داستان سکسی

داستان های سکسی امروز | شنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۰

زن چهــــــــــــــــــــل ســــــــــــــــــــالـــــه ۶درددل هاش که تموم شد آروم گرفته بود . بسوزه پدر این کیر که همین جور عین یه سگ داشت کون زن همسایه رو بو می کشید و به وصالش نمی رسید .. رفتیم و داخل ماشین نشستیم .-اگه سختته توضیح نده ولی خیلی چیزا واسه من معما شده . -فرسام حرفاموکه شنیدی . حس می کنم خیلی آروم شدم . خلاصه می کنم . من و پدر و مادرم زندگی آرومی داشتیم . منم از زندگیم راضی بودم . مامان بعد از من دیگه نتونست بچه دار شه . همه به بابام می گفتن برو زن بگیر ولی اون مامانو دوست داشت . این کارو نکرد . یه روز اومدم خونه و مادرمو دیدم که روی همون تختی که شبا بابا رو در کنارش داره ..با یه جوونی داره سکس می کنه . خیلی هم پر عطش و حشری نشون میده . حتی یه جمله اش این بود که چرا این قدر می ترسی من بار دار نمیشم .. من باباموخیلی دوست داشتم .. اونا متوجه من شدن .. پسره رفت و مادرم با ترس و لرز ازم خواست که چیزی به بابا نگم . به خاطر مادرم نه .. ولی به خاطر این که می دونستم پدرم دق می کنه بهش چیزی نگفتم . مادر پیش من گریه می کرد می گفت گاهی وقتا زن به یه جایی می رسه که احساس نیاز می کنه به این که با یه مرد دیگه ای هم باشه و خودشو طور دیگه ای تامین کنه .. وقتی که یه سنی رو پشت سر میذاره می خواد احساس جوونی کنه . چشاشو اگه به روی خیلی چیزا نبنده می تونه خودشو اسیر دامهایی بکنه که دوست نداره از چنگ اون دام خلاص شه .. ازم می خواست که درکش کنم .. دفعه بعد این من نبودم که اون و معشوقشو با هم می دیدم . بابام متوجه شد و طلاقش داد . من پیش بابام موندم. همین باعث شد که یه خواستگار خوبمو از دست بدم . ولی خب بعدا ازدواج کردم و اینه زندگی من که ازش راضی هستم هرچند همه چی یکنواخته . . مادرم هم که از همه جا رانده شده بود میره با یکی ده سال بزرگتر از بابام ازدواج می کنه . یک مرد بد قیافه ای که یه کلفت می خواست نه یک زن .. دیگه اون جا جرات نداشت که خیانت کنه ولی من تا آخرین لحظه زندگیش روی خوش بهش نشون ندادم . پدرم تا ده سال بعد از جدایی از مادرم زنده بود ولی به خاطر اون ناراحتی قلبی گرفت و مرد . مادرم به دست و پام افتاده بود ولی من اعتناش نکردم . اونو به خونه ام راه ندادم . چون مادرمو قاتل پدرم می دونستم . اون التماس می کرد زار می زد ببخشمش . .. و حالا من به همون دامی افتادم که یه روزی اون افتاده بود . اون نفرینم نکرده بود . وقتی دید بهش توجهی ندارم برام آرزو کرد که منم یه روزی بیفتم به دامی که اون افتاده و درکش کنم . البته سلامای مادرمو جواب می دادم . ولی بعد از اون روزی که اون کار زشتشو دیدم هرگز بغلش نکردم . هرگز از دستش چیزی نخوردم و چیزی بهش ندادم که بخوره . حتی وقتی که مرد هیچی از مراسم تدفینشو نخوردم . شاید یه مقدار هزینه ای رو هم که واسش کردم واسه این بوده که مردم نگن چه دختر بی رحمیه . آره فرسام . یه زن و همه زنا باور ندارن روزای پیری رو .. سخته واسشون قبول کنن که جوون دیروزی بودن . حتی مردا هم اینو به سختی قبول می کنن ولی زنا بیشتر . منم راستش زیاد در بند خودم نبودم ولی حس کردم که دوست دارم که هر کی منو می بینه جوون و زیبا ببینه . هر جا به یه مهمونی یا مجلسی می رفتم به اونایی که ده سال کم سن تر از خودم بودن حسادت می کردم . راستش اصلا دوست نداشتم این وضع برام پیش بیاد . نمی دونم اصلا نمی دونم چرا این طور شد . وقتی ازم تعریف می کردی لذت می بردم . این که یک پسر مجرد کم سن تر از من و شاید هم خوشگل تر بیاد و ازم تعریف کنه واسم خیلی هیجان انگیز بود . در نگاه تو آتش می دیدم . می دونستم منو واسه این می خوای که ازم کام بگیری ..ولی همینشم فکر و روح منو ارضا می کرد . بهم اعتماد به نفس می داد . یه روزی خودمم حس کردم که نیاز دارم . تن داغ تو رو می خوام . ولی وقتی به یاد آوردم که من با مادرم چیکار کردم و شاید همون کارو دخترم و پسرم باهام انجام بدن موبر تنم سیخ شد . به یاد مادرم افتادم . مادری که محبت می خواست . -فرناز ! حالا مادرت صداتو شنیده . اون درکت می کنه . اون نیاز تو رو حس می کنه . خودت هم که گفتی نفرین مادر اثر نداره . تازه اونم که نفرینت نکرده . .. کس خلی ام گل کرده بود و حرفای بی ربط هم می زدم ..-اگه مادرت می رفت یه جایی غیر از خونه خودشون و با معشوقش می بود شاید لو نمی رفت . هر کاری راهی داره .. بعد که دیدم سوتی دادم گفتم عزیزم مادرت صداتو شنیده . اون درکت می کنه . حست می کنه . دوستت داره . اون بد تو رو نمی خواد . اون خودش از زندگیش لذت برده .. لذت می بره که همون لذتی رو که خودش برده تو هم ببری . مادر درکت می کنه . روحش به آرامش می رسه وقتی ببینه تو هم به راه اون ادامه دادی و واسه خودت معشوقی گرفتی . خوشی تو آرامش روح اونه . ..دیگه کس شر گویی من به سقفش رسیده بود …-گفتی که در همین سن تو بوده ؟ خب نیاز تو رو احساس می کنه . برات دعا می کنه . عزیزم اونم متاثر و متاسف بوده از این که تو رو رنجونده . اون درکت می کرده . اون عاشق توست . اگرم اشتباه و بی توجهی کردی اون تو رو بخشیده .-راست میگی فرسام ؟-دروغم کجا بود . الان خود تو .. پسر و دخترت سرت داد بکشن , بهت بی احترامی کنن بد اونا رو می خوای ؟ توقع داری که سر سوزنی بهشون آسیبی برسه ؟ چون از وجود تو هستند ..-فرسام حرفات آرومم می کنه . خیلی آقایی . وقتتو گرفتم ..اوخ جون حس می کردم یک قدم به کون نزدیک شدم .-پس امشب می خوای بری عروسی ؟ -نمی دونم .. نیاز به این دارم که یه جوری اعصابمو آروم کنم .. اونو رسوندم خونه شون و منم رفتم به واحد خودم . ظاهرا این مرغ امشبه رو هم می خواست که از قفس بپره …. ادامه دارد … نویسنده … ایرانی

زن چهــــــــــــــــــــل ســــــــــــــــــــالـــــه ۷ حالا باید منتظر می موندم ببینم که مادر فرناز خانوم کی دخترشو خواب نما می کنه که ازش راضیه و اونو بخشیده .. عجب کون درد سر داریه .. نیم ساعت بعد زنگ در خونه مونو زدن . اصلا دیگه نگاه نکردم کیه . می دونستم تنها کسی که نمی تونه باشه فر نازه ولی اتفاقا خودش بود.. -چقدر خوشگل شدی .. خانومی ! من حسودیم میشه .. نکنه تورت کنن ؟ وای .. -آقا فرسام ! جون اون همکارت که وقتی منو دیدیش ردش کردی راست میگی ؟ -این مانتو قرمز چقدر بهت میاد .. حتی بلند ی اونم هوس انگیزه و بهت میاد . -خوشم میاد اذیت میشی . بذار مردای دیگه خوششون بیاد . مگه تو از دخترای دیگه خوشت نمیاد ؟ -یعنی یکی ممکنه بیاد جای منوتوی دلت بگیره ؟ -پسره پررو من شوهر دارم . باید به اونم توجه کنم . -تو اول باید به خودت توجه کنی . اومدی منو ببوسی و بری ؟ -نهههههه بی خود به خودت وعده نده .. میگم توی یخچالت معمولا نوشابه پیدا میشه احساس سنگینی می کنم .. -صبر کنن الان برات میارمش .. وقتی بر گشتم دیدم با دو تا دستاش وسط مانتوشو داره .. اونو به دو طرف بازش کرد . دگمه هاشو قبلا باز کرده بود .. تا بفهمم چی شده و چشام رو تن لختش زوم شه مانتو از رو شونه هاش سر خورد و تن بر هنه اش کاملا مشخص شد .. -نمی دونم چرا تازگیها مانتوهای جعلی در اومده .. -ولی اون زیرش که اصل اصله فرناز!.. خودشو بر گردوند .. نگاش کن این همون چیزیه که دنبالش بودی ؟ من می دیدم با چه حرص و اشتیاقی نگاش می کنی . خوشم میومد دلت رو ببرم . اولش فقط می خواستم تشنه ات کنم . -ولی بعد خودت تشنه شدی .. فقط یه دقیقه همون جور بمون می خوام بیشتر اندامتو کونتو ببینم . حرف نداره . وقتی روشو بر گردوند حالا دهن اون از تعجب وامونده بود .منم تمام لباسامو در آورده بودم . حتی شورت هم نداشتم . رو تک اون تک زده بودم . -پس خانوم خانوما خوشگل می کنن که مردای غریبه رو از راه به در کنن ؟ -از کی تا حالا تو آشنام شدی فرسام ؟ -از همون وقتی که تو چشات زل می زدم و با نگات بهم می گفتی اگه به وقتی لختت کنم خوشحال میشی فهمیدم که آشنای تو هستم . -در رویاهات منو دیده بودی ؟ واسه همین تخت دو نفره توی اتاقته ؟ -دیوونه من توی خواب غلت می زنم . این جوری راحت ترم . -به جون همکارت راست میگی ؟ بغلم بزن . مگه همینو نمی خواستی .. دارم بهت می خندم . -فرناز من شوکه شدم . آخه هر بار که اومدم سمتت تو منو از خودت روندی . -بازم امتحان کن .. بغلم بزن منو ببوس .. دستامون به سوی هم دراز شد اونو به خودم فشردم . سینه های مردونه من رو سینه هاش قرار گرفت و کیرمن به صورت قدی به شکمش چسبید . این بار اون بود که التهاب بیشتری نشون می داد . لبامو می مکید گاهی هم گازشون می گرفت . دستمو بردم پایین تر .. حس کردم کسش خیلی کوچولو ست و تازه . هم طول کس کوتاه بود وهم عرضش . -بریم از این طرف . من نمی تونم فرسام نمی تونم صبر کنم .. بریم رو تخت .. هر کاری دلت می خواد باهام انجام بده . -فرناز خودت گفتی هر کاری دلم می خواد باهات انجام بدم . -آره فقط ارضام نکرده منو نکش . اونو به دمر روی تخت خوابوندم . حالا بهتر از هر وقت دیگه ای کون نابشو می دیدم -عزیزم . هر طوری که عشقته گازش بگیر بخورش .. با هاش حال کن . حرفای قشنگ و هوس انگیزت رو روش خالی کن .. -چیزای دیگه رو چی .. -عقده هاتو آب کیرت رو هر چی رو که دوست داری خالیش کن . می دونم خیلی اذیتت کردم . کف دستامو می ذاشتم زیرکون فرناز و آروم آروم به سمت بالا می رفتم . -چیکار داری می کنی . کسم داره گریه می کنه . -خودت گفتی که هر کاری که دوست دارم با این کون سفید و بی نظیرت انجام بدم. -منو ببر اون بالا بالا ها . نشون بده که من اشتباه نکردم . نشون بده که مامان کار خوبی کرده که منو بخشیده .. -خودش بهت گفت ؟ -نه بهم الهام شد .. کف دستمو گذاشتم روی کسش و گفتم این بهت الهام کرد ؟ تا اون جوری که با کونت حال نکردم رضایت نمیدم که کیرمو فرو کنم توی کست . این همه مدت تو ما رو کاشتی حالا منم تو رو می کارم . -اوووووفففففف بگو بگوبازم بگو من از کاشتن خوشم میاد . کیرت رو بکار توی کسسسسم . -وقتی مهربون میشی عشوه هاتم تکه مثل خودت .. -پس تک خالتو بنداز توی تک خال من . -راستشو بگو فرناز کناره های کس و دور سوراخ کونت خیلی سفیده .. فقط چین سوراخ کونت یه خورده کبودی داره . چیزی بهش زدی؟ . -چی داری میگی . اصل و فابریک هم می بینی ناز داری ؟ دهنمو گذاشتم روی کونش . زبونش می زدم گازش می زدم لیسش می زدم .. -نهههههه دیوونه ام کردی . بذار دیگه بذار .. کیرت رو می خوام . کیرت رو بده بده به من .. یه جایی فروش کن .. بذار توی کونم .. بذار . همونی که دلتو برده .. زود باش می خوام حسش کنم .. حس کردم این همون لحظه ایه که من منتظرش بودم می دونستم که می تونم زنی رو که ازم بزرگ تره و به مرز چهل سالگی رسیده این جور به دام خودم بندازم . … -بکن بکن ..کونمو بکن .. یه جایی رو بکن . می خوام کیرت رو حس کنم . زود باش . زود باش .. -خوشم میاد .. خیلی منو اذیت کردی . -بد جنس داری تلافی می کنی ؟ من امشب به خاطر تو نرفتم عروسی . می خوام تا صبح زیر کیر تو باشم . شانس آوردم که اصلا شوهرم نمی دونه من کجا دعوتم .. .ادامه دارد … نویسنده …. ایرانی

زن چهــــــــــل ســــــــــالـــه ۸ (قسمت آخر) -بکن .. بکن .. بکن .. از بس خیس کرده بود که دیگه به خودم زحمت ندادم که از یک چرب کننده استفاده کنم . – بکن منو بکن .. مگه تو کونمو دوست نداشتی .. جرش بده .. پارش کن .. همش مال خودت . مال خودته .. دوستت دارم . دوستت دارم .. هوس داره کونم هوس داره . می خاره . آتیشم بزن .. اسمت فرسامه یعنی اونی که آتیش می زنه .. منو بسوزون . شکوه فرنازو بسوزون .می خوام در تو خاکستر شم . خاک شم .. سوراخ کونشو از خیسی کسش خیس کردم . از بس کونش برجسته و توپ بود اونو محکم به دو طرف بازش کردم کیرمو فشار دادم به سوراخ کونش .. -فقط فرناز جیغ نکشی ها .. شاید بعضی ها بدونن که من زن ندارم . -آخ بذارش تو .. می خوام دردم بگیره . کیر به سختی می رفت جلو ولی دنیایی لذت به همراه داشت . دستمو زیر دهن و چونه فرناز محکم نگه داشتم تا جیغ نکشه . ولی اون همچنان ناله می کرد . ناله ای تو دهنی . ولی من یه فشار دیگه به کیرم آوردم . چهار پنج سانتی رو به زور کردم توی کونش . کیرم درست بیست سانت می شد ولی کلفتی اون پدر کون دخترا رو در آورده بود . -حال کن .. حال کن که به ریش شوهرم می خندی . بد جنس .. چه زود خیس کردی .. -کیرم بیرون نمیاد . تازه جا خوش کرده . بهتر شد جووووون حالا کونت خیس می خوره بهتر اونو می کنم . همین طورم شد . دیگه دستمو جلو دهنش نذاشتم . -فرساااااااام -جووووووووون -فرسااااااام -جوووووووون چی می خوای . -کیرررررررررت رو -پس این چیه .. با کف دستش چند بار زد به کسش و گفت اینم حالا کیر می خواد .من تا صبح توی بغل تو هستم و تو می تونی تا هر قدر که دلت خواست منو بکنی . -فدات شم .به یه شرط فرناز -بگو چه شرطی تو که منو کشتی با اون ناز و ادات .معلوم نیست تو داری منو می کنی یا من دارم تو رو می کنم . -هر جور که حساب می کنی بکن .. یه خورده از همین پشت می کنم توی کست .. -بکن بکن .. بعدش بیا سمت جلو . همه جامو باید بخوری . همه جامو باید بکنی . دوستت دارم . دوستت دارم . کیرمو کشیدم بیرون و بردم سمت دهنش . -اول یه خورده ساک بزن .. -اوووووخخخخخخ بیست بیستی . تمام تنمو یک دست سست کردی .. خوبه حالا .. نوبتی هم که باشه نوبت کسه .. -بذارش تو خیالمو راحت کن . برای ما زنا اوج و فینال کار همین جاست . -الان تو رو به اوج می نشونم . این بار دو تا برش و قاچ کون خوشگلشو از قسمتهای پایین تر گرفتم توی دو تا کف دستم و اونا رو به دوسمت بازشون کردم و اوووووفففففف چه کس غنچه ای نازی . انگشتمو گذاشتم اون وسط و می خواستم نگاه کنم اون گوشت اندازه نخود وسط کسشو که غنچه در غنچه شده بود . -زود باش .. -بذار اول ببوسمش. -می کشمت فرسام .. ولی من یه دقیقه ای رو با لیس و زبون زدن مشغول بودم و بعد کیرمو گذاشتم روی کسش .. این جا رو هم اذیتش کردم .. -حقت بود تو رو یه ماه دیگه هم معطلت می کردم . -اون وقت این کونت از هوس آب می شد . با این که یه بار انزال شده بودم ولی کس داغش کیر داغمو سوزوند .. حس کردم کیرم داره می جوشه .. -فرناز خیلی داغه .. -مال منم همین طور .. منو بکن منو بکن .. دو دقیقه ای رو از همین طرف مشغول بودم . خوشم میومد تا ته کیرمو فرو می کردم توی کسش و با هر ضربه ای که با اون انتهای بدنم به کونش می خورد کونش عین ژله می لرزید . کیرمو که در آوردم عصبانی شد . -عزیزم رو کن .. می خوام حالا باب طبع شما خانوما سکس کنم . رو در رو و حالت کیر در کس .. -اووووخخخخخ فدات شم . فقط تو رو به جون هرچی و هرکی که دوست داری قسمت میدم این بار دیگه تا آخرش بری . من کمرم خیلی سنگین شده . -باشه هر چی تو بگی .. هر چی تو بگی . به کون خوشگل تو .. و به اون صورت ماه تو قسم می خورم که تا ارگاسمت تو رو همین جور از کس بکنم . صورتامون رو بروی هم قرار گرفته بود .. -من کجاتو بخورم . چقدر ناز داری تو . آخه یکی دو تا نیست . دستامو گذاشتم رو سینه هاش .. و لبامو رو لباش . لبای غنچه ای و نازش . درست به اندازه کسش بود اون لباش . این شیرین ترین سکس عمرم بود . واسه رسیدن به این لحظه خیلی سختی کشیده بودم . لبامو طوری می مکید که نشون می داد داره به اوج هوس می رسه . بلندی کیر من و حالت اون طوری بود که نمی تونستم کیرمو یکسره و با ضرباتی پی در پی به کس فرناز بفرستم ولی همونم سبب شده بود پنجه شو به شدت توی کمرم فرو کنه . کیف می کردم اون مرتب چنگم می گرفت .. و لذت منم زمانی تکمیل شد که تونستم برای اولین بار آبشو بیارم و اونو ار گاسمش کنم .. . لباشو کنار کشید وگفت سوختم فرسام سوختم .. خنکم کن .. رو آتیش آب بپاش .. -آبم جوشه -بریز خنکم می کنه . دوستت دارم .. می خوام بازم می خوام .. بکن .. چشامو بستم و کیرمو چند بار به سمت عقب برده و پرتش کردم طرف کس و یهو همچین آبی ازش خالی شد که خودم فکرشو نمی کردم بغد از این که توی کونش خالی کردم این همه آب داشته باشم … .. -فرناز فرناز .. -چیه .. باشه .. باشه .. یه دور اونو بر گردوندم . -خوشم میاد از دیدن کونم سیر نمیشی . زیادی نخوری ها .. واسه روزای بعدم بذار . این بار کمی راحت تر کونشو گاییدم . یه پهلو که کرد استیل کونش به شکل دیگه ای در اومد . آخ که این زن واقعا یک آتیشپاره بود . کیرمو گذاشتم توی کون بمونه . نمی دونم چند ساعت توی بغل هم خوابمون برده بود که دیدم از خواب بیدار شده و منو هم که بیدار شده بودم صدام می زنه میگه عزیزم اجازه میدی یکی دو ساعتی رو برم عروسی ؟ می خوام حداقل یه چیزی واسه تعریف کردن داشته باشم . از اون طرف هم میرم خونه پدر شوهرم … -نمی تونی بر گردی خونه ؟ -نمی دونم راست میگی چهار پنج صبح که دیگه نمی تونم جون به سرشون کنم .. شایدم صبح هوا که روشن شد برم خونه پدر شوهرم .. می دونم دوستم اینا از طایفه ای هستند که تا آفتاب در نیاد بر نامه جشنو تموم نمی کنن . -منم منتظرت می مونم تو رو می رسونم . یه جایی مخفی میشم کسی منو نبینه .. -کسی هم شک نمی کنه عروسی فامیلی که نیست . -ولی فر ناز خیلی خوشگل نکنی ها .. -چشم . من امشب شدم عروس تو .. در واقع امشب عروسی من و توست . حرف تورو یعنی شوهر جونمو باید گوش کنم . طفلک حرفمو گوش کرد و یه میکاپ معمولی کرد .. وقتی سوار ماشینش کردم تا اونو به تالار برسونم بهم گفت من چه طور می تونم تا دوروز دیگه توی بغلت نباشم ؟! ولی اینو می دونم وقتی معشوق آدم خیلی داغه و به خواسته اش می رسه خیلی زود خنک میشه . -این قدر زود قضاوت نکن -ولی زنایی که این جوری دل می بندن روز به روز پایه های عشق و هوسشون محکم تر میشه .. -ببین فر ناز بازم بهت میگم این قدر زود قضاوت نکن . حواست باشه تو مال منی و زیادهم خودت رو نشون ندی و به مردا هم لبخند نزنی .. -خوشم میاد اینا رو میگی .. -من تا هر ساعتی که شد منتظرت می مونم . اگه خوابم برد بیدارم کن .. -من آژانس می گیرم . یا با یه آشنا میرم – نه می خوام تو چشات نگاه کنم و مطمئن شم که هنوز دوستم داری .. چند قدمی ازم دور شد و بر گشت -چی شده فر ناز! -هیچی یادم رفت یه چیزی رو بگم . -چی رو. -متوجه شدی که به خاطر حساسیت تو چقدر کم آرایش کردم ؟ -آره عزیزم . همین کاراته که به دل می شینه . – دفعه قبل یعنی هیجده سال پیش گربه کش دم حجله من بودم ولی انگار این بار این دلبر منه که گربه رو دم حجله کشته …. پایان … نویسنده …. ایرانی

من و ترانه، نسترن و سینا قسمت اول سکس گروهی با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم. ساعت موبایل پنج ونیم صبح رو نشون میداد. معمولا راحت از خواب بیدار میشم حتی اگه بعد از یه شکش سنگین به خواب رفتم! اما دخترا برعکس. به هزار زحمت باید از تخت بلندشون کرد. ترانه و نسترن هنوز خواب بودن. یا شاید هم بیدار بودن ولی خودشونو میزدن به خواب. به هرحال باید بیدارشون میکردم. چون ساعت هشت سینا میرسید و ما باس میرفتیم دنبالش. اول رفتم سراغ نسترن. زود بیدار شد. با بیدار شدنش ترانه هم بیدار شد. چون رو دستش خوابیده بود. سه تایی زودی رفتیم حمام یه دوش سریع گرفتیم. ترانه معمولا بعد حمام خودشو خشک نمیکنه واسه همین یه راست راه افتاد سمت آشپزخونه و سه تا لیوان شیرعسل با خرما آماده کرد. نسترن خیلی به مرتب بودن خونه اهمیت میده. واسه همین بعد از حمام شروع کرد به مرتب کردن اتاق خواب. لباسا رو از رو زمین جمع کرد. یه تعدادشونو ریخت تو سبد لباس برا شستن.تختو مرتب کرد. ترانه دیگه شیرشو خورده بود. بلند به نسترن که هنو تو اتاق خواب بود گفت: پس کجا موندی دخمر؟ نسترن سریع اتاق خواب و رها کرد و اومد سمت نشیمن در حالی که به ساعت نگاه میکرد گفت: هنوز ساعت شیش هم نشده!چقد عجله داری؟! پنج دقیقه مونده بود به شیش. گفتم ترانه راست میگه تا ما آماده شیم و بریم فرودگاه آقا میرسن. زود باشین حجاب کنین بریم. ترانه رفت تو اتاق خواب و جلوی آینه قدی ایستاد. موهاشو بادستش به سمت بالا جمع کرد. با یه دست دیگش سینه هاشو داد بالا و درست مثل دکتری که بخواد معاینه کنه بدنشو بادقت دست میکشد. منم رفتم پشت سرش و خودمو از پشت چسبوندم بهش. دستامو حلقه کردم دورش. موهاشو رها کرد. تقریبا رو صورتمو پوشونده بود. با اینکه سال هاست با هم رابطه داریم اما هنوز هم کیرم بی اختیار در برابرش قد علم میکنه. ولی من معمولا میگم این بلند شدنش از سر قلدری نیست بلکه از سر تحیر. از پشت گردنشو بوسیدم و رهاش کردم. از رو روی میز آرایش یه رژ انتخاب کردم و رو لبش کشیدم. نسترن هم دیگه کارش تو آشپزخونه تموم شده بود. یعنی شیرشو خورد لیوانا رو هم شست. اومد تو اتاق خواب و من هنو رژ دستم بود . گفتم بیا خوشکلت کنم.برا اون هم همینو کشیدم رو لبش. نسترن و ترانه زیاد اهل آرایش نیستن. مخصوصا وقتی میخواییم بریم بیرون. اما یه وقتایی تو خونه همچی آرایش میکنن که یکی ندونه فکر میکنه میخوان عروس شن!!! نسترن از تو کمد یه ست لباس زیر سفید قرمز در آورد و ترنه یه ست دیگه از همین رنگو پیدا کرد. تو خونه ماها معروفه چیزی که زیاد پیدا میشه شورت زنونست و چیزی که خانومامون کمتر میپوشن شورت زنونست. این یکی از پارادکس های معروف خونه ماست. ساعت شیش و چهل دقیقه رو نشون میداد که ما از در پارکینگ خارج شده بودیم.به موقع رسیدیم فرودگاه. با دیدن سینا سه تایی مون به سمتش دوییدیم. نسترن و ترانه دو تایی پریدن بغلش. اونم که یه هفته ای بود اینا رو ندیده بود محکم بغلشون کرد و از هر دو شون یه لب حسابی گرفت. من که جلوشن واستاده بودم گفتم سینا جان اگه بخوای همین طوری ادامه بدی من عواقبش رو تضمین نمیکنم. اونم خندید و گفت بهم حق بده. صحبت یه هفتست. ترانه گفت اصلا نگران نباش برات جبران میکنیم. از فرود گاه به سمت خونه راه افتاد. من نشستم پشت فرمون و نسترنو ترانه با سینا نشستن پشت. سینا وسط نشسته بود. تا برسیم خونه اینقدر قوربون صدقه هم رفتن که آخر کار به جایی رسید که ترانه کیر سینا رو در اورد و با نسترن براش ساک زدن. ترنه آبشو میگرفت میمالید به صورتش میگفت جووووون این آب دواست! خلاصه رسیدیم خونه بچه خودشونو جم و جور کردن و سریع رفتن بالا. من وسایلا رو از تو ماشین برداشتم. رفتم تو خونه دیدم صدادی دوش آب میاد. فهمیدم حمامن. سه تایی. وسایلا رو گذاشتم تو اتاق. رفتم دم در حمام. تو خونه ما کسی حمام میره درو نمیبنده. آخه همه با هم محریم! دو تایی این پروانه افتادن به جون سینا خوابوندنش تو وان و داشتن میشستنش. خندیدمو گفتم فقط تمومش نکنین ، نیازش داریم. ترانه گفت خیالت راحت نمیإارم اور دز کنه. گفتم خوب تا شماها به سینا جان برسین منم برم پول در بیارم. نسترن پاشد اومد جلوم ایستاد چون خیس بود نیومد تو بغلم خودشو خم کرد به سمتم و لبمو بوسد و گفت منم تا ظهر خودمو میرسونم. ما یعنی من، سینا، نسترن و ترانه یه کافه رستوران داریم که ازش پول در میاریم. معمولا خودمون می گردونیمش اما صبحا چنتا کارگر اضافه تر داریم اضافه تر داریم. یه جور کافی شاپه که فست فود هم سرو میکنیم. ما چهار نفر از بچگی با هم بزرگ شدیم. ترانه خواهر منه. نسترن هم خواهر سینا. همسایه بودیم. خونواده هامون خیلی با هم خوب بودن. تا حدی که وقتی قرار شد ما خونمونو بفروشیم و بریم یه جای دیگه، اونا هم همین کارو کردن… بچه که بودیم بیشتر تو کوچه و حیاط بازی میکردیم. ام از وقتی که رفتیم آپارتمان نشین شدیم بیشتر تو خونه بودیم. پدر مادرامون معلم بودن. و ما هم تنها فرزندان خوانواده بودیم. تو دو تا واحد کنار هم زندگی میکردیم. صبحا چارتایی میرفتیم مدرسه. من چند ماهی از سینا کوچیک تر بودم اما با هم همکلاس بودیم. دخترا هم همین طور. بعد مدرسه هم یا خونه ما بویم یا خونه اینا. یه وقتایی حتی برای خوابیدن هم خونه خودمون نمیرفتیم.خیلی با هم راحت بودیم. داستان سکسمون هم دقیقا معلوم نیست از کجا شروع شد. اتفاقات زیادی دست هم داد تا ما برای اولین بار به نیت لذت بردن جلوی هم لخت شدیم. مثلا یه بار پریود شدن دخترا کنجکاوی ما رو برانگیخت. هشت نه سالشون بود. که ما متوجه چیزای غیر طبیعی تو اونا شده بودیم…. یا یه بار تابستون بود با صدای دخترا از خواب بیدار شده بودم. دیدم شلوار سینا باد کرده . خواب بود. دخترا با دیدن این صحنه میخندیدن… دخترا دو سال ازمون کوچیک ترن. دفعه اولی که واسه هم شق کردیمو یادم میاد. سال دوم راهنمایی بودم یه بعد از ظهری ماها تنها بودیم. درسامونو هم خونده بودیم. داشتیم چارتایی با هم بازی میکردیم. بازی که نه خونه رو خراب میکردیم. تو بازیمون که دویدن و بپر بپر همراه بود سینا و ترانه میخورن بهم و میافتن رو فرش. یه طوری افتادن که ترانه چند ثانیه ای مونده بود زیر سینا . یهو پرید اومد سمت نسترن. منو نسترن تو عالم بچگی داشتیم میخندیدیم که قیافه ترانه برامون سوال برانگیز شد. ترانه خیلی رک و به اصطلاح پر رو بود. به سینا گفت اون چی بود؟ سینا گفت هیچی نبود. ترانه گفت نه یه چیزی بود. اومد جلو و دست گذاشت رو کیر سینا گفت اینا. هنوزم هست. راست میگفت. دیگه خیلی تابلو شده بود. حسابی زده بود بالا. سینا یه حالتی شد. انگار شرمنده بود. گفت واسه همه همین طوریه. واسه فریدو ببین. و یه دفعه همه سر ها چرخید به سمت کیر من. خلا صه اون روز تو عالم بچگی مون کار به جایی رسد که منو سینا مجبور شدیم کیرامونو بذاریم بیرون تا اونا ببینن اوضاع از چه قراره. فردای اون روز به فکرم زد حالا اونا که دیدن ما چرا نبینیم.واسه همین ازشون خواستیم تا اونا هم به نشون بدن. همه چی در همین دوران ساده بچگی شروع شد تا اینکه چن وقت بعد کارمون شده بود اینکه هر وقت خونه رو خالی گیر آوردیم سریع لخت شیم و بدن همو ببینیم… بعهد ها کارمون به جایی رسد که دخترا برامون جلق میزدن… ساک میزدن…. ما براشون….. تا اینکه رسیدیم به دبیرستان. بزرگتر شده بدیم. از دسته دوستای ناباب چار تا فیلم سوپر دور هم دیده بودیم. و یه جورایی به کلیت قضیه پی برده بودیم که دقیقا اینا ماله چیه و چه استفاده ای میشه از اینا کرد. اما همون قدر که مسائل جنسیتی فکرمونو به خودش مشغول میکرد مساله ای به نام کنکور هم ما رو به خودش درگیر میکرد و سختگیری خونوادهامون برای درس خوندن.ام ما اونقدر درگیر سکس شده بودیم که نتونستیم طاقت بیاریم. سال دوم دبیرستان بودیم که یه روز تو تنهایی هامون مثله دفعات قبلی گفتیم باهم بریم حموم.تو حموم حسابی با هم لاس زده بودیم. حمامون نسبتا بزرگ بود. ولی نمیشد با حضور دو نفر دیگه یکی رو خوابوند. واسه همین وسط لاس زدنامون دست نسترنو گرفتم و اوردمش تو نشمین گفتم بخواب رو مبل. گفت میخوای چی کار کنی؟؟ گفتم دیگه تحمل ندارم. کستو میخوام. اون هنوز مونده بود که چی بگه. سینا هم با ترانه اومد پیشمون. گفت فرید عجله نکن.هنو زوده واسه این کارا. گفتم من نسترنو دوست دارم. میخوام باهاش ازدواج کنم. با اینکه ما همیشه با هم بودیم. و تو با هم بودنامونم بیشتر اوقات نسترن مال من بود و ترانه ماله سینا. ولی هیچ وقت حرف از ازدواج بینمون نبود. انگار داشتیم بزرگ میشدیم. سینا گفت اگه تو نسترنو میخوای من برادرشم میگم نه. یعنی الان خیلی زوده واسه این حرفا. ترانه هم ایستاده بود کنار سینا. گفتم تو میتونی بذاری تو کس ترانه. گفت ببینین بچه ها بیایین یه قراری با هم بذاریم. من دترانه رو دوست دارم. رو کرد سمت ترانه گفت تو چی؟ ترانه یه نگاه به من کرد بعد رفت کنار سینا دستشو گذاشت پشتش. عینه لاتا گفت میخوامت عشقی… سینا رو کرد به نسترن گفت: تو چی؟ اون که رو مبل نشسته بود گفت: خیلی وقته دلمو از دست دادم.سینا گفت پس مبارکه. اما کسی تا موقعی که رسما ازدواج نکردیم حق گذاشتن تو کسو نداره. من گفتم ای بابااااا این همه داستان تعریف کردی باز رسیدی به همون اولش که.نسترن یه دستی کشد به کیر که تقریبا شل شده بود . گفت من یه پیشنهاد دارم. رو شکم خوابید رو مبل و کونشو داد بالا. گفت دیگه حرف زیادی نباشه. مرد عمل میخوام. منم از خدا خواسته رفتم سراغش و برای اولین بار از کون کردمش. سینا اولش خواست کاری نکنه ولی اونم طاقت نیاورد و رفت سراغ کون ترانه. .. اینطور یبود که ما سکس رسمی رو با کون آغاز کردیمو هر چی ما بیشتر فشار میاوردیم، خونوادهامون هم بیش تر فشار میاوردن که باید حتما دانشگاه قبول شین. خلاصه ما اونقدر کون کردیم تا دانشگاه قبول شدیم. با اینکه رتبه اهامون فرق میکرد اما جوری انتخاب رشته کردیم که منو سینا تو یه دانشگاه قبول شدیم. همون سال اول دانشگاه قضیه خاطر خواهی رو با خانواده ها مطرح کردیم. اونا هم که از ظاهر ماجرا بی خبر نبودن پذیرفتن. اما امن از دست این معلما!!! گتن باید بعز قبولی دخترا ازدواج کنین. ماهم برا اینکه این مهم تحقق یابد از شدت کون کردنامون کاستیم تا دخترا در کمال آسایش بره به کون کور بدن تا دانشگاه قبول شن. اما ماها زرنگ تر بودیم هر چارتامون یه جا درس خوندیم. البته درس منو سینا دو سال زود تر تموم شد. بعد گرفتن لیسانس سعادت خدمت سربازی منتظر ما بود. و ما هم چنان زمان رسیدن به کس رو تمدید میکردیم. البته عقد بودیم. ام با خودمون قرا گذاشته بودیم بعد از این همه سختی طی یک مراسمی به کس برسیم. واسه همین به هر دری زدیم تا زود تر سربازی تموم شه. خدادپدر پدرامونو بیامرزه که سابقه جنگی داشتن و خیلی زود این دوران گذشت…. بالاخره در آستانه بیست و چهار سالگی دو ماد شدم. دقت کنین دوماد نه دو ماد. چون دو تا عروس داشتم. نسترن و ترانه این خونه ای که الان داریم رو پدرامون برامون خریدن. درست عین خونه های خودشون . دو واحد کنار هم. هر طوری بود بساط عروسی به طور همزمان برپا شد.

من و ترانه، نسترن و سینا قسمت دوم و پایانی سکس گروهی بعد عروسی دو تا عروس دومادا رو تا خونه هاشون رسوندن و همه رفتن. ماها هم که از قبل ساکمونو بسته بودیم. یه دنیم ساعتی موندیم خونه. بعد تماس گرفتم با بابام که ما داریم میریم شمال. بنده خدا تعجب کرد. گفت مگه شمال خبری شده؟ با همون شکلو شمایل عروسی با همون ماشین عروس زدیم به جاده. حوالی صبح رسیدیم شمال. خیلی خسته بودیم. یه ویلای شیک از قبل اجاره کرده بودیم. تا رسیدیم یه راس رفتیم حموم بساط عروسی رو شستیم . ولی اونقده خسته بودیم که دیگه به کس فکر نمیکردیم. واسه همین بعد حمام به سمت تخت حمله ور شدیم و تا بعد از ظهر خوابیدیم. حوالی چهار از خواب بیدار شدیم. اولین حسی که بهمون دست داده بود کشنگی بود.واسه همین خیلی زود به این نتیجه رسیدیم که بریم برای غذا. تو دفتر چه تلفن یه نگاهی انداختم. دیدم شماره چنتا رستوران و آشپزخونه توش نوشته. با یکیش تماس گرفتیم و یه شام مفصل دریایی سفارش دادیم.خانوما موندن خونه و منو سینا رفیتم خرید. حسابی ولخرجی کرده بودیم. اینم بگم ما برای این سفرمون ماها برنامه ریزی کردیم. و بار ها و بار ها از اول تا آخرشو مرور میکردیم. قرار بود برای اولین بار مشروب بخوریم ، سیگار، و قلیون بکشیم بکشیم و حسابی غذا بخوریم تا برای سکس های طولانی کم نیاریم. چند سالی بود که چارتامون اهل شنا بودیم و چون به صورت مداوم شنا میکردیم بدن نسبتا ورزیده ای داشتیم. البته چند ماه اخیر بدن سازی هم کار کرده بودیم. همه اینها برای این بود که هم انرژیمونو مصرف کینم تا کمتر به فکر کس بیفتیم و هم اینکه بدن سالمی داشته باشیم. خلاصه خریدامونو انجام دادیم و اومدیم خونه. خانوما هم تو خونه به یه سری از کارا رسیده بودن. همه چی برای شروع یه شب رویایی آماده بود . هوای خنک بهاری. ویلای دربست و دلباز ساحلی. و از همه مهم تر خانومای خوشکل داش مشتی… تقریبا هیچ مردی زنشو آرایش نمیکنه اما منو سینا جز اون دسته از مردایی هستیم که زنامونو آرایش میکنیم. اول از همه لختشون کردیم. بعد یه آرایش تخصصی رفتیم سراغ لباساشون. از قبل فکر همه چیزو کرده بودیم.یه ست لباس زیر خیلی شیک و سکس مخصوص شب زفاف خریده بودیم.یه شورت سفید توری بود که تمام گردی کون رو تو خودش جا میداد. بدون اینکه ذره اضافه داشته باشه یا تنگ باشه. قبل از عروسی بدنامونو اپیلاسیون کرده بودیم. دیدن چنین کونی تو همچین شورت کیر پیر مرد صد ساله رو بلند میکنه چه برسه به ماها که یه عمری تو کف کس بودیم. سوتینش هم سفید بود و از بالا تا چاک سینه رو کامل میپوشوند. هردو شون سینه های درشتی دارن. قبل از این مراحل دوتا خوشخوابو آوردیم وسط سالن گذاشتیمشون کنار هم تا تو یه فضای بزرگ اولین سکس کاملمون رو تجربه کنیم. از لباسا میگفتم. یه پیراهن تمتم تور بلند و دنباله دار هم خریده بویدم که بدونه هیچ کم و کاستی تنشون کردیم. با یه تور عروس هم موهاشونو پوشوندیم. نمیدونم تونستم حس اون لحظات رو منتقل کنم یا نه. چیزی که بین ما موج میزد چیزی جز عشق و شهوت نبود. همه چی خیلی آروم پیش میرفت اما در عین حال سعی میکردیم زود تر شب شه و ما مشغول شیم…… لباس و آرایش خانوما تموم شده بود ولی چیزی که خیلی ضدحال میزد درد بود. بله درد تو ناحیه خایه.ببخشید بیضه. تقریبا یه هفته ای بود که ارضا نشده بودیم. و از طرفی حال و هوای ما هم شدیدا سکسی بود. دیگه هرمردی هم که باشه تحمل نداره. خانوما رو راهی تراس کردیم تا یه خورده هوای تازه تنس کنن. و خودمون مشغول آماده شده شدیم. به پیشنهاد سینا حسابی به کیر و خایمون اسپری بی حسی زدیم تا بلکه دردشو کمتر احساس کنیم. ما هم یه لباس نسبتا رسمی پوشیدم. شرت، پیراهن و شلوار .همین ساعت حوالی نه بود که شامو آوردن. سینا رفت غذا ها رو گرفت و دو تایی یه میز مفصل چیدیم. چه عروسایی. رو کاناپه لم داده بودن بغل هم و دقایق پیش رو رو باهم بالا پایین میکردن. عین دوتا گارسون رفتیم جلوشون ایستادیم و در کمال احترام دستشونو گرفیم و آوردیمشون سر میز. البته دخترا اونقد شیطون بودن تا نذارن جو خیلی رسمی و خشک باشه. هر از گاهی کارایی میکردن که او سرش…… مثلا وقتی خواستم ترانه رو بیارم سر میز. گفت پام درد میکنه نمیتونم راه بیام باید منو کول بگیری. نسترن هم سریع به سینا گفت آره منم نمیتونم بیام باید منو کول کنی. خلاصه مجبورمون کردن کولشون کنیم تا سر میز. یا سر میز هم مجبورمون کردن غذا بذاریم تو دهنشون. هر چی بود خیلی برامون خوب بود. و با هیجان و شادی خاص خودش همراه بود . شماو خوردیم . بعدش سینا برامون مشروب ریخت چوب بار اولمون بود زیاد نخوردیم. و خیلی زود میز شام و به حال خودش رها کردیم و رفتیم رو کاناپه نشستیم. من نشستم سمت راستو سینا هم سمت چپ. دخترا هم بغلمون جاخوش کردن. یه خورده حرف زدیم. از گذشته گفتیم. از کار هایی که کردیم تا به این شب برسیم از شیطنتامون از پنهون کاریهامون …. از خاطرات خوش گفتیم تا بقول سینا رسیدیم به کس. کم کم نوازش های خاص سکس شروع شده بود. نوازش هایی توام با ناز. توام با آههههههه . جوووووون. دیگه کنترلی رو دستامون چشامون دهنمون….نداشتیم. اصلا اون شب تو این دنیا نبودیم. خیلی زود معاشقه ما به روی تخت رسید. آمار زمان و دقیقه رو ندارم ولی یه دل سیر با هم لاسیدیم. یه وقتایی هم با خواهرامون لاس میزدیم. دیگه چیزی تو تنم به نام لباس خودنمایی نمیکرد و نوبتی هم که بوده نوبت اص مطلب بود . کس. درست چسبیده به نسترن رو تخت دراز کشیدم .کنار ما هم سینا چسبیده به ترانه دراز کشید. تقریبا هم زمان کیر مونو به سمت کس هدف گرفتیم . من رو شونه چپ و نسترن رو شونه راست.پای چپ نسترن روی پای راست من. کله کیر درست مقابل سوراخی که تا به حال کیر به خودش ندیده بود. اول یه فشار آروم آوردم. اتفاقی نیفتاده بود. دوبار فشار آوردم. ولی بازم اتفاقی نیفتاده. انگار قرار نبود بره تو. پای نسترنو بیشتر آوردم بالا تا فضا مقابل کسشو یه دید بزنم و هم اینکه فشار روش کمتر شه. بالاخره دفعه سوم یه بخشی از کیر فرو رفت. هم به تایید کیر نیمه به حس من و هم به تایید آهههیییییییییییییی که نسترن کشید.آوردم بیرون دوباره روانه کردم. این دفعه راحت تر شده بود . خلاصه به هر ترتیبی که بود جناب کیر را به مقصد رسونده بودم. سینا هم همینطور. دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد و تنها صدایی که تو سالن پیچیده بود آهههههه … بود و آهههههههه………. با اینکه بیش از ده سال بود که با دخترا رابطه جنسی داشتیم. بار ها و بارها از کون میکردمشون. ام این دفعه یه چیز دیگه بود. احساس تعلق خاطری که میکردم لذت رو چند برابر میکرد. احساسا می کردم کس یه دخترو تصاحب کردم و مال خودمه. هنوز بعد گذشت هشت سال مزه اون شب تو کمره. بعد از اینکه کاملا کیرمو تو کسش جا دادم پوزیشن های مختلفی رو امتحان کردم.در نهایت یادم نمیاد چقدر طول کشید ولی احساس یه چیزی از قلبم خارج شد رفت تو خایه هام و کیرم اونو هدایت کرد به سمت کس نسترن. طوری که نسترن چنان آهییی کشید که یه لحظه فکر کردم جان به جان آفرین تسلیم کرده. اما لحظه ای بعد با دیدن لبخند رو لبش فهمیدم این بچه بزرگ شده و کارشو به خوبی انجام. سرنوشت ترانه هم زیر کیر سینا به یه همچین جایی ختم شد. از خماری شراب و از خستگی سکس نفهمیدیم که کی خوابمون برد. یه وقتی بیدار شدم دیدم آفتاب زده بیرون. تکون که خوردم نسترن چشاشو باز کرد. یه لحظه بعد سینا چشاشو باز کرد . در حالی که داشت بادستش چشاشو دست مکشید با یه صدایی رو به من گفت: چطوریی مردددد؟؟؟؟؟؟ همه مون زدیم زیر خنده. ترانه هم بیدار شد. گفتم به مرحمت کس خواهرت. سینا پا شد نشست رو تخت رو کرد بهم گفت: فرید، کس خواهرتو گاییدم. گفتم حبر نداری منم کس خواهرتو گاییدم. هر هر و کر کر مون گل کرده بود. هر کی هرچیزی که به ذهنش میرسید میگفت و بقیه میخندیدن. طبق معمول هر زن و شوهری صبح که از خواب پا میشن میرن دوش بگیرن. ماهم همینطور. چار تایی از رو تخت یه راست رفتیم تو حمام. هر کی دست زنشو گرفت برد سمت دوش. ترانه خیلی خوب شده بود. تو حمام . بغلش کردم . بوسیدمش. گفتم چه عروسیت مبارک. حمام کردنمون زیاد طول نکشید. چون جناب کیر بلند شده. این دفعه نوبت خواهرا بود. ترانه رو بغل کردم آوردم بیرون. با یه حوله خشکش کردم. رفتیم سمت تخت و سکس دوم رو شروع کردیم. سینا هم با خواهرش یا همون زن من اومد اون سمت تخت. این دفعه خیلی زود کار کیر به کس رسید. ترانه و نسترن تفتوت چندانی از لحاظ اندامی نداشتن. جز اینکه تزانه کس خوش فرم تری داشت. بعد از تجربه چند پوزیشن مختلف بازم آب کیرو تو کس خالی کردیم. خیالمون راحت بود که دارو مصرف میکنن و حالا حالا ها قصد پدر شدن نداشتیم. دوباره مجبور شدیم بریم حموم. ام ایندفعه رسمی تر . حسابی تر تمیز شده بودیم. هر کدوم یه حوله پوشیدیم و اومدیم سمت آشپزخونه. اسا یه سکس درست تو تغذیه درسته. واسه همین با تو خوردن کم نمیذاشتیم. ظرف چند دقیقه بساط صبحانه رو چیدیم. تخم مرغ شر عسل کره خامه خرما و …… ساعت حوالی ده صبح بود که کارمون تو اشپزخونه تموم شده بود. رفیم لباسای راحتی پوشیدیم و امودیم رو تراس مشرف به دریا دور همی نشستیم. یکی از کارهایی که ما همیشه میکینم مرور گذشتست. اون روز هم اتفاقات شب گذشته و صبحو با هم مرور کردیم و بقول مجری ها به نیکی یاد کردیم. از لذت سکس واقعی و کامل گفتیم . از علاقه بین خودمون گفتیم. از قرارامون و خلاصه کلی چیز های گفتنی که مارو از زمان غافل کرد . تا اینکه ترانه گفت بچه من گشنمه. و دوباره تماس دبرای غذا بود. ناهار سنگینی خوردیم. نمیخواستیم بعد از ناهار بخوابیم ولی پنچر شده بودیم. حوالی شیش غروب از ویلا خارج شدیم و رفتیم ساحل که بخشی از حیاط ویلا بود. تا شب تو ساحل بودیم. شنا کردیم….. بازی کردیم….. کشتی گرفتیم…… تو ماسه ها خوابیدیم….. غلیون چاغ کردیم…… وکلی خنده و شادی. اما آخرش به دو چیز ختم شد. کیر. کس. خیلی زود بساط سکس تو ساحلو بر پا کردیم. سکس ترکیبی بود. یعنی هم نسترن تلمذ جستم و هم از ترانه. وایییییییییییییییییییییییییییی چقد نوشتم. خدا هیچ مردی رو تو بی کسی قرار نده. بالاخره بعد گذشت چند سال و تجربه زنگی سکسی با زنم و خواهرم بالاخره تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم. الان که دارم براتون مینویسم ترانه و نسترن با هشت ماهگی به سر میبرن. و منو سینا ممنوع السکس هستیم. اولش برامون جلق میزدن اما الانا این کار رو دیگه نمیکنن. میگن حالمون بد میشه. ما هم مجبور به یاد خاطرات گذشته واسه خودمون جلق بزنیم. کاری که هیچ وقت نکرده بودیم. تو این سال ها تو خونه ما معلوم نبود کی زن کیه. اما جلوی بقیه خیلی رسمی برخورد میکردیم تا کسی…… یه وقتایی فکر میکنم دو تا زن دارم و دوتا هم خواهر و یه خواهر زن. بادیدن فیلم آذر شهدخت پرویز و دیگران به ذهنم زد که این داستانو بنویسم. …… پایان

کون ژله‌ای رویا قسمت اول رویا چهارمین دوست دختر من بود. یه دختر ۱۷۵ سانتی متری که اگرچه چهره متوسطی داشت اما از نظر اندام تک بود. از اون دسته اندام مزومورفی که فقط شاید از هر هزار نفر، یک نفر شانسشو داشته باشه. یک کمر باریک در حالی که از پشت به صورت هفتی تا کتف ها و دوشش کشیده می‌شد، همچنین شکمی تخت که البته انحنا هایی خیلی ظریف روی شکمش، عضلات زنونه اش رو برجسته تر می کردند. باسن جالبی داشت. البته توصیف خودش از باسنش جالب‌تر بود. زمانی که می‌خواست منو تحریک کنه با خنده و یه حالت تواضع گونه می‌گفت من استخون بندیم مشکلی داره. می‌گفتم عزیز دلم تو که اندامت بی نظیرن! قند تو دلش آّب می‌شد و با عشوه می‌گفت من گودی کمرم بیش اندازه زیاده همیت باعث میشه باسنم خیلی بیرون بزنه و جلب نظر کنه. ما هم خیلی خوشمون میومد و میخواستیم تو اون لحظه فداش شیم و البته جوابی واسه گفتن هم نداشتیم و لبخند می‌زدیم، یه نگاه طولانی هم به کونش میکردیم. البته اون چیزی که برای من خیلی جذاب بود و به دلم مینشست، رنگ پوستش بود. از اونجایی که دوست دخترای قبلیم، همه خیلی سفید بودن و بعضاً با مو های روشن، رنگ پوست سبزه رویا برام تازگی داشت و آتیشیم می‌کرد، همیشه تو دلم می‌گفتم آخخخخخ، پوست این جیگرطلا که خدادادی سبزه هست ببین چه کس خوش رنگ و مزه ای می تونه داشته باشه! از اون کسای خاص، کسایی که تیره تر از رنگ پوسته اطرافشه، با داخل دوزی صورتیه قطعا!! خلاصه برای دیدن و لمس کردن کسش لحظه شماری می‌کردم. ماجرا از اونجایی شروع شد که من بعضی اوقات به محل کار پدرم سر می‌زدم، از دانشگاه که میومدم شهر خودمون سرزده می‌رفتم پیشش تا خوشحالش کنم. منشی‌های پدرم هم، با من رابطه‌ی خوبی داشتند، با هم دیگه خیلی حرف می‌زدیم. یه روزی که هم چند ماهی بود با کسی نبودم و هم بعد از امتحان‌های ترم خیلی خسته بودم و نیاز به یه رفرش روحی داشتم، اومده بودم پیش پدرم. فائزه که یکی از منشی ها بود علت بهم ریختگیمو جویا شد. گفتم بهش: امتحانا خیلی سنگین بودنو… و در کل در حال حاضر نیاز به جنس مخالف دارم. با حالت خجالت‌زدگی و شرم و حیا گفت:خوب تو که فکر کنم موقعیت واسه دوستی زیاد داشته باشی. یعنی دوست دختر نداری؟ گفتم:ای بابا، نه خانوم دل شما هم خوشه‌ها. خودتم که منو می‌شناسی دوست ندارم تو خیابون دنبال دختری راه بیافتم و بهش شماره بدم. این جور آشنایی رو نمی‌پسندم؛ و با خنده و یه حالت تواضع تصنعی ادامه دادم آخه کی از ما خوشش میاد؟ اگر تو دانشگاه دختری رو پسندیدمو اونم پسندید مارو و شرایط خوب باشه و درسا هم کم باشه شاید… فعلاً که موقعیتش پیش نیومده. اونم فهمید که دلم دختر می خواد، از طرفی بهم اعتماد داشت. یدفعه گفت:ببین امیر یه دختر خاله دارم که تو یه شهری نزدیک شهر ما زندگی می کنه و کلی تعریف کرد که خانوادش آدمای خوبین خودشم خوشگله و مثل خودت دانشجو و شهر ما هم زیاد میاد شاید هفته ای یه بار الانم تنهاست. گفتم:ظاهرش چه شکلییه؟ گفتش خوبه، نگران نباش. سبزه ست. منم تا کلمه سبزه رو شنیدم خوشم اومد و گفتم خوشحال میشم باهاش آشنا شم. واسم اوکیش می‌کنی؟ گفت باشه. شمارتو بش می دم. منتظر تماسش باش. خلاصه ما شب بود که تو حال و هوای خودمون بودیم که یه دفعه اس ام اس اومد به نظر شما چرا گوریل انگوری با اون وزنش روی اون ماشینه می‌شست ماشین داغون نمی‌شد!؟ منم متوجه شدم حتما همون رویا خانوم باید باشه و می خواد سر شوخی رو باز کنه، ما هم طبق آیه شریفه که می‌فرماید: «و کفار مکر کردند و خداوند مکر آنهارا به خودشان باز گرداند.» خواستیم در شوخی پیش دستی کنیم و شوخی رو به خودش برگردونیم، براش یه اس ام اس یازده صفحه ای در باب سیستم تعلیق ماشین گوریل انگوری و مکانیزم ارتعاشاتی و مود های حرکتی فنر هاش و خلاصه از این دست کس شعرها نوشتیم تا اونم مخش هنگ کنه. خلاصه همینم شد و بعد در مورد دستمال قدرت میتیکومون حرف زدیمو و نهایتا از هم دیگه خوشمون اومد و با هم صحبت کردیم. همین که گوشی رو برداشتم گفت الو سلااام، همون لحظه به قول سعدی دامنم از دست برفت و به قول یه عزیز دیگه ای که اسمش خاطر شریفم نیست همه تن، گوش شدم،خیره به دنبال صداش گشتم. یک صدای فوق العاده، فوق العاده سکسسسی، گرم، گرم نه دااااغ، داغ نه جووش، پشت خط بود. من که وضعیتو اینچنین دیدم سریعا رفتم در اتاقو بستم و قفل کردم، شرت و شلوارو با یه حرکت کشیدم پایین و نشستم رو تخت، سلام کردمو مکالمه رو ادامه دادم. هدفم این بود که سرعت بلند شدن کیرمو با این صدا اندازه بگیرم! نگام رو کیرم بود و کم حرف می‌زدم و تا اون شروع به صحبت می‌کرد تایمرو می‌زدم(البته تو ذهنم). خدا رو گواه می‌گیرم که همون لحظه ای که با اون صدای تیز حشری کننده هوش از سر برش، شروع می‌کرد به حرف زدن این کیر لجام گسیخته طوری می‌رفت هوا که با دیدن کس اولین دوست دخترم بالا نمی‌رفت. خلاصه این که طاقت نیاوردم، وسطای حرفاش بود و داشت از خودش میگفت که دستم ناخوداگاه رفت رو کیرو یه لحظه ای به خودم اومدم دیدم دارم با سرعت نور جق می‌زنم، از طرفی روم نمی‌شد پیشنهاد سکس تل بدم، خب جلسه اول بود و اونم آشنا این بود که لام تا کام حرف نمی‌زدم. بنده خدا هی می‌گفت امیر چرا داری می دویی نفس نفس می‌زنی!؟ منم می‌گفتم:نه عزیزم شما اشتباه می‌کنید. شما نطق بفرمایید فقط، که لفظتان شکرین شیرین است. اونم از این تعربف من خوشش میومد و ادامه می‌داد. خلاصه جق زدیمو جق زدیم جق زدیم تا پاچید از این کیر لامصب بیرونو رو تختی رو به گه کشید. منم بعد از ارضای نفس، حالا با دقت و تمرکز به حرفاش گوش می‌کردم؛ و از هم صحبتی باش لذت می‌بردم. زمان و گذشت و گذشت و من به رویا علاقه مند تر می‌شدم و اونم به من و دیگه دیگه راحت و بدون خجالت با هم سکس تل می‌کردیم و طوری حشریش می‌کردم که له له می‌زد و یک شب در میون به صورت مجازی کس و کونشو می‌گاییدم و اون سرشار از لذت می‌شد. منم از این که جفتمون داریم لذت می‌بریم و می تونستم یه دخترو هم از نظر عاطفی و هم از نظر جنسی ارضا کنم بیش‌تر از اون لذت می‌بردم و احساس اعتماد به نفس زیادی به جفتمون می‌داد. البته تو این دوران قرارایی که بینمون شکل می‌گرفت همش تو شهر من بود و من نمیرفتم پیش اون و هم این که خیلی تعدادش کم بود و وقتی که میدیدمش بیش تر سعی می‌کردم یه منبع آرامش و محبتی براش باشم، این بود که فقط دستاشو می‌گرفتم و از گرماش لذت می‌بردم. گاهیم خیلی عاشقونه دستمو روی رونش می گذاشتم و نوازش می‌کردم و میمالوندم وبوسه هم که عضو جدا نا شدنیه هر رابطه ایه، اما هیچ حرفی از سکس به میون نمیومد. یعنی اصلا نیازی هم نبود اگر می‌گفتم هم، مشکلی نداشت احتمالا، ولی خب نگفتم تا نیازش حس بشه. تو اون دوران طلایی ما عاشق هم بودیم و حتی مرور خاطراتش نتنها کیرمو شق می کنه بلکه احساساتمو کاملا قلقلک میده. تا این که رویای شیرین عسل من واسه کار آموزیش رفت داخل یه آزمایشگاه تو شهر خودشون مشغول به کار شد. زیر اون آزمایشگاه هم یه مطب دندانپزشکی بود که بعد یه مدت، بعضی روزا اون جا هم دستیار پزشک بود. یه سالی از رابطمون گذشته بود و من دیگه تحمل نداشتم و می‌خواستم اون اندام جنسیه سبزه‌ی خوشگلشو که هر شب تلفونی می‌کردم از نزدیک ببینم حالا لیسش بزنم یا بکنم توش، فرقی نداشت. یه روز رو اوایل تابستون با هم هماهنگ کردیم که دکتره صبح مریض نداشت و قرار شد که برم پیشش، خودش اولش خیلی اصرار داشت ببرتم یه رستورانی چیزی که بهش گفتم می خوام با هم تنها باشیم. اونم تا حدودی فهمید جریان رو و هماهنگیاشو انجام داد. صبح ساعت ۶ صبح بلند شدم و رفتم حموم و همه پشم‌ها را با واجبی گسلدم. اومدم برم که مادر به حموم اول صبح و تیغ نویی که از کابینت برداشتم شک کرد و با یه نگاه نافذی گفت کجا میری اول صبح؟ منم که از مدت‌ها قبل به بهانه فکر کرده بودم الکی گفتم میرم تهران، از دانشگاه نامه ترم تابستونی بگیرم و با یه حالتی که انگار این مسئله خیلی ناراحتم کرده گفتم اگه بجنبم تا غروب می‌رسم، در حالی که از مدت‌ها قبل نامشو گرفته بودم. یکم نگاه کرد ولی وقتی ظاهر معصوم و گربه وار منو دید اطمینان کرد. ما هم راهمون رو کج کردیم به سمت شهر شیطان. تا رسیدم سریع به رویا زنگ زدم و آدرس داد، رفتم پیشش، در مطب بسته بود. مردم تو صف آزمایشگاه طبقه بالا بودن. ولی من با اعتماد به نفس کامل از جولوشون رد شدم و به سمت درب بسته مطب دکتر که تو زیرزمین اون ساختمون بود حرکت کردم. اونا با تعجب منو نگاه می کردن و منم با دست تو جیبم یه فاک بزرگ بشون نشون دادمو تو دلم می‌گفتم، آی کونتون بسوزه الان میرم با عزیز دلم یه حال درست حسابی می‌کنم. رسیدم پایین پله‌ها کلیدو انداخت و مثل فشنگ اومدم تو. سلام کردمو اومدم دستاشو بگیرم که دیدم دستشو کشید و ناراحت رفت یه جا نشست. کاملا شوکه شدمو به دلیلش فکر می‌کردم. احتمالا تو این موقعیت‌ها گیر کردن پسرا، نیم ساعتی طول کشید تا اصلا بفهمم به خاطر چی ناراحته؟ مگه می‌گفت!؟ دیگه اعصابم داشت خورد می‌شد و می‌خواستم سرش داد بزنم که موبایلشو یه دفعه در آورد و دکمرو فشار داد. یه دفعه صدای آه و اوه خودمو یه دختر رو شنیدم که می‌گفتم: وای چی میشه اون کستو جر بدم! جون سوراخت تنگه، نه؟ میگامشش! شرایط بدی بود و اون لحظه می‌خواستم زمین دهن باز کنه برم زیره زمین. سرخ شدم، موبایلو از دستش گرفتم خاموش کردم و رفتم روی یکی از صندلی‌های اتاق انتظار نشستم. رویا هم شروع کرد به گریه کردن. راستش چند روز پیش از این که بیام اینجا یه شماره ناشناس بهم زنگ زده بود و با یه صدای خیلی حشری گفته بود شارژ بفرست برام، بات سکس تل کنم. منم شیطون رفت تو جلدم فرستادم. رویا شروع کرد به صحبت وشرمنده ترم کرد. دیگه می‌خواستم سرمو بکوبم به دیوار. اشکاش می‌ریختند و می‌گفت چند روز قبل از این سر وفاداری من با یکی از دوستاش شرط میبندن که هیچ پسری به اندازه امیر وفادار نیست. اونا هم شماره منرو گرفته بودند تا مخمو بزنن. ما هم که گه زده بودیم و صدام ضبط کرده بودند. یه چند لحظه ای گذشت و فقط صدای هق هقاش به گوش می‌رسید. خیلی خجالت زده بودم. ولی از حرفاش یه جوری حس کردم این دختر اینقدر منو دوست داره که نمی خواد ترکم کنه. دلش می خواد یه عذر خواهی بکنم و بهش پایبند تر باشم. خلاصه هر چی تو زندگی در رابطه با حرف زدن بلد بودم رو به کار بستم. حرف می‌زدم و حرف می‌زدم. از فلسفه وجودی انسان تا تفاوت‌های بین زن و مرد. از گرایشات چند همسری مرد و تک همسر بودن زن از نظر بیولوژیکی. یه جاهایی توی دلم، خودم از حرفام خندم می‌گرفت ولی همچنان پایمردانه کس شعر تفت می‌دادم. داشتم براش دیدگاه دین در مورد نفس اماره و شیطان رانده شده و شهوت و از این دست موضوعات رو می‌گفتم و یه چند تایی روایت در مورد این که «یا ایها النسوان، خودتون مراقب مرد هاتون باشید و حسابی تامینشون کنید تا از دست نرند.» البته داخل ذهنش یه مقایسه‌هایی با جوامع مدرن و روابط دوستاش انجام می‌داد که به لطف خداوند همه رو با ادله مستدله رد می‌کردم.

