داستان سکسی

داستان های سکسی امروز | شنبه – ۲۹ آبان ۱۴۰۰

داستان های سکسی ایرانی

مامان حمیراقسمت آخرهمشو ریختم تو کونش. بعد کیرمو کشیدم بیرون. مامان هنوز نیومده بود. برگشت خوابید رو میز. منم افتادم به جون کسش. انقدر خوردم که آب مامانم اومد. بعد پاشد. دیدم آبم از کونش داره میاد بیرون. مامان می گفت: وقتی آب کیر می ریزه تو کونم خیلی حال می کنم. وقتیم که از کونم می زنه بیرون و از رونم سرازیر میشه خیلی حال می کنم. مورمورم میشه. منم کپلای کونشو گرفتم و می لرزوندمشون و می گفتم: عجب الماسای درشتی. جون میده برا دزدیدن. مامانم گفت: نه، اینا همین جا می مونه. شما هر وقت خواستی می تونی باز بیای اینجا ببینیشون. بعد برگشت دامنشو پوشید. گفت: چه عجب این دفعه به پستونام گیر ندادی. منم گفتم: نترس گذاشتم برا وقتی که جریان سکست با دکترتو برام تعریف می کنی، اون موقع می خورمشون. مثل کسی که داره فیلم می بینه چیپس و ماست می خوره. بعد هردو خندیدیم و ناهار خوردیم. بعد ناهار به مامان تو شستن ظرفا کمک کردم. مامان گفت: چی شده؟ قبلنا از این کارا نمی کردی. منم گفتم: می خوام زودتر تموم بشه بریم تا برام تعریف کنی. چند روزه موندم تو خماریش، دارم می میرم. مامانم شیطنتش گل کرد. گفت: حالا کی گفته من می خوام برات چیزی تعریف کنم؟ منم با یه لحن التماس گفتم: مامااااااااااااااااان. اونم خندید و گفت: باشه عزیزم. حالا که اینقدر پسر خوبی شدی، ظهرم خوب به مامان از کون حال دادی منم به قولم عمل می کنم. بعد رفتیم تو اتاق. مامان گفت: صبرکن این کرستمو دربیارم، کوچیکه اذیت می کنه. گفتم: خوب چرا اینو می پوشی؟ مامان گفت: خوب دلیل داره. کرست کوچیک باعث میشه سینه هام قلمبه تر بشه. بعد درش آورد و دوباره تیشرتشو پوشید. نوک پستوناش از زیر تیشرت معلوم بود. منم گفتم: این جوری که خیلی باحال تره. وقتی تکون می خوری پستوناتم می لرزه. آدم خوشش میاد. مامانم کرستشو انداخت گوشه اتاق و اومد پیش من. بعد گفت: حامد چرا اینقدر دوس داری من جریان سکسامو برات تعریف کنم؟ منم گفتم: خوب خوشم میاد دیگه. برام جالبه مامانم با آدمای غریبه چه جوری سکس کرده یا می کنه. وقتی تعریف می کنی مثل اینکه دارم از نزدیک می بینم و خیلی حال میده. بعد مامان گفت: یعنی دوست داری یکی منو بکنه تو نگاه کنی؟ منم گفتم: آره، بدم نمیاد یه فیلم سوپر زنده ببینم. مامان بغلم کرد گفت: تو چقدر اخلاقت عجیب غریبه بچه. بعد گفت: چهار یا پنج سال پیش بود که اون مشکل برام پیش اومد. (پریود با درد شدید) وقتی شبنم دکترشو به منم معرفی کرد رفتم پیشش. دیدم با اینکه دکتر مامایی مرده ولی خیلی سرش شلوغه. معلوم بود کارش درسته. وقتی نوبتم شد روم نمی شد برم تو. منشیش چند بار تکرار کرد تا بلند شدم. وقتی رفتم تو دیدم یه مرد میانسال حدود ۴۵ ساله، خیلی شیک، کروات زده و با ادب گفت: بفرمایین بشینین عزیزم. منم نشستم رو صندلی جلو میزش. بعد گفت: مشکلتون چیه؟ منم با خجالت گفتم: دکتر یه مدتیه موقع قاعدگیم خیلی درد دارم. پیش هر دکتریم رفتم نتونسته کاری برام بکنه تا اینکه شبنم خانم شما رو به من معرفی کرد. دکتره گفت: کدوم شبنم؟ گفتم: شبنم عامری. دکتره زود شناختش. گفت: پس شما رو ایشون معرفی کردن. بله می شناسمشون. خانوم خوش برخورد و خوشگلیم هستن. من از تعریف غیرعادی دکتر جا خوردم ولی به روی خودم نیاوردم. بعد دکتره گفت: بفرمایین لباستونو در بیارین و پاهاتونو رو تخت باز کنین. منم یه خورده معطل کردم. دکتره فهمید چمه: خواهش می کنم بفرمایین. تمام خانومایی که دفعه اول میان اینجا اینطورین ولی عادی میشه. منم رفتم پشت پرده. دکتر گفت: کامل لباستونو در بیارین فقط با یه شورت و کرست و اون لباس یه سره که اونجا آویزونه رو بپوشین. من دیگه داشتم آب می شدم. آخه تا اون موقع پیش هیچ مردی غیر بابات لخت نشده بودم. با تمام کمبودا و احتیاجاتی که داشتم سمت هیچ مردی نرفته بودم. مثل لبو سرخ شده بودم. بعد اومدم بیرون و رفتم رو تخت دراز کشیدم، پاهامو گذاشتم رو پدالای بغل تخت. پاهام کامل باز شده بود و تا ته کسم معلوم بود. دکتره اومد یه دستی به کسم کشید و گفت: خیلی خوب کردین که اصلاحش کردین. این جوری راحت تره. با این حرفاش من بیشتر خجالت می کشیدم. بعد یه دستکش کرد تو دستش. شورتمو داد کنار و انگشتش رو کرد تو کسم و به دیواره های کسم فشار می آورد. من یه حس عجیبی داشتم. هم خیلی خجالت می کشیدم هم کسم به خارش افتاده بود. یه چند بار دستشو کرد تو و فشار داد ازم می پرسید درد دارم یا نه. منم جواب می دادم ولی دیگه صدام داشت عوض می شد. دکترم فهمید و یه خورده دیگه الکی طولش داد. منم اعتراضی نکردم ولی هیچ کدوم به روی خودمون نیاوردیم وگذاشتیم به حساب معاینه. بعد گفت: ظاهرا مشکل خاصی نداری. آخرین بار کی چکاپ کامل شدین؟ منم گفتم: پارسال. گفت: پس یه چکاپ کاملم باید بشین. بعد یه سری دارو برام نوشت و یه رژیم غذایی هم بهم داد که رو کمتر شدن درد قاعدگی تاثیرداشت. بعد گفت: شما سینه های بزرگی دارین. دکتر قبلیتون بهتون توضیح داده چجوری ازشون مراقبت کنین؟ باز خجالت کشیدم و گفتم: بله یه چیزایی گفته. دکتر گفت: از چه کرمی استفاده می کنین برای سینه هاتون؟ منم گفتم: کرمی استفاده نمی کنم. گفت: پس چه دکتری بوده که شما پیشش می رفتین؟ من یه کرمم براتون می نویسم یک روز در میون استفاده کنین و سینه هاتونو باهاش کامل ماساژ بدین. من یه نمونشو دارم اگه بخواین می تونم بهتو نشون بدم. بعد گفت: هر ماه تست سرطان سینه می کنین؟ منم گفتم: هر ماه که پیش دکترم نمی رفتم ولی وقتایی که می رفتم بله. بعد گفت: پس اجازه بدین من یه معاینه بکنم. بعدش دوباره اومد سراغم. لباسه مثل لباسای تیمارستانی بود. از پشت بند داشت. اومد پشتم بندشو باز کرد و کمک کرد کرستمو دربیارمو حس می کردم قلبم می خواد کنده بشه. خیلی هیجان داشتم. بعد دکتر اومد خیلی آروم سینه هامو گرفت تو دستش و گفت: ببینین چقدر حالت خودشو از دست داده و آویزون شده. اگه از اون کرم استفاده کنین هم تا اندازه ای به حالت عادیش بر می گرده هم این ترکا که به خاطر بزرگی زیاد سینه هاتونه از بین میره. بعد با انگشت فشار می داد که ببینه توده چربی داره توش یا نه. من دیگه حالی به حالی شده بودم گه گاهی کنترلمو از دست می دادم و لرزهایی می کردم که دکترم فهمید من حالم خراب شده ولی بازم هیچی نگفت. قشنگ که سینه هامو دست مالی کرد گفت: آخرین پریودتون کی بوده؟ منم گفتم: حدود دو هفته پیش. دکترم گفت: خوب پس شما این داروها رو دو هفته استفاده کنین مطمئن باشین این دفعه درد معمولی خواهید داشت مثل همه. منم گفت: واقعا دکتر اگه اینجوری بشه که واقعا ممنونتون میشم. بعد دکتره یه خورده تعارف کرد و گفت: بعد از قاعدگی بافت سینه نرم تر میشه. اون موقع بهتر میشه تست سرطان سینه کرد. دو هفته دیگه بیاین هم نتیجه رو به من بگین هم یه چکاپ کامل بکنم. منم رفتم لباسامو پوشیدم، از دکتر تشکر کردم و رفتم بیرون. ولی هنوز یه جوری بودم. حشری شده بودم ولی نمی خواستم قبول کنم که توسط یه مرد غریبه تحریک شده بودم. وقتی این جوری فکر می کردم از خودم خجالت می کشیدم ولی واقعا خیلی تحریک شده بودم وقتی اومدم خونه کلی با خودم ور رفتم تا ارضا شدم .فردای اون روز شبنم منو تو راهرو دید. گفت: چی شد؟ رفتی پیش دکتره؟ منم گفتم: آره یه سری دارو جدید داد گفت مشکل جدی نیست، با همین داروها حل میشه. شبنم گفت: اگه اینجوری گفته حتما حل میشه. اون الکی حرفی نمی زنه. منم گفتم: خدا کنه. بعد گفت: بهت نگفت که باید یه چکاپ کلی بشی. منم گفتم: آره، اتفاقا گفت. چطور مگه؟ شبنمم یه خنده مرموز کرد و گفت: هیچی آخه منم که رفتم پیشش همینو بهم گفت. حدس زدم به توام بگه. بعد خدافظی کرد و رفت. (یکمم از شبنم براتون بگم. یه زن تپل مپل مامانی که حدود ده سالی از مامانم کوچیک تر بود. کون داره دو برابر مامان. از روی چادرم میشه حرکتشو دید. تصور کنین لختش چیه. با پستونای قلمبه از مال مامان کوچیک تر ولی معلومه گردتر وتازه تره. خوب هرچی باشه یه ده سالی کوچیک تره. تنها ایرادش شکمشه. یه کمکی شکم داره. من خودم یه چند باری وقتی خونه ما بود و من سرزده می اومدم وقتی می دوید سمت چادرش دیده بودمش. در کل خوب کسیه. مبارک شوهرش باشه) یه چند روزی داروهامو خوردم ولی همش یه حس عجیبی داشتم. از این که یه دکتر مرد سینه ها و کسمو مالیده بود، کرمکی شده بودم. ولی چون دفعه اولم بود از خودمم خجالت می کشیدم ولی به خودم که نمی تونستم دروغ بگم. از دکتره خوشم اومده بود. اون پمادیم که دکتره داده بود و می مالیدم به پستونام خیلی چرب و لیز بود. وقتی با اون پستونامو می مالیدم بیشتر حشری می شدم. خلاصه همین جوری گذشت تا موقع پریودم. دکتره راست می گفت. دیگه از اون درد وحشتناک خبری نبود. یه درد خفیف داشتم که اونم عادی بود. خیلی خوشحال شدم. به شبنمم گفتم که دیگه درد ندارم وخیلیم ازش تشکر کردم. فردای اون روز باید می رفتم پیش دکتر. خیلی تو دلم آشوب بود. نمی دونم چرا. اولش گفتم نمیرم ولی بعدش گفتم نه حالا برای چکاپم که نرم برای تشکرم که شده باید برم. بالاخره فردا شد. منم رفتم. وارد اتاق دکتر که شدم دیدم با همون چهره مهربون و آرومش پشت میزشه. تا منو دید بلند شد بهم گفت: خوب مشکلتون حل شد یا نه؟ منم گفتم: بله دکتر حل شد. خیلی ازتون ممنونم. واقعا کمک بزرگی کردین. دکترم یه خورده تعارف کرد وگفت: خب، برین لباستونو دربیارین که چکاپتونم امروز انجام بدم. منم که منصرف شده بودم از چکاپ ولی روم نشد به دکتر بگم. یه جوراییم باز کرمم گرفته بود. دکتر گفت: چرا پس معطلین؟ یه خورده طول می کشه. پس زود باشین تا صدای مریضای دیگه در نیومده. نمی دونم چی شد منم به حرفش گوش کردم. رفتم پشت پرده و لخت شدم. دکترگفت: لباس زیرتونم دربیارین. منم در آوردم، رفتم رو تخت. حالا لخت لخت جلوی دکتر خوابیده بودم. دوست داشتم اونم لخت بشه بیفته روم. منم یه کمک فیلم بازی کنم که نکن… که نگه طرف از خدا خواسته بود، بعد منو بکنه. تو این فکرا بودم که دکتر دستشو گذاشت رو پستونم و آروم می مالیدشون. می گفت: الان خیلی نرم تر شده، راحت میشه معاینشون کرد. بعد پستونامو خیلی آروم و با حوصله می مالید، مثلا معاینه می کرد. منم کنترلمو از دست داده بودم. نفس عمیق می کشیدم و چشمامو می بستم. دکترم دیگه فهمیده بود. گفت: از اون کرم که گفتم استفاده می کنین؟ منم گفتم: بله. دکتر گفت: بهتره این کارو شب ها شوهرتون انجام بده چون هم برای سینه های شما خوبه هم می تونه مقدمه کار باشه. من خیلی خجالت کشیدم. گفتم: اون از این کارا نمی کنه. گفت: چرا؟ منم دیگه روم باز شده بود، حشریم شده بودم گفتم: از این کارا خوشش نمیاد. زود میره سر اصل کاری و زودم می خوابه. دکتر دیگه معاینش تموم شده بود. منم حالم خراب تر. گفت: از اون دفعه که جلوتون رو معاینه کردم یه چیزایی متوجه شدم که نسبت به سنتون یه ده سالی عقب تره، یعنی مثل یه زن سی سالس. اون کرمی که من دادم زیادم تاثیر نداره. بیشترین تاثیر با تحریک مداومه. چون تو اون حالت گردش خون شما بیشتر میشه و باعث میشه سینه هاتون خیلی دیر حالت خودشونو از دست بدن. حالا اگه شوهرتون این کارو نمی کنه شما خودتون بکنین. بعد گفت: بلندشین برای آزمایش، نمونه ادرار و مدفوع شما رو لازم دارم. بعد دوتا کاسه شیشه ای بزرگ آورد و گفت: لطفا تو این ادرار کنین. ولی من نمی تونستم. دکتر گفت: اینجا دیگه جای خجالت نیست. زودتر لطفا. منم رفتم رو ظرف و سعی کردم بشاشم ولی متوجه شده بودم که دکتر یه جور خاصی نگاه می کنه. نمی دونم ولی مثل این که از دیدن شاشیدن من خوشش می اومد. برای همین این کارو ازم خواست بکنم، وگرنه می تونست موقع رفتن دوتا ظرف آزمایش بده و منم برم تو دستشویی مطب، ولی منم چون تونسته بودم یه کاری بکنم که دکتر خوشش بیاد راضی بودم و هیچی نگفتم. بعد گفت: روی تخت چهار دست و پا بشینین تا این مایع رو بفرستم تو پشتتون و شما با زور خارجش کنین که هم نمونه بردارم هم تمیز بشه برای باقی چکاپ. منم رفتم رو تخت قمبل کردم. با گفتن اون حرفا که از سکس با شوهرم راضی نیستم دکتره یه جوره دیگه شده بود. بد نگام می کرد. بعد یه چیزی شبیه سرم که لوله پلاستیکی سرش بود رو کرد تو سوراخ کونم و مایع رو با فشار فرستاد تو کونم. حس می کردم دارم پر آب میشم. بعد مثل شاشیدن خودمو خالی می کردم تو اون یکی ظرفه. چند بار این کارو انجام دادیم. بعد دکتر گفت: خب، بخوابین رو تخت. منم خوابیدم. یه دستکش دستش کرد و دوتا انگشتشو کرد تو کسم و مثلا معاینه می کرد. منم چشمامو می بستم و سعی می کردم خودمو کنترل کنم ولی نمی شد. دکترم می دونست چقدر حشریم ولی نمی دونم چرا هیچ کاری نمی کرد. شاید می ترسید من آبروریزی کنم. منم پیش خودم گفتم: پس باید یه چراغ سبز نشونش بدم. بعد همین طور که انگشتشو می کرد تو و در می آورد من یه آه ه ه ه ه ه کشیدم. دیدم دکتر سرشو سریع بلند کرد گفت: دردتون اومد؟ منم گفتم: نه و یه مکث کردم که خودش گرفت چه نوع آهی بوده. دکتر دیگه مطمئن بود منم می خارم و بدجور حشریم. گفت: خوب تقریبا تموم شد. فقط یه نمونه برداری مونده. اونم اسپرم. منم مخصوصا گفتم: یعنی باید چیکار کنیم؟ دکتر گفت: شما باید یه جوری خودتونو ارضا کنین و یه مقدار اسپرم به من بدین. منم گفتم: آخه نمیشه، یعنی نمی تونم. دکترم دیگه جسارت پیدا کرده بود و گفت: خب، اگه ناراحت نمی شین منم می تونم کمکتون کنم. بعد من با یه لبخند گفتم: یعنی چه جوری دکتر؟ گفت: سرتو بزار رو بالش، باسنتو بده بالا تا بهت بگم. فهمیدم که دکترجون چشش دنبال کون من بوده. بعد یه کرم آورد زد به کونم و انگشتشو کرد تو. گفت: خیلی تنگه. تا حالا از کون سکس نداشتی؟ منم گفتم: نه. گفت: دوست داری داشته باشی؟ منم گفتم: بدم نمیاد. همین طور که انگشتشو عقب جلو می کرد گفت: جوووون، این تا حالا کیر توش نرفته این جوریه، اگه کیر بره توش جا بازکنه وگنده تر بشه چی میشه؟ بعد آروم انگشت دومشم کرد تو. من که دیگه طاقت نداشتم. گفتم: خوب حالا از جلو مشغول شو تا عقبم آماده بشه. اونم گفت: چشم. زود شلوارشو کشید پایین. کیرش خیلی باریک ولی دراز بود. یه کاندوم کشید سر کیرش. منم تو همون حالت مونده بودم و منتظر کیر. باورم نمی شد دارم با یه مرد دیگه غیر شوهرم سکس می کنم. ولی تو اون لحظه فقط کیر می خواستم. بعد دکتر اومد پشتم. کیرشو می مالید به کسم که ازش آب راه افتاده بود. خم شد روی من و در گوشم گفت: تو که این قدر سکسی و حشری هستی چرا تا الان این قدر خودتو عذاب دادی؟ حیف این کس و کون نیست بی مصرف بمونه؟ بعد کیرشو با کسم تنظیم کرد و آروم کیرشو کرد تو کسم. کسم پر آب بود. دکتر می گفت: چقدر آب ازت راه افتاده. خوب زودتر می گفتی کیر می خوای. من که مردم از شق درد. کیرش داغ بود. خیلی خوشم اومده بود. نفسم در نمی اومد. دکترم دیگه داشت تلمبه زدناش تندتر می شد. از یه طرف کیرشو می چپوند تو کسم از یطرف دوتا انگشتشو کرده بود تو کونم و هر دو رو عقب جلو می کرد. من دیگه نالم در اومده بود. دکتر می گفت: چیه؟ خوشت اومده؟ حال می کنی؟ دوست داری بازم بکنمت؟ من با حرکت سر جوابشو می دادم. بعد انگشت سومشم کرد تو کونم. نمی دونم چی زده بود به سوراخ کونم. انگشتش لیز می خورد می رفت تو. من دیگه داشتم منفجر می شدم از لذت. تا بالاخره ارضا شدم. دیگه جون نداشتم رو پام وایسم. خوابیدم رو تخت. دکتر گفت: چی شد؟ آبت اومد؟ تازه کجاشو دیدی. هنوز کون آکبندت مونده. بعد دکتر از روم بلند شد. کیرشو کشید بیرون. یه چیز شبیه گوش پاک کن آورد منو برگردوند، پاهامو از هم باز کرد و اونو کرد تو کسم و چرخوند. گفت: چطور بود؟ خوب کمکت کردم که آبت بیاد؟ منم گفتم: آره خیلی خوب بود. دکتره کلا عوض شده بود. نه به اون با ادبی اولش نه به این حرفاش. ولی منم از حرفاش خوشم می اومد. دوست داشتم باهام این جوری حرف بزنه. بعد دوباره پاهامو باز کرد و شروع کرد به لیسیدن کسم و دوباره انگشتاشو کرد تو کونم. دوباره حشری شدم. سینه هامو می مالیدم و کمرمو بلند می کردم. کسمو فشار می دادم تو صورتش دکتر که دید باز من حشری شدم. گفت: برگرد به صورت چهار دست وپا شو. منم برگشتم. یه خورده کپلامو چنگ زد و بوسید. بعد دوباره از اون کرمه به سوراخ کونم و کیر خودش زد و گفت: آماده ای کونتو افتتاح کنم؟ منم سرمو تکون دادم. اصلا نمی تونستم حرف بزنم. نمی دونم از خجالت بود یا حشری بودن. ولی صدام در نمی اومد. دکتر خیلی آروم و حرفه ای سر کیرشو کرد تو کونم و یه مکث طولانی کرد و گفت: هر وقت دیدی جا باز کرده خودت بیا عقب. منم همین کارو کردم. یه چند دقیقه ای طول کشید تا تونستم کیرشو کامل تو کونم جا بدم. برخلاف خیلی ها که اولین تجربه سکس از کونشون با درد و بدون لذت بوده مال من خیلی راحت و با لذت بود. شاید به خاطر کارکشتگی دکتر بود. دیگه دکتر شروع کرد خیلی آروم به تلمبه زدن. منم کمکش می کردم. دکتر می گفت: وای، عجب کونی داری! خیلی وقته همچین کون تنگی به پستم نخورده. تا حالا کجا بودی تو؟ دیگه کونم گشاد گشاد شده بود و دکتر با تمام زورش که از روی شهوتش بود کیرشو تو کونم فرو می کرد. منم حال می کردم. بعد کیرشو کشید بیرون و گفت: خوشت میاد از کون می کنمت؟ منم باز سرمو تکون دادم که یعنی آره. گفت: نه، این جوری به درد نمی خوری. التماس کن تا باز بکنمت. منم گفتم: بکن دیگه، زود باش. دکتر می گفت: نه، بازم بگو چیکار کنم. من دیگه داشتم می مردم از حشریت. دیگه زبونم باز شده بود. گفتم: بکن تو کونم. بازم از کون بکن منو. بیشتربکن. همه کیرتو بکن تو کونم. دارم حال می کنم. دارم کون میدم. اینا رو که گفتم دکتر دیگه دیوونه شد. کیرشو یه دفعه کرد تو کونم و مثل وحشی ها تلمبه می زد. طوری که پرت می شدم جلو. پستونام مثل تاب جلو عقب می شد. یه چند دقیقه با سرعت بالا منو از کون کرد تا این که هردو با هم آبمون اومد. دکتر سریع بلند شد، خودشو جمع و جورکرد و گفت: زودتر خودتو مرتب کن. ویزیتم خیلی طول کشید. بیرون کلی مریضه که الان شک می کنن این تو چه خبره. منم تا اینا رو شنیدم تازه یادم افتاد کجام و چیکار کردم. زود پا شدم و خودم و جمع و جور کردم. تو کونم احساس سوزش می کردم. به دکتر گفتم. اونم زد رو کپلای کونم. گفت: عادیه، چند بار دیگه که کیر بره توش عادت می کنی. خوشتم میاد. کمک کرد شورت و کرستمو پوشیدم. بعد منو چسبوند به دیوار، گفت: خوشت اوم. منم گفتم: آره خیلی وقت بود اینجوری حال نکرده بودم. دکترم گفت: هر ماه که میای برای معاینه بیین این فاصله اگه کس و کونت به خارش افتاد بیا دوات پیش خودمه. بعد یه لب آبدار ازم گرفت. منم بغلش کردم. دیگه خجالت نمی کشیدم. ازش تشکر کردم و لباسامو پوشیدم. احساس می کردم دوباره تو حجله بودم. موقع راه رفتن سوزش کونم بیشتر می شد. برای این که تابلو نشه خودمو کنترل کردم تا مریضای دیگه بویی نبرن که دکترجون چه حال اساسی به کس و کونم داده. اون روز تا شب یه جور دیگه بودم. احساس خوبی داشتم. دوست داشتم بازم فردا برم دکتر چکاپم کنه ولی نمی شد. فردای اون روز شبنم اومد خونمون. بعد گفت: خب، حالت چطوره؟ خوب شدی؟ منم گفتم: آره، خیلی ازت ممنونم. خیلی دکتر عالی بود. بعد شبنم گفت: این نظر برای قبل چکاپ یا بعدش؟ من تعجب کردم. سریع خودمو لو دادم. اول فکر کردم دکتره با شبنم با برنامه این کارو با من کردن. بعد شبنم چهره متعجب منو که دید گفت: نترس بابا، من دهنم قرصه. تازه خودمم یه پام پیش دکتر و تجربش تو سکس گیره. اون روز که گفتی برات یه چکاپ کامل در نظر گرفته پیش خودم گفتم: به به حمیراجون نمی دونی چه ضیافتی در انتظارته. این دکتره روشش همینه. از هر زنی که خوشش بیاد یه چکاپ براش می نویسه. بعدم این قدر الکی باهاش ورمیره که طرف خودش با التماس بگه منو بکن. تخصصشم کونه. ناصر شوهرم از سکس از کون خوشش نمی اومد. منم تا اون موقع تجربش نکرده بودم. دکتر رام انداخت. الان دیگه حرفه ای شدم. یه مرد بده دستم با کونم آبی ازش می کشم که چاهش خشک بشه. من که ماتم برده بود. این واقا همون شبنم نجیب و چادری همسایه ما بود که مثل جنده های کار کشته حرف می زد؟ بعد مامان پاشد، گفت: خوشت اومده ها هر روز برات قصه سکسی میگم! منم ماچش کردم. گفتم: آره، چه جورم. خیلی ماهی مامان. بعد از اون دیگه اتفاق تازه ای نیفتاده که براتون تعریف کنم. اگه ماجرایی پیش اومد براتون میگم. خلاصه مامان حمیرای عزیز من الان شش تا شوهر داره. یعنی دکتر- سعید- منصور- داداش حمید- من و آخر از همه بابام که دوره ای با هر کدوم که بخواد سکس می کنه. ولی می دونم سیر بشو نیست .

تمنای تمنا ۱ از همون جوونی خیلی حشری بودم . تو عرض یه سال سه چهار تا دو ست پسرعوض می کردم . خیلی دوست داشتم بهشون حال بدم وحال کنم . واسه این که دختریمو اتز دست ندم همش مجبور بودم ازکون بدم . تا این که دیپلممو گرفتم و منم که مثل اسمم تمنا تمنای زیادی داشتم و پر از هوس و شور و شوق جوونی بودم گول حرفای یه پسره همسن خودمو می خورم و کوسمو تقدیمش می کنم . ای خاک عالم تو سرت تمنا که تموم نشونیهایی که اون پسره از خودش می داد همه غلط بود . حتی تو خونه خودمون منو گاییده بود و دختری منو گرفته بود . پدر و مادر از غصه داشتند دق می کردند . آخرشم یه نفر که ۲۲ سال بزرگتر از من بود و چهل سالش می شد اومد منو گرفت . وای چقدر بابا مامانم خوشحال شدند و منم که تا ابد نمی تونستنم بشینم که یه جوون کوس خل بیاد و یه زن کوس خل تر از خودشو بگیره . شعبان وضعش خوب بود . تاجر برنج بود و یه خونه دو طبقه بزرگ هم تو اولای میدون آزادی به طرف انقلاب داشت که بعدا بچه هامونو فرستادیم طبقه اول . مرد خوبی بود خیلی بیشتر از اینا ملک و املاک داشت وراستش واسم زیاد مهم نبود . من فقط می خواستم آتیش هوسمو خاموش کنم . تا چند سال اول کیرش بدک نبود مثل ماشین پیکان فعال بود . بچه اولمون دختر بود که اسمشو گذاشتیم شوکت که خیلی شرور بود و شیطون و دومی هم که قربونش برم یه کاکل زری خوشگل بود و ۶سالی کوچیک تر از خواهرش که اسم اونو گذاشتیم یعنی اسم اون پسره رو شوهرم گذاشت شعیب . هیچم از این اسمای عربی عهد عتیقی دهن پر کن خوشم نمیومد . شوکتو که پارسال شوهر دادم تا قبل از این که کار دست خودش بده و خودشو گرفتار یک پیرمرد کنه و یه جوون ترتیبشو بده … حالا یه پیر مرد ۶۰ ساله و زن ۳۸ ساله و یه پسر ۱۲ ,۱۳ساله کل اعضای خونه رو تشکیل می دادند . در این ۲۰سالی که از ازدواجم می گذشت به غیر از ۵ سال اولش بقیه رو یک سکس درست و حسابی نداشتم . مخصوصا از پنجاه سالگی شوهرم به بعد . دست از پا هم خطا نکردم و آتیش هوس خودمو با چیزای مصنوعی و وررفتن با خودم یه جوری می خوابوندم . کیرش که شق بشو نبود . قرص وایاگرا هم که می خورد یا فشارش می رفت بالا یا سر درد می گرفت . وقوز بالا قوز تر این که از بس که ناشکری کردیم همینش هم از دست ما گرفته شد و آقا یخه ما دیگه شد یخ در بهشت . سکته زد و نصفه راست تنش فلج شد . حالا باید مث یه بچه کوچیک ازش پذیرایی و مراقبت هم می کردیم . دو تا پاشم کرده بود تو یه کفش که پرستار نمی خوام و تو مراقبم باش . .کشتم خودمو تا واسه روزش پرستار گرفتم . شبارو خودم عهده دارش شدم . این از این . دیگه می دونستم این شوهر واسم شوهر بشو نیست . نیروهای متضاد در جسم و روحم با هم دست به یقه شده معلوم نبود کدومشون می خوان پیروز شن . دیگه تصمیممو گرفته بودم . باید هر جوری شده خودمو خالی می کردم . باید خودمو مینداختم تو بغل یکی . کوسمو می دادم به دست یه کیری که منو تا یه مدتی آب بندی کنه . می دونستم که جوونا عاشق کوسن و گاییدن زنا . تو همین گیر و دار یه روز پشت تاکسی نشسته بودم وداشتم به خونه بر می گشتم . دو تا جوون خوش تیپ و خوش هیکلو دیده بودم یه خورده این نیروهای درهم و برهم داخل جسم و روحم دوباره منو به حرکت در آورده و وسوسه ام کرده بودند . یه پامو گذاشتم روی پای بغل دستی فوری کنار کشیدم . به جای این که من معذرت بخوام جوونه معذرت خواست . اینم از شانس ما . یه دفعه دیگه کرم ریختم . بغلی من به بغلی خودش که ظاهرا دوستش بود اشاره زد طوری که منم بشنوم گفت یارو مثل این که کوسسسسسه -اشتباه نکنی -بابا چی بهت میگم متوجه شدم که خارش داره -جا داری ؟/؟-آره امشب خونواده می خوان برن عروسی و چند ساعت در بست خونه دارم . بغل دستیم یه نگاهی به من انداخت و منم تو چشاش زل زده سرمو تکون دادم که بله من هستم . شماره یک به شماره دو سقلمه ای می زنه و میگه نگاه کن بهش اهل حاله چی میگی با هم پیاده میشیم قرار میذاریم ؟/؟این بار شماره دو بهم نگاه کرد و گفت ول کن حمید زیر بیست سال خیابون ریخته من برم اینو بچسبم که سن ننه من و تو رو داره ؟/؟تازه حتما دو برابر اون جنده های جوونم پول می گیره .اینا دک و پزشونم خیلی زیاده . نزدیک بود دهن باز کنم بگم حاضرم دستی بدم و کیرتونو بهم بدین . دیگه روم نشد وچند صدمتر قبل از خونه پیاده شدم . رفتم میوه فروشی و خودمو سر گرم خرید کردم . مشتری دیگه ای نبود . دیدم اون وسطا یه جای تنگ جناب میوه فروش داره میوه هارو ردیف می کنه وخوبا رو از بدا جدا می کنه منم خودمو زدم به کوچه علی چپ وتومسیرش کونمو از پشت مانتوم به کیر قایم شده اش چسبوندم .ظاهرا اونم جزو دوزاری کج ها بود که ازم عذر خواهی کرد که جارو تنگ کرده ..رفتم خونه دیدم شوهر خانوم پرستاره اومده دنبال زنش که اونو ببره .زن و شوهر اصلا بهم نمیومدن . گویی زنه پنجاه سالش بود ومرده سی سالش . فوری مانتومو در آورده و باسن توپ خودمو که از داخل داشت شلوار جینمو می ترکوند نشون شوهره داده و اونم با لبخند همراهیم کرد . بالاخره می رفتم تا موفق شم . پرستاره یه چشم غره ای به شوهرش رفت و گفت دیگه لازم نیست که شبا بیاد پی اون . همش به در بسته می خوردم . عصبی شده بودم . غذای شعبانو دادم و اومدم توی هال وکنار شعیب نشستم . ماشاءالله یواش یواش داشت واسه خودش مردی می شد . رفت حموم و منو تنها گذاشت -مامان ببخشید باخودم حوله نیاوردم -رفتم در حموم باز کرده که حوله رو بدم دستش یه لحظه که در باز شد تن لختشو دیدم . درهمان فرصت کوتاه تنها چیزی که توجهمو جلب کرد کیر مردونه و درازش بود با این که موهای دور کیرش خیلی حجیم بوده و تا وسطای آلتشو می پوشوند ولی از ابهت کیرش کم نکرده بود .خودشو کنار کشید حوله رو گرفت ومنم درو بستم .. نه .. نه تمنا !تمنای کیر پسرتو نداشته باش . اون چشم و گوش بسته هست . تو مادرشی .. نه … نه ..رفتم آشپز خونه . کلفت ترین و دراز ترین بادمجونی رو که دیدم بر داشتم و شورتمو کشیدم پایین تا یه جوری خودمو آروم کنم . بادمجون رو میذاشتم تو کوسمو در می آوردم . با این که هر چند لحظه پاکش می کردم ولی بازم خیسی زیاد کوسم پوست بادمجونو براق تر می کرد . درسته از کیر پسرم کلفت تر بود اما می دونستم بادمجون اگه توی کوس بره نیاز به کیر رفع نمیشه ولی اگه کیر بره توی کوس دیگه نیازی به بادمجون نیست .. ادامه دارد . .نویسنده ..ایرانی

خواهرو خوب خوشگلم ۳ تارا تارا خواهر جون چیکار داری می کنی ؟/؟ اگه الان مامان بیاد ببینه زشته -نه مامان نمیاد . اون حالا خوابیده . من درو قفل کردم اگرم در بزنه و بیاد ما لباسامونو می پوشیم . می دونه که من این روزا در کنار توام و به هیچ وجه تنهات نمی ذارم . بیا عزیزم خواهر کوچولوی ناز و خوب ودوست داشتنی من دوستت دارم دوستت دارم . ببینم خوشت میاد . دوست داری باهات از این کارا می کنم ؟/؟ لذت می بری ؟/؟ -سرمو تکون دادم که یعنی آره -باشه ترانه جون تا هر وقت دوست داشته باشی من کنار تو می مونم و باهم حال می کنیم . باشه ؟/؟ -باشه تا را جون .. اون خودشو به من می مالید و یه حرکات عجیبی ازخودش نشون میداد . نمی دونم چرا همچین حالی شده بودم . تا حالا سابقه نداشت . شاید به خاطر وضعیت عادت ماهانه من بوده باشه .. هرچه بود از این تغییرات خیلی خوشم میومد . یه دگرگونی خاصی داشتم . دیگه حس می کردم با دنیای گذشته ام فاصله گرفته ام . طوری که دوست داشتم با خودم باشم یا با اون چیزایی که راضیم می کنه ووابسته تمایلاتی که دارم . می خواستم یه جورایی خودمو با احساسات و خواسته های جدیدم هماهنگ کنم و حس کردم که تارا این کاررو به خوبی انجام میده و خیلی راحت می تونه درکم کنه . خواهرم با دستاش تمام بدنمو می مالید و این کاررو طوری ماهرانه انجام می داد که دلم نمی خواست به این زودی دست از من بر داره . برام جالب بود این هیجانی که به کوسم می داد . پس اون باید چند سالی باشه که از این هیجان خودش لذت می بره . کف دستشو گذاشته بود رو کوس من . خیلی خوشم میومد . طوری لذت می بردم که اصلا دلم نمی خواست از این وضعیت رها شم . لذتی که تمومی نداشت . حوصله هیچ کار دیگه ای رو هم نداشتم . وقتی دستشو میذاشت رو سینه ام یا رو کوسم پوست زیر سینه هام و دور کوسم یه لذتی رو به تمام تنم پخش می کرد که دوست داشتم تارا همش پیشم بمونه اصلا دوست نداشتم برم مدرسه . دلم می خواست خواهرم همین جوری پیشم دراز بکشه . منو به شکم خوابوند و دهنشو گذاشت رو کون کوچولوم -حالا کون خواهر نازمو می بوسمش و یواش یواش گازش می گیرم . خیلی خوشم میومد از این که کونمو خیلی آروم گازش می گرفت . من بزرگ شده بودم و تارا هنوز مثل بچه ها داشت نازم می داد . چقدر خوشم میومد وقتی که اون زبونشوروسوراخ کونم میذاشت و با پهنای زبونش رو کونم می کشید و دوطرفشو به پهلو ها باز می کرد و نوک زبونشوازاونجا می ذاشت رو سوراخ کوسم . یه قلقک خاصی رو در من به وجود می آورد که لحظه به لحظه بیشتر خیسی کوسمو حس می کردم . یه آبی و تری خاصی که مدتی قبل اونو نداشتم و حالا دچار یه هیجان خاصی شده بودم . تارا هنوز اون فرصتو به من نداده بود که به پسرا فکر کنم . البته قبلش از این که پیش یه پسر جلب توجه کنم خوشم میومد ولی هنوز به این مسئله که یه روزی با پسری بخوام عشقبازی کنم و لخت تو بغلش باشم و لذت بدم و لذت ببرم فکر نکرده بودم . تارا یواش یواش خودشم یه حالتای عجیب و غریبی پیدا کرده بود . دوست داشت یه جورایی خودشو به من بمالونه . بازم منو برگردوند و رو من دراز کشید انگاری در این حالت اون جوری که می خواست نمی تونست کوسشو به کوس من بچسبونه و حرکتش بده . برای همین منو نشوند و خودشم روبروی من نشست . دوتایی مون رفتیم تو هم من پاهامو بو دوطرف باز کرده و از دو طرف پهلوهاش رد کردم و اونم کوس منو با کوس خودش طوری می مالید که جیغم داشت می رفت آسمون . نمی دونم چرا این لذت خواهی من تمومی نداشت و می خواستم به همین حالت بمونم . من و تارا اون شب تا می تونستیم با هم حال کردیم . اون کوس منو می لیسید و میکش می زد . نیمه های شب این من بودم که نمی ذاشتم اون بخوابه .. وقتی واسه خوابیدن دراز کشیدیم صداش کردم -خواهر جون .. بهم نگاهی انداخت و التماس رو توی چشام خوند -چیه عزیزم خواهر کوچولوی نازم . ترانه عزیزم ..می دونم بازم می خوای .. -با این که خوابم میاد نمی دونم چرا خوابم نمی گیره .. -باید بخوابی استراحت کنی . اون وقت مامانی صبح میگه دختر نازش چرا این قدر خواب آلوده .. بمیرم برات که عادت نداری . پس ببین من الان چند ساله چی می کشم ؟/؟ ولی یه خواهر بزرگتری نداشتم که به دادم برسه . اما من نمی ذارم ترانه من که غنچه ناز و کوچولوش تازه باز شده ولی هنوز دست نخورده و بکره سختی بکشه .. نمیذارم همش تو خواب و خماری باشه . پاهاتو باز کنم تا بازم کمکت کنم .. لاپامو باز کردم و اون دهنشو گذاشت رو کوسم . این بار با مکش بیشتری قسمت بالای کوسمو گذاشت تو دهنش . خیلی بیشتر از قبل منو یه جوریم کرد . ناله هامو تو گلوم خفه می کردم . دلم می خواست به دور و بر خودم لگد بندازم و به هرچی که نزدیکم بود چنگ بندازم و فشارش بگیرم . …. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

بهترین هدیه عشق من وهدیه از بچگی با هم دوست بودیم . دبستان و راهنمایی و دبیرستان و حتی دانشگاه همکلاس بودیم .. همسایه دیوار به دیوار . اون ازم خیلی خوشگل تر بود و یه خورده شیطون .. منم درسته مثل اون خوشگل نبودم ولی بانمک وجذاب بودم . کمتر پیش میومد که سر مسئله ای اختلاف نظر داشته باشیم . ولی من منطقی تر بودم . بااین حال هیچوقت از ته دل نسبت به هم حسادت نمی کردیم و به داشته های هم . درس من بهتر بود . ولی اونم همش نمرات خوبی می گرفت . مادررشته مهندسی برق درس می خوندیم . افشین از همون اول همکلاس ما بود . سه سال بزرگتر از ما .. پسر خیلی خوش قیافه ای بود و مودب .. با بیشتر دخترا و پسرا گرم می گرفت . البته با دخترا هم که طرف صحبت می شد از روی ادب و نزاکت خاصی بود . دخترا همشون دوست داشتند که اون دوست پسرشون شه ولی اون زیاد در بند این مسائل نبود . درسشم در حد متوسطی بود . حدس می زدم اون باید خارج از این محیط دوست دختر داشته باشه . درست مثل هدیه من که یه دوست پسر داشت که از بستگان دورش بود و دوستش ولش کرد و رفت بایکی دیگه ازدواج کرد .. خیلی واسش ناراحت بودم . مدتها گذشت تا تونست خودشو بگیره . -هدیه بهت گفته بودم تا درسامون تموم نشده نباید عاشق شیم –ببین افسانه چیکار کنم عشق خودش اومد -سرزده اومد ؟/؟ حتما تو هم دعوتش کردی که بیاد . وقتی در خونه دلتو زد درو باز نمی کردی -عشق وقتی درخونه دلو بزنه در خود به خود باز میشه . وقتی که مثل یه مهمون بیاد تو خونه ات بشینه میشه صاحب خونه و دیگه درو به روی هیشکی دیگه باز نمی کنه . -اون وقت می تونه بی اجازه هم بره و یه دنیا حسرت و پشیمونی هم واست بذاره -بس کن افسانه تو اصلا حرفامو نمی فهمی .. هروقت عاشق شدی می فهمی که من چی می گفتم و چی می کشیدم . -امکان نداره .. امکان نداره . مگه من مغز خر خوردم . می خوام با فکری آزاد لیسانسمو بگیرم و بعد فوق لیسانس و بعدش هم دکترا .. اصلا فکرشو نکن . مرد و پسر و از این جور چیزا تا ابد ریخته .. -نکنه دوست داری یه جوون با اسب سفید بیاد خواستگاری یه ملکه مادر ترشیده .. مدتی بود که افشین به بهانه های مختلف میومد و ازم جزوه می گرفت و در مورد مسائل درسی حرف می زد ولی حس می کردم اصلا حواسش به متن دروس نیست و فقط می خواد یه جوری بامن وقت صرف کنه .. آخرش در این مورد با هدیه صحبت کردم . -این پسره پررو از جون من چی می خواد -ببین هدیه بقیه دخترا بهت حسادت می کنن . -که چی . راستی تو چی ؟/؟-اگه دوست جون جونی من نبودی شاید . ولی داغ اون یکی هنوز به دلم مونده . دیگه به هیچ مردی نمی تونم اطمینان کنم . -آخه میون این همه خوشگل چرا باید دنبال یه ضعیفش باشه .. -حتما یه جورایی رفتی خونه دلشو درشو زدی ؟/؟ -فعلا اونه که داره در خونه دلمو می زنه ؟/؟ ببینم هدیه تو می تونی جای من جوابشو بدی ؟/؟ اگه دوست داری تو در خونه قلبتو واسش باز کن . -من از این غلطا نمی کنم .. -آها یادم نبود اون خودش میاد . واسه ما میشه آقا عشقه .. یعنی همون آقا گرگه . دوست داری بگیرش واسه خودت .. افشین ول کنم نبود . هیکل تپلی هم نداشتم که بگم اون یه جورای دیگه ای منو می خواد . دیگه این چند روز آخرو به بهونه های الکی دور و برم می گشت و من تحویلش نمی گرفتم . تا این که یه روز وقتی چند نفر از دخترا رو که دور و برش دیدم حس کردم که دارم حرص می خورم . آخرین بار بد جوری خیطش کرده بودم . -آقا افشین راستش من درس دارم و خداییش مثل بقیه دخترا نیستم . اهل مزاح و تیکه پراکنی هم نیستم و این که بخوام با این پسر و اون پسر برم بیرون . ازم خواسته بود که با هم بریم بیرون … خیطش کرده بودم .. اونم رفته بود وسط دخترایی که همشون ازمن خوشگل تر بودند . -چیه افسانه امروز کم حوصله ای ؟/؟ نکنه عشق جون جونی خودتو با بقیه دیدی حوصله نداری . مردا همش همین طورن تا از یکی زده میشن میرن دنبال بقیه . -من و اون که با هم نبودیم . تازه من بودم که ناامیدش کردم و اصلا هم نمی خوام درموردش حرف بزنم . -ببین من نمی خوام دوست من بالاتر از خواهر من این قدر ناراحت باشه .. با عصبانیت داد زدم واسه چی ناراحت باشم واسه یه احمق ؟/؟ -ببینم ازکی تا حالا حماقت و درایت افراد به شما ربط داره ؟/؟ چند میلیارد آدم تو دنیا زندگی می کنند نشنیدم تا حالا قضاوت خاصی در مورد هیشکدوم از اونا داشته باشی -چقدر گیرمیدی هدیه . کورخوندی اگه فکر کردی من بهش علاقه دارم -فعلا که داره با بقیه حال می کنه .. وقتی که هدیه این حرفو بهم می زد با همه علاقه ای که بهش داشتم دلم می خواست موهاشو بکشم و از ریشه در بیارم . وسط روز بود و نفهمیدم افشین با کدوم دختر رفت . فقط سایه ای از اونا رو از دور می دیدم . تا این که کلاسای غروب ما تموم شد . این چند روز اخیر اون وقتایی که کلاسای عصرمون تموم می شد میومد وسط من و هدیه قرار می گرفت و منو با خودش می برد وتو همین محوطه حرفای الکی می زد . عادت کرده بودم به این که دنبالم راه بیفته و با منت قبول کنم که کنارم باشه .. به خودم گفتم افسانه کار درستی کردی که باهاش بیرون نرفتی پررو می شد .. ولی حالا که بد تر شد . دوروز می شد که لای کتابامو باز نکرده بودم . حال وحوصله درس خوندنو نداشتم . دوست داشتم از همه فرار کنم حتی از رفیق جونی خودم هدیه .. رفتم یه گوشه ای و رو یه نیمکتی نشستم . هدیه هم منو گم کرده بود و شاید این من بودم که گمش کرده بودم . همه رفته بودند و جز من کسی نمونده بود از همکلاسیهای خودمون . یهو از پشت نیمکت و درختا یه صدایی شنیدم و یه سری مثل سر غاز اومد بیرون .. -وااااااایییییی افشین ترسیدم .. زهره ترک شدم -فکر کردی از دست من می تونی درری ؟/؟ از این که می دیدم بازم بهم توجه داره خوشحال بودم و خاطرم جمع شده بود واسه همین حس کردم بهتره یه خورده متانت خودمو حفظ کنم و بازم یه طاقچه بالایی بذارم . ازدستش عصبانی هم بودم -ببینم دخترای دیگه کوشن . کسی رو گیر نیاوردی .؟/؟ -ببین اونا همشون لوسن .-پس خودتم باید خیلی لوس باشی که دنبال اونایی .-در مورد من اشتباه می کنی -ببینم منم اگه لوس بشم دست از سرم بر می داری ؟/؟ -تو که نمی تونی حقیقتو عوض کنی .. افسانه من دوستت دارم . چرا نمی خوای اینو درک کنی . -افشین منم دوستت دارم . همه آدما رو دوست دارم . -ولی من عاشقتم . یه لحظه صورتم سرخ شد . انتظارشو نداشتم که این قدر صریح و پوست کنده این حرفو بهم بزنه . جوابی ندادم و از دستش فرار کردم . مثل دیوونه ها راه می رفتم . دلم نمی خواست پشت سرمو نگاه کنم . گستاخ پررو .. دم در هدیه منتظرم بود -دختر کجایی تو . چقدر منتظرت باشم . سوار پرایدش شدیم و رفتیم طرف خونه -دختر چته ؟/؟ چرا رنگت پریده . -در زد . بالاخره درزد . ولی نداشتم بیاد تو خونه . -ببینم قاطی کردی ؟/؟ -نه هلش دادم انداختمش بیرون .. دو دقیقه بعد همه چی رو واسش تعریف کردم . -ببین دختر فکرمی کنی هلش دادی انداختیش بیرون ؟/؟ اون الان تو خونه دلته .. اگه نبود این طور حرص نمی خوردی .-ولی اون یک مزاحمه -کسی که وارد خونه دل آدم میشه هیچوقت یک مزاحم نیست -هدیه عزیزم . دوست خوب من ..میگی من چیکار کنم . -از دست دلت نمی تونی در بری . به دلت نمی تونی نه بگی . اگه امشب راحت خوابیدی بدون که دوستش نداری .ادامه دارد …نویسنده ….ایرانی

