داستان سکسی

داستان های سکسی امروز | شنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۰

داستان سکسی من و دائیم با دختر عموم این داستانی که میخوام واستون بگم کاملا واقعیه و مال یک سال پیشه اول بذارید از اینجا بگم که ما اهل پائین شهر و در واقع اهل محله تگزاسیای خزانه بخارائی هستیم و به طور کامل سکس خانوادگی تو ذهنمون هم نمیاد چه برسه به عملی کردنش! ولی من یه دختر عمو به اسم زهره دارم که خیلی می خواره و به طور خودمونی کس و کونش عجیب هرز میره! ولی از شانس ما با اینکه منو خیلی دوست داره ۳ سال پیش سر یه قضیه ای باهاش قهر کردمو و ۲ سال باهاش حرف نمیزدم. من یه دائی دارم که اسمش احمد و فقط ۵ سال از من بزرگتره راستی من ۱۹ سالمه و دائیم ۲۴ سالشه. من با دائیم انقدر خودمونی هستیم که حتی خال رو کون و کیر همدیگه رو هم دقیقا میدونیم کجاست! تقریبا ۱ سال پیش بود که دائی و عمه و عمو و خلاصه همه مفت خورا خونه ما بودن و من دیدم این احمد کونکش هی به این زهره نگاه میکنه و میخنده و اون لاکردار هم نامردی نمیکرد و هی به اون میخندید! من اخر شب به احمد گفتم که قضیه چیه? باورم نمیشد که احمد گفت چند روز پیش زهره رو تو خیابون میبینه و مخشو میزنه و شماره و این حرفها و در کمال ناباوری روز قبل از مهمونی کار زهره خانوم رو میگیره! اول فکر کردم خالی میبنده ولی از خنده های شیطانی زهره و کیر راست احمد میشد فهمید که راست میگه. و اونجا بود که به سرعت عمل احمد آفرین گفتم! ولی اصل موضوع از اینجائی شروع شد که احمد به من گفت زهره میخواد با تو اشتی کنه و این فرصت خوبی بود تا من دلی از عزا در بیارم و من قبول کردم و یک روز احمد زنگ زد و گفت که امروز مادرش میخواد از صبح بره قم و جمکران و تا شب هم بر نمیگرده در ضمن لازم به ذکر است که پدر احمد ۶ سال پیش به رحمت خدا رفته و احمد گفت که زهره رو هم دعوت کرده و به من گفت تا برم از میکائیل که همه بچه های خزانه میشناسنش دو لیتر عرق ناب کشمش بگیرم و به اتفاق سجاد بهترین دوست زندگیم بریم اونجا. وقتی رسیدیم زهره اومده بود و با احمد تو اتاق بودن تا منو دید اومد منو بوسید و به قول معروف با من آشتی کرد بعد احمد به من گفت تا من و سجاد سور و سات عرقو اون اتاق ردیف کنیم. اونم یه حالی با زهره بکنه منو سجاد که اینجا باید اعتراف کنم خیلی عرق خور ماهریه رفتیم تو اون اتاق و شروع کردیم به ریختن و خوردن نفهمیدم چقدر طول کشید ولی یهو دیدم یه لیتر از عرق نیست و من مست مست دراز کشیده بودم و یه نخ مگنا روشن کرده بودم که یهو یاد احمد افتادم و فهمیدم که اصلا و برای چی اومدم اونجا ولی تا درو باز کردم احمد و دیدم با چشای قرمز که خماری ازش میریخت وقتی پرسیدم چته گفت هر کاری میکنم لاکردار یه قدمم از لب بیشتر را نمیده و چشمم افتاد به زهره که با همون پیرهن و شلوار بود فهمیدم احمد راست میگه! یه فکری به سرم رسید و به زهره گفتم شنیدم تو این دو سال که با هم قهر بودیم عرق خور حرفه ایی شدی و اونم به هر حال بچه خزانستو واسه این که کم نیاره گفت آره! بلا فاصله گفتم پس اگه راست میگی باید پا به پای من و احمد و سجاد بخوری اونم گفت باشه … ولی بعدا صد بار خودشو لعنت کرد که چرا پا به پای ما عرق خورده… خلاصه وقتی به خودم اومدم که از مستی هیچ جارو نمیدیم و به زور به احمد اشاره کردم حالا وقتشه احمد که زهره رو سیاه مست دید تازه فهمید که من چه هدفی داشتم! بله مست کردن زهره! نفهمیدم احمد چقدر رو کار زهره بود ولی یهو دیدم از اون اتاق اومد بیرون و گفت نوبت توه جلدی پریدم تو اون اتاق و دیدم زهره با یه کرست مشکی و یه شورت که ست همون بود خوابیده رو زمین و چشاش از مستی شهلای شهلا بود شاید اگه سیاه مست نبودم همون جا ابم میومد ولی باور کنید تو عمرم اونقدر عرق نخورده بودم وحتی کیرم یه زره هم تحریک نشد اما از بدن زهره بگم که خیلی ترکه و لاغر بود و حتی یک بند انگشت هم چربی نداشت ولی در عوض کونش اندازه ی یه هندونه بزرگ ۶.۷ کیلوئی میشد سریع لباسامو در اوردم و با یه شرت نشستم بغلش و اون هم که انگار منتظر من بود بلا فاصله لبامو با لباش گرفت باید اعتراف کنم که تو لب گرفتن واقعا استاده لباشو چسبونده بود به لبام و زبونشو تو دهنم انقدر استادانه تکون میداد که تازه کیر من داشت یه تکونایی به خودش میداد. تو این مدت منم بیکار نشستم و از رو کرستش یه کم با سینه هاش ور رفتم و بعد از یکم لب گیری برگردوندمش و کرستشو باز کردم وقتی پستوناشو دیدم باورم نشد که این پستون گنده مال یه دختره ۱۸ ساله ی به این لاغریه شروع کردم مثل یه حیوون وحشی سینهاشو خوردن. مزه سینه هاش هنوزم زیر زبونمه بعد مثل کس ندیده ها تو یه لحظه شورتشو از پاش در اوردم ولی بازم باورم نشد یه کس بی خط و خال که اگه تو کف دست مو میدیدی رو اونم میدیدی یه پفی کرده بود که انگاری یه ماه تو کف یکی پیدا بشه و اینو بکنه ولی جز دست زدن و مالیدن کاری نمیتونستم بکنم لازم به ذکر است که اینجانب هیچ رقمه کس لیس نیستم و حتی فکرش هم حالمو به هم میزنه! ناچار گفتم بیا کیرم و بخور که از شانس کیریه ما اونم کیر لیس نبود چون حتی با هزار تا خایمالی هم نتونستم راضیش کنم بیخیال شدم و دوباره رفتم تو کار لب و پستون و کیرمم دادم دستش گفتم حداقل یه کم باهاش ور برو! ولی لب و پستون فایده نداشت بهش گفتم حداقل برگرد یه کم تو سوراخ کونت بذارم که یهو گفت وقتی کس هست چرا کون! برق از چشام پرید و کیرم اینهو مرده ی متحرک از جا پریدو سیخ سیخ شد گفتم اه نکنه اره اونم مست بود و بی اختیار گفت اره بابا! گفتم نکنه احمد حرفم و برید و گفت نه بابا دوست پسر نامردم! تو دلم گفتم اخ الهی من فدای اون دوست پسر نامردت بشم که عجب مردونگیی در حق ما کرده! بلافاصله بهش گفتم چهار دست و پا شو و سر کیرمو که حالا دیگه داشت پوست خودش و جر میداد گذاشتم جلوی کسش آخ که من عاشق کردن دخترها اونم به شکل چهار دست و پا هستم. یهو همه کیرمو تا دسته کردم تو کسش چنان جیغی زد که صدای خنده احمد و سجاد از اون اتاق به گوشم که از مستی هیچی نمیشنید به راحتی رسید. حالا تلمبه نزن کی بزن ولی من که تا دیروز حتی این مدل کردنو ۳۰ ثانیه تو فیلم سوپر میدیدم آبم تا سقف میپرید حالا اصلا انگار نه انگار دارم خودم اون مدلی یه کسی رو میکنم که تو عمرم کس به اون تپلی ندیده بودم از آه آآآآه گفتن های زهره میشد فهمید که داره کمال استفاده رو میبره و منم مدام سرعتمو میبردم بالاتر تا اینکه آآآه آآآه های زهره زیاد شد و مدام میگفت جون منو بکن پارم کن! جون چه کیری داری آخ آبتو بیارم و از این حرفها بی خبر از اینکه من از بس مستم اصلا انگار نه انگار دارم کس میکنم. تو این فکرا بودم که با داد و بیداد های زهره حس کردم کیرم تو کس زهره هم داغ تر شد و هم لیزتر و فهمیدم که ارضاء شده با لیز شدن کس زهره سرعت تلمبه های من بیشتر شد تازه تازه داشتم حال میبردم. اما براتون بگم تا یک ساعت دیگه هر مدل کس کردنی رو که از فیلم سوپر ها یاد گرفتم رو کس زهره امتحان کردم ولی آبم نیومد که نیومد حتی باید بگم زهره دوبار دیگه هم ارضاء شده بود دیگه هیچ جونی نداشت از قطع شدن صدای خنده های احمد و سجاد هم فهمیدم که اون دوتا هم دیگه خوابشون برده! زهره هم زیر کیر ما میگفت بابا تو رو خدا بسته کسم تاول زد انقدر کردی ولی من شهوتی بودم و داشتم میمردم ولی باور کنید نمیدونستم چرا آبم نمیاد! یهو بهش گفتم میخوام بکنم تو کونت گفت نه نه خیلی درد داره گفتم بابا تو مستی درد حالیت نمیشه بازم قبول نکرد! بالاخره رازیش کردم و رفتم از اون اتاق کرم بیارم احمد زیر چشمی تا منو دید که لخت مادرزاد جلوش واستادم گفت بابا کیرم تو جنبت بیا بیرون دیگه گفتم تازه میخوام بکنم تو کونش کرمتون کجاست! خلاصه کرم رو گرفتم و برگشتم تو اتاق دیدم زهره شرت و کرستشو پوشیده و یه گوشه نشسته. گفتم چرا اینارو تنت کردی گفت بابا بسته تورو خدا یدونه زدم در کونشو بلافاصله شرت و کرستش رو در آوردم و دمر خوابوندمش و در کون اونو با کیر خودمو حسابی کرم زدم وسر کیرم رو گذاشتم در کونش آقا چشمتون روز بد نبینه تا کلاهک کیرم رفت تو کونش یه جیغی زد که احمد فکر کرده بود کون زهره جر خورده ولی من تازه داشتم از جیغای زهره حال میکردم و انقدر مست بودم اصلا فکر درد کشیدن زهره نبودم انقدر تو کونش تلمبه زدم که یهو آبم با یه سرعتی تو کونش ریخت که انگار دو روزه رو فنر واستاده تا پرتاب بشه وقتی کل ابم رو تو کون زهره خالی کردم تازه کیرم رو کشیدم بیرون! کشیدن بیرونه کیرم همانا و آبم از تو کون زهره ریختن بیرون همانا تازه فهدیدم زهره انقدر درد کشیده که داره مثل ابر بهار گریه میکنه! الان بعد از گذشت یک سال از اون روز زهره یک بار هم طرف من نیومده میخوام یه نصیحت به همه ی پسر ها بکنم و اون اینه که هیچ وقت دختری رو که برای اولین بار باهاش سکس میکنید از کون نکنید به خصوص اگر با فشار اول دیدید طرف تنگه تنگه! ما پسرای پایین شهر یه ضرب المثل داریم که میگه با دخترا دوتا کار انجام ندید اول اینکه هیچ وقت به دختری نگید دوست دارم چون تاقچه بالا میذاره دوم اینکه هیچ دختری رو از کون نکنید چون دیگه سراغتون نمیاد

داستان ها و خاطرات سکسی ایرانی حشری کننده ترین داستان و خاطره سکسی ایرانی در انجمن لوتی داستان های سکس داشتن با آشنا سکس منو دختر خالم همه چیز از اون جا شروع شد که یه روز بی خبر رفتم خونه خالم ؛ وقتی رسیدم دم در واحد شون دیدم در بازه من ام مثل گاوسرمو انداختم پایین و رفتم داخل در حین اینکه داشتم بند بوت هامو باز میکردم چند بار خالمو صدا زدم دیدم کسی جوابمو نمیده نگران شدم رفتم داخل اطاق هارو نگاه کردم دیدم بازم کسی نیست یه هو صدای شر شر آب رو شنیدم رفتم سمت حمام دیدم در بازه شیطونه مهلت نداد فکر کنم یواش یواش رفتم داخل حمام چیزی رو که من دیدم فکر کنم هیچ کدومتون تا حالا ندیده اید . شوهر خاله من ترکِ ؛ ترکها هم که معمولا دختراشون سفید بی مو خوشگل هستند وای منو میگی دختر خالمو تا حالا اینجوری ندیده بودم یه اندام گوشتی نرم و سفیدو بی مو داشتم دیونه میشدم میخواستم بپرم تو حموم همونجا کار شو تموم کنم ولی یه لحظه فکر کردم شاید ناراحت بشه و نهایتش همین یه باره! گفتم اگه رو مخش کار کنم میشه هم راحت و هم زیاد باهاش سکس داشت . از حموم اومدم بیرون رفتم رو مبل نشستم تا اینکه دختر خالم از حمام بیاد بیرون، دیدم خالم اومد تو من جا خوردم هول کردم نفهمیدم چی گفتم. هر طوری بود منظورم رو رسوندم که خاله کجا بودی؟ خالم گفت رفته بودم با همسایه بالایی صحبت کنم ازم پرسید چه طوری اومد تو؟ گفتم در باز بود هر چی صدا زدم کسی جواب نداد منم اومدم تو خانم یادش افتاد قرار بوده صحبتش با همسایه زیاد طول نکشه بخاطر همین در رو پشت سرش نبسته بود بعدش شروع کرد به احوال پرسی و غیره … مشغول چرت و پرت گفتن بودیم که دختر خالم دیدم اومد پیش ما با اون هم یه کمی چرت و پرت گفتیم . آقا منو میگی من که دیگه نمی تونستم باهاش مثل گذشته صحبت کنم همش اون هیکل هلو جلو چشام بود بعد رفتیم تو اطاقش دنبال موضوعی می گشتم که باهاش صحبت بکنم یاد کمر دردم افتادم کم کم شروع کردم سر صحبت رو در مورد اینکه کمرم درد میکنه باز کردم هی چند تا ایده خیلی بی ربط داد که دردش به خاطر چیه ، منم قاطی کردم گفتم کمرم بابا خالیه! گفت چی؟ منم گفتم با با ما مردا کمرمون خالی میشه شما پریود میشید! گفت پر رو اینا چیه میگی! گفتم حالا واسه ما مثبت شدی؟ اینو که بهش گفتم به خاطر این که کم نیاره گفت خوب حالا. چند دقیقه چیزی نگفتیم منم خودم رو عصبانی و ناراحت نشون دادم فکر کنم فهمیده بودکه ناراحتم دختر خالم مثلا خواست از دلم در بیاره گفتش شیطون چیکار کردی که کمرت خالیه؟ منم گفتم یکی هست ،که دوست دارم با حاش یه سکسی داشته باشم ولی روم نمیشه بهش پیشنهاد بدم به خاطر اینکه نمیتونم با هاش سکس داشته باشم کف دستی میرم و کمر درد میگیرم ، دیدم یه ذره خجالت کشید! گفتم تو نظری نداری که منو رهنمایی کنی اولش مِنو مِن کرد بعد گفت اولاً باید بدونی که اونم میخواد سکس با تو داشته باشه یا نه! من گفتم میخواد! گفت دوماَ جاشو داری؟ گفتم ناراحت نباش هستش! گفت خب برو بهش رک بگو که ازش چی میخوای. فضولی زنونش خوب موقعی گل کرد و گفت نمیخوای بگی طرف کیه؟ منم گفتم اگه بگم جا نمی خوری؟ بایدم قول بدی که عصبانی نشی! گفت باشه اولش مونده بودم بگم یا نه که گفتم مرگ یه بار شیون هم یه بار گفتم طرف خود تویی عزیزم! دیدم قرمز شد گفت چی گفتی؟ منم گفتم آره خود تو جا خوردی نه فکرشو نمیکردی نه؟ اونم گفت راستش رو بخای نه! بعد یک ذره که آروم شد گفت چرا؟؟؟ منم گفتم اون چیزی رو که من دیدم تو نمیدونی چیه گفت یعنی چه منم کل ماجرا حمام و دید زدن رو گفتم . حرفم که تموم شد دیدم داره زیر زیرکی میخنده یه هو چیزی گفت که منو غافل گیر کرد ، گفت تو که منو لخت دیدی منم باید تو رو ببینم تا مساوی بشیم منم از خدا خواسته سه سوت پریدم پشت در و لخت شدم وقتی که کامل لخت شدم دیدم اونم حشری شد همون لحظه بهش پیشنهاد دادم که میخوای با هم سکس داشته باشیم؟ اونم از ته دل گفت آره! دیدم داره میادجلو همون لحظه بود که یه پُلِتیک زدم بهش گفتم الان و اینجا اصلاً چون خالم تو خونه بود بعدش اگر هرچی بیشتر طولش میدادم اونم بیشتر حشری میشد . خلاصه من یادم افتاد که یکی از بچه ها گفته بود که اگه موقع ای مکان خواستی من جاشو دارم تلفن رو برداشتم و بش زنگ زدم وگفتم برنامه چیه بیشعور میگفت منم باشم و حالی ام ما ببریم من ام که خواستم چُسی جلو دختر خالم بیام گفتم دختر خالم فقط مال خودمه و هیچ کس حق نداره بهش دست بزنه اونم آدرس داد. با دختر خالم هماهنگ کردم که من میرم سر آدرس و اونجا رو آماده میکنم و خودم یه دوش میگیرم و یه صفایی هم میدم تا تو بیایی من رفتم به آدرس تا رفتم دوش بگیرم و بیام بیرون دیدم دختر خالم داره زنگ میزنه منم خوشحال از اینکه تاچند لحظه دیگه به چیزی که صبح دیده بودم و آرزو شده بود برام دست پیدا میکنم پریدم در و باز کردم . وقتی اومد تو دیدم بنده خدا بد جوری ریخته بهم! بهش گفتم میخوای سریع شروع کنیم گفت من دفعه اول منه! گفتم خیالی نیست راه میافتی گفت باشه شروع کردم به در اوردن لباسش وقتی همشون رو در آوردم و از جلو دیدمش بیشتر حشری شدم چون صبح از پشت دیدمش حالا تصورکنید که چه اتفاقی افتاده . دیدم میتونم بیشتر از این حشریش کنم شروع کردیم به لب گرفتن بعدش رفتم یکی از حساس ترین نقاطش رو شروع کردم به بوسه های ریز اون جا گردنش بود دیدم بیچاره داغ کرده بعد رسیدم به اون دوتا سینه های ناز و نرمش که الان دارم این قضیه رو براتون مینویسم یاد نرمیشم افتادم بگذریم آقا! رسیدیم سر جای حساس منظورم کسش بود وای عجب بویی عجب گرمایی عجب پُفی راستشو بخای کفم برید شروع کردم به لیس زدن اون قدری که کلاً خیس شده بود اونم به آه آه افتاده بود زیر لب میگفت بکن توم منم بلند شدم بزارم تو کسش با خودم گفتم اگه پردش پاره بشه بیچاره واسش آینده مشکل پیش میاد بهش گفتم قضیه چیه اونم تو اوج شهوت قبول کرد. بهش گفتم ساک میزنی گفت نه بدم میاد گفتم باشه بر گرد وقتی لای کونش رو باز کردم چشم ام به یه سوراخ تنگ افتاد من ام که عاشق سوراخ کون تنگ بودم در کونش خیلی تف مالیدم بعد کم کم سر کلاهک رو فشار دادم تو دیدم خودش رو جمع کرد یه کم که عقب جلو کردم دیدم خوشش اومد بیشتر فشار دادم وقتی تا نصفه رفت توکونش دیدم جیغ زد ولی داشت حال می کرد منم هی آروم آروم بیشتر فشار می دادم و تا اینکه تا ته رفت دیدم کیرم جاش باز شده حالا شروع کردم به تلمبه زدن پشت سر هم اون قدر زدم که آبم اومد و تو کونش ریختم من که خسته شده بودم ول شدم روش چند دقیقه ای همون جوری رو هم بودیم که بلند شدیم و رفتیم حموم و دوش گرفتیم وقتی داشتیم از هم جدا می شدیم گفت از این به بعد نباید دیگه کمر درد بگیری! منم خندم گرفت و تو دلم گفتم تا باشه از این کمر درد ها

آرشمن نسرین هستم ۲۴ سالمه و مجردم تابستون سال گذشته خاله من که تو یکی از شهرهای نزدیک تهران زندگی میکنن قلبش رو عمل کرد چون دختر نداره چند روزی مادرم چند روزی دختر اون یکی خاله ام ازش پرستاری کردن تا یه کم حالش بهتر شد بعد قرار شد چند روزی هم برم اونجا دو سه روز اول همه چیز عادی بود تا اینکه یه شب موقع شام دیدم آرش پسر خاله ام که یه سال از من کوچیک تره دوست و همبازی خاله بازیهای بچگیمه بدجوری داره نگام میکنه اولش به روی خودم نیاوردم اتفاقا اون شب شوهر خاله ام کشیک بود و ما سه نفری خونه بودیم تا آخر شب دیگه خسته شدم موقعی آرش رفت چای بریزه رفتم تو آشپزخونه بهش گفتم چته چرا اینجوری نگاه میکنی خندید گفت ازت کم میشه مگه گفتم نه ولی دوست ندارم کسی اینطوری نگام کنه خندید گفت باشه بی معرفت حالا من شدم کسی یادت رفته همیشه تو بازی شوهرت بودم حالا که بزرگ شدم برام تاقچه بالا میذاری خندم گرفت گفتم برو گمشو دیوونه یه آهی کشید گفت نسرین مامان خوابید بیا بالا تو اتاقم خیلی دلم برای بچگیمون تنگ شده بذار یه کم یاد اون وقتها بیافتیم گفتم غلط کردی اون موقع بچگی بود گفت نترس بابا کارت ندارم فقط یه کم با هم حرف میزنیم هیچی با زبون چرم و نرمش راضیم کرد منم وقتی خاله خوابید رفتم بالا دیدم تو اینترنته تا من رفتم بست و برگشت رو به من من روی زمین نشسته بود و آرش هم روی صندلیش یه کم حرف زدیم و کم کم حرف دوست دختر و دوست پسر شد آرش گفت تو دوست پسر داری گفتم نه تو چی گفت داشتم اما الان نه گفتم چرا گفت بهم نارو زد رفت با رفیق خودم رفیق شد بهش گفتم تو اینتر نت بودی گفت آره گفتم چه سایتی بودی گفت یاهو گفتم غلط کردی پس چرا تا من اومدم زود بستیش خندید گفت برای هیچی گفتم بلند شو ببینم کجا بودی رفتم تو تمپش دیدم تموم سایتهای ذخیره شده اولش یه SEX داره گفتم ایناست یاهو گفت خوب حالا میگی چیکار کنم گفتم هیچی یه دفعه گفت نسرین بذار یه سایت باحال برات بیارم یه سایت داستان سکسی ایرانی آورد و خودش به بهونه دستشوئی رفت بیرون حدود ۱۰ دقیقه من تنها داشتم میخوندم اولین بارم بود اینچنین سایتی میدیدم حس میکردم تموم بدنم داغ شده و لای پاهام و جلوی شرتم خیسه دلم میخواست دست بزنم اما میترسیدم آرش سر برسه همونم شد آرش برگشت دیدم یه صندلی دیگه آورده گذاشت کنارم نشست گفت جالبه گفتم اینا دروغه گفت شاید ولی همش نه بعضیهاش راسته بعد چند تا داستان به قول خودش آس که ذخیره کرده بود آورد خوندم اولی به دومی دیدم آرش دستش روی پامه اومدم بهش بگم نکن اما انگار قدرت حرف زدن هم نداشتم باز شروع به خوندن کردم انگار خوشم اومده بود که آرش پام رو بماله تازه دلم میخواست بهتر و بیشتر بماله اونم انگار فکر من رو خونده بود کامل رونم رو از سر زانو تا نزدیکای کسم میمالید کم کم دیدم داره دستش رو به قسمت کناری رونام میماله دستم رو گذاشتم روی دستش که مانعش بشم اما خودم باعث شدم فشار دستش بیشتر بشه انگار بیشتر خوشم اومد برای همین دستم رو روی دستش گذاشتم شاید یه ساعت تو همون حالت بودیم که دیدم آرش یه دستش رو انداخت دور گردنم و داره شونه ام رو میماله گفتم آرش نکن گفت چرا دوست نداری گفتم نه گفت دروغ نگو گفتم دروغ نمیگم دستت رو بردار دستش رو گذاشت روی کمرم و شروع کرد به مالیدن یه نگاهی بهش کردم با لبخند گفت نترس مواظبم اتفاقی نمیافته بعد بدون اینکه چیزی بگم شروع کردم به خوندن با خوندن اون چیزها حسابی حشری شده بود بعضیهاش خیلی باحال بود به زنهای داستان حسودیم میشد دلم میخواست جای اونا بودم و یکی هم کس من رو میخورد حسابی خیس کرده بودم تو یکی از داستانها که خیلی باحال بود خودم رو جای اون زنه گذاشتم و تا رسیدم به اونجا که زنه ارضاء شده بود انگار خودم ارضاء شدم یه آه کشیدم آرش برگشت تو صورتم نگاه کرد گفت نسرین خودت رو اذیت نکن اصلا بسه برای امشب بعد صفحه رو بست گفتم بازش کن داشتم حال میکردم گفت آخه اینطوری اذیت میشی گفتم نه نمیشم بازش کن بازش کرد بازم من میخوندم و آرش پام رو میمالید تا دیدم دستش کم کم داره میخوره به کسم یه نگاهی به آرش کردم اونم حالش بهتر از من نبود تا بهش لبخند زدم کسم رو تو مشتش گرفت و یه وای گفت گفتم آرش نکن زشته گفت زشت اینه که من و تو اینطوری بال بال بزنیم بیا ما هم به هم کمک کنیم تا به اوجش برسیم گفتم خر خدا من دخترم گفت میدونم منم با جلوت کاری ندارم فقط برات میخورمش با شنیدن این حرف عقل از سرم پرید گفتم راست میگی بدت نمیاد گفت نه میخوای برات بخورم هیچی نگفتم دیدم داره دکمه شلوارم رو باز میکنه دستش رو رسوند بالای کسم داشتم میمردم بلند شد اومد جلو وایساد بلندم کرد گرفت تو بغلش حسابی فشارم داد و بعد لبامون رفت روی هم و حسابی لبهای همدیگه رو خوردیم آرش من رو لخت کرد فقط لباس زیر تنم بود بعد من رو روی تشکی که برای خودش پهن بود خوابوند خودش هم لخت شد با یه شرت اومد کنارم بعد سوتینم رو باز کرد و شروع کرد به خوردن سینه هام خیلی خوب میخورد من فقط نفس نفس میزدم که دیدم داره با شرتم ور میره و کم کم شرتم رو درآورد خجالت میکشدم که کسم رو ببینه برای همین پاهام رو به هم فشار دادم رفت پائین و پاهام رو از هم باز کرد یه جون گفت و سرش رو برد پائین یه دفعه حس کردم تموم تنم آتیش گرفته آره زبونش رو گذاشته بود روی کسم و آروم میمالید بهش بعد با دستش لای کسم رو باز کرد و زبونش رو گذاشت وسط کسم تا زبونش خورد به تاجکم بدنم شروع کرد به لرزیدن و حس کردم خون تو رگام داره به سرعت حرکت میکنه و یه دفعه انگار با فشار آبم از کسم زد بیرون اینقدر سریع که نتونستم هیچ عکس العملی نشون بدم قبلش با دوست پسرم عشق بازی کرده بودم ولی حتی اجازه نداده بودم به کسم دست بزنه اما آرش کارش رو بلد بود و میدونست چیکارم کنه که اعتراض نکنم سر آرش رو که هنوز مشغول خوردن بود بلند کردم تو چشم هم نگاه کردیم و لبش رو گذاشت روی لبم حالم داشت به هم میخورد تموم صورتش از آبم خیس بود بلند شد نشست کنارم دستش رو گذاشت روی پستونم گفت خوب بود گفتم آره عالی بود مرسی خندید گفت قابل نداشت گفتم من برات چیکار کنم تا تو هم آبت بیاد گفت میخوریش گفتم نه گفت پس چیکارش کنیم تا آبش بیاد گفتم بذار لای پام تا بیاد گفت بذارم پشتت گفت توش نه اما لاش گفت چرا گفتم میگن درد داره گفت تاحالا تجربه نکردی گفتم نه بابا خندید گفت پس اشتباه بهت آمار دادن اگر از راهش وارد بشی درد که نداره هیچ تازه کلی هم لذت داره میذاری امتحان کنیم گفتم نه میترسم گفت ببین من اگر میخواستم اذیتت کنم تو خوردن اونجاتم میتونستم اذیتت کنم پس به من اطمینان کن انگار حرفاش آرومم میکرد با اصرار قبول کردم از توی کمدش یه قوطی کرم آورد بعد من رو چرخوند یه کم کرم زد به کونم و آروم شروع کرد با انگشتش سوراخ کونم رو مالید و انگشتش رو آروم آروم کرد تو درد داشت اما خیلی کم بود اما لذتش زیاد بود چند دقیقه بعد باز کرم زد و دو انگشتی کرد تو بعد بلند شد یه بالشت گذاشت زیر شکمم یه کم دیگه کرم به کونم مالید و وقتی سر کیرش رو روی سوراخ کونم حس کردم میخواستم از ترس سکته کنم یه کم فشار داد یه کم درد داشتم اما زیاد نبود یه کم دیگه فشار داد یه دفعه استخونام تیر کشید تا اومدم جیغ بزنم دستش رو گذاشت جلوی دهنم آروم گفت نترس الان خوب میشه همونطوری موند یه کم دردم کم شد دستش رو برداشت گفتم چیکار کردی گفت کردم تو گفتم همش رو خندید گفت نه بابا یه کمش رو گفتم آرش تو رو خدا بسه اگر تا ته بکنی میمرم از درد گفت باشه تو همون حرف زدن یه فشار دیگه داد یه آخ بلند گفتم باز جلوی دهنم رو گرفت گفت یواش بابا همه فهمیدن سرم رو تکون میدادم که دستش از جلوی دهنم بره کنار که یه دفعه احساس کردم پشتم سنگین شد آره آرش خوابیده بود روم یعنی تموم کیرش رو کرده بود تو کونم از پشت شروع کرد به خوردن گردن و گوشم خوشم اومد کم کم دستش رو برداشت گفتم خیلی نامردی جرم دادی گفت نترس جر نخوردی حالا دردت کم شد یا نه گفتم آره ولی باز هم زیاده گفت الان خوب میشه دیدم داره خودش رو تکون تکون میده هم درد داشتم هم سوزش اما لذت هم داشتم مخصوصا وقتی لاله گوشم رو میخورد دیگه آرش سرعتش زیاد شده بود معلوم بود که کیرش رو قشنگ داره تو کونم عقب جلو میکنه گفت نسرین من بخوابم میای روم گفتم نه گفت یه کم با اصرار قبول کردم آرش خوابید و من اومدم بالای آرش خودش کیرش رو با کونم میزون کرد آروم و با ترس نشستم روش یه کم درد داشتم اما قابل تحمل بود آرش هم بلند شده بود نشسته بود و من رو تو بغلش گرفته بود سینه هام رو میخورد بعد باز هم چرخیدیم من رفتم پائین اما اینبار من چهار دست و پا بودم آرش برام کسم رو میمالید من راضی بودم چون دیگه دردم هم خیلی کم شده بود و داشتم حسابی لذت میبردم که دیدم آرش سرعتش زیاد شده هم سرعت دستش هم سرعت کیرش من داشتم باز هم ارضاء میشدم که دیدم آرش داره نفس نفس میزنه تا خواستم چیزی بگم دیدم تو کونم داغ شد و آرش تموم آبش رو ریخته بود تو کونم بعد بازم کسم رو مالید و من دوباره ارضاء شدم اولین بار توی عمرم دوبار ارضاء شده بودم دیگه نا نداشتم آرش بلند شد با دستمال کاغذی که اونجا بود من رو تمیز کرد بعد چندتا دستمال گذاشتم لای کونم لباسامو پوشیدم میخواستم از اتاق آرش بیام بیرون آرش صدام کرد برگشتم بغلم کرد لبم رو بوسید گفت بابت همه چیز ممنون خندیدم گفتم منم همونی که خودت گفتی یه لب از هم گرفتیم و من اومدم بیرون رفتم تو دستشویی اونجا لخت شدم و خودم رو تمیز کردم بعد رفتم خوابیدم فرداش از خواب که بلند شدم آرش نبود غروب که اومد روم نمیشد نگاش کنم موقع شام گفت نسرین امشب بعد از شام بیا تو اتاقم میخوام بهت چیزی نشون بدم بعد از شام با تردید رفتم تو اتاقش اما روم نمیشد تو چشماش نگاه کنم نشستم گفتم چیکارم داری خندید اومد کنارم نشست دستش رو انداخت گردنم لپم رو بوس کرد گفت میخواستم بهت بگم من خیلی دوستت دارم فکر نکنی من نامردم خندیدم گفتم منم دوستت دارم اما تو هم فکر نکنی من دختر خرابیم خندید گفت من غلط بکنم از این فکرا بکنم این شد شروع رابطه من و آرش که تا نزدیکیهای عروسیم ادامه داشت و چند بار تکرار شد .

اشرف و بهنام سلام دوستان عزیز تو فامیل یه پسری بود بنام بهنام این بهنام خان هر وقت مجلسی خبر بود میمود و آویزون من میشد برای رقص و همیشه کلی با من میرقصید و اکثرا سعی میکرد خودشو بهم بمالونه یه بار تو تولد خواهرم گفتم کمی بهش حال بدم. این بود که موقع رقص کمی سینه هامو بهش مالوندم مثل برق گرفته ها خشک شد فهمیدم کیرشم بلند شده! گفت ببین چند لحظه واستا بر میگردم رفت و ۱۰ دقدیقه بعدش برگشت دیدم راحت و ریلکش دوباره مشغول رقص شد تصمیم گرفتم دیگه اینکارو نکنم چون واقعا شوکه شده بود اما گیر دادنهای بهنام از اون روز شروع شد یه روز صبح که تنها بودم مادر بهنام زنگ زد و بعد از کلی احوالپرسی خواست با مامان صحبت کنه که گفتم نیست و من تو خونه تنهام . بعدش خواهرم اومد و حدود یه ربع بعد زنگ در خورد و درو باز کردم و دیدم بهنام به هوای اینکه تنهام درو سریع بست و همونجا افتاد به التماس و درخواست که آره عاشقتم و خواب ندارم و از این حرفها! خیلی راحت بهش گفتم آره همه پسرها این حرفو میزنند اما تا دستشون به آدم برسه دیگه حاجی حاجی مکه میرن دنبال کارشون! گفت نه من اینجوری نیستم. گفتم باید ثابت کنی! گفت هر کاری بگی میکنم! موندم چی بگم که نتونه! یه دختر همساده داشتیم که خیلی برای من صفحه میذاشت و شدیدا باید گاییده میشد بهش گفتم ببین سیما رو که میشناسی؟ گفت همون روبروئیه ؟ گفتم آره! گفت خوب! گفتم ببین هر وقت جلوی چشم من ترتیبشو از عقب دادی که جیغ بزنه اونوقت منم یه حال کلی بهت میدم! با ناباوری بلند شد و گفت یعنی چه شاید من نخوام! گفتم من میخوام شرطم فقط اینه! خواست بیاد و بهم بچسبه که سارا خواهرم رو دید و سریع خودشو کشید عقب و مودب شد و یواشکی گفت واقعا شرطت اینه؟ گفتم آره! گفت خیلی خوب خودت خواستی ها! گفتم باشه و درو بهم زد و رفت. مدتها گذشت تا اینکه یه روز بهم زنگ زد و گفت امروز عصر بیا خونمون! گفتم چیه کاری داری؟ گفت قراره سیما بیاد میخوام کاری که گفتی بکنم اما بعدش نوبت توئه! گفتم قبوله از فکر کرده شدن سیما اونم جلوی چشمم دلم قنج میزد سریع حاضر شدم و رفتم! بهنام خیلی عصبی بهم گفت ببین بعدش باید نه نیاری ها ؟ گفتم قبوله اما میخوام وحشیانه بکنیش! گفت باشه یه ساعتی گذشت که سیما اومد کلی بخودش رسیده بود و تیپ زده بود من تو اتاق دیگه از جای یه شیشه که بهنام درش آورده بود میتونستم مثل سینما موضوع رو ببینم خلاصه اومد و یک کمی لاس زدن و بعدش بهنام لختش کرد و برش گردوند و بی مقدمه کیرشو گذاشت دم کون سیما شروع به فشار دادن کرد! اولش سیما گفت بهنام یواش چته منکه در نمیرم اما بعد به خواهش افتاد ولی بهنام ول کن نبود و بالاخره کیرشو کرد تو کون سیما و شروع کرد به کردن سیما داد میزد و التماس میکرد اما بهنام میکردش و سینه هاشو محکم فشار میداد آخرش بطرز خیلی فجیعی کارشو با سیما تموم کرد و بعدش سیما بلند شد اشکهاشو پاک کرد و کلی هم فحش بار بهنام کرد و با عصبانیت درها رو بهم کوبید و رفت! خیلی از خودم بدم اومد چرا باید این کارو میکردم! بهنام اومد و گفت خوب اشرف جون حالا مال من میشی؟ گفتم شاید! راستی میخوای باهام ازدواج کنی؟ گفت حتما! گفتم ولی مطمئن باش منو بتو نمیدن! شروع کرد باهام به ور رفتن و منم خودمو در اختیارش گذاشتم تا عذاب وجدان کمتری داشته باشم حسابی سینه هامو خورد و بعدش رفت سمت کسم چنان با زبونش لیسش میزد که یاد آبنبات چوبی افتادم زبونشو لای لباس کسم میذاشت و تا سوراخ کونم میرفت بعدش دور سوراخ کونمو حسابی لیس زد خیلی حال داد بعد بلند شد و کیرشو گرفت جلو صورتم اما با اینکه دلم میخواست کیر خوش تراش و قلمیشو بخورم اما تو فامیل برام افت داشت این بود که با تغییر گفتم بدم میاد و اونم هیچی نگفت بعد گفت بهم میدی ؟ گفتم از جلو که نه هنوز دخترم! گفت خوب خودم میگیرمت! گفتم نه هر وقت گرفتی بعد! این بود که رفت سراغ کونم مرتب قربون صدقه کونم میرفت و منم تو دلم بهش میخندیدم با کونم حرف میزد خلاصه کیرشو با احتیاط کامل گذاشت در کونم و گفت بکنم! گفتم بکن اما یواش اگه درد بیاد میرم و دیگه بهت نمی دم! خلاصه کیرشو کامل کرد تو با اینکه اصلا ورود کیرشو حس نکردم ولی الکی ناله میکردم و آخ و اوخ میکردم اونم کلی احتیاط کرد آخرش هم آبش اومد و گفتم بکش بیرون و روم نریزه و از این حرفها! بدبخت اصلا از حال کردنش هیچی نفهمید آخرش هم گفتم ببین اینم یه حال حسابی. دیگه اذیتم نکنی ها! بلند شد و کلی تشکر کرد و کلی هم ماچم کرد و زدم بیرون اما ته دلم برای سیما خیلی ناراحت بودم. مدتها گذشت و ظاهرا همون یه بار که به بهنام دادم سردش کرد چون دیگه دنبالم نیومد و رفت دنبال یکی دیگه از دخترای فامیل یه شب سیما رو تو مهمونی خونمون دیدم گفتم بذار از دلش در بیارم تا رفتم جلو سر حرفو باز کردم… با خنده گفت ببین راستی میشه از اون شرطهای عجیب و غریب بازم برای بهنام یا یه خر دیگه مثل اون بذاری؟ با تعجب گفتم تو از کجا میدونی؟ گفت حالا که گذشته اما بین خودمون بمونه بهنام خیلی پیله من شد و منم بهش راه ندادم آخرش تو یه قرار شام بهم گفت حاضرم هر چی پول بخوای برای یه حال کردن بهت بدم و بعد همه ماجرای تو رو گفت! منم دیدم بهترین فرصته اینه که گفتم ۲۰ هزار تومان ( اون موقع حقوق برادرم که افسر-سرگرد- بود ۳۳۰۰ تومان بود ) اونم بلافاصله قبول کرد و گفت باید محکم بکنمت! اینه که خودت قبلا حسابی کونتو چرب کن و کمی هم الکی اشک بریز! باورم نمیشد بهنام اونهمه پول داده باشه دلم برا خودم سوخت بلند شدم و بهنامو تو جمعیت پیدا کردم و محکم زدم تو گوشش کسی که این وسط کیر خورد من بود ببخشید دیگه من زیاد وارد نیستم خوب بنویسم اشرف

الهام عجب چیزی بود من و دختر عموم از بچگی با هم بزرگ شدیم. به قول معروف همبازی دوران بچگی همدیگه بودیم. از همون دوران یه علاقه ای بین من و اون بود ولی چون بچه بودیم چیزی نمی فهمیدیم تا کم کم بزرگ و بزرگتر شدیم. یادمه موقعی که ۱۸ سالم بود عموم اینا رفتند تهران. دیگه کمتر دختر عمومو میدیدم. بعضی وقتا که میرفتم تهران و میدیدمش دلم می خواست بگیرمش تو بغلم و یه ماچ آبدار ازش بکنم. ولی تا حالا رابطه ما اینطوری نبود. تا اینکه یه روز که من و داداشم و دختر عموم و خواهرش رفته بودیم سینما توی سینما کنار من نشست. من اصلا حواسم به فیلم نبود. دلم میخواست از این فرصت یه جوری استفاده کنم. گرمای بدنشو احساس میکردم که یه دفعه دستمو گرفت. نگاهش که کردم دیدم داره پرده سینما رو نگاه میکنه. دستشو فشار دادم. میدونستم معمولا توی سینما فقط میشه مالوند و بس. ولی برای شروع همینم خوب بود. دستمو به طرف رونش بردم و شروع کردم به مالیدن رونش. بعدش کم کم رفتم سراغ لای پاش. یه کمی از روی شلوار از خجالتش در اومدم. حاج عباس آقا بیدار بیدار شده بود. میگفت چرا معامله یه طرفه است؟ همینطور که داشتم لای پاشو میمالیدم دکمه شلوارشو وا کرد تا دستم توش جا بشه. دستمو برد توی شلوارش. منم شروع کردم به مالیدن. دستم خیس شده بود که دیدم با دستش عباس آقا رو گرفت. نفسم بند اومد. پاهامو روی هم انداختم تا داداشم که بغلم نشسته بود نبینه. زیپمو باز کردم. میترسیدم یه نفر متوجه بشه. تا آخر فیلم اون ارضا شد ولی من نه. میخواستم یه جوری یه سکس با حال و بی دردسر داشته باشم. خلاصه چند روزی گذشت. یه روز که میخواستم برم بلیط قطار بگیرم واسه برگشت یه فکری به سرم زد. به عموم گفتم: شما که خیلی وقته از اون طرفا نیومدین بذارین براتون بلیط بگیرم با هم بریم. عموم مخالفت کرد ولی دختر عموم یه دفعه گفت: بابا من دلم واسه عمو و زن عمو تنگ شده بریم دیگه عموم بازم مخالفت کرد ولی دختر عموهه کوتاه نمی اومد. بالاخره عموم گفت تو با آرمان برو بعد خودت برگرد. من که میخواستم از خوشحالی داد بزنم. سریع رفتم و چهار تا بلیط واسه یه کوپه دربست گرفتم ولی فقط دو تا از بلیطها رو به اونا نشون دادم. موقع رفتن عموم خیلی سفارش کرد که مواظب دخترش باشم. منم بهش قول دادم که بهش خوش بگذره. وقتی وارد قطار شدیم رفتیم توی کوپه. قطار که حرکت کرد الهام(دختر عموم) گفت:دو نفر دیگه نیومدن. منم گفتم :آره جا موندن. وقتی که رئیس قطار واسه چک کردن بلیطها اومد پریدم بیرون کوپه و چهار تا بلیطو بهش دادم تا الهام متوجه نشه. شامو که خوردیم تختها رو آماده کردم واسه خواب. الهام رو تخت پایین خوابید. منم خوابیدم رو تخت کنارش. همش تو این فکر بودم که چه جوری کارو شروع کنم. بالاخره دلو زدم به دریا رفتم کنار تختش و گفتم: الهام من سردمه میتونم کنارت بخوابم. الهام که خودشم بی میل نبود و منتظر یه حرکت از طرف من بود پتو رو زد کنار. پریدم زیر پتو، یه کمی که گذشت دستمو یواش انداختم گردنش. اولش یه کمی ناز کرد ولی بعد چند دقیقه آوردمش تو راه. از کنار لبش تا بغل گوششو لیسیدم. گردنشو خیلی نرم خوردم و با یه دستم سینه هاشو می مالیدم.حالا دیگه داغ داغ شده بود.خیلی آروم پیرهنشو از تنش در آوردم. یه سوتین خوشگل کرم رنگ داشت که نوک سینه هاش ازش زده بود آروم بند سوتینو وا کردم سینه هاش افتاد بیرون. باورم نمیشد. سینه های سفید و خوشدستی داشت که آبم اومد. شروع کردم به خوردن. آه و نالش در اومده بود. توی پنج دقیقه هیچ کدوم از ما لباس تنش نبود.حالا من و الهام سر و ته خوابیده بودیم. اون واسه من ساک میزد، منم سرم لای پاهاش بود. توی یک ربع سه بار آبش اومد. حالا دیگه وقتش بود. خوابوندمش روی تخت و یکی دو تا بالشت گذاشتم زیر شکمش. میخواستم برم سراغ کونش ولی یه دفعه برق گرفتش. گفت چیکار میکنی؟هیکلم خراب میشه. از جلو بکن. از تعجب شاخ در آوردم، آخه الهام اپن نبود. بعدا بهم گفت که توی کلاس ژیمناستیک به خاطر تمرینات پردش پاره شده. من که از خدا خواسته بودم کیرمو گذاشتم درش و هول دادم تو. جیغ کوتاهی زد و آه و ناله هاش شروع شد. فهمیدم اولین بارشه. از من تلم و از اون قربون صدقه من و کیرم رفتن. همه جوره کسشو کردم. سوئدی، گوسفندی، لنگ سر شونه، درختی. آبم که می خواست بیاد دادم بهش ساک بزنه، اونم کرد تو دهنش. بد جوری می مکید. آبم که اومد از حال رفتم ولی تا صبح خیلی وقت بود. در ثانی نمیتونستم از خیر کونش بگذرم. بعد چند دقیقه که حالم جا اومد برش گردوندم، از زیر دستمو بردم و سینه هاشو گرفتم. کرم نداشتم یه تف سر کیرم انداختم و با یه دستم یه کمیشو مالیدم در کونش. یه دفعه کیرمو گذاشتم در کونشو فشار دادم تو. یه جیغ بلند زد. گفتم الان همه میریزن اینجا ولی خدا رو شکر خبری نشد. کونش خیلی تنگ بود، کیرم داشت میشکست ولی یه کمی که عضله هاش شل شد حالش شروع شد. شکمم که به باسنش میخورد لرزش با حالی به کونش میداد. بیچاره درد می کشید ولی چیزی نمیگفت. آخرش که شد تندتر تلم میزدم. از آخر موقع ارگاسم کونشو محکم کشیدم طرف خودم و آبمو ریختم توش. دیگه نا نداشتم. بعد یکی دو ساعت باز اومد سراغم که باز بکنمش. من که دیگه نمیتونستم ولی خودش همه کارا رو کرد. عباس آقا رو بیدار کرد نشست روش حالشو کرد و رفت. چند روزی که خونه ما بود یکی دوبار دیگه فرصت شد که بکنمش. موقع رفتن گفت:خیلی مردی. به قولت وفا کردی. خیلی بهم خوش گذشت. بهترین سفر عمرم بود

امیر واکرماین خاطره ای که براتون مینویسم واقعی هستش و از یک سال پیش شروع شده و همچنان ادامه دارد اکرم از فامیلهای ماست البته نسبت دوری داریم اما رفت و آمدمون زیاده و با هم صمیمی هستیم البته در خصوص مسائل سکسی زیاد با هم شوخی نمیکردیم اکرم حدود ۱۰ سال از من بزرگتره یعنی یه زنه ۳۵ / ۳۶ ساله خیلی خشگل و با حاله اندام تحریک کننده ای داره تا حالا چند بار پیش اومده با هم رفتیم بیرون نگاه تموم مردها رو میشه دنبالش حس کرد آخه اکرم قد بلند و چهار شونه سفید چشم و ابرو مشکی پستونای سایز ۸۰ کون بر جسته با اولین نگاه میشه برآمدگی های بدنش رو حس کرد خیلی توپه من همیشه با اکرم شوخی می کردم البته در حد معمولی و خیلی وقتها شب از سر کار که بر میگشتم چون خونه اونا تو راه خونه خودمون بود یه سری به خونه اونا میزدم بعضی شبها هنوز شوهرش از سر کار نیومده بود بعضی شبها هم که بود من یه چای اونجا میخوردم و یه کم کس وشعر میگفتم بعد می رفتم خونه همیشه وقتی میرفتم خونشون چشمام چهار تا میشد تا بتونم بدن اکرم رو بیشتر دید بزنم البته همیشه چادر سرش می کرد جلوم اما خوب بعضی وقتها چادرش نازک بود یا موقع صاف کردن چادرش من چشمم می افتاد به اندامش همیشه هم تو خونه خودشون تاپ تنش بود با دامن یا شلوارک و این رو من مطمئن بودم یه شب از سر کار بر می گشتم طبق معمول رفتم خونشون که دیدم در حال ساک جمع کردن هستن گفتم جایی میرین اکرم با خنده گفت جایی میره گفتم کجا که وحید شوهر اکرم گفت میرم دبی خلاصه فهمیدم که وحید قراره ۱۰ روز به دبی از اینکه ۱۰ روز نمیتونم اکرم رو ببینم حالم گرفته شده بود پرسیدم اکرم تو چی کار میکنی گفت من هیچی چیکار کنم میام خونه شما حالی داد اساسی من فکر می کردم میره خونه باباش همه چیز عالی شده بود قرار شده بود اکرم هر روز غروب که عاطفه از مدرسه میاد بیان خونه ما روز سوم رفتن وحید بود زنگ زدم به خونه خودمون کاری داشتم سراغ اکرم رو گرفتم مامان گفت رفته خونشون میاد زنگ زدم خونشون گوشی رو برداشت بعد از احوالپرسی گفتم اومدی خونه برای چی گفت میخواستم برم حموم منم به شوخی گفتم دیشب وحید تو خوابت بوده یه آهی کشید گفت نه اتفاقا برای همین رفتم حموم بعد یه مگث چند ثانیه ای گفت امیر حالم خیلی گرفتس گفتم برای چی گفت دوری وحید خیلی برام سخته منم خودم رو زدم به اون راه ببینم چی میگه گفتم بابا چند روز دیگه میاد گفت هنوز یه هفته مونده گفتم من نمیفهمم چی میگی چی برات سخته با یه لحنی گفت تو که راست میگی گفتم باور کن متوجه منظورت نمیشم گفت بابا تو چه خنگی برای زن دوری از شوهرش سخته زن یه نیازهایی داره فهمیدی گفتم ای تقریبا بعد با خنده گفتم تو چه کم طاقتی گفت تو هم اگر مزش رو چشیده بودی همین بودی منم با خنده گفتم از کجا میدونی نچشیدم گفت راست میگی گفتم آره گفت پس چطوری تحمل میکنی گفتم سخت خیلی سخت اکرم هر دومون یه کم سکوت کردیم بعد بدون اینکه خودم متوجه حرفم بشم گفتم میخوای من بیام اونجا یه کم با هم حرف بزنیم شاید حالت بهتر بشه گفت میتونی گفتم آره من یه ساعت دیگه اونجام سریع راه افتادم درست ۴۰ دقیقه بعد اونجا بودم اکرم با اولین زنگ بدون اینکه بپرسه کی هست در رو باز کرد تو راه پله با همسایشون سلام علیک کردم و رفتم بالا اکرم تازه از حموم اومده بود هنوز صورتش سرخ بود مثل همیشه یه تاپ سرخ تنش بود با یه شلوارک لی این رو از روی چادر نازکش فهمیدم سلام کردیم و نشستیم روی مبل روبروی هم اکرم بلند شد رفت برام شربت آورد بعد دوباره نشست با اینکه خیلی با هم راحت بودیم انگار از هم خجالت میکشیدیم هر چند که هنوز هیچ اتفاقی هم نیافتاده بود به اکرم گفتم رفتی حموم حالت بهتر شد یه لبخندی زد و گفت نه زیاد گفتم باید با آب سرد دوش میگرفتی با خنده گفت پدرت بسوزه تجربه منم گفتم خوب دیگه کم کم سر حرف باز شد من از دوست دخترم گفتم و بعد اکرم گفت که تقریبا هر شب با وحید برنامه داره گفتم پس چرا شما فقط یه بچه دارین خندید گفت خوب جلو گیری میکنیم گفتم با قرص گفت نه یه کم خجالت کشیدم اما گفتم با کاندوم اکرم با یه لحنی گفت نه گفتم بدت اومد گفت نه آخه با کاندوم اصلا آدم چیزی نمیفهمه گفتم پس چیکار میکنین خندید گفت طبیعی گفتم یعنی چی سرش رو انداخت پائین گفت وحید آخراش که میشه میکشه بیرون گفتم اگر یادش بره چی خندید گفت نه یادش نمیره کم کم حرفامون گل انداخته بود داشتم میمردم آمپر حشریتم رسیده بود روی هزار گفتم من اومدم حال تو رو خوب کنم خودم حالم بد شد خندید گفت خدا بگم چیکارت کنه حال منم خیلی بد تر شد گفتم میخوای من برم گفت نه بمون من حالم بد جوری به هم ریخته گفتم آخه گفت آخه نداره بمون گفتم باشه یه کم ساکت موندیم اکرم گفت امیر میخوام یه چیزی بگم روم نمیشه فهمیدم چی میخواد بگه گفتم منم میخواستم بگم هم روم نشد هم ترسیدم گفت ترس از چی گفتم هم از تو هم از خیلی چیزای دیگه گفت مگه من ترس دارم گفتم از این ترس داشتم که تو بهت بربخوره یا یه جوری رابطون بد بشه یا اینکه کسی چیزی بفهمه اکرم گفت منم از این ترس داشتم تو در مورد من فکر بد بکنی گفتم از اون بابت خیالت راحت اکرم با شنیدن این حرف لبخندی زد و با یه حرکت چادرش از سرش افتاد و من حالا میتونستم دستهاش رو که لخت بود ببینم فکر نکنید ندید بدیدم اما پوست صاف و تحریک کننده اکرم واقعا دیدنیه پستونای اکرم داشت تاپش رو جر میداد خط وسطشونم یه کم معلوم بود و حسابی تحریک کننده بود هر دو به هم نگاه می کردیم بلند شدم رفتم کنار اکرم نشستم بدون اینکه خودش رو تکون بده چسبیدیم به هم رومون نمیشد تو چشم هم نگاه کنیم من آروم دستم رو انداختم دور گردنش و آروم شروع کردم با نوک انگشتم بازوش رو لمس کردم چند لحظه بعد دست اکرم اومد روی رون من و آروم اومد بالا به کیرم که رسید یه نفس عمیق کشید و گرفت تو دستش و فشارش داد منم قشنگ بغلش کردم و فشارش دادم به خودم اکرم سرش رو گذاشت روی شونم بوی عطر و شامپوی سرش حسابی حشریم کرد دستم رو از زیر بغلش کردم تو انگشتم رسید به کنار پستونش دیگه نتونستم تحمل کنم بهش گفتم اکرم گفت هوم گفتم بلند شو بریم تو اتاق گفت نه همینجا گفتم چرا گفت اونجا فقط با وحید منم اصرار نکردم بلند شدم اون رو هم بلند کردم سر پا بغلش کردم و حسابی به خودم فشارش دادم بعد آروم روی گونش رو بوس کردم کم کم ادامه پیدا کرد تا رسیدم به لبش لبای گوشتی کلفتش حسابی وسوسه انگیز بود برای خوردن روم نشد زبونم رو بکنم تو دهنش اما اکرم خودش اینکار رو کرد و خیلی بهم حال داد بعد از کلی لب خوری و زبون بازی شروع به خوردن گردنش کردم اکرم دیگه به نفس نفس افتاده بود که از هم جدا شدیم یه کم با لبخند به هم نگاه کردیم تاپش رو دادم بالا خودش کمک کرد درش آوردیم یه کرست مشکی بسته بود که سفیدی پوستش قشنگ تو چشم میخورد دستم رو انداختم پشتش بازش کردم و درش آوردم وای چه پستونایی داشت سفید و صفت با یه نوک قهوه ای کم رنگ که از روی شهوت سیخ زده بود بیرون یه پستونش رو تو دستم گرفتم و اون یکی رو به دهن حسابی خوردم هرچی میخوردم بیشتر مزه میداد تا اکرم گفت بسه دیگه منم نشستم جلوش دکمه های شلوارکش رو باز کردم و اون رو کشیدم پائین شرتش هم مشکی بود صورتم رو بردم جلو یه نفس عمیق کشیدم و باز دم نفسم رو دادم بیرون اکرم یه آهی کشید از کنار شرتش گرفتم چشمم رو بستم و شرتش رو کشیدم پائین چشمم که باز شد جلوم یه کس تپلی بود که با ظرافت خاصی اصلاح شده بود بدون معطلی از لبه های کسش شروع به خوردن کردن با اینکه به قول خودش هرشب با وحید برنامه داشت ولی بازم لبه های کسش به هم چسبیده بود زبونم رو کردم لای کسش که از داغی داشتم میسوختم اکرم دستاش رو سر من بود داشت تو موهام چنگ میزد آروم آروم رفت عقب منم روی زانو دنبالش میرفتم تا نشست روی مبل منم پاهاش رو انداختم روی شونه هام و یه کم کشیدمش جلو از سوراخ کونش لیس میزدم تا بالای کسش چوچولش رو گاز میگرفتم و با نوک زبونم فشارش میدادم اکرم هم فقط ناله بود و ناله اکرم کم کم صداش بلند شده بود و با صدای لرزون آخ و اوخ میکرد و اوف اوف میکرد بعد سرم رو به کسش فشار داد و با ناله گفت بخور بخور جون بخورررررررررررر جون جون جوننننننننننننننننننننن بعد یه لرزش شدید و بی حال افتاد روی مبل اکرم راحت شد اما من هنوز لباسم رو در نیاورده بودم و داشتم به بدن قشنگ اکرم نگاه میکردم اکرم سرش رو از پشتی مبل بلند کرد با چشمای خمار نگاهم کرد گفت مرسی امیر مرسی خیلی حال داد من که انگار دنیا دور سرم چرخید گفتم خاک تو سرت امیر فقط این رو ارضاء کردی خودت موندی تو همین فکرا بودم که اکرم بلند شد دستم رو گرفت من رو که مثل گل روی زمین پهن شده بودم بلند کرد و بغل کرد و لبش رو گذاشت روی لبم کلی حال کردم منم شروع کردم که دوباره تحریکش کنم یه کم با هم عشق بازی کردیم اکرم شروع به لخت کردنم کرد لخت لخت شده بودم از اکرم یه کم خجالت میکشیدم اکرم من رو نشوند روی مبل خودش هم کنارم نشست و خم شد روم یه کم با دستش کیرم رو مالید و بعد قشنگ خوابید روم و کیرم رو کرد تو دهنش همچین با اشتها میخورد انگار داره بستنی میخوره چنان ملچ مولوچ میکرد خودم هم هوس کردم یه ساکی برای خودم بزنم دیدم تموم کیرم رو میکرد تو دهنش نگه میداشت بعد اوق که میزد میاورد بیرون از آب دهنش تخمام خیس بود که اون رو هم با دستش میمالید اگر اکرم یه کم دیگه ادامه میداد خودم رو خراب میکردم بلندش کردم کوسن مبی رو گذاشتم زیر سرم خوابیدم اکرم رو هم کشیدم روی خودم به حالت ۶۹ باز هم شروع به خوردن کسش کردم اونم یه کیرم رو به پستوناش مالید که من خیلی حال کردم بعد کرد تو دهنش من داشتم میمردم بهش گفتم نکن آبم میاد خندید کیرم رو از دهنش بیرون آورد بلند شد گفتم چی شد گفت صبر کن رفت از تو اتاق خوابشون با یه اسپری برگشت این کونده وحید مجهز بود یه کم به کیرم زد و با دستش مالید کنارم نشسه بود با دستش اسپری رو میمالید منم دستم لای کسش بود داشتم با دستم کسش رو میمالیدم خم شد روی من یه کم لب خوری و زبون خوری کردیم بعد کشیدمش بالا یه کم دیگه کسش رو خوردم اونم باز مشغول ساک زدن شد اسپری کار خودش رو کرده بود بعد اکرم بلند شد نشست روی سینه من همونطوری که پشتش به من بود رفت جلو تر تا کسش رسید به کیرم و یه کم کسش رو به کیرم مالید بعد بلند شد و با احتیاط کردش تو یه نفس بلند کشید یه کم نشست بعد شروع کرد تکون تکون خوردن بهش گفتم بچرخ معلوم بود خجالت میکشه اما چرخید رو به من نشست منم پستوناش رو گرفتم تو دستم اون که بالا میرفت منم خودم رو بلند میکردم با کیرم ضربه میزدم تو کسش هر دو فقط ناله می کردیم که من شروع به حرف زدن کردم گفتم اکرم خوب میکنم با لبخند گفت آره گفتم خوشت میاد گفت خیلی گفتم اندازش خوبه با عشوه گفت اندازه چی گفتم همون که اون توه گفت کدوم ؛ کدوم تو چرا اسمش رو نمیگی با خجالت گفتم اندازه کیرم گفت آره خیلی با حاله حالا بگو تو چیه گفتم تو کست دیگه لبش رو گاز گرفت یه کم سرعتش رو بیشتر کرد گفت آخ جون بازم بگو دوست دارم فهمیدم که دوست داره حرف سکس بزنه و بشنوه دیگه شروع کردیم من از کس اکرم میگفتم اونم از کیر من بلند شد گفت یه مدل دیگه گفتم چطوری گفت هر طوری تو دوست داری منم شده بودم فردین گفتم تو هر طوری دوست داری بگو خندید گفت از پشت کلی حال کردم گفتم دمش گرم یه کون توپ میکنم چهار دست و پا شد من رفتم پشتش با دستم کونش رو مالیدم بعد باز کردم کیر سیخ شده رو گذاشتم دم سوراخ کونش یه کم رفت جلو گفت اونجا نه گفتم خودت گفتی از پشت گفت از پشت بکن تو جلو گفتم جلو دیگه کجاس اسم نداره سرش رو چرخوند به من نگاه کرد گفت از پشت بکن تو کسم کیرت رو بکن تو کسم منم سر کیرم رو هل دادم پائین با سوراخ کسش که میزون شد اکرم خودش رو داد عقب و گفت آخیش چه حالی میده بعد شروع کرد به عقب جلو کردن منم پستوناش رو گرفته بودم تو دستم باهاشون حال میکردم و گاهی هم چوچولش رو میمالیدم اکرم سرعتش زیاد شده بود میگفت تند تند بکن کسم رو جر بده زود باش کسم داره میمیره کسم رو حال بیار نذار بمیره بهش شوک بزن زود باش منم سرعت گرفتم و که اکرم با گفتن واییییییییییییییییییییییییی کسم باز زنده شد خودش رو به من فشار داد فهمیدم برای بار دوم اورگاسم شده بعد بلند شدیم اکرم خوابید روی زمین من خوابیدم روش و کیرم رو کردم تو کسش خوابیدم روش کسش حسابی آب انداخته بود ازش لب می گرفتم و خودم رو تکون تکون میدادم جفتمون مست شهوت بودیم گوشش رو که خوردم خیلی حال کرد ازم خواست ادامه بدم منم گوشش رو میخوردم و تو گوشش نفس میکشیدم که اکرم باز شروع به حرف زدن کرد آخ بکن بخور کشتی من رو وای امیر چه حالی دارم میکنم منم داشتم میمردم سرعتم زیاد زیاد شده بود که اکرم با چنگ انداختن روی کمرم بهم فهموند داره باز هم اورگاسم میشه منم یه کم خودم رو نگه داشتم تا اکرم اورگاسم شد گفتم دارم میام گفت بریز روی شکمم تا کیرم رو از کسش بیرون کشیدم آبم با فشار زد بیرون جهش اولش از سر اکرم رد شد ریخت روی فرش بعد تموم آبم رو روی شکم و پستوناش خالی کردم و خوابیدم روش جفتمون از زور گرمای سکس داغ داغ بودیم و خیس عرق بلند شدم از روی میز دستمال آوردم اکرم رو تمیز کردم و بعد خودم رو تمیز کردم دلم میخواست باهاش برم حموم اما خیلی دیر شده بود و ممکن بود عاطفه برسه سریع لباس پوشیدم از اکرم یه لب اساسی گرفتم از هم تشکر کردیم من رفتم سر کار شب رفتم خونه اکرم خیلی معمولی با هام برخورد میکرد انگار هیچ اتفاقی نیافتاده منم همینطور فرداش اکرم زنگ زد مغازه ازم خواست باز هم برم خونشون منم با کمال میل قبول کردم دیگه تو این یه هفته کار من همین بود هر روز برم پیش اکرم و هر روز با هم سکس داشتیم البته از نظر غذایی به خودم خیلی می رسیدم اما باز هم از نفس و کمر افتاده بودم روز آخری که قرار بود فرداش وحید بیاد به اکرم گفتم از فردا دیگه وحید میاد تو راحت میشی اما من چیکار کنم که به تو عادت کردم خندید گفت سعی میکنم تنهات نذارم فقط نباید کسی بفهمه قبول گفتم قبول قبول خلاصه تو این یک ساله گذشته تقریبا من ۱۰ بار با اکرم سکس داشتم و کلی از هم راضی هستیم دیگه حسابی هم رومون به هم باز شده و کلی با هم حال میکنیم

سکس با دختر عمو صحرا سلام اسم من بهمن هست و می خوام براتون جریانه سکس من و دختر عموم را براتون تعریف کنم. خونه ما سه طبقه هست که یکی از طبقاتش زیر زمین هست که انبار لوازم فروشگاه پدرم هست و طبقه وسط خونه ما هست و طبقه بالایی خونه عموم هست . عموی من فقط دو تا دختر داره . اسم دختر عموهای من سحر(بزرگه) صحرا(کوچیکه) .سحر امسال در یکی از شهرستانهای فلسفه قبول شده و صحرا امسال دیپلم می گیره . عموی من مسئول یکی از بخشهای بیمارستان است و بعضی شبها به خاطر زیاد بودن مریض ها مجبور است دیر بیاید . زن عموی من هم دبیر است و روزها در مدرسه است. یک روز که من و مادرم در خانه بودیم صدای زنگ تلفن آمد من گوشی را برداشتم . پسر خاله ام گفت گوشی را بده به خاله من هم گوشی را دادم به مادرم . من متوجه تغییر ناراحت شدن مادرم شدم .مادرم گوشی را گذاشت و به من گفت که عباس آقا (شوهر خالم) با یکی دعوا کرده اون طرف زده تو گوش عباس آقا و اون ضربه مغزی شده.مادرم لباس پوشید و رفت بیمارستان . قبل از رفتن به من گفت که زنگ بزن به عموت و بگو عباس آقا تو همون بیمارستان بستری هست.من هم اینکار را کردم. حدودا ساعت ۱۱ بود که سحر اومد خداحافظی کرد و رفت دانشگاه . من از این موضوع بسیار خوشحال شدم چون الان بهترین فرصت برای رسیدن به صحرا بود.من رفتم بالا وبه صحرا گفتم توی کامپیوترت شو داری .اون هم گفت اره . اون یه لباس نازک یک تیکه پوشیده بود و از زیر اون تمام بدنش معلوم بود.من که حشری بودم بیشتر حشری شدم . رفتم نزدیک تختش و تونجا نشستم .اون برام شربت آورد من پاشدم شربت را گذاشتم روی میز و با شمردن ۱. ۲. ۳. پریدم روش اون اول جیغ میزد و من را فحش می داد . من هم دیدم که اینجوری ظایع هست و شروع کردم به لب گرفتن.با این کار من اون ساکت و رام شد. بعد از چند دقیقه لب گرفتن لخت شدیم. من هنوز می خواستم سینه هاش را بخورم که اون امان نداد و شروع کرد به ساک زدن من نمیدونم اون چه جوری کیر من رو حدود ده دقیقه داشت میخورد .ابم اومد و توی دهنش خالی کردم .اون از این کار من خوشش نیومد و همه اب کمرم را تف کرد. کیره من خواب رفته بود و من بهترین فرصت را برای خوردن سینه های سفید و کوچیک اون را بدست اوردم و انقدر خوردم که اه و اوهش در اومد دوباره کیرم به شرایط ارمانی رسیده بود گفت از عقب بکن من کیرم را با کلی تف گذاشتم دم سوراخه کونش یکم فشار دادم آخش در اومد کشیدم بیرون دوباره فشار دادم دیدم ایندفعه راحت تر رفت تو اون یه جیغی زد که من ترسیدم . من شروع کردم به تلمبه زدن و انقدر کردم که ابم اومد و همون تو خالی کردم. پس از چند لحظه که پاشدم دیدم تختش پر شده از خون . حالا تازه فهمیدم که چه گندی زدم بله همردش رو برداشته بودم و هم آبم رو ریخته بودم توش. نمیدونستم باید بخندم یا گریه کنم بعد از سی دقیقه صحرا به حال اومد و وقتی فهمید چی شده شروع کرد به گریه کردن من سریع یک قرص ضد حاملگی بهش دادم و شروع کردم به دلداری دادنش که اشکال نداره و از این جور حرفها . قرار شده فردا با هم بریم پیش دکتر تا ببینم چه خاکی می تونم به سرم بریزم

سکس گروهی شرارهسلام اسم من شراره است و الان ۲۸ ساله هستم ، ۴ سال قبل ازدواج کردم که بعد از دو سال زندگی مشترک ، کارم با همسرم به طلاق کشیده شد ، خب برای من که یک دختر حشری بودم خیلی سخت بود که بودن شوهر بمونم ، برای همین توی این مدت بعد از طلاق ، فقط با پسر داییم که ۳ سال از من کوچیک تره سکس داشتم ، ولی خاطره ای که میخوام براتون بگم ، یک سکس معمولی با هومن ( پسر داییم ) نیست ، بلکه یک سکس خفن است .همیشه آرزو داشتم که با بیش از یک مرد در سکس داشته باشم ، یعنی دوست داشتم همزمان با دو و یا سه نفر مرد کیر کلفت سکس داشته باشم ، برای همین به هومن سپردم که این دفعه که خواست به خونمون بیاد ، دو تا دیگه از دوستاش رو هم بیاره تا اولین سکس چند نفره رو هم امتحان کنم . از اونجایی که من بهد از طلاق از شوهرم در خونه پدر و مادرم بودم ، نمیشد که یه دفه هومن با دو تا مرد دیگه بیاین تو خونه ، البته خود هومن هر وقت که میخواست میتونست بیاد ، چون بهانه اومدن هومن خونه ما این بود که اون به من کامپیوتر یاد بده ، چون لیسانس کامپیوتر بود و به همین هوا با هم یه حال اساسی میکردیم ، خلاصه مامان و بابام برای سر زدن به خواهرم راهی کرج شدن و حالا دیگه توی خونه تنها شدم ، به هومن زنگ زدم و گفتم که خونمون خالیه و امروز بهترین موقع برای اون سکس چند نفره ، اون هم به من گفت که ساعت پنج بعد از ظهر با ۲ تا از دوستای کیر کلفتش میاد خونه ما .حال عجیبی داشتم ، چون تا اون روز همچی کاری رو نکرده بودم ، برای همین خودم رو آماده کردم برای این سکس ، اول از همه کس رو به اصطلاح بلوری کردم تا بیشترین لذت رو از من ببرن ، ساعت داشت ۵ میشد ، لباسامو در آوردم و فقط با یک شورت منتظر اومدن هومن و دوستاش شدم . ساعت ۵ و ده دقیقه بود که صدای زنگ در اومد ، در رو باز کردم و همون با دو تا از دوستاش اومدن تو ، من هم تو اتاقم منتظرشون نشستم ، هومن میدونست که من همیشه سکس رو تو اتاق خودم دوست داشتم ، در اتاق رو باز کرد و با دوستاش وارد شدن ، من هم با اون وضعم بلند شدم و با هاشون سلام کردم و هومن گفت : خودتو که آماده کردی ؟ من هم گفتم : آره میخوام امروز جرم بدین . هومن هم گفت : مطمئن باش ، چون کیر کلفت ترین دوستام رو آوردم .روی تختم نشستم و هومن هم اومد کنارم نشست ، دوستاش هم داشتن ما رو نگاه میکردن ، لابد با خودشون گفتم ، که این هومن چه دختر عمه جنده ای داره ، خلاصه هومن مثل همیشه سینه هامو تو دستاش گرفت ، من هم شروع کردم به مالوندن کیرش از رو شلوار . دیدم که مالوند کیر از رو شلوار که فایده نداره ، برای همین کمربند شو بازکردم و شلوارشو یه کم کشیدم پایین و کیرشو در آوردم و بدون معطلی تو دهانم بردم ، گرمای کیرش یه حال خوبی بهم داد ، هومن فقط نشسته بود و کاری نمیکرد و من فقط براش ساک میزدم . دو سه دقیقه که ساک زدم ، سرمو بالا آوردم و به دوستای هومن گفتم نکنه شما اومدیم اینجا که فقط ما رو نگاه کنین ، هومن خندش گرفت و به دوستاش گفت که زود باشین دیگه ، اونها هم بدون معطلی لباساشونو در آوردن ، وای چه کیرایی داشتن ، شق شق و بزرگ ، اومدن سراغم . اول هومن روی تخت دراز کشید و من هم از پایین شروع کردم براش ساک زدن ، و یکی از دوستای اون هم اومد و نشست زیر من و شروع کرد به لیس زدن کسم ، اون یکی فقط داشت بدنمون دست مالی میکرد ، هومن بلند شد و جاشو به یکی از دیگه از دوستاش داد و حالا من داشتم برای اون دوستش ساک میزدم و هومن هم اومد پشتم و آروم کیرشو تو کسم کرد ، و بعد شروع کرد به تلمب زدن ، دیگه مثه سگ حشری شده بودم ، و کیر اون پسره رو با حرص و ولع تمام میخوردم ، هومن و هم با شدت داشت منو از کس میکرد ، داشتم دیوونه میشدم که هومن کیرشو در اورد و بعد از چند ثانیه حس کردم که پشتم داغ شد ، سرمو بر کردوندم و دیدم هومن آبش اومده و همه رو ، رو پشتم خالی کرده و بعد شم خودش با دستمال پاک کرد ، هومن رفت یک کنار تا کیرش دوباره شق کنه و اون یکی دوستش اومد و کیرشو با تموم فشار کرد تو کسم ، بد جوری دردم گرفت و آخ بلندی گفتم ، چون کیرش از هومن کلفتر بود ، اون هم شروع کرد به تلمبه زدن ، دیگه ساک زدن رو ول کرده بودم ، لذتی عجیبی داشت ، چشمامو بسته بودم و داشتم با تموم وجود لذت میبردم ، که یک دفه حس کردم یه کیر دیگه رفت تو سوراخ کونم ، با فشار وارد شد ، دادی کشیدم که هومن گفت : مگه خودن نگفتی میخوای جر بخوری ؟با این که درد فراوونی داشت ، ولی لذت هم داشت ، یه دو سه دقیقه همون جور گشذت ، که هومن اومد و دوستاشو کشید کنار و بعد به من گفت که روی تخت بخوابم ، البته قبلش یکی از اون پسرا اومد و خوابید و من هم به پشت روش خوابیدم ، پاها دادم بالا و اون کیرشو درست گذاشت رو دهانه کونم ، هومن هم اومد این ور تخت و سرمو به طرف بالا کشید و اون یکی دوستش هم ، اومد رو ی من ، و کیرشو گذاشت در دهانه کسم ، و همزمان با هم شروع کردن به گاییدن من ، یکی کیرش تو کونم و اون یکی دیگه هم در کسم ، هومن هم از بالا کیرشو کرد تو دهنم و از اونجایی که سرم به سمت عقب و بالا بود ، میتونست کیرشو تا هر جایی که میخواست تو دهنم بکنه ، و اون هم کیرشو تا جای تخماش کرد تو دهنم که تخماش چسبید به لبام و سریع کیرشو کشید بیرون ، همینکه کشید بیرون سرم بلند کردم و یه جورایی میخواستم هوق بزنم ، که هومن سرم گرفت و کشید پایین ، خنده ای از روی شهوت بهش زدم و اون دوباره کیرشو کرد تو دهنم و این دفعه با دستاشم شروع کرد به بازی کردن با سینه هام ، داشتم با تمام وجود از اون سکس لذت میبردم ، توی جفت سوراخام که دو تا کیر کلفت بود ، کیر هومن هم که تو دهنم بود و سینه هام هم تو دستای هومن ، معنای واقعی سکس اون بود .دیگه ارضا شده بودم ، اون یکی که کیرش تو کسم بود ، کیرشو در آورد و با دو تا دست رو کیرش کشید و آبش فوران زد روی بدنم ، اون یکی هم که زیرم بود خودشو از زیرم کشید بیرون و اون هم آبشو روی بدنم خالی کرد ، حالا فقط هومن مونده بود کیرشو گرفتم ، و من براش شروع کردم به جلق زدن ، شش هفت بار که دستمو بالا پایی کردم ، آبم هومن هم اومد و اون آبش رو صورتم پاشید و بعد هم کیرشو تو دهنم کردم تا باقی آبشو بخورم ، دیگه نایی برام نمونده بود ،لذت واقعی سکس رو برده بودم و حالا دیگه بی رمق و بیحال بودم ، دیگه نمیتونستم تکون بخورم ، دوستای هومن هم دیگه داشتن لباساشونو تنشون میکردن تا برن ، هومن اومد کنارم و دستمو گرفت و منو نشوند و گفت : امیدوارم که اون لذتی رو که خواستی بودی ببری؟ من هم یک خنده تحویلش دادم ، که یعنی آره از اون چیزی هم که بود بیشتر حال داد ، هومن یک لب ازم گرفت و گفت : شب که تنهایی دوست داری بیام پیشت ؟ من هم بهش گفتم آره ، ولی دیگه دوستاتو نیار . خندید و گفت : شب ساعت ۱۱ میام و تا صبح باهاتم و بعدش با دوستاش رفت .راستش درسته که خیلی حال داشت ، ولی واقعا روی من فشار آورد و درده عجیبی داشت ، خلاصه این هم یک خاطره از من بود که امید وارم ازش خوشتون آمده باشه .

