشغول کار بودم که فرهاد اومد. گفت: رجب استادمون یک سری معادلات سخت داده گفته هر کسی جواب بده تو نمره آخر ترمش تاثیر داره. این جزوه و اینم سئوالاتی که داده ببین میتوانی حلشون کنی؟ ازش گرفتم یه نگاهی بهش انداختم گفتم: یه شرط داره؟ گفت: هر چی میخواهی بگو. خیالی نیست. گفتم: دفع بعد که دختر آورد اجازه هست منم از پشت شیشه نگاه کنم. تا خوب یاد بگیرم باید چکار کنم. فرهاد زد زیر خنده گفت: نه لازم نیست اینکارها رو بکنی. برات فیلم سوپر میارم راحت نگاه کن. گفتم: فیلم سوپر چیه؟ فیلم سینمایی نمیخواهم هر وقت بخواهم میرم سینما. گفت: نه منظور فیلمهای که زن و مرد هم دیگه رو میکنن. بعد گفت: صبر کن. رفت تو خونه و دیدم از زیر لباسش دوتا نوار کاست بیرون آورد ولی نوار کاست نبود خیلی از نوار کاست بزرگتر بود. گفتم: خوب این چیه گفت: بزار تو ویدیو نگاه کن. گفتم: ویدیو چیه؟ گفت: ویدیو نداری؟ گفتم: نه. من هنوز تلویزیون هم ندارم. گفت: ولش کن فردا صبح بهت کلید اتاقم رو میدم برو برای خودت نگاه کن. گفتم: قبوله. همون موقع خانم جان اومد بیرون. گفت: چکار میکنی چرا کار نمیکنی؟ تو اینجا چکار داری فرهاد؟ فرهاد هم گفت: خانم جان یه چندتا سئوال است قراره رجب کمک کنه. بعد سریع رفت تو خونه. منم مشغول حل کردن سئوالها شدم ولی انصافان اینها خیلی سخت بود. خانم جان گفت: مگه کار نداری گفتم: این واجب تر است برای آقا فرهاد خیلی مهم است. گفت: پس تمامش کردی وسایلت رو جمع کن. لباست رو هم عوض کن. بیا اتاق من باهات کار دارم. گفتم: میخواهی اخراجم کنی؟ گفت: دارم بهش فکر میکنم کارت تمام شد بیا بالا. حالا دیگه خفه. گفتم: چشم خانم خوشکلهیکساعت طول کشید تا همه اش رو حل کردم. رفتم داخل خونه. مستقیم رفتم تو آشپزخانه معصومه داشت ظرفها رو میشست. از پشت چسبیدم بهش. شروع کردم به مالیدن سینه های بزرگش. تا سمیه اومد سریع دوتا سینه هاشو گرفتم و شروع کردم به بوسیدنش. سمیه گفت: چکار میکنی؟ خانم جان گفت بگم بری پیشش کارت داره. گفتم: اول بیا اتاق آقا فرهاد رو بهم نشون بعده. اونم اومد اتاق فرهاد رو نشونم داد. و خودش در زد. فرهاد اومد دم درب. منم برگه ها رو بهش دادم گفتم: قولت یادت نره. اونم گفت: خیالت راحت.بعد با سمیه رفتیم درب اتاق خانم جان. سمیه درزد بعد خانم جان گفت: بیا تو رفتیم تو. اتاقش انقدر بزرگ بود اندازه یه خونه بود.به سمیه گفت: تو برو. بعد به من گفت: بشین. نشستم. گفت: حالا هرچی میگم باید صادقانه به من بگی وگرنه اخراجت میکنم. من یک آدم وفادار میخوام. گفت: چرا دروغ گفتی اون دختر دوست دخترت است و فرهاد رو فراری دادی؟ گفتم: آخ فرهاد پسر خوبیه دوست نداشتم مچش رو بگیری و بهش سرکوفت بزنی. گفت: چرا وقتی گفتم بابات ساعتهای که کارهای درسی بچه ها رو میکنی از حقوقت کم میکنم گفتی مهم نیست؟ گفتم: آخه به بچه ها قول داده بودم که کمکشون میکنم و پول برام اونقدر ارزش نداره که زیر قولم بزنم. خانم جان هم یه لبخند زد و گفت: منم عاشق نوه هام هستم بخاطر اینکارهات که هواشونو داری ازت خوشم میاد. اینکه آدم درست و صادقی هستی خیلی برام مهم است. و میخواهم از این به بعد برای من کار کنی. هر کاری که من میگم میکنی کاری به دیگران نداری. لازم شد باغبونی میکنی لازم شد به بچه ها درس میدی لازم شد حواست به من هست لازم شد میفرستمت حجره به کارهای اونجا رسیدگی کنی. قبوله؟ من که از خوشحال داشتم بال درمی اوردم. گفتم: قبوله خوشکل خانم.خانم جان گفت: حالا این موضوع. چرا به من میگی خانم خوشکله؟ گفتم: آخه خوشکلی دیگه. گفت: میدونی من چند سالمه؟ من ۶۳ سالمه. گفتم: خوشکل خوشکله. سن و سال که نداره. و بلند شدم رفتم طرفش. گفت: حالا چرا بلند شدی؟ گفتم: میخواهم بغلتون کنم ازتون تشکر کنم. تمام بدنم داشت از استرس می لرزید. وقتی بغلش کردم. گفت: رجب چته؟ چرا انقدر میلرزی؟ گفتم: ملک جون حالم خیلی خرابه دیگه نمیتوانم خودم رو کنترل کنم. و انداختمش رو تختش. تخته انقدر بزرگ بود چهار نفر هم میتوانست روش بخوابن. خانم جان که افتاد رو تخت دامنش رفت بالا و شرت سفیدش رو دیدم. خودم رو انداختم رو تخت. دامنش رو زدم بالا سرم رو بردم لای پاش. شورتش رو زدم کنار افتادم به جونش خیلی حشری بودم با تمام قدرت میخوردمش لیسش میزدم. بوسش میکردم. اولین کوس پیرزنی بود که میخوردم. خیلی برام جالب بود کمی شل و ول بود و باز. ولی مزه اش رو خیلی بیشتر از کوسهای دیگه دوست داشتم خیلی باحال بود. انقدر خوردم که دیدم خانم جان لرزید و آبش راه افتاد قشنگ لیسش زدم. تمیز تمیزش کردم بعد پاشدم شلوارم رو درآوردم و کیرم رو از کنار شورت کردم تو کوسش و حسابی تلمبه زدم . بیست دقیقه ای کردمش تا دیدم دوباره لرزید. منم شدت تلمبه زندم رو بیشتر کردم تا مال منم اومد خودم رو تو کوسش خالی کردم. بعد افتادم کنارش دراز کشیدم. ده دقیقه ای دراز کشیدم بعد بلند شدم خانم جان هم بلند شد. گفت: لباست رو بپوش. لباسم رو پوشیدم ولی مثل سگ ترسیده بودم و از کارم پشیمون بودم. خانم جان گفت: بیا جلو تا رفتم. یکی خواباند زیر گوشم. گفت: خوب حالا به من تجاوز میکنی یکی دیگه زد. بعد گفت: برای چی اینکار رو کردی؟ گفتم: ببخشید. دستم خودم نبود. از شما خیلی خوشم میاد. حالم هم خیلی خراب بود. یکی دیگه محکمتر زد زیر گوشم گفت: وای به حالت اگه دروغ گفته باشی. بعد بهم پول داد گفت این دستمزد اینهفته ات است. نگاهش کردم خیلی خیلی زیادتر از اون بود که قرار بود آقا رضا بهم بده. کلی تشکر کردم. اومدم برم که خانم جان گفت: اینطوری از من خوشت میاد. بدون خداحافظی و بغل کردن میخواهی بری. منم پولها رو گذاشتم تو جیبم و رفتم جلو خانم جان رو بغل کردم دست انداخت دور گردنم و بوسم کرد. و گفت: دیگه بار آخرت باشه اینطور به من حمله میکنی. منم دستم رو به کونش میمالیدم. یک لحظه دستم رو از لای دامنش کردم تو شورتش رسوندم به کونش چقدر نرم بود. کیرم دوباره شق شد. فقط گفتم: ببخشید عزیزم حالم خراب شد دوباره. و حاج خانم رو از شکم پرت کردم رو تخت و دامنش رو دادم بالا و شورتش رو کشیدم پایین. بعد لا کونش رو باز کردم. وای چه سوراخ گشادی داشت. افتادم به جونش حسابی میخوردمش. لیسش میزدم. زبونم رو میکردم توش. بعد کیرم رو کردم توش. یه آخ خانم جان گفت: من دیگه مشغول تلمبه زدن بودم با تمام قدرت. بعد کیرم رو کشیدم بیرون لباسهای خانم جان رو درآوردم. وای چه سینه های جالبی کوچولو ولی شل و افتاده ولی چقدر نرم بود. کیرم رو کردم تو کوسش. همینطور که سینه های نرمش رو میخوردم. تو کوسش هم تلمبه میزدم. تا دوباره لرزید. منم همون موقع آبم اومد. ریختم توش. بعد کنارش دارز کشیدم و همینطور که با سینه هاش بازی میکردم. گفتم: ملک جون خیلی دوست دارم. تو حرف نداری تا حالا پیرزن نکرده بودم ولی خیلی حال داد. فکر میکنم زن سن بالا رو از همه چیز کوسهای دیگه بیشتر دوست دارم. خانم جون گفت: مگه با چند نفر رابطه داری گفتم: خیلی زیادن ولی سیر شدن ندارم. راستش خیلی هم بی تجربه هستم دوست دارم از این به بعد تو این کارها راهنماییم بکنی. بعد یه بوسم کرد گفت: حالا پاشو که یواش یواش پسرم میاد. به فرهاد هم بگو ماشین من رو برداره برسونتت که خونه ات رو هم یاد بگیریم.منم کلی تشکر کردم و رفتم فرهاد رو صدا زدم گفتم: خانم جان چی گفته. اونم سویچ ماشین رو برداشت که من رو برسونه . ادامه دارد… تهران قسمت ۱۰وقتی رسیدیم سرکوچه. خونه رو نشون فرهاد دادم. گفتم: من اینجا پیاده میشم میرم بقالی سرکوچه یه خریدی بکنم. رفتم تو بقالی دیدم مهتاب خانم هم اونجاست داره خرید میکنه تا منو دید سلام کرد. بعد به مغازه دار گفت: آقا سهراب این آقا رجب همسایه جدیدمون است هواشو داشته باش. آقا سهراب هم گفت: بر چشمم مغازه مال خودشون است ما در خدمتشون هستیم. امر بفرمایید آقا رجب. چی بدم خدمتتون. گفتم: یه سطل ماست میخواهم و یه شونه تخم مرغ و یه روغن مایع. بعد رو به مهتاب خانم کردم گفتم: امروز حقوق گرفتم چی بخرم که همسایه ها میان تو حیاط با هم بخوریم؟ گفت: لازم نیست پولهات رو نگردار لازمت میشه. گفتم: نه دوست دارم. مهتاب خانم هم گفت: پس هندونه با تخمه و آجیل بگیر. منم همین ها رو خردیم بعد مهتاب خانم گفت: بیا بزار تو سبد من. من زیاد خرید نکردم. سبدم خالیه. منم از خدا خواسته همه چیز رو گذاشتم تو سبد. و با مهتاب خانم راه افتادیم به سمت خانه. تو راه هی بهش نگاه میکردم. مهتاب خانم گفت: آقا رجب به چی نگاه میکنی؟ گفتم: میشه یه سئوال بپرسم ناراحت نمیشید؟ گفت: بپرس گفتم: چند سالتونه. گفت: برای چی میپرسی؟ گفتم: آخه شما خیلی زیبا هستین من از شما خیلی خوشم میاد. مهتاب خانم هم گفت: اولان ۳۸ سالمه و دوم در مورد من فکری نکنی همه میدونن من آدم خیلی مذهبی و متقدی هستم. و فقط اگه برام خواستگار بیاد. باش ازدواج میکنم. منم گفت: پس باید پول جمع کنم. مهتاب خانم یه لحظه برگشت به من نگاه کرد. گفت: چی گفتی؟ گفتم: هیچی با خودم بودم گفتم باید پول جمع کنم. گفت: یعنی چی؟ یعنی میخواهی بیای خواستگاری من؟ گفتم: مگه اشکال داره؟ ازت خوشم میاد. گفت: چند سالته؟ گفتم ۱۹ سالم داره تمام میشه. گفت: میدونی من دوبرابر تو سن دارم. گفتم: میدونم ریاضیم خوبه. گفت: ببین رجب من سه تا بچه دارم اگه با من ازدواج کنی میشی باباشون پس خرجت میره بالا. مسئولیت ۴ نفر رو خواهی داشت. ازدواج بچه بازی نیست که از یکی خوشت اومد. بگی. میخواهم بات ازدواج کنم. گفتم: بخدا آدم مسئولیت پذیری هستم. گفت: رجب تا صبح فکر کن اگه واقعان انقدر احمقی که میخواهی با من ازدواج کنی بهم بگو. و سرش رو انداخت پایین و رفت سمت خونه منم پشت سرش.رفتیم داخل هندوانه رو انداختم تو حوض تا خنگ بشه. بعد رفتم دم اتاق فهیمه رو باز کردم دیدم فهمیه با حوله است یک لحظه جا خورد تا دیدم منم گفت: رجب چرا در نمیزنی سکته کردم. اینها چیه گفتم: حقوق گرفتم خرید کردم. بعد حوله رو کشیدم بغلش کردم یه کمی سینه هاش رو بوسیدم گفتم: کمرت چطور؟ گفت: خوبه با ماساژ تو خوب خوب شدم. گفت: امشب میخواهم جرت بدم و بات کمی مشورت کنم. فتانه کجاست؟ گفت: تو حمام است من اومدم اون هم حالا میاد. گفتم: شب خودمون دوتا میخواهم باشیم. بفرستش اتاق نصرین. بعد دست کردم تو جیبم پولهای که گرفته بودم دادم بهش گفتم. حقوق گرفتم کمی خرید کردم. اینم بقیه اش. گفت: چرا میدی به من گفت: آخه مگه خرج ما چهارتا با هم نیست. پس همسر خوبی باش. هندونه هم انداختم تو حوض. این تخمه و آجیل رو هم ظرف کن با همسایه ها بخوریم. بعد تخم مرغ و روغن و ماست رو گذاشت. تو اتاق گفتم: این سبد مهتاب خانم است برم بهش بدم. رفتم درب زدم مهتاب خانم اومد دم درب سبد رو بهش دادم. و تشکر کردم. خواستم بیام. دستم رو گرفت. گفت: رجب خوب فکر کن. بعد رفتم سراغ شهلا خانم صداش کردم. اومد دم درب گفت: چیه چی میخواهی؟ گفتم: هندونه و تخمه و آجیل خریدم شب دور هم باشیم با همسایه ها. گفت: باشه بعد اومد بیرون یه داد زد همسایه ها نیم ساعت دیگه تو حیاط باشیم مهمون آقا رجب هستیم. خنده ام گرفته بود. شهلا خانم یه چپ چپی نگاهم کرد گفت: به چی میخندی؟ گفتم: ماشالله عجب صدایی دارین. یکی زد پس کلم گفت: برو ننتون مسخره کن بچه کونی. اگه یکبار دیگه بلبل زبونی کنی میندازمت بیرونا. حالا بگو این مهمونی به چه مناسبت است؟ گفتم: حقوق گرفتم. یکی دیگه زد پس گردنم گفت: پس چرا کرایه ات رو نمیدی؟ منم با ترس گفتم: شهلا خانم هنوز یکماه نشده. یک هفته شده. اونم گفت: میخواستم یادآوریت کنم حواست باشه.نیم ساعت بعد همه تو حیاط بودیم. نصرین هندوانه رو برید و به شروع کرد بین هم تقسیم کردن. سوگل خانم زن آقا جواد هر چی صدای پسرش میزد. نیومد. بعد سوگل خانم پاشد رفت سمت انباری. وقتی برگشت. دیدیم گوش سیما خواهر آقا سعید رو گرفته و برد طرف طوبی خانم و سیما رو هول داد طرفش و گفت: این خواهر شوهر جنده ات رو از پسرم دور کن. وگرنه. . . . همون موقع دیدم حمید هم از تو انباری اومد بیرون. یه گوشه قایم شد. طوبی خانم هم گفت: وگرنه چی؟ سوگل خانم هم گفت: وگرنه بلایی سرت میارم که اون سرش نا پیدا باشه. طوبی خانم هم رفت طرفش گفت: میخواهم ببین چه غلطی میکنی. و دست به یقه شدن. که سوگل خانم یکی زد تو گوش طوبی. طوبی هم یکی زد تو گوش سوگل خانم. دیگه گیس و گیس کشی بود و فهش. همه دورشون جمع شده بودیم کسی جرأت نداشت بره جلو. تو اون شلوغی با دیدن دعوای زنونه حسابی شق کرده بودم. موقعی که دعوا شد نصرین کنار من بود. برای همین دستم رو انداختم به کونش همینطور که دعوا رو تماشا میکردم کون نصرین رو هم میمالیدم. دعوا شدید شد سوگل لباس یکسره طوبی خانم رو پاره کرد. کورست و شورت طوبی خانم معلوم شد. هیکلش متوسط بود رنگ پوستش گندمگون بود. سینه هاش هم معلوم بود. متوسطه. ولی کورستش آبی رنگ خیلی داغون تقریبان پوسیده بود دیگه. شورتش هم سفید بود ولی معلوم بود انقدر پوشیده رو به زردی رفته بود. طوبی خانم هم دست کرد لباس سوگل خانم رو که از خودش ریزه تر بود روگرفت و کشید تا پاره شد. سوگل خانم کمی سبزه تر بود و لاغر تر و ریزه تر از طوبی خانم ولی سینه هاش بزرگ تر بود. زیر لباسش یکی از این شلوارهای کشاد زنونه گل منگلی پاش بود. آقا جواد اومد بره. جداشون کنه. که شهلا خانم داد زد. که هیچ کس حق نداره بره جلو. باید ببین کی میتوانه اون یکی رو بزنه. همه از صدای شهلا خانم پاپیون کردن. منم که متوجه شدم صدا از کنارم بود. سرم رو بالا آوردم. وای خاک تو سرم شد. تو شلوغی نصرین رفته بود. اونطرف. این شهلا خانم بود که کنارم بود. اومدم دستم رو از رو کونش بردارم که یه نگاهی بهم کرد. گفت: اگه دستت رو برداری خوردش میکنم. بعد با چپ چپ نگاه کردنش گفت: محکمتر. منم از ترسم کونش رو محکمتر میمالیدم. که احساس کردم. یکی کیرم رو گرفت. دیدم شهلا خانم است. یواش گفت: خوبه ادامه بده. منم که حسابی از دعوای سوگل و طوبی حشری شده بود. کیرم رو هم شهلا میمالید به مالیدن کون شهلا خانم ادامه دادم. طوبی خانم پرید روی سوگل خانم نشست و یکی دوتا محکم زد تو گوش سوگل خانم. سوگل هم کورست طوبی رو گرفت و کندش. تا طوبی خانم اومد حواسش به پستوناش باشه. سوگل خانم پرید روش و یکی دوتا سیلی محکم زد تو گوش طوبی. طوبی خانم هم اومد تلافی کنه کورست خاکستری رنگش رو گرفت پاره کرد. ولی حواس سوگل پرت نشد. همینطور که پستونهای بزرگش تکون میخورد دوتا سیلی دیگه زد تو گوش طوبی و دست انداخت شورتش رو گرفت کشید. شورت طوبی خانم هم که انگار پوسیده بود. پاره پاره شد. یک لحظه دیدم شهلا خانم کیرم رو ول کرد رفت وسط دست سوگل رو گرفت گفت: دیگه بسه بلندشین. هر دوتاشون رو بلند کرد. و برد روی یک تخت نشوندشون. شهلا خانم همینطورکه حرف میزد و به هم گفت: بشینن بدون کسی بفهمه به من نزدیک شد یواش گفت: چکارشون کنم. منم گفتم: فقط نزار لباس بپوشن. بعد روی یه تختی روبروشون نشستم کنار سیما و حمید و مهتاب خانم و بچه هاش. شهلا خانم گفت: خوب همدیگه رو زدید خیالتون راحت شد. این دوتا کره بز که هر غلطی بخواهن میکنن حالا چرا خودتون رو اذیت میکنید. سوگل خانم که اشک تو چشمهاش جمع شده بود. گفت: بخدا من چکارش دارم هر غلطی میکنن بکنن . فقط نمیخواهم فردا روز معتاد بشه یا ساغی بشه. طوبی خانم هم زد زیر گریه گفت: فکر میکنی من دوست دارم شوهرم ساغی باشه. فکر میکنی من دوست دارم مشتریاش رو بیاره منو و سیما رو دراختیارشون بزاره. و دیدگه زار زار گریه میکرد. همه ما هم نگاهمون به سعید افتاد. که سوگل خانم بلند شد و با همون سینه هاش که تکون تکون میخورد و کیرم رو شق میکرد رفت طرف آقا سعید دوتا کشیده محکم خواباند زیر گوشش و گفت: از این به بعد طوبی مثل خواهر خودمه. اگه یکبار ببینم اذیتش کردی یا به کاری مجبورش کردی. همینجا جر واجرت میکنم. سعید هم شروع کرد غر غر کرد که آخرش همیشه من مقصر میشم. و از خونه رفت بیرون.سوگل خانم برگشت رفت کنار طوبی خانم اون رو بغل کرد سرش رو گذاشت رو سینه هاش و گفت: طوبی جون منو ببخش. دستم بشکنه زدم تو صورت خواهرم. طوبی خانم هم خودش رو به سینه های سوگل بیشتر فشار داد و گفت: سوگل جون تو منو ببخش که از کوره در رفتم بهت بی احترامی کردم. بعد شهلا خانم گفت: به افتخار آشتی کردنشون نصرین اون آجیل و تخمه رو تعارف کن. سوگل دست طوبی گرفت گفت: ما بریم لباس بپوشیم. که شهلا خانم گفت: نمیخواهد همینطوری خوشکل ترین. سوگل هم گفت: لطف داری. شهلا خانم گفت: پس چون لباستون و شورت و کورستتون توی مهمانی آقا رجب پاره شده خودش باید براتون بخره. بعد رو به من کرد گفت: پاشو اندازه خانمها رو بپرس یادداشت کن فردا از سر کار بخر بیار. سوگل و طوبی رفتن تو اتاق آقا جوادینا. منم رفتم درب زدم. سوگل گفت: بله گفتم: سوگل خانم رجب هست. گفت: بیا تو درب بازه. درب رو باز کردم سوگل خانم گفت: چی میخواهی؟ گفتم: شهلا خانم گفته باید براتون شورت و کورست بخرم اندازه هاتو رو میخواستم. سوگل خانم خندید گفت: نه نمیخواهد. گفتم: خودم دوست دارم کاری به شهلا ندارم. سوگل خانم گفت: خوب یادداشت کن. گفتم: میشه یه برگه و کاغذ بهم بدهید. سوگل خانم رفت یک کاغذ و قلم بیاره وای با راه رفتنش سینه هاش تکون تکون میخورد و کیر من شق وشق تر. سوگل خانم برگشت. کاغذ و قلم رو داد به من. بعد رو به طوبی کرد گفت: بگو یادداشت کنه. طوبی هم گفت: شماره کورستم ۸۰ است و شورتم هم M است. یادداشت کردم بعد رو به سوگل خانم کردم. گفتم: شما بگید. سوگل هم که دید کیرم حسابی شق شده کیرم رو از روشلوار گرفت و محکم فشارش داد و گفت: برای کی شق کردی من یا طوبی جون؟ من سرم رو انداختم پایین که فشارش رو زیاد کرد و گفت: جواب ندادی؟ با پته پته کردن گفتم: برا هر دوتاتون. مخصوصان دعواتون خیلی حشریم کرد. سوگل خانم یه لبخندی زد و کیرم رو ول کرد و بعد سرم رو گرفت آورد پایین صورتم رو بوسید گفت: تو خیلی پسر خوب و صادقی هستی خیلی ازت خوشم میاد کاشکی داماد خودم میشدی. گفتم: آخ هنوز که خیلی زوده برای من. تازه دور و ورم هم خیلی هستن. سوگل دوباره خندید. و دوباره صورتم رو بوسید. تو خیلی پسر صادقی هستی. حالا یادداشت کن. شماره کورستم ۸۵ است شورتم هم L است. اومدم برم که سوگل گفت: صبر کن میخواهم شب خوبت رو کامل کنم. شلوار و شورتش رو کشید پایین. و یه چرخی زد. کوسش کوچولو و پر مو بود. و کونش هم مثل خودش ریزه میزه ولی طاقچه ای و خوشکل. بعد دستهام رو گرفت یکی رو گذاشت رو کوس خودش یکی رو هم رو کوس طوبی. طوبی دست منم رو از سوگل گرفت شروع کرد به کوسش مالیدن کوسش خیس خیس بود. سوگل هم که کار طوبی رو دید اونم همین کار رو کرد یک دفعه طوبی لرزید و احساس کردم دستم خیس خیس شده. دستم رو از روی کوسش برداشتم کردم تو دهنم و بهش گفتم: خیلی خوشمزه بود. بعد طوبی خودش رو بهم چسبوند گفت: بعد از پنج . شش ماه این اولین باری بود که آبم اومد و بوسم کرد. سوگل هر چی تقلا میکرد آبش نمی اومد. یک لحظه گفتم: صبر کن جلوش زانو زدم دستم رو انداختم به کونش و کوس رو کشیدم جلو دهنم شروع کردم به خوردم یک دقیقه نشد که آبش اومد. براش حسابی لیسش زدم. بعد بلند شدم اومد بیرون تو حیاط. دو سه دقیقه بعد هم سوگل خانم و طوبی خانم اومدن تو حیاط. ادامه دارد…. تهران قسمت ۱۱اون شب حسابی خندیدم و شوخی کردیم تا دیگه همه رفتن تو اتاقاشون فهیمه هم فتانه رو فرستاد تو اتاق نصرین. منم اومدم برم تو اتاق که شهلا خانم صدام زد. رفتم پیشش گفت: بیا داخل رفتم تو. گفت: امشب حالم رو خراب کردی کدوم قبرسون میری گفتم: باید بخوابم فردا برم سرکار. گفت: به من ربطی نداره یه کاری کن. وگرنه با لگد از خونه میندازمت بیرون. منم گفتم: دامنت رو بده بالا. شورتش رو گرفتم از پاش کیشیدم پایین. بعد نشوندم رو صندلی و مشغول خوردن کوسش شدم. شهلا خانم تو آسمونها بود. فقط آه و اوه میکرد. که پسرش سجاد اومد گفت: چی شده؟ که شهلا خانم یه دادی سرش زد گفت: برو گمشو تو اتاقت. اونم سریع رفت. چند دقیقه بعد شهلا خانم لرزید و آبش اومد. بعد بلندش کردم بغلش کردم و بوسیدمش. اون حاضر نبود ولم کنه هی میگفت خیلی دوست دارم. تو مال خودمی. یکی یواش زدم تو لپش گفتم: اشتباه نکن از این به بعد تو مال منی نه من مال تو. بعد ازش خداحافظی کردم رفتم سمت اتاق فهیمه.درب رو باز کردم . فهیمه و نصرین لخت تو اتاق بودن. جاها رو هم پهن کرده بودن. منم رفتم داخل و لخت شدم. رفتم دراز کشیدم. نصرین و فهیمه اومدن برن سراغ کیرم. که گفتم: امشب حال ندارم بیان بغلم میخواستم باتون مشورت کنم. فهیمه چراغ رو خاموش کرد و اومدن تو بغلم دراز کشیدن. همینطور که تو بغلم بودن و نوازششون میکردم. شروع به صحبت کردم. گفتم: فکر میکنم دارم عاشق میشم. نصرین سریع پرسید: عاشق کی؟ گفتم: یکی هست هر وقت میبینمش دلم یه جوری میشه. دست و پام رو گم میکنم. نمی دونم. فهیمه یه بوسم کرد گفت: آره عاشق شدی. حالا این عروس خانم کی هست؟ گفت: فکر میکنم عاشق مهتاب خانم شدم. نصرین گفت: چی؟ اون که خیلی از تو بزرگتره و سه تا هم بچه داره. مگه احمقی؟ این همه دختر خوب. فهیمه گفت: خوب حالا مشکلت چیه گفتم: هیچی. فقط اینکه به نرگس و فتانه هم گفتم باشون ازدواج میکنم و خوشبختشون میکنم. نصرین گفت: آره. باید حواست به اونها باشه. تو قول دادی. فهیمه گفت: اولا تو به هیچ کسی قول ندادی و تعهدی نداری. دوم شاید تا وقتی بخواهی ازدواج کنی برای اونها شوهرهای خوب پیدا بکنی. سوم تو میتوانی چهارتا زن بگیری نرگس و فتانه و مهتاب و یکی دیگه. فتانه رو بوسیدم و گفتم: تو خیلی خوبی. خیالم راحت شد. بعد رفتم رو فهیمه و کیرم رو کردم تو کوسش و مشغول تلمبه زدن شدم. به نصرین هم گفتم برعکس بخوابه که همینطور که کوس فهمیه رو میکنم کوس اون رو هم بخورم. هر دوتاشون مثل اینکه خیلی حشری بودن سریع آبشون اومد. منم سرعتم رو تو تلمبه زدن زیاد کردم تا آب منم اومد ریختم تو فهیمه و بعد افتادم وسطشون و از خستگی بیهوش شدم.فردا صبح که بیدار شدم سریع لباس پوشیدم رفتم درب اتاق مهتاب در نزده درب رو باز کرد. گفتم: فکرم رو کردم میخوامت. پرید بغلم و بوسیدم و گفت بیشعور خیلی دوست دارم. بعد خداحافظی کردم راه افتادم اومدم سرکار.رسیدم درب خونه ملک خاتون. درب زدم. معصومه اومد دم درب. سریع بغلش کردم . سرم رو کردم لای سینه هاش. اونم با تمام قدرت منو به خودش فشار میداد. بعد کلی احوالپرسی رفتم داخل که صبحانه بخورم. تو آشپزخانه رفتم با معصومه صبحانه خوردیم ولی خبری از سمیه نبود خیلی نگران شدم. بعد رفتم کمک معصومه میزصبحانه رو بچینیم. همه سر میز بودن خانم جون. فرنگیس خانم . آقا رضا . و فرهاد و سارا . سلام کردم و میز رو کمک معصومه چیدم و اومدم برم تو آشپزخانه که خانم جان صدام زد گفت: امروز بعد صبحانه با من و فرنگیس میای بریم برات لباس بخریم . میخواهم ببرمت حجره فرش فروشیمون . کمی کار یاد بگیری. بعد رو کرد به فرنگیس خانم گفت: تو که وقت داری فرنگیس. فرنگیس خانم هم گفت: بله حتمان خانم جان. بعد صبحانه فرهاد صدام زد گفت بیا این فیلم سوپر که بهت گفتم اینم کلید اتاقم. بعد با سارا رفتن دانشگاه. آقا رضا هم رفت. منم رفتم تو آشپزخانه پیش معصومه بهش گفتم: چرا سمیه نیومده خیلی دیر نکرده . معصومه هم گفت: آره خیلی دیر کرده نگرانش شدمبعد دیدم خانم جان صدام کرد. رفت سمت اتاقش. تا فیلم رو دستم دید گفت این چیه؟ گفتم: از فرهاد گرفتم فیلم سوپر هست. بعد خانم جان درب رو قفل کرد. بعد گفت: فیلم رو بده ببینم چیه؟ بعد برد فیلم رو گذاشت تو دستگاه . بعد تلویزیون رو روشن کرد. بعد کلی برفک فیلم شروع شد. خانم جان گفت: رجب بیا تو تخت نگاه کنیم. برای شروع یک مرد داشت کوس زنش رو تیغ میزد. بعد که تیغ زد شروع به خوردن کوس زنش کرد. منم که حشری شده بودم خانم جان رو کشیدم طرف خودم که دیدم لخت لخته منم همینطور که فیلم رو نگاه میکردم سینه های نرم و شل و کوچولو خانم جون رو میمالیدم. بعد مرد مشغول کردن زنش از کوس شد بعد زنش رو چرخوند کیرش رو کرد تو کونش. بعد که آبش اومد ریخت تو صورت زنش. بعد نشست زیر کوس زنش شروع کرد به لیس زدن کوس زنش که زنش هم شروع کرد به شاشیدن تو دهن مرد . مرد هم همه شاش زنش رو خورد. بعد رفت قسمت بعد که سه تا مرد بودن یه زن رومیکردن . یکی تو کونش یکی تو کوسش یکی تو دهنش. بعدیش یک زنه بود داشت کیر دوست پسرش رو میخورد . بعد پاهاشو باز کرد دوست پسره کیرش رو کرد تو کوسه زنه داشت تلمبه میزد که شوهرش اومد و بعد داد و بیداد . به دوست پسر گفت به کارش ادامه بده و خودش هم لخت شد . اول کیرش رو داد زنش خورد . بعد اومد پشت پسر کرد تو کون پسره و سه تایی سکس میکردن تا آبشون اومد. قسمت بعد یک زن و مرد داشتن هم دیگه رو میبوسیدن . بعد جالب شد زنه زبونش رو کرد تو دهن مرد و مرد زبونش رو کرد تو دهن زن . و همه اش دهن هم رو میخوردن. خیلی باحال بود . که یک دفعه فرنگیس خانم . داد زد خانم جان من آماده ام .خانم جان هم جواب داد منم تا چند دقیقه دیگه میام. برو ماشین رو روشن کن. به رجب هم بگو بیاد . من دارم میامبعد سریع بلند شد و منم بلند کرد گفت: باید بریم سریع برو پایین منم میام . منم که حسابی حشری شده بودم . سریع بغلش کردم و بی اختیار شروع کردم به لب گرفتن ازش . بعد سریع رفتم پایین. رفتم تو حیاط فرنگیس خانم گفت: کدوم قبرسونی بودی هرچی صدات کردم چرا جواب ندادی؟ گفتم: ببخشید رفته بودم مستراح . فرنگیس خانم خندید و گفت: بیشعور مستراح چیه بگو توالتهمون موقع خانم جان هم اومد…ادامه دارد … تهران قسمت ۱۲ اول رفتیم لباس فروشی که برای من لباس بخران خانم جان رو به فرنگیس خانم کرد گفت: فرنگیس یه چند دست لباس اسپرت براش بگیر و چند دست رسمیفرنگیس خانم هم چند تا شلوار جین برداشت داد به من که بپوشم. ولی خوب من تا اون موقع از این شلوارها نپوشیده بودم تو یاسوج اگه کسی شلوار جین پاش میکرد میگفتیم کونیه. حالا خودم باید میپوشیدم. با بدبختی رفتم تو اتاق پر پوشیدم. دونه دونه میپوشیدم و فرنگیس خانم نظر میداد. پنج تا شلوار جین با تیشرت خرید و بعد پنج تا هم لباس مجلسی و شلوار پارچه ای . شانس ما از اون شلوار پارچه ای ها که تو یاسوج میخریدیم نداشت که کلی ساسون و پیلی داشت . بیشترینشون سه تا پیلی کوچک داشت . که به اسرار من سه پیلی خرید نه یک پیلی بعد خانم جون گفت: این بغل لباس زیرهای خوب داره بریم من لازم دارم. بعد رو به فرنگیس کرد گفت: تو هم میخوای؟ اونم گفت: آره رفتیم تو مغازه خیلی بزرگ بود. جلو وردیش نوشته بود ورد برادران ممنوع. خانم جان مثل اینکه صاحب مغازه رو میشناخت باش صحبت کرد. خانم مغازه دار هم چون نزدیک ظهر بود اومد من رو برد داخل و درب رو بست و تابلو وقت نهار گذاشت پشت شیشهخانم صاحب مغازه داشت لباس زیرهای جدیدش رو به فرنگیس خانم نشون میداد که من خانم جان رو کنار کشیدم و ماجرای دیشب رو براش تعریف کردم. خانم جان هم گفت: نگرانش نباش. بعد فرنگیس خانم که رفت شورت و کورست پرو کنه . خانم جان به صاحبت مغازه که پری خانم اسمش بود گفت: پری جان شورت و سوتین کارتنی چی داری. پری خانم خندید گفت: خانم جان کارتنی میخواهی چکار؟ خانم جان هم گفت: میخواهم به یک سری آدم ببخشم که تو ده هستن. میخواهم هم جنسش خوب باشه هم گرون نباشه.پری خانم یه کارتن بزرگ آورد. گفت: این کورسته همه سایز داره هر سایز هم ۱۲ تا توش هست و بعد یه کارتن دیگه آورد گفت: این شورت ست همان است هر سایز هم ۲۴تا توشه. فکر میکنی کافی باشه؟خانم جان هم گفت: عالیه. شورت مردونه هم داری یه جین میخواهم. پری خانم پرسید: چه سایزی میخواهی؟ خانم جان هم منو کشید جلو گفت: برای پسر گلم. پری خانم گفت: مگه غیر آقا رضا پسر دیگه هم داشتید؟ خانم جان خندید گفت: رجب پسر خواندمه از فامیلهای خیلی خیلی دورمون بوده از ده آوردمش پیش خودمون که به یه جای برسه.فرنگیس پری خانم رو صدا زد. پری خانم رفت. بعد از یه مشت دیگه لباس زیر داد به فرنگیس خانم بعد وقتی داشت می اومد یه شورت اسلیپ هم آورد و نشون خانم جان داد گفت: این خوبه؟ خانم جان ازش گرفت نگاه کرد گفت: فکر کنم کوچیک است. پری خانم گفت: این L است فکر کنم خوب باشه. خانم جان رو به من کرد گفت: شلوارت رو بکش پایین. گفتم: همینجا؟ خانم جان گفت: اتاق پرو که پر است فرنگیس حالا حالا اونجاست. با سر به پری خانم اشاره کردم. خانم جان گفت: پری خانم هم مثل من جای مامانته بکش پایین. منم شورت و شلوار رو با هم کشیدم پایین. پری خانم که یک زن ۵۵ یا ۵۶ ساله بود چهار چشمی داشت به کیر نیمه شق من نگاه میکرد. خانم جان شورت رو داد دست من. من به زور پام کردم ولی کیرم از بغل لاپاش اومد بیرون. خانم جان گفت: درش بیار بعد رو به پری خانم کرد که فقط چهار چشمی داشت به کیر من نگاه میکرد گفت: بیا جلو و دستش رو گرفت. شورت رو داد بهش و گفت: دید کوچک بود یه سایز بزرگتر بیار و اگه میشه پاچه دار. بعد دست پری خانم رو گذاشت رو کیرم و فشار داد گفت: یه شورتی بیار که این توش جا بشه. پری خانم که از خجالت قرمز شده بود گفت: چشم. اومد بره که خانم جان گفت: پری جون قشنگ این رو بگیر تو دستت اندازه اش دستت باشه. پری خانم هم یه لحظه کیرم رو گرفت و بعد خجالت کشید. سریع رفت و یه شورت پاچه دار سایز XL آورد. پوشیدم . خوب بود. خانم جان گفت: این رو در نیار بزار اون قدیمی رو میندازیم زباله. منم شلوارم رو پوشیدم. خانم جان هم شورت رو داد دست پری جون گفت: بیا اینم بنداز زباله. بعد فرنگیس خانم اومد بیرون فکر کنم ده تا بیشتر شورت و کورست انتخاب کرده بود. خریدیم و رفتیم. بعد خانم جان به فرنگیس گفت: برو یه جا نهار بخوریم. جاتون خالی رفتیم یک چلوکباب حسابی خوردیم. بعد رفتیم دم یک موتور فروشی خانم جان یک موتور خرید به یارو گفت: کاراش رو بکن برای عصر بیار دم خونه. بعد رفتیم تو بازار تهران. رفتیم داخل یک حجره فرش فروشی بزرگ بود خانم جان رفت داخل و بعد برگشت گفت: رجب برات موتور خریدم از فردا صبح ساعت ۷ خونه هستی و بعد ساعت ۱۰ میای اینجا تا عصر. میخواهم همه کارها و حساب کتابهای اینجا رو یاد بگیری. منم گفتم: چشم.از اونطرف رفتیم خونه ساعت ۲ ظهر بود. معصومه اومد درب رو باز کرد. خانم جان گفت: سمیه کجاست؟ معصومه گفت: خانم جان هنوز نیومده. خانم جان گفت: خونشون رو بلدی؟ معصومه گفت:آره بلدم. خانم جان گفت: چادرت رو سر کن تا بریم ببینم چه خبر شده.معصومه چادرش رو سر کرد و فرنگیس خانم ماشین رو آورد بیرون من درب رو بستم. و سوار شدم و معصومه هم از اونطرف سوار شد تا اومد بشینه دستم رو گذاشتم زیرش اونم نشست رو دستم . تو راه کونش رو میمالیدم . تا رسیدیم به خونه سمیه. دیدم سمیه دم درب نشسته و دخترش هم کنارش است داره گریه میکنه وسایلش هم تو کوچه ریخته.خانم جان پیاده شده از سمیه پرسید چه خبر شده؟سمیه هم همینطور که گریه میکرد گفت: صاحب خونه انداختتشون بیرون هم وسایلش رو هم ریخته تو خیابون. خانم جان رو سمیه کرد گفت: فقط لباسهایی خودت و دختر رو بردار بریم خونه ما با معصومه زندگی کن. اونم لباسهاش رو برداشت که یک چمدان بیشتر نبود. یک بقچه هم بود که مدارک شناسایش بود بعد سوار شدیم خانم جان که جلو بود من و معصومه و سمیه ودخترش پشت بودیم. من وسط معصومه و سمیه بودم . دخترش رو هم گذاشتم رو پام که خانم جان از دخترش پرسید اسمت چیه خانم کوچولو اونم گفت: صدف. خانم جون پرسید چند سالته؟ گفت: یازده سالمه کلاس پنجم هستم. صدف از سمیه خیلی خوشکلتر بود. منم دستم رو انداخته بودم پشت معصومه و سمیه اونها رو میمالیدم . کیرم حسابی شق شده بود. یک لحظه احساس کردم صدف داره خودش رو روی کیرم میکشونه. دقت کردم دیدم بله. دستم رو از پشت معصومه و سمیه برداشتم و دو طرف صدف رو گرفتم و کمی محکم به کیرم فشارش دادم . بعد یواش دستم رو کردم زیر دامنش و از رو شورت با کوسش بازی میکردم.تا رسیدیم خونه. خانم جان گفت: وسایل سمیه و صدف رو ببر تو اتاق معصومه. تا کمی استراحت کنن. معصومه. سمیه و صدف رو برد تو اتاقش منم وسایلشون رو بردم وقتی تمام شد. سریع درب رو بستم پریدم سمیه رو بغل شدم. حسابی بوسیدمش . بعد گفتم: سریع لخت شو حالم خرابه. سمیه هم که انگار منتظر بود. لخت لخت شد. وای چی میدیدم….ادامه دارد… تهران قسمت ۱۳عجب هیکلی داشت سمیه . سینه های خوشکل با سری تیره و بزرگ . شاید یک سوم سینه هاش حاله سرش بود برجستگی سرش هم درشت درشت. کوسش خیلی بزرگ تر از هیکلش بود شاید از مال معصومه که هیکل سه برابر سمیه بود بزرگتر بود. چرخوندمش سوراخ کونش رو نگاه کردم وای چه ناز گشاد و خوش فرم. دیگه نتوانستم خودم رو کنترل کردم پریدم بغلش کردم حسابی بوسیدمش و گفتم: تو باید یکی از چهار زن من بشی. معصومه خندید گفت: مگه میخواهی چهارتا زن بگیری؟ گفتم: آره. بعد سرم رو چرخوندم. یه نگاهی به صدف کردم اونم پرید تو بغلم. منم بوسیدمش بعد لختش کردم. وای. این از مامانش خوشکل تر بود بدن سفید. با کوس بزرگ . سینه هاش سر زده بود. داشتم دیوانه میشدم سریع لخت شدم . کیرم رو دادم دست صدف اونم باش بازی میکرد و منو حشری تر. بعد روکردم به معصومه گفتم: تو چرا لخت نیستی. بعد هر سه تاشون رو خواباندم رو تخت کوسشون رو خوردم اول سمیه تا آبش اومد بعد معصومه و بعد صدف که کمی خوردم شروع کرد به شاشیدن منم مثل فیلمی کرده دیده بودم همه اش رو خوردم و کوسش رو لیس زدم تمیز تمیز کردم . بعد سریع لباس پوشیدم و رفتم تو حیاط . که آقا فرهاد و سارا خانم از دانشگاه اومدن. بعد از احوال پرسی . رفتن تو . ساعت ۶ بود که زنگ درب خونه رو زدن رفتم درب رو باز کردم دیدم موتوره رو آوردن. خانم جان رو صدا کردم. خانم جان اومد مدارک رو از طرف گرفت و موتور رو داد به من گفت: بلدی برونی؟ گفتم: آره تو ده همیشه سوار موتور میشدم. خانم جان گفت: پس بیا وسایلت رو بردار با موتور برو. فقط صبح ساعت هفت اینجا باش. مستقیم هم بیا تو اتاق خوابم. منم دوتا کارتون رو پشت موتور بستم و راه افتادم به سمت خونه.وقتی رسیدم خونه آقا تقی دم درب بود تا منو با موتور دید گفت: پولداری شدی. منم گفتم: تو هم مثل اینکه سرحالی . گفت: آره مشتری داشتم پول خوب گرفتم آقا سعید هم شارژ شارژ کرده. گفت: باز نصرین خانم رو دادی بکنن. گفت: نه امروز فتانه و نرگس رو دادم به مشتریهام. گفتم: پول گرفتی؟ گفت: آره گفتم: کو ببینم. گفت: نصفش رو دادم آقا سعید اینم بقه اش . منم بقیه اش رو ازش گرفتم. گفتم: از امروز به بعد نصف پولی که میگری مال خود بچه هاست اگه ندی خودم جرت میدم . آقا تقی که شارژ بود گفت به تو چه . پولم رو بده. موتور رو گذاشتم کنار دیوار. پس گردنش رو گرفتم و بعد دست کردم تو جیبش بقیه موادش رو برداشتم. افتاد به التماس که گوه خوردم هر چی تو بگی. گفتم: به شرطی بهت میدم که از این به بعد سهم بچه ها رو بهشون بدی وگرنه هم جرت میدم از این خونه میندازمت بیرون فهمیدی؟ اونم که موادش رو میخواست گفت: چشم هر چی شما بگی. بعد تا بهش دادم گفت: به تو چه غلط کردی. که سری دستش رو گرفتم مواد رو ازش گرفتم. افتاد به التماس. گذاشتم تو جیبم گفتم: اگه بچه خوبی بودی شب بهت موادت رو میدم. بعد موتور رو گرفتم بردم داخل. مستقیم رفتم سمت اتاق فهمیه درب رو باز کردم دیدم فتانه و نرگس لخت به شکم خوابیدن . گفتم: چی شده؟ فتانه گفت: مشتریهای آقا تقی سه نفری از کون کردنمون خیلی کونمون درد میکنه. منم که حشری بودم سریع کرم برداشتم شروع کردم سوراخ کونشون رو کرم زدن و انگشت کردن تو بعد لخت شدم کیرم رو چرب کردم و فرستادم تو کون فتانه. یواش یواش فرستادمش تا ته. و شروع کردم به تلمبه زدن همینطور که تلمبه میزدم کمرش رو هم ماساژ میدادم. بعد رفتم سراغ نرگس . کون نرگس رو هم چرب کردم بعد کیرم رو فرستادم تو. نرگس رو هم ماساژ دادم و از کون کردمش . آبم که اومد خالی کردم توش. بعد پرسیدم مامان فهمیه و مامان نصرین کجا هستن. فتانه گفت: با هم رفتن حمام. من لباس راحتی پوشیدم رفتم سمت اتاق شهلا خانم. درب رو باز کردم رفتم تو تا اومد فهش بده که چرا در نزده اومدی تو. تا منو دید بلند شد اومد بغلم کرد گفت: بیا بغلم دلم برات تنگ شده. گفتم: خودت رو لوس نکن. شب میام میکنمت. اومدم بهت بگم برای همه خانمهای خونه شورت و کورست خریدم. جمعشون کن بهشون بدیم. شهلا خانم هم مثل همیشه اومد بیرون و مثل همیشه داد زد که همه خانمهای همسایه تا ده دقیقه دیگه بیان تو خونه اش کارشون داره. منم رفتم کارتنها رو آوردم. گذاشتم تو اتاق. بعد رفتم سمت اتاق خودمون . فهمیه و نصرین هم از حمام اومده بودن. داشتن خودشون رو خشک میکردن که هر دوتاشون رو بغل کردم و بوسیدم و گفتم: مامانهای من چطورن؟ بعد کمی قربون صدقشون رفتم بعد فتانه و نرگس رو صدا زدم گفتم: بلندشین براتون شورت و کورست خریدم. باید بریم خونه شهلا خانم. نصرین گفت: چرا خونه شهلا. گفتم : اخه برای همه خریدم. شما دوتا هم پاشید پول کون دادنتون رو از آقا تقی گرفتم. سریع هر دوتاشون بلند شدن منم پولها رو شمردم نصفش کردم . نصف دادم به فتانه و نصف به نرگس. بعد با هم رفتیم خونه شهلا خانم همه اومده بودن. شهلا خانم اومد تو گوشم گفت: بگو برنامه چیه؟ گفتم: برای همه شورت و کورست خریدم . بیاد یواش یواش همه شون رو لخت بکنی . تا ببینیم چی پیش میادشهلا خانم رفت بالا منبر گفت: بخاطر دعوا طوبی خانم و سوگل خانم تو مهمانی آقا رجب که شورت و کورست هم رو پاره کردن. آقا رجب لطف کرده هم برای اونها هم برای همه اهل خونه شورت و کوست خریده. دونه دونه پاشید بیاین جلو شورت و کورست رو بپوشید اگه اندازتون بود. بهتون بدیم. اول همه روح انگیزخانم بود. شهلا خانم گفت: پاشو بیا . بعد گفت: لباست رو دربیار. روح انگیز خانم هم لباس یک سره اش رو درآورد. شهلا بهش گفت: بچرخ براش کورستش رو باز کرد. دوتا سینه متوسط شل افتاد بیرون. منم با دستهام دوتا سینه هاشو گرفتم و به شهلا گفتم: سایز M بده. اونم داده خودم براش بستم. همه گفتن چقدر خوشکله. بعد شهلا خانم گفت: حالا شلوار و شورتت رو دربیار. یکی از شلوار پیژامه ای تنش بود. کشید پایین. شهلا خانم هم شورتش رو گرفت کشید پایین. یه کوس کوچولو و سرحال و پر مو افتاد بیرون. منم سرم رو بردم جلو کوسش رو بوسیدم. بعد به شهلا خانم گفتم: شورتش هم سایزM بده. بعد خودم پاش کردم. و از رو شورت هم کوسش رو بوسیدم. شهلا خانم گفت بشین حالا نفر بعد. نوبت نرگس بود. که مهتاب خانم گفت: ببخشید ما داریم میریم مسجد. اگه میشه من اول بیام. شهلا خانم گفت: بیامهتاب اومد جلو سریع چادرش رو برداشت لباسش رو درآورد. منم تا سینه هاشو دیدم با دستهام گرفتمشون و هر کدوم رو یه بوس کردم و به شهلا خانم گفتم: سایزه S بده مهتاب سریع شلوار و شروتش رو هم درآورد وای بهشت افتاد جلوم به شهلا گفتم: شورتش رو هم همون سایز. سرم رو بردم لای پاش . یه بوس کردم و لیس زدم. دستم رو انداختم دور کونش و کوسش رو به صورتم فشار میدادم. که مهتاب شروتش رو پوشید و توگوشم گفت: ساعت یازده شب بیا حمام . بعد دختربزرگش زهرا اومد . اونم چادرش رو باز کرد و سریع لباسش رو درآورد منم سریع کورستش رو باز کردم وای سینه هاش اندازه مال مامانش بود. با شهلا گفتم همون ساز. تا شهلا کورست بده سینه هاش تو دستم بود و داشتم میخوردمشون . مک میزدم و لیس میزدم. بعد سریع شلوارش و کشیدم پایین. شورتش رو هم کشیدم پایین. سرم رو کردم لای کوسش خیلی خوشکل تر از مال مامانش بود هیچی مو نداشت . منم افتادم به جونش لیس میزدمش و میبوسیدمش. به شهلا گفتم همون سایز مامانش. بعد خودم شورتش رو پاش کردم دوباره کوسش رو بوسیدم . بعد نوبت فاطمه شد تا اومد جلو خودم لخت لختش کردم سینه های کوچولوش رو لیس زدم و مشغول خوردن کوسش بودم که به شهلا گفتم سایز XS بده. خودم لباش رو هم تنش کردم . بعد مهتاب خانم از همه خداحافظی کرد رفت. شهلا خانم گفت: خوب حالا برای اینکه نوبت ها درست بشه اول خودم بعد بقیه. خودش اومد سریع لخت لخت شد. اومد جلو من که براش سایز بزنم که سوگل خانم پاشد گفت: این مسخره بازیها چیه خوب همه لخت بشیم اینها رو هم بریزیم وسط توش انتخاب کنیم همه لخت شدن و افتادن به جون شورت و کورستها منم نگاه میکردم و کیرم رو میمالیدم. همینطور که برای خودم چشم چرونی میکردم نگاهم افتاد به ملیحه مثل مامانش ریزه میزه بود ولی کون و کوس خوبی داشت. سینه هاش ولی متوسط بود اندازه یک انار بود. عینکی هم بود ولی صورت خیلی خوشکلی داشت. همینطور که دولا شده بود داشت برای خودش شورت و کورست برمیداشت . دستم رو انداختم لای پاش کوس صاف و صوفش رو گرفتم. صورت خوشکلش رو برگردون یه نگاهی بهم کرد گفت: چکار میکنی؟ حالا حواسم پرت میشه بهم شورت و کورست نمیرسه. گفتم: نرسید خودم بازم برات میخرم. یه لبخند زد گفت: پس راحت باش. منم برای خودم با کوس ملیحه بازی میکردم تا شورت و کورستها تمام شد. فهیمه زد بهم گفت: رجب چند تا دیگه هم برای مهتاب و دختراش برداشتم. شب برو بهشون بده. بعد یواش یواش همشون رفتن. فقط مونده بودیم من و سوگل خانم و طوبی و ملیحه و سیما. با صاحب خونه که شهلا بود. سوگل خانم گفت: شورت و کورست خرید حالا بیاد هوای توشون رو هم داشته باشی. بعد خوابید به کمر وسط حال گفت: بیا ببینم چقدر جربزه داری. منم رحم نکردم سریع لخت شدم افتادم روش. با تمام قدرت تلمبه میزدم و که سوگل خانم لرزید آبش اومد. بعد گفت: آفرین. حالا نوبت طوبی جون است. سریع طوبی رو صدا زد. طوبی بیا. منم سریع طوبی رو گرفتم پاهاشو باز کردم . افتادم روش و تلمبه بزن. سوگل اومد پاشه که تا کون خوشکلش رو دیدم دست انداختم پهلوهای سوگل رو گرفتم کشیدم سمت خودم همینطور که طوبی رو از کوس میکردم سرم هم لاکون سوگل بود و سوراخ کونش رو لیس میزدم. سوگل که اولین تجربه اش بود از لذت فقط جیغ میکشید. انقدر شلوغ کرد که متوجه نشدم که آب طوبی اومد. طوبی گفت: مال من اومد میخواهی از کون بکنیم؟ که سوگل گفت: نه. لازم نکرده. حالا نوبت عروس گلم است. بعد صدا کرد سیما جون عروس خودم بیا. سیما اومد. چی میدیدم من که اصلان حواسم به سیما نبود نگاهش کردم. قد بلند. صورت خوشکل . سینه های متوسط و سفت. کوس سفید و تمیزه. کون متوسط و تاغچه ای. با موهای بلند. خواباندمش پاهاشو باز کردم میخواستم کیرم رو بکنم تو کوسش که ملیحه گفت: میخواهی بکنی تو کونم؟ چرخوندمش وای چه سوارخ کون خوشکل و گشادی داشت راحت کیرم رفت توش. همینطور که سگی میکردمش به طوبی گفتم: کونت رو بیار جلو. بعد شروع کردم به خوردن سوراخ کون طوبی. کون طوبی هم گشاد بود. انقدر کردمش تا آب خودم و سیما با هم اومد. منم همه آبمو ریختم تو کونش. بعد سوگل بهشون گفت: لباس بپوشن و هر سه تاشون رفتن. شهلا رو کرد به ملیحه گفت: تو چرا نمیری؟ ملیحه هم گفت: میخواهم با رجب صحبت کنیم. شهلا گفت: غلط کردی دیگه نوبت من است. سریع رفت خوابید کف زمین گفت: رجب زود باش. گفت: کوس کش اول بیا ساک بزن کیرم شق بشه. شهلا هم اومد شروع کرد کیرم رو خوردن. منم با ملیحه صحبت میکردیم. فهمیدم بچه خر خون است شاگرد اول دبیرستانشون بوده. دانشگاه هم با رتبه بالا قبول شده ولی چون باباش پول نداشته نرفته دانشگاه. شهلا که حسابی کیرم رو خورد. کیرم شق شد. بلند شدم. مدل سگی کیرم رو کردم تو کوسش. بعد به شهلا گفتم: کوس ملیحه رو بخور. شهلا گفت: نمیخورم. منم کیرم رو از تو کوسش درآوردم گفتم: منم نمیکنم. شهلا خانم افتاد به التماس که گوه خوردم. بکن توش. از بی کیر مردم. گفت: شروع کن به خوردم کوس ملیحه تا منم شروع کنم. شهلا اولش با اکراه یه لیس زد بهش . منم کیرم رو کردم تو کوس و شروع کردم تلمبه زدن. شهلا هم نمیدونم حشری شده بود یا از کوس ملیحه خوشش اومد بود. سرش رو کرده بود لای پای ملیحه و با اشتها کوسش رو میخورد. تا آب ملیحه اومد. منم که کیرم از آب کوس شهلا خیس بود درش آوردم و گذاشتم دم سوراخ کونش. با یک فشار فرستادمش توکونش. جیغش هوا رفت. بعد دوباره یک فشار آوردم تا ته رفت. نزدیک بود گریه شهلا دربیاد. منم محلش ندادم ربع ساعتی کردمش تا آبم اومد. همه اش رو رویختم تو کونش. وقتی کیرم رو کشیدم بیرون شهلا از خستگی افتاد و ولو شد. گفتم: شهلا چطور بود؟ گفت: خیلی بیشعوری خیلی درد داشت. گفتم: آخرش هم درد داشت؟ گفت: نه آخرش خوب بود.ادامه دارد. . . . تهران قسمت ۱۴ به شهلا گفتم: نمیخواهی بمون شام بدی؟ شهلا هم پاشد بره تو آشپزخانه که شام حاضر کنه ولی از درد کونش گشاد گشاد راه میرفت. من و ملیحه هم زدیم زیر خنده. شهلا گفت: میخندی بیشعور آبروت رو میبرم به همه میگم بام چکار کردی. بعد رفت تو آشپزخانه . منم ملحیه رو بغل کردم گذاشتمش روی پام و شروع کردیم از هم لب گرفتن و بوس کردن . همینطور که با هم حال میکردیم صحبت هم میکردیم. فهمیدم بچه مثبت تا حالا با هیچ پسری نبوده. این اولین بارش است. هم پرده داره هم کونش تنگ تنگه.کلی صحبت کردیم قرار شد باهم درسهای سال چهارم رو مرور کنیم تا امسال تو کنکور شرکت کنیم. شهلا شام رو آورد بعد صدای پسرش زد. تا وقتی اون بیاد هر سه تامون لباس پوشیدیم و با هم شام خوردیم. بعد شام من رفتم سمت اتاق خودمون ملیحه هم اتاق خودشون. یک دفع یاد قرارم با مهتاب افتادم . رفتم درب حمام دیدم صدای آب میاد در زدم. مهتاب گفت: بله کیه؟ گفتم: منم . سریع درب رو باز کرد گفت: پس چرا انقدر دیر کردی؟ پریدم تو سریع لباسم رو کندم. مهتاب رو بغل کردم. شروع کردم به خوردن لبهاش . دهنش . زبونش . نیم ساعتی از هم لب میگرفتیم . بعد افتادم به جون بدن خوشکلش گردنش رو خوردم بعد سینه های کوچولو خوشکلش رو خوردم. بعد زیر بغلش بعدش کوس خوشکل و نانازش رو خوردم. همینطور که کوسش رو میخوردم لرزید و آبش اومد. منم چرخوندمش و افتادم به جون سوراخ کونش. حسابی خوردمش بعد مدل سگی کیرم رو کردم تو کوسش. ده دقیقه ای کردمش که آبش دوباره اومد. آب منم داشت می اومد که کشیدم بیرون ریختم رو کمرش. بعد با هم دوش گرفتیم. بعدش هر کدوم رفت سمت اتاق خودش. درب اتاق رو باز کردم دیدم فقط فهمیه و نصرین هستن. برعکس هم خوابیدن و سروشون تو کوس هم دیگه است. پرسیدم پس بچه ها کجا هستن. فهمیه سرش رو از لای پای نصرین درآورد و گفت: اتاق تو رو فرش کردیم فرستادیمشون تو اتاق تو. منم رفتم پشت فهمیه سرم رو کردم لای کونش یکی دوتا لیس زدم که خوابم برد. صبح زود بیدار شدم . موتور رو برداشتم رفتم سمت خونه خانم جان. وقتی رسیدم درب زدم معصومه درب رو باز کرد. سلام و احوال پرسی کردیم و یه بوسش کردم. اون جلو راه افتاد منم پشت سرش. از پشت دامنش رو دادم بالا دستم رو کردم تو شورتش. معصومه هم انگار نه انگار به روی خودش هم نیاورد. تا رسیدم تو خونه. منم رفتم سمت اتاق خانم جان. معصومه هم سمت آشپزخانه.درب رو باز کردم. خانم جان که پشت میزتحریرش بود. گفت: مگه این بی صاحب شده درب نداره چرا درب نمیزنی. منم محل ندادم رفتم طرفش اونم از پشت میز پاشد اومد طرف من. تا رسیدم به هم بغلش کردم. شروع کردم به مالیدنش که یکی یواش زد زیرگوشم. گفت: مگه جنده گیر آوردی اینکار میکنی؟ منم یکی یواش زدم تو گوشش و بلندش کردم بردم انداختمش رو تخت. و گفتم: تو جنده منی. و شروع کردم به خوردن لبهاش و لب گرفتن. بعد چند ثانیه خانم جان هم دست انداخت دور سرم و حشریتر از من لب میگرفت. ده دقیقه ای لب بازی کردیم. بعد بلند شدیم از رو تخت. خانم جان گفت: بیا کارت دارم و رفت به سمت میز تحریر. اومد بشینی روی صندلیش که من دستش رو گرفتم. گفتم: صبر کن. بعد خودم رو صندلیش نشستم. خانم جان گفت: چه غلطی میکنی چرا جای من نشستی؟ گفتم: جای تو روی پای منه. بعد دستش رو گرفتم نشوندمش روی پام. با دوتا دستام سینه هاش رو گرفتم و سرم رو گذاشتم روی کمرش. گفتم: چی میشد تو جوانتر بودی با هم ازدواج میکردیم. خانم جان گفت: بدبخت اگه سنم کمتر بود با ازدواج میکردم که نمیزاشتم از اینکارها بکنی. پوستت رو میکندم . بعد لباسش رو زد بالا گفت: مسخره اگه میخوای سینه هام رو بمالی از زیر بگیر نه مثل کوس خلها از رو لباس. دستم رسید به سینه های شل و نرم خانم جون وای از بس نرم بود آب آدم رو می اورد. همینطور که با سینه های خانم جون بازی میکردم . خانم جون یه برگه نشونم داد. گفت: این رو ببرم پیش آقای مظفری مشاورم. گفتم: همون کوتوله کچله؟ با خنده گفت: آرهتو این برگه نوشتم که تو اون حجره تو پنج درصد شریک هستی. زدم زیر خنده گفتم: مسخره میکنی؟ با اخم گفت: مسخره چیه . میری اونجا همه کارها رو یاد میگیری. حساب کتاب اونجا رو هم چک میکنی میخواهم ببینم کسی دزدی یا گنده کاری نکنه. اینجوری چون تو شریک هستی اجازه داری تو هر چیزی سرک بکشی. گفت: اگه بچه زرنگی باشی بتوانی درآمد اونجا رو بالا ببری. درصدت رو بالا میبرم میتوانی تا چهل درصد برسونیش حالا ببینم چقدر جربزه داری.خانم جان گفت: بیشعور انقدر سینه هام رو مالیدی که حشری شدم بیا کوسم رو بخور آبم بیاد . میخواهم لباس عوض کنم برم پایین برا صبحانه. بعد بلند شد رفت رو تخت پاهاشو باز کرد. منم رفتم سرم رو کردم لاپاش. سرم رو گرفت چسبوند به کوسش. منم مشغل خوردن شدم ده دقیقه ای خوردم تا آبش اومد. بعد رفتیم پایین. من صبحانه خوردم و سریع رفتم حجره. وقتی رسیدم یک پسر جوانه ای هم سن و سال خودم اونجا بود که معلوم بود پادو است. سلام کردم گفت: با کی کار داری؟ آقا نیست. گفتم: آقا کیه دیگه؟ گفت: آقای مظفری رو میگم نیستش. گفتم: نباشه. از این به بعد هم من آقا این مغازه هستم. من جزو شرکا این حجره هستم. پسره دیگه خفه شد. گفتم: اسمت چیه؟ گفت: شعبون. بعد رفتم داخل ته راه حجره یک میز بود. که خالی بود. بعد یک اتاق بود اون ته که رفتم تو دوتا خانم داخل بودن. یکیش چادری بود یکیش هم مانتویی. تا من رو دیدن جا خوردن گفتن: آقا شما اینجا چکار دارید؟ گفتم: مغازه خودمه. مشکلیه؟ که اون دختر مانتوییه بلند صدا زد شعبون بیا این بی سروپا رو بنداز بیرون. شعبون اومد رو به خانم مانتویه کرد گفت: ساغر خانم ایشون شریک خانم جان هستند. و از این به بعد آقای این حجره. ساغر خانم که داشت از خجالت میمرد . گفت: ببخشید آقا. نشناختم. گفتم: میشه خودتون رو معرفی کنید. ساغر خانم گفت: من ساغر طاهری هستم منشی آقا مظفری و ایشون هم خانم زینب موسوی که قبلان حسابدار اینجا بود. پرسیدم چرا بود؟ مگه حالا نیست؟ زینب خانم گفت: نه آقا از من خوشش نمیاد اخراجم کرد. امروز هم اومد وسایلم رو ببرم. ساغر گفت: خوب خودت مقصری از بس توکارهای آقا سرک میکشی. بعد گفت: ببخشید من برم بری آقای مظفری صبحانه بگیرم بیارم. و رفت از حجره بیرون. زینب خانم با عصبانیت از دهنش دررفت گفت: رفت گزارش بده. زنکه پتیاره. من پرسیدم چی گفتی زینب خانم؟ زینب خانم خودش رو تو چادر پیچید با خجالت گفت: ببخشید حواسم نبود شما اینجا هستید. گفت: اشکال نداره میشه دوباره بگی چی گفتی؟ گفت: ببخشید آقا. گفتم: رجب هستم. گفت: آقا رجب این خانم طاهری خیلی آب زیرکاه است مواظبش باش. حالا هم رفت. به آقای مظفری زنگ بزنه بگه شما اومدید و چه خبر شده. گفتم: که اینطور. حالا جمله دومت چی بود؟ گفت: ببخشید منظوری نداشتم. گفتم: لطفان بگو. گفت: من گناه کسی رو نمیشورم ولی فکر میکنم با آقا مظفری سر و سری داره. گفتم: خوب حالا بگو چرا تو رو اخراج کرده. گفت: یکی اینکه بهش رو ندادم. دوم اینکه تو حساب و کتابهاش مشکل وجود داره. بهش گفتم: اونم اخراجم کرد. گفتم: زینب خانم از این به بعد شما استخدام من هستید. تو خونه باش. من هر روز مدارک رو میارم با هم چک میکنیم. و حسابها رو راست و ریس میکنیم. خیلی تشکر کرد. بعد آدرس و شماره تلفن خونه رو بهم داد. خواست بره گفتم: صبر کن بزار آقای مظفری بیاد بعد برو. ساغر خانم برگشت ولی هیچی دستش نبود. منم هیچی بهش نگفتم.زینب خانم تمام حساب کتابها و قیمتهای خرید و فروش همه رو بهم نشون داد. موجودی انبار رو بهم نشون داد. ساعت یازده بود که آقای مظفری اومد. همشون سلام آقا آقا میکردن تا به من رسید. گفتم: مرتیکه حالا چه موقع سرکار اومدن است. گفت: به تو چه بچه. هر ساعتی دلم بخواهد میام. بعد برگه خانم جان رو دادم بهش یه نگاهی بهش کرد گفت: پیرزن احمق هر خری رو گیر میاره شریک میکنه. منم نا غافل زدم پس کله کچلش که پهن زمین شد. گفتم: این رو زدم که از این به بعد بفهمی دهنت رو بی موقع باز نکنی. گفتم: از این به بعد هم همه ساعت ۹ تو حجره هستید. اون روز گذشت . عصر شد رفتم خونه. ادامه دارد. . . . تهران قسمت ۱۵وقتی رسیدم خونه. سریع رفتم تو اتاقم لباسهای مجلسیم رو درآوردم و رفتم درب اتاق سوگل خانم. درب زدم . اومد دم درب گفتم: ملیحه هستش؟ صداش زد. بعد به من گفت: ها شیطون با دختر من چکار داری؟ گفتم: هیچی قرار با هم درس بخوانیم برای کنکور سال دیگه. ملیحه اومد. گفتم: کتابات رو بیار شروع کنیم به خواندن. اونم رفت کتابها رو آورد. گفت: حالا کجا درس بخوانیم؟ گفتم: بهترین جا خونه شهلا خانم است که همیشه خالیه کسی هم جرات نداره بیاد اونطرفها. رفتیم سمت اتاق شهلا خانم درب زدم اومد. گفت: ها چیه؟ چی میخواین؟ گفتم: هیچی اومدیم خونه ات درس بخوانیم. گفت: غلط کردید مگه اینجا کاروان سراست؟ گفتم: از کاروان سرا هم بدتره. هلش دادم عقب . رفتم تو. ملیحه هم پشت سرم اومد تو درب رو بست. منم شهلا رو بغل کردم یه بوسش کردم گفتم: تا ما درس میخوانیم تو برامون یه چای دم کن. شهلا گفت: دیگه امری باشه. گفتم: این دامنت رو هم در بیار که کوس خوشکلت پیدا باشه. گفت: واقعان دوستش داری؟ گفتم: کونت بیشتر بهم حال داد. گفت: خیلی بیشعوری. بعد رفت سمت آشپزخانه. من و ملیحه هم مشغول درس شدیم . خیلی خرخون و با هوش بود. هر چی مشکل داشتم بهم میگفت. هر چی هم اون مشکل داشت با هم سعی میکردیم حلش کنیم. سه ساعتی درس خواندیم که شهلا خانم یک سینی چای آورد گفت: دیگه وقت استراحته . گفتم: نه میزاشتی چای رو صبح می آوردی برای صبحانه میخوردیم دیگه. گفت: حالا چای بخور بعد میخواهم بهت کوس بدم سرحال بشی. گفتم: کوست رو بزار برای فردا امشب خسته هستم. گفت: قول میدی؟ گفتم: قول ولی به شرطی که بعد سه ساعت چایی نیاری. هر یک ساعت یه چای بیار. گفت: مگه فردا هم درس میخوانید گفتم: بله تا کنکور باید بخوانیم. شهلا خانم شاکی شد. گفت: واقعان فکر کردی اینجا کاروان سراست؟ باید پولش رو بدی. منم گفتم: قبول. شهلا خانم از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید. چایی رو خوردیم و رفتیم. رفتم سمت اتاق فهیمه . دیدم سفره پهن است میخواهن شام بخورن. فتانه گفت: تو کجایی؟ گفتم: با ملیحه درس میخواندم. نرگس خندید گفت: درس میخواندی یا از اونکارها میکردی؟ گفتم: نخیر درس میخواندم باید برم دانشگاه. بعد شام گفتم: من میرم حمام. حوله برداشتم رفتم سمت حمام . در زدم مهتاب هم اومده بود. رفتیم داخل و مشغول شدیم. حسابی حال کردیم . کار هر شب ما شده بود بریم حمام با هم سکس کنیم. به دور از چشم دیگران.فردا صبح زود مستقیم رفتم حجره. روبروی حجره یه سفره خونه بود رفتم یه صبحانه خوردم تا ساعت ۸ شد شعبون اومدش. خواست درب رو باز کنه. صداش کردم گفتم: صبحانه خوردی؟ گفت: نه آقا. گفتم: پس بیا یه صبحانه هم برای شعبون سفارش دادم. خیلی حال کرده بود. گفتم: از این به بعد بحساب منم میای اینجا صبحانه میخوری. شعبون که خیلی حال کرده بود خیلی تشکر کرد. بعد گفتم: از این به بعد حواست به این خانم طاهری و آقای مظفری باشه. شعبون هم گفت: چشم آقا هرچی شما بگید. رفتیم تو حجره همه پرونده ها رو چک میکردم حساب کتابها رو تا ساعت ۹ شد دیدم خانم طاهری با آقای مظفری با هم اومدن. وقتی که آقای مظفری اومد سلام کرد گفتم: آقای مظفری اسم کوچکت چیه؟ گفت: هاشم . گفتم: آقا هاشم میشه یه کلید از گاوصندوق و یه کلید از کمد مدارک بهم بدی. اونم گفت: چشم و بعد رفت کلیدهای زاپاس رو از تو گاوصندوق برداشت بهم داد. بعد من آدرس انبار رو ازش پرسیدم و با موتور راه افتادم به طرف انبار. انبار یه سوله خیلی بزرگ بود. رفتم دم درب که یه دوتا سگ بزرگ به سمت درب حمله کردن. منم که بچه روستا بودم و سالها با سگها زندگی کرده بودم. به جای اینکه بترسم درب رو باز کردم از بغل موتور چوبی رو که بسته بودم برای روز مبادا برداشتم. رفتم داخل. ایستادم. سگها هم وقتی به نزدیکی من رسیدن ایستادن. بعد من نشستم. اونها هم هی سر و صدا میکردن. منم آماده بودم که اگه حمله کردن با چوب بزنمشون. که دیدم یک پیرمرد و یک مرد جوانی دارن میان به سمت درب. پیرمرده گفت: آقا مگه از جونت سیر شدی؟ بعد رو به مرد جوانتره کرد گفت: پسرم این سگها رو ببر ببندشون. من ببین این آقا چی میخواهد. پیرمرده پرسید با کی کار داشتید؟ آقا هنوز نیومده. گفتم: آقا کیه؟ گفت: آقا مرتضی دیگه. با تعجب گفت: پس شما با کی کار داری؟ گفتم: با شما. گفت: چکار داری؟ گفتم: اومدم خودم رو بهتون معرفی کنم. من شریک خانم جان هستم. همون موقع مرد جوانتره هم اومد. پیرمرده رو کرد به پسرش گفت: آقا ارباب جدید هستن. مرد جوانتره هم سلام کرد و کلی تعارف که خیلی خوش آمدید. از لحن صحبت کردن مرد جوانتره معلوم بود کارگر ساده یا دهاتی نیست. گفتم: اسم من رجب است . مرد جوانتره خندید گفت: اسم بابا منم رجب است. منم کوچیکتون رحمان هستم. گفتم: خیلی خوشبخت از آشنایتون. بعد گفتم: عمو رجب میخواهم همه این انبار رو نشونم بدی و کارهای که اینجا میشه. عمو رجب گفت: اول بگو شما چرا از سگها نترسیدی اومدی داخل؟ گفتم: آخه من خودم بچه روستا هستم با سگ و گوسفند بزرگ شدم. ترسی ندارم. عمو رجب گفت: من ۳۰ سال که اینجا هستم . این پسرم هم رحمان ۲۹ سالشه ششماه است که اومد پیش خودم آخه پارسال تو جبهه تیر خورد توی پاش نمیتوانست کارهای سخت بکنم گفتم بیاد پیش خودم. گفتم: آقا رحمان بهش میاد درس خوانده باشه. گفت: سال دوم شیمی بود که بردنش جبهه . دیگه نتوانست درسش رو تمام بکنه . گفتم: منم سربازی نرفتم. دارم سعی میکنم که کنکور قبول بشم نرم سربازی. عمو رجب گفت: خدا روشکر حالا جنگ دیگه تمام شده. حداقل سالم میری میای.بعد عمو رجب همه انبار رو نشونم داد و طرز ورد و خروج فرشها. بعد رفتیم تو دفتر مرتضی که من نشستم پشت میزش. بعد ده دقیقه ای دیدم یکی بوق میزنه. رحمان درب رو باز کرد. دیدم یکی از تو ماشین بیوکش پرید بیرون موتور من رو که وسط راهش بود برد کنار انداختش. بعد سوار شد. ماشین اومد تا دم دفتر دیدم یک آدم لاتی پیاده شد لاغر با قد متوسط. با سیبیلهای از بناگوش دررفته. دوتا نوچه هم بهاش بودن که تقریبان هم قد و هیکل من بودن. وقتی اومد تو تا منو پشت میزش دید. یه دادی زد چه غلطا کی جرات کرده پشت میز آقا مرتضی بشینه؟ که یکی از نوچه هاش اومد جلو گفت: الان تیکه تیکه اش میکنم. که عمو رجب پرید جلو گفت: آقا محمود این ارباب جدیده. یک دفعه نوچه خشکش زد. گفتم: چی شد میخواستی بیای منو تیکه تیکه کنی؟ بعد بهش گفتم: کدوم خری موتور منو انداخت؟ محمود گفت: بخدا من نداختم اون چنگیز بود که انداخت. که اون یکی نوچه مرتضی گفت: غلط کردم آقا نمیدونستم. مال شماست. گفتم: برو بیارش اینجا قشنگ یه دستمال هم بهش بکش. اونم گفت: چشم قربان چشم. به محمود هم گفتم: تو هم باش برو من میخواهم با مرتضی خلوت کنم. همه رفتن. عمو رجب هم رفت. گفت: ساعت کاری چنده؟ گفت: ساعت ۱۰ گفتم: اون هاشم بهتون نگفت: از امروز شده ساعت ۹ . مرتضی با تعجب گفت: هاشم دیگه کیه؟ گفتم: همون مظفری دیگه. حالا هم ساعت ۱۲ است. از فردا سر ساعت ۹ نبودی اینجا دیگه نیا. که اخراجی. گفتم: این شنگول و منگول چی برات کار میکنن؟ گفت: بله . گفتم: پس بهشون بگو سر ساعت ۹ سرکار باشن. از کلید گاوصندوق و این کمدها یکی یک کلید هم به من بده. گفت: چشم فردا از روشون میزنم بهتون میدم. بعد من برگشتم حجره . تا عصر اونجا بودم بعد مدارک رو برداشتم رفتم خونه زینب خانم . زنگ زدم یک خانم سن و سال داری فکر کنم هم سن و سال خانم جان بود درب رو باز کرد. گفتم: زینب خانم هستن؟ گفت: نه. چکارش داری؟ گفتم: قرار با هم کار کنیم. گفت: پس بیا تو خونه رفته تا سوپر میاد. رفتم داخل نشستم . مامان زینب برام یه چای آورد گفت: خوب تعریف کن قرار چکار کنید؟ گفتم: من شریک جدید خانم جان هستم زینب رو استخدام کردم. که حساب کتابهای حجره رو باهم دربیاریم. گفتم: زینب خانم بچه هم داره؟ گفت: زینب شوهر نداره که بچه داشته باشه. بنده خدا دخترم کل زندگیش رو گذاشته پای من. گفتم: خوب چیزیه که خواستگار نداره؟ گفت: وقتی جوانتر بود خیلی خواستگار داشت ولی حالا که پیردختر شده نه. مامان زینب گفت: بزار برم یه شیرینی چیزی بیارم با چای بخوری. تا اومد پاشه کمرش گرفت. شروع کرد از درد ناله کردن گفتم: میخواهی کمرتون رو ماساژ بدم؟ گفت: مگه بلدی؟ گفتم: آره. گفتم: مرسی مادر دستت درد نکنه. گفتم: به شکم بخوابید تا ماساژتون بدم. اونم به شکم دراز کشید. منم رفتم روی باسنش یک پام رو گذاشتم اینطرف باسنش یکی رو اونطرف باسنش. ولی روش ننشستم روی زانوهام بودم. شروع کردم از روی چادر کمرش رو ماساژ دادن که بعد چند ثانیه گفتم: مادر با چادر نمیشه و چادر رو کشیدم کنار. بعد از روی لباس کمی ماساژ دادم. اونم هی میگفت: دستت درد نکنه مادر خدا عمرت بده. خیلی خوب ماساژ میدی. گفتم: بزار لباست رو بزنم بالا راحت تر ماساژت بدم. قبل از اونکه اون حرفی بزنه از روی کونش بلند شدم و لباس یکسره اش رو کشیدم بالا یه شورت سفید پاش بود. سوتین هم نداشت. بعد سریع شروع کردم به ماساژ دادن. اونم میگفت: وای آره خیلی بهتر شد. منم پنج دقیقه ای ماساژش دادم ولی هر بار که کیرم از روی شلوار به کونش میخورد شق شق تر میشد. دیگه طاقت نداشتم. دستم رو انداختم زیرشکمش آوردم بالا مدل سگیش کردم گفتم: بزار مادر یه جور دیگه ماساژت بدم . بدون اینکه اون متوجه بشه زیپ شلوارم رو باز کردم کیرم رو درآوردم. شروع کردم دوباره کمرش رو ماساژ دادن بعد یک دفعه شورتش رو کشیدم پایین لاپاشو باز کردم . کیرم رو فرستادم تو. مشغول تلمبه زدن شدم و بعد سینه های شل و کوچولوش رو هم گرفتم . همینطور که تلمبه میزدم مادرجان گفت: وای تو چقدر خوب ماساژ میدی. مخصوصان این مدل آخری رو خیلی دوست دارم. کمی کردمش بعد کیرم رو کشیدم بیرون چرخوندمش به کمر خوابوندمش و کیرم رو دوباره کردم تو کوسش. همینطور که تلمبه میزدم متوجه سینه هاش شدم سفید بود با سر صورتی ولی بزرگ که نصف سینه های کوچولو و نرمش رو گرفته بود. کمی بعد آبم اومد همه اش رو ریختم تو کوسش. بعد بلندش کردم لباسش رو درست کردم . مادرجان گفت: خوب ماساژ میدی. بزار برم چایت رو عوض کنم این دیگه سرد شد. بعد رفت یه چای و شیرینی آورد. داشتیم میخوردیم که زینب اومد.ادامه دارد…. تهران قسمت ۱۶بعد از سلام احوال پرسی مدارک رو دادم بهش. اونم دونه دونه برام توضیح داد. دو ساعتی روی پروندها کار کردیم. بعد من راه افتادم رفتم سمت خونه. وقتی رسیدم دیدم ملیحه توحیاط نشسته. گفت: چرا انقدر دیر اومدی گفت: کار داشتم . بیا بریم خونه شهلا. رفتیم خونه شهلا. مشغول درس شدیم یکساعتی درس خواندیم. بعد من رفتم لباسهام رو برداشتم رفتم سمت حمام . مهتاب گفت: چرا انقدر دیر کردی؟ گفتم: خیلی کار داشتم از این به بعد باید دیرتر بیام حمام. یه دست سریع کردمش و رفتم تو اتاق فهمیه از خستگی بغلش کردم داشت خوابم میبرد که پرسید شام خوردی؟ گفتم: نه خیلی خسته هستم و خوابم برد. صبح بیدار شدم رفتم سمت خونه خانم جان. زنگ زدم سمیه اومد درب رو باز کرد. تا منو دید پرید بغلم گفت: کجایی تو؟ بوسش کردم گفتم: سرم خیلی شلوغه باید حسابی کار کنم. تا برای عروسیم پول دربیارم. گفت: با کی میخواهی ازدواج کنی؟ گفتم: بهت که گفتم با تو و مهتاب. گفت: واقعان با من ازدواج میکنی؟ گفتم: آره مگه شوخی بهات دارم. بعد گفت: مهتاب کیه؟ گفتم یه زن هم سن و سال خودت. بعد رفتیم داخل من مستقیم رفتم سمت اتاق خانم جان. درب رو باز کردم رفتم تو. تا منو دید پرید بغلم گفت: دیروز کجا بودی نشوندمش روی تخت و تمام ماجرا رو براش تعریف کردم. خیلی حال کرد. گفت: فکر نمیکردم انقدر زرنگ باشی با اینکه بچه ای ولی عقلت خوب کار میکنه. درجا لباس خانم جان رو کندم و افتادم روش یک دست حسابی از کوس کردمش آبم رو هم ریختم توش. و بعد گفتم: من باید برم . باید کارها رو ردیف کنم. فقط صبح به صبح بهت سر میزنم و میرم اونجا. بعد راه افتادم که برم تو راه که داشتم از پله ها پایین می اومدم. دیدم فرنگیس خانم هم با لباس خواب دار میره پایین. یکی زدم در کونش. یک ثانیه ای هم دستم رو روی کونش نگه داشتم. فرنگیس خانم که تعجب کرده بود که کی چنین جراتی داشته بهش دست زده . سریع سرش رو برگردون تا منو دید. گوشم رو گرفت. گفت: بیشعور این چه کاری بود کردی اگه یکبار دیگه تکرار بشه پوست سرت رو میکنم. گفتم: چشم غلط کردم . اونم تا گوشم رو ول کرد. سریع دستم رو زدم در کونش و تا جای که میتوانستم کونش رو فشار دادم وبعد سریع دررفتم. فرنگیس هم گفت: اگه دستم بهت نرسه پوستت رو میکنم.منم سریع رفتم سوار موتور شدم و رفتم حجره . صبحانه رو با شعبون تو سفرخانه خوردیم . شعبون گفت: دیروز وقتی شما رفتی آقا مظفری با خانم طاهری رفتن تو اتاق خانم طاهری . منم فرستاد دنبال نخود سیاه. فکر کنم سر و سری دارن. گفتم: نگران نباش یواش یواش متوجه همه چیز میشیم. بعد رفتیم در رو باز کردیم . مدارک رو گذاشتم سرجاش . ساعت ۹ شد خانم طاهری با آقای مظفری اومد. بعد یک ساعت رفتم انبار دیدم مرتضی و نوچه هاش هستن. کلیدها رو از مرتضی گرفتم و برگشتم حجره. تا عصر حجره بودم . عصر رفتم دوباره انبار. عمو رجب گفت: اینجا چه میکنی؟ گفتم: با شما و رحمان کارداشتم . رفتیم تو دفتر. عمو رحمان هم برامون چای آورد. گفتم: کلیدها رو دادم به رحمان گفتم: این کلیدهای اینجاست میخواهم هر شب مدارک رو چک کنی ورود و خروج رو برام یادداشت کنی موجودی انبار رو چک کنی. من هر عصر میام ازت میگیرم. به عمو رحمان هم گفتم: تو هم مواظب اینها باش میخواهم ببینم ریگی تو کفششون هست یا نه. بعد خداحافظی کردم رفتم خونه زینب حساب کتابها رو کردیم و بعد رفتم خونه . طبق معمول ملیحه منتظرم بود رفتیم مشغول درس شدیم و بعدش هم با مهتاب رفتم حمام و بعد خوابیدم. دوماهی به این روال بود. توی این مدت دیگه تو کار حجره حرفه ای شده بودم. با زینب هم که خیلی جور شده بودیم سر از کار آقا مظفری درآوردیم. متوجه شدیم حساب کتابها درست است ولی روزانه یک فرش از لیست انبار کم میشه ولی تو موجودی هست. بعد فهمیدیم همه این فرشها و کلی فرش که خودش خرید همه رو داره جمع و جور میکنه که ماه دیگه برای یکی از مشتریهای بزرگمون تو مشهد بفرسته. برای همین کاریش نداشتم تا روز موعود برسه . تو این مدت کلی تحقیق کرده بودم برای راه انداختن دو یا سه مغازه که غیر از عمده فروشی توی مغازه دونه فروشی هم بکنیم. صبح که رفتم پیش خانم جان بهش گفتم: قبول کرد. و دست چک امضا شده اش رو داد بهم که برم مغازه ها رو بخرم. منم سریع اومد برم دنبال زینب که دیدم طبق معمول این دو ماه فرنگیس سرراهم ایستاده که باش یه شوخی کنم. اونم یه گوشمالی بهم بده دیگه این شده بود عادت هر دوتامون. ولی اینباری از خوشحالی جای اینکه بهش دست بزنم پریدم بغلش کردم بوسیدمش گفتم: عاشقتم. فرنگیس گفت: چته انقدر خوشحالی؟ گفتم: برات تعریف میکنم. و یه بوسه دیگه از لبش کردم و گفتم: عشق منی تو. و رفتم که برم سمت زینب. رسیدم دم خونه زینب زنگ زدم . درب رو باز کرد رفتم داخل تا اومد جلو پریدم بغلش کردم. محکم فشارش میدادم و میبوسیدمش. گفت: چته؟ گفتم: موفق شدیم. یه بوس دیگه از لبش کردم. گفتم: دیگه داریم پولدار میشیم. زینب که سعی میکرد. من رو بع عقب بزنه و خودش رو رها کنه. منم یک دستم رو انداختم دور سرش و سرش رو کشیدم جلو لبهاش رو فشار میدادم به لبهام. و لب میگرفتم. با اون یکی دستم هم انداختم دور کونش. پنج دقیقه ای به این منوال بود که مادرجان اومد تو حیاط تا ما رو دید گفت: بچه ها اینجا زشته بیاین تو کارتون رو ادامه بدین اینجا ممکنه همسایه ای . کسی ببینه. دیدم مادرجان راست میگه. سریع ولش کردم. تا ولش کردم زینب زد زیرگریه و دوید تو خونه . تو خونه رسیدم بهش گرفتمش دیگه چادرش افتاده بود موهاش معلوم بود. تا گرفتمش شدت گریه اش بیشتر شد گفت: تو فقط میخواستی از من سو استفاده کنی تا به اهدافت برسی. یکی محکم زدم زیر گوشش. یک لحظه انگار برق گرفتش. بهش گفتم: بیشعور من و تو رفیق هستیم. کسی به کسی نارو نمیزنه. حالا اومدم اینجا بگم که باید بریم سه تا مغازه ای که تو فکرمون بود بخریم تو مغازه ها من با خانم جان ۴۰ به ۶۰ شریکم . تو هم قرار مشاور خانم جان باشی بجای آقای مظفری با حقوق بالا . ماشین خوب و همه چیز. همینطور که صورتش پر از اشک بود یه لبخند زد گفت: راست میگی؟ گفتم: دروغم چیه. دسته چک رو از جیبم درآوردم نشونش دادم. دست چک رو از من گرفت نگاه کرد لبخند زد گفت: همه اش امضا شده است. گفتم: حالا اول باید جشن بگیریم. گفت: چطوری؟ که دوباره بغلش کردم بوسیدمش. گفتم: اینطوری. بعد تا اومد به خودش بجنبه خواباندم کف زمین . شلوار و شورتش رو با هم کشیدم پایین . گفت: خدا مرگم بده چکار میکنی رجب … هنوز حرفش تمام نشده بود که داشتم کوسش رو میخوردم. صدای زینب تو آسمون بوده. تا تمام قدرت سرم روبه کوسش فشار میداد و آه میکشید. مادرجان هم بالا سرم فقط قربون صدقه من میرفت و میگفت: آفرین پسرم . دستت درد نکنه . خدا عمرت بده. یک لحظه نگاه کردم دیدم کوسش چه آبی انداخته معلوم بود که خیلی شهوتی است. حسابی کوس خیس بود. همینطور که تو حال خودش بود سریع شلوارم رو کشیدم پایین کیرم رو کردم تو کوسش. یه جیغ بلند زد و دوباره زد زیرگریه . منم محل ندادم به تلمبه زدن خودم ادامه دادم. پنج دقیقه ای تلمبه میزدم که دوباره زینب به آه و اوه افتاد. یک لحظه متوجه شدم مادرجان با یک دستمال بالاسرم ایستاده گفت: یک لحظه خودتون رو تمیز کنید. بعد ادامه بده. کیرم رو کشیدم بیرون دیدم حسابی خونی است دستمال کشیدم بعد زینب رو بلند کردم رفتیم تو حمام کیرم و کوس زینب رو شستم . دوباره برگردوندمش و با تمام توان تلمبه میزدم دو سه دقیقه نشده بود که زینب لرزید و آبش اومد. کوسش چه تلمبه ای میزد. آبش که اومد. من دوباره ادامه دادم بعد ده دقیقه مال من اومد. سریع کیرم رو کشیدم بیرون دیدم مادرجان نزدیکم نشسته کیرم رو کردم تو دهنش. همه رو خالی کردم تو دهنش. اومدم بلند شم که زینب گفت: پس مال من چی نمیاریش؟ گفتم: اومد که گفت: نه دوباره تحریک شدم. گفتم: کیرم خوابیده بزار شقش کنم . بلند شدم دکمه های پیراهن آستین بلندش رو باز کردم. بعد کورستش رو باز کردم. وای چی می دیدم دوتا سینه بزرگ ولی سفت و شق شق. حاله سر سینه اش کوچیک بود ولی برجستگیش اندازه یه بند انگشت. با دیدن این صحنه کیرم شق شد کردم تو کوسش و همینطور که تلمبه میزدم سینه هاش رو هم میخوردم . ده دقیقه کردمش که آبش اومد. باز انقدر تکونهای کوسش زیاد بود که آب منم اومد دیگه توان کشیدن بیرون نداشتم همه اش رو ریختم تو کوسش. یه آهی با آرامش کشید. منم شل شدم افتادم تو بغلش. گفت: تو چقدر خوبی خیلی خوش گذشت میشه همیشه بریزی توش گفتم: باشه ولی باید اول سرراه قرص زدبارداری بخریم برات که حامله نشی.ادامه دارد…