بهترین هدیه عشق ۲ اگه تا صبح بیدار بودی بدون که خیلی خیلی دوستش داری و نمی تونی دوری از اونو تحمل کنی -اگه یه خورده خوابیدم چی . -زیاد فرقی نمی کنه .. بالاتر از خواهرم دستمو گرفت تو دستش .. -افسانه بدجوری اومده تو خونه دلت .. اینو از نگات و از گرمای تنت می فهمم . -نه من می خوام درسامو بخونم . افکار مزاحمو نمی خوام . -تو از دستش فرار کردی . فکر می کنی تا چند بار می تونی این کارو انجام بدی و اون بی خیال باشه ؟/؟ وقتی صاحب خونه تحویلش نگیره ازش پذیرایی نکنه معلومه میره یه خونه دیگه .. هدیه با این حرفاش داشت آتیشم می زد . . اون شب تا صبح نخوابیدم . همش به اون فکر می کردم . این دفعه اگه بگه دوستم داره عاشقمه یه خورده نرم تر باهاش بر خوردمی کنم . یواش یواش کاری می کنم که فراموشم کنه . … نکنه بعد از رفتن من رفته باشه بایکی دیگه .. نه همه دخترا رفته بودن و فقط هدیه دم در بود .. نکنه بیرون از دانشگاه یه دوست دیگه داشته باشه .. به من چه . داشته باشه .. ولی افشین دیگه تحویلم نگرفت . سه روز گذشت و من منتظر بودم . -افسانه می بینم اون اومده تو خونه دلت و سیمان کاری هم کرده و تکون نمی خوره . چیه تحویلت نمی گیره ؟/؟ از سیاستشه .. می خواد به تو درس بده ولی بازم صبر آدم یه حدی داره . -چیکار کنم هدیه . تو جای من بودی چیکار می کردی -بهت هیچ توصیه ای نمی کردم . کل اگر طبیب بودی سر خود دوا بکردی . من اگه روضه خونی وارد بودم خودم گریه ام می گرفت -یا مثلا اگه لالایی بلد بودی خودت خوابت می برد . هردومون خندیدیم و همو بغل زدیم . چقدر به دوستی هدیه نیاز داشتم و اون در این لحظات آرومم می کرد . چند بار می خواستم پاپیش بذارم و خودم در این مورد باهاش یعنی با افشین حرف بزنم ولی غرورم اجازه نمی داد تا این که در ساعت استراحت بین دو تا از کلاسها صدام کرد . من نتونستم حرفی بزنم . چون دچار استرس عجیبی شده بودم . -من بابت چند روز قبل از شما عذر میخوام . شما شخصیتت با بقیه فرق می کنه . حس می کردم یه حس خاصی رو نسبت به شما دارم . …. مجبور بودم اینجا رو بر خودم مسلط شم -پس خدا رو شکر دیگه اون حس رو ندارین متوجه شدین که اشتباه می کردین -نه اتفاقا متوجه شدم که خیلی بیشتر از اون حس خاص رو دارم تا به حدی که وقتی فکرشو می کنم شما نسبت به من هیچ حسی ندارین و بدون من راحت ترین دیگه اصراری به این ندارم که بخوام تو خونه قلبتون جایی داشته باشم -افشین امروز چقدر رسمی حرف می زنی .. می تونی خودت باشی ؟/؟-واسه اینه که باید خودمو عادت بدم که دنیای من و تو فرق می کنه .. -افشین تو در دیدار قبلی آخرین حرفایی که به من زدی چی بود ؟/؟ سرشو انداخت پایین . پسری که با بقیه دخترا خیلی بی پروا حرف می زد در مقابل من به زانو افتاده بود . این شرم وحیا بهش نمیومد . شایدم خیلی میومد و من از این حالتش خوشم میومد . -گفته بودم که عاشقتم -این طور بی احساس ؟/؟ -وقتی طرفت بی احساس باشه انتظار داری چه جوری بگم . -می خوام یه بار دیگه با احساس اون روزت بگی . اگه هنوزم همون حسو داری .. یه نگاهی بهم انداخت . مثل کسی که داره یه دیوونه ای رو ور انداز می کنه -افسانه میخوای منو دست بندازی ؟/؟ -شاید این تو باشی که می خوای منو دست بنداری . این همه دختر خوشگل و فانتزی چرا دنبال من یکی راه افتادی ؟/؟ -واسه این که عاشقتم . عاشقتم . عاشقتم .. اینو گفت و این بار اون بود که می خواست در ره . اینو با تمام وجودش گفته بود . به یاد حرف هدیه افتادم که گفت خودت باید انتخاب کنی . فرصت برای تصمیم گیری کم بود . می دونستم اگه ازم دورشه دیگه برای همیشه رفته .. می دونستم که نبودنش و از دست دادنش واسم عذاب بیشتری رو به همراه داره -افشین وایسا . نرو .. نمی تونستم فریاد بزنم که دوستت دارم . عاشقتم .. اومد نزدیک من سرمو انداختم پایین .. صورتم سرخ شده بود ..چند نفس عمیق کشیده گفتم -افشین منم یه حسی دارم مثل حس تو .. -دوسم داری ؟/؟-اوهو -عاشقمی ؟/؟ -شاید -شاید ؟/؟ -آره .. من دوستت دارم . عاشقتم . اون لبخندشو که انگاری دنیا رو بهش داده باشن هر گز فراموش نمی کنم . هدیه اومده بود نزدیک ما . از نگاههامون همه چی رو فهمیده بود . دوست خوب من بهترین راهنمام .. اونو بوسیدمش .. من و افشین از اونجا دور شدیم . خیلی حرفا واسه گفتن داشتیم . خیلی . چقدر اون روز فضای دانشگاه رو قشنگ تر می دیدم . گلها و گیاهان رو . درختا رو ..خورشید و آسمون آبی و آفتابی رو .. دنیا رو فقط در خودم و افشین خلاصه شده می دیدم . -افشین نباید کاری کنیم که از درسامون عقب بمونیم . -تو بخون به من تقلب برسون -اون وقت تو چیکار می کنی -فکر می کنم واست جملات عاشقونه می سازم .-اگه من بخوام برات جملات عاشقونه بسازم چی ؟/؟ -تو با همون نگات بگو .. -دوستت دارم افشین به اندازه روزایی که بهت نگفتم دوست دارم بهت بگم که دوستت دارم . راستی چی شد این همه دختر هوا خواه تو هستند و تو منو انتخاب کردی . راستش بیشتر دخترا یی که ….. ادامه نداد . فهمیدم می خواد چی بگه . یه خورده بهم برخورداز این که با خیلی ها برخورده ولی با خودم گفتم عیبی نداره اون تا حالا که با من دوست نبوده . از این به بعدشو کار دارم -افشین تو میدونی که اولین دوست پسر منی ؟/؟ -راست میگی ؟/؟ چه خوب . پس واقعا انتخاب به جایی کردم .. راست می گفت هدیه . عاشق اصلا حال و هوای خودشو نمی دونه . با این که من و افشین سعی می کردیم در مقابل بقیه بر خوردی داشته باشیم که نشون ندیم عاشق هم هستیم ولی من ته دلم یه جوری می خواست که حداقل دخترای کلاس جریان ما رو بدونن تا دیگه به خودشون اجازه ندن دور و بر عشقم باشن . راستش یه جورایی داشتم طعم حسادت رو می چشیدم . تمام فکر و ذهنم شده بود اون . وقتی که در کنارش نبودم به این فکر می کردم که داره چیکار می کنه و نکنه یکی بیاد اونو ازم بگیره . سعی می کردم نسبت به هدیه هم بی توجه نباشم که اونم رنج نکشه از این که حالا که عشقش به او نارو زده دوستشم کمتر هواشو داره و با اون حرف می زنه . یکی از غروبایی که کلاسمونو تعطیل کرده بودیم و من می خواستم با افشین باشم بهم گفت که جایی کار داره و عذر خواست .. هیچوقت به این سبک باهام بر خورد نمی کرد . به دل نگرفتم . رفتم طرف هدیه .. اتفاقا اونم همینو گفت .. بی خیال شدم و رفتم طرف خونه . رفتم تا ماشین بگیرم .. یه چند دقیقه ای که منتظر شدم دیدم که یه وسیله ای رو جا گذاشتم . به سرعت به طرف دانشگاه بر گشتم . از دور صحنه ای رو دیدم که خشکم زد . هدیه و افشین با هم بودند . در مورد یه مسئله ای با هم حرف می زدند . اونایی که فقط تا حالا با هام سلام علیک داشتند یهو دختر خاله پسر خاله شده بودند . خونم به جوش اومده بود . ازاین همه نا جوانمردی افشین و از پشت ضربه زدن هدیه .. باورم نمی شد . تقریبا بیست سال دوستی با هدیه ای که از بچگی باهاش بودم . اون بهترین دوستم بود . شاید درد خیانت هدیه واسم کشنده تر بود . منتظر بودم یه کاری کنند که من متوجه اشتباهم بشم . اونا فکر می کردن که من رفتم و از یه جایی که قایم شده بودند اومدن بیرون . افشین هدیه رو سوار ماشین خودش کرد و من پاهام سست شد و به دیوار دانشگاه تکیه دادم . نفسم نمیومد . دلم گرفته بود . باورم نمی شد . روزگار کثیف و زشت کردار . لعنت .. لعنت بر هر چی عشق و دوستیه .. تف تف بر هردوتون .. من که نخواستم و نمی خواستم عاشق بشم .. افشین پست و نامرد از اولش می رفتی عاشق همین هدیه می شدی .. حالا من نه هدیه رو دارم نه تو رو . به سرعت می دویدم . خیلی ها که هنوز تو محوطه بودن تعجب می کردن که من چرا این جوری می دوم . کتابمو بر داشته و رفتم دستشویی و سرمو به دیوار تکیه داده زار زار گریستم .ادامه دارد……..نویسنده ….ایرانی

بهترین هدیه عشق ۳ ( پایانی )شب قبلش با هزاران امید و آرزو به خواب رفته بودم و اون شب با هزاران درد و رنج و آرام بخش .. دیگه هدیه رو تحویلش نگرفتم و افشینو هم همین طور .. دوتایی نگرانم شده بودن . من فقط سکوت کرده بودم و چیزی نمی گفتم . رفته بودم در یه حالت افسردگی . از دست دادن دو دوست دو عشق از دو نوع مختلف ..خیلی درد ناک بود -افسانه چته . -افسانه دیگه مرده . عشقا پوچ و بی ارزش شده . اصلا معنی نداره .. -افسانه من چه کاری کردم که تو باهام بدی ؟/؟ -هیچ کار من با خودم بد کردم … با خودم فکر می کردم حتما هدیه به این عشق نیاز داشته ولی چرا منو قربونی کرده ؟/؟ چرا از اول نرفته طرفش ؟/؟ زیر چشمی هدیه و افشین رو می دیدم که یه چیزایی دارن بهم میگن .. افشین رفت و هدیه پیشم نشست .. -از جون من چی می خوای برو گمشو .. من دیگه نمی خوام ریختتو ببینم -افسانه تو اعصابت سر جاش نیست . بیا ببرمت دکتر .. یه مشکل روحی داری -مشکل من شما دو تایین تو و افشین .. طوری رفتار می کرد که انگار هیچی نمی دونه . همرام میومد و من هلش می دادم -افسانه من تنهات نمی ذارم .. دستمو آوردم بالا و یکی زدم زیر گوشش -برو عوضی اونی رو که نباید تنها بذاری تنها نذار . اون خیلی آروم باهام اومد ولی به زور سوار ماشینم کرد . دلم می خواست چپه می کردیم هردومون می مردیم . یه لحظه موبایلش زنگ خورد . سریع شماره شو دیدم .. افشین بود . دیگه برام مهم نبود .منو خونه پیاده کرد و خودش رفت تا با عشقش خلوت کنه و بگرده . شاید این یه حکمتی بود که من خیلی راحت دوستمو بشناسم . بعد از بیست سال . حس کردم که از ناحیه سر دارم دچار یه تیک عصبی میشم . مدام اون دو نفرو در آغوش هم تصور می کردم . خدایا اون مث خواهرم بود . ما با هم ندار بودیم . هرچی داشتیم با هم قسمت می کردیم . اگه بگم آب دهن همو هم می خوردیم دروغ نگفتم . اگه نگم بیشتر از خونواده ام دوستش می داشتم حداقل در ردیف اونا بود . همدمم بود . بیست سال .. آینه من بود . هدیه چرا بهم خیانت کردی .. ظهر اون روز نه با افشین حرفی زدم نه با هدیه . ظهر که کلاس تعطیل شد رفتم یه گوشه خلوتی میون سبزه ها و درختا تا کسی منو نبینه و آروم گریه کنم . افشین اومد نزدیکم -برو گمشو نمی خوام ببینمت ..-افسانه تو چت شده بریم دکتر .. تا امروز گفتیم حرمت تو رو نگه داشته باشیم شاید خوب شی ولی دیگه من و هدیه قصد داریم به خونواده ات جریان بیماری تو رو بگیم -تو و هدیه می تونین خیلی کارا بکنین .. -باشه اگه دیگه دوستم نداری بگو . فکر می کردم دخترا دلی عاشق و مهربون داشته باشن و باوفا باشن . شاید یکی دیگه رو پیدا کرده باشی . بی شعور خودش با یکی دیگه اونم با بهترین دوستم رو هم ریخته بود داشت به من می گفت بی وفا .. -افسانه من دیگه از زندگی تو میرم . چون خودت می خوای -برو به درک خوش باشی با عشق جدیدت -ولی این هدیه رو به مناسبت روز زن که فرداست واست گرفتم . بازش کن ببین خوشت میاد ؟/؟ یه انگشتره . نمی دونستم تو از چی خوشت میاد و اندازه تو رو سلیقه تو رو نمی دونستم و از مد روز هم اطلاع نداشتم . چند بار زحمت هدیه جونو زیادش کردم .. اون خوی تو رو و سلیقه ات رو می شناخت . می خواستم واست سور پرایز باشه .. انگار یه سطل آب یخ و یه سطل آب داغ رو رو سرم ریخته باشند .. همونجوری که داشتم به خودم فحش می دادم خاک بر سرت افسانه بی شعور , افسانه احمق نفهم از خوشحالی تو آسمون عشق در حال اوج گیری بودم .. جعبه انگشتر رو نمیکت قرار داشت و از افشین خبری نبود .. کجا رفته بود پسره . از خوشحالی نزدیک بود کله پاشم . رسیدم بهش -صبر کن کجا میری افشین . این جوری می خوای شریک غم و شادی های من باشی ؟/؟ این جوری منو در سختیها تنهام میذاری ؟/؟ یعنی دوروز منو در این حالت تحمل نکردی ؟/؟ اینقدر بدم ؟/؟ من که خیلی دوستت دارم . با شیطنت زنونه خودم کاری کردم که نه تنها از دلش در آورده و دلشو دوباره به دست آوردم بلکه یه چیزی هم طلبکار شدم . افشینو همونجا نگه داشته بهش گفتم فعلا بمون علف زیر پات سبز شه تا من ببینم این دختره هدیه کجاست . حسابی گند زده بودم . دونفری دو سه روز رفتند واسه من خرید کنن و من فکر می کردم دارن عشق و حال می کنند . این هدیه از اون نازکدلا بود . اینو یه گوشه ای گیر آوردم . سرشو بر گردوند -هدیه باهام قهری ؟/؟ من حالم خوب نبود .. دیدم اشک از چشای نازش داره سرازیر میشه .. میون هق هق گریه اش می گفت من به خاطر بیماری تو عذاب می کشیدم و اون وقت تو میذاری زیر گوشم ؟/؟ اون موقع که بچه بودیم این جور باهام لج نمی کردی . دست هدیه رو گرفته و به طرف صورتم بردم .. -منو بزن بزن هدیه .. چند تا بزن . محکم تر بزن . حقمه .. دل تو خواهرمو شکستم . مثل ابر بهار اشک می ریختم .. منو ببخش .. منو ببخش دست خودم نبود . دوتایی توبغل هم داشتیم گریه می کردیم . من بهترین دوست زندگی و خواهرمو یه بار دیگه پیدا کرده بودم -هدیه بگو منو بخشیدی دست من نبود . دستت درد نکنه عجب هدیه ای .. خوش سلیقه بودی .. .. راستش هنوز جعبه جواهرو باز نکرده بودم ولی لازم بود ازش تشکر کنم . آخ که من و این هدیه خوشگل خودم به اندازه بیست سال با هم درددل داشتیم .. -ساعت چنده افسانه -هیچی سه بعد از ظهره -چه عجب افشین رضایت داد که هدیه شو که داد بره . -وای خدا مرگم بده من اون پسره رو سه ساعته که کاشتم . -حتما رفته حالا .. دونفری رفتیم به اونجایی که افشین منتظرم بود .. عشق من در حالی که سرشو تکون می داد گفت زیر پامو نگاه کن راستی راستی علف سبز شده …… پایان … نویسنده .. ایرانی

خواهر خوب و خوشگلم ۴ تارا جونم .. تاراجونم .. حالم داره یه جوری میشه .. حالم .. وای خوشم میاد .. با دهن نرم و زبون و دندونش یه کارایی می کرد که دستمو گذاشته بودم رو سرش و موهاشو می کشیدم . تارای خوشگل من که موهاشو خیلی دوست داشت و بهش اهمیت می داد چیزی بهم نگفت ولی فشار دهنش رو کوس منو زیاد تر کرده بود . حالا خیلی راحت کنار هم لخت می شدیم . تارا خیلی بهم حال می داد . هیچ چیز به اندازه وقتی که کوسمو میذاشت تو دهنش بهم لذت نمی داد . اون روز وقتی که تمام کوس و مرکز ثقل اونو گذاشت تو دهنش و با فشار منظم و باحال اونو لیسید و میکش زد من فقط به خودم فشار می آوردم . دلم می خواست همین جوری بدوم و از یه لذت زیاد فرار کنم . لذتی که خیلی زیاد بود و با اون هوس اوج گرفته بودم . خواهرم می دونست باهام چیکار کنه . روز ها و حالتهایی بود که اونو پشت سر گذاشته بود و حتی حالا هم باهاش روبرو بود برای همین احساسات و نیاز های منو درک می کرد . این رفتار اون سبب شده بود که تا حدود زیادی احساس خانومی کنم . رابطه من و تارا فقط به سکس ختم نمی شد . در واقع این لذت بردن ها در اخلاق و رفتار من هم اثر مثبت گذاشته بود . مقوله هوس جدا بود و مقوله رفتار و اخلاق و کردار و اندیشه و گفتار نیک چیز دیگه ای . شاید دلخوشی من که کی شب می رسه و خواهر جون تو رختخواب کنار من قرار می گیره منو داغ داغم می کرد و به من هیجان می داد . وقتی در همون روز یعنی روزی که تارا با اوج هیجان کوس کوچولو و خیس منو لیس می زد و من به یه حدی از سرمستی و خوشی و لذت رسیده بودم اون فشار کوس لیسی منو زیاد کرد و دستاشو گذاشت رو سینه هام و همه طرفه خواست که به من حال بده . نمی دونستم ته سکس و آخر خوشی و کیف به چی میگن ولی وقتی برای آخرین بار از لذت نمی دونستم چیکار کنم و این لذت طول کشید دستم از رو سر خواهر جونم افتاد .. روی تخت ولو شده و مثل هر دفعه دیگه ای که به من حال می داد رفته بودم در یه حالت خماری . بااین که خیلی خوشم میومد بازم دلم می خواست .. دوست داشتم که تارا بازم باهام ور بره . کف دستشو می ذاشت رو کوسم و باهاشون بازی می کرد . چقدر از این کارش خوشم میومد . بعضی شبا دوبار و در دو سرویس با هم حال می کردیم . هر چند سرویس اول هیجانش بیشتر بود و لذت بیشتری بهم می داد ولی دومی هم کلی لذت بخش بود . یک بار بعد از این که از اون حالتا بهم دست داد دیدم که تارا بغلم زد و خودش زیر قرار گرفت و دستاشو دور کمرم حلقه زد و منو سخت به خودش فشرد . از پایین کوسشو به طرف کوس من حرکت می داد و سعی می کرد با یه حرکت کوس به کوس هر دو تا کوس و صاحباشونو به هیجان بیاره .. اینو هم بگم که در این یک ماهی که از دوران بلوغ من گذشته بود یه تغییراتی رو از نظر وزنی و اشتها به غذا در خودم احساس می کردم و همه اینها رو مدیون تارا جونم بودم که باعث ترشح هر چه بیشتر هورمونهای زنانگی در من شده بود . وزنم داشت بیشتر می شد . چاق تر شده بودم . کونم تپل تر و بر جسته تر شده و سینه هام یه خورده درشت تر . تارا جون باهاش خیلی حال می کرد .. اون روز که تارا رو من قرار گرفت و سر تاپامو می لیسید و بین کوس خودش و کوس من اصطکاک برقرار کرده بود تازه به این فکر افتادم که خواهر جونم که این همه زحمت می کشه چرا من باهاش حال نکنم و یه جورایی نشون ندم که می تونه رو من حساب کنه . منم باید نشون می دادم که تارای گلم چقدر واسم عزیزه و اهمیت داره . واسه همین همون لحظه پس از یه تغییر حالت که تونستم بر بدن تارا مسلط باشم دهن کوچولوی خودمو گذاشتم رو کوسش که از کوس من درشت تر به نظر می رسید و چوچوله ها و نقاط حساسش بیشتر . -اووووهههه ترانه ترانه چقدر دهنت گرمه .. خودت گرمی .. چفدر خوشمزه و باحال کوسمو می خوری -از خواهر بزرگ نازم یاد گرفتم . حالا اون دستشو قرار داده بود رو سرم و لای موهای سرم و طوری نوازشم می کرد که دهنم رو کوسش سست شده بود . با این حال دست از تلاش بر نداشته و سعی می کردم طوری کوسشو میک بزنم که اونم بتونه حال کنه . کوس تارا یه طعم خاصی می داد . کوس منم باید همین طعمو می داشت . من که هر وقت می خواستم پیش تارا جونم بخوابم اونو با آب و صابون می شستم . تارا هم نظافتو رعایت می کرد . چقدر خواهرم از این کارم خوشش میومد . وقتی می دیدم که اون داره لذت می بره منم با یه انگیزه بیشتری این کارو انجام می دادم . اون موهای سرمو نمی کشید بلکه با نوازش زیاد اونو به کوسش فشار می داد .-نهههههههه ترانه .. ترانه .. خواهر کوچولو و خوشگلم . بخورششششش .. چقدر خوب و زود همه چی رو یاد گرفتی .. لذت لذت دادن دست کمی از لذت لذت بردن نداشت . و منم نوعی احساس غرور می کردم از این که دارم به خواهر بزرگم حال میدم و اونو از خودم راضی نگه می دارم . همون کارایی رو که اون باهام می کرد منم با اون انجام می دادم …. ادامه دارد .. نویسنده … ایرانی

الو ! عشق ؟ ۱ خیلی تصادفی و تلفنی با هم آشنا شدیم . شماره رو اشتباهی گرفته بود . ازم عذر خواست . اتفاقا هم شهری هم در اومده بودیم . صداش خیلی قشنگ بود . به دلم نشست . بااین که سال آخر دبیرستان بودم و خیلی هم جذاب ولی از دوست پسر گرفتن فراری بودم . شایدم از بس دور و برم پسر بود و از صحبت کردن با اونا اشباع شده بودم دیگه خیالم نبود . دور و بر خودم منظورم اینه که سه تا داداش داشتم بزرگتر و کوچیک تر از خودم و سه تا پسر خاله هم داشتم که اونا مثل داداشام باهام رفتار می کردند . واسه همینم بود که اون بتی رو که بعضی دخترا از پسرا واسه خودشون درست می کنن من شکسته بودم ولی نمی دونم چرا اون روز دلم می خواست بازم این صدارو بشنوم . من از یه خط ایرانسلی صحبت می کردم که به اسم خودم نبود و اصلا این جریان مال اون وقتایی بود که زیاد به ثبت اسم خریدار اهمیتی نمی دادند و اونم از یه همچین شماره ای استفاده می کرد .. در هر حال من و اون با یه بهونه هایی بازم با هم تماس می گرفتیم . بیشتر اون واسم زنگ می زد . استرس عجیبی داشتم . از این که خونواده ام بفهمن با یه پسر دارم حرف می زنم . گاهی وقتا نمی دونستم از چی بگم .ولی چیزی نمونده بود که در باره اش حرف نزده باشیم الا عشق و دوست داشتن و از این جور چیزا . راستش تمام دوستان بلا استثنا دوست پسراشون ولشون کرده بودند و تا اونجایی که خبر داشتم همه شون دیوونه وار عاشق دوست پسراشون بودند . بهشون وفادار بودند و خیلی هم رویایی فکر می کردند . خب اون وقت من چه جوری میومدم خودمو مچل یه پسری می کردم که از همون جنس آدماست ؟/؟ پس از چند هفته تازه صحبتو به دوست دختر ها و پسر ها کشوندیم و سر این مسئله با هم طوری بحث کردیم که نزدیک بود به رابطه تلفنی مون خاتمه بدیم . من از دخترا دفاع می کردم و اونم از پسرا -ببین امین تمام دوستام همه از پسرا نامردی دیدن .. -عادله من اگه یه روزی با کسی دوست شم نامردی نمی کنم . تو همه رو به یه چش نگاه نکن .. تو که آدما رو نمی شناسی شاید دوستات خودشون مقصر بودند . -تو این طور فکر کن . دوباره با هم خوب شدیم . امین سه چهار سالی رو ازم بزرگتر بود و دانشجو بود . البته اینا چیزایی بود که اون واسم تعریف می کرد ومنم دیگه قبول می کردم . چون اگه حرفاشو قبول نمی کردم دلیلی واسه صحبت کردن با اون نداشتم . بیشتر صحبتای تلفنی و پیام دادنهای ما ساعت ده یازده شب به بعد بود . یا اون وقتایی که به بهونه درس خوندم تو اتاقم تنها می شدم . سعی می کردم شبا آخر وقت باشه که از درسام نمونم . خیلی بهش عادت کرده بودم . همش یه حرف الکی هم که شده پیدا می کردیم تا بتونیم صدای همو بشنویم و با هم باشیم . یه شب بهم گفت عادله هنوزم فکر می کنی مردا نامردو بد قولن ؟/؟ -اوهو -می خوای با هم شرط ببندیم؟/؟ -چه جوری ؟/؟ یه خورده ساکت شد و گفت مثلا ما با هم دوست شیم و بعد ببینیم چی میشه ؟/؟ -مگه الان با هم دوست نیستیم ؟/؟ -چرا ولی مدلشو عوض کنیم .. حس کردم قلبم داره تند تر می زنه . به زحمت لرزش صدامو خوابوندم و گفتم اگه هیشکدوممون نامردی نکردیم اون وقت چی میشه ؟/؟ -هیچی مساوی میشیم بر می گردیم سر خونه اولمون .. -یعنی از هم جدا میشیم ؟/؟ -دختر هرکی که اول جدا شه میشه نامرد یعنی به این نتیجه می رسیم که نباید زود قضاوت کنیم -خب حالا باید چیکار کرد . -هیچی باهم دوست تر میشیم .. صداشو آروم تر کرد -عادله من دوستت دارم .. از اون دوست داشتنایی که مدتیه دلمو می لرزونه -امین اینم جزو فیلمه ؟/؟ -عادله فیلم کجا بود من راستی راستی دوستت دارم . هر جا که میرم هر کاری که می کنم انگار یاد تو فکر تو صدای تو با منه . دلم می خواد یه روزی برسه که صاحب این صدارو از نزدیک ببینم و بهش بگم دوستش دارم . بهش بگم که دلم می خواد واسه همیشه مال من باشه .. -ببینم امین خودتی که داری این حرفا رو بهم می زنی ؟/؟ -فکر می کنی خیلی پررو شدم ؟/؟ نمی تونم عاشق شم و به یکی بگم دوستت دارم ؟/؟ -آخه تو که هنوز منو نمی شناسی . نمی دونی چه جور آدمی هستم . نمی دونستم جوابشو چی بدم . سرخی گونه هام و تپش قلبم نشون می داد که منم دوستش دارم . بهش وابسته ام . دلم می خواد بیشتر باهاش باشم . بیشتر باهاش بگم و بخندم و با هم به فرداهامون فکر کنیم .. -امین ..-چیه -امین ..-چیه -می ترسم -نترس عزیزم من اینجام . شجاعتو از من یاد بگیر -امین منم دوستت دارم دوستت دارم .. خیلی وقته که می خوام اینو بهت بگم -ببینم عادله اینم از فیلمته ؟/؟ دوتایی مون زدیم زیر خنده .. اون روز صحبتامون حال و هوای دیگه ای داشت . همه چی رنگ دیگه ای به خودش گرفته بود . زندگی من از این رو به اون رو شده بود . عاشق شده بودم بدون این که اونو ببینم . اونم همین حس منو داشت . ولی می ترسیدم . مراقب بودم که همه اینا فریبی بیش نبوده باشه .. عادله این قدر خودتو وابسته به اون نکن که در مقابل ضربه احتمالی دوام نیاری . من عاشق شده بودم . حرفای قشنگ می زد . از محبت و عشق و آزادی می گفت . از این که آدما باید همدیگه رو دوست داشته باشند و به هم عشق بورزند . از خوبی می گفت از نعمتهایی که خدا واسمون آفریده .. واسه هم حرفای عاشقونه زیادی می زدیم . پیام می دادیم . حتی در کلام و پیام همدیگه رو می بوسیدیم . یه مدت که گذشت تازه رسیدیم به وضع ظاهری هم . من با اعتماد به نفس از ظاهر جذاب خودم گفتم ولی اون ساکت بود و بالاخره پس از چند بار طفره رفتن و ساکت بودن بهم گفت عادله من یه خورده بد قیافه هستم . بدنم می لرزه که بگم زشت ولی در هر حال عشق تلفنی همینه دیگه .. عشق دیگه جلو چشامو گرفته بود . درجا بهش جواب دادم عزیزم من که از اول خواستمت و عاشقت شدم که تو رو ندیده بودم . تو رو با همه کم و کسریهات قبول دارم . مهم خودتی ارزش انسانی توست . فرهنگ تو و مهم تر از همه اینا این که از ته دلت دوستم داری .. حس کردم اون طرف صدای گریه اش میاد .. -وای پسر . عشق نازک نارنجی من . دلشو ندارم که به خاطر من اشک بریزی . تازه جای تو هم من باید گریه کنم .. از هق هق اون گریه ام گرفته بود .. -امین تو رو به خاطر خودت دوست دارم .. اگه بدونم همینی هستی که میگی -تو که هنوز منو ندیدی .. -بالاخره یه روز که همدیگه رو می بینیم -ولی حس می کنم اگه منو ببینی بذاری بری -امین تو هنوز منو نشناختی .. این دل آدمه که عاشق میشه . مگه تو خودت دل نداری . چرا با من این جوری حرف می زنی ؟/؟ مگه خودت دوستم نداری ؟/؟ اگه من یه دختر زشت بودم یا باشم میذاری میری ؟/؟ با هم چه قهر و آشتی ها که نداشتیم . هر وقت که سر یه موضوع الکی با هم بگو مگو می کردیم دوتایی مون مثلا قهر می کردیم .. موبایلامونو خاموش می کردیم و دوتایی مون هم زمان روشن می کردیم . بیشتر وقتا اون بود که پا پیش می ذاشت . گاهی وقتا هم من پیش قدم می شدم . دوست نداشتم فکر کنه از این که زشته من بهش اهمیتی نمیدم و مغرورم .. نمی دونم این نخو کی داد که همدیگه رو ببینیم . من شروع کردم یا اون .. پس از این که پس از ماهها قول و قرار هارو گذاشتیم که همدیگه رو در فلان پارک و زیر فلان درخت قدیمی و تنومند و کنار استخر ببینیم دوباره شروع کرد به یه سری حرفای الکی زدن .. عادله می دونم تو دختر قشنگی هستی همش از این می ترسم که وقتی منو دیدی بذاری بری .. فقط به ظاهر آدما توجه داشته باشی .. -امین ازت خواهش می کنم تا روز دیدارمون باهام کل کل نکن . بذار آشتی باشیم . تو خودت خوب می دونی چقدر دوستت دارم و برای تو از هیچی دریغ نکرده از جونمم مایه میذارم . ادامه دارد ……………..نویسنده ………. ایرانی

الو ! عشق ؟ ۲ پس حرف الکی نزن . اون روز بالاخره فرار رسید . دل تو دلم نبود . باید یه کاری کنم که اون احساس حقارت نکنه . مهم درون زیبای اونه . این که با تمام وجودم دوستش دارم . بهش احترام میذارم .. زیاد به خودم نرسیدم و خوشگل تر نکردم که بتونم یه حدی رو باهاش رعایت کرده باشم . همه طرفه به فکر این آقا بودیم و اون داشت واسه ما ناز می کرد . لعنتی چرا این قدر دیر کرده بود . اون که هیچوقت بد قول نبود .. اون دور و بر کسی رو ندیدم . یه پارک در یه جای آروم و در یه ساعت آروم . فقط سی چهل متر اون طرف تر یه پسری نشسته بود .. نکنه خودش باشه .. بی خیال نشسته بود واسه خودش سوت می زد و به این طرف و اون طرف سنگریزه پرت می کرد . خیلی هم خوش تیپ بود . موهای سرش صاف و مشکی و لخت بود .. امین موهاش صاف بود و می گفت که دماغش خیلی گنده هست این که یه بینی قلمی داشت .. امین از این می گفت که پوستش سبزه هست ولی این سفید و جذاب بود .. می خواستم ازش راجع به امین بپرسم روم نشد .. با ایما و اشاره می خواست منو به طرف خودش بکشونه .. یه چشمک هم بهم زد .. بااین که خیلی خوش قیافه بود و دختر پسند ولی من دریچه قلبم فعلا به روی امین بسته شده بود و یه خال موی اونو به صد تا مثل این نمی دادم . پسره بی تربیت بهم چشمک می زنه که برم بهش حال بدم . گوشی رو از مانتوم در آورده واسه امین زنگ زدم .. در همین لحظه گوشی اون پسره عوضی هم زنگ خورد .. -امین کجایی من زیر پام علف سبز شده -عادله جون من علفهای زیر پاتو می بینم . دلت نمی خواد بیای کنار من بشینی ؟/؟ -کجایی پسر من اینجا جز یه جوون هیز و احمق و ابله کسی رو نمی بینم . امین من می ترسم . بد قول بد جنس باهات قهر می کنم تا چند روز که بفهمی نباید منو سر کار بذاری . فکر کردی قیافه ات رو ببینم ازت جدا میشم ؟/؟-می دونم تو ثابت کردی که دوستم داری .. یه خورده بیا جلوتر سمت همون پسره .. من نزدیکشم ..آها … خب ..خب .. خوبه .. نزدیک تر که شدم دیدم همون بچه خوشگله هست که داره باهام حرف می زنه .. یخ شده بودم .. پاهام سست شد . امین زشتی در کار نبود . اون بهم دروغ گفته بود .. اون بهم دروغ گفته بود .. شاید هر کی جای من بود خوشحال می شد از این که اون به جای زشت زیباست .. ولی من حتی توان فرار نداشتم . بدنم می لرزید ازش متنفر بودم .. -یه نگاهی بهم انداخت و گفت درست همون طور که می گفتی خوشگلی .. خوشگل و مهربون و نجیب .. -وتو یه عوضی دروغگو .. رومو برگردونده و قصد فرار داشتم .. یه لحظه پاهام سر خورد و افتادم زمین .. -بهم دست نزن بی شعور دروغ گو واسه چی خودتو بهم این جوری معرفی کردی .. می خواستی کاری کنی که من بذارم برم اون وقت اون شرطی رو که با هم گذاشتیم و می گفتی دخترا بدن و من می گفتم پسرا بی وفان ببری ؟/؟ این جوری می خواستی ببری ؟/؟ -این طور نیست عادله .. من می خواستم امتحانت کنم -خفه شو .. مسخره خودتی . خوب من و غرورمو له کردی . فقط اگه جرات داری بیا دنبالم .-عادله من دوستت دارم عاشقتم .. من همه این کارا رو کردم که ببینم فکر و عکس العملت چیه ؟/؟ -پررو ببینم اگه من یه دختر زشتی بودم اون وقت تو خودت میومدی سراغم ؟/؟ -عادله من حتی با چشمک زدن خواستم تو رو بکشونم طرف خودم و تو بازم امتحانتو خوب پس دادی . دستمو بردم عقب و با آخرین زورم یکی گذاشتم زیر گوشش . -به نظر تو من چه جوری باید امتحانت کنم . چه جوری ؟/؟ -می دونم اشتباه کردم . نباید تو رو به اشتباه مینداختم . بیا این طرف صورتمو هم بزن اگه دلت خنک میشه -واسه من ادای عاشقا رو در نیار . سیمکارتمو از داخل گوشی در آورده و انداختمش توی آب . -دیگه همه چی تموم شده . -عادله مگه من چیکار کردم . بایکی دیگه که نبودم . من دوستت دارم . عاشقتم . تنهام نذار . -بچه خوش تیپ ! دخترای زیادی دوست دارن باهات باشن . احمقایی مث من فراوونن که گولشون بزنی -عادله من دلم میخواد که زنم بشی -البته قبل از ازدواج هدفت همین بود که خامم کنی -من چیکار کردم . تازه خودمم خواستم که این دروغم روشه . ببین همین دروغ زیبایی عشقمو نسبت به تو دو چندان کرده . -برو گمشو .. نذار من بددهن تر از این شم . امین واسه من مرد .. معلوم نیست تو الان با چند نفر دیگه هستی . مطمئن هستم تو منو به خاطر خودم نمی خوای . شاید تو یه هرزه هوسباز باشی امین . می دونم همینه . واسه چی بهم دروغ گفتی تمام پارک رو دویدم . نمی خواستم بهم برسه . پشت سرمو نگاه می کردم که دنبالم نباشه . خونه مون همون نزدیکی بود . دوست نداشتم دیگه ریختشو ببینم چند ساعت تو خیابون موندم . وقتی هم که می خواستم برم خونه دور و بر خودمو دیدم و پس از اطمینان رفتم تو خونه . تا صبح نتونستم بخوابم . حس کردم منو دست انداخته . مسخره ام کرده . به شنیدن صداش عادت کرده بودم . می دونستم بااین که می دونم سیمکارت ندارم ولی داره خودشو می کشه وشماره می گیره تا بازم به این بازی خودش ادامه بده . دیوونه عوضی . داشتم تورو آزمایش می کردم . بیا اینم جواب آزمایشت . خوب از دستش دررفتم . حالشو گرفتم . دیگه نمی تونه منو پیدا کنه . ولی باید اونو بسوزونم . حتما سوخته از این که نمی تونه نقشه شو پیاده کنه . من عاشق این عوضی بودم ؟/؟ ولی علاوه بر بی خوابی تا صبح گریه کردم . ازش متنفربودم ولی نتونستم عشقمو توی قلبم دفن کنم . چند روز گذشت یه بعد از ظهر که برای انجام کاری ازخونه اومدم بیرون دیدم یه دخترخوشگل از فاصله ای حدود پنجاه متر داره واسم دست تکون میده که وایسا .. وقتی که نزدیک تر شد دلم لرزید . چقدر شبیه امین بود . خیلی سریع و صریح رفت رو اصل مطلب . خودشو آمنه خواهر امین معرفی کرد .. به زور بر خودم مسلط شدم . دیگه هم ازش نپرسیدم چطور منو پیداکرده . -ببخشید من دیگه با ایشون کاری ندارم -ولی داداش شمارو دوست داره . اون فقط یه دروغ مصلحتی به شما گفته می خواسته بفهمه فکر و فرهنگ شما چیه ؟/؟ -من از کجا اونو بشناسم ؟/؟ -اون می خواد شما زن زندگیش باشین . خندیدم و گفتم اون جز مسخره کردن آدما کار دیگه ای از دستش بر نمیاد -داداشم خیلی مهربونه این جور راجع بهش قضاوت نکنین . یه نامه ای در آورد و داد بهم . اینو بخونش . دوست نداشتم که خواهره فکر کنه من تشنه و طالب نامه داداششم . خوب که چشاش رو طرف خودم دیدم نامه رو میون چند تا انگشتام قرار داده و مثلا می خواستم پاره اش کنم که نذاشت . -خواهش می کنم این آخرین خواهش امین بود . دختر مودبی بود . وقتی رفت نامه رو گرفته و با هیجان رفتم به همون پارکی که برای اولین و آخرین بار اونو دیده بودم . یه سری مقدمه چینی کرده بود و بعد نوشته بود … عشق اون جوری هام که فکر می کنیم خیلی راحت به سراغ آدم نمیاد . عشقی که خیلی سخت به دل آدم بشینه خیلی سخت هم از دل آدم میره . یه آدم در زندگی خودش با خوب و بد ها و با خوبی و بدیهای زیادی سر و کار داره . با باید ها و نباید ها . با کارایی که باید بکنه و کارایی که نباید بکنه . گاهی وقتا فرصت برای تصمیم گیری خیلی کمه . ساختن یه چیز خیلی وقت می گیره اما خراب کردنش در یه چشم به هم زدنه . من هیچوقت قصد مسخره کردن تو رو نداشتم . دنیای عشق تلفنی و چتی اکثرا نافش به دروغ بسته شده اما ما آدما با احساس نزدیک و شبیه به همی که داریم گاه دوست داریم که این دنیای خیالات رو برای خودمون واقعی کنیم . ما آدما دوست داریم به ما خوبی بشه پس خودمون هم باید خوب باشیم . راستش این که بخوام یه شناختی ازت داشته باشم راه دیگه ای به فکرم نرسید . شاید من اشتباه کرده باشم .ادامه دارد ………..نویسنده ….. ایرانی

الو ! عشق ؟ ۳ ( قسمت آخر ) در هر حال بهترین قسمت امتحان من که تو ازش سر بلند بیرون اومدی مربوط به اون وقتی بود که توی پارک بهت چشمک زده و ازت خواستم که بیای طرف من و تو اون پسر زشت خیالی رو بر منی که ظاهرم پسندیده بود تر جیح دادی در حالی قلب هردومون یکی بود . ما دلمون یکیه . دل من سیاه نیست عادله . از سنگ نیست . همون دلیه که از دوری تو و از رنج تو پر خون و رنجه .. هیچوقت فکر نمی کردم تا به این حد کسی رو دوست داشته باشم و عاشقش بشم . به من نگو دوستم نداری . به من نگو در یه لحظه کینه و نفرت جای عشقو گرفته .. دلم برای شنیدن صدای قشنگت تنگ شده . همون صدایی که ماهها بدون این که صاحبشو ببینم زندگی منو زیر و رو کرده بود . دوست داشتم روح زیبا وسربلند صاحب اون صدارو در اختیار داشته باشم . ولی حالا همون صدارو هم ازدست دادم . صدایی که واسم هم لالایی بود و هم آهنگ بیداری .. صدایی که خون عشقو تو رگهام به جریان مینداخت .. صدایی که پای رفتنم بود صدای خوندنم بود صدایی که نگاه من به زندگی بود وامید من به فردا و فرداهای دور ونزدیک . عادله من ادعا نمی کنم که بی تو می میرم ولی زندگی بی تو برام حکم زندگی در دنیای نیستی و تباهی رو داره . من بی تو با یه مرده فرقی ندارم . یه خورده فکر کن . ببین من اگه اشتباهی کردم تو باید کمکم کنی و راه درستو به من نشون بدی . می دونم دلت از سنگ نیست . می دونم دل مهربون دختر خوشگلی که قبول کرد عاشق یه پسر زشت بشه از سنگ نیست .. عادله من همون قلبو دارم همون دلو .. تو قلب اونو نشکستی ولی همون دلو تو سینه من می شکنی ؟/؟ یعنی من اشتباه کردم که تو مهربونی ؟/؟ یعنی تو می خواستی فقط خودتو اثبات کنی ؟/؟ نه .. نه .. می دونم که اشتباه نکردم . من فقط یه بار دیگه خودمو بهت نشون میدم اگه منو نخواستی واسه همیشه از زندگیت میرم ولی هیچوقت تو و یاد تو رو تو دلم دفن نمی کنم .. برام لحظه هایی که با تو از زندگی و عشق می گفتم همیشه به عنوان شیرین ترین خاطره هام باقی می مونه نمیگم تلخ ترین .. چون اون لحظه ها لحظه هایی هستند که اگه تو نباشی هیچوقت واسم تکرار نمیشه . دوستت دارم . کسی که صورتش زشت نیست تا ترحم تو رو قبول کنه . نامه رو به صورتم چسبوندم . اشک خیسش کرده بود . بیشترین قسمتی که رو من اثر گذاشت اون قسمتی بود که گفت من همون قلبو دارم . ولی تو حالا اون دلو شکستی .. شاید باید فرصت دوباره ای بهش می دادم . این ندای قلبی من بود . منم دوستش داشتم . نمی تونستم به دلم دروغ بگم . شایدم از این حرص می خوردم که اون با غرور من بازی کرده بود . نه من به خاطر ترحم نبود که در شرایط زشت بودن دوستش داشتم . باید حالیش می کردم . دیوونه .. من دوستت دارم . عاشقتم .. راست می گفت این امین .. از دلش می گفت ..من همون دلو دوست داشتم .. اون می خواست منو این جوری آزمایش کنه .. دلم واست یه ذره شده ..دوستت دارم . کجایی ؟/؟ به خدا نمی خواستم برنجونمت . آخه امین تو اگه جای من بودی چیکار می کردی . سرمو به سمت راست بر گردوندم تا جایی رو ببینم که واسه اولین بار اون دیوونه رو اونجا دیده بودم .. چشامو مالوندم . نه .. خودش بود اونجا نشسته بود .. یه خورده جدی شدم و رفتم طرفش .. امان از دست این پسرا .. حس کردم که حال و روز منو دیده که داره این جوری پوز خند می زنه .. -می دونستم که دوستم داری عادله . واسه من اشک می ریختی ؟/؟ داشت حرصمو در می آورد -نه امین داشتم واسه سادگی خودم گریه می کردم .. نه به خاطر دل تو . نامه رو بهش پس داده رومو بر گردوندم و مثلا ازش خداحافظی کردم . نباید روشو زیاد می کردم . باید گربه رو دم حجله می کشتم . -صبر کن نرو .. دختر این قدر مغرور نباش .. چرا این قدر خودخواهی . مگه من چیکارت کردم ؟/؟ مگه عاشق شدن گناهه ؟/؟ وایسا . بازم سرعتمو زیاد کردم .. رفتم پشت درختا و جایی که انبوه گلها و گیاهان اونجا رو استتار کرده بود .. دوست داشتم اونو به اون سمت بکشونم . به درخت تنومند تکیه داده رو زمین نشستم . -امین تو خیلی کنه ای . -تا آخر دنیا هر جا که بری دنبالت میام . اگه در فرار اول نمی تونستم خونه اتو پیدا کنم حالا تکلیف عشق ما چی می شد ؟/؟ اومد کنار من نشست .. دیگه بهش سخت نگرفتم . دیگه نگفتم پاشو برو . سرشو به طرف من برگردوند . ولی من به روبرو نگاه می کردم . از گوشه چشمم مراقب بودم حالتش بودم . لحظه به لحظه تنفر مصنوعی جای خودشو به عشق و لبخندی طبیعی می داد . صورتمو به طرفش برگردوندم . تو چشاش نگاه کردم . یه کتاب عشق بود ..نه .. یه شهر عشق هم نه .. دنیایی از عشق بود .. من به این نگاه در اولین بر خورد دقتی نکرده بودم . خیلی اذیتش کرده بودم . بیشتر از اونی که حقش بود . ولی می دونستم هیشکی جای اونو تو قلبم نمی گیره . دستمو گذاشتم تو دستم . دلم می خواست تا ساعتها همونجا بشینم و به عشق و زندگی فکر کنم ولی خیلی هم خوش قیافه بود . باید حواسمو جفت می کردم که دخترای دیگه دور و برش نپلکن .. هنوز هیچی نشده غصه اون لحظه ها رو می خوردم . داشتم به همین چیزا فکر می کردم که که حس کردم چشام بسته شده و لباش رو لبام حرکت می کنه . اون داشت منو می بوسید پسره پرو . درسته که ما تو مخفیگاه پارک بودیم ولی رو هیچی نمیشد حساب کرد . اما شیرینی اولین بوسه اون قدر زیاد بود که خودمو قانع کردم که تا دو دقیقه دیگه کسی نمیاد . دوست داشتم دستامو دور کمرش حلقه می زدم .. به خودم گفتم عادله چته دختر .. چته .. مثل این که پررویی امین هم رو تو اثر گذاشته . منم نمی دونم چرا حس می کردم هیچ بوسه ای به شیرینی اولین بوسه نمیشه … پایان .. نویسنده .. ایرانی