کون ژله‌ای رویا قسمت دوم و پایانی کار به جایی رسیده بود که با حرفام خیلی نرم و زیر پوستی تماما بنیاد حقوق بشر و جوامع حمایت از زنان و فمنیسم رو بردم زیر سوال. مطمئنم یه کم دیگه می‌رفتم جلو این حق رو به من می‌داد که حرم سرا داشته باشم و با دخترای دیگه هم تفننی سکس تل کنم. البته زیادی جلو رفته بودم، من رویا رو کاملا دوست داشتم فقط برای توجیه کارم مجبور شدم از اصول مذاکره استفاده کنم آخه حتی نمی‌خواستم، حتی یه ذره، ته دلش از من ناراحت باشه. قانع که شد پا شد ایستاد منم بلند شدم و یکم نزدیکم شد و منم هر وقت تو همچین شرایطی قرار می‌گیرم تو ذهنم لبو از کل بدن جدا در نظر می‌گیرم و حسابی روش تمرکز می‌کنم. تصور می‌کنم یه پرتالی بین دو تا آدم ایجاد خواهد شد که هم محبت و عشق ، و هم شهوت و نیاز از طریق لب‌ها مبادله میشن. قدش خیلی بلند بود و لازم نبود برای گرفتن لباش خیلی به پایین خم شم. اون لحظه می‌خواستم برای جبران کارم براش کاری کنم که مزش تا آخر عمر زیر زبونش باشه. لبامونو بهم نزدیک کردیم در حالی که چشامو عاشقانه به چشاش دوخته بودم لب پایینیشو با لبام گرفتم. همینطور که لباشو مالش می‌دادم. نوک زبونمو از داخل رو لباش حرکت می‌دادم. لباش خیلی گوشت زیادی داشتو می تونستم حسابی روش کار کنم. احساس می‌کردم دارن داغ میشنو داره بزاق ترشح می کنه. یه چند باری زبونمو رو لب پایینیش کشیدمو لب بالایی رو گرفتم دوباره همین کارو چند بار تکرار کردمو اون قدر لذت بخش شده بود که دیگه نمی تونستم ترتیب لباشو رعایت کنم. افتادم به جون زبونشو می کشیدمش داخل دهانم. همینطور زبونشو میک می‌زدم. خیلی دوسش داشتم، می‌خواستم انگار شیره‌ی وجودشو بمکم و از مال خودم بودنش مطمئن بشم. اینقدر از لذت لبریز شده بود که دستاشو دور کمرم محکم حلقه کرده بود. انگاری می‌خواستیم انقدر به هم بچسبیم که وجودمون یکی بشه. سینه های خوش فرمش مثل دو تا قاچ لیمو با سینه های من تماس داشتن و داشتیم از گرمای هم لذت می‌بردیم. بعد چند دقیقه از هم جدا شدیمو گفت عزیزم میرم برات چایی درست کنم. یه چشمکی زدمو رفتم محیط مطبو بررسی کنم. با این که کلیدای دکتره رو هم شب قبلش برداشته بود ولی خب باید راه های فرار و بررسی می‌کردم تا واسه هر اتفاق احتمالی آماده باشم. داخل اتاق معاینه چشمم به صندلی دندونپزشکی افتاد که کنارش وسایل معاینه بود. رفتم دکمه های صندلی رو زدم تا بیاد پایینو مثل یه تخت بشه. روی همون می تونستیم کارمونو انجام بدیم. با دیدن این چیزا یه دفعه یه طرح مناسب برای فضا سازی شرایط اولیه سکس به ذهنم خطور کرد… چایی آماده شده بود داشتیم با هم می‌نوشیدیم که گفتم :رویا جون دوست داری مثل بچگی‌ها دکتر بازی کنیم؟ من الان احساس می‌کنم بهترین دکتر دنیام و می خوام تورو روی اون یونیت دندانپزشکی درمان کنم. یکم خندید و گوشی دستش اومد. از حسن انتخابم برای بیان نیازی که جفتمون داشتیمو نمی‌خواستیم حرفی ازش بزنیم خوشش اومد. گفت:من که مریض نیستم. منم دستمو گذاشتم رو گونه هاشو تقریبا داشتم نوازش می‌کردم و گفتم:واااای تو داری تو تب می‌سوزی. پاشو پاشو باید تمام بدنتو چکاب کنم ببینم مشکل از کجاست. دستاشو گرفتمو خوابوندمش رو یونیت. شخصیت دکترارو به خودم گرفتم و گفتم خانوم لطفا مانتوتون رو در بیارید می خوام بدنتونو چکاب کنم. گفت چشم آقای دکتر و شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتو. منم مثلا نقش این دکترهایی که به بیمار زنشون بی تفاوت هستن رو بازی می کردمو و خودمو مشغول به پرونده‌ها نشون دادم. اونم داشت با ناز و ادا لخت می‌شد؛ و به کارام می‌خندید. گفتم آماده‌اید؟ گفت بله جناب دکتر و با احتیاط و مثل مردهای مذهبی گفتم: یاالله؛ و به سمتش رفتم. وااای چشمم که به پوست سبزه خوش رنگ و انحنا های رو شکمش افتاد کیرم مثل آنتن بلند شد. بعدش دوتایمون به کیرم نگاه کردیمو زدیم زیر خنده. ولی دوباره بلند گفتم :استغفرالله و خم شدم روش. گفتم:خانوم متاسفانه ما در این مطب از روش‌های سنتی استفاده می‌کنیم و مجبوریم برای شنیدن صدای قلب شما گوشمون رو مستقیما روی قلبتون بگذاریم. از این رو لطفا پوشش روی پستان‌های خود را بردارید تا مانعی برای رسیدن صدای قلب شما به گوش ما نشود. گفت به چشم و به پهنای صورتش خندید. منتظر شدم تا سوتین قرمزش رو بکنه و دوباره خوابید. چی میدیم؟ دو تا لیموی خوش فرم گرد که به سمت نوک سینه هاش نوک تیز می‌شد. همین جا بود که به سبزه ایمان آوردم آخه دوستان شکلاتی من دور سینه هاشون رو یه حاله‌ی قهوه ای خیلی خوش رنگ فرا گرفته که آدم با دیدنش عنان از کف میده. نوک سینه‌ها که نگو، اندازه یه بند انگشته. به سختی خودمو کنترل کردمو سرمو گذاشتم روی سینش. سرمو محکم میمالیدمو خیلی حس خوبی بود. یه گوشت خیلی نرمی داشت در عین حال قرص و محکم ایستاده بود. همین باعث می‌شد آدم بخواد تو دست بگیرتشون و بچلونه تا آبش در بیاد. یکم سرمو تکون می دادمو غر غر می‌کردم که چرا صدا نمیاد که یه دفعه نوک پستونش افتاد روی سوراخ گوشم. خندمون گرفت ولی دیگه حوصله دکتر بازی نداشتم. یه آن سرمو بلند کردمو نوک پستونشو کردم تو دهنم. یه دفعه عضلاتش منقبض شد و تا اینو دیدم شروع کروم به لیس زدن. سینه هاش خیلی خوشگل بودنو باز اون حس تملّک بهم دست داد. انگار می‌خواستم برم تو سینه هاش. زبونمو خیلی آروم می‌کشیدم رو نوکش بعد یه دفعه کل پستون می‌کردم تو دهنم همین کارو با پستون بغلی هم می‌کردم. رویا هم که دیگه کاملا حشری شده بود و چشماشو بسته بود سرمو با دست فشار می‌داد به سینش و با همون صدای نازش که حالا شهوتی هم شده بود می‌گفت :آیی آیی امیرم. آیی. امیرم. آیی. تو همون حس و حال بودم که یه لحظه چشام فقط نوک پستونای گندشو دید، یه آن وحشی شدم، نوک گنده پستونشو یه گاز یواش زدم. سریع سرمو بردم بالا که ببینم عکس العملش چیه. دیدم چشما خمارو طره پریشان روی صورت،داره ملتمسانه می گه :گازم بگیر بیشرف. گازم بگیر. نمیدونم سرّش چی بود، تا بهم گفت بیشرف حتی از قبلش هم حشری‌تر شدم افتادم به جون نوک سینه هاش. با دندون از تهش می‌گرفتم تا می‌رسیدم به سرش. این کارو که می‌کردم یه جیغ کوچولو می‌زد که احساس می‌کردم نشونه رضایته. از سینه هاش سیر نمی‌شدم. ولی باید می‌رفتم پایین‌تر. عاشق شکمش بودم زبونمو می‌کشیدم رو شکمش دیگه نفسش بند اومده بود. نافش خیلی خوشگل و فانتزی بود دورش با زبونم دایره درست می‌کردم. یواش یواش رفتم سراغ کمر بندش. تا دستم رسید به کمربند، یه دفعه دستشو از رو شلوار گذاشت رو کیرم. خیلی خوشم میومد. فشار میاوردم به دستاش. یه شلوار جین تنگ پاش بود. کم کم کمربندشو باز کردمو شلوارشو کشیدم پایین. انگار حرارت زد بیرون. آخ آخ آخ. یه شورت قرمز همرنگ سوتینش پاش بود که روش کاملا خیس شده بود. عشقم واسم خیس کرده بود. اینقدر خیس شده بود که چسبیده بود به کسش و چاک کسش مشخص بود. می‌خواستم سریع کسشو ببینم و طاقت نمی‌آوردم. چنگ انداختم شرتشو کشیدم پایین. این لحظه انگار تو ذهنم حک شده و تا آخر عمرم از یادم نخواهد رفت. شرتو که کشیدم پایین یه بوی تحریک آمیزی زد بیرون که مستم کرد. یکم که حالم جا اومد یه کسی جلوی چشام بود که فکرشم نمی‌کردم. یه کس فوق حرفه ای که فقط خدا به بنده های مقربش عطا میکنه. کس کوچولو موچولویی نبود که تو دهنم جا شه. یه کس بلند و خوش فرم که چاکش تا نزدیکای کونش ادامه داشت. گنده بود آقا جون، گنده. دور ورش پر بود از گوشت‌های اضافه که زیباترش می‌کرد و صد البته چوچولی که پس اون گوشت های اضافه پنهان شده بود. از همه مهم‌تر این که رنگ کس تیره تر از رنگ پوستش بود و داخلشم صورتی. این همون بود که ایده آلم بود و از عشقم انتظار داشتم. خیسم که شده بود یه برقی افتاده بود روش، همین زیباترش کرده بود. امونش ندادم، مثل قحطی زده‌ها افتادم به جون کسش. اول بوسش کردم. بعد از اون گوشتا و لباش و مایحتوی، لب می‌گرفتم. رویا ازشدت لذت با تمام وجودش جیغ می‌کشید و داشت ترس برم می‌داشت که مردم اون بالا بفهمن از یه طرف می‌خواستم با تمام وجود ازم لذت ببره. تو چشاش لذتو می‌دیدم. کم کم با ترس و لرز یکم زبونمو کردم تو سوراخ کسشو دهانه‌ی کسو مالش می‌دادم که دیدم داره دستامو ناخون میکشه. سریع‌ترش کردمو چشاش بسته شد. یه جیغ بلند از رو شهوت زد چند تا تکون خورد و اشاره کرد که دیگه نکنم. سرمو بردم بالا دیدم داره بالا های کسش خیلی ناز نبض میزنه. طاقت نیاوردمو یه بوس کوچیک از اونجا کردم. یه نیم دقیقه ای وایسدم که حالش جا بیاد، گفت که خیلی دوسم داره خب منم همین طور! از روی صندلی پا شد ایستاد. تو چشاش زل زده بودم. دستمو گرفت و بلندم کرد. یه دفعه همونطور که تو چشام زل زده بود هولم داد رو یونیت، صورتشو نزدیک کرد بهم. نگاهش فوق العاده بود.آمیزه ای از شهوت و عشق. از روی شلوار دو دستی کیر و خایم رو چسبیده بود. یه جوری انگار می‌خواست کیر و تخمامو تو یه زمان با همدیگه لمس کنه. کفه دستاشو فشار می‌داد به تخمام. ظرافت دستاشو رو کیر باد کرده من یه زیبایی خاصی داشت که برام خیلی جالب بود. خیلی آروم کارشو می‌کرد و همزمان توچشام زل می‌زد، منم محو تماشاش بودم. کمربندمو نمیتونست باز کنه. خودم کمکش کردم. شلوارو کشید پایین صحنه جالبی بود کیرم زیر شرتم خیمه زده بود و تخمام از بغل شرت افتاده بودند بیرون. خودم از اندام مردونم خوشم اومد. شرتمم کشید پایین احساس کردم کیرم از قفس آزاد شد و سیخ وایساد …خم شد روش و گفت. امیرکیرت ماله شب عروسی خیلی خوبه ها. خوشحال بودم که می پسنده. شونزده سانتی متره ولی فکر کنم منظورش کلفتیش بود. دهانش که با کیرم تماس پیدا کرد حس کردم داره میره تو یه کرم داغ. حس مطبوعی بود. کم کم تمامشو کرد تو دهنش و با ولع خاصی لیسش می‌زد. با دستشم تخمامو می‌گرفتو مالش می‌داد. اما لذت بخش تر از هر چیز واسم نفس کارش بود. این که رویای من، با اون ظرافت زنونش، تمام کیرو تو دهنش می‌کرد و تو چشام زل می‌زد با اشتیاق هم کارشو انجام می‌داد. یکم که گذشت بدنشو چرخوند و کونش و به سمتم کرد و گفت وقتی برات می‌خورم با باسنم بازی کن. یه جورایی همیشه کلامش مودبانه بود و با یه متانت خاصی صحبت می‌کرد که همین دیوانم می‌کرد. انقدر زیبایی واسه عرضه داشت که اصلا به باسنش توجه نکرده بودم. تازه معنای قوس کمر که می‌گفت رو متوجه شدم. شما فکر کنید که وقتی یه کمر گود و باریک به یه کون گردو بزرگ منتهی می شه چقدر می تونه زیبا باشه. این کون اونقدر گرد بود که جایی که به پاها وصل می‌شد یه خط افتاده بود. اما و اما و اما همین که داشت ساک می‌زد یه چیزی نظرمو جلب کرد که اونقدر شهوتیم کرد که یه لحظه می‌خواستم برش گردونم محکم بچپونم تو کونش. یعنی خدا چقدر می تونه به یه کی لطف کنه!؟ چیزی که این کون رو به فرا کون و حتی ماورای کون تبدیل می‌کرد ژله ای بودنش بود. لامصصب همین که بدنش حین ساک زدن تکون می‌خورد، این کون چنان می‌لرزید و به جای اولش بر می‌گشت که چشام از شهوت سیاهی رفت. یعنی می‌خواستم پاااارش کنم. نه فایده نداشت، باید تا خایه هام رو توش جا می‌دادم. به کونش خیلی آروم سیلی می‌زدم. تکون تکون می‌خورد و بر می‌گشت جای اولش. تحمل نداشتم. بلندش کردم. گفت:می خوای چکار کنی امیر؟ چیزی نگفتم. خودش فهمید و گفت:نه امیر دردم می آد من تا حالا همچین کاری نکردم. گفتم:رویا من به درد کشیدن تو راضی نیستم. یه کاری می‌کنم که به هبچ وجه حس نکنی. قبلا قفسه های مطب رو بررسی کرده بودم. یه جایی یه اسپری لیدوکائین بود که واسه بی حسی‌های سر پایی ذاخل دهان استفاده می کنن. رفتم آوردمش. خودش برگشت و قنبل کرد رو صندلیه. بارها گفتم و بازم میگم واقعا دختر دوست داشتنی بود از این نظر که واسم کم نمیذاشت. این کارا رو مثلا همین که خودش بدون گفتنم قنبل میکرد رو که می‌دیدم یکم احساساتی می‌شدم و شهوتم می‌خوابید ولی خب، اون لحظه جاش نبود. سوراخ کونش جلو چشام بود. خیلی تنگ به نظر می‌رسید. اسپری رو آوردم، چنتایی به سوراخش زدم و خوب مالیدم. یکم که سر شد با یه انگشت کردم داخل سوراخش و با اون یکی دست کسشو می‌مالیدم. داشت حال می‌کرد. مشکلی نبود. هین کارو تا ۳ انگشت ادامه دادم و کونش حسابی گشاد کرد. یه فکری از ذهنم گذشت، گفتم با خودم شاید لذتش براش کم شه. ولی به این نتیجه رسیدم که کون دادن بار اول واسش اصلا لذتی نداره. اسپری یه لوله خیلی باریک پلاستیکی داشت. اونو تو کونش کردمو هر یه سانتی که می‌رفتم جلو اسپری می‌زدم.دلم برای بیمارایی که این اسپری داخل دهانشون میرفت کباب شد. همون لحظه‌ها داخل کونش یکم سوخت که چند ثانیه بعدش خوب شد. یه دقیقه صبر کردمو بلند شدم یه لب ازش گرفتم و رفتم سر وقت کون. فکر این که این کون ژله ای الان چه تکون هایی می خوره اونقدر شهوتیم کرده بود که دستام روی کونش می‌لرزید. یه تف اتداختم رو سوراخشو کیرمو گذاشتم در کونش. دستمم گذاشتم روی دهانش گفتم:رویا اگر دردت اومد دستمو گاز بگیر که بفهمم. کم کم فشارو زیاد کردم. یکم رفت تو. یه دفعه محکم دستمو گاز گرفت که سریع دستمو کشیدم. بیشتر که فشار دادم تا تخمام رفت تو. یه دفعه ای یه جیغ بلندی زد ولی خوب بی حسی کاره خودشو کرده بود و کمتر از اونی بود که انتظارشو داشتم. یکم دلداریش دادم و چوچولشو از زیر می‌گرفتم فشار می‌دادم که خوشش اومده بود. اون لحظه می تونم بگو تو آسمون ها بودم. انگاری داخل کون گنده ش یه کوره سوزان بود. یه کوره سوزان لرزان. کونش تمام کیرمو خورده بود. یه نگاه به پایین انداختمو باورم نمی‌شد که کیرمو کردم تو بدن عشقم. این احساسات یه جور خاصین.انگار به خودت، به عشقت و به اندامت و به مرد بودنت افتخار میکنی، کم کم شروع کردم به تلمبه زدن. دو سه تایی که زدم دیدم نمیشه. خیلیییی خوب بود، خیلییییی حال می‌داد. ممکن بود که سریع آبم بیاد. یکم تو کونش نگه داشتمو دوباره شروع کردم. این صحنه‌ها این سکس یه نوستالژیه برام، خدایا این کیرو از ما مگیر … لرزش کون خوشگلش از یه طرف، داغی داخلش از یه طرف، حس و حال رویا که که چشاشو بسته بود و کونشو محکم بهم فشار می‌داد از یه طرف. اون پستونای شق شدش که داشتم بهشون چنگ می‌زدم، کاری بام کردند که با کم‌تر از ۵۰ تا تلمبه بی اختیار تمام آبمو خالی کردم تو کونش. رویا هم که داخل کونش داغ شده بود، آخرش گفت:آآآآآآآآآآآاخخخخخخ امییییییییر. مثل دو تا جنازه افتادیم روی هم… سه سالی از این ماجرا میگذره، بگذریم که پدر و مادرم فهمیدنو دخالت کردنو این رابطه رو بهم زدن ولی رویای من،بعید میدونم اینجا سر بزنی ولی آرزو می‌کنم هر جا که هستی موفق باشی و بدون، تو شایسته بهترین‌هایی…. پایان

مـــــــــــــــامـــــــــــــــان عـــــــــــــــروس مـــــــــــــــن ۱هرچی به این مامان گفتم عروسی نکن ولش کن تو که همه چی داری از خودت خونه داری پول داری سر مایه داری بابا ی خدا بیامرزم که همه چی واست گذاشته .مامان تازه می رفت که چهل سالش بشه .با با یه ده پونزده سالی ازش بزرگتر بود نمی دونم چرا سکته زد و مرد .من اسمم امیده و چون مامانم دیگه سر پرستی نداره و منم تنها بچه شم معافمو گرفتم ولی مامان پاشو کرده بود تو یه کفش که میخواد شوهر بکنه .اونم اگه بشه گفت شوهر .یه مرد خوش تیپ ولی بیست سال از اون بزرگتر .نمی دونم عاشق چه چیزش شده بود .شاید دوست داشت سر مایه شو خیلی بیشتر از اینا کنه .من از همون روز اول بنای مخالفت و ناساز گاری رو گذاشتم .مامان ار مغان من خیلی خوشگل بود . کونش حرف نداشت .سینه هاش درشت بود . شکم نداشت و سر شونه هاش یه زیبایی خاصی داشت که وقتی بلوز بدون آستین می پوشید دوست داشتی تمامی دستشو بذاری تو دهنت و بلیسیش . من نمی دونم چرا می خواست بره خونه این پیر مرده .فکر کنم بد جوری هوس کیر کرده بود .این ایوب خان پولش از پارو بالا میرفت و ولخرجی های زیادی هم می کرد .مثل سگ ازم می ترسید .هنوز هیچی نشده یه خونه ویلایی بزرگ به اسم مامان کرده بود و بر خلاف میل من یه خونه و مغازه هم به نامم کرده بود .البته خونه من آپارتمانی بود و قیمتش کمتر .همش منو پسرم صدا می زد و منم تو دلم فحشش می دادم و می گفتم مرتیکه نسناس من کجا پسر تو هستم تو عاشق مامان خوشگله من شدی و به طمع اون منو پسرم صدا می زنی .من یک خال موی پدر مرده اموبه کل سر مایه تو نمی دم .مادر این یکساله اخیر خیلی به خودش می رسید .لباسای تنگ و وسوسه انگیزمی پوشید منم با خوندن داستانهای سکسی سایتهای مختلف وسوسه شده بودم که حالا که اون میخواد به یه عوضی شوهر کنه خودم اونو بگام .یه شب که باهاش درددل می کردم و اونم خودشو خیلی آراسته بود و منتظر بود تا یه ساعت دیگه ایوب بیاد دنبالش و باهم شام برن بیرون از دوستام شنیده بودم که ایوب مرد بد کیریه و دو تا از خانومای سابقش در اثر زیاده روی در گاییده شدن به هلاکت رسیدند .هر چی فکر کردم چطور چنین چیزی امکان داره عقلم به جایی قد نمی داد .شایدم یه خورده اغراق کرده باشن .بالاخره تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیز ها .من اون شب مامانو بغلش کردم و با خودم گفتم حالا تا ایوب بیاد یه یه ساعتی وقت داریم .دوتایی درددل می کردیم و به یاد گذشته ها اشک می ریختیم و در همین حال دستمو بردم داخل بلوز مامان و سینه هاشو تو چنگم گرفتم البته سینه و سوتینو با هم. تا بخوام بفهمم که خوشش اومده یا نه یه سیلی محکمو زیر گوشم احساس کردم ..-من اینجوری تربیتت کردم ؟تو خجالت نمی کشی ؟اگه به خودم و پدرت اطمینان نداشتم فکر می کردم تو حرامزاده ایدرحالی که به شدت اشک می ریختم رفتم طبقه پایین خونه مون که دو طبقه بود ..مامان با ایوب رفت بیرون و دو سه ساعت بعد بر گشت .اون و ایوب دو تایی اومدن پیش من طبقه پایین . اومدن که خبر خوش از دواج خودشونو به من بدن البته قرار بود که چند روز دیگه یه عقد محضری بی سر و صدا بکنند .ایوب خان هم چند تا بچه داشت .. وقتی میون این کار انجام شد قرار گرفتم دیگه ترسم ازاین بود که نکنه مامان زیر کیر ایوب سنکوب کنه و اونم بمیره هرچند با عقل جور در نمیومد که یه زن زیر کیر یه مرد بمیره ولی نمی دونم چرا از حرفای بقیه می ترسیدم .آخه من مامانمو خیلی دوست داشتم . پدر که نداشتم و برادر و خواهر هم همین طور .عمه و عمو هم که به درد آدم نمی خورن .ایوب خیلی شنگول بود .ازش خواستم که اگه میشه در همین خونه زندگی کنند .اونم قبول کرد و مامانم هم خیلی خوشحال شد .قرار بود که تخت اتاق خوابو عوض کنند و خود اتاق خوابو که مامان تو اون اتاقی که توسط بابا و رو همون تخت گاییده می شد گاییده نشه .اینو من خودم فهمیدم اون که با من از این صحبتا نمی کرد . مامان هم فکر کنم وصف کیر کلفت ایوب رو شنیده بود ولی می دونستم از اون زنای نجیبیه که تا ازدواج نکنه به هیچ مردی باج نمیده . من کیر بابا رو که یه بار تو حموم دیده بودم خیلی درشت و کلفت بود و کیر منم به بابام رفته بود یعنی به کیر بابام وگرنه یه وقتی فکر نکنین بابام قیافه ای کیری داشت . بگذریم مامان و ایوب خان رفته بودند دفتر خونه و مامانی یه لباس عروس شیک هم تنش کرده بود . بعد از خداحافظی از فک و فامیلای ایوب خان ما رفتیم خونه مون و منم رفتم طیقه پایین و مامان و شوهر جدیدش رفتن اتاق خواب و صفا . چیکار می شد کرد باید با این زندگی می ساختیم . قسمت این بوده دیگه . حرام که نکرده هوس کیر داشته و کیر پسرشو هم حرام میدونسته . با این که خیلی خوشگل و امروزی بوده ولی نخواسته این تابو رو بشکنه .. هر کاری کردم خودمو قانع کنم که کمتر ناراحت شم و غصه بخورم نشد که نشد و همین طور عذاب می کشیدم . در همین حال و وضعیت دیدم صدای جیغ و داد مامان آمد. -واییییییی بیچاره شدم بد بخت شدم … ترس برم داشت داشت مامان منو می کشت .مامان که دختر نبود بگیم که کوسش خیلی تنگ بوده .اون سالها به بابا کوس داده بود و عمری تجربه داشت .نکنه رفته تنگش کرده باشه .حالا چه خاکی به سرم بریزم . اگه مامانم طوری شه .. تازه به همه بگم مامان طاقت کیر رو نداشت و مرد . از پله ها رفتم بالا . یه خورده از زشتی کار می ترسیدم .اگه برم و کیر ایوب رو توی کوس مامان ببینم نمی دونم چه جوری با این قضیه کنار بیام .نمی تونم خودمو ببخشم .با این حال رفتم پشت در اتاق .-من بیچاره شدم .ایوب جواب بده .. کمک کمک امید امید کجایی به دادم برس اینو که شنیدم یه ثانیه بعد درو باز کردم رفتم تو اتاق و دیدم مامان یهو یه ملافه دور تن لختش پیچید و ایوب هم مثل مادر مرده ها که چه عرض کنم مثل مرده ها نقش زمین شده .-مامان این که غش کرده .این که کیرش اندازه یه گردو هم نمی شد ایوب خوش کیر و ایوب بد کیر که می گفتند به همین می گفتند ؟!.تو دلم گفتم کاش این بار مامان خلاف می کرد و قبل از ازدواج یه نگاهی به کیر این مرده مینداخت . رفتم جلو تر دیدم چشاش رفته هوا و دهنش وا مونده . -مامان برات متاسفم اون مرده .-این از شانس ما حالا چه خاکی به سرم بریزم .-خدا رحمتش کنه عوضش خیلی از اموالش به تو می رسه. مادر در حالی که گریه می کرد گفت در زندگی خیلی چیزاست که از مال و ثروت با ارزش ترن . با خودم گفتم ای مامان تو که به اخلاق نمیگی منظورت همون کیره .-عزیزم یه بررسی بکن شاید امیدی باشه یه زنگی هم به اورژانس بزن .-اگه تموم کرده باشه کاریش نمیشه کرد .یه آینه گذاشتم جلو دهن و صورتش و یه دستی به تنش زدم و گفتم اون گرما رو نداره اون مرده مامان ..دوباره گریه رو شروع کرد ..-پسرم غسل میت افتاده گردنت باید بری حموم ..رفتم طرف مامان و بغلش کردم و گفتم من حموم میرم و غسلمم می کنم اما نه غسل میت غسل گاییدن تو غسل جنابت, نمی ذارم تو سختی بکشی و درد و غم بی کیری رو احساس کنی .-خفه شو مرده رو زمینه . من شوهر دارم ……. ادامه دارد …. نویسنده ….. ایرانی

مــــــــامــــــــان عــــــــروس مــــــــن ۲ (قسمـــــت آخـــــر) -اون مرده مامان اگه به من کوس بدی دیگه اسمش خیانت نیست . تو بغلم دست و پا می زد لباشو بوسیدم نمی خواست راه بده ملافه از تنش افتاد .بایه دست اونو محکم داشتم و با یه دست دیگه ام خودمو لخت کردم تا چشمش به جمال کیرم روشن شه .چشاش به دیدن کیر من یه برقی زد که از دید من مخفی نموند . -خودم تامینت می کنم وخودم شوهرت میشم . مامان کوس بده کوس بده کون بده .ببین کیر پسرتو حال کن رضایتو تو چهره اش می دیدم ولی خیلی ناز داشت . -نه نه نه امید اینجا نه این مرده درست نیست ترس هم داره .. بردمش یه اتاق دیگه .. -نه اینجا اتاق من و بابات بود . بردمش تو هال و پذیرایی و بعد هم حموم و می گفت از اینجا ها هم خاطره داره . -مامان جون از طبقه پایین خونه که خاطره نداری .. -نه نه ..اونجا نه .. اونو رو دستام بلندش کرده و مث یه پر کاه حملش کردم و بردمش تو اتاق خودم . وقتی ملافه به طور کامل از تنش افتاد و اون هیکلشو دیدم نزدیک بود منم سنکوب کنم . -مامان بیخود نبود که ایوب سکته کرد . -میشه ازت خواهش کنم تو یکی دیگه نمیری ؟ قبل از این که برم رو سر و تن مامان و حسابی بلیسمش دیدم اون به کیرم خیره شده . -مامان چته یاد کیر بابات افتادم ولی این یکی درشت تر و سر حال تره. -ببینم نکنه همین خاطره باعث شه که نذاره به کارت ادامه بدی. -نه این یکی دیگه خاطره اش شیرینه چون من حالا میرم یه در جه بالاتر تجدید خاطره می کنم . اوخ که چقدر تا حالا ضرر کردم . تا خواستم برم طرف کوس مامان و اونو بلیسم اون کیر منو گذاشت تو دهنش و چه جانانه میک می زد . تشنه کیر بود. پنج شش سالی می شد که محروم بود و حالا به اونچه که می خواست رسیده بود ومنم داشتم بهش حال می دادم . کاری از دستم بر نمیومد جز این که سینه های قشنگ و سفت و گردشو که دور نوکش هنوز زیاد قهوه ای نشده بود تو چنگم بگیرم و بمالم و به بقیه اندامش خیره شم . به لبای کوچولوش که واسه میک زدن کیر من خیلی بازشون کرده بود به صورت گرد و سفیدش به موهای بلندش . خودمو سپردم دست مامان و گذاشتم هر جور که میخواد باهام حال کنه . حس کردم یه لیوان آب داره ازم می ریزه و مامان به همون سرعتی که تو دهنش می ریختم آبمو قورت می داد و چند تا میک تکمیلی هم زد تا داخل کیرم پاکسازی شه و وقتی کیرمو کشیدم بیرون اثری از منی روش نبود . -می خوام جبران گذشته ها رو بکنم . -منم همین طور مامان می خوام طوری بهت حال بدم که دیگه هوس شوهر نکنی . -منو ببخش امید! -مامان ارمغان! تو واقعا برام ار مغان خوشبختی هستی تو عروس منی خوشگل منی ناز منی همه چیز منی . افتادم روکوسش و اونو گرفتم تو دهنم .دستاشو دور کمر و گردنم حلقه زده بود و پاهاشم دور کمرم می فشرد .اون خودشو به من می فشرد و منم اونو بیشتر فشارش می گرفتم و با نیروی جوونی و این که یه بار آبمو خالی کرده بودم اونو تند تند می گاییدم . -امید امید من همه چیز من .. مادرتو سر حال کردی دوستت دارم . دوست داشتم کون خوشگلشو زیارت کنم اونو بر گردوندم . زیارتش کردم و چند تا ماچ و بوسه هم نثارش کردم . -گازش بگیر .گازش بگیر .کونمو کبودش کن مال خودت ..منم به نرمی و با مختصر گاز و هوس اونو می خوردمش طوری که تموم نشه .کونشو از وسط باز کردم و سوراخ کونشو هم می لیسیدم -اوخ امید امید چیکار می کنی هوسم دوباره زیاد شد . بابات این همه سال سوراخ کونمو لیس نمی زد زود باش بکن تو کوسم . چقدر تو انرژی مثبت میدی . کیرمو گرفتم تو دستم و گفتم مامان این سوپر انرژیه .اونو رو تختم دمرش کردم و دو طرف کونشو باز کردم و کردم تو کوسش . سینه هاشم از دو طرف گرفتم تو دستم .لکه های سفید هوس مامان که همرنگ آب کیرمن بود رو کیرم نشسته بود و هر چی هم پاکش می کردم دوباره جایگزین می شد . -مامان این قدر هوس داشتی و من نمی دونستم ؟!تو داشتی گناه می کردی من چرا ؟!من چرا ؟! -تقصیر تو نبود گناه از من بود که زودتر نشناختمت . زودتر راه در مان خودمو ندونستم . -مامان بگو این کوس کوس کوچولوت مال کیه . -مال تو امیدمن . -این کون گنده و سفت و سفید و تپل چی ؟ -مال تو . -سینه هات ؟ -اونم مال تو .. تمام تنم مال تو . ولم نکن . بزن به گاییدنت ادامه بده .. یه لحظه چشای مامان رو به آسمون رفت . -ارمغان حالت خوبه ؟ -کارم نداشته باش حواسمو پرت نکن بذار تو حال خودم باشم . حرف نزن دو سه دقیقه همین جوری بکنی آبم میاد .چند ساله نیومده خواهش می کنم هیچی نگو فقط به کارت ادامه بده . کوس با حال ارمغانو با لذت می گاییدم . اون کف دو تا دستشو به دیوار فشرده بود وآه می کشید . -واییییی واییییی به یه مویی بنده میخواد بیاد میخواد بیاد .. واییییی اومد داره می ریزه .. داره می ریزه .. مامان انگار از خوشحالی داشت گریه می کرد .. امید آب کیرتو بریز تو کوسم من الان یه ماهه قرص میخورم -مامان پس تو و حاجی .. -زبونتو گاز بگیر من واسه این که هر لحظه امکان ازدواجمون می رفت و بچه نمی خواستم محکم کاری می کردم .. اینو که گفت با چند تا ضربه محکم تر این بار آبمو ریختم تو کوسش و خودمو روی مادر جونم سبک کردم و اون زیر همون کیر من چشاشو بسته آروم گرفته بود . ولی من که رضایت بده نبودم . مامان خوش کون خودمو باید از کون هم می گاییدم . دو تا پاشو از عقب دادم هوا و اون سوراخشو یک بار دیگه لیسیدم .. -مامان با همین آب دهنم نرم شده .. معجزه می کنه . -اووووففففف نه .. دردم می گیره جر می خورم .. ولی من به حرفش گوش نکردم . -سکت مامان ! کیرمو فشار دادم به کون مادرجونم .. ارمغان عشق و هوس بود . ظاهرا بابا اونو سیر سیر از کون گاییده … جاااااان چه کیفی داشت .. کون مامان کیرمو قلاب کرده بود. خیلی هم با حال بود . -آخخخخخخخخ مامانی من مست مست شدم .. نصف کیر من بیرون بود و اونم دستشو از پشت به کیرم رسونده باهاش بازی می کرد چه مزه ای داشت ! -حال می کنی پسرم ؟ -مامان به من بگو شوهر تا بیشتر حال کنم . حالاکه دارم می کنمت شوهرت هستم ..من شوهرتم . -حال می کنی شوهرم ؟ -اوخ مامان .. من اون کونتو .. خیلی وارد بود .. طوری به کیرم دست می زد که از سمت کون حتی دو دقیقه هم نگاییده آبم خالی شد .. ولی من خالی نشده بودم . مامانو از این رو به اون رو کرده و با کف دست و لب و کیر و هر جای بدنم اونو تحت پوشش خودم قرار دادم .. یه ساعتی رو در همون وضعیت حال کردو بعدش سرشو گذاشت رو سینه ام و در حالی که با موهای سینه ام بازی می کرد و یه دستشم گذاشته بود رو کیرم و با هاش ور می رفت با هم درددل کردیم از گذشته و حال وآینده گفتیم و تازه یادمون اومد که یه جنازه اون بالا هست . -مامان مرگ حقه این قدر خودتو ناراحت نکن . -یعنی حالا باید چند روز عزا دار باشیم ؟ -خودتو ناراحت نکن مامانی شبا که دیگه عزا دار نیستیم خودم از دلت در میارم . -عزیزم فقط اگه بتونیم کاری کنیم که سوم و هفتم رو با هم بر گزار کنیم و قال قضیه رو بکنیم خیلی بهتر میشه چون من از این به بعد میخوام شب و روز لخت لخت تو بغلت باشم .. پایان .. نویسنده .. ایرانی

تو چیزی از شبهای من نمیدونی قسمت اول * دختر به آرامی درب حمام را باز کرد.محیطش گرم و بخار گرفته بود.گویی کسی قبل آنها آنجا بوده.هر دو داخل شدند.پسر از پشت نگاهی به دختر کرد.تاپی قرمز و شلوارکی تا زیر زانو داشت.دختر شیر آب را باز کرد و بعد از لحظه ای به سمت پسر چرخید.لبخندی زد و گفت : – میرم تو اتاق بغل. کار داشتی بیا. پسر تند نفس میکشید. سخت میدید که دختر کدام سمت رفته.قلبش به تپش افتاده بود.لحظه ای بعد تنها زیر دوش بود.گرم بود و دلنشین.نیرویی او را به حرکت واداشت.قدم برداشت.حس عجیبی بود.به سمت جلوی حمام رفت.از همانجا به اتاق کنار راه داشت. وارد شد.دختر مانتویی به تن داشت و روی صندلی پشت میز نشسته بود.با دیدن پسر بلند شد.دکمه هایش باز بودند.شلوار و شرت به تن نداشت.پسر به سختی میتوانست ببیند.دختر به آرامی به سمتش می آمد.تاپ نیم تنه اش تا بالای ناف بود. دست پسر را گرفت.لبخند میزد.به سمت حمام رفتند.دختر به کاشی های حمام چسبید و پسر را به زحمت به خودش چسباند.پسر حس کرد چیزی به تن دختر نیست و هر دو لخت هستند.حس خوبی بود… لرزید.ناگهان احساس کرد که چیزی با فشار از کیرش خارج شد و شرتش را خیس کرد.چشمانش را باز کرد.خواب دیده بود.عصبی و خسته بود.دوباره چشمانش را بست.از خودش بدش آمد.دست راستش را پایین برد و به سختی کیرش را که نیم خیز و خمیده بود جابجا کرد.خیسی شرت و شلوارش آزار دهنده بود.هنوز صبح نشده بود.نور کمی از چراغهای کوچه وارد اتاق می شدند.به سقف چشم دوخت.دوباره خوابش را مرور کرد.قطره ای اشک از چشمش چکید.چرا؟ دلش میخواست هق هق بزند.سکوت کرد.چانه اش میلرزید.میخواست گریه کند.پتو را بر روی خودش کشید.چانه هایش از لرزش ایستاد.گریه اش آغاز شد. اندکی بعد در میان اشکهای خشک شده بر روی گونه اش خوابش برد. – پاشو تنبل. پاشو صبح شده. پاشو امروز کلی کار داریم.دانشگاه هم باید برم. مینا با شور و انرژی پرده ها را کنار زد.نور خورشید جای نور چراغ کوچه را گرفته بود. کسری پتو رویش بود و چیزی نمیگفت. – پاشووووووووووووو تنبل خاااااااان مینا به سمت تخت آمد و پتو را کنار زد.کسری بیدار بود.مینا سرش را به شکل صورت کسری که روی تخت کج بود چرخاند و کج کرد و گفت: شما بیداری و چیزی نمی گی. کسری جون پاشو. بخدا ساعت از هشت گذشته. کسری چیزی نگفت و فقط خیره به مینا نگاه کرد؛ صورتش گرد و بینی اش کوچک بود.لبانش سرخی کم رنگی داشت و میان پوست گندمی اش خیلی خودنمایی نمی کرد.مثل همیشه آرایش ملایم داشت.تاپ سفیدی پوشیده بود و دست به کمر منتظر حرکت کسری بود. – پا نمیشی؟ خب دیر میشه گلابی کسری خمیازه ای کشید و لبخند سردی تحویل مینا داد. مینا پتو را کامل از روی کسری کشید و خواست مرتب کند که چشمش متوجه لکه های خشک شده روی شلوار کسری شد. لحظه ای به صورت کسری چشم دوخت. – دوباره ؟!! کسری چیزی نگفت.فقط سکوت کرد.مینا با تعجب ادامه داد: -دو بار در عرض دو شب؟!! کسری با خجالت سرش را چرخاند.به سختی از جایش بلند شد.سعی میکرد شرتش که به تنش چسبیده خیلی به تنش مالیده نشود.مینا خواست کمک کند که دستش را پس زد. صدای مادر از آشپزخانه آمد: مینا… کسری… پس چی شد.بیاین صبحونه. مینا همانطور که مراقب حرکات کسری بود جواب داد: مامان کسری باید بره حموم. صبر کن. مادر با همان تن صدا ادامه داد: دوباره؟!!! کسری بی اعتنا به صدای مادر با دست راستش به کنار تخت اشاره کرد.مینا فورا” چیزی را که کسری اشاره کرد برایش آورد. مینا واکر را جلوی تخت گذاشت… کسری به آرامی با کمک واکر به سمت حمام به راه افتاد. مینا طبق عادت جلوتر رفت و در را باز کرد. بعد هر دو وارد حمام شدند.مینا تی شرت کسری را درآورد و بعد از آن شلوارش را پایین کشید.پاهایش ورزیده بود و موهای پای راستش بیشتر از سمت چپ بود.از رختکن وارد حمام شدند.مینا واکر را به کنار حمام هل داد و با دستانش زیر بغل کسری را گرفت.کسری از او بلندتر بود.اما مینا هم با ۱۶۷ سانت قد اندام خوبی داشت.شکم تو رفته و پاهای پر و سینه های برآمده. دوباره کمی کسری را جابجا کرد.به این کارها دیگر وارد شده بود.بدن خشک و سنگین کسری روی اندام مینا رها بود.او را روی چهارپایه نشاند.در تمام مدت کسری به کف حمام چشم دوخته بود.دیشب را بخاطر آورد.پاهای مینا تا بالای زانو لخت بود.شلوارک نخی اش به کونش چسبیده بود.دوباره نگاهش را به زمین دوخت. صدایی آمد و پس از آن فوران آب گرم پشت و گردن کسری را لمس کرد.بعد از لحظه ای مینا کسری را که روی چهارپایه نشسته بود به دیوار تکیه داد و پاهایش به جلو دراز بود.مینا جلوی کسری نشست و با دوش متحرک آب را به آرامی روی سینه کسری میریخت و دست میکشید.جریان آب به آرامی از زیر کش شرت کسری به کیر و تخم هایش می رسید.وقتی چشم کسری به قسمتهای لخت سینه و گردن مینا می افتاد جریان آب گرم روی کیرش را بهتر و دلچسبتر حس میکرد.دوباره نگاهش را دزدید. مینا دست برد تا شرت کثیف کسری را دربیاورد.کسری با دست راست شانه ی مینا را به نشانه مخالفت تکان داد. – چرا داداشی؟ کثیف شده.بذار بشورم زود بریم. کسری به سختی و با سمت راست دهانش گفت: ن می حام… حودم… می شو ام… بو وو بی اون… – چجوری میشوری؟ اذیت نکن داداشی. – نع… بو او… مینا دوش را به دست راست کسری داد.سختش بود.سمت چپ بدنش کلا از کار افتاده بود.حرکت دادن بقیه نقاط بدنش سخت بود.به سختی کسری را بلند کرد.کسری دوش را انداخت و به سمت دیوار چرخید.کمی از شرتش را پایین کشید.مینا متوجه شد و کامل شرتش را درآورد.کسری چشمش به کیرش بود که به شکل نیم خیزی سفت شده بود.خجالت می کشید.مینا که از شرم کسری با خبر و متعجب بود کمر و کون کسری را کفی کرد و با دوش شست.از بین پاهایش متوجه برآمده شدن کیر برادرش شد.او را از پشت نگه داشت و دوش را به کسری داد.او هم با دست راست آب را به شکم و بین پاهایش می رساند اما نمی توانست دست بکشد. – یه شت… واسم.. بی آر… مینا کمی او را متعادل نگه داشت و از حمام خارج شد.حضور مینا برایش سنگین بود.مدام صحنه های دیشب از جلوی چشمش میگذشت.پیشانی اش را به کاشی ها تکیه داد و به زمین خیره شد.کسری آب گرم را به صورتش گرفت تا قطره های اشک با آب آمیخته شود و خواهرش متوجه اشکهای او نشود… – دکتر الان دو شبه که بصورت پیاپی… راستش چطور بگم… – نمی تونه بخوابه؟ – نه نه… اتفاقا میخوابه.. فکر کنم خوابایی می بینه که… تحریک میشه و … – آهان. یعنی خودشو خیس میکنه؟ – بله. – و تا الان سابقه نداشته – نه دکتر.گمون نمیکنم. مینا کمی رو صندلی روبروی میز مطب دکتر جابجا شد و خواست بهتر به حرفهای دکتر معالج کسری گوش کند. – خب این میتونه علامت خوبی باشه.میدونی که بعد اون تصادف و ضربه مغزی چند ماه تو کما بود. – بله.که حتی دکتر صادقیان مرگ مغزی تشخیص دادن. – خب تو اون زمان درست بود.اما شرایط کسری بخوبی پیش رفت.البته اختلالات حافظه داشت که خب طبیعیه.اما راجع به موضوعی که شما گفتید یه نقطه مثبته که اعصاب اون نواحی هم دارن به شکل طبیعیشون برمیگردن.این یعنی مغز داره ریسمانس خوبی نشون میده و پیامهایی به اعصاب ضعیف بدن کسری ارسال میکنه.خیلی از عصبهای مرده رو تونستیم بازیابی کنیم. – درسته.چهار سال پیش فقط رو صندلی چرخ دار بود.مثله یه تیکه گوشت.اما الان یکساله که با واکرم میتونه راه بره. – پس میبینی که پیشرفت خوبی داشته.هرچند این دوره برای بهبودی یه بیمار ضربه مغزی داره طولانی میشه اما شدت جراحات زیاد بوده. – اما دکتر چطور میشه این بخش رو کنترل کرد؟ – خب یکسری آزمایش باید بده تا ببینم سطحش چقدره. داروهایی که کسری مصرف میکنه ممکنه اونو دچار اختلالات هورمونی کرده باشه.بهرحال نباید جلوش رو گرفت.این میتونه به اعصاب نقاط دیگه هم کمک کنه تا پیشرفتشون سریعتر بشه. آب درمانی می ره؟ – بله. هفته ای دوبار. البته پیش فیزیوتوراپم می ریم همچنان.الانم از همونجا میایم. – خوبه.بذار آزاد باشه.سختگیری میتونه اونو منزوی تر کنه.اوایل نه تنها نمی تونست حرف بزنه بلکه میلی هم به حرف زدن نداشت.نباید کاری کنیم دوباره منزوی و گوشه گیر بشه.این براش سمه. – میفهمم دکتر.وقتی خونمونو جابجا کردیم و جایی رفتیم که سطح اتاق خواب و سرویس و آشپزخونه یکسان باشه خیلی تو روحیش تاثیر داشت که همه جا خودش بتونه بره. – اهوم. باید همین روند ادامه داشته باشه.بذار بدونه که میتونه هرکار بخواد انجام بده.بذار خجالت نکشه و ازش استفاده کنه. مینا بعد از خداحفظی از دکتر به سمت درب مطب رفت که دکتر گفت: -خانم جلالی صرف اینکه زنده باشیم مهم نیست، باید بتونیم از زندگی لذت ببریم. مینا از ساختمان پزشکان خارج شد و نگاهی به کسری که روی صندلی شاگرد مگان نقره ای نشسته بود انداخت. آفتابگیررا پایین داده بود و موهای لختش را طوری بازی میداد که بیشتر روی نقاط خالی سرش ناشی از عمل و ضربه را بپوشاند.لحظه ای مکث کرد.یاد روزی افتاد که در کنار در حیاط ایستاده بود.کسری و پدر در ماشین نشستند تا کسری برای مسابقات شنای قهرمانی زیر ۱۵ سال کشور به سمت استخر تمرین بروند.کسری قهرمان شنای استان تهران شده بود و تمام فکر و ذکرش شنا بود.حتی بیشتر از درس و بازی.قرار بود مینا که آنموقع دانشجوی ترم دوم معماری داخلی بود بعداز ظهر بهمراه مادر به محل مسابقه بروند و کسری را تشویق کنند، اما به ساعتی نکشید که از بیمارستان تماس گرفتند و خبر تصادف آنها را دادند.پدرش درجا فوت کرده بود و کسری در کما بود و آنها او را بجای استخر بر روی تخت icu میدیدند. کنارش نشست و گفت: خوشتیپ کردی؟ قرار داری؟ – مخخره.. ب ایم… خو نع… – چیزی نمیخوری گلابی؟ – نع.. بو یو… دا نحگات دیییع نحه… – نترس دانشگاه دیر نمیشه.داداشی گلم. به طرفش خم شد و گونه چپش را بوسید. مممممماچ – حس کردی؟ کسری صورتش را چرخاند تا مینا لپ راستش را ببوسد. مممممماچ.. بعد لبخندی از رضایت تحویل مینا داد و به سمت خانه حرکت کردند. نیمه های شب مینا با شنیدن صدای نا مفهومی از خواب برخاست.کمی به دورو برش نگاه کرد.ترسید.گویی صدا از پذیرایی می آمد.قلبش به تپش افتاد.اتاقش با اتاق مادر فاصله داشت.باید از طریق موبایلش با ۱۱۰ تماس میگرفت.در همین فکر بود که دوباره صدا آمد. گلویش خشک شد… ادامه… نوشته: دکتر-۱۳

تو چیزی از شبهای من نمیدونی قسمت دوم * _ خیلی سخت شده. دیگه نمی دونم با این مشکل چجوری باید کنار بیایم… _ چطور مگه؟ مینا نگاه خیره ای به دوستش یلدا انداخت. دوباره سیگارش را بر لبش گذاشت و برگشت تا دودش را از پنجره اتاقش به بیرون هدایت کند. گفت: دیشب وقتی تو خواب ارضا شد اینقدر که خجالت می کشه و عصبی میشه خودش پا میشه بره دستشویی که خودش رو تمیز کنه.وقتی می افته مامان متوجه میشه و میره کمکش. من خنگ فکر کردم دزد اومده. وقتی صدای مامان رو میشنوم یکم آروم میشم و میرم بیرون میبینم کسری جلوی در دستشویی وایساده داره گریه می کنه. مامانمم بغلش کرده. _ آخییییی… طفلی… تا کی باید اینجوری باشه؟ _ نمیدونم… واقعاً نمی دونم. صبح مامان بردش آزمایشگاه. تا جوابش بیاد ببینم دکترش چی میگه. _ حالا این وضعیت خطرناکه؟ مینا از پنجره به انتهای آسمان خیره شد و لحظه ای مکث کرد. دود را به حلقش وارد و کرد و گفت: تا به چی بگیم خطر… دکتر می گفت بهتره که این شرایط ادامه داشته باشه تا عصباش بکار بیفتن. اینجوری شاید عصبهای دیگه ام تحریک بشن و کم کم روند بهبودیش سرعت بگیره. یلدا خنده ای کرد و گفت: فعلا انگار جاهای دیگه دارن تحریک میشن. مینا سیگارش را خاموش کرد. کمی اسپری داخل اتاق زد و با لحن دستوری گفت: مسخره نشو شفتالو. _ خب چیه. اونم آدمه دیگه. حالا چقدی بود؟ کلفته؟ _ خفففففه شو یلدا. سپس با افسوس بیشتری ادامه داد: گاهی با خودم فکر میکنم کاش کسری از وقتی بدنیا اومد همینجوری بود.میدونی یلدا خیلی برام سخته وقتی میبینم داداشم، پاره ی تنم که یه روزی سرآمد همه پسرای هم سن و سالش بود حالا به این روز دچار شده. اونم سر یه حادثه. طاقت دیدنشو تو این وضعیت ندارم. وقتی تو اون محله بودیم همه حسرتشو میخوردن. داداشم چشم خورد بخخخدا. چرا نباید بتونه مثله بقیه زندگی کنه.چرا نباید بتونه مثله من و تو و همه مردم عادی دیگه از لحظه هاش لذت ببره. داداشم … _ خب حالا. توروخدا اشکمونو درنیار. یلدا بلند شد و دستش را به دور شانه مینا انداخت خودش را به او چسباند و گفت: بیا بشین. بیا بشین تعریف کن ببینم از آقا حسین چه خبر؟ _ ولم کن تورو قرآن. اون بدبختم علاف کردم. _ چرا باز چی شده؟ _ نمی دونم. هی میگه کی وقتش میشه بیام خواستگاری.منم میگم الان وقتش نیست. بذا یکم شرایطمون عادی بشه. بابا الان دو ترمه پایان نامه ارشدم عقب می افته. دارم بگا میرم. _ خری دیگه. _ میگی چیکار کنم؟ خودم تو زندگی خودم موندم. اونم بیارم درگیر کنم که چی؟ یلدا از سر شیطنت دستش را که دور مینا بود به روی سینه های مینا که زیر تاپ پنهان بود کشید و گفت: ناقلا چاق شدی یا پروتز کردی. خیلی باحال شدن _ نکن آشغالی. لبخند تلخی زد و ادامه داد: هه … حسینم اون سری میگفت. _ خوش بحالت. سینه هات خیلی خوبن. _ عوضش توام لنگ و پاچت جبران سینه های ریزتو کرده. بعد نگاهی به پاهای یلدا که ساپورت مشکی به پا داشت انداخت. یلدا هم کمی از او فاصله گرفت. _ بچرخ.. _ خل شدی؟ _ جون یلدا بچرخ یلدا چرخی زد. کون گرد و پاهای تپل سفیدی داشت. با کمی دقت شرت قرمزش از زیر ساپورت پیدا بود. مینا کمی به یلدا خیره شد و گفت: کمکم می کنی یه امتحانی بکنیم؟ _ اممممم… مینا… میشه لطفا… من فقط شوخی کردم. میدونی که درست نیست _ میدونی که کار دیگه ام از دستمون برنمیاد. _ مگه مجبوری کاری کنی؟ _ توقع نداری که فیلم سوپر نشونش بدم؟ _ پس یعنی من فیلم سوپرم. _ نمیدونم. اما باید بیشتر تحریک شه تا بتونه این موضوع رو بشناسه و باهاش کنار بیاد. تو سنی که همه ماها کنجکاو این غریضه بودیم، تو مدرسه و دانشگاه و فیلم و سایت راجع بهش چیز یاد می گرفتیم اون یا رو تخت icu بود یا تو خونه رو ویلچیر افتاده بود. می فهمی؟ حالا این حس افتاده به جونش. شاید اگه بابا بود می تونست بیشتر بهش کمک کنه. نمیدونم یلدا… بخدا گیج شدم… _ مامانت کجاست؟ _ وقتی کسری رو آورد خونه رفت شرکت. شرکت هم بعد از فوت بابا کلاً بگا رفته _ نمی دونم والا… _ قربون رونای سکسیت شم من… کسری روی تخت دراز کشیده بود و از طریق هدفون آهنگهای شهریار قنبری را گوش می داد. با صدای دکلمه های آلبوم “دریا در من” آرامش میگرفت. چشمانش را بسته بود که با صدای مینا که از اتاقش او را صدا می زد به سختی از تخت برخاست و به کمک واکر به سمت اتاق مینا رفت. در زد و وارد شد. مینا پشت میز طراحیش نشسته بود و یلدا… یلدا روی زمین بر روی شکم دراز کشیده بود. پاهایش به سمت در بود. تاپ سفید کوتاهی تا بالای کمرش به تن داشت و دامن چین دار مشکی کوتاهی به پاهایش بود طوریکه شرت قرمزش از زیر آن پیدا بود. کسری کمی جلو آمد و همانطورکه که گفت : بع…له… نگاههایش بین ران های سفید و تپل یلدا و چهره مینا می چرخید. یلدا کمی از کمر چرخید و پاهایش را روی هم خم کرد تا بین پاهایش بهتر هویدا شود. _ چطوری شما آقای جوان. کسری سرش را پایین انداخت و گفت: خوووام یدا. کا ایی داحتی می نا..؟ مینا: آره داداشی. این طرح رو ببین. تازه شروع کردم. ازونجاکه دوس داشتی همیشه تو طراحیام کمکم کنی این کاغذ رو ببر اتاقت روش کار کن. طرح یه ساختمون اداریه. میخوام تو اجرای فضای داخلیش کمکم کنی. کسری کاغذ طراحی را از مینا گرفت و همانطورکه واکر را به سمت در اتاق میچرخاند نگاه آخر را به یلدا انداخت و رفت. _ خب؟ _ خب؟! ببخشیدا. هرکس دیگه ام بود نگاه میکرد. _ خوبه. حالا نوبت توئه. شطرنج تو اتاقشه. واسه تحریک سلولهای خاکستریش دکتر گفته شطرنج خوبه. برو باهاش بازی کن _ الان دقیقا باید با چی بازی کنم؟ با شطرنج یا …. _ خفه شو. برو. _ ماشالله همش باید یه چیزی این وسط تحریک بشه. یا مغزش. یا سلولهای خاکستری. یا اعصابش. یا شایدم کییییییییییی… _ برووووو چند لحظه بعد کسری در اتاقش پذیرای یلدا بود. یلدا با همان تاپ کوتاه و تنگ و دامن کوتاهی که مینا به او داده بود تا سکسیتر باشد پشت میز کوچکی که شطرنج را روی آن چیده بود رو صندلی نشست و آنسو کسری روی تخت سمت دیگر میز کوچک بود. بعد از چند حرکت مهره کسری متوجه نگاههای سنگین یلدا شد. _ نو.. ات… شما..س _ آه آره.. نوبته منه. خبببب. این اسب میاد اینجا. کسری خواست فیلش را حرکت بدهد که یلدا به آرامی دست چپ کسری را گرفت و مشغول نوازش کردن شد. هر دو می دانستند که سمت چپش حس زیادی ندارد. اما یلدا میدانست برای شروع بد نیست. اما نمیدانست واقعاً اینکار تا کجا پیش خواهد رفت یا برخورد بین او و کسری در آینده چگونه خواهد شد. می ترسید که کسری به این اعمال عادت کند. اما از سوی دیگر دوست داشت کمک کند. هم به کسری و هم به دوستش مینا. چند لحظه ای که گذشت یلدا میز شطرنج را به کناری کشید و حایل بین خودش و کسری را از بین برد و کمی صندلی اش را به کسری و تخت نزدیک کرد. کسری گفت: هنو ت اوم نحده بود… یلدا بی انکه سخنی بگوید با دست راستش مچ دست راست کسری را گرفت. دستش را بلند کرد و همانطورکه به چشمان قهو ه ای و براق کسری زل زده بود کف دست کسری را روی سینه خودش گذاشت. کسری مات شد… کف دستش را بر روی پشت دست کسری گذاشت و بر روی سینه اش فشار می آورد. سینه اش کوچک بود. به سختی از پشت تاپ و سوتین میان انگشتان کسری گرفت و لحظه ای به چشمان و بعد شلوار کسری خیره شد. کسری بی اختیار به یلدا نگاه می کرد. ضربان قلب هردو شدت گرفته بود. یلدا تاپش را تا زیر گردنش بالا زد و از پشت سگک سوتین قرمزش را باز کرد. وقتی سوتینش شل شد و بین دستان یلدا رها شد کسری به سینه های گرد و نوک صورتی پستان های یلدا خیره شد. زیبا بودند. همچون دو لیموی شیرین به نظر می رسیدند. کسری رویش را برگرداند. یلدا با لحنی دلبرانه آرام گفت: دوسشون نداری؟ کسری چیزی نگفت. یلدا دوباره دست کسری را گرفت و بر روی سینه اش گذاشت. _ نگاشون کن. این سینه های منه. دوس داری باهاشون چیکار کنی؟ کسری دستش را محکم کرده بود تا حرکتی نکنند.حس خوبی نداشت. گمان میکرد باعث خجالت مینا خواهد بود. مینا راجع بش چه فکری خواهد کرد اگر او را در این حال ببیند. همانطورکه گوشه اتاقش را نگاه می کرد با حالتی اعتراض آمیز گفت: لد فا از اتا.. ح من بو او بی اون… _ ناراحتت کردم؟ _ بو او … بو او… بو اوووووو صدایش به فریاد نزدیک بود. یلدا ترسید. سوتینش را برداشت و از اتاق خارج شد. کسری همانطورکه روی لبه تخت نشسته بود به مدالهایی که از دیواره ی کمدش آویزان بودند چشم دوخت. شروع به هق هق کرد. چشمانش تار شد. اشک تنها همدم لحظاتی بود که او از دنیایش دور میشد. دلش می خواست شیرجه بزند. کاش بار دیگر صدای تپانچه آغاز مسابقه را می شنید. با خودش عهد کرد اینبار آنقدر سریع شنا کند تا از همه دنیا جلو بزند. تا جایی برود که که فقط صدای برخورد دستانش با آب را بشنود.دلش می خواست در همان آب غرق می شد. هوا غروب بود و کسری با احساس سرمایی که در کف پای راستش حس کرد از خواب برخاست. روی تخت خوابش برده بود. کمی جابجا شد و با دیدن میز شظرنج یاد آنچه که گذشته بود افتاد. بر روی تخت نشست تا آماده شود به دستشویی برود که در اتاقش باز شد. مینا بود. _ بیدار شدی؟ کمی شرم در نگاهش بود. نمیدانست مینا چیزی میداند یا نه. سعی کرد چیزی از ماجرای بین خودش و یلدا نگوید. از مینا خجالت می کشید. خواست حرف بزند که مینا گفت: پاشو بیا مهمون داریم. _ کی ی؟ _ تا صبح هم حدس بزنی عمراً بفهمی. پاشو باید خودت ببینی. مینا بی صبرانه منتظر برخورد کسری با مهمانش بود. احساس میکرد این برخورد می تواند تغییری بزرگ در زندگی و شور و حال کسری بوجود بیاورد. او را سرزنده و پر انرژی کند. احساس می کرد بعد از اتفاقی که بین یلدا و او افتاد این میتواند بیشتر به او کمک کند. برای همین به سمت برادرش رفت و لباسهای مرتبی به تنش کرد و موهایش را دستی کشید و او را آماده خارج شدن از اتاق کرد. وقتی کسری به کمک مینا و واکر وارد پذیرایی شد روبرویش خانمی هم سن و سال مادرش را دید که با موهای طلایی روی مبل نشسته بود و کم آنطرفتر دختر جوانی با ظاهری آراسته و زیبا نشسته است. دختر وقتی او را دید با تعجب از جا برخاست. _ شناختی؟ مینا این جمله را گفت و کمی به دختر جوان نزدیک شد. _ ایشون آرزو جون هستند. همبازی بچگی هات. محله قدیممون. یادت هست؟ _ تو دوس داری بزرگ شدی چیکاره بشی؟ _ من دوس دارم … نمیدونم آرزو… دوس دارم بزرگتر که شدم توام بزرگ بشی تا بازم باهم باشیم.. _ ولی همه آدم بزرگا کار میکنن. بابای منم کار می کنه. توام باید کار کنی. _ اگه کار کنم اونوقت کی کنار هم باشیم؟ کی بازی کنیم؟ _ مامانم میگه ما میریم هلند.اگه بریم اونوقت کنار هم نیستیم. مامانم میگه باید هواپیما سوار شیم اینقدر که دوره. _ پس من خلبان میشم که همیشه بیام هلند تا بهت سر بزنم آرزو. کسری چند قدمی به آرزو نزدیک شد. باورش نمی شد که بعد سالها این دختر زیبا آرزوست که جلویش ایستاده. بی اختیار دست راستش را جلو برد و گفت : س عام… آ ر حوو… حووبی؟ آرزو که انگار کمی ترسیده بود و از طرز صورت و لبها و حرف زدن کسری چندشش شده بود. قدمی به عقب برداشت و بی آنکه چیزی بگوید سری به نشانه نفهمیدن تکان داد و گفت: چی می گه؟ این خل و چل کیه؟ کسری کجاست؟ مادر کسری فوراً گفت: این کسری است. داشتم واسه مامانت توضیح میدادم که تصادف کرده. آرزو که مشخص بود فارسی را به سختی صحبت می کند گفت: اما شما فقط گفتین تصادف کرده. نه که به این شکل درومده. مامان من می ترسم. _ خب خانم جلالی فک کنم ما دیگه کم کم رفع زحمت کنیم. راستش رفتیم اون خونتون همسایتون گفت اومدین اینجا. من و آرزو هم اومدیم که یه سری بهتون بزنیم. راستش از دوازده سال پیش که رفتیم فقط دو بار اومدیم ایران. اینبار چون بابای آرزو همرامون نیومد یکم وقت کردیم به آشناهای قدیمی سر بزنیم. ایشالله تو یه فرصت بهتر بازم خدمتتون می رسیم. چند دقیقه بعد کسری در وسط پذیرایی به واکرش تکیه داده بود و شاهد خداحافظی مادرش و مینا با آرزو و مادرش بود. عضلاتش منقبض شد. حالش خوب نبود. جایی در ضمیر ناخودآگاهش انگار توقع چنین برخوردی از آرزو را داشت. برایش غیر منتظره نبود. تمام کسانی که بعد مدتها او را می دیدند یا همه افراد غریبه که از کنارش می گذشتند نوعی ترحم سنگین در نگاهشان بود که او را اذیت میکرد. حداقل ازینکه ترحمی از آرزو ندید خوشحال بود. اما او آرزو بود. برایش سخت بود. سخت بود که تغییری اینچنین زند گی اش را تغییر داده. برایش سخت بود باور اینکه آرزو حتی دستش را نگرفته بود. نگاهش را از آرزو چرخاند و به مینا چشم دوخت که با حرکات دستش سعی بر فرو بردن خشمش ناشی از برخورد آرزو داشت. به مینا که سختی اینهمه سال را بهمراه مادرش به دوش کشید و لحظه ای از عشقش به برادرش کم نکرد. می دانست که خواهرش تنها یاور اوست. دوستش داشت. مینا را دوست داشت. واکر را چرخاند تا به اتاقش برود و روی طرح مینا کار کند. مینا هم دلش می خواست به اتاق خودش برود. سیگار می خواست…. ادامه … دکتر-۱۳

تو چیزی از شبهای من نمیدونی قسمت سوم و پایانی _ میشه لطفاً کمتر سیگار بکشی؟ _ نع ! میشه لظفاً اینقدر گیر ندی. مینا دوباره دود سیگار را به درونش کشید و با عصبانیت بر روی لبه تخت نشست و نیمه باقیمانده سیگارش را درون زیر سیگاری روی پاتختی فشرد تا خاموش شود. حسین پیش دستی را که در دستش بود به مینا داد و لیوان آب را هم کنار زیر سیگاری گذاشت. روی لبه تخت کنار مینا نشست. لحظه ای به موهایش خیره شد. با انگشتانش آنها را از روی چشمانش کنار زد و گفت: مرسی. اینقدر هم مسکن نخور. مینا همانطور که به قرص درون پیش دستی نگاه می کرد گفت: نمیشه. نمیتونم. سپس قرص را برداشت و همراه آب خورد. حسین دستش را دور بازوان مینا گرفت و به سمت خودش مایل کرد. از زیر آستینِ تاپ سفیدِ مینا، بازوانش را میمالید. مینا عصبی بود و حسین این را می دانست. _ غصه نخور. درست میشه. این چیزا تو زندگی هر پسری اتفاق می افته. مهم اینه که بتونه باهاش کنار بیاد. مینا سرش را چرخاند و به لبهای حسین خیره شد. گاهی با خودش فکر می کرد حسین کجای زندگی اوست. بیشتر شبیه یک حامی بود. اما چرا. چرا باید حسین را درگیر مشکلاتش می کرد. چشمانش متین بود. دلش نمی خواست زندگی حسین را بهم بریزد.حسین در دفتر مهندسی بزرگ پدرش مشغول بود و دغدغه ها و روزمره گیهای خاص خودش را داشت. دلیلی نداشت او را که هنوز هیچ تعهدی به مینا ندارد درگیر مشکلات زندگی اش می کرد. _ چیه؟ تا حالا آدم ندیدی؟ چرا اینجوری نگام می کنی؟ _ حسین…. _ جان حسین؟ _ یه وقتایی از خودم می پرسم تو واقعی هستی یا دوربین مخفی هستی که اینقدر خوبی؟ _ فک کنم دوربین مخفی ام. نگاه کن یکی ام اونجا گذاشتم. با دستشش به کنج سقف اتاقش اشاره کرد. _ جدی می گی؟!! _ آره. که اگه نذاری بیام خواستگاریت فیلمتو به مامانت نشون بدم. _ پشمک… این را گفت و به روی حسین خم شد و با تمام احساسش لبهای حسین را به کام گرفت. امممممممممممممم حسین هم دستش را دور کمر مینا قفل کرد و او را به خودش فشرد. مینا دستش را لای موهای حسین فرو برد و با زبانش دور لبهای عشقش را میلیسید. اااامممممم…. حسین کمر مینا را میمالید. لحظه ای بعد دستش را به زیر تاپ برد تا گرمی دستانش به پوست مینا برسد و باعث آرامش او شود. تاپش را تا گردن مینا بالا برد. مینا برای اینکه کار حسین راحت تر باشد برخاست و زیر شکم حسین نشست دستانش را بالا برد و با کمک حسین تاپش را درآورد وقتی تاپ از جلوی چشمانش کنار رفت تصویر نامفهومی را جای حسین دید. لحظه ای پلک زد و دوباره نگاه کرد. حسین بود. کسری مداد را چرخاند تا قوس زیبای گونه های دخترک را بکشد… حسین دستش را بلند کرد و روی گونه ی مینا کشید و گفت: چیزی شده؟ _ نه… نه.. خوبم. حسین همانطور که گونه ی مینا را نوازش میکرد دستش را پشت گردن مینا برد صورتش را به سمت خودش خم کرد تا دوباره لبهایش را ببوسد. با اشتیاق لب بالایی مینا را بین لبانش می گرفت و با دست کمر مینا را محکم فشار میداد. ناخنش را روی کمر مینا می کشید و هر بار که تکرار میکرد و از پایین کمر مینا ناخنهایش را تا زیر بند سوتین بنفشش می کشید مینا تکانی می خورد و ناله خفیفی از لبانش خارج میشد و بین لبهای حسین جاری می گشت. مداد را اینبار با ظرافت خاصی روی کاغذ حرکت داد تا چین کوچک لب بالای دختر را به همان زیبایی و کوچکی که هست بکشد… حسین بوسه های ریز روی لب و گونه مینا می گذاشت. میدانست که مینا با بوسه هایش آرام میشود. پس از سمت گونه به طرف پیشانی اش رفت. برای مدتی لبش را روی پیشانی مینا نگه داشت. وقتی با صدای ماااااچ محکمی لبش از پیشانی مینا جدا شد، مینا صورتش را بلند کرد و دوباره به حسین خیره شد. پلک زد تا بتواند بهتر او را ببیند… قطره ای اشک از انتهای چشمانش رها شد و گوشه کاغذ را خیس کرد. دوباره مداد را روی کاغذ به حرکت درآورد… حسین آرام دستش را از روی شلوار جین آبی مینا برد و کون مینا را محکم گرفت. مینا تکانی خورد و دوباره ذهنش متمرکز حسین شد.فشار دستان حسین را دوست داشت. صورتش را کنار سر حسین روی شانه اش گذاشت و حسین هم لای کون او را دست می کشید. مینا بیشر خودش را تکان میداد و جابجا می کرد. حرکت کیر نیم خیز شده حسین بین پاهایش خوشایند بود. او را گرمتر می کرد. او را دورتر می کرد… مدتها بود که عشقبازی با حسین صرفا راهی برای عشق ورزی و لذت نبود. مینا احساس می کرد بودن با حسین و قرار گرفتن در آغوش او برای مدتی او را از مشکلاتش و دنیای اطرافش دور می کند. حتی یک نخ سیگاری که در خانه حسین می کشید لذت بخش تر از یک پاکت در اتاق خودش بود. حسین هم این را می دانست. میدانست که مسکن دردهای میناست. اعتراضی نمی کرد و از اینکه میتوانست مینا را آرام کند خوشحال بود. اما می دانست مینا امروز بیقرار است. از حرکاتش می فهمید که با روزهای قبل فرق دارد. حسین دستانش را به سختی به زیر شلوارجین برد و شرت نخی مینا را چنگ زد. مینا هم شروع به لیسیدن گوش حسین کرد. همانطور که حرکت دستان حسین را روی کونش حس میکرد آرام زیر لب و در گوش حسین می گفت: امممم بمال…. بمالونمممممم حسینم… و حسین محکمتر چنگ میزد و مینا بیشتر خودش را به حسین می چسباند و سرش را به سمت حسین خم می کرد… صورتش را خم کرد و دوباره به چیزی که کشیده بود نگاه کرد. همانطور که دخترک همیشه نگاهش می کرد. با سری که به سمت چپ بدنش خم شده و صبح به صبح کنار تختش می ایستاد و او را بیدار می کرد. با همان تاپ سفید که برجستگی سینه هایش را به سان زیباترین برآمدگی دنیا می نمود… مینا دوباره بلند شد و زیر شکم حسین جایی روی کیرش نشست و با لبخند شیطنت آمیزی که تحویل حسین داد دستانش را به پشت کمرش برد و سوتینش را باز کرد و به کنار تخت انداخت. حسین هم که لبخند رضایت به لب داشت دستش را به سمت سینه های خوش فرم مینا آورد که مینا بلافاصله با دست به پشت دست حسین زد و با همان شیطنت گفت: آی… تنبل نباش پشمک. دهنتو بیار حسین هم که انگار خودش می دانست کمی زیر مینا جابجا شد تا بنشیند و مینا هم روی پاهایش بود. مینا کمی به عقب خم شد تا سینه هایش بالاتر بیاید و حسین صورتش را خم کرد و نوک قهوه ای سینه مینا را به دهانش گرفت و میک میزد. مینا نفسهای بلند می کشید و سر حسین را به سمت خودش فشار میداد و با این کار حسین با لذت بیشتر سینه های مینا را به نوبت میک می زد و می لیسید. مینا موهایش را که در امتداد سرش به عقب رها شده بودند تکان میداد تا سینه هایش هم بلرزند و به ترتیب در دهان حسین قرار بگیرند… موهای دختر را در امتداد دو سمت شانه اش کشید و با حرکت موج دار قلم به آنها گرما بخشید. نگاهی به طرحی که زد انداخت. کارش تمام شده بود. هدفون را از سرش برداشت. باید طرح را به اتاق مینا ببرد و بعد در حمام دستش را که بواسطه مداد سیاه شده بود بشوید… حسین زبانش را بین سینه های مینا می کشید و تا روی نافش می رسید. درون نافش چرخی می زد و با ناله های مینا دوباره به سمت بالا و سینه ها حرکت می کرد. مینا که دستانش را بر روی پاهای حسین ستون کرده بود لحظه ای بی اختیار از حرکت ایستاد و به حسین خیره شد. گویی که دمای بدنش تغییر کرده باشد حسین متوجه این حرکت شد و به مینا نگاه کرد: _ مطمئنی خوبی؟ _ آره. آره… _ میخوای بذاریم واسه بعد؟ _ نه… نه… خوبم… بغلم کن. حسین دستانش را دور مینا گرفت و او را در خودش پنهان کرد که صدای نامفهومی به گوش رسید. لحظه ای بعد مینا بی درنگ خودش را از آغوش حسین رها کرد و گفت: موبایلمه… از تخت پایین رفت و در پذیرایی از درون کیفش گوشی اش را برداشت. به اتاق آمد و با اشاره هیییس به حسین گفت: مامانمه. حسین سری تکان داد . مینا جواب داد: سلام _ سلام. کجایی؟ _ بیرونم مامان. چیزی شده؟ _ نه. سمنگانی زنگ زد باید برم تا شرکت. مهندسه اومده، سر ساختمونه. دوتا از نقشه هارو میخوان. تو اگه میتونی زود برگرد خونه. کسری تنهاست. _ باشه مامان. مراقب باش. _ یادت نره ها. مینا گوشی را قطع کرد و به حسین چشم دوخت. _ چی شده؟ _ باید برم. حسین از تخت برخاست و آرام مینا را که ایستاده بود در آغوش گرفت. بین موهایش را بوسید و گفت: خوبی؟ مینا حواسش به پایین بین پاهایش و به شرت خیس شده اش رفت. نمناکی ای که به سرانجام نرسیده بود و میدانست که اذیتش خواهد کرد اما گفت: خوبم. مرسی عزیزم. چند دقیقه بعد از حسین جدا شد و پشت فرمان به سمت خانه حرکت کرد. دلش پیش حسین بود. دوست داشت بیشتر بماند. حس می کرد به وجود حسین و حمایتهایش نیاز دارد. به یاد نگاههای عمیق و گیرای حسین افتاد و برای لحظه ای لب پایینش را مکید. هنوز داغ بود. پشت چراغ قرمز ایستاده بود. نگاهش معطوف به مردی شد که با عصای سفید عرض خیابان را طی می کرد و پسر جوانی که کوله ای به پشت داشت او را همراهی و کمک می کرد. بی اختیار به یاد کسری افتاد. دوباره درد این روزهای کسری مشغول رژه رفتن در فکرش شد. دردی که سخت درمان میشد. میدانست یک انسان چقدر نیازمند این غریزه است. با یادآوری لحظاتی پیش که در آغوش گرم حسین بود از خودش بیزار شد. احساس می کرد جایی که برادرش توان تجربه خیلی از لذتهای انسانی را ندارد چرا او باید این کارها را انجام میداد. نوعی عذاب وجدان گرفته بود. میدانست که هر انسانی لیاقت زندگی کردن دارد و او هم از این قاعده مستثنی نبود اما کنارش در خانه پسری بود که هنوز توان تشخیص خیلی از این لذتها را نداشت… با صدای بوق خودروی پشت سرش به خودش آمد. فوراً اشکهایش را پاک کرد و بر روی پدال گاز فشار آورد. دلش می خواست زودتر به خانه برسد. باید کاری می کرد… وقتی از آسانسور خارج شد کلید انداخت و در را باز کرد. فضای خانه ساکت بود. _ کسری… من اومدم گلابی. کجایی؟ پاسخی نشنید. با خود اندیشید که کسری خواب است. راه اتاقش را در پیش گرفت تا لباس و شرتش را عوض کند و بعد به اتاق کسری سر بزند. وقتی وارد اتاقش شد کیف را به روی تخت گذاشت. مانتواش را درآورد و آویزان کرد که کاغذ ایستاده ای کنار آینه نظرش را جلب کرد. با دقت نگاه کرد. تصویر دختری بود که بی شباهت به خودش نبود. موهای افشان و لبخند منحنی گونه. نقاشی را برداشت و با دقت بیشتری نگاه کرد. در پس زمینه چهره دختر طرح خامی بود که مینا چند روز پیش به کسری داده بود تا سرگرم باشد. کسری نیز تمثیلی از چهره ی مینا را برایش نقاشی کرده بود و در اتاقش گذاشت تا او را سورپرایز کند. _ عاششششششقتم گلابی… بعد گوشه پایین کاغذ را که کسری اسمش را نوشته بود بوسید و کاغذ را به همان شکل به آینه تکیه داد. با خود اندیشید که قابی برای نقاشی تهیه کند تا همیشه در اتاقش باشد. در فکر قاب بود که روی میز اینبار نظرش به کاغذ تا شده ای جلب شد. بازش کرد. در نگاه اول مشخص بود که کسری با خط دست و پا شکسته اش چیزهایی نوشته. کاغذ را به دست گرفت و روی چهارپایه میز توالت نشست و مشغول خواندن شد: ” مرا ببخش بی بی بی من آخرین بار که دست چپم رو برات تکون دادم کنار در ایستاده بودی و بهم چشمک زدی که خوب تمرین کنم. بعد بابا حرکت کرد و ما رفتیم. رفتیم. رفتیم و دیگه هیچوقت برنگشتیم. چیزی که از بابا موند شد یه خاطره و چیزی که از من موند شد دردسر. دردسری برای تو و مامان. وقتی چشم باز کردم تو کنار تختم بودی چه تو بیمارستان چه تو اتاقم. تو بودی. عطر تو. عطر مینا. اتاق من پره از عطر تو. عطر تابستون. فصل تولد تو. اتاق من پر از مدال و عینک شنا و تقدیر نامه. اما وسط اونا اتاق من پره از دریا. دریا خود میناست. میگن فرشته ها فقط تو بهشتن. اما فرشته ی من همینجا بود. کنارم. می دونم که چه روزهای سختی رو برای برگردوندن من به زندگی گذروندین. من هم همه اون سختیها رو تحمل کردم فقط به این خاطر که می دیدم سختی بزرگتر رو تو و مامان تحمل می کنید و اون چیزی نبود جز تحمل من. پس سعی کردم رو پاهام وایسم و از مشکلاتتون کم کنم. تا اینکه تب تندی به جونم افتاد. چیزی که شبیهشو هیچوقت تو هیچ سنی تو هیچ مسابقه ای و تو هیچ کمایی تجربه نکرده بودم. زلزله ای بود. احساس کردم خراب شدم. آوار شدم و ریختم. تموم چیزی که تو و مامان ساختید رو دارم خراب می کنم. نمی دونم این حس بلوغ لعنتی دیگه چیه که داره نگاهم به فرشته زندگیمو عوض می کنه. کاش هیچوقت عطرت در من نمی پیچید. شرمنده ام. نگاه کردنم به تو رنگ دیگه ای گرفته. سیاه. زیاد که نگات می کنم از خودم متنفر میشم. میخوام نباشم. میخوام از خجالت بمیرم. چه برادری هستم که به خواهرم چشم بدوزم و تنم مور مور شه. بخدا هنوزم نمی دونم برای چی اینجوری می شم و اصلا چه اتفاقی داره واسم می افته. اما میدونم هر چی هست زیر سر همین اتفاقاییه که شبها تو خواب و فکرم میگذره و میدونم که دست من نیست. بدون که هیچوقت نمی ذارم جز حس پاک برادری حس دیگه ای بهت داشته باشم مینا… مرا ببخش اگر رفیق و یار نبودم مرا ببخش اگرکه ماندگار نبودم مرا ببخش اگرکه دریاوار نبودم ببخش اگر که خانه نگهدار نبودم” کسری. با نهایت درد ۴/۶/۹۳ ۳:۲۸ مینا بی اختیار به ساعت اتاقش نگاه کرد. از ۵ گذشته بود. ایستاد. پاهایش می لرزید. افتاد. فاصله بین اتاقش تا اتاق کسری را با برخورد به در و دیوار گذراند. در را باز کرد. کسی در اتاق نبود. کسری را صدا زد. جوابی نشنید. دوباره صدا زد. کمی مکث کرد و متوجه شد که اصلاً صدایی از حنجره اش خارج نمی شود که کسری را صدا بزند. گلویش خشک شده بود. به سمت دستشویی رفت و بعد آشپزخانه. خبری از کسری نبود. در اتاق مادرش را باز کرد. آنجا هم نبود. در حمام را باز کرد. واکر آنجا بود. قلبش از حرکت ایستاد. به سختی دستش را دراز کرد و دری که حمام را از رختکن جدا می کرد هل داد تا باز شود… با دیدن سیلاب خون که وارد چاه میشد چشمانش سیاهی رفت زانوانش شل شد و افتاد. تن بی جان کسری غرق در خون بود. جریان خون از بین پاهایش بود. کیرش غرق خون شده بود. کسری آلت خودش را بریده بود. مینا جیغ کشید. طوریکه تمام ساختمان لرزید. اما بواقع این خود مینا بود که لرزید و از هوش رفت و هیچوقت صدایی از حنجره اش خارج نشد. پایان دکتر-۱۳ با تشکر فراوان از نویسنده داستان : دکتر-۱۳

