داستان سکسی

داستان های سکسی امروز | پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۰

با صدای حنا به خودم اومدم. چشمهام رو باز کردم حنا گفت: پاشو دیگه همه تو حیاط هستن. گفتم: چند وقته خوابیدم؟ حنا گفت: نیم ساعت. دیگه پاشو . همه منتظر تو هستن. منم بلند شدم با حنا رفتیم تو حیاط همه بودن. داشتن شام میخوردن. منم رفتم دست و صورت شستم اومدم شام خوردیم. بعد من همه رو ساکت کردم گفتم: میخواستم یه چیزهای رو بهتون تذکر بدم. گفتم: اول: مدیریت این خونه با شهلا خانم است. هر مشکلی بود به ایشون میگید. کرایه اتاقتون رو هم میدید به شهلا خانم. دوم: حنا و تی گل مدیر یا همون سرکارگر کارگاه هستن. سرپرست کارگاه هم آقا رحمان است که فردا می بینینش. سوم: از این به بعد مسئول غذا آقا شاپور و روح انگیز خانم و خاله طلا هستن. برای ظهر غذا ساده مثل نون و پنیر می بریم و عصر که برگشتیم. غذایی که مسئولین غذا درست کردن میخوریم. فردا ساعت هشت صبح همه صبحانه خورده تو حیاط باشن. که بریم سرکار. بعد کمی صحبت و خوش و بش هر کسی رفت تو اتاقش. منم با مهتاب و بچه هاش رفتیم. تو اتاقمون. وقتی رفتیم داخل مهتاب یواش تو گوشم گفت: کجا میخوابی؟ منم رو کردم به بچه ها گفتم: جاها رو بندازید بیاید بشینید باتون کار دارم. بچه ها هم جاها رو پهن کردن. نشستیم رو توشکها. گفتم: بچه ها میخواستم یه چیزی بهتون بگم. فاطمه گفت: چی؟ گفتم: میخواستم بگم اگه شما اجازه بدین میخواهم امشب از یکی خواستگاری کنم. که دیدم زهرا یه لبخندی زد و روسریش رو درست کرد. علی گفت: از کی میخواهی خواستگاری کنی؟ گفتم: با اجازه شما از مهتاب جون خودم. که دیدم زهرا اخماش رفت توهم و گفت: اصلان هم اجازه نیست. تو خجالت نمیکشی جایی اینکه از من خواستگاری کنی داری از مامانم خواستگاری میکنی. که هم سن مامانته. و بعد بغز کرد. منم بغلش کردم. بهش گفتم: سن که مهم نیست. دوستش دارم. تازه تو که هنوز مدرسه داری بزار دبیرستانت تمام بشه. اگه بازم خواستی با من ازدواج کنی. خودم میگیرمت. زهرا همینطور که بغز کرده بود گفت: قول میدی؟ گفتم: قول میدم. حالا پس هر سه تاتون موافقید؟ بچه ها هم گفتن: آره. گفتم: پس از این به بعد من. بابا رجب هستم. حالا هم برای اینکه من و مهتاب زن و شوهر بشیم باید با هم سکس کنیم. فاطمه گفت: یعنی چکار کنید؟ گفتم: حالا براتون توضیح میدم. ولی اولش بگم. من دوست دارم از این به بعد شب ها موقع خواب هممون تو خونه لخت باشیم. راحت . علی گفت: یعنی چطور؟ منم پاشدم لباسهام رو درآوردم. شدم با یه شورت. فاطمه گفت: اینطوری؟ منم شورتم رو کشیدم پایین. گفتم: اینطوری. تا مهتاب اومد بگه زشته نه نکنید. دید هر سه تاشون مثل من لخت مادرزاد شدن. مهتاب که افتاده بود به من و من گفتم: لخت میشی یا بیایم چهارتای لختت بکنیم. همینطور که هر چهارتامون منتظر لخت شدن مهتاب بودیم رفتم پشت سر زهرا. از پشت بغلش کردم مثل مامانش ریزه پیزه بود. دست انداختم رو سینه هاش. سینه هاش کوچولو و سفت بود. ولی مثل مال مامانش سرسینه های برجسته داشت. تا کمی مالیدمش. سرسینه هاش شق شد. مهتاب که دید چاره ای نداره یواش یواش لباسهاش رو درآورد. بعد که لخت شد. رفتم بغلش کردم. یه لب ازش گرفتم. بعد به بچه ها گفتم: یاد بگیرید کسی رو که دوست دارید باید لبهاش رو ببوسید. بعد برای شهوتی کردنش لباش رو بخورید. بعد جلوشون شروع کردم به خوردن لبهای مهتاب. بعد رو کردم به بچه ها گفتم: یاد گرفتید؟ اونها هم گفتن: آره. رفتم شروع کردم از زهرا لب گرفتن. بعد از علی لب گرفتم بعد فاطمه. بعد برگشتم سمت مهتاب خواباندمش رو توشک و به بچه ها گفتم: حالا کارهای که زنها رو حشری میکنه گردنش رو میخوردم و نوازشش میکردم. بعد به بچه ها گفتم: دونه دونه بیان رو مهتاب امتحان کنید. اول زهرا اومد بعد علی بعد فاطمه. گفتم: حالا سینه. بچه ها زنها خیلی رو سینه حساس هستن وقتی سینه هاشون رو میخورید خیلی حشری میشن. بعد شروع کردم به خوردن سینه های مهتاب. بعد سمت راستی رو گرفتم. به زهرا گفتم: تو سمت چپی رو بگیر هر کاری من میکنم تو هم بکن. بعد گفتم: حالا بده به علی . بعد فاطمه. حسابی سینه های مهتاب رو خوردیم. بعد رفتم پایین. گفتم: این قسمت خیلی مهم است. وقتی زنها بچه هستن بهش میگن ناناز وقتی بزرگ میشن بهش میگن کوس. خوشمزه ترین جای زنها هم همین کوسشون است ولی باید برای خوردن این بالاش که چوچولیش است لیس بزنی و مک بزنی. بعد شروع به خوردن کردم. آه و اوه مهتاب بالا رفت. بعد به زهرا گفتم: حالا نوبت تو است. زهرا خورد گفت: یه کمی شورمزه است. گفتم: کمی بیشتر بخور. مزه عشق هم میده . کمی بیشتر خورد. مهتاب افتاده به آه و اوه منم شروع کردم کوس زهرا رو مالیدن. زهرا که حشری شده بود. دیگه ول کن کوس مهتاب نبود که بهش گفتم: دیگه بسه. نوبت علی است. علی اومد شروع کرد به خوردن. اولش خوشش نیومد. ولی یواش یواش خوشش اومد منم با کیر کوچولوش بازی میکردم. بعد نوبت فاطمه شد. فاطمه هم همینطور که کوس مهتاب رو میخورد منم با کوسش بازی میکرد. حسابی حشری شده بود. دیدم حال مهتاب خیلی خرابه حالاست که ارضاع بشه. به بچه ها گفتم: دقت کنید حالا ببینید زنها چطور ارضاع میشن. دست زهرا و علی رو گذاشتم روی شکم مهتاب که همینطور که فاطمه کوس مهتاب رو میخورد. آبش اومد. و شروع کرد به لرزیدن و نبض زدن. به بچه ها گفتم: اینطوری زن ارضاع میشن یا آبشون میاد. حالا بیاین تو کوس رو ببینید. فاطمه رو بلند کردم. لا کوس مهتاب رو باز کردم گفتم: سوراخ بالای مال جیش کردن است و زیری مال اینکه کیر مردها بره توش. بعد علی رو بلند کردم گفتم: مال مردها وقتی بچه هستن بهش میگن دودول وقتی بزرگ میشن میگن کیر. برای حشری کردن مرد باید کیرش رو بخوری تا شق بشه. بعد کیر کوچولو علی رو کردم تو دهنم. گفتم: به این میگن کیر خوردن یا ساک زدن یاد بگیرید. کمی ساک زدم بعد کیر علی رو دادم فاطمه بخوره . مال خودم رو هم دادم به زهرا کمی خوردن. بعد من پاهای مهتاب رو باز کردم . گفتم: دقت کنید کجا میره . کیرم رو کردم تو کوس مهتاب بعد شروع کردم به تلمبه زدن. زهرا گفت: مال همه زنها انقدر راحت کیر میره توش. گفتم: نه. دختر بچه ها کوسشون اول تنگه و یه سری پوست اضافه داره که بهش میگن پرده. باید کیر بره توش پاره بشه یا همون باز بشه. کمی خون بیاد. بعد دیگه راحت میشن. زهرا گفت: میشه مال منم باز بکنی گفتم: نه برای روز عروسی لازمش داری بهتر تا اون موقع از کون بدید . زهرا گفت: چطور؟ گفتم: برو کرم نرم کننده بیار از رو کمد مامان مهتاب. اونم رفت و آورد. گفتم: بشین رو دوزانو بعد مدل سگیش کردم. افتادم به جون سوراخ کونش حسابی خوردم و کوسش رو مالیدم. حسابی که حشری شد. سوراخ کونش رو چرب کردم. اول یه انگشت کردم خیلی دردش گرفت. بعد با یک انگشت تلمبه میزدم بعد کردمش دوتا یه جیغی زد. گفتم: میخواهی نکنم. گفت: نه بکن دیگه. منم به زور انگشت دوم رو کرد. خیلی دردش گرفته بود. دوتا انگشتم رو نگه داشتم. کمی که آروم شد. با دوتا انگشت تلمبه میزدم که یواش یواش آه و اوهش بالا رفت. با اون یکی دستم کوسش رو میمالیدم. تا ارضاع شد. بعد به علی گفتم: تو بیا اون رو هم مدل سگی کردم و افتادم به جون سوراخ کونش. حسابی خوردم. بعد کرم رو برداشتم سوراخ کونش رو چرب کردم. یک انگشتم رو هم چرب کردم تا فشار دادم تا ته رفت تو. درش آوردم دوتایی کردم باز تا ته رفت تو. گفتم: علی جان خوب کونت گشاده زیاد کون دادیی؟ علی گفت: نه. با امیر دوستم وقتی با هم بازی میکنیم کیرهامون رو هم توکون هم میکنیم. منم تا این رو شنیدم کیرم رو گذاشتم دم سوراخش. چون سوراخش هم کرم زده بودم با یه فشار تا ته رفت تو. حسابی تلمبه زدم. با اینکه کونش کوچیک بود ولی خوب کون میداد. درحال کردن بودم که فاطمه گفت: حالا نوبت منه. کیرم رو کشیدم بیرون. به علی گفتم: تو برو کیرت رو بکن تو کوس مامان مهتاب. تا من فاطمه رو باز کنم. فاطمه که آماده بود. تا انگشتم رو کردم توش دیدم از مال علی هم گشادتره. چرخوندمش انگشت کردم تو کوسش دیدم کوسش هم بازه. رو کردم به مهتاب گفتم: اینکه از جلو و عقب باز بازه. مهتاب که زیر علی بود. علی رو هل داد کنار گفت: چی گفتی؟ اومد بالاسر ما. نشونش دادم. مهتاب با وحشت از فاطمه پرسید: کی این کار رو بات کرده؟ فاطمه گفت: چکار؟ گفتم: همین که کیرش رو کرده تو کوس و کونت. گفت: کسی نکرده. گفتم: پس چی رفته توش. گفت: با دوستم نسترن وقتی بازی میکنیم. خیار میکنیم اینجاهامون. منم تا این رو شنیدم. گفتم: برای دوتا بچه دوازده . سیزده ساله خیلی زوده. بعد پاهاشو باز کردم کیرم رو کردم توش. وای مثل پنبه بود. نرم . نرم. انگار کیرم تو آسمونها بود. علی و مهتاب نگاه میکردن که گفتم: چرا معطلی. علی هم سریع دوباره پرید رو مهتاب و مشغول کردنش شد. همینطور که تلمبه میزدیم . علی گفت: آبم داره میاد. گفتم: بریز توش. مشکل نداره حامله هم بشه مال خودمه. علی هم آبش رو ریخت تو کوس مهتاب. بعد از خستگی افتاد سرجاش خوابید. منم همینطور که میکردم دیدم فاطمه لرزید. منم کیرم رو کشیدم بیرون چرخوندمش و کیرم رو گذاشتم رو سوراخ کونش با اولین فشار تا ته رفت تو. همینطور که فاطمه رو از کون میکردم متوجه زهرا شدم که یک گوشه نشسته بود و یواش برای خودش گریه میکرد. منم کیرم رو کشیدم بیرون و فاطمه رو بوسیدم. فاطمه هم از خستگی سریع رفت سرجاش کنار علی خوابید. منم به مهتاب اشاره کردم. اونم تا زهرا رو دید. هر دوتامون رفتیم زهرا رو بغل کردیم. گفتم: چی شده دختر خوشکلم. زهرا هم با بغز گفت: تو جای اینکه بیای خواستگاری من. اومدی خواستگاری مامان مهتاب. بجای اینکه منو بکنی. این دوتا رو میکنی. ازت بدم میاد. منم همینطور که نوازشش میکردم. مهتاب گفت: عزیزم آخه تو پرده داشتی. زهرا گفت: نمیخواهم . دیگه دوستون ندارم. منم بغلش کردم. و بعد درازش کردم روی توشک به مهتاب گفتم: دستمال بیار. مهتاب گفت: میخواهی چکارکنی؟ گفتم: هیچی میخواهم دختر گلم رو از کوس بکنم. زهرا با شنیدم این حرف نیشش باز شد. کیرم رو گذاشتم دم کوس کوچولو زهرا. بعد کف دستم رو گذاشتم رو دهنش که جیغ زد. صداش نره بیرون. بعد با یه فشار کیرم رو کردم تو کوسش. تا ته فرستادم تو دیدم. زهرا صداش در نمیاد. ولی چشمهاش پر اشک شده از درد. منم کمی تو کوسش تلمبه زدم که کامل پرده اش پاره بشه. بعد کیرم رو کشیدم بیرون. مهتاب تا دید کیرم خونیه. با دستمال کیرم رو پاک کرد بعد کوس زهرا رو پاک کرد. منم دوباره کیرم رو فرستادم. تو کوس زهرا. ده دقیقه ای تو کوسش تلمبه زدم که دیدم آبم داره میاد کشیدم بیرون. ریختم رو شکمش. زهرا که به خواسته اش رسیده بود. تو چشمهاش خوشحالی برق میزد. رو کردم به مهتاب و بوسیدمش. گفتم: تو بخواب. من دخترم رو ببرم حمام بشورمش. بعد دوتا حوله برداشتم یکی دور خودم پیچیدم یکی دور زهرا. بعد با هم رفتیم طرف حمام همه خواب بودن. حوله ها رو گذاشتم تو رختکن. بعد با هم رفتیم زیر دوش. همینطور که میشستمش قربون صدقه اش هم میرفتم. به زهرا گفتم: چطور بود؟ گفت: عالی. طبق قولی که دادی بام ازدواج هم میکنی؟ گفتم: اگه بخواهی آره. ولی اگه زنم بشی بعد کمی زندگی و کردنت میرم یه یا دوتا زن دیگه میگیرم. دیگه همیشه مال تو نیستم ولی اگه دخترم باشی همیشه. بابا رجب مال خودته. اگه صدتا زنم بگیرم بازم تو دختر بزرگ منی یعنی بابا رجب مال خودته. حتی شوهر هم بکنی باز تو دختر بابای هستی. کمی فکر کرد. گفت: آره اینطور بهتره. همیشه مال خودمی. کون زنهات رو هم پاره میکنم. بعد بغلش کردم زیر دوش حسابی از هم لب گرفتیم. بعد شروع کردم به شستنش از بالا مشغول شدم تا رسیدم به کوسش حسابی تمیزش کردم. بعد زانو زدم جلوش سرم رو بردم جلو. مشغول خوردن کوسش شدم. زهرا تو آسمونها بود که برای بار دوم ارضاع شد. بعد گفت: بابای. جیش دارم. همینطور که کوسش رو میخوردم. گفتم: جیش کن. زهرا هم جیش کرد. اولش سختش بود نمی اومد. ولی کمی که زور زد اومد. تازه خوشش اومده بود تو دهنم جیش میکرد تو صورتم. حسابی هر دوتامون حال کردیم. بعد دوش گرفتیم و رفتیم تو اتاق. هم خواب بودن. یواش رفتیم سرجامون. همدیگر رو بغل کردیم. زهرا دست راستم رو گرفت. گذاشت لای پاش. بعد همینطور تو بغل هم خوابیدیم.

تهران ۳۲صبح با صدای مهتاب بیدار شدم. بچه ها هنوز خواب بودن. مهتاب برام صبحانه آماده کرده بود. خوردم و یک لب از مهتاب گرفتم اومدم بیرون دیدم همه آماده هستن. به حامد گفتم: بپر سرخیابان سه تا تاکسی بگیر. اونم رفت گرفت و اومد. اولی صادق و بهنام جلو و عقب هم تی گل و حنا و بهناز نشاندم سفورا رو هم روپای بهناز . تاکسی دوم ثریا و حمید جلو و عقب هم شهلا و نصرین و حامد. فهمیه رو هم رو پای حامد نشاندم . تاکسی سوم طوبی و سی گل جلو و عقب هم هوریه و نرگس و حسن رو پاش هم فتانه رو نشاندم. خودم هم با موتور ستاره رو جلو و سیما رو عقب خودم. رفتیم به سمت کارگاه.وقتی رسیدیم. عمورجب درب رو باز کرد رفتین داخل پول ماشینها رو دادم وبچه ها رو پیاده کردم. دیدم رحمان و زینب هم از تو سالن اومدن بیرون. همون موقع دیدم خانم جان و زیور هم اومدن با ماشین. همگی رفتیم داخل. همه پچ پچ میکردن . همه رو ساکت کردم. گفتم: اجازه بدید. کارهاتون رو بهتون بگم. به خانم جان اشاره کردم گفتم: اینشون ملک خاتون خانم یا بقول ما خانم جان بزرگ ماست و رئیس همه . ایشون همه زیور خانم جزو هیئت مدیره . اینم زینب خانم مدیر مالی شرکت و از این به بعد سیما هم ایشون کار میکنه. مسئول اداری کارگاه قالی بافی و انبار هم آقا رحمان است. مسئول کارگاه قالی بافی حنا است و مسئول کارگاه گلیم تی گل است. صادق هم مسئول تدارکات است همین حالا هم برو با آقا رحمان هرچی میخواهی بخر و دارهای قالی رو درست کن. بعد گفتم: گروه ها هم دو نفره است. ثریا و حمید یک گروه . فهمیه و نصرین . نرگس و فتانه . شهلا و هوریه . طوبی و سی گل هم با هم . حسن و حامد و بهنام هم با تی گل قسمت گلیم هستن. بهناز و سفورا هم تابلو فرش می بافن. ستاره گفت: پس من چی گفتم: شما باید بری مدرسه. بعد رو کردم به حنا و تی گل گفتم: برید گروهاتون رو دست کنید وقتی رحمان و صادق هم برگشتن کمکشون کنید. دارهای قالی رو درست کنن. به زینب هم گفتم: این سیما خانم هم در خدمت خودت دستیار خودته هر کاری دوست داری باش بکن. زینب گفت: پس کاشکی من و سیما میرفتیم حجره اونجا به کارهامون برسیم. سریع حامد رو صدا کردم گفت: برو سرجاده یک ماشین بگیر زینب خانم و سیما میخواهن برن شهر. بعد خودم هم با جانم جان و زیورخانم و ستاره رفتیم سمت انبار. که تو دفتر بشینیم و صحبت کنیم. ولی چون هنوز از وست دیوار راه درست نکرده بودیم مجبور بودیم بریم از درب بیرون و از درب قبلی بریم داخل. من و ستاره پریدیم پشت موتور. خانم جان و زیور خانم هم با ماشین رفتیم بیرون از کارگاه که از درب انبار بریم داخل محوطه. رفتیم تو دفتر نشستیم. عمو رجب هم برامون چایی آورد. خانم جان گفت: رضا پسرم میگه اوضاع شرکتش خرابه داره ورشکسته میشه. میگه حساب و کتابهاش نمیخونه. از ما خواسته باش شراکت کنیم. نظرتون چیه؟ من گفتم: خوبه. چند درصد شراکت؟ خانم جان گفت: منتظر پیشنهاد ماست. اون بدبخت خیلی گرفتاره. زیور گفت: پنجاه پنجاه خوبیه گفتم: نه. نامردیه. چهل ما. شصت آقا رضا. خانم جان گفت: منم موافقم. زیور هم قبول کرد. گفتم: ولی قبل از اینکه پول بهش بدیم باید زینب رو بزاریم حساب و کتابهای شرکت رو درست کنه. بعد پول بریزیم تو شرکت. خانم جان رو کرد به من گفت: پس تو برو دنبال کار شرکت رضا. من و زیور هم حواسمون به مغازه ها و کارگاه هستیم. ولی خدای هر کاری میکنی زود باش که نگران پسرم هستم. زیور خندید و گفت: یکی یدونشه دیگه. خانم جان هم گفت: مگه اشکان خان یکی یدونه شما نیست نه درس میخونه نه کار میکنه. ۲۴ سالش شده هنوز پول تو جیبی میگیره. زیور گفت: خوب چکارش کنم بچه است دیگه. خانم جان گفت: فکر کنم کمی از بچگیش گذشته. سربازی هم که نزاشتی بره. پول دادی براش معافی درست کردی. گفتم: بسپارش به من آدمش میکنم. خانم جان گفت: فکر خوبیه. زیور گفت: آخه بچه ام گناه داره. گفتم: بچه ات از من بزرگتره. زیور گفت: تو فرق داری. خانم جان گفت: فرق داری و زهرمار. فردا صبح ساعت هشت که میای دنبال من اشکان رو هم میاری. گفتم: یک ساک لباس هم براش بزار. زیور گفت: چرا؟ گفتم: قرار نیست دیگه شب بیاد ور دل مامانش لوسش کنه. میاد پیش خودم. خانم جان گفت: حرف دیگه. پیشنهاد دیگه. زیور گفت: من فکر میکنم باید کمی رو زمین سرمایه گذاری کنیم. جنگ چند سال تمام شده یواش یواش ساخت و ساز شروع میشه. تا هنوز رونق ندار باید بخریم. من پاشدم رفتم طرفش یه بوسی از لبش کردم. گفتم: تو چقدر مخی. ایول منم با پیشنهادش موافقم. خانم جان هم گفت: منم موافقم. پس هر کداممون زمین خوب و ارزون دیدم. خبر بدیم. بعد جلسه رو تمام کردیم. خانم جان گفت: پس زودتر برو سراغ رضا. منم پاشدم رفتم از خانم جان یه لب حسابی گرفتم. بعد هم زیور و خدا حافظی کردم. راه افتادم طرف شرکت آقا رضا. طبق آدرسی که خانم جان داده بود تو خیابان کارگر شمالی بود. تو یه پاساژ قدیمی تعطیل. یعنی طبقه دوم پاساژ که از تو کوچه راه داشت. رفتم بالا. درب زدم و رفتم داخل. ورودی بزرگ بود. میشه بگی یک اتاق مربع بود که اولش سمت چپ یه آبدارخانه بزرگ بود بعد سمت چپ یک درب دیگه بود. و سمت راست هم سرویس توالت بود و کنارش یک اتاق دیگه و روبرو هم یک اتاق بزرگ بود که از سمت راست بعد اون اتاق سمت راستی درب داشت. تا رفتم داخل یک جوان ۲۵ یا ۲۶ ساله از تو آبدارخون اومد. گفت: بفرمایید امری داشتین؟ گفتم: میخواستم مهندس اقبالی رو ببینم. پسره به چند تا صندلی داغونی که توی سالن بود اشاره کرد گفت: بفرمایید تا من بهشون بگم. بعد موقع رفتن گفت: بگم کی باشون کار داره؟ گفتم: بفرمایید رجب. پسر تا رفت تو دیدم سریع آقا رضا اومد بیرون. و باهام دست داد گفت: چطوری رجب از طرف خانم جان اومدی؟ گفت: بله آقا مهندس که همون موقع دیدم از اتاق سمت چپی یک خانم مانتویی لاغر و ریزه اومد بیرون. آقا رضا تا دید. خانم مانتویی اومد بیرون. معرفی کرد گفت: مژگان خانم . منشی و مسئول مالی شرکت هستن و ایشون هم آقا رجب که از طرف خانم جان اومدن. بعد به اتفاق رفتیم تو اتاق آقا رضا. آقا رضا پشت میزش نشست . منم روی مبل جلو میزش و روبروم هم مژگان خانم. آقا رضا سریع پرسید: نتیجه جلستون چی شد؟ موافقت کردن؟ من دقت کردم دیدم این مژگان خانم خیلی گوشاش رو تیز کرده. منتظر جواب منه. منم گفتم: با شراکت موافقت کردن. سهام هم ۶۰ برای شما و ۴۰ برای شرکت ما. مژگان خانم گفت: کی پول به شرکت تزریغ میشه. گفتم: شرکت ما از نظر مالی مشکل نداره هر چقدر که لازم باشه. دیدم مژگان خانم یه لبخنید زد و معلوم بود عشق کرده . برام یه کم عجیب بود که چرا آقا رضا منشیش رو آورد تو جلسه کاری و این پولها چه ربطی به منشی داره که انقدر خوشحال شد. بعد گفتم: ولی شرکت دوتا شرط داره. که سریع مژگان خانم گفت: چه شرطی؟ گفتم: برای شما هیچی برای مهندس اقبالی شرط گذاشتن. که دیدم گفت: من و مهندس نداریم. که آقا رضا با من . . .من .. . اومد درستش کنه. گفت: منظور خانم عباسی اینکه که چون مسئول مالی شرکت هستن. باید از همه چیز با خبر باشن. همونجا دوزاریم افتاد که یه خبرهای است بین این دوتا. به رو خودم نیاوردم گفتم: یکی اینکه هر پولی وارد شرکت میشه یا خرج میشه. چه از طرف ما چه از طرف شما باید با نظارت من باشه. دوم اینکه نیروهای شرکتتون خیلی کم هستن. ما ترجیح میدیم که شما که مسئول مالی هستین یک پادو داشته باشید. که تو کارها کمکتون کنه. و یک منشی که جواب تلفن بده. مژگان خانم گفت: مگه خانم جان به پسرش اعتماد نداره که شما رو گذاشته بالا سر پسرش. گفتم: خانم جان اعتماد داره ولی شرکت ما چهارتا سهام دار داره درست خانم جان بیشتر سهام رو داره ولی ما سعی کردیم تو شرکتمون همه چیز روشن و شفاف باشه. که آقا رضا گفت: خیلی هم خوبه من مشکلی ندارم. بعد دوباره مژگان خانم گفت: نیرو لازم نداریم. ما تو پرداختهای همین نیروها هم پول نداریم. منم گفتم: نگران پول این نیروها نباشید. تمام هزینه ای نیروها با خودمان است. هیچ کاری هم به درآمد شرکت نداریم از سهم خودمون میدیم. آقا رضا گفت: اینطور باشه خیلی هم خوبه. من مشکلی ندارم. که دیدم مژگان خانم یه چپ چپی نگاه آقا رضا کرد و بعد صدا زد شهاب یه سه تا چای بیار. بعد من رو کردم به آقا رضا گفتم: میشه من با شما چند دقیقه خصوصی در مورد ازدواجم صحبت کنم. میخواهم برام پدری کنی. . . بعد یه نگاهی به مژگان خانم کردم. آقا رضا رو کرد به مژگان خانم گفت: یک لحظه ما رو تنها بزار ببینم این آقا داماد چی میگه. مژگان خانم هم رفت بیرون . تا درب رو بست. آقا رضا یک لبخندی زد و گفت: خوب رجب خان بگو ببین عروس خانم کیه؟ گفتم: عروسی چیه؟ میخواستم این مزاحم بره بیرون. گفتم: درمورد بپرداخت پول الکی گفتم. آقا رضا جا خورد.گفت: یعنی با شراکت موافقت نکردن. گفتم: کردن. ولی تا یکماه پولی به شرکت تزریغ نمیشه تا تمام حساب و کتابها معلوم نشه. شراکتمون رسمی نمیشه. برای همین بدون اینکه هیچ کس تو شرکتتون بفهمه همه حساب و کتابها رو من میخواهم. از فردا هم صبح که میاین ملیحه رو هم با خودتون بیارید. میخواهم بزارم زیر دست خانم عباسی که حواسش به حسابها باشه. یک منشی هم براتون میارم که دستیار مسئول مالی شرکتومون است. آقا رضا گفت: من اوضاع مالیم خرابه تو این یک ماه چکار کنم. گفتم: اگه بخواهی از پول خودم بهت میدم ولی همونطور که گفتم: به خرج کردنش نظارت دارم. آقا رضا هم گفت: باشه. همون موقع مژگان خانم اومد تو. یه سینی هم چای باش بود. منم همون موقع گفتم: پس مهندس خیالم راحت باشه برای ماه دیگه قرار خواستگاری رو بزارم. شما تشریف میارید دیگه؟ آقا رضا هم یه مکثی کرد بعد گفت: حتما حتما خیالت راحت باشه. منم بعد از چای رفتم سمت خونه خانم جان. وقتی رسیدم درب زدم. دیدم سمیه اومد. تا منو دید. پرید بغلم گفت: کجای پس تو. منم یه کم کونش رو مالیدم و با هم رفتیم تو خونه. اون رفت سمت آشپزخانه. من اومد برم سمت اتاق خانم جان که فرنگیس خانم گفت: نیست. هنوز نیومده. سرم رو برگردوندم گفتم: به فرنگیس جان. خوشکل خودم. بعد رفتم طرفش تا رسیدم بهش یه بوسی از لپش کردم. که درجا گوشم رو گرفت. گفت: بیشعور چکار کردی؟ گفتم: غلط کردم. گفت: دوباره بگو. گفتم: غلط کردم. گفت: حالا شد. گفتم: بچه ها کجان؟ گفت: تو اتاقشون. منم اومد برم سمت اتاق بچه ها که یکی زدم در کون فرنگیس و دررفتم. فرنگیس خانم هم دنبالم اومد بالا. گفت: مگه دستم بهت نرسه. پوستت رو میکنم. رسیدم درب اتاق فرهاد. درب رو باز کردم پریدم تو که دیدم. ملیحه گوش فرهاد رو گرفته. به فرهاد میگه بگو غلط کردم. همون موقع فرنگیس هم اومد تو اتاق. رو کردم به ملیحه گفتم: داری چکار میکنی؟ چرا گوش فرهاد رو گرفتی؟ که ملیحه سرش رو برگردوند و سلام کرد ولی گوش فرهاد رو ول نمیکرد. گفت: زیر درس در میره. همه اش بهانه میاره فرار میکنه. فرنگیس هم گفت: خوب کاریش میکنی. آفرین دخترم. فرهاد رو کرد به من گفت: رجب پوستت رو میکنم. گفتم: نترس مامانت پوستم رو کنده که یک پس گردنی اومد تو گردنم. فرنگیس گفت: خوب کاری میکنم. فرهاد رو کرد به ملیحه گفت: خوب غلط کردم ول کن دیگه. ملیحه گفت: حالا بوسم کن ازم معذرتخواهی کن. فرنگیس رو کرد به فرهاد گفت: راست میگه دیگه زود باش. فرهادم یه بوسش کرد گفت: معذرت میخواهم . ملیحه هم گوشش رو ول کرد. فرنگیس گفت: این اتاق فرهاد خیلی بزرگه تختش هم دونفره است. ملیحه جون دخترم چرا نمیای تو این اتاق که حسابی حواست بهش باشه. ملیحه هم گفت: فکر خوبیه. بعد اومد طرف فرنگیس رو بغل کرد و بوسید گفت: فرنگیس جون تو چقدر مهربونی . فرهاد داد زد نه لازم نکرده بیاد اینجا همینطور پوستم رو کنده. ملیحه یه چپ چپی نگاهش کرد. گفت: چی گفتی؟ که فرهاد گفت: هیچی گفتم: فکر خوبیه. بعد من گفتم: ملیحه از فردا صبح ساعت هشت تا یک ظهر میری شرکت آقا رضا اونجا باید حسابداری کنی. ملیحه گفت: من روم نمیشه با آقا رضا برم. فرهاد منو میرسونه تازه هم ماشین خریده. فرنگیس هم گفت: آره فکر خوبیه. فرهاد زد تو سرش گفت: رجب من تو رو میکشم. من سریع پریدم بیرون. فرنگیس هم اومد. گفت: چرا شرکت رضا؟ گفتم: مگه خبر نداری اوضاع شرکتش خوب نیست خانم جان میخواهد دستش رو بگیره. فرنگیس با تعجب گفت: راست میگی؟ گفتم: بخدا راست میگم. بعد پرسیدم این منشی و مسئول مالیش رو میشناسی؟ گفت: کی گفتم: خانم عباسی. گفت: نه . چطور مگه؟ گفتم: خیلی مشکوک میزنه. گفت: یعنی پول می دزده گفتم: پول رو که نمیدونم ولی فکر کنم دل می دزده . یه لحظه دیدم فرنگیس رنگش مثل کچ شد. سریع گرفتمش بردمش رو مبل. بعد صدای معصومه زدم گفتم: یه آب قند بیار. معصومه هم سریع آورد و هی میگفت: چی شده خانم چی شده خانم. گفتم: خفه میشی؟ انگار نوارت گیر کرده. خوب من یه غلطی کردمه یه چیزی حدس میزدم بهش گفتم. معصومه گفت: خاک تو سرت خوب نمیگفتی. فرنگیس با بیحالیش گفت: نه خوب کاری کردی گفتی. بعد چشمهاش رو بست. منم تا دیدم چشمهاش بسته. خودم رو چسبوندم به معصومه. بعد دستم رو کردم تو یغه اش سینه هاش رو میمالوندم که معصومه یواش گفت: خانم میفهمه. گفتم: خانم مغزش تعطیل شده هیچی نمی فهمه. که فرنگیس خانم چشمش رو باز کرد گفت: نفهم خودتی. بیشعور جای مالیدن اون بیا برو یه قرص سردرد برام بیار دارم میمیرم. به معصومه هم گفت: چی رو نگاه میکنی برو یه روسری برام بیار سرم رو ببندم از درد دارم میمیرم. معصومه هم رفت. وقتی برگشتم یه قرص بهش دادم وبعد یک لیوان آب. خورد. بعد سمت چپش نشستم و نوازشش میکردم . که معصومه هم اومد با روسری سرش رو بست. بعد با اشاره فرنگیس خانم نشست سمت چپش. بعد سرش رو گذاشت روی پای معصومه. معصومه هم قربون صدقه اش میرفت. یه لحظه نگاهم افتاد به سینه های فرنگیس خانم. یعنی دارم نوازشش میکنم دست چپم تو موهاش بود و دست راستم رو گذاشت رو سینه فرنگیس. دیدم هیچی نمیگه. دستم رو برداشتم اومدم دکمه های لباسش رو باز کنم . که معصومه گفت: میخواهی چکار کنی؟ نکن. ناراحت میشه. گفتم: این که هیچی حالیش نیست نمیفهمه. بعد دستم رو کردم تو کورستش. گذاشتم روی سینه اش. وای دقیقا اندازه دستم بود نه بزرگ نه خیلی کوچولو. ولی سفت و شق و رق . که فرنگیس گفت: نفهم خودتی بیشعور. دست رو بردار. گفتم: دیگه نمیتوانم. بعد دیدم هیچی نگفت. معصومه گفت: دیدی خانم رو ناراحت کردی. اومدم دستم رو از روی سینه اش بردارم که گفت: اگه دستت رو برداری دستت رو خورد میکنم. منم یه نگاهی به معصومه کردم معصومه یه نگاهی به من . فرنگیس همه چشماش بسته بود. من شروع کردم برای خودم با سینه اش بازی کردن. سرش هم برجستگیش زیاد بود. طاقت نیاوردم. کورستش رو زدم بالا وای چی میدیم دوتا سینه متوسط رو به کوچک ولی با سر برجسته و حاله دورش که از یه سکه پنج تومانی هم بزرگتر بود. و حال دورش قهوه ای کم رنگ بود. از بس حشری شد بودم مثل وحشیها میمالیدمشون که فرنگیس یکی محکم زد رو دستم گفت: سینه هام رو کندی. بعد رو کرد به معصومه گفت: ببرینم تو اتاقم کمی استراحت کنم. هر کدوممون یکی از زیربغلهاش رو گرفتیم داشتیم میبردیمش تو اتاقش که رو کردم به معصومه گفتم: سمیه کجاست؟ گفت: دخترش رو برده پارک. فرنگیس رو بردیم تو اتاقش که گفت: لباس خواب تنم کنید. منم لباسهاش رو درآوردم. معصومه هم رفت لباس خوابش رو بیاره با یه شورت گذاشتمش روی تخت. که معصومه اومد. گفت: بیا لباس خواب تنش کنیم. گفتم: بزار شورتش رو هم دربیارم. معصومه گفت: کی برای خواب بدون شورت می خوابه؟ گفتم: من. بعد دست کردم دوطرف شورت فرنگیس و کشیدم پایین. وای چی میدیدم یک کوس کوچولو خوشکل. مثل کوس دختر بچه ها بود یه مو هم نداشت همه موهاش رو زده بود. داشتم نگاه میکردم که فرنگیس یکی زد تو گوشم گفت: بیشعور چرا شورتم رو درآوردی؟ نفهم گمشو کنار. که دیگه هیچ نفهمیدم. پاهاشو باز کردم شروع کردم به خوردن که. فرنگیس گفت: چکار میکنی بیشعور. نفهم. آه . . آه . . . مریض میشی. آه . آه . دیگه احساس کردم یه دستی رو کلمه نگاه کردم دیدم دست فرنگیس است داشت سرم رو به کوس فشار میداد یه پنج دقیقه ای خوردم که ارضاع شد. یک زد تو گوشم گفت: خیلی بیشعوری. بعد اومد بلند بشه که گفتم: کجا. سریع لباسم رو کندم. پاشدم شلوارم رو کشیدم پایین شورتم پام نبود. دیدم فرنگیس همونطور روی تخته بلند هم نشده. داره به کیرم نگاه میکنه. رفتم بین پاهاش کیرم رو گذاشتم دم کوسش یه فشار دادم رفت تو. یه جیغ زد و یکی زد تو گوشم گفت: بیشعور این کیر آدم یا کیر خر. منم کیرم رو فرستادم تا ته و شروع کردم تلمبه زدن که موهام رو گرفت میکشید و میگفت: بیشعور محکمتر . منم که حشری تر میشدم محکمتر میکردم . یک زد تو گوشم گفت: محکمتر که منم با تمام توان تلمبه میزدم. خیس عرق بودم که یه دفعه آه و اوهش بالا رفت و کوسش شروع کرد به نبض زدن. و بعد شل شد. اومد ادامه بدم که مال خودم هم بیاد. یکی دیگه زد تو گوشم گفت: بکش بیرون. گفتم: مال من نیومده هنوز. خودش رو کشید بالا که کیرم اومد بیرون. رو کرد به معصومه گفت: لخت شو. معصومه هم لخت شد. گفت: بیا معصومه رو بکن ببینم. منم کیرم رو کردم تو کوس بزرگ معصومه و با تمام قدرت تلمبه میزدم. یه دفعه دیدم فرنگیس هم داره با سینه های معصومه بازی میکنه. بعد شروع کرد به خوردن سینه هاش که من دیگه با این صحنه نتوانستم خودم رو نگه دارم آبم اومد. معصومه هم وقتی آب گرم منو تو کوسش احساس کرد و با خوردن سینه ها آبش اومد. هر دوتامون شل شدیم. چند دقیقه بعد. دیدم فرنگیس پاشد یه لباس شیک پوشید گفت: پاشید دیگه. تا پاشیدم گوش هر دوتامون رو گرفت. گفت: دیگه تکرار نشه. از این ماجرا هم کسی نباید بفهمه. بعد یکی یکی زد تو گوشمون و بعد یکی زد درکون من یکی درکون معصومه ولی دیدم بازم زد در کونه معصومه بعد دیگه شروع کرد به مالیدنش. منم سریع لباسم رو پوشیدم. گفتم: من باید برم دیرم شده. فرنگیس هم گفت: آره برو منم با معصومه باید بریم حمام. معصومه و من با تعجب به فرنگیس نگاه کردیم. فرنگیس گفت: چی از این به بعد معصومه باید منو ببرحمام بشوری. مشکلی داری؟ معصومه گفت: نه. من که از خدامه. من سریع پریدم بیرون سوار موتور شدم و راه افتادم به سمت حجره. وقتی رسیدم شعبون داشت شیشه ها رو پاک میکرد. که گفتم: کی هستش؟ زینب خانم هستش؟ گفت: آره. گفتم: شعبون برو برای من یه دو سیخ جیگر بگیر که خیلی گشنمه. بعد رفتم پیش زینب و سیما جریان رو بهشون گفت: قرار شد. فردا خودم سیما رو ببرم. شرکت آقا رضا. بعد خوردن جیگر. سیما رو انداختم پشت موتور رفتیم خونه.

تهران ۳۳وقتی رسیدیم خونه. هنوز بقیه نیومده بودن. رفتم دست و صورتم رو شستم و رفتم سمت اتاق. تا درب رو باز کردم. فاطمه دوید اومد پرید بغلم و گفت: بابای اومد. منم بغلش کردم بوسیدمش. دیدم یک خانم و آقایی با یک دختر بچه ای تو اتاقمون هستن. همینطور که دست فاطمه تو دستم بود رفتم جلو. سلام کرد. مهتاب معرفی کرد. آقا ابوالفضل بابای نسترن دوست فاطمه بعد خانمه رو معرفی کرد نگار خانم مامان نسترن . اینم خود نسترن خانم. من با آقا ابوالفضل دست دادم. یک مرد میان سال ۳۵ ساله با دستهای خیلی محکم و قوی. نگار خانم هم یک خانم ۳۰ ساله چادری. هر دوتاشون سبزه بودن . دخترشون هم که همسن فاطمه بود. یک دختر سبزه و قد بلندتر از فاطمه معلوم بود سینه هاش هم بزرگتر از فاطمه است. نشستیم و کمی صحبت کردیم. که مهتاب گفت: میشه یک لحظه بیای بیرون کارت دارم. بعد مهتاب پاشد بره به سمت درب منم پشت سرش رفتم. رفتیم تو حیاط. مهتاب گفت: رجب این همون نسترن دوست فاطمه است که باهم خرابکاری کردن. امروز صبح که بردمش مدرسه به مامانش نگار گفتم. کم مونده بود سکته کنه. بعد زار زار گریه میکرد. میگفت: من نمیتوانم به ابوالفضل بگم. بهش گفتم: بیان اینجا خودمون یه طوری بهش بگیم. گفتم: بریم داخل خودم بهش میگم. رفتیم داخل کمی صحبت کردیم. گفتم: آقا ابوالفضل شغل شما چیه؟ گفت: سنگ کار هستم. گفتم: کار چطوره؟ گفت: خدا رو شکر. گفتم: راستی میخواستم بیای تو حیاط دونفری یه صحبتی کنیم میخواستم بات یه مشورتی کنم. بنده خدا هم سریع گفت: درخدمتیم و بلند شد. رفتیم تو حیاط که ملت ریختن تو خونه. رحمان همه رو ریخته بود پس وانت آورده بودشون. همه تا ما رو می دیدن سلام و احوالپرسی. دیدم فایده نداره. گفتم: بیا بریم بیرون یه قدمی بزنیم رفتیم کمی جلو تر یه پارک بود نشستیم تو پارک. گفتم: آقا ابوالفضل میخواستم بات یه مشورتی کنم درمورد دخترم فاطمه است. گفتم تو بزرگتری با تجربه تری. گفت: جان بفرما درخدمتیم. گفتم: این فاطمه ما با یکی از هم کلاسیهاش. شیطونیشون گل کرده. افتادن با خیار به جون هم کوس و کون هم رو حسابی گشاد کردن. ابوالفضل با تعجب گفت: خوب . . . حالا میخواهی چکار کنی؟ گفتم: چی رو چکار کنم؟ گفت: اینکه پرده نداره. گفتم: اینکه مهم نیست تا وقت عروسیش یک پسر خوب براش گیرمیارم که براش مهم نباشه. گفت: اگه براش مهم بود چی؟ همه براشون مهم است. گفتم: مهم بود یه کم کوسش رو خونی میکنیم شب حجله. گفت: مگه میشه؟ گفتم: آره. لحظه ای که میخواهد به تو حجله توی کوسش رو خونی میکنی. وقتی کیر بره توش خونی میشه. گفت: ایول خوب واردی. دیگه لافم گل کرده بود. گفتم: برای خواهرم همین کار رو کردی خیلی راحت. اونم گفت: ایول کارت خیلی درسته. بعد کمی فکر کرد گفت: پس مشکلت چیه؟ من تو چی باید بهت کمک کنم. گفتم: اینکه چطوری به خانواده دوست فاطمه بگم. میترسم ناراحت بشن. دختر معصومشون رو اذیت کنن. گفت: هیچ پدر و مادر احمقی نیست که بلای سردخترشون بیارن. گفتم: مثل اینکه تو این دنیا نیستی. از بعد انقلاب ملت وحشی شدن. یه کمی روزنامه بخوان. گفت: من سواد ندارم از بچگی داشتم شاگردی بابام رو میکردم حالا هم که خودم کارگری میکنم. وقت درس خواندن نداشتم. ولی فکر نکنم هیچ پدر و مادر با شعوری بچشون رو اذیت کنن. بخاطر یه اشتباه. گفتم: اگه دختر خودت بود چکار میکردی؟ گفت: دختر من . نه اهل این حرفها نیست. گفتم: اگه بود. گفت: امکان نداره. گفتم: حالا که امکان داشته. یک لحظه انگار برق ۲۲۰ ولت بهش وصل شده باشه خشکش زد. گفت: چی گفتی؟ گفتم: همون دوست فاطمه که با هم خرابکاری کردن نسترن شماست. یک دفعه ابوالفضل زد تو سرش گفت: یا حسین . بعد چند دقیقه هیچی نگفت. بعد زد زیرگریه. گفتم: آقا ابوالفضل چیزی نشده که بهت گفتم خودم برات درستش میکنم. با گریه گفت: همه اش بد بیاری همه اش بدبیاری. کاری که داشتم تمام شد. پول کاره رو هم دادم نصف پولی که نزول کرده بودم برای یخچالمون ماه پیش خراب شد. صاحب خون از خونه بیرونمون کرده. هر جا میرم خونه گیرم نمیاد. به نون شب محتاج شدیم. اینم که قوز بالا قوز. زدم پشتش. گفتم: هیچ کار خدا بی حکمت نیست. شاید این اتفاق افتاد که ما با هم آشنا بشیم. ما یه شرکت داریم که تازگی با یک شرکت ساختمانی هم شریک شده. میتوانیم تو رو اونجا بزاریم سرکار. تازه شاید بتوانی معمار بشی. ابوالفضل یه نگاهی کرد. گفت: خداوکیلی راست میگی. گفتم: دروغم چیه. ولی یک مشکلی است که کار ما با این شرکت یکماه دیگه شروع میشه. ابوالفضل گفت: تو این یکماه چه خاکی بریزم تو سرم. گفتم: نگران نباش از فردا میفرستم انبار فرشمون اونجا کار کنی تا کارهای ساختمانی راه بی افته. خونه هم بیا پیش ما تا یه خونه یا یک اتاق برات پیدا کنم. نظرت چیه؟ بغلم کرد گفت: خیلی مردی . بعد گفتم: بریم . نگار خام رو هم از نگرانی دربیاریم. رفتیم خونه. درب اتاق رو زدم و رفتیم تو. نگار خانم پرسید: چی شد؟ منم خندیدم گفتم: همه چیز درست شد. مهتاب گفت: به آقا ابوالفضل گفتی؟ گفتم: آره . تازه خیلی برنامه ها ریختیم. نگاره خانم که استرس گرفته بود. با لهجه یزدی گفت: قلبم اومد تو دهنم خوب بگید چی شد؟ گفتم: ابوالفضل قراره از پس فردا بیاد تو انبار سرکار. خونشون رو هم چون صاحبخونه بیرونشون کرده. میان پیش خودمون. فردا به رحمان میگم ماشین رو بیاره برید وسایلتون رو بیارید یا یه خونه ای چیزی براتون جور کنیم. راستی ابوالفضل به رحمان پول میدم برید پول نزولت رو هم بده سفته هات رو هم بگیر. ابوالفضل گفت: نه دیگه این رو قبول نمیکنم. گفتم: این قرض کار میکنی بهم پس میدی.بعد دیدم شهلا خانم داد زد شام حاضر همه بیایین بیرون. منم رو کردم به ابوالفضل و نگار خانم گفتم: بفرمایید بریم شام. نگار خانم گفت: شما که مهمان همسایتون هستید ما دیگه مزاحم نمیشیم. مهتاب خندید. گفت: همه خرج با آقا رجب است. بیشتر این همسایه ها هم تو کارگاه رج کار میکنن. ولی اینجا بیشتر شبیه یه خونه فامیلی است همه مثل فامیل هستیم. بعد همگی رفتیم تو حیاط جا انداخته بودن و سفره پهن کرده بودن. غذا قرمه سبزی بود. پرگوشت هم بود. همه حال کرده بودن. حسابی هم درست کرده بودن. همه سیر و پر خوردیم و کمی بگو و بخند. بعد هر کسی رفت تو اتاقش آقا شاپور و روح انگیز خانم و خاله طلا هم مشغول جمع کردن شام شدن. وقتی رفتیم تو اتاق نگار گفت: ما دیگه بریم. خندیدم گفتم: کجا میخواهی بری؟ شما که قرار از فردا با ما زندگی کنید. خوب از امشب زندگی کنید. رو کردم به ابوالفضل گفتم: بد میگم؟ گفت: نه درسته. چشم . هرچی شما بگید. بعد دیدم علی اومد زد تو پهلوم گفت: مگه قرار نبود که لخت باشیم. منم بلند گفتم: شما درست میگی.همه توجه شون به ما جلب شد. منم گفتم: ابوالفضل جان یه چیزی تا یادم نرفته بگم. بنده خدا که زرد کرده بود گفت: مشکلی پیش اومده. گفتم: نه ولی بچه ها یک قوانین تو خونه گذاشتن که من و مهتاب هم بهشون قول دادیم که همیشه انجام بدیم. شما هم که از حالا جزو این خانواده هستید بیاد به این قانون عمل کنید. نگار پرسید: چه قانونی؟ گفتم: بچه ها از ما خواستن تو خونمون راحت باشیم. نگار گفت: یعنی چطور؟ گفتم: ما شبها تو اتاقمون بدون لباس هستیم. بچه ها اینطور دوست دارن. نگار گفت: یعنی با لباس زیر مهتاب گفت: نه بدون لباس زیر. نگار گفت: وای خدا مرگم بده. مگه میشه. منم گفتم: بخدا شرمنده باید همون اول بهتون میگفتم ولی یادم نبود. شرمنده. نگار هی میگفت: وای خدا مرگم بده من عمرا من اصلا من که نیستم. که ابوالفضل بهش گفت: میشه یک لحظه بیای تو حیاط بات کاردارم. و خودش پاشد. نگار هم پشت سرش رفت. پشت در که رسیدن شروع کردن صحبت کردن چون حواسشون نبود لای درب باز است ما تمام صحبت هاشون رو میشنیدیم. ابوالفضل به نگار گفت: چی میگی؟ نگار هم گفت: نه من اهل نماز و روزه هستم. اصلان من اهل این کارها نیستم. ابوالفضل گفت: فکرش کردی که از فردا باید تو خیابان بخوابیم. پول نزول هم هست. بیکاری من هم هست. قرار چه خاکی تو سرمون بریزیم. این بنده خدا ها که بهمون کار میدن . جا خواب میدن. غذا میدن . پول نزولمون رو هم گفتن میدن و یواش یواش ازمون پس میگیرن. فقط دوست دارن به قوانینشون احترام بزاریم. نگار گفت: آخه من نمیتوانم. جواب خدا رو چی بدم. نه من نمیتوانم. ابوالفضل هم گفت: خوب بریم تو ازشون تشکر میکنیم میگیم ما نمیتوانیم. میریم خودمون یه خاکی میریزیم تو سرمون. تا ابوالفضل اومد درب رو باز کنه نگار دستش رو گرفت و گفت: نه نگو. باشه قبوله. من نمیتوانم ناراحتی تو و بدبختی دخترمون رو ببینم. ابوالفضل گفت: پس تو برو تو من برم یه دستشوی بیام . معده ام بعد عمری گوشت دیده تعجب کرد. بعد در باز شد. نگار اومد تو. گفتم: چی شد نگار خانم. نگار گفت: ما مشکلی نداریم. فقط آقا رجب جون زن و بچه ات همه اینکارها رو که گفتی برای ما میکنی؟ گفتم: بله . چرا نکنم؟ گفت: هیچکس برای هیچکس از این کارها نمیکنه. گفتم: ولی یک نفر برای من کرد. وگرنه منم وضع مالیم از شما بدتر بود. همین حالا هم با کمک همون خانم دارم به دیگران کمک میکنم. علی گفت: پس میتوانیم لخت بشیم. گفتم: بله علی آقا دیگه شما رئیس هستی. بشمار سه هر سه تاشون لخت شدن. نگار که با تعجب نگاه میکرد. علی سریع نسترن رو هم لخت کرد. و شروع کرد به ور رفتن بهش. که زهرا رو کرد به من و مهتاب گفت: بابا و مامان چرا شما لخت نمیشین. که گفتم: چشم تا ما لخت میشیم میشه جاها رو پهن کنید. منم سریع لخت شدم. نگار که با دیدن کیرم خجالت کشیده بود. سرش رو انداخت پایین. مهتاب هم لخت شد. بعد من رفتم طرف نگار دستش رو گرفتم بردم روی توشکها که بچه ها پهن کرده بودن گفتم: حالا نوبت شماست. نگار همینطور که سرش پایین بود. گفت: بخدا نمیتوانم خجالت میکشم. که مهتاب چادر نگار رو باز کرد روسریش رو باز کرد. منم شروع کردم به باز کردن دکمه های لباسش که دیدم پوسیده و داغونه. بهش گفتم: اینکه خیلی داغونه سرش رو بیشتر انداخت پایین گفت: مال چهار یا پنچ سال پیشه. منم دست کردم تو یقه اش جرش دادم چون پوسیده بود راحت جر خورد. دیدم کورست نداره سینه هاش افتاد بیرون. برعکس اینکه لاغر بود دوتا سینه بزرگ داشت. سرسینه هاش برجستگیش کم بود ولی حاله دور سینه اش بزرگ بود و رنگ حاله دور سینه هاش هم قهوه ای کم رنگ بود و چون پوستش سبزه بود خیلی پیدا نبود.شلوارش رو هم اومدم بکشم پایین که جرخورد. دیدم بدبخت همه لباسهاش داغونه. شورت هم نداشت. کوسش هم پرمو بود. معلوم بود پول نداره به خودش برسه ولی چیزی که پیدا بود کوس برجسته بود با لبهای بیرون زده . لختش که کردم محکم گرفتمش تو بغلم گفتم: تو دیگه جزو خانواده ما هستی. به مهتاب هم گفتم: فردا میبریش براش لباس میخری. نگار همینطور که تو بغلم بود زد زیرگریه گفت: شما خیلی مهربون هستید. همون موقع در زدن ابوالفضل اومد تو. یه نگاهی به ما کرد. بعد گفت: مثل اینکه تو خونه شما همه همسایه ها هم مثل خودتون هستن. مهتاب گفت: چطور مگه؟ گفت: رفتم توالت دیدم. توالت و حمام هم بازه وقتی توالت بودم یک خانمه هم اومد جلو من نشست کارش رو میکرد. بغلمون هم که یک زن و مرد حمام میکردن. تا حالا چنین چیزی ندیده بودم. نگار سرش رو از تو بغل من بلند کرد گفت: راست میگی؟ ابوالفضل گفت: بخدا . خودت برو ببین. بعد مهتاب رو کرد به ابوالفضل گفت: شما نمیخواهی لخت بشی؟ که ابوالفضل از خجالت سرش رو انداخت پایین. مهتاب بلند شد رفت طرفش دکمه های پیراهنش رو باز کرد بعد اومد دکمه شلوارش رو باز کنه که دید با سنجاق قفلی بسته اش. بازش کرد و شلوارش رو کشید پایین دید شورت هم نداره. رو به من کرد گفت: فردا باید دوتاشون رو ببرم براشون لباس بخرم. ابوالفضل هم سرش رو انداخت پایین و تشکر کرد. فاطمه و نسترن از بس با هم بازی کرده بودن. از خستگی افتادن رو توشک و خوابشون برد. مهتاب گفت: ببخشید توشک کمه باید دوستانه تر بخوابیم. بعد نسترن و فاطمه . مهتاب دراز کشید بعدش گفت: آقا ابوالفضل شما بیا اینجا بخواب بعدش نگار جان شما بعد هم رجب بعدش هم زهرا و علی. همگی همانطور که مهتاب گفت خوابیدیم. مهتاب چهارتا ملافه داد بهمون یکی رو انداخت روی نسترن و فاطمه . یکی برای خودش و ابوالفضل و یکی برای من و نگار و یکی هم برای علی و زهرا. بعد چند دقیقه مهتاب به ابوالفضل گفت: چرا پشتت رو کردی به من بچرخ که ملافه به دوتامون برسه. اونم چرخید و گفت: خوب یه ملافه میدادی به من و نگار. اینطور شما هم راحت تر بودی. مهتاب گفت: تو هم جای داداشم . بیا جلو تر. بعد مثل اینکه کیر ابوالفضل رو گرفته بود گفت: کیرت هم که شق شده. بزار بکنمش تو کوسم که اذیتت نکنه. که من لاپای نگار رو باز کردم سرم رو بردم لاپاش شروع کردم به خوردن کوسش. که به ثانیه نکشید که آه و اوه. نگار رفت بالا. ابوالفضل تا اومد بچرخه ببینه چه خبره . مهتاب بلند شد نشست رو کیرش و برای خودش تلمبه میزد. که آه و اوه ابوالفضل هم بالا رفت. علی پاشد چراغ روشن کرد. ابوالفضل یه نگاهی به من و نگار کرد دید دارم کوسش رو میخورم. بعد یه نگاهی به علی و زهرا کرد دید علی هم داره کوس زهرا رو میخوره. مهتاب گفت: تو هم میخواهی کوس بخوری؟ که ابوالفضل گفت: آخ نه من اهل این کثافت کاریها نیستم. همینطور خوبه. من انقدر کوس نگار رو خوردم تا آبش اومد. بعد پاشدم کیرم رو گذاشتم دم کوسش و فرستادم توش. شروع کردم تلمبه زدن که آه و اوه ابوالفضل بالا گرفت و خودش رو تو کوس مهتاب خالی کرد. بعد مهتاب بهش گفت: بیا سرت رو بزار تو بغلم. سینه هام رو بخور. ابوالفضل گفت: مگه شیر داره. مهتاب خندید گفت: از شیر بهتر داره باید بخوری تا بفهمی. ابوالفضل هم شروع کرد به خوردن و مک زدن. بعد گفت: اینکه شیر نداره. مهتاب گفت: ولی عشق داره بخور. همینطور که ابوالفضل سینه های مهتاب رو میخورد اونم با کیرش بازی میکرد. منم با تمام قدرت تو کوس نگار تلمبه میزدم. و سینه هاش رو میمالوندم. عشق کرده بود تو آسمون بود. علی هم داشت تو کوس زهرا تلمبه میزد. من که دیگه داشت آبم می اومد که دیدم ابوالفضل به مهتاب گفت: چقدر سینه هات خوشمزه است کیرم رو شق کرد این اولین بار بود که سینه میخوردم. مهتاب گفت: میخواهی دوباره بکنی؟ ابوالفضل گفت: ناراحت نمیشی؟ مهتاب یکی یواش زد تو گوشش گفت: پاشو بکن ببین بچه کونی. بعد پاهاشو باز کرد ابوالفضل هم افتاد به جون کوس مهتاب و تلمبه بزن. من آبم اومد همه رو ریختم تو کوس نگار. نگار رو کرد به مهتاب گفت: ابوالفضل آبش رو ریخت توت؟ مهتاب گفت: من مشکل ندارم چون بعد به دنیا اومدن فاطمه دکتر لولهام رو بسته. نگار گفت: ولی من لولهام بازه . رجب هم ریخت توش. مهتاب همینطور که ابوالفضل تو کوسش تلمبه میزد گفت: خوب حامله میشی برامون یه بچه خوشکل میاری. مگه نه ابوالفضل؟ ابوالفضل هم گفت: یه دختر خوشکل دیگه . منم زدم زیر خنده گفتم: ابوالفضل جنسیتش رو هم مشخص کرد. من برم یه دوش بگیرم. نگار گفت: منم بات بیام؟ گفتم: بیا. علی هم که کیرش تو دهن زهرا بود داشت آبش رو میداد خواهرش بخوره. گفت: منم میام. زهرا گفت: منم میام. من پاشدم حوله خودم و مهتاب رو برداشتم با تیغ اصلاحم رو . نگار هم چادرش رو انداخت دورش . علی و زهرا هم حوله هاشون رو برداشتن. رفتیم حمام. نگار با دیدن حمام و توالت یه مکثی کرد. گفت: همه همسایه ها اینطوری میان حمام و توالت؟ علی گفت: آره دیگه . مگه چشه؟ نگار هم گفت: هیچی. جالب بود برام. بعد رفتیم زیر دوش یه کمی خودمون رو خیس کردیم بعد نگار رو خواباندم کف حمام. با صابون کوسش رو کفی کردم و با تیغ صاف صافش کردم. بعد زیر بغلهاش رو زدم. بعد بلندش کردم با هم رفتیم زیر دوش. که شهلا خانم اومد توالت. تا من و دید گفت: تو هنوز بیداری؟ فکر کردم خوابی. خواهرم اومده بات کار دارم بعد حمامت بیا اتاق ما. گفتم: چکارداری؟ گفت: بیا بهت میگم دیگه واجبه بیا. گفتم: چشم. حالا چرا اومدی اینجا توالت مگه خودت توالت نداری؟ گفت: اینجا راحت ترم. به تو چه. بعد دامنش رو زد بالا که جیش کنه. رفتم کنارش. شروع کردم به اذیت کردن و پیش پیش کردن. گفت: اذیت نکن اینطور جیشم نمیاد. که یکدفعه جیشش اومد. منم همینطور که جیش میکرد با کوسش و جیشش بازی میکردم. بعد خودم شستمش. شهلا دستش رو شست که بره گفت: یادت نره منتظرتم. منم برگشتم پیش بچه ها گفتم: باحال بود. زهرا گفت: بابای کوسم رو میخوری؟ منم جلوش زانو زدم گفتم: چشم سی ثانیه نشد که داشتم کوسش رو میخوردم که شروع کرد به جیش کردن. منم یه کم میخوردم یه کم لیس میزدم. زهرا هم هی میگفت: دوست داری؟ بخورش. همه اش مال خودته. وقتی تمام شد با هم رفتیم زیر دوش.علی رفت پیش نگار گفت: منم میخواهم میشه. بعد نگار رو بلند کرد رفت لاپاش مشغول خوردن کوسش شد. نگار هم بعد چند ثانیه شروع کرد به شاشیدن تو دهن علی. علی هم بدتر از من با یه لذت میخورد. بعد علی اومد پیش من گفت: کونم میخواره کیر بابای رو میخواهد. منم سرش رو گرفتم شروع کردم از دهن شاشیش لب گرفتن. بعد دولاش کردم که کیرم رو بکنم توش که زهرا گفت: صبرکن خودش جلوی علی مدل سگی شد. علی کیرش رو کرد تو کون زهرا. منم کیرم رو کردم تو کون علی سه نفری حال میکردیم که زهرا به نگار گفت: بیا جلو من دراز بکش. بعد افتاد به جون کوسش حسابی کوس نگار رو میخورد. هر چهارتامون آه و اوهمون بالا رفته بود تا آب من اومد ریختم تو کون علی بعد مال علی اومد ریخت تو کون زهرا. ولی مال زهرا و نگار هنوز نیومده بود که زهرا چرخید همینطور که کوس نگار رو میخورد کوسش رو گذاشت تو دهن نگار. گفت: بخورش. نگار گفت: من این کثافت کاریها رو دوست ندارم. زهرا یه گازی از کوس نگار گرفت که جیغش هوا رفت. گفت: بخور که جرت میدم. نگار هم یواش یواش زبون میزد. یواش یواش. مثل اینکه خوشش اومد داشت کوس زهرا رو میخورد.من دیگه دوش گرفتم. حوله رو انداختم دورم رفتم . سمت خونه شهلا خانم.

تهران ۳۴درب خونه شهلا رو زدم رفتم تو. تا رفتم تو اتاق دیدم ای داد بی داد . مهمون داره. که شهلا تا منو دید گفت: چرا اینطور اومدی؟ گفتم: تو گفتی عجله ای است واجبه بیا بیا. بزار برم لباسم رو عوض کنم. که شهلا گفت: دیگه لازم نیست بیا بشین. کارت دارم. رفتم جلو دیدم یه خانم هم سن و سال خود شهلا خانم. معرفی کرد خواهرم شهین. اینم رجب که بهت گفتم. سلام کردم و رو دو زانو جلو شهین خانم نشستم که چیزی پیدا نباشه. شهلا گفت: خواهرم بات کار داشت. شهین خانم هم گفت: ببخشید این موقع مزاحمتون شدیم به خواهرم گفتم بزار فردا. گفتم: اشکالی نداره. شما ببخش که من با این وضعیت هستم. گفت: راحت باشین اشکال نداره. قرض از مزاحمت خواهرم گفت: این خونه رو ازش خرید و یه جای خوب بهش خونه کوچکتر دادی. منم تو همین فکرم چون منم خونم بزرگه مستاجرها کرایه نمیدن یعنی ندارن منم مثل شهلا زرنگ و با زبون نیستم. که بتوانم کرایه هام رو بگیرم. گفتم: خونتون چند متره گفت: فکر کنم دوهزار متری هست. گفتم: کجاست؟ گفت: همین خونه بغلی . گفتم: همین که چسبیده به خونه خودمون. گفت: بله . گفتم: باشه مشکلی نیست باید بیام ببینمش. بعد کارهاش رو میکنیم. همینطور که صحبت میکردم. پاهام که خسته شده بود جا بجا کردم مدل قلیونی گذاشتم یک پام پایین و زانوم رو آوردم بالا دستم رو انداختم روش. که شهلا یه چای آورد. بعد گفت: این چی انداختی بیرون نکنه شیرینی معامله است. یه لحظه نگاه کردم دیدم اینطوری که من نشستم همه جام کامل پیداست. که رو کردم به شهین خانم گفتم: ببخشید حواسم نبود. که اونم گفت: اشکالی نداره. من دیگه برم فردا با هم بیشتر صحبت میکنیم. بعد خداحافظی کرد و رفت. منم برگشتم تو اتاق دیدم همه خوابیدن اومدم برم سرجام دیدم زهرا اومد سرجای من نگار رو بغل کرده خوابیده منم رفتم کنار علی. از پشت بغلش کردم و خوابیدم. صبح مهتاب بیدارم کرد. با هم یه چای خوردیم بهش پول دادم که کارهای نگار و ابوالفضل رو بکنه. بعد من اومد بیرون دیدم بقیه هم دارن آماده میشن. سیما رو برداشتم با موتور رفتم رساندمش دفتر. بعد رفتم کارگاه دیدم. همه اومدن. زیور هم پسرش رو آورده. زیور تا من و دید گفت: این هم اشکان خان ما در خدمت شما. منم بهش گفتم: بیا بردمش پیش سوگل و طوبی گفتم: این آقا اشکان درخدمت شماست باید درس زندگی بهش بدید . جاشم تو اتاق خودتون است. بعد از اونجا اومد داخل شهر دنبال کارهام بودم که دیدم جلوم همون هتلی هستم که آقا عبدالله و بتول خانم آدرس داده بودن. رفتم دم پذیرش اسم و فامیلشون رو دادم اونها هم اتاقشون رو بهم گفتن. رفتم دم درب اتاقشون. درب زدم . بتول خانم درب رو باز کرد. تا منو دید پرید بغلم کرد گفت: چطوری دکتر. گفتم: مرسی شما چطورین. بتول خانم گفت: بفرما تو. رفتم داخل فقط لعیا بود. اومد جلو بغلش کردم. به بتول خانم گفتم: آقا عبدالله و رعنا کجا هستن. گفت: رفتن یه سری سوغات بگیرن که امشب دیگه داریم برمیگردیم. گفت: عروسهات رو بردی دکتر. گفت: آره ولی میگن باید پسرهام هم باشن که مشکلشون معلوم بشه. گفتم: نگران نباش خودم میام دهتون معاینه شون میکنم. بتول خانم هم گفت: خدا عمرت بده. گفتم: حالا هم میخواهید دوباره رو درمان لعیا کار کنیم. بتول خانم گفت: حتما . لعیا اومد جلو کمی ازش لب گرفتم بعد لباسهاش رو درآوردم و کیرم رو فرستادم تو کوسش . ده دقیقه ای تلمبه زدم که آبم اومد ریختم توش. لعیا گفت: میشه از اون کارها که همیشه میکنی برام بکنی. گفتم: چکار؟ گفت: اونجام رو بخوری؟ گفتم: چشم. بعد دستش رو گرفتم بردمش توالت قشنگ کوسش رو شستم برگشتیم رو تخت به بتول خانم گفتم: شما لخت نمیشی. که سه سوته لخت شد. هر دوتاشون رو خوابوندم و افتادم به جون کوس لعیا با کوس بتول خانم هم بازی میکردم. پنج دقیقه ای خوردم که آب لعیا اومد. بعد رفتم سراغ کوس بتول خانم مال اون رو هم خوردم تا آبش اومد. بعد دوتاشون رو بغل کردم بوسیدم و بعد لباسم رو پوشیدم. بتول خانم هم آدرس دهشون رو داد و گفت: منتظرتیم حتما بیا. من گفتم: خیالت راحت بعد خداحافظی کردم و زدم بیرون. تو دلم گفتم: بزار یه زندگی محدثه و زهره هم بزنم نگن بی معرفت بود. زنگ زدم خونه محدثه یه دختر بچه برداشت گفت: مامانم سرکار است نیستش. منم شماره خونه رو دادم بهش گفتم: به مامان بگو رجب هستم بهم زنگ بزنه. بعد یاد سودابه و بچه هاش افتادم. گفتم: بزار برم یه سری بهشون بزنم. با موتور رفتم به آدرسی که سودابه داده بود. زنگ زدم. یه خانم ۳۰ ساله اومد در رو باز کرد. سلام کردم گفتم: سودابه خانم هستن؟ گفت: بله. شما؟ گفتم: رجب هستم. بفرمایید همسفرشون. بعد خانمه گفت: با سودابه همیشه ذکر و خیرتون هست. گفتم: ایشون لطف دارن. بعد تعارف کرد رفتم تو. سودابه رو صدا زد. سودابه هم اومد پشت بدنش سهیل و سهند و سهیلا اومدن. سودابه بغلم کردن و احوال پرسی گفت: حسن چطوره؟ گفتم: خوبه. مشغول کاره. بعد رو کرد به اون خانومه گفت: خواهرم سمانه و اینم آقا رجب است. سلام مجدد کردم. بعد نشستیم و کمی خوش و بش کردیم. سودابه گفت: تهران خیلی خوبه به شوهرخواهرم. احمد آقا گفتم یه کاری جور کنه. ما هم بیام تهران. گفتم: عالیه. شغل احمد آقا چیه؟ سمانه گفت: مینی بوس داره. بعد به سودابه گفتم: پس فردا جمعه اگه جایی دعوت نیستید بیاین خونه ما. همه خوشحال میشن شما رو ببینن. سودابه هم گفت: منم خوشحال میشم ببینمشون. بعد صرف چایی و شیرینی پاشدم و خداحافظی کردم. زدم بیرون. مستقیم اومدم سمت خونه. رسیدم رفتم. تو دیدم ابوالفضل داره زور میزنه. یخچال رو جابجا کنه. سریع پریدم سر یخچال رو گرفتم. بردیم توی آشپزخانه مشترک. بعد رفتیم داخل اتاق مهتاب رو بوسیدم و بعد نگار. مهتاب گفت: همه کارها رو کردم فقط مونده بریم خرید. ولی یه نهار بخوریم بعد. منم گفتم: فکر خوبیه یک هندونه از یخچال آوردم و پنیر و نون . چهارتایی نهار خوردیم. بعد من گفتم: بیاد برم خونه بغلی رو ببینم. شما هم دیگه یواش یواش برید برای خریدکردنتون. رفتم درب خونه بغلی رو زدم. صدای یه زنه اومد که گفت: ها . دوباره درب زدم. که باز صدا اومد هوی نفهم اومدم. تا درب باز شد. دیدم یک دختر ۲۰ ساله ای است محکم خواباندم زیرگوشش و گفتم: نفهم خودتی و جد آبادت. همینطور که صورتش رو گرفته بود گفت: هوی چی میخواهی. مواد خبری نیست. گفتم: تا دومی رو نخوردی بدو برو گمشو. گفت: برات دارم که همون موقع دیدم سعید از یکی از اتاقها بیرون اومد. تا من و دید گفت: به آقا رجب. دختره رو کرد به سعید گفت: میشناسیش؟ سعید گفت: آقا رجب دیگه صاحب خونمون. به سعید گفتم: این دختره کیه؟ گفت: فرزانه دوست دخترمه. گفتم: همکارت هم هست. گفت: آره. برای چی؟ گفتم: هیچی بهش بفهمون که زیاد بلبل زبونی نکنه که کارمیده دست خودش. حالا بگو خونه شهین خانم کدومه. سعید هم نشونم داد. رفتم درب زدم. یک آقا جا افتاده ای فکر کنم ۶۰ رو داشت درب رو باز کرد. گفتم: رجب هستم شهین خانم هست؟ آقا گفت: بله بفرمایید و بعد دست داد گفت: کامران هستم شوهر شهین جان. رفتیم تو شهین خانم اومد جلو سلام کرد. بعد یه پسر قد بلند و خوشتیپ ولی موهاش کوتاه بود اومد سلام کرد و دست داد گفت: احسان هستم پسر مامان شهین. بعد یک دختر خوشکل هم اومد جلو که با تعجب دیدم دست داد گفت: سالنومه هستم دختر مامان شهین. بعد سلام و احوالپرسی نشستیم. یه چای خوردیم. و من سر صحبت رو باز کردم. گفتم: حالا چی شد میخواهین این خونه رو بفروشید. آقا کامران گفت: اولش اینجا محله خوبی نیست. بعد مستجرها پول نمیدن اهانت هم میکنن. ما هم که در شان ما نیست که دهن به دهنشون بشیم. گفتم: واقعا با این طرز صحبت کردن شما معلومه که نباید تو این محله زندگی کنید. شغل شما چیه؟ آقا کامران گفت: معلم بازنشسته هستم. رو کردم به احسان گفتم: تو چکار میکنی؟ گفت: تازه یک هفته است از سربازی اومدم دارم کنکور میخوانم. بعد رو کردم به سالنومه گفتم: شما چه میکنی؟ گفت: من سال اول پزشکی هستم. گفتم: آفرین به این شهین خانم. یه کمی به شهلا هم یاد میدادی بچه اش رو مثل بوته سبز نکنه که هیچ خاصیت نداشته باشه. بعد گفتم: میشه خونه رو ببینیم. من با آقا کامران پاشدیم. از درب که وارد می شدی سمت چپ خونه خود شهین خانم بود که میدشد پشت اتاقهای خودمون. بعد دوتا اتاق دیگه بود. که اولی رو درب زدم. یه سیبیل کلفت درب رو باز کرد. یه نگاهی کرد. اومد طرف آقا کامران گفت: هوی چیه؟ چی میخواهی؟ مگه نگفتم پول نمیدم. میخواهی چه غلطی بکنی؟ مرد سیبیل کلفته قدش ۱۷۰ بود و توپول بود. تا دیدم رفت سمت آقا کامران. اونم که از ترس عقب عقب میرفت. دستم رو گذاشتم رو صورتش . کوبیدمش به دیوار. یه نگاهی به من کرد. به آقا کامران گفت: برای من آدم میاری. بعد به صورتم نگاه کرد. گفت: بچه کونی همینجا جرت میدم. وسط حیاط خشک خشک میکنمت. برای من آدم شدی؟ بعد دستش رو آورد بالا که بزنه تو صورتم. دستش رو گرفتم پیچوندمش پشت کمرش. گفتم: اسمت چیه؟ گفت: بتو چه دستم رو ول کن ببین چکارت میکنم. که آقا کامران گفت: اسمش قادرخان است. گفتم: قادرخان از این به بعد من صاحب خونه ات هستم. هرچی بدهی هم داری آماده میکنی. میام میگیرم وگرنه از کون آویزونت میکنم. فهمیدی؟ بعد دستش رو محکمتر پیچوندم. دوباره گفتم: فهمیدی؟ گفت: آره گفتم: نه. نشد. بگو بله فهمیدم آقا رجب. بعد دوباره دستش رو پیچوندم. اونم گفت: فهمیدم آقا رجب. هلش دادم داخل اتاق. بعد برگشتم یه نگاه کردم به حیاط دیدم همه همسایه ها دارن از توی پنجره نگاه میکنن. رفتم داخل اتاق یک زن با لباس معمولی و یه روسری و چادر محل هم داخل بود. که تا ما رفتیم داخل سلام کرد. آقا کامران که بعد من اومد تو از ترسش یه یاالله گفت. من رو کردم به قادر گفتم: خانم رو معرفی نمیکنی؟ گفت: به تو چه بچه کونی. که یکی محکم زدم تو گوشش که برق از کله اش پرید. کم مونده بود که اشکش دربیاد. دست کرد تو جیبش یه تیزبر درآورد. گفت: حالا چی میگی بچه کونی؟ گفتم: اولا اینجا یک خانم ایستاده حرف بد نزن. دوم تو با اون چکار میکنی یه خط میدازی رو بدن من بعدش که من جر وا جرت میکنم. دیگه دید چاره ای نداره سرش رو انداخت پایین گفتم: شغلت چیه؟ کامران گفت: زورگیری. گفتم: زورگیری دیگه تعطیله. باید بزارمت سرکار مثل مرد کار کنی. این خانم رو معرفی نکردی. نکنه زن مردم باشه. قادر گفت: نه زنمه رو کردم به زنه گفتم: راست میگه گفت: بله. پسر خالمه ام هم هست. پرسیدم اسمتون؟ گفت: کنیزتون مهین هستنم. رو کردم به قادر گفتم: بخاطر مهین هم شده یه فکری میکنم که یه جوری بدهیت رو باهات صاف کردم. بعد اومد بیرون از اتاق. تا اومدم برم تو اتاق بعدی یک آقا ۳۰ ساله اومد بیرون و رو به آقا کامران که پشت سرم بود کرد و گفت: بخدا ببخشید این ماه کرایه ام دیر شد خودتون میدونی موتورم خراب شد. نتوانستم بدم. حقوق بگیرم جبران میکنم. آقا کامران گفت: آقا مهران میدونم ولی دیگه من صاحب خونه نیستم فروختم به آقا رجب. رو کردم بهش گفتم: شغلت چیه؟ گفت: معلم هستم. گفتم: این ماه رو نمیخواهد کرایه بدی از ماه دیگه سرموقع پرداخت میکنی. مهران که خوشحال شده بود. گفت: خدا عمرت بده چشم به رو چشمم . بعد رفتیم اتاقش رو دیدم و اومدیم بیرون خونه از خونه شهلا خیلی خراب تر بود. بعد اتاقهای سمت چپ که تمام شد روی دیوار روبروی یه درب بزرگ بود. به آقا کامران گفتم: این چیه گفت: ورودی زمین پشتی است که مال خواهر بزرگه شهلاخانم و شهین است. گفتم: میشه باش صحبت کرد. گفت: بهت پیشنهاد نمیکنم از اون زنهای عفریته و پاچه پاره است. بعد رفتیم سمت اتاق بعد از درب بزرگه. در زدم یک خانم با چادر محلی اومد دم درب. تا ما رو دید شروع کرد ضجه زدن که منم و دوتا دختر یتیم. پول نداریم. منم گفتم: خوب بزار بیام اتاقتون رو ببینم. دیدم اتاقشون دوبرابر اتاقهای خونه ماست. کامران گفت: ایشون خاور خانم است اینم دختر بزرگش هنگامه و اینم دختر کوچکش حاله . رو کردم به خاور خانم گفتم: شغلت چیه؟ گفت: هیچی بیکاریم. آقا کامران گفت: تو دهشون زمین و ملک و املاک دارن و یه گاوداری که پولش رو هرماه براشون میارن. خاور خانم شروع کرد ضجه زدن که بخدا گاوداری ضرر داده میخوام بفروشمش بزار بفروشم پول کل این یکسال که ندادم رو میدم. رو کردم به دخترش هنگامه گفتم: چند سالته؟ گفت: ۳۰ رو کردم به حاله گفتم: تو چند سالته گفت: ۲۸ بعد رو کردم به خاور خانم گفتم: تو چند سالته؟ گفت: ۴۶ سالمه. شوهرم مرده . بی پول بی کس. دستش رو گرفتم. دیدم پر النگویی طلاس تو گردنش هم سینه ریز طلا. گفتم: این النگوها رو بده پیش من باشه ته وقتی که پول بیاری تصویه کنی. دوباره شروع کرد ضجه زدن که اینها از قدیم دستمه درنمیاد. رو کردم به آقا کامران گفتم: برو یه صابون بیار. آقا کامران هم رفت. خاور خانم تا دید اوضاع خرابه اومد دربره. هر کاری کرد دید نمیتونه دستش رو از تو دست من بکشه بیرون یه گازی دستم رو گرفت. من از درد ولش کردم. اومد بره بیرون از اتاق که چادرش رو گرفتم کشیدم. پرت شد زمین . سریع چادرش رو از دورش باز کرد اومد دربره که آقا کامران اومد تو یه لحظه مکث کرد بعد اومد آقا کامران رو هول بده که من از پشت گرفتمش لباسش رو گرفتم. که اومد به یه سمت دیگه در بره لباسش پاره شد. دیدم این خیلی حرومزاده است. خودم رو پرت کردم طرفش پاش رو گرفتم کشیدم. انداختمش زمین لامصب با اینکه خیلی هم درشت نبود ولی خیلی زبر و زرنگ بود. تو پر بود ولی معلوم بود کارکرده است بدنش همه ماهیچه است. خودم رو پرت کردم روش نشستم تو شکمش. لباسش رو از یقه پاره کردم. کورست نداشت دوتا سینه متوسط ولی تقریبان سفت افتاد بیرون. دیدم سینه ریزش خیلی بزرگ و سنگینه. دست انداختم گردنش بازش کردم. از روش بلند شدم گفتم: این دست من می مونه تا بدهیت رو بدی. خاور خانم. افتاد به غلط کردن گفت: اون نه . اون ارثه فامیلیمون است از مادرم بهم رسیده . بیا النگوها رو بهت میدم. دیدم آقا کامران چهار چشمی داده به سینه های خوشکل خاور خانم نگاه میکنه. گفتم: باشه ولی باید النگوها رو بدی لخت مادرزاد هم بیشی. خاور که فکر کرد مخ من زده با هیکلش اول لباسش رو درآورد. لخت شد. گفت: بده گفتم: النگوها یادت رفت. گفت: کیرت رو میخورم بده. اومد سمت من که زیپم رو باز کنه. زدم تو سرش. یه آخی گفت و بلند شد گفت: خیلی بیشعوری سرم درد گرفت. گفتم: النگو. پنج تا النگو بود درآورد خیلی راحت نه گیر بود نه صابون میخواست نه هیچی. النگوها رو داد گفت: سینه ریز. گفتم: تا پول رو ندی نمیدم. گفت: تو قول دادی. مگه مرد نیستی. بهم برخورد سریع سینه ریز رو از جیبم درآوردم دادم بهش گفتم: ولی وای به حالت پول رو نیاری. بعدش هم هر وقت گاوداری رو خواستی بفروشی خودم میخرم. گفت: خیلی کوس کشی. منم گفتم: به تو نمیرسم. گفت: ما حالا حالاها با هم کار داریم. بعد هر دوتامون خندیدم. به آقا کامران گفتم: بریم که دیدم هنوز محو تماشای سینه های خاور خانم است. برگشتم به خاور گفتم: بیا جلو. دست آقا کامران رو گرفتم. گذاشتم رو سینه خاور. سه متر پرید بالا اومد دستش رو برداره که خاور دستش رو گذاشت رو دستش و با دست دیگه اش دست دیگه کامران رو گرفت گذاشت رو اون یکی سینه اش. بعد به آقا کامران گفت: دفعه بعد هم با این بچه کونی بیا که بیشتر بزارم با اینها بازی کنی. آقا کامران گفت: آقا رجب رو میگی؟ که خاور دستهای آقا کامران رو انداخت پایین. گفت: همین بچه پرو رو میگم . بعد یه لبخندی بهم زد و ما اومدیم بیرون. رفتیم اتاق بعدی که تقریبان متروکه وخراب بود. ولی وقتی رفتیم داخل پر کبوتر بود. یه مرد جوانی هم داشت کفتربازی میکرد. تا ما رو دید سلام کرد. آقا کامران گفت: این همایون پسر خاور خانم است. گفتم: چند سالته؟ شغلت چیه؟ گفت: ۲۷ سال . گفتم: شغلت چیه؟ گفت: بیکارم. گفتم: بیا جلو. یکی زدم پس گردنش گفتم: خاک تو سرت. از فردا هم این بساط کفتر بازیت رو جمع میکنی. شروع کرد آخ . .ه .آخه …. گفتم: همین که گفتم. بعد رفتیم بیرون. یک فضای خالی بود بعد یک اتاق بود که سمت راستش دوتا توالت بود و سمت چپش دوتا دوش حمام. همشون از هم مجزا بود. بعد دوباره فضای خالی بود. بعد یک اتاق خرابه دیگه که رفتم توش پر وسایل بود. که آقا کامران گفت: این وسایل آقا کامبیزه. اتاق آخری سمت روبرو رو زدم که یک پسر قد کوتاه اومد گفت: بله . تا آقا کامران رو دید گفت: من که کرایه ام رو هر ماه سرموقع میارم. مشکل چیه؟ آقا کامران گفت: آقا رجب صاحب خونه جدید است اومد اتاقها رو ببینه بعد. رفت کنار رفتیم داخل یه پسر بچه شیطون شش ساله هم کون لختی برای خودش تو خونه می دوید. یک خانم هم تو خونه بود که تا ما رو دید سلام کرد. یک خانم ریزه میزه مثل خود آقا کامبیز بود. دیدم تو اتاق پر ویدیو و ضبط صوت و امثال هم است. پرسیدم شغلشون چیه؟ که آقا کامران گفت: آقا کامبیز و خانمشون کیمیا خانم اهل دزدی هستن. که آقا کامبیز گفت: درخدمتیم. که منم درجا گوشش رو گرفتم. گفتم: منم در خدمتم. کیمیا خانم تا این صحنه رو دید. اومد طرفم که بی شرف چکار شوهرم داری که تو دویدنش سمت من چادرش افتاد روسری نداشت. منم درجا گوش اونم گرفتم پیچوندم. صدای هر دوتاش بالا رفته بود. کامبیز گفت: مردی گوشم رو ول کن. تا نشونت بدم. گوششون رو ول کردم. کامبیز سریع چرخید یکی زد تو شکمم ولی خوب انقدر ریزه میزه بود که درد نداشت به زدن ادامه داد که یکی محکم زدم تو گوشش که پرت شد یه گوشه اتاق. دیدم کیمیا دوباره به طرف من حمل کرد و یکی زد تو تخمم یک لحظه نفسم بالا نیومد. اونم هم همینطور میزد تو سر و کلم. که نفس جا اومد بلندش کردم یک زدم تو گوشش بعد اومدم از روی لباس سینه اش رو بگیرم فشار بدم که دیدم انقدر ریزه که نمیشه. از تو یقه اش دستم رو کردم سینه اش رو گرفتم خیلی کوچولو بود. فشار دادم که جیغش هوا رفت. کامبیز بلند شد نگاه نگاه میکرد یه چیزی پیدا کنه بیاد منو بزنه که گفتم: مثل دوتا بچه آدم بشینید کارتون دارم. بعد سینه کیمیا رو ول کردم. اونم یکی با آرنجش زد تو شکمم. با اینکه درد گرفت ولی دیگه حرکتی نکردم. نشوندمشون و خودم و آقا کامران هم نشستیم. گفتم: من صاحبخونه جدیدتون هستم. دوست ندارم کسی که خونه من زندگی میکنه دزدی کنه. کیمیا گفت: به تو چه کرایه ات رو بگیر بچه کونی. گفتم: نه از این خبرها نیست کرایه برام مهم نیست. دوباره کیمیا گفت: آره ارواح شکمت بچه کونی. گفتم: یک لحظه کیمیا خانم میشه از کون ما بکشی بیرون. بزاری حرفم تمام بشه؟ گفت: بنال گفتم: مرسی . خونه بغلی هم مال ماست اعضای خونه همه مثل یک خانواده هستیم اینجا هم هر کسی که قرار زندگی بکنه میشه جزو خانواده. شما هم یک هفته وقت داری یا دزدی رو کنار میزاری یا از این خونه میرید. کیمیا گفت: اگه دزدی نکنیم از کجا نون بخوریم؟ گفتم: برای هر دوتاتون کار دارم با خودم کار میکنید. بعد پاشدم. گفتم: بهش فکر کنید. کیمیا گفت: فکر کرده نوبرش رو آورده . قحطی خونه که نیست. گفتم: هر جور صلاح میدانید. بعد آقا کامران رفت بیرون. منم پشت سرش که کیمیا با دست زد پشت کمرم گفت: هوی بارآخر باشه که قلدوری میکنی. منم برگشتم یه نگاهی بهش انداختم با اینکه ریزه میزه بود فکر کنم قدش ۱۵۷ اینطوری بود. لاغر هم بود. ولی چشمهای بزرگ و خوشکلی داشت. صورتش هم خوشکل بود. همینطور که تو صورتش نگاه میکردم. گفت: ها چیه؟ داری به صاحبت نگاه میکنی؟ تا این رو گفت صورتم رو بردم جلو و لبهاش رو بوسیدم تا سرم رو آوردم عقب یه تف کرد تو صورتم. با دستم پاکش کردم. بعد دوباره لبهاش رو بوسیدم. دوباره تف کرد تو صورتم. باز با دستم پاکش کردم. اینبار دستم رو انداختم دور گردنش لبم رو گذاشتم روی لباش سی ثانیه لباش رو خوردم بعد صورتم رو کشیدم کنار منتظر بودم. دوبار تف کنه. که گفت: باشه برات دارم بچه کونی. اومدیم بیرون رفتیم سمت اتاقهای قسمت راست خونه که همون موقع. یه مردی از اتاق دومی اومد بیرون. پشت سرش هم یه زنه لخت اومد بیرون و به اون مرد گفت: پول منو بده. بعد یه مرد دیگه اومد بیرون لاغر و قد بلند یه تیشرت تنش بود. ولی پایین تنه هیچی یه کیر خوابیده هم جلوش ول بود. شروع کرد به مرد توپیدن که کردی باید پولش رو بدی. مرد هم گفت: امروز با کوسش حال نکردم پول نمیدم. که تازه دوزاریم افتاد که چه خبره. با صدای بلند گفتم: هوی مگه نشنید بهت چی گفت. مرد که داشت میرفت برگشت یه نگاه به من کرد. گفت: به تو چه مگه کوس ننه ات بوده که برای من صداتو میبری بالا. منم گفتم: آره ننه امه به تو چه پولش رو بده. مرد اوم تو صورت من که با صورت بزنه تو دماغم . که یه جا خالی دادم با آرنج زدم تو کمرش نفسش بند اومده بود. دست کردم تو جیب عقبش کیفش رو برداشتم. پرت کردم طرف اون مرد تیشرتی که شورت نداشت. گفتم: هرچی دستمزده اش هست بردارد که یا روگردنم رو گرفت. که دیدم یه مشت محکم اومد تو کمرش. نفسش گرفت. نگاه کردم دیدم قادرخان است. یارو تا قادر رو دید گفت: ببخشید قادرخان چرا میزنی؟ قادر گفت: با رفیق من چکار داری؟ یارو گفت: ببخشید قادرخان گوه خوردم نمیدونستم دوست شماست وگرنه جسارت نمیکردم. قادر کیف پولش رو از اون مرد تیشرتیه گرفت بقیه پولهای تو کیفش رو هم برداشت بعد کیف رو داد بهش گفت: دفعه بعد نبینم انقدر کم پول بات باشه. اونم گفت: چشم قادرخان. قادر هم گفت: حالا برو گمشو. یارو که رفت. گفتم: دستت درد نکنه قادرخان. جبران کنیم. قادرهم گفت: لازم نکرده شب به خانم گفتم شام درست کنه مهمان داریم. بیا با هم صحبت کنیم. برای کرایه خونه ببینم معاملمون میشه یا نه. بعد رفت بیرون. اون آقا تیشرتیه هم بفرمایید منزل خودتونه. گفتم: اول بزار اتاق اولی رو بریم سربزنیم بعد مزاحم شما هم میشیم. آقا کامران خندید گفت: این سه تا اتاقی که مونده مال آقا حبیب است. گفتم: اینجا که پنج تا اتاق است. گفت: دوتایی آخری خراب است. همین سه تا فقط سالمه که مال آقا حبیب و خانواده است. رفتیم تو اتاق که دیدم اون خانمه که لخت بود لباس پوشیده ولی نه روسری نه چادر. سلام کرد. آقا حبیب معرفی کرد زنم سمین. پرسیدم فقط خودتون دوتا هستید. خندید گفت: نه . بعد رو کرد به زنش گفت به بچه ها بگو بیان. منم از آقا کامران پرسیدم چند ماه کرایه ندادن. آقا حبیب گفت: میدونم پنج ماه شده ولی بخدا اوضاع خراب خودتون که دیدیت. اینجا محله خوبی نیست. پول نمیدن. میخواهن با قلدری بکنن و برن. بعد گفت: چرا ایستادید خوب بشینید. دولا شدم کفشم رو باز کنم . کیر حبیب جلوم بود یه کیرخوابیده و تروتمیز میخواستم حمله کنم بخورمش. کفشهام رو که درآوردم. آقا حبیب راهنمایی کرد بریم تو. منم همین که راه افتادم کیرش رو هم گرفتم گفتم: کیر بامزه ای داری وقتی هم نشستیم دوباره گرفتمش. گفتم: خوب میخواهی چکار کنی. گفت: بخدا ندارم که کیرش رو محکم گرفتم. گفت: هر چی شما بگی همون کار رو میکنیم. گفتم: حالا شد. بعد دیدم سیمین خانم با یه گله آدم اومد. همه نشستن. همینطور که با کیر حبیب بازی میکردم بهش گفتم: دونه دونه بلندشون کن معرفی کن و لختشون کن. اونم گفت: سیمین زنمه ۴۸ سالشه . سیمین جان پاشو بیا جلو آقا رجب لخت بشو هیکلت رو ببینه. سیمین خانم هم بلند شد قدش ۱۷۰ بود لخت مادرزاد شد. سینه هاش هم خوب بود. سرسینه هاش ولی کوچولو دکمه ای بود. کوسش ولی بزرگ بود و توپل هیچی هم مو نداشت. کیر حبیب تو دستم شق شده بود نگاه کردم ۱۸ سانتی بود ولی خیلی ناز و قلمی بود. مثل یه تیکه چوب نازک و دراز بود. به آقا کامران گفتم: میشه این رو بگیری من کار دارم. آقا کامران هم کیر نازک حبیب رو گرفت. من به سیمین گفتم: کوست رو بیار جلو لاشو باز کردم و بوسیدمش. گفتم: حالا بعدی سمین گفت: دختر بزرگم شیرین جون ۲۳ سالشه. شیرین اومد وسط لخت شد. قدش هم قد مامانش بود. سینه هاش کمی از مال مامانش کوچکتر بود ولی شل تر بود سرسینه هاش هم سربجستگیش درشت بود و حاله دور سر سینه اش اندازه یک پنج تومانی بود ولی خوز ازمال مامانش بزرگ تر بود. کوسش مثل کوس مامانش صاف و سه تیغه بود. ولی کشیده و دراز بود. منم صورتم رو بردم جلو کوسش رو بوسیدم. سیمین گفت: بعد پسرم شاهین ۲۰ سالشه . که دیدم یه پسره بلند شد با لباس دخترونه. راستش کمی خنده ام گرفته بود. ولی جلو خوردم رو گرفتم. لخت شد. قدش نزدیک ۱۸۰ بود. همه موهای بدنش رو هم زده بود. کیرش هم کوچولو خوابیده بود. بهش گفتم: بچرخ سوراخ کونت رو ببینم عزیزم. اونم چرخید و دولا شد. سوراخ کونش تمیز و صاف صوف ولی گشاد بود. سوراخ کونش رو بوسیدم. بعد به سیمین گفتم: میشه کیرشاهین جون رو بخوری شق بشه؟ با تعجب نگاهم کرد گفت: چی؟ دیدم مثل اینکه هیچی حالیشون نیست از سکس فقط سنتی بلدن. گفتم: میشه شقش کنی؟ گفت: چشم و بعد شروع کرد با کیر شاهین بازی کردن. تا کیرش شق شد. وای چه ناز بود کیرش ۱۴ سانتی بود ولی نازک و قلمی از مال باباش هم نازک تر بود. گرفتم یه بوسی از کیرش کردم. گفتم: بعدی. سیمین گفت: شکوفه دخترم ۱۴ سالشه. یه دختر خوشکل بود که لباس پسرونه تنش بود. گفتم: چه دختر خوشکلی. گفت: من دختر نیستم. پسرم. سیمین گفت: ببخشید بچه های ما وارونه شدن شاهین لباس دخترونه میپوشه آرایش میکنه اینم که لباس پسرونه و با پسرها میگرده. گفتم: پسرم لخت میشی؟ با این حرف که بهش گفتم: پسر خیلی حال کرد سریع لخت شد. اولی پیراهنش رو درآورد. دیدم با یه شال سینه هاشو بسته وقتی باز کرد. وای چی میدیدم سینه هاش برای سینش بزرگ بود. سفت و شق بود سرسینه برجسته و حاله سرسینه اش از پنج تومانی هم بزرگتر بود. شلوارش رو که درآورد برعکس بقیه شورت پاش بود. شورتش رو که کشید پایین چی دیدم. وای کوسش چقدر بزرگ بود. یاد کوس سمیه و صدف افتادم . ولی مال شکوفه برعکس سمیه و صدف که سبزه بودن سفید سفید بود یه مو هم نداشت.کوسش قد کوس یک زن چاق و چله بزرگ بود. سریع گرفتمش تو بغلم . نشوندمش تو پام گفتم: تو پسر من میشی؟ گفت: قول میدی بابای خوبی باشی هر چی بخواهم برام بخری گفتم: حتما . یه لبخندی زد. و دیگه نشست رو پای خودم. به سیمین اشاره کردم. گفت: نفر بعدی فرشته خواهر بزرگه حبیب که ۴۵ سالشه. فرشته خانم اومد وسط لخت شد. قدش ۱۸۰ بود دوتا سینه متوسط رو به کوچک ولی شل و ول. و آویزون. بهش گفتم بیا جلو. با دستم سینه اش رو گرفتم. جالب بود نرم نرم مثل پنبه بود ولی مثل سینه پیرزنها شل افتاده بود. برام جالب بود سرسینه هاش هم برجستگیش قد یک بند انگشت کوچیکه بود و حاله دور سینه اش بزرگ اندازه سر یک لیوان آب خوری. رنگش هم قهوه ای پررنگ. سرسینه اش رو بوسیدم گفتم: چرا انقدر شله. سیمین گفت: بچه شب تا سینه هاش رو نخورنه نمیخوابه. کوسش هم کشیده کمی تیره و لبهای کوسش تا دو سانت زده بود بیرون که میشد با دست بگیری مثل کش بکشی باشون بازی کنی. کوسش رو بوسیدم. رفت نشست. سمین گفت: بعدی تک پسر فرشته فربود است که ۱۶ سالشه . اومد وسط لخت شد. قد بلند بود مثل مامانش و لاغر. کیرش رو گرفتم باش بازی میکردم که شق بشه. گفتم: تویی که باید سینه مامانت رو بخوری تا خوابت ببره. خجالت کشید سرش رو انداخت پایین گفت: بله . گفتم: آفرین. خوب کاری میکنی تا بزرگم شدی به کارت ادامه بده. اونم یه لبخندی زد. انگار من تنها کسی بودم که تشویقش کرده بودم. همه بهش میگفتن تو بزرگ شدی دیگه. برای همین از حرف من خیلی حال کرد. راستش منم حال کردم با این کارش برام جالب بود. همینطور که با کیرش بازی میکردم دولاش کردم با سوراخ کونش هم بازی کردم دیدم اینم حسابی گشاده. ولی خوب کونش به خوشکلی کون شاهین نبود چون فربود لاغرتر بود و کونش کوچولو تر ولی کیرش که شق شد. دیدم ۱۵ سانتی شد کلفتیش هم نرمال بود مثل مال شاهین و حبیب نازک و قلمی نبود. کیرش رو بوسیدم . سیمین گفت: بعدی آقا فرشید شوهر خواهرم ۴۳ سالشه. فرشید اومد وسط لخت شد. قدش ۱۷۰ بود. توپل ولی همه بدنش مو بود. کونش هم گرد و خوشکل ولی پرمو. کیرش رو گرفتم به سیمین گفتم: شقش کن. سیمین یه نگاهی به من کرد. گفت: خدا مرگم بده. اصلا و ابدا . گفتم: چرا؟ گفت: زشته شوهرخواهرم است. گفتم: تو کیر همه رو میگیری میکنی تو کوست حالا این رو نمیکنی. گفت: این شوهرخواهرمه روم نمیشه. گفتم: لوس بازی درنیار زود باش. سیمین هم با خجالت اومد جلو کیر فرشید رو گرفت. کمی باش بازی کرد. فرشید هم چون اولین بار بود سیمین به کیرش دست میزد سریع شق شد. دیدم طولش ۱۳ سانتی بود ولی کلفتیش ۴ سانت. کیرش رو از سیمین گرفتم بوسیدم. و دولاش کردم سوراخ کونش گشاد گشاد و خوشکل ولی پرمو. فرشید هم رفت نشست. سیمین گفت: بعدی خواهرم سمیرا ۴۰ سالشه. سمیرا اومد وسط لخت شد. هم قد و هیکل سیمین بود ولی سینه هاش کمی بزرگتر و سرسینه اش مثل خواهرش دکمه ای بود یعنی تقریبا هیچی حاله دورش نداشت ولی برجستگیش اندازه یک بند انگشت اشاره بزرگ بود. کوسش هم کمی از مال سیمین توپل تر بود و کشیده. کوسش رو بوسیدم . رفت نشست. سیمین گفت: آخرین نفر دخترخواهر گلم فریما جان که ۱۶ سالشه. فریما اومد وسط یه دختر هم قد مامانش بود. ولی صورتش شبیه باباش بود. بدنش توپل بود. سینه هاش کوچولو بود با سرموشکی. شکم داشت . و کوسش هم توپل و کشیده بود. ولی با این سن کمش کوس کمی مودار بود. به باباش رفته بود. کوسش رو نگاه کردم حسابی گشاد بود بعد دولاش کردم دیدم سوارخ کونش هم حسابی گشاده. به بوسی از سوراخ کونش کردم. اونم با یه عشوه زنونه گفت: دوست داری کیرت رو بکنی توش. بهش گفتم: صورتت رو بیار و لباش رو بوسیدم و گفتم: فریما واقعان یه خانم تمام عیاره. اونم رفت نشست. گفتم: خوب حالا بریم سراصل مطلب. من صاحب خونه جدیدتون هستم. و شما سه اتاق دارید و پنج ماه کرایه ندادید. چطور میخواهید کرایه رو پرداخت کنید. حبیب گفت: بخدا کار و کاسبی خرابه . نداریم. سیمین گفت: میخواهی بیرونمون کنی؟ گفتم: پیشنهاد خودتون چی باتون چکار کنم. سمیرا گفت: هر کاری بخواهی برات میکنیم. گفتم: یه پیشنهاد براتون دارم. فرشید گفت: هر چی باشه قبوله. گفتم: زهرمار یه لحظه دندون رو جیگر بزار. فرشید هم گفت: چشم. بفرمایید. گفتم: از این به بعد نمیخواهد کرایه بدید. اون پنج ماه هم میبخشم ولی به شرطی که از این به بعد شریک هستیم. حبیب گفت: ما که از خدامون است ولی فایده نداره. خودمون هشتمون گرو نهمونه. گفتم: وقتی شریک بشیم دیگه شما مدیریت نمیکنید. من مدیر و انتخاب میکنم و میدونم چطور کار بکنیم. شما فقط کارخودتون رو خوب انجام بدین مشتری با من. همشون گفتن: قبوله. گفتم: یه شرط دیگه هم هست؟ سیمین گفت: چی؟ گفتم: این شکوفه رو میخواهم. حبیب گفت: میخواهی بکنی خوب بکن اینکه شرط نمیخواهد هر کدوم ما رو میخواهی بکنی بکن. گفتم: نه نمیخواهم بکنمش میخواهم ببرمش خونه خودم. با بچه هام بره مدرسه. شاهین گفت: همین حالا هم میره مدرسه. گفتم: نه باید بیاد اونجا که مثل بچه های خودم درس بخوانه. نمره کم بیاره پوستش رو میکنم باید خانم دکتر بشه. شیرین گفت: خونتون خیلی دوره؟ دیگه نمیتوانیم ببینیمش؟ آقا کامران زد زیر خنده. آقا حبیب یه اخمی بهش کرد گفت: خنده داره؟ کامران گفت: همین خونه کناری خونه آقا رجبه. سیمین گفت: راست میگی. منم با کله گفتم: درست میگه. فرشید زد زیر خنده و گفت: پس خیلی دوره. شیرین باید با هواپیما بری دیدن خواهرت که از این دیوار بپره وگرنه نمیشه رفت . که همه زدیم زیر خنده. بعد گفتم: اگه میشه دیگه این بساط رو تعطیل کنید تا خودم کارها رو راه بندازم. فردا با شریکهام میام برای قولنامه خونه. بهتون میگم چکار کنید. بعد به سیمین هم گفتم: تا من بقیه خونه رو نگاه میکنم تو وسایل شکوفه رو بزار تو کیف براش. با آقا کامران رفتیم بقیه اتاقها رو ببینیم . اتاقهای بعدی هر دوتاش خرابه بودن خیلی داغون. بعد دیوار سمت کوچه بود که خالی بود تا نزدیک درب اصلی که یک آشپزخانه بزرگ بود. به آقا کامران گفتم: بریم پیش شهین خانم که آقا کامران صدا زد شهین جان بیا. شهین خانم هم یه چادر دور کمرش اومد تو حیاط. رفتیم دم درب که من گفتم: فردا با اعضا شرکت میام که قلونامه رو رسمی بنویسیم. مشکلی که نیست ؟ آقا کامران گفت: نه خیلی عالی هم میشه شما بیاین اینجا. همه چیز درست میشه. دست زدم به کیرش گفتم: برای اینم خوب میشه . امروز که کلی حال کرد. شهین گفت: این دیگه خراب شده عمرش رو کرده. منم کیر آقا کامران رو محکم گرفتم. گفتم: امروز که سالم بود همه اش شق بود. شهین خانم گفت: این یه عمر شق نمیشه. همینطور که کیر کامران رو میمالیدم از رو شلوار. گفتم: بسپارش به من درستش میکنم. شهین خندید و گفت: ما که بهش امیدی نداریم مال خودت. منم گفتم: این تنها بدرد نمیخوره دستم رو از روی چادری که دورش پیچیده بود گذاشتم رو کوسش. گفتم: اینم میخواهم. که نفس شهین خانم بند اومد. گفت: وای نه . . نه .. دستت . . .دستت رو بردار. . . خدا مرگم بده . . . اومد خودش رو عقب بکشه که خورد به دیوار توی هشتی دم وردی خونه. منم خودم رو کشیدم طرفش. محکم دستم رو به کوسش فشار دادم همینطور که به طرفش میرفتم کیر آقا کامران رو هم محکم گرفته بودم طرف خودم میکشیدم. لامصب از لباس تنش بود کوسش رو احساس نمیکردم یه دامن و یا چادر چند لایه دور کمرش. به شهین یه نگاه کردم گفت: چادر و دامنت رو بده بالا. میخواهم کوست رو ببینم. شهین که هی میگفت: وای خدا مرگم بده. . . وای . . . نه . . . نه . . . زشته . . . دیدم دامن و چادرش رو داد بالا. شورت هم پاش نبود. زانو زدم جلوش. کوسش صاف صاف بود یه مو هم نداشت. مثل اینکه تازه واجبی زده بود. کوسش یک کوس جا افتاده و توپل و موپل بود. اول بوش کردم بعد یه بوسش کردم بعد سرم رو گذاشتم روش و یواش یواش لیسش میزدم. شهین هم همینطور که دامنش رو بالا گرفته بود هی میگفت: نه . . . آه . . .آه . . خدا مرگم بده . . . نه . . زشته . . . زشته . . . آه . . آه . که دیدم شکوفه اومد. دامن شهین رو دادم پایین گفت: آقا رجب حالم خیلی بده. زیپ شلوار آقا کامران رو کشیدم پایین . کیرش رو کشیدم بیرون. کیرش شق شق بود یک کیر ۱۵ سانتی به کلفتی ۳ سانت رو کردم به شهین خانم گفتم: دیدی خراب نیست آماده آماده. شهین خانم هم رو کرد به آقا کامران گفت: فدات بشم بریم عزیزم داخل اتاقمون که حالم خیلی خرابه. و دست آقا کامران رو گرفت با هم رفتن تو خونشون.منم دست شکوفه رو گرفتم. رفتیم سمت خونمون.