باحیای دیروز , هوسبازامروز من اسمم مونیکاست . دختری با رویاها و فانتزی های سکسی زیاد .. بااین که خیلی خوشگل بودم و هنوز هستم ولی نمی دونم چرا از این که بایه پسر دوست شم باهاش حرف بزنم و یه خورده از اون کارایی که خیلی از دخترا می کنن انجام بدم خجالت می کشیدم . سر کوچه من یه پسر جوون و خوش تیپ و بلند قد و خوش اندام بود که یه بوتیک خیلی شیک داشت . من هر چند وقت درمیون از کنار مغازه اش که رد می شدم به بهانه خرید اسپری وگاهی لباس زیر زنونه که فروشنده زن اونا رو می فروخت وارد مغازه می شدم تا اونو ببینم .. پنج شش سالی رو ازمن بزرگترنشون می داد وقتی دیپلممو گرفتم فقط دلم می خواست زودتر ازدواج کنم تا بتونم با هوس خودم کناربیام . خسته شده بودم وحسرت می خوردم از این که دخترای بد قیافه یا پایین تر از خودمو می دیدم که از سکس با دوست پسراشون میگن وبازم حسرت می خوردم که چرا من جای اونا نیستم . واسه همین به یه خواستگار معمولی خیلی زود بله رو گفتم و خونواده هم واسه این که از کنترل یه دختر هراس داشتند و از آینده جامعه می ترسیدند منو شوهرم دادند . شوهرم مرد خوبی بود . زیاد خوش تیپ نبوده کارمند بوده و یه آپارتمان هم از خودش داره که نزدیک خونه مونه . یه دوست داشتم به اسم سوسن . از اون دخترای شیطون بود از اونایی که خیلی حشری بود و مثل من نبود که رو خواسته هاشو بپوشونه . اون اگه کوسش می خارید یا کون و سینه هاش و تنش به یه لرزش هوسی دچار می شد تا تن خودشو به تن یه پسری نمی زد ول کن نبود . وقتی یه روز صبح اومد واسه دیدنم موقع رفتن گفت مونیکا تو سلیقه ات خوبه اگه باهام بیای که واسه خودم چند تا تاپ و تی شرت انتخاب کنیم ممنون میشم . فروشنده هم دوست پسرمه -باز کی رو تورزدی -همین سر کوچه ای شماست .. اسمش داریوشه .. پسر خوبیه .. سرم داشت گیج می رفت ..همونی بود که من سالها در خیال خودم می دیدم که باهام طرف شده و داره باهام سکس می کنه -سوسن تو چه جوری باهاش آشنا شدی .. -هیچی خیلی راحت من با فروشنده زن دوستم . از دوستای جون جونی قدیم .. اومن باهام صمیمیه .. واسم تعریف می کرد که ساعت ۱تا ۴ بعد از ظهر بعضی روزا که وقت تعطیلشه داریوش اونو می بره طیقه دوم مغازه یا همون بوتیکش و باهاش سکس می کنه . هرروز نه .. چون مغازه بیشتر وقتا یه سره بازه . بعضی وقتا که دختره رو می فرسته خونه بهم زنگ می زنه که برم پیشش . منو می بره طبقه بالا .. اگه بدونی چه حالی داره .. نمی دونی چقدر به هردوتامون می چسبه -ببینم سوسن تو دختر نیستی ؟/؟ -مونیکا جون مجبور نیست که حتما بذاره تو کوسم . کوسمو می خوره . سینه هامو میک می زنه . من واسش ساک می زنم ولی اوف اوف .. از کون دادن نگو و نپرس .. بااین که تا حالا چند بار کرده تو کونم و یه خورده راهش به نسبت روزای اول بازتر شده ولی هر بار می خواد بکنه توش می ترسم ولی وقتی که میره یه حالی میده … سوسن وادارم کرد که با هم بریم اونجا . جمیله هم بود .. یه اشاره ای بهم کرد و گفت اگه دختره اینجا نبود ازش شورت و سوتین هم می گرفتم و اون وقت می دیدی چطور باهاش حرف می زنم .. -مونیکا خانوم شنیدم ازدواج کردین . از وقتی که ازدواج کردین دیگه ازمون خرید نمی کنین ؟/؟ درسته که این بوتیک اون بالابالاهای شهر نیست ولی جنساش همه بالا بالاست و درجه یک . خندیدم و گفتم قیمتش هم حتما خیلی بالاست -شما خودت صاحب مغازه ای . تشریف بیار تا حس کنی کیفیت و ارزونی رو .. دگمه های پبرهنش تا پایین باز بود و موهای سینه مردونه شو بهم نشون می داد . حالا دیگه بهتر می تونستم نگاه مردونه شو بشناسم . فکر می کردم حالا که من متاهلم دیگه نباید حسی بهم داشته باشه از این که بخواد باهام طرف شه و نظری داشته باشه . حالا مدتی از اون روزا می گذره روزایی که من تو خیال خودم اونو تصور می کردم که باهام حال می کنه .. خیلی جذاب تر از شوهرم بود بر شیطون لعنت .. سوسن اصلا بهش نمیومد .. اونم که نمی تونست بهش کوس بده .. وقتی که سوسن تعریف می کرد داریوش سر تاپاشو می لیسه من یه جوری می شدم . راستش به سوسن حسودیم می شد . سوسن از اون چیزی که دوستش واسش تعریف کرده بود سوءاستفاده کرده بود و منم می تونستم از چیزی که سوسن واسم تعریف کرده بود همین استفاده رو ببرم .. شیطون رفته بود تو جلدم .. خیلی رو من اثر گذاشته بود . اون شب سردردو بهونه کرده به شوهرم راه ندادم .. اصلا دوست نداشتم باهاش عشقبازی کنم .. سوسن که یه دختر خوشگلی هم نبود بتونه با داریوش باشه ولی من سرم بی کلاه بمونه ؟/؟ حس می کردم بی عرضه ام .. اگه من برم بوتیک و یه جوری بخوام باهاش حال کنم چی میشه ؟/؟ .. تصمیم خودمو گرفته بودم . تا جلال می خواست از اداره برگرده می شد چهار بعد از ظهر .. ولی سوسن هم نباید می رفت اونجا .. از کجا معلوم که داریوش فروشنده خودشو نبره بالا و ترتیبشو نده .. اون دور و بر خیلی آروم و آهسته حرکت می کردم .. دور وبر ساعت یک بعد از ظهر این کارو انجام می دادم . خیلی هم به خودم رسیده بودم . دختره اومد بیرون .. حالا باید سریع خودمو می رسوندم داخل مغازه .. تا داریوش با سوسن تماس نگیره.. همین کارو هم کردم .. طوری عجله کردم که پام به جایی گیر کرد و نزدیک بود زمین بخورم . داریوش با تعجب بهم نگاه می کرد .. از اونجایی که می دونستم اون چه پسر هیزیه و تا اونجایی که فقط من می دونم و سوسن دو تا دخترو می کنه یه خورده دلیر تر شدم -به ! مونیکا خانوم . آفتاب از کدوم طرف در اومده که به ما افتخار دادین -خب ما مشتری قدیمی شما هستیم . شما هم جای برادر ما . من باهاتون احساس صمیمیت زیادی می کنم . اتفاقا یه سری وسیله و جنس هست که هر چند زنونه هست ولی از اون دختره می خوام بگیرم و باهاش در این مورد مشورت کنم روم نمیشه با شما خیلی راحت ترم و احساس نزدیکی بیشتری می کنم .. کاش می تونستم مانتو مو در آرم و خودمو لخت نشون بدم .. -خب حالا چی می خواستین -خب شما یک مرد هستین و اون خواسته ها و هیجانات مردونه رو بیشتر باهاش آشنایی دارین .. این جا رو یه لحظه تپق زدم ولی خودمو قانع کردم که ادامه بدم چون جنس خراب داریوش رو می شناختم . من می خوام چند تا شورت و سوتین فانتزی بگیرم . اولا می خوام که جنسش خوب باشه و در ثانی رنگش شاد و ثالثا تحریک کننده باشه یه مرد ازش خوشش بیاد ..یعنی شوهرم و روحیه شو عوض کنه . قیمتش برام مهم نیست .. اینا رو که واسه داریوش می گفتم حس کردم که چشاشو با هوس درشت کرده و به من نگاه می کنه .. داخل چشاش سرخ شده بود .. اصلا نمی دونست چی بگه . زده بودم به هدف . اونو سستش کرده بودم . خودمم سست شده بودم . دلم می خواست دستمو بذارم رو مانتوم و از جلو شلوار روی کوسمو بمالم . سنگینی ناشی از خیسی کوسمو حس می کردم . -ببخشید یه سری جنسای خوبمون اون بالا هست . من اگه بخوام چند تا چند تا بیارم پایین شاید حوصله تون سر بیاد . یدفعه هم نمیشه .. پس اگه اسرار خاصی اون بالا وجود نداره من بیام بالا .. – اگه اجازه می فرمایید من درو از پایین ببندم که مشتری دیگه ای وقت شما رو نگیره .. دیگه دوزاریم افتاد که اون خیلی بیشتر از من دوست داره باهام طرف شه . چون اگه واقعا به کاسبی خودش اهمیت می داد می تونست در آن واحد به چند تا مشتری برسه . همراش رفتم بالا .. -ببینم مزاحم ناهار و استراحت شما که نشدم -نه گاهی وقتا هم مغازه رو نمی بندم -پس باید ببخشید که به خاطر من .. -اوه تو رو خدا از این حرفا نزنین مونیکا خانوم . اگه گرمتونه می تونین روپوشتونو در آرین . منم از خدا خواسته مانتومو در آوردم و روسری رو هم دادم عقب . فقط یه خورده پشت موهامو نگه داشته بود . چند تا شورت و سوتین دستش گرفت یکی از یکی نازک تر . قبل از این که اونا رو بده دست من اونا رو تو دست خودش طوری می گردوند و باهاشون بازی می کرد که انگاری کون و سینه های من اون زیر باشه . منم حس می کردم وقتی که اون داره روش دست می ماله داره به بدن من دست می زنه . اون با چشایی سرخ و نگاهی طالب در حال ور اندازم بود و من هم با صدایی که التماس ازش می بارید ازش می خواستم که بهم بگه کدومشون رو حس می کنه که یه مرد ممکنه ازش بیشتر خوشش بیاد .. -مونیکا خانوم بعضی جذابیت ها و لذتها جنبه عمومی داره و در بعضی موارد سلیقه ایه .. بیشتر مردا به نظر من از شورتایی خوششون میاد یا از سوتین هایی که بیشتر اندامهای تحت پوشش خودشو نپوشونن . یعنی شورت بیشتر باسنو بندازه تو دید و سوتین هم بیشتر قسمتهای سینه رو نشون بده .. وای چقدر راحت صحبت می کرد . من وقتی پیش دکتر زنان که مرد بود می رفتم اونم این طور راحت صحبت می کرد ولی دکتر حسابش جدا بود . خوشم میومد از این طرز حرف زدنش .. -ولی در بعضی موارد یه شورت و سوتین رو آدم باید توی تن طرف ببینه که بهتر متوجه شه که طرف چه استیلی پیدا می کنه .. شما اگه دوست دارین چند تا از این شورت و سوتین ها رو با خودتون ببرین هرکدوم رو که آقاتون پسندید بگیرین و بقیه رو برش گردونین ..-این جوری سختمه .. اگه راه دیگه ای هست .. -مونیکا خانوم راه دیگه ای که هست ولی نمی خوام جسارتی کرده باشم اصلا بیانش هم درست نیست و با عقل جوردر نمیاد و یه جورایی زشته .. -این که شما بخواهید این جنس ها رو رو تن من ببینید و نظر بدید ؟/؟ …این یه تیکه رو قلبم مثل قلب یک گنجشک اسیر می زد . ادامه دادم : من که سختم نیست ولی وقت شما گرفته میشه .. اینو که گفتم یه لحظه نگاهمو به شلوار داریوش دوختم و کیرشو که ورم کرده و یه وری و دراز و منحرف شده بود متوجهش شدم . اون از همین الان شق کرده بود -من به خاطر شما حاضرم تا شب هم که شده مغازه رو بسته نگه داشته باشم . اخلاق مداری شرط اول در مغازه داریه .. پس اگه اجازه می فرمایید چند تا از اینا رو بدین تا من برم اتاقک پروو . رفتم اون داخل و بلوزمو در آوردم .. شلواروشورت و سوتین خودمو هم در آورده و کاملا بر هنه شدم . حالا بایستی مال مغازه رو می پوشیدم . کوسم چقدر خیس بود .. باید پاکش می کردم که متوجه هوسم نشه و از طرفی اگه بعضی از این شورتها رو انتخاب نمی کردم و در هر حال برش می گردوندم همه خیس و لک دارمی شد . شورت خودمو لای کوسم کشیده و تمیزش کردم ولی وقتی به یاد این می افتادم که ممکنه داریوش کیرشو بالاخره فرو کنه تو کوسم بازم خیسی کوسم زیاد می شد . در هر حال یه مدل لانبادایی رو انتخاب کردم . به رنگ مشکی و یه سوتینی هم بستم که فقط یه قسمت از زیر سینه هامو محو کرده بود و بقیه رو انداخته بود بیرون ..یه خورده روژگونه و لبمو غلیظ ترش کرده و با این که اتاقک زنگ هم داشت داریوشو صداش کردم . وقتی درو باز کرد من پشت به اون بودم و از داخل آینه می دیدمش . کف دستشو گذاشته بود روی کیرش . رومو بر گردوندم -واااااایییییی معرکه شدین مونیکا خانوم . -ببینم اثرش چه جوریه -خیلی قویه خیلی . رو من یکی که خیلی اثر کرده . -ببینم شوهرم خوشش میاد ؟/؟ -من که خیلی سخت پسندم خوشش اومد اونم همین طور . رومو طرفش گرفتم . به سینه هام نگاه می کرد و می گفت سوتینش حرف نداره با استیل سینه هاتون خیلی میاد . دستشو آورد و گذاشت رو سینه هام اولش سختم بود ولی بهش عادت کردم . یه خورده سوتین رو شل و سفت کرد و گیره های پشتشو جابجا و عوض و بدل که مثلا می خواست تنظیمش کنه جون خودش .. اگه دهنشو میذاشت رو نوک سینه هام راحت تر تنظیم می شدم . -اجازه هست یه نگاه دیگه به شورتتون بندازم ؟/؟ هم از جلو و هم از پشت .. جلو رو که توی دید خودش بود . آروم آروم اومد پایین تر . دستشو رو کناره های شورت قرار داد . بعد چند تا از انگشتاشو هم گذاشت رو همون قسمتی که زیرش کوس من قرار داشت . شورته خیلی خیس شده بود از خجالت داشتم آب می شدم . -داریوش خان این یکی خوبه این یکی رو می برم اگه میشه یکی دیگه رو هم امتحان کنم -نه باید خوب ببینم . پشت کنین یه نگاه هم به باسنتون بندازم .. اوووووخخخخخ دستاشو گذاشته بود رو کونم . دو طرفو میزانش می کرد که مثلا با شورتم بخونه .. چند تا از انگشتاش رفته بود به طرف چاک کونم که خیسی کوسم تا اونجا هم نفوذ کرده و داشت رو کونم می نشست . اون خیسی رو حس می کردم که داریوش داره با انگشتاش می ماله . چقدر دلم می خواست که انگشتاشو می برد طرف کوسم و اونارو فرو می کرد توش و مثل یک کیر میذاشت تو و درش می آورد .. -داریوش خان دارین تنظیمش می کنین که عکس بگیرین ؟/؟ من می خوام شورت بگیرم .. حالا تاثیرگذاری اون رو شما چطور بوده -خیلی عالی عالی .. -چرا صدات می لرزه -هیجان زیاده .. از هیجانه -پس به نظرت رو آقام اثر خوبی داره -فوق العاده هست .. بنابراین اینو می گیرم .. یکی دیگه رو الان می پوشم شما بیرون تشریف داشته باش صدات می کنم .. کیف می کردم از این که تونستم اونو تا این حد به هوس بیارم . از اون شورتهایی که خیلی نازک تر از لامبادا بود و یه نخی بود که فقط رو درز وسط کون و بالای باسن سر مرز کمر قرار می گرفت پام کردم و این دفعه سوتین هم نبستم . دوباره احضارش کردم . این بار بوی عطرملایم و هوس انگیزی رو ازش می شنیدم که تازه ازش استفاده کرده بود . بازم پشت به اون قرار گرفته بودم که دلشو ببرم . از اون هفت خط ها بود . -ببینم سوتین یادت رفت .. یه عشوه ای اومده و با ناز و کرشمه بهش گفتم داریوش خان می خوام قالبشو با دستات بسنجی و اندازه دستت بیفته تا ببینی کدومشون مناسب ترن .. یه لحظه که بهش دقت کردم دیدم فقط یه شورت پاشه و دگمه های پیرهنش تا پایین باز و سینه ها و نیمتنه شو می شه کاملا لخت دید برای ثانیه هایی چشممو به کیر ورم کرده اش که سوسن خیلی از تیزی و کلفتی و بلندی اون تعریف می کرد دوختم . همین یه چشمه باعث شد حس کنم یه تحول دیگه رو کوسم و دورش به وجود اومده و بازم بیشتر خیس کردم . با همون شورت خیلی فانتزی خودش خودشو از پشت بهم چسبوند . شکم لختش رو کمر لختم قرار داشت کف دستاشو گذاشت رو سینه هام که نوکش از نوک خنجر هم تیز تر شده بود . -ببینم این شورت بهم میاد ؟/؟ -عالیه عالی ..مونیکا جون ..من زن ندارم .. سر فرصت می تونی بهم بگی چه مدل شورتی پام کنم که دخترا خوششون بیاد ؟/؟ درحالی که از هوس نفسم بند اومده بود و صورت و تمام تنم داغ شده بود گفتم اون بسته به سایز یه قسمت از بدنت داره -کجا مونیکا جون ؟/؟ -همون جایی که حالا بهم چسبیده -آزارت میده ؟/؟ -نه-پس خوشت میاد ؟/؟ -نمی دونم .. دستمو از پشت به طرف شورتش که روش از خیسی کوس من خیس شده بود دراز کردم و به طرف داخل شورت رسوندم . کلفتی کیرش حداقل دوبرابر کلفتی کیر شوهرم به نظر اومد .. دلم می خواست همون آن اونو درش بیارم و به کوسم بمالم ولی یه لحظه از داخل آینه که چشام به چشای بسته داریوش افتاد و دیدم که چه جوری در آتیش کوس من داره می سوزه به هیجان اومدم و با خودم گفتم بسوز داریوش بسوز که چند ساله دارم در آتیش تو می سوزم .ادامه دارد ……….نویسنده …… ایرانی

ادامه داستان باحیای دیروز , هوسبازامروز بسوز و ببین که سوختن چه حالی داره .. در همین افکار بودم که دیدم با چند تا جمله سور پرایزم کرد -آههههههه مونیکا نمی دونی چند ساله که در آتیش هوس تو دارم می سوزم . حسرت تو رو می خورم . نمی دونی وقتی که شنیدم ازدواج کردی و بهم نرسیدی چقدر حسرت خوردم و دلم سوخت .. جاش نبود که بهش بگم هوسباز .. چون خودم هم یه آدمی مث اون بودم ولی بعدا سر فرصت حالیش می کردم . پس اونم همون حس منو داشت . دلم واسش سوخت . من چه می دونستم . من که این قدر بد جنس نبودم . چقدر جامعه ما از این نظر ضعف داره . از بس دخترا و پسرا رو در تنگنا میذارن و به اصطلاح منگنه می کنند دیگه جایی نمی مونه واسه این که بیان حس هوس همو به هم بگن و همو تامین کنن . حالا من و اون از احساس هم با خبر بودیم . داریوش شورتشو پایین ترکشید تا من راحت تر بتونم کیرشو توی دستای خودم داشته باشم . کیرشو از ته تا سر با دستام مالشش داده و بعد اونو به کونم می مالیدم . جلوتر نمی تونستم برم چون یه آینه تمام قد اونجا نصب بود . کیرشو ول نکرده و اونو به کونم مالیدم و به وسط اون . دو تا برش کونم به هم کیپ شده بودند . دستمو از رو کیر بر داشته دو تا دستامو گذاشتم دو طرف آینه تا لاپامو بیشتر و بهتر بازش کنم . حالا باید شکاف کوس و کونم بهتر معلوم شده باشه . -داریوش کیرتو می خوام .. -مطمئنی که انتخابتو کردی -آره عزیزم این انتخاب اول و آخرمنه ..امون نده .. بکن توش .. از اون وقتی که دختر بچه بودم منتظرش بودم . خیلی سخته چشم انتظاری . -جووووووون مونیکا دلم چقدر واسه گاییدن یه کوس اونم از نوع ناب و اصیلش تنگ شده بود . بازم دلم می خواست گوشاشو بکشم ولی نخواستم شیرینی اون لحظاتو خرابش کنم . سر کیرش چسبیده به کانون کوسم بود . -داریوش . .بذارش توش . دیگه چرا داری دلمو آب می کنی -مونیکا می خوام بیشتر باور کنم که تو رو دارم و به آرزوم رسیدم .. -اگه می خوای باور کنی این قدر منو توی خماری نمیذاری .. ببینم نکنه فکر می کنی اگه بذاریش تو کوسم این آخر آرزوهاست . پدرتو درمیارم داریوش . نفستو می گیرم .. یه دستشو دور سینه ام حلقه زدو گفت فعلا این منم که دارم نفستو می گیرم من و خودشو یه پهلو کرد و کیرشو فرو کرد تو کوسم . نیمرخ کرده به آینه نگاه می کردم . واسه اولین باربود که کیرشو می دیدم . اونم از آینه . -خوششششم میاد .. چقدر خوشششششششم میاد کوسسسسسسم .. داریوش کییییییررررررت همش مال خودته ؟/؟ چقدر کلفته. چقدر بلند شده ! نگاه به کیرش که با چه هیجان و اشتهایی می رفت تو کوسم و بر می گشت هوس منو زیاد می کرد . بااین که کمرم درد گرفته بود ولی دلم می خواست درهمون حالت باشم . -مونیکا عزیزم دلم نمیاد کیرمو از تو کوست بکشم بیرون .. اینجا عشقبازی کردن هم یه حال و هوای خاصی داره .. -چی می خوای بگی داریوش -می خوام بگم که دوست دارم بیفتم روت .. سینه هاتو بخورم .. کوستو بخورم .. همه جاتو لیس بزنم ولی اینجا نمیشه .. مثل دختر بچه ها ناز کرده گفتم یه خورده بکن چند تا دیگه بزن بریم . از در که رفتیم بیرون منو رو دستای خودش بلند کرد و برد انداخت رو تخت . سرشو گذاشت لای کونم . -مونیکا چقدر کونت باحاله . این نخ نازکی هم که به عنوان شورت پات کردی ..-خب فرو شنده اش تویی دیگه -خریدارشم تویی عزیزم .. اگه بدونی چقدر هوس انگیز ترت می کنه . -حالا کونمو وقت داری بعدا بیشتر می بینی . رو کردم طرفش تا بدنشو ببینم و منم از تماشاش لذت ببرم . -داریوش خودتو بهم بچسبون . بیا روم . می خوام لذت ببرم . بدنت بهم حال بده . اون رو من بود و کف دو تا دستامو گذاشتم رو سینه اش .. چقدر سینه ات موداره ؟/؟ -زشته ؟/؟ -نه بهت خیلی میاد هیکلتو هوس انگیز تر می کنه . دلم میخواد سرمو بذارم رو سینه هات باهات حرف بزنم بهت بگم دوستت دارم و تو مشغول باشی و منو بکنی . -حالا دوست نداری بکنمت ؟/؟ آخه کیرش ازکوسم اومده بود بیرون و به لاپام چسبیده بود . پاهامو به دو طرف باز کرده و دستامم همین طور . کیرشو چسبوند به سر کوسم و یه نگاه تو چشام انداخت و همراه با آهنگ ملایم و روح نوازی که درحال پخش شدن بود و کاری می کرد که با عشق و تمایل بیشتری خودمو در اختیارش بذارم رو من خم شد و همزمان که کیرش در حال فرو رفتن توی کوسم بود لباشو هم گذاشت رو لبام . چشامو بسته غرق لذت شده بودم .. اون لحظه به هیچی فکر نمی کردم . طوری هم خودشو رو من سبک کرده بود که بدنم درد نگیره . به هر قسمت از تماس بدنش با بدنم که فکر می کردم و می رفتم توی حس اون می دیدم که فوق العاده لذت بخشه . از قسمت وسط بدن گرفته به طرف بالا و سینه هاش که در تماس با سینه هام بود . موهای بدنش که با یه قلقلک خاصی هوسو در تمام بدنم پخش می کرد . لبهاش .. لبهای داغش که همراه با کیر و نوازش دستش بر سر و بازی با موهای سرم منو به جایی از هوس رسونده بود که جز به آخر خط به هیچی فکر نمی کردم . می خواستم حرف بزنم ولی لبام بسته بود . با سکوت و حرکاتم واسش حرف می زدم . کوسم با یه پرشهای خاصی می خواست خودشو هوسمو کنترل کنه .. به خودم فشار می آوردم .. یه لحظه چشامو باز کردم و دوباره بستم .. نمی تونستم یه جا و به یه حرکت بند شم . حالا دلم می خواست که اون تمام سنگینی خودشو بندازه رو من نفسمو بند بیاره و من زیر دست و پاش نتونم هیچ کاری بکنم . من تسلیم اون بودم و اون با تمام قدرت داشت منو می کرد . دستمو دور کمرش گذاشته و اونو محکم به بدنم فشارش دادم . بعد ولش کردم تا جلو سرعتشو نگرفته باشم .. -داریوش خیلی بهم می چسبه .. یه خورده تند تر .. -مونیکا خوشت میاد ؟/؟ لذت می بری ؟/؟ -تو چی عزیزم .. حسش نمی کنی ؟/؟ -چرا داریوش .. هوس خوب می تونه زبون هوسو بفهمه .. -پس چرا اون وقتا که من تشنه تو بودم و می خواستمت .. -منم می خواستمت .. مثل حالا .. ولی دختر بودم یه شرم و حیای خاصی داشتم .می ترسیدم .. -همه این جوری نیستن ..-می دونم داریوش . می دونم که می دونی همه این جوری نیستن .. بازم دلم می خواست گوشاشو بکشم که دیگه با اون دو تا دختر رابطه نداشته باشه ولی نخواستم کاری کنم که هوسم بره عقب . معلوم نبود این پسره شیطون این بالا چیکار می کنه که حتی یه اتاقکی واسه تخت ردیف کرده . پاهامو مثل یه ژیمناست کار بازش کرده و اونم دور و سرعت بیشتری به کیرش داده بود و لبه ها و چوچوله های دو طرف کوسمو بازکرده و با فشار کیرشو می کرد تو کوسم و با همون فشار می کشیدش بیرون .. -نههههههه داریوش عزیزم .. خواهش می کنم .. این جوری دیگه تاب و توان ندارم . سوختم . کوسم . می خواد می خاره . -الان خارششو می گیرم . اول با انگشتام بعد با کیرم .. با چند تا انگشتش سر کیرمو خاروند و بعد یه پامو گذاشت رو شونه هاش و منو یه پهلو کرد و از بغل به کارش ادامه داد . انگشتشو هم می کرد تو سوراخ کونم که خیلی دردم میومد . -داریوش زودتر ارضام کن کمرم درد گرفته . -مونیکا آبمو چیکار کنم .. -خالیش کن تو کوسسسسم .. هر وقت که راضیم کردی .. -جدی میگی ؟/؟ -چقدر حرف می زنی . هر چه باداباد . کیر وقتی میره داخل یه کوس تا آبشو اون داخل نریزه که فایده ای نداره . این مثل اون می مونه که یه زن یه میوه ای رو گاز می زنه و تو دهنش مزه مزه می کنه بعد آبشو می ریزه دور من آبتم می خوام .. اینو که گفنم حس کردم که یه جریان برق قوی به تنش وصل کردند . داریوش در همون وضع چشاشو بسته بود و با فشاری که به خودش می آورد جلو آبشو می گرفت . درعوض من به خودم فشار می آوردم که آبم بیاد . هوسم داشت آب می شد . وسط کوسم . دور و برش زیر شکم اطراف سینه ها همه دست به دست هم داده بودند تا سر حالم کنند . خودم می دونستم که حرکاتم عجیب و غریب شده .. انگشتمو گذاشته بودم رو لبه بالایی کوسم و کمک کیر داریوش شده بودم .. -آخخخخخ آخ .. آخ .. آخ .. ولم نکن .. ولم نکن .. به خورده .. به یه موبنده .. ولم نکن .. زوده .. زوده .. صبر کن .. الان خالی نکن .. آخخخخخخخخخ کوسسسسسسم .. کوسسسسسم تیرشششش کن .. داریوش .. بدنش خیس عرق شده بود .. خسته اش کرده بودم ولی چشام دیگه باز نمی شد حس کردم که در این دنیا نیستم .. آبم داشت میومد . حرارتی که تمام تنمو آب کرده بود . چقدر این لذت و حالت ادامه داشت .. داریوش همین جور در حال کردنم بود و منم در یک ار گاسم طولانی .. حتی نمی خواستم یه ثانیه شو از دست بدم .. دیگه یه جای کار حس کردم که به آخرش رسیده .. چند لحظه ای رو در حس و آرامش خودم بودم .. -داریوش تشنه ام .. -جووووووون منم تشنه ام که تو کوسسسست خالی کنم .. چقدر تنگه .. کوس کردن چقدر مزه میده .. چه حالی داره -کون کردن چی داریوش ..؟/؟ یه نگاهی بهم انداخت و تو فکر رفت . -مونیکا ازت انتظار ندارم که بهم کون بدی . اون میل خودته .. خوب موضوع رو عوض کرده بود . من می خواستم یه اشاره ای به خلافهاش کرده باشم ولی اون از موضوع فاصله گرفته بود . سرمو بالا گرفته تا کیرشو وقتی می کشه بیرون و دوباره فرو می کنه توی کوس ببینم . قیافه هوس انگیزش هوس منو زیاد می کرد . -مونیکا داره میاداومد . اومد . بااین که خودم داغ بودم و کوسم داغ داغ ولی آب کیر داریوش خیلی داغ ترم کرده بود . مثل یه تشنه کویری بهش نیاز داشتم . کوسم بهش نیاز داشت . در همون حال که داشت تو کوسم خالی می کرد صورت و زیر سینه ها و گردنمو غرق بوسه کرده بی تابانه منو در آغوش کشیده بود و باهام ور می رفت .. یه چند دقیقه ای رو گذاشتم که به حال خودش باشه و بعد دستشو گرقتم و گذاشتم رو سوراخ کونم . هر چند حتی یه بار هم تا به حال کون نداده و کیری نبود که از مرز کونم رد شده باشه ولی دوست نداشتم از این به بعد کیر داریوش از کون دیگه ای رد شه . هر چند این مردا رو اگه صد تا زنجیرشون هم کنی اون کاری رو که می خوان انجام میدم . -عزیزم اگه دلت می خواد من حرفی ندارم بذاری تو کونم -من که تا حالا کون نکردم . میگن خانوما خیلی دردشون میاد و آقایون خیلی کیف می کنند . عصبانی شده بودم . اگه وقت و شرایط دیگه ای بود تحریمش می کردم . رو مو بر گردوندم گوششو با دو تا دستام گرفته و گفتم باورم نمیشه در این سن هنوز آزمایش نکرده باشی . رنگش پریده بود . چقدر در مقابل من ضعف داشت . انتظارشو نداشت این برخوردو باهاش داشته باشم . -منظورت چیه مونیکا من چون دوستت داشتم اینو گفتم . -ببینم این تخت واسه چی اینجاست ؟/؟ -واسه اینه که بعد از ظهر اگه خسته بودم یه ساعتی مغازه رو ببندم و بخوابم .. -من اگه بفهمم دختر دیگه ای غیر من تو زندگیت هست دیگه طرفت نمیام . خیلی هم زرنگم . -من این کارو نمی کنم ولی تو شوهر داری .. تو هم شوهر داری .. -خب تو هم برو زن بگیر بی حساب شیم . این که حرف نشد . رفت از پایین یکی از بهترین کرمها رو آورد . نصف قوطی خالی بود . حس زنونه من می گفت که اونا رو رو کون بقیه خالی کرده .. خودمو باید واسه یه درد جانکاه آماده می کردم . کونمو گرفتم طرفش و اونم خیلی غلیظ کرمو به کیر خودش و کونم مالید و پس از یه دستمالی مفصل کیرشو به سوراخ کونم فشار داد -حالا می تونی اولین کون کردن زندگیتو افتتاح کنی .. دیگه حرفی نزد و جوابمو نداد می دونست که هرچی بگه من جوابشو می دم ترجیح داد ساکت بمونه ولی کیر خیلی تیزش کونمو داشت پاره می کرد . هنوز وارد کونم نشده همون روشو داشت آتیش می داد . مشتامو به هم گره کرده بوده به بالش روبروم چنگ مینداختم . صدای شکستن یکی دوتا از ناخنهام رو شنیده بودم . -گفته بودم که خیلی درد داره .. صدام در نمیومد . تو دلم گفتم اگه پاره پاره شم و بخیه بخورم باید کیرتو امروز فرو کنی تو کونم . حتی اگه منشی و فروشنده زن یعنی جمیله بیاد منو ببینه . انگشت وسطی خودمو کردم تو کونم و چند دقیقه ای با سوراخم بازی کردم . خیلی تنگ تر از اونی بود که فکرشو می کردم . تازه کیر داریوش حداقل سه تا کلفتی این انگشتم می شد . اون داخلو با فرو کردن انگشتم بی حس کرده بودم . -داریوش بکن بکن حالا بهترین موقعشه -خیلی تجربه داری .. احمق می خواست بهم بگه حتما تو هم قبلا کون دادی .. ولی با خودم گفتم ولش .. با این حال دلم طاقت نیاورد و گفتم داریوش زبونمو باز نکن این اولین کیریه که داره میره تو کونم وتو هم بی دلیل بهم تهمت نزن اگه هم نمی خوای پاشم برم ولی من واسه دروغ گوییهای تو دلیل دارم .. لال شد و فقط یه فشاری به کیرش آورد که نمی دونم برای بستن زبون من بود یا حال کردن خودش که همچین دردی رو تو عمرم نکشیده بودم .. حتی اون لحظه فکر کردم اگه درد زایمان هم به همین صورت باشه که اصلا نمیشه بچه آورد .. -وووووی وووی .. ایییییی من جر خوردم پاره شدم کونم وواووووخخخخخ کونم .. ولی اون دیگه رحم نداشت -مونیکا خودت خواستی من بهت گفته بودم .. ولی این کون پلمب شده بوده که حالا دارم بازش می کنم .. یه سوتی عجیبی داده بود -تو از کجا می دونی که این پلمب شده هست ناقلا . پس تو جنس شناسی .. نا جنس .. -همین جوری گفتم . چون خیلی سفت و سخته .. دستشو گذاشت دور کمر کیرش و با فشاری شدید اونو به طرف کونم فرستاد .. -نههههههه … نههههههه … آخخخخخخ .. این که تا ته نباید بره تو کونم.. تو که نزدیک نصفشو فرستادی تا همین جاش خوبه .. خوبه .. بسه دیگه .. بیرحم .. سنگدل .. ولی اون همین جوری کونمو می گایید . همون شش هفت سانتی رو که کرده بود تو کونم سریع می کشید عقب و دوباره می کردش داخل .. -اووووووههههه .. آخخخخخخ .. درد داره -مونیکا جون درد داره ولی حال هم می کنی -تو چی تو چی داریوش .. بگو دوستم داری بگو فقط منو می خوای عاشقمی -اینا رو نمی دونی ؟/؟ -می دونم می دونم می خوام بازم بشنوم .. داریوش واسم حرفای عاشقونه زد . دستشو گذاشت رو کونم و دو طرفشو باز کرد ولی با این که دردم می گرفت با حس کلفتی کیرش و این که مال منه و از دو تا رقیب خودم پیشی گرفتم داشتم لذت می بردم . اونم چه لذتی .. کف دستمو هم گذاشته بودم رو کوسم و باهاش ور می رفتم . دوباره حشری شده بودم .. طوری از فرو کردن کیرش توی کونم کیف می کرد که به نظرم اومد داره به همون اندازه کوس کردن حال می کنه واسه همین گذاشتم هر کاری دلش می خواد انجام بده … -مونیکا کیرم .. دیگه نمی تونم .. پرش رگهای کیرشو تو کونم حس می کردم حس کردم دور کوس و شکاف کونم داغ شده .. کونم پر شده بود از آب کیر داریوش .. واسه دومین بار هم که توی تنم خالی کرد سرشار از آب بود . -خب دیگه هم من دیرم شده .. هم فکر می کنم که یواش یواش مزاحم از راه برسه .. فقط اینو بدون که من حواسم خیلی جفته .. اگه سر سوزنی بفهمم که با کس دیگه ای رابطه داری امکان نداره چراغ سبز نشونت بدم . اصلا قرمزش می کنم .. قول ؟/؟ -قول مردونه .. یه ساک شورت و سوتین زنونه داد دستم بدون این که بابتش پولی بگیره و شیک ترین پیراهنی رو هم که اندازه تنم بود بهم هدیه داد .. -مونیکا وقتی که تو رو دارم بقیه رو می خوام چیکار . -ببین داریوش اگه دروغ گفته باشی حسابت با منه .. خایه هاش جفت کرده بود . حداقل اینو می دونستم که داخل بوتیک با اون دو تا زن دیگه کاری صورت نمیده در عوض خودم بهش سرویس می دادم . چند روز بعد که سوسن رو دیدم خیلی ناراحت بود -چته دختر -این داریوش معلوم نیست چشه ؟ /؟ نه منو می کنه نه کارگرشو .. -بی خیال مردا همه شون همینن . شاید یکی رو گیر آورده خوشگل تر که هم می تونه از کون بکندش هم از کوس ..-ولی هرگلی یه بویی داره .. -سوسن جون ولش کن . ممکنه اون گل دور و برش خار گذاشته باشه که مردک بیچاره نمی تونه کیرشو از اون طرف رد کنه . سوسن که رفت با خودم فکر کردم مونیکا خیلی بد جنسی .. ولی دیدم اشک کوسم از این تصورم در اومده .. اون یعنی کوس با زبون خوش هوس به من می گفت که اصلا هم بد جنس نیستی چیزی که فراوونه مرد خوش تیپه . مهم اینه که کدوم زن زرنگ تره و تورش می کنه … پایان .. نویسنده .. ایرانی

من و دخترم زنش شدیم(۱)سلام.من ژاله هستم.۴۰ سالمه. داستان های زیادی اینجا نوشتید و منم بدم نیومد ماجرای زندگیم و اینکه چطور شد که شدم یه زن مردبازو براتون تعریف کنم. ۳۸ سالم بود که از شوهرم طلاق گرفتم. شوهرم یه دکتر بود. دکتر روانپزشکی که اگه بیمارش زن بود محال بود با هاش رابطه برقرار نکنه. یه مرد فوق العاده رفیق باز و زن پرست. بگذریم. به هر حال یه روز گفت که از ایران داره میره و رفت و منو با دخترم تنها گذاشت.البته قبل رفتنش خونه ای که توش بودبم رو به نامم کرد و رفت. تو این ۲ سال که با دخترم تنها زندگی میکردم خیلی چیزا تغییر کرد و زندگیم خوب پیش نمیرفت. اوایل مجبور شدم برم سر کار. تو یه شرکت کوچیک شدم یه منشی. چون تیپ و هیکلم خوب بود همون جا دووم آوردم و بیرونم نکردن و با حقوق بخور نمیرش میگذروندم.حتما پیش خودتون میگید با تیپ خوب و هیکل خوب چرا دوباره ازدواج نکردم؟ اونایی که مثل منن درکم میکنن چون تمام پیشنهاد هایی که بهم میشد یا برای صیغه بود یا برای دوستی.یعنی فقط منو برای سکس می خواستن و بس. منم بدم نمیومد سکس داشته باشم، مخصوصا که زنی حشری و داغ بودم اما به خاطر دخترم نمی تونستم هر کاری دلم میخواست بکنم برای همین اصلا تو فکر ازدواج نبودم. یکی دیگه از تغییراتی که خیلی ناراحتم میکرد دخترم بود. دخترم ۱۹ سالشه اسمش میتراست. تقریبا به خودم رفته اما یه کم قدش کوتاه تره و این باعث شده کونش و سینه هاش بیشتر خودنمایی کنه و بزرگتر نشون میده. از روزی که باباش گذاشت رفت رفتارش روز به روز بدتر میشد. هر لباسی که دلش میخواست می خرید و می پوشید،مانتو های کوتاه تا روی باسن و آرایش زیاد و … که من هر کاری میکردم نمی تونستم جلوشو بگیرم. نمیدیدم با پسر بپره برای همین سعی کردم زیاد بهش فشار نیارم.اوضاع به همین شکل پیش میرفت که زد و شرکت کوچیک ما ورشکست شد و من از کار بیکار شدم. تو این وضع گرونی و بیکاری مملکت این بد ترین اتفاق بود. چند هفته ای دنبال کار گشتم اما پیدا نشد که نشد تا که اون روز تو روزنامه اون آگهی استخدام رو دیدم. به یک خانم جهت کار در عکاسی با حقوق مکفی نیازمندیم. زنگ زدم و حقوقش رو پرسیدم و حقوق خوبی میدادن و آدرسش به خونمون نزدیک هم بود. گفتم خدایا شکر فکر کنم گیرش آوردم. سریع رفتم و خودمو رسوندم که یه وقت دیر نشه. یه عکاسی کوچیک اما شیک و ترو تمیز که یه آقایی ۴۵ ، ۴۶ ساله توش مشغول بود. رفتم داخل و سلام کردم و گفتم برای کار اومدم. با خوش رویی همه چیز رو برام توضیح داد و گفت شما چون خونتون به اینجا نزدیکه برای این کار مناسبید فقط باید یک مقدار بیشتر به خودتون برسید. وای باورم نمیشد از این بهتر هم میشه؟ بعد از یک مقدار شرح وظایف گفت برو خونه و از فردا صبح به صورت امتحانی یک هفته بیا تا ببینیم چی میشه.خوشحال بودم که کار خوبی گیر آوردم و نزدیک خونمه و خیالم راحت شده بود.فرداش یه مقدار بیشتر آرایش کردم و یه مانتوی تنگ تر تنم کردم و رفتم سر کار. هفته ی اول گذشت و منصور ازم راضی بود و باهام قرار داد بست. آدم خوبی به نظر میرسید و من متوجه شدم از من خوشش اومده. ۲ ماه گذشت. منو منصور با هم رابطه خوبی داشتیم و من یه مقدار ازش خوشم اومده بود و نصبت بهش علاقه پیدا کرده بودم و اون هم همین احساس رو به من داشت که یه روز بهم گفت که دوستم داره منم گفتم این حسو منم دارم اما به خاطر دخترم نمیتونم وارد رابطه ای بشم که منصور گفت من میخوام باهات ازدواج کنم. نمیدونستم چی بگم. داشتم بال در میاوردم از خوشحالی. احساس خوشبختی میکردم. خلاصه قرار گذاشتیم که تا یه مدت نامزد شیم و بیشتر همدیگه رو از نزدیک بشناسیم و دخترم هم با منصور آشنا تر بشه.بعد از نامزدی رفتار منصور هر روز صمیمی تر میشد و سکسی تر. منم بعد از مدت ها داشتم دوباره حضور یه مرد رو در کنارم حس میکردم که همین باعث شد منم بدم نیاد رابطه سکسی باهاش داشته باشم اما از یه طرف دوست نداشتم به این زودی این رابطه بینمون پیش بیاد. سر کار که همش دستش یا تو کون من بود یا تو سینه هام اما سکس نه. یه روز از صبح که اومدیم سر کار شروع کرد به مالوندن خودش به من. از پشت هی کیرشو می چسبوند به کونم.منم برای اینکه نخره تو حالش بهش میگفتم نکن منصور از بیرون می بینن زشته. اما اون به کارش ادامه میداد.بد جور حشری شده بودم و نمی خواستم به این زودی بهش پا بدم.ظهر به بهونه نهار درب مغازه رو بست و رفتیم طبقه بالای مغازه تا نهارو گرم کنیم و بخوریم.من پای گاز بودم که دوباره اومد وکیرشو از پشت چسبوند به کونم و شروع کرد با دستاش سینه هامو مالوندن.منم به روی خودم نیاوردم چون نمیخواستم باهاش سکس کنم اما کیر شق شدش بد جور حشریم میکرد. گفتم منصور جان عزیزم اینجا جاش نیست آخه.گفت من این بدن نازو باید همین امروز یه حالی بهش بدم. حیف نیست این کس و کون ناز کیرنره توش؟ اولین بار بود منصور اینجوری حرف میزد به خاطر همین آب از کسم بود که میریخت بیرون. گفتم عزیزم یه کم صبور باشی بهشون میرسی. گفت نمیتونم امروز بد جور هوس کونتو کردم باید بکنمت. گفتم عزیزم من اینجوری دوست ندارم دوست دارم تو تخت بیام تو بغلت.گفت ژاله اگه امروز نکنمت دیوونه میشم.اینو گفت و مانتومو داد بالا تا بالای کمرم.گفتم منصور نه! دست انداخت دور شلوارم که پارچه ای بود و کمرش هم کشی بود و راحت کشیدش پایین تا زیر باسنم.میخواستم جلوشو بگیرم اما هم میترسیدم بهش بر بخوره هم خودم بیش از اندازه حشری شده بودم. توجه کردم دیدم شرتمم با شلوارم کشیده پایین. راستشو بخواین یکم شیطونی کردم و کونمو براش دادم عقب تا خوشگل به نظرش بیاد. یکم تف کرد تو دستشو مالید به سوراخ کونم.وای که چه حس خوبی بهم میده این کار.شروع کرد سوراخ کونمو با تفش مالش دادن و گه گداری هم انگشتشو میکرد تو تا سوراخم باز بشه. بعد کیرشو تفی کرد و گذاشت رو سوراخ کونم. باورم نمیشد به این راحتی بهش پا دادم و داره منو میکنه اما صدام در نمیومد. یه کم که فشارداد سر کیرش رفت تو.دستمو گذاشتم رو دیوار کنار گاز و تکیه دادم به دیوار و از درد کمی که همیشه اول کون دادن بهم میاد لذت بردم و آروم جیغ میزدم و آه میکشیدم و منصور کم کم کیرشو میکرد تو. کیرش خیلی کلفت بود و دردش خیلی دیر رفت و سوراخم ۵ دقیقه ای شد که گشاد شد و منصور تونست شروع کنه به تلمبه زدن. بد جور داشتم لذت میبردم. بعد از دو سال یه کیر کلفت خیلی بهم چسبید.وقتی بدنش محکم با کونم بخورد میکرد شالاپ صدا میکرد و من کمی پرت میشدم به جلو.کون دادنو اینجوری محکم خیلی دوست دارم. منصور بدون کوچکترین مکسی یه یک ربعی کرد و آبشو خالی کرد توم. با اینکه خیلی بهم حال داد اما دوست داشتم حالا که منو کرده از کس هم میکرد تا منم ارضا بشم ولی چیزی نگفتم. همونطور چسبیده بودم به دیوارو و منصور کیرشو آروم تو کونم عقب جلو میکرد. وای چه حالی میداد با اینکه آبش اومده بود و ارضا شده بود کیرش هنوز کلفت بود و سوراخ کونمو میخاروند. دست خودم نبود آروم ناله میکردم و گاهی آروم زیر لب می گفتم جووون که منصور از پشت بقلم کرد و درگوشم گفت خیلی حال کردم با کونت.تا به حال کون به این گندگی و تنگی نکرده بودم! پیش خودم فکر کردم مگه چند نفرو تابه حال کرده؟! همونطور که کیرش تو کونم بود یه کم کونمو دادم عقب و مالوندم بهش و با قر دادن به کمرم بهش گفتم عزیزم نوش جونت کونم مال خودته. آروم کیرشو کشید بیرون و برم گردوند و یه لب ازم گرفت و گفت دوست دارم. منم بهش گفتم منم دوست دارم که چشمم به کیرش افتاد! یه کیر کلفت و سفید و خوشگل! یه لحظه دلم خواست بشینم و یه دل سیر کیرشو بخورم اما جلوی خودمو گرفتم و سعی کردم این بار اولی ندید بدید بازی درنیارم. شرتشو براش کشیدم بالا و شلوارشم همینطور.اونم شرت و شلوار منو کشید بالا و مانتومو درست کرد. اون روز بعد از دو سال یکی از بهترین روزای من بود.دیگه رومون تو روی هم باز شده بودو منصور یا من هر وقت دلمنو میخواست سکس میکردیم. البته منصور علاقه ی شدیدی به کون من داشت. میگفت کونت تو دنیا تکه!

من و دخترم زنش شدیم (۲) یکی دو ماهی از شروع رابطه سکسیمون گذشت. منصور نه تنها یه مرد فوق العاده برای زندگی مشترکمون، یه مرد سکسی تموم عیار هم بود.اون تو سکس هیچی برای من کم نمیذاشت. وقتی سکسو شروع میکرد تمام بدنم رو می خورد و قرق بوسم میکرد. زیرش که میخوابیدم از لذت بیهوش میشدم و دیگه دوست نداشتم از روم بلند شه. کیرش تمام بدنم رو داغ میکرد و زره زره بدنم رو به لذت سکس آغشته میکرد. اونایی که زیر مردای خوش سکس خوابیدن میفهمن چی میگم.منصور فقط یه مرد خوب برای من نبود، اون تونسته بود جای پدر میترا رو هم براش پر کنه. منصور و میترا شدیدا با هم خوب شده بودن. انقدر خوب که میترا منصور رو بابایی صدا میکرد و شب ها که از سر کار میومدیم خونه همدیگرو بقل میکردن و کلی همو میبوسیدن. ازاین بهترنمیشد. اوایل نگران بودم که میترا نتونه با منصور ارتباط بر قرار کنه اما حالا خیلی خوشحالم که تونستن انقدر خوب پیش برن و همدیگرو انقدر زیاد دوست داشته باشن. اما دیری نکشید که متوجه چیزی شدم که منو خیلی ترسوند.منصور هر شب منو تا خونم میرسوند و تادیر وقت پیشمون میموند و بعد میرفت خونه ی خودش بعضی شب ها هم میموند. یه شب که داشتم تو آشپزخونه قهوه درست میکردم و منصور و میترا داشتن با هم شوخی میکردن و بلند بلند می خندیدن یهو ساکت شدن! کنجکاو شدم. حس کرم که چیزی نظرشون رو جلب کرده. قهوه ها رو برداشتم و آروم از آشپزخونه اومدم بیرون که اون صحنه رو دیدم! میترا تو بقل منصور نشسته بود و لباش رو چسبونده بود به لبای منصور و داشتن از هم لب میگرفتن!!! تمام بدنم سرد شد اما به روی خودم نیاوردم و رفتم پیششون و اونها هم تا منو دیدن سریع خودشون و جمع کردن و شروع کردن دوباره شوخی کردن. لبخند سردی زدم به این معنی که چیزی ندیدم.باورم نمیشد چی دیدم. خیلی ترسیده بودم.تازه یاد اون حرف منصور افتادم : “تا به حال کون به این گندگی و تنگی نکرده بودم”. یعنی منصورم یه مرد زن بازه؟ اصلا چرا تا به این سن ازدواج نکرده؟ چند بار ازش پرسیده بودم اما هیچوقت جواب درستی نگرفته بودم. ازاون شب تا یه مدت همش تو این فکرها بودم که نکنه منصور به میترا تجاوز کنه؟! شب ها اصلا خابم نمیبرد و تا دیر وقت تو تختم بیدار میموندم. تصمیم گرفتم سر از گذشته منصور در بیارم. فرداش سر کار ازش پرسیدم منصور یادته وقتی داشتی بار اول منو میکردی گفتی تا به حال کون به این تنگی نکردم؟ گفت آره! گفتم تو که ازدواج نکردی تا حالا.مگه چقدر کون کرده بودی که اینجوری گفتی؟ فقط دروغ نگو! دوست دارم بدونم آخه اون حرفت خیلی حشریم کرد و هر وقت به یادش می افتم حشری میشم! منصور یکم با تعجب نگام کرد و یه لبخند موزیانه ای زد.گفتم بگو دیگه جون من بگو؟ منصور حرفی زد که ترسمو چند برابر کرد. گفت ناراحت نمیشی که؟ گفتم معلومه که نه.هر چی بوده گذشته و مهم اینه که الان بهترینی. یه کم فکر کرد و گفت ژاله من تقریبا تمام دخترها و زنهای فامیلمون رو کردم! البته وقتی جوون تر بودم. من همیشه علاقه زیادی به کون زنا داشتم و به خاطر تیپ و قیافه جذابم تقریبا همه ی دخترها و حتی زن های شوهر دار فامیل رو یک بار هم که شده کردمشون! برای همین هم هست که هیچ وقت ازدواج نکردم. نیازی نداشتم که ازدواج کنم. البته الان میدونم که کار خوبی نمیکردم و سر به راه شدم! بعد بهم یه چشمک زد و دوباره موزیانه خندید. داشتم دیوونه میشدم دیگه باورم شد که یه رابطه ای بین منصور و میترا هست. چون کم نیارم گفتم پس بگو چرا انقدر خوش سکسی و تو سکس محارت داری! گفت آره قدیما همش فکر و ذکرم کردن کون دخترها بود. دختر عمه نوشین رو که یادته؟ گفتم آره گفت انقدر کرده بودمش که سوراخ کونش شده بود اندازه ی سوراخ اگزوز ماشینم! گفتم خوبه حالا لازم نیست تعریف کنی.شب وقتی رسیدیم خونه به چیزایی دقت کردم که هر شب اتفاق می افتاد اما من اصلا بهشون دقت نمیکردم چون تو فکرشون نبودم. میترا آرایش کرده بود و یه تاپ تنگ که هم نصف شکمش معلوم بود و هم سینه هاش، و یه دامن پوشیده بود تا زیر کپل های کونش و کون لخت گندش از زیر اون دامن زده بود بیرون. اول منو بقل کرد و بوسم کرد و بعد پرید بقل منصور.سینه های درشتشو میمالید به منصور و تقریبا لب های همدیگرو میبوسیدن. منصور هم دستشو تقریبا روی کون میترا میبرد و اونو فشار میداد به خودش! دیگه داشتم دیوونه میشدم.سریع رفتم تو اتاقم تا لباسهامو عوض کنم و اونارو نبینمشون. منصور متوجه رفتار من شد و اومد تو اتاق و گفت ژاله عزیزم چیزی شده؟ گفتم نه یه کم سرم درد میکنه. گفت میخوای ببرمت دکتر؟ گفتم نه منصور بخوابم خوب میشه. گفت شام نمیخوری؟ گفتم نه میل ندارم و رفتم تو تختم و پتورو کشیدم رو خودم.منصور اومد یکم دست کشید رو موهامو بوسم کرد و از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست. نمیدونستم چیکار کنم. یعنی چیکار میشد کرد؟ شاید زیادی حساس شدم و اصلا چیزی نیست! اما یاد حرف امروز منصور افتادم اون تمام دختر های فامیل رو کرده بود! یهو یادم افتاد که با اومدنم تو اوتاق و بسته شدن در اون دو تا الان تنها هستن و شاید؟! اما نه اشتباه میکنم. تو این فکر ها بودم که خوابم برد و وقتی از خواب پریدم ۱ ساعتی خوابیده بودم. ساعت ۱۲ شب بود. به در نگاه کردم دیدم چراغ ها خاموشه.گویا منصور رفته بود.بلند شدم برم یه چیزی بخورم. درو باز کردم اومدم بیرون که دیدم چراغ اتاق میترا روشنه و در بستست! آروم رفتم پشت در و گوشم چسبوندم صدای منصور از تو اتاق میومد که میگفت خیالت راحت مامانت سرش درد میکنه حالا حالاها بیدار نمیشه و امشب مال خود خودتم. تنم از ترس میلرزید. یه صندلی آوردم گذاشتم پشت در و رفتم بالا تا از شیشه ی بالای در ببینم تو چه خبره. دیگه باورم شد. منصور روی تخت نشسته بود و شلوارگرمکنش تا زانوهاش پایین بود و میترا با همون لباس ها تو بقل منصور نشسته بود و داشت با کیر منصور از روی شرتش بازی میکرد که منصور شروع کرد لبای میترارو خوردن و دامن کوتاه میترارو زد بالا و شروع کرد کونشو مالوندن. تازه دیدم که شرت پای میترا نیست! میترا هم دستشو برد داخل شرت منصور و کیرشو کشید بیرون و بلند شد نشست جلوی پای منصور و شرتش و با گرمکنشو از پاش کشید بیرون. نشست روبروش و کیر منصورو کرد تو دهنش و شروع کرد خوردن. وای جوری میخورد انگار ۱۰ ساله اینکارست. منصور چشماشو بسته بود و موهای میترارو گرفته بود و سرشو روی کیرش بالا پایین میکرد و گاهی سر میترارو روی کیرش فشار میداد تا کیرش تا ته بره تو دهنش و میتار بعد از چند ثانیه سرفه های شدیدی میکرد و سرشو میاورد بالا تا کیر از دهنش در بیاد. میترا عین جنده ها شده بود! منصور که موهای میترا تو مشتش بود سر میترارو بلند کرد تا پاشه و میترارو پرت کرد رو تخت.سریع تاپشو از تنش کشید بیرون و رفت روش خوابید و شروع کردن از هم لب گرفتن و دامن میترا هنوز دور کمرش بود.بدن همدیگرو به شدت میمالوندن و لبای همدیگرو میخوردن. منصور شروع کرد از گردن میترا خورد و اومد رو سینه هاش. تا به حال سینه های منو به این شدت نخورده بود عوضی. انقدر با شدت میخوردشون که قرمز شده بودن و تمام سینش پر شده بود از تف منصور.چشمم به کیر منصور افتاد که رو کس میترا مالیده میشد و منصور بالا پایینش میکرد. خیلی بیشرف بود خوب میدونست توسکس چیکارکنه. آروم اومد پایین ترو زبونشو کشید رو کس میترا که آه ه ه میترا رفت هوا. منصور تو کس خوردن دومی نداشت. چنان کس میترارو میخورد که میترا از لذت به ملافه ی روی تخت چنگ میزد و لباشو گاز میگرفت. بعد پا شد دوباره خوابید رو میترا و دوباره لبای همدیگرو خوردن و میترا دستشو برد سمت کیر منصور و اونو گذاشت رو کسش.پیش خودم گفتم دوباره میخواد کیرش مالیده شه رو کسش اما منصور آروم آروم کردتو کس میترا.دیگه خونم به جوش اومده بود.سرم داشت گیج میرفت. همونجا نشستم و زدم توسر خودم. دخترم شده یه جنده.بعد ها فهمیدم که ۲ سالی میشه میترا پرده نداره و کس دادن به پسرا براش یه تفریحه. دوباره بلند شدم دیدم منصور همونطور خوابیده روشو با ضربه های محکم، تند تند داره تو کس میترا تلمبه میزنه که کیرشو کشید بیرونو میترا برگشتو چهار دستو پا شد و منصور کیرشو از پشت کرد تو کسشو موهای میترارو جمع کرد تو یه دستشو از عقب میکشید ک باعث شده بود میترا سرشو بیاره بالا و کمرش بیاد پایین تر و کونش بیاد بالاتر و خودشو بده عقب تر تا دردش نیاد و منصور از این عقب اومدن و بالا اومدن کونش برای کردن بیشتر کیرش تو کس میترا استفاده میکرد و با یه دستشم دامن میترارو که دور کمرش بودو گرفته بود و میکشید و محکم ضربه میزد. میترا شدیدا ناله میکرد معلوم بود داره از لذت بیهوش میشه که منصور میترارو ولش کرد و میترا همونطور به شکم افتاد رو تخت و خوابید. اونجا لای پای میترارو دیدم که انقدر ارضا شده بود انگار جیش کرده و خیس خیس بود. منصور ول کن نبود و دستهای میترارو پشت کمرش جمع کرد و سر کیرشو تفی کردو کیرشو گذاشت رو سوراخ کونش و طوری فشار داد که میترا چشاشو بستو خیلی آروم گفت آییییییییی کونممممممممممم و منصور خوابید رو میترا و این باعث شد میترا نتونه از زیرش در بره و کیرشو تو کونش عقب جلو میکرد و میترا همچنان التماس میکرد که بکشه بیرون. من که از اون صحنه ها تو حال خودم نبودم به دیوار کنار در چنگ میزدم. منصور تند تند تلمبه میزد که خودشو محکم چسبوند بهش و تمام آبشو خالی کرد تو کون میترا.من دیگه اومدم پایین و صندلی رو گذاشتم سرجاش و خواستم برم تو اتاقم که قبلش رفتم نزدیک در و دوباره گوشمو چسبوندم به در که شنیدم دارن با هم حرف میزنن. منصور از کون میترا تعریف میکرد که گفت میترا میخوام باتو ازدواج کنم! میترا گفت نه برای چی؟ من مال خودتم دیگه نیازی به اینکار نیست! هر وقت خواستی تو بقلتم عزیزم. منصورم حرفشو تایید کرد و صدای خنده هاشون بلند شد. دویدم تو اتاقمو تا صبح گریه میکردم. میدونستم اونا هم تا صبح دارن سکس میکنن. دیگه هیچی برام مهم نبود.فرداش سر کار نرفتم و به همه چیز فکرکردم. کاری نمیشد کرد.فقط میتونستم ازمنصور جدا بشم و ببینم چطور منصور با میترا ازدواج میکنه. یک هفته به روشون نیاوردم و چیزی بهشون نگفتم. دوست داشتم تلافی کنم که تصمیم گرفتم دیگه عوض بشم اما قبلش باید کاری میکردم، ازدواج! به منصور اسرار کردم که دیگه وقتشه و باید عقد کنیم.اونم قبول کردو این اتفاق افتاد. از فردای اون روز من هم شدم یکی مثل خودشون. یه زن مردباز. مرد های خانواده ی منصورو تنها گیر میاوردم وبهشون پا می دادم و اونها هم با استقبال زیادی منو می کردن. تازه فهمیده بودم تنوع سکسی که میگن یعنی چی! تازه فهمیدم لذت از سکس یعنی چی! منصورم که روحش خبردار نبود و همون همسر خوب باقی مونده بود. این بود تلافی همه ی کارهایی که کرده بود و میکرد . . .موفق باشید