جسدی در کنارم قسمت اول -چند وقته مقتولو میشناسیش؟ دوباره با دستانی که دستبند به دورش بود چشمانم را مالیدم و روی پیشانی ام فشار آوردم. نگاهم به افسر پشت میز بود اما حواسم … حواسم درست کار نمیکرد. -مدارکت نشون میده مال اینجا نیستی. با هم از تهران اومده بودین؟ نگاهی به بنر پشت سرش انداختم.”سال اقتصاد و فرهنگ… روابط عمومی کلانتری ۱۱ رشت” – حرف میزنی یا نه؟ همین الانم اولین جرمت قتله. حرف بزن تا مقتول شناسایی بشه. یاللا.آشغال. – چیزی یادم نمیاد. -اسمت چیه؟ – مگه تو مدارکم ندیدین؟ – سامان پیرزاده؟تویی؟ سامان… دوستم بود. دیروز صبح از جاده قزوین رسیده بودیم رشت تا یه ویلا تو دهکده ساحلی اجاره کنیم. سامان آشنا داشت. یه خونه لب ساحل گرفتیم. دوبلکس با راه پله های چوبی. گفتم:- دوستمه. کجاست؟ – پیداش نکردیم هنوز.تو کی هستی؟ -من… علی.. علیرضا صابر -چند سالته؟ – ۳۲ سال. -شغلت چیه؟ – تهران تو دانشگاه آزاد تدریس میکنم. متوجه نگاه سنگین اش شدم. ادامه داد: – میخوای راجع به دیشب حرف بزنی؟ مقتول رو چقدر میشناسی؟ صدای برخورد جسمی به لبه شوفاژ در ذهنم پیچید. با درماندگی گفتم: کدوم مقتول؟ عکسی از لای پرونده ی روی میز درآورد و به سمتم روی میز انداخت. تصویر گردن به بالای دختری بود که چشمانش معصومانه بسته بود. به مغزم فشار آوردم.تا حالا او را ندیده بود. – پسر جون به تیپ و قیافت نمی خوره خنگ باشی. ما تو رو اونجا پیدا کردیم. رو تخت اتاق خواب. مست و گیج. یه جنازه ام کنارت. همین دختر. با همین سر و وضع. جفتتونم لخت مادرزاد. اینکه چه می کردین که کاملا مشخصه. اینکه چرا کشتیش نا مشخصه و اینکه اون دختر کیه؟ از کجا اومده؟ دختر… مست… تخت… من و سامان تنها اومده بودیم. به مغزم فشار میاوردم. پیشونیم رو سفت گرفته بودم و صدای نفس نفس سنگینم فضای اتاق دربسته کلانتری رو گرفته بود. نور خورشید نشان میداد که هنوز ظهر نشده. بوی عرق تنم با بوی دهانم حس بدی بهم میداد. بی اختیار گفتم: ما تنها اومدیم رشت. صبح رسیدیم. -خب بعدش؟ – وقتی رسیدیم ویلا رو از یه آقایی که سامان از قبل میشناخت گرفتیم و رفتیم وسایلمونو گذاشتیم بعد رفتیم یه دوری تو شهر بزنیم. – واسه چی اومده بودین رشت؟ تعطیلات فرجه شروع شده بود و تا آغاز امتحانات سرم خلوت بود. سوالات رو به خانم ریاحی آموزش داده بودم. به پیشنهاد سامان به رشت آمدیم. صرفا خوش گذرونی. چه باید میگفتم. مخمصه بدی بود. اما میدانستم مرتکب قتل نشده ام. حتما کار سامان بود که الان هم پیدایش نبود. – واسه تفریح اومده بودیم. یکی دو روزه میخواستیم برگردیم. افسر با نگاهش به عکس اشاره کرد و گفت: اینه تفریحتون؟ به کف اتاق چشم دوختم.از لباس هایم مشخص بود که این لباسها را ماموران به تنم کرده اند.لخت بودم…!؟روی تخت بودم…!؟ کمی چشمانم را جمع کردم… سعی کردم به خاطر بیاورم.سوار سوناتای مشکی سامان شدیم و از در نگهبانی شهرک که اکثرا خالی بود گذشتیم. به سمت خیابان گلسار حرکت کردیم. می خواستیم لقمه تر و تمیزی برای شام پیدا کنیم. به چند نفری ایستادیم و شماره دادیم ولی سوار نشدند. در راه برگشت در یک بلوار منتهی به اتوبان رشت انزلی بودیم که از کنار دو دختر گذشتیم. سریع به سامان گفتم دور بزن. -مطمنی؟ من گشنمه بخدا علی. باشه اخر شب میایم. شلوغتره. – یه امتحان میکنیم دیگه.ضرر نداره که. اینجا خلوته. بهتره. کنار آن دو ترمز کرد.شیشه را پایین آوردم و سلام کردم. اعتنا نکردن. سامان کمی عقب رفت. دوباره گفتم: -ببخشید. سوال داشتم. یکی از دخترها که درشت تر و قد بلند بود نگاهی از زیر عینک آفتابیش کرد و گفت: – بله؟ – این اطراف یه رستوران خوب میشناسید. ما تازه از راه رسیدیم. اینجاها رو خوب نمیشناسیم. – اینجا که نیست. باید دور بزنین. برین تا سر چهارراه. فرزانه رستوران جمشید خوبه دیگه نه؟ فرزانه که کوتاه تر بود عینک نداشت به سمت دختر بلندتر چرخید و با بی میلی گفت: آره. سامان کمی به سمت من خم شد و گفت: می تونین دقیق تر آدرس بدین. چون ما واقعا بلد نیستیم. دختر بلندتر دوباره کمی توضیح داد اما کاملا مشخص بود که حواس ما بیشتر به هیکل و تیپ و ظاهر آنهاست تا به آدرس دادنش. مانتوی شلی به تن داشت.فرزانه مانتوی چسبان تا زیر باسنش پوشیده و کمتر توجه اش به ما بود. گویی که دور و اطراف را میپایید.وقتی صحبتهایش تمام شد بی معطلی گفتم: شما گرسنتون نیست؟ اگه همراه ما بیاید هم راحت تر پیدا میکنیم هم اینکه ما رو از تنهایی درمیارید. سامان هم با سر حرفهای من رو تایید می کرد. لحظه ای درنگ و نگاهی به فرزانه کرد. پچ پچی کردند و رو به ما گفت: پلاکتون چنده؟ سامان بی معطلی گفت ۴۴. – باشه. ولی ما باید زود برگردیم. فورا پیاده شدم و در عقب را برایشان باز کردم. وقتی سامان حرکت کرد متوجه بوی تند ادکلنشان شدم. لبخند رضایت بخشی زدیم و دوباره سلام کردیم: – من پوریا هستم. ایشون هم آقا سعید. – خوشوقتم. من بانو هستم. اینم خواهرم فرزانه است. همین خیابون رو مستقیم برید. ما که در واقع قصد خوردن نداشتیم دوباره گفتم: تازه رسیدیم فقط وقت کردیم بریم یه ویلا بگیریم و بزنیم بیرون. حتی وسایلمون هنوز تو ماشینه. بانو گفت: کجا ویلا گرفتین؟ – دهکده ساحلی. چقدرم گرون شده. اما جای خوب و دنجیه. دم ساحل. ویوو عالی. فرزانه به حرف آمد و گفت: اونجا همیشه گرونه.ولی خیلی با صفاست. سامان گفت: اگه موافق هستید اول بریم اونجا ما وسایلمون رو بذاریم. من یه دوش بگیرم. چون از صبح دنبال کارای شرکت بودم. تنم خیس عرقه. اینجوری غذا خوردن بهم نمی چسبه. بانو مقاومتی نکرد و گفت: اگه مشکلی براتون پیش نمیاد باشه بریم. فقط سریعتر چون من پسرم رو گذاشتم خونه پیش اون یکی آبجیم اومده بودیم با فرزانه خرید. فرزانه. دختر زیبایی بود. بینی اش را عمل کرده و موهایش شرابی بود.صورت ریز و پوستش نسبت به خواهرش تیره تر بود.تقریبا ۲۵ ساله بود. خواهرش سفید و گوشتی تر بود و مشخص بود از سی سال بیشتر دارد.سامان راه ویلا را در پیش گرفت. وقتی رسیدیم کمی برای بالا آمدن و نشستن ناز کردند اما بالاخره راضی شدن. نمی دونستم تا کجا میشود پیش رفت شایدم کاسب بودن.نگاهی به سامان که الان طبق قرار برای پنهان ماندن اسم واقعی مان سعید بود انداختم و بلند گفتم: بیا ساکتو بدم سعید. بانو سیگاری روشن کرده بود و فرزانه هم به تراس رفته بود. وقتی داخل اتاق شدیم به سامان گفتم : با اینا چیکار کنیم؟ – هیچی. میکنیم بعدشم میبریم همونجا که سوار کردیم. بعدم میریم شام. خرکش نکنی اینا رو دور خودت. – بنظرت پولی ان؟ – رفاقتی می زنیم توش. اگه پول خواستن دبه کن. کاندوم داریم؟ – آره. تو برو دوش بگیر. من با چندتا پیک گرمشون می کنم. بانو با تو. من سیر بکنش نیستم. – خیله خب استاد. باز خوبارو سوا کردی. من رفتم. وقتی سامان رفت یه دوش فوری بگیره که همه چی روند طبیعی داشته باشه من با شیشه مشروب و ۴ تا استکان که تو ظرفشویی بود برگشتم به سالن و رو میز چیدم و مزه هم آب البالو و پفک و زیتون که گرفته بودیم کنارش گذاشتم. فرزانه هم پیش من و بانو نشست. با بی میلی کمی از مزه ها خورد و به اصرار بانو پیکی بالا رفت. کم کم یخش باز شده بود. بانو مانتو اش را درآورد. یک تاپ مشکی بندی با یه شلوار کتان مشکی پاش بود. متوجه نگاه های من به سینه های بزرگش بود. کمی سوتینش را از زیر تاپ جابجا کرد و به فرزانه اشاره کرد که تو گرمت نیست. من هم پیش دستی کردم و گفتم اونجا اتاق هست که راحت باشین اگرم لباست مناسب نیست میتونم از تی شرت های خودم بدم بپوشی. سری دوم رو هم بالا رفتیم به سلامتی آشناییمون که فرزانه گفت مگه قراره خیلی اینجا باشیم؟ بانو سری بهمراه لبخندی تکان داد و گفت نمی دونم. فرزانه دکمه های مانتواش را باز کرد.سیگاری روشن کردم و به بانو دادم. یکی هم برای خودم. میخواستم حسابی گرم شوند. پیکهای آن دو را سنگین تر می ریختم.دور سوم بود که سامان با حوله بر روی شانه اش و شلوار گرمکنی به پایش به ما ملحق شد.سامان قد و هیکل خوبی داشت به آرامی نزدیکترین صندلی به بانو را انتخاب کرد. بانو گفت: عافیت باشه آقا سعید. لبخند محوی حاکی از گرم شدن بر روی لبانش بود. به چشمان فرزانه خیره شدم و سری بعد را ریختم. فرزانه امتناع کرد اما با خنده ها و اصرار بانو سر کشید. دقایقی بعد بانو و سامان پیش ما نبودند… بانو آنقدر گرم و خندان شهوتی بود که سامان او را به بهانه نشان دادن تراس و باغچه پشتی به داخل اتاق برد. من و فرزانه روبروی هم بودیم. سرم گرم بود و چشمانم دو دو می زد. فرزانه هم اوضاع خوبی نداشت. آروم دست بردم و روی دستش گذاشتم.سعی داشت که دستش را بکشد اما مشخص بود حس این کار را ندارد. کمی نوازشش کردم. خیره بود. گفت: چند روزه اینجایین؟ – همین امروز رسیدیم. – نگران بانو ام. دیر کردن. – نگران نباش. اون باغچه ای که من دیدم خیلی بزرگه. طول می کشه تا همه جاشو ببینه. لبخند تلخی زد و گفت: تو نمی خوای باغچه نشونم بدی؟ – واللا این ویلا فقط یه باغچه داشت که اونم سامان… سعید قرش زد. – برنامه تو چیه؟ سرم داره گیج میره. – اون راه پله رو میبینی؟ اشاره به یک ردیف پلکان چوبی که به سمت شاه نشین ویلا می رفت کردم. بالایش تمام چوب کار شده بود و نمای زیبایی داشت. فرزانه بی اختیار و لرزان از جا بلند شد. من هم ایستادم و دستانش را گرفتم و به سمت پلکان رفتیم. وقتی به بالای پلکان رسیدیم روی تشکچه هایی که رو زمین بود ولو شد.من هم کنارش دراز کشیدم. چه سقف چوبی قشنگی داره. پیام. – پوریا بودم فکر کنم. – پوریا… محکم بازویش را گرفتم و به سمت خودم چرخاندم. لبانش خیس و خواستنی بود. زبونش رو دور لبانش کشید و بی اراده چشمانش را بست. آروم لبم را روی لبش گذاشتم. از انتهای حنجره اش جیغ کوچکی کشید و شروع به خوردن لبم کرد. امممممم ممممم … واقعا داغ بود. دستم را لای موهایش کردم و چنگ می زدم. او هم پایش را دور پایم انداخت و به رویم آمد. می خواست از من از گرما از تنش بالا رود. آرام مانتواش را درآوردم.شلوار جین تنگی داشت.دستم را روی باسنش بردم چنگ زدم. جیغ ریز می کشید. آه ه ه ه آی ی ی ی ی … همینطور که لبم را میخورد به حرکاتش فکر میکردم. دختر داغی شده بود که با فرزانه دقایقی قبل فرق داشت. انگار می دانست کار که به اینجا بکشد دیگر دست خودش نیست. شهوت از تمام تنش جمع شد و از لبش به بیرون می ریخت.خودش را به من میمالوند. آآآآخخخخ دیگه نمی تونم… نمی تونم… پشت سر هم تکرار می کرد.نمی تونمممم نه… کمی ترسیدم. ناگهان خودش دست بکار شد. شلوارم را به پایین کشید و شرتم را تا زانو پایین برد. کیرم آزاد شد. سفت و رو به بالا. نگاهش اول به کیرم و بعد به چشمانم خیره شد. وااااای چه خوبه… خوبه…. وقتی اینجوری نگاه میکرد و حرف می زد ترس وجودم را میگرفت. چیزی در این دختر بود که بیشتر از لذت بردن مرا به فکر می برد. در همین افکار بودم که صدای سامان آمد که مرا صدا می زد. تند شلوارم را از پا خارج کردم شرتم را بالا کشیدم و از پله ها پایین رفتم. سامان دست به کیر جلوی در اتاق بود. موهای مشکی اش ژولیده بود و اطراف پهلو اش قرمز شده بود.انگار که کسی اورا چنگ انداخته است. -چته؟ این چه سر و وضعیه؟ – کاندوما کجاست؟ دهنمو گاییده این بانو.تا الان دو راه. بازم میخواد. دیوونست. همش داره چنگ میندازه. اینو دوتایی هم نمی تونیم سیر کنیمش. – خواهرشم انگار همینه. کاندوم را دادم و یکی برای خودم برداشتم و به بالای پله ها رفتم. فرزانه لخت شده بود و پاهایش را بهم چسبانده بود و لای کسش را به سختی می مالید. چشمانش رفته بود. ناله میکرد آه ه ه ه ه ه واااااای ووووووویییی و حرکت دستش روی کسش تندتر شد. وقتی متوجه حضور من شد نیم خیز شد و شروع به فحش دادن کرد: کس کش کجا رفتی. بیا جرم بده عوضی. منتظر من نماند. به سمتم آمد و درازم کرد و به سرعت کیرم را که با دیدن خود ارضایی فرزانه دوباره راست شده بود به دست گرفت و رویش نشست. خدای من کس تنگ و مکنده ای داشت. دستانش را روی شانه هایم قفل کرد و شروع کرد به بالا پایین رفتن. حرکاتش فوق العاده بود.چندباری بالا پایین کرد که احساس کردم وقت ارضا شدنم است با حرکاتم متوجه شد و بلافاصله داد زد نه نه الان نه بزن بزن بزن… الان نه کونی.. بزن بزززززن که تمام آبم درون کسش خالی شد. وقتی متوجه داغیه وارد شده در کسش و ارضا نشدنش شد بر رویم دراز کشید و با مشت آرام بر سینه ام می زد و بی اختیار ناخنش را به سینه ام میکشید. کاملا بی حال و گیج بود. کیرم در کس فرزانه روند نزولی اش را طی می کرد و آرام گونه اش را می بوسیدم.واقعا ناز بود.سرش را بلند کرد و با صدای لرزان گفت: پیام می خواااا…ااام… می خواا…ممم پیا.. اااام… کیر بده.. منکه حتی وقت کشیدن کاندوم بر سر کیرم را نداشتم آرام از زیرش بلند شدم و او را در آغوش گرفتم.لحظه ای به سکوت گذشت. در این فکر که چرا همه اش به من پیام می گوید ناگهان حس کردم دستی رو کیرم عقب جلو می رود. فایده ای نداشت.حسی نداشتم.صدای سامان و تخت و بانو هنوز میامد.احساس کردم فرزانه وقتی فهمید بی فایده اس از جا بلند شد و پایین رفت.وقتی از پله ها پایین می رفت اندامش را بهتر میدیدم. پهلوهایش بزرگ و پهن و کونش گرد بود. وقتی با همان اندام لختش از پله ها بالا می آمد سینه هایش حرکات موزون و زیبایی به راه انداخته بودن. چیزی در دستش بود با لیوانی که نمی دانم آب بود یا مشروب. وقتی کنارم دو زانو شد سرش را بلند کرد و دستش را سمتم گرفت. – بخور نگاهی به کف دستش کردم. چیزی شبیه به قرص در دستش بود. – چی هست؟ – بخور پیام. می خوااااام… وقتی می گفت می خوااااام کیرم بدجور هوایی می شد اما همچو سرباز جنگ برگشته دلش نمی خواست باز به جنگ برود. – بخور. راستش میکنه. قرص را از دستش گرفتم و لبخندی زدم: من بعد مشروب استامینوفنم بخورم سرگیجه میگیرما. حالا این چی هست؟ صدایش اینبار جدی تر بود . خبری از حشریت نبود. – بخور پیام. هوا داشت تاریک می شد. خیره به چشمانش قرص را برداشتم و در دهانم گذاشتم لیوان را گرفتم و سر کشیدم. تلخ نبود. فکر کنم آب برایم آورده بود… – آخرین بار این خانم رو کجا دیدی؟ با صدای افسر کلانتری دوباره به خودم آمدم.چشمانم را از کف موزاییک شده ی اتاق کلانتری برداشتم و به عکس جسد روی میز نگاه کردم. عکس متعلق به فرزانه نبود. آهی کشیدم و گفتم: من باید آزمایش بدم. – قبلا ازت خون گرفتیم رفته واسه آزمایش.جوابش میاد. من چی خورده بودم… دوباره به کف اتاق چشم دوختم هر چه سعی کردم چیزی به خاطرم نمی آمد… ادامه دارد…نویسنده دکتر -۱۳

جسدی در کنارم قسمت دوم – کسی رو داری باهاش تماس بگیری تا بیاد و پیگیر کارات باشه؟ نگاهم همانطور که خیره به زمین بود سری به علامت منفی تکان دادم.ترجیح دادم خودم با مسله مواجه شوم.اما نکته اینجا بود که هیچ مسله ای را بخاطر نمی آوردم.قدری از لیوان آب روی میز نوشیدم که صدای تلفن همراه افسر تجسس مرا با محیط سرد اتاق کلانتری پیوند زد. – اهوم… آره. مرسی… بده کاویانپور برام بیاره…. مرسی دکتر. وقتی مکالمه تمام شد هنوز صدای زنگ تلفن افسر در گوشم می نواخت… این صدا را قبلا جایی شنیده بودم. استاااااد تمام گوشی های سونی همین صدا را دارند. اما نه… این صدای تلفن… – بزن. جوووووووون… چه راسته. میبینی پیامم میبینی نفس.. چه کیری واست ساختم. بزن لعنتی… اوفففففف هوووف فرزانه دستانش را رو پشتی صندلی کنار میز در وسط پذیرایی گذاشته بود و من هم پای چپش را محکم بالا گرفته بودم و با فشار تلمبه میزدم. کیرم سرسخت شده بود.دوست داشتم با قدرت تلمبه بزنم طوریکه صدای برخورد خایه هایم با کس فرزانه را بشنوم. سامان و بانو در حمام مستر بودند.با شناختی که از سامان داشتم میدانستم بنیه اش زیاد است.گرمم بود باز هم کمی از آب معدنی را سر کشیدم و به تلمبه زدن ادامه دادم. – جوووون.. بزن. آه آه آه… اره… آخخخخ کس دیگه واسم نذاشتی مرد.. چرا آبت نمیاد پس. از وقتی قرص را خورده بودم بیست دقیقه میگذشت. فرزانه را بغل کرده و از بالای پلکان به پذیرایی آمده بودیم.هوا گرم و تاریک شده بود. ناگهان صدای زنگ موبایل مارا به خودمان آورد. صدای زنگ موبایل بانو بود.فرزانه این را گفت و فورا خودش را از من جدا کرد. گویی منتظر بانو بود. روی صندلی نشست و با دست جلو سینه هایش را گرفت. بانو بی اختیار از حمام منتهی به اتاق خواب خارج شد و وارد پذیرایی شد. لخت بود.اما خجالتی در کار نبود.لرزش سینه های بزرگش جلب توجه می کرد.سمت میز رفت و سراسیمه گوشی را از کیفش درآورد. – خاک تو سرم. پیامه. نگاهش پر از اضطراب بود.انگشتش را به نشانه هیس رو بینی گذاشت و وارد یکی از اتاق ها شد.نگاهی به فرزانه کردم.سرش پایین بود و با انگشت بصورت ناموزون رو میز ضربه میزد. پیام… چرا باید پیام به بانو زنگ بزند… در همین افکار بودم که بانو دوباره به پذیرایی بازگشت و فورا” به فرزانه گفت بپوش بریم بیچاره شدم. پیام داره میاد خونه. بدو. – این پیام کیه؟ شما که گفتین شوهری در کار نیست. بانو که در حال رفتن به اتاق برای پوشیدن لباسهایش بود مکث کرد و گفت: هنوزم میگم. شوهر سابقمه.واسه خاطر یکی دیگه گذاشت رفت.الانم میخواد بیاد پسرمو ببینه.فک کردی رفیقت با زن شوهر دار خوابیده… گفت و وارد اتاق شد.مات و گنگ با کیری سیخ نگاهی به فرزانه کردم به سمت پلکان دوید تا لباسهایش را که در شاه نشین بود بپوشد.بوی خیانت می آمد.اما دلم میخواست بازهم با فرزانه سکس کنم.به من ربطی نداشت کی با کی خوابیده. حس عجیب و غریبی داشتم.دلم کس میخواست.فشار.تلمبه.ضربه های محکم. میدانستم اثرات قرص است اما خوشایند بود.بالا رفتم و محکم فرزانه را که مانتو در دستش بود گرفتم. – نه پوریا. حالا نه. دیرم شده. – پس اسم منو بلدی. میخواااام. – می بینی که باید برم. تو رو خدا. – کجا بری. راستش کردی حالا بذاری بری. – بابا الان نیم ساعته داری کمر میزنی. اگه اومدنی بود تا الان میومد. تورو خدا اذیتم نکن. خواستم شلوارش را پایین بکشم که امتناع کرد و بسرعت به پایین پله ها دوید. بانو و سامان هم از اتاق بیرون آمدند. بانو رو به سامان گفت: میشه مارو تا یه جایی برسونی؟ سامان هنوز جوابی نداده بود که من از بالای پلکان چوبی با صدای محکم گفتم: کسی جایی نمیره. چند لحظه ای در سکوت گذشت… ناگهان بانو کیفش را برداشت و گفت : این مسخره بازیا چیه.من دیرم شده. پسرم خونس. هرلحظه ممکنه اون دیوونه برسه. سعید دوستت چی می گه؟!! – هیچکی هیچ جا نمیره تا من نگفتم. – تو رو ابولفضل دست بردار. اگه قبله اون روانی برسم بلوایی میشه.آشوبی میشه. بیا مارو برسونین. اسیرمون نکنین. – تقصیر من نیست. از خواهرت بپرس.نصفه نیمه ول کرده. – بخدا جبران میکنم. فردا شب دوتایی باهات میخوابیم. فقط امشب بذارین بریم. دیرم شده.دلم شور میزنه. – به من ربطی نداره. – ای خدا خودت رحم کن. امشب تو این شهر یه اتفاقی می افته. من میدونم. تورو خدا دست بردارین. از پله ها پایین آمدم.فرزانه خودش را پشت بانو جا کرده بود.شرتم برآمده و کیرم آماده نبرد بود.سامان روبرویم آمد و آرام زیر گوشم گفت: من میرسونمشون.نیازی به این نقشا نیست.پولی نیستن. آرام جواب دادم: مطمنی؟ – آره بابا. نمی بینی از ترس دارن می لرزن.حله. تا یه دوش بگیری اومدم. چشمکی تحویل سامان دادم و انگشت اشاره ام را به سمت فرزانه گرفتم و گفتم: دفعه بعد به خدمتت می رسم. □ وقتی رفتند دوش گرفتم و آب نوشیدم و روی تخت ولو شدم. حتی دوش آب سرد هم برای خاموش کردن عطش من کافی نبود. بعد از اینکه نقشه مان برای ترساندن و پول نخواستن دخترها گرفته بود منتظر بودم تا سامان بیاید و برای شام حرکتی بزنیم. اما ساعت سخت میگذشت. گرمکن زرشکی و تی شرت مشکی پوشیدم و به حیاط رفتم. باد آرام و خنکی می وزید.خواستم کمی هوایم عوض شود. سیگاری روشن کردم. میدانستم دود برای این حالم مضر است اما دست خودم نبود.صدای موج ها مرا سمت ساحل کشاند.احساس قدرت.جذابیت و شهوت شدیدی داشتم. در حال قدم زدن بودم که سایه ای کنار ساحل نزدیک آب نظرم را جلب کرد. کمی نزدیک شدم.احساس کردم کسی خم شده و انگار بند کفشش را میبندد. نزدیکتر شدم.چیزی به پا نداشت.ژاکت نازک و شلوار برمودا داشت.چیزی سرش نبود.متوجه شدم که گوشماهی جمع میکرد.لبخندی زدم و از خدا بابت این طعمه تشکر کردم.قدمهای آرام به جلو برداشتم.وقتی فاصله مان حدود چند قدم بود فورا” برگشت و نفسی کشید. زیبا و جذاب بود.اما سنی ازش گذشته بود.در نگاه اول بالای چهل سال بود. – ترسیدین؟ – پسرم تو نمیگی من قلبم ممکنه ضعیف باشه. – گمون نکنم جای پسرتون باشم. البته حق داشتین بترسین. یکم حالم خوب نبود.اصلا متوجه شما نشدم. – از ساکنان اینجا هستید؟ – ساکن که نه… تازه صبح رسیدیم.فردا یه معامله داریم.این شد که شب رو اینجا موندیم.شما چطور؟ – ما ویلامون اینجاست. چند روزی هست از انگلستان اومدم. پیش پسرم بودم. اصلا نمیتونم تهران بمونم.این شد که یه راست اومدم اینجا. انگلستان… پسرش… از نحوه صحبت کردن و لهجه لاتین ریزش باید حدس میزدم.خیلی با کلاس و مبادی آداب بود. گمان نمی کنم آبی برای کیرم گرم شود.هر لحظه ممکن بود سامان برسد باید به ویلا برمیگشتم. صدای باز شدن در مرا به خودم آورد. سربازی پرونده ای را به دست افسر داد و پس از احترام از اتاق خارج شد. افسر بدون اینکه چیزی بگوید پرونده را باز کرد. فکر کنم جواب آزمایشم بود.افسر کمی چشمانش روی کاغذها چرخید و سپس چشمانش را گرد کرد و با تعجب بیشتر پرونده را مطالعه میکرد. دستی به موهایش کشید و سپس در امتداد چانه اش نگه داشت. لحظه ای مکث کرد.پرونده را بست و کمی صورتش را به من نزدیکتر کرد: – هووووم.. نمیخوای حرف بزنی پسر؟ – نمیخوای حرف بزنی پسر؟ نگاهش مهربان و شیک بود.مرا یاد نگاهی می انداخت.بی اختیار فنجان چای را بین دو دست گرفتم و در جستجوی این بودم که این نگاه را قبلا کجا دیده ام.گفتم: شما همیشه تنها هستین؟ – نه. یکی هست که اینجارو نظافت و تر تمیز میکنه. امشب اجازه گرفت گفت میره کسی رو ببینه تا آخر شب میاد. مهندس و دخترم هم تا اونموقع میرسن.قرار شد دخترم دو روز مرخصی بگیره و باباش رو بیاره اینجا. چند سالی هست که دیالیز میشه.گفتیم شاید واسه تغییر روحیش خوب باشه. – اوه دیالیز خیلی سخته.پدر یکی از همکارام هم این مشکل رو داره. از سختیاش با خبرم کم و بیش. – ما دیگه کنار اومدیم. منتها واسه خود مهندس سخته. وقتی روی مبل کناری نشست کمی جابجا شدم تا کیر باد کرده ام را نبیند.لب ساحل که بودیم خواستم برگردم به ویلا اما کونش وقتی خم میشد و گوش ماهی برمیداشت بدجور هوایی ام میکرد.کون خوش فرمش خود بخود آپشن سن را از بین میبرد.فقط میخواستم با کونش بر روی صورت و بعد هم کیرم بنشیند.این بود که بی معطلی دعوتش را برای صرف چای پذیرفتم. سامان بین راه تماس گرفت و گفتم رفته ام کمی قدم بزنم و زود برمی گردم. – برای شما چطور؟ تحمل این چند سال سخت نبود؟ حس مردونه بهمراه جذابیت و سرزندگی که داشتم مرا پررو تر می ساخت.دیگر توان مقاومت نداشتم.باید کاری میکردم. – راستش چی بگم. نمی دونم مهندس داره تقاص پس می ده یا ما. سخته خیلی سخته. کمی سرش را به پایین خم کرد. موهای زیتونی زیبایش تا رو شانه هایش بود.ژاکتش را درآورده بود و تاپ طوسی و شلوار تنگ برمودا و دمپایی که به پایش بود کاملا او را زنی خواستنی ساخته بود. ایستادم. – تشریف میبرید؟ به این زودی؟ فورا لبخند آرامی به علامت نفی زدم و کنارش روی مبل نشستم. فنجان را روی میز گذاشتم و بی اجازه دستش را بین دو دستم گرفتم. کاملا جا خورده بود اما کمی خودش را جابجا کرد و دستانش را بین دستانم رها کرد.به چشمانش زل زدم. خدای من این چشمهای لعنتی را بدجور می شناسم. کمی از موهایش را که روی صورتش بود با انگشتانم کنار زدم و گفتم: نگران نباشید.درست میشه… دستاتون چه گرمه.آدم دلش میخواد هیچوقت رهاشون نکنه. نرگس نفسهایش عوض شده بود.صدای تاپ تاپ قلبش را میشنیدم.حرفی نمی زد.نمیدانم در انگلستان که بود شیطنتی کرده یا نه اما الان وقتی نداشتیم که معطل کنیم. از سمتی دخترش و همسرش و از سمت دیگر سامان.باید دست به کار میشدم.مشخص بود که سالهاس با شوهرش نخوابیده. صورتم را پیش بردم و گونه اش را بوسیدم. لبخند محوی زد. – مرسی آقا پوریا. نمیدانم چرا وقتی لب آب خودمان را معرفی کردیم اسم واقعی ام را گفتم.دوباره بوسیدمش.طولانی تر و آبدارتر.پوستش صاف بود. گویی عمل کرده. حالا از اینجا می توانستم چاک سینه اش را نیز ببینم.جلوتر رفتم.پاهایمان به هم سابیده می شد.طپش قلب خودم هم دست کمی از او نداشت.بی اختیار وزنم را رویش رها کردم و آرام اورا روی کاناپه خواباندم و با دستهایم شانه هایش را گرفتم و مشغول مکیدن لبهای گل بهی اش شدم.مقاومتی نکرد.فقط نفسهای بلند میکشید.آنقدر پیر نبود که بترسم از هیجان زیاد سکته کند. دستش را که لای موهایم آورد فهمیدم از من داغتر است.زبانم را روی صورتش کشیدم و بی معطلی راه زیر گوشش را در پیش گرفتم.میخوردم و لیس میکشیدم و او خودش را زیرم تکان می داد.دستم را روی سینه اش بردم. سفت بود.پایین رفتم.زمام کار را در دست گرفتم.یقه شل و باز تاپش را بازتر کردم و سینه اش را از سوتین خارج و بیرون انداختم.کمی شل تر از چیزی بود که چند لحظه پیش حس کردم.نوک قهوه ای و برآمده ای داشت.خوردم.نفس نفس میزد. دنبال جاهای حساس بدنش بودم تا سریعتر پیش برویم. بعد از مکیدن سینه اش دستش را هدایت کردم به داخل شلوارم. وقتی کیر شق شده ام را لمس کرد نفس بلندتری کشید.نافش را لیس کشیدم و زبانم را دورش چرخاندم.شکمش کمی شل بود اما پوست شفاف و منحصر بفردی داشت.یاد کونش افتادم. بی اختیار به روی شکم چرخاندمش تا کونش قمبل شود.دستش از شلوارم خارج شد.کونش را دو دستی گرفتم و با صورت رفتم بین لمبرهایش. از پشت شلوار تنگ مشکی نمای فوق العاده ای داشت. خوشش آمد. اما من تاب بیشتر خوردن نداشتم.شلوار و شرت بنفشش را باهم پایین کشیدم. اوووووووومممممممم – نتیجه کالبد شکافیه. میدونی که چجوری کشته شده. صدای برخوردی جسمی با شوفاژ دوباره از خاطرم گذشت. – باید بری انگشت نگاری. پاشو. با توام استاد. وقت ندارم تا شب بشینم و خیره شدن های تورو نگاه کنم. ایستادم. نگاهم چرخید که ناگهان روی میز افسر تجسس قاب عکسی دیدم که عکس پسر بچه خردسالی بود. – این بهترین کون دنیاست. – بکنش. آخخخخ. بی معطلی سر کیرم را رو سوراخ کونش گذاشتم. کمی ژل مرطوب کننده برایم آورده بود.خودش رو کاناپه به کمر خوابیده بود و کس و کونش لب کاناپه بود و پاهایش را بالا گرفته بودم. سوراخهای صورتی اش خبر از تمیزی و کاربلدی نرگس می دادند.مقداری ژل روی سوراخش مالیدم و با تقلای بسیار سر و تنه کیرم را فرو کردم. پهلوهایش را گرفتم و آرام کیرم را عقب جلو کردم.پاهایم تکیه گاه مناسبی نداشتند.زانوهایم روی زمین بودند و احساس درد میکردم. کوسنی زیر پایم گذاشتم و حرکتم را تلمبه ای کردم. – آی ی ی ی ی ی هوووووففف نفس های ممتد و بلند می کشید. سینه هایش حرکت متواتر گرفته بود و عقب جلو می شد. در اوج لذت و شهوت بودم. لحظات به تندی سپری می شد. کمرم را گرفت. فشارم میداد و و با دست دیگر روی کسش را کمی مالید. کیرم را خارج کردم. نشستم و کمی بالای کسش را خوردم. واقعا لعبتی بود. سرم را با دستانش گرفت. کمتر حرف میزد. من هم چوچولش را میک میزدم. درشت و بیرون زده بود. حالا دیگر تن صدای نفسهایش عوض شده بود. نمی فهمیدم این صدا از کدام قسمت حنجره اش خارج میشود. تندتر می خوردم که ناگهان لرزید. منهم بی اختیار بلند شدم و کیرم را داخل کسش کردم. آخ بلندی کشید و منهم کیرم را تا انتها وارد کسش کردم و محکم عقب جلو کردم. خیس و روان بود. تمام تنم فشرده و همه نیرویم وارد کیرم شد. بیرون کشیده نکشیده آبم روی ناف و سینه اش خالی شد.خنده های بلند و درهمی سردادم. دستمال را برداشتم و تنش را پاک کردم. نشست رو لبه کاناپه و مرا بوسید و رفت به سمت آشپزخانه. منهم فورا لباس پوشیدم تا به سمت ویلا برگردم. وقتی برگشت لیوانی در دستش بود که با قاشقی محتویاتش را بهم میزد. – بخور عزیزم. برات خوبه. نه… خدای من.او هم دوباره میخواست؟!! من که کیرم هنوزم راست بود.پس این شربت!! بی اختیار گرفتم. نگاهی به او و بعد شربت انداختم. – اما من باید برم. – باشه.برو. الانه که مهندس و دخترم برسن. نباشی بهتره. – پس این شربت… ؟ – بخور قوت میگیری عزیز. بی اختیار سرکشیدم. تا به آن لحظه نخورده بودم. انگار مخلوطی از عسل و آلوورا و نارگیل بود.اما مطمعنم میکسی از اینها نبود.طعم ویژه ای داشت. سوالی نپرسیدم. به سمت در در حرکت بودم که روی میز کنار آینه قاب عکسی نظرم را جلب کرد. کمی نزدیک شدم. گویی که متوجه حرکتم شده بود کمی نزدیکم شد. دستش را از پشت سرم روی شانه ام گذاشت. – خوشگله؟ دخترم ترمه اس. اونم پسرم …. دیگر متوجه ادامه حرفهایش نشدم.خشکم زد. دخترش را می شناختم. من اون عکس رو می شناسم. افسر نگاهی به من انداخت… ادامه دارد ….نوشته: دکتر-۱۳

جسدی در کنارم قسمت سوم – سلام استاد صابر. – سلام خانم ریاحی.خوب هستین؟ – به مرحمت شما. غرض از مزاحمت خواستم بدونم سوالهارو میتونید تا فردا به آموزش تحویل بدین؟ آخه من تا پس فردا هستم و فقط بسته سوالهای شما و استاد مرتضوی مونده. – بله بله. حتما خدمت میرسم. امروز وارد چارت مخصوص میکنم. تا فردا آمادست. – دست شما درد نکنه. – ااامم خانم ریاحی… – بله؟!! – ایشالله خیره دیگه. واسه پدر که خدای نکرده اتفاقی نیفتاده؟ آخه گفتین نیستین. – نه نه. ایشون خوبن خداروشکر. میخوام یه دو روز ببرمشون مسافرت تا نوبت بعدی دیالیزشون.همین. – بسیار عالی. ان شالله خوش بگذره. روز خوش. – مرسی. به امید دیدار. خانم ریاحی آموزش.. چه کسی فکرش را میکرد روزی با مادرش سکس کنم… وقتی عکس را دیدم خودم را به زور جمع و جور کردم و با خداحافظی خارج شدم. روی پلکان ورودی ویلایشان ایستادم.نسیم خنکی به صورتم خورد.خنده ام گرفت.تازه میفهمیدم چشمان نرگس چقدر آشنا بود.مشابه آن چشمان نافذ را هر روز در آموزش پشت میز مخصوصش می دیدم و با حسرت از کنارش می گذشتم.حالا در رشت مادرش زیرم خوابیده بود. دوباره خندیدم.حال جالبی داشتم.از چیزی ناراحت یا پشیمان نبودم.سکس خوبی بود.طعم مادرش بدجور به سرم زد که هرطور شده همین امشب با دخترش هم سکس کنم.احساس میکنم به یک ملکول ماده معلق در هوا هم نمی توانم رحم کنم. با وزیدن باد خنک دوباره خندیدم.خانم ریاحی.مسافرت.پدر.مهندس.دیالیز.چه احمق بودم که زودتر متوجه نشدم.سیگاری روشن کردم و در امتداد ساحل خلاف سمت ویلای خودمان حرکت کردم.سامان تماس گرفت.حوصله اش را نداشتم.گفتم خودت تنها برو و شام بخور.عصبانی شد و گوشی را قطع کرد.دلم میخواست تا صبح بیدار باشم.خوابم نمی آمد.کفش هایم را در آوردم و در دست گرفتم و روی شن ها قدم میزدم و با دست دیگر سیگار را روی لبم میگذاشتم.. -اون دستت. اللللللو… اون انگشت رو فکش بابا. کجااااایی رررری؟ سرباز اتاق انگشت نگاری بود.انگشتانم را بی اراده در اختیارش قرار میدادم تا روی دستگاه کوچک اثر انگشت بگذارد.مدتی بود به دستور افسر پرونده به اینجا آمده بودم.وقتی در افکارم بودم گفتم من آن عکس را میشناسم اما عکس خانه نرگس،خانم ریاحی آموزش، عکس دختر به قتل رسیده نبود.سعی کردم تا کل ماجرا را به خاطر نیاوردم چیزی نگویم.با عصبانیت مرا به اینجا فرستاد.دستبندم باز بود و کمی دور مچم درد می کرد دردی هم در بازوی راستم احساس میکردم گویی توان بلند کردن دستم را نداشتم. – خیلی نامردیه. عشق و حالتو کردی و بعد کشتیش.ای تف به روت.بی غیرت. – من نکشتم. – آره حتما من کشتم. خودم رو صحنه بودم.وا وی لاااااا… لخت بودی. لللللخت.بی ناموس. – خفه شو.گفتم من نکشتم. انگشتم را محکم فشرد و بعد از فریاد خفیفی در چشمم زل زد. – اگه دختره اهل اینجا باشه خودم حسابتو میرسم.بچه قرطی. ساکت شدم.کل کل با او بی فایده بود.هرچند نمیدانستم.شاید واقعا کار من بود. – اون یکی. آهان د برار… بکشتی تو مارو. بشکن های پشت سر هم زد تا حواسم سر جایش آمد و انگشت دیگرم را در اختیارش گذاشتم. – ای ول بشکن. آقا این مدلیشم بلدم.دستا جلو قلاب تو هم. آهاااااااان. بیا. شیرین تر از این نیست… همه… شیرین تر ازین یار… دلبر دلمو برد… تا هرجا دلش خواست… همه با هم…. این دلبر شیرین… شیرین تر از اینهاست… آهنگ منصور فضای نیمه محصور شده رو پر کرده بود و من فقط قر میدادم و بشکن میزدم. تو حال خودم نبودم.بلند میخندیدم. یک ربعی پیاده رفته بودم تا به جایی رسیدم که مشخص بود شبها موسیقی زنده دی جی می آورند و بساط چای و قلیان به راه می شود.گویی تحت نظر دهکده ساحلی بود و اکثرا از ویلا داران و ساکنین همانجا بودند.من هم به میان مجلس رفته بودم و بی توجه به بقیه می رقصیدم. چند لحظه ای بود که با پسر هم سن و سال خودم شاید کمی بزرگتر کل بشکن انداخته بودیم. وقتی کم آورد رو شانه ام زد و گفت: داداش کارت درسته.ما تسلیم می ریم پیش خانواده. به سختی صدایش را بین صدای بلند آهنگ و هیاهوی مردم می شنیدم: – چی؟!! – میگم من میرم بشینم. – اهان. من هستم. بذا تو حال خودم باشم… خندید و گفت: تنهایی؟ – آره – خواستی بیا پیش ما بشین. – باشه. حتما. وقتی رفت با چشم دنبالش کردم.روی یکی از تخت ها کنار همسر و بچه خردسالش نشست. آهنگ عوض شده بود. Get on the floor . دیگه واقعا کنترلم دست خودم نبود.حس عجیبی در تنم موج میزد. گویی تک تک بیس ها با سرنگ به رگم تزریق میشد.شاید کار شربت نرگس بود. های بودم.با ریتم آهنگ طوری می رقصیدم که تقریبا تمام جمعیت مرد و زن متوجه حرکات من شده بودند.یسسسسس کام آن اوری باااااااااااااادی.همه بیااااااااان. پوتچ یور درینکس آپپپپپپپپ… سر میچرخاندم و از لذت بردن آنها میخندیدم و جیغ میکشیدم.یوهوووووووو…. آهااااااااااااا. لندن پیزا… ال ای نیویورک… آهاااااا بیااااااا…. هووووووووو با تمام شدن آهنگ آرام شدم و با تشویق جمعیت به سمت تخت مرد آشنا رفتم. سلامی کردم. – سلام داداش. بشین راحت باش. پسرم آقا سینا. ایشونم سیما خانم. میگم چیزی زدی؟ – هااا؟ – میگم چیزی زدی؟ – آها. نه. من همیشه اینجوریم. نخورده مستم. – مشخصه.میکشی؟ – چی هست؟ – پرتقال نعناع – چی؟ – ای بابا. پرتقااااال نع ناع. – نه. مرسی. دوسیب نداره؟ – پس سنگین کاری؟ دمت گرم. دنبال یه پا بودم. اینو واسه سیما خانم گرفتم. نگاهی به سیما انداختم.گویی معذب بود و پاهایش را زیر مانتواش جمع کرده بود.زیبا، اما کمی رنگ پریده بود.انگار آرایشی به صورت نداشت.پسرک هم کنارش نشسته و با تبلتی که در دست داشت مشغول بازی بود. – داداش بشین همینجا الان میام. چایی بزن. □ چند دقیقه بعد با قلیانی در دست به روی تخت آمد. – بزن روشن شی داداش. البته وایسا اول خودم چاقش کنم. وقتی صدای قل قل راه افتاد پرسید: راستی اسمت چیه؟ آهنگ هدیه ابی در حال پخش شدن بود و کمی جو آرام شده بود.گفتم: – کامرانم. – اهل اینجایی؟ – نه صبح رسیدیم. فردا یه معامله ای داریم.یه ملکی هست باید بریم ببینیم. – اینجا مال رفیقمه.همشهریمه.انزلی چیه.خواستی سفارشتو بکنم هروقت اومدی هواتو داشته باشه.بچه با عشقی هستی.خوشم میاد. – مرسی. شما اسمتون چیه؟ بی توجه به سوالم فنجانی چای برای سیما ریخت.سیما مدام به گوشی اش نگاه میکرد و با پسرک پچ پچ میکرد. – اره میگفتم. اینجا نکه اختصاصیه هرکس رو راه نمیدن.سفارشتو میکنم هرشب برنامه همینه.مخصوصا سه شب آخر هفته.من خودم الان خانوادم دارن میان. – مرسی. خیله خوبه. ماشالله چه بزن و بکوبی میشه. چاق که شد شیلنگ را به من داد و پک اول را که زدم چند سرفه کردم.حالم میزون نبود.چند پک دیگر زدم. دود را که در هوا دنبال کردم کمی سرم گیج رفت. – مطمنی دو سیبه؟ – مگه سنگین نمیخواستی؟ – اما این… دوباره مشغول کشیدن شدم. – نگران نباش. اشاره ای به جیبش کرد و بسته ای نشانم داد. – خونه یکم داشتم، با خودم آوردم.دنبال یه پا بودم که ردیفش کنم.اون پشت عوض تنباکو زدم.جنسش یکه.از آب گذشتس. دو تا کام دیگه بگیری اینجایی… با دستش جایی بالای سرش را نشان داد.کار به دو کام نکشید… خدای من امشب فقط همین را کم داشتم.نمیدانم چجور موادی بود. پرسیدم: شما …. اسمتو نگفتی…. – لابد نپرسیدی. من کوچیکت داش پیام. گوز شدم.سرم گیج رفت… پیام… بی اختیار بر روی صندلی ولو شدم.دست و پایم شل و بی حس بود. – آ…ب… میخوا…ممم.. یه لیوا… ن… آب… چند لحظه بعد صدای قدم های سربازی آمد که سرم را بالا گرفت و آب را از لیوان به سمت دهانم هدایت کرد. منگ بودم.احساس ضعف داشتم. – هه رسولی من اینو میشناسم. – ناموسا”؟!! کیه این بچه قرطی؟ – این بی شرف دیشب کل دهکده ساحلی رو گذاشته بود رو سرش.بذا از دور ببینم…. بعله. خودشه… خود ناکسشه. – دهکده ساحلی؟!!! این اونجا چیکار میکرد؟ – نمیدونم.اما فک کنم داستان ناموسی بود. – مگه دیشب تو اونجا گشت بودی؟ – نه. تورو قرآن صداشو درنیار. جناب سروان بفهمه پوستم کندس.گفتم مادرم وقت دکتر داره مرخصی گرفتم.آخه شهلا از دانشگاه اومده بود تعطیلات.خواستم ببرمش یه دوری بزنیم.رفتیم دهکده. این یارو هم اونجا بود… بی حرکت فقط به صحبتهای سربازان گوش میکردم.من چکار کرده بودم… – نمیدونی چه سمایی میکنه.خارجی.ایرانی.کم مونده بود با استکان سما کنه.باید میدیدی.ملت میخندیدن مگه. – پس ناموسیش کجا بود؟ – وقتی رفت نشست چشمم بهش بود.آخه فک کنم شهلا از رقصش خوشش اومده بود منم واسه همین دل خوشی از پسره نداشتم.یه ریز نگاش میکردم.پیش یه خانواده ای نشست.بعد دوتا خانم دیگه اومدن.وقتی اون خانما رو دید از جا بلند شد.فقط میخندید.فک کنم بدجور چت کرده بود.داد میزد میگفت من اینارو نیم ساعت پیش کردم.پسر نبودی ببینی چه داستانی بود.ملت همه جمع شدن.رفته بود بالای تخت جیغ و داد میکرد مگه.میگفت فرزااااانه یادته نصفه داااادی… آقا که شما باشی یهو اون مرده چاقو رو درآورد شروع کرد فحش دادن.من تا دیدم اوضاع خطریه سوییچ رو دادم شهلا گفتم برو تو ماشین بشین اینجا الان هرکی هرکی میشه. تو همین گیر و دار یهو پسره چاقو رو کشید رو بازوش… پسره وقتی چاقو خورد انگار که تازه فهمیده چه گهی خورده اومد پایین و لای جمعیت لولید و فرار. – خب بقیه اش چی شد؟ – خیلی معرکه بود.اون پسره ام دنبالش کرد. یه ربع بعد وقتی پیداش نکرد برگشت و دخترارو گرفت زیر کتک.دور و بریا میگفتن بچه انزلیه.شوخی ناموسی نداره.پسرش فقط گریه میکرد.کشون کشون اونا رو گرفت و برد. اما خیلی باحال بود. پسره وقتی میخندید عربده میزد مگه… من اینارو گااااااییدم. میگفت پیام تویییییییی؟ تو خیانت کردی.میگفت بانو رو دور زدی با فرزانه خوابیدی. اصن داستانی بود.خلاصه ریده شد به شب من و شهلا. – من شهلام. تو اسمت چیه؟ – تی ام بکس. هه هه هه… دستم خیلی خون میاد؟!! – بیا این چندتا دستمال رو روش نگه دار.زیاد عمیق نیست. تو خلی.تو چلی. تو چی هستی؟ – مرد تنهای شبم. هه هه. چرا کمکم کردی؟ – رقصتو دیدم. خیلی ازت خوشم اومد.چی زدی؟ یادت باشه واسم بیاری. – هه هه … نمیدونم کشیدم یا خوردم یا به سلامتی رفتم بالا.فقط میدونم که خیلی میخوااااااام. – چی میخوای؟ کمی به سمت شهلا خم شدم.با دست چپ محکم دستمالها را روی زخمم فشار میدادم. وقتی از دست پیام گریختم از میان جمعیت گذشتم کمی آنطرفتر جایی مثله پارکینگ بود که صدای پیست پیستی نظرم را جلب کرد.دختری از داخل پرایدی اشاره میداد که آنجا بروم و مخفی شوم.چند لحظه ای گذشت و خبری از پیام نبود.به سمتش بیشتر خم شدم. موهای تیره ای داشت و چشمانش درشت بود.لبانش گوشتی و هیکل پری داشت. – نمیدونم چی میخوای؟ – لب… لباتو بذار رو لبام. میخوااااااام..میدانستم وقت کافی نداریم.بایستی از آنجا دور میشدم.اما حالم عجیب بود.دلم میخواست.کیرم دوباره شق شد. – میشه واسم بخوری؟ – تو خیلی پررویی. چایی نخورده پسرخاله شدی؟ میدانستم امشب با شبهای دیگر فرق دارد.انگار انرژی و حالتی که در من بود بر کشش دیگران به سمتم می افزود.لبانش را بین لبانم گرفتم. امممممممممم هااااااامممم… دوست داشتم ممه هایش را بگیرم.اما دستانم از بازی خارج بودند. میخندیدم. بین خنده هایم لبانم را گاز می گرفت و از خنده ام خنده اش گرفت. – تو چته؟ چرا اینقد می خندی؟ واقعا اون دخترارو کرده بودی؟ اون چیزا که میگفتی راست بود؟ – کدوم چیزا؟ عاشششششقتم شهلا.ولش کن این حرفارو. من گیجم… بگو عشقم کیه… – اون چش سیاهه یا اون چش رنگیه. – هه هه تو خیلی باحالی دختره.عششششقم درش بیار بخور. آخخخخخخ خدااااااااا. – چه خبرته صداتو بیار پایین.الان دوس پسرم میاد. – بذار بیاد. – چی چی بیاد.سرباز نیروی انتظامیه.گوشیتو بده شمارمو بزنم بعدا قرار میذاریم. بی فایده بود.من میخوااااستم.ضربانم شدت گرفته بود.داغ بودم. حس میکردم ممکن است بخاطر زخمم از حال بروم.دوباره پایین تنه ام را کمی به دنده نزدیکتر کردم.سمت شاگرد نشسته بودم و شهلا طرف راننده بود.تسلیم شد. نگاهی به دور و اطراف محوطه انداخت و شلوار و شرتم را تا روی رونم پایین کشید و شالش را باز کرد. وقتی لبانش اولین تماس را با کله کیرم برقرار کرد آآآآآآآه کوچکی کشیدم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم.فشار روی زخمم را بیشتر کردم.کونم را جابجا کردم تا بتوانم کیرم را در دهانش آرام عقب جلو کنم. دستش را روی تخم هایم کشید.تمرکز کردم تا سریعتر ارضا شوم. – چه خوبه. جووووونم. دوس داری؟ دوس داری آقای رقاص؟ آقای چت.آره؟اوووووففففف… تخمات رو لیس بکشم.. جووووون. – بخور. آه… آآآآآآره… خودشه… اوووو یس… هه هه ه ههه تکان میخوردم و خودم را به صندلی فشار میدادم. از زیر کیرم با زبانش میلیسید تا روی کله اش که می رسید تمامش را در دهانش فرو می کرد. خوب ساک میزد.وقتی زبانش را لای پایم کنار تخمها میکشید نابود میشدم.دلم میخواست موهایش را چنگ بزنم اما نمی توانستم. لبانش را غنچه کرد و منم تندتر تلمبه زدم.چند دقیقه ای گذشت که؛ – آه آه … آی …اومد… اومد… آه آه آه… تا بخودش بجنبد آبم را در دهانش خالی کردم. – کثثافف نفاس بگ..ی .. دااه میاهد.. دهانش پر از آب بود.چرخید و در را باز کرد و همه را تف کرد بیرون.به سختی شلوارم را بالا کشیدم.وقتی برگشت پیشانی اش را که تمیز بود بوسیدم و گفتم: خیلی خوب بود.ایشالله قسمت بشه ما برای شما بخوریم.فعلا باید برم. – هی تی ام شمارت چی پس؟ – اگه قسمت باشه باز همدیگرو میبینیم.مطمن باش دنیا گرده… – عجیبه – چی عجیبه؟ – ما اینو صبح دهکده ساحلی پیدا نکردیم. – پس کجا بوده!!؟ اوه رسولی این بیهوش نشده باشه. تکون نمیخوره. – ای بابا. معلوم نیست چقدر گند کاری داشته دیشب که یه بند بی حاله. یه لیوان آب دیگه بیار بپاش رو صورتش… هااااااااااااح… کمی آب دریا را بصورتم زدم.آب و عرق تنم باهم درآمیختند. خون از دستم جاری بود.احساس کردم صورتم نیز کمی خونی شده.مضطرب بودم.اما خنده هایم قطع نمیشد.از پارکینگ که خارج شدم تا جاییکه نفس داشتم دویدم.راه ویلای ریاحی را پیش گرفته بودم.نباید به ویلای خودمان برمی گشتم. پیام حتما آدرس آنجا را از بانو میگرفت تا به سراغم بیاید.همه جا تاریک بود. خیابانهای سنگ فرش بواسطه نور ضعیف چراغ ها ی محوطه که از ساحل فاصله داشت روشن بود.به سمت شمشادها رفتم و همانجا کیرم را به سختی درآوردم و ایستاده شاشیدم.نفسی به راحتی کشیدم. دوباره یاد درگیری افتادم و خندیدم. بانو وقتی به خانه رسید که پیام پسرشان را برداشته و به دهکده آمده بودند.اما سیما هم که نگران بود همراه آنها آمده بود تا مراقب سینا باشد و مدام منتظر رسیدن بانو و فرزانه بود.تمام پته شان را روی آب ریخته بودم. ها هااا هاااااا خنده بلند و ترسناکی سر دادم که انتهایش بیشتر شبیه ناله شد.فورا موبایل را برداشتم و سامان را گرفتم. – معلومه کدوم گوری هستی؟ – نمیدونم. سامان بزن بیرون.فقط برو. وسایل منم بریز تو ماشین.فقط برو. – کجا برم؟!! چه خبره؟ – برو … پیام دنبالمونه. برو بهت میگم تا نیومده اونجا. – بذا بیاد ببینم چه گهی میخواد بخوره مادر جنده. – سامان قضیه جدی تر از این حرفهاس.برو – کجا برم؟! مدارکم دست اون جاکشه. فردا ظهر باس ازش بگیرم خونه رو تحویل بدم.تازه الان داره مهمون میاد برام. – مهمون کیه دیگه؟ نکنه خل شدی.بذار برو – با یه مطلقه اهل انزلی اینترنتی دوست شده بودم.از ظهر میگرفتمش جواب نمیداد. سر شب جواب داد گفت تولد بوده.گفتم آژانس بگیره بیاد.توام خواستی بیا دوتایی میزنیم توش. – دو به یک؟! میده؟ اه چی میگی بابا.منو بگو دارم قبول میکنم. بگو نیاد. شر میشه سامان. بهت میگم بروووووووووو ازونجا. من موقعیتم بهتر شد زنگ میزنم. تورو قرآن برو. قطع کردم. سراسیمه دویدم و در حین دویدن شماره خانم ریاحی را گرفتم. نگاهی به ساعت کردم. از ۱ گذشته بود.ترمه گفت: – بله؟ نفس نفس میزدم. – سلام خانم ریاحی. – استاد صابر شمایید؟ – بله. من هستم. میتونم یه خواهش بکنم؟ – بله؟ اما این وقت شب واجبه؟ – میشه بیاید بیرون از خونه. – جاااان؟!! – میشه یه لحظه از خونه بیاید بیرون. به ویلایشان رسیده بودم.از سمت پشت ساختمان کنار شمشادهای بلند جایی پیدا کردم و افتادم. – حالتون خوبه استاد؟ میشه صبح تماس بگیرید. – اگه میشد حتما اینکارو میکردم.تورو قران بیاید پشت ساختمون. – استاد محترم من تهران نیستم. بعدا صحبت میکنیم. – نه قطع نکن. منم تهران نیستم.ترمه من رشتم.پشت ساختمون ویلاتونم.دهکده.بیا بیرون.اگه چسبی بتادینی چیزیم داری بیار. فقط عجله کن.گوشی را قطع کردم. بازوم درد و سوزش بدی داشت اما تحمل میکردم.سرم گیج میرفت. خنده های دردناک میکردم.نگاهی به لباسهایم انداختم.تی شرت.گرمکن شلوار.خون.شن.آب.تا جاییکه یادم بود خانم ریاحی من را با کمتر از کت شلوار ندیده بود.کمی خودم را جابجا کردم تا بتوانم در ورودی را ببینم اما متوجه صدایی از سمت دیگر ساختمان شدم. به سختی روی پایم بلند شدم. ترمه ریاحی روبرویم ایستاده بود… ادامه دارد ….نوشته: دکتر-۱۳

جسدی در کنارم قسمت چهارم – تا کی باس بمونه دکتر؟ – این سرمش که تموم بشه پرستار میاد فشارشو چک کنه. معدش رو تازه شستشو دادیم.متاسفانه دیر آوردینش.اما خب بذارید کمی استراحت کنه.تحلیل رفته. – مجرمه دکتر. باید زودتر ببریمش. – اگه میخواین زود ببرین اصلا چرا آوردین.میذاشتین گوشه کلانتری میمرد دیگه. بهرحال باید می آوردین بیمارستان… – بهرحال باید برین بیمارستان – نمیتونم. – آخه من چجوری این زخم رو ببندم؟ مطمنی گیر کرده به تیغ؟ – آره. نکنه فک میکنین چاقو خوردم این وقته شب! فقط یکم دورشو بشورین. یه باندی چسبی چیزی بزنین روش. – چی شد که ویلای خودتون نرفتین؟ – داستانش طولانیه.شاید یه روزی براتون تعریف کردم.اما همین قد بگم که نمیتونم اونجا برگردم.جای دیگه هم نداشتم که برم. – میشه بگین از کجا میدونستین ویلای ما اینجاست؟ هوا سرد شده بود. بعد از دیدن ترمه پشت حیاطشان فقط تا چند ثانیه مات و مبهوت به من خیره بود. خیلی خودم را کنترل کردم که خنده های بی موقع نکنم. اما بعد از کمی، متوجه حال خراب و مست و منگ بودن من شد. با علم به اینکه پدر و مادرش خواب بودن مرا با احتیاط از درب تراس وارد اتاق خودش کرد.آستینم را بالا جمع کردم و دور زخمم را پاک میکرد. یک تی شرت آستین کوتاه و شلوار مشکی استرج به تن داشت.فرصت لباس عوض کردن نداشت.معذب بود.اما شرایط به گونه ای بود که لباسهایمان در اولویت نبود. دوباره نگاهی به چشمانش انداختم.برق میزد.یاد روزهایی که در آموزش به چشمانش خیره میشدم افتادم.بعد از مکث کوتاهی گفتم: خیلی چیزهاست که من راجع به شما میدونم. درحالیکه پنبه نمناک در دستانش بود و روی بازوم میکشید، زیر چشمی نگاهم کرد و گفت: اونوقت مثلا چی؟ خجالت زده شدم.از کاریکه چند ساعت پیش با مادرش کرده بودم.میدانستم اینکار سبب می شود هیچگاه بهم نرسیم چون کافی بود فقط مادرش من را می دید.این اولین مرتبه بود که از سر شب از کارم پشیمان میشدم. گفتم: اینکه چشمایی دارین که فوق العادس.اینکه نگاهتون پر از حیاست.اینکه اونقدر به من اعتماد داشتی که الان با این وضعیت تو اتاق خوابتم.اینکه … چند خال از موهای خرماییش را از صورتش کنار زد و همانطور که روی تخت روبرویم نشسته بود حرفهایم را قطع کرد: کافیه استاد صابر. نمیخوام ادامشو بشنوم.فکر کردم واقعا یه چیزهایی میدونی. – یعنی اینا که گفتم اشتباه بود؟ – … کافیه. – خب اینم میدونم که یه برادرتون انگلستانه.پدرتون مهندسه و چندسالی هست بیماریش زمین گیرش کرده و مادرتون گه گداری میره پیش برادرتون و شما هم دربست خودتونو وقف پدرتون کردین. چشمانش گرد شد.خواستم بداند که دانسته هایم محدود به بازی با کلمات و بردن دلش نیست… سکوتش باعث شد به او خیره شوم.من واقعا این چشمها را میخواهم.برای همه عمر.واقعا زخمیه چشمانش بودم. – من نمیتونم واسه این زخم کار بیشتری بکنم. – همینجوری یه چسبی باندی روش بزنید تا خونریزی نکنه دوباره. – نداریم.اینجا ویلاس.شما که بهتر آماره مارو داری.سالی ماهی یه بار میایم.اکثرا مادر تنها میان. چون زندگی تو آب و هوای تهران برای تنفسشون سخت شده.شایدم توان موندن تو اون خونه و دیدن وضعیت پدر رو نداره. باید برم داروخونه بگیرم. – الان؟ – میخواید صبح بعد از صبحونه بریم؟ – اونم فکر خوبیه.فقط من تخم مرغم عسلی باشه.بگید واسم بیارن همینجا رو تخت میخورم. – امر دیگه؟ – نون هم تست شده باشه.کلا به نونهای بربری و لواش عادت ندارم. خندید. من هم از فرصت استفاده کردم و آرام خنده هایم را خالی کردم.سرم هنوز گیج میرفت. – میرم با ماشین تا داروخونه شبانه روزی. – من هم میام.اینجا موندن درست نیست. – آقا شما بیرون وایسید.آقای سرباز با شما هستم. خانم پرستار سرباز همراهم را به بیرون اتاق هدایت کرد و سرمم را چک کرد و آمپولی درون آن خالی کرد. احساس ضعف بدنی شدیدی داشتم.به دستور افسر به بیمارستان منتقل شدم.نمیدانستم سرگذشتم چه خواهد شد.کاش زودتر ماجرا یادم بیاید.اما اگر خودم دست به جنایت زده بودم چه؟!! آیا به کرده ی خود اعتراف میکردم؟ با حالی که من داشتم هرکاری از من برمی آمد.ترسیدم.اعدام خواهم شد.چشمانم را بستم. صدای برخورد جسمی با شوفاژ در سرم پیچید.چشمانم را بهم فشار میدادم و جز سیاهی چیزی نمیدیدم.ملافه را در میان انگشتانم گرفته بودم و می فشردم. خیسی چند قطره اشک امتداد چشمانم به سمت گوشم را تر کرد. حس میکردم کار خودم بود. – حالا واقعا کار خودتونه؟ – گفتم که تو حال خودم نبودم.یهو متوجه شدم دستم کشیده شد به تیغ یه درخت. چرند میگفتم.میدانستم باور نمیکند.ادامه دادم: – مطمعنید مامانینا بیدار نشدن؟ – خب وقتی استارت زدم مادر حتما بیدار شدن. براشون مسیج زدم که دارم میرم تا داروخونه.اونقدر مستقل هستم که به این چیزا حساس نباشن. – آخه نمیگه داروخونه اینوقت شب… – گفتم میرم چیزی بخرم. – چیزی…. مثلا…. امممم – استاد… لطفا. بذارید حرمتهای بینمون بمونه تا همین جا هم نمیدونم چی شده.فقط میدونم که حوادث اینقدر سریع بوده که فرصت تصمیم گیری نداشتم و گمونم دارم کار درست رو انجام میدم که الان ساعت سه صبح دارم سمت داروخونه می رونم. – خدا خیرت بده دختر جوون. – شما همیشه اینقدر بانمکی؟ تو دانشگاه ندیدم نمک بریزی – خب اونجا فرق میکنه. وارد شهر رشت شده بودیم. وقتی به داروخانه شبانه روزی رسیدیم.لحظه ای مکث کرد و به خانمی که وارد داروخانه شد چشم دوخت. – چیزی شده خانم ریاحی؟ – من اون زن رو میشناسم. – همینکه رفت تو؟ از فامیلاس؟ – نه…. گمونم نفیسه خانم بود. برامون کار میکنه. اکثرا ویلا رو نظافت میکنه.یا کمک دست مادره. – اینوقت شب اینجا چیکار میکنه!! میخواید من برم بخرم؟ – نه.. نه.. پیاده نشو.نباید شما رو ببینه. در بین صحبتهایمان ناگهان صدای تق تق برخورد دست با شیشه سمت راننده هردویمان را وحشت زده کرد. ترمه جیغی زد و به سمت شیشه چرخید. مردی بیرون ایستاده بود. ترمه شیشه را پایین آورد. – سلام خانم. من شما رو میشناسم. اتفاقی افتاده؟ ترمه تند تند نفس میکشید و صدای قلبش با صدای قلب من در رقابت بود که کدام تندتر میزند. – من شمارو نمیشناسم. بفرمایید آقا. لحظه ای به مرد خیره شدم.مطمن بودم جایی اورا دیده ام.اما حس کردم این هم توهمی بیش نیست. – خانمم رفته داروخونه مسکن بخره. – خب به ما چه ارتباطی داره؟ – آخه متوجه شدم دیدیش. من شوهرشم. – شما شوهر نفیسه خانمی. – بله مرد میان تنه ای بود و لباس ساده ای به تن داشت.وسط موهایش خالی بود و ته ریشی تیغ تیغیه سیاه و سفیدی داشت. – چی شده علی آقا؟ صدای خانمی بود که به گمونم نفیسه بود.چادر سیاهی دورش بود و لبه آنرا به دهانش گذاشته بود و زیرش لباس گل گلی اش پیدا بود. – دختر خانم ریاحیه. زن که متوجه داخل ماشین شد نگاهی انداخت و با تعجب و با شور بیشتری گفت: ا سلام جان. خوبی جان. شما کجا؟ اینجا کجا. رسیدی به سلامتی؟ پدر خوبه جان؟ ترمه که گیج و مبهوت بود به آرامی با صدایی که از ته حلقش در می آمد سلامی کرد.نفیسه خانم بلافاصله نگاهی به من انداخت و چشمانی بالا انداخت و با حالت کنجکاوی زنانه به ترمه گفت: از بستگانن؟ فهمیدم که گاومان زاییده. ترمه: ایشون… نه… یعنی بله. تازه رسیدن.اومدیم داروخونه رو نشونشون بدم. ترمه دست پاچه به نظر میرسید.منکه دست چپم روی بازوی راستم بود متوجه نگاههای معنی دار نفیسه خانم شدم. – تیر خورده؟ – نه بابا. تیر چیه نفیسه خانم. زخمی شده.داشت بازی میکرد کشیده شد به یه تیغ درشت.شما چرا اینوقت شب اینجایین؟ – واللا چی بگم خانم جان دخترم دل درد بدی گرفت… میدونی که. تازه داره بزرگ میشه.تو خونه قرص نداشتیم علی آقا را مجبور کردم بیایم داروخانه. علی آقا رو به نفیسه خانم گفت: بریم زن.دختره تنهاست. – خانم شما کاری چیزی نداری جان؟ – نه دیگه.برو زودتر به دخترت برس. – باشه به امون خدا. مواظب فامیلتون باش جان. این را با لحن طعنه آمیزی گفت و بهمراه علی آقا به سمت دیگر خیابان به راه افتادن. ترمه لحظه ای درنگ کرد و سپس گفت: دهنش لقه.از منم دل خوشی نداره.میترسم فضولی کنه. – چرا دل خوشی نداره؟!! – زنیکه خوش خیال یه بار از مادر، من رو خواستگاری کرده بود واسه پسر معتادش. – عجججججب… ناگهان ترمه از ماشین پیاده شد و نفیسه خانم را صدا زد.به سمتشان دوید و در کنار پراید علی آقا نفیسه را به گوشه ای برد.بعد از چند لحظه صحبت با نفیسه به سمت علی آقا رفت و چیزی از او گرفت.سپس برگشت و وارد داروخانه شد. وقتی در ماشین نشست کلیدی به سمت من گرفت. – بیا.میریم اینجا.پانسمانت میکنم بعد من برمیگردم خونه.شما اونجا استراحت کن. – اما… – استاد تا اینجاش رو گند زدین بقیشو لطفا خراب نکنین.گوش بده به حرفم. – کلید کجا هست؟ – علی آقا چندتا ویلا دستشه که اجاره میده.خودش نگهبانه تو دهکده.اما آدرس این رو به من داد. بعد از دهکده است.میدون رو باید بریم بالا. – حالا خالی هست؟ نریم اجاره داده باشه. – نداده.میگفت اگه پسرشم اجاره داده بود زنگ میزد بهش که نزده. – به نفیسه خانم چی گفتین؟ – یه پولی گذاشتم کف دستش گفتم شتر دیدی ندیدی.دردشو میدونستم. – خیلی باعث زحمتتون شدم. راه افتاده بود.به سمت ویلای علی آقا در حرکت بودیم.علی آقا. ویلا. – من گفتم این علی آقا رو میشناسم. – کیه؟ – همونکه ما امروز ازش خونه گرفتیم.از دور دیدمش اما حالا یادم اومد. بی اختیار به یاد سامان افتادم.موبایلش را گرفتم.خاموش بود. امیدوار بودم خریت نکرده باشد و از آنجا رفته باشد. – شما دیگه نیاید.من خودم میرم. – اما زخمتون… – خودم میبندم. جلوی کوچه منتهی به ویلا توقف کرده بودیم.نمیخواستم با ترمه در یک جای بسته باشم.همانقدر هم که در اتاقش بودم فکر و خیال به سرم زده بود.میخواستم جلوی خودم را بگیرم.او به من اعتماد کرده بود.نمیخواستم رابطه ای که میتواند عمیق و زیبا باشد خراب کنم.نمیخواستم بیشتر از این گند بزنم.از آمدن منصرفش کردم و او را روانه خانه خودشان کردم.گفتم صبح تماس میگیرم و به دنبالم بیاید.نگران بود اما همین نگرانیش بیشتر به من قوت قلب میداد و در تصمیمم مصمم تر میشدم.این شد که پیاده تا درب ورودی رفتم.همه جا تاریک بود.صدای جیرجیرک فضای تاریک و پر از دار و درخت را پر کرده بود.از پله ها بالا رفتم.کلید انداختم و در را باز کردم. فضا داخل خانه مرطوب و بد بو بود.کلیدی زدم و صدای چرخی آمد و پذیرایی روشن شد.ساعت بزرگ روی دیوار نظرم را جلب کرد. ۴:۳۰ مبلهایی رو به تلویزیون چیده شده بود و میزی وسط آنها قرار داشت.تصمیم گرفتم روی همین کاناپه دراز بکشم.اما سوزشی در بازویم احساس کردم.باند و چسبی که ترمه خریده بود برداشتم و به سمت دستشویی رفتم.بوی بد شدیدتر میشد.گویی بوی سوختن چیزی بود شبیه به پلاستیک یا سیم یا شایدم تریاک و شیشه.دستشویی را در امتداد راهرویی پیدا کردم.درب اتاقی کنار دستشویی نیم باز بود و نور کمی از آن به بیرون درز پیدا کرد. بو از آنجا بود.قدمی برداشتم. ناگهان جسمی از پشت به شانه و سرم خورد و بی اختیار تعادلم را از دست دادم.صدای برخورد سرم با شوفاژ آخرین صدایی بود که در گوشم پیچید… ادامه دارد ….نوشته: دکتر-۱۳