تهران ۳۵وقتی رسیدم همه برگشته بودن از سرکار. مستقیم رفتیم تو اتاق. سلام و احوالپرسی کردیم. مهتاب گفت: این خانم خانما کیه؟ گفتم: جریانش مفصله یه چای بیار بخوریم براتون تعریف بکنم. در یه موردی هم میخواهم مشورت کنیم. مهتاب رفت چایی آورد. موقع خوردن چایی همه داستان خونه بغلی و خریدش رو براشون تعریف کردم. بعد به شکوفه گفتم بلند شو. بعد شروع کردم لباسهاش رو درآوردم. لخت مادر زادش کردم. گفتم: چطوره؟ نظرتون چیه؟ مهتاب درجا دستش رفت طرف کوس شکوفه. گفت: چه خوشکله و نازه. نگار هم سینه هاشو گرفت گفت: چه خوشکله. ابوالفضل گفت: چه دختر خوشکلی. شکوفه اومد بگه من پسرم که دید همه دارن از دختر بودنش تعریف میکنن حرفش رو خورد. منم رو کردم به شکوفه گفتم: این مامان مهتابه . هر وقت سینه خواستی سینه هاش دراختیارته. به نگار رو نشون دادم گفتم: این مامان نگار و این عمو ابوالفضل و این هم آبجی زهرا و این گل پسر هم علی آقا و این دوتا خانم خشکل هم فاطمه و نسترن خواهر کوچولوهات. همون موقع صدای شهلا خانم اومد آقا رجب تلفن داری. منم شکوفه رو از روی پام بلند کردم. بهش گفتم: برو پیش علی شما با هم همسن و هم کلاس هستید. خودم هم رفتم خونه شهلا خانم تلفن رو جواب بدم. پشت خط محدثه بود. بعد احول پرسی. گفت: فکر نمیکردم دیگه پیدات بشه گفتم: مرد و حرفش. گفت: کی میای همدیگه رو ببینیم. گفتم: کجا گفت: بیا خونمون. برگه صیغه هم آوردم . گفتم: زهره هم هست؟ گفت: آره. میایی؟ گفتم: آره ولی نه امشب . فردا هم کار دارم پس فردا جمعه میام. گفت: پس منتظرتیم. خداحافظی کردیم و من دوباره رفتم تو اتاق خودمون. مهتاب گفت: درمورد چی میخواستی مشورت کنی. گفتم: میخواهم فردا که تو خونه ای سرکار نمیری سمیه رو بیارم با هم آشنا بشید اگه بتفاهم رسیدید بریم هر دوتاتون رو عقد کنم. نگار گفت: خوبه اینطور میفهمی که زنهات باهم میتوانن زندگی کنن یا نه. ابوالفضل هم گفت: فکر خوبی کردی. روکردم به مهتاب گفت: نظر تو چیه؟ گفت: پس قرار از فردا واقعا زن و شوهر بشیم. این عالیه. به قول بچه ها. فکر خوبیه که از حالا به حووم آشنا بشم ببینم قابل تحمل هست یا نه. بعد گفت: تلفن کی بود. گفتم: جریان داره. ابوالفضل گفت: تو چقدر جریان تو جریان هستی. نشستم همه ماجرا رو براشون تعریف کردم . نگار گفت: پس یه جورهای قرار چهارتا زن بگیری. مهتاب گفت: خدا عاقبتمون رو به خیر کنه. صدای خاله طلا اومد که شام حاضره. یادم اومد که باید برم خونه قادر. به مهتاب گفتم: من باید برم خون اونوری با همون قادرخان قلدور محله کار دارم. دعوتم کرد برای شام. مهتاب گفت: عشقم بلایی سرت نیاره. گفتم: خیالت راحت شام دعوتم کرده. رو کردم به مهتاب گفتم: حواست به مهمونامون باشه. نگار گفت: اون حواسش به ابوالفضل است پس من چی؟ گفتم: خوب تو هم برو کمکشون. گفت: نمیخواهم منتظرت می مونم. گفتم: شاید دیر بیام گفت: اشکال نداره . من خداحافظی کردم و راه افتادم رفتم خونه بغلی. درب زدم. شهین خانم اومد درب رو باز کرد. تا دیدمش گفتم: چطور بود؟ گفت: هیچی آبروم رفت. گفتم: برای چی؟ گفت: از بس حشریی بودم وقتی کامران داشت میکردم انقدر جیغ و ویغ کردم که احسان و سالنومه اومدن تو اتاقمون ببین چه اتفاقی برامون افتاد که من و کامران رو در حالت سکس دیدن. آبروم رفت. خندیدم گفتم: یعنی چی آبروم رفت این که عادیه همه بابا و مامانها سکس میکنن. گفتم: من میرم خونه قادر خان اگه میشه یه کلید برام بیار که راحت برم و بیام. بعد رفت درب اتاق قادرخان رو زدم. اومد دم درب و گفت: به آقا رجب خوش اومدی. بیا تو. رفتم داخل زنش هم بود سلام و احوالپرسی کردم. گفت: شام بخوری بعد صحبت کنیم یا صحبت کنیم بعد شام بخوریم؟ گفتم: من ترجیح میدم اول صحبت کنیم بعد با خیالت راحت شام بخوریم. گفت: قبول. گفتم: چند ماه کرایه ندادی؟ گفت: یکساله. گفتم: به ازای هر ماه یک دست این مهین خانم رو جلوت میکنم. گفت: چی گفتی بچه کونی؟ گفتم: میگم در ازای هر ماهی که پول ندادی یک دست زنت رو میکنم. گفت: میخوای بیام جرت بدم از وسط دو شقه ات کنم. گفتم: چرا جوش میزنی بگو. نه. پول این دوازه ماه رو بده. گفت: پول ندارم اوضاع خرابه. گفتم: خوب بگو باشه. راحت. گفت: پس جلو من نه. گفتم: ده مرتبه جلوی تو. گفت: خیلی بیشعوری باشه. تمام شد؟ گفتم: هشت دفع با هم بکنیم. گفت: خیلی بی شرفی نه. گفتم: هفت بار. گفت: نه . خودت بکن. گفتم: جهنم ضرر. آخرین پیشنهاد پنج بار با هم. گفت: خیلی بی ناموسی. باشه . ماههای دیگه چی میشه؟ سالی پنج دست با هم. گفتم: نه از این خبرها نیست این یه پیشنهاد بود برای بدهیهات بعدش باید کرایه ات رو بدی. گفت: زورگیری دیگه اینجا فایده نداره پول ندارن ملت. گفتم: بیشعور منظورم. کار بکنی. با خودم میای سرکار. گفتم: گواهینامه داری. گفت: پس ندارم. گفتم: پس از شنبه با خودم میای سرکار. گفت: چکار؟ گفتم: اونش دیگه به تو ربطی نداره. حالا بریم سر قول و قرارمون بعد شنبه با هم صحبت کار میکنیم. مهین خانم گفت: برم شام بیارم. گفتم: زوده اول بیا من و قادرخان رو شارژ کن. بعد دست کردم دور کمرش کشیدمش سمت خودم. مهین خانم یک زن ۳۵ ساله بود خود قادر هم یک مرد ۴۰ ساله. اول چادرش رو برداشتم بعد روسریش بعد پیراهن یه تیکه اش رو درآوردم. وای چه بدنی توپل و سفید مثل برف. کورستش رو باز کردم دوتا سینه خوشکل و سفید افتاد بیرون سینه هاش متوسط بود باسرسینه صورتی رنگ با برجستگی کم ولی حاله دور سرسینه اش بزرگ بود ولی صورتی کم رنگ. از بس پوستش سفید بود رگهای بدنش رو میشد دید. بعد شورتش رو کشیدم پایین. وای مگه میشه. یک کوس خوشکل مثل کوس یه دختر بچه کوچولو که هیچ وقت کیر تو کوسش نرفته. وای لاشو باز کردم صورتی بود. چرخوندم سوراخ کونش هم صورتی بود و خیلی هم تنگ. بعد خودم سه سوته لخت شدم. مهین تا کیرم رو دید گفت: این چیه؟ چقدر بزرگه. بعد به قادرخان گفتم: نوبت تو دیگه . گفت: حالا بی خیال. خودت تنها بکن. گفتم: مرد و حرفش. خودم به زور تیشرتش رو درآوردم. وای مثل بدن زنش سفید و دوتا سینه بزرگ افتاده داشت وای لامصب مو هم نداشت. زیر بغلش رو نگاه کردم دیدم یه ذره مو داره. کمی سینه هاشو خوردم. بعد شلوارش رو کشیدم پایین. بعد اومد شورتش رو بکشم پایین که نمیزاشت. به زور کشیدم پایین کیرش معمولی بود ولی سفید و کم مو. کمی باش بازی کردم تا شق شد عجب خوشکل بود فکر کنم حالا که شق شده بود ۱۴ سانتی بود قطرش هم ۳سانتی بود . بعد چرخوندمش سوراخ کونش رو نگاه کردم گشاد گشاد بود تازه دوزاریم افتاد. رو کردم به قادرخان گفتم: پس تو کونی هستی. تا اومدم به خودم بجنبم چرخید و گلوم رو گرفت. گفت: وای بحالت اگه کسی این موضوع رو بفهمه . خودم میکشمت. گفتم: گلوم رو ول کن خفم کردی. اونم دستش رو برداشت. گفتم: مگه مرض دارم بگم ما دیگه دوست هستیم. حالا بچرخ داشتم نگاه میکردم. اونم چرخید. لاکونش رو باز کردم کونش سفید بود مثل برف. سوراخ کونش هم خوشکل و حسابی گشاد بود. سرم رو بردم جلو شروع کردم به لیس زدن سوراخ کونش. بعد کون مهین رو هم گذاشتم کنار کون قادر یه لیس به سوراخ این میزدم یه لیس به سوراخ اون. عشق کرده بودم. همینطور که سوراخشون رو میخوردم با کیر و کوسشون هم بازی میکردم که مهین ارضاع شد. وای دستم رو کوسش بود چه نبض محکمی میزد از کوس زینب هم محکمتر نبض میزد. مهین شل شد افتاد یه گوشه. دیگه فقط کون قادر بود. میخوردم و با کیرش بازی میکردم. بعد کیرم رو گذاشتم دم سوراخش و فشار دادم رفت تو. وای کونش مثل پنبه نرم بود با تمام قدرت تلمبه میدم. با کیرش هم بازی میکردم که احساس کردم. دستم خیس شد نگاه کردم دیدم آبش اومده ریخته تو دستم. کیرم رو کشیدم بیرون. قادر هم ولو شد رو زمین. یه دستمال برداشتم دستم رو تمیز کردم بعد کیر قادر رو تمیز کردم. کمی لیسش زدم و خوردمش. قادرگفت: تا حالا تو زندگیم انقدر حال نکرده بودم. دمت گرم رفیق. بعد رفتم سمت مهین. به کمر خواباندم کف زمین. لاپاشو باز کردم. وای چه کوسی لامصب کوس بچه هم انقدر تر و تازه نیست. افتادم به جونش. شروع کردم به خوردن کوسش وای چه حالی میداد. مهین هم تو آسمون بود. فقط آه و اوه میکرد. دیدم اگه ادامه بدم باز آبش میاد. سریع بلند شدم کیرم رو گذاشتم دم کوس خیسش و یه فشار دادم تو نمیرفت. کمی محکمتر فشار دادم سرش رفت تو. ولی بدبخت از درد یه جیغ زد و جلو دهنش رو گرفت. یه کم بیشتر فشار دادم دیدم داره از درد به خودش می پیچه . بهش گفتم: مگه کوست بسته است. گفت: نه ولی از بس قادر دیر به دیر میکنه. سالی یکبار میخواهد بکنه. همینطور که حرف میزد کیرم رو تا ته کردم تو کوسش. و صبر کردم جا باز کنه. بعد رو کردم به قادر گفتم: مگه مرض داشتی زن گرفتی؟ گفت: نفهم میخواستی زن نگیرم. پشت سرم هزارتا حرف باشه. دیگه هیچی نگفتم: شروع کردم تو کوس مهین تلمبه زدن . دیگه یواش یواش جا باز میکرد. کوسش هم خیس خیس شده بود دیگه راحت میرفت و می اومد. صدای مهین دوباره دراومد. آه و اوهش بالا اومد. کمی که کردم ارضاع شد. کوسش شروع کرد نبض زدن ولی چقدر محکم. معلوم بود زن خیلی خیلی شهوتی است. از بس نبض زدنش محکم بود آب منم اومد. همه اش رو ریختم تو کوسش. بعد هر سه تامون کف زمین ولو شدیم. بعد پنج دقیقه مهین گفت: برم شام رو بیارم.وقتی شام رو آورد املت بود با ماست و سبزی. هر سه تایمون لخت دور سفره نشستیم و املت رو زدیم . بعد مهین شام رو جمع کرد و جاها رو پهن کرد من وسط خوابیدم سمت راستم قادر بود و سمت چپم مهین . قادر شروع کرد با کیرم بازی کردن. منم شروع کردم به کیر اون بازی کردن. بعد کیرش رو گرفتم کردم تو دهنم حسابی خوردمش بعد رفتم سراغ سوراخ کونش. اونم رو حسابی خوردم. بعد کیرم رو فرستادم توش دو سه دقیقه ای کردم که دیدم قادر آبش اومد کشیدم بیرون. رفتم سراغ مهین. لاپاشو باز کردم مستقیم کیرم ر فرستادم تو کوسش و شروع کردم به تلمبه زدن و با سینه های خوشکلش بازی کردن. قادر هم کیرش رو پاک کرد و افتاد و از خستگی خوابش برد. یه ده دقیقه ای تو کوس مهین تلمبه زدم که آبش اومد. از نبض کوسش مال منم اومد. هر دو خالی شدیم بعد همدیگر رو بغل کردیم. همینطور که نوازشش میکردم و ازش لب میگرفتم و با سینه هاش بازی میکردم با هم صحبت هم میکردیم. یک ساعتی تو بغل هم صحبت میکردیم که خوابم برد.صبح بیدار شدم دیدم. مهین و قادر هنوز خواب هستن. لباسهام رو پوشیدم رفتم. خونه. درب اتاق رو باز کردم دیدم مهتاب و نگار بیدار هستن. مهتاب و نگار صبحانه رو آماده کردن. با همه صبحانه خوردیم. بعد من پاشدم موتور رو برداشتم رفتم سمت خونه خانم جان. درب زدم. سمیه اومد درب رو باز کرد. تا سمیه رو دیدم بغلش کردم و بوسیدمش گفتم: برو لباسهات رو بپوش صدف رو هم بردار با هم باید بریم خونه ما. خودم هم مستقیم رفتم تو اتاق خانم جان داشت لباس عوض میکرد از پشت بغلش کردم. بعد بوسیدمش . نشستیم کمی صحبت کردیم. جریان خونه شهین و کامران رو گفتم. اونم گفت: عالیه سریع قولنامه اش رو بنویس. گفتم: مگه شما نمیای؟ گفت: زیور نیستش. منم که پشت فرمون نمیشینم. گفتم: یه راننده برات میفرستم که از این به بعد راحت بشی. کلی تشکر کرد و من اومدم پایین دیدم سمیه و صدف آماده هستن. صدف رو گذاشتم جلوی موتور و بعد خودم نشستم. پشت سرم هم سمیه رفتیم سمت خونه . وقتی رسیدم همه رفته بودن کارگاه.دست سمیه رو گرفتم بردم. دم اتاق گفتم: این اتاق ماست. درب زدم بعد رفتم تو پشت سرم سمیه و صدف اومدن داخل. مهتاب تا منو دید اومد بغلم کرد و بوسید. نگار هم همینطور. رو کردم به مهتاب گفتم: بچه ها کجا هستن؟ گفت:بچه ها که مدرسه هستن. ابوالفضل هم رفت کارگاه. گفتم: این سمیه خانم است اینم صدف خانم. تا ساعت دوازه وقت دارید با هم باشید. چون امروز محضر تا ساعت ۲ بازه. برمیگردم اگه مشکلی نبود بریم محضر ازدواج کنیم تمام بشه بره. بعد خودم اومدم بیرون. رفتم سمت خونه شهین خانم درب زدم. شهین خانم اومد درب رو باز کرد. بعد سلام احوالپرسی. گفتم: من یه سری با قادرخان بزنم بعد میام که قولنامه رو بنویسیم. رفتم درب اتاق قادر رو زدم رفتم. تو تا منو دیدن اومدن جلو بغلشون کردم بوسیدمشون. قادر گفت: صبح کجا رفتی . صبر میکردی یه صبحانه میخوردی. گفتم: خیلی کار داشتم. باید میرفتم. مهین گفت: خوب. بیدارم میکردی برات صبحانه درست کنم. گفت: حالا سری بعد. قادر لباس آدمی زادی بپوش شیک و پیک به این آدرس که میگم برو. میگی با خانم جان کار دارم بعد بهش بگو من راننده هستم رجب منو فرستاده. یک ماشین بنز است تحویل میگیری میبری اول سرویسش میکنی. تر و تمیز. میری دم خونه خانم جان اگه کاری نداشت که میای خونه از شنبه صبح هم ساعت ۸ خونه خانم جان هستی که هر جا خواست بره ببریش. مهین گفت: واقعا یعنی میره سر یه کار درست و حسابی. گفتم: اگه مرد باشه شعور داشته باشه این بهترین موقعیت است که مرد بودنش رو به زنش ثابت کنه. بعد یکی زدم درکونش گفتم: خودت رو ثابت کن. اومدم بیرون.رفتم. سمت خونه شهین خانم در زدم آقا کامران اومد دم درب. بعد احوالپرسی گفت: بیا داخل منم رفتم تو. غیر شهین خانم و آقا کامران کسی خونه نبود. شهین چای و شیرینی آورد. خوردیم و کلی صحبت کردیم . بعد به آقا کامران گفتم: برو کاغذ و خودکار و کاربون بیار. اونم رفت وقتی برگشت. بهش گفتم: آقا کامران این کوس شهین خانم خیلی چشمک میزنه من یه دست بکنم به عنوان شیرینی معامله. شهین خانم هم اصرار که زشته . آقا کامران هم گفت: چکارش داری بچه است حوس کرده ولش کن. شهین خانم هم که انگار از خداش بود داشت برای خودش کلاس میزاشت. گفت: فقط سریع بکن. که زشته من یک زن مقید و شوهردار هستم. بعد خودش سریع به کمر خوابید وسط اتاق و دامنش رو داد بالا شورت پاش نبود. گفتم: همیشه آماده ای. خندید. شلوارم رو کشیدم پایین و کیرم رو گذاشتم رو کوسش با یه فشار فرستادم. تو یه آهی کرد و من شروع کردم به تلمبه زدن . یواش یواش آه و اوهش بالا رفت. خیلی سر و صدا میکرد. دیدم آقا کامران هم لخت شد. از دیدن ما کیرش شق شده بود. کشیدم کنار اون کرد تو کوس شهین کمی تلمبه زد. تا آبش اومد. بعد دوباره من مشغول شدم. آقا کامران لباس پوشید گفت: وای من یادم رفت برم تو انبار سند رو بیارم. بعد رفت. منم به گاییدن شهین ادامه دادم اونم که فقط جیغ و ویغ میکرد. انقدر صداش زیاد بود که احسان درب رو باز کرد اومد تو ما متوجه نشدیم. تا ما رو دید گفت: داری با مادرم چکار میکنی؟ که هر دو برگشتیم. شهین گفت: وای خدا مرگم بده. منم گفتم: احسان جان دستت درد نکنه من خیلی تشنه شدم. لامصب این کوس مامانت کمر آدم رو خشک میکنه. میشه یک لیوان آب بهم بدی. احسان که مات و مبهوت بود. مثل جن زده ها رفت یه لیوان آب آورد. اومد بالا سرم که بهم بده. بهش گفتم: یه لحظه صبر کن. که آبم اوم ریختم تو کوس شهین. کیرم رو کشیدم بیرون. احسان داشت چهار چشمی کوس مامانش رو نگاه میکرد. اومدم لیوان آب رو ازش بگیرم دیدم خوشکش زده.مثل مجسمه شده. گفتم: هوی کجایی آب رو بده. بعد گفتم: یه دستمال هم برام بیار. رفت دستمال آورد ازش گرفتم که کوس شهین رو پاک کنم که آقا کامران اومد. گفتم: پیداش کردی؟ گفت: اره . زیر وسایل بود. منم رو کردم به احسان گفتم: بیا این دستمال رو بگیر. کوس مامان شهین رو پاک کن. تا من و بابا قولنامه رو بنویسیم. احسان جن زده هم گفت: آ آ آ خ . . . ه ه . آ . . خ . .ه . گفتم: آخه ماخه نداره زد باش. بعد دستمال رو دادم تو دستش و خودم پاشدم که لباسهام رو بپوشم. شهین خانم گفت: چرا بچه رو اذیت میکنی. خودم تمیز میکنم. رو کردم به احسان گفتم: همین رو میخواستی. خوب زود باش دیگه . آبرومون رو بردی. احسان هم مشغول تمیز کردن کوس مامانش شد. ولی مثل بید دستش میلرزید. شهین اومد چیزی بگه. که یه چپ چپی نگاهش کردم که یعنی بزار بچه کارش رو بکنه. خودم و آقا کامران هم مشغول نوشتن قول نامه شدیم. وقتی تمام شد ما امضا هامون رو کردیم خواستیم بدیم شهین امضا کنه. دیدم باز آه اوهش بالا رفته. نگاه کردم دیدم. احسان داره کوس مامانش رو میماله و انگشت میکنه توش. احسان رو بلند کردم. به آقا کامران گفتم: قولنامه ها رو بده شهین امضا کنه. خودم هم کمربند احسان و بعد دکمه و زیپ شلوارش رو باز کردم. احسان هم که انگار خشک شده بود هیچی نمی گفت. شلوار و شورتش رو کشیدم پایین. کمی با کیرش بازی کردم شق شق شد. بعد دوبار نشوندمش لاپای مامانش کیرش رو گرفتم. گذاشتم دم کوس شهین که دیگه یه دفعه احسان کیرش رو کرد تو مشغول تلمبه زدن شد. منم بلند شدم. برگه قولنامه رو برداشتم و از آقا کامران خداحافظی کردم اومدم بیرون. که یه صدای گفت: هوی بچه خوشکل بازم که اینجایی. نگاه کردم دیدم فرزانه است. گفتم: بیا. اومد نزدیک گفت: ها چیه؟ درجا گوشش رو گرفتم. گفتم: کمی شعور داشته باش مثل آدم حرف بزن. حالا بگو اتاق تو اینجا کجاست؟ گفت: گوشم رو ول کن تا بگم. گوشش رو ول کردم. گفت: به تو چه؟ دستم رو بردم بالا که بزم تو گوشش. گفت: چرا عصبانی میشی غلط کردم. من با آقا معلم هم اتاقیم. گفتم: پس دهن اون بدبخت رو صاف کردی. گفت: دیگه. میتونیم. گفتم: شنبه یکی میفرستم بیاد اینجا. بده اتاقی که کامبیز و کیمیا کردن انبار وسایل دزدیشون رو یه دستی بکشه. بعد خودت و سعید با هم اینجا زندگی کنید. فرزانه هم گفت: ایول دمت گرم. اونقدرها هم که فکر میکردم لاشی نیستی. یکی یواش زدم تو گوشش و گفتم: کوس کش برو کاری که بهت گفتم بکن . بعدش هم زدم از خونه بیرون. رفتم خونه. رفتم تو اتاقمون . دیدم صدف تو بغل مهتاب. داره سینه های مهتاب رو میخوره. نگار و سمیه هم تو بغل هم. گفتم: بیاین بشینین ببینم به چه نتیجه ای رسیدید؟ سمیه اومد نشست نگار هم تو بغلش نشست. بعد مهتاب با یه سینی چای اومد . صدف هم پشت سرش با قند و شیرینی. مهتاب نشست. صدف هم رو پاش. گفتم: خوب چی شد؟ مهتاب گفت: من دوتا شرط دارم. گفتم: خوب بگو. گفت: اول اینکه این صدف دیگه دختر خودمه. دوست دارم تربیت و همه چیزش با خودم باشه. رو کردم به سمیه گفتم: نظرت چیه؟ گفت: در مورد چی؟ گفتم: خنگه در مورد اینکه مهتاب گفت صدف دختر خودمه. گفت: دستش درد نکنه . خیلی هم عالیه. من که کوسش رو هم میبوسم. رو کردم به مهتاب گفتم: دومی چیه؟ گفت: اون دوتا زن دیگه که میخواهی بگیری بهشون هیچ قولی نمیدی میاریشون ما دوتا اگه پسندیدیم میگیم. باشون ازدواج میکنی. گفتم: قبوله. بعد رو کردم به سمیه گفتم: تو شرطی شروطی نداری؟ گفت: چرا دارم. این نگار هم مال منه. باید باش ازدواج کنی. من عاشقش شدم. گفتم: سمیه خاک تو اون سرت نگار شوهر داره. حالا هم پاشید لباس بپوشید. سه نفری بریم محضر.

تهران ۳۶رفتیم محضر ازدواج کردیم و سر راه هم دو سه بسته شیرینی خریدیم اومدیم خونه. چون پنجشنبه بود بقیه همسایه ها هم اومده بودن. ما هم به هم شیرینی تعارف کردیم. و تا نصف شب بگو و بخند و بزن و برقص بود. شب رفتیم تو اتاقمون. بچه ها جاها رو پهن کردن من وسط مهتاب و سمیه خوابیدم. امشب یه احساس خوبی داشتم . دیگه ازدواج کرده بودم برای خودم زن و بچه داشتم. اون شب اول سمیه بعد مهتاب رو کردم و هر دوتاشون رو تو بغلم گرفتم و خوابیدم. خیلی آرامش داشتم. صبح که بیدار شدم. مهتاب و سمیه داشتن صبحانه رو آماده میکردن. منم رفتم نان سنگک خریدم و آوردم . همه بچه ها هم بیدار شده بودن. با هم صبحانه خوردیم. دور هم بودیم که نزدیکهای ساعت ۱۰ بود که زنگ خونه رو زدن. شهلا خانم درب رو باز کرد. منم رفتم تو حیاط ببینم کی هست. دیدم سودابه و خواهرش و بچه هاشون هستن. بعد سلام و احوالپرسی. دعوتشون کردیم تو. شهلا گفت سریع یه جا تو حیاط انداختن. وهمه اومدن تو حیاط. حسن تا سودابه رو دید پریدن بغل هم و ماچ و روبوسی. سودابه هم کنار حسن و نرگس و فتانه نشست . سهیل و سهند هم که سریع رفتن روی پایه صادق و بهنام نشستن. سمانه خانم و شوهرش احمد آقا که یک مرد ۳۵ ساله بود قد بلند و خوش هیکل بود یه کمی شکم داشت. مثل همه راننده ماشین سنگینها. و دو پسر و دخترشون کنار هم نشستن. منم مشغول احوالپرسی با احمد آقا شدم. و بعد گفتم: بچه ها رو معرفی نکردین. احمد آقا گفت: پسرم رستم ۱۶ سالشه. و دخترم تهمینه که ۱۷ سالشه. بچه هاشون هم مثل خود احمد آقا و سمانه خوش هیکل بودن نه چاق نه لاغر . قدشون هم خوب بود. کمی صحبت کردیم و پرسیدم از کار راضی هستی. گفت: خوبه ولی کرایه خونه کمرم رو شکسته. هرچی درمیارم باید بدم کرایه خوانه. تازه همیشه هم مسافر خوب نیست. تو فکرشم. بزنم تو مسیرهای خارج از شهر تا روستاهای اطراف. گفتم: اینطوری که همه اش تو راهی. گفت: چکار کنم؟ چاره ای نیست. گفتم: بیا برای ما سرویس کارگاه بشو. بچه ها رو ببر کارگاه و بیار. حداقل یه پول ثابت است. برای خونه هم نگران نباش من تا یکماه دیگه چندتا اتاق خالی دارم بهتون میدم. سمانه خانم گفت: واقعا. گفتم: واقعا. ولی اگه شما قابل بدونید. که احمدآقا گفت: شما خیلی هم لطف میکنید. سودابه همیشه از محبت های شما تعریف میکرد. پس بی دلیل نبود انقدر تعریف. گفتم: سودابه جان لطف داره. پس برای فردا صبح ساعت ۸ اینجا باش که بچه ها رو ببری و ساعت۴ هم برشون گردونی. احمدآقا هم گفت: چشم به روی چشمم. گفتم: چشمت بی بلا. سودابه گفت: برای شوهر من کار نداری. ما هم بیایم تهران. منم روم رو برگردوندم سمت سودابه. دیدم تو بغل حسن لم داده . دست حسن هم از تو یقه اش رفته روی سینه هاش داره میماله. گفتم: مشکلی نیست. وقتی اتاقها تکمیل شد. به احمد آقا خبر میدم . دست شوهرت رو بگیری بیای اینجا. همون موقع یکدفعه گفت: آخ . حسن یواشتر کندیش . که همه ما زدیم زیر خنده. منم گفتم: شما دوتا بهتر نیست یه سری برید تو اتاق حسن. که سودابه هم سریع پاشد. دست حسن و نرگس و فتانه رو گرفت با خودش برد تو اتاق. از اینطرف صادق گفت: من و بهنام هم با سهند و سهیل بریم تو اتاق صحبت کنیم. حنا و تی گل هم گفتن: ما هم دوست داریم با احمدآقا و سمانه جون بیشتر آشنا بشیم. دیدم انگار بازیه هر کسی داره برای خودش یار میکشه. که به علی اشاره کردم. سهیلا رو ببر. علی هم سریع دست سهیلا رو گرفت. گفت: خانم خانما بیا کارت دارم. سهیلا هم از خدا خواسته. دیدم زهرا هم دست رستم رو گرفت و هر کدام رفتن سمت اتاقهاشون. آقا جواد هم دست تهمینه رو گرفت. برد تو اتاقش. هر کسی رفت دنبال کارش که صدای تلفن اومد. شهلا رفت جواب داد. بعد صدا زد رجب با تو کار داره. رفتم گوشی رو برداشتم. محدثه بود. گفت: مگه یادت رفت بیای ما منتظرتیم. گفتم: میام تا ظهر میام. ولی مگه نگفتی خونه نیام مشکل داره . گفت: تو بیا مشکلش رو حل کردم. گفتم: باشه تا یکی دو ساعت دیگه اونجام. مستقیم رفتم تو اتاق. که حوله ام رو برداشتم رفتم حمام. رفتم زیر دوش دیدم نگار هم اومد. مستقیم هم اومد زیر دوش من . گفت: با هم دوش بگیریم. بعد اومد منو محکم تو بغلش گرفت. سینه های بزرگش رو بهم میمالید. حسابی شق کرده بودم. لب تو لب شدیم. بعد نگار شروع کرد به شستن من. گفت: داری میری سراغ اون دوتا زنی که قراره صیغه کنی؟ گفتم: آره. گفت: انشالله که جور بشه بیاریشون پیش خودمون. بعد یه بوس از لبم کرد و گفت: یادت نره. من و ابوالفضل همیشه باید با شما باشیم. من بدون تو میمیرم. محکم بغلش کردم گفتم: خیالت راحت تو و ابوالفضل جزوی از خونه ما هستید. بعد مشغول حمام کردن. شدیم که دیدم فاطمه و نسترن هم اومدن و برای خودشون سطل آوردن و رفتن پرشون کردن و شروع کردن برای خودشون آب بازی کردن. من و نگار هم خودمون رو شستیم رفتیم سمت اتاق.وقتی برگشتیم تو اتاق دیدم ابوالفضل مهتاب و سمیه رو مدل سگی کرده نوبتی میکنه. اینطرف هم علی داشت سهیلا و شکوفه رو میکرد. رستم هم داشت زهرا رو میکرد. منم گفتم: ماشالله ماشالله اتاق ما خوب همه فعال هستن. همه همینطور که مشغول بودن زدن زیر خنده. منم رو کردم به نگار گفتم: برم لباس بپوشم یواش یواش برم دیگه. نگار هم گفت: منم برم یه شربت آبلیمو برای بچه ها درست بکنم که حسابی عرق کردن و خسته شدن . بخورن و حال بیان.من لباسم رو پوشیدم . اومدم تو حیاط. با خودم گفتم: ((بزار یه سری به همسایه ها بزنم ببینم چکار دارن میکنن.)) رفتم تو اتاق صادقینا . صحنه ای که دیدم شاخ درآوردم. دیدم. سمانه رو خواباندن و بهنام کیرش رو کرد تو کوسش داره تلمبه میزنه. احمدآقا هم کیرش رو کرده تو کون بهنام داره تلمبه میزنه. صادق هم کیرش رو کرده تو کون احمد آقا داره تلمبه میزنه . صحنه خیلی قشنگی بود. هر چهارتاشون هم خندون و خوشحال بودن. نگاه کردم اونطرف هم حنا خوابیده و پاهاشو باز کرده سهیل هم دار تو کوسش تلمبه میزنه. تی گل هم کنارش به همون شکل خوابیده و پاهاشو باز کرده سهند داره تو کوسش تلمبه میزنه. یه خسته نباشیدی بلند گفتم و اومد بیرون. رفتم اتاق سوگلینا رو باز کردم رفتم تو دیدم. اشکان روی طوبی خوابیده داره تلمبه میزنه. سوگل هم داره با انگشت تو کون اشکان تلمبه میزنه. نگاه کردم دیدم اون بغل هم آقا جواد افتاده روی تهمیه داره تو کوسش تلمبه میزنه. رفتم جلو دیدم. کیرش خونیه. رو فرش هم ریخته. رفتم یکی زدم تو سر سوگل. گفت: پاشو . اونم درجا چرخید. یکی زد پس گردنم گفت: چی میگی؟ گفتم: یه کمی هم حواست به شوهرت باشه بیا ببین چه گندی زده. سوگل سریع اومد نگاه کرد. یکی محکم زد پس گردن آقا جواد. گفت: پاشو ببرمتون حمام بشورمتون. دست دوتاشون رو گرفت برد حمام. منم رو کردم به طوبی گفتم: این اشکان خان چطوره؟ طوبی گفت: ماه. ماه. مثل پسرم دوستش دارم. اشکان گفت: دورغ میگه دهنم رو گاییده. که طوبی یه کشیده محکم زد تو گوشش. گفت: چندبار بگم بدون اجازه من یا مامان سوگل حرف بزنی. یه کشیده دیگه زد و گفت: بگو معذرت میخواهم مامان طوبی. اشکان هم که کم مونده بود گریه کنه گفت: معذرت میخواهم مامان طوبی. طوبی گفت: حالا شد همینطور که تلمبه میزنی حرفت رو هم بزن پسر گلم. اشکان گفت: رجب. جون مادرت هرچی بخواهی بهت میدم . هر کاری بگی میکنم. فقط من و از دست اینها نجات بده. دیگه اشکش دراومده بود. بهش گفتم: دو هفته دیگه تحمل کن. بعد هر جا خواستی میتوانی بری. بعد رفتم تو اتاق بعدی. اتاق حسنینا رفتم تو دیدم نرگس و سودابه و فتانه رو خوابانده داره کوس سودابه رو میخوره با دستاش هم داره کوس نرگس و فتانه رو میماله. منم گفتم: خوش باشید اومد بیام بیرون. سودابه صدا زد. کجا میری بیا کارت دارم. بعد هر چهارتاشون پاشدن نشستن. سودابه گفت: من چهارشنبه دارم برمیگردم روستامون. گفتم: خوب به سلامتی. سودابه گفت: حسن دوست داره با نرگس و فتانه ازدواج کنه. منم میخواهم تو عروسیشون باشم. گفتم: خوب . منظور. گفت: یعنی برای سه شنبه شب میخواهی عاقد بیاریم خطبه عقد بخوانه. و دور هم یه مهمانی داشته باشیم. گفتم: خیلی هم خوب ولی چرا به من میگی؟ مگه این سه تا خنگول نگفتن: باید با شهلا هماهنگ بکنی. که سودابه همه یکی یکی زد تو سرشون و بعد گفت: برو مزاحم ما هم نشو. منم که خنده ام گرفته بود. گفتم: مبارکه و اومدم بیرون. یه نگاهی به ساعتم کردم. دیدم وای داره دیر میشه. سریع پریدم سوار موتور شدم و راه افتادم به سمت خونه محدثه.

تهران ۳۷وقتی رسیدم به آدرسی که داده بود. دیدم یک سری آپارتمان است که درب ورودی هم یه اتاق نگهبانی داشت. رفتم جلو. یه سربازی بود گفت: با کدوم واحد کار داری؟ بعد زنگ زد و گفت: بگم کی هستی؟ گفتم: بگو رجب. بعد که تلفن رو گذاشت گفت: موتورت رو اونجا پارک کن. برو طبقه دوم . منم از پله ها رفتم بالا. دیدم محدثه و زهره تو راهرو هستن. تا من رو دیدن اومدن جلو سلام کردن. زهره گفت: فکر نمیکردم بیای. گفتم: مرد و حرفش. زهره گفت: پس بریم خونه ما. محدثه گفت: نه موقع نهار. بریم خونه ما نهار بخوریم. با بچه های من هم آشنا بشه بعد میریم خونه تو. گفتم: مگه خونه هاتو نزدیکه؟ زهره با لبخند دوتا درب روبروی هم که باز بودن رو نشون داد گفت: این خونه منه اینم خونه محدثه. با هم رفتیم خونه محدثه. تا وارد شدم دوتا بچه اش اومدن جلو . پسرش سفید و خوشکل با موهای بور. مثل خارجیها بود خیلی خوشکل بود. دستم رو دراز کردم. دست دادیم گفتم: من رجب هستم. اونم گفت: امیرعلی هستم. دختر رو دیدم فقط چشمهاش بیرونه. با چادر و چاقچول است. اونم گفت: منم آزاده هستم. رفتیم و نشستیم . دیدم محدثه و زهره هنوز با چادر و حجاب هستن. گفتم: چرا چادر و روسریتون رو برنمیدارین؟ محدثه گفت: ما که هنوز محرم نیستیم. بزار صیغه محرمیت رو بخونیم بعد. گفتم: کی قرار بخوانیم؟ زهره گفت: بعد نهار که رفتیم خونه من. گفتم: یا همین حالا یا من نیستم. محدثه گفت: خودت رو لوس نکن. که من پاشدم. زهره گفت: نه لطفان . باشه هر چی تو بگی. محدثه هم سریع رفت دوتا برگه که آماده کرده بود آورد. یه آیه خواند و برگه ها رو پر میکرد. گفت: مهریه. زهره گفت: یک جلد کلام الله مجید. دوباره محدثه پرسید: چه مدت؟ گفتم: حداقل بنویس یکسال. بعد داد برگه ها رو امضا کردیم. گفت: از حالا زن و شوهر هستیم. گفتم: پس اول همه چادر و روسریتون رو بردارین. دیدم زیرش با تاپ هستن. خوشم اومد. زهره گفت: یه چای و شیرینی بیارم تا نهارآماده میشه؟ گفتم: دستتون درد نکنه. محدثه و زهره و آزاده رفتن و آشپزخونه. منم رو کردم به امیرعلی گفتم: بیا پسرم رو پایه بابای. اونم اومد نشست رو پام. منم نوازشش میکردم و میبوسیدمش. بعد دکمه شلوارش رو باز کردم دستم رو کردم تو شلوارش شروع کردم با کیرش بازی کردن. که دیدم خیلی براش عادیه. خیلی تعجب کردم که محدثه با سینی چای اومد. پشت سرش زهره با قندون بود. پشت سرشون هم آزاده با یه ظرف شیرینی. محدثه تا منو دید. یه لحظه گفت: داری چکار میکنی؟ منم گفتم: اولان که به تو چه پسرمه . دوم فکر کنم پسرمون یه مشکلی داره. که محدثه سینی چای رو گذاشت زمین و با ترس گفت: خدا مرگم بده. چه مشکلی؟ گفتم: یک لحظه صبر کن. بعد امیرعلی رو بلند کردم شلوار و شورتش رو با هم کشیدم پایین. بهش گفتم: دولا شو. اونم دولا شد. دیدم بله حسابی کون داده. محدثه گفت: چی شد؟ چی رو نگاه میکنی؟ گفتم: گل پسرمون کونیه. زیاد هم کون میده. بعد لا کونش رو باز کردم به محدثه گفتم: ببین چقدر گشاده. محدثه زد تو سر خودش گفت: امیرعلی بگو کدوم نامردی این بلا رو سرت آورده. امیرعلی هم گفت: حاج آقا. وقتی میرم کلاس قرآن . بعضی روزها. کلاس که تمام میشه منو نگر میداره و میکنه. بعضی روزها هم بقیه بچه ها رو نگر میداره. زهره گفت: خاله تو هیچ کاری نکردی؟ امیرعلی گفت: دوسالی است که میرم کلاس قرآن همین بساط است. تازه دخترها رو هم میکنه. همین آزاده مگه نیست؟ از خودش بپرسین. زهره یه نگاهی به آزاده کرد. گفت: امیرعلی چی میگه؟ که آزاده همینطور که ظرف شیرینی دستش بود. زد زیرگریه. محدثه زد تو سر خودش. زهره از آزاده پرسید: با تو چکار کرده؟ که آزاده دستش شل شد. و ظرف شیرینی افتاد زمین و شکست. خودش هم زار زار گریه میکرد. زهره هم قندون رو انداخت زمین پرید طرف آزاده محکم بغلش کرد. آزاده همینطور که هق هق گریه میکرد گفت: هم از جلو میکنه . هم از پشت. تو این دوسالی که مامان میفرستتمون کلاس قرآن هفته ای یکی دوبار میکنتمون. محدثه هم دیگه میزد تو سر و صورت خودش و هق هق گریه میکرد. منم سریع پریدم دستاش رو گرفتم. بغلش کردم. گفتم: گذشته ها گذشته . حالا دیگه خودم بالا سرتون هستم . دیگه بدون بابا نیستن که هر کسی هر غلطی بکنه. میریم ازش شکایت میکنیم. محدثه همینطور که گریه میکرد. گفت: خیلی دمش کلفته هیچ غلطی نمیتوانیم بکنیم. زهره گفت: میتوانیم حداقل ازش شکایت بکنیم. که دیگه از این بلاها سر بقیه بچه ها نیاره. محدثه گفت: نمیشه زورمون بهش نمیرسه. زهره گفت: از وقتی کمیته و ژاندارمری و … ادقام شدن . شدن نیروی انتظامی . فرمانده ما یک زن خیلی با نفوذیه . محدثه گفت: شوهرش کاریه . زهره گفت: شوهرش که شهید شده ولی برادرش. یکی از سردارهای کله گنده سپاه است. خیالت راحت بهش بگم ردیفش میکنه. محدثه که لبخند رو لباش اومده بود. گفت: راست میگی؟ زهره هم گفت: جون خودم . جون امیرعلی و آزاده که راست میگم. محدثه دیگه خوشحال شد. منم حسابی بوسیدمش بعد گفتم: پاشو زن برام نهار بیار. دوتا زن گرفتیم یه نهار بهمون ندادن. محدثه هم بوسم کرد و گفت: فدای شوهرم بشم. رفت تو آشپزخونه. زهره هم شروع کرد. شیرینی و قندهای ریخته شد رو جمع کنه . بعد چایها رو برد. و شروع کرد شیشه خوردها رو با جارو دستی جمع کردن. منم امیرعلی رو لخت لختش کردم. بعد رو کردم به آزاده گفتم: بیا دختر گلم. اونم گفت: چشم عمو. اومد طرفم. منم بغلش کردم. بوسیدمش گفتم: از این به بعد میگی بابا رجب. بعد شروع کردم به لخت کردنش چادرش رو از سرش برداشتم . روسریش رو برداشتم. اومدم تیشرتش رو دربیارم که زهره گفت: داری چکار میکنی؟ گفتم: تو فضولی؟ دخترمه دارم لختش میکنم معاینه اش کنم. تو جای این حرفها برو کمک کن نهار رو بیار. (( زهره که فکر میکرد. من دکتر هستم. هیچی نگفت)) منم آزاده رو لختش کردم وای چه سفید بود موهاشم مثل داداشش بور. خوشکل بود . سینه هاش هم اندازه یه انار کوچولو بود. با سرکمرنگ و خوشکل. کوسش هم کشیده بود ولی حسابی گشاد بود. لبه های کوسش هم بیرون زده بود. چرخوندمش سوراخ کونش هم حسابی گشاد بود. حسابی بوسیدمش و قربون صدقه اش رفتم. بعد دوتاش رو نشوندم روی پاهام. با هم صحبت میکردیم. که زهره اومد سفره رو انداخت و نهار رو چید. و نشست محدثه هم که سینی برنج رو آورد . تا ما رو با اون وضع دید. سریع سینی رو گذاشت تو سفره . گفت: خدا مرگم بده چرا شما لخت هستین. پاشید سریع لباس بپوشید. که من گفتم: بچه های خودم هستن. خودم لختشون کرد. محدثه گفت: زشته . گفتم: همسرم انقدر تو کار پدر و بچه هاش فضولی نکن. بعد با بچه ها رفتیم جلو نشستیم سرسفره . هی شوخی میکردیم و میخندیدم . بعد نهار لم دادم. بچه ها هم بعد جمع کردن سفره اومدن کنارم لم دادن. زهره و محدثه بعد شستن ظرفها از آشپزخانه اومدن و گفتن: دیگه بریم خونه زهره. گفتم: برای چی؟ محدثه گفت: مگه یادت رفته با هم یه کارهای داریم. گفتم: خوب چرا خونه زهره؟ خوب زود باشید لخت بشید. زهره گفت: خجالت بکش. این چه حرفیه جلو بچه ها میزنی؟ یه چپ چپی نگاهش کردم گفتم: تو باز روی حرف شوهرت حرف زدی؟ زهره سرش رو انداخت پایین گفت: ببخشید. گفتم: بیا جلو اومد جلو. دست کردم تاپش رو کشیدم. بالا. بعد سوتینش رو بازکردم. زهره که داشت از خجالت جلو بچه ها می مرد. من یه نگاهی کردم وای سینه ها هر کدام تو یه دستم جا میشد. اندازه یه انار بزرگ بود. سفت و محکم بود. برجستگی سرسینه اش خوب بود ولی حاله دورش اندازه یه پنج تومانی بود. پوست بدنش سفید سفید بود ولی پر از موهای ریز مشکی رو بدنش. وای با دیدن این موهای ریز رو بدنش داشتم دیوانه میشدم. دستاش رو گرفتم دادم بالا زیر بغلهاش هم کمی مو داشت. سرم رو بردم نزدیک یه بوی عرق کمی میداد. که کیرم رو شق کرده بود. یه بوس کردم و یه کم لیس زدمش. بعد محکم گرفتمش تو بغلم گفتم: فکر نمیکردم انقدر خوشکل و خوش هیکل باشی. دست کردم تو موهای مشکی و بلندش که تا کمرش میرسید. بعد دادمش کمی عقب سرم بردم سمت سینه هاش وای چقدر خوشکل بود سفید پراز موهای ریز مشکی روش. وای داشتم دیوانه میشدم کمی خوردمش. بعد بلند کردم سرم رو گذاشتم رو شکمش یه ذره هم چربی نداشت. سفید سفید بود و پر موهای ریز مشکی . سرم رو گذاشتم روی شکمش حسابی بوسیدمش و قربون صدقه اش رفتم. بعد شلوار پارچه ایش که دورش کش بود. رو کشیدم پایین. بعد شورتش رو کشیدم پایین. وای چه کوسی خوشکل کوچولو. معلوم بود زیاد استفاده نشده. موهاش رو هم زده بود سه تیغه سه تیغه. یه بوس کردم کوسش رو. بعد چرخوندمش کونش سفت و ماهیچه ای بود. گفتم دولا شد. لا کونش رو باز کردم. سوراخش برعکس کوسش حسابی گشاد بود و پرمو. مثل اینکه نتوانسته بود اونجا رو تیغ بزنه. سرم رو بردم لای کونش. یه بو کردم. وای بوی عرق میداد. شروع کردم به لیس زدنش زبونم رو کردم تو سوراخش . گفتم: کونت خوب گشاده. زهره هم با خجالت گفت: خدابیامورز شوهرم خیلی کون دوست داشت. گفتم: ورزشکاری زهره؟ محدثه خندید گفت: دیوانه زهره دوره تکاوری دیده. از این زنهای پشت میز نشنین نیست میره ماموریتهای خطرناک. خیلی حال کردم. یه بوسش کردم. گفتم: بیا بشین کنارم. زهره نگاه کرد دید یک طرفم امیرعلی بود یه طرف هم آزاده. گفت: کجا بشینم؟ گفتم: روی پای پسرم امیرعلی جان. زهره گفت: دیگه چی؟ که یه اخمی بهش کردم که تو خودش شاشید. اومد نشست وسط پای امیرعلی. امیرعلی هم گفت: خاله چرا رو پام ننشستی؟ که منم پریدم تو حرفش گفتم: دیگه خاله تمام شد. بهش میگی مامان زهره. امیرعلی هم گفت: مامان زهره بیا روی پای خودم. زهره گفت: عزیزم من سنگینم پات درد میگیره. امیرعلی هم گفت: هر وقت درد گرفت بهت میگم. منم یه نگاهی به زهره کردم. زهره فهمید که دیگه باید بشینه رو پای امیرعلی. رو کردم به محدثه گفتم: حالا تو بیا عزیزم. گفت: چی گفتی؟ گفتم: بیا ببینم چی داری؟ گفت: خجالت بکش جلو بچه هام؟ گفتم: میای خودت یا پاشم به زور بیارمت. که محدثه اومد جلو. روسریش رو باز کردم. موهاش سیاه بود و کوتاه مدل مصری زده بود. بهش گفتم: چرا موهای تو سیاه؟ موهای بچه ها بوره؟ یا بچه ها انقدر سفید و خوشکل هستن تو به سفیدی بچه ها نیستی؟ گفت: خدابیامورز شوهرم خیلی خوشکل بود. مثل خارجیها بود موهای بور و سفید بود. گفتم: دمش گرم پس بچه خوشکلی بوده. محدثه گفت: خیلی خوشکل بود. برای همین همیشه مشکل داشت اذیتش میکردن. گفتم: یعنی چی؟ گفت: وقتی تو جبهه هم که بود. با اینکه اونموقع ۳۷ سالش بود. ولی از بس خوشکل بود همه همسنگریهاش میکردنش. از بچه و بزرگ میکردنش. گفتم: هنوزم از همسنگریاش کسی زنده است؟ گفت: فقط یکشون همه شهید شدن این یکی هم تو اون موقع اومده بود مرخصی. وگرنه همشون شهید شدن. گفتم: تا حالا دیدیش گفت: یکی دوبار وقتی با زنش اومده بودن بنیاد شهید کارشون گیر بود اومدن سراغ من آشنایی داد منم کارشون رو راه انداختم. حالا خدا رو شکر وضع مالیش هم خوبه مثل اینکه تو کار آهن فروشی است. گفتم: چند سالشه؟ گفت: فکر کنم ۴۰ سالشه. گفتم: جزو اونهاست که شوهرت رو میکرده؟ گفت: نه فکر نکنم. چون یادمه عباس میگفت این بنده خدا رو هم چون بچه کون بوده میکردنش. چون توپل بوده و سینه داشته. تو سنگرشون عباس و این پسر نقش زنشون رو بازی میکردن.گفتم: چرا سعی نکردی باش صحبت کنی خاطرات شوهرت رو بنویسی؟ گفت: تا حالا بهش فکر نکرده بودم. فکر خوبیه. شاید یه روز اینکار رو بکنم. رو کردم به زهره گفتم: شوهر تو چی شد؟ زهره گفت: شوهر من هم با حاج عباس باهم تو یه سنگر بودن. گفتم: یعنی یکی از اونای که حاج عباس رو میکرد شوهر تو بود یعنی داداش محدثه. زهره گفت: بعد شهادتش من این رو از محدثه فهمیدم که محسن هم حاج عباس رو میکرده. گفتم: اون موقع چند سالش بود آقا محسن. محدثه گفت: داداشم ۲۷ سالش بود. محسن سه سالی از زهره کوچکتر بود. گفتم: پس خاطرات جالبی میشه. باهم مینویسیمش. بعد دست کردم تاپش رو کشیدم بالا. کورستش رو هم باز کردم. پوستش از زهره و بچه ها تیره تر بود گندم گون بود. سینه هاش نسبت به مال زهره کمی بزرگتر و کمی شل بود. گرفتمش تو دستم از دستم کمی بزرگتر بود. سرسینه که نداشت از اینهای بود که موقعی میخوردی یه سر ریز معلوم میشد. ولی حاله دور سرش بزرگ بود و قهوه ای کمرنگ بود. سرم رو گذاشتم رو سینه هاش. دیدم سینه های محدثه هم پرمو ریز مشکیه . داشتم دیوانه میشدم . بلندش کردم یه کمی شکم داشت. وای موهای ریز روی بدنش کمی بلندتر از روی سینه هاش بود. حسابی بوسش کردم قربون صدقه اش رفتم. بعد شلوار پارچه ای مشکیش رو کشیدم پایین بعد شورتش رو هم کشیدم پایین. کوسش بزرگ و باز بود. کمی هم مو داشت. یه بوس کردمش و چرخوندمش. کونش بزرگ و نرم بود. دولاش کردم لا کونش رو باز کردم. پر مو بود. ولی سوراخش تنگ تنگ بود. سرم رو بردم لای کونش حسابی بوی عرق میداد. یه لیس زدمش کیرم شق شد. که یه دفعه با صدای زهره به خودم اومدم که پرید بالا ایستاد و گفت: وای خدا مرگم بده. من و محدثه نگاهش کردیم گفتیم: چی شد؟ با دستش امیرعلی رو نشون داد و گفت: ببین رو پاش بود کیرش رو برام شق کرده. گفتم: الکی چرت نگو. بخاطر کوس مامانش شق کرده. رو کردم به امیرعلی گفتم: درست نمیگم پسرم؟ امیرعلی با سر حرفم رو تایید کرد. محدثه رو به کمر خواباندم. به زهره گفتم: تو هم بیا کنارش پاهاتو باز کن. خودم کیرم رو کردم تو کوس گشاد محدثه. شروع کردم به تلمبه زدن. محدثه که بعد از عمری کیر میرفت تو کوسش. تو آسمونها بود. از خوشحالی چشمهاشو بست و فقط آه و اوه میکرد. زهره هم تا این صحنه رو دید. سریع اومد کنار محدثه پاهاشو باز کرد. کمی با دستم کوسش رو میمالیدم. بعد امیرعلی رو صدا کردم گفتم: بیا اینجا نشاندمش کنار خودم وسط پای زهره گفتم: کیرت رو بکن تو کوس مامان زهره. زهره تا این حرف رو شنید سریع دستش رو گذاشت رو کوسش گفت: من این یکی رو دیگه نیستم. یه چپ چپی نگاهش کردم و گفتم: بیشعور کوست تنگه. کیرم من نمیره توش بزار مال امیرعلی که کوچولوتر است بره کمی بازش کنه تا من بتوانم بکنم توش. گفت: آخه … آخه. . . فقط همین یکبار. دیگه هیچ وقت با من چنین کاری نکنی. بعد تا دستش رو برداشت امیرعلی کیرش رو کرد تو کوس زهره. و تلمبه میزد. هم زهره هم محدثه تو آسمونها بودن بعد سالها کیر رفته بود تو کوسشون. همینطور که محدثه چشمش بسته بود. داشت حال میکرد. رو کردم به آزاده بهش اشاره کردم اومد جلو. به شکم خوابوندمش روی شکم محدثه. کیرم رو کشیدم بیرون از کوس محدثه کردم تو کوس گشاد آزاده. محدثه تا سنگینی رو روی تنش حس کرد چشم رو باز کرد. آزاده رو تو بغلش دید. یک لحظه شک شد. گفت: داری چکار میکنی گفتم: دارم دخترم و زنم رو میکنم. بعد چندتا تلمبه تو کوس آزاده میزدم چند تا تو کوس محدثه . آه و اوه هر دوتاشون بالا بود. که بعد ده دقیقه دیدم یواش یواش داره آبم میاد. به امیرعلی گفتم: بیا جاهامون رو عوض کنیم. تا محدثه خواست بگه خاک توسرم. کیر امیرعلی تو کوسش بود بعد چند ثانیه داشت قربون صدقه پسرش میرفت. منم رفتم کیرم رو گذاشتم دم کوس زهره یواش یواش فشار دادم سرش رفت تو. بعد کمی بیشتر. دیدم دردش گرفته ولی هیچی نمیگه. همانطور که تا نصفه بود شروع کردم به تلمبه زدن یواش یواش تا ته فرستادمش پنج دقیقه ای کردمش که آبم اومد همه اش رو ریختم توش. بعد افتادیم تو بغل هم. آب امیرعلی هم اومد ریخت تو کوس مامانش. بعد محدثه اهم اومد تو بغل خودم. همینطور که نوازششون میکردم. ازشون لب میگرفتم. دوتاشون یه ذره سبیل داشتن. صورتشون هم مو داشت. خیلی باشون حال کردم. همینطور تو بغل هم خوابمون برد.

تهران ۳۸فکر کنم یکساعتی خواب بودم. که وقتی بیدار شدم. دیدم محدثه و زهره هنوز خوابیدن. اونطرفتر رو نگاه کردم دیدم امیرعلی کیرش رو کرده تو کوس آزاده داره تلمبه میزنه. منم سریع پاشدم. رفتم پشت امیرعلی کیرم رو کردم تو کون گشادش. سه نفری داشتیم حال میکردیم که محدثه و زهره هم از بیدار شدن من بیدار شدن. محدثه گفت: چکار میکنید؟ گفتم: دختر و پسرم داشتن حال میکردن منم اومدم کمکشون. زهره گفت: یه چای میخورید درست کنم. منم گفتم: نیکی و پرسش. محدثه اومد جلو گفت: دیگه بسه. من از اینکارها خوشم نمیاد معصیت داره. من رو کردم بهش گفتم: بیا زن اینجا کنار آزاده بخواب پاهاتو هم باز کن. محدثه هم که فکر کرد میخواهم بکنمش سریع اومد پاهاشو باز کرد. منم کیرم رو از تو کون امیرعلی کشیدم بیرو گفتم: بیا کیرت رو بکن تو کوس مامانت. اونم سریع کیرش رو کشید بیرون. اومد. که بیاد سراغ مامانش . محدثه گفت: وای نه خدا مرگم بده. که امیرعلی کیرش رو کرد تو کوس محدثه و شروع کرد به تلمبه زدن . به ثانیه نرسید که محدثه فقط قربون صدقه امیرعلی میرفت و هی میگفت: مادر. امیرعلی جرم بده . فدا پسر گلم بشم . محکم تر عزیزم. منم کیرم رو کردم تو کوس گشاده آزاده. منو آزاده حسابی داشتیم حال میکردیم که زهره با یه سینی چایی اومد. رو کردم بهش گفتم: سینی رو بزار بیا. کارت دارم. زهره هم اومد گذاشتمش رو آزاده و یه کم میکردم تو کوس آزاده یه کم تو کوس زهره . امیرعلی آبش اومد و همه اش رو ریخت تو کوس محدثه . منم که دیدم آبم داره میاد همه رو ریختم تو کوس زهره. بعد پاشیدم . یه چایی خوردیم و بعد من اومدم که بیام خونه . ولی دلم نمی اومد. از هر چهارتاشون لب گرفتم و حسابی بوسیدمشون و خداحافظی کردم. وقتی رسیدم خونه هوا تاریک بود. همسایه ها همه تو حیاط بودن داشتن شام میخوردن. منم رفتم پیش خانواده ام مشغول خوردن شام بودم که شهلا خانم گفت: چهارشنبه ساعت شش به بعد.عروسی حسن با نرگس و فتانه است و آقا رحمان و زینب خانم. من رفتم پیش شهلا گفتم: رحمان و زینب رو از خودت گفتی؟ که شهلا گفت: نه بابا بعدازظهری اومده بودن اینجا. که برای فردا رفتن به کارگاه هماهنگ بکنن . وقتی گفتیم: قرار از فردا با احمد آقا بیایم . خیلی حال کرد . گفت: پس راحت شب میرم خونه زینب. که بعد دیدم زینب هم باش اومده تو ماشینه وقتی جریان عروسی حسن و نرگس و فتانه رو گفتم. زینب و رحمان گفتن اگه بشه ما هم همون شب عروسی کنیم. گفتم: خوب پس همه انگار منتظر ازدواج من بودن. شهلا هم زد زیر خنده گفت: مثل اینکه همینطوره. بعد همه رفتن تو اتاقهاشون دیدم احمد آقا وبچه هاشون شب موندن خونمون. رفتم تو اتاقمون بچه ها جا ها رو پهن کردن. فاطمه و نسترن و صدف تو بغل هم خوابیدن. بعد مهتاب و ابوالفضل و سمیه تو بغل هم. من نگار هم تو بغل هم. علی و سهیلا و شکوفه با هم. و زهرا و رستم هم تو بغل هم. یه کمی با نگار لب بازی کردم بعد کیرم رو کردم تو کوسش حسابی تلمبه زدم که آبم اومد ریختم تو کوسش بعد دیگه از خستگی چیزی نفهمیدم خوابم برد.صبح که بیدار شدم . ما بزرگها. من و مهتاب و سمیه و ابوالفضل و نگار. صبحانه خوردیم. به ابوالفضل گفتم: امروز نمیخواهد بری کارگاه. باید بریم خونه بغلی یه واحدش رو درست کنی تا بعد یواش یواش بگم همه اونجا رو باید درست کنی. ابوالفضل گفت: یه کارگر هم میخواهم. گفتم: باشه مشکلی نیست. بعد صبحانه من و ابوالفضل رفتیم. دم درب خونه شهین خانم . درب زدم . تا درب باز شد دیدم قادرخان است با تیپ خلافی زده . گفتم: صبح بخیر قادر. داری میری سرکار؟ قادرهم گفت: آره. برای چی؟ گفتم: خدایی ماشین بنز زیر پاته میخواهی بری بالاشهر بازم با این تیپ میگردی؟ قادر گفت: بخدا. جون شما. لباس جور دیگه ندارم. گفتم: پس به خانم جان بگو که برات چند دست کت شلوار بگیره که با کلاس بری سرکار. بعد رفتیم تو. دیدم فرزانه و سعید نشستن لب حوض دارن موادشون رو جا ساز میکنن که برن سرکار. صداشون زدم. گفتم: استاد ابوالفضل اومده اون اتاق رو براتون درست کنه وقتی تمام شد دیگه نبینم برید تو اتاق این معلم بدبخت. فهمیدین؟ که سعید گفت: ما چاکریم آقا رجب . خیالت راحت اون اتاق درست بشه دیگه کاری به این معلم غرغرو شما نداریم. بعد رفتیم سمت اتاق. خاور خانم. درب زدم. خاور خانم درب رو باز کرد. تا منو دید گفت: میبنینم که خیلی زود برگشتی. بچه پرو. گفتم: با پسرت کار دارم به همایون بگو بیاد. گفت: همایون تا من نگم کاری نمیکنه. چکارش داری؟ گفتم: میخواهم بزارمش سرکار. تا این رو گفتم: خاور صدا زد همایون بدو بیا آقا رجب کارت داره. همایون هم اومد دم درب گفت: بله. گفتم: اول علیک سلام. بعدش هم بیا از امروز زیر دست آقا ابوالفضل کار میکنی. گفت: چکار؟ گفتم: کارگری. گفت: نه من کار لازم ندارم که خاور یکی محکم زد پس گردنش. گفت: بدو لباست رو عوض کن برو. همایون هم سریع رفت داخل که لباس عوض کنه. من رفتم درب اتاق کامبیز و کیمیا رو زدم. کیمیا اومد دم درب گفت: چیه؟ بازم تو بچه کونی. گفتم: انبارتون رو خالی کنید. میخواهم درستش کنم. کیمیا گفت: حالا بیا تو کارت دارم. رفتم تو دیدم کامبیز هم اومد سلام کرد. نشستیم. کیمیا گفت: تو گفتی برامون کار داری . چه کاری؟ گفتم: کامبیز چون معلومه تیز و بزه میخواهمش برای مسئول خرید بشه. کیمیا گفت: برای من چه کاری داری؟ گفتم: تو هم چون از کامبیز هم زرنگ تری باید همکار خودم بشی همیشه بام باشی. دست راستم باشی. کیمیا گفت: پس پسرم چی؟ گفتم: مشکلی نداره میدیش یا به مهین خانم یا خانمهای خونه اونطرفی خاله طلا و .. . که مسئول غذا هستن. کیمیا گفت: من از قادرخان میترسم. همون میدیم به خانمهای خونه اونطرفی. حالا از کی باید بیایم سرکار. گفتم: از همین حالا. رو کردم به کامبیز گفتم: با آقا ابوالفضل و همایون میرید کارگاه. خودت رو به آقا رحمان معرفی میکنی. بعد یه وانت تحویل میگری. از این به بعد هم زیر دست آقا رحمان هستی. بعد با آقا ابوالفضل و همایون میری هرچی مصالح خواستن براشون میگیری میاری. بعد رو کردم به کیمیا گفتم: بیا پسرت رو ببریم به خاله طلا بدیم بریم سرکار. که کیمیا گفت: قبل رفتن یه کاری بات دارم. گفتم: چی خوب بگو. گفت: سری قبلی بوس کردی. حالا من باید تلافی کنم. بعد حمله کرد طرفم و شروع کرد ازم لب گرفتن. منم شروع کردم. لب تو لب شدیم. بعد سریع زانو زد. زیپ شلوارم رو کشید پایین شروع کرد. کیرم رو کشید بیرون. مشغول ساک زدن شد. کامبیز گفت: من دارم میرم. کاری ندارین؟ که کیمیا گفت: وسایل این بچه رو هم جمع کن بغلش کن ببر خونه بغلی. کامبیز هم رفت که وسایل پسرشون رو جمع کنه. کیمیا کیرم رو ول کرد. سریع لباسهام رو درآورد و لختم کرد. بعد خودش لخت شد. یک زن ریزه میزه با سینه های کوچول و سرسینه های کوچولو و کوسش هم کوچولو بود. مدل سگی شد. گفت: زود باش دیگه مادرجنده بیا کیرت رو بکن تو کوسم. تا من کیرم رو کردم تو کوسش یه آخی کرد و گفت: زن جنده. این کیر آدمه یه کیرخر . بعد جای اینکه من تلمبه بزنم اون خودش رو جلو و عقب میکرد. لامصب از بس حشریی بود اون داشت میکرد. من تو حال و هوای خودم بودم که کامبیز گفت: من رفتم. کاری ندارین؟ که کیمیا گفت: به سلامت. جان مادرت خوب کار کن. آبرومون نره. کامبیز هم صورتش رو آورد جلو کیمیا رو بوسید. گفت: خیالت راحت باشه عشقم. تو هم کون این بچه کونی رو پاره کن. کیمیا هم گفت: خیالت راحت. مادرش رو میگام. بعد کامبیز رفتش. من هم با کیمیا تلمبه میزدم . یعنی دوتایی هم زمان تلمبه میزدیم. که یک دفعه با هم آبمون اومد. گفتم: کیمیا خیلی جنده هستی. کیمیا هم گفت: مادرت جنده است. بعد پریدیم تو بغل هم لب تو لب شدیم. مثل وحشیها لبهای هم رو میخوردیم. بعد همدیگه رو بغل کردیم. بعد سریع لباسهامون رو پوشیدیم و پریدیم پشت موتور و رفتیم. سمت کارگاه یه سری اونجا زدیم بعد رفتیم. سمت حجره تو بازار. که کیمیا گفت: ظهره خیلی گشنمونه بیا یه سوسیس بندری بزنیم. سر انقلاب بود رفتیم تو یه ساندویچ فروشی. دوتا ساندویچ سوسیس بندری گرفتیم. خوردیم. بعد من یه دسته اسکناس دادم به کیمیا گفتم: بیا این پیشت باشه. حالا برو پول ساندویچ ها رو حساب کن. من برم سراغ موتور. تا اومدم بیرون دیدم. یه زن چادری داره به یه دختر دانشجو برای حجابش تذکر میده. منم همینطور که به موتورم ورمیرفتم. گفتم: زورت به بچه رسیده؟ که یکدفعه دیدم زنه چرخید دستم رو گرفت. گفت: شما فضولی. مدارک شناسایت رو بده. خدمت رفتی؟ همون موقع کیمیا از ساندویچی اومد بیرون. بهش اشاره کردم. و با اون یکی دستم کیفم رو پرت کردم رو زمین. و همینطور که شلوغ بازی درمی آوردم که به تو چه. تو چکاره هستی؟ خودم رو از موتور دور کردم. کیمیا هم سریع کیفم رو با موتور برداشت برد. زن گفت: یا مدارک شناسایی خودت و موتورت رو میدی یا میبرمت. پاسگاه. گفتم: من موتور ندارم. مدارک شناسایی هم ندارم. زنه تا برگشت نگاه کرد دید. موتور نیست. گفت: پوستت رو میکنن. منم یکی محکم با مشت زدم تو شکمش که نشست. اومدم دربرم که دیدم یه اسلحه پشت سرم است. سرم رو برگردوندم دیدم. یه زن چادری دیگه است. رو کرد به اون زنه که زدم تو شکمش. گفت: جناب سروان حالتون خوبه؟ که اون زنه هم که نفسش به زور بالا می اومد گفت: خوبم ببرش تو ماشین. زنه هم به دستم دست بند زد و از پیاده رو برد سمت خیابان. اونجا یک پاترول نیرو انتظامی بود. که سریع یکی از سربازهاشون اومد گفت: جناب سروان چکار کرده. بده من بندازمش پشت ماشین. که زنه گفت: با ماشین خودم میبرمش باش کار دارم. فهمیدم که کونم پاره است. دیدم یه تویوتا کریسیدا اومد جلو. یک سرباز پشت فرمان بود. همون زن چادریه که اسلحه گذاشت رو سرم. هم پشت بود که سریع پرید بیرون. که این زنه بهش گفت: سرکار فهمیمی بندازش بالا. اونم سریع منو انداخت تو ماشین. اون زنه هم جلو نشست و رفتیم. تا بردنمون تو یه پاسگاه. مستقیم رفتیم یه قسمت که همه زن بودن. بردنم توی اتاق خود زنه. بعد زنه به سرکار فهیمی گفت: تو برو به کارت برس . من با این شازده پسر کار دارم. سرکار فهیمی هم گفت: بله قربان. زنه گفت: من سروان موسوی هستم . تو اسمت چیه؟ گفتم: من اسم ندارم. با عصبانت گفت: چی صدات میزنن؟ گاو یا خر؟ گفتم: هر چی شما راحترید. سروان موسوی گفت: خیلی پرو هستی. میدونی بخاطر ضرب و شتم یک مامور بلند پایه نظام . چه بلایی سرت میارن. گفتم: تو اول شروع کردی. گفت: من تو رو مورد ضرب و شتم قرار دادم؟ گفتم: نه. ولی فکر کردم از این زن پر رو هایی چادری هستی که به همه تذکر میدن. خواستم حالت رو بگیرم. نمیدونستم که مامور نیروی انتظامی هستی. گفت: خیلی بچه پرو هستی. ولی اینجا آدم میشی. بلایی سرت میارم که بابا و مامانت به عزات بنشینن. گفتم: این یکی رو که گند زدی چون بابا و ننه ام مردن. گفت: بچه پرو یه بلایی به سرت میارم که به خر بگی بابا. گفتم: تهران که خر نیست دیگه اگه تو ده ما بود یه چیزی اینجا. پیدا کردن خر راحت نیست. حالا دیگه خودتون میدونید. گفت: بچه پرو. چند سالته؟ گفتم: ۲۰ سال. گفت: من رو مسخره میکنی؟ گفتم: نه بخدا این رو راست میگم. گفت: تو نره خر با این هیکل ۲۰ سالته؟ گفتم: حالا که هست. میگی چکارش کنم. سروان گفت: پس سربازی نرفتی که میخواستی بزنی فرار کنی. درست میگم؟ گفتم: بله. گفت: بدبخت شدی چون هفته دیگه اعزام داریم. یک هفته میندازمت بازداشتگاه بعدش هم سربازی. پوستت رو میکنم. گفتم: پیرزن رو از کیر کلفت میترسونی؟ که سروان گفت: خیلی بی ادبی. بیشعور. آدمت میکنم. که همون موقع صدا زد سرکار فهمیمی یکی رو بفرست بیاد این نکبت رو ببره بازداشتگاه.

از گور برخاسته (۱) مقدمه… سلام.آرش هستم بچه خوزستان و شهر اهواز..پدرم اصالتا بختیاری و مادرم کرد هستش .بیست سالمه و شروع ماجرای زنده به گور کردن و از گور برخاسته شدنم, برمیگرده به دوسال پیش که دوست دارم با شما در میونش بذارم .دنبال چیز خاصی نیستم و چون فقط سردرگمم و نمیتونم حرفی از احساس و گرایشم به اطرافیان ,خانواده یا دوستان بزنم و نیاز به همفکر و همدل دارم اومدم اینجا باشما درددل کنم و با چند ادم خوب و عاقبت بخیر اشنا بشم که از سر خیر خواهی ,همونطور که هوای داداش کوچیکه شون رو دارن هوای منم داشته باشن و راهنماییم کنن … همیشه خدا بحثِ شوخی که تو جمعهای خانوادگیِ ما یا دورهمی های فامیل باز میشه مادر مهربون من, حرفی که شاید هزار بار زده باشه و همه شنیده باشنش رو برای چندمین بار با شوخی و خنده تکرار میکنه و میگه” آرش ناخواسته بوده..من و سیامک (پدرم) سنمون زیاد بوده و با وجود کیارش (برادر بزرگم) و راحیل( خواهرم بزرگم) بچه دیگه ای نمیخواستیم به همین خاطر با مشورت هم تصمیم گرفتیم تا جون نگرفته سقطش کنیم پس هرکاری میکردم که از بین بره..قرص خوردم,دارو گیاهی خوردم,وسیله سنگین بلند کردم و گذاشتم رو شکمم که سقط شه ولی نشد..انگار خود خدا میخواسته این بچه دنیا بیاد و بشه چراغ خونمون” مادرم اینارو به فامیل میگفت و بعد با یه لبخند به من نگاه میکرد و منِ فلک زده هم با یه تلخند جوابشو میدادم. مادر مهربون من,مادر بیچاره من, به شوخی شاید هزار بار این جمله رو تکرار کرده باشه ولی اگه میدونست چه اتیشی توی قلب به قول خودش”ته تغاریش” با این حرف بپا میشد هیچوقتِ هیچوقت تکرارش نمیکرد.یعنی ممکنه قرصایی که مادرم برای سقط کردن من مصرف کرده باعث تغییر گرایشات یا هورمونای من شده باشه? شاید, نمیدونم.هنوز که هنوزه نمیدونم این حکمتی که مادرم همه جا میگه و خدا خواسته, که من زنده بمونم و دنیا بیام, چی بوده? اصلا من چرا زنده ام? منی که میدونم نمیتونم خلاف جهت این رودخونه ی خروشان شنا کنم و به مقصد برسم,به چه امید زنگی میکنم? واقعا نمیدونم. تا سیزده سالگی فکر میکردم علاقه عجیب غریب من به جنس مرد و فراری بودنم از نوازشای مادر و خواهرم و له له زدنم برای جلب توجه پدرم و برادر بزرگم که یازده سال ازم بزرگتر بود طبیعیه و چیز خاصی نیست…بزرگتر که شدم, به دبیرستان که راه پیدا کردم ,درِ گوشیای دوستامو که میشنیدم,حرفاشون پشت سر دوست دختراشون و سایز سینه و باسنشون و لبی که یواشکی ازهم میگرفتن که به گوشم میرسید یه سوال گنده تو ذهنم نقش میبست. با خودم میگفتم من چرا به این چیزا علاقه ندارم? چرا سمت دختر جماعت جذب نمیشم? سایز سینه و باسن فلان دختر به چشمم نمیاد ولی پیراهن چهارخونه مشکی بنفش معلم زیستمون(آقای صالحی) با اون استینای بالا زده ش و باسن گردش توی شلوار پارچه ای تنگش قلبمو به لرزه درمیاره? این طبیعیه دیگه? کم کم فهمیدم نه ¡ طبیعی نیست و جرئت نمیکردم به کسی حرفی بزنم.میترسیدم.از حرف و حدیث, از طرد شدن, از اینکه دوستام یا خانوادم منو به یه چشم دیگه بیینن وحشت داشتم.میشنیدم پشت سر پسرایی شبیه به من ندونسته و نشناخته چیا میگن و من خودخوری میکردم و دم نمیزدم.. به قول اطرافیان چهره خوبی دارم..گاهی وقتها از اینکه بعضی از آغایونِ دوست و اشنا از چهره م تعریف میکردن ذوق میکردم و گاهی هم احساس خطر میکردم.البته بخاطر پدر و برادرم که شناخته شده ی محل بودن کسی اجازه چپ اومدن سمتم رو نداشت.یادمه اول دبیرستان بودم..اوج بلوغ که البته روی من تاثیر چندانی نداشت..زنگ ورزش بود و با یه گرمکن و شلوارک ورزشی سبز رنگ وسط حیاط نرمش میکردم. چون تازه وارد دبیرستان شده بودم اشنایی زیادی با معلماو جو حاکم نداشتم..یکم که گذشت اقای رسولی معلم ورزشمون اومد سمت من و همونجور که دستامو گرفته بود تا حرکات کششی رو درست تر انجام بدم اهسته زمزمه کرد: کسی تا حالا بهت گفته چقدر خوشگلی? رنگ لباست با رنگ چشمات ست شدا ” ..یه لحظه کپ کردم و با بهت سربلند کردم.از تعریفش و لحن خاص و صدای گرمش قلبم تکون ریزی خورده بود ولی همینکه سر بلند کردم و نگاهم با نگاهش تلاقی کرد حس بدی به دلم چنگ انداخت.اصلا از طرز نگاهش و پوزخند گوشه لبش خوشم نیومده بود.نا خواسته اخمی نشست به صورتم و جواب دادم: نه تا حالا کسی بهم نگفته بود.البته یبار شاگرد بقالی سر خیابونمون بهم گفت بچه خوشگل که داداشم کوبید تو دهنش.. دروغ گفتم.کیارش (برادرم)کسی رو نزده بود فقط بهم هشدار داده بود با بچه های چندسال بزرگتر از خودم رفیق نشم و هرکی هرکجا و تو هر موقعیتی که بهم گفت بچه خوشگل بزنم تو دهنش..اون موقع دلیل این توصیه رو نفهمیدم و هیچوقت هم جرئت نکردم کسی رو بزنم چون یا ازم بزرگتر بودن یا الان که در مقام معلم روبروم ایستاده بودن به خودم اجازه نمیدادم. اوایل شانزده سالگی , افسردگیم بحدی شدید شده بود که فقط با دیازپامایی که یواشکی از سر جعبه های داروی مادرم برمیداشتم آروم میگرفتم.به نقطه ای رسیده بودم که پیدا کردن دلیل علاقه م به همجنس و فراری بودنم از دگرجنس مهمتر از درسم شده بود و افت شدیدی پیدا کرده بودم. افسردگیم حاد شده بود.توی جمعهای خانوادگی شرکت نمیکردم..مهمونی نمیرفتم..استخر , کلاس ورزشی یا حتی باشگاه نمیرفتم که چشمم هرز نره به سمت همجنسم..روزهام بسختی میگذشت و غده چرکین انزواطلبی و افسردگی من روز به روز بزرگتر میشد و بالاخره بجایی رسید که راه نفسمو گرفت..دیگه نتونستم این وضعو تحمل کنم و تنها راهی که به ذهنم رسید مشورت با معلم پرورشیمون بود..بطور خلاصه بهش فهموندم که چه احساسی به همجنس و دگرجنس دارم و اونم دوراه پیشنهاد کرد..اولی نزدیکی بخدا و دومی رفتن پیش روانپزشک..راونپزشک که عمرا توی کتم نرفت حتی بهم برخورده بود برای همچین پیشنهادی , مگه من روانی بودم ?من فقط عادی نبودم و با بقیه فرق داشتم.. مدتی گذشت و نشستم به رازو نیاز با خدا..نماز و خوندن قران و معنی بعضی سوره ها ..بالاخره خدایی که منو خلق کرده باید دستمو میگرفت یا نه? باید میگرفت و راه و چاهو نشونم میداد ولی نداد و بدتر شدم و وقتی دیدم بی فایده ست و ذهنیت و گرایشات من تغییر یافتنی نیست و همینطور مشکوک شدن خانواده م به گوشه گیری و انزوا طلبی و افت درسیم و بدتر از همه وقتی که متوجه شدم چشمام داره هرز میره به سمت بالا تنه ی لخت داداشم یا حتی فرم باسنش وقتی که شلوارک میپوشید یا جلوی من توی خونه با یه شورت چسبون میگشت سد صبر و تحملم شکست.اواسط شانزده سالگیم بود که برای خلاصی از این درد بی درمون رفتم پیش روانپزشکِ مشهور شهر !! یه مرد میانه سالِ خوش پوش و خوش برخورد بود.جلسه های اول فقط به حرف و پرسش و پاسخ گذشت..صحبتهای قشنگی میکرد ولی من مسخ لحن صدای گرمش شده بودم..کتابهای مختلف,چند جلسه هیپنوتیزم,قرص و دوا برای افزایش هورمونهای مردانه و هزار و یک راه رفته و نرفته,شدن راههای درمانِ من..روزای اول فکر میکردم موثره و کمی خوشحال بودم که قراره مثل داداشم و بقیه دوستام زندگی عادی داشته باشم حتی به توصیه دکترم شروع کردم به ارتباط برقرار کردن با جنس مخالف.چون چهره خوبی داشتم توی همون سن کم راحت دوست دختر پیدا کردم ولی به هفته نکشیده عوض میکردم و میرفتم سراغ بعدی که باز بی فایده بود..دخترا بجای اروم کردن من بیشتر اشفته و گیجم میکردن..البته شاید توقع من از دخترای پونزده شونزده ساله زیادی بالا بود…به هرحال سبیلِ اکبر کفتر باز ته خیابونمون رو به زلف رنگ کرده الی دماغ عملی ترجیح میدادم.. چند ماهی به همین منوال گذشت و وقتی دیدم فایده نداره و حس من به خانما عوض شدنی نیست کم کم جلسه های مشاوره رو پیچوندم و نرفتم و تصمیم گرفتم چیزی رو که هستم, در خفا , بپذیرم..میگم خفا چون هم از طرد شدن و ابروریزی بشدت وحشت داشتم هم از خطراتش اطلاع داشتم..میدونستم چهره م برای یه سری افراد غلط اندازه نمیخواستم با رفتارمم به این مقوله دامن بزنم و مزاحم برای خودم بتراشم از طرفی آدم فوق العاده احساسی و زودرنج و وابسته به خانواده ای بودم که برای یه ثانیه هم نمیتونستم و نمیخواستم که محبت و حمایت اونارو از دست بدم.. بالاخره دست از مبارزه کشیدم و چیزی رو که بودم و هستم و مطمئنا تا لحظه مرگ خواهم بود, سه سال پیش پذیرفتم…قبول کردم که این سرنوشت منه ,تقدیر منه که بجای یه خانم, یه آغا بشه همدم تنهایی هام و لحظه هام رو پر کنه.با اینحال باز به کسی از دوستا و اشناهام چیزی نگفتم چون نمیخواستم کسی ذهنیت بدی نسبت بهم داشته باشه! یواشکی شروع کردم توی نت گشتن و فهمیدم به افرادی مثل من میگن همجنسگرا و وقتی دیدم غیر از من افراد زیادی به این شکل هستن حتی هنرپیشه های معروفی که عاشقشون بودم !!! کم کم آرامش از دست رفته مو پیدا کردم فهمیدم تا اون اندازه که فکر میکردم غیرطبیعی نیستم و برگشتم سر زندگی و درسم. بعد از سپری کردن یه دوره بحرانی ,دبیرستانو با همه خوب و بدش تموم کردم و نشستم پیش دانشگاهی و بکوب برای امتحان کنکور آماده شدم..همه چیز خوب بود تا اینکه بعداز ظهر یک روز پاییزی , دوسال پیش بود حدودا,از سر بیکاری اینستاگرامو باز کردم سرچ کردم و گشتم افراد مثل خودمو پیدا کردم..از همه جای جهان گرفته تا ایران خودمون و حتی شهرمون اهواز.حین این جستجوها پسری به اسم سعید (مستعار) با یه عکس رنگین کمون روی پروفایلش توجه م رو جلب کرد . چندتا از پستاش رو لایک کردم و درنهایت رفتم خصوصیش براش پیغام گذاشتم که ای کاش نمیذاشتم.. چند روز بعد جواب داد و نشستیم به چت کردن !! من از خودم گفتم و اینکه تازگی پی بردم که جزو چه افرادی هستم و اون از رابطه هاش گفت..راستش از اینکه رابطه زیاد داشت خوشم نیومد.به نظرم کار درست و موجهی نبود که چون پسر بود و گرایشش غیرطبیعی, با همه بپره..من از وقتی حسمو پذیرفتم با خودم تصمیم گرفتم یا بهتره بگم عهد بستم که یا سمت هیچکس نرم یا اگه رفتم سعی کنم کسی رو انتخاب کنم که تا اخر عمرم باهام بمونه , این نباشه که وسط راه لاشی بازی دربیاره و بره. خلاصه با سعید از هر دری حرف زدیم تا اینکه لینک یه کانال رو توی تلگرام بهم داد.گفت ” یه گروهه که همه مثل همیم..دختر و پسر..همجنسگرا و تک و توکی دوجنسگرا…میتونی ازشون راهنمایی بگیری و کمک بخوای تا خودتو بهتر بشناسی” خوشحال و شاد با قلبی طپنده و پرهیجان کتاب فیزیکمو پرت کردم گوشه تخت و وارد کانال شدم تا با افرادی مثل خودم, مهمتر از همه همشهریام اشنا بشم.اون لحظه نمیدونسم که فشار دادن کلمه جوین..میشه اولین قدمم به سمت سیاه ترین کابوس زندگیم و اشنایی با ( کوروش) فردی که منو احساسمو زنده به گور کرد و روی تن نیمه جونم خاک ریخت و خاک ریخت و خاک ریخت و قبل از اینکه نفس اخرو بکشم, در نهایت خودش, به قول خودش با کنار زدن خاکها, منو از گور دراورد دوباره بهم نفس داد و برای ادامه دادن این راه پر فراز و نشیب و البته پر خطر انگیزه بهم داد. این یه خلاصه از زندگی من تا هجده سالگی بود ..یه جورایی مقدمه..داستان اصلی من, در واقع کابوس من, از وارد شدن به اون کانال یا گروه تلگرام شروع شده..ادامشو بزودی مینویسم امیدوارم دوستای خوبی توی این راه پیدا کنم که خالصانه و برادرانه بتونم ازشونم کمک بگیرم..