ادامه داستانسر راه که داشتن میرفتن داروخونه که قرص بخرن پسر همسایه که از ماجرا خبردار شده بود اونها رو به پلیس لو میده و مامورا تا سر کوچه نرفته اونها رو دستگیر میکنن. بعد هم که هر کدوم به هفتاد ضربه شلاق محکوم میشن و از کاری که کردن پشیمون میشن.الانم توبه کردن و با هم ازدواج کردنخانمه

دوستان عزیز من حدود چهار ساله که به همراه همسرم سکس سه نفره رو تجربه میکنیم فراز و شیب های بسیاری داشتیم تا به اینجا رسیدیم تجربه مون رو در قالب چند بخش با شما به اشتراک میذارم به هیچ وجه برام مهم نیست که کسی باورکنه یا نکنه . خواهشا توجه کنید که درکدوم تاپیک هستید و توهین هم نکنید. خواهش میکنم در صورتی به اینکار اقدام کنید که کاملا ظرفیتش رو داشته باشین در غیر اینصورت زندگیتون ازهم می پاشه منم تا آستانه نابودی زندگیم پیش رفتم ولی با کمک همدیگه تونستیم زندگیمون رو مدیریت کنیم و در حال حاضر با اطمینان و افتخار میگم که خوشبخت ترین زوج دنیاییم چون عاشقونه همدیگرو دوست داریم تقزیبا اکثر زوج هایی که قبل و بعد از ما اقدام به اینکار کردن و منم میشناسمشون زندگیشون دچار بحران شد و به مرز از هم پاشیدگی رسیده تاکید میکنم حتما مطمئن باشین که ظرفیتش رو دارین