خواهر خوب وخوشگلم ۵ لبامو مثل کوس تارا گرد و غنچه کرده و ماچش می کردم . هر چند کوسش گنده تر از لبام بود ولی من با بوس بوس های خودم اونو سر حالش کرده بودم . شاید اون یه فشار زیاد تری می خواست تا بیشتر باهام حال کنه . دستامو رو کوس تارا جونم قرار داده کوس خیس اونو چنگش می گرفتم . دستم خوب می تونست رو کوسش سوار شه . -عزیزم عزیزم خواهر نازم . ترانه عزیزم . تارا کف دستشو گذاشته بود پشت دستم که رو کوسش بود و اونو با فشار بیشتری به کوسم چسبوند . دوتا پاهاشو محکم به هم فشرد و با این کارش کوسش و دو تا کف دستای رو کوسو هم در تماس و فشار بیشتری رو هم قرار داد . -بیا .. ترانه بیا .. بیا رو من می خوام لباتو ببوسم . می خوام بیشتر حال کنم . بیا خودتو بهم بچسبون دوستت دارم . می خوام میخوام .. خودمو انداختم رو تارا . قبل از این که لباشو ببوسم اول سینه هاشو بوسیدم . سینه هاش یه خورده درشت تر از سینه های من بود . نوکش تیز شده بود . نشون می داد خیلی خوشش اومده . ازم می خواست که به این کارم ادامه بدم . دستمو رو تمام قسمتهایی از بدن تارا که در دسترسم بود می کشیدم . هیچوقت اونو تا این حد مست و سر خوش ندیده بودم . خودشو مدام از این پهلو به اون پهلو می غلتوند . بار ها و بار ها دیده بودم که دستش رو کوس یا سینه ها و روی کوس و سایر قسمتهای بدنش قرار داشته و یه جوری داره با خودش حال می کنه ولی حالا که من داشتم بهش حال می دادم یه لذت دیگه ای می برد . همونجوری که من خوشم میومد یکی دیگه با سینه ها و کوسم ور بره اونم همین حالو داشت . -ترانه ترانه .. چقدر خوشم میاد داری این کارارو باهام می کنی .. از کجا یاد گرفتی شیطون .. خودش از این حرف خنده اش گرفته بود . می دونست سوال عجیبی کرده . -از تو خواهر خوب و خوشگلم . از تارای قشنگ و دوست داشتنی خودم . انگشتشو گذاشت رو لبش و لباشو غنچه کرد و گفت حالا بوس بوس بوس .. لبامو به لب تارا جونم چسبوندم . نمی دونستم باید چیکار کنم که اونم به یه حالتی برسه که من بهش رسیدم .. می دونستم زور و تلاش زیادی می خواد . وقتی که تارای عزیزمو می بوسیدم دلم نمی خواست لبامو از رو لباش وردارم . یه چسبندگی خاصی بین لبای من و اون به وجود اومده بود طعم شیرینی داشت لبای تارای من . طوری که هوس و هیجانو به من و کوسم بر گردوند . دلم می خواست خودمو بندازم رو اون . همین کارو هم کردم . تارا پاهاشو باز کرد قدش از قدمن بلند تر بود یه خورده خودمو بالاتر کشیدم و دوباره لبامو به لباش چسبوندم . کوسم رفت رو کوسش . حالا با یه حرکت غلتونی طوری دو تا کوس رو در برخورد با هم قرار داده بودم که صدای هوس هر دو تا مون در اومده بود -اووووووههههه تارا جون چقدر خوشم میاد .. یه جمله می گفتم و دوباره لبمو به لبش می چسبوندم اونم خیلی آروم همراه با بوسه های داغ و آتشین و هوسبار می گفت منم لذت می برم ترانه .. خیسی کوس من و تو مخلوط شده و دوتایی رو هم می غلتن . چه هیجانی .. همراه باافزایش سرعت تارا منم به سرعت خودم اضافه کرده و دوتایی با ناله هایی که می کردیم و با فشار هایی که بیشتر رو کوسمون وارد کرده اوج بیشتری گرفته و حال بیشتری می کردیم . وقتی نگاه من و تا را با هم تلاقی کرد و به اصطلاح چش تو چش هم دوختیم به خوبی می دونستم که راز نگاه همو خوندیم . اونم همون چیزی رو می خواست که من می خواستم در نگاهش یه زار و التماس خاصی بود که منم با نگاه خودم همین التماسو داشتم . باز من یه بار به اون بالا بالاها رسیده بودم . دلم می خواست واسه خواهر عزیزم جانفشانی کنم . اونی که این همه مدت واسم زحمت کشیده بهم حال داده بود باید بهش حال می دادم . از این کوس روی کوس دیگه حالت بهتری سراغ نداشتم . دیگه دستمو که نمی تونستم تو کوس فرو کنم . اون وقت وضعیت خطرناک می شد و کار به جاهای باریک می کشید . دو تایی مون دستامونو دور کمر هم حلقه زدیم و به این حرکت خودمون ادامه دادیم . من که حس می کردم با یه شتاب ثابتی در حال کیف کردن هستم ولی تارا هر لحظه که می گذشت هوسش بیشتر می شد . چشاش خمار شده بود . رو لبایی که در حال بویدن و بوسیده شدن بود یه حرفایی رو می آورد که متوجهش نمی شدم . فقط می دونم که می خواد هر طوری که شده آتیش خودشو خاموش کنه . دستامو رو سینه های گرد و خوشگلش گذاشته بودم تا داغ ترش کنم . تارا خودشو به طرف بالا پرت می کرد . نمی ذاشتم کوسش از هدف خارج شه . لبشو با فشار بیشتری میک می زدم و گاهی زبونمو فرو می بردم تو دهن بازش و با زبونش مماس کرده و هوسمو می رسوندم به اونجا .. خواهرم بی تاب شده بود . منم دست کمی از اون نداشتم ولی می خواستم بهش نشون بدم که خواهرشم با عرضه هست و می تونه رو من حساب کنه . تارا دیگه خودشو به طرف بالا پرت نمی کرد .. دیگه لبامو گاز نمی گرفت و این پهلو اون پهلو نمی کرد .. چشاشو بسته بود و آروم شده بود . ولی لباش همچنان رو لبام قرار داشت . دستاشو که از دور کمرم باز شده بود دوباره به کمرم حلقه کرد -ترانه خسته نباشی .. توبهترین خواهر دنیا واسه یه خواهر هستی … ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

مربی عملی من ۱ این داستان اولین داستان تک قسمتی سکسی به نویسندگی من بود که در دی ماه ۸۹ منتشرشد . آن زمان بیشتراز پنجاه درصد آن به سبک کتابی ساده نوشته شده که اینک تمامی متن رابه صورت محاوره ای ساده یا گفتگوی خودمانی درآورده با همان شکل و سوژه اقدام به انتشار مجدد آن کرده ام . ممکن است بسیاری فرصت بازگشت به گذشته ها و مطالعه آن را نداشته بوده یاباشند. درهرحال شاید پس از بازنگری درسبک به یک بار دیگر خواندنش بیارزد . با تشکر ازلطف و همراهی وحوصله شما : ایرانیهنوز سیزده سالم نشده بود تنها فرزند خانواده بودم.اونم پس ازکلی نذر و نیاز خدا منو به پدر و مادرم داد. آن زمان پدرم محمد ۴۰ ساله مادرم میترا ۳۵ ساله و من اسماعیل خان تقریبا ۱۳ساله بودم که تازه میخواستم به دبیرستان برم. پدرم معلم و مادرم خیاط خانگی بود. بنده یکی یدونه رو خیلی در تنگنا میذاشتن . اگه چند دقیقه ای بیرون میرفتم تا با دوستام بازی کنم دنبالم میومدن و از این بابت پیش دوستام خجالت میکشیدم . ما در یکی از خونه های متوسط شهر تهران که نزدیک پارک شهر بود زندگی می کردیم . دو تا کوچه اون ورتر خونه عمو اینام بود.عمو جانم حسن آقا ۵۰ ساله بود یه اتوبوس ازخودش داشت که بین تهران – بندرعباس کارمیکرد و اگه خیلی هنرمیکرد میتونست هفته ای ۳ روز خونه باشه که دو روزش همیشه خواب بود . اوناهم یه پسر داشتند به اسم قاسم که خیلی با ایمان بود . از ریخت و قیافه خودم بگم که معلوم نبود به کدوم یک از آبا و اجداد خودم رفتم که اینقدر خوش تیپ دراومدم . موهایم پرکلاغی پر, چشام آبی ملایم و صورتم سرخ و سفید بود . مادرم هر چند میگفت تو چشم آبی هستی و کسی نمیتونه به چشم آبیها نظر بزنه اما با اینحال دلش طاقت نمیگرفت و یه نعل آبی ضد چشم زخم بمن آویزون میکرد که من هر وقت سرشو دور میدیدم در میاوردم . همه از ترکیب موهای سرم با چشام تعجب میکردند انگار که سیاه مو چشم آبی نمیشه از نظر اطلاعات سکسی و رابطه با دخترها یک ببو گلابی تمام عیار بودم . در رابطه با دخترها خیلی خجاتی بوده اعتماد بنفس نداشتم . از خانواده ام هم حساب میبردم در رابطه با مسائل زناشویی فکر میکردم که زنها با کون دادن حامله میشن . کوس روبرای ادرار میدونستم و تنها راه بیرون آمدن بچه روشکم . زیباترین دخترای محل از خداشون بود که با من دوست شن من امل به یک زشت اونا هم قانع بودم عاقبت یکروز یکی از دوستان بمن گفت تو که از استارت کار میترسی چرا اول بهش نامه نمیدی؟؟/؟؟ منم شیر یا خطی یه نفرو نشون کردم و یه چیزایی نوشتم که خودم هم نمی فهمیدم چیه . نامه رو به همون دوستم دادم اون اونو به دوست دخترش داد و دوست دخترش اونوبه نشون کرده من داد . از بعدازظهر که نامه به مقصد رسیده بود تا شب از هیجان نمی دونستم چکار کنم . راستی فردا جوابموچی میده ؟؟/؟؟ البته جوابشو همون شب گرفتم ساعت ۹ یکی از شبهای تابستون بود . زنگ دو سه دقیقه صدا میکرد . با لگد داشتند در رو از جا در می آوردند. پدر و مادرم هر دو بسمت در رفتند و بازش کردن. من از پشت پنجره همه چی رو می دیدم . یک مرد گردن کلفت سبیل چخماقی با یک زن چادری بد قیافه پشت در بودند . نامه مرا همچین هوا داده بودند که انگار سند جنایت امریکاست.- پسرت خجالت نمیکشه این نامه ها رو برای دخترم مینویسه بگو بیاد بیرون تا جرش بدم . پدرم گفت اول بذارین نامه رو ببینم . متوجه جریان شد ولی به دروغ گفت که خانه نیستم.- عوضی حالا بمن دروغ میگی و پس از گفتن این جمله سیلی محکمی بصورت پدرم زد که به زحمت جلوی به زمین افتادنشو گرفت بخاطر پدرم بیرون اومدم -آقا ببخشید اومد طرف من تا منوبزنه. مادرم خود شو بین من و او ن انداخت.- اگه جرات داری دست رو زن جماعت بلند کن . ناگهان در این لحظه اتفاق عجیبی افتاد زن بد قیافه بعد از دیدن من گل از گلش شکفت و گفت غلام ولش کن بعد به مادرم اشاره کرد و گفت خانم ما نمیخوایم آبرومون توی محل بره جوونن و همدیگه رو دوست دارن یک صیغه محرمیت می خونیم یه محکم کاریهایی میکنیم بعد که کمی بزرگتر شدن عقدشون میکنیم . غلام زن ذلیل هم حرف زنشو تایید کرد پدر و مادرم جوش آوردند و به هر حال با عذرخواهی های من اون شب غائله ختم به خیر شد . -اصلا ازت انتظار نداشتیم تو دهنت بوی شیر میده چه وقت اینکاراست اینا گردن افتاده ان یه وقتی اگه دختر مردم رو حامله می کردی چی می شد؟/؟ قرار شد منو مدتی نزد پسر عموم قاسم خان بفرستند تا از ایمانش مستفیض شم . ماموریت قاسم خان از فردا شب شروع م یشد حوصله اشو نداشتم . صبح زود باید برای عبادت بیدارم می کرد در هر حال اولین شبی بود که باید برای آموزش پاکدامنی و دوری از گناه به خونه عمو جان می رفتم . قاسم بمن می گفت که صبح بیدارم می کنه و من و قاسم و مادرش سرگرم شام خودن بودیم که عمو جان سر رسید.- مرد تو هنوز نرفتی ؟/؟ نه شاگردم نیومد مریض شد کمکم هست ولی یه وردس می خوام . قاسم که احترام به پدرو واجب می دونست با پدر جانش رفت من هم می خواستم به خونه برم که عظمت خانم چهل ساله که سینه های برجسته و کون بزرگ و صورتی سفید و تپل داشت بمن گفت کجا بری اینوقت شب فردا من خودم می رسونمت . رختخواب منو پایین تختش گذاشت و خودش روی تخت دراز کشید.- نمی ترسی که؟/؟ نه زن عمو مگه بچه ام.- ببخش من تنم درد میکنه نمی تونم رو زمین بخوابم من به اتاقی دیگه رفته و دوساعتی تلویزیون دیدم اونموقع ماهواره و کامپیوتر و از این چیزها نبود تازه ویدیو داشت مد می شد پس از آنکه به اتاق خواب برگشتم شوکه شدم . واااااااااای شمد از روی زن عمو کنار رفته بود و کون برجسته اش در زیر نور کم رنگ و قرمز شب خوابی خود نمایی می کرد . کرست بزرگش هم که امروزه به آن سوتین میگویند مشخص شده بود . من فقط عاشق کون بودم . دستیابی به اون برایم رویایی شده بود… بابا بده این زن عموته نباید بهش نظر بد داشته باشی . روتشک دراز کشیده و کیرمو همون لحظات که به کون زن عمو نگاه میکردم به زمین می سابیدم . خدای من آبم اومد شلوار قاسم کثیف شد اگه زن عمو ببینه چی میگه ؟/؟ فوری رفتم کنار جا لباسی و سریع پیژامه ای که روش لکه ننگ بود رو آویزون کردم طوریکه قسمت لکش در معرض دید نباشه . شورت که مال خودم بود خیالم نبود از بخت بد من پیژامه دیگری که نصیبم شد مال عمو جان بود . عمو حسن از من کوتاهتر بود شلوارشو که پوشیدم دیدم یه وجب از مچ پام بالاتر اومده چاره ای نبود. رفتم کپه مرگمو بذارم که جل الخالق این شیطان لعنتی نذاشت بقیه شمد هم از تن عظمت خانم و کون عظمت کنار رفته بود . کیرم دوباره بیست سانتی شد شلوارو پایین کشیده و شروع کردم به جلق زدن که چشمتون روز بد نبینه زن عمو سرشو ناگهان برگردوند و به من مجال نداد سنگر بگیرم .- تو زندگی منو نجس کردی آدم توی خونه خودش راحت نمی تونه بخوابه ؟؟/؟؟ اون از کار دیروزت اینم از امروز . از جا بلند شد برقوروشن کرد . من از ترس شلوارمو هم یادم رفت بالا بکشم .- اون چیه اینقد بهش می نازی خر هم داره اگه مامانت بفهمه چه حالی می شه؟/؟- نه زن عمو غلط کردم گوه خوردم به مامان چیزی نگو تو رو خدا به مامان نگو من الان میرم.- خر شدی روز روشن نمی تونی تنها بری خیابون الان این نصفه شبی می خوای بری ؟؟/؟؟ معلم تعلیمات دینی تو قاسم دو سه روز دیگه برمی گرده تا اون بیاد من کاراشوانجام میدم آخه باید یه جوابی به این میترا و ممد آقا بدم چی بگم؟/؟ بگم پسر ناز نازیشون اومد خود و دید زد و جلق زد و رفت همین ؟/؟ تازه حریف عموت نمیشم که خیلی دوستت داره . خودم یجوری آدمت می کنم که دیگه دخترای مردم نتونن گولت بزنن تو چشم و گوش بسته ای اما من کاری میکنم که تو حواست جفت باشه وقت هم زیاد دارم فقط نباید از این آموزش با کسی صحبت کنی . عظمت خیلی خوشگل و هوس انگیز بود با وجود داشتن کون بزرگ و سینه هایی درشت پاهایی کشیده کمری موزون و شکمی بدون چربی اضافه داشت در صورتش هم از لک و چروک خبری نبود . همین ویژگیها حداقل او نو ۱۰ سال جوانتر نشان می داد. – خیلی چیزها باید یاد بگیری و کار خیلی سختیه اما بمن میگن عظمت . بعد در حالیکه با دست راستش به سر و سینه و پایین تنه اش اشاره میکرد میگفت مادرت میگه که تو هنوز بچه ای و هیچی درمورد اینها نمیدونی و خیلی راحت میتونن فریبت بدن دلم برای زن بیچاره م یسوزه مثل من همین یه دونه رو داره ولی من کمکش میکنم کاری می کنم که نظرش عوض بشه روبرو و پشت بمن ایستاد سرم داد زد بند کرستمو باز کن . راستش نمی دونستم باید چیکار کنم ؟؟/؟؟ دو طرف کرست یا سوتین امروزی رواز کناره های کمر گرفته و می خواستم از بالای سر زن عمو درش بیارم.- هالو مگه داری بلوز درمیاری اون پشت سگگ داره در دو جهت مخالف بازش کن . خیس عرق شده بودم خوشبختانه پس از دو دقیقه موفق شدم.- شورتو که بلدی در بیاری اگه نه بهت یاد بدم بعد از در آوردن پیژامه ام شورتمم هم واسم پایین کشید . انگار مادر میخواد بچه اشو حموم کنه. من هم شورتشو پایین کشیدم . – زیر پیرهنتم در بیار درست نیست که من لخت لخت باشم و تو یه چیزی تنت باشه . ترس برم داشته بود البته هوس شدیدی هم داشتم تنها عامل دلگرمی من کون بزرگ و سفید و قلمبه ایش بود . -حواست باشه موقع عشقبازی با یه دختر چیکار باید بکنی منکه فقط سکس را در کون کردن می دیدم پرسیدم عشقبازی چیه ؟/؟ عجله نکن بهت یاد میدم ولی مثل اینکه خودش بیشتر عجله داشت . -فرض کن من یک دخترم و میخوای باهاش عشقبازی کنی بیا اول موهامو نوازش کن موهای سیاه و بلندش تا نزدیکیهای باسنش می رسید . مثل اینکه چیزی رو فراموش کرده بود . یه دقیقه صبر کن الان برمی گردم معلوم نبود میخواد چیکار کنه بعد از چند دقیقه برگشت با آرایش خفیفی که زیبایی اونو دو چندان می کرد ادکلن هم زده بود ظاهرا قسمت باسن و زیر شکمشوهم شسته بود چون از ش کمی آب چکه میکرد. در وضعیت قبلی قرار گرفتیم روبروی هم و من سوار بر او موهاشو نوازش کردم .- سر که نمیشوری با احساس تر و ملایم تر . حرف خانم معلمو گوش کردم.- حالا نرمه گوشامو میک بزن و با نوک زبونت باهاش بازی کن.- زیر گردنمو آروم بمال بعد دستتو دور کمرم حلقه کن و بعدش هم لبامو ببوس به بوسیدن که رسیدم دیگه حسابی بیحال شده بودم نمی دونم این لذت بود یا شکنجه کیر ۲۰ سانتی ام که در حال ترکیدن بود رگهاش آنچنان متورم شده بود که راحت میشد به اون سرم وصل کرد. قسمت بوسه طولانی شده بود. دستم بطور اتوماتیک کمرشونوازش می کرد. کمر و موهای لختشو با هم. صدای آه ه ه ه و ناله اش بلند شده بود. -میدونی چیه وقتی دوست دخترت رو هوس بیاری اینجوری آه و ناله می کنه حواست باشه حالا کمی پایین تر میریم این دو تا سینه ها رو که میبینی اینا هم دو تا نوکاش فعلا کمی برجسته شده اینهم از نشونه های شهوتی شدنه بیا آروم با لذت انگار که داری شکلات می خوری میکش بزن. اینکارو هم با هر دوطرف انجام دادم نوک سینه ها سفت تر و تیزتر شدند خدایا تا کی صبر کنم کی به سر منزل مقصود یعنی کووووووووون می رسیم همینجوری زیر سینه هامو ببوس تا پایین رسیدیم به شاشگاه اینجا رو با زبون بلیس و با جفت لبات میک بزن می تونی از دندونات هم کمک بگیری به شرطی که گاز نگیری چون اگه باعث درد و سوزش یک نواخت و مداوم بشی از میزان هوس کم میشه. چندشم شد -همه درسهارو باید امشب بدی ؟/؟ -وقت نداریم تو مگه حرف حساب حالیت نیست دو روز دیگه که فامیلات برگردن اونا چه برداشتی میکنن تشخیص نمیدن که من از روی دلسوزی دارم این کارو می کنم پاشو باز کرد و محوطه ای رونشون داد که شبیه خربزه مشهدی بود که از وسط نصفش کرده باشند یا توت فرنگی البته خیلی خیلی کوچکتر از خربزه مشهد و کمی بزرگتر از توت فرنگی.- می دونم چت شده به این ناحیه میگن کوووووووووووس اینجا فقط محل ادرار و ارتباط با مثانه نیست . همینطور با انگشت هم اشاره میکرد این ناحیه ای که کیرررررررر توش میره با رحم ارتباط داره آب سفید یا شیره ای یا آب منی یا کیر از این ناحیه به رحم یا تخمدان زن می رسه و معمولا موقع تخمک گذاری که سه روز در ماهه و در بیش از نود درصد زنان این سه روز روزهای ۸و۹ ۱۰از۲۱روز پاکیه واگه در اینموقع آمیزشی صورت بگیره و آب کیر یا منی به تخمک برسه معمولا زن حامله میشه . فرق بین دوشیزه و زن هم اینه که در چند سانتی متری اول این راه یک پرده حلقوی به نام بکارت وجود داره تو باید خیلی مواظب باشی اگه بخوای کیرت رو توی کوس یه دختر بکنی و حالیت نباشه و از ۵ سانت ردش کنی پرده پاره میشه خون کم یا زیاد میاد که بسته به آدمش داره اونوقت مجبوری بگیریش چون در جامعه ما به این مسئله اهمیت خاصی میدن و کمتر کسی حاضر میشه که با چنین زن یا دختری که دیگه دختر نیست ازدواج کنه براهمین بیشتر پسرا دوست دارن با زنهای مطلقه دوست شن یا زنهای شوهردا ریا به هرصورت بیوه که البته رابطه با زنهای شوهردار گناه خیلی بزرگیه ولی این دسته از زنها چون عبور آزاد دارن لذت بیشتری میدن.- زن عمو دارید بمن درس زیست شناسی میدید؟؟/؟؟.- کارتو شروع کن همونجوریکه گفتم بخورش و حرف زیادی هم نزن.شروع کردم به کوس لیسی اولش با شکنجه همراه بود فکر می کردم که دارم کله پاچه ای روکه هرگز نخورده بودم میخورم باز هم آه ه ه ه کشیدنهایش شروع شد. بعدهم تبدیل به صداهایی شد که فکر میکردم در حال زایمانه . نمیدونم چرا محوطه کوس خیس و چسبناک شده بود؟؟/؟؟.- دارید شاش میکنید. اوه پسرم منو ببخش تقصیر خانم معلمته که توضیح بیشتری نداد.- از ابتدای هوس زن ترشحاتی از این ناحیه خارج میشه که نشون دهنده تمایل زن برای ادامه سکسه و مرد باید هر طور شده با تحریک زیاد زن رو راضی کنه و اون یه قلقلک مخصوصیه که معمولا همراه با اون آب گرمی از ناحیه تناسلی درونی و بعد بیرونی زن خارج میشه بعضی زنها با کوس لیسی هم راضی میشن البته دلیل نمیشه که کیر نخوان بعضیها را هم باید اینقدر با کیربکنی تا آبشون بیاد و اینوهم اضافه کنم اگه خودتو نگیری که لذت نهایی که زن میبره حداقل ۵ و حداکثر۹برابرلذتیه که مرد میبره پس حواست باشه که زن یا دختری روکه چسبیدی به این راحتی ول نکنی که اگه راضیش نکنی ممکنه بره به یکی دیگه کوس بده حتی خیلی از زنای شوهر دار چون کوسشون نیاز داره میرن دوست پسر می گیرن چون کیرهای تازه تر و باحالتر دارن و شوق و اشتیاقشون بیشتره و بیشتر قدر کوسو میدونن.- زن عمو در مورد کون و سوراخ کون پس کی توضیح میدی ؟/؟-ادامه دارد ……………..نویسنده ………. ایرانی

مربی عملی من ۲ تو که منو کشتی از بس کون کون کردی یوقت خیال بد بسرت نزنه تمام کارای من از سر دلسوزی و علاقه ایه که مثل پسرخودم بهت دارم چاقو که هیچوقت دسته خودشو نمی بره می بره؟؟/؟؟-بعد به حالت سگی یا دو زانو و یا ۹۰درجه نشست کون سفت و سپید و گوشت آلود و شکیل و هوس انگیزش روبروی صورتم قرار داشت چه سوراخ کون تنگی داشت بی طاقت شده بودم به جلق زدن هم راضی بودم ولی هم می ترسیدم هم خجالت می کشیدم با انگشتش بقسمت بیرونی مقعدش اشاره کرد تو که خودت می دونی اینجا محل دفع مدفوعه و باید همیشه تمیز نگهش داشت چون محل ورود خیلی کیپ تر از محل ورود کوسه در مردها لذت زیادی ایجاد می کنه زنها هم نه اینکه بدشون بیاد اما اگه کیر کلفت باشه ممکنه این ناحیه زخم بشه درد بگیره مواردی که نمیشه از راه کوس کاری کرد یعنی هفت روز در ماه که بعلت فعل و انفعالات داخلی رحم و..خونریزی نمیشه آمیزش کرد این راه بد نیست ولی توصیه نمیشه البته اگه زن عاشق مرد باشه و با تمام وجود دوستش داشته باشه ممکنه از کون دادن کیف کنه و این می تونه یک مکمل خوب هم برای سکس باشه به اینصورت که هنگام خوردن یا کردن کوس اگه با انگشتات با مخرج یعنی همان سوراخ کون ور بری و بازی کنی هوس زن زیادتر میشه و چند قدم به ارضای نهایی نزدیک تر میشه. بی اختیار انگشتمو به سوراخ کون زن عمو مالیدم با دست چپم موها و کمرشو نوازش میدادم و با لب و زبان و دندونم دوقاچ کونشو میک میزدم کیر کلفت و درازم رو هم به رون چپش می سابیدم من کون میخواستم کوووووووووون. هر دو باهم ناله می کردیم چرا بمن رحمی نمی کنه خیانت به عمو گناه گاییدن زن شوهردار اینها برام معنا نداشت کیرم هنوز آمیزشی نداشت و این پدر و مادری که من می شناختم تا ده پانزده سال دیگه برام زن درست کن نبودند. این چه جور درس دادنیه این که منو کشت ناگهان زن عمو یک دور چرخید و بمن گفت من امشب برای تعلیم تو هرکاری کردم حتی خودمو هوسی کردم تا توعملا متوجه حساسیت کار بشی سعی می کنم که این درس برات درس شیرینی باشه که تاعمر داری از یادت نره و راست هم می گفت.- اگه کیرت کلفت باشه می تونه خیلی از نقاط ضعفتو موقع عشقبازی پوشش بده . من امشب ازت انتظاری ندارم فقط میخوام ببینم میتونی یه مقدار از درسا رو پیاده کنی من کمکت میکنم میدونم کون دوست داری ولی اگه لذت کوسو بچشی دیگه اینقدر کون کون نمیکنی من الان کاری میکنم که نه سیخ بسوزه نه کباب . دستور داد که طاقباز به روی تخت دراز بکشم طوری خود شو رو من سوار کرد که پشتشو کون و کمرش روبروی من قرار داشتند. کیرمو با دست چپش گرفت واونو به کوسش هدایت کرد. احساس کردم سوختم فکر کردم کیرم آب شده.- حالاکونم می بینی کوسم میکنی چطوره ؟؟؟؟/؟؟؟؟. من در عالم خودم بودم بی حس شده بودم همان بیست ثانیه اول آبم اومد و از راه کوس کمی روی تخت برگشت کرد -اشکال نداره خالی کن کیرت بزرگه مسئله ای نیست. چهار پنج سانتی کیرم کوچکتر شده بود اما مقاومتم بیشتر شد دقایقی بعد همون هوس قبلو داشتم ولی میتونستم خودمونگه دارم تا عظمت جان به ارگاسم برسه کیرم دوباره به حداکثر شقیت رسیده بود لذت وصف ناپذیری را در تمام سطوحش احساس می کردم بنظر می رسیدعظمت کمی خسته شده باشه بیچاره برای آموزش من هرکاری می کرد از او خواهش کرم صاف و دمرو یعنی بروی شکم بخوابه که بازم بتوانم کون خوشگلشوببینم اینکاروانجام داد و من هم افتادم روی او وکاملا منطبق شده بودم پی در پی کیررررررم روبه کوووووووووووسش فرو می کردم و در می آوردم همچنان چرب و پر از مایه و مایع هوس زن عمو جان بود بیچاره برای تعلیم من چه زجری می کشید من باید بهش ثابت میکردم که تعلیماتش بی نتیجه نبوده . با آنکه کولر روشن بود ولی کمی عرق کرده بودم چه جیغهایی که نمی کشید. خود مو کمی نیم خیز کردم اما کیرم همینطور به حرکات رفت و برگشتی خود در کوس ادامه می داد و من از زیر به سینه های عظمت چنگ مینداختم شونه ها و کمرشو ماساژ میدادم گردن و نرمه گوششو می بوسیدم و میک می زدم با نوک زبونم با داخل سوراخ گوشش بازی می کردم خدا رو شکر از شاگردش راضی بود. دوستت دارم ادامه بده چقدر خوب کارتو بلدی چه زود داری یاد می گیری همینجوی همینجوری بکنننننننننن بکنننننننننن ادامه بددددددددده.ولم نکنننننننننن. نزدیکهاااااااااااا.آه ه ه ه ه.پس از آه ممتد و سکوتش فهمیدم که بازهم سبک شده است اما کمر من سنگین شده بود همینطور بحالت سگی تا ته کوسش فرو میکردم و در می آوردم و اینکار را با شدت هر چه تمامتر انجام میدادم وقتی کیررررررررررم به نهههههههه کووووووووووس می رسید دو طرف کشاله رانم به دوقاچ کونش و قسمت زیر شکم و بالای کیرم به قسمت بالای کون او که دو سه سانت بیشتر با سوراخ کونش فاصله نداشت برخورد می کرد که بی اندازه لذت بخش بود.لحظاتی بعد تمام وجودم بار دیگر سست شد و بی اراده چشمام بسته شدند و در آرامشی توصیف نشدنی بار دیگه آب کیرم توی کوسش خالی شد . با آنکه بیحس و بیحال بود داشت حرف می زد عجب معلم با مسئولیتی.- با انگشتش به دو طرف برآمدگیها و برجستگیهای دوطرف و نوک کوسش اشاره می کرد و میگفت مثل اینکه درمورد چوچوله توضیح زیادی بهت ندادم. اینها حساس ترین نقاط کوس هستند. چوچوله رو باید با انگشت مالوند با زبون لیس زد با دندون میک زد مثل آدمهای مست حرف می زد معلوم بود خیلی توعالم تدریس رفته.- راستی برات ساک نزدم ساک زدن یعنی خوردن کیر میک زدن و لیسیدن کیر. مردها خیلی خوششون میاد سریعتر از هر علت دیگه ای کیرشونو بلند می کنه یخورده صبر کن من کیرتو ساک میزنم از اینکه بتونم هوست بیارم و خوشحالت کنم خوشحال میشم این حرفها رو زد و توی بغل من آروم گرفت و خوابید.درحالیکه من کیرم لای پاش و دستم روی کونش بود یکی دوساعتی را در آغوش هم خوابیدیم من کمی زودتر بیدار شدم روم باز شده بود سرمو کردم لای کونش با کف دستم کوسشو مالوندم با نوک زبونم سوراخ کونشو لیس زدم دیگه بیدارشده بود. روشو را به طرف من کرد کیرموتودستش گرفت و به دهنش فرو کرد به زحمت نصف اون تا اول گلوش می رسید.چه کیفی داشت فکر می کردم در دنیای لذت و آرامش پرواز می کنم جلوی خودمو نتونستم بگیرم آب کیرم خیلی روان و بی مکث به دهان عظمت خوشگلم ریخته شد. حالا که آبو تا ته خالی کردمو کمرم سبک شد خجالت کشیدم و ترسیدم اما دیدم که زن عمو با چه لذتی حتی یک قطره از آبوحروم نکرد و همه را نوش جان کرد حتی پس از خالی شدن تا دو دقیقه همچنان کیرمومیک میزد تا باقیمانده آب چسبناکشو بخوره.- ببخش زن عمو دست خودم نبود.- چی رو ببخشم اسی جون من حالیمه زن باید مرد رو راضی کنه.مرد باید زنو راضی کنه.- پس به من امتیاز منفی نمیدی.- آخه واسه چی ؟/؟ فقط یادت باشه از میک زدن کوس و چوچوله ام طفره نری من دیگه نباید به تو بگم تازه میخوام یه تشویقی هم به تو بدم چون پسر خوبی بودی درساتو خوب یاد گرفتی اجازه داری کونمو بکنی از این به بعد هر موقع ازت راضی باشم و درساتو خوب جواب بدی یه سرویس کون جایزه ات.- اووووووخ جووووووون.با خود گفتم من بخاطر این جایزه حاضرم تا اون سر دنیا برم حالا که اینطور شد حاضرم ساعتها کوسشو بخورم و بلیسم و بکنم و ماساژش بدم و با همه جاش ور برم تا به این جایزه برسم با شنیدن این حرف ۵ دقیقه تمام داشتم قسمت کون و سوراخشوغرق بوسه می کردم.- خب حالا بسه دیگه بذار یه خورده آروم بگیریم وقت زیاده فقط اگه دوست داری این درسا ادامه داشته باشه جز حرف من به حرف هیشکی دیگه توجه نکن . دیگه حالیم نبود چی میگه.افکار و تخیلات من پرشده بود از تصویر کون و سوراخ کون زن عمو . همچین احساسی داشتم که انگار تا دقایقی دیگه دروازه های بهشت بروم گشوده میشه .خانه حمام درست و حسابی نداشت که بعضی کلاسها رو به وانجا انتقال بدیم خیلی تنگ بود و بزحمت یکنفر توش جا میشد که البته عظمت جان با یه دستور عمو جان را مجبور کرد که ولخرجی کنه و حمام را وسیعتر و مجهز تر کنه که البته اینکار یکی دوماه بعدش یعنی وقتی که مدرسه ها باز شد انجام شد . البته زن عمو نگفت که بخاطر وسعت بخشیدن به کلاس درس میخواد حمومو بزرگتر کنه.در هر حال اول زن عمو به حمام رفت و بعدا من . بار دیگر دو تایی رو تخت بودیم.- این من و این هم کون من و سوراخش ببینم تو که اینقدر کون کون میگی حریفش میشی ؟/؟ ببینم چند مرده حلاجی میتونی منو روسفید کنی ؟/؟ امان ندادم انگشت میانی دست راستم را به کوسش فرو کردم و با کف دستم کس و چوچوله ها را مالیدم با یک دست با سینه هایش بازی می کردم ظاهرا امتحانم بد نبود چون آخ و اوخ عظمت دراومده بود. کوسش هم حسابی خیس شده بود. داشتم پشیمون می شدم که چرا اینجوری شروع کردم اگه یه موقع از من امتحان کوس کنی بگیره من چیکار کنم ؟/؟ من به تیر کون آمدم البته از کوس کردن هم خیلی لذت برده بودم و این دیدگاه من نسبت به کوس عوض شده بود ولی آخه چند بار کوس کرده بودم ؟/؟ حداقل برای تنوع و رسیدن به آرزوی همیشگی باید کون رو هم می کردم . حالا انگشت میانی دست راستم داخل کوس بود و عقب و جلو می کرد و انگشت شست همان دستم باسوراخ کونش بازی می کرد سوراخ خیلی خیلی تنگی داشت چطور می تونست کیر منو تحمل کنه و به اون اجازه عبور بده ؟؟/؟؟ با خود م گفتم حتما راهی هست بچه به اون بزرگی از کوس میاد بیرون من نتونم این کونو بکنم ؟/؟ تازه زن عمو انواع و اقسام کرم و روغن هم کنارم گذاشته بود تا از هر کدوم که برام راحت تره استفاده کنم روغن زیتون و روغن بادام و کرم نیوآو و..هر چه دیگه دم دستم بود به کیر و سوراخ آکبند و پلمب شده کون مالیده و از آب کوس هم استفاده کردم آرام با ترس و لرز سر کیر رو داخل فرستادم راستش بی آنکه عظمت بفهمه قبلش جلق زده بودم که مقاومتم بیشتر بشه که یه موقع سیستم کیر تو کون بهم نخوره و پس نره هر چند کیر من در حالت خوابیده ۱۴ سانت میشد ولی شق فرو کردن حالش بیشتر بود . میلیمتر به میلیمتر و بعد سانتیمتر به سانتیمتر راهشوپیدا کرد. -بکنننننن کونم کیررررررر میخواد کیر تو اسی قشنگ و چشم آبی منو چه خوب بلدی منو تسخیر کنی بکنننننننن چیکار کردی فکر نمیکردم از امتحان کون دادن خوشم بیاد ولی مثل اینکه با این انگشتات داری کاری می کنی که هوس از کووووس به کووونم منتقل بشه از کون آبدارم خوشت میاد ؟/؟ دوست داری همیشه با کون آبدارم ازت امتحان بگیرم درسته که اونموقع تو دنیا نبودی تا پلمپ کوسمو باز کنی ولی از بس پسر خوبی هستی و همه چی رو زود می گیری افتخار میکنم که پلمب کونمو تو باز کردی یادت باشه این همیشه امتحان آخره اگه از بقیه امتخانا سر بلند بیرون اومدی این امتحانم ازت میگیرم . با این حرفاش هوسم بیشتر میشد نمی دونستم از بی نهایت هم اضافه تر داریم ولی هر لحظه فکر می کردم بیشتر هوسی میشم انگار خواب می دیدم.کون چاق و تپل , سینه هایی برجسته , کمر و شکم خوش نقش و باریک صورتی گرد و بسیار زیبا , موهایی همرنگ موهای من , چشمانی به رنگ سیاه و درشت و هوس انگیز لبایی غنچه ای , نصف کیرموداخل کونش کردم بیشتر از این جایزنبود. احتیاط مستحب بود که بیشتر فرو نکنم نرم نرم عقب و جلو میکردم.- عیبی نداره دوست داری محکمتر و با سرعت بیشتری بذار تو و بکش عقب اگه هم دردم بیاد لذتش باعث میشه تحمل کنم.- اطاعت میشه زن عمو جان.- ببین دیگه آخرین بارت باشه وقتیکه دونفری باهممیم اینجور سنگین صدام می کنی . احساس می کنم خیلی برات پیرم معلوم نیست این اسمو از کجا پیدا کردن قحطی اسم بود ؟/؟ هر کی ندونه فکر میکنه چه خرسی باشم . عظمت … دو نفری که هستیم منو صدا می کنی عظی یا عظی جون در همون حالت که کیرموبه شدت عقب و جلو می کردم و او هم بشدت فریاد میزد و هوسی شده بود گفتم چشم زن عمو! حواسش سر جاش بود- از همین حالاباید دستورو انجام بدی عجب سوتیی داده بودم ایندفعه گفتم چشم عظی جون واقعا چه استاد با مسئولیت و حواس جمعی بود همینطور که بشدت می کردمش با دو تا دستام به دوتا کپلش چنگ مینداختم -اگه یه خورده دیگه ادامه بدی آبم میاد -تو بگو تا فردا ادامه میدم با گفتن این حرفا امتیازاتم بیشتر شد. -عظی جون اگه قبول بشم بمن مدرک میدی برم پی کارم ؟/؟ -مدرک کیلویی چنده ؟/؟ این امتحانیه که باید همیشه بدی حتی وقتیکه میخوای زن بگیری یا زن گرفته باشی این مدرکش معنویه همیشه باید رو فرم باشی میتونی ورزش کنی غذاهای خوب بخوری.آ خخخخخخخخخخخ این صحبتها رو ولش بذار کمی تو حال خودمون باشیم ظاهرا بازم داشت به تمتع نهایی می رسید . نمی دونم چرا برای عمو جانم کلاس نذاشته بود . سرشوکه کمی بسمت چپ برگرداود دیدم که چشاش خمار شده و گاهی هم بسته میشه . دوزاریم افتاد فهمیدم نزدیکه منم که دیگه بی طاقت شده بودم بیشتر با کوس و سینه هاش هم ور می رفتم تا بعد از اون تو کونش آب بریزم لحظاتی بعد چند تا آه پشت سر هم کشید و قال قضیه کنده شد. من هم با همان هیجان اولین تخلیه تا می تونستم و میومد خیلی نرم آب کیرمو ریختم تو سوراخ کون عظی جون فکر کنم روده ها شم شستشو دادم تازه داشت سردمون میشد که بجای لباس پوشیدن کولر روخاموش کردیم ساعت ۶ صبح صبحانه مفصلی خوردیم و تا میتونست این عظی جون تقویتم کرد.عسل گردو موز شیر کاکائو . میگفت چون درس میخونی باید اینهارو بخوری تا جون بگیری چه معلم خوبی جای مجانی , غذای مجانی , آغوش مجانی , کوس و کون مجانی تدریس و امتحان مجانی. فکر کنم تا موقعیکه زنده میموند بمن مدرک بده نبود ولی فکر کنم روز اولش لیسانسمو گرفته بودم . -حواست باشه منکه دارم پیش عمو یا قاسم و یا پدر و مادرت حرف می زنم ساکت باش اصلا چیزی نگو میترسم کارارو خراب کنی ببین این کتاب احکام و غسل و این چند تا جزوه دینی قاسم خان روبگیر حفظ کن اگه میخوای هفته ای سه شب با هم باشیم بحرفام گوش کن . سوتی ندی ها حرف نمی زنی تو خیلی ساده ای گند نزنی ها اونوقت اگه پشت گوشتو دیدی کونمم می بینی . اینو که گفت حسابی جا خوردم و با خود گفتم لالمونی بگیرم بهتره این چجوری میخواد طوری برنامه رو بچینه که هفته ای سه شب باهم باشیم ؟/؟ مگه مادرم میذاره.- هان توی چه فکری؟/؟ ظاهرا فکرمو خونده بود.- بمن میگن عظی هفت خط عظی شیطون فقط نمیدونم چطور شد که گیر یه مرد ۱۰سال بزرگتر از خودم افتادم ولی ایندفعه رو نمیذارم سرم بی کلاه بمونه . معلوم نبود زن عمو سنگ منو به سینه می زنه یا جوش خودشو میزنه ؟؟/؟؟ صبح زود من و اون به خونه مون رفتیم مثلا منوبه اتاق دیگه فرستادند تا حرفهاشونو نشنوم اما مخصوصا بلند صحبت میکرد تا بشنوم.- میترا جان کار تو نیست بخوای ردیفش کنی بسپار دست من میدونم چیکارش کنم حسابی اونو میارم تو خط دین و مسجد و دعای کمیل و عبادت نصفه شب و.. ولی زمان می بره جوانه و شور و حال جوانی اجازه نمیده سریع همه اینارو بگیره دیدی که چطور قاسمو تربیت کردم تازه من خونه بیکارم خوشحال میشم که یه کمکی بکنم . راستی یادم رفت بگم در این محفل دوستانه پدرم هم حضور داشت اول پدرم صحبت کرد ببین عظمت خانم تو که میدونی من یه معلمم و میترا هم خیاط نمیتونیم شب و روز دنبالش راه بیفتیم تو کوچه ها نمی دونیم تو مدرسه دوستاش کین چند تا خیابون اون ورتر شده مرکز معتادا می دونیم که هفته چند روز جدایی از پسرمون برای هر دو نفرمون سخته …… ادامه دارد ……نویسنده ……….ایرانی