سکس گروهی مریم صبح اون روز هنوز خواب بودم که عمم اومد بالای سرم وبیدارم کرد گفت منو سعید داریم میریم توهم پاشو صبحانه ات تو اشپزخونه اماده است راستی یادم رفت بگم که عمم شاغل بود صبح می رفت وبعد از ظهر بر می گشت اون روز هیچ چیزی که بشه گفت پیش نیامد حوالی ساعت ۳ عمه اومد و دو سه ساعت بعد هم سرو کله سعید پیدا شد. اونشب هر وقت موقعیت مناسبی بود و مادرش نمی دید سعید اروم با دست می زد در کونم. منم عمدا هی از جلوش رد می شدم یا جولش دولا می شدم که مثلا چیزی رو بردارم ولی با این وجود اون شب هم بدون مسئله ای گذشت. فقط سعید گفت فردا خونه ای یا میری جایی و منظور اون ازاین حرف برام روشن بود! صبح فردای اون روز سعید مثل روز قبلش با مادرش رفت و نزدیکای ساعت ۹ بود که دیدم زنگ در رو میزنند. رفتم دیدم سعیده اومد تو گفت مریم خیلی احمقیت کردی زنگ زدی خونه ما باید زنگ خونه دایی شون (عموی من بابای مهدی) اونا دیگه سیریش نمی شدن! منم گفتم چی شده حالا؟ گفت اخه الان مهدی…! گفتم تو غصه مهدی رونخور اون هروقت بخواد میتونه بیاد اینجا بعدم رفتم تو اشپزخونه جلو یخچال دولا شده بودم که چیزی بردارم دیدم اومد بغلم کرد. بلند شدم گفتم اذییت نکن می خوام نهار درست کنم کشیدم عقب در یخچال رو بست گفت ناهار بامن بعد در حالی که من هنوز تو بغش بودم منو هل داد سمت حال که رسیدیم از تو کمد دیواری یه تشک برداشت وانداخت وسط حال بعد سریع شروع به لخت شدن کرد دیگه لخت لخت شده بود من همین طور داشتم نگاه ش می کردم! گفت چیه مات برده لخت شو دیگه! گفتم اخه درد داره! خندید گفت باید درد داشته باشه تو لخت شواین دفه بهتره! منم لخت شدم وقتی به شرتم رسیدم گفت اونو بزار باشه خودم درمیارمش! گفت بخواب من دراز کشیدم روی زمین! گفت دمر شو منم دمر شدم اول از روی شرت کفل هام تو دوتا دستاش گرفت فشار داد بعد شرتم تا نصفه کشید پایین کفل هامو گرفت تو مشتش و از هم باز کرد و یک تف کوچیک انداخت روی سوراخ کونم و با یک انگشت تف مالوند درسوراخ کونم و اروم فرو کرد تو! درد زیادی نداشت ولی من عکس عمل نشون دادم می دونستم اون از این حرکت خوشش میاد و این حرکت باعث میشه بیشتر با کون من ور بره. ولی او نگفت بلند شو! بلند شدم خودش به پشت خوابید و گفت حالا با روی من طوری که کونت روبه صورت من باشه بخاب(۶۹) شرتمو در اوردم و خوابیدم اونم دوباره انگشتشو خیس کرد کرد تو کونم و گفت توهم مشغولشو منم کیرشو گرفتم تو دستم چند تا جلق براش زدم سرشو کردم تو دهنم اونم داشت با انگشت تو کون من بازی میکرد و میگفت الان کاری میکنم که خرطوم فیلوهم تحمل کنی! بدجوری حواسمون پرت کار خودمون بود که یکدفه یه نفر داد زد دارین چی کار می کنین؟ قلبم ایستاده بود سریع سرمو بلند کرد دیدم مهدیه(قبلا به شما گفته بودم که مهدی پیش ما زندگی می کرد حتی یه اتاق داشت بخاطر همین هم کیلدهای ساختمونو داشت ولی اون موقع یه مدتی بود که بیشتر خونه خودشون میخوابید تا خونه ما) دوتایی از ته دل یه نفس راحت کشیدیم من بلند شدم رفتم یه گوشه رو پا نشستم! سعید گفت گوساله ادم این طوری میاد و به شوخی گفت اول تو بگو به اجازه کی دست زدی بهش! مگه نمیدونی این مال منه دفه بعد ازین بی اجازه دست بزنی دستو قلم میکنم بعد اومد جلومن ایستاد و گفت کارت و شروع کن که بد هوسیم کردی دختر! من کمربندشو بازکردم شلوارشوتا نصفه کشیدم پایین کیرش افتاد بیرون نه کاملا سفت شده بود نه شل شل بود یه خورده کیرشو با دستم بالا پایین کردم بعد کردم توی دهنم کیرش تو دهنم هی بزرگتر میشد بعد از چند لحظه سعید هم اومد کنارش ایستاد و به شوخی گفت: اجازه هست؟ – حالا چون دلت نشکنه اره! من کیرسعید رو تودستم گرفتم وبا اون بازی میکردم و کیر مهدی تو دهنم بود کیر مهدی رو در اوردم و اونم تودستم گرفتم کیرش دو برابر مال سعید بود میخواستم ادامه بدم که مهدی کیرشو از دستم کشید بیرون. من شروع به خوردن مال سعید کردم بعد از چند لحظه مهدی که لخت شده بود منو از جلو سعید بلند کرد یه دستی در کسم کشید گفت خوبه به پشت خوابید وبه من گفت بیا بشین روش! منم رفتمو نشستم روش همینطور اروم که مینشستم کیرش وارد کسم میشد وقتی کاملا نشستم یه کم مایل به سمت جلو شدم و با کمک مهدی رو کیرش بالا و پایین میکردم در این حال سعید اومد بالای سر مهدی کیرشو رو به رو صورتم گرفت من با دست براش جلغ میزدم وگاه گاهی هم سر کیرشومیکردم تودهنم. مدتی که گذشت سعید گفت منم برم رو کون؟ مهدی گفت خوب برو ولی تف نزن! من تو جیبم کرم اوردم! سعید کیرشو چرب کرد بعدم یکم از اون در سوراخ کونم مالید. مهدی با دستاش بدنمو بالا نگه داشت وسعید کیرشوکرد تو کونم همزمان با این کار من ارضا شدم و بعدش مهدی دستشو از زیر بدنم ازاد کرد. با ورود کیر مهدی تو کسم کیر سعید بیرون اومد! من دیگه حال بالا و پایین کردن نداشتم مهدی بدن منو بلند میکرد و سعید فرو میکرد و وقتی کیر مهدی فرو میرفت کیره سعید بیرون میومد. بعداز مدتی مهدی خسته شد و منو ول کرد و سعید در حالی که کیر مهدی تو کسم بود با فشار وزنش تو کونم جا میکرد وقتی کیرش میرفت تو احساس میکردم شکمم داره پاره میشه سرعتشو زیاد کرد و بعد ازمدتی کیرشو در اورد ومحکم سرشو نگه داشت و روی دستمال کاغذی خودشو خالی کرد. بعدش مهدی منو دمر خابوند کیرشو کرد تو کونم کیرش خیلی کلفت بود و کونم درد گرفت به خاطر همین کیر شو در اورد منو به پشت خوابوند مچ پامو با دست گرفت وبالا اورد و کیرشو تو کونم جا کرد و شروع به تلنبه زدن کرد وهمین طور سرعتشو بالا تر میبرد تا من برای بار دوم ارضا شدم. چند لحظه بعد کیرشودر اورد و ابشو روی شکمم خالی کرد کیر پر ابی داشت و از بین ناف تا سینم از اب مهدی پر شده بود. چند دقیقه همین طوری کف هال خوابیده بودم و با دستم با اب مهدی بازی میکردم بعدش رفتم حموم یه دوش گرفتم وقتی بیرون اومده بودم پیک سفارش غذا سعید رو اورده بود بعد نهار اون دوتا رفتند و من خونه رو تمیز کردم ومنتظر عمه ماندم.

سکس من ، شوهرم و ساناز من آتوسا ۲۷ سالمه و الان حدود ۵ ساله دارم با شوهرم امیر زندگی میکنم ماجرا بر میگرده به زمانیکه نزدیکای ۳ سال از ازدواجمون میگذشت، اولا بگم من و اون زندگی بسیار خوبی داشتیم و داریم خداییش شوهر ایده آل من بود از هر لحاظ ولی متاسفانه مثل همه زن و شوهر هائی که وقتی یه مدت از زندگیشون میگذره یکم برای هم عادی میشن یواش یواش برای ما هم داشت همین اتفاق می افتاد زمانی بود که اول ازدواجمون روزی ۳ تا ۴ بار در روز با هم سکس داشتیم اما الان چی شده بود هفته ای یک بار که اونم یا من بعضی مواقع پریود بودم یا اون از فرط خستگی خوابش میبرد آخه اون تو یه شرکت حسابداره و معمولا کاراش رو میاره خونه، خلاصه سرتون رو درد نیارم از طرفی من هم بهیچوجه نمیخواستم براش تکراری بشم یعنی فکر کنم هیچ زنی اینو نمیخواد چون ممکن بود یهو آدمیزاده دیگه هرچند عاشق منه ولی بره با یکی دیگه… اینم بگم هم من هم شوهرم از نظر ظاهر هیچی کم نداشتیم هیچ تو فامیل همه ما رو تو زیبائی مثال میزدند و حتما خانوما اینو خوب میدونن که مشکلات شوهر خوش تیپ و خوش قیافه چیه، هر چند امیر اصلا از اون مرد ها نبود که بخواد بره با کسی لاس بزنه یا… ولی خوب گفتم از این آدمیزاد هرچیزی برمیاد دیگه. خلاصه تصمیم گرفتم تو زندگیم یه تغییری ایجاد کنم تا برام این مشکل پیش نیاد آخه تو چند تا مجله و سایت خونده بودم ۹۸ درصد طلاقهائی که تو ایران صورت میگیره منشا جنسی داره بله شاید براتون عجیب باشه ولی اونجا نوشته بود منشا اصلی مسئله سکسه ولی چون کسی روش نمیکنه بگه تو چیزهای دیگه رخداد میکنه مثلا یکی عدم تفاهم را بهانه میکنه یکی کنار نیومدن با شغل طرفش را و… پس در وحله اول تصمیم گرفتم تا یواشکی از زیر زبونش بکشم که باید چه کار کنم که اون هم به زندگی علاقمند بشه و… ولی چه فایده که حتی یک کلمه هم نتونستم بفهمم. پس از خودم شروع کردم رفتم یه سری لباس سکسی و بدن نما خریدم فیلم سوپر های قدیم (۲ سال پیش) هم اوردم و یه روز وقتی از سر کار اومد یکی از اون لباسای سکسی رو براش پوشیدم و بعد از شام هم براش یه فیام سوپر گذاشتم و جاتون خالی یه سکس درست حسابی بعد از چند وقت به روش همون فیلم سوپر با هم داشتیم. اما این موضوع هم فایده نداشت چون بعد از گذشت حودود ۳ ماه اینم تکراری شد البته بگم شکست این روش بخاطر خود روش نبود این کار براش تکراری شد چون من تکراری بودم! دیگه مونده بودم چه کار کنم از طرفی اوضاع به وضع سابقش برگشته بود، از طرفی امیر هر هفته ناراحت تر ازهفته پیش، از طرفی امیر برای خودم هم داشت تکراری میشد بابا مثلا ما هم آدمیم دیگه نه!!! تو همین هاگیر واگیر بودم که یهو یه چیزی به فکرم افتاد که نه سیخ بسوزه نه کباب تصمیم گرفتم از یه شخص سومی استفاده کنم، اما چه کسی؟ ممکن بود امیر بعد از یه مدت اصلا ازاون خوشش میومد و دیگه علاقه ای بمن نداشت. اصلا ممکن بود اون شخص سوم از امیر خوشش میومد و من این وسط هرز میرفتم و اون اتفاقی که من با این کارا میخواستم جولوش رو بگیرم نا خود آگاه میوفتاد، پس باید یکی رو پیدا میکردم که مثل کبریت بیخطر باشه، ساناز آره ساناز بهترین انتخاب بود، ساناز دوستم بود اون یه بار با یه پسر بقول خودش خیلی خیلی مایه دار آشنا میشه و برای اینکه طعمه از تور در نره ظرف ۳ ماه با هم عقد میکنن ولی چون اصولا شوهرش آدمه هیزی تشریف داشتن به تفاهم نمیرسن و یک روز ساناز خانوم میبینه بله شوهرش در رفته آلمان و دست ساناز که واقعا هم ناز بود رو گذاشته تو پوسته گردو الان هم که با پدر مادرش زندگی میکنه تو کارای شکایت و شکایت کشی از شوهر فراریشه تا بلکه بتونه حداقل مهریه رو از خانوادش بگیره، بگذریم ساناز بهترین انتخاب بود چون اولا از خودش شنیده بودم که با شوهر قبلیش قبل از ازدواجشون چند بار سکس داشتن از طرفی برای من و امیر هم مشکلی پیش نمیومد چون اون از امیر ۳ سال و از من ۴ سال بزرگتر بود از طرفی اونطور که میگفت قرار بود بره پهلوی شوهر عمش تو شهرستان کار کنه این بود که من ساناز رو برای این کار انتخاب کردم، اما نباید عجولانه اقدام میکردم چون شاید اصلا ساناز حاضر به انجام چنین کاری نمیشد هرچند که با این کارش به کسی خیانت نمیکرد، در ضمن من یه بوهایی هم برده بودم که مثل اینکه با کسی پنهانی رابطه هائی داشت، از امیر هم تا حدی خیالم راحت بود چون تو اون فیلم سوپر هایئ که با هم میدیدیم هرجا دو یا سه تا زن با یه مرد سکس داشتن ایشون چشاش گرد میشد و کیرش هم راست تازه برای من هم توضیح میداد شاید هم با این کارش از من همین درخواست رو داشته ولی حیونی از اونجائیکه واقعا مرد درستی بود روش نمیشده بمن بگه، اینم از امیر، خوب من هم که دیدم به قول معروف من راضی امیر هم راضی ساناز هم راضی پس کون لق ناراضی!!! ولی باز هم احتیاط کردم، یه روز گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به ساناز و دعوتش کردم با من و امیر بریم خیابون، چون ساناز از دوستای دوران دانشگاه من بود بنا براین امیر تا اون موقه ندیده بودش جاتون خال با هم رفتیم خیابون و بعدش هم پارک و تو پارک هم من جلوی اونها چند تا جک نیمه سوپر گفتم تا واکنش این دو تا رو ببینم که دیدم، هیچ کدوم هیچ واکنشی نشون ندادن و سه تائی با هم خندیدیم این شد که خیال من بیشتر راحت شد، بعد از اون هم باز هم چند بار با هم سینما و… رفتیم من هم چند بار ساناز رو صبحها که امیر سر کار بود دعوت کردم خونمون این موضوعها یه دو ماهی طول کشید تا اینا با هم کاملا آشنا شدن تا جائیکه بجای فامیل اسم کوچیک همو صدا میکردن و سر بسر همدیگه هم میزاشتن ولی مادبانه تا اینکه یه بار به امیر گفتم که میخام ساناز رو برای شام دعوت کنم خونمون، اون هم مخالفتی نکرد. حالا برنامه دیگه داشت به جای حساسش میرسید، اون شب دقیقا یادمه اتفاقا شب جمعه بود من کلی بخودم رسیدم یه لباس بدن نما هم پوشیده بودم امیر معمولا تا میرسید خونه ساعت هفت بود ساناز رو ساعت چهار دعوت کرده بودم و چون میدونست کسی خونه نیست اونم لباس باز بوشیده بود تا ساعت ۶ شام و… رو آماده کردیم البته منم به امیر زنگ زدم و ازش خواستم یه نیم ساعتی زودتر بیاد خونه، وقت کارمون تموم شد ساناز رو به دیدن یه فیلم دعوت کردم، اول میخواستم یه فیلم تمام سوپر بزارم ولی ریسک نکردم و یه فیلم نیمه سوپر گذاشتم و جفتی دراز کشیدیم جلو تلویزیون، تا فیلم شروع شد و ساناز فهمید موضوع فیل از چه قراره بهم گفت نکنه امیر بیاد من هم نگاهی به ساعت کردم و گفتم نترس هنوز یک ساعت دیگه مونده شروع به دیدن فیلم کرده بودیم و جفتی تو کف بودیم و هیچی نمیگفتیم که امیر یهو در زد و اومد تو، ساناز یو هول کرد و با تته پته سلام داد ولی من که میدونستم امیر زودتر میاد رفتم و اول با شهوت جلو ساناز بوسیدمش و بعد هم کیفش رو گرفتم و باهاش رفتم تو اتاقش بعد هم برگشتم پیش دوستم، ساناز گفت بابا این شوهرت چرا اینقدر زود اومد من نه لباسم رو عوض کردم نه سرو وعضم رو تازه آبرومون هم رفت فیلم رو دید و… ، با آرامش بهش گفتم نه بابا فیلم رو که تو سری زدی رو پاز خیالت راحت باشه اون الان باید کارای ادارش رو انجام بده تا یه ۲ ساعتی هم نمیاد پیشمون و فلیم رو پلی کردم و دوباره به دیدن فیلم ادامه دادیم منتها با صدای کم. امیر هم بعد از اینکه لباساش رو دراورد و من براش چای بردم طبق روال گذشته شروع کرد به انجام کارهاش تو اتاقش من هم در را نیمه بستم و اومدم نشستم کنار ساناز برا دیدن ادامه فیلم، لازم بذکر که بگم اتاق کار امیر جوری قرار داره که میتونه تلویزیون رو ببینه ، فیلم که تموم شد به ساناز گفتم بیا بریم تو اتاق خوابمون تا اونجا با هم صحبت کنیم که اگه احیانا امیر هم خواست از اینجا رد بشه خجالت نکشه، پس با هم رفتیم رو تختمون و دراز کشیدیم حالا مونده بودم از کجا شروع کنم باید تا آتیش حشریت هر سه مون خاموش نشده بود یه کاری میکردم این بود که رو به ساناز کردم و گفتم تو موهای کست رو چجوری اصلاح میکنی و از اینجور حرفا بعد هم بهش گفتم میخوای موهای کس منو ببینی آخه من بقول امیر پورفسوری زده بودمشون و درراوردم و بهش نشون دادم اولش خجالت میکشید بهشون دست بکشه ولی من با اعتماد بنفس بهش گغتم نترس نمیخوردت بشون دست بزن. و اون دست کشید به موهای کس من دستش رو از بالا آورد یواش یواش پایین تا نزدیک لب کسم که یهو با یه دستم، دستش رو گرفتم و گزاشتم رو چچولم یهو تعجب کرد و یه نگاهی بمن و کسم و دستش انداخت تا سرش رو آورد بالا با اون یکی دستم سینش رو گرفتم و لبام رو گزاشتم رو لباش و شروع به خوردن و مالیدن کردم اولش بی حرکت بود شاید شکه شده بود ولی بعد از ۲۰ تا ۳۰ ثانیه اونم شروع کرد به خوردن لبای من وقتی این واکنش رو از اون دیدم متوجه شدم که اون هم منو پذیرفته این بود که دستم رو آروم آروم بردم سمت شلوارکش و از اونجا دستم رو کردم لای کسش و شروع کردم به مالیدن چچولش، حالا لبامون روهم بود و جفتی داشتیم چچوله همو میمالیدیم که من لباس و سوتینم رو درآوردم و اون یکی دست ساناز رو گذاشتم رو پستون گرمم و با دست دیگم لباس ساناز رو دادم بالا یعنی میخام دستم رو بزنم به پستونات اون هم خودشت لباساش رو دراورد حال جفتمون لخت بودیم بعد من ساناز رو برگردوندم تا خودم بخوابم روش و حالا لبامون رو لب هم بود و کسامون رو داشتیم بهم میمالیدیم نمیدونید چه حالی داشت اولین تجربه لزبینی من بود و واقعا شگفت آور اصلا با سکس با شوهرم قابل مقایسه نبود نه اینکه بگم این از اون بهتر بود یا بدتر نه با هم خیلی تفاوت دارن. حالا وقت اون شده بود تا امیر را بکشم به این جریان این بود که بی مقدمه صداش کردم و با صدای بلند گفتم امیر جان یه لحظه میای طرز کار اینو به ساناز نشون بده، امیر گفت چیرو گفتم تو بیا، یهو ساناز از من فاصله گرفت گفت چیکار کردی با دست آروم جلوی دهنش رو گرفتم و گفتم هیچی نگو الان میفهمی احساس کردم یکم ناراحت شد ولی مطمئا بودم تا چند دقیقه دیگه هممون خوشحال میشدیم. یهو امیر در زد، گفتم بیا تو در رو که باز کرد یهو جا خورد چشماش داشت از حدقه بیرون میزد نمیدونست باید چکار کنه منو ساناز رو لخت رو هم میدید، شاید هم ترسیده بود بهش گفتم بیا تو عزیزم ساناز از خودمونه جفتی بهم خیره شده بودن نمیدونم از شرم بود یا از حشریت یا… دوباره بهش گفتم بیا وقتی اومد جلو سریع شلوارش رو کشیدم پائین و کیر راست شدش رو گذاشتم تو دهنم و شروع کردم به ساک زدن بعد نگاهی به ساناز کردم و به شوخی بهش گفتم بیکار نشین بیا جلو، وقتی اومد جلو دست امیر رو گرفتم و گذاشتم رو سینه ساناز و بعد از چند ثانیه دیدم ساناز بلند شده و داره از امیر لب میگیره من هم که داشتم کیر و تخم امیر رو میخوردم، دستم رو از لاپای ساناز رد کردم و چچولش رو گرفتم و شروع کردم به بازی کردن باهاش سه تامون تا سر حد دیوانگی حشری شده بودیم، که یهو امیر خم شد و دست کرد زیر بغل منو منو خوابوند رو تخت منم که متوجه شدم میخواد بکنه تو کسم سری کاندوم تاخیری رو که زیر بالش گذاشته بودم درآوردم که بهش بدم که یهو ساناز کاندوم رو از دست من قاپید و با دندونش پارش کرد و بعد آروم آروم کشید رو کیر امیر من که این صحنه رو دیدم متوجه شدم که ساناز با این کارش داره میگه منم میخوام پس من هم نشستم و شونه های ساناز رو گرفتم و خوابوندمش رو تخت بعد هم امیر آمد و آروم آروم کرد تو کس ساناز بعد هم کشیدش لبه تخت طوریکه خودش وایساده بود رو زمین و داشت میکرد تو کس ساناز بعد با نگاهش بمن گفت بیا، پیش خودم گفتم آخه کجا دیگه جائی نموده با این حال رفتم و متوجه شدم که میگه بخوابم رو ساناز و ازش لب بگیرم و پاهام رو بزارم رو شونه های امیر که وایساداه بود اینجوری من داشتم از ساناز لب میگرفتم امیر داشت میکرد تو کسش در عین حال داشت کس منو هم از پشت میلیسید چون وقتی پاهام رو رو شونش گذاشته بودم کسم اومده بود جلوی دهن امیر وای نمیدونید چه لذتی داشت پیش از این هم امیر کسم رو خورده بود ولی این یه چیز دیگه بود داشتم دیونه میشدم ولی چون به کمرم فشار میومد رفتم کنار وقتی من اومدم کنار امیر برای اینکه بی انصافی نکرده باشه جفتمون رو گذاشت کنار هم و جفتی به سمت امیر که هنوز بیرون تخت وایساده بود قمبل کردیم و اون از پشت اول کرد تو کس من در این حال با دستش داشت میکرد تو کس ساناز و صدای آه و اوه هممون رفته بود آسمون بعد از چند تا تلنبه زدن کیرش رو از تو کس من درآورد و کرد تو کس ساناز و اینبار با دستش با کس من بازی میکرد این کار رو چند باری انجام داد در این موقع منو برگردون و از جلو گذاشت تو کسم ساناز هم شروع کرد به خوردن لبام با دستش هم داشت با چچولم بازی میکرد این حالت رو واقعا نمیتونم براتون توصیف کنم تا خودتون تجربه نکنین نمیفهمین چی میگم واقعا داشتم از شهوت منفجر میشدم این زمان بود که احساس کردم این حالت هدیه ای از طرف امیر و ساناز بخاطر اینهمه سعی و تلاش من برای رسوندن این دوتا بهم بود نمی دونم شاید هم اتفاقی بود و من اینجور برداشت کردم، تو همین فکر و خیالات بودم که امیر یهو گفت پاشید پاشد و ما یهو کنار کشیدیم بله آب امیر میخواست بیاد که یهو کاندوم رو دراورد و آبش رو پاشید رو بدن منو ساناز و هر سه خندیدیم. اینجا من فکر کردم دیگه تموم شد اومدم بلند شم که امیر گفت کجا خانوم خوشگله باش هنوز کار داریم، و بعد با دستمال کاغذی کنار تخت اومد و بدن منو ساناز رو تمیز کرد بعد هم کمر ساناز رو گرفت و انداخت رو بدن من ، من هم که هنوز ارضاء کامل نشده بودم شروع کردم به لب گرفتن از ساناز و سینه هاش رو هم با سینه های خودم منطبق کردم حالا جفتی کاملا رو هم خوابیده بودیم که یهو احساس کردم یه چیزی داره با چچویم بازی میکنه متوجه شدم امیر از پشت داره با زبونش میکنه تو کس من و از طرفی با انگشتش هم تو کس ساناز میکنه چون صدای آه و اوه اون هم بلند شده بود و این کار را هم هی تعویض کرد اینقدر کسمون رو خورد تا هر دومون ارضا شدیم اینو بعدا از ساناز پرسیدم که کی ارضاء شده و دیدم که از نظر سکس شباهتهای زیادی بهم داریم. خلاصه اون شب بیاد موندنی ترین شب زندگیمه حتی از شب زفاف هم برام شیرینتر بود، الان هم که ۲ سال از اون ماجرا میگذره حدودا هر یکی دو ماه یک بار ساناز میاد خونه ما و همین برنامه پیاده میشه اما همیشه با سبک و روش جدید راستی یا یادم نرفته بگم ساناز هم چند ماهه پیش تونست طلاقش رو غیابی از شوهرش بگیره و مهریش را همچنین برای شیرینیش هم ما رو دعوت کرد ویلای عموش تو شمال جاتون خالی اونجا نمیدونید چقدر حال کردیم که اگه وقت داشتم یه بار هم اونو براتون مینویسم. ولی جالب اینه که تو این مدت دیگه امیر اصلا نه ناراحته نه بهونه میگیره تازه بیشتر هم میتونه منو و خودش را ارضاء کنه ایشالا شما هم بتونید این لذتی رو که من دارم از زندگی با شوهرم میبرم ببرید.

سکس و سکس و سکس تو بخار سیگار و هاله مشروب دورت که گم می شی اصلا نمی فهمی آهنگ توی مهمونی چیه و با کی می رقصی. اینا همش یعنی تابستون. یعنی مامان و بابا یاد مشرق و مغرب بیافتن و دائم یا جماعت الاف خونت ولو باشن یا تو خونهاشون. شمال و استخر و… یعنی مدرسه نداری. یعنی جز آدم بزرگا شدی حالا به چه قیمتی؟ خدا می دونه!می رقصیدم با یک دختره؟ کی بود نمی دونم. اونقدر مشروب خورده بودم که می تونستم خود به خود آتیش بگیرم. خوب بعد از مشروب چب می چسبه سیگار. معلوم نیست اینهمه سیگار از کجا اومده با طعمای مختلف؛ یکی از یکی مزخرف تر! دستای یکی که با زور می دیدمش هم رقصمو ازم جدا کرد. برم بخوابم؟ اگه یکی تو اتاقم ولو نشده باشه. با نیشگون یکی تمام مستی از سرم پرید. برگشتم یک تو دهنی به این متجاوز بزنم. جاخالی داد. شاید منتظر بود. -هوو؟ گفتم: هو به خودت . عمله مهمونی را با میدون اشتباه گرفتی!!(( البته خودم بارها این مهمونیها را با جاهای مختلف مقایسه کرده بودم))- تو کی هستی؟- خودت کی هستی. (( معمولا همه مهمونها را می شناختم. لااقل به اسم. ))خلاصه من که اونو نمی شناختم ولی اون منو می شناخت. – اه تو خواهر فلانی هستی . تا همین چند وقت پیش رو پامون می شستی برامون شعر می خوندی!معلوم شد آقا چند سالی در بلاد فرنگ می چریدن! و حالا اومده بودن به نیابت از خانواده املاکی را بفروشن و برگردن. یک ماهه دیگه از موندنش نمونده بود. یاد رفیق رفقای قدیم افتاده بود. برام جالب بود که سنش از برادر بزرگم خیلی بیشتر می خورد! نشستم رو پاش. دلم سکس می خواست. سکس برای دختر مثل من یک جور انتقال نفرت بود! (( اینا را گفتم بگم تا بفمین منظور بعضی کارامو )) مثلا اینکه طرف روتون بالا و پائین می ره عرق می ریزه. التماس می کنه. یک حس قدرت به دخترائی مثل من و با حال اون موقع من می داد. اینکه چقدر مرد می تونه ظعیف باشه!!! (( قراره احساسات من بره تو یخچال !!!))به هر حال سرم کم و بیش گیج می رفت. حوصله وراجیشم نداشتم. نشستم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو شونش. دم گوشش نفس می کشیدم. گفت: خسته ای. گفتم آره؟ چیه می خوای برام لالائی بگی؟ خندید. خنده عصبی. – بریم تو تختت؟ – گفتم به گمانم قبلا اشغال شده. و زدم زیر خنده. شاید خنده مستانه! و شایدم حساب شده. – گفت بریم خونه من. – گفتم ماشینتو بزن بیرون . منم برم به یکی از این آقایون بگم خونه نیستم!! برادر بزرگم رو پیدا نکردم کوچیکه مشغول ور رفتن با هنگامه بود یک گوشه خونه. گفتم شب می رم خونه یکی!!! حوصلم رو نداشت گفت خوب. بعد یکدفعه انگار بهش جرقه وارد بشه نگاهم کرد. می دونستم منظورش چیه. گفتم قرصام رو می خورم. روپوش روسرمو انداختم روی تنم و رفتم تو حیاط. دم در خونه بود. – حاضری؟ – آره. – گفتی بهشون . – آره!! – هیچی نگفتن؟ – چی باید بگن؟ تابستونه مدرسه ها هم که تعطیله! چی دارن بگن؟سوار ماشین شدم. خوشحال بودم از اون جنگل می رم بیرون. دیگه شلوغی حالمو بهم می زد. تهران ساکت و مرده بود. حتی ایست بازرسی هم نبود. وارد پارکینگ شدیم. وارد آسانسور. طبقه چندم؟ یادم نیست. تو آسانسور خودمو انداختم تو بغلش. بغلم کرد. تو بغلش بودم که درو باز کرد و بردم تو خونه! گفت: حسابی مستیا! – تو نیستی؟ – آخه تو ۱۷-۱۸ سالت بیشتر نیست!!! تو دلم خندیدم!! چیزی نگفتم. باید بود می گفتم بچه تر از اونم که فکر می کنی و با تجربه تر از بقیه اش؟ شقیقه هاش موی سفید داشت. یک راست بردم تو تخت. اول روپوشمو کند. تو بغلش وول می خوردم. روسریمو خودم در آوردم. موهامو باز کردم. دستشو گرفت زیر چونه هام. نگاهش می کردم. گفت: چشمات ترسناکن! خندیدم!! – عادت نداری نگاهت کنن؟ گونه هامو بوسید. و بعد لبامو چشمامو صورتمو. بوسه هاش قاطی پاتی بود. معلوم بود حسابی زده بالا! دستمو زدم به جلوی شلوارش. کیرش داشت شلوارشو پاره می کرد. زیپشو باز کردم و دستمو بردم تو. وحشت زده پرید عقب. گفتم چیه؟ گفت: دختر! خجالتی؟ چیزی؟ خندیدم. گفتم باید خجالت هم بکشم؟ فعلا که تو بیشتر خجالت می کشی؟!! و باز خندیدم. قهقه می زدم. با بوسه دهانمو بست. با کیر داغش بازی می کردم. بلند شد. شلوارشو در آورد. شرتشم. از نگاهام فرار می کرد. منو به خنده می انداخت. بغلم کرد دوباره. تو بغلش نشسته بودم. از رو بلوزم سر پستانهامو گاز می گرفت. نگاهش می کردم. چشمهاش بسته بود. با کیر و بیضه هاش بازی می کردم. حسابی داغ. راست و آماده بود. حتی سرش خیس بود. دامنمو زدم بالا و نشستم رو کیرش . سورتمو زدم کنار و خودمو بهش می مالیدم. باز بهش شک وارد شده بود. یک لحظه دیگه باهام ور نمی رفت. دوباره شروع شد بوسه ها و ور رفتنها با موهام گوشام و زمزمه های آه و ناله اش. چشماش تمام مدت بسته بود. یک آن نگاهم کرد. – چشماتو ببند. – چرا؟ – نگاهت داغه منو می سوزونه! گفتم دوست دارم نگاهت کنم ولی باشه. خوابوندم روی تخت. اول دامنمو در آورد و شورتمو زد کنار. با کسم بازی می کرد. شروع کردم آه کشیدن. گفت: خوبه. – آره. بلندم کرد. بلو زمو در آورد روم افتاد. شروع کرد گاز زدن بدنم. یواشکی نگاهش می کردم. از هیجان می لرزید. در گوشم گفت: برم کرم بیارم؟ گفتم: کرم؟ برای چی؟ – خوب از پشت بکنم. خشک درد می گیره. گفتم: چرا از پشت؟ جلوم بازه!!! دوباره ساکت شد. شاید شوک آخر! – چی؟ – آقا جون باکرده نیستم. دختر نیستم. چه می دونم تو بلاد شما می گن بنده ویرجین نیستم! – آخه… – آخه داره مگه؟ بعد بلند شدم. – می خواهی یا نه؟ منو کشتی که . بغلم کرد. – نه عزیزم نرو. مطمئنی. گفتم آره بابا جان. قرصم می خورم. باورش نشده بود برای همین منو که می بوسید و نوازش می کرد. انگشتم می کرد. انگشت کردن عصبیم می کنه. آخ و اوخم بلند شد. کیرشو با دست گرفتم و مالیدم به سوراخم. ایندفعه رفتم روش. کیرشو گرفتم تو دستم و نشستم روش. دردناک بود. چون اولا مدتی بود سکس نداشتم. بعدم خیلی گنده و شق بود. – آخ درد اومد. صورتم جمع شده بود. از نگاهش فهمیدم ترسیده. یعنی که من باکره بودم و … بیشتر نشستم. کمی بالا و پائین کردم. بازی. برگردوندم. تحملش تموم شده بود عرق می ریخت. افتاد روم. حالت حیوانی. بالا و پائین می رفت. منم آخ و اوخ می کردم. در گوشم گفت: تو رو خدا اون چشما رو ببند. منو کشتی. و من بستم. احساس می کردم رد کیرش تو کسم می مونه. داشت آبش در میومد. دیگه می فهمیدم. در آورد. به پهلو خوابوندم. از پهلو کرد توش. اینطوری حال برای اون بیشتر بود و درد برای من زیاد تر. آخ و ناله های جفتمون زیاد شده بود. افتاده بودم به چرت گفتن. – بریز توش دیگه آخ منو کشتی. و اونم می گفت : آخ تنگی تنگی. می خوامت با تمام وجودم. می خوامت. و بعد محکم توم نگه اش داشت. فشارم می داد. آب داغش تو کسم منفجر شد. بی حال شده بودم. تا صبح تو بغلش خوابیدم. راحت راحت

سه بوم و یک هوا (داستان هفتم سعید) فردا بعد از ۱۵ روز بهار میخواد از هند برگرده. صبح که بیدار شدم و یک نگاه به دور و برم انداختم. دیدن وای چه قدر خونه کثیف و بهم ریزه، بالاخره یک تکونی به خودم دادم و شروع کردم به جمع و جور کردن. نیم ساعتی نگذشته بود که زنگ خونه صداش در اومد. جواب آیفون و که دادم دیدم بهنازِ، آخ جون خدا برام رسونده بود. از روزی که بهار با دوستاش رفته بودن هند بهناز هم رفته بود ویلای یکی از دوستاش به عشق و صفا. بهناز اومد تو بعد از سلام احوال پرسی، گفت: چیه خیلی بی حالی ؟ گفتم اصلا حال ندارم میخواستم خونه رو جمع جور کنم. گفت ناراحت نباش الان با هم تمام کارها رو انجام میدیم. شاید یک دو ماهی میشد که اصلا با بهناز رابطه نداشتم. وقتی بهناز رفت که لباسها شو عوض کنه میخواستم برم بهش بگم قبل از اینکه کار رو شروع کنیم بیا یکم شیطنت کنیم اما خوب حالش و نداشتم، منصرف شدم. بهناز که اومد بیرون دیدم یک دامن خیلی کوتاه قرمز با یک تاپ سفید نازک تنش کرده. نه اصلا امروز قرار نبود که من کار کنم باز تحریک شدم که برم رو کار بهناز بجای خونه. اما دیدم نخیر بهناز خانوم خیلی سریع به کارخونه مشغول شد و جایی برای عمل من نموند. منم سرم و به کار بند کردم که شاید این حال و هوس هم از سرم خارج بشه. همین طور که بهناز کار میکرد و خم و راست میشد. کامل زیر باسن سفیدش از زیر دامن بیرون می یومد و دل من و به تاپ تاپ مینداخت. یک دو ساعتی کار کردیم و این کوچولی شیطون هم اصلا دست از شیطنت بر نداشت و همش دنبال لنگ و پاچه بهناز بدو بدومیکرد. بهناز من و صدا کرد، گفت: اگه کار اونجا تموم شده بیا اینجا تو آشپزخانه کمک من. وقتی رفتم دیدم خانم همون دامنم در آوردن و با یک شورت تور لا باسنی شیر آب و روی زمین باز کرده و داره زمین و دیوارها رو تمیز میکنه از سر تا پاش هم آب میچکید. بهناز گفت همین طور منو نگاه نکن بیا یخچال و جابجا کن میخوام پشتشو بشورم. بالاخره کارها تموم شد و بهناز خانم اجازه استراحت و صادر کرد و با هم رفتیم روی مبل نشستیم. ( یادم رفت بگم منم از صبح فقط با یک مایو تو خونه بودم، چون همه لباس زیرهام کثیف بود.) بهناز جلوی من نشسته بود، پاهاش و از هم باز کرده بود و بند شورتش افتاده بود لای بهشتش و دوتا گل برگهاشم هر کدوم از یک طرف بیرون زده بود. بهناز گفت میخوای. گفتم آره. گفت اول بیا یکم شونه هام وماساژ بده بعد همش مال تو. روی زمین دراز کشید منم شورتم و در آوردم و روی پشتش نشستم. همین که مخلفاتم به پشتش بر خورد کرد یک آه بلند کشید و گفت لختی؟ گفتم آره و شروع به ماساژ دادن کردم و آرام تاپ شو از تنش بیرون کشیدم و دستهام و از زیر بغلش بردم جلو و سینه هاش و گرفتم. خیلی خسته بودم و نمیتونستم حرکات سریع انجام بدم ولی خوب از طرف دیگه هم دو هفته ای میشد که جائی رو آب یاری نکرده بودم و خیلی آتیشی بودم. آقا کوچولوم جای خودش و پیدا کرد و لای چاک باسن بهناز به استراحت کردن مشغول شد. بهناز با شیطنت گفت: سعید مثل اینکه این دو هفته خانمی چیزی نیاوردی خونه. منم یکم خودم و طلب کار گرفتم و گفتم آخه تا حالا شما کی دیدین من کسی رو بیارم یا با کس دیگه باشم. بهناز گفت همین الان نگاه کن چطوری داری به یک خانم متشخص تجاوز میکنی. منم خندیدم گفتم چه خانم سر و چیز بسته ای هم هست. مثل اینکه دیگه بهناز نمیتونست خودشو نگه داره، خودش و زیر من چرخوند، و آقای من گرفت و کرد تو دهنش. باورکنید همون اول میخواست آبم بیاد اما خوب جلوی خودم گرفتم. اون مال منو میخورد و منم سینه ها شو میمالوندم. آرام از تو دهنش در آوردم و به بهناز گفتم این تحمل این لیسیدنهای تو رو نداره. خودمو کشیدم پائین و با دست دروازه بهشتش و باز کردم، کمی لیسش زدم و زبونم و تا جائی که میشد توش فروکردم. بهناز با آخرین توانی که داشت خودش و جمع میکرد و کمرش و بالا پائین میداد. منم با دست و زبان با چوچولش بازی میکردم. دیگه بهناز به آه ناله افتاده بود و میگفت بکن، سعید دلم میخواد، زود بکن که الان منفجر میشم. بلند شدم و گذاشتم رو در ورودیش و فشار دادم تو. سریع سر خورد و رفت تو، بهناز از من بیشتر کمرش و تکون میداد، سینه هاشو براش میلیسیدم و میخوردم. اونم فقط آه آه میکردم با بهشتش این منو مک میزد. این دفعه دیگه نشد جلوشو بگیرم و آبم با فشار ریخت توی بهناز، با فریاد گفت آخ سوختم، آیییی بازم بریز، داغ داغ، میخوام، هنوز میخوام، فشار بده. انگار نه انگار که خالی شده بودم. همین طور سیخ ایستاده بود و تلنبه میزد. بهنازم ول کن نبود و خودش و به من فشار میداد. ده دقیقه دیگه ادامه داد من یک بار دیگه آبم اومد تا اینکه آخر اونم خالی شد انقدر ازش آب اومد که دیگه زد بیرون. آب هردومون قاطی شده بود و از توش زده بود بیرون. بهناز دستشو کشید روی بهشتش و آبها رو با دستاش مالید روی سینه هاش این بهترین کاریه که بهناز بعد از سکس دوست داره. میگه میخوام بعدش بدنم بوی سکس بده. با بهناز رفتیم حمام و همدیگه رو شستیم آخراش که میخواستیم بیایم بیرون. بهناز بمن گفت سعید چند لحظه روی زمین دراز میکشی. منم تائید کردم و روی زمین دراز کشیدم. بهناز هر کدوم از پاهاش و یک طرف بدن من گذاشت و ناگهان شیر آب شو باز کرد و با ادرارش تمام تن منو دوش گرفت. از این کارش هم ناراحت شدم و هم چندشم شد هم اینکه دیدن این صحنه از زیر برام خیلی جذاب بود. تا اومدم به خودم تکونی بدم کمی آب روی بهشتش ریخت و روی دهان من نشست. دیگه حالم داشت بهم میخورد ولی به روی بهناز نیاوردم. کمی که خودش و به من مالوند بلند شد و خندید. گفتم این چه کاری بود ؟ بهناز گفت این کاری بود که همیشه بابای بهار دوست داشت که من روش بشاشم و از این کار من لذت میبرد. بعدش هم برام میلیسید. بابا این پدر زن ما هم عجب کس لیسی بوده. اینجوریش و ندیده بودیم. در همین حال بودیم و داشتیم با هم شوخی میکردیم که صدای کسی اومد. خوب که گوش دادم دیدم آه صدای مهشاد. گفت آقا سعید کجائید. من نفسم تو گلوم مونده بود، به بهناز اشاره کردم چکار کنیم گفت جوابش و بده بعدش توبرو بیرون و به یک بهانه از خونه ببرش بیرون، بعدش من از توی حمام بیرون میام. لای در حمام و باز کردم گفتم: من تو حمامم مهشاد، الان میام. اونم از همه جا بیخبر که مامانش اینجاست، گفت سلام، اگه کمک میخواین بیام. من که میدونستم اون منظورش چیه ولی خوب مامانش نفهمید. سریع گفتم نه کاری نداشتم اومدم یک دوش گرفتم کارم تمومه دارم میام بیرون. بهناز آرام و بی صدا توی حمام ایستاده بود و من حوله رو دور خودم گرفتم و اومدم بیرون. دیدم مهشاد توی آشپزخونس. سلام کردم و گفتم تو چطوری اومدی تو. گفت: با کلیدی که تو جاکفشی بود. ( آخه ما همیشه کلید و اونجا میزاریم ) مهشاد اومد جلو و دستش و گذاشت روی کوچولو من و گفت رفته بودی برای فردا آمادش کنی. گفتم نه از صبح کار میکردم رفتم یک دوش بگیرم. مهشاد داشت با دستاش شیطونی میکرد و دیگه دستش زیر حولم بود. واقعا بد جور گیر کرده بودم یکی تو حمام و یکی هم اینجا. به مهشاد گفتم: لباسهات و در نیار که من خیلی گرسنم، با هم بریم بیرون یک چیزی بخوریم. گفت: نه مرسی من توی راه چیزی خوردم. شما برو من توی خونه استراحت میکنم. گفتم نه باور کن این چند روز انقدر که تنها غذا خوردم اشتهام کور شده. بالاخره راضیش کردم که باهم بریم بیرون. سریع لباسهام و پوشیدم. ( جلوی چشای مهشاد مثل این گشنه ها اومده بود ایستاده بود من و نگاه میکرد ) با هم رفتیم بیرون. رفت و برگشت مون یک ساعتی زمان برد، توی راه برگشت مهشاد گفت: سعید جان خیلی دلم چیز میخواد واسه همین زود تر اومدم که باهم باشیم. منم خندیدم و گفتم باشه خونه که رفتیم خوب حالت و سر جاش میارم. ولی خوب مهشاد نمیدونست که بهناز خونه منتظر ماست. وارد خونه که شدیم همون پشت در مهشاد دکمه های مانتوشو باز کرد. منم تمام بدنم عرق کرده بود و استرس داشتم که الان همه چیز لو میره. مهشاد معمولا زیر مانتو هیچی تنش نمیکرد. همینکه اومد مانتوشو در بیاره، بهناز اومد جلو و سلام کرد. جلوی مانتو مهشاد باز بود و سینه هاش دیده میشد. مهشاد گفت مامان شما کی اومدین. اونم گفت الان چند دقیقه ای میشه. تو چرا اینجوری هستی. اونم یک نگاه به خودش کرد، سریع جلوی مانتوشو بست و گفت آخ یادم نبود زیرش چیزی تنم نیست. منم با بهناز سلام و احوال پرسی کردم و مثلا ندیدمش و تقریبا همه چیز به خوبی گذشت. مهشاد رفت توی آشپزخانه که برای مامنش غذا درست کنه، بهناز اومد جای من و گفت: با مهشاد هم بعله. منم خودم و به اون راه زدم و گفتم چی بعله. اونم خیلی با شیطنت گفت اونم پیشت خوابیده. گفتم نه بابا این حرفا چیه، گفت پس چرا از در که اومد تو داشت خودش و لخت میکرد. گفتم بابا من چمیدونم خودش که گفت، یادش نبود زیرش چیزی تنش نیست. بهناز گفت در هر صورت اگه اونم بعله نوش جانت باشه لیاقتش و داری. بعدم خندهای کرد و رفت پیش مهشاد. رفتم تو نهار خوری دیدم بهناز نشسته و مهشاد هم داشت میز و براش میچید. مهشاد همون استریچی که اون روز به من داده بود و پاش کرده بود که هم برای من یاد آوری باشه هم اینکه باسن بزرگش و اون بهشتش و نمایانتر کنه با لا تنه هم که یک دوبنده پوشیده بود که اگه نمیپوشید بهتر بود. بهناز هم از موقعیت استفاده کرد و گفت میبینی آقا سعید دخترام هر کدوم از اون یکی دیگه خوشگل تر و خواستنی ترن. منم گفتم بر منکرش لعنت بالاخره دخترای شمان. یک لبخندیهم بهش زدم. بهناز با اون سینه هایی که تکون خوردنش از زیر لباس کاملا دیده میشد اومد جلو گفت: ببخشید خیلی گرمم، فکر میکنم گرما زده شدم، اگه لباسم مناسب نیست برم عوضش کنم. منم گفتم نه مهشاد جان راحت باش شما هم مثل بهاری برای من فرقی نمیکنه. بهنازم باز با شیطونی گفت: نه عزیزم راحت باش اگه اینها هم اذیتت میکنه در بیار، و بعدشم یک چشمک به من زد. این بهناز خیلی داشت شیطونی میکرد و پیش خودم گفتم بزار حالش و بگیرم. رو کردم به مهشاد و گفتم از مامانت یاد بگیر که با مایو دو تیکه با دامادش میره توی آب. مهشادم روش و کرد به مامانش و گفت. مامان سعید راست میگه ؟ بهنازم خیلی راحت گفت آره دامادم غریبه که نیست. مهشادم گفت پس چرا اینجا اون طوری راه نمیری. بهنازم از جاش پاشد و رفت. و بعد از چند دقیقه با یکی از لباس خواب های بهار اومد. همینکه دیدمش آقا کوچیکه بلند شد. وای چه خواستنی شده بود. واقعا این لباس چیه که از صد تا بدن لخت بیشتر تحریک میکنه. وقتی اومد جلو مهشاد گفت مامان خانم راحت باشین. بهنازم گفت از این راحتتر نمیشه. منم جریانات و که اینجوری دیدم و این دوتا رو هم میشناختم که الان با لج بازی باهم هر دوشون خودشون و لخت میکنن. با خودم فکر کردم که بهتر هرچه سریعتر صحنه رو ترک کنم و گفتم من خستم میرم بخوابم. واقعا خسته هم بودم و همین که سرم و گذاشتم خوابم برد. از خواب که بیدار شدم دیدم هوا تاریک شده معلوم بود که چند ساعتی خوابیدم. اومدم بیرون دیدم بعله بهناز خانم که هنوز همون لباس تنشه و مهشاد هم رفته لباسشو عوض کرده و یک لباسی پوشیده که یک عَلم نه صد عَلم و از جای خودش بلندمیکرد. من بد بختم بین این دو تا گیر کرده بودیم که نه میشد حالی بکنیم نه اینکه میشد چشامون رو ببندیم که این ها رو نبینیم. این آقا کوچولو هم که هی از اون زیر سرک میکشید و اعلام موجودیت میکرد. هر کدومشون یک جوری راه میرفتن که دیگه طاقتم داشت سر میومد و میخواستم هر دوشو نو…… ولی خوب نمیشد، اصلا نمیشد این کار و کرد. بالاخره تا آخر شب تحمل کردم و شام خوردیم و بهناز که از صبح خیلی خسته بود رفت خوابید و منم کمک مهشاد کردم که میزو جمع کرد و رفتم که زودتر بخوابم که فردا صبح زود بهار میومد. لباس هامو در آوردم و روی تخت دراز کشیدم که خیلی آرام صدای در اومد، روم و که برگردوندم دیدم مهشاد جلوم ایستاده و داره لباس خوابش و از تنش درمیاره. خیلی آرام اومد روی من نشست صداش در نمیومد. وقتی نشست دقیقا بهشتش و گذاشت روی کوچولوی من، خیلی داغ بود. من زیر بودم اون رو و احساس کردم دوست داره تمام کار دستش باشه، واسه همین آرام منتظر بودم تا ببینم اون چکار میکنه. چند دقیقه ای خودش و به من مالید و منم با دست سینه هاش و میمالیدم. با اینکه صبح سکس به اون سختی رو داشتم اما به خاطر تحریکهایی که شده بودم پر پر بودم و این کوچولو هم سفت سفت و کلفت شده بود. بعد از چند دقیقه خیلی آرام طوری که حتی صدای نفس های مهشاد هم شنیده نمیشد اون ارضاء شد، از روی من بلند شد، من و بوسید، و رفت. من بدبخت هم که این همه توی کف مونده بودم با یک عَلم دراز تنها موندم. کمی این شونه اون شونه شدم دیدم نه نمیشه از جام بلند شدم و رفتم جای بهناز اون هم همه جلو عقبش و انداخته بود بیرون و مثل خرس خوابیده بود. منم به تختم برگشتم و دو تا مشت توی سر این کوچیکه بدبخت زدم و به زور اون و خوابوندم، بعدش هم خودم خوابیدم. صبح زود با زحمت زیاد پا شدم و رفتم دنبال بهار. توی فرودگاه وقتی بهار اومد، دیدم یک کت و شلوار سفید پوشیده که سینه هاش از بالا و بهشتش از پائین زده بود بیرون که بادیدنش دلم برای مردهای دیگه که اونجا بودن سوخت که این لعبت و میبینن و دستشون بهش نمیرسه. وقتی اومد جلو همچی بوسش کردم و به خودم چسبوندمش که صدای دوستاش در اومد گفتن بابا یک ساعت دیگه صبر کن به خونه برسی. تا اون موقع اصلا چشم به دوستاش نیوفتاده بود انقدر که خود بهار جذاب شده بود. بعد از سلام و خوش آمد گویی به همشون اومدیم تو ماشین نشستیم و روبه خونه حرکت کردیم. هیچ کدوم ار دوستهای بهار ازش سر نبودن و بهار از همشون هم قشنگتر بود و هم جذاب تر. به بهار گفتم الحق که خیلی قشنگی. در جوابم یکی از دوستاش گفت همین قشنگی نزدیک بود کار دستش بده. دیدم بهار برگشت و یک اخمی به دوستش کرد. اونجا به روش نیاوردم ولی بعد از اینکه دوستاش و پیاده کردیم. ازش پرسیدم جریان چی بود. ( ما با هم نداریم و هیچ وقت به هم دروغ نمیگیم. شاید یک مطلبی رو اصلا نگیم ولی دروغ نه ) بهار گفت هیچی ما رفته بودیم استخر هتل یک مرده ای چند دفعه اومد پیشنهاد داد منم هی ردش کردم. اونم رفت اما وقتی رفتم توی رختکن اونم خودش و انداخت توی رختکن و من و که لخت بودم و گرفت تو بغلش و میخواست کارش و بکنه که بچه ها دیده بودن، نگهبان و صدا زده بودن ماجرا بخیر گذشت. توی دلم خیلی ناراحت شدم ولی خوب به رو نیاوردم. آخه این که تقصیر کار نبوده، دست خودشم نیست که اینهمه جذاب. چون بهار من و از این فکر در بیاره پرسید تو چه خبر مامان اومد خونه، من نبودم خوش گذشت. به علامت مثبت با سر جوابش و دادم و دیگه براش توضیح ندادم. بالاخره رسیدیم خونه و هنوز بهناز و مهشاد خواب بودن ما هم بی سر صدا رفتیم روی کار کلی حال کردیم، ولی خوب آخر پر سر صدا شد و بعد از اینکه خالی شدم دیدم بهناز و مهشاد دارن به در میزنن. از روی بهار اومدم کنار و روی تخت دراز کشیدم و روی خودم و پوشوندم. بهارم به اونها گفت بیاین تو. اونها که اومدن تو بهار همون طور لخت از جاش بلند شد و با مامانش و مهشاد روبوسی کرد. بعدش همین طور که برامون از سفرش تعریف میکرد لباس خوابش و تنش کرد کنار تخت نشست. بهناز و مهشاد هم انگار نه انگارکه من اون زیر لختم نشستن کنارش و به حرفاش گوش میکردن. بعد از چند دقیقه گفتم شما اینجا راحتین؟ بهناز گفت ما که راحتیم ولی اگه تو ناراحتی کسی باهات کاری نداره تو هم که کارت و کردی پاش و برو بیرون. منم گفتم پس هرکی دید پای خودش و همینطور که اونها پشتشون به من بود پاشدم و رفتم حمام و ظهر و شب هم دو بار دیگه یک سری به بهشت بهار زدم.

شاهینشاهین یک ماه بود که برگشته بود من خیلی خوشحال بودم الان سه سال بود که من شاهین رو ندیده بودم وقتی که اونا میرفتن تهران من دوم راهنمایی بودم شاهین هم یک سال از من بزرگتر بود حالا دیگه من یه دختر دبیرستانی بودم سال سوم و از نگاهای یواشکی شاهین خیلی خوشم میومد پدر بزرگای ما با یکی از دوستاشون به نام فتاح توی جوونیشون یه زمین بزرگ خریده بودن و توی اون سه تا خونه ساخته بودن و یه کوچه بن بست وسط این سه تا خونه بود خونه ما وشاهین روبه روی هم بود و خونه آقا فتاح ته کوچه برای کوچه یه در گذاشته بودن که هیچ کس دیگه نتونه بیاد توی کوچه پسر های آقا فتاح همه رفته بودن خارج و آقا فتاح رو هم برده بودن خونه آقا فتاح همیشه خالی بود بابای شاهین یه مینی بوس داشت که توی کوچه پارک میکرد اون وقتا من و شاهین میرفتیم روی مینی بوس و میپریدیم توی خونه اقا فتاح توی زیر زمین همیشه چیزهایی پیدا میکردیم که خیلی برامون جالب بود حالا همه اون خاطرات برام زنده میشد ولی میدونستم که دیگه نمیتونیم بریم روی مینی بوس و بپریم توی خونه آقا فتاح شاهین خیلی خوشگل شده بود ولی هنوز شیطون بود انگار نه انگار که ما هر دو تامون بزرگ شدیم مثل قدیم با من شوخی میکرد و با هم بازی میکردیم ولی بازی ها مون فرق کرده بود با هم ورق بازی میکردیم و بعضی وقتها هم برام فال ورق میگرفت ولی با همه این صمیمیت وقتی فکر میکرد من هواسم نیست خیلی منو دید میزد و من هم خیلی خوشم میومد هر وقت برام فال میگرفت میگفت یه پسری هست که خیلی نگات میکنه و بعد با شوخی میگفت برات دام پهن کرده مواظب باش و من میخندیدم هر وقت که از مدرسه میو مدم خونه میدونستم که یا مامان شاهین اونجاس یا مامان من خونه شاهین ایناس منم همیشه با خوشحالی میومدم خونه وقتی که مامان شاهین خونه ما بود من میومدم روی تراس و منتظر شاهین میشدم تا میومد توی کوچه اول بالا رو نگاه میکرد و من میگفتم شاهین ناهار اونم میخندید و به جای خونه خودشون میومد توی خونه ما اون وقتا توی بچه های مدرسه مد شده بود که میومدن و فیلم های سکسی که یواشکی دیده بودن برای هم تعریف میکردن اما بعد فهمیدم که همه اون تعریف ها دروغ بود چون توی تمام فیلم های سکسی که تعریف میکردن بعد از کلی بوسیدن زنا و مردا میرفتن زیر پتو ولی بعد فهمیدم که یا فیلما سکسی نبودن یا بچه ها دروغ میگفتن یکی از این فیلم ها رو هم یکی از دوستام برام آورده بود که میگفت فیلم سکسیه ولی وقتی که دیدم فقط توی اون فیلم مرد و زنه هم دیگر رو میبوسیدن و وقتی مرده لباسای زنه رو میخواست در بیاره سانسور میشد چند وقت بود که اون فیلم رو قایم کرده بودم تا وقت بشه که بتونم ببینم تا این که اون روز مامانم اینا میخواستن برن خونه یکی از اقوام که توی یکی از شهرای نزدیک بود و دو سه ساعتی با شهر ما فاصله داشت مامان شاهین هم ناهار رو توی خونه ما خوردن و رفتن بعد دیدم که بابای شاهین اومد و با مامانش رفتن تقریبا ساعت سه بعد از ظهر بود که مامان و بابام رفتن بیرون و من به بهانه درس خوندن موندم توی خونه تا اونا رفتن فیلم رو گذاشتم وقتی صحنه های بوسیدنشون رو میدیدم همه بدنم میلرزید ولی تا به قسمت اصلی میرسید سانسور میشد منم هی گشتم تا یه جای بهتر پیدا کنم ولی بهترین جایی که دیدم صحنه ای بود که مرده داشت سینه زنه رو میمالید ولی بعد صبح شد و فیلم رفت یه جای دیگه خیلی شهوتی شده بودم چون حتی این صحنه ها رو هم تا اون موقع ندیده بودم فیلم رو قایم کردم و اومدم توی تراس دیدم شاهین داره مینی بوس باباش رو تمیز میکنه رفتم که کمکش کنم شاهین یه شلوار گرم کن نازک پاش بود منم یه شلوار استرج و یه پیرهن یه کلاه گذاشتم روی سرم که مثلا حجابم رو حفظ کنم آخه کوچه ما توی یه کوچه دیگه بود و هیچ کس داخل اون کوچه نمیومد به همین خاطر هم مانتو تنم نکردم به شاهین گفتم کمک نمیخوای گفت خسته میشی گفتم عیب نداره و رفتم تو گفتم مامانت اینا کجا رفتن گفت رفتن مهمونی شب میان گفتم خوب باید چی کار کنم اونم گفت دارم شیشه ها رو دستمال میکشم فقط چند تا شیشه جولو مونده بود دستمال میکشید و بعد پرده های مینی بوس رو میکشید مشغول کار شدم شاهین در حین کار خیلی منو نگاه میکرد و هی اتفاقی به من میخورد یه دفعه حس کردم که خیلی دوست دارم مثل توی فیلم من رو ببوسه داشتم یه شیشه رو پاک میکردم اونم اومد که صندلی رو تمیز کنه بدنش میخورد به بدنم یه دفعه همین طوری که من روم به شیشه بود دستش رو آورد و دستمال دست من رو گرفت و گفت اینجا کثیفه و خودش شروع کرد به پاک کردن من مونده بودم بین شیشه و شاهین همه بدن شاهین به بدنم میخورد داغ شده بودم اونم فهمیده بود صدام در نمیومد دلم میخواست همین طوری بمونیم یه کم ازم فاصله گرفت ترسیدم که بره یه کم اومدم عقب دوباره بدنامون به هم خورد توی همون حالت پرده شیشه رو هم کشید وقتی داشت پرده رو میکشید بیشتر به هم میخوردیم دیگه کاملا سفتیه کیرش رو روی باسنم حس میکردم خودم رو بیشتر به عقب متمایل کردم وقتی پرده شیشه تموم شد دستش رو که میاورد پایین آروم از روی دلم دستش رو رد کرد طوری که کف دستش به دلم میخورد تا این که درست رو پهلوم دستش رو نگه داشت و با حالتی که معلوم بود نفسش در نمیاد گفت تموم شد گفتم خوب و بیشتر خودم رو بهش فشار دادم دستش رو روی پهلوم فشار داد منم که دیگه داشتم میلرزیدم دستم رو گذاشتم روی دستش یه دفعه دیدم خودش رو به من چسبوند و دستش رو دور من حلقه کرد کاملا توی بغلش بودم گردنم رو بوسید و گفت مهسا از اون سالا تا حالا خیلی فرق کردی گفتم خوب شدم یا بد شدم گفت دوستت دارم و گردنم رو بوسید حس کردم لباش گلوله آتیشه که گردنم رو میسوزونه دستاش رو گذاشت روی سینه هام و سینه هام رو میمالید و گردنم رو میبوسید و مرتب میگفت مهسا دوستت دارم ولی من از فرط شهوت نمیتونستم حرف بزنم داشتم توی آسمونها پرواز میکردم دستش رو آورد پایین و گذاشت روی کسم دیگه نفسم داشت بند میومد حالا کیرش رو گذاشته بود لای پاهام و من داشتم گرمیه کیرش رو حس میکردم یه دفعه ازم فاصله گرفت و منو به سمت خودش برگردوند لباش رو گذاشت روی لبام همون چیزی که منتظرش بودم وقتی زبونش رو گذاشت لای لبم لبام از هم باز شد و شاهین با همه وجودش هوای دهنم رو مکیذ حس کردم یه چیزی از ته دلم شاید درست از توی کسم با نفس شاهین بیرون میومد حس خیلی عجیبی بود لبام رو با آرومی میمکید و زبونش رو روی زبونم میلغزوند و کیرش رو روی کسم فشار میداد دیگه همه بدنم بی حس شده بود یه چیزی از داخلم داشت منو میلرزوند و من رو خالی میکرد نمیدونم چی بود ولی دیگه نمیتونستم بمونم حس کردم که باید برم یه جایی پیدا کنم و بخوابم همه بدنم میلرزید زود ازش جدا شدم گفتم شاهین بسه دیگه و با سرعت اومدم توی خونه و روی کاناپه دراز کشیدم حس عجیبی داشتم یه خلسه که خیلی لذت بخش بود نمیدونم چقدر توی اون حال بودم ولی با صدای مادرم که میگفت برو توی اطاق خودت از خواب بیدار شدم و رفتم توی اطاق خودم خوابیدم فقط میدونستم که شورتم خیس شده دستم رو زدم به شلوارم دیدم شلوارم هم یه کم نمناکه شاید باورتون نشه ولی تا سه روز بعد نگران بودم که نکنه حامله بشم تا این که وسط بحث فیلم های سکسی تازه فهمیدم که برای حامله شدن چه شرایطی باید وجود داشته باشهاین اولین رابطه سکسی من بود که با شاهین تجربه کردم بعد از اون یک سال من و شاهین با هم رابط داشتیم تا این که من دانشگاه قبول شدم و اومدم تهران الان هم بعضی وقتها به من سر میزنه آخه اون هم سربازیش تهرانه اگه خوشتون نیو مده باشه به خاطر اینه که توی این رابطه هردومون بی تجربه بودیم منتظر داستانهای من و شاهین باشید

داستان سک من و لیلا—————————————————————————–این داستانی که میخوام براتون بگم اولین سکس من با لیلا است ای ماجرا برمی گرده به سال ۱۳۸۵یعنی دقیقأ وقتی که من ۱۷ ساله بودم خب برم سر اصل ماجرا تابستان اون سال بود که لیلا{دختری با چشمای قهواهای سینهایی که تو دنیا تکن و یک کون درشت ودر ضمن ۱۸ سالش هم هست} با مامان و باباش امده بودن به شهر ما برای دیدن اقوام من تا اون موقع اصلأ حتی فکر سکس با لیلا رو هم نمی کردم تا اینکه اونا شب اومدن خونه ما از قرار معلوم نمی دونم لیلا چه گهی {بعدأدلیل توحینمو میفهمین}خورده بود که سرش {ای بی تربیت}درد می کرد از همون وقتی که اومدن خونیه ما رفته بود تو حیاط نشسته بود منم که دلم براش سوخت رفتم بهش گفتم که بره تو اتاق من بخوابه {اخه خونه ما ۲ طبقه که من طبقه بالا یک اتاق دارم}اونم که سرش خیلی درد می کرد بدون تشکر پا شدورفت ما هم رفتیم نشستیم وشروع کردیم به پاستور بازی تقریبأ ساعت ۵/۱۲ بود که همه رفته بودن واسه خواب منم که اصلأ حواسم نبود که لیلا تو اتاقم بی خیال رفتم تو اتاق که یدفعه یک صحنه دیدم که نزدیک بود از حال برم لیلا مانتوشو دراورده بود و رو تخت من دراز کشیده بود یک تاپ سرمه ای تنش بود که تا بالای نافش رفته بود بالا با یک شلوارک {به جون خودم الان که تا دارم اینو می نویسم کیرم داره میترکه} من که یک ۵ دقیقه ای همینجوری داشتم نگاهش میکردم دیگه نتونستم طاقت بیارم رفتم کنارش و اروم دستمو گذاشتم روی سینحاش طوری که بیدار نشه بعد شروع کردم به مالیدن سینحاش و اون غرق یک خواب ناز بود کمکم به خودم جرأت دادم و دستمو گذاشتم رو کسش واییییییی نمیدونی چه لذتی داشت همون موقع ابم امود و ریخت رو لباسش ولی هنوز جرأت نکرده بودم که بیدارش کنم ولی چون می دونستم که موقعه ای که بیدار بشه میدونه کار من بوده واسه همین دلو زدم به دریا و بیدارش کردم وقتی دید من کنارش خوابیدم یه لحظه جا خورد ولی سریع خودشو جمعجور کرد من که خیلی حشری بودم بهش گفتم لیلا امشبو همینجا بخواب منتظر هر جوابی بودم به جز لبخند اون با اینکارش منو دیوونم کرد سریع دستمو گذاشتم دور گردنش شروع کردم به لب گرفتن وای انگار که دنیا رو بهم داده باشن لباش عین تنور گرم بود همونجوری که داشتم لباشو میخوردم دستمو گذاشتم رو شکمشو کمکم شروع کردم به رفتن به سوی دره ی زیبایی وقتی دستمو گذاشتم رو کسش دیدم جلو شلوارش کامل خیس شده بهش گفتم بابا تو که از من حشری تری خندیدو گفت پس چی فکر کردی بعد بهش گفتم اجازه هست گفت شما صاحب اختیارین منم سریع شلوارو شرتو همه رو دراوردم و کسی روکه تا حالا هیشکی ندیده دیدم {میگن خواندن کی شود مانند دیدن}کسشو تازه همون روز تیغ زده بود وقتی دست گذاشتم رو کسش دیگه داشتم می مردم که شروع کردم به مالیدن کسش وای که چه لحظاتی بود بعد از چند دقیقه دیدم دسته منو گرفته داره فشار میده به کسش منم دلم نیومد حالشو بگیرم واسه همین کمک کردم که ارضا بشه که یکدفعه تنش لرزیدو اخ واوفش تموم شد بعدبی مرام گفت من دیگه برم تا بیدار نشدن گفتم اخه کیرم تو کونت پس ما چی خندید گفتم نخند باید بخوریش گفت من تا حالا کیر هیشکیو تو دهنم نکردم گفتم مگه تا حالا با کسی سکس داشتی گفت اون موقعه ای که تو به سکس میگفتی سک سک من داشتم حال می کردم من گفتم خلاصه من سرم نمی شه یا باید کیرمو بکنم تو کونت یا باید بخوریش اونم گزینه ی۲رو انتخاب کرده کیر منو گرفت تودستش شروع کرد به مالیدن بعد از چند دقیقه کردش تو دهنش {وجدانأ نمیتونم این لحظه رو توصیف کنم } هنوز به ۲ دقیقه نشده بود که ابم اومد کیرمو سریع اوردم بیرون بعد ابم ریخت روی لباسش گفت حالا من چه کار کنم منم خندیدمو اون پا شد رفت پایین این اولین سکس من باهاش بود ولی بعد از اون من ۳بار دیگه باهاش سکس داشتم که تونستم به عنوان اولین نفر به کونش راه پیدا کنم منتظر داستان بعدی من با لیلا باشین

داستان سکس با پسر خاله——————————————————————————————–این ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم مربوط به ۱۱ سال پیش می شه. اون موقع من ۱۸ سال داشتم. ایام عید بود. عید همه خونه ی مادربزرگم دعوت داشتیم. من شب قبلش رفتم اونجا که بمونم تا فردا که همه میان. اتفاقاً پسرخالم هم اون شب اومد اونجا. نمی دونم چرا، اما به شدت نسبت به این پسر خالم، آرمان، احساس علاقه و عشق می کردم، اما هیچوقت جرأت نداشتم که بهش بروز بدم، آخه می ترسیدم. ما اون شب توی یک اتاق خواب با هم خوابیدیم. اون رو تخت و من روی زمین. همین جوری سرحرف رو باز کردم راجع به عشق. ازش پرسیدم اگه آدم کسی رو دوست داشته باشه ولی نتونه بهش بگه باید چیکار کنه؟ اونم گفت که باید حتما بهش بگی تنها راهش اینه. منم دلم رو به دریا زدم و بهش گفتم که دوستش دارم و عاشقشم. عکس العملش همونی بود که حدس می زدم.عصبانی شد و کلی نصیحتم کرد و آخر سر هم گفت که در مورد این موضوع با هیچ کس و هیچ جا صحبت نکنم و خودم هم آن را فراموش کنم. از این موضوع ۲ ماهی گذشت. من خودم رو جایی که آرمان بود آفتابی نمی کردم. خالم، مادر آرمان، به شدت منو دوست داشت و من هم اونو خیلی دوست داشتم. واسه همین تمام سه ماه تابستون رو اکثراً می رفتم خونه شون. ضمناً من همیشه پیش خالم و شوهرش و دخترخاله کوچیکم می خوابیدم. اون شب خالم گفت که دیگه باید برم اتاق خواب پسرخالم بخوابم. منم که از خدا خواسته، رفتم. شب را من روی تخت و آرمان روی زمین خوابید. برای من بودن با عشقم توی یک اتاق و تنفس با اون هم ارزش داشت. از ترس اینکه نکنه بازم از دستم ناراحت بشه رو تخت خوابیدم طاق باز و بیصدا. زیرچشمی نیگاش کردم دیدم پشتش به منه و انگار که خوابه. منم بر حسب عادتی که داشتم دمر شدم و با دست و پای باز خوابیدم. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که احساس کردم داره جابجا می شه. از ترس جرأت نکردم تکون بخورم که یهو دیدم اومد بالای تخت و با لباس روی من خوابید. وای خدای من آرزوم داشت رنگ واقعیت به خودش می گرفت. تکون نمی خوردم و فقط داشتم از وجودش روی خودم نهایت لذت رو می بردم. خوابید روم، به خودم جرأت دادم و کونم رو تکون دادم. کیرشو احساس کردم که سفت و بزرگ و بزرگتر می شد. بعد چند دقیقه رفت پایین و منم با خیال راحت و در اوج لذت خوابیدم. بعد از این ماجرا ۲ بار دیگه به همین صورت باهام حال کرد. اما در تیر ماه همون سال بود که تیر خلاص رو شلیک کرد. شب باهم تو اتاق تنها که شدیم به من گفت: منو مشت و مال میدی؟ منم گفتم آره. دمرو خوابید، منم رو پشتش نشستم و ماساژش می دادم. کم کم برگشت و منو بغل کرد و کلی ازم لب گرفت. بعد منو لیس زد. بهم گفت دهنتو باز کن و چشماتو ببند و کیرشو کرد تو دهنم. منم که بلد نبودم چیکار کنم و هی گازش می گرفتم اونم هی آه و ناله می کرد. بعدش منو دمرو خوابوند و با سوراخم بازی کرد. نمی دونم چرا ولی خیلی تحریک شده بودم و هیجان شهوت داشت منو می کشت. منو چرب کرد و به کیرش کاندوم زد و یواش گذاشتش دم سوراخ من. نمی دونم برای اولین بار چه حسی داشتم فقط خیلی اذیت شدم. ولی اون خیلی با مهارت کیرشو یواش یواش تا دسته فرو کرد تو. یادش به خیر، من داشتم می مردم ولی اون کیف می کرد تا اینکه کم کم دردش کم شد و منم لذت بردم. هردو در اوج لذت بودیم که یهو حرکاتش رو دیوانه وار تند کرد و با یه ضربه ی محکم و یه ناله ی محکمتر بی حرکت خوابید رو من و من احساس کردم که آبش اومد و ریخت تو کاندوم. منم از زور ضربات آخرش که خیلی محکم بود یهو آبم فوران کرد و ریخت رو تشک. فردا صبح خیلی مهربون و بهتر از قبل با من برخورد کرد و خیلی هم به من ابراز عشق و علاقه کرد. همون روز هم منو برد بیرون و برام کلی هدیه وکادو خرید و برام خرج کرد. منم بهش گفتم که دوستش دارم و هر وقت که بخواد می تونه از من لذت ببره. تقریباً یک ماه بعد یعنی تو مرداد ماه باز ما با هم تو اتاقش تنها شدیم. در مرداد ماه بود که من و آرمان بازم در یک شب زیبای تابستانی با هم تنها شدیم. البته من اون روز رو خیلی خوب سپری کرده بودم و فقط هم آغوشی با اون رو کم داشتم. شب همه برای خواب به بستر پناه بردن من هم به اتاق آرمان رفتم. اینبار رفتم پیشش و منهم روی زمین خوابیدم. خودم رو سفت و محکم به آغوشش چسبوندم و از گرمای نفسش نهایت لذت رو می بردم. اونم منو بو می کرد و بوس می کرد و زیر گوشم زمزمه می کرد: من تو را آسان نیاوردم به دست… بعد یه مدت که دیگه همه خواب بودن کارو شروع کرد. اول کلی از رو لباس با هم حال کردیم. بعدش بلند شد و گفت که لباسشو دربیارم خودشم لباس منو در آورد و هردو لخت لخت در بغل هم آرام گرفتیم. شروع کرد به خوردن من از بالا تا پایین. همه جام رو خورد و تمومم کرد. از شدت هیجان داشتم می مردمیهو بلند شد. من جاخوردم، دیدم رفت از تو یخچال یه بستنی کیم آورد گذاشت رو تنم و شروع کرد به خوردن. یه کمش رو هم ریخت رو کیر کلفتش و به من گفت که بخورمش.این خوشمزه ترین بستنی کیری بود که تو عمرم می خوردم. اون شب بهترین شب تو تمام زندگی من بود،چون آرمان بلایی سرم آورد که لذتش همیشه زیر زبونمه و برام قابل احساس. اول گفت که بشینم رو کیرش و کلی تلنبه زد. بعد به پهلو خوابوندم و منو وحشیانه کرد. بعدش دمر خوابوندم و افتاد روم و بیرحمانه منو گایید. آخر سر هم منو فرقونی خوابوند و پاهام رو گذاشت رو شونش و با تمام وجودش منو گایید. چه گاییدنی از زور شهوت و لذت حتی نمی تونستم داد بزنم فقط یواش ناله می کردم که گویا بیشتر تحریک می شد. وقتی با شدت زیاد بهم ضربه میزد احساس می کردم که کیرش داره از چشمم میاد بیرون. وای خدای من چه لحظات شیرین و فراموش نشدنی. دو سه باری آبش اومد و منم فکر کنم همین طور. نمیدونم اون شب کی خوابم برد فقط می دونم فردا نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم در حالی که از زور دادن دیشبش اصلا توان راه رفتن هم نداشتم. بعد از ظهر که آرمان اومد خونه بازم برای من کادو خریده بود که مایه تعجب همه شده بود. البته همه این رو به پای صمیمیت پسرخاله ها می ذاشتن. ما تا شش هفت سال بعد هم همین برنامه رو داشتیم. حتی بعضی مواقع اون منو خبر می کرد که پاشو بیا دلم برات تنگ شده منهم می فهمیدم که دولش برام تنگ شده و می رفتم خونشون. ما هر جا که به هم می رسیدیم باید شیطونیمون رو می کردیم. خونه ی هرکدوم از فامیل که می رفتیم هم برنامه مون به راه بود. بعضی وقت ها که همه ی فامیل دسته جمعی می خوابیدن، هم ما پیش هم می خوابیدیم و من یواشی بهش پشت می کردم و می خوابیدم، اونم بی سر و صدا کارش رو انجام می داد. این جریان ادامه داشت تا وقتیکه من کم کم احساس کردم که به سکس دوطرفه نیاز دارم، یعنی هم بدم و هم بکنم. اما وقتی که بهش اینو گفتم کلی باهام دعوا کرد و فقط برام ساک زد و گذاشت لاپایی باهاش حال کنم. منم خیلی بهم برخورد و یهو باهاش قهر کردم و همین آغازی بود بر پایان چندین سال عشق و زندگی من و آرمان. همه متوجه اختلافات ما شده بودند ولی من جوری برخورد کردم که فکر کردند ما مشکل مالی با هم داریم. جوری شد که مدتها خونه ی خاله م که خیلی دوستش داشتم نرفتم، و یا مواقعی می رفتم که اون نباشه. فکر می کنم تو عروسی داداشش بود که با هم آشتی کردیم. البته دروغ چرا، اگه الان هم بهم پیشنهادی بده من قبول می کنم چون کیر کلفت و ردیفی داره. بعد از اون ماجرا منم خیلی تغییر کردم. شاید به تلافی آرمان بود که بیشتر می خواستم بکنم. دو یا سه مورد پیش اومد که فقط دادم، اونم واقعاً خیلی عالی بودن و نمی شد ازشون گذشت

برادر شوهراز خیلی وقت پیش دلم میخواست که من رو بکنه ولی هیچ وقت جرات نمی کردم که بهش بگم که بیا یه حالی با هم بکنیم. هر دفعه که میرفت حموم من میرفتم و از سوراخ در نگاهش میکردم، ولی خوب دیگه درست و حسابی معلوم نبود. ولی تا یه لحظه کیرش رو میدیم آن قدر حشری میشدم که میرفتم و با بالا و پایین کردن دستم رو کسم خودم رو ارگاسم میکردم. پیش خودم گفتم که چی؟ من باید یه کاری کنم که بیاد و من رو به بگا بده. ولی هر چی فکر میکردم، کمتر به نتیجه میرسیدم. تصمیم گرفتم که یه بار یه دوربین بذارم تو حموم که حداقل یه کم بتونم درست و حسابی ببینمش. برای همین رفتم و یه وبکم از یکی از دوستام گرفتم و یه جوری آن رو تو حموم گذاشتم که وقتی زیر آب وایسه من بتونم کیرش رو ببینم، سیمش رو هم از بالای در رد کردم و آوردم تو اتاقم و وصلش کردم به کامپیوترم. حمید آمد خونه. جلو رفتم و یه بوسش کردم و گفتم تا تو یه سر بری دوش بگیری و بیای من هم غذا رو برات گرم میکنم. اون هم رفت حموم.من هم با کس پریدم پشت کامپیوترم و روشنش کردم. وای، باورم نمیشد که این قد کیرش کوچیک باشه ولی البته کیرش خواب بودا.نمیدونم که چی شد که یه دفعه کیرش شرو کرد به بزرگ شدن. معلوم نبود برا چی، ولی کیرش شق شده بود. من هم کم کم داشتم حشری میشدم. کیرش رو که کاملا شق شده بود گرفته بود تو دستش. یه کم شامپو برداشت و ریخت رو کیرش، میخواست جلق بزنه. من هم که این قدر حشری شده بودم که دیگه نمیتونستم خودم رو کنترل کنم.پیش خودم گفتم که الان خیلی حشریه، من میتونم از این حشری بودنش استفاده کنم و برم تو حموم و کارم رو انجام بدم. برای همین رفتم پشت در و در زدم. لای در رو باز کرد و کلش رو از لای در آورد بیرون و گفت چی میگی بابا؟گفتم میتونم بیام تو؟ اولش خیلی تعجب کرده بود ولی بعد از ۳-۴ ثانیه، گفت بفرمایید. من هم که از خدا خواسته لباسم رو در آوردم و با شرت و کرست وارد حموم شدم. تا کیرش رو دیدم با دهنم پریدم روش. کیری که همیشه آرزوش رو داشتم الان تو دهنمه. بردمش زیر آب، آخه دوربین اونجا بود و من هم میخواستم یه فیلم یادگاری از این ماجرا داشته باشیم. کیرش رو خیلی سریع تو دهنم جلو و عقب میکردم. اون هم از خدا خواسته داشت آه آه میکرد. من هم از آه آه کردن اون خیلی حشری شده بودم. برای همین کیرش رو از تو دهنم درآوردم و سرش رو هل دادم رو کسم. اون هم رفت پایین و شروع کرد به لیسیدن کسم.آه که چه حالی میداد. تا اون موقع هیچ کسی این کار رو برام نکرده بود. خیلی حال میداد. داشتم ارگاسم میشدم برای همین سرش رو گرفتم و از رو کسم کشیدم کنار و خوابیدم رو زمین. اون هم بدون مقدمه خودش رو پرت کرد رو من کیره کوچیکش رو گذاشت رو کسم. و چند با کشید روش. من هم که خیلی حشری شده بودم کیرش رو با دستم گرفتم و کردم تو سوراخم. اولش یه داد بلند کشیدم. آخه خیلی درد گرفت ولی بعد فریادم به آه آه تبدیل شده بود. تا اون موقع این قد حال نکرده بودم. بعد از چند دقیقه که دیگه سرعتش رو خیلی زیاد کرده بود، احساس کردم دارم ارگاسم میشم. با یه آه بلند کیرش رو از تو کسم کشید بیرون و آب کیرش رو ریخت رو پستونام. من هم که هنوز ارگاسم نشده بودم با دستام آبکیرش رو کشیدم رو پستونام و صورتم.و سرش رو با دستم بردم نزدیک کسم.اون هم فهمید که من هنوز ارگاسم نشدم، برای همین شروع کرد به خوردن کسم. بعد از چند دقیقه لاس زدن و آه آه من ارگاسم شدم. بعد بلند شدیم خودمون رو شستیم و رفتیم بیرون. بعد از چند روز فیلمی که اون روز گرفته بودم رو به حمید نشون دادم. اون هم بعد از زدن یه تو گوشی به من اون رو پاک کرد.فرستنده: فائزه…….داستان فوق ممکن است حقیقت یا حاصل تخیلات نویسنده باشد ……….