چگونه تونستم همسرم رو به سکس سه نفره راضی کنم؟!این فانتزی برمیگرده به ۴ سال پیش زمانی که برای اولین بار با واژه سکس ضربدری آشنا شدم. مدتها بود که مطالب یک سایت سکسی ایرانی رو از رو تفنن و تفریح مطالعه میکردم یک شب به صورت اتفاقی یکی از تاپیکهاشو باز کردم که موضوعش در مورد سکس فانتزی ضربدری بود نویسنده تاپیک در غالب داستانی سریالی مراحل تحقق آرزوش رو تعریف کرد منم کم کم علاقمند شدم تا مطالبش رو دنبال کنم خیلی برام جالب شده بود. احساس میکردم یه جورایی همسرش مثه همسر منه ولی باز باورم نمیشد که همچین کاری رو بشه عملی کرد. همسر من به شدت مقید به خانواده بود و قبل از ازدواج هم با هیچ پسری نه دوست بود و نه رابطه داشت و حقیقتا تنها مرد زندگیش من بودم. مدتی بود احساس میکردم سکسمون خیلی تکراری شده و سکس ضربدری میتونست منو به شدت به هیجان بیاره. اما خیلی میترسیدم به همسرم بگم . نمیتونستم عکس العملش رو حدس بزنم مطمئن بودم که اینکار هیچ وقت شدنی نیست . تقریبا یقین داشتم که اگه به همسرم بگم حتما ازم جدا میشه . خلاصه داستان ها رو دنبال کردم تا اینکه یه شب به ذهنم رسی که به نویسنده تاپیک سکس ضربدری پیام بدم و ازش راهنمایی بخوام. بهش ایمیل زدم و به زودی بهم پاسخ داد باهاش قضیه رو مطرح کردم خب خیلی سخت بود بهم دیگه اطمینان کنیم ولی خب بالاخره اطمینان برقرار شد اونم دقیقا خانومش مثه خانوم من بسیار مقید و حتی اهل نماز و روزه بود اما حالا باهاش توی سکس های ضربدری پا به پا میومدتصمیم گرفتم به حرفای این دوست جدید گوش بدم و ببینم چی میشه….بقیه رو شبهای دیگه تعریف میکنم

چگونه تونستم همسرم رو به سکس سه نفره راضی کنم؟!قسمت دومخلاصه چند مدت باهم اختلاط کردیم و از تجربیاتش استفاده کردم و از روی داستان هایی که توی تاپیکش نوشته بود پیش رفتمیکی دوبار زمانی که با همسرم سکس میکردم باهاش در مورد اینکه دوست دارم سکسش رو با کس دیگه ببینم صحبت کردم ولی عکس العمل خانومم به شدت تند و بد بود گاهی وسط سکس گریه میکرد و بلند می شد و لباساشو میپوشید و کلی گریه میکرد تصمیم گرفتم شیوه مو عوض کنم مدتی دنبال خرید دیلدو بودم اما خیلی سخت بود پیدا کردن و بدست اوردنش واسه همین تصمیم گرفتم یکی خودم درست کنم و یه دیلدو یا الت مصنوعی رو با صرف کمی وقت با چسب سیلیکون یا اکواریوم و یه کاندوم درست کردم بدک نشد یه شب که همه چی اوکی بود چشماشو بستم و زمانی که حسابی خوردمش و تحریک شده بود الت مصنوعی رو از زیر تخت اوردم بیرون و اهسته اهسته مالیدم به کوسش اول کمی جا خورد ولی ارومش کردم و گفتم هیچ حرکتی نکن و ریلکس باش به شدت تحریک شده بود چشماشو باز کرد و با تعجب گفت این چیه ؟! گفتم اروم باش این یار کمکی منه ….شب بینظیری شده بود برای اولین بار بود که خانومم بعد از مدتها خیلی عمیق ارضا شده بود خیلی لذت برده بود و مشخص بود که دلش بازم تکرار میخواست…کم کم اون کیر مصنوعی شده بود جزوی از سکس ما گاهی خانومم شب قبل از خواب اونو میاورد میذاشت زیر بالشتش کاملا مشخص بود که لذت میبره چون خانومم اصلن اهل خودارضایی نبود بعد از مدتی احساس کردم باید یه پله جلوتر برم…….ادامه شبهای بعد

چگونه تونستم همسرم رو به سکس سه نفره راضی کنم؟!قسمت سومیواش یواش به این نتیجه رسیدم که بحث سکس ضربدری رو با نشون دادن فیلمهاش به خانومم پیش بکشماوایل براش قابل باور نبود که همچین فانتزی هم وجود حقیقی داره . براش توضیح دادم که نوعی از سکس هست که زنو شوهر میرن به هتل هایی که برای اینکار در نظر گفته شده و در اونجا برای لذت بیشتر هرکدوم با یه زن و مرد دیگه سکس میکنن و به نوعی تنوع جدیدی در سکسشون ایجاد می کنند. هر وقت که منو خانومم شروع به سکس میکردیم با تعریف کردن این فانتزی خیلی لذت میبردیم اوایل خانومم گارد می گرفت نمیتونست این قضیه رو هضم کنه تا اینکه به خاطر تکرار و تکرار زیاد براش عادی شد . بهش میگفتم که این فقط یه فانتزیه و قرار نیست بهمون و به زندگیمون اسیبی وارد بشه . گاهی که بهش زیاد در این مورد میگفتم عکس العمل بدی داشت اعتقاد داشت که این حرفا فقط برای لحظات سکس هست و بعدش اصلن دوست نداشت در موردش صحبت کنه و به شدت ناراحت می شد. یه شب بهم گفت چرا در این مورد اینقدر فکر و صحبت میکنی ؟! حتما میخوای با اینکار راهی برای خودت باز کنی . بهش گفتم اصلن چنین چیزی نیست چون من میتونم بدون اینکه حساسیت تو رو زیاد کنم برم دنبال عشق و حال خودم ولی واقعا اینو نمیخوام و دوست دارم باهم و در کنار هم لذت ببریم . کمی که پیش رفتیم متوجه شدم همسرم به شدت از ارتباط من با زن دیگه ای هراس داشت و اینو نمیتونست بپذیره و بخاطر همینم دوست نداشت زیاد در این مورد جدی صحبت کنیم. منم با توجه به این رفتارش تصمیم گرفتم فقط بفکر سکس سه نفره باشم . چون واقعا دوست داشتم که توی سکسمون یه نفر سوم هم باشه و سه نفری لذت ببریم . وقتی به همسرم این مطلب رو گفتم که دوست دارم با یه مرد دیگه ارتباط داشته باشه اولش چشاش گرد شد از تعجب ولی بعد کمی بفکر رفت گفت منظورت اینه که من با یه مرد دیگه باشم بعد تو چکار کنی؟! گفتم خب منم تو رو راحت میذارم تا باهاش حال کنی . خیلی میترسید تا بهم جواب بده . میترسید تا من بعد از این ماجرا زندگی رو بهم بزنم و منو از دست بده . باید بگم این ترس توی دل همه ی خانوما هست . همه ی زنها بزرگترین کابوس زندگیشون از دست دادن خانواده و بهم ریختن کانون خانواده شونه زنها هیچ وقت دوست ندارن ارامش زندگیشون بهم بریزه و این وظیفه مردهاست که اونقدر بهشون اطمینان بدن که یک زن بتونه کاملا به شوهرش اطمینان کنه و بهش تکیه کنه . بخاطر داشته باشین که یه زن باید مطمین باشه که شوهرش در تموم لحظات و اتفاقات پشت سرش هست وقتی این اطمینان رو پیدا کرد میتونه راحت به همه لذت هاش برسه. زنها میترسن که اگه با مرد دیگه ای ارتباط داشته باشن ممکنه زمانایی که با همسرشون کدورت پیدا میکنن مثه همه بحث و جدل های زن و شوهری ، شوهرشون این ارتباط رو به رخشون بکشه و تحقیرش کنه.به همسرم این اعتماد رو نشون دادم که همواره پشتش هستم . حدود دو سال از شروع این بحث گذشت و من هر شب از ارزوی اینکه بتونم زنم رو ترغیب به سکس با مرد دیگه کنم با همسرم صحبت میکردم این صحبت کردن ها فقط مربوط به زمان حشری بودن یا سکس نمیشد حتی وقتایی که تنها میشدیم توی پارک توی ماشین هر فرصتی پیس میومد بطور جدی با هم صحبت میکردیم رفته رفته همسرم بهم اطمینان پیدا کرد تا اینکه اون شب طلایی رسید….ادامه در شب های بعد

:چگونه تونستم همسرم رو به سکس سه نفره راضی کنم؟!قسمت چهارماون شب وقتی طبق معمول شروع کردیم به معاشقه خانومم بهم گفت واقعا دلت میخواد من با یه مرد دیگه باشم؟! گفتم خب اره چطور مگه؟!گفت یوقت نمیترسی منو از دست بدی یا من عاشق کس دیگه بشم ؟! گفتم تو بچه داری زندگی داری و تا همیشه عشق ابدی من خواهی بود این نوع فانتزی مثه سینما رفتن یا پارک رفتنه و تو اخرش باید بیای پیش خودم و فقط یه لذت و تنوع هست. خانومم گفت باشه مشکلی نیست من حاضرم فقط باید بهم اجازه بدی کمی فکر کنم بهش گفتم هر جور دوست داری عزیزم . بهش گفتم پس هر وقت اوکی بودی بهم بگو تا دوستم رو بهت معرفی کنم.این همون دوستی بود که با خوندن مطالبش به این نوع سکس و فانتزی علاقمند شده بودم و تمام مدت باهاش مشورت میکردم و توی این مدت با همسرش هم ارتباط پیدا کردم و باهاشون دوست شدم اما چون میدونستم خانومم اصلن راضی نیست و دوست نداره من با زن دیگه ای ارتباط داشته باشم منم سعی کردم ارتباطم رو تا همین حد نگه دارم و اونا هم به نظرم احترام میذاشتن.خلاصه بعد از یکی دو روز خانومم گفت میخواد با دوستم اشنا بشه البته گفت میخواد خودش این راه رو انتخاب کنه منم آی دی فیس بوک دوستم رو به خانومم دادم و این آشنایی به سرعت بالا گرفت و خیلی عمیق شد . اینم بگم که دوستم بسیار باشخصیت بود و همه چیز رو در سکس نمیدید چون تقریبا همه زنها از این بدشون میاد که باهاشون فقط به چشم یه ابزار برای سکس رفتار بشه تقریبا همه شون بیشتر به منش و رفتار یک مرد توجه می کنند تا صرفا سکس و سکس.دو سه هفته ای از این ماجرا گذشت و شاید روزی حدود دو سه ساعت باهم تلفنی صحبت میکردن و گاهی کارشون به سکس چت میکشید و برای اولین بار خانومم طعم سکس چت و ارضا شدن تلفنی رو چشید. چیزی که هرگز توی عمرش تجربه نکرده بود . یه روز بهم پیام داد که قراره همدیگرو ببینن من شوکه شدم که اینقدر سریع همه چی اوکی شد . خلاصه دو سه روز بعد دوستم از یه شهر دیگه اومد و اولین تجربه سکس خانومم با یه مرد دیگه شکل گرفت . جزییات سکس خیلی طولانی هست و چون این مطلب داستان یا تخیل نیست جزییاتش رو نمیگم امیدوارم مطالب بدردتون بخوره چون یک تجربه بسیار متفاوت و واقعیه.اینایی که نوشتم در طول دو سال شکل گرفت خیلی حاشیه داشت و من بخاطر خلاصه نویسی شاید ۸۰ درصد موارد رو ذکر نکردم در حال حاضر منو همسرم بیشتر از دو سال هست که عملا وارد این نوع ارتباط شدیم و با پروسه ترغیب و تشویق خانومم به این رابطه، حدود چهارسال زمان برد . همسرم دوست پسرای زیاد و متفاوتی پیدا کرد و باهاشون رابطه برقرار کرد همه جوره تجربه کرد اوایلش خیلی رابطمون به سمت تنش و از هم گسیختگی پیش رفت حتی تا مرز جدایی اما الان به شدت عاشقانه و نزدیک شده . الان منو همسرم مرز این رابطه رو با زندگی زناشویی مون کاملا مشخص کردیم و به هیچ وجه وارد زندگیمون نمیکنیم و فقط به عنوان یه تنوع ازش استفاده میکنیم در شبهای دیگه از تلخی های این رابطه ها و اتفاق های ناخوشایندی که تجربه کردیم براتون میگم دلم نمیخواد فکر کنین این نوع رابطه فقط عشق و حالهباید بگم که توی این نوع رابطه فقط و فقط باید سطح بالایی از ظرفیت رو داشته باشین . باید ظرفیت پذیرش این رابطه رو داشته باشین نباید زمانی که حشری هستین تصمیم بگیرین و همسرتون رو به اینکار دعوت کنید و بعدش که حشرتون فرو کش کرد زندگی رو به کامش تلخ و زهر کنید….ادامه در شب های بعد

چگونه تونستم همسرم رو به سکس سه نفره راضی کنم؟!حاشیه ها:اوایل وقتی خانومم با دوست پسرش تنها می موند و با هم سکس داشتن قبلش حس هیجان انگیزی داشتم ولی به محض اینکه رابطه شون تموم می شد و من می و مدم خونه به شدت رفتارم تغییر میکرد .شور و تازگی رو از چشمای خانومم میخوندم خیلی سرزنده و عاشق می شد انگار تازه ازدواج کردیم ولی من حتی دوست نداشتم توی چشماش نگاه کنم مدام دنبال بهونه می گشتم به همه چی گیر میدادم دنبال دعوا بودم انگار با یه زن خیانتکار طرف هستم . فراموش میکردم که این من بودم که ترغیبش کردم دنبال دعوا بودم سر هرچیری بحث میکردم و خلاصه اینکه کلا عشق و حال رو به کامش تلخ و زهر میکردم. اون هر روز عاشقانه تر باهام رفتار میکرد ولی من تا مدتها ازش متنفر بودم. احساس میکردم زنم داره از دستم میره.اون موقع هنوز سکس سه تفره رو تجربه نکرده بودیم فقط همسرم با دوس پسرش توی خونمون سکس داشت دوست پسرش دوست خیلی صمیمی من بود این تغییر رفتارم رو به دوستم گفتمبهش گفتم که دقیقا تا زمانی که سکسی اتفاق نیوفتاده خیلی دوست دارم که زنم با کس دیگه رابطه سکسی داشته باشه ولی بعدش که انجام میشه حال و روزم بهم میریزه. دوستم هم این حالات رو تجربه داشت با زنش کم کم خانومم داشت زده میشد بعضی وقتا دعوای ما بسیار شدید می شد یه جوری که بعد از ۱۰ سال که از زتدگی مشترکمون میگذشت احساس میکردم هنه چی تموم شده و بزودی زندگیمون از هم متلاشی میشه. خانومم به شدت به این نوع رابطه علاقمند شده بود و یه جورایی با دوستم خیلی حس خوبی داشت و دوستش داشت منم رفته رفته با خودم فکر می کردم که دیگه همه چی تموم شده و همسرم از دستم رفته در حالی که اصلا همچین چیزی نبود خانومم به شدت عاشق زندگیش بود و منو دیوانه وار دوست داشت ولی در یک سر در گمی قرار گرفته بود از یه طرف بهش اصرار میکردم رابطه داشته باشه و از طرفی بعد از هر رابطه کوفتش میکردم نمیدونست که باید ادامه بده یانه میدونم خیلیاتون اینو درک میکنید اما واقعا من به بن بست رسیده بودم گاهی وقتی میومدم خونه و خانومم اونروز با دوس پسرش توی خونمون سکس داشت همون دم در میپرید بغلم و ازم سکس دوباره میخواست گاهی پیش میومد توی یه روز سه بار سکس میکردیم و البته سکس خانومم با من ، منو خیلی اروم میکرد سکسی که از ته دلش بود به این نتیجه رسیدم که احتمالا از اینکه من توی سکسشون نیستم یه جورایی احطاس میکنم نادیده گرفته میشم و این برای اقایون قابل هضم نیست واسه همینم ازش خواستم که منم توی سکسشون باشم اما خانومم امادگیشو نداشت و براش بسیار سخت بود اینجا بود که دوستم خیلی کمک کرد و با خانومم شروع به صحبت کرد و یجور قانعش کرد که منم دوست دارم توی سکسشون باشم . یکروز که من مغازه بودم و دوستم هم اومده بود خونمون خانومم بهم پیام داد که بیام خونه نمیدونستم چی شده. در رو که باز کردم از دیدن اون صحنه شوکه شدم دیدم خانومم با یه لباس خواب زیبا کنار دوستم روی تخت خوابیده بهم گفت در رو ببند و بیا و اصلا صحبت نکن از دیدن اون صحنه دیوانه شده بودم خیلی هیجان داشتم مشعول سکس شدیم برای اولین بار خانومم رو میدیدم که روی کیر دوستم بالا پایین میکنه اونقدر تحریک شده بودم که ارضا شدم انگار خانومم خیلی سعی میکرد خودشو ریلکس نشون بده ولی اضطراب رو کاملا از رفتارش متوجه شده بودم خلاصه اونروز با همه استرسش تموم شد البته جزییات زیادی داشت و من بخاطر اینکه این مطالب صرفا برای راهنمایی دوستان عزیز هست از ذکر جزییاتش صرف نظر میکنم چون داستان سکسی که نمیخوام تعریف کنمدوستان عزیزم توجه داشته باشین که خانوما مخصوصا اگه بار اولشون باشه باید چند بار تنها با دوس پسرشون باشن و حال کنن تا اون استرس و اضطرابشون رفع بشه چون ذاتا زنها فاحشه یا جنده نیستن که مثه یه تیکه گوشت بیوفتن زیر مردها باید بهشون این فرصت رو بدین که از لحاظ ذهنی و فکری و رفتاری اماده بشن و بعد بفکر سکس سه نفره بیوفتین کاری که من دیر به اون نتیجه رسیدم ِ رابطمون هر روز گرمتر و گرمتر می شد ولی باز کم و بیش همون حس ها در من وجود داشت باید روی خودم کار میکردم چون میدونم که قابل تحمل نبودم دوستان عزیز یادتون باشه هیچوقت همسرتون رو به تنهایی خونه کسی برای سکس نفرستین این خطرات رو بهش حتما گوشزد کنید که امکان داره عده ای بی صفت و پست سعی کنن با فریب دادن زن اونو وارد پرسه تجاوز گروهی کنن و هر بلایی سرش بیارن مثلا ازش فیلم بگیرن و شروع به اخاذی کنن همونطور که من مواردی رو اطرافم سراغ داشتم. به نظر زنتون احترام بذارید اگه میخواد تنها باشه حتما تنهاش بذارین تا با خیال راحت سکس کنه و اونم توی خونه خودتن یا جایی که خودتون بهش اطمینان دارین.از ارتباط گرفتن با پسرای مجرد تا حد امکان فاصله بگیرین چون واقعا اونا چیزی برای از دست دادن ندارن و ۹۹ درصدشون به همسر شما به عنوان یک فاحشه و جنده نکاه میکنن و بعد یا در حین زمانیکه با همسرتون ارتباط دارن این خطر شما رو تهدید میکنه که آبرو حیثیت شما رو ببرن و اینور و اونور بگن ما زن فلانی رو میکنیم !! و اینجاست که انواع مزاحمت ها شکل میگیره برای ما هم پیش اومد و ما مجبور شدیم خونمون رو عوض کنیم و از اون محل بریم. به همسرتون هشدار بدین که بدون اطلاع شما با کسی قرار نذاره و جایی نره تا در صورت بروز هر مشکلی شما بتونید بهش کمک کنید سعی کنید نقاط ضعف طرف مقابلتون رو شناسایی کنید تا در صورتیکه خواست برای خانومتون یا شما مزاحمت ایجاد کنه بتونید حالشو جا بیارین معمولا مردهای متاهل بخاطر ترس از موقعیت شغلی و خانوادگیشون و اینکه آدمای با تجربه ای هستن بهترین انتخاب هستن. مواردی دیدم که پسره مجرد بود و با زنه رابطه داشت و بنا به هر دلیلی زن نخواست ادانه بده و اون پسر مجرد شروع کرد به اذیت و آزار و شماره تلفن زنه رو داد به چند نفر و مدام توی خیابون مورد اذیت وآزار قرارش داد و از لحاظ عصبی و فکری خیلی به زنه فشار اورد طوری که اون زن دچار افسردگی شدید شد لطفا حتما توجه کنید اینا رو.به همسرتون توصیه کنید که اگر با کسی برلی اولین بار رابطه برقرار میکنن حتما توجه کنن که طرف موبایل یا دوربین با خودش توی اتاق نیاره توصیه خیلی مهم:به حریم خصوصی همسرتون احترام بذارین چه زن چه مردموبایل جزو وسایل شخصی و حریم خصوصی ادماست اگر در خانومتون حس عدم اطمینان بهش رو تقویت کنید اون خرد و کوچیک میشه . شخصیتش خوار میشه پس سعی نکنید با نصب اپلیکیشن های جاسوسی روی گوشیش به متن چت هاش دست پیدا کنید بذارین خودش با شما رو راست باشه. به همسرتون اطمینان بدید که در هر شرایطی تاکید میکنم هر شرایطی پشتش هستید چون شما به عنوان یک مرد تنها تکیه گاه و پناه اون هستید. بهش اجازه بدید که هر اتفاق بدی براش افتاد بدون ترس اول بیاد به شما بگه . اگه شما پشتش باشین دیگه کسی جرات نمیکنه تهدیدش که یا ازش اخاذی کنه تاکید میکنم طرف سوم رو حتما بشناسید و پای هر بی سروپایی رو به زندگیتون باز نکنید. از لحاظ فرهنگی و شخصیتی همه چیو امتحان کنید بعد پاشو بکشین توی این رابطهتوجه کنید که زنها برعکس مردها همه چیز براشون سکس نیست و ۸۰ درصد رابطه رو به شخصیت و رفتار طرف و نوع برخوردش توجه میکنن و علاقمندن و تنها کمتر از ۲۰ درصد به سکس فکر میکنن در صورتی که مردا عمدتا فقط به سکس فکر میکنن. امیدوارم توصیه های من بدرد دوستان علاقمند بخوره در اخر باز هم تاکید دلرم که فقط باید ظرفیتش رو داشته باشین

تهران قسمت ۱۷با زینب رفتیم و دوتا مغازه خوب دیدیم کاراش رو کردیم ولی مغازه سوم زیاد مالی نبود. یه فکری به سرم زد گفتم: نظرت چیه یه کارگاه راه بندازیم. زینب هم گفت: عالیه . بعد با هم رفتیم سمت انبار وقتی رسیدیم. دیدم هنوز ماشین مرتضی اونجا بود. رفتیم داخل دیدم دارن یه کامیون رو بار میزنن فهمیدم امروز مثل اینکه روز موعود است. سریع سرو ته کردم رفتیم سمت خونه خانم جان . وقتی رسیدم دیگه شب بود. زنگ زدم سمیه درب رو باز کرد اومد بپره تو بغلم تا دید کسی بام هست. خیلی معمولی خوش آمد گفت. پرسیدم خانم جان هستش؟ سمیه هم گفت: آره . سریع راه افتادم سمت اتاق خانم جان طبق معمول بدون در زدن رفتم تو. خانم جان هم میدونست تا کسی که درب نمیزنه من هستم. گفت: چی شد این وقت شب اومدی؟ گفتم: خانم جون فرشها رو همین حالا بارگیری کردن. برای مشهد. ما باید قبل اونها برسیم به مشهد. خانم جان هم گفت: برو ماشین رو بیار بیرون. تا من لباسم رو عوض کنم چمدونم رو بردارم بریم. گفتم: من که گواهینامه ندارم. گفت: رانندگی بلدی گفتم: بله تو این مدت فرنگیس خانم یادم داده. خانم جان گفت: پس برو گواهینامه فرهاد رو بگیر دستت باشه مشکلی پیش نمیاد. منم سریع پریدم دم اتاق فرهاد جریان رو بهش گفتم. اونم گواهینامه خودش رو داد دستم. ماشین رو بردم بیرون که زینب اومد عقب سوار شد. بعد خانم جان اومد پشت سرش هم معصومه بود که کیف خانم دستش بود گذاشت صندوق و خانم جان هم جلو نشست و راه افتادیم. تو راه بودیم که من دیدم خیلی شاشم میاد بغل جاده زدم کنار. خانم جان گفت: چرا ایستادی؟ گفتم: شاشم میاد. دیگه دارم میترکم به پمپ بنزین نمیرسم. زینب گفت: من همینطور. خانم جان هم گفت: پس منم همینجا کارم رو بکن. که دیگه الکی معطل نشیم.هر سه تامون پیاده شدیم. تا من می شاشیدم اون دوتا دکمه های مانتوشون رو باز کردن و شورتشون رو کشیدن پایین و دامنشون رو دادن بالا. من تمام شده بودم . اومد جلوشون نشستم قشنگ نگاه میکردم به جیش کردنشون. اول مال زینب شروع شد که ناخودآگاه دست راستم رفت طرف کوسش همینطور که جیش میکرد. من با کوسش و شاشش بازی میکردم که مال خانم جان هم شروع شد. دست چپم رو هم رسوندم به کوس خانم جان. تا جیششون تمام شد. منم دوتا دستهام رو لیس زدم. بهشون گفتم: خیلی حال داد. اونها که با هم رودروایسی داشتن هیچ نگفتن. صبح زود رسیدیم مشهد. رفتیم دم یک هتل . خانم جان یک اتاق با یک تخت دونفره گرفت. و به متصدی هتل گفت: ساعت هشت ما رو صدا کنید. بعد رفتیم تو اتاق. خانم جان کیفش رو از کارگر هتل گرفت. لباس راحتی بپوشه. من و زینب که لباس بامون نبود. من لخت لخت شدم پریدم تو تخت. دیدم زینب ایستاده داره فکر میکنه. سریع پریدم بغلش کردم گفتم: چرا معطلی. گفت: لباس راحتی ندارم گفتم: ولی بدن راحتی داری. شروع کردم خودم لختش کردم. لخت لختش کردم . که خانم جان از تو دستشویی اومد بیرون گفت: شما مسواک نمیزنین؟ بعد گفت: به به چشمم روشن لخت شدین که. زینب داشت از خجالت می مرد. منم رفتم سمت خانم جان لباس راحتیش رو درآوردم. بغلش کردم بردمش روی تخت. شروع کردم به خوردن کوسش. خانم جان هم دید زینب هنوز از خجالت داره آب میشه. بهش گفت: بیا اینجا ببینم. بعد گفت: دراز بکش. زینب دراز کشید. خانم جان هم شروع کرد به خوردن کوس زینب. با این صحنه داشتم شاخ درمی آوردم. ولی خیلی بیشتر حشری شدم کیرم رو کردم تو کوس خانم جان. که از بس خانم جان هم از خوردن کوس زینب حشری شده بود. آبش اومد. منم کیرم رو کشیدم بیرون و زینب رو کشیدم طرف خودم و کیرم رو فرستادم تو کوس زینب حسابی کردم تا آب اون و من با هم اومد ریختم توش. نامرد وقتی آبش می اومد. کوسش انقدر محکم نبض میزد که آب من رو هم می آورد. بعد وسط خوابیدم. خانم جان سمت راستم تو بغلم خوابید و زینب سمت چپم تو بغلم خوابید .ساعت هشت بود که زنگ تلفن اتاق رو زدن. هر سه تامون از خواب پریدیم . خانم جان تلفن رو جواب داد. متصدی هتل بود گفت: ساعت هشت فرمودین بهتون خبر بدم زنگ زدم. خانم جان هم تشکر کرد. بعد ما دوتا رو بوسید گفت: دخترم . پسرم پاشید که باید بریم. سریع هر سه تامون دست و صورت شستیم و راه افتادیم به سمت حجره حاج اکبر مشتریمون. تا رسیدیم اونجا نوچه های حاج اکبر اومدن جلو به خانم جان خیر مقدم گفتن. بعد خانم جان رو راهنمایی کردن به داخل حجره. تا به حاج اکبر خبر دادن خانم جان اومده سریع. اومد جلو و سلام و احوال پرسی. و دعوت کرد بنشینیم و صدا زد که چای و شیرینی بیارن. بعد تعارف تیکه پاره کردن خانم جان پرسید بار فرش رسید دستتون؟ که حاج اکبر گفت: یک ساعتی هست ماشین رسیده داره خالی میشه. انبار داری کردن. مبلغش رو واریز میکنم. خانم جان گفت: لازم نیست من که اومدم مشهد خودم چکش رو میگیرم شاید لازمم شد خرج کنم. حاج اکبر گفت: هر جور مایلید. بعد یکی از نوچه هاش رو صدا کرد گفت: پسر دست چکم رو بیار خانم جان معطل نشن. وقتی داشت چک رو مینوشت. گفت: شرمنده خانم جان چی شد اینباری انقدر بهمون تخفیف دادی؟ و انقدر اصرار داشتی که همه پول یکجا واریز بشه؟ این مباشرتون مظفری پوست ما رو کند از بس تاکید داشت تا جنس رسید پول واریز بشه. اگه شما قرار بود بیان مشهد خوب میگفت. خانم جان هم گفت: راستش دو سه مغازه خریدم کمی پول لازم بودم. از تلفنهای مظفری هم معذرت میخواهم. تا یادم نرفته از این به بعد پسرم رجب که با من %۴۰ شریکه و دختر گلم که با من %۵ شریک است مسئولیت شرکت رو در دست دارن. هر کاری داشتی با اینها در تماس باش. بار بعدی رو هم سعی میکنم چک مدت دار بگیرم که جبران اینبار هم بشه. حاج اکبر هم تشکر کرد و چک رو تقدیم کرد. ما هم یک راست رفتیم یک صبحانه درست خوردیم برگشیم هتل. خانم جان گفت: بریم یه دوشی بگیریم و برگردیم تهران که خیلی کار داریم. هر سه تایی رفتیم تو حمام. سه نفری کمی همدیگه رو مالیدیم. بعد خانم جان گفت: من جیش دارم برم بشاشم و بیام. که من گفت: ما سه تا دیگه شریک هستیم. باید شاش هم رو هم بخوریم. خانم جان هم خندید. اومد بره تو توالت جیش کنه. که من و زینب تو وان خوابیدیم به خانم جان گفتم: بیا رو سرمون بشاش. خانم جان هم مثل اینکه بدش نیومده بود سریع اومد کوسش رو گرفت رو دهن ما و شروع کرد به شاشیدن. چشمهام رو بسته بودم داشتم حال میکردم که دیدم بند اومد. چشمم رو باز کردم دیدم زینب سرش رو چسبونده به کوس حاج خانم داره هم لیس میزنه هم شاش رو میخوره. وقتی تمام شد بهش گفت: تو دیگه چقدر حشری هستی؟ زینب خندید گفت: من خانم جون رو خیلی دوست دارم. حاج خانم هم گفت: فدات بشم دخترم همیشه آرزو داشتم دختر داشته باشم. تو دختر نداشتمی. عاشقتم زینب. منم گفت: حالا پس نوب زینب است که بشاشه تو دهن شریکهاش. زینب هم که حسابی حشری شده بود بلند شد جای خانم جان رو گرفت. تا اومد بشاشه دیدم خانم جان دهنش رو چسبونده به کوس زینب و داره کوس رو میخوره همه شاش رو هم خورد یک قطره اش رو هم نزاشت بریزه. بعدش هم خانم جان یک بند قربون صدقه زینب میرفت. منم زینب رو انداختم تو وان خودم پاشدم شروع کردم به شاشیدن روشون . خانم جان کیرم رو گرفت برد سمت دهنشون دوستداشون دهنشون رو بهم چسبودن همینطور که از هم لب میگرفتن. شاش من رو هم میخوردن. خیلی دیگه زورم گرفته بود. گفتم: خیلی نامردین حالا که نوبت ما شد چقدر قشنگ با هم میخورید. با عصبانیت خانم جان رو بلند کردم کیرم رو کردم تو کوسش با تمام قدرت میکردمش . جیغش تو آسمون بود. تا آبم اومد. گفتم: حالا زینب رو هم جرمیدم. باز ده دقیقه کردم. آبش اومد و با نبض زدن کوسش آب منم اومد. خانم جان دید کفری هستم. اومد شروع کرد ازم لب گرفتن. مثل همون تو فیلم زبونم رو میخورد. زبونش رومیکردم تو دهنم بعد زینب هم اومد سه تای از هم لب میگرفتیم. بعد زینب تف کرد تو دهن من. خوشم اومد منم تف کردم تو دهن خانم جان. خانم جان هم تف کرد تو دهن زینب خیلی حال داد. چرخش رو برعکس کردیم من تف کردم تو دهن زینب و زینب تو دهن خانم جان و خانم جان هم تو دهن من خیلی حال کردیم. هر سه تایی سرحال که شدیم از حمام اومدیم بیرون و اتاق رو تحویل دادیم و راه افتادیم به سمت تهران.

تهران قسمت ۱۸وقتی رسیدیم. من خانم جون رو با زینب بردم خونه خانم جون که حساب کتابها رو درست کنن و کارهای محضری شراکتمون و مغازها رو درست کنن. خودم هم رفتم. ماشین رو پارک کردم تو پارکینگ و گواهینامه فرهاد رو هم دادم به فرنگیس خانم. رفتم موتورم رو بردارم که فرنگیس خانم پرسید. چی شده انقدر خوشحالی؟ گفتم: بعد از ظهر میام اگه حال داشتی میریم یه بستنی میخوریم همه ماجراها رو هم برات تعریف میکنم. مستقیم رفتم سمت حجره دیدم در حجره بسته است. رفتم سفره خانه جلوی حجره دیدم شعبون اونجاست. گفتم: چه خبر. شعبون گفت: نمیدونم چه خبره. ولی صبح که آقای مظفری اومد خیلی خوشحال بود. با خانم طاهری رفتن تو و به من گفت: امروز تعطیل هستیم. گفتم: تو همینجا باش ببین چی میشه من برم یه زنگی به خانم جان بزنم بیام. رفتم با تلفن عمومی همین دوزاریها زنگ زدم خونه خانم جان . سمیه برداشت گفتم: میخواهم با خانم جان صحبت کنم فقط سریع عجله ای است. سمیه هم صدا زد خانم جان تلفن رو تو اتاقش برداشت جریان رو بهش گفتم. بعد گفتم: آدرس خونشون رو داری؟ خانم جان گفت: فقط هواست باشه کار خرابی نکنی. زیورخانم میشه دختر پسرخاله ام. گفتم خیالت راحت. بعد آدرس رو بهم داد. منم سریع پریدم سوار موتور شدم رفتم درب خونشون. زنگ زدم یک زن سی ساله سیاهی اومد دم درب گفت: کیه. با کی کار داری؟گفتم: با زیور خانم کار دارم بگو از طرف خانم جان اومدم. تا این رو گفتم: سریع دوید داخل که زیور خانم رو صدا کنه. زیورخانم اومد دم درب یک خانم پنجاه ساله ای بود. با قد متوسط. ولی لاغر لاغر. گفت: خوش اومدید . بفرمایید تو. گفتم: نه مرسی یه کار فوری دارم باید با هم جایی بریم چیز هست که باید نشونتون بدم. زیور خانم که هول کرده بود. گفت: برای پرستو دخترم اتفاقی افتاده؟گفتم: نه گفت: برای هاشم اتفاقی افتاده؟ گفتم: نه چقدر سئوال میکنی سریع بپوش تو راه بهت میگم. فقط بدون هاشم خان داره برات هوو میاره. یک لحظه خشکش زد. بعد گفت: ماشین داری؟ گفتم: نه با موتور هستم. گفت: بزارش تو با ماشین من میریم. تا موتور رو آوردم تو دیدم زن سیاهه یک کلید آورد. و درب خونه رو باز کرد. منم سوار ماشین شدم بردمش بیرون . دیدم زیور خانم هم آماده شد اومد. با تمام سرعت رفتم سمت حجره. وقتی رسیدیم . شعبون اومد. جلو گفتم: چه خبر؟ گفت: هنوز داخل هستن. منم یواش کلید انداختم درب رو باز کردم رفتم تو. زیور خانم هم دنبالم . شعبون هم آخر همه . رفتیم به اتاق پشت قسمت دفتر رسیدم. دیدم هاشم خان و ساغر خانم هر دوتاشون لخت مادرزاد هستن. ولی معلوم بود. که کارشون تمام شده داشتن گل میگفتن گل میشنوفتن. که یک دفع زیور خانم جیغ زد و به طرف ساغر حمله کرد یکی دوتا کشیده بهش زد. بعد اومد سمت هاشم. یکی دوتا کشیده هم به این زد و سر فحش رو بهش کشید. بعد با گریه اومد بره بیرون. تا رفت منم محکم با لگد زدم تو تخم هاشم خان و بهش گفتم: لباست رو بپوش برو بیرون فردا صبح ساعت ۹ دم خونه خانم جان باش. و انداختمش بیرون. ساغر خانم هم افتاد به دست و پام که گوه خوردم غلط کردم. منو اخراج نکن. گفتم: فردا با هم صحبت میکنیم ولی حالا برای اینکه تنبیه بشی. شعبون رو صدا کردم گفتم: تا پنج بعد از ظهر وقت داری ساغر خانم رو بکنی. هر چی بیشتر بکنی فردا پاداش بیشتری میگیری همه آبت رو هم باید بریزی تو کوسش. بعد گفتم: مشغول شو من درب رو قفل میکنم.بعد اومدم بیرون رفتم سمت ماشین دیدم. زیور خانم کنار ماشین ایستاده. داره گریه میکنه. سریع درب ماشین رو باز کردم بردمش خونشون. تو راه همه اش گریه میکرد. رسیدیم خونشون. زنگ زدم همن زن سیاهه اومد درب رو باز کرد. منم دست انداختم زیر بغل زیور خانم رو گرفتم بردمش تو خونه نشوندمش رو مبل. رو کردم به زن سیاهه گفتم : یک لیوان آب بیار برای خانم.خودم هم شروع کردم دکمه های مانتو زیور خانم رو باز کردم درش آوردم. دیدم هیچی حالیش نیست فقط گریه میکنه. منم دیدم بهترین موقع است شروع کردم به درآوردن لباسهاش. که زن سیاه اومد. گفت: چکار میکنی گفتم: ساکت باش فقط نگاه کن. بعد رو کردم بهش گفتم: اسمت چیه؟ گفت: منیره. گفتم: بیا کمک کن لباسهای خانم رو دربیاریم. یه کاری کنم حالش بهتر بشه. منیره هم اومد. کمک کرد. منم زیور رو لختش کردم فقط مونده بود. یک شورت و کورست. زیور رو بغل کردم شروع کردم به نوازش کردنش و بوسیدنش. بعد درازش کردم روی مبل خودم اومد لای پاش شورتش رو زدم کنار یک کوس کشیده و کوچولوی داشت. کمی خوردمش که زیور خانم به آه و اوه افتاد. سریع کیرم رو درآوردم از لای شورت کردم تو کوسش یکی دوتا تلمبه نزده بودم که انگار از تو هپروت اومد بیرون. با همون گریه و تعجب گفت: داری چکار میکنی؟ منم سریع لبم رو گذاشتم رو لبش و نزاشتم حرف بزنه فقط نوازشش میکردم و تلمبه میزدم. با دستام هم کورستش رو زدم بالا. دوتا سینه کوچولو افتاد بیرون. لبام رو از روی لباش برداشتم و سینه هاش رو تو دستام گرفتم و میمالیدم. و سرعت تلمبه زدنم رو بالا بردم. و میگفتم: هاشم حرمزداه عشق منو اذیت میکنی به عشق من خیانت میکنی. زیور هم گریه اش شدیدتر شد و میگفت: نامرد هیچی ندار. خودم به اینجا رسوندمش حالا به من خیانت میکنی. منم گفتم: زیور جون دیگه جرات چنین کاری نداره عشق منو اذیت کنه. همون لحظه آبم اومد ریختم توش. دیدم ولی مال اون هنوز نیومده. سریع پریدم پایین و شورتش رو درآوردم. زیور هم مثل یک بره تو دستهای من رام رام بود هر کاری دلم میخواست باش میکردم. افتادم به جون کوسش حسابی میخوردمش. دیدم یواش یواش جیغش رفته آسمون و سرم رو محکم گرفت و کوسش فشار میداد. که یک لحظه یک جیغ کشید و کوسش مثل قلب تلپ و تلپ نبز میزد. بعد سریع منو از لاپاش بلند کرد بغلم کرد. گفت: بعد یکی دو سال این اولین باری بود که ارضاع شدم. منم افتادم به جون لب و دهنش رو میخوردم و قربون صدقه هم میرفتیم. بعد زیور به منیره گفت: برو یک نهار خوب درست کن. بعد دست من رو گرفت برد تو تختش. اونجا هم تو بغل هم بودیم و شروع کردیم به حرف زدن. جریان کلاه برداری. هاشم رو بهش گفتم: خیلی ناراحت شد. گفتم: ولی یک سری پولها مال خودش بوده باید چکش رو بنویس بدم بتو عزیزم. تازه من با خانم جان دوتا مغازه دیگه هم زدیم. بدمون نمیاد مدیریت اونجا رو بدیم به تو. بقول خانم جان هر کاری بکنیم شما فامیل هستید. زیور هم یه بوسم کرد گفت: عشقم. من میخواهم توی اون مغازه ای که مدیریت میکنم شریک باشم. بعد پاشد دست چکش رو هم برداشت و یک امضاء کرد. گفت: بیا دستت باشه قرارداد رو بنویس و با اون پولی که پیشته هر چقدر دیگه هم لازم بود بنویس بردار. منم پریدم بغلش کردم و حسابی باهم لب بازی کردیم. که منیره صدامون زد برای نهار. اومدیم بریم که زیور گفت: یادم رفت شرط اصلیم رو بهت بگم. گفتم: جان بگو. گفت: هاشم باید زیر دست خودم تو مغازه ای که دست منه کار کنه. من خندیدم و گفتم: برو چشم. زیور هم گفت: بزار لباسمون رو بپوشیم تا بچه ها از مدرسه نیومدن . بعد رفتیم نهار خوردیم. بعدش من خداحافظی کردم. رفتم دنبال زینب.وقتی رسیدم درب خونشون چون کلید بهم داده بود. رفتم بالا مامان زینب اومد جلو سلام و احوالپرسی. گفتم: زینب کجاست؟ مامان زینب گفت: تازه از حمام اومد. رفته تو اتاقش. رفتم سمت اتاقش درب رو باز کردم. دیدم لخت نشسته داره موهاش رو سشوار میکشه. تا منو دید بلند شد پرید تو بغلم. وای کیرم شق شد. گفتم: خیلی هوس کردم بکنمت شریک عزیز. اونم گفت: منم خیلی هوس کیر کردم. گفتم: ولی وقت نیست باید بریم انبار. پرونده های پرسنل انبار رو هم بردار. همونجا بعد کار دلی از عزا در میاریم.سوار موتور شدیم رفتیم. رسیدیم عمو رجب تا ما رو دید درب رو باز کرد. دیدم مرتضی و نوچه هاش هستن. رفتیم تو دفتر. سریع مرتضی و نوچه هاش پاشدن. نشستم پشت میز. رو کردم به زینب گفتم: میشه پرونده انبار و کم و کسریاش رو نشون آقا مرتضی بدهید و ببینیم این فرشها چی شدن؟ مرتضی که خایه هاش تو دهنش بود. هیچی نمیگفت. زینب همه پروندها رو گذاشت جلوش. بعد گفتیم: این فرشها رو چکار کردی؟ اگه فروختی پولهاش کجاست؟ گفت: من نمیدونم به من چه. اومد کولی بازی دربیاره که به عمورجب گفتم: میشه زنگ بزنی به پلیس بیاد تکلیف این فرشها رو مشخص کنه. مرتضی تا اسم پلیس رو شنید اومد دربره. رو کردم به محمود و اسفندیار گفتم: نزارین فرار کنه. اونها هم جلوش رو گرفتن. یه چپ چپی نگاهشون کرد. اون دوتا هم پاپیون کردن ولش کردن. تا ولش کردن. گفتم: پس شما هم همدستش بودین شما هم میخواهید برید زندان. که سریع محمود و اسفندیارگرفتنش. و نشوندنش روی. مرتضی هم دید کار از کار گذشته. گفت: اگه منو تحویل پلیس بدید دستتون به فرشها نمیرسه. منم خندیدم گفتم: خبر نداری دستمون رسیده. مگه نفرستادی برای حاج اکبر تو مشهد. پولش هم وصول شده. مرتضی داشت شاخ درمی اورد. دیگه افتاد به غلط کردن که من بیگناهم آقای مظفری همه کاره بوده. منم گفت: خودم همه چیز رو خبر دارم. پس بیا یک اعتراف نامه بنویس و زیرش هم استعفا بده و انگشت بزن و امضاء کن. زینب همه بهش کاغذ و خودکار داد و دونه دونه براش دیکته میکرد اون مینوشت. بعد هم انگشت زد و امضاء کرد. بعد فرستادیمش رفت. نگاه محمود و اسفندیار کردم گفتم: با شما چکار کنم؟ اونها هم افتادن به گو خوردن. رو کردم به محمود گفتم: تو مجردی؟ گفت: نه زن دارم با مادر و خواهرم با هم زندگی میکنیم. بخدا من نون آور خانواده هستم. گفتم: باشه. به همه کارهای مظفری و مرتضی اعتراف کن که چکارها کردن. تا اخراجت نکنم. اونم سریع قبول کرد و زینب ازش اعتراف گرفت. و رفت. رو کردم به اسفندیار گفتم: تو چی؟ گفت: بخدا آقا منم نون آور یک خانواده هستم. با خانواده همسرم زندگی میکنم درسته کرایه خونه نمیدم ولی پدرزنم معتاده و من باید خرج زن و بچه هام و پدرزن و مادرزنم و دوتا خواهر زنهام رو بدم. زینب دیگه نزاشت من حرف بزنم. گفت: بیا اعتراف نامه ات رو بنویس خودم نمیزارم اخراجت کنن. اسفندیار هم سریع دوید و شروع کرد به نوشتن و تشکر کردن از زینب که خدا از خانومی کمتون نکنه و امضاء کرد و رفت.منم رو کردم به عمو رجب و گفتم: عمو میشه ما رو تنها بزاری. یه کمی کارهای خصوصی داریم. عمورجب هم خندید و رفت. منم سریع زینب رو خوابوندم رو میز. شورتش رو درآوردم و پاهاشو باز کردم. زیپ شلوار خودم رو هم کشیدم پایین و کیرم رو کردم تو کوسش باز ده دقیقه نکرده بودم که آبش اومد. مال منم طبق معمول با شدت نبض زدن کوسش موقع آب اومدنش مال منم اومد. داشتم کیرم رو میکشیدم بیرون که یک دفعه درب باز شد. رحمان اومد تو. تا ما رو دید سرش رو انداخت پایین و با خجالت گفت: ببخشید. و داشت زیر چشمی به زینب نگاه میکرد. اومد بره بیرون که من دست زینب رو گرفتم از روی میز بلندش کردم و گفتم: اشکال نداره کار ما تمام شده بود. همون موقع عمو رجب اومد داخل چهارتا لیوان شربت هم دستش بود. تعارف کرد. برداشتیم.