جسدی در کنارم قسمت پنجم و پایانی – نمیشه هرچی میخوای بگی همینجا بگی؟ – نه.گفتم که میریم میشینیم اون تو مثله دوتا آدم بزرگ حرفهای آخرمونم میزنیم. محمود از ماشین پیاده شد.به سمت شاگرد رفت و در را باز کرد. – بیا پایین سمیه دست سمیه را گرفت و بعد باهم به سمت انتهای کوچه حرکت کردند. – هنوزم نمیدونم چرا قبول کردم نصفه شب باهات بیام بیرون. من دیگه نامزد دارم محمود.اگه کسی ببینه چی؟ – کی میخواد ببینه.ساعت دو صبحه.جز جیرجیرک کی بیداره. مستیا – میشه سریعتر بریم تو. – آره میریم. خانم نامزد دار. – طعنه نزن محمود. – آدم حسابیه دیگه.مثه ما پاپتی نیس که. – خفه شو. چندبار بت گفتم دست بابا و مامانتو بگیر بیا جلو – بیام که چی؟ آقاجونت بگه داماد بنگیه.پرتمون کنه.سکه یه پول شم. محمود در را باز کرد.چراغها را روشن کرد و در را قفل و کرد و کلید را روی اپن آشپزخانه گذاشت. پیراهنش را درآورد.زیرپوشی به تن داشت.سمیه دست به کیف کوچکش گوشه ای ایستاده بود. – دربیار مانتوتو – نمیخوام. حرفاتو بزن میخوام برم. – بری؟!! کجا؟ پیش نامزد جونت؟ همانطور که در آشپزخانه کتری را روی گاز می گذاشت زیر لب گفت: لااااااشی خانم… سمیه روی یکی از مبلها نشست و شالش را باز کرد. – محمود من هیچکاره ام.بخدا به زور قبول کردم. محمود به پذیرایی آمد با فندکش سیگارش را روشن کرد و یکی هم به سمیه تعارف کرد. – نمیکشم. – چراااااا … آقاتون نمیذارن… – مسخره. محمود بگو دیگه.حرفهایی که گفتی خیلی مهم ان چی بود؟ – میگم.بذا کتری جوش بیاد. اونوقت نطق منم وا میشه. □ چتد دقیقه بعد محمود سینی چای را روی میز گذاشت. – این چیه؟ سمیه اشاره به پایپ کنار استکانهای چای کرد. – تو نمیدونی این چیه خااااانم؟ بعد محمود بسته کوچکی از جیب شلوارش در آورد روی نعلبکی خالی کرد.وقتی صدای تلیق تلیق ریختن شیشه ها درون نعلبکی درآمد، سمیه گفت: – میخوای چیکار کنی محمود؟ – بنظرت با اینا چیکار میکنن؟ میکشیم دیگه. – محموووووود. من ترک کردم. – اا جدی ؟ نمیدونستم. – تو که میدونی پدر بیچارم چه زجری کشید تا ترک کردم.دو ماه تو کمپ بودم. اونهمه کلاس رو هر روز خودش می برد و میاوردم…. – خب بابا. پدر تو نمونه. پدر ما بیخیال. تو خوب. بیا چاییتو بخور. نمیخواد بکشی. این را گفت و شعله فندک را زیر حباب پایپ گرفت… – آآآآآآه… خیلی خوووووبه. یکی از بچه ها از سمت آستارا آورده.از همون جنساس که همیشه دوست داشتی. راستی پردتو چیکار کردی؟ – هنوز باهاش سکس نکردم. یکی دوبار کنار هم خوابیدیم.فقط دستمالی. – پس از آخرین باری که سکس کردی خیلی میگذره با کمی مکث و افسوس گفت: آره. – با هم بودیم دیگه. – پس نه. یهو بگو جنده ام دیگه. – خلاصه بپا نفهمه. – خوب دوخته دکتره. درضمن بفهمه ام مهم نیست. محمود دوباره لوله را بین لبانش گرفت… – پس آقا روشنفکره. – میشه تمومش کنی این بساطو. – چیه تو که نمیکشی. دردت چیه. – بوش اذیتم میکنه. – دیگه آخراشه.داره تموم میشه.خیلی خوووووووبه سمیه. محمود چشمانش قرمز و حالش عوض شده بود.سمیه نگاه هایش بین چشمان محمود و شیشه های درون حباب میچرخید.از آخرین باری که کشیده بود سه ماهی میگذشت.دندانهایش را بهم میفشرد.کاش میشد از آنجا خارج شود.اما بیرون تاریک بود و ماشینی برای بازگشت نداشت.سخت پریشان و درمانده بود.به دستشویی رفت و آبی به سر و صورتش زد.بوی کامهای سنگین محمود فضای خانه را پر کرده بود.وقتی بو را استنشاق میکرد بی اختیار موهایش سیخ می شد و تنش میلرزید. سه ماه پاک بود.نفس عمیقی کشید.به نامزدش و شروع یک زندگی تازه با او فکر کرد.وقتی دوباره به محمود که سرگیجه گرفته بود نگاه کرد با خود گفت: دیگه هیچوقت نمیکشم… – واااااای. واااااااااای خدا…. من چه خر بودم…. محموووووووود… سمممممماه بود نکشیده بودم… مگه میشه … – باز میخوای؟ – آره.بذار. آتیش. آتیش بده.. . آممممممم… آآآآحححح… آره…. اوووووممممم… پکی زد و بی اختیار رو پاهای محمود دراز کشید.سقف به سمتش در حرکت بود.خمار شد.همه چیز میچرخید.چشمانش را می بست و از حال خوبش لذت میبرد.نیم ساعتی بود که محمود کارش را کرده و سمیه را وسوسه کرده بود.آرام دستش را روی تاپ سمیه برد و سینه هایش را فشار داد.سمیه که مانتویش را درآورده بود چشمانش را باز کرد و ناخودآگاه کمی به خودش پیچید تا دست محمود کنار رود. – بذار بمالمش – دیگه مال تو نیست. محمود پکی زد و دودش را به صورت سمیه هدایت کرد و دوباره سینه اش را گرفت.سمیه به چشمان محمود خیره شد و با ناله ای همراه عشوه گفت: نکککککککککن… محمود دستش را از راه یقه وارد تاپ سمیه کرد و سینه اش را گرفت. – آخخخخخخ…. سمیه دوباره به خودش پیچید.دلش میخواست محمود مقاومت را بشکند و به راهش ادامه دهد.نمیخواست به سادگی تسلیم شود.محمود پایپ را روی میز گذاشت و دست دیگرش را از زیر تاپ روی ناف سمیه کشید. سمیه دستش را بلند کرد و صورت محمود را نوازش کرد.محمود تاپ سمیه را به سمت صورتش جمع کرد و از سرش درآورد.سوتین مشکی اسفنجی به تن داشت و سینه های کوچک خوشفرمی زیر آن پنهان کرده بود.محمود خم شد و از روی ناف سمیه تا بین دو تا پستونش لیییییس میکشید.سمیه هم مدام می پیچید و با دو دست صورت محمود را فشار میداد.آرام آرام زبانش را از بالای سوتین روی سینه های سمیه کشید و وارد آن کرد . سمیه صورت محمود را پس میزد.اما محمود هر دفعه با تلاش بیشتر زبان خود را به سمت سینه سمیه هدایت میکرد.دستش را زیر کمرش برد و سگک سوتینش را باز کرد.وقتی آنرا از تن سمیه جدا کرد، سمیه با ناله و اعتراضی دستانش ا رو سینه هایش گذاشت.محمود لحظاتی به سمیه خیره شد و سپس محکم مچ دستانش را گرفت وآنها را در امتداد بدنش نگه داشت تا با آزادی بیشتری نوک برآمده و صورتی رنگ سینه اش را میک بزند.سمیه پوست روشنی داشت.سینه اش دردهان محمود بود و فقط ناله میکرد.ناله هایی خفیف.محمود کمی چرخید تا به روی سمیه آمد دستانش را رها کرد و بعد از خوردن نوک سینه به سمت پایین حرکت کرد.جوراب شلواری کلفت مشکی به تن داشت.محمود خواست تا دوطرف آن را بگیرد و از تنش خارج کند اما سمیه امتناع کرد و محمود از روی جوراب شلواری شروع به لیسیدن شرت مشکی سمیه کرد. – آآآآآآه… جوووووون… – دوست داری؟ – نهههههه…. اوممممم -لاشی…. سمیه کمی سر محمود را به سمت کسش و کمی به خارج فشار میداد.پاهایش را دور محمود حلقه میکرد و وقتی خیلی حشری میشد دوباره رها میکرد.نمیخواست زود ارضا شود.محمود جوراب شلواری را درآورد. شرت مشکی در میان رانهای بلوری سمیه بدجور خودنمایی میکرد.سرش را بین رانها برد و شروع به لیسیدن آنها کرد.سمیه هم سینه هایش را در دست گرفته بود و آرام و بی حال می مالید.محمود با دندان، وسط شرت سمیه را گرفت و به سمت پایین کشید که سمیه آنرا از دندانش جدا کرد. – نه محمود… پردم… توروخدا… – کاریش ندارم. – محمود … توروخدا. آخر تابستون عروسیمه… – گفتم کاریش ندارم. شرتش را از پاهایش درآورد و به روی مبل انداخت.پاهایش را بالا داد و با زبان از انتهای کسش تا رو چوچولش را لیسید. – آخهخخ چه داغه محمود… – توام که خوب خیس شدی لاااااشی – جووووونننن. دوباره لیسید.بازهم لیسید. لیسید و لیسید تا سمیه لرزید. اینبار نلیسید. کمی صورتش را بلند کرد و به صورت سمیه چشم دوخت.چشمان سمیه رفته بود.بی حال با صدایی ضعیف و حشری گفت: – پایپ رو بذار دهنم… بده… محمود لوله رو بده.. همانطور که کف پذیرایی به خود میپیچید و تقاضای شیشه میکرد محمود او را بلند کرد و به سمت اتاق رفتند.محمود لباسهایش را درآورد و کنار لباسهای سمیه که آورده بود کنار تخت ریخت.به سختی او را روی لبه تخت نشاند و پایپ را به دستش داد.کمی شیشه جدید ریخت شعله را برایش نگه داشت و سمیه مشغول شد.پاهایش جان نداشت.دستانش میلرزید. نگاه هایش روی شعله بود. – بسه؟ میخوام کیرمو بدم بخوری. – میخورم محمود. به جون مامانم میخورم. بذار بکشم اول. توام بکش. زود آبت نیادا.بکش.میخوام تا صب بهت کس بدم. کامی گرفت و ادامه داد: جوووونم… بذار اول از این سیراب بشم… بدجور هلاک بودم محمود چه خوب کردی آوردیم اینجا.اووووفففف … – فدات شم.کیرم فدات بشه.بکش برم بازم بیارم. – نه بشین. میخوام یه دستم رو کیرت باشه. – فندک رو بگیر خودت این یه ذره ام بکش تا برم بیارم. محمود بلند شد و از اتاق خارج شد. درون آشپزخانه زیر سینک کمی جاساز کرده بود.چراغها را وقتی وارد اتاق خواب میشدند خاموش کرده بود و حس روشن کردن نداشت.خم شد و به دنبال جنس قدیمی اش میگشت. درون درز کابینت میله فلزی گذاشته بود پشت آن موادش را جاساز کرده بود.میله را روی کف آشپزخانه گذاشت و مواد را برداشت.ناگهان صدای افتادن جسمی روی زمین توجه اش را به اتاق خواب معطوف کرد.همچنانکه لخت بود و کیر نیم خیزش تلو تلو میخورد به اتاق برگشت. سمیه روی تخت دراز کشیده بود و پایپ کنار تخت افتاده بود.لحظه ای نگذشت که خرخری کرد و انگار که بالا آورده باشد مواد سفیدی از کنار دهانش به بیرون جاری شد.محمود خشکش زده بود.بی درنگ به روی تخت افتاد و با شرتش که روی تخت بود لب و دهن سمیه را پاک کرد. فقط اسمش را فریاد میزد. سمیه… سمیه … سمیههههههه… جواب بده… لعنتی نخواب… به صورت و تنش سیلی میزد. بی فایده بود. سمیه اوور دز کرده بود.برای چند دقیقه با تن بی جان سمیه ور رفت اما فایده ای نداشت.به روی قلبش فشار آورد.آنقدر به صورتش سیلی زده بود جای انگشتش مانده بود. به دیوار تکیه داد و آرام سر خورد و نقش زمین شد. از نیم ساعت پیش فقط به سمیه خیره بود و به هیکل بی جانش که لخت بود نگاه میکرد و میکشید. ناگهان صدایی آمد.گویی که کسی در را باز کرده است.به سرعت برخاست و آرام از اتاق خارج شد و از انتهای راهرو به پذیرایی نزدیک شد.مردی وارد شده بود و چراغ را روشن کرد.محمود فورا” به آشپزخانه خزید و پشت اپن نشست و گوش تیز کرد تا ببیند مرد غریبه چه میکند.به سمت راهرو در حرکت شد.مکث کرد.گویی اتاق نظر مرد غریبه را جلب کرده بود. محمود دستش را روی کف آشپزخانه حرکت داد و میله ای که آنجا بود برداشت. آرام بلند شد و از پشت به مرد نزدیک شد.وقتی مرد خواست در نیم باز اتاق را کامل باز کند میله را بلند و کرد و به پشت مرد کوبید.افتاد.صدای برخورد سرش با شوفاژ توجه محمود را به صورت مرد جلب کرد. او را میشناخت.بعد ازظهر با دوستش به در نگهبانی دهکده آمده بودند.دوستش راننده بود و از محمود سراغ علی آقا، پدرش را میگرفت.گویی خانه میخواستند.محمود بی اختیار کنارش نشست.انگار که مرده بود.حرکتی نداشت.او را به اتاق کشاند.مدتی گذشت، فایده ای نداشت.علایم حیاطی دیده نمیشد.اما بصورت گنگی نفس میکشید که باعث میشد محمود در مرده یا زنده بودنش شک کند. فکری به ذهنش رسید.فورا” لباسهایش را درآورد و به شکل شلخته ای در اتاق پخش کرد.لباسهای خودش را پوشید و به سمت ماشین رفت.از داشبورد و از میان مدارک مستاجرها کارت ملی سامان را پیدا کرد و به خانه برگشت.در جیب شلوار مرد گذاشت.با دستمالی تمامی جاهایی که دست زده بود پاک کرد.نگاهی به چشمان سمیه که خودش بسته بود کرد.مرد و زن لخت روی تخت دراز بودند. محمود از خانه خارج شد. □ – طبق دستور علی بابایی رو آوردیم.تو اتاقه قربان. افسر تجسس که مشغول خواندن اظهارات علیرضا صابر بود به سرباز اشاره ای کرد و سرباز خارج شد.صابر نوشته بود پس از گرفتن ویلایی در دهکده ساحلی شب برای کشیدن قلیان به بیرون رفت که بر سر مسله کوچکی با یکی از مردان آنجا درگیر شد و چاقو خورد و بخاطر شناسایی نشدن به ویلایش بازنگشت و در عوض به ویلای خانم ریاحی که از همکارانش بود پناه برد و خانم ریاحی با کمک آقای بابایی ویلای برای او تدارک دیدند که به محض ورود با ضربه ای به سرش بیهوش شد تا زمانیکه با دارویی که پزشک قانونی در محل استفاده کرد او را بهوش آوردند و به کلانتری انتقال دادند. افسر دوباره حوادث را مرور کرد و به سمت درب خروج در حرکت بود که علیرضا صابر گفت: میتونم واسه چند لحظه خانم ریاحی رو ببینم؟ – خیلی کوتاه. چون هنوز چیزی مشخص نیست. – میدونم. البته امیدوارم با سرنخهایی که از علی اقا پیدا میکنید بتونین پسرش رو دستگیر کنید. مطمعنم پسرش اونجا بود. – مشخص میشه. البته پزشکی قانونی هم ساعت دقیق مرگ رو زمانی اعلام کرده که تو دقیقا میگی پیش آقای بابایی و همسرش و خانم ریاحی بودی.در ضمن اثر انگشتت رو تن مقتول و همچنین لوازم خونه نیست. پسر بابایی سابقه داره.دارن اثر انگشتشو چک میکنن. خانم ریاحی اتاق بغل هستند اظهاراتشون رو بررسی کردیم داریم چندتا سوال ازشون میپرسیم. وقتی تموم شد میتونی ببینیش. □ – شما واقعا منو لخت دیدین؟ – استاااااد صابر… بارها گفتم بذارید حرمتها بینمون بمونه. – بله… بله … بهرحال ممنونم. امیدوارم روزی جبران کنم. – بابته چی ممنونید؟ – اینکه حمایتم کردید.اینکه نگران شدید.افسر پرونده گفت که شما تمام صبح وقتی تماس گرفتین و من جواب نمیدادم نگران شدید و اومدید ویلا و اون صحنه رو دیدین.جدی شما منو لخت دیدین؟ – وااااای استااااااد صابر…. زشته. – بازم متشکرم – بهرحال پای منم گیر بود.امیدوارم بی گناه باشید. و بی گناهیتون ثابت شه. – منم امیدوارم پسر علی آقا… همون خواستگارتون پیدا شه. چون اصلا معلوم نیست اگه اونم گم شه دیگه کی میاد شما رو بگیره – استااااااد تو کلانتری هم دست برنمی دارید. – خانم ریاحی…. – بله؟ – صبر میکنید تا از حبس برگردم… – استاااااااااااااااااد. . پایان ..نوشته: دکتر-۱۳ با تشکر فراوان ا دکتر -۱۳ عزیز ب خاطر این داستان زیباشون

زن همســــــــــــــــــــایه و ســــــــــــــــــــکس خشــــــــــــــــــــن ۱ همه چی از اون جا شروع شد که من توی اتاقم خواب بودم و فریبا خانوم زن همسایه با مامان بهجت من در مورد انواع و اقسام سکسها و روشهایی که میشه یک زنو ارضا کرد صحبت می کردن . اولش نمی خواستم به این حرفا گوش کنم. ولی راستش تازگی ها طرز لباس پوشیدن و حرکات فریبا جون خیلی تحریکم می کرد . اون و مامان هر دو شون چهل و پنج سالشون بود .و سالها بود که با هم همسایه بودیم . خونه ها ی ویلایی ما کنار هم بود و یادم میاد از وقتی که بچه بودم اونو به همین ریخت و قیافه دیده بودم . تازه اون وقتا که جوون تر یود یه مانتوی بلندی تنش می کرد که حجابشو بهتر حفظ می کرد ولی تازگی ها یه تیپی زده بود و یه تریپی که آدم باورش نمی شد سنش رفته باشه بالا . دو تا دختر داشت که هر دو تاشونم شوهر کرده و شوهرشم از اون ارتشی هایی بود که این چند ماه آخر خد متشورفته بود به یه راه دور تا با حقوق بیشتری باز نشسته شه .. اون قدیما و جوونی هاش که من بچه بودم با روسری می دیدمش ولی حالا که بزرگ شده بودم انگار هوس جوونی زده بود به سرش و جوون هم بود ولی از این که مامان مثل اون نشده خوشحال بودم .. خلاصه اون روز مامان بهجت و فریبا جون گرم صحبتای داخل رختخوابی بودن و منم فالگوش وایساده بودم . مامان از این می گفت که تازگی ها خیلی طبعش سرد شده و فریبا می گفت اگه دوست داشته باشه براش چند تا نوار سکسی میاره که ببینه -فریبا جون من اصلا اهل این بر نامه ها نیستم .. -ولی اگه ببینی خیلی حال میده .. وقتی این فیلما رو ببینی همش به این فکر می کنی که یکی دیگه داره تورو می کنه و چون می بینی که همچین کسی وجود نداره میری طرف اولین کیری که میاد به سمتت و اونم کیر شوهرته .. اون وقت , وقتی هم که با اون سکس می کنی اون مردای داخل فیلمو حسش می کنی که دارن با هات ور میرن به هیجان میای .. خلاصه آخرش نفهمیدم که مامان جوابشو چی داد ولی یه چیزی که برام جالب بود این بود که وقتی مامان ازش پرسید که تو که داری این فیلما رو می بینی اگه شوهرت دم دست نباشه چیکار می کنی .. پس میری سراغ اولین مردی که میاد سمتت ؟ فریبا جواب داد ما که از این شانسا نداریم . کی میاد ما به این سن رو تحویل می گیره . جز شصت هفتاد ساله ها که از بس این روزا دختر فراوون شده که اونا هم ما رو سلیقه شون نمی گیره . -وااااااااا شوخی نکن .. -چی رو کار پیرمردا رو یا کار خودمو ؟-کار خودت رو .. -ولی بهجت جون اگه بدونی چقدر از سکس خشن خوشم میاد . دوست دارم یه جوون حالا سی چهل سالشم بود عیبی نداره بیفته سرم .. به زور لباسای تنمو پاره کنه و تا اون جایی که تنم لک نکنه گازم بگیره ..منو بزنه باهام سکس خشن کنه . -چی داری میگی .. اون موقع اول جوونیت از این فکرای شیطانی تو سرت نمیفتاد .. -حالا مگه چمه خواهر جان .. برو ببین زنای مردم چیکار می کنن . من و تو عقب افتاده ایم . همش از این می ترسیدم که فریبا مامانو از راه به در کنه .. با این که کلی دوست دختر داشتم و این روزا حال کردن با اونا واسم از آب خوردن هم راحت تر شده بود ولی دلم هوس فریبا جون زن همسایه رو کرده بود . به چند دلیل .. یکی این که دوست داشت باهاش سکس خشن شه .. یکی این که از کس آزاد بود و علت مهمش هم این بود که می خواستم طوری اونو به چنگم بیارم که ازش بخوام دیگه این قدر مامانو تحریک نکنه . بد مصب خیلی هم وقت منو گرفت . اون قدر نگاش کردم و حس و حال خودمو نشونش دادم تازه دوزاریش افتاد که چی می خوام . و منم از اون جایی فهمیدم که دوزاریش افتاده که از وقتی که فهمید من بهش نظر خاصی دارم سکسی تر می پوشید . سینه هاشو مینداخت بیرون . پیش من به جای جین و دامن ساپورت هایی می پوشید که قاچای کونشو طبیعی تر از اصل نشون می داد . من باید قبل از این که جناب سرهنگ یعنی شوهرش مرخصی بگیره و بیاد کارو یکسره می کردم . یه روز که مامان واسه یه کاری رفته بود خارج از شهر و می دونستم که فریبا خونه تنهاست رفتم اون جا .. همون تیپ و حالت روزای اخیرو داشت . – بهروز جون الان بر می گردم .. نمی دونستم چیکار داره .. ولی وقتی بر گشت دیدم فقط دگمه های بلوزشو باز کرده و یه عطر ملایمی هم به خودش زده و لب و صورتشو هم سرخ تر کرده و خلاصه طوری شده بود که آدم دوست داشت اونو درسته قورتش بده چه اندامی داشت .. -فریبا جون یه چیزی میگم پیش خودمون بمونه . -باشه عزیزم بگو چی شده -راستش من یه دوست دختر دارم که مخشو زدم و می خواد باهام حال کنه .-اوخ این کارو نکن که گردن میفته و دیگه یه کارایی می کنه مجبور میشی بگیریش .-حواسم هست .. ولی عیب کار در اینه که من یه خورده خشن هستم .. نمی دونم چیکار کنم .. -نکن .. نههههههه این کارو نکن .. طوری نگام می کرد و زار می زد که حرکت کیرمو داخل شلوار حس می کردم . -اصلا این کارای زشت چه معنی داره . درسته که من و تو صمیمی هستیم ولی از دخترای بد و دنبال شوهر امروز هیچی بعید نیست . نگاهمو به سینه هاش دوختم و گفتم پس من باید چیکار کنم . حالا که زن بردن هم خطر ناکه .. اگه بدونی چقدر خوشم میاد از ..-از چی ؟ -اسمشو نمی تونم ببرم .-بگو بهروز جون .. -از هارد سکس .. چشای فریبا گرد شده بود .. -چی شده -هیچی .. دوید و رفت سمت تخت و خودشو طاقباز انداخت روش .. -حالم یه جوری شده .. -چی شده زنگ بزنم آمبولانس بیاد ؟ -نهههه .. کاش جناب سرهنگ این جا بود .. منظورشو گرفته بودم .. دیگه بس بود هفته ها موش و گربه بازی کردن .. خودمو انداختم روش . دهنمو به لاپاش فشار می دادم .-نههههه بهروز بهروز داری چیکار می کنی .. خواهش می کنم . … ادامه دارد …. نویسنده …. ایرانی

زن همســــــــــــــــــــایه و ســــــــــــــــــــکس خشــــــــــــــــــــن ۲ (قسمت آخر ) ظاهرا اون دوست داشت زیر بدنم دست و پا بزنه و این جوری بهش مزه می داد . دستمو گذاشته بودم رو شلوارش .. -بهروز نکن .. نههههههه .. -فریبا جون حالا که جناب سرهنگ نیست و رفته جلوی جبهه من باید پشت جبهه رو نگه داشته باشم .. داشت واسه من ناز می کرد ومقاومت . من شلوارشو کشیدم پایین .. دوست داشت سرش داد بکشم . وقتی اینکارو کردم گفت -بد جنس .. نکن .. نکن .. -می کنم می کنم .. شلوارشو در آوردم و به طرفی پرتش کردم . قالب کسش از رو شورتش خیلی درشت نشون می داد . اون هنوز هیچی نشده خیس کرده بود . حالا هنوز زود بود که شورتشو در بیارم . دستمو گذاشتم رو بلوزش . -نکن .. بی ادب .. نکن .. جیغ می کشم .-بکش آبروی خودت میره .. لبامو گذاشتم رو دهنش .. یه دستموگذاشتم رو گردنش و خودمو با یه دست و به زحمت لخت کردم .هرچند خیلی هم لگد می زد ولی من تونستم مهارش کنم . بعد در همون حالت کیرمو می مالوندم به شورتش .. پنجه هاشو به پهلوهام انداخته بود ولی من سوتین روی تنشو می کشیدم و به هر شکلی بود اونو درش آوردم .. چه هیکلی داشت . دیدم داره نق می زنه .. موهای سرشو کشیده و کیرمو گرفتم سمت دهنش .. –باز کن .. بازش کن . باید ساک بزنی . کاری نکن که همین جا پاره پاره ات کنم نذارم چیزی واسه جناب سرهنگ بمونه . هر چند می دونم اون, اون جا گشنگی نمی کشه -نه .. خواهش می کنم . این کارو باهام نکن .. با دو تا انگشتام بینی فریبا رو از دو طرف فشارش دادم و راه نفسشو بستم . مجبور شد دهنشو باز کنه و کیرمو بخوره .. ولی ساک نمی زد . کف دستمو گذاشتم لاپاش ولی پس می زد . موهای سرشو کشیدم .. اون قدر با وسط پاش بازی کردم که دیگه طاقتش طاق شد .. یه لحظه شل گرفتم از دستم در رفت و طوری به سرعت پا به فرار گذاشت که مجبور شدم با یه خیز یوز پلنگی خودمو بندازم روش . شورتشو وحشیانه از پاش در آوردم طوری که اثرش رو کشاله های رونش موند . لبامو گذاشته رو شونه هاش .. گاز گرفتن همراه با مکیدنوشروع کردم .. اونم از پشت به من مشت می زد . تحت تاثیر فیلمایی که دیده قرار گرفته بود . -نههههه نهههههههه بهروز خیلی کلفته .. نههههههه .-تو دنبال همین چیز کلفت بودی دیگه نگو نگو نمی خواستی . خیلی خوبم می خواستی از پشت بهم لگد مینداخت . یکی از این ضربه هاش طوری به کیرم خورد که نمی دونستم از درد چیکار کنم تا چند لحظه به خودم می پیچیدم ..از پشت موهاشو جمع کرده و دیگه راستی راستی لازم بود که یک سکس خشن جدی رو روش پیاده کنم . سرشو محکم می زدم به زمین . شانسی که در اون لحظه آوردم این بود که قالی زیر پامون از اون ماشینی پشمی های چاق و چله بود .. ولی یه خون خفیفی از لب و دهنش جاری شده بود . کف دستمو محکم می کوبوندم به کونش .. -می کنمت . جرت میدم . اول می کنم لای کونت . کون گنده تورو حریفش منم . جناب سرهنگ جوابتو نمیده . اون الان به اندازه یک سر جوخه که سهله به اندازه یک سر جوجه هم حریفت نمیشه .. خسته اش کرده بودم . دو طرف کونشو محکم باز کردم طوری که هر لحظه امکان جر خوردن مقعدش می رفت . -حالا که این طور شد کرم هم نمی مالم . کونش دل و دین منو برده بود . ولی سوراخ و دور مقعدش نشون می داد که کار کردش زیاده . کیره رو فشار دادم به سوراخ کونش .-آخخخخخخخخ کونم کونم .. کونم .. -کون بده .. کون بده .. کون بده .. تو که نمردی .. بده .. دو طرف کونشو با کف دستام می کوبوندم تا از لرزش اون لذت ببرم . با فشار اول حدود پنج سانت از کیرم رفت توی کونش .. اگه کرم می زدم همون اول ده سانتو می تونستم بکنم اون داخل . از اون کونای با حال بود که خیلی با لذت می شد اونو گایید .. دستامو گذاشتم دو طرف کون گنده اش و اونو چسبوندم به کل قالب کیرم و هر کدوم از قاچای کونشو یه حرکت دورانی سریع بهش می دادم . کیرم که حدود یک سومش رفته بود توی کون فریبا و وبقیه اش وسط دو تا قاچ داغ کرده بود با یه لذت عجیب و فوق العاده ای آبشو توی کون فریبا خالی کرد . -اووووووففففففف فریبا جون .. چه کونیه این . جناب سر هنگ بالا نمیاره اینو می خوره ؟ وقتی که آبم توی کون فریبا خالی شد حس کردم که کیرم به جای عقب نشینی داره یه حرکت رو به جلو انجام میده . حالا دیگه تقریبا نصف کیرم بود توی کون فریبا . -تکون بخوری بازم فشارش میدم تا روده هاتو جر بده . چشاشو بسته بود و داشت کیف می کرد .-عمرا اگه جناب سر هنگ همچین کیری بهت زده باشه . دستمو از زیر پاش رسوندم به کس و انگشتامو کردم توی کسش .. با وجود انزال شدن سریع شق کرده بودم .. -آخخخخخخ آخخخخخخخخ اوووووووفففففف بهروز بهروز کسسسسسسم می خاره می خاره .می خاره … با ناخنام شروع کردم به خاروندن کسش .. -ببینم حالا خارشش گرفته شد ؟ -کیرت رو می خواد .. بریم رو تخت .. از جاش پا شد و بازم شروع کرد به فرار کردن . اون هیجان فوق العاده می خواست و منم هوس کسشو کرده بودم و دلم می خواست اونو زود تر بکنم . این بار اونو گرفتم و انداختمش رو تخت .. بازم دست و پا می زد و می خواست در ره .. موهاشو کشیده و از چپ و راست بهش سیلی می زدم .-نههههه نهههههه بد جنس جلاد منو کشتی . تو از جونم چی می خوای .. -تو رو کونتو کستو سینه هاتو . لبامو گذاشتم رو سینه هاش طوری میک می زدم که دردش بگیره.-باز کن لاپاتو .. کیرم وحشی شده بود .. سرش داد کشیدم . راستی راستی دیگه ترسید . پاشو باز کرد و کیرمو تا انتها فرو کردم توی کسش . با این که کس گشادی داشت ولی به کیر من حال می داد . حس کردم که دیگه هیچ حسی واسه هارد بازی کردن نداره . -بهروز .. می خوام . می خوام .. آبمو خالی کن .. خالیش کن .. راست میگی . کار سر هنگ نیست . سردار من تویی . منو بکن .من دیگه میشم زنت .. منو بزن . کبودم کن گازم بگیر . فقط منو بکن .. همه جای تنشو آروم آروم گاز می گرفتم و مراقب بودم که اثری چیزی باقی نذارم که مدت زیادی بمونه . -گازم بگیر کبودم کن . سر هنگ زنگ زد گفت تا یه ماه دیگه نمیاد . امروز کبودم کن هوس دارم .. من دیگه هر کاری که اون می خواست کردم . لاپاشو باز کرد تا کلفتی کیر منو بیشتر لمس و حس کنه . یه لحظه دستشو گذاشت رو سینه هام و منو پس زد یاد فیلمها افتادم که الان آبش می خواد خالی شه .. همین طورم بود . یه چیزی مثل ادرار از کس فریبا خالی شد .. یه دقیقه ای آروم گرفته بود .. بازم می خواست و من ادامه دادم .. اون ول کنم نبود . اومد رو من .. نزدیک بود خفه ام کنه . لباموبه لباش قفل کرد .. دیگه گفتم باشه هر طوری که می خواد باهام حال کنه … پس از کمی استراحت بازم شروع کردیم . وقتی که داشتم می رفتم ازم پرسید خوش گذشت ؟ همون جوری بود که دوست داشتی ؟-آره فریبا جون هردومون به آرزومون رسیدیم فقط حواست باشه کاری به کار مامانم نداشته باشی .. -می دونم از قدیم گفتن مرغ همسایه غازه .. -این که درسته . ولی این مثال به درد این جا نمی خوره .. اگه مامان من همچین کاری بکنه من می میرم . باید گفت مرگ خوبه واسه همسایه .. پایان … نویسنده … ایــــــــــــــــــــرانی

مشکل سینه مامان قسمت اول سلام اسمم علیه بچه تهرانم حدود ٢٢ سالمه قدم ١٧٨ وزنمم ٧٨ کیلو هستش ما یه خانواده کاملا مذهبی هستیم یه خواهر کوچکتر هم دارم که شوهر کرده و الان خونه شوهره …داستان از اونجایی شروع شد که یه شب مادرم اه ناله شدید میکرد و درد میکشید، مادرم یه زن ۴١ ساله با قد ١٧٣ و وزنشم ٧٠ کیلو سینه هاشم ٨٠ ورونهای تپل و کشیده با باسن گنده تاقچه ای ولی در عوض کمرش یه وجبه ما از اون خانواده ها نبودیم که راحت پیش هم باشیم ولی دو سه باری مادرم و دید زده بودم و همیشه تو کفش بودم ولی اصلا تابلو نمی کردم خلاصه با صدای نا له های مامان زری از خواب پاشدم دیدم دارن با بابا حرف میزنند که بلند شو بریم دکتر و مامانمم هم انکار میکرد و میگفت الان نه فردا میریم! من رفتم داخل اتاق و گفتم مامان چی شده که مامان گفت هیچی تو برو بخواب … بعد اصرار زیاد و فهمیدم که سینه راستش درد میکنه بابا همچنان گیر داد که برن دکتر که مامان گفت الان دکتر زن نیست منم برم پیش مرد چی بگم ، قرص میخورم تا فردا که بابا هم قبول کرد و دوباره برگشتم تو اتاقم خلاصه اون شب گذشت و از اونجایی که پدرم کارمند بود قرار شد من ببرمش دکتر صبح بعد خواب از خونه زدیم بیرون و رفتییم سمت ونک که نزدیک بود دنبال دکتر. ولی پیش هر دکتر زنان رفتیم بعد ویزیت و مایعنه یا چرت و پرت میگفتند یا آدرس یه دکتر دیگه رو میدادند تا این که سومین دکتر گفت : این نوع بیماری مشکوک به سرطان سینه یا همون امبولی هست و ممکن خطر ناک هم باشه و تو این محدوده فقط کار یه نفره،که اونم مرد و تازه از امریکا اومده و همش ازش تعریف میکنند ، برو اونجا ، اون متخصص سینه و گوارش و سرطان سینه است مامانم : نه دکتر زن میخوام حتما، که دکتر گفته سراغ نداره اگر هم باشن خوب نیستند. البته من که داخل نمی رفتم اینهارو مامان میگفت. مامانم قبول نمی کرد که بریم ولی وقتی دید هر جا رفتیم یا چرت گفتند یا هم گفتن تو تخصص ما نیست بعدشم حرفهای این اخریه که گفته بود شاید سرطان سینه داشته باشی نگران و ناراحتش کرده بود، خلاصه به هزار مکافات مامان راضی شد که بریم اونجا البته با اصرار های بابا، که گفت عیبی نداره برین ولی به شرط این که منم باهاش برم تو، چون مامان قبول نمی کرد من زنگ زدم به بابا یه ١۵ دقیقه راه داشت که رفتیم اونجا و بعد گرفتن ویزیت چند نفری جلوتر از ما بودن منتظر شدیم تا نوبتمون برسه اونجا وقتی من دقت کردم دیدم همه زنهایی که اومدن سینه هاشون بزرگه ، واسم جالب بود، خلاصه نوبتمون رسید و رفتیم تو. دکتر یه مرد ٣٢ ٣٣ ساله خوش تیپ بود ، که بعد سلام و خسته نباشید تارف کرد که بشینیم مادرم به فاصله یه متری کنار دکتر نشست و من روبروی دکتر دکتر بعد باز کردن دفترچه ، رو به مامان کرد و گفت ؛ خوب مشکلتون چیه؟ مامان: با یه مکس که همراه با خجالت بود گفت یکی از سینه هام دیشب بد جور درد میکرد و تیر میکشید دکتر : کدوم سینتون مامان : سمت راستیه د: سایز سینه هاتون چیه م : با خجالت گفت ٨٠ د: قبلا هم درد گرفته بود به این حالت یا نه اولین باره؟ م: یه چند وقتی درد داشتم ولی اونقدری نبود یعنی عین دیشب زیاد و طولانی نبود د : خانم سینه شوخی بردار نیست ، چرا همون اولش نیومدین ! م: هیچ نگفت دکتر رو به مامان کردو گفت مشکلی نداره جلوی آقا پسرتون؟ چون یه سری سوال های شخصی هم میخوام بدون ؟؟؟ که مامان با مکس و … گفت نه ایراد نداره د: متاهل هستید م: بعله د: بعد پرسید تو هم اغوشی به سینه هاتون فشار زیاد نیومده؟ که مامان سرخ شد و جواب نداد دکتر رو به من کرد و گفت شما بیرون تشریف داشته باشید منم بلند شدم و رفتم بیرون ، ولی دلم تو اونجا بود و اصلا نمی خواستم بیام که دیدم مامان نمی تونه بحرفه و جواب بده یه ١٠ دقیقه ای بود بیرون بودم و از کنجکاوی یا غیرت داشتم میمردم تا این که صدام کرد و یه نسخه داد و گفت این و تهیه کن بیار منم رفتم داروخونه ولی یه چیز خیلی جالب این که مامان پشت پرده بود نسخه رو گرفتم فقط یه پماد بود بردم دادم به دکتر و نشستم رو صندلی ، دکتر بعد گرفتن کیسه رفت نزدیک پرده و به مادرم گفت خانم حاضرید ؟؟؟ که مامانم اروم گفت بعله دکتر هم رفت پشت پرده وگفت خانم کامل مانتو و پیراهن و سوتین و در بیارید و برگشت نشست رو صندلیش از غیرت و عصبانیتد داشتم میمردم ، مامانم جلوی یه غریبه لخت شه!!! میخواستم بلند شم به مامان بگم بیاد بریم ، ولی به خاطر مریضش پشیمون شدم بعد دو مین دکتر دوباره رفت پشت پرده و گفت خانم راحت و ریلکس دراز بکشید و اصلا خودتون و جم نکنید مشکلتون حاد سر سری نگیرید، حالا من تو دفترچه تون آزمایش و سونگرافی نوشتم ، بذارید بزرگی غده ببینم چغدره، یا شایدم مشکل این نباشه، معاینه کنم بهتره یا اگه نمی خواین تشریف ببرید جای دیگه که همکار خانم داشته باشه فکر کنم مامان قبول نمی کرد معاینه کنه ، این و از طرز صحبت کردنش فهمیدم مامان هم معلوم بود زورکی قبول کرده ، اونم واسه دردش بود وگر نه نمی رفت، چون میشناسمش چه اخلاقی داره. معلوم بود دکتر داره سینه های مامان و میماله بعد از مامان پرسید ؟ شوهرتون اصلا سینه هاتون و ماساژ میده؟ مامان که فکر میکرد من بیرونم با خجالت گفت نه دکتر : خانم سینه ی بزرگ نیاز به مراقبت داره شما چرا توجه نکردید ؟ مامان هم آروم بریده گفت: دکتر ای کاش با همسرم میومدم ، اونم اطلاع پیدا میکرد و مشنید اینهارو م : دکتر این مشکلم قابل درمان؟ د بعله البته باید مو به مو به دستورها و داروهارو عمل کنید و مصرف کنید که ایشالله بهتر شید.البته بازم واسه اطمینان باید جوابها رو ببینم اتاق دکتر کلا ٢۵ یا ٢٨ متر میشد و من از صدای نفس های مامان و احساس میکردم ، فکر کنم به خاطر ماساژ بود بعد دکتر گفت این پماد رو روزی یه بار با این پماد سینه هاتون و بمالید تایم هر سری هم ٢٠ یا ١۵ مین باشه، بعد ١٠ روز دوباره بیاید م : دکتر فیزیو تراپیست سراغ دارید ؟ د: خانم کاری نداره یا همسرتون یا خودتون انجام بدین م: دکتر همسرم خوشش نمیاد زیاد. دکتر همین طور که داشت مامانم و میمالید رو به من کرد و گفت شما بیرون تشریف داشته باشید منم که عصبی شده بودم با اعصاب خورد رفتم بیرون تو این فاصله که بخوام بلند شم سریع فکری کردم و گوشیم و گذاشتم رو ظبط صدا و گذاشتم رو مبل اومدم بیرون مامانم بعد ١٠ مین اومد بیرون انگار همون زن نبود که تو رفت چشاش داشت برق میزد منم گفتم گوشیم تو جازمونده و رفتم برداشتم بعد خداحفظی با دکتر برگشتیم، تو راه یه حرف جالب از مامان شنیدم اونم این که گفت : از جریان معاینه و این که تو رفتی بیرون به کسی حرفی نزنی ، حتی به بابات ! منم قبول کردم خونه که رسیدیم مامان زنگ زد به بابا، که سریع رفتم تو اتاقم و اون یکی گوشی رو اروم ورداشتم و شنیدم که مامان به بابا گفت اونقدر میگفتم سرد نباش و هر شب بخوابییم ، تو نمیومدی! آخرش من سرطان گرفتم و بابا هم ترسید و .. که مامان توضیح داد و گفت باید برم آزمایش و سونگرافی و … من تلفن قطع کردم اومدم هنصفری رو برداشتم و شروع به گوش کردن صدای ضبط شده تو اتاق شدم از این به بعدش رو به زبون خودشون تعریف میکنم د: حداقل باید روزی ١۵ مین به این صورت ماساژ بدین مامانم با مکس زیاد و بریده بریده گفت چشم ، م:دکتر شوهرم از این کارا نمیکنه راه دیگه ای یا دارویی چیزی نداره ؟ د: خانم خودتون انجام بدین مامان جواب نداد،بعد چند لحظه د: اهان دلیلش و فهمیدم همسرتون سرد مزاجه! م: دیگه عادت کردیم اقای دکتر من الان داماد دارم و چند وقت دیگه نوه دار میشم دکتر؛ خب این عادت بدیه ، شما باید از طرف مقابل بخواین ، ماشالله به شما یعنی اگه به این مشکل نمی خوردید اصلا بروز نمکردید! خانم شما اگه دیر متوجه این مریضی میشدید که باید عمل میکردیم تازه الانم همه چیز به جواب سونگرافی بستگی داره ولی بااین وضعیتی که من دارم میبینم ایشالله با دارو و فیزیوتراپی یا همون ماساژ حل میشه فقط روزی حتما نیم ساعت ماساژ بدید و همین فردا برید آزمایش وسونگرافی انجام بدید و جوابش تا اومد بیاین پیش من مامان که اه نالش بلند شده بود گفت میرم فیزیوتراپی دکتر ؛ خانم شما تو ۵ دقیقه ای که من ماساژتون دادم حالتون بد شد ، فکر نکنم فیزیو تراپی رو بتونید تحمل کنید! خنده دکتر م: هیچی نمی گفت مطمئنم از خجالت و حیا اب شده بود د: فقط من باید سایز دقیق و بگیرم بلند شید اونجا وایستید قد و وزن سایز یاداشت کنم د: خانم گودی کمرتون هم زیاده، مشکل کمر درد ندارید؟ م: چرا ااقای دکتر بعضی وقتها از درد میوفتم د:اونم اگه درمان نکنید به مشکل دیسک کمر میخورید ها دلیلشم سایز باسنتون که بزرگ بعدش دکتر اروم چیزهایی میگفت که نمشنیدم، ولی فکر کنم داشت سایز میگرفت بعد ١ دقیقه به مامان گفت میتونید لباس هاتون بپوشید از صدای صندلی معلوم بود اومد پشت میزش و مامان هم ٢ ٣ دقیقه بعد امد ، دکتر، خانم بشنید این اون پماد و اینم دفترچه درمانی فقط گفته هام یادتون نره؟ اینم کارت فیزیو تراپ ، هم کارش و بلده هم قیمتش مناسب همم این که صبح ها میاد منزل یا محل کارتون، حالا هر طور خودتون راحتیت. م: دکتر واسه گودی کمرم چیکار کنم ؟ د: ورزش و فیزیو ، از فیزیو تراپتون بپرسید راهنماییتون میکنند م:این اقا هست ، من واقعا با اقا نمی تونم مشکل شرعی دارم ، خانم سراغ ندارید؟ د: نه من فقط ایشون و دارم ، به شما هم پیشنهاد میکنم خودتون انجام بدید و شوهرتون مجبور کنید. م: اقای دکتر خیلی لطف کردین ممنون و با اجازه د: خواهش میکنم به سلامت من بعد گوش کردن حالم بد شده بود یا بهتر بگم حشری شده بودم که بعد یه خورده بازی با کیرم ارزا شدم ، تا حالا اینقدر اب ازم نیومده بود شاخ در اوردم بلند شدم رفتم دسشویی که حموم دسشویی ما کنار هم بود دیدم مامان حموم رفته . یه خورده بادقت که گوش کردم فهمیدم تن تند نفس میکشه که حدس زدم داره با خودش ور میره مامان صدام کرد واسه نهار که رفتم پیشش و بعد خوردن گفتم مامان من اومدم بیرون دکتر چی ها پرسید و چیکار کرد؟ م: بی حیا تو که اکثرش و شنیدی گفتم من یه رب بیرون بودم تو اون یه رب ؟ هیچی بعد این که تو رفتی من لباس هام و پوشیدم و اومدم داشت دارو … مینوشت و توضیح میداد بی حیا به بابات نگی لباسم و در اورده بودم و دکتر دست زد نه بابا نمیگم ولی همش همین و گفت؟ اره إدرس یه فیزیوتراپم داد که هر روز برم پیشش فقط این فیزیوتراپه هم مرد من گفتم خوب میریم نشنیدی مگه دکتر چی گفت؟ گفت سرطان داری و خیلی هم دیر شده مامان : بی حیا من از ناچاری اصرار بابات و تو بیش این دکتر هم رفتم! وگر نه که عمرا میرفتم پیش مرد من حالا بذار بریم شاید این دکتر خوب بود

مشکل سینه مامان قسمت پایانی مامان عصبی شد و گفت یه مردبیاد سینه من و بماله!خاک بر سر بی غیرتت کنند من که هیچی خودشم از حرفی که از دهنش در رفت اب شد بعد من گفتم عیبی نداره فردا باید بریم وگر نه من به بابا میگم حالت خیلی بد، دکتر فیزیو نوشته تو نمیری، اون خوب بلده مامان حالا بذار فردا شه ، شاید رفتیم بابات نفهمه فردا صبحش با مامان رفتیم سونگرافی و ازمایش بعدش اومدیم خونه و بعد اظهر شد به مامان گفت بلند شو بریم فیزیوتراپی که باز شروع کرد به چرت و پرت گفتم منم موبایل و در وردم که به بابا بگم که گفت نزن باشه بریم رفتیم اونجا یه مرد ۴۶ ساله با یه مرد دیگه ٣٠ ساله بودن دفترچه رو دادم بعد خوندنش گفت جلسه ای ٣٠ تومن که من پرداخت کردم و گفت برید تو اتاق ٣ اماده شید که من دنبال مامان رفتم تو تو واسه چی میای دیگه من چیه فکر کردی باینقدر بی غیرتم بیرون وایستم زود باش در بیار مامان : جلوی تو خجالت میکشم که من گفتم جلو غریبه تنهایی خجالت نمی کشی؟ که گفت پس روت و برگردون اونوری من برگشتم اونم لباس هاش و در اورد و گذاشت تو کیف و دمر دراز کشید ولی سوتین. هنوز تنش بود وای چه صحنه میدیدم یه سفید برفی جلوم بود بدون یه مو وخال دوباره حشری شدم و سیخ کردم در باز شد و دیدم پسر جون اومد تو ، من فکر میکردم اون پیره میاد ولی ! اومدو گفت بی زحمت سوتین و در بیارید یه لامپ قرمز رنگ اورد و بهد یه کرم سفی برداشت دستش رو به من کرد و گفت هم بالا تنه جلو یا همون سینه رو نوشته و نم گودی کمر جفتشم میخواین انجام بدید که من بدون مکس گفتم بعله ولی مامان اعتراض کرد و گفت فقط سینه که من گفتم هرچی نوشته انجام بدید لطفا که مامان تا خواست حرف بزنه من با صدای بلند گفتم بسه مامان پسره رو به من کرد و گفت پس یه قبضدیگه واسم بگیر از صندوق من : الان د : بعله بی زحمت که رفتم گرفتم وقتی برگشتم با دیدن سینه های مامان زیر نور چراغ قرمز خیلی حالم بد شد دادم دستش و اومدم پشت وایستادم به نگاه کردم که مامان چشاش بسته بود اول از کرم روی هر سینه یه مقدار خالی کرد و شروع کرد به مالیدن بعد این که کلا همه جا مالید گفت یه ۵ دقیقه زیر نور بمونه من الان برمیگردم من احساس کردم پسره هم حالش بد شده بعد این که اون رفت مامان گفت کمر و بذار واسه بعد اون ربطی به درد سینه نداره من: اگه نداشت نمی نوشت الانم تموم کن که مامان گفت احمق اون واسه باسن ، بی حیا لخت نمیشم از این بیشتر که من گفتم پولشم دادم ، در ضمن مریضی ، واسه خوش خوشانت که نیست مامان پس گورت و گم کن بیرون اون موقه که من گفتم باشه پسره اومد و از مامان پرسید گرم شد سینه هاتون مامان: اره داره میسوزه دیگه پسره بازم از پماد ورداشت و با تبحر خواصی شروع به مالیدن کرد من که سیخ سیخ کرده بودم و کیرم به برگترین حالت ممکن رسیده بود بعد ١۵ دقیقه ماساژ دیدم که مامان لباش و داره گاز میگیره و پاهاش و ارو تکون میده که پسره دوباره لامپ گذاشت و رفت و گفت الان میام مطمئنا به خاطر مامان رفت بیرون بعد ٣٠ ثانیه چشاش و باز کردو گفت تموم شد منم با پوز خند گفتم خیر پسره دوباره اومد و شروع کرد به ماساژ دقت که کردم دیدم سینه های مامان سیخ سیخ وایستاده خیلی حال کردم پسر رو به مامان کرد و گفت برگردید پشتتون که مامان با اشاره به من. فهموند که برم بیرون من اومدم بیرون ولی به ١ دقیقه نکشید برگشتم دیدم مامان شلوارش و تا زانوش پایین کشیده ولی هنوز شرت پاشه که میگفت در بیار ولی مامان قبول نمی کرد اول این و بگم که من با دیدن کون سفی و بزرگ مامان داشتم دیونه میشدم مامان که دیدمن اومدم تو سرش و برگردوند و هیچی نگفت منم به پسره اشاره کردم خودش دربیاره وای چه کونی داره مامانم خیلی حال کردم و تو شلوارم ارضا شدم پسره دوباره همون کرم و مالید و لامپ گذاشت و رفت تو این ۵ دقیقه ای که من و مامان تنها بودیم اصلا بر نگشت من و ببینه پسره اومد و شروع کرد به مالیدن منم رفتم نزدیکتر هر سری که لپ کونشو میمالید سوراخ کون کسش معلوم میشد حتی یه تار مو هم نداشت کس و کونش پسره فکر کنم فهمیده بود من خوشم اومده طوری میمالید که قشنگ سوراخاش معلوم میشد یعنی لپ های کونش و به اطراف میکشید من دوباره سیخ کرده بودم که پسره بعد ۴٠ دقیقه کل ماساژ گفت تموم و رفت بیرون بیرون رفتنی کیر گندش قشنگ تابلو بود یه لبخند کوچیکی هم به من زد و رفت بیرون مامان بلند شد و لباس هاش و پوشید و اصلا به من نگاه نمی کرد من هم اومدم که راحت باشه پسره صدام کرد و گفت چون بار اول بود من یه ماساژ رایگان هم همیجوری واسه جلب مشتری بهتون میدم که مشتری باشید بعد گفت خودتم میتونی بیای که من گفتم واقعا گفت اره همین فردا صبح بیا من خودم هستم ، بعداظهر چون سرم شلوغه اینجا نمیرسم صبح بیا که من هم گفتم باشه مامان اومد و خداحافظی کردیم و اومدیم خونه تو راه هیچ حرفی زده نشد تا این که تو خونه بعد حموم گفتم دیدی تو نمیخواستی ولی چغدر خوب بود گفت خفه شو کم مونده بود به یارو بگی یه سر هم بکنش من: نه این که تو هم بدت میومد ، حتما من از حال رفته بودم اونجا و لبام من گاز میگرفتم مامان رفت تو اتاقش و شروع کرد به گریه کردن ، دلم واسش سوخت و رفتم گفتم ببخشید مامان زری، غلط کردم ببخشید حرف زشت زدم گوه خوردم منم ناخداگاه گریم گرفت و بعد مامان بغلم کرد گفت عیبی نداره این ها همش تاغصیر بابای حرومزاده ته که همش چسبیده به کار و مقام و پول، این میکرد من الان به این روز نمی افتادم منم پرسیدم چرا بابا که گفت بذار به تو بگم همه چیو بدونی حالا که اینطوری قضاوت میکنی تو هم بزرگ شدی و الان با این شرایط باید بفهمی دلیلش و ، بابات با من نمی خوابه هفته دو بار اونم فقط از پشت بعدش که خودش راحت میشه میگره می خوابه هم باسنم به مشکل خورده هم سینه م حالا فهمیدی. بعدش هم بلند شد لباس هاش و پوشید و رفت نماز مغرب و عشا تو مسجد منم رفتم اتاقم خوابیدم تا فردا صبح ساعت ١٠ بود که یاد ماساژ افتادم و حاضر شدم و به مامان گفتم با دوستام میرم بیرون ، یادم رفت بگم به مامان نگفتم چون ماساژ و دوست داشتم رسیدم در زدم و رفتم بالا که گفت چه خوب که اومدی منم تازه از خواب بیدار شدم با یه شلوارک کوتاه بود و پیراهنم تنش نبود، به من گفت کل لباس هات و در بیار برو همون اتاق ٣ الان میام منم رفتم و لباس هامو در اوردم که خودش رسید و گفت خوب بخواب یه ماساژ حرفه ای مبخوام بهت بدم که همینجا بخوابی منم درازکشیدم به پشت و از گردنم شرو کرد به ماساژ دادن و اومد پایین تر رو کمرم و پشتم ، خیلی خوب میمالید یه ١٠ دقیقه ای گذشته بود که دیدم از رو شرت داره کونم و میماله خیلی حال میداد ، بعد پاهامو از هم باز کرد و رونهامو کامل از بغل کیرم مالید تا پایین دو سه باری دستش به خایه و کیرم خورد ولی تابلو نکرد، نمی دونم چرا ولی من سیخ کرده بودم دوباره اومد بالا و گفت خوب حالا با روغن ، از گردنم شروع کرد و خیلی اروم و باحال اومد پایین تر خیلی دوست داشتم حال میکردم که نزدیک باسن که شد گفت شورت و در بیار روغنی نشه همم خوب ماساژ بدم ، نمی دونم ولی بدون هیچ حرفی در اوردم اونم شرو کرد به مالش ، روغن و ریخ روی باسنم که حتی روغن داشت میومد جلو از وسط کونم دستش انداخت توی چاک کونم و دو سه بار بالا پایین کرد اروم ، داشتم از شدت حال میمردم دوست داشتم همش کونم و بماله که رفت روی رونهام و پا و .. دوباره اومد رو باسنم و چرب کرد و شروع به مالیدن کرد، یهو برگشت گفت اینجارو دوست داری زیاد بمالم ؟ که منم گفتم اره ، گفت پس تو هم عین مامانتی، اخه ارنم دوست داشت منم فقط گوش میکردم ، یه حوله لوله کرد و گذاشت زیر شکمم و کونم زد بالا، دیگه داشت سورخ و خایم و میمالید و منم تو اوج لذت بودم ، اونم هی از مامان میگفت ، برگشت گفت تو هم به مامانت رفتی ها، منم گفتم چطور ؟ گفت کونت بزرگ ولی مال مامانت یه چیز دیکست که من گفتم اره دیدم دیروز التت بزرگ شده بود ، برگشت گفت مگه میشه کون به این تمیزی و بزرگی جلوم باشه سیخ نکنم ، از حرفاش خوشم میومد گفت تو هم بدت نمیومد کس و کون مامانت معلوم شه خوب دید زدیش ، دوست داشتی یکی از این بالشهایی که واسه تو گذاشتم واسه اونم میذاشتم خوب ببینی منم با این حرفش حال کردم و گفتم اره خیلی ، کیرمو گرفته بود تودستش و گفت واسه مامانت سیخ کردی ؟ گفتم نه مالیدی پشتم و سیخ شد ولی با گفتن از مامانم دیگه بزرگ تر شد گفت تا حالا با کسی سکس کردی گفتم اره ٢ بار گفت منظورم پسر بود گفتم نه ولی زمان مدرسه زیاد میمالیدنم بعدش اروم انگشتش و فرو کرد تو سوراخ کونم اولش سوخت ولی بعدش اروم شدم گفت دوست داری منم از شدت که حال میکردم گفتم اره که اون بالا پایین میکرد و گفت دوست داری مامانتم اینجوری بمالم ؟ گفتم اره اونم دوست داره و از خداشه، گفت میدونم تو نبودی دیروز میکردمش ولی الان خوب شد فهمیدم دوست داری، با گفتن این حرفها ارضا شدم و همه الىبم تو دستش خالی شد گفت برگرد از جلو ، برگشتم با رو غن همه جامو مالید کیرم موند اخر سر از همه کیرمم گذاشت تو دهنش و ساک زد تا دوباره سیخ سیخ شد دوباره برگردوند و کونم و مالید و با دو تا انگشت کرد تو کونم که میخواستم داد بزنم ولی چند دقیه تکون نداد تا اروم شدم بایه دست هم کیرمو میمالید و گفت دوست داری من مامانت و بکنم تو نگاه کنی ، منم بدون مکس گفتم اره ولی اول خوب باید بخوریش چون بابام بهش نمیرسه اونم گفت ای به چشم بعداظهر درستش میکنم بعد کیر خودش از شلوارکش دراورد وگفت بخور منم برا اولین بارم بود یه خورده خوردم بعد گفت دوست داری هم مامانت بکنم هم تو رو گفتم اره دوست دارم بعد اروم کیرش و فرستاد توی سوراخم داشتم جر میخوردم ولی خوب داشت حالم میداد کم کم داشت تلنبه میزد منم داشتم حال میکردم که گفت دوست داری هم مامانت هم تورو جر بدم گفتم اره خیلی بعد ارضاشد و ابشم خالی کرد توی کونم ، باورم نمیشد کون دادم ولی خب خیلی حال داد بیرون اومدنی ازش خواستم که به مامان چیزی نگه خیلی حال داد تموم شد رفتم خونه و قرار شد بعد اظهر با مامان برم اونم گفت باشه ساعت ۶ که شد باز با مامان مشکل داشتیم و همش میگفت نمیام ولی به شکلی بود راضیش کرردم و راه افتادیم وقتی رسیدیم بعد سلام و احوال سعید همون ماساژور گفت یه قبض کامل بگیر ارزونتره منم قبول کردم و رو به مامان کردو گفت شما بفرمایید لباس هاتون در بیارید تا من بیام بعد گفت شما هم از داروخانه این بگیر بیار چون کم دارم ، قبول کردم و گفتم نزدیک ترین داروخانه کجاست که ادرس و داد دیدم یه ١٠ دقیقه ای فاصله داره با عصبانیت رفتم سریع گرفتم اومدم جلوی در که رسیدم بدون در زدن رفتم تو مامان و لخت اخت دیدم رفتم پماد گذاشتم رو میزو بغل مامان وایستادم ، سعید داشت شکم مامان و ماساژ میداد ، سعید از مامان پرسید ورزش خواصی مرید؟ مامان که چشاش بسته بود جواب نداد که من به جاش گفتم بعله از محل کار پدرم استخر میرن هر روز صبح ولی الان چند وقته نرفته.بعد ازش پرسیدم چطور مگه گفت اخه اصلا پهلو شکم ندارن و هیکلشون خیلی جذابه ، همزمان با این که به من جواب میداد دوره کس مامان و میمالید مامان هم تازه اصلاح کرده بود و هیچی مو نداشت ، سعید یه خورده پایین تر رفت و رونهای مامان میمالید وبه مامان گفت یه مقدار پاهاتون باز کنید که بغلشم ماشاژ بدم،انتظار نداشتم مامان پاهاش و باز کنه ولی با کمال ناباوری سریع باز کرد اونم خیلی زیاد طوری که کس سفید و بی موی مامان جلوی چشای من و سعید بود که اونم تا دید این صحنه رو دوباره روغن و ورداشت و ریخت روی شکم و رونها و بالای کس مامان بعدش گذاشتش کنار و از شکم شروع به مالیدن کرد وقتی رسید به کسش قشنگ دستش و گذاشت روش و یه دقیقه قشنگ مالید مامان هم با گذاشتن دست اون روی کسش سینه هاشو گرفت شروع کرد به فشار دادنشون و اه و ناله که سعید رو به من کرد و گفت بیا اینجا تو هم کمک کن منم رفتم جلو وگفت اروم سینه هاشو بمال و خودشم افتاد به جون کسش که مامان داشت دیونه میشد سعید رو به من کرد و گفت ماساژ سکسی هم نیاز داره اونم بدم که من گفتم اره دستت درد نکنه بعدشم خوب و حسابی به مامانم حال بده چون بابای کسکشم نمیرسه، سعید گفت زری جون دوست داری جلوی پسرت بکنمت که مامان گفت جون جرم بده سعید شروع کرد به خوردن و لیس زدن کس مامان به من گفت تو هم سینه هاشو بخور مامان داشت جیغ میکشید دیگه وتو همین حال بودیم که یکی اومد تو همون مرد مسن بود که گفت در وبستم که راحت باشین و کسی نیاد سعید هم بهش گفت بیا کمک اونم گفت ای به چشم که اومد و سریع کیر ٢٠ سانتیش و که خیلی هم کلفت برد جلوی دهن مامان که مامان برگشت و گفت من دوست ندارم واین هم خیلی بزرگه، راستم میگفت مرد موهای مامان و گرفت و کشید گفت جنده خانم بخور تا به زور نکردم تو حلقت منم عصبی شدم بلند شدم بریینم بهش که مرد کیرم و از رو شلوار گرفت و گفت تو بخورش بعدش هم به زور کرد تو دهنم مامان داشت نگاهمون میکرد بعد لختم کرد و کیرش گذاشت تو کونم منم که داشتم جر میخوردم اونم تند تند تلنبه میزد مامانمم هم داشت نگاه میکرد وهمش قربون صدقه سعید میرفت مرد کیرشو از تو کونم کشید بیرون کرد تو کس مامان سعید هم داشت سوراخ کون مامان لیس میزد بعد کیرش داد دست مامان و گفت بخوره مامان هم خورد بعد چنددقیقه سعید از تو دهنش کشید و رفت سمت کون مامان اروم کرد تو کونش مامان دیگه از شدت لذت از حال رفته بود هر دو کس و کون مامان و جردادن و تو این مدت مامان ٣ بار ارضا شده بود اوناهم ارضا شدن و ابشون و ریختن رو سینه و کون مامان بعدشم من و وادار کردن که ابشون و بخورم و از اتاق رفتن بیرون مامان برگشت گفت وای خیلی حال داد تو هم خوب کون میدی ها، شیطون تا حالا چند بار دادی ؟؟ من گفتم من ارضا نشدم حالم بده که گفت بیا شروع کن گفتم کونم درد میکنه که مامان اومد سوراخم و لیس زد و بعد برام ساک زد داشتم ارضا میشدم که گفت بریز تو کونم منم روش خوابیدم کردم تو کونش وای چغدر داغ بود جون بعدش به زور بلند شدیم و رفتیم خونه وبا مامان دو تایی رفتیم حموم و قرار شد از فردا دیگه اونجا نریم و من ماساژ بدم کیر من ١٢ سانت بود که مامان میگفت کوچیکه باید بزرگش کنی و همش منو بکنی. پایان نوشته: علیرضا