دختر دایی (مژده):خاطره‌ای که می خوام تعریف کنم بر می گرده به ۴ سال پیش و دختر داییم مژده ما از بچگی باهم بازی می کردیم و بین تمام دختر داییهام با اون از همه راحت تر بودم اون روز خانواده ما و داییم اینا خونه مادر بزرگم بودیم و و از قرار معلوم طبق قرار قبلی مادرم اینا و دیگران صبح زود رفتن بهشت زهرا من هم که مثل همیشه گفتم خونه می مونم و می خوابم و مژده هم به بهانه‌ی داداش کوچیکش که شیر خوره بود موند خونه بعد از اینکه ۱ ساعت از رفتنشون گذشت من نشستم پای ویدئو و نگاه کردن فیلمی که از دوستم گرفته بودم و مخفیانه با خودم به اونجا اورده بودم، یه فیلم سکسی بود و من در حال نگاه کردن بودم که مژده وارد اتاق شد و از ترسم تلویزیون رو خاموش کردم و خودم رو زدم به اون راه مژده گفت چی‌ می دیدی من هم باید ببینم من اول چرت پرت گفتم ولی اون گفت که داشته ۵ دقیقه دزدکی من رو میدیده و از این جور فیلم ها هم خوشش میاد من هم از خدا خواسته فیلم رو گذاشتم و دو تایی نشستیم به دیدن هر چند دقیقه یکبار من زیر چشمی اون رو نگاه می کردم انگار واقعا خوشش می اومد چون هم اب از لب ولوچش را افتاده بود و هم با دقت نگاه می کرد من ازش پرسید تا حالا از این کارها کردی گفت اره یک بار با پسر همسایمون گفتم چی کار کردی گفت هیچی فقط من مال اون رو خوردم اونهم مال من رو اینجا بود که من رگ شیطنتم بالا زد و گفتم حالا چی دوست داری یک کمی با هم از این کارا بکنیم مژده گفت بدم نمیاد ولی زیاد نه من گفتم باشه شروع کردم به دست زدن به سینه‌هاش ولی خیلی کوچیک بود بعد لباسشو در اوردم و سر سینهژ‌هاشو شردع کردم به لیسیدن و اومدم پایین و شکمشو لیس زدمو دامنشو کشیدم پایین و از روی شرتش کسش رو مالیدم و شرتشرو تا دم زانوش کشیدم پایین و کس کوچلوی سفیدش رو دیدم براش قشنک لیس زدم و زبونم رو لای کسش فشار می دادم و معلوم بود داره خیلی خوشش میاد چند دقیقه ای داشتم این کار رو می کردم و کارم رو تمام کردم و کشیدم عقب فهمید حالا نوبت اونه اول گردنم رو بوس کرد بعد پیراهنم رو در اورد و بعد گرمکن که پام بو کشید پایین و از رو شرتم کیرم رو که کاملا شق شده بود می‌مالید بعد شرتم رو کشید پایین و اول سر کیرم رو کمی مک زد و بعد اروم اروم تمام کیرم رو وارد دهانش کرد و خیلی حرفه ای ساک می زد و من هم با دستم حرکت سرش رو تنظیم می کردم بهش گفتم تا حالا با کسی از کون حال کردی گفت نه فقط فقط ساک زدم گفتم می خواهی ببینی چه مزه ای داره اول کمی منمن کرد و گفت نه ولی من گفتم حالا بگذار حال کنیم می بینی چه حالی میده و قبول کرد من رفتم سراغ یخچال و قوطی کرم رو آوردم پرسید کرم برای چیه گفتم آوردم کمی روان شه زیاد دردت نیاد گفت مگه درد داره گفتم نه زیاد ولی لذتش به دردش می ارزه با انگشتم یه کم کرم به دم سوراخش مالیدم و آروم اروم انگشتم رو کردم تو سوراخش اول می خندید و می گفت کرم خنکه و قلقلکش میاد من تو دلم گفتم اولش می خندی امیدوارم آخرش گریه نکنی و کمی هم کرم به سر کیر خودم مالیدم سر کیرم رو به سوراخش رسوندم بهش گفتم کونت رو تا جای که می تونی بده بالا و من هم سر کیرم رو کردم تو کونش یکی کم که فشار آورم گفت درش بیار درد داره و من هم کشیدم بیرون دوباره کرم رو به سوراخش مالیدمو حسابی چربش کردم این بار کیرم رو کردم تو دوباره گفت خیلی درد داره ولی این بار توجه نکردم و بهش گفتم اولش درد داره و کیرم رو فشار دادم تو معلوم بود حسابی دردش اومده بود و وقتی تمام کیرم رو کردم تو کونش جیغ کشید و با لشتی که جلوش بو گاز گرفت و وقتی من شروع به عقب وجلو کردن کردم دیکه انگار اصلا احساس درد نمی کرد و خیلی خوشش اومده بود و می گفت باز هم فشار بده و حرکت من تند تر وتند تر می شد و صدای اه اه مژده هم منو حشریتر می کرد یهو احساس کردم داره اب میاد و کیرم رو ار سوراخ مژده کشیدم بیرون و کیرم رو گذاشتم روی کونش و آبم رو ریختم رو کمرش و بعد ولو شدم روی زمین و بعد به مژده گفتم بلند شو با هم بریم حمام و کمکش کردم و بردمش حمام و با هم دوش گرفتیم و کمی هم زیر دوش با هم حال کردیم و وقتی از حمام بیرون اومدیم بهش گفتم مژده خانوم حال داد؟ یک لبخندی زد و گفت گمشو دارم از کون درد می میرم و جفتمون زدیم زیر خنده و حالا هر وقت مژده رو می بینم و می‌خوام اذیتش کنم میگم باز هم از کون دوست داری حال کنی می خنده و به شوخی منو میزنه. بین خودمون باشه ۵ ، ۶ بار دیگه با مژده ازکون حال کردم اون هیچ وقت به من نه نمیگه………………………….

صابر و زن داداش اسم من صابره این ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم بر می گرده به دو سال پیش اون موقع من ۲۲ سالم بود اوج جوانی و زیباییم بود و دور وبرم پر بود از دوست دخترهای جورواجور و هر روز را با یکی از اونا بودم ولی تا اون روز از هیچ دختری خوشم نیومده بود تا اینکه مادرم یه روز گفت که واسی داداشم یه دختره خوب پیدا کرده والحق خم که خوب مالی پیدا کرده بود بطوری که اقا ما تو همون نگاه اول یه دل نه صد دل نه بلکه صد هزار دل عاشق این این زن داداش آینده مون شدیم و همون موقع هم با توجه به شناختی که ار خود جلبم داشتم می دونستم که این خانمه چه زن داداشم بشه وچه نشه رو باید بکنم و میکردم خلاصه کارا رو براه شدو این عشق ما اومد بغل گوش ما وزن داداشم شد که الهی فداش شم یه مدت گذشت وعشق من به این زن داداش روز بروز بیشتر میشد اها تا یادم نرفته بگم داداش عزیز بنده خلافکار تشریف داشتن و خاتم عزیزترش از این موضوع بی اطلاع تا اینکه بعده چن ماه زندگی سراسر شوروعشق آقایون پلیس که ایشالله قربون همش بشم ودشتشون درد نکنه ودرد وبلاشون بخوره تو این سرمن این اق داداش ما رو گرفتن و انداختن تو حلفدونی و زن داداش هم که تاره فهمیده بود که شوهر جونش خلافکار بوده می خواست خونه زندگیشو رها کنه و بره خونه باباش ولی با صحبتهای مامان خوبم و دیگر اطرافیون که تو الان باید خودتو نشون بدی وپشتیبان شوهرت باشی واین سری حرفها مخ این کفتر سفید منو زدن و نزاشتن بره و این رز منم قرار شد تا آزادی اق داداش سر خونه زندیگش بمونه و بعده آزادی شوهرش ازش تعهد بگیره که دیگه خلاف نکنه و قسمت جالب داستان اینجا بود که قرار شد من خونه داداشم بمونم و شب هم همونجا بخوابم تا بقول مامانم بتونم تو یه محیط آرومتر خودمو واسه کنکور آماده کنم ولی من خودمو واسه یه عملیات بزرگ داشتم آماده می کردم خلاصه منو کتابام رفتیم خونه داداشی باورم نمیشد که می تونم با نگارم شبای زیادی رو تنها باشم واز همون موقع با توجه بقدرتی که در خودم برای برقراری ارتباط سکس با جنس مخلالف میدیدم میدونستم داداشم خونه خراب خواهد شد چند روز بدون اینکه اتفاقی بیفته گذشت تا اینکه گفتم این جوری نمیشه ومن هم باید از یه جایی شروع میکردم از اتاقی که بهم داده بود اومدم بیرون دیدم داره کتاب میخونه گفتم نگار جون زیاد نخون سوادت تموم میشه گفت پروفسور میام از شما قرض میگیرم اینم بگم زن داداشم نگار ۶ماه از من کوچیکتر بود القصه ما کم کم سر حرف وانداختیم که یهو گفت صابر جان جون من یکم بیشتر بفکر درسات باشو به این دوست دختراتم بگو که کمتر زنگ بزنن اینجا گفتم اول بگو بینم از کجا میدونی که خیلی واسه من عزیزی گفت والله فکر نکنم کسی بجز دوست دخترات واسه تو عزیز باشه که من حرفشو قطع کردم وگفتم نگار جان من تو دنیا فقط ار یه دختر خوشم میاد که متاسفانه و دیگه ادامه ندادم گفت چه جالب بقیشو بگو گفتم اصلا هم جالب نیست چون اون الان شوهر کرده گفت خوب بگو گفتم بقیشو شب بهت میگم بزا برم یه وودکا بگیرم شب همه چیو بهت میگم که ناراحت شد وگفت کوفت بخوری مگه تو هم از اینچیا میخوری گفتم نه ولی هر وقت که یاد اون عشقم میافتم باید بخورم آخه راحتم میکنه خلاصه مخشو زدم و رفتم یه وودکا گرفتم وسریع اومدم خونه شب که شد صداش کردم واوردمش تو اتاقم گفتم میخوری گفت تو عمرم لب نزدم منم تو اون لحظه بغیر از اون نمی خواستم به چیزی فکر کنم لامپ اتاقو خاموش کردم که اون ختدید و گفت دیوونه لامپ وچرا خاموش میکنی بهش گفتم ببین نگار جان جون مادرت کاری به این کارا نداشته تو فقط امشب قراره بشینی و حرفای منو گوش کنی پس دیگه ضد حال نزن اونم قبول کرد و دیگه هیچی نگفت بعد بهش گفتم حالا که نمی خوری لااقل واسم بریز اونم همین کارو کرد وای که چه حالی میداد انگار تو آسمونا بودم همین طور که واسم می ریخت و من میخوردم شروع کردم به تعریف داستان عاشقانم و اونم با تمام وجود رفته بود تو نخ داستان من و منم همه حرفهایی که تو دلم بود را داشتم میگفتم و اون هم داشت گوش میداد دیگه تقریبا مست شده بودم هم از هم صحبتی اون و هم از وودکا که بهم گفت صابر جان چرا باهاش صحبت نمیکنی گفتم آخه روم نمیشه گفت تو که خیلی از این حرفا پرو تری گفتم نه نگارم این بار قضیه فرق میکنه که باز گفت بنظر من هیچم فرق نمی کنه اگه من به جای تو باشم میرم و همه حرفامو بهش میگم تا اینو گفت جرات بیشتری پیدا کردم و دلمو زدم به دریا یه کم جلوتر رفتم حالا دیگه بهش چسپیده بودم و خیلی آروم بهش گفتم نگار جان راستشو بخوای اون عشق من تویی که دیدم یهو رنگش پرید و با صدای لرزون گفت صابر جان تو الان حالت خوب نیست متوجه نیستی چی داری میگی گفتم نه به خدا حالم خیلی هم خوبه من خیلی وقت بود که می خواستم این حرفا رو بهت بگم و جلو دهنشو گرفتم و همه حرفامو از اول تا آخر براش گفتم اینبار رودررو و مستقیم همین طور که حرفامو می گفتم گریه میکردم و اونم داشت با من گریه میکرد دستمو به آرومی بردم حلقه کردم دور گردنش و آخرین قطره اشکی که داشت از چشای آشمونیش میچکید رو لیسیدم و خیلی یواش لبم رو گذاشتم رو لباش و گفتم حالا اگه تو هم منومی خوای ببوس دیدم نمی بوسه گفتم تا لب نگیری من هم نمی گیرم وای انگار تو بهشت بودم دیدم آروم کنج لبمو بوسید وای خدای من داشتم از هرم لبش می سوختم همونجوری که دستم حلقه بود دور گردنش دوتایمون به پهلو جوری که صورتامون به طرف هم بود خوابیدیم کف اتاق بهش گفتم می خوام همین جوری تو بغلم بخوابی تا این حال از سرم بپره می خوام تو هوشیاری باهات حال کنم و چند لحظه بعد همون جا کف اتاق در حالی که یه دستم زیر سرش و یه دست دیگمو انداخته بودم روش هر دومون خوابیدیم بیدار که شدم دیدم ساعت۴ صبح و گل زیبام هم تو بغلم خوابه آروم لبمو گذاشتم رو لبش دیدم از خواب نارش بیدار شد بهش گفتم اجازه میدی اونم با علامت سر تایید کرد بهش گفتم من تو رویام بارها با تو سکس کردم دلم می خواد الان که بهت رسیدم اون جوری که دلم می خواد این کارو بکنم اونم گفت من در اختیار توام ادامشو تو داستان بعدم بخونید اول آروم نشستم و لبامو گذاشتم رو لباش و تا جایی که تونستم لباشو خوردم و ازش لب گرفتمو بهش لب دادم وای که چه لبای خوشمزه ای داشت اصلا دلم نمی خواست اونا رو ول کنم ولی بعد از کلی لب گرفتن رفتم سراغ گوشش و اونم تا جایی که میتونستم لیس زدم حالا دیگه کم کم داشت صداش در می اومد و همین منو بیشتر تحریکم میکرد همین جوری من خوردم و لذت میبردم تا اومدم پاینتر تا به سینه هاش رسیدم بعد از اینکه کمی از رو لباساش باهاشون بازی کردم بهش گفتم بلند شو می خوام لباساتو در بیارم و آروم تابشو از تنش در آوردم اخ که چه لذتی داشت در آوردن لباش کسی که مدتها بود تو آتیش عشقش و دیدن اون بدن ناز و ترنجش می سوختم خلاصه بدنش همونجوری بود که تو رویاهام بود به همون سفیدی و لطافت و زیبایی تا سینه هاشو دیدم عین تشنه که مدتها آب نخورده بود شروع کردم به خوردنشون چقده هم لذیذ بودن بغلش کردم خوابوندمش روی تخت والان نخور کی بخور اونم دیگه تحریک شده بود و هر چی می خواست خودشو کنترل کنه نمی تونست و صداش بود که لحظه به لحظه بلند و بلند تر می شد و تقریبا دیگه داشت داد میزد و منم اومدم پاینتر تا رسیدم به نافش اونجا هم کمی مکث کردم کم کم رسیدم به شلوارکش دستمو بردم زیرش وای چه حرارتی پاهاشو دادم بالا و شلوار و شرتشو از پاش در آوردم یه بوسه زدم رو کوسش چه کوس تپل و گوشتی داشت چه چوجول ناز و مامانی وای خدای من عین وحشی های کوس ندیده شروع کردم به خوردن که دیدم نگار با خنده گفت چته هول کردی آروم همش مال خودته گفتم می دونم ولی می ترسم تموم بشه و شروع کردم به خوردن چه عطری داشت وای که تا آخر عمرم اون عطر اولیش تو مشامم می مونه چوجولش داغ داغ بود و فکر می کردم که تو کوسش چقدر داغه خلاصه من می خوردم با ولع هم می خوردم و صدای نگار هم دیگه تو اتاق پیچیده بود و یه ریز با صدای لرزون حرف میزد و منو به خوردن بیشتر بشویق میکرد: بخور بخور همشو بخور ایییییی صابر میخوام با کوس بیام تو دهنت و من هم تند تند میخوردم و از اینکه اون خوشش اومده بود خوشحال بودم و همه تجاربی را که در طی این چند ساله به دست اورده بودم رو کوس نگارم داشتم پیاده میکردم و می دونستم اگر از سکس با من خوشش بیاد امکان اینیکه دفعات بعدی هم تو کار باشه زیاده تو همین فکرا بودم که متوجه شدم داره ارضا میشه و بعده چن لحظه به نهایت لذت رسید و اورگاسم شد جاهامونو با هم عوض کردیم وآروم کیر شق کرده منو تو دهنش کرد و با مهارت عجیبی که فقط مخصوص خودش بود شروع کرد به خوردن واقعا تو کارش خبره بود بعد از چند دقیقه ساک زدن گفتم کافیه و به پشت خوابوندمش و کیرم رو که الان دیگه خیس خیس بود کردم تو کوسش اول یه اخ بلند گفت و بعد چشاشو بست و رفت تو حس هی اخ واوخ میکرد و معلوم بود خیلی لذت می بره چون هم کیر من به برکت خانمای دوست دخترم کلفت بود و هم اون چند وقت بود بواسطه زندان بودن آق داداشم از نعمت کیر محروم بود خلاصه من میکردم و با یه دستم رو چوجولشو مالش میدادم و با دشت دیگم سینشو اون شب تا صبح ما با هم سکس داشتیم صبح که شد هر دومون دیگه نای نفس کشیدنم نداشتشم چون دوتایمون چند بار ارضا شده بودیم نگار گفت صابر جان خیلی حال دادی و الان واقعا دوست دختراتو درک می کنم و میفهمم چرا اینقده خاطرتو می خوان واقعا تو کارت واردی گفتم خانم خانما خجالتم میدین گفت نه واقعا جدی میگم من که خیلی لذت بردم از این حرفش احساس غرور کردم چون واسه مرد خیلی مهمه که طرف جنسیش از سکس با اون اینقدر راضی باشه واز طرف دیگه دیگه مطمئن شدم که دفعات بعدی هم تو کار هست خلاصه تو بغل هم خوابیدیم تا ظهر ظهر از خواب بیدار شدم یه دوش گرفتم از حموم که اومدم بیرون دیدم نگار هم از خواب بیدار شد. رفتم از بیرون ناهار گرفتم اوردم و ناهار رو با هم خوردیم بعد از ناهار رفتم خونه خودمون یه آمار دادم و سریع برگشتم و دوباره سکس وای از اون روز به بعد من و نگار عین زن و شوهر بودیم و شبها رو یه تخت تو بغل هم می خوابیدیم تا اینکه داداشم از زندان آزاد شد ولی بعد از اون هم ما باز با هم رابطه داریم و بهتون بگم اونا یه بچه دارن که مطمئنم که از منه چون نگار خودش هم میگه و در ضمن خیلی هم به من رفته و همه تو فامیل هم میگن ببینید که ….. چقدر به عموش رفته( اسم بچمو به دلایل امنیتی نمیگم) در پایان باید بگم هنوز هم یه تار موی نگار را با تموم دنیا عوض نمی کنم و رابطه ما صرفا یه رابطه سکسی نیست و من اونو فقط واسه سکس نمی خوام و بخاطر اون با همه دوشت دخترام قطع رابطه کردم چون اون دوست نداشت من بغیر از اون مال کس دیگه باشم والان هم که دارم این داستان رو واسه شما می نویسم کنارمه چون داداشم رفته مسافرت و تازه داریم آماده می شیم واسه یه سکس دیگه خوش باشین امیدوارم همیشه در کار و عشق و زندگی موفق باشین

عشق قدیمیخونه داییم اینا خیلی بزرگ بود. یه خونه سه طبقه قدیمی با دیوارای آجری. من عاشق اونجا بودم. هروقت مامانم میرفت اونجا منم آویزونش میشدم. از همون موقع ها بود که احساس کردم دوستش دارم. خیلی بچه بودم ۵ یا ۶ سال داشتم. اونم ۷ یا ۸ ساله بود. تنها پسری که تو فامیل همیشه همراهم بود. تنها پسر فامیل که همیشه بین بقیه هوامو داشت. شاید چون زیاد میرفتم خونشون و منو از بقیه دخترا بیشتر میدید باهام اینجوری بود. یه بار که رفته بودیم خونشون بهم گفت برای دیدن قطاربرقیش بریم تو اتاقش. اتاقش طبقه سوم بود. باهاش رفتم بالا.ازم پرسید تا حالا کسی به اونجات دست زده؟گفتم نه. گفت میزاری من دست بزنم؟ نمیدونم چی شد که قبول کردم. شلوارمو با شرتم کشید پایین شروع کرد ور رفتن با کسم. گفت :حالا تو. بدون اینکه نظر منو بپرسه شلوارشو کشید پایین. یه چیز دراز و بی قواره. تا اون موقع کیر ندیده بودم، به نظرم چیز بدرد نخور و اضافی اومد. یادمه که اون موقع خیلی از ریختش بدم اومد. هر کاری کرد دست به کیرش نزدم.(خوب حق بدین همش ۵ سالم بود) بهم گفت: چند شب پیش بابا مو دیدم داشت اینجای مامانمو لیس میزد. دوست دارم این کارو بکنم. منم قبول کردم. دراز کشیدم و اون شروع کرد لیس زدن. یه حس خوبی داشتم. یه دفعه صدای مامانمو شنیدم که داشت صدام میکرد. سریع پا شدیم لباسامونو پوشیدیم. جفتمون داشتیم از ترس میلرزیدیم. قطارشو گذاشت وسط اتاق و شروع کرد به توضیح دادن که مامانم اومد تو اتاق. یه نگاه کرد و گفت پاشو بریم خونه کار دارم. بعد از این جریان یه حس دیگه ای نسبت بیش داشتم. دلم میخواست همیشه ببینمش. از اون به بعد دیگه موقعیتی پیش نیومد تا با هم تنها باشیم. هر چی بزرگتر شدم، محدود تر هم شدم. خیلی کم میدیدمش. شبای جمعه که همه جمع میشدیم خونه مادربزرگم اون دیگه نمی اومد. فاصله مون بیشتر و بیشتر شد. ولی من همیشه به یاد فرجام بودم. همیشه آرزو میکردم که کاش مال من شه.۱۵ سالم که بود با علی رفیق شدم ، ادعاش میشد دوستم داره. ۳ سال باهاش رفیق بودم. تو این سه سال بهش حتی اجازه ندادم بهم دست بزنه. من مال اون نبودم. مال فرجام بودم. بلاخره یه روز به بهانه اینکه فرجام ، علی رو ببینه بهش زنگ زدم. بهم گفت دوست دختر داره. قرار شد ۴تایی بریم بیرون. اون روز بهترین و بدترین روز زندگیم بود. هم خوشحال بودم که بعد عمری میبینمش و هم دلم میخواست حُرا دوست دخترش رو خفه کنم. اون روز بهم گفت هر وقت با علی مشکلی داشتم بهش زنگ بزنم تا کمکم کنه. از اون به بعد هر روز بهش زنگ میزدم. از خودش واسم میگفت. اینکه از بچگیش حرا رو(دختر همسایشون بود) خیلی دوست داشته. اینکه بدون اون نمیتونه زندگی کنه. و من فقط گوش میکردم. (البته این وسطا کلی چرت و پرت و حرفای خوارمادری بهم گفتیم و خندیدیم) یه بار که بهش زنگ زدم بهم گفت حرا باهاش بهم زده. گریه میکرد و حرف میزد. دلم واسش ریش ریش شد. هر چقدر با حرا حرف زدم نشد که نشد.فرجام هم بهم گفت که دیگه بهش زنگ نزنم. قاطی زده بودم. تحمل هیچی رو نداشتم حتی علی رو. باهاش بهم زدم. و بعد رفتم تو عالم هپروت. دلم واسش تنگ شده بود. بعد ۲ ماه دیگه طاقت نیاوردم بهش زنگ زدم. چقدر عوض شده بود. ریخته بود به هم. قاطی زده بود. بهم گفت میدونم دوستم داری ولی من نمیتونم دوستت داشته باشم. عشق من فقط یه نفر بود که رفت. گفت هر موقع بخوام میتونم بهش زنگ بزنم به شرطی که دوستش نداشته باشم. ولی من نمیتونستم بعد این همه سال فراموشش کنم. دیگه بهش زنگ نزدم. تا اینکه یه ماه پیش برام off زد و شماره گوشی ش رو بهم داد. بهش زنگ زدم. من – : سلام حاجی چاکریم… (بچه بوده رفته مکه) فرجام – : سلام خوبی شما – هی میگذره. – چه خبرا نیستی دیگه (نمیخواستم بدونه هنوز دوستش دارم) گفتم: سرمون با بروبچز گرمه. میان میرن. شمام باید از این به بعد وقت قبلی بگیری. – پس واسه منم یه وقت بگیر. بگو کی بیام. (بچه پرو باز داره با من کل میندازه) – باشه هر وقت سرم خلوت بود بهت زنگ میزنم. – ببین کوچولو خودت داری شروع میکنی. یه کار نکن سر کل کل بیام بکنمت. زدم زیر خنده – منکه از خدامه ( یه خصوصیت بدی که دارم اینکه سر هر چیزی با همه کل میندازم. تا حالا هم خدایش خیلی هارو ضایع کردم. اینم باید ضایع شه) – خوب پس بهم زنگ بزن. منتظرم. اگه زنگ نزدی یعنی کم آوردی. (شروع کرد خندیدن) فقط یادت باشه ترو تمیز باشی وگرنه نمیکنمت. – خیالت راحت. بهت زنگ میزنم. امری نیست. – خدافظ کوچولو…شنبه بود. ساعت ۹ از خواب پاشدم. دیدم ایول مامان اینا نیستن. نامه گذاشتن که ناهارو درست کن تا ساعت ۲ خودمونو میرسونیم. دیگه از این بهتر نمیشد. بهش زنگ زدم. – سلام حاجی پایی… – باز که تو زنگ زدی. ببین کوچولو منو ۲ هفته گذاشتی سر کار. منم دیدم ازت خبری نیست رفتم کمرم رو جای دیگه خالی کردم. الانم خستم میخوام بخوابم. – باشه بخواب ولی بدون که من زنگ زدم تو نیومدی. نتیجه اینکه تو کم آوردی. – باز میخوای کل کل کنی؟ فرجام نیستم اگه تو رو نگام. من تا یک ساعت دیگه اونجام. تق گوشی رو گذاشت. سریع پریدم تو حموم. بعد از کلی تمیز کاری اومدم بیرون و شروع کردم به آرایش کردن. بیشتر از جنده های ستارخان آرایش کردم. یه تاپ نیم تنه بندی بدون سوتین پوشیدم با یه شلوار برمودا. همه چی آماده بود. زنگو زد. درو واسش باز کردم. یه لحظه از دیدنم جا خورد. باورش نمیشد من همون دختر ساده ای هستم که تا حالا تو فامیل حتی لباس آستین کوتاه نپوشیده بود. – خوشگل شدی ! – بودم خبری نداشتی – ببینم باس کفشامو در بیارم -نه با همونا بیا تو اتاق و منو بکن. در بیار دیگه اومد نشست رو مبل تو هال. – خره پاشو برو تو اتاق من تا بیام. – آخه میدونی من خیلی کم اومدم خونتون. یه کم غریبی میکنم. – نترس موقع رفتن دیگه این حس و نداری. زدم زیر خنده. دوتا لیوان شربت درست کردم بردم تو اتاق. نشسته بود رو تختم و داشت به دیوارا که تازه روشون نقاشی کشیده بودم نگاه میکرد. – پس هنرمندم هستی. – آره دیگه. چی کار کنیم. – البته منم هنرمندم. هنر ما اینکه دخترارو سریع و راحت بکنیم. – خوش به حالم. اصلا واسه این هنرته که گفتم بیای. یه لیوان برداشت و شروع کرد به خوردن. هیچی نمی گفت. همش در و دیوار و نگاه میکرد. خندیدم – چبه؟ چرا اینجوری شدی – دلم میسوزه – واسه چی؟ – تو تا حالا تجربه نداشتی. نمی خوام من اونی باشم که تجربه دارت کرده. زدم زیر خنده – نترس. من یه همچین فکری نمیکنم. تو هم بهتره این فکرو نکنی. راحت باش. شربتش تموم شد. مال منم تقریبا تموم شد. لیوانارو گذاشتیم رو میز. اون نشسته بود رو تختم. منم روبه روش رو صندلی کامپیوتر نشسته بودم. چند دقیقه هیشکی هیچی نگفت. یه جورایی هم میترسیدم. هم خجالت میکشیدم. خیلی ضایع بود. جفتمون سکوت کرده بودیم. خوب من نمیدونستم باید چی کار کرد. – خوب؟ ببینم اومدی اینجا همش در و دیوارارو نگاه کن. – میگی چیکار کنم؟ برای چند لحظه قـُد بودنم رو گذاشتم کنار. خواستم تا وقتی اون پیشمه خودم باشم. – ببین من هیچ تجربه ای ندارم. واقعا نمیدونم باید چیکار کنم. – به من چه. تو صابخونه ای. من مهمونم. تو باید شروع کنی. رفتم نشستم پیشش رو تخت. همونجور که نشسته بود خوابید رو تخت. منم همونجور که نشسته بودم مایل شدم طرفش. دستمو گذاشتم رو سینش. – چه بو گند سیگاری میدی.اه، حالم بهم خورد ! (لعنت به تو دختر،واسه یه لحظه ام که شده دست از این طرز حرف زدنت بردار) – تو که بوی سیگارو دوست داشتی. تازه خودتم یه کم بوی سیگار میدی. خیره شدم تو چشاش. رنگشون عسلی بود. من عاشق این چشما بودم. الان که مال من بودن باید واسشون همه کاری میکردم. – نمی خوای بیا جلوتر؟ – میدونی چرا اینجایی؟ – نه. چرا؟ – تو دوستم نداری. فقط به خاطر شهوت اینجایی. اومدی چون حشرت زده بالا… – تو که میدونی دوستت ندارم واسه چی گفتی بیام؟ – چون من دوستت دارم. لبامو قفل کردم رو لباش. چقدر گرم بود. چقدر شیرین بود. داشتم از خوشی میمردم. زبونشو میکرد تو دهنم. لبامو مک میزد. گاز میگرفت. چقدر داغ بود. منو بغل کرده بود. همونطوری پاشد نشست. حالا من خوابیده بودم رو پاهاش. دولا شده بود روم. لبامو میلیسید. رفت پایین تر. گردن مو می بوسید. – پاشو. پزیشنمون اصلا خوب نیست. بلند شدم نشستم رو تخت رو به روش. – مثلا الان این پزیشن خوبه؟ (زد زیر خنده) – نه ولی این خوبه آروم هلش دادم تا دراز بکشه. خودمم افتادم روش. حالا نوبت من بود. شروع کردم لباشو بوسیدن. زبونمو کردم تو دهنش و با زبونش بازی بازی کردم. آروم آروم رفتم پایین. گردنشو می بوسیدم. می لیسیدم. با دستام زیر گوشاش رو نوازش میکردم.(یه جا شنیدم این کار خیلی به پسرا حال میده) پا شدم روش نشستم. شروع کردم باز کردن دگمه های لباسش. موهای بدنشو زده بود. پوست بدنش یه جورایی قشنگ بود. سبزه و با نمک. شروع کردم لیس زدن و بوس کردن بدنش. آروم نوک سینه هاشو با لبام فشار میدادم. – مثل اینکه خیلی فیلم سوپر میبینی؟ – اگه بهت بگم تا حالا فیلم سوپر ندیدم باورت میشه. هر چی بلدم از داستانای تو اینترنت یاد گرفتم. – پس اینترنت بازم هستی. رفتم پایین تر. میخواستم کمربندشو باز کنم که با دستش دستامو گرفت و بلند شد نشست. – حالا زوده فرجام کوچولو رو ببینی. من هنوز کار دارم. – خوب پس پاشو بخواب روم. خودشو کشید کنار و من خوابیدم رو تخت. آروم خوابید روم و دوباره شروع کرد لب گرفتن. از خوشی داشتم می مردم. کیرش دقیقا لای پاهام بود. از رو شلوار بزرگیشو احساس میکردم. آروم آروم رفت پایین تر. تاپ رو زد بالا و از تنم در آورد. – جان… شروع کرد به خورن – همش مال تو. بخور. همشو بخور داشتم دیوونه میشدم. با دستاش سینه هامو محکم فشار میداد. بعد نوک سینه مو گاز میگرفت. داشتم از درد میمردم ولی لذت داشت. حال میداد. بلند شد و تو چشام نگاه کرد. – هر وقت میدیدمت سیخ میکردم. دلم میخواست سینه هاتو محکم گاز بگیرم. – هر غلطی دلت میخواد بکن. (با این طرز حرف زدنم) دوباره شروع کرد لیس زدن و گاز گرفتن. کم کم رفت پایین تر. زیپ شلوارمو کشید پایین و شروع کرد در آوردن شلوارم. کمکش کردم تا شلوار خودشم در بیاره. دوباره خوابید روم. شروع کرد لب گرفتن. با یه دستش داشت کسمو میمالوند. با دست دیگش یکی از سینه هامو فشار میداد. داشتم می مردم. همونجوری که روم بود شرتمو در آورد. رفت پایین و پاهامو انداخت رو شونه هاش. – با اجازه شروع کرد لیسیدن کسم. زبونشو لوله میکرد و میکرد تو. هر از گاهی چوچولامو گاز میگرفت. مک میزد. جیغم بلند شده بود. همه تنم داغ شده بود. تند تند زبونشو بالا و پایین میکرد. تا اینکه ارضا شدم. اومد بالا و خوابید روم. دوباره شروع کرد به لب گرفتن. هر دفعه که زبونشو میاورد تو دهنم کلی از آب دهنشو میداد تو دهنم. آروم شرتشو در آورد و کیرشو گذاشت رو کسم. – پاهات رو ببند تا بفهمی چه نعمتیه. پاهامو بستم. یه کم کیرشو فشار داد. ۲ ،۳ سانت از کیرش تو کسم بود. آروم شروع کرد بالا و پایین کردن. – حواست باشه. پارم نکنی. وگرنه مجبور میشی خودت منو بگیری. بدون توجه به حرف من بالا و پایین کردن رو ادامه داد و کیرشو بیشتر فشار داد تو. میدونستم واسه اذیت کردن من این کارو کرده وگرنه حواسش خیلی جمع بود. بعد از یکم بالا و پایین رفتن کیرشو در آورد و نشست روم. – حالا وقته شه که به فرجام کوچولو سلام کنی. کیرش کلفت و دراز بود. قطرش ۴، ۵ سانتی می شد. ارتفاعشم بالای ۲۰ بود. زدم زیر خنده. – چیه. به چی میخندی. کیر به این قشنگی ندیدی؟ – یاد بچگی هام افتادم. اولین بار که کیرتو دیدم یادت میاد چقدر ازش بدم اومد. – آره اونروز کلی حالمو گرفتی ولی الان باید تلافی کنی. پا شدم تا بخوابه. رفتم پایین. کیرشو کرفتم تو دستم و شروع کردن تخماشو مالوندن – امیدوارم تو دهنت جا شه. حواست باشه گاز بگیری از پشت جرت میدم. از نگاهم فهمیده بود که میخوام گازش بگیرم. وقتی تهدید میکرد خیلی ترسناک می شد. ترسیدم. اگه میخواست میتونست هر کاری بکنه. پس مثل بچه های خوب کیرشو کردم تو دهنم و آروم با لبام و زبونم شروع کردم به بالا و پایین کردن و لیسیدن کیرش. حالی میداد.کیرش داغ داغ بود. مک میزدم. با زبونم تخماشو میلیسیدم. یه دفعه منو بلند کرد و دوباره خوابید روم. شروع کرد خوردن سینه هام. همچین گاز میگرفت که از درد جیغ میزدم. اومد بالا و شروع کرد لب گرفتن. بعد پا شد نشست روم کیرش جلوی دهنم بود. کیرشو کرد تو دهنم و شروع کردم بازم واسش خوردن. کیرش تا ته حلقم رفته بود. هیچوقت اینقدر حال نکرده بودم. با زبونم با نوک کیرش بازی بازی میکردم. لبامو روش میکشیدم و مک میزدم. یه دفعه کیرش داغ و بزرگتر شد. آبش اومد. همه شو خالی کرد تو دهنم. همشو خوردم. نمیخواستم حتی یه قطره شو از دست بدم. حالی داد توصیف ناپذیر. بعد آروم خوابید روم. سرش رو سینه ام بود. با دستام سرشو نوازش کردم. – فرجام خیلی دوستت دارم. بعد از ۵ دقیقه پاشد رفت دستشویی. بلند شدم یه شلوارک کوتاه با تاپ تنم کردم. رفتم براش میوه آوردم. اومد لباساش رو پوشید. – خوب دیگه. دستت درد نکنه. حال داد. من دیگه برم. – غلط کردی. اول باید یه چیزی بخوری. – خیلی بد دهنی. یه روز سر همین موضوع جرت میدم. کاری نداری؟ – سیکتیر بابا. بشین یه چیز کوفت کن.( چقدر من پررو ام) – خوبه الان داشتی زیرم دست و پا میزدی. باشه، فقط دهنت رو ببند. براش یه موز پوست کنم. – دستت درد نکنه. منو یاد اون قدیدما که کوچولو بودیم انداختی. دمت گرم. اما بدون دفعه اول و آخر، شایدم دوم و آخر بود. اومدم چون فقط میخواستم یه بار دیگه بدنتو ببینم و رویای تموم نشدم رو تموم کنم. بعدشم لطف کن منو از زندگیت بنداز بیرون. هیچی واسه گفتن نداشتم. این پسر منو شکست داده بود. تنها پسری که تونست منو له کنه. پاشد. رفت کفشاشو پاش کنه. – واسه حرکت آخر بزار قبل از رفتن ببوسمت. بغلم کرد و لبامو بوسید. با همه وجودم بوسیدمش. چقدر لباش شیرین بود. – مرسی که اومدی – تو مرسی که گفتی بیام. حال داد. خدافظ – مراقب خودت باش درو بستم. اشکام بدون اراده میریختن. زیر لب خوندم: You can run , you can hide , but you can’t escape my love …

مهتابتازه بیست سالم شده بود که جنگ تموم شد و من که از منطقه برگشته بودم شروع کردم به درس خوندن. بعد از ۶ ماه دیپلم گرفتم و چون درسم خیلی بد نبود با استفاده از سهمیه، دانشگاه قبول شدم. از کودکی به یکی ازدختر های فامیل علاقه داشتم. اون خواهر یکی از زن عمو هام بود. به اسم مهتاب. قبلا با هم همبازی بودیم اما نمی دونم یه هو چطور شد اواسط ترم دوم که تو دانشگاه کرمان درس میخوندم ،عموم زنگ زد که بیا عروسی داریم گفتم خوب مبارکه حالا عروسی کی هستش. با جواب عموم دیگه زندگی برام بی معنی شده بود. حتما حدس زدید آره مهتاب خانوم. سر تون رو درد نیارم یه چند روزی هر فکری که بگید به سرم زد. از خود کشی گرفته تا انتقام،اما با نصیحت های بهترین دوستم رضا که محرم اسرارم بود کمی آروم شدم. باورم نمی شد من خر خیال می کردم اون هم دوستم داره. البته به قول رضا شاید هم همینجور بوده. اخه من کسخل که بخاطر رعایت مسایل شرعی و این جور حرفها و خجالتهای بی مورد چیزی بهش نگفته بودم. فقط از نوع نگاههاش به دلم بود که دوستم داره،شاید باورتون نشه اما اون موقع ها اینقدر جوونها باهم راحت نبودن که عشقشون رو به هم بیان کنن یا لااقل قاطبه مردم اینجوری بودن. بگذریم. تصمیم گرفتم به عروسیش برم تا لااقل تو لباس عروسی ببینمش. تازه این شعر داشت برام معنا پیدامی کرد که ای کاروان اهسته ران ارام جانم میرود–وان دل که باخود داشتم با دل ستانم میرودیه انگشتر براش خریدم که سر عقدبهش بدم. تو تمام عروسی دورادور نگاهش می کردم یه چادر قشنگ تمام صورت ماهش رو پوشونده بود. تودلم غوغایی بود اومده بودم مجلس ختم خودم. اینقدر تو افکار خودم غرق بودم که اصلا متوجه داماد نبودم یا اصلا برام اهمیتی نداشت تا اینکه صدام کردن بعد از فامیلهای درجه اول برم تو. وقتی نوبتم شد آشکارا می لرزیدم دستم رو دراز کردم جعبه انگشتری رو بدم بهش که زن عمو گفتش آقای مهندس ایمانیان یک انگشتری طلا ،با صدای زن عمو، مهتاب برخلاف عرف معمول چادرش رو از صورت زیباش بالا زدو گفت آقا امیر خجالت دادین مرسی. من سحر شده بودم فقط نگاهش می کردم صورت مهتاب حالا با آرایش عروسی دیگه یک ماه کامل شده بود. یهو یه صدایی از نزدیکم گفت خانوم چادرت رو بنداز پایین. تازه متوجه داماد شدم ،یه ادم معمولی با موهای فر که ته ریشی هم داشت ولی از چشاش اصلا خوشم نیومد. بهر صورتی که بود اومدم بیرون دیدم زن عمو بدجوری تو نخ منه چون حرکاتم احتمالا بدجوری تابلو بود. البته ناگفته نزارم که من ارتباطم با عمو و زن عمو خیلی صمیمانه بود همیشه سالهای جنگ هروقت مرخصی میومدم اول یه سر به خونه اونها می زدم. واسه همینم هست که الان چاقو بهم بزنن خونم نمی یاد. از خودم اوقم میگیره چرا اخه یه اشاره کوچیک قبلابه زن عموم نکردم که………..بگذریم از اون روزها شش سال سپری شد بعد ها زن عموم می گفت که اونها هم با ازدواج مهتاب موافق نبودن ولی فشار پدرش باعث شد و اینکه شب عروسی مهتاب، زن عمو همش به فکر من بوده. من رفت و امدم همچنان به خونه عمو ادامه داشت و حد اقل ماهی یک بار مهتاب رو اونجا می دیدم. دیگه اون ناراحتیهای اولیه فروکش کرده بود. من هم برای خودم کسی شده بودم و توی یکی از سازمانهای مهم دولتی مدیر بودم وبرو بیایی داشتم،تااینکه کم کم رابطه مهتاب با شوهرش بهم خورد و کار به طلاق و طلاق کشی رسید. اوایل زن عمو بخاطر حفظ آبروی خانواده شون چیزی بهم نگفت ولی وقتی قضایا برملاشد دلایل این مشکل رو پرسیدم که زن عمو گفت الان سالهاست که مهتاب داره با بد اخلاقیهای این مرد میسوزه و میسازه دیگه خسته شده. من گفتم خوب این موضوع راه حل داره و راهش طلاق نیست من با شوهرش صحبت میکنم. واقعا دلم نمی خواست مهتاب یک زن مطلقه باشه. مضافا اینکه حالا یه پسر خوشگل کاکل زری هم داشت این بود که رفتم با شوهرش صحبت کردم ولی نتیجه این بود که اون کله شق علیرغم اینکه خیلی آدم مسلمونی نبود ولی حسابی مهتاب رو تو منگنه میذاشت و جا نماز آب می کشید ولی خودش هر غلطی که دلش میخواست میکردو علنا این موضوع رو اعلام می کرد. ناچارا به زن عمو گفتم چاره ای نیست و تواین مسیر هرکمکی که ازدستم بربیاد دریغ نمی کنم، سفارشی، توصیه ای ،هرچی. تا اینکه از طریق یه دوست دوران جبهه که حالا برای خودش قاضی دادگستری بود طلاق مهتاب رو گرفتیم ،خونه اش رو هم به جای مهریه قاضی دستور داد که به نام مهتاب بشه. تو همین ماجرا ها من خواه ناخواه ارتباطم با مهتاب بیشترو بیشتر میشد. چون بهرصورت دارای خونه مستقلی هم شده بود،ازطرفی راجع به موضوع طلاقش خودش رو مدیون میدونست. پیش پدرش اینها کمتر می رفت اصولااونارو تو ازدواجش مقصر میدونست. بهر ترتیب ارتباطمون داشت صمیمانه هم میشد. ازمن می خواست براش فیلم ببرم مخصوصااز فیلمهای هندی خیلی خوشش میومد. می گفت که حوصله اش سر می ره. ناگفته نماند که ارتباطم با اون خیلی کنترل شده بود چون همه فامیل چهارچشمی اونو می پاییدن،اون هم اینجوری راحت تر بودچون هرچی باشه اون یه بیوه بود. ولی من دیگه نمیخواستم اون رو ازدست بدم ، می دونستم که نه پدر مادرم نه هیچکدوم از فامیلها نمیگزارن من با یه زن مطلقه بچه دار ازدواج کنم. ولی عشق دوران جوانی کم کم داشت بیدار می شد و من هم با توجه به اینکه دیگه جلوی من راحت تر بود وحجاب سختی نمی گرفت چیزهای جدیدی دراون کشف می کردم اون حالا یه خانوم جاافتاده خیلی خوشگل شده بود صد برابر بیشتر از قبل. استیل بسیار خوش تراش،سینه های خوش فرم ،چشمهای درشت و زیبا ، لبهای خوشگل وگوشتی. تصمیم گرفتم کام دل رو براورده کنم ، واسه همین یه روز که قرار بود براش فیلم بگیرم به دوست فروشنده ام گفتم یه نیمه بهم بده بعدش بر خلاف همیشه دمدمای غروب رفتم خونش دوباره اون حالت رعشه بهم دست داده بود زنگو زدم صدای فرشته گونش گفت کیه؟ گفتم منم امیر. ایفون رو زدو گفت بفرمایین ولی نمی دونم خدایی بود یانه خودش پایین نیومد که من مجبور بشم تعارف کنم که مثلاممنون و از این حرفها. رفتم تو مثل اینکه تو اطاق بود تا چادر بزاره. لحظاتی بعد مهتاب من طلوع کرد، یه چادر خیلی نازک که خانوما تو مجالس میزارن با یه دامن مشکی بلند، بالا تنه شم رو یه تاپ زرشکی چسبون تنگ پوشونده بود. گفت چه عجب اقا امیر این موقع روز هم مارو فراموش نمی کنین. دیدم حرفهای مهتاب هم یه جورایی بوداره واسه همین به خودم جرات دادم گفتم ما که دوست داریم در همه لحظات پیش شما باشیم،چه کنیم که روز گار با ما نمی سازه ، گفت ای بابا اقا امیر شما اراده کنین میسازه . دیدم دیگه تردید جایز نیست گفتم مهتاب جون این فیلم رو برات گرفتم، اونی رو که سفارش دادی پیدا نکر دم واسه همین باسلیقه خودم یه فیلم عشق عاشقی برات آوردم. گفت پس شام مهمون من بعد هم فیلم رو می بینیم. گفتم چشم هرچی شما بگین خانوم خانومها. خوب بچه کجاست؟گفت خونه بابا اینها. رفتم رو کاناپه نشستم و مهتاب هم به راحتی برای اولین بار چادرش روجلوی من برداشت بره اشپز خونه که من بلند شدم غفلتا دستش رو به بهانه اینکه نمیزارم به چیزی دست بزنی گرفتم ، بر گشت یه نگاهی بهم انداخت بعدش به دستام ولی چیزی نگفت منم آروم دستش رو آوردم جلوی صورتم قلبم اینقدر تند میزد که نزدیک بود از سینه ام بزنه بیرون ، اشک تو چشام جمع شده بود آروم لبهام رو گذاشتم روی پوست لطیفش نه چیزی رو میدیدم نه میشنیدم فقط یک صدای آه…… به گوشم رسید چشم باز کردم دیدم اون هم اشک از گونه های ظریفش جاریه ، با یک حرکت بغلش کردم. برجستگی های سینه هاش رو احساس میکردم لبهامون توهم قفل شده بودن نمی دونم چند وقت تواین حالت بودیم. تمام احساسم رو تو این سالهای هرمان بهش گفتم و همینطور نوازشش میکردم و لب می گرفتم و گریه میکردم و اون هم گریه میکرد و گاهی هم آهی از روی لذت میکشید. کم کم حشر من هم زد بالا بدنی رو که یه عمر آرزوشو داشتم تو بغلم بود ودستام به سمت سینه های قشنگش متمایل شدن بعد یکی از دستهام به سمت قشنگترین باسنهای دنیا. مهتاب هم بیکار نموند و یواش یواش ازرو شلوار کیرم رو پیداکردوفشارهای محکمی میداد. بهش گفتم عشق من تو که از من حول تری ، گفت نمی دونی تواین چند وقته بعد از طلاق چی کشیدم حالا هم که خدا تورو رسونده امیر جون دیگه طاقت ندارم. مثل یه پر کا ه بلندش کردم آوردم رو کاناپه همونجور تو بغل نشستم. اون گردن بلوریشو از پشت می بوسیدم و صورتم رو لای موهاش گم می کردم. دستام بیکار نبودن سینه های نرم و ژله ایش رو می مالوندم. کم کم تیشرتش رواز پشت کشیدم بالا وای چه بدنی!! بدون سوتین ، سبزه با کمی کرک نرم که منو دیوونه میکرد. با یه حرکت نشوندمش رو کاناپه و زانو زدم جلوش وای که از دیدن اون سینه های نازش داشتم دیوونه میشدم. دوباره از پیشونیش شروع کردم به ماچ کردن ، چشاش ، بینی خوش ترکیبش ، لبش ، چونه خوش فرمش ، گردن و کم کم رسیدم به چاک سینه هاش، مهتاب با موهام بازی میکرد ولی آروم سورم میداد پایین. آخ که چه حالی میداد اون سینه هاش مزه اش مثل عسل، چنان میخوردمشون که انگارصد سال هیچی نخوردم. هاله کاکائویی رنگ نوک سینه اش واقعا خوشمزه بود. آه و اوه مهتاب هم دراومده بود دستامو آروم بردم زیر روناش اونم با جا بجاییش کمکم می کرد ، سورشون دادم زیر زانو هاش و آروم آوردم بالا، پا هاش اتوماتیک وار اومدن بالا و رو کاناپه قرار گرفتن. حالا دیگه دامنش که قبلاتازانو بالا رفته بود سُرخرد رفت تا کمرش، اون رانهای سفیدش رو می دیدم با قشنگ ترین هفت دنیا ، یه شورت نخی سفید پوشیده بود با یه عالمه قلب صورتی. اما با ید از یه جای دیگه شروع میکردم ، تنها جایی که تو تمام این سالها راحت جلوی چشمم بود وآرزوی بوییدن و بوسیدنش رو داشتم. انگشتهای ناز و خوشگل پاش که حالا به موازات سینه ام رو کاناپه بود ،اشتباه نکنین من آدم فتیش کاری نیستم اما نمی دونید سالها عشقتون جلوی شما راه بره و کاری ازدستتون بر نیاد چه فانتزی ها که به سرتون نمی زنه. خلاصه شروع کردم اون دونه های انگور رو که به ترتیب بزرگ می شدن خوردن اولش مهتاب شوکه شد ولی براش توضیح دادم و گفتم به خاطر من طاقت بیار ، آخه قلقلکش هم میومد. زبونمو تو شیارانتهای انگشتهاش با کف پا می کشیدم و یکی یکی لای اونها رو لیس می زدم اون هم کم کم خوشش اومده بود. رسیدم به مچ پاش بعدشم اون ساقهای ناز و خیس کردم و بعد رونهای سفیدش مهتاب هم تو این حالت سینه هاش رو میمالوند که رسیدم به سر منزل مقصود ازرو شورت بوسیدمش، یه عطری میداد که نگو دستامو بردم زیر باسنش شورت و دامن رو باهم کشیدم پائین. آخ چه کسی داشت مهتاب همونجوری که تصور میکردم، گوشتی با یه مقدار موهای تازه اصلاح شده ویه چاک صورتی خوشرنگ دیگه تو حال خودم نبودم نمی دونم که داشتم چیکار میکردم که مهتاب گفت امیر جون چندلحظه صبر کن ، بعد شروع کرد دکمه های پیرهنمو باز کرد و منو ازشر اون و زیر پوش راحت کرد بعدشم زیپ شلوارم بود که باز می شد دیگه مونده بودم حیرون ، جلوش وایستاده بودم و اونو نگاه میکردم حالا که وایستاده بودم بهتر میدیدمش عشق من لخت لخت جلوم نشسته بود داشت شلوارم رو می کشید پائین. خدایا خواب میبینم؟ تو همین افکار بودم که یک لحظه کیرم آتیش گرفت. آره کیرم تو دهنش بود و از شدّت لذت داشت از گوشه های چشمم اشک میومد. تحمل تو اون حالت بی معنی بود شروع کردم نعره زدن فکر میکنم که تقریبا یه پنج دقیقه ای آه و ناله می کردم تا آبم اومد و ریخت رو سینه هاش. بیهوش افتادم رو زمین ، گریه ام گرفته بود نمی دونستم احساس رضایتم رو چطور بریزم بیرون همینجور بی اختیار اشکم سرازیر بود از طرفی هم میترسیدم مهتاب ناراحت بشه ولی دست خودم نبود. مهتاب اومد همونجا روفرش کنارم دراز کشید دوباره لب میگرفتم و لب میدادم ، پرزهای فرش یک مقدار زبر بودن ولی همون برام لذتبخش بود دوباره سُر خُردم سمت سینه هاش حالا دیگه یک کم آروم تر بودم ، تسلّط بیشتری رو خودم داشتم و حرفه ای تر عمل میکردم دیگه نوبت آه و اوه های مهتاب بود و این صدا زیباترین آهنگ دنیا. بعداز سینه ها آروم زیر بغل هاشو خوردم و بعد از اون اوریب اومدم پایین دور نافش رو با زبون طواف کردم اونم چه طوافی نه هفت دور بلکه هفتاد دور بعد هم قوس زیر شکمش رو لیسیدم جوری که انگار دارم نقاشی می کنم ازهمونجا عطر کسش دیوونه ام کرده بود ، فقط چند سانتیمتر فاصله داشتم که مهتاب سُرم داد پایین، اول از همه یه ماچ خوشگل از اون پیشونی کسش گرفتم بعد پاهاش رو باز کردم و بادستم لبه های گوشتی کسش رو زدم کنار زبونمواز پائین ترن قسمت کسش کشیدم بالا یه آهی کشید که فهمیدم لذت زیادی میبره به کارم ادامه دادم کسش یه مزّه ای میداد که نمیخوام بگم بهترین مزه دنیا ولی برای من از هرچیزی خوشمزه تر بود چوچوله اش چنان زده بود بیرون که راحت میک میزدم ، صدای عشقم تمام خونه رو پر کرده بود ،زانو زده بودم بین دوتاپاهاش، باسنش رو زانوهام بود صورتم توی کسش جفت دستامم سینه هاشو میمالوند ،دستاشو ازهم باز کرده بود و فقط جیغ میزد تو اون وضعیت راه دیگه ای هم نداشت کم کم یه رعشه شدید تمام وجودش رو گرفت فهمیدم که دیگه داره ارضاء میشه یک مقدار خودم رو کشیدم عقب تا باسنش بیاد رو زمین ،سرکیر در حال انفجارم رو گذاشتم جایی که بزرگترین آرزوی زندگیم بود پاهاش خود به خود دور کمرم قفل شدن آروم دادم تو آه ه ه ه چه داغ و آتشین ،خدایا لذّت از این بالا تر هم وجود داره ؟؟ به همون صورت که دادم تو کشیدم بیرون یه مایعی روی کیرم رو پوشونده بود مثل فرنی اتفاقا داغ هم بود،آرنج دستام رو گذاشتم بالای شونه هاش دو طرف صورت ماهش ، انگشتهای دستهامم بالای سرش قفل کردم سینه هام رو به سینه هاش فشار دادم و لبام رو هم گذاشتم رو لباش شروع کردم به خوردن بعد دوباره کیرم و کردم تو کسش اما اینبار جوری کردم که خورد ته کسش ، می خواست جیغ بزنه اما راهی نداشت این حرکت رو با آهنگ سریع ادامه دادم ، شاید در هر ثانیه دو سه بار کیرم میخورد ته کسش دیگه داشت ارضاء میشد اما جوری تو بغلم قفل بود که فقط یه لرزش های خفیف میتونست انجام بده انگار یه ماهی رو از آب گرفته باشی بعد نذاری بال بال بزنه ، منم دیگه آخرین نفسهام بود همونجوری که لباش رو میخوردم از تو گلو ناله میکردم که یهو مهتاب من تو یه حالت نیمه غش فرو رفت فهمیدم که دیگه کاملا ارضاء شده منهم با فاصله چندلحظه آبم رو ریختم رو تنش ، دو سه خط موازی از زیر گلو تا پیشونی کسش نقاشی کردم و بعد آروم همونجا توبغلش خوابیدم ، فکر کنم حدود بیست دقیقه ای تو همون حالت خوابیدیم انگار آبم چسب شده بود و مارو به هم چسبونده بود ،تو عالم خلسه بودم که بوسه های مهتاب بیدارم کرد. حق داشت ، آخه من حدود هفتاد کیلو بودم اون پنجاه و پنج ، یه غلط زدم ودوباره براندازش کردم رضایت و سرزندگی رو میشد تو چشاش خوند ، بلند شد که بره سمت یخچال برای خودمون آب پرتقال بیاره دیدم طفلکی نقشو نگار های قالی حسابی رو تنش مونده اما واقعا که چه هیکل نازی داشت وقتی داشت جلوی من لخت و پتی راه می رفت آرزو کردم همون شب دوباره بکنمش. وقتی داشتم به نقش و نگار های تنش لبخند میزدم گفت ها چیه پری لخت ندیدی گفتم چرا اما نقش دارشو ندیدم بعد یه نگاهی به خودش کردو جفتمون زدیم زیر خنده ،گفتم برو یه کرم بیار تنت رو مساژ بدم اینها خوب شه ، گفت بعد از آب پرتقال. الان سه سال از اون شب به یاد موندنی میگذره هنوزم ماه من هر شب طلوع میکنه و هفته ای دوسه شب باهم هستیم من که تصمیم گرفتم دیگه ازدواج نکنم ، مهتاب زن صیغه ای و شرعی منه. اون هم همینطور بهم قول داده تا اگه خدا خواست بعد از ۴۰/۴۵ سالگی که همه تو کف ازدواجم هستن بگم غیر مهتاب رو نمی خوام ، آخه تجربه ثابت کرده مردها وقتی سن شون بالا میره خانواده ها حاضرمیشن رو هرکی دست بزاره قبول کنن تا اون ازدواج کنه حالا خدارو چی دیدین شاید هم زودتر شد

عماد و ساحلنوشته : عماد یادمه بهاره پارسال ساحل دختری که آشنایه خانوادگی ما بود قرار شد بره فرانسه من و ساحل قبلا یکی دو بار همو دیده بودیم اما خوب اصلا با هم حرف نزده بودیم روزه قبل از اینکه بخاد بره Good Bye Party گرفت خوب ما هم دعوت بودیم و رفتیم همه مشغوله رقصیدن بودن من خواستم برم Wc اما قبلش یکی دیگه اشغال کرده بود اونجارو من منتظر موندم تا بیاد بیرون وقتی در باز شد من دیدم که صاحب مجلس یعنی ساحل خانوم اون تو بودن وقتی اومد بیرون ما چند ثانیه داشتیم همو نگاه میکردیم که برشت به من گفت : -ببین من دارم میرم اما میخوام همچنان با تو رابطه داشته باشم -من که از خدام بود چون وقتی اون هیکله نازشو میدیدم واقعا حالی به حولی میشدم بهش گفتم : -ساحل خانوم بنده نوازی میکنین من از خدامه تو ماله من باشی -باشه پس من رسیدم اونجا باهات تماس میگیرم و شمارمو بهت میگم -باشه واقعا خوشحالم کردی بعد من رفتم تو و اونم اومد بیرون تو همین حین شونشو زد به من منم دستمو زدم به دستاش وای چه گرم و لطیف بود من برگشتم بیرون اومدم و سر جام نشستم بعد چند دقیقه ساحل اومد دستمو گرفت و گفت : -پاشو با هم برقسیم وای خدا انگار دنیار بهم داده بودن رقصیدن با همچین جیگری ….. باید بگم تا اون موقع هیچ دختر و پسری تو رقص جلو من کم میاوردن تو هر تور رقص :تکنو/بندری/عربی/بابا کرم و … (البته بچه ها اینو به حسابه چیز بودن نزارنا ) خلاصه منی که تا حالا کم نیاورده بودم جلو ساحل کم اورده بودم لا مذهب چنان قری به کمرش میداد که ادم خشک خشک ابش میومد بالاخره اون شبه رویایی تموم شد و ما با ساحل خدا حافظی کردیم تو راه همیه فکرم پیشه اون بود شب هم خوابم نبرد فرداش ساحل رفت بغض سختی تو گلوم بود که نمیترکید شب ساحل به قولش عمل کرد و زنگ زد : -الو بله -الو عماد…. عماد سلام -سلام خانومی….رسیدن به خیر -خوبی -اره عزیزم – تو چتوری … راحت سفر کردی -ای بد نبود -عماد شمارمو یاد داشت کن من نمیتونم زیاد حرف بزنم -باشه باشه بگو -۰۰۳۳۶۷۴۱…… -باشه مرسی -زود زود زنگ بزنیا -باشه حتما -خدا حافظ -خدافظ از اون به بعد من شروع کردم به زنگ زدن با هم کلی حرف میزدیم میخندیدیم گریه میکردیم و …. معمولا شبا ساعت ۳ و ۴ بهش زنگ میزدم اونم بدونه کارت تلفن یه شب خیلی حشری شده بودم نمیدونستم چی کار کنم تلفن کردم به ساحل گفتم بلکه بتونم با اون یه حالی بکنم….. اما مگه میشد من بهش چی بگم اخه هر چی فکر میکردم بدتر نا امید میشدم گرمه صحبت بودیم که دیگه کیرم داشت شرتمو پاره میکرد هر چی اومدم بهش بگم چه حالی دارم نمیشد میترسیدم نا راحت بشه و دوستیمون به هم بخوره تو همین گیرو داد گفتم از طریقه شوخی وارد شم بعده چنتا جک سکسی بهش گفتم : -ساحل -بله -ساحل میای سکس تل کنیم (البته نه به این اسونی که اینجا گفتم) -چی -سکس تل اره سکس تل میای یه کم خندید بعد گفت اره -تا گفت اره گفتم چی تنته {بعدها ساحل از این حرفه من به عنوانه یه خاطره خوب یاد کرد که تا بهم گفت اره منم نه ورداشتم نه گذاشتم گفتم چی تنته } -گفت : یه تاپ با شلوارک همون مینی جوپ -درشون بیار -باشه -گرمایه بدنشو احساس میکردم بهش گفتم ساحل ؟ -بله -من دوست دارم میخوامت -منم میخوامت عزیزم -یه لب میدی -بیا لبایه من ماله تو -احساسه عجیبی بود حس میکردم واقعا لباش رو لبامه بعد چند دقیقه گفتم ساحل دستم رو سینه هاته دیدم هیچی نمیگه گفتم دارم سینتو میمکم اونم میگفت باشه ا….ه احساس میکردم سینه هاش تو دهنمه ساحل دارم نوک سینتو با نوکه زبونم میمالم میخوام همشو بخورم… -من متعلق به تو ام بخور عزیزم من پشته تلفن ملچ مولوچ میکردم گفتم دارم میام پایین تر میخوام کستو بخورم اوووووم دارم از بالا تا پایینشو میلیسم -اه ا…..ه اروم تر با نوکه زبونم دارم لاشو میخورم قشنگ از بالا تا پایین و بر عکس لبامو میزارم رو کست و هر چی اون تو هستو میک میزنم میکشم بیرون اوووووف تو این حال چشمامونو میبستیم و به یه سکس واقعی فکر میکردیم بعد بهش گفتم میخوای ساک بزنی گفت : -بدم نمیاد -گفتم پس بخور -اونم شروع کرد به گفتن و خوردن چنان اه اوه میکرد که انگاری واقعا داشت ساک میزد -دارم میخورم نوکشو لیس میزنم تند تند میخورم -اخ تا تشو بخور همش ماله تو خب این قسمتو کوتاه میکنم ( سکس میکردیم و تقریبا ارضا میشدیم ) من واقعا دوسش داشتم همیشه با هم کلی حرف میزدیم و مسه همه حتی قهر میکردیم و …. تابستون سال ۸۱ یعنی ۱۰ تیر روزی که روزه تولدشم بود ساحل قرار شده بود بیاد ایران خیلی خوشحال بودم چون هم میتونستم ببینمش و هم اینکه دیگه رومون به هم باز شده بود و من میدونستم میتونیم با هم Real Sex داشته باشیم . از روزه قبل خودمو اماده کردم از هر لحاظ اماده اومدنش بودم نمیدونم اون روز چرا تا شب بشه انقد طول کشید.به هر حال شب شد ساعت ۱۲ پرواز میشست منم مشتی تریپ زده بودم یه دست لباس رسمی و با کلاس خلاصه رفتم فرودگاه مامانش / داداشش/ خواهرش/داییش/خاله و شوهر خالشم اومده بودن همه منتظر ماندیم ….. بالاخره عشق من اومد واییییی عجب چیزی شده بود آب و هوا بهش ساخته بود وای موهایه طلایی عجب گوشتی معرکه شده بود هر چی بگم کم گفتم اومد اما هنوز منو ندیده بود بعده احوال پرسی و ماچو بوسه با مامانش و بقیه راه افتاد که بره فکر کرده بود من نیومده بودم که یهو مامانش گفت : – ساحل حواست کجاس عماد اونجاست =====> ساحل همونتوری که ۲ تا کیفش دستش بود برگشت و منو دید ۲ تا کیفی که دستش بود از دستاش افتاد و دوید طرفه من ظرفه ۳ سوت دیدم تو بغله یکیم ساحل حسابی بغلم کرده بود و منو میفشرد و گریه میکرد منم بغلش کردم و بهش میگفتم اروم باش عزیزم و سرشو ناز میکردم بعد از من جدا شدو رفت به منم گفت با داداششو داییش بیام خونشون منم گفتم باشه اونا با یه ماشین رفتنو ما هم با یه ماشین رسیدیم دره خونه ما زودتر رسیدیم اونام رسیدن بعد گوسفندیو که از قبل اماده کرده بودن رو جلوش قربونی کردن اونم انگشته نازشو زد تو خونه گوسفنده و زد به پیشونیش بعد همه رفتن تو مشغول رقصیدن بودن همه اما من عین بچه ها یه گوشه نشسته بودم یواش یواش داشتن بساط شام رو اماده میکردن دیگه همه سر و صدا ها خوابید تو تمامه این مدت ساحل به من نگاه میکرد و لبخند ملیح و عاشق کشی به من میکرد شام اماده شده بود همه دوره میز نشستن منم نشستم اما تو دلم غوغا بود میل هیچیو نداشتم همه شروع کردن اما من دست به هیچی نزدم همه میگفتن بخور اما من فقط نگاه میکردم نگاهم فقط به خوردن و لبهایه ساحل بود. همه غذاشونو خوردن و یواش یواش رفتن خوابیدن . فرزام داداشه ساحل واسه من یکی از شلواراشو اورد که مثلا راحت باشم.اما اون شلوار واسه من گنده تر بود و هی از پام می افتاد و همه و مخصوصا ساحل مسخرم میکردن خلاصه من کش شلوار رو گره زدم اما فایده نداشت بازم می افتاد.همه رفته بودن .سکوت همه جا فریاد میزد.من مونده بودم و اون خانوم خوشکله مامانش و خواهرش تو اتاق مامانش بودن/فرزام و داییش تو حال خوابشون برده بود – خالش و شوهر خالش و کوچولوشون هم تو اتاق سابق ساحل و فعلیه داداشش من و ساحل هم تو حال بودیم و با هم حرف میزدیم که یه دفعه ساحل گفت : -پاشو بریم اشپز خونه من گشنمه -من با تعجب زیاد گفتم : تو که همین الان این همه غذا خوردی -خوب بازم گشنم شد پاشو بریم تو همین حال دیدم که دستم گرفت بلندم کرد و منو با خودش برد اشپز خونه رفت سر یخچال و گاز یه بشقاب پره برنج و مرغ کشید و سالاد و ماست … شروع کرد به خوردن منم نگاش میکردم بعده چند دقیقه یه قاشق برنج گرفت روشم یه کم مرغ گذاشت و گفت : -بیا بخور -نه ساحل نمیتونم اصلا اشتها ندارم -میگم بخور -نه نمیتونم بعد خودش قاشق رو گذاشت تو دهنش یه کم جویید بعد چونه منو گرفت و کشید جلو…. لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد به خوردن هر چی غذا تو دهنش بود میومد تو دهنه من تا حالا هیچ غذایی به خوش مزگی اون غذا نبود دیگه تو حاله خودم نبودم شروع کردم به خوردن لباش همینطور لبایه همو میخوردیم زبونمو حلقه میکردمو زبونش رو میخوردم وای چه حسه عجیبی بود ساحل قلبش تند تند میزد دستمو بردم رو سینه هاش همینتور که لبامون رویه هم بود شروع کردم به مالوندنه سینه هاش واااییییی چه سینه هایه نرمی همینتور میمالوندمدستمو از زیر بردم زیره لباسش قلبم داشت تند میزد با نوکه انگشتم نوکه سینشو میمالوندم دیگه تو حاله خودش نبود لباسشو در اوردم یه سوتین عجیب /قشنگ به رنگه کرم تنش بود از رویه سوتین سینه هاشو میمالوندم و می بو سیدم کیرم حسابی شق کرده بود داشتم از گرما میمردم که ساحل همه لباسامو در اورد منم دامنشو یواش یواش کشیدم پایین حالا فقط شرت و کرستش تنش بود چه تنه سفیدی شرو کردم رونه پاشو خوردنبا یه دستم سینشو میمالوندم با یه دستمم میکشیدم رو کسش و دایم پاهاشو میبوسیدم و رونشو لیس میزدم با دستاش موهایه منو گرفت و سرمو کشید بالا و گذاشت رو کسش منم خواستشو اجرا کردم من شرتشو اروم از پاش در اوردم و اونم همزمان سوتینشو باز کرد . حالا دیگه وقتش شده بود من داشتم کسه نازشو نگاه میکردم که یهو شکمشو اورد بالا منم دستامو انداختم زیره کونش و بالا نگهش داشتم اروم سرمو اوردم پایین ۲ تا بوس به وسط کسش زدم و شروع کردم به لیسیدناول اروم شروع کردم و اون اروم میخندید اما خوردنو تند تر کردم حالا دیگه از گرما به خودش میپیچید خیلی داغ شده بود هم خودش هم کسش . دستشو میذاشت رو سرم و محکم فشار میداد رو کسش وای که چه کسه سفید و بی مویی تند تند واسش لیس میزدم خیلی حال کرده بود بلند شدم اونم نشست رو زانوهاش کیرمو گرفت تو دستش یه کم مالوند بعد گذاشت تو دهنش اول جلو عقب نمی کرد همونتور که تو دهنش بود با زبوش میکشید به کیرم اه اخ که چه حالی میداد شروع کرد به ساک زدن همیه کیرمو میکرد تو دهنش و در میاورد با زبونش از نوکه کیرم تا تخمامو لیس میزد رفت بین پاهام و شروع کرد از پایین خوردن تخمامو میکرد تو دهنش بعد افتادم روش باز لباشو خوردم… حالا دیگه هم من هم اون کاملا حشری شده بودیم با یه دست ته کیرمو گرفته بودم و بهش گفتم برگرد میخوام بکنمت اما اون کسشو نشون داد با نگاش میگفت کیرتو بکن تو کسم بهش گفتم مطمینی گفت : -بهت گفته بودم من از تو بچه میخوام یه بچه میخوام که خون تو توو رگهاش باشه **اره راست میگفت همیشه بهم میگفت من از تو یه بچه میخوام میگفت اسمشم میخوام بزارم مجید اما من فکر میکردم شوخی میکونه اما الان اومده بود که حرفشو بهم ثابت کنه** یه لبخند رضایت زد و چشماشو بست .من هم خواستشو رد نکردم.سر کیرمو مالوندم به چوچولش یه کم با انگشت بازش کردم یه تف زدم به سر کیرم یه تفم انداختم رو کس اون سر کیرم اروم کردم تو کسش خیلی تنگ بود خیلیم داغ !! در آوردم و با یه فشاره دیگه کیرمو کردم تو و شروع کردم به تلمبه زدن واسه اینکه صداش در نیاد انگشتمو کردم تو دهنش من دیوونه شده بودم داشتم جرش میدادم اشکش در اومده بود اما رضایت تمومه وجودشو گرفته بود منم تند تند کیرمو میکردم تو در میاوردم بعد که کاملا کسش خیس شده بود کیرمو در اوردم و از پشت مالیدم به کونش پاهاشو وا کردم و ۳ چاف کیرمو کردم تو کونش یه اخ بلند گفت و تقریبا بی هوش شد منم شروع کردم به تلمبه زدن دیگه داشت ابم میومد اونم فهمید سریع برگشت و گفت بریز تو کسم منم بدونه هیچ حرفی با ۲ تا کف دستی تمامه آبمو ریختم تو کسش اونم حسابی با دستش کیر من و کس خودشو میمالوند حسابی حال کرده بودیم و به ار گاسم رسیده بودیم .چند تا لب از هم گرفتیم و لباسامونو تنه هم کردیم و رفتیم بخوابیم که فهمیدیم ساعت ۷ صبحه من لباسایه خودمو پوشیدم اماده رفتن شدم اونم بدرقم میکرد تو را پله دستمو گرفت و گفت : -به خاطر همه چی ممنون منم شونهاشو گرفتم و گفتم : -دوست دارم و میخوامت یه کم به هم نگاه کردیم و لبامونو نزدیک کردیم و یه لبه داغ از هم گرفتیم بعد خدافظی کردیم و من رفتم اما رفتن هماناو ……….. وقتی رسیدم خونه دوش گرفتم یه کم دراز کشیدم و به اون شبه رویایی فکر میکردم.حدوده ساعت۱۱ صبح زنگ زدم بهش اما مامانش ور داشت و گفت ساحل در دسترس نیست یعنی خونس اما مهمون داره … از ساعت ۱۱ صبح ۱ ساعت به ۱ ساعت زنگ زدم تا با ساحل حرف بزنم اما نشد تا ساعت ۱۱ شب !!!! ساعت ۱۱ وقتی زنگ زدم : -الو ساحل سلام کجایی تو بابا !!؟؟ -سلام ا…………….ه چی میگی بابا چقدر زنگ میزنی -من با تعجب گفتم مگه چی شده ؟ -گفت من امروز سور پرایز شدم – د چی شده مگه ؟ -مانیو سیا اومدن پیشم -اینو که گفت انگار دنیا رو سرم خراب شد (من مانی و سیا رو خوب میشناختم ) -با عصبانیت بهش گفتم Ok امشب با مانیو سیا بخواب -bye و گوشیو قطع کردم اونم دیگه زنگ نزد بی معرفت مثله اینکه منو به خاطر همون بچه میخواست ! خلاصه دیگه باهاش رابطه نداشتم تا چند روز پیش که فهمیدم ازدواج کرده اول نا را حت شدم اما بعد دعا کردم خوشبخت بشه دوستی با اون واسه من چند تا ضرر به همراه داشت : ۱- پول تلفن ۱ ملیون و ۵۰۰ هزار تومان که هنوز دارم با هاش دستو پنجه نرم میکنم و به مشکل خوردم ۲- از دست دادن یه خوشگلی مثله اون ۳- شق موندنه کیرم زمانی که یاده کس نازش می افتادم به هر حال اینم داستانه من البته فهمیدم که ساحل کرج زندگی میکونه دوست دارم بدونم الان مجید ما رو دسته شوهرش شاشیده یا نه… ها ها ها ها