تهران ۱۹عمو رجب گفت: شام آماده است بریم اتاق ما. بخورید بعد برید. ما هم قبول کردیم. رفتیم سر سفره شام بودیم که به عمورجب گفتم: راستی اینجا زمین برای فروش نیست؟ عمو رجب گفت: برای چی میخواهی گفتم: میخواهیم یک کارخانه تولید فرش هم بزنیم. عمورجب گفت: این زمین بغلی میخواهد بفروشه ولی خیلی دندون گرده. یک سوله هم توشه میگه باید پول سوله رو هم بدی غیر زمین. یکی هم هست دو کیلومتر بالاتر از اینجا خیلی نرخش بهتر است. گفتم: من این رو ترجیح میدم. نظر تو چی خانم موسوی؟ که دیدم زینب هواسش نیست و خودش و رحمان از اون موقع که اومدیم تو اتاق دارن زیر چشمی بهم نگاه میکنن. که زینب گفت: چی چی گفتی؟ گفتم: از فردا کارهای انبار و کارخانه با تو. این زمین بغلی رو میخواهم بگیری و کارهاش رو بکنی برای کارخانه. گفت: من چطور بیام تا اینجا. رو کردم به رحمان گفتم: آدرس خونه خانم موسوی رو یادداشت کن صبح زود میری اونجا با خانم میری یک موتور برات میخره. میبری و میاریش تا یک وانت برای انبار بگیریم. اونم از خدا خواسته آدرس رو یادداشت کرد و گفت: چشم آقا رجب. بعدش ما یواش یواش بلند شدیم که راه بی افتیماول زینب رو رسوندم خونه و بعد رفتم خونه خودمون. رفتم تو اتاق فهمیه دیدم نصرین و فهمیه مشغول حال کردن با هم هستن. تا منو دیدن گفتن: سرموقع اومدی. بیا تو . که گفتم: امشب نه باید برم کار دارم شما مشغول باشید من لباس عوض کنم برم. گفتم: فتانه و نرگس کجا هستن؟ فهمیه سرش رو از تو کوس نصرین درآورد گفت: امروز دو سری مشتری داشتن حسابی خسته شدن تو اون اتاق خوابیدن. منم حوله رو برداشتم رفتم سمت حمام تا رفتم تو دیدم محبوب هم اومد. سریع مشغول شدیم. وقتی کارمون تمام شد. محبوب گفت: یک سئوال ازت دارم. حالا که منو کردی و هر وقت هم بخواهی میتوانی منو بکنی. بازم میخواهی بام ازدواج کنی؟ بغلش کردم و بوسیدمش گفتم: آره عاشقت هستم. بزار کارهام رو ردیف بکنم. اومن خوشحال شد و لباس پوشید رفت. منم سریع لباس پوشیدم و رفتم دم اتاق سوگل خانم درب زدم آقا جواد اومد دم درب گفت: بفرما تو آقا رجب. گفتم: مرسی مزاحم نمیشم. ملیحه هستش؟ اونم صدا زد ملیحه رجب کارت داره بعد گفت: حالا بیا تو. گفتم: مرسی. که دیدم ملیحه با کتابهای درسیش اومد. دستش رو گرفتم. رفتیم سمت خونه شهلا خانم. درب زدیم. شهلا اومد دم درب گفت: ساعت ۹ شب اینجا چکار دارید؟ گفتم: میخواهم درس بخوانیم. گفت: پس اول پول بده این ماه نه کرایه آوردی نه پول اینجا درس خواندنت. گفتم: باشه بزار بیام تو. رفتیم داخل گفت: خوب بده گفتم: باشه. پول بهش دادم گفتم: شهلا این خونه رو میفروشی؟ خندید. گفت: حتمان تو میخواهی بخریش. گفتم: تو چکار داری. میفروشی؟ یک قیمتی گفت: که کمی از نرخ بازار گرونتر بود. ولی چون سمت فرودگاه بود سال ۱۳۷۰ خیلی بی ارزش بود. گفتم: من میخرمش. شهلا که خوشحال بود بالا قیمت بازار گفته منم قبول کردم. ولی کمی فکر کرد. گفت: خودم چکار کنم؟ گفتم: با پولت یک خونه کوچکتر سمت انقلاب برات میخرم. تا وقتی هم که اینجا هستی مجانی میشنی و کرایه ساکنین هم یک سومش مال تو. شهلا که از خوشحال بال درآورده بود گفت: خدایش راست میگی؟ گفتم: بخدا راست میگم. گفت: کی پولش رو میدی؟ گفتم: فردا. حالا هم درس تعطیله. بمناسبت این جریان جشن میگیریم. حالا لخت شیم. هر سه تامون لخت شدیم. شهلا کیرم رو کرد تو دهنش و میخورد منم از ملیحه لب میگرفتم. بعد همینطور که کیرم تو دهن شهلا بود. ملیحه رو چرخوندم. سرش رو گذاشتم رو کوس شهلا. و خودم هم شروع کردم به خوردن سوراخ کون ملیحه . حسابی که تحریک شدیم. به شهلا گفتم: برو یه خیال کوچولو بیار میخواهم کون ملیحه رو باز کنم. روغن مایع هم بیار. ملیحه رو مدل سگی کردیم. شهلا هم لای کونش رو باز کرد. منم خیار رو چرب کردم و یواش یواش میکردم تو سوراخ کونش. اولش خیلی درد داشت. بعد که کمی گذشت باز شد. دیگه با خیار راحت میکردمش یک نیم ساعتی با خیار کردمش وقتی خیالم راحت شد که باز شده. به شهلا گفتم: محکم بگیرش بعد کیرم رو گذاشتم رو سوراخ کونش. یواش یه فشاری دادم چون سوراخش چرب شده بود رفت تو ولی یه جیغ زد. که شهلا سریع دهنش رو گرفت. من بیشتر فشار دادم تا نصف کیرم رفت تو. ملیحه دیگه داشت گریه میکرد. من دیدم اگه نصفه کار ول کنم دیگه هیچ وقت کون نمیده. برای همین کیرم رو با تمام قدرت فشار دادم تا ته رفت. از درد بیهوش شد. منم ادامه دادم تا آبم اومد. ریختم تو کونش. به شهلا گفتم: برو یه خیار بزرگ بیار. شهلا هم رفت یه خیار بزرگ آورد. کردیم تو کونش بعد به شهلا گفتم: تو با خیار بکنش تا من سرحالش بیارم. بغلش کردم و نوازشش کردم تا بهوش اومد. تا بهوش اومد گفت: با من چکار کردی؟ کونم چقدر درد میکنه. که یه نگاه به شهلا کرد دید داره خیار تو کونش جلو و عقب میکنه. اونم شروع کرد به فحش دادن به من و شهلا. که به شهلا گفتم: بیا کوست رو بده ملیحه بخوره. من میخواهم کونش بزارم. ملیحه هم همه اش فحش میداد. رفتم پشتش خیار رو درآوردم. یه نگاهی به سوراخ کونش کردم سورخ سورخ شده بود. شروع کردم به خوردنش و لیس زدنش . با دستم هم با کوسش بازی میکردم که دیدم شهوتی شده داره کوس شهلا رو جرمیده. انگشت کرده توش. هم میخوره هم میماله. منم پاشدم از تو یخچال شهلا ظرف ماست و خیار رو برداشتم و آوردم کیرم رو کردم توش بعد کردم تو کونش . اول یه آخی گفت: بعد تحمل میکرد یک جا محکم کردمش اونم کوس شهلا رو گاز گرفت. شهلا کم مونده بود گریه اش در بیاد اومد دربره که ملیحه چرخوندش شروع کرد به لیس زدن سوراخ کون شهلا. شهلا دیگه مقاومت نکرد داشت لذت میبرد که من آبم اومد. ریختم تو کون ملیحه . همون موقع ملیحه که داشت سوراخ کون شهلا رو میخورد یه گاز محکمش گرفت. شهلا یه جیغ زد و از زیر ملیحه اومد بیرون رفت یه گوشه شروع کرد به گریه کردن . من کیرم رو از کون ملحیه درآوردم. رفتم طرف شهلا. بغلش کردم. هر چی میگفتم: زشته گریه نکن. میگفت: مقصر توی که سگ آوردی. ملیحه گفت: ببخشید غلط کردم. شما هم کون منو جر دادین که نمیتوانم راه برم. از شهلا پرسیدم توشکهات بیارم بخوابیم. گفت: تو کمد منم رفتم جاهامون رو پهن کردم و وسط خوابیدم اونها هم دو طرف سه نفری انقدر خسته بودیم که سرمون رسید به بالشت خوابمون برد. صبح زود دیدم. کیرم یه حالیه چشمهام رو باز کردم دیدم شهلا داره کیرم منو میخوره و ملیحه کوس شهلا رو. بعد ملیحه گفت: پاشو کیرت رو بکون تو کونم. به هر سختی بود بیدار شدم و تو خواب و بیداری کیرم رو کردم تو کون ملیحه دیدم داره آخ و اوخ میکنه ولی خودش تلمبه میزنه. بعد خودش رو کشید کنار و کیرم رو کرد تو کون شهلا کمی که کردم. ملیحه شهلا رو بلند کرد. گفت: ما بریم حمام. دیدم لباس پوشیدن و رفتن تو حیاط که برن تو حمام با هم حال کنن. منم که دیگه بیدار شده بودم. نگاه ساعت کردم دیدم ساعت هفت صبح است. پاشدم لباس بپوشم که برم خونه خانم جان. ولی نامرد ملیحه تلافی کرده بود منو تو کف ول کردن و رفتن. منم با کیر شق لباس پوشیدم و راه افتادم سمت خونه خانم جانوقتی رسیدم دم خونه خانم جان. همون موقع زیور با هاشم هم رسیدن. زنگ زدیم معصومه اومد دم درب. درب رو باز کرد بعد از سلام کردن و تعارف کردن که بفرمایید. هاشم که عصبانی بود اخلاقش شده بود مثل سگ جلو رفت. بعد زیور و آخر من. معصومه که در رو بست از پشت چسبیدم بهش و انگولکش میکردم. که دیدم زیور هم که ما رو دیده بود شلش کرد. من که بهش رسیدم یه دستی زد به کیرم. و یه لبخندی زدرفتیم داخل. معصومه گفت: خانم جان گفته مستقیم برید اتاقش. وقتی رسیدیم درب اتاق معصومه درب زد. وقتی رفتیم داخل دیدم زینب قبل ما اومده. خانم جان اومد جلو بعد حال و احوال ما رو دعوت کرد به پشت یک میز چهارنفره که دورش چهارتا مبل راحتی بود. مبلهای خیلی راحتی بود ولی سایزش به میزه میخورد مثل مال این بود که روی مبل بشینی چایی بخوری. هاشم با پروی سریع روی یکی از مبلها نشست. زیور هم منو هدایت کرد سمت مبل روبرویی. گفت: تو اینجا بشین. زینب رو هم مبل کناری نشاند. خانم جان گفت: برم یه صندلی بیارم. که زیور گفت: لازم نیست و همینطور که حرف میزد نشست رو پای من. گفت: من و رجب رو یک مبل میشنیم. خانم جان هم یک لبخند بهش زد و نشست روی مبل خالی. هاشم با دیدن این صحنه کاردش میزدی خونش در نمی اومد.خانم جان. شروع جلسه شروکا رو اعلام کرد. زینب هم صورتجلسه میکرد. خانم جان گفت: اولین کار تکلیف این آقای مظفری رو روشن کنیم. چون از اعتماد من سو استفاده کرده و به من خیانت کرده. میگم اخراجش کنیم. هاشم خان هم جوش آورد من چه خیانتی کردم. من نه مسئول انبار بودم نه مسئول فرستادن فرش. نه حسابدار. این چیزها به من ربطی نداشته. انباردار که مرتضی بوده و حسابدار هم همین خانم موسوی بوده. که زینب هم گفت: من حسابدار بودم اینم همه مدارک دزی شما و اعتراف کسای که با شما تو این کلاه بردای شرکت کردن. آقای مظفری که دید همه چیز لو رفته و ما با سند داریم. سرش رو انداخت پایین. زینب گفت: نظر من با این مدارک میتوانیم راحت ده سالی بندازیمش زندان. هاشم خان تا این حرف رو شنید افتاد به التماس خانم جان گوه خوردم غلط کردم شما بزرگی ببخش. افتاد به گریه. که زیور گفت: میشه بخاطر من یک فرست دیگه بهش بدیم. شعبه شمار دو که مدیریتش دست من است. هاشم اونجا پیش من کار کنه که مواظبش باشم. مظفر خان هم که همه اش التماس میکرد. خانم جان گفت: بخاطر زیور خانم باشه بهت یک فرصت میدیم ولی اگه زیور رو ناراحت بکنی. مدارک هست. که بفرستمت آب خنک بخوری. هاشم هم دست خانم جان رو گرفت و می بوسید و میگفت: چشم هر چی شما بگید. که زیور گفت: اگه میشه همون منشیش هم بزارینش پیش خودم. که شوهرم دیگه لازم نباشه بهم خیانت کنه. کاری خواست بکنه جلو خودم باشه. خانم جان هم گفت: باشه رو به زینب کرد گفت: صورتجلسه کن. بعد زیور کلید مغازه رو داد به هاشم گفت: برو کارهای مغازه رو بکن. اون دختره رو هم ببر کمکت که زودتر مغازه رو باز کنیم. بعد که هاشم رفتش. زیور پشت سرش درب رو قفل کرد. و گفت: یه استراحت بکنیم بعد ادامه بدیدم. بعد اومد جلو پام دوزانو نشست. زیپم رو باز کرد. کیرم رو کشید بیرون. با این کار زیور کیرم شق شده بود. گرفت: دستش باش بازی میکرد. منم که دیگه طاقتم تمام شد بلند شدم بغلش کردم بردمش رو تخت دامنش رو دادم بالا. شورت هم پاش نبود. پاهاشو باز کردم. افتادم به جون کوسش و میخوردمش. که دیدم خانم جان هم اودم کنار زیور دراز کشید. پاها رو داد بالا. زینب هم مثل من نشست لای پاش و شروع کرد به خوردن کوس خانم جان. منم همینطور که کوس زیور رو میخوردم با دست چپم زینب رو میمالیدم. خانم جان هم که خیلی حشری شده بود. صورتش رو برد نزدیک زیور شروع کردن از هم لب گرفتن. هر چهارتامون داشتیم حال میکردیم که من پا شدم و زینب رو هم لخت کردم کنار زیور و خانم جان خواباندم. خودم هم لخت شدم. اول کیرم رو کردم تو کوس خانم جان و شروع کردم تلمبه زدن بعد پریدم رفتم سراغ زیور کیرم رو کردم تو کوس زیور. کمی تلمبه زدم بعد رفتم سراغ زینب کیرم رو کردم تو کوس اون و تلمبه میزدم. همین کار رو ادامه دادم هی از کوس خانم جان شروع میکردم تا به کوس زینب میرسیدم. بار سوم بود که دیدم جیغ و ویغ خانم جان بالا رفت. فهمیدم داره ارضاع میشه. سرعتم رو بالا بردم که مال خانم جان اومد. پریدم رو زیور اونم محکم میکردم و سینه های کوچولوش رو میمالیدم. تا مال زیور هم اومد. من رفتم سراغ زینب . با تمام قدرت میکردمش که آبش اومد باز این نبض زدن کوسش آب من رو هم آورد. بعد همانطور رفتیم سرجامون رو مبل نشستیم. گفتم: اولین پیشنهاد من. اگه میشه تو جلساتمون همیشه لخت لخت باشیم. همه اشون موافقت کردن.

نسریناسم من میلاد است ۳۵ سالمه و با همسرم مرجان که ۳۰ سالشه زندگی تهران زندگی میکنم. و شرکت ساختمانی دارم یک هفته که قرار شد بریم آخر هفته شمال تعطیلات ۱۵ خرداد بود. انقدر تو جاده شلوغ بود که وقتی رسیدیم رشت آش و لاش بودیم. از شانس خوب ما یه بچه پرید جلوم مجبور شدم بپیچم رو جدول. لاستیک ماشین ترکید. از شانس نزدیک جای که تصادف کردم پارک بود. گفتم: میریم تو همین پارک صبح ماشین رو درست میکینم و میریم لب دریا اتاق میگیریم. تو پارک یه زیرانداز انداختیم نشستیم روش داشتیم حرف میزدیم و از هوای خوب رشت لذت میبردیم. مرجان فلاکس رو برداشت دوتا چای ریخت با شیرینی که بخوریم. که یک دفعه از شانس یک توپ بدبینتون افتاد تو چای من. یه کمی از چای هم ریخت تو صورتم. مرجان که مرده بود از خنده. سرم رو بالا کردم دیدم یک زن و شوهر هم سن و سال ما داره میاد طرفمون و کلی معذرت خواهی کردن. مرجان که دختر شاد و شیطونی بود گفت: مهم نیست خوب شد امروز روز شانسمون نبود حداقل اینطوری کمی تفریح کردیم. و بعد به عادت جنوبی که داشت شروع کرد به تعارف کردن که حالا باید بشینین یه چای با ما بخورید. اونها هم قبول کردن. مرجان جا رو درست کرد و گفت: بفرمایید و بعد دستش رو طرف خانمه دراز کرد گفت: مرجان هستم اون خانمه هم دست داد. گفت: نسرین هستم از آشنایتون خوشبختم. بعد مرجان دستش رو طرفه مرد دراز کرد. آقاهه هم کمی جا خورد ولی دست داد و گفت: مهدی هستم. مرجان هم گفت: از آشنایتون خوشبختم. بعد من به مهدی و نسرین دست دادم. وقتی نشستیم و مرجان برای همه چای ریخت. مهدی پرسید: خوب تعریف کنید اینجا چه میکنید؟ که من جواب دادم. ما اومدیم سه چهار روزی بگردیم و از دود و هوای آلوده تهران دور باشیم. مهدی پرسید: چند روز رشت هستید؟ منم گفتم: راستش برنامه این بود دو روز رشت بگردیم بعد بریم جلوتر لب دریا هم دو روزی باشیم و برگردیم. ولی قسمت نشد فکر کنم فردا باید بریم سمت دریا . همینطور که من و مهدی با هم حرف میزدیم. مرجان و نسرین هم با همدیگه صحبت میکردن. و میخندیدن. مرجان خیلی شوخ و شیطون است.مهدی پرسید مگه مشکلی پیش اومده؟ گفتم: نه. راستش ماشین رو زدم جدول لاستیکش ترکیده و زاپاسم هم پنچره . امشب تو پارک میخوابیم فردا صبح راه می افتیم. مهدی هم گفت: این حرفها چیه. میای خونه ما. درست کلبه درویشی است. ولی خیلی خوشحالمون میکنید. گفتم: نه لطف داری مزاحم نمیشیم. مهدی هم گفت: اگه تعارف کنی نیای ناراحت میشیم. مگه نه نسرین. و نگاه نسرین کرد. منم روم رو برگردوندم به طرف نسرین خانم تا حالا بهش دقت نکرده بودم. صورت زیبا. پوست سفید و خوشکل. دماغ کشیده و ناز . وای داشتم دیوانه میشدم. نمیتوانستم چشم ازش بردارم. نسرین هم گفت: مگه میزارم برید جای باید بیاین پیش خودمون و دست مرجان رو گرفت و گفت: تازه من دوست به این خوبی پیدا کردم بگذارم برید؟ امکان نداره. آخرش بعد کلی تعارف. ما قبول کردیم. یکساعتی تو پارک بودیم بعد درب ماشین رو قفل کردیم با ماشین مهدی رفتیم خونشون. وقتی رسیدیم. رفتیم تو مهمانخونه نشسته بودیم که نسرین خانم با لباس راحتی اومد. وای چی میدیدم. یک زن رشتی خوشکل. پوست سفید با سینه های بزرگ ولی کمی از سینه های مرجان کوچکتر. یک تیشرت یقه هفت گشاد تنش بود با یه ساپورت مشکی که به تنش چسبیده بود وای عجب و کون و کوسی داشت ولی معلوم بود از مال مرجان کمی کوچکتر است. نسرین رو کرد به مرجان گفت: نمیخواهی مانتوت رو دربیاری. مرجان هم درآورد زیرش یک لباس مجلسی تنش بود. مرجان پا شد با نسرین رفت تو اشپزخانه . منم با مهدی صحبت میکردم. خیلی پسر خوبی بود. یک ساعتی گذشت. خانمها اومدن. سفره انداختن و شام رو آوردن. وای نسرین چه کرده بود. با اون دستپخت عالیش و غذاهای شمالی وای چه شامی بود. حسابی خوردم. بعد شام مرجان گفت: سرم خیلی درد میکنه میلاد بیا برو چمدونم رو از تو ماشین بیار هم قرص بخورم هم لباس خواب بپوشم برم بخوابم. که من زدم تو سرم گفت: آخ یادمون رفت چمدونها رو بیاریم. نسرین هم گفت: اشکال نداره منو و تو سایزهامون یکی است. بعد دست مرجان رو گرفت برد تو اتاقش. وقتی برگشتن. مرجان با یک تاپ سفید یقه باز. چون مرجان از نسرین درشت تر بود و سینه هاش هم بزرگتر. یقه تاپ کامل باز شده بود و بیشتر سینه اش بیرون بود. چون سوتین هم نبسته بود کمی حاله دور سر سینه هاش هم معلوم بود.از پایین هم چون کوتاه بود کمی از شکم گنده اش زده بود بیرون. یک استرج هم بهش داده بود مثل مال خودش ولی چون مرجان درشت تر بود. کوسش زده بود بیرون. از پشت هم چسبیده بود به کونش. نسرین بهش گفت: همین جا به ایست برم برات قرص بیارم برو بخواب. مرجان هم صبر کرد بعد قرص رو خورد و رفت سرجای که براش انداخته بود تو اتاق مهمان خوابید. من و مهدی و نسرین هم شروع کردیم به جمع کردن سفره. من و نسرین بشقاب و وسایل رو میبردیم تو آشپزخانه و مهدی هم سفره رو پاک میکرد. آخرین ظرف رو که بردم تو آشپزخانه نسرین رفت دم ظرفشویی که ظرفها رو بشوره. منم چشمم خورد به کونش ناخودآگاه دستم رو زدم به کونش. بعد برای رد گم کنی پرسیدم این لیوانها رو کجا بزارم گفت: بزار تو ظرفشویی که بشورم. من تا لیوانها رو گذاشتم. دستم رو گرفت و محکم چسبوند به کوسش و یواش گفت: بزارش اینجا بچه خوشتیپ . همون موقع مهدی اومد سفره رو گذاشت تو اشپزخانه و با هم رفتیم تو مهمانخونه. گپ میزدیم که نسرین با سه تا لیوان چای اومد پیشمون. مهدی گفت: بچه ها من یک لحظه برم تا دم خونه دوستم یه کاری دارم زودی میام بیست دقیقه دیگه اینجام.

نسرین ۲تا مهدی رفت. نسرین پرید تو بغلم شروع کردیم هم از لب گرفتن. بعد تیشرتش رو درآوردم وای چی میدیدم دوتا سینه تقریبان بزرگ و سفید. با سرسینه قهوه ای روشن. ولی حاله سر سینه هاش مثل مال مرجان بزرگ نبود. تازه می فهمیدم چرا میگن زنهای شمال برای سکس حرف ندارن برای چی میگن. حسابی حشری و خوشکل. حرف ندارن. افتادم به خوردن سینه هاش. نسرین هم آه و اوه میکرد. که احساس کردم یکی زد به کمرم. صورتم رو برگردوندم. دیدم مهدی بالا سرم ایستاده. از ترسم سه متر پریدم هوا. نسرین هم از ترس من پرید بالا . تا پاشدم مهدی یکی زد تو گوشم گفت: حالا به زن من تجاوز میکنی. من که افتاده بودم به پته پته. شروع کردم به گوه خوردن و غلط کردن. مهدی گفت: چکار کنم بات. خودت بگو. گفتم: داداش مهدی غلط کردم هرکاری بگی میکنم هر چقدر پول بخواهی میدم. گفت: فقط یک جور کوتاه میام. زنم رو گاییدی باید زنت رو بگام. من که دیدم چاره ای ندارم. اگه بگم نه دهنم گاییده است گفتم: باشه داداش هرچی تو بگی قبوله. گفت: حالا بریم تو اتاق ببینم با زنم چکار میکردی. چطور ترتیبش رو دادی؟ هر چی قسم میخوردم بخدا کاری نکردیم. گفت: میخواهی بگی من احمقم. دیدم هر چی بگم بدتر میشه گفتم: چشم هر چی تو بگی. بعد ما رو فرستاد روی تخت و گفت: مشغول بشید. خودش هم یک صندلی گذاشت نشست روش. منم پیش خودم فکرش کردم گفتم: ما که زندگیمون به گا رفت بزار با نسرین یک حال درستی بکنم. شروع کردم ازش لب گرفتن. بعد اومد سراغ سینه های زیباش. نسرین هم آه و اوهش بالا اومده بود. بعد رفتم پایین تر ساپورتش رو کشیدم پایین. یه شورت سفید پاش بود. اونم کشیدم پایین. وای چی میدیدم یه کوس کشیده و صورتی رنگ که روی پوست سفیدش مثل الماس میدرخشید. یک دونه مو هم نداشت. دیگه هیچی نفهمیدم سرم رو بردم لای پاش و بخور . حالا نخور و کی بخور. نسرین که دیگه جیغ میزد. یک دفعه احساس کردم کسی بالا سرمه. سرم رو بالا آوردم دیدم مهدی کیرش تو دستش اومده بالا سر ما. داره جق میزنه. یه نگاه به کیرش کردم حالا که شق بود فکر کنم ۱۴ یا ۱۵ سانتی بود. نازک و خوشکل هم بود. همینطور که جق میزد. گفت: کوس کش کیرت رو در بیار. بکن توش دیگه. منم درجا اطاعت کردم لخت شدم. اومد جلو دیدم مهدی داره چهار چشمی به کیر من نگاه میکنه. پاهای نسرین رو باز کردم. اومد بکنم توش که دیدم مهدی گفت: صبر کن بعد کیرم رو گرفت گفت: این چیه دیگه. بعد رفت تو کشوی دراور یک خطکش برداشت کیرم رو اندازه زد گفت: کوس کش ۲۰ سانته. بعد گذاشت رو سرش گفت: قطرش هم که خیلیه ۶ سانته مگه کیر خره . بعد همینطور باش بازی بازی میکرد. کیرش رو به کیر من میمالید تا آبش اومد ریخت رو من. بعد گفت: من میرم بخوابم تو زنم هم هر کاری دلتون خواست تا صبح بکنید. و رفتش تو مهمونه خونه. منم کیرم رو گذاشتم دم کوس نسرین یه کمی فشار دادم سرش رفت تو یه آخی کرد. گفت: مادرجنده کیر خر یا آدم. گفتم: عشقم کیر خر ولی مال تو باید تحملش کنی و فرستادمش تو جیغش رفت هوا. بعد دیگه ساکت شد. منم حسابی کردمش تا آبم اومد ریختم توش. بعد رفتم کنارش دراز کشیدم با هم کمی صحبت کردیم و لب میگرفتیم. ساعت یک شب بود که گفتم: یک دست دیگه بریم؟ نسرین گفت: کوس خیلی درد داره. تا حالا کیری غیر کیر مهدی تو کوسم نرفته بود. مال تو هم خیلی بزرگه. گفتم: باشه پس بچرخ من سوراخ کونت رو بخورم. وای چه سوراخ کونی داشت. خوشکل. منم شروع کردم به خوردن سوراخش حسابی میخوردم. خیلی حال میداد. که حسابی کونش رو خوردم و لیس زدم . پاشدم یه تفی زدم به کیرم و فشارش دادم به سوراخ کونش. با اینکه مهدی از کون هم کرده بودش ولی تو نمیرفت. خودش رو کشید جلو. رفت کرم مرطوب کننده آورد داد به من. منم زدم به کیرم و سوراخ کونش. با یه فشار کیرم رو تا نصفه جا کردم نفسش بند اومده بود. من محل ندادم بازم فشار دادم تا ته کردم تو. و شروع کردم به تلمبه زدن. نسرین هم از درد به خودش میپیچید و التماس میکرد درش بیارم منم محلش نزاشتم ربع ساعتی کردمش تا آبم اومد. ریختم توش و بعد دوباره رفتم بالا دراز کشیدم و نسرین رو بغل کردم. نسرین هم یه گازم گرفت گفت: خیلی بیشعوری کونم جر خورد خیلی درد میکنه. منم بوسیدمش و معذرت خواهی کردم. بعد بهش گفتم: اگه میدونستم زنهای شمالی انقدر خوش کوس و کون هستن حتمان زن شمالی میگرفتم. نسرین هم گفت: حالا که داری من زنتم. تا ساعت دو بیدار بودیم با هم صحبت میکردیم. بعد دیگه از هم لب گرفتیم و شب بخیر گفتیم. منم رفتم کنار مرجان خوابیدم.

نسرین ۳صبح که بیدار شدم. دیدم مرجان کنارم نیست رفتم تو مهمانخونه دیدم صدای مرجان و نسرین از توی آشپزخونه میاد. رفتم سمت آشپزخونه و سلام کردم. هر دوتاشون سلام و صبح بخیر گفتن. پرسیدم مهدی کجاست؟ نسرین گفت: رفته نان تازه بگیره برای صبحانه. بعد گفت: آقا میلاد یه چیزی به این مرجان جون بگو. گفتم: مگه چی شده؟ گفت: هی میگه برم لباسم رو عوض کنم زشته. بعد دست زد به سینه های مرجان و چون یغه اش خیلی باز بود یکی از سینه هاش رو آورد بیرون سرش رو بوسید گفت: من عاشق این زنت شدم. مرجان هم برای اینکه کم نیاره سینه نسرین رو گرفت و بوسید گفت: منم عاشقتم. نسرین دست زد به کوس مرجان گفت: میلاد جان من میگم تو این ساپورت بدون شورت کوسش خیلی خوشکل تر شده. نظر تو چیه؟ بعد کوس خودش رو نشون داد گفت من انقدر حال کردم که خودم هم بدون شورت پوشیدم شاید مثل مال مرجان بشه. منم گفتم: شما دوتاتون هر چی بپوشید زیبا هستید. و هر سه تامون زدیم زیر خنده. که مهدی اومد. اولش ترسیدم که چطور برخورد میکنه. ولیتا اومد تو گفت: چطوری داداش میلاد خوب خوابیدی؟ گفتم: مرسی دستت درد نکنه. گفت: زنگ زدم یکی از لاستیک فروشیهای شهر فردا باز است ولی امروز همه تعطیل هستن. امروز تو خونه باشیم با هم کیف کنیم. فردا صبح ماشین رو درست میکنیم میریم ویلای خالم لب آب است. استخر هم دارن. نسرین گفت: عالیه نسرین و مرجان سفره رو پهن کردن. و صبحانه مفصلی که درست کرده بودن گذاشتن. من و مرجان کنار هم نشستیم و مهدی و نسرین روبرومون. وای موقع صبحانه خوردن نگاه من همه اش تو کوس نسرین بود و نگاه مهدی تو کوس مرجان. بعد صبحانه داشتیم سفره رو جمع میکردیم که مرجان گفت: من ظرفها رو میشورم و نسرین هم گفت: منم سفره رو پاک میکنم. من و مهدی هم ظرف و ظروف رو می بردیم پیش مرجان بشوره. من ظرفهام رو که گذاشتم مهدی پشت سرم بود. وقتی رسید به پشت مرجان دستش رو گرفتم زدم به کون مرجان و رد شدم. رفتم کنار خودم رو مشغول کارهای دیگه کردم. که متوجه شدم مرجان درجا برگشت کیر مهدی رو گرفته داره فشار میده. و میگفت: مادرجنده اگه یکبار دیگه دست به کون من بزنی. همین لیوان رو میکنم تو کونت بچه کونی. مهدی هم که زرد کرده بود. میگفت: ببخشید دستم خورد. غلط کردم میشه ول کنی حالا. مرجان هم که ول کن کیرش نبود گفت: نه بچه کونی. تا پستونام رو تو کونت نکنم ول نمیکنم. که همون موقع. نسرین اومد داخل آشپزخونه. مرجان کیر مهدی رو ول کرد. نسرین هم تا دید مرجان و مهدی نزدیک هم هستن. به شوخی به مرجان گفت: شیطون با شوهر من چکار داشتی؟ مرجان هم گفت: آقا مهدی حرف نداره من خیلی دوستش دارم. مگه نه آقا مهدی؟ مهدی هم گفت: شما لطف داری به بنده. و سریع از آشپزخونه زد بیرون. منم پشت سرش رفتم بیرون. تو مهمانخونه بودیم و گپ میزدیم و میخندیدم که خانمها اومدن. مرجان گفت: بچه ها بیاین بازی کنیم. ورق دارید؟ نسرین گفت: آره بزار بیارم. نسرین ورقها رو آورد. مرجان گفت: چی بازی کنیم؟ من گفتم: چهار نفریم حکم بازی کنیم. مرجان گفت: نه شاه دزد وزیر بازی کنیم. مهدی هم که از مرجان میترسید. گفت: منم میگم حکم. نسرین گفت: ولی من میگم هر دوتا رو ترکیب کنیم. گفتیم: چطور؟ گفت: اول شاه دزد وزیر میندازیم. بعد بازی میکنیم اگه شاه برد خوب دزد رو مجازات میکنه اگه باخت دزد شاه رو مجازات میکنه. نظرتون چیه؟ هر سه تامون از این ایده نسرین خوشمون اومد و قبول کردیم. دست اول نسرین شاه شد. من دزد و مرجان هم وزیر یا همون شریکش. بازی کردیم ما باختیم. قلبم تو دهنم بود که حالا نسرین چه حکمی میده. نسرین هم گفت: باید به هممون لب بده هر کدام هم دو دقیقه. اول از شاه. منم رفتم جلو نسرین یه لب گرفتم. مرجان هم زمان رو میگرفت. بعد خودش بود هم زمان رو نگاه میکرد هم لب میگرفت. وای بعد مهدی بود. من که تا حالا با هیچ مردی از اینکارها نکرده بودم چندشم میشد. کمی معطل کردم نسرین گفت: شد سه دقیقه. دیدم دیگه چاره ای نیست شروع کردیم از هم لب گرفتن. احساس کردم مهدی نکه بدش نیومده یه جورای هم خوشش اومده سرم رو گرفته بود و ول نمیکرد. تا مرجان گفت: تمام . وای خدا عمرت بده راحت شدم. دست دوم من شاه شدم مرجان شریکم وزیر و مهدی هم دزد. ما دست رو بردیم. گفتم: یه چیزی بگم که مهدی اگه شاه شد تلافی نکنه. گفتم: نفری پنج تا در کونی بزنیم. مرجان هم مهدی رو آورد وسط و گفت: مدل سگی بشو. مهدی هم تا اومد وسط و مدل سگی شد. مرجان شلوارش رو کشید پایین لا کونش رو باز کرد. انصافان سوراخ کونش کمی باز بود. مرجان رو کرد به من که زود باش دیگه بزن. منم دقیق میزدم روی سوراخ کونش. بعد نسرین زد . بعد نوبت خود مرجان بود. یه تف زد به دستش و مالید به سوراخ کون مهدی بعد انگشتش رو کرد توش. تا مهدی یه آخ گفت. انگشتش رو کشید بیرون محکم زد رو سوراخ کونش. هر پنج بار همین کار رو کرد اول انگشتش کرد بعد زد. دست سوم مهدی شاه شد و منم شریکش و مرجان هم دزد. ما دست رو بردیم. مهدی گفت: باید بزنیم رو سینه های مرجان هر کدام یکی. بعد من اومد که سینه های مرجان رو از تو یغه تاپش در بیارم که مرجان گفت: ول کن و خودش تاپ رو درآورد. منم زیر سینه هاش رو گرفتم. مهدی گفت: اول نسرین و آخر سر شاه. نسرین اول صورت مرجان رو بوسید گفت: ببخش خواهر گلم. بعد یکی یواش روی سینه سمت چپش و یکی هم رو سینه سمت راستش زد. بعد نوبت من بود منم نوک سینه اش رو فشار دادم یه آخی گفت منم زدم رو سینه اش و دومی هم همینطور. مرجان هم گفت: مادرجنده . مادرت رو میگام. منم بلند شدم سرش رو گرفتم یه بوسی از لبش گرفتم گفتم: مادرجنده تو که منو گاییدی. که مرجان خنده اش گرفت. بعد نوبت مهدی بود. چنان محکم زد که مرجان نزدیک بود گریه اش بگیره. نسرین گفت: بیشعور سینه اش رو ترکوندی. مهدی با خنده گفت: این تازه اولیش بود. یکی دیگه مونده. نسرین هم گفت: همین یکی بس بود. منم گفتم: راست میگه. که مرجان گفت: نه باید دومی رو بزنه. من مادرش رو میگام. بعد خودش اون یکی سینه اش رو آورد جلو. مهدی که ترسیده بود. محکم زد ولی نه مثل بار اول. مرجان یک لحظه از درد به خودش پیچید ولی تحمل کرد. نسرین گفت: حالا تاپت رو بپوش. که مرجان گفت: نه همینطور راحت ترم. دست چهارم باز مهدی شاه شد و مرجان شریکش و نسرین دزد. این دست هم مهدی و مرجان بردن. و مهدی دستور داد. باید نفری پنج تا محکم بزنیم رو کوس نسرین. نسرین هم یه چپ چپی نگاه مهدی کرد و ساپورتش رو کشید پایین. مهدی گفت: اول شاه بعد بقیه. نسرین اومد وسط پاهاشو هم باز کرد. مهدی هم پنج تا کشیده محکم زد تو کوسش. نسرین هم زد زیر گریه و گفت: کوس کش . زن جنده . تلافی میکنم. بعد من بودم سعی کردم یواش بزنم ولی چون مهدی محکم زده بود با سیلی های من هم دردش میگرفت. بعد نوبت مرجان شد. مرجان اول یه بوس کرد از کوس نسرین گفت: من فدای کوس خوشکل خواهرم بشم. بعد با دست یواش یواش سیلی زد که نسرین متوجه هم نشد. دوباره سرش رو برد تو کوس نسرین یه لیس زد و یه بوس کرد و همون کار رو تکرار کرد. وقتی تمام شد. هم لبهای نسرین رو بوسید گفت: تو عشق منی. مهدی رو کرد به نسرین گفت: حالا ساپورتت رو بپوش. نسرین هم گفت: به تو چه همینطور راحت ترم. با تیشرت و پایین تنه هم لخت . خیلی جذابترش کرده بود.دست پنجم باز مهدی شاه شد و مرجان شریکش و نسرین هم دزد. ولی مرجان یه نگاهی به من کرد فهمیدم منظورش چیه. شروع کردیم من و مرجان تقلب کردن و اون دست رو من و نسرین بردیم. حالا نوبت نسرین بود که تلافی کنه. گفت: باید برای میلاد ساک بزنی تا آبش بیاد بخوریش. مهدی هم که چاره نداشت اومد وسط منم پا شدم. شلوارم رو کشیدم پایین. مهدی هم زانو زد و اول کیرم رو گرفت کمی برسی کرد. بعد گفت: خیلی کلفته. که مرجان یکی زد پس گردنش گفت: بخور دیگه مادرجنده. مهدی هم یواش یواش کیرم رو کرد تو دهنش. بعد شروع کرد به ساک زدن. تا دیدم داره میاد. سرش رو گرفتم و کیرم رو تا ته میکردم تو دهنش خیلی حال میداد. مهدی هم اوق میزد. تا آبم اومد ریختم تو دهنش اومد تف کنه که مرجان یکی زد پس گردنش فهمید که باید بخورتش. اونم خوردش. بعد مرجان و نسرین یک های فایو هم زدن به هم و یک لب درست هم از هم گرفتن.دست ششم مرجان شد شاه و نسرین هم شریکش و مهدی هم دزد. باز با تقلب کردن من و مرجان . دست رو مرجان و نسرین بردن و مرجان گفت: مهدی جان عزیزم. حالا میخواهم مادرت رو بگام. من و نسرین هم زدیم زیر خنده. مهدی هم برای اینکه کم نیاره گفت: بچه میترسونی. مرجان هم خندید گفت: حالا که نمیترسی باید به میلاد کون بدی تا آبش بیاد بریزه تو کونت. مهدی گفت: نه دیگه از این چیزها نداشتیم. که مرجان دستش رو گرفت. گفت: پاشو گوه نخور. نسرین هم گفت: پاشو زن جنده . خودت رو لوس نکن. مهدی دید که شوخی شوخی کونه رو داده. یواش به من گفت: داداش یواش بکنی. منم گفتم: چشم خیالت راحت. بعد مرجان به نسرین گفت: مهدی عشق منه باشو براش کرم بیاد دوست دارم حال بکنه. نسرین هم پاشد بره تو اتاق که کرم بیاره وای چقدر با این لباس زیبا شده بود یک تیشرت بالا تنه پوشیده و ولی با پاهای لخت و کوسش که مثل ماه وسط پاهاش میدرخشید. با دیدن این صحنه کیرم شق و شق تر میشد. نسرین که برگشت. وقتی کرم رو داد بهم . دست انداختم به کونش کشیدمش جلو یه بوسی از کوسش گرفتم. بعد داشتم کرم میزدم به کیرم که دیدم مرجان هم دستش رو کرمی کرد و افتاد به جون سوراخ مهدی حسابی چربش کرد. بع کیر من رو گرفت گذاشت روبروی سوراخ کون مهدی. کمی فشار دادم. سرش رفت تو. مهدی یه جیغ زد. گفت: یواش تر. منم گفتم: چشم. که مرجان با عصبانیت نگاهم کرد گفت: شاه دستور میده محکم بکنش. منم تا گفت: کیرم رو تا ته کردم تو کونش . تو چشمهاش اشک جم شده بود. و با التماس میگفت: یواشتر درد داره. من هم توجه نمیکردم فقط میگفتم: دستور شاه است. با اینکه اولین کون پسری بود که میکردم ولی خیلی بهم حال داد. مهدی که گریه اش گرفته بود. گفت: لطفان خواهش میکنم یه کمی یواش تر دارم جر میخورم. که دیدم مرجان ساپورتش رو درآورد رفت جلوی مهدی یکی محکم زد تو کوشش گفت: خیلی حرف میزنی خفه شو بیا کوس بخور. بعد سرمهدی رو گرفت گذاشت رو کوسش. مهدی هم از درد کون و از ترس مرجان با تمام قدرت کوس مرجان رو لیس میزد. منم به نسرین اشاره کردم. اومد جلو کوسش رو بوس کردم و همینطور که مهدی رو میکردم کوس نسرین رو هم میخوردم. تا نسرین لرزید و آبش اومد. منم از لذت آب نسرین آبم اومد ریختم تو کون مهدی. بعد پاشدم. نسرین رو بغل کردم رفتیم روی مبل. مرجان هم مهدی رو بلند کرد و شروع کرد ازش لب گرفتن و میگفتم: مهدی مال خودمه. تا وقتی اینجا هستیم شوهر منه. و نوازشش میکرد.

نسرین ۴من و نسرین مشغول نوازش کردن هم و قربون صدقه رفتن هم بودیم. که دیدم مرجان. مهدی رو به کمر خوابونده و کیرش رو کرده تو کوسش داره تلمبه میزنه و هراز چند گاهی هم یک سیلی میزنه تو گوش مهدی. تا آب مرجان اومد. پاشد. مهدی گفت: مال من هنوز نیومده داشت می اومد. مرجان هم گفت: با عشقم تا درستش بکنم. مرجان که روی مبل نشسته بود مهدی رفت جلو و کیرش جلو صورت مرجان گرفت. مرجان هم شروع کرد پشت سر هم سیلی زدن توی تخم و کیر مهدی. بعد هم گفت: مهدی جون عزیزم من جیش دارم بخواب کف زمین که بشاشم تو دهنت. مهدی که کیرش خوابیده بود. و عصبانی بود. از دست مرجان. گفت: من از این کثافت کاریها نمیکنم. که مرجان یه سیلی محکم زد تو گوشش و گفت: چی گفتی عشقم؟ مهدی هم گفت: هیچی هرچی شما بگی. مرجان هم گفت: حالا خوب شد. بعد دستش رو گرفت بردش قسمتی از اتاق که فرش نبود. خوابوندش رو زمین و کوس بزرگش رو گذاشت تودهنش و بعد به مهدی گفت: عزیزم یه کمی لیس بزن تا بیاد. بعد چند ثانیه. شاشیدن مرجان شروع شد. کوسش رو به دهن مهدی چسبونده بود. هر چند ثانیه یکبار کوسش رو بلند میگرد که تو صورت مهدی هم بریزه. چقدر شاشش زیاد بود با اینکارش حسابی حشری شدم. نسرین رو بلند کردم نشوندم روی کیرم. همینطور نشسته که نگاه میکردیم و حال میکردیم. تو کوس نسرین هم تلمبه میزدم. تا حالا از این کارها از مرجان ندیده بودم. خیلی شیطون بود ولی کاری که با مهدی میکرد خیلی حشریم میکرد. وق مرجان شاشش تمام شد. صورتش رو برو طرف صورت مهدی و شروع کرد ازش لب گرفتن که همه شاشش رو بخوره. بعد کمی صورتش رو لیس زد. و بردش توالت که دست و صورتش رو بشوره. منم با شدت تمام تو کوس نسرین تلمبه میزدم که مرجان لرزید و کوسش رو به کیرم انقدر فشار داد که مال منم اومد ریخت توش. بعد هر دوتامون رو مبل افتادیم. که مرجان و مهدی از توالت اومدن. مرجان رفت نشست رو مبل روبروی ما و مهدی رو هم خوابوند تو بغلش و سینه اش رو گذاشت تو دهنش. خودش هم با کیرکوچولو قلمی مهدی بازی میکرد. گفت: همیشه آرزو داشتم. یه شوهر سکسی و باحال مثل مهدی داشته باشم. نه مثل میلاد لاشی. بعد رو به من کرد گفت: میلاد چرا تو زن جنده ات پا نمیشد برای ما دوتا. عروس و داماد نهار درست کنید. منم پاشدم رفتم طرفش لبم رو گذاشتم رو لبش و بوسیدمش. بعد نشستم کیر کوچولو و قلمی مهدی که تو دست مرجان بود رو گرفتم کردم تو دهنم یه لیسش زدم و بوسیدمش و گفتم: خوش باشید عروس و داماد. بعد دست نسرین رو گرفتم رفتیم تو آشپزخانه غذا درست کنیم. غذا رو درست کردیم. نهار رو خوردیم . چهارتای با هم رفتیم تو تخت خوابیدیم. ساعت پنج بود که بیدار شدیم. مرجان رفت چای درست کنه. که صدای زنگ درب اومد. نسرین گفت: وای رعنا خانم همسایمون هستن. سریع همه لباس پوشیدیم. مرجان که همون لباسهای صبحی رو پوشید. نسرین هم با همون تیشرت یقه بازش یک دامن بلند تو خونگی بدون شورت پوشید. مهدی هم یک شلوار ورزشی پوشید و یک تیشرت چسبون. به مهدی گفتم: من چی بپوشم؟ مهدی گفت: بزار بهت لباس بدم. یک شلوار ورزشی داد که خیلی چسبون من میشد چون از مهدی درشت تر بودم. کیرم قلمبه زده بود بیرون. یه تیشرت هم داد هر کاری کردم تنم نرفت. به مهدی گفتم: ولش کن من همون لباسهای خودم رو میپوشم که مهدی گفت: دیوانه اونها بوی عرق میده زشته. گفتم: پس چکار کنم. مهدی یک زیپوش حلقه ای با نوشته های تیمهای بسکتبالی بهم داد. گفت: تو ورزشکاری با این تیپ بهت میاد. کیرم هم با این اوضاع خوابید خوابید. اندازه هسته خرما شده بود. همگی رفتیم تو مهمانخونه. نسرین رفت درب رو باز کرد. رعنا خانم گفت: چقدر لفتش دادی دیگه داشتیم میرفتیم. نسرین هم گفت: شرمنده مهمان داشتیم. یه کمی تو مهمانخونه شلوغ بود تا جمع کردم درب رو باز کردم. طول کشید. رعنا خانم هم همینطور که نسرین رو میبوسید گفت: ما که غریبه نیستیم. رعنا خانم یک زن میان سال بود فکر کنم ۴۹ یا ۵۰ داشت با لباس محلی بود که نمیشد هیکلش رو تشخیص داد. بعد پشت سرش یک آقای اومد که فکر کنم شوهرش بود و به نسرین دست داد و گفت: چطوری دخترم؟ نسرین هم گفت: مرسی آقا حبیب خوبم شما چطورین؟ که اونم گفت: شکر خدا. رعنا خانم که همین جور جلو می اومد رسید تو مهمانخونه و اولین نفر مرجان بود. مرجان رو بغل کرد. و بوسید و گفت: دخترم من رعنا هستم. مرجان که دید رعنا ولش نمیکنه همینطور تو بغلش گرفته. ولی چون قدش کوتاه بود سرش تا سینه های مرجان بود. مرجانم شیطونیش گل کرد. و اومد رو پاشنه پاش. که صورت رعنا مساوی سینه هاش شد. اول سررعنا خانم رو بوسید بعد سرش رو فشار داد لای سینه هاش و گفت: خوشبختم منم مرجان هستم. بعد رعنا اومد جلوتر به من دست داد. گفتم: میلاد هستم. شوهر مرجان. رعنا هم شروع کرد ماشالله چه قد و بالایی و همه اش زیر چشمی نگاهش به کیرم بود که با کارهای مرجان شق شده بود. نفر بعدی یک دختر خانم بود هم قد و هیکل رعنا خانم که با لباس محلی بود. نسرین بوسیدش و گفت: چطوری ترنم خانم؟ ترنم هم دماغش رو کشید بالا و با عشوه و افاده گفت: مرسی و نفر بعدی یک دختر کم سن و سالتر بود. که قدش بلندتر از قبلی بود. نسرین بغلش کرد و بوسیدش اونم هم نسرین رو بوسید. نسرین بهش ترانه جان چطوری. اونم تشکر کرد گفت: مرسی خاله. آقا حبیب که به مرجان رسید. یغه باز و سینه های خوشکل مرجان رو میدید. افتاده بود به پته پته با مرجان دست داد و اومد تا به من رسید بغلم کرد و بوسید و سریع رفت سراغ مهدی. همون موقع. ترنم به مرجان رسید که نسرین با ترانه هم پشت سرش بودن. نسرین معرفی کرد دوست مرجان از تهران اومدن. تا این رو گفت. ترنم که از اون چوس کلاسها بود. سریع پرید بغل مرجان. و بوس کردن. مرجانم خیلی شیطون بود. سر ترنم رو گرفت. لبش رو گذاشت رو لباش و بوسید گفت: مرجان هستم. ترنم هم فکر کرد با کلاسی است لب ببوسه . لب مرجان رو بوسید. گفت: ترنم هستم دانشجو عمران. مرجان هم سرش رو گرفت فشار داد تو سینه اش و گفت: پس دوست با کلاس من خانم مهندسه. ترنم که تو کونش عروسی بود دوست نداشت از کنار مرجان جلوتر بیاد ولی اومد. بعد ترانه خودش رو انداخت تو بغل مرجان. مرجان هم بغلش کرد لبش رو بوسید. نسرین هم گفت: ترانه عشق من و اینم مرجان دوباره عشق من. ترانه همینطور که تو بغل مرجان بود با هم جلو می اومدن. ترنم که به من رسید دستم رو دراز کردم گفتم: میلاد هستم خانم مهندس خوشتیپ و باکلاس. ترنم هم زوق کرد و دست داد. گفتم: خانم مهندس ما با هم همکاریم. ترنم گفت: چطور مگه؟ گفتم: منم عمران خواندم . خیلی حال کرد و با لبخند رد شد. بعد ترانه با مرجان رسیدن. مرجان هم ترانه رو از تو بغلش انداخت تو بغل من منم گرفتمش تو بغل و لبش رو بوسیدم و خودم رو بهش معرفی کردم اونم همینطور. بعد همینطور که ایستاده بودم ترانه رو جلوم گرفتمش. نزاشتم دیگه بره.