از گور برخاسته (۲) +عکس خودته? – آره +چندسالته? -هیجده.. + از من به تو نصیحت , سعی کن هیچوقت عکستو تو همچین کانالا و گروهایی نذاری, اینجا تا دلت بخواد گرگ ریخته.. -سرم به کار خودمه ,حواسم هست .. + تو جامعه ای که همه گرگن , چه حواست به خودت باشه چه نباشه به فکر دریدنت میفتن ,امروزه روز باید بدری تا دریده نشی…وگرنه کلاهت پس معرکه س.. -وقتی برّه به دنیا بیای ,بلد نیستی بدری…. +پس محکومی به دریده شدن..اوکی خوشگله,خود دانی…اگه دوست داری برّه باش ولی حداقل مواظب باش گیر اهلش بیفتی.. این اولین مکالمه من و کوروش بود. دو هفته از ورودم به اون گروه تلگرامی که حدودا صد و پنجاه عضو داشت میگذشت و طی این دوهفته نه تنها با کسی صمیمی یا حتی آشنا نشده بودم بلکه کم کم داشتم از عضو شدنم پشیمون میشدم.جز عده ایی خاص که از طرز چت کردنشون میشد فهمید با همدیگه رفاقت دارن , دائما میگفتن و میخندیدن و سر به سر هم میذاشتن که کوروش هم جزوشون بود , بقیه بدون استثنا دنبال سکس و امثالهم بودن.یکی فاعل میخواست یکی دنباال مفعول بود یکی زن مطلقه طلب میکرد,یکی لز بود و درخواست دوستی طولانی مدت داشت یکی عکس پایین تنه شو میفرستاد و یکی سایز سینه شو میگفت و این بین من فلک زده هم زیرآبی فقط پیامارو میخوندم و گاهی با سعید, کسی که لینک گروه رو برام فرستاده بود,چت میکردم و گله و شکایت که چرا کسی نیست دو کلام حرف حساب بزنه? آیدی کوروش با اون عکس فروهری که گذاشته بود پروفایلش و شوخی ها و بذله گویی هایی که با چندتا از دخترا و پسرا داشت طی دوهفته ی ورودم بین صد و پنجاه عضو توجه م رو حسابی جلب کرده بود.آدم گرم و خوش سر زبونی به نظر میرسید و همیشه خدا حرف واسه گفتن و دلیل برای خندیدن داشت.به همین خاطر بود که وقتی برای اولین بار اومد خصوصی و پرسید ” عکس خودته ?” تعجب کردم.اون موقع پسر اجتماعی نبودم که با کسی اونم یه غریبه براحتی گرم بگیرم بخاطر همین اوایل کوتاه و سرد جواب میدادم ولی کم کم, وقتی دیدم پیامهاش داره رنگ حمایت و توصیه و هشدار میگیره ,یخم اب شد باهاش راحت تر شدم و این شد سرآغاز دوستی ما… کوروش میگفت که سی ساله ست, بچه ی شهر ری و کارمند شرکت نفتِ اهواز بود . با عمو و یکی از پسر عموهاش که اوناهم,کارمند شرکت نفت بودن تو منطقه ی زیتون اهواز آپارتمانی رهن و کرایه کرده و باهمدیگه زندگی میکردن.اینطور که فهمیدم دوسالی میشد که استخدام شرکت نفت اهواز شده بود چهارده روز مرخصی داشت و چهارده روز سر کار بود.چندبار برام عکس فرستاد ولی چون عینک افتابی گنده زده بود عملا چیزی از صورتش مشخص نبود.دوستی ها که فراتر رفت از هر دری حرف زدیم تا اینکه آخرسر ازم پرسید جزو چه دسته ای هستی ? گفتم همجنسگرام , اونم گفت دوجنسگرا هستم و برای تفنن و ارضای هوس و رفع نیاز , به دختر و پسر رحم نمیکنم.. من اگه اون موقع احمق نبودم باید میفهمیدم دوستی با یه شخص دوجنسگرا اونم کسیکه از سر تفریح پی رابطه س به هیچ وجه به نفعم نخواهم بود.اگه عاقل بودم اجازه نزدیکی بهش نمیدادم,چون من از لحظه ورود به کانال فقط دنبال یه چیز بودم , شناخت خودم گرایشم و دنیای همجنسگراها..خب با این اوصاف جز حماقت چه دلیلی میتونست من رو به ایجاد رابطه اونم با کسیکه دوازده سال ازم بزرگتر بود ترغیب کنه? به مرور از ساعت های مطالعه و تست زدنم برای کنکور کاسته و به چت کردنم با کوروش افزوده میشد.حرفهای قشنگی میزد , خیلی فلسفی,خیلی عاقلانه و خیلی پراحساس از گرایشاتمون میگفت و اینکه ماهم جزوی از خلقت هستیم که نباید اجازه بدیم رفتار جامعه تارک دنیامون کنه! شدیدا به چت کردن باهاش وابسته شده بودم و رفته رفته اعتمادم بهش بیشتر شد.شماره های همدیگه رو گرفتیم و برای اولین بار صدای همو شنیدیم. صدای بم و گیرایی داشت.یه آهنگ خاص توی لحن حرف زدنش بود که وقتی منو آرش صدا میزد و الف اسمم رو با یه طنین خاص میکشید قلبم به لرزه می افتاد.بخاطر اولین مکالمه (جریان گرگ و برّه) من رو بره ناقلا خطاب میکرد و من در جواب میگفتم” یعنی توئم گرگی?” میخندید و با شوخی جواب میداد” گرگم ولی بی دندون,نترس” یه حس خوب داشتم از آشنایی با کوروش.یه هیجان زایدالوصف رو برای اولین بار بعد از سالها سرکوبِ احساسم داشتم تجربه میکردم که برام تازگی داشت, بی نظیر بود و بیش از اندازه شیرین و من دعا میکردم این شیرینی روزی دلم رو نزنه! اولین بار که همدیگه رو از نزدیک دیدیم, دهم آذر ماه ۹۴بود یک روز قبل از اربعین حسینی ! مطمئنم این تاریخ تا لحظه مرگ از ذهنم بیرون نخواهد رفت.من اون سال گواهی نامه نداشتم و اون روز, از صبح زود که بیدار شدم بعد رفتن پدر و برادرم سرکار, مادرمو به جون خواهرزاده ام قسم دادم که به داداشم نگه ماشینشو برداشتم.مادرم بعد کلی اصرار و التماس و قسم آیه قبول کرد و من بعد اینکه دوش گرفتم و تیپ زدم به کوروش خبر دادم , با ماشین خان داداش از خونه بیرون زدم! اولین قرارمون بود و طبیعتا از استرس نفسم سخت بالا می اومد.احساسات ضد و نقیضی داشتم.یه لحظه خوشحال و هیجان زده بودم یه لحظه پشیمون و وحشت زده! کوروش اولین مردی بود که بهش وابسته و تا حدودی دلبسته شده بودم و از طرفی دودل بودم که کارم درسته یا نه? توی افکار خودم غوطه ور بودم تا اینکه یه پارس مشکی از بغلم رد شد راهنما زد جلوتر پارک کرد و راننده بمحض پیاده شدن منو وادار به توقف کرد و اون لحظه بود که به شانس گند خودم و زمین و زمان لعنت فرستادم.گشت نامحسوس جلوم رو گرفته بود و من بس که تو فکر کوروش بودم اصلا نفهمیدم خلافم چی بود و تا به خودم اومدم به جرم ورود به طرح ترافیک,سبقت از راست ,عبور ممنوع و نداشتن گواهی نامه و کارت, ماشین خوابید.بیچاره شده بودم.برادرم اگه میفهمید زنده م نمیذاشت.هرچی التماس به افسر کردم فایده نداشت و دست آخر تصمیم گرفتم قرار با کوروش رو کنسل کنم و برم دم مغازه خودمو به موش مردگی بزنم و حقیقت رو به کیارش بگم.میتونستم ناراحتی کوروش رو از لغو قرار تحمل کنم ولی عصبی شدن برادرم رو هرگز ! آدم فوق العاده بی اعصابی بود که البته این ضعف اعصاب برمیگشت به جریانات۸۸و اعتراضات دانشجویی که منجر به دستگیریش شد.کیارش عمران دانشگاه چمران میخوند که متاسفانه از ادامه تحصیل باز موند و هیچوقت بهمون نگفت اون دوهفته ای که توی بازداشت بود چه برسرش اورده بودن ! بعد از پیامک دادن به کوروش , تاکسی گرفتم و به سمت طلافروشی پدرم راه افتادم.حسابی تو ذوقم خورده بود,چقدر از صبح تیپ زده بودم.حدود یک ساعت فقط داشتم روی مدل موهام کار میکردم وقتی رسیدم, مغازه تقریبا شلوغ بود.پدر و کیارش هردو از دیدنم تعجب کرده بودن.این وسط کوروش هم مدام پیام میداد که امروز حتما باید ببینمت.جواب دادم و نوشتم” رفتم مغازه پدرم جریان ماشینو بهشون بگم” ولی مجاب نشد و اصرار پشت اصرار که فردا برمیگردم شهرری و دیگه فرصت نیست ببینمت تا دوهفته بعد که برگردم.بالاخره مقابل اصرار هاش کم آوردم و آدرس طلافروشی پدرم رو بهش دادم .یکم که گذشت مغازه که کمی خلوت تر شد مِن مِن کنان و با ترس و لرز جریان ماشین رو به برادرم گفتم.چون مشتری داشتن,همینطور به احترام پدر, تنبیه بدنی درکار نبود ولی یه چشم غره وحشتناک و زیر لب چندتا فحش نون و ابدار و یه نیشگون یواشکی از بازو نصیبم شد تا بعد!!!! قرار شد مشتری ها که رفتن کیارش مدارک رو ببره بره دنبال ماشین, منم بمونم کنار پدر کمکش کنم! بعد از گذشت چیزی حدود نیم ساعت که مشتری ها رفته بودن و کیارش داشت اماده میشد بره گندی که من زده بودم رو پاک کنه,در مغازه باز شد و یه مرد جوون وارد شد.بمحض ورود عطر غلیظش توی مغازه پیچید و ضربان قلب من بی اختیار تند شد.یه حسی بهم میگفت خودشه ولی مطمئن نبودم.قد بلندی داشت,هیکلی روی فُرم و انصافا خوشتیپ! یه سلام گرم گفت و منو توی خلسه ای عجیب غرق کرد.خودش بود.کوروش بود.با همون صدای گرم و گیرا..عینک آفتابیش رو با یه ژست خاص از روی صورتش کنار زد اول به پدر بعد به کیارش و دست آخر به من نگاه کرد که توی همون نگاه اول دل و دینم رو برد! توی یک کلمه بخوام خلاصه ش کنم, فوق العاده بود و ذره ای با تصورات من شباهت نداشت.یه صورت گندم گون با اجزایی کاملا متناسب و یه ته ریش مرتب.پدرم جواب سوالش رو داد و یه بفرمایید امری داشتید گفت.من اما مست حضور و عطر تنش شده بودم و از سر تا پا داغ کرده بودم.واقعا این مرد بود که طی این مدت داشت با من حرف میزد? توی دلم داشتن رخت میشستن ! کوروش آهسته اومد جلوی ویترین با مکث نگاهش رو از صورتم گرفت و همینطور که لبخند قشنگ روی لبش رو نگه داشته بود گفت: اومدم برای یه عزیز حلقه بخرم..نمیخوام زیاد تجملاتی باشه یه ساده هم کفایت میکنه… چال گونه ش وقتی حرف میزد و بینش کوتاه میخندید از زیر ته ریشش مشخص شد و دلم رو لرزوند.دیگه کنترل نگاهم از دستم خارج شده بود.عشق در نگاه اول که میگفتن همین بود دیگه,نه? کیارش ردیف حلقه ها رو با اشاره دست بهش نشون داد و دودسته حلقه ی ساده از زیر ویترین درآورد و گذاشت جلوش: حدود چه قیمت میخوای? سرش پایین بود و من خیره به اجزای صورتش مونده بودم! شنیدم که گفت: قیمت بالا نمیخوام , حدود چهارصد پونصد باشه خوبه..”..بهت زده داشتم نگاهش میکردم.برای خرید اومده بود یا دیدن من? کیارش دوحلقه ساده جدا کرد یکی یکی گذاشت روی ترازو و بعد با ماشین حساب قیمتش رو براورد کرد: اندازه انگشتشو داری? اگه تنگ یا گشاد بود چی? کوروش فورا سربلند کرد یه چین بین ابروهاش انداخت و ثانیه ای بعد انگار که داشت فکر میکرد لب ورچید و به منِ بی نفس اشاره کرد: هیکلش تقریبا اندازه این آقا پسره..”..تعجب کردم البته اون موقع جثه ام کمی ریزه میزه بود .کوروش بی حرف حلقه رو از تو ترازو برداشت قدمی به سمت من اومد و درحالیکه خیره به نگاه بهت زده ام بود دست چپم رو گرفت بالا برد و یه لبخند دلنشین زد: اجازه هست انداززه بگیرم? فاصله به حداقل رسیده بود و حالا میتونستم اجزای صورتش رو دقیق تر ببینم.قلبم داشت از دهنم بیرون میزد.هجوم خون رو توی صورتم حس میکردم و ندیده میدونستم چقدر سرخ شده! زیر نگاه خیره پدر و برادرم آهسته سر تکون دادم و کوروش خیلی آروم حلقه رو دستم کرد که گشاد بود.کیارش یکی دیگه از دسته جدا کرد وزن گرفت و داد دست کوروش : حالا مطمئنی انگشت خانومت اندازه انگشت نکره داداش ماس? حلقه دوم کمی مناسب تر بود.کوروش درحالیکه با انگشت شست و اشاره ش ,دستم رو بطور نامحسوس نوازش میکرد رو به برادرم کرد و خندید: نگفتم واسه خانمم میخوام..حالا مناسب هم نبوده میام اندازه ش میکنم..”..نیم رخش به سمتم بود و من مست خنده مردونه و چال گونه ش شده بودم.یعنی اینقدر بی جنبه بودم و خودم خبر نداشتم? اگر هر مردی غیر کوروش بود بازم اینجوری جذبش میشدم یا اون بود که جادوم کرده بود? نفهمیدم چطور حلقه رو از دستم کشید و رفت سمت پدر و بعد حساب کتاب و گرفتن کمی تخفیف حلقه رو به قیمت پونصد و چهل تومن خرید و قبل از رفتنش به سمت من چرخید: ایشالا که حلقه دومادیتو بندازی… چشمک زد و رفت و دلمم همراهش پرکشید.بی اختیار خنده ام گرفت و تازه اون موقع بود که تونستم نفس قطع شده ام رو بیرون بفرستم.کیارش که هنوز حرص ماشینش رو میخورد بمحض خروج کوروش بهم توپید: نیشتو ببند چه خوشش اومده… اون شب تا خود صبح نخوابیدم.گیج بودم اصلا..تا حدود سه بامداد باهم چت کردیم و بعد بخاطر اینکه صبح راهی شهرشون بود خداحافظی کرد گرفت خوابید و من موندم و یه دنیا فکرو خیال.کلا کتابا و کنکورو بوسیده بودم گذاشتم کنار.نمی تونستم خودمو گول بزنم از کوروش , از رفتارش, طرز حرف زدنش و چهره ش خوشم اومده بود و مهمتر از همه اولین مردی بود که از نگاه خریدارانه ش نسبت به خودم احساس بدی نداشتم و دوست داشتم حضورش رو کنارم احساس کنم! این وسط یه چیزی عین خوره داشت مغزمو میخورد , نکنه اون از من خوشش نیومده باشه? چرا چیزی در این باره بهم نگفت? اصلا اون حلقه رو برای کی خریده بود? تا قبل از اینکه ببینمش نسبت به رابطه هاش حساس نبودم.بهم گفته بود دوست دختر و دوست پسر داشته که اون موقع اهمیت چندانی برام نداشت ولی الان با فکر کردن به این موضوع احساس بدی به دلم چنگ می انداخت.حسی مابین حسادت و ترس!!! من توی ذهن و قلب کوروش چه جایگاهی داشتم?! بالاخره دوهفته جهنمی با فکرو خیال اینکه کوروش توی شهرش با چند دختر و پسر رابطه داره بدون من چکار میکنه و از همه مهمتر اون حلقه رو به کی داده? گذشت و بعد از اتمام مرخصی ش به اهواز برگشت.طی این مدت تلفنی و پیامکی باهم در ارتباط بودیم.حسابی دلتنگش شده بودم بخاطر همین بمحض برگشتنش توی یه قهوه خونه نزدیک به ساحلی قرار گذاشتیم.خودم میدونستم دارم عجولانه رفتار میکنم و خیلی زود دلبسته شده بودم ولی واقعا دست خودم نبود.برام هم خیلی عجیب بود. بخاطر اختلاف سنی زیاد با خواهر و برادر بزرگم همیشه مورد توجه خانواده بودم تقریبا لای پر قو بزرگ شده بودم و هیچ کمبودی چه از نظر مادی چه معنوی نداشتم با این حال جنس محبتی که از کوروش دریافت میکردم برام خاص و تک بود و احساس میکردم محتاجش شدم. جالب تر این بود که اصلا به رفع نیاز جنسی فکر نمیکردم و فقط به فکر سیراب کردن روح تشنه م بودم…تا اون لحظه حتی برای ثانیه ای به سکس با کوروش یا هر کس دیگه ای فکر نکرده بودم,البته بوسه چرا ولی بیشتر از اون نه..به کوروش نیاز داشتم تا کنارم باشه و بهم ثابت کنه یه مرد میتونه کنار یه مرد دیگه به آرامش برسه و خوشحال و شاد زندگی کنه,به کوروش نیاز داشتم تا دستمو بگیره به چشمام نگاه کنه و بهم بگه در نظر اون که یه مرده,چقدر خواستنی و جذابم… تقریبا همزمان باهم رسیدیم قهوه خونه !تیپش معرکه بود .پیراهن سفید چفت شده به بدن عضلانیش و یه شلوار پارچه ای براق مشکی که یه کت مشکی هم روی ساعد دستش انداخته بود. شونه به شونه ی هم نشستیم روی تخت و سفارش دادیم.دستمو نامحسوس طوریکه کسی نبینه گرفته بود نوازش میداد و من از گرما و ضمختی دستش لذت میبردم.اون خیلی خونسرد, با وقار و با اعتماد بنفس نشسته بود و من شکننده بودن خودم رو در برابرش بوضوح احساس میکردم.زیر نگاه خیره و نافذش داشتم ذوب میشدم.یکم صحبت کردیم از دلتنگی ها مون و کارهایی که این دوهفته درنبود هم انجام دادیم گفتیم تا اینکه درنهایت درمقابل چشم های ناباور من کتش رو که تا اون لحظه گوشه تخت گذاشته بود برداشت و جعبه ای کوچک رو از جیبش بیرون کشید.سریعا جعبه رو شناختم. توی مغازه پدرم از این مدل زیاد دیده بودم پس حدس اینکه توی جعبه چی بود کار چندان دشواری برای من نبود.قلبم داشت توی دهنم میزد.از شرح احساسی که در اون لحظه ی زیبا و شگفت انگیز داشتم عاجزم و فقط میتونم بگم دوست داشتم از خوشحالی زار بزنم! پس کوروش حلقه رو واسه من خریده بود? چون قهوه خونه به نسبت شلوغ بود جای مناسبی برای رومانتیک بازی عین فیلما نبود پس خیلی سریع جعبه رو توی جیب سویی شرتم چپوند و همونطور که دود قلیون رو از دهن و بینی ش بیرون میداد,گفت: ازت خوشم اومده آرش, بیشتر از چهره ت رفتارت و اینکه قبل از من با کسی نبودی جذبم کرده و میخوام مال من شی! از طرفی نمیتونم بهت قول بدم تا آخرش باهم می مونیم چون نمیدونم دراینده چی پیش میاد.. عملا بهم گوشزد میکرد که این رابطه سرانجامی نداره و روزی از بین میره, من اما اونلحظه انقدر درگیر احساسم شده بودم که نه چیزی می شنیدم نه چیزی درک میکردم! انگار توی دلم یه جین پروانه رها کرده بودن,بال بال میزدن و حالمو دگرگون میکردن!یه مرد چقدر میتونه به همجنسش عشق بورزه? اونلحظه حس میکردم خوشبخترین آدم روی زمینم! بعد از اینکه قلیون کشیدیم شام خوردیم و لب ساحلی قدم زدیم منو رسوند دم خونه مون و اولین بوسه ما بعد از چیزی حدود یک ماه آشنایی اون شب شکل گرفت.توی ماشین جلوی خونه قبل از اینکه پیاده بشم دستمو گرفت و گفت: اجازه هست? حدس زدم برای چی اجازه میخواست, برگشتم سمتش! صورتش رو نزدیک اورد, دستش رو توی موهام کشید و همزمان با جلو کشیدن سرم لب هام رو توی دهنش فرو برد و مکید…مک محکمی زد و بعد از اون با لمس زبون خیس و غلتونش که به طرز وسوسه انگیزی جای جای دهنم رو میلیسید داغ کردم! نمیدونم این بوسه چه حس قوی ای توش داشت که باعث شد بلافاصله با تموم شدنش من دوباره اون رو از سر بگیرم…از سر بگیرم و اینبار کوروش هم ادامه دهنده اش باشه و با حرکت نرم و پر حرارت لب هاش تنم رو داغ کنه…دست هاش رو بدون هیچ کنترلی لای موهام حرکت میداد و وادارم کرد بهش بچسبم و با بیشتر فشردن تنش به بدن گرمم به بوسه هامون عمق بیشتری ببخشم…بوسه هایی که هر کدومشون درست مثل یک محرک برای تن تشنه ام عمل میکرد…تنی که حالا داشت توی آتیش خواستنِ این مرد جذاب و دوست داشتنی میسوخت… بعد از اون شب خاطره انگیز چندبار دیگه باهم بیرون رفتیم و دوباره و دوباره خاطره ساختیم.حتی یبار من رو به اپارتمان مشترکش با عمو و پسرعموش دعوت کرد.اوایل یه ترس خفیف داشتم از رفتن به خونه ش ولی وقتی با اصرار رفتم و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد , حتی عموش هم خونه بود و منو به عنوان دوست معرفی کرو اعتمادم بهش دوچندان شد.کوروش همیشه قبل از گرفتن دست یا بوسه, ازم اجازه میگرفت و من الان میفهمم تمام اون کارها برای جلب اعتماد من به خودش بود که به بهترین نحو موفق هم شد! همه چی خوب تا اینکه دوهفته مرخصی همیشگی شروع شد ولی اینبار کوروش به همراه عمو و پسرعموش نرفت شهرشون, موند اهواز و به قول خودش خونه خالی افتاد دستش! اونقدر عاقل بودم که بفهمم ادامه این رابطه بدون سکس از طرف کوروش امکانپذیر نیست و روزی بهم پیشنهاد میده و منم مجبورم همینطور که اون با محبت نیاز روحم رو برطرف میکرد , با جسمم نیاز جنسی ش رو برطرف کنم! البته با شناختی که تا اون موقع از خودم پیدا کرده بودم فهمیدم دوست دارم توی رابطه نقش فاعل رو ایفا کنم ولی خجالت میکشیدم این مسئله رو با کوروش در میون بذارم. دومین تاریخی که هیچوقت فراموش نمیکنم پونزده دی ۹۴ هست.کوروش گفته بود خونه ش خالیه و میخواد شب رو با من بگذرونه.گیج بودم.هم دوست داشتم کنارش باشم هم از ایجاد رابطه جنسی که میدونستم گریزناپذیره وحشت داشتم.شب به بهونه جشن تولد یکی از دوستان از پدر اجازه بیرون رفتن گرفتم.آماده شدم تیپ سرتاپا مشکی زدم و یه شال کرم رنگ بستم دور گردنم .حلقه کوروش هم از سوراخ سنبه ای که قایم کرده بودم , مبادا برادرم ببینه خارج کردم و گذاشتم توی جیبم تا بعد بیرون رفتن از خونه دستم بندازم.وقت بیرون رفتن کیارش بود که گفت: میری مراسم ختم یا جشن تولد? چرا مشکی پوشیدی? و من اون لحظه نمیدونستم لباس مشکی که اون شب ناخواسته پوشیدم, میشه لباس عزای عشقی که جوانه نزده خشک شد.

از گور برخاسته اخر (یکی از دوستان خواسته بود با جزییات بنویسم ولی توضیح نداد در چه مورد…این قسمت رو با جزییات بیشتری نوشتم که از حالت خاطره گویی دراومد شبیه به داستان شد, امیدوارم این مدلی دوست داشته باشین) تلخی ها رو دوست داشت. چایی بدون قند..قهوه بدون شکر..سیگار تلخ..مشروب بدون مزه و …..به همین دلیل تصمیم گرفتم یه بسته شکلات تلخ براش بگیرم که دست خالی نرفته باشم خونه ش! شکل و مدل شکلات ها رو که با وسواس انتخاب کردم از فروشنده خواستم یه ردیف هم شیرین بذاره تا اگه هوس کردم خودمم بی نصیب نمونم! بخوبی یادمه که شبِ شدیدا سردی بود و از آسمون عملا خاک میریخت رو سر ملت؛ تا حدی که هوا سرخ و مه آلود بنظر میرسید فقط با این تفاوت که با هر نفس بجای شبنم ، شن میرفت تو حلق و ریه مردم! حوالی ساعت شش و نیم بود که رسیدم مجتمع! اپارتمان کوروش طبقه سوم واحد پنجم بود.زنگ زدم و چند لحظه منتظر شدم تا اینکه درو باز کرد گوشی رو برداشت و یه بیا بالا عزیزم گفت.شنیدن صدای سرخوش و گرمش مثل همیشه کمی از التهاب درونم کم کرده بود. وارد که شدم یه زن و مرد عرب دیدم که شیلنگ و تی به دست اماده شستن حیاط و پارکینگ بودن ! تعجب کرده بودم.توی این هوای سرد و گردوخاک شدید حیاط شستن چه صیغه ای بود? یه سلام به هردو نفر دادم و همینطور که از کنارشون رد میشدم گفتم: خسته نباشید.از آسمون همینجور داره خاک میریزه چرا خودتونو خسته میکنین? مرد ِ پایین دشداشه عربیش رو توی مشتش جمع کرد و شیلنگ بدست نشست به آب کشیدن: درمونده نباشی باباجان..مدیر مجتمع امشب میاد, حیاط و پله ها تمییز باشه بدنیست.. فهمیدم سرایه دارن و دلم بحال مظلومیتشون و اینکه با این سن و سال توی این آب و هوای بد مجبور بودن کار کنن ,لرزید.یه خسته نباشید دیگه گفتم و پا تند کردم سمت اسانسور و دکمه طبقه سوم رو فشار دادم.از کابین که خارج شدم و رفتم سمت واحد پنج, صداهایی از پشت در به گوشم رسید که بهت زده م کرد.مگه کوروش نگفته بود تنهاست? مردد زنگ ِ واحد رو زدم که بلافاصله باز شد و همزمان یه بوی عجیب بهمراه دود غلیظ به مشامم خورد. کوروش با یه رکابی سفید و شلوارک مشکی اومد تو قابِ در و آهسته گفت: زود بیا تو ,, کفشاتم داخل دربیار..”..مثل همیشه جذابیت خاص خودشو داشت.سریع وارد شدم و قبل از اینکه کفشامو دربیارم چشمم خورد به دو مرد و دو زن که پوشش مناسبی نداشتن و ضربدری روبروی هم نشسته بودن به ورق زدن.ماتم برده بود.با مکث نگاهمو دادم به کوروش که اونم سرشو به معنی چیه? به دوطرف تکون داد.دلخور پرسیدم: چرا نگفتی مهمون داری? شونه ای بالا انداخت و درحالیکه سرشو برای بوسیدن لبم جلو می آورد جواب داد: اینا که مهمون نیستن! سرخ شده از حرکت کوروش نگاهمو دادم به جمعی که داشتن خیره نگاهم میکردن.یعنی اینا از رابطه ما خبر داشتن?! یکی از مردا که مسن تر بود و سنِ تخمینی ش در نظرم ۴۵ تا۵۰می رسید خندید و گفت : سلام آرش ..چرا اونجا واسادی بیاد جلو…”… کسی از اون جمع رو نمیشناختم با اینحال دلم نمیخواست احدی از همشهریام منو در چنین موقعیتی ببینه!ممکن بود در آینده دردسر ساز بشه! دلخور جلوی در ایستاده بودم و کوروش هم کنارم: خوب چرا کفشاتو در نمیاری? چرا خشکت زده? +میرم یه شب دیگه که مهمون نداشتی میام.. این جمله رو آهسته به کوروش گفته بودم ولی اون مرد مسن شنید, سر از برگه های پاسورش بلند کرد و دوباره نگاهم کرد: ما مهمون نیستیم آرش جون یجورایی صاب خونه ایم..بیا بشین قول میدیم گِلی نشی! ..”..کوروش هم همزمان دستشو گذاشته بود روی کمرم : بیا برو بالا..من جلوی اینا رودروایسی دارم..”..اصلا دلیل کارشو نمی فهمیدم اونکه مهمون داشت چرا از من خواسته بود برم پیشش که شب تنها باشیم? سقلمه ای به پهلوم زد و تکرار کرد: برو دیگه , برو تا بهت معرفی شون کنم..از این به بعد بیشتر میبینی شون…”.. با دلخوری جعبه شکلات رو دادم دستش همزمان خم شدم و کفشامو به همراه جورابام درآوردم.کوروش یه دستت درد نکنه گفت و رفت جعبه شکلاتو باز کرد صاف گذاشت جلوی مهموناش.از این حرکتش اصلا خوشم نیومد.با تردید پشت سرش راه افتادم! دود کل سالن رو دربر گرفته بود که با وجود چهار قلیون اون وسط, چندان عجیب بنظر نمی رسید.بوی عجیب و تهوع آوری هم فضا رو پر کرده بود که نمی دونستم منشا ش چیه. مهمونای کوروش عسلی روبروی مبلا رو کنار کشیده بودن و روی زمین روبروی هم نشسته بودن و به قول دوستان بساط لهو و لعب هم جور بود! کوروش بالای سر جمع چهار نفره ایستاده بود و به من که روی مبل کمی با فاصله نشسته بودم اشاره کرد: بچه ها این آرشه که ذکر خیرش بود.. سرها به سمتم چرخید.کتم رو درآورده بودم و داشتم شالمو از دور گردنم باز میکردم.کوروش رو به من با دست به مرد مسن اشاره کرد و گفت : عزیزم این آقا , خان داییه که احترامش برای همه ما واجبه!..”..خان دایی یه مرد حدودا چهل و هفت هشت ساله بود با موی جوگندمی چشمای عسلی روشن و یه بدن عضلانیِ سلاریوم رفته که کاملا مشخص بود باشگاه باز قهاریه(من تا به امروز که دوسال از اون ماجرا گذشته نفهمیدم چرا بهش میگفتن خان دایی,لقبش بوده یا نسبت فامیلی باهاشون داشته)..بقیه مهمونها, یه پسر جوون به اسم جواد تقریبا هم سن و سال کوروش ..یه زن توپول به اسم شهین و یه دختر جوون تر به اسم ناهید که فهمیدم اونم مثل من اولین بارِ که به این جمع دعوت شده (اسامی مستعار) خانما پوشش مناسبی نداشتن یه تاپ استین حلقه ای با یه شلوارک کوتاه چسبون پوشیده بودن که به جرات میتونم بگم اولین بار بود خانمی رو با همچین پوششی از نزدیک میدیدم (غیر از فیلم) مادر و خواهرم جلوی من و داداشم مراعات میکردن و لباس بدن نما نمی پوشیدن,بقیه دخترهای فامیل هم که محرم نامحرم سرشون میشد,دوست دخترهایی هم که داشتم ( به توصیه روانپزشک) تا مرحله ای پیش نرفتم که بخوان به این شکل جلوی من راحت باشن! بعد از معرفی, مهمونا بازی رو از سر گرفتن,حواسم بهشون بود داشتن شلم بازی میکردن و اون دختره ناهید که مشخص بود مبتدیه مرتب خنگ بازی درمی اورد و خان دایی بهش میتوپید و غر میزد و حتی در کمال ناباوری شنیدم که بهش گفت ” جنده درست بازی کن ببین من چی رد میدم بعد بنداز ” کپ کرده بودم و بدتر این بود که ناهید درجواب فقط قهقهه میزد.از صورت سرخ و چشمای خمارش میشد فهمید مسته,حتی از بوی تهوع آور و سرگیجه آوری که توی خونه پیچیده بود حدس زدم مواد مصرف کردن ولی چون سردر نمی آوردم نمیدونستم چیه! کوروش با کمی تاخییر اومد و کنارم نشست و دستشو گذاشت روی پام! با اینکه ازش دلخور بودم ولی توی اون اوضاع آشفته تنها منبع آرامشم خودش بود.آهسته زیر گوشم زمزمه کرد: چقدر مشکی بهت میاد.. دهن باز کردم تا بگم معذبم از اینجا موندن و میخوام برم که خان دایی جلوتر از من به حرف اومد: کوروش بیا اینجا ببینم توله..بیا زغال بذار روی قلیون..”..کوروش بی حرف سریع بلند شد و من مات موندم که چرا اجازه میده اینجوری باهاش برخورد کنه? نگاهمو دادم به تلویزیون روشن! شبکه ورزشی ترک زبان بود و یه مستند درمورد زیدان که اتفاقا همون روز خبر مربی رئال شدنش رو از اخبار شنیده بودم, نشون میداد.چند لحظه خیره تصاویر بودم که صدای خان دایی بلند شد: آرش شلم بلدی? بیا بشین جای این زنیکه..”..بلد بودم ولی به دروغ گفتم نه! حس خوبی بهش نداشتم بد دهن بود و نگاه هاش به برجستگی خانما منظوردار! +باشه بیا کنارم بشین یاد میگیری..بیا قلیون هم بکش,کوروش میگفت قلیون دوست داری! کوروشو میدیدم که از پشت دیوار اپن آشپزخونه درحالیکه داشت روی اجاق, زغال اتیش میکرد با چشم و ابرو به من اشاره میداد که بحرف خان دایی گوش بدم! شَکّم داشت به یقین تبدیل میشد که این یارو حتما یه کاره ای هست که کوروش با اونهمه صلابت و ابهت (البته از نظر من) درمقابلش کوتاه می اومد.با مکث از روی مبل بلند شدم و با کمی فاصله روی زمین نشستم پاهامو توی سینه م جمع کردم و تکیه م رو به پایه مبل دادم! دو پیک مشروب که نمیدونم نوع ش چی بود برام ریختن و به زور چیپس و ماست قورتش دادم.کمی هم قلیون کشیدم که احساس کردم سینه م داره سنگین میشه,ترسیدم سنکوپ کنم دیگه نکشیدم! خان دایی به پهلو دراز کشیده بود یه بالش انداخته بود زیر بازوش و هرازگاهی با چشم های مارگونه ش یه نگاه از سر تا به پام می انداخت. یکبار هم ناغافل دستشو جلو آورد و روی موهام کشید.حس بدی از این نگاه و لمس به دلم چنگ انداخته بود.درسته که همجنسگرا بودم و به همجنسم علاقه داشتم ولی نه هر مردی,نه هر لمسی, نه هر نگاهی !! و دقیقا نگاه خان دایی با اون چشمای سرخ که عسلی چشماشو بیشتر نشون میداد از اون مدل بود که تن آدمو به لرزه می انداخت.بی حرف یکم خودمو از دسترسش دور کردم.احساس خطر میکردم.البته مطمئن بودم در حضور کوروش کاری نمیتونه بکنه.دلگرمیم فقط به اون بود. خان دایی بود که پرسید: این حلقه رو کوروش برات خریده? دستمو انداختم روی اون یکی دستم و حلقه رو دور انگشتم چرخوندم: آره.. کوروش از راه رسید.خم شده بود و داشت زغالارو می گذاشت روی سرکی قلیون که در یک حرکت ناغافل,خان دایی با دست محکم کوبید روی باسنش! چشمام از حدقه داشت در می اومد.خنده ی جمع که به هوا بلند شد,خان دایی گفت: خوب با پولای من داری واسه این و اون ولخرجی میکنیاا ..”.. این جمله عین پتک کوبیده شد رو سرم ! انگار یه پارچ آب سرد روی تنم خالی کرده بودن.بهت زده به کوروشی نگاه میکردم که یه لبخند ابلهانه گوشه لبش بود و داشت خورده فرمایشات خان دایی رو انجام میداد.براش مشروب می ریخت, مزه میگذاشت دهنش و شیلنگ قلیون رو میداد دستش.عملا داشت پادویی ش رو میکرد. دیگه از وقار و اعتماد بنفس همیشگی خبری نبود حتی اون نگاه جذاب و گیرا هم دیگه نداشت.مهندس مملکت با اون سطح سواد و کار عالی (شرکت نفت) چرا باید خودشو تا این حد پایین بیاره? سیل سوال بود که دریک لحظه به ذهنم هجوم می آورد.اصلا کوروش کی بود? چقدر میشناختمش?این آدما کی بودن و چه نسبتی باهم داشتن?چرا حلقه رو با پول این مرد برام خریده مگه خودش سر کار نبود? واقعا کارمند شرکت نفت بود? ( که خیلی زود فهمیدم نه, نبود) چندلحظه بعد دومین شوک هم بهم وارد شد.کوروش رفته بود پشت سر اون دختره ناهید نشسته بود..تقریبا اونو از پشت بغل گرفته بود..و در حالیکه قلیون میکشید بهش میگفت چه ورقی باید بندازه که منفی به تیم مقابل بزنه! چند لحظه یبار هم خم میشد و یه بوسه میگذاشت پشت گردن ناهید.اونم در مقابل چشمای ناباور من! نمیدونم عمدا داشت اینکارا رو میکرد یا واقعا قصدی نداشت و طبق گرایشش که دوجنسگرا بود عادت داشت, در هرصورت ﺣﺎل من یکی که اﺻﻼً ﺧﻮب ﻧﺒﻮد. ﯾﻪ ﭼﯿﺰی ﺑﯿﺦ ﮔﻠﻮم ﭼﺴﺒﯿﺪه و راه ﻧﻔﺴﻤﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد که هر چقدر آب دهنمو قورت میدادم پایین نمیرفت. در اون یک ساعتی که از اونجا بودنم میگذشت, توی یک چشم بهم زدن بُتی که از کوروش در ذهنم ساخته بودم به شکل کاملا مسخره ای داشت تَرَک برمیداشت و من فقط خدا خدا میکردم که شاهد شکستنش نباشم.کلا من رو نادیده گرفته بود.احساس میکردم یه دست پر قدرت وارد قفسه سینه م شده و قلبم روی توی مشتش مچاله کرده! دوست داشتم داد بکشم و بگم لعنتی من اینجا نشستم حداقل کمی حرمت نگه دار ولی غرورم اجازه نمیداد.تحمل جو حاکم سخت شده بود تصمیم گرفتم چندلحظه بشینم بعد با یه بهونه پاشم برم پی بدبختیم! اونجا موندنم چه فایده ای داشت? یکم که گذشت ناهید که بدمستی کرده بود با هول و ولا دست جلوی دهنش گذاشت و دوید سمت دری که حدس زدم سرویس حمام یا دستشویی باشه ! همه اعتراض کردن.همزمان خان دایی دستی به کمر و گردنش کشید و به کوروش نگاه کرد: بیا بشین جای من, کمرم کشش نداره..”..کوروش سریع قبول کرد.خان دایی جاشو با اون عوض کرد و درکمال تعجب اومد نشست کنارم , و قبل از هر واکنشی از طرف من دستشو دوباره گذاشت لای موهام و با چشمای سرخ رگه دارش ﻧﮕﺎﻫﻢ ﮐﺮد: کوروش تعریفتو خیلی کرده بود حتی عکستم دیدم,فک نمیکردم اینقدر خوشگل باشی.. ﺑﻪ آﻧﯽ دﻟﻢ رﯾﺨﺖ! درﺳﺖ ﺗﻮ ﻣﻮﻗﻌﯿﺘﯽ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮدم ﮐﻪ ﺳﺎﻟﻬﺎ ذﻫﻨﻢ ﺑﻬﻢ ﻫﺸﺪار داده ﺑﻮد ازش دور ﺑﻤﻮﻧﻢ! ﺑﻪ اون ﺷﺮاﯾﻂ ﻓﻮﺑﯿﺎ داﺷﺘﻢ و ﺗﺮﺳﯿﺪﻧﻢ دﺳﺖ ﺧﻮدم ﻧﺒﻮد.این بین تنها چیزی که آزارم میداد این بود, که مطمئن بودم کوروش این جمله رو شنیده و حتی حرکتشو دیده با اینحال عین ماست نشسته بود به تماشا ! دلم قرص وجود و حمایتش بود که تا الان اون جو مسخره رو تحمل کرده بودم ولی انگار اشتباه میکردم. ﻧﻔﺲ ﻫﺎم ﺑﻪ ﺷﻤﺎره اﻓﺘﺎد! ﺗﻮ اون ﻓﻀﺎی ﺧﻔﻪ و پر دود ﺧﯿﺲ ﻋﺮق ﺷﺪه ﺑﻮدم و ﻃﭙﺶ ﻗﻠﺒﻢ ﺷﺪﯾﺪ ﺷﺪه ﺑﻮد! ﮔﺎرد ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮدم واﺳﻪ دﻓﺎع از ﺧﻮدم ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﮐﻪ از ﺗﺮس و اﺿﻄﺮاب ﭼﻨﺎن ﺑﻬﻢ رﯾﺨﺘﻪ ﺑﻮدم ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺪوم از ﺗﻮاﻧﺎﯾﯽ ﻫﺎی ﺧﻮدم اﻋﺘﻤﺎدی ﻧﺪاﺷﺘﻢ! خان دایی که عملا داشت درحضور کوروش دستمالیم میکرد دوباره پرسید: جز کوروش به چند نفر دیگه حال دادی? ﻧﻔﺲ ﺗﻮ ﺳﯿﻨﻪ ام ﺣﺒﺲ ﺷﺪ! ﺣﺒﺲ ﻣﻮﻧﺪ! ﮔﯿﺮ ﮐﺮد! ﭼﺸﻤﺎم از ﺣﺪﻗﻪ زد ﺑﯿﺮون ﺑﺎ ﺗﺄﺧﯿﺮ چرخیدم ﺳﻤﺖ ﮐوروش که با اخم نگاهم میکرد.درمورد من چی به اینا گفته بود? برگشتم سمت خان دایی ﺧﻮﻧﺴﺮد ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻣﯽ ﮐﺮد. ﯾﻪ ﺧﺮده از ﻟﯿﻮان مشروب ﺗﻮی دﺳﺘﺶ ﺧﻮرد و با وقاحت ﭘﺮﺳﯿﺪ: بریم توی اتاق? ﺧﻮن ﺗﻮ رﮔﻬﺎم ﺧﺸﮏ ﺷﺪ. ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺻﺪم ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺷﺮوع ﮐﺮد ﺑﻪ ﮐﻮﺑﺶ ﺷﺪﯾﺪ..هم از ترس هم از خشم..اوﻧﻘﺪر ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺿﺮﺑﺎﻧﺶ رو از روی پیراهن ﺗﻨﻢ ﻣﯽ ﺷﺪ دﯾﺪ!دستشو که نوازش کنان روی سر و صورتم می کشید با حرکت سریعی گرفتم و بضرب پس زدم و فورا بلند شدم.اما هیچ حرفی نزدم.لعنت به این بغض بی موقع که همیشه خدا تو بدترین موقعیت می اومد سراغم !ﺗﻮ اون ﻟﺤﻈﻪ ﻓﻘﻂ دﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮاﺳﺖ از اون ﻣﺤﯿﻄﯽ ﮐﻪ ﺗﻮش اﺣﺴﺎس ﺣﻘﺎرت ﻣﯽ ﮐﺮدم ﺧﻼص ﺷﻢ و ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺑﺪﺗﺮ از اﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺧﻮدت, ﺧﻮدت رو ﻣﺴﺒﺐ ﺗﺤﻘﯿﺮ ﺷﺪﻧﺖ ﺑﺪوﻧﯽ!یه ثانیه هم نمیتونستم تحمل کنم.حتی نگاهشون نکردم ببینم تو چه وضعیتی ان ! کت و شالمو که از روی مبل برداشتم و تقریبا دویدم سمت در , صدای بهت زده کوروش رو شنیدم: کجا میری آرش.. دست دراز کردم دستگیره رو گرفتم و چرخوندمش ! قفل بود.برگشتم سمت جمع کوروش داشت به طرفم می اومد.پر بغض گفتم: درو باز کن میخوام برم..”..اومد کنارم ایستاد و پر اخم نگاهم کرد: این بچه بازیا چیه درمیاری? چی گفت بهت مگه? با همه از این شوخیا داره..”..من همه نبودم.برای منی که بار اولم بود تو چنین موقعیتی قرار میگرفتم هضمش سخت بود.اینهمه سال خودم و حیثیت و آبرومو حفظ نکرده بودم که یه آدم بی شخصیت ازم بگیرتش!زل زده بودم به چشمهای کوروشی که روزی جذبه و زیباییش دلمو برده بود ولی الان, کاملا نسبت بهش بی احساس شده بودم:درو باز کن تا برم کوروش…بعدا همدیگه رو میبینم..”..دروغ میگفتم.پام میرسید بیرون پشت سرمم نگاه نمیکردم.تو گیر و دار اصرار به کوروش برای باز کردن در بودم که شنیدم جواد ( پسر جوونی که از لحظه ورودم به خونه دیده بودم با شهین توپولو سر و سری داره حتی جلوی ما چندبار ازهم لب گرفته بودن) گفت : کوروش این بچه کونیِ خواهر ک…… رو از کدوم قبرستونی آوردی اینجا ? گند زد به شبمون که… اسم خواهرم که اومد مغزم سوت کشید.احساس کردم از گوشهام آتیش میزنه بیرون! برگشتم سمتش و با تمام وجود فریاد کشیدم: خواهر…….خودتی و هفت جدوآبادت حروم زاده بی غیرت..”..ﻣﯽ ﻟﺮزﯾﺪم! از زور ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ! از زور ﺧﺸﻢ! از اﯾﻨﮑﻪ اون اﯾﻨﻘﺪر وﻗﯿﺤﺎﻧﻪ اسم خانواده رو می آورد و منم محبور به جواب دادن میکرد.جواد ورق های توی دستشو با خشم پرت کرد روی زمین و خیز برداشت سمتم: هوووی چته بچه کونی زبون درآوردی? اومدی اینجا کون بدی پول بگیری چرا دم تکون میدی پس? ..”..میدونستم زورم بهش نمیرسه و اول و آخرش کتکه که باید میخوردم ولی این جمله اونقدر برام گرون تموم شد که اصلا نفهمیدم چطور بهش حمله کردم.چشمام از زور عصبانیت تار میدید,دندونام بسکه رو هم فشارشون میدادم درد گرفته بودن و رگ ضربان دار شقیقه م داشت میترکید.مشت و لگد بود که توی هوا میپروندم ,اون بی وجدان هم ناغافل چنان کوبید توی دهنم که زبونم لای دندونام گیر کرد و پاره شد.مزه ی خون به فوریت توی دهنم پخش شد.صدای بسه بچه های کوروش و تمومش کنید خان دایی می اومد ولی اهمیت نمیدادیم تا اینکه بازوهای من از پشت کشیده شد.فهمیدم کوروشه! درد لب و دهنم بحدی بود که چشمام ناخواسته اشک زده بود خسته از مشت و لگد پرونی بی اختیار نالیدم: تورو خدا درو باز کن کوروش …میخوام بررررم.. امیدوار بودم با دیدن این وضعیت کوروش دلش برام بسوزه و اجازه بده برم, ولی جمله خان دایی ﻋﯿﻦ ﭘﺘﮏ ﮐﻮﺑﯿﺪه ﺷﺪ ﺗﻮ ﺳﺮم:تو اگه پات از این در بره بیرون , پر زدی رفتی دیگه دستمون بهت نمیرسه..اجازه میدیم بری ولی بعد از اینکه پرو بالت چیده شد..”..اومد به طرفم!ﻣﺎت و ﻣﺘﺤﯿﺮ ﻓﻘﻂ ﺧﯿﺮه یﺻﻮرﺗﺶ ﺑﻮدم. ﻟﺒﻢ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺎز ﻧﻤﯽ ﺷﺪ! ﮔﯿﺞ ﺑﻮدم! ﮔﻨﮓ ﺑﻮدم! ذﻫﻨﻢ آﺷﻔﺘﻪ ﺑﻮد!چیدن پر و بال چه صیغه ای بود دیگه? ﻣﭻ دﺳﺘﻢ رو ﮔﺮﻓﺖ و ﺑﺎ ﺻﺪای دورگه ای گفت: کاری میکنم که اگه بری هم با پای خودت برگردی! اصلا از اولش به همین خاطر دعوت شدی اینجا… اﮔﻪ ﺑﮕﻢ ﺗﻤﻮم اﻧﺮژﯾﻢ ﺗﺤﻠﯿﻞ رﻓﺘﻪ ﺑﻮد دروغ ﻧﮕﻔﺘﻢ! تا ته حرفش رو خونده بودم! ﺳِﺮ ﺷﺪه ﺑﻮدم! ﺗﻤﻮم ﺟﻮﻧﻢ ﺑﺮای اﯾﻨﮑﻪ ﺑﺘﻮﻧﻢ ﺣﺮﮐﺘﯽ ﺑﮑﻨﻢ از ﺗﻨﻢ ﺑﯿﺮون رﻓﺘﻪ ﺑﻮد و داشتم پس می افتادم.تو دلم فقط خدا رو صدا میزدم.” خدایا غلط کردم…کمکم کن…نذار آبروم بره…خدایا قول میدم از این بعد دوباره نمازامو بخونم” تو دلم خدارو صدا میزدم و مدام نذرو نیاز میکردم اگه سالم برم بیرون nتومن بدم به فلان نیازمند.. برگشتم سمت کوروش و با ملتمسانه ترین حالت ممکن نگاهش کردم و گفتم: جون مادرت, جون هرکسی که دوست داری ..تو رو به روح پدرت قسم جلوشو بگیر..”..انتظار داشتم به حرمت روزای قشنگی که باهم داشتیم کمی دلش بحالم بلرزه و کمکم کنه ولی وقتی گفت ” بچه نشو آرش , اونقدرا هم که فکر میکنی سخت نیست فقط کافیه بخوای..ناهید هم مثل تو شب اوله میاد اینجا ببین راضیه و هیچی نمیگه, اگه راه بیای خان دایی تا اخرش ساپورتت میکنه” بوضوح صدای شکستن قلبم رو شنیدم! حقم بود.هربلایی سرم می اومد حقم بود.این بود جواب اعتماد نابجا!! خان دایی مچ دستمو کشید سمت جلو, من اما دستمو با فشار پس گرفتم و همونجا نشستم روی زﻣﯿﻦ ﺗﺎ ﺣﺎﻟﻢ کمی ﺟﺎ ﺑﯿﺎد.تا هضم کنم قراره چه خاکی برسرم ریخته بشه.ﺑﺎﯾﺪ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻢ. ﺑﺎﯾﺪ ﻣﯽ ذاﺷﺘﻢ ﺟﻮﻧﯽ ﺑﻪ ﭘﺎﻫﺎی ﺳﺴﺘﻢ ﺑﺮﮔﺮده.باید فکر میکردم.با ترس و لرز گفتم: تورو خدا بذارید من برم..خانوادم نگران میشن بهشون گفتم میام اینجا دیر برم خونه, میان دنبالم.. بی توجه به خواهش ها و التماسهای من خان دایی دوباره بازومو گرفت و با شدت بیشتری از روی زمین بلندم کرد.کاری اگه نمیکردم , سرنوشتم میشد شبیه به چندصد نفری که سرگذشتشون رو بارها خونده بودم.ﺑﻪ ﻣﻐﺰم ﻓﺸﺎر آوردم ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻨﻢ ﻓﺮﻣﻮن ﺗﮑﻮن ﺧﻮردن ﺑﺪه، با کف هردو دست زدم تخت سینه خان دایی و ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ اوﻣﺪم ﺑﺮم ﺳﻤﺖ در، ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮد ﺑﻪ ﺳﻤﺘﻢ و ﺧﻔﺖ دﯾﻮارم ﮐﺮد منم کم نیاوردم و از ﺗﻪ ﮔﻠﻮ ﻫﻮار ﮐﺸﯿﺪم و کمک خواستم! آپارتمان ساخت قدیمی داشت و من دلخوش بودم به این موضوع که دیوارها عایق صدا ندارن و امکانش هست کسی از همسایه ها صدامو بشنوه,حتی امید داشتم اون خانم و آقای سرایدار هنوز مشغول شستن حیاط یا پله ها باشن و فریادهامو بشنون ,از ترس طوری داد میزدم و کمک میخواستم ﮐﻪ ﺣﺲ میﮐﺮدم ﺗﺎرﻫﺎی ﺣﻨﺠﺮه ام ﺧﺶ ﺑﺮداﺷﺖ! صدای کوروش رو میون فریادهای خودم میشنیدم که میگفت: خفه ش کن خان دایی , همسایه ها بشنون به گوش عموم برسه فاتحه م خوندس!! خان دایی از پشت دستشو گذاشت جلوی دهنم و منو به سمت خودش برگردوند و چنان کوبید تو گوشم که برق از سرم پرید, یه ضربه سنگین دیگه تو گوش مخالفم زد و ﺑﺎ ﯾﻪ ﭼﻬﺮه ی ﺑﻬﻢ رﯾﺨﺘﻪ و ﻋﺼﺒﯽ، ﭼﺸﻤﻬﺎی ﺳﺮخ و رﮔﻬﺎی ﺑﯿﺮون زده ی ﮔﺮدن دو طرف سرمو گرفت و دوبار محکم کوبید به دیوار پشت سر! همه این اتفاقا در عرض چندثانیه رخ داد.درد تو کل بدنم پیچیده بود.با یه احساس سوزش شدید پسِ سرم, زانوهام سست شد و با یه سردرد و سرگیجه وحشتناک سُر خوردم کنار دیوار ..خان دایی با چشمهای در اومده از عصبانیت نگاهم میکرد و میگفت :شب تا صبح بغل این و اونی بچه کونی,به ما که رسید ناز میکنی? ..”.. از شدت درد چشمام بزور باز مونده بود.ﮐوروش ﺑﺮزﺧﯽ و ﺳﺮخ از ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺘﯽ رو دیدم ﮐﻪکنارم زانو زد.ﺑﺎ درد و ﺗﺮس و التماس نگاهش کردم شاید دلش برحم بیاد ولی اینطور نشد و بدتر از کتکهایی که خان دایی زده بود,بدتر از فحشایی که داده بود و تحقیرهایی که کرده بود ,کوروش دست چپمو و بالا گرفت و با چنان شدتی حلقه رو از دستم کشید که حس کردم انگشتم از مفصل جدا شد: خرجت نکردیم که سوارمون بشی , خرج کردیم که سواری بدی…

اسمشو بگذار ماه پیشانو (۱) پدرم مرد ولی بعضی آرزوهاشو زنده نگهداشت. چطوری؟ معلوم می شه مثل اونایی که خیال می کنن از مرده کاری بر نمیاد مرده شناس خوبی نیستی. یه مرده می تونه خیلی کارها بکنه، مخصوصا” اگر آرزو به دل از دنیا رفته باشه. می تونه مثل دونده ی دو امدادی لحظه ی ترک دنیا آرزوش رو بده دست روحش تا به مقصد برسونه. روح می تونه مثل شرخر که چک برگشتی رو پول می کنه یه آرزوی واخورده رو زنده کنه. روح مرده از صاحبش زرنگ تره. این رو سر پدرم فهمیدم. خونه ای که ازش به ما رسید، علاوه بر خواهر و برادرا که مثل من توش سهم داشتن، روح پدرمون هم توش جولون می داد. توی همین خونه ای که من تنها ساکنش بودن پدر بعضی شبا خودی نشون می داد یا به خوابم می اومد. بار اول بی مقدمه گفت: “حمید، اگه به عمر من نشد معنیش این نیست که نمی شه و باید ازش دست بکشیم. روش سرمایه گذاشتم. تو باید کار رو تموم کنی. باید هر طور شده یکی از واحد های دیگه رو بخری، دوتای دیگه رو هم راضی کنی، با شراکت و وام ساختمون کلنگی رو بکوبی و از نو بسازی. این طوری همه تون سر و سامون می گیرین. برادرات و خواهرت از اجاره نشینی خلاص می شن و همه توخونه های نوساز نزدیک هم زندگی می کنین. این کار فقط از عهده ی تو بر میاد. از بقیه کوچیکتری اما تواناتری. به زودی همه تصدیق می کنن. اونوقت روح منم آرامش می گیره. همین طور روح مادرت. همه به تو افتخار می کنن، می بینی.” در واقع این آپارتمان کهنه رو، با وجود مخالفت مادرمون که آرزوی زندگی تو یه خونه ی نو و تروتمیز رو به گور برد، با همین نیت خرید. قیمتش نسبت به سهم زمینی که بهش تعلق می گرفت خیلی پائین تر بود و اگه می تونست یه واحد دیگه رو به همین قیمتا بخره سیصد متر زمین ارزون گیرش می اومد. پول خرید یه واحد رو جور کرده بود. می گفت: وقتی پنجاه درصد ملک دستت باشه می تونی شریک پیدا کنی، چه بسا با همین مالکای فعلی بکوبی و بسازیش. ولی سه مالک دیگه ارزش ملکشون را می دونستن، هیچ کدوم حاضر نبودن آپارتماناشون رو به قیمت خونه ی کهنه بفروشن. نقشه ی پدر راه نیفتاده تو چاله افتاد. حالا شاخ توی جیب من می ذاشت که از چاله درش بیارم. طرح پدر ایرادی نداشت، قصدش هم کمک به خانواده بود. مشکلش این بود که حق مالکان دیگه برای نفروختن خونه هاشون رو به رسمیت نمی شناخت. زمان حیاتش به هر بهانه ای مثل شستن ماشین یا بالا رفتن مصرف آب و گاز مجتمع متوسل می شد تا بهشون فشار بیاره. نتیجه ی این کارش چیزی جز قهر بیشتر همسایه ها نبود. حتا خانواده ی مهتاب، مستاجر واحد زیری، از دستش کلافه بودن. پدرم با این کاراش رابطه ی من و مهتاب رو هم خراب می کرد. چقدر منتظر می نشستم تو فرصتی مثل بردن آشغال سر کوچه با مهتاب همکلام شم که فرداش اتهام پدر در مورد باز گذاشتن در پارکینگ یا روشن گذاشتن چراغ راه پله توسط یکی از خانواده ی اونا رشته هامو پنبه می کرد. مهتاب دختری رموک ولی متکی به نفس بود. برخلاف خانواده ی سنتیش امروزی بود، گوشت نمی خورد و اهل مطالعه بود. دستم رو خوانده بود، می دونست گلوم پیشش گیر کرده و ظاهرا” از موش و گربه بازی با عاشقی دل باخته بدش نمی اومد. اگه منو به چشم شوهر آینده ش نمی دید حداقل در نقش دوست پسری بی خطر به دردش می خوردم. اگه دخترای دیگه دوستاشون رو به رخش می کشیدن اونم چیزی واسه رو کردن داشت. پدر بعد از مرگش برعکسِ زمان حیاتش چسبید به من. لابد فکر می کرد بچه ی ته تغاریش از بقیه حرف شنوتره. در وصیتنامه ش پس از شرح سوزناکِ سرشکسته از دنیا رفتنش به علت ناکامی در انجام وظایف پدری از بچه هاش خواسته بود در مورد ملک و ماترکش به من وکالت بدن و از نزدیک پیگیر ماجرا باشن. برام راه در رو باقی نگذاشته بود. اولش تصمیم گرفتم بی خیالِ وصیت و نقشه ی پدر، حواسم فقط به مهتاب باشه. با خواهر و برادرها مشکلی نداشتم. از خداشون بود زودتر خونه رو بفروشیم و با بقیه ی پولا تقسیم کنیم. اما هنوز حتا حرفش رو هم نزده بودم که پدر شمشیرشو از رو بست. روزا مشکلی نبود ولی به محض این که شب می شد روزگارم رو تیره و تار می کرد. انگار یک گوشه منتظر بود شب برسه، پلکام سنگین شه تا قدرت نمایی رو شروع کنه. – بی خود واسه خودت نقشه نکش، زیر آبی رفتن ممنوع! فکر کردی به همین سادگی دست ورمی دارم؟ چطور دلت راضی می شه روح پدرت تا ابد دنبال آرزویی که واسه ی خانواده ش داشته سرگردون باشه؟ با هیچ دلیل و استدلالی مجاب نمی شد و اگه رو حرفش حرف می زدم می زد به سیم آخر. نصفه شب که همه جا ساکت بود پنجره ی آشپزخونه محکم به هم می خورد. وحشتزده و خیس عرق از خواب می پریدم. با این خیال که حالا دیگه از پنجره رفته پی کارش دوباره می خوابیدم. اما همین که چشمم گرم می شد ظرفی با سر و صدای زیاد از سبد ظرفشویی می افتاد پائین. – لعنتی، حواسم باشه شبا پنجره باز نمونه و ظرفها رو هم تو کابینت بذارم. دفعه ی بعد یه چشمه ی دیگه رو می کرد. چکه ی اعصاب خوردکن شیر حمام، روشن شدن بی موقع تلویزیون با صدای بلند یا سبز شدن چیزی نوک تیز زیر پام تو تاریکی. یه بار سرش داد زدم: اگه دنبال نقشه ی توبیفتم مهتاب رو از دست می دم. صبر کن تکلیفم با این دختره روشن شه، بعد فکری به حال ملکت می کنم. – قبول نیست، اول ملک بعد مهتاب. خرت که از پل مهتاب بگذره کار ملک رو زمین می ذاری، مخصوصا” که طرف مستاجر همین ساختمونه و نمی خوای بالاتر از گل بشنوه. توی بن بست که گیر کردم موضوع رو با مهتاب در میون گذاشتم. – تو قرن بیست و یکم باور کردن ارواح و اجنه استعدادی می خواد که من ندارم. درضمن آقا حمید، به رویا و خاطره نمی گن روح. – ببین مهتاب خانم، این روح یا هرچی اسمشو بذاری از اون ناقالاهاست. خودش که دست به سیاه و سفید نمی زنه، با حوصله نقشه می چینه و اونا رو به دست بقیه حتا خود من که پسرشم عملی می کنه. مثلا” کاری می کنه یادم بره پنجره ی آشپزخونه رو ببندم تا شب بهم بخوره، یا اشتباها” پخش برنامه ی ضبط شده ی تلویزیون رو به جای دو بعدازظهر دو بعد از نصفه شب تنظیم کنم و حقه های موذیانه تر از اینا. – آقا حمید، اینایی که می گین به حواس پرتی شما مربوطه. – البته، ولی این حواس پرت کردن کار خودشه. قبلا” کجا حواسم پرت می شد؟ نه پیرم نه آلزایمر دارم. اصلا” دو سه روزی می رم سفر، اونوقت معلوم می شه این فتنه ها از حواس پرتی منه یا حواس جمعی این روح سمج. مهتاب به روح و این جور چیزا اعتقادی نداشت اما خانواده ش و همسایه های دیگه مثل اون نبودن. کافی بود امروز حرفهای منو به مامانش بگه تا فردا همه ی اهل ساختمون تا چند خونه اون طرف تر با اطمینان قسم بخورن که حضور شبونه ی ازمابهترون تو ساختمون مثل روز براشون روشنه. شب بعد پدرم تشویقم کرد: آفرین پسر، خوب نقشه ای بود، تعجب می کنم چطور به فکر خودم نرسیده بود. حالا باید ترس بیشتری تو دلشون بندازیم تا حداقل یکیشون از خونه ی جن زده دل بکنه. – من هیچ نقشه ای نکشیدم، فقط واسه مهتاب درد دل کردم، از دست تو. خیال هم ندارم کسی رو بترسونم. مهتاب چه گناهی کرده؟ ناسلامتی ممکنه عروست بشه. پدرم چون خوشحال بود. سر به سرم نذاشت ولی واسه ی این که دور بر ندارم نصف شب که رفتم سر یخچال آب بخورم مکعب چوبی کوچکی که پشت در می گذاشتم که دستگیره به دیوار نخوره زیر پام رفت تا ناله کنان و سکندری خوران به یخچال بخورم تا یادم بمونه که آقاجون تا به نتیجه نرسه ول کن نیست. خوابم نمی برد. تو اینترنت “مهتاب مردای” رو جستجو دادم بلکه در مورد همسر آینده م چیز دندون گیری پیدا کنم. فهمیدم به زودی سالگرد تولدشه. کتاب مجموعه آثار شکسپیر رو قبلا” به نیتش خریده بودم و حالا فرصتی بود که هدیه بدم. شب قبل از سالگرد، یه دست مجهز به کیسه ی زباله و دست دیگه مزین به کتاب ضخیم شکسپیر به دیدار معشوقه نایل شدم. – ممکنه فردا برنامه ی سفرم جور شه شما رو نبینم، گفتم هدیه ی تولدتون رو جلو جلو تقدیم کنم. – مرسی، ولی حیف، می تونستین تو جشن کوچیک ما باشین. بعد از رونق حرف ارواح، پدر و مادرم مشتاق دیدنتون شدن. با خودم گفتم: بخشکی شانس، کاش حرف سفر رو پیش نکشیده بودم، فرصتی طلایی از دست رفت. گفتم: واقعا” حیف، کاش برنامه ی سفر بهم بخوره بتونم در خدمت باشم. در مورد رونق کار ارواح، آره، این یکی از اون کارکشته هاست. ببینین، غیرمستقیم شما رو هم به کار گرفته. از زبون شما همه جا پخش کرده اینجا روح داره تا همه قید زندگی تو این خونه رو بزنن. الانم لابد یه جایی این دور و بر داره با دمش گردو می شکنه، چون یک قدم به هدفش نزدیک تر شده، اونم از طریق کسی که اصلا” به روح و جن و پری اعتقاد نداره. حالا دیدین حرفش رو چطور پیش می بره؟ مهتاب برای اولین دفعه جواب دندون شکن نداد. این که داستان روح سرگردون توسط خودش سر زبونا افتاده بود قابل انکار نبود. با این حال خودش رو از تک و تا نینداخت. – حتما” یه چیزهایی هست که من خبر ندارم. تمام روز و شب بعد با خودم کلنجار رفتم تا بین لذت مهمونی و پرستیژ خوددارانه یکی رو انتخاب کنم. بدبختی این که جایی هم برای مسافرت نداشتم. آخرش راه حلی به ذهنم رسید که مطمئنم روح اون خدا بیامرز به سرم انداخته بود. اگه به ذکاوت و زرنگیِ نداشته ی خودم بود عمرا” به چنین نقشه ای می رسیدم: توی خونه بمونم، به محافظ کرکره ای از بیرون قفل آویز بندازم انگار کسی خونه نیست، روز هیچ سر و صدایی نباشه در عوض شب تا صبح ارواح ترکتازی کنن. سفرم وقتی تموم شه که یا یخچال خالی شده باشه یا دل همسایه ها. هدفم به زانو در آوردن همسایه ها یا ساکت نگه داشتن پدرم نبود. حتا نمی خواستم مهتاب رو مجاب کنم که خونه روح داره. در واقع می خواستم مهتاب صادق بودنِ حمید رو باور کنه، صداقتی که در جلب مهتاب بهم کمک می کرد ولی نشون دادنش مقداری دوز و کلک و بی صداقتی لازم داشت! روز به بطالت در رختخواب گذشت. کتاب رومئو و ژولیت دستم بود. فکر می کردم اسم من به جای حمید چی بود با مهتاب ترکیب خوش آهنگی مثل رومئو و ژولیت می ساخت. اسمای زیادی رو امتحان کردم. هیچ کدوم قانع کننده نبود. در پایان راضی به این که پدرم اسم خارج تری مثل طغرل یا عطوف روم نگذاشته کتاب رو که حتا یه کلمه شو نخونده بودم کنار گذاشتم. این دوتا اسم مال پدربزرگام بودن و برای نوشته شدن تو شناسنامه ی من خیز هم برداشته بودن. در نهایت، سنت شاعرانگی به سنت زنده نگهداشتن اسم اجداد چربیده بود و بر وزن اسم برادرام وحید و فرید قرعه به حمید افتاده بود. بعدا” که فهمیدم عاشق و معشوقِ داستان شکسپیر ناکام از دنیا رفتن حسودیم به اسم رومئو فروکش کرد ولی به خاطر عاقبتِ بد ماجرا و این وسواس که بدیُمنی اون قصه ممکنه دامن عشق منو بگیره از نویسنده ی شهیر و مورد علاقه ی مهتاب گِله مند شدم. با تاریک شدن هوا مسایل پیش بینی نشده شروع شد. یکیش این که باید تو تاریکی تلویزیون می دیدم اونم بدون صدا. کارهای واجبی مثل دستشویی رفتن باید کورمال کورمال انجام می شد. مشکلات نقشه که برملا شد به این نتیجه رسیدم که محصول فکر خام خودم بوده و نه روح کارکشته ی پدرم که دیگه خودشو نشون نمی داد. اما نه، نشون می داد، منِ خنگ نمی دیدم. نقشه بی جهت باب میل ایشون جلو نمی رفت. زیر نور شمع سرگرم بستنی بودم که یه چیزی به دماغم خورد تا معلوم بشه این برجستگی به درد نخور مسیر پرواز سوسک محترمی رو سد کرده. وقتی حشره ی چندش آور رو از صورتم دور می کردم کاسه ی بلور بستنی پرت شد وسط هال و با صدای وحشتناکی شکست. سوسک تو تاریکی گم شد و لابد کنار روحی که اجیرش کرده بود مراسم مضحک جمع کردن خورده شیشه ها و پاک کردن آثار بستنی رو تماشا و کیف می کردن. کنار کشیدن میز غذاخوری برای تمیز کردن زیرش صدای گوش خراشی راه انداخت که حتما” تن همسایه ها رو لرزوند. اینم یه امتیاز دیگه که جناب روح حتما” به حساب خودش می گذاشت. افسرده توی رختخواب قوز کرده بودم. آرزوی شیرینی مثل وصال مهتاب جاشو داده بود به پرسشی عذاب آور: چهل و هشت ساعت باقی مونده از نقشه رو چطور تحمل کنم؟ بهتر نیست یواشکی از خونه برنم بیرون؟ کجا برم؟ خونه ی خواهر برادرها؟ نه، با هیچکدوم اونقدر عیاغ نبودم که شب پیششون بمونم. گزینه ی مناسب تری پیدا نشد. باید این حبس خودخواسته رو دو روز دیگه تحمل می کردم. شب بعد وقتی مجبور شدم سیفون دستشویی رو بکشم که مطمئن بودم صداش تو لوله های فاضلاب طبقه ی پائین می پیچه، از کاری که همسایه ها به روح سرگردون نسبت می دادن خنده ام گرفت. غیر از این زنگ تفریح کوتاه بقیه ش واقعا” کند و سنگین گذشت. حتا پدر بزرگوار به خوابم نیومد تا دست کم مقداری از وقت به کل کل بگذره. لابد سرگرم ارزیابی اثر نقشه¬ش روی همسایه ها بود، وقت اضافی نداشت با پسر هچل افتاده اش هدر بده. اما من وقت کافی داشتم که فکر کنم، به کار احمقانه ای که راضی به انجامش شده بودم: آزار کسی که دوستش داشتم با بقیه ی همسایه ها که دوستشون نداشتم، ولی گناهی بیشتر از این نداشتن. کارم جوانمردانه بود؟ نه! شجاعانه بود؟ نه! عاقلانه؟ عاشقانه؟ هوشمندانه؟ کلمه های مثبت دیگه ای رو امتحان کردم، هیچ کدومشون کارم رو موجه نکرد، در عوض گزینه های منفی مثل احمقانه، مردم آزارانه و خر مرد رندانه بیشتر مناسبت داشتن. ضرب المثلی که زیاد رایج نیست می گه: انتخاب شرافتمندانه معمولا گزینه ی اول نیست. علت منسوخ شدنش اینه که خیلی دقیق نیست چون کار شرافتمندانه برای بعضی ها حتا گزینه ای آخر هم نیست. ولی برای من تونست به عنوان گزینه ی آخر مطرح بشه: “دست از مفت خوری با سهم ارثت بردار، دنبال یه کار درست و حسابی برو، یه خونه باب سلیقه ی خودت پیدا کن، علاقه ت به مهتاب رو صریح بهش بگو و با تکیه به همین چیزا زیر بار القائات روح و وصیت مرده نرو. حرف مهتاب خیلی هم بی ربط نیست، خواب آدم به آرزوهای سرخورده ی خودش ربط داره نه بقیه.” مهتاب واسه ی این که اعتبار بیشتری به حرفش بده پشت بندش می گفت: موافقان و مخالفان فروید در این مورد اختلاف نظر ندارن. اما کاری بود شده. باید به وقتش همه چیزو به مهتاب می گفتم. هیچی بهتر از رو راست بودن نیست، فقط تاریخ مصرفش نباید بگذره. راستگویی چوپان دروغگو تاریخ مصرفش گذشته بود که جواب نداد. شب آخری احتیاط رو کنار گذاشتم. با چراغ روشن و صدای عادی تلویزیون تماشا کردم. بی توجه به این که این رفتار صادقانه آب ریختن به آسیاب ابوی هم هست. صبح زود با یه ساک سفری کوچیک از خونه زدم بیرون. تا ساعت ده که برگشتم خودمو توی قهوه خونه و با روزنامه سرگرم کردم. جلوی در معلوم شد دسته کلیدم رو گم کردم یا تو خونه جا گذاشتم. لعنتی! مجبور شدم زنگ آقای مرادی رو بزنم. زنش در رو باز کرد. در جواب سلام و این عذرم که کلید ندارم، بعد از دکلمه ی غلیظ استغفرالله، با اینکه حتما” از مهتاب شنیده بود پرسید: شما این چند روزه منزل نبودید، بودید؟ نقش بازی کردم: نه، چطور مگه؟ – به کسی کلید نداده بودید، داده بودید؟ – نه، حالا هم باید کلید ساز خبر کنم چون دسته کلیدم گم شده یا تو خونه جا مونده. – این دو سه شب صداهایی از بالا میومد، دیشب حتا چراغ خونه روشن شد. فکر کردیم شما برگشتین. – والله چه عرض کنم، به مهتاب خانم گفته بودم اینجا اتفاق های عجیب و غریبی می افته. وقتی با کلیدساز برگشتم مادر مهتاب اومد بالا تا مطمئن شه قفل بودن در و کرکره ی محافظ واقعیت داره تا داستان ارواحی که برای در و همسایه و فامیل می خواد بگه اختصاصی، مستند و دست اول باشه. شب، مهتاب آشغال به دست خبر داد پدر و مادرش مصمم شدن یه خونه ی دیگه اجاره کنن چون فکر ارواح آرامش زندگیشون رو بهم زده. – شما که نمی ترسین؟ شما که به این چیزها اعتقاد ندارین، دارین؟ – هنوز هم ندارم ولی نمی تونم جلوی اسباب کشی رو بگیرم. هنوز نمی دونم چه کاسه ای زیر نیم کاسه ست. – هرچی باشه بالاخره تموم می شه. باید یه کم صبور باشیم. – اطمینان خاطر شما آدمو بیشتر فکری می کنه. منظور خاصی ندارم ولی شما رو یه پای ماجرا نشون می ده. منظور خاصی نداشت فقط به زبان محترمانه می گفت که تو فرزند خلف همون پدری. یک پای ماجرا بودم، خودم که می دونستم، به همین دلیل حرفش رو رد نکردم. خانواده ی مهتاب صبور نبودند. ظرف دو هفته اسباب کشیدند و از دادن آدرس خونه ی جدیدشون به من طفره رفتن. حق داشتن، نمی خواستن از طریق کسی که بخشی از ماجرا بوده دوباره پای ارواح به خونه شون باز بشه. هنوز از گیجیِ ضربه ای که خورده بودم در نیومده ضربه ی جدیدی وارد شد. آپارتمانِ خالی شده ده روزه صاحب مستاجر تازه شد. معلوم شد نقشه ی تاروندن صاحب خانه ها با بازی ارواح که بالاخره نفهمیدم طراحش من بودم یا از القائات ابوی بود، چقدر کارامد بوده! هرچه بود از نظر من میخ آخر تابوت پروژه ی ناکام پدر بود. خیلی دلم می خواست پدرم دوباره خودی نشون بده تا حسابی از خجالتش در بیام. اما انگار بو برده بود، خودشو نشون نمی داد. دیگه تحمل نداشتم. تصمیم گرفتم برم سر خاکش و حرفامو اونجا بزنم. با پدر که قهر بودم، رفتم سراغ مادر. کمی گلاب روی سنگش ریختم و ضمن پرپر کردن گل روی قبرش گفتم: دیدی چطور به خاطر هیچ و پوچ مهتابم رو از من گرفت؟ حالا چطوری برش گردونم، از کجا یه مهتاب دیگه پیدا کنم؟ جوابی نداد. انتظار هم نداشتم. موقعی که زنده بود چقدر در مقابل کارای نسنجیده ی پدرمون وایستاده بود که حالا وایسته. از این بابت خودشم بی تقصیر نبود. البته نمی خواستم اینو به روش بیارم. باد بی موقعی وزید و خاک به چشمم رفت، اشکم در اومد. ناخوداگاه صورتم رو به طرفی که باد می رفت چرخوندم، طرفی که قبر پدر بود. لابد این باد هم شمه ای از کرامات روح مادرم بود که می خواست بگه: پدرت حالا دیگه اینجا بی آزار شده، سرکوفت فایده ای ندارد. غصه هم فایده ای نداره. دنیا برای ما آخر شده، برای تو که نشده. با جمله ای که در جواب هر مشکلی به همه تحویل می داد خطابه تموم شد: پاشنه ها رو ورکش، یا علی مدد. مهارتش واسه بستن دهنم کمتر از شوهرش نبود. بقیه ی گلابو رو سنگ خاک گرفته ی پدر خالی کردم. – ببین، حتما” تقصیر خودمم بوده که دارم تقاصش رو پس می دم، در هر حال بابت اون قسمتی که کار تو بوده دیگه گِله ای ندارم، به شرطی که از این به بعد کاری به کارم نداشته باشی، به ملک و ارث میراث هم خواهشا” گیر نده. خونه رو می فروشم، از سهم خودم یک کتابفروشی راه می اندازم، شاید بتونم دوباره مهتاب رو جلب کنم. البته امیدوارم. شما هم سرگرم خودتون باشین. خاک قبرستون رو از لباسم تکوندم و با وجدانی سبک شده با همون تاکسی که رفته بودم راهیِ خونه شدم. به راننده گفتم: معلوم نیست چرا حرف زدن با سنگی که زیرش یه مشت استخون در حال پوسیدنه آدمو سبک می کنه. راننده گفت: مرده ها اون زیر واسه خودشون می پوسن، ولی واسه ما نه، حتا اگه فراموششون کرده باشیم، حتا اگه رفته باشیم اون سر دنیا. بعد از مکثی ادامه داد: تا روزی که خودمون هم به استخون پارتی دعوت شیم. خنده م گرفت، نه از مزه ای که نداخت، از این که تاکسی چی جماعت چقدر تو دادن جواب مناسب احوال مسافر استادن. لابد اگه می گفتم دو سال نکشید تا پدرم دنبال مادرم رفت می گفت: آخی، چقدر دلشون پیش هم بوده! پدرم دیگه نیومد سراغم، نه توی خواب نه جور دیگه. هر از گاهی هوس می کنم برم سر خاکشون. گاهی حس می کنم یه چیزی بین ما هست که منو می کشونه طرفشون، شبیه همون چیزی که پدرم رو می کشوند طرف من. دوست دارم یه وقتی برم اونجا که هیچکس غیر از خودم نباشه. تو شلوغی نمی شه با مرده ها خلوت کرد. چند وقت بعد توی کتابفروشیِ خودم بالا و پائین می رفتم. نتونسته بودم مهتاب رو به اونجا بکشونم، باید دورش رو خط می کشیدم، حلقه ای که آخرین بار به انگشتش دیدم اینو گفت. مثل گذشته مودب بود، در مورد ارواح متلکی نگفت، حتا با لبخند بدرقه م کرد. لابد داشتن خاطرخواهی دلباخته حتا بعد از ازدواج هم می تونه چیز خوشایندی باشه. نگام با حسرت روی عنوان قفسه های کتاب سرگردون بود: داستان و ادبیات، تاریخ، فلسفه و معرفت، جامعه شناسی. چقدر کتاب! از کدوم شروع کنم؟ خب معلوم بود، جناب شکسپیر و رومئو و ژولیتش حق تقدم داشتن. وقتی شروع کردم به خوندنش فهمیدم انتخاب درستی نکردم. احترام شکسپیر که مورد احترام مهتاب بود به جای خود، ولی کارش اشکال داشت. آخه ماجرای عشقی باید اینقدر قلنبه سلنبه باشه؟ چرا نمایشنامه؟ چرا عاشق و معشوق به هم نرسن؟ اگه به خاطر مهتاب نبود عمرا” تا تهش می خوندم ولی به هر بدبختی بود خوندم. آخرش به این نتیجه رسیدم که بی خود نیست کتابای این بابا مشتری نداره. پس چرا اینقدر مشهوره؟ کتاب بعدی رو باید سنجیده تر انتخاب کنم، سر فرصتی که هرچی ببیشتر کش می اومد واسه ی استفاده ش عجله ی کمتری داشتم. از کتاب سر در نمی آوردم، واقعیتی بود. نه بابام اهل مطالعه بود نه مامانم کتابخون. تو خونه چارتا کتاب بیشتر نداشتیم: حافظ، شاهنامه، مثنوی و رزا منتظمی. غیر از آخری که وقتی از غذا ایراد می گرفتیم مامان مجبور می شد ورقش بزنه، بقیه باید منتظر شب عید می شدن تا یکی گردشون رو بگیره. شغل کتابفروشی رو هم به خاطر مهتاب انتخاب کرده بودم. انتخابی مطابق معمول نپخته. کتابا رو من انتخاب نکردم. از همون کتاب فروشی که کتاب شکسپیر رو واسه مهتاب خریدم کمک گرفتم. اصلا” این حق انتخاب چیز خوبی نیست، باهاش مشکل دارم، دست آدمو رو می کنه، با مرامِ طبیعت هم نمی خونه. این حمیدِ بی فکر کی می فهمه، خدا می دونه. این شغل بود انتخاب کردی؟ چقدر باید چشمت رو بمالی تا یه مشتری از در بیاد تو. بعدش باید خدا خدا کنی چیزی نپرسه تا از خجالت آب نشی. اسم هر کتاب یا نویسنده ای رو ببره مجبوری بر و بر نگاهش کنی، حواله ش بدی به قفسه ی کتاب یا الکی تو دفتر سفارشات بنویسی. همه ی اینا به کنار، دخل و خرج مغازه با هم نمی خونه. تعداد ویزیتورهای کتاب از تعداد مشتری بیشتره. تازه با خودت فکر کرده بودی دخترای ترگل ورگل می ریزن دورت از بین اونا یکی که مثل مهتاب جاذبه ای داشته باشه، شخصیتی داشته باشه، بر و رویی داشته باشه واسه خودت سوا می کنی. خیال خام که مالیات نداره. ولی داشت، گنج قارونی در کار نبود، باید یه فکری می کردم. گزینه ی شرافتمندانه واسه ی بقای خودش باید انعطافی نشون می داد، مثلا” تغیر شغل به کسبی که رونقی داشته باشه. شب تو راه خونه رفتم تو کوک مغازهای با رونق. اولیش کالباس فروشی بود. سوسیس آلمانی و ژامبون دوست داشتم. اسم کالباس بد در رفته. معلوم نیست چی قاطی پاطی می کنن، چه موادی بهش می زنن. لابد بی فکری منم از همین سوسیس کالباساست که هفته ای دو سه دفعه می خورم. شاید واسه همینه که اوج بخارمون فقط زمستوناست که ها می کنیم. ببین مهتاب که گوشت نمی خوره چقدر هوش و حواسش بهتره. نه آقا حمید، از گزینه ی شرافتمندانه زیادی فاصله گرفتی. می رفتی سراغ فلافل و سمبوسه باز یه چیزی. انتخاب شکمی دیگه ای نبود. غیر شکمی، مونده بود مانتو فروشی که اقتصادی بود، زمینه ی همسریابی بهتری هم داشت ولی تو مغازه ی فسقلی من می شد؟ یه وقت دیدم وایسادم جلو در خونه ی مهتاب. طبق کدوم گزینه؟ فرصت کشفش نبود، دیگه دستم رفته بود رو زنگ. شاید کار پدر و مادرم بود که زیاد اهل گزینه سنجی نبودن. عین مامان مهتاب یه استغفرالله غلیظ تو گلوم پیچید. مهتاب خودش درو باز کرد. کیسه ی آشغال یه دستش، بازیافتی ها دست دیگه ش هاج و واج زل زده بودیم بهم. اولین چیزی که دیدم، یعنی ندیدم، حلقه ش بود.

اسمشو بگذار ماه پیشانو (۲) مهتاب، به کمکت احتیاج دارم. تو کار کتابفروشی موندم، فقط تو می تونی گره کورش رو باز کنی. بالاغیرتا” رومو زمین ننداز، کمک کن رونقی بگیره، حد اقل بگو چه کار کنم. یه لبخندی زد که دلم ضعف رفت. اومدی فقط همینو بگی؟ نه چیزای دیگه ای هم هست، اگه اومدی کتابفروشی می گم. فردا کار دارم، پس فردا شاید اومدم. ممنون، منتظرت می مونم. آشغالا رو به زور از دستش گرفتم. دستم که به دستش خورد دوباره دلم ریخت. به خونه که رسیدم هنوز نیشم باز بود. از خوشحالی عکس بابا مامانو ماچ کردم، کس دیگه ای که نبود. واسه خودم جشنی گرفتم. بعد از مدتها دمی به خمره زدم و با خیالات شیرین چپیدم زیر ملافه، شکرگذار قوه ی تخیل و تجسم که برخلاف توانائی های دیگه ازم دریغ نشده بود: من بودم و مهتاب، گل بود و گلاب و بوس و کنار. در آغوش کشیدن مهتاب گرچه در رویا بود ولی چون قدمی بهش نزدیک شده بودم گرماش رو می تونستم حس کنم. مثل الکترونی که باکششی پایان ناپذیر دور هسته می چرخه و می چرخه بدون خستگی و فکر این که ممکنه هیچ وقت بهش نرسه. کله ی سحر رفتم کتاب فروشی. همه جا رو برق انداختم. شروع کردم به حفظ کردن اسم کتابا و نویسنده ها. انگار می خوام کنکور بدم. بگذریم که حاصل چندانی نداشت. اسما مثل مگس از مگس کش فرار می کردن. لعنتی! از پسش بر میام؟ تا فردا اگه سکته نکنم خوبه. “هی، آقاجون، مامانی، قربونتون برم، هوامو داشته باشین، قول می دم شب جمعه با یه دسته گل بیام دیدنتون.” فرداش دل تو دلم نبود. هی خودمو بو می کردم تا اگه ادکلنم رفته دوباره بزنم. یه چشمم به در بود یه چشمم به لیست کتابا که مهتاب با لباس سفید رنگی که پوشیده بود مغازه رو روشن کرد. انگار معلم ممکنه تقلبم رو بگیره لیست رو انداختم تو کشو. سلام، پس مغازه ای که می گفتی اینه. بضاعتمون همین بوده دیگه. یه چرخی زد و یه نگاهی به کتابا انداخت. سرش رو گاهی به چپ و راست، گاهی پائین و بالا تکون می داد که لابد علامت رد و قبول بود. آمار نگرفتم ولی حتما” بیشترش ردی بود چون آخرش گفت: با این کتابا معلومه چرا کارت نگرفته. اینارو خودت انتخاب کردی؟ مونده بودم با گزینه ی صداقت جلو برم یا یه خورده حفظ آبرو کنم که مامان به دادم رسید: “پسرم راستشو بگو.” نه، عجله داشتم، از یه کتابفروش آشنا کمک گرفتم. هنوز تسویه حساب هم نکردم. یعنی می تونی بعضی هاشو پس بدی یا عوض کنی؟ گمونم آره. شروع کرد به بیرون کشیدن کتابا از قفسه و ریختنشون رو پیشخون. از این که رمئو و ژولیت جزوشون نبود خوشحال شدم چون برعکس بقیه سفارش خودم بود. نصف قفسه ها خالی شد. خاک دستاشو تکوند و گفت: اینا مشتری نداران، تازه سخت نگرفتم، باید جاش کتابایی که می گم بیاری. تند تند می گفت و خرچنگ قورباغه می نوشتم تا محفوظاتش ته کشید. بقیه ش باشه بعدا”. یه قهوه که فکر کرده بودم علامت روشنفکریه واسش ریختم. دستت درد نکنه مهتاب، باید بیشتر بهم کمک کنی، خوب واردی، کاش می اومدی کتابفروشی رو اداره می کردی، اصلا” بیا شریک، هیچ پولی هم نمی خوام. که چی بشه؟ واسه چی همچین پیشنهادی می کنی؟ بابام بهم سقلمه زد: برو سر اصل مطلب، الان وقتشه. دیگه جرئت پیدا کرده بودم. چون دوستت دارم، می خوام باهات زندگی کنم، اینجا رو هم فقط به عشق تو راه انداختم. می خوای باور کن، می خوای نکن. وگرنه من که اهل کتاب نبودم. لابد انتظار داری گز نکرده پاره کنم. نذاشتم بقیه ی حرفشو بزنه. دستاشو که داشتن با منگوله ی کیفش بازی می کردن گرفتم. می دونی که از اولش پابندت بودم، هرچی لازم بوده تا حالا گز کردی، وقت پاره کردنه. نمی گم باب میل من جواب بده، ولی حرف اول و آخرت رو روراست بزن. خطر کردم ولی باید می کردم، دیگه طاقت نداشتم. یا زنگی زنگ یا رومی روم. دستامو یه کم فشار داد، دلم طبق عادت هری ریخت. بزار یه چند وقت همین طوری با هم باشیم بعد تصمیم بگیریم. این جوری بهتره. باید از هم بیشتر بدونیم، باید چموشی منم ببینی، ممکنه نظرت عوض شه. می خواستم بپرم ماچش کنم که یه مشتری مثل اجل معلق سر رسید. کاش اقلا” مشتری بود، مادرمرده فقط می خواست آدرس بپرسه ولی عیشم رو منغص کرد. مهتاب، پنجشنبه می خوام برم سر خاک پدر و مادرم، با هام میایی؟ آره، خوبه. غروب بریم که هم خنک باشه هم خلوت. تا پنج شنبه وقت سر خاروندن نداشتم. عوض کردن کتابا، سفارش لیستهای تموم نشدنی مهتاب، فرو کردنشون تو قفسه هایی که دیگه جا نداشت، نه به امید رونق و فروش، که مثل جشن پیروزی. به پیروزی رسیده بودم، دیگه اون حمیدی نبودم که مهتاب براش دست نیافتنی بود. باز شدن گره کور ارتباط با مهتاب بهم اعتماد به نفسی داد. بار سنگینی از رو قلبم برداشته شده بود. آدم جدیدی شده بودم، فکر می کردم واسه خودم کسی هستم. پنج شنبه که می رفتیم سر خاک سعی نکردم دستشو بگیرم یا خودمو بهش بچسبونم. چسبیده بودم به خودم، مغرور از این که بالاخره تونستم تو این دنیای بی در و پیکر و لق و پق جای محکمی برای وایسادن گیر بیارم. مراسم دیدار با پدر و مادر کوتاه و در سکوت گذشت. چیزایی که می خواستم بگم با لمس و نوازش سنگ قبر ادا شد. اشک خوشحالیم که چکید مهتاب بازوم رو گرفت: بریم قدمی بزنیم تا تاریک نشده، طرف قبرای قدیمی تر. هرچی جلوتر می رفتیم تاریخ تولد ها قدیمی تر می شد. مهتاب گفت: کاش می شد تا قبر آدم و حوا رفت عقب، نقطه ی صفر تاریخ، جایی که بشه همه چی رو از صفر شروع کرد، با یه دنیای خلوت و خوب. روشنایی و تاریکی مخلوط شده بود، سنگ و درخت و پرنده های شبرو تو دریای خاکستری بیکران غوطه می خوردن. حس غریبی بود، حس بیکرانگی و ابدیت. مثل ابر سبک و نرم شده بودم، می رفتم بدون این که وزن خودم رو حس کنم. دلم می خواست زمان متوقف می شد. مثل بچه ای چسبیده به مادر، دست در دست مهتاب تو تاریکی جلو می رفتیم. شاید مهتاب تازه بخشی از واقعیت من رو دیده بود، یتیمی تنها مانده که مثل زورقی رها شده در توفان به لنگرگاهی احتیاج دارشت. مهتاب خودش رو لنگرگاه من کرده بود. سن مهتاب کمی کمتر از من بود اما قبل از من خودش رو و اعتماد به نفسش رو پیدا کرده بود. از این بابت هم روزگار در حق من بی عدالتی کرده بود. تو اون موقعیت غریزه ی مادری مهتاب بهش گفته بود مثل یک بچه به محبتش احتیاج دارم، درصورتی که واقعا چنین حسی نداشتم، برعکسش بود، حتا می تونستم از لذتی که می بردم به اون بدم. با این حال می خواستم مهتاب به محبتش ادامه بده، از حسش لذت ببره. ترجیح می دادم از لذت بردن مهتاب لذت ببرم. لذتی که جریان دوطرفه ش رو توی بازوم حسش می کردم. چراغ عشقِ لذت بخش، از هر نوعش، تو وجود خود آدمه، ولی یکی دیگه باید روشنش کنه. دگرگون شده بودم، رابطه ی من با مهتاب هم دگرگون شد، حداقل از چشم من. دیگه سوادش و اعتماد به نفسش باعث نمی شد خودمو کمتر از اون ببینم. مهتاب دیگه یه معشوق رویایی نبود، یه دختری بود که چهره ی خودش رو داشت، با سلیقه ی خودش دنبال چیزایی بود که می خواست. بازوم هنوز به دست مهتاب بود. رومو کردم به آسمونی که برای من و مهتاب اولین ستاره هاشو رو کرده بود: بگرد تا بگردیم. چرخ زندگی با شتاب بیشتری می گشت، باید تندتر قدم برمی داشتم. کتابفروشی با ابتکارهای مهتاب رونق بیشتری گرفته بود ولی هنوز دخل و خرج نمی کرد. گذاشتن عکس و مشخصات کتابا تو سایت واقعا” طاقت فرسا بود. با این که به رونق گرفتن کار کتاب خیلی امیدوار نبودم انصافا” وقت زیادی می گذاشتم. می خواستم فشار رو مهتاب کمتر بشه، به نظرم کمی لاغرتر و رنگ پریده تر از قبل شده بود. می خواستم کار به نتیجه برسه، تغیر شغل کابوسی بود که ازش می ترسیدم. مهتاب نشسته بود پشت کامپیوتر به روز آوری می کرد. انعکاس نور از شیشه ی ویترین جزئیات نیمرخش رو برجسته کرده بود. کرکهای بور، یکی دوتا خال ریز که قبلا” ندیده بودم و چشمهایی که نسبت به صورتش درشت بودن. تو آرایش کردن سلیقه ی خاصی داشت، به سختی می شد بفهمی آرایش کرده. وقتی نگاه کردنم طولانی شد گفت: خیالاتی داری؟ واسم چه نقشه ای کشیدی؟ یکنواختی کار خسته مون کرده بود و شوخی و حرفای غیرکاری زنگ تفریحی بود. خیال و نقشه ای ندارم، داشتم سلیقه ی خودمو تحسین می کردم. خوشکلی ها. مهتاب ضمن ادامه ی کارش با کامپیوتر با چاشنی لبخند گفت: یکی که اسمش یادم نیست در مورد تعریف از خانم هایی که معمولی حساب می شن گفته: “اگه یه خانم از قیافه ت تعریف کنه یعنی می خواد تو هم ازش تعریف کنی، اگه یه آقا ازت تعریف کنه یعنی داره از تو اتاق خواب صدات می کنه.” تو کجا وایسادی؟ با این که شوخی بود یه کم غافلگیر شدم. مهتاب کسی نبود که به این راحتی بره سراغ حرفایی که مال دخترا و پسرای معمولیه. می خواستم نه پرده دری کنم نه کم بیارم. ظاهرا” که تو کتابفروشی وایسادم، ولی گوینده ی این مَثَل اگه گفته اتاق خواب لابد یه چیزی می دونسته. حالا جواب تو به یه همچین دعوتی چیه؟ دخترا خیلی از این دعوت ها می شنون، فکر می کنی من به چندتاش جواب مثبت دادم؟ ولی ما یه جورایی نامزدیم، عاطفی از یه مرزایی رد شدیم، این با دعوت توی خیابون فرق داره. حمید، خودتو به خنگی نزن، ما به هم نزدیک شدیم، نمی گم کمتر از اتاق خواب یا بیشتر، اصلا” کی گفته رختخواب یعنی نزدیکتر. می فهمی چی می گم، وقتی حسش باشه لابد خودش اتفاق میفته، ربطی هم به نامزدی و غیرنامزدی نداره. تو داری خودتو به خنگی می زنی. من که گفتم عاطفی از یه مرزایی رد شدیم. باید حتما” بپرسم حسش هست یا نه؟ سرشو انداخت پائین، زیاده روی کرده بودم. تصمیم گرفتم جمعش کنم. قبل از این که حرفی بزنه ادامه دادم: به نظرم کله مون باید یه هوایی بخوره، بریم یه قدمی بزنیم، یه چیزی بخوریم حالمون جا بیاد. واسه خودمون پرسه می زدیم. هنوز سر شب بود، یه جایی رو واسه شام انتخاب کردیم و بی عجله می رفتیم طرفش. دست مهتاب رو گرفته بودم. لازم بود نشون بدم کدورتی نیست. واقعا” هم نبود. تو این مدت این اولین بحث غیرکاری جدی بود. مهارتش تو بحث از من بیشتر بود، باید حوصله می کردم. نباید وقتی کم میارم بزنم تو خاکی. باید یه اعترافی بکنم. دیروز که از کتابهای شکسپیر عکس می گرفتم و توشون دنبال تکه های جذاب می گشتم تا بزاریم تو سایت متوجه شدم در حقش کم لطفی کردم. بنده ی خدا این همه حرف حساب و قشنگ زده. خودمو جریمه کردم کتاباشو بخونم. از “رام کردن زن سرکش” شروع کن، بامزه است. از حالا بهت بگم، استفاده ی کاربردی نداره! به نظرم زن سرکش بهتر از زن رامه، چون اگه بخوای از دستش خلاص شی خودش بهانه رو جور می کنه. از این که در مورد محتویات کتابها هم می تونستم باهاش حرف بزنم خوشحال بودم. کتابفروشی ما رو بهم نزدیک کرد، کتاب نباید دور می کرد. تا رستوران به شوخی و خنده و حرفایی در همین مایه ها گذشت. از ادامه ی بحث قبلی پرهیز می کردم، ولی موضوعش تو کله م بود. مهتاب پیتزای سبزیجات سفارش داد با سالاد. دلم کباب کوبیده می خواد، حالت که بد نمی شه؟ نه، اگه برنجش ایرانی باشه چند قاشقی می خورم. بی مقدمه گفتم: بعد از شام بریم خونه ی من. که چی بشه، صبح تا شب با همیم، بس نیست؟ میخوام شب پیشم بمونی. نگفتم خیالاتی داری؟ حرفی نیست، فقط لباس راحت و یه وسایلی کم دارم. اتفاقا” می خوام خیالات نداشته باشم، می دونی چند وقته تنها می خوابم؟ اوهامی که میاد سراغم بخاطر تنهاییه. پوست کلفت بودم تا حالا دیوارا نخوردنم. پیژامه و لباس تمیز دارم، وسایلی که می خوای سر راه می خریم. به خودت نگیر، منظوری نداشتم. دلم می خواد بیام، دوتا شرط داره. تلفن به مامانم با خودت، حوصله ی غرغرش رو ندارم. دست به سیاه و سفیدم نمی زنم: زن سرکش، شاهزاده وار. منم شرط دارم، یعنی سوال دارم. زن سرکش باالاخره رام می شه یانه؟ اگه منظورت زن قصه است باید خودت بخونی. اگه جواب منه، هنوز نمی دونم، واقعا” می گم. بازو در بازو راه افتادیم طرف خونه ی من. خونه هامون، خونه ی قبلی و کتابفروشی همه تو یه محل بودن. عوض کردن محله ای که آدم یه عمر توش زندگی کرده یه جورایی مثل جلای وطنه، سخته، هرچی هم از محله ی جدید خوشت بیاد. یه نیرویی می کشونتت محله ی قبلی. هنوز می ری سلمونی قبلی. خیابونا و کوچه هاش دست از سرت بر نمی دارن. سر راه رفتیم داروخانه. خیلی خونسرد نوار بهداشتی خرید با هیوسین که مسکن دردهای شکمیه. وقتی اومدیم بیرون بازوشو محکم تر گرفتم. صمیمیتم جنس زن و شوهری پیدا کرده بود. فکر نکن راضی شدن مامانم نتیجه ی بلبل زبونی تو بوده، می دونه که اگه بخوام کاری بکنم کسی جلودارم نیست، در ضمن به نظرش ساده تر از اونی که بخوای دست از پا خطا کنی. بهم برخورد. با لحنی دلخور گفتم: از تو بعید بود از این تیپ جملات استفاده کنی. آی کیو، نظر مامانمو گفتم نه خودمو. با این حال خیال ورت نداره، اینا هنوز به معنی رام شدن نیست! خبر نداری، حالا منم سرکشی بلدم، ممکنه تو مجبور شی رامم کنی! رسیده بودیم خونه. چه زود رسیدیم، داشت خوش می گذشت. به جنابعالی البته، نه به من که درد پیچیده زیر دلم. بغلش کردم، همونجوری که تو قبرستون بازومو محکم گرفته بود. برای اولین بار بوسیدمش: عزیزم، می گفتی با تاکسی میومدیم. سخت نگیر، دفعه ی اول که نیست، دفعه ی آخرم نیست. تازه سرم به حرف گرم بود، کمتر اذیت شدم. فکر کردم اگه همه ی مردم دنیا طرفدار حقوق زن بشن بی عدالتی های طبیعت درمونی نداره. اگه ازش می پرسیدم چطور می شه با این بی عدالتی کنار اومد لابد می گفت: فقط درک کن. یه دست پیژامه و یه زیر پیرهن تمیز بهش دادم. تا لباس عوض می کنی یه چایی ناب دم کنم. تو سرم غوغایی بود. هیجان و خوشحالی با یه سوال بی جواب. “ازش می پرسم. نه، این آماتوریه، اونوقت حرف مامانش درست در میاد که ساده هستم، بهتره بذارم خودش پیش بیاد.” وقتی تو لباس خودم دیدمش جا خوردم. یه کت هم انداخته بود رو دوشش. لرزم گرفته. هر دفعه، اولش اینجوریه. تو این لباسا مضحک شدم، نه؟ یه لحظه فکر کردم با همزادم روبرو شدم: نه، تو هیچ لباسی مضحک نمی شی. جذابیتت به رفتارته نه لباست. هندونه نذار زیر بغلم، چایی کی حاضر می شه؟ نیم ساعتی کار داره، اگه عجله داری چایی کیسه ای یا نسکافه برات درست کنم. آره، باید یه چیز داغی بخورم. بعد از چایی گفت: یه کم دراز بکشم حالم خوب می شه. رو تخت دراز کشید. بلند شدم که برم تو هال. کجا؟ یه آهنگی بزارم، خیلی ساکته. نمی خواد، سکوت هم خودش آهنگه. یه چیزی بپرسم؟ اون حلقه ای که انگشتت بود… نمی پرسیدی هم خودم می گفتم. مربوط می شه به رابطه ای که به جایی نرسید. مثل خودم غد بود، گیر داده بود بریم خارج، هرچی سبک و سنگین کردم دلم راضی نشد. خارج برام مثل اینه که از زمین بلند شم تو هوا زندکی کنم. الکی نمی گم، خواهرم که بچه دار شد چندماهی پیشش بودم. اولش بد نبود. با بچه سرگرم بودم. ولی بعدش یه جوری شدم. مثل آدمی که گم شده. بعضی ها خودشونو وفق می دن من نمی تونم. دوستش داشتی؟ آره، ازش حامله هم شدم، بچه افتاد قبل از این که بفهمیم پسره یا دختر. افسرده بودم، افسرده تر هم شدم. قیدشو زدم. باید برم دستشویی تا پس نداده. ولی پس داده بود. دلم سوخت. کارش تو دستشویی طول کشید. نگران شدم. مهتاب، حالت خوبه؟ به در ضربه زدم: صدامو می شنوی؟ جواب بده! در رو که باز کردم قلبم وایساد. یه وری افتاده بود رو زمین. کاسه ی توالت قرمز قرمز بود. آوردمش بیرون، رو فرش خوابوندمش، پاهاشو گذاشتم رو صندلی خون به مغزش برسه به هوش بیاد. آمبولانس خبر کردم