فرشاد و آذین ( شب امتحان )نوشته : فرشاد ( کیانا )بعد از ماجراهایی که برایتان تعریف کردم کم کم به فصل امتحانات نزدیک شدیم. شروع امتحانات برای ما بچه های درس نخوان، فصل بدی بود. حتی تنبل ترین افراد هم باید توی این فصل بالاخره یک بار کتاب ها رو دوره کنند. پسردایی من یعنی شهیاد که همون سال دانشگاه علم و صنعت قبول شده بود، قبول کرد که کمی توی درسهام بهم کمک کنه. به شرطی که منهم طرز کار ماشین حساب-کامپیوتر کاسیو ۷۰۲ پی را به او یاد بدهم. یادم هست که یک روز جمعه بود که من از صبح خانه آنها بودم. فردا هم امتحان هندسه تحلیلی داشتم. خدا عمرش بده، شهیاد کلی به من کمک کرد. زن دایی بعد از نهار طبق قرار قبلی رفت خانه ما. نزدیک ساعت ۳ بود که دوست دختر شهیاد، به اسم آزاده که اتفاقا دوست خانوادگی اونها هم بود تماس گرفت. شهیاد تلفن رو به اتاق خواب برد و من پشت میز پذیرایی مشغول حل تمرینهایی بودم که شهیاد داده بود. صحبت اونها نیم ساعتی طول کشید که یکدفعه شهیاد از اتاق پرید بیرون و فریاد زد. -پاشو پاشو، الان میاد -کی؟ -آزاده، کلی خایه مالی کردم تا قبول کرد بیاد. دهه. زودباش دیگه. بابا من کلی پیشش آبرو دارم. -اوکی آزاده دختر خوش سرو زبونی بود که کلاس چهارم دبیرستان بود. کمی تپل مپل (همونجوری که شهیاد همیشه می پسندید) و کلی هم با کلاس. قبلا چند بار توی خانه داییم دیده بودمش. پدرش دوست داییم بود و از اون شرکت نفتی های قدیم. از اونهایی که اول انقلاب منتظر خدمت شدند. با دیسیپلین و همیشه کراواتی. آزاده دوتا خواهر کوچک تر هم داشت. کوچیکه که فقط ۱۳-۱۴ سالش بود اسمش آذین و بزرگتره که هم سن خودم بود آزیتا بود. همیشه دلم میخواست با اون دوست بشم. ولی اون اصلا بهم محل نمیگذاشت. چند بار توی کاروان اسکی مدرن اسپرت دیده بودمش و حتی سعی کرده بودم جلوش یه خودی نشون بدم. ولی رابطه مان فقط در حد سلام و خداحافظی باقی مونده بود. من همش دو دستی توی سرم میزدم که چرا شلوار لی نوام را نپوشیدم و بلند بلند به شهیاد فحش میدادم. بدبختانه لباسهای شهیاد هم به من نمیخورد. اون چاق بود و تپل و من بلند و باریک. خوشبختانه اصلا قرار نبود آزیتا هم بیاد و من هم ترجیح دادم با همون شلوار پارچه ای معمولی (که تنها نوع شلوار مجاز در مدارس اون موقع (سال ۶۶) بود) بیام جلو و سلام و تعارف کنم و امیدوار بودم که آزاده بعدا برای خواهرش نگه که من چه لباسی پوشیده بودم!!(چه افکار بچه گانه ای داشتم ها!!) در حالی که شربت آبلیمو درست میکردم از شهیاد پرسیدم -باهاش سکس هم داشتی یا نه؟ -نه بابا، … اگه باباش بفهمه خوارم رو میگاد (شهیاد خواهر نداشت و به همین دلیل همش خواهرش رو خیرات میکرد.) -خاک بر سرت، پس فقط مثل مرغای عاشق واسه هم خالی می بندین؟ اگه رفتین تو اتاق من به یه بهانه ای میرم بیرون که اگه راضی شد بده من بهانه اش نباشم. صدای زنگ در نذاشت که شهیاد برای جواب زیاد فکر کنه. به سرعت رفت داخل حیاط و در رو باز کرد. منم ضبطو روشن کردم و برای اینکه شلوارم زیاد معلوم نباشه رفتم پشت میز نشستم تا از همون پشت سلام و علیکی بکنم. میدونستم که شهیاد احتمالا آزاده رو می بره تو اتاق خودش و لازم نمیشه که من زیاد خودمو نشون بدم. ولی این امید مدت زیادی دوام نیاورد. از تراس صدای دوتا دختر میومد. ولی وقتی بجای آزیتا، آذین رو دیدم خیالم کلی راحت شد. آذین اونقدر بچه بود که من اصلا آدم حسابش نمی کردم. هردوشون وقتی منو دیدن کمی تعجب کردن. -وا، … شما هم اینجایین؟ مامان اینها خوبن؟ فرشته جون چطوره؟ -قربون محبتتون. سلام دارن. پدر خوب هستن؟ قیافه شهیاد از همه دیدنی تر بود. اون که انتظار داشت با رفتن من ترتیب آزاده را بدهد، با ورود آذین، همه در ها را بروی خود بسته میدید. کمی قیافه اش توی هم رفته بود. کم کم آزاده هم که این قیافه اونو می دید و با اصرار های تلفنی شهیاد برای اومدنش مقایسه میکرد اول متعجب و بعد هم ناراحت شد. بنابراین وظیفه من پررنگ ترشد. حس کردم وظیفه دارم برای اینکه همه از ناراحتی خارج بشن، جلسه رو گرم کنم. انصافا به گفته دوست و آشنا این کار رو خوب بلد بودم. از پرسیدن وضع درس آذین شروع کردم و ظرف نیم ساعت به جوکهای مودبانه و نیمه مودبانه رسیده بودم. جو جلسه عوض شده بود و همه داشتند می خندیدند و همراهی میکردند. من هم موضوع شلوارم رو فراموش کرده بودم!! باورم نمی شد دخترهایی رو که به سایه خودشون می گفتند دنبالم نیا بو میدی به چنان قهقهه ای وادار کرده باشم. البته شهیاد هم کمک می کرد و با هم مسابقه جوک گذاشته بودیم. آزاده و آذین هم همینطور در حالی که میخندیدند دلشان را که درد گرفته بود گرفته بودند و التماس میکردند که من بین جوک ها فاصله بندازم تا دل دردشون خوب بشه. یادمه آخرین جوکی که گفتم داستان هواپیمایی بود که توی قبرستون اردبیل سقوط کرد. وقتی این جوک رو با لهجه ترکی گفتم آذین زبان بسته اول پخی زد زیر خنده و بعد اتفاقی افتاد که همه مون مبهوت شدیم. آذین شاشید به دامن چهارخانه اسکاتلندی خودش!! قهقهه آزاده اجازه خندیدن رو به ما هم داد و آذین هم به سمت دستشویی دوید. شهیاد ناقلا از این وضعیت استفاده کرد و دست آزاده رو گرفت و به بهانه نشون دادن پوستر جدیدی که از گروه وم (گروهی که جورج مایکل با اون شروع به خوانندگی کرد) به دستش رسیده بود، اونو به اتاق برد. آذین که از دستشویی بیرون اومد وقتی آزاده را ندید، به آرومی زد زیر گریه. بیچاره از همه ما خجالت میکشید. رفتم پیشش روی کاناپه نشستم و هم دستش رو گرفتم و هم دست دیگرمو روی شونه هاش گذاشتم. براش با ملایمت توضیح دادم که این موضوع اصلا نشون دهنده بچگی اون نیست و این اتفاق ممکن بود برای هرکدوم از ما بیفته. ضمن اینکه اونو آروم میکردم سعی میکردم خودم هم آروم صحبت کنم تا صدامون توی اتاق نره و آزاده متوجه نشه. چون در غیر این صورت بیرون می اومد و برنامه شهیاد بازهم خراب می شد. مجبور بودم سر آذین رو به خاطر شهیاد گرم کنم. تا حالا با یک دختر بچه اینهمه حرف نزده بودم. کم کم گریه هاش جای خودش رو به گفتگوی عادی داد. حرفهای آذین برام از لحاظ روان شناسی جالب بود. از اینکه اونو بچه می دونند و هیچ جا اونو به بازی نمی گیرن مینالید. میگفت -وقتی آزاده تلفنی با شهیاد صحبت میکنه منو از اتاقش بیرون میکنه ولی به آزیتا اجازه میده که پیشش بمونه. سعی کردم به آرومی و با متانت حالیش کنم که این دلیل کافی نیست و ممکنه که اونها نتونستن به خوبی درکش کنند. دختر بچه ها در بدر دنبال منطق های غلطی میگردن که ما پسرها بلدیم بیاریم و خودمون هم به غلط بودنشون واقفیم. آذین از حرفها و نوازشهای دستش توسط من داشت لذت می برد و من اینو با همون تجربه کمم در اون سالها میفهمیدم. اولین باری که برق عاشق شدنو توی چشم یک دختر تشخیص دادم همون موقع بود. حس میکردم خودش رو بیشتر و بیشتر به من میچسبونه. نمیدونستم که کارم درسته یا نه. فکر کردم بهتره در حد مربی مهد کودک باقی بمونم و فقط تا پایان گرفتن کار شهیاد سرش رو گرم کنم. ولی همون وقت اتفاقی افتاد که موجب شد تغییر عقیده بدم. این اتفاق صدای قفل شدن در اتاق شهیاد بود که صداش مثل ناقوس تو خونه پیچید و باعث شد من و آذین به صورت هم نگاه کنیم و به هم لبخند معنی داری بزنیم. بعد از این نگاه، آذین که کاملا به من چسبیده بود سرش رو به صورتم چسبوند. این کار باعث شد که من هم بوی موهای اونو حس کنم و هم یقه اون کمی باز بشه و من منحنی بین سینه های کوچک اونو (که سفتیشون رو قبلا با ساعدم سنجیده بودم) کاملا ببینم. این منحنی بقدری قشنگ بود که من به سرعت تحریک شدم. عیب شلوار های پارچه ای اینه که همون موقع که آدم میفهمه تحریک شده، طرف مقابل هم میفهمه. آذین بطور ناگهانی سرش رو بالا آورد و جهت نگاهم رو غافلگیر کرد. من با خجالت به چشمهاش نگاه کردم. چشمهاش برق میزد. لبخندی زد و لبهاشو کمی از هم باز کرد. معطلی دیگه جایز نبود. لبهاش سریع توی لبهام چفت شدند. یکی از دستهام تمام مدت روی شونه اش بود. دست دیگرم رو زیر ساق پایش فرستادم و از روی مبل بلندش کردم. مثل ببری که شکاری به دندان دارد نگاهی به دور و برم کردم و دنبال پناهگاهی گشتم. اتاق دایی بزرکترین تخت دنیا رو داشت و تخت دایی نرم ترین تشک دنیا رو. من قبلا داماد شده بودم! ( به داستان داماد مراجعه شود ) و هیچ علاقه ای نداشتم که این اتفاق دوباره بیفتد. بجای حرص زدن سعی کردم کاملا کشفش کنم. تازه تازه بود. مثل یک سرزمین کشف نشده. دگمه های بلوزش رو باز کردم. من هیچ تکه ای از لباسش را در نیاوردم. شرتش را قبلا توی دستشویی در آورده بود. دامنش روی شکمش سر خورده بود. بدنش نرم و موهای زائدش جوان و لطیف بودند. انگشتم رو کنجکاوانه به همه جای بدنش فرستادم. با رانهای کوچکش دستم را فشار میداد. اونو تا سرحد مرگ ارضا کردم. ولی خودم همه لباسهایم رو هنوز پوشیده بودم. ارضا شدنش قشنگ، طبیعی و پر از احساس بود. فشار رانهایش را از روی دستم برداشت. چشمهایش را باز کرد و معصومانه ترین جمله را گفت : -حالا باید چیکار کنم؟ با دقت و ملایمت یک پرستار بلوزم را در آورد. روی تخت خوابیده بودم و پاهایم از لبه تخت آویزان بود. شلوارم را از پایم کشید و شرتم را بوسید. از او خجالت میکشیدم. مرا لخت کرد. دامنش را بالا زد و روی من نشست. نیازی نبود برای ارضا شدنم زحمت زیادی بکشد. بدنش را چند بار جلو و عقب برد. فقط سه یا چهار بار. به سرعت از روی خودم بلندش کردم و ارضا شدم. کنارم خوابیده بود. به چشمهایش نگاه کردم. خبری از آن برق غریب در آنها نبود. ولی نگاهش پر از حق شناسی بود. از این که به دنیای بزرگترها آمده بود به خودش می بالید.

فریب نشسته بودم توی پارک و داشتم به این چند سال فکر می کردم. چقدر سختی کشیدم و تحمل کردم … چقدر سرکوفت شنیدم اما به خاطر حفظ زندگیم تحمل کردم … آخرشم هیچ خیری از این زندگی لعنتی ندیدم… سرمو گرفتم بین دستام و چشمام و بستم … ذهنم رفت به اون روزها که تازه با وحید آشنا شده بودم… ۲۲ سالم بود و توی شرکت عموم کار می کردم . منشی مخصوص عموم بودم و کارای کوچیک و بزرگ شرکت به عهده من بود و مثل آچار فرانسه بودم. خیلی روم حساب می کردن و مورد اعتماد کل شرکت بودم.. به قول همکارام سر زبونم از همه بیشتر بود و مار رو از لونه اش می کشیدم بیرون. وحید پسر یکی از دوستای عموم بود که گاهی با پدرش میامد شرکت . بر عکس من که شر و شلوغ بودم و شرکت رو می ذاشتم رو سرم وحید خیلی آروم و جدی بود. چهره خیلی جدی داشت و کم پیش میامد لبخندی ازش ببینم. اوایل فکر می کردم خودشو می گیره یعنی همه تو شرکت همین فکرو می کردیم . اما به مرور که چند بار دیگه دیدیمش و یکی دوباری که بیرون منتظر می موند تا پدرش و عموم کاراشون تموم شه با هم صحبت کردیم به نظرم نمی یومد بخواد کلاس بذاره یا افه بیاد. ولی خیلی جدی بود و موقعی که شوخی می کردم باهاش به زور یه لبخند مصنوعی می زد تا من ضایع نشم. کم کم رفت و آمدش به شرکت بیشتر شد و بیشتر با هم صحبت می کردیم . با اینکه اصلا از لحاظ روحی با هم جور نبودیم اما ته دلم احساس می کردم بهش علاقه مند شدم. اما چون وحید خیلی جدی بود فکر می کردم این حس یه طرفه است. واسه همین سعی می کردم این احساسمو سرکوب کنم. اما موفق نمی شدم .. دیگه جوری شده بود که اگه یه هفته ازش خبری نمی شد به یه بهانه ای سعی می کردم یه تماسی باهاش داشته باشم. دو سه تا از همکارام فهمیده بودن و سر به سرم می ذاشتن. در کمال ناباوری بعد از ۶ یا ۷ ماه بود که وحید رسما راجع به من با عموم صحبت کرد و خواست یه روزی رو تعیین کنیم تا با هم بریم بیرون و جدیتر صحبت کنیم. روزی که اومده بود و خواست خصوصی با عموم صحبت کنه اصلا احتمال هم نمی دادم راجع به من باشه. وقتی اون رفت و عموم من و صدا کرد تو اتاقش و بهم گفت : وحید تو رو خواستگاری کرده پریسا .می خوام بدونم نظرت چیه قرار شده اگه تو موافق باشی یه روز رو قرار بذاریم و برید یه صحبتی با هم بکنید… اگه همه چیز خوب پیش رفت بعد به خانواده ات بگو و موضوع رو رسمی تر کنید. واقعا وقتی شنیدم وحید منو خواستگاری کرده داشتم از خوشحالی و تعجب سکته می کردم .. وحید ؟؟!!!! اون آدم خشک و جدی یعنی به من علاقه داشت… حالا که فهمیدم اونم بهم علاقه داشته خیلی خوشحال بودم … چند روز بعد توی یه پارک قرار گذاشتیم و شروع به صحبت کردیم و بیشتر از جزئیات و خصوصیات هم گفتیم… همه چیز خوب بود و … اما یه چیزی که نگرانم می کرد این بود که من خیلی شاد و شلوغ بودم و از سرو صدا و مهمونی و جشن و از این شلوغ بازیا خوشم میامد اما وحید فقط یه همسرمطیع و یه زندگی آروم می خواست . خب اینقدربهش علاقه داشتم که بهش بگم باشه. من دختر مطیعی بودم اما آروم نبودم .. به خودم گفتم باشه یه ذره سعی می کنم خودمو جمع و جور کنم…وقتی رفتم خونه با خوشحالی همه چیزو تعریف کردم البته مامانم می دونست موضوع رو اما حالا دیگه واقعا همه چی داشت شکل جدید و رسمی به خودش می گرفت …برگ تازه ای از زندگی هر دوی ما داشت ورق می خورد و من احساس خوبی داشتم با تمام وجودم وحید رو دوست داشتم و این علاقه رو بروز میدادم …شب خواستگاری بهترین شب زندگیم بود.. وحید با اون کت وشلوار کرمی خیلی خوش تیپ شده بود البته کلا کت وشلواری بود.. قبل از آشنایی وقتی میدیدمش کلی با همکارام می خندیدم و می گفتیم بدبخت شبا هم با کت و شلوارش می خوابه. اما حالا چقدر به نظرم خوشگل میامد…موهای مشکی اش رو داده بود بالا… چشم و ابرو مشکی بود و یه ته ریش پروفسوری هم می ذاشت و پوستش تقریبا سبزه بود… خیلی دوست داشتنی بود اما صورتش همیشه بدون لبخند بود… سرمو بلند کردمو نگاهی به ساعتم انداختم واااااااای خیلی دیر شده بود و من تو افکارم غرق شده بود… از جام بلند شدم و رفتم به طرف خیابون… اینقدر گیج بودم که یادم نمیامد ماشینو کجا پارک کردم..یه ذره مثل منگا دور و اطراف و نگاه کردم تا چشمم خورد به ماشین…. حال خوبی نداشتم تا خونه به زور خودمو رسوندم… وارد خونه که شدم مامان سریع پرید جلومو گفت پریسااااا اومدی؟ کجایی دختر؟ چرا گوشیتو خاموش کردی دلم هزار راه رفت… جواب ندادمو رفتم تو اتاقم… همون جوری با مانتو روسری ولو شدم رو تخت و چشمامو بستم … مامان اومد تو باز اون نگرانی همیشگی اش شروع شد … کنارم نشست و گفت پریسا … دنیا که به آخر نرسیده … روزی هزاران نفر توی این دادگاه ها از هم جدا میشن.. تو دیگه بچه نیستی … الان ۴ ماهه که طلاق گرفتی اما هنوز همون پریسای بی حوصله و عصبی هستی … ناسلامتی تو یه دختر ناز و کوچولو داری…. به خاطراون یه کمی به خودت برس … آخه اون بچه چه گناهی داره که هر وقت میری دیدنش باید تو رو اینجوری ببینه… دست خودم نبود از همه چیز بدم میامد و هیچی خوشحالم نمی کرد رومو برگردوندم و به پهلو خوابیدم مامان آروم بلند شد و رفت بیرون … بغضم ترکید… اشکام به سرعت از چشمام می ریخت پایین … دلم می خواست نازنینم همیشه کنارم باشه.. دوست نداشتم هفته ای یکبار ببینمش .. دخترم بود . نمی تونستم تحمل کنم تا هفته بعد… وقتی یاد اون روزها می افتادم به خودم فحش میدادمو می گفتم کاش روزیکه با وحید صحبت کرده بودم بهش جواب منفی می دادم کاش بیشتر فکر می کردم… کاش اینقدر سریع جواب نمی دادمو و هزاران کاش دیگر… شب خواستگاری به خوبی تموم شد.. وحید تک پسر بود و غیر از خودش ۲ تا خواهر داشت که یکیش ایران نبود و اون یکی هم عشق اروپا داشت و می خواست بعد از ازدواجش بره اروپا… مامانش به نظرم خیلی منطقی میامد..به نظر زن پخته و کاملی بود.. از اونایی بود که خوب به خودشون می رسن … اندام خوبی داشت و حسابی هم تیپ می زد.. موهای مش شده اش ریخته بود روی پیشونیشو یه عینک ظریف هم زده بود که مرتب بالا و پایینش می کرد… باباش مثل خودم بود … خوش خنده و شلوغ … خیلی خوشم اومد ازش … گفتم کاش وحید هم یه ذره از باباش یاد بگیره… خب چون ما با هم حرفامونو زده بودیم حرف زیادی نمونده بود.. همه حرفا و قرار مدارا گذاشته شد و من و وحید ۱ ماه بعد با یه مراسم با شکوه و زیبا به عقد هم دراومدیم… قرار شد چند ماه بعد عروسی کنیم… دوره نامزدیمون خیلی کوتاه بود فقط ۳ماه بود…وحید همه چیزش آماده بود … از دوره نامزدی که هیچی نفهمیدم … وحید رو فقط هفته ای دو بار میدیدم اینقدر تو کاراش غرق بود که بیشتر با هم تلفنی صحبت می کردیم… وقتی بهش می گفتم بریم بیرون یا گردشی چیزی می خندید و می گفت پریسا این لوس بازیا چیه …. بعد از عروسی بیشتر کنار همیم …قول میدم… منم اعتراض نمی کردم زیاد چون دوست نداشتم ناراحت بشه… عشقم از قبل خیلی بیشتر شده بود … واقعا عاشقش شده بودم و هر کاری می خواست انجام می دادم… بعد از سه ماه ما عروسی کردیمو رفتیم زیر یه سقف … منم دیگه شرکت نمی رفتم و خونه بودم چون وحید ازم خواسته بود بعد از عروسی نرم شرکت و بمونم توی خونه …. به قول خودش یه کدبانوی حسابی باشم… خب روزهای اول خیلی شیرین بود و هر دو راضی بودیم…از اینکه همسر وحید بودم به خودم می بالیدم…یک مرد واقعی بود… حتی گیر دادنها و تعصباتش رو هم دوست داشتم … بد اخلاقیاش هم واسم شیرین بود… اما این خوشیها و شیرینها یواش یواش رنگ باخت…. به مرور فهمیدم منظور وحید از مطیع و آروم و این حرفا چیه…. یعنی خونه دوستام نرم …بدون اجازه وحید حتی خونه مامانم هم نرم….مهمترین کار من آشپزیه… خونه همیشه مرتب باشه و من سعی کنم زیاد با همسایه یا آشناها قاطی نشم.. توی مهمونیا مواظب باشم زیاد بگو بخند راه نندازم.. خیلی به خودم نرسم و سعی کنم معمولی باشم .. اوایل با اینا کنار اومدم و گفتم به مرور اخلاق وحید هم عوض میشه… اما فایده نداشت و وحید مرتب بدتر می شد و دیگه حتی شبها هم به زور میامد خونه و می گفت کارای شرکت زیاده … صبح تا شب که تنها بودم دلم خوش بود وحید شب میاد اما وقتی میامد هم هیچ فرقی به حال من نمی کرد چون اینقدر خسته بود که یه دوش می گرفت و مثل جنازه ولو می شد رو تخت…یک سال از زندیگیمون گذشته بود با اینکه از اخلاق وحید ناراحت بودم اما هنوزم مثل قبل دوسش داشتم این من بودم که از صبح تا غروب چند بار بهش تلفن می زدمو حالش و می پرسیدم اما اون اینقدر سرش شلوغ بود که چند دقیقه کوتاه باهام حرف می زد …این من بودم که تا نصف شب بیدار می شستم تا وحید بیاد با هم شام بخوریم.. اما اون یا از خستگی میلی به شام نداشت یا تو شرکت یه چیزی خورده بود… زندیگیم خیلی یکنواخت و بیروح بود… خانواده خودمم زیاد از این وضع خبر نداشتن سعی می کردم وانمود کنم که هیچ مشکلی ندارم.. دیگه مثل قبل شاداب و سرحال نبودم.. خیلی پکر و بی حوصله شده بودم دلم برای روزهایی که با دوستام می رفتیم گردش و خوش بودیم تنگ شده بود.. اونا هم کم و بیش می دونستن اخلاق وحید چه جوریه واسه همین بیشتر تلفنی حال همدیگرو می پرسیدم … خانواده وحید که پسرشون رو می شناختن می تونستن حدس بزنن وضعیت ما چه جوریه .. واسه همین مادر وحید هر از گاهی بهم می گفت اگه بچه داشتین الان توی خونه احساس تنهایی نمی کردی عزیزم.. بهش گفتم من ازخدامه اما وحید میگه فعلا زوده.. گفت من باهاش صحبت می کنم .. اینطوری که نمیشه تو همش تو خونه تنها هستی آخرش که چی؟! یه بچه داشته باشین اونم نسبت به زندگیش احساس مسئولیت بیشتری می کنه. تصمیم گرفتم با وحید جدی تر حرف بزنم و بهش بگم که اینجوری من تو خونه می پوسم تا حالا هر چی اون گفته بود من قبول کرده بودم حالا نوبت اون بود…ای کاش فکر می کردم اگه بچه دار هم شدیم و وحید باز همین جوری بود چی ؟! کاش اول مشکلم رو باهاش مطرح می کردم بعد خودم راه حل رو می دادم اما این فکراون موقع به ذهنم نرسیده بود… خلاصه با اصرار زیاد من و گاهی هم حرفای خانواده هامون که ما می خوایم نوه امون رو ببینیم بالاخره وحید رضایت داد… اما گفت یادت باشه مسئولیتش خیلی سخته و من پروژه های بزرگی دارم و نمی تونم از صبح تا شب کنارت باشم و این تو هستی که مسئولیت و کارت چند برابرمیشه… گفتم باشه . از اینکه تو خونه بپوسم بهتره دوست دارم بچه داشته باشیم… خلاصه بعد از چند ماه من باردار شدم. از خوشحالی سر از پا نمی شناختم. روزیکه برگه آزمایش رو گرفتم بلافاصله به وحید زنگ زدمو خبر دادم .. اونم خیلی خوشحال شد و کلی بهم تبریک گفتیم … از اینکه صدای شاد وحید رو شنیدم خیلی خوشحال بودم. به خاطر بارداری من اخلاقش خیلی بهترشده بود. دیگه سعی می کرد شبا زودتر بیاد خونه و کمتر عصبی می شد. ظهر و عصر زنگ می زد بهم و حالمو می پرسید و میگفت اگه تو خونه تنهایی و حوصله ات سر میره برو پیش مامانم اینا یا مامان خودت… سعی می کرد منو ببره بیرون و بگردونه خلاصه اخلاقش خیلی خیلی فرق کرده بود ..با خودم می گفتم دختر چرا زودتر این تصمیمو نگرفتی… دو هفته آخر بارداریم وحید مرخصی داشت و کاراش رو به همکاراش سپرد و خودش دربست کنار من بود…استراحت مطلق داشتم از ماه های آخر بارداریم دیگه هیچ کاری نمی کردم و همه کارام به عهده وحید و خانواده ها بود…بیشتر از همه به خاطر وحید خوشحال بودم… خب از قبل رفته بودم دکتر و می دونستم بچه امون دختره… وحید دختر خیلی دوست داشت اسم نازنین رو هم اون واسش انتخاب کرد… گاهی سرشو می ذاشت روی شکممو با نازنین حرف می زد… اون لحظه فقط از خدا می خواستم همه چیز همین جوری قشنگ و زیبا بمونه … بالاخره نه ماه تموم شد و نازنین کوچولوی من به دنیا آمد. توی بیمارستا ن وفتی پرستارا دادنش بغلم از خوشحالی اشک می ریختم. از اینکه یه دختر خوشگل و سالم داشتم خیلی خوشحال بودم و حضور گرم وحید کنارم خوشحالیمو صد چندان کرده بود… منو نازنین رو توی بغلش گرفته بود و می بوسید .. اصلا یادمون رفته بود کجاییم… کاش همه چیز همون جوری می موند… ای کاش برگ زندگی شیرین من ورق نمی خورد… فکر اون روزهای شیرین هیچ جوری از ذهنم بیرون نمی رفت… بازم برگشته بودم به اون روزها.. ساعت رو نگاه کردم ۲:۱۴ بود.. اصلا خوابم نمیامد… احساس ضعف می کردم … آهسته در رو باز کردمو راه افتاد سمت آشپزخونه… همه خواب بودن.. حتی پویا برادر که عادت داشت تا دیر وقت بیدار باشه هم برق اتاقش خاموش بود.. پویا خیلی غصه منو می خورد.. سه سال از من بزرگتر بود و از اون بچه مثبتای واقعی بود که عشقشون کتابخونه شونه… منم خیلی واسش درد دل می کردم . پویا از مشکل آخرم هم خبرداشت چیزی که نتونستم به مامانم اینا بگم . البته شرایطی پیش اومد که پویا خیلی واضح می تونست حدس بزنه چه اتفاقی واسم افتاده . خب به خاطر فهمیدن مشکلم خیلی بیشتر غصه می خورد آخرین و بدترین ضربه ای که از وحید خورده بودم و حتی باورم نکرده بودم که اون کسی که اون بلا رو سر من آورد وحید بود. در یخچال و باز کردم یه شیشه آب برداشتم و یه کمی ازش خوردم .. یه آبی به دست و صورتم زدم . فایده نداشت حالم بهتر نمی شد … از همه بدتر هم دیدن خونواده ام تو این وضعیت بود که چقدر دیدن این وضعیت افسرده من عذابشون میده.. دوست داشتم خودمو تغییر بدم اما نمیتونستم . دست خودم نبود به هیچ کس اعتماد نداشتم . فکر می کردم هیچ کس نمی تونه کمکم کنه. دوباره برگشتم توی اتاقم . نشستم روی تختم و دستام رو گذاشتم زیر چونه ام.. دیگه اتاقم رو هم دوست نداشتم ..با خودم فکر می کردم یه روزی من تو این اتاق چقدر خوش و شاد بودم اما حالا از درو دیوارش بدم میاد…چشمم خورد به قاب عکس نازنین که روی میز بود. دختر خوشگلم … این عکش مال ۱ سالگیش بود.. یه لبخند خوشگل زده بود و دستش رو گذاشته بود روی گونه اش… دلم می خواست الان تو بغلم بود… روزهای اول که از بیمارستان مرخص شده بودم مامانم قرار بود چند روزی پیشم بمونه … واقعا خونمون رنگ و بوی جدیدی گرفته بود .. انگار همه جا و همه چیز نو شده بود.. روزها می گذشت و نازنینم بزرگ تر می شد… وحید روزهای اول شبا زود میامد خونه به قول خودش عشق نازنین نمی ذاشت بمونه سرکار.. من همه وقتم مال نازنین شده بود… از صبح زود که چشمای قشنگش رو باز میکرد تا نصف شب که چند بار بیدار می شد و شیر می خورد ….خواب و خوراکم شده بود دخترم… وقتی می خوابید تازه فرصت می کردم به کارام برسم . ادامه دارد…

قسمت آخر : فریب رسیدگی به نازنین تموم وقت منو گرفته بود و منم دیگه کمتر به وحید گیر میدادم … دیگه خودم وقت نمی کردم بهش بگم منو ببر بیرون بگردیم یا زودتر بیا خونه و از این جور حرفا چون واقعا وقتی واسه این کارا نداشتم خب وحید هم خیلی راحت بود چون دیگه راحت به کاراش می رسید و از صبح تا شب تو اون شرکت بود … بعضی وقتا از خستگی شبا بدون اینکه شام بخورم خوابم می برد.. واقعا تنهایی از پس این همه کار برنمی آمدم اگه مامانم بهم سر نمی زد و نیمی از کارام رو نمی کرد حتما می مردم.. همه چیز عادی پیش می رفت تا اینکه نازنین ۱ ساله شد… طبیعی بود که دیگه مثل قبل وقت منو نگیره .. فرصت می کردم به کارام برسم .. با اینکه نازنین خوشگلم رو داشتم اما باز یه کمبودی حس می کردم و اون کمبود حضور وحید بود . دلم می خواست یه چند ساعتی با هم باشیم و دو تایی نازنین رو ببریم گردش اما همیشه من خودم تنها این کارو می کردم وحید فرصت این کار رو نداشت… کلافه بودم … آخه این چه زندگی مشترکی بود که من فقط خودم بودم و خودم… فکر کرده بودم اگه بچه داشته باشیم وحید بیشتر به زندگی توجه کنه اما این فکرم فقط روزهای اول جواب داد چون دوباره وحید مثل قبل شده بود… هر چقدر باهاش صحبت می کردمو می گفتم یه جوری برنامه ریزی کنه که یه ساعتی رو با هم باشیم می گفت : من که بهت گفته بودم .. بچه داری سخته خودت خواستی … یادته بهت گفتم مسئولیت شرکت با منه و نمی تونم دائم خونه باشم.. حوصله هیچ کاری رو نداشتم … بد شرایطی داشتم نمی تونستم بی خیال شم و سرم به کارم باشه… وحید اصلا از زندگی مشترک چیزی نمی دونست… کسی هم نمی تونست کاری بکنه چون اون قدر کارش واسش مهم بود که هیچ جوری حاضر نبود حداقل دوساعت زودتر بیاد خونه… هر چقدر خانواده من و حتی خانواده خودش باهاش صحبت کردن فایده نداشت .. وحید آدم کار و شرکت بود… من یه زن جوان بودم که وحید حتی نمی تونست نیاز جنسی منو برآورده کنه چون اونقدر خسته بود که دیگه قدرتی واسه این کار نداشت .. هیچ کدوم از کارایی که می کردم نمی تونست توجه وحید رو جلب کنه از آرایش های متنوع گرفته تا انواع تیپ و لباس و ….. فایده نداشت وحید منو نمی دید… نازنین هم زیاد با وحید جور نبود.. بچه ام اصلا باباش رو نمی دید و نمی شناخت… وحید گاهی شبا می رفت تو اتاق نازنین و یه بوس از گونه اش می کرد و می رفت می خوابید.. تنها دلخوشی که باعث شده بود توی اون خونه بمونم نازنین بود … می دونستم بالاخره صبرم تموم می شه اما به خودم می گفتم همه چیز درست میشه … دو سال بود که داشتم به خودم امید می دادم … اما هی بدتر می شد… دیگه تصمیم گرفته بودم به هیچ کدوم از حرفای وحید گوش نکنم و همون پریسای قبل باشم.. تا حالا هر کاری وحید خواسته بود من کرده بودم … وقتی فکر می کردم می دیدم این قدر که من دوسش داشتم و به حرفاش گوش داده بودم اون هیچ کاری واسه من نکرده بود… خوب فکرامو کرده بودم و تصمیم گرفته بودم خودم باشم.. مثل قبل لباس می پوشیدم و به خودم می رسیدم و هر مدلی هم که دوست داشتم آرایش می کردم .. (حتی خیلی بیشتر از اون موقع ها که مجرد بودم..) وقتی بیرون می رفتم و می دیدم بعضی ها با چشماشون می خوان منو بخورن می گفتم کاش وحید هم اینجوری بود… از لحاظ ظاهری خوشگل بودم .. تا قبل از اون چون نازنین همه وقتمو گرفته بود فرصت نداشتم خیلی به خودم برسم.. واسه همین اولین فرصتی که گیر آوردم رفتم آرایشگاه و موهامو یه رنگ و مش خوشگل در آوردم .. با اینکه یه بار زایمان داشتم اما اندامم رو خوب حفظ کرده بودم و وزنم مناسب بود. رنگ موهام زیباییمو صد برابر کرده بود . می دونستم هیچ کدوم این کارا روی وحید اثری نداره اما این کارا رو واسه آروم شدن دل خودم می کردم. شب که وحید اومد و منو دید اول یه ذره تعجب کردو بعد گفت : خبری شده ؟ گفتم نه چطور مگه ؟ دیدم چیزی نگفت خودم گفتم خوشگل شده موهام ؟ گفت : آره … نگفته بودی می خوای بری آرایشگاه .. بچه رو کجا گذاشتی ؟ گفتم پیش مامانم گذاشتم از صبح اونجا بودم… قیافه اش در هم شد توی دلم احساس پیروزی داشتم .. یه کمی بهم نگاه کردو رفت تو اتاق … وحید رفت یه دوش بگیره منم تو اون فاصله لباس خواب خوشگلی رو که داشتم و پوشیدم و یه عطر خوش بو هم به خودم زدمو و ماهواره رو گذاشتم روی یه کانال نیمه سکسی و خودمم پاهام رو انداختم روی هم جوری که تا ته رونم معلوم بشه و یه کمی خودمو کج کردم تا شورتم هم یه ذره دیده بشه … همون جوری نشستم تا وحید بیاد بیرون .. بعد از چند دقیقه که اومد بیرون چون حموم جوری بود که باید می چرخید یه کمی به سمت راست تا منو ببینه اول مستقیم رفت طرف آینه قدی که رو به روش بود … بعد چشمش خورد به من که اون مدلی نشسته بودم و از همه مهمتر اون کانالی که داشتم می دیدم … خنده ام گرفته بود می خواستم برگردمو قیافه متعجبش رو ببینم اما خواستم خودش عکس العمل نشون بده… اومد جلوتر و یه نگاه به تلویزیون انداخت و گفت این چه کانالیه؟ پریسا فیلم سکسی هم دوست داری ؟ می دونستم داره تیکه می اندازه اما با خونسردی گفتم : آره … ما که خودمون مثل پیرمردا و پیرزنا دو هفته یه بار سکس داریم حداقل اینا رو ببینم .. گفت : تو امشب چته ؟ چرا اینجوری شدی ؟ من خوشم نمیاد بشینی فیلم سکسی نگاه کنی …دوست داری بشینی و کیر مردا رو نگاه کنی ؟ پاشو برو بخواب .. حرفش عصبیم کرد و نمی دونم چی شد که گفتم : بدبخت اگه کیر تو هم این شکلی بود که نمی رفتم سراغ اینا… صورت وحید سرخ شد و بازومو گرفت و بلندم کرد و جلوی همدیگه ایستادیم و با عصبانیت داشت نگام می کرد … گفت چه مرگته پریسا ؟ این حرفتو نشنیده می گیرم .. گفتم تو چه مرگته وحید ؟ چه غلطی می کنی که نمی تونی زودتر از ساعت ۱ و ۲ نصف شب بیای خونه … من نمی خوام اینجوری زندگی کنم .. من چه فرقی با یه زن بیوه دارم فقط یه اسم تو شناسنامه ام هست … وحید من این زندگی رو …. پرید وسط حرفمو فریاد کشید : چقدر این بحثو پیش می کشی ؟ می خوای صبح تا شب بشینم ور دلت و باهات سبزی پاک کنم ؟ مگه بهت نگفتم من سرم شلوغه نمی تونم اون همه آدم و بذارمو بیام خونه با همدیگه بریم ددر ..از صدای فریاد وحید نازنین از خواب پرید و صدای گریه اش اومد .. خواستم جواب وحید رو بدم اما رفتم تو اتاق نازنین تا آرومش کنم.. بغلش کردمو بوسیدمش .. یه کمی آروم باهاش حرف زدم تا خوابش برد… بغض خودمم ترکیده بود و آروم اشک می ریختم … شب رو تو اتاق نازنین خوابیدم .. این کار وحید باعث شده بود تصمیم من جدی تر بشه … بد جوری به لج کردن افتاده بودیم از اون شب به بعد.. اگه مهمونی دعوت می شدیم من بازترین لباسمو می پوشیدم و حسابی آرایش می کردم و کلی هم می رقصیدم … چون توی رقص هم کم نداشتم موقع رقصیدنم همه بهم خیره می شدن و من از اینکه می دیدم وحید از عصبانیت سرخ شده بیشتر می خندیدمو و رقصم رو طولانی تر می کردم.. دیگه صبح تا شب هم خونه نبودم .. یا می رفتم خونه مامانم یا پیش دوستام بودم .. شبا هم که میامدم خونه تازه شروع دعوامون با وحید بود .. چرا این کارو کردی ؟ چرا رفتی اونجا ؟ چرا اون حرفو زدی ؟ اونم حسابی با من لج می کرد واکثر شبا خونه نمیامد و توشرکت می خوابید … منم پیش نازنین می خوابیدم و سعی می کردم اصلا از این موضوع ناراحت نشم… یواش یواش لجبازی و دعواهامون بالا گرفته و خونواده های هر دومون با خبر شدن که ما مشکل داریم …ما دو تا رو یه جا گیر می آوردن و شروع می کردن به صحبت و اندرز .. ولی فایده نداشت نه وحید آدم می شد و نه من… اون می گفت همینه که هست .. پریسا می دونه می چه جوری هستم اما هی بهانه می گیره .. منم می گفتم من همینم که هستم .. از قبل هم اینجوری بودم این باید می رفت یه زنه افسرده می گرفت… هیچ کدوم کوتاه نمی آمدیم و این وسط نازنینم که حالا ۲سال و نیمش بود داشت قربانی می شد… دلم به حالش می سوخت اما اونم از پدر چیزی نفهمیده بود.. واقعا وحید واسش پدری نکرده بود …نازنین هنوزم وحید رو به خوبی نمی شناخت.. تو این مدت وحید یک ساعت هم کنار نازنین نبود در حالیکه ادعا می کرد هر کاری می کنه تا نازنین در رفاه باشه … تحمل این وضعیت دیگه خیلی سخت شده بود و از عهده هر دوی ما خارج بود… تا اینکه یه اتفاق لعنتی همه چیز رو به نفع وحید تموم کرد و باعث شد من همه چیزمو از دست بدم… یه شب وسط دعوامون بود که نازنین از خواب بیدارشد ..رفتم تو اتاقش و بغلش کردمو داشتم آرومش می کردم که صدای وحید عصبیم کرد که گفت : تازه یاد کس و کونش افتاده … به هر کی میرسه باید یه چشمه بهش نشون بده… طاقت نیوردم و همون طوری که نازنین بغلم بود رفتم و فریاد زدم خفه شو … کاش مشکل من همین بود اگه مشکلم این بود که خیلی راحت یه آدم حسابی پیدا می کردمو می آوردم خونه …به طرفم حمله کرد و جوری کوبید توی صورتم که با بچه افتادم روی زمین .. نازنین به شدت ترسیده بود و جیغ می کشید و گریه می کرد .. از گوشه لبم داشت خون میامد .. وحید اومد نازنینو بغل کرد و گفت : حالا گم شو برو یه آدم حسابی پیدا کن… خیلی عصبانی بودم … اینقدر که می تونستم وحید و تیکه تیکه کنم.. اینقدر پست بود که فکر می کرد من مشکلم این چیزاست .. می خواست به همه بگه که من زن بدی هستم و به خاطر هرزه گری من مشکل داریم .. خوب نقشه ای کشیده بود … اما من نمی ذاشتم موفق بشه .. به زور از جام بلند شدم در حالیکه هنوز وحید داشت فحش های رکیک بهم میداد .. گلدونی رو که روی میز بود برداشتم و پرتش کردم طرف وحید که یهو اونم که پشتش به من بود برگشت و.. اون گلدون لعنتی توی یه لحظه خورد به سر نازنینم.. صدای فریادش بلند شد و خون از سرش می ریخت … من مثل یه مجسمه ایستاده بودم … وحید داد زد : چی کار کردی بیشعور؟ با این بچه چی کار داری ؟ برو گمشو بیرون از این خونه .. تو به بچه خودتم رحم نمی کنی … می خواستم بهش بگم که من نمی خواستم به نازنین آسیبی برسه اما نمی تونستم حرف بزنم … می لرزیدم و گریه می کردم … نازنینم سرو صورتش خونی بود اونم به دست من …. وحید به سرعت کتشو برداشت و رفت سمت پارکینگ… تازه به خودم اومده بودم…. نفهمیدم چی پوشیدم و راه افتاد دنبالش… نمی ذاشت سوار ماشین شم و فریاد می کشید … چیه می خوای مطمئن بشی کشتیش یا نه ؟ من نمی تونستم حرف بزنم و به شدت گریه می کردم نازنین و به زور گرفتم توی بغلم و گریه می کردم … طفلی بی حال شده بود و خیلی خون داشت می رفت ازش .. به سرعت خودمونو رسوندیم به اولین بیمارستان…وحید به محض اینکه ماشینو یه جا پارک کرد نازنینو از بغلم کشید بیرون و دوید داخل بیمارستان … منم دنبالش مثل دیوونه ها می دویدم… دیگه اینکه توی بیمارستان چی شد و ما یه دعوا و آبروریزی اساسی هم اونجا راه انداختیم بماند البته مقصر وحید بود که می خواست به همه بگه من عمدا اون کار رو کرده بودم… پرستارا و آدمای اونجا هم که غریبه بودن و منو نمی شناختن با اون نگاههای خیره و عجیبشون داشتن داغونم می کردن… خدا رو شکر نازنین فقط سرش شکسته بود که چند تا بخیه خورد و بعد از چند ساعت که دکترا مطمئن شدن دیگه مشکلی نداره مرخص شد… منم مثل دیوونه ها بین گریه هام یهو می خندیدم و می گفتم خدارو شکر..دخترم سالمه … من عاشق نازنین بود .. غیر از اون هیچ دلخوشی نداشتم اما وحید با اینکه این موضوع رومی دونست با نامردی تمام اون کار رو کرد…. بعد از اون ماجرا دیگه از وحید متنفر شده بودم.. اون هم نازنین رو می برد و می ذاشت خونه مادرش تا پیش من نباشه .. می گفت پریسا روانیه … زنگ می زدم بهش و التماس می کردم نازنینمو بهم برگردونه اما اون می گفت : یادته توی مهمونیا چی کار می کردی ؟ چیه حالا به غلط کردن افتادی ؟ نه … دیگه دیر شده .. برو خوش باش… هر چقدر قسم می خوردم که اینکارو می کردم تا تو بیشتر بهم توجه کنی … می خواستم تو بیشتر کنارم باشی… می گفت من با این چرت و پرتا خر نمی شم… فایده نداشت و بالاخره همون چیزی که می ترسیدم سرم اومد… بعد از چند ماه دوندگی و رفت و آمد وحید درخواست طلاق داد و با مدرکی که از پزشک قانونی گرفته بود تونست دادگاه رو متقاعد کنه که من عمدا به دخترم آسیب رسوندم و آدم عصبی هستم. حضانت نازنین به وحید سپرده شد و هر چقدر که من توی دادگاه دلیل آوردم و قسم خوردم و اشک ریختم فایده نداشت … وحید برنده بود.. وکیل خبره ای که داشت کار منو هزار برابر سخت کرده بود. این قانون لعنتی به هیچ دردی نمی خورد … به همین راحتی تنها دلخوشی زندگیم رو از دست دادم… هفته ای یکبار می تونستم دخترم رو ببینم.. اونم خیلی به من وابسته بود و می دونستم خیلی سختشه … بعد از چند وقت که طلاق گرفتیم هر کاری می کردم بیشتر نازنینو ببینم نمی شد وحید تهدید کرده بود اگه زیاد بخوام دور نازنین بچرخم از دستم شکایت می کنه تا هفته ای یه بار هم نتونم ببینمش.. خلاصه ماجرای زندگی من تو این چند سال کوتاه به آخر رسید.. همه دوستام بهم می گفتن حقته این قدر به حرفش گوش دادی تا دیگه کم مونده بود سوارت بشه… توی فامیل هم سرکوفت و متلک ها به گوشم می رسید .. قبل از طلاق خیلی ها بهم گفتن وحید اخلاق خوبی نداره باید ببریش پیش مشاور باید یه ذره بیشتر به شماها برسه اما من فورا از وحید طرفداری می کردمو می گفتم : این حرفا چیه … خب اونم دوست داره پیش ما باشه اما وقتشو نداره … ولی خودم خوب می دونستم که کارش رو از ما بیشتر دوست داره. و اما چیزی که خیلی عذابم می داد یه اتفاق دیگه بود… حدودا دو هفته ای از طلاقمون گذشته بود.. روزهای اول بود و خیلی تحمل دوری نازنین واسم سخت بود صبح تا شب توی خونه می شستم و گریه می کردم… عموم بهم پیشنها د داد دوباره برگردم شرکت و خودمو سرگرم کنم و بیکار نباشم… با اینکه اون شرکت هم خاطرات آشناییم با وحید و اون پریسای شاد و سرحال رو واسم زنده می کرد اما بازم قبول کردم … خلاصه هر روز به وحید زنگ می زدمو التماس می کردم که نازنین رو بهم بده … می گفتم تو که از صبح تا شب خونه نیستی نمی تونی واسش پدری کنی خواهش می کنم بذار کنار من باشه… یه روز که توی شرکت نشسته بودم وقت ناهار بود و بقیه داشتن توی اتاق غذا می خوردن منم نشسته بودم پشت میزم و سردرد رو بهونه کرده بودم تا یه کمی با خودم خلوت کنم.. یهو گوشیم زنگ خورد.. از دیدن شماره وحید جا خوردم … فکر کردم دلش به حالم سوخته .. سریع دکمه رو زدم و جواب دادم .. خیلی گرم باهام صحبت می کرد .. بهم گفت من فکرامو کردم تو راست میگی من نمی تونم ازنازنین خوب مراقبت کنم … مامانم هم هر چقدر بهش خوب برسه بازم نمی تونه جای تو که مادر واقعیش هستی رو پرکنه… نازنین هم همی بهانه تو رو می گیره.. اگه موافق باشی من نازنین رو می سپرم به تو .. اون با تو راحت تره.. از خوشحالی زبونم بند اومده بود .. مدام ازش تشکر می کردم ..بهم گفت فردا پنج شنبه است من سعی می کنم زودتر برم خونه و به نازنین برسم و آماده اش کنم تو بیای دنبالش … گفتم چرا مگه کسی پیشش نیست ؟ گفت : چرا مامانم مواظبشه .. ولی عصر باید بره دیدن یکی از دوستای قدیمیش واسه همین خودم میرم خونه … خواستم بگم کاش اون موقع ها هم می تونستی بعضی وقتا زودتر بیای خونه اما دیدم گفتنش هیچ فایده ای نداره الان… شب که رفتم خونه و موضوع رو به مامانم اینا گفتم اونا هم مثل من خوشحال شدن. بابام گفت بالاخره وحید سر عقل اومد … تا صبح از خوشحالی خوابم نمی برد. دوست داشتم زودتر عصر بشه من برم پیش نازنین … بالاخره اون لحظه ای که منتظرش بودم رسید.. یه زنگ به وحید زدمو گفتم من دارم راه می افتم تو الان کجایی ؟ خنده عجیبی کرد و گفت من الان تو خونه پیش نازنین هستم… ما منتظریم… با خوشحالی سوار ماشین شدم و راه افتادم به طرف خونه وحید اینا.. خیلی سرحال بودم و غم و غصه هام یادم رفته بود.. چند دقیقه بعد جلوی در بودم … زنگو زدم و وحید در رو باز کرد … از توی حیاط که داشتم رد می شدم یه حس استرس و شادی تو وجودم بود.. استرس به خاطر اینکه واقعا میشه به همین راحتی نازنین بیاد پیش من .. شادی به خاطر اینکه تا چند دقیقه دیگه عزیز دلم توی بغلمه … رسیدم جلوی در رو دیدم در بازه .. رفتم تو .. وحید یه رکابی با یه شلوارک پوشیده بود.. یه ذره جا خوردم …خیلی گرم باهام حرف می زدو خودمونی احوالپرسی می کرد انگار نه انگار چه بلایی سرم آورده بود… گفت بشین یه چیزی واست بیارم گلوت تازه بشه. .گفتم ممنون.. نازنین کجاست ؟ گفت تو اتاقشه خوابیده… خواستم بلند شم برم ببینمش که گفت نه… پریسا جون چند دقیقه پیش خوابیده بذار تا تو اینجا هستی یکمی بخوابه بعد خودش بیدار میشه… نخواستم اصرار کنم ترسیدم عصبانی بشه و نظرش عوض بشه..نشستم سر جام.. تازه چشمم افتاد به تلویزیون که داشت یه فیلم نیمه سکسی نشون میداد… گیج شده بود از این کارای وحید .. می دونستم از این چیزا نگاه نمی کنه… با یه سینی شربت اومد کنارم نشست و گفت ببینم ویسکی می خوری ؟ نمی دونستم داره شوخی می کنه یا جدی می گه … همین جوری نگاش می کردم … خندید و گفت واست شربت آوردم می دونم نمی خوری … ولی آخه فیلم سکسی با شربت که نمی شه … دوباره بلند خندید.. گفتم وحید حالت خوبه ؟ منظورت از این کارا چیه ؟ قیافه اش جدی شد و گفت ببخشید منظوری نداشتم …روبه روم نشست و بهم گفت شربتو بخور .. باید اعتراف کنم که هنوزم تو وجودم یه ذره ترس داشتم ازش… به خاطر نازنین نمی خواستم رو حرفش حرف بزنم .. لیوانو برداشتم و یه کم خوردم .. سرو صدای فیلم در اومده بود و بدجوری توی سکوت ما پارازیت شده بود … صدای آه و اوه زنی که توی فیلم بود باعث شد ناخواسته یه نگاه به تلویزیون بندازم.. انگار یکی داشت کسشو می خورد پاهاش باز بود و سرشو آورده بود بالا و چشماشو بسته بود …وحید گفت : هنوزم از این فیلما دوست داری ؟ باز داشت عصبیم می کرد..گفتم من باید زود برم خونه… خواهش می کنم نازنینو بیدارش کن بریم… خیلی خونسرد گفت باشه … تا یه چیزی بخوری خودش بیدار میشه …نگران نباش .. گفتم : وحید میشه کانالو عوض کنی ؟ گفت : تو چرا همین جوری با مانتو و روسری نشستی ؟ نمی خوای اینا رو دربیاری ؟ واسه کی اینا رو پوشوندی ؟ من ؟ من که قبلا همه اینا رو دیدم ؟ خوشم نمیاد اینجوری نشستی … خودشم می دونست که نمی خوام عصبی بشه و به حرفاش گوش میدم…واسه همین ارد می داد…با خودم گفتم راست میگه دیگه این که همه جاتو دیده .. بلند شدمو مانتو روسریمو در آوردم . زیرش یه تاپ تنم بود … خواستم روسریمو بندازم روی شونه هام که ترسید م از نگاه وحید … بی خیال شدم و نشستم… بهش گفتم انگار تو هم از این فیلما دوست داری ! خندید و گفت : احساس می کنم اولین باره که دارم بدنتو می بینم .. . سرخ شدم و خودمو با بشقابی که روی میز بود سرگرم کردم…لعنتی چرا این کارا رو می کرد؟ واسه چی از این حرفا می زد؟ دلم می خواست برم نازنینو بردارم و زودتر از اینجا خلاص شم.. بهش گفتم وحید لطفا کانالو عوض کن … ما دیگه زن و شوهر نیستیم. با صدای خیلی بلندی خندید و گفت باشه عزیزم … زد روی یه کانال کاملا سکسی … دو تا زن بودن که یکیشون داشت با چیزی مثل کمر بند که بسته شده بود دور کمرش و جلوش هم یه کیر مصنوعی بود اون یکی رو می کرد… خشکم زده بود .. دیگه فهمیده بودم که وحید می خواد منو اذیت کنه..دیگه چیزی نگفتم ..گفتم بذار هر غلطی که دلش می خواد بکنه.. از جاش بلند شد و اومد کنارم نشست و گفت این کانال چطوره ؟ خودمو یه کم کشیدم عقب و گفتم این قدر مقدمه نچین.. چی می خوای بگی ؟ واسه چی داری این کارا رو می کنی؟… یه دستشو انداخت دور کمرمو منو یه کم کشید سمت خودشو گفت این کارام خیلی عجیبه ؟ یه روزی دوست داشتی من از اینکارا بکنم… حالا چی شده ؟ خیلی کارام واست عجیبه ؟ خواستم خودمو بکشم کنار اما نتونستم چون دستشو خیلی محکم گرفته بود… صورتش یه کمی عصبی بود.. اخم کرده بود و خیلی خشن نگام می کرد.. داشتم کم میاوردم ..نمی دونستم چی کار کنم.. گفتم وحید …چی کار می خوای بکنی … دستشو از روی شلوار کشید روی کسم و گفتم هیچی … فقط بهت ثابت می کنم که اون حرفی که اونشب زدی واست خیلی گرون تموم میشه… پاهامو جمع کردم اونم دستشو برنداشت همون جوری گفتم کدوم حرف؟ گفت یادته گفتی اگه کیر منم مثل مال اونا بود دنبال اونا نمی رفتی …بهش گفتم من اونشب عصبانی بودم وحید .. همین جوری یه چیزی گفتم باور کن منظوری نداشتم … وحید عصبی تر بهم گفت .. اااا خب باشه منم الان دارم همین جوری این کاررو می کنم … منظوری ندارم… دستشو کشیدم کنار و داد زدم .. نازنین کجاست … زود باش بیارش من می خوام برم… از جام بلند شم اما با اون دستای قویش دستمو گرفت و کشید و گفت کجاااا .. بشین .. صدای تلویزیون رو یه کم دیگه زیاد کرد و رکابی خودشو درآورد… کم مونده بود بزنم زیر گریه … بهش گفتم وحید تو هیچ وقت نفهمیدی کجا باید چه کاری رو انجام بدی… از تاپم گرفت و منو کشید طرف خودشو با دو تا دستاش صورتمو گرفت و لباشو گذاشت روی لبام نمی تونستم بهش غلبه کنم زورم اصلا بهش نمی رسید… خصوصا حالا که عصبی بود … دو تا دستامو گذاشته بودم روی سینشو هلش می دادم عقب ولی زورم خیلی کمتر بود.. زبونشو تا ته کرده بود توی دهنم داشتم خفه می شدم .. بالاخره لبم رو ول کرد و گفت زیاد تقلا نکن چون هیچ کاری نمی تونی بکنی .. تازه اگه سرو صدات بلند شه و نازنین بیدار بشه و تو رو تو این وضعیت ببینه خیلی بد می شه پس سعی کن بهت خوش بگذره منم قول می دم کاری کنم که دیگه تا عمر داری هوس اون کیرا که تو فیلم می بینی به سرت نزنه… بغضم گرفته بود گفتم ترو خدا ولم کن … وحید من فقط نازنین رو می خوام…موهامو از دور صورتم جمع کرد و زد عقب … سرشو آورد جلو گردنمو لیس زد …رفت سمت گوشم و با زبونش یه کمی روی لاله گوشم کشید و همون جوری دم گوشم گفت از بعد عروسیمون یه سکس درست و حسابی نداشتیم من بهت مدیونم پریسا …باید جبران کنم فقط اشکالی نداره این ۳ و ۴ سال رو توی یه روز جبران کنم ؟…. سرمو بردم عقب و خواستم چیزی بگم که گفت نه… حتما از نظر تو هم اشکالی نداره .. کی از سکس بدش میاد… تو هم که عاشق این فیلما هستی …. بهش گفتم صدای اینو کم کن لعنتی … می خوای همه بفهمن… مگه نمی گی نازنین خوابه؟ یه لیس به گونه ام زد و گفت نازنین با این سرو صدای قشنگ بیدار نمی شه با جیغ و داد تو بیدارمیشه .. حالا اینقدر حرف نزن …دستشو گذاشت روی سینمو داشت می مالیدش.. دستشو گرفتم که بکشم کنار اما به تندی دستم و عقب زد و بهم گفت اگه بخوای از این اداها در بیاری نه تنها نازنین رو نمی بینی بلکه جوری می کنمت که زنده نمونی… بغضم ترکید.. گفتم وحید به خاطر نازنین … فریاد زد بسه دیگه … گفتم ساکت باش… بیا دراز بکش اینجا روی زمین .. از روی مبل بلند شدم و دراز کشیدم روی زمین… اونم خوابید رومو گردنمو می بوسید.. ازش می ترسیدم … چون یه دونه بهانه زندگیم دستش بود .. به خودم دلداری می دادم تحمل کن عوضش اگه راضی باشه نازنین رو بهت می ده… سعی می کردم کاری نکنم که بیفته روی ل

فرشاد واسپروزا ( هدیه آقا جون )نوشته : فرشاد ( کیانا ) خدا برای هیچکس نخواد. پدربزرگ من توی سن ۸۰ سالگی عمرش رو داد به شما. دور از حالا، خیلی دوستش داشتم. اصلا شاید نشه باور کرد یه پیرمرد ۸۰ ساله چه طوری میتونه با یه جوون ۲۰ ساله رابطه با این صمیمیت ایجاد کنه. همیشه بامن شوخی میکرد. خیلی هم اهل دل بود. یه چیزی تو مایه های مسیو ژیونورمان بزرگ ( به رمان بینوایان اثر ویکتور هوگو مراجعه کنید ). هر وقت تنها می شدیم منو صدا میکرد و می گفت « این دوست دختر های تو بالاخره ننه ای، ننه بزرگی، چیزی ندارند ؟ » من با خنده و اخم ساختگی جواب میدادم « بازم شروع کردین آقاجون ؟ من که صد بار گفتم من اصلا دوست دختر ندارم ! » و از او دور میشدم. او با همون خنده همیشگی دوباره داد میزد « عمه تپل مپل هم داشته باشند، قبوله ها » و دوتایی میزدیم زیر خنده. همیشه میگفت « خاصیت نوه اینه که دشمن دشمن آدمه، برای همین آدم دوستش داره ». بین نوه هاش منو بیشتر از همه دوست داشت. برای همین هم وقتی مرد فقط من بالای سرش بودم. دلم خیلی گرفت. دل دنیا گرفت. یه بعدازظهر جمعه پاییزی. از پنجره بیمارستان بیرون رو نگاه کردم. باد پاییزی گرد و خاک و برگها رو به آسمون بلند میکرد. تا لحظه آخر کاملا به هوش بود و طبق معمول باهام شوخی میکرد. میگفت « بیمارستان چیز مزخرفیه، فقط حسنش اینه که این پرستارهای ترگل ورگل میان و آدمو دست مالی میکنن. آخ اگه ۳۰ سال جوونتر بودم بهشون میگفتم. » و من همزمان با گریه میخندیدم و جواب میدادم « آقا جون تورو خدا حرف نزنین. براتون خوب نیست.» و اون که هیچوقت کم نمی اورد میگفت« کی میگه خوب نیست. این دکتر ها که دکترن، چیزی نمیفهمن. تو یه علف بچه هم که هنوز دکتر نشدی……. راستی اگه من امشب مردم لازم نیست به عمه هات خبر بدی. بی خودی میان اینجا شلوغش میکنن. به بابات زنگ میزنی. بعد هم میری توی خونه من. تو کمد بغل تختم یه هدیه برات گذاشتم. برش میداری. کلید کمدم هم همینجاست. الان کلید رو بردار » و من با بغض و گریه کلید رو برداشتم.مراسم ختم، خیلی آبرومندانه برگذار شد. سالن مسجد الجواد چندین بار پر و خالی شد. بعد از اینکه شب هفت از رستوران برگشتیم خونه پدر بزرگ، تنها کسی که هنوز گریه میکرد من بودم. البته فقط بچه ها و نوه ها، عروسها و داماد ها اومده بودند. بقیه بعد از شام رفتند خونه خودشون. یکی از عمه هام عروسی داشت که ایتالیایی بود. حدودا سی و سه چهار ساله و شکل ماه به اسم اسپروزا. دو سال پیش زن پسر عمه من شده بود ولی با هم سازش نداشتن. برای همین هم میخواست برگرده مملکتش. ولی پسر عمه نامرد من رضایت نمیداد. تازه پاسپورت ایتالیایی اونو هم قایم کرده بود که یه وقت جیم نزنه. برای همین همیشه دلم به حالش می سوخت. دیدن بدن بلوری و آرایش حساب شده اون همیشه باعث میشد که با حسرت به پسر عمه ام نگاه کنم. ولی اونشب اصلا حوصله دید زدن اونو هم نداشتم. خسته بودم و خواب آلود. بزرگتر ها خیلی زود رفته بودند سر تقسیم میراث ( که کم هم نبود ). صداهاشون مثل ناقوس تو گوشم زنگ میزد. – آقا جون صد بار خواستند زمینهای ورامین رو به نام من کنن. – ببین آبجی، اینکه آقاجون می خواستن چیکار کنن مهم نیست. اگه تا حالا اینکار رو نکرده اند، مطمئن باش که بعد هم نمی کردن. – به نظر من بهتره ببینیم وصیت نامه ای وجود داره یا نه. – آقا جون همیشه چیزهای مهمشون رو توی کمد بغل تخت میگذاشتن. – کی میدونه کلیدش کجاست ؟ با شنیدن این جمله یادم افتاد که کلید کمد پیش منه. ترجیح دادم صدام در نیاد. قرار شد فردا عصر در حضور همه خواهر و برادر ها کلید ساز بیاد و در کمد رو باز کنه. اونشب به خوبی و خوشی همه رفتند خونه خودشون. صبح زود به جای مدرسه یه ضرب رفتم در خونه آقا جون که یه خونه قدیمی توی محله آب منگل بود. با احتیاط درب کمد رو باز کردم. یه خروار کاغذ و سند. ولی از هدیه بسته بندی شده خبری نبود. حدث زدم هدیه من باید بین همین کاغذ ها باشه. ولی بازدید اینهمه کاغذ قطعا تا ظهر طول میکشید و من هم دلم نمیخواست بیشتر از یک زنگ غیبت کنم. ناسلامتی سال چهارم دبیرستان بودم. کاغذ ها رو با هم از توی کمد بیرون آوردم و برگردوندم. زیر همه پاکت ها و سند ها، یه پاکت سفید ترو تمیز و نو بود که با توجه به کهنه و زرد بودن بقیه پاکت ها، توی چشم میخورد. برش داشتم و اونو برگردوندم. خط زیبای آقاجون بود. « این پاکت مربوط به فرشاد است » با دیدن خط آقاجون، باز گریه ام گرفت. بقیه پاکت ها رو توی کمد گذاشتم. میدونستم هر کدوم از عمه و عموهام چقدر دلشون می خواست الان جای من باشن. ولی من با امانت داری در کمد رو بستم و به طرف مدرسه رفتم. سر راه هم کلید رو از پنجره تاکسی توی خیابون انداختم. سر کلاس همه اش حواسم به پاکت بود. پاکت از نوع پاکتهای پستی برای ارسال مدارک بود. از اونها که دولایه اند و با مشمع حباب دار کاملا محفوظ شده اند. بدون باز کردنش نمیشد فهمید توش چیه. بالاخره زنگ آخر سر کلاس مکانیک پاکت رو باز کردم و از دیدن چیزی که داخلش بود تعجب کردم. داشتم شاخ در می اوردم. دوزاریم هنوز نیافتاده بود. روی تخته یه معادله عجیب و غریب بود که معلم ادعا می کرد معادله کلی حرکت پرتابیه. به نظر من کار آقاجون عجیب تر بود. خیلی عجیب تر. گذرنامه اسپروزا !!یاد روزی افتادم که با آقاجون راجع به اون صحبت میکردیم. یه مهمونی خونوادگی بود و من طبق معمول داشتم سر و سینه اسپروزا رو دید می زدم. آقاجون که نگاه منو غافلگیر کرده بود، در گوشم میگفت «خاک بر سر بی شعور کیوان ( پسر عمه ام ) کنن. این کفتر سفید رو ورداشته آورده تو این مملکت جنگ و جدال. آخه احمق، جای این هلو تو همون ایتالیاست. تذکره اش رو بده دستش بره دیگه. حالا فرشاد، جون من بگو ببینم با این اسبوزا ( آقاجون اینجوری تلفظ میکرد ) کاری هم کردی یا نه بی عرضه؟ » و من باز هم میخندیدم و از خجالت سرخ می شدم. شکی نبود که آقاجون توطئه آزادی این کبوتر رو توسط من چیده بود. حالا از کجا پاسپورت اسپروزا رو گیر آورده بود، چیزی بود که من سر در نمی آوردم. تصمیم گرفتم بعد از چهلم از این موقعیت استفاده کنم عصر همانروز در منزل آقاجون و در مراسم قرائت وصیت نامه اسپروزا رو دیدم. یه تونیک تریکوی مشکی چسبون پوشیده بود. چون گوش دادن به متن وصیت نامه براش جالب نبود به حیاط اومده بود و داشت گلدونها رو با آب پاش حلبی آقاجون آب میداد. رفتم و لب حوض نشستم و بهش خیره شدم. برگشت و لبخندی زد و دوباره به کارش مشغول شد. – خسته نباشید – مرسی آقا فرشاد – میشه بپرسم اسم شما معنیش چیه ؟ – به فارسی میشه آرزو، امید – اسم قشنگیه – مرسی، ولی برای شماها سخته، مگه نه ؟ – نه زیاد، شما دلتون نمی خواد برگردین ایتالیا ؟ به طور ناگهانی برگشت و با تعجب نگاهم کرد. با پر رویی به دید زدن ساقهای خوش تراش و سفیدش ادامه دادم. – یعنی تو نمی دونی ؟ – چی رو ؟ – اینکه میخوام بر گردم یا نه ؟ – خوب….من شنیدم شما میخواهید برگردین. ولی نمیتونین. درسته ؟ – راستش آره. البته داره کارم درست میشه. خدا نمیذاره هیچ پرنده ای تو قفس بمونه. انگار یه سطل آب یخ رو سرم خالی کردن. اگه کارش درست میشد که دیگه نیازی به پاسپورتش نداشت. آب دهنم رو قورت دادم و پرسیدم – چه جوری ؟ – چرا میخوای بدونی ؟ – آخه………من همیشه دلم براتون میسوزه. – اوه…..مرسی – نمیخواین بگین ؟ – اگه به کسی نگی بهت میگم. – قول میدم – از طریق آمباسادوره ( سفیر یا سفارت ) اقدام کردم. دو ماه دیگه پاسپورتم میاد. وحشتناک بود. باید زودتر یه غلطی میکردم. اگه دست روی دست میگذاشتم مرغ از قفس میپرید. با لبخندی زورکی گفتم – چه خوب، ولی دیر نیست؟ – چاره ای نیست – اگه میتونستید همین امشب برید چیکار میکردید ؟ – خوب همین امشب میرفتم – خوب میتونید. تکون نمیخورد. هنوز پشتش به من بود. وقتی برگشت رنگش مثل گچ شده بود. با ناباوری نگاهم کرد. لبهاش لرزید. – د … د…. دست توئه ؟ با به هم زدن پلکهام جواب مثبت دادم. – کجاست ؟ – خونه حس کردم از من دلخور شده. فکر کرده بود من ازش باج میخوام (که میخواستم ). برگشت و با بی تفاوتی گفت :-به هرحال مهم نیست. من دوماه دیگه میرم. بهش نیازی ندارم. به توهم همینطور. من فکر میکردم پیش آقا جونه. – بود……تا دیروز هم تو کمد آقا جون بود. – بهم میدی ؟ – آره – شرطش چیه ؟ – هیچی – هیچی ؟ قیافه اش از هم باز شد. اومد و روبه روم ایستاد. دستهاش رو روی شونه هام گذاشت و پرسید – کی میدی به من ؟ – امشب یا فردا. میخواستم براتون پستش کنم. بعد گفتم شاید برسه به دست کیوان. -آ ره …آره پستش نکن. میام ازت میگیرم.با ختم جلسه بزرگترها و ورود بعضی از اونها به حیاط جلسه دو نفره ما هم به هم خورد. از وقتی به خونه برگشتم به خودم لعنت میفرستادم. قول داده بودم که بدون هیچ شرطی پاسپورت رو به اون بدم. صبح زود مشغول صبحانه بودم که پدر از اتاقش صدام کرد. – فرشاد …………. تلفن گوشی هال رو برداشتم ولی صدای گذاشتن گوشی اتاق پدر رو نشنیدم. از سفارت ایتالیا بود. لعنتی. پدر داشت گوش میداد. قرار شد پاسپورت رو خودم ببرم سفارت. وقتی قطع کردم پدر جلوم ایستاده بود و بهم لبخند میزد. – آفرین پسرم. سفارت که میدونی کجاست؟ توی خیابون فرمانیه. – بله پدر. میدونم. – لباس مرتب بپوش. کت شلوار و کراوات. ریش هات رو بزن. مثل یه آقا رفتار کن. – چشم پدر با خوشحالی لباس پوشیدم. وقتی میخواستم بیرون برم پدر داد زد – کلید ماشین به جا لباسی آویزونه. ورش دار پدر داشت سنگ تموم میذاشت. ماشین رو بیرون بردم. وقتی در حیاط رو می بستم پدر توی حیاط بود. فهمیدم همه فامیل از جمله پدرم نسبت به زورگویی کیوان به زنش تنفر دارند. – من می بندم – اختیار دارین پدر – از کجا اوردیش ؟ – …….. – آقاجون بهت داد ؟ – بعله – ازش پول نگیری ها – چشم. خداحافظ – خدا به همرات پسرم ورود به سفارت با کاپریس کلاسیک پدر کلی افه داشت. دلم میخواست همه دوستهام منو در اون حالت ببینند. ولی نمیشد. جلو عمارت کلاه فرنگی فیروز میرزا سفیر به همراه اسپروزا ایستاده بودند. سفیر با من دست داد. به خودم میبالیدم. وقتی پاسپورت رو از جیب داخلی کتم در می اوردم اسپروزا جوری نگاه میکرد، انگار به شیشه عمرش داره نگاه میکنه. پاسپورت رو جلوم نگه داشتم. اسپروزا بجای اونکه پاسپورت رو بگیره صورتش رو به شونه سفیر چسبوند و زد زیر گریه. سفیر پاسپورت رو از من گرفت و به فارسی از من تشکر کرد. دیگر آنجا کاری نداشتم. برگشتم که سوار ماشین بشم. اسپروزا خودش رو به من رسوند و گفت – فرشاد صبر کن – چشم – کجا میری ؟ – مدرسه – میشه نری ؟ – آره رفت داخل کلاه فرنگی و دوباره برگشت. اینبار با مانتو و روسری. بدون هیچ حرفی سوار ماشین شد. و من هم پشت فرمون نشستم. – کجا بریم ؟ – محمودیه. کوچه خرداد. پلاک ۷ – اینجا که میگی کجاست؟ – خونه دوستم. من دارم میرم. بلیطم برای ترکیه رزرو شده. امروز ساعت ۱ بعدازظهر. وقتی کیوان بیاد خونه میبینه من نیستم. – مگه بهش نگفتی ؟ – نه. فقط پدر و مادرت خبر دارن. – از کجا ؟ – دیشب به مادرت زنگ زدم و بهش گفتم. – پس چرا الان نمیریم فرودگاه -ب رای اینکه وسایل من خونه دوستمه – آهان..اوکی جلوی منزل دوستش نگه داشتم. – فرشاد ؟ – بله ؟ – میخوای با من سکس داشته باشی ؟ زبونم بند اومد. داشتم سکته میکردم. اینقدر بی مقدمه ؟ – زودباش. ممکنه نظرم عوض بشه ها ! – ولی دیرتون میشه جوابم خیلی ابلهانه بود. در کیفش رو باز کرد.کلید خونه رو بیرون آورد و جلوی درب گفت – در ماشین رو قفل کن و بیا تو. وگرنه واقعا دیرم میشه به سرعت برق به داخل خونه دویدم. خونه نبود. کاخ بود. بعدها فهمیدم وسایل اسپروزا قبل از ما توی فرودگاه بوده و این فقط بهانه ای بوده برای تشکر !