کــــــــــون گنــــــــــده مــــــــــامــــــــــانــــــــــم وکیــــــــــر مــــــــــن ۱این داستانو یکی از نویسندگان خوب و خوش قلم به نام راکو برای من ارسال کرده قلم بسیار زیبا و شیوایی داره وبدون تعارف فقط می تونم بگم داستانش حرف نداره . سلام من کوروش هستم و ۲۶ سالمه. می خواستم براتون داستان که نمیشه گفت خاطره سکسمو با مامان که اسمش ناهیده و ۴۷ سالشه تعریف کنم. اولش گفتم که کسانی که نمیخوان نخونن. شروع این خاطره واسه تقریبا ۷ماه پیش میشه. مامان ناهید من یه زن جا افتاده و سکسیه که یه هیکل تقریبا تپل، سکسی و خوشگل داره، یه هیکلی که فقط کسایی که با زنای میانسال کاربلد سکس کردن قدراین هیکل رو میدونن. عین یه سیب رسیده و شیرین هستند. مامانم خیلی خوشگله و چهرش کیر آدمو راست میکنه. همسن خودش به نظر میاد. اون لبای قلوه ای و اون دماغ کشیده حسابی تحریک کننده است و چهره زیباش رو متمایز و شهوت انگیز میکنه. واقعا چهره بعضی از زنها قبل از آنکه زیبا به نظر بیاد سکسی و تجریک آمیز دیده میشه حالا مامانم دیگه اوووف. هیکل مامانم خیلی شهوت انگیزه، سینه های بزرگ سایز ۸۵ ، رونای تپل و یه کون گنده که گل سر سبد جاذبه های سکسی هیکلش محسوب میشه. یه کون گنده و پهن که خودم نزدیک ترین کشته و مرده شم. مامان ناهید خوشگل من به اقتضای سنش شکمم داره که من عاشقشم چون خیلی اون رو سکسی تر و جذاب تره کرده به نظر من. البته بیشتر زنای ایرانی شکم دارن اما شکم شل ضد حاله. در حالی که شکم مامان من قربونش برم در عین برجستگی و بزرگی اما سفت و گرده، خیلی زیبا ست شکمی که گرد و برآمده باشه چربی شل نداشته باشه و پوستش کشیده باشه اوفففف. همیشه برای من شکم مامان ناهیدم جذاب بوده حتی قبل از اینکه نظر بهش داشته باشم. نمیخوام زیاد حرف بزنم اما قضیه شروع سکس من با مامان خیلی مفصله که اصلا حوصله و زمانش نیست اما خلاصه داستانش این میشه که بابای من ۵ ساله دوباره ازدواج کرده و حدودا ماهی دو سه بار میاد سر میزنه به مامانم. بعد از لو رفتن قضیه ازدواج اون از سه سال پیش تا حالا رابطه شون با مامانم داغونه اما خب از هم طلاق نگرفتن چون مامانم ملاحظات خودشو مبکنه که یکی ار اونا مسایل مالیه. بابام بیشتر وقتایی که میاد به خاطر من و خواهرم میاد و گاهی شب ها هم میمونه که مامانم عین به غریبه باهاش رفتار میکنه و رسمی برخورد میکنه. البته من بابام خیلی رفیقم ولی جلوی مامانم لو نمیدم تا شاکی نشه. قضیه سکس برمیگرده به اینکه من زن باز خفنی هستم و سکس های زیادی داشتم و خیلی وقت هم هست داستانای سکسی خانوادگی میخونم از زمان سایت آویزون. . و کم کم نسیت به مامانم حس سکسی پیدا کردم . از شش سال پبش علاقه عجیبی به شورتای مامانم پیدا کرده بودم. شاید بعضی از پسرا بدونن من چی میگم عاشق بو کشیدن و لمسشون بودم همیشه مواقعی که میشد و مامانم خونه نبود میرفتم سر کشو لباس زیراش و حسابی با شورتاش حال میکردم.شورتای مامانم زیاد بودن و هر چند ماه باز یه تعدادی بهشون اصافه میشد و قدیمی ترها رو کمتر استفاده میکرد. منم میرفتم سراغ شورتای خوشگل پارسالی و از بین اونا یکی دو تا از سکسی تریناشو برمیداشتم میزاشتم توی کمدم و باهاشون حال میکردم. عاشق شورتای توری سیاه و قرمزش بودم البته از هر مدلی ازش داشتم. توری لاکونی، ساده اسلیپ و چون کون مامانم خیلی گنده بود سایز شورتاش هم بزرگ بود که باعث میشد بیشتر حشری بشم تصور دیدن کون گنده مامانم توی اون شورتها زنانه دیوانه کننده بود . مامانم هرسال دم دمای عید لباس زیرای قدیمیش رو دور میریخت و هیچ وقت متوجه نمیشد که بعضی هاشون نیستن. شورتای سکسی و بزرگی که با کون گنده و گوشتی مامانم در تماس بودند و یه مدت لای کونش رفته بودند. اوفففف الانم که مینویسم و یادشون می افتم تحریک میشم. البته دوباری هم مامانم لخت با شورت دیده بودم تصادفی، وقتایی که از حموم میومد و من اتاقک خواب بودم مثلا. خیلی کونش گنده ست واقعا حرف نداره. وقتی تو خونه شلوار میپوشید که دیگه دیوونه میشدم. این اواخر هم شلوارهای استرج و نخی تنگ خیلی میپوشید منم یواشکی با موبایل از کون گنده ش تو حالتهای مختلف عکس میگرفتم رو لب تاپ م نگاه میکردم. واقعا کون گوشتیش و گنده ش حرف نداشت.وقتی بلوز ای تنگ میپوشید اون شکم سکسی و برآمده حسابی خودنمایی می کرد می ترکیدم وقتی هیکلشو رو میدیدم دلم میخواست تمام هیکلشو بخورم و با سر برم تو کون گنده مامانم و حسابی لیسش بزنم. هیکلش با زنایی که قبلا سکس داشتم فرق داشت رسیده تر، گوشتی تر و خواستنی تر بود. اصلا وقتی خوب فکر می کنم می بینم به خاطر علاقه ای که به اندام سکسی اون داشتم و همیشه در کودکی هم نسبت به گند گی کونش کنجکاو بودم و جذبش میشدم در بزرگسالی هم به زنهای شبیه اون علاقه مند شدم. زنهایی با کون های گنده و پستونای بزرگ. گاهی اوقات هم از لای در حموم یا تو سوراخ کلیدش دیدش میزدم که البته خیلی نمای خوبی نداشت .به هرحال ترکیبی از حس کنجکاوی کودکی هام که همیشه به یادم میاد و بعضی از حرفای بابام که گاهی به اون می گفت باعث ایجاد یه حس سکسی در من شد. وقتی بیرون میرفتم که دیگه هیچی با اون مانتوهای تنگ و اندامی کون گنده مامانم واقعا تماشایی بود من که پسرشم براش راست میکردم چه برسه به بقیه مردا . کونش حسابی بزرگ بود طوریکه همه به مامانم و من نگاه میکردند. خیلی مواقع دنبال ما راه می افتادن و حسابی دید میزدن . خیلی مواقع هم می فهمیدم با موبایلشون از کون مامان من یواشکی فیلم یا عکس میگرفتن اما خب نمیشه با هرکی که نگاه میکنه یا حتی مشکوکه دعوا کرد. بعدشم هر کی به هرعلتی میتونه موبایلش رو بچرخونه سمت شما از توی ماشین از تو مغازه و ……اما میدونستم مامانم از حس سکسی مردا و نگاه اونها به اندامش و مخصوصا کون گنده خودش لذت میبره. تو تابستونها که دیگه مانتوهای نازکی میپوشید که خط شورتش گاها معلوم میشد. بعضی مواقع هم که تذکر میدادم خیلی راحت و بی حیا میگفت تو برو خودتو درست کن و مث بابات جنده بازی نکن نمیخواد به من گیر بدی. راستم میگفت چون آمار کارام رو داشت و چند بار دیده یا فهمید بود با یه زن اومدم خونه و سکس کردیم. خلاصه بعصی مواقع هم منو پشمش حساب نمیکرد. اما خوب صمیمی هم بودیم و راحت تو خونه ….بعد از آشنایی با داستانهای سکسی هم دیگه کاملا این حس در من بیدار شده بود و بیشتر تو نخ مامان بودم. بعد از ازدواج مجدد بابام و جدا شدن خونه اون من با مامانم موندم خواهرم هم که دانشجوی شهرستان بود. و بیشتر مواقع من و مامان تنها بودیم . اونم بیشتر روزها با دوستاش میرفتن بیرون و خوش میگذروندن. منم تو کفش بودم اما رفته بودم تو کار زنها و دخترای دیگه و خودمو خالی میکزدم. اما قلبا حس میکردم که مامانم با کسی رابطه داره چون آدم راحتیه و منم میدونم که خیلی دوست دارن کون خوشگلش و بغل بگیرن. مامان من راستش زیاد بیرون میره و به چند تایی دوست کس داره که خیلی زنهای سنگینی نیستن. مامانم فبلا آرایشگاه داشته و اینها از دوستای همکارش محسوب میشن. که مامانم با اونا زیاد این ور و اون ور میره. مخصوصا با دوتاشون به نام فریده و رکسانا که توی آریاشهر آرایشگاه دارن. جفتشونم اوفففف ۴۲و۴۳ ساله و گوشت. مسبب اصلی سکس من و مامان به خاطر فریده شد که مادرجنده زیاد خونه ما میومد و من بدجوری دنبالش بودم بالاخره تصور کردن دوست مامانم میتونست به لحاظ روانی بیشترین حس شهوانی رو در من ایجاد کنه. ببخشید در اولین فرصت ادامه شو می نویسم ….ادامه دارد …نویسنده …. راکو

کــــــــــون گنــــــــــده مــــــــــامــــــــــانــــــــــم و کیــــــــــر مــــــــــن ۲فریده دوبار شوهر کرده بود و با سومین شوهرش که یه خورده مسنم بود نامزد شده یود خلاصه من بهش نخ دادم و اونم پاسخ داد و من ترتیبشو دادم که نمیخوام اونارو بنویسم چون خیلی زیاد میشه. من با فریده خیلی سکس کردیم که بعد از ۳ ماه مامانم یه روز فهمید وقتی به طور غیر منتظره اومد خونه ( آخه قرار بود با مادر بزرگم برن مراسم ختم یکی از اقوام مادریم اما سربع برگشت) . اون وقتی اومد خونه اول توی ورودی قایم شده بود. تازه فریده رسیده بود یه خرده مالیدمش و چون فریده رو خیلی از کون میکردم بهش گفتم امروز میخوام حسابی تو کونت بزارم برو تو دستشویی خودت رو تخلیه کن. اونم در حالی که لخت بود رفت که خودشو خالی کنه. خیلی کون ردیفی داشت به گند گی کون مامانم نبود اما خب هر کونی به بویی داره. وای چه کونی میداد بهم. اون که رفت دستشویی منم رفتم تو اتاق خواب تا دستمال کاغذی بیارم شورت فریده هم تو دستای من بودو تو این اثنا مامانم با شک غریب به یقین یواشکی اومده بود توی ورودی واحد که دیگه هم فریده رولخت حین بیرون اومدن از دستشویی دید و هم منو همزمان که با کیر شق شده گنده ام از اتاق خارج میشدم. خلاصه ……. ماجرایی شد تماشایی. واقعا اگه بخوام خلاصه هم تعریف کنم خیلی طولانی میشه و و حوصله میخواد که من ندارم. اما همین رو بگم که این موضوع بعد از یه فاصله و مکث زمانی یک ماهه من رو به سمت سکس موعود با مامانم هل داد و مارو بهم رسوند. اولش از فریده ناراحت شده بود اما بعدش قضیه شون رفع شد و فریده با راهنمایی من اون رو از وجود گوهر سکسی به اسم پسرش آگاه کرد. البته مامانم کلا زن راحتی بود میدونست دوست دختر دارم با فیلم سوپر میبینم. تو خونه معمولی راحت بود گاها هم پبش میومد که وقتی حموم بود از من میخواست تا براش شورت و کرستشو ببرم بزارم توی حموم. اما بعد از ماجرای سکس فریده یه مدت کوتاه حدودا یک ماهه مثلا ازم دلخور بود سرسنگین بود. اما خدایی اصلا راجع به اون موضوع حرفی بین ما رد و بدل نشده بود. تا ابنکه یه شب که داشتیم با هم یه فیلم عاطفی از یکی از شبکه های ماهواره ای میدیدیم دیدم مامانم مثل سابق با یه تاپ بلند اومد نشست کنارم و مشغول خوردن تخمه شد. فیلمش خیلی تخمی بود توی یکی از صحنه ها دوربین وارد یه کلاب رقص شد زنها داشتن نیمه عریان می رقصیدن. برای من و مامان ناهید دیدن این صحنه ها کاملا عادی بود. منم بیخیال بودم که به بهو مامانم برگشت سمت من گفت کوروش به سوال بپرسم. حسم بهم گفت بالاخره راجع به فریده است . درست بود گفت چرا با فریده دوستم سکس کردی در حالیکه چهرش شاید شمایی از رضابت رو در خودش داشت. منم چون میدونستم عاشق شوخ بودن منه خیلی کمدی گقتم اوه مای گاد، یا عیسی مسیحخندید. اصرار کرد منم زدم کس خل بازی و حسابی خندوندمش چند دقیقه . هی میگفتم زشته حالا ما خرشدیم ترتیبشو دادیم چی بگم من پشیمانم. میدونستم تو این مدت فریده مامانو رو ساختهخلاصه اونشب خیلی خندوندمش میدونستم که دیگه با خودش کنار اومده بود و حاصر به سکس من بود و میشد حدس زد که نقشه م گرفته مامانم با فریده خیلی وقت بود دوست بودن و فریده برام گفته بود که جلوی هم سکس کردن چند بار. گفته بود که سال پیش دوست دوست پسر خودشو با مامان من آشنا کرده بود و مامانم باهاش سکس کرده و برای یکسال و تا این اواخر با اون پسره بوده . گفته بود که که چند بار مامان من رفته بودن خونه اون پسره و با دوست پسر سابق فریده تا صبح چهارتایی دو به دو سکس داشتن. میگفت مامانت حسابی مست کرده بود و حسابی به اون دو تا کوس و کون داده. گفته بود که خیلی ها فقط عاشق کون گنده مامانم هستن و از اون خواستن تا مامانم رو براشون جور کنه. نمیدونین فریده توی این یک ماهه خیلی بیشتر از قبل از مامان و رابطه هاش برای من گفت میگفت که چطور به دوست پسرش فرهاد که یه پسر تقریبا همسن من بوده (۲۸ ساله) کون میداده و لذت میبرده. اوووووه روزی که اینو گفت توی دلم قند آب شد. حتی فریده بهم گفت مامانم قصیه شورتاشو که من برداشته بودم رو میدونه اما بروی من چیزی نیاورده چون براش جذاب و شهوانی بوده نمیدونین وقتی اینا رو میگفت تعجب میکردم و بیشتر پی میبردم که مامان عجب زن شهوتیه و اونم به من چشم داره اووووفباور کردنش هم مشکل بود هم لذت بخش اوه ه ه یعنی میشد منم مثل فرهاد به کون گنده و بی نظیر مامانم برسم. تو این مدت من میرفتم سراع فریده و تو خونه ی خودش بودم به من مستیقما نمی گفت اما حس میکردم مامانم میدونه که من با اون در ارتباطم و فریده بهش میگه. فرقی هم نمیکرد برای من دیگه باید مامانم رو برای کیر خودم آماده میکردم. فریده خودش یه پسر چهارده ساله داشت. اعجوبه ای بود این زن تو سکس منو دیوونه میکرد خیلی خوب کون میداد و ساک میزد، حتی کونمو چنان میخورد که ته دلم خالی میشد. میگفت از سکس با من بی نهایت لدت میبره و دو سه سالی بوده مراقب من بوده. دلم میخواست راجع به حس مامانم بدونم و چون میدونستم با اون میتونم تمام برنامه هارو پیاده کنم از جزییات می پرسیدم. از فریده پرسیدم راستی راستی مامان کون گنده ی من از کون دادن لذت میبره یا شوخی میکنی؟، خندید و گفت آقا رو باش مامانت عاشق کون دادنه و وقتی اونو رو از کون میکنن چنان میناله که بیا و ببین اصلا بهتر ارضا میشه چون حسابی تحریک میشه. گفت تازه گاهی اوقات مامانم میره پیش اون و با دیدلو کس و کون همو میکونن . پسر ترکیدم گفتم عجب مامان باحالی دارم و نمیدونم کاش میشد کیر من رو میدید تا بی خیال کیرمصنوعی میشد. فریده گفت من خودم قربون کیر کلفتت بشم اتفاقا مامانت عاشق کیرکلفته و میدونه تو حسابی بکن هم هستی. بعد اون قصیه من وتو هم دیگه نطرش نسبت به تو عوض شده. گفتم یعنی چی؟ گرچه میدونستم مامانم بعد آشکار شدن ماجرا چندان هم نه از دست من ناراحته نه از دست فریده. فریده گفت راستش مامانت بعد از ماجرای اون روز، هفته بعد اومد آرایشگاه و خیلی با من حرف زد گفت که خوب پسر منو تور کردی داری از کیرش حال میبری جنده. از سایز کیر تو پرسید وقتی بهش گفتم چه کیر کلفتی و حسابی ای داری گفت خوش به حال کوست خوش به حال کونت که اون کبر رو خوردن. حس عجیبی داشت مامانت منم یه خرده کون و کسش رو مالیدم و گفتم والا من اگه پسری به خوش تیبی و سن و سال کوروش تو داشتم فقط به اون میدادم. حیف کس و کون نیست آدم به غریبه ها بده به پسر تشنه سکسش نده. اونم کوروش که عاشق کونای گنده ست مثل کون گنده مامان خانمش.اینو که گفتم مامانت با شوق و آروم گفت یعنی کوروش میاد با من باشه و از من کام بگیره تصورش که دیوانه کننده ست . اوه ه ه ه اما فکر نمی کنم قبول کنهگفتم چرا نمیاد باهات باشه کوروشی که من میشناسم عاشق کونهای بزرگه مامانشم که یه کون گنده حسابی داره که چقدر خاطرخواه داره، مطمئن باش حالاشم کوروش رو دیونه کردی. مامانت گفت راست میگی او ناجنس خیلی وقته شورت خوشگلای من رو بر میداره و حال میکنه باهاشون و فکر میکنه من متوجه نمیشم. خندیدم و گفتم پس درست شد تو بهش برسی سراغ کسی دیگه نمیره مطمئنم هستی. اونم که قربونش برم استاد کردنه و خیلی خوش سکسه چنان حالی به کونت بده که نتونی از کیرش جدا بشی..ادامه دارد …. نویسنده …..راکو

کــــــــــون گنــــــــــده مــــــــــامــــــــــانــــــــــم و کیــــــــــر مــــــــــن ۳خلاصه فریده کاملا مامان رو برای سکس با من ساخته بود و اینقدر از کیرم تعریف کرده بود که مامانم حسابی پایه شده بود. تا اون شب که یک ماهی میگذشت از ماجرای لو رفتن سکس من و فریده، منتظر بودم تا مامان چراغ سبز رو نشون بده منم برم رو کارش، عصر که از بیرون اومدم رفتم تو اتاقم و یکساعتی تو سایتای سکسی بودم اس ام اس اومد، فریده بود نوشته بود” عزیزم فکر کنم امشب یا فردا شب مامان خانمت خودشو در اختیارت بزاره و بالاخره به اون کون گنده ش که میدونم دیوونه شی برسی. کاش منم بودم”. وقتی این پیام رو خوندم بهش زنگ زدم. گفت مامانت دیگه خیلی تو کفه امروز که پیش من بود حسابی از تو گفتم اونم راضیه و خیلی دلش میخواد باهات یه سکس خشن و حسابی بکنه. خلاصه فریده آمار داد که مامانم حسابی حشریه و دیگه زمان موعود رسیده، بعد از قطع تلفن حسابی به هیجان اومده بودم و کیرم شق شده بود. روی تخت دراز کشیدم و توی فکر بودم که اگه امشب مامانمو ردیف کنم چی میشه رفتم توی فکر. مامانم داشت شام می پخت. نمی دونم چند دقیقه از تلفن فریده میگذشت که صدام کرد برم از بالای کابینت براش ظرف بیارم. رفتم تو آشپزخونه دیدم یهو اوفففففف …….دیدم مامانم عجب شلوار نخی تنگی پوشیده، اوففففف یه شلوار تنگ با رنگ زرد روشن که نقطه های قرمز رنگ داشت. تا حالا ندیده بودم اون شلوار مامان رو، معلوم بود تازه خریده، خیلی زیبا و تحریک کننده بود. اونقدر تنگ بود که کون گنده مامانم رو کاملا به من نشون میداد و حالا خیلی گنده تر هم نشون میداد. عجب کونی شده جوووون. مامانم یه بلور آستین حلقه ای زرد تنگم پوشیده بود که بزور تا زیر نافش میرسید. و حسابی شکمش زده بود بیرون و دیوانه کننده و شهوت انگیز بود. هیجان وجودم رو فرا گرفته بود مامانم پشتش به من بود . شلوار تنگش لای کونش رفته بود. وای کون مامان عجب عظمتی داشت هوش از سرم پرید ضربان قلبم بالا رفته بود. میدونستم که مامانم مخصوصا اون لباس ها رو پوشیده، چون اونم دیگه حسابی میخاره و هوس کیر منو کرده، پس فریده راست میگفت امشب مامانم مال من میشد و من به وصال کون گنده مامانم می رسیدم. اوفففففف جوون امشب فقط به کونش می رسیدم و حسابی باید کون مامانمو میکردم چون ممکن بود تکراری برای این سکس نباشه و مامانم پشیمون بشه “بالاخره یه سکس غیرمعمول بود”. گفتم جونم مامان کارم داشتی، مامانم یا لبخند برگشت به سمت من و گفت عزیزم چون میدونم ماهی دوست داری میخوام برات امشب ماهی درست کنم تا حال کنی، حالا برو بالا ماهیتابه رو از روی کابینت بده. بعد برگشت و خم شد تا چهارپایه رو بده به من کونش قلمبه شد اوفففف. رفتم رو چهارپایه و ماهیتابه رو دادم بهش. تو نگاش شهوتو میشد دید. گفتم چی شده مامان خانم فکر پسرش افتاده؟ گفت میخوام بیشتر هوای پسر خوشگلمو داشته باشم تا دیگه نره سراغ این زنای خراب، میخوام خودم هواشو داشته باشم مگه من چمه!!!!. خندیدم گفتم شما که حرف نداری مامان خوشگلم از همه بهتری منم باهات موافقم اگه باهم باشیم به کسی نیاز نداریم فقط من و مامان جونماونم خندید گفت اره که مال هم میشیم، کلی با هم کار داریم عزیزم. بعد رفت که ماهی هارو سرخ کنه و پشتش رو به من کرد. دوباره کون گنده مامانم رو به من شد منو دیوونه میکرد اون هیکل سکسی، اون پستونای بزرگ و شکم برآمده و خوردنیش. موهاشو بالای سرش جمع کرده بود و گردنش و دور یقه ش لخت بود، و توی نور برق میزد چقدر خوشگل و تحریک آمیز بود مامانم واقعا. به تیکه گوشت بود که باید کبابش مبکردم و به سیخش می کشیدم. دلم میخواست از پشت گردنش بوسه می گرفتم و لیسش میزدم. یواش بهش نزدیک شدم کیرم حسابی شق شده بود. دو دل بودم خیلی بهش نزدیک شدم مامانم هم همونجوری وایستاده بود و عکس العملی نشون نمیداد. کیرم خیلی به کونش نزدیک بود. سرمو بردم بغل گوشش و نفس زدم تا تحریکش کنم. حس کردم یه لرزش کوچیک زد خیلی آروم گفتم مامان خوشگل خوش هیکلم خیلی میخوامت. اونم برگشت سمت من و لبخندی زد عزیز منی تو، حواسم نبود کیرم حسابی راست شده اما مامان ناهید شیطون زیرچشمی نگاهش کرد. تازه فهمیدم اومد جلو و لپمو ماچ کرد حس کردم کیرم به شکمش مالیده شد اما مامانم بروی خودش نیوورد. بدنم داغ بود مامانم گفت قربون پسرم برم بزار مامان شامشو درست کنه برو تلویزیون رو روشن کن بشین تو هال الان منم میام. امشب میخوام حسابی بهت برسم. اومدم تو هال و تلویزیونو روش کردم و نشستم روی مبل رو به رو یه آشپزخونه. کون گنده مامان جلوم بازی میکرد. خیلی حشری بودم میدونستم امشب بالاخره به آرزوی سکس با مامان میرسم و بالاخره میتونم کون گنده مامانم رو تو بغل بگیرم و بوش کنم و بلیسمش، بوی ماهی سرخ کرده توی خونه پیچیده بود. یاد بوی شورتای مامان افتادم که بعضی موقع ها که توی حموم تازه از تنش در می آورد بوشون میکردم یه بوی شهوت انگیزی میدادن. بوی ماهی و با بوی ادکلن لباس های مامان یه بوی تحریک کننده درست کرده بودند. حواسم به تلویزیون نبود شو نشون میداد. پاشدم رفتم تو آشپزخونه کون گنده مامانم و هیکل تپلش جلوم می رقصیدن. از پشت بهش نزدیک شدم همونجوری مثل دفعه قبل مامان ناهید بی حرکت جلوی اجاق ایستاده بود انگار یکم روی ماهیتابه خم شده بود و مشغول سرخ کردن ماهی ها بود. وای کونش که نگو داشت شلوارشو جر میداد. شورت توری مشکی مامانم از زیر شلوارش کاملاً مشخص بود. یه شورت مدل اسلیپ که کاملا دور کون گنده مامان رو گرفته بود انگار که اون رو در میان بازوهاش گرفته بود. خیلی به پشتش نزدیک شدم اما اینبار خیلی آروم سر کیرم رفت لای کون مامان. اونم خیلی یواش یکم خودشو بیشتر خم کرد. اوففففف سر کیرم لای کونش بود. خیلی آروم گفتم من خیلی ماهی دوست دارم دستت درد نکنه اونم خودشو راست کرد و کونشو عقب تر داد. گفت نوش جونت که اینقد گوشت دوست داری. دیگه اونم حسابی داغ شده بود دستم رو گذاشتم رو کون گنده ش و به آرومی باسنشو مالیدم. یه آهی خفیف کرد و کونش رو کاملا چسبوند به کیر شق شده من. و گفت اوه چه چیز باحالی داری. یه دستم رو گذاشتم رو شکمش و از پشت لیسی به گردن لخت مامانم زدم گفتم اجازه هست میخوام امشب مال من بشی میخوام حسابی بخورمت. هر دو در اوج شهوت بودیم. مامان برگشت و منم لباش رو گرفتم و دستم رفتم توی شلوارش و روی کون گنده مامان. وای عجب شبی بود واقعا نمیتونم همه لحظات رو توضیح بدم فقط می دونم مامان ناهید سریع زیر اجاق رو خاموش کرد و من با سر رفتم لای کون گنده مامان. اونم ناله میکرد از روی شلوار تنگش کونش رو گاز می گرفتم و می مالیدم. ااوففففف یهو شلوارشو با شورتش کشیدم پایین تا روی زانوهاش. اوفففففففففف……. عجب کون گنده ای مامانم عجب کون زیبا و بزرگی داشت. در حالیکه صدام میلرزید از شهوت و شهوت سراپام رو گرفته بود گفتم وای مامان عجب کون گنده ای داری جوووووون…….. بهترین کون دنیاست همیشه عاشقش بودم. مامانم با چشمای پر شهوت و خمار گفت: از این بعد کونم مال خودته. دلم میخواد حسابی بهش حال بدی. سرمو بردم لای کونش و لیسی به باسن های گوشتی مامان زدم. پاشدم کیر کلفتم سیخ تو شلوارم ایستاد. مامان ناهید با ناز گفت گفت میخوام کیرتو ببینم چقدریه فریده ازش تعریف میکنه. امون ندادم حرفش تموم بشه شلوارک و شورتمو تا نصفه کشیدم پایین، کیرم عین تخته پرش تو هوا رها شد. تراشیده و کلفت و پرغرور. مامانم ناله ای کرد و چشماش گرد شد از زیبایی و کلفتی کیرم ( اینم بگم کیر من خیلی دراز نیست هجده و نیم سانت طولشه، اما خیلی کلفته حدود پنج و نیم سانت پهناشه و حسابی سفیده، البته تو اون لحظه از شدت تورم قرمز شده بود و کلاهک کیرم سرخ بود) مامانم لباشو غنچه کرد و گفت اوفففففففففف …….فففف ببین پسرم چه کیر گنده و کلفتی داره وای کلفترین و قشنگ ترین کیریه که تا حالا دیدم. لو داد خودشو مامان، اما حالا وقت پرسیدن از کیر بقیه نبود حالا فقط فکرم کردن کون گنده و فوق العاده مامان م بود. گفتم این کیر مال خودته با این کیر کس و کونتو فتح میکنم. تا فقط مال من باشی. کیرمو تو دستاش گرفت لباشو گرفتم و لیسی به زیر گردنش زدم عجب پستون های بزرگی داشت مامان، به سینه من فشرده شده بودند پستوناش. مامان خوشگلم با اینکه تپل و میانسال بود اما چربی آویزون و اضافی نداشت. کمرش پهن بود و قوس زیبایی داشت که گند گی کونش رو بیشتر نشون میداد. پهلوهاش تپل و توپر بود و بدون هیچ چربی یا افتادگی به شکم گرد و سکسیش ختم میشدند. بلوزش رو بالای نافش زده بودم بالا و گردی و برجستگی شکمش کامل افتاده بود بیرون. اوففففف شکم مامان هم به شهوت انگیزی کون گنده ش بود جووووووون چه حالی میده وقتی کیرمو به شکمش بمالم. میخواست کیرمو بخوره، نمی خاستم آبم بیاد گفتم نه مامان سکسی من حالا نه من کونتو میخوام جوووووووون میخوام کون گنده تو اول از همه بکنم. بعد در حالیکه لای کون مامان رو باز میکردم گفتم میزاری اول کونتو بزارم. اوفففففففففف …… مامانم گفت من حالا مال توام کونم هم در اختبار توئه دلم میخواد با اون کیر کلفتت حسابی کون گنده و گوشتی مامانت را بکنی جووووووون نمی دونی چقدر عالیه….. سریع لباساشو در آوردم و لخت شدم و دنبال کون مامان با کیری برهنه و آخته اومدیم تو هال جلوی تلویزیونگفتم: مامان جون حالا برگرد وزانو بزن , میخوام حسابی کون گنده تو لیس بزنم. جووووووون آروم دستامو دور کمرش گرفتم واونوبرگردوندم وزانوزد وای…! چه کونی وای… یه کون خیلی گنده و سفید قمبل کرده و کوسش که ازبین روناش قلمبه زده بود بیرون بالبهای برجسته باشکاف بهم چسبیده که وسط اون یک لبه کوتاه صورتی تیره خودنمایی میکرد ………. ادامه دارد …. نویسنده ….. راکو

کــــــون گنــــــده مــــــامــــــانــــــم و کیــــــر مــــــن ۴ (قسمت آخر )سوراخ کون مامانم تنگ و قرمز مایل به قهوه ای روشن که دور اون چین خورده بود کمی برجسته..! به نظر میرسید کونش براحتی گشاد بشه معلوم بود این سوراخ کون کیر زیادی خورده بود و اون کون گنده خوراک گاییدن بود. واقعا یه نظر من هیچ مردی نمی تونست از خیر گاییدن یه همچین کووون گنده و بی نظیری براحتی بگذره. دیدن اون کون زیر کیر هر مردی مث یه رویا میمونه. حالا من نمیدونم مامانم تا حالا با کیا بوده و چند بار کون داده اما به هرحال خوبیش برای من این بود که راحت میتونستم مامانمو از کون بکنم و بدون اینکه محدودیتی با دردی داشته باشه. اون کون راه زیادی اومده بود تا به دست من رسیده بود و عین یه غذا آماده خوردن بود و نیازی به آماده شدن نداشت و فقط کافی بود توی اون کون بزرگ رو خالی کنی و بعد کیرتو بچپونی توش. اوففففف . وقتی مامانم زانو زد وکونش را قمبل کرد اززیبائی و برجستگی کونش از حیرت سوتی زدم وگفتم: مامان جون چقدر کونت گنده و بزرگه واقعا”معرکست خوش به حاله اون کیری که تورا داره و ازاین کوس وکون استفاده میکنه مامان در حالیکه زانوشو بیشتر جمع میکردتا گردی کونش بزرگترنشون داده بشه گفت قربونت برم عزیزم که عاشق کون گنده مامانت شدی. این کس و کون مال خودت میشه و میتونی هر وقت خواستی حسابی اونارو بکنی. اوفففف که پسرم چه کیر کلقت و بزرگی داره برای کون مامانش. جون فقط باید قول بدی دیگه سراغ کسی نری، دست از جنده بازیت برداری سریع گفتم: مامان جون تو خوشگل ترین و سکسی ترین زن برای منی و کون گنده ت بخدا بهترین و سکسی ترین کونی هست که دیدم. نمی دونی چقدر عاشق این کون گنده تم مامان ومیخوامش. دلم میخاد فقط برای من باشه و کیرمن برای تو. ما میتونیم بهترین حال سکسی را با هم ببریم قبوله.؟ مامانم خندید گفت: من که آرزومه از این بعد کون مامانت مال توئه و توام کبرت برا منه، اصلا من دربست در اختیار توام عزیزم همه جام مال توئه. ما باید حسابی هوای همو داشته باشیم و حسابی بهم لذت بدیم . .صورت مامان رو محکم گرفتم و یه بوسه طولانی به لباش زدم گفتم مامان جونم خیلی میخوامت عاشقتم همبشه دوستت داشتم و میخواستم مال من باشی من عاشقتم مامانی دلم میخواد اووف حسابی اونقدر کونت بلیسم که برم توش. هر دومون یه لرزش کوچک شهوانی کردیمو گفتم حالا برای شروع میخوام امشب کون گنده مامانم برای من باشه میخوام اونوحسابی بوش کنم و بعد بلیسمش و بعد بکنمش میذاری مامان جون . اونم در حالیکه که مثل من حسابی حشری شده بود گفت باشه عزیزم کونم امشب مال توئه خیلی وقت داریم به کسم هم باید برسی گاهی وقت ها. من میمیرم برای اون کیر کلفت که تعربفشو اون فریده جنده کرده میخوام بخورمش اومممم.برش گردوندم و شلوارشو کمی دادم پایین تر و سرمو بردم لای کون بهشتی مامانم و مدهوش بوی آمیخته عرق لای کونش و بوی تنش و بوی سوراخ کونش شدم. اوففف حال منو فقط کسایی درک میکنن که بو یکی از قوی ترین راه های بیدار سازی و تحریک جنسی اونها به شمار میاد. بوهای نافذو تند و تیز همیشه منو حسابی تحریک میکردن. اوف آرزوم بود که یه روز لای کون گنده مامانمو بو کنم و مست بشم. و حالا مامانم کونش قمبل کرده بود جلوی من و سرمو برده بودم لای کونش. روی فضابودم کون مامانم عجب بویی میداد صورتمو بیشتر فشار دادم لای کونش و کاملا فرو رفتم لای اون کون بزرگ. اووووووه قلبم از هیجان داشت می ترکید. دماغمو گذاشتم روی سوراخ کون مامان و با تمام وجودم بوی بهشتی شو کشیدم درونم اووف، .و گفتم اوه عجب کونی داری مامان جون خیلی بو داره لای کونت و دیوونم میکنه. مامانم با خنده ای شهوانی گفت بچه نشستمش بوی عرقه مریض مبشی. گفتم که من دوست دارم این بوی کونت رو عاشقشم مریض چیه، گفت: اوه تمی دونستم پسرم این قدر حشریه، وای خیلی حشری هستی، سرمو کمی بیرون آوردم گفتم وای وقتی مامان آدم به این خوشگلی و لوندی باشه معلومه که حشری هستم. بعدش زنی خوشگلی مثل شما یا این کون گنده، بوی کونش بهترین بوی دنیاست. شورتات خیلی کم این بو رو میدن این کون گنده ست که حسابی بو میده و در بهشته برای من. فدای کونت بشم.حالا میخام حسابی بلیسمش و سرمو سریع بردم طرف سوراخ کونش وبازبونم شروع کردم به لیسیدن سوراخ کون مامانم سعی میکردم هرطور شده زبونمو بکنم تواون سوراخ خوشگل وداغ… که یکدفعه ماهیچه های اطراف سوراخ کونش شروع کردن به بازی کردن وسوراخ کونش باز وبسته شدن…منم نوک زبونم گذاشتم در سوراخ کونش وازاینکه کونش بازبونم بازی میکردوگاها” زبونمو گاز میگرفت چه لذتی میبردم تمام وجودم درنوک زبونم جمع شده بود وحالا دیگه زبونمو راحت درسوراخ کون مامان که کمی باز شده بود میچرخوندم ولبام به خوبی ماهیچه های اطراف سوراخ کونشو لمس میکرد….. بادستامم پستوناشو فشارمیدادم و…مامان هم جیغ میکشید….. زبونموتو شکاف کونش می چرخوندم و حسابی لیسش میزدم دراین حالت هم من وهم مامان که جیغ میکشید به اوج شهوت رسیده بودیم ….چندلحظه ای بعدآروم سرم رابلندکردم گفتم مامانی کونت اماده ست نا کیرمو بکنم توش. مامان گفت نه بزار خوب خودم خالی کنم میخوام حسابی بهت کون بدم. پاشد رفت سمت دستشویی . شلوار شو کامل درآورد اما هنوز بلوزش تنش بود. وفنی به کون گنده مامانم نگاه کردم باورم نمی شد فکر میکردم توی خوابم و الانم بیدار میشم. و نمی تونم کیرمو تا ته بکنم تو کونش. همین جوری به کون مامان نگاه میکردم تا رفت توی دستشویی. کیرم داشت می ترکید دلم میخواست میرفتم توی دستشویی نگا ش میکردم اما دلم میخواست خودمو سورپرایز کنم با کون آماده ش وقنی برای کیرم له له میزد. سریع برگشت مامانم و کونشو کرد سمت من بفرمایید ارباب من اینم غذای شما. عجب کونی شده بیا شروع کن با دست زدم به کپلای کونش. نگاهی به کیرم کردم و دستی بهش کشید و کیر تو وافعا یه چیز دیگه است مواظب باش یواش یواش بکنی. جر میخورم. دلم میخواست خیلی وحشیانه و خشن کون مامانم بکنم. چرخوندمش و کون گنده مامان ناهید رو.. رو به هوا کردم و دستی به لاش کشیدمبادیدن کونش فورا” سرکیرم را که با تف خیس بودگذاشتم در سوراخ کونش کمی درش مالیدم وآهسته سرکیرمو فشاردادم تو خیلی تنگ بودکمی بیشتر فشار دادم که ناله مامان تبدیل به جیغ شدوگفت: وای.. ..مردم .. دارم پاره میشم….. چکار ..میکنی…مگه میشه کیرتو یهو بکنی تو کونم…میشه..؟ تراخداهمون بازبونت بمالش بیشتر خوشم میاد…. آخه کیرت خیلی کلفته….سوختم…!! ……… توجه ای به حرفاش نکردم و دوطرف کمر یهنشو سفت گرفتم وکمی تف به سوراخ کونش وسرکیرم مالیدمودوباره سرکیرمو گذاشتم سر سوراخ کون مامان که حالا هم تندتربازوبسته میشدوهم قرمزتر شده بود کمی بداخل فشاردادم مامان خودشو جمع کرد گفتم: نترس مامان جون، خودت که استادی اولش کمی درد داره ولی زود خوب میشه یه ذره تحمل کنی همه چی روبراه میشه وحال میکنیم.!!… صدای گریه اش میومد …تو اون لحظه دیگه چیزی حالیم نبود…کیرمو فشاردادم تو خیلی تنگ بود از انتخاب خودم که اول کون را برای گائیدن انتخاب کرده بودم خیلی راضی بودم … کمی کیرمو جابجا کردم وباز فشاردادم… درحالیکه مامان جیغ میکشید ومتکا را گاز میگرفت سرکیرم رفت تو وجاگرفت , اونوهمونجا نگرش داشتم تا ماهیچه کون تنگش شل بشه ….. سوراخ کیرم ازفشاری که آورده بودم داشت جر میخورد…درحالیکه هردومون عرق کرده بودیم فشار دیگه ای بکیرم آوردموتقریبا” شش سانت ازکیرم رفت تو…تنگی کون مامان داشت از لذت وشهوت بی حالم میکرد….واقعا” چه دنبه ای وچه کون باحالی…..دیگه به ناله وفریاد مامان که پیچ وتاب هم میخورد ومن سفت گرفتش بودم اعتنا نمیکردم ومیخواستم هر چه زودترکیرموتا خایه بکنم توکونش و جرش بدم….. کمی مکث کردم …..درحالیکه کیرم دل میزد یه فشاردیگه بش دادم ونصف بیشتر کیرمو کردم توکونش …آه و ناله خودمم بلند شد….سرمو بالا گرفته بودم وبا دستام سفت کمروآبگاه نرم مامان رو گرفته بودم واجازه نمیدادم تکون بخوره….. هرچنداز درد وشاید همراه بالذت بی حال شده بود وتکون نمیخورد ولی برای من گرفتن کمرموقع گائیدن کون یه دنیا لذت بهمراه داره … نگاهی به کیرم وسوراخ بازشده کون مامان که حالا دیگه کیرم تا خایه توش رفته بود انداختم ولذت بردم….خدایا این منم که مامان خوشگلم رو ازکون میکنم ؟!……احساس کردم جداره کونش به کیرم چسبیده…روش خم شدم وحلقه دستمو دورکمرش سفتر کردم وسگی بهش چسبیدم ..دیگه ازکیرم چیزی بیرون نمانده بود مامان هم یواش ناله میکردولی تکون نمیخورد.!!.. کمرشو ول کردم و پستوناشو گرفتم.. اوناهم سفت شده بودن…! کمی تکون خوردم ببینم میتونم کیرمو آزادکنم…دیدم خوب کیرم توکونش گیر کرده و کون مامان از داخل دل میزنه بخوبی تپش اونو حس میکردم.. همین طورکه روش خم شده بودم واز اینکه کیرم توکون گرم وداغش بود و لمبرای گوشتی نرمش حسابی لای پاموپرکرده بودحسابی لذت میبردم ازاین نوع کون کردن کیف میکردم….وهمزمان گردن وموهاشو بومیکردم ومیبوسیدم چندلحظه ای همین جوری موندم و بعدآروم کمی کیرمو کشیدم بیرون . ماهیچه های کونش تقریبا” شل شده بودن کمی بیشترکشیدم بیرون …… کیف میکردم….دوباره بایه فشارکیرمو دادم تو….که صدای کونش از بغل کیرم زد بیرون…..کون گنده مامان چه ناله ای کرد…..وچه حالی بمن دست داد از شوق ولذت لرزیدم!! .. باشنیدن صدای کونش…. شروع به تلمبه زدن کردم.. برا هربارکه کیرمو میکشیدم بیرون سفت تر میزدم بره تو… حالا دیگه باهرفشاری که میزدم کونش یه صدا میکرد…. حسابی باصدای کونش حال میکردم…. حالا دیگه نرمی سوراخ کون مامانمو بخوبی حس میکردم چراکه با هربار تلمبه زدن غشاء داخل کونش سفت کیرمو بغل میکرد و مالش میدادو ناله میکرد..!! …مامان ناهید هم آخ ..و.. اوخ… میکرد وباهرحرکت من اونم خودشوجلوعقب میبردوسعی میکردباسن ولمبرای گوشتی کونشوبیشترومحکمتربمن بچسبونه و..هوم ….هوم.. ناله میکرد…. حسابی داشتیم باهم حال میکردیم…. مامانم کون میداد ومنم میکردم.. اونم چه کونی جوووون یه کون گنده و گوشتی …!!!..کون مامانم شل شده بود کیرم رو کون مامانم شل شده بود کیرم رو کشیدم بیرون….. کونش حسابی گشاده بود معلوم بود مامان ناهید تو کون دادن خوب حرفه ای بود چون کیرم تمیز تمیز بود اصلا روش مدفوع نبود چون دوباره فشار دادم ……. کیرم تا خایهرفت توی کون داغش…. حالا شکمم میخورد به لنبرای نرم ودنبه ای مامان بالذت تواًم باهیجان دستمو کشیدم روی لنبرای گنده وگوشتی کونش …. چه صاف ونرم …نفس عمیقی کشیدم… اووف ! این منم که دارم مامان جونمو ازکون میکنم..؟. این یک آرزوی محال بود که حالا به اون رسیده بودم!….دودستی کونشو سفت گرفته بودم وخودموآماده کردم برای تلمبه زدن… مامان کمی کونشودادبالا…….. …. شروع کردم تلمبه زدن……..مامان هم .. آه…. وناله اش بلندشد… سرموبردم بیخ گوشش ……گفتم:.. اوف.. مامان چه حالی دارم باهات میکنم… عجب کون گنده و باحالی داری دارم می میرم. بهترین کون دنیاست جووووووون حال میده کونت و این بار بیش از دفعه ای که توی کون یا کس کسی آب کیرمو ریخته باشم توی کون گنده مامان ناهید خالی کردم…………اما این سکس یک سرآغاز بود ………دیگه حال ندارم . بعدا از بقیه سکس هام براتون می نویسم…پایان ..نویسنده . .راکــــــــــــو ROCCOـــــــــــــــــــــــــــــــبا تشکر ازراکــــــــــوی عزیز که این داستانو برای من ارسال کرده تا بتونم به نام اون منتشر کنم . در واقع نوعی داستان سکس با محارم بود که راکو دوست داشت در همون تاپیک منتشر شه ولی با توجه به طولانی بودن داستان و این که نمی شد همه رو در یک قسمت جا داد در این تاپیک منتشرش کردم . بزرگترین و مهم ترین ویژگی کار راکوی عزیز تازگی و طراوتیه که در نگارش صحنه ها و بیان ماجرا وجود داره .این تازگی شاید نشات گرفته از تازه نفس بودن نویسنده داستان باشه و یا این که با هیجان و تمام وجود و حسش اونو نوشته .. و اینو میشه از تک تک جملاتش درک کرد و من به خاطر انرژی یکسانی که در تمام داستان به کار گرفته شده به خاطر خستگی این روند رو رها نکرده است تحسینش می کنم . هرچند داستان داستان کلاسیکیه و شاید تا به حال صد ها و هزاران بار درخصوص روابط سکس پسر و مادر داستان هایی نوشته شده باشه که هیجانش هم زیاد باشه ..اما در این جا تصاویروشخصیت پردازی ..فضا سازی ..شرح مسائل حاشیه ای پیرامون سکس بسیار قوی بوده و فکر نکنم جزئیاتی بوده که از قلم افتاده باشه . راکو جان دستت درد نکنه . امید وارم در زمینه های دیگه هم داستانهای قشنگ دیگه ای بنویسی .. جمله بندیهات هم خوب بود .. و دیگه به من افتخار دادی که بتونم داستان تو رو منتشر کنم .. البته من که ۴ ساله داستان سکسی می نویسم تا به حال از عنوانی که کلمات جنسی داشته باشه استفاده نکردم سختمه . ولی ایرادی هم به کار اونایی که از این عنوان استفاده می کنند نمی گیرم چون داستان وقتی متنش سکسی باشه موردی نداره که عنوانشم همین باشه . . بالاخره داستان مال استاد دیگه ای بوده و مهم ترین نکته ای که باید رعایت می شد امانت داری بود. این داستان به خوبی هیجان یک پسر مجرد و زنی رو که شوهر نداره هر چند به عنوان یک مادر به تصویر کشیده . ..و اینو هم یک بار دیگه میگم این داستانها جنبه فانتزی داشته وفضا .فضایی خارج از دنیای واقعیست . استاد راکوی ارجمند ! برایت آرزوی موفقیت بیشتر از این ها را داشته ..شاد و سربلند باشی .دوست و برادرت : ایرانی

وقتی زن دایی محــــــــــرم میشــــــــــه ۱زن دایی واسم زنگ زد که زود تر برگردم خونه … -زن دایی جون هنوز دعای کمیل تموم نشده .-کامیار شوخی نکن . من که صدای دعا نمی شنوم . جز سر و صدای ماشین صدای دیگه ای نمیاد . راستش من خودمو همه جا و پیش خونواده مذهبی جا زده بودم . و دیگه همه رو من خیلی حساب می کردند . زندایی سارینای منم زن خیلی ناز و خوشگلی بود که به تازگی بار دار شده بود . با این که بیست و هشت سالش بود و ده سالی رو ازم بزرگتر بود ولی خیلی هم با هام شوخی می کرد و حرفای خودمونی می زد و از دخترا می گفت و از این که یه جوون سر به زیر و با ایمانی مثل منو همه دخترا آرزوشو دارن . گاهی هم می گفت کامیار جون نکنه تو هم دمت باشه اون داخل … ولی عجب تیکه ای بود این زن دایی . یه دختر پنج ساله داشت که حالا واسه بار دوم بار دار شد . زن دایی جون ما کار مند بود و این جریان سفر هم مال ماه چهارم پنجم بار داریشه . یک کار اداری در اداره مرکزیشون داشت و منم چون بیکار بودم همراش راه افتادم یکی دو شبی رو خونه خاله جون که خواهر شوهرش می شد باشیم و منم همراش باشم و کاراشو برسم . که از این پله به اون پله نکنه . اون دفعه که همراش بودم شبو یه بهونه آوردم و سه چهار ساعتی رو رفتم دنبال جنده بازی .. طرف خیلی خوشگل بود رفته بودم طرفای سید خندون .. تا این که یه جنده ای خیلی خوشگل به تورم خورد که از خودش جا هم داشت .. بالاخره یه هفتاد نومنی واسم مایه داشت ولی خیلی هم حال داد . اینو هم بگم به پیشنهاد مامان من و موافقت بقیه چون خیلی با ایمان بودم واسه من و دختر دایی کوچولوم صیغه خوندن که مثلا این جوری من و زندایی محرم بشیم . یعنی اون بشه مادر زن من . از این قوانین شرعی و چیزایی که در هیچ جای دنیا پیدا نمیشه . یه دختر بچه پنج ساله رو کرده بودن صیغه یک پسر هیجده ساله تا ننه اش محرم اون پسره شه .. خلاصه اون شب خاله جون اینا عروسی دعوت بوده و منم زن دایی رو تنها گذاشتم به بهانه عبادت در مرکز شهر راه افتادم و رفتم به سمت ورچین کردن جنده ها .. نمی شد به هر کی هم اعتماد کرد که این سارینا واسه ما زنگ زد .. -سارینا جون هنوز دعا شروع نشده . -کامیار من می ترسم . الان خاله جون اینا رفتن عروسی خونه رو سپردن دست من و تو .. هم تو الان مرد منی امانت دار منی و هم مادرت تو رو سپرده دست من . کجا راه افتادی رفتی .. هیچی …. نتونستیم بگیم نه .. تف بر این شانس . مجرد بودن یه بد بختی داره متاهل بودن هم یه بد بختی دیگه .. نزدیک بود هرچی از دهنم در میاد به این سارینا بگم . بگم تو کس و کونتو به من میدی ؟ خودت متاهلی کم و کسری نداری اون وقت مانع حال کردن ما میشی . شیطونو لعنت کردم و گفتم عیبی نداره ولش کن . دیگه مجبورم برم دنبال جنده های شهر خودم. هر چند امکان لو رفتن در شهر خودم زیادبود و زیاده . سارینا هم در لباس پوشیدن خیلی بی خیال و راحت بود . از بس دایی سیروس اونوآزاد گذاشته بود و همش می گفت آدم باید دلش پاک باشه نیتش پاک باشه این زن دایی جون ما دیگه در مهمونی ها و مجالس هرچی می پوشید در درجه اول کون و سینه هاشومینداخت بیرون . و همه هم با تعجب فقط به اون جا خیره می شدند . دایی جون ما چه حرصی می خورد . ولی الحق والانصاف زندایی به کسی رو نمی داد . مثل یک مرد بود . من در میون فک و فامیلای غیر درجه یکش تنها مردی بودم که به سارینا دست می داد . چون محرمش بودم . از این نظر حرف نداشت و من به خودم می بالیدم که منو این جوری تحویل می گیره . … خلاصه عصبانی و ناراحت از اون جایی که از سارینا حساب می بردم برگشتم خونه خاله جون .. سارینا رو دیدم که خیلی عصبی و ملتهب به نظر می زسه . ولی بد تر از همه اینا این بود که یه مینی لباس خواب توری به رنگ صورتی تنش کرده که اون زیر به خوبی رون پا و کون لختشو با شکم با لا آمده اش به خوبی نشون می داد . از اون جایی که بیشتر اونو به اسم صداش می زدم گفتم سارینا جون چقدر ان جا گرمه .. چرا لباساتو کم کردی . چرا کولر روشن نیست . -باید به فکر بچه خودمم باشم دیگه . من و تو هم که محرم هستیم . تو هم که پسر چش پاکی هستی .. -از گرما مردیم . آخه واسه چی نذاشتی مراسم دعا خونی تموم شه . -ببینم از کی تا حالا دعای کمیل رو در پیاده رو یا توی خیابون بر گزار می کنن . بگیر همین جا بخواب . اگه گرمته تو هم لباساتودر بیار . وقتی اون داشت این حرفو می زد من از خجالت داشتم آب می شدم . درسته که من و اون داماد و مادرزن الکی بودیم و محرم ولی این که نمی شد . درسته که من در رویاهام می دیدم که به سلامتی دایی سیروس کیرمو تا انتها فروکردم توی کس زنش و تا نصفه کردم توی کون اون ولی این جوری هم نبود که تا این حد بی پروا باشم . خلاصه من رو زمین خوابیدم و زن دایی روتخت .. اونم پشت به من با اون هیکلش دراز کشید . یه نور بنفش کم رنگ هم که از چراغ خواب رو تنش پخش می شد خوابو از چشام پرونده بود . اون پشت به من قرار داشت . مگه من خوابم می گرفت . از گرما تمام لباسامو در آورده بودم جز شورت . رفته بودم زیر ملافه .. بازم احساس گرما می کردم .. ولی کیرم از دست من شاکی شده بود . دیگه راستی راستی سارینا منو به هوس آورده بود . دلم می خواست میفتادم روش و بهش تجاوز می کردم که تا دیگه هست فضولی نکنه تو کارای من . واسه خودم مرد شده بودم . ناگهان به یاد لپ تابم افتادم .. از وقتی که اومده بودیم اونو از ساکم در نیاورده بودم . کلی فیلم سکسی اون داخل بود . از سوپر زنای حامله گرفته تا اونایی که تازه عروس میشن و ازسکس حیوان با زن .. خیلی با حال بود .. آروم از جام پا شدم .. لعنتی .. لپ تابم نبود .. یعنی تو ماشین دزدیدنش ؟ لا به لای وسایلم بوده حالیم نبوده که به سرقت رفته ؟ اگه کارد بهم می زدند خونم در نمیومد .. ..سارینا بدون این که روشو بر گردونه گفت کامیار چرا نمی خوابی .. -سارینا جون لپ تاب منو ندیدی ؟ هرچی می گردم نیست . -منو ببخش کامیار جون تو که رفته بودی بیرون سر کیفت باز بود حوصله منم سر رفته بود گفتم شب جمعه هست ودعای کمیل ثواب داره به روح و روان اموات ما هم چیزی برسه .. یعنی اجر این دعا .. -یعنی چه .سارینا جون .. تو که نتونستی وارد شی .. پسورد داشتی ؟ -نه باز بود . پسورد نمی خواست . -توبلد بودی چه جوری بری توی فایلها ؟ تو که آشنایی نداشتی با این چیزا .. -یادت رفت چقدر با هام سر و کله زدی داماد عزیزم … وقتی خواهر زاده شوهر آدم محرم آدم میشه همینه دیگه .. وای خاک بر سرم شد . دیگه نمی تونستم مانور بدم . دوست داشتم کیرمو در می آوردم می کردم توی دهن زندایی زبونشو می بستم . گریه ام گرفته بود . ترجیح دادم دراز بکشم و صداشودر نیارم. -ببینم تو خجالت نمی کشی همه جا خودت رو به عنوان یه فرد مذهبی جا می زنی ؟ یعنی من یه آدم دورو رو به عنوان دامادم انتخاب کردم ؟ داشت می خندید . یعنی مسخره ام می کرد .-آخه کجای دنیا دیدی یه دختر پنج ساله زن یه پسر هیجده ساله شه سارینا جون .. -چیه ساکت شدی . نمی پرسی چی دیدم ؟ واااااایییییی بیشتر از همه جا اون صحنه هایی که زنای بار دارو نشون می داد حالمو بهم زد .. اصلا بدم اومد از خودم خجالت کشیدم . به زنای بار دار توهین کرد ..-سارینا من اگه برم سر وسایل شخصی شما تو ناراحت نمیشی .. -اگه من فردی مذهبی باشم و کارم تبلیغ دین باشه نه .. ادامه دارد ….. نویسنده … ایــــــــــرانی

وقتی زن دایی محــــــــــرم میشــــــــــه ۲خوب داشت باهام بازی می کرد . همچنان پشت به من بود . کیرم از ترس خوابیده بود . چشامو بسته بودم . از خجالت نمی دونستم چیکار کنم . -سارینا حون فقط به کسی چیزی نگو .آبروم رفته بود . یه سر و صداهایی رو از رو تخت زندایی شنیدم .. انگار داشت حرکت می کرد . شایدم می خواست بیاد و منو از اتاق بیرونم کنه .. چشامو که باز کردم دیدم هیچی تنش نیست . قالب بر جسته کونش مشخص بود و اون کمر برهنه اش . هر چند روی سوراخ کون و کس زندایی سایه افتاده بود ولی می دونستم ومشخص بود شورت نداره . کیرم دوباره حرکت کرد به طرف جلو . -کامیار من حالا خوابم نمی گیره چیکار کنم . اعصابم خرد شده . ریخته به هم . – سارینا جون .. من برم تا شما راحت باشی ؟ -حالا که ذهنمو آشفته کردی ؟ سر در نمی آوردم اون چی داره میگه . نکنه دیدن زنای حامله ای که بعضی هاشون داشتن با چند تا مرد سکس می کردن اونو تحریک کرده باشه . -سیروس هم که این جا نیست بیاد کمکم . -سارینا جون اگه کاری ازم ساخته هست انجام بدم . -تو هم که انگار توی باغ نیستی . آبروتو ببرم آدم میشی .. خجالت هم خوب چیزیه .-سارینا جون اگه بهم اعتماد نداری پاشم برم یه اتاق دیگه -حالا می خوای خاله جونت یه فکر دیگه ای بکنه آقای چش پاک ؟پاشو خوابم کن . حداقل به فکر استراحت پسردایی ات که توی شکممه باش .. داشتم با خودم فکر می کردم که این کیر می خواد یا نه .. چرا خودشو این جوری کرده . کون سفید وتپلش برق می زد . با این که شکمش اومده بود جلو ولی در یه حدی بود که استیل قبل از بار داری اونم تا حدود زیادی حفظ شده بود دستامو گذاشتم رو شونه هاش و با یه مالش نرم و ملایم اومدم پایین تر . کمر و باسنشوهم مالیدم و پا هاشو . -فکر نکردی که این فیلمها چقدر رو آدم اثر داره ؟ -زن دایی شما که مجرد نیستی . -امشبه رو که مجرد بودم . -پس ما دل نداریم که هر شبومجردیم ؟ -رفته بودی بیرون صفا کنی . نه ؟ از قدیم گفتن یک زن و یک مرد مجرد که کنار هم و توی یه اتاق در بسته بخوابن میشه اونا رو متاهل حساب کرد . یه پنبه و آتیش که کنار هم باشن پنبه آتیشو میسوزونه . دیگه مطلبو گرفته بودم .. شورتمو کشیدم پایین .. کون گنده شو باز کردم و اون همچنان یه پهلو بود چقدر نرم و راحت کیرمو از همون پشت کردم توی کسش . -نههههههه کامیار .. اوووووووففففففف من بمیرم چیکار کردی .. -وقتی زندایی محرم میشه همینه دیگه . واسه اعصابت واسه اون نی نی کوچولو خیلی خوبه . ولی اون قدر داغ و حشری بودم که کیرم تا انتها نرفته توی کس سارینا خالی کردم .. -آخخخخخخخخ کامیار کامیار تو چیکار کردی امشب .. ببین بالا سرم دستمال کاغذیه سریع کیرتو بکش بیرون تمیزم کن من نمی خوام ملافه کثیف شه و آبرومون بره .. دستورشو گوش دادم و لحظاتی بعد سارینا خودشو به دیوار چسبوند . کمرشو گرفته و یک بار دیگه کیرموفرو کردم تا انتهای کسش . کسش کمی درشت و آب افتاده به نظر می رسید و این برای زن بار دار امری طبیعی بود و می دونستم که در ماههای بعد از این تا زایمان هم چاقالو تر می شه . -آخخخخخخ آخخخخخخ کسسسسسم کسسسسسسسم . تو خیلی خوش شانسی پسر اگه بدونی چه مردایی دنبالم بودن . ولی من به سیروس جونم خیانت نکردم . هر وقت این جوری می شدم میومدم خونه بغل دایی ات . -حالا هم جای دوری نرفتی . طوری می کنمت که دیگه هر وقت این جوری شدی بیای بغل خودم . وضعیتش طوری بود که نمی شد اونو از این طرف به اون طرف تکونش داد و تازه تخت هم یک نفره بود . سینه های گنده شو توی دستم به آرومی فشار می دادم . لبامو گذاشته بودم رو لباش .. واسه پای چپش یه تکیه گاه پیدا کرده بود و منم همچنا ن کیرمو می زدم به ته کسش . لبامو طوری گاز می گرفت که نشون می داد در اوج هیجان قرار داره .. واسه این که زود تر به کونش برسم گازمو زیاد کردم .. دیگه وقتی لبامو گازنگرفت فهمیدم که سارینا جونو ار گاسمش کردم . کیرمو که یک بار دیگه سنگین و پر آب شده بود فشارش دادم به سوراخ کون . ظاهرا دایی جون عاشق کون کردن بود . چون با این که کون سارینا تنگ نشون می داد ولی فقط چند تا آخ کوچولو گفت و تونستم نصف کیر شونزده سانتی رو بکنم توی کونش . ولی زیاد حرکتش ندادم . چقدر منظره زیبا و هوس انگیزی بود . نور بنفش افتاده بود روی کون سفید زندایی . خونه هم خلوت .. من و اون .. چه شب رویایی داشتیم ! -منو ببوس .. ببوس کامیار . شبمو بساز .. تقصیر خودته . که اون همه فیلموریختی توی لپ تابت . -واسه تو که نریختم . .. یه تکونی به کونش داد و عشوه ای ریخت که چاره ای نداشتم جز این که توی کونش هم خالی کنم . این بار کیرمو که کشیدم بیرون سریع دستشو گذاشت زیر کونش و آبمو جمع کرد و خورد .. -ببینم من با حال ترم یا اون زنا .. -تو .. تو سارینا از همه شون بهتری .. زنگ زد واسه خاله .. -سلام ستاره جون .. -سلام سارینا .. اگه بدونی چه عروسی با حالیه . جات خالی . کاش میومدی . -کی بر می گردین .. -راستش دسته جمعی تا آفتاب در نیومد بر نمی گردیم . چه بزن بکوبی . هیشکی دوست نداره پا شه بیاد .-خوش بگذره .-کامیار چیکار می کنه ؟ -هیچی بهش گفتم بر گرده خونه, خودمون این جا دو تایی دعا می خونیم . … زندایی دیگه کبکش خروس می خوند . با هم رفتیم یه دوشی گرفتیم و این بار پس از این که کیرمو کردم توی دهنش .. کس لیسی رو شروع کردم .. انگاری متوجه شده بود که کسش از فرم و قالب اصلی خودش خارج شده … -کامیار حالا این جوری نگاش نکن . صبر کن سهیل کوچولوم دنیا بیاد چند وقت که بگذره بهت نشون میدم که همون جوری که کون سارینا و سینه هاش حرف نداره کوس و شکمش هم بی نظیره .. توی دلم گفتم واسم چه فرقی می کنه . مفت باشه کوفت باشه … پایان … نویسنده …. ایرانی

ضربــــــــــدری بــــــــــر خط قــــــــــرمــــــــــز ۱ نمی دونم چرا از اول ازدواجمون کنه شده بود .. می گفت هر کاری که می کنی منم باید بکنم . نمی ذاشت برم فیسبوک یا سایتهای سکسی . می گفت منم باید باشم منم باید بیام.. اگه داستان سکسی می خونی منم باید همراه تو و در کنار تو بخونم . تا یه مدتی منم بی خیال این بر نامه ها شدم . غیرتم اجازه نمی داد که اونم پا به پای من بشینه و این بر نامه ها رو ببینه و یا داستانها رو بخونه . از شانس بد من هر وقت من خونه بودم اونم خونه بود .. حالا گاه چی می شد که یکی دو ساعتی رو از شرش خلاص بودم . تارا زن خوشگلمو میگم که دو سالی رو ازم کوچیکتر بود و بیست و پنج سال سن داشت . با یه اندامی نه چاق و نه لاغر .. صورتی گرد و تپل .. با سینه هایی نیمه درشت .. باسنی هم متوسط وخیلی هم حشری .. منم مردی نبودم که اهل زن بازی و دنبال این دختر و اون دختر بودن باشم . خلاصه دوتایی مون وقتی از سایتهای سکسی بر می گشتیم به رختخواب .. میفتادیم به جون هم و خیلی حال می کردیم .. اونم خیلی گیر بود .. هر وقت می رفتم تا با تصویر یه زن کون گنده حال کنم می رفت عکس یه مرد رو با کیر کلفت می آورد تا جبران کرده باشه .. ولی یه خوبی سایت ها ی این جوری اینه که بیشتر برای مردا ساخته شده . اون خیلی حسادت می کرد با این حال من دوست نداشتم که اون عکس لخت مردا رو ببینه . هر وقت به یک متنی می رسیدم که از سکس ضربدری و داوطلب بودن برای اون می گفت فوری از اون صفحه خارج می شدم تا یه وقتی زنم تحریک نشه . تا این که یه روز حس کردم که دیدن این همه عکسای سکسی و خوندن داستانهای تحریک آمیز در کنار تارا طوری رو من اثر گذشته که هوس زن دیگه ای رو کردم . ولی نمی شد از دست این زن در رفت . یه روز که اومدم خونه تا را رو ندیدم . ظاهرا داشت دوش می گرفت . گفتم بدون سر خر برم و سری به این سایتها بزنم . اوووووووووهههههه چی می دیدم . یه زن و شوهر بالای چهل سال داوطلب سکس ضربدری شده بودن .. زن قالب کون و کس و سینه ها و مرد هم عکس کیرشو گذاشته بود .. اووووووووهههههه عجب چیزی بود این زنه . با این که تارا خیلی خوش اندام بود ولی کون برجسته و اندام خوش این زن منو حشری کرده بود .. اونا درخواست سکس ضربدری رو داشتن … فرصت برای فکر کردن کم بود . تحریک شده بودم به این که من و تارا بریم و با اونا سکس ضربدری کنیم . کیر من پنج سانتی بزرگتر از کیر اون مرد نشون می داد . این طور هم نوشته بودن که زن عاشق کیر کلفت و درازه و اندازه کیر حداقل باید بیست سانت باشه .. . یه دستی به کیرم کشیده یه نگاهی به اون کون خوشگله انداختم تا کیرم شق شه .. کیرمو اندازه گرفتم و ۲۱ سانت بود .. فوری از خونه رفتم بیرون . رفتم به یه کافی نت تا واسه این زن و شوهر ایمیل بدم و ازشون کمک بخوام .. که واسه به راه آوردن تارا با من همراهی کنن . یه خورده می خواستم فکر کنم که چی بنویسم . و دیگه در منزل فرصت فکر کردن نداشتم .چون تارا از حموم میومد بیرون . خلاصه رفتم به یه کافی نت و تا می تونستم پیام دادم .. یه ساعتی هم اون جا نشستم ولی جوابی دریافت نکردم . وقتی بر گشتم خونه تا را رو دیدم که جلو کامپیوتر نشسته اتفاقا داره به همون صفحه ای که سعید و سپپیده اون زن و شوهر چهل سال به بالا در خواست سکس ضربدری کردن نگاه می کنه . .. .. -تورج خان .. تو منزل بودی ؟ -چی بود .. -کی بهت گفت وقتی من نیستم اینو روشن کنی .. -پس تو چرا روشنش کردی -واسه ما فیلم نیا .. ببینم این زن و شوهر چی دارن میگن .. -هیچی به درد تو نمی خوره .. به درد ما نمی خوره .. -من نمی فهمم تو داری چیکار می کنی . این روزا مثل گذشته به من توجه نداری . قدر منو نمی دونی . من باید یه جایی ازدواج می کردم که قدر منو بدونن . یه مرد میانسالی که واسم ارزش قائل شه .. بد جوری هوس کون اون زنه رو کرده بودم .. تارا هم تازه از حموم اومده بود و خیلی حشری به کیر اون مرد نگاه می کرد . نسبت به اول ازدواج کمی گستاخ و بی پروا به نظر می رسید . با این که منم خیلی حشری بودم سعی کردم خودمو بی حوصله نشون بدم . رفتم تو خط فیلم .. -من نمی دونم چطور بعضی زن و شوهرا چه جوری راضی میشن که تن و بدن خودشونو در اختیار یک زوج غریبه قرار بدن . چه طور حاضر میشن که ببینن زوجشون با یکی دیگه در ارتباطه .تارا : خب معلومه وقتی بخوان به زندگیشون تنوع بدن همینه دیگه . اصلا چه ایرادی داره ! -تارا اصلا از این صفحه خارج شیم . این چه هیکلیه که این زنه داره .. حالمو داره به هم می زنه .. تارا یه نگاهی بهم انداخت و گفت اتفاقا لیاقتت به همیناست تا قدر منو بهتر بفهی . همون شوهرشو می بینی ؟! اگه اون جای تو باشه می دونه که چه رفتاری باهام داشته باشه .. راستش می خوام یه چیزی بگم می ترسم دعوام کنی -نه حرفتو بزن .. -نمی دونم چرا ولی یه حسی بهم میگه اگه ما یه سکس ضربدری داشته باشیم تو اخلاقت عوض میشه .. زندگی زناشویی ما هم یه سر و شکلی به خودش می گیره .. مثلا همین زوج چطوره .. تو برو با این زن حال کن تا قدر منو بفهمی .. شوهرشم به من حال میده تا بفهمی که مردم چه جوری قدر زنت رو می دونن . ….. ادامه دارد …. نویسنده ….. ایــــــــــرانی

ضربــــــــــدری بــــــــــر خط قــــــــــرمــــــــــز ۲ کبکم داشت خروس می خوند . یعنی این نقشه من گرفته ؟ اگه اون می دونست که من از ته دلم راضی هستم شاید همچین پیشنهادی رو نمی داد . ..-عزیزم .. فدات شم تورج . قبول می کنی ؟ اون وقت بهت اجازه میدم خودت تنهایی وقتی من خوابم به هر سایتی که دوست داری سرک بکشی .. -تارا منو مجبورم نکن .. ولی باشه به خاطر این که نشون بدم چقدر دوستت دارم باشه .. ولی می دونستم که زنم کس خل شده . چون این از کس خلیه که یه زنی کیر کلفت و با حال بیست به بالا رو با یه کیر وا رفته پونزده سانتی عوض کنه .. نمی دونم شایدم می خواست سکس نرم تری داشته باشه .. به هر حال جور شدن بر نامه هم به همین سادگی ها هم نبود . .. یه هفت هشت روزی رو قبل از رفتن به خونه سعید و سپیده کلی با هم چت کردیم . منتها من سعی می کردم پیش زنم خودموزیاد مشتاق نشون ندم . آخه اون دوست داشت فکر کنه که زرنگ بازی در آورده شرایط به نفع اونه . من در میدون عمل باید خودمو نشون می دادم . تارا بیشترین درد رو وقتی تحمل می کرد که می خواست به من کون بده .. وقتی به خونه سعید خان رفته اون دم و دستگاهشونو دیدیم سرمون سوت کشیده بود و دهنمون وا مونده بود .. عجب تشکیلات و. عجب خونه ای .. یه خونه ویلایی و شیک .. به یه حالت دوبلکس .. ظاهرا چند تا خد متگزار هم داشتن .. من نمی دونم اینا با این همه دک و پزشون چه جوری درخواستشونو به سایت داده بودن . شاید نمی خواستن پیش در و آشنا تابلو شن . وااااایییییی سپیده چی شده بود .. خیلی خوشگل تر و ناز تر از اونی بود که فکرشو می کردم . باورم نمی شد که چهل و دو سالش باشه یعنی پونزده سال بزرگتر از من . یه پیرهن یکسره آلبالویی از کناره چپ تا بالای پا چاک دار به تنش کرده بود که از قسمت سینه یه چاکی داشت که نیمی از سینه هاشو نشون می داد .. مژگان درشت ابروهای کشیده .. موهای صاف و مشکی و جمع شده پشت سرش … روژ قرمز براقی که لبهاشو کلفت و هوس انگیز نشون می داد .. دلمو برده بود . کیرم یه وری شق شده بود .. سپیده اومد طرف من . لباشو گذاشت رو لبام . با یه بوس کوتاه به من سلام داد . از اون طرف خیلی حال کردم که سعید همچین تیپی داره . یه مردی قد کوتاه و طاس با دماغی استخونی و چهره ای معمولی که حس کردم سپیده فقط به خاطر پولشه که زنش شده .. تارا ماتش برده بود . فکر کنم انتظار یه مرد خوش تیپی رو داشت .. خوش و بش ها رو کردیم و شام مختصری هم خوریم . حس می کردم سپیده خیلی خوشحاله . اونا می گفتند که این اولین تجربه ضربدریشونه .. بعد از شام رفتیم به یه اتاقی که اگه بگم پنجاه متر زیر بناش بود اغراق نگفتم . یه تخت شیک و مدرنی هم در این اتاق قرار داشت که فکر کنم هشت نفر راحت می تونستن روش بخوابن .. سعید و سپیده با این که می گفتن اولین تجربه سکس غیر خودشونه ولی خیلی راحت لباساشونو در آوردن ..تارای شیر کش و پلنگ کش ماتش برده بود .. منم لباسامو در آوردم . ما مردا حالا فقط یه شورت پامون بود . سپیده هم یه لباس خواب توری لیمویی رنگ به تنش کرده بود که اون زیر شورت و سوتین مشکی و فانتزیشو خیلی زیبا نشون می داد . پوست بدنش از سپیدی برق می زد .. ولی برق چشای خوشگلش بیشتر بود . کیرم به طرز وحشتناکی اومده بود جلو .. سعید به کیر ورم کرده من زل زده یه نگاهی به زنش انداخت و گفت .. -ببینم سپیده جون چیکار می کنی . تو که همش آرزو داشتی با یکی غیر من حال کنی .. و یه کیر کلفت تر بخوری می تونی جوابگوی تورج خان ما باشی یا نه ؟ پیش مهمون ما شرمنده مون نکنی .. -دشمنت شرمنده باشه آقا سعید . فدات شم که اگه دنیارو بگردم شوهری به خوبی تو گیرم نمیاد . سعید مثل خر کیف می کرد . یه نگاهی به تارا انداختم و رفتم نزدیکش .. آروم بهش گفتم عزیزم تو نمی خوای لباساتودر آری ؟ یه جوری لبامو ورچیدم که یعنی عزیزم تو آبرومونونبر دیگه. -باشه .. ولی تو این کارو بکن .. من نمی دونم . آخه عادت ندارم . -مگه ما عادت داریم ؟ دیگه اومدیم یه حالی بکنیم و یه تنوعی به زندگیمون بدیم . چقدر اسیر قید و بند های اجتماعی باشیم ؟ هر چند سپردن تارا به دست یک مرد غریبه واسم غریب می نمود و دلم نمیومد ولی نمی دونم چرا یهو این مثال یادم اومد که می تونستم از زبون سعید بیان کنم .. اسبو دادم خر گرفتم از خوشحالی پر گرفتم … آدم زن به اون توپی و خوشگلی و خوش اندامی داره و میاد یه پله پایین تر ؟ همین مثالو میشه به نحوی از زبون زنم تارا بیان کرد .. آخه من در این جا حکم مرد بر تر رو داشتم . تارا خودشو کمی جمع و جور کرد . ولی من واسه این که دیگه کارو تمومش کنم و یه وقتی زنم وسط کار دبه در نیاره .. حتی شورت و سوتینشو در آوردم .. تارا دو تا کف دستشو گذاشت جلوی کسش و گفت ایییییییی ایییییششششش داری چیکار می کنی تورج .. بده .. زشته .. ما رو داری سه تایی مون شکممونو داشتیم و از خنده روده بر شدیم . تارا هم فهمید که سوتی داده . …. ادامه دارد …. نویسنده ….. ایرانی