اسمشو بگذار ماه پیشانو (۳) به ساعت نکشید که مهتاب تو بخش مراقبت های ویژه بود. مادر و پدرش که رسیدن به هوش اومده بود. تا صبح پهلوش موندم. دستشو گرفته بودم و بهش دلداری می دادم. پدرش به زور رسوندم خونه. گیج بودم، از بی خوابی، از فشاری که بیش از طاقتم بود. لباسا و کیفش رو برداشتم و رفتم بیمارستان. منتقلش کرده بودن بخش. مادرش بالای سرش بود. مهتاب بهم لبخند زد. پیشونیش رو بوسیدم. مادرش از اتاق رفت بیرون. – قراره عملم کنن، فیبروم دارم. دیگه رحِم بی رحِم، بچه بی بچه. منتظر عکس العمل به چشمام زل زد. باید خونسرد نشون می دادم. دستشو گرفتم. – فکر نکنم عمل سختی باشه. چشم بهم بزنی دوباره همون آش و همون کاسه. – کاسه ی شکسته. – برای من که پات وایسادم چیزی نشکسته. بچه چیزی نیست که بود و نبودش بین ما فاصله بندازه. بی خود فکر و خیال نکن. همون روز عملش کردن چون خونریزی بند نمی اومد. چند روزی باید استراحت می کرد. می خواستم پیشش باشم، نمی گذاشت. گفت: باید کارو جلو ببری. فعلا” کاسه شکسته رو بذار به حال خودش. اداره ی کتابفروشی کار سختی بود. کند پیش می رفتم، تمرکز نداشتم. سوال پشت سوال فکرم رو مغشوش می کرد. اصلا” مهتابِ روشنفکر چطور تونست با یکی مثل من کنار بیاد؟ دلیلش فرار از شکست عشق قبلیش بود؟ چون واسه ی زنی که شوهر داشته به این راحتی شوهر دوم پیدا نمی شه؟ از تهمتی که فکرش رو کردم خوشم نمی اومد ولی اگه واقعیت داشته باشه چی؟ از کجا بفهمم؟ البته من رفتم دنبال مهتاب ولی اگه سابقه ی ازدواجش رو می دونستم بازم می رفتم؟ این که هنوز با هم بودیم، به خاطر کار بود؟ نکنه دارم بهش ترحم می کنم؟ حالم بدشد. اگه مهتاب اینا رو بپرسه چه جوابی دارم؟ می گم: من که تجربه ی عشقی نداشتم. تو اولین تجربه ی منی. تا اینجاش هم که خوب بوده. حتما” می پرسه تا کجاش؟ قبل از این که بفهمی یه بار شوهر کردم یا بعدش؟ آره، باهوش تر از اونه که اینو نپرسه. دیدی مثل خر تو گل موندی؟ خب، می گم: سر تو هرچی اومده باشه رابطه ی من با تو هنوز نصفه نیمه ست. به قول خودت باید ببینیم چطور پیش می ره. این که قبلا” هم بود، ولی با انگیزه ی عاشقانه، هنوزم عاشقانه است؟ واقعیت این بود که بعد از جریان قبرستون من عوض شده بودم، بعد از اونم فرقی نکردم. احساسم به مهتاب هنوز همونه که بود، دوستش دارم ولی دیگه اون جوری بهش وابسته نیستم. جوابی که می تونستم بدم این بود: فعلا که فقط دوستیم، زندگی مشترک یه چیز دیگه ست، باید ببینیم بهش می رسیم یا نه. شبیه حرفای خودش بود، دروغ هم نبود. در هر حال شورش افکار خوابید. بهش زنگ زدم: فردا میام دنبالت، کتابفروشی دلش برات تنگ شده. مهتاب رو بغل کردم. متقابلا” بغلم کرد، کوتاهتر و کم جون تر از اونی که انتظار داشتم. یه چیز نامرئی بینمون فاصله انداخته بود که نمی تونستم ببینمش. فضای صبحانه صمیمانه بود. پدرش اصرار داشت که پول آمبولانس رو اون باید بده. مادرش نسبت به حیاط خونه ی قبلی دلتنگی می کرد. مهتاب هنوز رنگ و روش برنگشته بود. از دسته گلی که برده بودم تشکر کرد ولی برق نگاهش مثل همیشه نبود. شوخیایی که سر ارواح خوش جنس و بدجنس بین من و مادرش رد و بدل شد کارساز نبود. با کیسه ای که پیژامه ی شسته شده توش بود پیاده را افتادیم طرف کتابفروشی. مهتاب عینک آفتابی زده بود. به نور حساسیت پیدا کرده بود. با این قیافه برام یه کم غریبه شده بود. – وضع فروش چطوره؟ – از قبل یه کم بهتره. جوابی بیشتر برای دلگرمی. نشست پشت کامپیوتر، مثل آدم آهنی. از هر اشتباهی عصبی می شد و غر می زد. عکس العملی نشون نمی دادم. ولی غر زدن ادامه داشت. – اگه حوصله شو نداری تو خلاصه در بیار من وارد کنم. – نه، قلق کار سایت دستت نیست، بهم می ریزیش. – فیل هوا کردن که نیست، بالاخره یاد می گیرم. – آره، بهتره یاد بگیری، چون ممکنه نخوام ادامه بدم. – از من دلخوری؟ کاری کردم؟ – نه، تو کاری نکردی، با تو مشکلی ندارم. مشکل خودمم، بعد از عمل از همه چی خالی شدم، سرد شدم. من دیگه فقط به ظاهر زنم، نصفه نیمه و خالی ام، به زودی ریش و سبیل هم در میارم، نمی خوام تو یا هیچکس دیگه ای رو الاف خودم کنم. – چطوری به این نتیجه رسیدی نمی دونم. آدمی نبودی که با همچین مسئله ای که دست کسی نبوده نتونی کنار بیایی. چی فکر می کنی به خودت مربوطه. در هر حال نظر من نسبت به تو عوض نشده، چرا باید عوض شه؟ اگه اتفاق مشابهی واسه ی من می افتاد تو نظرت به من عوض می شد؟ – نظر منم به تو عوض نشده، ولی اگه مثل من که بخش مهمی از زنونگیم رو از دست دادم توان یا کشش جنسی خودت رو از دست می دادی شاید نظر دیگه ای پیدا می کردم. شاید خودتم نظر دیگه ای پیدا می کردی. این مسئله چه بخوای چه نخوای توی رابطه تاثیر داره، همیشه باید منتظر یه اتفاقی از طرف مقابل باشی در حالی که علتش توی خودته. – یه چیزی رو باید بدونی. من دیگه از فاز عاشقی گذشتم، دوره ی قشنگی بود، ولی گذشت، تو هوا بود. حالا واقعا دوستت دارم، رو زمین، به خاطر رفتاری که داری، به خاطر شخصیتت. این که دیگه نمی تونی بچه دار بشی برای من اهمیتی نداره. نمی تونم مثل یه زن عواطف مادری رو حس کنم، حتما” جای خودش مهمه. بچه هم اگه بخوایم پیدا کردنش کار سختی نیست. من نظرم عوض نمی شه. هنوز داریم ادامه ی راه قبلی رو می ریم، نتیجه هم گرفتیم. یادت بیاد که شب کذایی خونه ی من بودی. ببین تا کجا جلو رفته بودیم. می خوام رابطه ادامه داشته باشه، با هدف زندگی مشترک. به هر حال نمی تونم جای تو تصمیم بگیرم. نمی دونم چرا نسبت به آینده اینقدر بدبینی. – نمی تونم نسبت به آینده خوشبین باشم، چیزایی که یکی یکی سرم اومد جایی واسه ی خوش بینی نمی ذاره. متاسفم. بیا بغل دستم بنشین بهت بگم سایت چطور کار می کنه. – لازم نیست یاد بگیرم. به محض این که بری منم ولش می کنم، نمی تونم تنهایی اداره ش کنم. دیگه ذخیره ای ندارم، باید برم کارمندی. کتابفروشی پا درهوا می مونه، نصفش مال خودته. می تونی باهاش هر کاری بکنی. باید می فهمید شوخی نمی کنم. واقعا” جدی بودم. شاید همین کمک می کرد عقلش بیاد سر جاش. – ولی من می تونم تنهایی اداره ش کنم، نمی خوام زحمتی که کشیدم هدر بره. ممکنه فقط سرمایه کم بیارم. مرغ مهتاب یه پا داشت. همیشه همین جوری بود. تو هیچ بحثی کوتاه نمی اومد. شاید فقط زمان می تونست کاری به نفع من بکنه. – خوبه، خیلی خوبه، کتابفروشی رو به اسمت می کنم، مگه غیر از اینه که به خاطر تو راه انداختمش. پولی هم نمی خوام، ولی اگه این جوری راحت نیستی، هر وقت داشتی هر قدر خواستی بده. همین فردا می تونیم بریم محضر. – موافقم، شاید یه شریکی یا سرمایه گذاری پیدا کردم که پولت زودتر برگرده. این جوری واسه هر دوی ما بهتره. – صبر می کنم. آینده نشون می ده چی بهتر بوده. اینم دسته کلید. موفق باشی. دست گذاشتم رو شونه ش: خدا حافظ، تا بعد. تماس دستم با جسمی که روحِ صاحبش رو پریشون کرده بود نتونست بهم آرامشی بده. آشفته بیرون زدم. نمی خواستم برم خونه. یه روزنامه خریدم رفتم پارک. یه راست رفتم سراغ آگهی های استخدام. هیچ تجربه و تخصصی نداشتم. تنها شغلی که بهم می خورد فروشندگی یا کار ساده بود. فکر کردم هرچی باشه از بیکاری بهتره. نه به خاطر پولش، هنوز اونقدر مفلس نشده بودم، تنهایی و بلاتکلیفی رو نمی تونستم تحمل کنم. فکر و خیال اذیتم می کرد. باید بیشتر پافشاری می کردم؟ باید التماس می کردم؟ اصلا شاید خواسته امتحانم کنه ببینه چقدر پاش می مونم. فردا که رفتیم محضر، یه دفعه دیگه امتحان می کنم. نقطه ی امیدی هنوز روشن بود. دراز کشیدم رو نیمکت. چشمام رو بستم. روزنامه انداختم رو صورتم. آخرین جمله از آخرین خلاصه کتابی که در آورده بودم اومد جلوی چشمم: در اعماق وجود ما پرنده ای است که به ما می آموزد چگونه از بالهایمان برای پرواز استفاده کنیم. نه پرنده ای در کار بود نه پر و بالی داشتم. حتا صبح که رونویسی شون می کردم حس پرواز نداشتم. حمیدِ درمونده ی قبلی داشت برمی گشت. نه، نمی خواستمش، تازه از دستش خلاص شده بودم. باید به خودم تکونی می دادم. کشمکش حمید بچه ننه و حمید جویای اعتماد به نفس ادامه داشت که ضربه ای محکم خورد به پهلوم. مثل فنر از جا پریدم. یه بطری آب معدنیِ نصفه افتاده بود جلوی نیمکت. لباسم یه کم خیس شده بود. رو به رو یه دختر جوان بود با یه گله پسر که غش غش می خندیدن. اصلا” نیازی به عذرخواهی نمی دیدن. حتم داشتم از قصد زدن. – خجالت نمی کشین؟ کاری غیر از مردم آزاری بلد نیستین؟ خنده شون وقیح تر شد. عصبی شدم: پدر و مادر ندارین؟ شرم و حیا سرتون نمی شه؟ دختره از اون پاچه ورمالیده ها بود. چند قدم اومد جلو، دستاشو زد به کمرش و با لحن دریده ای گفت: بی پدر و مادر خودتی. نکنه می خوای ادبمون کنی؟ جربزه شو داری؟ نداری! ریز می بینمت، عوضی! دیگه خونم به جوش اومد. بلند شدم که سیلی بزارم بیخ گوشش. عاقله مردی که جلب معرکه شده بود کشیدم کنار. آهسته گفت: سر به سرشون نذار، معلوم نیست چی زدن، هیچی حالیشون نیست، به چشماشون نگاه کن؟ از حلقه ی محاصره بیرون رفتیم. ادامه داد: تفریحشون اینه که خودشونو نشئه کنن، سر به سر مردم بزارن. وای به حال کسی که بهانه بده دستشون. ازش تشکر کردم. از پارک زدم بیرون. حمید قبلی هم از دور و برم تارونده شده بود. این رو مدیون اوباش پارک بودم. اوباش هم می تونن مفید باشن! فرداش مهتاب تو راه محضر گفت: مطمئنی کتابفروشی رو می خوای به من واگذار کنی؟ پشیمون نمی شی؟ – پشیمون نمی شم. سر حرفم در مورد ادامه ی رابطه هم وایساده م، صبر می کنم تا شاید جواب مثبتی بگیرم. – قیمت ملک رو چند بگیم؟ تو محضر یه چیزی باید بگیم. – نصف قیمتی که خریدم. می گیم قبلا پرداخت شده. نصف قیمت چون همون اول کار نصف کتابفروشی رو مال تو می دونستم. کتابفروشی بدون تو اصلا” معنی نداشت. توی محضر موانعی پیدا شد مثل مفاصا حساب شهرداری و مالیات که می تونست کار رو یک ماه عقب بندازه. آخرش معامله به صورت وکالتی انجام شد، یعنی مالک جدید بره دنبال کارهای اداری. با کامل شدن اسناد و تحویل همه ی اونا به خریدار معلوم شد هیچ امتحانی از طرف مهتاب در کار نبوده. اظهار علاقه ی من به مهتاب و انتقال مجانیِ کتابفروشی تاثیری روی تصمیمش نداشت. رام کردن زن سرکش و چند کتاب دیگه که فکر کرده بودم خوندنی باشن تنها چیزهایی بودن که با خودم برداشتم. مهتاب به عنوان آخرین حرف گفت: همه ی سعی خودمو می کنم که اینجا رونق بگیره، پول کتابفروشی رو بهت برمی گردونم، حتا اگه مجبور شم اونو بفروشم. خواستم متلکی بگم، یا یه حرفی بزنم اقلا دلم خنک شه، ولی منصرف شدم. با آرزوی موفقیت، خیره توی چشماش که نمی دونستم بعد از رفتنم از اشک پر می شن یا نه خداحافظی کردم. حال خودم که این جور بود. کار درستی کرده بودم؟ واگذاری کتابفروشی به عنوان پاداش اعتماد به نفسی که مهتاب بهم داده بود و بهای امیدی که توی دلم زنده می موند زیادی سخاوتمندانه نبود؟ افکار منفی می خواستن ارزش کاری رو که کرده بودم نفی کنن ولی موفق نشدن. قدرت و اعتماد به نفس بیشتری که بعد از انتقال ملک احساس می کردم بهم می گفت چیزی که به دست آوردم خیلی بیشتر از اینا ارزش داره حتا اگر مهتاب هیچ وقت برنگرده. دو هفته طول کشید تا تو یه سوپر مارکت بزرگ استخدام شدم. کارم کنترل موجودی یک ردیف قفسه و پر نگهداشتن اونا بود. ولی بیشتر وقتم به این می گذشت که جنس های بهم ریخته یا جا به جا شده توسط مشتری ها رو مرتب کنم. با تک و توکی کارمند دیگه سلام و علیکی پیدا کردم. دختری که کمترین توجهی بتونم بهش بکنم تو تموم فروشگاه نبود. مهتاب سطح توقع منو بالا برده بود. چند شب پشت هم سرگرم خوندن رام کردن زن سرکش بودم. چه کیفی داشت وقتی مرده با شگردهایی که می زنه با خنده و خوش رویی حال زنی رو می گیره که هیچکس حریفش نبوده. گاهی خودمو جای مرده می دیدم و مهتاب رو جای زنه و دل خنک می کردم: دمت گرم ویلیام. ببخش یه وقتی از رو نادونی سر رومئو ژولیت یه چیزی گفتم، کارت حرف نداره. فاصله گرفتن از مهتاب فکرش رو از سرم بیرون نکرد. بیشتر از یک ماه گذشته بود. اولین حقوقی که گرفتم این رو یاداوری کرد. تماسی نگرفته بود، معلوم بود سر تصمیمش وایساده. کاش می شد مثل هنرپیشه های شکسپیر با تغیر قیافه سر و گوشی آب بدم. روحیه ش چطوره؟ وضع جسمیش بهتر شده؟ کارش گرفته؟ اگه برم سراغش چه برخوردی می کنه؟ من باید چه برخوردی داشته باشم؟ تصمیم گرفتم کتابهایی که خونده بودم برگردونم جاش کتاب جدید بگیرم. بهانه ی خوبی بود. از در که وارد شدم با لبخند سلام کردم. سرش رو که بلند کرد به نظرم رنگ پریده تر و ضعیف تر از قبل رسید. از دیدنم جا خورد، جواب سلامش با لبخند گرمی همراه نبود. از پشت پیشخون نیومد این طرف. اگه می اومد بغلش می کردم. کتابها رو گذاشتم رو پیشخون. – به جاش چندتا کتاب دیگه می برم. اوضاع چطوره، خودت خوبی؟ – بهتره، دیگه بدهی نداریم. هنوز درست جا نیفتاده، لابد بهتر می شه. از قفسه هملت رو برداشتم با کتابی درباره ی سقراط که قبلا ورقش زده بودم. – یه کتاب هم تو پیشنهاد کن. – جنایت و مکافات. می خواستم صحبتمون طولانی تر بشه. یه خانم و آقا اومدن تو. از رعایت فاصله و نزاکتشون معلوم بود زن و شوهر نیستن. اهمیتی ندادم، از مهتاب پرسیدم: پدر و مادرت قضیه رو می دونن؟ چیزی نمی گن؟ – می دونن قرار خاصی نیست. فکر می کنن فقط تو مغازه شریکیم. می خواستم بگم از خر شیطون بیا پائین ولی جلوی خودمو گرفتم. جواب معلوم بود. زن و مرد جوانی که زن و شوهر نبودن ولی کشش بینشون پنهان نبود برای دادن پول کتاب اومدن جلوی پیشخون. خداحافظی کردیم. این بار هردو بی لبخند. آرزو داشتم ماشین بخرم. فاصله ی خونه تا محل کارم زیادبود. به اندازه ی یه ماشین کوچیک دستِ دوم پول داشتم. شوهر خواهرم که تو کار معاملات بود به تحقق این آرزو کمک کرد. با ماشین توانایی بیشتری احساس می کردم. آدمای کوچک آرزوهای بزرگی دارن، آدمای بزرگ آرزوهای کوچک. اینو یه جایی خونده بودم. تو داشتن آرزو جزو آدمای کوچک بودم، تو رسیدنش جزو بزرگان! توی کارم به سرپرستی ترقی کرده بودم. در واقع هیچ امتیاز مدیریتی نداشتم. فقط این که قفسه هام همیشه مرتب بود باعثش بود. از حالت شیفتی در اومده بودم. فقط روزکار و معمولا با اضافه کاری اجباری. فرصت نمی شد برم کتابفروشی. بعد از چند وقت یه پیش از ظهر رفتم سراغش. بسته بود. از خاک و آشغالی که پشت در جمع شده بود معلوم بود چند وقته باز نشده. نگران شدم. به گوشیش زنگ زدم، مادرش اومد پشت خط. – سلام، مهتاب کجاست، حالش خوبه؟ – بستریه، تو بیمارستان.

اسمشو بذار ماه پیشانو قسمت اخر نفهمیدم چطور خودمو رسوندم به بیمارستان. چشماش گود افتاده بود. سرم بهش وصل بود. بهم خندید. اتاق دور سرم چرخید. – تو که حالت خوب بود، چی شد دوباره. – فیبروم نبود، خوش خیم نبود. دستشو گرفتم و کمی فشار دادم. متقابلا فشار داد و لبخند زد. از کارم پرسید. – شیفت کاریم تغیر کرده به همین دلیل نتونستم به کتابفروشی سر بزنم. دلم واسه کتابفروشی تنگ شده. این سرُم بازی کی تموم می شه؟ – موقعی که من تسلیم شم، هنوز نشدم، ولی جونی هم واسه ی مقاومت بیشتر ندارم. فقط خوشحالم کار کتابفرشی ردیف شد. حالا هرچی بپرسن می زنی تو کامپیوتر، معلوم می شه داری، نداری، تو کدوم قفسه است. تمام مدت دستش تو دستم بود. از لبخندش معلوم بود خوشحاله پیشش هستم. نذاشتن شب بمونم. ضعف داشت. مسکنی که بهش زده بودن خوابش کرد. نتونستم خداحافظی کنم. پدرش گفت: شیم درمانی جلوی پیشرفتش رو گرفته. – باید هر کاری میشه بکنیم، باید دنبال دکتر و دوای بهتر باشیم. پزشکی خیلی پیشرفت کرده. – فردا پس فردا منتقل می شه خونه. اگه خواستین بیایین قبلش تماس بگیرین که سرگردون نشین. با کوهی روی پشتم رفتم خونه. از دست دادن مهتاب چیزی نبود که بتونم باهاش کنار بیام، فکر نبودنش مثل یه غده ی بدخیم توی سرم بزرگ و بزرگتر می شد. نقطه ی روشن روی خوشی بود که بهم نشون داده بود. چرا این مدت از من دریغش کرده بود؟ چی باعث شده بود مهرش به من برگرده؟ از صبح چیزی نخورده بودم، میلی به غذا نداشتم، چهره ی تکیده ی مهتاب که تهوع ولش نمی کرد جلوی چشمم بود و جایی برای اشتها باقی نمی گذاشت. خسته بودم ولی خوابم نمی برد. کابوس ترسناک دنیایی بدون مهتاب و سوال های بی جواب مجال خواب نمی داد. چرا حالا که روحش سر سازگاری گرفته جسمش سر به شورش گذاشته؟ فقط یک سناریو به رفتار مهتاب معنی می داد: از وخامت حالش خبر داشته و عمدا منو از خودش دور می کرده که بعدا تحمل نبودنش برام آسون تر باشه. اما عشق چموش تر از اونه که بتونی مدت طولانی مهارش کنی. بالاخره از دستت در می ره. رو می شه. مهتاب هم بالاخره مهارش رو ول کرد، گذاشت خودشو نشون بده. آوردیمش خونه. پیشش موندم. – نمی ری سر کار؟ – نه، مرخصی گرفتم، ولی احتمالا دیگه نرم اونجا. کتابفروشی واجب تره. دستش رو گرفته بودم با انگشتاش بازی می کردم: مهتاب، باید هرچه زودتر ازدواج کنیم. – زده به سرت؟ من یه کاسه شکسته ی موقتم، خودتو الکی گرفتار نکن. – اگه ازدواج نکنیم یعنی این چیزی که بینمون هست یه حس قلابیه. تا وقتی بهش جواب واقعی نداده باشیم واقعی بودنش زیر سواله. قبول ندارم چون مریضی باید به این حس محل نذارم. اگه جای من بودی یا به جای تو من مریض شده بودم بازم فکرت همین بود؟ روشو برگردوند طرف دیوار. براش سخت بود بگه آره، و سخت تر این که بگه نه. بهش فشار نیاوردم. بغلش دراز کشیدم، از پشت بغلش کردم، با موهاش که شاید به زودی شروع می کردن به ریختن بازی کردم. گفتم: ما همین الانم زن و شوهریم، از خیلی زن و شوهرا نزدیکتر، همه باید بدونن. چرخید طرفم: همین که خودمون می دونیم کافیه. – نه، خودتم می دونی که کافی نیست. – حرفی ندارم، گرچه تو سرنوشتم تاثیری نداره. – سماجت من اگه از سرنوشت بیشتر نباشه کمتر نیست، مخصوصا اگه مال تو هم بیاد روش. روزی که وقت گرفته بودیم مهتاب نتونست بیاد دکتر جدید. تنهایی با اسکن ها و آزمایش های مهتاب رفتم. دکتر سر حوصله همه رو نگاه کرد: سرطانش پخش شده ولی به جاهای اصلی مثل ریه و کلیه آسیب نزده، احتمال این که شیمی درمانی جواب بده هست. آزمایش هاش هم خوبه، عجیبه که همه چیزش نرماله. – شاید مال اینه که گیاهخواره. – شاید همین نگهش داشته. باید به شیمی درمانی ادامه بدین، کاش می تونستیم از داروهای جدیدتر استفاده کنیم، معجزه نمی کنه ولی تاثیرش بیشتره با عوارض کمتر. فقط گرونه. – دفعه ی بعد با مهتاب خدمت می رسیم. دکتره از اون با شرفا بود، حتا پول ویزیت هم نگرفت. خبرهای خوش رو به مهتاب رسوندم. ولی جرات نکردم از قیمت دارو حرف بزنم. حتا هزینه ی داروهای فعلی برای خوانواده ی مهتاب سنگین بود. تنها راه به دست آوردن اون همه پول فروش خونه م بود. کتابفروشی رو باید نگه می داشتم. هم برای درامد هم به خاطر زحمتی که مهتاب براش کشیده بود و نشونه ی عشق ما بود. برادرا و شوهرخواهرم وقتی دیدن تصمیمم قطعیه به این نتیجه رسیدن خونه رو خودشون بردارن. خیلی خوب بود چون فوری به پول می رسیدم. یه چیزی بین خودمون نوشتیم و با پیش پرداختی سند خونه رو دادم بهشون. از نظر اونا یه جور قرض بود تا خونه از دست نره. عروسی عالی بود. با هنر آرایش آثار بیماری موقتا از چهره ی مهتاب پاک شده بود. ستاره ی مجلس بعد از امیدواری هایی که دکتر داده بود لبخند بادوام تری داشت. محیطی که عمدتا کتابفروشی بود کیفیت مطبوعی به زندگی ما داده بود. حرارتی که مهتاب نسبت به من نشون می داد هیچ تناسبی با توان تحلیل رفته و باقی مانده ی ناچیز زنانگیش نداشت. توی رختخواب زن کاملی بود. چنان گرم و پر شور به هم می پیچیدیم که بزودی از حس جنسی چیزی باقی نمی موند. اونوقت تازه نوبت عشق بود. سر تا پای هم رو ذره ذره لمس و نوازش می کردیم. مثل کبوتر سر لای بال هم بغبغو می کردیم تا خواب، این ضعف شیرین بشری بر ما غلبه می کرد. تلاشمون برای دادن چهره ی قشنگتری به زندگی ادامه داشت، همون زندگی که با بی اعتناییِ خودش من و مهتاب رو در بیم و امید بازی می داد. دوره های شیمی درمانی انگار تموم شدنی نبود. مریضی با ما جلو اومده بود و نصف خونه رو که تبدیل به پول شده بود بلعیده بود. با پولی که خرج می کردیم عوارض کمتری تحمل می کردیم ولی بالاخره به ته صندوق رسیدیم. در حالی که مرض هنوز ریشه کن نشده بود. کمکهای دولتی بخش کمی از هزینه ها رو پوشش می داد. یا باید بر می گشتیم به داروهایی که هزینه ی کمتری داشت یا بقیه ی خونه رو هم تقدیم سلول های پراشتهای مهتاب می کردیم. فروش خونه اجتناب ناپذیر بود چون عملا نمی تونستیم پولی که گرفته بودیم پس بدیم. اسباب کشیدیم خونه ی مهتاب. اثاث اضافی که براش جا نداشتیم چیزی نبود که سمسار پولی بابتش بده، بخشیدیم. دوباره صاحب ذخیره شدیم و خیال راحت که بدهی نداریم. برداشت از این ذخیره فقط برای مریضی مهتاب مجاز بود. سایر مخارج باید از محل کتابفروشی تامین می شد که با همه ی رونقش به اندازه ی حقوق یه کارمند معمولی بود. یه روز از بنیادی که مریم دوست نزدیک مهتاب توش کار می کرد زنگ زدن بهش. رابطه ش با اونا نزدیک بود. تونسته بود بین ناشرین و اهل قلم اسپانسر براشون دست و پا کنه. با تعریف از بچه ی سه چهار ساله ای که تازه تحویل گرفته بودن دهن مهتاب رو آب انداختن. – حمید بریم ببینیمش. کشش من نسبت به بچه کمتر از مهتاب نبود. دختر بچه ی قشنگی بود. اصلا بچه ی سه چهار ساله مگه می تونه قشنگ نباشه؟ خیلی زود با مهتاب جور شد. مدیر بنیاد بهش گفت: می تونی یکی دو روز پیش خودت نگهش داری و اگه خواستی واسه همیشه. مهتاب نگاهی به من انداخت. و قتی لبخند رضایتم رو دید گفت: با کمال میل. دو روزی که سارا پیش ما بود دو روز غریبی بود. مهتاب پاشو از خونه بیرون نذاشت مگه برای رفتن به پارکی که فضایی برای بازی بچه ها داشت. راستش منم نمی خواستم برم کتابفروشی، فقط تونستم از سر و تهش بزنم. سارا شب بین ما می خوابید. مثل عقربه ی ساعت می چرخید و با لگد یا ضربه دست و سر ما رو از خواب می پروند. کمبود اتاق بچه واقعیتی بود اما نه اونقدر که تاثیری روی میل نگهداری بچه بزاره. با تمایلی که سارا به موندن پیش ما نشون داد تصمیم گرفته شده بود. خونه ی فعلی این حسن رو داشت که در غیاب مهتاب مادرش می تونست مراقب سارا باشه. مهمترین شرط فرزند خوندگی این بود که یه چیزی به اسمش کنیم. بعد از سبک سنگین کردن زیاد بالاخره با سی ملیونی که از ذخیره برداشتیم و حساب پس اندازی که به اسم سارا باز کردیم مسئله حل شد. زندگیمون رونق بیشتری گرفت، روحیه ی همه بالا رفته بود ولی تنگی جا مسئله ای جدی بود. مجبور شدیم اسباب بکشیم به یه خونه ی بزرگتر. عجله نداشتیم، صبر کردیم تا یه خونه ی حیاط دار پیدا شد، باب دل همه و البته باز با ناخونک زدن به صندوق. زندگی شیرین تر از اون می گذشت که متوجه ی سرعت خالی شدن صندوق بشیم. همه ی هزینه ها اضافه شده بود. امکان پس انداز نبود. نه از طرف ما نه از طرف پدر مهتاب که مستمریش فقط جواب هزینه های خودشون رو می داد. مجبور شدیم بریم سراغ کتابفروشی. هیچکس طالب سه دونگش نبود. موعد شیمی درمانی داشت می گذشت. آخرین وارسی ها نشون داده بود آثار خیلی کمی از بیماری باقی مونده و خیلی امیدوار بودیم که چند دوره ی دیگه این ماراتن اعصاب خورد کن و پر هزینه تموم بشه. ناچار تن دادیم به داروهای معمولی با این امیدواری که دیگه طولانی نیست. مهتاب سیر گریه کرد تا به فروش مغازه راضی شد. برای شش دونگش مشتری بود. مالک جدید می تونست با تغیر کاربری تبدیلش کنه به یه کسب موفق، کاری که خودمون احمقانه زیر بارش نمی رفتیم. کتابفروشی محدود شد به فروش اینترنتی توی خونه. درامد چندانی نداشت، ولی هیچکدوم رضایت نمی دادیم به کلی محو بشه. در ضمن من آزاد شدم. می تونستم برم سر کار حقوق بگیری. دکتر پرتو درمانی همزمان تجویز کرد. رسیده بودیم به مرحله ی آخر، هم از نظر درمانی، هم از نظر مالی. دکتر امیدوار بود در پایان این مرحله آخرین کانونهای سرطانی از بین بره. در هر حال کار معالجه باید قطع می شد. باید به بدن مهتاب فرصت داده می شد خودشو بازسازی کنه. اگه اثری از سلولهای سرطانی باقی می موند اونها هم فرصت داشتن کارشون را بدون مزاحمت ادامه بدن. تصور این که تحمل این همه رنج بیماری و معالجه ی پر دردسر توسط مهتاب، پاس شدن مدام بین بیمارستان و مطب، سی تی اسکن و آزمایشگاه و هزینه بی نتیجه باشه وحشتناک بود. نوسان بین بیم و امید دلهره آور بود. هیچی بدتر از این نیست که فکر کنی داری می رسی به آخر خط، بن بستی که نمی شه ازش بیرون رفت، جایی که هیچ کاری نمی شه کرد، حتا اگه اراده ت از فولاد باشه، پول هم داشته باشی. واضح بود مهتاب به خاطر ما تن به این همه عذاب داده بود، اگه دست خودش بود زیر بار نمی رفت. موتور محرک این قضیه من بودم. در ظاهر خم به ابرو نمی آوردم ولی در باطن بریده بودم، از وحشت این که همه ی این مدت فقط در حال طولانی کردن عذاب مهتاب بوده باشم. دلم می خواست برم یه جایی که کسی نباشه اونقدر فریاد بزنم تا صدام بگیره. یه بار تو مسیرم یه آقایی رو که منتظر ماشین بود سوار کردم. باهام دست داد و همزمان دهنش بی صدا باز و بسته شد تا به من بفهمونه ناشنواست. در جواب لبخندش لبخندی زدم و بی توجه به این که نمی شنوه گفتم که می رسونمش. و به حرف زدن ادامه دادم. در مورد خودم و مهتاب که چه هفت خوانی رو پشت سر گذاشتیم و تازه رسیدیم به خوانی که خودش یه هفت خوانه. حالا خوبه که یه بچه ی شاد و پر انرژی به زندگیمون رونقی داده. وگرنه من که بریدم. طفلک زل زده بود به دهنم بلکه بفهمه چی می گم. هر چقدر هم لب خوان ماهری بود نمی تونست درست بفهمه ولی از قیافه م لابد حس می کرد پکرم، چیز شادی نمی گم. یه وقت متوجه شدم رسیدیم خونه. – ئه، کجا می خواستی پیاده شی، چرا هیچی نگفتی؟ دستش رو برای ادای تشکر که همین جا خوبه حالت های مختلف داد، اومد در رو باز کنه پیاده شه که دستش رو گرفتم: صبر کن، دور می زنم می رسونمت. بنده ی خدا، در کمال ادب گذاشتی درد دل کنم، گزینه ی شرافتمندانه حکم می کنه برسونمت. برای این که رضایتم رو نشون بدم با زمزمه ی آهنگی رقص سر و گردن کردم که اونم با تکون دادن سر همراهیم کرد. موقعیت مضحک و در ضمن خودمونی ای بود. موقع پیاده شدن برای تسلی آروم به پشتم زد. با نگاه تشکرامیز خداحافظی کردیم. کاش روزگاری که دخلم رو در آورده بود به اندازه ی این مرد کر و لال معرفت داشت. مرحله ی آخر شیمی درمانی که پرتو نگاری هم بهش اضافه شده بود نسبت به مدتی که پشت سر گذاشته بودیم خیلی کوتاه تر بود ولی کندتر و سخت تر می گذشت. این بار مهتاب آروم بود و من عصبی بودم. بد رانندگی می کردم و سر کوچکترین چیزی صدام بالا می رفت. این وسط تنها نقطه ی روشن سارا بود که در تعدیل رفتارم خیلی تاثیر داشت. نقطه ی روشن دیگه موجودی ته صندوق بود که هنوز رقم خوبی بود. نمی شد باهاش خونه یا مغازه خرید ولی می شد کیفیت زندگی رو بهتر کرد. مهتاب سه ماه آخر رو مثل سه سال قبلش پشت سر گذاشت بدون این که خم به ابرو بیاره. فشاری که روش بود خیلی بیشتر از ما بود: درد بیماری، عذاب درمان و عوارضش و بدتر از همه این فکر که داره چقدر زحمت و هزینه به من تحمیل می کنه. ام آر آی بعد از درمان هنوز نقاط ریزی نشون می داد که دکتر می گفت تو عکس آدم سالم هم از این نقطه ها هست. نمی شه اونارو خیلی جدی گرفت، گرچه ممکنه چیزی هم باشه که ما نبینیم. یک هفته بعد از آخرین پرتودرمانی سه نفری راهی سفر شدیم. هوا خنک شده بود. دریا و ساحل خلوت گزینه ی خوبی بود. صدای موج های بزرگی که از سر و کول هم بالا می رفتن مثل رعد دل آدمو خالی می کرد. از شنیدن این غرش ها و تماشای موج هایی که اونارو به وجود میاوردن و بعد بی آزار توی ساحل پخش می شدن سیر نمی شدم. سارا از خروش دریا و سیاهی آب می ترسید واسه ی همین شب نمی رفتیم کنار ساحل. قرار بود بعد از شش ماه یه سری آزمایش و پرتو نگاری مشخص کنه خبری هست یانه. مهتاب با عزم راسخ خیال همه رو راحت کرد که تحت هیچ شرایطی دیگه پاشو تو بیمارستان نمی ذاره و زیر بار هیچ درمانی نمی ره. پس هیچ آزمایش و عکسی هم لازم نیست. – شما کار خودتون رو کردین، هرچی گفتین گوش کردم، از این به بعد من کار خودمو می کنم، شما باید گوش بدین. اگه شیمی درمانی یا هر کوفت دیگه ای لازم بشه دیگه بهش تن نمی دم. شوخی نمی کنم. سارا گوش ماهی جمع می کرد. از فاصله ی معینی دورتر نمی رفت. براش چقدر طول کشیده بود تا من و مهتاب از خاله و عمو تبدیل شده بودیم به بابا و مامان. دور نمی شد مبادا مثل مامان بابای قبلی یه دفعه غیبمون بزنه. سارا مثل جوجه ی فاخته تو لونه ی یه پرنده ی دیگه بزرگ می شد و ما مثل همون پرنده ی میزبان باور داشتیم جوجه ی خودمونه. وقتی تر و خشکش می کردیم با حس کامل پدری و مادری بود. کافی بود چند ساعت نبینیمش تا دلمون براش تنگ بشه. وابستگی ما به سارا بیشتر از وابستگی اون به ما بود. فکر این که مهتاب ممکنه بعد از یه دوره درد و رنج برای همیشه از دست من بره، منی که واسه ی این رابطه چقدر بالا و پائین رفته بودم، چقدر محتاجش بودم، و این فکر که سارا ممکنه دوباره بی مادر بشه سنگین تر از اون بود که تحملش کنم. اگر همچین اتفاقی می افتاد تحمل نمی کردم. بچه رو پس می دادم، می اومدم یه جایی مثل همین جا می زدم به آب اینقدر می رفتم جلو تا برسم به ساحل اون طرف که معلوم بود هرگز نمی رسم. این فکر آرومم می کرد. مثل فریاد زدن یا ناسزا گفتن بود برای تخلیه ی خشم. دست انداخته بودیم به کمر هم و یه مسافت کوتاهی رو می رفتیم و بر می گشتیم. در مورد امتناعش از ادامه ی معالجه گفتم: بهت حق می دم، ولی بهتره فعلا نه فکرشو بکنیم نه حرفشو بزنیم. می تونستم حرفشو نزنم ولی نمی تونستم فکرشو نکنم. سارا با هیجان صدا مون می کرد. یه ماهی کوچک افتاده بود تو ساحل. دهنش هنوز واز و بسته می شد. نیروش ته کشیده بود و بالا و پایین نمی پرید. انداختیمش تو آب و مثل اژدر رفت طرف آبهای عمیق. به مهتاب گفتم: می تونی یه ماهی پیدا کنی که وقتی افتاد تو خشکی نخواد برگرده تو آب؟ گفت: می گن ماهی وقتی بیرون از آب داره می میره درد نمی کشه. بی درد می میره. شدت یا ادامه ی درده که آدم رو به مرگ راضی می کنه. مثل سه تا ماهی چسبیده بودیم به هم تو دریای پر موج خودمون. اگه مهتاب پرت می شد بیرون و نمی خواست برگرده واسه ی ما چی باقی می موند؟ در حالی که توی کله ی من آشوب بود مهتاب چنان آرام و خونسرد بود که انگار همه ی کارهاشو کرده، همه چیز مرتب و منظمه و هیچ دلیلی برای نگرانی نداره. دلمون می خواست بریم یه جای متفاوتی مثل جنگل کوهستانی یا شهر کویری ولی نشد. لباسهای سارا تموم شده بود. برگشتیم. مهتاب چسبید به کار کتابفروشی اینترنتی. دیگه کتاب انبار نمی کردیم. اگه سفارشی می رسید تازه می رفتیم دنبال خریدن و فرستادنش برای مشتری. کار اصلی مهتاب توی خونه غیر از سر و کله زدن با سارا ترجمه های سفارشی بود. شاید به اندازه ی خرج یک سالمون پول داشتیم، سر کار رفتن من فوریت نداشت، در ضمن فکر می کردم بعد از این همه عذاب کشیدن باید یه مقدار به خودمون برسیم. اسباب کشی به خونه ی مستقل هم موقتا کنار گذاشته شد. در هر حال بهتر بود مادر و پدر مهتاب دم دستمون باشن. زمان به کندی می گذشت. نگرانی دایمی که فقط برای من بود باعث می شد هیچ برنامه ی تفریحی یا مسافرتی بهم نچسبه. دوستی مریم با خانواده ی ما دامنه دارتر شده بود. مهتاب چپ و راست می کشوندش خونه ی ما. انصافا دختر خوبی بود. گاهی سارا رو به اون می سپرد تا به کارهاش برسه. بهش گفته بود: غیر از من فقط با تو خوب می سازه، اگه برام اتفاقی افتاد می سپرمش به تو. مریم در جوابش گفته بود: اگه بازم از این حرفا بزنی لباتو بهم می دوزم! و لبای مهتاب در بهت و ناباوری دوخته شد.

ماجرای من و زن همسایه بغلی (۱) درست سه شنبه هفته قبل بود که به عادت همیشه مثل زمانی که میرفتم دانشکده حدود ساعت هشت صبح بیدار شدم آخه میدونید تازه درسم تموم شده وهنوز گرفتار کارای تصفیه حساب با دانشگاهم اینه که فعلأ بیکارم و به تلافی این سالها تو خونه استراحت میکنم ، مشغول تهیه سوروسات صبحونه بودم که زنگ در به صدا در اومد. کی میتونه باشه اونم این موقع صبح ؟ در روکه باز کردم دیدم شیلا خانوم زن همسایه بغلیمونه از دیدن شیلا خانوم اونم جلو در خونمون حسابی تعجب کرده بودم بعد از سلام و احوالپرسی وتعارفات معمول شیلا خانوم شتابزده وبا همون ناز و ادای همیشگی که باعث راست شدن کیر وقت نشناس من شد گفت : اومده بودم سر کوچه آرمین روسوار سرویس مدرسش کنم داشتم برمیگشتم خونه گفتم بیام یه خواهشی ازت بکنم داشتم می گفتم اختیار دارید شیلا خانوم که شیلا وسط حرفم پرید و گفت : هوشنگ دیروز یه رخت آویز دیواری خریده گفتم نصبش کنم عصر که هوشنگ میآد خونه سورپرایز بشه منم الآن تو خونه تک وتنهام مهران جون میای برام درستش کنی ، من که تو این مدت مثل همیشه محو پستونای درشت و آ ویزون شیلا خانوم بودم یکدفعه به خودم آمدم از خدا خواسته و ذوق زده گفتم حتمأ شیلا خانوم شما تشریف ببرید من تا چند دقیقه دیگه میام. بذارید تو این فرصت براتون از شیلا خانوم بگم .شیلا زن آقا هوشنگ یه زن حدودأ سی ونه تا چهل سالست و آنقدر شهوت انگیز که من اونو به یه دختر هیجده ساله و رسیده و دست نخورده ترجیح می دم تو این سالها که آقا هوشنگ و شیلا به این محل اومدند همیشه تو نخ پستونای بزرگ و آویزون شیلا خانوم بودم . هر وقت از جلو خونمون رد می شد یا وقتی بیرون میدیدمش خلاصه از هر فرصتی برای دید زدن این زن خوشگل با اون پستونای اسمی استفاده می کردم من که به دیدن پستونای شیلا از روی لباس هم قانع بودم هر بار شیلا رو می دیدم با رویای پستونای سفید و بزرگش یه دست حسابی جق می زدم با عجله لباس پوشیدم از فکر اینکه تا چند دقیقه دیگه میتونم شیلا خانوم روسیر ببینم و پستونای لختش رو مجسم کنم کیرم راست کرده بود ، خوشحال از موقعیت پیش آمده راه افتادم و رفتم در خونه آقا هوشنگ ، زنگ که زدم شیلا از پشت اف اف گفت : بیا تو مهران جون . وارد اتاق پذیرایی که شدم شیلا اومد به استقبالم بر خلاف مواقعی که تو خیابون میدیدمش دستشو آورد جلو ودست داد ،وقتی دست شیلا رو تو دستم گرفتم دلم می خواست اونو ول نکنم بی شرف خیلی خوشگل شده بود موهاش رو باز کرده بود و روی شونه هاش ریخته بود یه پیرهن سفیدتنش بود شیلا که چشم آقا هوشنگ رو دور دیده بود دکمه هاش رو تا نیمه باز گذاشته بود محو پستوناش شدم ، کرست نبسته بود، دوتاپستون آویزون که به سختی توی پیرهن جا شده بودند با هر حرکت شیلا به شدت تکون میخوردند نوک پستوناش از زیر لباس بیرون زده بود طوری که آدم فکر میکرد هر لحظه ممکنه پیرهنشوسوراخ کنند،چاک پستوناش کاملأ بیرون بود یه دامن کوتاه وقرمز هم تنش بود که کون بزرگ وخوش تراش شیلا روبزرگتر و هوس انگیزتر جلوه میداد خط کونش از روی دامن کاملأ مشخص بود، من که با دیدن شیلا خانوم توی خیابون به جق زدن می افتادم با دیدنش توی این وضعیت داشت حالم خراب میشد. شیلا که من ناشیانه دستش رو تو دستم نگه داشته بودم دستمو کشید و به سمت اتاق خواب برد انگار میخواست رخت آویز رو به دیوار اونجا بزنه، به من گفت: مهران جون من رخت آویزو رو دیوار نگه میدارم تا تو جاهایی رو که باید سوراخ کنی و اونو به دیوار پیچ کنی، دست به کار شدم و دریل به دست درست پشت سر شیلا که رخت آویز رو در جای مناسبی روی دیوار نگه داشته بود ایستادم در حین کار ناخودآگاه با کون شیلا تماس پیدا میکردم اما سریع خودمو عقب میکشیدم پیش خودم میگفتم الآنه که عصبانی بشه و منو از خونش بندازه بیرون اما انگار شانس به من رو آورده بود چراکه شیلا خانوم که انگار از بی استعدادی من کلافه شده بود (اینو بعدأ خودش به من گفت) کونشو بتدریج عقب آورد تا به من بچسبه، کیرم به شدت راست شده بود من که جراتم آزادتر شده بود خودمو بهش چسبوندم و فشار دادم طوری که شیلا واضحأ به جلو رونده شد شیلا که مشخص بود خودشم یه چیزیش میشه کونشو رو کیرم جابجا میکرد و میمالید من که حسابی حالم دگرگون شده بود در این موقع کاری کردم که هیچ موقع فکرشو هم نمیکردم وبا دست دیگم زیپ شلوارم رو پایین کشیدم و کیرم رو که از فرط تورم داشت میترکید بیرون آوردم و شیلا بیخبر از این کماکان کونشو به کیر لخت من میمالید هیچکدوم به روی هم نمی آوردیم که داریم چه کار میکنیم هر دو حسابی حشری شده بودیم ، شیلا خانوم درحالیکه کونشو به من فشار میداد و صداش واضحأ میلرزید به من میگفت مهران جون اصلأ عجله نکنیها من تا هر وقت بگی این چوب رختی رو نگهمیدارم حالا دیگه شیلا کاملأ به دیوار چسبیده بود و کونشو روی کیرم به چپ و راست میبرد ومن که کیرم روی پارچه زبر و قرمز دامنش مالیده میشد هر لحظه حشری تر میشدم و کیرم رو بیشتر به کون شیلا فشار میدادم ، یک دفعه اتفاقی که نبایست بیافته افتاد آب کیرم شروغ کرد به اومدن ودر همین حین که بیرون میپاشید، مالیده میشد پشت دامن شیلا، شیلا هم بی خبر همون طور خودشو فشار میداد به من بعد از چند لحظه شیلا برای اولین بار تو این ۱۰-۱۲ دقیقه روشو عقب برگردوند چهرش برافروخته بود ناگهان رخت آویز رو که تو تمام این مدت نگه داشته بود و حالا دیگه دو سه تااز پیچ هاش رو هم بسته بودم رها کرد و به سمت من برگشت . تازه متوجه شدم پستونای آویزون وبزرگ شیلا که عمری تنها آرزوی دیدن اونا رو حتی از روی لباس داشتم کاملأ بیرون افتادن شیلا که نگاهش به کیر بیرون افتاده و خیس من افتاده بود چشماش گردتر از قبل شد و فهمید که منم تو این مدت بیکار نبودم حالت عجیبی داشتم خجالت توام بااضطراب، خجالت بخاطر کیر بیرون افتاده ام و اینکه تا بحال با اون وضعیت جلو هیچکس واینستاده بودم و حالا شیلا خانوم که تا دیروز فقط تو خیابون با هم سلام وعلیک داشتیم کیر لخت منو اونم بعد از اینکه آبم رو پشت دامنش ریختم دیده احساس بی آبرویی میکردم، اضطرابم بخاطر این بود که حالا با این گندی که زدم چه اتفاقی میخواد بیافته؟ اگه آقا هوشنگ بفهمه؟… بی آبرویی تو محل ،همه تو محل منو به سربزیری و خوبی می شناختند،حالا با این کثافتکاری پاک آبروم میرفت .. شیلا بعد از چند لحظه دستی به پشت دامنش کشید با تعجب دیدم دستشو که خیس از آب کیرمن بود به سمت دهانش برد وبا ولع شروع کرد به لیسیدن اون ، تو این مدت خیره به من نگاه میکرد وهیچ تلاشی درجهت پوشوندن پستوناش نمیکرد منم مبهوت با کیربیرون افتاده که حالا با خیال راحت آویزون شده بود جلو شیلا ایستاده بودم ناگهان لبخند شهوت انگیزی روی لبان شیلا نقش بست .تا اومدم به خودم بجنبم شیلا سرمو فرو کرد میون پستوناش ، به خودم که اومدم دیدم شیلا مثل یه مادر مهربون پستونش و گذاشته تو دهنم و با دست دیگش کیر ذوق زده منو هی می مالونه و تو مشتش فشار میده، تو عالم هپروت بودم که یهوشیلا یه گاز محکم از کیرم گرفت وشروع کرد با حرص و ولع به ساک زدن کیرراست کرده ی من، آنقدربرام دورازذهن بود که فکر می کردم دارم خواب می بینم اما نه بیدار بودم اینو از گرمای دهن شیلا که کیرمو بی وقفه می مکید می فهمیدم، منم پستونای شیلا رو گرفته بودم تو دستام و به یاد موقعی که فقط آرزوی دیدن آنها رو داشتم تازه اونم از روی لباس ، پستونای داغش رو با ولع می مکیدم وفشار میدادم این اولین باری بود که با یه زن سکس داشتم حقیقتش رو اگه بخواید پیش ازاین بدن هیچ زنی رولمس نکرده بودم سکس من محدود میشد به دیدن فیلمهای سوپرودست آخر جق زدن اما حالا کیرم جدی جدی تو دهن شیلا بود ، شیلا هم آنقدر محکم میمکید که فکر میکردم تمام جونم داره از سوراخ کیرم بیرون میزنه. شیلا که تااین لحظه دیوانه وارکیر منو ساک میزد ناگهان دست از کار کشید وبه من گفت: مهران جون آماده باش که می خوام خوشبختت کنم منو هل داد روی تختخواب و بعد سریع به سمت میز توالت رفت و کشوی میز توالت رو باز کرد و لحظه ای بعد در حالی که یه قوطی وازلین ویه اسپری زایلوکایین دستش بود دو زانو اومد به طرف من . من که هنوزمات ومبهوت بودم وباورم نمیشد این اتفاق ها واقعیت داشته باشه لحظه ای بعد خودمو زیر هیکل داغ و گوشتالود شیلا خانوم یافتم که کیر منو توی کسش جاداده بود و بیمحابا روی سر کیرم بالا وپایین میپرید به شدت عرق کرده بودم وحرارتم بالا رفته بود انگار کیرم رو گذاشته بودم تو کوره آجرپزی .حالا دیگه مطمئن بودم کسی که داره حرارت تنش منو می سوزونه زن آقاهوشنگ خودمونه همین شیلا خانومی که از وقتی اومدن این محل من تو کف پستوناش بودم و تو خیالم بارها به یادش جق زده بودم ، هر بار که شیلا خانومو تو کوچه میدیدم یا وقتی ازپشت پنجره اونو دید میزدم بی اختیار محو پستوناش میشدم که انگار می خواستند لباس تنگ شیلا خانومو پاره کنند و خودشون رو آزاد کنند همیشه آرزو داشتم شیلا رو در حالی که لخته ببینم حالا دست سرنوشت کاری کرده بود که شیلا خانوم خودش منو برده بود تو حجله و بادست خودش کیرمو گذاشته بود تو کسش ! نه چک زدیم نه چونه عروس ما رو برد تو خونه!!! من که تا این لحظه از خودم هنری نشون نداده بودم وشیلا هر جور خواسته بود داشت با من وکیرم حال میکرد با خودم گفتم حالا که این سفره پهنه و شیلا هم مثل آش کشک خالست بخورم پامه نخورمم پامه پس بذار از این فرصت خوب استفاده کنم شاید دیگه هیچ وقت همچین فرصتی پیش نیاد. برای شروع در حالی شیلا داشت روی کیرم پایین میومد دو تا پستوناش وگرفتم تو دستام و درحالی که اونارو فشار میدادم و میکشیدم محکم کیرمو فرو کردم تو کس شیلا ، شیلا که تا این لحظه خیلی آروم آآآهآآآآهآ میکرد با صدای بلند واز ته دل آآه بلندی کشید ولبخند شهوت انگیزی حاکی از رضایت روی لباش نمایون شد دیگه هیچی حالیم نبود تمام سعی من براین بود که وقتی شیلا داره روی کیرم پایین میآد هر با کیرم رو با فشار بیشتری وتا ته توی کسش فرو کنم دستامو انداختم دور گردنش صورتشو به خودم نزدیک کردم اونم درهمون حال که کیرم توی کسش بود چرخی زد و روی من دراز کشید آه خدای من چقدر داغ بود چند لحظه توی چشاش خیره شدم به من گفت مهران من مال توأم همیشه هر وقت تو اراده کنی هنوز حرفش تمام نشده بود که لبام رو گذاشتم روی لباش غلتی زدم حالا شیلا رفته بود زیر ومن روی شیلا خانوم دیوانه وار و با فشار کیرمو توی کسش جلو و عقب می بردم هر چی سرعت من بیشترمی شد صدای شیلا هم بلند تر میشد :آآآه آآآه محکمتر بکنننن بکنننن آآآخ آآآه وااای پستونای شیلا که توی هوابالا و پایین می افتاد ند داشتند منو دیوونه میکردن. شیلا رو بلندش کردم وواستوندم خم شد و دستاش رو گرفت لبه میز توالت کیرمو می مالوندم روی کونش بدون اینکه بهش بگم کیرمو میزون کردم روی سوراخ کونش وبعد یکدفعه اونو فشار دادم روی سوراخ کونش صدای اعتراض شیلا بلند شد و گفت : نهههه نه از عقب نه ! اما من توجهی نکردم اول کیرم اصلأ تو نمی رفت معلوم بود آقا هوشنگ تا حالا کون شیلا رو فتح نکرده بوده بعد از کمی بازی بازی کم کم راه باز شد ومن محکم وتا ته کیرمو فرو کردم تو کونش شیلا فریادی از ته دل کشید منم با تمام انرژی کیرمو میکردم تو کونش و در می آوردم و پستونای آویزونشو تو دستام فشار می دادم بیچاره آقاهوشنگ که تو اداره داشت سماق میمکید اما در عوض من داشتم بزرگترین روز زندگیمو تجربه میکردم از کون شیلا که فارغ شدم یاد آرزوهام افتادم این بود که شیلا رو خابوندم و کیرمو گذاشتم لای پستوناش اونم پستوناش رو با دو دست به هم فشار میداد درست مثل تو فیلمها کیرمو میکردم لای پستوناش و در می آوردم خلاصه داشتم عرش و سیر می کردم که یکهو آب کیرم شروع کرد به اومدن شیلا که انگار از مدتها قبل منتظر این لحظه بود سریع کیرمو گرفت توی دهنش منم سخاوتمندانه تمام آبم رو ریختم توی دهن شیلا، شیلا که انگار قانع نشده بود تا ۵-۶ دقیقه کیرموساک می زد و با تمام وجود میمکید نگاهم افتاد به پستونای شیلا که قطرات آب کیرم جلوه ویژه ای به اونا داده بود شیلا در حالی که پیروز مندانه و راضی از اینکه منو تصاحب کرده بود میخندید باآب کیر من پستوناشو مالش میداد و با دست دیگش کیر منو فشار می داد انگار خیال نداشت اونو ول کنه ، نگاهم به صورت شیلا افتاد قطرات آب کیرم دور تا دور لباش خودنمایی میکرد مقداری از اون هم ریخته بود گوشه چشم راستش که تا روی ابروش بالا رفته بود ، تو خواب هم نمی دیدم شیلا به این سادگی مال من بشه شیلا هنوز هم مشغول مالوندن و لیسیدن کیر من بود که یهودر همین حین صدای زنگ در بلند شد شیلا خانوم مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده مثل برق گرفته ها از جا پرید وگفت : مهران جون زود باش لباساتو تنت کن فکر کنم این پسرم باشه اما چرا اینقدر امروز زود برگشته ؟ سریع شلوارموکشیدم تو پام وپیرهنم را تنم کردم،هیچ وقت فکر نمیکردم بتوانم آنقدر سریع لباس بپوشم کمی ترس برم داشته بود ، شیلا دامن قرمزش رو پاش کرد و و کت قرمز رنگش رو روی تن لخت پوشید و در همین حین که به سمت درمیرفت چند تااز دکمه هاش رو انداخت نفسم تو سینه حبس شده بود نشستم روی مبل وتکیه دادم سعی کردم خودم رو آروم نشون بدم هنوز گرمای تن شیلا رو تو وجودم حس میکردم و برافروخته بودم، بالاخره شیلا دستگیره رو چرخوند و در را باز کرد، برخلاف حدس شیلا از آرمین پسر شیلا خانوم خبری نبود ، پشت در خانم جوانی بود که تا اون موقع فقط او را به قیافه میشناختم، یکسالی میشد که به کوچه ما آمده بودند ( اماحالا دیگه اون خانوم جوان از هر آشنایی با من آشناتر و نزدیکتره و ما این آشنایی گرم و داغ رو مدیون شیلا هستیم )، بله پشت در مهشید خانوم همسایه واحد بغلی شیلا خانوم بود که در حین صحبت با شیلا جستجوگرانه چشمش بداخل آپارتمان بود و من در حالیکه که روی مبل نشسته بودم متوجه سرک کشیدن های کنجکاوانه او بداخل آپارتمان شدم ، شیلا خانوم بدون توجه به عاقبت کارو طبق عادت به مهشید تعارف کرد که بفرمایید داخل ومهشید که کنجکاوی زنانه اش گل کرده بود از خدا خواسته پذیرفت شیلا تازه فهمیده بود چه تعارف بی جا و خطرناکی کرده اما دیگه دیر شده بود مهشید خانوم اومده بود داخل و در را هم پشت سرش بسته بود. مهشید پشت سر شیلا وارد پذیرایی شد ومن که تا آن روز سلام وعلیک چندانی هم با او نداشتم واز طرفی مثل آدمهای خطاکار هول کرده بودم سریع از جا بلند شدم و به او سلام کردم ، مهشید با آنکه بار اولی بود که با او سلام میکردم و پیش از آن هر وقت توی کوچه همدیگر رو می دیدیم بدون توجه از کنار هم رد میشدیم خیلی به گرمی با من سلام و احوالپـرسی کرد و بعد هم روی کاناپه در کنار من نشست ، شیلا که واضحأاز ورود این مهمان ناخوانده شاکی شده بود با کلا فگی روی مبل روبروی ما نشست، درهمین حین نگاهم به شیلا افتاد ، ناگهان متوجه شدم که گیـج خانوم ( باعرض معـذرت از شیلای عزیزم ) یادش رفته پیش از باز کردن در صورتش را پاک کنه وقطرات آب کیر در کنار بینی وروی ابروی شیلا ماسیده بود دلم هری ریخت پایین ، پیش خودم گفتم ای کاش مهشید متوجه اونا نشه، در همین زمان مهشید شروع به صحبت کرد وگفت : آره شیلاجون ازخرید برمیگشتم جلو در آپارتمان شما که رسیدم شنیدم سروصدا میآد حقیقتش نگرانت شدم این بود که گفتم بیام یه حالی ازت بپرسم اما مثل اینکه مزاحم شدم ( البته بعد از اونکه با مهشیـد حسابی آشنا شدم پیش من اعتراف کرد که اون روز پشت در گوش واستاده بوده.) شیلا لبخنـدی از روی ناچـاری زد و گفت : نه مهشیـد جون راستـش هوشنگ یه رخت آویز خریده بود منم دیدم که دست تنهام از مهران جون خواهش کردم بیاد وتو نصبش به من کمک کنه مهشیـد که بدبختانه یا شاید هم خوشبختانه متوجه قطرات ماسیده آب کیر روی صورت و ابروی شیلا شده بود با لحن متـلک آمیزی گفت : با اون همه سروصدا حتما هر دو خیلی هم خسته شدید ، بعد هم روی کاناپه بسمت من چـرخید و گفت پس آقا مهران شما هستید چـه حیف تو این یکسال ما با هم آشنا نشدیم اینطور که معـلومه شما آدم واردی هستید واز عهده خیلی کارا برمیاید ، من شروع به تعـارف کردم و گفتم : نه این طورا هم نیست که می گید که مهشیـد میون حرفم پرید و گفت : نه مشخصه ، از عهده این کار با وجودی که سنگین بوده خیلی خوب بر اومدید سپس رو به شیلا کرد و با خنده شیرینی گفت شیلا جون پسـر مردم رو تنها تنها قورت میدی ، پس من چـی ؟ شیلا که دستپاچه شده بود با عجـله گفت : ای بابا مهشید جون شوخیـت گرفته این چه حرفیه ؟ مهشیـد هم بلافاصله در جواب گفت : شیلا جون بهتره خودتو تو آینه ببینی جای نشونه گیری مهران جون هنوز روی صورتت مونده ، با این حرف مهشیـد شیلا دستشو روی صورتش کشید و تازه فهمید که چـه گندی زده . من که مثل آدمای رسوا خشکم زده بود با ضربه دست مهشید که روی پـام میزد به خودم اومدم دیدم مهشید روی کاناپه خودشو کنار من رسونده طوری که ران نسبتا چاق مهشید کاملا به پای من چسبیده بود و حرارت دل چسب تن مهشید را کاملا حس میکردم در حالیکه صورتشو کاملا جلو آورده بود بطوری که حرارت نفس هاش به صورتم می خورد با لحن عشوه گرانه ای که هر مردی رو از پـا در می آورد به من گفت : مهران جون اگر منم ازت کمک بخوام به من کمک میکنی ؟ من هم گفتم معلومه مهشید خانوم ، حتما. مهشید گفت : حتی اگه هر روز ازت کمک بخوام ؟ من که حسابی حالم دگرگون شده بود بود حال خودم رو نفهمیدم در یک لحظه دستمو پشت شونه های مهشید انداختم اونو به خودم فشار دادم وگفتم :حتی اگه هر لحظه از من کمک بخوای حاضرم. تازه متوجه لبهای غنچه پستـون های گرد و خوش فرم وهیکل زیبای مهشید شده بودم ، محکم اونو تو بغلم فشار دادم ولبهام رو روی لبهای داغ مهشید گذاشتم لب هاش رو میمکیدم این کارو از شیلا یاد گرفته بودم مهشید زبونش رو وارد دهان من کرده بود ومن اونو با زبونم لمس میکردم یکدفعه مهشید خودشو عقب کشید وبه شیلا که ساکت ما دو تارونگاه میکرد ودوباره داشت حشری میشد گفت : شیلا جون بهتره تا آرمین نیامده یه حموم بکنی منم مهران جونو میبرم خونمون ببینم چند مرده حلاجه؟ بعد با همون سرو وضع به هم ریخته در حالیکه دکمه های مانتوش تا نیمه باز بود بلند شد ودر حالیکه دست منو می کشید به طرف در آپارتمان رفت ، شیلا که انگار کاراش با من نیمه تموم مونده بود در همین حین که همراه ما تا دم در می اومد گفت : مهران جون فردا صبح یادت نره دیر نکنی باهات کار دارم.مهشید بدون توجه به صحبت شیلا که هنوز ناتموم بود منو دنبال خودش میکشید در آپارتمان شیلا اینا رو پشت سرمون بستیم ، مهشید دست منو ول کرد دست کرد تو جیبش و دسته کلیدش رو در آورد در حالیکه دستش از فرط شهوت به شدت میلرزید کلید رو به در انداخت و در رو باز کرد با صدای لرزانی به من گفت : مهران جون بفرما تو. من تو فکر حرف شیلا بودم که گفته بود: ” فردا صبح دیر نکنی” این حرف رو پیش خودم تکرار میکردم و خوشحال از اینکه فردا دوباره شیلا رو با تمام وجود تجربه می کنم ،مهشید دوباره وبلندتر تکرار کرد مهران جون برو تو دیگه و من که تازه متوجه حرفش شده بودم داخل شدم ، مهشید هم پشت سرم وارد آپارتمان شد و در را پشت سرش بست.

ماجرای من و زن همسایه بغلی قسمت اخر محو مهشیـد شده بودم که داشت کفشاش رواز پاش در میاورد نمیدونم چرا تواین یکسال که همسایه ما شده بودند هیچ وقـت متوجه زن به این خوشگلی توی کوچه مون نشده بودم میدونید شیلا همه حواس منو پرت خودش کرده بود ومن زیبایی وسکس رو فقط تو وجود شیلا می دیدم و فقط با رویای پسـتونای شیلای خوشگلم جق میزدم و خودم رو ارضا میکردم بی خبر از اینکه این رویاها یه روز به واقعیت می پیوندن ، این بود که از وجود مهشید عزیزم بیخبر بودم ، یه زن جوون حدودا سی ساله با قد متوسط بینهایت خوشگل با پستونای گرد وبزرگ ( البته نه به بزرگی پستونای شیلا ) که نوک های تیز دوتا پستوناش سیخکی به سمت جلو اومده طوری که فکر میکنی نوک تیز پستوناش هر لحظه ممکنه بره تو چـشم آدم ، شکم تو رفته که به یه باسن برجسته وکون خوش تراش ختم میشه با یه جفت ران نسبتا چاق که توی شلوار استرچـی که مهشید پوشیده بود آدمو به شدت حشری میکردن. محواین جزئیات بودم که مهشیـد گفت : مهران جون حواست کجاست بفرما بشین انگار شیلا حسابی ازت کار کشیده دیگه جون برات نذاشته ناقلا همه رو تا ذره آخرش مکیده . روی مبل نشستم ومهشید هم با عجله به سمت آشپزخونه رفت و لحظه ای بعد با یه لیوان نوشیدنی برگشت اونو روی میز جلوم گذاشت ، چـند لحظه توی چـشام نگاه نگاه کرد و گفت : عزیزم تا این شربت بخوری و یه ذره جون بگیری منم برم لباسامو عوض کنم و بیام . مهشید رفت تو اتاق خواب ومن تنها شدم هنوز تو فکر شیلا بودم مدام شیلا رو وقتی که سر کیرم بالا وپایین میپـرید و پستونای بزرگ وسفیدش تو هوا مثل پـاندول ساعت تاب تاب میخوردن مجسم میکردم حتی از فکرش هم داغ میشدم و احساس لذت میکردم (حتی الان هم که دارم براتون تعریف میکنم لذتش سراسر وجودم رو میلرزونه وکیرم حسابی راست شده و کم مونده آبم بپاشه رو این صفحه کلید بدبخت ، حیف اگر الان آقا هوشنگ خونه نبود می رفتم پیش شیلای خوشگلم .) یه دستم لیوان شربت بود و با دست دیگم کیرم رو از روی شلوار می مالوندم . تو این فکرا بودم که مهشید یهواز اتاق خواب اومد بیرون خدایا چـقدر این زن خوشگل بود خوشگل تر از وقتی که اونو با مانتو تو خونه شیلا اینا بغل کرده بودم ، یه تاب لیمویی پوشیده بود که بخاطر بندهای بلندش نصف بیشتر پستوناش پیدا بود ناقلا کرست نبسته بود و وقتی به سمت من می اومد پستوناش تو هر قدم تکون تکون میخوردن یه شرت هم پاش بود که جلوش توری گیپوری داشت و کس پشمالوش ازروش کاملا پیدا بود ، نفسم تو سینه حبس شده بود این همه نعمت تو همسایگیمون بود و من تا حالا بی نصیب مونده بودم .خنده شهوت انگیزی کرد وگفت : مهران جون ازت کمک میخوام کمکم میکنی ؟ حالا دیگه رسیده بود جلو من ، منم که به شدت حشری شده بودم وزبونم بند اومده بود فقط نگاش میکردم، من روی مبل نشسته بودم ومهشـید جلوی من دوزانو زد روی زمین دو تا پای منو از هم باز کرد و بین پاهام قرار گرفت دو تا دستاش رو گذاشت روی کیرم که از زیر شلوار قلنبه شده بود صورتشو رو به بالا به سمت من کرد وگفت : مهران من تشنمه آب میخوام و در همین حین دکمه شلوار منو باز کرد وزیپ شلوارم رو کشید پایین. خودمو یه ذره بالا آوردم ومهشید شلوارمو از پام بیرون کشید یه مقدار از روی شورت به کیرم ور رفت و اونو فشار داد بعد دستشو کرد توی شورت منو کیرمو کشید بیرون وقتی دست مهشید به کیرم خورد نزدیک بود از هیجان سکته کنم،مهشید کیر منو گرفته بود تودستش اول یه خررده نگاه نگاش کرد ومردد بود ( بعدا به من گفت که تا اون موقع هیچوقـت شوهرش کیرشو تو دهن اون نمیذاشته وبار ا ولش بوده که کیر توی دهنش میرفته ) به من نگاهی کرد و لبخند شهوت انگیزی زد بعد هم یه ماچ آبدار از سر کیرم کرد مهشید نوک کیرمو بین دندونای جلوش گرفته بود اولش چند تا گاز کوچیک بهنوک کیرم زد بعد شوع کرد به ساک زدن کیرم بدجوری کیرمو میمکید وکلی ملـچ و مولوچ میکرد منکه بی حال شده بودم سرمو تکیه داده بودم به پشتی مبل وچشام رو بسته بودم مهشید هم که انگار توی دنیا کاری جز مکیدن کیر من نداشت بی وقفه بدون توجه بمن لبهاش رو محکم روی کیرم فشار میداد و اونو میمکید حالم دگرگون شده بود دستام رو کرده بودم میون موهای مهشید و موهاش رو چنگ میزدم ، آنقدر حشری شده بودم که با دست کله مهشید رو گرفته بودم و اونو وقتی که کیر منو توی دهنش فرو میکرد با فشار بیشتری به سمت کیرم میآوردم از اون گذشته خودمم کیرم رو با فشار توی دهنش هل میدادم هر بار که کیرم تا ته میرفت توی دهنش مهشید اوق میزد . بعد از مدتی مهشید که از مکیدن خسته شده بود با دست پستونای گنده وسفیدش رو از توی لباس انداخت بیرون با دیدن پستوناش داشتم دیوونه میشدم ، مهشید پستونای داغشو گذاشت دوطرف کیرم واونا رو به هم فشار داد کیرم مونده بود لای پستونای مهشید بعد هم شروع کرد پستوناش رو روی کیر م مالش دادن منم از فرصت استفاده کردم کیرمو با فشار میکردم لای پستوناش و در میاوردم ومهشید هم با دو دست پستوناش رو به هم فشار میداد حس میکردم خوشبخت ترین مرد روی زمینم بعد از یکی دو دقیقه دیگه طاقت نیاوردم و آبم شروع کرد به اومدن مهشید که منتظر این لحظه بود بلافاصله کیرمو گرفت به سمت دهنش تا بقیه اونو نوش جان کنه اما بدبختانه آب کیرم قطره قطره و آروم آروم از سوراخ میزد بیرون ، مهشید در حالیکه صداش میلرزید گفت : این شیلای بدجنس هر چی داشتی و نداشتی مکیده بعد هم کیرمو گرفت توی دهنش و باقیمونده آبی رو که روی کیرم مالیده بود لیسید و دوباره کیرمو به امید اینکه چیزی توش مونده باشه شروع کرد به مکیدن. مهشید کیر منو که بعد از اومدن آبم یه مقدار شل شده بود و مثل یه شلنگ لاستیکی لم لم میخورد توی مشتش گرفته بود ، اونو با حرص فشار میداد وصدا دار می مکید، مهشید کیر منو با ضرب میکوبید روی گونه هاش که حالا از حرارت و شهوت گل انداخته بودند بعد هم شروع کرد کیرمو مالیدن روی پستوناش و سر کیرمو فشار میداد روی پستوناش ، در همین حین تو چـشمای من نگاه میکرد لبخند میزد ، بعد از چندلحظه مهشید از جا بلند شد و یه وری روی پای من نشست وقتی کون بزرگ و سفیدش روی ران من قرار گرفت تازه فهمیدم یه زن می تونه چـقدر داغ باشه. مسحور چشمای مهشید شده بودم و توان حرف زدن نداشتم آروم و با حوصله پیرهنم رو از تنم درآورد وبعد خودشو انداخت توی بغل من ، پستونای داغش به سینه من فشار داده میشد ، مهشید در حالیکه توی بغلم بود منو روی کاناپه خوابوند ، چند لحظه تو چشای هم خیره شدیم بعد من پستونای مهشید رو توی دستام گرفتم و اونا رو به سمت صورتم آوردم مهشید که دید اینطوریه خودشو روی هیکل من جابجا کرد طوری که پستوناش روی صورتم قرار گرفت اولش دو تا پستوناشو به هم فشار میدادم واونا رو لیس میزدم شور مزه بود ومزه عرق میداد با این حال به نظرم خوشمزه ترین چـیزی بود که تا اون لحظه خورده بودم لای پستوناشو باز کردم خیس عرق بود و مقداری از آب کیرم لای پستوناش مالیده بود ، سرمو کردم لای پستونای مهشید وشروع کردم به لیسیدن، خیسی عرق وآب کیر رفت توی دهنم، تازه فهمیدم این آب کیر که به خورد شیلا و مهشید داده بودم چـه مزه ایه ؟ ( تا حالا هیچ کدوم از شما دوستان آب کیر خودتون رو مزه مزه کردین ؟ ) بعد از اینکه کلی پستونای مهشید رو لیسیدم در حالیکه اونا رو به هم فشار میدادم چـند تا گازاز نوک پستونای مهشید گرفتم بعد شروع کردم به مکیدن پستوناش آاخ خ و اااوففف مهشید راه افتاده بود وهمین منو هر لحظه حشری تر میکرد و باعث میشد پستونای ناز و سفیدش رو محکم تر بمکم . بعد از جند دقیقه که با پستونای مهشید خوشگلم ور میرفتم مهشید بدون اینکه چیزی بگه بلند شد ودر حالی که پاهاش دو طرف من بود روی کاناپه ایستاد ، اولش فکر کردم کاری کردم که باعث ناراحتیش شده اما بعد دیدم که شروع کرد به مالیدن کسش از روی شورت ، جلوی شورتش توری گیپوری خوشگلی بود که کس پشمالوی مهشید از زیرش کاملا پیدا بود ، مهشید شورتشو کشید پایین و از پاش دراورد ، نمی دونستم میخواد چیکار بکنه بدون اینکه حرفی بزنه اومد و بالای سرم قرار گرفت نمیدونید کس مهشید با اون پشم های بلند و فر خورده چـقدر آدمو حشری میکرد ، معلوم بود چند وقتیه که پشمای کسش رو نزده ( بر خلاف کس شیلای عزیزم که مشخص بود تازه کسشو تیغ انداخته و پشمهاش تیز تیز در اومده بود .) درکمال ناباوری دیدم مهشید داره روی سرم میشینه ، مهشید سر دو زانو روی کله من قرار گرفته بود و کس پشمالوش رو می مالید روی صورتم ، تا اون زمان تصور نمیکردم که کس یه زن رو بخورم همیشه وقتی تو فیلمها میدیدم یه مرد کس وکون زن رو میخوره چـندشم میشد اما حالا کس مهشید با اون پشمای فر خورده مدام روی صورتم مالیده میشد ، لای پاش بوی عرق بخصوصی میداد که با عطر خوشبویی که مهشید زده بود مخلوط شده بود ناگهان از فرط شهوت دو تا دستام رو گذاشتم روی ران های مهشید و اونو در حالیکه کس پشمالوش روی دهنم بود پایینتر کشیدم جوری که مهشید تقریبا روی سر من نشسته بود ، شروع کردم به لیسیدن کسش، پشم های کسش رو بین لبهام میگرفتم ومیکشیدم برای اولین بار تو زندگیم لبهام رو گذاشتم رو کس یه زن اولش شروع کردم به لیسیدن لبه های کسش وچـوچـولش رو گاز زدم نفس های صدادار و آآآآه ه ه و اااوووف ف ف های مهشید فضای اتاق رو پر کرده بود ترشحات کس مهشید بخاطر حشری شدنش زیاد شده بود و کسش کاملا خیس و مرطوب بود، زبونم رو میکردم توی کسش و در میآوردم با اینکارم مهشید حشری تر میشد و صدای آآآه وااووووهش بلند تر میشد در همین حین که هردو حسابی مشغول بودیم صدای زنگ گوشی موبایلم که توی جیب شلوارم روی زمین افتاده بود بلند شد هر کس بود آدم وقت نشناسی بود ( هرچند که نمیدونسته دستمون حسابی بنده ) مهشید در حالی که روی سر من نشسته بود به من نگاه نگاه کرد که اگه میخوام جواب بدم از رو سر من بلند شه ، ناقلا دلش نمی خواست کسش از لب های من جداشه با دست بهش اشاره کردم ولش کن بابا وبه لیسیدن کس مهشید ادامه دادم زنگ تلفن بعد از کلی زنگ زدن قطع شد و من نفس راحتی کشیدم اما چشمتون روز بد نبینه بعد از چند لحظه دوباره موبایلم شروع به زنگ زدن کرد ( یادتون باشه اینجور موقع ها گوشیتون رو خاموش کنید !!! ) هر دو مون کلافه شده بودیم بالاخره مهشید بدون اینکه من چـیزی بگم از کاناپه پرید پایین ، گوشیمو از جیب شلوارم که رو زمین افتاده بود در آورد و به من داد من بلند شدم و روی کاناپه نشستم مهشید آتیش پاره هم با اون کون گنده و سفیدش اومد نشست روی پام ، نگاه تو صفحه موبایل کردم و دیدم از خونه ست . اون طرف خط مامان بود تا صداش رو شنیدم ناغافل نگاه به ساعت دیواری کردم دیدم ساعت دوونیم بعد از ظهره ،مامان که تازه از سر کار اومده بود با عصبانیت گفت :هـیچ معلوم هست تو کجایی ؟ به تلفن هم که جواب نمیدی ؟ بعد از احوالپرسی گفتم :آره کاری پیش اومده بود اومدم دانشکده دیگه دارم بر میگردم و…. خلاصه قضیه رو ماست مالی کردم . چند دقیقه دیگه در حالی که مهشید تو بغلم بودبا پستونای سفیدش که خیس عرق بود ور رفتم ، بوسه ای از لب های داغ و غنچـه مهشید گرفتم وگفتم مهشید جون دیگه باید برم. مهشید اعتراض کنان گفت تازه اصل کارمون مونده نباید الان بری باید پیشم بمونی ،خودم می برمت حموم خلاصه در حالی که از پستونای نازش دل نمی کندم و اونا رو تو دستم گرفته بودم بهش قول دادم که دوباره میرم پیشش . مهشید با دلخوری لباسام رو برام آورد و بعد از اینکه اونا رو تنم کردم مثل یه مادر مهربون موهام رو مرتب کرد وبعد منو تو بغلش گرفت وبه خودش فشار داد با لحن شهوت انگیزی گفت : مهران جون فردا از صبح منتظرتم ، وای به حالت اگه دیر بیای ، بعد با لحن جدی تری گفت : میدونی مهران جون شوهرم فرامرز بخاطر کارش هیچ موقع تهران نیست وآخرای ماه یه دو سه روزی برمیگرده تهران تا همدیگه رو ببینیم ، خلاصه اینجا خونه خودته منم که همیشه در اختیار توام قول بده منو تنها نذاری ای کاش میشد شبها هم بیای اینجا ؟مهشید رو به خودم فشار دادم وبهش گفتم هیچ موقع تنهات نمی ذارم . مهشید منو بدرقه کرد و ازدر آپارتمانش اومدم بیرون . باورم نمیشد با کسی که تا دیروز نمی شناختمش یه روزه اینقدر با هم صمیمی بشیم. بااحتیاط وترس ولرز از درساختمون اومدم بیرون ، همش میترسیدم یکی منو ببینه . خلاصه اونروز بالاخره برگشتم خونه، با کلی تجربیات جدید . همش توفکر شیلای خوشگلم ومهشید عزیزم بودم پیش خودم میگفتم نکنه همه اینا مثل یه خواب بوده و دیگه تکرار نشه اما حرارت وگرمای شیلا و مهشید که هنوز توی وجودم اونو بخوبی احساس میکردم به من میگفت که این تازه شروع کاره .

آبجی کوچولوی حشری من قسمت اول سلام. من علی هستم بیست سالمه ما یه خانواده سنتی و مذهبی پنج نفری هستیم، پدرم که کارمند بازنشسته است، مادرم، من ودو خواهر که مریم بیست و پنج سالشه ازدواج کرده ودر شهر دیگه زندگی میکنه ودیگری سارا که پانزده سالشه وته تقاری و عزیز دردونه خانواده هست، خونه ی ما یه خونه ی کوچیک دو طبقه که بالا فقط یه اتاقه که برای منه و بقیه زندگیمون طبقه پایینه، پدر ومادرم چون شاغل نیستن معمولا زیاد مسافرت میرن ومن و سارا رو تو خونه تنها میزارن دراین مواقع سارا به خاطر اینکه شبها از تنهایی میترسه میاد توی اتاق من میخوابه. ماجرایی رو که میخوام براتون بگم: مربوط میشه به یک سال پیش تابستون که بابا و مامانم برای یک هفته رفته بودن مشهد، من و سارا خونه تنها بودیم، بعد از خوردن شام کمی احساس خستگی میکردم، رفتم اتاقم تلویزیون رو روشن کردم و رختخوابم رو جلوش پهن کردم و دراز کشیدم، کمی بعد خوابم برده بود تا اینکه با صدای آهنگ بلند تلویزیون بیدار شدم نگاهی به ساعت انداختم “یازده” بود و دو ساعتی میشد که خوابیده بودم، سرمو برگردوندم ببینم که اگه آبجیم خوابیده تلویزیون رو خاموش کنم، با صحنه ای مواجه شدم که مسیر زندگیم رو دگرگون کرد، سارا رو به بالا بصورت طاقبازخوابیده بود و دامنش از روی پاهاش سر خورده بود روی شکمش و رونهای لختش مونده بود بیرون، با دیدن این صحنه خواب از سرم پرید، اولین باری بود که رونهای توپول و خوش تراش آبجیم رو لخت میدیدم چون پدر و مادرم مذهبی هستند، همیشه توی خونه ما پوشش ها نسبتأ بسته ونرمال بود، حتی با وجود اینکه سارا از دید خانواده هنوز بچه به حساب میامد ولی به خاطر پایین تنه وباسن توپولش مادرم اجازه نمیداد لباسهای تنگ و بدن نما بپوشه و همیشه دامن گشاد تنش میکرد، اول خواستم روش رو بپوشونم ولی یه حس کنجکاوی مرموزی مانع از این کارم شد، کم کم شهوت وجودم رو گرفت و کیرم سیخ شد طوری که دهنم کاملا خشک شد، از یه طرف اینکه با دیدن بدن خواهرم شهوتی شده بودم عذاب وجدان داشتم و از طرفی وسوسه و ولع عجیبی برای دیدن بدنش وجودم رو گرفته بود. با خودم گفتم: سارا که خوابه برم نزدیکتر بدنش رو ببینم، آروم خزیدم سمتش و سرمو بردم پایین پاهاش که با دیدن صحنه ای کاملا خشکم زد، شورت نپوشیده بود وکوسش از لای پاهاش دیده میشد، دیوونه شده بودم دیگه عقلم اصلا کار نمیکرد، لبه دامنش روی رونهاش بود ومانع از دیدن کامل کوسش میشد ، آروم وبا ترس و استرس دستم رو بردم جلو و با کلی زحمت و دقت گوشه دامنش رو جمع کردم روی شکمش، دیگه همه چیز جلوی چشمهام بود، کوسی سفید توپول با چاکی کوتاه وبهم چسبیده با موهایی کم پشت با فرهای ریز. کاری رو شروع کرده بودم که هر چقدر جلوتر میرفتم حس میکرم برگشتش ممکن نیست، یه نگاه به صورتش انداختم آرام و غرق خواب بود، میدونستم که خوابش خیلی سنگینه، بخاطر این موضوع مادرم همیشه باهاش دعوا داشت و میگفت: دنیا روسیل ببره تورو خواب میبره، تصمیم گرفتم با انگشتام کوسشو لمس کنم دستمو با ترس و استرس بردم جلو ونوک انگشت اشاره ام رو با احتیاط گذاشتم بالای کوسش وآروم طوری که اصلا فشاری وارد نمی کردم به طرف پایین وروی چاک بهم چسبیده کوسش کشیدم، این حرکت رو تکرار میکردم و با دست دیگه ام کیر شق شده ام رو می مالیدم، از شدت شهوت بی اختیار انگشتم روآوردم تودهنم بووطعم خوب کوسش فضای دهنم روپر کرد ودیوانه وار شروع کردم به مکیدن انگشتم، کم کم دهنم از خشکی در آمد

ابجی کوچولوی حشری من قسمت دوم باز یه نگاهی به صورت سارا انداختم آروم خوابیده بود، آب دهنم رو جمع کردم روی دو انگشتم وآروم بردم روی کوسش وبا احتیاط زیاد شردع کردم به بالا پایین کردن روی چاک بهم پیوسته اش، آب دهنم کوسش رو لیز کرده بود و انگشتم به آسانی و بدون اصطکاک روی چاکش لیز میخورد با ادامه کارم کم کم لبه های کسش از هم جدا شد طوری که قسمتی از انگشتم لای چاکش قرار میگرفت، غرق در حال بودم که سارا حرکتی کرد سریع دستم رو کشیدم عقب و خزیدم توی رختخوابم، یه تکانی به بدنش داد و به بغل چرخید. بعد چند دقیقه که دیدم خبری نشد، سرمو آروم بلند کردم پشتش به طرف من بود پاهاش رو جمع کرده بود تو شکمش و کوپل های سفید باسنش افتاده بود بیرون، دوباره خزیدم جلو نشستم پایین باسنش خم شدم و سرم رو بردم جلوتر ، وایــــــیــــی سوراخ کونش با هاله خوشگل قهوه ای رنگش جلوی چشمم بود و کوس توپولش از لای رونهای صاف وصیقلی اش بیرون زده بود، موقعیت جدید برایم دلپذیرتر و خوشایندتر بود چون هم کوس وکون خوشگلش رو باهم داشتم، هم اینکه پشتش قرار داشتم دیگه صورتش سمت من نبود، برای همین ترس و استرسم یه مقداری کمتر از قبل بود، انگشتم رو بردم طرف کونش سر انگشتم روخیلی آروم گذاشتم روی سوراخ کونش به آرامی و با احتیاط شروع کردم به مالیدنش، از شدت شهوت دیوونه شده بودم و کیرم حسابی شق کرده بود، آب دهنم روجمع کردم روی دوانگشتم و بردم روی کونش و به مالیدن ادامه دادم کم کم فشارانگشتم رو کمی بیشتر کردم یواش یواش سوراخ کونش باز و بازتر میشد طوری که نوک انگشتم توی گودی سوراخش فرو رفته بود و رطوبت کونش رو با نوک انگشتم کاملا حس میکردم، شهوت تمام وجودم رو گرفته بود وعقلم از کار افتاده بود، دستم رو بردم روی کوسش و نوک انگشتم رو گذاشتم روی چاکش و به آرامی حرکت دادم، دیگه کوسش خیس خیس بود ولبه هایش ازهم باز شده بود، کم کم آبش سرازیر وکاملا لزج شد، انگشتم به آسانی بدون هیچ اصطحکاکی لای چاکش سر می خورد، پس از مدتی ادامه دادن ناگهان لرزشی در بدن سارا حس کردم و همزمان مایعی گرم و لزج از کوسش خارج شد و سطح انگشتم رو فرا گرفت. یک آن به خودم آمدم واسترس وجودم رو فرا گرفت، تازه فهمیدم سارا بیداره و لرزش بدنش و تحرکات وترشحات کوسش به خاطر به ارگاسم رسیدنشه، بشدت نگران شدم درچشم بهم زدنی شهوتم پرید وبدنم سرد وکرخت شد سریع رفتم عقب وخزیدم تو رختخوابم پتو رو کشیدم روی سرم، منتظر این بودم که هر آن سارا پتو رو از روی سرم بکشه وتوف کنه تو صورتم و بهم بگه خجالت نمی کشی با خواهر خودت حال میکنی ! چند دقیقه ای با نگرانی واضطراب سپری کردم ولی خبری نشد کمی جرأت پیدا کردم و آرام سرم رواز زیر پتو بیرون آوردم و نگاهی به طرف سارا انداختم، هیچ تکانی نخورده بود کمی آرام شدم و از نگرانییم کاسته شد و به این نتیجه رسیدم که اگه قرار بود چیزی بگه تا الان میگفت، ازاینکه ماجرا به خیر گذشت وهم یه حالی با خواهرم کرده بودم که درهیچ چند سکسی که پیش ازاین با دیگران داشتم این لذت رو نداشتم خوشحال و راضی بودم. صبح روز بعد وقتی چشمام روباز کردم دیدم ساعت نه و نیم شده نگاهی به بغل انداختم سارا بیدارشده و رختخواب شو جمع کرده و رفته بود پایین بلند شدم رختخوابم رو جمع کردم، به خاطر کارهایی که شب کرده بودم، سختم بود که باهاش روبرو بشم، به هر ترتیبی بود اومدم پایین وسارا رو دیدم که از حموم دراومده لباسهاشو شسته و می بره پهنش کنه، یه تاپ قرمز کوتاه و چسبون که سینه های کوچیکش و تیزی نوکش رو کاملا نشون میداد با یه شلوار مخملی تنگ و چسبون فاق کوتاه سفید با گلهای قرمز تنش کرده بود که باسن توپولش بزور توش جا میشد، با اینکه تا جای ممکن بالا کشیده بود و خشتکش لای کوپولهاش فرو رفته بود باز فاقش به کمرش نمیرسید، از دیدنش با این تیپ ولباس تعجب کردم، همانطور که پیش تر گفتم اصلا توی خونه ی ما چنین پوششی معمول نبود و پیش ازآن هرگز با اون تیپ ندیده بودمش، پیش خودم فکر کردم که شاید سرزده اومدم پایین، غافلگیر شده وقت نکرده لباسهای معمولش رو بپوشه

ابجی کوچولوی حشری منقسمت سومبرای اولین بار بود که زیبایی و خوش فرمی بدنش رو میدیدم، آبجی کوچولوی من برای خودش حسابی خانومی شده بود وبدنش گل انداخته بود: باسنی با کوپل های توپول و خوش فرم که قوس جهش واری به عقب داشت و کمری باریک وکوسی توپول و پوف کرده که برجستگی اغراق آمیزش ازلای رونهای گوشتی وکشیده اش خودنمایی میکرد وسینه هایی کوچیک وهلویی بدون نیاز به سوتین برای ایستادن، بارها شنیده بودم که آبجی مریم و دخترهای فامیل جنیفر لوپز صداش میکردن و میان شوخیها و صحبتهای جمع دخترونه شون بهش میگفتن: از بچگی دوکون باز کردی، نکنه بزرگ شدی میخوای فروشگاه بزنی؟ تازه معنای حرفهاشون رو درک میکردم! چشم تو چشم شدیم سنگینی خاصی توی نگاهش بود که نشان از مهجوری وشرمش بود هر دو حس مشابهی داشتیم، سلام کرد گفتم: خوبی پاسخ داد: آره داداشی، رفتم نشستم گوشه ای و زیر چشمی می پاییدمش و از دیدن اندامش لذت میبردم، بعد از اینکه لباسهاشو روی سبد رخت آویز گوشه پذیرایی پهن کرد رفت جلوی آینه تمام قد پذیرایی وایستاد چرخی به تنش داد و توی آینه نگاهی به اندامش انداخت و برگشت رفت آشپزخونه، تازه فهمیدم که قرار نیست چیزی عوض بشه و با پوشیدن این لباسها میخواد توجه منو به خودش جلب کنه، هنگام تدارک سفره صبحونه با هر نشست و برخاستن و یا چند قدم راه رفتن شلوارش از پشت سر میخورد پایین و کوپول ها و فرغ باسنس بیرون میزد و برای اینکه کاملا از باسنش پایین نیفته، مجبور میشد تند تند شلوارش رو بالا بکشه، از حرکاتش کاملا معلوم بود که از پوشش غیر طبیعی اش هیجان زده هست و استرس داره، موقع خوردن صبحونه برای اینکه باهام چشم تو چشم نشه همش سرش به پایین بود، خیلی دلم میخواست حداقل تا وقتی که تنها هستیم، با اون تیپ جدید ببینمش، برای نشون دادن رضایت و علاقه ام و تشویقش به ادامه کارش، هنگام خارج شدن از خونه با هر سختی بود به خودم جرأت دادم و نیشکون کوچیکی از لپش گرفتم و بهش گفتم: راستی این لباسها خیلی بهت میاد! لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت، با توجه به آی کیو بالایی که ازش سراغ داشتم، مطمئن بودم که کاملأ متوجه منظورم شد، خداحافظی کردم واز خونه خارج شدم، تمام روز فکرم پیش سارا و اندام واستیل سکسی اش بود، مثل یه آدم معتاد به هیچ چیز فکر نمی کردم جزاینکه لحظه شماری میکردم تا دوباره شب بشه و بتونم باهاش حال کنم. عصر وقتی برگشتم خونه همانطور که انتظار داشتم، جمله ای که صبح به آبجیم گفته بودم کاملأ کار خودش رو کرده بودسارا جسورانه یه ساپورت مشکی بسیار نازکی تنش کرده بود، چنان نازک بود که پوست روشن رونهای گوشتی اش و ریزترین نقش و نوشته های روی شورت قرمزش از زیر آن کاملا پیدا و یه تاپ زرد رنگ تنگ که برجستگی نوک سینه های بدون سوتین اش کاملا مشهود بود، بیش از دیدن استیل جذاب و تمام سکسیش، اینکه میدیدم آبجی کوچولوی من که مادرم با این استدلال که اون هنوز بچه هست وچیزی از شهوت نمیفهمه ما رو باهم تنها میگذاشت، آنچنان درآتش شهوت می سوزه که با هر بهانه ای جلوی چشم من مانور میده که اندامش رو نشونم بده و با نوع حرکات بدنش ولمبوندن باسنش و با عشوه گریهای اغوا کننده اش تلاش میکرد منو تحریک کنه، کفم بریده و از خود بیخود شده بودم، چون میدونستم از توجه و نگاه من به اندامش لذت می بره، برای تحریک هر چه بیشترش، به طرزی که کاملا ببینه و متوجه بشه آشکارا زول زدم به باسنش و هر طرف حرکت میکرد با چشمهام تعقیبش میکردم و برای اینکه کیر شق کرده ام رو ببینه، به بهانه تماشای فیلم، به پشت و بصورت پا باز جلوی تلویزیون دراز کشیدم، کیرم رو به بالا سیخ شده بود و به شلوارم فشار میاورد، با دیدن کیرم چنان حشری شده بود که شهوتش از چهره اش میبارید و چشم ازش برنمیداشت، هردومون دراوج شهوت بودیم و هدف مشترکی برای کارهامون داشتیم ولی جسارت بیانش رو نداشتیم. دیگه طاقتم سر اومده بود، با اینکه ته دلم دوست نداشتم آبجیم در سن نوجوانی سکس رو تجربه کنه، ولی با این توجیه که اگه من ارضاعش نکنم، با این حشر افسار گسیخته ای که داره، نمیتونه خودش رو کنترل کنه و با کسی دیگه سکس میکنه، خودم رو قانع کردم، اما واقعیت این بود که سکس با آبجی کوچولوی خودم چنان کشش و لذتی برایم داشت که با سکس کردن با تمام دختران دنیا عوض نمیکردم، تصمیم گرفتم که شب بکنمش، بعد از خوردن شام رفتم بالا، سی دی فیلم سکسی داشتم که مردی دختر نوجوان هم سن وسال سارا رو از کون میکرد

ابجی کوچولوی حشری منقسمت چهارماز کمدم درآوردم و انداختم توی دستگاه و آماده کردم، رختخوابم رو پهن کردم دراز کشیدم ومنتظرش شدم ، فکرم مشغول صحنه های دیشب بود و برای تکرار آن لحضه های خوش لحضه شماری میکردم، حدود یک ساعتی گذشت تا اینکه صدای پاهاش رو شنیدم که از پله ها بالا میومد، سریع سی دی رو روشن کردم و به بغل چرخیدم ودستهام رو گذاشتم جلوی صورتم طوری که صورتم پوشونده بشه وبتونم ازلای دستهام ببینمش و خودمو زدم به خواب، درو باز کرد اومد تو، با گوشه چشمم از لای انگشتهام نگاهش میکردم، با دیدن فیلم سوپر با تعجب نگاهش رو سمت من کرد، سریع چشمهام رو بستم، کمی بعد با احتیاط چشمهام رو باز کردم، پشت به من جلوی تلویزیون خشکش زده بود وغرق در تماشای فیلم بود، لباسهاشو عوض کرده بود و یه دامن مشکی بلند و یه بلوز سفید تنش بود، چند دقیقه ای بعد رختخوابش رو جلوی تلویزیون درنیم متری من و نزدیکتر از شبهای معمول پهن کرد و دراز کشید، در حالی که به تلویزیون ذول زده بود و شهوت از چهره اش میبارید، سریع دکمه های پیرهنش رو باز کرد و دامنش رو جمع کرد روی شکمش و دستشو برد لای پاهاش روی کوسش و دست دیگه اش رو روی سینه هاش گذاشت و شروع کرد به مالیدنشون، لبه های پیرهنش از دو طرف بدنش روی زمین افتاد، بالا تنه اش لخت وباز بود و سینه های کوچیکش با وقار خاصی رو به بالا ایستاده بود، سینه های هلویی با نوک های تیز و با هاله ی قهوه ای آبجی کوچولوم جلوی چشمم بود، دلم می خواست اونها رو به دهنم میگرفتم و می مکیدم تا تمامش توی دهنم جا بشن، کم کم نفسهاش تند تر وعمیقتر میشد و ناله ی خفیفی با صدای نفسهاش توأم شده بود، چرخید به بغل به صورتی که پشتش به من بود دولا شد و پاهاش رو جمع کرد روی شکمش، کوپل های توپول باسنش وکوس وکون نازش جلوی چشمم بود، آب دهنش رو با انگشتش روی سوراخ کونش مالید وانگشت اشاره اش رو با چند دور مالیدن دورش فرو کرد تو وشروع کرد به عقب جلو کردن کمی بعد انگشتش دومش رو هم اضافه کرد، خیلی دلم میخواست برم جلو و بغلش کنم کیر شق شده و ورم کرده ام رو به جای انگشتهای ظریفش تا ته فروکنم توی کونش وتا مرز جر خوردنش ادامه بدم تا هم آبجیم از پرشدن کونش با کیر لذت ببره، هم کیر من از خفهگی در تنگنای کونش کمی آروم بگیره ولی خودم رو کنترل میکردم. بعد از کلی ور رفتن با کونش، دستشو برد روی کوسش و با حرکات تند شروع کرد به مالیدن و چند لحظه بعد با لرزش بدنش همراه با چند ناله به ارگاسم رسید و بلند شد از اتاق رفت بیرون و چند دقیقه بعد برگشت تلویزیون رو خاموش کرد و سر جاش پشت به من دراز کشید. حدود نیم ساعتی گذشت خیز برداشتم ونزدیکش شدم نگاهی به چهره اش انداختم، چشمهاش بسته بود، خواب یا بیدار بودنش برایم مهم نبود و دیگه ترس ونگرانی شب پیش رو نداشتم، چون میدونستم خیلی دوست داره باهاش حال کنم و واکنشی نشون نخواهد داد، پشتش دراز کشیدم دستم رو دور کمرش حلقه کردم وخودم رو چسبوندم بهش، کم کم دستم رو بردم روی سینه هاش، پس از مدتی که دیدم واکنشی نشون نمیده، دکمه های پیرهنش رو باز کردم آروم آروم شروع کردم به مالیدن سینه های کوچیکش که مثل سنگ سفت شده بود و نشون میداد که بیداره و غرق در شهوته، برای کردن کونش بیتاب بودم، دامنشو کشیدم بالا کوپل ها و کوس و کون خوشگلش نمایان شد، آب دهنم رو با انگشتهام دم کونش گذاشتم شروع کردم به مالیدنش و کم کم فشار دادم تا رفت تو، انگشتم رو داخل کونش عقب جلو می کردم و میچرخوندم، انگشت دومی روهم کردم تو وادامه دادم، کونش حسابی از هم باز شده بود وانگشتهام به راحتی و توش حرکت میکرد، دیگه وقتش بود که کیرم رو بکنم تو، سر کیرم رو با آب دهنم خیس کردم و چسبوندم دم سوراخش و کم کم فشار دادم، مقداری از کلاهک کیرم داخل کونش جای گرفته بود که سارا باسنش رو کشید جلو، فهمیدم دردش اومد، مدتی کیرم رو مالیدم روی سوراخش وعقب جلو کردم و دوباره فشار دادم باز خودش رو کشید جلو، چندین بار این حرکات رو تکرار کردم ولی تا فشار میاوردم خودش رو میکشید جلو

خواهر کوچولوی حشری من قسمت پنجمخواستم محکم بگیرمش نگهش دارم وکیرم رو سریع بکنم تو، ولی از ترس اینکه که کونش پاره بشه منصرف شدم ، فکری به نظرم رسید، بلند شدم سریع رفتم پایین در یخچال رو باز کردم اسپری دندون(لیدوکائین) و یه سوسیس و یه تخم مرغ برداشتم شکستم وسفیده شو ریختم توی لیوان خواستم از پله ها بالا برم متوجه سایه سارا شدم که لای در نیمه بازاتاق ایستاده بود، حدس زدم کنجکاو شده بود بدونه که من چیکار میکنم، رفتم بالا سرجاش بود انگار که ساعتهاست خوابیده، نشستم پشتش و لیدوکایین رو روی سوراخ کونش اسپری کردم و کمی صبر کردم تا اثر کنه، سر سوسیس رو کردم توی لیوان و چرخوندم تا کاملا آغشته سفیده تخم مرغ شد و گذاشتم دم کونش با چند حرکت چرخشی کم کم فشار دادم، عضلات باسنش رو منقبض کرد معلوم بود که دردش میاد ولی لیزی تخم مرغ موثر بود وبا فشار بیشتر سر سوسیس همراه با ناله ی خفیف سارا رفت تو، آرام آرام تا نصفه کردم تو پس از مدتی مکس، که توی کونش جا گرفت عقب جلو کردم و یواش یواش حرکاتم رو تندتر کردم وادامه دادم، درش آوردم دوباره با تخم مرغ لیزش کردم گذاشتم دم سوراخش و با کمی فشار به راحتی لغزید تو، سارا آرام بود و معلوم بود که لیدوکایین کار خودش رو کرده و دیگه دردی نداره، وقتی سوسیس رو بیرون می کشیدم کونش باز میموند و قرمزی داخلش دیده میشد، چندین بار این حرکت رو تکرار کردم، مایع سفیدی از کف تخم مرغ دور سوراخش جمع شده بود، زمانش بود که کیرم رو امتحان کنم که از سوسیس کلفت تر بود، البته مشکل اصلی کلاهک کیرم بود که کمی بزرگتر از استاندارد بود، لیوان رو برداشتم با انگشتهام مقداری از مایع سفیده رو مالیدم روی کونش و بعد کیرم رو کردم توی لیوان حسابی آغشته اش کردم و دراز کشیدم پشتش سر کیرم رو گذاشتم روی سوراخش و کم کم فشار دادم قسمت تیزی و باریک سرش فرو رفت، چیزی نمونده بود کلاهک کیرم از تنگنا رد بشه فشار رو بیشتر کردم ولی سارا باز باسنش رو کشید جلو بیچاره تقصیری نداشت، برای اولین بار بود که کونش، کیر رو تجربه میکرد، چهارده سال بیشتر نداشت و بهش فشار زیادی میومد، چند دقیقه ای کیرم رو دم سوراخش مالیدم و دوباره فشار دادم، باز خودشو کشید جلو، منم خودم رو کشیدم جلو، فشار رو ادامه دادم، دوباره رفت جلوتر من هم رفتم، هرچقدراون جلوتر میرفت منم میرفتم وفشارو بیشتر میکردم، دیگه صبرم لبریز شده بود ومی خواستم هر طور شده کیرمو بکنم تو کونش، دستم رو جلوی شکمش اهرم کردم ومانع از جلو رفتنش شدم، فشار رو بیشتر کردم، سر کیرم به تنگ ترین جا رسیده بود، ناله سارا دراومد: اووهیـــــیـــــی اووهیـــــیـــــی اووهیـــــیـــــی، غرق در شهوت بودم و به هیچ چیزی جز کردن کیرم تو کونش فکر نمیکردم، میدونستم که اگه کار رو تمام نمیکردم، دیگه باید تا آخر عمرم در حسرت کردن کون توپول و نازش می موندم و تازه آبجیم هم برای همیشه از لذت اینکه کونش با کیر پر بشه محروم میشد، چون چشمش میترسید و دیگه هرگز راضی به این کار نمیشد، یه فشار سریع دادم و کلاهک از تنگنا رد شد رفت تو، ناگهان سارا خیزی زد و خواست بلند بشه محکم گرفتمش ونگذاشتم تکون بخوره، ناله هاش بلندتر شده بود و با گریه آمیخته شده بود: اوه ه اوه ه اویــــــیــــــی اوه ه اوه ه اویــــــیــــــی ، دیگه فشاری ندادم و درهمان حالت بدون حرکت چند دقیقه نگهش داشتم تا کونش کمی جا باز کرد و دردش آروم شد، دستم رو بردم روی کوسش وایــــیـی انقدر آبش اومده بود که همه جاش خیس خیس بود، انگشتم رو گذاشتم روی چاک کوسش شروع کردم به لمس و بازی کردن با چوچولش وهمزمان آروم آروم کیرم رو فشار دادم، کم کم میرفت تو، وایــــــــیــــــی که چقدر داغ و تنگ بود کیرم داشت از شدت فشار خفه میشد، با فشار بیشتر سارا یه تکونی خودش داد، فهمیدم که دیگه بیشتر ازاین جا نداره، تقریبأ کمی بیشتر از نصف کیرم داخل کونش بود، دیگه بیشتر فشار ندادم و آرام آرام عقب جلو کردم، وای خدا به آرزوم رسیده بودم و رویام به حقیقت پیوسته بود، بلاخره داشتم آبجی کوچولوی خوشگلم رو می کردمش و کیرم کون تنگ و داغش رو پر کرده بود، سارا دیگه آرومتر شده بود و داشت لذت میبرد، کونش آب انداخته و لیزتر شده بود وحرکت کیرم کمی روانتر شده بود، به حرکتم سرعت دادم، کمی بعد کیرم رو درآوردم و دوباره گذاشتم روی سوراخش و آروم فشار دادم، با ناله خفیف سارا رفت تو، چندین بار این حرکت رو تکرار کردم، دیگه کونش باز شده بود و کیرم راحت میرفت تو