قسمتی از زندگی من ….. قبل از اینکه این ماجرا رو براتون بنویسم باید بگم که اسمها رو (البته به جز اسم خودم) توی این ماجرا عوض کردم و اگه از لهجه تندی برای بیان بعضی قسمتهاش استفاده میکنم ، قبلا از همه معذرت میخوام . ماجرا مال عید امسال بود و از اون موقع از سرم بیرون نمیره شاید یه جوری هم عذاب وجدان داشته باشم واسه همین میخوام برای شما هم این ماجرا رو تعریف کنم تاحالا چند باری شده که با زنهای شوهردار روبرو شدم و همیشه سعی کردم تو این یه مورد جلوی خودمو بگیرم ، ولی این یکی فرق میکرد نمیدونم چرا نتونستم جلوی خودمو بگیرم شایدم نخواستم که جلوی خودمو بگیرم . خلاصه داستان به یکی از روزها — من که چشامو بسته بودم یهو انگار که شوک بهم داده باشن یه تکونی خوردم و فکر سکس با کتی و مالوندن اون سینه های خوشگلش مثل برق از سرم گذشت . پیش خودم گفتم تاحالا با بزرگتر از خودم سکس نداشتم ( اون موقع یه دوست دختر داشتم که بعضی وقتا با هم یه نیمچه حالی میکردیم ) = چرا منو نیگا میکنی ؟ میگم درش بیار ! — پیش خودم گفتم نه مثل اینکه خودشم بدش نمیاد . گفتم ولمون کن بابا من حوصله دردسر ندارم . با خنده گفتم اگه ایندفعه موقع ساک زدن ببیننت دیگه به یه کتک خوردن ختم نمیشه . = نه مثل اینکه ۴ تا حرف بزرگونم بلدی . نترس من از همینجا میبینم . — پیش خودم گفتم آره جون خودت حالا بهت میگم . آروم زیپ شلوارو با خنده تا نصفه کشیدم پائین ( اونم زل زده بود به زیپ شلوار ) زیپو ول کردم گفتم خب حالا چه مزه ای بود ؟ = علی خفه شو کارتو بکن — نه اینجوری نمیشه فکر کردی مثل اون موقعها خنگم ؟ چی به من میرسه ؟ یهو لیوان ویسکی رو گذاشت کنار و پاشد اومد طرفم . من تو فکر بودم که الان میخواد چیکار کنه ؟ بعد تو یه چشم بهم زدن پاچه های شلوارمو گرفت و شلوار هم که از این لی های کاغذی بود که بالاش کش داره با یه حرکت از پام اومد بیرون . از شانس من وسطای راه شرتم هم بهش گیر کرد و تا نصفه اومد پائین . من تا خواستم از جام بلند شم و شرتو بگیرم اون زودتر گرفتشو و در حالی که اونم با یه حرکت در آورد گفت دیدی هنوزم همونقدر خنگی ؟ من تو حال مستی از اینکه نتونستم از پسش بر بیام حسابی حالم گرفته شد ولی واسه اینکه کم نیارم دستمو گذاشتم رو کیر خایه و گفتم پس بفرما ببین البته اگه چیزی معلوم بود . یهو کتی زد زیر خنده و گفت نه خوب بزرگه . من با تعجب یکم بلند شدم و نیگا کردم ببینم از زیر دست من چیو دیده که میگه بزرگه . بعد دیدم که نمیدونم کی کیرم راست شده و از اونور دستم زده بیرون . پیش خودم گفتم اگه الان این کیرو نخوابونم تا شب مکافات دارم . یه فکری به سرم زد . خودمو زدم به مریضی و وانمود کردم دوباره میخوام بالا بیارم کتی هم که حال منو دید زود پرید که منو ببره دستشوئی منم به تلافی اون کارش ، تاپشو که بند هم نداشت با دست گرفتمو کشیدم پائین . در این میون برای یه لحظه نرمی سینه های درشتشو زیر دستم احساس کردم دیگه داشتم میترکیدم . بهش گفتم اینم تلافی اون کارت و بدون معطلی موهاشو که تا روی سینه هاش اومده بود زدم کنار و مشغول خوردن سینه هاش شدم . مشروب باعث شده بود که سینه هاش داغه داغ بشه ، بوی عطرش داشت دیونم میکرد …. = علی نکن داره قلقلکم میاد . = بس کن دیگه …. و دیگه اونم حرفی نزد . نفسش تند شده بود ، ضربان قلبشو میتونستم بشنوم . آروم نشوندمش کنار خودم و با یه خنده معنی دار بهش گفتم حالا چطوری خانوم دکتر ؟ حرفی نزد اونم یه لبخند معنی دار زد … اومد جلو و آروم لبشو گذاشت رو لبام . من اولش با تمام چیزائی که بلد بودم و شنیده بودم خواستم کلاس کارو حفظ کنم و شروع کردم آروم با لباش بازی کردن و بوسیدنش . پیش خودم مثل آدمای کودن داشتم فکر میکردم که یعنی این تاحالا باکسی سکس داشته ؟ یهو دیدم که هلم داد روی کاناپه و اومد بالا … شهوت داشت از چشاش میبارید ….منم به نفس نفس افتاده بودم … تیشرتمو از تنم در آورد و نشست رو شکمم .. منم که دیدم اینجوره شروع کردم به باز کردن دکمه های شلوارکش از این مدلا بود که بجای زیپ دکمه داشت . خدا لعنتشون کنه دهنم سرویس شد تا همه دکمه ها رو باز کردم … شرت سفید رنگش که غنچه های رز قشنگی روش بود نمایان شد …. آروم لبه شرتو کشیدم پائین یکم مو اومد بیرون ….. یکم خورد توحالم پیش خودم گفتم با این همه قرتی بازی پشمای کسشو سالی یه باز میزنه …. بعد به خودم گفتم ما که با عقب کار داریم ….. بعدکه یکم دیگه دادم پائین دیدم که نه از پشم خبری نیست فقط یه خط باریک خوشکل گذاشته … انگار که داشتم خواب میدیدم بلند شدم و شلوارک و شرتشو در آوردم یه شرت لامبادائی خوشکل بود …. بعد که یه نیگا به بالا انداختم چشمم افتاد به کون گرد و ژله ایش که هنوز داشت می لرزید… جای مایو روش مونده بود …. دستمو دراز کردم و گذاشتم روی کسش …. آروم شروع کردم به مالیدن … داشت از فرط شهوت ناله میکرد …. دیگه کیرم داشت میترکید تااون موقع اونطوری راست نکرده بودم . خوابوندمش رو کاناپه و خودم اومدم بالا و یکم دیگه شروع کردم به خوردن سر و سینش و در این میون آروم کیرمو می مالیدم به کسش اونم با یه دستش محکم لبه کاناپه رو گرفته بود و فشار میداد ، بایه دست دیگه هم پهلوی منو گرفته بود …. آروم برش گردوندم …فرم خشکل کونش داشت دیوونم میکرد ….. خواستم کیرمو بذارم درکونش که یهو برگشت …. بهم اشاره کرد که خم بشم …. انگار میخواست درگوشم چیزی بگه … گفت بذارش تو کسم ! …. من یه نگاه با تعجب بهش کردم …. آروم گفت نترس پرده ندارم …. من هنوز تو فکر بودم که بکنم یا نکنم ؟ راست میگه یا نه ؟ که دستشو دراز کرد و کیرمو آروم گذاشت تو کسش …. من تا اون موقع کس نکرده بودم نمیتونم بگم چه احساسی بهم دست داده بود …. خیلی بدجور نفس نفس میزدم… هردومون خیس عرق شده بودیم … آروم شروع کردم به عقب و جلو کردن … تو حال خودم نبودم انگار داشتم پرواز میکردم … کس تنگ و نمناکش حسابی هوش از سرم میبرد … از قیافش معلوم بود که اونم داره حسابی حال میکنه … زیاد نتونستم تو اون حال دووم بیارم … گفتم که داره آبم میاد … خواستم کیرمو در بیارم که یهو پاشو حلقه کرد دور کمرم … من کاری نتونستم بکنم … فقط داد بلندی زدم و آبمو ریختم توی کسش … گوشام داشت سوت میکشید …داشتم میلرزیدم … احساس کردم نمیتونم خودمو کنترل کنم … همونطوری خم شدم روش و توی بغلش خوابم برد …. یجوری توی خواب و بیداری بودم بعضی وقتا صداهای دور و برم رو میشنیدم و گاهی هم رویا میدیدم … احساسش وصف شدنی نیست فقط میتونم بگم که یکی از بهترین لحظات زندگیم بود . وقتی که حالم بهتر شد و حواسم اومد سرجاش دیدم رو تخت امیر خوابیدم ساعت یازده و نیم بود صدای آیت رو شنیدم …. یهو یادم اومد چی شده .. پتو رو زدم کنار و سریع لباسامو پوشیدم … یکم سر و وضعمو درست کردم بعد اومدم بیرون . کتی که دوش گرفته بود یه حوله دور موهاش پیچیده بود و آیت هم رو کاناپه نشسته بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد … هنوز فکرمو خوب نمیتونستم متمرکز کنم …. سلام آیت ت وهم اومدی ؟ چطوری ؟ + با یه خنده معنی دار گفت به به علی آقای دودول گنده بهتر شدی ؟ پیش خودم گفتم ای بابا حالا نوبت این یکیه !!! + کتی اذیتت کرده بود ؟ ای کتی بد ! بعد جفتشون شروع کردن قاه قاه خندیدن ! حالم گرفته شده بود یجوری احساس بچگی میکردم ولی برو خودم نیاوردم … — پس حالا فهمیدم که چجوری رو تخت امیر سر در آوردم … تو به کتی کمک کردی … + آره ولی خیلی سنگین بودی … کتی خنده کنان از تو آشپزخونه گفت خودش که وزنی نداره سنگینیش مال چیز دیگس و دوباره زدن زیر خنده …. + کتی بسه دیگه چیکارش داری …. خودمو زدم به نشنیدن ولی کفرم درآومده بود داشتم تو دلم میگفتم باشه من که حالمو کردم هرچی میخواهی بگو …. — از امیر چه خبر ؟ + زنگ زدم خونه دوستش پاشو گچ گرفتن … دارن با بابا اینا میان خونه . = بازم میگم این پسره حقشه از دیوار راست میره بالا . یکم با آیت صحبت کردم آخه خیلی آیتو دوست داشتم هم خوشکلتر از کتی بود و هم مهربونتر…. خلاصه بعدش رفتم تو آشپزخونه … کتی داشت غذا درست میکرد … آروم بهش گفتم دیوونه این کسخل بازیا چی بود در آوردی ؟ با تعجب گفت چی ؟ گفتم چرا نذاشتی کیرمو در بیارم ؟ یکم صداشو برد بالا و خنده کنان گفت آخه اینجوری حالش بیشتره …. من که دیگه از این خنده ها عصبانی شده بودم گفتم کس خل پس فردا حامله میشی ! گفت نه کوچولو دخترا بعضی وقتا توشم بریزی حامله نمی شن ( البته من معنی این حرفشو بعدا فهمیدم ) . خلاصه اونشب دائی اینا اومدن و کسی بوئی نبرد ولی ازبس تیکه به من انداخته بودن که دیگه تا یه مدت اونطرفا نرفتم تا اینکه هردوشون با یه ماه اختلاف عروسی کردن و رفتن خونه خودشون.

کاملیامن به خانه یکی از بستگان رفت و آمد دارم.دختری دارن به نام کاملیا که دختری ۱۸ ساله و بسیار زیباست چند وقت پیش احساس کردم کاملیا از من خوشش می آید.من شبیه خواننده های خارجی هستم و او این را می داند.بالاخره به پیشنهاد پدرش که مرا خیلی دوست دارد قرار شد با هم ازدواج کنیم با هم با اطلاع خانواده تلفنی ارتباط داشتیم و همدیگر را در خانه خودشان می دیدیم ما کاملا مودبانه و رسمی با هم ارتباط داشتیم.پس از مدت کوتاهی متوجه شدم اخلاق او مورد پسند من نیست و از طرفی ۱۰ سال اختلاف سنی داشتیم به همه اعلام کردم از ازدواج با کاملیا منصرف شدم که با ناراحتی خانواده اش همراه بود ارتباط ما کاملا قطع شد.و روزهای آخر با بد بیراه گفتن به هم از هم جدا شدیم.من که با دخترهای زیادی دور و برم بودند موضوع را کاملا فراموش کردم .یک روز تلفنم زنگ زد او کاملیا بود گفت:من می خواهم با تو باز هم ارتباط داشته باشم گفتم من از این به بعد مثل یه دختر غریبه با تو خواهم بود و فامیلی ما برایم مهم نیست از او خواستم به آپارتمانی که در آن زندگی می کنم بیاد سه روز بعد به بهانه سفر زیارتی از طرف مدرسه شب آمد پیش من میدانستم شب لذت بخشی را با این دختر عاشق با قد ۱۶۵ موهای لخت، سینه هایی به اندازه یک سیب ،لبهای گوشتی ،بدن سفید و بی مو وچهره ای زیبا خواهم داشت. آمد بعد از در آوردن کاپشن کوتاه و روسری در کنار من نشست اندام قشنگش زیرشلوار وتی شرت تنگ آدم را یه جور دیگر می کرد راستش کیرم بلند شده بود دستم را روی شانه اش گذاشتم بدون درنگ خود را به طرف من کشید لبم را روی لبش گذاشتم و می با سینه هایش بازی کردم احساس کردم بدنش می لرزد می خواستم کاملا” او را حشری کنم او را رها کردم و بلند شدم برای کردن وقت زیاد بود او شب پیش من است به او گفتم بریم روی تخت در همین حال گفتم لباست را در بیار گفت: خودت! هم خجالت می کشید هم دوست داشت او را بکنم درحالی که روی تخت دراز کشیده بودیم در حین لب گرفتن تی شرتش را در آوردم سوتین سفید با سینه های برجسته که هنوز آویزان نشده قرارم را گرفته بود ولی با تمام نیرو خودم را کنترل می کردم تا کاری نکم در اولین سکس زندگیش بیشترین لذت را ببرد آرام بالای سینه اش را می بوسیدم و دستم را به زیر گردن و باسنش که هنوز با شلوار تنگ و ناز بود می مالیدم کم کم رفتم پایین و شلوار را در اوردم از روی شورت سفید و گیپورش کسش را می بوسیدم شورت را هم در آوردم لبه های کس تمیز و بی مو را با زبانم لیس می زدم تمام بدنش میلرزید در یک لحظه بلند شدم و تمام لبسهایم را در آوردم رویش دراز کشیدم حالا هر دو کاملا” لخت بودیم کیر من مثل آهن سفت شده بود در حالی که تمام بدنش را میبوسیدم کیرم را لای پایش گذاشتم به نحوی که کیرم به کسش برخورد می کرد سینه اش را که نه خیلی سفت و نه خیلی نرم بود را می بوسیدم و لیس میزدم پاهایش را بلند کردم سرکیرم را روی کسش گذاشتم با صدای آرام گفت: مطمئنی؟گفتم: نترس. ارام کیرم را وارد ک ردم کس تنگی داشت درد شدیدی را تحمل می کرد کم کم عقب می رفت ولی صدایش در نمی آمد کم کم نصف کیرم را وارد کسش کردم چون برای اولین بار بیش از این تحمل نداشت و شروع به عقب جلو کردن کردم رویش دراز کشیدم همینطور که تلمبه می زدم تمام گردن لب و سینه اش را می بوسیدم با تمام قدرت مرا بغل کرده بود و مدام می گفت دوستت دارم رفت و برگشتم را سریع تر کردم تمام کیرم را وارد کردم بدنش سرخ شده بود کیرم را در آوردم و به طرف دهانش بردم چشمش را بست و دهانش را باز کرد می کیرم را لیسید و گفت بکن تو کسم مزش بیشتره دوباره کیردم تو کسش و تلمبه زدم احساس کردم آبم دارد می آید کیرم را درآوردم وآبم را روی صورتش ریختم کمی هم وارد دهانش شد گفتم مزه اش چطوره گفت خوبه ! می روی تخت دراز کشیدم او را بغل کرده و میبوسیدم دستم را گرفت و روی سینه اش گذاشت گفت اینجوری بهم آرامش میده بعد بلند شدیم و رفتیم حمام زیر دوش او را محکم بقل کرده بودم و صورتم را به صورتش می مالیدم و صورت خیسش را می ببوسیدم می دانستم بعد از کردن دخترها از این جور کارها خوششان می آید. کمی عقب رفتم تاصابون را بردارم و من او را بشورم وقتی چشمم به پایش افتاد دیدم از کسش خون همینطور جاریست گفتم کاملیا نگاه کن خود را به آغوشم انداخت و حرفی نزد. بعد از آن تا صبح دو بار دیگر او را کردم طوری که صبح فردا که می رفت هیچ کدام نا نداشتیم از آن به بعد بدون اینکه کسی از فامیل بداند هفته ای یکی یا دوبار به خانه ام می آید و او را از جلو می کنم دیگردردی ندارد و می گوید بعضی اوقات نصف شب دلم می خواهد به خانه ات بیایم تا مرا بکنی…همیشه به محض اینکه وارد می شود من اسپری بی حسی می زنم تا مدت زیادی او را بکنم واقعا” کردن چنین دختر زیبایی برایم مثل خواب است چند بار خواستم او را از کون بکنم ولی می گوید خیلی درد دارد البته فقط وقتی سرش را داخل می کنی درد دارد بعد دردش کم میشود

کلاس خصوصی کامپیوتر می خوام یه داستان سکسی از خودم رو که تابستان همین امسال(۸۵) برام رخ داد رو براتون تعریف کنم. امیدوارم خوشتون بیاد. تابستون بود و هوا داغ و من مثل همیشه حشری و تو کف. یکی از دخترهای آشناهامون چند وقتی بود که به خاطر مسائل کلاس کامپیوتر به پر و پای من پیچیده بود. البته ناگفته نمونه که من هم مثله خیلی ها خیلی وقت بود که تو کفش بودم. حتی چند دفعه تا نزدیکی های گا بردمش ولی آخرش نگرفت. واسه توصیفش همین رو بگم که یک بار که یک چیزی رو که مادرم داده بود تا من بهشون بدم رو بردم از قضا اون تنها بود وقتی داشتم چایی می خوردم صدام کرد ومن رفتم پیشش و دیدم که با دامن کوتاه و سوتین جلو روم وایستاده نفهمیدم که چی شد ولی یک لحظه حس کردم تو شلوارم یک چیزی سنگینی می کنه نگو که حاج عبدالله بیدار شده و می خواد بیاد بیرون( آخه مهشید هیکلش خیلی توپ بود بر خلاف آنچه فکر می کردم اصلا لاغر نبود واسه خودش یک پا جنیفر بود سینه هاشم که خیلی توپ بود پوستش هم برنزه و بدون هیچ مویی موهای سرش هم که مثل آبشار می موند مشکی و لخت بود و آدم حال می کرد باهاشون بازی کنه) به من گفت این تیپی واسه عروسی سمیه خوبم یا نه! من دیدم موقعیت جوره خواستم بکشونمش طرف سکس بهش گفتم تو هر طوری باشی خوبی که یک دفعه مامانش رسید من داشتم سرخ می شدم که خودم رو کنترل کردم و خیلی مودبانه بهش سلام کردم و قضیه اومدنم رو گفتم. اونهم جواب سلامم رو داد و هیچ چیزی نگفت آخه من تو فامیل به یه بچه خفن مثبت معروفم ( فقط دوست دارم هنگامی که تو جمع فامیل ها از من تعریف می کنند قیافه دخترهایی که از زیر من رد شدند رو ببینید شرط می بندم اگه اون موقع چاقو داشته باشن در جا منو میکشن آخه من عادت دارم بعد از اینکه از یکی سیر شدم دیگه ولش می کنم البته فکر نکنید من نامردم ها نه من از اول به همشون می گم فقط واسه ارضا شدن اول خودم و بعد تو این کار رو می کنم. یک بار از یکی ازاین دخترها پرسیدم چرا با اینکه من خوشگل نیستم با من دوست می شید گفت به خاطر اینکه تو یک جذابیت خاصی داری.) خوب زیاده گویی نمی کنم. خلاصه اونروز گذشت تا اینکه اواخر تابستون یک بار به من گفت می خوام بیام تا با من کامپیوتر کار کنی . من هم چون اونروز حوصله نداشتم جواب درست و سرمون بهش ندادم. تا اینکه یک هفته بعد وقتی کسی خونمون نبود زنگ زد که من می خوام بیام تا با من کامپیوتر کار کنی. من هم تو کونم عروسی بود گفت کی خونتون؟ گفتم پدرم سر کار و مادرم هم رفته بیرون گفته شاید یک سر بیاد خونه شما. اونهم خداحافظی کرد و گفت که میاد. ولی ای کاش من لال می شدم و اون حرف رو نمی زدم. یک ۳ چهار ساعتی گذشت نیومد زنگ زدم گفتم چیه؟ چرا من رو علاف کردی؟ گفت مادرم گفته وایستا وقتی مادر مهدی اومد با اون برو خونشون ولی مادر من هم وقت نکرده بود که بره اونجا. من واسه این که لو نره با لحن تندی گفتم خداحافظ و گوشی رو گذاشتم. بعدش هزار بار به خودم لعنت گفتم به خاطر حرف نا بجایی که زدم. اون شب حسابی رفتم تو کف می خواستم خودم رو خالی کنم که به زور جلو خودم رو نگه داشتم. و عوضش به امید اینکه دوباره بیاد کلی برنامه ریختم. هنوز یک هفته از اون روز نگذشته بود که دومرتبه زنگ زد و گفت که می خواد بیاد بهش گفتم این دفعه که علافم نمی کنی و دیگه هیچ حرف اضافی نزدم. اونهم گفت نه حتما میام و خداحافظی کرد. خیلی خوشحال شدم چون مادر و پدرم رفته بودن شمال و تا پس فرداش نمیومدن. من هم وقت رو غنیمت شمردم و خواستم تمام برنامه هایی که قبلا واسه خودم ساخته بودم رو اجرا کنم. سریع رفتم و اسپری رو آماده کردم و بعد از معذرت خواهی از حاج عبدالله رو سرش خالیش کردم. بعد هم کامپیوتر رو روشن کردم و یه عکس حشری کننده توپ از آنجلینا جولی انداختم رو دسکتاپ بعد تو جت ائودیو یک فیلم سوپر ایرانی توپ باز کردم گذاشتم رو دقیقه حساس و بستمش چو می دونستم وقتی بازش کنم از همون دقیقه شروع می شه. بعد تو مدیا پلیر هم یک آهنگ رپ به نام سکس پارتی رو گذاشتم تا همه چیز جور بشه. کرم رو هم اوردم گذاشتم رو کمدم تا دمه دست باشه. بعد هم رفتم نشستم تو هال تا که بیاد با اینکه اون همه اسپری زده بودم ولی حاج عبدالله دست بردار نبود و داشت بیدار می شد می ترسیدم ضایع بشه واسه همین بازم اسپری بهش زدم( آخه حاج عبدالله خیلی وقت بود که تو کف بود) دیدم که یک صدایی میاد از پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم که داداشش باهاش اومده(یعنی با ماشین داداشش اومد) کیرم که داشت دوباره راست می شد یک دفعه به یک خواب سنگین فرو رفت. خلاصه امدن تو خونه و من واسشون شربت آوردم و اونها خوردن داشتم تو دلم به مانی فحش می دادم که یک دفعه گفت راستی شما کارتون کی تموم میشه تا من بیام دنبال مهشید. من که داشتم از خوشحالی می ترکیدم نمیدونستم چی بگم. گفتم که بستگی به خود مهشید داره و مانی هم چیزی نگفت من هم بهش گفتم که خودم میارمش و بعد مانی رفت. بعد من هم به مهشید گفتم خوب بریم و شروع کنیم و بعد رفتیم و مهشد مانتوش رو در آورد و با یک تاپ یقه گرد باز و یک شلوار لی تنگ سفید نشست روبروم. مانیتور رو که خاموش بود روشن کردم تا عکس رو دید یه طوری شد معلوم بود که می خواد این حالتش رو نفهمم. دستش رو گذاشت رو دسکتاپ(درس رو همون قسمت سینه هاش که بیشتر معلوم بود) گفت چه عکس قشنگیه. ای همون بازیگره است؟ خیلی باحاله؟ عکسش رو از کجا گرفتی؟ گفتم از اینترنت و اگر بخوای بازم دارم بعدا بهت نشون می دم. مثلا شروع کردم به توضیح دادن بهش که یاد آهنگ افتادم گفتم بزار یک آهنگ هم گوش کنیم. سریع آهنگ رو پخش کردم رسید به این قسمتش ” دختر یه دیقه برگرد / وای……… / شدم سر درد / می بینیش دوباره این شق کرد / بدو بیا بخورش که دیگه یخ کرد ” تا اینو شنید خندش گرفت گفت که چه آهنگ با حالی این چیه بهش گفتم که آهنگ رپ. گفت چندتا از این ها داری که من بهش گفتم خیلی و اگه بخوای می تونم بهت بدم. گفت بزار چندتاشو تا گوش کنیم من هم چند تا آهنگ تو این مایه ها واسش گذاشتم. و شروع کردم به بقیه توضیحات وقتی که حرف میزد صورتش رو می آورد نزدیک صورت من و نفسش می خورد به صورتم و من حشری می شدم همین باعث شد که دستم رو بزارم رو شونش و سعی کنم دستم رو به طرف سینه هاش هل بدم. یک کم که گذشت دیدم ریتم نفسش عوض شده. خیلی خوشحال شدم با این کار می خواست دستم راحتتر به طرف سینه هاش سر بخوره من هم فرصت رو مناسب دیدم و گفتم چطوره که یکم استراحت کنیم اونهم قبول کرد. همش منتظر بودم از عکس ها بگه سریع دسکتاپ رو آوردم اونهم تا عکس رو دید گفت که راستی عکسهات رو بیار تا ببینیم من هم معطل نکردم و اونها رو اوردم در تمام این مدت دستم رو شونش بود. من قبلا که عکس ها رو ریخته بودم همشون رو قاطی با عکس های سکسیم کرده بودم. تازه بین اونها عکس های سکسی رو هم که از آویزون گرفته بودم نیز وجود داشت. چند تا عکس اول درست بود از آنجلینا و جنیفر وقتی که چندتا جلوتر رفتم به یک عکس رسیدیم که یک مرد داشت تو کون یه دختر می کردم. من گفتم که ببخشید و خواستم پنجره رو ببندم که اون گفت نه بزار لطفا نگاه کنم. (دفعه اولم نبود ولی نمیدونم چرا از مهشید خجالت می کشیدم و نمیتونستم خودم رو کنترل کنم) بهش گفتم پس خودت بزن بعدی. بعد دستم رو از روی صفحه کلید برداشتم و اون شروع کرد به جلو بردن عکس ها میشد خیلی راحت شهوت رو تو چشاش دید. من هم بیکار نشستم ودستم رو به سریع به سمت گلو و بالای سینه هاش بردم . در یک آن جا خورد ولی بعدش شروع به دیدن بقیه عکس ها کرد. گرمای گلوش من رو حسابی حشری کرده بود. دستم رو بردم زیر بلیزش و از روی کرستش داشتم سینه هاش رو می مالیدم و اصلان حواسم به کامپیوتر نبود که یک دفعه گفت اه اینها که تموم شد. بهش گفتم که جت آئودیو رو باز کنه و پلی کنه و اونهم همین کارو کرد دیگه نمی تونست خودش رو کنترل کنه شهوت از سر و روش می بارید یک ده دقیقه ای گذشت ومن هنوز داشتم سینه هاش رو می مالیدم. که یک دفعه اون یکی دست من رو گرفت و کشید سمت کسش. بعد هم دست خودش رو برد تو شلوارک من و کیرم رو محکم گرفت. من هم دیگه تحمل نداشتم بغلش کردم و گذاشتمش رو مبل. و شروع کردم به در آوردن لباس هاش اون هم تا دید من این کار رو می کنم شروع کرد به در آوردن لباسهای من. یک شرت و کرست ست سفید و توری داشت وای که داشتم می مردم. مهلت ندادم و کرستش رو باز کردم تا سینه هاش رو دیدم پریدم روش و یک گاز کوچولو از نوک سینه های لیموییش گرفتم. بعد شروع کردم به خوردن اون شیرین عسل ها وای.. که چه مزه ای داشت. بعد رفتم بالا و شروع کردم به لب گرفتن ازش رفتم سراغ لاله های گوشش و جند تا لیس کوچک زدم وای موهاش ریخته بود تو صورتم و من هم شروع کردم به خوردن گوش و گردنش که صدای ناله هاش رفت بالا فهمیدم که خیلی تو کف. بعد از اینکه یک بار دیگه مزه سینه هاش رو چشیدم رفتم سراغ کسش و با یک حرکت شرتش رو در آوردم. خیلی سفید بود من دهنم باز بود و ازش آب میومد پریدم جلو و شروع کردم به خوردن و گاز زدن کسش که خیلی هم خوشمزه بود(الان که مینویسم مزش یادم میاد و دهنم آب می افته) هنوز خیلی نخورده بودم که یک جیغ زد و کلی آب ازش اومد بیرون چقدر خوشمزه بود.(دلم میخواست بزنم تو سرم که چرا تا حالا روی مهشید کار نکرده بودم.) خلاصه اون ارضا شد و من میخواستم مخش رو بزنم تا واسم ساک بزنه. ولی من تا کیرم رو بردم جلو دهنش خودش یک نگاه کرد و شروع کرد به ساک زدن خیلی ماهر نبود ولی بازم خیلی بهم فاز می داد دستم رو انداخته بودم تو موهاش و داشتم با اون ها بازی می کردم یکدفعه احساس کردم که داره آبم میاد چیزی بهش نگفتم و آبم رو تو دهنش خالی کردم. گفتم الان که کونم رو پاره می کنه ولی اون تمام آب رو قورت داد. من افتادم کنارش و شروع کردم به خوردن کسش بعد هم رفتم بالا و شروع کردم به خوردن سینه هاش. اون کیرم رو گرفت تو دستش و بعد هم شروع کرد به ساک زدن تا اینکه دوباره حاج عبدالله بیدار شد من هم کیرم رو از تو دهنش درآوردم و دستش رو گرفتم و برش گردوندم و رو تخت خوابوندمش. یک بالش هم گذاشتم زیر شکمش گفت میخوای چکار کنی؟ گفتم می خوام برم سراغ اصل کار گفت پس چرا اینوری گفتم حالا اونوری هم میشیم. سریع کرم رو آوردم و زدم دم کونش و کیرم رو هم چرب کردم. سر حاج عبدالله رو گذاشتم دم کونش که یکدفعه گفت مهدی تو رو خدا مواظب باش گفتم چشم عزیزم. من عادت ندارم زیاد منت بکشم و یا طرف رو پوف پوف کنم واسه همین یکدفعه یک هل محکم دادم و نصف کیرم رفت تو کونش که یک دفعه دادش رفت هوا ولی خوشبختانه ما خونمون آپارتمانی نیست و خیالم از بابت همسایه ها راحت بود. من هم سریع افتادم روش تا دیگه هیچ عکس العملی نشون نده و یکم آروم بشه یکم که گذاشت شروع کرد به قربون صدقه رفتن واسه من ” مهدی جون هر کاری می کنی فقط آروم فدات شم آرومتر همش ماله تو عزیزم…” من هم فهمیدم شرایط مساعده کم کم کیرم رو هل دادم تا کلش رفت تو و بعد یواش یواش شروع به تلمبه زدن کردم کونش خیلی تنگ بود و حاج عبدالله در عذاب می خواست بیاد بیرون و یک نفس بگیره ولی من نذاشتم و کمر مهشید رو گرفتم و بلندش کردم و آروم به تلمبه زدنم ادامه دادم حالا یکم جا باز شده بود ولی هنوزم تنگ بود من که یک بار آبم اومده بود دیگه به این زودی ها آبم نمیومد ولی مهشید یک بار دیگه ارضا شد دهنم وا مونده بود که این دختر انقدر آب داشت معلوم بود خیلی وقت که تو کف. کیرم رو درآوردم و مهشید رو به پشت بر گردوندم. یک لیس از کسش زدم و بقیه آب کسش رو مالیدم به دم سوراخ کونش. بعد پاهاش رو انداختم رو دوشم و کیرم رو کردم تو کونش دوباره یک جیغ خیلی بلند زد که من ترسیدم نگاه کردم دیدم که نه اتفاق خاصی نیفتاده و ادامه دادم یک ۵ دقیقه از این حالت گذشته بود که فهمیدم براش عادی شده من هم سریع رفتم زیر و از اون خواستم که بشین پاشو کنه اون اول سختش بود و با کمک من شروع کرد بعد از چند بار که این حالتی رفت تو واسش عادی شد و خیلی به سرعت این کار رو میکرد که من احساس کردم آبم داره میاد سریع کشیدمش زیر و افتادم روش و آب با فشار زیادی رفت تو کونش اونهم یک داد زد و گفت:” سوختم. با اینکه تو کونم کردی ولی من تو کسم هم احساسش می کنم.” چند لحظه نگذشت که اون باز هم ارضا شد. و ما کنار هم دیگه خوابمون برد. بعد از حدود نیم ساعت بیدار شدیم و بهش گفتم بهتره بریم یک دوش بگیریم تا سر حال بیایم وقتی پاشد دیدم کلی سوراخ کونش باز شده و ازش آب بیرون میاد انگار نه انگار که این همون کون تنگ و دست نخورده یک ساعت پیش. بعد با هم رفتیم حموم ولی مهشید اصلا حال نداشت واسه همین آب سرد رو باز کردم و شروع کردم به لاس زدن با مهشید تا اینکه حالش جا اومد ما اومدیم بیرون. بعد از اینکه یک چیزی به بدن زدیم خواستم مهشد رو ببرم خونشون. در تمام این مدت دستم لا پاهای مهشید بود نمیتونستم خودم رو کنترل کنم حتی تو خیابون نزدیک بود چند بار انگشتش کنم.

کون دختر عموقرار بودبا دختر عموم ازدواج کنم البته قراری بود که خودمون دوتاگذاشته بودیم با هم صمیمی بودیم تا اینکه سال آخر دانشگاه من بود کهقضیه ازدواج را با خانوادها مطرح کردیم اما با مخالفت شدید زن عمومواجه شدیم تلاش زیادی کردیم که موثر نبود ش (دختر عموم) که خیلی شرمندهشده بود و خیلی هم عاشق من بود منو دعوت کرد تا یکسری صحبت با هم داشتهباشیم منم با کله رفتم خونشون بعداز کمی نشستن متوجه شدم که توی خونهتنها هستیم نیم ساعتی از حضور من می گذشت که صحبت عشق و فراموشی پیشآمد هر دو دل شکسته وناتوان شده بودیم چیزی جز آخرین سکس به نظرمان نمیرسید دست به کار شدیم کیرم را مثل همیشه لای پاهای سفید ولطیفش گذاشتماما فکر این که آخرین باریست که این کس وکون را می بینم اعصابم را بکیبهم میریخت به پشت خوابوندمش دو سه تا ماچ آبدار روی کونش کردم از شدتبغضی که داشتم رو را کنار گذاشتم وخواهش کردم که این بار آخری را بذارهکون سیری ازش بکنم که با موافقت ش روبرو شدم برام باور کردنی نبود که شقبول بکنه من کیرم را تو کونش بکنم چون بارها گفته بود کیر خرکی وبزرگی دارم بهر حال دل من را نشکست وگفت هر جوری دوست دارم بکنم یک تفآبکی در سوراخ کون سفید و مامانیش گذاشتم خوب که ماساژ دادم سر کیرم راگذاشتم در کونش ویکم فرو کردم که دیدم کونش را جمع کرد وشروع به گریهاز شدت درد کرد کمی مکث کردم و دوباره با اصرار خودش کیرم را گذاشتم درکونش وکردمش تو سوراخ کونش وای ی ی ی ی چقر تنگ وداغ بود کیرم داشتمنفجر میشد گفتم می تونم تو کونت آب کیرم را بریزم خیلی با حال گفت منکه گفتم هر کاری تو این سکس آخری دوست داری بکن من هم تا ته کیرم را هلدادم تو وآبم را خالی کردم بعد از انهم مشکلات خود به خود حل شد و با همازدواج کردیم ش میگه اگه اونروز کون من نذاشته بودی هرگز بهت کون نمیدادم من هم کون را میکنم ودعای انرا به زن عمو بابت مخالفت اولیش میکن

تعمیر کامپیوتر نازیسلام من و خانوادهام حدود یک سال است که به خارج از کشور امده ایم و مشغول کار هستیم. من توی یک شرکت کار میکنم و وقتی که کارام تموم شد چون ان لاین اینترنت هستیم میرم سراغ سایتهای مختلف. من با کرست از چند سال پیش اشنا بودم ولی خیلی وقت بود که سراغش نرفته بودم تا چند روز پیش که اتفاقی این سایت رو پیدا کردم وخیلی خوشحال شدم چون خیلی چیزا برای گفتن دارم ولی نمیتونم به کسی بگم. حالا دیگه خیالم راحته که میتونم از خاطراتم براتون بگم و همه تو شادیهای من شریک باشند. خوب نمیدونم از کجا باید شروع کنم چون انقدر اتفاقات عجیب و غریب برام افتاده که همش هم از صدقه سری کیر بزرگمه که دلتون نکشه قربونش برم. چند سال پیش از ازدواجم رو براتون تعریف نمیکنم چون همه شبیه همه و وقتی که ازدواج کردم تا مدتها دنبال هیچ سکسی نرفتم اخه زنمو خیلی دوست دارم. تا چند سال پیش که رفته بودم دوره دوستانه ای که با چند تا دوستای قدیمی داریم و میشینیم پکی میزنیم و ورق بازی میکنیم خانمها هم سرشون به غیبت و حرفهای زنونه گرمه. یه دست جا رفته بودم و رفتم اشپزخونه که یه چایی برا خودم بریزم از توی هال باید رد میشدم دیدم خانمها جمعشون گرمه و تا من رو دیدند ساکت شدند منم بی تفاوت از کنار قضیه گذشتم تا شب شد و اومدیم خونه و بچه ها چون مدرسه داشتند و خسته بودند رفتند خوابیدند و منم بعد از دوش گرفتن اومدم بخوابم که دیدم خانمم با یه متر خیاطی اومد و بهم گفت کامی کیرت چند سانته و کلفتی اون چنده من که اصلا حوصله نداشتم و باید فردا میرفتم سر کار گفتم بابا توهم وقت گیر اوردی که خانمم اصرار کرد که من حتما باید بدونم اخه شرط بندیه سر شام مال هرکی از بچه های دوره بزرگتر باشه بقیه باید بهش شام بدن منم حالا که صحبت شرط بندی شده بود گفتم به شرطی که خودت راستش کنی اونم گفت چشم و شروع کرد به ساک زدن و گفت زیاد خوشت نیاد اخه زنم یکی با ساک مخالفه یکی هم از دادن کون. حسابی که بزرگ شد نگفته بودم قد من ۱۷۵ سانته ولی دلتون نکشه ۲۷ سانت قد مبارک و کلفتی اونم ۶سانت بود همیشه ازاین بابت از خدا ممنونم. قضیه گذشت و هفته بعد دوره خونه یکی دیگه از دوستام بود و طبق قرار خانمها پس از اندازه گیریهای دقیق خانمم برنده شد و البته قرار بود کسی از این بابت به شوهراشون هیچی نگه. اون شب هم به خوشی گذشت تا فردا ساعت ۱۰ که رامین یکی از دوستای دوره زنگ زد و گفت که کامپیوتر خونشون از صبح روشن نمیشه اگه ممکنه برو خونه و درست کن اخه تو سخت افزار و نرم افزار کامپیوتر هم سررشته دارم گفت خودمم اضافه کاری دارم ساعت۱۱ میام ولی خانمم وخونه است. به خانمم زنگ زدم گفتم که من دیرتر میام چون میدونستم که اگه مشگل عادی یا عوض کردن ویندوز هم باشه یه ساعتی وقتم رو میگیره. ساعت ۳ که از شرکت اومدم یه راست رفتم خونه رامین و زنگ زدم خانمش در رو باز کرد و تشکر کرد از اینکه زحمت میکشم منم کیف سی دی رو باز کردم و رفتم سراغ کامپیوتر نازی هم گفت من میرم غذا میارم که با اصرار من به یه چایی ختم شد. کامپیوتر رو روشن کردم دیدم روشن نمیشه پشتش رو نگاه کردم دیدم کابل برق شله و ارتباط کامل برقرار نمیشه محکم که کردم دیدم راحت روشن شد و هیچ مشکلی نداشت تو همین موقع هم نازی با دو تا چای اومد داخل و بهش گفتم که درست شد و هیچ مشکلی نداشت اونم یکدفعه بی معطلی گفت نه تنها کیرت بزرگه کارای دیگه رو هم خوب بلدی من که اصلا انتظار چنین حرفی رو نداشتم یکم خجالت کشیدم و بلند شدم که برم گفت کجا چایی اوردم منم یه قند گرفتم و سرم پایین بود و داشتم چایی میخوردم که گفت کامی تو دوست داری منو بکنی اخه میدونم که خانمت از عقب بهت نمیده منکه حسابی متعجب زده از حرفش شده بودم قصد رفتن داشتم که گفت اگه منو نکنی داد میزنم و ابروتو میبرم اخه مادرش و پدرش توی اپارتمان بغلی زندگی میکردن منکه حسابی شوکخ و ترسیده بودم گفت رامین هم دیر میاد نمی دونستم چه کار باید بکنم از یه طرف خانم دوستم بود از یه طرف خیلی وقت بود در حسرت یه سکس از عقب مونده بودم توی این ۶و ۵ بودم که کمربند شلوارم رو باز کرد و زیپشو پایین کشید و شلوارمو در اورد کیرم خوابیده ۱۵ سانتی بود که اول از روی شلوار یکم مالید و وقتی که دیگه حسابی بزرگ شد شورتمو کشید پایین من دیگه مث یه برده تو دستش بودم اون با من هر کاری میکرد وقتی شورتمو در اورد یکدفعه جیغی از خوشحالی کشید و گفت کوفتت بشه مریم اخه اسم زن من مریمه تو همچین کیری رو داری و خوب ازش استفاده نمیکنی بعد من رو خوابوند و شروع کرد به ساک زدن دیگه داشتم دیوونه میشدم پس از یه مدتی بصورت ۶۹ اومد رو منو گفت تو هم لیس بزن منم دیگه خجالتو و دوستی رو کنار گذاشتمو یه کس لیسی مبسوط راه انداختم که انچنان جیغ نازی رو دراوردم که بهش گفتم ارومتر سوپر دم کوچه که نباید بفهمه که اونم گفت نترس هیشکی تو اپارتمان نیست اخه خونشون دو طبقه بود اونجا بود که فهمیدم تمام اون کاراش نقشه بوده از شل کردن کابل برق و یک دستی که خورده بودم. دیگه داشت ابم میومد که گفت پاشو جرم بده و بکن تو کونم گفتم دردت نمیاد گفت قبل از اینکه بیای بی حس کننده زدم به کونم و خیالم راحته اینم یه جورشه ( چه جلب) بلند شد و کونش رو قنبل کرد اخ که دیگه نمیتونستم تحمل کنم یکم کره اورده بود گفت بمال دم سوراخ کونم و کیرت این حرفها رو که میزد منو بیشتر حشری میکرد یکم مالیدم دم انگشتام و با یه دونه انگشت شروع کردم وسوراخ کونش رو باز کردم و بعدش دوتا انگشتام یکم که عادت کرد اروم اروم سر کیرمو گذاشتم در سوراخ کونش و فرو کردم البته اروم از اون جایی که بی حسی زده بود نه اینکه دردش نیاد ولی کمتر. بعد اروم اروم بقیه رو فشار دادم دیگه تقریبا ۱۰ سانتش رفته بود که دیدم بالش رو شروع کرد به گاز زدن منم یه ذره ایست کردم تا کونش عادت کنه که گفت مردیکه مگه بهت نمیگم جرم بده تا اخر بکن توش گفتم اخه بزرگه دردت میاد گفت مگه توی تو میخواد بره منم که حسابی حشری بودم شروع کردم به تلمبه زدن حدود یه ربعی طول کشید که دیگه داشت پر پر میزد و تمام بالش رو از درد ولذت خیس خیس کرده بود که شروع کرد به تکون هایی که معلوم بود ارضا شده و منم همچنان ادامه میدادم بهش گفتم میشه کستو بکنم گفت من مال تو سوال کردن نداره از کونش اروم اروم در اوردم و از همون پشت کردم تو کسش که خیس خیس بود و مث یه تنور نونوایی بود دیگه منم داشتم ابم میومد بهش گفتم چکار کنم گفت میخوام بخورمش منم کیرمو در اوردم و همشو ریختم رتو دهن و صورتش بخاطر اینکه قرص اسید فولیک و موز و اجیل زیاد میخورم ابم خیلی زیاده انقدر که تمام دهنشو پر کرد و ریخت رو صورتش که مالید به تموم صورتش گفت بهترین کرمه برای جوونی. یکم همینجوری دراز کشیدیم و رفتم دستشویی و سر و صورت خودمو شستم و اومدم بقیه چایی رو خوردم. داشتم چایی رو تموم میکردم که نازی اومد و یه بوس ازم گرفت و تشکر کرد. منم دیگه اونجا کاری نداشتم و خداحافظی کردم و رفتم. شب که شد رامین زنگ زد و از محبتی که کرده بودم بابت کامپیوتر تشکر کرد واین قضیه گذشت تا دو روز بعد که پستچی که بسته پستی برام اورد که بازش کردم دیدم یه سی دی بود روی بسته هم هیچ ادرسی نبود تعجب کردم و سی دی رو داخل کامپیوتر شرکت گذاشتم که ببینم چیه از تعجب داشتم شاخ در میاوردم از لحظه ای که رفته بودم خونه رامین تا اخرین لحظه که درست مث یه فیلم سوپر بود توی سی دی بود دیگه داشتم دیوونه میشدم سیدی رو سریع برداشتم و رفتم تو فکر که چکار کنم به این نتیجه رسیدم که به خود نازی زنگ بزنم و جریان رو ازش بپرسم شماره رو گرفتم چند تا که زنگ خورد خود نازی گوشی رو گرفت و شروع کرد به خندیدن که فهمیدم کار خودشه بهم گفت تو از این به بعد برده من هستی و هر چیزی را که بهت بگم باید اطاعت کنی گوشی رو هم قطع کرد من موندمو خودم خیلی درمونده بودم اخه اگه زنم میفهمید چی میشد نمیدونم چقدر با خودم کلنجار رفتم که ابدارچی منو صدا کرد و گفت اقای مهندس خونه تشریف نمیبرید. به خودم اومدم گفتم چچرا میرم. داشتم وسایلمو جمع میکردم دیدم تلفن زنگ میزنه رفتم تلفن رو برداشتم نازی بود گفت ساعت ۵ بیا خونمون و قطع کرد دیگه نمیدونستم باید چکار کنم. رفتم خونه و نهار خوردم خانمم با خواهرش رفته بود خرید هیشکی هم خونه نبود از روی بی حوصلگی دوش گرفتمو سر ساعت ۵ دم خونه رامینشون بودم زنگ زدم و رفتم داخل نازی اومد به استقبالم و داخل رفتم و دیدم ۵ تا خانمهای دوستای دورمون هم اونجان سلام کردمو نشستم نازی نسکافه درست کرده بود اونو خوردمو خبر رامین رو گرفتم اونم گفت طبق معمول اصافه کاری داره و شرکته و پرسید بازم نسکافه میخوری گفتم نه داشتم در و دیوار رو نگاه میکردم که صدای زنگ در اومد نازی هم رفت در رو باز کرد اومد گفت مهمون اصلی اومد وقتی که اون مهمون اومد تو دیدم کسی نیست جز خانمم اومد جلو و منو بوس کرد وکنارن نشست منکه دیگه داشتم دیوونه میشدم نمیدونستم باید چکار کنم که خانمم گقت بچه ها ساکت خانمها هم ساکت شدن و گوش کردن خانمم چی میگه اونم گفت ما خانمها شرط بسته بودیم مال هر کسی که بزرگتره اختلافش را با نفر بعدی هر سانتی ۲۰۰هزار تومن جمع کنیم و بدیم به خانم اون طرف از اون حایی که اختلاف سایز کیر تو با نفر دوم ۶ سانته اونا باید یک میلیونو دویست هزار تومن به من بدن ولی میگن باید خودمون از نزدیک ببینیم ممکنه دروغ گفته باشی حالا اگه ممکنه پاشو و بهشون نشون بده منکه حسابی گیج شده بودم از یه طرف هم خجالت میکشیدم نمیدونستم چی بگم پس از چند لحظه ای یکیشون اومد جلو و گفت که اینکه کاری نداره به خانمم گفت با اجازه شلوارم رو در اورد و شرتم رو هم در اورد و جلوی همه شروع کرد به ساک زدن بقیه هم داشتن مث یه فیلم سینمایی بزرگ شدن کیرمو تو دهن نگار نگاه میکردن پس از مدتی که گذشت و حسابی بزرگ شد متری رو که اماده کرده بودن دادن دست نگار و گفتن اندازه بگیر اونکه اندازه گرفت ۲۹ سانت بود بقیه مخالفت کردن و یکی دیگه که نسرین بود اومد و اندازه گرفت ۲۷ سانت بود همه دست زدند و اومدند به خانمم تبریک گفتند و البته هر کدومشون یه متلک هم میگفت و یه نشگون هم میگرفت رفتند سراغ کیفاشون و ۱۲۰۰۰۰۰تومن پولو جمع کردند و اومدن از من یه لب گرفتند و پولو دادند به من. خانمم هم اومد جلو و همه پولها رو گرفت گفت بخاطر اینکه همچین کیر بزرگی رو تحمل میکنم (کیف میکنم) پولها همه مال من بقیه هم دست زدند و قضیه تموم شد. فردا نازی زنگ زد و گفت یادت باشه که فیلمت دسته منه و هر موقع که بهت بگم باید بیای و منو بکنی بعدش خداحافظی کرد و تلفنو قطی کرد البته قضیه به اینجا ختم نشد و تمام خانمهایی را که در ان جمع بودن بی نصیب از خودم نگذاشتم. زنده باد هر چی کسه پاینده باد کیر بزرگ. بازم براتون خاطره شیرین میفرستم.

توهم واقعی(وحشتناک)بهرام با دو تا آبجو اومد تو اتاق.منم رو تخت خوابیده بودم لخت لخت. بهرام همیشه دوست داشت که وقتی تنهاییم لخت باشیم . من هم مخالفتی نداشتم . همیشه با هم خیلی راحت بودیم . قبل از ازدواج با بهرام همیشه از ازدواج میترسیدم . صحبتای دخترای فامیل رو که میشنیدم همیشه با شوهراشون مشکل دارن و اینکه شوهراشون دست بزن دارن . این وسط ریحانه دختر خالم بود که از شوهرش راضی بود. سامان شوهر ریحانه خیلی آدم اروم و سر به زیری بود . توی یه اداره کار میکرد . البته با وجود اینکه زیاد پایه بلندی نداشت حقوقش زیاد نبود اما چون با ریحانه تفاهم داشت این چیزا زیاد براش مهم نبود . کلن زیاد تجملی نبودن . بهرام رو سامان معرفی کرد . بهرام پسر رییس اداره سامان بود و از طریق سامان با من آشنا شد . منم دختر زیبایی بودم . چند بار پسرای فامیل اومدن خواستگاری اما چون هیچ کدوم نه کار درست و حسابی داشتن و یا مشکل سربازی داشتن پدرم اجازه نمی داد. پدرم فکرمیکرد اقوام میخوان یه همچین مالی از تو فامیل بیرون نره . البته حق با اون بود من اینو بعدها فهمیدم . بالاخره دست روزگار و خوش باطنی سامان باعث شد که من مرد زندگیمو پیدا کنم . بهرام از هر لحاظ از پسرای فامیل سر تر بود . چه از نظر مالی چه از نظر تیپ و چه از نظر اخلاق . اخلاقشو سامان تضمین کرده بود . الحق والانصاف هم که خوب کسی رو تضمین کرده بود . بهرام همون چیزی بود که من آرزو شو داشتم. حتی یه بار هم نشد که برای یه لحظه از بودن با بهرام خسته بشم. بهرام از نظر سکسی هم خیلی داغ و رو به راه بود . بهرام اومد پیشم و رو تخت نشست . دو روز بود که اومده بودیم شمال . از وقتی عروسی کرده بودیم مسافرت نرفته بودیم . البته بهرام چند روز بیشتر مرخصی نداشت و میبایست فرداش برمیگشتیم . بهرام آبجو هارو همین طور با قوطی آورده بود. آبجو خوری رو هم بهرام بهم یاد داده بود . تو خونه ما همچین خبرایی نبود . آبجو رو ازش گرفتم و یه قلپ خوردم . مزه ملایم تلخی رو گلوم ریخت . بهرام هم چشمای میشی و کشیدشو بهم دوختو یه قلپ بالا رفت و این بار با حالت خمارتری بهم نگا کرد . همیشه از این نوع نگا کردنش خوشم میومد . احساس میکردم تموم کمبودهای زندگیم دیگه نیست و حالا به اوج بی نیازی رسیدم . اومد جلو و لبای داغ و آبجویی شو به لبام مالید . لب نمیگرفت . انگار لبامون با هم قهرن و میخواد آشتیشون بده . در همین حین آبجوی خودشو بالا برد و اونو درست جایی که لبامون با هم تلاقی میکردن ریخت. لبای دغ بهرام با آبجو سرد تگرگی متضاد بود و همین برای من خیلی مطبوع بود . درست مثل این بود که تو وسط تابستون تو دل کویر رفتی تو یه بشکه یخ . احسا س جدیدی بود . همیشه بهرام تو سکسنو آوری میکرد. هر بار که با هم سکس داشتیم یه جور سکس میکرد . تقریبن تمام آبجو رو رو دهن هر دو مون ریخته بود . تن من حسابی گرم شده بود از آبجو . البته برای بهرام این چیزی نبود . این بار سرمو گرفت و آروم رو من که خوابیده بودم دراز کشید . کیر داغ و هنوز شق نشدش رو شکمم داشت جا باز میکرد. لبامون حالا رو هم قفل شده بود و دستای من رو موهای سینه بهرام داشت وول میخورد . اونم دستشو از زیر کمرم به باسنم رسوند و داشت با با سنم بازی میکرد . البته جای مانور زیادی نداشت چون من زیر بودم . بهرام با یه حرکت منو از زیرش درآورد و خودش زیر خوابید . حالا میتونست کاملن باسنم رو تو دستاش بگیره . اون هیچ وقت بهم پیشنهاد نداده بود که از عقب با هم سکس کنیم و من هم دوست نداشتم . البته بهرام از بازی کردن با باسنم زیاد خوشش میومد و منم بهش اجازه میدادم تا هر جور که میخواد با باسنم بازی کنه . البته بهرام اهل سو استفاده نبود . شاید اگه بهم پیشنهاد میداد بهش اجازه میداد با من سکس مقعدی بکنه اما بهرام میگفت هیکلت به هم میخوره و من فقط میخوام باهاش بازی کنم . دستای بهرام به صورت اغوا کننده ای داشت منو به سمت حشری شدن هدایت میکرد . دیگه تو هوای خودم نبودم . لبای بهرام رو محکم تو دهنم میکشیدم و سینه هامو رو تنش فشار میدادم . خودم بیشتر دردم میگرفت اما این دردو دوست داشتم و بهم حال میداد . کم کم کیر بهرام شق شد و آروم از رو پشمای کسم رو به نافم حرکت میکرد . تو اتاق یه کم تاریک بود . من از تاریکی میترسیدم . اما بودن بهرام نمیذاشت هیچ ترسی به دلم بیاد . دستای بهرام از رو باسنم جدا شد و آروم به سمت پشتم حرکت کرد ورو فیله هام وایساد و با نوازش های پیاپی بهرام خرابتر شدم . لای پام دیگه خیس شده بود . بهرام اینو فهمیده بود و با دستش کمرمو گرفت و منو رو صورت خودش نشوند . حالا کسم درست رو دهنش بود . کسم خیلی کوچیک بود و کامل تو دهنش جا میگرفت . اونم تمامشو تو دهنش میکرد و همون جوری همشو میمکید . اینقدر کسمو مکید که وقتی اونو از دهنش درآورد کامل متورم و قرمز شده بود جوری که فقط یه خط پیدا بود و اگر بهش دست میزد هوارم به آسمون میرفت از بس حساس شده بود . منم گفتم تا کسم یه کم سر حال بیاد منم براش ساک میزنم . نذاشتم بهرام بلند بشه و همون طور خزیدم پایین و کیر بهرام رو به دهن گرفتم و آروم آروم شروع کردم لیس زدن . بهرام ناله های یواش و کشدار خودشو شروع کرد و با تند تر شدن ساک زدن من ناله های اونم بلند تر میشد . دیگه بهرام رو تخت بند نبود و تو پیچو تاب بود . میدونستم وقت اومدنشه ساک زدنو قطع کردم . نمیخواستم به همین زودی تموم بشه . آروم کیرشو از دهنم درآوردم و اونو سفت تو دستام گرفتم و رفتم دوباره برای لب گیری . البته قبلش دهنمو پاک کردم . همیشه این کارو میکردم چون میگفتم شاید بدش بیاد . لب گیری ما دوباره شروع شد . خیلی آروم و رمانتیک . بعدش پاشدم و دستای بهرام رو هم گرفتم و اونو با خودم بلند کردم و رو خودم خوابوندمش . همیشه دوست داشتم اون رو من بخوابه . اون هم اینو میدونست و روم خوابید سینه هامو به دهنش گرفت . نوک پستونام یکم شق بود . نسبت به زنای دیگه سینه هام زیاد حساس نبود . کلن نقاط حساس بدنم با اکثر زنها فرق داشت . مثلن ساعد دستم یا ساق پام خیلی حساس بودن . سینه هام زیاد حسا س نبودن اما برعکس داخل رونم رو که میمالید کنترل خودمو از دست میدادم . البته من به بهرام نمیگفتم سینه هام حساس نیست . با خودم فکر میکردم شاید دوست داره سینه هامو بخوره . چه اشکالی داره . مگه نه اینکه تو سکس باید به فکر طرف مقابل هم بود . پس بذار اونم حال خودشو ببره . بعد از اینکه حسابی با سینه هام ور رفت کیرشو گذاشت دم کسم و آروم رو چوجوله کوچیکم بازیش داد . من هم کیرشو گرفتم و اونو لا پام میمالیدم. کیر داغ و سفت بهرام خیلی خوب داخل رونم رو درک میکرد . بهرام هم بدش نمیاومد که کیرشو بذاره بیخ رونم . رونهای بزرگ و گوشت آلود من پناه گاه خوبی برای کیر تشنه بهرام بود.یکم کیرشو مالید و اروم اونو کرد تو کسم . فقط سرشو برده بود . یکم درد داشت . با اینکه هر شب سکس داشتیم اما هر بار که میخواست شروع کنه اولش درد داشت اما تا دو تا تلمبه میزد دردش میرفت و لذتش ثانیه به ثانیه بیشتر میشد . حالا کیر بهرام کامل تو کسم بود . همون طور کیرشو نگه داشت و زل زد تو چشمم . نگاهش آدمو میسوزوند وقتی حشری بود. به نظرم اگه تو این وضعیت هر دختری رو نگا میکرد دختره خودشو خیس میکر از بس نگاش سوزاننده بود . حرکتشو شروع کرد. خیلی آروم عقب و جلو میکرد . و همون جور نگام میکرد . دوست داشت تو سکس نگام کنه . کم کم داشت میاومد . دیگه اسممو داد میزد: پریا پریا…..آه..دوست دارم ….پریا..من هم با حرفای اون به ارگاسم رسیدم حرکات بهرام تند تر شده بود . صدای چالاپ چولوپ برخورد شکمش با بیخ رونم کامل تو فضا میپیچید . نزدیک اومدنش بود . من همیشه دوست داشتم تو کسم آبش بیاد . اونم با داد زدن اسمم آبشو تو کسم ریخت:پرررییاااااااااااا…. با صدای زنگ از خواب پریدم و بساط صبحونه رو آماده کردم. یکم خونه رو هم مرتب کردم . این خونه پدر بهرام بود . همیشه خالی بود . اونا این خونه رو همیشه خالی نگه میداشتن تا هر وقت میان شمال نرن هتل . البته تو خونه وسایل زیادی نبود تا اگه دزد هم زد چیزی ضرر نشه براشون . کل وسایل خونه پونصد تومن نمیشد . بهرامو از خواب بیدار کردم و با هم یه چیزی خوردیم خونه رو قفل کردیم زدیم بیرون . یه گشتی زدیم و راه افتادیم طرف تهران . تو راه یه زنو دیدم که ایستاده کنار جاده . به بهرام گفتم نگه داره سوارش کنیم . بهرام به راهش ادامه داد و گفت کار عاقلانه ای نیست . از کنار زنه که رد شدیم دیدم داره مارو نگا میکنه و خیلی وحشتناک داره میخنده . نمیدونم چی شده بود انگار طلسم شده بودم . از شهر دور شده بودیم . رسیدیم به یه بوفه که خیلی جای با صفایی بود . بهرام نگه داشت و پیاده شدیم . خیلی خلوت بود . ترس ورم داشت . گفتم بهرام بریم . اونم گفت باشه الان میریم . صبر کن برم یکم خوراکی بگیرم تو راه بخوریم . بهرام رفت و من منتظر شدم . داشتم به تهرون و خونمون فکر میکردم دلم برای خونمون خیلی تنگ شده بود . راست میگن هیچ جا خونه خود آدم نمیشه . یه دفه همون زنه که اول راه دیدم از جلو کاپوت بلند شد و خیلی ترسناک شروع کرد به خندیدن . اون میخندید ومن جیغ میزدم . اومد رو کاپوت و از پشت شیشه باهام حرف زد . با اینکه ماشین کاملن عایق بندی شده بود و نه صدا از داخل بیرون میرفت و نه صدا میاومد تواما من حرفاشو میشنیدم . داشت با صدای کریه و خار دارش میگفت: دیگه دوران خوشی به سر اومده و از این به بعد رنگ خوشی رو نمی بینی. گلوم دیگه درد گرفته بود از بس جیغ زده بودم . دیگه صدام در نمیاومد . هیچ کسی هم اونجا نبود . یه دفه بهرام از تو بوفه اومد بیرون با دیدن اون صحنه هر چی تو دستش بود پرت کرد و دوید این طرف خیابون . اون زنه هم داشت میخندید . من فقط بهرامو میدیدم . یه دفه نمیدونم اون کامیون لعنتی از کجا اومد زد به بهرام و اون زمین خورد و کامیون از روش رد شد . تموم بدنم بی حس شده بود . نفس کشیدنم سدت خودم نبود . اگه دست خودم بود جلوشو میگرفتم. از ماشین اومدم پایین و رفتم طرف بهرام . سرش سالم بود اما قفسه سینش خرد شده بود و دلو رودش کف خیابون پهن بود . با دیدن این صحنه بالا آوردم . راننده کامیون اومد پایین و زد تو سرش . منم از هوش رفتم . وقتی چشمامو باز کردم تو بیمارستان بودم و مادرم با چشم گریون بالای سرم بود . هیچ چیزی یادم نمیاومد . راستی من کی بودم……خودمو نمیشناختم اما اونایی که میومدن رو میشناختم . مادرم کنارم بود . داد زد :به هوش اومد.همه ریختن تو اتاق. اول پدرم بعد برادرم و پدر بهرام و بقیه … من کامل اونا رومیشناختم اما یادم نمی اومد کی هستم و انجا چی کار میکنم . چشمای همه گریون بود . با صدای ضعیفی گفتم : مامان چی شده . یه دفه مادرم زد زیر گریه و از اتاق رفت بیرون . فضای خیلی بدی بود . نمیدونستم چه اتفاقی افتاده . هیچ کسی هم چیزی نمی گفت . منم دوست نداشتم از کسی چیزی بپرسم . به علت ضعف زیاد دوباره بیهوش شدم . اینبار که به هوش اومدم شهره خواهر بهرام پیشم بود . سلام کردم و گفتم شهره چی شده؟ اونم گفت مگه یادت نمیاد؟ منم یکم فکر کردم و با تردید گفتم مگه چی شده ؟ اونم خنده تلخی کرد و گفت هیچی بعدن بهت میگم . مثله اینکه نمیخواست غصه بخورم . ازش خواستم یه لیوان آب بهم بده . اونم گفت تو یخچال اینجا آب نیست میرم از یخچال تو راهرو برات آب میارم و رفت بیرون . با رفتن اون یه پرستار اومد تو و دستمو گرفت . فکر کردم داره نبضمو میگیره . اما با فشار دستش دستم درد گرفت و گفتم: چی کار داری می کنی؟ اونم گفت منو یادت میاد؟ صورتشو نگاه کردم . چیز خاصی دست گیرم نشد . اونم گفت یادته تو راه سوام نکردین و ناگهان قیافه و لباسش عوض شد . همون زنه بود که تو راه بهرام سوارش نکرد . دوباره از اون خنده های چندش آور و ترسناکش کردو منم تو فکر رفتم . راستی بهرام ؟ اون الان کجاس ؟ نه . بهرام . اون تو تصادف مرد . یه جیغ بلند کشیدم . شهره سراسیمه اومد تو اتاق و اون زنه قبل از اینکه شهره ببینتش رفت زیر تختم . شهره اومد تو و بازوهامو گرفتو گفت چی شده پریا؟ من گفتم زیر تخت . اونم زیر تحتو نگا کردو گفت :اینجا که چیزی نیست ؟ من:چرا هست همین الان رفت. خوب نگا کن. اونمخوب نگا کردو گفت دیوونه شدی .خودم به زحمت زیر تختو نگا کردم دیدم حق با شهره هست .یه دفه یاد بهرام افتادمو زدم زیر گریه .شهره اومد گف تچیه خواب بد دیدی؟ منم گفتم نه یادم اومد چه اتفاقی افتاده . بهرام جلوی چشمای من مرد. شهره منو تو بغل خودش گرفت و با هم زدیم زیر گریه…… دو ماه بعد… تو خونه نشسته بودم . پکر و بی حوصله . زیر سیگاری پر شده بود از ته سیگار . زیر سیگاری رو خالی کردم و یه آبجو برداشتم و اومدم تو هال . یه سیگار دیگه گیراندم و یه جرعه از آبجومو خوردم . تو این دو ماه کارم شده بود همین . از صبح تا شب مشروب خوردن و سیگار کشیدن . هر مشروبی دم دستم می اومد میخوردم . از اون زیبایی گذشته خبری نبود . همیشه چشام خمار بود و صورتم خیلی لاغر شده بود . رنگ پریده با گونه های برجسته و لبای ترک خورده . موهامو اصلن شونه نکرده بودم و به صورت وز هر کدوم از تار موهام یه طرف رفته بود . سیگارم دیگه تموم شده بود . خونه ای رو که با بهرام توش زندگی می کردیم فروخته بودم و یه آپارتمان کوچیک خریده بودم . تو خونه قبلی گوشه گوشه اتاق خاطره بهرام بود و دیگه نمی تونستم با خاطرات شیرین زندگی پر ملال خودمو ادامه بدم . سیگارو تو جا سیگاری خاموش کردم . زنگ در به صدا در اومد . تو این دو ماه فقط مادرم اومده بود پیشم . اونم فقط دوبار . به همه گفته بودم نیاین . میخوام تنها باشم . مادرم هم همون دوبار اومد و دیگه نیومد . یعنی کی میتونست باشه . رفتم سمت آیفون و گفتم کیه ؟از اون طرف صدا اومد: منم ریحانه در باز کن . خواستم بگم چرا اومدی مگه نگفتم که کسی رو نمی خوام . پشیمون شدم . ریحانه با بقیه فرق داشت . اون تقریبن تنها کسی بود که منو صد در صد میشناخت . حتی مادرم هم از زوایای پنهان روحی من بی اطلاع بود اما ریحانه با هوش سرشار خودش تونسته بود که منو به طور کامل بشناسه . شایدم میدونست اگه الان بیاد راش میدم تو خونه . اومد بالا و با روی خوش منو تو بغلش گرفت و گفت :وای نبینم دختر خاله خوشگلم غمگین باشه .دختر خودتو تو آینه دیدی ؟ شدی مثل جادوگر شهر اوز.بعدشم با صدای بلند زد زیر خنده . منم بی اختیار خندم گرفت . اون هر که میخواست میتونست احوالات روحی منو عوض کنه . بهش گفتم بشین یه چیزی برات بیارم بخوری. اونم گفت : از این چیزا که خودت میخوری؟ نگاهم به روی میز افتاد . سه تا قوطی آبجوی خالی با یه زیر سیگاری.گفتم نه از اینا نه چای میخوری یا قهوه؟ اونم گفت هیچی بیا بشین میخوام با هات حرف بزنم.منم نشستم ببینم چی میگه . اونم شروع کرد: میدونی پریا جون تو این دو ماه خیلی وقتا خواستم بیام پیشت اما جلوی خودمو میگرفتم . میدنستم اگرم بیام رام نمیدی بیام تو . اما حالا دو ماه گذشته. دیگه خاطرات قدیمی رو بریز دور . همه چی تموم شده و خودتم خوب میدونی اینجور نمیتونی ادامه بدی . راستش رو بخوای من رفتم پیش یه روانپزشک و برات وقت گرفتم . امروز دوشنبس و من چهارشنبه برات وقت گرفتم . ببین من باید برم خونه الان سامان میاد باید یه چیزی براش درست کنم الانم آرایشگاه بودم راستی خوشگل شدم ؟ اگه خواستی غروب بیکارم با هم بریم آرایشگاه . یه خورده به خودت برس شدی عین برج زهرمار. این جوری بری جلوی چشم هر کی بد بختو زهره ترک میکنی. حرفاش تموم شد و بلند شد که بره . بهش گفتم ساعت شیش بهت زنگ میزنم و اونم بعد از کلی روده درازی و دادن خبرای این دو ماه که من تارک دنیا بودم رفت . رفتم تو اتاق خواب و یه سیگار دیگه روشن کردم و رفتم تو فکر…. ریحانه همچین بدم نمیگفت . تو این دوماه ندونستم چه جور زندگی کردم . بالاخره مرگ هم جزیی از زندگیه و من باید باهاش کنار بیام. با این کارام دیگه بهرام زنده نمیشه و اگه الان منو میبینه راضی به این وضع نیست . سیگار به نیمه رسیده بود . رفتم تو دست شویی و تو آینه خودمو نگا کردم . انگار تو این دو ماه چند سال پیر شده بودم . حتی چند تار موی سفید رو سرم پیدا شده بود . آب سرد رو باز کردم و سرمو گرفتم زیرش و چند دقیقه تو همون حالت موندم . سرمو بلند کردم و یه آبی به صورتم زدم . ابروهام اومده بود و موهای صورتم کم کم داشت پیدا میشد . نه دیگه باید حرف ریحانه رو گوش کنم . لباسامو درآوردم و رفتم تو حموم . آب رو میزون کردم . ولرم بود . رفتم زیر دوش و چشامو بستم . نمیدونم چی شد دستم ناخودآگاه رفت سمت کسم . تو این دو ماه اصلن فکر سکس رو هم نمیکردم و حتی فکر این که با خودم ور برم رو نمیکردم . پشمای کسم اینقدر زیاد شده بود که دیگه کسم پیدا نبود . موهای زیر بغلم هم همین طور . ژیلت رو برداشتم و بدون اینکه کف بزنم آوردم رو کسم . دیدم کار نمیکنه . خوب معلوم بود این همه پشم رو باید با دستگاه چمن زنی بزنی. رفتم تو اتاق و یه دستگاه اصلاح قدیمی که مادرم اولین بار برام خریده بود تا پشمامو اصلاح کنم از تو ساک مخصوصم درآوردم و دوباره رفتم تو حموم و یه حال اساسی به زیر بغل و کسم دادم . کسم خیلی خوش نما شده بود . سفید و باد کرده که یه چوچوله کوچولو از بین لبای کسم اومده بود بیرون . خواستم یه کم با خودم ور برم که دیدم اصلن حالشو ندارم . اومدم بیرون و رفتم تو اتاق خواب و همون طور لخت خوابیدم . نمیدونم چقدر خوابیده بودم که صدای زنگ تلفن منو بیدار کرد رفتم طرف تلفن و جواب دادم: الو؟از اون طرف صدای بلند ریحانه اومد:الو پریا ؟ مگه قرار نبود زنگ بزنی بابا ساعت هفته پس کی بریم آرایشگاه؟ ساعتو نگاه کردم پنج دقیقه مونده بود به هفت . بهش گفتم تا ده دقیقه دیگه خودمو آماده میکنم میام بیرون . کجا ببینمت؟ باهاش قرار گذاشتم و رفتم سر قرار . خیلی ساده رفته بودم بیرون . شهر تغییر زیادی نکرده بود . مردم همون بودن و شهر هم همون . انگار من فقط عوض شده بودم . خوب زندگی روال عادی خودشو طی میکنه . هر کی هم نتونه باهاش راه بیاد از قافله عقب میمونه . رندگی هیچ وقت منتظر کسی نمیمونه. رفتم سر قرار . ریحانه نبود . یه چند دقیقه ای معطل شدم که اومد و با هم رفتیم آرایشگاه . بعد از اصلاح اومدیم بیرون و به ریحانه پیشنهاد دادم شامو بیرون بخوریم . اونم گفت :نه راستشو بخوای مادرت ازم خواسته که تو رو از تو این حال و هوای این مدت در بیارم و شام ببرمت اونجا . منم که میشناسی نمیتونم روی خالمو زمین بندازم . تو هم هر فکری میخوای بکن . دلم خیلی هوای خونوادمو کرده بود. بدون هیچ حرفی پیشنهادشو قبول کردم و رفتیم سمت خونه بابا . تو راه ریحانه گفت : ببین پری جون . من صلاح تو رو میخوام . برات وقت گرفتم بریم پیش روانپزشک . در ضمن اگه بخوای میتونی تو مغازه برادرم کار کنی . میدونم به پول احتیاج نداری فقط میخوام یه جوری سرت گرم باشه و دیگه نری تو فکرو خیال . رامین درسشو که تموم کرد براش کار نبود برای همین بابام یه وام گرفت و گاراژ پایین رو براش مغازه کرد . اونم یه مغازه خرید و فروش لوازم کامپیوتر زده کارش بد نیست . تو هم میتونی کمکش کنی . راستشو بخوای اون بی تجربش میخوام یه آشنا باهاش کار کنه . کی از تو بهتر . هم پسر خالشی هم ازت حساب میبره چون ازت کوچیکتره و هم خودت تو جامعه هستی و از تنهایی در میای . نظرت چیه؟ بهش گفتم باید فکر کنم و رفتم تو فکر دوباره . بدم نمیگفت . رامین هم پسر خیلی خوبی بود . به خاطر باباش از سربازی معاف شده بود و حالا هم به گفته ریحانه یه کار کوچیک واسه خودش دستو پا کرده بود . رامین خیلی پسر مودبی بود و من همیشه دوسش داشتم . اون اصلن شبیه پسرای فامیل نبود . نه اهل سیگار بود نه زیاد تو جمع شوخی میکرد و خیلی هم چشم پاک بود چیزی که تو این زمونه کم پیدا میشه . دیگه نزدیکای خونه مادرم بودیم . رسیدیم دم در . ریحانه زنگ زد ودرو باز کردن . ریحانه اول رفت تو . خواستم برم تو که یه دفه یه صدا اومد . برگشتم تو کوچه رو نگا کردم . تاریک بود . یه سایه که به نظرم یه زن بود نزدیک شد و گفت پری خانم ؟ منم گفتم بله کاری داشتین؟ یکم دیگه اومد جلو نور چراغ برق خورد تو صورتش . وای دوباره همون زن نفرت انگیز . با اون صدای خار دارش دوباره زد زیر خنده . منم خیلی ترسیدم و ریحانه رو صدا زدم و رفتم تو. ریحانه اومد پیشم و گفت چی شده . خواستم بگم اون زنه که پشیمون شدم و گفتم هیچی بریم بالا اما همش تو فکر این زنه بودم . اون کی بود ؟ سوالی که تا اون موقع براش هیچ جوابی پیدا نکرده بودم…..بعد ا زدوماه پدرمو میدیدم . چقدر پیر شده بود تو این مدت . پدرام (برادر کوچیکم ) قد کشیده بود و از اون قیافه بچگونه دو ماه پیش در اومده بود . انگار چند سال گذشته . احساس میکردم زندگیم تلف شده . با همشون روبوسی کردم . سامان هم اونجا بود . بعد از نیم ساعت پیمان(برادر بزرگم ) برگشت . از پارسال که با زنش اختلاف داشتن و طلاقش داده بود دیگه ازدواج نکرده بود و صبح زود میرفت شرکت کوچیکش و تا شب بر نمیگشت . خیلی سرد باهام برخورد کرد . کلن اخلاق پیمان همین جوری بود زیاد نمیخندید . زیاد حرف نمیزد و خیلی سرد مزاج بود . حتی بعضی وقتا فکر میکردم تقصیر پیمان بوده از زنش جدا شده . شام رو خوردیم و صحبتای خونگی شروع شد . جالب بود . حرف زدن یادم رفته بود . کلمات خودشونو ازم قایم میکردن . برای یه جمله گفتن چند بار به تته پته میافتادم و صحبت کردنم شده بود محنت . بابام و سامان و پیمان رفتن اون طرف حرفای مردونه بزنن و من با ریحانه رفتیم آشپزخونه . مادرم داشت ظرفا رو میشست . با ریحانه نشستیم پای درد دل . مادرم نمیذاشت ما ظرف بشوریم . حرفامون حول دوران بچگیامون میگشت . شیطنت ها و اذیتها و کتک خوردنها و خاطرات خوب و بد . زندگیمون تو بچگی شده بود یه عروسک اسباب بازی و چندتا تخته و روزی یه دوه لواشک یا آلو خشکه و از این جور ترشیهای خونگی. نه از پول خبری بود نه ازگردش های آنچنانی . آدم بچه های این زمونه رو میبینه شاخ در میاره . با این همه لوازم جدید و امکانات زیاد اما اونا طرف چیزای دیگه میرن . من یادم نمیاد که تو کل دوران بچگیم یه دونه معتاد دیده باشم اما امروز تعداد معتادین به حدی رسیده که به جرات میتونم بگم تو هر خونه به طور میانگین یه معتاد وجود داره . به سر ما چی اومده خدا میدونه . مادرم ظرفارو تموم کردو گفت مادر من میرم نمازمو بخونم . در ضمن به خاطر تو میخوام قران رو ختم کنم . کاری داشتی تو اتاقم . بهش گفتم دستت درد نکنه . خودم به این چیزا اعتقاد نداشتم اما دلم نمیاومد دل مادرم رو بشکنم . بعد از شصت سال زندگی کردن با اون عقاید من نمیتونستم افکارشو عوض کنم . مادرم رفت و من و ریحانه تنها شدیم . یکم بحث کردیم و حرفامون کشیده شد طرف سکس . بهم گفت راستی بهرام اهل حال بود یا نه؟ با این حرفش دوباره رفتم تو فکر . یاد اون وقتایی افتادم که با بهرام تنها بودم . چه لحظات خوشی سپری میشد . ریحا