مربی عملی من ۳ ( پایانی )ولی از خدامونه که پیش شما آموزش ببینه همانطورکه قاسمو تربیت کردین من و حسن فقط همدیگه رو داریم پدر و مادرمون که مرده ان خواهر و برادر دیگه ای هم که نداریم راستی چطور شد با این همه منطقی بودنتون یکی دو هفته پیش که قاسم برای درس طلابی تو فیضیه قم قبول شد نذاشتیش بره؟/؟-اتفاقا میخواستم الان همینو بگم اشتباه کردم نباید مخالفت می کردم دیشب خواب دیدم یه سیدی با شال وعمامه سبز اومد سراغم شبیه قاسم بود البته قاسم که سید نیست ولی خیلی خلاصه بمن گفت تو داری راه کفرو میری و من در همان صحنه آتش جهنم رودیدم خیلی ترسیدم درسها از چند روز دیگه شروع میشه طاقت دوریشو ندارم ولی بچه ها تا کی میخوان پیش بابا ننه باشن برگرده میفرستمش سریع بره ثبت نام اسماعیل هم مثل پسر من میمونه حسن آقا چند بار ازم خواهش کرد که اجازه بدم قاسم بره طلابی اونموقعیکه سر کاره از شما خواهش می کنه که اجازه بدین دو سه روزی اسماعیل پیش من بمونه تا تنها نباشم تازه اون جای پسر منه شما هم که میدونین من چقدر راجع به اخلاقیات و مسائل دینی حساس و متعصبم چاره داشته باشم موی سرمو به خروس هم نشون نمیدم با اینحال یه صیغه محرمیتی چیزی می خونیم که اگه مثلا روسری از سرم افتاد معذب نباشم . مادرم گفت درود بر شرف و پا کدامنی تو کاش همه زنها مثل تو بودن.- جاری عزیزم شما خودت خوبی همه رو مثل خودت می بینی در گوش مادرم یه چیزی گفت که هر دو زدند زیر خنده بعدا بمن گفت که گفته اگه اسماعیل هفته ای دو سه شب نباشه شما راحت میتونین آخ و اوخ کنین . اگه اجازه می فرمایید فعلا با خودم ببرمش تا حسن آقا بیاد و ببینیم وضعیت چی میشه البته طی روز اگه بخواد میتونه سه چهار ساعتی بیاد خونه من خودم میارمش وقتی هم که میخواد برگرده خونه عموش شما شخصا اونو بیارید تحویل من بدید منم به شما رسید میدم.همه با هم زدند زیر خنده.- آخه اینطرفا معتاد خیلی زیاد شده پول و پله ای دستمون بیاد باهم از این محل پا میشیم و میریم بالای شهر یک جفت آپارتمان کنار هم می گیریم که این پنج دقیقه فاصله هم نباشه بالاخره اجازه میدین من اونو با خودم ببرم ؟؟/؟؟- اجازه ما دست شماست ما در مقابل شما صاحب بچه نیستیم من تو اون اتاق که گاهی از پشت پنجره سرک می کشیدم از اینکه چه جوری در مدت کمتر از ۱۵ دقیقه همه چی رو ردیف کرده داشتم شاخ در می آوردم داشتم با دمم گردو می شکستم میگن شیطان معلم فرشته ها بوده ولی فکر کنم این زن عموعظی من معلم شیطان بوده . پدر و مادرم ضمن بدرقه بمن گفتند که سعی کنم از تجربیات زن عموم نهایت استفاده رو ببرم . زن عمو هم گفت اگه کوچکترین خلافی بکنم منو بخانه بر می گردونه . چه قیافه ای بهم زده بود این زن عمو با چادر و مقنعه و روبند سیاه شبیه مومنای خشک و درجه یک بود همونایی که جا نماز رو آب می کشند . بالاخره به خونه رسیدیم.- اسی جون میدونی چی می چسبه اینکه اول غذا درست کنیم بعد ناهار بخوریم بخوابیم و بعدش هم درسهامونو دوره کنیم عجب دوره ای کردیم . از چپ از راست از عقب از جلو از پایین بالا هر چه می تونستیم رو هم پیاده کردیم . زن عمو بمن امیدواری داد که عمو و پسر عمو منو مثل پسر و برادرشون دوست دارند و خیلی به چشم پاکی و سادگی من ایمان دارند . دو روز بعد عمو حسن و پسر عمو قاسم برگشتند . یک جشن ۶ نفره خودمونی تو خونه شون برگزار شد یکی بخاطر رفتن قاسم به قم یکی مثلا بخاطر آموزش دینی من توسط زن عمو.عظی جون کاری کرد که عمو حسن چند روزه حمام خونه رو که گوشه حیاط قرار داشت وسیعتر کرد و یک وان هم یه گوشه ای گذاشت که بیشتر سایزش به قایق می خورد . انگار پیشنهاد عظی بود شاید اینجوری بیشتر بدرد کلاس درسش می خورد. در هر حال قاسم خان به قم رفت و عمو جان به بندر عباس و من و عظی جون به حمام رفتیم .عظی روی کف حموم و بروی شکم خوابیده بود و من هم مثل دلاکها لیفش می زدم همه جاشو می مالوندم تمام تنشو کفی و صابونی کردم کوسشو از طرف کونش دست می زدم بدنش حالت ژلی پیدا کرده بود بیشتر از همه وقتی به ۲ قاچ کونش دست می زدم لذت می بردم یه جاشو می مالیدی جای دیگه اش ورم میکرد.چقدر تنش هوس انگیز شده بود وقتی کیر صابون زده و کف آلود منوماساژ داد و باهاش بازی کرد اونقدر لذت بردم که درجا آبم اومد . دیگه خود مختار شده بودم وعظی کاری بکارم نداشت منم روش دراز کشیدم قسمت وسط بدنموبه باسنش چسبوندم . او بروی شکم دراز کشیده بود و من هم دراز کش بر روی او قرار گرفته و می کردمش سبک جدیدی هم یاد گرفته بودم از کس در میاوردم و از کون می کردم و برعکس.خیلی از این کارم خوشش میومد تمام بدنش شده بود عین ژله مگه این کسش خشک بشو بود ؟/؟ انگار داخل شکمش لوله کشی آب داشت وقتی از روبرو می کردمش مثل دوعاشق بهم نگاه می کردیم . نگاهی که باعث میشد همدیگه رو متعلق بهم بدانیم و با تمام وجود یکدیگر را در آغوش بگیریم با لذت لب رو لبای هم بذاریم . یک لحظه زندگی بدون او واسم خیلی دشوار بود درسهای مدرسه ام را خوب می خوندم کتابهای دینی هم زیاد می خوندم . مسجد می رفتم و در هر حال این استاد حسابی تعلیمم داده بود و منو مثل خودش درآورد کار بجایی رسیده بود که به عمو حسن حسودی می کردم انگار ازش طلبکار بودم . مدتی گذشت هنوز زمستون نرسیده بود یه روز که قرار بود یکی دو ساعت بعدش عمو حسن بیاد دیدم یک دستمال کلینکس کلفت که بعدا فهمیده بهش میگن نوار بهداشتی رو برداشت به خون مرغ آغشته کرد و گذاشت لای کوسش و شورت و شلوارش هم پاش کرد بعد چند تا ازاین نوارها را هم با خون مرغ درهم آمیخت و یک نایلون فریزر رو گرفت و همه رو ریخت توش و گذاشت بالای سطل آشغال . بله کاری که نباید می شد شد قرص ها اثر نکرده بودند یا چه علت دیگه ای خدا می دونه .عظی جون باردار شده بود. می گفت که بچه مال منه. بد بختی اینکه عمو جان هم نطفه اش از نظر تعداد ضعیف شده بود . البته چاره داشت که درمان بشه ولی نه به این سرعت که سر و ته قضیه رو هم آورد ولی از خونسردی عظی شیطون خوشم میومد. وقتی عمو جان برگشت به او گفت مژده یک خبر خوش یک داروی گیاهی پیدا شده که نطفه رو قوی میکنه چند تا بخوری جواب میده خیلی هم گرون خریدم . عموی خوش باور هم که به زن عمو شکی نداشت و تازه وقت و حوصله این دکتر و اون دکتر رو نداشت و زن عمو هم مثلا آخرین روز عادت ماهانه اش بود قبول کرد که قرص ها رو بخوره و دو سه روز بیشتر بمونه و شانسشو آزمایش کنه . این قرصها چند تا ویتامین بیشتر نبودند . در هر حال وقتی یک ماه بعد خبر خوش حاملگی را به عموجان داد از خوشحالی نزدیک بود سکته بکنه. گوسفند قربونی کرد و مهمونی مفصلی گرفت.همه کارها خوب پیش می رفت فقط بجای ۹ ماه مثلا باید ۸ ماهه زایمان می کرد که مخفی کردن این یکماه در قبال عظمت کارهای عظمت شیطان چیزی نبود.عمو بفکر تامین آتیه بچه هایش افتاد مقدار پس اندازی را که برای روز مبادا کنار گذاشته بود انداخت تو کار خرید ملک و املاک و در عرض چند ماه صاحب سه قطعه زمین در شرق تهران شد. اونقدر فعال بود که رانندگیش روهم داشت. بچه ها بدنیا اومدند. آره دوقلو بودند یکی دختر یکی پسر. طاهر و طاهره. من تو انتخاب اسمها دخالتی نداشتم سیزده سال و نیم ازشون بزرگتر بودم ولی خب عجب اسمهای با مسمایی داشتند.عمو جان بین بچه ها عدالت را رعایت کرد و ۳ قواره از زمینهاشو بین قاسم و طـاهر و طـاهره تقسیم کرد. خدا پدرشو بیامرزه چون آینده بچه هامو که این دوقلو بودند تامین کرده بود از خوش شانسی یا بد شانسی هردو کپی من شده بودند.-آه ه ه ه چقدر این دوتا شبیه پسر عموشونن ؟؟/؟؟.یعنی من اسی . دیگه نمی دونستن من بابا کوچولوشونم خلاصه کنم از سرنوشت قهرمانان داستان بگم که قاسم خان سالی یکی دو بار پیداش میشد تا ججت الاسلامی اشو خبر داشتم لبنان میرفت سوریه می رفت فلسطین میرفت. توی جنگ ایران و عراق شرکت میکرد.آخر و عاقبت باخبر شدیم که به جرم قاچاق اسلحه شرکت در چند بمب گذاری و ترور بیگناهان و همکاری جدی با القاعده به ۲۲۲سال زندان در یکی از زندانهای غرب امریکا محکوم شد. بازم خدار و شکر بیشتر محکومش نکردند . عمو جان هم وقتیکه بچه هام ۹ ساله بودند سکته کرد و مرد . چون تا بحال زن عمو شوهر داشت و عقد مجدد یا صیغه او گناه و باطل و نشدنی بود تصمیم گرفتیم صیغه موقت کنیم تا گناه نکرده باشیم من هم در دانشگاه تهران سال آخر رشته حقوق درس میخونم.بچه های دوقلوم در کلاس چهارم ابتدایی درس می خونن و هوش و ذکاوت بالایی دارند. امیدوارم مثل مادرشون شیطون نباشن. پدرم باز نشسته شده مادرم هم کمتر خیاطی می کنه وقتی موضوع را به بچه ها گفتیم خیلی زود متوجه شدند و حالا بابا صدام میکنن خوشحالن که یتیم نیستن وااااااااااااای وقتیکه موضوع را به پدر و مادرم گفتم یعنی۱۰ سال زیر آبی رفتن رو دیگه عکس العملشونو نگم بهتره . ۳ ماه بعد من و زن عمو ببخشید عظی جون بازم ببخشید زن صیغه ایم با بچه هامون رفتیم خونه بابام کلید داشتم و با پر رویی رفتیم تو . مادرم خواست بزنه زیر گوشم اما از نوه های خوشگلش خجالت می کشید. بالاخره باهم آشتی کردیم قرار شد برام برن خواستگاری یه جا دیگه . من و بابا و مامان و همسرم و دوتا بچه هام رفتیم خواستگاری همکلاس دانشگاهیم بود. درواقع دومین زن زندگیم که قرار بود باهاش عشقبازی کنم ولی فکر می کنم این عظی جون جل و پلاس منو آب کنه و نذاره چیزی به مهناز جونم برسه موقع خواستگاری بچه هام سوتی داده و هی میگفتن بابا. بابا. منم از پشت سرشون اشاره می زدم چند وقتی نیست پدرشون مرده بخاطر علاقه ای که بمن دارن میگن البته کسی حرف بچه هارو باور نمیکنه کی فکرشو می کنه قبل از سیزده سالگی اونها رو تولید کرده باشم.؟؟/؟؟ خونه های مرکز شهرمونو فروختیم و یه سه واحده اختصاصی یک شکل هر کدوم با ۱۵۰ متر زیر بنا توی شرق تهران گرفتیم و همه باهمیم طبقه اول مثلا بابا و مامان اکثرا نوه ها پیششونن مخصوصا وقتیکه خانمم بعد از ظهرها میره شرکت منم توی دایره حقوقی یکی از بانکها کار می کنم که نزدیک خونه امه وقتیکه برمی گردم سه چهار ساعتی وقت دارم که با عظی جونم باشم همون ترکیب قدیمو داره فقط یکی دوتا چین روی صورتش افتاده.اگه بچه ها خونه باشن مجبوریم بریم اتاق خواب درو از داخل قفل کنیم شب هم که مجبورم تلنگ در رفته به اون یکی که تازگیها حامله شده برسم یعنی در طبقه سوم . نمی دونم تا کی میتونم به این وضع ادامه بدم. مهناز خیلی خوبه مهربونه با شخصیته تازه پدرشم تاجره و حاضر بود بهترین خونه رو در اختیار ما بذاره اما وضعیت فامیلی ما را درک کرد و با هاش کنار اومد. خدایا منو ببخش درمونده ام نمیدونم آخرش چی میشه ؟؟؟/؟؟؟ ولی یه حسی بمن میگه که این عظی شیطون آخرش یه کاری واسم می کنه. پایان….نویسنده ….ایرانی

خواهرخوب وخوشگلم ۶ من و تارا ساعتهای زیادی رو به هم اختصاص دادیم . خیلی با هم صمیمی شده بودیم . مثل دو تا عاشق و معشوق همدیگه رو دوست داشتیم . دیگه مال من و مال تو نمی کردیم . واسه چیزای الکی با هم کلنجار نمی رفتیم . مامان توران از این وضعیت خیلی تعجب کرده بود . لذت می برد که دختراش این قدر با هم خوبن و راحت با هم کنار میان . یه شب جمعه ای بابا با دوستاش رفته بود بیرون . عادت نداشت از این کارا بکنه .. مامان هم زود گرفت خوابید و من و تارا دوباره مشغول شدیم . یه جایی خونده بودم که زن و شوهرا وقتی یه مدت که از ازدواجشون می گذره و با هم سکس می کنند دیگه اون شور و حال اولیه رو ندارن . شاید اوایل هر روز با هم سکس کنند و بعد این میزان به یه روز در میون و دوروز در میون برسه . ولی من و تارا هرچی بیشتر با هم لز می کردیم بیشتر تشنه هم می شدیم و بیشتر طالب بدن هم بودیم . حس می کردیم که نمی تونیم یه لحظه از هم جدا باشیم . یاد گرفته بودیم که دوتایی چه طور هوای همو داشته باشیم و چیکار کنیم که طرفمونو زود تر ارضا کنیم . هر وقت هم یکی خسته بود و حال و حوصله ای نداشت یکی دیگه فعالیت می کرد . این قدر با طرفش ور می رفت تا بالاخره سر حالش می کرد . این بهترین داروی سر درد و عامل رفع خستگی بود . اون شب من و تارا یه بار دیگه رفتیم تو رختخواب . با هوس و خیلی آروم لباسای همو در آوردیم . یه فیلم هم از لز گذاشتیم که همراه با اون هیجان و عطش خودمونو زیاد تر کرده و هم این که یه تنوعی به کارمون داده باشیم ولی هر دومون تشخیص دادیم که لزی که ما با هم داریم هیجان و التهابش خیلی بیشترو طبیعی تره . تا نزدیکای صبح به هم حال دادیم احساس خستگی نمی کردیم ولی دیگه خوابمون گرفت و لخت تو بغل هم خوابیدیم . یه لحظه چشامو باز کردم و دیدم که تارا هم چشاش باز شده و گیج و منگ داره به من نگاه می کنه و یه اشاره هم به روبرو می کنه . واااایییییی مامان توران اونجا ایستاده بود و با خشم به من و تارا نگاه می کرد . -چشمم روشن دخترا .. . پس بی خود نبود که آب دهن همدیگه رو می خوردین . تارا زودتر لب باز کرد .. مامان فکر بد نکنین ما این جوری راحت تر می خوابیم . اعصابمون راحت تره و درسامونو بهتر می خونیم .. از اون فکرایی که تو سرتونه اشتباهه .. -راست میگه مامان تارا جون راست میگه -هردوتاتون خفه شین . فقط اگه باباتون بفهمه جریان چیه دیگه قید هر دو تاتونو می زنه . هیچ فکرشو کردین که اگه کار به جاهای باریک می کشید و یه چیزی فرو می کردین تو سوراخ هم من باید چه خاکی به سرم می ریختم ؟/؟ من هیچی شما ها باید چه خاکی بر سرتون می ریختین . من که قرار نبود از دواج کنم . شما باید فکر خودتون می بودین که باید یا ترشیده تو خونه می موندین یا این که یه پیرمردی میومد باهاتون ازدواج می کرد .. من و تارا با تعجب به مامان نگاه می کردیم . ترس باعث شده بود که از دقت ما کم شه . اون فقط با یه شورت و سوتین کنار ما قرار داشت . کونش از بغلای شورت طوری زده بود بیرون که دلم می خواست سرمو بذارم روش و گازش بگیرم . -شماها خجالت نمی کشین ؟/؟ چسبیده به هم لخت لخت کنار هم دراز می کشین و میگین قصد کار بدی رو نداشتین دارین شیطون گول می زنین ؟/؟ پاشین دخترا .. پاشین بینم .. -مامان من خوابم میاد .. باید بخوابم و بعدا درس بخونم . -کوفت و مرضو درس بخونم . اون موقع که خودتو لخت تو بغل خواهرت انداخته بودی درس نداشتی ؟/؟ به به این خیار قلمی ها رو . حتما تو کون هم فرو می کردین . چقدر هم با سلیقه این و استاندارد کارو می دونین .. مامان ما رو برد رو تخت خودش . نمی دونستیم گه چه تنبیهی برای مادر نظر داره ولی وقتی که رسیدیم گفت دوباره برین رو تخت . من به گریه افتاده بودم . تارا با آرنج به پهلوم زد و با ایما و اشاره به من می فهموند که سوتی ندم . -ترانه سوتینمو در بیار بینم .. با ترس و لرز سوتین مادرو باز کردم . -تارا شورتمو در بیار .. تارا هم شورت مامانو از پاش کشید پایین . با این که چند لحظه پیش هوس کون مامانو کرده بودم ولی دچار یه ترس خاصی شده بودم .. مامان اومد رو تخت دراز کشید بین من و تا را فاصله انداخت . خب دخترا من الان وسط شما دو نفرم … نمی دونم چطور شده بود که دیشب این در لعنتی رو قفل نکرده بودیم و به این عذاب دچار شدیم . از خجالت داشتم آب می شدم ولی نمی دونم چرا تارا یه خورده آروم تر شده بود . مامان یه خورده خودشو کج کرد طوری که روبروی خواهرم قرار گرفت وقمبل کرده به طرف من . کون گنده و سفید و یه دستشو که خوب نگاه کردم دوباره یه جوری شدم ولی می دونستم یه تنبیه حسابی واسمون در نظر داره .. -خب بچه ها منم حالا لخت وسط شمام ببینم به نظر شما درسته آدم این جوری دوستانه کنار هم بخوابه ؟/؟ اصلا همچین چیزی امکان داره ؟/؟ دست تارا رو از روبرو گرفت و گذاشت رو کوسش و دست منو هم از پشت گرفت و اونو رو چاک کونش قرار داد که در نهایت اونم به کوس می رسید -خب حالا اگه در خواب این دستا به این جا برسه چی میشه .. یه خورده به دستاتون حرکت بدین اون وقت متوجه آثارش میشین .. من که از حرفای مامان چیزی نمی فهمیدم . یه خورده سرمو بالا آورده و تارا یه نگاه معنی داری بهم کرد و یه لحظه که مامان سرشو به طرف من بر گردوند خواهرم یه چشمکی بهم زد که دوزاریم افتاد . یعنی مامان جونی هم بععععععله …. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

منم می تونم ۱ فکر نمی کردم یه روز کارم به اینجا بکشه . من و دوست پسر ؟/؟ منی که یه روزی همه زنای این کاره رو مسخره می کردم و با متلک به حرفاشون گوش می دادم . البته زیر آب زن دوستام نبودم . وقتی با دوستام می نشستم و اونا از دوست پسراشون می گفتند و من از دوست دخترای شوهرم بهم می خندیدند . آخه من اصلا از این کارا خوشم نمیومد . تاره زن جذابی هم نبودم . اسمم میتراست و این جریان مربط به ۳۸ سالگی ام میشه . قدم متوسط پوستم سبزه متمایل به روشن . با حدود هشتاد کیلو وزن و ۱:۶۵ قد و لبایی کلفت و چشایی درشت که یه خورده هم چهره ام به زنای شرق آسیا می خورد خیلی حشری بوده و هستم ولی شوهرمو دوست داشتم . هنوزم دارم ولی اون از اونجایی که خیلی خوش تر کیب بود و تنوع طلب پس از بیست سال زندگی مشترک هنوز دنبال تفریح خودش بود . پسرم تازگیها رفته بود سربازی و دخترم هم ازدواج کرده بود . مثل خودم زود شوهر کرده بود و یه چهل کیلومتری باهام فاصله داشت . یه روز با یکی از دوستام که در مورد کارای شوهرم درددل می کردم بهم می گفت تو چرا دوست پسر نمی گیری . اون عقده درونت تخلیه میشه . دیگه احساس کمبود نمی کنی . زجر نمی کشی . حس می کنی آروم شدی . سرت کلاه نرفته و در مقابل کارای اون یه کاری هم تو انجام دادی . حالا بر داشت جامعه ما یه جور خاصیه تو مراقب خودت باش که کسی از این جریان چیزی نفهمه . گفت و گفت و گفت تا این که وسوسه شدم فقط در حد صحبت با یکی دوست شم . خیلی از ریخت و قیافه خودم خجالت می کشیدم . از این که با یه جوون مثلا ۱۵ سال کوچیکتر از خودم دوست شم . اگه نگم جای مادرش حداقل جای خواهر خیلی بزرگش بود م . ولی در یه عروسی دوستای شیطونم که همه شون با وجود شوهر داری دوست پسر هم داشتند منو با یه پسر شوخ و شنگ آشنا کردند . اولش سختم بود . صورتم سرخ شده بود ولی یواش یواش یه بهونه هایی واسه حرف زدن پیدا کردیم . اون مدام از این می گفت که چقدر جوونم و بهم نمیاد که بالای سی باشم و از این حرفایی که اگه تعارف هم باشه یه زن از شنیدن اون خیلی خوشش میاد . راستش من نمی خواستم این رابطه رو زیاد کشش بدم ولی نمی تونستم . هرچی می خواستم فاصله بگیرم بازم یه چیزی بود که منو ازش دور نمی کرد و بیشتر به دامش مینداخت . زوبین تازه کارمند یه اداره ای شده بود و هنوز زن هم نداشت و پیش خونواده اش زندگی می کرد . ۲۴ سالش بود . ۱۴ سال ازم کوچیک تر بود . تلفنی با هم خیلی حرف می زدیم . فکر و ذهنم شده بود اون و فقط به اون اهمیت می دادم . به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که یه روزی باهاش رابطه داشته باشم . عروسی دختر یکی ازدوستام بود . اون روز اونم اونجا بود . دیگه خیلی خودمونی باهام حرف می زد . بهم گفت که کارم داره . رفتیم یه گوشه ای که کسی نبود -خیلی خوشگل شدی میترا . فکر نمی کنی این جور فانتزی جلوی بقیه ظاهر شدن باعث حسادت من شه ؟/؟ از این طرز حرف زدنش لذت می بردم . -تو که برات دختر کم نیست -ولی همه که میترا نمیشن . یه لحظه بدون این که فرصت عکس العملی داشته باشم منو تو بغلش گرفت و بوسید .. انتظار این کارو نداشتم . خشمگین شده بودم . حس کردم از این که فکر می کنه هر کاری که دوست داره می تونه باهام انجام بده لجم گرفته بود ولی با حرکت لباش روی لبام منم داغ شده و هماهنگ با اون می بوسیدمش . زود از هم جدا شدیم که کسی نیاد . فکرم به هم ریخت . لحظاتی بعد وقتی که رفتم دستشویی و دستمو گذاشتم رو کوسم متوجه خیسی بیش از اندازه اون شدم . من حشری شده بودم . بدون این که اراده شو داشته باشم هوس خودش اومده بود سراغم من ازش فرار می کردم نمی خواستم اسیر اون باشم ولی اون خودشو اسیر من نشون می داد . حتی از این که اونو در کنار دخترای دیگه ببینم حسادت می کردم . من از این که در مورد شوهرم بی خیال شم خودمو سپرده بودم دست زوبین . به حرفاش به این که صحبت کردن با یه پسرو خلاف می دونستم و می خواستم یه جوری خودمو ار ضا کنم که منم می تونم و قدرت دارم . ولی حالا به این حسادت می کردم که نکنه دوست پسرمو ازم بگیرن . این که بخوام خودمو یه روزی در اختیار زوبین بذارم که اون باهام سکس داشته باشه منو دیوونه کرده بود . تابو شکنی برام سخت بود ولی نمی خواستم که با دخترای دیگه خودشو ارضا کنه . محمود شوهرم متوجه این تغییر روحیه ام شده بود . -می دونم کار زیاد باعثه که این روزا بهت نرسم .. خواست یه جوری از دلم در بیاره و باهام سکس کنه هرچی که باهام ور می رفت مثل یه مجسمه بودم . حس می کردم که یه غریبه داره بهم دست می زنه . وقتی تصور می کردم اگه زوبین جای شوهرم باشه و باهام ور بره چه احساسی بهم دست میده مو بر تنم سیخ می شد . وقتی محمود یه کاری واسش پیش اومد که برای دو سه روز باید می رفت به یه شهر دیگه .. ساعتها با خودم کلنجار رفتم که آیا از زوبین دعوت کنم که بیاد خونه مون یا نه . بالاخره آوردمش .. داشتم خودمو گول می زدم که اصلا به فکر سکس با اون نیستم . طرفش نمیرم . ولی اگه اون بخواد من چیکار کنم . من که نمی تونم بهش نه بگم . یه پیرهن چرم کوتاه یه سره به رنگ صورتی تنم کردم که فقط تا انتهای باسنمو پوشش می داد . خیلی هم کیپ بود . می دونستم چشمشو خیره می کنه . بین صورتی و سفید دودل بودم که کدوم رنگو انتخاب کنم . خودمو خیلی مامانی کرده بودم . یه شام مفصل هم تر تیب داده بودم . با یه جعبه شیرینی و دسته گل اومده بود پیشم . -واااایییییی دوشیزه میترا رو -ببینم اگه مجرد بودم و چند سال جوونتر باهام ازدواج می کردی ؟/؟ -تو همین الان هم جوون و خوشگلی .. با همین سنی که الان داری باهات ازدواج می کردم . شیرینی و شربتی رو که آورده بودم لب بهش نزد -چیه خوشت نیومد -آدم که یه چیز شیرین ترو می بینه هوس اونو می کنه . دیگه اینا راضیش نمی کنه . ضربان قلبم شدید شده و حس کردم منظورشو فهمیدم . اون از این که منو این جوری می دید به وجد اومده بود. روی کوسم یه حرکتایی رو احساس می کردم .. ولی اضطراب عجیبی هم داشتم . من با پسر و دخترم هم صحبت کرده بودم و مطمئن شده بودم که هیشکدوم از اونا تا آخر هفته نمیان . پریز تلفن ها هم همه رو کشیده بودم . سوکت آیفون رو هم قطع کرده بودم .. داشتم خودمو گول می زدم . می گفتم می خوام از سکس فرار کنم ولی دوست داشتم شکارم کنه . از اونجایی که اولین بارم بود نمی دونستم چی میشه . اولین باری که می خواستم با کسی غیر از محمود رابطه داشته باشم . اونم بعد از بیست سال ازدواج . خیلی سخت بود ولی از اون روزی که با زوبین آشنا شده بودم حس می کردم که مشکلات روحی من به حداقل رسیده ولی نیاز ها و خواستهای من در رابطه با خود زوبین جهت دیگه ای پیدا کرده بود . باید خودمو هماهنگ با این نیاز ها می کردم . اون منو جادو کرده بود . من فقط نزدیک شدن اون به طرف خودمو احساس کرده بودم . ولی بازم نفهمیدم کی شروع کرد به بوسیدن من . اون داغ تر و ملتهب تر از من بود . همسری نداشت تا به وقت نیاز بتونه ارضاش کنه تسکینش بده واسه همین از برق هوسی که تو چشاش بود خوشم میومد . پسر خوبی بود . درددل هایی که این همه مدت با هم داشتیم ذهنمو برای یه سکس داغ با اون آماده کرده بود . حرکت هوس رو در سینه هام حس می کردم . اون رو کاناپه و در کنار من قرار گرفته بود . ….ادامه دارد ………..نویسنده …….. ایرانی

منم می تونم ۲ یه دستش دور گردن من بود و در حال بوسیدنم و دست دیگه اش رو هم از زیر دامنم در مسیر کوس و لاپام به حرکت انداخته بود . -نهههههه نهههههه زوبین .. از اینجا به بعدشو نه . نههههه .. من … -حتی صدای نفسهاش هم منو به هوس آورده بود و داشتم یه جوری خودمو شیرین تر می کردم . چقدر سریع دستشو رسوند به شورت نازک و فانتزی من -اگه میگی نه پس این دیگه چیه . خودم از خیسی بیش از حد کوسم خجالت می کشیدم . نمی دونستم چی جوابشو بدم . -زوبین من تا حالا .. -می دونم تا حالا جز با شوهرت با هیشکی دیگه نبودی و امروز از این که می خوای با اونی که دوستش داری باشی خجالت می کشی و سختته که خودتو در اختیار من بذاری . بالاخره باید از یه جایی شروع کنی و اگه این کارو نکنی من برای همیشه از پیشت میرم -منو تهدید می کنی ؟/؟ منو واسه همین چیزا می خوای ؟/؟ تو احساسات منو به بازی می گیری ؟/؟ -تو داری احساسات خودتو به بازی می گیری . دیگه نذاشت حرفی بزنم . این همون چیزی بود که من می خواستم . لبهای کلفتمو شکارش کرد . چقدر هوس داشتم و این هوسها از کوس به لبهام در حال گردش بودند . -میگی از این همه خوشگلی و هوس استفاده نکنم ؟/؟ خوشگل که بودی فانتزی و سکسی و هوس انگیز هم که شدی .. -نههههه -آرررررره -نکن .. -می کنم . واسش ناز می کردم و دوست داشتم که آروم آروم ولی داغ و پر حرارت بهم حال بده . شورتمو آروم از پام کشید بیرون . این بار دستش رفت رو کوسم .. با کف دستش و انگشتاش لبه های کوسمو باز می کرد و یه قسمت از انگشتاشو می فرستاد تو کوسم و می کشید بیرون -. دیگه ناز کردنوگذاشتم کنار .. بریم روتخت بریم رو تخت .. هنوز رو تخت نرفته اون تمام لباساشو غیر شورت همون کف اتاق انداخت و شورتش شده بود عین خیمه چادر . من از زوبین چاق تر بودم . زیپ پیرهنمو باز کرد و وقتی کون بر جسته مو دید هوش از سرش پرید و خودشو انداخت پشتم . شده بود عین وحشی ها . سوتینمو همچین بازش کرد و انداخت یه گوشه ای که انگار باهاش پدر کشتگی داره و اون نمیذاره که باهام سکس کنه . پیراهنمو که رو تخت پهن شده من روش قرار داشتم از زیرم کشید و اونم به گوشه ای پرت کرد . نفس توی سینه ام حبس شده بود . چشامو به سقف دوخته سکوت کرده خودمو به دستش سپرده بودم . هر کاری که می خواست انجام بده جز لذت و سوختن چیز دیگه ای نمی تونست باشه . من تصمیممو گرفته بودم . یه تابو شکنی . تصمیمی که هیچ راه برگشتی نداشت . شیرینی و عذاب حاصل از یک گناه رو به جان خریده بودم . دستاشو رو سینه هام حس می کردم . و دهنشو رو کوس خیسم . هنوز باورم نمی شد که تصمیم گرفته باشم با حرف زدن با یه پسر خودمو تسکین بدم چه برسه به این که باورم شه که زیرکیر اون قرار دارم و جسممو شایدم روحمو تقدیمش کردم . حتی دیگه پسر و دخترم و کار هاشون مثل سابق واسم جلوه ای نداشت . به شوهرم که اصلا فکر نمی کردم . از نو جوون شده بودم . حالت کیر داخل شورتش نشون می داد که باید خیلی کلفت و دراز باشه از اونایی که رویام بود که مال محمود هم به اون اندازه باشه ولی فقط یک رویا .. چشامو بسته بودم . می خواستم هوسمو با فریاد هوسم نشون بدم و تسکین پیدا کنم ولی هنوز یه خورده از زوبین خجالت می کشیدم . اومد بالاتر . دهنشو از رو کوسم بر داشت . قبلا منو بوسیده بود ولی بوسه هنگام سکس هم هیجان خاص خودشو داشت .. جووووون شورتشو هم در آورده بود . کیرشو زیر نافم حس می کردم . چقدر کلفت بود . کوس من که دیگه مث جوونی ها تنگ نبود و با این کیری که داشت این گشادی زیاد ضد حالی واسش نبود . چشامو بسته بودم . هنوزم اون ضربه نهایی رو که ورود کیر به کوسم بود نخورده بودم . دوباره کف دستشو گذاشته بود رو کوسم .. پس کی می خواست این طلسمو بشکنه کیرشو تو کوسم فرو کنه و به من نشون بده که هنوز جوونم و می تونم . می تونم اون کاری رو که محمود می تونه انجام بده وبهم خیانت کنه منم انجام بدم . دستاشو گذاشته بود پشتم و کمرمو نوازش می کرد و با مالشهای رو شونه هام هوسو به همه جای بدنم پخش می کرد . کیرش حالا مماس با کوسم بود . کوس خیس و لغزنده من کلفتی کیر رو روی خودش حس می کرد . اون فقط از بیرون کیرشو رو کوسم می مالید . داشت آتیشم می زد . شایدم داشت کاری می کرد که بهش التماس کنم . جوووووون بالاخره کیرش رفت به همونجایی که من منتظرش بودم . دیگه کارو تموم کرد . راهی واسه بازگشت نذاشته بود . . چقدر خوشحال بودم . همون کیری که انتظارشو داشتم . کوسم دریای هوس بود . حالا دیگه آروم شده بودم . آرام ولی خیلی ناآرام . -زوبین .. چه کیری داری ؟/؟ اونو واسه کوس من ساختن . شمشیر کیر تو , غلافش از کوس منه . -چه عجب !شازده خانوم ما حرف زد . اگه می دونستم کیر زبونتو باز می کنه زود تر اونو می کردم تو کوست -تو چه می دونی . تو از هوس یه زن چه می دونی . هم زبون کوسمو باز کردی و هم زبون دهنمو . -قربون دهنت . بیار ببوسمش . بازم لباشو گذاشت رو لبای کلفتم و دستاشو هم روی پاهام قرار داده و اونا رو به دو طرف بازشون کرده و با اشتهای زیاد منو می کرد . برق هوس چشاشو قشنگ تر کرده بود . خوشم میومد از این که داره با هوس کارشو انجام میده . -بکن کوسسسسمو مال خودت مال کییییرررررت .. تازه حس دوستامو که اونا هم دوست پسر داشته لذت این کارو برده بودند حس می کردم . طعم شیرین و لذت بخش اون هیچوقت پشیمونی نمیاره .. -جوووووون زوبین عزیزم تند تر .. تند تر کاش زودتر تو رو می آوردم وردل خودم . خیلی خوب و با حال هوسمو صدای جیغ و فریادمو بالا برده بود . لب پایینمو که کلفت تر از لب بالا نشون می داد و همه می گفتند که نشون دهنده هوس زن و یه زن هوسبازه هر چند منطقی نیست رو میون دو تا لباش گرفت و طوری اونو می مکید که دیگه بیحس و ناتوان فقط منتظر حرکت بعدیش شدم . -زوبین همیشه همین باش . حشری و داغ و هوسباز .. می خوام هوسباز باشی .. –فقط مال خودمی میترا .. یه کوس باز یه هیکل ناز .. فقط مال من .. دوستت دارم .. مال خودمی .. -چقدر از حرفای پر احساس و عاشقونه زوبین که زندگی منو دنیای منو عوض کرده بود خوشم میومد . منو از دنیایی که درش بودم جدا کرده بود . حس می کردم که مجرد شدم . یک دنیای مجردی و زنی که هنوز شوهر نکرده و معشوقه داره ولی کوسش بازه .. هر چند که شوهرهم داشتم . بازم خوب بود که بچه هام سرشون به جایی گرم بود . منو به شکم خوابوند و افتاد رو کونم -هر کاری دوست داری باهام انجام بده .. اگه می خوای بکن تو کونم .. هرکاری می خوای بکن .-میترا عزیزم عشق من تا یه حالی به کوست ندادم که کیرمو توی کونت نمی کنم . کونم طاقت کیرشو داشت . چون محمود عاشق کون کردن بود . هر چند تازگیها نه عرضه کون کردن داشت نه کوس کردن . منو رو هوا نگه داشت و پاها مو صاف از کناره های پهلوش رد کرد و کیرشو محکم به ته کوسم می زد و می کشید بیرون .. -جااااان زوبین چه حالی میده -فکر کردی من با تن تو با کوس و کون تو حال نمی کنم ؟/؟ چقدر راحت دست عوض می کرد و در هر مر حله هم خیلی کیف می کردم . وقتی یه پامو گذاشت رو شونه اش و یه پام رو تخت قرار داشت و کوسمو حسابی باز کرده بود کیرشو طوری تو کوسم فرو می کرد که حس ناله کردن نداشتم . فقط با همون چشای بسته داشتم آه می کشیدم . -زوبین عزیزم همین حالتو داشته باش . نذار بیشتر بسوزم . می خوام همین جا ار گاسمم کنی . دستشو گذاشت رو کوسم و دو تا انگشتشو از بغل کیرش فرستاد توی کوس .. -اووووففففف اوووووففففف چه حالی داره .. چه کیفی .. ولم نکن .. خوشم میاد ……………..ادامه دارد ………..نویسنده …….. ایرانی

منم می تونم ۳ ( قسمت پایانی )..نه .. نه .. کوسسسسسم کوسسسسم اون داخل جهنمه .. -می بینم میترا جون یه جهنم همراه با سیلاب و آتیشی که خاموش نمیشه -این آتیشو تو باید خاموشش کنی .. دوست پسر من عشق من ..عزیز من همه چیز من .. هر چی از زبونم در میومد بهش گفتم . عشق و هوس و محبت خودمو به هر شکلی که بود می خواستم بهش نشون بدم . -جاااااااان فدای کییییرررررت زوبین .. اومد .. اومد .. داغ شدم و جوش آوردم .. آخخخخخخخ .. پرواز پرواز -روباند من فرود بیا میترا .-دارم میام دارم میام . سرمو بالا آوردم و دستمو گذاشتم جایی که وقتی کیرشو تو کوسم حرکت می داد دستم در تماس با کیر قرار داشته باشه . اون دیگه فهمیده بود که من می خوام که آبشو تو کوسم خالی کنه . -اووووخخخخخخخخ میترا چه خوب کیرمو می مالی .. اون بدون این که ضربات کیرشو محکم تر کنه با همون نرمش و مالش دستام آبشو ریخت توی کوسم -میترا نمی دونی چه حالی داره وقتی آدم تو کوس اونی که دوستش داره خالی می کنه -تو هم نمی دونی وقتی یه زن پس از ماهها و سالها ارضا میشه اونم با یه کیری که از نو جوونش کنه چه مزه ای داره . کیرشو تا از کوسم کشید بیرون اونو گذاشتم تو دهنم تا واسش ساک بزنم . لبای کلفت و هوسی من نیاز داشت که کیرشو ساک بزنه . حس می کردم که لبای منم از هوس داغ شده و با کیر اونه که آتیش هوسش می خوابه . یه چند دقیقه ای واسش ساک استاندارد زدم و بعد ازش خواستم که دهنمو مثل یه کوس بکنه و اونم همین کارو انجام داد . در یه حالت کیرشو آورد بیرون و از همون بیرون اونو رو لبام می کشید . اون کیرو می خواست فرو کنه توی کونم . با کرم سوراخ کونمو چرب کرد و منم نفسمو تو سینه ام حبس کردم و اون خیلی آروم کیرشو فرستاد تو سوراخ آرزوش .. به سوراخ کونم می گفت سوراخ آرزو . . همون نصفه ای روکه کرده بود توی کونم خیلی راحت می کشید بیرون و می کردش تو . غرق در نوازش و دست مالیهای اون شده بودم . زیاد نتونست کونمو بکنه چون اونقدر داغ کرده بود که کونم از تماس کیر کلفت و داغش در حال سوختن بود . -زوبین چقدر آب داری . بعد از کوس دیگه حالا نوبت کونمه که بسوزونیش . -هووووووففففف .. کونمت مث کوست حال میده .. حال میده .. -بیفت روم . کیرتو بیرون نکش بذار تو کونم بمونه . از بس کلفت و درازه هر چی هم شل شه بازم تو کونم می مونه . .. منو بغلم زد و تو بغل هم خوابیدیم . لحظه به لحظه در تماس با شوهرم بودم تا این چند روزی رو که محمود در سفر بود زوبین در کنار من و در آغوش من باشه و روی کوس من . دوست پسرم این چند روزه رو مرخصی گرفت که شب و روز در کنارم باشه . این که یادم بره شوهر دارم مسئله ای نیست ولی همش از این می ترسم که فکر کنم زوبین شوهرمه … پایان .. نویسنده .. ایرانی

نه اولین ، نه آخرین ۱ من اسمم غزله و به اتفاق دوستم عسل که هردومون دانشجو هستیم یه سوئیت در طبقه اول یه ساختمون دو طبقه اجاره کرده با هم زندگی می کنیم . هردومون یه سالی مونده تا لیسانس شیم . ما دو تا هر کدوم یه دوست پسر داریم که اونا هم همکلاس ما هستند . واسه این که با اونا راحت باشیم و تو خونه حرفامونو بزنیم ترجیح دادیم که از خوابگاه استفاده نکنیم . هرچند اجاره خونه زیاد بود ولی خونواده به خاطر این که بچه هاشون در آرامش درس بخونن با این شرایط کنار اومده بودند . من و عسل هردومون ۲۱ سال داشتیم و کامران و کیوان دوسال ازمون بزرگتر بودن . . کامران دوست من بود و کیوان که خیلی خوش قیافه تر و شیطون تر نشون می داد دوست عسل . عسل از من لاغر تر و سفید تر بود ولی منم جذاب بودم و اندام گوشتی و تپل و پسر پسندی داشتم . . سوئیت ما دو تا اتاق داشت و هر وقت عسل دوست پسرشو می آورد خونه من می رفتم تواتاق خودم . دوتایی شون اصلا ملاحظه منو نمی کردند . منم با این که خیلی دلم می خواست با کامران خلوت کنم ولی استرس داشتم و راستش یه خورده می ترسیدم که شیطون گولم بزنه و در اثر حشر زیاد کار از کار بگذره . هرچند کنجکاوی و فضولی ولم نمی کرد و گاهی می رفتم پشت در اتاقشون گوش وای می ایستادم . خیلی آروم حرف می زدند و مراقب سر و صدای خودشون بودند . چیزی که نمی تونستم ببینم فقط صداشونو می شنیدم . فقط گاهی از همون چند کلمه رد و بدل شده متوجه می شدم که کیوان داره سینه عسلو میک می زنه یا دستشو گذاشته رو کوسش و ازناله های درد ناک و پاره شدم جر خوردم می فهمیدم که کیوان کیرشو کرده تو کون عسل . خیلی حال می کردم و همیشه هم کوسم خیس خیس می شد و شورتم لک می شد . وقتی که می رفتم رختخواب به زور می خوابیدم . بیشتر وقتا هم خواب می دیدم که یکی اومده سر وقتم و داره منو می کنه و من با این که دارم کیف می کنم ولی همش جیغ می کشم که من دخترم و نذاره تو کوسم و همیشه هم هر وقت از این خوابا می دیدم به همین جا ختم می شد . من و کامران فقط حرف می زدیم . چراغ سبزی هم نشون نمی داد و کاری نمی کرد که منم یه قدم طرفش بر دارم . راستش من و عسل هم تحت تاثیر مطالعه داستانهای سکسی و رفتار های بعضی از دوستان گاهی تو رختخواب هم با هم یه لز نصف و نیمه ای انجام می دادیم که من امیدوار بودم در اینمورد پیشرفت کیم که وجود کیوان خان دیگه اجازه پیشروی به اون نداد . ازش می پرسیدم چرا دیگه تمایل به این کار نداره می گفت نمی خوام به کیوان جونم خیانت کنم -عسل من دخترم .. یه پسر دیگه که نیستم -باشه من نمی خوام جز اون از کس دیگه ای لذت ببرم . می خوام منم مثل اون وفا دار باشم . با خودم گفتم خدمتت می رسم عسل تو این جوری منو دور می زنی ؟/؟ تازه با اون چیزایی که از سکسش تعریف می کرد بیشتر منو وسوسه می کرد . هرچند از کون دادن و درد اون می گفت . سینه هاش هم با این که از رشد دوران نوجوونی گذشته بود ولی بازم درشت تر شده بود. این بار که کیوان اومد من طوری خودمو ردیف کردم که عسل ازم پرسید مگه کامران می خواد بیاد ؟/؟ -مگه من خودم آدم نیستم -آخه کیوان این جاست -من به اون چیکار دارم . روسری که طبق معمول سرم نذاشته بودم . این بار موهامو افشون کردم که به چهره ام جذابیت خاصی می داد . با یه استرچ لی تنگ و چسبون و یه تاپی که بر جستگی های سینه یک دست منو نشون کیوان می داد و چشایی که داخلشو کشیده بودم وابروهایی کمونی ومژگانی بلند که نگاهمو شیطونی نشون بده هنگام سلام علیک با کیوان چند ثانیه ای دستشو تو دستام نگه داشته و تو چشاش طوری نگاه کردم که یه چراغ سبزی براش باشه . اونم به خوبی مطلبو گرفته بود . می دونستم که اهل وفا و این حرفا نیست . وفقط واسه حال کردن با عسله و منم برام چه فرقی می کرد می خواستم با یکی باشم که بهم حال بده . یه چشمکی هم بهش زدم که حسابی عین یه تیر در اعماق قلب و روح و چشمش نشست . می دونستم که این پسرا مخصوصا آدمای هیزی مثل کیوان یه دخترو چند بار که بکنن حتی اگه خوشگل ترین دخترا باشن بازم ازش زده میشن و دلشون می خواد با دخترای دیگه ای حال کنن . خصلت پسرا همینه دیگه . اون شب بیشتر از شبای قبل حشری بودم . بازم رفتم پشت در اتاق سکس اونا .. زیاد چیزی دستگیرم نشد . فقط بی حالی کیوانو متوجه شدم و این که عسل همش بهش میگه چرا امشب این جوری شدی . و اونم میگفت من امشب خسته ام خوابم میاد و باشه دم صبح که خستگیم در رفت دوباره این کارو انجام میدیم . سریع رفتم اتاقم . لباسامو در آورده و با یه شورت و پیراهن زیر خبلی ناب و به رنگ نارنجی که عسل می گفت که خیلی کیوانو حشری می کنه افتادم رو تختم . می دونستم که عسل خوشخوابه و بعد از سکس هم که سرشو بذاره رو بالش دیگه یه ضرب تا صبح رفته ولی کیوان بهش خوب حال نداده بود .. اینو هم می دونستم که چند دقیقه بعد از تموم شدن کارشون پسره میره دستشویی . من زودتر رفتم دستشویی و درو نبستم می خواستم منو ببینه و چراغ سبز دوم رو هم رویت کنه یعنی ضربه کاری تری بهش وارد کنم . یه صدایی شنیدم . از لای در همه چی رو به خوبی می دیدم . در اتاقمو نیمه باز گذاشته بودم اونم از حاشیه نگاهشو به اتاق من انداخته بود می خواست منو دید بزنه . چش چرون .. حالا که تو دلت می خواد منم می دونم چیکارت کنم . اون قدر تشنه ات می کنم که به دست و پام بیفتی . ولی نمیذارم از دستم در بری . ناامید که شد و اومد طرف دستشویی سریع اومدم بیرون -ببخشید نمی دونستم شما اینجایین و بیدارین -من عذر می خوام ازتون که وضعم این جوریه آخه عادت دارم خیلی راحت می خوابم . هردومون خیلی آروم صحبت می کردیم و اینو بهونه کرده بودیم که نمی خواهیم مزاحم خواب عسل شیم . -غزل خانوم اگه مزاحمتون نمیشم یه نیم ساعت دیگه که مطمئن شدم عسل خوابه یه مشورتی می خواستم باهاتون بکنم درمورد ش و این که می خواستم یه هدیه هم واسش بگیرم نظر شما رو در مورد سلیقه ا ش بدونم . الان بیداره نمی خوام بفهمه من اینجام -باشه آقا کیوان من منتظرت می مونم . .ناشی گری من به نفعم تموم شد . حواسم نبود که لباسمو بپوشم و خودمو مرتب تر کنم . چون دفعه قبل که منو دید مثلا تصادفی بود حالا که با اطلاع قبلی بود می بایستی با حجاب تر می شدم ولی خوشبختانه یادم رفته بود . وقتی اومد پیشم اتفاقا اونم همین وضعو داشت خیلی ریلکس با لباس زیر و شورتش اومد . یه لحظه که به شورتش نگاه کردم لعنتی رو دیدم که تیز شده . پنج شش سال از آخرین باری که کون داده بودم می گذشت . راستش تا حالا چند بار کون داده بودم ولی هر بار نصفه و نیمه همون دم در سوراخ کیرو نگاه می داشتم تا آب طرف خالی شه . می ترسیدم . حالا هم دچار همون استرس بودم که اگه کار به جای باریک بکشه چه کاری از دستم بر میاد . اون همین جور بهم زل زده بود و انگار یادش رفت چی می خواست چاخان کنه . -ببخشید مزاحم خوابتون شدم . کیرش داخل شورت ورم کرده بود . و اونم به خوبی متوجه شده بود که توجه منو به خودش جلب کرده . -ببینم می خواستین در مورد عسل یه چیزایی ازم بپرسین ؟/؟ در نگاه بعدی به شورتش حس کردم که بازم تیز تر و بر آمده تر از قبل شده . با کمال پر رویی اومده بود رو تختم و کنارم نشسته بود . وپرو رو تر این که از جاش بلند شد و در اتاقو از داخل قفل کرد و قتی علتو ازش پرسیدم گفت نمی خواد عسل حرفامونو بشنوه . خنده ام گرفته بود . اصلا قرار نبود که اون بفهمه که ما با هم داریم حرف می زنیم . ……. ادامه دارد …………..نویسنده …….. ایرانی

نه اولین ، نه آخرین ۲ خودشم می دونست که داره چرت میگه . منم داشتم باهاش همکاری می کردم . . می ترسیدم . اگه بخواد کیرشو فرو کنه تو کوسم من چیکار کنم . .یه نگاه دیگه ای بهم انداخت و گفت می بینم که آماده ای . قلبم به شدت می زد . دیگه فهمیده بودم می خواد چیکار کنه . اگه می خواست منو بکنه دیگه نمی تونستم از زیر کون دادن در برم وبرای اولین بار به طور رسمی باید افتتاح می شدم و موشک کیر باید از مرز کونم رد می شد . به یه بهانه ای از جام پاشده پشت به اون قرار گرفتم . . دیگه نتونست طاقت بیاره . بایه دست کمرمو گرفت و خودشو بهم چسبوند . دستش وقتی رفت رو سینه هایی که چند سالی می شد دست پسر بهش نخورده بی حس شده و خودمو انداختم رو تخت -نههههههه کیوان .. کیوان نکن .. تو مال من نیستی .. تو مال عسلی .. -نه غزل من حالا تو رو می خوام من مال خودم هستم .. تو یه چیز دیگه ای هستی .. -نمی خوام به عسل خیانت کنم . اون دوستمه .. -من می خوام . حالا که تو بغل منی .. مال منی . من تو رو دوست دارم .. عاشق توام . من تو رو می خوام -به همین زودی از عسل سیرشدی ؟/؟ -غزل !عسل من تویی . تودلم گفتم همین حرفا رو دیروز به دوست منم می زدی شما پدر سوخته ها جون به جونتون کنن بازم پدر سوخته این . حیف که خودمم می خوام باهات حال کنم وگرنه واسه تو و حرفات تره هم خرد نمی کردم . کوفتت بشه عسل این که نمیشه همش تو بخوری و حال کنی و سر من بی کلاه بمونه . افتاده بود پشت من و دستاشو از زیر لبای زیر من رسونده بود به کمرم و بعد هم سینه هامو تو چنگشون گرفت .. دست چپشو هم برد طرف شورتم و از رو شورت با کوسم ور رفت . طوری که من از شدت هوس کوسمو به دستاش و روتشک تخت فشار می دادم . -نههههه کیوان می ترسم نکن . من نمی خوام . ولم کن .. انگشتش رو شورت خیس من سر می خورد و من هنوز واسش ناز می کردم . دستشو از کناره های شورت به کوسم رسوند و با چنگ زدن های پی در پی به اون لحظه به لحظه حشری ترم می کرد . رو من خم شد و با بوسه هایی روی گونه ها و لبام دیگه حتی به من اجازه ناز کردن هم نداد و رفتم تو یه حسی که هیچوقت نداشتم . همون چیزی که ازش می ترسیدم . کوسم کیر می خواست . ولی اون خیلی مراقب بود . . خودمو بر گردوندم و پاهامو به دو طرف باز کردم . کوسمو به آتیش کشیده بود . با دست زدن به سینه هام سستم کرده بود . بی اختیار دستمو طرف شورتش دراز کرده اونو کشیدم پایین .. عسل به تو هم میگن رفیق ؟/؟ تو که نمی خواستی با این پسره عروسی کنی . چطور تونستی هوامو نداشته باشی و کیرشو باهام قسمت نکنی . کیر کیوانو گذاشتم تو دهنم چقدر حال می داد . لپام گل انداخته بود و کیوان دستشو می ذاشت رو لپ گلوله شده از کیر و در واقع با مالش صورت من کیر خودشو می مالوند . در حال ساک زدن اونم دستشو از لای شورتم رسونده بود به کوسم .. یهو خودشو ول کرد و شورتمو کشید پایین و دهنشو گذاشت رو کوسم . مغر سرم از هوس زیاد تیر می کشید وقتی که دهنشو گذاشت رو مغز کوسم و با لذت اونو گذاشت تو دهنش و میک زدنو شروع کرد ناله هام شروع شد -اوف .. اوف .. اوف .. اوووووفففففف … نهههههه کیوان .. می ترسم .. ولم کن .. یه وقت دیدی ازت کیر خواستم . بهش می گفتم ولم کن ولی سرشو محکم به کوسم فشار می دادم تا لذت بیشتری بهم بده . لبامو به شدت گاز می گرفتم تا صدام در نیاد . یه چیزی مثل موج توی قلبم در حال حرکت بود و از درون در حال انفجار بودم . هرچی می خواد بشه بشه . اگه عسل بیدار شه بازم به کارم ادامه میدم . اولین بار بود که یکی داشت کوسمو می خورد . حتی من و غزل در همجنس بازی تا اینجا پیشرفت نکرده بودیم .اصلا فکرشو نمی کردم تا این حد بهم مزه بده . پسره دیوونه -کیوان کوسسسسسم کوسسسسسم .. آروم تر .. آروم تر ولی هر چی بهش می گفتم آروم تر اون تند تر به کارش ادامه می داد یه کف دستشو گذاشته بود رو سینه هام و یکی دیگه رو از زیر به کونم رسونده بود و دو تا برش کونمو با همون یه کف دست چنگشون گرفته و با یه انگشتش هم با سوراخ کونم بازی می کرد .. -اووووخخخخخ کیوان تو بهتر از خود من می دونی که چه جوری می تونم حال کنم . -واسه این که تو خودت خیلی با حالی .. یه کوس ناز و تر و تمیز داری . یه اندام تپل و آبدار -از مال غزل هم بهتره ؟/؟ -از همه بهتره .. تا حالا سرم کلاه می رفته که نتونستم با تو باشم .. آبدار خوشمزه .. هوس انگیز -بازم بگو .. بازم بگو . بازم بخور .. دارم از حال میرم .. خوشم میاد -غزل منم خوشم میاد خیلی حال می کنم . چه کوس تپلی داری . مثل روی یه توپ بیسبال کوچولو می مونه -چه تشبیه عجیبی می کنی کیوان . یه چیز دیگه بگو -مث یه انبه کوچولو که از وسط قاچش زده باشن -نهههههه کیوااااان . انبه هرچی کوچولو باشه مث کوس ناز من نمیشه -یه توت فرنگی درشت که از طول نصفش کرده باشن خوبه ؟/؟ .. یه خورده فکر کرده و گفتم -آرررررههههه این یه چیزی شد . تو که همه توتو خوردی خوردیش .. حس می کردم که کوسم داره تو دهنش آب میشه و یه آبی می ریزه تو دهنش . این بهترین لحظه سکسی زندگی من یا شایدم به طور کل زندگی من بود یه حس لذت و آرامشی که تا به اون لحظه نداشته بودم و اگه دنیا می خواست در اون لحظات شور و هیجان منو از جام بلند کنه تکون نمی خوردم . .-غزل غزل جون عزیزم می بینم که سر حال سر حال شدی . دلم می خواد بذارم تو کونت .. -اوووووههههه نهههههه از این حرفا نزن . من می ترسم .. -نه .. این حرفو نزن . عسل مثل تو نیست اون خیلی راحت کون میده .. -لجم گرفته بود و حسادتم گل کرده بود -اون عادت کرده به کون دادن . تو که اولی نیستی قبلا هم از این کارا می کرده ولی من تا به حال به هیشکی کون ندادم و کامران هم اولین دوست پسرمه . خوب واسه دوستم داشتم مایه میومدم . -برامن فرقی نمی کنه .. در هر حال خیلی خوش گذشت و اگه اجازه میدی من برم اون اتاق پیش عسلی . تا عسل خودمو بفرستم تو کندوی عسل عسل جونم یا توی کندوی عسل هردو تاش یکیه . دلم می خواست سر از بدنش جدا کنم . نمی دونم چرا دوباره داشتم حشری می شدم . -چی میگی برم ؟/؟ .. تا به حال هیشکی این جوری انگشت رو نقطه حساس نذاشته بود و منو خرم نکرده بود . کف دستشو گذاشت رو کوسم و خیسی کوسمو داد بالا طرف سوراخ کونم .. -فقط یواشتر .. من دردم میاد می ترسم . من می ترسم کیوان -دختر تپلی مثل تو و ترس ؟! شجاع باش تو فردا پس فردا باید همگام با اجتماع زندگی کنی . این که نشد حرف . دیگه نبینم از ترس حرف بزنی -آخه انگشت کوچولوتو نمی تونم توی کونم تحمل کنم چه برسه به کیر کلفتتو -همه اولش این حرفو می زنن . یه خورده از کیرشو به لبه های کوسم مالوند و خیسی اونو زیاد تر کرد و دور و بر کونمم مالید ومالید و کیرشو بهش چسبوند . -کیوان مردم .. از درد مردم . نکن .. من نمی خوام -عزیزم من که هنوز حرکتی نکردم . این ترس بیشتر جنبه روانی داره شجاع باش دختر . اون دخترایی که خیلی راحت کون میدن شجاع ترین دخترای روی زمینند و راحت می تونن برای رسیدن به خواسته هاشون تلاش کنن.. دستشو گذاشت جلو دهن من وکیرشو به سوراخ کونم فشار داد .. داشتم از درد می مردم . اون با تمام سنگینی خودش منو رو به جلو هل می داد . راه فرار و تکون خوردن نداشتم و جیغ هم نمی تونستم بکشم کیرشو با هزار دردسر فرستاد تو کونم . یه خورده جا باز کرده بود از درد داشتم دیوونه می شدم .وقتی که موقتا از تقلا دست کشیدم اونم دستشو از رو دهنم کشید و دلم می خواست هر چی می تونم بهش بد و بیراه بگم ولی ساکت شده بودم . . ……. ادامه دارد …………..نویسنده …….. ایرانی