ضربــــــــــدری بــــــــــر خط قــــــــــرمــــــــــز ۳(قسمت آخر ) من و سپیده رفتیم یه سمت تخت و سعید و زن من رفتن به سمت دیگه اش .. خوشم اومده بود . تارا اصلا کیف نمی کرد .. دیگه رودر بایستی با تارا رو کنار گذاشتم . می دونستم که دیگه اون حرف بزن نیست . باید نشون می دادم که منم می تونم حال کنم و لذت ببرم . سپیده به دمر رو تحت افتاده بود .. کون برجسته اش زیبایی خاصی به اون محیط بخشیده بود . زیبایی از این نظر که منوبه اوج هوس رسونده بود . سعی کردم به سمت چپم نگاه نکنم و حواسم پرت نشه .. توجهم فقط به کار خودم باشه . لباس خواب سپیده رو دادم بالا .. و اونو از سرش در آوردم . سوتینشو باز کردم . لبامو گذاشتم رو شونه هاش .. -عزیزم خیلی خوشگلی و آبدار .. – نشون بده که چقدر تشنه ای تورج .. -مگه نمیبینی. ؟ حسش کن . حسش کن .. -فقط از نگات ؟ لمسم کن . لمسم کن .. انگشتامو روی پوست لطیف و پشتش می کشیدم .. حالا نوبت شورت فانتزیش بود که اونو از پاش در آرم . تصادفا سرمو بر گردوندم به طرف چپ … سعید هم منو دید و یه چشمکی بهم زد که معناش این بود که زنشو سر حال کنم و تا این جای کارم خوب بوده .. من که هنوز کاری نکرده بودم ولی می تونست بفهمه که روحیه زنش چقدر شاده .. با دندونام چند بار شورت سپیده رو کشیدم پایین و زبونمو از نوک و از پهنا کشیدم رو کونش . جفت دستامو رو کونش گذاشته و پس از باز کردن شکافش زبونمو اون وسط به حرکت در آوردم .. -اووووووههههههه تورج .. تورج .. من کیر می خوام .. من کیر می خوام .. از سمت چپ فقط صدای سعید چهل و پنج ساله رو می شنیدم که به تارا می گفت چه کس تنگی داری ! چه کس تنگی داری .. یه نگاهی به کس سفید و تپل و برق انداخته سپیده انداختم . درسته که کس اون گشاد تر از کس تارا بود ولی به هیکلش میومد و اینو هم باید در نظر داشت که سپیده هفده سال بزرگ تر از تارا بود . سپیده رو کرد . شورت منو در آورد .. حالا دو تایی مون کاملا لخت بودیم . اون طرف کیر شق شده سعیدو هم می دیدم که تارا خیلی خونسرد دستشو دورش لول کرده بود . و با کیرش بازی می کرد . سپیده هیجان زده کیر منو گرفت به دهنش سعید : آقا تورج خیلی خوش شانسی .. ما باید لفظی بدیم تا این سپیده کیر ما رو ساک بزنه .. یه نگاهی به تارا انداختم ولی اون نگاهش متوجه من نبود .. با این حال گفتم فدات آقا سعید تارا هم خیلی خونگرمه و با حال ساک می زنه .. دیگه تارا هم شروع کرد به ساک زدن … سپیده در حال ساک زدن کیر من بود که ازش خواستم یه استیل سگی به خودش بگیره .. چون کیر من هوس کس و کون داشت . کیرمو از همون پشت کر دمش توی کس سپیده … -آخخخخخخخخ آخخخخخخخ کسسسسسسم کسسسسسسم .. سعید کف می زد .. سپیده : سعید تو به تارا برس .. بهش حال بده . که بازم خوشش بیاد و بیاد این جا … حواست به منه ؟ سعید : عزیزم لذت می برم می بینم این جور داری حال می کنی .. منم خیلی خوشم میومد .. سوراخ کون سپیده هم به من چشمک می زد . پهلو های پر سپیده .. شونه های تپل .. کمر یکدستش .. و موهای خوشگلی که پشت سرش جمعشون کرده بود .. چقدر از استیل کیرم در ترکیب با کون گنده اون خوشم میومد که حداقل پونزده سانت از کیرمو می کردم توی کسش و همونو می کشیدم بیرون .. خیلی بهم حال می داد .. از اون طرف تازه ناله های خفبف تارا رو می شنیدم که از سعید می خواست اونو محکم تر بکنه . از بس اونو با کیر کلفت گاییده بودم کیر سعید کم آورده بود . ولی می دونستم به خاطر تنوع هم که شده داره حال می کنه .. سپیده از عقب کونشو به سمت کیر من می فرستاد و من هم کیرمو به سمت جلو پرت می کردم .. -بکش بیرون .. بکش بیرون ..کیرمو کشیدم بیرون .. فکر کردم دردش گرفته ولی سپیده با کف دستش چند بار کوبید به کسش و آب کسش با فشار خالی شد .. -اووووووففففف چقدر مزه داره کیف داره .. جووووووون جوووووووووون جووووووووون .. طاقباز کرد و ازم خواست که کیرمو از رو برو بکنم توی کسش .. بغلم کرد محکم منو به خودش فشرد .. کیرم طوری طوی کسش قفل شده بود که تکون بخور نبود .. دیگه کیرم به حد انفجار و فوران رسیده مثل کوه آتشفشان مواد مذابشو ریخت بیرون . آبم توی کس سپیده خالی شد ..اون طرف سعید حرکات مختلفی رو روی زنم پیاده می کرد . دیدم داره کس زنمو لیس می زنه .. -آههههههه سعید .. ارضام کن .. نزدیک شدما .. اوووووفففففف .. دستاش رو سر طاس سعید قرار داشت .. دیگه سر پر موی من نبود که موهامو بکشه و هوسشو کنترل کنه .. سپیده اسیر کیر من شده بود .. -بگو چی می خوای ..ونویه دور بر گردوندم .. دمرش کردم . دستمو گذاشتم زیر کمرش و اونو آوردم بالا . خیسی کس سپیده رو به روی کونش کشیده و کیرمو گذاشتم روی کونش .. سینه های درشت سپیده رو هم آروم آروم چنگش می گرفتم تا اون درد کمتری رو در ناحیه کونش حس کنه .. صدای تارا رو می شنیدم که به سعید می گفت تو چرا حواست به اون طرفه حالا شوهرم داره تو کون زنت می کنه .. بذار بکنه .. تو به کار خودت برس .. از تورج بی غیرت یاد بگیر که اصلا در بند من و تو نیست . حالتو بکن … خوشم میومد حرص خوردن تارا رو می دیدم . به زحمت نصف کبرمو کردم توی کون سپیده .. روحم , جونم , عمرم تازه شد . حال کردم . زندگی و تنوع و عشق و هوس به این میگن . خوراک واقعی کیر من همین سپیده جون بود .. قشنگ به قالب بر جسته کونش نگاه کرده و واقعا چی درست کرده بود این سپیده .. داشتم خوب به دو تا قاچ و برش کونش نگاه می کردم که ببینم چه جالبه که کاملا یه اندازه اند . هر چند مال بقیه هم همینه ولی فقط دوست داشتم نگاش کنم . کیرمو می کشیدم عقب و سوراخ کونش باز تر می شد کیررو به سمت جلو حرکت داده بسته شدن سوراخو می دیدم.. چه صحنه های پر شکوهی .. لذت بخش .. اعصابمو آروم می کرد . سپیده با کف دستش مرتب می زد به کسش .. من انگشتامو فرو کردم توی کس سپیده و با حرکات سریعم اونو ار گاسمش کردم و این بار توی کونش خالی کردم .. اون طرف دیدم سعید و تارا همچنان مشغولن .. و سعید رو سینه های تارا خالی کرده .. .. خوشحال شدم که توی کسش خالی نکرد . با این که زنشو حسابی کرده بودم ولی نمی دونم چرا دوست نداشتم توی کس تارا خالی کنه .. تارا لباشو ور چیده بود و با اشاره طوری که سعید و سپیده نفهمن بهم گفت که برم سمتش . انگار تازه قدر کیر منو فهمیده بود .. سعید نتونسته بود ارضاش کنه . منم حالیش کردم که زشته . الان دیگه سعید همه کاره و اختبار دار اونه .. ولی واسه این که بعدا رفتیم خونه رو من منت نذاره گفتم آقا سعید اگه ایرادی نداره یه سکس دو به یک هم داشته باشیم .. سپیده : من حوصله کیر شوهرمو ندارم . تو برو طرف زنت . ولی باید قول بدی که جون داشته باشی و بازم بیای طرف من .. .. رفتم زیر زنم تارا دراز کشیدم و اون اومد رو کیرم نشست .. -آخخخخخخ آخیشششش .. اووووووففففففف .. داغ کرده بود و چاره درد و داغی اون کیر من بود … سعید هم رفت یه کرم آورد و مالوند به سوراخ کون زنم و کیرشو فرو کرد توی کون تارا . از اون جایی که تارا به من کون داده بود تونست کیر سعید رو تحمل کنه .. -جاااااااان .. فدات شم .. سپیده هم با لذت اومده بود جلو و صحنه گاییده شدن زنم توسط دو تا کیر رو به خوبی ورانداز می کرد .. تارا لباشو گذاشته بود رو لبام و منم به سرعت می کردمش . می خواستم نشونش بدم که باید قدر کیر منو بدونه . حس کردم که ارضا شده .. چون از دو طرف کسش یه مایعی در حال بیرون ریختن بود .. آب کیر سعیدو دیدم که داره یواش یواش میاد پایین . اون توی کون تارا خالی کرده کیرشو کشیده بود بیرون .. ولی زنم از من آب می خواست . کسش تشنه بود . سپیده شیره منو کشیده بود ولی به خودم فشار آوردم تا چند قطره ای رو توی کس تارا خالی کردم .. فکر می کردم تارا دیگه عادت کنه به سکس ضربدری و زوجهای دیگه ای رو هم بیاریم روی خط ..ولی ته دلم دیگه راضی نبودم . این دفعه رو شانس آوردم که این جوری شد و در واقع من بیشتر حال کردم ولی بعدا چی ؟ آیا می تونستم جنبه شو داشته باشم ؟ خوشبختانه تارا با من هم عقیده بود که دور این چیزا رو قلم بگیریم .. ولی بدون این که بهش بگم من و سپیده رابطه خودمونوادامه دادیم . سعید هم در جریان بود . طبعش زیاد گرم نبود و همین که یکی باشه که به زنش حال بده و طوری اونو بکنه که سر حال باشه و به جونش غر نزنه واسش یه دنیا ارزش داشت . تازه کلی هم هوامو داشت و منت منو هم می کشید که زنشو بکنم .. چیکار کنم دیگه مرخصی استحقاقی واسه همچین موقع هایی به درد ما مردا می خوره که بتونیم زنا مونو دور بزنیم …. پایان …. نویسنده ….. ایرانی

خواهــــــــــرت بــــــــــزرگ شــــــــــده داداش ۱ داداش سیاوش من دو سال ازم بزرگ تر بود . من و اون تنها بچه های خونه بودیم . با این که پسر بود ولی خیلی ناز و خوشگل بود . منم تر کیب بدی نداشتم .. تپل بودم ناز بودم ولی اون بیشتر در دید بود . از اون جایی که ازم بزرگ تر بود یه احترام خاصی نسبت به اون حس می کردم . محبت پدر و مادر مون طوری بود که اصلا حس نمی کردم که بین من واون فرقی می ذارن . ولی اینا هیشکدوم واسه من مهم نبود . من علاقه خاصی به داداشم داشتم . از همون بچگی از تماشای بدن لختش لذت می بردم . با این که اون زمان سکس و نیاز جنسی و هوس معنایی نداره و اگه در عالم بچگی آمیزشی صورت بگیره انگیزه اش چیز دیگه ایه من همش دوست داشتم که خوشگلی و تپلی خودمو نشونش بدم . رفته رفته بزرگ و بزرگ تر شدیم . اون رفت به دبیرستان و پشت سرش منم دبیرستانی شدم . دیگه کار به جایی رسیده بود که اونو هر روز با یه دوست دختر می ددم . گاهی اونا رو می آورد خونه و با هم می رفتن به اتاق خواب مامان و بابا .. گاهی هم می رفتن تو اتاق خودشون .. دلم می خواست کله هر دو شونو می کندم . اصلا ملاحظه منو نمی کرد . جون خودش خیلی هم غیرتی بود . شاید یکی از دلایلی که من اصلا از دوست پسر گرفتن خوشم نمیومد همین وجود سیاوش بود .. یه بار یه کلاس تقویتی داشتیم توی مدرسه . مامان یادش رفته بود .. سیا رو فرستاد دنبال من .. منم تو راه مدرسه بودم که فاصله چندانی با خونه مون نداشت . اونم می بینه که یه پسری دنبالمه .. و وقتی هم که بهم متلک گفت آن چنان زد زیر گوشش و آبروی طرفو برد که یارو به دست و پاش افتاده بود . خوشم اومده بود از این که این جوری به من توجه داره . ولی وقتی چند قدم دور شدیم تا می تونست سرم داد کشید و گفت مقصر خودتی خودتی که اینا به خودشون رو میدن دنبالت راه میفتن . اون روز رفتم خونه و خودمو انداختم رو تخت و تا می تونستم گریه کردم . من خیلی چیزا رو در خودم می کشتم به خاطر داداشم .. عاشق شدنو .. دوست پسر گرفتن و هوسباری ها رو .. دوستان همه از دوست پسراشون می گفتند .. دو سه تایی رو که با هاشون صمیمی بودم از سکس مقعدی با اونا گفته ..می گفتند که خیلی درد داره ولی وقتی که آدم خودشو در اختیار دوست پسرش می ذاره و با نوازش و مالش دستای اون به یه حالت خلسه و خوشی میره تمام این درد ها واسش شیرین میشه .. می تونه باهاش کنار بیاد . لذت می بره که اونا لذت می برن .. می گفت پسرا خیلی هم زرنگن با حرفای قشنگشون آدمونرم می کنن و ما دخترا گاهی دوست داریم که فریب حرفای اونا رو بخوریم . می دونیم که فریبه ولی خوشمون میاد . اون وقتا که سیاوش تازه رفته بود دبیرستان یه بار که رفته بود حموم و در باز بود کنار در و در حاشیه دیوار طوری پنهان شدم که منو نبینه . دستشو گذاشته بود رو کیرش و با هاش بازی می کرد . خیلی دراز و کلفت نشون می داد .. من فقط چند بار رفته بود م به سایتهای سکسی و عکسشویعنی عکس کیررو دیده بودم ولی می دونستم به جایی نمی رسم جز اینکه خودمو اذیت کنم و بی نتیجه با خودم ور برم . وقتی اون با کیرش بازی می کرد حس کردم که باید آخرش به کجا برسه .. آب کیرشو ریخت رو دیواره حموم و خودمو کنار کشیدم تا منو نبینه.. رفتم رو تخت و لاپامو باز کرده دستمو گذاشتم روی کسم … سیاوش اعصابمو خرد می کرد وقتی که ازم می خواست که اونو با دخترای همکلاسم آشنا کنم .. فقط یه بار تونستم سرک بکشم و با ترس و لرز از سوراخ در اونم برای چند لحظه ببینم که دارن چیکار می کنن . اون داشت سینه های دوست دخترشو میک می زد و دامنشو می داد بالا … داشتم دیوونه می شدم . حرص می خوردم . چند لحظه بعد که نگاه کردم دیدم که داداش کیرشو کرده توی کون دوست دخترش و یه فاصله ای هم بین کیر و کون هست .. ظاهرا تمام کیر نمی تونه بره توی کون . از اون فاصله و روزنه در فقط همینو می دیدم . دوست داشتم درو بشکنم جیغ بکشم بگم منم بزرگ شدم چرا به من توجهی نداری . ..حسادت می کردم .. حشری می شدم .. وقتی هم که یکی از دوستام از رابطه اش با برادرش می گفت بیشتر آتیشم می داد . البته اون و داداشش در همون مراحل اولیه بودن . می گفت فقط سینه هامو لمس می کنه .. و کسمو می مالونه .. ولی هر دومون می دونیم که بازم از اینی که هست میریم جلو تر .. می گفت همین شب جمعه که بابا مامانش برن به یه مهمونی عروسی اونا چند ساعتی رو می تونن در خلوت با هم باشن و کاری می کنه که این بار داداشش کلنگو بزنه به زمین اون .. این حرفاش دیگه تابوی سکس با داداشو در من شکسته بود . دوست داشتم منو بخواد .. با من همون کاری رو بکنه که با دخترای دیگه می کنه .. خودم موهای داداشمو شونه می زدم و مرتبش می کردم . از این که خوشگلش می کردم لذت می بردم ولی حالا دیگه از این کار خودم حرصم می گرفت . به من می گفت اصلا دوست نداره یه روزی منو کنار شوهرم ببینه . می گفت یه جوری میشه که دست مرد دیگه ای به من برسه .. خیلی خود خواه بود . ولی لذت می بردم که این حسو به من داره . اون دو سالی می شد که رفته بود دانشگاه ولی این بار ازم می خواست که اونو با دخترای سال آخر دبیرستان آشنا کنم . به احساس من اهمیتی نمی داد . می گفت توقع دانشجو ها زیاده.. نمیشه از دستشون در رفت خیلی سخته . اون تا حالا با بیست تا دختر بود و هنوز می ترسید چطور از دستشون در بره . لباسای تنگ و چسبون می پوشیدم ..سکسی و نیمه لخت تا نگاهم کنه .. تا به من توجه کنه .. ولی اون فقط به دخترای دیگه فکر می کرد …. ادامه دارد … نویسنده ….. ایــــــــــرانی

خواهــــــــــرت بــــــــــزرگ شــــــــــده داداش ۲ یه روز آخر هفته بود .. من و اون در خونه تنها بودیم . قرار بود سمیرا همکلاسم بیاد خونه مون و با سیاوش باشه . از اون دختر پررو ها بود که قبلا چند تا دوست پسر هم داشت ولی می خواست هر طوری شده بیفته گردن داداش من تا عقدش شه .. اینو بعد از این که فهمیدم می خواد بیاد خونه مون و سیا هم تشنه اش شده بود فهمیدم .. وقتی در زد و اومد سیا بود توی حموم . – سمیرا اون با یکی از دوست دختراش رفته -چه غلطا ! اون چه جوری می خواد شوهرمن شه ؟!..-داداش نمی خواد زن بگیره -چیه نکنه گلوی خودت پیشش گیر کرده .. -ربطی به تو نداره .. -حتما تو هم از اونایی که میری زیر کیر داداششون .. -بی تر بیت .. -رفتی بهش راپرت دادی که من به دردش نمی خورم ؟ از ریخت و قیافه و حرکات و کارات معلومه که دوست داری با داداشت بخوابی . خودت نمی دونی ولی همش داری پیش بچه ها سوتی میدی .. -خفه شو سمیرا .. برو گمشو دیگه نمی خوام باهات دوست باشم … سمیرا رفت .. سیاوش از حموم اومد بیرون .-سمیرا نیومده -نه ….. گوشیش زنگ خورد . سمیرا بود . فکر این جاشو نکرده بودم .. ازش فاصله گرفتم .. به صدای بلند حرف می زد ..-چی ؟ چی گفتی ؟ خواهرم می خواد با من باشه ؟ اون هنوز بچه هست . عقلش نمی رسه .. درسته هیجده سالشه ولی مثل یه دختر ساده ده دوازده ساله هست .. اهل این حرفا نیست . حرفای دیگه ای هم زدند که متوجه شدم سمیرا دیگه خونه مون نمیاد . سیاوش اومد سمت من .. شونه هامو گرفت می خواست منو بزنه .. -داداش ولم کن .. من بزرگ شدم .من دیگه بچه نیستم .چرا باهام این رفتارو می کنی .. رفتم وخودمو انداختم رو تختم و هق هق گریه رو شروع کردم . مثلا قهر کردم .اومد بالا سرمن . دستشو گذاشت رو پیشونیم. -چته چی شده ستایش . -هیچی به همه توجه داری جز من .دستشو گذاشت رو کمرم .. خوشم اومد .. لحظاتی بعد کف دستشو آروم گذاشت رو باسن و همون جایی که یه جین استرچ پوشیده بودم تا دلشو ببرم . تعجب کرده بودم . خوشم میومد . ولی ازش انتظار نداشتم . نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم . دستشو برد بالا تر .. اونو گذاشت رو ی سینه هام که نیمی از اونا مشخص بود . چشام از هوس تار شده بود . انگار مردمکم داشت به سرعت دور خودش می گشت .. آتیش گرفته بودم . دستمو گذاشتم رو دست سیا تا بیشتر خودشو به من بچسبونه .. ولی اون ولم کرد .. -پس هرچی سمیرا می گفت حق داره . تو یه دختر هوسبازی . تو به خاطر خودت اونو ردش کردی .. نای حرف زدن نداشتم .. پس از لحظاتی سکوت اولش حرفای سمیرا رو واسش گفتم که چه نیت شومی داشته چون دختر خوبی نبوده و بعدش از خودم گفتم .. -آره سیا .. من اهل دروغ نیستم . تو همه رو می دیدی جز منو . فکر کردی که همون دختر کوچولوی سابقم . ولی خواهرت بزرگ شده .. اون به دنبال پسرا نبوده . پسرا به دنبالش بودن . داداشش غیرتیه ولی وقتی دختر میاره خونه وقتی دستشو می ذاره جلوی دهن دختره که داره فریاد می زنه .. صدای ناله های هوسشو قطع نمی کنه . فکر نمی کنه ممکنه گاه وسوسه شم و به یه طریقی اونو ببینم . دنیای من .. چهار دیواری من تو بودی سیا … شاید این یه حس بد باشه .. یه گناه باشه .. یه عشق و هوس آلوده .. یه حسادت .. وقتی که این همه دختر دوستت دارن و خودشونو متعلق به تو می دونن من چرا ندونم ؟! ولی حالا دیگه نمی دونم . -باورم نمیشه یعنی تو ستایش .. حاضر بودی …؟-آره حاضر بودم ولی حالا دیگه حاضر نیستم.. -به من دست نزن . نمی تونی و فیلم بازی نکن که آرامش من شی .. بغلم کرد .. دستشو بازم گذاشت رو سینه هام خوشم میومد .. ولی اونو ازخودم دور کردم .. -چته ستایش .. -من ترحم نمی خوام .. -من دوستت دارم ستایش .عاشقتم .. -نمی دونم عشقتو باور کنم یا نه ولی نمی تونم باور کنم که هوس منو داشته باشی . پسری که خودشو آلوده دخترای رنگ و وارنگ کرده باشه چطور می تونه هوس وهوای خواهرشو داشته باشه . شب شد و اومد سمت من . دلم می خواست نازمو بکشه . بیشتر بهم توجه کنه . رفته بودم توی حس . مثا ابر بهار اشک می ریختم . -حالا تو به خاطر دختر مردم داری خیطم می کنی ؟ آبروی منو می بری ؟ ارزش من فقط همینه ؟ تو دیگه چه حور داداشی هستی . همش ازم می خوای که تو رو با دخترای دیگه جورت کنم . ببینم توخودت حاضری واسه خواهرت این کارو بکنی ؟-ستایش چی داری میگی گردنشو می شکنم . نمی ذارم نفس کشی روی زمین باشه که به خواهرم نظر بد داشته باشه . -پس تو چرا به خواهر دیگران نظر بد داری ؟چرا مدام داری با احساسات من بازی می کنی . -باشه من دیگه کاری به کارت ندارم .. دلم می خواست بیشتر نازمو بکشه . بیشتر باهام ور بره . دوست داشتم همون جوری که بقیه رو تسلیم خودش کرده منو هم تسلیم خودش کنه . ما می تونستیم ساعتهای زیادی رو در منزل با هم باشیم از وجود هم لذت ببریم . اگه فقط یک بار طعم شیرین با من بودن رو می چشید کاری می کردم که طرف زن و دختر دیگه ای نره . شاید نمی تونستم دختری خودم تقدیمش کنم ولی بازم کاری می کردم که همون لذتو بچشه . واسش ساک می زدم . تمام بدنشو غرق هوس می کردم . سر تاپاشو لیس می زدم . فقط یه اشاره از اون کافی بود . حالا که تا حدودی نازموکشیده بود دلم می خواست بیشتر واسش ناز می کردم ولی اونم دیگه ساکت شده بود .. انگاری رفته بود به حال خودش و دست از سرم بر داشته بود …. ادامه دارد …. نویسنده …. ایرانی

خواهــــــــــرت بــــــــــزرگ شــــــــــده داداش ۳ (قسمت آخر ) نمی دونم اون چرا عقب نشینی کرده بود . چرا نمیومد به سراغ من .. لیاسمو عوض کرده یه دامن کوتاه پام کرده و با یه بلوز راحتی که تنم کردم خودمو انداخته بودم رو تختم . قلبم طوری توی سینه ام می زد که حالمو نمی دونستم . دلم داشت از سینه اش در میومد . برقو خاموش کرده بودم تا اگه یه وقتی داداش اومد قیافه منو در هم و چهره منو آشفته نبینه .. بازم رفتم توی حس .. گریه رو سر دادم .. با صدای بلند . دوست داشتم از این سلاح زنانه به نحو احسن استفاده کنم و اونوبه دام خودم بکشونم . مگه من چه چیزی از بقیه دخترا کم داشتم . اون داداشمه بذار باشه ؟ خودم باید لذتشو ببرم . هنوز در ابتدای راه بودم . دیگه جاش نبود که به دخترایی که تا حالا با هاشون بوده حسادت کنم .. حس عجیبی رو همراه با لذت در قسمت زیر سینه ها و دور و بر کسم داشتم . یه توده هوس بین ناف و کسم قرار گرفته بود . ورم روی کس و خیسی لاپامو حسش می کردم . بی اندازه تحریک شده بودم .. صدای پای سیا رو می شنیدم که داشت میومد به سمت من . من به دلداری نیازی نداشتم . من به دستکاری نیاز مند بودم . تا فهمیدم که اون داره میاد به سمت من صدای گریه هامو بردم بالا -ستایش تو چی می خوای .. اومد کنار من رو تخت نشست .. حس کردم که به پاهای لختم خیره شده .. دستشو گذاشته بود پشت پاهام . من دمرودراز کشیده بودم . خیلی دلم می خواست که در اون لحظه چهره اونو می دیدم . دستشو گذاشت روی رون پام و خیلی آروم با نوک انگشتاش با اون قسمت بازی می کرد .. -چرا حرف نمی زنی .. از هوس صدام می لرزید . برای دختری که تا حالا تجربه سکس و هماغوشی با کسی رو نداشته وقتی در این شرایط قرار می گیره دیگه براش فرقی نمی کنه اونی که در کنارشه و می تونه بهش لذت بده و هوس سرکششو مهار کنه چه کسیه . من فقط می خواستم لذت ببرم . طعم شیرین هوسو تا جایی بچشم که به آرامش برسم . سبک شم . چقدر از دوستام در این مورد بشنوم و خودم کاری نکنم . احساس ضعف می کردم . کسمو با فشار و خیلی آروم به روی تشک می مالوندم. می دونستم پسرا خیلی از کونای گنده خوششون میاد و اونا روتحریک می کنه . شاید کون من اون گندگی لازمو نداشت ولی تازه بود و خیلی زود هیجان خودشونشون می داد . اون باید یه کاری می کرد تا منم همراهیش می کردم .. ولی یه حس شرم رهام نمی کرد . تا حالا بین من و اون چیزی نبوده .. ولی نه ستایش .. داداشت با خیلی از دخترا رابطه داشته به این فکر کن که اون اصلا در بند حیا و این حرفا نیست . بذار فکر کنه که منم یکی از دوست دختراشم .. دو تا دستاشو گذاشته بود رو کمرم .. بلوزمو داد بالا .. -ستایش خوشت میاد این جوری ماساژت میدم ؟ -آره داداش .تنم داغ میشه .. از کوفتگی در میاد ..می خواستم بهش بگم داداش بچه گول نزن . درسته که اهل خلاف نبودم ولی زیر دستت بزگ شدم . بلوزمو از سرم در آورد . سوتین هم نداشتم . دو تا دستاشو از کناره ها رسوند به سینه هام . همون برای سست شدنم کافی بود خودمو محکم به تخت فشردم . سینه هام به دستاش چسبیده بود .. فقط صدای نفسهای هوس من بود که شنیده می شد . خیلی دوست داشتم بدونم کیر داداش سیای من در چه حالتیه .. اون حالا باید برای خواهرش شق کرده باشه . اگه این طور بود پس سیا برای خودش به خاطر خودش هم اومده به سمت من . این همون چیزی بود که من می خواستم . اوووووهههههه نهههههههه اون خودشو رو من خوابوند . شروع کرد به بوسیدن پشت گردنم ..وقتی لباشو گذاشت بین پس گردن و شونه ام دوست داشتم از هوس جیغ بزنم .. .. دستاشو برد پایین تر دامن منو هم در آورد . نمی تونستم و نمی خواستم اعتراضی کنم . آخه من تسلیمش بودم .. دیگه می دونستم که می خواد چیکار کنه . داشتم به هدفم می رسیدم . سرشو گذاشت رو کونم و دو تا دستاشو هم رو سینه هام قرار داده بود .. لبامو گاز می گرفتم . نمی خواستم حرفی بزنم . بهترین کار این بود که از هوس خودمو به طرف پایین بچسبونم و فشار بیارم .. حرکات موجی شکل و لرزشهای لذت بخش ولم نمی کرد .. داداش واسه یه لحظه دستاشو از رو سینه ها م برداشت لاپامو بازش کرد و دوباره دستشو گذاشت روسینه هام .. حس کردم که اونم کاملا لخته .. نمی دونم چرا امشب این قدر با محبت شده بود . شاید دلش برام سوخته بود و شایدم چون سمیرا رفته بود دلش می خواست که با من حال کنه و دلش نسوزه .. نوک زبونشو گذاشته بود رو سوراخ کونم و بعدش کسمو می لیسید . جز این که خودمو به سرعت رو تخت حرکت بدم کار دیگه ای ازم بر نمیومد . منو رو دستاش بلند کرد برد به اتاق بغلی . خیلی راحت و یه ملافه ای رو تخت اتاق خواب بابا مامان گذاشت و منو گذاشت روش . طاقبازم کرده بود . یه لحظه که چشامو باز کردم کیر تیزشو دیدم . لباشو گذاشت رو لبام .. رو من دراز کشید .. چقدر خوشم میومد که سینه های مردونه و پر موی سیاوشو رو سینه های غلتونم حس می کردم . کیرش با قسمتی از پا هام در تماس بود . لباشو گذاشت رو لبام . چشامو بسته بودم .. هر دومون غرق سکوت و هوس و التهاب بودیم . شاید اونم مث من یه شرم خاصی داشت که با سکوت کنترلش می کرد .. منم دوست داشتم بهش لذت بدم . دستمو به سمت کیرش دراز کردم .. اونم یه دور بر گشت کیرشو گذاشت رو دهنم .. سختم بود ..ولی وقتی دیدم اون از همون سمت خم شده دهنشو گذاشته رو کسم منم دستمو گذاشتم رو ته آلتشو اونو به دهنم نزدیک کردم .. -آههههههه ستایش .. ستایش … فوق العاده ای .. وقتی این حرفو می زد با لذت بیشتری کیرشو ساک می زدم . اونو اسیر خودم کرده بودم . حس کردم کیرش داره توی دهنم وول می خوره .. آب دهنم یه جوری شده و دهنم پر شده بود از مایعی غلیظ .. آخ اون حتی همون آب شیری کیرش بود که توی دهنم خالی کرده بود .. نفسم بند اومده بود .. داشتم فکر می کردم که نکنه واسه معده من ضرر داشته باشه . ولی همه رو تا قطره آخرشو خوردم .. اون کیرشو کشید بیرون .. دهنشو گذاشت رو سینه هام .. وقتی میکشون می زد نوکش تیزی خاصی پیدا می کرد . این بار دهنشو تا چند دقیقه ای رو کسم نگه داشته بود .. یواش یواش میکش می زد .. -سیا .. داداش ..داداش .. داداش .. من سوختم .. نهههه نه .. ولی سیاوش روی کس و پا و کناره هاشو خوب لیس می زد ومی خورد .. تا این که حس کردم یه آب گرمی داره از م بیرون می ریزه .. اولین سکسم بود با این که ار گاسم شده بودم بازم می خواستم . بازم عطش داشتم . داغ بودم . هر کاری که می خواست با هام می کرد . همیشه تسلیم خواسته هاش بودم .. می خواست کونمو بکنه .. نگاهی به کیرش انداختم .. این کیر تا حالا توی کون خیلی از دخترا رفته بود و حالا نویت کون من بود .. وقتی وارد کون من شد باید کاری می کردم که به کون دختر دیگه ای نره .. حالا وقت فکر کردن به این چیزا نبود .. ولی هر قدر هم با کرم سوراخ کون منو چربش کرد و روون.. درد پدرمو در آورد . اون لذت می برد و من درد می کشیدم با سینه هام بازی می کرد . با روی کسم . منو می بوسید . لباشو گذاشته بود رو شونه هام . خیلی تنگه سوراخ کون و خیلی هم درد داره کون دادن . وقتی به خاطر حال کردن داداش حال می کردم . آخه می خواستم سیرش کنم تا اشتهای دیگران رو نداشته باشه .. به زور پنح سانت از کیرشوکرد توی کونم .. نگهش داشت .. با بدنم ور رفت -آخخخخخخخ ستایش .. ستایشت می کنم خوشم میومد وقتی که داشت منومی کرد دستمو گرفت و از انگشتا بگیر تا بازو زبونشو کشید روی اون و همه جامو بوسید . -سوراخ کونت خیلی نقلی و سوزنی شکله . ولی کون و کپلت رو تا دو ماه دیگه با دست زدنها و آب دادنهای خودم طوری ردیفش می کنم که دو برابر حالا بشه .. -هر مدلی که دوست داری بکن .. بسازش .. فقط می خوادم به کام تو شیرین باشه .. یه حرکت کوچیک کیرش توی کونم دردموزیاد می کرد ..-داداش کون دادن من بهت لذت نمیده ؟ چند بار بکنی روون تر میشه -فدات ستایش .. خوشحالم کردی . گفتم شاید دیگه نخوای با من باشی .. -چیه به همین زودی دلتو زدم سیاوش ؟ کونموبه طرف کیرش حرکت می دادم .. -چقدر داغه .. فدات شم سیا .. اون به خاطر من به کیرش فشار نمی آورد . ولی من چند دور که کونمو چرخوندم این بار پرش های کیرشو داخل کونم حس کردم .. -خوشت اومد ؟ سبک شدی ؟ کیف کردی ؟ من مال خودتم داداش . دیگه دنبال دخترای دیگه نباش . سمیرا با خیلی ها دوست بوده تازه اون به خیال خودش می خواسته زنت شه .. -آره ستایش .. ولی همون سمیرا هم تو رو این طور حس کرده بود که می خوای با من باشی .. سیاوش دستاشودور کمرم حلقه زد و در حالی که منو به سینه هاش می فشرد زل زد توچشام . این بار دیگه چشامو نبستم . منم نگاهمو به نگاهش دوخته بودم . لبامون رو لبای هم قرار گرفت و داشتم به این فکر می کردم که امروز بهترین روز زندگی من تا این روزه ….. پایان …. نویسنده …. ایرانی

فــــــــــذای تــــــــــو شــــــــــوهـــــر چیــــــــــز فــــــــــهم ۱وقتی شهاب بهم گفت آتوسا صاحب اختیاری که قبول کنی یا نه و هیچ اجباری نداری بهش گفتم مگه میشه قبول نکنم ؟ تو مرام ومردانگی خودت رو به من نشون دادی . وقتی این حرفو زدم در آغوش هم قرار گرفته با یک بوسه شیرین به استقبال سکسی شیرین رفتیم . من و شهاب تازه از دواج کرده بویم . اون دو سه سالی رو ازم بزرگتر بود و تازه سی سالش شده بود .. چند روزی می شد که از ماه عسل تایلندمون بر گشته بودیم که این جریان پیش اومد .. حالا دو تایی مون منتظر مهمونا بودیم .. همه چی آماده بود .. شاید اونم داشت به همون چیزی فکر می کرد که منم فکرشو می کردم . از همون روز اولی که با هم ازدواج کردیم این مسئله رو که بریم به فیسبوک و سایتهای سکسی و فیلم سکسی ببینیم واسه خودمون حل کردیم . دیگه گفتیم که چیزی بین ما مخفی نمونه . و اتفاقا تماشای این فیلمها در کنار هم لذت سکس و زندگی رو واسه ما چند برابر می کرد و همیشه هیجان زده بودیم . می دونستم همون هیجانی رو که از تماشای کیر مردای دیگه بهم دست میده اونم به همون صورت از تماشای اندام زنای دیگه هیجان زده میشه . وقتی این فیلما رو می دیدیم دست من با کیر اون و دست اون با کس من بازی می کرد و وقتی هیجان ما شدت می گرفت با هم سکس می کردیم . از اون جایی که فهمیدم عاشق باسن برجسته و شکیله یه چند وقتی رفتم ورزش و حسابی باسنمو به شکل دلخواه و بر جسته در آوردم . گودی کمر و قوس باسن منو کمتر زنی داشت و من توی دور و بری ها و فامیلا ودوستا و همکلاسای خودم که ندیده بودم . ماه عسلو رفته بودیم به تایلند ..به یه هتل پنج ستاره … خیلی دوست داشتم از ماساژای مخصوص تایلندی استفاده کنم . شهاب گفت که بهتره بگیم یکی بیاد و در همین هتل ماساژت بده . ولی یه چیزی بهم گفت که داشتم شاخ در می آوردم . با این که در عروسی ها و محافل مختلف حجابو رعایت نمی کردم واز لباسایی نیمه سکسی استفاده می کردم و با هم خیلی راحت بودیم ولی این انتظارو نداشتم که اون این پیشنهادو به من بده ..-آتوسا دوست داری که یه ماساژور مرد ماساژت بده ؟ نمی دونستم چی جوابشو بدم . اولین چیزی که به ذهنم رسید داستانهایی بود که در این مورد خونده و فیلمهایی بود که دیده بودم که چه جوری ماساژ تبدیل به سکس میشه ولی اونا فیلم بود ولی در این جا به خاطر این که سکس ماساژ انجام شه باید از پیش یه وجهی پرداخت می شد و به توافق می رسیدن ..-شهاب نمی دونم چی داری میگی . تو سختت نیست ؟-واسه چی عزیزم . اتفاقا مردا دستای قوی تری دارن . این جا یه مرد انگلیسی رو دیدم که اندام و دستای ورزیده ای داره ..-شهاب من سختمه .. -اگه ناراحت نمیشی من کنارت می مونم تا سختت نباشه ..-آخه واسه یه ماساژدرست و حسابی باید اندام برهنه باشه ..-دیگه وقتی شوهرت پیشته و این مسئله رو با تو حل کرده جای نگرانی نیست . تازه اون یه مرد غریبه هست . دو روز دیگه که بر گشتیم ایران اونی وجود نداره که بخواد بگه چی شده چی نشده ..-فدات شم شهاب که این قدر با فر هنگی ..-عزیز دلم زن و مرد باید تفاهم داشته باشن-آخ من نمی دونم چه جوری جبران کنم-همون که خوشحال باشی کافیه -دوستت دارم -منم دوستت دارم-فدات میشم عزیزم تو چقدر خوبی .-ولی نه به اندازه تو .. قبل از این که اون مرد بیاد من و شهاب رفتیم حموم . هر چند بدنم موهای زائدی نداشت ولی با این حال بازم با ژیلت به کس و زیر بغلم برق انداخت و حسابی خوشبوم کرد که پیش اون خارجیه خجالت نکشم . .. یه حوله ای دور خودم پیچیدم و آماده شدم . کمی سختم بود . بالاخره نورمن انگلیسی وارد شد . چهاز شونه و قوی هیکل بود .با موهایی بور و چشایی آبی .. با یه زیر پیرهن و شورتی فانتزی که تا چشمم به بر جستگی و ورم کیرش افتاد فوری سرمو اون ور کردم که یه وقتی شهاب حساس نشه . رو تخت ماساژدراز کشیدم . شهاب اومد پیش من و ردیفم کرد . دراز کشیدم و اونم حوله رو انداخت رو تنم . اونو به صورت چهار تا کرد گذاشت روی باسنم ..نورمن روغنو به میزان کم ریخت رو شونه ها و کمرم . شهاب رفت و نزدیک من رو تخت نشست . سختم بود . از این که دستای مرد بیگانه ای به من برسه . ولی وقتی خود شوهرم حرفی نداشت منم باید با این مسئله کنار میومدم . دستای قوی اون خستگی رو از تمام تنم می چید . انگاری خون در تمام بدنم جریان پیدا کرده خوابم گرفته بود . خوشم میومد … سرعت جریان خونو به خوبی در رگهام حس می کردم .. از شونه هام رسید به کمرم . اومد پایین و پایین تر . بعد از اون جا رفت سراغ پام .. از کف پا شروع کرد آروم آروم به طرف رون پا رو مالوندن . حس کردم حشری شدم .. تصور می کردم که اون شورتشو پایین کشیده کیرشو فرو کرده توی کس من .. خیلی هیجان زده بودم . اگه شهاب این جا نبود شاید تسلیم اون مرد می شدم . کف دست چپمو گذاشته بودم رو سینه هام ..و بعد رو قلبم تا ضربانشو حس یا کنترل کنم ..شهاب : عزیزم چطوره ؟-خوبه .. خیلی داغ شدم .. شهاب از جاش بلند شد ..-مثل این که این خارجی سختشه ..خیلی آروم حوله رو از روی کونم بر داشت .. یه لحظه سرمو بر گردوندم . با این که این جور مواقع ماساژور ها باید بی خیال نشون بدن ولی چهره حریص نورمن نشون می داد که کون من دلشو برده .. چون گفت وااااااااووووووو … واسه لحظاتی حس کردم گوشت تنم داره آب میشه -شهاب این چه کاریه که انجام دادی …… ادامه دارد …. نویسنده ….. ایرانی

فـــــدای تـــــو شـــــوهر چیـــــز فـــــهم ۲ (قسمـــــت آخـــــر) شهاب متوجه حالتم شده بود -عزیزم سخت نگیر . یادت باشه پیش دکتر زنان که میری پزشک مرد محرمه .. اینم همین حالتو داره .. من نمی دونستم چی داره میگه . فقط وقتی ریزش چکه چکه روغن ماساژو روی کونم حسش می کردم داشتم آتیش می گرفتم . این آتیش هوس بود . تمام وجودم داشت می سوخت . کف دست نورمن اون قدر پهن بود که حتی وقتی دو تا دستشو گذاشت رو دو طرف باسنم فکر کردم تمام قاچ و کپلمو پوشش داده .. دو طرف یک سمتو آروم چنگش گرفته می آورد به سمت بالا ولش می کرد . سرمو به سمت شورتش خم کردم .. وووووووییییییی اگه شهاب ببینه چی میشه . کیرش طوری شق کرده بود که کاملا توی شلوارش افقی به نظر می رسید . من بمیرم .. یه نگاه به شهاب انداختم .. اتفاقا اونم به کیر نورمن زل زده بود . چشامو بستم و بی خیال شدم .. اما اون ول کن باسنم نبود . نقطه ضعف منو فهمیده بود . هر لحظه حس می کردم که ممکنه شهاب عصبی شه و بیاد یه چیزی به این مرد بگه . نوک انگشتای نورمن در تماس با کس و سوراخ کونم قرار گرفته بود طوری که من لبامو گاز می گرفتم . آخخخخخخخخ بمیرم من ! شهاب دید که من لبامو گاز گرفتم .. -دردت میاد آتوسا ؟-نه خوبه .. چیز عجیبی دیدم . حرکتی که نمی دونستم علتش چی می تونه باشه . آیا شوهرم از این که یه مرد غریبه داره تن بر هنه منومالش میده به هیجان اومده ؟ یا این که در اثر دیدن تن لخت من به این صورت حشری شده ؟ شهاب داشت کیرشو می مالید .. شوهرم از جاش پا شد اومد سمت من .. -آتوسا این مرد حرف نداره-منظورت کارشه ؟-آره منظورم همونه ..یواش یواش داشت به ذهنم خطور می کرد که نکنه شهاب هم از اون مردایی باشه که وقتی زنشو جلوی چشاش می کنن حال کنه . من که در اون لحظات این طور دوست داشتم .. دستای شوهرم از پهلو ها رفته بود روی سینه هام .. نورمن همچنان با هیجان خاصی داشت مالشم می داد … شهاب که انگلیسیش بد نبود یه چیزی به اون مرد گفت و بعد به من گفت که آتوسا حالا طاقباز کن .. اووووووووففففف دیگه این آخرش بود . این جوری هم کس و هم سینه هام کاملا در دید قرار می گرفت و بی حجابانه تر از حالت دمر بود .. کسم حرف نداشت از اون کس های نقلی بود که وقتی پاهام به هم می چسبید انگاری کس قایم می شد . خیلی کوچولو بود . شهاب بهش می گفت توت فرنگی .. آخخخخخخخ چی می شد نورمن اون توت فرنگی رو می خورد . من طاقباز شدم . حالا اون مرد روغنو رو قسمت جلوی بدنم پاشید و از سینه هام شروع کرد . با هوس طوری که انگاری می خواد چند لحظه بعد کیرشو فرو کنه سینه هامومالش می داد .. شهاب چطوره ..-خوبه .. عزیزم تو سختت نیست ؟ .. نورمن همه جامو می مالوند به کسم که می رسید منحرف می شد . لبامو همچنان گاز می گرفتم … شهاب اومد و دستاشو گذاشت رو سینه هام -چیکار می کنی زشته-دیوونه . اون مرد غریبه می مالونه زشت نیست حالا من می مالم زشته ؟ -آخه اون به حساب ماساژه .. آخخخخخخخخ نکن .. نکن شهاب داری تحریکم می کنی .. نکن .. خواهش می کنم ..-عزیزم دوست داری که نورمن توت فرنگی تو رو بمالونه و میکش بزنه ؟ خیلی تر شده ..-نههههههههه از این حرفا نزن . نمی خوام جز تو دست مرد دیگه ای بهم برسه واسه این که کاری باهام بکنه .. -آتوسا .. چشات چیز دیگه ای میگه ..-نههههههه نههههههه توخودت گفتی یه مرد بیاد این جا ..-آره ؟ می خوایییی ؟-نه شهاب .. خواهش می منم .. نورمن پاهامو مالش می داد شهاب هم نرمه گوشمو میکش می زد . -نگاه کن کیرش چطور شق شده آتوسا ؟ طفلک گناه داره ..اوووووووففففف این چه حرفی بود که تحویلم می داد . ولی دوست داشتم . در اون لحظه شوهر بی غیرت دوست داشتم . می مردم واسه شوهر بی غیرت خودم . سرشو تکون داد . یه اشاره ای به نورمن زد و یه چیزی هم گفت .. شهاب دستشو گذاشت دو طرف پاهام . اونا رو به دو سمت بازشون کرد . لبای کلفتی رو روی کسم حس می کردم . اون لبای شهاب نبود .. اون لبا خیلی کلفت نشون می داد .. اوووووخخخخخخ کسسسسسم … مرد انگلیسی میک زدنو شروع کرده بود . اون داشت جلو شوهرم کسمو می خورد .. تا خواستم یه حرفی بزنم و یه نازی بکنم شهاب کیرشو در آورد و اونو به سمت دهنم گرفت . کیرشو فرو کرد توی دهنم … از هوس زیاد ناشی از میک زده شدن کسم بی اختیار چند بار کیر شهابو گازش گرفتم . حس کردم خیلی راحت توسط نورمن ار گاسم شدم . لبام بی حس شده بود .. هنوز سر مست از ار گاسم اول بودم که کیر کلفتی رو توی کسم در حال حرکت حس می کردم .. شهاب آب کیرشو ریخته بود توی دهنم.. همه شو خوردم .. نور من رو من خم شده لبامو می بوسید و چه با سرعت کسمو می کرد .. دستامو دور کمر نورمن حلقه کرده و از هوس می خواستم خودمو پرت کنم پایین .. داشتم می سوختم منفجر می شدم ..ده دقیقه ای داشت منو می گایید . لبامو کج کرده شهابو فریاد زدم ..-عزیزم بگو کیرشو بکشه ..ولی نورمن ول کن کسم نبود .. با دو تا دستام یه لحظه هلش دادم .. جاااااااان کیرش که اومد بیرون آب کسم با فشار ریخت بیرون .. نور من دور و بر کسمو طوری می لیسید که هوس کردم دوباره منو بکنه .. دیدم شهاب رو تخت دراز کشیده منتظرمه .. رفتم رو ی کیرش .. شهاب کیرشو فرو کرد توی کسم .. نور من هم با همون روغن سوراخ کون و روی کیرشو چرب کرد و فرو کرد توی کونم-آیییییییی .آیییییییییی شهاب به این دیوونه بگو آروم تر کونمو بکنه.. شهاب : عزیزم حالا این چند دقیقه رو تحمل کنم . خوشم میومد با پنجه های قدرتمندش کونمو در چنگ خودش گرفته بود .. حتی کون منم از کیر این مرد خارجی لذت می برد .. نورمن دیگه بی حس و سست شده بود آبشو خالی کرد توی کونم و شهاب هم ریخت توی کسم .. وقتی اون مرد رفت کمی احساس شرمساری می کردم ..-آتوسا واسه چی ناراحتی من خودم خواستم . تو که بهم خیانت نکردی .. اگه بدون اجازه من کاری می کردی من ناراحت می شدم ..-فدای تو ..وقتی هم که بر گشتیم ایران و چند روز بعد در مهمونی بهم گفت که اگه راضی باشه با دوست قدیمش محسن و زنش مینا یه بر نامه سکس ضربدری بذاریم بد نیست و اونا راضین اولش یکه خوردم .. محسن و مینا هم سن و سال و تقریبا هم تیپ ما بودن .. یه لحظه از این که شوهرمو با زن دیگه ای حس کنم ناراحت شدم ولی وقتی که مردانگی شوهرمو در تایلند به یاد آوردم خودمو قانع کردم که باید از خود گذشتگی رو با از خود گذشتگی جواب بدم .. موافقت کردم .. حالا دو تایی مون هیجان زده منتظر اون دو نفر بودیم . فکر کنم شوهرم هیجان بیشتری داشت . امشب اونم این تابو رو که با زنی غیر من نبوده می شکست …. پایان …. نویسنده …. ایرانی

نقشه من وعمه قسمت اول نقشه ای که من و عمه کشیدیم سلام . این داستان نیست . خاطره هست .اسمها هم مستعار هستن . از اول تعریف میکنم . من متولد ۶٧ هستم . اسمم سعید .ازون آدما نیستم که الکی تعریف کنم از خودم . کاملا معمولی . ٧٠ وزنمه . ١٧۵ قدمه . یه کیرم دارم ١٧ سانتی یا کمتر . اونم دقیق نمیدونم . مثل بعضیا سانت نزدم . صورتمم سادست . با یه کمته ریش . هیکلم هم خوب نیست در حقیقت چون هیچ وقت ورزش نمیکنم. اما همیشه لباسای خوب و با کلاس میپوشم . دانشجو هم هستم . تهران همزندگی میکنم . یه خونه دانشجویی کوچیک دارم که تنها بودم توش . تو منیریه . بنده یه عمه دارم به اسم مریم که الان که دارم این داستانو مینویسم کنارم خوابیده . ٣١ سالشه . بسیار لاغر . تقریبا میشه گفت سینه هاش سایز ۵۵ یا کمتر هست.نمیدونم والا . من از سایز سینه ها چیزی سرم نمیشه . به هر حال خیلی لاغره . ١۶ سالش که بود ازدواج کرد . هرچی بهش گفتن بابا طرفت معتاده گوش نکرد و باهاش فرار کرد . آقاجونه خدابیامرز هم مجبور شد به عقد همون پسره در بیارش . بعددو سال که یه بچه سقط کرده بود سرش خورد به سنگ و مهریشو بخشید و طلاق گرفت .الانم اومده تهران تو یه آزمایشگاه حسابداری میکنه . ما در اصل واسه یکی از روستاهای گیلان هستیم .من با این عمه مریمم خیلی ندار هستم . پنج تا عمه دارم . اینم آخری هست . خلاصه اینقدری باهاش راحت هستم و بودم که چندباری دوس دخترمو جلوش آورده بودم خونه و با دوس دخترم سکس کرده بودم . البته بهم کس نمیداد دوس دخترم . چون پرده داشت . میرفتیم تو اتاق و بعد کلی التماس مجبورش میکردم از کون بهم بده . تازه اونم با کاندومو این بساطا و کلی گریه و درد … خلاصه سرتونو درد نیارم با این عمم خیلی راحت بودم . تا اینجا که خودش میگفت بیا با این دوستم قرار بذار و این اوپن هستو هرچی میخوای کس بکن و اینجور چیزا . اما هیچوقت با خودش سکس نداشتم . یه چند ماهی میشد که سمت لاهیجان نرفته بودیم . هر بارم که میرفتیم با ماشین عمم میرفتیم . یدونهپراید داشت . منم ماشین ندارم . بعد یه مدت مامانم زنگ زد و گفت شما چرا نمیاین لاهیجان و اینا و ما دلمون تنگ شده که من گفتم موقع امتحانامه بعد گوشی و دادم دست عمه . البته من هیچ وقت عمه صداش نکردما . همیشه مریم صداش میکنم .خلاصه مامانمو مریم داشتن صحبت میکردن که مامانم برگشت بهش گفت خبر داری چی شده ؟ مریمو منم که از هیچ جا خبر نداشتیم . خلاصه مامانم به مریم گفت که مرجان زنه عمو جوادم رو با یه نفر تو خونه سر عملیات گرفتن و عمو جواد میخواد طلاقش بده . ما داشتیم شاخ در میاوردیم . چون مرجان یه زنی بود که هیچ وقت فکرشو هم نمیکردیم اینجوری باشه . عمو جوادم نگهبان یه کارخونه بود و معمولا شبا خونه نبود . یه دختر ۶ ساله هم داشت به نام لاله . خلاصه تلفن صحبت کردن مامان و مریم تموم شد و ما تازه حرفامون شروع شد . از مرجان میگفتیم . از غصه ای که تو دل عمو جواد بود . از طلاق . از اون بچه کوچیک . خلاصه اینقد حرف زدیم که نزدیکای صبح شده بود . مریم خوابیده بود . منم داشتم به مرجان فکر میکردم . مرجان یه زنه ٣٧ سالهبود اهل قشم که تقریبا ده سالی از عروسیش با عموم میگذشت . حقیقتا نمیتونم راجبش چیزی بگم چون نه مثل بعضیا سینه هاشو اندازه گرفته بودم نه کونشو . همیشه چادری بودو صورتش سبزه بود . اما چیزی که از روی چادر میشد دید این بود که قد کوتاهی داشت و چاق بود . ابروهای کمونی هم داشت . قیافش هم خوب بود . قشنگ بود . با همین افکار بود که خوابیدم . صبح با لگد مریمبیدار شدم که میگفت پاشو دانشگات دیر شده . منم که دیدم دیر شده گفتم ولم کن و گرفتم خوابیدم تا تقریبا ساعتای دو یا سه بعد از ظهر . البته اون موقع هم با لگد مریمپاشدم . رفته بود سر کار آزمایشگاهو و برگشته بود . بیدار شدم دیدم پیتزا هم خریده . یه بوس هوایی فرستادم و رفتم دستشویی . یه گوز محکم دادم که وقتی اومدم بیرون مریم گفت سعید کونت رگ به رگ نشد ؟؟ کلی خندیدیم . پیتزا رو خوردیمو دوباره حرفای دیشبی راجبه مرجان شروع شد . حرفامون یه ذره سکسی شد و کار رسید به مرجان . گفتم مریم میتونی یه کار کنی ؟ گفتسعید گوه میخوری اگه بگی مرجانو واسم جور کن . گفتم جنده از کجا میدونستی اینو میخوام بگم ؟ گفت اولا جنده اون دوس دختراتن ثانیا من برادرزاده ی خودمو نشناسم کی میخواد بشناسه ثالثا اون کیر کوچولوی تو واسه اون کافی نیست. منم که بهم برخورده بود.گفتم دیدی جنده ای . وگرنه تو کیر منو کیدیدی ؟ گفت میخوام یه اعتراف کنم . وقتی دوس دختراتو میاوردی از سوراخدر نگاه میکریم . منم گفتم حالا که اعتراف کردی تنبیهت اینه که باید کاری کنی من مرجانو لخت ببینم و بعدشم خلاصه یه کارای خصوصی با هم داریم که به تو مربوط نیست. گفت گوه نخور سعید من چجوری مرجان و واست جور کنم ؟ گفتم همینهکه هست .مرجان میره به غریبه میده حالا چرا به من نده ؟ خلاصه راضی شد . البته راضی نشد گفت ببینم چیمیشه . گفتم چیکار میخوای بکنی ؟ گفت نمیدونم . گفتم الان تا تنور داغه زنگ بزن به مامان بگو تا آبا از آسیاب بیوفته مرجان و بفرستن تهران پیش ما . گفت عمو رو چیکارکنیم ؟ منم گفتم تو به مامان بگو. اون خودش به بابا میگه . بابا هم چون بچه اول هست اگه به عمو بگه اینکارو بکن عمو رو حرفش حرف نمیزنه . گرچه عمو خودشم باید از خداش باشه یه مدت مرجان جلو چشمش نباشه . چون تو روستا بدجور این قضیه افتاده بود سر زبونا . خلاصه کنم . مریم به مامانم گفت و همون اتفاق افتاد .بابا مامانم مرجان رو آوردن ترمینال و فرستادن سمت تهران . عموم حتی ازش خداحافظی هم نکرده بود . حتی یه قرون بهش پول هم نداده بود .

نقشه من وعمه قسمت دوم البته بابام حدودا پونصد تومن تو ترمینال بهش داد . اینارو از مامانم شنیدیم . مرجان رو از لاهیجان راهیه تهران کردن و من و مریم هم رفتیم ترمینال غرب دنبالش . من پشت فرمون بودم و مریم هم کنارم نشسته بود و منتظر بودیم تا برسه . به مریم گفتم میبینی ؟ اگه نقشه اوکی بشه یه جایزه خوشکل برات میخرم . اونم گفت نیازی به جایزه نیست . من دارم میارم این جنده رو که تو بکنیش یه مقدار دلم خنک بشه که چرا اینکارو کرده دل عمو جواد و خون کرده . از بس عمو جوادافسرده بود این مدت که پیر شد . خلاصه مریم بهم هشدارهای لازم رو داد که فعلا جوری برخورد کن که انگار ما از این قضیه چیزی نمیدونیم وبی خبریم . بعدش که خواستی بکنیش یه جوری بکنش که مثل خر عرعر کنه . منم به مریم گفتم جنده اونموقع که گفتم بیارش گفتی کیرم کوچولوه واسش الان میگی یجوری بکن عرعر کنه ؟ گفت من نمیدونم سعید هرکاری میخوای بکن. اصلا کونشو پاره کن . یجوری بکنش که از کونش خون بیاد . پایه ی تخت خواب و بکن تو کونش . اعصابش به خاطر بلایی کهسر عمو جواد اومده بود داغون بود. بهش گفتم خب حالا بس کن . توفقط بشین و تماشا کن . تو همین حرف زدنا بودیم که مرجان از در ترمینال اومد بیرون و ما رو دید . هموت تیپو قیافه رو داشت . چادر مشکی سرش بود . چشماشم قرمز شده بود . احتمالا از گریه . اما ابروهاش همونطور مثل سابق کشیده بود . از آخرین باری که دیده بودمش انگار لاغر شده بود . اما در کل بازم چاق بود . یه چمدون بزرگ هم همراش بود . پیاده شدیم رفتیم سلام و احوالپرسی و خوش آمد گویی و اینا . خیلیم عادی برخورد کردیم . انگار هیچی نشده و ما از هیچیخبر دار نیستیم . سوار شدیم اومدیم سمت خونه . تو ماشین خیلی ساکت بود . از کارش کاملا ناراحت بود . چون اینو از تو چشماش میشد فهمید . مریم سر حرف رو باهاش باز کرد اما حرفی ازاون قضیه نزد . گفت بهمون خبر دادن که به داداش جواد دعوات شده. واسه همینه گریه کردی ؟ حرفی نزد .مریم باز باهاش حرف زد . گفت ما خواستیم تو بیای یه چند وقتی پیشمون باشی تا این قضیه هم حل و فصل بشه تو برگردی پیش شوهرتو بچت . عیبی نداره . دعوا بین هر زنو شوهری پیش میاد . اینجا بود که مرجان به حرف اومد اما خیلی کم و خلاصه . گفت چمدونمو دیدین ؟ همه ی وسایلمو جمع کردم . فکر نکنم هیچ وقت برگردم تو اون خونه . واسم دیگه اونجا جایی نیست . البته منم اگه جای عمو جواد بودم از خونه بیرونش میکردم . اما وقتی مرجان این حرفو زد فهمیدم که پشیمونه از کارش . بعدشم مرجان زد زیر گریه و تا خونه گریه کرد . خبر نداشت چی نقشه ای داریم براش . رسیدیم خونه .مریم و مرجان و من و چمدون رفتیم تو آسانسور . از اونجایی هم که آسانسور کوچیک بود به زور توش جا شدیم . منم نهایت سو استفاده رو کردم و تو آسانسور از بغل چسبیدم بهش که مثلا در آسانسور بسته بشه . اونم هی خودشو جمع میکرد . رسیدیم طبقه ششم و رفتیم تو خونه ۵٠ متری اینجانب . خونه ای که دارم کوچیک و تک خوابه اما طراحیش کار مریم بوده و قشنگه . وقتی مرجان اومد تو یه نگاهی به خونه انداخت و رفت تو اتاقو یه نگاه بندازه . بعد اومد بیرون پرسید شما دو تا باهم رو یه تخت دو نفره میخوابید ؟گفتم آره . گفت یعنی پیش هم میخوابید ؟ گفتم آره . گفت چه جالب . خجالتتون نمیگیره ؟ گفتم زن عمو حرفایی میزنیا . مریم عمه ی منه . زشته این فکرایی که داری واسه خودت میکنی . یه مقدار با قاطعیت حرف زدم که حساب کار دستش بیاد . اونم دیگه حرفی نزد و رفت تو اتاق تا لباساشو عوض کنه . من و مریم هم تو همون هال خونه لباسامونو عوض کردیم . من طبق معمول همیشه یه شلوارک پوشیدم با یه رکابی . مریمهم مثل همیشه دامن کوتاه و یه تاپ. مرجان هم لباساشو عوض کرد و اومد بیرون و ما چشممون به جمالشون روشن شد . یه روسری قهوه ای گذاشته بود و یه لباس یهسره بلند پوشیده بود . اندامش امادرست حسابی پیدا نبود . مرجان اومد بیرون و وقتی مارو با اون لباسا دید جا خورد . چون تا حالا اونجوری ندیده بود ما رو . من حتی پیش مامانو خواهرم هم با شلوارک و رکابی نمیگردم . پیش بابام که دیگه هیچی . اومد تو هال اما یهو هول شد . جا خورد . اومد رو مبل نشست . من داشتم با تلوزیون ور میرفتم . ساعت نزدیکایه ٩ شب بود. مریم یه شربت آورد نوش جان کردیم . بعدشم شام که طبق معمولپیتزا بود . شام خوریم و یکم ماهواره دیدیم . البته تو همه ی این لحظه ها من و مریم زیر نظر داشتیمش . اونم ما رو زیر نظر داشت .یکم کانالای ماهواره رو عوض کردیم که من به مریم گفتم مریم پاشو چنتاذغال بذار یه قلیون بکشیم . مریمم گفت چشم . من تعجب کردم . چون مریم هیچ وقت به من چشم نمیگفت .حرف قلیون که اومد چشای مرجان گرد شد . با تعجب پرسید شما قلیون میکشید مگه ؟ منم گفتم چه اشکالی داره مگه ؟ گفت بابات اگه بفهمه چی ؟ گفتم اون چجوری میخواد بفهمه ؟ مگر تینکه یه نفر ما رو لو بده دیگه … خودش فهمید منظورم چی بود . یه نیم ساعتیم منتظر بودیم تا قلیون آماده شه و خلاصه ساعت نزدیکای ده و نیم بود که مریم قلیون و آورد و منم تو این مدت چنتا آهنگ و رقص و اینا گذاشته بودم از ماهواره دیدیم . قلیون که رسید و من و مریم قلیون میکشیدیم با یه بهتی نگامون میکرد باورش نمیشد ما قلیون بکشیم . من تعارف کردم بهش که تو هم میکشی ؟ گفت دوس دارم امتحان کنم اما میترسم . گفتم ترس نداره . بگیر بکش . خلاصه یه کامگرفتو به سرفه افتاد و سرش گیج رفت مریم هم که میخواست مقدمات یه بکن بکن رو فراهم کنه سریعبه من گفت سعید پاشو ببین چشه. منم رفتم یه ذره زدم پشتش که سرفش قطع بشه و یکم سر و گردنشو ماساژ دادم . بعد یه خرما دادم بهش و گفتم بیا دراز بکش رو فرش . اینقدر سرش گیج بود کهنمیتونست تکون بخوره . من و مریم یکم ترسیدیم . مریم اومد کمکم . تو همین لحظه ها هم همش به من میگفت تو بهم دست نزن . خب به هر حال نامحرم بودم دیگه . اونم که از نقشه ی ما خبر نداشت . آوردیمش رو فرش دراز کشید و من پاهاشو بالا گرفتم . پا بالا رفتن همانا و بالا رفتن لباس یه سره همان. البته خیلی بالا نرفت تقریبا تا نصف رونها . اما زیرش چیزی نپوشیده بود و البته به خاطر سرگیجه ای هم که داشت حواسش اصلا به این نبود که لباسش بالا رفته . مرجان چشماشو بسته بود و

نقشه من وعمه قسمت سوم اصلا به این نبود که لباسش بالا رفته . مرجان چشماشو بسته بود و عمه که دید حواس مرجان نیست اشاره به من کرد خیلی آروم گفت امشب باید بدجور بکنیش . از الان آماده شو . من یه نگاه به پاهای مرجان کردم دیدم مثل صورت سبزه ای که داره پاهاشم رنگ تیره هست . خیلی حالم گرفته شد . اما اون پاهایگوشتی یه امیدی بپرام باقی میذاشت . خلاصه بعد ده دقیقه حالش جا اومد و دید ما داریم هنوز قلیون میکشیم . اولین چیزی که گفت این بود . گفت شما اینو چجوری میکشید. منم گفتم سخت نیست عادت میکنی دیگه سرتو نمیگیره . بعدش مرجان گفت شرمنده حالم بد شد یهو لباسامم که اینجوری . خلاصه ببخشید . گفتم فدای سرت . تازه یه فیضی هم من بردم . یه لحظه سرخ شد اما به روی خودش نیاورد. بعدش گفت اما قلیونش حال دادا . اولین بارم بود . عجب سرگیجه ی شیرینی بود . تو همین چند دقیقه یه خواب سبک کردم . این صحبتا تمومشد ساعت تقریبا یازده بود . رو کردم به مریم گفتم مریم ویسکی داریم ؟ دیگه کرجان واقعا داشت شاخدر میاورد . مریم گفت آره هست بیارم ؟ منم به مریم گفتم جنده اگه نمیخواستم که سوال نمیپرسیدم . لفظ جنده از دهنم در رفت جلو مرجان. مرجان رو کرد بهم و گفت این چه حرفی بود زدی بی ادب ؟ ویسکی چیه ؟ مشروبم میخورین ؟ منم گفتم په نه په مشروب میاریم نگاهش میکنیم مست میشیم . مسخوریمش دیگه … یکم حالت عصبانیت گرفت به خودش گفتم نگران نباش بیا یه ذره بخور اینم مثل قلیون بهت حال میده . گفت نه نمیخورم . من و مریم بهش گفتیم باید بخوری . حقیقتا هم دلش میخواست . اما داشت واسمون حزب اللهی بازی در میاورد . نمیدونست ما از جریانش خبر داریم . خلاصه با اصرار و زور گفتیم بخور که خانوم یه ذره خورد . خوشش اومد. باز ما هی خوردیم و اونم پا به پامون خورد . تا جایی خوردیم که مست شدیم . من اما کمتر خوردم . مریم و مرجان اما ترکوندن . مست مست بودن دوتاشون . ساعت دور و بر دوازده بود . گذاشتم یه کانال آهنگ و گفتم پاشید یکم برقصیم . مرجانی که تا حالا من بدون چادر ندیده بودم انگار منتظر حرفم بود . پاشد دست مریمو هم گرفت اومد وسط حال عربی میرقصید . کونشو خیلی خوب تکون میداد واقعا . حالا دیگه کم کم داشت یه مقدار از اندامشو باسنشو سینه هاش از روی لباس دیده میشد . روسریشم از سرش برداشته بود و داشت با ریتم آهنگ خودشو روسریشو تکون میداد . مریم هم پا به پاش میرقصید . تقابل جالبی بود . لاغر و چاق … چه شود . اینقدر رقص کردن که عرق هر دوتاشون لباساشون و خیس کرده بود . مریم یهو تاپشو در آورد و با سوتین رقص میکرد . حقیقتا مریم در برابر مرجان اصلا رقص بلد نبود . و من محو تماشای اندام مرجان بودم . آهنگ که تموم شد مرجان با لباس عرق اومد نار من رو مبل نشست . مریم هم گفت بچه ها من میرم دستشویی . مریم به کارش وارد بود .اولین بارش نبود مست میکرد . وقتی مست میکرد همه چی حالیش بود بازم . منظورم اینه با خودتون فکر نکنین که حالا تو مستی اومده حتما ده بار به من داده . نه . کارشو بلد بود . منم همینجوری بودم تقریبا . اما مرجان اولین بارش بود . مریم کهدستشویی بود به مرجان گفتم پاشوبرو لباستو عوض کن . تمام لباست خیسه . اونم پاشد رفت تو اتاق . دو سه دقیقه ای گذشت . مریم هنوز از دستشویی بیرون نیومده بود. مرجان هم رفته بود تو اتاق تا لباسشو عوض کنه . رفتم پشت دستشویی مریمو صدا کردم . جواب نداد . دو سه بار دیگه صداش کردمجواب داد گفت گاییدی سعید منو . گفتم عیبه دختر . گفت دختر خودتی . من زنم . پرسید مرجان کجاست ؟ گفتم رفته تو اتاق لباسشو عوض کنه . گفت احمق برو سر وقتش دیگه . گفتم میترسم . گفت برو بگیرمثل سگ بکنش . تو همین صحبتا بودیم که مریم در دستشویی باز کرد و من یه لحظه جا خوردم . چون فقط سوتینش تنش بود . دامن کوتاه و شورتشو تو دستشویی کنده بود و همینجوری اومد بیرون . جا خوردم واقعا . چون تا حالا اینجوری دیگه ندیده بودمش . خودش فهمید. گفت لاشی نگام نکن . گفتم جنده تقصیر خودته اینجوری اومدی بیرون جلو من . گفت خفه شو بجای نگاه کردن کس من برو بذار تو کس اون مرجان جنده . راست میگفت . من همش نگاهم رو کسش بود . کسشسفید بود . اما پر پشم . گفتم میترسم مریم . دستمو گرفت کشیدم سمت اتاق . نرسیده به اتاق گفت انتقام عموتو بگیر . تا کس و کونشو یکی نکردی از اتاق در نیا . بعدش هلم داد تو اتاق . ساعت حدود یک شب بود . رفتم تو اتاق دیدم مرجان روی شکمش و با همون لباسای خیسش خوابیده رو تختم . خواب خواب بود . ازونجا که رو تختم خیلی وسواس دارم ناراحت شدم . خیسی لباسش به تشک تختم هم گرفته بود . در و بستم که مریم و نبینم . اما میدونستم اون مارو نگاه میکنه . لامپ مهتابی اتاق رو روشن کردم . کون مرجان مثل یه تپه بالا زده بود و متمایز از همه ی اندامش بود . اولین بار بود اینجوریبه کونش دقت میکردم . البته شاید دلیلش این بود که هیچ وقت فرصت نشده بود که نگاه کنم . آروم دستمو رسوندم به کونش و یه تکون دادمش . خواب خواب بود . صداش کردم . چند بار صداش کردم . خلاصه یه ناله ای ازش بلند شد .خیلی مست بود . اما این بشر هنوز یه مقدار از هوش و حواسش سر جاش بود . بعد چند لحظه سریع برگشت تا منو ببینه . برگشت گفت تو اینجا چیکار میکنی ؟ گفتم گویا شما رو تخت من خوابیدی . گفت پس چرا در اتاق و بستی ؟ چرا به کون من دست میزدی ؟ گفتم همینجوری بود کون نرمی داری . خواستم امتحان کنمش ببینم تنگه یا گشاده . صداشو برد بالا گفت خفه شو آشغال. جلو دهنشو گرفتم گفتم صداتو بیار پایین . ما میدونیم تو روستا چه گندی زدی . میدونیم رفتی سکس کردی با یه غریبه . میدونیم چه خونی به دل عمو کردی . حالا واسه ما داری خودتو پاکدامن جلوه میدی . یه چند لحظه لال شد . اشکش در اومده بود . گفتم یالا لخت شو . یالا . اشکش تبدیل به گریه شد . گفت من گوه خوردم اونکارو کردم . غلط کردم . صداش تو گوشم نمیرفت . یکی محکم زدمدر کونش گفتم من حالیم نیست . یالالخت شو میخوام بکنمت . خیلی وقته کس نکردم . گفت نکن اینجوری . گفتم من حالیم نیست . رفتیبه غریبه دادی حالا به من نمیدی ؟ خلاصه با گریه و اینا لختش کردم . البته لخت که نه لباسشو به زور و با در کونیهای محکم زدن دادم بالا . جلو دهنشم گرفته بودم که داد نزنه .شورتش یادم نیست چه رنگی بود .به هر حال شورتشو با زور از پاش دراوردم . کسشو که دیدم خوشم اومدازش . مو نداشت اصلا . یه کس تپلسیاه که لبای کسش خیلی بزرگ بود . خودمم سریع شلوارک و رکابیمو در آوردم . اما کیر شق نبود .یعنی اصلا کیرم بزرگ نشده بود که بخوام شروع کنم . موهاشو گرفتم سرشو آوردم لبه ی تخت گفت کیرمو بخور تا شق شه تخمامم با دستات بمال . ممانعت نکرد . دیگه مطمئن بود که امشب گاییده میشه . شایدم دلش میخواست .هم دلم براش میسوخت هم دلم سکس میخواست . خلاصه یه ذره کیرمو تو دهنش گذاشت و با تخمام بازی کرد که کم کم کیرم داشت شق میشد . به فکرم زد که یه ذره اسپری بزنم به کیرم که هم یه ذره بزرگتر بشه هم دیرتر آبم بیاد . همونجوری لخت رفتم در اتاق و باز کردم که برم اسپری بیارم . دیدم مریم پشت در داره همه چیو میبینه . گفتم جنده برو اونور . گفت کجا جا زدی . گفتم من تازه اومدم . حالا حالاها کارش دارم این کس سیاهو . رفتم تو کابینتا دنبال اسپری میگشتم . دو سه دقیقه گذشت تا پیداش کنم . تو همین دو سه دقیقه کیرم دوباره خوتبید . اومدم دوباره برم تو اتاق مریم جلو در وایساد با دستش کیرمو گرفت و گفت این کوچولو هم که دوباره خوابید . گفتم این کوچولو اگه بیدار بشه کونتو پاره میکنه جنده . خندید و جلوم زانو زد و کیرمو گذاشت تو دهنش . بهش گفتم مریم حالیته داری چیکار میکنی . ما با هم ازین کارا نداشتیما . گفت خفه شو حالیمه مست نیستم . یه کم ساک زد . کیرم که راست شد مریم گفت سعید میدونی چیه ؟ این کوچولو همچین کوچولو هم نیست . گفتم دوسش داری میتونی برش داری واسه خودت . گفت برو لاشی تا دندون نگرفتمش . برو ببینم چیکار میکنی با این جنده . در اتاق و باز کردم . رفتم تو اما در و نبستم کامل. حدودا بیست سانتی درو باز گذاشتم که مریم راحت ببینه . رفتم تو دیدم مرجان گوشه مبل داره گریه میکنه . شورشم پوشیده بود . داد زدم سرش که جنده کی گفت لباس بپوشی ؟ سرشو آورد بالا من و نگاه کرد . بعد که دید مریم داره از در نگاه میکنه رو کرد به مریم گفت تو به این سعید یه چیزی بگو . تو بهش بگو امشب بی خیال من بشه . تو همین حرف زدن با مریم بود که چشماش کم کم اومد پایین دید مریم کسش لخته . دیگه خودش فهمید که یه نقشه بوده این کارا . گفتم یالا در بیار لباساتو . آروم و با یه گریه مصنوعی شورتشو در آورد . داد زدم گفتم لباسات همین بود ؟ همشونو در بیار . دیدم منو نگاه میکنه گرفتمش برش گردوندم لباس یه سرشو آوردم بالا و از تنش در آوردم. گفت از پشت لباسشو در آوردم و سوتینشو باز کردم . وقتی لباسشو در آوردم یه لحظه دو سه متر ازش فاصله گرفتماومدم عقب فقط نگاهش کردم . مریم هم داشت نگاهمون میکرد . کیرم راست شده بود . مرجان هم تقریبا رام شده بود . اما بر نمیگشت سمت من . روش به دیوار بود و یه دستشو و گذاشته بود رو دیوار و سرشو آورده بود پایین . چشماشو بسته بود . منو مریم ساکت بودیم . صدایی شنیده نمیشد اصلا . فقط صدای تیک تیکساعت دیواری میومد که خیلی رو اعصاب بود . به مریم گفتم مریم برو تلوزیونو روشن کن بذار یه کانال که فقط شعر بخونه . مریم رفت و اومد . صدای انریکه میومد از هال . به مرجان گفتم برگرد رو به ما . انگار صدامونو نمیشنید . یا خودشو به نشنیدن زده بود . بلند گفتم پاشو تز جات رو تخت وایسا. پا شد وایساد . کون گنده ی سیاهش و بدن سبزه ش کاملا آدم حشری میکرد . موهای پا و تنشو هم همرو زده بود . به مریم به شوخی گفتم جنده میبینی . اینجوری باید باشیا . نه با اون کس جنگلیت . مریم حرفی نزد . نشنیده گرفت . به مرجان گفتم یه دور بزن .