ثریامن ثریا هستم ۳۴ سالمه شوهرم ۴۲ سالشه دیابت داره و همیشه برادرش با خانوادش میان خونمون به شوهرم سر میزنن برادر شوهرم دوتا دوختر داره با یه پسر که پسره هیجده سالشه یه روز که اومده بودن خونمون من هم اسهال داشتم هر ده دقیقه به ده دقیقه میرفتم توالت اون شب من باره ششمم بود که میرفتم توالت و یه شلوار و یه پیراهن مردانه تنم بود . توالت خونمون قسمت بالای ساختمونه و یک اطاقکی هم کنارش هست که آبگرم کن و یه سری خرت و پرت ریختیم اون و اون اطاقک کناره توالت هستش و یک دریچه و یه پنره کوچیک داره اون شب من نشسته بودم دستشوئی میکردم که احساس کردم یکی داره دریچه رو بر میداره اول ترسیدم فکر کردم جن یا دزدی اومده وقتی دستسو آورد دریچه رو بر داره دستشو دیدم و فهمیدم که پسر برادر شوهرمه چون ساعت موچی ای که شوهرم براش خریده بود دستش بود من سرمو انداختم پایین گفتم آخه این می خاد کجای منو دید بزنه از تو دریچه از نیم تن به بالا رو فقط می شد دید منم که لباس جم و جور تنم بود صدای آه آهش میومد که مطمئن بودم که داره جق میزنه ولی برای چی رو نمی دونم دلم براش سوخت گتفم این بد بخت فقط داره صورتمو می بینه و جق میزنه دکمه های پیرهنمو باز کردم و سینه هامو در آوردم که ببینه و جقشو بزنه که وقتی من این کارو کردم اون داشت از خوشحالی می مرد صداش میومد که می گفت دمت گرم خلاصه اونشب اون جق زد و منم هر وقت نگاهش میکردم که زل زده بود به سینه های من بهش می خندیدم . فردا شبش که اومده بودن دیدم که داره لحظه شماری میکنه که من برم توالت منم بیکار نبودم که الکی برم اونجا اون جق بزنه یه لحظه با خودم فکر کردمکه شوهرم که دیابت داره و فقط با کاندوم با هام حال میکنه برم ببینم اگه کیرش دورست و حسابی بود با اون یه حالی کنم این با شلوار کرده بودم با همون پیرهن مردونه رفتم تو توالت شلوار و شورتمو در آوردم و آورزون کردم به جا حوله ای رفتم نشستم تو توالت و منتظر شدم بیاد دریچه رو بر داره وقتی اومد و دریچه رو برداست اون هم منتظر شد من پیرهنمو در بارم که جق بزنه حدود یک ربع منتظر شد دید که هیچ خبری نیست گفت اح دی بیار دیگه من که صداشو شنیدم بلا فاصله پیرهنمو در آوردم و اون داشت منو نگاه می کردو جق میزد من پاشدم وقتی که پاهای لختم دید و کسم داشت نگاه میکرد دست از جق زدن برداشت فقط نگاه کرد هی میگفت جون بخورمت منم رفتم جلوی دریچه سینه هامو کردم تو دریچه اونم تا این صحنه رو دید سر سینه هامو کرد تو دهن شو تند تند میک میزد چند دقیقه ای با سینه هام ور رفت اومدم ببینم کیرش چطوریه تا سرم از دریچه رد کردم دستاشو گذاشت رو لپم سریع لب گرفت کیرشو دیدم کیرش رو گرفتم تو دستم نرم و کلفت بود ولی یه کم کوتاه بود کلی لب گرفت پسر خوشگلی بود لبای نرمی داشت وقتی لب میگرفت ازم خودم هم خوشم میومد ولی بگم بیست دقیقه داشت لب میگرفت کلافت کرد خودم خسته شودم صورتمو کشیدم عقت گفت یه لحظه دهنتو بیار جلو نمیدونستم چیکار میخواد بکنه دهنمو بردم جلو گفت بازش کن باز کردم زبونشو گذاشت تو دهنم با لباش لبامو بست و میک میزد دوباره صورتمو کشیدم کنار برگشتم کونمو کردم به سمت دریچه اولش یکم با دستش کسمو مالوند بعد کیرشو گذاشت و فشار داد رفت تو منم که بدنم داشت از شهوت می لرزید ارضا شدم همین که من آبم اومد اونم گفت زود باش بر گرد بر گشتم کیرشو گذاشت رو سینه هام آبشو ریخت رو سینم سرشو آوردم اینور باز ازم لب گرفت گفتم بسه بابا الآن که گمدش در بیاد زود برو تا منم بیام اون رفت منم با دستمال کاغذی آبو پاک کردمو کسمو شستمو رفتم خلاصه از اون شب به بعد هر موقع میومدن من میرتم توالت اونم از تو اطاق من میکرد یه روز انسورین شوهرم تموم شد انسورین یه آمپولیه که برای بردن قند تو سلولا بکار میره و برای مریضای دیابتی هستش شوهرم حالش بد بود زنگ زدم داداشش اومد بردش بیمارستان من پسرم با اونا رفت و دخترم که ۸ سالشه موند پیش من ساعت هشت شب بود زنگ زدن درو باز کردم دیدم مجید پسر برادر شوهرم با یکی دیگه اومدن تو اونی که با مجید بود موند تو حیاط مجید اومد تو گفت زن عمو کسی که خونتون نیست گفتم نه گفت میذاری منو رفیقم یکم باهات حال کنیم گفتم مگه اینجا جنده خونس که تو هر کی رو میبینی بر میداری میاری اینجا من بخاطر خودم میام باهات تو دستشوئی دیگه قرار نیست هرکی که میاد روئ برداری بیاری گفت تورو خدا ضایع نکن همین یهبار گفتم خیلی خب بگو بیاد ول دفعه آخرت باشه کسی رو میاری پسره اومد تو رفتیم تو اطاق مجید ده دقیقه کرد زود تموم شد آبش اومد پاشد رفت بیرون که اگه کسی اومد خبر بده پسره اومد تو اطاق انگار تا حالا کس ندیده بود بدون این که لخت بشه کیرشو در آورد کرد تو کیر کوشیکی داشت من انگار هیچی حس نمیکردم بعد نیم ساعت آبش اومد باشد از رو لبم گاز گرفت و رفت منم پاشودم رفتم کسمو شستم رفتم پیش مجید گفتم دیگه با کسی نیایا گفت باشه یهو پسر اومد زد تو کونم گفت خب شمارتو بهم بده گفتم برای چی گفت بابام رفته یزد از یزد بیاد میخام با بابام بیایم اینجا بهش گفتم همین یه باری که باهات اومدم بسته اونم بخاطر مجید بود برو دیگه اینورا پیدات نشه اونا رفتن منم اومدم تو خونه دخترم گفت مامان با اون دوتا رفتین اون تو چیکار کردین تعجب کردم گفتم هیچی آبگرمکن خراب شده بود اومدن درست کردن تا یه هفته بعد مجید هر روز میومئ خونمون بی هم حام کیردیم یه شب جمعه بود مهمون زیاد داشتیم من داشتم غذا آماده میکردم دستشوئیم داشتم ولی کارمو ول نکردم تو این حال مجید هی میرفت میومد میگفت بریم دیگه حالا تو آشپز خونه شلوغ بود این هم اعصابمو خورد میکرد اومد دمه گوشم گفت جنده خانم زود باش بریم دیگه کیرم میخواد کستو جر بده این و که گفت بهم بر خورد کارو ول کردم رفتم تو توالت اون هم اومد گفتم اون حرفی که دمه گوشم گفتی رو دوباره بگو گفت جنده خانم کیرم می خواد کستو جر بده هیچی نگفتم دامنمو دادم بالا شورتمو دادم پایین دولا شدم گفتم بکن گفتم تو مگه دیدی من جنده گیری کنم که بهم می گی جنده گفت آره دیگه حالا خوبه دارم الآن میکنمت داشتم با کیرش حال میردم که دستشوئی هم داشتم گفتم بذار حالمو بکنم حساب شو میرسم آبش اومد ریخت رو رونام انگشتشو گذاشت رو سوراخ کونم گفت سری بعد میخوام اینجا رو جر بدم گفتم چرا سزی بعد الآن جر بده گفت باشه فقط جیق نزنیا گفتم خب کیرشو گذاشت دمه کونم چنان کیرشو فشار داد که آشکم در ومد دستشوئی داشتم که کنترلمو داشتم از دست میدادم که همه رو بریزم بیرون گفتم اول لیس بزن بعد کن گفت باشه سوراخمو لیس زد گفتم پایین تر گوشه های کسم گاز می گرفت و میکشید گفت اینو بایاد جر داد گفتم امروز چی گفتی بهم گفت گفتم جنده خانم باز گفت ثریا جنده زن عمو جنده می خوام با کیرم جرت بدم منم خیلی زورم اومد هر چی ان تو کونم بود رو ریختم تو صورتش برگشتم دیدمش تمام صورتشو ان برداشته بود هیچی نمی تونست بگه بهش گفتم تخم سگ چند بار دیدی من برم به همه برم که بهم میگی جنده اولا من بجاطر این که داشتی جق میزدی اومدم باهات دوما چون شوهرم مریضه هم خاستم یه حالی تو بکنی یه حالی هم من بکنم گفتم یه باره دیگه حرفی بهم بزنی بیچارت میکنم رفتم کونمو کسمو شستمو رفتم اونم خودشو تمیز کردو رفت از اون روز به بعد یک ماهه میگذره هر روز میاد میگه بیا بهم بده میگم برو گم شومیخام بگم که اگه به مرده هم رو بدی میرینه تو کفنش

متین و زن داییخونه‌ی دایی‌اینا روبروی خونه ما بود و ما با هم خیلی رفت و امد داشتیم بخصوص من و زن دایی خیلی با هم شوخی می‌کردیم و وقتی کسی نبود من اصرار می کردم که بیا کشتی و اون هم که میدونست من دست بردار نیستم به شوخی با من کشتی میگرفت و اینطوری بود که کم کم احساس کردم علاقه من بهش یه جور دیگه شده و خیلی دوست دارم که بدنشو از نزدیک لمس کنم خلاصه این کارها ادامه پیدا کرد تا اینکه بر اثر مشکلاتی که پدر و مادرم با داییم پیدا کردند ما با هم قهر شدیم و من موندم و یه دنیا پلاسی. از اون به بعد کار من فقط دید زدن خونه داییم بود (البته من هم با داییم قهر شده بودم و زنداییم هم به تبع آن با من تقریبا قهر شده بود) شب تا صبح میرفتم کنار پنجره و با دوربینی که داشتم خونه داییم رو دید میزدم هم میتونستم اتاقشونو ببینم و هم حیاطشون از پشت پنجره خونه ما مشخص بود البته اونها هم میدونستن که از خونه ما به خونشون دید داره برا همین بعد از قهر شدن ما بخصوص تو تابستونها پنجره اتاقشونو می‌بستند تا من نتونم چیزی ببینم و اینها منو حشری ترمیکرد. یه روز که کسی خونه نبود داشتم حیاطشونو دید می‌زدم که دیدم داره رخت میشوره تنش فقط یه زیرپیراهن نازک و یه شلوار تنگ بود که کرستش از زیرش پیدا بود با دوربینم قشنگ داشتم از نزدیک نگاش میکردم که بعد از یه مدتی دیدم روشو کرد طرف خونه ما و تا دید من دارم نگا می‌کنم سریع رفت کنار خیلی اعصابم خورد شده بود که چرا خودمو قایم نکردم تا منو نبینه بعد از یکی دو دقیقه دیدم تلفن زنگ میزنه گوشی رو ورداشتم دیدم زنداییه قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم گفت: اگه فکر میکنی با این کارها چیزی بهت میرسه کور خوندی بدبخت. اینو گفت و قطع کرد، مونده بودم چیکار کنم دوباره رفتم پشت پنجره دیدم این دفعه لباس تنش کرده و تمام رختها رو جمع کرد و برد. دیگه داشتم دیوونه می شدم از این می‌ترسیدم از لج ما نره جایی نگه، خلاصه داشتم اون قضیه رو فراموش میکردم که یه روز که اتفاقی داشتم از جلوی پنجره رد میشدم دیدم یکی از دوستای داییم از ماشین پیاده شد و رفت طرف خونه داییم زنگ زد از پشت آیفون یه خورده صحبت کرد که در باز شد و رفت تو دیدم زندایی اومد پایین همین که همدیگر رو دیدند شروع کردند به بغل کردن و بوسیدن هم بعد دوست داییم اونو بغل کرد و برد بالا که بعد دیگه نفهمیدم چی شد ولی همین کافی بود تا من دق دلمو رو زندایی خالی کنم فردا صبح موقع رفتن به دانشگاه دیدم که از نونوایی برگشته ولی دست خالی. اومد که بی اعتنا از پیشم بگذره وقتی داشت از جلوم رد میشد گفتم می خواستی به (م)(دوست داییم) بگی که نونو بیاره دم درت که تو توی زحمت نیفتی اینو که گفتم یهو رنگش پرید و گفت منظورت چیه به حالت مسخره گفتم من زورم اینه تو زورت چیه بعد از کنارش رد شدم میدونستم حرف من کار خودشو میکنه فردا صبح برای اینکه سلطه خودمو بهش بفهمونم واینکه سکس با اونو حق خودم میدونم زنگ زدم خونشون خودش گوشی رو ورداشت برای اینکه مطمئن بشه گفتم من تمام قضیه تورو با دوست دایی میدونم یا همین الان میای اینجا تا یه دل سیر بکنمت و یا این موضوع رو یه جوری به دایی میرسونم. تا اومد چیزی بگه گفتم من حرفم اینه بقیشو خودت میدونی اینو گفتم و تلفنو قطع کردمهمین جور از پشت پنجره نگاه می‌کردم که دیدم درشون باز شد و داره میاد خودمو آماده کردم رفتم پایین همین که در زد درو باز کردم تا اومد تو از همون جا بغلش کردم خواست حرفی بزنه که گفتم تو که به بغل رفتن عادت داری چته؟ بردمش تو زیرزمین گفتم بخدا اگه یک کلمه در طول این کارهام حرفی بزنی هم میکنمت و هم این خبر رو تو فامیل پخش میکنم دید دارم جدی میگم کم کم شروع کرد آروم گریه کردن خواست حرفی بزنه که گفتم میخوای هم بکنمت هم خبرتو پخش کنم که ساکت شد. شروع کردم به در آوردن لباسلش داشتم دیوانه میشدم وقتی شورتشو در آوردم بی اختیار افتادم به جون کسش و هی لیس میزدم که آه و ناله اون هم شروع شد گفتم چون وقت زیادی ندارم نمیتونم زیاد باهات ور برم و یسره میرم سر اصل مطلب خوابوندمش روی تختی که اونجا بود و پاهاشو باز کردم یه نگاه بهش کردم دیدم داره تو نگاهش التماس میکنهگفتم جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت نبود؟ اون موقعی که پشت تلفن منو کنف میکردی باید فکر امروزشم بودی اینو گفتمو محکم گذاشتم تو کسش یهو جیغ بلندی کشید گفتم هیس اگه بخوای اینجوری ادامه بدی ممکنه یه حرف از دهنت بیاد بیرون اونوقت دیگه کس دادنتو حروم میکنی بهت که گفتم. بعد شروع کردم به تلمبه زدن و اون هم دیگه داشت خودشو از درد میکشت کسکش انگار تا حالا نداده بود یه خورده تو کسش نگه داشتم تا ابم به این زودی نیاد فکر کرد میخام تموم کنم که یه نفس راحتی کشید گفتم کجاشو دیدی تازه میخوام بذارم تو کونت که دیگه به گریه کردن افتاد. گفتم این هم که داری گریه میکنی دارم بهت لطف میکنم وای به حالت اگه یه حرف از دهنت بیاد بیرون کیرمو از کسش در آوردم و بدون معطلی گذاشتم تو کونش گریش لحظه به لحظه بلند تر میشد و همزمان من هم تند تر میکردمش احساس کردم داره آبم میاد گفتم حیفه آبمو تو کونش بریزم کیرمو در اوردمو دوباره گذاشتم تو کسش بعد از چند بار تلمبه زدن دیگه آبم اومد محکم بهش چسبیدم تا نتونه در بره فهمیده بود که میخوام بریزم تو کسش هی تقلا میکرد که در بره ولی دیگه دیر شده بود و من تمام آبمو ریختم تو کسش هی هلم میداد عقب که از روش برم کنار گفتم کار را آنکس کرد که تمام کرد حدود یک دقیقه محکم بغلش کردم تا آبم خوب توش خالی بشه بعد ولش کردم . دیگه گریه امونش نمیداد گفتم حالا میتونی حرف بزنی اما اون فقط گریه میکرد رفت طرف لباساش که یهو پریدم و شورت و کرستشو گرفتم. گفت اینارو چرا گرفتی گفتم این بلیط نوبت بعدیه گفت قرار ما این نبود گفتم حالا شده دیگه میخواستی اینقدر با حال نباشی هر چی خواهش کرد ندادم گفتم از این به بعد هر وقت بیکار شدم بهت خبر میدم بیای اینجا گفت تو یه نامردی. دیگه از این خبرا نیست و هر چی فحش تو دهنش بود بهم داد که موهاشو محکم گرفتم و بزور کشوندمش تو حیاط و یه لگد در کونش زدم و گفتم زود برو بیرون تا کسی ندیده ازاین به بعد هم هر وقت گفتم میای اینجا تا پارت کنم و در رو باز کردم انداختمش بیرون از اون به بعد دیگه کار من شد کردن اون و هر دفعه هم شورت و کرستی که پاش بودو گروگان میگرفتم تا دفعه بعد…

سروش در اصفهان سلام. اسم من سروش و الان ۲۶ سال دارم. این قضیه ای که می خواهم براتون تعریف کنم مال چند سال پیش است. یعنی همون ماهی که من در مرخصی پایان دوره خدمت بودم و تصمیم گرفتم برم اصفهان منزل عموم. به خاطر دیدن دختر عموم که خیلی خاطر خواهش بودم. عموم سالهاست در اصفهان زندگی می کنه و همسرش هم اصفهانیه و دو تا دختر داره که اون موقع یکی از اونها ازدواج کرده بود و کوچکتره رو هم که من می خواستم. خلاصه یه روز صبح حرکت کردم و بعد از رسیدن مستقیم رفتم خونشون. عموم که هنوز سر کار بود اما زن عموم و دختر عموم طبق روال گذشته منو کلی تحویل گرفتند کلی گپ زدیم بعد رفتم یه چرت خوابیدم تا عموم اومد. بعد با عموم رفتیم باغشون و تا شب اونجا بودیم. فردا صبح من طرفهای ساعت ۱۰ بیدار شدم. طبق معمول عموم سر کار بود و چون دختر عموم دانشجو بود و امتحان داشت رفته بود دانشگاه. خلاصه من بودم و زن عمو. این زن عمویی که من دارم حرفش رو براتون می زنم اصفهانیه و زن قد بلند و خوش هیکلیه و صورت گندم گونی داره. البته بگم طرفهای ۱۸۰ هم قد داره و نسبت به قدش هم وزن مناسبی داره و اصلا هم شکم نداره… البته عموم هم قد بلنده و من خودم ۱۹۰ قد دارم. من این زن عموم رو اولا خیلی دوست دارم و اون هم منو خیلی دوست داره. طوری که من هر وقت اونجا هستم خیلی منو تحویل می گیره. خلاصه از خواب پاشدم و رفتم دیدم تو آشپزخونه مشغوله بعد از سلام و این حرفها و خوب خوابیدی یه صبحونه به من داد و من خوردم و اومدم نشستم پای ماهواره. بعد از چند لحظه هم اون اومد با سبد میوه و نشست مبل کناری من. همینجوری که داشتم شبکه ها رو تغییر می دادم یه شبکه اومد که داشت فیلم اشکها و لبخند ها رو برای شب تبلیغ می کرد. من این فیلم رو یه بار دیده بودم و همون جایی رو نشون می داد که جولی اندروز داشت با اون یارو که الان اسمش یادم نیست می رقصید. یه لحظه شیطنتم گل کرد و به زن عموم گفتم: بیا با هم برقصیم. یه لبخند قشنگی زد و با اون لهجه اصفهانیش گفت: نه زشت منم پر رو پر رو گفتم آره. یه کم من و من کرد معلوم بود که روش نمیشه. منم وقت رو تلف نکردم سریع یکی از اون سی دی هایی که با خودم آورده بودم گذاشتم و ماهواره رو خاموش کردم و دست زن عموم رو گرفتم بلندش کردم تا منو همراهی کنه. زن عموم زن خیلی مهربونیه و تا اونجایی که من یادمه همیشه لباس های سرتاسری آستین کوتاه می پوشید که تا سر زانوهاش بود و اگه مهمون هم داشتن یه جوراب پارازین می پوشید. البته همیشه روسری سر می کرد. اون وقتهایی هم که من اونجا بودم هم روسریش رو بر نمی داشت. البته هر وقت دختر عموم بود از مامانش می خواست که جلوی من روسری سر نکنه. البته اون هم روسریش رو بر می داشت و بعد از یه مدتی دوباره سر می کرد. انگار که عادت کرده باشه. اون موقع هم زن عموم روسریش سرش بود اما جوراب پاش نبود. بهش گفتم که اجازه بده روسریش رو بردارم و اون هم مخالفتی نکرد. البته اینو بگم زیاد به من نگاه نمی کرد. چون خجالت می کشید. اما گفتم منو خیلی دوست داره. خلاصه تو اون حالت حجب و حیا روسریش رو برداشتم و دست راستم رو روی شونه چپش و دست چپم رو روی پهلوی راستش قرار دارم. بعد بهش گفتم شما هم همین کار رو بکنید . بخاطر اینکه حرفی زده باشه گفت: چقدر سخته و منم گفتم: راحته زن عمو. زود یاد می گیری. و شروع کردیم. زن عموم تو همون حالت حجب و حیا بود و هی سرش رو پایین می انداخت و وقتی هم منو نگاه می کرد یه لبخندی می زد. من هم یه لبخندی می زدم و تو همون لحظه هم با چشمهام می خوردمش. کار هم به اونجا رسید که صدای زن عموم دراومد یعنی هر کی تو اون لحظه چشمهای منو می دید می فهمید که حشر بالا زده. با اون لهجه قشنگ اصفهانیش و با لبخند گفت: چت شده؟ مثل اینکه حالت خوب نیست و من هم که دیگه تو حال خودم نبودم تو یه لحظه محکم بغلش کردم و بهش گفتم دوسش دارم و شروع به لب گرفتن کردم. دیگه نمی دونستم چی کار می کنم و اون دستم هم که رو پهلوی راستش بود دیگه روی کونش بود و هی کونش رو می مالیدم . یه لحظه که لبم از لبش جدا شد گفت چی کار می کنی؟ الان عموت می یاد. من هم سفت بهش چسبیده بودم گفتم اون الان نمی یاد. البته از این کار من جلوگیری نمی کرد ولی زیاد هم راغب نبود. شاید می ترسید. من دوباره شروع به خوردن کردم و این دفعه از گردنش. و می دیدم که داره لذت می بره و هی می گفت نکن نکن و از این حرفها و تو همون حالت بردمش تو اتاق خوابشون و انداختمش رو تخت البته هنوز بهش چسبیده بودم. یه لحظه ولش کردم تا زیر پیراهن و شلوار راحتیم رو در بیارم به من گفت: سروش اگه عموت بفهمه منو می کشه و من هم گفتم که عمو الان نمیاد و هیچ کس نمی فهمه. سریع دست راستمو حلقه کردم دور گردنش و دست چپم رو گذاشتم رو قفسه سینه هاش و خوابوندمش. البته خودش هم جلوگیری نکرد و شروع کردم لب گرفتن و سینه هاش رو می مالوندم کم کم دستمو بردم توی لباسش و سینه هاش رو گرفتم و شروع کردم به مالوندن. چشمهاش روبسته بود ولی صداش در نمی اومد و من هم مشغول کار خودم بودم. از لب گرفتن که خسته شدم سه تا دگمه لباشسو باز کردم و سینه هاش روکه سفت هم بود درآوردم و شروع به خوردن کردم. تو تموم این لحظات دو تا پاش رو جمع نگه داشته بود و نمی خوابوندش همون جوری که سینه هاش رو می خوردم پام رو انداختم رو پاش و به زور خوابوندم و کم کم شروع به مالیدن پاهاش کردم ودستم رو کم کم آوردم بالا و از روی شورت توریش گذاشتم روی کسش و یه کم مالیدم و شورتش رو گرفتم و آروم از پاش درآوردمش. نگاهش کردم دیدم داره نگام می کنه. انگاری هنوز باورش نشده بود. من هم همون جوری که نگاهش می کردم لباسش رو از بالا در آوردم و سوتینش رو هم در آوردم. دیگه لباسی تنش نبود اما من هنوز شورتمو در نیاورده بودم و درش آوردم. زن عموم همینجوری به من نگاه می کرد. پهلوش خوابیدم و بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم خیلی دوست دارم و می خوام بکنمت. اون به من گفت هنوز باورم نمیشه داریم چی کار می کنیم و گفت من شوهر دارم و این کار درست نیست و تو باید بعد از ازدواجت با دختر عموت این کارا رو با اون بکنی و من که داغ داغ بودم و اصلا این چیزها حالیم نبود گفتم: فقط برای همین یه دفعه. کسی نمی فهمه و شروع به بوسیدنش کردم. گفتم: عمو پایینت رو می خوره؟ گفت: نه! گفتم من می خوام بخورمش. گفت: مریض می شی ها. گفتم: تو به این کارا کاری نداشته باش و پاهاش رو از هم باز کردم و یه کم با انگشت با کسش ور رفتم و شروع به خوردنش کردم. حالا بخور کی نخور. اینقدر خوردم که دیگه انرژیم داشت تموم می شد. زن عموم اصلا دیگه تو حال خودش نبود و چشمهاش رو دوباره بسته بود و با اون لهجه قشنگش آه و اوه می کرد. منم که دیگه طاقت نداشتم رفتم روش و یواشی کیرم رو داخل کسش کردم. البته زن عموم اون موقع طرفهای ۴۲ سالش بود و کلی زیر دست عموم رفته بود. اما کس خوبی داشت اما تنگ نبود. همینجوری روش بودم و تلمبه می زدم. من کلا از اون دسته آدمها هستم که آبم دیر میاد. زن عموم چشمهاش رو باز نمی کرد و هی آه و اوه می کرد. منم هی بهش می گفتم: دوستت دارم و از این کس و شعرها . احساس کردم آبش اومد من هم همینجوری اینقدر تلمبه زدم تا وقتش شد موقع اومدنش هم چون دوست نداشتم آبم رو بیرون بریزم همون جا خالی کردم تو کسش و اون هم چیزی نگفت و بیهوش همینجوری کنار هم افتادیم. من هنوز تو بغلم داشتمش و ولش نمی کردم بعد که حال اومدیم با هم رفتیم حموم و دوش گرفتیم و اومدیم بیرون. زن عموم بنده خدا روش نمی شد منو نگاه کنه. من ۳روز دیگه اصفهان بودم ولی نشد دیگه اونو بکنم.

روشنک خواهر زنمسلام من مهرداد ۲۸ ساله از شیراز هستم میخوام براتوت از خاطره سکس با خواهر زنم روشنک بگم. زنم خیلی خشکله و یه خواهر کوچکتر از خودش هم داره که الان ازدواج کرده من بیرون از شیراز زندگی میکنم و یک ماه به یک ماه خانواده زنم را نمیبینم .عید نوروز امسال که خانواده خانمم به دلیل مشکلات نتونستن به اینجا بیان فقط روشنک تنها تونست بیاد خونه ما. من از قبل میدونستم که روشنک یه جورهایی اهل حاله ولی اصلا روم نمیشد هنوز ازدواج نکرده بود . و اندامی مانکنی و پوستی سبزه با قد بلند داشت زن من هم مثل خودم در یک شرکت مشغول بکار بود .یک روز که من به صورت اتفاقی ظهر بود که از اداره مرخصی گرفتم رفتم خونه کلید رو انداختم رو در حال و رفتم تو، روشنک خواب بود رفتم تا لباسهامو در بیارم دیدم شورت روشنک افتاده روتخت من هم که دیدم روشنک با اون وضع خوابیده رفتم نگاهش کردم دیدم لای کسش پیداست که کیرم شق شد رفتم تو اتاق برگشتم به صورتی که نفهمه کنارش دراز کشیدم یواش دستمو گذاشتم روی کونش وای چه کونی داشت یه کم با هاش لاس زدم کیرم داشت منفجر میشد بلند شدم برم تو اتاق جق بزنم نتونستم پیش خودم گفتم موقعیت خوبیه تا روشنک رو بکنم رفتم پشت کامپیوتر بشینم فیلم سوپر نگاه کنم دیدم روشنک از خواب بلند شده تا من رو دید گفت مهدی کی اومدی گفتم تو خواب بودی یهو رفت تو اتاق خواب گفت آقا مهدی لباسهای منو ندیدی گفتم چرا گذاشتمش تو کمد یه کم خجالت کشید و رفت وقتی برگشت گفت حوصلم سر رفته تو کامپیوتر فیلم نداری من هم که دیدم موقعیت خوبیه گفتم چرا فایلی که فیلمهای سوپر هم توش بود را باز کردم گفتم بیا من میخوام استراحت کنم نشست و من رفتم و پذیرایی دراز کشیدم خودم رو زدم به خوابیدن.یه ۲۰ دقیقه که گذشت بلند شدم دیدم در اتاق بسته شده از کنار در که یه روزنه داشت نگاه کردم دیدم داره یه فیلم سوپر توپ نگاه میکنه و دستش هم گذاشته بود لای کسش جق میزد دوباره کیرم شق شد جلوخودم رو نتونستم بگیرم در رو یواش باز کردم رفتم تو اتاق اینقدر تو حس بود که متوجه اومدن من نشد وتا منو دید از خجالت داشت آب میشد نمیدونست چی بگه دامنش رو سریع انداخت روی پاهاش و گفت آقا مهدی عجب فیلمهایی داری منم گفتم مگه بده؟ خندید هیچی نگفت. نگاه شلوارم کرد دید کیرم بلند شده سرش رو انداخت پائین دیگه نمیتونستم جلوخودم رو بگیرم بهش گفتم بشین فایل فیلم سوپرها رو باز کردم یکیش رو گذاشنم اولش درست نگاه نمیکرد یواش یواش دستم رو گذاشتم پشت کمرش و از پشت دستام رو گذاشتم رو سینه های کوچیکش دیگه فهمیده بود چی میخوام دستم رو اوردم رو کسش کردم داخل شورتش اولش نذاشت ولی من کار خودم رو میکردم سرش رو آوردم پائین و شلوارم رو در آوردم کیرم رو تا ته کردم تو دهنش. بار اولش بود ولی چون فیلم سوپر دیده بود وارد شده بود همین که کردم تو دهنش شروع کرد به ساک زدن داشت آبم میومد که کشیدم بیرون دامنش رودر آوردم یه شورت تنگ مشکی پاش بود موهای کسش هم یه کم بلن بود دستم رو کردم تو شورتش خیس خیس شده بود شورتش رو در آوردم خوابوندمش رو تخت شروع کردم به لیس زدن کسش داشت قش میکرد اصلا حال نداشت حتی میگفت کسم رو بکن برش گردوندم دولاش کردم سوراخ کون تنگی داشت سر کیرم رو با کرم یواش سر کیرم رو کردم تو کونش که یه جیق بلندی زد و کیرم رو تا ته کردم تو کونش و تا تونستم خیلی محکم شروع به تلنبه زدن شدم روشنک که دو سه باری ارضا شده بود همین که تلنبه میزدم آبم اومد و تمام آبم رو ریختم تو کونش بعد از ۱۰ دقیقه دوتامون بی حال تو بغل هم افتادیم از اون به بع تا قبل از ازدواجش هر موقع میدیدمش میکردمش تا الان که دیگه شوهرش زحمتش رو میکشه البته ناگفته نمونه بعد از ازدواجشهم دو بار تو خونه خودشون کسش رو کردم .

آموزش سکس به خواهرزنم خواهر خانومم بهار که در شهرستان دانشجو بود یک شب سر زده به خونه اومد و من توی خونه تنها بودم. صدای زنگ که در اومد من فکر کردم پری یا سروره واسه همین با یک شرت اسلیپ چسب رفتم درو باز کردم و منتظر نشدم ببینم کیه و از در دور شدم که ناگهان صدای بهار و شنیدم که گفت محمود سلام. تا رومو برگردوندم دیدم وای بهار! اینقدر از دیدنش خوشحال شدم که لخت بودن خودم یادم رفت. گفتم بهار کی رسیدی؟ گفت همین الان. گفنم میگفتی بیام دنبالت. گفت نه بابای یکی از بچه ها رسوندم. دیدم بهار یک جوری داره نگاه میکنه. گفتم چی شده ؟ گفت راحتی شما ؟ وقتی خودم نگاه کردم که با چه شکلی جلوش واستادم کلی خجالت کشیدم. و سریع رفتم لباس پوشیدم. وقتی برگشتم بهار گفت مامان و پری کجان؟ گفتم : رفتن مجلس. اونم گفت من سیرم میرم یک دوش میگیرم و میخوابم. منم بعدش رفتم خوابیدم و صبح متوجه شدم که بعله آقا دزده اومده خونه بهار و قفل و شکسته ولی خوب چون اینا اونجا دانشجو بودن چیزی برای بردن پیدا نکرده بود ولی خوب اینها هم چون دختر بودن ترسیده بودن و اومده بودن. بعدش قرار شد من برم براشون توی آپارتمان سوئیت بگیرم. فردای اون روز با بهار رفتیم شهرستان محل تحصیلش که براش یک جا پیدا کنم و برگردم ولی از شانس ما جا پیدا نشد و مجبور شدم شبو اونجا بمونم. وقتی رفتیم خونه بهار شروع کردیم به جمع کردن وسائلش . بخاریش و براش باز کردم و در کل بجز فرش همه چیزو جمع کردیم. خیلی عرق کرده بودم و پر خاک شدم. گفتم برم حمام که یادم اومد هیچی لباس با خودم نیاوردم. به بهار که گفتم اون گفت شما برین من از لباسای خودم بهتون میدم. براتون بگم که این خونه شامل یک اطاق بود که یک حمام و سرویس و یک آشپزخانه کوچک از توش در آورده بودن. حمامش اندازه این بود که فقط توش بایستی واسه همین بهار رفت توی آشپزخانه تا من لباسهام و همون بیرون در بیارم و برم داخل. وقتی دوش گرفتم و بهار صدا کردم گفت دستتو بیار بیرون تا حوله رو بهت بدم. وقتی حوله رو گرفتم دیدم این اندازه اینکه هم دور کمرم ببندم نیست ولی خوب مجبور بودم! لباسهای دیگمم که شسته بودم از لای در دادم به بهار که برام رو جا لباسی بزاره که تا صبح خشک بشه. وقتی اومدم بیرون دیدم بهار جلومم ایستاده منم که با اون حوله فقط تونسته بودم جلومو بپوشونم به بهار گفتم این دیگه چه حوله ایه . اونم گفت از اون شرتی که پوشیده بودی که بهتره . بعدم خندید. منم که دیدم حق با اونه دیگه چیزی نگفتم. چند تیکه لباس برام گذاشته بود. که شامل یک شورت زنانه و یک تی شرت و یک شروال استریچ سفید میشد. بهار گفت میرم تو حمام تا راحت باشی . بعد از رفتن اون دیدم شورت که پام نمیشه و از خیرش گذشتم. تی شرت رو راحت تنم کردم اما شلوار و خیلی سخت پام کردم. خیلی دیدنی شده بود با اون شلوار سفید و چسب همه چیزم زده بود بیرون. خیلی خجالت کشیدم واسه همین سعی میکردم با پائین تی شرت جلومو بپوشونم. در همین حال دیدم بهار لباسهاشو از توی حمام پرت کرد بیرونو گفت منم یک دوش میگیرم. چند دقیقه ای گذشت که بهار در حمام و باز کرد گفت محمود جان میشه این طرف و نگاه نکنی. منم که دراز کشیده بودم رومو کردم اون طرف و گفتم بیا. چند لحظه ای که گذشت بهار گفت راحت باش پوشیدم. وقتی رومو برگردوندم دیدم یک تاپ دوبنده مشکی و یک شلوارک خیلی کوتاه پاشه. گفت ببخشید لباسها رو جمع کردم همین لباسها رو بود که به تو دادم و خودم هم پوشیدم. من با دیدن بهار کوچولوم بزرگ شده بود و دیگه اصلا نمی شد جلوشو گرفت. بهار دوتا پیتزایی که گرفته بودیم که خیلی هم تا حالا سرد شده بود و آورد تا بخوریم. وقتی نشست دیدم بد بد داره نگاه میکنه واسه همین بهش گفتم. شما خانومها که این لباسهارو میپوشین چیزی برای پوشاندن ندارین ولی خوب ما مردا چکار کنیم. مخصوصا اگه همچین چیزی هم جلمون جولان بده. ( وقتی خم شد تا پیتزاها رو بزاره سینه هاشو کامل دیدم . بهار هم سینه های درشتی داشت و سینه بند هم نبسته بود.) بهار خنده ای کرد و گفت مخصوصا طرف اگه حیضم باشه. این حرفش خیلی بهم بر خورد. بهش گفتم حیض منم یا توکه همچین شلواری بهم دادی بپوشم بعدشم اینجوری نگاه میکنی ؟! بهار گفت : اونت چرا اینقدر بلند شده اگه حیض نیستی ؟ منم یک نگاهی به خودم کردم دیدم واقعا خرابم. این شلوار سفیدم که چند برابر نشونش میداد. گفتم آخه تورو دیده یاد پری افتاده. گفت: جلوشو که نگرفتن بیاد یاد پری شو کامل کنه. بعدشم خم شد تا منو قشنگ حشری کنه. منم دیدم این بچس شاید حرفاش روی بچگی باشه خواستم ادامه ندم که بهار گفت. محمود من از بعد ازدواج شما همیشه آرزوی همچین موقعیتی رو میکردم. بیا امشب فکر کن من پریم. گفتم بهار توهم عروس میشی و با شوهرت همه این کارا رو راحت میکنی. گفت : من همیشه حرفای پری و مامان و میشنوم که پری چقدر از سکس با تو راضیه خواهش میکنم. فکر کن منم پریم. دیگه نتونستم چیزی بگم گفتم باشه شاممون و بخوریم بعدش در موردش صحبت میکنیم. بهار با بی میلی شروع کرد به شام خوردن ولی با دقتم به چیز من نگاه میکرد که حالا یک کمی هم بالای شروال رو خیس کرده بود. بعد شام بهار وسائل و جمع کرد و من رفتم دستشوئی. وقتی برگشتم دیدم لخت وسط اتاق ایستاده. روی بهشتش پر مو بود و سینه هاشم یکمی به سمت پائین بود. فکر میکنم از سینه های مامنش و پری بزرگتر بود ولی در کل اندام قشنگی داشت. بهار گفت من آماده ام. بهش گفتم بهار تا حالا با کسی سکس داشتی. گفت نه. و راستم میگفت مطمئن بودم. چون واقعا مبتدی بود. بهش گفتم عزیزم یادت باشه قبل از سکس هیچوقت سریع همه لباسهات و در نیار. اومد جلو و من بوسیدمش. گفت شما لخت نمیشید. گفتم چه عجله ای داری صبر کن. بغلش کردم و خوابوندمش و شروع کردم با دست نوازش کردن بدنش. اصلا بدنش به بدن پری نمیرسید چون همیشه همه توجه درس خوندن بود. یواش یواش دستم و رسوندم به بهشتش و نوازشش کردم ولی اینجاش دقیقا مثل مامانش و پری جمع ناز بود ولی بر خلاف اونها پر از مو بود. گفتم بهار آخرین بار کی زدی ؟ گفت ۴ ماه پیش. گفتم خوب چرا کوتاهشون نمیکنی؟ گفت برای کی کوتاه کنم. خودم هم که باهاش کاری ندارم. گفتم یادت باشه دختر همیشه برای سکس باید آماده باشه. شاید مثل الان همچین موقعیتی پیش بیاد. یکمی با بدنش بازی کردم. دیدم خیلی مشتاقه تا من کاملا لخت شم. بهش گفتم خودت لباسهامو در بیار. خیلی با خجالت همچین که من لرزش دستاش و احساس میکردم لباسامو در آورد. گفتم تا حالا فیلم سوپر دیدی؟ گفت چند دفعه نه خیلی زیاد. فهمیدم که این دیگه خیلی مبتدیه و کارم درومده. خیلی با تعجب به محمود کوچیکه نگاه میکرد و با احتیاط تمام دستش و گذاشت روش. بهش گفتم بهار اصلا عجله نکن تا صبح وقت داریم. خیلی قشنگ نگاه میکرد دقیقا با همون دقتیکه همیشه درس میخوند. از روی زمین بلندش کردم و گذاشتمش روی پام و خیلی آرام با بدنش بازی میکردم. چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم بدنش داره میلرزه و ارضاء شد. بهش گفتم چی شد؟ دیدم بی رمق شده و گفت نمیدونم مثل اینکه تموم شده. ولی خوب نمیخواست تمومش کنه دوباره شروع کرد به بازی کردن باهاش و این دفعه کردش تو دهنش. خیلی احتیاط میکرد ولی یا اینکه دندوناش کشیده میشد یا اینکه میخورد به ته دهانش و حالش بد میشد. خوابوندمش روی زمین و پاهاشو باز کردم و خیلی آهسته گذاشتمش لای پاش. (توش نه) دیگه از این دنیا چیزی نمیفهمید و همش خودشو تکان میداد. منم خیلی داشتم حال میکردم با اینکه توش نکرده بودم اما از لذت بردن اون لذت میبردم. چشاش و بازکرد و گفت نمیشه بکنی تو. گفتم نه ولی اگه بخوای از عقب میشه. گفت باشه اشکال نداره بکن. دیدم اینجوری که نمیشه گفتم کرمی چیزی نداری. خیلی بی حال پاشد و از توی یکی از ساکها یک کرم در آورد. به من داد منم یکم به سوراخ اون زدم و یکمی هم به خودم. ولی خوب کرمش خوب نبود و با درد زیاد و خیلی سخت بالاخره فرستادیم توش. اولش که از جاش تکون نمیخورد ولی یواش یواش ول کرد و تونستم براش تلم بزنم. بعدشم که دیگه اینقدر باز شده بود که اینگار صد ساله اینکارس. نفهمیدم چند بار آبش اومد ولی وقتی میخواست آبم بیاد برش گردوندم و گذاشتم لای سینه هاش. و با کلی فشار پاشوندم توی دهانش و صورتش. از این کار من چندشش شد ولی خوب به روی خودش نیاورد. از روش بلند شدم و دست اونم گرفتم بلندش کردم. خیلی بیحال بود. باهم رفتیم توی حمام. خودتون فکر کنید که دونفری چطور توی اون حمام کوچیک دوش گرفتیم. بعد که اومدیم بیرون خودمون و خشک کردیم و دیگه زحمت پوشیدن لباس به خودمون ندادیم و همین جور لخت تا صبح تو بغل هم خوابیدیم. فردا صبح هم رفتم براش خونه پیدا کردم و لوازمش و جابجا کردیم و وقت اومدن هم ازش قول گرفتم تا قبل ازدواجش با کس دیگه سکس نکنه و هر زمان لازم داشت به خودم بگه. بوسیدمش و به خونه پیش پری و سرور عزیزم برگشتم.

دوست هات شوهرم دو سالی بود که ازدواج کرده بودم. از همون اول فهمیده بودم که شوهرم از پس نیاز جنسی من بر نمیاد. من عاشق سکسم اونم با مردای هات . اما شوهرم زیاد هات نیست .. خلاصه بعد از دو سال یه روز بهم گفت یکی از دوستاش که آلمان بوده اومده ایران و میخواد یه شب دعوتش کنه .(یادم اومد کیو میگه چون قبلا عکسشو بهم نشون داده بود .خیلی خوش تیپ بود). منم گفتم باشه. برای شب جمعه دعوتش کن. شب جمعه شد و منم حسابی به خودم رسیده بودم. یه بلوز یقه باز تنگ و کوتاه قرمز با یه کرست که سینه های درشتمو به هم نزدیک کرده بود و از زیر یقه باز لباسم نشون میداد. با یه شلوار تنگ مشکی که باسنمو به خوبی نمایش میداد و حتی خط شورتمم دیده میشد. زنگ در به صدا در اومد و مجید (شوهرم) رفت آیفونو برداشت و تعارف کرد که بیاد تو. وای خدا در که باز شد بهرام (دوستش) وارد خونه شد اب دهنم حسابی راه افتاد عجب قیافه ای عجب تیپی. سلام علیک کردیم و نشست. منم شروع کردم به پذیرایی وقتی میخواستم بهش چیزی تعارف کنم طوری خم میشدم که سینه هام دیده بشه. اولش حواسش نبود اما کم کم متوجه شد. یکی دو بار که از کنارش رد میشدم اونقدر نزدیکش میشدم که کنار رون پام به دستش میخورد. بعد به مجید گفتم بساط مشروبو راه بندازم؟ اونا هم از خدا خواسته قبول کردند. وقتی گیلاسو به سلامتی هم بالا میبردیم بهم زل میزد و منم با عشوه بهش نگاه میکردم. سر میز شام از زیر میز پاهامو بهش میمالیدم اونم نامردی نمیکرد و خوب حال میداد حتی یه بار پاشو اورد جلوی کسم و با شصتش با کسم ور میرفت. وای خدا چه حالی داشتم دلم میخواست همونجا بپرم بغلش. بعد از شام به هوای کمک به من تو سفره جمع کردن چند باری تو اشپزخونه به من نزدیک شد و منم مثلا میخواستم خم شم چیزی از تو کشو ور دارم کونمو قلمبه میکردم طرفش اونم یه لحظه کیرشو که حسابی هم راست شده بود و داشت شلوارشو پاره میکرد مالید به کونم. دوباره اومدیم نشستیم به مشروب خوری که مجید رفت دستشویی. میدونستم ده دقیقه ای کارش طول میکشه یه پرتقالو عمدا انداختم زمین روبروی بهرام دولا شدم طوری که تمام پستونم وکرستم معلوم میشد کمی طولش دادم یهو دیدم نوک یکی از پستونام از تو کرست در اومده دست کردم درستش کنم که دیگه طاقت نیاورد و اومد جلو دستشو کرد تو کرستم و کامل پستونمو از تو کرست کشید بیرونو شروع کرد به لیس زدن و مکیدنش منم که اخ و اوخم در اومده بودم شروع کردم از روی شلوارش کیرشو میمالیدم. دو سه دقیقه ای که گذشت سرشو از لای پستونام در اوردم و گفتم الان مجید میاد بعد خودمونو مرتب کردیمو نشستیم. گفت کی میتونم ببینمت گفتم پس فردا شب مجید شب کاره میتونی بیا؟ گفت اره! گفتم پس ساعت ۱۰ شب منتظرتم. مجید اومد و چند دقیقه بعد بهرام که دیگه از شدت شهوت نمیتونست طاقت بیاره بهونه اورد که خونوادش منتظرشن و باید بره و رفت. اون دو روز برای من مثل دو سال گذشت اما بالاخره اون شب رسید مجید ساعت ۸ شب از خونه رفت بیرونو منم سریع پریدم تو حموم و شروع کردم به زدن موهای کسم و خلاصه حسابی تنمو برق انداختم و بعدهم اومدم بیرون و یه تاپ نازک بدون کرست پوشیدم که نوک سینه هام و حتی گردیشون به خوبی معلوم میشد. یه شورت طوری که پشتش فقط یه نخ داشت و اونم لای باسنم گم میشد پوشیدم با یه دامن کوتاه یه وجبی. راس ده شب زنگ خونه به صدا دراومد و بهرام اومد. وارد خونه شد و نشست روی مبل و گفت تو با من چیکار کردی که از اون شب خواب ندارم. گفتم عوضش امشب و خوب میخوابی. گفت امشب که اصلا نمیخوابیم باهات کار دارم خوشگل خانوم. گفتم مشروب میخوری گفت نه میخوام اون پستونات و بخورم که دارن از زیر تاپت منو میکشن. پاشدم رفتم طرفش اونم پاشد وایساد لبمو گرفت تو دهنشو دستشو برد تو لباسم گفتم بیا بریم تو اتاق خواب! گفتم چقدر عجله داری؟ گفت دارم میمیرم زود باش. رفتیم تو اتاق خواب و من دراز کشیدم رو تخت و شروع کردم به عشوه گری اونم بلوز شلوارشو در اورد و اومد سراغمو شروع کرد به در اوردن لباسامو لیسیدن بدنو منم مدام اخ و اوخ میکردم. شورتشو در اوردم وای که چه کیری داشت با دستم اروم هولش دادم رو تخت و شروع کردم به ساک زدنش داد که میزد کسم یه جوری میشد حسابی خیس شده بودم بعد اون اومد و شروع کرد به لیس زدن کسم با دستاشم پستونامو میمالید وای دیگه بلند اخ و اوخ میکردمو میگفتم اوففففففف بهراماااااا جون بخورش ااه ه ه ه. اونم میگفت جونم نازی جون میخورم کس قشنگتو. بعد بهش گفتم دراز بکش بعد کسمو گذاشتم رودهنشو خودم هم شروع کردم به ساک زدنش(مدل ۶۹) اونقدر ادامه دادیم که داشتیم ارضا میشدیم. بعد دوباره من دراز کشیدم و پاهامو داد بالا و کیرشو کرد تو کسم وای که چه حالی میداد من داد میزدم و میگفتم بهرام جون محکمتر عزیزم!! اونم محکم و محکمتر منو میکرد تا اینکه دیگه ارضای من شروع شد و من داد میزدم و ناله میکردمو تنشو گاز میگرفتمو میمکیدم. اونم حسابی منو میکرد و قربون صدقم میرفت . بعد ارضای اون شروع شد و ناله هاش تموم خونرو پر کرد. بعد افتاد روم گفت تا حالا سکس به این خوبی نداشته منم گفتم اره منم همینطور . اونشب تا صبح ۴ بار دیگه هم با همون ابو تاب منو کرد. ساعت ۶ صبح هم رفت چون بهرام ساعت ۸ صبح میومد خونه. تموم مدتی که ایران بود شبهایی که بهرام شیفت بود با هم بودیم و حسابی حال کردیم یه روز صبح ۱ ساعت قبل از رفتنش موقع خوردن صبحونه مربا رو ریخت لای کسمو شروع کرد به لیسیدنش اوف که وقتی زبونشو میرد تو کسم چه حالی میشدم میگفت این بهترین صبحونه عمرمه بعد با هم رفتیم حمومو تو واونجاهم حسابی با هم حال کردیم. الان دو سالی هست که از آلمان نیومده ولی حتما وقتی بیاد بازم با هم حال میکنیم.

زن داداش۲۰ ساله بودم ودانشجو، اونسال وقتی از دانشگاه اومدم فهمیدم داداشم بچه دار شده بهشون سر زدم خیلی خوشحال شد چون میخواست فردابه مأموریت شهرستان برود از من خواست تا اومدنش خونشون بمونم دفعه اول نبود منم قبول کردم. فقط چون زنداداشم جلوی من روسری سر میکرد میدونستم برای شیر دادن معذب میشه. با اینکه مثل خواهر باهاش راحت بودم ولی وقتی شیر میداد یواشکی به سینه هاش نیگا می کردم که یکی دوبار فهمید دفعه اول بروی خودش نیاورد و خودش رو جمع وجور کرد ولی دفعات بعدی اول با چشاش و بعد با لبخند ملایمی سرش رو برگردوند.روز بعد وقتی از خرید اومدم تو اتاق داشت بچه شیر میداد بر عکس همیشه که سرسینه اش رو فقط در میاورد،کاملا دگمه های پیراهنش رو باز کرده بود و هردو سینه هاش معلوم بود خیلی دوست داشتم وایسم نگاه کنم ولی روم نشد وزود اومدم بیرون،زنداداش صدام کرد گفت میشه کمکم کنی گفتم چشم.گفت بیا رفتم تو داشت سینه هاش رو میمالید بچه رو تخت خوابیده بود گفت نمیدونم چرا شیرم کم شده گفتم چیکار کنم گفت بیا بنشین نشستم پیشش گفت این بچه زورش نمی رسه میتونی محکم مک بزنی تا شیرم بیاد ودستم رو گرفت ورو سینه اش گذاشت ، انقدر با ناز اینکار رو کرد که فکر نکردم دارم چی کار میکنم همینطور که سرم رو به سمت سینه اش میبردم دراز کشید و من شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن سینه هاش .چشاش روبسته بود ویواش یواش شروع کرد به نوازش سر من اول با یه دست سرم رو با یه دست اونیکی سینه اش رو میمالید کم کم صداش در اومد شروع به ناله و آخ واوخ کرد منم داشتم دیوونه میشدم نوک سینه هاش رو با زبون تند تند می لیسیدم بعد میکردم توی دهنم و محکم مک می زدم اونقدر مجکم که سرم رو میگرفت ومیکشید کنار نه من ونه اون همدیگر رو نگاه نمیکردیم.با اینکه تا اون موقع سکس نداشتم و فقط فیلم دیده بودم همه کارا به خوبی پیش می رفت یه دفعه نمیدونم چی شد که پاشدم وکل لباسام رو در اوردم و بالا سرش وایسادم همینطور که داشت سینه هاش رومیمالیدچشاش رو باز کرد تقریبا کیرم جلوی صورتش بود یه نگاهی بمن کرد و بدون اونکه چیزی بگه با کمی اخم دستمو گرفت و منو تو بغلش کشید تو همون حال خیلی خجالت کشیدم و رفتم تو بغلش دوباره با چشای بسته مشغول همدیگه شدیم. همونطور که تو بغل هم بودیم و سر و گردن همومیخوردیم لباساش رو در اوردم دیگه کاملا لخت لخت بودیم و جایی از تنش نمونده بود که نچلونم.با اون خرابکاری که کرده بودم نمیدونستم چیکار کنم مثل اینکه خودش فهمیده بود چون دستش رو اورد و کیرم رو گرفت و شروع کرد مالیدن به کسش خیلی گرم ومرطوب بود یه دفعه بدنم لرزید لذت جدیدوعجیبی احساس کردم همینطور که داشت میمالید بی اختیار خودم فشار دادم و کیرم رفت تو اونم جیغ کوچکی زد و منو محکم بغل کرد منم محکم گرفته بودمش و عقب وجلو میکردم هر دوتامون سر وصدامون در اومده بود خسته شده بودم و خیس عرق ولی نمیتونستم شل کنم نیروی عجیبی داشتم ولذت تمام تنم رو گرفته بود نمیدونم چی شد که یهو ناخناش رو تو بازوهام فرو کرد وچندتا جیغ با ناله قاطی کشید وشل شد ولی من همینطور داشتم تلمبه میزدم که یه دفعه احساس کردم داره آبم میاد نمیدونم از کجا فهمید با بی حالی گفت نریزی تو منم زود کشیدم بیرون وهنوز یکی دو بار نزده بودم که آبم اومد وریخت رو تنش تا خالا اینفدر آبم نیومده بود کاملا بی حس شده بودم کنارش دراز کشیدمبعد از چند لحظه روم کردم طرفش دیدم داره منو نگاه میکنه تو چشام نگاه مهربونی کرد ویه لب حسابی و طولانی ..بعد پاشد و نشست رو پاهام به کیرم نگاه کرد ویواش یواش اونو که حالا کوچولو شده بود دستمالی کرد بریده بریده و بدون اینکه تو صورتم نگاه کنه گفت تا حالا اینکارو نکردم حتی واسه داداشت. بدم میومد یه دفعه تو چشام نگاه کرد و با خنده گفت ولی تو خیلی حال دادی باشه و سرش رو برد پائین و آروم آروم با بوسیدن ومالیدن به صورتش شروع کرد، کم کم کرد تو دهنش یواش یواش کیرم بلند میشد و اونم راحتتر شده بود وبا اشتیاق کاملا میکرد تو دهنش.احساس کردم مثل اول آمادگی دارم سرش رو به زور از رو کیرم جدا کردم و کشیدمش تو بغلم و برای اینکه تشکر کنم بوسیدمش دوباره شروع کردم به مالیدن وبوسیدنش ا لبته ایندفعه با چشم باز و توچشاش نگاه میکردم اونم همینطور نگاه مهربونی داشت بعد از کلی مالیدن وبوسیدن پا شد رو کیرم نشست و با دستش اونو تو کسش کرد و اول یواش وبعد تند تر بالا وپائین کرد من شروع کردم به مالیدن سینه ها ش با هر دودست و مستفیم تو چشاش نکاه میکردم اونم با جشایی که به زور باز میشد و کاملا خمار بود با یه تبسم ملیح به من نیگاه میکرد بعد از مدتی انگار خسته شد حوابید رو من وشروع کرد به نوازش وبوسیدن سینه های من و رو تنم وول میخورد بوسیدمش و از رو خودم کشیدمش کنارو رفتم پشتش و همونجوری که تو فیلم دیده بودم از عقب شروع کردم البته با کمک خودش راهش رو پیدا کردم و کردم تو کسش عجب لذتی، خیلی زود از حال طبیعی خارج شدم و آخ واوخم در اومد دوباره خیس عرق شدم وداشتم دیوونه میشدم اونم کونشو حسابی به عقب هول میداد وبا دستاش رونم رو محکم از عقب گرفته بود یادم افتاد که نریزم توش و لی انقدر محکم منو گرفته بود که نتونستم وآه ه ه ،،،،،تا آخرش رو ریختم تو ولو شدم روش و همونطور که بهش چسبیده بودم دوتایی خوابیدیم.نمیدونم چقدر خوابیدیم ولی با صدای نق نق بچه به خودمون اومدیم زنداداش رفت بچه رو تکون داد تا بخوابه منم رفتم حموم وقتی اومدم بیرون دیدم زنداداش تو اتاق داره بجه رو شیر میده مثل همیشه روسری سرش بود وفقط سر یکی از سینه هاش رو در اورده بود که تو دهن بجه بود نگاه شیطون و مهربونی بمن کرد و بالبخند گفت مرسی

پسرعمه همه کاره من سلام این دفعه می خوام قصه من و پسر عمه مو براتون بگم.این پسر عمه من خدا خیرش بده تو همه ضمینها‬ ‫فعالیت می کنه.که آخرین فعالیتش رو که من نمی دونستم زدن مخ های توپ و باحال .یه روز هوس کردم برم‬ ‫خونه عمم و اونجا بمونم آخه هر وقت که می رم ۲ شبی می مونم.و من هم رفتم که پسر عمم از سر کار اومد‬ ‫و عصرانه رو خوردیم و گفت جاوید بیا بزنیم بیرون و من هم قبول کردم.ماشینو روشن کردم و منتظر پسر‬ ‫عمه شدم .مثل همیشه عادی اومد تو ماشین و حرکت کردیم تو راه هی داشت با من سر یه مطلب و باز‬ ‫می کردکه تو تا حالا سکس داشتی نداشتی .می خوای سکس داشته باشی یانه .منم که زیاد با پسر عمم زیاد تو‬ ‫این مسائل راحت نبودم سعی نمی کردم جواب شو بدم و حواسم به رانندگی بود . پسر عمم از من ۷ سال‬ ‫.بزرگتره.تا اینکه با تلفنش شماره داره می گیره.شروع به صحبت کرد فهمیدم پشت خط یه خانومه.دقیقتر شدم‬ ‫دیدم داره یه جایی رو مشخص می کنه یا قرار می ذاره به من گفت بپیچ سمت راست من هم پیچیدم .مکالمه‬ ‫رو قطع کرد.گفتهمین جا توقف کن منم وایسادم .دوباره برگشت به من گفت که سکس نداشتی منم این دفعه گفتم‬ ‫آره نداشتم.دیدم داره دست تکون می ده برای یه نفر .وای چی می دیدم ۲ تا هلو داشتن برای پسر عمم دست‬ ‫تکون می دادن.من اصلا ماتم برده بود . دخترها چی بودن ظریف تمیز من که یه لحظه حساب کار دستم اومد‬ ‫فهمیدم نقشه پسر عمه چیه خودمو جمع و جور کردم .دخترها نزدیک ماشین شدن و پسر عمم تعارف کرد‬ ‫.بیاین تو ماشین و اونا از خدا خواسته نشستن . وقتی سوار شدن به من سلام دادن منم با پته پته جوابشون و دادم‬ ‫پسر عمه گففت راه بیوفت منم راه افتادم تعد گذشت از چند تا خیابون و کوچه گفت نگه دار. دختر ها پیاده شدن‬ ‫و رفتن اونا دم یه آپارتمان وایستادن بعد در باز شد و رفتن بالا ترس برم داشت.پسر عمم گفت ماشینو یه جا‬ ‫پارک کن بیا.بعد از پارک ماشین ما هم رفتیم دم در آپارتمان وایسادیم پسر عمم زنگ زد و در بدون سوالی‬ ‫.باز شد.من که حسابی تعجب کردم و خیالم راحت بود چون با پسر عمم هستم و خودم و سپرده بودم به اون‬ ‫. رفتیم بالا و وارد یکی از خونه ها شدیم.یه پسر جوان هم تیپ پسر عمم درو باز کرد ما هم وارد شدیم‬ ‫من با االله یا االله گفتن وارد شدم دیدم همه دارن می خندن پسر عمم پسر جوان و دخترها که با لباس های راحت‬ ‫جلو من نشستن.پسر عمم گفت برو گمشو تو بغل اون بعد هلم داد طرف دختره دختره هم سریع منو قبول کرد‬ ‫تو بغلش وای خدا.چی می دیدم .۲ تا دخترها دور من نشستن و دارن لباسامو در می یارن .کیرم درد عجیبی‬ ‫گرفتم.حسابی راست کرده بودم.دخترها فقط با من کار داشتن . پسر عمم و صاحب خانه داشتن مشروب می‬ ‫خوردن و گرم صحبت بودن.منم تو حال خودم نبودم که دیدم لخت لختم.یکیشون داشت کیرمو می خورد و اون‬ ‫یکی داشت ازم لب می گرفت.گفتم شما چرا لخت نمی شید یکی از دخترها گفت منتظر بودیم شما بگید منم‬ ‫حشرم زد بالا شروع کرد لباسای جفتشون رو در آوردم کیرمو از دهن او یکی کشیدم بیرون و لختش کردم‬ ‫وای دیگه حالم نمی دونم خوب بود یا بد اما حسابی قاطی کرده بودم.شروع کردم لیسیدن چوچولاشون چقدر‬ ‫تمیزه انگار صفر کیلومترن و تا حالا کسی نزده توشونکسشون سرخ شده بود و هیچ مویی هم نداشت.منم‬ ‫همین طوریش داشت آبم می یومد.چه بخوام بکنم توش.پسر عممو دیدم که داره دست پره می یاد.با خودش‬ ‫اسپره آورده بود اسپره رو زد به کیرم و گفت کاندوم هم هستا منم که می ترسیدم گفتم باید خوش زحمتشو‬ ‫بکشه.و اون هم ردیف کرد .کیرم بی حس شده بود دختر کونش رو قنبول کرد طرفم و گفت پارم کن منم‬ ‫حشری تا دسته کردم توش راحت رفت.هیچ صدایی از خودش در نیاوراون یکی دختره که سنش پایین تر می‬ ‫زد داشت کیر پسر عممو می خورد.منم رفتم تو کار همین سینهاشو گرفتم و تو کونش تلمبه می زدم.کیرمو در‬ ‫آوردم گفتم بزنم تو کوست گفت بزن هر جا که دوست داری شما سفارش شده هستید.منم با کمال پر رویی کردم‬ ‫توکسش وای چه کسی چه گرم حسابی همدیگرو خیس کرده بودیم که گفتم آبم داره می یاد پسر عمم تا شنید‬ ‫اومد بالاسرمون که زود باش می خوام ببینم دختره کیرمو درآورد کرد تو دهنش و من همرو خالی کردم تو‬ ‫دهنش . که از حال رفتم به پسر عمم گفتم از کمر افتادم گفت از دل نیفتی..دستش رو گذاشت رو شکمم که‬ ‫حسابی داغ کرده بودم.بعد گفت حاضر شو بریم.منم دختر رو چند بار بوسیدم و با دستمال دور کیرمو تمیز‬ ‫.کردم و راه افتادیم بریم دختر ها تو خونه موندن و من با پسر عمم زدیم بیرون که تو راه ازش تشکر کردم‬ ‫اون هم گفت قابل نداره ولی……………منداشتم دیوونه می شدم که دیدم پسر عمم از تو کیف کوچیکی‬ ‫همراهش بودیه دوربین تصویر برداری درآورد و زد صحنه سکس من با دخترها حسابی دیوونه شدم .داغ‬ ‫.کردم گفتم چرا فیلم گرفتی دیوونه گفت برای روز مبادا که حسابی ضایت کنم.دیدم عجب سوتیه بزرگی دادم‬ ‫من به پسر خوب بودن و اهل نماز و روزه خدا پیغمبر تو فامیل معروف بودم.که فهمیدم پسر عمم چرا این‬ ‫کارو کرده.بله این بود که هر چی می گفت می گفتم چشب. ازم کون نمی خواست.ولی ماشینو هر می خواست‬ ‫.می گرفت. که بر خودم لعنت فرستادم. هیچ وقت عجله نکنید و حسابی جوانب کارو در نظر بگیرید‬ ‫. معذرت که خستتون کردم‬ .

آچارفرانسه و زندایی من اسمم پدرامه ، می خوام ماجرای بهترین سکس زندگم رو که با زنداییم بود براتون تعریف کنم . من رشتم الکترونیک هست ، الان ترم آخر کاردانی هستم اون موقع تازه ترم یک بودم . تو فامیل من آچار فرانسه هستم و معمولا هرجا برم هر کار فنی که بتونم انجام می دم . تو فامیل همه رو من یه حساب دیگه ای باز می کردن و فکر می کردن که از من بچه مثبت تر وجود نداره (از نظر ادب میگما ) یه روز از دانشگاه رفتم خونه داییم چون نزدیک به یونی (دانشگاه) بود . رفتم دیدم فقط زن داییم هست و داییم رفته تعمیرگاه این زن دایی من حیوونی بچه دار نمیشه ، خیلی هم رابطش با من خوبه البته تا اون روز خیلی چیزا فرق می کرد . این زن دایی من که اسمش مژگانه ۳۷ سال سن داره و تو فامیل چادر سرش میکنه و همین طور جلوی من حتی وقتایی که تنها بودیم ! خلاصه من رفتم داخل و نشستم رو مبل جلوی تلویزیون شروع به حال و احوال و اونم رفت میوه آورد و ازم پذیرایی کرد یهو چشمم به مهتابی کنار سالن افتاد که گوشش سیاه شده بود و سوخته بود به زنداییم گفتم چرا اینو عوض نمی کنین ؟ اونم گفت من که بلد نیستم داییتم که دست به این چیزا نمی زنه دست خودتو میبوسه ، منم گفتم نه بابا این چه حرفیه رفتم یه مهتابی خریدم و اومدم یه چارپایه بهم داد و رفتم بالا لامپ رو عوض کنم زن دایی پایین وایساده بود و منتظر بود تا مهتابی رو ازش بگیرم من که اومدم لامپو ازش بگیرم یه لحظه سرم گیج رفت ، بله چیزیو که نباید ببینم دیدم چادرش باز شدن بود و من خط سینه های درشتشو داشتم می دیدم به روی خودم نیاوردم و لامپو ازش گرفتم داشتم می بستمش که یه فکری به سرم زد و انجامش دادم ، موقع اومدن پایین از چارپایه خودمو انداختم زمین که مثلا پام لیز خورده و افتادم ، زندایی هم با دیدن این صحنه رنگش سفید شد و خیل ترسید منم با اون که حواسم بود ولی خیلی کمرم درد گرفته بود خلاصه بهش گفتم که باید به یه جا تکیه بدم و بیاد کمکم کنه تا برم سمت مبل . با اکراه اومد و از کنار منو گرفت و کشون کشون منو داشت می برد که پامو گزاشتم روی چادرش و چادرش از سرش افتاد تا اومد برش داره گفتم زندایی من و شما که این حرفارو با هم نداریم گفت آخه ، گفتم آخه نداره که ولش کن گفت باشه دوباره اومد کمکم کنه که این دفعه خودمو انداختم روش ، دیگه کفری شده بود داد زد گفت برو گمشو اونور ، منم که با دیدن همون خط سینه گر گرفته بودم گفتم نه و الا که من باید تورو بکنم و خیلی دوست دارم و از این حرفا اصلا را نمیداد ، منم که بالا بودم و مسلط به ماجرا شروع کردم به خوردن لباش هر هلم میداد ولی من ول کن نبودم ، یه دستمو فرستادم سمت کسش تا حشریش کنم ، از روی شلوار شروع کردم مالوندن چوچولش ، یکم که مالوندم شل شد و مقاومتش رو کم کرد بهش گفتم دیدی خودتم بدت نمیاد ، کسی که نمی فهمه هم من تو رو دوست دارم هم تو منو اما باز انتخابش رو میزارم به عهده خودت و بلند شدم و لنگ لنگان رفتم نشستم روی مبل . یه دیقه بعد اومد نشست کنارم و گفت آخه تو ، دیگه چیزی نگفت . گفتم من چی ؟ بچه ام ؟ غریبه ام ؟ چی ؟ یکم نگام کرد و اومد جلو لباشو گذاشت رو لبام ، منم شروع کردم لباشو خوردن خیلی داغ شده بود دستمو از زیر لباسش بردم تو از روی سوتین شروع کردم بازی کردن با سینه هاش ، کنار زدمش و پیرهنش و سوتینش رو درآوردم و سینه هاش که فکر کنم سایزش ۸۵ بود پرید بیرون ، سینه های تپل و رو به بالایی داشت شروع کردم به خوردن وای که چقدر من سینه دوست دارم یه ۱۰ دیقه ای داشتم فقط سینه می خوردم بعدش رفتم سراغ شلوار و شورتش و شروع کردم خودرن کوس زندایی مژگانم دیگه به جیغ زدن افتاده بود . منو کنار زد و اومد سراغ کیرم ، شلوارمو و شرتمو درآورد و کیر قرمزمو یکم نیگاه کرد بعد شروع کرد به ساک زدن ، خیلی عالی این کارو می کرد یکم که خوردش تا ته میکرد تو گلوش ، این کار خیلی بهم حال میداد کیرمو از دهنش دراوردم و گذاشتم لای سینه هاش ، اگه این کارو نکردین حتا امتحان کنین ، خیلی حال میده مژگان که دیگه تحمل نداشت بلندم کرد و نشوندم روی مبل خودشم اومد آروم نشست روی کیرم ، کسش خیلی داغ بود جوری که نزدیک بود هومن اول آبم بیاد . کیرمو تا ته کرد تو کس و یکم مکث کرد . بعد شروع کرد بالا و پایین کردن خیلی صحنه قشنگی بود با بالا و پایین رفتم اون سینه هاش که حالا دیگه در حد انفجار بودن هم داشتن می لرزیدن و منو بیشتر حشری می کردن. یکم بعد دیدم سرعتش کم شده و خسته شده بهش گفتم سگی بشین ، اونم رفت اونورتر و سگی نشست اومدم از پشت بزارم تو کسش که چشمم به کون خوشگلش افتاد ولی معلوم بود که آکه آکه آروم گذاشتم تو کسش و شروع کردم تلمبه زدن ، من معمولا آهسته و پیوسته پیش می رم و یهو مثل خر کل انرژیمو نمیزارم پای کار بعد از یه ۲۰ دیقه ای که تو کسش تلمبه زدم و اونم یه بار خودشو خالی کرده بود دیگه نزدیک بود آبم بیاد بهش گفتم اونم چون مشکل بچه دار شدن داشت گفت بریز تو کسم. حالا سرعتمو زیاد کردم و با هم ارضا شدیم ، بدون اینکه کیرمو دربیارم روش خوابیدم و شروع کردم دم گوشش ازش تشکر کردن که اونم برگشت گفت فکر نمی کردم انقدر خوش بگذره از اون به بعد هروقت بخوام میرم و کس زندایی رو میگام چند دفعه بهش گفتم کونتو بکنم که امتناع کرد و نزاشت. من به همین کس هم قانع هستم !