خواهر کوچولوی حشری منقسمت ششمشروع کردم به تلمبه زدن وهمچنان چوچولش رو میمالیدم، رفته رفته نفسهای سارا تندتر و بلندتر شد و به ارگاسم رسید، سرعت کیرم رو بیشتر کردم، به اوج شهوت رسیده بودم، حس کردم داره آبم میاد با چند حرکت سریع آبم رو با فشار توی کونش خالی کردم و بیحال افتادم، کمی بعد بلند شدم دامنش رو کشیدم روی پاهاش واتاق رو جمع جور کردم رفتم دستشویی و برگشتم رفتم تو رختخواب. صبح وقتی چشمهامو باز کردم به ساعت روی دیوار نگاهی انداختم ده و ربع بود، آبجیم زودتر از من بیدار شده بود و رفته بود پایین، رختخوابم رو جمع کردم رفتم پایین، سارا توی آشپزخونه مشغول بود دامنش رو درآورده بود و لباسهایی که دیروز تنش بود رو دوباره پوشیده بود، سلام کرد، گفتم: سلام خانومی، خوبی؟ بدون اینکه به چشمهام نگاه کنه گفت: مرسی، بسیارهیجان زده به نظر میرسید، حس کردم با وجود دردی که تحمل کرده بود از اتفاقات دوشب گذشته راضیه و لذت برده، تمام روز تو این فکربودم که چه جوری سرحرف رو باز کنم و کاری کنم که رومون بهم باز بشه، دوست داشتم آشکارا وبی پرده با هم حال کنیم، ساعت سه بعد ازظهر از چرت بعد از ناهار بیدار شدم رفتم پایین دیدم سارا گوشه ای کز کرده و گریه میکنه، نگران شدم ازش پرسیدم: چی شده گفت: که دلم واسه مامانم تنگ شده! موقعیت رومناسب دیدم رفتم نشستم کنارش و دستم رو انداختم دور گردنش چند تا بوسش کردم و به صورتی که در حالتی بین نشستن و خوابیدن به پشتی تکیه داده بودم پاشو گرفتم و کشیدمش بغلم طوری که باسنش روی کیرم قرار گرفت وپستونهای کوچیکش به سینه ام چسبید، شروع کردم به قربون صدقه رفتن و بوس باران کردنش: الهی من قربون آبجی خوشگل وناز خودم برم، حیف نیست چشمهای به این خوشگلی گریه کنن، با ناز و نوازشهای من کم کم لبخند جای گریه را گرفت، گفت: داری هندونه زیر بغلم میزاری، مگه من خوشگلم؟ چند تا بوسش کردم و گفتم: هم خوشگلی و هم خوش استیل، لبخندی زد و گفت: اوه اوه خوش استیل! دیدی گولم میزنی، از کی تا حالا خوش استیل شدم؟ چطور تا الان چیزی نگفته بودی؟ چند تا بوس دیگه ازش گرفتم و گفتم : تقصیر خودته، تازه با پوشیدن این لباسها استیلت رو نشونم دادی! گفت: خب من خیلی دوست دارم همیشه اینجوری بپوشم ولی مامان نمیزاره، میگه دامن پات کن با دستم زدم روی باسنش وگفتم: قربونت برم آخه مامان میدونسته استیل بچه اش چقدر نازه، حالا که مامان نیست هرجوری که دوست داری بپوش، خودش رو لوس کرد و گفت: من دیگه بچه نیستم چهارده سالم شده ها. شهوت وجودم رو گرفته بود، به بهانه گرفتن بوس بزرگ، لبهام رو چسبوندم گوشه لبهاش و میک زدم، چنان از کارم خوشش اومد که لب پایینش رو کرد توی دهنم، بعداز کلی خوردن لبهاش، گفتم: دوست داری ماساژت بدم، تا اعصابت آروم بشه؟ دیگه فرصت ندادم چیزی بگه گفتم: دراز بکش، مثل اینکه منتظر حرفم باشه سریع روی شکم خوابید، زانوهام رو از دو طرف بدنش زدم زمین و نشستم روی باسنش وشروع کردم به مالیدن پشتش، کمی بعد گفتم: اینجوری نمیشه و تاپش رو دادم بالا و به ماساژ ادامه دادم، بدون هیچ حرف وعکس العملی دراز کشیده بود، دستهام رو از دو طرف بردم زیر بدنش و سینه های کوچیکش رو گرفتم توی دستهام و مالیدمشون، کم کم اومدم پایین تر و رسیدم روی کمرش، پرسیدم: میخوای ساپورتت رو بکشم پایین تر؟ با تکان دادن سرش تأیید کرد وباسنش رو کمی از زمین بلند کرد، شورت وساپورتش رو با هم تا زانوهاش پایین کشیدم، باسن سفید و توپولش جلوی چشمهام نمایان شد، بی درنگ شروع کردم به مالیدنش، کم کم انگشتهام روم بردم لای کوپولهاش و نوک انگشتم رو گذاشتم روی سوراخ کونش و همزمان با مالیدن کم کم فشاردادم، دیگه سر انگشتم توی کونش فرو رفته بود و سارا آرام و بدون هیچ حرکتی غرق در لذت بود، پیرهنش رواز تنش درآوردم وچرخوندمش به پشت، چشمهاش رو بسته بود، خوابیدم روش و لبهاش رو گرفتم لای لبهام و شروع کردم به مکیدنشون وهمزمان سینه ها ش رو می مالیدم، سرم رو بردم رو سینه های کوچیکش واونها رو توی دهنم جا داده بودم و می مکیدم، کم کم رفتم پایین تر، وایـــــیــی…. کوس توپولش با لبه های به هم چسبیده اش جلوی چشمهام بود،

ابجی کوچولوی حشری من قسمت آخر موهای کم پشت خرمایی رنگش فرهای ریزی برداشته و بهم پیچیده بودن، شورت وساپورتش رو از پاش در آوردم و خزیدم لای پاهاش سرم رو بردم روی کوسش، زبونم رو گذاشتم پایین چاکش وآروم کشیدم به بالا وشروع کردم به لیس زدن، با ادامه کارم یواش یواش لبه هایش از هم باز شد و ترشحاتش رفته رفته بیشتر و بیشترمیشد، نوک زبونم رو روی چوچول کوچولوش گذاشتم و با حرکت های ریز زبونم تحریکش میکردم و همزمان انگشتم رو فرو کرده بودم توی کونش و عقب جلو می کردم، نفس های سارا تند شده بود و کم کم صدای ناله هایش دراومده بود تا اینکه ناگهان همراه با لرزش بدنش به ارگاسم رسید و مایع گرم ولزجی روی زبونم رو گرفت، با تمام احساسم همه ترشحات کوس آبجی خوشگلم رو به دهنم کشیدم. لخت شدم و روی زانوهام نشستم پاهاش رو گرفتم کشیدمش جلوتر تا باسنش روی پاهام قرار گرفت سر کیرم رو گذاشتم روی کوسش و مالیدم لای چاکش که حسابی آب انداخته بود ولیزلیز بود تاحدی که پشمهای کم پشت دورش خیس شده و به کوسش چسبیده بودن، سر کیرم رو چسبوندم روی سوراخ کوسش و با احتیاط فشار دادم تا حدی که کلاهکش فرو میرفت، میکشیدم عقب ودوباره فشار میدادم، ناله های سارا بلند شده بود، آب دهنم رو ریختم روی کیرم و دم سوراخ کونش گذاشتم و با چند بار مالیدن دورش فشار دادم، سارا حرکتی به تنش داد و گفت: نه داداشی اونجا نکن، گفتم: چرا مگه دوست نداری؟ گفت: دوست دارم، آخه دردم میاد!….. خب از جلو بکن، گفتم: نه جلو نمیشه، بکارتت پاره میشه، با لحن کودکانه وملتمسانه ای گفت: مگه چی میشه، من که به هیچ کی نمیگم، من دوست دارم از جلو بکنی، گفتم: نه!…… دیوونه شدی، بکارتت رو باید وقتی ازدواج کردی شوهرت پاره کنه، قول میدم اگه دردت اومد دیگه نکنم، باشه؟ گفت: پس یواش بکنی ها دوباره کیرم رو گذاشتم دم سوراخش و آروم آروم فشار دادم، صدای ناله اش دراومد: اوهـــیـــــــیی….. دردم میاد!… سریع پریدم از تو یخچال شیشه روغن زیتون رو برداشتم و برگشتم، کمی از روغن رو سر کیرم و روی سوراخ کونش ریختم و گفتم: اگه خودت رو شل کنی دیگه دردت نمیاد ودوباره کیرم رو گذاشتم دم کونش و سریع فشار دادم رفت تو، ناله سارا دراومده بود: اوهـــیـــــــیی….، اوهـــیـــــــیی…..کمرش رو با دستهام گرفتم وگفتم: دیگه تموم شد، تکون نخور الان دردت میخوابه و مدتی صبر کردم تا آروم تر شد، پرسیدم: حالا اجازه میدی؟ با صدای توأم با ناله گفت: یواش یواش بکن!… آروم آروم کیرم رو به حرکت در آوردم وعقب جلو کردم، کم کم کونش آب انداخته و لیز شد، به حرکتم سرعت دادم، کمی بعد کیرم رو درآوردم و دوباره کردم تو، چندین بار این حرکت رو تکرار کردم، کونش باز شده بود و کیرم راحت میرفت تو، برش گردوندم و به شکم خوابوندمش یه متکا گذاشتم زیر شکمش تا باسن توپولش اومد بالاتر و کوپولهاش از هم باز شد، پایین باسنش زانو زدم و سر کیرم رو فرو کردم توی کونش، دراز کشیدم روش و شروع کردم به تلمبه زدن، صدای ناله های بلندنش حسابی تحریکم میکرد، کم کم به اوج شهوت رسیده بودم، سرعت کیرم رو بیشتر کردم تا اینکه حس کردم آبم داره میاد با چند حرکت سریع آبم رو توی کونش خالی کردم و بیحال افتادم، کمی بعد بغلش کردم و چند تا بوسش کردم و گفتم: قربونت برم دوست داشتی؟ خودش رو لوس کرد و گفت: آره ولی دردم میاد!…. پس از حدود نیم ساعتی که بغلش کرده بودم قربون صدقه اش میرفتم و اون کلی خودش رو برام لوس کرد، بلند شد و لباسهاش رو برداشت و رفت حموم، با دیدن باسن توپول و سکسیش که موقع حرکت می لمبوند، دوباره شهوتی شدم و کیرم سیخ شد، بلند شدم و رفتم داخل حموم، زیر دوش ایستاده بود و تنش رو آب میگرفت، دستم رو گذاشتم روی کوسش و گفتم: میخوای بخورمش؟ گفت آره شیر آب رو بستم وچهار زانو لای پاهاش نشستم، دهنم رو باز کردم و کوسش رو کامل گرفتم دهنم و شروع کردم به میک زدن ودستم رو از لای پاهاش بردم لای باسنش و انگشتم رو کردم توی کونش، با تمام توانم کوسش رو میک میزدم وانگشتم رو توی کونش میچرخوندم، صدای ناله اش در اومده بود وبا دستهاش سرم رو روی کوسش فشار میداد، بلند شدم وبرش گردوندم وچسبوندمش به دیوار کیرم رو گذاشتم روی سوراخ کونش، با لحن ملتمسانه ای گفت: نــــه… دردم میاد، گفتم: اگه خودت رو شل کنی دیگه دردت نمیاد، دهنم رو بردم نزدیک گوشش و آروم پرسیدم:حالا دوست داری بکنم؟ با حرکت سرش تأیید کرد، با یه فشار کیرم رو کردم تو، ناله اش بلند شد: اوهـــیـــــــیی، اوهـــیـــــــیی….. دستهام رو دور کمرش حلقه کردم و باسنش رو کشیدم عقب تر و شروع کردم به تلمبه زدن، کم کم سرعتم رو بیشتر کردم و بدون وقفه ادامه دادم تا اینکه ارضاع شدم و آبم رو توی کونش خالی کردم، بغلش کردم و چند تا بوس محکم ازش گرفتم وگفتم: قربونت برم خیلی دوستت دارم، تنم آب گرفتم واومدم بیرون. تا برگشتن پدر و مادرم از مسافرت، هر شب میکردمش و تا صبح توی یک رختخواب بغل هم میخوابیدیم بعد از آن هم هر بار که پدر و مادرم عروسی یا جایی میرفتن، سارا با پوشیدن سکسی ترین لباسها وطنازیها وعشوه گری های اغوا گرانه اش اشتیاق خود را برای سکس نشون میده، و من هم برای ارضاعش تمام توانم رو بکار می برم، در یک سال گذشته هر بار که با هم سکس کردیم، با وجود تمام توضیحات و هشدارهای من در مورد بکارتش باز ملتمسانه اصرار میکنه که از کوس بکنمش، تنها آرزویم اینه که روزی بتونم کوس نازش رو با کیرم پر کنم، با اینکه دلبستگی عمیقی بهش پیدا کردم و اون رو مال خودم میدونم و حتی فکرش که غیر از من کسی بهش دست بزنه و باهاش سکس بکنه، حسابی ناراحتم میکنه، دلم میخواد زودتر ازدواج بکنه تا من به آرزویم برسم، ولی آیا بعد از ازدواجش هم اشتیاقی برای سکس با من خواهد داشت؟؟؟

تهران۳۹همون موقع یکی اومد تو احترام نزامی گذاشت. و رو کرد به سروان گفت: بله قربان. سروان موسوی هم گفت: سروان قربانی این بچه پرو رو ببرم بازداشتگاه تا بعد بگم چه بلایی سرش بیارید. تا این رو گفت. سرم و آوردم بالا. که دیدم سروان قربانی هم یه نگاهی به من کرد. گفت: رجب تو اینجا چکار میکنی؟ گفتم: زهره تو خودت اینجا چکار میکنی؟ زهره گفت: خوب اینجا محل کارمه دیگه. سروان موسوی گفت: مگه این بچه پرو رو میشناسی؟ زهره هم گفت: بله قربان این شوهرمه. سروان موسوی گفت: مطمئنی؟ زهره هم خندید گفت: خوب شوهرم است مطمئنی چیه . گفت: اینکه میگه ۲۰ سالشه . زهره هم گفت: راست میگه ۲۰ سالشه. سروان گفت: پس چطور شوهر تو است. زهره گفت: این جونور هم من هم خواهر شوهرم محدثه که تویی بنیاد شهید کار میکنه. هر دوتامون رو صیغه کرده. سروان گفت: سیرمونی هم نداره دو تا صیغه کرده؟ زهره گفت: دو تا هم عقدی داره. بزاریش ده تا دیگه هم میگیره سیر مونی نداره جناب سروان. سروان موسی رو کرد به من گفت: حالا من با تو چکار کنم؟ گفتم:جون بچه هات کوتاه بیا دیگه. گفت: بچه ندارم. گفتم: جون شوهرت کوتاه بیا. گفت: شوهرم شهید شده. گفتم: جون سیبیلهات کوتاه بیا. که دوباره جوش آورد. گفت: بچه پرو باز مسخره بازی درآوردی؟ گفتم: غلط کردم. اسم کوچیکت چیه؟ گفت: چکار اسم کوچیک من داری؟ گفتم: بگو کار دارم. گفت: آسیه. گفتم: چه اسم خوشکلی داری. آسیه جون یه لطفی کن ما رو راه بنداز. از نظر مالی از خجالتت در میام. سروان گفت: مگه من دختر خالت هستم به اسم کوچیک صدا میکنی؟ بعدش یک بار دیگه به من پیشنهاد رشوه کنی. پوست سرت رو میکنم. گفتم: رشوه چیه میخواستم کادو بهتون بدم. گفت: کو کادوت . گفتم: حالا که ندارم. میگیرم میارم. آسیه رو کرد به زهره گفت: تو رو خدا این بچه پرو رو از اداره بنداز بیرون. که مغز سرم داره سوت میکشه. از بس با این کل کل کردم.زهره هم گفت: چشم قربان. بعد گفت: قربان وقت دارید یه عرضی خدمتتون داشتم. آسیه هم گفت: بگو و بعدش این جونور رو از اینجا بنداز بیرون. زهره هم جریان محدثه و آخوندی که مسئول کلاس قرآنشون بود رو تعریف کرد. آسیه هم گفت: از تمام والدینی که بچه هاشون کلاس قرآن میرن یه استشهاد جمع کن. منم با داداشم صحبت میکنم ببینم باید چکار کنیم. بعد من و زهره از اتاق جناب سروان اومدیم بیرون. دیدم همون سرکار فهیمی جلومون پشت میزه. فهمیدم این مسئول دفتر سروان موسوی است. به زهره گفتم: این آسیه چکاره است که منشی داره. که زهره خندید گفت: رئیس بخش زنان این منطقه تهران است و این هم منشی نیست مسئول دفترش است. سرکار فهیمی تا منو دید. گفت: جناب سروان چرا دستبندش رو باز کردی؟ گفتم: آزاد شدم. سرکار فهیمی گفت: امکان نداره. من نمیزارم جناب سروان رو بزنی و به این راحتی در بری. که یه دفعه دیدم درب اتاق سروان موسوی باز شد. زهره و سرکار فهیمی یک احترام نظامی گذاشتن. سروان موسوی رو کرد به فهیمی گفت: من میخواهم برم مرکز جلسه دارم. سرکار فهیمی هم گفت: چرا این بچه پرو رو آزاد کردید؟ سروان یه نگاهی به من کرد و گفت: این بچه پرو شوهر خانم قربانی است. بعد گفت: تو که چهارتا زن داری بعد بیا بفرسمت نظام وظیفه معافیت رو بگیری. منم کلی تشکر کردم. سروان رفتش. سرکارفهیمی گفت: یعنی واقعا تو شوهر خانم قربانی هستی؟ گفتم: بله خانم خوشکله. سرکار فهیمی روکرد به زهره گفت: ببین سروان قربانی شوهرت چی میگه. زهره گفت: چرا سرکار فهیمی رو اذیت میکنی؟ گفتم: خوب خوشکله. مگه حرف بد زدم. فهیمی گفت: مسخره میکنی؟ گفتم: مسخره چیه؟ خوب خوشکلی دیگه. گفت: راست میگی؟ گفتم: مگه شوهرت بهت نمیگه؟ زهره گفت: شوهر نداره. گفتم: چند سالشه؟ فهیمی گفت: ۳۰ سالمه. گفتم: اسمت چیه؟ گفت: مژده گفتم: خودم برات هزارتا شوهر پیدا میکنم. زهره خندید گفت: یکی پیدا کن بقیه اش طلبت. گفتم: منظورم همین بود. مژده گفت: واقعا راست میگی؟ گفتم: رجب میگه میکنم میکنه. مژده گفت: رجب کیه دیگه؟ زهره هم گفت: خود خرش است. حالا هم بیا بریم که جناب سروان برگرده پوستمون رو میکنه.بعد رفتیم تو حیاط پاسگاه. زهره یکی از راننده ها رو صدا کرد. گفت: این شوهر منو ببر خونه . مستقیم اومد خونه. رفتم تو اتاقمون. سمیه و نگار خونه بودن. هردوتاشون هم لخت تو بغل هم دیگه. داشتن از هم لب میگرفتن. تا من اومدم یه سلام کردم هر دوتاشون سلام کردن و بعد دوباره به کارشون ادامه دادن. منم رفتم تو اتاق شهلا تلفن رو برداشتم زنگ زدم به زیور. در مورد کار جنده خونه باش صحبت کردم. قرار شد بیاد رو در رو با هم صحبت کنیم. بعد خودم رفتم خونه بغلی. درب زدم شهین خانم درب رو باز کرد. تا من رو دید سلام و احوالپرسی کرد. بعد دست کرد تو یقه اش یه کلید بهم داد گفت: دیگه در نزنی. منم تشکر کردم رفتم سمت اتاقهای آقا حبیب. درب زدم . بازم کون لختی اومد. یه تیشرت تنش بود ولی پایین تنه هیچی نداشت. کیرش رو گرفتم و همینطور که باش بازی میکردم احوالپرسی هم کردم بعد گفتم: بچه ها رو جمع کن. قرار شریکم بیاد یه فکر برای کار و کاسبیمون بکنیم. تعارف کرد و با هم رفتیم تو. بعد همه رو صدا کرد اومدن. همون موقع صدای درب هم اومد شاهین رفت درب رو باز کرد. با زیور اومدن تو اتاق. زیور سلام کرد و بعد احوالپرسی گفت: رجب من حواسم به اینجا هست. همه چیز رو خودم ردیف میکنم. برای یه مهمانی بالاشهر لازمشون دارم. گفتم: ولی حواست باش اینها زیاد وارد نیستن. گفت: حالا ازشون امتحان میگیرم. تو هم بیا برو سمت خونه خانم جان که فرنگیس با منشی رضا دعواشون شده. من سریع کیمیا رو صدا کردم. موتور رو برداشتیم. و راه افتادیم. وقتی رسیدیم خونه خانم جان. درب زدیم معصومه سریع درب رو باز کرد. رفتیم تو. دعوا تمام نشده بود. ولی جداشون کرده بودن. دیدم فرنگیس یک طرفه که سارا و فرهاد و ملیحه گرفتنش. اونطرف هم مژگان منشی آقا رضا بود که خود آقا رضا گرفته بودش. و خانم جان هم بالا وایستاده بود. رفتم جلو گفتم: چی شده؟ فرنگیس میگه این زنیکه پتیاره میگه میخواهد با رضا ازدواج کنه. و همه پولهای شرکت رو هم دزدیه برای آیندشون خونه خریده و ماشین و زمین خریده. رو کردم به آقا رضا گفتم: راست میگه؟ آقا رضا که به پته پته افتاده بود. گفت: نه اینطور هم نبوده. که مژگان پرید وسط حرفش گفت: همینطور هم بوده رضا جان میخواهد این زن افریته اش رو طلاق بده. ما با هم ازدواج کنیم. و هر کاری هم تو شرکت کردم بخاطر خودم و شوهرم بوده. منم گفتم: یه لحظه صبر کنید رفتم تو خونه زنگ زدم به زینب گفتم: جریانات حساب شرکت چطور شد. گفت: این منشیش کلی از حسابها پول برداشت کرده یک خونه تو همون منطقه خانم جان خریده و یک زمین خریده و دوتا هم ماشین بنز صفر که هیچ کدام بنام خودش نیست. همه به نام پدر و مادر و برادرش هستن. اگه شکایت هم بکنیم فقط خودش می افته زندان تا بتوانیم پولها رو زنده کنیم کلی زمان میبره. منم تلفن رو قطع کردم اومدم تو حیاط. رو کردم به آقا رضا گفتم: شما خبر داشتی که مژگان خانم یک خونه تو این منطقه خریده . یک زمین تو کرج خریده و دوتا هم ماشین مدل بالا خریده؟ تازه هیچ کدامش هم به نام نه شما است نه به نام خودش به نام بابا و مامانش و برادرش هستن. اگه خبر داشتی برای چی میخواستی پای ما رو بکشی تو شرکتت؟ که آقا رضا گفت: من فقط با این یه رابطه داشتم و بس. بعد دیگه سرش گیج رفت افتاد زمین . سریع به بچه ها گفتم: ببرینش بالا. خودم هم دست مژگان رو گرفتم گفتم: تو هم با من میای تا تکلیف این اموال معلوم بشه. اومد فرار کنه که کیمیا گرفتش. یکی خواباند زیر گوشش که برق از کله اش پرید اومد به طرف کیمیا حمله کنه که دستاش رو گرفتم. به کیمیا گفتم: به قادر بگو ماشین رو بیاره. دست و پا و دهنش رو بستم انداختمش تو صندوق عقب ماشین. رفتیم سمت انبارشرکت وقتی رسیدیم هوا تاریک شده بود. عمو رجب تا صدای ماشین رو شنید اومد درب رو باز کرد. رفتیم تو. به عمو رجب گفتم: درب رو ببند بعد گفتم: یه جایی داری یه دزد رو توش نگه داریم تا به حرف بیاد. عمو رجب هم بردمون پشت انبار یه اتاق کوچولویی بود گفتم: عمو رجب یه زحمتی هم برات دارم میشه تا میتوانی هم بهش تجاوز کنی تا آدم بشه. پس فترت از خانم جان دزدی کرده بدم دزدی کرده. عمورجب هم گفت: چشم به روی چشمم. بعد سریع برگشتیم خونه خانم جان دیدم اوضاع خرابه فرنگیس وسایل رو جمع کرده میگه من از این خونه میرم پست فطرت برای من حو میاره. آقا رضا هم افتاده بود به گوه خوردن . اشتباه کردم . خانم جان بهم گفت: بهتر این دوتا یه کمی از هم دور باشن کمی فکر کنن. اینطوری نمیشه چیزی رو درست کرد. فرنگیس رو ببر باغ لواسون. گفتم: چشم . بعد فرهاد و ملیحه رو کشیدم کنار. گفتم: پاشید فرنگیس رو ببرید باغ لواسون. کمی استراحت کنه. فرهاد گفت: من دانشگاه دارم. گفتم: فردا خودم میام. حالا ببرینش. به سارا هم گفتم: تو هم مواظب آقا رضا باش. بعد به آقا رضا گفتم: تلفن خونه مژگان رو داری؟ گفت: آره میخواهی چکار؟ گفتم: زنگ بزن به بابا و مامانش بگو با هم دارید میرید سفر کاری خارج از کشور. به پاسپورتش و یه چمدون لباس هم آماده کنن. بگو چند نفر رو میفرستی بگیرن بیارن فرودگاه. گفتم: ولی یک ساعت دیگه زنگ بزن. بعد آدرسش رو هم گرفتم و با تلفن زنگ زدم به شهلا گفتم: این آدرس رو به کامبیز بده بگو سریع بیاد اونجا. بعد خودم و کیمیا و قادر هم راه افتادیم. وقتی رسیدیم هنوز یک ساعت نشده بود. به قادر گفتم: تو بیرون باش تا پسره اومد بیرون خفتش کن. که حالا حالا نتونه بیاد خونه. من و کیمیا و کامبیز هم میریم داخل هرچی مدارک تونستیم برمیداریم. بعد رفتم زنگ درب رو زدم یه پسره اومد بیرون فهمیدم برادر مژگان است. فکر کنم ۲۰ سالش بود. کمی اول معطلش کردم که قادر خوب ببینتش. بعد پرسیدم آقای اقبالی زنگ زدن. پسره گفت: بله همین حالا زنگ زدن. قبل از اینکه پسره تعارف کنه ما رفتیم تو. بابا و مامان مژگان اومدن جلو سلام کردن. باباش یه مرد ۵۰ ساله بود مامانش هم ۴۸ ساله بود . باباش تعارف کرد بیاین تو مادرش هم رفت یه چایی بیاره و پسرش رو صدا زد گفت: مامان قند نداریم بیا بیسکویت ببر تعارف کن. باباش داشت صحبت میکرد که چی شد یک دفعه دارن میرن خارج از کشور. گفتم: یه سفر یک هفته ای است قرار برن ترکیه اونجا یک پروژه است. انشالله که بگیرن و اونجا هم مشغول به کار بشن. پسره سینی چای رو آورد و با بیسکویت تعارف کرد. منم گفتم: شرمنده من چایی رو فقط با قند دوست دارم از بیسکویت خوشم نمیاد. که بابا مژگان سریع به پسرش گفت: محسن جان بدو برو سرکوچه از بقالی قند بگیر بیار. اونم رفت. بعد رو کردم به بابا مژگان گفتم: حیاط اینجا بزرگه؟ گفت: بد نیست. میخواهی ببینی؟ منم تشکر کرد. با هم رفتیم تو حیاط. کیمیا هم به مامان مژگان گفت: میخواهید کمک کنم وسایل مژگان جون رو جمع کنیم. و باش رفت تو اتاق مژگان. و کامبیز هم دستبکار شد. وقتی رفتم تو حیاط دیدم دوتا ماشین هست که روش پارچه کشیدن رفتم پارچه ها رو زدم کنار دیدم دوتا بنز خوشکل. گفتم: مبارک باشه. بابا مژگان گفت: مال من نیست مال مژگان است مثل اینکه آقا رضا بهش هدیه داده ولی خواهش کرد که یکیش به نام من باشه یکیش به نام مادرش. یه نیم ساعتی توی حیاط بودیم که کامبیز اومد گفت: آقا ما کارمون تمام شد. من از بابا مژگان تشکر کردم و بعد اومدیم داخل اتاق مامان مژگان گفت: این بچه هم چقدر دیر کرد یه قند رفت بخره. بشینین حالا میاد. گفتم: باشه یک دفعه دیگه. بعد خداحافظی کردیم. دیدم دست کیمیا فقط همون یک ساکی است که برای مژگان دادن. اومدیم بیرون به کامبیز گفتم: خاک تو سرت هیچی پیدا نکردی؟ گفت: دوتا ساک پر کردم گذاشتم پشت ماشین. سوار ماشین شدیم. دیدم هنوز قادر نیومده. یه بوق زدیم قادر بدو بدو اومد. سوار شد رفتیم. وقتی رسیدیم خونه ساکها رو باز کردم دیدم هرچی پول و طلا و سند و هر چی گیرش اومده دزدیده. گفتم: کیمیا اینها رو بزار تو خونتون باشن تا بعد بهت بگم. بعد رفتم سمت اتاقمون.

تهران ۴۰شب شده بود همه خوابیده بودن که رفتم. یواش لباسهام رو درآوردم. رفتم پیش زهرا خوابیدم. همین که چشمهام رو بستم خوابم برد. کمی که چشمم گرم شد. احساس کردم کیرم داره شق میشه. چشمهام رو باز کردم دیدم زهرا داره کیرم رو میخوره. تا دید چشمهام باز شد. چرخید کوسش رو گذاشت رو دهنم. همینطور که میخوردمش. خوابم برد.صبح که بیدار شدم با مهتاب و نگار و سمیه و ابوالفضل صبحانه خوردیم. ابوالفضل گفت: اتاقی که گفتی تمام شد. حالا چکار کنم. گفتم: حمام و توالت اونجا رو هم مثل اینجا درست کن ولی کمی بزرگتر. بعد صبحانه رفتم دم خونه کیمیا رو برداشتم با موتور رفتیم اول یه طلا فروشی. یه گوشواره خوشکل خریدم رفتیم پاسگاه. من رفتم داخل اول دیدن زهره بعد گفتم: من برم دیدن سروان موسوی رو ببینم برای معافی از خدمتم. رفتم تو اتاقش سرکار فهیمی پشت میزش بود. سلام کردم گفتم: میخواهم سروان موسوی رو ببینم. اونم روی میزش یه دکمه ای رو زد گفت: ببخشید جناب سروان آقا رجب اومد با شما کار داره. صدای هم از اونور اومد که صبر کن کار دارم خودم میگم کی بیاد تو. من شروع کردم با سرکار فهیمی لاس زدن. دستم رو کشیدم به صورتش گفتم: مژده جون روز به روز خوشکلتر میشی. مژده هم با لبخند گفت: راست میگی؟ منم گفتم: بخدا بعد به بوس از لبش کردم. کمی قرمز شد. بعد همینطور داشتم صورتش رو نوازش میکردم و با سیبیلهای کوچولو بالای لبش بازی میکردم که با صدای سروان موسوی به خودم اومدم که گفت: بچه پرو داریی چه غلطی میکنی؟ که منم سری برگشتم. سلام کردم . سروان موسوی هم گفت: این دفعه آخرت باشه که با افسرهای من لاس میزنی. بعد رفت تو اتاقش منم پشت سرش رفتم. گفت: چکار داشتی؟ گفتم: هیچی. گفت: پس غلط کردی اومدی. گفتم: نه منظورم برای معافیم اومدم. گفت: بشین منم نشستم خودش هم پشت میزش نشست. گفتم: آسیه جان بگو باید چکار کنم برای معافیم. گفت: بچه پرو مگه من دختر خالت هستم که به اسم کوچیک صدا میزی؟ گفتم: ببخشید سروان موسوی. گفت: حالا بگو با سرکار فهیمی چکار داشتی؟ نکنه تیز کردی اینم صیغه کنی؟ گفتم: نه بخدا قرار براش شوهر پیدا کنم. خندید و گفت: تو میخواهی براش شوهر پیدا کنی؟ آدمتر از تو نبود؟ گفتم: آسیه خانم اگه بود که تو و مژده نمی ترشیدید. آسیه هم با عصبانیت گفت: تو آدم نمیشی. بیا این لیستی که مینویسم تهیه کن بیار تا بفرستمت. نظام وظیفه. بعد برگه ای رو که یادداشت کرده بود داد به منو گفت: بیا بگیر رو برو بیرون. پاشدم برگه رو گرفتم. تشکر کردم ولی بیرون نرفتم. گفت: دیگه چه مرگته چرا نمیری بیرون. گفتم: کارم تمام نشده. گفت: بگو بچه پرو دیگه چکار داری. گوشواره ها رو که کاغذ کادو کرده بودم رو گذاشتم رو میزش. گفت: این چیه؟ رشوه میدی؟ گفتم: نه برای چی رشوه بدم این هدیه مال آزاد کردن دیروزم است. گفت: لازم نکرده براش دار ببرش بیرون. گفتم: تا نگیری نمیرم بیرون. گفت: میندازمت زندان آدم بشی. گفتم: هر کاری دوست داری بکن. دید چاره ای نداره. گفت: باشه گرفتم برو بیرون. منم سریع اومدم بیرون. رفتم طرف مژده گفتم: به بوس بده میخواهم برم گفت: وای نه خدا مرگم بده اگه جناب سروان بیاد ببینه پوستمون رو میکنه. لبم رو بردم جلو سریع بوسید و منم بوسیدمش و خداحافظی کردم اومد بیرون. زهره گفت: چی شد؟ همه رو براش تعریف کردم. گفت: عاشقتم شیطون من. امشب میای طرف ما. گفتم: نه باید برم یه مشکلی دارم ولی فردا شب عروسی است میام دنبالتون. بعد اومدم بیرون با کیمیا رفتیم لواسون . درب باغ رو زدیم باغبون اومد درب رو باز کرد. رفتیم تو خونه. دیدم فرنگیس نشسته رو مبل داره اشک میریزه. رفتم طرفش گفتم: چه مرگته؟ چی شده؟ زد زیر گریه گفت: بیشعور میخواستی چی بشه. شوهرم رو از دست دادم. منم بغلش کردم و بوسیدمش. یواش یواش لختش کردم. گفت: داری چکار میکنی؟ گفتم: زنی که شوهرش رو از دست داده باید کرد. فرنگیس هم که داشت گریه میکرد با این حرف من هم خنده اش گرفته بود. گفت: خیلی بیشعوری. منم دیگه پاهاشو باز کردم افتادم به جون کوس خوشکلش حسابی میخوردم. که دیدم کیمیا هم لخت شده اومد جلو داره سینه های فرنگیس رو میخوره. بعد افتاد به جون لبهاش مثل وحشیها میخورد. من هم پا شدم لخت شدم . فرنگیس رو دراز کردم و کیرم رو کردم تو کوسش. کیمیا هم کوسش رو گذاشت رو دهن فرنگیس و هی کشیده میزدش که بخورش محکمتر. با این کارهاش سریع آبم اومد. فرنگیس هم کیمیا رو پرت کرد رو زمین و نشست رو دهنش و هی سیلی میزد تو گوشش و میگفت: بخورش کوس کش. بعد ده دقیقه ای که انگار آب دوتاشون اومده بود. پاشدن یکی یکی سیلی زدن تو گوش هم و شروع کردن از هم لب گرفتن. بعد زد زیر گریه . گفتم: چته؟ گفت: چرا شوهر من باید اینطور باشه؟ چرا یکی مثل شما شوهرم نیست. کیمیا هم فرنگیس رو تو بغلش گرفته بود و قربون صدقه اش میرفت. رو کردم به فرنگیس گفتم: خودت هم مقصری که شوهرت اینطور شد. فرنگیس گفت: مگه من چکار کردم؟ گفتم: همین که هیچ کاری نکردی. همیشه دعواش میکنی. بهش گیر میدی. وقتی میبنی تنوع دوست داره. یه کاری کن که با کسی بخوابه که تو میخواهی که همیشه زیر دستت باشه. همیشه ازت تشکر کنه. نه اینکه همیشه میزنی تو سرش. گفت: اشتباه کردم. حالا دیگه همه چیز تمام شد. گفتم: هیچی تمام نشد یک هفته ای اینجا باش. تا قدرت رو بیشتر بدونه بعد هم بیا زندگیت رو مدیریت کن. فرنگیس هم همانطور تو بغل کیمیا خوابش برد. فکرکنم تا صبح بیدار بوده. منم رفتم بیرون به باغبون گفتم: به زنش بگه پلو بپزه خودش هم بساط کباب رو راه بندازه من میرم گوشت میگیرم و میام. رفتم گوشت گرفتم و اومدم یه کبابی درست کردم. رفتم داخل دیدم کسی رو مبل نیست رفتم میز رو چیدم رفتم بالا دیدم تو تخت توی بغل هم خوابیدن. صداشون کردم. پاشدن رفتیم نهار رو خوردیم. دیدم فرنگیس سرحالتر شده. کمی با هم شوخی و مسخره بازی درآوردیم. کیمیا از خلافهاش برامون تعریف میکرد. که دیدم فرنگیس یکی زد تو گوش کیمیا و افتاد به جون لبهاش حسابی از هم لب گرفتن بعد کیمیا سینه های فرنگیس رو فشار میداد و گاز میگرفت تا جیغ فرنگیس دربیاد بعد فرنگیس سینه های کیمیا رو چنگ میزد و گاز میگرفت کیمیا جیغ میزد. کیرم حسابی شق شده بود. که از جیغهای فرنگیس و کیمیا . باغبون پرید داخل که ببینه چه اتفاقی برای خانم افتاده که با دیدن این صحنه کم مونده بود سنگ کوب کنه. بعد سریع جلو چشمش رو گرفت. گفت: ببخشید. گفتم: اسمت چیه؟ گفت: عبدل گفتم: عبدل بدو زنت رو بیار. گفت: دعواشو شده. گفتم: کاری که بهت میگم بکن. اونم بدو رفت و هی صدا میزد لیلا لیلا. بعد چند دقیقه هر دوتاشون اومدن تو. که لیلا با دیدن فرنگیس خانم گفت: وای خدا مرگم بده. که تا اومد بره جلو جداشون کنه. فرنگیس و کیمیا برعکس هم شدن افتادن به جون کوس هم دیگه. که دیدم عبدل و لیلا هر دوتاشون جا خوردن و مثل مجسمه تکون نمیخورن. که یه دادی زدم سر عبدل گفتم: چرا معطلی زود باش لخت شو. مگه نفهمید خانم چه دستوری داد. عبدل که گیچ شده بود گفت: نه ببخشید متوجه نشدم. چی دستور دادن؟ گفتم: گفت که سریع لخت بشی. با تعجب گفت: من برای چی؟ گفتم: حالا رو حرف خانم حرف میزنی؟ گفت: غلط کردم سریع لخت شد. هیکلش ریزه میزه بود. بهش گفتم: شورتت رو هم دربیار برو که خانم کیر میخواهد. اون که با تعجب بهم نگاه میکرد. شورتش رو کشیدم پایین لامصب از کیر من بزرگتر بود ولی یه کمی نازکتر. فکر کنم روزی که خدا این رو آفریده بود اول یه کیر آفرید بعد این بدن رو چسبوند بهش. شورتش رو کشیدم پایین هولش دادم طرف کیمیا و فرنگیس. کیمیا هم سریع حمله کرد گرفتش. کیرش رو میخورد و میکرد تو دهن فرنگیس. لیلا که با دیدن این صحنه ها خشکش زده بود از پشت بغلش کردم. که گفت: وای نه. وای نه . خدا مرگم بده. تورو خدا ارباب. که با اخم بهش گفت: لخت شو. لباس یه سره اش رو زد بالا. فقط شورت پاش بود. یک زن لاغر ولی سفید سفید. با دوتا سینه بزرگ مثل مشک شیری. شورتش رو کشیدم پایین یه کوس کشیده و گشاد داشت. خواباندمش افتادم به جون کوسش حسابی میخوردم. بدبخت اول هیچی نمیگفت ولی یواش یواش جیغ و آه و اوهش رفت بالا که فقط جیغ میزد ارباب بخورش. خواهش همه اش رو بخور که از جیغ و داد لیلا . عبدل که داشت تو کوس فرنگیس تلمبه میزد و کیمیا هم داشت میزد در کونش و میگفت که زن جند محکمتر عشقم رو جربده. برگشت نگاه کرد دید پاهای زنش بازه سر من هم تو کوس زنش است لیلا هم با دست سرم رو گرفته به کوسش فشار میده و جیغ میزنه. عبدل گفت: چکار میکنی ارباب؟ که فرنگیس یکی زد تو گوش عبدل و گفت: به تو چه زن جنده تو کوس رو بکن. که عبدل گفت: ببخشید منظوری نداشتم گفتم: اینکارها خوب نیست مریض میشن. که یکی دیگه فرنگیس زد تو گوشش و گفت: مال خودشه دلش میخواهد. تو مال خودت رو بکن حرف زیادی هم نزن. که بعد کیمیا یکی زد در کون عبدل گفت: بکش بیرون بعد خودش خوابید کیر عبدل رو کرد تو کونش. و هی سیلی میزد تو گوشش و میگفت محکمتر. فرنگیس هم اومده بود پشت عبدل از پشت بغلش کرده بود. گاه گداری هم با دست محکم میزد در کون عبدل. حسابی سرخش کرده بودن از بس میزدنش. ولی عبدل هم که اولین بار بود که یکی غیر لیلا رو میکرد تو آسمونها بود. منم کوس لیلا رو ول کردم رفتم سراغ سینه هاش. سینه های بزرگ و سر سیاه ش رو حسابی میخوردم. برجستگی سرسینه هاش فکر کنم قد بند انگشت کوچیکم شده بود. حاله دور سینه هاش هم بزرگ بود. حسابی حشریم کرده بود. همینطور که میخوردم اونم آه و اوه میکرد و قربون صدقه ام میرفت. میگفت: فدات بشم ارباب بخور که من مال خودت هستم . هر کاری دوست داری بام بکن. بعد رفتم سراغ لبهاش کمی لباشه رو خوردم. اون که اولین بارش بود فقط منتظر بود ببین من چکار میکنم. زبونش رو لیس زدم . آب دهنش رو لیس زدم. داشت دیوانه میشد. بعد چرخوندمش. مدل سگی . فکر کرد میخواهم بکنمش. لاکونش رو باز کردم سوراخ کونش تقریبا بسته بود معلوم بود زیاد کون نداده. منم سرم رو بردم لا کونش اومدم بخورمش که لیلا گفت: نه تو رو خدا ارباب مریض میشی اینجا رو نه. منم که با این حرفهاش حشریتر میشدم. افتادم به جون سوراخ کونش حسابی میخوردمش. لیس میزدم و با دستم با کوسش بازی میکردم. لیلا دوباره جیغش رفت. تو آسمون. که یه دفعه درب باز شد. یک دختر بچه ۱۷ ساله با یه پسر بچه ۱۶ ساله که کیف مدرسشون هم دستشون بود. اومدن تو. معلوم بود از مدرسه میاین که . یه دفعه با دیدن اونها لیلا اومد پاشه که من محکم گرفتمش. لیلا گفت: بچه ها شما برید بیرون. دختره گفت: مامان داری چکار میکنی؟ که لیلا گفت: مهگل دخترم ارباب دکتر هست داره من رو معاینه میکنه. که پسربچه هم گفت: بابا هم داره زن ارباب رو میکنه. منم همینطور که پاشدم کیرم رو کردم تو کوس لیلا. رو کردم به پسربچه گفتم: آفرین پسرم. من دکتر نیستم دارم مامانتون رو میکنم . بابات هم داره زن ارباب و دوستش رو میکنه. شما هم بیاین رو مبل بشینین قشنگ نگاه کنید. که یاد بگیرید. که لیلا گفت: نه. خدا مرگم بده. ارسطو دست خواهرت رو بگیر برو بیرون. زشته. که من یکی محکم تلمبه زدم که جیغ لیلا رفت بالا. گفتم: حرف بیخود نزن. وقتی ارباب میگه. رو حرفش حرف نمیزنن. حالا هر دوتاتون لخت لخت بشین قشنگ با دخت تماشا کنید. اونها هم سریع گوش دادن منم حسابی تلمبه زدم که آبم اومد ریختم تو کوس لیلا. دیدم. کار فرنگیس و کیمیا و عبدل هم تمام شده. فرنگیس به عبدل گفت: برو برام ماست و شیر محلی بیار این یکهفته ای که اینجا هستم بخورم جون بگیرم. عبدل هم سریع لباسش رو پوشید و رفت. منم گفتم: من با لیلا و بچه ها میریم حمام. کیمیا هم گفت: ما هم یه کمی استراحت میکنیم. لیلا گفت: نمیشه خودتون تنها برید؟ گفتم: نه. گفت: بچه ها که لازم نیست. گفتم: بچه ها از مدرسه اومدن بزار بیان حمام بشورمشون. هر چهارتایی رفتیم حمام من خودم رو شستم بعد بچه ها رو شستم و بعد لیلا رو شستم و بعد لیلا رو خواباندم رو زمین به ارسطو گفتم کیرت رو بکن تو کوسش. که لیلا گفت: نه . خدا مرگم بده خوب نیست. که دیدم ارسطو سریع کیر کوچولوش رو کرد تو کوس مامانش و مشغول تلمبه زدن شد. معلوم بود کیرش به مامانش رفته که انقدر مثل باباش بزرگ نیست. ولی کوس مهگل خوب بزرگ بود با اینکه لاغر بود. مهگل رو هم نشوندم رو دهن مامانش به لیلا گفتم بخورش. اول سختش بود ولی یواش یواش مثل اینکه خوشش اومد بعد صدای آه و اوه مهگل هم بالا رفت. من دیدم هر سه تاشون دارن حال میکنن اومدم بیرون.دیدم عبدل اومده. بهش گفتم: چند سیخ دیگه کباب بزن بچه ها از حمام بیان گشنشونه بخورن. عبدل گفت: مگه چکار میکنن تو حمام؟ گفتم: هیچی ارسطو داره مامانش رو میکنه . لیلا هم کوس مهگل رو میخوره. همشون حالا سرحال و گشنه میان سری باش. اونم مشغول زدن کباب شد. بچه ها از حمام اومدن و لباس پوشیدن و تو حیاط نشستیم بچه ها داشتن کباب میخوردن. من و لیلا و عبدل هم داشتیم با هم صحبت میکردیم . من لیلا رو کشیدم تو بغل خودم و دستم رو کردم تو یقه اش با سینه هاش بازی میکردم. به عبدل میگفتم این دیگه خوشکل منه حواست باشه. اذیتش بکنی. خودم کونت میزارم. که لیلا هم عشق میکرد. داشتم صفا میکردم که یه دفعه فرنگیس پرید از خونه بیرون گفت: رجب پاشو که خاک تو سرم شد. گفتم: چی شد؟ گفت: امروز خواهرم با پسرش دارن میان ایران. یادم رفته بود. گفتم: باید بیاد اینجا یا خونه؟ گفت: نه همین جا.منم سریع رفتم از تلفن تو خونه زنگ زدم خونه خانم جان گفتم: قادر رو بفرسن بیاد.

تهران ۴۱تا قادر بیاد عبدل و لیلا خونه رو جمع جور میکردن و کیمیا هم فرنگیس رو برد حمامش بده. قادر اومد. من باش رفتم فرودگاه مهرآباد. رفتیم قسمت ورودی پروازهای خارجی. قادر پرسید: حالا چطور باید پیداشون کنیم؟ گفتم: خودمم نمیدونم. قادر گفت: بزار بریم قسمت اطلاعات بگیم پیجشون کنن. گفتم: فکر خوبیه. قادرگفت: فامیلشون چیه؟ گفتم: یادم نیست. یادم رفت بپرسم. قادر گفت: پس چی ازشون میدونی؟ گفتم: فقط میدونم اسم خواهرش فرنیا است. رفتیم دم اطلاعات فرودگاه گفتیم برام پیج کنه. فرنیا خانم از پرواز آلمان. کمی صبر کردیم. کسی نیومد. بعد یک پسر قد بلند خوشکل و خوشتیپی پرسید: شما خانم فرنیا رو پیج کردی؟ گفتم: بله مشکلی داری؟ گفت: نه من اومدم. قادرخندید گفت: تو فرنیا خانم هستی؟ بنده خدا گفت: نه از طرف مامانم من اومدم. گفتم: پس خودشون کو؟ گفت: دارن وسایل رو تحویل میگیرن. باید کمک کنید ببریم. سریع رفتیم. قسمت تحویل بار راهمون نمیداد. صبر کردیم چمدانها رو تا از این قسمت خارج کردن. چهارتا چمدان داشتن. به پسره گفتم: چه خبره کل آلمان رو بارکردید آوردید. که یه زن پشت سرم گفت: به تو چه. کارت رو بکن. برگشتم دیدم یه خانم شبیه فرنگیس خانم ولی از اون جوانتر. گفتم: به فرنیا خانم. شما خواهر بزرگه فرنگیس هستی یا خواهر کوچیکه؟ گفت: به تو چه. فضولی کارت رو بکن. دیدم بدتر از فرنگیس پاچه میگیره.سوار ماشین شدیم. قادرکه پشت فرمان. منم جلو کنارش و فرنیا خانم و پسرش هم پشت. راه افتادیم. فرنیا خانم گفت: کدومتون اسم من رو تو بلندگو صدا کرد. من گفتم: اون زنه تو قسمت اطلاعات. فرنیا خانم گفت: نه منظورم کی اسم منو داد که صدا کنن؟ گفتم: من گفت: تو شعور نداشتی به فامیل صدا کنی؟ گفتم: فامیل شما رو بلد نبودم. گفت: خوب فرنوش روصدا میکردید. گفتم: فرنوش کیه؟ گفت: خنگه فرنوش پسرمه. گفتم: اسمش رو نمیدونستم. گفت: پس چی میدونستی؟ گفتم: فقط اسم شما و اینکه دارید از آلمان میاین. همین وبس. فرنیا خانم گفت: اقبالی هستم. گفتم: پس شوهر شما هم فامیل خانم جان هست. گفت: اولا شوهر من آلمانی بود. خدا رحمتش کنه. بعد هم فامیل خودم اقبالی است و فامیل دور هستیم با خانم جان. حالا فهمیدی؟ گفتم: آره. ولی نفهمیدم شما بزرگتر از فرنگیس هستی یا کوچکتر. گفت: اولا فرنگیس چیه؟ خانم اقبالی. نه فرنگیس خانم. بعدش هم به تو چه. گفتم: آخ فرنگیس میگفت خواهر بزرگم میخواهد بیاد ولی شما که از فرنگیس جوانتری. این تیکه اش رو که خوشش اومده بود. با ملایمت بیشتر گفت: چند بار بگم فرنگیس خانم. بعدش هم من پنج سال بزرگترم. گفتم: دروغ میگی. مگه میشه پنج سال بزرگتر باشی ولی انقدر جوانتر از فرنگیس باشی. گفت: انقدر فرنگیس فرنگیس میکنی. قرار منو چی صدا کنی؟ گفتم: خوب معلومه فرنیا. گفت: پسوندی پیشوندی چیزی نداره؟ گفت: نه فرنیا خوبه من دوست دارم. فرنیا خانم گفت: کشمش هم دم داره اسم منم یه خانم داره. فرنیا خانم. فهمیدی؟ گفتم: نه. من فرنیا رو بیشتر دوست دارم. که فرنیا خانم گفت: ولش کن هر چی دلت میخواهد بگو. دقم دادی. چرا نمیرسیم؟ گفتم: آخه داریم میریم باغ لواسون. گفت: برای چی نمیریم خونه؟ گفتم: آخه اوضاع تو خونه خیلی خرابه. گفت: خراب یعنی چی؟ گفتم: یعنی فرنگیس و آقا رضا زدن به تریپ و تاپ هم دیگه. دعواشون شده. گفت: چقدر به فرنگیس گفتم این رضا بی عرضه بدردت نمیخوره. گوش نکرد. گوش نکرد. بعد دیگه هیچی نگفت. تا رسیدیم دم باغ. درب زدیم. عبدل اومد درب روباز کرد. بعد فرنیا خانم و فرنوش رو راهنمایی کرد. من و قادر هم چمدانها رو بردیم داخل. بعد به قادر گفتم: میری خونه کیمیا رو هم با خودت ببر. بعد کیمیا و قادر رفتن. من هم رفتم پیش بقیه که دیدم شام رو تو حیاط روی تخت های تو حیاط گذاشتن. فرنگیس و فرنیا و فرنوش نشستن سر سفره. که فرنیا گفت: چرا چهارتا بشقاب گذاشتن. ما که سه تایم. منم همینطور که می اومدم طرفشون گفتم: پس من شلغم هستم؟ که فرنیا گفت: مگه تو راننده نبودی؟ گفتم: راننده که قادرخان بود. گفت: پس تو کی هستی؟ گفتم: من شلغم هستم ولی تو خونه صدام میزنن رجب. که فرنگیس خندید و گفت: خودت رو لوس نکن بیا. بشین. انقدر خواهر منو هم اذیت نکن. سرشام بودیم که فرنیا رو کرد به فرنگیس گفت: این آقا رجب رو معرفی نکردی؟ فرنگیس گفت: این جونور. هم مشاور خانم جان است. هم شریکش است هم دست راستش. فرنیا با تعجب گفت: خانم جان؟ منم گفتم: بله. فرنیا گفت: خانم جان به پسرش هم اعتماد نمیکرد. مگه میشه به تو اعتماد کنه. فرنگیس گفت: خانم جان از چشمش هم به این بیشتر اعتماد دارده. بعدش رو کرد به فرنوش گفت: خاله جان درست تمام شد؟ فرنوش هم گفت: بله خاله جان. فرنگیس گفت: خاله چی خواندی؟ فرنوش هم گفت: فوق لیسانس عمران گرفتم. فرنگیس هم گفت: آفرین. خاله فدات بشه. انشالله داماد خودم بشی. که فرنیا گفت: تو اول از اون رضا بی عرضه جدا شو بعد ببینیم سارا طرف تو است یا رضا بعد دامادم دامادم بکن. منم گفتم: اولا غلط میکنه جدا بشه بعد شما هم آتیش بیار معرکه نباش. سوم هم این بدبخت اگه با سارا ازدواج کنه سارا پوستش رو میکنه. فرنیا هم گفت: به سومی موافقم این بچه من بی سر و زبونه ولی در مورد مسائل خانوادگی به تو چه ربطی داره؟ فرنگیس گفت: میشه اون مسائل رو بعدا با هم صحبت کنیم. درمورد سارا دخترم مگه چشه. گیر دادین. تازه فرنوش کجاش بی سر و زبونه. فرنوش هم گفت: نه من بی سر و زبون نیستم تا حالا هم ساکت بودم آخه زیاد با ایجا آشنا نیستم از بچگی تا حالا نیومده بودم. گفتم: سارا عشق منه و حرف نداره ولی یه شوهر میخواهد که پوستش رو بکنه که درس بخوانه و پیشرفت کنه این فرنوش هم یکی میخواهد که ساده و سربزیر که به حرفش گوش بده خوشبختش کنه. فرنیا هم گفت: منم با این حرفش خیلی موافقم. فرنگیس هم فرنوش رو یه ماچی کرد و گفت: دامام نیست نباشه عشق خاله اش که هست. بعد شام. یه چایی خوردیم. فرنوش گفت: با اجازه من خیلی خسته هستم برم بخوابم. و رفت تو اتاقش بخوابه.ما هم تو حیاط بودیم. که فرنیا گفت: چند درصد با خانم جان شریکی؟ گفتم: من تنها نیستم چهار نفریم. خانم جان ۵۰ درصد و۳۵ درصد من و ۱۰ درصد زیور و ۵ درصد هم زینب مسئول امور مالی شرکت . فرنیا گفت: پس تو خیلی پول گذاشتی. که توانستی با خانم جان شریک بشی. فرنگیس زد زیر خنده گفت: این رجب هیچی نزاشته. فرنیا گفت: مگه میشه. گفتم: حالا که شده. فرنیا گفت: سهامت رو ازت میخرم. گفتم: با ماچ یا چیز دیگه. گفت: پولش رو میدم هرچی باشه. گفتم: اولا فروشی نیست. دوم باید تو شرکت مطرح بشه. سوم این شرکت مثل خانواده هستن. فرنیا گفت: پس هیچ کاره ای. گفتم: آره . من آبدارچی شرکت هستم. فرنگیس گفت: برعکس بعد خانم جان این جونور همه کاره شرکت است. فرنیا گفت: پس چرا مسخره بازی درمیاره. فرنگیس گفت: برای همینه که خانم جان مثل چشمش بهش اعتماد داره چون خریدنی نیست. فرنیا گفت: رجب خان بیا بگو. چکار کنم بهم سهام بدی؟ گفتم: راستش رو بگو برای چی میخواهی سهام بگیری تو که پولداری. نیازی به کار و شرکت ما نداری. فرنیا گفت: من سالها تو آلمان بودم. بعد از فوت شوهرم از تنهایی خسته شدم گذاشتم درسش تمام بشه بیایم ایران. پیش خانواده باشم. میخواهم یه کاری برای فرنوش راه بندازم و یک کاری برای خودم که از بیکاری و تو خونه بودن خسته شدم. این فرنگیس همه که وضعش معلوم نیست میخواستم برای خودم و فرنوش و فرنگیس سهام بگیرم. گفتم: مشکلی نیست همه کارهای که گفتی برات میکنم ولی حالا چرا شرکت ما. فرنیا گفت: آخه خانم جان بزرگ خاندان ماست و هیچ وقت به کسی محل نمیزاشت. و هیچ کس توان شراکت باش نداشت. همیشه هم تو همه کارهاش موفق است. تازه اون جونور زیور هم دوست قدیمیم است. از بچگی هم مخش خوب کار میکرد. اگه اون هست یعنی خیلی سود داره. پس میخواهم منم تو خانواده شما باشم. گفتم: حالا شد یه چیزی. چقدر پولداری؟ گفت: پولدارم. کلی هم ملک و املاک اینجا داریم که اومدم زنده اش کنم. مال من و فرنگیس است از پدرم به ارث بهمون رسیده. باید وکیل بگیرم و بی افتم دنبالش. گفتم: باشه در مورد تو و فرنگیس با خانم جان صحبت میکنم. فرنیا گفت: پس فرنوش چی؟ گفتم: تو یک شرکت ساختمانی براش کار دارم. گفت: نمیخواهم بچه ام کارگری کنه میخواهم صاحب شرکت باشه. گفتم: خیالت راحت. شرکت ما با شرکت ساختمانی آقا رضا شریک شده. ۴۰ درصد مال ماست و ۶۰ درصد مال آقا رضا. فرنیا گفت: از درصد شرکت بهش میدی؟ گفتم: نه . از ۳۰ درصد از سهم آقا رضا که باش مساوی شریک بشه. گفت: اون جونور بهت نمیده. گفتم: پس صبر کن ببین. الکی خانم جان همه چیز رو به من نمیسپاره. خیالت راحت. بعد بهش گفتم: برو بگیر بخواب شاید من و فرنگیس بخواهیم حرفهای عاشقانه بزنیم . فرنیا هم گفت: شما گوه میخورید. بعد رو کرد به فرنگیس گفت: جریان رضا رو برام تعریف کن. فرنگیس هم از سیر یا پیاز قضیه رو براش تعریف کرد. فرنیا هم گفت: باید از این بیشعور جدا بشی. گفتم: لازم نکرده من بهش پیشنهاد دادم از این به بعد باش مهربونتر باشه. یکی رو هم که بهش اعتماد داره بیاره تو دست و بالش که هر وقت لازم بود با شوهرش بخوابه زیر نظر خودش. فرنیا گفت: نه. لازم نکرده . بعدش هم دست فرنگیس رو گرفت. با هم رفتن تو خونه تو اتاقشون. منم به عبل گفتم برام یه لحاف و توشک آورد بیرون خوابیدم.صبح که بیدار شدم. دیدم لیلا صبحانه رو آماده کرده. همه بیدار شدن. صبحانه خوردیم. گفتم: من دیگه برم که فرنیا گفت: فرنوش رو هم ببر که با ایران و کارهاتون آشناش کن. منم فرنوش رو اندختم ترک موتورم و رفتم سمت خونه خانم جان. رفتم تو تا فرنوش رو معرفی کردم همه اومدن دورش و ماچ بوسه . بعد به خانم جان گفتم: این تحویل شما هم تهران رو ببینه همه کارگاه و کارهای خودمون. بعد را افتادم رفتم یه طلا فروشی یه دست بند طلا خریدم. رفتم پاسگاه. اول رفتم پیش زهره بعد رفتم پیشه مژده تا من رو دید نیشش باز شد. بلند شد گفت: دوباره که اومدی. که صورتش رو گرفتم و بوسیدم. اونم هم حسابی منو بوسید گفتم: اومدم جناب سروان رو ببینم. اونم باز دکمه رو میزش رو زد و به سروان گفت: آقا رجب اومده با شما کار داره. همینطور که داشت میگفت. منم دستم رو گذاشتم رو سینه های مژده و شروع کردم به مالیدن سینه هاش. متوسط بود ولی مثل سنگ بود. همینطور که میمالیدم و حال میکردیم. یک دفعه با صدای سروان به خودمون اومدیم که گفت: بچه پرو میشه دست رو از روی سینه های سرکار فهیمی برداری. بیا ببینم دیگه چه مرگته. انگار باید هر روز قیافه نحس تو رو ببینم. رفتم داخل گفت: چی میخواهی گفتم: مدارک رو آوردم بریم کارهای معافیم رو بکینم. اولا خودت میری نه میریم. دوم بار آخرت باشه به این بنده خدا سرکار فهیمی دست میزنی. گفتم: چشم. بعد یه نام نوشت گفت: این رو ببر نظام وظیفه پیش سروان احمدی . مدارکت رو هم بهش بده خودش کارهات رو میکنه. منم تشکر کردم. گفت: خوب برو دیگه. منم یه مکثی کردم بعد دست بند کادو شده رو گذاشتم رو میزش. گفت: این چیه؟ گفتم: هدیه گفت: این برای چیه؟ دیروز دادی دستت درد نکنه. گفتم: اون مال چیز دیگه بود این مال چیز دیگه. گفت: این مال چیه؟ گفتم: معافیم که کمکم کردی. گفت: نمیشه براش دار ببرش. گفتم: اگه نگیری نمیرم. گفت: باشه باشه . فقط گمشو برو بیرون. منم خوشحال سریع اومد. بیرون. تا رسیدم به مژده یه بوسش کردم. دستم رو از بالای لباش کردم تو سینه هاش رو گرفتم. عجب سفت بود سرش هم سفت و برجسته بود. معلوم بود حسابی ورزشکاره. همینطور که میمالیدم. صدای سروان اومد که بیشعور دستت رو دربیار تا خوردش نکردم. منم تا سروان رو دیدم سریع دستم رو کشیدم و در رفتم. رفتم نظام وظیفه پیش سروان احمدی . مدارکم رو تحویل دادم. گفت: برای ماه دیگه کمیسیون است و جوابش میاد بعد بیاد معافیت رو بگیر. گفتم: حالا چکار کنم. یه نامه نوشت و مهر و امضا کرد گفت: این نامه ششماه اعتبار داره برو دبیرخانه ثبتش هم بکن. تا اون موقع هم کارتت اومده خیالت راحت. بعد از اونجا مستقیم رفتم خونه دیدم شهلا خانم سرکار نرفته و با مهتاب و خاله طلا و شهین خانم و کسایی که هستن خونه رو تزئین میکنن و صندلی چیدن. دیدم برای عروس دادماد سه سری صندلی است. به شهلا گفتم: چرا سه تا صندلی برای عروس داماد چیدی؟ گفت: خبر جدید ثریا و حمید هم قرار ازدواج کنن. گفتم: مبارکه. چه خبرا. بعد رفتم. لباس پوشیدم رفتم. دنبال محدثه و زهره و بچه ها. ماشین دربست کردم رفتم خونه محدثه هنوز سرکار بود. امیرعلی بود و آزاده . تا من رو دیدن پریدن بغلم دوتاش رو حسابی بوسیدم. بعد گفتم: برید حمام و آماده بشین که امشب میریم عروسی. اونها هم با هم رفتن حمام. منم رو مبل بودم که محدثه درب رو باز کرد اومد. تو خونه. تا منو دید از خوشحالی یه جیغ کشید پرید بغلم و بوسیدم. هوا داشت گرم میشد و تابستون نزدیک. کمکش کرد لباسش رو دربیاره دیدم. بدنش حسابی عرق کرده. لختش کردم شروع کردم زیر سینه هاش که عرقی بود رو لیس زدن و بوسیدن. بعد زیر بغلهاش رو حسابی لیس زدم . دیگه داشتم دیوانه میشدم. پاهاشو باز کردم داشتم کوس و کون عرقیش رو میخوردم که درب خونه باز شد. زهره اومد داخل. تا دیدمش گفتم: سریع لخت شو . همینطور که کوس محدثه رو میخوردم ارضاع شد. پریدم رو زهره کیرم رو کردم تو کوس و از لباش لب میگرفتم انقدر کردم تا آبم اومد ریختم تو کوس زهره. بعد سه تایی رفتیم حمام.

تهران ۴۲وقتی از حمام دراومدیم. سریع آماده شدیم و رفتیم عروسی. حسابی خوش گذشت. اولش تا حاج آقا اومد بود عقد رو جاری کنه همه با حجاب بودن بعد که عقد جاری شد و حاج آقا رفت. بزن و برقص شروع شد. حسابی حال کردیم. بعد شام خوردیم و بعد هر کسی رفت تو اتاق خودش. طبق معمول زهرا دوست پسرش رستم رو هم با خودش آورد. منم با خودم زهره و محدثه و امیرعلی و آزاده بردم تو اتاق. به همه گفتم: بیاین بشینین تا با زن و بچه جدیدم آشنا بشید. همه نشستن. مهتاب گفت: اگه میشه اول جاها رو پهن کنیم که بعدش بخوابیم. همگی کمک کردن جاها رو پهن کردیم کل اتاق شده بود توشک. تا اومدم معرفی رو شروع کنم دیدم همه لخت شدن و براخودشون رو تشکها نشستن و با هم صحبت میکنن. مهتاب داشت با محدثه صحبت میکرد. به مهتاب گفتم: مگه شما همدیگه رو میشناسید؟ محدثه گفت: بله . مهتاب همیشه میاد بنیاد شهید خودم مسئول پرونده اش هستم. همیشه ازش خوشم می اومد. بعد مهتاب رو گذاشت رو پاهاش و شروع کردن از هم لب گرفتن و با هم حال کردن. نگاه کردم دیدم نگار و سمیه هم تو بغل هم هستن. ابوالفضل هم داشت زهره رو از کوس میکرد. زهرا هم داشت کیر امیرعلی رو میخورد. ازش پرسیدم پس دوست پسرت چی؟ زهرا گفت: رستم دیگه مال آزاده است این امیرعلی خوشکل خودمه. عشق خودمه. دیدم رستم هم داره تو کوس آزاده تلمبه میزنه. منم رفتم پیش علی و شکوفه. علی کیرش تو کون شکوفه بود منم رفتم کیرم رو کردم تو کون علی. حسابی که حال کردیم هر سه تامون از خستگی تو بغل هم خوابمون برد. صبح که بیدار شدم. میخواستیم صبحانه بخوریم. که شهلا اومد دم اتاق گفت: رجب بدو که خانم جان یه کار فوری بات داره. منم سریع و سر. یه شورت پام کردم و دویدم سمت اتاق شهلا. گوشی رو برداشتم دیدم خانم جان داره گریه میکنه. پرسیدم: چی شده؟ گفت: سریع بیا بیمارستان طالقانی تو ولنجک . سارا خودکشی کرده. من دیگه هیچ نفهمیدم سریع لباس پوشیدم و رفتم به قادر و کیمیا گفتم که بیان بیمارستان و خودم هم رفتم. وقتی رسیدم. رفتم اورژانس بیمارستان. دیدم خانم جان داره زار زار گریه میکنه. آقا رضا هم میزنه تو سرخودش. گفتم: چی شده. که دیدم اونطرفتر ملیحه و فرهاد هم نشستن دارن گریه میکنن. دیگه داشتم دیوانه میشدم. گفتم: خوب لامصبها بگید ببینم چی شده؟ ملیحه با گریه گفت: سارا قرص خورده که خودکشی کنه. منم شانسی شانسی اول صبح بیدار شدم. رفتم تو اتاقش که نواربهداشتی بردارم دیدم. افتاده رو زمین. دیگه جیغ زدم همه رو خبر کردم زنگ زدیم آمبولانس اومد آوردیمش اینجا. گفتم: حالا حالش چطوره؟ گفت: هنوز هیچی معلوم نیست. همون موقع دیدم فرنگیس و فرنیا و فرنوش هم اومدن. فرنگیس که موهاش و میکشید و جیغ و زاری میکرد. فرنیا هم زار زار گریه میکرد. همون موقع دکتر از اتاق عمل اومد بیرون پریدم جلوش و پرسیدم چی شد؟ دکتر گفت: ما معده اش رو شستوشو دادیم ولی کمی دیر شده. باید صبر کنید ببینم چی میشه. تا این رو گفت: پشت سرم یه صدای شنیدم تا برگشتم دیدم فرنگیس با شنیدن این حرف. از حال رفت. سریع پرستارها اومدن بردن بستریش کردن و بهش سروم وصل کردن. خیلی خر تو خر بود. همه گریه میکردن. چشمم پر اشک بود ولی جلو خودم رو میگرفتم. که کارهای که باید رو انجام میدادم. پذیرش گرفتن برای فرنگیس و کارهای پذیرش سارا و پرداخت هزینه ها . همه این کارها. یک ساعتی گذشت. فرنگیس حالش بهتر شد. هر چی خواست بلند بشه از رو تخت نگذاشتیمش. به فرنیا گفتم: بالا سرش باش. تا من برم ببینم اوضاع سارا چطوره. اومد نیم ساعتی گذشت که پرستار دکتر رو صدا کرد. دکتر هم سریع اومد رفت تو اتاق. بعد دکتر اومد بیرون. پرسیدم چی شد. دکتر گفت: خدا رو شکر خطر رفع شد. بهوش اومده . ولی سریع بیا برو این نسخه رو بگیر بیار. بعد یه نسخه نوشت و من سریع بدو بدو رفتم نسخه رو گرفتم و آوردم. دادم دکتر سریع رفتم به همه خبر دادم که حالش خوبه. بعد از دکتر پرسیدم کی میتوانیم ببریمش خونه؟ دکتر گفت: من پیشنهاد میکنم امشب رو اینجا باشه. فردا صبح مرخصش کنید بهتر است. منم به خانم جان گفتم: شما با قادر و کیمیا برید خونه. من اینجا هستم. همه رو راهی کردم. فرنگیس و رضا میگفتن ما میخواهیم بمونیم. گفتم: یک لحظه من با شما دوتا کار دارم. همه رفتن. ما سه تا هم رفتیم تو ماشین آقا رضا. فرنگیس گفت: چیه؟ چه مرگته؟ بگو دیگه رجب. گفتم: مقصر این اتفاق شما دوتا هستید از بس دنبال لج و لجبازی و تو سر و کله هم زدن هستید. دیگه حواستون به بچه هاتو نیست. اگه خدایه نکرده زبونم لال سارا طوریش میشد. حالا چه خاکی تو سرتون میریختید. هر دوتاشون که زار زار گریه میکردن. گفتم: خواهش میکنم با هم برید صحبتهاتون رو بکنید و یه کمی به فکر بچه هاتو باشید. بودنتون تو بیمارستان کاری برای سارا نمیکنه. ولی باهم بودنتون براش یک پشتوانه محکم خواهد بود. خیالتون از سارا راحت باشه. من یک لحظه هم تنهاش نمیزارم. فردا صحیح و سالم تحویلتون میدم. فقط لطفان برید با هم کمی به کارهاتون فکر کنید.بعد از ماشین پیاده شدم. یکساعتی تو راهرو بودم که دیدم سارا رو بردن به بخش. از شانس خواستم ما اتاق دو تخته بود. ولی از شانسمون یک زن و شوهر بودن. برای همین من راحت رفتم پیش سارا بودم. وقتی رفتم تو سلام کردم و رفتم پیش تخت سارا. هنوز چشمهاش بسته بود. مرد تخت بغلی پرسید. مشکل خانم شما چیه؟ گفتم: زنم نیست مثل خواهرم میمونه. خودکشی کرده بود. قرص خورده. گفت: چرا؟ گفتم: نمیدونم بزار حالش بهتر بشه خودم بفهمم به شما هم میگم. گفت: ببخشید فضولی کردم. گفتم: خواهش میکنم. زن شما چه مشکلی دارن؟ گفت: زن منم قرص خورده بود. که خودکشی کنه. گفتم: چرا؟ که زنه گفت: از دست شوهر نامردم که بهم خیانت میکنه. شوهره گفت: چی میگی زن؟ مردم چرت و پرت میگن. زنه گفت: مردم چرت و پرت میگن. چشمهای من که چرت و پرت نمیگه. خودم دیدمت با زن همسایه. گفتم: خانم خوب حالا چرا خودکشی؟ گفت: رفتم پیش مادرش میگم خاله این شهرام داره بهم خیانت میکنه. میدونی چی جواب داده؟ گفتم: نه. گفت: میگه اگه تو زن بودی شهرام بهت خیانت نمیکرد. دیگه چاره ای نداشتم. گفتم: چندتا قرص خوردی؟ گفت: پنج یا شش تا. خندم گرفته بود گفتم: با پنج شش تا که کسی نمیمیره. بعد دیدم سارا بهوش اومد. کمی بوسیدمش و قربون صدقه اش رفتم. پرسیدم سارا چرا اینکار رو کردی. گفت: یادته گفتم با یکی از همکلاسیهام دوست شدم میخواهم باش ازدواج کنم. گفتم: خوب. گفت: دو روز پیش بهم گفت برم خونشون. وقتی رفتم مخم رو زد با هم سکس کنیم. بعد که لخت شدیم دیدم از تو کمد سه تا از همکلاسیهای دیگمون هم پریدن بیرون هر چی التماس کردم که ولم کنید. چهار نفری تا شب از جلو عقب بهم تجاوز کردن. همینطور که تعریف میکرد اشک از چشمهاش میریخت. گفت: هر چی سعی کردم با کسی درد و دل کنم یا به بابا و مامان بگم که دیدم درگیر دعواهای خودشون هستن. دیگه دیشب ساعت ۳ صبح بود که تصمیم گرفتم که همه چی رو تمام کنم و یک بسته قرص رو باهم خوردم. زن تخت بغلی گفت: چه حیوانی پیدا میشن تو این دوره زمونه. مرد گفت: به تو چه نیکوجان به حرفهای مردم گوش میدی. گفت: تخم سگ نکه تو گوش نمیدادی. خدا رو شکر قبل از اینکه دعواشون بالا بگیره. پرستار نهار آورد. غذا سارا رو دهنش کردم بعد هم خودم خوردم. همینطور حرف میزدیم. که عصر شد. موقع ملاقات شد. فرنگیس و آقا رضا اومدن. تخت بغلی هم یک پیرزن با دوتا دختر بچه اومدن. بعد کلی قربون صدقه رفتن. دلیل کارش رو پرسیدن که خودم براشون توضیح دادم. آقا رضا که جوشی شده بود گفت: فقط اسمشون رو بگو بیچارشون میکنم. گفتم: میشه این حرفها رو ول کنید بعد با هم یه فکری بحالشون میکنیم. حالا حواستون فقط به دخترتون باشه. فرنگیس هم گفت: راست میگه . گور بابا اونها سارا مهم است که خدا رو شکر حالش بهتره. ساعت ملاقات که تمام شد. فرنگیس و آقا رضا رفتن. ملاقاتی تخت بغلی هم رفت. زن تخت بغلی رو کرد به مرد گفت: مامانت خیلی بیشعوره دیدی چی میگه. میگه عرضه خودکشی هم نداری. گفتم: ببخشید این بچه ها هم بچه های شما بودن؟ که مرد گفت: بله. گفتم: پس هر دوتاتون بیشعور هستین جای اینکه زندگیتون رو درست کنید. تو سر و کله هم میزنید. زنه گفت: این شوهری که بهم خیانت میکنه رو باید چکار کنم؟ گفتم: هیچی تو هم بهش خیانت کن. مرد گفت: نه این چه حرفیه . زنه گفت: نه راست میگه . مرد گفت: فکر آبرومون رو نمیکنی این یه حرفی میزنه تو چرا توجه میکنی. منم گفتم: تو مگه زن همسایه رو نمیکنی خوب اینم به شوهر همسایه بده. بعد رو کردم به زنه گفتم: هم خوشکلی هم سکسی چرا که نه. دیگه زندگی بچه هاتون هم خراب نمیشه. زنه گفت: آره. فکر خوبیه باید ببینم چه کسایی خوب هستن. حالا که موقعیتش جور شده باید حسابی حال کنم. مرد گفت: نیکو جان. همسر خوبم من یه غلطی کردم . شما ببخش. همون موقع بود که سارا گفت: منو ببر دستشویی جیش دارم. بردمش گذاشتمش رو توالت فرنگی اومدم بیرون. بعد کارش رو کرد اومد بیرون. گفت: کونم خیلی درد میکنه. فکر کنم جر خوردم. گفتم: به شکم بخواب ببینم. اونم به شکم خوابید. منم لاکون خوشکلش رو باز کردم. دیدم بله جر خورده. یعنی کمی زخم شده. که دیدم مرد تخت بغلی کنارمه گفت: خیلی هم گشاد شده. دیدم زنش هم کنارمونه داره نگاه میکنه. بعد دستش رو دراز کرد. یه کمی به سوراخ کون سارا ور رفت گفت: اشکال نداره خوب میشه منم مجردی اولین بار که کون دادم همینطور اذیت شدم. باید پماد بزنی خوب میشه. بعد به سارا گفت: بچرخ کوست رو ببینم. چرخید. نیکو خانم لباس بیمارستانی سارا رو زد بالا کوس سارا معلوم شد مثل کوس مامانش فرنگیس خوشکل بود. نیکو خانم یه کمی کوس سارا رو نوازش کرد. بعد لاپاشو باز کرد. گفت: کوست رو هم که جر دادن باید یک هفته ای سکس نکنی تا خوب خوب بشی. من یک لحظه پشت سر نیکو خانم رو نگاه کردم دیدم لباس بیمارستانی پشتش بازه با بند بسته شده . عجب کونی داشت. رو کردم به نیکو خانم گفتم: ماشالله عجب کونی داری. که آقا شهرام متوجه شد و گفت: به چی نگاه میکنی. گفتم: تو کوس و کون خواهر منو نگاه میکنی اشکال نداره؟ که نیکو به شهرام گفت: دستت رو بده و دستش رو گرفت گذاشت رو کوس سارا گفت: نوازشش کن تا آروم بشه. بعد دست من رو گرفت گذاشت رو کونش گفت: تو هم کون منو بمال ببین دوست داری؟ که یک دفعه درب باز شد. یه پرستار قد کوتاه و سفید و توپلی اومد داخل خیلی بداخلاق بود. یه دادی زد سرنیکو گفت: خانم چرا از رو تختت بلند شدی؟ نیکو هم گفت: چشم میرم رو تختم ولی این تخت بغلی یه مشکلی داره. سریع اومد جلو گفت: چه مشکلی؟ نیکو گفت: سوراخ کوس و کونش جر خورده. پمادی چیزی نیست براش بمالید؟ پرستاره با عصبانیت گفت: تو برو رو تختت من خودم یه فکری بحالش میکنم. بعد اومد سوراخ کون و کوس سارا رو معاینه کرد. و به من گفت دنبالش برم رفتیم تو قسمت پرستارها. دیدم یه نسخه نوشت داد گفت: برو داروخانه بیمارستان بگیر.تا بعد من بیام بهت بگم باید چکار کنی. با تعجب گفتم: مگه شما دکتری؟ پرستاره گفت: به تو چه. کاری که بهت میگم بکن. که پرستار کناریش گفت: خانم طیبی سرپرستار بیمارستانه. منم رفتم پمادها رو گرفتم و برگشتم. اتاق دیدم شام رو آوردن بهمون شام دادن خوردیم. بعد که ظرفها رو بردم. برگشتم دیدم آقا شهرام نیست. دیدم جیش دارم. رفتم درب توالت رو باز کردم دیدم شهرام شلوارش رو کشیده پایین بشینه جیش کنه. گفت: چکار میکنی؟ برو بیرون. گفتم: جیش دارم. گفت: بزار کار من تمام بشه بعد تو. گفتم: مگه زنی که خجالت میکشی. کیرم رو درآوردم. کیر آقا شهرام رو هم گرفتم. جیش که کردیم بعد کیرامون رو به هم میمالیدم. گفت: نکن حالم خراب میشه. اومدیم بیرون . شهرام گفت: بدبخت زنت. نیکو گفت: چرا؟ شهرام گفت: کیر که نداره کیرخره . نیکو گفت: ببینم ببینم. منم زیپم رو کشیدم پایین و کیرم رو درآوردم. نیکو هم کیرم رو گرفت تو دستش. شهرام گفت: چکار میکنی؟ بیشعور از کنار تخت زنم بیا کنار. که همون موقع سرپرستار اومد تو. تا منو تو این وضعیت دید. یه دادی زد سرم گفت: آقا داری چکار میکنی؟ میخواهی حراست رو خبر کنم؟ بندازنت بیرون؟ گفتم: ببخشید. سریع خودم رو جمع کردم. گفت: پمادها رو بده. بعد رفت سر تخت سارا. به سارا گفت بچرخه بعد یکی از پمادها رو نشونم داد گفت: این رو باید هر روز سه مرتبه به سوراخ کونش بزنی. بعد خودش زد سرانگشتش که نشونم بده چطور من که پشت سرش بودم. شهرام هم اونطرف تخت ایستاده بود داشت نگاه میکرد. تا انگشت خانم پرستار رفت تو کون سارا و شروع کرد به مالیدنش. منم به بهانه اینکه میخواهم بهتر ببینم خودم رو چسبوندم به کون خانم پرستار. که برگشت یه چپ چپی نگاهم کرد. گفت: چه غلطی میکنی؟ گفتم: هیچی دارم دقت میکنم که چطور پماد بزنم. هیچی نگفت به کارش ادامه داد. منم پرو تر شدم کیرم رو چسبوندم به کونش و خودم رو بهش میمالیدم. که به سارا گفت: برگرد. کوست رو پماد بزنم. بعد رو کرد به من گفت: میشه اون کیرت رو انقدر به کون من نمالی؟ در عوض اون یکی پماد رو بهم بده. منم ازش جدا شدم اون یکی پماد رو بهش دادم. زد رو انگشتش و مشغول مالیدن کوس سارا شد. گفت: دقت کن این رو فقط روزی یه بار هر شب میمالی. منم به بهانه متوجه شدن باز رفتم نزدیک خودم رو چسبوندم بهش. کیرم رو به کونش میمالیدم دیدم هیچی نگفت. بعد دستم رو بردم سینه های بزرگش رو گرفتم کمی میمالیدم. دیدم هیچی نگفت. همینطور مشغول کارش بود. کارش که تمام شد. پماد رو داد دستم بعد یکی محکم خواباند زیر گوشم. گفت: داشتی چه غلطی میکردی. میخواستی بهم تجاوز کنی. پوستت رو میکنم. گفتم: من که کاری نکردم. حواسم نبود دستم خورد بهتون. یکی دیگه زد و گفت: غلط کردی تا یه پرستار تنها میبنی میخواهین ترتیبش رو بدین. میخواستی چکار کنی؟ کیرت رو بکنی تو کونم یا تو کوسم ؟ بیچاره ات میکنم حالا به حراست میگم بیان پوستت رو بکنن. بعد رفت از اتاق بیرون. من که زرد کرده بودم. شهرام گفت: بدبخت حالا میره میگه. اگه شانس بیاری حراست میندازتت بیرون وگرنه شکایت بکنه کونت رو پاره میکنن. نیکوگفت: الکی جو نده. فقط میتوانه بندازتش بیرون وگرنه هیچ کاردیگه ای نمیتوانه بکنه. مگر خودمنو کم دستمالی کردن. توانستم کاری بکنم. شهرام با تعجب پرسید: کی؟ نیکو گفت: همیشه. مثلا جمعه پیش رفتیم بازار فرش ابریشم بگیریم اون مرد شاگرده حجره ایه چند بار که از کنارم رد شد. انگشتم کرد. منم برای اینکه جلو تو بچه ها زشت نشه و آبرو ریزی نشه. هیچی نگفتم. پدرسگ پرو شده بود. کم مونده بود همونجا بکنتم. شهرام یه دستی به کیرش کشید و گفت: خوب کاری کردی چیزی نگفتی وگرنه مجبور میشدم یه دعوایی راه بندازیم. نیکو گفت: من همیشه حواسم به شما هست که مشکلی برای شما پیش نیاد. شهرام که کمی کیرش رو میمالید گفت: دیگه کی دستمالیت کردن. نیکو گفت: شاگرد سوپرمارکت سرکوچمون که همیشه تا من میرم سوپر خرید کنم یه جور باید دست به کونم بزنه. شهرام گفت: اونکه بچه است. نیکو گفت: ولی شیطونه به هر بهانه ای سریع میاد که به من کمک بکنه و یه دستی به من برسونه. شهرام که دیگه رسما داشت با کیرش ور میرفت. گفت: بازم بگو دیگه کی دستمالیت کرده؟ که درب باز شد. خانم سرپرستار بود. خایه هام اومد تو دهنم. ولی تنها بود. اومد داخل پشت سرش درب رو هم بست. اومد جلو من گفت: بیا. پاشو تخم سگ. من اینجام میخواستی چکارکنی؟ کیرت رو بکنی تو کونم یا کوسم. بیا بکن. من که تو شک بودم. دوباره گفت: مگه خوابی؟ با تو هستم. به خودم اومدم پاشدم رفتم طرفش. بغلش کردم. شروع کردم به بوسیدنش. بعد روپوش پرستاریش رو باز کردم دیدم یه سوتین سفید داره بازش کردم. وای چه سینه های بزرگی. چه پوست سفیدی داشت. سر سینه هاش صورتی بود. حسابی خوردمش. از همون اول آه و اوه میکرد و سر منو به سینه هاش چسبونده بود. بعد شلوارش رو کشیدم پایین یه شورت سفید پاش بود کشیدمش پایین. یه کوس توپلی و سفید داشت یه دونه مو هم نداشت. نشوندمش رو صندلی کنار تخت نیکو و نشستم لای پاش مشغول خوردن کوسش شدم. با تمام قدرت سرم رو به کوسش فشار میداد. شهرام هم کیرش رو درآورده بود داشت میمالیدش. که پرستار با دست بهش اشاره کرد. بیاد جلو. تا اومد جلو کیرش رو گرفت کرد تو دهنش. برای شهرام ساک میزد. شهرام که تو آسمونها بود. به من گفت: میشه تو بری زن من رو بکنی. این خانم پرستار رو بدی به من. منم پاشدم. رفتم سراغ نیکو سریع روپوشش رو باز کردم. عجب کوسی بود. قد بلند با سینه های متوسط و کوس کم مو و خوشکل. سریع پاهاشو باز کردم. و مشغول خوردن کوس نیکو شدم. نیکو هم فقط آه میکشید و فحش شهرام میداد که بیشعور یکبار هم کوسم رو نخوردی. خیلی نفهمی از این به بعد همیشه بهت خیانت میکنم آه چه حالی میده. بعد رفتم رو تخت پاهاشو باز کردم کیرم رو کردم تو کوسش چه کوس تنگی داشت. همینطور که میکردم. دیدم خانم پرستار هم بلند شد. با دستش تخت نیکو رو گرفت و خم شد. شهرام هم از پشت گذاشت تو کوسش یه پنج دقیقه ای کرد که آبش اومد بعد خانم پرستار گفت: من برم به پرستارها سربزنم. برمیگردم. من که مشغول تلمبه زدن تو کوس نیکو بودم. شهرام اومد دست نیکو رو گرفت و قربون صدقه اش میرفت. میگفت: از این به بعد دوست دارم ببینم که همیشه خوشحالی هر چقدر دوست داری کوس بدی بده. کوس دادنت رو دوست دارم. و از هم لب میگرفتن که منم آبم اومد ریختم تو کوسش. بعد چند دقیقه خانم پرستار برگشت. گفت: در چه حالید؟ شهرام گفت: من خیلی خسته هستم خوابم میاد. خانم پرستار هم گفت: بیا ببرمت تو اتاق پرستارها رو تخت بخواب. و شهرام رو برد و بعد برگشت. تا برگشت پریدم بغلش کردم و افتادم به لب گرفتن ازش. اونم سریع زیپ شلوارم رو کشید بیرون کیرم رو درآورد و بعد زانو زد و مشغول ساک زدن شد. بعد من سریع لختش کردم. نشوندمش روی صندلی و مشغول خوردن کوس بزرگ و نرمش شدم. حسابی که خوردم. گفتم: پاشو میخواهم بکنمت. سارا گفت: بیارش رو من بخوابونش. پرستارگفت: نه من وزنم زیاد له میشی. سارا گفت: اشکال نداره بیا. منم کمکش کردم رفت رو تخت سارا و روی سارا مدل سگی شد. منم رفتم کیرم رو از پشت کردم تو کوسش. عجب کوس گرم و نرمی بود. مشغول تلمبه زدن شدم. سارا هم ازش لب میگرفت سینه هاش رو میخورد. حسابی حشری شده بودیم هر سه تامون تا آبم اومد ریختم تو کوسش. بعد از رو تخت اومدیم پایین. خانم پرستار هر دوتامون رو بوسید و لباس پوشید و رفت. منم کنار تخت سارا نشستم کمی حرف زدیم بعد خوابم برد. صبح که بیدار شدم. دیدم صبحانه آوردن. شهرام گفت: پاشو تنبل صبحانه ات رو بخور که باید بعد بری کارهای ترخیص مریضت رو بکنی. صبحانه رو خوردیم و من و شهرام رفتیم کارهای ترخیص مریضهامون رو کردیم. شهرام شماره اش رو داد گفت: هر وقت کاری داشتی بیا پیشمون خوشحال میشیم. من تو کار واردات و صادرات هستم کاری داشتی بیا پیشم. منم شماره خونه رو دادم و بعد رفتم پیش سارا لباسش رو پوشیده بود. نیکو هم لباس پوشیده بود. بغلم کرد و منو بوسید و ازم خداحافظی کرد. بعد دیدم خانم پرستار اومد. گفت: دارید میرید؟ گفتم: با اجازه شما. شماره اش رو داد گفت: من پریسا طیبی هستم هر وقت تو بیمارستان کاری داشتی بهم زنگ بزن. بعد رفت.

تهران۴۳من و سارا هم با موتور رفتیم. خونه خانم جان. همه تا سارا رو دیدن کلی خوشحال شدن. منم زنگ زدم به خونه شهین خانم گفتم: احسان و با قادر بفرست بیاد میخواهم بفرستمش سرکار. به قادر بگو سارا رو هم با خودش بیاره خونه خانم جان. بعد با خانم جان رفتیم تو اتاقش جریان شراکت فرنیا و فرنگیس رو بهش گفتم. اونم گفت: نظر تو چیه؟ گفتم: خوبه ولی صبر کن اول تکلیف شرکت آقا رضا رو روشن کنیم بعد به اینها هم میرسیم. قادر اومد. باش کیمیا و سیما و احسان بودن. خانم جان که با قادر رفت بیرون. منم رو کردم به احسان گفتم: احسان از امروز کار تو اینه که شبانه روز مواظب سارا باشی. دست از پا خطا کرد گوشش رو میگیری. احسان با خجالت پرسید: چه خطایی؟ فرهاد با خنده گفت: خطایی هند یا تکل خشن. که همه زدن زیر خنده. گفتم: نه اینها اذیت میکنن. این سارا خانم تازه از بیمارستان اومده دست به خودکشی زده بود. اگه دیدی خواست بلایی سرخودش بیاره سریع گوشش رو میگیری. سارا با اخم و تخم گفت: برام نگهبان میزاری؟ گفتم: نه یه رفیق که تنها نباشی مواظبت هم باشه. احسان گفت: درسهام چی؟ گفتم: خوب همین جا میخوانی. به قادر میگم لباس و کتابات رو بیاره. سارا تو هم برو اتاقت رو بهش نشون بده. به سارا گفتم: تو هم باید مواظب این زن و شوهر باشی. فرنگیس خانم و آقا رضا. تو دفتر مواظب آقا رضا و تو خونه مواظب فرنگیس. شبها هم همینجا میخوابی.بعد با کیمیا راه افتادیم رفتیم. اول رفتم طلا فروشی یه سینه ریز خریدم. رفتیم پاسگاه. رفتم یه سری به زهره زدم. بعد رفتم پیش مژده گفتم: میخواستم جناب سروان رو ببینم. سرکارفهیمی تا من رو دید از پشت میزش بلند شد. پرید بغلم کرد. بعد کمی لب بازی. مژده به جناب سروان خبر داد که آقا رجب اومده. همینطور که تو اف اف میگفت. من دستم رو از بالای شلوارش کردم تو شورتش. دستم رسید به کوسش. لامصب سفت سفت بود. داشتم میمالیدمش که سروان از پشت اف اف بگو بیاد تو. منم دستم رو درآوردم رفتم داخل اتاق جناب سروان. سلام کردم جواب داد و گفت: دیگه چکار داری اینجا؟ گفتم: براتون هدیه آوردم. گفت: غلط کردی. گفتم: یه زحمتی براتون داشتم آخه. گفت: حرفت رو بزن. ببینم میتوانم برات کاری کنم یا نه. گفتم: اول هدیه بعد حرف میزنم. گفت: پس برو بیرون. اومدم برم بیرون گفت: خوب باشه بیا ببینم چی میگی. رفتم جلو کادو رو دادم گرفت تشکر کرد. گفتم: نه. بازش کن. اونم بازش کرد دید یه سینه ریز خیلی خوشکله. معلوم بود حسابی حال کرده. تشکر کرد. گفتم: بده برات ببندمش. گفت: نه تو خونه میبندم. گفتم: نه دوست دارم خودم برات ببندم. گفت: خیلی بچه پروی. بیا ببند که دهن من و صاف کردی. رفتم جلو چادرش رو گذاشت رو دوشش. بعد مقنه اش رو گرفت بالا. وای چه گردن سفیدی داشت. مات و مبهوت گردنش بودم که گفت: زود باش دیگه چکار میکنی؟ گفتم: داشتم گردن زیبات رو نگاه میکردم. تا این رو گفتم: اومد مقنه اش رو بکشه پایین. که من ناخودآگاه دستم رو کردم تو یقه اش. وای چه سینه های بزرگ و نرمی بود. یه لحظه خشکش زد. منم داشتم سینه هاش رو میمالیدم که گفت: بیشعور دستت رو بردار. گفتم: نمیتوانم. گفت: حالا نمیتونن رو حالیت میکنم بعد تو با اف اف صدا زد سرکار فهیمی. تا این رو گفت: سریع دستم رو برداشتم. گفتم: غلط کرد. ببخشید. سروان هم سریع خودش رو درست کرد. سرکار فهیمی اومد داخل. جناب سروان. یه پرونده داد دستش گفت: این رو امضا کردم. بگیر بده سروان قربانی کاراش رو بکنه. سرکار فهیمی هم پرونده ها رو گرفت و رفت بیرون. جناب سروان گفت: حرفت رو بزن و برو بچه پرو. گفتم: سینه ریز رو نبستم. گفت: لازم نکرده. گفتم: دیگه کاری نمیکنم. بعد چادرش رو دوباره از رو سرش آورد رو شونه هاش. ولی مقنه اش رو نگرفت بالا. خودم مقنه اش رو زدم بالا. سینه ریز رو بستم. ولی دوباره طاقت نیاوردم. دستم رو کردم باز تو یقه اش سینه هاش رو نوازش میکردم. سروان گفت: تو آدم نمیشی؟ که سریع دستم رو درآوردم صورتش رو گرفتم یه بوس از لباش کردم سریع پریدم اومدم اینطرف میز. نشستم. جناب سروان هم خودش رو درست کرد. بعد اومد اینطرف میز روبروم نشست. جریان منشی آقا رضا رو تعریف کردم. گفت: مدرک داری؟ گفتم: آره. حسابدار همه مدارک رو درآورده. بعد جناب سروان گفت: بگو حسابدارتون مدارک رو بیار دفترم. آدرس خانواده این یارو رو هم بنویس . گفتم: یه مشکل دیگه هم هست و جریان سارا رو براش تعریف کردم. گفت: میخواهی چه بلایی سرشون بیاد. گفتم: فقط از دانشگاه اخراج بشن و یه تنبیه درست و حسابی هم بشن. گفت: دختره رو بفرست دفتر من تا کاراش رو بکنم. منم آدرس خونه مژگان منشی آقا رضا رو نوشتم و دادم بهش و خداحافظی کردم اومدم بیرون رفتم پیش زهره با تلفن دفترش زنگ زدم دفتر شرکت به زینب گفتم که مدارک رو بیاره اینجا. و بعد زنگ زدم به خونه خانم جان به احسان گفتم: سارا رو میاری اینجا که آدرس میدم میبریش پیش جناب سروان موسوی دیگه خودش میدونه چکار بکنه. بعد از زهره خداحافظی کردم. اومدم بیرون با کیمیا با هم رفتیم. سمت کارگاه. شب برگشتیم خونه. وقتی رفتم تو اتاقمون بچه ها داشتن درس هاشون رو مینوشتن. مهتاب هم تازه از سرکار اومده بود. مهتاب گفت: رجب عزیزم بیا بات کار دارم. رفتیم تو حیاط نشستیم. هنوز بقیه از سرکار نیومده بودن. مهتاب گفت: محدثه منو کرده مسئول دفترش. گفتم: خوب مبارکه. اینکه خبر خوبیه. خوب تو خونه میگفتی. گفت: نه. ادامه داره. گفتم: خوب بگو. گفت: من عاشق محدثه شدم. خیلی دوسش دارم. وقتی سرم رو میزارم رو سینه هاش احساس آرامش میکنم. یا وقتی کوسش رو میخورم خیلی بهم حال میده. تازه مثل خودم اهل نماز و روزه هم هست. گفتم: خوب؟ گفت: هیچی گفتم بگم بعد ازم ناراحت نشی. گفتم: مگه ناراحتی داره زنهام با هم تفاهم دارن. گفت: پس چرا زن و بچه هات رو همه رو نمیاری یه جا؟ گفتم: جامون خیلی کمه. گفت: خوب یه جایی رو بخر که بتوانیم توش زندگی کنیم. همون موقع رفتم دم خونه شهین خانم. در زدم آقا کامران اومد دم درب. بعد سلام احوالپرسی رفتم تو خونه. شهین و سالنومه اومدن جلو. سلام کردن. نشستیم سالنومه هم یه چایی و شیرینی آورد. به شهین گفتم: این زمین پشتی مال خواهرته؟ گفت: آره مال شمسی خواهرم است. چطور مگه؟ گفتم: میخواهم ازش بخرم. گفت: بعید میدونم بفروشه. گفتم: تو منو ببر پیشش تو کاریت نباشه. گفت: شرط داره. گفتم: چه شرطی؟ گفت: خونه ما کمی مشکل داره به همین آقا ابوالفضل بگو بیاد درستش کنه. گفتم: نمیشه که خودتون اینجا هستین. گفت: خوب یک هفته میریم خونه شهلا. گفتم: باشه از فردا میگم بیاد. حالا پاشو بریم. تا آقا کامران و سالنومه وسایل رو جمع کنید ببرید تو اون اتاقی که تازه تمام شده. منم شهین رو انداختم پشت ماشین و رفتیم. درب یه خونه بزرگی مثل خونه خودمون که اتاق اتاق بود. درب زدیم. یه پسر بچه درب رو باز کرد. شهین پرسید: شمسی خانم هستش؟ که دیدم یه صدای اومد گفت: توله سگ کی بود؟ بچه هم گفت: با شما کار دارن. پشت سر بچه رفتیم تو. یه زنه اومد جلو تا شهین رو دید بغلش کرد و گفت: کجایی خواهر؟ کم پیدایی دیگه به خواهرت سر نمیزنی. شهین هم کلی قربون صدقه خواهرش رفت. بعد من رو معرفی کرد گفت: آقا رجب. رفتیم تو خونه اش. یه دختر ۳۰ ساله ای هم اومد سلام کرد. شمسی خانم معرفی کرد دخترم شعله جون. بعد نشستیم یه چایی آوردن. شهین گفت: این آقا رجب همونی است که خونه منو و شهلا رو خرید بهمون خونه تو خیابان امیر آباد داده. حالا هم از زمین خونه شما خوشش اومده میخواهد بخرتش. شمسی خانم گفت: گوه خورده. به کوس ننه اش خندیده. سرشما کلاه گذاشت فکر کرده میتوانه سرمن کلاه بزاره. بعد رو کرد به من گفت: چایت رو خوردی بیا گمشو برو بیرون. من چیزی برای فروش ندارم. گفتم: حالا صبر کن. شاید به توافق رسیدیم. شعله گفت: فکر کنم به بهانه خونه اومده برای اینکه مخ منو بزنه. رو کردم بهش گفتم: کی دنبال دختر ترشیده و زشتی هستش؟ (( ولی خدایش هم خوشکل بود هم قد بلند)) تا این رو شنید. با عصبانیت گفت: مادرجنده . مگه مامانم نگفت. گمشو از خونه ما بیرون. گفتم: کوس ننه ات که نزاشتم داریم با هم صحبت میکنیم. که دیدم به طرفم حمله کرد که منو بزنه. تا به طرفم حمله کرد یه جا خالی دادم خودم رو کشیدم عقب. افتاد رو پاهام. آرنجم رو گذاشتم رو کمرش. که تکون نخوره. شروع کرد به فحش دادن. که منم دامنش رو زدم بالا. دیدم شورت نداره. ولی یه کون سفید خوشکل داره. گفتم: درسته زشت و ترشیده ای ولی خوب کونی داری انگشتم رو کردم تو کونش دیدم گشاد گشاده . همونطور روی پام چرخوندمش. کوسش رو دیدم کوسش همه سفید و خوشکل بود. انگشتم رو کردم توش دیدم کوسش هم حسابی گشاده. شمسی خانم گفت: چکار کردی پرده دختر رو پاره کردی؟ بیچاره ات میکنم. یا باید بگیریش یا بدبختت میکنم. منم زدم زیر خنده. شمسی خانم گفت: به چی میخندی؟ گفتم: کوس دخترت مثل غار حرا میمونه. پرده اش کجا بود. بعد شعله رو از رو پام بلند کردم به شهین خانم گفتم: بریم. اینها فروشنده نیستن. تا اومدم پاشم. شمسی خانم گفت: کجا حالا داشتیم با هم صحبت میکردیم. گفتم: تو فروشنده نیستی. گفت: هستم. گفتم: چند؟ گفت: یکی دوتا شرط دارم برای فروختن. گفتم: دیدی فروشنده نیستی. حالا بگو شرایطت چیه؟ گفت: با دخترم ازدواج کنی. گفتم: اولش که چهارتا زن دارم دیگه نمیتوانم زن دیگه بگیرم. دومش بخاطر یه زمین. بخواهم خودم رو بدبخت کنم. گفت: چرا یه زمینی کلی زمینی دارم. گفتم: میتوانم براش شوهر پیدا کنم. ولی اول بگو کجاها زمین داری. بعد هم بگو شوهری که برای شعله پیدا کنم چی بهش میدی؟ گفت: همون زمینی که دیدی و این خونه و یک پانصد متری هم تو تجریش و یک هزار متری هم نزدیک میدان آرژانتین. به اون یارو هم دارم دخترم رو میدم. چیز دیگه ای هم نمیدم. گفتم: اون زمین پشت خونه شهلا و شهین رو میخرم. بعد هم اون دوتا دیگه زمینهات رو با هم شریکی میسازیم . زمین از تو ساخت از من. به شوهر دختر هم یه خونه و یه ماشین میدی. شمسی گفت: جهنم ضرر قبول ولی اول شوهر بعد بقیه قرارها. من و شهین اونشب اونجا ماندیم. شام که خوردیم. بعد جا انداختن من افتادم به جون شغله لختش کردم. سینه هاش کوچولو بود ولی سفت و محکم بود. کمی سینه هاش رو خوردم. بعد کوس گشادش رو خوردم. وحشی سرم رو با تمام قدرت به کوسش فشار میداد. منم به زور سرم رو کشیدم بیرون و کیرم رو کردم تو کوسش انقدر کردم تا آبم اومد همه رو ریختم توش. بعد به شهین گفتم: تو بیا جای من کوس شعله رو بخور تا من ترتیب شمسی رو بدم. شمسی حاضر نبود. به زور لختش کردم دوتا سینه متوسط و کمی شد داشت که افتادم به جونش حسابی خوردمش. اونم فقط جیغ میزد و فحش میداد. بعد رفتم سراغ کوسش یه کوس بزرگ داشت پرمو. یکی زدم تو گوشش گفتم: بار آخرت باشه موهای کوست رو نمیزنی. بعد افتادم به خوردنش من که عاشق زنهای جا افتاده و کوس خوشمزشون بودم حسابی خوردمش تا خیس خیس شد. کیرم رو کردم توش بیست دقیقه ای تلمبه زدم تا آبم اومد. خیس عرق شده بودیم. بعد منو شمسی تو بغل هم و شهین و شعله هم تو بغل هم خوابیدن.