تهران ۲۰بعد قرار شد زینب بره دنبال کارهای کارخانه. زیور هم بره دنبال را انداختن مغازه ها. منم قرار شد نیرو پیدا کنم . بعد که کارها مشخص شد. رو کردم به خانم جان گفتم: میشه من یه کمی پول بردارم؟ میخواهم یه چیز بخرم. سرمایه گذاری برای آینده است. بدرد حالا نمیخوره. زیور گفت: رجب تو هرکجا سرمایه گذاری کنی منم هستم. خانم جان هم گفت: منم هستم. زینب هم گفت: منم هستم. گفتم: پس زیور جون عزیزم میشه تو امروز بری کارهاش رو بکنی. اینم آدرس و اینم مبغل توافقی و بقیه چیزها. چون منم میخواهم برم یاسوج نیرو کاری بیارم فکر کنم دو سه روزی نیستم. میخواهم برگشتم خونه مال خودمون باشه. و جلسه رو با لب گرفتن از سه تاشون تمام کردیم. وقتی از خونه خانم جان بیرون اومدم یک راست رفتم. ترمینال که سوار اتوبوس بشم برم یاسوج. اول رفتم ایران پیما. جا نداشت. انقدر گشتم تا یه اتوبوس یک صندلی خالی داشت اونم آخر اتوبوس. رفتم کنار یه آقای چهل ساله ای بود نشستم. من ساکت کنار پنجره بودم با خودم تو فکر بودم. که مرده سر صحبت رو باز کرد گفت: کجا میری؟ گفتم: یاسوج. مرده خندید گفت: خوب اینکه معلومه . این اتوبوس میره یاسوج. کجاش؟ گفتم: کتا . گفتم: منم مال ده بالای هستم. اسمم صادق است. اسم تو چیه؟ و دستش رو گذاشت رو پام. فهمیدم تیز کرده برام. منم گفتم: اسمم رجبه . صادق همینطور که دست رو پام میکشید. پرسید چند سالته؟ گفتم: ماه دیگه میرم تو بیست سال. تو چند سالته؟ صادق هم گفت: چهل و دو سالمه. دیدم یواش یواش دستش اومد بالاتر. دیگه تا یک قدمی کیرم بود. گفتم: تهران چکار میکردی؟ گفت: رفته بودم برای کار که گیرم نیومد مجبور شدم برگردم. دیگه کیرم تو دستش بود. پرسید تو تهران چه میکردی؟ گفتم: یه کارخانه زدم دارم میرم دنبال نیرو. یک لحظه دستش رو کیرم خشک شد. بعد دوباره شروع کرد به بازی با کیرم و گفت: بچه ما رو مسخره کردی؟ گفتم: برای چی باید مسخره کنم. پرسیدی بهت گفتم. صادق کمی فکر کرد گفت: کسی رو سراغ داری؟ گفتم: آره. دوستام هستن که میخواهم با خودم ببرمشون تهران. گفت: کارت چیه؟ گفتم: تو کار فرش هستم داریم کارخانه میزنیم که فرش دستی تولید کنیم و بفروشیم. گفت: من تو کار فرش بافی خیلی حرفه ای هستم. میشه منم ببری سرکار. گفتم: تو رو ببرم که کونم بزاری یا برام کار کنی؟ یک دفعه دستش رو روی کیرم برداشت گفت: غلط کردم. همون موقع اتوبوس زد کنار. و شاگرد اتوبوس گفت: نیم ساعت توقف داریم. دستشوئی توالت نماز ته راهرو. بعد از جلو اتوبوس مردم شروع کردن به پیاده شدن. که دیدم از صندلی بغلی یه زنه رو کرد به صادق گفت: صادق پول خورد بده من و سفورا بریم توالت. صادق گفت: خورد ندارم. گفت: دوزاری یا پنج زاری هم باشه کافیه. صادق هم گفت: تی گل مگه تلفن عمومی است که دوزاری و پنج زاری میخواهی. همون موقع من دست کردم جیبم یک پنج تومانی و یک دو تومانی درآوردم . پنج تومانی رو گذاشتم تو دست تی گل خانم گفتم: این پنج تومانی برای شما. این دوتومانی هم برای من و صادق. تی گل خانم تشکر کرد و راه افتاد. پشست سرش هم یک دختر بور با لباس محلی لری که فکر کنم هم سن و سال خودم بود پشت سرش راه افتاد. منم زدم به صادق گفتم: گمشو بیرون بریم مستراح دیگه. صادق بلند شد جلو من را افتاد. منم که آخرین نفر توی اتوبوس بودم پشت سرش راه افتادم تو راهرو شلوغ بود یواش یواش پیاده میشدن. منم دست کردم لای کون صادق گفتم: ماشالله چیز خوبی هستی. صادق برگشت و یواش گفت: نکن زشته. منم تو گوشش گفتم: مگه کیرم رو نمالیدی که بکنمت. دیگه حرفت چیه؟ صادق که خیلی زورش اومد بود. گفت: بریم پایین جرت میدم. منم از پشت چسبیدم بهش. گفتم: خودت شقش کردی خودتم باید بخوریش. تا صندلیهای جلو خودم رو بهش میمالیدم انگشتش میکردم. تا رسیدیم جلو. دست کردم تو کیفم یه پولی برداشتم گذاشتم دست شاگرده گفتم: خسته نباشید و پیاده شدم.وقتی پیاده شدم صادق مچ دستم رو گرفت گفت: بچه کونی چکار میکردی؟ که منم با یه حرکت چرخیدم و مچ دستش رو چرخوندم پشت کمرش. بعد دستش رو ول کردم گفتم: بچه کونی بریم بشاشیم. صادق که دید زورش به من نمیرسه چیزی نگفت. صادق زورش زیاد بود ولی خوب قد و هیکلش کوتاه بود. تا رسیدیم دم دستشویی دیدم صفش تا بیرونه. رفتم پیش پسربچه ای که دم توالت نشسته بود پول میگرفت. دوتومانی رو دادم بهش گفتم: کجا میشه شاشید. گفت: برو پشت ساختمان بیابونه برای خودت راحت باش. منم رو کردم به صادق گفتم: من میرم پشت خیلی شلوغه. صادق گفت: باشه بریم. رفتیم پشت ساختمون. نزدیک دیوار من زیپم رو باز کردم. کیرم رو درآوردم شروع کردم شاشیدن . صادق هم که شلوار کردی پاش بود. کشید پایین. کیرش رو گرفت دستش شروع کرد شاشیدن. کیرش تقریبان اندازه مال خودم بود ولی کمی نازکتر. همینطور که می شاشیدم. رفتم کنار صادق. با دست چپم کیرش رو گرفتم. بهش گفتم: تو هم با دست راست کیرم روبگیر. اونم گرفت. همینطور که می شاشیدیم. با کیرهم بازی میکردیم که من با دست راستم کردم لای کونش. هر کاری کرد نتوانست دربره کمی باش بازی کردم بعد دستم رو برداشتم کیرم رو گرفتم بردم به کیر صادق میمالیدم. صادق گفت: بریم. منم ولش کردم و رفتیم جلو. دیدم تی گل خانم و سفورا منتظر هستن. تا ما رو دیدن تی گل گفت: پشت چکار میکردی که صادق گفت: شلوغ بود رفتیم پشت شاشیدیم. تی گل گفت: من و سفورا خیلی گشنمونه. که صادق گفت: راهی دیگه نمونده تا یاسوج. تی گل گفت: آخه ما از دیشب چیزی نخوردیم. باز صادق گفت: باشه یکباره شام میخوریم. منم گفتم: گوه خوردی دست تی گل رو گرفتم گفتم: بریم نهار بخوریم سفورا هم پشت سرمون بود صادق هم پشت سرش. بردم نشوندمشون روی میز و رفتم چهارتا کباب سلطانی سفارش دادم و حساب کردم اومدم سرمیز. یارو غذا رو آورد شروع کردیم خوردن دیدم این بدبختها خیلی گشنه بودن. تا تهش رو خوردن. بعد نهار رو کردم به تی گل گفتم: شما چه نسبتی با صادق داری؟ خواهرشی؟ گفت: نه جون مرگ شده یعنی شوهرمه . هر چهارتامون خندیدم گفتم: آخه شما خیلی جوانی. چند سالته؟ تی گل هم گفت: ۳۵ سالمه وقتی ۱۳ سالم بود دادنم به صادق که پسر عموم است. بعد پرسیدم این سفورا خانم هم خواهرتون است؟ گفت: نه دخترمه . ۲۱ سالشه. گفتم: بزنم به تخته ماشالله همان موقع صدای بوق اتوبوس اومد و شاگرد صدا میزد مسافرین یاسوج تعاونی هفت سوارشن. ما هم رفتیم سوار شیم جلو هم صادق بود که رفت نشست کنار پنجره. منم کشیدم کنار به تی گل گفتم: بیا برو پیش شوهرت. تی گل هم اومد رد بشه با اینکه لاغر بود کونش بزرگ بود کشید به کیرم. یک لحظه مکث کرد بعد رد شد. بعد هم به سفورا گفتم: بیا تو برو کنار پنجره. سفورا هم که اومد جلوم رد بشه دستم رو کشیدم به کونش اونم یه نگاهی بهم کرد و از خجالت قرمز شد. رفت نشست منم کنارش نشستم. بعد دست تی گل رو گرفتم و پرسیدم تهران چکار میکردید؟ گفت: دوست خیر ندیده صادق هی تو گوشش خواند بیا تهران بیا تهران. پولدار میشی. صادق همه همه گاو و گوسفندهامون رو فروخت رفتیم. تهران اول خوب بود. دوستش هم هی میگفت: حالا کار پیدا میکنم حالا برات کار پیدا میکنم ولی هیچی فقط خورد و خوراک خونه ما بود. تا همه پولهامون تمام شد. تصمیم گرفتیم برگردیم. با اینکه رومون نمیشه تو روی هم ولایتیها نگاه کنیم بگیم چی. بی عرضه بودیم. همینطور که دستش رو نوازش میکردم. گفت: فرش بافی هم بلدی؟ گفت: آره من از بچگی فرش می بافتم وگلیم میزدم. گفتم: صادق و سفورا چی؟ گفت: صادق که هیچ گوهی بلد نیست ولی سفورا فرش ابریشم هم بلده برای خونه خان چندتا بافته. صادق رو کرد به تی گل گفت: کونی اگه من برات دار قالی درست نمیکردم چطور قالی می بافتی؟ تی گل هم گفت: انقدر خایه هاتو مالیدم تا برام دار قالی درست کردی . گفتم: این صادق کونی فقط بدرد این میخوره بدی من از کون بکنمش. تی گل هم خندید و گفت: خدایش درست گفتی. از بس کون گشاده. صادق که زورش اومده بود گفت: کاری نکن که مادرت رو جر بدم. منم خندیدم گفت: دیر اومدی مرده دیگه نمیتوانی بکنیش که بخواهی جرش بدی ولی خواهر زیاد دارم. میخواهی؟ که هر سه تامون زدیم زیر خنده . بعد گفتم: تی گل جان رفتیم یاسوج میرید ده برای سر زدن تو یاسوج هم سوغات میخریم ببرید که زشت نباشه. بعد با خودم برمیگردید تهران براتون کار دارم تو و سفورا قالی ببافین. صادق زن جنده هم براتون دارقالی درست میکنه. صادق گفت: چقدر حقوق میدی؟ گفتم: زن جنده تو اول کار بکن. ببینم چطور کار میکنی بعد حقوق تایین میکنم. صادق گفت: خواهر کوسه. بی شعور چرا انقدر فحش زنم میدی. گفتم: تو میخواهی خواهرهای منو بکنی. من زنت رو نکنم. صادق هم گفت: بزار برسیم جوری خواهرت رو بگام که بفهمی دنیا دست کیه. دیگه صحبت ها با شوخی و خنده بود ولی بیشتر در گوشی و یواش بود که کسی متوجه نشه. منم گفتم: باشه تو حالا کدوم خواهرم رو میخواهی بکنی؟ صادق هم که خوشش اومده بود. گفت: همه اشون رو میکنم. منم گفتم: پس منم مجبورم زنت رو هم از کون هم از کوس بکنم. صادق گفت: خیلی بی شعوری جلو زنم انقدر حرف بد نزن دیگه. تی گل هم گفت: خوب راست میگه تو خواهرهاشو میخواهی بکنی بعد این بنده خدا زنت رو نکنه. میلاد خان بکن. خودم طرفدارتم. صادق هم گفت: چشمم روشن دیگه چی؟ منم رو کردم به صادق گفتم: صادق یه پیشنهاد بیا تی گل رو طلاق بده من بگیرمش. درجاش خواهرم رو میدم به تو. صادق هم گفت: باشه بزار من اول خواهرات رو بکنم این تی گل هم برای خودت. بعد هر سه تایمون خندیدیم . بعد من پاشدم اومد کنار صندلی تی گل ایستادم که کیرم بخوره به بازو تی گل بعد خم شدم به صادق گفتم: چند تا گوسفند بدم تی گل رو میدی به من. بعد دست راستم رو از روی گردن تی گل کردم تو یقه اش که کسی متوجه نشه. صادق گفت: بیشعور چکار میکنی؟ گفتم: به تو چه؟ دستم رو رسوندم به سینه اش و کردم تو کوستش و سینه کوچولوش رو گرفتم. و میمالیدم. گفتم: صادق نگفتی چند تا گوسفند؟ صادق به من و من افتاده بود منم داشتم سینه تی گل رو میمالیدم. بعد گفتم: صادق ده تا گوسفند میدم که تو و تی گل و سفورا دوست صمیمی من باشید. صادق گفت: راست میگی؟ گفتم: دروغم چیه. بعد دستم رو از توی سینه تی گل درآوردم جلو صادق دراز کردم اونم زد قدش منم گفتم: دیگه ما چهارتا مثل یک خانواده هستیم. صادق گفت: آره. بعد من نشستم سرجام. گفتم: یه چورتی بزنیم. بعد سفورا رو گرفتم تو بغلم که خوابم برد.

تهران ۲۱با ترمز اتوبوس بیدار شدم. شب شده بود. شاگرد اتوبوس صدا زد. برای شام نیم ساعت توقف داریم. نماز دستشویی توالت ته راهرو. موقع پیاده شدن. دوباره یه پولی گذاشتم کف دست شاگرده گفتم خسته نباشی و پیاده شدم. دیدم کلی اتوبوس دیگه هم پارک کردن. خیلی شلوغ بود. اول رفتیم توالت. بعد چهارتای رفتیم سالن غذاخوریش. من چهار پرس پلوزرشگ با مرغ سفارش دادم و کلی با هم شوخی و خند کردیم. تا دیدم شاگرد اتوبوس اومد سر میزمون گفت: ببخشید آقا میشه یک لحظه وقتتون رو بگیرم؟ منم گفتم: بفرمایید؟ بعد با من و من گفت: میشه خصوصی صحبت کنیم. منم بلند شدم باش رفتم بیرون گفت: ببخشید آقا از همون لحظه که بهم انعام دادی فهمید آدم خوبی هستی. میشه کمکم کنی؟ گفتم: پول میخواهی؟ بنده خدا با کلی من و من کردن گفت: نه آقا گفتم: انقدر آقا آقا نکن اسمم رجب. بگو دردت چیه؟ گفت: آخ روم نمیشه. گفتم: اسمت چیه؟ گفت: حسین گفتم: حسین جان هر کاری داری بگو برات حلش میکنم. کمی مکث کرد بعد گفت: یک خانم میخواهم سوارش کنم اگه حاجی بفهمه پوستم رو میکنه. گفتم: مسافر که مشکل نداره از خداش هم باشه. گفت: آخه مسافر نیست. گفتم: پس چیه؟ با کلی مکث کرده گفت: خوب .. . خوب … چطور بگم. حرفش رو قطع کردم گفتم: فهمیدم میخواهی کوس سوار کنی. خوب مگه اولین بارته؟ حسین هم سرش رو انداخت پایین گفت: بله. گفتم: خوب بگو من چکار کنم؟ گفت: اگه میشه بگید با شما هستن. گفتم: من که تهران سوار شدم. اینها اینجا. دیدم خیلی نگرانه گفتم: مهم نیست میگم خواهرمه جا نبود براش بلیط بگیرم قرار اینجا سوار بشه با هم بریم یاسوج. حالا بریم ببینم چکار باید بکنم که دیدم صدا زد هوی ثریا که دیدم یه خانم خوشکل توپل دهاتی اومد جلو با یک دختر فکر کنم دوازه . سیزده ساله. دست زنه رو گرفتم بردم سر میزمون گفتم: شام خوردین؟ بدبخت گفت: ما شب چیزی نمیخوریم. دست کردم تو جیبم پول دادم به صادق گفتم: برو دو پرس دیگه هم بگیر. صادق رفت گرفت و آورد. به ثریا گفتم: بخورید. صادق اومد بقیه پول رو بده گفتم: برو برای تو راه پفک نمکی و تخمه بگیر. اونم رفت خرید. ثریا و دخترش هنوز غذاشون رو تمام نکرده بودن. که صدای بوق اتوبوس ما اومد که شاگرده صدا میزد مسافرین یاسوج تعاونی هفت سوار شن. ثریا و دخترش تمام نکرده پاشدن.رفتیم پیش اتوبوس. دیدم راننده بغل اتوبوس ایستاده رفتم جلو سلام کردم و گفتم: حاجی دوتا مسافر دارم چقدر میشه تقدیم کنم. گفت: جا نداریم. گفتم: بوفه که جا داری. گفت: جا خواب خودم و شاگردمه. گفتم: رو زمین میشینیم. گفت: نمیشه پلیس راه گیر میده. گفتم: گیرداد من جواب میدم. گفت: نه نمیشه رو اعصاب منم راه نرو. اصلان به تو چه دیگران تو برو سرجات بشین. وکیل وصی مردم هم نشو. گفتم: خواهرمه. تهران جا نداشتی صندلی بگیرم براشون. بعد رفت پشت فرمون نشست. منم که آخرین نفر بودم سوار شدم اومد راه بی افته. گفتم: صبر کن وسایلم رو بردارم پیاده میشم. صادق از اون ته داد زد چی شده؟ گفتم: خواهرم رو گفتم سوار کن میگه جا ندارم . میگم کف زمین میشینم میگه دوست ندارم سوارتون کنم. صادقم داد زد چه مسخره بازیه اینطور باشه خانواده منم پیاده میشن. بقیه مردم هم شاکی شدن چرا بنده خدا رو اذیت میکنی . خدا رو خوش نمیاد. خجالت بکش. فکر میکنی این نون رو بزاری جلو زن و بچه ات حلاله؟ انقدر گفتن. که راننده گفت: غلط کردم. بیارشون بالا. تا سوار شدن گفت: اول پولشون رو بده منم دست کردم تو جیبم پولش رو دادم. وقتی ما بقی پولها رو گذاشتم جیبم دیدم دستم خود به یه چیزی. همینطور که میرفتم ته اتوبوس درش آوردم دیدم همون یه بسط تریاکی که از آقا تقی گرفتم یادم رفته بهش بدم تو جیبم مونده. وقتی رسیدم سرجام جریان رو صادق گفتم. اونم گفت: بندازش دور برامون دردسر میشه. همون موقع حسین رسید دید من و صادق پچ پچ میکنیم. گفت: چیزی شده؟ منم جریان رو گفتم. اونم خندید و گفت: بدش به من مشکلی نیست. منم دادم بهش و خیالم راحت شد. خواستم بشینم که دیدم نشستن روی بوفه خیلی سخته از بس کوچیک بود. به ثریا گفتم: بیا جای من پیش سفورا بشین من رو بوفه میشینم. ثریا قبول نکرد ولی گفت: دخترم ستاره رو پیش خودتون بشون. منم دستش رو گرفتم کنار خودم نشوندمش یه دختر بچه تپل بود پرسیدم کلاس چندمی گفت: اول راهنمایی. بعد دیدم خوب گوشتی و نرمه گفتم: با بنشین رو پام. اونم نشست رو پام. دیدم لباسهاش داغون . پوسیده. دستم رو گذاشتم رو کوسش. کمی باش بازی کردم بعد از زیر لباس دستم رو رسوندم به سینه هاش . تازه سر زده بود. همینطور که داشتم ستاره رو میمالیدم. اتوبوس یه ترقی صدا داد و اتوبوس زد بغل. بعد راننده و حسین پیاده شدن . یه نگاهی به ماشین کردن گفتن: لاستیک ترکیده. پیاده بشین که باید لاستیک رو عوض کنیم. یک ساعتی زمان میبره. ساعت ۱۱ شب بود اونجا که اتوبوس ایستاد . نزدیک یه خرابه بود. یک جوی آب هم رد میشد. همه پیاده شدن هر کسی یا هر گروهی یک جا نشستن. تا راننده و حسین لاستیک رو تعمییر بکنن. ما هم رفتیم کمی دورتر نزدیک جویی آب نشستیم زیر درختها. کمی نشستیم و صحبت میکردیم. سفورا زد به پهلوم گفت: من جیش دارم. منم گفتم: یک لحظه صبر کن. بعد رفتم سمت اتوبوس. به حسین و راننده اتوبوس رسیدم. گفتم: خسته نباشید. آقا حسین میشه زحمت بکشی. آفتابه اگه داری بهم بدی. حسین هم گفت: چشم و رفتن درب صندوق رو زد بالا که بهم آفتابه رو بده. دیدم راننده اتوبوس بنده خدا افتاده به نفس نفس زدن و خیس عرق است. گفتم: حاجی کمک میخواهی؟ گفت: نه دستت درد نکنه. گفتم: خیلی خسته شدی. گفت: چیزی نیست انرژیم تمام شده. گفتم: اگه انرژی دودی میخواهی میتوانم یه فکری به حالت بکنم. حاجی تندی سرش رو برگردوند و گفت: مگه داری؟ گفتم: خودم که اهل این حرفها نیستم ولی مال یکی از دوستام تو جیبم جا مونده میخواهی بدم بهت. حاجی یه خنده ای کرد و گفت: نیکی و پرسش. بعد صدا زد حسین یه لیوان چای هم برام بریز بیار. منم صدا زدم حسین امانتی منم بیار. حسین اومد. آفتابه رو داد دستم. و گفت: کدوم امانتی؟ گفتم: همون یه بست رو میگم . سریع رفت و با یک لیوان چای آورد. حاجی اول تریاک رو گرفت. یه نگاهی کرد و یه تیکه کند و انداخت تو چای و بعد خورد. رو کرد به من گفت: این خیلی جنسش خوبه. از کجا اوردی؟ گفتم: اگه خواستی تهران رفیقم ساغی است معرفیش میکنم بهت. گفت: شرمنده اون موقع بهت گیر دادم فهمیدم کوس بلند کردی. نوش جانت . بکنش تا روشن بشی که ما رو روشن کردی. حالا چقدر بدم خدمتت؟ گفتم: مهمون ما باش. اومدم برم گفت: اسمت چیه؟ گفتم: رجب . گفت: رجب وقتی هم راه افتادیم برو تو بوفه رو تخت من برا خود عشق کن. هر کاری هم داشتی حسین در خدمتته. گفتم: ما خیلی چاکریم حاجی . دستت درد نکنه. بعد رفتم سمت بچه ها.

تهران ۲۲صادق تا آفتابه رو دید گفت: این برای چیه؟ گفتم: اولش تو فضولی؟ دوم برای سفوراست. بعد به سفورا گفتم: دامنت رو دربیار. گفت: میدم بالا گفتم: اینطور راحتریم. خیلی خجالتی بود. گفتم: اینجا که غریبه نیست. بعد کمکش کردم درش آورد. شورتش رو هم خودم درآوردم. شورت و دامن سفورا رو هم بردم دادم به صادق گفتم: بگیرش مواظب باش خاکی نشه. خودم هم آفتابه رو پرکردم. رفتم پیش سفورا. سفورا یواش گفت: بریم کمی دورتر خجالت میکشم. گفتم: برعکس بیا بریم وسط بچه ها که کسی نیاد و نبینه. اونم قبول کرد. بردمش وسط جای که نشسته بودیم. صادق گفت: چرا اینجا. ولش کن خودش بره. گفتم: خیلی بیشعوری خوب بچه بره تو تاریکی تنهای کسی بلایی سرش بیاره خوبه. بعد یه کمی آب از آفتابه ریختم تو دستم پاشیدم به کوسش اونم شاشش اومد. همینطور که می شاشید منم با کوسش بازی میکردم. بعد با آفتابه آب ریختم خودم کوسش رو شستم. با کوسش بازی میکردم. که دیدم دستم رو گرفت. انگشتم رو کرد تو کوسش. با تعجب پرسیدم مگه پرده نداری؟ یک دفعه صادق برگشت. گفت: چی؟سفورا زد زیر گریه. تی گل شروع کرد. که این صادق بی غیرت. دوستش رو آورده بود تو خونه . چند بار بهش گفتم: این رفیق نامردت به زور به من تجاوز میکنه. منو از کوس و کون میکنه. میگفت: رفیقم تنهاست. ببخشش. نفهمیده اشتباه کرده اشتباه کرده. همینطور که تی گل حرف میزد منم با انگشتم تا جای که میشد تو کوس سفورا بودم . تی گل ادامه داد این صادق انقدر بی غیرت بازی درآورد تا کوس و کون من کمش بود. رفت سراغ سفورا. یک روز که خونه نبود اومدم دیدم پرده سفورا رو هم زده وقتی هم اعتراض کردم ترتیب منم داد بعد یک ماه که من و سفورا رو کرد پول صادق رو هم خورد و رفت. بعد تازه صادق فهمیدم که اون نارفیق بود. صادق هم به حرف اومد گفت: نامرد پولم رو خورد. بدبختم کرد. بعد رو کرد به من گفت: واقعان پردشو زده؟ گفت: نه پس نگاهش کرده دستم تا آرنج تو کوسشه. صادق هم شورت و دامن سفورا رو داد گفت: بیا تنش کن. منم دامنش رو پاش کردم و شورتش رو گذاشتم جیبم. سفورا گفت: شورتم چی؟ گفتم: لازم نیست مگه دوست نداری باش بازی کنم. سفورا هم خجالت کشید سرش رو انداخت پایین گفت: هر چی شما بگی. بعد ثریا خانم گفت: شرمنده آقا رجب منم جیش دارم. منم دست ثریا خانم رو گرفتم بردم جایی سفورا. اومد بشینه. گفتم: ثریا خانم. خواهر گلم. تو هم دامنت رو دربیار وگرنه می شاشی خیس میشه. ثریا خانم هم گفت: تو داداشمی هر چی بگی. بعد دامنش رو درآورد داد به من. منم دامنش رو دادم به صادق گفتم: بگیر مواظبش باش. بعد رو کردم به ثریا گفتم: شورتت رو هم دربیار. ثریا گفت: نمیخواهد شورتم رو میکشم پایین. گفتم: نه درش بیار. ثریا هم گفت: چشم. بعد شورتش رو درآورد. داد بهم . نگاه کردم دیدم شورتش پوسیده است. بعد نشست که بشاشه منم نشستم. گفت: دیگه زحمت شما نمیدم. گفتم: اختیار داری خواهر خودمی. بعد یه ذره آب روی کوسش ریختم. شروع کرد به شاشیدن. حسابی هم شاش داشت. دستم رو بردم جلو که با کوسش بازی کنم. وای چه کوس بزرگ و توپلی داشت. خیلی ناز بود. همینطور که با کوسش بازی میکردم سریع رو کردم به تی گل گفتم: بیا ببین چه کوسی داره. تی گل هم سریع. دستش رو آورد زیر شاش ثریا و دست من رو زدکنار خود کوس ثریا رو گرفت و گفت: ماشالله چه کوسی. که شاشش بند اومد. گفتم: تمام شد. گفت: نه شاشم بند اومده. منم آب ریختم تو دستم پاشیدم به کوسش . دوباره ثریا شروع کرد به شاشیدن. تی گل هم داشت با کوسش بازی میکرد. وقتی تمام شد. منم آفتابه برداشتم کوسش رو شستم . بعد ثریا خانم که بلند شد. سرم رو بردم جلو کوسش رو بوسیدم. بعد کمی با کوسش باز کردم. سفورا رو صدا زدم گفتم: بیا دست بزن ببین ثریا چه کوسی داره. سفورا هم سریع اومد جلو بعد سرش رو انداخت پایین. گفتم: چته؟ دستش رو گرفتم . گذاشتم رو کوس ثریا. سفورا هم شروع کرد نوازشش کردن گفت: چقدر توپل و نازه. کاشکی مال منم اینطور بود. گفتم: یه بوسش کن. سفورا هم انگار منتظر حرف من بود کوس ثریا رو بوسید. گفتم: حال لیس بزنش ببین چه خوشمزه اس. سفورا هم که منتظر این بود مشغول خوردن. کوس ثریا شد و قربون صدقه کوسش میرفت. صادق اومد جلو دامن رو داد دست سفورا گفت: زشته انقدر ندید بدید بازی درنیارید. بده بپوشن. ثریا خانم هم سریع دامنش رو پوشید. و نشست. سفورا هم کنارش نشست گفت: میشه سرم رو بزارم رو پات. اونم با محبت گفت: البته. سفورا هم دامن رو زد بالا سرش رو گذاشت رو کوس ثریا و برای خودش بازی میکرد و میخورد. من تعجب کرد چرا صادق نیومد سراغ کوس ثریا. تو فکر بودم که تی گل گفت: مادر. کوسش انقدر خوشکل مال دخترش چی میشه. بعد رو کرد به ستاره گفت: بیا خاله. ستاره هم رفت جلو. تی گل. لباس ستاره رو زد بالا. بعد دست کرد شورت ستاره رو هم درآورد. بعد زانو زد جلوی ستاره. شروع کرد کوس ستاره رو نوازش کردن. بعد گفت: واقعان از کوس مامانش قشنگ تره. بعد کلی بوسش کردش و قربون صدقه ستاره رفت. بعد رو کرد به من که رجب من دستشویی دارم. گفتم: خوب همینجا کارت رو بکن. گفت: نمیشه آخ ریدنم میاد. دامن قرقری لریش رو درآورد داد به صادق و بعد با هم کمی رفتیم دورتر. شورتش رو هم درآورد. داد به من. منم گذاشتم جیبم. تی گل نشست منم کنارش. شروع کردم با یه دست با کوسش بازی میکرد با یکی دیگه با سوراخ کونش بازی میکردم که شروع کرد به ریدن و شاشیدن. منم با سوراخش بازی میکردم وقتی کارش تمام شد. قشنگ سوراخ کونش رو با آب شستم. انگشتم رو تا ته توکونش میکردم و کونش رو می شستم. که صدای حسین اومد. که مسافرها سوار بشن. من و تی گل هم رفتیم پیش بچه ها . تی گل دامنش رو از صادق گرفت و پوشید و سریع رفتیم سمت اتوبوس.سوار اتوبوس شدیم. نیم ساعتی رانندگی کرد. بعد زد بغل و پیاده شد و یه راننده دیگه سوار شد و دوباره اتوبوس راه افتاد. حسین به من اشاره کرد برم جلو. رفتم جلو حسین گفت: اوستا میخواست از شما تشکر کنه برای سوغاتیتون. من گفتم: خواهش میکنم چیز قابل داری نبود. بعد راننده گفت: حاجی گفته برنامه چیه. یه نیم ساعت دیگه همه خواب هستن برای خودتون راحت باشین اون پشت. منم تشکر کردم و گفتم: حسین هم اگه کار نداری بیاد. راننده هم گفت: فلاکس چای منو درست کنه . دیگه باش کاری ندارم. بعد من برگشتم ته اتوبوس. ثریا رو گفتم: برو تو تخت. اونم رفت تو تخت بوفه. لخت شد. تا حسین اومد. پرید رفت بالا اونم لخت شد و کیرش رو کرد تو کوس ثریا و با سینه هاش بازی میکرد. که منم کون حسین رو نوازش میکردم. دیدم هیچی نمیگه. لاشو باز کردم دیدم چه سوراخ گشادی داره. یک انگشتم رو کردم توش دیدم هیچی نگفت: بعد دوتا کردم. دیدم باز هیچی نگفت. بهش گفتم: حسین شیطون تو هم خوب کون میدی. گفت: کار حاجیه هر روز میکنه. صادق تا این رو شنید سریع پرید بالا اومد منو زد کنار شروع کرد کون حسین رو نوازش کردن و بعد سوراخش رو یه لیسی زد و بعد رفت بالا تو تخت و لخت شد. همینطور که حسین داشت تو کوس ثریا تلمبه میزد. صادق هم تو کون حسین تلمبه میزد. هر سه تاشون تو آسمونها بودن. منم پرده رو کشیدم. اومد تی گل رو بلند کردم. گفتم: زیرانداز داری؟ گفت: آره. بعد از تو ساکشون یه زیر انداز بهم داد. منم پشت صندلی آخری زیر بوفه پهنش کردم. یه بالش هم از تو تخت برداشتم. تی گل رو اونجا خواباندم . بعد سفورا رو روی دوتا صندلی خواباندم که راحت باشه و روی دوتا صندلی کناری هم ستاره رو خواباندم. بعد خودم هم رفتم پیش تی گل.دکمه شلوارم رو باز کردم بعد زیپم رو کشیدم پایین. تی گل تا این صحنه رو دید یه لبخندی زد. منم دامنش رو زدم بالا و خوابیدم روش کیرم روکردم تو کوسش . از بس هر دوتامون حشری شده بودیم زود آبمون اومد. بعد تو بغل هم خوابیدیم. صبح شده بود با خوردن یه دست به شونه ام از خواب پریدم. دیدم حسین است گفت: آقا رجب تا یکساعت دیگه میرسیم. بعد خودش رفت جلو. منم اول تی گل رو بیدار کردم بعد صادق و ثریا و بعد سفورا و ستاره . همگی لباسهامون رو درست کردیم وسایلمون رو جمع و جور کردیم. تا رسیدیم یاسوج. موقع پیاده شدن از راننده تشکر کردم گفتم: کی برمیگردی تهران گفت: دو روز دیگه. منم پیش خودم حساب کردم دیدم. شش نفر که خودمون هستیم. حداقل چهارتا کارگر هم بیارم. میشه ده تا. گفتم: من حداقل ده تا دوازده تا صندلیت رو میخواهم. بعد پولش رو شمردم. گفتم: اینم کرایه اش. گفت: قابل شما رو نداره. حالا هر وقت اومدین. گفتم: نه میخواهم خیالم راحت باشه. بعد پیاده شدم. به حسین گفتم: وسایل صادق تو اتوبوس باشه که بار سنگینی نشه. بعد دست کردم یه پول گذاشتم کف دستش. گفت: این دیگه برای چی؟ گفتم: دیگه عیالواری. و خندیدم. اونم خندید. گفتم: راستی دیشب چطور بود؟ گفت: عالی بود. بهترین شب زندگیم بود هم از جلو حال کردم هم از عقب. بعد بهش دست دادم گفتم: پس دو روز دیگه می بینمت. با بچه ها رفتیم. تو ترمینال یه صبحانه خوردیم. رو کردم به صادق گفتم: پس دو روز دیگه اینجا باش. بعد دست کردم تو جیبم یه پولی دادم به تی گل. گفتم: بیا این رو بگیر یه سوغاتی بگیر که میری ده دست خالی نباشی. بعد رو کردم به ثریا گفتم: تو چکار میکنی؟ گفت: نمیدونم. دست کردم جیبم یه پولی دادم بهش گفتم: بیا برو مسافر خونه دو روز دیگه اینجا باش. که تی گل گفت: لازم نکرده با خودمون میبریمشون ده . یه کمی دیگه پول دادم به تی گل گفتم: پس براشون لباس بخر. که با این لباسهای داغون خیلی زشته. بعد با هم خداحافظی کردیم و هر کدام رفت سوار مینی بوس روستا خودش شد.وقتی رسیدم ده . مستقیم رفتم خونه دایم . بعد کلی احوال پرسی . موتور ایج دایی رو برداشتم رفتم سمت کوه . رفتم جای که همیشه با حسن میرفتیم گله رو آب میدادیم. از دور دیدم گله هستش. موتور رو خاموش کردم گفتم: برم حسن رو قافلگیر کنم. رفتم تا به گله که رسیدم موتور رو گذاشتم. رفتم یواشکی جلو که دیدم یکی با حسن هست که کیرش رو کرده تو گوسفند. حسن هم کیرش رو کرده تو کون اون. منم سریع زیپ شلوار رو کشیدم پایین و رفتم از پشت چسبیدم به حسن. دو متر پرید بالا. گفتم: نامرد حالا بدون من. تا فهمید من هستم گفت: نامرد ترسیدم. یه تف انداختم سر کیرم و فرستادمش تو کون حسن. اینباری چقدر راحت رفت. فکر کنم مدتی که نبودم حسابی کون داده بود. انقدر محکم میکردمش که دیدم سریع آبش اومد. حسن گفت: مال من اومد. یاد بگیر بهنام اینطوری میکنن نه کیرت رو میکنی تو کون آدم یواش یواش تلمبه میزنی که آدم حس نمیکنه. کیرم رو کشیدم بیرون. حسن رو زدم کنار رفتم پشت سر دوستش گفتم: با اجازه و کیرم رو فرستادم تو. از حسن هم گشاد تر بود ولی هرچی من محکم تلمبه میزدم اون هم محکم تر کونش رو میداد عقب. چقدر قشنگ کون میداد. حال کرده بودم. یک لحظه صبر کردم. به حسن گفتم: گوسفند رو بردار. حسن گوسفند رو از جلو بهنام برداشت. دیدم تلمبه زدنش به عقب دوبرابر شد. وای چه کونی میداد. منم با دستم کیرش رو گرفتم. شق شق بود ولی خیلی نازک و قلمی بود بلندیش بد نبود ولی خیلی باریک بود. همینطور که میکردمش. با کیرش هم جق میزدم. که دیدم آبش اومد. چه آبی هم داشت. خیلی حال کردم همون لحظه مال منم اومد. پاشیدم به کیرمون یه آبی زدیم و نشستیم به حرف زدن. به حسن گفتم: چطوری؟ چه میکنی؟ گفت: هیچی کار همیشگی چوپانی مردم . گفتم: خوبه یه کمکی داری. گفت: آره بهنام هم بیکار بود اومد کمک من. گفتم: بهنام رو کجا پیدا کردی؟ گفت: دامادمونه. من که داشتم شاخ درمی آوردم. گفتم: یعنی زن داره؟ یعنی شوهر خواهرته؟ گفت: آره. گفتم: چند سالته آقا بهنام؟ گفت: ۳۰ . بعد حسن گفت: تو چکار کردی؟ گفتم: جات خالی رفتم تهران . اونجا پر دخترهای خوشکل. زنهای خوشکل. روزی یکی میکنم . دو سه تا دختر زیر سر دارم که ازدواج کنم. حسن گفت: خوب نامرد دست ما رو هم بگیر. گفتم: کون کش. پس برای چی اومدم اینجا. اومدم با خودم ببرمت تهران. برات کار سراغ دارم. اونجا پول و زن و همه چیز هست. بهنام گفت: منم میتوانم بیام. گفتم: مگه زن نداری؟ گفت: آره. ولی درآمدی ندارم. همین کار رو هم خیرسری حسن دارم اون بره کی به من گله میده. گفتم: من که از خدام هم هست. چون نیرو لازم دارم. بعد نشستیم گپ زدن تا غروب بشه بریم گله رو ده. حسن پرسید چی جدید یاد گرفتی بگو. گفتم: با زن یا با مرد؟ گفت: کو زن حالا با مرد چی یاد گرفتی؟ منم گفتم: شلوارت رو بکش پایین. حسن هم سریع شلوارش رو کشید پایین سرم رو بردم لای پاش کیرش رو کردم تو دهنم براش یه کمی ساک زدم گفتم با این میگن ساک زدن. بعد کیر رو درآوردم گفتم: بزن. حسن هم کیرم رو کرد تو دهنش یه کمی جلو عقب کرد. ولی انقدر خشن میکرد که دندونش میخورد به کیرم. منم زد تو سرش گفتم: یواش کیرم درد گرفت. دوباره کرد دوباره زدم تو سرش گفتم: دیگه چیزی یادت نمیدم. بهنام اومد جلو گفت: حالا من حالا من. منم شلوارش رو کشیدم پایین کیر بامزه و قلمیش رو کردم تو دهنم یه کمی که براش ساک زدم گفت: یاد گرفتم. بعد کیرم رو گرفت کرد تو دهنش خیلی نرم و قشنگ ساک میزد حال کرد. گفتم: آفرین خوب بلد شدی. حسن هم گیر که منم میخواهم به منم یاد بدیدن. به بهنام گفتم: برای حسن ساک بزن. کیر خودم رو هم کردم تو دهن حسن گفتم: همونطوری که بهنام برات ساک میزنه تو هم برای من بزن. تا غروب اینها درحال ساک زدن و تمیرین کردن بودن. تا دیدم داره غروب میشه گله رو راه انداختیم.وقتی رسیدیم ده از اول همین طور گله رو گوسفندهای هر خونه رو میفرستاد بره تا رسیدیم خونه خودشون که یه پنجاه تای گوسفند ماند که مال خود حسن بود.