سکس با خواهر زنم میخوام داستان سکس با خواهر زنم رو که خیلی جالبه براتون تعریف کنم . امیدوارم اعضای محترم لطف کرده و نظرشون رو در مورد قلم من و این رابطه بنویسند.خوشحال میشمیه روز سرد زمستانی بود.میدونید که هوای تهران تو این فصل روزهاتقریبانیمه سرد اما عصرهاوشب استخون سوزه ومعمولا بساط پتو ولحاف توی این فصل رونق زیادی داره واتفاقات زیادی هم زیرا اون رخ میده .من هم تو خونه نشسته بودم وداشتم یه فیلم نیمه سکس نگاه میکردم .ساعت ۷ عصربود وهمسرم هم خونه نبود ورفته بود خرید. ما تقریبا یک سالی میشه که در تهران زندگی می کنیم .قبلا تو تبریز بودیم ولی بخاطر بالا بودن قیمت مسکن و مشکل کاری من اومدیم تهران تا هم بتونیم آب وهوایی عوض کنیم وهم از دست مشکلات کاری ام در تبریز یه نفس راحت بکشیم . خلاصه تو این یک سال هم هیچکدوم از فامیل خونمون نیومده بودند. همسر من خیلی به خانواده اش وابسته است .دوتاخواهر ویک برادر دیگه هم داره که خیلی با هم رفت وآمد میکنند اما تو این مدت به خاطر باز شدن مدرسه و سردی هوا نتونسته بودند به تهران بیایند.در بین خواهر زنهام ؛ اون بزرگه زیا د میونش با من خوب نیست وخیلی همدیگرو تحویل نمی گیریم و زیاد هم با هم رفت وامد نداریم چون خشک مقدسه و به اصطلاح مومن .اما اون آخری که اسمش مستانه است با من خیلی رابطه اش خوبه .منو دوست داره وخیلی به من احترام میذاره . در ضمن زیباست وخوش اندام و اکثر مواقع هم با لباسهای تنگ وکوتاه جلوی من میگرده وخیلی جلوی من راحته .البته اون ۲ ساله که ازدواج کرده با پسر داییش سعید. ولی هنوز بچه نداره ولی اونطور که من فهمیدم اونقدرها با شوهرش عاشق معشوق نبودن وبیشتر به خاط موقعیت پولی وشغل اون باهاش ازدواج کرده.البته سعید شوهرش هم بچه بدی نیست و زیاد از اون تعصبات خشک مقدسی نداره وبه پوشش زنش گیر نمیده . اینم بگم که من ومستانه خیلی با هم راحتیم و راحت از سکس حرف میزنیم .البته بعنوان مشاوره وراهنمایی چون اون خیلی به سکس علاقه داره ومن هم راحت وباز دراین موردبراش حرف میزنم و ازاین نظر خیلی با هم صمیمی هستیم . از شما چه پنهون چندین بار هم خودمونو به هم مالیدیم مثلا موقعی که در آشپزخانه بود و یه شلوار استرج تنگ ویه مینی تاپ کوتاه پوشیده بودطوری که سینه های خوش تراش وبرجسته اش کاملا مشخص بودوبراحتی میشد نوک سینه هاشو دید بدون اینکه به روی هم بیاریم من از پشتش رد شدم وموقع رد شدن اینطور وانمود کردم که جا تنگه وپایین تنه ام رو نرم و آروم به با سنش مالیدم و دستانم رو به زیر بغلش بردم وبه نوک سینه هاش رسوندم واین صحنه شاید ۵ ثانیه طول نکشید مستانه هم کاملا باسنش را به عقب آورد تا تماس از پایین کامل شود.این۳ ثانیه یه دنیا برایم لذت داشت ودیوانه ام کرد ولی اصلا به روی هم نیاوردیم.یه بار هم که تو خونمون خوابیده بود وهمسرم هم در آشپزخانه بود .آروم لبم رو روی لباش گذاشتم وفوری یه بوسه ازلبهای داغش گرفتم.بهرحال اون روز نشسته بودم که ناگهان تلفن زنگ زد وگوشی روبرداشتم دیدم مستانه ست. خیلی خوشحال شدم و احوالپرسی گرمی با هم کردیم .مستانه گفت که میخواد با شوهرش روز چهارشنبه عصر بیان تهران حدود ۱۲ شب میرسن خونمون وتا شنبه عصر هم میمونند. اونقدر از شنیدن این خبر خوشحال شدم که میخواستم بال در بیاورم.بالاخره مستانه رو میدیدم و میتونستم چند روزی رو ۴ نفری باهم باشیم . اینو هم بگم که من با زنم اصلا مشکل ندارم و رابطه مون هم خوبه و من وخواهرزنم بیشتر بعنوان دوست با هم رابطه داریم تا اینکه رابطمون داماد خواهر زنی باشه واصلا بحث عاشق ومعشوقی دربین نیست .البته همسر من هم اصلا به این گونه مسایل حساس نیست ومعتقده که حساسیت در اینگونه موارد مرد رو بیشتر وسوسه میکنه و به انحراف میکشونه .من از این نظر واقعا از همسرم تشکر میکنم که به اینگونه مسایل اهمیت میده و هوامو دارهامروز دوشنبه بود و من تا روز چهارشنبه لحظه شماری میکردم . امیدوار بودم تو این چند روزی که اونها میان اینجا موقعیتی پیش بیاد که بتونم با مستانه تنها باشم و با هم حرفهای سکسی بزنیم .البته همانطور که گفتم نه بطور مستقیم بلکه به صورت تبادل نظر- داستان واینکه شوهرش چه مدلی با اون حال میکنه واز این دست حرفها.در ضمن میتونستم عکسهای سکسی هم که در کامپیوتر دارم رو بهش نشون بدم.خلاصه چهارشنبه شد و ساعت ۳۰/۱۱ شب بود که زنگ خانه به صدا درآمد و من در حالیکه سعی میکردم هیجان ام رو پنهان کنم در را برویشان باز کردم . مستانه خیلی اندامش درشت تر و زیباتر شده بود وآرایش نسبتا غلیظی هم کرده بود.ویک مانتوی تنگ و کوتاه هم پوشیده بود . شوهرش سعید هم کلی تیپ زده بود. خلاصه احوالپرسی گرمی کردیم ومن آنها را به سمت اتاق راهنمایی کردم . دو تا خواهر وقتی هم دیگرو دیدند کلی با هم احوالپرسی کردند و خوشحال شدند.من هم با خوشحالی آنها را به هال وپذیرایی راهنمایی کردم وکنار هم روی مبل نشستیم . مستانه رفت تو اتاق دیگه که لباس عوض کنه وهمسر من سمیرا نیز از قبل یه لباس راحت وتقریبا نیمه باز پوشیده بود بطوری که قسمت زیادی از سینه هاش براحتی از کنا ر زیربغلش معلوم بود و شلوار تنگی که تمام اعضای پایین تنه اش را مشخص میکرد.من منتظر بودم ببینم که مستانه با چه پوششی جلوی من میاد و کنار سعید مشغول چاق سلامتی بودم .وقتی مستانه وارد اتاق پذیرایی شد من از شدت هیجان قلبم شروع به تپیدن کرد . اون یه تاپ دو بنده که فقط روی قسمت باریکی از سینه هاشو پوشونده بود به تن داشت ویه شلوار استرج کوتاه از اون مدلهایی که فاق کوتاه دارند وکمی از خط باسن بیرون از شلوار میماند و جنس مخمل نرم دارند ؛ پوشیده بود.موهاشو هم یه رنگ شرابی قشنگ زده بود وروی لبهاشم قشنگترین رنگ قرمز رژی که تا اون روز ندیده بودم زده بود. بنظر من اون تی شرت دوبنده به یه مینی سوتین بیشتر شباهت داشت تا به یک تاپ و اونقدر هم باریک رویپستونهای مستانه رو پوشونده بود که هر چند باری که مستانه رو کاناپه تکون میخورد حین صحبت کردن؛ لیز می خورد وپایین می امد وتا سر نوک پستونش ولو میشد . سعید شوهرش هم بی خیال نشسته بود وداشت ماهواره نگاه میکرد واصلا حواسش به مستانه نبود.اینم بگم که سعید علاقه زیادی به ماهواره وفیلم داره واگه بشینه پاش به این راحتی ها ول کن نیست .من لحظه ای از دید زدن به سر وسینه وخط باسن مستانه که از شلوارش بیرون زده بود غافل نبودم و مستانه هم کاملا متوجه شده بود ودر حین اینکه خواهرش به آشپزخانه برای انجام کار میرفت خیلی راحتتر خودشو ولو میکرد ومینی سوتینش رو که پایین آمده بود به حال خودش گذاشته بود.وگاهی مخصوصا آروم با دستاش روی سینه هاشو نوازش میکردو با دست به رانهایش میکشید وبا اینکار بیشتر مرا به وسوسه می انداخت . بعد از صرف شام در ساعت ۳۰/۱۲ شب دور هم روی فرش جمع شدیم ومشغول صحبت وخوردن چای وتنقلات شدیم همسرم سمیرا نیز حالا راحتتر بود بخصوص که میدید خواهرش مستانه خیلی سکسی جلوی من میگرده اون هم سعی میکرد که با سعید راحتتر باشه واز نشون دادن اعضای بدنش هیچ ابایی نداشت .بخصوص وقتی که دست سعید رو گرفت وشروع کرد با انگشتاش ور رفتن بعنوان شوخی وخیلی با سعید ورمیرفت . ساعت حالا ۲ نیمه شب بود و چشمهای همگی خمار خواب . سعید جلوی ماهواره خوابش برد .مستانه وسمیرا هم مشغول صحبت بودند.سمیرا هم از چشماش معلوم بود که خمار خوابهکمی بعد اونم همونجایی که دراز کشیده بود کنار سعید خوابش برد . حالا من مونده بودم ومستانه که حالا صورتهامون کاملا به نزدیک بود وصدای بهم خوردن لبهای هم رو موقع صحبت کردن میشنیدیم .البته حالا ما آروم تر با هم حرف میزدیم تا مزاحم خواب سعید وسمیرا نشیم .من هم مثل سعید یه شلوارک تنگ وکوتاه پام بودکه برجستگی کیرم رو کاملا نشون میداد بنابراین طوری روبروی مستانه دراز کشیدم که اون بتونه برجستگی کیرم رو از رو شلوارک ببینه و اونم درست همانطوری که من میخواستم روبروی من دراز کشیدبا فاصله خیلی کم وفکر میکنم که متوجه قضیه هم شده بود.البته من هم گاهی اوقات دستم رو روی شلوارکم میمالیدم تا مثلا برجستگی کیرم رو بخوابونم ولی مخصوصا طوری اونو تنظیم میکردم تا برجستگی بیشتر معلوم بشه .خلاصه از مسایل مختلف با هم صحبت کردیم وبعد دیدم که چشمهای مستانه داره خمار خواب میشه بنابریناونوبه اتاق خواب راهنمایی کردم ودستش رو گرفتم واونم دستمو خیلی با احساس فشار داد وبا هم بسوی تخت رفتیم .به مستانه گفتم که لباس راحت برای خواب داره گفت آره ومن از اتاق بیرون رفتم تا مستانه لباسشو عوض کنه.مستانه هم در اتاق رو نبست ومن ازکناردرب براحتی او را میدیدم.ازدیدن این صحنه داشت قلبم از شدت ضربان از جا کنده میشد.مستانه آروم مینی سوتینش! رو در آورد و بعد هم شلوارشو در آورد وبا یک شورت سکسی ایستاد وحدس زدم میدونست که من دارم یواشکی دیدش میزنم. از دیدن سینه های خوش تراش وبرجسته مستانه و اون رانهای خوش تراش و ناف شکم وکون زیبا و سبزه اش داشتم دیوانه میشدم . من سرم را بیشتر بداخل اتاق بردم طوری که مستانه اگر سرش را می چرخاند؛راحت مرا میدید ومندر آن لحظه طوری دیوانه شده بودم که اصلا متوجه حرکاتم نبودم و کیرم شق شق شده بود .مستانه کمی جلوی آینه با سینه و بدنش ور رفت و خوب آنها را مالش داد.بعد خیلی سکسی وآرام شورتش را درآورد وبا انگشت شروع کرد به نوازش چوچوله کوسش وخیسی انگشتش نشان میداد که کوسش حسابی خیس وتره و بدجوری حشری شده .حالا دیگه میدونستم که مستانه متوجه شده که من دارم از پشت نگاهش میکنم ولی خودشو به اون راه زده تا منو حشری کنه با این حرکاتش .من دیگه طاقت نیاوردم .شلوارک و پیرهنم را درآوردم ولخت لخت کنار در اتاق ایستادم وشروع کردم به مالیدن کیر شق شده ام .کیرم قرمز قرمز شده بود وصدای نفسهام از شدت هیجان بلند شده بود . در همین احوال مستانه که لخت لخت تو اتاق ایستاده بود و داشت اندام خوش ترکیب وشهوانی ومتناسب خودشو می مالید به عقب نگاه کرد و چشمش به بدن لخت من که کنار در داشتم کیرم رو با دست می مالیدم افتاد.در جا خشکش زد ومبهوت ماند .حسابی جا خورده بود و لبهای سرخش بی حرکت ونیمه باز مانده بود .فقط اینو بهتون بگم که در لحظه آروم به طرف هم حرکت کردیم وچشم تو چشم شدیم ودر یک لحظه لبهای گرم وداغ و شهوتی مستانه رو رو لبهام احساس کردمدنیا داشت دور سرم می چرخید وتو اون لحظه هیچ آرزویی نداشتم الا اینکه لب وزبان مستانه از دهان من بیرون نیاد. طوری همدیگرو بغل کرده بودیم که فکر میکنم هیچ احدی نمی تونست اون لحظه بدنهای لخت وگرم ما رو ازهم جداکنه وکاملا درهم گره خورده بودیم.من همزمان سینه های مستانه رو کاملا به بدن خودم چسبانده بودم وگرمی وشقی نوک سینه هاشو کاملا رو سینه ام حس میکردم.دستامو هم بدور کون مستانه حلقه کرده بودم و محکم لمبرهایش را می مالیدم .وگاهی از همونجا با نوک انگشتم سوراخ داغ وتنگ کونش را نوازش میکردم.حدودایکربع فقط همینطوری بدنهامون به هم قفل شده بود وداشتیم زبون ولب هم رومی خوردیم .بعضی مواقع احساس کردم مستانه داره زبونمو از جا می کنه وطوری آب دهان لزج خود را وارد دهانم میکرد که نمی تونستم نفس بکشم .من هم آب دهانش را بهمراه زبون داغ وشیرینش می مکیدم وشهد شیرین لبانش حرارت لبانم را دو چندان می کرد.فکر میکنم حدود ۱۰ دقیقه دیگر به همین منوال سپری شد که کمی بدنهایمان را از هم سوا کردیم ودر نگاه هم خیره شدیم.مستانه عاشقانه وبا حرارت نگاهم میکردومن هم در چشمان مستش خیره شدم وشروع به نوازش موهایش کردم ونوک انگشتانم را بروی گردنشکشیدم و آرام آرام به سمت سینه اش حرکت دادم و به روی سینه اش رساندم وبعد ازروی سینه های زیبا وشهوتی اش با نوازشی آرام به سمت نافش بردم . انگشتم را با آب دهانم خیس کردم وبعد شروع به نوازش نافش کردم وشکم نرم وصافش را با خیسی انگشتم نوازش کردم .مستانه؛ مست مست از شهوت ناله نازی کرد ومجددا پشت سرم را با دستش گرفت وبا شهوت بیشتری مجدد زبان ولبش را توی دهانم فرستاد ومحکم شروع به مکیدن کرد. من هم همزمان شروع به نوازش رانهای گرم و ترد مستانه کردم اما مثل اینکه لبهای تشنه ما سیر بشو نبود و هر دوی ما دیوانه عشقبازی هم شده بودیم .ذره ذره بدن همدیگرو می لیسیدیم و دور دهانمان خیس خیس بود.موهای سیاهش عطر دلنشینی داشت و من مرتب بینی ام را بداخل موهایش میبردم وزبانم را داخل گوشش میکردم ولاله گوشش را با نوک زبانم نوازش میکردم .مستانه هم دستاش بیکار نبود وپشتم را با نوک انگشتانش نوازش میکرد وگاهی هم محکم می فشرد وکیرم را که حالا کلفت کلفت شده بود توی دستش میگرفت ومی مالید.بعد آرام در حالی که نوک زبانم روی نوک پستانهای مستانه می لغزید وآنها را خیس میکرد مستانه را در بغلم گرفتم و به سمت تخت بردم ودرازکش خواباندم .و کمی خیره به بدن لخت قشنگش نگاه کردم .باورم نمی شد من ومستانه لخت روی هم دیگه هستیم وتمامی لختی بدن وپستانهایش به بدن من چسبیده .حتی یه لحظه فکر به این مسئله هم مرا از خود بیخود میکردو به همین خاطر در همون حالتی که من روی بدن مستانه درازکش بودم به چشمان سیاه وقشنگش خیره شدم لبم را به صورتش نزدیک کردم و با احساس هر چه تمامتر گفتم مستانه جان دوستت دارم؛ دوست دارم بهت بگم که عاشقتم؛ عزیز قشنگم و مستانه هم با صدای ناز وعاشقانه اش که با شهوت همراه بود جواب داد منم عاشقتم دوستت دارم می خوام امشب عاشقت باشم .منم جواب دادم : خواهر زن زیبای من؛ من برای لبات میمیرم . دوستت دارم ؛ واسه لیسیدن ذره ذره بدنت میمیرم مستانه جانم ..شاید حدود یکربعی مرتب بهم حرفهای عاشقانه میزدیم واز گفتن این حرفها درلذت غرق میشدیم ولی انگار آتش این عشقبازی خاموش شدنی نبود.بعد از حرفهای عاشقانه ازروی مستانه بلند شدم ونیم خیز کنارش نشستم .می خواستم این بدن لخت و اندام زیبا را بیشتر نگاه کنم ومستانه هم تو همون حالت با انگشتش داشت چوچوله کوسش رو می مالید .نگاهی به لبهای قرمز وزیبای مستانه کردم هنوز کمی از روژهای روی لبش مانده بود پس دست بکارشدم ودوباره روی صورت مستانه خم شدم اما قبل از اینکه لبانم به لبانش برسد خود مستانه پیش دستی کرد و با ولع تمام تمام لب وزبان را وارد دهانش کرد وشروع کرد به مکیدن آنچنان که کاملا دهانم در دهانش قفل شده بود وداشتم خفه میشدم .بعد از اینکه تمام قسمتهای لب مستانه رو مکیدم آروم زبانم را روی بدنش به حرکت درآوردم .از زیر گردن مستانه شروع کردم وبه طرف پستانهایش رفتم وخیلی نرم شروع کردم به خوردن آنها.سینه های مستانه سفت ونوک آنها برجسته شده بود وبا هر مکیدن من از سرسینه هایش ناله شهوت آمیزی از گلوی او خارج میشد وتمام بدنش به حرکت آمده بود واز لذت به خود می پیچید.هرچقدر بیشترسینه هایش را می خوردم کمتر سیر میشدم خود مستانه هم گاهی با دست سینه اش را جمع می کرد وبزور می چپوند توی دهانم تا بمکم.وچنان با شهوت اینکارو میکرد که من فکم خسته شد و برای خوردن سینه های مستانه کم آوردم . بعد از اینکار همونطور آروم زبانم را به طرف ناف وشکمش رساندم وکمی هم موهای ظریف بالای کوسش رو با آب دهانم خیس کردم وبا لبهام آروم کشیدمشون .خدایا این دیگه چه لذتی بود . بعدش نوک خیس زبانم را توی سوراخ نافش فرو کردم وکمی توی آن چرخاندم تا مستانه ناله اش بلندتر و حرکات شهوانی بدنش بیشتر بشه .می خواستم طعم ذره ذره بدن لخت مستانه رو با زبونم بچشم و مستی ام را دو چندان کنم .مشغول لیسیدن شکم وناف مستانه بودم که دیدم مستانه داره نیم تنه منو به طرف صورتش نزدیک میکنه راحت میشد حدس زد که مستانه چی میخواد برای همین به حالت ۶۹ روی هم خوابیدیم و فقط احساس کردم که کیرم گرم و لزج شد.مستانه آنچنان با ولع کیرم را ساک میزد که کیرم قرمز قرمز شده بود وکلفتی اش دوچندان .احساس میکردم که کیرم تا ته حلقش تو میره وبیرون میاد. آنچنان با ولع کیرم را میخورد که انگار دارد یک بستنی خامه ای را می بلعد.من هم مشغول خوردن ومکیدن انگشتان پای مستانه شدم .از اینکار واقعا لذت میبردم و دوست داشتم تمام انگشتان پای مستانه رو یکجا با زبانم بمکم. مستانه هم بشدت از اینکار من خوشش آمده بودو میگفت بخور بیشتر بخور انگشتامو و من هم محکمتر انگشتای پاشو مک میزدم .کمی بعد شهد شیرین کوس مستانه را داشتم می چشیدم وآنچنان با اشتها چوچوله های قرمز و ورم کرده مستانه را مک میزدم ومیخوردم که مستانه هم که مشغول مکیدن کیرم بود بشدت ناله می کرد ونمی تونست به ساک زدن ادامه بده .نوک بینی ام را هم گاهی وارد کوسش میکردم تا کمی زبانم استراحت کنه وبعد دوباره تمامی کوس وچوچوله مستانه را با تمام وجود وارد دهانم میکردم وآنچنان ساک می زدم که مستانه ناله میکرد که دیوونم کردی عزیزم تموم کردی کوسمو. از طرفی این کار باعث میشد که مستانه با شدت بیشتری ساک بزند وحتی یکبار هم احساس کردم کیرم وارد حلقش شد و ناله ای از شدت لذت سردادم .حدود نیم ساعتی به همین وضعیت ۶۹ گذشت ومن همزمان که کوس مستانه را می خوردم و گلویم رابا آب شیرین وداغ کوسش تازه وتر می کردم؛ دستانم هم بیکار نبود وهمزمان پستونهای مستانه رو می چلوند وخود مستانه هم گاهی کیرم را لای سینه هایش میگذاشت و عقب جلو میکرد و ناله میزد.حالا دیگه نوبت اون لحظه رویایی و فراموش نشدنی رسیده بود .هر دو دیوانه ومست از بدن هم آماده بودیم تا خودمان را در هم گره بزنیم و به اوج ونهایت این لذت وصف نشدنی برسیم.مستانه روی تخت دراز کشید و من هم یک عدد کاندوم روی کیرم سوار کردم و بعد خیلی آروم کیرم را وارد کوس داغ وخیس وتنگ مستانه کردم و مستانه یک آه ناز کشید وگفت جون عزیزم بکن کوس تنگمو جرش بده ومن هم با شدت بیشتری کیرم را داخل کوسش عقب وجلو میکردم ودر همون حال خودمو روی بدن مستانه انداختم و لبم را روی لب هم گذاشتیم و مشغول شدیم .اگر بگویم که تو این لحظات ما توی یه دنیای دیگه بودیم وانگار رویا میدیدم دروغ نگفته ام؛ کوس تنگ ووقرمز مستانه بدجوری داشت به کیرم حال میداد. پستونای مستانه دیگه سفت ومحکم شده بود وتو دستام جا نمی شد.بعد از مدتی مستانه روی دو دست ودو پا خم شد ومن کیرم رو کردم تو کوسش وهمزمان انگشتمو خیس کردم وشروع کردم به نوازش سوراخ تنگ وواقعا زیبای کون مستانه وبا اینکار شدت شهوت او را دوبرابر میکردم . خیلی هوس کرده بودم که کیرم سوراخ تنگ وداغ کون مستانه رو هم مزه کنه ولی روم نمی شد که اینکارو بکنم .دوست داشتم که خود مستانه پیشنهاد بده . کمی که یه انگشتی با کون مستانه ور رفتم اینکارو دو انگشتی شروع کردم وکمی داخل سوراخ کونش فرو بردم ومستانه هم معلوم بود که خوشش آمده وکونش را بیشتر حرکت میداد تا انگشتم بیشتر توی کونش حرکت کنه وبیشتر لذت ببره وکوسش هم دیگه حالا با کیر من فیت شده بود وطوری کیرمو عقب جلو میکردم تو کوسش که با هر بار تکان کوسش بیشتر خیس میشد ومعلوم بود که فوق العاده از این حرکت نرم و متناسب کیرم لذت میبره .من هم آبهایی را که از کناره های کوسش بیرون میریخت با انگشت جمع میکردم و باز زبانم آنها را می لیسیدم و می خوردم . وای که چه لذتی داشت اینکار.بعد از این کار تصمیم گرفتیم مدل حال کردن را عوض کنیم .من روکمر روی تخت خوابیدم ومستانه هم اون بدن نرم وزیباو گرمش را و بخصوص اون لمبرهای ترد ولطیف کونش را روی بدنم گذاشت وکیر کلفت و قرمزم رابا دستش گرفت وکمی با اون دهان خوشگل ولبهای نازش تف مالید و کیرمو با ولع داخل کوسش چپاند وشروع کرد با ناله وشهوت روی کیرم بالا وپایین رفتن و هر بار که لمبرهای کونش به کیر وخایه هام میخورد انگار که یه نازبالش مخمل به تنم مالیده .بعد از این روش مستانه از رو کیرم پیاده شد ودوباره لب وزبانش را به کیرم نزدیک کرد وایندفعه افتاد به جون خایه هام وتخمامو درسته وارد دهانش کرد وآنها را با آب گرم و لزج دهانش نوازش میداد و راستش یه کم هم قلقلکم گرفته بود ولی مستانه کاملا با مهارت اینکارو میکرد وحسابی تخمام وخایه هامو حال آورد. بعد صورتش را نزدیک من کرد و خیسی دهانش را با زبانش وارد دهانم کرد و لبهایم را کاملا چلاند ومن هم همزمان مشغول مالش پستوناش شدم .بعد گفت عزیزم سوراخ تنگ کونمو با کیرت باز میکنی ؟کونم داره ازحرارت آتیش میگیره .کونمو می کنی؟ خواهش میکنم . من هم مثل ندید بدیدها سریع گفتم چرا که نه عزیزم بدجوری هم میخوام اصلا اجازه میدی سوراخ کونتو کامل لیس بزنم و زبونمو توش بکنم ؟ مستانه هم با ناله گفت آره خواهش میکنم تور رو خدا اینکارو بکن دارم میمیرم .من بسرعت مستانه رو دمر کردم واول نوک بینی ام را به سوراخ کونش مالیدم ونوازش کردم وبعد زبانم را با فشار وارد سوراخ کونش کردم .اینم بگم که سوراخ کون مستانه فوق العاده تمیز بود و واقعا تحریک کننده والبته داغ داغ .وبرای همین من خیلی راحت شروع به لیسیدن کونش کردم .وقتی کاملا از لیسیدن سیر شدم کاندوم را آماده کردم تا به کیرم بزنم اما مستانه کاندوم را ازم گرفت وگفت اینوبذار برای حال کردن از کوس. می خوام سوراخ کونم تمام عضله های کیرتو لمس کنه. بعد با زبانش تمام کیرمو لیسید وچهار دست وپا شد وگفت زود باش بده کیرتو ومن هم کیر خیسم رو خیلی آروم وارد کونش کردم .اول نوک کیرمو فرستادم تو ولی چون سوراخش تنگ بود براحتی تو نمی رفت ولی من با آرامش واینکه میدونستم برای کون کردن باید نوک کیر را ابتدا خیلی نرم تو فرستاد تا طرف دردی احساس نکنه ؛ با حوصله نوک کیرمو به دور سوراخ مستانه می مالیدم تا هم لذت ببره وهم عضله های کونش بازتر بشه .کمی که اینکارو کردم دوباره سر کیرمو گذاشتم رو سوراخ کون مستانه وآروم فشار دادم تو مستانه ناله آرومی کرد وگفت خوبه خیلی خوبه همینطور آروم بیاتو ومن هم با احتیاط بیشتر کیرم را فرو میکردم وکمی صبر میکردم تا جا بازتر بشه وهمزمان بادست دیگرم چوچوله های مستانه رو نوازش میکردم تا این دردآروم رو زیاد حس نکنه . کیرم را کامل بیرون آوردم وبعد دوباره با تف خیسش کردم ودوباره آروم فرستادم تو واینبار براحتی داخل سوراخ کونش فرو رفت ومستانه با حرارت گفت مرسی عزیزم .خیلی داره حال میده فدای اون کیر کلفتت ؛ تا ته کیرتو بکن تو؛ کونمو پاره کن؛ به کونم حال بده و..من هم ابتدا یواش کیر

دختر خاله ۴۲ ساله (۱) من اسمم آرمانه و ۲۳ سالمه لیسانس کشاورزی هستم . این ماجرا مال حدوداً ۱ ساله پیشه .من یه دختر خاله دارم به نام مژگان که ۴۲ سالشه که به دلیل اختلاف سنی ۱۹ سالی که با هم داریم بهش میگم خاله، دو تا دختر داره (یکی دانشجو و دیگری راهنمایی ) شوهر دخترخاله من اسمش بهنامه و یه مرد ریز نقش لاغر اندامه که بین فامیلا معروف به نی قلیونه (البته وقتی خودش نیست میگیم) کارش آزاده و از نظر مالی در رفاه هستن و بخاطر کارش زیاد خارج از کشور سفر میره .خونه اونا نزدیک خونه ما هست . و من چون با شوهر دختر خالم رابطه خوبی دارم زیاد بهشون سر می زنم و معمولاً با هم لبی تر می کنیم و کله داغ می کنیم . دختر خالم هم منو مثل برادر خودش می دونه و با من خیلی راحته (اینا به گفته خودشه) اونا تازه دومین خونشون رو خریده بودن و برای کارهای محضر و شهرداریش من خیلی کمکشون کردم .تو همین زمان بود که شوهر دختر خالم برای یه کاری مجبور شد بره خارج از کشور تا بتونه قطعات دستگاهاشو بخره و به من گفت که اگه می تونم پیگیر کارها باشم و چون خونمونم نزدیک اونا بود اگر خانوادش چیزی خواستن در اختیارشون بذارم منم با کمال میل قبول کردم چون می تونستم بیشتر کنار دختر خالم باشم .دختر خاله من یه زن نسبتاً خوشگله با قد بلند در حدود ۱۷۰ و وزن ۷۵ کیلوهست با این که دو تا بچه داره اما شکمش خیلی بزرگ نیست . سایز سینه هاش در حدود ۷۵ هستش (اینو بعداً از روی شماره سوتینش دیدم )اما چیزی که منو خیلی دیونه می کنه اون باسنشه که خیلی فریبنده و زیباست .هر وقت بعدازظهرها خونشون می رفتم معمولاً یا شوهرش بود یا دختر کوچیکه (دختر بزرگه یه شهر دیگه دانشجو بود) بخاطر همین تا حالا خیلی نتونسته بودم خوب دیدش بزنم .اما به خاطر کارهای شهرداری مجبور بودم چند بار صبح برم دره خونشون .روز اول ساعت ۸ صبح رفتم وقتی رسیدم دختر کوچیکش شیلا رو دیدم که سوار سرویس مدرس شد و رفت و همسایشون داشت از آپارتمان خارج می شد و چون منو می شناخت خیلی راحت بدون زدن زنگ رفتم تو ساختمان .وقتی زنگ دره خونشون رو زدم دیدم یه صدای خواب آلودی گفت الان باز میکنم . داشتم کنار در کفشامو در میاوردم که یکدفعه در باز شد ، اما کسی جلوی در نیومد منم کفشمو درآوردم و رفتم توی خونه که چشمتون روز بد نبینه یکدفه دیدم دخترخالم مژگان با یه لباس خواب زرد که تا یک وجب پائین تر از باسنش بود داره چشماشو می مالونه و تلو تلو می خوره بره توی اتاق خوابش . یک لحظه دهنم قفل شد و فقط همین طوری داشتم به باسنش و رون پاهاش نگاه می کردم که یکمرتبه وقتی دید صدایی از پشت سرش نمیاد برگشت و منو نگاه کرد اونم شکه شده بود و اصلا انتظار منو نداشت گفت آرمان تویی ؟.من تازه به خودم اومدم و گفتم پس فکر کردی کیه؟،که اینطوری بدون سوال درو براش باز کردی .گفت :فکر کردم شیلاس آخه معمولا هر روز یه چیزی جا میزاره دوباره میاد بالا. یک لحظه دوباره چشمم افتاد به جلوی سینش که سوتین نداشت و نوک قهوای سینه هاش از پشت لباس خواب توریش معلوم بود همین طور جلوی کسش که پشت اون حریر نازک خودنمایی می کرد و رون پاهاش که اونم متوجه شد و تازه فهمید که چه جوری جلوی من اومده یک مرتبه با یک صدای خشن به هم گفت هی آرمان هوای چشماتو داشته باش .منم سریع سرمو انداختم پائین و رفتم سمت آشپزخونه یا یک لیوان آب بخورم چون گلوم خیلی خشک شده بود .اونم رفت سمت اتاق تا لباساشو عوض کنه .من همیشه مژگان با شلوار لی و تاپ دیده بودم و تا حالا انقدر بدنشو لخت ندیده بودم .وقتی شلوار لی می پوشه چون معمولا خانوما عادت دارن شلوارشون تنگ و جذب باشه و فاق کوتاه قشنگ می شد قوس کونشو با زاویه هاش احساس کرد بعضی وقتها با شلوار پارچه ای برمودا جلوی من می چرخه .زمانی که به صورت نیم رخ جلومه قشنگ می تونم قوس کونشو ببینم .توی همین فکرا بودم و داشتم هیکلشو برای خودم تجسم می کردم یه دفعه یکی تکونم دادو گفت : هی آرمان کجایی معلومه چته ؟ دیدم مژگان کنارمه با همون تاپ و شلوار لی .منم دیدم خیلی ضایع شدم سریع گفتم شرمنده فکرم پیشه اون کارمند شهرداری بود که گفته برای کارت باید پول بدی .اونم فهمید که من دارم خالی می بندم ولی به روی خودش نیاورد و گفت خوب چقدر می خواد.منم گفتم در حدود ۳۰۰ هزار تومان خواسته . خنده ای کرد و گفت فقط همین خوب بیا تا بهت بدم .یکدفعه منم از دهنم درفت و گفتم الان می دی .سرشو برگردوند عقب ابروشو انداخت بالا و گفت وایسا تا پول و برات بیارم .بعد دوباره رفت سمت اتاق خوابش همین که داشت می رفت دوباره به پشتش داشتم نگاه میکردم هرچی ادامه می دادم سیر نمیشدم باور نمیشد که الان من این کون خوشگل تو شلوار لی و دیده باشم .پول و آورد و منم رفتم دنبال کارها .بعد از ظهر ها با مامانم و خواهرم بهشون سر می زدیم اما من دیگه به یه چشم دیگه بهش نگاه می کردم و بعضی وقتها به باسنش خیره می شدم یکی دوبار مچم رو گرفت اما به روی خودش نیاورد فقط یه ابرویی بالا مینداخت. دوباره چند روز بعد باید صبح می رفتم دره خونشون اما برنامه تنظیم کردم با رفتن دخترش . تا رفت منم رفتم دره خونه زنگ زدم اما از کنار چشمی رفتم کنار وایسادم . دوباره اومد پشت در ولی ایندفعه گفت کیه منم خودمو معرفی کردم .گفت یه لحظه وایسا الان میام کلی ضد حال خوردم گفتم دوباره رفت لباس بپوشه و منو از دیدن اون کون خوشگلش محروم کنه .چند دقیقه بعد دوباره برگشت و در و باز کرد داشتم تو می رفتم و گفتم یه لباس پوشیدن این همه طول کشیدن داشت.گفت برای درامان بودن از دست چشمای تو دیگه .منم یکدفه بهم برخورد و گفتم مگه چشمای من چشه ؟ اونم نامردی نکرد و گفت چیزیش نیست فقط یک کم زیادی هرز می چرخن. منم دیگه چیزی نگفتم و مدارک و گرفتم و رفتم .خیلی خورده بود توی ذوقم بد جوری حالمو گرفته بود. بالاخره کار شهرداری تموم شد و سند و مدارک و به نام زدیم اونم به نام مژگان.وقتی داشتیم برمیگشتیم خونه من کنار نشسته بودم و مژگان داشت رانندگی می کرد .یکدفعه دیدم مسیر و عوض کرد گفتم کجا میری ؟.گفتم می خوام خونمو دوباره ببینم .منم گفتم بابا انقدر ندید بدید بازی در نیار ولی اون گوش نکرد و رفت خونه جدید.حالا از شانس ما آسانسور خراب شده بود تا طبقه پنجم و پیاده رفتیم بالا .منم هی توی راه پله ها غور می زدم و اون هی سر به سرم میذاشت که تنبل خان بیا .طبقه سوم گفتم من دیگه خسته شدم و می خوام برگردم که یک مرتبه دست منو گرفت و گفت مگه من می ذارم تو دربری تازه پیدات کردم اگه تا بالا بیای اونجا یه چیز خوشمزه میدم بخوری تا حال بیای من همینطور داشتم مبهوت نگاهش می کردم گفتم برو بابا خرم نکن تا بالا بکشی آخرش هیچی.گفت نه توبیا پشیمون نمیشی.یه چیزی میدم بخوری که تا عمر داری فراموش نکنی اینجا چی خوردی ، این جملات و با عشوه خاصی می گفت و منم داغ کرده بودم و مبهوت از این طرز حرف زدنه مژگان و دنبالش بالا رفتم .دره آپارتمان و باز کرد و رفتیم تو تازه یه مقدار وسایل نو برای آپارتمانشون خریده بودن و مبله کرده بودنش خودش شروع کرد توی آپارتمان چرخیدن و مانتو روسریشو باز کردن منم روی یکی از مبل ها نشستم و نفس نفس می زدم . دیدم رفت سمت آشپزخونه سراغ یخچال دوتا رانی ورداشت آورد گفت بفرما.گفتم این اون چیزه خوشمزه تو بود . اینوکه کبری بقال سر کوچه ما هم داره . خنده ای کرد و گفت تو اینو بگیر هنوز اصل کاری رو ندادم بخوری می خوام گلوت باز بشه تا اونو با لذت بخوری. همینطور که اون این جملات و می گفت منم داغ می شدم و کیرم داشت بزرگ و بزرگتر می شد .بعد نشست روبروی من وپاهاشو انداخت روی همدیگه با اون شلوار لی که پوشیده بود نمیدونید چه رونی بیرون انداخته بود.بعد از خوردن رانی منتظر بودم تا ببینم چی کار می خواد بکنه ،اونم هنگام خوردن هراز چندگاهی بهم نگاه می کرد و با زبونش دور لبش و پاک می کرد.بهش گفتم کارت تموم شد پاشو بریم.گفت نه هنوز یه خورده دیگه کار دارم می خوام وسایل اضافه رو طبقه بالای کمد دیواری بذارم بیا کمکم کن.منم وسایل و ورداشتم و دنبالش رفتم توی اتاق خواب که فقط موکت شده بود، بعد همونطوری که وسایل دستم بود بهش گفتم اینو کجا می خوای بذاری،یه نگاهی بهم کرد و گفت حالا توی یه جای می ذاریم دیگه صبر کن،بعد رفت یه صندلی آورد و رفت روش اما قدش بهش اجازه نمیداد به کمد مسلط باشه برای همین پای چپش و گذاشت روی پشتی صندلی و بهم گفت وسایل و بذار زمین و منو نگه دار تا ببینم وضع بالا چه جوریه ، منم مثل منگلا صندلی رو نگه داشتم برگشت و گفت تو چقدر خنگی باید منو نگه داری که به پشت بر نگردم بخورم زمین، منم یه پامو گذاشتم روی لبه صندلی و یه دستم رو گذاشتم زیر رون پای سمت چپش و دست دیگه ام رو گذاشتم پشت کمرش ، نمیدونید چه حالی داشتم کم مونده بود سکته کنم چشم می خورد به اون انگشتای پای لاک زده قرمزش و قوس کونش که حالا جلوی روی من بود فقط چند سانت فاصله داشتم بوی کونش بهم می خورد حالی به حالی می شدم نمیدونید چقدر حال میده یه کون مشتی رو از روی شلوار لی با اون قوس و چاکش نگاه کنید کیرم داشت بزرگ می شد اصلا فکرشو نمی کردم که یه وقت دستم زیر رون پای مژگان رو لمس کنه چه برسه به اینکه کونش و چند سانتی صورت من بیاره، برای اینکه بتونه بالا بره هی بالا و پائین می پرید و تکون میخورد منم زیر رونشو نگه داشته بودم و داشتم کم کم میمالیدم تا بالاخره یه جایی پیدا کرد،بهم گفت وسایلو بده منم برای اینکه وسایله و از رو زمین ور دارم مجبور شدم دستمو از زیر رونش وردارم و کمی خم شم که دست راستم اومد پایینتر و به جای کمرش روی کونش قرار گرفت،یک لحظه قفل کردم موندم که چی کار کنم سریع سرمو بالا آوردم تا ببینم مژگان داره چی کار می کنه که دیدم یه نگاهی بهم کردو سرشو برگردوند،منم تا دیدم اینطوری شدسریع گفتم حواست هست ولت کنم تا وسایلو وردارم،یه دفعه داد زد ول نکنی بیفتم همونطوری یواش یواش بهم بده بکنمش اینتو،دیگه داشتم هنگ می کردم این دیگه چه طرزه حرف زدن بود،داشتم از شق درد می مردم ،نه می تونستم جم بخورم نه کیرم و از توی شلوار جابجا کنم،منم با دست چپم اولین وسیله رو ورداشتم تا بهش بدم اونم گرفت و یه لبخند زدو سعی کرد که بره بالا همین که می خواست بره بالا منم دستم روی کونش بود همراه اون تکون می خورد وسیله رو گذاشت همین که اومد بیاد پائین دستم قشنگ رفت وسط پاش خیلی ترسیدم سریع گفتم خاله مژگان چقدر تکون می خوری نمی تونم نگه دارم میفتیا اونم سریع گفت اره جون خودت منو یا خودتو،دستم رو سریع ورداشتم و وسیله دوم بهش دادم و گفتم بفرما با یه خنده ای ازم گرفت و گفت نگه دار تا برم بالا من خیلی ناراحت شدم چون دستم رو از روی کونش ورداشته بودم و روم نمی شد دوباره بذارم اونجا،دوباره کمرش رو گرفتم گفت می خوام این وسیله رو پرت کنم عقب تر از زیر بلندم کن منم کلی حال کردم و دوتا دستامو گذاشتم زیر دوتا لمبه کونش و با فشار بلندش کردم یه زوری زد و یه هووووومی گفت و خودشو کشید بالا گفت نگه دار تا اینجا رو یه خورده باز کنم منم داشتم زیر اون فشار هم له می شدم هم داشتم حال می کردم هی تکون می خورد و جابجا می شد منم دستمو از روی کونش جدا نمیکردم،وقتی داشت میومد پائین منم دستمو از روی کونش سر دادم و کشیدم تا روی کمرش یه دفعه دستم رفت زیر لباسش و بدنش و لمش کردم بدنم داغ شده بود داشتم آتیش میگرفتم ،اومد پائین و گفت مرسی خوب شد ولی برگشت و گفت دیگه این جلو جا نداره باید بفرستم عقب تر منم گفتم باشه و هر وقت وسیله خواستی بهم بگو تا سریع بهت بدم ،دوباره از همون نگاهها کرد و لبخند زد و برگشت روبه کمد ،دیگه حالیم نبود دارم چیکار می کنم یه چند دقیقه گشت و دست منم روی کمر و پهلوش بود بخاطر اینکه خودشو کشیده بود بالا لباسشم رفته بود بالا و دست من قشنگ لختی پهلوهاشو حس می کرد،یه دفعه گفت آرمان این خیلی سنگینه و نمیتونم تنهایی جابجاش کنم تو هم بیا بالا کمکم کن،منم الکی سریع گفتم یعنی انقدر سنگینه اون وقت کی تو رو نگه داره.گفت : تنبل بیا بالا انقدر نق نزن منم سریع کیرمو از توی شلوار راست کردم و رفتم بالای صندلی به محض بالا رفتم به خاطر فضای کم صندلی از پشت نزدیکش شدم اما خیلی میترسیدم به خاطر همین بهش نچسبیدم و مشغول جابجا کردم شدیم وقتی می خواستم با زو بارو به سمت عقب کمد بفرستم بهش چسبیدم و خودمم به سمت جلو هل دادم کیرم قشنگ چسبید به کونش و افتاد وقت دوتا لمبه هاش سینه ام چسبید به پشت کمرش و کتفش،یه دفعه یه آخی گفت که درجا خشک شدم،برگشت گفت بابا یه خرده آرومتر بنداز له شد،گفتم چرا ؟خنده ای کرد و گفت خوب شکستنیه داغون میشه،اما هم من منظور اونو خوب فهمیده بودم هم خودش خوب میدونشت چی داره میگه،یه وسیله دیگرو برداشت وگفت از زیرش اون یکی رو بکش بیرون،مجبور شدم یه کمی خم شم که و وقتی دوباره بلند شدم کیرم قشنگ از پایین چاک کونش کشیده شد با بالا و دوبار لاش قرار گرفت و وقتی خواست از بالا پرتش کنم آخر کمد رفتم بالاتر و کیرم و گذاشتم روی کمرش و اومدم پائین دیگه عملاً داشتم پشتش تکون میدادم ،داشتم نفس نفس میزدم گفت چیه هیچی نشده خسته شدی تازه اول کاره کلی باید کار کنی و اینارو جا کنی،منم مثل یه پسر خوب فقط گوش میکردم و از پشت بهش چسبیده بودم (نمیدونید چه حالی میده از پشت به یه زن ۴۲ ساله بچسبی و به صورت غیر علنی پشتش تکون بدی و اونم خودشو بزنه به اون راه و با صحبتاش تو رو بیشتر حشری کنه) تقریباً یه ۱۵ دقیقه ای پشت خاله مژگان بودم بودم و از پشت بهش چسبیده بودم و کمکش میکردم دیگه انقدر تکون دادم که فکر کنم آبم داشت میومد،میدونم که حال اونم بهتر از من نبود هر چی باشه یک ماهی بود که شوهرش نبود و الان هم یه پسر ۲۳ ساله با یه کیر قبراق و جوان حدود ۱۵ دقیقه داره پشتش تکون میده و به کونش فشار میاره دیگه عملاً با فشار کیرم به سمت جلو هلش میدادم و چند بار خورد به در کمد و یه آخی گفت،عرق هر دوتامون حسابی دراومده بود و لباسامون خیس آب شده بود،اون دیگه راه افتاده بود و کونش رو روی کیر من تکون میداد و بالا و پائین میبرد یه دفعه دیدم سفت شد و دستاشو گذاشت روی در کمد و منقبض شد و هیچ حرفی نزد،فکر کردم دیگه تمومه الان شلوارشو میتونم بکشم پائین و حسابی بکنمش ولی دیدم اینطوری نشد و یه دفعه گفت:خوب آرمان دستت درد نکنه دیگه تموم شد بریم،همونطوری موندم یه ضد حالی خورده بودم که نگو اصلاً فکرشو نمیکردم که به این راحتی تمومش کنه حالا من مونده بودم و یه کیر شق شده تا زیر گلوم و این زن حشری بی احساس،حس کردم داره اذیتم میکنه چون وقتی اومدیم پائین یه نگاه سریع به خودم و یه نگاه با مکث و خنده به کیرم انداخت و رفت به سمت بیرون،اعصابم بهم ریخته بود،به خودم مسلط شدم و رفتم بیرون دیدم توی آشپزخونس و داره الکی به ظرفا ور میره منم رفتم نشستم روی مبل و سرمو گذاشتم روی مبل و چشامو بستم و سعی کردم خودمو ریلکس نشون بدم،چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم یه چیز خنک چسبید به صورتم چشامو باز کردم و دیدم با پشت دستشو گذاشته روی صورتم و داره با یه خنده ملیح نگام میکنه گفت: آرمان جان خیلی خسته شدی نه ،تا حالا نکرده بودی (منظورش کمک کردن و کار خونه انجام دادن بود)اما از قصد اینطوری صحبت می کرد (اینو بعداً که خیلی خیلی با هم صمیمی شدیم خودش بهم گفت)منم نامردی نکردم و گفتم:والا راستش اینطوری نکرده بودیم که اینم کردیم که این همه عرقمون رو در بیاره،گفت :بمیرم واست خیلی خسته شدی اما شرمنده تنهایی خیلی حال نمیداد و سخت بود زحمت ما افتاد گردن شما،گفتم :اختیار دارید تا باشه از این جور زحمتا کار شما راه بیفته ما هم به درک یه غلطی میکنیم.خندید و گفت :برای شما هم یه فکری کردم ناراحت نباش،حالا یه خرده استراحت کن باید بریم خونه ،منم خیلی ضد حال خورده بودم هیچی نگفتم و چشمامو بستم و یک ساعت بعد هم رفتیم خونه واتفاق خاصی نیفتاد.اما خسابی حالم گرفته شد .(البته این مقدمه رابطه من با خاله مژگان بود بعد از اون من و اون بهم بیشتر نزدیک شدیم که باعث شد غیر از خاله مژگان با کسای دیگه هم سکس داشته باشم از جمله خواهر بزرگم و زن همسایه بغلیشون که یه زن ۴۵ ساله نیمه خوشگل و نیمه هیکل و خوش سینه بود)

دختر خاله ۴۲ ساله (۲) بعد از اون اتفاقی که توی خونه دوم دختر خاله مژگان افتادکه همونطور که گفتم به دلیل اختلاف سنیمون بهش میگم خاله، رابطه منو اون خیلی بهم نزدیک شده بود و خیلی با هم راحت بودیم. دیگه خیلی سعی نمیکرد خودشو جلوی من بپوشونه یا مخفی کنه البته نه جلوی شوهر و بچه هاش، مثلاً وسطهای هفته بود که به شوهر دختر خالم زنگ زدن و گفتن که بابات سکته کرده و بیمارستانه و اون باید سریع میرفت مشهد، چون وسط سال تحصیلی هم بود مجبور بود تنهایی بره و مثل همیشه خونه و خانوادشو به من سپرد (منم که آرمان امین) یه روز صبح مژگان زنگ زدو گفت آرمان بیا اینجا شیر دستشویی و توالت نشتیه شدید داره یه لوله کش وردار بیار،منم پرو پرو و با اغراق گفتم خودم بلدم الان وسایلو ور میدارم میارم (قبلا چند بار به شیر لوله های خونمون ور رفته بودم و هر دفعه گند زده بودم) وسایلو ورداشتم و رفتم دم خونشون ساعت حدود ۱۰:۴۵ صبح بود در زدم و منتظر موندم دیدم دوباره یه صدای خواب آلود اومد رفتم بالا و وارد خونه شدم دیدم تازه از خواب بیدار شده با یه ست ورزشی صورتی اومد درو واسم باز کرد اصلا حواسم بهش نبود وقتی جلو راه افتاد تازه دیدم چی پوشیده یه تیشرت ورزشی نایک آستین حلقه ای با یه شلوار بغل خط دار سفید تنگ که قشنگ میشد خط شورتشو از پشت دید. وقتی قدم ور میداشت زیر کونش قارچ میخورد و یه قول دوقول مینداخت. رفتم توی پذیرایی و نشستم اونم رفت آشپزخونه برام چای بریزه گفت :آرمان شرمنده دیشب شیر خراب شد دیگه نخواستم از خواب بیدارت کنم. گفتم صبح بهت زنگ بزنم ،منم سریع با خنده گفتم حالا تو چرا انقدر دیر خوابیدی مگه الان وقت بیدار شدنه؟،خندید و گفت بالا دیشب تنها بودم حوصلم سر رفته بود شیلا هم چون صبحیه زود خوابید داشتم ماهواره میدم، پرسیدم چه ساعتی خوابیدی؟ گفت ساعت ۵ ،منم سریع گفتم:ندید میگم حتماً Telel 5 هم میدیدی ،خندید وگفت برو به کارت! موقع رفتم سمت دستشویی گفتم :انقدر از این شبکه ها نگاه نکن برات خوب نیست فقط خودتو اذیت میکنی هیچیم گیرت نمیاد. ابرویی بالا انداخت تو به این کارا کاری نداشته باش برو شیرت و درست کن البته اگر بلدی،منم گفتم :شیر من که درسته اما مثل اینکه شیر شما دچار مشکلات زیادی شده،یه دفعه حمله کرد طرف و گفت چی گفتی بچه پرو منم سریع دویدم سمت دستشویی و درو بستم و گفتم :حرف حساب جواب نداره ، حقیقت رو باید گفت جور دیگر باید اندیشید،گفت :شاعر شدی آره میدونم چه بلایی سرت بیارم،منم گفتم اینطوری که پیش میره میترم یه بلایی سر خودت بیاری،دوباره با صدای شاکیتری گفت:پدر سوخته دیگه داری روت و زیاد میکنی به کارت برس،دیگه جوابی بهش ندادم و مشغول کار خودم شدم که دیدم بعد از۲۰ دقیقه اومد ودر دستشویی رو باز کرد منم سخت مشغول کار خودم بودم گفت :خسته نباشی بچه پرو ،منم یه نگاهی بهش انداختم دیدم یه لیوان شیر دستش گرفته و تکیه داده به درگاه دستشویی منم یه خنده کردم و همین که سرم رو به سمت پائین میاوردم چشمم خورد به جلوش که به خاطر تنگیه شلوارش قشنگ قلمبه افتاده بود بیرون و چاک وسطش معلوم بود دوباره داشتم داغ میشدم دوباره رفت سراغ کاره خودش و فکرم مشغول دفعه قبلی شد نمیدونستم چه جوری باید سر صحبت رو باهاش باز کنم و بفهمم اونم میخواد با من باشه آخه از حرفاش و لباساش و رفتاراش یا از جدیتش ،اصلا نمیدونستم چیکار کنم، همینطور مشغول کار خودم بودم که یکدفعه زیادی با آچار فرانسه شیرو سفت کردم و بردید و به خاطر اینکه فقط می خواستم شیر و سفت کنم فلکه آب رو نبسته بودمو آب با شتاب پرتاب شد به سمت بیرون و از برخورد سر شیر با دیوار صدای ترسناکی داد که خودم که داخل بودم هل کردم ،مژگان سراسیمه وارد دستشویی شد با صدای لرزونی گفت چی شد آرمان جون،منم هول شده بودم و دستم رو روی شیر گرفته بودم که آب نپاشه بیرون(مثل منگولا خوب آخه پسر خوب مگه میتونی با دست جلوی فشار آب شیرو بگیری)گفتم بیا این سر شیرو که افتاده بده به من. اونم سریع اومد تو و داشت سر شیرو از زیر من پیدا میکرد. آب با فشار بیرون میریخت منکه خیس خالی شده بودم اونم که اومد آب حسابی روی اونم ریخت و تمام لباساش خیس شد. سری شیرو با هزار زحمت بستم ولی اثر نکرد فقط یه کمی جلوی پرتاب آب و گرفت بهش گفتم برو شیر فلکه آب و ببند ،بلند شد که بره بیرون یکدفعه پاش لیز خورد و باپهلو افتاد توی دستشویی چندان صدایی داد که من گفتم لگنش شکست خیس آب که شده بود حالا هم اینطوری سریع کمک کردم بلندش کردم تا جلوی در بردمش نشست روی زمین و گفتم فلکه کجاست گفت:توی آشپزخونه سریع رفتم بستم و برگشتم دیدم به روی شکم روی زمین خوابیده و داره ناله میکنه گفتم خاله چیزیت شده جائیت درد میکنه فقط صدای ناله ازش میومد،یه نگاه به پشتش کردم و دیدم وای وای وای لباسه که خودش به اندازه کافی تنگ بود حالا خیسم شده بودو حسابی چسبیده بود بهتنش و یه مقدار هم تیشرتش بالا رفته بود و شلوارش پائین اومده بود نمیدونید چه صحنه ای بود سریع بغلش و گرفتم و گفتم بلند شو بریم توی اتاق ،دیدم نمیتونه منم رفتم از پشت بغلش کردم و دوتا دستمرو از پشت قلاب کردم و بلندش کردم خودمم پشتش قرار گرفتم میخواستم ببرمش توی اتاق خواب،کشون کشون داشتم میبردمش توی این فاصله هم اون خودشو لخت انداخته بود و من با زور میبردمش دستم زیر سینه هاش بود،توی این فاصله کیرم منم راست شده بود و میمالید به کون مژگان منم که دیدم اینطوریه سریع کیرم و انداختم درست لای کونش و کشون کشون بردمش توی اتاق خواب. زمانیکه داشتم میکشیدمش روی تخت زمانی که دولا شد که بره روی تخت کیرمو با فشار چپونم لای کونش و فشار دادم اونم یه آخ بلند گفت،گفتم :چی شد خاله ، اونم گفت درد دارم،اما میدونم که به خاطر فشار کیر من توی کونش اون آخ و گفت،یواش یواش بردمش روی تخت و کیرمم از لای کونش جدا نکردم تا قشنگ وسط تخت بردمش گفتم حالت چطوره بهتری؟ گفت :نه جون ندارم تکون بخورم لباسامم خیسه الان تخت و خیس میکنه و کثیف میشه،گفتم:می خوای کمکت کنم لباساتو دربیاری ؟یه مکثی کرد و گفت: برای خودم سخته اصلاً نمیتونم تکنون بخورم اما تو؟منم سریع گفتم بابا منو تو که این حرفها رو نداریم تو خاله خوب من هستی من هر کاری بتونم برای کمک به تو انجام میدم؟گفت آخه میخوای منو لخت کنی و تن منو میبینی ؟تو دلم گفتم من الان نیم ساعته کیرمو گذاشتم لای کونت و دارم تکون میدم اون چیزی نیست تنت و ببینم چیزیه ؟،منم سریع گفتم کسی که غیر از من اینجا نیست منم قول میدم این موضوع بین خودمون باقی بمونه و هیچکس خبردار نشه (البته به غیر از بچه های باحال سات شهوانی )اونم دوباره مکثی کرد و گفت باشه از زحمت ممنونم ،منم که کلی ذوق کرده بودم شروع کردم آروم آروم تیشرتشو از تنش کشیدن بیرون که با کلی زحمت تونستم از زیر شکمش بیارم بیرون وقتی از سرش رد کردم دیدم وای عجب سوتین خوشگلی بسته رنگ سفید با گلهای ریز رنگی با خودم شرط بستم که صد در صد با شورتش سته بعد آروم دو تا دستم رو گذاشتم دو طرف شلوارش بعد آروم کشیدم پائین همین که میکشیدم پائین دیدم حدسم درست بود و شرتش سته، گفتم خاله یه کمی کمرت و بیار بالا که بتونم دردش بیارم آروم کمرش و داد بالا و من تونستم شلوارشو بکشم پائین و از پاش درش بیارم ،تازه تونستم تن خاله مژگان و خوب ببینم یه تن سفید با رونای تپل و یه کون مشتی که دل هر بیننده ای رو میبره ،توی این فاصله حتی بهم نگاه هم نکردیم و اون سرشو به طرف مخالف من چرخونده بود،محو تماشاش بودم که گفت:آرمان چیکار میکنی سردم شد یه چیزی بنداز روم منم آروم رفتم تا چیزی بندازم روش که دیدم آروم ناله میکنه گفتم هنوز درد داری گفت آره، گفتم میخوای برات بمالم خوب بشی گفت آره،منم مهلتش ندادم سریع رفتم و دستم وگذاشتم سمت کمرشو پهلوش که لباسم خورد بهش گفت:تو هم که لباست از من خیستره تخت و کثیف نکن(منظورش این بود که تو هم لباستو دربیار ولی نخواست مستقیم بگه) منم سریع تیشرت و شلوارم رو درآوردم و با یه شرت نشستم گفتم :یه موقع برنگردی من لختم،خندش گرفت و گفت خیلی پرو هستی منو یک ساعته لخت کردی داری دید میزنی من چیزی نگفتم اون وقت میگی من نبینمت خیلی شارلاتانی،منم همین طور که داشتم پهلوش و میمالوندم گفتم خوب بابا من مردم تو زنی،نمیبینی زنها چقدر راحت توی ماهواره میان و میرن چه با لباس چی بی لباس اما مردا رو نشون نمیده حتماً مردا یه چیزی دارن که بایت از دید محفوظ بمونن ،خنده ای کرد و گفت: مردا مردا همچین میگه مردا هر کس ندونه فکر میکنه هرکوله یه گرز رستم دستشه ،منم گفتم:گرز رستم دستم نیست بستمش به تن،گفت خیلی پرویی و دریده ای خجالت هم نمیکشی گفتم:اگر چیز بدی بود و خجالت داشت که خدا نمیداد به مردا که زنا حیرونش بشن،گفت :واه واه واه چقدر هم حاضر جواب شدی برای من.منم خندیدم و مشغول مالوندن کمرش شدم. همینطور که کمرش و میمالوندم وسعت مالش و بیشتر کردم و یه مقدار از بغل رون کنار باسنشو شروع کردم به مالش دیدم چیزی نمیگنه کم کم دستمو آوردم بالاتر و رون پاشو لمس کردم دیدم اینطوری فایده نداره،گفتم خاله جون،گفت جونم، گفتم کرم ماساژ نداری؟،گفت چرا بهنام تازه یه کرم از دبی برام آورده توی کشو سمت راسته،بلند شدم که برم مجبور بودم جلوش قرار بگیرم تا کرمو ور دارم دیدم داره به هیکلم نگاه میکنه،با کمال پرویی گفتم خوش هیکلم؟،خندید و گفت خود شیفته ای،گفتم آره راست میگی عمو با اون هیکل نی قلیونیشو دیدی حقم داری(میدونست به شوهرش میگیم نی قلیون)هیکل مانکنی که تا حالا از نزدیک ندیدی بهت حق میدم،گفت:عوضش بهنام کارایی بلده با اون لاغر بودنش انجام بده که ۱۰ تا مثل تو هرکول هم نمیتونن از پسش بر بیان اون یه کارایی میکنه که تو عمراً بتونی بکنی (بکنی رو با یه حالت خاصی گفت)،منم خیلی بهم برخورد بهش گفتم:مثلا اون چیکار میکونه که من نیمتونم بکنم ،اونم یه خنده کرد و گفت حالا ناراحت نشو بیا به کارت برس بهت میگم،منم رفتم دوباره پشتش و کرم ریختم روی کمر و پهلوش و شروع کردم به ماساژ دادن دیگه خیلی راحت داشتم دست میکشیدم به بدنش دستم رو هر از چند گاهی می بردم تا دم کرستش و بر میگردوندم بعد یواش دستمو بردم زیر کرستش و شروع کردم مالیدن بهش گفتم خیلی سفت میبندی اذیت نمیشی ،پشت کمرت رو جاانداخته میخوای یه کمی شلش کنم؟ راحتتر باشی. اونم گفت :والا من راحتم اما مثل اینکه تو ناراحتی خوب یه درجه شلش کن (من فکر کردم الان میگه بازش کن زهی خیال باطل)منم مثل پسرهای خوب یه درجه شلش کردم دوباره مشغول کار خودم شدم دستم را تا در حال مالش تا زیر بغلاش میبردم و می آوردم ازش پرسیدم خوبه ؟گفت :آره ولی خیلی سفت دستتو میکشی روی تنم بالا یه کم ملایمت داشته باش این از همون کاراس که میگم بهنام بهتر انجام میده.گفتم :الان همچین بمالمت که خودت حال کنی و بگی دمت گرم ای ولا داره،گفت :اونی که ای ولا داره یه چیز دیگس،منم شروع کردم به مالش کتف و بغلاش و کم کم اومدم سمت پائین تابالای شروتش اما هنوز جرات نداشتم دست به کونش بزنم گفتم بزار یه خورده دیگه تحمل کنم ببینم چی میشه دستمو از کمرش ورداشتم و یه خورده کرم زدم به رون پاش و شروع کردم به مالش رون و ساق پاش یواش رفتم پائین تا رسیدم به کف پاش چون کف پاش تقریباً آخر تخت بود دیدم الان بهترین فرصته که بشینم روش و رفتم نشستم روی رون پاش و آروم آروم شروع کردم به ماساژ خودشم خیلی خوشش اومده بود چون هر از چند گاهی صداش درمیومد دوباره اومد سمت بالا ساق پاش و رونش و بلند ندشم و روفتم بالاتر تا رونش و ماساژ بدم همونطوری برعکس نشستم روی کونش و رفتم دوباره بالاتر تا نشستم روی کمرش و شروع کردم زیر کونش رو تا دم شورتش ماساژ دادن،دیدم تا اینجا هیچی نگفت شروع کردم آروم آروم دستم رو زیر شورتش کردم و کرم ریختن هنوز پائین باسنش بودم یه دفعه گفت آرمان داری چی کار میکنی گفتم :ماساژ ،گفت این همه جا رو ول کردی چسبیدی به باسن من،گفتم خوب من از بالا شروع کردم و دارم همه جا رو ماساژ میدم اصلا ً تو به کار من چیکار داری بزار کارم رو بکنم دیگه گفت :خیلی ببخشید مثل اینکه الان دستتو روی باسن منه ،منم همینطور که داشتم با اون چونه میزدم دستم رو قشنگ بردم زیر شورتتش و شروع کردم به مالیدن کونش ؛گفتم انقدر غر نزدن بزار درست کارمو درست انجام بدم اونم دیگه هیچی نگفت منم مشغول مالوندن کونش به طرز وحشتناک بودم دیگه خیلی راحت دستو میبردم لای کونش میمالوندم کونی که همیشه آرزوی دیدنش رو داشتم حالا داشتم با دوتا دستم میمالوندمش اما هنوز نتونسته بودم شورتشو از پاش دربیاروم بخاطر همین که سعی کردم خیلی تابلو بازی در نیارم و دستمو از زیر شورتش در آوردم و به سمت اون برگشتم اما از روش بلند نشدم بلکه برگشتم و رو به اون روی کونش نشستم حالا قشنگ بهش مسلط شده بودم دوباره شروع کردم به ماساژ کمرش اما اندفعه کیرمو از روی شرت درست وسط کونش تنظیم کردم و همینکه برای ماساژش به سمت بالا میرفتم کیرمو بهش میمالیدم،چند دفعه انقدر محکم کیرم و مالیدم که شورتش به سمت بالا کشیده شد و یه مقدار از کونش بیرون افتاد اختیارم دست خودم نبود و هر کاری میکردم از شهوتم بود و اینکه بتونم بیشتر خودمو به خاله مژگانم بچسبونم،خودشم متوجه حرکات غیر عادی من شده بود و هر از چندگاهی که زیاده روی میکردم بهم میگفت آرمان حواست کجاست کجا رو داری ماساژ میدی ،منم اصلا به حرفاش توجه نیمکردم و نمیخواستم بذارم خماری دفعه قبل و ایندفعه هم سرم دربیاره پس هر کاری میکردم که بتونم کیرم و لای کونش جا بدم نمیخواستم بذارم اندفعه به راحتی دفعه قبل از دستم در بره هرچی باشه دیگه استاد شده بودم. یه مقدار رفتم پائینتر از کونش و نشستم روی رون پاش دوباره شروع کردم به ماساژ کمرش و سریع رفتم سمت کونش اندفعه بهش گفتم این لباست نیمذاره من درست کارم رو انجام بدم و منتظر جوابش نموندم سریع از بغلهای شرتش گرفتم و کشیدم سمت پائین یک دفعه گفت داری چیکار میکنی و تا اومد از جاش بپره دوباره دستمو سریع انداختم روی شونه هاش و گفتم از پات درش نیاوردم فقط مزاحم ماساژم بود یه کمی کشیدم پائین تا راحتتر ماساژ بدم دستمو گذاشتم روی گردنش و گفتم تو راحت باش نگران هیچی هم نباش،گفت اگه یکی بیاد ببینه ما توی این وضعیت هستیم خیلی بده،گفتم:نگران نباش خودتم خوب میدونی کسی قرار نیست تا ساعت ۲ بیاد؛دیگه هیچی نگفت و دوباره سرشو روی تخت خواب گذاشت،منم تا دیدم اینطوری شد شرتش رو تا بالای زانوش کشیدم پائین و گفتم :قول میدم درش نیارم ،اونم دیگه جواب منو نداد منم سریع خودمو دوباره کشوندم روی کونش.حالا بین من و کون اون فقط شرت من مزاحم بود که اونم نمیتونستم خیلی سریع در بیارم چون خیلی ضایع بود کمی کیرم رو روی کونش بالا و پائین بردم،بعد وقتی دیدم اوضاع یه خورده آروم شد و اونم حسابی حشری شده بود و دیگه به کارای من گیر نمیداد توی یه حرکت سریع یه پامو از توی شرتم خارج کردم و دوباره نشستم روی کونش که اندفعه کیرم قشنگ لای کونش قرار گرفت،اونم تا کیرم چسبید به کونش یه آخی کرد و گفت چقدر تنت داغه مثل کوره میمونه(منظورش کیرم بود که الان دیگه قشنگ لای کونش قرار گرفته بود)وضعیت خیلی باحالی بود اون روی تخت خوابیده بود با یه سوتین که بازش نکرده بودم و یه شرت که تا بالای زانوش پائین کشیده بودم و منم لخت روی اون با یه شورت که فقط یه طرف پام قرار گرفته بود و کیرم که دقیقاً وسط کونش بود و منم بالا و پائینش میکردم،پیش آب من خارج شده بود و لای کونش ریخته بود و با کرم ماساژ قاطی شده بود کیرم خیلی راحت داشت لای کونش تکون میخورد.بهش گفتم میشه برای اینکه یه کمی راحتتر ماساژت بدم کمرت رو یه کمی بدی به سمت بالا،در واقع میخواستم کیرم به کوسش نزدیک تر بشه ،یه کمی کمرش رو داد بالا و من مجبور شدم کمی به سمت پائین تر برم و راحت تونستم کوسش و از لای پاش ببینم. خیلی قشنگ بود یه کوش تپل و ترو تمیز که یه مو هم روش نبود و یه کمی رنگش تیره بود اما خیلی قشنگ بود.دیدم یه پیش آبی هم از کوسش اومده و قشنگ معلوم بود که اونم حسابی تحریک شده بود.توی این فاصله حتی یه کلمه در مورد مسائل سکسی با هم صحبت نکرده بودیم با اینکه کیرم لای کونش بود و من داشتم پشتش تکون میدادم اما اصلاً به روی هم نیاورده بودیم و هر کدوممون داشتیم برای خودمون حال میکردیم و فضا رو خراب نکردیم،خیلی آروم دستم رو بردم سمت دوتا کپلش و اونا رو از هم باز کردم و یه انگشتمو به سمت کوسش رسوندم تا قبل از اینکه واکنشی نشون بده شروع کردم یه کمی کوشش رو مالیدن (مثلاً دارم همون ماساژ رو میدم)دوباره داشت کمرشو صاف میکرد که بخوابه منم سریع از پشت پریدم و بدون هیچ مقدمه ای کیرم رو روی کوسش کشیدم و همین که داشت می خوابید منم آروم کیرم و هل دادم توی کوسش و با هم خوابیدیم به خاطر کرمی هایی که زده بودم و پیش آبی که از کوسش خارج شده بود رفتن کیرم توی کسش خیلی راحت انجام شد؛اون خوابید و منم روش هیچ حرفی بینمون ردو بدل نشد و حدود یک دقیقه هیچی به هم نگفتیم،نمیدونید چه حالی میداد کیرم توی یه کوره رفته بود که داشت میپخت، یه زن ۴۲ ساله ۲ تا بچه داشت و همیشه آرزوی دیدن اندامشو داشتم حالا وقتی کیرم توی کوسش بود زیرم خوابیده بود و هیچی نمیگفت،بعد از اینکه کیرم تا دسته توی کسش رفت و مدت زمانی که گذشت یه دفعه به حرف اومد و گفت:نمیخواستم به اینجا کشیده بشه خیلی زیاده روی کردیم فکر نیمکردم تو انقدر … اما حالا نمیدون چیکار کنیم هرکاری خودت میخوای انجام بده فقط زود تصمیم بگیر، بدون اینکه جوابی بدم خیلی آروم شروع کردم روش به تلمبه زدن حتی حالتی هم عوض نکردیم اون به شکم خوابیده بود و من روش بودم و داشتم تلمبه میزدم این بهترین پوزیشنی هست که من دوست دارم.طرفم به شکم زیرم باشه و من روش و کیرم رو از لای پاش به داخل کسش برسونم .حدود پنج یا شیش دقیقه داشتم تلمبه میزدم وقتی کیرم تا آخر توی کسش داخل میشد و کونش به بالای کیرم می خورد داشتم توی فضا میرفتم،حتی به سینه هاش هم دست نزدم و یه لب هم ازش نگرفتم فقط دو تا دستم رو کنارش گذاشتم و از پشت تلمبه میزدم .صدای آخ و اوفش دراومده بود و داشت آروم ناله میکرد که یهو دیدم سفت و جمع شد و صداش دیگه در نیومد فهمیدم ارضاء شده به روی خودم نیاوردم و به کارم ادامه دادم برای بار دوم هم ارضا شد و حالا نوبت من بود.میدونستم که نیابد توی کسش خالی کنم اما حاضر نبودم حتی یک لحظه هم کیرم رو از توی کسش خارج کنم .وقتی میخواست آبم بیاد سریع کیرمو از توی کسش کشیدم بیرون و لای کونش کشیدم اونم کونش و هی جمع میکرد تا برای کیر من تنگ بشه .آبمو روی کمرش خالی کردم و روش خوابیدم و هیچی نگفتم .چند دقیقه که گذشت خودمو کنار کشیدم و کنارش خوابیدم .اونم کم کم بلند شد و بدون اینکه به من نگاه بکنه به سمت دستشویی رفت.مثل اینکه فکر نمیکرد من باهاش اینکارو بکنم و یه مقدار عذاب وجدان گرفته بود اما خودش خواسته بود به اینجا برسه .منم بعد از چند دقیقه لباسامو پوشیدم و رفتم توی پذیرایی روی مبل نشستم سرمو تکه دادم به مبل .این شروع سکس کامل من با دخترخاله ۴۲ سالم مژگان بود . تازه از این به بعد رابطه های سکسی من شروع شد و همانطور که گفتم با خیلی ها سکس کردم اونم چه کسایی. امیدوارم خوشتون اومده باشه.منتظر داستانهای دیگه من باشید Black_Love_000

سکس با دخترعمه هام همه چیز از یه اس ام اس شروع شد. آنا و سمیرا دختر عمه های من بودند. آنا دو سال و سمیرا یک ماه از من بزرگتر بودن و همه می دونستن که من چقدر سمیرا رو دوستش دارم. دیگه تو کل فامیل همه ما دو تا رو واسه هم میدونستند. خانواده عمه ام هر چی خواستگار که برای سمیرا رفته بودن رو با این حرف که سمیرا قراره با پسر دائیش ازدواج کنه رد کرده بودن و خانواده من هم کاملا با این ازدواج راضی بودن اما همه چیز یهو بهم خورد. سمیرا خواستگاری من رو قبول نکرد و گفت کیانوش مث برادر من میمونه و من هم فعلا قصد ازدواج ندارم. این ماجرا تا یک سال ادامه داشت و من هر روز داغون تر میشدم.تا اینکه یه روز سمیرا حرفی رو که نباید میزد و زد و با گفتن این حرف که من نمیخوام با یه بچه ازدواج کنم و بعد از ازدواج بچه داری کنم بزرگترین توهین رو به من کرد و من هم همه چی رو تموم کردم ولی این پایان شروع ماجراهای دیگه توی زندگی من شد. بعد از اون ماجرا دیگه سمیرا با بقیه دخترا برای من فرقی نداشت و بعد از یه مدت دوباره روابط عادی شد، البته این در ظاهر بود و من از سمیرا کینه ای به دل گرفته بودم که نمیتونستم فراموشش کنم و میخواستم ازش انتقام بگیرم ولی نه میدونستم چه جوری و نه اینکه دلم میومد.۲۸ سالم شده بود و خانواده روم فشار می آوردن که زودتر ازدواج کنم من هم برای فراموش کردن قضیه سمیرا بی میل به ازدواج نبودم .مث بقیه دوستام با سمیرا هم اس ام اس بازی میکردم ولی مودبانه. تا اینکه یک روز یه اس ام اس نیمه سکسی برام فرستاد بعد از اینکه بهش جواب دادم که این چیه فرستادی سریع ازم عذر خواهی کرد که اشتباهی فرستاده هر چند بعدا فهمیدم که عمدا برام فرستاده بود. ولی این شد دلیل یه رابطه جدیدتر که با فرستادن اس ام اس های سکسی برای همدیگه شروع شد.تا اینکه یه روز یه اس ام اس برام فرستاد که کون عضو پرکاریه و چند تا دلیل هم آورده بود و آخرین دلیل هم گفته بود که وقتی از عقب میدی کون گنده میشه. من هم تو جواب براش نوشتم: پس واسه همینه که مال تو هم گنده شده. سریع بهم جواب داد که: نه عزیزم هنوز این افتخار نصیب کسی نشده که بخواد بهش دست بزنه. من هم تو جوابش نوشتم: پس من میتونم این افتخار رو نصیب خودم کنم. که جواب داد : تو این غلطا ، بچه دهنت هنوز بوی شیر میده، برو هر وقت بزرگ شدی بیا. باز هم برجکم رو زد و من دیگه نتونستم ادامه بدم. این قضیه گذشت تا چند شب بعد توی خونه عموم اینا دیدمش. از دور یه نیشخندی به من زد و رفت. منم دلم رو به دریا زدم و رفتم یواشی بهش گفتم: من هنوز سر حرفم هستم و آروم طوری که کسی نفهمه یه دستی روی کونش کشیدم دوباره گفتم: که خودت باید امتحان کنی که دهنم بوی شیر میده یا نه. یهو مث برق گرفته ها صاف شد و گفت: گمشو خجالت بکش. اما این بار من بودم که بهش خندیدم و رفتم تا آخر شب چند بار دیگه هم این حرفا رو بهش گفتم و حسابی اعصابش رو بهم ریختم. بعد از اون شب تا یه هفته هر روز بهش اس ام اس میزدم که کی و کجا قرار بزاریم تا من کونت رو گنده کنم و از این حرفا. تا اینکه یه روز بهم زنگ زد که: تو از جون من چی میخوای؟ و من هم بدون رودربایستی گفتم : اون باسن خوشگلت رو. بعدش گفت: بعدش میخوای چکارش کنی ؟ منم دیدم فرصت خوبی بدست اومده و اگه بخوام این فرصت رو هم از دست بدم شاید دیگه هیچوقت نتونم کاری کنم گفتم: کار خاصی انجام نمیدم و شاید یه کم نوازشش کنم و دستی به روش بکشم و یه کم باهاش بازی کنم. برگشت گفت: خیلی پررو شدی قدیما اینطور بی حیا نبودی. گفتم قدیما رو ول کن، کی میتونی بیای پیشم و خندیدم و اونم گوشی رو قطع کرد.کم کم داشتم به منظورم نزدیک میشدم. اواسط تابستون بود چند روز بعد از اون ماجرا خانواده ام رفتن مسافرت و من هم به بهانه اینکه نتونستم مرخصی بگیرم موندم تهران. میدونستم پنج شنبه ها سر کار نمیره واسه همین پنج شنبه روبیرون نرفتم و موندم خونه. حدود ساعت ده زنگ زدم خونه عمه ام. عمه ام گوشی رو برداشت و بعد از احوالپرسی گفت کجایی؟ گفتم اضافه کار سرکار هستم و با سمیرا کار دارم خونه هست؟ عمه گفت:سمیرا تازه از حموم در اومده داره لباساش رو میپوشه و میخواد با دوستاش برن بیرون چند لحظه صبر کن و گوشی رو گذاشت و به سمیرا گفت: سمیرابیا کیانوش پشت خطه؟ چند دقیقه بعد گوشی رو برداشت و بعد از احوالپرسی گفتم : الوعده وفا من امرزو رو بیرون نرفتم و خونه موندم که تو بیای پیش من و تو هم که مثل اینکه از قبل میدونستی و رفتی حموم خلاصه صفایی دادی به خودت و زدم زیر خنده. کفرش در اومده بود و آروم گفت: زهر مار و من با دوستم قرار داریم و داریم میریم بیرون، اصلا تو از جون من چی میخوای؟ گفتم: هیچی ولی منتظرم بیای و بهم بگی چرا اون حرفا رو بهم زدی؟ خواست خداحافظی کنه که عمه گوشی رو گرفت و گفت کیا نوش جان عمه شام بیا خونه ما؟ منم گفتم: باشه عمه من تا عصری سر کار هستم بعدشم زنگ میزنم اگه سمیرابیرون بود با هم میایم. عمه هم گفت : باشه رو به سمیراکرد و گفت: سمیراعصری کیانوش از محل کارش بهت زنگ میزنه اگه بیرون بودید با هم بیاین و اگه هم که زودتر اومدی که هیچ و بعدش با من خداحافظی کرد. همه چیز روبراه بود ولی مطمئن نبودم که سمیرابیاد ولی همین که حرصش رو در آورده بودم برام کافی بود و اصلا قصدم از زنگ زدن این بود که روزش رو خراب کنم. بلند شدم رفتم حموم و یه کم خودم رو تر و تمیز کردم و بعدش لباس پوشیم رفتم بیرون و یه کم برای ناهار خرید کردم و برگشتم. نشسته بودم داشتم آهنگ گوش میدادم و ساعت نزدیک ۱ بود و کم کم میخواستم یه چیز درست کنم تا برای ناهار بخورم که صدای زنگ اومد.بی خیال رفتم سراغ آیفون و با شنیدن صدای سمیرا که از پشت آیفون گفت: منم سمیرادر رو باز کن، سر جام خشکم زد. در رو باز کردم و چند لحظه بعد سمیرااومد توخونه. یه شلوار لی و یه مانتو که تا زانوش بود و یه شال که دور سرش پیچیده بود. مثل همیشه یه آرایش کم که خوشگلش کرده بود. سمیراحدود ۱۶۵ سانت قدش بود و حدود ۵۷ کیلو هم وزنش، نه زیاد چاق و نه زیاد لاغر. ولی خیلی سفید بود و گرمای تابستون باعث شده بود حسابی صورتش قرمز بشه.یه سلام داد و رفت سمت دستشویی که دست و صورتش رو بشوره. بعد از چند دقیه دیدم برگشت تو اتاق، در حالیکه مانتوو شالش رو در آورده بود و فقظ شلوار لی و یه دونه تاپ بندی که تا بالای نافش بود تنش بود. اومد نشست روی مبل و در حالیکه هی سعی میکرد با پایین تاپش روی نافش رو بپوشونه بی مقدمه گفت: تو از جون من چی میخوای هان؟ چرا دست از سر من بر نمیداری؟ اگه بگم غلط کردم راحت میشی؟ تو این چند ساله اخلاقش دستم اومده بودو میدونستم زود جوش میاره وبعدش آروم میشه و گفتم: صبر کن بابا بذار به چیز بیارم بخوری بعد دعوا کن و بعدش در حالیکه سینی شربت دستم بود اومدم تو اتاق. ولی یه حسی میگفت که سمیرابیخودی نیومده اینجا. براش شربت ریختم و رفتم کولر رو زدم رو دور تند و اومدم لیوانم رو برداشتم و رفتم کنارش نشستم. تا من برم و برگردم لیوانش رو خورده بوده تکیه داده بود به مبل و سرش رو داده بود عقب تا باد بهش بخوره.خط سینه اش از زیر تاپش زده بود بیرون و همین باعث شد کیرم توی شورتم جابجا بشه. دستم رو از پشت انداختم و شروع کردم با موهاش بازی کردن و یه کم خودم رو بهش نزدیک کردم. زیر چشی یه نگاهی کرد و گفت کیا خودت رو بهم نچسبون گرممه و بعد همونطوری آروم ادامه داد آخه پسر تو چی میخوای از من؟ گفتم: تو داغونم کردی یادت رفته؟گفت: کیا شروع نکن اون یه قضیه بود و تموم شد و رفت پی کارش. کله ام داغ شده بود، سمیراپیشم بود و من کاری نمیتونستم بکنم. یه کم از شربت رو خوردم که سمیراگقت برای من هم بریز من تشنمه هنوز. لیوان خودم رو بردم سمت لبش و تا اومد بخوره یه کم بیشتر کج کردم و یه کم از شربت ریخت روی لپش و گردنش و تا وسط سینه هاش رفت. یه دفعه تو جاش نشست و گفت: چیکار میکنی دیونه و خواست بلند شه که نذاشتم و صورتم رو بردم سمتش و گفتم: دیوونتم دیونه. انگار که شهوت رو توی چشمام دیده باشه گفت: نکن کیا هوا گرمه تازه از بیرون اومدم گرممه ، اذیتم نکن و خواست دوباره بلند شه که لیوان رو گذاشتم رو میز و دو دستی گرفتمش خوابوندمش رو مبل. اصلا توقع این کار رو حداقل به این زودی نداشت ( این رو بعدا خودش بهم گفت) و صورتم رو نزدیک صورتش کردم. یه کم اخم کرد و گفت کیا تو رو خدا اذیتم نکن و روش رو برگردوند. با دستام سرش رو برگردوندم و گفتم سمیراکاری باهات ندارم و لبم رو روی لبش گذاشتم، فشارشون دادم.اولش یه کم سر سختی میکرد ولی بعد از یکی دو دقیقه اون هم یواش یواش شروع کرد به لب گرفتن. لبامون رو هم گره خورده بود و داشتیم لب میگرفتیم ولی جامون مناسب نبود. لبم رو جدا کردم و دستش رو گرفتم تا بلندش کنم. گفت: چیه؟ گفتم: هیچ بریم تو اتاق رو تخت من. گفت : نه همینجا خوبه. ولی چشاش چیز دیگه ای میگفتن و وقتی دستش رو کشیدم با بی میلی بلند شد و باهام اومد. رو تخت نشوندمش و گفتم : تاپت رو در نمیاری؟ گفت قرارمون این نبودا. گفتم :نترس کاریت ندارم و گفت: من حوصله ندارم و رو تخت دراز کشید. روش دراز کشیدم و لبام رو دوباره گذاشتم روی لباش و انگار که منتظر باشه سریع زبونش رو کرد توی دهنم.آروم لبم رو از لباش جدا کردم و اومدم سمت گردنش و زیر گلوش که از شربتی که ریخته بودم شیرین شده بود و شروع کردم به لیس زدنش و با دستام هم شروع کردم به بازی کردن با سینه هاش. کم کم صدای آه و ناله اش بلند شده بود و بعد از چند دقیقه حس کردم که سینه هاش دارن سفت میشن. برش گردوندم رو خودم و تاپش رو از تنش در آوردم و از پشت گره سوتین آبیش رو در آوردم و سینه هاش رو آزاد کردم. خیلی شهوت انگیز شده بودن وشروع کردم به خوردن و لیسیدن سینه هاش. یک دفعه بهم گفت تو نمیخوای لباست رو در بیاری. نگاه کردم دیدم هنوز لباسام تنمه. از زیرش خودم رو کشیدم بیرون و سریع پیرهن و شلوارم رو در آوردم و با یه شورت دوباره روش دراز کشیدم.تنم که یه تنش خورد انگار که به یه تنور چسبیده باشم بدنم داغ شد. مچ دستاش رو گرفتم و بردم به سمت بالا و شروع کردم به لیسدن سینه هاش و زیر بغلش و زیر گلوش.سینه هاش کاملا سفت شده بودن و نوک سینه هاش که بیرون زده بود رو با لبام گاز گرفتم که صداش رفت به آسمون. دیگه کاملا حشری شده بود، دستم رو بردم روی کسش و آروم شروع کردم به فشار دادن از روی شلوار. دیگه کاملا در اختیار من بود. یه کم دیگه با سینه هاش بازی کردم وکم کم رفتم سمت شلوارش و با کمک خودش شلوارش رو از تنش در آوردم که یک دفعه چشمم برای اولین بار افتاد به بدنش. یه بدن سفید و بدون مو که فقط یه شورت سفید تنش بود که اونم جلوش خیس شده بود. واقعا کنترلم رو از دست داده بودم. سرم رو بردم لای پاهاش و شروع کردم به لیسیدن رون هاش و آروم رفتم سمت کسش. از بس که حشری بودم همونطوری کسش رو با شورتش کردم توی دهنم. صدای سمیرااتاق رو برداشته بود و اگه صدای موزیک نبود همه میفهمیدن چه خبره. شورتش رو هم از پاش کشیدم بیرون و اون کس بی موش که از شدت حشر هم قرمز شده بود و هم کمی هم باد کرده بود از لای پاش زد بیرون. سرم رو بردم سمت کسش که گفت کیا فقط مواظب باش و دیگه چیزی نتونست بگه. وقتی که داشتم کسش رو لیس میزدم دستاش رو روی سرم احساس کردم که داشت سرم رو روی کسش فشارش میداد و داد میزد و میگفت: کیا بخور، بخورش، همش مال خودته بخورش، که یه دفعه دیدم ماهیچه های شکمش دارن تکون میخورن و با چند تا تکون شدید آروم شد. تازه یادم افتاد که بابا یه کیری هم توی شورت ما هست که بادکرده که تا حالا اونقدر بزرگ ندیده بودمش. برش گردوندم که با ناله گفت کیا چکار میکنی؟ گفتم: مگه قرار نبود کونت رو گنده کنم که یه دفعه خواست بلند شه که نذاشتم هر چند هودش هم جونی نداشت. گفت کیا جون من نکن من تا حالا سکس نداشتم. گفتم میدونم و به زور برش گردوندم. گفتم سمیرااگه درد داشت نمی کنم و کامل برش گردوندم. از توی کمد کنار تختم یه کرم در آوردم و مالیدم روی سوراخ کونش. راست میگفت: سوراخش تنگ تنگ بود و همین منو حریص تر میکرد. خودش رو سفت کرده بود که یه دستم رو بردم سمت کسش و آروم شروع کردم به مالوندن که دوباره صداش در اومد و شل شد و منم یه انگشتم رو تا بند اول کردم توی سوراخ کونش. داشت حال میکرد و من هم یواش یواش دومین انگشتم رو کردم تو سوراخ کونش که آهش بلند شد. بازم حشرش زده بود بالا و منم داشتم انگشتام رو توی کونش میچرخوندم. دوباره کاملا حشری شده بود و منم انگشتام رو در آوردم و دوباره سوراخ کونش رو چرب کردم و یه کم هم به کیرم مالیدم و رفتم پشتش. نوک کیرم رو گذاشتم دم سوراخش و بعد از یه کم بازی کردن یه دفعه سر کیرم رو تا ختنه گاه کردم تو کونش. مث برق گرفته ها پرید جلو که شونه هاش رو گرفتم و دو باره یه کم کیرم رو فشار دادم که دیگه صداش در اومد. شهوت از سرش پریده بود و داشت درد میکشید و هی میگفت: کیا تو رو خدا بکش بیرون، جون من بکش بیرون، سوختم کیا، آی مامان سوختم. ولی من دیگه گوشم به این حرفا بدهکار نبود تموم اون چند سال گذشته داشت از جلوی چشام رد میشد و یه حس بدی رو تو وجود من بیدار میکرد و این دیگه برای من فقط یه سکس نبود، بلکه بیشتر شبیه انتقام بود. میخواست از زیرم در بیاد که سنگینی تنم رو انداختم رو تنش و این دفعه کیرم رو تا آخر کردم توی کونش. دیگه ناله نمیکرد و صداش بیشتر شبیه گریه شده بود. یه کم به خودم اومدم و دلم براش سوخت ولی میخواستم که ارضا بشم. دو سه دقیقه کیرم رو توی کونش نگه داشتم و بعدش شروع کردم به عقب و جلو کردن. سمیراهم از دردش کم شده بود و کم کم داشت حال میکرد ولی همچنان ناله هم میکرد.دوباره حشرم زده بود بالا و شروع کردم به محکم کردن و دوباره صدای سمیرابلند شده بودکه: کیا یه کم یواش تر دارم پاره میشم ولی من توجهی بهش نمیکردم و همونجور عقب جلو میکردم و با دستام هم سینه هاش رو فشار میدادم که احساس کردم تمام ستون فقراتم داره تیر میکشه و ابم میخواد بیاد. کیرم رو کشیدم بیرون و همه آبم رو روی کمرش خالی کردم و افتادم کنار سمیراروی تخت. سمیراهم مث اونایی که زخم خورده باشن روی تخت دراز کشید و شروع کرد به ناله کردن. سوراخ کونش گشاد شده بود و یه مقدار از آبم هم تو سوراخش بود.صورتم رو بردم نزدیک صورتش که دیدم از بس اشک ریخته متکای زیر سرش خیس خیس شده و بعدش روش رو برگردوند یه طرف دیگه. با لباسم بدنش رو تمیز کردم و ملافه رو کشیدم روش تا یه کم دراز بکشه و خودم رفتم حموم و وقتی برگشتم دیدم همونجور لخت نشسته و ملافه رو دور خودش پیچونده. یه نگاه بهم کردو بهم گفت خیلی نامردی، تو که داشتی حال میکردی پس چرا اینجوری؟ بی توجه به من ملافه رو انداخت زمین وهمونجور لخت آروم آروم رفت سمت حموم. میدیدم که داره به سختی راه میره ولی منظره اون بدن و اون کونش از پشت که داشت تکون میخورد دوباره کیرم رو بلند کرد ولی من انتقامم رو گرفته بودم.تقریبا از ماجرای اون روز من و سمیرا دو هفته میگذشت، و هنوز برای خودم غیر قابل باور بود که تونسته بودم با سمیرا سکس داشته باشم. بعد از اون روز چند بار با اس ام اس بهش تیکه انداخته بودم ولی از قرار معلوم اون هم بدش نیومده بود هر چند بابت اون جور وحشیانه کردنش همش بهم بدو بیراه میگفت. عصری که از سر کار برگشتم خونه دیدم موبایلم زنگ خورد. شماره شهرام پسر عمه ام بود.بعد از احوالپرسی بهم گفت که اون کتاب و سی دی رو که ازش خواسته بودم برام گرفته و قرار شد فردا بعد از ظهر برم خونشون و ازش بگیرم.. روز بعد تقریبا بعد از ظهر رو بیکار بودم و واسه همین دو ساعتی زودتر از محل کارم اومدم بیرون و رفتم سمت خونه عمه ام تا کتاب و سی دی رو از شهرام بگیرم. حدود ساعت سه بود که رسیدم دم در خونشون و زنگ زدم و آنا در رو برام باز کرد. رفتم بالا و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: شهرام کجاست؟ گفت مگه خبر نداری؟ گفتم چی رو؟ گفت یکی از اقوام بابا دیروز فوت کردن و شهرام با مامان و بابا رفتن ختم و بعد از شام و میان. گفتم آخه قرار بود ازش کتاب و سی دی بگیرم. آنا گفت اتفاقا شهرام به ما گفت که اگه تو اومدی کتاب و سی دی رو بهت بدیم. گفتم به ما؟ مگه شما چند نفرید؟ آنا گفت : من و سمیرا دیگه. گفتم مگه سمیراخونه اس؟ گفت: آره رفته حموم، بشین تا من کتاب و سی دی رو برات بیارم. با گفتن این حرف انگار که بهم شوک وارد شده باشه یه لحظه موندم و یک دفعه یاد چند رو قبل و سکسی که با سمیراداشتم افتادم و همین باعث شد که کیرم بلند شه. زیاد ضایع نکردم و سریع نشستم رو مبل. ولی فکر سمیراو اون بدن سفیدش از ذهنم بیرون نمیرفت. تو فکر سمیرابودم که آنا با یه کتاب و یه سی دی اومد و بهم داد و گفت بیا اینا رو بگیر تا من یه چیز بیارم بخوری. کتاب و سی دی رو گرفتم و رو صندلی جابجا شدم و شروع کردم با صفحات کتاب بازی کردن ولی فکر و ذهنم پیش سمیرابود که یه دفعه آنا با یه لیوان شربت اومد جلوم. ازش تشکر کردم و لیوان رو ازش گرفتم و آنا رفت سمت اتاق خودشون. یه لحظه سرم رو بالا کردم و توی اتاق رو نگاه کردم و یه دفعه موندم. آنا داشت لباس عوض میکرد و دامنش رو در آورده بود و میخواست شلوار بپوشه و بدون اطلاع از اینکه من دارم از تو شیشه کتاب خونه اونو دید میزنم، شلوارش رو پوشید و بعدش هم پیرهنش رو در آورد یه دونه تاپ تنش کرد و مانتوش رو از روش پوشید. حسابی داغ کرده بودم، از یه طرف سمیراکه تو حموم بود و از اینطرف هم آنا که موقع عوض کردن لباساش اون تن و بدنش رو دید زده بود.دهنم خشک شده بود و لیوان رو برداشتم و یه کم از شربت خوردم. یه دفعه آنا اومد تو بهم گفت: کیا تو هستی اینجا؟ گفتم چطور مگه؟ گفت من دارم میرم بیرون یه کم خرید کنم و برگردم. اگه هستی من برم و نیم ساعته برگردم. مثل اینکه دنیا رو بهم داده باشن گفتم: آره آره ، هوا بیرون خیلی گرمه و منم عجله ای واسه رفتن ندارم، یه کم میمونم تا هوا کمی خنک بشه و بعد میرم. با گفتن این حرف آنا هم حرف من رو تائید کرد و گفت پس من برم و زود بیام و رفت سمت در کفشاش رو پوشیدو رفت بیرون. باورم نمیشد که من دوباره با سمیراتو خونه تنها هستم، اونم سمیرای که میخواست از حموم در بیاد و همین فکر کاملا دیونه ام کرده بود. از رفتن آنا چند دقیقه میگذشت و من همش داشتم به سمیرافکر میکردم و با کیرم بازی میکردم و همین باعث شده بود دیگه کاملا راست بشه و از زیر شلوار بزنه بیرون. تو همین فکرا بودم که یه دفعه با صدای سمیرابه خودم اومدم که داشت میومد سمت پذیرایی و میگفت: آنا اون حوله بزرگه کجاست؟ تا از جام بلند شدم اون هم رسید به دم در پذیرایی و یه دفعه چشمامون تو هم گره خورد و چند لحظه وایستادیم ، نمیتونستم باور کنم. سمیرایه حوله کوچیک دور سرش بود و یه حوله هم دور سینه هاش که تا یه کم زیر کسش رو پوشونده بود و وقتی قدم بر میداشت کس سفیدش از زیر حوله معلوم میشد. تا منو دید گفت: تو، تو اینجا چکار میکنی؟ یه نگاه به شلوار من که کیرم از زیرش باد کرده بود انداخت ویه دفعه حواسش رفت به لباس خودش و سریع رفت سمت اتاق خودشون. منم مث دیونه ها معطل نکردم و دنبالش دویدم و تو لحظه آخر که میخواست در رو ببنده، بهش رسیدم، کاملا غیر قابل باور بود. سمیرایه دستش روی حوله بود و یه دستش روی در تا در رو ببنده ولی خوب من زورم بیشتر بود و با یه فشار در رو باز کردم. سمیرامث اینکه ترسیده باشه گفت : کیا چکار میکنی؟ برو بیرون میخوام لباس عوض کنم و بعدش داد زد: آنا آنا کجایی؟. گفتم آنا نیست رفته بیرون و نیم ساعت دیگه بر میگرده و من و تو الان تنها هستیم. مث اینکه آب روی آتیش ریخته باشی یه دفعه گفت: کیا جون من برو بیرون بزار لباسم رو بپوشم ، حالم خوب نیست. بعد میام پیشت. گفتم به همین راحتی، برو بیرون من حالم خوب نیست؟ هولش دادم تو رفتم سمتش که گفت: کیا اینکار رو نکن و رفت روی تختش. رفتم سمتش و چسبوندمش به دیوار. کنترلم رو از دست داده بودم، سمیرالخت لخت و فقط با یه حوله جلوی من وایستاده بود و هی تقلا میکرد که از دستم در بره. دستاش رو گرفتم به دیوار چسبوندم و لبم رو گذاشتم روی لبش. باز داشت مث دفعه قبل سر سختی میکرد که جفت دستاش رو از بالای سرش با یه دستم گرفتم و با اون یکی دستم حوله رو شل کردم که یکدفعه حوله افتاد. خواست جیغ بکشه که لبم رو روی لبش فشار دادم و با دستم شروع کردم به مالوندن کسش. از دستش کاری بر نمیومد و کم کم داشت ناله میکرد. کیا تو رو خدا بسه. کیا الان نه بزار یه فرصت دیگه ، کیا الان آنا میاد. ولی من گوشم با این حرفا بدهکار نبود.سمیرابا اون بدن مث بلورش لخت و خیس جلوی من وایستاده بود هیچ کاری هم از دستش بر نمیومد. کسش رو ول کردم و حوله رو یه دستی رو تخت پهن کردم وخواست در بره که دوباره دستش رو گرفتم و سمیرارو خوابوندم روی تخت. خودم هم رو پاش نشستم تا نتونه تکون بخوره. سریع لباسم رو در آوردم و کمربند شلوار و رو هم شل کردم و همون جور که دستای سمیرارو با یه دستم نگه داشته بودو شلوار و شورتم رو از پام در آوردم. سمیراانگار که میدونست دیگه راهی نیست خودش کم کم آروم شد و وقتی روش خوابیدم و بدنامون با هم تماس پیدا کرد، یه آه بلند کشید واین بار خودش لباش رو گذاشت روی لبم و شروع کردیم به لب گرفتن. یه کم که گذشت سمیراهم کم کم داغ شد و شروع کرد به آه و ناله کردن. تمام بدن سمیرابوی صابون و شامپو میداد و همین منو دیونه تر میکرد و با شدت هر چه تمام تر شروع کردم به خوردن سینه هاش و لیسیدن بدنش. چند دقیقه ای تو همین حال بودیم و سمیراهم دیگه صداش بلند شده بود که یه دفعه دست سمیرارو روی کیرم احساس کردم که داشت باهاش بازی میکرد و فشارش میداد. خودم رو جابجا کردم تا تو حالت ۶۹ بتونیم قرار بگیریم واون با کیرم بازی کنه و دوباره شروع کردم به لیسیدن کسش که یکدفعه داغی یه چیز رو روی کیرم احساس کردم. برگشتم نگاه کردم دیدم سمیراکیرم رو کرده توی دهنش میخواد برام ساک بزنه. لذتی بهم دست داده بود که تا به حال تجربه نکرده بودم و همین باعث میشد من هم با شدت بیشتری کسش رو بلیسم. یه چند دقیقه ای که گذشت احساس کردم که آبم میخواد بیاد و کیرم رو از دهن سمیرادر آوردم و خواستم سمیرارو برگردونم که گفت چیکار میخوای بکنی کیا؟ گفتم:هیچی میخوام برم سر اصل ماجرا. سمیراگفت : نه کیا این دفعه رو نه، دفعه قبل که کردی تا یه هفته نمیتونستم بشینم، نه دیگه نمیزارم از کون منو بکنی. گفتم: بچه نشو سمیرااون بار، بار اول بود و منم کمی کنترلم رو از دست دادم ولی الان با اون دفعه خیلی فرق میکنه و خلاصه با حرفام راضیش کردم که برگرده. با حالتی که نمیدونم از سر نارضایتی بود یا ترس سمیراروی تختش به حالت سجده خوابید و منم رفتم سمت پشتش. دست انداختم و از روی میز توالت اتاقشون یه دونه کرم برداشتم و شروع کردم به مالیدن دور سوراخ کون پری. کرم کمی سرد بود و س