تهران ۴۴صبح که بیدار شدم. دیدم بقیه هنوز خواب هستن بیدارشون نکردم. رفتم حجره. دیدم شعبون هم اومده. گفتم: صبحانه زدی؟ گفت: نه هنوز. با هم رفتیم کله پاچه ای نفری یه پرس کله پاچه توپ زدیم. با هم حرف میزدیم به شعبون گفتم: زن داری؟ گفت: نه پولم کجا بود که زن بگیرم. گفتم: کسی رو زیر سر داری؟ گفت: قبلان دختر خاله ام رو دوست داشتم که شوهرش دادن. گفتم: بهت یه آدرس میدم یه بسه میبری میدی به یه دختری اگه ازش خوشت اومد بیا بهم بگو برات بگیرمش. شعبون با تعجب پرسید: راست میگی؟ گفتم: دروغم چیه؟ بد رفتیم تو حجره یه کاغذ نوشتم. (( سلام . شعله جان . ببین از این پسره خوشت میاد یا نه؟)) بعد کردم تو پاکت به شعبون دادم. آدرس رو هم بهش دادم. خودم هم نشسته بودم که رحمان و زینب اومدن. رحمان گفت: کجایی هر جا میگردیم نیستی. گفتم: مگه چه خبره؟ گفت: تمام اموال پدر و مادر و برادر مژگان رو به نام تو زدیم. حالا با مژگان چکار کنیم؟ گفتم: مژگان رو هم صیغه عمو رجب کنید. رحمان گفت: زیر بار نمیره. گفتم: شناسنامه هاشون رو ببر بده زیور خانم خودش میدونه پیش کی ببره بده صیغه محضریشون کنه. بعد خداحافظی کردم خودم رفتم پاسگاه که از جناب سروان تشکر کنم.رفتم پیش زهره یه احوالپرسی کردم. زهره گفت: امروز عصر بیاد بیای خونه. گفتم: برای چی؟ گفت: برای اون استشهادی که قرار بود پر کنیم. کسایی که قرار امضا کنن. گفتن: باید مطمئن بشن که با بچه هاشون کاری شده یا نه. گفتم: خوب باید ببرنشون دکتر. گفت: خوب نمیخواهن کسی بفهمه که آبروشون بره. برای همین من و محدثه گفتیم شوهرمون دکتر است. قرار شد تو معاینه شون بکنی. من یکی زدم تو سر خودم گفتم: کی گفته من دکترم. زهره گفت: خودت تو اتوبوس میگفتی. گفتم: من نگفتم صادق بیشعور برای لاف زدن گفت من دکتر هستم. گفتم: حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم؟ زهره گفت: تو که بلدی و خوب سر در میاری که بهشون تجاوز شده یا نه. دیدی مال امیرعلی و آزاده رو چه راحتی متوجه شدی. اینها هم مثل همونها هستن. گفتم: باشه. یه کاریش میکنم. فقط خدا بدادمون برسه.بعد رفتم پیشه مژده تا من و دید بوسیدم و دستش رو کشید به کیرم گفت: تا کی باید منتظر این باشم. گفتم: اینکه مال خودته شوهر هم برات پیدا کردم. گفت: راست میگی؟ گفتم: دروغم چیه. حالا بگو جناب سروان هستش؟ گفت: آره. تازه منتظرت هم بود. گفتم: من که قرار نبود بیام. گفت: نمیدونم ولی منتظرت بود. منم رفتم داخل اتاق جناب سروان. تا منو دید سلام کردم. اومد جلو یکی محکم زد زیرگوشم. گفت: بیشعور از دیروز با او کارهای احمقانه ات حالم خراب شد. بار آخرت باشه. حالا چکار داری؟ اگه برای کار اون زمینها و این چیزها اومدی که همشون رو زدن به نام خودت تمام شد. کارهای اون دختره رو هم همانطور که خواستی کردم. دیگه چکار داری؟ گفتم: هیچی فقط اومدم خودت رو ببینم. گفت: که چی؟ که باز یه هدیه بیاری حال من بعد خراب کنی؟ گفتم: نه بخدا میخواستم بگم. ازت خوشم اومده اگه اجازه بدی میخواهم باهم ازدواج کنیم. تا این رو گفتم: یکی زد تو گوشم گفت: چی میخواهی صیغه ات بشم. این همه زن داری سیرمونی نداری. نکنه میخواهی با سرکار فهیمی هم ازدواج کنی؟ گفتم: نه برای اون شوهر پیدا میکنم. گفت: پس چی هر سری داری باش لاس میزنی میمالیش. گفتم: دوستمه میخواهم بکنمش. به تو چه. ولی دوست دارم با تو ازدواج کنم. گفت: اولش که من با تو بچه پرو ازدواج کنم؟ دوم اگه از من خوشت میاد باید بیای خواستگاریم. فکر هم نکنم داداشم به راحتی من رو بهت بده. گفتم: تو بله رو بگو من راضیش میکنم. گفت: باید فکر کنم. گفتم: خوب فکر کن. حالا بگو. گفت: مگه چیه خوب کمی وقت بده. گفتم: باشه تا فردا فکر کن. ولی میخواهم مثل دیروز باز نوازشت کنم. گفت: فکرش رو هم نکن. تا عقد نکردیم حق نداری بهم دست بزنی. گفتم: فقط گردنت رو نوازش میکنم و بس. گفت: نه. من آدم با دین و ایمانی هستم تا عقد نکردیم حق نداری بهم دست بزنی. بزار عقد کنیم. بعد. گفتم: خوب عقد کنیم. گفت: تا رضایت داداشم رو نگیری که عقد نمیکنیم. گفتم: باشه ولی حالا دوست دارم گردن زنم رو نوازش کنم. گفت: فقط گردن؟ گفتم: فقط گردن. بعد نشوندمش رو صندلیش پشت میز. بعد چادرش رو انداختم رو شونه هاش. مقنه اش رو زدم بالا و شروع کردم گردنش رو نوازش کردن. یواش دستم رو بردم تا روی قفسه سینه اش. گفت: دستت رو کجا بردی؟ گفتم: اینجا هم جزو گردن حساب میشه دیگه. گفت: پس دیگه پایین تر نرو. من نوازشش میکردم و قربون صدقه اش میرفتم. گفتم: میخواهم یه کمی دستم رو پایین تر ببرم. گفت: نه گفتم: فقط یه کم. گفت: باشه. فقط یکم. فقط یکما. دستم رو بردم پایین تر دیگه دستم رو چاک سینه اش بود نرم سینه هاش رو کنار دستم حس میکردم. گفت: دیگه پایین تر نرو. گفتم: چشم. هر چی عشقم بگه. میتوانم که همینجا رو نوازش کنم. گفت: باشه. معلوم بود که حالش خراب شده. منم یواش نوازش میکردم یواش یواش دستم رو بردم زیر کورستش و سینه هاش رو میمالیدم. هیچی نمیگفت. بعد چند دقیقه گفت: قول میدی بیای خواستگاریم. گفتم: قول میدم. یه ربع ساعتی سینه هاش رو مالیدم که فهمیدم ارضاع شد. بوسش کردم. گفتم: دوست دارم. گفت: قولت که یادت نمیره؟ گفتم: نه آدرس بده بیام خواستگاری. اونم آدرس رو نوشت داد بهم. گفتم: این آدرس خودته یا داداشت. گفت: هر دوتاش ما تو یه ساختمان هستیم. بعد بلندش کردم بغلش کردم. گفتم: تو هم منو دوست داری؟ گفت: از همون روز اول که دیدمت ازت خوشم اومد. منم بوسیدمش و خداحافظی کردم. اومدم بیرون رفتم. پیش زهره جریان رو براش تعریف کردم. گفت: راست میگی؟ گفتم: شوخی که ندارم. آسیه قرار بشه حووت. خندید گفت: انشالله ولی من برادرش رو دیدم فکر نکنم بهت زن بده. گفتم: توکل به خدا. بعد تلفنش رو برداشتم زنگ زدم. به زیور گفتم بیاد خونه خانم جان جلسه داریم. بعد به زینب هم زنگ زدم. بعد از زهره خداحافظی کردم. زهره هم گفت: عصر یادت نره بیای خونه ما وسایل دکتریت رو هم بیار. بعد زد زیر خنده. رفتم خونه خانم جان. دیدم زیور و زینب قبل من رسیدن. آقا رضا هم تازه داشت ماشینش رو برمیداشت که با سیما برن دفتر. به آقا رضا گفتم: یه لحظه بات کاردارم. بعد سیما گفتم: تا تو ماشین رو بیاری بیرون من با آقا رضا صحبت کنم. به آقا رضا گفتم: از امروز میخواهیم پول به شرکت تزریق کنیم. ولی یه خواهشی دارم. اگه اجازه بدی میخواهم ۲۰ درصد از سهام شما رو به کسی بفروشم. و پولش رو بریزم تو شرکت. دوتا خونه هم هست بعد بهت آدرس میدم بری ببینی برای ساخت و ساز خوب یا نه. آقا رضا گفت: هرچی خودت صلاح میدانی بکن فقط سریعتر پول به شرکت تزریق کن. گفتم: امروز به حساب شرکت پول واریز میشه. خیالت راحت. یه معمار هم هست از فردا میفرستم پیشت سرکار. آقارضا گفت: اون شریک جدید من کیه؟ گفتم: فرنوش. فوق لیسانس عمران هم داره. درس خوانده آلمان هم هست. گفت: به شرطی که مادر افریته اش تو کارها دخالت نکنه. گفتم: خیالت راحت نمیکنه. اون با ما دیگه.بعد من اومدم تو و آقا رضا و سیما هم رفتن شرکت. مستقیم رفتیم تو اتاق. خانم جان. هرچهارتامون نشستیم. من جریان فرنگیس و فرنیا رو براشون تعریف کردم. زیور گفت: ما که سهام خالی نداریم. گفتم: اگه موافق باشید من ۱۰ درصد سهامم رو به فرنیا بفروشم و خانم جان هم ۵ درصد سهامش رو به فرنگیس. بعد جریان فرنوش هم تعریف کردن همه قبول کردن. بعد زینب رفت به فرنیا و فرنوش گفت که بیان تو جلسه. وقتی اومدن به فرنیا گفتم: من حاضرم ۱۰ درصد سهامم رو بهت بفروشم و ۵ درص سهام خانم جان رو هم به فرنگیس. فرنیا گفت: مشکلی نیست همین فردا هزینه اش رو میریزم به حساب شرکت. بعد گفتم: ۲۰ درصد سهام شرکت ساختمانی آقا رضا رو هم میفروشم به فرنوش. فرنیا گفت: عالیه تا من پوز این رضا رو به خاک بمالم. گفتم: شما غلط میکنی. قرار داد رو طوری تنظیم میکنم که با کوچکترین دخالت شما همه سهام ازش گرفته بشه. حالا دیگه خودت میدونی. گفت: باشه باشه. من کاری ندارم. زینب گفت: پس من کارهای اداری رو بکنم. حرفی حدیثی چیزی نیست. گفتم: پس حال که شریکهای جدید هم به جمع ما اضافه شدن. حالا وارد جلسه اصلی شرکت بشیم. فرنیا گفت: جلسه اصلی و فرعی چیه؟ گفتم: تا وقتی کسی غیراز خودمون تو جلسه است میشه فرعی وقتی فقط خودمون باشیم میشه اصلی. فرنیا گفت: کسی که کم و زیاد نشد. گفتم: اول شما جزو ما نبودی حالا شدی جزو ما. فرنگیس گفت: حالا باید چکار کنیم تو جلسه اصلی. زیور گفت: همه لخت و راحت میشم بعد درمورد برنامه هامون فکر میکنیم و مشورت میکنیم. بعد ما چهارتا لخت مادرزاد شدیم. فرنیا و فرنگیس داشت هاج و واج ما رو نگاه میکردن. خانم جان گفت: پس چرا معطلین. فرنگیس سریع لخت شد. بعد فرنیا هم یواش یواش با کمی خجالت لخت شد. دوباره جلسه شروع شد. من گفتم: خونه ای که از مژگان گرفتیم و بفروشیم یا نگه داریم. زیور گفت: بفروشیم اینجا فکر نکنم اونقدر رشد کنه. فرنیا پرسید مگه خونه کجاست؟ گفتم: دو سه پلاک از این خونه بالاتر است. فرنیا گفت: اگه میفروشید من میخرمش. من باید یه خونه بخرم چه بهتر که اینجا نزدیک به خواهرم باشم. خانم جان گفت: مشکل نداره. زینب گفت: من کارهاش رو میکنم. گفتم: اون زمین تو کرج رو چکار کنیم؟ اونجا بیابونه. فرنگیس گفت: خوب بفروشیم. گفتم: حالا که ارزشی نداره. زینب گفت: خوب نگرش داریم. زیور گفت: بهتر یه کارگاه یا کارخانه ای اونجا بزنیم تا وقتی که با ارزشش بشه بفروشیمش. من و خانم جان هم گفتیم: فکر خیلی خوبیه. بعد ماجرای زمینهای شمسی خانم رو براشون تعریف کردم. زیور گفت: این دوتا زمینه تجریش و آرژانتین برای حالا خوبه ولی اون یکی سمت خونه خودتون برای بعدان خوبه که هر سه تا زمین رو یکی کنیم و برج سازی کنیم. همه موافقت کردن و بعد جلسه رو تمام کردیم. خانم جان معصومه رو صدا کرد که چایی شیرینی بیاره. من خداحافظی کردم لباس پوشیدم اومدم پایین. دیدم فرهاد و ملیحه و سارا و احسان و فرنوش تو پذیرایی نشستن. رفتم پیششون به فرنوش گفتم: بیا برو شرکت آقا رضا از این به بعد تو باش شریک هستی ولی رو حرف آقا رضا حرف نمیزنی. هر چی گفت: انجام میدی. فرهاد با خنده گفت: نمیخواهی این ملیحه رو هم ببری من از شرش راحت بشم. سارا گفت: از خدات هم باشه. ملیحه هم رفت رو پای فرهاد نشست گفت: منم بدم نمیاد از شر تو راحت بشم. فرهاد رو یه بوس کرد. و گفت: رجب نمیشه این فرهاد رو از این خونه بندازیم بیرون همه از شرش خلاص بشیم. فرهاد گفت: خودم میرم. ملیحه گفت: غلط کردی. هفته دیگه امتحانات شروع میشه. باشه بریم درس بخوانیم. بچه پرو. بعد دستش رو گرفت رفتن سمت اتاقشون. احسان با خجالت گفت: شرمنده آقا رجب این سارا خانم پوست منو کنده. به حرفهام گوش نمیده. نمیزاره منم درس بخوانم. گفتم: خوب بزنش. تا آدم بشه. سارا گفت: غلط کرده. احسان گفت: واقعان میتوانم بزنمش؟ سارا یکی زد تو سر احسان گفت: تو بیخود میکنی. که احسان هم افتاد به جونش مثل سگ و گربه بهم میپریدن. منم گفتم: لطفان یه لحظه دعوا رو تمام کنید باید با قادر و کیمیا برید دوتا ماشین بیارید. رو کردم به احسان گفتم: یکیش رو برمیداری. از این به بعد سارا هر جا خواست میبریش هر کاری داشت براش میکنی. ((سارا خیلی حال کرده بود)) ولی اگه به حرفت گوش نداد خودت دیگه آدمش کن . دیدم حالا نیش احسان باز شد. بعد فرستادمشون رفتن. خودم هم رفتم. کارگاه پیش صادق تا رسیدم. بهش یکی زدم تو سرش. گفت: چرا میزنی؟ گفتم: خاک تو سر بدبختم کردی. گفت: چکار کردم؟ گفتم: یادته تو اتوبوس هی گفتی دکتر دکتر. حالا محدثه و زهره به همه گفتن من دکتر هستم. صادق زد زیر خنده گفت: مگه بده؟ گفتم: خیلی خری. حالا وسایل پزشکیت رو کجا گذاشتی. گفت: برو تو اتاقمون تو کمد زیر توشکها. منم سریع پریدم اومدم خونه کیف پزشکی رو برداشتم. رفتم حجره با شعبون رفتیم یه نهاری زدیم و ازش پرسیدم چطور بود گفت: عالی خیلی خوشکل و ناز بود. گفتم: بزار ببینم نظر اون چی بوده. بعد از حجره زنگ زدم خونه شمسی خانم. خود شعله گوشی رو برداشت. گفتم: نامه به دستت رسید؟ گفت: آره. گفتم: چطور بود. گفت: عالی . ولی از من خیلی جوانتر بود. فکر میکنی از من خوشش بیاد؟ گفتم: نمیدونم. حالا به آدرسی که میگم بیا. تا ببینم چی میشه. یه یکساعت بعد شعله اومد حجره. بعد سلام و احوالپرسی. گفتم: این آقا شعبون و این شعله خانم . بشینین با هم صحبت کنین ببینین بدرد ازدواج با هم میخورین یا نه. از اونجا رفتم پاسگاه پیش زهره گفتم: کی بریم خونه. گفت: هنوز که زوده یه کمی باش تا بعد با هم میریم. همون موقع دیدم مژده اومد تو اتاق زهره یه پرونده بهش داد. بعد تا من رو دید بعد حال و احوال کردن. پرسید کسی سراغ دارید برای نقاشی خونه. خونم رو یکسالی است خریدم دیوارش هنوز کچ است. رنگ نشده. گفتم: بزار بپرسم. بعد زنگ زدم خونه شهین خانم. گفتم: آقا ابوالفضل هستش؟ گفت: بله همینجاست اومده خونه ما رو ببینه. گوشی دستت باشه صداش کنم. به ابوالفضل گفتم: نقاش خوب سراغ داری؟ ابوالفضل گفت: چرا نمیگی همین همایون برات نقاشی کنه. کارش خیلی تمیزه این دوتا اتاقی رو هم که تا حالا درست کردیم. اون نقاشی کرده. گفتم: فردا به این آدرسی که میگم بفرستش بره ولی صبح زود قبل از اینکه صاحب خونه بره سرکار. بعد از مژده آدرس گرفتم بهش دادم. خودم هم تا عصر پیش زهره بودم بعد با هم رفتیم خونه.

تهران ۴۵وقتی رسیدیم خونه محدثه و بچه خونه بودن. رفتم داخل دیدم دوتا خانواده هم نشستن. رفتم جلو به مرد اولی سلام کردم یه عالمه ریش و پشم داشت. سلام کردم گفتم: رجب هستم. آقا هم سلام کرد گفت: سید جواد هستم. بعد خانمش رو معرفی کرد که بغلش نشسته بود. فقط یه چشمش پیدا بود. گفت: همسرم سیده فاطمه و بعدی دخترش رو که بازم با چادر بود معرفی کرد سیده زهرا و بعدی پسرش که فکر کنم ۱۸ سالی داشت گفت: سید هادی هم پسرم است. بعد با مرد بعد دست دادم که فکر کنم ۳۰ سال بیشتر نداشت. گفت: مهدی هستم. بعد زنش رو معرفی کرد یه خانم چادری ولی دوتا چشمش بیرون بود گفت: همسرم آذر و بعد دخترش رو معرفی کرد آرزو. بعد نشستیم و یه چایی خوردم. آقا مهدی گفت: میشه کارتون رو زودتر شروع کنید. ما یه جا دعوت داریم باید بریم. گفتم: چشم. بعد رفتم سمت اتاق امیرعلی و آزاده. و به امیرعلی گفتم: کیف منو بیار. به آزاده گفتم: این دختر خانم رو هم راهنمایی کن. آزاده هم دست آرزو رو گرفت آورد تو اتاق. خوابوندمش رو تخت. بعد پرسیدم چند سالته؟ گفت: ۱۳ سالمه. گفتم: لخت شو. بعد خودم لختش کردم. یه دختر توپل سفید بود که تازه سینه هاش کمی برجسته شده بود . سوراخ کونش رو نگاه کردم دیدم باز بازه. گفتم: میرفتی کلاس قرآن حاج آقا بات چکار میکرد. گفت: هیچی. دستم رو گذاشتم رو سینه هاش کمی مالیدمش گفتم: حاج آقا تو کلاس قرآن اینکار رو میکرد. دیدم تو چشمهاش اشک جمع شد و گفت: بعضی وقتها. چرخوندمش کیرم رو کردم تو کونش. دیدم راحت رفت کمی تلمبه زدم. گفتم: اینکار هم میکرد؟ گفت: بعضی وقتها. کوسش رو نگاه کردم بسته بود. به امیرعلی گفتم کیرت رو بکن تو کوسش. تا کرد یه جیغ یواشی زد. دیدم کمی خون اومد. کیر امیرعلی رو کشیدم بیرون. تمیزش کردم. کوس آرزو رو هم تمیز کردم . بعد به امیرعلی گفتم ادامه بده. بعد از آرزو پرسیدم اینکار هم بات میکرد؟ گفت: نه. فکر نکنم. گفتم: چرا میکرده ولی تو حواست نبوده. ببین چقدر راحت میره تو کوست. فکر کن یادت میاد. دیدم زد زیر گریه گفت: حاج آقا میگفت اگه بابا و مامانت بفهمن از خونه میندازنت بیرون. دیگه دوست ندارن. گفتم: پس تو کوست هم میکرده؟ با گریه گفت: نمیدونم. فقط به بابا و مامانم چیزی نگید. گفتم: خیالت راحت اون آدم بهت دروغ میگفت. بابا و مامان عاشقت هستن. بعد به امیرعلی اشاره کردم کیرش رو دربیاره کیر خودم رو به زور کردم تو کوسش. یه کم تلمبه زدم. بعد به امیرعلی گفتم برو به بابا و مامانش بگو بیان. وقتی آقا مهدی و زنش آذر خانم اومدن داخل نشاندمشون روی تخت امیرعلی که روبروی تخت آزاده بود که آرزو روش خوابانده بودم. روکردم به آقا مهدی گفتم: اون حاج آقا بهش تجاوز کرده و با این حرف که اگه آرزو به شما چیزی بگه از ترس آبروتون از خونه میندازینش بیرون یا تنبیه ش میکنید. دهنش رو بسته نگه داشته. شما باید به دخترتون قول بدین که تا همیشه دوستش دارید هراتفاقی بی افته بازم دوستش دارید. بعد بردمشون بالا سر دخترشون آرزو. یه کمی سینه هاش رو مالیدم. گفتم: ببینین سینه های آرزو برای یه دختر ۱۳ ساله خوب رشد کرده چون خیلی با سینه هاش بازی میکرده و میخورده. بعد لاپاهاشو باز کردم. گفتم: کوس خوشکل دخترتون رو هم باز کرده. بعد رو کردم به آقا مهدی گفتم: شلوارت رو بکش پایین با تعجب گفت: برای چی؟ گفتم: میخواهم یه چیزی رو امتحان کنم. شلوارش رو کشید پایین. منم شورتش رو کشیدم پایین. کیرش رو گرفتم. خیلی بزرگ نبود. نرمال بود. ولی با دیدن کوس دخترش شق شق بود. منم کیرش رو گرفتم کردم تو کوس دخترش. تا زنش اومد بگه خدا مرگم بده و از این حرفها. گفتم: خانم ببینید چقدر راحت رفت تو این یعنی پرده نداره. بعد رو کردم به آقا مهدی گفتم: میشه یه کمی تلمبه بزنی. اونم که انگار از خدا خواسته بود. شروع کرد به تلمبه زدن. رو کردم به آذر خانم گفتم: میبنی چقدر راحت میره و میاد. بعد به آقا مهدی گفتم: کیرت رو بکش بیرون. و آرزو رو چرخاندم. کیر آقا مهدی رو گرفتم گذاشتم رو سوراخ کونش گفتم: بکن توش. اون که خودش سریع شروع کرد به تلمبه زدن. ازش پرسیدم تو کونش راحت تر جلو عقب میشه یا کوسش. گفتم: بزار یه چیز دیگه رو آزمایش کنیم. کیر رو دربیار. بعد زیپ شلوارم رو کشیدم پایین. کیرم رو درآوردم. اینجا آذر خانم گفت: وای خدا مرگم بده. که به آذر خانم گفتم: لطفا بیا جلو. کیر مهدی رو گذاشتم تو دستش. بعد اون یکی دستش رو گرفتم. گفتم: اینم بگیر که سعی کرد دستش رو عقب بکشه. و میگفت: وای نه خدا مرگم بده. منم گفتم: دکتر محرم است کاری که میگم بکنید. مهدی هم با یه اخمی نگاهش کرد گفت: دکتر محرم است هرکاری میگه بکن دیگه. اونم کیرم رو گرفت. بهش گفتم: دیدی مال من بزرگتر و کلفت تر است. بعد کیرم رو کشیدم از دستش کردم تو کون آرزو. کمی تلمبه زدم گفتم: ببینین چقدر راحت جلو عقب میشه. یعنی آرزو رو حسابی از کون کرده. بعد چرخوندمش کیرم رو کردم تو کوسش. گفتم: ببینید راحت نمیره یه کمی تنگه. آذر گفت: یعنی چی؟ گفتم: یعنی زیاد از کوس نکردتش تازه شروع کرده بوده. شانس آوردین که فهمیدید. مهدی یکی زد تو سرخودش گفت: بزرگ بشه چطور شوهرش بدم. بدبخت شدم. بهش گفتم: نگرانش نباش تا وقتی بزرگ بشه هزار جوره علم پیشرفت کرده. تازه هر وقت خواست ازدواج کنه میاری پیش خودم. کوسش رو کمی از داخل خونی میکنیم داماد که کرد توش خونی میشه. تمام شد و رفته به همین راحتی. غصه که نداره. مهدی گفت: راست میگی دکتر واقعا میشه؟ گفتم: خیالت راحت. حالا بو کارت چیه؟ میتوانی پوست این حاج آقا رو بکنی؟ گفت: نه من یه بسیجی ساده هستم. که قرار از ماه دیگه با معرفی همین حاج آقا به عنوان خبر چین تو اطلاعت استخدام بشم. گفتم: پس بهت پیشنهاد میکنم. تو شکایت هم نکن. نه زوری داری نه هیچی. فقط در مورد دخترتون. دیگه نفرستش کلاس قرآن. بیشتر بهش محبت کنید. رو کردم به آذر خانم گفتم: سعی کن با خودت ببریش حمام. بیشتر بهش محبت کنی. سینه هاش رو بمال و بخور. چون تو رشد افتاده بهتر رشد کنه و بد شکل نشه. بعد رو کردم به مهدی گفتم: تو هم باید حداقل ماهی یکبار کیرت رو بکنی تو کوس آرزو که افسردگی نگیره. فهمیدی؟ آذر خانم گفت: یعنی باید اینکار رو بکنه؟ گفتم: خودت زنی میدونی. این بچه کوسش مدتی است مزه کیر رو چشیده. نمیشه ازش بگیری وگرنه افسرده میشه. مهدی گفت: کونش چی؟ گفتم: اون مشکلی نداره هفته ای یکبار خوبه. زیاد بکنیش عادت میکنه بعد اگه شوهرش کم بکنتش به مشکل بر میخوره. به آقا مهدی گفتم: آدرس و تلفن همه چیزت رو بده امیرعلی یادداشت کنه. که هر وقت زمان داشتم بهتون سر بزنم. ببینم در چه حالی هستید. بعد خداحافظی کردن رفتن از اتاق بیرون. به آزاده گفتم: اون دوتا بچه دیگه رو بیار. وقتی بچه ها اومدن. اول از روی لباس کمی معاینه کردمشون. بعد گفتم: لخت بشین دیدم هر دوتاش راحت جلو هم لخت لخت شدن. اول پسره رو مدل سگی کردم لا کونش رو باز کردم دیدم حسابی گشاده. کیرم رو درآوردم کردم تو کونش. همینطور که تلمبه میزدم پرسیدم: آقا هادی چند سالته؟ گفت: ۱۸ سالمه. گفتم: پس تو رو زورکی نکرده. خودت دوست داشتی؟ با خجالت گفت: بله . گفتم: اول تو شروع کردی یا اون. گفت: اول حاج آقا دستمالیمون کرد. گفتم: پس دوتاتون رو باهم میکرد. هادی گفت: بله. کیرم رو از تو کون هادی کشیدم بیرون. زهرا رو مدل سگی کردم کیرم رو کردم تو کونش. همینطور که تلمبه میزدم. پرسیدم: زهرا خانم شما چند سالته؟ گفت: ۲۰ سالمه. بعد کیرم رو کشیدم بیرون. چرخوندمش. دیدم کوسش باز هست ولی نه اندازه کونش. چون کیر حاج آقا معلوم بود بزرگه. پس کار اون نیست. نگاه کردم کیر هادی دیدم. باریک و درازه. کیرش رو گرفتم کردم تو کوس زهرا. دیدم راحت رفت. بهش گفتم: تلمبه بزن دیدم خیلی راحت دارن هر دوتاشون حال میکنن. فهمیدم کار خودشون است. به هادی گفتم: چند وقته خواهرت رو میکنی؟ از ترس هیچی نگفت. یکی زدم تو سرش گفتم: میخواهم کمکتون کنم. زهرا گفت: سه ماه است. به زهرا گفتم: پریودت که مشکل نداره. گفت: دو ماه است که پریود نشدم. به امیرعلی گفتم: بگو بابا و مامانشون بیان. تا اومدن تو زنه یا همون سیده فاطمه پرسید چی شد؟ گفتم: زیاد خبرهای خوبی ندارم. خودتون ببینید. بعد هادی رو مدل سگی کردم و کیرم رو از زیپم کشیدم بیرون کردم تو کونش همینطور که تلمبه میزدم. گفتم: ببینین چقدر راحت میره و میاد. یعنی حسابی از کون کردتش. مامانش که اومده بود نزدیک کمر پسرش رو نوازش میکرد میگفت خدا مرگم بده. مادر به فدات. همینطور که تلمبه میزدم. پرسیدم: چند وقته کلاس قرآن میرن. سیده خانم گفت: یکسال و نیمه. کیرم رو کشیدم بیرون. زهرا رو مدل سگی کردم. گفتم: این رو هم حسابی کرده. سیده خانم گفت: خدا مرگم بده. سید جواد یکی زد تو سرش گفت: چه خاکی تو سرم بریزم. زن چقدر بهت گفتم: نمیخواهد بفرستیمشون کلاس قرآن اونجا همین مسجد دم خونمون بفرستیم. هی گفتی. خواهرم خیلی از این حاج آقا تعریف میکنه. گفتم: اینها خوب بود. خبر بد رو هنوز نگفتم. سیده خانم گفت: بگو دیگه جون مرگمون کردی. کیرم رو از کون زهرا کشیدم بیرون. چرخوندمش به هادی اشاره کردم که کیرش رو بکنه توش. اونم کرد. گفتم: سید ببین بچه های بدبخت رو مجبور میکرده هم دیگه رو بکنن. سید گفت: آخه اینها که بچه نیستن که بشه مجبورشون کرد. گفتم: از ترس آبرو و فهمیدن پدر و مادر . اینطور مجبورشون کردن. تازه این خوبه که دخترتون حامله هم هست. یک دفعه دیدم سیده خانم شل شد. افتاد زمین. سریع بلندش کردم. خواباندمش رو تخت. دیدم سید هم سرش رو گرفته یه گوشه نشسته تکیه داده به دیوار. به امیرعلی گفتم: سریع بیا. برو دوتا آب قند بیار. یه لیوان رو من برداشتم یواش یواش به سیده خانم دادم . امیرعلی هم به سید جواد. سیده خانم زد تو سر خودش بدبخت شدم. چه خاکی تو سرمون بریزیم. گفتم: چرا شلوغش میکنید خوب هر مشکلی یه راه حلی داره. سید جواد گفت: چه راه حلی. بدبخت شدم رفت. گفتم: شغلتون چیه؟ گفت: طلا فروشی دارم تو بازار. گفتم: پس چه ربطی به مسجد اینجا داری؟ گفت: پیشنهاد خواهر خانمم بود که اینجا معلم قرآنش حرف نداره. فرستادیم اینجا. گفتم: بهترین فکر دخترت رو شوهر بده. سید گفت: چی میگی دکتر دلت خوشه. کی میاد با یه دختر حامله ازداج کنه. گفتم: میخواهی من برات پیدا کنم. گفت: شوخی میکنی؟ گفتم: نه جدی میگم. سید گفت: بزار دستت رو ببوسم. گفتم: فقط بهت بگم کسی رو که تو فکرم هست پسر خیلی خوبیه ولی از دخترت کوچیکتره . شاگرد اتوبوس است . مشکلی نداری؟ سیدجواد گفت: پسر خوبی باشه. هیچ اشکالی نداره. گفتم: خوب این مشکل هم حل شد. حالا بزار خودت و سیده خانم رو هم یه معاینه ای بکنم. بعد بهش گفتم: بیاد بشینه رو تخت. بعد گفتم: لخت شو اونم لخت شد فقط با یه شورت. پرسیدم چند سالتونه؟ گفت: ۶۷ سال. کمی معاینه اش کردم بعد شورتش رو کشیدم پایین یه کیر کوچولو بود. کمی باش بازی کردم. نیمه شق شد. کیرش رو کردم تو دهنم دیدم نه زیاد سفت نشد. به هادی گفتم بیاد جلو کمی کیر بابا رو خورد بازم زیاد سفت نشد. به سید گفتم: آدم سردی هستی؟ گفت: آره . بعد به زهرا گفتم بیاد کمی کیر باباش رو خورد دیدم سفت تر شد. بعد کیرش رو میمالیدم به کوس زهرا تا شق شد. کیرش رو کردم تو کوس زهرا. گفتم: تلمبه بزن. به ۲ دقیقه نرسید که آبش اومد ریخت تو کوس زهرا. بعد من رفتم سراغ سیده خانم. اول از روی چادر معاینه اش میکردم. از سید جواد پرسیدم. چند وقت به چند وقت سکس میکنی؟ گفت: اوایل ازدواج ماهی یکبار. حالا دیگه ششماهی یکبار. رو کردم به سیده خانم گفتم: چند سالته؟ گفت: ۴۵ سال. رو کردم به سید جواد گفتم: پس چرا دختر انقدر جوانتر از خودت گرفتی؟ گفت: بابا و مامانم گرفتن. اون موقع خود آدم هم زنش رو نمیدید. مادرها انتخاب میکردن. گفتم: برای همین کارهات است که خانمت داره پیر میشه بیا ببین صورتش داره چروکیده میشه. سید جواد اومد نزدیک نگاه میکرد. بعد به سیده خانم گفتم: لخت بشید. گفت: نه خدا مرگم بده. گفتم: دکتر محرم است لخت شو. گفت: من دکترهم پیش مرد نمیرم. سید جواد گفت: دکتر محرم است میگه لخت شو لخت شو. سیده خانم هم چادرش رو گذاشت کنار مانتوش رو هم درآورد. ولی مقنته سرش بود. منم پیراهنش رو زدم بالا. گوشی پزشکیم رو گذاشتم رو شکمش بعد گوشی رو گذاشتم زیر سینه اش گفتم نفس عمیق بکش. بعد گوشی رو از زیر کورستش گذاشتم رو سینه هاش. کمی سرسینه اش رو مالیدم. بعد خودم لباسش رو درآوردم. داشت از خجالت آب میشد. کمی با سینه هاش بازی کردم. سینه های متوسط ولی شلی داشت. سرسینه های برجسته با حاله دورش قهوه ای کم رنگ بود. به سید گفتم: ببین این زن نیاز به سکس داره. یواش یواش داره بدنش خراب میشه. حداقل نمیکنیش سینه هاش رو بخور. دوست نداری بچه هات رو مجبور کن سینه های مامانشون رو بخورن. این زن حیفه به این خوشکلی و نازی. شروع کردم صورتش رو نوازش کردن. دیدم با این تعریفها یه کمی لبخند به لبش اومده. گفتم: ببین صورتش داره چروکیده میشه. بعد خواباندمش شلوار و شورتش رو کشیدم پایین. کوسش تمیز و خوشکل بود از بس کم کوس داده بود از کوس زهرا هم خوشکلتر بود. اول گوشی رو روی کسش میزاشتم میگفتم نفس عمیق بکش. بعد پاهاشو باز کردم سرم رو بردم نزدیک گفتم: از یک دقیقه دیگه بگو چه حسی داری خوبه یا بد. بعد سرم رو گذاشتم رو کوسش و شروع کردم به خوردن. اول گفت: نه نه . نکن . تو رو خدا نکن. یواش یواش صداش شبیه آه و اوه شد. همی میگفته نه . تو رو خدا نه. آه . آه . بخورش . همه اش رو بخور. سرم رو فشار میداد و التماس میکرد که محکمتر بخورم. که لرزید و آبش اومد. رو کردم به هادی گفتم: بیا . تا اومد کیرش رو گرفتم گذاشتم دم کوس مامانش. سیده خانم تا این صحنه رو دید. اومد بگه نه. هادی داشت تو کوس مامانش تلمبه میزد. انقدر کرد تا آب دوتاش اومد. بعد من کیرم رو کردم تو کوس سیده خانم. عجب کوسی بود. حسابی گاییدمش تا آبم اومد همون موقع مال اون هم اومد. تو کف بودم تو این مدت سه بار آبش اومد. رو کرد به سید جواد گفتم: نگران دخترت نباش. شوهرش با من تو این هفته ردیفش میکنم. به زهرا گفتم: تو هم باید حواست به کیر بابات باشه مجبورش کن هر چه بیشتر میتوانه بکنتت تا زودتر کیرش درست بشه. بعد رو کردم به هادی گفتم: این مامانت رو میسپارم به تو سعی کن هر شب یه دست بکنیش . نتوانستی یک شب درمیان. سینه هاش رو هم حسابی میخوری اگه اینکار رو نکنی. مامانت زود پیر میشه افسردگی میگیره. بعد سیده رو که لباسش رو پوشیده بود چادرش رو هم سرش کرده بود بغل کردم گفتم: خوشکل خانم تو هم مواظب خودت باش. حیف به این زودی یائسه بشی یا افسردگی بگیری. هر شب که هادی نتوانست بکنه. کوست رو بکن تو دهن سیدجواد یا زهرا برات بخورن تا ارضاع بشی. سید جواد حسابی تشکر کرد. گفت: نمیدونم چطور اینهمه محبتت رو جبران کنم. گفتم: ما کوچیکتیم. خیالت راحت. تو این هفته میام با پسره خواستگاری. بعد خدا حافظی کردن رفتن.منم گفتم: دیگه برم یه کم استراحت کنم که رفتم تو پذیرایی دیگم کلی آدم نشسته

گرفتار شدن در اسارت این ماجرای روزی هست که من خودم را اسیر کردم. هیچ کسی خانه نبود. بنظر می رسید که زمان مناسبی برای یک ماجراجویی کوچک باشه اما باید ابتدا آماده می شدم. لباسهام را بیرون اوردم و لخت شدم سپس از مخفیگاهم که در کف کشو میز آرایشم بود وسایل اسارتم که شامل چند بسته طناب و تسمه زیپی و نوار چسب پهن و قیچی بود را بیرون آوردم. حالا تنها چیزی که نیاز داشتم قبل از اینکه ماجراجوییم را شروع کنم یک دختر مدرسه ای بود. من به اتاق خواهر بزرگترم سارا رفتم. لوازمم را بر روی تخت گذاشتم و به سرعت شروع به جمع آوری لباس برای دختر مدرسه ای کردم، ۳ عدد شورت، سینه بند، جوراب شلواری، تاپ کوتاه سفید، دامن آبی کوتاه چین دار، پیراهن سفید گشاد، کراوات پروانه ای و کفش سیاه که برای لباس دختر مدرسه ای که در سناریوی اسارتم در نظر گرفته بودم. من تمام این وسایل را روی تخت سارا گذاشتم. یک نگاه به ساعت کردم. پدر و مادرم در حدود ۲ ساعت دیگر به خانه بر میگشتند. خواهرم بعد از مدرسه کار می کرد و دیرتر به خانه بر می گشت. پس زمان کافی داشتم. فکر کردن در مورد دست و پای بسته و اسیر بودن من را برانگیخته بود. حالا وقت آن بود که لباس ها را بپوشم. من ۱۸ ساله بودم و سارا، یک سال بزرگتر بود. لاغرتر از من بود و لباس هایش برای من مناسب بود. ابتدا شورت گلدار صورتی را پوشیدم. به آرامی احساس شهوت می کردم. بعد سینه بند، جوراب شلواری و تاپ را پوشیدم. تاپ چسبان بود و بیشتر تحریکم کرد. فقط یک لحظه متوجه ظاهر زنانه ام شدم. سپس بلوز آستین بلند، دامن و کفش ها را پوشیدم. در نهایت، روبروی آینه میز رفتم و کراوات را تنظیم کردم. یک قدم به عقب برگشتم و دختر مدرسه ای جذابی که می دیدم را تحسین کردم. حالا زمان قرار دادن این دختر در اسارت بود. ابتدا ۲ شورت دیگر را برداشتم و آنها را در دهانم قرار دادم. سپس نوار چسب پهن را روی دهانم و اطراف سرم ۵ بار پیچیدم تا دهانم را ببندم. تصمیم گرفتم که دست و پایم را از پشت به هم ببندم. مچ پاهایم را کنار هم قرار دادم و آنها را به هم بستم. سپس قیچی را بر روی بالش گذاشتم بعد با طناب حلقه ای برای مچ دستم درست کردم و با دو تسمه زیپی روی شکمم گذاشتم. هر دو مچ دستم را از پشت در حلقه قرار دادم و بین مچ های دستم را با یک تسمه زیپ محکم کردم، سپس با استفاده از تسمه زیپی دیگر، طنابهای مچ پایم را به مچ دستم وصل کردم و آن را تا اندازه ای که می توانستم کشیدم و تنگ کردم. صدای غیژ غیژ فنرهای تختخواب تا زمانی که بستنم تمام شد قابل شنیدن بود. اسارتم کمی سخت تر از آن چیزی که انتظار داشتم شد بود. برای یک لحظه فکر کردم که قیچی برای آزاد شدن سریعم خیلی دور است، اما تحریک شده بودم و افکارم در حال لذت بردن از اسارتم بود. به آرامی، من شروع به مبارزه برای رهایی از اسارت کردم. فشار طناب ها به سرعت در حال زیاد شدن بود و دهانم به طور کامل بسته بود و دست و پایم که به هم بسته بودند بسیار تنگ شده بود. زمانی که من احساس خستگی کردم شروع به تلاش برای رسیدن به قیچی کردم. باسنم را سانت به سانت به جلو حرکت می دادم در حالی که دست و پایم به سختی بسته بود و دهانم با شورت صورتی گل دار پر بود. لحظه ای تلاشم را متوقف کردم تا کمی نفس بگیرم. در همین موقع صدای قرار گرفتن کلید روی در جلو خانه را شنیدم و ترسیدم. درب جلو باز و بسته شد. با وحشت خودم را به قیچی رساندم و آن را گرفتم. دست پاچه شده بودم، تسمه بین پاهایم را چیدم، اما از آنجاییکه تسمه به شدت سفت بود لحظه ای که آزاد شد قیچی از دستم افتاد. صدای افتادن قیچی روی تخت را شنیدم و کور کورانه به دنبال آن می گشتم. “اتاق او پایین سالن هست ، من باید کارت اعتباری او را پیدا کنم. او گفت که ما می توانیم از آن برای گرفتن مشروب بیشتر برای پارتی امشب استفاده کنیم. ” “بی شعور، من می ترسم.” دوستان سارا حامد و کامران بودند، دو تا از همکلاسی های دانشگاهش که در حال آمدن به پایین سالن بودند. درب باز شد. من در مقابل چشمان اونها که به من خیره شده بودند میخ کوب شده بودم. هنگامی که آنها وارد اتاق شدند، کامران با صدای بلند گفت: “اینجا چه خبره؟” حامد پیش من ایستاد و قیچی را برداشت و نوار چسب را از دهانم چید و آن را از اطراف سرم جدا کرد. کامران از من پرسید: ” این کار را چه کسی انجام داده؟”. حامد به سرعت گفت: “سارا به من گفته بود که کارهای او کمی عجیب و غریب است، او احتمالا خودش این کار را انجام داده.” هر دو به من نگاه کردند و حامد پرسید “خوب؟”، من شرم آور به نشانه تایید سرم را تکان دادم. کامران دوربین دیجیتال سارا را از روی میزش برداشت و به حامد گفت می تواند چند عکس بگیرد برای اینکه در دانشگاه همه ببینند. حامد گفت: “من حدس می زنم که ابروی مریم می رود.” او به کامران چشمکی زد و سپس گفت: “شاید مریم بتواند ما را متقاعد کند که عکس نگیریم. آیا می خواهی سعی کنی که ما را متقاعد کنی که عکس نگیریم؟” با دست و پایی که هنوز بسته بود، من شرم آور گفتم بله. حامد من را روی بازوهایش بلند کرد و کمک کرد که روی زانوهایم بنشینم و من هم بدون مقاومت قبول کردم. حامد گفت: “کامران همیشه می خواست یک دانش آموز کوچک ناز براش ساک بزنه. کامران مگه نه؟ ” کامران گفت:« اوه آره »، زیپ شلوار جینش را باز کرد. من با صدای لرزان اعتراض کردم، “من نمی توانم این کار را انجام دهم.” کامران کیرش را بیرون کشید و گفت: “ساک بزن ماده سگ.” او پشت سرم را گرفت و کیر شق شده اش را در دهانم قرار داد. فانتزی من تبدیل به یک واقعیت شده بود من یک برده جنسی بودم، یک دانش آموز کوچک در اختیار اربابانش. کامران پشت سرم را با دو دست گرفت و چند بار محکم کبرش را تا ته گلویم فشار داد. عق زدم و سعی کردم به عقب بروم، اما او بیشتر فشار داد و سرم را بیشتر نگه داشت. فلاش دوربین از زمانی که من شروع به خوردن کیر کامران کردم, چند بار من را کور کرد. چند دقیقه بعد او سرم را محکم گرفت و کیرش را به ته گلویم فشار داد. شروع به دست و پا زدن کردم و با پیشانیم به شکمش فشار آوردم تا رهایم کند. کاملا ناتوان بودم که همین لحظه ریختن ملیع شوره گرمی ته گلویم حس کردم. دهان من پر از آب کیر کامران شده بود, او کمی دستش را شل کرد و فریاد زد: “آن را قورت بده ماده سگ عوضی”. من از روی ناچاری قورت دادم تا او به آرامی کیرش را بیرون کشید. سپس کامران کمی آنطرفتر از جایی که من زانو زده و بسته شده بودم روی زمین دراز کشید. حامد دهانم را باز کرد و دوباره با شورت پر کرد و آن را با نوار چسب پهن که دور سرم پیچید تثبیت کرد. او طنابی که مچ پایم را بسته بود را برید سپس من را مجبور کرد که بروم پشت صندلی کنار میز آرایشی که در وسط اتاق قرار داده بود. سعی می کردم در مقابل خواسته های او مقاومت کنم ولی زورم بهش نمیرسید. او پاهای من را باز کرد و هر مچ پایم را به یکی از پایه های صندلی بست. سپس یک طناب را دور گردنم پیچید و آن را تنگ کرد. من با ترس شروع به مبارزه کردم. من را خم کرد روی پشتی صندلی و طناب گردنم را به ریل زیر صندلی محکم بست. سپس او مچ های دستم که هنوز بسته بود را با یک طناب دور کمرم محکم بست و کمرم را به پشت صندلی ثابت کرد. کامران پرسید: ” با اون چی کار میکنی؟” حامد جواب داد: ” می خوام از کون دختر مدرسه ای خوشکلمون کمی لذت ببرم!” من سعی کردم خواهش کنم که آزادم کنند و یا درخواست کنم این کار را نکنه، اما دهان بندم هرگونه صدایی را ساکت کرده بود. تقلا کردن بدنم در مقابل اسارتم بیهوده بود. سرم را چرخاندم دیدم حامد یک ظرف کرم دست را از میز سارا برداشت. تقلا کردنم را با نیروی بیشترادامه دادم, حامد و کامران بهم می خندیدند. سپس من در آینه خودم را دیدم، باسنم در هوا، پاهایم از هم جدا بودند، و گردنم با طناب تقریبا نزدیک به محل نشستن صندلی بود. همانطور که تقلا می کردم دامن آبی چین داریم به پایین لغزید. حامد دامن را بلند کرد و کشید و پشت سرم انداخت تا لباس های من را باز کند. سپس جوراب شلواری و شورتم را با هم پایین کشید. کامران با صدای بلند خندید و کمربند خود را باز کرد. او گفت، “حامد, مریم یک دانش آموز کوچک شیطان بوده است.” بعد با کمربند خود به باسن من ضربه ای زد که صدای آن بلند شد. بدن من از درد سعی کرد بجهد، اما هیچ حرکتی نمی توانستم انجام دهم. حدود ۱۰ بار دیگر به باسنم زده شد، هر بار به دنبالش درد و خنده بود. باسن من داغ و از سوزش می سوخت. بعد از اون چیز سردی را احساس کردم. در آینه نگاه کردم دیدم حامد در پشت من ایستاده و شلوار جینش را تا مچ پایش پایین کشیده و کیرش کاملا شق شده هست. او کرم دست را در سوراخ من داشت پخش می کرد, تا متوجه شدم چه اتفاقی قرار است بیافتد دوباره شروع به تقلا کردن کردم. طناب ها محکم من را نگه داشته بودند و هیچ راه فراری نداشتم و شرت های در دهانم هم از هر صدایی جلوگیری می کرد. من کاملا متوجه شده بودم که باید در مقابل خواسته ی حامد تسلیم می شدم. حامد با افتخار اعلام کرد: “دختر کوچولو بابا بزرگ اومده.” چشمانم را بستم. فشار کیرش روی سوراخم را احساس کردم، و بعد دردی که بخاطر کشیده شدن پوست سوراخ کونم برای جا دادن کیرش در سوراخم بود را حس کردم ، و سپس به طور ناگهانی کیرش به داخل لیز خورد. می توانستم صدای چلپ چولوپ که بخاطر خوردن بدنش به پایینم که نتیجه داخل و خارج کردن کیرش بود را بشنوم. در آینه نگاه کردم. صحنه عجیب و غریبی بود، بلوز سفید گشاد، کراوات ، دامن بالا زده شده، جوراب شلواری و شورت گلدار پایین کشیده شده، تمام نشانه های یک دانش آموز در اسارت کشیده شده بود، غمناک، اما درست بود. من دختر مدرسه ای اسیر شده ای را دیدم که هر کاری اربابش می خواست با او انجام می داد. تحقیرآمیز و بی شرمانه بود که آن دختر من بودم. فانتزی من به واقعیت تبدیل شده بود، یک دانش آموز دست و پا بسته ی، دهان بسته ی، درمانده و مورد تجاوز واقع شده. فلش دوربین نشانه ثبت این صحنه ها بود. حامد با قدرت بیشتری تلمبه زدنش را ادامه داد. با هر فشار دادنی، بدن به صندلی بسته شده ی من کمی به جلو حرکت می کرد. او با قدرت بیشتری فرو می کرد. من با هر فرو کردن به سختی ناله می کردم. چند ضربه سریع و محکم زد، سپس احساس کردم آبش را در داخل من ریخت. او کیرش را تا جایی که می توانست در سوراخ کون من فرو کرد و نگه داشت و سپس فشارش را کم کرد. وقتی بیرون کشید آب منیش روی داخل ران من جاری شد. سوراخ من درد داشت، باسنم می سوخت، دهان من خشک و فک من درد می کرد. من فقط امیدوار بودم که کار دیگری با من نکنند. او شلوارش را بالا کشید, گفت: “مریم خیلی لذت بخش بود. این راز کوچک ما خواهد ماند. » شرت و جوراب شلواریم را بالا کشید و دامنم را به حالت اولش بازگرداند. حامد با خنده اظهار داشت: “فقط نمی دانم که سارا چه کاری انجام میده وقتی تو را اینجور پیدا می کنه.” کامران رژ لب قرمز سارا را برداشت و شروع به نوشتن روی آینه کرد. در حالی که کامران می نوشت، می توانستم صحبت های تلفنی حامد با سارا را بشنوم. “هی، عزیزم، کامران و من بیش ازحد خورده ایم و نمی توانیم راننگی کنیم. آیا تو وقت داری تا کارت اعتباری خودت را قبل از کار از خانه برداری …. بله، من می دانم که تو خیلی وقت ندارید …. اما می توانیم قبل از پارتی آماده بشیم. این باید از کار بهتر باشه …. شیرینم، می بینمت. ” قلب من شروع به تپش کرد، وقتی که فکر کردم سارا من را اینگونه پیدا می کنه. سپس نگاهم متوجه کامران شد که کارش را تمام کرده بود. روی آینه سارا با حروف بزرگ نوشته بود، “من یک دختر مدرسه ای برده هستم لطفا از من سوء استفاده کنید.” حامد قیچی من را در جیب پشتش قرار داد. شنیدم که درب سارا بسته شد در حالی که انها با هم می خندیدند.

داستان زندایی مرجان کون قشنگمن اکبرم از ایلام۳۱سالمه من زیاد اهل تعریف کردن داستان نیستم اهل خالی بستن هم نیستم و از خالی بند و دروغگو هم متنفرم.تنها دروغ این داستان فقط اسم مستعار خودمه.ببخشیدم اگه زیاد تسلط ب داستان نویسی ندارممن یه زندایی دارم اسمش مرجان ه و ۳۷سالشه و ۱بچه هم داره.از همون بچگی و قبل اینکه کیر داییم رو بخوره خیلی دوسش داشتم البته یه دوس داشتن بچگونه و پاک. اما طولی نکشید که این دوس داشتن من ب هوس و آرزوی گاییدن زنداییم تبدیل شد جرقه ی این هوس زمانی شروع شد که یکی از دوستام ب اسم اسفندیار که نمی دونست مرجان زنداییمه آمارشو ازم خواست و می گفت من خیلی واسه کونش و لباش جلق میزنم.اونموقع نمی دونستم چی بگم. راست می گفت مرجان استیلش فوق العاده بود چشای درشت و بدن کشیده و سینه های خوش فرم و کون قلمبه و لبای حشری کننده ای داشت واقعا.مرجان علیرغم اینکه صورت و بخصوص چشای هیزی داشت داشت اهل نماز و روزه و اعتکاف بود و این کاراش باعث شده بود که کمتر ب فکر کردنش باشم. ولی ب یاد حرفای دوستم که می افتادم شق میکردم و آب از کیرم سرازیر میشد. چون روم نمیشد تصمیم گرفتم از طریق یه شماره ی دیگه راجب مرجان از اسفندیار تحقیق کنم یه کم طول کشید(حدود ۲ماه) تا دوستم حاضر شد راجب مرجان یه چیزایی رو بگه.بعد از اون شب و روز کارم شده بود جلق زدن واسه مرجان.طی این تماسها مطمئن شدم ۳نفر از هم دانشگاه های مرجان تو دسشویی و بعدا تو خونه خالی مرجان رو از کون و کوص کردن و همه ی محله و خیلیا از دوستای خودم عاشقشن فقط من خبر نداشتم.از اون روز کارم شده بود رفتن خونه داییم و دید زدن باسن مرجان و رفتن ب دسشویی و جلق زدن. حشریت کاری بهم کرده بود ک ماجرا رو ب اسفندیار گفتم و با هم قرار گذاشتیم زنداییم رو دونفری بکنیم.ادامه ماجرا رو بعدا میگم.فعلا ب امید دیدار مجددسلام ادامه ی ماجراقضیه اونجا خیلی جدی شد که اسفندیار چنتا از عکسای سکسی ک هم دانشگاهیای مرجان از مرجان گرفته بودن رو گیر آورده بود و نشون من داد که باور کنم؛ بعد دیدن اون عکس مث دیونه ها جلق میزدم واسه مرجان از سوراخاش مشخص بود که چنتا کیر خورده اونم کیرای کلفت.یه روز که می دونستم داییم تا بعدازظهر نمیاد خونه و پسرداییم هم رو هم با خودش می بره با اسفندیار قرار گذاشتم که ببرمش خونه داییم ب بهانه ی کار با سیستم داییم اینا مرجان رو بگا بدیم که ترس اسفندیار باعث شد که تا پشت در خونه بیشتر نریم؛ اما سری بعد که باز منتطر شدم مرجان تنها شه خودم عکسای مرجان رو ریختم تو فلش و بهانه ی کار با سیستمشون رفتم خونه داییم.مرجان حجابشو کاملا رعایت کرده بود و داشت تو آشپزخونه آشپزی می کرد بعد سلام و احوال پرسی دوتا چای آورد و باز رفت تو آشپزخونه منم نمی دونستم چجوری و از کجا شروع کنم.نگاه کون مرجان که می کردم شلوارم داشت پاره میشد؛ رفتم دسشویی یه جلق زدم و برگشتم.دیدم مرجان از آشپزخونه اومده بیرون چیزی نمونده بود بپرم بغلش ولی چون تازه جلق زده بودم یه کم راحتتر تونستم جلو خودمو بگیرم.بعد حدود نیم ساعت رفتم تو فلش و تمام عکسای قدیمی که عکسای سکسی مرجان قاطیشون بود رو آوردم و ب زنداییم گفتم تو اینارو ببین تا من میام و به بهانه ی دسشویی باز مرجان رو جا گذاشتم.وقتی برگشتم دیدم مرجان نشسته رو مبل و رنگش پریده و هیچی نمیگه گفتم زندایی عکسارو دیدی گفت آرهگفتم همه رو گفت آرهکیرم داشت می ترکیدرفتم دیدم مرجان عکسای خودشو حذف کردهعکسایی که سوراخش و صورتش و سینه های رو ب بالاش توش بود اووووفرفتم پیشش نشستم گفتم خوبی گفت خوبم انگار گله داشت یه جوری اول گفتم اتفاقی افتاده گفت نهگفتم چنتاشو حذف کردی گفت هیچیشوگفتم اونایی که حذف کردی رو خونه دارمدیدم قرمز شد و گریه ش گرفت یه کم و گفت خواهش می کنم حذفشون کن بخاطر آبروی داییتگفتم ب یه شرط هیچی نگفتکیرمو که سیاه و بلنده و بین دوستام معروفه؛رو درآوردم گفت نکن الان داییت میاد هنوز داشت حرف میزد که نشستم پیشش و کمرشو گرفتم و تو گوشش گفتم زندایی جنده خوش کونم؛ نه به اون نماز و روزه ات نه به این کص دادنت و افتادم روش و یقه ش رو پاره کردم مرجان مقاومت می کرد و می گفت نکن الان موقعش نی ولی نفهمیدم چی شد که سریع دامنشو کشیدم پایین و کیرمو از لای شورتش زدم تو کصش و چنتا تلمبه تند و ضربه ای زدم و آبم رو خرکی ریختم توش خیلی واسم عجیب بود که زنداییم هیچی نمی گفت.بعدش افتادم روش و احساس کردم یه کم خجالت می کشم پا شدم و نشستم پیشش و گفتم این واقعیت داره که تو رو میکنن خیلیا هیچی؟ نمی گفت. کم رویی رو گذاشتم کنار و لباشو یه کم خوردم و انگشتمو میزدم تو کونش خیلی باز بود کونش؛ گفتم از کونم میدی ؟باز چیزی نگفت فقط گفت نکن دوس ندارم. کشیدمش رو فرش و بزور رو شکم خوابوندمش و افتادم روش میگفت نکن درد داره که با انگشت و تف و آب کیرم بازش کردم نوکشو گذاشتم توش که مث آب خوردن رفت تو چنتا تلمبه محکم زدم اونم یه جیغ زد و بعدش شروع کرد ب آی آی کردن سریع آبمو ریختم تو کونش وقتی درش آوردم یه کم کثیف شده بود هم خونی بود هم یه کم گهی، بعدش شلوارمو پوشیدم فلش رو کشیدم بیرون از سیستمشون و پریدم بیرون از خونه داییم.بعد اون هر وقت بخوام بکنمش بهم نه نمیگه خیلی گشاد کرده دیگه عجله نمی کنم اول لب و سینه ش رو می خورم بعد میگامش.بعد اون ماجرا تا الان غیر خودش رفیقش و زندادشش رو هم واسم جور کرده ولی من بیشتر خودشو میخورم و می کنم. از حرفاش هم متوجه شدم شوهر خواهرش که ۲متر قدشه و هیکلی هم هستش می کندش.از اونموقع تا الان هر چی باهاش صحبت می کنم که بذاره اسفندیار با پولم بکندش قبول نمی کنه.این بود اولین گایش زنداییم توسط من.ببخشید اگه نقصی و کمی کاستی توش بود. ولی هرچی اتفاق افتاده بود رو گفتم.البته حوصله نداشتم جزییات بیشتری رو بگم.خوش باشین

ادامه ی داستان زندایی مرجان کون قشنگ قضیه اونجا خیلی جدی شد که اسفندیار چنتا از عکسای سکسی ک هم دانشگاهیای مرجان از مرجان گرفته بودن رو گیر آورده بود و نشون من داد که باور کنم؛ بعد دیدن اون عکس مث دیونه ها جلق میزدم واسه مرجان از سوراخاش مشخص بود که چنتا کیر خورده اونم کیرای کلفت.یه روز که می دونستم داییم تا بعدازظهر نمیاد خونه و پسرداییم هم رو هم با خودش می بره با اسفندیار قرار گذاشتم که ببرمش خونه داییم ب بهانه ی کار با سیستم داییم اینا مرجان رو بگا بدیم که ترس اسفندیار باعث شد که تا پشت در خونه بیشتر نریم؛ اما سری بعد که باز منتطر شدم مرجان تنها شه خودم عکسای مرجان رو ریختم تو فلش و بهانه ی کار با سیستمشون رفتم خونه داییم.مرجان حجابشو کاملا رعایت کرده بود و داشت تو آشپزخونه آشپزی می کرد بعد سلام و احوال پرسی دوتا چای آورد و باز رفت تو آشپزخونه منم نمی دونستم چجوری و از کجا شروع کنم.نگاه کون مرجان که می کردم شلوارم داشت پاره میشد؛ رفتم دسشویی یه جلق زدم و برگشتم.دیدم مرجان از آشپزخونه اومده بیرون چیزی نمونده بود بپرم بغلش ولی چون تازه جلق زده بودم یه کم راحتتر تونستم جلو خودمو بگیرم.بعد حدود نیم ساعت رفتم تو فلش و تمام عکسای قدیمی که عکسای سکسی مرجان قاطیشون بود رو آوردم و ب زنداییم گفتم تو اینارو ببین تا من میام و به بهانه ی دسشویی باز مرجان رو جا گذاشتم.وقتی برگشتم دیدم مرجان نشسته رو مبل و رنگش پریده و هیچی نمیگه گفتم زندایی عکسارو دیدی گفت آرهگفتم همه رو گفت آرهکیرم داشت می ترکیدرفتم دیدم مرجان عکسای خودشو حذف کردهعکسایی که سوراخش و صورتش و سینه های رو ب بالاش توش بود اووووفرفتم پیشش نشستم گفتم خوبی گفت خوبم انگار گله داشت یه جوری اول گفتم اتفاقی افتاده گفت نهگفتم چنتاشو حذف کردی گفت هیچیشوگفتم اونایی که حذف کردی رو خونه دارمدیدم قرمز شد و گریه ش گرفت یه کم و گفت خواهش می کنم حذفشون کن بخاطر آبروی داییتگفتم ب یه شرط هیچی نگفتکیرمو که سیاه و بلنده و بین دوستام معروفه؛رو درآوردم گفت نکن الان داییت میاد هنوز داشت حرف میزد که نشستم پیشش و کمرشو گرفتم و تو گوشش گفتم زندایی جنده خوش کونم؛ نه به اون نماز و روزه ات نه به این کص دادنت و افتادم روش و یقه ش رو پاره کردم مرجان مقاومت می کرد و می گفت نکن الان موقعش نی ولی نفهمیدم چی شد که سریع دامنشو کشیدم پایین و کیرمو از لای شورتش زدم تو کصش و چنتا تلمبه تند و ضربه ای زدم و آبم رو خرکی ریختم توش خیلی واسم عجیب بود که زنداییم هیچی نمی گفت.بعدش افتادم روش و احساس کردم یه کم خجالت می کشم پا شدم و نشستم پیشش و گفتم این واقعیت داره که تو رو میکنن خیلیا هیچی؟ نمی گفت. کم رویی رو گذاشتم کنار و لباشو یه کم خوردم و انگشتمو میزدم تو کونش خیلی باز بود کونش؛ گفتم از کونم میدی ؟باز چیزی نگفت فقط گفت نکن دوس ندارم. کشیدمش رو فرش و بزور رو شکم خوابوندمش و افتادم روش میگفت نکن درد داره که با انگشت و تف و آب کیرم بازش کردم نوکشو گذاشتم توش که مث آب خوردن رفت تو چنتا تلمبه محکم زدم اونم یه جیغ زد و بعدش شروع کرد ب آی آی کردن سریع آبمو ریختم تو کونش وقتی درش آوردم یه کم کثیف شده بود هم خونی بود هم یه کم گهی، بعدش شلوارمو پوشیدم فلش رو کشیدم بیرون از سیستمشون و پریدم بیرون از خونه داییم.بعد اون هر وقت بخوام بکنمش بهم نه نمیگه خیلی گشاد کرده دیگه عجله نمی کنم اول لب و سینه ش رو می خورم بعد میگامش.بعد اون ماجرا تا الان غیر خودش رفیقش و زندادشش رو هم واسم جور کرده ولی من بیشتر خودشو میخورم و می کنم. از حرفاش هم متوجه شدم شوهر خواهرش که ۲متر قدشه و هیکلی هم هستش می کندش.از اونموقع تا الان هر چی باهاش صحبت می کنم که بذاره اسفندیار با پولم بکندش قبول نمی کنه.این بود اولین گایش زنداییم توسط من.ببخشید اگه نقصی و کمی کاستی توش بود. ولی هرچی اتفاق افتاده بود رو گفتم.البته حوصله نداشتم جزییات بیشتری رو بگم.خوش باشین

تهران ۴۶یکی زدم تو سر خودم گفتم: حالا حالاها پوستم کنده است. محدثه رو صدا کردم. گفتم: اگه میشه دیگه کسی رو نپذیرید. محدثه گفت: همین سه خانواده که نشستن رو ببین. گفتم: چشم. گفت: بقیه رو چکار کنم. گفتم: اسمشون رو بنویس برای جمعه که بیکاریم ببینمشون. حالا بچه بعدی رو بفرست تو. یه پسر خوشکل بود. ازش پرسیدم اسمش چیه؟ گفت: سهراب. بعد لختش کردم. و همینطور که معاینه اش میکردم. پرسیدم: چند سالته؟ گفت ۱۶ سال. دیدم کونش حسابی بازه ولی کیر خوش دست و بزرگی داره. به امیرعلی و آزاده گفتم لخت بشن. بعد به سهراب گفتم: دوست داری آزاده رو بکنی یا امیرعلی تو رو بکنه. بعد یه دستش رو گذاشتم روی کوس آزاده و یه دست رو روی کیر امیرعلی. گفتم: یکی رو انتخاب کن. گفت: نمیشه هر دوتاش؟ گفتم: فقط یکیش کمی فکر کرد. بعد رفت طرف آزاده. به امیرعلی و آزاده گفتم: لباس بپوشن و پدر و مادر بچه رو بگن بیان تو. یک زن محجبه با شوهرش که کمی ریش داشت اومدن تو. مرد سلام کرد گفت: ارسلان هستم. اینم خانمم سوسن . بهشون گفتم: تو کلاس قرآن حاج آقا حسابی پسرتون رو از کون کرده. ارسلان گفت: ای نامرد بی همه چیز. گفتم: حالا مشکل فقط این نیست. بچه شما یواش یواش داره خوشش میاد. و اگه کاری براش نکنید. کونی میشه. ارسلان گفت: باید چکار کنیم. گفتم: من آزمایش کردم پسرتون هنوز تمایلش به زنها است. ولی شما باید کمکش کنید. سوسن خانم گفت: هر کاری شما بگید ما میکنیم. بعد پرسیدم شغلش چیه؟ ارسلان هم گفت: تو بسیج هستم. یه دکه روزنامه فروشی هم دارم. اون نامرد بهم قول داده بود. که کارم رو تو اطلاعت درست میکنه که اونجا مشغول به کار بشم. فهمیدم اون حاج آقا آدم با نفوذی است. رو کردم به ارسلان. گفتم: لخت شو. گفت: برای چی؟ گفتم: میخواهم سهراب رو آزمایش کنم ببینم باید چکار براش بکنیم. دوست نداری نکن. ارسلان سریع لخت شد گفت: هر چی شما بگید آقا دکتر. من دست کردم شورتش رو هم کشیدم پایین. بردمش رو تخت کنار سهراب خواباندمش. به سهراب گفتم: کیرت رو بکن لاپا بابات اونم کیرش رو کرد لاپا ارسلان. بهش گفتم: جلو عقب بکن. بعد دستش رو هم گذاشتم رو کیر باباش. دیدم با اینکار حسابی حال کرد. بعد بلندش کردم. نشوندمش لاپا باباش. دیدم سریع مشغول خوردن کیر باباش شد. انقدر خوب ساک میزد که ارسلان تو آسمونا بود. سهراب رو بلند کردم. رو به ارسلان کردم و گفتم: ببین این اصلان خوب نبود. ارسلان گفت: باید چکار کنم دکتر هر کاری بگی میکنم. رو کردم به سوسن خانم گفتم: شما لباستون رو دربیارید. یه نگاهی به من کرد. گفت: نه. خدا مرگم بده. ارسلان گفت: دکتر محرم است. سوسن گفت: دکتر محرم است جلو پسرم و بچه های دکتر. گفتم: دوست نداری ولش کن. مشکل بچه شماست مشکل من که نیست. که ارسلان سریع گفت: نه شما ببخشید. حالا لخت میشه. سوسن هم گفت: چشم. هر کاری بگی برای پسرم میکنم. بعد چادرش رو برداشت و مانتوش رو هم درآورد. با یه تیشرت تو شلوار بود. نشوندمش روی تخت. تیشرتش رو درآوردم. از خجالت قرمز قرمز شده بود. کورستش رو هم باز کردم. بعد به سهراب گفتم بیاد جلو. هر کاری دوست داری با مامانت بکن. اونم سینه های مامانش رو نوازش میکرد. بوس میکرد. بعد مثل بچه ها شروع کرد به خوردن سینه های مامانش. به ارسلان گفتم: ببین این خوبه. یعنی تمایل به زنها هم داره. بعد سهراب رو بلند کردم. رفتم پیش سوسن گفتم: به تو میگن مادر فداکار. حالا پاشو. تا بلند شد شلوار و شورتش رو کشیدم پایین تا اومد جلوم رو بگیره هلش دادم رو تخت. شلوار و شورتش رو درآوردم گذاشتم کنار تخت. اون که حسابی خجالت کشید بود دستش رو گذاشته بود رو کوسش. به سهراب گفتم بیا جلو. با کوس مامانت هر کاری دوست داری بکن. خودم هم دست سوسن رو گرفتم. سهراب اول یواش نازش میکرد. به سوسن گفتم پاهاتو باز کن. اونم باز کرد. سهراب همینطور که کوس مامانش رو نوازش میکرد بعد سرش رو برد جلو بوش کرد بعد انگشتش رو کرد توش کمی بازی بازی کرد. بهش گفتم انگشتت رو بکن تو دهنت اونم کرد. بعد سرش رو آورد جلو یه لیس به کوس مامانش زد. بعد یواش یواش. کوس مامانش رو بوس میکرد. لیس میزد. سوسن هم آه و اوه میکرد. دیدم ارسلان هم داره با کیرش ور میره. رفتم جلو کیر سهراب رو گرفتم گذاشتم دم کوس مامانش. گفتم: بکن توش و جلو و عقب کن. اون هم سریع کیرش رو کرد تو کوس مامانش و مشغول تلمبه زدن شد. یه نگاهی به ارسلان کردم دیدم حسابی حال کرده نیشش تا بناگوش بازه. داره نگاه میکنه و با کیرش ور میره. به ارسلان گفتم: تو هم بیا جلو. بردمش پشت سهراب گفتم: کیرت رو بکن تو کون سهراب. اونم از خدا خواسته سریع کیرش رو کرد تو کون سهراب و مشغول تلمبه زدن شدن که بعد پنج دقیقه ارسلان آبش اومد ریخت و کون سهراب. یک دقیقه بعدش هم سهراب آبش اومد ریخت تو کوس مامانش. به ارسلان گفتم: چطور بود؟ گفت: عالی خیلی حال داد. گفتم: پس سعی کن از این به بعد از پسرت حمایت کنی. همیشه هواش رو داشته باشی که بتوانه راحت تر برگرده طرف زنها. بعد رو کردم به سوسن خانم و گفتم: سوسن خانم. همه کارها به عهده شماست دیدی پسرتون از بودن با شما چه لذتی برد. باید اینکار رو همیشه انجام بدید. سعی کن. هر کاری پسرت ازت میخواهد براش بکنی. کاری کنی. که عاشق زنها بشه. وگرنه . . . حالا دیگه خودت میدونی. به من ربطی نداره. سوسن سریع پرید وسط حرفم گفت: چشم آقای دکتر هر چی شما بگید انجام میدم. هر چقدر لازم باشه. براش انجام میدم. گفتم: پس سعی کن همیشه کنارت باشه. اتاقتون رو سه نفره کنید. بزار هر وقت خواست شما رو بکنه. کوست رو بخوره. شب سینه هات رو بزار دهنش که با آرامش بخوابه. سوسن گفت: چشم حتما هر کاری شما بگید میکنم. بعد گفتم: اون استشهاد رو هم امضا کنید. آدرستون و تلفن تون رو هم بدید. که باتون در تماس باشم. بعد خداحافظی کردن . امیرعلی هم رفت استشهاد رو بده پر کنن و آدرسشون رو بگیره. به آزاده هم گفتم: بعدی رو بیار تو. دوتا خانم با یک مرد اومدن تو. مرد سلام کرد و گفت: مجتبی هستم. بعد اون دوتا زنها رو معرفی کرد. گفت: این زینت زن اولم است و این طیبه زن دوم است. زنها کنار هم رو تخت نشستن ولی معلوم بود که هم دیگه رو دارن سیخونک میزنن. گفتم: خوب مشکل چیه؟ مجتبی گفت: میخواهم این زنهام رو معاینه کنی ببین حاج آقا بهشون تجاوز کرده یا نه؟ گفتم: مگه اینها هم کلاس قرآن میرفتن؟ مجتبی گفت: بله. خودم فرستادمشون از بس مثل سگ و گربه بهم میپرن. وقتی میخواست با یکیشون باشم مجبور بودم اون رو بفرستم کلاس قرآن که از شر اون یکی راحت باشم. گفتم: خوب مگه مجبور بودی دوتا بگیری؟ مجتبی گفت: خریت بود با زینت دختر خالم ازدواج کردم بچه اش نشد. از بس عمه ام گفت: زنت مشکل داره مشکل داره . با طیبه دختر عمه ام ازدواج کردم از شانس این هم نازا بود. گفتم: پس لخت شو معاینه ات کنم. مجتبی گفت: چرا من؟ باید زنهام رو معاینه کنی. گفتم: اول تو رو باید معاینه کنم. تا بتوانم. بفهمم به زنهات تجاوز شده یا نه. مجتبی هم لخت شد. خواباندمش رو تخت و همینطور که معاینه اش میکردم. پرسیدم: چند سالته؟ گفت: ۳۲ سال. گفتم: شغلت چیه؟ گفت: تو کار صادرات زعفران هستم. چون خودمون تو دهاتمون اطراف مشهد زمین داریم زعفران میکریم. گفتم: چند ساله ازدواج کردی؟ گفت: با زینت ۶ سال با طیبه ۵ سال. به مجتبی گفتم: کمرش رو بگیر بالا بعد شورتش رو کشیدم پایین. بدن کم مویی داشت. کمی کیرش رو معاینه کردم. بعد چرخوندمش. سوراخ کونش رو معاینه کردم. با انگشت نوازشش میکرد. دیدم چیزی نمیگه. انگشتم رو آب دهنی کردم و فشار دادم تو کونش دیدم راحت رفت. اومدم دوتا انگشت بکنم دیدم نمیره. بعد سرم رو کردم لا کونش سوراخش رو لیس زدم. که مجتبی گفت: دکتر اینکار رو نکن حال بد میشه. چرخوندمش بهش گفتم: بچه بودی کونی بودی؟ گفت: نه گفتم: معلومه. گفت: اون مال زمان مجردیم بود. بچه بودم نمیفهمیدم. گفتم: خوب منم همین رو گفتم دیگه. بعد کمی با کیرش بازی کردم. بعد کیرش رو کردم تو دهنم. شروع کردم به ساک زدن. مجتبی گفت: داری چکار میکنی دکتر؟ گفتم: باید شق بشه ببینم چند سانته؟ گفت: خوب به زنهام میگفتی. گفتم: میشه تو کار دکترت دخالت نکنی. مجتبی هم گفت: چشم هر چی شما بگید. بعد به امیرعلی گفتم: خط کش بیار. کیر مجتبی رو اندازه زیدم طولش ۱۶سانت بود و قطرش ۲.۵ بود. بعد رو کردم به زینت و طیبه گفتم لخت بشن. اونها هم سریع لخت مادرزاد شدن. کوسشون رو معاینه کردم دیدم هر دوتاشون باز بازه. بعد سوراخ کونشون رو نگاه کردم دیدم سوراخ کونشون هم باز بازه. مجتبی گفت: چی شد. گفتم: بهشون تجاوز شده. پاشو بیا جلو ببین. کیرش رو گرفتم. کردم تو کوس زینت گفتم: بکن. کمی تلمبه زد. بعد کیرش رو کشیدم بیرون. زیپم رو باز کردم کیرم رو درآوردم. مجتبی گفت: میخواهی چکار کنی؟ گفتم: صبر کن ببین. بعد کیرم رو کردم تو کوس زینت و شروع کردم به تلمبه زدن. مجتبی گفت: چکار میکنی؟ گفتم: ببین کیر من چه راحت تو کوس زنت میره و میاد. یعنی که کیر بزرگتر از کیر تو رفته توش. بعد کیرم رو کشیدم بیرون چرخوندمش . کیرم رو کردم تو کون زینت. گفتم: مجتبی ببین کون زنت رو هم از کیر تو گشادتره . مجتبی گفت: من اصلان زنهام رو از کون نکردم. کون دوست ندارم. کیرم رو کشیدم بیرون. بعد دوبار کیر مجتبی رو گرفتم کردم تو کوس طیبه گفتم: تلمبه بزن. اونم کمی تلمبه زد. کیرش رو کشیدم بیرون کیر خودم رو کردم تو کوس طیبه. همینطور که میکردمش گفتم: مجتبی ببین به طیبه هم تجاوز کرده بعد طیبه رو چرخوندم. کیرم رو کردم تو کونش. همینطور که تلمبه میزدم به مجتبی گفتم: از کون هم کردتش. بعد کیرم رو کشیدم بیرون به مجتبی گفتم: استشهاد رو امضا کن. مجتبی گفت: چشم. ولی دکتر میشه برای نازایی زنهام هم کاری بکنی؟ گفتم: باشه ولی نه حالا. شماره و آدرست رو به امیرعلی بده حتما میام مشکلت رو حل میکنم. داشتیم صحبت میکردیم که دیدیم. زینت و طیبه دارن موهای هم رو میکشین و هم دیگه رو میزنن. که سریع پریدیم جدا شون کردیم. مجتبی گفت: با این دوتا خروس جنگی چه کنم؟ که زینت گفت: این جنده رو باید طلاق بدی. طیبه هم گفت: تو حرامزاده رو باید طلاق بده. مجتبی یکی زد تو سر خودش گفت: با اینها چکار کنم؟ گفتم: برات درستش میکنم. زینت و طیبه رو گذاشتم رو تخت. گفتم: هرکاری که من میگم باید بکنید هر کسی بهتر انجام داد اون رو نگر میداره اون یکی رو طلاق میده. هر دوتاشون با هم گفتن: قبوله. خودم رفتم رو تخت ربروی شلوارم رو هم درآوردم. به مجتبی گفتم: بیا بشین. اومد بشینه کنارم. دستش رو گرفتم. گفتم: روی پای من بشین. گفت: برای چی؟ گفتم: باز رو حرف دکترت حرف زدی؟ گفت: باشه چشم نشست رو پام. منم کیرش رو گرفتم تو دستم. به زینت و طیبه گفتم: شروع کنید از هم لب گرفتن ببینم. کدومتون بهتر هستید. اونها هم افتادن به جون هم. اول کمی وحشی بازی در می آوردن. گفتم: هر کسی عاشقانه تر باشه اون موندنیه اون یکی باید خداحافظی کنه. دیگه سعی میکردن با احساس از هم لب بگیرن. منم با کیر مجتبی بازی میکردم که شق شق شده بود. بعد به زینت گفتم: سینه های طیبه رو عاشقانه بخور. اونم مشغول خوردن سینه های طیبه شد. بعد گفتم: طیبه حالا نوبت توست. طیبه مشغول خوردن سینه های زینت شد. بعد گفتم: زینت بخواب و طیبه تو هم برعکسش بخواب روش کوس هم رو بخورین. ببینم کدومتون میتونه آب اون یکی رو بیاره. زینت گفت: من از اینکار بدم میاد. کیر حاجی رو هم به زور میخوردم. طیبه هم گفت: منم بدم میاد. منم گفتم: هر کدومتون بدش میاد باید فکر طلاق باشه. که دیدم هر دوتاشون مشغول خوردن کوس اون یکی شد. مجتبی رو کرد به من گفت: دیگه طاقت ندارم. کیرت رو بکن تو کونم. شش سال مقاومت کردم ولی دیگه نمیتوانم. منم مجتبی رو مدل سگی کردم به امیرعلی گفتم بیاد و کیرش رو بکنه تو کونه مجتبی. همینطور که زینت و طیبه کوس هم رو میخوردن. امیرعلی هم کون مجتبی رو میگایید. منم همینطور که زینت و طیبه رو نگاه میکردم. با کیر مجتبی بازی میکردم خیلی سریع آب مجتبی اومد. ریخت کف دستم. پشت بندش آب امیرعلی اومد ریخت تو کون مجتبی. زینت و طیبه هنوز مشغول کوس لیسی بودن که آب زینت اومد. بعد چند ثانیه آب طیبه هم اومد. رفتم وسطشون نشستم دوتاش رو بغل کردم گفتم: این هفته شما دوتا با هم میخوابید. حق ندارید با مجتبی سکس داشته باشید. فقط خودتون دوتا. هفته دیگه میام چک میکنم هر کدوم بهتر سکس عاشقانه میکرد. اون می مونه اون یکی طلاق میگیره میره. مجتبی گفت: فکر خوبیه. بعد امیرعلی استشهاد رو داد امضا کرد و آدرسشون رو هم گرفت و رفتن.

تهران ۴۷آزاده رفت بعدی رو بیاره. دیدم سه تا هستن. یک دختر بزرگ که خودش رو معرفی کرد فرهناز . پرسیدم چند سالته؟ گفت: ۲۸ سال. پرسیدم: تحصیل میکنی یا تو خونه هستی؟ گفت: دارم فوق لیسانس حقوق میگیرم. نشوندمش روی تخت. چادرش رو برداشتم و یواش لخت لختش کردم. دیدم هیچ مقاومتی نکرد. خیلی خوشکل بود. سینه های متوسط و خوشکل. ولی یه کمی شکم داشت. دقت کردم نرمال نبود. سوراخ کونش رو چک کردم. دیدم گشاده. کیرم رو کردم توش دیدم راحت رفت. کمی محکم کردمش دیدم گفت: دکتر کمرم درد میگیره. بعد کوسش رو معاینه کردم دیدم به گشادی سوراخ کونش نیست. فهمیدم کار حاج آقا نیست. چون فهمیده بودم که اون بیشتر کون میکرده خیلی کم کوس میکرده. رو کردم به فرهناز گفتم: کی تو رو از جلو میکنه؟ گفت: حاج آقا تو کلاس قرآن بهم تجاوز کرد. گفتم: به من دروغ نگو تا بهت کمک کنم. کیر حاج آقا بزرگتر از این بوده. هر کسی تو رو کرده کیرش خیلی کوچولو تر بوده. که دیدم زد زیر گریه. بغلش کردم. همینطور که گریه میکرد گفت: بابام . گفتم: نکنه شکمت هم جلو اومده بچه داری؟ همینطور که گریه میکرد. گفت: ترسیدم به کسی بگم. چون بابام ما رو میزنه. کمی تو بغلم بود تا کمی آروم شد گفتم: نگران نباش خودم برات یه کاریش میکنم. بعدی داداشش بود که خودش رو فربود معرفی کرد پرسیدم چند سالته؟ گفت: ۲۲ سالم. پرسیدم: تو چه میکنی؟ گفت: من هم دانشجو سال دوم مکانیک هستم. لختش کردم. پسره هم خیلی خوشکل و خوش تیپ بود. کیرش رو دیدم. به آزاده گفتم: بیا بخورش ببینم چقدره. آزاده کمی ساک زد دیدم کیرش ۱۸ سانتی شد و کلفتیش هم ۵ سانتی. سوراخ کونش رو نگاه کردم گشاد بود. کیرم رو کردم توش دیدم راحت رفت ولی اصلان خوشش نمیاد. گفت: حاجی مجبورم کرد. بعد زد زیر گریه گفت: از ترس اینکه بابام بفهمه مجبور شد. بابام ما رو میزنه. گفتم: تو که برای خودت مردی چطور مجبورت کرد؟ گفت: یک روز تو کلاس قرآن متوجه شد. من دست رو پای خواهرم است. گفتم: فرهناز؟ گفت: نه فریما. گفتم: خوب گفت: مجبورمون کرد که بهش کون بدیم وگرنه به بابامون میگه که من و فریما همدیگه رو دستمالی میکنیم. ما هم از ترس بابام هر کاری میگفت میکردیم.بعد فریما رو گفتم بیاد جلو. پرسیدم چند سالته؟ گفت: ۱۹ سال. پرسیدم تو چکار میکنی؟ گفت: برای کنکور میخوانم. همینطور که حرف میزد لختش کردم. دیدم از همشون خوشکلتر و خوش هیکل تره . کوس و کونش رو چک کردم دیدم هر دوتا رو حاجی حسابی گشاد کرده. بعد به آزاده گفتم: بگو بابا و مامانش بیان. که وقتی اومدن زهره و محدثه هم باشون اومدن. فهمیدم که دیگه کسی نیست خیالم راحت شد. مرد خودش رو معرفی کرد. حاج اسماعیل هستم. اینم زنم حاجیه بتول هست. منم رو کردم به حاج اسماعیل گفتم: متاسفانه. تو کلاس قرآن به هر سه تاشون تجاوز شده. که حاجی برگشت یکی محکم خواباند زیر گوش زنش و گفت: مقصر تو هستی هی گفتی بفرستیمشون کلاس قرآن. حالا هم خودت باید جواب گو باشی. حاجیه خانم که اشک تو چشمش جمع شده بود. محدثه سریع رفت بغلش کرد. که حاجی نتوانه دوباره بزنتش. حاجی هم رو کرد به من گفت: بیچاره اش میکنم. به بچه های من تجاوز میکنه. گفتم: آخه نمیتوانی از حاج آقا شکایت کنی. حاج اسماعیل گفت: میدونی من کی هستم. من سردار سپاه هستم. پوستش رو میکنم. گفتم: آخه مشکل چیز دیگه است. حاجیه خانم گفت: چه مشکلی؟ گفتم: مشکل اینجاست که خود حاج اسماعیل فرهناز رو از کوس میکرده. و حامله اش کرده. تا این رو گفتم: حاج اسماعیل جا خورد. حاجیه خانم اومد جلو یکی محکم گذاشت زیر گوش شوهرش. گفت: بیشرف تو به بچه های خودت هم رحم نکردی. بعد زد زیر گریه و میگفت: تو فقط بلد ما ها رو بزنی. حاج اسماعیل که عصبانی شده بود اومد بره سمت حاجیه خانم که زهره از روی شلوار کیرش رو گرفت. گفت: بری سمتش. کیرت و میشکونم. دیگه حاج اسماعیل تکون نخورد. زهره هم دستش رو از روی کیر حاج اسماعیل برنداشت. بعد به حاج اسماعیل گفتم: لخت بشه تا یه چیزی رو آزمایش کنم. زهره سریع لختش کرد. بعد کیرش رو کرد تو دهنش حسابی که ساک زد. دیدم کیرش ۱۵ سانتی شد قطرش هم ۳ سانتی بود. کیرش رو گرفتم. کردم تو کوس فرهناز. گفتم: تلمبه بزن. اونم کمی تلمبه زد که کیرش رو کشیدم بیرون. گفتم: فقط کیر حاج اسماعیل تو کوسش رفته. با این حرف حاجیه خانم از حال رفت. آزاده سریع رفت براش آب قند آورد. محدثه گرفت بهش داد. کمی سرحالتر شد. گفت: دخترم بدبخت شد. گفتم: نگران نباش یه فکر براش میکنم. میگفت چه فکری؟ دیگه کاری براش نمیشه کرد. محدثه گفت: دکتر میگه درستش میکنم درستش میکنه. بعد به محدثه گفتم: حاجیه خانم رو لخت کن یه معاینه اش بکنم. اونم چادرش رو برداشت. بعد دکمه های مانتوش رو باز کرد. منم پیراهنش رو زدم بالا با گوشی کمی معاینه اش کردم بعد کورستش رو زدم بالا دوتا سینه خوشکل متوسط رو به بزرگ ولی تقریبا سفت. کمی که مالیدمش. پرسیدم: حاجیه خانم چند سالته؟ گفت: ۵۰ سال. گفتم: خوب موندی. بعد شلوارش رو با شورت کشیدم پایین. دیدم محدثه دار حاجیه خانم رو نوازش میکنه و سینه هاش رو میخوره و میمالونه. شورتش رو که کشیدم پایین وای عجب کوسی داشت بزرگ و خوشکل. ولی کمی مو داشت. لا کوسش رو باز کردم دیدم تنگه. پرسیدم: چند وقته که باهم سکس نداشتید؟ حاجیه خانم گفت: یکسالی است. معلوم نیست این بیشرف مشغول کردن دخترمون بوده یا کدوم بنده خدایی که همیشه میگفت خسته هستم. که با صدای توگوشی صورتم رو برگردوندم دیدم زهره یکی دیگه زد تو گوش حاج اسماعیل و گفت: زن به این خوشکلی و خوبی رو ول کرد به دخترت تجاوز میکنی؟ بعد چادرش رو انداخت. شلوارش رو با شورت کشید پایین. رو کرد به حاج اسماعیل و گفت: بیشرف بیا کوسم رو بخور. تا حاج اسماعیل اومد حرف بزنه کشیده بعدی رو هم خورده بود. مجبور شد کوس زهره رو بخوره. تا سرم رو برگردوندم. دیدم محدثه هم دار کوس حاجیه خانم رو میخوره. زهره موهای حاجی رو گرفت. از لای پاش درآورد. بهش گفت: میخواهم بشاشم تو دهنت. اگه یه قطره اش زمین بریزه خودت میدونی. فهمیدی؟ بعد یکی زد تو گوش حاجی گفت: میگم فهمیدی؟ حاج اسماعیل هم گفت: بله. زهره دوباره سر حاجی رو برد لا کوسش و تو دهنش شاشید. حاجی هم همه شاشش رو خورد. بعد زهره پاشد کیرحاجی رو گرفت. گفت: زود باش عشقم باید بریم سفره شام رو بندازیم. بچه ها گشنشونه. زهره همینطور که کیر حاجی رو گرفته بود. رفت که سفره شام رو بندازه. محدثه هم مشغول خوردن کوس حاجیه خانم بود. حاجیه خانم هم فقط جیغ میزد و آه و اوه میکرد. آزاده هم داشت با فربود صحبت میکرد. فریما هم با امیرعلی صحبت میکردن. حاجیه خانم آبش اومد. کلی از محدثه تشکر کرد. بعد اومد لباس بپوشه که من خواهش کردم همینطور لخت باشه. حاجیه خانم گفت: سختمه. محدثه هم گفت: چادر و مانتو نپوش با همین تیشرت و شلوار باش. اونم قبول کرد.زهره صدا زد شام حاضراست. همه لباس پوشیدن و با هم رفتیم که شام بخوریم. زهره و حاج اسماعیل هنوز لخت بودن. زهره رو پای حاجی نشست. و لقمه میگرفت با هم میخوردن. منم کنار فرهناز بودم. محدثه هم کنار حاجیه خانم. داشتیم شام میخوردیم که حاجیه خانم با بغض گفت: حالا جه خاکی تو سرم بریزم با حاملگی فرهناز. محدثه بهش گفت: دکتر گفته حلش میکنم حلش میکنه. حاجیه خانم هم گفت: آخه چطوری؟ گفتم: فهمیدم باید شوهرش بدیم. حاجیه خانم گفت: آخه کی با زن حامله ازدواج میکنه. گفتم: اونش با من خیالت راحت. شام خوردیم. زهره دست حاج اسماعیل رو گرفت گفت: من با عشقم میریم رو تخت. آزاده هم دست فربود رو گرفت. گفت: ماهم بریم رو تختمون بخوابیم. امیرعلی هم دست فریما رو گرفت رفتن تو اتاقشون. محدثه هم گفت: منم با بتول میریم حمام. منم پذیرایی رو کمی جمع کردم و چهارتا توشک انداختم. بعد لخت شدم به فرهناز هم گفتم لخت بشه. برا خودمون دراز کشیده بودیم که فرهناز گفت: واقعا کسی با من ازدواج میکنه؟ گفتم: خیالت راحت یک دوست دارم که اگه ببینی عاشقش میشی. فقط دوتا مشکل داره گفت: چی؟ گفتم: اول اینکه کمی از تو کوچکتره و دوم اینکه سیر مونی نداره. شبانه روز باید بهش بدی. فکر کنم مامانت و خواهرت هم باید بهش بدن شاید سیر بشه. فرهناز که خوشش اومد بود. خندید و گفت: اینکه خیلی خوبه. گفتم: پس بزار ببینم تو تحملش رو داری؟ بعد بتوش رو زدم کنار. پاهاشو باز کردم افتادم به جون کوس خوشکلش حسابی خوردمش. اونم داشت عشق میکرد. و آه و اوه میکرد. بعد چند دقیقه به خودش لرزید و آبش اومد. گفت: حالا کیرت رو میخواهم. بکن تو کوسم جرم بده. گفتم: مطمئنی؟ اذیت نشی؟ گفت: نه بکن. منم کیرم رو گذاشتم رو کوسش. راحت تو نرفت با فشار فرستادمش تو. معلوم بود خیلی اذیت میشه. ولی یواش یواش که تلمبه زدم مثل اینکه کوسش بازتر شد. دوباره آه و اوهش رفت بالا. ده دقیقه ای کردمش تا آبش دوباره اومد. مال منم اومد. همون موقع. محدثه از تو حمام اومد. ما دوتا هم پاشیدم رفتیم تو دستشویی کوس فرهناز رو شستم. کیر خودم رو هم شستم بعد اومدیم بیایم بیرون فرهناز گفت: واقعا پس مشکل من حله؟ گفتم: خیالت راحت. گفت: اسم پسره چیه؟ گفتم: حامد. بعد با هم اومدیم بیرون. رفتیم سرجاهامون دراز کشیدیم. حاجیه خانم هم بعد از ما از حمام اومد بیرون. اونم دراز کشید. من کمی فرهناز رو نوازش کردم و پرسیدم: چطور بود؟ گفت: برای اولین بار بود که از سکس لذت بردم و ارضاع شدم. بعد از پشت بغلش کردم تا خوابش برد. خودم پاشدم یه لیوان آب خوردم. برگشتم سرجام. که حاجیه خانم گفت: بهش راست گفتی؟ گفتم: چی رو؟ گفت: اینکه براش شوهر پیدا کردی؟ گفتم: بله . حاجیه خانم هم دست انداخت دور گردنم و کشیدم طرف خودش و بوسیدم گفت: تو خیلی مهربونی. خیلی ممنون از محبت هات. منم گفتم: اینطوری تشکر میکنی؟ حاجیه خانم که جا خورده بود گفت: پس چطور باید تشکر کنم؟ منم پا شدم. پتوش رو زدم کنار. شلوارش و شورتش رو با هم کشیدم پایین. حاجیه خانم گفت: میخواهی چکار کنی؟ گفتم: میخواهم بات عشق کنم. بعد سرم رو بردم لاپاهاش دیدم کوسش رو محدثه براش تیغ زده صاف صاف. یک کوس بزرگ جلوم بود. حاجیه خانم گفت: من دیگه پیر شدم بدردت نمیخورم. گفتم: هیچ وقت این حرف رو نزن این کوس حداقل ۳۰ سال دیگه کارایی داره باید من و داماد رو راه بندازه. بعد افتادم به جونش. اولش بوش کردم بعد افتادم به خوردنش. عجب کوسی بود. بعد کیرم رو کردم تو کوسش یه بیست دقیقه ای تلمبه زدم که آبم اومد. همه اش رو ریختم توش. بعد رفتیم تو بغل همدیگه. تیشرتش رو درآوردم و سرم رو گذاشتم رو سینه های خوشکلش. اونم سرسینه اش رو گذاشت تو دهنم. همینطور که سینه میخوردم. خوابم برد.