نقشه من وعمه قسمت پایانی مریم حرفی نزد . نشنیده گرفت . به مرجان گفتم یه دور بزن . چرخید . گفتم رو کن به ما . وقتی برگشت رو به ما نگاهش به کیرم دوخته شده بود . منم نگاهم به سینه هایقهوه ایش بود . خندم گرفت . چون از زنای سیاه بدم میومد . مرجان گفت چرا میخندی ؟ گفتم به تو مربوط نیست . اما بعد شروع کردم به حرف زدن باهاش . گفتم دو تا امشب میخوایم یه حال اساسی با هم کنیم . پرسید یعنی مریم تو کار نیست ؟ گفتم اون به خودش مربوطه . من میخوام یه حال اساسی بهم بدی . خودش دیگه میدونست چاره ای نداره . گفت باشه و خوابید رو تخت . تنش خیس خیس بود از عرق . نمیدونم عرق خجالت بود ؟ یاگرمش بود . خلاصه من رفتم رو کارش . مریم هم نظاره گر بود . اول از همه موهای مرجان و گرفتم و کشیدم سرشو به سمت کیرم . یه کم ساک زد برام منم دستمو بردم سمت کسش . از لیسیدن کس حالم بهم میخوره . کسشو مالیدم چند دقیقه که یه ذره آبش راه افتاد . گفتم عموی من این کس سیاه و میکرد ؟ بدش اومد . گفت همینه که هست . منم گفتم باشه . کیرمو گذاشتم لبه ی کسش یکم بازی کردم . التماس میکرد که آروم فرو کنم تو . اما من یهو تا نصفه کردم تو . دادش در اومد . اما مریم ذوق کرد . کسش تنگ نبود . داشت فیلم بازی میکرد. اما واقعا کسش داغ بود . خوشم اومده بود . کسش خشک بود و اذیت میکرد . مریمو صدا زدم گفتم جنده اونجا وایسادی هیچ کاری نمیکنی . حداقل بیا یه تف بکن اینجا . گفت چشم . این دومین بار بود که میگفت چشم . اومد تف کرد و یه مقدار کسش روان شد . یکم تلمبه زدم . یکم از بغل کردم. خسته شده بودم . کمرم درد گرفته بود کیرمم داشت میخوابید به خاطر اسپری بی حسی . مریم اونطرف تخت نشسته بود دستشم رو کسشبود . گفتم مریم کیرم داره میخوابه . گفت همونجوری وایسا . اومد پشتم . همونجوری که کیرم تو کس مرجان بود تخمام و گرفت و یه کم مالید . گفت حالا بکن . کیرم دوباره شق کرده بود . با شدت میکردم تو کسش . مریم دستاشو گذاشته بود روکونمو به من تو تلمبه زدن کمک میکرد . منم با شدت فراوان میزدم .ناله های حشری مرجان هم در اومده بود . حتی مریم هم خیلی حشری شده بود . ساعت حدود دو نصفه شب بود . صدای شلپ شولوپ میومد . اما آبم نمیومد . شاید زیاد اسپری زده بودم . سینه های مرجان و چنگ میزدمو اونم جیغ های کوچیک میکشید . مریمهم خودشو میمالوند . نمیدونم چند دقیقه بود داشتم میکردم اما خسته شده بودم . مریم کیرمو گرفت گفتاز تو کس این جنده در بیار . گفتم خودت میخوایش ؟ گفت نه کار دارم . با کف دست محکم زد تو کون مرجان و بهش گفت برگرد . جای دستش رو کون مرجان سرخ شده بود . مرجان ترسیده بود . فهمید که پای کونش در میونه . گفت نه . التماس کرد گفت نه . ایندفه خودم محکم زدم تو کونش گفتم خفه شو برگرد . با ترس برگشت . مریم سریع تف کرد رو کون مرجان و با دست سوراخ کونشو مالید . این اولین بار تو این سکس بود که مریم بهمرجان دست میزد . سوراخ کونشو مالید . کیر منو گرفت گذاشت رو سوراخ کونش گفت سعید فرو کن. من فشار آوردم اما مرجان خودشو سفت کرده بود . مریم یدونه محکم تر از دفعه های قبل زد تو کون مرجان و بعدش رفت سراغ یکی از پستوناشو اونو فشار داد گفت شل کن خودتو . مرجان که شل کرد سریع کیرمو با فشار فرستادم توکونش . تا نصفه بیشتر نمیرفت . خیلی بد قنبل کرده بود . زدم به کونش گفتم خوب قنبل کن . خیلی دردش گرفته بود . اما انصافا داشت حالم میکرد . دیگه مریم هم اومده بودتو کار . مریم با یه دست کس خودشو میمالید با یه دست هم کس مرجانو . مرجان دردش کمتر شده بود و کونش تقریبا برای کیرم جا باز کرده بود . مرجان ناله های حشری بلند هم میکرد . یه لحظه یه لرزش شدید گرفت و از قنبل در اومدو افتاد. اما هنوز ناله میکرد . مریم هنوزکس خودشو میمالید . مریم هم داشت حال میکرد . مرجان دیگه طاقت نداشت که گاییده بشه . التماس کردکه دیگه بسه . یکی دو دقیقه ای با کیرم ور رفتم تا آبم بیاد . اما نمیومد. کیرم هم داشت میخوابید . مریم هم داشت خودشو میمالید . هنوز سوتین تن مریم بود . چشمم به کس پشمالوش خورد . خسته شده بودم. دراز کشیدم . گفتم مریم بیا رو کیرم. مریم گفت بی خیال بیا واست ساک میزنم آبت و میارم . گفتم مریم یه شب دارم یه حال اساسی میکنم ضد حال نشو . دلش برام سوخت . گفت لاشی این اولین بار و آخرین بارته . گفتم چشم . نگاهمون به همدوخته شد . حالا مرجان داشت ما رو نگاه میکرد . مریم اومد روی من . کسش خیس بود . گفتم زود باش خوابید کیرم . تخمامو مالوند یه ذره .کیرم راست شد دوباره . نشست رو کیرم و آروم آروم و با ناله های عمیق و کشدار کیرمو تو کسش فرو کرد. تنگ بود . هم خودش خیلی خیلی لاغر بود و کسش خیلی خیلی تنگ . کم کم بالا پایین میکرد . به مرجان گفتم دستتو بیار تخمامو بمال . مریم سرعتشو بالا برده بود . هم من ناله میکردم هم مریم . حدود دو دقیقه بالا پایین کرد رو کیرم که گفتم مریم داره میاد . سریع از روی اوکد پایین . گفتم چیکار کنم . گفت پاشو . اومد کیرمو گرفت تو دستش و واسم جلق زد . حس اومدن آبم رفته بود . چون حیلی بی حسی زده بودم . دو سه دقیقه جلق زد . دستش داشت خسته میشد که گفتم آبم داره میاد . به مرجان گفت بیا جلوش زانو بزن دهنتو باز کن . کرجان سریع اومد و آب من با فشارپاشید رو صورتش و تو دهنش . آب سفیدم روی اون صورت سبزه و ابرهای سیاه و کشیده خیلی جالب شده بود . مرجان حالش داشت بهممیخورد . منم از شدت خستگی افتادم رو تخت . شل بودم . خیلی سست شده بودم . نمیتونستم خودمو تکون بدم . مرجان از آب من که تودهنش بود حالش داشت بهم میخورد . مریم زد تو گوشش و گفت یالا بخورش جنده . قورتش بده . مرجان هم با زور و زحمت آبمو خورد و یکمشو ریخت بیرون . سه تایی روی تخت ولو شده بود . عرق از سر و دست و پامون میریخت . خیس خیس بودم . من وسط خوابیده بودم مرجان پشتش به من بود و میدیدم عرق از لای شیار کونش پایین میریزه. اما دیگه ناراحت نبودم . وسواسمم گذاشته بودم کنار . مریم سرشو گذاشته بود رو دستم. بهم گفت آب تو که اومد اما من ارگاسم نشدم . گفتم جان من بیخیال شو بذار واسهیه دفعه دیگه . گفت شوخی کردم . خیلی خسته شدی . خسته نباشی پهلوون . گفتم بعدا به حسابت میرسم جنده . مرجان گفت اگه بازم خواستین سکس سه نفره کنین منم هستم . مریم کیرمو یه فشار داد و بازومو بوسید و با همون بدنای عرقی و داغ خوابیدیم . یک هفته مرجان پیش ما بود و بعدش برگشت لاهیجان . تو اون یه هفته هم کم و بیش سکس داشتیم . اما دیگه مریم نمیومد . الان نه ماه از این جریان میگذره . عمو جواد بعد از یک ماه از جریان مرجان زنشو طلاق داد و حضانت بچش لاله رو هم گرفت . مرجان برگشت قشم . من و مریم تهران هستیم . اما تو این نه ماه تا الان با هم کمتر از ده بار سکس داشتیم . اونم تازه وقتایی هست که خیلی مست کنیم . مرجان ماهی یک بار با هواپیما میاد تهران و با اتوبوس میره لاهیجان تا بچش رو ببینه . وقتایی هم که میاد تهران میاد خونه ما و برنامه سکس منو مرجان به راهه . الانم که این جریانو نوشتم مریم کنارم خواب بود چند بار بیدارشد پرسید چی میکنی گفتم ماجرای اون شبو مینویسم .گفتم خودت برو تو سایت بخونش . بعدشم یه بوسم کرد و خوابید . ساعت هشت صبح شده . ممنون که خوندین . پایان .لیلاجوون

لقمــــــــــــــــــــه حــــــــــــــــــــلال ۱مادر تو رو خدا ول کن خودت میری سر کار من باید بیخوابی بکشم و با این خواهر نسناسم که یک ریز با نامزدش حرف می زنه تنها باشم . آخه پدر و مادرم همیشه تو بخش اداری یکی از بیمارستانها صبح کار بودند و تازگیها چون مامان به کارهای خونه نمی تونست خوب سر و سامون بده یه کار گر زنو برای پنجشنبه ها اجیر کرد که همیشه با دختر هشت نه ساله اش میومد . یکی می خواست مراقب اون دختره باشه . خیلی وراج بود . من دانشجوی ترم دوم رشته کامپیوتر دانشگاه آزاد بابل در مرحله کار شناسی نا پیوسته بودم ولی خونه مون تو قائمشهر بود . حداقل بیست کیلومتری فاصله داشتیم . اسم من رامتینه و خواهرمم رامش . من ۲۱ سالمه . کار دانی رو که تموم کردم امتحان دادم و واسه کار شناسی قبول شدم . خواهر دیپلمه بیکار دانشگاه ندیده من که یه سال از من کوچیکتره تازگیها با یه جوون خوش تیپ تر از خودش نامزد کرده تازه یارو لیسانس ریاضی هم داره و تدریس هم می کنه . از بد روزگار نامزد اونم مث من پنجشنبه ها تعطیله . مامان حال هر دوی ما رو گرفت چون من و اون باید پنجشنبه ها رو خونه می موندیم . من که خودم بیرون رفتگار نبودم ولی با وجود یه کار گر زن یا همون نظافتچی که تازگیها خیلی مد شده آسایش مرو بهم می زد . اگه کار داشتیم و می خواستیم این ور و اونور کنیم همش باید یاالله می گفتیم که خانوم بد حجاب نباشن گناه نکنن . بابا مامان هم پنجشنبه ها بر عکس ادارات دیگه دیر تر میومدن خونه یعنی کارشون زیاد تر بود و رامش و عمید اعصابشون خراب می شد چون رامش باید خونه می موند تا این خانومه با یه مرد یعنی من تو ی خونه تنها نباشه . منم سپرده بودم که به هیچ وجه به اتاق من نیاد من خودم تمیزش می کنم . دوست نداشتم خلوت منو بهم بزنه . تازه یکی باید مراقب بچه اش می بود . ماهواره یا رسیور هم که توی هال بود و از اون هم محروم بودم در عوض توی اتاق خودم یه تلویزیون و دی وی دی اختصاصی داشتم با کلی فیلم و نوار سکسی که این جوری حوصله ام سر نمی رفت . تا به حال با سه تا زن رابطه سکسی داشتم . لذت می بردم از این که دونفری سر شوهره رو کلاه میذاریم یه کیف و هیجان خاصی در من به وجود می آورد که هیجان سکسو بالا می برد . یه ماهی می شد که به هیچکدوم از این سه نفر دسترسی نداشتم . مجبور بودم با همین فیلما خودمو خوش کنم . بازم به یکی از این پنجشنبه ها خوردیم . صغری خانم و دخترش زینب ساعت ۸ صبح اومدند . اینو هم بگم که صغری خانم با این که با چادر مشکی میومد و با حجاب بود ولی خیلی خوشگل نشون می داد و پوستشم سفید بود . در عوض زینب سبزه بود و قشنگ هم نبود . فکر کنم به پدره رفته . همین یه بچه رو داشت . و ظاهرا شوهرش دیگه قادر به کار کردن نبود . رفتم داخل اتاقم و کتابای دانشگاه رو انداختم یه گوشه . تماشای فیلمای سکسی رو شروع کردم . صدای تلویزیونو به صفر رسوندم . شورتمم پایین کشیده کیرمم تو دستم گرفته به صحنه های سکسی نگاه می کردم و با کیرم ور می رفتم . کیرمو با یه روغنی چربش کرده با یه انگشت روش بازی می کردم خیلی ملایم تا هم لذت ببرم هم زود آبم نیاد . این جوری خیلی حشری ترم می شدم . و هوس یکی از اون زنای شوهر دارو که دم دست نبودند می کردم . یهویی در باز شد و چشمم به جمال صغری خانوم روشن شد . بیچاره وقتی کیر منو با اون فیلمای سکسی رو دید ترس برش داشت و خجالت کشید و رفت . قبل از رفتن یه عذر خواهی هم کرد . معلوم نبود این آبجی لعنتی ما کدوم گوری بوده که سفارشش نکرده . خونه ما یه خونه ویلایی بزرگ تو خیابون ساری قائم شهر بود . نزدیکای ظهر صغری خانوم برای شستن حیاط وایتکس کم میاره من که از پشت در صداشونو می شنیدم خدا خدا می زدم که رامش ازم نخواد که برم بیرون . حوصله اشو نداشتم خواهرم که از کون گشادی من با خبر بود و چند تا وسیله دیگه هم می خواست خودش رفت بیرون . شاش داشتم می زدم . توالت بالا از بس بوی اسید می داد حالم داشت بهم می خورد و دچار سر گیجه شده بودم . چند تا پله رو طی کردم و اومدم پایین . وایییییی جلوتر نمی تونستم برم یالله هم نمی تونستم بگم . مگر این که همین مسیرو خیلی آروم بر می گشتم تا صغری خانوم متوجه نمی شد . مثل این که منو جادو کرده بود . پشت به من بود . پیرهنشو بالا زده بود . داشت با کون درشتش که به طرف من بود ور می رفت . متوجه من نبود . پیرهنش طوری بود که تونست نزدیک شونه هاش جمعشون کنه تا یه خورده تن لختشو ببینم . واقعا لختش خیلی با کلاس و بدون نقص بود . بهتر از اون سه تا زنی که من می گاییدم . ه خورده شورتشو پایین کشید . کون گنده اش خیلی سفید و هوس انگیز بود . افسونم کرده بود . شورتمو پایین کشیدم و با کیر شق شده ام ور می رفتم . اونم با سوراخای کوس و کونش در تماس بود . یه آفتابه مسی قدیمی داشتیم که جهیزیه مامان بود . اونو گرفت طرف کونش و لوله اشو از پشت گذاشت رو کوسش . سرشو یه خورده بر گردوند . شاید می خواست یه خورده کونشو ببینه و کیف کنه که به جای کون صورت منو دید و حتما کیر منو . آفتابه رو گذاشت زمین و رفت طرف دستشویی . منم به طرفش دویدم . نذاشتم در دستشویی رو از داخل ببنده . -اقارامتین چیکار می کنی . زشته بده از شما توقع نداشتم . ولم کن من شوهر دارم . آبرو دارم . دیگه پامو اینجا نمی ذارم . خواهش می کنم الان خواهرت میاد . راست می گفت . رامش واسمون شر شده بود . کیرمو روشکمش فشار داده اونو محکم به دیوار چسبونده گفتم ببین این از لوله آفتابه خیلی کلفت تره . داغه و سفته وبه موقعش گرم و نرمه . یعنی ارزش یه لوله آفتابه رو هم نداره ؟/؟کف دستمو گذاشتم روی کوسش و گفتم وایییییی چقدر خیسه . صغری خانم دواش پیش منه . اگه با یه چیزی گوشتی از جنس خودش خشکش نکنی مریض میشی .-خواهش می کنم بذار برم . من شوهر دارم . دیگه این طرفا نمیام . -خوبم میای . چشات داره میگه که عاشق این کیر شدی . بعضی وقتا بین کیر و کوس یه جادوی دو طرفه هست . کوسسسسست کیییییییییرررررررررررمو جادو کرده و کیییییییرررررررم کوسسسسسسستو . این طلسمش باطل شدنی نیست مگر این که این دو تا بهم بچسبن . هفته بعد به خاطر کیر منم که شده میای . فقط اگه میشه زینبو نیار بذارش خونه منم این طرف رامشو یه کارش می کنم . واسه این که متانت خودشو حفظ کنه دست و پای الکی می زد با این که بوی وایتکس و تمیز کننده هارو می داد بهش چسبیدم و لبشو شکار کردم . کف دست و چند تا انگشتم داخل کوسش بود و با حرکاتی سریع می ذاشتمشون داخل و می کشیدمشون بیرون خیلی آروم شده بود و مچ دستاشو گره کرده بود . لعنتی صدای درو شنیدم . رامش اومده بود .-صغری خانوم !صغری خانوم !خریدم . شانس آوردم که پنجره انباری کنار توالت پایین شیشه نداشت . با همون وضعیت خودمو قبل از این که رامش به این طرف برسه انداختم توی انباری و پشت آبگرمکن قایم شدم …ا دامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

لقمــــــــــــــــــــه حـــــــــــــــــــلال ۲این سکانس به خیر و خوشی گذشت .. موقع ناهار بر خلاف هفته پیش که خودمو داخل اتاق قایم کرده بودم اومدم بیرون تا حضور خودمو به صغری جون نشون بدم تا هوس نکنه که دیگه این ورا پیداش نشه هر چند چشاش چیز دیگه ای می گفت . وقت غذا دیگه چادر سرش نبود مانتو و روسری مشکی داشت . موهای سرشو بیشتر از دفعه قبل داده بود بیرون . می خواست خودشو خوشگل تر نشون بده -صغری خانم طفلک این زینب جون اینجا حوصله اش سر میاد -درسته شاید هفته دیگه اونو بذارم خونه که خواهر شوهرمو که مراقب شوهرمه بفرستمش خونه . بالاخره یه آب خوردن که می تونه بده دست پدرش . از بس ذوق زده بودم دیگه نپرسیدم شوهرش چشه . به من چه مربوطه . کوس و کون زنشو می خواستم . ا ز اون طرف بعد از ناهار رفتم سراغ رامش . ببینم دلت پیش عمید جونته ؟/؟بیچاره بدبخت شوهر نمی کردی راحت تر بودی اگه نمی تونه خونه بخره لااقل یه جا رو اجاره کنه که تو رو ببره . دوست داشتی امروز باهاش باشی نه ؟/؟ببین واسه هفته دیگه پنجشنبه حاضرم کمکت کنم فقط یه شرط داره -بگو چیه داداش . هر کاری بگی انجام میدم . شبا که نمی تونم برم پهلوش . روزا هم که کلاس داره یا شاگرد خصوصی . یه پنجشنبه رو که آزاده این جوریه .-ببین تو همین الان کارهای هفته بعد صغری خانمو با کل وسیله هایی رو که می خواد مشخص می کنی و بهش میگی چی به چیه اگه مامان دستور دیگه ای داد من بهش میگم . فقط به این صغری خانوم سفارش کن به اتاق من کاری نداشته باشه سرشو نندازه همین جوری بیاد داخل .-باشه بهش میگم می تونی در اتاقتم از داخل قفل کنی -حتما همین کارو می کنم .-فقط داداش غذارو باید بهش بدی . تابستونه هوا گرمه نمی تونم بذارم برم بیرون .-چشم مگه یه دونه آبجی بیشتر داریم ؟/؟پیشونیشو بوسیدم -ممنونم رامتین جون خودم سر عروست جبران می کنم . خلاصه کلام یه پرش طولی می زنیم ومیریم به پنجشنبه دیگه ساعت هشت صبح . بابا مامان رفته بودند سر کار و رامش هم قبل از این که صغری جون بیاد زد بچاک . می ترسید که یه وقتی صغری ازش بخواد بمونه -وقتی که صغری جون اومد اول پرسید که رامش هست . وقتی که جواب منفی شنید گفت حقت بود که هفته پیش آبروتو می بردم . حالا برو تو اتاقت من به کارام برسم .-امروز نمی خوام یه لحظه تنهات بذارم . می خوام همه جا باهات باشم . کمکت می کنم که عقب نمونی -خیلی مهربون شدی ها . یه آرایش خفیفی هم کرده بود که زیبایی اشو دو چندان می کرد . بغلش کردم . ناز می کرد . نازشو کشیدم . بردمش رو تخت . زیاد وقت نداشتیم . فوق العاده هوس انگیز بود از اون کونهای درشت و لطیف و تازه ای که تو فیلمهای سکسی نشون میدن با سینه های درشت و یه دست و سفت که انگار دست نخورده باشه حالی به حالیم کرده بود . مثل مراسم جنده کنی سریع لخت شدیم . یه خورده استرس کارای خونه رو من تاثیر گذاشته بود که نکنه مامان و آبجی برسن و کارا مرتب نباشه . ننه ام این آبجی ما رو ناز نازو بار آورده بود . یه آشپزی درست و حسابی هم بلد نبود . معلوم نبود این دبیره عاشق کجاش شده . دوست داشتم از ناحیه کون شروع کنم . دمرو رو تخت افتاده بود و منتظر بود من کارمو شروع کنم . منم از اونجایی که هفته پیش دلمو برده بود شروع کردم .وسط کونشو باز کردم و زبونمو کشیدم رو سوراخ کونش -نه آقا رامتین چیکار می کنی ؟/؟کثیفه اونجا بده -وقت هوس دیگه بد نداریم . شاشتم می خورم . نمیدونی اون هفته همین جات چقدر منو سوزوند . همه جاتو می خورم به منم دیگه نگو آقا رامتین بگو رامتین -جوووووووون رامتین . از خوردن سوراخ کونم بدت نمیاد . حتما کوسسسسسسسمم می خوری دیگه -اون که دیگه رو سرم جا داره -سر بمونه ایشالله هزار سال -صغری جون راستشو بگو تو هم هوس کیرمو داشتی ؟/؟-اووووووفففففف اگه بگم که شبا تا صبح خوب نمی خوابیدم باورت نمیشه ودو شب خواب تو و کیرتو دیدم -ببینم تونستم بکنمت ؟/؟-هر وقت رفتی بذاریش تو بیدار شدم . یه بارش که شوهرم داشت سر می رسید -امروز دیگه بی نصیبت نمی ذارم . هیکلش توپ توپ بود چاق و زننده نبود ولی گوشتالو و آب دار . با این که از لیسیدن کونش و سوراخش خسته نمی شدم ولی ازش خواستم که بر گرده تا کوس داغ و گریان رو بریان کنم . با این که تنگی سوراخ کوسش تو دیدم بود و می دونستم خیلی واسه کیر چاق و کلفتم کیپه ولی دور کوسش بزرگ بود و چوچوله هاش هم گوشتای اضافه زیاد داشت . پس باید خیلی هوسی شه اگه بذارمش تو دهنم .همین کارو هم کردم . جیغش رفت آسمون -واییییی عزیز . رامی جون نه نه نه واییییییی نه نه چقدر دارم حال می کنم . رامی بخور بخورررررششششش جووووووووووووون پشت سرشم کییییییییییررررررررره وای خیلی وقته که از کیر سیراب نشدم . کوسسسسسسسم سنگینه سبکم کن . عزیزم -خوشم میومد از این که دارم حشریش می کنم . اون چهارمین زن شوهر داری بود که داشتم می کردمش . زنا عاشق خوش تیپی و هیکل ورزشکاریم می شدند .. موهای لخت و مشکی سرم و بینی قلمی و صورت پرم و یه چال کوچولوی وسط چونه ام خیلی خوش تیپم کرده بود و مهمتر از همه این کیرم بود که کلی مشتری واسم جمع کرده بود -صغری جون تو اینا رو از کجا جمع کردی -مال خودمه بابا مامانم ساختنش -حالا با اجازه بزرگترا مال من میشه و با اجازه شوهرت . یهو دیدم چهره اش رفت تو هم . یه غمی تو چهره اش موج می زد . دهنمو از رو کوسش بر داشته و گفتم قبل از این که عقلش برگرده سر جاش و پشیمون بشه فرو کنم تو کوسش . سر کیرمو گذاشتم رو لبه کوسش . یه خورده خودشو کنار کشید -عزیزم تو یهو چت شد ؟/؟-هیچی یاد روزایی افتادم که من و زمان عاشق هم بودیم -حالا نیستین ؟/؟-چرا حالا هم هستیم . ترس برم داشته بود . تو دلم گفتم خوار بحثای رمانتیک کرده دهن هر چی عشق و عاشقی رو گاییدم . تا پشیمون نشده کوسشو که چه عرض کنم کیرمو بندازم تو بغل کونش . دو تا لخت که بهم چسبیدن دیگه اجازه لازم نیست .این مال آدمای کوس خله . این همه زحمت کشیدم اون وقت بیام بگم صغری خانوم اجازه هست کوستونوبگام ؟/؟-اونم بیاد بگه نه فعلا آمادگی روحی روانیشو ندارم ؟/؟خوار مادر هر چی روحی روانیه . دیگه نرم نرم هم کار نکردم کیره رو یک ضرب کردم توش . حدسم درست بود . کوسش تنگ بود ولی در عوض تونل ورودی و دریافتیش دراز بود . هفده هیجده سانت کیر من راحت رفت داخل . -نه نه نه بالاخره کیر خوردم .وایییییی چرا ؟/؟باورم نمیشه یه کیر دیگه غیر کیر عشق من رفته باشه تو کوسم -مگه تو همینو نمی خواستی ؟/؟-چرا ولی یه خورده هم دلم نمیومد بهش خیانت کنم …. دیگه به این کوس شراتش توجه نمی کردم . کیرمو محکم به ته کوسش می زدم و در می آوردم . چهره غمناک صغری یواش یواش به چهره ای حشری پر هوس خندان و پر از التماس تبدیل می شد -بززززززززن بزززززززززن با کیییییییییرررررررررررت منو بزن .بززززززززن خیلی وقته که این جوری گاییده نشدم . حالا که نجس شدم بذار خوب خوب نجس شم . حالا که دینم از دست رفت خوب خوب بره . بذار این دنیا این هوس این سکس این کیر این لحظه واسسسسسم بمونه . منو بکن . رامی جون . کیرتو بزن تا ته تند تر -اوووووووووفففففففف. عزیزم صغری جون من نمی تونم آبمو نگه داشته باشم . از تن هوس انگیزت بپرس . عزیزم تو با این خوشگلی و طرز صحبتت نمی دونم چطور میری خونه مردم کار می کنی !-بکن حرف نزن . همه چی مو که از دست دادم نجابت منم که رفت . کوسسسسسمو سبک کن که دلم نسوزه . این دومین کیر زندگیم بود که رفت تو کوسم و اولین کیر حرامی بود که خوردم . سرنوشت من این بوده دیگه . منم از اون دانشگاهی که تو داری درس می خونی لیسانسمو گرفتم . اگه طاقت نداری خالی کن تو کوسم . ادامه بده . نترس حامله نمیشم . دیگه از عشق خودم بچه نمی خوام قرص می خورم .ا گه کیرت می تونه ادامه بده خودتو خالی کن . منتظر همین بودم .-جاااااااان جااااااان بگیر این آب هوس منو .-واییییی رامی رامی رامی جون چقدر تشنه بودم من . ولی خیلی داغه آبت . دارم می سوزم هم از هوس هم از داغی کیییییررررررررتو هم از آبی که تو کوسسسسسم ریختی .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

لقمــــــــــــــــــــه حــــــــــــــــــــلال ۳دو تا پاهاشو گرفته انداختم رو شونه هام و با شدت بیشتری به گاییدن کوسش ادامه دادم طوری می کردمش که دیگه از این به بعد هر شب خوابمو ببینه و تحمل نداشته باشه .-جووووون رامی فدای کیر تو نمی دونی چه کیفی می کنم . چه حالی میده . بیضه هات هم که می خوره روی کوسم بیشتر بهم حال میده . دارم دیوونه می شم . می سوزم . جااااااان منو بکن که نزدیکه آبم بیاد . یه خورده مواظب پاهاش بودم که سر نخوره از رو شونه هام نیفته به خاطر همین با دستام کنترلشون می کردم . دیگه نمی تونستم از دستام واسه ور رفتن با سینه هاش استفاده کنم . گیج شده بود داشت از حال می رفت . چشاش دیگه باز نمی شدند . منم که مقاومتم زیاد شده بود امونش نمی دادم .-آآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخ آآآآآآآآآآآآآخخخخخخخ داره میاد حرکت کرد بزززززززن کوسسسسسس بی حییییییامو بکن با کیییییییررررررت کوسسسسسسسمو نذار تکون بخورررررره ولشششششش نکن اوووووووففففففف همین جور داره میاد تموم نمیشه جووووووووون وایییییییییی داررره می ریزه . چه کیرررری داری !همین جور داره میاد . همین جور قلقلکم میاد . خودتو بهم بچسبون . بغلم کن . یه سال بود این جوری نشده بودم . اصلا هیچوقت تو عمرم این جور ارگاسم نشده بودم . رفتم لباشو ببوسم دوباره یه حالت غم بهش دست داد و خودشو کنار کشید .-حالا نه حالا آمادگیشو ندارم . نفهمیدم منظورش چیه . من که اونو گاییده بودم . پس چطور از بوسیدن طفره می رفت . پس اون دفعه که تو توالت بوسیدمش راه فرار نداشت و نمی دونست چیکار کنه .؟/؟-جاهای دیگه اتو که می تونم ببوسم ؟/؟-ببوس ببوس ببوس دوباره هوسمو زیاد کن . آتیشم بزن . با چنگ و دندون به سینه هاش حمله کردم . زیر گلو و شونه هاشو غرق بوسه کرده بودم . انگشتمو فرو کردم توی سوراخ کونش . با دو تا دستام موهاشو افشونش می کردم . از جاش بلند شد و کیرمو گرفت تو دستاش و برد طرف دهنش . زبونشو می مالید به جایی که اوج هوسمو به همراه داشت .-خوشم میاد رامی می بینم چشات خمار میشه . کیرمو تا اونجایی که می تونست راحت تو دهنش جا بده جا داد و منم در اوج لذت با موهای سرش ور می رفتم . خیلی بیحال شده بودم . جلو ریزش آبمو نتونستم بگیرم خیلی راحت و روون از کیرم ریخت بیرون . حتی ناله هم نکردم . فقط می دونستم که همشو ریختم تو دهن صغری و اونم تا آخرشو خورد دوست داشتم بکنم تو کونش . اینو بهش گفتم . اونم دوست داشت که یه سرویس هم از کون بده ولی یه لحظه چش هردومون افتاد به ساعت . باورم نمی شد یه ساعت و نیم بود که باهم سکس داشتیم . زمان چه زود گذشت . پاشدیم یه چیزی خوردیم .-صغری جون کارهای آبکی با تو من تحمل وایتکس و اسیدو ندارم . جارو زدنو بذار به عهده من . هر جا که فکر می کنی کارم اشکال داره به من بگو .-زود تموم کنیم من تحمل ندارم . حداقل ساعت ۱۱ دوباره شروع کنیم . خیلی سریع و فرز بیشتر از نصف کارو انجام دادیم . و ساعت یازده به رختخواب بر گشتیم . قبلش یه دوش مختصری گرفتیم تا بوی عرق و اسید از تنمون بره . من توی حموم کوسشو کف مالی کرده اونم کیر منو می مالید . لخت لخت از تو حموم پریدیم رو تخت . این دفعه فقط کون . فقط کون . فقط کون . نمی خواستم کوسشو بکنم . واسه امروزش دیگه بس بود . زبونمو دوباره کشیدم روی سوراخ کونش وای چه حالی می داد . سوراخ کونشو با لذت میک می زدم . هر چند بیشتر از لای دندون و دهنم در می رفت . ولی گاهی هم یه خورده عقب ترشو با انگشتام جمع می کردم و میذاشتم تو دهنم و به همون صورت میکش می زدم .-رامی تو منو دوباره داغم کردی اگه میخوای گردنت نیفتم هر کاری دوست داری انجام بده -یعنی بازم کوسسسسسست میخخخخخاره ؟/؟-آره چه جورم . اونم چه خارشی !-فدای اون خارشش میشم . بگو هر چی نباز داری در خدمتتم .-می دونم تو الان کون دوست داری بکن کونمو . کوسسسمم یادت نره .. هیچی هوس خانوم دوباره گل کرده بود . یه خورده نگاهمو به چین های فراوون دور سوراخ کون صغری دوخته و دو تا قاچ توپ و تپلشم با دستام این طرف و اون طرف کرده و یه محلول چرب کننده رو ریختم رو سوراخ کون و یه کمی هم داخلش و کیر خودمو چربش کردم و حمله آروم و گاز انبری خودمو شروع کردم .-رامی جون کیف می کنی ؟/؟-آره عزیزم پس کیفتو بکن که منم از کیف کردن تو کیف می کنم . کیرمو فرو کردم توی مقعدش . کون تنگش چفت و بستش کرده بود . واسه این که دستم بیکار نباشه یه خورده با کوسش بازی می کردم ولی بیشتر حواسم به کون ناب و یه دستش بود . یه دستمم از رو کمرش می کشیدم و می آوردم طرف کونش . اوووووووف چه منظره ای .!هیشکدوم از اون سه تا زن شوهر دار هیکل اینو نداشتن . نصف کیرم که رفت تو کونش یه جیغی کشید و خودشو جمع کرد تا عادت کرد -صغری جون اگه دوست داری بیرون بکشم .-نه این کیریه که از این به بعد باید منو بسازه پس منم باید بهش حال بدم و صاحبشو بسازم تا بهتر بتونه بهم برسه . با این که می دونستم دردش می گیره ولی دیدم خودش داره کونشو به طرف کیرم حرکت میده و یه صحنه جالب و دیدنی رو به وجود آورده که با این که دو دفعه کمرمو سبک کرده بودم به زور جلو ریزش آب خودمو می گرفتم . کف دو تا دستمو هم گذاشته بودم روی دو تا قاچاش و به همون اندازه که از وجود کیرم تو سوراخ کونش لذت می بردم تماشای کون گنده اش به من کیف می داد . بی انصاف کونشو میگم . بالاخره کارشو کرد . اوووووووفففففف صغری جون شیره کیرم دوباره داره می ریزه -بریز تو وجود من عزیزم که کونم آب کیرتو می خواد . این بار هم آبم اومد ولی خیلی کمتر از دفعات قبل با این حال احساس سبکی زیادی می کردم . می خواستم دوباره برم رو کوس صغری که نذاشت و گفت بریم به کارامون برسیم که خیلی عقبیم . اون وقت مامان خانومی تو منو می بره زیر سوال . کمکم می کنی یا این که کارت که تموم شد همه چی از یادت میره ؟/؟-قربون کوس و کونت برم تو مرام من نیست که رفیق نیمه راه باشم . بلند شو بریم که خیلی کار داریم . .ادامه دارد .. نویسنده ..ا یرانی

لقمــــــــــه حــــــــــلال ۴ (قســـــمت آخـــــر )[b]ناهارو باهم خوردیم . یه خورده هم تو بغل هم چرت زدیم . داشتم نازش می کردم که به من گفت رامی جون می دونم ناراحت شدی که نذاشتی ببوسمت . حتما تعجب هم کردی . چیکار کنم این یه حسیه که در من وجود داره . من تو زندگیم به یکی دل باختم از بوسه های اون لذت می بردم . و با اون به اوج آرامش می رسیدم هنوزم دوستش دارم . عاشقشم . نمید ونم چم شده . دارم به یه بحران می رسم . به نو میدی . به یه کابوس . به یاد اون روزایی می افتم که با این بوسه به اوج آسمونا می رفتم و بین من و اون هیچ فاصله ای نبود منو ببخش دیگه نمی تونم تو ضیح بدم … اون روز همه چی به خیر و خوشی گذشت . اول رامش اومد خونه و بعد هم مامان و بابا کارا خیلی مرتب شده بود . اون دو شنبه ها رو کار نمی کرد و من ازش خواستم که اگه ممکنه و راهی داره من اونو ببینم .-به همین سادگی ؟/؟..راست می گفت شوهر و بچه اشو چیکار می کرد -زینبو می تونم بفرستم خونه عموش باشه یه کاریش می کنم . خونه صغری اینا تو اخر کمر بندی قائمشهر اول جاده ساری بود . اوایل یه بیراهه ای که بیشتر شباهت به یه روستا داشت . روز قبلش بهم زنگ زده بود که همه چی آماده بوده و می تونیم یه دو شنبه خوب با هم داشته باشیم . وارد خونه شون شده بودم نمی دونستم با شوهرش چیکار کرده -می خوای عمیدو ببینیش ؟/؟-دیوونه شدی ؟/؟در اتاقی رو باز کرد و نشونم داد . قرص خورده خوابیده . یه لحظه تمام تن و بدن و قلبم لرزید دو تا پاهاش یه خورده تا بالاتر از زانو قطع شده و یه ویلچر هم کنارش قرار داشت .می بینی ؟/؟اینم سرنوشت من . یه ماشین خطی داشت که بین قائمشهر تهرون مسافر کشی می کرد . میزنه به کوه هم خودشو داغون می کنه هم ماشینو خدا رحم کرد که مسافراآ سیب جدی ندیدن و خودشم نمرده و ماشینم آتیش نگرفته بود . قسمتی از تن و بدنش گیر می کنه به یه جایی ومجبور شدن قسمتی از پاهاشو ببرن . همون طوری که قبلا همه چیزش بودم حالا هم هستم ولی دیگه اون همه چیز من نیست . خیلی ها به من میگن که ازش جداشم و برم دو باره از دواج کنم ولی وجدانم قبول نمی کنه . کیرش هم زیاد کاره ای نیست . نه حوصله ای داره نه هوسی . همه ازم تعریف می کنن . همه از پاکی و صبر و نجابت و استقامتم میگن . همه بهم میگن که دروازه های بهشت به روم باز شده . دیدی که در های بهشتو چه جوری به روی خودم باز کردم ؟/؟هیشکی ندونه تو یکی که میدونی . آره با هم روزای خوبی داشتیم . عاشق هم بودیم . چند سال قبل از ازدواج با هم دوست شده بودیم . تازگیها به خاطر من چند بار خواست طلاقم بده قبول نکردم . وجدانم اجازه نمیده ولی منم یه زنم . هوس دارم خواسته دارم . نمی دونم چیکار کنم . شاید این بهترین کاری باشه که نه سیخ بسوزه و نه کباب . ولی وجدان چی ؟/؟حالا فهمیدی که چرا از بوسه فرار می کردم ؟/؟جسممو آتیش زدم ولی روحم خدایا منو ببخش . هنوز به یاد اون روزا میفتم می دونی حالا همه دارن ازم تعریف می کنن دیگه نمی دونن که جسممو فروختم . خیلی ها هم بهمون کمک مالی می کنن ولی آدم تا کی می تونه منت بقیه رو بکشه . خرج زندگی زیاده . این روزا همه واسه خودشون گرفتاری دارن ……… راستی یادم رفته بود بگم چهار روز پیش وقتی که صغری رو گاییدم و کارشو تموم کردم یه پونزده تومن پول بهش دادم . خیلی بهش برخورد و به من گفت تو منو با یه هرزه اشتباه گرفتی ؟/؟فکر کردی من پول حرام می برم خونه مون ؟/؟این هوسی بود که من خودمم داشتم . لذتی که بردم و کیفی که کردم . هیچوقت شخصیت خودمو به این چیزا نمی فروشم . دلم واسش می سوخت خیلی ها به سرش قسم می خوردند و اونو نمونه یک زن فداکار و ایثارگر می دونستند . -بیا بریم رامی کارمونو بکنیم . اون طرف حیاط یه اتاقکی قدیمی بود . یه پنکه قدیمی هم روشن بود و یه تشکی پهن شده بود . به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بودم . از خودم بدم میومد . یه مرد فداکار یه مرد عاشق نون اور زن و بچه اش این طور باید به فلاکت افتاده باشه . منم باید شریک این نامردی باشم که در حقش شده ولی صغری چه گناهی کرده که باید بسوزه اونم داره به شوهرش می رسه ازش نگهداری می کنه . چه قانونی گفته که باید تا آخر عمر خودشو اسیر کنه و از کیف و لذت دنیا چشم بپوشونه . صغری خودشو لخت کرده بود . ولی من لباسامو در نیاورده بودم . نمی تونستم . اشک از چشام سرازیر شده بود .-اگه کار نداری من دیگه برم خونه ازخودم بدم میاد . نمیگم آدم خوبیم ولی این مدل پستی تا حالا نداشتم -تنهام میذاری ؟/؟دیگه نمی خوای به درددل من گوش کنی و به دردم برسی ؟/؟لبمو گذاشتم رو پیشونیش و خواستم که باهاش خداحافظی کنم ولی اون به چشام نگاه کرد و گفت حالا منو ببوس .می تونی منو ببوسی . تو خیلی مهربونی قبل از این که لبامو به طرفش حرکت بدم اون لباشو رو لبام قرار داد و چند لحظه بعد لخت روی بدن عریانش بودم . دیگه تمام این اشکها و تاثر ها و صحبتهای وجدانی فراموش شده بود . هوس کیر و کوس و کون و سینه و…. بود که در وجود هردوی ما به جریان افتاده بود .-رامی جووووون این دفعه خیلی بیشتر لذت می برم تمی دونم چرا حس می کنم که تو دوستم داری . منو به خاطر تنم نمی خوای . همه تنمو نازش کن . ببوسش . یه خورده واسه این که بیشتر نرمش کنم رمانتیک شدم .-دوستت دارم دوستت دارم . عشق من عزیزم . هوس من نفس من . کوسشو گذاشت رو دهنم و حرکتش می داد و من با لذت و اشتهای هر چه تمامتر مشغول خوردنش بودم -آه آه آه امروز هر کاری دوست داری باهام انجام بده هر جامو دوست داری ببوس . محکم منو بزن جررررررررم بده پاررررررررم کن . حرفی نمی زنم . اعتراضی نمی کنم . هیچوقت کیرتو ازم دورنکن نذار من بازم به یه گناه دیگه آلوده شم -عزیزم عشق من تو همه وجودتو دادی به من . من این وجود مقدسو با تمام وجودم نگهش می دارم . تو با جان و دل داری از یه مرد زخمی نگه داری می کنی اون فقط تو رو داره بذار تو همین باورهای خودش بمونه . فقط صغری جون !نذار چیزی بفهمه دلش میشکنه -باشه فقط تو به من برس و ترکم نکن -توهم باید قول بدی که دنبال هیچ کیر دیگه ای نمیری -باشه باشه عزیزم بخور کوسسسسسسمو جااااااان . چقدر احساس آرامش می کنم دیگه ناراحت نیستم . ازبس سنگین بود نمی تونستم بلندش کنم رو هوا بگامش . اومد و روی کیر من نشست و منم دستامو گذاشتم رو سینه هاش .-رامی جون هر حرکت تو یه تنوع خاصی داره یه جور مخصوصی به آدم لذت میده -واسه اینه که تو خودت یه پا لذتی . سر تا پا تنوعی عشقی و حالی . هوسی . آتیشی . خیلی خوشگلی صغری . دوستت دارم -همیشه بهم می رسی ؟/؟-آره همیشه . طوری کونشو حرکت می داد که تمام کیرمو با خودش از ته تاسر با یه اصطکاک شدید می کشید و وجودمو پر از لذت می کرد یه خورده خسته شده بود و کمی از سنگینی تنشو به من منتقل کرد دو تا دستاشو گذاشت رو سینه هام . رو من خم شد منم نوک سینه های برجسته اشو به نوبت می ذاشتم تو دهنم . دیگه از حال رفته بود -رامی رامی بگیر منو اومدم بگیر منو . دو تا دستامو دورکمرش حلقه زده اونو به خودم فشردم . اونو به ارگاسم رسونده بودم . نمیدونم چرا امروز هوس داشتم برای بار اول آبمو تو کونش خالی کنم . کونشو به طرفم قمبل کرد . یه حالت نیم خیز و مشابه سگی به خودش گرفت . کرم با خودمون نداشتیم همون خیسی کوسش بس بود کیرمو این بار خیلی نرم تر و راحت تر از دفعه قبل نوی خودش جا داد ولی لذتی که می بردم بیشتر بود -رامی جوووووووون کونم با کیرت حال می کنه بکن منو بذار تو کونم . بیشتر بفرست بره . آخ جوووووون . این دفعه کیرمو از نصفه بیشتر فرو کردم تو کونش .-دوستت دارم رامی دوستت دارم .-منم دوستت دارم . هرگز فراموش نمی کنم که تو به خاطر من اون فلسفه و تابویی رو که داشتی شکستی و زیر پا گذاشتی .-پس قول میدی که هیچوقت فراموشم نکنی و به من لذت بدی .؟/؟ در حالی که آب کیرم از سوراخ کون قشنگ و بر جسته اش در حال بر گشت بود گفتم آره عزیز دلم تا لحظه مرگم تو رو فراموش نمی کنم ولی دیگه اینو نگفتم که از گاییدن اون یه مدل دیگه ای لذت می برم دیگه نگفتنم اون لذتی رو که از گاییدن دیگر زنای شوهر دار می برم از اون نمی تونم ببرم .. پایان .. نویسنده .. ایرانی[/b]

دخترک خدمتکار قسمت اول داشتم با خدمتکار خانه که قد و قامت زیبایش بیشتر به هنرپیشه های سکسی هالیوود شبیه بود تا خدمتکار ور میرفتم و لبهایش را میبوسیدم که ناگاه مثل اجل معلق پدرم از پشت سر گوشم را با دو انگشتش محکم گرفت و چنان پیچاند که داشت کنده میشد . خدمتکار که شوکه و رنگ و رخسارش مثل مرده ها شده بود پشت دستش را گاز گرفته بود و هاج و واج نگاه میکرد و یک کلام حرف نمی زد .پدرم در همانحال که بدنش از شدت خشم و غضب میلرزید و فحش های آبدار میداد با آن جثه عظیم و قلچماقش بلندم کرد و انداخت روی تختخواب و سپس کمربندش را در آورد و بر فراز سرش چرخاند و شروع کرد به زدن آنهم چه زدنی . در حالی که در زیر ضربات محکمش خط های سرخ روی بدنم می افتاد غرورم اجازه نمیداد که حتی خمی به ابرو بیاورم و کوچکترین آه و ناله سر دهم : .. – پسر لندوهور لااقل از عکس امام روی دیوار و آیه قرآنی که زیرش نوشته خجالت می کشیدی و دست به ناموس مردم دراز نمیکردی ، مگه آب و کاهت کمه ، چرا با آبرو و حیثیتم بازی میکنی بی شرف . نمک میخوری و نمکدون میشکنی ، الهی این یه لقمه نون کوفتت بشه و تو گلوت گیر کنه .تا بحال او را چنین غضب آلود و خشمگین ندیده بودم . بدنم در زیر مشت و لگد و ضربات پی در پی کمربند درب و داغان شده بود و دردش تا مغز استخوانم نفوذ میکرد و من صم و بکم دهانم را قفل کرده بودم . وقتی که خشمش کمی فرو کش کرد عرق پیشانی اش را با گوشه ملافه رختخوابم خشک کرد و پس از پرتاب کردن تفی به صورتم رفت بطرف کلفت اما هر چه سوراخ سمبه ها را گشت پیدایش نکرد . انگار فلنگ را بسته و از خانه بیرون رفته بود . با خود میگفتم که آخر چه کسی چغلی ام را کرده بود که او سرزده وارد شد و تمامی کاسه و کوسه هایم را بهم ریخت ، هیچ کس در خانه نبود ، بر خلاف همیشه که سرفه میکرد و با سلام و صلوات وارد میشد اینبار حتی نفس هایش را در سینه حبس کرده بود و انگار پاورچین پاورچین وارد خانه شده بود ، هر چه فکر میکردم عقلم هیچ قد نمیداد و بیشتر گیج و ویج میشدم . پدرم مثل بقیه مردم خیلی ناموس پرست و غیرتی بود و به این مسائل بی نهایت حساسیت داشت ، یادم می آید که در چند هفته قبل وقتی شنید که در محله یکی از جوانان علاف چند بار به خواهرم متلک گفته است ، نزدیک بود که خون بپا کند و اگر پا در میانی ریش سفیدان و بزرگان محل نبود متلک گو را به اسفل السافلین پرتاب کرده بود و برای همین آبروداری ها ارج و قربش در بین دور و نزدیکان بالا بود و خرش خیلی بیشتر از آن چه که فکر میکردیم میرفت . خوشبختانه پس از چند روز خشمش فروکش کرد و اوضاع و احوال قمر در عقرب به حالت عادی بر گشت . شاید خواست که با آن مشت و مال درسی بهم بدهد تا وقتی که بزرگ شدم مانند او به مسائل ناموسی حساسیت و غیرت نشان دهم و با این قضایا مثل مردهای بی غیرت غربی برخورد نکنم . همان غربی های کافر که اگر حتی زنشان روابط آنچنانی و سکس با نزدیکترین دوستانشان داشته باشند زیر سبیلی رد میکنند و قفل دهانشان را می بندند ، در حالی که در مملکت اسلامی مردهای غیورمان تا سر از تن آنها جدا نکنند یک لحظه آرام نمی نشینند .از حادثه ای که اتفاق افتاده بود پدرم حتی یک کلمه هم به مادرم که محرم رازهایش بود در میان نگذاشت ، هر چه بود چند پیراهن بیشتر پاره کرده بود و راه و چاه را بهتر میدانست . من هم مثل یک موش آب کشیده سر در لاک خود برده بودم و به روال عادی بر گشتم ، با این چنین عشق خدمتکار ۱۹ ساله که اسمش ترانه بود در دلم شعله میکشید . چه قد و قامت بی همتایی ، چه دندانهای سفید و گونه های دوست داشتی و چشمهای مسحور کننده زاغی داشت . آن لبها و پستانهای درشتش که آروز داشتم شبی سرم را آرام و بی دغدغه به رویش بگذارم و در حالی که به چهره خیال انگیزش نگاه میکنم به خواب خوش ابدی فرو بروم . احتمالن ترانه جادویم کرده بود. ۲۴ ساعت رنگ و رخسارش در خیالم خودنمایی میکرد ، آیا عاشق شده بودم ، یا حال و هوای بلوغ و شهوتی که در تک تک یاخته هایم زبانه میکشید باعث این فضای اثیری شده بود . دوری اش کلافه ام میکرد داشتم دیوانه میشدم ، نه در مدرسه و نه در خیابان و نه در هیچ کجای این کره خاکی یاد دل انگیزش از خیالم محو نمیشد ، در اتاقم روی رختخواب در نیمه های شب چهره دوست داشتی اش را مجسم میکردم و موهای بلند و لطیفش را به نرمی دست میکشیدم و بر لبهای تب آلودش بوسه میکاشتم و از گرمای لذتبخشی میسوختم . میدانستم که در کجا زندگی میکند و اسم و آدرسش را داشتم ، درست انتهای محل در کوچه بهجت . اما ترس از پدر و عواقبش مانع از آن میشد که ردش را بگیرم و باهاش خوش و بش کنم .پس از آن اتفاق یک هفته به خانه مان برای رفت و روب نیامده بود و این یک هفته برایم به اندازه یک سال گذشت ، مادرم در سر سفره گفته بود که تلفن زده است که ناخوش است و اگر حالت مزاجی اش بهتر شد بر میگردد . در این بین پدرم کلید در ورودی خانه را بی آنکه مادر بداند ازم گرفت تا دوباره وقت و بی وقت در زمانی که ترانه مشغول رفت و روب خانه است بر نگردم . میدانستم که اگر این بار مرا با او تک و تنها در گوشه اتاقم ببیند ، واویلا میشود و به آنجایم پرتاب میکند که عرب نی انداخت . مجبورم کرد که روزانه با او به مسجدی که گهگاه مداحی میکرد و اشک تمساح میریخت برای نماز جماعت بروم و آداب و شرعیات را بجا بیاورم . من هم که دمم به تله افتاده بود به امر و نهی اش گردن می نهادم و برای نماز مغرب و عشا بی آنکه وضویی گرفته باشم به مسجد میرفتم و در پشت آخوندی که شکم هایش تا بیضه هایش پایین آمده بود و هر را از بر تشخیص نمیداد و بوی جورابش هنگام سجود تا هفت کیلومتری میرفت بی آنکه کلمه ای به زبانم بیاورم خم میشدم و سر به مهر میگذاشتم و در همان حال شکل و شمایل ترانه را در نظرم مجسم میکردم و تن و پیکر لخت و عورش . در پایان نماز هم مثل کسی که کشتی اش غرق شده باشد بی آنکه حتی یک کلام با پدرم صحبت کنم به خانه باز میگشتم . بالاخره بیماری ترانه بهبود پیدا کرد و بعد از یک هفته به خانه بر گشت . بر خلاف گذشته چادرش را به دور کمرش گره زده بود و روسری اش تا نصف و نیمه پیشانی اش را پوشانده بود . در تمام ساعاتی که در خانه بود در حالی که دمادم از کنارش رد میشدم تا گوشه چشمی به من اندازد اصلن نیم نگاهی هم نمیکرد . میدانستم کهترس برش داشته است و جرات ندارد که مانند گذشته به من نگاه کند و در خفا لبخند بزند . دانشجوی مملکت و از خانواده فقیری بود و برای اینکه خرج و خوراکش را بدست بیاورد و اجاره اتاقش را بپردازد مجبور بود که هفته ای دو روز کار کند . کار و بار دیگری تا آنجا که خودش گفته بود در این اوضاع تحریم و بیکاری که اکثریت جوانان مملکت در کوچه و خیابانها ولو بودند نمیتوانست پیدا کند . اولین باری که هوسم را بر انگیخت زمان درست ساعت دو و نیم بعد از ظهر روز دوشنبه دوم خرداد ماه بود . داشت خانه را با جارو برقی تمیز میکرد . کلید خانه را با اعتمادی که پدر و مادرم به او پیدا کردند بعد از مدتی بهش دادند تا در زمانی که کسی در خانه نیست خودش در را باز کند و مشغول نظافت شود . آن روز در خانه بودم و از لای در اتاق در حالی که تنها یک شلوار کوتاه چسبان بتن داشتم و در رختخوابم دمرو دراز کشیده بودم به تن و بدنش که وسوسه ام میکرد دزدکی نگاه میکردم . نمیتوانستم که چشمم را ازش بر دارم ، پیراهن گلدار آستین کوتاه و قشنگی در تن و روسری را از سرش بر داشته بود . انگار که متوجه شده بود که من به او زل زده ام و برای همین خودش را سکسی تر نشان میداد و کمی دولا و راست میشد و تن و بدنش را به رخم میکشید تا لب و لوچه ام را بیشتر آب بیندازد . وقتی که کارش در راهرو تمام شد با انگشتش به در اتاقم زد و گفت که میخواهد اتاقم را جارو کند منم بی آنکه کلمه ای بگویم لبخند زدم و بهش نگاه کردم او هم در حالی که لپ هایش گل انداخته بود لبخند زد . با پررویی و بی حیایی بهش زل زده بودم وحتی به اندازه یک پلک زدن چشم ازش بر نمیداشتم ، او هم تمام حواسش در حالی که کار میکرد به حالات من بود ، بعد از چند لحظه بهم گفت که آقا منوچهر باید زیر تختخواب را هم جارو بکشم . منظورش این بود که چند لحظه پا شوم تا او راحت تر به کارش برسد ، در حالی که تنها شلوار کوتاه در تن داشتم ملافه را کنار زدم و بی اختیار پا شدم او هم تا چشمش به من افتاد خندید ، چشمش به آلت نعوظم افتاد که داشت شلوار کوتاهم را پاره پوره میکرد . من هم در همان حال که داشتم از شدت هوا و هوس میسوختم آرام سرانگشتان لطیفش را در پنجه هایم فشردم و دستهای کشیده و صافش را با سرانگشتانم نوازش . بر گونه های شفافش لبخندی نشست و دندانهایش مانند گلهای یاس سفید در زیر چتر آفتاب صبحگاهی برقی زد . شهوتی توفانی به همراه شرمی پنهان و مرموز در اعماق نگاهش موج میزد و حکایت از خواهشی تند و آتشین میکرد . همانجا روی تختخواب نشستم و او هم به روی زانوانم . لذتی بی پایان مثل شراب کهن در رگانم میدوید . نفسهای گرمش در نفس های عطشناکم ممزوج میشد و چشمهایمان در سکوتی معطر و رازآلود با هم سخن میگفتند . در حالی که بناگوشش را به آرامی بوسه میزدم دکمه های پیراهن گلدارش را به نرمی یک به یک باز کردم و لب بر لبش گذاشتم . دراز کشید و من هم اما ، به ناگاه صدای زنگ در به صدا آمد . خواهرم بود با آن که کلید داشت اما بر طبق عادت همیشگی ابتدا زنگ میزد ، تمامی کاسه و کوزه و طرح و نقشه هایم را نقش بر آب کرد . صدای ترق و تورق کفش پاشنه بلندش از حیاط شنیده میشد که بطرف ما می آمد ، ترانه به سرعت دستی به سر و صورت خود کشید و روسری را بر سر گذاشت و شتابزده جارو برقی را بر داشت و در اتاقی دیگر مشغول شد من هم در اتاق را بستم و از حادثه ای که چند لحظه قبل رخ داده بود مست بودم و در رختخوابم غلت میزدم ، با خودم میگفتم که خدایا طلسم شکسته شد . در عمرم تا بحال هرگز اینچنین شوخ و شنگ نبودم ، برای اولین بار دختری را در بغل گرفته بودم و لب بر لبش گذاشتم و آن کارهای بد بد که بزرگترها میگفتند کردم . بد بد بد