نه اولین ، نه آخرین ۳ (قسمت پایانی ) کیرشو دیگه خیلی آروم توی کونم حرکت می داد . درد نمی ذاشت اون لذتی رو که یه دختر از حرکت کیر یه پسر تو تنش حس می کنه ببرم و فقط می خواستم به این کیوان حالی داده باشم که اون چشم و دلش سیر باشه و این قدر عسل عسل نگه . نمی دونم چی شد که کیر کیوان از تو کونم اومد بیرون .. تا مغز استخونم تیر می کشید . درد وحشتناکی رو توی سوراخ کونم حس می کردم . -کیوان قربونت .. کیرتو دوباره بکن توش . حس می کنم وقتی کیرت تو کونم بود دردم کمتر بود و داغم می کرد . اون همچین کرده بود منو که باید کیرشو اون داخل نگه می داشت تا درد کمتری رو احساس کنم دیگه از این که کیرشو توی کونم حس کنم لذت می بردم . با همه دردی که داشتم کیف می کردم . به خصوص این که خودشو رو من خم کرده و از پهلو نوک سینه هامو میک می زد و با موهای سرم بازی می کرد . اصلا دلم نمیومد که ولم کنه . ولی حس کردم یه چیز گرمی توی کونم در جریانه . پس بی خود نبود کیرش وول می خورد . -غزل دست خودم نبود . کون تپل تو داغم کرد . داغ داغ ولی تا هر وقت که تو بگی کوس تپلتو می خورم . می خورم . -کیوان من سیر نشدم . بازم کیرتو می خوام . بازم میخوام که منو بکنی . بهم حال بدی . هنوز اشتها دارم . می خوام که امونم ندی . کیوان رفت دستشویی و تا بر گرده من انگشتمو کردم توی کونم و با این که دردم میومد ولی دلم می خواست اون آبی رو که تو کونم خالی کرده همون داخل حل شه . بازم از این آبا می خواستم . کیف می کردم دوست پسر عسلو قاپیدمش . درسته اون ازم خوشگل تر بود ولی من خوش بدن تر بودم و پسرا بیشتر از همینا خوششون میاد که یه دختر اندام درستی داشته باشه . درست و آبدار . کوس تپل منو گذاشت تو دهنش واون قسمتهایی از بیرونشو که در اثر هوس ورم کرده بود میذاشت تو دهنش و یه دفعه درش می آورد . دیگه از این بهتر نمی شد . وقتی زبونشو میذاشت رو سوراخ کونم و باهاش بازی می کرد احساس می کردم دردکونم خیلی آروم میشه .. -کیوان کیرتو می خوام . بکن تو کونم .. طوری واسش عشوه میومدم که دیگه می دونستم کون عسل بهش حال نمیده . خلاصه وقتی چش باز کردیم دیدیم عسل بالا سرمون وایساده . دوتایی مون با هم بیدار شده بودیم . یارو کارشو بلد بود . -چی شده دخترا . من چرا این جوریم . من اصلا کجام . غزل خانوم شما چرا تو رختخواب منین . اصلا سر در نمیارم این چه وضعشه .. بامن شوخی دارین ؟/؟ .. عسل رو کرد به من و گفت تو چه توضیحی داری .. -منم نمی فهمم موضوع چیه . من خواب بودم . حس کردم کامران اومده به خوابم . از کجا می دونستم کیوان دربیداری اومده به خوابم . -آره غزل جان راست میگه . دیشب رفته بودم دستشویی ازبس خواب آلوده بودم بر گشتنی اتاقو اشتباهی اومدم ولی باور کن دست از پا خطا نکردم .. نمی دونم هرچی بود اونو با تو اشتباه گرفتم . عسل دستشو آورد بالا بزنه زیر گوش کیوان که پسر دستشو رو هوا گرفت و گفت جنده خانوم مگه من شوهرتم که این قدر حرص می خوری ؟/؟ کیر من اولین کیری نبوده که رفته تو کونت و کون تو هم اولین کونی نبوده که من کردمش برو کشکتو بساب . من همینم . کیوان طوری کامران بی خایه رو ردیفش کرد که قرار شد برای فردا شب بیاد خونه مون و چهار تایی سکس ضربدری و درهمی داشته باشیم . ولی غزل همچنان از دستم عصبی و کفری بود شاید این انتظارو نداشت که بهش نارو بزنم . وقتی تنها گیرش آوردم گفتم عزیز خودتو واسه امشب آماده کن . اونا که شوهرامون نیستن و ما هم که زنشون نیستیم . من و توهمیشه کنار همیم و باید که هوای همو داشته باشیم . می دونستم که کوس لیسی چه حالی به اونی که کوسش لیسیده میشه میده . واسه همین سریع شورت عسلو از پاش کشیدم پایین و قبل از این که حرفی بزنه همچین چوچوله هاشو گذاشتم تو دهنم و اون جاهای حساسو میکش زدم که لبخند هوس به لبهاش آورده و با فریاد و ناله بهم می گفت بخور غزل کوسسسمو بخورش .. وقتی سرمو به کوسش فشار می داد من به یاد حالتی افتاده بودم که همین کارو با کیوان انجام داده بودم . خیلی خوبه آدم بعضی چیزایی رو که یاد می گیره به موقعش به کار بگیره … پایان .. نویسنده .. ایرانی

خواهر خوب و خوشگلم ۷ خب بچه ها شما الان چی دلتون می خواد ؟/؟ حرفتونو بزنین ؟/؟ خجالت نکشین . نترسین . -مامان این جوری که شما بر خورد می کنین ما اصلا نمی دونیم چه رفتاری باهاتون داشته باشیم .. ولی من و ترانه که با هم کاری نکردیم اما این کاری که شما دارین می کنین راستش من یکی که دارم تحریک میشم یه جورایی باهاتون ور برم . اون وقت چطور می تونین دم از تر بیت من و ترانه بزنین . -دختره دروغ گو حالا واسه من داری فیلم بازی می کنی .؟/؟ بمال کوسمو ببینم . ترانه تو هم مشغول باش . بچه ها فقط می خواستم اینو بهتون بگم که شما کم تجربه این . باید در مورد این مسائل با من مشورت کنین تا شمارو از خطرات یه کار آگاه کنم و یه شیوه هایی رو هم بهتون بگم که بهترین کیفیت رو داشته باشه و خطری هم متوجه شما نشه .. معلوم نبود ما قاطی کردیم یا مامان .. اون که تا چند لحظه پیش داشت به ما بد و بیراه می گفت . تارا یه بار دیگه بهم چشمک زد -ترانه جون خواهر گلم من از جلو مامانو می مالم تو هم از پشت .. . دوتایی کارمونو شروع کردیم . تارا و من دوتایی کوس مامانو می مالوندیم . -اوووووفففففف دخترا دخترا .. من اگه دارم این کارو می کنم کوسم دیگه از خط خارج شده هست و شما سعی کنین از این بعد هر کاری که می کنین در حضور من باشه -مامان تو که شبا پیش بابا می خوابی پس کی می تونی بیای پیش ما .. -ای دختر دختر بالاخره داری خودتو لو میدی و اعتراف می کنی . این شد یه چیزی .. بابات که خوابید میام پیش شما .. -مامان حالا یه جوری آموزش و مجوز بده که ما دونفری بتونیم . راستش مگه این چند باری که با هم بودیم دست از پا خطا کردیم که حالا بکنیم .. -باشه دخترا بیا حالا یه حالی به این مامانتون بدین که ببینم میشه به شما ارفاق کرد یا نه -مامان مگه بابا بهتون نمی رسه -تارا زبون دراز شدی ها ؟/؟ دختر که این قدر بی ادب نمیشه . به این کارای زنونه کاری نداشته باش . حساب اون کارای بابات چیز دیگه ایه و حساب این هم یه چیز دیگه . متوجه شدی دختر . یه زن هرچی با شوهرش باشه بازم یه نیازایی داره که از راههای دیگه رفع میشه . البته همه زنا این طور نیستن ولی می تونن باشن . ظاهرا شما دخترا هم به مادرتون رفتین . از تخم منین . حالا خواهش می کنم ولم نکنین . امروز باید جور باباتونو هم بکشین .. کار دنیا رو ببین این مامان به جای این که هوای ما رو داشته باشه ما باید هوای اونو می داشتیم .. -دخترا دخترا بهم حال بدین و اون وقت می بینین مامان باهاتون چیکار می کنه . تارا از جلو و من از پشت رو مامان کار می کردیم کوسمو به کون مامان چسبونده و از اون طرف هم تارا لباشو گذاشته بود رو سینه های مادر و نوکشونو میک می زد . منم یواش یواش خودمو بالاتر کشونده و لبامو ازپهلو گذاشتم رو صورت مادرم و در همون حالی که تارا سرگرم میک زدن سینه های توران جون بود منم لباشو می بوسیدم . تارا که دستشو از رو کوس مامان بر داشت منم جای اون دستمو گذاشتم رو کوس -ترانه دستتو فرو کون توش .. تا اونجایی که میشه بذارش داخل و بکش بیرون . فروش کن . بذار بره تو کوس . نترس ترانه .. دستمو کردمش تو کوس مامان توران.. چقدر خیس و چرب بود ولی اون داشت جیغ می زد . خیلی حشری شده بود . دیگه لبای مامانو به لبام نچسبوندم تا هر جور که راحت تره بتونه فریاد بکشه . -ترانه تند تر .. تارا نوک سینه هامو تو دهنت بگردون . بگردون . نههههه .. نههههههه .. سه تایی مون به هم چسبیده بودیم و مامانو اون وسط سخت به خودمون می فشردیم . هر لحظه توران جون بیحال تر از لحظه قبل می شد . بازم جای شکرش باقی بود که من و تارا شب قبلش به اندازه کافی حال کرده بودیم وگرنه معلوم نبود که با این شرایط چه جوری می تونستیم کنار بیاییم . من که خودم یواش یواش داشتم حشری می شدم ولی هنوز از حال دادنهای تارا تا حدودی سیراب بودم و می دونم که اونم همین احساس منو داشت . . کون گنده مامان داشت بهم چشمک می زد . چقدر دلم می خواست اون خودشو سبک کنه و بندازه رو من . -تارا ترانه .. سریع تر .. تند تر .. ولم نکنین دارم آتیش می گیرم . دو نفرمون تا می تونستیم مامانو انگولکش می کردیم تا بالاخره به یه جایی برسه و بگه که دیگه بسه . مچ دستم توی کوس توران جون خسته شده بود . مامان دور خودش می گشت ولی ما اونو به زور نگه داشته بودیم -خواهر ترانه جون سرعت دستتو تو کوس مامان کم نکن . نزدیکه .. نزدیکه که سر حال شه . ولش نکن . الان آبش میاد . نگاه داره بیهوش میشه . از حال رفته .. مامان مامان .. یه خورده فکرتو جمع کن . تمرکز داشته باش مامان . یه دستمو گذاشته بودم رو موهای سر توران جون و اونو که تا کونش می رسید همراه با کمرش نوازش می کردم .. من و تارا دیگه سنگ تموم گذاشته بودیم و باید وظایف فرزندی خودمونو به نحو احسن انجام می دادیم . کی فکرشو می کرد مامان با دو تا دختراش لز کنه . توران چند تا جیغ پشت سر هم کشید و لحظه به لحظه صداش آروم تر شد تا این که از حال رفت و اونو رو تخت درازش کردیم …. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

aredadash: تمنای تمنا ۱ ادامه یاین داستان را فراموش نموده ام آپ کنم با عرض معذرت ..تمنای تمنا ۲ دیگه رفتم تو نخ پسرم . همه باید ها و نباید ها رو کنار گذاشته و تابو رو شکستم . باید یه جوری از این طرف خودمو خلاص کنم . گذشت اون دو ران نو جوانی که اشاره می کردی کیر تو بغلت بود . باید یه سری این شعیبو آزمایش می کردم ببینم تا چه حد آمادگی داره . یه شب دیدم که پسرم زیر پیرهن رکابی بدون آستین تنش کرده و زیر بغلش هم پر از موست . قد موهاش از ده سانت هم کمتر نبود . فوری گفتم شعیب جون این چیه واسه خودت درست کردی بوی عرق و تر شیدگی همه جا رو گرفته . نظافتو رعایت کن . موهای زائد بدنتو بگیر . تو که آدم بهداشتیی هستی .-آخه مامان نمی تونم خوب کوتاه کنم . به تیغ عادت ندارم . داروی نظافتم تنمو زخم می کنه .-برو حموم که بازم این مادرت باید هواتو داشته باشه .قصد داشتم از زیر بغل به کیر برسم . دوتایی رفتیم حموم اون لخت شد . وبا یه شورت بود . منم لخت شدم و با شورت و سوتین .. قبل از این که به بدنش اب بزنه اول با قیچی موهای زیر بغلشو کوتاه کردم و بعد با خود تراش جفت زیر بغلاشو برق انداختم . دیدی پسرم ؟/؟پنج دقیقه هم کار نداشت . دستمو بردم طرف شورتش و یه خورده پایین کشیدمش . خودشو کنار کشید -خجالت نکش پسرم . اگه نظافتو رعایت نکنی قارچی میشی خودت سختته .ا ین قدر خجالتی نباش . یادت رفته تا پارسال باهام میومدی حموم ؟/؟بالاخره یکی که باید بهت یاد بده . پدرت که هیچی . راه نمی تونه بره . حتما می خوای این چیزا رو از زنت یاد بگیری .؟/؟باور کن باعث مضحکه و خنده میشی . نرمش کرده و شورتشو کشیدم . پایین . موهای بلند کیرشو با قیچی کوتاه کردم . چند بار دستم به آلتش خورد . سیخ سیخ شده بود . کار اصلی من از مرحله بعد که صابون مالی بود شروع می شد . صابونو مالیدم دو رو بر بیضه هاشو جاهایی که موداشت بعد هم با دستام مالش و ماساژش دادم که خوب کف مالی شه و خیس بخوره . یه خورده هم این اجازه رو به خودم دادم که دور آلتشو کف مالی کنم . موهای کیرشو هم اصلاح کردم . قبل از این که برم بهش گفتم حالا عزیزم روتو اونور کن . من میخوام خودمو آب بکشم و برم . شورتی پام کرده بودم که نصف بیشتر دو طرف کونم زده بود بیرون . همون شورت و سوتینمو در آوردم . پس از کلی دست مالی و ور رفتن با کوس و کون و سینه هام و این که از ته دلم می خواستم شعیب چش چرونی کنه از حموم رفتم بیرون . در مرحله بعدی و ساعتی بعد از این که از حموم اومد بیرون کنار هم نشستیم و من پیشش رسیور رو روشن کرده و رفتم روی یکی از کانالایی که فیلمای نیمه سکسی نشون می داد . تا حالا شعیب ممنوع الماهواره بود . ولی دیگه این چیزا واسم مهم نبود . من باید آب بندیش می کردم . زورم دیگه به کس دیگه ای نمی رسید . بین دو تا فیلم یه ترانه ای پخش می شد که یه زن کاملا لخت مشغول آواز خوندن بود . و از خیابون و کافه و پیاده رو رد می شد و مردم همه بر و بر نگاش می کردند . فقط یه خط سیاه نازک رو کوسش کشیده بودند که حجاب رعایت بشه . شعیب تو عالم خودش بود محو زنه شده بود . حس کردم یواش یواش داره مرد میشه . فوری کانالو عوض کردم . دیدم با همون اخلاق بچگی خودش زار می زنه مامان باشه تو رو خدا باشه . عوضش نکن . دلم واسش سوخت . وحرفشو گوش کردم . دیگه خیلی راحت و سکسی پیشش می گشتم . سینه ها بیرون زده پاها لخت و یه چیزی می پوشیدم که قسمتی از کونم بزنه بیرون . تماشای فیلمای ماچ و بوسه ای و نیمه لختی در رختخواب که برای هردوما یه چیز معمولی شده بود . تا این که رسیدیم به یکی از شبای جمعه .-شعیب جان مادرت خیلی خسته هست . چند روزه از دست بابات بی خوابی کشیده . میشه یه خواهشی ازت بکنم ؟/؟-بگومامان جون من باید چیکار کنم ؟/؟-من امشب می خوام یه قرص خواب بخورم .اگه بمب هم بترکه بیدار نمی شم . فقط میخوام مواظب پدرت باشی -چشم مامان فردا مدرسه هم ندارم . اشکالی نداره . منم از اون آدمایی بودم که حسابی می تو نستم خودمو بزنم به خواب و فیلم بازی کنم . دیگه خیالم نبود که تو این هوای گرم اول خرداد چه طوری می خوابم . -شعیب جون خیالم جمع باشه ؟/؟-باشه مامان اولش می خواستم لخت لخت بخوابم و یه چیزی بکشم روم ولی بعدش با خودم حساب کردم که هنوز زوده . با یه شورت نازک دکوری و با یه سوتین مد روز رفتم توی رختخواب . یکی دو ساعت گذشت . یواش یواش رفت و آمدهای شعیب زیاد شده بود . در زیر نور کم نمی تونستم چشامو خوب بازکنم . نمی خواستم کار خراب شه .ا ون متوجه شه که من بیدارم . صدای نفسهاشو می شنیدم که به من نزدیک شده و کیرشو مثل تبر توی دستاش گرفته بود . این که نمی خواد گردن کسی رو قطع کنه ؟/؟یعنی در جا می خواد فرو کنه تو کوسسسسم ؟/؟نه امکان نداره . اون که نمی دونه کوس کجاست و سوراخ چیه . رفتم تو حال خودم . داشت حوصله ام سر می رفت و راستی راستی داشت خوابم می گرفت . که دیدم یه چیزی با جفت لبام بازی می کنه . طعم کیر رو به خوبی احساس می کردم . جوووووووون بالاخره می رفت تا بختم باز شه و این طلسم بشکنه .. دندونام هم واسه اون مزاحم بود و هم واسه من .. باید یه کاری می کردم که دهنمو بدون این که متوجه شه باز کنم دیدم کیرشو همش به دهنم می ماله . یواش یواش و میلیمتری دهنمو باز کردم و اونم آروم آروم بدون این که بفهمه یه آدم توخواب دهنش این جور باز نمی شه تا یدفعه کیر رو این جوری قورتش بده کیره رو گذاشت توی دهنم . خیلی آروم کیرشو توی دهنم حرکت می داد . من یهو بازیم گرفت دندونامو یه خورده به کیرش چسبوندم .ومثل یه قلاب گیرش انداختم . دیگه نه می تونست جلو بره نه عقب . با یه فنی کیرشو میک می زدم که فکر کنه رفلکس و عکس العمل عادی خوابمه . یهو متوجه شدم دهنم پر شده از آب گرم و داغ کیر پسسسسسر گلم . کییییییررررررپسسسرم کارشو کرده بود . جووووووووون اون مرد شده بود . شعیب دستپاچه شده بود .ا ین دستپاچگی رو تو حرکات کیرش و این که می خواست اونو بیرون بکشه به چشم می خورد . یه خورده دهنمو باز ترش کرده تا کیر شو بیرون بکشه . چند لحظه بعد با دستمال کاغذی اومد و دور و بر لبمو پاک کرد . من با خیالی راحت خوابیدم . فردا صبح شعیب به من گفت مامان دیشب راحت خوابیدی ؟/؟-ممنون پسرم یک ضرب خوابیدم تا صبح -مامان جون من فردا صبح دو ساعت اول ورزش دارم . می تونم مدرسه نرم .ا مشبه رو هم کشیک با من -پسرم راضی به زحمتت نیستم -آدم واسه مامانش یه کاری بخواد بکنه که زحمت نیست -تودلم گفتم آره جون کیرت . دیشب مثل این که خیلی بهت حال داد . بازم شب شد و وقت خوابیدن . باید تا تنور گرمه نونو چسبوند . تا این کون و کوسم داغه باید کیر شعیب بهم بچسبه . بی پروا شده بودم . حیا و خجالت دیگه واسم معنایی نداشت . باز از این بالاتر چی می خواستم که شعیب شب قبلش کیرشو تو دهنم فرو کرده بود . لخت لخت دیگه حتی شورت هم پام نکردم . رفتم زیر شمد یه حسی بهم می گفت که امشب دیگه دستم به مراد کیر می رسه .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

تمنای تمنا ۳ یه خورده دلم واسه سادگی شعیب می سوخت و هم از بی شیله پیله بودنش هراس داشتم . خیلی ساده با همه چی برخورد می کرد . آخه پسر خوشگل و ناز و کیر کلفت مامان که عاشق کون گنده من شدی !مگه گاییدن و در رفتن به همین سادگیه ؟/؟پسر جون من که خودم به شیطون درس می دادم حالا یکی باید بیاد به من درس بده . بیصبرانه منتظر ورود کیر به ناحیه کوس و کونم بودم تا یه خیر مقدم پنهونی بهش بگم . البته قصد داشتم امشبه رو هم بذارم هر کاری که دلش می خواد بکنه بعد ترس و خجالتش که ریخت یه خورده که روش باز تر شد من برم تو فازای دیگه و عملیات بعدی رو شروع کنم . شانس آوردم که شعبانو به یه اتاق دیگه منتقل کردیم . آخه با این بوی بد مریضی آدم نمی شد کنارش بخوابه . قبل از این که برم توی رختخواب لای کوس و کونمو تمام تنمو خوشبو کننده زدم که یه موقع پسر گلم نگه مادرم که همش ازم ایراد می گیره چرا خودش تر و تمیز نیست .-شعیب جون من دارم می خوابم این قرص گیجم کرده سرمو زمین بذارم دیگه تا صبح رفتم . قربونت برم من . حواست باشه ها . سفارش نکنم . بابات مریضه .گناه داره . مراقبت میخواد . یه دستی روی کونم کشیدم وخودم از این برجستگی و گندگیش یه کیفی کردم و چشامو بستم . طوری هم با خودم رفتار کردم که خودم باورم شد که خوابم برده . حدود یه ساعت گذشت . شعیب اومد بالا سرم . یه خورده شمدو از پهلوم انداخته بودم یه طرف دیگه . طوری که یه قاچ کون و قسمتی از پاهای تپل و گوشتی من معلوم شه و دل نوجوون تازه تکلیف شده رو ببره . ا ین بار شعیب دو طرفه ناله هوسو سر داده بود . توی دمش می گفت هووووووووووففففففف و توی بازدمش می گفت اووووووووووووففففففففففف. این هوف و اوفش منو کشته بود . این صبر هم با این که تلخه ولی میوه شیرینی داره . دست لطیف شعیبو روی کونم احساس کردم خیلی آروم یه قسمت دیگه از شمدو کنار داد . حالا کل کون من تو دیدش قرار داشت صدا و طول هوف و اوفش زیاد تر شده بود . فاصله من تا شعبان زیاد بود خدا کنه که پدره نفهمه که پسره قصد گاییدن مامانشو داره . صدای ضربان قلب شعیبو می شنیدم . منم هیجان زده بودم . شدت تپش ضربان قلب منم دست کمی از تپش شعیب نداشت . سعی کردم خودمو آروم کنم که اون چیزی نفهمه . اون وقت باید غرورموزیر پا له می کردم و به دست و پاش میفتادم که بیاد منو بکنه . شایدم بهتر بود همچه کاری می کردم . صورتشو گذاشت رو کونم . لبشو قرار داد روی درز وسط کون و آروم بوسش می کرد . دستشو گذاشت لای پام . کون گنده ام ,کوس کوچولو وسوراخ ریز خودشو قایم کرده بود . شعیب دوتا قاچمو به دو طرف باز ترش کرد تا کف دستشو راحت تر بفرسته اون وسط وایییییییی اوف کوسسسسسسم خیس خیس شده بود حس می کردم اولین باریه یکی باهام سکس می کنه . و شایدم هیچوقت تا به این اندازه هیجان زده نبودم . با آرامش زیادی این کارو انجام می داد . نمی خواست بیدارم کنه . ولی من دوست داشتم سرعتش زیاد شه . آتیشم بزنه . خاکسترم کنه . فکر نمی کردم تا به این حد بنده صبوری باشم . حس می کردم دارم می خوابم . نه من باید بیدار می بودم و به پیشرفت بیشتر پسرم کمک می کردم . صبر داشته باش تمنا . زن !عجول نباش . بالاخره تو به کیرت می رسی . وپسرت هم به کوسش . وچند دقیقه بعد یه حرکت بادمجونی رو روی کونم احساس کردم . هر چی خواستم حواسمو ببرم جای دیگه نمی شد . این کیر که اول رشدشه این قدر سفت و کلفته بعدا می خواد چی بشه ؟/؟!پسره ناشی تازه کار کیرشو همچین محکم فشار داد به بالای کون دو سه سانت بالاتر از سوراخ و قسمت استخون لگن که نزدیک بود داد بزنم . راه سوراخو گم کرده بود تاریک بود و نمی دید . شایدم یه حفره کوچیکی دیده بود که با سوراخ اشتباه گرفته بود . تازه سوراخ کونشم آدم این جوری نمی کنه و از طرفی کوسم تمنای کیر داشت نه سوراخ کونم خودش به اشتباهش پی برد و دو سه سانت اومد پایین تر .. نه سوراخ کون من فعلا کیر نمی خواست در حال بازی بازی کردن با سر سوراخ کونم بود که یه تکونی به کونم داده وبه طرف بالا کشوندمش که سر کیرش چند سانت افتاد پایین و به کوسم چسبید . شعیب کمی ترسیده بود راه سوراخو بهش نشون داده بودم ولی کیرشو بیرون کشید و شمدو انداخت روم .وخودشو جمع و جور کرد .وواسه این که خاطر جمع شه که من خوابیدم گفت مامان خوبی ؟/؟صدام کردی ؟/؟چند بار از این حرفای الکی زد ومنم جوابی بهش ندادم و دوباره من و خودشو در همون وضعیت قبلی قرار داد . کیرش تو خیسی کوس من می لغزید و می رفت جلو . نمی دونست چیکار کنه . جلوتر بره یا همون جا نگهش داشته باشه . قید همه چی رو زده بودم . هوس چشامو کور کرده بود . حتی اگه آبشم می ریخت تو کوسم خیالم نبود بار دار نمی شدم . در راستای کیر یه تکون کوچیکی به کونم دادم که دو سه سانت از کیرش رفت تو کوسم . باز راهنمایی از این بالاتر ؟/؟تازه حالیش شد که باید چیکار کنه . یواش یواش کیرشو فرستاد طرف کوسم . جووووووون چه مززززززززززه ای می داد . بالاخره به مرادم رسیده بودم ولی هنوز نه اون جوری . می دونستم که به اونجاشم می رسم . تمنا !گر صبر کنی زغوره حلوا سازی . فعلا که به انگورش رسیده بودم . اون فقط می گفت هوووووووووووووف اووووووووووووووف . یا بلد نبود یا می ترسید حرف دیگه ای بزنه فکر کنم طول کیرش ۱۶ یا ۱۷ سانت بیشتر نبوده ولی کلفتیشو نمی دونم چی بگم . وروجک تا آخرشو فرستاد داخل . ا ز سادگیش خنده ام گرفته بود .دستشو گذاشته بود رو بیضه هاش اونو به کوسم چسبونده و می خواست اونا رو هم بفرسته داخل . می خواستم بگم پسر جان اینا توکوس گشاد هم جا نمی گیرن چه برسه به این . خیلی به هم کیپ شده بودیم . اگه جای شعیب یه با تجربه قرار داشت نمی تونست راحت و با سرعت منو بگاد . یدفعه دیدم سرعتش زیاد شد و هوف واوف گفتناش به اوج رسید . یه چیزایی هم می گفت که چون خوب متوجه نشدم فقط همینو فهمیدم که سوراخ کوس منو با سوراخ کون اشتباهی گرفته . اوووووخ جووووووون سوراخ کون مامان دمش گرم چه داغه . با شروع جهش کیرش فهمیدم که آبه سرازیر شده خودشو به کون من چسبوند و کیرشو ثابت توکوسم نگه داشت انگار هم می خواست بیشتر احتیاط کنه و شایدم این جوری لذت بیشتری می برد .. بیشتر از ده دوازده تا جهش آب تو کوسم داشت که با هر پرش یه آهی هم می کشید ونمی تونستم هوسمو بیرون بدم . به خودم می گفتم هر چند کمرت سنگینه وارگاسم نشدی ولی کوست تشنه این آب داغ بودوبه هر حال یه کوس گشایی جدیدی هم صورت گرفت . شعیب که کمرشو سبک کرده بود روی منو پوشوند و رفت حتما فکر می کرد هر چی ریخته توی کوسم همه حل میشه .. ادامه دارد . .نویسنده ..ا یرانی

تمنای تمنا ۴ واقعا نمی دونستم که دفعه بعد که فینال کار بود و باید آخرین قدمو بر می داشتم چگونه این کارو انجام بدم . فکر می کردم خیلی ساده هست . با این که شعیب منو گاییده بود ولی هنوز یه حجب و حیا و احترام خاصی بین ما حاکم بود پرده حیایی که به این سادگی پاره نمی شد . تو حال و روز خودم نبودم . همش در این فکر بودم که چطور می تونم به هدفم برسم . هر نقشه ای که به ذهنم می رسید جز دور زدن دور خودم چیز دیگه ای نبود . بعد از ظهر شنبه بود . برای پرستار کاری پیش اومده بود و زودتر رفته بود . منم سریع یه رسیدگی به وضع شعبان کرده وکولرو رودرجه سردتر گذاشتم دواهاشو بهش دادم . این داروها حسابی خوابش می کرد . وقتی که مطمئن شدم خوابه رفتم سراغ شعیب -پسرم با درسات چطوری ؟/؟-خوبم مشغولم -بهداشتو رعایت می کنی ؟/؟-آره مامان ولی یه بار دیگه باید تیغ زدنو به من یاد بدی .-موهای زائدت که به این زودی بلند نشده ؟/؟-نه مامان اگه فکر می کنی که باید اصلاحش کنم بگو . هر چی فکر کردم دیدم دو سه روز نمیشه که کیرشو تمیز کردم -شعیب جون دستم درد می کنه نمی تونم پشت و کمرمو لیف مالی کنم بیا با هم بریم حموم این کارو واسم انجام بده متوسل شدم به یک نقشه قدیمی و ماجرایی که در دهها داستان سکسی خونده بودم . حموم رفتن لیف زدن و بعد آنچه که باید بشود . حالا من باید در این فکر می بودم که آن چه که باید بشود چگونه بشود . فوقش اگه نتونستم جریانو طبیعی کنم یه جوری موضوع دیشبو پیش می کشم . مثلا میگم قطره های منی روی پاهام دیدم . پدرت که کاره ای نبود و مرد دیگه ای هم که این دور و برا نبود. این جوری خوبه وقتی که دارم نرم میشم این موضوع رو پیش می کشم و توپو میندازم تو زمین اون یعنی یه جوری نشون میدم که شروع کننده اون باشه و من یه مادر ایثار گر باشم . باهم رفتیم حموم .. به روی شکم و دمر دراز کشیدم -پسرم دستت درد نکنه می تونی شروع کنی .یه خورده هم اگه ماساژم بدی بد نیست مخصوصا کونمو یه خورده بالاتر آورده که وسوسه انگیز تر و بر جسته تر شه . یه سری حرفای الکی هم می زدم -پسرم اگه بالغ شدی بگو واست دستور غسل جنابتو بنویسم .ا گه غسل گردنت باشه انجام ندی گناه می کنی قربونت برم من . داستان قدیمی شروع شد . یکی از اون شورتای استریپ تیزی رو پوشیده بودم که می دونم تا حالا کیر شعیبو تیز کرده بود . با دستای پسرونه اش واسم لیف می زدو ماساژم می داد -پسرم جوابمو ندادی یک آن رومو برگردوندم کیرش مثل یک کوه تو زمین شورتش سر بلند کرده بود . فرم داستانو عوض کرده بودم . توی بیشتر داستانها وقتی دست به لای پای زن می رسه جرقه و شعله شروع میشه و من مسیرو تغییر داده بودم . شورت شعیبو از پاش کشیدم پایین . کیرشو گرفتم تو دستم . ببین تو یه مرد شدی مرد . باید مواظب خودت باشی . من مادرتم . هر کمکی از دستم بیاد واست دریغ نمی کنم . من دوست دارم پسرم پاک باشه و از این دوران بحرانی به سلامت بیرون بیاد . دوست دارم پسرم حرف راستو به من بزنه . هر چی میخواد به من بگه یه سری احتیاجاتیه که در ساختمون بدنی هر زن و مردی وجود داره و من اگه نتونم کمکت کنم پس نباید اسم یه مادرو رو خودم بذارم . همین جور که کیر شعیب تو دستم بود و طوری چسبیده بودمش که انگار یه زندانی فراریه و باید مراقبش باشم که در نره ادامه دادم -پسرم دیشب یه مشکلی واسم پیش اومده نمی دونم چیکار کنم کاریه که شده . ببینم تو که مثل من قرص خواب نخورده بودی . ؟/؟سرو صدایی چیزی نشنیدی ؟/؟-نه مامان من همش خواب و بیدار بودم . حواسم به بابا بود که اگه چیزی خواست بهش بدم -عزیزم تو پسر منی و من باید یه سری مسائلو واست روشن کنم . زرد کرده بود . فکر کرد درجا می خوام رسواش کنم . ببین یه مرد وقتی بالغ میشه در اثر هوس زیاد یه مایع چسبناک شیری رنگ از پشت کمرش حرکت می کنه و از راه شومبولش که حالا باید رودر واسی رو باهات بذارم کنار و بگم کیر می ریزه بیرون .. راههای زیادی واسه تخلیه این آب که بهش میگن منی وجود داره . یکی این که با دستات این کارو کنی . فکر کنی که با یه جنس مخالف طرف شدی و آبتو بیاری . یا این که اونو فرو کنی تو یکی از سوراخای کوس یا کون زن یاتو دهنش یا به یه جاش بمالی . حرف من اینه . من دم صبح یه لحظه بیدار شدم و دیدم چند قطره از همین آبا داره از کوسم می ریزه بیرون . بیرون کوسم می سوخت . پدرت که نمی تونست این کارو باهام کرده باشه .دزد که نیومده خونه مون . همه طلاهام سر جاشه . فقط شکم به اینه که کار تو باشه . اگه این کارو کردی راستشو بگو نذار فکرم هزار تا راه بره . و نتیجه ای نگیره . من آبرو دارم نمی خوام دست هر نامحرمی به من برسه . اگه می خواستی یه جوری خودتو تخلیه کنی و کردی بگو من ناراحت نمی شم . درسته که در ظاهر کار غلطیه و آدم بامامانش از این کارا نمی کنه .. راستش ازبس خودم فک زده بودم خسته شدم . آخوند بالا منبر این همه روضه نمی خوند که من واسه پسرم داستان سرایی کردم . سر آخر هم گفتم من مادر بد ذاتی نیستم . اهل تنبیه هم نیستم . یه پسر دارم درکش می کنم . اگه کار خودت بود راستشو بگو . پا شدم کیرشو ول کردم . شورت و سوتین خودمم در آوردم تا سکسی سکسی بشم و بیشتر تحریکش کرده دلشو ببرم . مثل مادرایی که عاشق صداقت و تربیت بچه هاشون هستن پشت به شعیب کونمو قمبل کرده لاپامو طوری باز کردم که سوراخ کوس خیس کرده ام مشخص شه -این آخرین مهلتته شعیب !من همین جور تا چند دقیقه وای می ایستم اگه کار خودت بود و نمی خوای چیزی بگی یک راه خوبی پیش پات گذاشتم . فقط اینو بدون من می خوام تو هرزه نشی و کمکت می کنم . کیرت نماینده زبون و دلت باشه . باهام روراست باش وکیرتو همونجور که با اون سختی و ترس و لرز فرو کردی تو کوسم و منو گاییدی دوباره بذار تو کوسم تا من از نگرانی در آم . قلبم به شدت می تپید . صورتم داغ شده بود . یعنی پسرم این قدر شجاعت داره که با یه حرکت هم خودشو هم منو به فیض برسونه ؟/؟می دونم که اون دیشب طعم کوسو چشیده و لذتشو برده و بازم تو فکرشه ولی یه خورده شرم و حیا داره . هیجان داشت منو می کشت . به زور جلو لرزیدن خودمو می گرفتم . دوست داشتم خیلی بی خیال نشون بدم . خودمو آماده کرده بودم که ورود رسمی کیرشو به کوسم جشن بگیرم .. داشتم نا امید می شدم . یهو حس کردم یه چیزی با کوسم تماس گرفت و در ضرب بعدی تا آخرش رفت داخل . ضرب بعدی همچین بود که دستمو به لوله دوش که سمت راستم بود و چند سانتی با دیوار فاصله داشت گرفتم تا با کله به کاشیهای دیوار روبروم نخورم .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

تمنای تمنا ۵ یواشتر چقدر حریصی . جوووووووون . من بالاخره به کیر رسیده بودم . دیگه هر چی دلم می خواست می تونستم بگم . ولی یواش یواش باید برگ برنده رو تو دست خودم نگه می داشتم . میگن بچه رو رو بدی آدمو سوار میشه . ولی این جوری سواری دادن دیگه به من یکی خیلی حال می داد . خیلی بده اگه آدم نخواد یا نتونه همه احساساتشو موقع سکس بروز بده زنا خوب می دونن که من دارم چی میگم .-شعیب پسرم این قدر هول نشو . این که همش مال امروز نیست سعی کن خوب حفظش کنی . همیشه فیضشو ببری . این پاداش پسر خوب و راستگو و درست کار منه . دیدی مادر به قولش عمل کرد ؟/؟حالا حالتو بکن کیرتو بفرست تو و بیار ش بیرون . جوووووون همین جوررررری منو بکن .-مااااااماااااان سوراخ داغی داری . ممنونم منو کتکم نزدی .-اووووووووف کی جرات داره تو رو بزنه . این تویی که الان باید با کیرت کتکم بزنی .-مامان سوراخ کووووووونت کیرررررمو داغشششششش کرده آبشش داره می ریزه . گفتم پسر یه انگشتتو بده .ا نگشتشو گرفته اونو به سوراخ کونم مالیده گفتم شعیب جون اینجارو می بینی این سوراخ موراخ ریزو که می بینی سوراخ کونه . اینی که تو الان داری می کنی کوسسسسسه کوسسسسسسسه کوسسسسسسسسسه -پس بگو دیگه مامان . من فکر می کردم سوراخ کون زنا خیلی گشاده آخه مال ما مردا خیلی تنگه .. -مامان جونم اونجارو هم می تونم بکنم ؟/؟-آره اونجارو هم می دم به تو حالشو ببری . از این به بعد همیشه مال همیم . پیش همیم . پسر راستگویی هستی و دروغ نمیگی منم خیلی دوستت دارم . هر وقت سنگین شدی می تونی بیای پیش من و خودتو سبک کنی . جوووووون بکن منو . هر مشکلی که داری میای پیش من تا از نظر روحی سبک شی از نظر جنسی و جسمی هم می تونی خودتو آروم کنی . فکر کردی بعد از تو واسه چی قرص می خوردم تا دیگه بار دار نشم واسه این که به همین یه پسر گلم بیشتر برسم . اوفففففف بززززززن کوسسسسسم تمنای کییییییرررررتو داره .-مامان تمنا کیییییییرررررررررمنم تمنای کوسسسسسستو داره -اووووووووووف پسسسسسسسررررررم چه حرفای سکسی قشنگی می زنی تورو دارم دیگه هیچی کم ندارم . بیا جلوتر منو بچسبونم به دیوار فشارم بگیر -مامان یه سوال بپرسم ؟/؟-پسرم اولا سوال پرسیدن اصطلاح غلطیه و باید بگی سوال کردن ثانیا تو صدتا سوال ازم بکن . ببین مادرت چقدر دوستت داره که در هر شرایطی فکر آموزش توست . حالا سوالتو بگو -مامان تو هم خوشت میاد از این که داری به من کوس میدی ؟/؟-آره چراکه نه . اگه کیرتم یه تیکه گوشته و داغ می کنه کوس منم همینه -خیلی خوشت میاد ؟/؟-اگه بگم آره تو بیشتر حال می کنی و بیشتر منو می کنی ؟/؟-آره مامانی آره مامان خوشگلم . من که آرزومه همیشه یه بچه خوب واست باشم . تو به من افتخار کنی .-پسرم !شعیب من !کارتو بکن . مامانتو سر حال بیار تا من به تو خیلی بیشتر از اینا افتخار کنم .-دوستت دارم مامان -منم دوستت دارم -کیرمم دوستت داره -کوس و کونمم عاشق کیرته .به شعیب جونم گفتم محکم بهم بچسب و محکم کیرتو فرو کن توی کوسم بزززززززززن بزززززززززن منو بگا باهام حال کن . دستاتو یا حداقل یه دستتو ازطرف کمرم برسون به جفت سینه هام باهاشون بازی کن . هوسمو پخش کن . سینه هام هم میخوان ریلکس شن .ا ونا هم احتیاج دارن .-مامان چقدر اون داخل داغه . هر چی به خودم فشار میارم انگاری آب میخواد بریزه . آدم واسه جلوگیری از فین کردن دماغش راحت تر می تونه بالا بکشه . نمی تونی یه کاری بکنی اون تو یعنی داخل کوسسسسسست خنک تر شه ؟/؟-واییییییی چی میگی شعیب . دست خودم نیست . بکن منو این داغی هوسه . مگه تو می تونی جلوی داغی کیرتو بگیری که من از این طرف بتونم . بریز اشکال نداره . نمی خوام مریض شی . بریز عزیزم . بریز اب کاکلتو بریز تو کوسم . کاکل زری خوشگلم منو به دیوار پرس کرده بود . دستشو رو سینه هام گذاشته و جیغمم به آسمون رسونده بود . حساب می کردم که شعبان خوابه راستشم اون لحظه یه خورده بی تفاوت شده بودم . چقدر خوشم میومد . واقعا زن شریک شیطونه . تونسته بودم با ترفند یه کیر واسه خودم دست و پا کنم . خیلی کار داشت تا با تجربه شه ولی خودم درستش می کردم . می دونستم با این که خیلی خوشم میاد ولی در این مرحله نمی تونه منو به ارگاسم برسونه چون لذتی که به من می داد روی یه نمودار مستقیم بود و اون شوکی رو که باید وارد کنه نمی کرد . مقاومتش کم بود کیر جوونا از بس هوسشون زیاده زود آبشون می ریزه -مامان نمی تونم داره میاد اوخخخخخخخ چه حالی داره مامان . کییییییییررررررررم داره تو کوسسسسسسسست حل میشششششه -قربونت برم من خودتو ول کن فشار نیار به خودت . با هر جهش وپرش آبش منو به دیوار می چسبوند -اووووووووهههههههه مامان جوووووووووون سبک شدم -جاااااااااان شعیب کوسسسسسسمو سوزوندی . آبت بهم حال داد وایییییی هنوز تشنه تو و کییییییرررررررتم . باهات خیلی کار دارم . جوووووووووون چه صفایی کردم . با این که هنوز ارضا نشده ولی خیلی حال کرده بودم .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

تمنای تمنا ۶ ببینم دوست داری یه کاری کنی که مامانتو خوشحال کنی ؟/؟می دونم شاید خوشت نیاد ولی بالاخره باید یاد بگیری و فردا پس فردا که ازدواج کردی و تشکیل خونواده دادی باید با زنت هم از این کارا بکنی .-مامان هر کاری بگی می کنم .-این شد یه چیزی اول خواستن بعدشم چگونه توانستن . بیا بقیه عملیاتو بریم توی اتاق انجام بدیم که اونجا هم واسه خودش صفایی داره . خودمونو شستیم و رفتیم رو همون تختی که شب قبلش شعیب روی اون ترتیب منو داده بود . قبلشم یه سری به شعبان زدم و دیدم که خوابه و مثل خرس داره خرناس می کشه . دو تا لنگمو رو تخت دراز کرده و چاک کوسمو انداختم تو دید شعیب .-عزیزم دهن گرم و لب غنچه ای و زبون نرمتو بنداز روش . فکر کن داری واسه خودت جلق می زنی . می دونم تا حالا جلق هم زدی . کسی که به این مهارت و سیستم زبل خانی کوس ننه اشو روزی یه دفعه میگاد مگه میشه تا حالا جلق نزده باشه ؟/؟فکر کن داری با لذت و میک زدن شکلاتی می خوری . بستنی می خوری . منم اون جوری آبم میاد و ار ضا میشم . فقط یه وقتی فکر نکنی داری فندق می شکنی . شعیب من شروع کرد به کوس خوردن . -نههههههه پسسسسسرررر راستشو بگو این جوری که کوسسسسسسمو میمکی فکر می کنم مادر زادی این کاره بودی جااااااااان چه مزه ای میده دوست ندارم از جام تکون بخورم . شعیب سرعتشو زیاد کرد . لبشو دور کوسم می گردوند و سرشم با یه حرکت دورانی به کوسسسسم فشار می داد .-وای عزیزم تو با این دوازده سیزده سالت انگاری بیست سی سال تجربه داری وای منو کشتی . موهای سرش که به منطقه کوسم بر خورد می کرد هر تار موش پوست تنمو به هیجان می آورد .-بخور بخور کوسسسسمو بخور دوباره واسه کیرت له ..له می زنه . راضیش کن به ار گاسمم برسون . سر و لبتم که می گردونی زبونتم کار کنه . یه خورده از دندوناتم کمک بگیر ولی گازم نگیر قربون استعدادت برم . خدا کنه تو هر کارت همین طور سریع پیشرفت کنی . خیلی سریع یاد می گیری .-پس مامان تو هم سریع بگیر -فعا که دارم می گیرم . مثل آدمی که فلفل خورده باشه منم از هوس به خودم می پیچیدم چند بار کونمو می زدم به تشک و کوسمو می کوبیدم به دهن شعیب -آروم آروم مامان . کف یه دستشو گذاشت بالای کوسمو منو به تخت فشار داد دیگه نذاشت کونمو بالا بکشم وای این دیگه آخرش بود -اووووووففففف ولم نکن کوسسسسسم داره می پاشه آبش داررررررره میاد ولم نکن نه نه ولم نکن ادامه بده جووووون سرازیر شد داره می ریزه وای چقدر ادامه داره بازم داره میاد تموم نمیشه . بخورش نازش کن . بوسش کن . مال خودته عزیزم . بیحال شده بودم . با این که ار گاسم شده بودم ولی شعیب خیلی آروم کوس منو می خورد و من تو ی کیف و خلسه بعد از مستی بودم . یه خماری خاصی داشتم که دلم می خواست ساعتها بگیرم و بخوابم . پس از چند دقیقه که به هوش اومدم دیدم که معشوق من یه نگاهی به کیر ورم کرده اش میندازه و یه نگاه به دهن من .-چیه شعیب دوست داری جبران کنم ؟/؟توهم اگه کوسسسسسسسمو نمی خوردی من بازم کییییییرررررررتو می خوردم . کیر تو رو نخورم کیر کی رو بخورم .؟/؟ببینم کیر تو تا حالا توی دهن کسی که فرو نکردی ؟/؟دیدم بازم صورتش قر مز شد و عرق شرم رو پیشونیش نشست . دیگه نخواستم بیشتر از این خجالتش بدم و مثل قهرمان داستان جنایت و مکافات داستا یوسکی اذیتش کنم .-مامان چی شده مگه ؟/؟مگه آبی از اون قطره ها چیزی از شکمت به دهنت بر گشت کرده ؟/؟خودش خنده اش گرفته بود و منم با یه لبخند گفتم شوخی کردم پسرم . حالا این قند و عسل و شیر و شکر منو بده که میخوام میکش بزنم و شیرینیشو بخورم که قند بدنم پایین اومده و خیلی نیاز دارم -جووووون می میرم واسه تمنای مامان تمنا .. کیرشو گرفتم تو دستم خیلی کلفت شده بود . پوستش سفید بود و مویرگهای قرمزش هم اون وسط منو به یاد کیر های سفید روسی مینداخت که تو فیلما زیاد دیده بودم رگهای کلفت و متورم هم می شد زیاد داخلش دید اول نوک انگشتامو خیلی آروم روی کیرش می کشیدم و پشت بندش زبونمو تا سر حلق بیرون آورده و از ته کیر به طرف سرش می رفتم -آههههههه ماااااااماااااان -خودتو خالی کن سبک کن خودتو راحت باش . به اعصابت فشار نیار من و تو تا می تونیم باید حال کنیم و حال بدیم . بیار کیییییییررررررر خوشمززززه تو بیار تا واست ساکش بزنم بذارمش تو دهنم . چقدر داغه من که از خوردنش سیر نمیشم .-آخخخخخخخخخ مامان تمنا دهن تو خیلی داغه کیرمو داره می سوزونه .-می سوزه یا داری حال می کنی ؟/؟-مامان یه جوری می سوزه که دارم کیف می کنم به من مززززززه میده . حال می کنم . عشق می کنم -عشق من عشقتو بکن -بگو کجای کیرتو که میک می زنم و زبونمو روش می کشم بیشتر حال می کنی ؟/؟-با همه جاش فقط زیر کله کیرمو که میکش می زنی هوسمو خیلی خیلی بیشتر می کنه . حس می کردم که نقطه اوجش همین جا باشه . تا نصفه کیر و گذاشتم تو دهنم و در حالیکه واسش ساک می زدم رفتم بالاتر از سوراخ کیر تا دو سه سانت پایین ترشو گذاشتم تو دهنم و با یه سرعت انفجاری اون ناحیه حساسو گرفتم زیر لب و زبونم .-وای مامان -منو محکم بگیر و بچسب هر جامو که دوست داری فشارش بگیر و هوستو خالی کن .-مامان تموم نمیشه هوس تمومی نداره . همش دوست دارم بکنمت . فعلا اینو خالیش کن تا بعد . کیرش مث یه ماهی از بیضه به بعدشو می پرید . فهمیدم که تخلیه نزدیکه . بازم فشارمو زیاد کردم خدا چیکارت نکنه پسر .دستاشو رسوند به سینه هامو همچین بهشون چنگ انداخت که نزدیک بود دادم بره آسمون . تحمل کردم تا راحت ارضا شه . وایییییییی یه چیز نیمه شور و بیمزه با یه طعم خاص که تو عمرم از این چیزا زیاد خورده بودم دهنمو پر کرد . دوباره هم خوردم .-جاااااان شعیب چه مزه ای داد خوردن آب کیر تو . عمرمو زیاد کرد .-خوشحالم مامان منم حال کردم . فقط بازم بخورش . یه کیفی تو کیرم هست که حالا یه جا جمع شده پخشش کن .-چشم پسرم . خوشم میاد از تخصص خودم استفاده کنم . از ته تا سر کیرشو یه میک محکم زدم و تمیز تمیزش کردم و هر چی دیگه اون داخل بود کشیدمش بیرون و قورتش دادم .. ادامه دارد . .نویسنده .. ایرانی .