تهران ۲۳وقتی گوسفندها رو بردیم تو تویله . رفتیم دست و صورت شستیم. اومدیم بریم تو اتاق. که خواهر حسن اومد جلو. سلام کرد. یک زن دهاتی قد بلند با لباسهای محلی بود. خواهر حسن پرسید این دیگه کیه؟ حسن هم معرفی کرد. دوستم رجب است مال ده پایین است. حالا شام رو بیار سرشام برات تعریف کنم. رفتیم تو اتاق. نشستیم . خواهر حسن سفره پهن کرد و یه شامی آورد. و تعارف کرد که بفرمایید. ما هم شروع کردیم به خوردن که خواهر حسن رو کرد به حسن گفت: چی میخواستی تعریف کنی. حسن گفت: دوستم رجب از تهران اومده برای من و بهنام هم کار پیدا کرده میخواهیم باش بریم تهران. که خواهر حسن گفت: گوه خورده با شما دوتا. همین کاری رو هم که دارید از دست بدید. که چی بشه. حسن رو کرد به خواهرش و گفت: حنا. بریم تهران خیلی کارمون بهتر است پولدار میشیم. حنا هم گفت: اگه قرار بود پولدار بشید همینجا میشدید. لازم نکرده. بهنام رو کرد به من گفت: تو یه چیزی بگو. منم اومدم حرف بزنم. که حنا گفت: تو دیگه گوه نخور. گفتم: باشه من کاری به حسن و بهنام ندارم. ولی دنبال کارگر هستم که قالیبافی بلد باشن. خونه و همه چیز هم میدم . دستمزد هم خوب میدم. حنا گفت: راست میگی؟ گفتم: دروغم چیه. دنبال آدم هستم برای کارگاه قالیبافیم. حنا گفت: خودم بلدم . مادر بهنام هم بلده . خواهرش هم هست. گفتم: کسی هم سراغ داری قالی ابریشم هم بلد باشه؟ حنا گفت: تهمینه خواهر بهنام بلده . برای کدخدا دو سه تا بافته. گفت: حالا چطور پول میدی؟ اومدم بگم. پرید وسط حرفم. گفت: ولش کن. بعد خودمون دوتا صحبت میکنیم ببینم بدرد ما میخوره یا نه. حالا از تهران بگو. اینقدر تعریفش میکنن. راسته؟ گفتم: تهران شهر خیلی بزرگیه. اتوبوسهاش دو طبقه است. ساختمانها چند طبقه. پر از زنهای خوشکل و خوشتیپ. حنا با یه چپ چپی به من گفت: زنهای خوشکل چه بدرد من میخوره. گفتم: برای حسن میتوانیم زن تهرانی بگیریم. پرسید: مردهاشون هم خوشکل و خوشتیپ هستن؟ گفتم: بله. حسن گفت: تو که شوهر داری به تو چه. حنا هم گفت: این حرفها به شما بچه ها ربطی نداره. سفره رو جمع کنید. من با این رجب صحبت کنم ببینم بدرد ما میخوره بریم تهران یا نه. سفره رو جمع کردن . حنا یه توشک هم آورد انداخت تو اتاق. بعد رو کرد به بهنام و حسن گفت: شما برید بخوابید. تا ما صحبت کنیم. حسن گفت: حالا چه موقع خوابه؟ حنا یه چپ چپی نگاهش کرد گفت: وقتی میگم برید بخوابید دیگه حرف نباشه. اون دوتا هم رفتن. متوجه شدم این حنا خانم برای خودش رئیسی است. حنا رو کرد به من گفت: خوب حالا بگو. میخواهی چطور با ما حساب کنی؟ گفتم: بهتون جا میدم. پرسید: یعنی یه خونه؟ گفتم: نه یه اتاق. گفت: حقوق چطور میدی؟ گفتم: درصدی میدم هر قالی که ببافید درصد میگیرید. به بهنام و حسن هم حقوق میدم و شاید هم یه درصدی. حنا گفت: خوب از مردهای تهران بگو. مثل تو بی بخار هستن؟ گفتم: کی گفته من بی بخارم. حنا دامنش رو داد بالا گفت: پس بیا نشونم بده ببینم چقدر مردی؟ منم که تعجب کرده بودم کمی مکث کردم داشتم بهش نگاه میکردم که گفت: دیدی گفتم مرد نیستی.تا این رو گفت: غیرتی شدم پریدم جلو. انداختمش رو توشک. و دامنش رو زدم بالا بعد دوتا پاهاشو باز کردم. دیدم شورت پاش نیست. گفت: بکن توش دیگه. منم سرم رو بردم جلو شروع کردم به خوردنش. اول یه دادی زد سرم که این چه کاریه گفتم بکن توش. داری چکار میکنی؟ که یواش یواش آه و اوه ش رفت بالا. دیدم سرم رو با تمام قدرت فشار میداد به کوسش. بعد بلند شد لخت شد. منم سریع لخت شدم. اومد جلو منو هل داد روی تشک و خودش نشست رو کیرم. بالا و پایین می پرید. خیلی حشری و وحشی بود. انقدر خودش تلمبه زد تا آبش اومد ولی باز ادامه داد تا آب منم اومد ریختم توش. دیدم کوسش رو آورد جلو صورتم گفت: دوباره بخور که حشری بشم. منم گرفتم خواباندمش . شروع کردم لبهاش رو بوسیدن . و بعد رفتم سراغ سینه هاش . دوتا سینه کوچیک و سفت مثل سنگ داشت. با سری برجسته. حاله سر سینه هاش خیلی بزرگ نبود اندازه یک سکه پنج تومانی. کمی سینه هاش رو که خوردم دیدم برجستگی سر سینه هاش شق تر شده. اگه اشتباه نکنم اندازه یک بند انگشت شده بود. بعد کلی سینه خوردن. چرخوندمش . سرم رو بردم لای کونش. با اینکه لاغر بود ولی کون خوبی داشت. لاشو که باز کردم دیدم یه سوراخ خوشکل و گشاد داره . کمی لیسش زدم و خوردمش. بعد کیرم رو کردم توش. خیلی راحت رفت تا ته تو کونش. داشتم تلمبه میزدم. که دیدم هم زمان با من حنا هم تلمبه میزنه. واقعان تو سکس وحشی بود. خیلی حال کرده بودم . که گفتم: تو هم مثل بهنام خیلی خوب کون میدی. همینطور که تلمبه میزد. پرسید: مگه بهنام رو هم کردی؟ گفتم: داستانش مفصله برات تعریف میکنم. بعد همینطور که من و حنا با هم تلمبه میزدیم. من با کوس حنا هم بازی میکردم. کوسش برجسته بود و کشیده بود. یک لحظه استاپ کرد. کیرم رو از تو کونش درآورد کرد از همون پشت کرد تو کوسش. منم مدل سگی کردم تا آبش اومد و لرزید. بعد حنا تلمبه زدنش رو شدید کرد تا آب منم اومد ریختم توش.بعد از چند دقیقه حنا پاشد لباس به پوشه و بره. که دستش رو گرفتم. گفتم: کجا؟ امشب کنار من میخوابی. بعد تو بغل همه تو توشک من خوابیدیم و شروع کردم جریان آشنایی خودم رو با حسن از اول تعریف کردن تا کون کردن بهنام روصبح که بیدار شدم. دیدم حنا کنارم نیست. بعد چند دقیقه دیدم حسن اومد تو اتاق گفت: پاشو کون گشاد. چقدر میخوابی. لنگه ظهره . منم پاشدم تا رفتم دست و صورتم رو بشورم برگشتم . دیدم جام رو جم کردن سفره انداختن و صبحانه رو هم چیدن سه تاشون سرسفره هستن. صبح بخیر گفتم و نشستم کنارشون به صبحانه خوردن. که حسن رو کرد به حنا گفت: حالا چی شد قرار شد چکار کنیم بریم تهران یا نه؟ حنا هم گفت: چرا که نه میریم ولی گاو و گوسفند نمیفروشیم میریم اگه خوب بود بعدان همه چیزمون رو میفروشیم میبریم. بعد رو کرد به بهنام گفت: ما میریم خونه خاله طلا ببینم مادر و خواهرت هم بامون میان تهران. حسن گفت: اگه بازم نیرو میخواهی مادرخودم هم هست. تو کار قالی و گلیم کارش حرف نداره. تازه دادشم هم هست که خیلی کاری و زرنگه. که حنا گفت: داداش حامد همینجاش گندزده تو زندگیمون. حالا چه برسه ببریمش اونجا. منم پرسیدم: مگه چند سالشه و چکار کرده؟ حنا گفت: حامد ۱۶ سالشه از مدرسه اخراج کردن چون ترتیب بچه مردم رو به زور داده بود. فرستادیمش سر زمین دایم ترتیب زن دائیم رو داد . بدترین کارش هم اینکه ترتیب زن جان رو داد. خان هم فهمید کلی تنبیهش کرد. کلان دردسر است. منم که خنده ام گرفته بود و خیلی حال کرده بود. گفتم: برعکس این پسره خوبه بدرد میخوره. حسن تو برو خونه مامانت تا من و حنا بعد از خونه مامان بهنام بیام اونجا . بهنام تو هم وسایل سفرتون رو آماده کن. من و حنا را افتادیم رفتیم سمت خونه مامان بهنام. وقتی رسیدیم حنا درب خونه رو هل داد و صدا زد خاله طلا هستی. و رفت داخل منم پشت سرش. یک زن شص ساله اومد جلو مثل بهنام قدش کوتاه بود ولی کمی توپر بود. تا ما رو دید تعارف کرد رفتیم تو اتاق نشستیم. حنا هم ماجرا رو برای خاله طلا تعریف کرد. خاله طلا گفت: من که مشکل ندارم هر کاری تو بگی درست میکنم ولی بهتره با بهناز صبحت کنی. بعد صدا زد بهناز. بهناز. که یه صدای اومد گفت: بله. حنا هم داد زد بیا کارت دارم. بعد درب اتاق باز شد یه زن سی یا سی دو سه ساله اومد تو. قدش مثل مامانش کوتاه بود ولی صورتش تپل و سفید بود با موهای بور. سلام کرد و نشست . بعد حنا رو کرد به بهناز و جریان رو بهش گفت و پرسید نظرت چیه؟ بهناز که یه آدم کم صدای بود قرمز شد و گفت: نه نمیتوانیم بیایم. حنا گفت: برای چی؟ اونجا کار خوب . مردهای خوب و خوشکل انشالله شوهر میکنی. دیگه چی میخواهی؟ بهناز گفت: میدونم ولی بخدا نمیشه. دوست دارم ولی نمیتوانم. حنا جوش آورد داد زد سرش گفت: خوب جونه مرگ شده بگو چه مرگته که بهناز زد زیر گریه گفت: اگه خان بفهمه بیچارم میکنه. من با تعجب گفتم: چه ربطی به خان داره مگه غیر اینکه که برای خان فرش میبافی. بهناز با گریه گفت: آره ولی مجبورم میکنه کارهای دیگه هم بکنم. بعد گریه اش شدیدتر شد. که من پاشدم رفتم بغلش کردم و گفتم: ترتیبت رو میده؟ بهنازهمینطور که تو بغلم گریه میکرد. گفت: آره . تازه وقتی کمی هم دیر میرم کتکم هم میزنه . حالا اگه از اینجا برم میاد میکشتم. من همینطور که بهناز تو بغلم بود شروع کردم به مالیدنش چه بدن نرمی داشت مثل پنبه بود. زدم زیر خنده گفت: مشکل خان با من حلش میکنم. دیگه حرفی داری؟ همینطور که هق هق میکرد گفت: نه گفتم: پس وسایلتون رو جمع کنید. که فردا مسافریم. بعد اشکهای بهناز رو پاک کردم یه بوسش کردم . و با دستم سینه اش رو فشار دادم گفتم خوب چیزی هستی. بهناز هم خندید. بعد رو کردم به حنا گفتم: بریم دیگه که خیلی کار داریم. بعد با یه یالله بلند شدیم. رفتیم تو حیاط موقع خدا حافظی دستم رو جلو بهناز دراز کردم انم دست داد همینطور که دستش تو دستم بود بهش گفتم: مشکل خان رو تا فردا حل میکنم نگران نباش. بعد با دست چپم سینه اش رو گرفتم گفتم: چقدر نرمه. بهناز هم یه لبخند زد. بعد رفتم سمت خاله طلا دستم رو بردم سمت سینه هاش گفتم: ببینم مال شما هم نرمه . خاله هم پیراهش رو زد بالا دیدم دوتا سینه متوسط ولی شل و افتاده داره. دست کردم گرفتمش یه کمی نوازشش کردم بعد سرش رو بوسیدم. خاله طلا خندید و گفت: فکر نمیکردم دیگه کسی از هیکل من خوشش بیاد. حنا هم گفت: این به خر نر هم رحم نمیکنه. جوری بکنتت که یاد جوانی هات بی افتی. بعد هر چهارتامون زدیم زیر خنده و بعد من و حنا خداحافظی کردیم و راه افتادیم به سمت خون مامان حنا.وقتی رسیدیم حنا در زد رفتیم تو . یک خانم قد بلند و چهارشانه اومد جلو سلام کرد. حنا معرفی کرد هوریه خانم مامانش و من رو هم به مامانش معرفی کرد. مامانش برعکس هیکلش خیلی مهربون و بی سرزبون بود. دعوت کرد رفتیم تو اتاق پذیرایی نشستیم که حنا جریان رو براش تعریف کرد. اونم که معلوم بود هیچ وقت رو حرف بچه هاش حرف نزده گفت: هر چی تو بگی دخترم. کمی نشستیم تا حامد اومد. من به حنا گفتم: من با حامد کار دارم. تو میخواهی بری خونه برو وسایلت رو جمع کن که فردا بعد ازظهر با مینی بوس بریم شهر که شب با اتوبوس بریم به سمت تهران. اونم گفت: باشه و رفت سمت خونه. منم نشستم با حامد صحبت کردن . حامد مثل مامانش قدش بلند بود ۱۸۰ رو داشت ولی کمی لاغر بود. رو کردم به حامد گفتم: آقا حامد از خودت بگو. حامد گفت: چی بگم. گفتم: چند سالته؟ گفت: شانزده سالمه. همون موقع هوریه خانم با یک سینی شربت اومد تو گذاشت وسط اتاق گفت: بفرماید. و خودش هم نشست. منم صحبتم رو ادامه دادم. گفتم: شنیدم خوب میکنی. پسر و دختر و پیرزن هم نداره. با عصبانیت گفت: یعنی چی نمیخواهی ببریمون با حسن و حنا تهران. گفتم: برعکس تو یکی رو حتمان با خودم میبرم. اخلاقت مثل خودمه . منم به هیچ کس رحم نمیکنم هر کسی رو ببینم میکنم زن و مرد هم نداره. تهران هم پر زن و دختر که منتظر کیر هستن. حامد با شنیدن این حرفها خیلی حال کرده بود. گفت: ما در خدمتیم عمو رجب. منم خندیدم گفتم: من رجب هستم نه عمو رجب . من و تو هم باید با هم رفیق باشیم من اربابت نیستم که اینطور صدام کنی. من رفیقتم باید با هم کوس زنها رو جر بدیم. اونم گفت: چشم داش رجب هر چی شما بگی. منم همینطور که داشتم از تو سینی شربت برمیداشتم. گفتم: حامد پاشو لخت شو ببینم چی داری؟ حامد هم بلند شد سریع لباسهاش رو درآورد. با یه شورت جلوم ایستاد. گفتم: این چیه خوب اینم دربیار. بعد شربت رو گذاشتم تو سینی و خودم دو طرف شورتش رو گرفتم کشیدم پایین از خجالت کیرش شده بود قد هسته خرما. هوریه خانم هم که چهار چشمی نگاه میکرد کمی قرمز شده بود. منم کیرش رو گرفتم کمی بالا پایینش کردم چهارتا شیوید مو بیشتر نداشت. دوتا دستم رو انداختم روی لپهای کونش کشیدمش جلو کیرش رو کردم تو دهنم کمی خوردمش شروع شد به بلند شدن. رو کردم به هوریه خانم گفتم: بیا جلو نگاه کن یاد بگیر. اونم گفت: چشم پسرم و اومد جلو. رو کردم به حامد گفتم: به این میگن ساک زدن سعی کن یاد بگیری. بعد لیوان شربتم رو برداشتم کیرش رو کردم توش. بعد به هوریه گفتم: دهنت رو باز کن. بعد کیر حامد رو کردم توش. دیدم هوریه همینطور بی حرکت است. گفتم: هوریه خانم چرا معطلی خوب فکر کن بستی چوبی میخوری لیسش بزن. یه کم لیس زد که حامد یه آخ گفت: منم زدم پس گردن هوریه گفتم: دندون نزن. اونم سرش رو بلند کرد گفت: چشم. منم موهاش رو گرفتم و سرش رو فشار دادم سمت کیر حامد گفتم: بخورش جنده. هوریه خیلی حرف گوش کن بود. بعد چند دقیقه ساک زدن دوباره موهاش رو گرفتم. سرش رو کشیدم عقب گفتم: خوبه. بعد کیرحامد رو گرفتم تو دستم براندازش کردم. هجده سانتی بود کلفتیش هم خوب بود برای یک بچه شانزده ساله خیلی خوب بود هم سن من بچه پوز منو میزنه. بعد چرخوندمش لا کونش رو باز کردم. دیدم سوراخ سالم دست نخوره است یه لیسی بهش زدم و یه بوسش کردم. گفتم: هر وقت میخواهی کون بکنی باید اول سوراخش رو قشنگ لیس بزنی بوس کنی انگشت کنی تا شهوتی بشه بعد بکنی توش. حامد گفت: ولی من همینطوری میکنم توش. گفتم: برای همین همه ازت شاکی میشن. حالا خودم یادت میدم چطور با زنها برخورد کنی. بعد رو کردم به هوریه خانم گفتم: هوریه پاش لخت بشو. که یکدفعه حامد گفت: با مادرم من نیستم. گفتم: خفه شو اگه میخواهی مثل من باشی رو حرف من حرف نزن. حامد هم گفت: چشم. بعد رو کردم به هوریه که کمی هم قرمز شده بود. گفتم: زود باش دیگه. هوریه هم سریع لخت شد اول دامن قرقریش رو درآورد بعد لباس بلندش بعد شلوار زیر دامن قرقریش بعد مونده بود با یه شورت و کورست قدیمی. منم پاشدم کورستش رو باز کردم. سینه هاش نسبت به هیکلش خیلی کوچولو بود. هیکل چهارشونه و درشت. پوستش سفید. ولی سینه هاش اندازه یک انار بزرگ بود. بعد رفتم پایین شورتش رو کشیدم پایین یک کوس بزرگ و پرمو افتاد بیرون. کونش هم بزرگ بود لاشو باز کردم دیدم سوراخش هم گشاد. هوریه رو خواباندم روی زمین . به حامد گفتم: بیا جلو. بعد شروع کردم به توضیح دادن که وقتی زنی رو دوست داری باید لبهاش رو ببوسی. و شروع کردم لبهای هوریه رو بوسیدن. بعد گفتم: موقعی که میخواهی شهوتیش کنی باید دست بکنی تو موهاش نوازشش کنی دهنش رو بخوری. زبونش رو بخوری. گردنش رو بخورید با گوشهاش بازی کنی. و همه اینکارها رو عملی نشونش میدادم. بعد اومدم کنار گفتم: حالا تو . حامد هم دونه به دونه کارهای که یادش دادم تکرار کرد. بعد گفتم: حالا نوبت سینه هاش است. سینه سمت چپش رو من گرفتم به حامد هم گفتم تو راستی رو بگیر هر کاری من میکنم بکن. اول نوازشش کردم . بعد سرش رو بوسیدم . بعد شروع کردم به خوردن حامد هم همه کارهای من رو تکرار میکرد. بعد گفتم: حالا بریم سراغ اصل کاری. پاهای هوریه رو باز کردم . دیدم همه بدنش پرمو است وگرنه موهای کوسش زیاد بلند نیست. اول تمام قسمتهای کوس رو براش توضیح دادم که کجا کیر میره کجا میشاشه و کجا تحریکش میکنه. بعد گفتم: برای کوس کردن باید اول از قسمت تحریک کننده شروع کنی و شروع کردم به خوردن کوسش و با زبون با چچولش بازی کردن. هوریه که از شهوت جیغ میزد و آه و اوه میکرد. حامد رو کرد به هوریه گفت: یعنی انقدر تاثیر داره یا داری فیلم بازی میکنی. که هوریه کیرش رو گرفت کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن. بعد رو کردم به حامد گفتم: نوبتت بیا بخور. حامد گفت: من از اینکارها دوست ندارم. که یه چپ چپی نگاهش کردم. اونم بدون اینکه چیزی بگه اومد لاپای مامانش یکی دوتا لیس زد. گفت: مزه اش رو دوست ندارم. گفتم: بخور عاشقش میشی. تا اومد غرغر کنه سرش رو گرفتم فشار دادم تو کوس مامانش اونم شروع کرد لیس زدن و خوردن بعد یک دقیقه سرش رو ول کردم گفتم: خوب بسه دیگه. سرش رو بلند کرد گفت: تازه از مزه اش خوشم اومده. دوباره شروع کرد به خوردن بدتر از من عاشق کوس خوری شده بود. پنج دقیقه ای داشت میخورد که یکی زدم پس گردنش گفتم: پاشو دیگه. سرش رو بالا اورد گفت: تازه داشتم لذت میبردم. گفتم: کار داری شب هر چقدر خواستی بخور. اونم پاشد منم رفتم لای پای هوریه به حامد گفتم: دقت کرد برای کردن کوس اول باید یواش کیرت رو بکشی روش که کوسش آتیش بگیره. بعد کمی که کیرت رو به کوسش مالیدی و بازی کردی یواش میکنی این قسمت پایین و یواش یواش از همون اول با سر کیرت تلمبه میزنی که حال کنه. بعد یواش یواش تا ته میکنی و محکم میکنیش. بعد بلند شدم که حامد بکنه اونم کارهای منو تکرار کرد. و میگفت: من همیشه از اول محکم میکردم توش. گفتم: از بس خری دیگه . امیدوارم حالا یاد گرفته باشی. بعد گفتم: حالا دیگه بسه . تا حامد پاشد هوریه رو چرخوندم و رو کردم به حامد گفتم: حالا روش کون کردن. اول لا کون رو بازی میکنی شروع میکنی سوراخ کون رو بوسیدن و بعد لیس زدن بعد زبونت رو میکنی توش بعد اول یه انگشتی میکنی توش بعد دو انگشت بعد کیرت رو چرب میکنی و میزاریش رو سوراخ کونش و یواش یواش میکنی توش و یواش یواش تلمبه میزنی تا قشنگ جا باز کنه روز اول یواش میکنی روز دوم کمی محکمتر و روز سوم با تمام توان. ولی کونه هوریه گشاد میشه اینطوری محکم هم کرد. و با تمام توان تلمبه میزدم. هوریه هم تو آسمون بود. کیرم رو کشیدم بیرون و به حامد گفت: حالا نوبت توست هرچی یاد گرفتی بکن. اونم همه اینکارها رو کرد. قبل از اینکه آبش بیاد گفتم: بکش بیرون آبت رو خراب نکن کارش دارم. پاشو سریع لباست رو بپوش باید بریم جایی. هوریه هم پاشد بپوشه که گفتم: هوریه نمیخواهد بپوشی بزار تا لحظه ای که داریم میریم از زیبایهای شما لذت ببریم. بعد لباسم رو پوشیدم و هوریه رو بغل کردم لباش رو بوسیدم. گفتم: وسایلتون رو جمع کنید که فردا مسافریم. حامد هم لباسهاش رو پوشید اومد بریم که یکی زدم پس گردنش گفتم: تازه یادت دادم قرار شد کسی رو که دوست داری باید چکار کنی؟ گفت: چکار؟ گفتم: احمق بغلش کنی لباش رو ببوسی بگی چقدر دوسش داری. حامد هم اومد مامانش رو بغل کرد لباش رو بوسید. گفتم: یادت نره بگی شب میای حسابی میکنیش. بعد از هوریه خداحافظی کردیم و راه افتادیم.

تهران ۲۴از خونه که زدیم بیرون. به حامد گفتم: جریان کردن زن خان رو بگو. اونم برام تعریف کرد. بعد ازش پرسیدم چطور میشه زن خان رو پیداش کرد. گفت: این موقعهای روز تو مزرعه است. گفتم: پس بریم سراغش گفت: خان گفته اگه یکبار دیگه نزدیکهای زمینش یا خونه اش من و ببینن. میکشنم. گفتم: نترس من باتم . خودت رو هم لوس نکن. بعد با هم راه افتادیم سمت زمینهای خان. نزدیک باغ که شدیم متوجه از سمت تلمبه آب صدای آدم میاد رفتیم جلوتر. دیدم دوتا زن کنار حوض آب دم پمپ آب نشستن. رو کردم به حامد گفتم: اینها کی هستن؟ حامد گفت: اون یکی که لباس سبز تنشه لاغرترو سبزه تر است سنبل زن خان است و اون یکی دختر توپل سفیده کلفتش رازیه است. گفتم: پس بریم جلو. حامد گفت: نمیشه گفتم: دیگه برای چی؟ گفت: سراون ماجرا که لو رفتیم از من شاکی است اگه بریم جلو نوچه هاشون رو صدا میکنه بدبختمون میکنن. گفتم: انقدر ترسو نباش پشت سر من بیا. ولی تو جلو نیا پشت درختها غایم شو تا صدات بزنم. من رفتم جلو و صدا زدم ببخشید خانمها. که دوتاشون به طرف من برگشتن و کمی نگاهم کردن گفتن: غریبه هستی؟ گفتم: رجب هستم از ده پایین . رازیه گفت: چی میخواهی تو زمینهای خان چکار داری؟ گفتم: ببخشید با سمبل خانم کارداشتم. سمبل خانم گفت: چیه بگو. گفتم: من با دوستم اومدم بابت یه موضوعی از شما معذرت خواهی کنیم. سنبل خانم گفت: چقدر موادبانه صحبت میکنی از کجا اومدی؟ گفتم: از تهران اومدم. سنبل خانم که یه کمی حال کرده بود. گفت: خوب حرفت رو بزن. گفتم: پس بزارین بگم دوستم هم بیاد. بعد صدا کردم حامد بیا. سنبل خانم تا حامد رو دید. رفت طرفش گوشش رو گرفت گفت: تخم سگ حالا دیگه آبروی منو میبری؟ . میخواهی بدم همینجا از تخم آویزونت کنن؟. حالا بگو ببین اینجا چه غلطی میکنی؟ حامد هم گفت: ببخشید غلط کردم اومدم معذرت خواهی کنم. سنبل گوشش رو ول کرد گفت: خوب معذرت خواهی کن. تا این رو گفت: حامد پرید بغلش کرد شروع کرد لباش رو خوردن و هی میگفت: سنبل عاشقتم. با این کار حامد. سنبل نرم شده بود. حامد تا به من نگاه کرد بهش اشاره کردم که حالا موقع نوازش کردن است. حامد هم شروع به نوازش کردن کرد. سنبل خانم یک زن سبزه با قد متوسط و هیکل تو پر ولی نه چاق بود نه لاغر. سنش هم چهل و پنج . چهل وشش سال میخورد. منم همینطور که داشتم حامد رو سنبل رو نگاه میکردم خودم رو رسوندم به رازیه. دستم رو انداختم دور کمرش. اومد دربره که محکم گرفتمش. گفت: چکار میکنی؟ گفتم: هیچی میخواهم با تو خوشکله صحبت کنم. تا اومد حرف بزنه منم افتادم بجون دهنش و از لب گرفتن. محکم گرفته بودمش تو بغل و نوازشش میکردم. توپل و نرم بود. بعد دستش رو گرفتم بردم نزدیک حامد و سنبل . خواباندمش رو زمین دامنش رو دادم بالا. شلوار و شورتش رو کشیدم پایین. وای چی میدیدم یک کوس سفید و توپل. لاشو باز کردم. وای لاش صورتی بود افتادم به جونش و میخوردمش. حامد تا من رو دید سنبل رو همانطور مثل رازیه خواباند و شلوار و شورتش رو کشید پایین و شروع کرد به خوردن کوسش. رازیه و سنبل که برای اولی باز داشتن تجربه میکردن تو آسمون بودن. حسابی که کوس خوری کردیم. بلند شدیم و شلوارمون رو کندیدم من کیرم رو کردم تو کوس رازیه و حامد تو کوس سنبل. اول آروم شروع کردیم بعد یواش یواش تندش کردیم. همینطور که رازیه رو میکردم لباسش رو زدم بالا و سینه هاش رو از تو کورستش کشیدم بیرون. وای سینه هاش بزرگ بود سفید. با دو سرسینه کوچولو و صورتی رنگ. پوستش انقدر سفید بود که رگهای تو سینه هاش هم معلوم بود. حامد هم همینکار رو با سنبل کرد. سینه های سنبل متوسط بود بدون سرسینه با حاله متوسط ولی قهوه ای متمایل به تیره. مثل سینه های دختر بچه ها شق و رق بود. همینطور که رازیه رو میکردم با دست چپ یکی از سینه های سنبل رو گرفتم خیلی ناز بود. گفتم: عجب سینه های داری. مگه تا حالا بچه شیر ندادی؟ گفت: نه . من مشکل دارم بچه دار نمیشم. حامد گفت: مال من داره میاد. چکار کنم؟ گفتم: خوب بریز توش دیگه مگه نشنیدی که بچه دار نمیشه. حامد که خالی کرد. گفتم: بپر کنار که مال منم داره میاد. سریع از کوس رازیه کشیدم بیرون کردم تو کوس سنبل یه کمی تنگ بود کمی که تلمبه زدم منم خالی شدم. بعد رازیه گفت: بیاین یه چیزی بخوریم. بقچه اش رو باز کرد یه نون و پنیر و سبزی گذاشت جلومون. همینطور که میخوردیم صحبت میکردیم. رو کردم به سنبل گفتم: چطور فهمید تو مشکل داری بچه دار نمیشی شاید خان مشکل داره. گفت: خان میگه دکترا گفتن که مشکل از منه. گفتم: تو چقدر خری اگه مشکل از تو بود تا حالا خان صدتا زن گرفته بود. چرا اینهمه زنهای مردم رو میکنه حامله نمیشن؟ کمی فکر کرد گفت: راست میگی. همین رازیه رو انقدر کرده. آبش رو هم میریزه توش ولی حامله نمیشه. گفتم: اینها رو ول کن برای فردا میشه یه کاری کنی از نوچه های خان کسی اونجا نباشن. بیام خان رو ببینم. سنبل هم قبول کرد. بعد بغلشون کردیم و بوسیدمشون و خداحافظی کردیم. رفتیم سمت خونه حامد. اونجا با حامد خداحافظی کردم گفتم: قولت به هوریه یادت نره. حامد هم گفت: چشم داداش. وقتی رسیدم خونه. درب زدم حسن اومد درب رو باز کرد. گفت: چه خبرا؟ گفتم: سلامتی تو چه خبر وسایلت رو جمع کردی؟ گفت: آره . با هم رفتیم تو. حنا تا صدامون رو شنید. بهنام رو صدا کرد که سفره شام رو بندازه. دورهم شام خوردیم و کمی صحبت کردیم در مورد فردا. به حسن گفتم: تو فردا موتور دایم رو ببربهش بده. من اینجا کمی کار دارم که از اینجا با هم بریم ترمینال. اونم گفت: باشه. حنا شروع کرد جاها رو بندازه که بخوابیم. که بهنام گفت: چندتا توشک برای رجب میندازی؟ که حنا گفت: احمق امشب من و تو هم اینجا میخوابیم. حسن رفت تو اتاقش و ما هم سرجامون دراز کشیدیم که حنا زد پهلو بهنام گفت: پاشو کیر رجب رو بخور. بهنام که با تعجب بهش نگاه میکرد که یه سیلی زد زیر گوشش گفت: بچه کونی زود باش دیگه. بهنام هم مثل فنر پرید بالا ته به خودم اومدم دیدم کیرم تو دهن بهنام است. حنا هم لخت شد اومد کوسش رو گذاشت رو دهنم گفت: بخورش. کمی که خوردم. بلند شد رفت رو توشکش به کمر خوابید و پاهاشو باز کرد به بهنام گفت: بیا مال منو بخور. بهنام هم سریع مشغول خورد کوس حنا شد. که حنا گفت: رجب چرا معطلی بکن تو کونش دیگه منم کیرم رو کردم تو کونش و شروع کردم تلمبه زدن. حنا با دیدن این صحنه خیلی حشری شده بود. بعد سربهنام رو بلند کرد گفت: کیرت رو بکن تو کوسم. بهنام هم کیرش رو کرد تو کوس حنا. منم از پشت تو کونه بهنام تلمبه میزدم. حنا انقدر حال کرده بود. هی قربون صدقه کون و کیر بهنام میرفت. تا آبش اومد ریخت توش. بعد بهنام رو بلند کرد منم کیرم رو از تو کون بهنام کشیدم بیرون. اومد روی حنا کیرم رو کردم تو کوسش و با تمام قدرت تلمبه میزدم. تا آبم اومد همه اش رو ریختم توش. بعد کیرم رو کشیدم بیرون. اضافه آبم داشت از کوسش میریخت بیرون که حنا رو کرد به بهنام گفت: چرا معطلی خوب کوسم رو لیس بزن تمیزش کن. بهنام هم مشغول شد. حنا گفت: کیر رجب رو هم بخور تمیز بشه. بعد هم همونجا زیر پای من و رجب بخواب.اومدیم بخوابیم من و حنا تو بغل هم و بهنام هم زیر پاهامون که حنا گفت: اه گوه توش . گفتم: چی شد؟ گفت: باید برم مستراح بشاشم بیام. اصلان هم حالش رو ندارم. گفتم: خوب کاری نداره چرا تو دهن بهنام نمی شاشی. حنا گفت: فکر خوبیه. ولی مگه میشه. گفتم: چرا که نه من تو فیلمهای خارجی دیدم میشه. خارجیها که باکلاس هستن اینکار رو میکنن. حنا هم رو کرد به بهنام گفت: چرا منو نگاه میکنی زود باش دیگه. چه شوهری هستی که اصلان به فکر همسرت نیستی. بهنام گفت: باید چکار کنم؟ منم گفتم: بیا به کمر دراز بکش. حنا تو هم کوس رو بزار روی دهنش ولی سعی کن یواش یواش بشاشی که بهنام فرست خوردنش رو داشته باشه. اونها هم همین کار رو کردن. حنا شروع کرد به شاشیدن تو دهن بهنام . بهنام هم تند تند میخورد. بعد کوسش رو لیس زد. حنا بلند شد. بهنام هم خواست بلند بشه که گفتم: صبر کن. بعد سریع کیرم رو کردم تو دهنش شروع کردم به شاشیدن تو دهن بهنام. اونم راحت همه اش رو خورد و کیرم رو یه مکی زد. بهش گفت: بهنام تو خیلی خوبی. تا حالا دوست کونی به خوبی تو نداشتم. حنا گفت: شوهر من دیگه . بهنام هم به خودت می بالید. بعد بهش گفتم: تو برو سرجای من بخواب. منم تو بغل حنا جون بخوابم. اون سریع گوش کرد رفت سرجای من . منو حنا هم همدیگر رو بغل کردیم. از خستگی تا چشمهام به هم رسید هیچی نفهمیدم

تهران ۲۴از خونه که زدیم بیرون. به حامد گفتم: جریان کردن زن خان رو بگو. اونم برام تعریف کرد. بعد ازش پرسیدم چطور میشه زن خان رو پیداش کرد. گفت: این موقعهای روز تو مزرعه است. گفتم: پس بریم سراغش گفت: خان گفته اگه یکبار دیگه نزدیکهای زمینش یا خونه اش من و ببینن. میکشنم. گفتم: نترس من باتم . خودت رو هم لوس نکن. بعد با هم راه افتادیم سمت زمینهای خان. نزدیک باغ که شدیم متوجه از سمت تلمبه آب صدای آدم میاد رفتیم جلوتر. دیدم دوتا زن کنار حوض آب دم پمپ آب نشستن. رو کردم به حامد گفتم: اینها کی هستن؟ حامد گفت: اون یکی که لباس سبز تنشه لاغرترو سبزه تر است سنبل زن خان است و اون یکی دختر توپل سفیده کلفتش رازیه است. گفتم: پس بریم جلو. حامد گفت: نمیشه گفتم: دیگه برای چی؟ گفت: سراون ماجرا که لو رفتیم از من شاکی است اگه بریم جلو نوچه هاشون رو صدا میکنه بدبختمون میکنن. گفتم: انقدر ترسو نباش پشت سر من بیا. ولی تو جلو نیا پشت درختها غایم شو تا صدات بزنم. من رفتم جلو و صدا زدم ببخشید خانمها. که دوتاشون به طرف من برگشتن و کمی نگاهم کردن گفتن: غریبه هستی؟ گفتم: رجب هستم از ده پایین . رازیه گفت: چی میخواهی تو زمینهای خان چکار داری؟ گفتم: ببخشید با سمبل خانم کارداشتم. سمبل خانم گفت: چیه بگو. گفتم: من با دوستم اومدم بابت یه موضوعی از شما معذرت خواهی کنیم. سنبل خانم گفت: چقدر موادبانه صحبت میکنی از کجا اومدی؟ گفتم: از تهران اومدم. سنبل خانم که یه کمی حال کرده بود. گفت: خوب حرفت رو بزن. گفتم: پس بزارین بگم دوستم هم بیاد. بعد صدا کردم حامد بیا. سنبل خانم تا حامد رو دید. رفت طرفش گوشش رو گرفت گفت: تخم سگ حالا دیگه آبروی منو میبری؟ . میخواهی بدم همینجا از تخم آویزونت کنن؟. حالا بگو ببین اینجا چه غلطی میکنی؟ حامد هم گفت: ببخشید غلط کردم اومدم معذرت خواهی کنم. سنبل گوشش رو ول کرد گفت: خوب معذرت خواهی کن. تا این رو گفت: حامد پرید بغلش کرد شروع کرد لباش رو خوردن و هی میگفت: سنبل عاشقتم. با این کار حامد. سنبل نرم شده بود. حامد تا به من نگاه کرد بهش اشاره کردم که حالا موقع نوازش کردن است. حامد هم شروع به نوازش کردن کرد. سنبل خانم یک زن سبزه با قد متوسط و هیکل تو پر ولی نه چاق بود نه لاغر. سنش هم چهل و پنج . چهل وشش سال میخورد. منم همینطور که داشتم حامد رو سنبل رو نگاه میکردم خودم رو رسوندم به رازیه. دستم رو انداختم دور کمرش. اومد دربره که محکم گرفتمش. گفت: چکار میکنی؟ گفتم: هیچی میخواهم با تو خوشکله صحبت کنم. تا اومد حرف بزنه منم افتادم بجون دهنش و از لب گرفتن. محکم گرفته بودمش تو بغل و نوازشش میکردم. توپل و نرم بود. بعد دستش رو گرفتم بردم نزدیک حامد و سنبل . خواباندمش رو زمین دامنش رو دادم بالا. شلوار و شورتش رو کشیدم پایین. وای چی میدیدم یک کوس سفید و توپل. لاشو باز کردم. وای لاش صورتی بود افتادم به جونش و میخوردمش. حامد تا من رو دید سنبل رو همانطور مثل رازیه خواباند و شلوار و شورتش رو کشید پایین و شروع کرد به خوردن کوسش. رازیه و سنبل که برای اولی باز داشتن تجربه میکردن تو آسمون بودن. حسابی که کوس خوری کردیم. بلند شدیم و شلوارمون رو کندیدم من کیرم رو کردم تو کوس رازیه و حامد تو کوس سنبل. اول آروم شروع کردیم بعد یواش یواش تندش کردیم. همینطور که رازیه رو میکردم لباسش رو زدم بالا و سینه هاش رو از تو کورستش کشیدم بیرون. وای سینه هاش بزرگ بود سفید. با دو سرسینه کوچولو و صورتی رنگ. پوستش انقدر سفید بود که رگهای تو سینه هاش هم معلوم بود. حامد هم همینکار رو با سنبل کرد. سینه های سنبل متوسط بود بدون سرسینه با حاله متوسط ولی قهوه ای متمایل به تیره. مثل سینه های دختر بچه ها شق و رق بود. همینطور که رازیه رو میکردم با دست چپ یکی از سینه های سنبل رو گرفتم خیلی ناز بود. گفتم: عجب سینه های داری. مگه تا حالا بچه شیر ندادی؟ گفت: نه . من مشکل دارم بچه دار نمیشم. حامد گفت: مال من داره میاد. چکار کنم؟ گفتم: خوب بریز توش دیگه مگه نشنیدی که بچه دار نمیشه. حامد که خالی کرد. گفتم: بپر کنار که مال منم داره میاد. سریع از کوس رازیه کشیدم بیرون کردم تو کوس سنبل یه کمی تنگ بود کمی که تلمبه زدم منم خالی شدم. بعد رازیه گفت: بیاین یه چیزی بخوریم. بقچه اش رو باز کرد یه نون و پنیر و سبزی گذاشت جلومون. همینطور که میخوردیم صحبت میکردیم. رو کردم به سنبل گفتم: چطور فهمید تو مشکل داری بچه دار نمیشی شاید خان مشکل داره. گفت: خان میگه دکترا گفتن که مشکل از منه. گفتم: تو چقدر خری اگه مشکل از تو بود تا حالا خان صدتا زن گرفته بود. چرا اینهمه زنهای مردم رو میکنه حامله نمیشن؟ کمی فکر کرد گفت: راست میگی. همین رازیه رو انقدر کرده. آبش رو هم میریزه توش ولی حامله نمیشه. گفتم: اینها رو ول کن برای فردا میشه یه کاری کنی از نوچه های خان کسی اونجا نباشن. بیام خان رو ببینم. سنبل هم قبول کرد. بعد بغلشون کردیم و بوسیدمشون و خداحافظی کردیم. رفتیم سمت خونه حامد. اونجا با حامد خداحافظی کردم گفتم: قولت به هوریه یادت نره. حامد هم گفت: چشم داداش. وقتی رسیدم خونه. درب زدم حسن اومد درب رو باز کرد. گفت: چه خبرا؟ گفتم: سلامتی تو چه خبر وسایلت رو جمع کردی؟ گفت: آره . با هم رفتیم تو. حنا تا صدامون رو شنید. بهنام رو صدا کرد که سفره شام رو بندازه. دورهم شام خوردیم و کمی صحبت کردیم در مورد فردا. به حسن گفتم: تو فردا موتور دایم رو ببربهش بده. من اینجا کمی کار دارم که از اینجا با هم بریم ترمینال. اونم گفت: باشه. حنا شروع کرد جاها رو بندازه که بخوابیم. که بهنام گفت: چندتا توشک برای رجب میندازی؟ که حنا گفت: احمق امشب من و تو هم اینجا میخوابیم. حسن رفت تو اتاقش و ما هم سرجامون دراز کشیدیم که حنا زد پهلو بهنام گفت: پاشو کیر رجب رو بخور. بهنام که با تعجب بهش نگاه میکرد که یه سیلی زد زیر گوشش گفت: بچه کونی زود باش دیگه. بهنام هم مثل فنر پرید بالا ته به خودم اومدم دیدم کیرم تو دهن بهنام است. حنا هم لخت شد اومد کوسش رو گذاشت رو دهنم گفت: بخورش. کمی که خوردم. بلند شد رفت رو توشکش به کمر خوابید و پاهاشو باز کرد به بهنام گفت: بیا مال منو بخور. بهنام هم سریع مشغول خورد کوس حنا شد. که حنا گفت: رجب چرا معطلی بکن تو کونش دیگه منم کیرم رو کردم تو کونش و شروع کردم تلمبه زدن. حنا با دیدن این صحنه خیلی حشری شده بود. بعد سربهنام رو بلند کرد گفت: کیرت رو بکن تو کوسم. بهنام هم کیرش رو کرد تو کوس حنا. منم از پشت تو کونه بهنام تلمبه میزدم. حنا انقدر حال کرده بود. هی قربون صدقه کون و کیر بهنام میرفت. تا آبش اومد ریخت توش. بعد بهنام رو بلند کرد منم کیرم رو از تو کون بهنام کشیدم بیرون. اومد روی حنا کیرم رو کردم تو کوسش و با تمام قدرت تلمبه میزدم. تا آبم اومد همه اش رو ریختم توش. بعد کیرم رو کشیدم بیرون. اضافه آبم داشت از کوسش میریخت بیرون که حنا رو کرد به بهنام گفت: چرا معطلی خوب کوسم رو لیس بزن تمیزش کن. بهنام هم مشغول شد. حنا گفت: کیر رجب رو هم بخور تمیز بشه. بعد هم همونجا زیر پای من و رجب بخواب.اومدیم بخوابیم من و حنا تو بغل هم و بهنام هم زیر پاهامون که حنا گفت: اه گوه توش . گفتم: چی شد؟ گفت: باید برم مستراح بشاشم بیام. اصلان هم حالش رو ندارم. گفتم: خوب کاری نداره چرا تو دهن بهنام نمی شاشی. حنا گفت: فکر خوبیه. ولی مگه میشه. گفتم: چرا که نه من تو فیلمهای خارجی دیدم میشه. خارجیها که باکلاس هستن اینکار رو میکنن. حنا هم رو کرد به بهنام گفت: چرا منو نگاه میکنی زود باش دیگه. چه شوهری هستی که اصلان به فکر همسرت نیستی. بهنام گفت: باید چکار کنم؟ منم گفتم: بیا به کمر دراز بکش. حنا تو هم کوس رو بزار روی دهنش ولی سعی کن یواش یواش بشاشی که بهنام فرست خوردنش رو داشته باشه. اونها هم همین کار رو کردن. حنا شروع کرد به شاشیدن تو دهن بهنام . بهنام هم تند تند میخورد. بعد کوسش رو لیس زد. حنا بلند شد. بهنام هم خواست بلند بشه که گفتم: صبر کن. بعد سریع کیرم رو کردم تو دهنش شروع کردم به شاشیدن تو دهن بهنام. اونم راحت همه اش رو خورد و کیرم رو یه مکی زد. بهش گفت: بهنام تو خیلی خوبی. تا حالا دوست کونی به خوبی تو نداشتم. حنا گفت: شوهر من دیگه . بهنام هم به خودت می بالید. بعد بهش گفتم: تو برو سرجای من بخواب. منم تو بغل حنا جون بخوابم. اون سریع گوش کرد رفت سرجای من . منو حنا هم همدیگر رو بغل کردیم. از خستگی تا چشمهام به هم رسید هیچی نفهمیدمتهران ۲۵صبح که بیدار شدم. حنا صبحانه درست کرد. صبحانه خوردیم. بعد من رو به حسن کردم گفتم: بیا موتور رو ببر بده دایم و برگرد تا از اینجا همگی با مینی بوس بریم. به حنا و بهنام هم گفت: وسایلتون رو جمع کنید. که برگشتم. حرکت کنیم. حنا گفت: تو کجا میری؟ گفتم: من میرم خونه حسن نیا با حامد کار دارم. با اونها میام. به بهنام گفتم: خاله طلا و بهناز رو هم بیار همینجا همه یکجا جمع بشیم.بعد راه افتادم به سمت خونه هوریه خانم. وقتی رسیدم درب زدم رفتم تو وقتی وارد شدم. هوریه اومد بغلم کرد کلی تشکر کرد. گفت: این تشکر برای چیه؟ گفت: دیشب حامد حسابی بهم حال داد.گفت: تو بهش گفته بودی. بعد رفتم تو اتاق حامد اومد گفت: برنامه چیه گفتم: باید بریم خونه خان دیگه. هوریه خانم گفت: منم میام. گفتم: نه. نمیشه. کاری که میخواهم بکنم. شاید نشه. خان پوستمون رو میکنه. هوریه گفت: گوه خورده. میام سرش رو میکنم تو کونم . بعد سه نفری رفتیم سمت خونه خان. وقتی رسیدیم نوچه هاش رو ندیدم دم درب رفت جلو یه یالله گفتیم. رازیه اومد گفت: خوش اومدید همین حالا به سنبل خانم و خان خبر میدم که شما اومدید. از پرسیدم همه رو دک کردین؟ گفت: آره هیچی کی غیر خان و من و سنبل خونه نیست. بعد جلو و صدا زد. خان مهمان داری؟ خان هم صدا زد بگو بیان تو. رفتیم تو .خان که پای منقل بود. تا حامد رو دید. گفت: کرخر پرو اینجا چه میکنی؟ چطور جرات کردی بیای این طرف؟ بدم از تخم آویزونت کنن. منم شروع کردم حرف زدن. گفتم: خان اومده برای معذرت خواهی. خان گفت: گوه خورده. گفتم: یه کار دیگه هم با شما داشتیم. گفت: بگو. گفتم: اجازه بدین بشینیم بعد میگم. خان هم گفت: لازم نکرده. حرفت رو بزن گورت رو گم کن. که سنبل خانم که تازه اومده بود تو اتاق گفت: خوب راست میگه بزار بشینن. ببین چی میگن. خان گفت: لازم نکرده. همینطور حرفشون رو بزنن و برن.منم گفتم: در مورد بهناز است میخواستم بگم دیگه حق نداری بزنیش و بکنیش. خان یه نگاهی بهم کرد. و گفت: به تو چه ربطی داره؟ بزار بچه ها رو بگم بیان پوستت رو بکنن که دیگه تو کارهای خان دخالت نکنی. گفتم: تازه میدونم تو از نظر جنسی مشکل داری. نه زنت. خان که گیج شده بود دید داره آبروش میره نوچه هاش رو صدا زد دید خبری نشد. که رو کرد به سنبل گفت: پس این بچه ها کجان؟ سنبل هم گفت: خاک تو سرم همه رو فرستادم سر زمین. من رو کردم به حامد گفتم: بگیر زنش و کلفتش رو جر بده تا من و هوریه هم خودش رو جر بدیم. حامد هم سنبل رو گرفت: یعنی زورکی داره لختشون میکنه سه سوته لخت شدن و حامد مشغول کردن سنبل شد. از رازیه هم لب میگرفت. خان تا این صحنه رو دید. فهمید اوضاع خرابه تا اومد تکون بخوره. گرفتمش. به هوریه گفتم: که لختش بکنه. اونم سریع لختش کرد. و افتاد بجون کیرش باش بازی میکرد. که بهش گفتم: خودت هم لخت بشو. هوریه هم سه سوته لخت شد. گفتم: به کمر بخواب. بعد یکی زدم تو سرخان گفتم: کیرت رو بکن توش تا جرت ندادم خان هم سریع افتاد رو هوریه و شروع کرد به تلمبه زدن. منم از پشت میزدم در کونش. هی میگفت: نکن . گفتم: خفه شو. بعد رو کردم به رازیه گفتم: یه کم روغن برام بیار. رازیه هم آورد. انگشتم رو چرب کردم و گذاشتم رو سوراخ کونش کمی باش بازی کردم و فشارش دادم. جیغ خان هوا رفت. انگشت دوم رو فرستادم تو دوباره جیغ زد. و میگفت: گوه خوردم. غلط کردم. نکن. گفتم: خفه شو. بعد انگشتهام رو کشیدم بیرون کیرم رو چرب کردم. سوراخ خان رو هم چرب کردم. بعد سرکیرم رو گذاشتم روی سوراخ کونش. خان تا فهمید. گفت: میخواهی چه کنی؟ که با یه فشار سرکیرم رو کردم تو کون خان. خان که داشت از درد به خودش میپیچید فقط میگفت: گوه خوردم بکشش بیرون. که با فشار محکم دم تا نصف رفت تو کونش دیگه داشت گریه میکرد. منم کمی صبر کردم که جا باز کنه. بعد یواش یواش شروع کردم به تلمبه زدن تو همون نصف کونش. تا وقتی دیدم کیرم دیگه راحت میره و میاد با یه فشار تا ته کردم تو کونش نفسش بند اومده بود. ولی اینباری صبر نکردم همینطور ادامه دادم تا حامد گفت: مال من داره میاد. گفتم: خوب بریز توش. بعد که خالی شد. به رازیه گفتم: کیرش رو بخور که دوباره شق بشه. رازیه هم شروع کرد به لیس زدن کیر حامد انگار بهش آبنبات دادن. خان دیگه چیزی نمیگفت فقط آه و اوه میکرد و توی کوس هوریه تلمبه میزد. که دیدم داره آبم میاد سریع کیرم رو کشیدم. رفتم سراغ سنبل. کیرم رو کردم تو کوس خودم رو خالی کردم. به حامد گفتم: تو برو پشت خان. حامد هم رفت پشت خان و شروع کرد به کردن خان از کون. کیر حامد که از من کوچکتر بود خان یه نفس راحت کشید. منم رو کردم به خان گفتم: هر وقت آبت میخواهد بیاد بگو. که اونم گفت: داره میاد یواش یواش. که حامد رو بلند کردم. به خان گفتم: بیا رو سنبل. اونم با بدبختی و کون درد خودش رو تکون داد و اومد رو سنبل. کیرش رو کرد تو کوس سنبل کمی که تلمبه زد آبش اومد. بعد که کارش تمام شد. گفتم: اینطوری. سنبل بچه دار میشه با آب تو و آب ما دوتا که کمکی آب ضعیف تو میشه. حاجی گفت: یه لبخند زد گفت: راست میگی؟ گفتم: دروغم چیه. کمر تو ضعیفه بچه درست نمیشه با کمک آب من و حامد. آبت تقویت میشه . بچه دار میشی. خان که خوشحال شده بود. گفت: عالیه. بعد روکرد به رازیه گفت: پاشو برو نهار رو آماده کن. که مهمان دارم. یه میوه و شیرینی همه بیار که قبلش بخوریم. همه لباسهامون رو پوشیدیم. خان گفت: چرا از اول نگفتی. که میتوانم بچه دار بشم. گفتم: مگه فرست دادی. سنبل رو گذاشتم رو پاهام و ادامه دادم که این سنبل خانم دیگه مال تو تنها نیست مال ما سه تا است. هواشو خیلی داشته باش. بچه اش که به دنیا اومد. سه تای باید دوباره یکی دیگه درست کنیم. خان گفت: آره. باید پنج یا شش تا بچه بیارم . برای خان زشته بچه نداشته باشه. به خان گفتم: ما داریم میریم تهران شماره تلفن دفترم رو بهت میدم. ما رو از خودت و سنبل بی خبر نزاری. این ماجرا هم بین خودمون باشه . کسی نباید بفهمه که این بچه ها رو خان با کمک ما درست کرده. خان هم تایید کرد. آره . هیچکس از این جریان نباید با خبر بشه. رازیه میوه و شیرینی و چای آورد. خان اومد خودش رو تکون بده بگه بفرمایید. که کونش درد گرفت. گفت: کونم خیلی درد میکنه. منم رو کردم به رازیه گفتم: یه کم ماست بیار. حالا درستش میکنم. به خان گفتم: به شکم بخواب. بعد یه خیار تو میوه ها برداشتم. رازیه که ماست رو آورد گفتم: بشین ببین چی میگم. بعد براش توضیح دادم گفتم: تا یکماه هر شب یا اگه خان لازم دونست بیشتر. براش اینکار رو میکنی. خیار رو کردم تو ماست . بعد کردم تو کونش. به خان گفتم: چطوره؟ گفت: خوبه خنک شد. دردش هم کم میشه. بعد به رازیه گفتم: تو برو نهار درست کن. بعد خیار رو دادم به هوریه. اونم خیار رو میکرد تو ماست و میکرد تو کون خان و باش بازی میکرد. منم رفتم دوباره سنبل رو بغل کردم ولی اینباری اول لباسش رو درآوردم گفت: لخت خیلی خوشکلتری. همینطوری که خان دراز کشیده بود صحبت میکرد. و با خیار تو کونش حال میکرد. هوریه هم برای خودش بازی میکرد. منم همینطور که صحبت میکردم. سنبل رو مدل سگی کردم کمی کوسش رو لیسیدم. هنوز مزه آب منی میداد. بعد کیرم رو کردم توش بیست دقیقه ای کردمش تا آبم اومد. بعد دادم تحویل حامد. اونم شروع کرد به کردن خان با دیدن ما حشری شد. هوریه رو خوابوند افتاد به جونش. منم سریع رفتم پشت سرش همینطور که تلمبه میزد منم خیار رو تو کون خان جلو عقب میکردم تا آبش اومد. رو کرد به من گفت: خیلی حال داد. نگاه کردیم دیدم آب حامد هم اومده . همینطور هممون لخت بودیم که رازیه اومد گفت: نهار آماده است. سفره رو پهن کرد. هوریه هم رفت کمکش. غذا رو گذاشتن سر سفره . من رو کردم به رازیه گفتم: ببین ما همه لختیم. تو هم لخت شو که بیشتر بهمون بچسبه. رازیه هم سریع لخت شد. نهار رو خوردیم . بعد از خان خداحافظی کردیم. شماره خونه رو هم بهش دادم گفتم: بهم زنگ بزن. تهران هم اومدی به خودم بگو. خان هم برای تو راهی دو بست تریاک بهم داد. بعد را افتادیم به سمت خونه حامدینا. رسیدیم وسایلشون رو برداشتن رفتیم به سوی خونه حنا. وقتی رسیدیم همه آماده بودن. تا مینی بوس اومد هشت نفرمون سوار شدیم و مینی بوس راه افتاد به سمت یاسوجوقتی رسیدیم ترمینال سرشب بود. بچه ها رو فرستادم تو رستوران داخل ترمینال. خودم رفتم دنبال اتوبوس. کمی که گشتم اتوبوس رو پیدا کردم. دیدم حسین داره شیشه ها رو تمیز میکنه. تا من رو دید پرید پایین و احوال پرسی کردیم. پرسیدم صادق اومده که گفت: آره بروه اونجا زیر درخت نشستن. گفتم: حسین سیزده نفریم. توانستی چهارده تا صندلی برامون خالی بزار. رفتم سمتی که حسین گفته بود. همینطور که میرفتم یک دفعه صدای ستاره رو شنیدم که میگفت: دایی رجب ما اینجایم . رفتم جلو ستاره پرید تو بغلم. بوسیدمش و دست به سرش کشیدم و بعد تی گل پرید بغلم حسابی بوسیدم و گفت: عشقم دلم برات تنگ شده بود. گفتم: فدات بشم عزیزم منم همینطور. بعد سفورا پرید بغلم حسابی بوسیدمش گفتم: خوش گذشت. سفورا گفت: آره ولی با شما بیشتر خوش میگذره. بعد ثریا بود بغلش کردم و بوسیدمش و فشارش میدادم خیلی نرم بود. گفتم: خواهر گلم چطوره؟ کوس خوشکلش خوبه؟ ثریا هم گفت: فدات بشم داداشی. تا آخر عمر کنیزتم. بعد صادق بود هم دیگه رو بغل کردیم. گفتم: چطوری داداش خوبی؟ صادق گفت: چاکریم. گفتم: بچه ها بریم تا با بقیه خانواده جدیدمون آشناتون کنم. بعد رفتیم سمت رستوران. تا حسن نیا رو دیدم رفتیم طرفشون. وقتی رسیدیم کنارشون. تی گل برای اینکه کلاس بیاد. گفت: چقدر کارگر گرفتی؟ زیاد نیستن؟ تا من اومدم جواب بدم. حنا گفت: کارگر خودتی و جد و آبادته. تی گل گفت: فاحشه خانم خیلی پرویی. حنا گفت: چی گفتی؟ میخواهی چاک کوست رو بکشم سرت بفهمی با کی حرف میزنی. که سریع پریدم وسط گفتم: لطفان همه ساکت.بعد شروع کردم به معرفی کردن اول صادق بود گفتم: این آقا صادق ۴۲ سالشه خیلی آدم شریفیه و خیلی هم مهربون. فقط مواظب کونتون باشید که عاشق کونه. بعد زدم زیر خنده همه خندیدن. بعدی سفورا بود گفتم: این خوشکل خانم هم دخترشه. سفورا جان ۲۱ سالشه خیلی خجالتی است و خیلی مهربون. کوس و کونش هم که خوشکل ناز. بعدی ثریا بود گفتم: ثریا خانم ۳۰ سالشه مثل خواهرم میمونه. زیباترین کوس دنیا رو هم داره مثل کوس یه بچه میمونه ولی بزرگ و جا دار. بعد ستاره بود. گفتم: اینم ستاره خانم خوشکل خوشکلها عشق دایشه. ۱۲ سالشه و خیلی هم باهوشه. بعدی تی گل و روبروش حنا ایستاده بود. گفتم: این دوتا هم این تی گل هستش زن آقا صادق و ۳۵ سالشه. و این یکی هم حنا هستن ۲۸ سالشه و تا وقتی با هم آشتی نکردن اسم هر دوتاشون جنده خانم است. بعد بهنام بود. گفتم: اینم آقا بهنام است ۳۰ سالشه. شوهر حنا است. بچه خیلی با معرفتیه. و استاد کون دادنه. بعدی بهنازبود. گفتم: این بهناز خانم هم خواهر بزرگ آقا بهنام است ۳۲ سالشه خیلی هم خجالتی است و کم رو ولی هم کوس خوبی داره هم کون خوبی. بعد خاله طلا بود که معرفی کردم خاله طلا مامان بهنام و بهناز. ۶۰ سالشه ولی هنوز هم برای خودش شاه کوسیه و از این به بعد خاله همه ماها است احترامش واجبه همه است. بعدی حسن بود گفتم: این حسن رفیق صمیمی من که ۲۲ سالشه. برادر حنا است و خیلی هم حشریه مواظبش باشید. بعدی حامد بود. گفتم: اینم آقا حامد که ۱۶ سالشه . داداش حسن و حنا است . بچه خیلی باحالیه و عاشق کوس است معروفه به حامد کوس دوست. بعدی هوریه بود. گفتم: اینم هوریه خانم که ۵۲ سالشه. مامان حسن و حنا و حامد است. مثل مامانم هست . از این به بعد برای همه ما نقش مامان رو بازی میکنه. مامان هوریه تو کوس و کون دادن هم تک تک است. بعد رو کردم به صادق گفت: برو سیزده پرس غذا بگیر بخوریم. ولی بگو دو پرس تو یه سینی با هم باشه. بعد دست کردم تو جیبم پول برداشتم بهش دادم. بهنام گفت: منم باش میرم که صادق جان تنها نباشه.