دخترک خدمتکار قسمت دوم و پایانی دیگر نمیتوانستم رهایش کنم . همان بوسه تند و آتشین کار خودش را کرد . میدانستم که چند سال بزرگتر از من است اما آتشی که در تن و جانم زبانه میکشید توفنده تر از آن بود که بتوانم از او دل بکنم . پس از آن اتفاق میمون به خود بیشتر میرسیدم و هر روز صورتم را صاف و صوف و کمی ژل به موهای بلندم می مالیدم و خودم را به شکل هنرپیشه های خوشتیب در می آوردم . با رویاهای قشنگش اصلن نمی توانستم در یک جا بند شوم ، او همه چیزم شده بود . در خونم گردش میکرد و در خیالم عطر مطبوعش را می پراکند و آرزوهایم را رنگین . تا که شصتم خبردار میشد در خانه کار میکند از مدرسه فلنگ را می بستم و تند و تیز به خانه می آمدم و به سئوال های مشکوک مادرم یک مشت دروغ و دونگ تحویل میدادم که معلم مریض بود و اله و بله . مادر هم کمی شک برش داشته بود اما به روی خودش نمی آورد . میخواستم که با ترانه تنها باشم و در خلوتم بهش نگاه کنم به چشمهایش به لبخندش ، موهایی که با حالتی زیبا و بهت آور روی شانه های لختش نشسته بود به عطر تنش و نفس های لطیفش وقتی لبم را بر روی لبهایش میگذاشتم گوش کنم ، اما دیگر این اتفاق زیبا نمی افتاد . همیشه یا مهمان ناخوانده داشتیم یا مادر و خواهرانم در خانه بودند . پول و پله ای هم نداشتم که تا اتاقی تهیه کنم ، تازه اگر هم داشتم محال بود که او به اتاقم بیاید ، اگر کس و کارم بو میبردند و راپرتش را به پدرم میدادند نفله ام میکرد … یکبار تعقیبش کردم و طوری طرح ریختم که در راه با او تلاقی کنم . همینطور هم شد و وقتی دیدمش سبدی خرت و پرت از مغازه ها در دستش بود ، لبخندی زد و من با پررویی ، نه بهتر است بگویم با جسارت باهاش راه افتادم . در همان دم سر صحبت را باز کرد و گفت که من سن و سالم از تو بیشتر است و خوبیت ندارد که ما با هم خلوت کنیم . این کار اصلا و ابدا آخر و عاقبت خوبی ندارد . من هم نمیدانم که این جواب چگونه و از کجا ناگاه در فکرم خطور کرد و گفتم که رسول خدا در اولین ازدواجش ۱۵ سال از خدیجه فرست لیدی اسلام بیشتر سن داشت و تا دم مرگش باهاش وفادار ماند ، من که ۵ سال از تو کمتر سن دارم . از حاضر جوابی ام گویی خوشش آمده بود و از اینکه بزرگتر از دهان و سن و سالم حرف زدم تبسمی کرد و به چشمهایم در بین عابرانی که بی خیال رد میشدند نگاه کرد ، من هم همینطور . بعد راهش را کج کرد و رفت . چند بار هم برایش هدایایی که پولش را از جیب بابایم کش رفته بودم خریدم تا عواطف و احساساتش را بخود جلب کنم . اما راه نمی داد و گاردش را سخت و سفت بسته بود . من اما نمیتوانستم که فراموشش کنم زندگی بدون او برایم پوچ و بی معنی جلوه میکرد و رنگ و روی خودش را از دست میداد ، لحظه ای نمیشد که ازش غافل بمانم ، خواب و بیداری کوچه و خیابان همه جا عطر یاد مطبوعش مستم میکرد و مرا به ناکجاها میبرد . در کلاس درس از بس که در این عوالم بسر میبردم اصلن حرفهای معلم را نمی شنیدم . یک بار از پشت بهم تشر زد که مگر کشتی ات غرق شده چرا حواست نیست و من که اصلن در باغ نبودم یکهو از جا پریدم و همکلاسیها زدند زیر خنده . وقتی زنگ تعطیل خورد اصلن حال و روزم خوب نبود ، شبیه آدمهای مالیخولیایی شده بودم و ناگهان بیادم آمد که کتابها و دفتر و دستکم را فراموش کردم که با خودم بر دارم و همانجا در کلاس مانده است . حوصله بر گشتن را به هیچ عنوان نداشتم ، یکبار همین طور که از وسط خیابان عبور میکردم نزدیک بود زیر چرخهای یک کامیون له و لورده بشوم . شانس آوردم که بموقع ترمز زد وگرنه از دار فانی رخت بر بسته و هفتاد کفن پوسانده بودم . راننده که آدم چاق و چله و قلچماقی بود از ماشین پرید پایین و با چهره ای که اگر کاردش میزدند خونش در نمی آمد ، یک راست آمد بطرفم و با دودستش جثه تکیده ام را گرفت و انداخت توی جوی کثیف کنار خیابان . من هم صم و بکم یک کلمه از دهانم در نیامد و در حالی که او فحش های آبدار میداد سرم را پایین انداختم و انگار که شتر دیدی ندیدی راهم را ادامه دادم . شب در خانه مهمان داشتیم ، پدر بزرگم بود چند سالی میشد که ندیده بودمش ، هنوز با آن موهای سفید و چین و چروک صورت استخوانی و عصای نقره ای اش شوخ و شنگ بنظر میرسید . مرا که دید بغلم کرد و منم بوسیدمش . از قیافه ام فهمید که پکرم اما به روی خود نیاورد و با آنکه سینه اش از سیگار کشیدنهای پی در پی خش خش میکرد با بذله گویی ها و نقل خاطرات شیرین سعی داشت که سرحالم بیاورد . منم با حرف و حدیث هایش کم کم سر حال آمدم و شروع کردم به خندیدن . هر سال تابستان که مدرسه تعطیل میشد با شور و شوق به نزدش که در حواشی جنگل چالوس بود می رفتم به بهشت ایران . باهاش خیلی اخت بودم . با آنهمه تجربیات و سن و سال ، چم و خم همه چیز را میدانست و قلق همه چیز را زود بدست می آورد . گهگاه هم از عشقها و فراز و فرودهای زندگیش برایم تعریف میکرد و میدانست که از آن داستانها خوشم می اید . آدمی دیندار و کمی هم اهل تریاک بود و میگفت که بدون این آب حیات آدمی نمی تواند اینهمه غم و دردی را که از در و دیوار میبارد تحمل کند … شام که خوردیم همه خوابیدند من اما خواب به چشمانم نمی آمد و با ریموت کنترل یکی یکی کانالهای ماهواره ای را که به دستور پدر دیدنش ممنوع بود عوض میکردم . در یکی از کانال ها زنی اروپایی با پستان برهنه و پاهایی لخت و عور مثل حوری های بهشتی میرقصید . صدای تلویزیون را حداقل کردم و در حال تماشا بودم که ناگهان دیدم که پدر بزرگم که تا آن زمان تلویزیوونهای ماهواره ای و زنهای لخت و پتی ندیده بود در اتاقش را باز کرد و بی آنکه به تلویزیون چشم بدوزد نزدم آمد و نشست و با لهجه مازندرانی گفت : وجه جان نتومه باخسم ( پسرم خواب به چشمم نمی آید ) هنوز حرفش را تمام نکرده بود که ناگاه چشمش افتاد به زنی که با آن قد و قامت بهشتی لخت و عور میرقصید ، یک استغفرالله گفت و کافران را لعنت کرد و گفت در روز قیامت آتش در دبرش میکنند و از دهانش خارج میکنند . نمی دانستم که معتی دبر چیست اما فهمیدم که لعن و نفرینش میکند برای همین کانال را روی جام جم اسلامی تغییر دادم . یکی داشت روضه میخواند و بقیه به سر و سینه میزدند و آه و ناله سر میدادند . پدر بزرگ در جا گفت : – بچه جان چرا عوضش کردی و گذاشتی روی پشم و شیشه ، بذار همون کافرا رو نیگا کنیم . لامذهبا با اینکه گوشت خوک میخورن و روز و شب شراب بالا میزنن مثل هلو میمونن . من هم دوباره روی همان کانال گذاشتم ، رقاص که زیبایی خیره کننده ای داشت شکم های زیبایش را بطرز شگفت و وسوسه آوری میچرخاند و باسن اش را مثل منارجنبان خودمان می جنباند . پدر بزرگ که چند آجیل در دهانش گذاشته بود و ملچ و ملوچ میکرد بهم گفت – عجب دبری ، عجب دبری اینجا بود که معنی دبر که همان باسن بود را فهمیدم ، پا شد و چند قدم جلو رفت و باز هم جلوتر . میگفت که در سر پیری چشمهایش نمی بیند و مجبور است باز هم نزدیک تر برود ، چشمهایش داشت از حدقه بیرون میزد و هی به تلویزیون ۴۲ اینچی نزدیکتر میشد . دهانش با آن سن و سال از دیدن دختر ترگل و ورگل از شهوت کف کرده بود و چشمهایش از دیدن پر و پاچه آن دختر قشنگ میدرخشید . نمیتوانست که باور کند همچنین دخترانی با آن موهای بلوند و بدنی که از حوری های بهشتی هم زیباتر جلوه میکردند وجود داشته باشند و دائما احسن احسن میگفت . در همین لحظه بناگاه در اتاق پدر باز شد و از همانجا بی آنکه چشمش به پدر بزرگ بیفتد گفت ، چرا هنوز بیداری مهمان داریم . پدر بزرگ هم در همین حیص و بیص جیم شد و با لب و لوچه ای آب افتاده رفت به اتاقش و من هم خوابیدم صبح زود که بیدار شدم دیدم که پدر بزرگ روبروی تلویزیون نشسته است و با ریموت کنترل مشغول عوض کردن کانالهای ماهواره ای است . مرا که دید پا شد و دوباره بی آنکه یک کلمه حرف بزند با عجله به اتاقش رفت . چند هفته ای گذشت و رفتارهای خشک و سرد ترانه ادامه داشت و برای من این بی اعتنایی و محل نگذاشتن ها کشنده و دردآور بود ، خانه هم همیشه پر بود و نمیتوانستم باهاش یکه و تنها باشم و درد دل کنم و این موضوع عذابم میداد . با آنکه بمن گفته بود که گذشته ها گذشته و همه چیز بین ما تمام شده است اما من هنوز لحظه لحظه بهش فکر میکردم و بی آنکه بفهمد تعقیبش . بار دیگر خطر کردم و باز هدیه ای برایش خریدم اما او با قیافه ای عبوس آن را پس زد و گفت که بهت گفتم که دور مرا خط بکش . آن اتفاقی که افتاد یک حادثه بود حادثه . من هم دست از پا درازتر دمم را روی کولم گذاشتم و با حسرت و ناامیدی بر گشتم . هر چه فکر کردم عقلم قد نمیداد که چرا او بعد از آن اتفاق صد و هشتاد درجه تغییر رفتار داده است . . پس از چند روز برای آخرین بار طرح و نقشه ریختم و عقلم را روی هم گذاشتم تا راهی پیدا کنم . همین کار را هم کردم . صبح چهارشنبه که او تک و تنها در خانه کار میکرد به مدرسه نرفتم . کمی در حول و حوش خانه علاف قدم زدم و وقت را کشتم . حوالی ده صبح بطرف خانه بر گشتم کمی دور و بر را چک کردم خلوت بود و کسی در دور و برها دیده نمی شد . از آنجا که کلید در را نداشتم از دیوار خانه بالا رفتم و پریدم درست در کنار گربه ای که در حیاط چرت میزد ، ترسید و با صدای بلندی میومیویی کرد و من هم که ندیده بودمش ، نزدیک بود که زهره ترک بشوم . پس از چند لحظه از کار خودم خنده ام گرفت . دلم از بیمی ناخودآگاه به تپش افتاده بود و تلپ تلپ میزد . از کنار دیوار حیاط سلانه سلانه حرکت کردم . ابتدا میخواستم سر و گوشی آب بدهم و بعد بهانه ای جمع و جور کنم و باهاش گپ بزنم تا شاید بدخلقی اش را کنار بگذارد و رام شود . از پله ها آهسته بالا رفتم و در ایوان از پشت پنجره ای نیمه باز پرده را کمی کنار زدم و به داخل چشم انداختم . هیچ سر و صدایی نمی آمد . انگار کسی در خانه نبود اما امکان نداشت خودم کشیک داده بودم و با چشمهای خودم دیده بودم که ترانه کلید انداخت و در را باز کرد و وارد خانه شد . پاورچین پاورچین در راهرو را باز کردم و به داخل سرک کشیدم . داخل یکی دو تا اتاق را هم کند و کاو کردم اما انگار که یک قطره آب شده بود و در اعماق زمین محو . رفتم آشپزخانه و در یخچال را باز کردم و شربتی بر داشتم و توی لیوان ریختم و بعد از مزه مزه کردن در دهانم سرکشیدم . حالم کمی جا آمد . داشتم به طرف اتاق خودم میرفتم که ناگهان از داخل اتاق پدر صدای آه اوخ و یواشتر آمد . کمی یکه خوردم . دزدکی رفتم و از سوراخ قفل در به داخل اتاق چشم بستم . از چیزی که میدیدم چشمم داشت از حدقه بیرون میزد ، پدرم روی تن و بدن ترانه لخت و عور افتاده و هی تلمبه میزد و در همان حال پستانهای درشتش را با دهانش می مکید . آیا اشتباه میدیدم و خواب و رویا بود . نه حقیقت داشت و چشمهای من بمن دروغ نمی گفت . داشتم دیوانه میشدم و از حسادت آتش میگرفتم و در همان حال نعره های پدرم در گوششم می پیچید : – بی شرف ، بی غیرت با ناموس مردم چرا ، مگر خودت خواهر مادر نداری دست بردم و از شلوار پدرم که در گوشه ای آویزان بود کیف پولش را که پر از اسکناسهای درشت بود بر داشتم و همینطور که از راهرو خارج میشدم عکس امامی را که در قاب عکس بود بیرون آوردم و در دستم حلقه کردم و در وسط حیاط پاره پاره اش کردم و انداختم وسط باغچه . وقتی در ورودی خانه را بستم انگشتم را گذاشتم به زنگ و بطور ممتد فشار دادم و رفتم آنطرفتر پشت درختی ایستادم و منتظر شدم . پس از چند لحظه دیدم که پدر سراسیمه و با چهره ای بر آشفته و کبود در را باز کرده و به چپ و راست نگاه میکند . رنگش پریده بود و ترس از چهره اش میبارید شاید فکر میکرد که مادرم از کار بر گشته است . نوشته:‌ hiv2132

آبجی کوچولوی حشری منقسمت اول سلام. من علی هستم بیست سالمه ما یه خانواده سنتی و مذهبی پنج نفری هستیم، پدرم که کارمند بازنشسته است، مادرم، من ودو خواهر که مریم بیست و پنج سالشه ازدواج کرده ودر شهر دیگه زندگی میکنه ودیگری سارا که هفده سالشه وته تقاری و عزیز دردونه خانواده هست، خونه ی ما یه خونه ی کوچیک دو طبقه که بالا فقط یه اتاقه که برای منه و بقیه زندگیمون طبقه پایینه، پدر ومادرم چون شاغل نیستن معمولا زیاد مسافرت میرن ومن و سارا رو تو خونه تنها میزارن دراین مواقع سارا به خاطر اینکه شبها از تنهایی میترسه میاد توی اتاق من میخوابه. ماجرایی رو که میخوام براتون بگم: مربوط میشه به یک سال پیش تابستون که بابا و مامانم برای یک هفته رفته بودن مشهد، من و سارا خونه تنها بودیم، بعد از خوردن شام کمی احساس خستگی میکردم، رفتم اتاقم تلویزیون رو روشن کردم و رختخوابم رو جلوش پهن کردم و دراز کشیدم، کمی بعد خوابم برده بود تا اینکه با صدای آهنگ بلند تلویزیون بیدار شدم نگاهی به ساعت انداختم “یازده” بود و دو ساعتی میشد که خوابیده بودم، سرمو برگردوندم ببینم که اگه آبجیم خوابیده تلویزیون رو خاموش کنم، با صحنه ای مواجه شدم که مسیر زندگیم رو دگرگون کرد، سارا رو به بالا بصورت طاقبازخوابیده بود و دامنش از روی پاهاش سر خورده بود روی شکمش و رونهای لختش مونده بود بیرون، با دیدن این صحنه خواب از سرم پرید، اولین باری بود که رونهای توپول و خوش تراش آبجیم رو لخت میدیدم چون پدر و مادرم مذهبی هستند، همیشه توی خونه ما پوشش ها نسبتأ بسته ونرمال بود، حتی با وجود اینکه سارا از دید خانواده هنوز بچه به حساب میامد ولی به خاطر پایین تنه وباسن توپولش مادرم اجازه نمیداد لباسهای تنگ و بدن نما بپوشه و همیشه دامن گشاد تنش میکرد، اول خواستم روش رو بپوشونم ولی یه حس کنجکاوی مرموزی مانع از این کارم شد، کم کم شهوت وجودم رو گرفت و کیرم سیخ شد طوری که دهنم کاملا خشک شد، از یه طرف اینکه با دیدن بدن خواهرم شهوتی شده بودم عذاب وجدان داشتم و از طرفی وسوسه و ولع عجیبی برای دیدن بدنش وجودم رو گرفته بود. با خودم گفتم: سارا که خوابه برم نزدیکتر بدنش رو ببینم، آروم خزیدم سمتش و سرمو بردم پایین پاهاش که با دیدن صحنه ای کاملا خشکم زد، شورت نپوشیده بود وکوسش از لای پاهاش دیده میشد، دیوونه شده بودم دیگه عقلم اصلا کار نمیکرد، لبه دامنش روی رونهاش بود ومانع از دیدن کامل کوسش میشد ، آروم وبا ترس و استرس دستم رو بردم جلو و با کلی زحمت و دقت گوشه دامنش رو جمع کردم روی شکمش، دیگه همه چیز جلوی چشمهام بود، کوسی سفید توپول با چاکی کوتاه وبهم چسبیده با موهایی کم پشت با فرهای ریز. کاری رو شروع کرده بودم که هر چقدر جلوتر میرفتم حس میکرم برگشتش ممکن نیست، یه نگاه به صورتش انداختم آرام و غرق خواب بود، میدونستم که خوابش خیلی سنگینه، بخاطر این موضوع مادرم همیشه باهاش دعوا داشت و میگفت: دنیا روسیل ببره تورو خواب میبره، تصمیم گرفتم با انگشتام کوسشو لمس کنم دستمو با ترس و استرس بردم جلو ونوک انگشت اشاره ام رو با احتیاط گذاشتم بالای کوسش وآروم طوری که اصلا فشاری وارد نمی کردم به طرف پایین وروی چاک بهم چسبیده کوسش کشیدم، این حرکت رو تکرار میکردم و با دست دیگه ام کیر شق شده ام رو می مالیدم، از شدت شهوت بی اختیار انگشتم روآوردم تودهنم بووطعم خوب کوسش فضای دهنم روپر کرد ودیوانه وار شروع کردم به مکیدن انگشتم، کم کم دهنم از خشکی در آمد باز یه نگاهی به صورت سارا انداختم آروم خوابیده بود، آب دهنم رو جمع کردم روی دو انگشتم وآروم بردم روی کوسش وبا احتیاط زیاد شردع کردم به بالا پایین کردن روی چاک بهم پیوسته اش، آب دهنم کوسش رو لیز کرده بود و انگشتم به آسانی و بدون اصطکاک روی چاکش لیز میخورد با ادامه کارم کم کم لبه های کسش از هم جدا شد طوری که قسمتی از انگشتم لای چاکش قرار میگرفت، غرق در حال بودم که سارا حرکتی کرد سریع دستم رو کشیدم عقب و خزیدم توی رختخوابم، یه تکانی به بدنش داد و به بغل چرخید. بعد چند دقیقه که دیدم خبری نشد، سرمو آروم بلند کردم پشتش به طرف من بود پاهاش رو جمع کرده بود تو شکمش و کوپل های سفید باسنش افتاده بود بیرون، دوباره خزیدم جلو نشستم پایین باسنش خم شدم و سرم رو بردم جلوتر ، وایــــــیــــی سوراخ کونش با هاله خوشگل قهوه ای رنگش جلوی چشمم بود و کوس توپولش از لای رونهای صاف وصیقلی اش بیرون زده بود، موقعیت جدید برایم دلپذیرتر و خوشایندتر بود چون هم کوس وکون خوشگلش رو باهم داشتم، هم اینکه پشتش قرار داشتم دیگه صورتش سمت من نبود، برای همین ترس و استرسم یه مقداری کمتر از قبل بود، انگشتم رو بردم طرف کونش سر انگشتم روخیلی آروم گذاشتم روی سوراخ کونش به آرامی و با احتیاط شروع کردم به مالیدنش، از شدت شهوت دیوونه شده بودم و کیرم حسابی شق کرده بود، آب دهنم روجمع کردم روی دوانگشتم و بردم روی کونش و به مالیدن ادامه دادم کم کم فشارانگشتم رو کمی بیشتر کردم یواش یواش سوراخ کونش باز و بازتر میشد طوری که نوک انگشتم توی گودی سوراخش فرو رفته بود و رطوبت کونش رو با نوک انگشتم کاملا حس میکردم، شهوت تمام وجودم رو گرفته بود وعقلم از کار افتاده بود، دستم رو بردم روی کوسش و نوک انگشتم رو گذاشتم روی چاکش و به آرامی حرکت دادم، دیگه کوسش خیس خیس بود ولبه هایش ازهم باز شده بود، کم کم آبش سرازیر وکاملا لزج شد، انگشتم به آسانی بدون هیچ اصطحکاکی لای چاکش سر می خورد، پس از مدتی ادامه دادن ناگهان لرزشی در بدن سارا حس کردم و همزمان مایعی گرم و لزج از کوسش خارج شد و سطح انگشتم رو فرا گرفت. یک آن به خودم آمدم واسترس وجودم رو فرا گرفت، تازه فهمیدم سارا بیداره و لرزش بدنش و تحرکات وترشحات کوسش به خاطر به ارگاسم رسیدنشه، بشدت نگران شدم درچشم بهم زدنی شهوتم پرید وبدنم سرد وکرخت شد سریع رفتم عقب وخزیدم تو رختخوابم پتو رو کشیدم روی سرم، منتظر این بودم که هر آن سارا پتو رو از روی سرم بکشه وتوف کنه تو صورتم و بهم بگه خجالت نمی کشی با خواهر خودت حال میکنی ! چند دقیقه ای با نگرانی واضطراب سپری کردم ولی خبری نشد کمی جرأت پیدا کردم و آرام سرم رواز زیر پتو بیرون آوردم و نگاهی به طرف سارا انداختم، هیچ تکانی نخورده بود کمی آرام شدم و از نگرانییم کاسته شد و به این نتیجه رسیدم که اگه قرار بود چیزی بگه تا الان میگفت، ازاینکه ماجرا به خیر گذشت وهم یه حالی با خواهرم کرده بودم که درهیچ چند سکسی که پیش ازاین با دیگران داشتم این لذت رو نداشتم خوشحال و راضی بودم. صبح روز بعد وقتی چشمام روباز کردم دیدم ساعت نه و نیم شده نگاهی به بغل انداختم سارا بیدارشده و رختخواب شو جمع کرده و رفته بود پایین بلند شدم رختخوابم رو جمع کردم، به خاطر کارهایی که شب کرده بودم، سختم بود که باهاش روبرو بشم، به هر ترتیبی بود اومدم پایین وسارا رو دیدم که از حموم دراومده لباسهاشو شسته و می بره پهنش کنه، یه تاپ قرمز کوتاه و چسبون که سینه های کوچیکش و تیزی نوکش رو کاملا نشون میداد با یه شلوار مخملی تنگ و چسبون فاق کوتاه سفید با گلهای قرمز تنش کرده بود که باسن توپولش بزور توش جا میشد، با اینکه تا جای ممکن بالا کشیده بود و خشتکش لای کوپولهاش فرو رفته بود باز فاقش به کمرش نمیرسید، از دیدنش با این تیپ ولباس تعجب کردم، همانطور که پیش تر گفتم اصلا توی خونه ی ما چنین پوششی معمول نبود و پیش ازآن هرگز با اون تیپ ندیده بودمش، پیش خودم فکر کردم که شاید سرزده اومدم پایین، غافلگیر شده وقت نکرده لباسهای معمولش رو بپوشه برای اولین بار بود که زیبایی و خوش فرمی بدنش رو میدیدم، آبجی کوچولوی من برای خودش حسابی خانومی شده بود وبدنش گل انداخته بود: باسنی با کوپل های توپول و خوش فرم که قوس جهش واری به عقب داشت و کمری باریک وکوسی توپول و پوف کرده که برجستگی اغراق آمیزش ازلای رونهای گوشتی وکشیده اش خودنمایی میکرد وسینه هایی کوچیک وهلویی بدون نیاز به سوتین برای ایستادن، بارها شنیده بودم که آبجی مریم و دخترهای فامیل جنیفر لوپز صداش میکردن و میان شوخیها و صحبتهای جمع دخترونه شون بهش میگفتن: از بچگی دوکون باز کردی، نکنه بزرگ شدی میخوای فروشگاه بزنی؟ تازه معنای حرفهاشون رو درک میکردم! چشم تو چشم شدیم سنگینی خاصی توی نگاهش بود که نشان از مهجوری وشرمش بود هر دو حس مشابهی داشتیم، سلام کرد گفتم: خوبی پاسخ داد: آره داداشی، رفتم نشستم گوشه ای و زیر چشمی می پاییدمش و از دیدن اندامش لذت میبردم، بعد از اینکه لباسهاشو روی سبد رخت آویز گوشه پذیرایی پهن کرد رفت جلوی آینه تمام قد پذیرایی وایستاد چرخی به تنش داد و توی آینه نگاهی به اندامش انداخت و برگشت رفت آشپزخونه، تازه فهمیدم که قرار نیست چیزی عوض بشه و با پوشیدن این لباسها میخواد توجه منو به خودش جلب کنه، هنگام تدارک سفره صبحونه با هر نشست و برخاستن و یا چند قدم راه رفتن شلوارش از پشت سر میخورد پایین و کوپول ها و فرغ باسنس بیرون میزد و برای اینکه کاملا از باسنش پایین نیفته، مجبور میشد تند تند شلوارش رو بالا بکشه، از حرکاتش کاملا معلوم بود که از پوشش غیر طبیعی اش هیجان زده هست و استرس داره، موقع خوردن صبحونه برای اینکه باهام چشم تو چشم نشه همش سرش به پایین بود، خیلی دلم میخواست حداقل تا وقتی که تنها هستیم، با اون تیپ جدید ببینمش، برای نشون دادن رضایت و علاقه ام و تشویقش به ادامه کارش، هنگام خارج شدن از خونه با هر سختی بود به خودم جرأت دادم و نیشکون کوچیکی از لپش گرفتم و بهش گفتم: راستی این لباسها خیلی بهت میاد! لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت، با توجه به آی کیو بالایی که ازش سراغ داشتم، مطمئن بودم که کاملأ متوجه منظورم شد، خداحافظی کردم واز خونه خارج شدم، تمام روز فکرم پیش سارا و اندام واستیل سکسی اش بود، مثل یه آدم معتاد به هیچ چیز فکر نمی کردم جزاینکه لحظه شماری میکردم تا دوباره شب بشه و بتونم باهاش حال کنم. عصر وقتی برگشتم خونه همانطور که انتظار داشتم، جمله ای که صبح به آبجیم گفته بودم کاملأ کار خودش رو کرده بود

آبجی کوچولوی حشری من قسمت دوم سارا جسورانه یه ساپورت مشکی بسیار نازکی تنش کرده بود، چنان نازک بود که پوست روشن رونهای گوشتی اش و ریزترین نقش و نوشته های روی شورت قرمزش از زیر آن کاملا پیدا و یه تاپ زرد رنگ تنگ که برجستگی نوک سینه های بدون سوتین اش کاملا مشهود بود، بیش از دیدن استیل جذاب و تمام سکسیش، اینکه میدیدم آبجی کوچولوی من که مادرم با این استدلال که اون هنوز بچه هست وچیزی از شهوت نمیفهمه ما رو باهم تنها میگذاشت، آنچنان درآتش شهوت می سوزه که با هر بهانه ای جلوی چشم من مانور میده که اندامش رو نشونم بده و با نوع حرکات بدنش ولمبوندن باسنش و با عشوه گریهای اغوا کننده اش تلاش میکرد منو تحریک کنه، کفم بریده و از خود بیخود شده بودم، چون میدونستم از توجه و نگاه من به اندامش لذت می بره، برای تحریک هر چه بیشترش، به طرزی که کاملا ببینه و متوجه بشه آشکارا زول زدم به باسنش و هر طرف حرکت میکرد با چشمهام تعقیبش میکردم و برای اینکه کیر شق کرده ام رو ببینه، به بهانه تماشای فیلم، به پشت و بصورت پا باز جلوی تلویزیون دراز کشیدم، کیرم رو به بالا سیخ شده بود و به شلوارم فشار میاورد، با دیدن کیرم چنان حشری شده بود که شهوتش از چهره اش میبارید و چشم ازش برنمیداشت، هردومون دراوج شهوت بودیم و هدف مشترکی برای کارهامون داشتیم ولی جسارت بیانش رو نداشتیم. دیگه طاقتم سر اومده بود، با اینکه ته دلم دوست نداشتم آبجیم در سن نوجوانی سکس رو تجربه کنه، ولی با این توجیه که اگه من ارضاعش نکنم، با این حشر افسار گسیخته ای که داره، نمیتونه خودش رو کنترل کنه و با کسی دیگه سکس میکنه، خودم رو قانع کردم، اما واقعیت این بود که سکس با آبجی کوچولوی خودم چنان کشش و لذتی برایم داشت که با سکس کردن با تمام دختران دنیا عوض نمیکردم، تصمیم گرفتم که شب بکنمش، بعد از خوردن شام رفتم بالا، سی دی فیلم سکسی داشتم که مردی دختر نوجوان هم سن وسال سارا رو از کون میکرد از کمدم درآوردم و انداختم توی دستگاه و آماده کردم، رختخوابم رو پهن کردم دراز کشیدم ومنتظرش شدم ، فکرم مشغول صحنه های دیشب بود و برای تکرار آن لحضه های خوش لحضه شماری میکردم، حدود یک ساعتی گذشت تا اینکه صدای پاهاش رو شنیدم که از پله ها بالا میومد، سریع سی دی رو روشن کردم و به بغل چرخیدم ودستهام رو گذاشتم جلوی صورتم طوری که صورتم پوشونده بشه وبتونم ازلای دستهام ببینمش و خودمو زدم به خواب، درو باز کرد اومد تو، با گوشه چشمم از لای انگشتهام نگاهش میکردم، با دیدن فیلم سوپر با تعجب نگاهش رو سمت من کرد، سریع چشمهام رو بستم، کمی بعد با احتیاط چشمهام رو باز کردم، پشت به من جلوی تلویزیون خشکش زده بود وغرق در تماشای فیلم بود، لباسهاشو عوض کرده بود و یه دامن مشکی بلند و یه بلوز سفید تنش بود، چند دقیقه ای بعد رختخوابش رو جلوی تلویزیون درنیم متری من و نزدیکتر از شبهای معمول پهن کرد و دراز کشید، در حالی که به تلویزیون ذول زده بود و شهوت از چهره اش میبارید، سریع دکمه های پیرهنش رو باز کرد و دامنش رو جمع کرد روی شکمش و دستشو برد لای پاهاش روی کوسش و دست دیگه اش رو روی سینه هاش گذاشت و شروع کرد به مالیدنشون، لبه های پیرهنش از دو طرف بدنش روی زمین افتاد، بالا تنه اش لخت وباز بود و سینه های کوچیکش با وقار خاصی رو به بالا ایستاده بود، سینه های هلویی با نوک های تیز و با هاله ی قهوه ای آبجی کوچولوم جلوی چشمم بود، دلم می خواست اونها رو به دهنم میگرفتم و می مکیدم تا تمامش توی دهنم جا بشن، کم کم نفسهاش تند تر وعمیقتر میشد و ناله ی خفیفی با صدای نفسهاش توأم شده بود، چرخید به بغل به صورتی که پشتش به من بود دولا شد و پاهاش رو جمع کرد روی شکمش، کوپل های توپول باسنش وکوس وکون نازش جلوی چشمم بود، آب دهنش رو با انگشتش روی سوراخ کونش مالید وانگشت اشاره اش رو با چند دور مالیدن دورش فرو کرد تو وشروع کرد به عقب جلو کردن کمی بعد انگشتش دومش رو هم اضافه کرد، خیلی دلم میخواست برم جلو و بغلش کنم کیر شق شده و ورم کرده ام رو به جای انگشتهای ظریفش تا ته فروکنم توی کونش وتا مرز جر خوردنش ادامه بدم تا هم آبجیم از پرشدن کونش با کیر لذت ببره، هم کیر من از خفهگی در تنگنای کونش کمی آروم بگیره ولی خودم رو کنترل میکردم. بعد از کلی ور رفتن با کونش، دستشو برد روی کوسش و با حرکات تند شروع کرد به مالیدن و چند لحظه بعد با لرزش بدنش همراه با چند ناله به ارگاسم رسید و بلند شد از اتاق رفت بیرون و چند دقیقه بعد برگشت تلویزیون رو خاموش کرد و سر جاش پشت به من دراز کشید. حدود نیم ساعتی گذشت خیز برداشتم ونزدیکش شدم نگاهی به چهره اش انداختم، چشمهاش بسته بود، خواب یا بیدار بودنش برایم مهم نبود و دیگه ترس ونگرانی شب پیش رو نداشتم، چون میدونستم خیلی دوست داره باهاش حال کنم و واکنشی نشون نخواهد داد، پشتش دراز کشیدم دستم رو دور کمرش حلقه کردم وخودم رو چسبوندم بهش، کم کم دستم رو بردم روی سینه هاش، پس از مدتی که دیدم واکنشی نشون نمیده، دکمه های پیرهنش رو باز کردم آروم آروم شروع کردم به مالیدن سینه های کوچیکش که مثل سنگ سفت شده بود و نشون میداد که بیداره و غرق در شهوته، برای کردن کونش بیتاب بودم، دامنشو کشیدم بالا کوپل ها و کوس و کون خوشگلش نمایان شد، آب دهنم رو با انگشتهام دم کونش گذاشتم شروع کردم به مالیدنش و کم کم فشار دادم تا رفت تو، انگشتم رو داخل کونش عقب جلو می کردم و میچرخوندم، انگشت دومی روهم کردم تو وادامه دادم، کونش حسابی از هم باز شده بود وانگشتهام به راحتی و توش حرکت میکرد، دیگه وقتش بود که کیرم رو بکنم تو، سر کیرم رو با آب دهنم خیس کردم و چسبوندم دم سوراخش و کم کم فشار دادم، مقداری از کلاهک کیرم داخل کونش جای گرفته بود که سارا باسنش رو کشید جلو، فهمیدم دردش اومد، مدتی کیرم رو مالیدم روی سوراخش وعقب جلو کردم و دوباره فشار دادم باز خودش رو کشید جلو، چندین بار این حرکات رو تکرار کردم ولی تا فشار میاوردم خودش رو میکشید جلو خواستم محکم بگیرمش نگهش دارم وکیرم رو سریع بکنم تو، ولی از ترس اینکه که کونش پاره بشه منصرف شدم ، فکری به نظرم رسید، بلند شدم سریع رفتم پایین در یخچال رو باز کردم اسپری دندون(لیدوکائین) و یه سوسیس و یه تخم مرغ برداشتم شکستم وسفیده شو ریختم توی لیوان خواستم از پله ها بالا برم متوجه سایه سارا شدم که لای در نیمه بازاتاق ایستاده بود، حدس زدم کنجکاو شده بود بدونه که من چیکار میکنم، رفتم بالا سرجاش بود انگار که ساعتهاست خوابیده، نشستم پشتش و لیدوکایین رو روی سوراخ کونش اسپری کردم و کمی صبر کردم تا اثر کنه، سر سوسیس رو کردم توی لیوان و چرخوندم تا کاملا آغشته سفیده تخم مرغ شد و گذاشتم دم کونش با چند حرکت چرخشی کم کم فشار دادم، عضلات باسنش رو منقبض کرد معلوم بود که دردش میاد ولی لیزی تخم مرغ موثر بود وبا فشار بیشتر سر سوسیس همراه با ناله ی خفیف سارا رفت تو، آرام آرام تا نصفه کردم تو پس از مدتی مکس، که توی کونش جا گرفت عقب جلو کردم و یواش یواش حرکاتم رو تندتر کردم وادامه دادم، درش آوردم دوباره با تخم مرغ لیزش کردم گذاشتم دم سوراخش و با کمی فشار به راحتی لغزید تو، سارا آرام بود و معلوم بود که لیدوکایین کار خودش رو کرده و دیگه دردی نداره، وقتی سوسیس رو بیرون می کشیدم کونش باز میموند و قرمزی داخلش دیده میشد، چندین بار این حرکت رو تکرار کردم، مایع سفیدی از کف تخم مرغ دور سوراخش جمع شده بود، زمانش بود که کیرم رو امتحان کنم که از سوسیس کلفت تر بود، البته مشکل اصلی کلاهک کیرم بود که کمی بزرگتر از استاندارد بود، لیوان رو برداشتم با انگشتهام مقداری از مایع سفیده رو مالیدم روی کونش و بعد کیرم رو کردم توی لیوان حسابی آغشته اش کردم و دراز کشیدم پشتش سر کیرم رو گذاشتم روی سوراخش و کم کم فشار دادم قسمت تیزی و باریک سرش فرو رفت، چیزی نمونده بود کلاهک کیرم از تنگنا رد بشه فشار رو بیشتر کردم ولی سارا باز باسنش رو کشید جلو ادامه دارد

آبجی کوچولوی حشری من قسمت آخر بیچاره تقصیری نداشت، برای اولین بار بود که کونش، کیر رو تجربه میکرد، شانزده سال بیشتر نداشت و بهش فشار زیادی میومد، چند دقیقه ای کیرم رو دم سوراخش مالیدم و دوباره فشار دادم، باز خودشو کشید جلو، منم خودم رو کشیدم جلو، فشار رو ادامه دادم، دوباره رفت جلوتر من هم رفتم، هرچقدراون جلوتر میرفت منم میرفتم وفشارو بیشتر میکردم، دیگه صبرم لبریز شده بود ومی خواستم هر طور شده کیرمو بکنم تو کونش، دستم رو جلوی شکمش اهرم کردم ومانع از جلو رفتنش شدم، فشار رو بیشتر کردم، سر کیرم به تنگ ترین جا رسیده بود، ناله سارا دراومد: اووهیـــــیـــــی اووهیـــــیـــــی اووهیـــــیـــــی، غرق در شهوت بودم و به هیچ چیزی جز کردن کیرم تو کونش فکر نمیکردم، میدونستم که اگه کار رو تمام نمیکردم، دیگه باید تا آخر عمرم در حسرت کردن کون توپول و نازش می موندم و تازه آبجیم هم برای همیشه از لذت اینکه کونش با کیر پر بشه محروم میشد، چون چشمش میترسید و دیگه هرگز راضی به این کار نمیشد، یه فشار سریع دادم و کلاهک از تنگنا رد شد رفت تو، ناگهان سارا خیزی زد و خواست بلند بشه محکم گرفتمش ونگذاشتم تکون بخوره، ناله هاش بلندتر شده بود و با گریه آمیخته شده بود: اوه ه اوه ه اویــــــیــــــی اوه ه اوه ه اویــــــیــــــی ، دیگه فشاری ندادم و درهمان حالت بدون حرکت چند دقیقه نگهش داشتم تا کونش کمی جا باز کرد و دردش آروم شد، دستم رو بردم روی کوسش وایــــیـی انقدر آبش اومده بود که همه جاش خیس خیس بود، انگشتم رو گذاشتم روی چاک کوسش شروع کردم به لمس و بازی کردن با چوچولش وهمزمان آروم آروم کیرم رو فشار دادم، کم کم میرفت تو، وایــــــــیــــــی که چقدر داغ و تنگ بود کیرم داشت از شدت فشار خفه میشد، با فشار بیشتر سارا یه تکونی خودش داد، فهمیدم که دیگه بیشتر ازاین جا نداره، تقریبأ کمی بیشتر از نصف کیرم داخل کونش بود، دیگه بیشتر فشار ندادم و آرام آرام عقب جلو کردم، وای خدا به آرزوم رسیده بودم و رویام به حقیقت پیوسته بود، بلاخره داشتم آبجی کوچولوی خوشگلم رو می کردمش و کیرم کون تنگ و داغش رو پر کرده بود، سارا دیگه آرومتر شده بود و داشت لذت میبرد، کونش آب انداخته و لیزتر شده بود وحرکت کیرم کمی روانتر شده بود، به حرکتم سرعت دادم، کمی بعد کیرم رو درآوردم و دوباره گذاشتم روی سوراخش و آروم فشار دادم، با ناله خفیف سارا رفت تو، چندین بار این حرکت رو تکرار کردم، دیگه کونش باز شده بود و کیرم راحت میرفت تو شروع کردم به تلمبه زدن وهمچنان چوچولش رو میمالیدم، رفته رفته نفسهای سارا تندتر و بلندتر شد و به ارگاسم رسید، سرعت کیرم رو بیشتر کردم، به اوج شهوت رسیده بودم، حس کردم داره آبم میاد با چند حرکت سریع آبم رو با فشار توی کونش خالی کردم و بیحال افتادم، کمی بعد بلند شدم دامنش رو کشیدم روی پاهاش واتاق رو جمع جور کردم رفتم دستشویی و برگشتم رفتم تو رختخواب. صبح وقتی چشمهامو باز کردم به ساعت روی دیوار نگاهی انداختم ده و ربع بود، آبجیم زودتر از من بیدار شده بود و رفته بود پایین، رختخوابم رو جمع کردم رفتم پایین، سارا توی آشپزخونه مشغول بود دامنش رو درآورده بود و لباسهایی که دیروز تنش بود رو دوباره پوشیده بود، سلام کرد، گفتم: سلام خانومی، خوبی؟ بدون اینکه به چشمهام نگاه کنه گفت: مرسی، بسیارهیجان زده به نظر میرسید، حس کردم با وجود دردی که تحمل کرده بود از اتفاقات دوشب گذشته راضیه و لذت برده، تمام روز تو این فکربودم که چه جوری سرحرف رو باز کنم و کاری کنم که رومون بهم باز بشه، دوست داشتم آشکارا وبی پرده با هم حال کنیم، ساعت سه بعد ازظهر از چرت بعد از ناهار بیدار شدم رفتم پایین دیدم سارا گوشه ای کز کرده و گریه میکنه، نگران شدم ازش پرسیدم: چی شده گفت: که دلم واسه مامانم تنگ شده! موقعیت رومناسب دیدم رفتم نشستم کنارش و دستم رو انداختم دور گردنش چند تا بوسش کردم و به صورتی که در حالتی بین نشستن و خوابیدن به پشتی تکیه داده بودم پاشو گرفتم و کشیدمش بغلم طوری که باسنش روی کیرم قرار گرفت وپستونهای کوچیکش به سینه ام چسبید، شروع کردم به قربون صدقه رفتن و بوس باران کردنش: الهی من قربون آبجی خوشگل وناز خودم برم، حیف نیست چشمهای به این خوشگلی گریه کنن، با ناز و نوازشهای من کم کم لبخند جای گریه را گرفت، گفت: داری هندونه زیر بغلم میزاری، مگه من خوشگلم؟ چند تا بوسش کردم و گفتم: هم خوشگلی و هم خوش استیل، لبخندی زد و گفت: اوه اوه خوش استیل! دیدی گولم میزنی، از کی تا حالا خوش استیل شدم؟ چطور تا الان چیزی نگفته بودی؟ چند تا بوس دیگه ازش گرفتم و گفتم : تقصیر خودته، تازه با پوشیدن این لباسها استیلت رو نشونم دادی! گفت: خب من خیلی دوست دارم همیشه اینجوری بپوشم ولی مامان نمیزاره، میگه دامن پات کن با دستم زدم روی باسنش وگفتم: قربونت برم آخه مامان میدونسته استیل بچه اش چقدر نازه، حالا که مامان نیست هرجوری که دوست داری بپوش، خودش رو لوس کرد و گفت: من دیگه بچه نیستم چهارده سالم شده ها. شهوت وجودم رو گرفته بود، به بهانه گرفتن بوس بزرگ، لبهام رو چسبوندم گوشه لبهاش و میک زدم، چنان از کارم خوشش اومد که لب پایینش رو کرد توی دهنم، بعداز کلی خوردن لبهاش، گفتم: دوست داری ماساژت بدم، تا اعصابت آروم بشه؟ دیگه فرصت ندادم چیزی بگه گفتم: دراز بکش، مثل اینکه منتظر حرفم باشه سریع روی شکم خوابید، زانوهام رو از دو طرف بدنش زدم زمین و نشستم روی باسنش وشروع کردم به مالیدن پشتش، کمی بعد گفتم: اینجوری نمیشه و تاپش رو دادم بالا و به ماساژ ادامه دادم، بدون هیچ حرف وعکس العملی دراز کشیده بود، دستهام رو از دو طرف بردم زیر بدنش و سینه های کوچیکش رو گرفتم توی دستهام و مالیدمشون، کم کم اومدم پایین تر و رسیدم روی کمرش، پرسیدم: میخوای ساپورتت رو بکشم پایین تر؟ با تکان دادن سرش تأیید کرد وباسنش رو کمی از زمین بلند کرد، شورت وساپورتش رو با هم تا زانوهاش پایین کشیدم، باسن سفید و توپولش جلوی چشمهام نمایان شد، بی درنگ شروع کردم به مالیدنش، کم کم انگشتهام روم بردم لای کوپولهاش و نوک انگشتم رو گذاشتم روی سوراخ کونش و همزمان با مالیدن کم کم فشاردادم، دیگه سر انگشتم توی کونش فرو رفته بود و سارا آرام و بدون هیچ حرکتی غرق در لذت بود، پیرهنش رواز تنش درآوردم وچرخوندمش به پشت، چشمهاش رو بسته بود، خوابیدم روش و لبهاش رو گرفتم لای لبهام و شروع کردم به مکیدنشون وهمزمان سینه ها ش رو می مالیدم، سرم رو بردم رو سینه های کوچیکش واونها رو توی دهنم جا داده بودم و می مکیدم، کم کم رفتم پایین تر، وایـــــیــی…. کوس توپولش با لبه های به هم چسبیده اش جلوی چشمهام بود، موهای کم پشت خرمایی رنگش فرهای ریزی برداشته و بهم پیچیده بودن، شورت وساپورتش رو از پاش در آوردم و خزیدم لای پاهاش سرم رو بردم روی کوسش، زبونم رو گذاشتم پایین چاکش وآروم کشیدم به بالا وشروع کردم به لیس زدن، با ادامه کارم یواش یواش لبه هایش از هم باز شد و ترشحاتش رفته رفته بیشتر و بیشترمیشد، نوک زبونم رو روی چوچول کوچولوش گذاشتم و با حرکت های ریز زبونم تحریکش میکردم و همزمان انگشتم رو فرو کرده بودم توی کونش و عقب جلو می کردم، نفس های سارا تند شده بود و کم کم صدای ناله هایش دراومده بود تا اینکه ناگهان همراه با لرزش بدنش به ارگاسم رسید و مایع گرم ولزجی روی زبونم رو گرفت، با تمام احساسم همه ترشحات کوس آبجی خوشگلم رو به دهنم کشیدم. لخت شدم و روی زانوهام نشستم پاهاش رو گرفتم کشیدمش جلوتر تا باسنش روی پاهام قرار گرفت سر کیرم رو گذاشتم روی کوسش و مالیدم لای چاکش که حسابی آب انداخته بود ولیزلیز بود تاحدی که پشمهای کم پشت دورش خیس شده و به کوسش چسبیده بودن، سر کیرم رو چسبوندم روی سوراخ کوسش و با احتیاط فشار دادم تا حدی که کلاهکش فرو میرفت، میکشیدم عقب ودوباره فشار میدادم، ناله های سارا بلند شده بود، آب دهنم رو ریختم روی کیرم و دم سوراخ کونش گذاشتم و با چند بار مالیدن دورش فشار دادم، سارا حرکتی به تنش داد و گفت: نه داداشی اونجا نکن، گفتم: چرا مگه دوست نداری؟ گفت: دوست دارم، آخه دردم میاد!….. خب از جلو بکن، گفتم: نه جلو نمیشه، بکارتت پاره میشه، با لحن کودکانه وملتمسانه ای گفت: مگه چی میشه، من که به هیچ کی نمیگم، من دوست دارم از جلو بکنی، گفتم: نه!…… دیوونه شدی، بکارتت رو باید وقتی ازدواج کردی شوهرت پاره کنه، قول میدم اگه دردت اومد دیگه نکنم، باشه؟ گفت: پس یواش بکنی ها دوباره کیرم رو گذاشتم دم سوراخش و آروم آروم فشار دادم، صدای ناله اش دراومد: اوهـــیـــــــیی….. دردم میاد!… سریع پریدم از تو یخچال شیشه روغن زیتون رو برداشتم و برگشتم، کمی از روغن رو سر کیرم و روی سوراخ کونش ریختم و گفتم: اگه خودت رو شل کنی دیگه دردت نمیاد ودوباره کیرم رو گذاشتم دم کونش و سریع فشار دادم رفت تو، ناله سارا دراومده بود: اوهـــیـــــــیی….، اوهـــیـــــــیی…..کمرش رو با دستهام گرفتم وگفتم: دیگه تموم شد، تکون نخور الان دردت میخوابه و مدتی صبر کردم تا آروم تر شد، پرسیدم: حالا اجازه میدی؟ با صدای توأم با ناله گفت: یواش یواش بکن!… آروم آروم کیرم رو به حرکت در آوردم وعقب جلو کردم، کم کم کونش آب انداخته و لیز شد، به حرکتم سرعت دادم، کمی بعد کیرم رو درآوردم و دوباره کردم تو، چندین بار این حرکت رو تکرار کردم، کونش باز شده بود و کیرم راحت میرفت تو، برش گردوندم و به شکم خوابوندمش یه متکا گذاشتم زیر شکمش تا باسن توپولش اومد بالاتر و کوپولهاش از هم باز شد، پایین باسنش زانو زدم و سر کیرم رو فرو کردم توی کونش، دراز کشیدم روش و شروع کردم به تلمبه زدن، صدای ناله های بلندنش حسابی تحریکم میکرد، کم کم به اوج شهوت رسیده بودم، سرعت کیرم رو بیشتر کردم تا اینکه حس کردم آبم داره میاد با چند حرکت سریع آبم رو توی کونش خالی کردم و بیحال افتادم، کمی بعد بغلش کردم و چند تا بوسش کردم و گفتم: قربونت برم دوست داشتی؟ خودش رو لوس کرد و گفت: آره ولی دردم میاد!…. پس از حدود نیم ساعتی که بغلش کرده بودم قربون صدقه اش میرفتم و اون کلی خودش رو برام لوس کرد، بلند شد و لباسهاش رو برداشت و رفت حموم، با دیدن باسن توپول و سکسیش که موقع حرکت می لمبوند، دوباره شهوتی شدم و کیرم سیخ شد، بلند شدم و رفتم داخل حموم، زیر دوش ایستاده بود و تنش رو آب میگرفت، دستم رو گذاشتم روی کوسش و گفتم: میخوای بخورمش؟ گفت آره شیر آب رو بستم وچهار زانو لای پاهاش نشستم، دهنم رو باز کردم و کوسش رو کامل گرفتم دهنم و شروع کردم به میک زدن ودستم رو از لای پاهاش بردم لای باسنش و انگشتم رو کردم توی کونش، با تمام توانم کوسش رو میک میزدم وانگشتم رو توی کونش میچرخوندم، صدای ناله اش در اومده بود وبا دستهاش سرم رو روی کوسش فشار میداد، بلند شدم وبرش گردوندم وچسبوندمش به دیوار کیرم رو گذاشتم روی سوراخ کونش، با لحن ملتمسانه ای گفت: نــــه… دردم میاد، گفتم: اگه خودت رو شل کنی دیگه دردت نمیاد، دهنم رو بردم نزدیک گوشش و آروم پرسیدم:حالا دوست داری بکنم؟ با حرکت سرش تأیید کرد، با یه فشار کیرم رو کردم تو، ناله اش بلند شد: اوهـــیـــــــیی، اوهـــیـــــــیی….. دستهام رو دور کمرش حلقه کردم و باسنش رو کشیدم عقب تر و شروع کردم به تلمبه زدن، کم کم سرعتم رو بیشتر کردم و بدون وقفه ادامه دادم تا اینکه ارضاع شدم و آبم رو توی کونش خالی کردم، بغلش کردم و چند تا بوس محکم ازش گرفتم وگفتم: قربونت برم خیلی دوستت دارم، تنم آب گرفتم واومدم بیرون. تا برگشتن پدر و مادرم از مسافرت، هر شب میکردمش و تا صبح توی یک رختخواب بغل هم میخوابیدیم بعد از آن هم هر بار که پدر و مادرم عروسی یا جایی میرفتن، سارا با پوشیدن سکسی ترین لباسها وطنازیها وعشوه گری های اغوا گرانه اش اشتیاق خود را برای سکس نشون میده، و من هم برای ارضاعش تمام توانم رو بکار می برم، در یک سال گذشته هر بار که با هم سکس کردیم، با وجود تمام توضیحات و هشدارهای من در مورد بکارتش باز ملتمسانه اصرار میکنه که از کوس بکنمش، تنها آرزویم اینه که روزی بتونم کوس نازش رو با کیرم پر کنم، با اینکه دلبستگی عمیقی بهش پیدا کردم و اون رو مال خودم میدونم و حتی فکرش که غیر از من کسی بهش دست بزنه و باهاش سکس بکنه، حسابی ناراحتم میکنه، دلم میخواد زودتر ازدواج بکنه تا من به آرزویم برسم، ولی آیا بعد از ازدواجش هم اشتیاقی برای سکس با من خواهد داشت؟؟؟ نوشته: H.B

خودم زنمو بگا دادم قسمت اول ژانر : سکس همسر با مرد غریبه سلام اسم من آرش هستش و ۲۷ سال سن دارم. تو یه شرکت مهندسی ساختمان کار میکنم. ۴ سال هست که ازدواج کردم ، البته ۲ سالش رو تو عقد بودیم. اسم خانمم مهتاب هست و ۲۵ سالشه. اون هم تو یه شرکت طراحی دکوراسیون داخلی کار میکنه. از مهتاب بگم براتون که صورت گرد و سفیدی داره. لب هاش انگار پروتز شده (که البته نشده) و دماغش رو هم زمانی که دبیرستانی بوده عمل کرده. قدش حدودا ۱۷۰ هستش و سایز سینه هاش ۷۵. باسن گرد و برجسته و رونای پر داره. بدنش هم کلا بدون مو هستش ، البته دور کسش یه مقدار داشت که چند سال پیش اونا رو هم لیزر کرد. من با مهتاب تو دانشگاه آشنا شدم. ما هردو همشهری بودیم و تو یه شهر دیگه درس می خوندیم. من عمران میخوندم و مهتاب ۴ ترم از من پایین تر بود و معماری میخوند. از همون ترم اول با توجه به اینکه تیپ و قیافم خوب بود تونستم مخش رو بزنم ( البته الان که ۷ سال گذشته جلوی سرم کم مو شده و شکم در آوردم و کلا از اون تیپ اومدم بیرون) خلاصه ۲ سال باهاش دوست بودم و بعدم رفتم خواستگاریش و عقد کردیم. تو دوران عقد سکسمون فقط در حد خوردن و اینا بود. چون از جلو میگفت نمیشه و باید تا ازدواج صبر کرد. از عقب هم من دوست نداشتم و فکر میکردم اون هم مخالفه واسه همین اصلا حرفش رو پیش نکشیدم. گذشت تا اینکه ما ازدواج کردیم و سکسمون بالاخره حالت کامل گرفت. ولی هیچوقت سراغ کونش نرفتم. تا اینکه حدودا یک سال قبل که نزدیک به ۱۵ ماه از ازدواجمون میگذشت ، همکارم تو شرکت که دوستم هم هست و دفترمون تو شرکت هم مشترکه بحثی رو پیش کشید. اسم این دوستم سعید هست و مجرده. سر ناهار بودیم ( ناهار رو تو شرکت پشت همون میز کارمون میخوریم) که سعید بدون مقدمه گفت : آرش از کجا میدونستی خانمت قبل از تو با کسی سکس نداشته که باهاش ازدواج کردی؟ یکم از سوالش ناراحت شدم ، چون باهم صمیمی بودیم و مثلا حتی راجبه کون و سینه ی دخترای توی خیابون هم حرف میزدیم ولی هیچوقت نشده بود اینطوری راجع به خانمم حرف بزنه. خلاصه با اینکه بهم برخورد ولی جوابش رو دادم و گفتم: خب پرده داره دیگه اینم شد سوال؟ اگه به طرفت مطمئن نیستی میتونی قبل عقد ازش بخوای بره دکتر و گواهی پردش رو بگیره. گفت: نه بابا اینکه نمیشه خیلی تابلوئه بگی برو پردت رو ببینن! گفتم پس باید اعتماد کنی و واستی تا بعد ازدواج تکلیفش معلوم بشه. گفت: خب حالا کس پرده داره ، کون چی؟ گفتم : نمیدونم من زیاد روی اون فکر نکردم. سریع با سیستمش فیلتر شکن رو آتیش کرد به قول خودش و رفت تو چند تا سایت و گفت: بیا اینارو ببین ، دیروز چیزای جالبی پیدا کردم. نگاه کن اگه طرف زیاد کون داده باشه پوست دور کونش دیگه اینجوری چروک نیست و اینجوری صاف میشه ( همینجوری عکسای اون سایت روهم بهم نشون میداد) یا مثلا گوشت اضافه اینجوری از کونش میزنه بیرون. ناخودآگاه ذهنم رفت سمت کون مهتاب. ولی هرچی فکرکردم شکل سوراخش نیومد تو ذهنم. خلاصه بحث ما تموم شد تا اینکه شب موقع سکس و وقتی مهتاب داگ استایل بود و داشتم کسش رو میخوردم یاد حرفای سعید افتادم و لای کون مهتاب رو باز کردم. گوشت اضافه نداشت اما پوست دورش چروک نبود! یه ذره شک کردم ، واسه همین انگشتم رو خیس کردم و فرو کردم تو کونش! خیلی راحت رفت تو! یکدفه مهتاب از جاش پرید و گفت چیکار میکنی؟؟؟ گفتم هیچی فکر کردم خوشت میاد و خلاصه یه جوری جمش کردم. دیگه تا چند روز ذهنم رفته بود سر اینکه مهتاب قبلا کون داده اونم زیاد! تو همین روزا هم بود که گند کارای سعید تو شرکت در اومده بود و رئیس شرکت به رابطه بین سعید و یکی از منشیای شرکت پی برده بود و بلافاصله با جفتشون تسویه حساب کرد و بیرونشون کرد. یه روز بعد از ظهر رفتم دیدن سعید که ببینم با بیکاری چیکار میکنه که موقعی که نشسته بودم و باهاش میحرفیدم یکدفه تصمیم گرفتم موضوع مهتاب رو بهش بگم. وقتی واسش قضیه رو تعریف کردم یکم تعجب کرد که همچین چیزی رو بهش گفتم ، بعد پرسید: خب حالا میخوای چیکار کنی؟ گفتم : باید سر از کارش در بیارم ، اول میخوام مطمئن بشم الان کاری میکنه یا نه و بعد بفهمم تو چه دوره ای کون میداده. سعید گفت: خب بهتره اول مطمئن بشیم که واقعا میداده! من یه دکتر زنان آشنا دارم که هروقت با دوست دخترام به مشکل میخورم میبرمشون پیش اون. بیا با یه بهانه ای زنت رو ببر اونجا. خلاصه فرداش رفتیم مطب دکتر و باهاش هماهنگ کردیم ، دکتر گفت مشکلی نیست ، خانمت رو راضی کن ، من جوری معاینش میکنم که شک نکنه. حدود یه هفته رفتم رو مخ مهتاب که کست بو میده و من دیگه نمیتونم بخورم واست. خلاصه باهر کلکی بود قرار شد ببرمش دکتر. با خود دکتر هم هماهنگ کردم و یه روز مهتاب رو بردم پیشش. وقتی از مطب بر میگشتیم از مهتاب پرسیدم چی شد؟ گفت هیچی دکتر یکم کس و کونم رو معاینه کرد و گفت مشکل خاصی نیست و یکم دارو داد بخورم. فردا صبحش از شرکت مرخصی گرفتم و رفتم مطب دکتر و با دکتر حرف زدم. دکتر گفت خانمت از مدت ها قبل شاید ۷-۸ سال قبل سکس مقعدی داشته و هنوز هم داره! باورم نمیشد آخه مهتاب که چیزی تو زندگی و سکسش کم نداشت. با سعید حرفیدم و به این نتیجه رسیدیم که یه جوری باید مچش رو گرفت و بعد دهنش رو سرویس کرد. به پیشنهاد خودم چندتا دوربین مدار بسته خریدم و با کمک سعید تو تمام اتاق های خونه و هال و آشپزخونه ، داخل کانال کولر جاسازی کردیم. سیمش رو هم از تو شبکه کولر رد کردیم و بالای پشتمون به یه سیستم وصل کردیم و سیستم رو تو جعبه ی محافظ روی پشت بوم گذاشتیم. خب خونمون ویلایی بود و احتمالش کم بود کسی بره رو پشت بوم ما. اما بازم واسه احتیاط سیستم رو توی یه جعبه فلزی گذاشتم و درش رو قفل کردم. صبح ها که جفتمون شرکت بودیم. اما بعد از ظهرها خانمم میومد خونه و من میرفتم سر ساختمونا واسه سرکشی. اگه قرار بود اتفاقی بیفته احتمالا بعد از ظهر میفتاد یا صبح ها مثلا مهتاب مرخصی بگیره یکی رو بیاره خونه. واسه همین سیستم رو تنظیم کرده بودیم که از ۸ صبح تا ۷ شب خودکار شروع کنه به فیلم گرفتن. خب منکه فرصت نداشتم و وظیفه ی دیدن فیلم هارو به عهده ی سعید گذاشته بودم. اون هر روز صبح که کسی خونه نبود میومد ومیرفت رو پشت بوم و فایل های ضبط شده روزای قبل رو میریخت روی لپ تاپش و میبرد خونه و نگاشون میکرد و در عوض این کار ازم پول میگرفت! حدود یک هفته از نصب دوربین ها میگذشت ولی خبر خاصی نشده بود ، واسه همین با سعید نقشه کشیدم که من برم خونه سعید و به خانمم بگم میرم ماموریت. اینجوری مهتاب فرصت میکرد کارش رو بکنه. همین نقشه رو پیاده کردیم. روز سوم بود که سعید از کپی کردن فیلما اومد و نشستیم به نگاه کردن فیلمای روز دوم ماموریت من. دوربین ها رو هم واسه فیلم برداری توی تمام ۲۴ ساعت تنظیم کرده بودیم. مهتاب ساعت نزدیک ۲ رسید خونه و ناهار خورد و بعد رفت حمام و حاضر شد و حدودای ساعت های ۴ رفت بیرون. میدونستم که رفته خونه مامانش ، دیروز زنگ زده بود و گفته بود. فیلمو رد کردیم جلو که حدودای ساعت ۱۱ مهتاب از خونه مامانش برگشت و لباساش و عوض کرد و مسواک زد. بعدم رفت سمت کمد توی اتاق خواب و بعد از کلی زیر و رو کردن وسایل یه جعبه از تو کمد در آورد. ادامه دارد

خودم زنمو بگا دادم قسمت پایانی جالب بود! تا حالا اون جعبه رو ندیده بودم. از داخل جعبه یه چیزی تو مایه های کیر درآورد. من و سعید داشتیم از تعجب شاخ در میاوردیم! اون دیگه چی بود؟ کیر مصنوعی نبود چون قبلا تو فیلمای سکسی کیر مصنوعی رو دیده بودم. بیشتر شبیه یه لوله ی دراز بود که روش کاندوم کشیده بودند. بعدا که اون جعبه رو پیدا کردم و اون وسیله رو دیدم فهمیدم چی بود! توی یه کاندوم چسب آکواریوم ریخته بود و چسب خشک شده بود و شده بود کیر مصنوعی! زن خلاقی داشتم!!! خلاصه اون شب مهتاب حسابی خودشو با اون کیر از کوس و کون گایید و چند بار ارضا شد و منم اصلا حواسم به این نبود که سعید نباید فیلمو ببینه و کلا هنگ بودم. این چه کاری بود مهتاب کرده؟ خب اگه دوست داشته کون بده چرا به خودم نمی گفته!؟ ولی از یه طرف هم خوشحال بودم که مهتاب بهم خیانت نکرده و فقط از قبل ازدواج با خودش حال میکرده! بعد از تموم شدن فیلم تقریبا حرف خاصی به سعید نزدم و توی چند روز بعدی که خونش بودم دیگه در مورد فیلم حرفی زده نشد. فقط در حد اینکه سعید گفت خب دیگه داستان مشخص شد و فهمیدی قضیه چیه! منم گفتم: آره دیگه حالا یه روز خبرت میکنم بیای کمکم کنی دوربینارو جمع کنیم. بعد تموم شدن ماموریتم(!) برگشتم خونه و دیگه فرصت نشد دوربینارو جمع کنم. فقط ضبط رو دیگه قطع کرده بودم. چیزی هم به روی مهتاب نیاوردم. یه شب بعد حدود یه هفته به فکرم رسید از سکسم با مهتاب فیلم بگیرم و بعدا ببینم چجوریه! همینجوری واسه سرگرمی! خلاصه بعدازظهر رفتم بالا و ضبط رو روی ۱۰ شب تنظیم کردم و اومدم پایین. اونشب سکس که کردیم بعد دیگه خوابمون برد و فردا هم تو شرکت حسابی سرم شلوغ بود و کلا داستان فیلم برداری یادم رفت. فردای اون روز خبر رسید که مامان مهتاب مریض شده و بردنش بیمارستان و دختراش که با زنم ۴ نفر میشدن نوبتی شبا میرفتن بیمارستان پیشش. مهتاب تو این روزا حسابی کلافه شده و بود و بهم ریخته بود. منم فکر میکردم بخاطره مادرشه که انقدر ناراحته. دو روز سکس نکردیم و شب سوم هم که نوبت مهتاب بود شب پیش مامانش بخوابه. منم اونشب حشرم زده بود بالا و دیگه داشتم از شق درد میمردم که یکدفه یاد فیلم افتادم! گفتم برم فیلمو بیارم و حداقل خودم یه حالی به کیرم بدم. نصف شب با چراغ قوه رفتم رو پشت بوم. حافظه سیستم پر شده بود و حدودا سه روز کامل رو فیلم برداری کرده بود. حافظه رو جدا کردم و اومدم پایین. وصلش کردم به لپ تاپم و شروع کردم به نگاه کردن فیلما.سیستم دوربین ها ، فیلم هارو توی فایل های دو ساعتی ذخیره می کنه. داشتم دنبال فایل سکسمون میگشتم که به یک فایلی رسیدم که سعید نشسته بود روی مبل توی حال و داشت چایی میخورد!!!! حسابی تعجب کرده بودم! سعید تو خونه من چیکار میکرد؟ چرا مهتاب بهم نگفته بود که سعید اومده! زدم فایل قبلی. حدودای ساعت ۳ فردای اون شبی که من از سکسمون فیلم گرفته بودم بود. مهتاب داشت ظرف میشست که سعید زنگ زد.مهتاب از آیفون دید که سعیده و جواب داد و گفت که آرش نیست. ولی بعد از چند لحظه در رو واسه سعید باز کرد. بعدشم چادر سرش کرد و اومد دم در هال. زیر چادر یه شرت لی کوتاه داشت که نصف کونش زده بود بیرون و یه تاپ بندی. ولی چادر رو حسابی محکم چسبیده بود که جاییش دیده نشه. سعید اومد دم در و البته دوربین حال در ورودی رو نمیگرفت و فقط صداشون میومد: سلام مهتاب خانم خوبید؟ سلام سعید آقا ، پشت آیفون که گفتم آرش نیست سر کاره. کاری دارید؟ با آرش کاری ندارم میخوام با خودتون صحبت کنم. چرا چیزی شده؟ نه چیز خاصی نیست ، میشه بیام تو؟ بله بفرمایید. سعید اومد تو و دستش کیف لپتاپش بود. اومد و روی مبل دقیقا رو به روی دوربین نشست و کیفش رو گذاشت کنارش. بفرمایید… چایی میل دارین یا قهوه؟  چایی لطفا. ممنون مهتاب رفت تو آشپزخونه تا واسه سعید چایی درست کنه. تو آشپزخونه چون سعید نمیدیدش یه نگاهی به سر و وضع خودش انداخت ، فکر کنم میخواست بفهمه که چادرش نازک نباشه که سعید بدنش رو ببینه. بدی این سیستم دوربین مدار بسته این بود که صفحه رو به ۴ قسمت تقسیم میکنه و تو هر قسمت یه دوربین رو نشون میده و تصویرهای توش یکم کوچیکه و بعضی وقتا معلوم نمیشد چه خبره! شبکه کولر هم که نمیزاشت بعضی قسمت ها توی فیلم بیفته. اما همزمان سعید لپ تاپش رو در آورد و گذاشت رو میز عسلی جلوی مبل و روشنش کرد! اینجا بود که دو دستی زدم تو سرم! فیلم خودارضایی مهتاب رو از روی لپ تاپ سعید پاک کردم اما اون هنوز روی هارد اکسترنال خودش فیلم رو داشت! تموم بدنم داشت میلرزید. نمی دونستم که کثافت قصد چه کاری رو داره! امیدوارم بودم اتفاقی نیفته اما از یه طرف هم خوشحال بودم که اتفاقی دوربین ها روشن بوده و اگر سعید کاری می کرد با این فیلما کونشو پاره می کردم. مهتاب چایی رو آورد و دیگه تعارف نکرد جلو سعید ، چون نمی تونست جلوش خم بشه و چادرش باز میشد. مهتاب رفت روبروی سعید روی مبل نشست و گفت :  بفرمایید سعید آقا چی میخواستین بگین  چیزی که نمی خوام بگم ، میخوام یه چیزی نشونت بدم  چی؟  شما بیا اینجا بشین تا ببینی چی آوردم واست سعید روی مبل دونفره نشسته بود اما اگر مهتاب می خواست بره کنارش بشینه باید میچسبید بهش واسه همین گفت:  خب بچرخونین لپ تاپ رو همینجوری میبینم دیگه  نه اینجوری نمیشه ، بیا بشین بدو که باید برم بالاخره مهتاب دید این ول کن نیست ، رفت و کنارش نشست. از اونطرف هم مهتاب کتری رو خاموش نکرده بود و صدای سوتش از دوربین آشپزخونه ضبط میشد و میفتاد روی صدای اینا توی دوربین هال و حسابی اعصاب من رو بهم ریخته بود. مهتاب: خب میگفتین  الان میارم واستون. راستی امروز چقدر خوشگل شدی  بیارین دیگه زودتر میخوام برم بیرون (با اخم)  باشه ، چیزی که میخواستم بهت نشون بدم اینه یکدفه مهتاب خشکش زد! بعد از حدود ۳۰ ثانیه و در حالی که صداش ودست و پاش به وضوح میلرزید گفت:  چجوری این رو ضبط کردی؟  توی اتاق خوابتون دوربین کار گذاشتم. بجز این فیلم کلی فیلم از سکس با آرش ازت دارم (داشت گه اضافه میخورد بچه کونی ، شبا دوربینا خاموش بود)  پاکش کنین لطفا. خواهش میکنم  در عوض؟ میدونید اگه آرش بفهمه چقدر عصبانی میشه؟ میدونی اگه این فیلم رو بزارم تو اینترنت چند بار دانلود میشه؟ مردم عاشقش میشن خانم مهندس از اینجا به بعد مهتاب داشت گریه می کرد:  از جون من چی می خوای؟ خواهش میکنم دست از سر من بردار. جون هرکی دوست داری  باشه ولی خرج داره خوشگل خانم. چیز زیادی هم نیست. فقط اینکه این چادرو از سرت برداری و بزاری یه بوس خوشگل بکنم ازت ( همزمان چادر رو از سر مهتاب برداشت ، ولی هنوز روی پاهای مهتاب چادر افتاده بود ، مهتاب هم فقط اشک میریخت و تکون نمیخورد)  آفرین دختر خوب ، اگه به حرفام گوش بدی فیلمو واسه همیشه پاک میکنم. سعید سر مهتاب رو چرخوند سمت خودش و شروع کرد به خوردن لباش. مهتاب سعی می کرد مقاومت کنه. اما همه ی سعیش رو نمی کرد. انگار امیدوار بود با این کار بتونه سعیدو راضی کنه که فیلم رو پاک کنه. سعید شروع کرد همزمان با لب گرفتن سینه های مهتاب رو میمالید. اونم با دستاش هی دستای سعید رو پس میزد. سعید خیلی سریع چادر رو کامل از روی مهتاب برداشت و حالا رونای لخت و گوشتی مهتاب جلوی سعید بود. سعید سینه ی چپ مهتاب رو از توی تاپش در آورد و شروع کرد به مالیدنش. مهتاب سوتین نبسته بود. کلا هیچوقت تو خونه سوتین نمیبنده. وقتی سعید سینه مهتاب رو در آورد یکدفه مهتاب شروع کرد به دست و پا زدن و سعی داشت از دست سعید در بره. اما اون خیلی زود پاهاش رو انداخت روی پاهای مهتاب و اون رو گیر انداخت. مهتاب سعی می کرد سینش رو برگردونه داخل لباسش. هرچند با اون سینه های سایز ۷۵ و تاپ تنگ ، تو و بیرونش فرقی نداشت. اما سعید نمیزاشت. نتیجه این درگیری هم چیزی نبود جز جر خوردن تاپ مهتاب و بیرون افتادن جفت سینه های مهتاب. نوک سینه های زنم برجسته و قهوه ایه. سعید حسابی با این صحنه حال کرد و چنگ انداخت و بقیه تاپو با زور زیاد جر داد و بالا تنه مهتاب رو لخت کرد. مهتاب که حسابی بهش فشار اومده بود بلند گریه میکرد و جیغ میزد و فحش میداد. سعید هم سعی می کرد از مهتاب لب بگیره. مهتاب انقدر تقلا کرد که آخرش سعید یه سیلی محکم خوابوند تو گوش مهتاب. بی شرف انقدر محکم زد که مهتاب تقریبا از هوش رفت و سرش به بقل میفتاد. بعد که مقاومت مهتاب از بین رفت سعید شروع کرد به خوردن و چنگ زدن سینه های مهتاب. وحشی یه جوری میخورد که انگار تا حالا سینه ندیده. بعد مهتاب رو خوابوند روی مبل و شرت لی اون رو در آورد. مهتاب بی حال افتاده بود رو مبل و هیچ مقاومتی نمی کرد. بعد سعید خودش لخت شد و کیرشو در آورد. باورم نمی شد ، شاید دو برابر کیر من بود! کس کش هم کلفت بود و هم دراز. مهتاب که کیرشو دید دوباره شروع کرد به حرف زدن. اما این بار خیلی آروم… میگفت: نه تو رو خدا ولم کن. کیرت کلفته جون هرکی دوست داری نکن سعید هم میگفت: خفه شو جنده. یه کلمه دیگه زر بزنی دوباره میزنم تو گوشت که این دفه نتونی هیچی بگی. بعدم رفت بالا سر مهتاب و کیرشو کرد تو دهن مهتاب. دهن مهتاب داشت جر میخورد و یکسره اوق میزد. وقتی کیرشو در میاورد مهتاب نفس نفس میزد و آب از دهنش می ریخت بیرون و سعید دوباره کیرشو تا ته میکرد تو حلقش. بعد اینکه حسابی دهن مهتاب رو گایید ، رفت بین پاهاش و یکدفه کیرشو تا ته کرد تو کسش. مهتاب دیگه تقریبا بیهوش بود و تکون نمی خورد. حدود ۱۰ دقیقه داشت با شدت تمام تو کس مهتاب تلنبه میزد و صدای خوردن تخماش به کون مهتاب همه اتاق رو پر کرده بود. تا اینکه بالاخره ارضا شد و آبشو خالی کرد تو کسش. بعدم کیرشو کشید بیرون شلوارشو پوشید ولی پیراهنشو تنش نکرد. سیگارشو در آورد از تو جیب پیراهنشو رفت تو حیاط که احتمالا سیگار بکشه. مهتاب هم بیحال روی مبل بود و یه دست و یه پاش از لبه ی مبل آویزون بود. کسش هنوز باز بود و آب سعید ازش میومد بیرون. بعد از حدود ۲۰ دقیقه تازه مهتاب چشماش رو باز کرده بود داشت سعی می کرد بلند بشه که یکدفه در باز شد و سعید با یه یارو دیگه اومدن تو. قبل از اینکه مهتاب بتونه کاری کنه دو نفره ریختن سرش و دوباره شروع کردن به گاییدنش. نفر دوم رو من نمیشناختم ولی سعید رضا صداش میزد و کیرش دست کمی از کیر سعید نداشت. دونفری داشتن ترتیب زنم رو میدادن و اونم نمیتونست کاری کنه. نوبتی یکی تو دهنش تلنبه میزد و یکی هم تو کسش یا تو کونش. آخر سر هم سعید رفت زیر و مهتاب رو آورد رو خودش و کرد تو کسش بعدم رضا از پشت کرد تو کونش و زن بیچاره منو حسابی گاییدن. بعدم دوباره جفتشون آبشون رو توی کس مهتاب خالی کردن و لباساشون رو جمع کردن و رفتن. بعد حدود یک ساعت مهتاب بلند شده بود و خونه رو مرتب کرد و رفت حمام. و وقتی از حمام برگشت منم رسیدم خونه. فیلم رو زدم جلو و دیدم فردای اونروز هم سعید و رضا به زور وارد خونه شدن و دوباره ترتیب مهتاب رو به همون شدت دادن! ولی روز بعدش دیگه مهتاب از سر کار به خونه برنگشت و به منم خبر داده بود که میرم خونه مامانم رو مرتب کنم. حالا من موندم و فیلم گاییده شدن زنم … پایان نوشته:‌ G4