تهران ۴۸صبح با بوسه حاجیه خانم بیدار شدم. رفتم دست و صورت شستم برگشتم دیدم سفره رو پهن کردن. دیدم حاجیه خانم و محدثه لخت هستن. فرهناز میخواست لباس بپوشه که حاجیه خانم گفت: نمیخواهد دخترم اینطور بهتره. بزار بدنت هوا بخوره. بعد دیدیم زهره اومد کیر حاج اسماعیل هم تو دستش. حاجی تا حاجیه خانم رو لخت دید یه اخمی بهش کرد و گفت: برای چی لباس تنت نیست؟ که زهره یکی زد تو گوشش و گفت: به توچه بچه کونی. دلش میخواهد لخت باشه. خیلی پرو شدی. میخواهی جلو جمع خارت کنم. بعد کیرش رو ول کرد. یکی زد درکونش. که حاجی یه آخ و اوخی کرد. منم رو کردم به زهره گفتم: چرا گشاد گشاد راه میره؟ گفت: از بس بی عرضه است. شیشه نوشابه کردم تو کونش. میگه حالا کونش درد میکنه. ولی مهم نیست آدمش میکنم. بعد با هم رفتن تو دستشویی. بعد که برگشتن شروع کردیم به صبحانه خوردن که حاجیه خانم رو کرد به من گفت: رجب جان عزیزم میتوانم یه خواهشی ازت بکنم؟ گفتم: شما جون بخواه. گفت: من عاشق زهره جون شدم. میخواهم اگه اجازه بدی برای حاجی ازت خواستگاریش کنم. گفتم: زهره زنم است. دخترم که نیست. فرهناز گفت: خواهش بخاطر من. گفتم: خاطر تو و حاجیه خانم خیلی برام عزیزه ولی زهره رو دوست دارم. حاجیه خانم گفت: زهره میتوانه زندگی ما رو عوض کنه. گفتم: باشه. ولی به یه شرط. حاجیه خانم گفت: هر شرطی باشه قبوله. گفتم: هر وقت خواستم شما و زهره رو بکنم مشکلی نباشه. حاجیه خانم گفت: قبوله. حاج اسماعیل گفت: چی قبوله. که زهره یکی محکم خواباند زیرگوشش و گفت: بار آخرت باشه رو حرف حاجیه خانم حرف میزنی. حالا هم برو پاشو ببوس و معذرت خواهی کن. بگو دیگه تکرار نمیشه. حاج اسماعیل هم رفت پای حاجیه خانم رو بوسید و معذرت خواهی کرد. قرار شد فردا برین محضر و عقد بکنن. منم گفتم: حامد رو هم میارم که با فرهناز عقد کنن.بعد پاشدم و خداحافظی کردم رفتم. سمت خونه. جریان رو به مهتاب گفتم. مهتاب هم گفت: اینطور بهتر شد میتوانی راحت بری خواستگاری همون سروانه که میگفتی. به ابوالفضل گفتم: خونه شهین خانم رو چکار کردی درست کردی؟ گفت: تازه شروع کردم. این همایون رو هم که فرستادی خونه اون زنه که تو نیرو انتظامیه. فکر کنم خاطر خواهش شده هر روز به یه بهانه میره که کار رنگش هنوز مونده. گفتم: خودم درستش میکنم که از فردا سرکارش باشه. فقط زود تمامش کن. امروز میرم کار زمین پشتی رو هم درست میکنم که باید بریم خونه جدیدمون رو اونجا بسازی. ابوالفضل هم گفت: به چشم. رفتم که کار زمین پشتی رو تمام بکنم. وقتی رفتم تو حیاط . دیدم سالنومه و اشکان روی یه تخت نشستن دارن صحبت میکنن. سالنومه گفت: کجا میری؟ گفتم: خونه زیور خانم. برای چی؟ گفت: ما هم بات میایم. گفتم: برای چی؟ سالنومه گفت: من درسهام سنگینه اینجا هم خیلی شلوغه نمیتوانم درس بخوانم. با اشکان میخواهیم بریم خونشون که خلوت تره که من راحت درس بخوانم به اشکان هم کمک کنم درس بخوانه. یکماه دیگه کنکوره. تا این رو گفت: یکی زدم تو سر خودم گفتم: راست میگی یکماه دیگه کنکوره؟ گفت: دروغم چیه. سوار موتور شدیم سه نفری رفتیم. دم خونه زیور خانم. رفتیم داخل زیور تا من و دید حال و احوال کرد. تا اشکان رو دید سریع پرید بغلش کرد و بوسیدش. پرسید: چطوری عزیزم؟ اشکان هم گفت: خوبم. زیور گفت: اذیت که نشدی؟ اشکان گفت: نه مگه بچه هستم. بعد سالنومه رو دید. سلام کرد و بعد رو کرد به من گفت: این خانم خوشکله کیه؟ گفتم: سالنومه خانم دختر شهین است دارن خونشون رو تعمییر میکنن خونه ما هم شلوغ بود. اومده اینجا خونه شما که راحت بتوانه درسش رو بخوانه چون دانشجو رشته پزشکی است. و قرار با اشکان هم کار کنه. برای کنکور. زیور تا این رو شنید. پرید بغلش کرد و گفت: من فدای این خانم دکتر خوشکلم بشم. به زیور گفتم: دفتر و دستکت رو بردار بریم خونه شمسی خانم کارهای زمینها و ردیف کنیم. زیور هم رو کرد به اشکان گفت: وسایل خانم دکتر رو ببر تو اتاق اتوسا. حواست هم بهش باشه. ببین چی دوست داره بگو منیره برای نهار درست کنه. منم با رجب میرم و میام. موتور رو گذاشتم با ماشین زیور رفتیم خونه شمسی خانم. درب زدیم. شعله درب رو باز کرد. دیدم با شعبون دارن میرن بیرون. گفتم: کجا عروس داماد؟ شعبون گفت: داریم میریم بگردیم. زیور گفت: کجا؟ برگردید. کارتون دارم بعد با هم میریم میگردیم. دستشون رو گرفت و برگردوندشون. قراردادها رو هم نوشته بود. دادم شمسی خانم خواند وامضا کرد. بعد شعبون و شعله چای و شیرینی آوردن. اول شعبون جلو زیور گرفت. زیور گفت: من از این چایی نمیخواهم بعد زیپ شلوار شعبون رو باز کرد کیرش رو کشید بیرون گفت: من از این چایی میخوام. بعد شعله رو کشید جلو دامنش رو زد بالا دید شورت نداره . سرش رو برد جلو یه لیسی به کوس شعله زد و گفت: من از این شیرینی میخواهم. بعد گفت: سریع لخت شین. و خودش هم لخت شد. رفت شمسی رو هم لخت کرد. شعله رو خواباند و افتاد به جون کوسش. همینطور که میخورد. به شعبون گفت: کیرت رو بکن تو کوسم. به شمسی هم گفت: بشین رو دهن شعله که کوست رو بخوره. منم دیدم این سه تا حسابی مشغول هستن. به زیور گفتم: فکر کنم تو خیلی کار داری من برم. زیور هم گفت: آره. منو شمسی جون با بچه ها یه سکسی بکنیم. بعد میخواهیم بریم چهارتایی خرید. طول میکشه. منم خداحافظی کردم اومدم بیرون یه ماشین گرفتم رفتم. خونه خانم جان. وقتی رسیدم درب زدم. معصومه اومد دم در رو باز کرد. رفتم تو بغلش کردم. حسابی بوسیدمش. رفتیم تو خونه. موقع نهار بود رفتم سرمیز. همه بودن موقع نهار ملیحه و فرهاد تو سر و کله هم میزدن. احسان و سارا هم تو سر و کله هم. سارا به شوخی رو کرد به من گفت: پس این احسان رو کی میبریش خستمون کرد. منم گفتم: همین امروز. سارا یه دفع جا خورد گفت: نه. شوخی کردم. گفتم: نه. تو و احسان آبتون تو یه جوب نمیره. سارا گفت: میره. بچه خوبیه. نهار تمام شد. بچه ها رفتن تو اتاقشون. معصومه و سیما هم شروع کردن به جمع کردن میز نهار. من و خانم جان و آقا رضا و فرنگیس رفتیم تو پذیرایی. من رو کردم به فرنگیس گفتم: این احسان و ملیحه خستتون کردن. ببرمشون. فرنگیس گفت: برعکس. از وقتی ملیحه اومده تو خونمون فرهاد درس میخونه و همیشه سرحاله و از وقتی احسان اومد تو خونمون سارا هم سرحال شده همیشه میخنده و شیطونی میکنه. فکر میکنم هر دوتاشون عاشق شدن. میخواهم هر چه زودتر عقد کنن. آقا رضا هم گفت: اینطوری خیالمون راحت تره. خانم جان گفت: برو خونه به بابا و مامان ملیحه بگو امشب میایم برای خواستگاری. برای فردا هم به خانواده احسان بگو بیان برای خواستگاری. که پس فردا ببرمشون. عقدشون کنیم. معصومه و سیما هم چایی و شیرینی آوردن. فرنگیس گفت: بزارین رو میز و بشینین. سیما رو کنار خودش و آقا رضا نشوند. رو کرد به من گفت: این سیما جون رو هم میخواهم برای شوهر گلم عقد کنم. سیما که جا خورده بود گفت: نه. فرنگیس خانم. من چنین جسارتی نمیکنم. فرنگیس گفت: من بهت میگم. میخواهی رو حرف من حرف بزنی؟ سیما گفت: نه رو حرف شما حرف نمیزنم ولی من کجا و شما کجا. فرنگیس گفت: نکنه کوس من و دوست نداری؟ بعد دامنش رو زد بالا. شورتش رو هم کشید پایین پاهاشو باز کرد به سیما گفت: بیا بخور. سیما هم که جرات نداشت حرف بزنه سریع جلو فرنگیس زانو زد و مشغول خوردن کوس فرنگیس شد. فرنگیس سرش رو گرفت بلند کرد و گفت: کوسم رو دوست نداری؟ سیما گفت: عاشقشم. فرنگیس هم رو کرد به آقا رضا گفت: رضا جان. سیما رو ببر سریع بکنش. ببین دوست داره با من و تو ازدواج کنه. آقا رضا هم که حسابی شق کرده بود سریع دست سیما رو گرفت رفتن تو اتاق خوابشون. فرنگیس هم رفت پشت سرشون. من و خانم جان و معصومه هم چایی شیرینی میخوردیم که به خانم جان گفتم: من یکماه دیگه کنکور دارم. میخواهم این یکماه رو تعطیل کنم فقط درس بخوانم. برای همین میام. خونه شما که با بچه ها برای کنکور آماده بشم. خانم جان هم گفت: به معصومه میگم جات رو تو اتاق خودم درست کنه که پیش خودم باشی.بعد ده دقیقه فرنگیس و سیما و آقا رضا خوشحال اومدن بیرون. سیما مانتو و روسریش رو هم پوشیده بود. منم احسان و ملیحه رو صدا زدم گفتم: پاشید بریم. سارا گفت: برای چی؟ گفتم: مگه تو فضولی. فرهاد گفت: سارا میگفت از احسان خسته شده. به من و ملیحه چکار داری؟ گفتم: خیلی دوسش داری امشب بیا خواستگاریش. خانم جان رو کرد به فرهاد گفت: برو برای شب یک لباس خوب آماده کن. فرهاد تا این رو شنید از خوشحالی پرید بالا رو کرد به من و گفت: خیلی چاکریم. و دست ملیحه رو هم گرفت رفتن بالا تا ملیحه آماده بشه. سارا گفت: پس من چی؟ گفتم: احسان هم اگه تو رو دوست داشته باشه. میاد خواستگاریت. سارا یه نگاه به احسان کرد و گفت: تو دوستم نداری؟ که خانم جان گفت: انشالله احسان و خانواده هم فردا میان خواستگاریت. سارا به احسان گفت: وای بحالت دیر بیای خودم جرت میدم. بعد دست احسان رو گرفت با هم رفتن که احسان آماده بشه بریم.

تهران ۴۹وقتی رسیدیم خونه. جریان رو به سوگل و آقا جواد گفتم. و احسان رو هم فرستادم که جریان خواستگاری رو به بابا و مامانش بگه. خودم هم ماشین رو برداشتم رفتم. خونه مژده. یک خونه آپارتمانی بود. زنگ زدم. مژده تا صدای من رو تو اف اف شنید حال کرد گفت: بیا بالا. گفتم: نه. تو بیا پایین میخواهم یه جایی ببرمت. مژده هام بعد ده دقیقه اومد پایین. سوار ماشین شد. من راه افتادم. مژده گفت: کجا میریم. گفتم: خواستگاری. گفت: خواستگاری کی؟ گفتم: همین پسر نقاشه همایون. چطور بود؟ گفت: بچه خوبی بود. ولی مگه پسر نباید بیاد خواستگاری دختر. گفتم: مگه مهم است؟ تو دوستش داری میریم برات خواستگاریش. سر راه گل و شیرینی خریدیم و رفتیم دم خونه خاور خانم. درب زدم خاور اومد دم درب. تا ما رو با گل و شیرینی دید سریع دعوتمون کرد داخل خونه. رفتیم داخل اتاق. همایون و حاله و هنگامه داشتن تلویزیون نگاه میکردن. تا ما رو دیدن به اشاره خاور خانم تلویزیون رو خاموش کردن اومدن. نشستیم. خاور گفت: خیلی خوش آمدید. چرا زحمت کشیدید گل و شیرینی برای چیه؟ گفتم: خاور خانم مزاحم شدیم برای امرخیر. خاور خانم که نیشش باز شده بود گفت: برای کدومشون هنگامه یا حاله؟ گفتم: برای همایون اومدیم. میخواستم ازش خواستگاری کنم برای دوست دخترم مژده جون. خاور که کمی تعجب کرده بود. گفت: من که جا خوردم. شما اومدید برای همایون. گفتم: بله. خاور گفت: پس میشه بپرسم شغل عروس خانم چیه؟ مژده گفت: تو نیروی انتظامی هستم. خاور که حال کرده بود. گفت: چرا با پدر و مادر نیومدید؟ مژده گفت: عمرشون رو دادن به شما. ما تو خرمشهر زندگی میکردیم که جنگ شد. پدر و مادرم رو از دست دادم و تنها شدم. خاور گفت: مهریه چقدر میخواهی؟ مژده گفت: یک جلد کلام الله مجید. خاور گفت: همین؟ مژده گفت: خوشبختی مهم است نه مهریه. خاور گفت: باید هیکل عروسم رو ببینم. منم مژده رو بردم وسط. گفتم: عروس خانم لخت شو. مژده هم چادرش رو برداشت. مانتوش رو هم درآورد. شد با یه تاپ و شلوار تو خونه. خاور گفت: ازت خواستم لخت بشی هیکلت رو ببینم. بعد خودش اومد جلو تاپش رو کشید بالا. کورست نداشت. دوتا سینه متوسط ولی سفت افتاد بیرون. شلوارش رو با شورت کشید پایین. عجب هیکلی شکم ورزشکاری شش تیکه. کوس کوچولو و سفت. کونش هم گرد و خوشکل و سفت. خاور محکم بغلش کرد گفت: فدات بشم چه هیکل نازی داری. اول فکر کردم دنبال پول هستی که دیدم نیستی گفتم حتما مشکل جسمی چیزی داری ولی تو همه چیزت عالیه. پس چرا اومدی سراغ همایون؟ مژده گفت: رجب انقدر از خانواده شما تعریف کرد. منم تنها بودم. دوست داشتم یه خانواده خوب داشته باشم. و باشون خوشبختی رو تجربه کنم. با رجب تصمیم گرفتیم مزاحمتون بشیم. خاور گفت: من چند تا شرط دارم. مژده هم گفت: هرچی شما بگی مامان جان. خاور که قند تو دلش آب شده بود گفت: فدای دخترم بشم اول اینکه بیای با خودمون اینجا زندگی کنی. مژده گفت: چشم مامان. خاور گفت: دوم اینکه برای مهریه یه زمین به نامت میکنم و سوم اینکه فردا میبرم عقدتون میکنم بعد میریم دهمون براتون عروسی میگیرم. مژده گفت: هرچی شما بگید مامان جان. خاور رو کرد به همایون گفت: پس چرا معطلی سریع لخت شو دیگه. خودش هم شروع کرد به لخت شدن. به هنگامه و حاله هم اشاره کرد که لخت بشن. گفت: زود باشین میخواهیم پرده عروسمون رو بزنیم. مژده گفت: ببخشید من یه مشکلی دارم. خاور گفت: بگو عشقم. مژده سرش رو انداخت پایین و گفت: من پرده ندارم وقتی بچه بودم خیلی بهم تجاوز شده از جلو و عقب. خاور گفت: فدات بشم عشقم. مهم نیست. بعد خواباندش افتاد به جون کوسش برای خودش بوسش میکرد. میخوردش. که من سریع لخت شدم. خاور رو زدم کنار کیرم رو با یه فشار فرستادم تو کوس مژده. عجب کوس سفتی بود. خاور گفت: چه غلطی میکنی؟ گفتم: به تو چه بعد به همایون اشاره کردم بیاد جلو. به همایون گفتم: من از کوس میکنم تو از کون. دونفری مشغول کردن مژده شدیم. عجب کوسی بود. ده دقیقه ای کردم که آبم اومد ریختم تو کوسش. از روش بلند شدم. همایون هم کیرش رو از کونش کشید بیرون. میخواست بکنه تو کوس مژده که خاور گفت: دیگه بستونه این عشق خودمه و مشغول خوردن کوس پر آب مژده شد. همایون گفت: پس من چکار کنم؟ خاور گفت: من چی میدونم. کیرت رو بکن تو کونت. همایون گفت: کیرم شقه میخواهم بکنم تو کوس زنم. خاور گفت: تو گوه میخوری انقدر هم مزاحم من نشو. همایون گفت: پس چکار کنم. خاور با عصبانیت گفت: میخوای بکنیش تو کوس من. بعد مشغول خوردن کوس مژده شد. همایون هم که متوجه نشد مامانش بهش متلک انداخته. اومد پشت سر خاور کیرش رو محکم کرد تو کوس خاور. تا خاور اومد به خودش بیاد همایون داشت تو کوس مامانش تلمبه میزد. خاور سرش رو از تو کوس مژده بلند کرد یه دادی زد سر همایون که بیشرف داری مادرت رو میکنی؟ منم گفتم: خودت بهش گفتی دیگه الکی به بدبخت گیر نده. دیگه خاور خفه شد. همایون هم به کردن مامانش ادامه داد. منم یه گوش اتاق دراز کشیدم. یک لحظه چشمهام رو بستم. احساس کردم. کیرم یه حالیه چشمهام رو باز کردم. دیدم کیرم تو دهن حاله است. داره برای خودش کیرم رو میخوره. تا اومد به خودم بیام دیدم هنگامه داره میشینه روی صورت من. وای لاکونش و کوس هنگامه حسابی عرق کرده بود. اول بوش کردم حسابی که مست شدم بعد با تمام توان کوسش رو میخوردم. بعد زبونم رو رساندم به سوراخ کونش وای چه مزه ای چه بوی میداد. حسابی خوردمش دوباره شق کرده بودم. حاله رو بلند کردم. هنگامه رو نشاندم رو کیرم. عجب کون نرمی داشت. کیرم راحت رفت توش. حاله رو هم گذاشتم رو صورتم. همینطور که هنگامه رو میکردم. کوس حاله رو بو میکردم ازمال هنگامه کوچکتر بود. بوش هم کمتر بود. اول حسابی کوسش رو خوردم بعد سوراخ کونش رو خوردم که از مال هنگامه گشادتر بود. بعد هنگامه رو بلند کردم حاله رو نشاندم رو کیرم. هنگامه رو هم برگردوندم رو صورتم وای عاشق بوی کوس و کونش شده بودم حسابی خوردمش که دیدم هنگامه لرزید و آبش اومد. بعد حاله لرزید. منم کیرم رو از کون هنگامه کشیدم بیرون. رفتم پشت سرخاور خانم کیرم رو کردم تو کوس پرآبش که پسرش براش پرش کرده بود. کیرم رو راحت کردم تو کوسش و کمی که تلمبه زدم آبم اومد ریختم تو کوسش که همینطور سرازیر شده بود ازش. هنگامه و حاله سریع اومدن و شروع کردن به خوردن آب من و همایون که از کوس خاور میریخت بیرون.بعد من خداحافظی کردم اومدم. بیرون. یکسره رفتم تو اتاقمون

تهران ۵۱وقتی رسیدیم خونه خانم جان. هر کسی رفت سمت اتاق خودش منم وسایلم رو برداشتم رفتم تو اتاق خانم جان. خیلی خسته بودم سریع لخت شدم رفتم تو تخت خانم جان که اونم لخت شد اومد کنارم. از خستگی سریع خوابم برد.صبح که بیدار شدم با ملیحه مشغول درس خواندن شدیم. تا عصر درس میخوانیدم . معصومه هم از نظر تغذیه هر دقیقه یه چیزی می آورد که بخوریم. عصر شد که صدای زنگ دم درب اومد. معصومه درب رو باز کرد. زیور با شوهرش و بچه هاش بود. من و ملیحه وسایلمون رو از تو پذیرای جمع کردیم. اول زیور بود اومد تو احوال پرسی کرد بعد پشت سرش شوهرش آقا هاشم بود و بعدش اتوسا دخترش بود بعد هم اشکان و سالنومه اومدن داخل. ده دقیقه ای دور هم بودیم که صدای زنگ اومد. آقا کامران و شهین خانم با احسان بودن. بعد از احوال پرسی. آقا کامران گفت: بریم سر اصل مطلب که خانم جان گفت: کمی صبر کنید هنوز خاله عروس خانم نیومده. که چند دقیقه بعد فرنیا و فرنوش اومدن. بعد از احوالپرسی کردن آقا کامران گفت: میشه حالا شروع کنیم؟ که خانم جان گفت: یک نفر دیگه هم مونده حالا میاد. همه تعجب کردیم که کسی نمودندهبعد چند دقیقه صدای زنگ اومد معصومه درب رو باز کرد. سوگل بود. تا اومد داخل و حال و احوال کرد. سری میدان رو دست گرفت و گفت: خوب بریم سر اصل مطب. آقا کامران ما در خدمت شما هستیم. آقا کامران هم شروع کرد و گفت: با اجازه بزرگترها مزاحمتون شدیم اگه صلاح بدانیت این احسان ما رو به غلامی خودتون قبول کنید. بعد سوگل گفت: من از طرف خانواده عروس وکیل هستم و فکر میکنم یه ده دقیقه به بچه وقت بدیم با هم صحبت کنن و نظرشون رو اعلام کنن. بعد احسان و سارا رو فرستاد تو اتاق که با هم صحبت کنن. پنج دقیقه نشد که اومدن و احسان رو به جمع گفت: ما مشکلی ندارم اگه بزرگترها اجازه بدن. آقا کامران گفت: پس مبارکه. سوگل گفت: مبارکه ولی بریم سر بقیه مسائل اصلی. آقا کامران با تعجب گفت: مثلا چی؟ سوگل گفت: خوب معلومه. مهریه و شیربها و رسم و رسوم خانوادگی ما. آقا کامران گفت: ما در خدمت شما هستیم هرچی شما بگید. سوگل گفت: اول مهریه رو مشخص کنیم. به نظر من عروس به این گلی و خوشکلی رو باید طلا گرفت. فکر کنم دوتا سکه برای چشمهای خوشکلش. سه سکه برای لبهای خوشکلش و یکی یدونه سکه برای هر سینه اش. یک سکه هم برای نافش ناز دخترمون و دوتا سکه هم برای سوارخ کون گشاد دخترمون و سه تا سکه هم برای کوس خوشکل و ناز دخترمون. که میشه ۱۳ سکه و ۱۱ سکه هم برای اینکه دخترمون از داماد بزرگتره. که در جمع میشه ۲۴ سکه. آقا کامران گفت: قبوله. ما روی حرف شما حرفی نداریم. سوگل گفت: فدای شما. حالا بریم سر شیربها. بعد رو کرد به فرنگیس. گفت: بره وسط. پیراهن فرنگیس خانم رو درآورد و کورستش رو هم باز کرد. بعد سینه های فرنگیس رو گرفت تو دستش و گفت: فکر میکنید این سینه های خوشکل و خوشمزه چقدر می ارزه بعد دست فرنگیس رو گرفت برد سمت آقا کامران و بهش گفت: دست بزن ببین چطوره . آقا کامران هم که از خدا خواسته سری سینه های فرنگیس رو گرفت. بعد سوگل گفت: بخورش ببین چه مزه ای داره. آقا کامران هم سریع سینه های فرنگیس رو کرد تو دهنش و با لذت میخورد که سوگل سینه فرنگیس رو از تو دهن آقا کامران درآورد و فرنگیس رو برد جلو شهین خانم. دست شهین خانم رو گذاشت روی سینه های فرنگیس. شهین خانم داشت از خجالت منفجر میشد. قرمز قرمز شده بود. سوگل که حال کرده بود. سر شهین خانم رو گرفت برد جلو گفت: بخور ببین چه مزه ای است؟ شهین خانم با خجالت شروع کرد. به خوردن سینه های فرنگیس . فرنگیس هم شروع کرد به نوازش کردن سر شهین و قربون صدقه رفتن شهین خانم . بعد سوگل دست فرنگیس رو گرفت. برد وسط رو کرد به خانواده داماد و گفت: نظرتون چیه؟ این سینه ها خوشکل و خوشمزه چقدر می ارزه؟ آقا کامران تا اومد حرف بزنه. شهین خانم گفت: خیلی با ارزشه و هر چقدر شما بگید ما قبول میکنیم. سوگل گفت: من فکر میکنم یه سینه ریز و اینکه ماهی دوبار باید داماد مادرزنش برو بکنه. آقا کامران با تعجب گفت: یعنی چی؟ سوگل گفت: یعنی اینکه آقا داماد باید حداقل ماهی دوبار کیرش رو بکنه تو کوس مادرزنش. تا از مادر زنش تشکر کنه بخاطر شیر دادن و بزرگ کردن چنین دختر زیبا و ماهی. من فکر کنم اینطور آقا احسان ثابت میکنه که ارزش زنش رو میدونه. آقا کامران تا اومد بگه: آخه . که شهین خانم گفت: عالیه. چه حرف قشنگی زدی. واقعا باید داماد قدر مادرزنش رو بدونه. ما که صد در صد موافقیم با نظر شما. سوگل گفت: دو رسم دیگه مانده. آقا کامران گفت: ما سرتا پا گوش هستیم که رسوم خانوادگی شما رو بشنویم. سوگل گفت: ما عروس داماد رو نشون میدیم که هیچ مشکلی ندارن. بعد سارا رو صدا زد و برد وسط لختش کرد. فقط یک شورت و کورست تنش بود. که سوگل کورستش رو باز کرد. و گفت: ببینید چه سینه ای کوچولو و خوشکلی داره. بعد کمی با سینه های سارا بازی کرد و کمی خوردش. بعد شورت سارا رو کشید پایین و گفت: ببینید چه کوس خوشکلی داره دخترمون. سالم سالمه. بعد دست سارا رو گرفت برد سمت آقا کامران گفت: ببین عروس خانم ما سالم سالمه. آقا کامران هم کمی با سینه های سارا بازی کرد. بعد دست به کوس خوشکل سارا زد و کمی نوازش کرد و کوس سارا رو بوسید. سوگل دست سارا رو گرفت بردش جلو شهین خانم. دست شهین خانم رو گذاشت روی سینه های سارا. شهین خانم که روش باز شده بود کمی سینه های سارا رو مالید و بعد صورتش رو بوسید و قربون صدقه عروسش میرفت. سوگل که این صحنه رو دید. سارا رو چرخوند و دولاش کرد به شهین گفت: ببین سوراخ کون عروست چه خوشکل و گشاده. شهین خانم هم قربون صدقه کون سارا میرفت. که سوگل یه لیسی به سوراخ کون سارا زد و گفت: شهین جون بخور ببین چه خوشمزه است. شهین خانم هم که پرو شده بود. سرش رو کرد لا کون سارا و یک دقیقه ای لیس میزد. سوگل گفت: کوس عروست رو ندیدی شهین هم سریع سارا رو چرخوند و سرش رو برد لاپای سارا کمی کوسش رو خورد و گفت: فدای عروس خوشکلم بشم. ماه. ماه. بعد سوگل به سارا گفت: برو تو بغل پدرشوهرت بشین. اونم رفت نشست رو پای آقا کامران. سوگل رو کرد به شهین خانم گفت: حالا نوبت شماست که داماد رو به خانواده عروس نشون بدی. شهین هم بلند شد دست احسان رو گرفت برد وسط بهش گفت لخت بشه. احسان هم سریع لخت شد. شد با یه شورت. شهین خانم شورتش رو هم کشید پایین. احسان که مثل مامانش خجالتی بود. صورتش شد قرمز قرمز. کیرش هم کوچولو . کوچولو. سوگل رو کرد به شهین خانم گفت: این که کیرش خیلی کوچولو است بدرد نمیخوره. شقش کن ببین چقدر میشه. شهین خانم گفت: یعنی چکار کنم. فرنگیس گفت: خوب بخورش دیگه. شهین خانم تا این رو شنید مثل احسان قرمز شد. ولی دید هم دارن نگاه میکنن سرش رو برد جلو و کیر کوچولو احسان رو کرد تو دهنش. کمی که خوردش انگار حشریی شد. بعد شروع کرد وحشی وار ساک زدن. کیر احسان که شق شده بود. انگار اونم حشری شده بود. سر مامانش رو گرفت و کیرش رو تا ته میکرد تو دهن مامانش. بعد شهین خانم سرش رو کشید کنار گفت: این کیر خوشمزه آقا داماد. سوگل دست احسان رو گرفت گفت: برو پیش خانم جان بشین. بعد گفت: حالا بریم سر مهمترین رسم خانوادگی ما و آخریش. احسان که رفت کنار خانم جان بشینه. خانم جان بلند شد و بهش گفت: بشینه سرجاش. خانم جان چون همیشه تو جلسات رسمی کت و دامن می پوشید. زیپ دامنش رو باز کرد و کمی کشید پایین و بعد رفت نشست رو کیر احسان. چون دامنش تنگ بود. مجبور شد. دامنش رو در بیاره و راحت کیر احسان رو بکنه تو کوسش. سوگل گفت: اگه خانواده داماد موافق هستن بریم سر آخرین مرحله خواستگاری؟ آقا کامران هم که عروسش تو بغلش بود و داشت باش حال میکرد. گفت: هر چی شما بگی ما موافقیم. سوگل گفت: ما رسم داریم بین مادر عروس و مادر داماد یه مسابقه میزاریم که هر کدام کوسش گشاد تر باشه و بهتر یک سرویس کامل طلا از طرف مقابل میگیره. بعد سوگل به من و فرهاد گفت: میز وسط رو بزاریم کنار. خودش هم دست فرنگیس و شهین رو گرفت برد وسط خواباند. دامنهاشون رو کشید پایین. بعد شورتشون رو هم کشید. پایین بعد به من و فرهاد گفت: شما دوتا داور مسابقه هستید. باید بکنید. هر کدومشون که گشادتر و کوس راحت تر و خوشمزه تر بود. برنده مسابقه است. سوگل گفت: من مرحله به مرحله میگم شما باید انجام بدین. اول خوشکل تری کدوم خوشکلتره؟ کوس شهین توپل و خوشکل بود مخصوصان که سه تیغه هم کرده بود. هر دوتامون امتیاز رو دادیم به کوس شهین. بعد گفت: مزه کنید. من اول کوس شهین رو خوردم. فرهاد کوس مامانش . بعد جاهامون رو عوض کردیم. هر دوتامون نظرمون این بود که کوس فرنگیس خوشمزه تر است. بعد سوگل گفت: بو کنید بوی کدوم بهتر است. کوس فرنگیس خوشبو تر بود. امتیازها دو به یک فرنگیس جلو بود. که سوگل گفت: حالا بچرخید. اونها هم چرخیدن. سوگل گفت: سوراخ کونشون رو بو کنید. سوراخ کون فرنگیس اونقدر بو نمیداد ولی کون شهین چون بزرگ بود. لاکونش رو که باز میکردی بوی کونش دیوانه ات میکرد. امتیاز بو کون رو دادیم به شهین. امتیازها دو به دو مساوی شد. سوگل گفت: حالا ببینید کون کدومشون گشادتره. کون فرنگیس که تنگ بود معلوم بود خیلی کم کون داده. ولی کون شهین تا دلت بخواهد گشاد بود. امتیازها سه به دو به نفع شهین بود. بعد سوگل گفت: کیرتون رو بکنید تو کوسشون ببینید که کدومشون بهتر کوس میده. من اول شهین رو میکردم. فرهاد مامانش رو. بعد جاهامون رو عوض کردیم. شهین که جلو جمع کمی خجالت میکشید سعی میکرد جیغ و ویق نکنه و سنگین باشه ولی همین ضررش شد چون فرنگیس حسابی جیغ میزد و فهش میداد و حال میداد. برای همین رای رو دادیم به فرنگیس. امتیازها سه به سه مساوی شد. همینطور که داشتیم میکردیم. سوگل گفت: کدوم گشادتره. من اول آبم رو تو کوس فرنگیس خالی کردم و فرهادم خودش رو تو کوس شهین خالی کرد. و هر دوتامون گفتیم: کوس شهین خیلی گشادتر بود. سوگل گفت: پس برنده این مسابقه شهین خانم است. سوگل اومد به عروس و داماد تبریک بگه که دید آقا کامران داره سارا رو از کوس میکنه و احسان هم خانم جان رو. فرنگیس و شهین رفتن توالت خودشون رو تمیز کنن. معصومه هم رفت چای و شیرینی بیاره. احسان هم آبش رو ریخت و کوس خانم جان. آقا کامران هم خودش رو تو کوس سارا خالی کرد. چهارتایی رفتن به سمت توالت که بعد فرنگیس و شهین خودشون رو تمیز کنن. زیور و اشکان هم من و سوگل رو صدا زدن. رفتیم ببینم چکار دارن.

تهران ۵۰وقتی رفتم تو اتاق همه خونه بودن به مهتاب گفتم: برام وسایلم رو جمع کن. یکماه تا کنکور بیشتر وقت ندارم میخواهم برم خونه خانم جان درس بخوانم. اونم یک ساک لباس و کتابهام رو جمع کرد. که با صدای در متوجه شدم خانم جان و بقیه اومدن برای خواستگاری ملیحه. منم رفتم تو حیاط خوش آمد گفتم. سوگل مهمانها رو دعوات کرد تو اتاقشون. من اومدم برگردم تو اتاقمون که سوگل گفت: کجا میری بیا دیگه یعنی تو معرف بودی. منم رفتم تو اتاق تعداد زیاد بود و اتاق کوچک. خانم جان بالا نشست و کنارش سارا و بعد فرنگیس و بعد فرهاد و آقا رضا. کنارش هم طوبی و بعد سوگل و بعد سیما و حمید و ثریا و دخترش ستاره و من . دورتا دور نشسته بودیم که وقتی آقا جواد آخر همه اومد دیگه جا نبود. همه کمی جمع و جور تر شدن. آقا جواد هم مستقیم رفت بین سارا و خانم جان نشست. بعد از سلام و احوالپرسی. خانم جان رفت بالا منبر. گفت: مزاحمتون شدیم برای خواستگاری. اول برای آقا رضا. میخواهیم سیما جون رو برای آقا رضا ازتون خواستگاری کنیم. بعد به شوخی گفت: حالا باید از کی خواستگاریش بکنیم؟ سوگل هم رفت بالا منبر گفت: همه کس وکار سیما طوبی است که حق مادری گردنش داره. خانم جان رو کرد به طوبی گفت: خوب طوبی خانم نظرتون چیه؟ طوبی هم که خجالتی و کم حرف بود. گفت: من حرفی ندارم. خانم جان هم گفت: پس مبارکه. باز سوگل پرید وسط حرفش و گفت: مبارکه ولی مسائل اصلی هنوز مانده . مثل مهریه . شیربها و غیره. خانم جان رو کرد به طوبی گفت: نظرت در مورد مهریه چقدر است؟ طوبی گفت: دوست دارم سیما رو طلا بگیریم. فرنگیس جا خورد گفت: یعنی چند سکه؟ سوگل میدان رو دست گرفت و گفت: منظور از این که دوست داریم سیما رو طلا بگیریم. یعنی چشمهاش رو طلا بگیریم روی هر چشمش یه سکه بزاریم. روی لبش دوتا سکه و روی سر سینه هاش یک سکه و رو نافش هم یکی . دوتا هم برای سوراخ کون گشادش. سه تا هم برای کوسش چون کوسش حسابی گشاد و دلبازه. یعنی در مجموع ۱۲ تا سکه تمام. بعد رو کرد به خانم جان گفت: نظر شما چیه؟ خانم جان هم گفت: موافقم. سوگل گفت: حالا که موافق هستید پس بریم سر بقیه رسم و رسومهای ما. اول اینکه داماد مهریه رو باید سرعقد کامل بدهد. دوم اینکه شیربها رو هم باید تعیین بشه. سوم اینکه عروس و داماد رو نشون میدیم که سالم هستن. خانم جان که از شنیدن این رسم و رسومها تعجب کرده بود گفت: سوگل خانم. شما هر کاری صلاح میدانی بکن. من با رسم و رسوم شما آشنا نیستم. سوگل هم گفت: چشم خانم جان هر چی شما بگید. سوگل پاشد رفت سمت سیما. دستش رو گرفت بردش وسط. لباسش رو درآورد. سیما با یه کورست و شورت بود. همه تعجب کرده بودن که این چه رسمی است از کجاش درآورده. ولی انگار کسی بدش نیومده بود. چون هیچ کس اعتراضی نکرد. سوگل کورست سیما رو هم باز کرد. بعد شورتش رو کشید پایین. گفت: این عروس ما صحیح وسالم و خوشکل. هیکلش هم که حرف نداره. سینه های سیما رو تو دستش گرفت گفت: اینم دوتا سینه اناری خوشکل. بعد پاهاشو باز کرد گفت: اینم کوس خوشکل و گشاد عروس خانم بعد سیما رو چرخوند و دولاش کرد. سوراخ کونش رو نشون داد. گفت: سوراخ کون عروس خانم هم صحیح و سالم و خوشکل. حسابی هم گشاد هست که آقا داماد حالش رو ببره. بعد به سیما گفت: برو کنار خانم جان بشین. سوگل رو کرد به خانم جان گفت: ما عروسمون رو نشون دادیم. حالا نوبت شماست که دامادتون رو نشون بدید. فرنگیس که انگار خوشش اومده بود. گفت: سوگل جان عزیزم ما زیاد وارد نیستیم خودت زحمتش رو بکش تو از طرف ما هم وکیلی. سوگل هم رفت طرف آقا رضا دستش رو گرفت بلندش کرد برد وسط. لباسهاش رو درآورد. آقا رضا ماند با یه شورت. آقا رضا که کلی خجالت کشیده بود و صورتش قرمز شده بود. گفت: خوبه دیگه. سوگل گفت: اونا عروسشون رو نشون دادن اگه ما دامادمون رو نشون ندیم اونها چی فکر میکنن؟ میگن حتما مشکل داره. بعد شورت آقا رضا رو کشید پایین. آقا رضا از بس خجالت کشیده بود. کیرش اندازه یه هسته خرما شده بود. طوبی گفت: اینکه هسته خرماست. بدرد نمیخوره. سوگل گفت: صبر کن رو داماد عیب نزار. بعد کیر آقا رضا رو کرد تو دهنش. کمی که خورد. کیرش شق شد. فکر کنم ۱۷ یا ۱۸ سانتی بود کلفتیش هم خوب بود. سوگل رو کرد به طوبی گفت: ببین داماد هم صحیح و سالم با یه کیر خوشمزه. بعد رو کرد به آقا رضا گفت: برو کنار طوبی مادر عروس بشین. آقا رضا تا کنار طوبی نشست. طوبی کیرش رو گرفت تو دستش. سوگل گفت: حالا نوبت شیربهاست. بعد دست طوبی رو گرفت برد وسط دکمه های لباسش رو باز کرد . بعد کورستش رو باز کرد. سینه اش رو گرفت. رو به خانواده داماد گفت: این سینه چقدر ارزش داره. بعد طوبی رو برد سمت خانم جان از اونجا شروع کرد دونه دونه دست خانواده داماد رو میزاشت روی سینه های طوبی میگفت کمی بمالنش. بعد که همه سینه های طوبی رو دست زدن. گفت: حالا نظرتون چیه چقدر شیربها داره این سینه؟ خانم جان گفت: ریش و قیچی دست خودت هر چقدر بگی ما قبول داریم. سوگل هم گفت: من فکر میکنم این سینه های زیبا ارزش معنویی داره. شاید یک سرویس طلا براش کافی باشه ولی برای قدردانی از این سینه ها. فکر کنم ماهی یکبار داماد وظیفه داره مادرزنش رو بکنه. که بهش ثابت بکنه ارزش معنوی مادرزنش رو میدونه. بعد رو کرد به خانم جان گفت: نظر شما چیه؟ خانم جان که جا خورده بود. گفت: آخه .. . . آخه . . که فرنگیس پرید وسط حرفش گفت: خیلی پیشنهاد خوبی دادی. عالیه. ما موافقیم. سوگل هم گفت: حالا که هر دوتا خانواده موافق هستن. پس مبارکه. طوبی هم رفت بشینه که تا کیرشق شده آقا رضا رو دید. دامنش رو کمی کشید پایین و قشنگ نشست رو کیر آقا رضا فکر کنم کیرش رفت تو کوس طوبی.فرنگیس گفت: حالا که به خوبی و خوشی مورد اول حل شد. بریم سر موضوع دوم. ما میخواستیم ملیحه جان رو هم برای فرهادمون ازتون خواستگاری کنیم. سوگل گفت: ما مشکلی نداریم اگه ملیحه بخواهد ما راضی هستیم کی بهتر از آقا فرهاد. بعد رو کرد به ملیحه گفت: نظرت چیه؟ که ملیحه قرمز شد سرش رو انداخت پایین. سوگل گفت: مثل اینکه راضیه. خوب حالا که عروس و داماد راضی هستن. بریم سر رسم و رسومها. فرنگیس هم گفت: منم موافقم. نظر شما در مورد مهریه چیه؟ سوگل گفت: من میگم ۱۲ سکه تمام. نظر شما چیه؟ فرنگیس گفت: ما روی حرف شما حرف نمیزنیم. هر چی شما بگید. سوگل گفت: خوب حالا که مهریه معلوم شد بریم سر شیربها. بعد رفت وسط لباس یکسره اش رو درآورد. شد با یک شورت و کورست. بعد کورستش رو هم باز کرد. هیکل لاغر و ریزه میزه اش با اون سینه های بزرگ و افتاده اش خیلی جالب بود. سوگل گفت: این سینه ها چقدر شیربها داره؟ بعد رفت سمت خانم جان. دست خانم جان رو گرفت گذاشت رو سینه اش بعد به خانم جان گفت: بمالش ببین چقدر نرمه. خانم جان که داشت سینه سوگل رو میمالید. سوگل گفت: نه اینطور فایده نداره باید بخوریش که ببینی چقدر خوشمزه است. بعد سینه اش رو گرفت و گذاشت تو دهن خانم جان. بعد یکی یکی همه خانواده داماد رو مجبور کرد هم سینه هاش رو بمالن هم بخورن. آخری که فرنگیس بود بعد خوردن گفت: این سینه ها خیلی ارزش دارن هر چقدر بگی می ارزه. سوگل هم گفت: همه دیدید که سینه هام بزرگتر از مال طوبی است هم خوشکلتره هم خوشمزه تر پس بیشتر از طوبی میخواهم. خانم جان گفت: هر چقدر بگی قبوله. سوگل هم گفت: اول اینکه ماهی ۲ بار داماد باید مادرزنش رو بکنه و قدردانی کنه که چنین زنی رو براش بدنیا آورده و شیرش داده. دوم ماهی ۲ بار هم مادرزن و مادر شوهر با هم بخوابن. که صمیمی تر بشن و بتوانن از بچه هاشون پشتیبانی کنن. و آخر هم یک سرویس طلا. فرنگیس گفت: قبوله ولی مورد دوم هم باید باشه. سوگل گفت: شما دوست ندارید؟ فرنگیس خندید گفت: شوخی کردم. چرا ماهی ۲ بار تو هر وقت خواستی بیا پیش خودم. کی از زن خوشکلی مثل تو میگذره. سوگل هم خندید و گفت: حالا باید عروس و داماد رو نشون بدیم. بعد ملیحه رو برد وسط و لخت لختش کرد. بعد رو کرد به خانواده داماد گفت: این عروس ما صحیح و سالم. بعد به ملیحه گفت: برو کنار فرنگیس خانم بشین. بعد گفت: حالا نوبت شماست. همه که فکر میکردن دوبار فرنگیس میگه خودت همه کارها رو بکن. دیدیم فرنگیس اومد وسط. دست فرهاد رو گرفت برد وسط. فرنگیس فرهاد رو لخت لخت کرد. فرهاد از خجالت قرمز شده بود و کیرش هم مثل هسته خرما. سوگل رو کرد به فرنگیس گفت: شقش کن ببینیم چکاره است. فرنگیس که فکر اینجاش رو نکرده بود. گفت: این دیگه زحمتش با خودت. سوگل گفت: نه خودت اومدی باید تا تهش هم بری. فرنگیس که حسابی خجالت کشیده بود. به زور کیر فرهاد رو گرفت. ولی خیلی سختش بود براش ساک بزنه. که همه هی میگفتیم پس چرا معطلی بخورش دیگه بخورش. اونم بدبخت دید چاره ای نداره کیر فرهاد رو کرد تو دهنش شروع کرد به خوردن به چند ثانیه نکشید که فرهاد شق کرد. فرنگیس همینطور که کیر فرهاد تو دستش بود و میگفت داماد هم صحیح و سالم و هی کیر فرهاد رو می بوسید و قربون صدقه اش میرفت. سوگل گفت: ما میخواهیم کیر دامادمون رو تست کنیم. فرنگیس گفت: یعنی چطور؟ سوگل هم دست ثریا رو گرفت آورد وسط گفت: این عروس گلمه. بعد ثریا با اون هیکل توپل و خوشکلش رو لخت کرد. بعد سوتینش رو هم درآورد دوتا سینه خوشکل و توپل افتاد بیرون. بعد شورتش رو هم کشید پایین و اون کوس توپل و بزرگش افتاد بیرون. سوگل وقتی ثریا رو لخت کرد خواباندش وسط جمع و به فرهاد گفت: باید عروسم رو قشنگ بکنی. آبت رو هم بریزی توش. جلو همه ما. و ثابت کنی که ارزش ملیحه رو داری. فرهاد هم از خدا خواسته تا کوس خوشکل ثریا رو دیدی کیرش رو کرد توش و مشغول تلمبه زدن شد. سوگل هم رفت نشست. فرنگیس رو هم نشوند رو پای خودش و شروع کرد به مالیدن سینه های فرنگیس و قربون صدقه هم رفتن. فرهاد ده دقیقه ای کرد. تا آبش اومد. کیرش رو که از کوس ثریا کشید بیرون سوگل و فرنگیس کیرش رو گرفتن و قشنگ لیس زدن تا تمیز تمیز شد. بعد سوگل گفت: مبارکه . همه جمع گفتن: مبارکه. بعد سیما و ملیحه چایی و شیرینی تعارف کردن. بعد از خواستگاری. من وسایلم رو برداشتم و با خانم جان و بقیه رفتم. خونه اونها.

خب من قبل از هرچیز اول میخوام اینوبگموبعدشروع کنم من داستانم کاملا واقیعیه و برا کسایی که سکس محارم دوس ندارن توصیع نمیشه من ۲۴سالمه تویه خوانواده ۴نفره زندگی میکنم اسمم ارش ۴سال ک از خدمت ساربازیم میکذره من یه خواهر دارم به اسم رُمینا ک ۲۱سالشه ۱۶۸قدشه وزنشم ۶۲کیلوبخوام اگه بخوام واستون از پوستش بگم باید بگم مثل گچ میمونه از بس سفیده بریم سر داستان ک دور نشین از موضوع من پسر بیرونییم زیاد تو خونه گیر نمیکنم پاتوقم بیشتر ارایشگاه رفیقمه زیاد با خونمون فاصله نداره یه اینم بگم که ما انزلی ساکنیم من بیشتر دوست دخترامو جلوهمون ارایشگاه مخشونوزدم با رفیقم ساسان البته رفیقم ساسان الان یه ۱سالیه ک متاهل شده یه روز صبح ک از خواب بیدارشدم البته صبح ک چه عرض کن لنگ ظهر چون من معمولا شبا ساعت ۵صبح میخوابم وقتیم ک بیدارمیشم ساعت ۱ظهر!مادرم معمولا همیشه خونه همسایه هامون گیر میکنه چون ما تو کوچمون همه خونه ها ویلاییموبا هم رفتوامد داریم اون روز که تو حالت خوابوبیداربودم دیدم رمینا مامانمو هی صدا میزنه بیدارشدم رفتم توهال دیدم از حموم صدامیاد من:چیه رمینا چیکارداری مامان نیس رمینا:باز رفته خونه فرشته اینا خوبه حالا بهش گفتما واسته پشتمو لیف بکشه از ارش از تو کمدم حولمومیاری واسم بیام بیرون؟ من:باشه باشه چرد دادمیزنی دختر صدات ۱۰کوچه رفت رمینا:ببخشیدصدای دوش نمیزاشت من:واستا الان میارم براتاطاقه رمینا کنار اطاق من طبقه بالا رفتم اطاقش از تو کشوش حولشو بیارم ک چشمم افتاد ب گوشیش از اونجایی ک من خیلی کنجکاوم رفتم سر گوشیش روشنش کردم دیدم رو صفحه گوشیش یه پی ام اومده تو تلگرامش به اسم ستاره ارایشگاه رفتم هرکاری کنم بازش کنم نشد ک بیخیال شدم رفتم سراغ حولشو براش بردم وقتی رسیدم دم در دیدم باز داره دادمیزنه صدام میکنه گفتم بیااوردمش جیغ جیغووو رمینا:مرسی داداشی داشتم دیگه یخ میکردم اب داشت سردمیشد اخه خیلی وقته توحمومم من:توام وقت گیر اوردی این وقت روز میری حموم رمینا:اخه باشگاه ک میام همه تنم عرقه یه جوریم میشه نرم حموم من:تو مگه صبح نمیری باشگاه الان ک لنگه ظهره رمینا:چرا موقع اومدن بایدمیرفتم ارایشگاه طول کشیدکارم وقتی گفت ارایشگا یهو یاد اسم ستاره ارایشگاه روی گوشیش افتادم من:کجاهس مگه ارایشگات رمینا:رفتم تا خیابون پاسداران دیگه همونجا ک اون سری بردیم عروس فرشته خانوم (همسایمونومیگفت)گفتم اهان باشه زود بیا تا بیرون گشنمه ی چیز اماده کن بخورم رمینا:باشه یکم ک فکر کردم بیشتر فکرم مشغول شد چون اون ارایشگاهی ک رمینا میره میشناسمش اسمش مریم نه ستاره باز گفتم بیخیال ارش توهم زدی دوباره فوضولیت گل کرده ولش کن برو به کارات برس پسر؛دیگه بیخیال شدمو داشتم میرفتم تواتاقم ک دیدم داره گوشی رمینا صدا میخوره رفتم جلوتردیدم صدازنگشه نگاه ک کردم بازم همون ستایش ارایشگاه بود ولی شمارشم افتاده بود سریع شمارشو تو گوشیم سیو کردمو زدم از اتاق بیرون رفتم تو تلگراممو اوردمش بالا دیدم عه اینکه شماره ساسان ادامه دارد

قسمت۲اون روز خیلی اعصابم بهم ریخت یعنی ساسان با رمینا چیکار داشت اصلا چرا شمارشو رمینا ستاره سیو کرده بود؟؟؟!اون روز انقدر اعصابم خراب بود ک حتی واس ناهارم ک رمینا صدام کرد پایین نیومدمو لباس عوض کردم زدم بیرون.موضوع سنگینی بود برام نمیدونستم باید چیکار کنم برمو از خودسامان درش بیارم موضوع رو یا از رمینا بپرسم ولی بازم به این نتیجه میرسیدم که اگه بخوام به خودشون بگم احتمال داره بپیچونن واس همین تصمیم گرفتم خودم پیگیرشون باشمو جریانوبفهممواسه همین باخودم گفتم باید اولین کاری ک میکنم رمزگوشی رمینارو بفهمم رفتم خونه ساعت ۱۰بود شام یه چیزی زَدمو رفتم ک بخوابم مامانم گفت چته ارش تو خودتی چیزی شده گفتم ن چیزی نیس خوبم یهورمینا هم از رو مبل ک لم داده بود بلندشده نشست گفت اره مامان این ی چیزیش شده خیلی پکره گفتم خوبم بابا چیکار ب من داریداخه داشتم از پله ها میرفتم تو اطاقم که صدا بابامو میشنیدم ک میکه به مامانم شاید عاشق شده زن میخواد وقته زن گرفتنشم رسیده بیشتر هواست بهش باشه خوب نیس پسر مجرد بمونه تواین سن من بابام تو یکی از اداره های دولتی کار میکنه ادم خوبومذهبییه کاراش روحساب کتابه منوبابام خیلی واس هم احترام قائلیم.رفتم توتختمو سرم تو گوشیم بود داشتم اینستا کس چرخ میزدم یهو دیدم رمینا استوری گذاشته با تاپ شلوارک تموم خاج سینش معلومه از تعجب داشتم شاخ در میاوردم اخه این تا حالا از این چیزا نمیذاشت سریع بهش پی ام زدم که این چیه گذاشتی زود برش داراونم گفت عه ارش تو دیگه چرا تو ک همیشه روشن فکر بودی زیاد به این چیزا گیر نمیدادی راست میگفت شاید تاحالا ندیده بودم از این عکسا بزاره ولی برخوردم باهاش جوری بود ک اگه میدیدم گذاشته هم هیچ وقت همون لحظه بهش نمیگفتم میزاشتم به حال فرصت پیش خودم گفتم نباید انقدر روش حساسیت نشون بدم واقعنم خیلی حساس شده بودم روش دیدم برداشت استوریشو یه پی ام زد ک برش داشتم داداشه اخموچند تا استیکر ناراحتم فرستادواسم منم گفتم ادم باید یه سری حدومرزارو تومجازی بدونه شب خوش دیگه جواب نداد رفتم داشتم پیجشو چک میکردم ببینم قبلا از این عکسا گذاشته دیدم کمم نیست ک بابا حالا شاید با تاپ شلوارک نباشه ولی عکس مورد دار زیاد بود مثلا عکسی ک چاک سینش معلوم باشه یا شلواری که جلوش باز باشه.بعد رفتم زیر کامنتاش دیدم توی بیشترشون ساسان نظرداده رمیناهم جوابشو داده چون رمینا خیلی کم پیش میاد جواب کامنتاشو بده اینو میگمبعد ک دقت کردم دیدم پستایی که رمینا تواین ۳یا۴ماه گذاشته اون کامنت گذاشته دیگه مغزم داشت سوت میکشید خواستم بخوابم باهر جون کندنی بود نشد ولی بلاخره موفق شدم بخوابم ظهر پاشدم که یه ناهاری بخورمو برم بیرون باید ماشینمو میبردم بنگاه بزارم واس فروش چون میخواستم عوضش کنم دیدم رمینا میزو چیده بامامانم دارن منوصدامیزنن که برم ناهابخورم صورتمو اب زدمو اومدم سر میز رمینا همون تاپ شلوارک تو عکسو پوشیده بود خداییش اندامش حرف نداشت سینه هاش خیلی گنده تر از قبل شده بودن رمینا:ارش میخوام برم خونه دوستم تومسیرت میشه منم برسونی من: کدوم دوستت رمینا:سارا.بایدلباس مجلسیشو بگیرن ازش واس پنج شنبه(پنج شنبه عروسیه دختر خالم بود)من:باشه موقع رفتن تو راه همش سرش تو گوشیش بود یکی دوباربه حرف کشیدمش تا گوشیش قفل شه دوباره باز کنه ولی بازم انقدر سریع زد ک متوجه نشدم بار اخر اومد ک رمزو بزنه یه چیزایی دیدم ولی بازم شک داشتم ولی دیدم ی چیزاییرمینا: یه جا واستا داروخونه میخوام واس سارا قرص سرما خوردگی بگیرم نگه داشتم خواستم پیاده شم نذاشتو سریع پیاده شد اتقدر عجله کرد ک گوشیشو نبُردمنم سری برش داشتمو از پایین رو صفحشو نگاه کردم ببینم میتونم سایشو ببینم یه چیزایی معلوم بود دقیقا همونی بود ک دیدم یه بار زدم واردنشد همین ک برعکسشو زدم باز شد سری رفتم تلگرامش دیدم اخرین پی ام نوشته من بدون کاندوم نمیکنماا بگم بهت اون سریع ریدی رو کیرم از ساسان

مغزم داشت سوت میکشید اصلا نفهمیدم کی رومینا نشست توماشین ک داشت صدام میزدارش ارش یهواز توفکر اومدم بیرون گفت کجایی بریم دیر شدرفتیم تومسیرهمش فکرم این بود ک اینا چجوری شد ک با هم کارشون ب سکس رسید ساسان متاهل بود یعنی رمینا انقدر لاشی شده ک با مرد متاهل رفیق شده اونم رفیق فاب من رسیدیم سر میدون رمینا گفتم منو اینجاپیاده کن میرم خودم اومدم اسرارکنم ک یهو پیش خودم گفتم بزار برم دنبالش بنگاهی ک قراربود ماشینوبزارم زیاد دورنبود با این میدون سری رفتم ماشینو گذاشتم که با یه ماشین دیگه بیام دنبالش منونشناسه همین ک اومدم سر میدون یهو غیب شد هر چقدر چرخیدم اون اطراف پیداش نکردم بدجور رو دَمم مونده بود رفتم به تیر ساسان ولی دیدم مغازش بستس دیگه شک نداشتم ک اینا با همن هرچقدرم به ساسان زنگ زدم جواب گوشیشو نداد رفتم بنگاه ماشینو دادمو پیاده سوار اومد سمت خونه تو راه رفتم موبایل فروشی رفیقم وحید ک ازش بپرسم برنامه هک تلگرام داره اونم گفت داداش اینا همش الکیه ما برنامه ای به اسم هک تلگرام نداریم خیالت راحت گفت ولی میتونی تلگرام مشترک داشته باشی گفتم چجوری گفت گوشی طرفو بگیری بعد اگه شمارشو داری یه تلگرام واس خودت نصب کنیو رمزی ک واسش میادو بزنی تو تلگرام خودت فقط باید حواست باشه سوتی ندی چون هرچیزی برا اون بیاد واسه توام میاد گفتم دهنت سرویس وحید عجب مغزی داری توپسر خدافطی کردمو اومدم خونه گفتم باید هرطوریه یه تلگرام مشترک با رمینا داشته باشم بعداینکه رسیدم خونه ساسان ۳بار زنگ زد جوابشوندادم دوس داشتم بیخیال همه چیز بشمو بزنم لِهش کنم پسره حرومزادرو امابازم یه حسی بهم میگفت صبر کنم یه یکی دوروز از این ماجرا گذشتو من درگیرماشینم بودم ماشینو فروختمو تونستم یه شاسی بلند اسپورتج بگیرم البته منطقه تواین یکی دوروز همش میدیدم رمینا میره بیرون بعد امار ساسانم ک درمیاوردم مغازش بسته بود دیگه ی جورایی وقتش بود نقشمو عملی کنم یه روز صبح که رومینا باشگاه داشت گوشیمو گذاشتم رو زنگو زودتر بیدارشدم ک اگه رمینا اومد خواست بره حموم بتونم برم سراغ گوشیش همینجوریم شد رمینا ساعت ۱۱ از لیرون اومدیک راست رفت حموم منم دیدم کسی خونه نیس سریع رفتم سراغ گوشیشو بازش کردم یه تلگرام ک از قبل نصب کرده بودم شمارشو زدمو اومد بالا چون نمیخواستم وقت طلف کنم اخه نمیخواستم بیاد بیرونو همه چیز بهم بخوره واس همون دیگه به پی اماش نگاه نکردم تلگرامونصب کردمورمزشو ازگوشیش پاکیدم گوشیشو گذاشتم سرجاش اومدم تواتاق قلبم صدتا میزدهم استرس واس اینکه نیادبیرون داشتم از قبل هم استرس الانم بخاطر این بودک دوس داشتم ببینم چیا به هم گفتنو چیکارا کردن دستم میلرزید باترسولرز اومدم رفتم تو تلگرام دیدم چندتا مخاطب هستش دیگه چشام بقیرو ندیدیه راست رفتم سراغ اسم ستاره ارایشگاه بازش کردم دیدم همین جلو یه عکس نیم تنه یعنی سرش معلوم نبودبا شرتوسوتین از طرف رمینا فرستاده شده یهوتموم تنم لرزید اب دهنمونمیتونستم قورت بدم رفتم مکالمشونوبخونم رفتم بالاهمینجور رفتم تا یه عکس از ساسان دیدم که از کیرش فرستاده بودکیرش خیلی بزرگ بود منم ناخواسته کیرم داشت دل دل میزدمیخواستم به یه مکالمه شروع برسم داشتم همونو میزدم بالا ک یهو مامانم صدام زد رفتم پایین دیدم همه رومیز منتطرمن واس ناهار رمینا گفت داداش میشه امروز یه سر منوببری تا ارایشگاه گفتم ساعت چند میری گفت یه ۳ساعت دیگه گفتم باشه ناهارو ک خوردیم من رفتم رو مبل مامان رفت خونه فرشته خانومینا رومیناهم داشت میزوجمع میکرد رمینا واقعا یه داف بود با یه دامن کوتاه البته زیرش ساپورت پوشیده بود با تاپ که راحت میشد نوک سینه هاشو دید باسنش معرکه بود دیوث خودشم عادت کرده بود وقتی میخواست راه بره بیشتر میدادش عقب کارش که تموم شد دیدم داره با گوشیش ورمیره سریع رفتم تواتاقمو گوشموورداشتم رفتم تلگرامشو بازکردم دیدم داره با ساسان چت میکنه ساسان:میتونی تحمل کنی اخه رمینا:اگه شما یکم مهربون تر برخورد کنی میتونم ساسان:خب میگی چیکار کنم کلفته دیگه لامصب (استیکرخنده) رمینا:اون سری واقعا نمیتونستم تا چندروزبشینم ساسان(استیکرگریه) ساسان:اخ الهی من بمیرم واست دردت گرفت خب دیوونه من ک میگم واستا از جلو بزارم تونمیزاری دیگه رمینا:نخیرازجلونه ساسان:خب باشه بابا بداخلاق؛چی پوشیدی؟ رمینا:تاپودامن ساسان:جووووون دیگه عکس بده رمینا:نوچ نمییییدم ساسان:گفتم بده(استیکر اعصبی) رمینا:باشه دیوونه (استیکر خنده)بمون راستیتش بدجور واسم سنگین بوداین جملات هم اعصبیم میکرد هم شهوتیم . بعد چند دقیقه عکسوفرستاد ساسان:این چیه بابا ساپورتتودرش بیار ببینم رمینا:استیکر ناراحت ساسان:بدوببینم دیوووث دوباره بعدچنددقیقه دیدم بدون ساپورت عکس داده اووووووف پاهاش سفیدبرف بود واقعا ساسان:حالاشد امشب داری میای این دامنتم بیارباخودت رمینا:واچراااا ساسان:میخوام برام بپوشی وقتی دارم میکنمت(استیکر خنده) رمینا:مسسسسسخره ساسان:شرطتت چه رنگیه خوشگلکم رمینا:توفوضولی(استیکرزبون) ساسان:یه باردیگه بیشترنمیگمااا.چه رنگیه رمینا:خیله خب بابالووس شوخیم نمیشه کردباهاش بنفش ساسان:ای جوووون ببینمش رمینا: الان نمیتونم ساسان غروب میام خودت ببین باید برم اماده شم فعلا ساسان:باشه نففففسس(یه عالمه استیکربوس) رومینا:استیکربوس با قلب من چیزی که برام خیلی سوال شده بود این بودکه چرا رومینایی که انقدر کس کلاسی بود بایدهرحرفی ساسان میزد میگفت باشه؟؟؟یه جورایی جلوش لال بود توهمین فکرا بودم که دیدم رمینا صدام میزنه رمینا:داداش حاضری دیرم میشه ها گفتم باشه اومدم الان اماده شدم رفتم ماشینو روشن کردم ک دیدم رمینا داره میاد اخ اخ عجب کُسی شده بوداز اون کُسایی که دوس داری خام خام بخوریش یه مانتوجلوبازپوشیده بود با یه شلوارکتون فاق کوتاه مشکی که کسش مثل کلوچه زده بود بیرون موهاشم یکمی از پشت شالش داده بودبیرون توراه همش سرش توگوشی بود با خودم میگفتم اخه مگه دونفرادم چقدرمیتونن حرف داشته باشن بردمش کنار ارایشگاه پیادش کردمو اومدم خونه یعنی دستس دستی ابجیموبردم ک بده ای خدا مارو ببین به چه روزی افتادیم ولی به امید اینکه یه روزی پوز جفتشونوبزنم یکم خودمودلداری میدادم جلوتر زدم کنارورفتم تلگرام دیدم یه شماره ناشناس ک اسمم نداره رومینا بهش پی ام زده که عشقم من دارم میرم ارایشگاه گوشیم روسایلنته اگه جواب ندادم ناراحت نشو…!

ساعت ۱۰شب بود که رمینا اومدخونه منم توحال داشتم فیلم میدیدم که دیدم دار یه جوری از پله ها میره بالا فهمیدم ک بدجوری از کون گذاشتتش رفت تواتاقش دروکه بست من سری تلگرامو وا کردم ببینم داره چت میکنه یانه ک دیدم بعله پی ام داده که رمینا جون رسیدی رمیناهم گفت اره عوووووضی مُردم تا اومدم تواتاقم دیگه هرگز بهت از کون نمیدم ساسان:اخ جووووون یعنی میزاری پردتو بزنم رومینا:نخییییر ساسان:پس چی؟؟؟؟ رمینا:فقط ساک با لاپایی میخوای بخواه نمیخوای ک دیگه نمیام بسه ساسان گه خوردی بازم روت زیاد شد تا بهت خندیدم ک مثل اینکه دوس داری ابروتو ببرم اره تازه فهمیدم که بععععله حدسم درست بود یه خبرایی هس ک این رمیناهرچی ساسان میگه گوش میکنه رمینا:منو تهدیدنکناااا(استیکر اعصبی) ساسان:مثلا اعصبیت کنم چه غلطی میخوای بکنی هاااااا رمینا:مثل اینکه یادت رفته توام زن داری اره؟؟ میرم به زنت همه چیزومیگم یهوانگار که ساسانو اتیش زده باشن گفت حالا که اینجوری شد دختره جنده این فیلمومیبرم به داداشیت نشون میدم حساب کار بیاد دستت اصلانم برام هیچی مهم نیس بعد چنددقیقه فیلم اومدومن سری دان کردم یه فیلم۲۰دقیقه ای بودمن هنوز فیلمووانکرده بودم که دیدم رمینا به گه خوردن افتاد رمینا:غلط کردم سامان توروخدا پاکش کن اصلا هرچی توبگی قبول دیگه تکرارنمیشه ببخشید ساسان:من ک کاری به کارت نداشتم تویی ک هی پروبال میگیری من فقط ازت میخوام نیازموبرطرف کنیو هربار گفتم باهام سکس کنی همین حالا بعدش هرغلط دیگه ای میخوای بکنی مهم نیس واسم با هرکی میخوای باش یه بای هم داد که رمینا یه استیکرگریه گذاشت با چنداا بوس.من سریع رفتم سراغ فیلم تا بازش کردم یهوخشکم زدرمینا بودک با دامنو تاپ داشت واس سامان که قیافش معلوم نبود میرقصید خیلی تابلو معلوم بودکه یکی این فیلموگرفته بعدکه یکم رقصیددیدم داره دامنشودرمیاره وااااای خدای من عجب کونی داشت این دخترهمون شرط بنفش پاش بود ناخداگاه یهودستم رفت روکیرم بدجور شق کرده بودم یکم تف ریختم رودستمومالیدم به سرکیرم دیدم ساسان شلوارشو دراورده داره به کیرش اشاره میکنه چون صدای موزیک زیاد بودنمیشدصداشونوشنیدساسان یه لب ازرمینا گرفت بعد سرشوفشاردادسمت کیرش رمینا اولش یکم ناز کرد ولی بعدش تا تهشو خوردمن ک دیگه ابم داشت میومد تندتر مالیدم که زود بیاد چون واقعا دیگه داشت نفسم وایمیستاد بعد چندثانیه یهوهمه ابم اومدوریخت توشلوارم یهو مثل برق گرفته ها گوشیوخاموشش کردمو انداختمش روتخت از خودم بدم اومدحس خجالت بهم دست داده بود من نمیتونستم اینجوری باشم سریع گوشیمو برداشتمو زنگ زدم به ساسان من:ساسان کجایی ساسان:مغازه من:بمون مغازه الان میام باهات یه کارمهم دارم قطع کردم رفتم که برم سمت مغازه ماشینوبرش داشتمو داشتم میرفتم که یهودیدم یه دختر داره اونور خیابون ردمیشه یه ماشینم پیشش داره اروم میادوباهاش حرف میزنه خوب که نگاه کردم دیدم دوستم وحید همون ک گوشی فروشی داره اون دخترم ابجیمه وای خدااین دیگه ازکجا پیداش شده بود چی میخواست ازش دیدم یه کاغذبهش دادو گازو گرفت رفت ابجیمم کاغذوگذاشت توکیفشو رفت تو پارک منم ماشینو پارک کردم رفتم توپارک جوری که از پشتش درمیومدم دیدم رمینا نشسته رونیمکتویه مَرده چهلوخورده ای ساله هم کنارش نشسته داره خیلی عادی باابجیم حرف میزنه بعددسته هموگرفتنورفتن سمت ماشینش قبل ازاینکه برسن به ماشین یهوفکری زدبه سرم که همون شماره که چندوقت پیش رمینا بهش پی ام زد که داره میره ارایشگاه رو بگیرم اخه چون پروفایل نداشت نمیدونستم کیه منم به این یاروشک داشتم واس همین شماررو گرفتم دیدم بعععععله خودشه سریع قطع کردم اونم گوشیشو اوردپایین تودلم فوش نبودکه به رمینانداده باشم اخه دختره اصلا فکرابرومون نبودهمون لحظه ساسان بهم زنگ زد که چرا پیدام نشد نمیدونم چی شد که یهوبهش گفتم منتفیه فعلا داداش بعدا میبینمتباماشین رفتم دنبالشون دیدم جلو یه پاساژ واستادن رفتن تو منم ماشنو جلوتر از پاساژ پارک کردمو رفتم تو داشتن دونفزی دست تو دست میرفتن یعنی جوری بود ک اگه هرکی نمیشناختتشون میدید فکرمیکردپدرودخترن داشتن جلومغازه لباسارومیدیدن چندتامغازه که رفتن جلو مثل اینکه از پشت ویترین رمینا از یه لباس خوشش اومده بودرفتن داخل مغازه منم رفتم جلودیدم عه اینکه معازه لباس مجلسیه رمینا یه لباس انتخابکردورفت داخل پُرو ۳۰ثانیه نشده بود که مرده هم در اتاقو واکردو داشت داخلو نگاه میکردیعنی میتونم بوون شک بگم که رومینا تازه داشت لباسشو درمیاوردبعد یارو مانتویه رمینارو گرفت دستشو داشت نگاه میکردو نظرمیدادبعد ک انگار از همون لباس خوشش اومده بود اون مرده پوله لباسوحساب کردو اومدن بیرون من ک مثل یه ربات شده بودم دیگه چون کاملا چشموگوشم کوک بود رو اونا دیگه حواسم هیچجانبود فقط داشتم میرفتم دنبالشون اوناهم بعد اینکه چندتا مغازه رفتن راه افتادن سمت ماشین بعد سر یه میدون نزدیک خونمون پیادش کردو رفت منم رفتم خونه زودتر که اگه رمینا اومد خونه من خونه باشموقتی اومد دیدم دستش پر از ساک وسایله گفتم چه خبرته بابا بانک زدی گفت نه واس عروسی پنجشنبه خرید کردم باخودم گفتم پس بگوچرا رفته بود لباس مجلسی بخره گفتم تو ک از دوستت لباس گرفتی واس جشن دیگه چرا خریدی گفت دوستم؟؟گفتم اره دیگه اون روز ک گفتی ببرمت یهو گفت اهان اون که پوشیدم سایزم نبود مجبورشدم برم اینوبخرم گفتم چی هس حالا گفت بمون الان میپوشم داداشیم ببینه بهم میاد گفتم باشه برو بپوش ببینم داشت از پله ها که بالا میرفت از پشت بهش نگاه میکردم واقعا کون قشنگو کردنی داشت بدنش نقص نداشت اصلا کمرش باریکو کونش گنده این باشگاه رفتناش حسابی ساخته بود بهشبعده چند دقیقه ک برگشت دیدم اوووووففف عجب چیزی شده یه دِکُلته مشکی که تا پایین پاش میومد بعد یه چاکم از جلو داشت ک یدونه پاشو به نمایش میزاشت یهو تا دیدمش بی اختیار اب دهنمو قورت دادمو گفتم با این میخوای بیای عروسی گفت اره دیگه داداشی اشکالی داره لباسم گفتم نه اشکال ک نداره فقط میدونی ک جشنشون توباغه ها اره میدونم لباسم ک بلنده ارش یه چاک کوچیک داره ک اونم همش داخله پام موقع رقصیدن گاهی وقتامیادبیرون همین منم گفتم باشه فنچول خان اونم اومدیه بوس از لُپم کردورفت بالا منم رفتم اتاقم موقع بالا رفتن که داشتم میرفتم اتاقم دراتاق رمینا یه کوچولوباز بود دیدم داره با گوشیش جلو اینه عکس میندازه بالباسش حدس زدم قرارواس ساسان بفرسته سریع رفتم اتاقم تلگراموواکردم دیدم بععععله حدسم درسته ساسان:ای جوووون چه جوجویی شدی دیوث رمینا:یعنی جوجونبودم قبلا؟؟؟ ساسان:چرا بودی ولی الان خوردنی تر شدی رمینا:لووووس ساسان: بیااا منوببووووس(استیکرزبون) رمینا:خب من دیگه برم کار نداری باید برم حموم خیلی کار دارم ساسان: جوووون دیگه گوشیتوببریه چندتا عکس بده از کسو کونت رمینا:ساسان توروخدا اذیت نکن دیگه ساسان:قرارنبودمگه هرچی

من میگم بگی چشم رمینااستیکرناراحت)چشم افرین دختر خوب ساسان:ارش کجاست رمینا:اتاقشِ ساسان:چندوقته نمیادپیشم خبرشو نداری کجامیره رمینا:نه خونست بیشتر ساسان:دیگه ماشین شاسی گرفته نبایدم باماکار داشته باشه رمینا:نه بابا ارش اینجوری که توفکرمیکنی نیس حتما سرش شلوغه ساسان:اوکی منم این باز ابجیشو از کس میکنم تا حواسش بیشترجمع شه(استیکر خنده) رمینا:لووووس ساسان:جدی گفتم جمعه میخوان از کس بکنمت رمینا:عمرا من که گفتم از جلو نمیدم ساسان:غلط کردی خسته شدم از بس از کون کردمت توام هی گفتی اخ در ار مردم میخوام پردتو بزنم راحتتر کارمونوبکنیم رمینا:ساسان فکر ایندم نیستی تو اصلا مگه شوخیه من دخترماااا ساسان:یعنی تو دوست نداری از کس بدی؟؟؟؟ رمینا:چرا دارم ولی… ساسان:ولی چی عزیزم؟؟ رمینا: من برن حموم دیرم شده ساسان:ای جوووون پس اوکی دیگه رمینا:ازدسته توساسان فعلا(استیکرقلب) ساسان:الهی من فدای اون نازو عشوت بشم ک عکس یادت تره هااا(یه عالمه استیکر بوس)داشتم میومدم از تلگرام بیرون ک یهوگوشیم زنگ خوردساسان بود گفت ارش کجایی پسر پیدات نیس تحویل نمیگیری مارو فکرنمیکردم ماشین انقدر روت تاثیربزاره گفتم واستا واستا داداش پیاده شو باهم بریم ماشین چیه تحویل چیه یکم سرم شلوغه میام پیشت گفت کی میای زنگ زدم حالتو بپرسم گفتم یه ۲یا۳روز دیگه عروسی داریم میام پیشت باید موهامودرست کنم یه سرم بهت میزنم گفت همینوبگو دیگه پس کارت گیره وگرنه نمیومدی گفتم نه والا میخواستم بیام پیشت وقت نشد حالا میبینمت صحبت میکنیم گفت باشه رفیق مراقب خودت باش گفتم باشه توام همینطور خدافظی کردیم قطع که کردم با خودم گفتم این پسره عجب رویی داره انگار نه انگار ک داره ابجیمونو میکنه هر روز خون خونمو داشت میخورد سریع رفتم تلگرام دیدم رمینا داره بایکی چت میکنه اونم از توحموم نگاه که کردم دیدم همون اقاهه که ناشناسه داره باهاش چت میکنه همشم قربون صدقه هم میرن دیدم مرده میگه عشقم میشه سایزشونو بگی رمیناهم گفت ن بعد گفت خواهش میکنم بگو دیگه توروخدا بعد رمینا گفت اخه میخوای چیکار استیکر خجالت فرستاد مرده هم گفت اخه خیلی خوردنین دوسشون دارم رمیناهم گفت ای شیطووووون بعد گفت ۷۵خیالت راحت شد اونم گفت جوووووون میشه ببینمش رمینا اعصبانی شدو گفت بای مرده یهوانگار اتیش گرفته بود به غلط کردن افتادو همش عذرخواهی میکرد رمیناهم جوابشو نمیداد بعد دیدم داره با ساسان چت میکنه ساسان:من منتظرماااا دیوث رمینا:خب واستا دیگه ساسان:بدو که بدجور تو کفتم رمینا: (استیکر تعجب)حالا خوبه ما هفته ای ۲.۳باربا همیمااا ساسان:اره ولی تو خیلی تنوبدنت نازه زودبه زود میخوامت رمینا:لوست کردم دیگه بعد ۲دقیقه ۸عکس با هم رفت واس ساسان وااااااااای خدایا چی میدیدم همش مثل این پورن استارا واستاده بودکه کیرم دیگه داشت منفجرمیشد از دیدنش اخه چقدر سفید بود این دختر باسنش از بس از کون داده بود شبیه یه توپ بسکت بود سینه هاشو ک دیگه نگو بعداینکه ساسان چندتا جون جووون کرد یه عکس از کیرش فرستاد که شق بود بعد زیرش نوشت با همین جررررت میدم جنده کوچولومن…

ساسان:پس یهنی تنهایی؟؟؟؟ رمینا:بعععععله ساسان:جوووون دیگه رمینا:وا ساسان:بیام خونتون رمینا:غلط ساسان:بخدا دارم از شهوت میمیرم رمینا رمینا:خب بروپیش زنت ساسان:عقل کل خب اگه میشد که الان منت تورونمیکشیدم ک وضعیت قرمزه رمینا:اهان پس بگو خانوم پریودن ساسان:اره دیگه دارم میمیرم بزار بیام زودی تمومش میکنم رمینا:ساسان حالت خوبه تو میفهمی چی میگی ارش بیاد جفتمونو میکشه ساسان:نترس چیزی نمیشه اماده شو میام همون پارکینگ یه کوچولو حال میکنیم میرم زود رمینا:وااااای ساسان از دست تو ساسان:بووووووس رمینا:بخدا ارش میاد ساسان ولش کن بزار فردا ساسان:الان تو انقدرداری باهام بحث میکنی من اومده بودم تموم شده بود رفته بوداااا(استیکر اعصبی) رمینا:باشه(استیکرناراحت) ساسان:افرین دختر خوب (استیکر بوس)۲دقیقه دیگه اونجام نفسی رمینا:باشه دیوونه من دیگه اصلا نفهمیدم چی شد ک از بانک اومدم بیرون رفتم سمت ماشین نفسم داشت بندمیومد دستام میلرزید باید هرجوربود سکسشونواز نزدیک میدیدم فقط نمیدونستم چجوری باید این کارو بکنم باسرعت تمام رفتم خونه جلودر ک دسیدم فقط خدا خدا میکردن ک ساسان نرسیده باشه هنوز رفتم ماشینو جلوتر توکوچه پارک کردم اومدم جلودر داخلونگاه کردم خبری نبودسریع کلید انداختم رفتم تو پارکینگ ماداخل پارکینگ یه انباری بزرگ داریم ک داخلش پره خرتوپرته رفتم اونجا یه گوشه نشستم تا بیان تنهاامیدم این بود ک کارشونو تو پارکینگ انجام بدن همین ک نشستم یهو دیدم در صدا میده بیرونو نگاه کردم دیدم بله خودشونن رمینا بایه ساپورت مشکی با یه تاپ نارنجی بندکی اومو درو وا کرد همین ک در وا شد ساسان پرید تو چسبید به رمیناو شروع کردن لب گرفتن ساسانم دستش از عقب روباسن رمینا بودو داشت میمالیدشولبشومیخوردمنم اروم دستمو رسوندم به کیرم البته از روشلوار یهو دیدم ساسان رمینارو برش گردوند از پشت محکم چسبوند بهش رمینا:ارومتر ساسانه وحشی دردم اومدساسان:ای جووووون چقدر هواتو کرده بودم بیشرفم رمینا:ساسی توروخدا یواشتر چته تو اااااییییییی ساسان رومینارو چرخوند از روبه رو داشت لب میگرفت ازش دیدم یهودست ساسانو ک داره میره سمت کسش رسوند دستشو به کسشو داشت میمالوندش رومینا هم دیگه شله شل شده بود داشت ایییی ای میکردمن ک دیگه کیرم داشت شلوارمو جر میداد به ناچار از تو شلواردرش اوردم. ساسان:رمین بیا یکم خیسش کن شروع کنیم رمینا:باشه زود درش بیار الان یکی میاد ساسانم شلوارشو کشید پایینو کیرشو از تو شرتش در اورد واقعا کیرش خیلی گنده بود کلگیش دوبرابرواس من بود من مونده بودم رمینا چجوری اینو توخودش جامیده بعدرمینا نشستوکیرشو کرد دهنش همون لحظه من کیرم به دل زد که گفتم الانه ابم بیاد ترسیدم سری دستمواز روکیرم برداشتم نفسم داشت بند میومد ساسان چشاشو بسته بودو داشت با موهاش ور میرفت ک سر رمینارو فشار داد به کیرش رمینا یه اُق زدو چندتا سلفه کرددوباره ساسان کیرشو بردجلو ک بخوره بعد که داشت اروم میخوردبازم ساسان دوباره سرشو فشاردادبه کیرش ولی این بار با کیرش تلنبه میزدتودهنش جوری ک رمینا دیگه داشت خفه میشدو با دستش میزد رو پای ساسان همین که ساسان ولش کرد اومد عقبو چندتا سلفه کردتا اروم شد بعد با صدای گرفته گفت خیلی عوضی ساسان داشتم خفه میشدم ساسان یه خنده ریزی کردو گفت نترس هواسم بود ساسان:خب بلندشو برو جلو دستتو بزار رو دیوار میخوام جرررت بدم رمینا:واااای ساسی تورو خدا یواش بکنیااا(باحالت ناز) ساسان:چچچچششششم جنده کوچولو من رمینا:لووووس وای وقتی رمینا رفت ک دستشو بزاره رو دیوار دیگه دید نداشتم دیگه داشتم دیوونه میشدم یعنی دارن چیکار میکنن… ادامه دارد

دیگه واقعا کم مونده بود سکته کنم منی ک تا چندوقت پیش اصلا تو فکر خواهرم نبودم اماالان صداشم شهوتیم میکرد اوایلش خیلی سخت بود درک کردن این موضوع برام اما کم کم داشتم به این فکر میوفتادم که باید هرجورشده خودمم باهاش سکس داشته باشم چون رمینا واقعا اندام سکسی داشت اندامش مثل اون دسته از دختراییه که ما هممون روزی صدتاشو توخیابون میبینیمو باخودمون میگیم کی اینو میکنه.رفتم توتختم ک بخوابم اما تا چشامومیبستم اندام سکسی رمینا میومد جلوچشمم با هر جون کندنی بود خوابیدمو ظهر با صدایدمادرم بیدار شدم ک میگفت بلندشو ارش باید منو برسونی خونه خالت اینا خیلی کاردارم باید بهش کمک کنم بیدار شدمو اماده میشدم ک برم دیدم رمینا حوله ورداشته ک بره حموم بازم اندامش منو داشت روانیم میکرو اکن راه رفتنش عشوه هاش هرجوری بود از فکرش اومدم بیرونو رفتم پایین پیش مادرم ک منتظرم بودسوارش کردمو رفتم سمت خونه خاله اینا تو راه ک با مادرم حرف میزدم متوجه شدم ک احتمالا امشب اونجا میمونن بعد از اینکه رسوندمش یادم اومد باید برم بانک پول واریز کنم واس همون رفتم خونه ک پول بردارم برم بانک بزارم به حساب وقتی رسیدم خونه دیدم رمینا داره لاک میزنه گفتم میری بیرون گفت ن چطور گفتم همینجوری داری میرسی به خودت گفتم شاید میری بیرون(باخنده) پولوبرداشتن ک برم گفت تو کجامیری گفتم میرم بانک بعد از اونور میرم یه سر پیش نوید(نویدپسرخالمه ک لوازم ماشین میفروشه)گفت باشه مراقب باش زدم بیرون رفتم بانک قبض نوبت گرفتم دیدم ای واااای چقدر شلوغه ۶۰تا مونده تا نوبتم منم از بیحوصلگی رفتم تلگرام رومیناروباز کردم ببینم چه خبره دیدیم داره رومینا یه چیزتایپ میکنه واس ساسان بازش کردم دیدم میگه منم دلم تنگ شده واست دیوونه ساسان:تو فقط حرف میزنی دیگه رمینا:وا دیگه باید چیکار کنم مثلا ساسان:بیابریم ویلا رمینا:تومنوفقط واس سکس میخکای دیگه ساسان: خب سکسم هست ولی نه اینکه فقط سکس باشه تو دوست داشتنی رمینا:تواین زبونو نداشتی چیکارمیخواستی بکنی اخه ساسان:دیگه دیگه.میای؟ رمینا:کجا؟؟؟ ساسان:گرفتی منو؟؟ویلا دیگه رمینا:نه نمیتونم ساسان:چراااا رمینا:چون باید ناهار درست کنم مامان نیست ساسان:جدا؟؟؟ رمینا:اوهوم ساسان:تنهایی؟؟ رمینا:اره ساسان:ارش کو؟؟ رفته بانک دیگه نمیتونستم خودمونگهدارم سریع رفتم اون فیلمی که ساسان برا رمینا فرستاده بودو بازش کردم که باهاش خودموارضاکنم چون دیگه بدجوری شهوتی شده بودم زدمواز ادامش که رمینا داشت ساک میزدو نگاه کردم واقعا خیلی حرفه ای این کارومیکرداونیم ک فیلم میگرفت خیلی حرفه ای میگرفت معلوم بود ک داره یواشکی این کارومیکنه یکم زدم جلو رسید به اون قسمت ک دیدم رمینا داره قسمت پایین کیر ساسانو میخوره بعد ساسان موهاشوگرفت تو دستشو سرشوفشاردادپایینتر رمیناهم با کمی نارضایتیوزورسرشو برد پایینتر سمت سوراخ کونش ساسانم کاملا پاهاشو داده بود بالا که رمینا سوراخ کونشو واسش لیس بزنه وقتی اولین زبونو که کشید به کونش نتونستم جلوخودمو بگیرمو بعد لرزش تنم تموم ابم پاشید بیرون تاحالا انقدراب ازم نرفته بود چندثانیه بعد انگار که گوه کنده باشم تموم تنم دردمیکردولی جالب اینجاش بود که دیگه مثل قبل نبودحسم دیگه از خودم متنفرنبودم این نشون میداد‌ک دارم با موضوع کنار میام دیگه خسته بودمو باید میخوابیدم

ماجرای اولین سکس های منمادر دوستم ( قسمت اول):مقدمه:اول از هر چیز سلام عرض می کنم به همه ی دوستان عزیز در انجمن لوتی و بعد از آن می پردازم به معرفی خودم.من در حال حاضر پسری ۲۰ ساله دانشجوی پزشکی دانشگاه …. نمیشه گفت میرید چک می کنید بدبخت میشم البته جز ۵ دانشگاه برتر کشوره. الان کاملا روی فرم هستم. اما زمان سکس خیلی نه خب بگذریم با کیری ۲۲ سانتی متر منظورم الان هست ها..ولی وقتی در زمان سکس ۱۶ سانت بود همونطور که ۱۶ سالمم بود.ماجرا از اونجا شروع شد که من از آنجا که در س خون بود در کل و نمیخواستم هیچ وقت معدلم زیر ۲۰ باشه، کلا نمره اول و فردی بعد از معلم بودم بعضی جاها البته بیشتر….به همین دلیل همیشه یا کسی میومد خونه ی ما تا براش تدریس کنم یا من می رفتم خونه ی اونا ولی اون سکس رویایی وقتی بود که با دوست جدیدی در مقطع دبیرستان آشنا شدم و خدا رو شکر می کنم که من به خونه ی اونا رفتم برای تدریس … اره فکر کنم فهمیدید چی شد اون رو تو مدرسه بهم گفت : اگه می تونی بیا عصر خونمون فیزیک نشونش بدم من طبق معمول به کسی نه نمی گفتم. پس ساعت ۵ راه افتادم البته دقیق نمیدونم عصر بود دیگه… وقتی رسیدم یه آقا در رو باز کرد و پس از سلام احوال پرسی هم من فهمیدم اون پدر دوستم امیره هم اون فهمید من کیم. و بعدش از خونه رفت سر کار ( اگه میگید از کجا فهمیدی میگم از لباس شرکت/ هههههه) وقت در هال رو که باز کردم دیدم امیر از اتاقش اومد بیرون و منو برد تو پذیرایی و نشوندم و گفت الان میاد همراه با چای و شیرینی. چند لحظه که گذشت یه خانوم از اتاق اومد بیرون بدون چادر، روسری،دامن یا حتی چیزی که بپوشوندش فقط یه T-Shirt و یه شلوارک و مستقیم اومد روبروم و دستش رو دراز کرد من مونده بود چیکار کنم که بالاخر باهاش دست دادم و یک دفعه با من روبوسی کرد. شوکه شده بود وقتی امیر اومد ازش پرسیدم این خانوم کی بود؟ گفت: مادرم، من حرف برام نیومد. بعد از چند دقیقه مادرش اومد پیش ما نشست و یه آی پد تو دست گرفت وپاهاش رو اورد بالا (منظورم مثل وقتی هست که تو دستشویی مشینیم) و روبروی ما نشست. اونجا بود که چاک اون کس قشنگش رو دیدم. اصلا انگار توپ بیسبال بود فکر کنم یخ جلوی اون همه گرما آب بشه. در جا شق کردم شانس اورم شلوار جین پوشیده بودم وگرنه آبروم پیش امیر می رفت ولی وقتی بلد شدمیم که بریم اتاق امیر کیر راست شدم معلوم شد و مادرش کیرم رو دید زیر چشمی البته و یه خنده ملیحی زد…فهمیدم از اون زناست… پس از همون موقع رفتم تو فکر وقتی وسط های درس امیر خسته شده بود مادرش اومد تو و سه تا لیوان شربت آورد و نشست پیش ما و درباره درس پرسید، بالاخره رفت بیرون و خدا رو شکر که رفت بیرون چرا که هر دفعه تکون می خورد سینه هاش که سازیشون ۷۰ تا ۸۰ بود مثل ژله تکون می خوردند و حاضر بودم که با دهنم تمام سینه اش رو بلیسم. بعد از اتمام درس رفتم پشت لب تاب امیر تا pes بزنیم. ولی بالا نیومد بازی، از اونجایی که مهارتم در کاپیوتر و تعمیر اون بالا بود بهش گفتم من درستش می کنم. و قبول کرد وقتی چک کردم لب تابش رو دیدم که جنگل ویروس توی این بدبخته و از اونجایی که نه پارتیشن بندی و نه حتی تنظیمات گرافیک و نرم افزارش خراب نصب یا اصلا نصب نشده بودند بهش گفتم باید ویندوز عوض کنه. امیر گفت ولی من سی دی ویندوز ندارم. من یکم فکر کردم و یه فکر توپ تو کلم خورد. بهش گفتم که بره خونه ما که با موتور یه ۱۵ دقیقه ای رفت و برگشت طول می کشید. ولی موتور رو پدرش برده بود پس باید ۱ ساعت طول میداد به همین خاطر گولش زدم و گفتم سریع بره و بیاد. تا من شاید بتونم با اون مارد سکسیش اگه شده یه حرفی هم بزنم. وقتی امیر می خواست بره بیرون مادرش بهش گفت ( البته اسم مامانش فریبا هست چون یه بار بهش گفت مامان فری و مادرش در جواب گفت زهر ماااااااار نگفتم نگو فری و از اون موقع فهمیدم اسمش فریبا است البت خودش گفت) کجا؟ امیر گفت میرم خوته رضا تا سی دی ویندوز بیارم رضا عوض کنه و فریبا قبول کرد. وقتی امیر رفت تمام خونه رو سکوت فرا گرفت که یک دفعه فریبا خانم در رو بازکرد و گفت : رضا عزیزم بیا تو پذیرایی پیش من فیلم ببینیم. وقتی رفتم تو پذیرایی دیدم چندتا دستمال کاغذی افتاده رو مبل که خیسه وقتی هم فریبا ماهواره رو روشن کرد ومستقیم رفت رو اون شبکه ها من یکم خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم. فریبا متوجه شد و ازم پرسید رضا… میدونی سکس چیه؟ من در جا هنگیدم گفتم خببببب ….. ببلههه/ گفت واقعا؟ گفتم بله گفت پس میدونی چه حسی داره؟ منم که یه طورایی صمیمی شده بودم گفت هنوز نه. گفت: زمانی دوست داری بفهمی حسش رو گفتم چرا که نه. یه لحظه بلند شد و گفت اگه زمانی زمانیااا تو موقعیتی گیر کردی که حتما سکس کنی بدون اینکه صیغه باشی طرف مقابل رو …. (منظورش گاییدن بود دیگه) گفت :بله من تو سن بلوغم و هر موقعیتی پیش بیاد با کمال میل می پذیرم(البته فکر نکنید که چه بچه پرویی بودم که سریع صمیمی شدم ها ، نه خیلی صحبت ها کردیم رسیدیم اینجا من نمی خواستم داستان زیاد بشه) گفت پس یه لحظه میای تو اتاق امیر. گفتم :چشم، رفتم ودیدم داره دستش رو کرم میزنه یه لحظه برگشت و گفت اومدی؟ گفتم بله گفت یه لحظه چشم هاتو ببند من ۱۰۰ درصدم بود که الان کیرم رو کرم مالی میکنه ولی یه دفعه دستم رو گرفت تو زد تو سینش و گفت منو بگا همین. من موندم چیکار نکنم چیکار بکنم در جا پریدم سمت سینه هاش هرچی فیلم سکسی دیده بودم دوست داشتم اجرا کنم ولی نشد همش… سینه هاش رو عین هلو لیس میزدم و می خوردم درجا کیرم رو گرفت و گفت وایسا منم وایسادم هراسون بودم یه لحظه هرچی بزاق بود جمع کرد و زد عین سیمان رو کیرم و می خوردش اینقدر خورد که داشت ابم میومد ولی هیچی نگفتم و تمام آبم رو تو دهنش خالی کردم. ناراحت شد و گفت چرا خبر ندادی منم گفتم هنوز انرژش دارم پس اومد خودش رو ی تخت ولو کرد و پاهاش رو داد بالا و گفت بیا کسم رو جر بده منم بدن هیچ صحبت ازش لب گرفتم و کسش رو آبدار کردم و کیرم رو بدون هیچ رحمی سریع فرو بردم و فریبا هم مثل سگ اه اه اه اه اه اه اه اه میکرد. وقتی میگفت اه انرژش ام دوچندان میشد طولی نکشید که حس کردم داره آب میاد اندفعه ترسیدم نگم و بهش گفتم و گفت بریز تو ولی من نریختم گفتم شاید حشرش زده بالا ولی وقتی نریختم گفت رضااااااااا لوله ام رو بستم. منم تاسف خوردم یکم روش خوابیدم و باز سینه هاش رو خورددم هنوز تی شرت ام رو در نیاورده بودم بدجور عرق کرده بود و حشرم رو بیشتر می کرد یه چن دقیقه ای روش خوابیدم و اون منو قربون صدقه می رفت و منم میگفتم کس که نیست جهنمه.یه لحظه که خواستم بلند شم چشمتون روز بد نبینه امیر در رو باز کرد و منو مثل چیز داشتم می میردم. که فریبا گفت : اومدی عزیزم منم هنگ کردم و گفتم امیر ببین …. منننن……. ولی امیر گفت خسته ای؟؟ من گفتم ببین گفت: خسته ای یا نه؟ گفتم یه کم گفت پس بشین و ببین بعد از اینکه خستگی ات در رفت بیا به ما بیپوند اول منظورش رو نفهمیدم ولی وقتی فهمیدم که امیر کیرش رو تا دسته کس فریبا کرده بود هنگ کردم و با خودم میگفتم چطور میتونه مادرش رو بکنه و وقتی ازش پرسیدم؟ گفت:: احمق نا مادری عزیز دلمه. و وقتی گرفتم قضیه رو گفتم پس با اجازه پریدم سمت کونش و…. ادامه دارد… دوستان اگر پسندیده اید هم نظرات خود را به اطلاع ما برسانید و هم از امتیاز دادن به ما دریغ نکنید. ممنون از صبرتان. راستی غلط املایی ها رو هم بگید سریع نوشتم و بازبینی هم نکردم.بله… چی بله؟ داستان دیگه؟ چی داستان دیگه؟ واقعی هستش. گفتم بگم نپرسید بعدا.