تهران ۲۵صبح که بیدار شدم. حنا صبحانه درست کرد. صبحانه خوردیم. بعد من رو به حسن کردم گفتم: بیا موتور رو ببر بده دایم و برگرد تا از اینجا همگی با مینی بوس بریم. به حنا و بهنام هم گفت: وسایلتون رو جمع کنید. که برگشتم. حرکت کنیم. حنا گفت: تو کجا میری؟ گفتم: من میرم خونه حسن نیا با حامد کار دارم. با اونها میام. به بهنام گفتم: خاله طلا و بهناز رو هم بیار همینجا همه یکجا جمع بشیم.بعد راه افتادم به سمت خونه هوریه خانم. وقتی رسیدم درب زدم رفتم تو وقتی وارد شدم. هوریه اومد بغلم کرد کلی تشکر کرد. گفت: این تشکر برای چیه؟ گفت: دیشب حامد حسابی بهم حال داد.گفت: تو بهش گفته بودی. بعد رفتم تو اتاق حامد اومد گفت: برنامه چیه گفتم: باید بریم خونه خان دیگه. هوریه خانم گفت: منم میام. گفتم: نه. نمیشه. کاری که میخواهم بکنم. شاید نشه. خان پوستمون رو میکنه. هوریه گفت: گوه خورده. میام سرش رو میکنم تو کونم . بعد سه نفری رفتیم سمت خونه خان. وقتی رسیدیم نوچه هاش رو ندیدم دم درب رفت جلو یه یالله گفتیم. رازیه اومد گفت: خوش اومدید همین حالا به سنبل خانم و خان خبر میدم که شما اومدید. از پرسیدم همه رو دک کردین؟ گفت: آره هیچی کی غیر خان و من و سنبل خونه نیست. بعد جلو و صدا زد. خان مهمان داری؟ خان هم صدا زد بگو بیان تو. رفتیم تو .خان که پای منقل بود. تا حامد رو دید. گفت: کرخر پرو اینجا چه میکنی؟ چطور جرات کردی بیای این طرف؟ بدم از تخم آویزونت کنن. منم شروع کردم حرف زدن. گفتم: خان اومده برای معذرت خواهی. خان گفت: گوه خورده. گفتم: یه کار دیگه هم با شما داشتیم. گفت: بگو. گفتم: اجازه بدین بشینیم بعد میگم. خان هم گفت: لازم نکرده. حرفت رو بزن گورت رو گم کن. که سنبل خانم که تازه اومده بود تو اتاق گفت: خوب راست میگه بزار بشینن. ببین چی میگن. خان گفت: لازم نکرده. همینطور حرفشون رو بزنن و برن.منم گفتم: در مورد بهناز است میخواستم بگم دیگه حق نداری بزنیش و بکنیش. خان یه نگاهی بهم کرد. و گفت: به تو چه ربطی داره؟ بزار بچه ها رو بگم بیان پوستت رو بکنن که دیگه تو کارهای خان دخالت نکنی. گفتم: تازه میدونم تو از نظر جنسی مشکل داری. نه زنت. خان که گیج شده بود دید داره آبروش میره نوچه هاش رو صدا زد دید خبری نشد. که رو کرد به سنبل گفت: پس این بچه ها کجان؟ سنبل هم گفت: خاک تو سرم همه رو فرستادم سر زمین. من رو کردم به حامد گفتم: بگیر زنش و کلفتش رو جر بده تا من و هوریه هم خودش رو جر بدیم. حامد هم سنبل رو گرفت: یعنی زورکی داره لختشون میکنه سه سوته لخت شدن و حامد مشغول کردن سنبل شد. از رازیه هم لب میگرفت. خان تا این صحنه رو دید. فهمید اوضاع خرابه تا اومد تکون بخوره. گرفتمش. به هوریه گفتم: که لختش بکنه. اونم سریع لختش کرد. و افتاد بجون کیرش باش بازی میکرد. که بهش گفتم: خودت هم لخت بشو. هوریه هم سه سوته لخت شد. گفتم: به کمر بخواب. بعد یکی زدم تو سرخان گفتم: کیرت رو بکن توش تا جرت ندادم خان هم سریع افتاد رو هوریه و شروع کرد به تلمبه زدن. منم از پشت میزدم در کونش. هی میگفت: نکن . گفتم: خفه شو. بعد رو کردم به رازیه گفتم: یه کم روغن برام بیار. رازیه هم آورد. انگشتم رو چرب کردم و گذاشتم رو سوراخ کونش کمی باش بازی کردم و فشارش دادم. جیغ خان هوا رفت. انگشت دوم رو فرستادم تو دوباره جیغ زد. و میگفت: گوه خوردم. غلط کردم. نکن. گفتم: خفه شو. بعد انگشتهام رو کشیدم بیرون کیرم رو چرب کردم. سوراخ خان رو هم چرب کردم. بعد سرکیرم رو گذاشتم روی سوراخ کونش. خان تا فهمید. گفت: میخواهی چه کنی؟ که با یه فشار سرکیرم رو کردم تو کون خان. خان که داشت از درد به خودش میپیچید فقط میگفت: گوه خوردم بکشش بیرون. که با فشار محکم دم تا نصف رفت تو کونش دیگه داشت گریه میکرد. منم کمی صبر کردم که جا باز کنه. بعد یواش یواش شروع کردم به تلمبه زدن تو همون نصف کونش. تا وقتی دیدم کیرم دیگه راحت میره و میاد با یه فشار تا ته کردم تو کونش نفسش بند اومده بود. ولی اینباری صبر نکردم همینطور ادامه دادم تا حامد گفت: مال من داره میاد. گفتم: خوب بریز توش. بعد که خالی شد. به رازیه گفتم: کیرش رو بخور که دوباره شق بشه. رازیه هم شروع کرد به لیس زدن کیر حامد انگار بهش آبنبات دادن. خان دیگه چیزی نمیگفت فقط آه و اوه میکرد و توی کوس هوریه تلمبه میزد. که دیدم داره آبم میاد سریع کیرم رو کشیدم. رفتم سراغ سنبل. کیرم رو کردم تو کوس خودم رو خالی کردم. به حامد گفتم: تو برو پشت خان. حامد هم رفت پشت خان و شروع کرد به کردن خان از کون. کیر حامد که از من کوچکتر بود خان یه نفس راحت کشید. منم رو کردم به خان گفتم: هر وقت آبت میخواهد بیاد بگو. که اونم گفت: داره میاد یواش یواش. که حامد رو بلند کردم. به خان گفتم: بیا رو سنبل. اونم با بدبختی و کون درد خودش رو تکون داد و اومد رو سنبل. کیرش رو کرد تو کوس سنبل کمی که تلمبه زد آبش اومد. بعد که کارش تمام شد. گفتم: اینطوری. سنبل بچه دار میشه با آب تو و آب ما دوتا که کمکی آب ضعیف تو میشه. حاجی گفت: یه لبخند زد گفت: راست میگی؟ گفتم: دروغم چیه. کمر تو ضعیفه بچه درست نمیشه با کمک آب من و حامد. آبت تقویت میشه . بچه دار میشی. خان که خوشحال شده بود. گفت: عالیه. بعد روکرد به رازیه گفت: پاشو برو نهار رو آماده کن. که مهمان دارم. یه میوه و شیرینی همه بیار که قبلش بخوریم. همه لباسهامون رو پوشیدیم. خان گفت: چرا از اول نگفتی. که میتوانم بچه دار بشم. گفتم: مگه فرست دادی. سنبل رو گذاشتم رو پاهام و ادامه دادم که این سنبل خانم دیگه مال تو تنها نیست مال ما سه تا است. هواشو خیلی داشته باش. بچه اش که به دنیا اومد. سه تای باید دوباره یکی دیگه درست کنیم. خان گفت: آره. باید پنج یا شش تا بچه بیارم . برای خان زشته بچه نداشته باشه. به خان گفتم: ما داریم میریم تهران شماره تلفن دفترم رو بهت میدم. ما رو از خودت و سنبل بی خبر نزاری. این ماجرا هم بین خودمون باشه . کسی نباید بفهمه که این بچه ها رو خان با کمک ما درست کرده. خان هم تایید کرد. آره . هیچکس از این جریان نباید با خبر بشه. رازیه میوه و شیرینی و چای آورد. خان اومد خودش رو تکون بده بگه بفرمایید. که کونش درد گرفت. گفت: کونم خیلی درد میکنه. منم رو کردم به رازیه گفتم: یه کم ماست بیار. حالا درستش میکنم. به خان گفتم: به شکم بخواب. بعد یه خیار تو میوه ها برداشتم. رازیه که ماست رو آورد گفتم: بشین ببین چی میگم. بعد براش توضیح دادم گفتم: تا یکماه هر شب یا اگه خان لازم دونست بیشتر. براش اینکار رو میکنی. خیار رو کردم تو ماست . بعد کردم تو کونش. به خان گفتم: چطوره؟ گفت: خوبه خنک شد. دردش هم کم میشه. بعد به رازیه گفتم: تو برو نهار درست کن. بعد خیار رو دادم به هوریه. اونم خیار رو میکرد تو ماست و میکرد تو کون خان و باش بازی میکرد. منم رفتم دوباره سنبل رو بغل کردم ولی اینباری اول لباسش رو درآوردم گفت: لخت خیلی خوشکلتری. همینطوری که خان دراز کشیده بود صحبت میکرد. و با خیار تو کونش حال میکرد. هوریه هم برای خودش بازی میکرد. منم همینطور که صحبت میکردم. سنبل رو مدل سگی کردم کمی کوسش رو لیسیدم. هنوز مزه آب منی میداد. بعد کیرم رو کردم توش بیست دقیقه ای کردمش تا آبم اومد. بعد دادم تحویل حامد. اونم شروع کرد به کردن خان با دیدن ما حشری شد. هوریه رو خوابوند افتاد به جونش. منم سریع رفتم پشت سرش همینطور که تلمبه میزد منم خیار رو تو کون خان جلو عقب میکردم تا آبش اومد. رو کرد به من گفت: خیلی حال داد. نگاه کردیم دیدم آب حامد هم اومده . همینطور هممون لخت بودیم که رازیه اومد گفت: نهار آماده است. سفره رو پهن کرد. هوریه هم رفت کمکش. غذا رو گذاشتن سر سفره . من رو کردم به رازیه گفتم: ببین ما همه لختیم. تو هم لخت شو که بیشتر بهمون بچسبه. رازیه هم سریع لخت شد. نهار رو خوردیم . بعد از خان خداحافظی کردیم. شماره خونه رو هم بهش دادم گفتم: بهم زنگ بزن. تهران هم اومدی به خودم بگو. خان هم برای تو راهی دو بست تریاک بهم داد. بعد را افتادیم به سمت خونه حامدینا. رسیدیم وسایلشون رو برداشتن رفتیم به سوی خونه حنا. وقتی رسیدیم همه آماده بودن. تا مینی بوس اومد هشت نفرمون سوار شدیم و مینی بوس راه افتاد به سمت یاسوجوقتی رسیدیم ترمینال سرشب بود. بچه ها رو فرستادم تو رستوران داخل ترمینال. خودم رفتم دنبال اتوبوس. کمی که گشتم اتوبوس رو پیدا کردم. دیدم حسین داره شیشه ها رو تمیز میکنه. تا من رو دید پرید پایین و احوال پرسی کردیم. پرسیدم صادق اومده که گفت: آره بروه اونجا زیر درخت نشستن. گفتم: حسین سیزده نفریم. توانستی چهارده تا صندلی برامون خالی بزار. رفتم سمتی که حسین گفته بود. همینطور که میرفتم یک دفعه صدای ستاره رو شنیدم که میگفت: دایی رجب ما اینجایم . رفتم جلو ستاره پرید تو بغلم. بوسیدمش و دست به سرش کشیدم و بعد تی گل پرید بغلم حسابی بوسیدم و گفت: عشقم دلم برات تنگ شده بود. گفتم: فدات بشم عزیزم منم همینطور. بعد سفورا پرید بغلم حسابی بوسیدمش گفتم: خوش گذشت. سفورا گفت: آره ولی با شما بیشتر خوش میگذره. بعد ثریا بود بغلش کردم و بوسیدمش و فشارش میدادم خیلی نرم بود. گفتم: خواهر گلم چطوره؟ کوس خوشکلش خوبه؟ ثریا هم گفت: فدات بشم داداشی. تا آخر عمر کنیزتم. بعد صادق بود هم دیگه رو بغل کردیم. گفتم: چطوری داداش خوبی؟ صادق گفت: چاکریم. گفتم: بچه ها بریم تا با بقیه خانواده جدیدمون آشناتون کنم. بعد رفتیم سمت رستوران. تا حسن نیا رو دیدم رفتیم طرفشون. وقتی رسیدیم کنارشون. تی گل برای اینکه کلاس بیاد. گفت: چقدر کارگر گرفتی؟ زیاد نیستن؟ تا من اومدم جواب بدم. حنا گفت: کارگر خودتی و جد و آبادته. تی گل گفت: فاحشه خانم خیلی پرویی. حنا گفت: چی گفتی؟ میخواهی چاک کوست رو بکشم سرت بفهمی با کی حرف میزنی. که سریع پریدم وسط گفتم: لطفان همه ساکت.بعد شروع کردم به معرفی کردن اول صادق بود گفتم: این آقا صادق ۴۲ سالشه خیلی آدم شریفیه و خیلی هم مهربون. فقط مواظب کونتون باشید که عاشق کونه. بعد زدم زیر خنده همه خندیدن. بعدی سفورا بود گفتم: این خوشکل خانم هم دخترشه. سفورا جان ۲۱ سالشه خیلی خجالتی است و خیلی مهربون. کوس و کونش هم که خوشکل ناز. بعدی ثریا بود گفتم: ثریا خانم ۳۰ سالشه مثل خواهرم میمونه. زیباترین کوس دنیا رو هم داره مثل کوس یه بچه میمونه ولی بزرگ و جا دار. بعد ستاره بود. گفتم: اینم ستاره خانم خوشکل خوشکلها عشق دایشه. ۱۲ سالشه و خیلی هم باهوشه. بعدی تی گل و روبروش حنا ایستاده بود. گفتم: این دوتا هم این تی گل هستش زن آقا صادق و ۳۵ سالشه. و این یکی هم حنا هستن ۲۸ سالشه و تا وقتی با هم آشتی نکردن اسم هر دوتاشون جنده خانم است. بعد بهنام بود. گفتم: اینم آقا بهنام است ۳۰ سالشه. شوهر حنا است. بچه خیلی با معرفتیه. و استاد کون دادنه. بعدی بهنازبود. گفتم: این بهناز خانم هم خواهر بزرگ آقا بهنام است ۳۲ سالشه خیلی هم خجالتی است و کم رو ولی هم کوس خوبی داره هم کون خوبی. بعد خاله طلا بود که معرفی کردم خاله طلا مامان بهنام و بهناز. ۶۰ سالشه ولی هنوز هم برای خودش شاه کوسیه و از این به بعد خاله همه ماها است احترامش واجبه همه است. بعدی حسن بود گفتم: این حسن رفیق صمیمی من که ۲۲ سالشه. برادر حنا است و خیلی هم حشریه مواظبش باشید. بعدی حامد بود. گفتم: اینم آقا حامد که ۱۶ سالشه . داداش حسن و حنا است . بچه خیلی باحالیه و عاشق کوس است معروفه به حامد کوس دوست. بعدی هوریه بود. گفتم: اینم هوریه خانم که ۵۲ سالشه. مامان حسن و حنا و حامد است. مثل مامانم هست . از این به بعد برای همه ما نقش مامان رو بازی میکنه. مامان هوریه تو کوس و کون دادن هم تک تک است. بعد رو کردم به صادق گفت: برو سیزده پرس غذا بگیر بخوریم. ولی بگو دو پرس تو یه سینی با هم باشه. بعد دست کردم تو جیبم پول برداشتم بهش دادم. بهنام گفت: منم باش میرم که صادق جان تنها نباشه.

تهران۲۶ صادق و بهنام کبابها رو آوردن. به صادق گفتم: اون دو پرسی که تو سینی است مال حنا و تی گل است. اونم سینی رو گذاشت جلوشون و برای بقیه همه هر کسی یه پرس. حنا و تی گل کمی به هم نگاه کردن و غذاشون رو خوردن. بعد همگی رفتیم سمت اتوبوس. حسین اومد جلو گفت: سیزده تا صندلی آخر اتوبوس مال خودمونه. شرمنده رجب خان نتوانستم چهارده تا صندلی جور کنم از قبل که دوازدهتا رزرو کرده بودیم.منم گفتم: اشکال نداره. و دست کردم تو جیبم بهش پول دادم گفتم: این برای صندلی اضافی که زیاد شد فکر میکردم دوازده تایی بشیم خدا رو شکر بیشتر شد. حسین هم میگفت: قابلی نداره. بعد رفتم جلو پیش راننده با حاجی احوالپرسی کردم بعد دو بست تریاکی که از خان گرفته بودم دادم بهش گفتم: این سوغات شهر ما ببین خوبه. حاجی هم بغلم کرد گفت: دستت درد نکنه پسرم خیلی مردی. خیلی چاکریم. بعد رفتیم تو اتوبوسش بنز ۳۰۲ بود ۳۸ صندلی داشت. ردیف آخر دوتا تکی که روبروش درب عقب اتوبوس بود. صندلی ۳۷ و ۳۸ حنا و تی گل رو نشاندم ۳۶ و ۳۵ خودم با ثریا و روبرومون. صندلی ۳۳ و ۳۴ حامد با خاله طلا و ردیف بعدی صندلی ۳۲ و ۳۱ بهناز و سفورا و روبروش. صندلی ۲۹ و ۳۰ مامان هوریه و ستاره و ردیف بعدی. صندلی ۲۷ و ۲۸ حسن و بهنام و روبروشون. صندلی ۲۶ صادق که کنارش یک خانم چاق بود با سه تا بچه شیطون که سه تا صندلی داشتن . بچه هاش یک دختر و دوتا پسر بودن که فکر کنم یازده تا سیزده ساله بودن. که ردیف بعدی. صندلی ۲۳ و ۲۴ نشسته بودن. روبروشون. هم صندلی ۲۱ و ۲۲ یک پیرزن و پیرمرد بودن و ردیف بعدی. صندلی ۱۹ و ۲۰ دوتا زن جوان بودن . که روبروشون. صندلی ۱۷ و ۱۸ دو تا دانشجو دختر بودن و ردیف بعدی. صندلی ۱۵ و ۱۶یه زن و شوهر بودن که دختر و پسرشون. کنارشون صندلی ۱۳ و ۱۴ بودند. و ردیف بعدی صندلی ۱۱ و ۱۲ یک زن و شوهر شیک پوش میان سال بودند که بعد فهمیدم معلم هستن تو یاسوج تدریس میکنن و روبروشون یک صندلی ۹ و ۱۰ یک خانم باردار بود. ردیف بعدی صندلی ۷ و ۸ دوتا زن محجبه بودن که فقط یکی یه چشمشون پیدا بود. و روبروشون. صندلی ۵ و ۶ دو تا دانشجو پسر بودن. و ردیف بعدی پشت سر صندلی شاگرد. صندلی ۳ و ۴ یک آخوند بود. و یک مرد میان سال که شبیه کارمندها بود با کیف سامسونت و دفتر و دستکش و روبروشن هم صندلی ۱ و ۲ دوتا راننده ماشین سنگین از دوستهای راننده بودن .همگی وقتی سرجاهامون نشستیم. حسین داد زده همه سوار شدن. بعد سرش رو از پنجره بیرون کرد داد زد تهران تعاونی هفت جا نمونی. بعد یکی از دفتر تعاونی هفت اومد. مسافرها رو با صندلیهاشون چک کرد و به راننده گفت: به سلامت.اتوبوس راه افتاد. دیدم تی گل و حنا پشتشون رو به هم کردن و حرف نمیزنن بقیه همه در حال خوش و بش کردن بودن. بلند شدم رفتم پیش حنا و تی گل گفتم: میخواستم بهتون یه چیز بگم. شما دوتاتون رئیس هستید. و با نفوذ. و دو راه حل بیشتر ندارید. یا یکی اون یکی رو شکست بده و خودش ریاست بکنه و همه رو زیر کنترلش بگیره. یا دوتایی با هم دوست بشین و دونفری همه چیز رو زیر کنترلتون بگیرید که اینطور خیلی قویتر خواهید بود. تازه خیلی کارگر و همه خونه دیگه دارید که هنوز ندیدنشون. حنا گفت: من با این جنده دوست نمیشم. تی گل هم گفت: نکه من با تو جنده دوست میشم. گفتم: حالا بیاین از داشته هاتون بگید ببینید کدوم سرتر هستید. حنا گفت: مثلا چی بگیم. گفت: دست رو بده و دستش رو گرفتم کردم تو یغه تی گل گفتم: ببین چقدر نرمه؟ درسته شله سینه هاش ولی مثل پنبه نرم و نازه. بعد دست تی گل رو گرفتم. کردم تو یغه حنا گفتم: ببین سینه های حنا سفت و محکم و سرش اندازه یه بند انگشته. تی گل گفت: آره. چه با حال. کاشکی مال منم اینطوری سفت بود. بعد رو کردم حنا گفتم: تو نظرت چیه؟ گفت: خیلی نرم و نازه . مثل پنبه نرمه. کاشکی مال منم یه کمی مثل این نرم بود. گفتم: حالا لباش رو بخور بگو چطوره؟ حنا صورتش رو برد جلو. تی گل هم که حشری شده بود سریع صورتش رو برد جلو شروع کردن از هم لب گرفتن. بعد به حنا گفتم: چطور بود. گفت: عالی. خیلی حشریه. به تی گل گفتم: نظر تو چیه گفت: منم میگم عالیه. خیلی خوبه و حشریه. گفتم حالا شورتتون رو دربیارید. کوس هم دیگه رو نوازش کنید. دوتاشون از خدا خواسته سریع شورتهاشون رو درآوردن و مشغول دستمالی کردن هم شدن. بهشون گفتم: شما تا فردا صبح وقت دارید که نظرتون رو بگید من میخواهم برای کارخانه رئیس انتخاب کنم.بعد اومد سرجام دیدم . حامد افتاده به جون خاله طلا داره سینه هاشو میخوره. همون موقع صادق اومد گفت: ما رو تنها انداختین. حوصله ام سر رفت. اومدم یه سری بهتون بزنم. ببینم چه خبر؟ گفتم: شرمنده. ولی گفتم: تو تا دو دقیقه دیگه با حسین و ثریا میرید تو بوفه دستبکار میشید. صبح هم درمیاین پس خسته نمیشی. راستی این مدت خوش گذشت؟ صادق حامد رو هل داد رو خاله طلا. خودش نشست جاش. گفت: تو ده که حال نداد همه هی سئوال میکردن تهران چطوره پولدار شدید چه کار میکنید و هزارتا سئوال که باید از زیر همه اش در میرفتم. ولی تو بازار خوش گذشت. راستی بزار نشونشت بدم برای سفورا چی خریدم. رفت و از تو وسایل بالا سرش یه کیف دکتر آورد. گفتم: این چیه گفت: مال دکتری است از یه دستفروش خریدم. درش رو باز کردم دیدم همه وسایل پزشکی توشه. گوشی تست ضربان قلب و هزارتا چیز دیگه اول فکر کردم. الکی هستن بعد که گوشی رو گذاشتم رو گوشم و گذاشتم رو قلب صادق دیدم نه راست راستکی است. بهش گفتم: احمق این صد در صد دزدی است این وسایل رو که دستفروش نمیفروشه. صادق گفت: من چی میدونم دیدم خوشکله گفتم برای وقتی که سفورا درس خوان دکتر شد. تو همین حرفها بودیم که همون پیر مرده از سرجاش بلند. که بره از شاگرد اتوبوس آب بگیره بخوره. تا منو دید به زنش نشون داد دیدم سریع اومدن طرف ما. پیر زنه گفت: خدا عمرت بده دکتر. بعد رو کرد به شوهرش گفت: ببین عبدالله چقدر خوش شانسیم که تو اتوبوسمون دکتر هست. تا من اومدم بگم نه. من دکتر نیستم. صادق گفت: مادرجان مشکلت چیه؟ آقای دکتر دکتر زنان است فکر نکنم بدرد شما بخوره. پیرمرده به زنش گفت: دیدی گفتم: بتول این بدرد ما نمیخوره. زنش گفت: دکتر. دکتر است همه دکترها عمومی رو گذروندن که تخصص گرفته. تا باز اومدم جواب بدم. صادق گفت: اینکه درسته ولی گفتم تخصصش رو هم بدونید. بتول خانم هم گفت: عالیه برای عروسهامون که دکتر پیدا کردیم خودمون رو هم معاینه میکنه دیگه. صادق گفت: باشه. مشکلی نیست. بتول خانم گفت: میشه همین حالا معاینه کنید؟ گفتم: مادرجان حالا که نمیشه چراغها خاموشه حداقل بزار وقتی تو راه ایستاد. عبدالله خان هم تشکرکرد. اومدن برگردن سرجاشون که بتول خانم حامد رو دید که افتاده رو خاله طلا داره میکنتش. رو کرد به شوهرش گفت: ببین به این میگن پسر ببین چقدر هوا مادرش رو داره. بعد یه دستی به سر حامد کشید و گفت: ماشالله ماشالله. خدا از جونیت بهت خیر بده. و رفتن سرجاشون. منم یکی زدم تو سر صادق گفتم: خاک تو سرت. صادق گفت: چته؟ گفتم: احمق من دکترم؟ نفهم دکتر زنان هستم؟ صادق گفت: بده ازت تعریف کردم دکترت کردم. یکی زدم تو سر خودم گفت: صادق بیا برو سرجا این کیفت رو هم ببر تا بیشتر بدبختم نکردی. صادق هم رفت سرجاش. منم گفتم: از سرجام پاشم یه سری به بقیه بزنم. صندلی جلویم که بهناز و سفورا بودن. دیدم هر دوتاشون ساکت هستن. گفتم: با هم آشنا شدید؟ هر دوتاشون سرشون رو انداختن پایین. دیدم هر دوتاشون خجالتی هستن. گفتم: بزار کمکتون کنم رو کردم به سفورا گفتم: این بهناز خانم استاد بافت تابلو فرش است مثل خودت. زورکی خان کوس و کونش رو پاره کرده مثل خودت که دوست بابات از کوس و کون جرت داده. که بهناز گفت: جدا؟ گفتم: آره. بعد پیراهن بهناز رو زدم بالا بدن مثل برفش معلوم شد. به سفورا گفتم: ببین چقدر سفیده. بعد کورستش رو دادم بالا سینه های مثل برفش افتاد بیرون بزرگ و نرم . با حاله بزرگ سر سینه اش که صورتی رنگ بود ولی سر سینه اش کوچک بود. سفورا سریع دستش رو آورد جلو سینه بهناز رو گرفت. و نوازش میکرد. گفت: چقدر ناز و خوشکله. بعد دامنش رو دادم بالا شورتش رو کشیدم پایین یه کوس سفید و خوشکل با کمی مو افتاد بیرون. لاشو باز کردم. لاش هم صورتی بود. سفورا گفت: چقدر خوشکله. بعد رو کرد به بهناز گفت: میشه بهش دست بزنم. بهناز هم لوپهای سفیدش کمی قرمزش شد سرش رو انداخت پایین گفت: خواهش میکنم. سفورا هم افتاد به جونش هی بازی میکرد و میخوردش. که گفتم: سفورا بزار سوراخ کونش رو هم ببینیم. بهناز رو چرخوندم دامنش رو زدم بالا و لا کونش رو باز کردم. وای چه سوراخ کون گشادی داشت. ولی خوشکل و خوش فرم. سفورا باز حمله کرد و شروع به لس زدنش کرد. بعد گفتم: حالا نوبت تو سفورا. لباسش رو دادم بالا کورستش رو هم دادم بالا دوتا سینه کوچولو ولی نرم با حاله سرسینه متوسط ولی قهوه ای سوخته با یه برجستگی کوچولوی سر سینه اش. بهناز تا دید. گفت: چه خوشکل خوش بحالت همیشه دوست داشتم سینه هام اینطور باشین. بعد با دهن رفت جلو شروع کرد به خوردن. هی میگفت: چه خوش رنگه. بعد بهش گفتم: صبر کن کوسش رو هم ببین. سفورا خودش دامنش رو زد بالا دیدم شورت هم نداره. بهناز گفت: شورت پات نمیکنی؟ سفورا گفت: رجب دوست نداره. شورت بپوشم منم. دیگه نمیپوشم. بهناز یه نگاهی به من کرد گفت: واقعا دوست نداری شورت بپوشه؟ گفتم: اینطور خوشکلتره. بهناز گفت: من چطور؟ گفتم: تو هم نپوشی بیشتر دوست دارم. بهناز یه لبخندی زد گفت: پس من دیگه هیچوقت نمی پوشم. بعد گفتم: کوس سفورا رو ببین یه کوس کوچولو و سیاه داشت که لبه هاش هم زده بود بیرون. بهناز سرش رو برد جلو اول خوب بوش کرد. بعد بوسش کرد . بعد شروع کرد لیس زدنش گفت: چقدر خوشمزه است. خیلی عالیه کوس کوچولو و سیاه . سفورا موهای کوسش رو هم زده بود. صاف صاف بود. بهناز اومد دوباره بخوره که گفتم: بزار سوراخ کونش رو هم ببینیم. سفورا سریع خودش چرخید. دامنش رو داد بالا. وای چه سوراخ گشادی داشت چون لاغر بود سوراخ کونش پیدا بود. سیاه و گشاد. بهناز شروع کرد نوازشش کردن و قربون صدقه رفتنش. منم رفتم صندلی بغلی دیدم مامان هوریه. ستاره رو گرفته تو بغلش و نوازش میکنه و قربون صدقه اش میره. به ستاره گفتم: داری خوب حال میکنی. گفت: نه اصلا . گفتم: برای چی میخواهی مامان هوریه بهت شیر بده؟ گفت: نه گفتم: نکنه مامان هوریه رو دوست نداری؟ گفت: خیلی دوسش دارم ولی دوست دارم. اون دختر من باشه. مامان هوریه یه نگاهی بهش. کرد گفت: واقعا. دوست داری مامان من باشی من دخترت؟ ستاره هم گفت: آره دیگه. گفتم: خوب حالا باید چکار کنه؟ گفت: دختر خوبی باشه به حرف مامان ستاره گوش بده. شیرش رو بخوره. تا من بعد پوشاکش رو هم عوض کنم. بعد لباسش رو داد بالا سر هوریه رو گذاشت رو سینه هاش گفت: بخور دخترم. هوریه هم سینه های تازه دراومده ستاره رو میخورد. بعد گفت: حالا باید پوشاکت رو عوض کنم . دامن هوریه رو زد بالا شورتش رو کشید پایین و گفت: مامان ستاره قربون نانازت بشه. جیش کردی تو خودت بزار. شورتت رو عوض کنم . بعد شورتش رو درآورد. یه کمی با کوس هوریه بازی کرد و قربون صدقه اش رفت و گفت: نمیخواهد شورت پات بکنی بزار ناناز دخترم گلم هوا بخوره. بعد هوریه رو گرفت تو بغلش نوازشش میکرد و باش حرف میزد. منم رفت ردیف بعدی. حسن و بهنام و صادق صحبت میکردن. گفتم: چه خبر؟ بهنام گفت: این حسن همه اش تو فکر برتهران کوس توپل بکنه. که هر سه تامون زدیم زیر خنده که با صدای زن بغلی به خودم اومدم که یه داد زد سر بچه هاش که جون مرگ شده ها ساکت میشید یا بیام سیاه و کبودتون کنم. بعد رو کرد به صادق گفت: میشه شما بیاین کنار پنجره من برم اونطرف که دستم به این پدرسوخته ها برسه. که من گفتم: چرا خودتون رو اذیت میکنید. صادق تو که متخصص ساکت کردن بچه هستی برو جلو کنارشون. صادق گفت: من ؟ که پریدم وسط حرفش گفتم: آره دیگه برو پسرها رو ساکت کن بشونشون روی پاهات. بهشون بازیهای خوب خوب یاد بده. حسن تو هم بیا اینجا پیش خانم. تنها نباش. بعد رو کردم به خانمه گفتم: ببخشید اسمتون . گفت: سودابه و بعد گفت: شنیدم که میگفتن شما دکتر هستید. این دست سمت چپم خیلی درد داره. گفتم: این رفیقم حسن خیلی خوب ماساژ میده. بزار گوشی رو بردارم چکتون میکنم. بعد صادق رو فرستادم جلو و حسن اومد جاش نشست. دختر بچه رو گفتم: اسمت چیه عمو؟ گفت: سهیلا. گفتم: سهیلا خانم میشه شما بیاین پشت پیش عمو بهنام. که عمو صادق هم پیش داداشهات بشینه . بعد رو کردم به پسربچه ها گفتم اسمتون چیه؟ چند سالتونه؟ اولی که شیطونتر بود گفت: سهندم ۱۲ سالمه اینم سهیل ۱۳ سالشه. گفتم: سهند جان بیا بشین رو پای عمو صادق. اونم پاشد نشست رو پای صادق. صادقم که خیلی حال کرده بود از رو شلوار شروع کرد به بازی با کیرهاشون.منم کیف دکتری رو بداشتم. گوشی رو گذاشتم رو گوشم. به سودابه خانم گفتم: میشه یقه لباست رو باز کنی؟ گفت: آخه . اینجا ….؟ . داشت من و من میکرد که بتول خانم برگشت از صندلی جلوی بهش گفت: آقا دکتر هرچی میگه بگو چشم. اونم هیچی نگفت: خودم دکمه هاشو باز کردم. سر گوشی رو گرفتم کردم لای سینه هاش. سینه هاش خیلی بزرگ بود. بعد کردم زیر پستوناش . بعد بهش گفتم: حالا نمیشه دقیق گفت ولی فکر کنم این درد دستت از سینه هات میاد باید کاهی ماساژ بدیش. یا بعضی وقتها به بچه هات بخورن و بمالنش همون میشه ماساژ. حالا هم لباست رو در بیار بزار. دوستم حسن آقا برات ماساژش بده که خوب بشی. بتول خانم باز پرید وسط حرف گفت: آره زود باش. سودابه خانم هم با حرف بتول خانم. لباس یه سره اش رو درآورد. دوتا سینه بزرگ افتاد بیرون. با یه شکم گنده. ولی پاش هنوز یه شلوار پاچه ای دهاتی بود. من که بی اختیار دستم رفت طرف سینه اش کمی مالیدمش . بعد حسن ماساژ و پاساژ یادش رفت. افتاد به خوردن سینه ها ی بزرگ سودابه. صادق هم که داشت سهند و سهیل رو انگشت میکرد. و مجبورشون میکرد. کیرش رو بخورن. پشت سرم رو که نگاه کردم دیدم . سهیلا هم داشت کیر بهنام رو میخورد. سودابه که حشری شده بود. قربون صدقه حسن میرفت. حسن هم داشت با سینه های سودابه عشق میکرد. که سودابه یه نگاهی به سمت صادق و پسرا کرد. گفت: دارن چکار میکنن؟ که حسن همینطور که سینه میخورد و قربون صدقه سودابه میرفت گفت: دارن کیر صادق رو میخورن. سودابه گفت: وای خدا مرگم بده این برای بچه ها خیلی بده. حسن گفت: چه بدی داره تازه باید کون هم بدن تا صادق ولشون کنه. سودابه با شنیدن این حرف گفت: خدا مرگم بده اومد پاشه که حسن گفت: چکارشون داری بزار صادق از کون بکنتشون. تا بچه های ساکت و خوبی بشن. سودابه گفت: مگه میشه. حسن گفت: حالا ببین. اینطوری خیلی هم بهتره. سودابه هم گفت: آره دیگه خسته ام کردن از بس شیطونی میکنن. بعد من اومد عقب تر. که سودابه متوجه سهیلا و بهنام شد. گفت: وای اینجا رو نگاه کن. سهیلا رو هم داره مجبور میکنه براش کیرش رو بخوره. دخترم فقط ۱۴ سالشه. حسن خنده اش گرفت. سودابه گفت: به چی میخندی؟ گفت: آخه بهنام از این جربزه ها نداره. این سهیلا دخترت است که اون رو مجبور میکنه. از بس حشریه. سودابه گفت: نکنه پرده اش رو بزنه؟ حسن گفت: ولش کن بزار بچه حالش رو بکنه هر کاری دوست داره بکنه. تو چه مادر گیری هستی. سودابه گفت: حق با تو عشقم بیا پستونام رو بخور. بزار بچه ها راحت باشن. من اومدم کنار ثریا نشستم. اومد تو بغلم کمی با هم حرف زدیم. که اتوبوس زد کنار. دوباره حسین داد زد . مسافرها . نیم ساعت توقف داریم . خواب نمونین. بعد اتوبوس متوقف شد.