تمنای تمنا ۷ (قسمت آخر ) عزیزم حالا یواش یواش یه خورده باید بری استراحت کنی یا این که به درسات برسی . اگه همین جور بخوای آب کیرتو خالی کنی ضعیف می شی . دیگه به درسات نمی تونی برسی . منم خیلی خوشم میاد همیشه تو بغلم باشی . بهت حال بدم ولی از درسات عقب میفتی -مامان من قول میدم درسامو بخونم . امروز اولین بارمونه یه خورده بیشتر -فدات شم این قدر زار نزن . بمیرم برات . کوسسسسسم واسسسسسه کیرت بسوزه . منم هنوز هوس دارم . نمیدونی چقدر اعصاب منو آروم کردی . باشه بگو دیگه چیکار مونده که نکرده باشی . انگشتشو گذاشت روی سوراخ کونمو بعدشم نوک زبونشو طوری گذاشت رو ش و باهاش بازی کرد که کوسم از هوس به خودش لرزید .-شعیب جون حتما میخوای آبتم توش خالی کنی ؟/؟-خب اگه نتونم جلو خودمو بگیرم .-تو تازه به سن بلوغ رسیدی . هنوز سنی نداری . ضعیف میشی . نمیدونم باشه . معلوم نبود درجه شهوتش به کی رفته . به جای این که به پدرش بره به من رفته بود . -قبل از این که بری سر وقت کونم اول بیا تو بغلم یکی ببوسمت . دلم می خواست مثل یه معشوقه باهاش حال کنم . لبامو گذاشتم رو لباش کمرشو محکم گرفته به بدنم چسبوندم . لباشو ول نمی کردم . با دوتا لبم به نوبت لب بالا و پایینشو میک می زدم و بعد دو تا لبشو با هم به لبام می چسبوندم .. کوسسسسسسمو محکم به کیییییرررررششش فشار می دادم . یه دستشو گرفته رو سینه ام قرار داده و بهش گفتم که اینجا رو فراموش نکن . با سینه هام ور برو دوستت دارم . کییییییررررررتو می خوام . حال بده بهم حال بده . مادرت هنوز تو هوس می سوزه .-دوستت دارم مامان که هوس داری و به خاطر سلامتی من خودتو فدا می کنی و میگی دیگه بسه -اوووووووووف عشق من نمیدونی که کوسسسسسسسم چقدر سختی کشیده -تا منو داری دیگه غم نخور . بابا سالم که بود کاره ای نبود . حالا که دیگه بدتر . من تامینت می کنم . بهت قول میدم . درسامو خوب می خونم . خوب ورزش می کنم . غذامو خوب می خورم . همه و همه به این امید که آخر کار بغل تو قرار بگیرم . با تن لخت تو سکس کنم . و بگم که کوس مامان با حال ترین کوس دنیا واسه من و کونشم پر هیجان ترین کون برامنه .-زبونتو در آر ببینم . زبونشو در آورد و من اونو میون دو لبم قرار دادم و با هوس میکش زدم . با انگشت هوس بهش اشاره زده و قمبل کرده و بانگاه هوسم بهش گفتم که کیرشو بفرسته تو مسیر کونم .-پسرم تو که آماده ای .-آماده تر از اونچه که فکرشو بکنی . مامان دوست ندارم کونت درد بکشه دوست ندارم دردتو ببینم .-تو کیفتو بکن هرچی باشه از درد زایمان که بد تر نیست . بدنمو خم کرد و یه پهلوم کرد . پاهامو از همون پشت باز ترش کرد . سرشو گذاشت لای کونم . دهن و زبونشو گذاشت روی سوراخی که تا چند لحظه بعد می خواست بازش کنه . این حرکاتش کافی بود که دوباره به هوس بیام . اون با سوراخ کونم مشغول بود و دست من با سوراخ کوسم . تمام تنمو غرق بوسه کرد . بیشتر ازهمه سینه هامو میک می زد .-اووووووووووهههه خوب میدونی باهام چیکار کنی شعیب . می چسبی به اون جایی که قبلا زیاد نچسبیده بودی . نوک سینه هام زده بیرون .-مامان چه تیز شده !-مثل کیر تیز تو .این تیزیها همه مال هوسه . حالا یه خورده بجنب دیگه ممکنه بابات بیدار شه . قبل ازاین که فینالو شروع کنه یه چشمه دیگه هم اومد که خیلی حال داد هریک از قاچای کونمو به نوبت و بین دو تا دستش حلقه زد و بغلش گرفت و به سینه اش چسبوند و گفت جووووووون کوووووووون مااااااامااااااان هر کدوم از این نصفه ها واسم یه کووووووون درسسسسسسسسته ان . دو تا سوراخ هم که اون وسط داری مامان -بگو بگو هوسم بازم زیاد تر میشه . من اگه دو تا کون داشته باشم دوتا سوراخ کون هم داشته باشم دو تا کیر هم می خوام دیگه تو چطور می تونی از پسش بر بیای ؟/؟-مامان این کیر من کار ده تا کیرو هم می کنه . هر وقت خواستی احتیاج داشتی من هستم مامان .-می دونم عزیزم . دیگه رختخواب ما از هم جدا نیست . کسی هم نمی تونه بهمون ایرادی بگیره . وای چه حالی میده !حس می کنم خوشبخت ترین زن دنیام . در عالم خوشی خودم داشتم این فکرارو می کردم که یهو متوجه شدم یه چیزی دور و بر مقعد و سوراخ کونم که با کرم چرب شده بود سر خورد و با چند تا فشار رفت تو کونم جا گرفت -جادوگر تو منو افسون کردی . گولم زدی . سرم کلاه گذاشتی . کلاه کیرتو گذاشتی رو سر کونم . حالا بیشتر فرو کن . وایییییی هوسسسسسسسم کوسسسسسسم کوووووننننننم کییییییرررررررررت . سوزوندی منو جووووون. سینه هام دارن می لرزن . فدات شم .-مامان دیدی چقدر دوستت دارم . خودخواه نیستم هم کونتو می کنم هم همه تنتو دارم نازش می کنم و حالشو می برم و دو ست دارم که تو هم حال کنی .-عزیزم حال می کنم حال می کنم . با اون کییییییرررررتم که تو کون منه حال می کنم . هر وقت دوست داشتی به سوراخ تشنه لبم آب برسون -ماااااامااااااان -جون مامان -ایرادی نداره همین الان بریزم کونت دیگه منو کشته . آب کیرم تو همه جای بدنم داره دور میزنه .-بفرستش بریزش به جایی که قدرشو بدونه . به مامانت آب بده . آب کیرتو بده . زودتر -مامان اومد داره میاد -بززززززن محکم کونننننمو بزن . وسط کونمو باز تر کرد تا سوراخ کونمو که به کیرش چسبیده بود بیشتر و بهتر ببینه -ایییییی مااااااامااااااان کییییییییررررررم داره مث یه شمع آب میشه -بریز بریز آبش کن عزیزم خودم واست آب جمع می کنم . بریز حال کن .-جاااااااان اومد -جوووووون گرفتمش واییییی سوختم . ولی از اون سوختنای شیرین . -مامان کیرم یه خورده اون تو بمونه ؟/؟-تا هر وقت که عشقته و حال می کنی اون تو بمونه …. واین بود از ماجرای رسیدن من به یک کیر بی درد سر و باحال و شعیب عزیزم خیلی پسر حرف شنو و سر یزیریه . اصلا دوست دختر نداره . قبلا شاگرد چهارم پنجم کلاس بود ولی الان به لطف مامانش درساشو خیلی بهتر می خونه و حتی شاگرد اول شده . دوستان ناباب و خلاف نداره . واقعا داشتن یک فرزند نیک بهترین سود برای پدر و مادره . اگه هم گاهی وقتا یه لجبازیهای کوچیک و بچگونه ای داشته باشه تهدیدش می کنم که امشب از کوس و کون خبری نیست . یه بار یه ساعت تنبیهش کرده بودم به گریه افتاده بود از شما چه پنهون من خودم حشری تر بوده دوست داشتم زودتر لخت شم برم تو بغلش ولی چه کنم حس مسئولیت مادری موجب شده بود که منم مثل قدیمیا و علما و عقلا بگم درسته که بچه عزیزه ولی ادب عزیزتره .. پایان .. نویسنده ..ا یرانی

وقتی مامان مست شد ۱من و مامانم رابطه خوبی باهم داشتیم . همه جا با هم می رفتیم . هر چی که می خواست بخره منو با خودش می برد . ازپیرهن گرفته تا لباس زیر و شورت و سوتین . مامانم یه زن حشری بود که به خاطر اختلاف سنی که با بابا داشت و یه چیزی حدود دوازده سال ازش کوچیکتر بود تازگیها دیگه یه خورده زیادی به خودش می رسید تا جلب توجه مردای دیگه رو بکنه و من از این کار خوشم نمیومد و به نوعی حسادت می کردم . من اسمم بهداده و یه خواهر دارم به اسم بهنوش .. اون ده سالشه و من ۱۷ سالمه . من مامانی هستم و اون بابایی . حتی تو مراسم عروسی که مامان می خواد بره دختره باهاش نمیره و من میرم . ازبس من و مادر جونی به هم وابسته ایم . مامان خوشگله منم اسمش بیتاست . اون تازه ۳۸ سالش شده و بابام داره از ۵۰ رد میشه و دیگه اون دل و دماغ جوونی ها رو نداره که به مامان جونم برسه . . مامان اهل عشق و حاله . یه جا که جشنی و مراسمی داریم و دعوت هستیم بابا خیلی بی حوصله بوده و باهامون نمیاد . خواهرم پیشش می مونه و من و مامان دو نفری راه میفتیم میریم . دیگه همه ما رو شناختند . بعضی ها به شوخی به دیدن ما میگن عروس دوماد اومدن .اتفاقا بهمون میاد که عروس و دوماد هم باشیم . چون هیکل من خیلی درشت و چهار شونه و خیلی هم خوش تیپ و خوش بدن شده و شاید یه هفت هشت سالی بزگتر از سن خودم نشون بدم . مامانم هم از بس به خودش میرسه و سینه هاش و باسنش داره می ترکونه و پوست صورتش هم از سرخی و سفیدی دل همه روبرده دیگه آدم فکر می کنه زیر سی سالشه . از این که مامان با مردای دیگه گرم بگیره خیلی ناراحت بودم . یه خاله دارم که اون ۴۷ سالشه واسمش بهاره هست و شوهرش هم سن بابامه و اتفاقا اونم مثل بابام دوست داره اکثرا با خودش باشه و عادت داره شبا پای تلویزیونای سیاسی بشینه و حرفای شیطان بزرگ رو که اول مصدق بعد شاه رو بیرون کرده گوش کنه .. خاله جونم هم مثل مادرم یه زن حشری بوده که با سرد مزاجی های شوهرش روبرو شده .. امان از دست این زنا وقتی که پا به سن میذارن بر عکس مردا نمودار هوسشون میره بالا .. چند روز قبل از این که من و مامان شب جمعه ای با هم بریم مجلس عروسی یه بعد از ظهری صحنه عجیبی رو تو خونه مون دیدم .. اون روز خاله بود خونه مون و بهنوش بود مدرسه . قبل از این که وارد هال شم از شیشه در دیدم که دو تا زن کاملا لخت از حموم اومدن بیرون . مامان و خاله بودند خواستم خودمو کنار بکشم تا وقتی اونا رفتند و لباس پوشیدن برم داخل ولی یک آن اونا خودشونو همون دم به هم چسبوندند . طاقت نداشتند که برن تو اتاق خواب . معلوم نبود تو حموم چیکار می کردند . خودمو کشیدم یه گوشه ای . از خجالت داشتم آب می شدم . مامان کونشو گذاشته بود رو سر خاله و سر خودشو هم گذاشته بود رو کوسش . این یکی داشت کوس اون یکی رو لیس می زد . با این که از هر دو تاشون دلخور شده بودم ولی کیرمو همونجا در آورده و با تماشای کون مامان که از سفیدی برق می زد و به این اندیشه که دارم می کنم تو کونش همونجا رو پله ها آب کیرمو خالی کردم تا یه خورده عطشم فرو کش کرد و با پا هام رو منی های ریخته شده رو پله ها رو لگد می کردم تا حلش کنم وپاک شه . تا اون روز هوس گاییدن مامان به سرم نیفتاده بود . ولی وقتی اونو این جوری دیدم که تا این حد داره با خاله حال می کنه و هوس و انگیزه شو داره که دست به کارای دیگه هم بزنه پیش خودم حساب کردم که هر لحظه ممکنه از راه به در بره و با مردای دیگه رابطه بر قرار کنه . اون وقت عذابی که باید تحمل کنم خیلی بیشتر از اینه که با یک تابو شکنی بخوام اونو بگام . سه چهار روز مونده بود به جشن عروسی .. مادر بزگ و پدر بزرگ یعنی پدر و مادر مادرم می خواستند برن مکه و خونه رو سپرده بودند دست مامان و خاله جون . قرار شد یه شب مامان محافظ باشه یه شب خاله جون .. ولی غصه مون شده بود . آخه ما تو خونه خودمون راحت تر بودیم . این تا این جای قضیه . عروسی دختر عموم بود . مامان یه لباسی پوشیده بود که حتی داماد هم به جای عروس حاضر بود اونو ببره تو رختخواب خودش و تر تیبشو بده . از یه وجب بالای زانو به پایین که لخت بود . یه پیرهن مشکی زرق و برق دار و طرح دار و از کمر لخت و از سینه چاک داری تنش کرده بود که با این که از خجالت داشتم آب می شدم ولی همش در حال جا به جا کردن کیرم بودم که آبرو ریزی نشه . اول تا آخر مجلس همش دنبال این بودم که یکی مامانموتور نکنه . آخه خونه عموم خیلی بزرگ بود و میشد گوشه کناراش یه کارایی صورت داد . راستش من از مامانم خیلی می ترسیدم . این اواخر اون و بابا حتی می نشستند فیلمهای سکسی هم نگاه می کردند . مامان این فیلمها رو میذاشت تا یه حرکتی در پدر به وجود بیاره ولی زیاد تاثیری نداشت . اینو هم دزدکی متوجه شده بودم . بابام تازه افتخار داده بودو عروسی برادر زاده اش بود یه ساعتی اومد و دست دخترشو گرفت و رفت و من و مامان موندیم . از دست کارای این مامان ما هم نتونستیم با بقیه دخترا حال کنیم .ولی حس می کردم مادرم از همه دخترا و زنایی که اینجا هستند کردنی تره .. به وقت رقص خیلی از جوونا میومدن خودشونو به کون مامانم می مالیدن . وفتی کیر شق شده اونا رو می دیدم حرصم می گرفت . فوری میرفتم میون اونا و.. –بهداد تو هم برو خوش بگذرون . دست یه دختر رو بگیر و برو یه گوشه ای . ببین چه مادر خوبی داری ؟/؟ اصلا بهت سخت نمی گیره .. منو داری غم نداشته باش . شاید اگه بابات بود بهت خیلی گیر می داد . می خواست منو از خودش دور کنه و با این جوونای خوش تیپ بلاسه . از خواننده و نوازنده ها خیلی خوشش میومد . ترانه هایی که اونا می خوندند مامانو برده بود تو حال و هوای اول جوونی هاش . اصلا از این پسرای فوکلی قرتی خوشم نمیومد . سینه چاک و مو دم اسبی بسته .. فکر کنم حاضر بودن خوار مادر خودشونو هم بدن دست دیگران .. من از کنار بیتا جونم تکون نخوردم . دستمو گذاشتم دور کمر لختش و همراه با اون می رقصیدم .. تند و کند فرقی نمی کرد فقط می خواستم در کنار اون باشم .. یه لحظه یه دختر اومد و دستمو کشید . من نمی خواستم برم طرفش ولی از مامان جدا شدم و اونم به یه جوونه دیگه رسید . لحظاتی بعد دیگه اونا رو ندیدم .. دختره رو ولش کردم و رفتم ته حیاط .. شک کردم که یه گوشه ای دارن با هم حال می کنن .. -مامان مامان .. حس کردم پشت درختا یه چیزایی در حال تکون خوردنه . انگار یکی کمر یکی رو از پشت گرفته خودشو بهش چسبونده .. یه لحظه دیدم یکی تو تاریکی شب از مامان جدا شد و رفت و مادر اومد سمت من .. کمی نامرتب به نظر می رسید . دامنه پیر هنشو داد پایین . فکر کنم هنوز کیر تو کوسش نرفته بود و من خروس بی محلی بودم که تونستم جلو این کارشونو بگیرم . -چیکارم داشتی بهداد اومدم یه هوایی بخورم و تو عالم خودم باشم . خیلی بده شوهر آدم نخواد بیاد تو عروسی برادر زاده اش .. مادر داشت پرت و پلا می گفت تا فکر منو از جریان دور کنه .. خاله منم از اونجایی که با زن عموم رابطه خوبی داشت به این مجلس دعوت بود . ظاهرا قرار بود تا دم صبح بزنن و برقصن اما ساعت حدود یک و دو نیمه شب بود که حس کردم مامان حالش خوب نیست . اونو سوار پرشیای خودمون کرده و با این که گواهینامه نداشتم دیگه مجبور شدم رانندگی کنم . رفتم سمت خونه مادر بزرگ . چون باید خونه دار می بودیم …. ادامه دارد . .نویسنده .. ایرانی .

وقتی مامان مست شد ۲ مرض مامانو هم می دونستم چیه . به زور بهش مشروب خورونده بودند تا اونا بکنن . دیگه نمی دونستن بهداد از اون گرگهاییه که اجازه نمیده کسی به مادرش نگاه چپ کنه . دهنش بوی الکل می داد . ظاهرا نه کم خورده بود نه زیاد . گاهی حالش خوب می شد و گاهی پرت و پلا می گفت .. رفتم از دارو خونه چند تا قرص معده و شربت و این آت و آشغالا گرفتم . می خواستم مامانو ببرم خونه اونجا هم همین وضع بود و بابا اونو می برد زیر سوال . درمانگاه هم اگه می بردمش آبرو ریزی بود .. وقتی رسیدیم دم در خونه ویلایی مامان بزرگ از ماشین نمی تونست پیاده شه .. اوخ چقدر حال می داد بغل کردن مامان نیمه مست و داغ و هوس انگیز . خونه ویلایی خوشگل و بزرگ پدر بزرگ جون می داد مامانو بخوابونمش کف حیاط کنار استخر کوچولو و تر تیبشو بدم . چه حالی داشت . تا در خونه رو بستم یه لحظه مامان طوری سر خورد که دستم رفت تو بلوزش و چسبید یه سوتین و سینه اش -چیکار می کنی بهداد -تقصیر من نیست .. . اونو بردم بالا و رو تخت خوابوندمش . ولی مدام ناله می کرد من گرممه . خفه شدم . لباسامو درش بیار -مامان تو که چیزی تنت نیست من درش بیارم .. -گرممه آتیش گرفتم . خفه شدم . دارم می میرم .. خفه شدم . ترس برم داشته بود عجب غلطی کردم اونو آوردم اینجا . نه می تونست راه بره . نه می تونست تکون بخوره . همون پیرهن نیم متریشو از تنش در آوردم .. واییییییی مامانی چه ناز بود . شورت کوچولوش و سوتینش .. -درش بیار سوتینمو . اذیتم می کنه .. گر گرفتم -مامان چی بود به خوردت دادند .. -کوفت دادند .. زهر مار دادند .. سه تایی می خواستن منو بکنن .. شانس نداشتم .. با هم دعوا افتادن .. من به همون یکی قانع بودم .. چشاشو بست .. دیگه مطمئن بودم با این که داره حقیقتو میگه ولی قاطی کرده . نامردا سه تایی می خواستند تر تیب مامانو بدن شانس آوردم که بینشون تفرقه افتاد . ده دقیقه این زنه رو ول کردم کار دستمون داد . احتمالا باید موقع شام بوده باشه که گمش کرده بودم . نمی دونستم چیکارش کنم . تصمیم گرفتم که اونو ببرم حموم و اونجا یکی لختش کنم . فقط یه شورت نازک پاش بود . -مامان یه خورده راه برو ببرمت حموم یه آبی به تنت بزنم . کیرم دیگه ازم شاکی شده بود .. جووون مامان خودم اون کونتو گازش می گیرم . تنهایی می خورمت . تنهای تنها . شریک هم نمی خوام . به هر مصیبتی بود مامانو کفه حموم درازش کردم . ترسیدم اگه آب سرد رو بریزم تنش هم کلیه هاش بچاد و هم این که مستی از سرش بپره و نتونم باهاش حال کنم . من دیگه خودمو کاملا لخت کرده بودم . دستام رو کمر مامان جون قرار گرفت . شونه هاشو کمرشو می مالیدم و یواش یواش رسیدم به کونش . اول با هر کف دست یه قاچ کونشو می مالوندم . بعد دو دستی هر قاچشو گرفته تو دستم و اونو به یه حالت دایره ای می گردوندم و ماساژش می دادم . هنوز شورتشو در نیاورده بودم . فرقی هم نمی کرد . یه نخ نمای دکوری بود .. ولی خیلی حال می داد اگه همونو هم درش می آوردم تا دیگه هیچ فاصله ای بین ما نباشه .. خیلی آروم دهنمو گذاشتم جلو گوش مامان و با لحنی آروم تر گفتم مامان گرمته ؟/؟ شورتتو در بیارم ؟/؟ ده بار این حرفو زدم تا بالاخره یه بار که بیدار شد گفت درش بیار خیلی گرممه .. راستش دیگه صدر در صد مطمئن شدم که می تونم یه کاریش بکنم . وقتی شورتشو کشیدم پایین دیگه حس کردم که هیچ فاصله ای بین ما وجود نداره . حس کردم که باید بازم چرتی شده باشه .. دستمو گذاشتم رو کونش .. خودم می خورمش ..خودم می کنمش . تو که می خواستی به غریبه ها بدی حالا منو هم فرض کن یه غریبه .. ووووووییییی یه نگام به صورت و چش مامان بود و یه نگام به کوسش . کیر شق شده منم که از دستم به فریاد اومده بود و ازم انتظار داشت که زود تر دست به کار شم . دستمو گذاشتم رو کپل گوشتی مامان و سیر که نگاش کردم دوباره یه دیدی به صورت و چشاش انداخته یواش صداش کردم جوابی نداد می ترسیدم که محکم تر صداش کنم و بیدار شه . دستمو از روی کونش به طرف چاک وسط کشوندم . و کف دستمو گذاشتم رو کوسش .. چه صفایی داشت . داشتم حال می کردم . کیرم شق شق شده بود . داشت می ترکوند . کیرم حدود ۱۷ می شد ولی نمی دونم چرا حس می کردم در این لحظات اونو یه سانتی دراز تر می بینم دلم می خواست اونو بچسبونم به سوراخ مامان و باهاش ور برم . همین کارو هم کردم . دور و بر کوس مامان از گرما عرق زده بود . از اون خیسی هایی که میگن مال هوس زنه خبری نبود . آخه یه بار دستمو گذاشته بودم رو کوس دختر خاله ام خیلی دستام خیس شده بود . اون روز طوری داغ شده بودم که با چند حرکت از رو شلوار و با دست مالی روی کیر پوشیده آبم اومده بود . هر چند فرصت نشد با دختر خاله ام کاری بکنم . دختر همین خاله بهاره . -بهداد داری چیکار می کنی .. تازه دست منو رو کوسش حس می کرد ولی لحنش همون لحن خمار ها رو داشت -هیچی مامان دارم ماساژت میدم خواب از سرت بپره . می خوام یه حرکتی داشته باشی .. دیگه زده بود به سرم .. شهوت گیجم کرده بود . ترس در من به حداقل رسیده روم باز شده بود . مادری که خودشو به کیر داخل شلوار یه غریبه سپرده بود و با خواهرش یعنی خاله ام لز می کرد می تونست یه خورده رو سلولهای خاکستری مغزش کار کنه و بپذیره که کیر پسرش دوای تمام درد های اونه . کف دستمو رو کوس و قالب کوس مامانم قرار داد و با چنگ گرفتن اون حرکتای سریعی در همه طرف داشتم .. جووووووون ظاهرا بیدار بود و حسابی تحریک می شد . خیسی کوس اون از تری کوس دختر خاله دوشیزه من هم جلو زده بود . مامان داشت حال می کرد .. صداش در نمیومد . .دستامو بالاتر هم رسونده و کمرشو ماساژداده و سر شونه هاشو . با سینه هاش هم همین کارو کردم ولی همه این کار ها برای این بود که دوباره به کوس و کونش برسم . می خواستم همه چی طبیعی جلوه کنه . این بار که به قسمت کون رسیدم دیگه دلم نمیومد دست از سرش وردارم . دست می ذاشتم رو کوس هر چی خیسی بود می کشیدم بالا رو کون پخش می کردم . هوس مامان نقش یه روغن ماساژرو بازی می کرد . کیرم که تا حالا فقط چند تا کون گاییده بود و فقط یه بار اونم کوس یه زن بیوه بالای ۵۰ و حدود ۶۰ رو دیگه از دست کوس و تماشای کون مامان داشت پوستشو می ترکوند . کیرمو به چاک کون مامان نزدیک کردم . از اون همه شجاعت من کمی کم شده بود . تا اینجاشو میشد توجیه کرد ولی اگه مامان بیتا کیر منو نخواد چی .. کیررو با یه حرکت رو به جلو به طرف کوس مامان کشوندم . سر کیر من به انتهای دو طرف کون مامان در نقطه ای که با سوراخ کوسش رو یه پاره خط قرار داشته بود رسید . دو طرف قاچشو که به پهلوها باز کردم دوباره اون تماس وجود نداشت . دستمو که ول می کردم کون و کپل مامان روی کیرمو می پوشوند . چه صحنه های مهیجی ! آروم آروم کیرمو به طرف سوراخ کوس مامان کشوندم . چقدر خیس و روون بود . صداش در نمیومد . .یه حرکتی کرد که حس کردم خودش داره سوراخشو با کیرم تنظیم می کنه .. جاااااااان کیر رفت رفت .. رفت باورم نمی شد فکر می کردم دارم خواب می بینم . کیرم مثل یه تیکه فولاد داغ روغن کاری شده رفت تو کوس مامان . مامان کیر گیر خوبی بود . تمامی کیر من رفته بود توی کوس . می خواستم اونو حرکت بدم می ترسیدم .. بااین که می دونستم مادر متوجه ورود جسم غیر عادی به کوسش شده بازم هراس داشتم . اگرم نمی خواستم کیرمو بیرون بکشم که اون متوجه حرکت من می شد . وای آبم داشت میومد -بهداد چرا داغ شدم .. چرا دارم می سوزم .. این مامان از اون کلک ها بود . نصف مستی از سرش پریده بود . حس کردم داره واسه ما فیلم میاد ….. ادامه دارد . .نویسنده .. ایرانی .

وقتی مامان مست شد ۳ یه حرکت رو به عقب آورد و حالت کونشو نسبت به بدن من طوری قرار داد که به جای این که کیرمو بیرون بکشم تر جیح دادم همون داخل نگه داشته باشم فوقش یه بهانه ای بیارم .. لحظاتی بعد داغی و ریزش آب کیرمو تو کوس مامان بیتا حس می کردم . هیجان زده شده بودم . کمرشو از همون پشت گرفته خودمو بیشتر به کونش چسبونده و همین جور تو کوسش آب می ریختم . چقدر حال کرده بودم . به نظرم اومد میزان آبی که خالی کرده بودم جلق ضربدر دو بود . شایدم بیشتر . مامان دیگه یواش یواش باید میومد تو خط .. شایدم راستی راستی بیحال بود و کاری ازش بر نمیومد . آب کیر من از سوراخ کوس در حال بر گشت بود .. -بهداد داری چیکار می کنی . تو با من چیکار کردی ؟/؟ این چیه داره ازم می ریزه ؟/؟ -مامان ناراحت نشو ایراد نگیر .. مامان دوستت دارم .من ترسیده بودم . نمی دونستم باید چیکار کنم . هر کاری که تو رو سر حالت کنه و به فکرم رسید انجام دادم . سرشو رو به من کرد و گوشمو کشید و گفت بچه تو می خواستی منو از مستی در بیاری . این جوری که بیشتر مستم کردی . حالا چه طوری می خوای دوباره بیدارم کنی .. تو فکر نمی کنی این کارا زشته ؟/؟ -مامان پای نجات تو در میون بود . -این جوری ؟/؟ -مامان به من دروغ نگو تو و اون پسره امروز پشت درختا .. رفت بذاره زیر گوشم دستشو رو هوا گرفته و اونو یه دور بر گردوندم .. -مامان من که به بابا چیزی نمیگم نترس . یه نگاهی حاکی از هوس بهم انداخت و پاهاشو به دو طرف باز کرد و گفت بکن توش .. کارتو که کردی . یاد بگیر که چطوری باید کارتو درست انجام بدی . هنوز خواب از سرم نپریده خوب بلدی آدمو هوشیار کنی .. یه خورده غافلگیر شده بودم . واقعا واسم سور پرایز شده بود . شاید اگه در شرایط دیگه ای بودیم و مامان طعم کیر منو نمی چشید این قدر بر خورد ملایمی باهام نمی داشت . چوچوله های کناری کوسشو به دو طرف کشید تا وسط کوسش باز تر شه . -آههههههه این جوری بیشتر لذت می برم .. -منم همین طور مامان .. چقدر داغ بود کوس مامان .. بیتا جون سرشو از این طرف به اون طرف پرت می کرد و داخل حموم حسابی کولاک کرده بود . -مامان ! مامان ! یواشتر ..این جوری که داری پیش میری فکر کنم دوباره مست شی -آخخخخخخ گفتی بهداد .. گفتی .. من مست مستم .. از کیر تو مستم .. دوباره خمار شدم .. خودمو تقریبا به صورت افقی با یه شیب ملایم رو بیتا جونم قرار داده دستمو گذاشتم بالای کوسش و همراه با کردنش روی کوس روهم فشارش می گرفتم . لباشو هم با لبام بستم تا دیگه ساکت شه ولی بوسیدن لباش هم عین گاییدن کوسش بهم حال می داد .. عجب چیزی بود این مامان .. ولی گاییدن اونو در حالت قمبلی بیشتر دوست داشتم . مامان به همین صورت بیشتر تر جیح می داد . دست چپمم رو سینه راست بیتا جون قرار داده و با حرکتای فنری کمرم حرکت کیرمو تو کوس بیتا جون تنظیم می کردم . مامان در عین حالی که بیحس شده بود با یه حالت وحشیانه ای لبامو گاز می گرفت . نمیذاشتم جیغ بکشه این جوری خودشو خالی می کرد . مشتاشو گره کرده بود دستاشو دور کمرم حلقه می کرد یه لحظه محکم کمرمو فشارش گرفت و دستشو ول کرد لباش هم دیگه حرکتی نداشت .. دو دقیقه ای رو به همون حالت موند .. -بهداد تو که به من خواب آور خوروندی پسرم دلم می خواد از همین طرف خالی کنی تو کوسم ولی می دونم حالت قمبلی منو دوست داری . پاشد و زانو زد و کونشو گرفت طرف من .. -عزیزم هر وقت دلت خواست هوس کیرتو خالی کن تو کوسم من ارضا شدم . -جاااااااان مامان عجب کونی .. چه سوراخ کون نازی داری . وسط کون قمبلی تو اشتهای آدمو باز می کنه .. -یادت باشه عزیزم ازبس عجله کردی کوسمو نخوردی ها -کیرمو از همون پشت کرده بودم تو کوس بیتا جون . واسه این که یه خورده بیشتر باهاش حال کنم بیشتر باهاش حرف می زدم که آبم خالی نشه حواسم یه خورده پرت شه -مامان اگه از اولش هوشیار بودی میذاشتی که این اتفاق بیفته ؟/؟ -بهداد تو گولم زدی .. ولی پسرم یه چیزی رو در نظر داشته باش .. کسی در مورد سکس اگه بخواد بگه من گول خوردم یه حرف بی ربطیه .. این یه هوس و عشق و حالیه که در همه آدما وجود داره ..آخخخخخخ دوباره دارم تحریک میشم . قشنگ فرو می کنی تو کوسم .. چه خوب منو می کنی . کجا بودیم .. در یه سکس و آمیزش اگه یه خورده هم که شده هر دو طرف لذت می برن .. حتی اونایی هم که بهشون تجاوز میشه .. وقتی که تو تحریکم کردی خب من دیگه چاره ای نداشتم جزاین که خودمو در اختیارت بذارم .. قدرت هوس و نیاز من طوری بود که همه تابوها و سنت ها شکست .. همین که بیتا جون ار شکستن گفت سدی که جلو آب کیرم قرار داشت شکست و آب مثل سیل طرف کوس بیتا جون به راه افتاد . -اوووووفففففف ماااااماااان کیرم .. کیرم داره جدا میشه میفته توی کوسسسست .. -نگو نگو بهداد کوس من انگاری چسبیده به کیرته چقدر مزه داره حال داره .. لخت زیر کیر منی .. وقتی آبمو تو کوس مامانی خالی کردم این لذتو هم داشتم که اونو سیرابش کرده و اون با کیرمن حال کرده .. با این که در حموم باز بود ولی بازم گرممون بود ..یه لحظه سرمو به عقب بر گردوندم و دوباره نگاهمو متوجه مامان کردم .. یه چیز عجیبی در ذهنم نقش بسته بود . درست مثل وقتایی که آدم یه چیزی رو می بینه یا می شنوه و ده ثانیه بعد تازه به اون فکر می کنه .. به نظرم اومده بود یه زن لخت اونجا وایساده . شایدم در رو یا می دیدمش . ولی من که جز مامان لخت به هیچی دیگه فکر نمی کردم .. نکنه جن یا چیزی باشه که اومده با تماشای گاییده شدن مامان توسط پسرش خودشو ارضا کنه .. سرمو دوباره بر گردوندم ..نههههههه .. نزدیک بود سکته کنم .. -مامان مامان خاله جون .. خاله بهاره . یه خورده بدنم می لرزید ولی وقتی که خوب فکر کردم گفتم بهدا د مثل این که کوس خل شدی ها این خاله جونت که لخت مادرزاد اینجا وایساده .. ولی ار این که فکر کنه من پسر بی ادبی هستم که کیرمو تو کوس مامانم یعنی خواهرش فرو کردم خیلی ناراحته .. منتظر بودم که به مامان بتوپه .. ولی مامان شروع کرد به حرف زدن -قرار نبود که تو امروز بیای اینجا -گفتم بیام یه حالی با هم بکنیم ولی می بینم که مادر و پسر خوب با هم جورین .. خوب داری باهاش حال می کنی .. می بینم که آب عسلی بهداد جون داره از کوست سرازیر میشه . خاله و مامان هر دو تاشون کلید خونه باباشونو داشتند و ما فکر نمی کردیم سر زده بیاد .. یه سلامی به خاله کرده سرمو انداختم پایین داشتم از حموم در می رفتم که گوش منو به شوخی کشید و گفت کجا ؟/؟ صبر کن باهات کار دارم . همین ؟/؟! کارتو با ننه ات تموم کردی رفتی ؟/؟ یه بزرگتری گفتن یه کوچیکتری گفتن . من اینجا از هر دو تاتون بزرگترم .. -بیتا به این پسرت بگو اگه نمی دونه .. هنوز نفهمیده بودم چی داره میگه .. -ببین بچه جون خجالت نکش که منو لخت می بینی همون اندازه که مامانت محرم توست منم محرمتم .. خاله جون نشون می داد که از مامان سن دار تره ولی پوستش از شادابی و طراوت خاصی بر خوردار بود و یه خورده فقط زیر نافش چین داشت . -بهاره اون چیه با خودت آوردی .. یه ساک دستی همراش بود .. -هیچی بیتا وقتی طبیعی اون هست دیگه مصنوعی به چه دردی می خوره .. یه نگاهی به کیرم انداخت و تازه دوزاریم افتاده بود که اون با خود ش کیر مصنوعی آورده ولی حالا ازمن توقع داره که بهش حال بدم .. رفتم زیر گوش مامان بیتا .. خیلی آروم گفتم مامان خاله چی میگه .. یعنی … ؟/؟ -آره عزیزم اون بزرگتره . حرفشو گوش کن . قربون پسر گلم برم .. می دونم اندامش مث اندام من نیست ولی خواهرمه خالته من بعدا جبران می کنم .. خاله رفت کف حموم دراز کشید و گفت بهداد بیا بیا کوسمو بخور .. ….. ادامه دارد . .نویسنده .. ایرانی .

وقتی مامان مست شد ۴ کوس گنده و درشت خاله جونو باید دو تیکه اش می کردم و بهش سرویس می دادم .. وقتی دهنمو گذاشتم رو کوس خاله بهاره و شروع کردم به میک زدنش موهای سرمو طوری می کشید که منم بی اختیار به سینه هاش چنگ مینداختم که ولم کنه .. -پسره وحشی کشتی منو -خاله جون موهامو ول کن -دست حودم نیست بهداد .. خوشم میاد .. مثلا تو مردی .. راست می گفت گذاشتم هر کاری که دلش می خواد بکنه .. -بهداد .. عزیزم همونجوری که مامانتو با حال و شور و اشتیاق کردی بکن .. دستتو مشت کن بذار تو کوسم . همین کارو انجام دادم . مچ دستمو گذاشته بودم تو کوس بهاره جون و اونم مثل یه گربه ای که داره کوس میده زوزه می کشید . ناله می کرد . -جاااااااان خاله جااااااااان کوستو عشق است .. -آخخخخخخ من فدای کیر خواهر زاده شیطونم بشم -خاله جون کیر اسب هم کمته .. تو طاقت اونو هم داری .. -نهههههه .. چی میگی تو . دوست داشتم کیر تو اندازه کیر اسب بود . من کیر تو رو می خوام . داشتم فکر می کردم که چه جوری می تونم حریف این کوس شم .. که ظاهرا مامان فکرمو خوند و واسه یه لحظه که خاله جون چشاشو بسته بود زیر گوش من گفت -ناراخت نباش خودش بهم گفته کیر شوهرش ده سانت هم نمیشه .. پس با این حساب کیر من واسش همون نقش کیر اسبو بازی می کرد . مچ دستمو از کوسش بیرون کشیده و به جاش کیرو نشوندم تو کوس خاله جون .. یه صحنه جالبی تو حموم درست شده بود . حموم بزرگ همین نعمتها رو داره که آدم می تونه خیلی راحت به هر طرف که می خواد مانور بده . من که کیرم تو کوس خاله جون بود . مامان قرینه با خاله سرشو به سرش نزدیک کرده لباشو گذاشته بود رو لبای اون و با دستاش سینه های خاله جونو می مالوند . منم با اون قد درازم طوری دستامو دراز کرده بودم که دستمو برسونم به کون مامان بیتا و اونو از وسط بازش کنم . همه چی شیر تو شیر شده بود سرم رو کمر بیتا جون قرار داشت و کمرشو غرق بوسه کرده بودم . زبونمو رو کمر مامان می کشیدم . می خواستم برم جلوتر کونشو ماچ کنم ولی کیری که تو کوس خاله جون بود باید بیرون کشیده می شد و اون وقت نمی تونستم حریف این خاله گردن کلفتم بشم . دقایقی بعد که همه از هم سوا شدیم خاله دراز کشید و گفت حالا بهداد جونم میاد منو ماساژ میده به اندازه کافی به مامانش رسیده -همون کارایی رو که با مامان کرده بودم و به همون سبک ماساژش دادم . خاله جون رفت ساک دستی خودشو آورد و بعد قمبل کرد و بهم دستور داد که کیرمو بکنم تو کوسش و به مامانم هم گفت که به همون سبک روبروش زانو بزنه . هم خاله و هم مامان به حالت سگی و قمبل کرده نشستند . . خاله جون در همون حالتی که در اثر کیر زدنای من از هوس جیغ می کشید در کیفو باز کرد و انواع و اقسام کیر های مصنوعی رو کشید بیرون . دو تا رو واسه مامانی انتخاب کرد .. چه صحنه ای شده بود . یه کیری هم داد دست من تا اونو فرو کنم تو کونش . -خاله جون .. چقدر حرص می زنی .. -کارت نباشه ..این جوری حالش بیشتره .. کیر ها رو یکی یکی فرو کرد تو سوراخای مامان . هر لحظه منتظر بودم که صدای مادر در بیاد و بهش اعتراض کنه .. من به این کیر ها حسادت می کردم ولی خاله دست بر دار نبود . مامان هم به جای این که اعتراض کنه داشت کیف می کرد -آههههههه بهاره .. بهاره .. همش یه سور پرایز و هیجان داری .. بده بده به من .. یه کیر کوچیک هم می تونی از بغل کوس بهش اضافه کنی -چشم فدای کونت میشه بهاره .. یادت باشه بیتا جون امشب تورختخواب خوب از خجالت هم در بیاییم .. -نگو نگوووووو الان تو حموم هنوز لیف زدنها مونده .. منم یکی از این کیر های مصنوعی رو فرو کردم تو کون خاله -بهاره یه کیر دیگه یکی دیگه -بیتا الان دو تا از این مصنوعی ها تو ی کوسته و یکی هم تو کونته .. دیگه اگه بخوای توی کونت فرو کنی جر می خوری .. -کاریت نباشه از همه کلفت ترشو بده میخوام ساکش بزنم .. دو تایی شون حشری حشری شده بودند .-خاله جون اگه من مزاحمم رفع زحمت کنم -این حرفو دیگه نزن بهداد . اصلا از این حرفا نزن . تا کیرتو نباشه این کیرا دیگه حال نمیده .. ببین من همونجوری که دارم کون مامانتو ماچ می کنم تو هم کونمو ببوس ..منو ببوس بهم حال بده -بهاره جون اندامتو … -بیتا من دیگه به آرزوم رسیدم . از این به بعد می دونم چه جوری درمان شم و حال کنم . -بهاره مثل این که این پسر منه ها . تازه منم جوونترم و بیشتر باید حال کنم .. نزدیک بود دو تا خواهر سر این مسئله دعوا بیفتن که گفتم مامان خاله هر دو تا تونو زیر کیر خودم دارم و بهتون آب میدم غصه این چیزا رو نخورین . کوس خاله جون با این که خیلی گشاد بود ولی با اون همه خیسی و لغزندگی که داشت لذت از کیرمو به تمام قسمتای بدنم می رسوند . -خاله جون چرا این قدر دیر ارضا میشن -راست میگه بهاره . تو الان ماههاست که ار گاسم نشدی باید زودتر ارگاسم شی .. -سن که میره بالا همین دردسر ها رو داره دیگه . -ولی همه زنا که این جوری نیستن زود باش فکرتو متمرکز کن که ما خیلی کارا داریم .. سه تایی مون سکوت کرده بودیم . کوس و کون مامان و خاله کیر بارون شده بود .. یهو خاله سرعت رفت و بر گشتی خودشو زیاد تر کرده و منم فشار کیرمو رو کوسش زیاد تر کردم . سرشو تکون می داد و جیغ می زد .. -بهاره اگه آبت اومد بگو که بهداد هم خلاص کنه .. پسرم هنوز تا فردا غروب خیلی راهه . اینم از مامان ما معلوم نبود چه نقشه ها واسم داره و چه خوابا دیده . مامان بیتا آخرش به حرف اومد و گفت بهداد تمومش کن .. خاله ات تموم کرده .. -مرده ؟/؟ -زبونتو گاز بگیر خواهر زاده نازنینم .. هر چند کیر تو از خوشی آدمو می کشه . با پنجه هام دو تا برش کون خاله بهاره رو فشارش گرفته و با ضربات موشک بارانه کیرم طوری خودمو داغ کردم که این بار خودم فریادی شدم .. -خاله جون .. بهاره جون بگیر که داره میاد .. جااااااان کوس خاله بهاره رو .. خاله هم خودشو از عقب به کیرم می زد .. چه کیفی می داد با ضربه های کون اون کوسش در تماس بیشتری با کیرم قرار می گرفت و آبمو به طرف خودش می کشید .. -آخیشششش قربون کون و کوسسسست خاله جون سبک شدم . از حال رفته بودم . دلم می خواست چشامو ببندم و بخوابم . همون نیمه خواب و نیمه بیدار مامان و خاله رو می دیدم که تو حموم افتادن به جون هم . مامان رفته بود سراغ کون خاله و زبونشو گذاشته بود رو چاک و درز کونش و آبمو که در حال پس ریزی بود لیس می زد .. -بیتا جون مثل این که خیلی بهت حال میده -آره مال پسرمه عشق می کنم . دمرو کردم و به شکم دراز کشیدم تا راحت تر چرت بزنم . فکر کنم یه چند دقیقه ای رو خوابیدم که دیدم یه دستایی در حال لیف زدن و ماساژدادن منه .. با این که خیلی خوابم میومد ولی از دستایی که رو باسن و پشتم بود لذت می بردم . این دستی که رو کونم بود مال خاله ام بود . دو طرف کونمو از وسط باز کرد و کیرمو از طرف جلو به پشت خمش کرد و به زحمت فقط سرشو گذاشت تو دهنش .. گذاشتم هر جوری که دوست داره باهام حال کنه . مامان شونه ها و کمرمو می مالید و یه بار هم خودشو روبروم خم کرد و وقتی حس کردم که لباشو روبرو لبام قرار داده خیلی آروم اون لبارو به لبام چسبونده و دستمو گذاشتم رو سینه اش .. یواش یواش که خستگی رو از تنم در کردند سه تایی رفتیم زیر دوش .. خیلی با حال بود . زیر دوش آب خودمون داشتیم خیس می شدیم اون وقت به هم آب می پاشیدیم . مامان و خاله از این بازی خیلی خوششون میومد و داشتن واسه داخل رختخواب نقشه می کشیدند . خوابم گرفته بود . هوا دیگه روشن شده بود . معلوم نبود کی می خوایم بخوابیم .. وقتی از حموم اومدیم به مامان و خاله گفتم اگه کاری ندارین من بخوابم . مزاحم نمیشم شما دو تایی با این بند و بساطی که همراهتونه حسابی می تونین حال کنین –ببینم تو عقل از سرت پریده ؟/؟ .. ….. ادامه دارد . .نویسنده .. ایرانی .