ماجرای اولین سکس های من مادر دوستم ( قسمت اول): مقدمه: اول از هر چیز سلام عرض می کنم به همه ی دوستان عزیز در انجمن لوتی و بعد از آن می پردازم به معرفی خودم. من در حال حاضر پسری ۲۰ ساله دانشجوی پزشکی دانشگاه …. نمیشه گفت میرید چک می کنید بدبخت میشم البته جز ۵ دانشگاه برتر کشوره. الان کاملا روی فرم هستم. اما زمان سکس خیلی نه خب بگذریم با کیری ۲۲ سانتی متر منظورم الان هست ها.. ولی وقتی در زمان سکس ۱۶ سانت بود همونطور که ۱۶ سالمم بود. ماجرا از اونجا شروع شد که من از آنجا که در س خون بود در کل و نمیخواستم هیچ وقت معدلم زیر ۲۰ باشه، کلا نمره اول و فردی بعد از معلم بودم بعضی جاها البته بیشتر…. به همین دلیل همیشه یا کسی میومد خونه ی ما تا براش تدریس کنم یا من می رفتم خونه ی اونا ولی اون سکس رویایی وقتی بود که با دوست جدیدی در مقطع دبیرستان آشنا شدم و خدا رو شکر می کنم که من به خونه ی اونا رفتم برای تدریس … اره فکر کنم فهمیدید چی شد اون رو تو مدرسه بهم گفت : اگه می تونی بیا عصر خونمون فیزیک نشونش بدم من طبق معمول به کسی نه نمی گفتم. پس ساعت ۵ راه افتادم البته دقیق نمیدونم عصر بود دیگه… وقتی رسیدم یه آقا در رو باز کرد و پس از سلام احوال پرسی هم من فهمیدم اون پدر دوستم امیره هم اون فهمید من کیم. و بعدش از خونه رفت سر کار ( اگه میگید از کجا فهمیدی میگم از لباس شرکت/ هههههه) وقت در هال رو که باز کردم دیدم امیر از اتاقش اومد بیرون و منو برد تو پذیرایی و نشوندم و گفت الان میاد همراه با چای و شیرینی. چند لحظه که گذشت یه خانوم از اتاق اومد بیرون بدون چادر، روسری،دامن یا حتی چیزی که بپوشوندش فقط یه T-Shirt و یه شلوارک و مستقیم اومد روبروم و دستش رو دراز کرد من مونده بود چیکار کنم که بالاخر باهاش دست دادم و یک دفعه با من روبوسی کرد. شوکه شده بود وقتی امیر اومد ازش پرسیدم این خانوم کی بود؟ گفت: مادرم، من حرف برام نیومد. بعد از چند دقیقه مادرش اومد پیش ما نشست و یه آی پد تو دست گرفت وپاهاش رو اورد بالا (منظورم مثل وقتی هست که تو دستشویی مشینیم) و روبروی ما نشست. اونجا بود که چاک اون کس قشنگش رو دیدم. اصلا انگار توپ بیسبال بود فکر کنم یخ جلوی اون همه گرما آب بشه. در جا شق کردم شانس اورم شلوار جین پوشیده بودم وگرنه آبروم پیش امیر می رفت ولی وقتی بلد شدمیم که بریم اتاق امیر کیر راست شدم معلوم شد و مادرش کیرم رو دید زیر چشمی البته و یه خنده ملیحی زد… فهمیدم از اون زناست… پس از همون موقع رفتم تو فکر وقتی وسط های درس امیر خسته شده بود مادرش اومد تو و سه تا لیوان شربت آورد و نشست پیش ما و درباره درس پرسید، بالاخره رفت بیرون و خدا رو شکر که رفت بیرون چرا که هر دفعه تکون می خورد سینه هاش که سازیشون ۷۰ تا ۸۰ بود مثل ژله تکون می خوردند و حاضر بودم که با دهنم تمام سینه اش رو بلیسم. بعد از اتمام درس رفتم پشت لب تاب امیر تا pes بزنیم. ولی بالا نیومد بازی، از اونجایی که مهارتم در کاپیوتر و تعمیر اون بالا بود بهش گفتم من درستش می کنم. و قبول کرد وقتی چک کردم لب تابش رو دیدم که جنگل ویروس توی این بدبخته و از اونجایی که نه پارتیشن بندی و نه حتی تنظیمات گرافیک و نرم افزارش خراب نصب یا اصلا نصب نشده بودند بهش گفتم باید ویندوز عوض کنه. امیر گفت ولی من سی دی ویندوز ندارم. من یکم فکر کردم و یه فکر توپ تو کلم خورد. بهش گفتم که بره خونه ما که با موتور یه ۱۵ دقیقه ای رفت و برگشت طول می کشید. ولی موتور رو پدرش برده بود پس باید ۱ ساعت طول میداد به همین خاطر گولش زدم و گفتم سریع بره و بیاد. تا من شاید بتونم با اون مارد سکسیش اگه شده یه حرفی هم بزنم. وقتی امیر می خواست بره بیرون مادرش بهش گفت ( البته اسم مامانش فریبا هست چون یه بار بهش گفت مامان فری و مادرش در جواب گفت زهر ماااااااار نگفتم نگو فری و از اون موقع فهمیدم اسمش فریبا است البت خودش گفت) کجا؟ امیر گفت میرم خوته رضا تا سی دی ویندوز بیارم رضا عوض کنه و فریبا قبول کرد. وقتی امیر رفت تمام خونه رو سکوت فرا گرفت که یک دفعه فریبا خانم در رو بازکرد و گفت : رضا عزیزم بیا تو پذیرایی پیش من فیلم ببینیم. وقتی رفتم تو پذیرایی دیدم چندتا دستمال کاغذی افتاده رو مبل که خیسه وقتی هم فریبا ماهواره رو روشن کرد ومستقیم رفت رو اون شبکه ها من یکم خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم. فریبا متوجه شد و ازم پرسید رضا… میدونی سکس چیه؟ من در جا هنگیدم گفتم خببببب ….. ببلههه/ گفت واقعا؟ گفتم بله گفت پس میدونی چه حسی داره؟ منم که یه طورایی صمیمی شده بودم گفت هنوز نه. گفت: زمانی دوست داری بفهمی حسش رو گفتم چرا که نه. یه لحظه بلند شد و گفت اگه زمانی زمانیااا تو موقعیتی گیر کردی که حتما سکس کنی بدون اینکه صیغه باشی طرف مقابل رو …. (منظورش گاییدن بود دیگه) گفت :بله من تو سن بلوغم و هر موقعیتی پیش بیاد با کمال میل می پذیرم(البته فکر نکنید که چه بچه پرویی بودم که سریع صمیمی شدم ها ، نه خیلی صحبت ها کردیم رسیدیم اینجا من نمی خواستم داستان زیاد بشه) گفت پس یه لحظه میای تو اتاق امیر. گفتم :چشم، رفتم ودیدم داره دستش رو کرم میزنه یه لحظه برگشت و گفت اومدی؟ گفتم بله گفت یه لحظه چشم هاتو ببند من ۱۰۰ درصدم بود که الان کیرم رو کرم مالی میکنه ولی یه دفعه دستم رو گرفت تو زد تو سینش و گفت منو بگا همین. من موندم چیکار نکنم چیکار بکنم در جا پریدم سمت سینه هاش هرچی فیلم سکسی دیده بودم دوست داشتم اجرا کنم ولی نشد همش… سینه هاش رو عین هلو لیس میزدم و می خوردم درجا کیرم رو گرفت و گفت وایسا منم وایسادم هراسون بودم یه لحظه هرچی بزاق بود جمع کرد و زد عین سیمان رو کیرم و می خوردش اینقدر خورد که داشت ابم میومد ولی هیچی نگفتم و تمام آبم رو تو دهنش خالی کردم. ناراحت شد و گفت چرا خبر ندادی منم گفتم هنوز انرژش دارم پس اومد خودش رو ی تخت ولو کرد و پاهاش رو داد بالا و گفت بیا کسم رو جر بده منم بدن هیچ صحبت ازش لب گرفتم و کسش رو آبدار کردم و کیرم رو بدون هیچ رحمی سریع فرو بردم و فریبا هم مثل سگ اه اه اه اه اه اه اه اه میکرد. وقتی میگفت اه انرژش ام دوچندان میشد طولی نکشید که حس کردم داره آب میاد اندفعه ترسیدم نگم و بهش گفتم و گفت بریز تو ولی من نریختم گفتم شاید حشرش زده بالا ولی وقتی نریختم گفت رضااااااااا لوله ام رو بستم. منم تاسف خوردم یکم روش خوابیدم و باز سینه هاش رو خورددم هنوز تی شرت ام رو در نیاورده بودم بدجور عرق کرده بود و حشرم رو بیشتر می کرد یه چن دقیقه ای روش خوابیدم و اون منو قربون صدقه می رفت و منم میگفتم کس که نیست جهنمه.یه لحظه که خواستم بلند شم چشمتون روز بد نبینه امیر در رو باز کرد و منو مثل چیز داشتم می میردم. که فریبا گفت : اومدی عزیزم منم هنگ کردم و گفتم امیر ببین …. منننن……. ولی امیر گفت خسته ای؟؟ من گفتم ببین گفت: خسته ای یا نه؟ گفتم یه کم گفت پس بشین و ببین بعد از اینکه خستگی ات در رفت بیا به ما بیپوند اول منظورش رو نفهمیدم ولی وقتی فهمیدم که امیر کیرش رو تا دسته کس فریبا کرده بود هنگ کردم و با خودم میگفتم چطور میتونه مادرش رو بکنه و وقتی ازش پرسیدم؟ گفت:: احمق نا مادری عزیز دلمه. و وقتی گرفتم قضیه رو گفتم پس با اجازه پریدم سمت کونش و…. ادامه دارد… دوستان اگر پسندیده اید هم نظرات خود را به اطلاع ما برسانید و هم از امتیاز دادن به ما دریغ نکنید. ممنون از صبرتان. راستی غلط املایی ها رو هم بگید سریع نوشتم و بازبینی هم نکردم. بله… چی بله؟ داستان دیگه؟ چی داستان دیگه؟ واقعی هستش. گفتم بگم نپرسید بعدا.

قسمت اول بالاخره تصمیم گرفتم خاطرات لزم رو بنویسم و اگه داستان سازی بلد نیستم ببخشید چون فقط خاطره مینویسم. ۲۱ سالم بود که تو دانشگاه با رویا آشنا شدم و به مرور خیلی صمیمی شدیم. من از یه خونواده مذهبی هستم و دوستی با پسر یعنی اخر ترس و به خاطر همین بهترین دوستم شده بود رویا که با مامانش تنها زندگی میکرد.البته خودمم هیچ میلی به دوست پسر گرفتن نداشتم.رویا هم از این نظر خیلی شبیه من بود،دختری که کاملا آزاد بود ولی هیچوقت دوست پسر نمیگرفت واین بود که رویا شده بود بت من اونایی که واقعا لزبین هستن متوجه میشن من چی میگم. به قدری با رویا صمیمی بودم که شده بود تمام زندگیم وخانواده هم که میدیدن اون یه دختره منو توی رابطه با اون ازاد گزاشته بودن. وقتایی که میرفتیم استخر خیلی شوخی میکردیم و من فکرشم نمیکردم اینا مقدمه باشه برای لز ولی کم کم شوخیها زیاد شد با هم میرفتیم حمام و توی حمام برای اولین بار جلوی رویا سوتینمو باز کردم که به اصرار رو یا بود که ما دختریم و این حرفا رو نداره و اینا اول خودش باز کرد سوتینشو منم در اوردم یهو دیدم مثل وحشیا سینه همو چنگ میزنه البته قبلا هم از رو سوتین هی سینه هامو میگرفت . به خاطر هیکل توپرم سینه های درشتی دارم اونم همش میگفت اینا اصل سینه هستن ولی اونروز تو حمام جور دیگه ای سینه هامو چنگ میزد که اولش ترسیدم بعد سینه هامو اروم از بغل نوازش کرد که ناخوداگاه باعث تحریکم شد کم کم شروع کرد سینه های خودشو مالید بهم بوسه های گرمش و وقتی لبشوگزاشت رو لبم اتیشم زد منم دیگه شل شده بودم قبلا خیلی شوخی میکردیم دست مینداخت لای پاهام ولی خوب مایو داشتم ولی اینبار یواش دستشو کرد توی شرتم منم نای مقاومت نداشتم اونم پررو پررو شورتمو در اورد و من لخت جلوش وایساده بودم. فقط شانس اوردم روز قبلش شیو کرده بودم.منو برگردوند از پشت بهم چسبید که حس کردم خودشم شورت نداره با یه دستش سینه هامو میمالیدو با یه دستشم روی کسمو دیگه حسابی خیس کرده بودم خجالت کشیدم دستش با ترشحم خیس شده بود ولی اون امون نمیداد،برگشتم به طرفشو خودمم باهاش همگاری کردم چون قبلا هم لز کرده بودم و حس خوبی داشتم یه حس اعتماد اونروز اولین مرحله لز من و رویا بود ولی بعدها هر وقت همو میدیدیم برنامه داشتیم. رویا برعکس من خیلی لاغر بود ولی کسش معرکه بود همیشه اپیلاسیون میکرد هیچوقت از خوردنش سیر نمیشدم ولی من چون شیو میکردم یکم رنگش تیره بود و بعضی وقتام جوش میزد. میدونستم مامانش آرایشگره و اون براش اپیلاسیون میکنه ولی من هیچوقت روم نمیشد برم اپیلاسیون و مخصوصا مرکزی. مامانش مریم جون ارایشگاه داشت و منم میرفتم برای اصلاح و رنگ مو و ارایش ولی حتی پیش اونم روم نمیشد برم وکس کنم،مریم جون خیلی خونگرم بود همیشه میرفتم خونشون همه چی برامون مهیا میکرد حتی چندبارم با هم استخر رفتیم چون سنش از خیلی بیشتر نشون نمیداد پایه تفریحاتمون بود تا اینکه یروز رویا گفت حد اقل بیا پاها و دستتو و زیر بغلتو مامان مریم وکس کنه منم که دیگه با مریم جون صمیمی بودم قبول کردم ،بهم گفت چند وقتی هیچ جای بدنتو شیو نکن تا بلند بشه بعد دوهفته رفتم خونشون،نهار رو که خوردیم رویا گفت حالا وقتشه منو برد تو اطاق کار مامانش لباسامو در اوردم و فقط سوتین شورت تنم بود رویا گفته بود بیکینی ببندم که کارش راحت باشه و منم قبول کردم. رو تخت خوابیدم رویا هم شروع کرد ور رفتن به من ولی من از ترس اینکه مامانش بیاد هی میگفتم نکن که یهو مامانش در زد و اومد تو اطاق یه اخمی به رویاکردم که مامانش فهمیدو ازش پرسید چکار کردی سحرو که اینقدر عصبانیه رویام گفت من که هنوز کاریش نکردم و زدیم زیر خنده مامانش شروع کرد موم رو گرم کرد و به پاهام مالید اروم از ساق پام اومد به طرف رونم وقتی رسید به روتم گفت شورتت در بیارمن گفتم اینجا رو نمیخوام اپیلاسون کنم البته از خجالتم بود مریم جون گفت چرا حیفه حالا که اینجایی بزار سنگ تموم بزارم برات رویا معطل نکرد و بند شورتمو باز کرد و کشید از زیزم بیرون و به مریم جون گفت سنگ تموم بزار برامون و زد زیر خنده من از خجالت دستلمو گزاشتم رو کسم که مریم جون اروم دستمو برداشت و گفت بزار ببینم موهاش چقدره و دست کشید روش که جهت خوابشو پیدا کنه ولی با مکثی که کرد آبروم رفت وای دستش خیس شد به رویا گفت یه دستمال بده به من یکی هم خودت بردار سحزجونو خشک کن،وای من میخواستم آب بشم برم تو زمین.وقتی داشت رونامو وکس میکرد با دستاش پاهامو باز کرد که داخل رونامم وکس کنه ولی من میدیدم که لخت خوابیدم جلو مادر و دختر،مریم جونم که دید من یه جوری معدبم گفت نکنه رویا اینجاست سختته که رویام گفت نه مامان جون ما با هم این حرفا رو نداریم من دیگه تمیدونستم از دست این دختر چکار کنم. بعد از رونام شکمم و دستامم وکس کرد و گفت این اصل کاریتو میزارم اخر بعد گفت برگرد پشت پاهام و کمرمم و باسنمم وکس کرد بعد گفت حالا حالت قنبل شو دیگه داشتم از درد و سوزش میمردم و فقط میخواستم زود تموم بشه وقتی قنبل کردم رویا بازم شوخیاشو شروع کرد و هی جلو مامانش میزد رو کونم مریم جون لای باسنمم تمیز کرد و به رویا گفت حالا ببین و یه دست از پایین به بالا کشید لای پام من دیگه چشمامو بستم که رویا اومد و گفت این که عالیه ولی برو سر اصل کاریش من برگشتم دیگه نا نداشتم از سوزش مریم جون مچ پاهامو گرفت و هدایت کرد که قشنگ پاهام جلوش باز بود و زانوهام بالا بودن شروع کرد به وکس من دیگه میخواستم جیغ بزنم که رویا با بوس و نوازش ارومم کرد تموم که شد مریم جون به رویا گفت یه کمپرس یخ بزار رو نازش من از لحن صحبتش جا خوردم ولی رویا کیف کرد رفت کیسه یخ اورد وای چه کیفی داشت .چون مریم جون بازم مشتری داشت باید از اطاق میرفتیم بیرون رویا به مریم جون گفت ما میریم حموم مریم جونم که دیگه سنگ تموم گزاشته بود برگشت گفت باشه برید فقط بپا سر نخوری ما هم خندیدیم و رفتیم. تو حموم به خاطر سوزشم حال کاری نداشتم رو یا هم کمک کرد و با یه لوسیون تنو شست و اوندیم بیرون تو اطاق یکمم حرف زدیم غروبم رفتم خونه .شب اول بازم حس سوزش اپیلاسیونو داشتم تا فرداش که رفتم پیش رویا،مریم جون مشتری داشت متوجه اومدن من نشده بود. منم رفتم تو اطاق پیش رویا اوم شروع کرد قربون صدقه رفتن و بوسیدن من بعدشم گفت لخت شوببینم مانانم چی ساخته منم که اماده بودم و لخت شدم رویا که دید بعضی جاهای بدنم سرخه گفت بخواب من یه لوسیون بزنم بهت منم دراز کشیدم روی تخت رویا اومد اول کلیلوسم کرد و بوسید بعدشم شروع کرد لوسیون مالیدن خودشم لخت شده بود چون روی کسم خیلی سرخ بودزیاد تحریکش نکرد ولی من داشتم همه بدنشو میمالیدم واقعا به خاطر لوسیون و نوازشای رویا داغ کرده بودم. ازش خواستم وقتی میخواد پاهامو بماله یه جوری ۶۹ بشه که منم یکم بخورمش اونم قبول کرد تو حال خودمون بودیم که یهو صدای باز شدن در اومد ولی ردیا هیچ مکثی نکرد و ادامه داد ولی من متوجه نگاه مریم جون و لبخندش شدم بعدشم بدون هیچ حرفی درو بست و رفت ولی من دیگه سرد شده بودم حال بدی بهم دست داد از خجالت. رویا همش میگفت چیزی نشده که ولی من تو کتم نمیرفت زودی لباسامو پوشیدمو بدون خدافظی از مریم جون زدم بیرون وقتی رسیدم خونه هنوز تو فکر اون لحظه بودم که مریم جون مارو اونجوری دید. با رویا چت میکردم فقط فحش میدادم که چرا ابروم رفت جلو مامانت اونم همش میگفت چیزی نشده تو سخت میگیری و … صبح پنج شنبه رویا گفت مامانم میگه عصری بیا اینجا شبم بمون بیشتر وقتا همینجوری بود پنجشنبه میرفتم خونشون شبم میموندم. با اکراه قبول کردم عصری یه دسته گل واسه تشکر گرفتم و رفتم خونشون مریم جون با روی باز اومد بغلم کرد و بابت گل تشکر کرد من گفتم این که جبران زحمتا و لطف شما نمیشه، رویا هم گفت تشکر اصلی رو من باید بکنم از مامان جونم که همچین گلی برام درست کرده بعدشم هممون خندیدیم چایی و شیرنی خوردیم نشسته بودیم مامانش ازم پرسید دیگه سوزش یا سرخی تو بدنت نیست منم کلی تشکر کردم و گفتم نه عالی شده رویا هم گفت اره مامان جون عاااالی شده. بعدشم گفت اصلا بزار ببینیم من هی اخم کردمو اخرشم به اصرار اونا شورت لی که پام بود رو در اوردم ولی تاپ و شورت پام بود که مریم جون گفت اتفاقا من خودمم فرداش اپیلاسیون کردم این موم جدید خیلی خوبه بعدم بدون معطلی شورت و شلوارکشو داد پایین وایییی چی میدیدم اون مادر بایدم دختری مثل رویا داشت رو یا که اینجوری دید گفت مامان بعد از من خودشو ساخت و شورتشو در اورد وای برق میزد منم با من من شورتمو در اوردم که رویا دست کشید لای پام و گفت مامان ببین چی ساختی، مریم جونم یه دست کشید زیر شکمم و گفت خیلی خوبه تا دوهفته همینجوری صافه .من که انگار یادم رفته بود سه روز پیش چه اتفاقی افتاده و این به خاطر برخورد گرم مریم جون بود. مریم جون گفت بزار پشتتم ببینم منم بی معطلی پشتمو کردم بهش و دولا شدم مریم جون با دستای گرمش لای کونمو باز کرد و به رویا گفت برو موچین منو بیار یه مو اینجا مونده برش دارم رو یا رفت ولی من تو همون حالت موندم تا رویا اومد و مریم جون اون یه تار مو رو برداشت وقتی برگشتم میخواستم شورتمو پام کنم که با تعجب دیدم جفتشون همونجورین بدون شورت ،مریم جون گفت ولی لوسیونی که رویا برات زد بی تاثیر نبودا ولی چرا نزاشتی برات کامل بزنه ؟منم از خجالت هیچی نگفتم مریم جون گفت رویا اون لوسیون رو بیار یکم لای پاهای سحر جون سرخه هنوز رویا گفت اونروز نشد براش بزنم مریم جونم گفت اینجا دستای ماهر منو میخواد . با هم رفتیم تو اطاق مامانش و رو تخت خوابیدم تاپمم به پیشنهاد رویا در اوردم بازم من رولخت رو تخت خوابوندن ولی اینبار فرق داشت چون خودشونم تقریبا لخت بودن فقط تاپ تنشون بود.منم فقط سوتین داشتم.رویا گفت اینم باز کن کل بدنت یبار دیگه لوسیون بشه مریم جون یکم لوسیون ریخت رو دستاش و بعد به من گفت مثل اونروز پاهامو باز کنم با رسیدن دستش به لای پاهام چشمامو بستم ،مریم جون اروم اروم داشت ماساژ میداد ولی هنوز دستش به کسم نخورده بود رویا هم شروع کرد بالا تنه منو لوسیون زد وقتی رسید به سینه هام و کنارشو لوسیون مالید از حس شهوت داشت لرزم میگرفت و این از نگاه اونا مخفی نشد ،رویا شروع کرد سینه هامو مالیدن من دیگه رو هوا بودم که دست گرم مریم جونو رو کسم حس کردم وایییی خیس کرده بودم ولی مریم جون به مالیدن ادامه داد با یه دست لای کسمو میمالید یه دستشم بالای کسمو دیگه اوج لذت بود، مریم جون گفت بازم که خیسه رویا گفت دستمال بیارم ولی مریم جون گفت نه بیا خیسترش کن اینو یه جوری گفت انگار داره دستور میده رویا اومد وسط پام و سرشو اورد جلوی کسم فکرشو نمیکردم جلو مامانش بیفته به جون کسم و بخوره ولی شروع کرد حالا مامانش اومد سراغ سینه هام و شروع کرد مالیدنشون و صورتشو اورد جلو ماخوداگاه لبم رفت تو لبش وای باورم نمیشد مریم جون اینقدر داغ باشه بعد چند دیقه اونا هم لخت شدن ولی باز رویا خوردنو ادامه داد منم دیگه روم باز شده بود هی میگفتم لیس بزن وای رویا لیس بزن بعدش به مریم جون گفتم منم میخوام که مریم جون گفت تو که خوب لیس میزنی بیا برا منو لیس بزن اومد بالای سرم و دولا شد وای کس مریم جون مثل خودمون بود لنگار نه انگار ۲۰ سال از ما بزرگتره شروع کردم خوردنش مزه کس رویا رو میداد دیگه داشتم میلرزیدم و تو اوج بودم بعدش مریم جون گفت بسه دیگه بزار ببینم سحر جون چه مزه ایه و جاهاشونو عوض کردن بعد چند دیقه بلند شدیم من جلو رویا پشت من مریم جونم پشت رویا چهار دست و پا شدیم رویا منو میخورد مریم جونم مال رویا رو از قبل همیشه وقتی با رویا بودیم این حالت میشدیم بعدش رویا و من جاهامونو عوض کردیم من دیدم سوراخ کون رویا قرمزه اولش متوجه نشدم چرا ولی وقتی زبون مریم جونو روی کونم حس کردم فهمیدم خیلی خوب بود یه تحریک جدید بود هم لیس میزد هم با دستش لای کسمو روی چوچولمو مامالید بعد حس کردم با انگشتش داره در کونمو میماله یکم کرد توش که من خیلی دردم اومد و رفتم جلو یهو رویا که فهمید گف مامان من که گفته بودم بهت کون سحر خیلی تنگه مریم جونم باز بازبونش دردمو اروم کرد یه لحظه حس کردم مریم جون پشتم نیست ولی زود اومد یه کرم اورده بود من هنوز مست خوردن رویا بودم که مریم جون شروع کرد کونمو کرم مالی کرد و اروم در سوراخمو میمالید ایندفه بدون درد نوک انگشتشو کرد تو منم تکون نخوردم یکم همینجوری بود که حس کردم کف دستش داره میخوره به کونم وای نه انگشتشو کامل کرده بود تو من خیلی تحریک شده بودم دیگه نمیتونستم واسه رویه بخورم اونم متوجه شد بلند شد اومد پشتم وقتی دید چی شده بهم گفت دیدی مامانم استاده منم با سر تائید کردم خیلی بیحال شده بودم همینجوری سر خوردم و خوابیدم ولی انگشت مریم جون همینجوری داشت آروم کار خودشو میکرد رویا لای کونمو باز کرد مریم جونم حرکتاشو تند تر کرد که من نتونستم تحمل کنم خودمو کشیدم جلو مریم جون انگشتشو در اورد و بلند شد من بیحال همونجوری افتاده بودم که اینبار رویا شروع کرد انگشتش راحت رفت تو منم که اروم شده بودم یکم کونمو دادم بالا که رویا راحت تر باشه بعدش رویا انگشتشو در اورد ولی من بازم میخواستم رویا ایندفه با دوتا انگشت اول سوراخمو مالید النگشتاشم چرب کرده بود به من گفت بازم میخوای منم که میدونستم چی در انتظارمه گفتم اوهوم اونم دوتا انگشتو فرو کرد از درد جیغ کشیدم ولی رویا یه دستش رو کمرم بود و نمیتونستم تکون بخورم ادامه داد ،درد پیچیده بود تو پاهام و حس کردم رگ پام گرفته ولی رویا وحشی شده بود دوتا انگشتش کامل رفته بود ولی تکون نمیداد تا اینکه من آروم شدم بعد آروم شروع کرد تکون دادن منم دیگه درد نداشتم و با حرکتام همراهیش میکردم تا دوباره مریم جون اومد رویا اومد کنار من و روی شکم خوابید شروع کردیم لب گرفتن که مامانش اومد پشتمون ایندفه انگشتش نبود من چه چیز گرمو حس کردم رومو برگردوندم مریم جون دوتا خیار نشونمون داد و گفت اونموقع که شما مشغول بودید من رفتم اینارو با اب گرم و ریکا شستم من خیلی ترسیدم ولی رویا گفت نترس مامانم بلده چکار کنه فقط خودتو شل کن . مریم جون گفت میخوای اول برای رویا بزارم ببینی منم بلند شدم ولی هنوز یکم درد حس میکردم همونجوری نشستم مریم جون خیار چرب کرد یکمم کرم ریخت رو سوراخ رویا خیارو مالید رو سوراخش و آروم آروم فشار داد تا تهش رفت بعد به من گفت حالا تو براش تکون بده منم چشم گفتمو شروع کردم مریم جون گفت حالا درش بیار در اوردم سوراخ رویا باز بود گفت بازم بکن توش اینبار راحت رفت ، اونم گفت دیدی حالا تو بخواب منم که ترسم ریخته بود خوابیدم مریم جون همون کارو با من کرد اولش خیلی درد داشتم ولی بعد راحت شد یه چند دیقه همین کارو کرد بعد در اورد و باز کرد توش وای چه حسسی همین کارو هی تکرار کرد من و رویا دیگه واسه چندمین بار ارضا شده بودیم و بی حس شده بودیم مریم جونم فهمید دیگه ادامه نداد ولی خیارو از کونمون در نیورد بهمون گفت همینجوری بخوابید ما دوتا بیحال افتادیمو مریم جون گفت من میرم یه عصرونه پر انرژی اماده کنم شما هم خواستید بیاید نزارید خیار بیاد بیرون شورتتونو بپوشید اگه در بیارید جریمه داره جریمش یه خیار بزرگتره من گفتم نمیشه که اخه ولی رویا گفت میشه یکم سخته فقط ولی ارزش داره که جرینه نشی و هممون خندیدیم من همش حس میکردم داره میاد بیرون و هی با دستم فشارش میدادم بعدشم رویا کمکم کرد که شورتمو بپوشم واسه اینکه خیالم راحت باشه که جرینه نمیشم شورت لی هم پوشیدن ولی خیلی اذیت میشدم نمیتونستم بشینم اصلا ولی رویا که انگار عادت داشت راحت بود. مریم جونم که متوجه شد گفت اگه سختته درش بیار دیگه منم خیالم راحت شد پاشدم همونجا شورتمو در اوردم و خیارو دراوردم، غافل از اینکه سخت ترین جریمه در انتظارم بود. خوب دوستان تا اینجا نوشتم ولی اگه خوشتون اومده باشه و نظرات خوب باشه ادامه میدم. بازم میگم من داستان نویس نیستم و میدونم نتونستم رعایت کنم چون فقط میخوام خاطراتمو بنویسم. منتظر ادامه باشید

سلام خاطره ای که براتون تعریف میکنم به چند سال قبل برمیگرده.اون موقع من یه دختر ۱۵ ساله بودم.خونواده مادر من کم جمعیت هستن.من یه خاله دارم و اونم دو فرزند داره.ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به خالم و بچه هاش میشه.یه دختر خاله دارم که یه سال ازم بزرگتره و اسمش پانیذه و یه پسرخاله که اسمش پویاس و یه سال ازم کوچکتره.البته مادر پویا از مادر من چهار سال کوچکتره.این دو تا خواهر یعنی مامان و خاله خیلی با هم راحتن و از همه چیز هم باخبرن و هرجور حرفی هم بینشون زده میشه.البته اینم بگم که اهل پرده پوشی نیستن و حداقل تو جمعهای خودمونی و مخصوصا دونفره شون ادبیات راحتی دارن.اصلا اولین بار خود من با خیلی از واژه ها توسط مامان و خاله آشنا شدم. مامان و خاله یه عادتی که دارن اینه که به اینکه یکی اتفاقی واسه بیضه اش پیش بیاد حساسن و کلی باهاش حال میکنن.خدانکنه یه جایی یکیو ببینن که همچین بلایی سرش اومده.اینقدر درباره اش حرف میزنن و میخندن که ضعف میکنن.اینم بگم که لابلای حرفاشون شنیدم که یه وقتایی با شوهراشونم درحد خفیفش ازین شوخیا میکنن.البته یه بار خاله نزدیک بود سر همین شوخی بلایی سر شوهرش بیاره که به خیر گذشته بود. ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به روزی میشه که خاله و بچه هاش خونه ما بودن.مادرا تو حیاط سر میزی که کنار باغچه مونه نشسته بودن و مشغول صحبت بودن.ما هم تو اتاق من بودیم.اون موقع پویا چند ماهی میشد که کاراته میرفت.وسطای حرفمون رسید به اینجا که اون شروع کرد از باشگاهش گفتن و تعریف کردن و منم واسه اینکه لجشو درآرم میگفتم کاراته به درد نمیخوره و جیغ و داده الکیه.خلاصه پویا از جایی به بعد کلافه شد و اومد خودی نشون بده.برگشت بهم گفت بیا مبارزه کنیم.اونم با منی که اصلا از کاراته چیزی بلد نبودم.بالاخره موفق شد منو از جام بلند کنه و کار شروع شد.یه خورده اینور اونور پرید و چند تا مشت و لگد از دور انداخت که هیچکدومش بهم نخورد.منم الکی این وسط لگد میپروندم.تا اینکه یهو وسط یکی از این حرکات محاسباتمون غلط دراومد و درست لحظه ای که پویا به من نزدیک میشد منم سمتش لگد پرت کردمو لگدم محکم خورد لای پای پویا.یه آخ نصفه گفت و آخ و نفسش با هم تو سینه اش حبس شد.صورتش سرخ شد.خیلی سعی کرد به روی خودش نیاره ولی ضربه جدیتر از اونی بود که بتونه تحملش کنه.یه کم به خودش پیچید و بعد دو تا دستشو گرفت به بیضه هاشو و دولا شد و نشست زمین.یه نگاه به پانیذ کردم و دیدم اونم خیره مونده به من.نگاهمون که به هم برخورد بی اختیار خنده مون گرفت.حالا این وسط پویا میپیچه به خودشو بیضه هاشو میماله.هرچی ازش میپرسیدیم چی شد و حالت چطوره چیزی نمیگفت.فقط آه و ناله میکرد.یه بارم پاشد که از اتاق بره بیرون ولی همین که نیمخیز شد دوباره نشست زمین.پانیذ اومد کنارشو گفت پویا کجاته؟حالت خوبه؟پویا دستشو پس زد و گفت برین بیرون ولم کنین.پانیذ با خنده بهش گفت خب کجاته آخه؟نکنه جای حساس خورده؟اینو که گفت دوباره خنده مون گرفت.پویا هم همچنان دولا مونده بود و به خودش میپیچید.تو این لحظه یهو صدای مامان اومد که بچه ها کجایین؟بیاین یه کم بیرون پیش ما بشینین خب.من به پانیذ اشاره کردم که بریم. با هم از اتاق اومدیم بیرون .موقع خارج شدن از اتاق پانیذ برگشت به پویا گفت اقلا شلوارتو درآر یه نگاه بنداز ببین چی شده.سالمی یا نه. فاصله بین اتاق و در ورودی به حیاط خونه به پانیذ گفتم طوریش نشده باشه. برگشت گفت چطوری شده باشه.یه لگد خورده تو تخمش.دردش اومده.مغرورم هست نمیخواسته بلند شه ضایع شه.هرچند با اون آه و اوهی که اون میکرد هرکی بکد میفمید.وقتی از در رفتیم بیرون خنده مونو جمع کردیم که مامانا چیزی نگن. رفتیم و نشستیم کنارشون.یه چند لحظه ای شد.مامان پرسید پویا کو پس؟ پانیذ برگشت گفت تو اتاق شمیم خوابیده. خاله با تعجب پرسید خوابیده؟!الان چه وقت خوابه.تا چند دقیقه پیش صداش تا اینجا میومد که.نکنه انقدر دوتایی ادیتش کردین که قهر کرده؟ بازم پانیذ گفت واه مامان ما چکار اون داریم.اون همش اذیت میکنه. خاله پسرشو صدا کرد و گفت پویا جان بیا اینجا پیش ما بشین.وقتی دید جوابی نیومد اومد پاشه ب ه داخل که پانیذ گفت بابا ولش کن.میاد.داشت با شمیم کاراته میکرد یه لگد خورده بهش. تو این لحظه همزمان خاله و مامان از جا پاشدن. خاله پرسید کجاش خورده؟ پانیذ گفت کجاش خورده.چه میدونم.پاش،شکمش… همون طرفا. خاله و مامان به سمت داخل خونه حرکت کردن.خاله گفت تو تخمش خورده؟ پانیذ گفت آره مامان جان.چیزیش نیست. دو تا خواهر داخل خونه شدن.یه کم که گذشت دیدیم خبری نشد.به پانیذ گفتم بریم ببینیم.چی شده.نیومدن.پاشدیم بی سر و صدا رفتیم داخل که دیدیم از اتاق من صدا میاد.رفتیم نزدیکتر دیدیم خاله به پویا میگه خب شلوارتو درآر ببینم چی شده.مامان منم برگشت گفت مادرته خاله جون.بذار خیالش راحت شه.من رومو میکنم اونور. بالاخره به زور خاله تونست شلوار پویا خانو بکشه پایین و دم و دستگاهو وارسی کنه.از حرفاشونم معلوم بود مامان برخلاف گفته اش داره میبینه. خلاصه وارسیشون که تموم شد مامان گفت پویا درد داری هنوز. پویا گفت یه کم بهتر شده ولی هنوز درد داره. مامان بهش گفت برو دستشویی کن یع کم هم ماساژ بده بهتر میشی. پویا از اتاق اومد بیرون و رفت دستشویی. مامان به خاله برگشت گفت طوری نیست.نترس.نوجوونه و تخماش حساستره.اگه دیدیم ادامه پیدا کرد میبریمش دکتر. تو همین لحظه از اتاق اومدن بیرون و به سمت جایی که ما بودیم اومدن همین که به ما رسیدن مامان بهم گفت آخه اینم کاره تو میکنی دختر.زدی تخم پسره عین لبو قرمز شده.میترکید چکارش میکردیم. خلاصه اون روز به خیر گذشت.ولی تا مدتها پویا و این اتفاق سوژه خنده برا ما شده بود.

سلام،خاطره ای که میخوام براتون بگم رو برمیگرده به چند ماه پیش، قصه ازونجا شروع شد که من بچه بودم و هر وقت میرفتم پیش خالم چند روزی میموندم اونجا اخه یه شهر دیگه بودن، دختر خالم از من دو سال کوچیکتر، من الان بیستو یک سالمه، اون موقع شاید هفت هشت سالم بود،از داستان دور نشیم منو دختر خالم خاله بازی میکردیم و برا خودمون خونه بالشتی درست میکردیم و میرفتیم مهمونی هم و این کسشرا که تا جایی که یادمه بعدش زنو شوهر بازی میکردیم و دودولمو در میاوردم اونم شلوارشو یکم میکشید پایین از جلو میزدم به کسش، اون موقع که چیزی حالیم نبود، یبار مادرش مارو دید و دیگه نزاشت با هم خاله بازی کنیم، گذشت و گذشت تا امسال که دختر خالم مریض شده بود و با خالم اومده بودن شهر ما دکتر برن چون شهر خودشون کوچیک بود و دکتر خوب نداشت، من همش دنبال موقعیت بودم که باهاش تنها بشم و ببینم بازم میتونم مث قدیما انگولکش کنم یا نه، الان دیگه همه چیز رو درباره سکس میدونستم و طعم سکس رو چشیده بودم و راستش چند وقتی بود سکس نداشتم و بد کف کرده بودم،از شانس بد من روز اول موقعیتش پیش نیومد و ضد حال خوردم،روز بعدش صبح مامانم و خالم رفتن خرید و من موندم و دختر خاله ی جیگرم که بخاطر حالش نرفته بود خرید با خالم، منم گفتم اگه الان تونستم بکنمش نوش جونم وگرنه بعدش بد حسرت میخورم، خلاصه این دختر خاله ی ما روی مبل نشسته بود و داشت تلوزیون میدید،مبلامون طوری بود که یه تک نفره و کنارش کاناپه بود، اون روی تک نفره نشسته بود، من با خودم گفتم چطوری سر حرف زدن رو باهاش باز کنم یه فکری زد به سرم، گفتم برم رو کاناپه بشینم فاصلمون یه دسته مبله، بهش گفتم که چندتا عکس جالب دارم تو گوشیم میخوای ببینیشون، گفت بیار ببینم، منم داشتم به هدفم نزدیک تر میشدم، رفتم روی کاناپه نشستمو گوشیمو دادم دستش منم به بهانه ی اینکه نگاه کنم خودمو به طرفش مایل کرده بود، نمدونستم چجوری شروع کنم، قلبم روی هزار میزد، با خودم گفتم بزار با انگشتام بازوشو لمس کنم اگه ببینم راه میاد که دستشو پس نمیکشه و اگرم راه نیومد قطعا دستشو میکشه کنار، منم شروع کردم به زدن انگشتام به بازوش دیدم هیچی نمیگه کم کم با دو انگشت بازوشو میگرفتم دیدم بازم چیزی نمیگه، جرأتم بیشتر شد و بازوشو کاملا دوستم گرفتم و میمالوندم دیدم بازم چیزی نمیگه، با خودم گفتم جوووون سکسو افتادم، خلاصه بعد از پنج دقه مالوندن بازوش دیگه کاملا مطمئن بودم خودشم میخواد و دستمو اروم بردم سمت سینش و سینشو اروم توی مشتم گرفتم،چند ثانیه مکس کردم کاملا جفتمون سکوت کرده بودیم و فقط صدای تلوزیون بود،کم کم شروع کردم به مالوندن سینش و اون فقط سکوت کرده بود، من میخواستم سریع برم سر اصل مطلب چون امکانش بود خالم و مامانم برگردن و من ضد حال بخورم، دستمو از بالای لباسش کردم داخل و سینشو اینبار لخت گرفتم توی دستم که دیدم اینبار عکس العمل نشون داد و با دستش دستمو بیرون کشید،نمیدونم این کارش از روی ترس بود یا اینکه پشیمون شده بود، اما فایده ای نداشت و کار از کار گذشته بود،منم با پررویی تمام دوباره دستمو بردم داخل و هرکاری کرد دستمو بیرون نیاوردم و دید چاره ای نداره دوباره سکوت کرد، من شروع کردم به مالیدن سینه هاش یکی دو دقه اینکارو کردم بعدش بهش گفتم بیا کنار من بشین روی کاناپه، زبونش باز شد و گفت چیکارم داری،گفتم بیا بشین میفهمی،گفت نه همینجا خوبه، دیدم راه نمیاد بزور دستاشو گرفتم بلندش کردم اوردم روی کاناپه گفت بگو کارتو گفتم هیس، میفهمی، بعد دستمو دوباره کردم تو لباسش و اینار راضی به مالوندن نبودم و سینه هاشو انداختم بیرون،سینه هاش با اینکه نوزده سالش بود خوب بود فک کنم هفتاد یا هفتادو پنج بود،شروع کردم به خوردن و دیدی خوشش اومده و چیزی نمیگه،بعد از چند دقه خوردن گفتم بلند شو بریم تو اتاقم،گفت چیکارم داری،طوری برخورد میکرد ک انگار تمایلی به اینکار نداره، منم گفتم بیا بریم کارت دارم،دیدم گوشیشو در آورد و گفت بزار زنگ بزنم دوستم میام الان،گفتم باشه فقط زود، زنگ زد وشروع کرد به زنگ زدن و بحساب میخواست وقت کشی کنه که مامامش بیاد،اونروز شانس با من بود و خرید اینا طول کشیده بود و خبری ازشون نبود، خلاصه حرف زدنش ده دقه طول کشید و دیدم قطع نمیکنه منم رفتم دوباره موقع حرف زدنش ور رفتن با سینه هاش،دید چاره ای نداره و ول کن نیستم گوشیرو قطع کرد و گفتم بلند شو بریم گفت نه خوبه و دوباره به زور بردمش تو اتاقم،من اهل دروغ و بلوف نیستم راستش اتاق من تخت و این کسشرا رو نداره روی زمین میخوابم،اومد نشست توی اتاقم گفت چیکار داری،گفتم دراز بکش،گفت نمیخوام همینطوری خوبه،دیدم این زبون خوش حالیش نیست و دوباره به زور والبته کمک خودش، طوری وانمود میکرد که اره من نمیخوام خوابوندمش، شلوار خودمو کشیدم پایین، بد حشری شده بود،شلوار اونم تا بالای زانوهاش دادم پایین و یه تف انداختم لای پاش و شروع کردم تلنبه زدن،بعد از چنددقه ابم اومد و پاشیدم روی باسناش و با دستمال پاک کردم و بلند شد رفت توی هال و تلوزیون دیدن، منم توی اتاقم دراز کشیده بودم و سربلند ازینکه به هدفم رسیدم، بعد از بیست دقه مامانم و خالم اومدن و انگار طوری وانمود کردیم که هیچ اتفاقی نیفتاده،من توی اتاقم داشتم فیلم میدیدم که با خودم گفتم ای داد بیداد، چرا من نکردم توی کونش و لاپایی زدم،به خودم گفتم خاک تو سرت و دوباره فکر کردنش به سرم زد، ایندفه دیگه مقدمه ای در کار نبود و اگه موقعیتش پیش میومد یه راست میرفتم سر اصل مطلب…. راستش این اولین باره خاطرمو مینویسم،اگه خوب یا بد بود ببخشید، توی بعضی داستانا میبینم نظر میدن ک چرته و دروغه و فلانه، راستش برا من مهم نیست که کی چی فکر کنه، من چیزایی که اتفاق افتاد رو نوشتم. البته با کم و کاستی چون خیلی طولانی میشد، سکسم ادامه داره هنوز و چون حوصلم سر رفت باقیشو بیخیال شدم،بخونید اگه خوشتون اومد بگین تا ادامشو بنویسم تو همین تایپک بزارم، امیدوارم شمام هرکسیو دوست دارین بکنین……

سلام بچه ها من دوباره اومدم که بنویسم.از آشغالی که به بدترین شکل بهم بشت با زد.اون موقع ۱۶ ۱۷ دسال بیشتر نداشتم زود به همه اعتماد می کردم.یادمه تو راه مدرسه که میرفتمو میومدم یه نفر که بچه ها میگفتن به هیچکی محل سگ نمیزاره هر روز میوفتاد دنبالم .اصلا جوابشو نمی دادم چون یه جورایی خجالت می کشیدم حتی تو چشم بسر جماعت نگاه کنم.هر روز قضیه رو واسه دوستم نرگس تعریف می کردمو بهش می گفتم که طرف چی می گفت و وقتی میوفتاد دنبالم چه زمزمه هایی می کرد.یه روز نرگس گفت دیوونه اون به هیچکدوم از دخترا کاری نداره فقط از تو خوشش اومده باهاش رفیق شو ستاره.اون روز تو راه برگشت بازم افتاد دنبالم و بازم تحویلش نگرفتم.ظهر رسیدم خونه مامانم گفت ستاره تو خودتی اتفاقی افتاده ؟گفتم نه مامان یکم سرم درد میکنه.طفلی مامانم نگران شده بود.بعدش بدون اینکه چیزی بگم رفتم طبقه بالا و تو اتاقم رو تخت دراز کشیدم.اون روز تا شب به حرف نرگس فکر کردمو تصمیم گرفتم ایندفعه که یارو افتا دنبالم بهش با بدمو باش رفیق شم.وقتی زنگ خورد از نرگس جدا شدمو به سمت خونه راه افتادم.تو راه هر طرفو نگاه می کردم نمیدیدمش .انگار آب شده بود رفته بود زمین .بیخیال شدمو راهمو ادامه دادم.محله ی ما یک کوچه داره که همیشه از اون کوچه میام تا زودتر برسم خونه.رفتم تو کوچه که یه دفعه دیدمش.انگار میدونست که تصمیم گرفتم دست دوستیشو رد نکنم .گفت صبر کن.با حالن غرور خاصی گفتم چیکار داری اینجا همه منو میشناسن لطفا برو تا آبرومو نبردی.گفت بخدا اگه امروز باهام رفیق نشی نمیرم.گفتم اوکی شمارتو بده بعدشم برو تا کسی مارو باهم ندیده.شماره خونشو روی یک برگه از قبل نوشته بود از جیبش در اوردو داد به من.گفت فردا نری حاجی حاجی مکه.گفتم برو دیگه.داشت میرفت گفتم راستی اسمت چیه؟پفت رضا.گفتم نمی خوای اسممو بدونی؟گفت ستاره خانوم آمارتو خیلی وقته که دارم.بعدشم یه لبخند زدو رفت.فوری شمارشو حفظ کردمو کاغذو باره کردمو انداختم تا کسی نبینه.یه روز مامانم لباساشو بوشید گفت ستاره جون دارم میرم بیش اقدس نمیای؟(اقدس خالمه)گفتم نه درسم مونده باید بخونمم گفت باشه عزیزم من بعد از ظهر برمی گردم.مامان که رفت شروع کردم به درس خوندن یه دفعه یادم اومد به رضا زنگ بزنم.رفتم سمت تلفنو شمارشو گرفتم.یه نفر گفت الو .خودش بود صداشو شناختم.گفتم سلام شناختی ؟گفت چطوری خانومی؟سرتونو درد نیارم بعد از کلی فک زدن گفت تنهایی گفتم آره گفت بیام خونتون گفتم نه آشنا داریم.گفت بس آماده شو با موتور بیام دنبالت بیا اینجا خونمون طبقه بالاش خالیه مال مادر بزرگمه.گفتم قول میدی بهم کاری نداشنه باشی؟گفت من دوستت دارم مگه میشه اذیتت کنم؟گفتم الان آماده میشم وقتی اومدی برو نزدیک مدرسم نیا تو محله گفت باشه من میرم اونجا منتظرت می مونم آماده شدی بیا گفتم باشه.تلفونو قطع کردمو آماده شدم دیدم یه دفعه تلفن زنگ خورد برداشتم مامان بود از اوضاع خونه برسیدو با خونسردی کامل جواب دادمو خدافظی کردم.خیالم راحت شد که دیگه مامان زنگ نمیزنه.با اشتیاق بیشتری آماده شدم تا زودتر برم بیش رضا.حاضر شدم در خونه رو بستمو راه افتادم سمت مدرسه رسیدمو رضارو دیدم که منتظره.سوار موتور شدمو گازو گرفت رفت سمت خونشون.کلیدزدو درو باز کرد گفتم تنهایی گفت نه مامانم طبقه بایینه.دستمو گرفتو گفت نترس گلم رفتیم بالا با یه صحنه ای مواجه شدم که به خریت خودم بی بردم.چند نفر از دوستاشم اونجا بودن.به رضا گفتم اینا کین؟با یه لبخند موزیانه گفت دوستامن دیگه.ما که غریبه توخونه راه نمیدیم.همونجا دستمو ازرضا ول کردمو به سرعت رفتم بایین که برم بیرون دیدم در قفله دیدم رضا داره میاد بایین رفتم در طبقه بایینو زدمو گفتم خانوم نجاتم بده.رضا خندیدو گفت بیخود خودتو خسته نکن کسی اینجا نیست گفتم مادرت که اومد بیرون نشونت میدم گفت کدوم ننه بابا من ننه ندارم اون خونه هم هیچکی نیست گفتم بس چرا گفتی مامانم اونجاست گفت اگه اینو نمی گفتم که اعتماد نمیکردی بیای.با صدای بلند گفتم خیلی آشغالی.رضا که فقط می خندیدو من با صورت رنگ بریده فقط بهش بدو بیراه می گفتم اخرین فحشو که دادم اومد جلو یه سیلی به صورتم زد که چشام تار شد.بعدش بغلم کردو همینطور که از بله ها میرفت بالا گفت مثل بچه آدم به هرکدوممون ۲ دست کون میدی و بعدم میری وگرنه تا شب همینجایی.تقلا می کردم که دستاشو از دور کمرم باز کنم اما فایده نداشت.منو برد بالا و جلو دوستای عوضیش انداخت رو مبل کمرم درد گرفت.اومد جلو شالمو که رو گردنم افتاده بود باز کرد دوستاش داشتن نگاه میکردن.یکی از دوستاش گفت رضا از کون میکنی یا کوس؟رضا بهش گفت خفه شو فقط نگاه کن.دکمه ی مانتومو با شهوت خیلی زیاد به سرعت باز کرد گریم گرفته بود گفتم توروخدا ولم کن.گفت دهنتو ببند یه جماعت تو صفن منم ولت کنم اونا میکننت. مانتومو انداخت یه کنارو لباشو گذاشت رو لبام دستشو هردو دستشو گذاشته بود بشت سرم نمی تونستم سرمو تکون بدمو لبامو از رو لباش بردارم یه دفعه دستشو بست.موهام رفته بود لای دستش.نمی دونستم چیکار بایید بکنم فقط گریه می کردم .قربانی اون نامرد شده بودمو تو دلم نفرینش می کردم.دیدم دستشو از زیر سرم برداشتو گفت ستاره اگه ادم نشی مثل سگ میزنمت .شلوارتو دربیار.بعدم به دوستش گفت کامران برو یه چاقو از آشبزخونه بیار.گفتم چاقو بره چی باشه هر چی تو بگی و اشکام دوباره شروع به ریختن کرد.سوتیانمو در اوردو دستشو گذاشت رو شلوارم زیبشو کشید بایینو گفت شلوارتو در بیار کامرانو دیدم که با یه چاقو تو دستش اومد .شلوارشو در اورد وکیرشوتا ته گذاشت دهنم.داشتم خفه میشدم.بعد کیرشم تو دهنم بالا بایین کرد نفسم در نمی اومد.از یه طرف حواسم به رضا بود که شلوارو شورتمو باهم کشید بایینو طوری سینه هامو مالید که جیغم رفت هوا.تو دلم گفتم وای به حال اینکه منو بکنه.دیدم داره شلوارشو درمیاره به کامران گفت کیرتو دربیار برش گردونم.برم گردوندو دیدم یه دفعه بلند شد رفت تعجب کردم.بعد از ۲دقیقه دیدم تو دستش روغن جامده. قشنگ کونمو رو به خودش کردو زد به سوراخ کونم.انگار کار بلد بود با یه مالش یه دفعه انگشت شصتشو فرو کرد تو بعد در اورد.کامران رفت کنار بیش بچه ها نشست جفتشون شلواراشونو در اورده بودنو داشتن کیرشونو می مالیدن.تا به خودم اومدم دیدم رضا سه تا از انگشتاشو کرده تو کونم خیلی درد می کشیدم بعد دستاشو در اوردو کیرشو گذاشت تو کونم.اینقدر تند تند تلمبه زد که داشتم جر می خوردم.جیغم رفته بود هوا.رضا به کامران گفت بیا کیرتو بزار دهنش اعصاب برام نزاشت با اون جیغاش آه آه نمیکنه حال کنیم در گوشم جیغ میزنه کیری.یه دفعه دیدم ارضا شدو ریخت تو کونم.سوزش شدیدی احساس کردم بعدم گفت بیاین بچه ها حسابی براتون بازش کردم جرش بدین.چه کون قمبلی هم داره فقط واسه کردن خوبه.همین کونو دیدم افتادم دنبالت.حیف سینه هات کوچیکه.بعد بلند شدو رفت.دوستاشم هر کدوم یه تیکه از بدنمو گرفتن.اون روز نه تنها کونمو باره کردن کثافت کامران بردمو زد.کار همشون که تموم شد دیگه از درد نمی تونستم از جام بلند شم.بعدها فهمیدم که رضا همیشه دختر میزده میاورده خونه با دوستاش حسابشو میرسیدن.رضا اومدو گفت لباساتو باشو ببوش برو تا یه دفعه دیگه هوس کونتو نکردم.اینو که گفت با چشای گریونو صورت زردو کون سوخته مثل چی از جام بریدم لباسامو بوشیدمو رفتم خونه و به حال خودم زار میزدم .احساس بدی داشتم.از خودم بدم می اومد.وقتی رسیدم خونه خدارو شکر هنوز مامانم نیومده بود .تا یک هفته نرفتم مدرسه و الکی سرفه می کردم که مامانم فکر کنه حالم بده و نمیتونم برم.اما یک هفته نمی تونستم ار درد کونم از جام تکون بخورم.لاشی زیاده دخترا اگه از شهوت هم مردین به هیچکس زود اعنماد نکنین.چون واسه اینکه اعتماد آدمو جلب کنن ممکنه خیلی حرفا بزنن

دوستان یک کم طولانیه ببخشید مطمعن باشید که تو داستان های سکسی انقلاب میشه :دی بریم سراغ داستانمقدمهمن مریم هستم. زنی حدوداً چهل ساله، که برای بیش از پانزده سال در یکی از مؤسسات بزرگ تأمین گوشت کار می‌کنم. کار من در آن‌جا، ذبح برده‌هایی است که مناسب کشتار تشخیص داده می‌شوند. همان‌طور که انتظار می‌رود، دوستان و آشناهای من برای ذبح‌های خانگی خود، به من مراجعه می‌کنند اگر بخواهند کسی را برای این‌جور کارها معرفی کنند، نام مرا می‌برند. کار در خانه‌های مردم، از چند جهت با کار در مؤسسه تفاوت دارد. اوّل آن که در مؤسسه، با موجوداتی سروکار داریم که برای گوشت بودن به دنیا آمده‌اند. اگرچه ظاهری شبیه دخترهای معمولی دارند، امّا از بدو تولدشان هرگز به عنوان یک انسان با آن‌ها رفتار نشده و برای همین هم وقتی برای کشتار به صف می‌شوند، هیچ ترس و اضطرابی در آن‌ها به چشم نمی‌خورد. در حالی که در ذبح‌های خانگی، اغلب از دخترها و زن‌های معمولی استفاده می‌شود که تا چند وقتی پیش از داوطلب شدن، برای خودشان کسی بوده‌اند و کار با آن‌ها، تکنیک‌های خاص خودش را دارد. دومین اختلاف، به سن آن‌ها برمی‌گردد. در حالی که قانون اجازه‌ی ذبح‌های زیر پانزده سال را برای دخترهای آزاد نمی‌دهد، برده‌های پرورشی حداکثر هشت یا نه سال سن دارند و اغلب بیش‌تر از شش ساله نیستند و با پرورش‌های خاص ژنتیکی، بدن‌هایی نسبتاً رسیده و البته بسیار ریزه پیدا می‌کنند. طبیعتاً کیفیت گوشت آن‌ها هم به خوبی دخترهای طبیعی نیست. امّا مهم‌ترین اختلاف این‌جاست که برای کار در مؤسسه، باید قوانین مؤسسه را رعایت کرد. در حالی که در ذبح‌های خانگی، قوانین چندانی حاکم نیست و دست من برای اعمال ایده‌های شخصی خودم، بازتر است. قوانینی که در ذبح‌های خانگی باید رعایت شوند، اکثراً به سن و سال دخترها، لزوم ثبت رسمی و قانونی پیش از ذبح، و پرهیز از ایجاد درد بی‌مورد برمی‌گردند و در سایر جزئیات دخالتی نمی‌کنند. این تفاوت‌هایی که عرض کردم، در کنار این واقعیت که بالأخره شغل نیمه‌وقت با شغل رسمی زمین تا آسمان فرق می‌کند، باعث شده‌اند که دید دیگری نسبت به این شغل دوم خودم داشته باشم و دوست داشته باشم بعضی از خاطرات خودم را ثبت کنم.ماجرای عاطفه و نیت خیرشعاطفه هرگز نگفت که شماره‌ی تلفن من را از کجا آورده بود و بعداً هم هیچ‌کدام از آشناهایم، نشانی از او نداد و از سرگذشتش چیزی نپرسید. ماجرا از آن‌جا شروع شد که یک روز صبح تلفنم زنگ زد و دختری که خودش را عاطفه معرفی می‌کرد، از من آدرس محل کار یا خانه‌ام را خواست تا مرا ببیند و فقط این‌طور توضیح داد که می‌خواهد خودش را وقف کند. عصر همان روز، او را به خانه‌ام دعوت کردم. تنهایی آمد و گفت که نیت کرده است قبل از بیست سالگی، خودش را به چاقوی ذبح بسپرد و میل دارد که از او، در راه امور خیریه استفاده شود. ازش خواستم که اگر می‌خواهد مثل بعضی‌های دیگر از این کار لذت جنسی ببرد، بهتر است در یک مهمانی یا مثلاً در جمع خانوادگی ترتیب این مراسم را بدهد. امّا نه‌تنها قبول نکرد، بلکه اصرار داشت که هیچ‌یک از اعضای خانواده و آشناهایش هم نباید از محل ذبح او اطلاعی داشته باشند. برایش توضیح دادم که رضایت خانواده‌اش هم به هر حال، لازم است. امّا او کاغذی جلوی من گذاشت که نشان می‌داد تمام مراحل قانونی را انجام داده است و مجوزهای لازم را گرفته است و کاری جز این که خودش را به من بسپارد نمانده است. هفده ساله بود و نسبت به هم‌سن‌وسال‌های خودش، دختر ریزه‌ای به حساب می‌آمد. مطمئن بودم که برای دختری به آن سن، حتّی با آن که چهره‌ی دل‌نشینی نداشت، حاضر بودند پول خوبی پرداخت کنند. پیشنهاد کردم او را در یک مهمانی اعیانی بفروشیم و پولش را صرف هر امر خیری که مایل بود کنیم. امّا قبول نکرد و اصرار داشت که حتماً در همان محل خیریه ذبح شود. دختر عصبی‌مزاج و گوشت‌تلخی بود که هرگز خنده‌اش را ندیدم و هر حرفی هم که می‌زد، حرف آخر بود و گوشش به نظر دیگران بدهکار نبود. غیر از یافتن محل خیریه، که این کار را به من سپرده بود، برنامه‌ی همه‌چیز را چیده بود. وقتی خواستم بدنش را ببینم، به‌شدت مخالفت کرد و ناراحت شد و گفت که تا قبل از لحظه‌ی کشتار، لباسش را در نمی‌آورد و حتّی در آن لحظه هم نباید هیچ مردی حضور داشته باشد. از تدارکات و آماده شدن گوشتش پیش از ذبح متنفر بود و حاضر نبود یک کلمه درباره‌ی سرنوشتش بعد از ذبح چیزی بداند و بشنود و تصور کند. وقتی گفتم بهترین وقت ذبح یک دختر، زمان تخمک‌گذاری اوست، آن‌چنان عصبانی شد که نزدیک بود بلند شود و برود. بنا شد هرچه سریع‌تر جایی را پیدا کنم و بعد با موبایلش تماس بگیرم. امّا پیدا کردن جا هم به این سادگی نبود. اوّلاً که چنین جایی پیدا نمی‌شد که مایل باشند ظرف مدت یکی دو هفته چنان مراسمی برگزار کنند و آن‌ها هم که پیدا می‌شدند، مورد قبول حضرت بانو قرار نمی‌گرفت. قربانی شدن پیش پای عروس و داماد فقیری که هیچ مراسم خاصی نداشتند، قربانی شدن در هیأت‌های مذهبی روستاهای کوچک، دو تا خیریه و یک یتیم‌خانه، همه را رد کرد و دست‌آخر، وقتی من هم حسابی کلافه بودم، با یک مدرسه‌ی کوچک شبانه‌روزی دخترانه در جنوب شهر موافقت کرد و قرار نهایی را برای پنج‌شنبه شب همان هفته گذاشتیم. بهش توصیه کردم که اگر از مقدمات کار خوشش نمی‌آید، بهتر است در این سه چهار روز باقی‌مانده غذاهای جامد نخورد و موی سر و بدنش را تا جایی که می‌تواند کوتاه کند و قبل از عزیمت، یک دستشویی حسابی برود. عصر پنج‌شنبه، قبل از این که من به خانه برسم، جلوی در خانه‌ی من آمده بود. باز هم تنهای تنها. وقتی رسیدم، داشت در کوچه قدم می‌زد و بالا و پایین می‌رفت. آن‌قدر بی‌قرار بود که اجازه نمی‌داد وسایلم را از خانه بردارم. سر تا پا سیاه پوشیده بود و چادری عربی به سر داشت. بر خلاف دیدار قبلی‌مان، سعی کرده بود لباسی مرتب و شیک بپوشد و بر خلاف عادتش که قوزقوز راه می‌رفت، راست بایستد و قدم بزند. وقتی به مدرسه رسیدیم، شاگردان و کارکنان مدرسه، منتظر بودند و بساط باربیکیوی مفصلی را در حیاط حاضر می‌کردند. جمعاً حدود شصت نفر بودند و واضح بود که بیش از حد روی گوشت آن دختر ریزه و لاغر حساب کرده بودند. چوبه‌ی داری که قرار بود لاشه‌ی عاطفه را برای شقه شدن از آن آویزان کنیم، علم کرده بودند و حالا داشتند در مورد محل ذبح صحبت می‌کردند. وقتی وارد حیاط شدیم، همه به استقبالمان آمدند و دورمان جمع شدند. عاطفه، بسیار مؤدبانه و با خوش‌رویی (و در عین حال جدی و باز هم بدون اثری از خنده) با هر کس که به سمتش می‌آمد، دست می‌داد و روبوسی می‌کرد. ما را به وسط حیاط، جایی که برای کارها حاضر کرده بودند، بردند. عاطفه در حالی که همچنان داشت به ابراز احساسات دانش‌آموزها پاسخ می‌داد و به دوربین‌هایی که ازش عکس می‌گرفتند نگاه می‌کرد و سعی می‌کرد از زیر سؤالات کنج‌کاوانه‌ی آن شیطان‌ها فرار کند، در گوشی به من رساند که حاضر نیست آن‌جا ذبح بشود و یک محل خلوت و ساکت و جدی از من خواست. با کلافگی، دستش را گرفتم و به سمت دفتر مدیر بردم. جای به‌دردبخوری نداشتند و ما را به یک گاراژ که جای پارک یک ماشین داشت و با تکه‌های بزرگ برزنت از حیاط اصلی جدا شده بود، راهنمایی کردند. عاطفه به این دلیل که هم از پشت‌بام همسایه‌ها دید داشت و هم سروصدای حیاط می‌آمد، آن‌جا را هم قبول نکرد. دست‌آخر، وقتی حسابی خسته و درمانده شده بودم، یکی از ناظم‌ها حمام بخش خوابگاهی مجموعه‌شان را پیشنهاد کرد که خوش‌بختانه مورد قبول واقع شد. به اتفاق مدیر و ناظم مدرسه، عاطفه را به آن‌جا بردیم. در طبقه‌ی سوم عمارت، اتاقی بود که یک طرف آن نورگیری با شیشه‌های مات قرار داشت و در دو ضلع دیگر آن فضای حدوداً هشت ـ نه متری، اتاقک‌های یک متری کنار هم قرار داشتند. یکی از اتاقک‌‌ها توالت بود و در آهنی داشت و بقیه، حمام‌ها بودند که یک دوش آب و یک سطل فلزی زنگ‌زده در هر کدام بود و با یک پرده‌ی گل‌گلی پوشیده می‌شد که در آن موقع، همه‌ی پرده‌ها باز بودند. پاشویه‌ی بزرگی زیر پنجره قرار داشت که من اوّل خیال داشتم سر عاطفه را آن‌جا ببرم، امّا به خاطر لبه‌ی بلندش، پشیمان شدم و تصمیم گرفتم این کار را روی چاهک نسبتاً بزرگ کف رختکن انجام بدهم. کوله‌بارم را لبه‌ی پاشویه گذاشتم و در حالی که مشغول درآوردن روسری و مانتوم می‌شدم تا روپوش و پیشبندم را بپوشم، به عاطفه گفتم: «خب عاطفه عزیزم… دیگه وقتشه… لباساتو در بیار. هیچ مردی هم این‌جاها نیست. بجنب که دیره.» امّا عاطفه هیچ تکانی نخورد و چیزی نگفت. همان‌طور بی‌حرکت کنار در ورودی ایستاده و سرش پایین بود و فقط زحمت کشید دستش را به علامت صبر، بالا برد. ترسیدم که باز هم بخواهد اشکال بگیرد. امّا وقتی به صورتش نگاه کردم، دیدم که چشم‌هایش بسته است و زیر لب دارد دعا می‌خواند. کاردم را درآوردم و در حالی که تیزش می‌کردم، نگاهی به حاضرین انداختم. از کادر مدرسه، مدیر و یکی از معلم‌ها ایستاده بود و سه تا از بچه‌ها هم با هیجان و دهان‌های باز، نگاه می‌کردند. مناجات عاطفه پنج دقیقه‌ای طول کشید تا بالأخره سرش را بالا آورد و نگاهی به من انداخت. صورت و چشمانش خیس خیس بود. دولا شد و بند کفش‌هایش را باز کرد و با احتیاط بیرون کشید و جوراب‌هایش را داخل آن گذاشت و زیر یکی از جارختی‌ها گذاشت. در حالی که معلوم بود هیجان‌زده است و مدام لب‌هایش را می‌لیسید و گاز می‌گرفت، به اطرافش نگاه کرد. انگار که می‌خواست مطمئن بشود مردی آن اطراف نیست. اوّل چادر، و بعد مقنعه‌اش را درآورد و سر جارختی زد. سرش را با ماشین اصلاح کرده بود و مثل سربازها شده بود. برای من، کافی بود که موهایش زیر دست و پا نباشند، امّا خودش سنگ تمام گذاشته بود. بعد از آن، نوبت مانتویش شد. تمام مدت زیر لب ذکر می‌گفت و می‌لرزید. تیز کردن چاقو را کنار گذاشتم و کنارش ایستادم و در حالی که دکمه‌های پیرهنش را باز می‌کرد، در گوشی دلداری‌اش دادم. شورت و شلوار جینش را با هم از پایش بیرون کشید و برای سوتینش هم خودم کمک کردم. من هم مثل بقیه، اوّلین بار بود که بدنش را می‌دیدم. لاغر و ظریف بود و یک ذره گوشت اضافی در تمام تن سفیدش نبود و می‌شد استخوان‌های پشتش را شمرد. پستان‌های نورسته‌اش را وقتی دولا می‌شد می‌توانستیم تشخیص بدهیم و بقیه‌ی وقت‌ها، فقط یک جفت خال درشت قهوه‌ای در میان هاله‌ای کاملاً دایره‌ای شکل و منظم، بر سینه‌ی صافش جلب توجه می‌کرد. موهای بدنش را تراشیده بود و هیچ اثری از هیچ مویی در تمام تنش دیده نمی‌شد. در کل، هیکلش نه زنانه بود و نه حتّی دخترانه، و به بچه‌های تازه‌بالغ می‌مانست. طناب کنفی را از کوله‌بارم بیرون کشیدم و مشغول بستن دست‌هایش شدم. بی صدا و بدون کم‌ترین مقاومتی، در جای خود ایستاده بود و دعا می‌خواند. حالا که لخت بود، می‌شد اضطرابش را بهتر تشخیص داد. نفسش به‌تندی می‌زد و عرق سردی بر تمام تنش نشسته بود. وقتی کارم تمام شد، به زانو درآمد. نمی‌دانم این هم جزو آداب نیایشش بود، یا فقط از ضعف بود که روی زمین نشسته بود. دستم را روی کتفش گذاشتم و کمی منتظر شدم، تا وقتی که سرش را بالا آورد و با چشمان خیسش، هق‌هق‌کنان سری تکان داد. حالا که دست‌هایش را محکم از پشت بسته بودم، سینه‌اش کمی جلوتر از معمول آمده بود و پستان‌های ناچیزش، به چشم می‌آمد. با همان شناخت اندکی که ازش پیدا کرده بودم، خوب می‌فهمیدم که ترجیح می‌داد در حیاط‌خلوتی جایی ذبح بشود، تا کف یک حمام. آن‌قدر از خودش حساسیت نشان داده بود که نتوانسته بودم جزئیات مراحل کار را باهاش مرور کنم و حالا به دنبال فرصتی می‌گشتم. دهانم را در گوشش فرو بردم و گفتم: «می‌خای یه دستشویی بری؟» فقط نگاهم کرد و سرش را به علامت منفی تکان داد. دوباره گفتم: «وقتی سرتو ببرم، خودبه‌خود خالی می‌شی. اگه اون‌جوری دوست نداری، الآن برو دستشویی.» و بعد، کتفش را گرفتم و به سمت توالت بردم و وقتی داخل شد، در را بستم و خودم بیرون آمدم. کمی مهلت دادم و در آن مدت، به سؤالات پرت‌وپلای تماشاچی‌هام جواب می‌دادم. یکی می‌خواست بداند که اگر خودش داوطلب شده، چرا دستش را می‌بندم و یکی دیگر می‌خواست بداند که چرا دارد گریه می‌کند و الخ. و بعد، در را باز کردم و داخل توالت رفتم و در را پشت سرم بستم. هنوز سر کاسه‌ی توالت نشسته بود. مهلت ندادم اعتراض کند، فوراً نشستم و کتف‌هایش را گرفتم و گفتم: «از این در که بریم بیرون، جونتو می‌گیرم. حرفی چیزی برای گفتن نداری؟ پیغامی نمی‌خای به مامان بابات برسونی؟» بغضش را جمع کرد و جواب داد: «نه خانوم… فقط می‌شه بهم مهلت بدین دعاهامو بخونم؟ زیاد طول نمی‌کشه.» لبخندی زدم و گفتم: «تا چقدر طول بکشه.» گفت: «کوتاهه. یه کوچولو قبل از آب خوردن، یه کوچولو هم بعدش.» «خیله‌خب. پاشو بریم پس.» خواستم بلندش کنم که گفت: «یه لحظه دستمو باز می‌کنین خودمو بشورم؟» با بی‌حوصلگی گفتم: «نمی‌خواد. بعداً می‌شورمت. بیا زود باش.» امّا همان‌طور نشسته ماند و گفت: «تو رو خدا… تو رو خدا…» دوباره نشستم و شیر آب را باز کردم و لای پایش گرفتم و دستی هم به کس نرمش کشیدم. فرصت اعتراض، یا حتّی تشکر ندادم و پشت گردنش را گرفتم و در حالی که آب از لای پایش می‌چکید، بیرون کشیدمش. دو تا از دخترهای محصل، با دوربین مشغول فیلم‌برداری شدند که اوّلین صحنه‌ی آن، با بیرون کشیدن عاطفه از توالت شروع شد. یک نفر هم مدام عکس می‌گرفت و این ندید بدید بازی، حتّی من را هم عصبی کرده بود، چه برسد به عاطفه. به سمتم برگشت و در گوشم گفت: «بریم توی یکی از این حموما سرمو ببری؟ فقط خودم و خودت؟» نه وقتی برای این کارها داشتم و نه جایش بود. بهش گفتم: «نه عزیزم، زشته. یه کم صبر داشته باش. الآن تموم می‌شه راحت می‌شی.» اخمی کرد و گفت: «زشته؟ من دارم جونمو می‌دم برای این کار اون وقت تو به فکر آبروتی؟» من هم اخم کردم و گفتم: «حوصلمو داری سر می‌بریا. راه برو ببینم.» وقتی به بالای چاهک رسیدیم، بی‌هوا به پشت زانوهایش زدم و پایش خم شد و روی زمین افتاد و در یک حرکت سریع، به پهلو خواباندمش. هق‌هق می‌کرد و تندتند ورد می‌خواند. خیلی سریع، سمت کوله‌بارم رفتم و دستکش بلند پلاستیکی را دستم رد و کارد و ساتورم را آوردم و در راه، سطل یکی از حمام‌ها را که کمی هم آب داخلش بود، قاپیدم و بالای سر عاطفه آمدم. روی زمین زانو زدم و یک پایش را خم کردم و زیر پای خودم قفل کردم و وزنم را روی بدنش انداختم، طوری که به پهلو خوابیده بود و تکانی نمی‌توانست بخورد. مجبور شدم کمی روی زمین جابه‌جا شوم تا حنجره‌اش، درست روی چاهک قرار بگیرد. دستم روی پستان نرمش بود و به صورتش خیره شدم که چشمانش را بسته بود و زیر لب دعا می‌خواند. بالأخره چشمش را باز کرد. سطل را آوردم و جلوی دهانش گذاشتم. به قدری که لب‌هایش تر شوند، نوشید و سرش را کنار کشید. سرش را به عقب خم کردم و گردن صافش را به دست گرفتم و کارد را روی حنجره‌اش گذاشتم و منتظر شدم. تا لبخندی به دوربین‌ها بزنم، دعای او هم تمام شد و چشمانش را یک لحظه باز کرد و نگاهم کرد و من این را به عنوان علامتی که قرار بود بدهد، تلقی کردم. بوسه‌ی نرمی بر گونه‌اش زدم و وقتی دیدم مقاومتی نکرد، بوسه‌ای هم از لبانش گرفتم که آن‌قدر گاز گرفته بود که سرخ‌تر از حد معمول شده بود. وقتی کارد را فشار دادم، صدای گریه‌اش که کم‌کم داشت بلند می‌شد، ناگهان به خرخری نامفهوم تبدیل شد. همین‌طور که کارد را عقب و جلو می‌کردم و فرو می‌بردم، گردنش را بیش‌تر و بیش‌تر به سمت خودم می‌کشیدم. خونش کاشی‌های اطراف را رنگی کرده بود و اگر محکم نگرفته بودمش، بر اثر تقلای زیاد، همه‌جا را کثیف می‌کرد. امّا آن‌چنان بدنش مهار شده بود که فقط با یک پای آزادش می‌توانست لگد بزند. گلویش را آن‌قدر بریدم که به استخوان پشت سرش رسیدم. وقتی آن استخوان را با ساتور شکستم و سرش جدا شد، هنوز کمی جان داشت. کله‌ی جداشده را توی سطل انداختم. چشمانش همچنان به جلو خیره مانده بود و دهانش باز و زبانش بیرون بود، که برای حفظ ظاهر، بستمش. بدنش را به شکم قل دادم و دست‌هایش را باز کردم و بعد از کتف جدا کردم و بدنش را که هنوز تکان‌هایی می‌خورد، به پشت چرخاندم. بلند شدم و پایم را روی شکمش گذاشتم و فشار دادم که باقی‌مانده‌ی خون سریع‌تر خارج شود و رو به مدیر مدرسه گفتم: «همین‌جا شقه کنم یا توی حیاط؟» خانم مدیر که خودش هم کمی شوکه شده بود، جواب داد: «نه.. لطفاً توی حیاط آویزونش کنین و ترتیبشو بدین. ما خودمون آشپز داریم. فقط یه کم اولشو راهنماییش کنین.» «بسیار خوب. پس لطفاً ببریدش پایین تا من هم بیام.» یکی از بچه‌ها بیرون رفت و با چند نفر کمک آمدند و لاشه‌ی عاطفه را گرفتند و با دو تا از ناظم‌ها روانه‌ی حیاط شدند. از آن به بعد، زیاد طول نکشید. دنبال بچه‌ها بیرون رفتم و کمک کردم تا قلاب‌ها را از قوزک پای لاشه رد کنند و از پا آویزانش کنند. شکمش را آهسته از بالا تا پایین جر دادم و غیر از روده‌هایش که روانه‌ی سطل آشغال شد، بقیه‌ی اندام‌هایش را سالم بیرون کشیدم. اگرچه پستان‌های کوچکی داشت و به جدا کردن نمی‌ارزید، امّا کیفیت و ظاهر بقیه‌ی گوشتش خوب بود و تخمدانش را درسته، در پلاستیک گذاشتم که ببرم. قاعدتاً طبق رسوم، مثانه و رحمش هم مال من می‌شد، که من معمولاً برنمی‌داشتم. خودم و شوهرم هرگز به گوشت آدم لب نمی‌زدیم و فقط رحمش را برای سپیده بردم. (درباره‌ی سپیده، جداگانه می‌نویسم که که بود و چه شد.) کمی پیش بچه‌ها ماندیم و با لاشه و سر بریده عکس گرفتیم و بقیه‌ی کار را به آشپز خودشان سپردم که ذره‌ذره از گوشت می‌کند و روی منقل می‌انداخت. بعد از عوض کردن لباس‌هایم، کمی هم در دفتر مدیر مدرسه استراحت کردم و دست آخر، بدون این که نگاه کنم که لاشه در چه حال است و چه چیزی ازش باقی مانده، راهم را کشیدم و بی‌سروصدا، بیرون آمدم و روانه‌ی خانه شدم.نظر یادتون نره شک داره آره میدونم

خانواده منسلام اسم من شاهین ۱۴ سالمه است تو یک خانواده چهارنفره زندگی میکنم . بابام حسن که ۵۰ سالشه و مادرم سارا که ۴۸ سالشه و خواهرم شیرین که ۱۷ سالشه. ما در شهرکرد زندگی میکنیم. ماجرا از اونجا شروع شد که بابابزرگم یعنی بابای مامانم که بزرگ خاندان بود. عمرش رو داد به شما. برای مراسم پدربزرگم همه خانواده جمع بودن. بعد مراسم هفتم هر کسی میخواست بره سر زندگی خودش . برای این همه جمع شدن که ببینن کارهای مادربزرگ یا همون عزیزجان رو مشخص کنن. دایی بزرگم که دایی حبیب بود ۵۰ سالش بود که با زنش زندایی شهین که ۴۵ سالش بود با پسرشون سعید که ۲۰ سالش بود و سرباز شده بود و دختراش سارا که ۲۵ سال و سیما که ۲۱ سالش بود. تویی روستا زندگی میکرد. دایی حبیب گفت: ما که تو روستا هستیم نمیتوانم هر دقیقه بیام به عزیزجون سر بزنم ولی اگه بیاد روستا قدمش رو چشمم.دایی دومم دایی حمید بود که ۴۹ سالش بود و با همسرش زندایی رعنا که ۴۳ سالش بود و پسرشون نادر که ۱۵ سالش بود و دخترشون ندا که ۱۸ سالش بود در شهرکرد زندگی میکردن. دایی حمید گفت: من که راننده اتوبوس هستم همیشه تو جاده ام کمتر خونه هستم ولی خانواده ام هستن خونمون هم نزدیک خونه عزیزجون هست هر کاری بتوانیم ما میکنیم. میتوانم حمید رو بگم بیشتر بره خونه عزیزجون تنها نباشه. بعد مامان من بود که گفت: خونه ما هم از عزیزجون دور نیست. تازه منم میتوانم شاهین رو بفرستم خونه عزیزجون که تنها نباشه بعدی خاله سمیه بود که۴۶ سالشه که با شوهرش آقا اسفندیار که ۴۷ سالش بود و دخترشون شراره که ۲۳ سالش بود تو شهرکرد زندگی میکردن. و خیلی هم پولدار بودن آقا اسفندیار تاجر فرش بود. ولی خاله گفت: من که خیلی سرم شلوغ وقت نمیکنم ولی هر وقت کارگر لازم شد بگیرید به حساب من.بعدی خاله معصومه بود که ۴۵ سالش بود و با شوهرش آقا جعفر که ۵۲ سالش بود با پسرهاشون عباس که ۲۸ سالش بود و داود که ۲۷ سالش بود و دخترشون شایسته که ۲۸ سالش بود تو روستا زندگی میکردن. خاله معصومه گفت: ما هم که تو روستا هستیم بچه ها هم ازدواج کردن سر زندگی خودشون هستن ولی هر وقت عزیزجان بیاد روستا قدمش رو چشم ما. بعد دایی حامد بود که ۳۸ سالش بود و همسرش . زندایی سهیلا بود که ۴۰ سالش بود. و بچه نداشتن. اونها هم تو روستا زندگی میکردن. دایی هم گفت: من پیشنهاد میدم عزیزجون بیاد روستا پیش ما.بعدی خاله زیبا بود که۳۶ سالش بود و شوهرش آقا جواد که ۳۴ سالش بود با دختراشون سپیده که ۴ سالش بود و سوگند که ۲ سالش بود. توی روستا زندگی میکردن. خاله زیبا گفت: ما هم هر کاری از دستمون بر بیاد میکنیمعزیزجون که یک زن ۶۵ ساله بود گفت: من همین جا تو خونه خودم راحت ترم . فقط نوه هام شاهین و نادر بیان پیشم کافیه برام. از اون رو به بعد من بیشتر تو خونه مادربزرگ بودم تا خونه خودمون. اولین روزی که رفتم پیش عزیزجون. یکی از اتاقها رو بهم داد و باهم چیدیمش. بعد رفتیم تو حیاط گل و گیاه هاشو نشونم داد. بعد عزیزجون گفت: بریم تو زیر زمین رو هم تمیز کنیم رفتیم پایین دیدم مثل یه خونه است. بعد دیدم منقل و بافور هم هست. پرسیدم: عزیزجون اینها مال کیه؟ گفت: مال آقاجون بوده. گفتم: بریزمشون دور؟ گفت: نه میخواهم خودش نیست بوی آقاجون باشه و دوستاش اگه اومدن همه چیزشون جور باشه. فقط باید تمیز کنیم اینجا رو. وقتی تمیز تمیز کردیم. عزیزجون گفت: اینجا جای خوبی برای بچه ها نیست هیچ وقت بدون اجازه من حق نداری بیای پایین چه تو چه نادر. فهمیدی؟ گفتم: بله عزیزجون.بعد عزیزجون گفت: بریم یه دوش بگیریم که خیلی کثیف شدیم. تا بعد بریم تو محله همه رو بهت معرفی کنم. رفتیم عزیزجون گفت: لباست رو در بیار و برو دوش بگیر. منم همه لباسهام رو درآوردم با شورت شدم. رفتم حمام یه دوش گرفتم سریع اومدم بیرون. عزیزجون گفت: تو لباست رو بپوش منم یه دوش بگیرم بیام. بعد عزیزجون لباس یکسره بلندش رو درآورد وای چی میدیدم کورست نداشت و سینه های بزرگش افتاد بیرون. بعد هم زیرشلواریش رو هم درآورد و با یه شورت رفت تو حمام. داشتم دیوانه میشدم اولین بار یک زن رو با شورت دیده بودم سریع رفتم تو توالت یه جق حسابی زدم. بعد رفتم لباس پوشیدم. عزیزجون هم با یه حوله دورش و سینه های آویزون اومد رفت تو اتاق خودش. اینباری که بیشتر دقت کردم دیدم پوست بدنش سفیده و سینه هاش بزرگ و افتاده با سر صورتی رنگ و حاله سرسینه هاش بزرگ و برجستگی سرسینه هاش بزرگ و برجسته. عزیزجون هم لباس پوشید چادرش رو سرش کرد رفتیم تو محله اول رفتیم خونه روبروی که توش یه بقالی بود رفتیم داخل یه خانم توپل و سبزره ای توش بود. که عزیزجان معرفی کردن ناهید خانم همسایمونه. هر خریدی داشتیم میای اینجا و رو کرد به ناهید خانم گفتم: این نوه ام شاهین خان است فکر کنم با فرشاد شما هم سن باشه. ناهید خانم هم پسرش رو صدا کرد. فرشاد هم اومد پایین. ناهید خانم معرفی کرد این آقا شاهین نوه عزیزخانم است هم سن شماست. فرشاد هم اومد جلو دست داد یه پسر توپل و خوشکل و سبزه بود. بعد اومدیم بیرون. یکی دوتا خونه جلو تر رفتیم یه مغازه املاکی بود که یک آقا سیبیلو داخلش بود که سیبیلش رو میدیدی وحشت میکرد. عزیزجون احوال پرسی کرد و گفت: چطوری آقا سهراب؟ طوبی خانم کجاست؟ آقا سهراب هم احوالپرسی کرد و بعد طوبی خانم رو صدا کرد. طوبی خانم یک زن هم سن و سال عزیزجون بود که از حجابش معلوم بود مذهبی است. که وقتی اومد پایین فقط یه چشمش پیدا بود ولی وقتی عزیزجون رو دید چادر رو باز کرد صورتش پیدا شد یه خانم قد بلند و تقریبان لاغر بود. عزیزجون گفت: این نوه ام شاهین است. طوبی خانم هم سرم رو گرفت و پیشونیم رو بوس کرد. فهمیدم که با عزیزجون خیلی جور است که منو بوسید.بعد رفتیم جلوتر همون سمت خونه عزیزجون پنج تا خونه جلوتر خونه دایی حمید بود. عزیزجون کلید داشت درب رو باز کرد. رفتیم تو حیاط. دایی تا صدای درب رو شنید اومد تو حیاط تا منو و عزیزجون رو دید سلام کرد و من و بغل کرد بوسید. گفت: خیلی خوش آمدید. برید داخل من برم نان بگیرم بیام. ما رفتیم داخل زن دایی رعنا تا مادر بزرگ رو دید بغلش کرد. من تعجب کردم پیش خودم گفتم اینها که هر روز همدیگر رو میبینن. گفتم شاید خیلی صمیمی هستن. زن دایی رعنا اتاق نادر رو نشون من داد گفت: نادر تو اتاقشه. منم رفتم سمت اتاق نادر ولی یک لحظه سرم رو برگردوندم دیدم همینطور عزیزجون و زن دایی همینطور که تو بغل هم بودن. دستشون لای کون هم بود. خیلی تعجب کردم. بعد دوتاشون رفتن سمت آشپزخانه ولی هنوز دستشون تو کون هم بود. من که نفهمیدم جریان چیه. پیش خودم گفتم شاید با هم شوخی دارن و رفتم تو اتاق نادر. نادر تا من رو دید. بلند شد اومد طرفم دست داد. نادر گفت: جوجه کارتهای فوتبالیت رو آوردی امروز میخواهم روت رو کم کنم. گفتم: من همیشه کارتهام همرام هست میخواهی دوباره سوسکت کنم. و مشغول کارت بازی شدیم. تا صدایی دایی حمید اومد که میگفت: بچه ها بیاین شام آماده است. رفتیم شام خوردیم. بعد عزیزجون گفت: شاهین پاشو بریم خونه. دایی گفت: عزیز جون منم سرویس دارم میخواهم برم بندر چیزی لازم نداری. عزیزجون هم گفت: نه دستت درد نکنه فقط رعنا صبح بیا شاهین رو ببر مدرسه ثبت نامش کن. پرونده اش رو سارا بهم داده. زن دایی هم گفت: چشم عزیزجون

خانواده من قسمت دوموقتی رسیدیم خونه. من رفتم تو اتاقم و لباس خواب پوشیدم . که عزیز جون اومد تو اتاق گفت: شاهین جان پسرم چیزی لازم نداری. گفتم: نه مرسی. عزیزجون هم شب بخیر گفت و رفت تو اتاقش.صبح که بیدار شدم زن دایی رعنا و نادر اونجا بودن. سریع دست و صورت شوستم و لباس پوشیدم و یه لقمه صبحانه خوردم و با زن دایی و نادر رفتیم مدرسه. دبیرستان نادر روبروی مدرسه راهنمایی جدید من بود. زن دایی من رو برد ثبت نامم کرد. ناظم مدرسه من رو برد سرکلاس سوم و درب رو زد. معلم گفت: بفرمایید. آقای ناظم من رو به معلم معرفی کرد و گفت این شاگرد جدید کلاس است و وقتی معلم یه نگاهی به پرونده من کرد گفت: آفرین پسرم. خیلی خوبه. چون من بچه درسخوان بودم همه نمره هام غیر از انظباط بیست بود. معلم تنهایی نیمکتی که جا داشت رو نشونم داد یعنی آخر کلاس. دیدم کنار فرشاد همسایمون است. من چون ریزه میزه بودم. اومد سر میز بشینم که فرشاد گفت: برو داخل. اینجا جای منه. منم گفتم: من قدم کوتاه اونجا تخته سیاه رو نمیبینم. فرشاد هم گفت: به من ربطی نداره. منم بلند گفتم: اجازه آقا معلم این فرشاد نمیزاره من لب میز بشینم که تخته رو ببینم. آقا معلم هم گفت: فرشاد بزار شاهین سر میز بشینه که راحت ببینه تا بعد جاش رو عوض کنم. نگاه کردم دیدم اون بچه ای هم که ته نیمکت نشسته یه بچه خوشکله مثل من ریزه میزه است. گفتم: اجازه آقا بهتر نیست فرشاد بره ته بشینه که این بنده خدا هم راحت ببینه؟ معلم هم مثل اینکه از من خوشش اومده بود که دارم میزنم تو راه گوز فرشاد. اومد سر میزمون گفت: درست میگه. فرشاد برو ته نیمکت که قدت بلندتره. فربود هم بیاد وسط که تخته رو راحت تر ببینه. فرشاد گفت: آقا ما اون ته تخته رو نمی بینیم. معلم گفت: اولا تو میبنی اگه هم ندیدی مهم نیست تو که نه درس میخوانی نه سرکلاس گوش میدی. برو گمشو ته نیمکت. دیگه هم حرف نباشه. فرشاد که زورش گرفته بود گفت: بدبخت میکشمت زنده نمیزارمت. از وسط جرت میدم. منم بهش خندیدم. بعد دستم رو گذاشتم رو پای فربود. فربود هم یه لبخندی بهم زد. منم مشغول مالیدن فربود شدم که دیدم فرشاد زد رو دستم گفت: این مال خودمه اگه بهش دست بزنی بیچارت میکنم. منم بهش یه پوزخند زدم و زیپ شلوار فربود رو باز کردم دستم رو کردم تو شورتش و دودول کوچولوش رو گرفتم. همینطور که باش بازی میکردم به درس دادن معلم هم گوش میدادم. فرشاد خیلی زورش گرفته بودتا زنگ تفریح خورد و معلم از کلاس رفت بیرون. فرشاد پرید یغه ام رو گرفت. گفت: کجا بچه کونی. برای من قلدوری میکنی. گفتم: خوب حالا میخواهی چکار کنی؟ گفت: میزنمت. جرت میدم. منم یه شیشکی کشیدم براش. اونم یکی خواباند زیر گوشم. اومدم حمله کنم بهش که بچه ها پریدن وسط گفتن ناظم داره میاد. گفتم: زنگ آخر وایستا بهت میگم. فرشاد که قیافه فاتحانه بخودش گرفته بود گفت: بدبخت جلو هم خشک خشک میکنمت. گفتم: حالا میبینیم. یکی از بچه ها رو کرد به فرشاد گفت: شما که امروز مسابقه بسکتبال دارید جام بین مدارس. منم گفت: چی شد ترسیدی. فرشاد هم که گول هیکل درشتش رو خورده بود گفت: فردا زنگ آخر پشت مدرسه همه بچه ها هم شاهد. گفتم: قبول. فرشاد بخاطر کشیده ای که به من زده بود فکر میکرد دیگه خیلی قویه ولی خبر نداشت که بابام منو از هفت سالگی گذاشته کلاسهای رزمی. زنگ بعد هیچکس هیچی نگفت تا کلاس تمام شد.وقت خونه رفتن دیدم زنگ دبیرستان نادر نیم ساعت دیرتر میخوره. برای همین تنهای اومدم خونه. دیدم زن دایی رعنا هم خونه ماست. بعد که من رسیدم زن دایی گفت: منم برم خونه که یواش یواش نادر هم میرسه. عزیزجون هم گفت: باشه برو. زن دایی که دولا شد کفشش رو بپوشه. عزیزجون با دست گذاشت لاکونش یه فشار داد. تا متوجه من شد که نگاهش میکنم یه چشمکی زد بعد یه لبخند. منم با یه لبخند جوابش دادم. عزیزجون باز انگشتش رو کرد لا کون زندایی و دوباره به من لبخند زد. بعد دستش رو کشید زن دایی هم بلند شد و راه افتاد رفت.عزیز جون سفره پهن کرد. با هم نهار بخوریم. سر سفره عزیزجون با خنده گفت: ای شیطون حالا به اذیت کردن زن داییت میخندی؟ گفتم: نه من شیطونی شما رو دوست داشتم. عزیزجون هم خندید و گفت: من فدای نوه شیطونم بشم. بعد نهار سفره رو جمع کردیم. عزیزجون منو بغل کرد. و پرسید مدرسه چطور بود؟ همینطور که تو بغل عزیزجون بودم گفتم: عالی. بعد گفتم: عزیزجون میشه بازم هر وقت خواستی شیطونی کنی به منم بگی نگاه کنم؟ عزیزجون هم یه بوسم کرد و گفت: چشم نوه گلم. تو عشق مامان بزرگی.رفتم تو اتاق مشقم رو نوشتم که صدای زنگ اومد. عزیزجون صدا زد : شاهین جان نادر اومده. منم رفتم دم درب. دیدم نادر و زن دایی رعنا هستن. من و نادر رفتیم تو اتاق برای خودمون بازی کنیم. اول کمی کارت بازی کردیم بعد نادر پرسید :مدرسه چطور بود؟ گفتم: بد نبود ولی فردا با یکی باید دعوا کنم. نادر پرسید: با کی؟ گفتم: با همین بچه سوپریه. نادرگفت: فرشاد رو میگی؟ گفتم: آره گفت: بدبخت شدی. بعد یه دستی به کونم زد و گفت کونت پاره است. پرسیدم: برای چی؟ نادر گفت: این فرشاد خیلی وحشیه و نه فقط میزنتت کونت رو هم میزاره. گفتم: تو از کجا میدونی؟ گفت: شانس من به تور من نخورده ولی تو مدرسه ترتیب خیلیها رو داده تازه میگن مادر خودش رو هم میگاد. گفتم: یعنی زورش به باباش هم میرسه. گفت: بابا و مامانش که جدا شدن. میگن باباش به مادرش خیانت میکرده. گفتم: زن باز بوده. گفت: نه مثل اینکه با خواهرش یعنی عمه فرشاد رابطه داشتن. کیرم یواش یواش از حرفهای نادر شق میشد. گفتم: امکان نداره. مثل اینکه تو با ندا رابطه داشته باشی نمیشه. نادر گفت: من ولی ندا رو دید میزنم. دیگه کیرم در حالت انفجار بود. بعد نادر یه دست دیگه به کونم زد و گفت: بدبخت اونها رو ول کن فکر این باش که بربادش دادی. نادر گفت: میشه کونت رو ببینم گفتم: به شرطی که منم ببینم. نادر گفت: پس بیا اول دودولمون رو نشون بدیم. بعد خندید و گفت: وحشت نکنی به من میگن کیر طلا. گفتم: برای چی؟ گفت: آخه از مال همه دوستام بزرگتره. دیگه خیلی مشتاق شده بودم ببینمش. گفتم: زودباش بکش پایین ببینم. وقتی شلوارش ورزشیش رو کشید پایین دیدم یه کیر معمولی افتاد جلوم گفتم: شقش کن ببینم چقدر میشه. نادر گفت: شق دیگه. بدبخت خطکش رو بیار اندازه بزنیم. من که با تعجب نگاه میکردم. نادرگفت: ترسیدی؟ بزار خطکش بیارم اندازه بزنیم. سریع رفت خطکش رو برداشت اندازه زدیم. طولش ۱۴ بود و قطرش ۳ . نادر گفت: کف کردی مال من دیگه دودول نیست کیر. بعد شلوار منو کشید پایین تا کیرم رو دید گفت: این چیه این که مال آدم نیست. مال خره. یه کمی ترسیدم. نادر سریع خطکش برداشت اندازه زد گفت: طولش ۱۹ و قطرش ۴. مگه میشه تو از من خیلی ریزه میزه تری یکسال هم از من کوچکتری. گفتم: گوه نخور دوماه از من بزرگتری حالا چون نیمه اولی هستی من نیمه دومی کلاس نزار. گفت: باشه همسن بازم خیلی بزرگه. بزرگتر بشی چی میشه. کمی ترسیدم گفتم: یعنی باید برم دکتر؟ نادر یکی زد تو سرم گفت: نه احمق یعنی که کیرت به یکی رفته که انقدر کلفته. نادر گفت: اگه بابات باشه چه جری میخوره عمه سارا. یا اگه به مامانت رفته باشه چه حالی میکنه بابا. ولی فکر کنم تو به بابات رفتی چون مامانت مثل ما درشته . بابات ریزه میزه مثل تو است. با حرفهای نادر که در مورد بابا و مامانم زد حسابی حشری شده بودم. نادر گفت: بیا با هم بازی کنیم. اون با کیر من بازی میکرد من با کیر نادر. کمی که بازی کردیم نادر گفت: بیا برعکس هم بخوابیم برا هم ساک بزنیم. نادر خوابید رو زمین منم رفتم روش کیرم رو کردم دهن و شروع کردم به خوردن کیر نادر. حسابی حال داد. نادر گفت: چقدر محکم میخوری داره آبم میاد. بعد خودش رو تو دهنم خالی کرد. منم کمی مزه مزه کردم خوشمزه نبود ولی یه حالت خاصی بود. قورتش دادم. کیر نادر کوچولو کوچولو شد. عاشق این حالتش بودم وای چه بحال شده بود هسته خرمای نادر. با تخماش با هم میخوردم. نادر که دیگه خسته شده بود گفت: پس چرا مال تو نمیاد؟ گفتم: خوب بیشتر بخور میاد. نادر گفت: خسته شدم بیا یه کار دیگه بکنیم. گفتم: چکار؟ گفت: بیا کون هم رو بخوریم. بعد من رو مدل سگی کرد. اومد لاکونم رو باز بکنه گفت: کونت چه سفته؟ گفتم: مال ورزشکار بودن. نادر هم گفت: گوه نخور یه کونگفو میری بدنت قوی شده. کوس خل از بس استخونی هستی. بعد کیرم رو گرفت تو دستش باش بازی میکرد و کمی کونم رو لیس زد. گفت: شاهین کونت مثل سنگه حال نمیده. بیا تو مال منو بخور شاید آبت بیاد. بعد نادر مدل سگی شد. با دستم کیرش رو گرفتم و شروع کردم به خوردن کونش. سوراخش رو میخوردم خیلی حال میداد. کمی که خوردم دیدم کیر نادر شق شده. نادر گفت: زبونت رو بکن توش منم به حرفش گوش دارم وای چه حال میداد ده دقیقه ای خوردم. نادر گفت: مال من داره میاد. سری سرم رو از لاکونش کشیدم بیرون کیرش رو از لاپاش کشیدم عقب کردم تو دهنم. شروع کردم به مک زدن که آبش اومد همه رو خوردم. نادر گفت: چرا کردی تو دهنت؟ منم یکی زدم در کونش گفتم: میخواستی بریزی رو تختم. نادر پرسید مال تو نیومد؟ گفتم: نه گفت: بزار من بخوابم تو بیا کیرت رو بزار لای پام لاپایی بزن. منم رفتم روش و لاپایی میکردم بعد پنج دقیقه آبم اومد ریختم رو کمرش. بعد با دستمال تمیزش کردم. رو کردم به نادر گفتم: تو چقدر تو سکس واردی از کجا یادگرفتی؟ گفت: خوب یکسال بزرگترم. منم زدم تو سرش گفتم: گوه نخور دوماه بزرگتری.همون موقع عزیز جون صدا زد بچه ها بیاین چایی شیرینی. ما هم سریع لباس پوشیدیم رفتیم. تو حال چای و شیرینی برداشتیم. عزیزجون هم که کنار زندایی رعنا بود پاشد و یه نگاهی به من کرد و چشمک زد. بعد قندی که دستش بود رو انداخت داخل یقه زندایی. زندایی یک لحظه پرید بالا که چی بود. که عزیزجون دستش رو کرد تو یقه زندایی گفت: چیزی نیست قند من بود از دستم افتاد بزار ورش دارم. هی نگاه من میکردم و سینه های زندایی رو میمالید. زندایی گفت: چکار میکنی؟ خوب ورش دار. عزیزجون هم با خنده گفت: از بس سینه هات بزرگه قندم نمیدونم کجاش رفته. نادر هم با خنده گفت: عزیزجون مال شما که ازمال مامان بزرگتره. عزیزجون هم گفت: خوب من سنم بیشتره و بچه های بیشتری دارم باید بزرگتر باشه. بعد یه دفعه عزیزجون گفت: پیداش کردم. که زندایی یه جیغی زد گفت: سر سینه ام رو کندی که من و نادر زدیم زیر خنده. زندایی هم یه چپ چپی نگاه ما کرد گفت: مگه خنده داره بعد دست عزیزجون رو درآورد و خودش قند رو داد بهش. عزیزجون هم گذاشت دهنش و چایش رو خورد. بعد از اون نادر و زندایی رفتن خونشون.