تهران ۲۷وقت پیاده شدن. مسافرها از جلو پیاده شدن. دیدم عبدالله و بتول خانم پیاده نشدن. به اون دوتا خانم جوان جلو هم گفتن بشینن تا همه پیاده بشن. بتول خانم یه چیزی به صادق گفت. اونم پیاده نشد. نزاشت بچه ها هم پیاده بشن. حسن هم مانتوی سودابه رو درست کرد و دست در دست پیاده شدن. بعد بهنام و سهیلا پیاده شدن. بعد ستاره و هوریه پیاده شدن. بعد سفورا و بهناز و بعد حامد و خاله طلا. بعد هم من و ثریا اومد پیاده بشیم که بتول خانم گفت: دکتر میشه صبر کنی معاینه بکنی بعد باهم پیاده بشیم. منم دیگه چیزی نگفتم. ثریا پیاد شد و بعد حنا و تی گل دست تو دست هم . به من که رسیدن . حنا گفت: رئیس معلوم شد گفتم: کدومتون؟ گفت: هر دوتا با هم . گفتم: حالا درست شد. وقتی همه پیاده شدن. بتول خانم گفت: حالا دیگه نوبت معاینه کردن ماست. همون موقع حسین صدا زد شما پیاده نمیشید؟ که صادق گفت: بیا این دوتا شیطون رو ببر کونشون رو برام آماده کن. ما چند دقیقه دیگه میایم. حسین گفت: پس درب رو قفل کن. کلید رو هم داد صادق و رفت. صادق هم رفت درب رو از داخل قفل کرد. گفتم: خوب مادرجان بگو مشکل چیه؟ بتول خانم هم رو کرد به شوهرش گفت: عبدالله بکش پایین آقا عبدالله هم شلوارش رو کشید پایین. شورتش رو هم کشید پایین. بتول خانم گفت: نگاه کن کیرش خراب شده. یکسال که دلم میخواهد کیرش رو بکنم تو کوسم ولی نمیشه. دکتر ببین مشکل چیه؟ من کمی کیر خوابیده اش رو بالا پایین کردم دیدم. یه تکونهای خورد. صادق کیر آقا عبدالله رو گرفت کرد تو دهنش کمی خورد تقریبان شق شد. به بتول خانم گفتم: وقتی سن میره بالا کیر رو باید تقویت کنی. بتول خانم گفت: چطور؟ من بهش همه اش پسته و بادام میدم. گفتم: نه باید کوس جوان بهش برسونی. فکر میکنم اگه ماهی یا دو هفته ای یه دختر جوان بکنه کیرش خوب میشه. بعد گفتم: مال شما رو ببینم شاید مال شما مشکل داره. بتول خانم هم سریع دامنش رو داد بالا و شورتش رو کشید پایین. دیدم ایول با اینکه پیره ولی کوسش خوبه. بد نیست. گفت: مشکل دارم؟ گفتم: برعکس این کوس خیلی هم خوبه ولی باید تقویت بشه. بتول خانم گفت: چطور گفتم: کیر جوان میخواهد سعی کن حداقل هفته ای یکبار به یه جوان کوس بدی که حسابی بکنه. تا پوستت هم شاداب بشه. گفت: جوان از کجا بیارم؟ گفتم: امشبش با من هم مشکل شما رو حل میکنم هم مشکل شوهرتون. صادق باز پرید وسط حرف گفت: کوس جوان کوس دختر خودم هست ولی براتون هزینه داره. بتول خانم گفت: هر چقدر باشه مشکل نداره. ما اوضامون خوب باغ و مزرعه داریم . گاوداری هم داریم. چند تا هم گوسفند. تو فقط بگو چقدر هزینه داره. که من پریدم وسط حرف گفتم: شوخی کرد. اینکار رو میکنیم برای ثوابش. بتول خانم گفت: حالا میشه دوتا عروسم رو هم نگاه کنید. به دوتا عروسش گفت: لخت بشن اونا هم لخت شدن. من سریع پرده اتوبوس رو کشیدم که گفتم: کسی نبینه بدبخت بشیم. اولی اومد جلو یه دختر تو پر قد کوتاه با سینه های کوچولو بدون شکم ولی با کون بزرگ و کوس کشیده بتول گفت: این عروس بزرگم لعیا است ۲۵ سالشه و دومی یه دختر لاغر قد بلند با سینه های بزرگ و شل با کون بزرگ و کوس باریک و کشیده. بتول خانم گفت اینم عروس دوم رعنا است و ۲۳ سالشه. گفتم: مشکلشون چیه؟ گفت: بچه دار نمیشن. من کوسشون رو چک کردم کمی مالیدم و باشون بازی کردم گفتم: پسرهات مشکل ندارن؟ گفت: نمیدونم حاضر نیستن دکتر برن. گفتم: پس امشب حسابی عروسهات رو میکنیم. انشالله حامله میشن اگه شدن یعنی مشکل از پسرهات است. اینطوری معلوم میشه. بتول خانم گفت: فکر خوبیه. گفتم: حالا پیاده بشیم. همگی پیاده شدیم. رفتیم دستشویی و یه چیزی خوردیم و صادق کمی تخمه و پفک خرید اومدیم سوار بشیم. که دیدم. صدای داد و بیداد میاد. فکر کردم دعوا شده. سریع رفتم جلو. دیدم اون دوتا زن چادریه هستن که از حسین پرسیدم چی شده؟ بتول خانم گفت: آقا دکتر. این خانمها میگن این دوتا آقای جوان که همون دانشجوهای پسر بودن اذیتشون کردن و بهشون نگاه بد کردن. پسر بدبخت گفت: آقا دکتر. آخه این خانمها چیشون پیداست که من نگاه کنم. تو دلم گفتم راست میگه . که زن چادریه با اشوه گفت: آقا دکتر. میبینی چقدر پرو بی تربیت هستن. من میگن باید بندازنشون از اتوبوس پایین. اون یکی زن چادریه گفت: آقا دکتر. خدا زن و بچه ات رو برات نگر داره. شما یه چیزی بگید. گفتم: اولا من زن و بچه ندارم. مجردم . دوما انقدر دعوا نداره خوب. جاتون رو عوض میکنن . بعد به حسین گفتم: جای خانمها رو عوض کن دیگه. زن چادری اولی گفت: هر چی شما بگید دکتر. بعد رو کرد به حسین گفت: حق با آقای دکتر است. جایی ما رو عوض کن. حسین به دختر دانشجوها گفت: میشه این دوتا خانم جاشون رو با شما عوض کنن. اونها هم قبول نکردن. خانم محجبه گفت: خوب ما رو بفرست پیش آقای دکتر. حسین گفت: اینها خانواده هستن. زیادن نمیتوانم جداشون کنم که. بتول خانم گفت: آقا حسین بفرستشون سر جای ما. ما میام جلو جای این خانمها. حسین هم جابجاشون کرد. صادق زد تو سر خودش گفت: همه برنامه هام خراب شد. گفتم: برای چی؟ گفت: همه چیز رو درست کردم که کون سهند و سهیل رو بزارم. گفتم: نگران نباش فوقش نوبتی میرید تو بوفه کارتون رو میکنید. صادق هم هی تو دلش غرغر میکرد. اتوبوس راه افتاد. ساعت یازده شب بود. حنا و تی گل که همدیگه رو بغل کرده بودن و خوابیده بودن. خاله طلا هم خواب بود. سفورا و بهناز هم تو بغل هم بخوابیدند. ستاره و هوریه هم تو بغل هم خوابیدن. ولی سهیلا داشت از رو شلوار با کیر بهنام بازی میکرد. حسن هم که داشت از شق درد میمرد اول زن زندگیش که قرار بود باش سکس کنه کنارش بود. همه اش دستش تو سینه های سودابه بود. رفتم پیش صادق گفتم: چطور پیش میره؟ گفت: افتضاح این دوتا توله سگ میخواهن بخوابن. گفتم: خوب میخواهی چکار کنی گفت: هیچی. دوتا خانم محجبه ها داشتن میوه میخوردن. یواش که کسی بیدار نشه یکشون صدا زد آقا دکتر. برگشتم. خانم محجبه گفت: بفرمایید میوه. اول گفتم: نه مرسی. بعد دوتا خیار برداشتم. دادم به صادق گفتم: بکن تو کون سهند و سهیل که برای صبح آماده باشن. صادق یه نگاهی بهم کرد و گفت: خیلی چاکریم. بعد برگشتم. رو خانم محجبه ها گفتم: شما کاری چیزی با من ندارید؟ یکیشون گفت: ما هنوز اسم شما رو نمیدونیم آقا دکتر. گفتم: کوچیکتون رجب هستم. شما هم خودتون رو معرفی نکردید. اونی که سمت من بود یعنی سمت راه رو گفت: من محدثه هستم اون یکی هم گفت: منم زهره . گفتم: از آشنایی شما خیلی خوشوقتم. ولی من دوستای خودم رو چطور باید تشخیص بدم. من که با دیدن یه چشم نمیتوانم شما رو تشخیص بدم. بعد هر سه تامون یواش خندیدم. محدثه گفت: آخه شما نامحرمی. زهره گفت: ایشون دکتر است پس محرم. محرم است. محدثه گفت: خجالت میکشم. بعد یه لحظه چادرش رو بازتر کرد که یه ثانیه صورت پیدا شد. گفت: دیدی؟ گفتم: نه. با این سرعت نمیتوانم ببینم. که زهره چادرش رو باز کرد صورتش رو انداخت بیرون. قشنگ نگاهش کردم. فکر کنم یک زن میانسال بود. دستم رو بردم جلو صورتش رو نوازش کردم گفتم: خیلی خوشکلی. تا دستم رو کشیدم. چادرش رو بست شد فقط یک چشمی. محدثه که دید داره منو از دست میده. اونم چادرش رو باز کرد صورتش رو انداخت بیرون. گفت: من چطورم. دیدم محدثه هم یک زن میانسال است تازه کمی از زهره هم پیرتر میزد. دستم رو رساندم به صورتش کمی نوازشش کردم گفتم: تو هم خوشکلی عزیزم. همون موقع دیدم صندلیشون. داره تکون تکون میخوره. هر سه تایمون برگشتیم نگاه کردیم. بله آقا حسن دست بکار شده بود داشت تو کوس سودابه تلمبه میزد. زهره گفت: خدا مرگم بده اینکارا چرا اینجا؟ گفتم: زن و شوهر هستن. حتما حوس کردن. اگه مشکل دارید بهشون تذکر بدم. محدثه گفت: نه اذیتشون نکن. بزار راحت باشن. بعد نگاهشون به سمت مقابل جلب شد. نگاه کردم دیدم سهیلا کیر بهنام رو درآورده داره ساک میزنه. انگشتش هم تو کون بهنام است. زهره گفت: این دختره چند سالشه؟ گفتم: چهارده سال. داره تجربه کسب میکنه. محدثه گفت: دخترهای مردم رو ببین چقدر زرنگ هست. حالا دختر ما خنگ. رو کردم به محدثه گفتم: خوب از خودت بگو و دستم رو کردم تو چادرش. گذاشتم رو صورتش نوازش میکردم. یه لحظه جا خورد. گفتم: خوب تعریف کن. گفت: آخه . . . آخه . . منظورش بود که چرا دارم صورتش رو نوازش میکنم که منم خودم رو زدم به کوچه علی چپ. اونم دید چاره ای نداره. شروع کرد صحبت کردن. منم همینطور که صورتش رو نوازش میکردم متوجه شدم که صورتش مو داره بعد دستم رو کشیدم به سیبیلهاش دیدم سیبیل هم داره. گفت: من ۴۵ سالمه . دوتا بچه دارم. یک پسر ۱۴ ساله و یه دختر ۱۶ ساله. زن شهید هم هستم شوهرم تو جنگ شهید شده. خودم هم تو بنیاد شهید کار میکنم. منم گفتم: تسلیت میگم بخاطر شوهرت. بعد دستم رو بردم طرف صورت زهره کردم تو چادرش و صورتش رو نوازش میکردم. گفتم: تو از خودت بگو. زهره هم گفت: من ۴۰ سالمه. بچه ندارم . شوهر منم شهید شده . خودم هم تو کمیته انقلاب اسلامی کار میکنم. یک لحظه خایه هام اومد تو دهنم. دستم سست شد. همون موقع حسین اومد به صادق گفت: پاشو بریم. تو دلم میخواستم به صادق و حسین بگم نه نرید این دوتا بدبختمون میکنن. که با صدای زهره به خودم اومدم گفت: تو فکری؟ که دیدم اگه به کارم ادامه ندم لو میرم که دکتر نیستم. این دوتا هم بدبختم میکنن. به نوازش کردن صورت زهر ادامه دادم که متوجه شدم. صورت زهره هم مو داره. بعد دستم رو زدم به روی لبهاش دیدم زهره هم از این زنهاست که سیبیل داره و چون مذهبی هستن. و اهل آرایش نیستن. گفتم: باید یه کاری باشون بکنم که وقتی رسیدیم تهران ترتیبم رو ندن. همینطور که صورت زهره رو نوازش میکردم. از محدثه پرسیدم چه نسبتی با هم دارید؟ دوست هستید؟ زهره خندید و گفتم: محدثه. زن داداشم بود که شهید شد. رو کردم به زهره گفتم: چادرت رو باز کن هیکلت رو ببینم. گفت: نه نمیشه. گفتم: یه نگاه حلاله. زهره هم گفت: فقط یه نگاه. گفتم: باش. بعد چادرش رو باز کرد. یه مقنه داشت با مانتو و شلوار مشکی. گفتم: این قبول نیست. محدثه گفت: چرا قبول نیست؟ گفتم: چون اینجا تاریک هست. یک مانتو مشکی پوشیده. چیزی پیدا نیست. مانتو رو باید یه لحظه باز کنی. زهره گفت: نه نمیشه. گفتم: یک نگاه. زهره گفت: عمرا. تا همین همه خیلی بات راه اومدم. گفت: فقط یه نگاه. محدثه گفت: ولش کن بزار یه نگاه کنه دیگه. ما رو کشت. زهره گفت: بخاطر محدثه فقط یه نگاه. بعد دکمه های مانتوشو باز کرد یه تاپ صورتی تنش بود. زهره گفت: زیارت قبول. بعد شروع کرد از پایین دکمه های مانتوشو بستن. من یک دفعه بدون اختیار حمله کردم دستم رو کردم تو یغه اش رساندم به سینه اش و محکم گرفتم. یک لحظه نفسش بند اومد. شک شده بود. بعد یواش گفت: بیشرف . بی ناموس دستت رو برداد. گفتم: نمیخواهم. گفت: بردار وگرنه برسیم تهران بیچاره ات میکنم. گفتم: نمیتوانم. گفت: بی شرف چرا نمیتوانی؟ گفتم: آخه ازت خوشم اومده. سرم هم ببری نمیتوانم دستم رو بردارم. محدثه گفت: بیشعور یعنی تو از هر کسی خوشت بیاد باش اینکار رو میکنی؟ گفتم: آره. زهره گفت: میخواهیم بیا خواستگاریم. این چه کاریه. گفتم: نمیتوانم. محدثه گفت: دیگه چرا نمیتوانی؟ گفتم: آخه فعلان زمان ازدواجم نیست خیلی کار دارم. محدثه گفت: خوب صیغه اش کن. گفتم: باشه. ولی حالا نمیتوانم دستم رو بردارم. زهره گفت: برنمیداری که برندار ولی حداقل اون یکی رو بگیر این رو از بس فشار دادی آبلمبو شد. منم سریع دستم رو رساندم به اون یکی سینه اش. ولی اینبار نوازش میکردم. اندازه اش خیلی بزرگ نبود فکر کنم به اندازه یه انار بزرگ بود و برجستگی بزرگ سرش رو احساس میکردم. گفت: قول بده که صیغه کنیم. زهره گفت: احمق من باید قول بدم تا تو. تو مردی. گفتم: پس تو مال منی دیگه. محدثه گفت: آره . آره . حالا ولش کن. گفتم: باش. بعد دستم رو برداشتم. زهره هم سریع لباسش رو درست کرد. دکمه هاشو بست. گفتم: میشه همزمان دونفر رو صیغه کرد. محدثه گفت: چرا نمیشه . زهره گفت: یکی صیغه کرده داری؟ گفتم: نه گفت: پس چی؟ گفتم: محدثه رو هم میخواهم. محدثه گفت: بیخود کردی ما با هم دوستیم نمیشه. زهره گفت: ولش کن دوستیم بهتر. نمیتوانه سرمون رو کلاه بزاره. محدثه گفت: خوب حالا. گفتم: چادرت رو باز کن. محدثه هم باز کرد. دیدم اینم یه مانتو سیاه با مقنعه تنشه. گفتم: دکمه های مانتو رو باز کن. گفت: نمیکنم. میخواهی چکار کنی؟ گفتم: همون کاری که با زهره کردم . محدثه گفت: نه. نمیشه . باشه فقط یه لحظه. بعد دکمه هاشو باز کرد. یه تاپ سفید تنش بود. دستم رو کردم تو یغه اش رسوندم به سینه اش رو گرفتم از مال زهره کمی بزرگتر بود. ولی هرچی تلاش کردم سرش رو بگیرم نشد. مثل اینکه سرنداشت یک دست بود. کمی مالیدم. بعد گفتم: اگه نظرم عوض شد چی؟ زهره گفت: یعنی چی گفتم: یعنی یه مدت با شما بودم خواستم با هم ازدواج کنیم. زهره گفت: قلبم وایستاد بیشعور خوب میای خواستگاری. گفتم: بیشعور میدونم . ولی من دوتاتون رو باهم میخواهم. نه تنها. بعد دستم رو از تو سینه محدثه برداشتم . که همون موقع بتول خانم اومد. گفت: دکتر. حالا وقت داری. معالجمون کنی؟

تهران ۲۸گفتم: چشم. ولی یک لحظه دارم با خانمها صحبت میکنم. محدثه گفت: آقا دکتر برو کارت رو بکن بعدا بیا. من به بتول خانم گفتم: پس به آقا عبدالله بگید بیاد. بتول خانم هم به شوهرش و عروسهاش گفت: پاشدن اومدن عقب. دیدم حامد هنوز بیداره. به حامد گفتم: بیا این وسط یه جا بنداز یه حالی به بتول خانم بده. بتول خانم سریع گفت: آره پسرم خدا عمرت بده. حامد هم سریع یه زیر انداز برداشت برد پشت صندلی حنا و تی گل . جلو بوفه چون یه کمی بازتر بود انداخت یه بالشت هم انداخت و بتول رو خوابواند و مشغولش شد. منم دیدم همه خواب هستن فقط. سهیلا بیداره. به سهیلا گفتم: میتوانی حالی به آقا عبدالله بدی؟ اونم سریع پاشد. بالشتش رو برداشت رفت کنار حامد و بتول خانم انداخت و دست آقا عبدالله رو هم گرفت با خودش اونجا جا کرد. و مشغول خوردن کیر آقا عبدالله شد. دیدم همه خوابیدن. ثریا و حسین و صادق هم تو بوفه مشغول هستن. دیدم فقط خودم و بهنام هستیم. رعنا رو کنار بهنام نشاندم گفتم: بهنام بکنش. آبت رو هم حتما توش بریز. باید حامله بشه . اگه نشه کونت رو پاره میکنم. خودم هم لعیا رو بردم. آخر رو صندلی خودم و ثریا. اول کمی با لباش بازی کردم بعد سینه هاش رو میمالیدم. بعد دامنش رو زدم بالا شورتش رو کشیدم کنار مشغول خوردن کوس شدم. داشت منفجر میشد. بعد کیرم رو کردم تو کوسش ده دقیقه ای کردم آبم اومد و با فشار ریختم توش. بعد بغلش کردم. و ازش پرسیدم. چطور بود. گفت: عالی بود. اولین باری بود. که دوبار ارضاع شدم. گفتم: از شوهرت برام تعریف کن . گفت: مرد خوبیه. هر روز میره سرکار. وقتی میاد خونه خسته است. حال کردن من رو هم نداره. پرسیدم: کیرش کوچولو است گفت: نه خوبه بزرگه ولی هر وقت هم میخواهد بکنه. تا میرسه به کوسم آبش اومده. گفت: کاشکی میشد یادش بدی اینکارهای که شما میکنید بکنه. گفتم: کوست رو بخوره. گفت: آره. گفتم: کیرش رو خوردی. گفت: نه گفتم: بشین رو دوتا زانو تا یادت بدم. بعد گفتم دهنت رو باز کن. کیرم رو گذاشتم تو دهنش. گفتم: حالا بخورش. لیسش بزن . مکش بزن. فکر کن خوشمزه ترین بستنی دنیا رو داری. اونم اولش با اکراه میکرد بعد یواش یواش براش عادی شد. بعد دیدم کیرم شق شده. بلندش کردم پاهاشو باز کردم کیرم رو کردم تو کوسش اینباری بیست دقیقه ای شد نفسم بند اومده بود. تا آبم اومد ریختم توش. بعد لباسمون رو پوشیدیم کمی ازش لب گرفتم. دستم رو کردم تو سینه هاش و تو بغل هم خوابیدیم. با توقف اتوبوس بیدار شدم. دیدم هوا روشن شده بود. صدای حسین اومد که مسافرها برای صبحانه و نماز. نیم ساعت توقف داریم. همگی پیاده شدیم برای صبحانه و توالت. موقع سوار شدن بتول خانم عروسهاش رو جلو نشاند. خودش رفت پیش حامد نشست. آقا عبدالله هم کنار سهیلا نشست. بهنام و خاله طلا هم رفتن نشستن جای لعیا و رعنا. منم اومد برم سرجام که محدثه گفت: آقا دکتر حرف ما ناتمام مانده بود. صادق که پشت سرم بود گفت: تو اینجا جای من و سنهد و سهیل بشین. من با بچه ها میریم بوفه باشون کاردارم. بعد رفتن . منم نشستم. محدثه گفت: بیا جای من که وسط دوتامون باشی. صحبت کنیم. تا جام رو با محدثه عوض کردم. زهره دستم رو گرفت. گفت: وای به حالت اگه بهمون دورغ گفته باشی. فقط بخاطر دستمالی ما این حرفها رو زده باشی. برسیم تهران بیچاره ات میکنم. با دست چپم دستش رو گرفتم محکم فشار دادم تا دستم راستم رو ول کرد. بعد دستش رو گذاشتم رو کیرم فشار دادم. گفتم: هیچ وقت. منو تحدید نکن. حالا که اینطور شد. دروغ گفتم. میخواهی چه غلطی بکنی؟ زهره که بغزش گرفته بود. گفت: میبرمت تو کمیته بیچاره ات میکنم. گفتم: بچه میترسونی. آبروی خودت میره. دیدم از چشمهاش داره اشک میاد. دستش رو ول کردم. کشیدم تو بغلم. بهش گفتم: حرف مرد حرفه . ولی هیچ وقت منو تحدید نکن که بد میبنی. اونم همینطور که اشکهاش رو پاک میکرد. گفت: چشم. بعد پرسید یعنی واقعان ما رو دوست داری؟ صیغمون میکنی؟ گفتم: پس چی. فکر کردی شما دوتا رو به راحتی از دست میدم. محدثه که صدامون رو نمیشنوید چون یواش صحبت میکردیم ایستاد با سرمون. گفت: چی شد. تا دید چشمهای زهره قرمزه گفت: سرکاری بود. میخواست سو استفاده کنه؟ زهره گفت: نه. میگه حرف مرد حرفه. و رو حرفش هست ولی میگه اگه یکباره دیگه تحدیدش کنیم. پوست سرمون رو میکنه. منم رو کردم به محدثه گفتم: یه کمی بیا جلوتر چادرت رو من باشه که کسی نبینه. بعد زیپ شلوارم رو باز کردم کیرم رو درآوردم. به زهره گفتم: بگیرش. زهره که خشکش زده بود. گفت: نه. نمیتوانم. گفتم: قرار شد. رو حرف شوهرت حرف نزنی. اونم از ترس از دست دادن من. کیرم رو گرفتم منم. یکی دوتا دکمه محدثه رو باز کردم دستم رو کردم تو مانتوش از زیر تاپش رد کردم رسیدم به سینه اش. دستم رو کردم زیر کورستش و سینه اش رو گرفتم. محدثه هم که شک شده بود. تو گوشم گفت: خیلی پستی. نکن. منم با یه لبخند جوابش رو دادم بعد. دستم رو درآوردم. بردم پایین دکمه و زیپ شلوارش رو باز کردم. دوباره تو گوشم شروع کرد به التماس کردن که نه این رو نه. بزار وقتی صیغه شدیم. منم بدون توجه دستم رو کردم تو شلوار و شورتش. وای یه کوس بزرگ و پر مو. دیدم خیس .خیسه. انگشتم رو کردم توش بعد درآوردم کردم. تو دهنم گفتم: فکر کنم با تو ازدواج کنم. بعد همینطور که ایستاده بود. دستش رو گرفتم. گذاشتم روی کیرم و بعد چادر زهره رو باز کردم و دکمه و زیپ شلوارش رو باز کردم. زهره که به خودش می پیچید. من دستم رو کردم تو شورتش. کوس زهره هم پر مو بود ولی مثل اینکه کوچولو بود. گفتم: مال تو هم خوبه. حالا باید هم دیگه رو ببینیم صحبت کنیم. تا به توافق برسیم. آدرس خونشون رو گرفتم. خونه های سازمانی بنیاد شهید بود. محدثه گفت: اونجا که نمیشه باهم صحبت کنیم. اول باید با هم محرم بشیم که بتوانی بیای. ایست بازرسی داره. گفتم: پس شماره خونتون رو بدین که زن بزنم بیاید دفتر من. محدثه هم شماره خونه اش رو داد. گفت: اگه منم نبودم به بچه هام بگی. ما میایم. بعد پاشدم رفتم. سرجام بشینم که دیدم. سودابه و حسن. سرشون تو بوفه است. رفتم گفتم: چی شده؟ که دیدم. صادق کیرش رو کرده تو کون سهیل. اونم میخواهد زیر کیرش دربره از درد. سودابه و حسن هم تشویقش میکنن که مقاومت بکنه. حسن میگفت: تو دیگه مرد شدی. اونم قبول کرد. سودابه هم میگفت: آفرین پسر گلم. بعد صادق شروع کرد به تلمبه زدن. با دستش هم با کیر سهیل بازی میکرد. سهیل که از اینکار صادق خوشش اومده بود. کم کم یادش رفت. کیر صادق تو کونشه. بعد صادق. سهیل رو بلند کرد. به سهند گفت بخوابه. اونم سریع خوابید. صادق تا کیرش رو فشار داد تا ته رفت تو کونش. صادق با تعجب یه نگاهی به من و حسن کرد. منم زدم درکون سودابه گفتم: ماشالله سهند مثل خودت کونیه. اونم خندید گفت: فداش بشم. همون موقع صدای حسین اومد که گفت: وسایلتون رو جمع و جور کنید تا نیم ساعت دیگه میرسیم تهران. ما هم شروع کردیم. وسایلمون رو جمع و جور کردن. که حسن گفت: من چطور سودابه رو ببینم. گفتم: کجا داره میره . سودابه گفت: خونه خواهرم. گفتم: خوب. آدرسش رو بده . رفتم از حسین یه کاغذ و قلم گرفتم. آدرس خواهر سودابه رو یادداشت کردم. بتول خانم هم. همینطور که رو کیر حامد بالا و پایین می پرید گفت: آدرس هتل ما رو هم یادداشت کن. آدرس اونها رو هم یادداشت کردم و رفتم پیش محدث و زهره . آدرس اونها رو با شماره تلفنشون رو گرفتم. بعد قلم رو دادم به حسین. وقتی رسیدم ترمینال . با همه خداحافظی کردیم. تو همون ترمینال سه تا تاکسی گرفتیم رفتیم به سمت خونه.

تهران ۲۹موقعی که رسیدیم دم درب خونه. دیدم چندتا کارگر دارن درب خونه رو عوض میکنن . برای همین مجبور شدیم بیرون به ایستیم تا کارشون تمام بشه. رفتیم تو خونه. دیدم تمام موزایکهای تو حیاط عوض شده. رو پله های ورودی بودم که آقا سعید منو دید بلند گفت: به ببین کی اومده. خوش اومدی رجب خان. کجای؟ کم پیدایی. که با صدای سعید. همه اومدن بیرون. شهلا خانم تا منو دید پرید بغلم کرد. گفت: دلم برات تنگ شده بود. گفتم: مرسی اینجا چه خبره؟ گفت: هیچی وقتی خونه رو به شرکت شما فروختیم. خانم جان اومد خونه رو دید . همه اتاقها رو رنگ زد. توالت و حمام رو خراب کرد یک توالت و حمام بزرگ درست کرد. موزائیک های کف حیاط رو درست کرد. تخت های تو حیاط رو هم انداخت اینها رو تازه خریده. فقط مونده درب ورودی که به سمت کارگرها نگاه کرد گفت: اوستا گفته تا یک ساعت دیگه تمام است. گفتم: همه همسایه ها رو بگو بیان تو حیاط. میخواهم همسایه های جدید رو بهش معرفی کنم. شهلا خانم یه داد زد همه اومدن. تو حیاط و منم به بچه ها گفتم بیان تو. بعد سلام احوالپرسی گفتم: همه رو تخت ها مهربون بشینن . همه نشستن. گفتم: از این به بعد اینها با شما زندگی میکنن و با هم کار میکنید. پس بهتره اتاقها رو اینطور که من میگم تقصیم کنیم. اتاق اول آقا سعید و طوبی هستن. رو میدیم به صادق و تی گل با بهنام و حنا و اتاق دوم که مهتاب خانم هستش منم میرم پیششون. اتاق سوم که آقا جواد و سوگل با سعید و طوبی هم اتاق میشن. اتاق چهارم آقا شاپور و روح انگیز خانم با خاله طلا هم اتاق میشن. اتاق پنجم هم بهناز و سفورا و سیما هم خونه میشن. اتاق ششم هم نرگس و فتانه و حسن هم اتاق میشن و اتاق هفتم. راستی آقا تقی کجاست؟ شهلا خانم گفت: خانم جان فرستادش. کمپ ترک اعتیاد. گفتم: پس اتاق هفتم هم هوریه و ثریا و ستاره با حمید. و اتاق آخری مال شهلا خانم. خود شهلا خانم با سجاد پسرش. که شهلا پرید وسط حرفم گفت: خانم جان. سجاد رو فرستاد سربازی که آدم بشه. گفتم: پس شهلا خانم با فریبا و نصرین و حامد. سوگل خانم گفت: پس ملیحه چی میشه؟ گفتم: اینجا دیگه خیلی شلوغ شده. ملیحه نمیتوانه درس بخوانه. فردا میبرمش یه جای خلوت. حالا هم همه برن اتاقهاشون رو درست بکنن حالا که ظهر برای شام همه دورهم جمع بشید بازم کارتون دارم. بعد رفتم سمت مهتاب خانم گفتم: میشه وسایلم رو برداری ببری تو اتاقمون. امشب خیلی بات کار دارم. بعد رفتم دم اتاق سوگل خانم گفتم: ملیحه رو بگو بیاد. اومد گفتم: ملیحه همین حالا وسایلت رو جمع کن بریم. بعد گفتم: تا این آماده میشه برم یه توالتی. رفتم ته حیاط توالت رو یه نگاه کردم دیدم حمام و توالت رو یکی کرده انباری بغلش رو هم داده بهش. گفتم: چه فکر خوبی. برم ببینم چند تا توالت و حمام توانسته توش دربیاره. درب توالت به بیرون باز میشد. رفتم داخل دیدم روبروم چهارتا روشوی است و بغل دستم دوتا. دقت کردم دیدم. کل توالت و حمام یک سالن یک تیکه است که سمت راست روشویی ها. هشت توالت کار شده چهارتا کنار هم و چهارتا روبروشون. یعنی یک توالت مشترک بود. خوشم اومد گفتم: چه فکر جالبی کرده خانم جان. سمت چپ رو نگاه کردم هشت دوش داشت که چهارتی روبروی هم مثل توالتها. یعنی کسی می اومد تو توالت یا حموم همه همدیگر رو میدیدن. خیلی خوشم اومد از فکر خانم جان. نشستم شاشم رو بکنم که حسن هم اومد. نشست کنارم بشاشه . گفت: این فتانه و نرگس چقدر مهربونن. گفتم: انقدر خوب هستن که من میخواستم باشون ازدواج کنم. حسن گفت: یعنی حال نمیخواهی؟ گفتم: نمیدونم به خیلیها قول ازدواج دادم. ولی این دوتا خیلی بچه های خوبی هستن. نمیدونم چکار کنم. حسن زن ندیده هم گفت: نگران این دوتا نباش با من. گفتم: یعنی چی با تو؟ گفت: من باشون ازدواج میکنم. گفتم: کون کش اول دو روز ببینشون بعد بگو. گفت: قبول تا دو روز دیگه بهت میگم. من که خنده ام گرفته بود. دستمون رو که شستیم زدم پشتش گفتم: حسن کوس ندیده من دارم میرم. حواست باش اینجا مشکلی پیش نیاد . حسن هم گفت: خیالت راحت. برودیدم ملیحه آماده است. موتور رو بردم بیرون و روشن کردم ساک ملیحه رو هم گرفتم گذاشتم جلوم . بعد خودش پرید بالا و منو محکم گرفت. منم راه افتادم. اول رفتم خونه زیب. زنگ زدم مامانش اومد درب رو باز کرد. رفتم تو. تا زینب رو دیدم پرید بغلم حسابی لب گرفتیم اصلان حواسش به ملیحه نبود تا ملیحه رو دید از تو بغلم پرید پایین. منم رو کردم به ملیحه گفتم: بیا تو هم لبهای زینب رو امتحان کن خیلی حال میده . زینب که تو شک بود. ملیحه اومد. لبش رو گذاشت رو لب زینب یه بوسش کرد بعد شروع کرد لبهاش رو خوردن. زینب هم چیزی نگفت باش همکاری کرد. که من زدم در کون ملیحه گفتم: کوسش رو نخوردی باید بخوری ببینی چیه. زینب رو نشوندم رو زمین. دامنش رو دادم بالا دیدم شورت پاش نیست. به ملیحه اشاره کردم. اونم بدون معطلی افتاد به جون کوس زینب. زینب هی میگفت: حالا نه. حالا کارت دارم گفتم: خوب بگو کارگاه رو راه انداختی؟ گفت: آه . آه . آره . آره. گفتم: فردا صبح نیروها رو میارم. گفت: باشه . آه . باشه. گفتم: خوب پس حل دیگه. گفت: آه . نه . یه چیز دیگه میخواستم بهت بگم. آه . گفتم: خوب بگو. گفت: من این ماه پریود نشدم . فکر کنم حامله شدم. ملیحه سرش رو از تو کوس زینب برداشت. منم گفتم: این که خیلی خوبه. گفت: آخه یه مشکلی هست. گفتم: دیگه چیه؟ گفت: رحمان ازم خواستگاری کرده. گفتم: بهش گفتی؟ گفت: نه دقیق ولی گفتم: یه مشکلی دارم. گفته هر چی باشه قبوله. تلفن خونه رو برداشتم زنگ زدم. انبار. خود رحمان برداشت. بعد سلام احوالپرسی. بهش گفتم: با موتور بیا اینجا کارت دارم. بعد گفتم: تا رحمان میاد هر دوتاتون لخت بشین. لختشون کردم. اول سوراخ کون ملیحه رو خوردم بعد سوراخ کون زینب . بعد نوبتی میکردم تو کونشون تا آبم اومد ریختم تو کون ملیحه. که صدای زنگ درب اومد . لباسهامون رو درست کردیم. رحمان اومد تو . ما هم پاشدیم بعد احوالپرسی و ماچ و بوسه . نشستیم . من رو کردم به رحمان گفتم: تو زینب رو دوست داری؟ سرش رو انداخت پایین گفت: آره گفتم: خودت میدونی که من باش خیلی خوابیدم؟ گفت: آره. گفتم: پس باش مشکل نداری؟ گفت: این مال قبل بوده. گفتم: آخه یه مشکل دیگه هم هست. گفت: چی؟ گفتم: زینب حامله است. با این هم مشکل نداری؟ رحمان که تعجب کرده بود گفت: نه. ولی اگه یکبار دیگه باش بخوابی با زنت میخوابم. گفتم: قبول پس من با زینب میخوابم تو هم با زنهای من میخوابی. رحمان با تعجب گفت: یعنی چی؟ گفت: ساده است من زن تو رو میکنم . تو هم زنهای منو. زینب گفت: مگه قرار چندتا زن بگیری؟ گفتم: چهارتا. بعد زدم پشت کمر رحمان گفتم: کونت پاره است باید هر چهارتا زنم رو بکنی. بعد مامان زینب رو صدا زدم گفت: یه توشک بیار. اونم آورد. وسط اتاق پهن کردیم . به مامان زینب گفتم: بشین نگاه کن. این آقا رحمان قرار دامادت بشه. بعد زینب گفتم: لخت شو. خودم هم کمکش کردم لختش کردم به شکم خواباندمش روی توشک کونش رو دادم بالا. یه لیس زدم به سوراخ کونش. به رحمان گفتم: به چی نگاه میکنی لخت شو دیگه. رحمان هم لخت شد. کیرش شق شق بود کیرش تقریبان اندازه مال من بود بزرگ و کلفت. کیرش رو گرفتم یه تف زدم سرش و با دست کیرش رو تفی کردم گذاشتم رو سوراخ کون زینب اونم یه فشار داد رفت تو مشغول کردن بود. تو آسمونها بود. مامان زینب هم هی قربون صدقه اش میرفت. به ملیحه گفتم: تو هم لخت شو. ملیحه هم لخت شد. بردمش کنار زینب کونش رو قنبل کردم. به رحمان گفتم: حالا ملیحه. کیرش رو گرفتم از تو کون زینب کشیدم بیرون کردم تو کون ملیحه. رحمان که اولین سکس گروهیش بود. خیلی حال کرده بود با تمام قدرت میکرد بعد دوباره گفتم: جابجا کن. رفت سراغ زینب . دیگه خوشش اومده بود. هی کون ملیحه. هی کون زینب. تا وقتی کیرش تو کون زینب بود آبش اومد. به ملیحه گفتم: لباس بپوش ما دیگه باید بریم. به رحمان هم گفتم: خیلی مبارکه. تا صبح بکنش . صبح هم بیا کارگاه بعد از اونجا با هم برید محضر عقد کنید. رحمان هم کلی تشکر کرد. من و ملیحه هم راه افتادیم به سمت خونه خانم جان.

تهران ۳۰ وقتی رسیدم درب خونه خانم جان دیدم فرهاد دم درب است. طبق معمول داشت یه دختره رو رد میکرد که بره. تا ما رسیدیم. من دو دید گفت: نامرد کجایی تو؟ منم از ما هم از موتور پیاده شدیم. فرهاد بغلم کرد و کلی احوالپرسی گفت: نامرد هفته دیگه امتحان دارم هیچی از این محاسبات رو متوجه نمیشم. باید کلی باهم کار کنی. گفتم: خیالت راحت. فکرش رو کردم. بزار بیام تو بهت میگم. فقط اگه میشه کمک ملیحه چمدونش رو بگیر تا من موتور رو بیارم تو. دیدم فرهاد تا رفت چمدون رو از ملیحه بگیره. مات و مبهوت خوشکلی ملیحه شده. منم همینطور که موتور رو میبردم تو صدا زدم. چکار میکنی؟ بیا تو دیگه. تا رسیدم تو فرنگیس خانم رو دیدم. اومد طرفم پریدم بغلش کردم. گفت: چکار میکنی؟ منم طبق معمول کاری به حرفهاش نداشتم حسابی میبوسیدمش. گفتم: خیلی دلم برات تنگش شده بود. فرنگیس هم گفت: حالا ولم کن. بیشعور فکر کردی دوست دخترته انقدر محکم بغل میکنی. میبوسی. با صدای من دیدم خانم جان هم از بالا اوم پایین سریع رفتم جلو بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید. گفت: خوش اومدی. موفق بودی؟ گفتم: فردا کارگاه رو راه می اندازیم. نیرو به اندازه شروع کار پیدا کرد. دستت شما هم درد نکنه از بابت. تعمییرات خونه. خانم جان هم خندید گفت: از فکرت خوشم اومد. خوب به فکر آینده هستی. اگه یکی دوتا دیگه از این خونهای بزرگ و ارزون گیر بیای برای آیندمون خیلی خوبه. همون موقع سارا از بالا اومد. پرید بغلم و بوسیدم و گفت: کجایی پس جزوههای حسابداریم همه مونده باید کمکم کنی. تازه بیا یه کاری هم بات دارم. منم به شوخی گفتم: چی شده مهربون شدی تو؟ گفت: حالا بهت میگم. همون موقع خانم جان گفت: این خانم خوشکل رو معرفی نکردی. گفتم: ملیحه مثل خواهرم میمونه. خیلی باهوشه داره برای کنکور امسال آماده میشه. دیدم اونجا خیلی شلوغ شده. بیارمش اینجا یک اتاق بهش بدید هم درس بخوانه هم چون من سرم شلوغه مشکلات ریاضی فرهاد و سارا رو حل کنه. خانم جان گفت: خیلی هم خوبه. بعد سمیه رو صدا زد. گفت: بیا اتاق کنار اتاق فرهاد که خالیه رو تمیز کن برای ملیحه خانم. سمیه هم گفت: چشم و رفت. منم گفتم: بهتر من برم ببینم این قوم تاتار دارن چکار میکنن. باید برای فردا آمادشون کنم. خانم جان گفت: چطور میخواهی ببریشون. زدم تو سرم گفتم: فکر این رو نکرده بودم. خانم جان گفت: با تاکسی ببرشون ولی به زینب بگو یه مینی بوس یا اتوبوس برای شرکت بگیره. گفتم: فکر خوبیه. بعد خداحافظی کردم. اومدم برم تو حیاط که دیدم سارا پشت سرم اومد. گفت: رجب کجا میری واستا کارت دارم. گفتم: بگو. گفت: تو دانشگاه با یه پسره آشنا شدم. خیلی خوبه. بهم قول داده بیشتر با هم آشنا بشیم قرار بیاد خواستگاریم . اسمش علی است. منم بغلش کردم. گفتم: خیلی مبارکه. ولی لطفان درسهات رو هم بخوان. از ملیحه کمک بگیر. خدایی ریاضی است. خیلی باهوشه. سارا که تو بغلم بود. بوسیدم و گفت: خیالت راحت. حتمارسیدم خونه . موتور رو بدم تو دیدم همه تو اتاقاشون هستن. رفتم سمت اتاق شهلا درب زدم. شهلا اومد درب رو باز کرد. دیدم لخت مادرزاده . رفتم تو گفتم: به به چه خبرا؟ یه بوسم کرد. گفت: دستت درد نکنه این حامد چه پسریه. آوردیش برا ما. گفتم: برای چی؟ گفت: از اون موقع تا حالا دوبار منو کرده دوبار نصرین و حالا هم برای بار دوم داره فهیمه رو داره میکنه. یکی زدم تو سر شهلا گفتم: خاک تو سرت اون بچه است شعور نداره شما چرا؟ خوب یکی دو روز میکنه دیگه نمیتوانه. شهلا گفت: راست میگی. رفتم داخل دیدم حامد داره تو کوس فهیمه تلمبه میزنه. خیس عرق بود. گفتم: چطور کوس کن. سرش رو آورد بالا نفس نفس میزد گفت: نمیاد. منم یکی زدم پس گردنش گفتم: بیشعور. لازم نیست یه روزه خودکشی کنی. اینها زنهای خودت هستن هرچقدر دوست داری بکن هیچ جا نمیرن. حامد گفت: نمیدونی چقدر ناز هستن. سه تاشون عالین. گفتم: روزی یکبار زنهات رو میکنی. بقیه اش میتوانی کوسشون رو بخوری . باشون عشق بازی کنی. لازم نیست مثل خر هی تلمبه بزنی. حالا هم کوسش رو بخور تا آبش بیاد. حامد گفت: راست میگی داش رجب. بعد گفتم: نیم ساعت دیگه چای و نون و پنیر بیارید دورهم تو حیاط بخوریم. بعد رفتم اتاق هفتم. درب زدم. حمید اومد درب رو باز کرد. دیدم هوریه تو بغل ستاره است. ثریا و حمید هم نشستن یه گوشه. گفتم: وسایلتون رو جابجا کردید مشکلی ندارید؟ . حمید گفت: برای چی من رو پیش سیما یا مامان و بابام ننداختی؟ گفتم: انداختم اینجا که ثریا آدمت کنه. رو کردم به ثریا گفتم: فکر کن حمید شوهرته. اگه دوباره بره کفتربازی من تو رو مسئول میدونم . شب پیش خودت می خوابونیش کیرش رو هم میکنی تو کوست که تکون نخوره. صبح زودهم بیدارش میکنی با خودت میاریش کارگاه. ثریا گفت: اگه به حرفم گوش نداد. گفتم: بزن تو دهنش. سیاه و کبودش کن که حرف حالیش بشه. حمید گفت: من نمیخواهم. من از این اتاق میرم. ثریا هم با دستهای توپلش یکی زد توگشش که اشک تو چشمهای حمید جمع شد. اومد بزنه تو گوش ثریا که دستش رو گرفتم. ثریا گفت: اگه یکبار دیگه رو حرف من حرف بزنی خودت میدونی. حالا هم موقع زن داریت است. و اومد لباسهای حمید رو درآورد و لختش کرد. خودش هم لخت شد. بعد حمید رو خواباند و افتاد به جون کیرش. منم اومدم بیرون رفتم. تو اتاق ششم که اتاق قبلی خودم بود. درب زدم حسن اومد بیرون لخت بود. گفت: بیا تو. رفتم دیدم نرگس و فتانه هم لخت هستن. حسن رفت پیش نرگس و فتانه بغلشون کرد. و گفت: راست میگفتی. این دوتا حرف ندارن. فتانه گفت: ما سه تا یه تصمیمی گرفتیم میخواهیم باهم ازدواج کنیم. خندیدم گفتم: شما سه تایتون گوه خوردید تا یکماه دیگه حق ندارید ازدواج کنید. چون پول نداریم. حسن گفت: گوسفند میفروشم. گفتم: تو غلط میکنی. کاری نکن به حنا بگم. مثل بچه آدم هر سه تایتون کار میکنید. ماه دیگه همینجا یه عقدی میکنید و جشن میگیریم. تا یکسال دیگه هم گوه میخورید بچه دار بشید. نرگس گفت: چرا؟ خدا پول بچه رو میرسونه. گفتم: خدا میرسونه ولی باید یکسال کار کنید که کارگاه به یه جای برسه بعد بچه. هر سه تاتون فهمیدید؟ حسن گفت: چشم هرچی داش رجب بگه. منم خندیدم هر سه تاشون رو بوسیدم گفتم مبارکه و اومدم بیرون. اتاق بعدی سیما و بهناز و سفورا بودن. درب زدم بهناز اومد درب رو باز کرد. رفتم تو دیدم اینها هم لخت هستن. گفتم: چکار میکنید؟ بهناز بغلم کرد و بوسید. گفتم: مرسی داش رجب بخاطر این دوستهای خوبی که بهم معرفی کردی. ما قرار شده همیشه با هم باشیم. منم خندیدم گفتم: وقتی یکی بیاد خواستگاریتون که یادتون میره. بعد اومدم بیرون. رفتم اتاق بعدی که آقا شاپوربود زنش روح انگیز خانم و خاله طلا. درب زدم. روح انگیز خانم اومد درب رو باز کرد. رفتم تو . کمی احوالپرسی کردیم بعد به روح انگیز گفتم: هم اتاقیتون چطوره؟ گفت: طلا خانم که مثل اسمش طلا است. ساکت و بی آزار. خندیدم گفتم: آقا شاپور ما تو هر کدوم اتاقها رفتیم همشون لخت بودن فقط شماها مثل اینکه با هم دیگه تعارف دارید. به خاله طلا گفتم: بیا جلو. لباس رو درآوردم . کورست که نداشت سینه های بزرگ و شلش افتاد بیرون. بد زیر شلواری و شورتش رو کشیدم پایین. روح انگیز و شاپور که داشت چشمهاشون از حدقه میزد بیرون ساکت نگاه میکردن. به روح انگیز خانم گفتم: بیا جلو اومد گفت: میخواهی چکار کنی؟ دستم رو انداختم زیر لباس یه تیکه اش که بکشم بالا. دیدم دستهاش رو داده بالا که راحت بتوانم درش بیارم گفتم: میخواهم لباسهات رو دربیارم. روح انگیزهم که خودش بهم کمک میکرد که لباش رو دربیارم. هی میگفت: نه . نه . خجالت میکشم. وقتی لباسش رو درآوردم یه بدن سفید افتاد جلومون گفتم: میشه بچرخی کورستت رو باز کنم. گفت: نه . روم نمیشه . گفتم: خودت رو لوس نکن دیگه سریع چرخید منم تا داشتم کورستش رو باز میکردم دیدم خودش سریع شورتش رو کشید پایین. بعد چرخید. دوتا سینه سفید افتاد بیرون کوسش هم سفید بود ولی مو داشت. بعد رو کردم به شاپور خان گفتم: حالا نوبت شماست اونم لخت شد. یه کیر قلمی و دراز افتاد بیرون. بعد گفتم: حالا راحت بشینیم. بعد رو کردم به روح انگیز خانم گفتم: آشپزیت چطوره؟ گفت: مگه میشه زن ترک آشپزیش بد باشه. گفتم: پس از این به بعد شما مسئول آشپزی هستید. تا بیست دقیقه دیگه هم. شامتون رو بیارید تو حیاط با هم بخوریم. بعد رفتم اتاق بعدی درب زدم سوگل خانم درب رو باز کرد. منو کشید تو. گفت: کجای پس؟ گفتم: برای چی؟ گفت: اینهمه رفتی ده کارگر بیاری بعد هرچی مرد جوان دادی به اتاقهای دیگه. من و طوبی هم کیر میخواهیم. گفتم: پس سعید و آقا جواد شلقم هستن. سوگل گفت: سعید کوس کش که با یه دختر ساغی مثل خودش رفیق شده. مونده این جواد که قبلان هم زورکی من و میکرد. حالا که باید هم منو بکنه هم طوبی رو. گفتم: نمیدونستم. چشم. سوگل گفت: یکی گیر میاری هر سه تامون رو بکنه. گفتم: شما که دوتا هستید. گفت: پس جواد شلقمه. گفتم: چکارآقا جواد داری؟ گفت: به تو چه؟ مردی که دوتا زن زیر کیرش باشه نکنه. باید کون بده. گفتم: چشم. هر چی شما بگید. حالا من دیگه برم شما هم برای بیست دقیقه دیگه با شامتون تو حیاط باشید. اومدم برم که سوگل دستم رو گرفت و گفت: کجا. بیا مثل همون سری کوسمون رو خوردی بازم بخور. بعد به طوبی گفت: اول تو بیا جلو. منم زانو زدم. سرم رو کردم زیر دامن طوبی. شورتش رو زدم کنار شروع کردم به خوردن. دو دقیقه نشد. که ارضاع شد. سوگل دامن و شورتش رو کشید پایین اومد جلو. مشغول خوردن کوس سوگل شدم که مال اینم دو سه دقیقه نشده ارضاع شد. گفتم: خیلی حشری هستید. خیلی هم تو کف. سوگل گفت: شب بیا اینجا بخواب. گفتم: بخدا نمیتوانم. فردا شب حتما. بعد اومد بیرون. اتاق بعدی مهتاب و بچه هاش بودن. درب زدم . مهتاب اومد دم درب. تا من و دید گفت: دیگه ما رو نمیشناسی. رفتی که رفتی. خوب بگو چکار داری؟ گفتم: اولش که تا بیست دقیقه دیگه همه تو حیاط جمع میشن برای شام. دوم امشب میام تو اتاقمون باید پنج تای با هم حرف بزنیم. مهتاب گفت: در مورد چی؟ گفتم: زندگی مشترک. یه لبخندی زد و گفت: حتما. بعد رفتم اتاق آخر بدون درب زدن رفتم تو. دیدم صادق داره بهنام رو میکنه. بهنام هم کیرش تو کوس تی گله. حنا هم نشسته رو دهن تی گل. اونم داره کوسش رو میخوره. با دیدن من حنا گفت: تو هم بیا خیلی حال میده. گفتم: من خیلی خسته هستم. این بغل یه چورتی میزنم تا بیست دقیقه دیگه همه برای شام میان تو حیاط .اگه خوابم برد بیدارم کنید.تا سرم رو گذاشتم زمین دیگه چیزی نفهمیدم.