زندایی زینبزینب زن دایی بزرگمه چاق نیست ولی هیکل بزرگ وکنده ای داره نرم ترین کونی که بهش دست زده کون زینب بود اون روز که مادر بزرگمو با حاج قربان گرفتیم اخرش زینب از کیر گنده من خوشش اومده بود و قرار شد به من زنگ بزنه.یه روز جمعه زنم رفته بود خونه مامانش وخونه تنها بودم که موبایلم زنگ زد اول نشناختم گفت ناهار دعوتی خونه حاج قربان دو زاریم افتاد گفتم خفه نشی زن دایی باهم حال احوال کردیم و احوال زنمو پرسید گفتم رفته خونه مامانش گفت چه خوب پس حسابی تو کفی بلندشو بیا اینجا منم تنهام گفتم پس تو هم کفی گفت اخ که چه جورم اتیش گرفتم. گوشی رو قطع کردم دونستم که کوس مهمونم یه قرصی خوردم واسپری کاری کردم و راه افتادم از کوچه ما رفته بودن ولی تو یه محله بودیم زنگ زدم پشت ایفون گفت فرما عزیزکم تکیه کلامش بود رفتم بالا وروبوسی کردیم( از اول با اون خیلی راحت بودیم ازهمه چیز حرف میزدیم حتی از پریود یه روز خیلی ناراحت بود حالشو پرسیدم گفت خیلی خونریزی دارم گفتم یه دانه قرص ضد حاملگی بخور اونم خورد خیلی راحت شد به من گفت نکنه تو دکتر زنانی حامله شدم خودت بیا بچمو بگیر من شوخی کردم گفتم من بچه دارت کنم ؟ گفت نه بابا گوشات سنگینه به درد دکتری نمی خوری )تعارف کرد رفتم رو مبل نشتم ماهواره شان روشن بود. بو برم که داشته فیلم سکسی نگا می کرده از تو اشپزخونه برا من شربت می اورد کنترل روبرداشتم تلویزیون روشن کردم زدم رو کانل AVفیلم سکسی تو جاهای با حالش بود مرده داشت زنه رو ازکون می کرد وقتی در میاورد سوراخ کونش باز می موند ومرده همین طور تکرار می کرد غرق صحنه بودم که زن دایی گفت با حاله نه؟ یه کم هول شدم نگا کردم با سرتایید کردم اومد نشست پیشم سینی شربتو گذاشت جلو گفتم از کیه نگا می کنی؟ گفت از وقتی دایت رفته گفتم فیلمه اتیشت زده نه؟ گفت اره ولی هیزمش رو خودت گذاشتی گفتم من کی اینجا بودم گفت دیشب تو خواب .خواب دیدم که داری کوسمو می خوری تو خواب ابمو می خواستم بریزم دایت بیدارم کرد نصفه کاره موند الان باید تمامش کنی.شربتو خوردیم گفتم همون مثل خواب گفت اره گفتم تعریف کن تا منم اجرا کنم گفت رفته بودم حموم داشتم موهای کو سمو می زدم در حموم باز بود تو داشتی نگا می کردی گفتم پس بلند شو برو حموم رفت حموم درو نبست مثل خوابش شروع کرد به زدن موهای کوسش من هم جلو در نگاش می کردم وفتی تیغ رو رو کوسش می کشید وکف صابون وموهای اضافی رو جمع می کرد کوس صافش عین طلا برق می زد من کیرمو از رو شلوار می مالیدم بهش گفتم بقیه اش گفت کوسم رو قشنگ صاف کردم وابو گرفتم روش واب به چوچولم می خورد ومن حال می کردم که تورو جلو در دیدم با انگشت وسط اشاره ای به تو کردم وتو امدی جلو (در حالی که تعریف می کرد هم اون وهم من انجامش میدادیم)ودست انداختی لا پای من وبا کف دست کوسمو فشار می دادی و می مالیدی وازمن لب می گرفتی من دست بردم دو طرف پیرنت رو گرفتم وکشیدم دکمه هاش برید سینه هات افتاد بیرون دست بردم سینه هاتو گرفتم واونارو فشار می دادم و بازی می کردم(همین کارو با من کرد ومنم خیلی حال می کردم)ادامه داد تو هم از زیر تاب من دستاتو بردی وسینه هامو گرفتنی واونارو می چلوندی وفشار می دادی ومنم جیغ می زدم تو با دستات تابمو بردی بالاو رسیدی به سوتیینم باهم دراوردی ومن لخت شدم (منم این کارو براش کردم) توشلوار تنت بود کمربندتو باز کردم و زیپتو کشیدم پایین چیزتو گرفتم (تا گفت چیزتوگفتم چیز چیه؟گفت اونتو گفتم چیمو اونم خیلی راحت گفت اون کیر کلفتتوکه با نازش کیرم عین موشک پرید بالا و زینب از زیر تخمامم گرفت وبا کف دستش همشو انداخت بیرون) ویه ساک درست و حسابی برات زدم تو منو بغل گرفتی رفتیم رو تخت افتادی به جون کسم تو می خوردی من پا هامو باز و بسته می کردم اونقدر خوردی که می خواستم ارضا بشم (ولی وقتی می خوردم ارضا شد ویه کم استراحت کردیم تا حالش جا بیاد) که دایت بیدارم کرد باخودم گفتم نکنه اسمتو برده باشم وداییت بفهمه منم که طبق تعریف اون کسوشو می خوردم گفتم خوب میفهمید باید می خوابید خواب می دید منو کشته اونم خندید وگفت مجتهد م که شدی .دوباره گفت عزیزکم می دونی من از چیه تو خوشم می اد؟ گفتم از کیرم با دست زد سینم گفت منظور مرامته گفتم هیچ کدوم گفت اینکه اچار فرانسه ای کردن باشه تفریح باشه کارباشه هرکار ی که ازت بخوام انجام می دی گفتم نگو دیگه کیرم با خودم اب شد دست انداختم گردنش یه بوسی ازش کردم گفتم زن دایی گفت دیگه زن دایی نگو گفتم برا چی ؟ گفت ما دیگه محرم شدیم تو به من دست زدی حالمو جا اوردی گفتم فدای یه تار موت کار زیادی نکردم الان اگه حالشو نداری با نمی خوای اجباری نیست لباساتو بیارم بپوش من همون سنگ صبورتم ازین به بعد هر کاری داشتی در خدمتتم گفت اینت منوکشته الان هرکی بود کوس وکونمو یکی کرده تو هنوز خودت کامی نگرفتی حسابی بمن حال دادی گفتم دیگه چوب کاری نکن خواستم بلند شم لباسامونو بیارم گرفت از دستم گفت الهی قربونت برم ناراحت شدی گفتم واسه چی باید نارحت بشم شما اتیش گرفته بودی اتیشتو خاموش کردم یه جیغی کشید وگفت نمیخوام خاموش کنی بیا اتیشم بزن صورتشو نگا کردم وخندیدم لبامو گذاشتم رو لباش وگردنش و سینه هاشو و دروازه بهشتیش رو خوردم تنها چیزی که می فهمیدم ومی شنیدم صدای حشری کننده اخ واوف اون بود دستشوبرد کیرمو گرفت گفت زود باش که مردم دیگه خیس کردن نمی خواست.گذاشتم دم کسش با یه فشار تا ته کردم توگفتم جیگر حالت خوبه درد نداری گفت فدات بشم تو بهترین حالم منم شروع کردم به تلمبه زدن طوری که اونو برده بودم رو ابرا گفت داودی گفتم جان یه بار میشه منو مثل زنت بکنی اخه اون وقتی کردنتو تعریف می کرد من حالم خراب میشد ومی اومدم خونه خودمو ارضا می کردم گفتم ای بروی چشم از کوسش کشیدم بیرون گفتم جیگرم قمبل کن اونم قمبل کرد گذاشتم رو کوسش تا ته گذاشتم تو ش یه اویی کرد گفتم جون دردت اومد گفت نه عزیزکم کیف تموم دنیا رو کردم چندتا تلمبه حسابی بهش زدم ارضا شد اونم چه ارضایی با مشت رو بالش می زد کونشو تکان میداد یه کم ایستادم گفت تکون بده لا مذهبو هی ضربه زدم تا ارگاسمش تموم شد من همونطور می کوبیدم دوباره راه گفت واخ واوفش شروع شد دست کشیدم سوراخ کونش گفت دوست داری ؟ گفتم ای اگه شما بخوای گفت نترس اوپنه من یه کم خوشحال شدم با خودم گفتم پس راحت میره تو گفت منتها شرط داره قبول کردم گفت یه دفعه بزارتو گفتم اخه گفت خودم میگم کیر خیسمو از کوسش در اوردم ازاب دهنش رو سوراخ کونش زد وداد عقب منم سر کیرمو گذاشتم روش به شرطش عمل کردم تا ته رفت تو کونش صداشو در نیاورد وفقط فهمیدم بالشو گاز گرفته اشکش می ریزه بیرون کیرمو کشیدم بیرون برش گردوندم گفتم دیوونه این چه کاری بود کردی نمی تونستی چرا نگفتی؟ گفت چرا می تونم ادامه بدم من چیزم نیست گفتم اره از رنگ روت پیداس خیلی ناراحت شدم صورتشو ناز کردم از چشماش بوس کردم گفتم خیلی شرمندم گفت لوس نشو پا شوسرد شدی گفتم نه دیگه فقط کوست اونم با اصرار من قبول کرد گذاشتم تو کوسش باز داشت داغ می شد گفت داداودی داودی بکوب بکوب دارم حال می کنم منم محکم ضربه می زدم خواستم بکشم بیرون ابمو خالی کنم نذاشت کمرمو سفت گرفت توچشمام زول زد توتایی باهم با حال تموم خالی شدیم وبی حال افتادم روش منو ناز می کرد حالم جا اومد یادم افتاد چی کردم کیر خوابیده مو کشیدم بیرون بوسی ازش کرد م گفت مرسی عزیزکم دست تو موهاش کشیدم گفتم توهم مرسی دست به کوس کونش کشیدم که یه دفعه کونشو جمع کرد فهمیدم هنوز درد داره دستمو کشیدم دیدم دستم خونی شدخیلی ناراحت شدم گفت جیگر خودتو نارحت نکن خوب میشه گفتم این خوب شد اب کوستو چی می کنی ؟(می دانستم می خواد حامله بشه و جلو گیری نمی کرد اخه زنم گفته بو بچه می خواد)گفت همش فدای یه تار موت تو ازهمون اول زندگیم همه جوره به من حال دادی خواستم یه طوری جبران کنم کونم خوب میشه بچه رم کی از تو بهترعمدا خواستم ازت حامله بشم تا ازت یادگاری داشته باشم با اشکم ازش تشکر کردم اونم همین طور تو حموم حسابی شستمش کونشو چرب کردم گفت اقای دکتر دیگه درد نداره دوتایی خندیدیم بعداز حموم ناهار خوردیم گشتی بیرون زدیم دوتایی رفتیم دنبال زنم. زنم تعجب نکرد اخه اونم می دونست با زن داییم چقدر دوستم توراه به زنم گفت قدر شوهرتو بدون لنگه نداره شب هم شام اومد خونه مون موقع بردن به خونشون ازم بوسی کرد به خاطر همه چی تشکر کرد.

چت با زن عمویه روز که خونه عمو اینا رفته بودم دختر عموم بهم گفت رضا بیا کامپیوترمو درست کن. وقتی میخواستم کامپیوترشو درست کنم یه آی دی یاهو تو یه فایل متنی دیدم و سریع اونو یادداشت کردم کامپیوترشو درست کردم و بعد از چند ساعت رفتم خونمون.کامپیوترو روشن کردم اون آی دی رو اد کردم و منتطر پاسخش شدم نیم ساعت بعد دیدم آی دی آنلاین شد پرسید شما؟من جواب دادم رضا ۲۴ ساله از تهران.گفتم شما؟ گفت ساغر ۳۹ ساله از کرج.اینو که گفت فهمیدم زن عمومه.ولی با اطلاعات غلطی که بهش دادم نگذاشتم اون پی ببره که من کی هستم.حدود دو ساعت باهاش چت میکردم از همه چیزو همه جا حرف میزدیم.تا اینکه بهش گفتم مگه شوهر نداری چرا چت میکنی؟جواب داد ای بابا شوهر کیلو چنده مگه مرد جماعت به یه زن قانع میشه که ما زنها قانع بشیم میخوام با یکی دیگه دوست بشم.گفتم مگه شوهرت قانع نیست.گفت نمیدونم ولی شک دارم بهش.گفتم فقط به خاطر یه شک داری چت میکنی تا یه دوست غریبه پیدا کنی؟گفت تو چیکار این کارا داری برو بچه جون.من دنباله یه مرد هم سن و سال خودمم.گفتم مگه یه مرد هم سن و ساله خودت چی داره که من ندارم.گفت حالا.گفتم کاری نداره اول بیا ببین نپسندیدی بعد برو دنباله هم سن خودت.تازه مگه میخوای با من ازدواج کنی که سن مهم برات.گفت ببینم چی میشه.خداحافظی کرد.بعد از اون چند بار دیگه باهاش چت کردم تا بالاخره قرار شد بریم سر قرار.با خودم گفتم حالا که چیزی که همیشه تو کفش بودم بهم یه آتو داده با همین آتو دهنشو سرویس میکنم.قرارمون تو کرج دور میدونه امام زیره سه راه گوهردشت بود.با خونشون زیاد فاصله نداشت.رسیدم سر قرار از تو ماشین دور تر از محل اصلی قرارو میپاییدم دیدم بله خانوم یه لباس تنگ و ناجور پوشیده اومد وایستاد درست همونجا که قرار بود ببینمش.چون تلفنی ردو بدل نکرده بودیم موقع چت قرار بود تا یک ربع هر کی زودتر رسید صبر کنه بعد بره.۱۰ دقیقه گذشت با ماشین رفتم جلوش ترمز کردم منو دید یکم جا خورد.گفت ا رضا سلام چطوری؟گفتم سلام زن عمو منتطر کسی بودی؟گفت نه منتطر تاکسی هستم.گفتم پس بیا بالا گفت آخه کار دارم.گفتم خوب من میرسونمت جایی که کار داری.با کلی ناراحتی سوار شد.گفتم ولی فکر کنم منتطر کسی بودی زن عمو.گفت نه بابا.گفتم چرا فکر کنم اسم اون هم رضا بود ولی یه رضا دیگه پیداش شد.چشماش گرد شد ولی گیج بود گفت یعنی چی؟گفتم پس کسی که من باهاش چت کردم شما بودی زن عمو مگه نه.گفت چت چیه رضا من اصلا بلد نیستم.گفتم برو بابا من از کامپیوتر خودت آی دی رو پیدا کردم.چند تا از چیزایی که تو چت در موردش حرف زده بودیم بهش گفتم تا بالاخره با ترس و لرز قبول کرد که اون بوده.گفتم چرا میترسی حالا.فکر کن من یه رضا دیگه هستم قرار بود بیای ببینی بپسندی.گفت شوخی کردم رضا همش سر کاری بود خودت میدونی که آدم تو چت حرف راست نمیزنه.گفتم پس به خاطر همونه که الان سر قراری دیگه.دیگه همه چیز معلومه انکار نکن.گفت خوب تو چی میگی.گفتم میخوام باهات دوست بشم.گفت این چه حرفیه رضا. برو سمت خونمون .دیگه چیزی نگفتم تا رسیدیم دم خونشون رفتیم بالا دخترش خونه نبود.درو باز کرد رفتیم داخل گفتم بیا صحبت هامونو ادامه بدیم.گفت چه صحبتی گفتم دیگه قرار نشد بزنی زیرش.گفت زیر چی ؟گفتم از اینکه دنبال دوست میگشتی به چه چیزی میخواستی برسی؟گفت هیچی به جان خودم.گفتم مگه خودت تو چت نگفتی بدت نمیاد با یکی دیگه سکس کنی؟گفت رضا فراموشش کن اون فقط یه چت بود.گفتم اگه چتو فراموش کنم ولی این یادم نمیره که منو تو الان تنها هستیم.گفت یعنی چی؟گفتم یعنی الان باید با من سکس کنی ؟بین من با یه مرد دیگه چه فرقی هست؟جواب نداد.رفتم سمتش روسریشو کشیدم کنار.چه آرایشی هم کرده بود.لبمو گذاشتم رو لبش اولش همراهی نکرد بعد اونم به لب گرفتن من کمک کرد تا دیدم بله داره دکمه هاشو باز میکنه.مانتو و شلوارشو در اورد و با یه شورت جلو وایستاد.کیرم راست شده بود داشت منفجر میشد.لباسامو در آوردم.کیرمو دید گفتم پسندیدی؟گفت اوه اوه چه جورم.نشوندمش کیرمو گذاشتم رو دهنش گفتم بخور.گفت نه بدم میاد گفتم بخور یواش یواش خوشت میاد.قبول کرد برام ساک زد چه حال میداد .ولی خودم گفتم بسه دیگه.کیرمو گرفت تو دستش باهاش بازی کرد.گفت جون رضا زود باش بیا.خوابید رو زمین گفت بیا دیگه.منم روش خوابیدم کیرمو گذاشتم تو کسش یه فشار دادم تا ته رفت تو.شروع کردم عقب جلو کردن که همش جون میگفت دستشو انداخت دور کمرم و منو با خودش قفل کرد.منم دیگه با تمام قدرت تلمبه میزدم تو کسش چون از قبل از اینکه بیام سر قرار مجهز اومده بودم کاندوم داشتم کشیده بودم سر کیرم.حس کردم آبم داره میاد کیرمو در آوردم تا قبل از اینکه بیاد گفتم آبم داره میاد گفت بریز رو بدنم.آبمو ریختم رو بدنش.با دستاش باهاش بازی میکرد دراز کشیدم کنارش گفتم چطور بود؟ گفت ارزش خیانتو نداشت.گفتم گمشو بابا پس چرا این همه زیر من سکسی حرف میزدی گفت شوخی کردم بابا چرا ناراحت میشی.دستت درد نکنه.یه بوسش کردم با هم رفتیم حموم تو از پشت یه بار دیگه کردمش خودمونو شستیم اومدیم بیرون.وقتی دختر عموم از مدرسه اومد من رفتم خونمون.

عروسی نزدیک امتحان های اخر سال بود و من داشتم کم کم خودم رو برای امتحانات اماده می کردم ، هر چند که اکثراً من برای امتحانات مشکلات خاصی نداشتم و تو درس هام زیاد مشکل نداشتم اما خوب بالاخره امتحان بود و اونم امتحان نهایی. علاوه بر امتحانات عروسی علیرضا پسر دایی ام هم بود که یک جورایی برنامه های ما کمی تغیر کند و کم کم ما خودمون را برای عروسی اماده می کردیم ، من و علیرضا حدود سه سال با هم اختلاف سن داشتیم و توی بچه های فامیل من نسبتاً با اون بیشتر از بقیه راحت بودم و تا حدودی دوران بچگی ما با هم گذشته بود.خیلی ها فکر می کردند که من و علیرضا بالاخره با هم ازدواج می کنیم. این موضوع را حتی بچه های فامیل هم می دانستند. اتفاقاً یکی از اخرین خاستگار های من هم علیرضا بود که پدرم مخالفت کرد وسن من را برای ازدواج زود می دانست و گفت که سارا فعلاً می خواهد درس بخواند و … که همین موضوع باعث شد که بین پدر و داییم کدورت پیش بیاد. کلاً من از علیرضا بدم نمی امد و علیرضا هم همینطور اما مشکل علیرضا این بود که خیلی به پدر و مادرش وابسته بود و به قول معروف بچه ننه بود و من اصلاً از این خوشم نمی امد . بالاخره هر چی که بود علیرضا خیلی زود عروسی کرد و در حالی که هنوز ۲۲ سال هم نداشت ازدواج کرد . همه داشتن برای عروسی اماده می شدند و شاید من به خاطر اینکه علیرضا خواستگار قبل من بود انگیزه بیشتری داشتم ؛ اما حقیقت این بود که من علیرضا را مثل برادرم می دونستم و از این که داشت ازدواج می کرد خیلی خوشحال بودم . بالاخره روز عروسی رسیده بود ، البته پدرم که از دو روز قبل به بهانه کار رفته بود مسافرت اما من و مادرم خوب می دونستیم که این کار اون برای چی بوده. خلاصه عروسی روز جمعه بود و من و مادرم بعد از اینکه کارهامون را کردیم و از ارایشگاه بر گشتیم منتظر عموم و خاله زری بودیم که با هم بریم عروسی ؛ وقتی داشتیم توی اتاق اخرین کارهام رو می کردم نگاهم به اینه قدی داخل اتاقم کردم و دیدم که حرف های که ارایشگرمون زده بود راست بوده و کلی خودم رو تحویل گرفتم . حدود ساعت چهار بود که عموم اینها اماده شدن و رفتیم برای مراسم عقد و …. خلاصه عروسی گذشت و همه چیز خوب بود به البته به نظرم علیرضا بهتر از شیما (عروس ) بود ولی خوب هرچی که بود امیدوار بودم که خوشبخت بشن. شب بعد از اینکه عروس رو تا خونه بدرقه کردیم کم کم داشتیم اماده می شدیم که بریم خونه که مادرم گفت که یک جوری به عموت بگو که بره چون امشب چون زن داییت تنهاست و.. ما و خاله زری پیشش می مونیم ! مامانم اصلآ حواسش نبود که من فردا امتحان دارم و باید بریم که تا این رو گفتم یکم فکر کرد و گفت که پس تو با عموت برو خونه و فردا برو سر جلسه و …. من هم بعد از خداحافظی با عموم به سمت خونه حرکت کردیم و حدوداً ساعت سه شب بود که رسیدم خونه و در حالی که از ماشین پیاده شدم منتظر ماندم که عمو هم ماشین رو پارک کند و تا با هم بریم بالا ، عموم ماشین رو پارک کرد و امد و سوار اسانسور شدیم که عموم بدون هیچ مقدمه گفت : من بیام خونه شما یا تو میای ؟؟؟؟ واقعاً اصلاً به این موضوع فکر نمی کردم اما مثل اینکه عموم حاضر نبود که از هیچ فرصتی به این راحتی ها بگذرد من داشتم هنوز به عموم نگاه می کردم و اینکه عموم کاملآ من رو شریک جنسیش به حساب می اورد و اصلآ فکر هیچ مخالفتی رو از من ندارد که با برخورد دست عموم که داشت از پشت به کونم دست می کشید به خودم امدم. به صورتش نگاه کردم و از نگاهش فهمیدم که چقدر حشری است عموم گفت: بالاخره چیکار می کنی ؟ من هم دیدم که صبح حوصله جمع کردن تخت مامان اینها رو ندارم گفتم که می ریم خونه شما چیزی که شاید براتون جالب باشه این بود که من این بار سکس با عموم رو قبول کردم اما نه به خاطر اجبار اون بود نه چیزه دیگه و تنها به خاطر این بود که من هم تو اون زمان به سکس نیاز داشتم اول می خواستم که برم و لباس هام رو عوض کنم و ارایش هام رو پاک کنم که عموم که معلوم بود حسابی حشری هست من رو برد تو خونه تا در پشت سرمون بسته شد عموم سریع بغلم کرد و لباش رو گذاشت رو لبام چیزی که بازم برام جالب بود که کم کم سکس های عموم هم داشت با اولین سکس ها فرق می کرد و فکر خیلی تو سکس بیشتر به من توجه می کرد . روسری من که رو شونه هام بود رو باز کرد و همونجور که داشت من رو به خودش فشار می داد گردنم رو هم می بوسید و کلی قربون صدقم می رفت . من رو ول کرد و شروع کرد به باز کردن کروات و در اوردن کتش که من هم مانتوم رو در اوردم و عموم یه نگاه به سینه های من کرد و سریع طوری که من خودم تعجب کردم من رو بغل کرد و روی کاناپه انداخت و دوباره لباش رو گذاشت روی لبام و با دستش از پشت کمرم رو می مالید منم با دستام داشتم پهلو های عموم رو می مالیدم که دیدم بلند شد و گفت : سارا سریع در بیار که دارم دیوونه میشم من هم بلند شدم و پشتم رو به اون کردم که خودش سریع زیپ لباسم رو باز کرد و لباسم رو در اورد و من لخت شدم و فقط شرت و سوتین تنم بود که دوباره بهم نزدیک شد و دو تا دستش رو از پشت لای پاهام کرد و از هم باز می کرد و شروع کرد به سینه هام رو خوردن و لیسیدن که واقعاً عالی بود چند دقیقه این کار رو کرد و من هم هرچی بیشتر ادامه می داد بیشتر لذت می بردم و مثل مار به خودم می پیچیدم که عموم امد پایین و شرتم رو در اورد وشروع کرد به بازی کردن با کسم این دیگه داشت دیوونم می کرد که نگاهم به کیرش افتاد که از روی شلوارش معلوم بود که چقدر تحریک شده حرکت زبون عموم روی کسم بیشتر از هرچیزی من رو تحریک می کرد . عموم از بین پاهای من بلند شد و در کنار من روی کاناپه نشست و با این کار من متوجه شدم که حالا که من باید کارم را شروع کنم ، روی زانوم و بین پاهای عموم نشستم و با دست از روی شلوار روی کیرش که کاملآ سفت شده بود دست کشیدم که عموم یک آه بلند کشید و من هم اروم زیپ شلوار عموم رو پایین کشیدم و با کمک خودش شلوارش رو کشیدم پایین و از روی شرت به کیر بزرگ عموم خیره شدم و اروم کیرش رو از تو شرت در اوردم و شروع به ساک زدن کردم . مثل همیشه مزه خاص کیرش بعد از چند لحظه از بین رفت و کار من رو ساده تر می کرد . عموم کاملا چشماش رو بسته بود و سعی می کرد که با صداش به من نشون بده که دارد لذت می برد با فشار دست عموم برای جدا کردن من از خودش متوجه شدم که دیگه نباید به ساک زدنم ادامه بدهم و همین کار رو هم کردم حالا من روی کاناپه نشستم و یکم سر خوردم به سمت پایین وپاهام که حالا عموم بینش بود باز کردم و عموم که بین در حالی که با کیرش بازی می کرد پاهای من رو بالا داد و یکم با دست سوراخ کونم رو خیس کرد و با کلاهک کیرش با سوراخ کونم بازی می کرد و با یک فشار کیرش رو توی کونم کرد بازم اون سوزش و درد خاص رو داشت اما خیلی کمتر داشتم به این فکر می کردم که کاشکی به عموم می تونستم بگم که منم می خواهم سکس کامل داشته باشم و شاید همین امشب عروس بشم دردش کمتر شد و حالا از حرکت کیر اون تو کونم لذت می بردم و عموم هم با سرعت داشت کیرش رو تو کونم تکون می داد و گاهی که سرعتش رو کمتر می کرد کیرش رو در جهت های دیکه کونم هم حرکت می داد و این برام روش جالی بود هنوز داشت کیرش رو توی کونم جلو و عقب می کرد که احساس کردم که شل شد و توی کونم ابش رو حس کردم خیلی ناراحت بود که ابش زود امده بود منم زیاد خوشحال نبودم ولی خوب حالا هردومون خسته بودیم و به سکس دوباره فکر نمی کردم پس رفتم توی تخت و کنار هم خوابیدم در حالی که هنوز لباس هامون توی حال رو زمین بود.

دختر عمو بهاره من حامد هستم.از بچگی به دختر عموم علاقه داشتم.وقتی بزرگ شدم یعنی ۱۵ سالگی ام حس من بهش به یه حس سکسی تبدیل شد.ولی اونا تهران بودن و ما شهر خودمون. همیشه به یاد اون با خودم ور میرفتم.فکر می کردم که قراره تهران درس بخونم و اونوقت فرصت سکسی با اون برام پیش میاد. تو کنکور که قبول شدم فهمیدم این تنها یه رویا نبوده.من تو رشته دکتری پیوسته ریاضی قبول شدم دیگه راحت تر خونه عموم می رفتم و با دختر عموم وقت میگذروندم.ولی همیشه هیکل و سینه های کوچیکش منو حشری می کرد و حرفامون سر آخر به سکس ختم میشد.من از اون وقت به حس سکسی دختر عموم پی برده بودم.همیشه لبتابمو میگرفت و میشست فیلم سکسی میدید. یه شب حدود ۱۲ شب بود و من به دلیل تعطیلات خونه بودم که مبایلم به صدا در اومد دیدم یه اس ازش اومده.شب مشغول اس باهاش شدم.یه دفعه تو اس هاش ازم خواست تا سکس هات رم براش شرح بدم.بعد گفت که می تونم باهاش سکس کنم منم از خدا خواسته باهاش موافقت کردم.قرار شد یه روز که خونشون کسی نیست برم پیشش. روز قرار من با ترس رفتم خونشون.در خونشونو که زدم درو وا کرد.وقتی وارد خونشون شدم دیدم که یه شلوارک ناز قهوهای با یه تیشرت سبز تنشه.پاهای به رنگ برنزش کیرمو راست میکرد.منو برد تو اتاقش.منم تا درو بست بغلش کردم و بوسیدمش.وقتی لبام رو لباش بود لرزش تنشو حس میکردم.اول گردنشو لیسیسدم از همون اول مثل سگ زوزه میکشید.دستمو گذاشتم رو سینه هاش.ازم خواست لباساشو در آرم.وقتی سینه های نازشو دیدم بی اختیار افتادم روش و شروع به مکیدن کردم دستای اون روی سرم بود و نوازشم میکرد.تا نافشو لیسیدم.سر سینه هاش کاملا سیاه شده بود.بهم گفت که خودشو خیس کرده.شورتشو که در آوردم دیدم آبش جاریه.شروع کردم به لیسیدن کسش. کس بی مو و تپلی داشت.آروم چوچولشو پیدا کردم و به دهن گرفتم.دیگه از حس رفته بود.آروم به کونش زدم و خواستم کیرمو بخوره.حیوونی تشنه کیر بود.من به قشنگیه کیر خوردنش موندم. بهم گفت که میخوام چطور بکنمش.منم گفتم از کون.و دیدم که با لحن عجیبی گفت فقط کون. منم گفتم مگه تصمیم دیگه ای داری.کسشو نشون داد.بهش گفتم پردت چی.گفت که چون قصد داره بره خارج واسش مهم نیست.منم کیر گندمو لای لباش گذاشتم و فشار دادم.ولی انگار خیلی سخت بود.تا اینکه مجبور شدم محکم بغلش کنم و زور بزنم که یدفعه جیق و بی داد زد و شروع کرد به گریه .وقتی حس کردم کیرم آزاد داره میغلته پایین رو نگاه کردم پره خون بود.اول کاملا پاکش کردم و بعد آروم کسشو باز کردم تا کیرمو بزارم توش.اوایل با سختی میزفت تو ولی بعد بطور وحشیانه ای داد میزد و فحشم میداد.من که چندتایی قرص خورده بودم مجال برای کونشم داشتم.ولی گوشیش زنگ زد.مامانش بود بهش گفت که تا نیم ساعت دیگه خونست. کلی ناراحت شد و گفت که میخواست بیشتر جر بخوره.ازم خواست تا اومدن مادرش برام ساک بزنه تا منم ارضا شم.هر دو کلی تلاش کردیم تا آبم بیاد وقتی حس کردم میخوام ارضا شم گفتم کجا بریزم گفت توی کسم.منم که عقل از سرم پریده بود این کارو کردم.بعدشم تا میتونستیم لب گرفتیم و اون آروم تو بغلم موند. وفتی لباسامو پوشیدم بیدارش کردم که بره حموم.شبم بهش زنگ زدم و ازش تشکر کردم که این فرصت رو بمن داده و با ترس ازش پرسیدم که نکنه حامله شه.اونم گفت که توی رحمش کیست یزرگی داره و امکان نداره حامله شه. ۲ روز بعد پیش پدرش خارج از ایران رفت و من دیگه ندیدمش.

زن عموی نیازمند سلام اسم من احسان امروز که شانزدهم شهریور ۸۹ هستش ۲۴ سالمه. این ماجرا مربوط میشه به سکس من و زن عموم که در اردیبهشت ماه اتفاق افتاد.عمو و زن عموی من هر دو ۴۰ سالشونه و به دلیل رابطه خوبی که با من دارن متوجه شده بودم که با هم اختلاف پیدا کردن و چند بار تا پای طلاق رفتن و هر بار با وساطتت قاضی و در نظر گرفتن اینکه یه دختر ۱۴ ساله دارن از طلاق منصرف شدند. اما علت واقعی اختالافشونو هیچ کس در فامیل نمیدونست به جز من که با توجه به یه سری مسایل مختلف به اون پی برده بودم که اینجا برای مطرح کردنش حوصله نیست. علت اختلاف این بود که عموم به خاطر وضع مالی خوب و تیپ و ظاهر مناسبش خیلی با زنها و دخترها ارتباط نزدیک و صمیمی پیدا میکرد و سکس هم با انواع و اقسام زنه رو انجام میداد.و اینم باعث شده بود که اولا به زن عموم بی توجهی کنه ثانیا اصلا زن عموم دلش نمیخواست عمو با کسی ارتباط داشته باشه ولی حریفش نمیشد دیگه جزییاتو بیشتر از این نمیدونم.از زن عموم بگم که یه زنی هستش که توی خونش خیلی راحت لباس میپوشه براش مهم هم نیست کی باشه البته جلوی بابام و بعضی بزرگترها مثلا رعایت میکرد.مخصوصا وقتی من خونشون میرفتم با یه شلوار تنگ و تاپ که همه چیش معلوم بود میومد جلوم.منم که جوون و تا حالا نه دوست دختر داشتم و نه سکس تا چند وقت از ذهنم پاک نمیشد خیلی دوست داشتم بکنمش ولی چجوریشو بلد نبودم. زن عموم قد کوتاه و کون تپلی داره که فکر کنم همه جوونا عاشق کون تپل یه زن جا افتاده باشند.خلاصه صبح روز واقعه حدود ساعت ۸ صبح رفتم خونشون تا از اونجا ساعت ۱۰ برم جایی که کار داشتم.ولی چون خونمون زیاد با خونه عموم فاصله داشت صبح زود راه افتادم و ۸ رسیدم دم خونشون. توی یه آپارتمان کم واحد زندگی میکنند.در حیاط باز بود فکر کنم دختر عموم که رفته بود مدرسه درو باز گذاشته بود.رفتم بالا تا دم واحدشون در زدم با یه تاخیر زیاد زن عموم درو باز کرد بدون اینکه به من نگاه کنه با حالت خیلی خواب الوده برگشت بره تو اتاق خواب دیدم یه پیراهن توری نازک داره و شلوار هم پاش نبود فقط یه شرت پادار تا بالای زانوهاش داشت در حال رفتن به اتاق خواب بود که گفت مرده شورتو ببرن نازنین همش یه چیزی جا بذار دوباره برگرد بالا به این سن رسیده هنوز آدم نشده گمشو زود هر چی میخوای بردار ده زود باش. من یه قدم گذاشتم داخل آپارتمانشون دیدم با یه حالت عصبانی برگشته بود که بیاد دخترشو بزنه یهو منو دید جا خورد.اومد جلو دست داد اصلا حواسش به لباسش نبود قبلا جلوم راحت لباس میپوشید ولی نه دیگه اینجور.گفت فکر کردم نازنینه .کار همیشگیشه عین بچه کلاس اول میمونه. بیا تو چرا دم در وایستادی سحرخیز شدی احسان.گفتم زن عمو تو هم خوش تیپ شدی یه نگاه به خودش کرد گفت ای وای من برم لباسمو عوض کنم.تو هم بشین الان میام.رفت تو اتاق درو باز گذاشت و از تو اتاق شروع کرد صحبت کردن از اینور و اونور من هم توی یه زاویه ای نشسته بودم که از اتاق دور بود و بهش دید هم نداشتم. زورکی صداشو میشنیدم هی میگفتم چی گفتید زن عمو؟ اونم دوباره تکرار میکرد یه ۱۰ دقیقه گذشت دیدم بیرون نیومد با خودم گفتم حتما تا الان لباس پوشیده داره اتاقو مرتب میکنه برم تو اتاق ببینم چی میگه.رفتم اتاق یهو پاهام سست شد کیرم راست.کمدشون روبروی در اتاق بود زن عمو پشت به من داشت تو کمد دنبال چیزی میگشت شورتشم در آورده بود اون کون مرمری زده بود بیرون در عرض یک صدم ثانیه کیرم داشت تو شلوار میترکید. یه چیزی گفت منتظر شد تا من جوا ب بدم من جواب ندادم گفت شنیدی چی گفتم احسان.هیچ چیز نگفتم اومدم از اتاق برم بیرون یهو برگشت منو دید منم سریع از اتاق اومدم بیرون.گفتم چی زن عمو از اتاق با یه چادر سرش اومد بیرون چادرو قشنگ دور خودش گرفته بود ولی از پاهاش و سینه هاش معلوم بود چیزی هنوز نپوشیده.اومد جلوم وایستاد گفت چیو زهر مار از کی اونجا وایستادی؟ من به تته پته افتادم زبونم بند اومد گفتم کجا ؟ گفت خودتو به اون راه نزن اومدی منو دید میزنی تو هم لنگه عموتی به زن مردم نظر داری؟گفتم چه نظری زن عمو اتفاقی شد. یهو نگاش به کیرم افتاد گفت چه خوشش هم اومده واسه من.گفت نکاه به این نکن که حجابو رعایت نمیکنم ولی اصلا از اون زنهایی نیستم که به جز شوهرم به کس دیگه فکر کنم.گفتم چقدر هم شوهرت بهت اهمیت میده.گفت این فضولیها به تو نیومده.گفتم راست میگی ولی برای من ادای آدمهای پاکو در نیار.گفت منظورت چیه گفتم تو وقتی اونجوری لباس میپوشی شاید خودت میخاری؟گفت زر نزن عوضی اومدی تو اتاق منو دید میزنی تازه رو من ایراد میذاری.گمشید که از همهتون حالم بهم میخوره.همه شما مردا یه گه هستید.گفتم شما زنها هم فقط به یه درد میخورید.درست صحبت کن.گفت به چه دردی؟گفتم به درد اینکه وقتی میخوارید یه مرد شما رو اساسی بخارونه.گفت پاشو از خونه من برو بیرون.پاشدم احساس کردم خارو خفیف شدم تصمیم گرفتم حالشو بگیرم.گفتم میرم ولی با خودم یه یادگاری هم میبرم تا خیلی چیزارو ثابت کنم.گفت چیو مثلا میخوای ثابت کنی؟گفتم ازت اتاق یه عکس گرفتم اینو به عمو نشون میدم تا بفهمه که با زنهای دیگه میپره کار خوبی میکنه.(اصلا عکسی نگرفته بودم چون کم آورده بودم میخواستم اینجوری اذیتش کنم) گفت تو گه خوردی عکس گرفتی یالا بدش من گوشیتو.اومد حمله کرد بهم گوشیمو بگیره چادرش افتاد .منم که گوشیم دستم بود سریع ازش در حالی که داشت مینشست چادرو برداره از روبرو ازش عکس گرفتم که هم چهرش هم کسش معلوم بود تو عکس.گفتم عکسی در کار نبود ولی حالا هست.زد زیر گریه گفت بده من عکسو تورو خدا آخه مگه من چه هیزم تری به تو فروختم که با من این کارو میکنی؟چطور وجدانت قبول میکنه؟گفتم همونطوری که تو هر جور دوست داری جلوی من میگردی بعد طوری وانمود میکنی که تو نمیخواستی و من میخواستم. بعد میای به من میگی چرا اومدی تو اتاقو از این حرفا تا دست پیش بگیری که پس نیوفتی.میخواستی بعدا بشینی همه بگی احسان این کارو کرد و ابرومو ببری.گفت بابا من نمیخواستم بگم به خدا فقط اومدم بهت تذکر بدم.گفتم قبل از اینکه به من تذکر بدی خودتو درست کن.گفت آره تو راست میگی من بدم نمیاد ولی چیکار کنم برم جندگی کنم.اصلا میدونی عموت چند وقته کنارم ننشسته.من که میبینم اون میره بیرون کار خودشو میکنه اینجوری میگردم کفر اونو در بیارم .اونم اصلا عین خیالش نیست.دیگه نمیتونم برم خودمو دست مرد غریبه بسپارم که.یکم دلم براش سوخت نشستم زمین روبروش گفتم درکت میکنم ولی تو هم منو درک کن.گفت یعنی چی؟گفتم جلوی من اونجوری نگرد زن عمو،دل دارم جوونم نمیگی من ازت خوششم میاد.گفت خوشت میاد که چی؟گفتم که اینکه نوازشت کنم کنارت بخوابم.ببوسمت.گفت احسان بس کن.دست انداختم دور گردنش گفتم سحر جون میدونم تو هم دلت میخواد اینقدر خودتو گول نزن تا کی میخوای اینجوری زندگی کنی؟هیچی نگفت بلندش کردم بردمش تو اتاق رو تخت خوابوندمش.تا اون موقع چادرشو ول نمیکرد.خیلی محکم چادرو ازش کشیدم کنار.دیدم ترسید.گفت نه تو رو خدا.نگاهم به هیکل لختش افتاد دوباره کیرم راست شد از زیر شلوار معلوم شد.کیرمو که دید تو صداش لرزشی ایجاد شد که میگفت نه احسان من من نه ….به حرفاش توجهی نمیکردم داشتم لباسامو یکی یکی در میاوردم اون فقط حرف میزد عکس العمل نشون نمیداد.شلوارمو با شرتم یک جا در آوردم کیرمو که دید دیگه چیزی نگفت .افتادم رو تخت کنارش گفتم دیگه منم مثل تو لخت شدم حالا اگه تو میتونی طاقت بیاری منم طاقت میارمو میرم اگه نه روراست بگو تا منم به آرزوم برسم.۵ دقیقه کیر منو معطل گذاشتو هیچی نگفت.گفتم سکوت یعنی چی خجالت نکش.با صدای لرزون گفت احسان دوست دارم ولی بین خودمون بمونه.گفتم چشم یه ماچش کردم ازش لب گرفتم با دستام سینه هاشو بازی میدادم چشماش پر شهوت و شورو حال شده بود.از گردنش شروع کردم لیسیدن تا رسیدم به پستوناش یه چند دقیقه میک زدمشون رفتم سراغ کس پشمالوش که نتونستم بخورمش حالم بد میشود با اون پشماش.با زبونم از شکمش تا گرنش چند بار لیسش زدم حرف نمیزد چشماش میگفت صبرش برای اینکه بکنمش تموم شده.منم رفتم سزاغ کسش کیرمو تنظیم کردم با شدت فرو کردم تو کسش شروع کردم خیلی آروم تلمبه زدن.اینفدر آروم و رمانتیک اینکارو میکردم تا حال کنه اونم واقعا حال میکرد لذت تو نگاهش موج میزد بوسم میکرد با حالت سکسی نازم میکرد منه بی تجربه در عرض سه سوت یه زن جا افتادرو به اون حالت رسونده بودم اینو مدیون فیلمهای زیادی بود که دیده بودم.تلمبه زدنم ادامه داشت تا حس کردم آبم داره میاد کیرمو در آوردم ریختم رو شکمش.یه لب طولانی ازش گرفتم بهش گفتم ارضا شدی گفت نه ولی خیلی حال کردم چقدر زود آبت اومد.گفتم اولین بارم بود.گفت راست میگی چقدر حرفه ای هستی خوش به حال زنت.گفتم پس خوش به حالت.خندید بوسم کرد.از کنار تخت دستمال کاغذی برداشتم شکمشو پاک کردم بوسش کردم گفتم مرسی.ولی حالا راستشو بگو بد شد برات اینهمه ناز میکردیو منو چند سال تو کف گذاشته بودی؟گفت راست میگی واقعا چند سال بود دوست داشتی با من سکس کنی؟گفت دستت درد نکنه حرف نداری ولی یکه طاقتتو بیشتر کنه برای بعد.گفتم بعد؟گفت آره دیگه مگه همین یه بار بود.گفتم آره.ناراحت شد.گفتم شوخی کردم بغلش کردم گفتم تو عزیز منی یه بار چیه هر وقت زنگ بزنی در خدمتیم.لباسامو پوشیدم اونم لباساشو پوشید گفتم یه کار واجب دارم باید برم گفتم پس خبر از تو.یه ماچش کردم.از خونشون رفتم.بعد از اون یه چند بار زنگ زد با هم کلی لاس زدیم ولی میگفت ایام امتحانات بچشه همیشه خونس.بعدشم تابستون شد تا الان که در خدمت شمام دیگه هنوز وقت نشده برم پیشش.من که تو این چند ماه صحنه سکس با اون از جلوی چشمام پاک نمیشه.

روستا درمقدمه بگم که من مرتضی الان پسری ۲۱ ساله ودانشجوی رشته عمران دانشگاه آزاداصفهان هستم.ماچندسالی هست که ساکن اصفهان شدیم ولی اصلیت مابرمیگرده به روستایی درنزدیکی شهرنیاسر-کاشان.روستایی که درحدود۱۵ خانوارداره درکناررشته کوههای کرکس.چون پدرومادرم همیشه سرگرم کارشون هستن وحتی یک روز آزاد ندارن،من همیشه تعطیلات تابستان روبه روستایمان می رفتم وسه ماهه تمام پیش مادربزرگ وپدربزرگ تنهایم زندگی می کردم.آخه آنهادوتابچه داشتن که یکیش پدره من که به اصفهان اومده بود و دیگری عمه ام که باشوهرش درمشهد مقدس زندگی میکنن. راستش داستان سکس من برمیگرده به سه سال پیش یعنی روزی که کنکورم رو دادم.اونسال ازفرط خستگی همون عصرکنکورتصمیم گرفتم باروبندیلمو ببندم وبرم روستامون.عصری یه آژانس گرفتم ساکها وکامپیوترم(آخه من نمی تونستم سه ماه یدون کامپیوترم زندگی کنم) توماشین گذاشته وحرکت کردم. شب دم دمای ۸شب رسیدم.بعداز احوالپرسی با پدرومادربزرگم وسایلم رو به اتاق بالا بردم.(اینم بگم خونه مادربزرگم به صورت دوطبقه بود که درپایین حمام واشپزخانه ویه اتاق که پدرومادربزرگم اونجازندگی می کنند ویه اتاق بزرگ یه دست درطبقه بالا،که شده بود اتاق من).درحال وصل کردن کامپیوترم بودم که تلفن زنگ زد.فکر کردم مامانمه.واسه همین سریع رفتم پایین که دیدم مادربزرگم باعمه ام که پشت خطه صحبت میکنه.بعداز تموم شدن صحبتش بهم گفت که عمه ام وخانواده اش قراره واسه دوهفته بییایند اونجا.ازشنیدن اون صحبت ناراحت شدم چون ازیه طرف آرامش تنهایی ام روبهم میزد و ازیه طرف عمه ام یه دختره لوس وننر یکی یه دونه داشت که حالم ازش بهم میخورد(البته سه چهارسالی میشد که دیگه اونو ندیده بودم)ولی چاره ای نبود.عصر روزبعدعمه ام دوباره زنگ زد.تلفن و برداشتم و بدترین خبرو شنیدم.عمه ام گفت:چون به شوهرم مرخصی نمیدند من وشوهرم نمیتونیم بیاییم ولی سمیرا(دخترشون)می خواست حتمن بیاد،اونو با اوتوبوس فرستادیم. فرداصبح زودازخواب بیدارشدم وباهزارنفرین عازم شهر شدم تاشاهزاده خانوم رواز ترمینال بیارم.تو راه انواع نقشه هاروتو ذهنم گذروندم تا همون روزای اول سمیرا(دخترعمه ام)رو پشیمون کنم تااو زودتر بره پیش مامان جونش.وقتی به ترمینال رسیدم،دیدم که اتوبوس مشهد رسیده وتموم مسافراش دارن پیاده میشن.رفتم پای اتوبوس که ناگهان یه دخترخیلی زیباوناز از اتوبوس پیاده شد.خیلی دوست داشتم همون جا مخش رو بزنم ولی حیف که واسه یکاره دیگه رفته بودم که ناگهان همون دختر یه نگاهی بهم کردو بلند گفت:تویی مرتضی.وااای باورم نمیشد اون سمیرا باشه.با اون سمیرای قبلی خیلی فرق کرده بود.یه دوسه دقیقه ای به صورت خوشگلش خیره شدم که باصحبتش که احوالپرسی می کرد به خودم اومدم.بعد از سراغ واحوال گیری به سمت روستامون به راه افتادیم.تو مینی بوس کنارهم نشستیم.وای چه دختری شده بود،هنوزباورم نمیشد.همینطور که باهام صحبت می کرد من نگام به رانها وسینه هاش بود.همونطور که توفکر بودم که چه جوری شب نشده کارشو بسازم،به روستامون رسیدیم. وقتی به خونه رفتیم سریع وسایلش رو به اتاق بالا برد وبا یه تی شرت تنگ و یه شلوارجین برگشت.من که کیرم از اون صحنه جق کرده بود،یه لحظه به سرم زد همونجا حتی اگه ازروی شلوارش هم که شده یکمی بکنمش.ولی دوهفته ای وقت داشتم.اون روز همش به صحبت هایی گذشت که یا من ازخودم وخانواده ام تعریف می کردم یا سمیرا ازخودش و خانواده اش ویاحتی صحبتهای جالب مامان بزرگم.گذشت گذشت تا شب شدو زمان موعود (خوابیدن)رسید.خیلی سعی کردم سمیرا رو راضی کنم تا اونم بیاد اتاق بالا بخوابه ولی نشد که نشد.دو روزی گذشت ولی من حتی هنوز موفق به یک انگشت انداختن ساده نشده بودم.با اینکه خیلی بامن شوخی می کرد ولی من جرات نزدیک شدن به اورانداشتم.صبح روزه سوم واسه دوش گرفتن به حمام رفتم.وقتی ازحمام بیرون اومدم فقط بایه حوله که روی خودانداخته بودم؛داشتم ازپله ها بالا می رفتم که صدای ترانه ای به گوشم خورد.فهمیدم سمیرا اومده بالا وپشت کامپیوترم نشسته.یه فکری به ذهنم رسید.حوله رو روسرم کشیدم وخودموبه کوچه علی چپ زدم وباخوندن آواز و بدن کاملا عریان وکیرشق کرده خودم روبه بالا رسوندم.دریک لحظه صدای جیغ سمیراروشنیدم بعد حوله رو ازروسرم برداشتم وسریع مثله آدمای ازهمه جابی خبر،حوله روجلو کیرم گرفتم.بی شعور،کلمه ای بودکه سمیرا گفت وسریع رفت پایین.من ازکارم پشیمون شدم ولی عصری باعذرخواهی سمیرا که می گفت نباید بدون اجازه من می رفت بالا؛قضیه ختم به خیرشد. شب بودکه پسری از اهالی روستا به درخونه اومد ومن وزنمو (چون آدمای روستای ما،زود ازدواج می کنند،فکر می کردند منو سمیرا زن وشوهریم)به کوهگشت خونوادگی دعوت کرد.ماهم دعوتش روقبول کردیم وفرداصبح ساعت ۵:۳۰ بودکه عازم شدیم وحدودساعت نه ونیم برگشتیم.وقتی به خونه رسیدیم حال پدربزرگم خوش نبود واسه همین اونوبه بهداری بردم وتا یازده اونجابودیم.وقتی به خونه رسیدم سریع رفتم بالا ومثله جنازه تو رخت وخوابم افتادم.حدودساعت یک بودکه باصدای سمیرا واسه خوردن ناهاربیدارشدم.بعداز خوردن نهاردوباره رفتم بالا وکامپوترم روروشن کردم وبعدازگذاشتن موسیقی ملایمی دوباره به رخت وخواب که جلوی کامپیوتربود،رفتم.داشت خوابم می برد که سمیرا اومد بالا.سمیرا که هوس شوخی به سرش زده بود ترانه ای گذاشت وناخودآگاه شروع به رقصیدن کرد.منم که خواب ازسرم پریده بود همینطور نگاش می کردم.بعدرفت گوشه ای نشست ومشغول گوش کردن موسیقی شد.بعدازگذشت یه ربع سمیرابهم گفت فیلم میلم چیزی نداری؟منم بهش گفتم فقط فیلم سوپر روی هارددارم.سمیرابعدازکمی مکث گفت:اگه جنبه شو داری بذارببینیم.منم ازخدا خواسته پریدم وفیلم روگذاشتم.سمیرا اومد جلوی کامپیوتر ودریه متری من نشست.اوفیلم میدید ولی من نگام به خطه سینه های اوبود.دوباره کیرم راست شد دوباره خرشدم.واسه اینکه سمیرابزرگی کیرموببینه پاهامودراز کردم وخودمو به خواب زدم.بعددوسه دقیقه چشماموبازکردم ودیدم سمیراحواسش بیشتر به کیره منه،تافیلم.داشتم ازشهوت میمیردم.واسه همین رفتم کنارسمیرا وبعدازکمی مقدمه چینی گفتم:سمیرا من دختری به خوشگلی توندیدم.واقعا تواین مدت عاشق توشدم.سمیرا که منظورمو فهمید بهم گفت:منظور؟دیگه طاقت نیاوردم وبهش گفتم جون هرکسی که دوست منواذیت نکن،بذار یه ذره باهات حال کنم.یه خنده ای کرد ومنم مثله برق توبغلش گرفتم.وای چه لحظه ای بود.اول یه ماچ گنده ازلباش گرفتم.بعدازدوسه تالب ولیسیدن صورت دیگه وقتش بود.بلندش کردم اول تی شرتش وبعدکرستشو درآوردم وشروع به خوردن سینه های آبدارش کردم.یه ده دقیقه ای سینه هاشو خوردم.بعدسمیرا گفت بلندشو،حالانوبته منه.هنوزباورم نمیشه.سمیراشلوارموکشیدپایین وشروع به ساک زدن کرد.بعدازچنددقیقه گفت بسه دیگه،بهترتمومش کنیم.امامن میخواستم بکنمش،حداقل ازراه کون. بهش گفتم ولی قبول نکرد. بنابراین به زور شلوارشوپایین کشیدم. رو لحافها به پشت خوابوندمش ویه بالشت زیرشکمش گذاشتم.یه تف گنده روکونش اندختم وکیرم رو روسوراخ کونش گذاشتم.چندبارعقب وجلوکردم تاسوراخ قشنگ بازبشه.بعد ازچندبارتلمبه زدن کوچولو دیگه وقتش بود.بااینکه میدونستم سمیرابخاطربزرگی کیرم احساس دردزیادی داره ولی ناگهان باتمام قوا کیرم رو تاتخمها تو کونش فرو کردم.بااینکه پدربزرگ ومادربزرگم درست نمی شنوند(تاحد کری)اماسمیرامی ترسید داد بزنه.بعد ازگذشت حدود ده دقیقه تلمبه زدن توکونه تنگ وخوشگله سمیرادست ازکارکشیدم.سمیرا بهم گفت چراقطع کردی.ادامه بده،تازه خوشم اومده.من که هوس کس کرده بودم بهش گفتم حالادیگه وقتشه که تو کست کنم.سمیراوقتی اینوشنید به شدت مخالفت کرد وگفت که من یه دخترم.خجالت نمی کشی میخوای پرده بکارتم روپاره کنی.ولی ازشدت شهوت این حرفا توگوش من نرفت که نرفت.چون میدونستم احتمال داره بعدازپاره شدن پرده اش ازکسش خون بیاد؛ازجابلندشدم ویه تکه بزرگ مشما(نایلون)که به دیوارچسبیده بود کندم.اونوگوشه اتاق پهن کردم وملافه سفیدی رو روش کشیدم.سمیراهمینطورکه بابهت بهم نگاه میکرد،بهم گفت میخوای چیکارکنی.دستشو گرفتم ورو ملافه به پشت خوابوندمش.پاهاشو ازهم باز کردم وکیرمو سر سوراخ کسش گذاشتم.خواستم فشاربدم که ناگهان سمیراخودشوعقب کشیدو شروع به التماس کردن کرد.ولی من طاقت نیاوردم وبالاخره کاره خودموکردم..کیرموگذاشتم لبه سوراخ کسش ویکمی فشاردادم.بعدفشاروبیشتر کردم وهمینطوربیشتر…بیشتر..بیشتر..تا اینکه جاش کمی بازشد.بعد شروع به تلمبه زدن کردم.یه پنج دقیقه ای تندتندتلمبه زدم تااینکه آبم داشت میومد.واسه همین سمیرا را رو روشکم خوابوندم وباکونش ادامه دادم بعد تمام ابمو توش خالی کردم.وقتی تموم ابم بیرون ریخت دیگه هیچی حالیم نبود ازیه طرف کوهنوردی صبح وازیه طرف سکس واقعاخسته ام کرده بود.واسه همین خودمو یه گوشه ای پرت کردم وبه دودقیقه نکشیده خوابم برد. بعدازگذشت چنددقیقه باصدای گریه سمیرا ازخواب بیدارشدم.خواستم علت گریه اش رو بپرسم که ناگهان نگاهم به ملافه سفیدی خورد که الان دیگه باخون قرمزشده بود.تازه ازکثافت کاری خودم باخبرشدم.بعدازنیم ساعت سمیراهنوز گریه میکرد.خواستم دلداریش بدم.رفتم جلو با اولین کلمه ای که گفتم سمیرانگاهی بهم کردوبعدبا تمام قدرت یه شاکی محکم توصورتم خواباند.یه لحظه سرم گیج رفت.اصلن منگه منگ شده بودم.رفتم گوشه ای دیگر اتاق نشستم وسرم روگذاشتم رو زانوهاموناخودآگاه زدم زیره گریه.همینطور که گریه می کردم دیدم سمیرا اومد کنارم.سرشو گذاشت رو شونه هام وهق هق کنان بهم گفت:این چه کاری بودبامن کردی؟من دیگه خجالت می کشم توروی خونواده ام نگاه کنم و…فکرکنم منظورشوفهمیدم.اوبیشتر بخاطرآینده اش ازلحاظ ازدواج می ترسید.برای اینکه بهش دلداری بدم گفتم که من تورو دوست دارم اگه راضی هستی بهت پیشنهاد ازدواج میدم.نگاهی بهم کردوچیزی نگفت.ازجا بلند شدم ملافه های کثیف وبرداشته واتاق را مرتب کردم.چون حمام طبقه پایین بود به سمیراگفتم اول تو برو بعد من.وقتی ازحمام بیرون اومدم دیدم سمیرا کنارایینه داره هق هق گریه می کنه.شونه رابرداشتم موهاشو شانه زدم.کمی اروم گرفت.دراین حال بودکه مامان بزرگم صدام زد تابرم نون بگیرم.چون تا نانوایی فاصله زیادی داشتیم به سمیراگفتم واسه اینکه آب وهوایی عوض کنی لباساتو بپوش تاباهم بریم(همونطورکه گفتم اهالی روستافکرمی کردند مازن وشوهریم واسه همین بهمون مشکوک نمیشدند)اونم قبول کرد.بعدازاینکه نون گرفتیم واسه قدم زدن به باغ رفتیم.اونجابود که سمیرا بهم گفت که مرتضی پیشنهاد ازدواجت جدی بودیاواسه اینکه دل منوخوش کنی گفتی.منم بهش گفتم که جدی جدی بود!!اون بدون نازو عشوه پیشنهادمو قبول کرد.باورم نمیشد روزی باچنین دختر زیبایی ازدواج کنم.دلم میخواست همون موقع بریم باهم عقد کنیم.ولی بالاخره رسم ورسومی وجودداشت.از اون روز دیگه منو سمیرا باهم یکی شده بودیم.اصلاهیچ تعارفی باهم نداشتیم.انگاری واقعازن وشوهریم.سمیرا بایه دامن بلند ویه تی شرت توخونه می گشت ودیگه ازشورت وکرست وشلوارخبری نبود.اونم واسه اینکه مامان بزرگ وپدربزرگم بهمون شک نکنند که البته بنده خداها اونقدر به مااطمینان داشتند که وقتی ازبیست وچهارساعت همش منو سمیرابا هم بودیم یاحتی وقتی منوسمیراباهم بالامیخوابیدیم،چیزی نمی گفتند.اصلاچون میدونستیم اونا نمی تونند پاشونو بالا بذارن اتاق رو منطقه آزاد کرده بودیم.راست راست لخت میگشتیم.ویه سره منوسمیرا باهم حال می کردیم. تو چهار روز پنج باربا سمیرا سکس داشتم.انواع حالتها راباهاش کارکردم. یه روزصبح که ازخواب بیدارشدم به سمیراکه کنارم خوابیده بودنگاهی کردم رفتم برم روش که بخاطراحساس کمردرد شدیدی نتونستم ازجایم تکون بخورم.ازکمردردیه قدم یه قدم راه میرفتم.بیچاره سمیرا خیلی ترسیده بود.بالاخره دمدمای غروب خودموبه حموم رسوندم وبا ماساژه آب گرم حالم کمی بهترشد.ازاون روز تصمیم گرفتم یه روز درمیان باسمیرا سکس داشته باشم.کمربیچاره خشک خشک شده بود.روز یازدهمی بودکه باسمیراباهم بودیم که مامانش(عمه ام)زنگ زدوبهش گفت موندن بسه بهتره برگرده. اماسمیرا بهش گفت نمیخواد روستاروترک کنه.بهش می گفت تازگیها چندتارفیق پیداکردم که خیلی مهربونند.بعد عمه ساده ام قبول کردودخترشو به من سپرد وگفت که مواظبش باش.(منم خیلی خوب ازش مواظبت کردم)چون سمیرا قرارشد تا هروقت دلش میخواد اوجا بمونه پس مانیاز به تقویت جسمانی داشتیم(آخه باشکم خالی که نمیشه سکس داشت)واسه همین روزه بعدعازم شهرشدیم وتموم پولی روکه واسه سه ماه گرفته بودم صرف موادمقوی وویتامینهای مختلف وخریدکاندوم کردم.دوماه وخرده ای باهم بودیم.بیش از سی بارباهم سکس داشتیم.اونقدر جرات پیداکرده بودیم که چهارپنج بارتو باغ سکس کردیم.جالبتر اینکه چندبارتوسط اهالی روستاواسه مهمونی دعوت شدیم وچندبارم واسه شب نشینی به خونه دوستامون رفتیم.به غیراز سه روزی که خواهرم وشوهرش اونجابودند بقیه روزا منو سمیرا اتاق بالا تنهابودیم.سمیرااونقدرکیرمو دوست داشت که اصلا حاضرنمیشد اونوتنهابذاره.همش یاکیرم تودستش بو یاتوکون وکسش.اونروزا گذشت تابالاخره روز اعلام نتایج کنکوررسید.یه خبرخوب.تونسته بودم رتبه قبولی روبیارم.واسه همین باید به اصفهان برمی گشتم تافرم انتخاب رشته رو ارسال کنم.جداشدن ازسمیراخیلی سخت بودولی چاره ای نبود.دوتایی بارمونو بستیم وباپولی که قرض گرفتیم با اژانس به شهراومدیم وسمیرا روبه ترمینال رسوندم وقتی سمیرامیخواست سواره اتوبوس بشه دستشوگرفتم همینطورکه نگاه بهم میکردیم هردوچشممان پرازاشک شد،اما اتوبوس میخواست حرکت کنه وسمیرا روازمن جداکرد.اونروزمن به خونه اومدموفرداش دفترچه انتخاب رشته ام روپست کردم و…یه چندروزی غمگین کنج خونه نشستم.تابالاخره یه روزعمه ام زنگ زد.اون به مامانم گفت که به مرتضی بگو،تونمیدونی چراسمیرا ازوقتی که ازمسافرت برگشته،ناراحت وعصبانیه.وقتی مامانم بهش گفت که مرتضی هم چنین حالتی داره،صدای خندههای عمه ام ازپشت گوشی شنیده میشد.اون فهمیده بودمادوتاعاشق یکدیگه شدیم.جریان وبه مامانم گفت ومامانم به پدرم.پدرم وقتی قضیه روفهمیدهمه چیزروبه عهده خودم گذاشت واینطوربود که…مامانم روزبعدبه صورت تلفنی ازسمیراخواستگاری کردو اون وخونواده اش قبول کردند.بعدقرارشدتاتابستان صبرکنیم تاسمیراپیش دانشگاهی اش تموم بشه وبعد عقد.همه چیزبه راحتی تموم شد.توی اون یه سال منوسمیرا به دفعات باتلفن بایکدیگه صحبت میکردیم وازخاطرات گذشته وبرنامه های آینده مون یادمی کردیم(یادم رفت بگم همون تابستون من دردانشگاه ازاد اصفهان رشته عمران قبول شده بودم) تااینکه تابستون سال بعدرسید.یه روزبه خونه عمه ام زنگ زدم وبهش گفتم که حالادیگه وقتشه.اونایه هفته بعد به اصفهان اومدند ودریک مراسم ساده باحضورتمام اقوام منوسمیرابه عقدیکدیگه دراومدیم.دوروزبعدازعقدزمان رفتن خونواده عمه ام رسید.راستش خیلی می ترسیدم سمیرا روباخودشون ببرند.آخه قرارشد عروسی روبعدازگرفتن لیسانس بگیریم(چون بابایم تاموقع سربازی بالای شصت سال میشد معاف بودم)ولی اونروزخونواده عمه ام دخترش روبه منوخونواده ام سپرد وعازم شهرشون شدند.بعدازرفتن اونا مامانم یکی ازاتاقهای خونه روخالی کرد وبه سمیراداد.من ازاین بابت غمی نداشتم.چون پدرومادرم از ۶صبح تا۶بعدازظهرسرکاربودند وماتو این مدت میتونستیم باهم سکس داشته باشیم که مانم این کاروکردیم.الان که دوسالی از عقدمون میگذره چندصدبارباخیال راحت وتوی خونه خودمون باهم سکس داشت وهیچ کسی هم ازقضیه رابطه ماخبردار نشد(فقط یه روزوقتی خواهرم به خونه اومدمنو روکاردیدکه بعدش بهم گفت که چون عقدکرده اید اشکالی نداره وبهم قول داده که به مامان وباباچیزی نگه.تازه ازاونروزبه بعدهروقت میخواد بیادخونه،اول زنگ میزنه اجازه میگیره وبعدش میاد)یادم رفت بگم سمیراهم سال بعدازعقدمون دررشته کامپیوتردانشگاه اصفهان قبول شد.الان منوسمیرا خیلی همدیگه رودوست داریم وخیلی دلمون میخوادهرچه زودترعروسی کنیم!!!آخه سمیرا میگه شب عروسی دستمال خونی ازکجا بیاریم تا نشون بدیم..