وقتی مامان مست شد ۵ (قسمت آخر ) دو تا خانوم خوشگل و خوش بدنوو می خوای تنها بذاری و بری ؟/؟ مگه تو خواجه ای ؟/؟ -بهاره با پسرم این طور حرف نزن -ساکت بیتا . اون خواهر زاده امه و من از سهم خودم هر جوری که دلم بخواد باهاش حرف می زنم . -مامان من خواب دارم . -عزیزم دوساعت بیدار می مونیم بعدا می خوابیم . ببین ما الان در این سن نیاز به خواب و استراحت بیشتر داریم . بازم ببین که چقدر سر حالیم ؟/؟ تازه ماساژو مشت و مالت دادیم که سر حال باشی و بهتر بتونی فعالیت کنی . نشون بده که مرد شدی . -مامان من این دو سه ساعته نشون ندادم .؟/؟ -چرا عزیز دلم بازم نشون بده که ما باورمون بشه اونی که تازه نشون دادی تصادفی نبوده .. با همون وضع رفتیم تو رختخواب . خاله که بهم امون نداد و افتاد روم -بهاره صبر کن مثل این که منم هستما .. دوتایی دیگه گوشت و پوست و استخون واسم نذاشتن . -خاله به قربونت .. بکن تو کونم اگه می خوای حال کنی بذار توش .. کون خاله ات حرف نداره . انگشت شستمو که تو کون بهاره جون فرو کردم حس کردم که اونم مثل کوسش گشاده ولی هر چی باشه کون مفته به کردنش می ارزه . خاله رو کیرم نشست . تنظیم کیر رو سوراخ کون خیلی مشکله در این حالت مگر این که اونی که اون زیر قرار داره یعنی صاحب کیر خودشو از زمین بیاره بالاتر .. ببین سوراخ کون خاله بهاره چقدر گشاد بود که نیازی به این نبود که من کمرمو بیارم بالا یا اون کونشو یه خورده پایین بکشه -بهداد جون تو از سوراخ کون خوشت میومد به من چرا نگفتی ؟/؟ -.. مامان ما تا رفتیم یه حال تکمیلی بکنیم این خاله جون سررسید یادت رفت ؟/؟ -کار بدی کردم بهداد ؟/؟ ای که هی بشکنه این دست که کوسم نمک نداره ؟/؟ -خوب شد بهاره که از نمک کوس گفتی . مامان تا دید دهنم بیکاره کوسشو گذاشت روش . از یه طرف داشتم کون خاله رو می گاییدم و از طرف دیگه کوس مامانمومیک می زدم و در همون حال هم در حال چرت زدن بودم . اونا داشتند سر این که پدرومادرشون کی از مکه بر می گردند صحبت می کردند . خاله افسونگر باجادوی کون خودش کاری کرد که آبم سربالایی توی کونش خالی شد . تا کیرم از کون خاله اومد بیرون و یه خورده بین من و بهاره جون فاصله افتاد مامان بیتا افتاد روم . یه دستشو گذاشت رو کیرم و دهنشو طوری گذاشت روی کیر و کله کیر که فکر کردم می خواد سر کیرمو بکنه و بندازه دور . عین آدمای عصر حجری که دارن گوشت خامو می ذارن تو دهنشون تا نجویده بخورن اونم این جوری با کیر من ور می رفت -بهاره چیکارش کردی چرا شق نمیشه . این که آب رفته . -بازم خدا پدر کیرشو بیامرزه که با این چن دفعه ای که خالی کرده همین قدر هم ایستادگی داره .. بیا خودم بهت حال میدم .. خاله با کیر مصنوعی افتاد رو مامان ولی مامانی دست ازسر کیرم بر نمی داشت . اخلاق اونو می دونستم تا به چیزی که نمی خواست نمی رسید ول کن معامله نبود . اون قدر با کیرم ور رفت تا بالاخره اونو به اندازه ای رسوند که قابل قبول باشه و کوسشو بتونه بندازه سرش . این بار دیگه تا می تونستند کیرمو گاییدند چون دیگه هر چی آب تو کمرم و پشتش با قی مونده بود واسه چند ساعتی ازم مرخصی گرفته بودند . با این که خیلی لذت می بردم ولی دیگه آبم نمیومد . این جوری هم خودش خیلی کیف داشت . فقط جیغ و دادها و ناله های مامان و خاله رو می شنیدم و با حال کردن اونا حال می کردم . خیلی بهم حال می داد . از این که می دیدم مامان و خاله ای که یه روزی همش به من بکن نکن می گفتند .. ازبس بچه شیطونی بودم حالا همش دارن میگن بکن بکن و محتاج من هستند . لذت می بردم و عشق می کردم . حس می کردم واسه خودم مردی شدم . بزرگ شدم . آره اونا به من و کیرم وابسته شده بودند . همون با یک بار گاییده شدن . قبل از ناهار دو سه ساعتی رو خوابیدیم و وقتی هم که بیدار شدم دیدم خاله داره کیرمو می خوره . موبایل بهاره جون زنگ خورد -نه من نمیام همین جا می مونم شاید از مکه تماس گرفتند. ازمنزل بود. شوهر خاله بود که ازش می خواست بر گرده خونه .. ولی مامان بیتا کاری به روز بهاره آورد که مجبور شد اونجا رو ترک کنه .. چون خاله که پسر نداشت دوست داشت شبو با من همین جا سر کنه و مامانو بفرسته خونه .. حالا من و مامان جونی می تونستیم یه شب دیگه تنها باشیم ولی سرم درد می کرد . حسابی ازم پذیرایی کردند . خاله قبل از این که بره گفت بیتا جان من امشبو نیستم اگه ناراحت نمیشی بذار یه دلی از عزا در بیارم .. دیگه شده بودم مثل یه قهرمان دو استقامت . چاره چی بود یه فشار دیگه به خودم آوردم و خاله جون حشری خودمو تا اونجایی که جا داشت و می دونم پس از ارگاسم بازم جا داشت گاییدمش . دیگه این بار تو کوسش خالی نکردم . -من دارم میرم بیتا جون فقط زیاد شیره اشو نکش که فرداشب من و بهداد جون خونه داریم . -فکر کردی منم که مادرشم میام .. با همه رفاقتی که داشتند نزدیک بود سر کیر دعوا بیفتن . خاله رفت و من و مامان گرفتیم خوابیدیم تا یک شب رویایی و فراموش نشدنی دیگه رو به صبح برسونیم . خواهر بابایی من و پدرم هم تو خونه با هم بودند و این جوری بابا راحت می تونست هر کانال ماهواره رو که خودش دوست داره نگاه کنه و نق و نوق های مامانو گوش نکنه واسه همین زیاد گیر نداد که چرا مامان تو خونه مامان بزرگ جا خوش کرده . شام سبکی خوردیم و یک ساعت بعد از همون اتاق لخت شدیم و رفتیم طرف حموم تا یه تجدید خاطره ای بکنیم . -آخیش بهداد جون امشبو دیگه از شر بهاره خلاصیم . نذاشت ما یه حال درست و حسابی با پسرمون بکنیم . -ولی بازم اگه یادت یاشه مامانی اول یه بار ارگاسم شدی بعد سررسید .. ولی من تا موقعی که مادربزرگت از مکه نیومده هرشبو همین جا می مونم .. -مامان تو صدای در نشنیدی ؟/؟ -نمی دونم شاید از خونه همسایه بود .. -آهای صبر کنین بچه ها منم لخت شم سه تایی مون بریم حموم . اون دفعه یادم رفت خودمونو بندازیم توی وان .. صبر کنین .خاله بازم سر بزنگاه رسیده بود . من که سر حال شده بودم و با یه خواب و تغذیه خوب نیروم برگشته بود با دیدن یک کوس و کون دیگه روحیه گرفته بودم ولی مامان با صدایی آروم گفت لعنت بر این شانس …. پایان … نویسنده … ایرانی

زاربزن ۱ من و ستاره و سهیلا از دوستای قدیم بودیم و همکلاسی . دوست قدیم که میگم منظورم از دبستانه و حالا هم هر سه تامون سال سوم دبیرستانیم و تو یه کلاس درس می خونیم . حرف دلمونو هم به هم می زنیم . شاید گاهی یه مسائلی رو نگیم و یه چند صباحی گفتن یه چیزایی عقب بیفته ولی دلشو نداریم که از هم پنهون کنیم . وقتی ستاره واسمون تعریف کرد که دوست پسر گرفته ودوستش اونو از کون کرده زیاد تعجب نکردیم . چون خودمونم در یک قدمی همچین حالتی قرار داشتیم . البته بهمون گفت که فرزین دوست پسرش بهش گفته که به کسی این موضوع رو نگه .. -چه جالب اسم دوست پسر منم فرزینه -سیما جون دوست پسر منم همین . اتفاقا اونم بهم گفته که به دوستات چیزی نگو . کاشف به عمل اومد که این آقا با هر سه تامون رابطه داره . با ستاره تموم کرده یعنی کارشو از پشت ساخته و می خواست یکی یکی بیاد سراغ ما دو تا دختر حشری دیگه . درسته که می خواستیم حال کنیم ولی دوست نداشتیم که شریک داشته باشیم و از طرفی می خواستیم همراه با عشق و دوستی و ماندگاری رابطه این کارو انجام بدیم و حال کنیم . از ستاره خواهش کردیم که کاری به این موضوع نداشته باشه من و سهیلا یه جوری ردیفش می کنیم . روز جمعه خونه فرزین خالی بود و خونواده اونا از صبح تا به قصد سر زدن به مادر بزرگ فرزین رفته بودند کرج و شب بعد از شام می خواستن بر گردن تهرون . فرزین بهونه درس خوندن کرد و باهاشون نرفت . صبح رو با من وعده گذاشت و بعد از ظهر رو با سهیلا . خوش اشتها بود . ولی قبلش دوتایی مون قضیه رو پیشش رو کردیم و بهش گفتیم که ما خیلی با هم صمیمی و نداریم و از این حرفا . و دوتایی مون با هم میاییم و این جوری خیلی بیشتر حال میده . خشم و کینه و عصبانیت داشت مارو می خورد و ما به زور بر خودمون مسلط شده بودیم . اونم اول تعجب کرده بود ولی بعدا مثل خر کیف می کرد .. -خب دختر خانوما چیکار میشه کرد . اگه خوب دقت کنین ما تو اسلام تو دین خودمون دوبرابر خانوما بها داریم . واسه همین اگه دو تا دوست دختر هم داشته باشیم مهم نیست . لباساشو در آورده و کلی باهاش ور رفتیم . شورتشو گذاشتیم پاش بمونه . دیگه اصلا صحبت ستاره رو پیش نکشیدیم .-فرزین جون اگه دوست داشته باشی یه بازی یا حال کردن میسترس اسلیوی هم داشته باشیم بد نیست –این کوس شرات دیگه چیه اینا مال آدم بیکاره های خارجه که از سکس و حال کردن سیر شدن و دنبال تنوع های الکی پلکی هستند .. بالاخره سرشو شیره مالیدیم و اونو به ستون بستیم . -عزیزم حالا حال کردنو شروع می کنیم -زودتر دخترا . زودتر که می خوام نشون بدم که یه مرد می تونه دو تا دوست دختر داشته باشه یعنی چه . حتی سه تا به شرطی که عدالتو بین اونا رعایت کنه . من و سهیلا تصمیممونو گرفته بودیم . راستش مدتها بود که می خواستیم لز داشته باشیم ولی به یه بهونه ای نمی شد . جای خلوتی هم پیدا نمی کردیم که حالا جاش پیدا شده بود . من و سهیلا که با لباس زیر بودیم همو بغل کردیم و اول کار با یه حالت قرینه ای مشغول شدیم . دستمونو فرو بردیم تو موهای هم . لبای همو بوسیدیم . هرکدوم لباس زیر اون یکی رو از سرش در آورده رفتیم رو تخت دونفره ای که بابا مامان فرزین روش می خوابیدن . شروع کار با من بود . شورت سهیلا رو خیلی آروم از پاش کشیدم بیرون . هیچکدوم که سوتین نداشتیم . خوشم میومد که می خوام به سهیلا حال بدم . هردومون واسه اولین بارمون بود و عادت نداشتیم فقط فیلم در این مورد زیاد دیده بودیم . کیف جنسی و جسمی رو اون داشت می کرد ولی یه شور و حال خاصی در من به وجود اومده بود . دستمو رو کوس سهیلا کشیده و لبامو رو لباش گذاشته و از اونجا سینه هاشو که به نسبت سنش رشد خوبی هم داشت گذاشتم تو دهنم . -سیما جون سیما آتیشم دادی . میکش بزن . میک بزن . سینه هامو کبود کن .. داشت خودشو می کشت . من خودم به هوس افتاده بودم . شورتمو در آوردم . -بیا سیما جون بیار کوستو بیار . کونتو بذار رو سرم تا کوستو بخورم . یاد فیلمها افتاده بودم . سرمو گذاشتم رو کوسش و کونمو رو سرش تا دو تایی مشغول شیم . فرزین که حوصله اش سر اومده بود و زار زار داشت به این صحنه نگاه می کرد و دلش رفته بود گفت پس من چی . کی میسترس بازی شروع میشه . اسلیوی چی شد . طنابو باز کنین میخوام با هردوتاتون حال کنم . بگم که میستر اسلیوی صحیح تره تا میسترس اسلیوی . -سهیلا : فعلا همونجا وایسا از یک تا یک میلیون بشمر تا ریاضیت خوب شه .. -نمی فهمم چی داری میگی -بذار حالمونو بکنیم . -سیما جون ببخش . -این بار سهیلا اومد رو من . دو تا دستاشو گذاشت رو سینه هام و اونا رو به دو طرف مالشش داد و بعد دستاشو کشید رو شکمم و از اونجا رو کوس و پاهام . هوسو توی تمام تنم پخش می کرد . -وایییییی سهیلا جون دارم می سوزم یه کاری بکن . -بیا یه کاری بکنیم که به دو کار بیارزه . -چیکار -کوس به کوس به هر دوتامون حال میده …. ادامه دارد .. نویسنده … ایرانی

زار بزن ۲ (قسمت آخر) در همین لحظه زنگ در خونه به صدا در اومد . رنگ و روی پسره بخت بر گشته زرد شد و نزدیک بود تو شلوارش بزنه . -جواب ندین فرار کنین . خیر کون گاییدنو خوردیم . کی می تونه باشه بهش گفتم زرد چرا کردی ؟/؟ اگه یکی بود که کلید داشت میومد داخل . موبایل سهیلا یه زنگی خورد یه چند کلمه ای با طرف صحبت کرد و بعد رو به من کرد و گفت سیما جون گناه داره اگه مهمونو پشت در نگه داشته باشیم . مهمون حبیب خداست . -نه تو رو خدا درو باز نکنین . آبرو خودتون میره . خودتون رسوا میشین . -چیزی نیست از طرف اماکن و امر به معروفه .. -شوخی نکنین شما که وضعتون بدتره . اگه بیان میگم شما به زور منو بستین و من تقصیری ندارم -هرچه می خواهد دل تنگت بگوی . ما که خیالمون نیست داداش . ستاره بود . با یه شلاق متوسطی که تو دستش گرفته بود . هم از نظر ضربه و هم از نظر قد و قواره . ضربه از نظر مغزی و جنسی که داشت . اگه با فشار به کسی ضربه می زدی با این شلاق یه خط و خطوط متوسطی رو بدنش می افتاد . -آقا فرزین میسترس ما اومد .-سلام ستاره جون -سلام سیما سلام سهیلا .. یه بوسه لب به لب از هم گرفتیم . کی اومدین بچه ها . ببخشین دیر کردم .-نه خوب موقعی رسیدی . این جوجه فوکلی داشت می گفت در اسلام یه مرد می تونه دو تا زن داشته باشه که با هم کنار میان .. -پس با من سومی می خواد چیکار کنه . بهش گفتم ستاره جون تو که اولیشی . واسه همین گفتم حقته که میسترس ما باشی . ستاره خودشو لخت کرد و دوباره آب از لب و لوچه فرزین آویزون شد -دخترا عجب بازی باحالیه این میسترس بازی . اول اون حکم اسلامی رو هم توضیح بدم که یه مرد می تونه چهار تا زن بگیره و هنوزم جا داره که یه دختر دیگه هم بیاد به جمع شما . -اگه ناراحت نمیشی هفته بعد چهار نفری میاییم -عالی میشه حالا زودتر بیاین که من خیلی وقته رفتم تو خماری .-آماده ای اسلیو من -بله چاکریم . مخلصیم عبد و عبیدتیم میسترس ستاره .. سه تایی مون یه نگاهی به هم انداخته و ستاره شلاقو گرفت و با آخرین زورش طوری بر بدن فرزین فرود آورد که از سر شونه تا ته کونشو خراش انداخت . دو سه تا ضربه دیگه هم بهش زد -آخخخخخ سوختم .. این چه مسخره بازیه که در آوردی .. ستاره اومد طرف ما . سینه هاشو گرفتم تو دهنم و دستمو گذاشتم لای کوسش ..-نهههههه سیما سیما جون -جووووون عزیز دلم . می بینی این جوری چقدر حال میده . قسمت اینه که ما سه تایی همش یه وجه مشترک داشته باشیم و حتی یه حال مشترک هم با هم بکنیم . سهیلا افتاده بود رو زمین و پاهاشو به دو طرف باز کرده بود . ستاره شلاق دو شاخه ای رو خیلی نرم رو کوس سهیلا می کشید . فرزین با این که از درد و سوزش تن به خودش می پیچید گفت ولم کنین من چه طوری می تونم سه تا کوس و کون لخت ببینم و کاری نکنم . منو بکشین شلاقم بزنین ولی این جوری زجر کشم نکنین نذارین تو هوس بسوزم . حالا من رو زمین دراز کشیده بودم . ستاره اومد رو من . کوسشو رو کوس من قرار داد و با یه فشار کوس به کوس منو به یه حالتی رسوند که جز جیغ و فریاد زدن کار دیگه ای از دستم بر نمیومد . اون و سهیلا که متخصص لز بینی شده بودن و من از اونا عقب مونده بودم ولی حرکاتشونو می دیدم و واسه این که کم نیارم و عقب نمونم تقلیدی باهاشون همگام می شدم . کوسشو رو کوس من می مالید و لباشو به لبام . سینه هاش که با سینه هام در تماس بودند . سهیلا هم خودشو به ستاره نزدیک کرده بود و ستاره کف پاشو گذاشته بود رو کوس سهیلا و این جوری بهش حال می داد . صدای سه تایی مون رفته بود تو هم و اصلا یادمون رفته بود که یک شخص چهارم هم اینجا داریم . -ولم کنین . بذارین منم بیام داخل شما .. ستاره : این دیگه داره تمرکز منو به هم می زنه .یادش رفت چه بلایی سرم آورد و چه نامردی در حق من و شما کرد یه لحظه از هم جدا میشیم . پاشد و رفت سراغ فرزین .. -خفه میشی یا خفه ات کنم . کثافت . باتوی آشغال عوضی باید مثل خودت رفتار کنم . خجالت نمی کشی به یکی اظهار عشق می کنی باهاش حال می کنی و می خوای با دونفر دیگه هم از این کارا بکنی ؟/؟ رفت یه صندلی بلند آورد و روش وایساد و کوسشو گرفت طرف صورت فرزین و تا می تونست رو صورتش شاشید .. -غسلت میدم فرزین تا تطهیر شی . به شرطی که توبه کرده باشی . فرزین از خشم وبوی ادرار به خودش می پیچید .. ساکت شده بود . ستاره کوسشو شست و اومد پیشمون . سه تایی مون همدیگه رو بغل زده و هر کی رو هر کی و هر مدلی که دوست داشت کار می کرد . هر حرکت و هر حالتی واسه خودش یه لذتی داشت . یه چند تا خیار نازک از گوشه و کنارا گیر آورده و اول رو کوس طرفمون می کشیدیم و بعد فرو می کردیم تو کونمون … مثل عاشق ومعشوقا چش تو چش هم می دوختیم لب می دادیم و لب می گرفتیم . خیلی باحال بود و کیف می داد . هیجانش خیلی بیشتر از دوست پسر گرفتن بود و این که یه آشغالو به اسم فرزین واسه خودمون داشته باشیم که بخواد سر مون شیره بماله .. این پسره پررو همین جور نق می زد . یعنی یه نیم ساعتی ساکت بود و وقتی که سه تا دختر جوون و خوشگل و سر حالو دید دوباره وسوسه شد که شانسشو آزمایش کنه .. -بچه ها بذارین حال کنم قول میدم که بچه خوبی باشم . اگه واسه این ناراحتین که من با هر سه تاتون دوست بودم قول میدم فقط با یکی دوست باشم با همون ستاره جونی که هر بلایی که دوست داشته سرم آورده ولی می بخشمش . ستاره که اینو شنید خونش به جوش اومد هیچوقت اونو تا به این حد عصبی ندیده بودم . شلاقو گرفت و طوری محکم به کیر اون بخت بر گشته زد که فریادش از آسمان هفتم هم گذشت . دوباره حال کردن باهمو شروع کردیم . هرکدوممون روبروی فرزین قر کون می دادیم و بعد با هم مشغول می شدیم . در یه حالت یه دستمو گذاشته بودم لاپای سهیلا و یه دست دیگه مو لاپای ستاره . چقدر کیف می داد هر دو تا کوس خیس خیس . از این که ازم راضی باشن کیف می کردم . هوس و دوستی و صمیمیت ما به اندازه ای شده بود که سوراخ کون همو هم می لیسیدیم .. ظاهرا فرزین ول کن نبود .. این بار ستاره ازمون خواست که یه تنبیه مختصری هم ما روش پیاده کنیم .. شاید اون اگه کون ما رو می گایید ما می تونستیم خشن تر باشیم ولی اظهار عشق و دوستی الکی کردن به ما هم گناه بزرگی بود . دوتایی مون رفتیم گوششو پیچوندیم و دو تا کشیده گذاشتیم زیر گوشش . -بچه ها اگه اماکن شلاقم می زد الان تمومش می کرد بس کنین مگه من چیکار کردم . تازه خودتم حال کردی ستاره .. ستاره خطاب به ما :این بچه پررو از رو نمیره پاشد و با لگد همچین به کیر فرزین کوبید که این بار قبل از این که بخواد فریادی بکشه غش رفت . سه تایی مون ترسیدیم -نکنه مرده باشه ستاره -نه سیما جون .. ولی ترس رو تو چهره ستاره می خوندم . رفتیم چند تا لیوان آب آوردیم و ریختیم سر و صورتش تا پس از چند دقیقه یه ناله هایی سر داد . -نکنه از کارش انداخته باشیم -به درک این نامردا همون بهتر که از همه نظر نامرد باشن … بچه ها بهتره که بریم اگه بمونیم من می ترسم که امروز این انگلو بالاخره بکشم . -همین جور طناب پیچ ؟/؟ خونواده اش چی میگن .-اگه بازش کنیم خطر ناکه .. فوقش بیان و اونم بگه دزد اومده . کونشو نداره که حرف راستو بزنه . چی میخواد بگه . میخواد بگه اومدم با سه تا دختر حال کنم و منو بستن .. سه تایی مون در حال رفتن بودیم که دیدم با ناله داره لب باز می کنه و میگه دارم از درد می میرم . کیرمو بمالین . ساک بزنین . دردشو آروم کنین . از سر تقصیراتتون میگذرم .. ستاره رفت طرفش چند تا لگد پرت کنه که به زور گفتیم عزیزم بسه دیگه بزرگترین شکنجه واسه یه مرد اینه که چند تا تیکه لخت و خوشگل و تر و تازه و ترگل ورگل مثل ما پیشش باشه و اون نتونه کاری بکنه . سه تایی مون قبل از این که از در خارج شیم یک آن به طرفش رو کرده و گفتیم زاز بزن , زار بزن , زار بزن … پایان .. نویسنده .. ایرانی

آسانسور هوس ۱ بااین که ده سالی از مامانم کوچیکتر بود و سی سالش می شد ولی خیلی با مامانم جیک شده بود . نمی دونم چرا بعد از پنج سال ازدواج هنوز بچه نداشتند . اون جوری که ازحرفای مامان متوجه شده بودم زن وشوهر هیشکدوم واسه درمان و این که ببینن علت بچه دارنشدن چیه نرفتن دکتر و آزمایش بد ن . خیلی خوشگل بود . اسمش بود تانیا . راستش اولین باری بود که این اسمو می شنیدم . سال آخر دبیرستان درس می خوندم و جز یکی دوبار اونم با دخترای اهل حالی که با همه حال می کردند با کسی حال نکرده بودم . تانیا وشوهرش مشترکا یه بوتیک بزرگ رو اداره می کردند . معمولا یکیشون بود مغازه و یکی دیگه بود دنبال جنس در کشورهای دیگه مثل تایلند و ترکیه و چین و گاهی هم امارات . منم که بچه بزرگ خونه بوده اسمم شهرامه و خواهرم هم شهره هشت سالی ازم کوچیکتره خیلی هم درس خونه . بابام هم بنگاه معاملات ملکی داره همین دور و بر خونه خودم . مامان شهلا و تانیا که چونه شون گرم میشد می رفتم اتاق خودم یه گوشه ای سنگر گرفته و محو تانیا می شدم . از اون زنای خیلی خوشگل و نجیبی بود که خیلی اصول و مقررات حجاب در حد معمول و عرف رو رعایت می کرد . یک زن مذهبی و خشک نبود ولی جلوم با روسری ظاهر می شد و هروقت مجبور بودم برم تو جمع اون و مامان یه یاالله می گفتم و اونم روسری سرش می ذاشت .. بااین که روسری میذاشت ولی در پوشیدن لباسای فانتزی مراعات نمی کرد . یه لی استرچی پاش می کرد که کون برجسته و درشتشو در حال ترکیدن نشون می داد و حتی رو قسمت کوس و درزش طوری بود که آدم حس می کرد که جای کوس هم قالب کوس تانیا جونم ساخته شده . بااین که وقتی رو کاناپه می نشست زوایای کونش مشخص نبود ولی من کیرمو در می آوردم وبه یادش جلق می زدم . زن خوش صحبتی بود . باهام درمورد مسائل مختلف حرف می زد . وقتی باهام صحبت می کرد من فقط به آهنگ صداش توجه می کردم و دیگه به بقیه حرفاش کاری نداشتم . ما هردومون در یه طبقه از ساختمون ده واحدی پنج طبقه زندگی می کردیم . طبقه پنجم که از اونجا به پشت بوم راه داشتیم . .این که یه روزی اونو بکنم واسم آرزو شده بود . برای این کار باید پرروتر می شدم و اعتماد به نفس زیاد تری پیدا می کردم . یکی از دوستام که مثل من خیلی خوش تیپ و دلیر بود گفت که تمام زنای دنیا چه بی شوهر و چه با شوهر این آمادگی رو دارن که زیر هر کیری بخوابن همون جوری که ما مردا آمادگی داریم هر کوسی رو از خواب بیدار کنیم ولی این یه قلق می خواد و این که باور ها رو در یک زن عوض کنیم که اون بسته به هنر انسانی ما داره . می بینی بعضی پسرا نه قیافه دارن نه پول دارن و نه کیر درست حسابی اما خوشگل ترین دخترا و زنا رو تور می کنن حتی شوهر داراشو . واسه همین من خیلی زود اونم با شهامت پنح شش تا دوست دختر پیدا کردم هرچند با بیشترشون تلفنی حرف می زدم ولی همین اعتماد به نفس منو زیاد تر می کرد با این حال تانیا بهم توجهی نمی کرد . برخوردش بیشتر باهام مثل پسری که نداشت یا داداش کوچیکش بود و من این طور نمی خواستم . اون خیلی به خودش می رسید . تازه رفته بود به مرز سی سالگی . یه میکاپی رو صورتش انجام می داد که اونو عین بیست ساله ها نشون می داد . ولی نمی دونم چرا روسری رو از سرش نمی گرفت . یه بارکه محو صورت زیبا و کشیده اش شده بودم اون مطلبو گرفت و نگاه معنی داری بهم انداخت و لباشو ورچید که یعنی متوجه ام شده . یه بار رفتم خونه شون کانالای ماهواره رو براش ردیف کنم و اون چند تا کانالی هم که در مورد مد لباس بود کنار هم گذاشتم رفتم رو یکی از اونا .. وای عجب زنایی رو نشون می داد با مایو و سوتین و با اون هیکل مانکنی در حال مانور بودند .. -آقا شهرام .. خوب نیست یه پسر اینا رو ببینه -تانیا خانوم ببخشید ایرادش درچیه .. شما که تو بوتیکتون جنسای مد روز و ماهواره ای هم می فروشین پس دیدنش چه اشکالی داره . از طرفی زنا که خودشونو مرتب می کنند فقط برای این نیست که پیش زنای دیگه جلب توجه کنن .. .. یه اخمی بهم کرد و گفت خب بسه دیگه نمی خواد ادامه بدی . مثل این که من باید یه تغییراتی در رفتار خودم بدم . دلم می خواست اعماق اون تن و بدنو دید بزنم . کون خوشگل و تپلشو ببینم و حال کنم . یه فکر عجیبی به سرم افتاده بود مهندسی خونه طوری بود که از پشت بوم مسکونی می شد به زحمت خودمو برسونم به فضای خلوت پشت توالت وبرگشت یه خورده سخت بود . بالای دیوار توالت یه پنجره کوچیک داشت . اگه من خودمو به اون فضای خلوت و اون پنجره می رسوندم معرکه بود . می تونستم یه نردبون بذارم ولی کاملا قد نمی داد و برگشتن سخت بود . اگر هم می فهمیدن و در این فاصله کسی میومد بالا که یه انگولکی به این دیشش بکنه و هوایی بخوره باید حال بگیری می شد . ولی دلو زدم به دریا و این کارو کردم . خوبی پنجره شیشه ای این بود که عرض خوبی داشت و تهویه هم به یه قسمتش چسبیده بود و ارتفاع بلند نمی ذاشت که تانیا حوصله کنه بیاد اون فضای خلوت یا داکتو دید بزنه . لزومی هم نداشت ولی اگه منو می دید چی .. ولی تا اونجایی که دقت کرده بودم جهت لگن و پنجره طوری بود که راحت می شد دید زد . همین حالتو خونه ما هم داشت .. نردبونو گذاشته بودم مسیر خونه خودمون و به محض این که رفت دستشویی منم رفتم پشت پنجره . اخلاقشو می دونستم خیلی وسواس بود به این زودیها بر نمی گشت دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . هرچند آخراش رسیدم ولی رو همون نردبون شلوارمو کشیدم پایین و جق زدنو شروع کردم . کون درشت و سفیدشو که روی لگن توالت نگه داشته بود . شلنگ آبو گرفت و رو کوسش آب پاشید . اونو نتونستم ببینم اون طرف بود فقط کونشو می دیدم . طوری حشری شده بودم که اگه می تونستم این دیوارو می شکستم و می افتادم روش .. نمی دونم چرا چند بار رو کوسش دست مالید و کف دستشو به چشاش نزدیک کرد شاید می خواست ببینه چقدر هوس داره یا کوسش خیسه و دوری از شوهره چقدر روش اثر گذاشته . قربون کوست تانیا . شوهرت که نیست من هستم . چرا این قدر احساس کمبود می کنی . بازم هوس داشتم که یه جق دیگه هم بزنم ولی دیگه نگهش داشتم برای بعد . اومدم بالا و نردبون رو هم به سختی کشیدم بالا . البته پس از این که تانیا رفت . از اون به بعد من دیگه نمی دونستم چیکار کنم . بد جوری رفته بودم تو نخ زن همسایه . فقط به این فکر می کردم که اونو بکنم . نه به درس فکر می کردم نه به دانشگاه نه به آینده . زندگی من فقط شده بود یک رویا . رویای گاییدن اون و همه چیزو خلاصه شدن در اون می دیدم . اونم از حرکات و رفتار های من فهمیده بود که یه نظر خاصی نسبت بهش دارم . می خواست اذیتم کنه .. روسریشو از سرش در می آورد . دیگه دگمه های بلوزشو تا آخر نمی ذاشت ولی حرفاش و حرکاتش همون بود . یه بار که مامان رفته بود آشپز خونه چایی بیاره و منم به یه بهونه ای اونجا بودم نگاهمو به سینه هاش دوخته بودم که قسمت بالاش به خوبی مشخص بود اون یه اخمی بهم کرد که جا نرفتم ولی دگمه بالایی بلوزشو بست و منم از ناراحتی تا صبح خوابم نبرد از ترس این که دفعه دیگه این جوری نیاد ولی وقتی دو روز بعد دوباره اومد و اونو با همون شرایط دیدم دیگه آروم گرفتم . مانتوهایی که تنش می کرد هم حرف نداشت . وقتی که حرکت می کرد بر جستگی های باسنشو به خوبی نشون می داد .یکی از شب جمعه ها به عروسی یه زوجی دعوت بودیم که از بر و بچه های همین ساختمون بودند . پسری از یه واحد با دختری در یه واحد دیگه و همه هم دعوت بودند . در یکی از تالار های بزرگ شهر و تا صبح هم قرار بر بزن و بکوب بود . یه پول و پله ای هم تو جیب اماکن ریخته بودند و مجوز گرفته بودند که آزاد باشن . مامان همش از این ناراحت بود که چرا تانیا هنوز از تایلند بر نگشته . ظاهرا اون دو ساعت بعد از شروع مجلس می رسید .. جفت پاشو کرد تو یه کفش که تا این تانیا نیاد من نمیام -مامان شاید هواپیماش تاخیر داشته باشه .. شوهرش خودش داره میاد عروسی -اون از خداشه . ازبس چش چرونه -مامان پشت سر مردم این قدر حرف نزن خوبیت نداره . -الان باید رسیده باشه .. اون جاشو نمی دونه کجاست . یکی باید بهش بگه . موبایلشم بر نمی داره -مامان داخل هواپیما ؟/؟ از اون حرفاست . هیچی مامانه رو فرستادم و از کل ساختمون فقط من موندم و من که مثلا راهنمای تانیا جونم شم . خیلی خودمو شیک و پیک کرده بودم . وقتی تانیا اومد همراش میرم طبقه بالا و دیگه یه جورایی مخشو کار می گیرم . شده بودم یه بچه سوسول تمام عیار . یه شلوار سفید با یه بلوز قرمز شیک آستین کوتاه .. این هشت ده روزی که تا نیا نبود یه ریش پرفسوری هم گذاشته بودم .. جااااااان حتما قبولم می کنه .. نکنه اون تو تایلند زیر این ماساژها کوس و کونشو میده هوا و سیر بر می گرده .. نه بابا اون انصاف داره و از این کارا نمی کنه . فقط دعا می کردم که اهل خونه همه برن و بعد تانیا بیاد . همین طور هم شد یه ساعت بعد از رفتن همه حدود ساعت ۹ شب تانیا اومد .. -تو این جا چیکار می کنی . -هیچی منتظر شمابودم -من ؟/؟ واسه چی ؟/؟ -جریانو واسش تو ضیح دادم . -حوصله ام نمی گیره خسته ام ولی باید خیلی باحال باشه . حالا برم بالا ببینم چه خبره . چند تا چمدون بار باهاش بود . شانس آوردیم این آسانسور هم از اون آسانسور های بزرگ و جا دار بود . که بیست نفر هم داخلش جا می شدند . کمکش کردم و چمدونها رو گذاشتیم داخل آسانسور -خوب تیپ زدی ها .. امشب دیگه حسابی دل دخترا رو می بری . ولی حواست باشه ها . این روزا دخترا خیلی پررو تر از پسران . -شما هم این طور بودین ؟/؟ -تو دیگه پررو نشو شهرام جان من جای خواهر بزرگتم . دیگه آدم با یه زن متاهل که از این شوخی ها نمی کنه . سوار آسانسور شدیم سه طرف آسانسور آینه داشت . دلم می خواست همونجا لختش می کردم و تر تیبشو می دادم . ولی با همه هارت و پورت هایی که با خودم داشتم می دونستم بازم یه چیزی مانع این کارم می شه . چقدر منو تشنه تا لب چشمه می برد و بر می گردوند ولی باید یه جوری ردیفش می کردم . من به این سادگی ول کنش نبودم . رفته بودم تو کوکش .. چقدر خوشگل شده بود .هفت هشت ساعت سواری هوایی و خستگی راه هنوز اونو سر پا داشته بود دلم می خواست بهش بچسبم ولی این آسانسور لعنتی طول و عرضش خیلی زیاد بود . منو به یاد آسانسور های بیمارستان مینداخت . دگمه طبقه پنج رو فشردم . کاشکی پنجاه طبقه بود اینجا ولی.. می دونستم وقتی برسیم عرضه ای ندارم . این مانتوی کیپی هم که تنش بود خیلی کونشو گنده تر نشون می داد می دونم مخصوصا پشتشو کرد بهم تا دلمو ببره ولی چیزی بهم نده . منم با کمال گستاخی دیدش می زدم . اونم از تو آینه منو می دید . نمی دونم چرا هنوز نرسیده بودیم .. وای آسانسور وایساده بود . از کار افتاده بود . تکون نمی خورد . برقش قطع نشده بود . یعنی اون برقی که داخلش بود و روشنایی قطع نشده بود . نمی دونم چه چیزش از کار افتاده بود . من که این چیزا رو وارد نبودم . اصلا هم نمی دونستم آیا از جایی هوا میاد یا نه . هیشکی هم در این ساختمون نبود . پس باید چیکار کرد . ولی من زیاد خیالم نبود .. جووووووون با این تانیا جونم چند ساعتی تنها می مونم . حداقل تا سه ساعت دیگه شام نمیدن و یک ساعت هم بر گشت چهار ساعت . اگرم بخوان تا رقص و آواز صبح بمونن که هفت هشت ساعت دیگه هم نمیان . تانیا داشت سکته می کرد -شهرام جان یه کاری بکن . ما این داخل خفه میشیم . یه زنگی بزن .. موبایلم شارژنداره . تازه نمی دونم آنتن شاید نده . هرچی این کلید های اضطراری رو می زدیم خبری نبود . مشت و لگد های الکی هم به در می زدم می دونستم کسی اون دور و برا صدا رونمی شنوه اگرم بشنوه فکر می کنه یکی داره خونه چکش کاری می کنه . -تانیا خانوم غصه نخور حداکثر تا صبح میان .. ما تا اون موقع هوا داریم . خفه نمیشیم .. بعدش چیزی نیست اگه اکسیژن کم بیاریم هم تا چند ساعت فقط ممکنه بعضی قسمتهای بدنمون فلج شه .. البته به نظر میومد از یه جاهایی هوا میاد . تانیا هنوز هیچی نشده از حال رفته بود . کلی اکسیژن داشتیم تنگی نفس گرفته بود . -شهرام یه کاری بکن . ما خفه می شیم .. دیگه تانیا خانومو تبدیل به تانیا جون کرده بودم . -تانیا جون عیبی نداره کنار هم خفه شیم نمی دونی این جوری مردن چه حالی میده .. نه ای وای راستی راستی از حال رفته بود . نکنه این بمیره کار دستمون بده . آسانسور با این فضای به این گندگی . کفش هم موکت کاری شده بود . ما تو راه گیر کرده بودیم و دیگه اونو رو زمین خوابوندم . راستش این کارش منو هم ترسونده بود حس می کردم نکنه منم نفس تنگی بگیرم . دهنمو پر از اکسیژن کرده و دماغشو گرفتم و تنفس دهن به دهنو شروع کردم تا حالش جا بیاد . عجب لبایی ! خوردن داشت . هنوز هوش بود . حتما فهمیده بود که همراه با تنفس دهن به دهن دارم اونو می بوسم دگمه های مانتوشو باز کردم مانتو رو در آورده گذاشتم رو چمدوناش . بلوزشم هرچی دگمه داشت رو باز کردم . یه خورده هوشیار تر شد و زد پشت دستم .. -بی تربیت چیکار می کنی -تانیا جون موضوع مرگ و زندگیه . من نمی تونم بی تفاوت بشینم و ببینم که جون یک انسانی در خطره . وای جون یه سوتین بنفش از اون تایلندی ها بسته بود که به سینه ها ایستادگی خاصی می داد . دیگه از این بهتر نمی شد . دستمو گذاشتم رو همون سوتین و همراه با سینه اونو می گردوندم . -نهههههه شهرام زشته .. -اینم جزیی از عملیات بیدار سازیه . -نه نکن .. این کارو نکن . -تانیا جون این لحظه های آخر زندگی رو بذار خوش باشیم . این مهمونا تا صبح از تالار بر نمی گردند و ما هم خفه میشیم . پس بذار با لذت از این زندگی و دنیا خدا حافظی کنیم . تانیا دست و پا می زد و می خواست حودشو خلاص کنه -کجا می خوای در بری . تو که جون نداری .. -ولم کن خفه شدم . -خودم خنکت می کنم . بازم استرچ پاش کرده بود داشتم از همون روبرو از پاش در می آوردم که یه دور خودشو بر گردوند . بد تر کرد چون دیگه وقتی کون بر جسته شو در یه حالت استرچی دیدم طاقتم طاق شده بود . سرمو انداختم روش و زبونمو کشیدم رو شلوارش . -جاااااااان تانیا کونتو .. -نکن کثافت . میندازمت زندون .. آخ نفسم نمیاد . الان یه کاری می کنم که نفست بیاد . با حرص و سرعت شلوارشو کشیدم پایین و کلی هم لگد خوردم . کون سفید و گنده شو همین جوری زیارت می کردم و نمی دونستم دیگه با چه زبونی اونو بلیسم . تکون نمی تونست بخوره . واسه این که زیاد تنش درد نگیره مانتوشو از زیر رد کرده تا روش دراز بکشه . آخه موکت اذیتش می کرد . منم دست به کار شدم . کون تانیا جونمو از وسط بازش کرده و زبونمو از کناره های شورتش رو کوسش کشیدم . هنوز خشک بود . باید اونو حشریش می کرد . شورت نازکو و فانتزی اونم همرنگ سوتینش بود . از پاش کشیدم بیرون . اونم به زور و چپوندمش تو دهنم و حال کردم . خیلی کیف داده بود . بلوز شو که در آوردم ازش تنها چیزی که با قیمونده بود سوتینش بود . کمرلخت و سفیدش تو دید من قرار داشت . . از جام پاشدم و خودمو تا بخوام لخت کنم اون از جاش بلند شد . خنده ام گرفته بود . فکر کرد می تونه درو باز کنه و فرار کنه . اونو ته آسانسور گیر انداختم . پشت کرده بود به من و جفت دستاشو گذاشته بود رو کوسش منم خودمو چسبوندم بهش و گفتم تانیا جون کجا می خوای در بری -خدمتت می رسم -تو که تازه از مردن حرف می زدی .. اینو که گفتم یه خورده دوباره نفسش گرفت -تانیا جون دوروز دنیا ارزش این حرفا رو نداره . اگه مردیم با خوشی از این دنیا میریم . اگه جون سالمم به در بردیم یه خاطره خوش واسه هردومون میشه ….. ادامه دارد .. نویسنده … ایرانی

آسانسور هوس ۲ -نه من نمی تونم تو روی شوهرم نگاه کنم . دستامو گذاشتم رو کمرش تا آخرین چیزی رو هم که تنش مونده بود درش بیارم . سوتینو هم یه گوشه ای انداختم و و جفت دستامو رسوندم به سینه هاش . چهره خوشگلشو تو آینه می دیدم . سرشو انداخته بود پایین . ولی چشای خوشگلش مشخص بود . با سینه های درشتش بازی می کردم . -تانیا از لحظه هات استفاده کن . پشیمون می شی . زمان از دستت در میره . زندگی شکار لحظه هاست . -نه درست نیست .. -درسته روتو بر گردون این طرف . حس کردم تنش داغ شده . -نهههههه خواهش می کنم . متوجه شدم که یه خورده رام شده . وقتی که روشو تنشو طرف خودم بر گردوندم سرشو انداخته بود پایین . – یه پاشو بلند کرده و انداختم رو شونه هام و کف دستمو گذاشتم رو کوسش و اونو چنگش گرفتم . تند و تند این کارو انجام می دادم . یواش یواش داشت آب اولیه اش در میومد و همراه با آبش ناله هاش هم همین طور .-دیدی نگفتم چقدر مزه میده ؟/؟ خودمو بهش چسبوندم و لبامو گذاشتم رو لباش تا با بوسه هام داغش کنم . نفسهای تندش نشون می داد که هوس داره . و کوس خیس و چشای بسته اش و مهمتر این که دستشو از زیر رسوند به کیر کلفت من و کف دست خودشو دورش حلقه زد و و اونو به طرف کوسش که دست من روش قرار داشت کشوند . جووووووون دیگه حس کردم تونستم که تسخیرش کنم . دستش رو کیر من قرار گرفته بود . یه خورده که لبم از رو لباش جداشد گفت شهرام -جووووووون بگو -من نمی خوام بمیرم من جوونم میخوام از زندگیم لذت ببرم . -منم برا همینه که الان همش بهت میگم که لذت ببر و با هام عشق کن . منم دوست دارم از زندگی لذت ببریم و با هم حال کنیم . تو رو می برمت بیرون .. هوس دیگه فکر مرگو ازمون دور کرده بود . من که دلم قرص بود نجات پیدا می کنیم . دست تانیا روی کیر من قرار داشت ولی من دستمو از رو کوسش بر داشتم . چون اون کیرمو به طرف کوسش حرکت می داد . -آخخخخخخ تانی جون . دستات جادو می کنه .. بمالون کیرمو به کوسسسست -اوففففف اووووفففففف کیرت چه آتیشه .. آتیش آتیشه .. یه گلوله آتیش . داره می سوزونه .. کیرم به کوس داغش چسبیده بود . چشاشو باز کرده بود و تو چشام زل زده بود . فاصله چشا و نگاهمون به هم نزدیک شده بود . -خیلی شیطونی شهرام . -تو هم خیلی ناز و طنازی تانیا . -کیرتو بکن تو ناز من . توی ناز نیاز من . چقدر در این لحظه های غم و نومیدی می ارزه از این کارا .. به آدم امید میده . خونو تو رگای آدم به جریان میندازه . سر کیرم به سر کوسش چسبیده بود . -پس دیگه از دستم در نمیری . حالا تو این کیرو می خوای ؟/؟ دیگه ردم نمی کنی ؟/؟ یه حرکتی به وسط کونش داد که چند سانتی از کیر من رفت تو کوسش . کیرمن وارد جهنم هوس شده بود . منم خودمو به طرفش حرکت دادم حالا یه پاش رو یکی از شونه هام قرار گرفته بود و کیرمو از زیر می فرستادم بره ته کوسش یه میله افقی هم در پایین و حاشیه آینه قرار داشت که فقط دستشو می تونست بذاره اونجا . سرعت گاییدن تا نیا رو زیاد کرده بودم . به آرزوم رسیده بودم . -عزیزم عزیزم شهرام . می میرم واسه کیر تازه ات . نمی خوام حالا به هیچ چیز دیگه جز همین فکر کنم . من فقط اینو می خوام . یه دستشو گذاشته بود دور کمر من و یه لحظه کیرم طوری به کوسش چسبید که نتونستم خودمو ازش جدا کنم . -تانیا .. تانیا آهههههه نههههههه اونم خیلی خوشش اومده بود . -راحت باش عزیزم راحت باش شهرام جون .. فقط حواست باشه اگه سر و صدا شنیدی خودمونو جمع کنیم . فقط بذار بریزه تو کوسم . خیلی تشنه امه . نمی دونی تواین سفر چقدر تحریک شدم .. آخرش قسمت اینجا بود که بیام حال کنم . کوسشو دور کیرم می گردوند تا آب بیشتری ازش خارج کنه . لحظه داغ و پر تنشی بود . آب کیرم از دور و بر کوسش در حال ریختن رو پاهاش بود . با این حال بازم کیرمو تو کوس تانیا حرکت می دادم تا اون بیشتر حال کنه . . هردومون وایسادیم . -تانیا جون می ترسی ؟/؟ دوباره دستشو گذاشت رو کیرم یه نگاه تو چشام انداخت و گفت تا تو و اینو دارم از چی باید بترسم -قربونت . ایستاده کیرمو کردم تو کوسش و این بار هر دو مون صاف وایسادیم ولی خودشو کنار کشید و رفت یکی از چمدوناشو باز کرد و چند تا حوله رو زمین پهن کرد . -تانی جون اینا برای فروشه -ولش شهرام پول به دست میاد ولی زندگی به دست آوردنش سخته .. پس تا زنده هستیم بذار زندگی کنیم .. کف آسانسور پر شده بود از حوله و یه سری وسایلی که حداقل در اون لحظات ما بتونیم رو یه جای تمیزی ولو شیم . -ببینم ماساژتایلندی هم می خوای ؟/؟ خندید و گفت این جا رو حموم گیر آوردی .. یا .. -خوشحالم که می خندی .-پاهشو به دو طرف باز کرد و گفت یادت پاشه هنوز ار ضا نشدم . تو می دونی باید چیکار کنی ؟/؟ -در این کارا تجربه ندارم ولی می دونم باید چیکار کنم -خیلی شیطونی شهرام از چشات می باره می خوای بگی با یه زن دیگه هم بودی ازم خجالت می کشی ؟/؟ عیبی نداره .. فدای تو و احترامت همین کارا رو می کنی که دوست دارم بیشتر و بهتر خودمو در اختیارت بذارم . بهتر و بیشتر بهت کوس بدم . پاهاشو به دو طرف باز کرد و گذاشت رو میله های کناری و من هم دهنمو انداختم رو کوس نابش . یه کوس تپل و چاقالو و خوشگل و برق انداخته که نشون می داد همین دو روزی باید برق انداخته باشه . اون چه جوری چند روزو دور از شوهره تحمل می کرد . چیکار داشتم . با این که حاشیه های کوسش ورم زیبایی داشت ولی چاک وسط و سوراخش از تنگ بودنش حکایت داشت و خب منم که قبلا گاییده بودمش و مظنه دستم افتاده بود -بخور کوسسسسمو ولم نکن شهرام . همین طور با سر به کوسش فشار می آوردم و اون رو به عقب حرکت می کرد . تا جایی که سرش رسید به دیواره عرض آسانسور . می خواست این طرف و اون طرف به گردش خودش ادامه بده ولی من دو تا رونشو داشته و کوسشو با حداکثر فشاری که دردش نگیره و جاهای حساسشو میک می زدم خیلی راحت و بی خیال داخل آسانسور جیغ می کشید .. -شهرام جوووووون کوسسسسسم داره مثل یه شمع مث کره مثل خامه آب میشه .. -مثل یه عسل سفت و شیرین چی .. -میکش بزن بخورشششش . واسه تو نرم شده .. -فرار نکن از دستم تانیا جون . هم ازم فرار می کرد و هم خودشو بهم می مالوند . نذاشتم تکون بخوره می دونستم همین جا باید تمومش کنم و کارای دیگه رو شروعش کنم . دستاشو رسونده بود به میله های کناری و فریاد می زد من دیگه همون حرکتو ادامه داده تا این که دیدم دستاش شل شد -آخخخخخخخ داره میاد شهرام . آبم داره می ریزه . چقدر نرم و داغه .. .. می دونستم که با نوازش کردن و بوسیدن من این هوسهاش خوب پخش میشه . همین کارو هم کردم . چشاشو بسته بود و با دستاش به دنبال کیر شق شده ام می گشت . گذاشتم تا خودش کیرمو طرف کوسش ببره . . این بار راحت تر اونو می گاییدم . -شهرام جون .. انگار نه انگار تازه ارگاسم شدم . -شاید واسه اینه که چند دقیقه ای میشه کیرم تو کوست نرفته . تانی جون چه اندامی داری . من می میرم برای اون کون درشت و تپل و سفیدت . -چش چرون تو همیشه نگاه بدی بهم داشتی -ولی آخرش که خوب بود ؟/؟ -شیطون بلا کارتو بکن .. حسابی که اونو از کون گاییدم خواستم که یه دور برگرده و کونشو خوب دید بزنم . -شهرام حس می کنم نفسم گرفته .. ولی دلم نمی خواد از زیر کیر تو پاشم . نگاهی به ساعت انداخته و دیدم ساعت نزدیک دوازده شبه . -تانی جون باورت میشه ما سه ساعته که مشغولیم . همون کونی که قبلا از توی توالت یه چشم انداز قشنگی واسم داشته بود دوباره افتاد توی دید من . کیرمو به چاک کونش چسبونده و تانیای من که واقعا مجهز بود در یکی دیگه از چمدوناشو باز کرد و یه قوطی کرم پلمب شده رو داد دستم . -بازش کن و دور محل و داخل جایی که می خوای فرو کنی بمال . کجا استفاده شه بهتر از تو کون من و رو کیر تو .. -قربونت تانیا . قربون تو و کون تو . کیرم به دیدن همچه کونی دوباره شق کرده بود . فکر نمی کردم با همون ضربات اول داغ کنم ولی به خودم فشار آوردم آبمو توی کونش خالی نکنم . -تانیا تانی خوشگله من سرشو به طرف من بر گردونده بود و می گفت بیا لب لب من مال توهه .. مال تو عزیزم .. بگیرش .. لبام رو لباش اونو می گاییدم . دلم می خواست با نگاه کردن به کونش کیرمو توی سوراخش فرو کنم و بکشم بیرون ولی اون عاشق این بود که من ببوسمش و این جوری چشام دیگه نمی تونست متوجه کون بر جسته و پر هوسش باشه . چه معجزه ای . فکر نمی کردم تانیا زیر کیر من باشه و دارم اونو راحت می کنم . پس یه زن هم مث یه مرد نیاز داره وقتی پای هوس در میون میاد ایمانش میره زیر سوال . هر چند همه این جوری نیستن ولی آمادگی اونو دارن . دستمو فرو برده بودم لای موهای نرم و افشون تانیا . موهاش به رنگ خرمایی بود و یه خورده بور می زد . کونشو در ذهنم تصور می کردم که با حرکت کیرم می لرزه . در همین خیالات بود که حرکت آب داغ کیرمو حس می کردم . خودمو کاملا وقف کونش کرده بودم . نرم کیرمو با یه حالت شیب دار در انتها به لبه های کناری کوسش مماس کرده و طوری کیرمو حرکت می دادم که حداکثر داغی و لذتو داشته باشه و تا می تونه آب کیرمو داخل کونش خالی کنه . تانیا مال من شده بود . حالا دیگه خوب گاییده بودمش .. لبای چسبیده به لباش در حال خالی کردن مدام باز و بسته می شد و می خواست اوج هوس خودشو نشون بده .. آخرش یه فاصله ای بین لبام انداخته و گفتم تانیا من الان در بهشت روی زمین هستم . -قربون آدم خودم برم -منم حوای خودمو می پرستم . یه خورده دیگه با هم ور رفتیم و دوتایی مون گرسنه مون شده بود . یه خورده خوردنی با خودش داشت از اونایی که داخل هواپیما بهش داده بودند و یه خورده هم از اونایی که معلوم نبود چه جوری اجازه حملشو بهش داده بودند . نسبت به هم زیاد ایثار گری می کردیم . یه بیسکویت رو می ذاشتیم بین دهن خودمون و هرکدوم آروم تر گازش می زدیم تا اون بیشتر بخوره . به آخرش که می رسید همدیگه رو می بوسیدیم . خیلی نامرتب شده بودیم . فضای اتاقی آسانسور رو کرده بودیم اتاق خواب . جای حموم و دستشویی خالی . مجبور شدیم خودمونو مرتب کنیم . چون دیگه اگه میومدن و ما رو این جور آشفته می دیدند خیلی ضایع بود . اثر روژ و این جور چیزا رو رو تنم پاک کرده . وسیله ها رو داخل چمدون ریختیم . درهر حال هر علامتی رو که نشون دهنده ور رفتن ما با هم بود پاک کردیم . دو ر تا دور آینه خیلی عریض آسانسور پر بود از اثر انگشت ما که در هنگام سکس به جا مونده بود . چیزی رو ثابت نمی کرد ولی اونا رو هم که عین جا پای گربه شده بود پاک کردیم . هنوز اثری از مهمونای صاحبخونه نبود . یعنی صاحب خونه هایی که رفته بودند مهمونی . دیگه وقتی هوس گل می کرد شلوارشو تا نیمه پایین کشیده کیرمو میذاشتم داخلش که وقت تلف نشه و ما هم به فیض اکمل برسیم . دو نصفه شب بود که چند نفری سر و کله شون پیدا شد . به محض شنیدن صدای اونا با مشت و لگد حالیشون کردیم که اسیر شدیم . دو ساعتی کشید تا برن یکی رو از خواب بیدار کنند و بیارن . خلاصه ما رو از اون خراب شده نجات دادند ولی من به آرزوم رسیده بودم . قبل از این که اونا ما رو در بیارن در آخرین لحظه هایی که دو نفره بودیم بهم گفت فراموش کن هر چی که بین ما اتفاق افتاده .. این برای لحظاتی بود که نمی شد تصوری از آینده داشت -ولی تانی جون ما به زندگی و آینده امید وار بودیم -شهرام من شوهر دارم . وضعیت ما در اینجا فرق می کرد . در هر حال دوروزی می شد که اونو ندیده بودم . منتظر بودم که یه بعد از ظهری بهمون سر بزنه . چون طبق گفته مامان یه چند روزی رو می خواست خونه بمونه تا اعصابش آروم بگیره و شوهرش هم بوتیکو اداره می کرد . یه بعد از ظهری یه کاری واسه مامان پیش اومد و رفت . نیمساعت بعدش در خونه مونو زدند و تانیا بود .اول من سلام کردم و اونم علیک گرفت-ببخشید تانیا خانوم مامان نیستند . دوباره همون جوری حرف می زدم . -من خودم می دونم اون نیست . با تو کار داشتم . می تونی یه نگاهی بکنی ببینی چرااصلا رسیور من هیچ کانالی رو نشون نمیده ؟/؟ یه ده دقیقه دیگه بیا الان میرم پایین یه کاری دارم بر می گردم . من به جای ده دقیقه دیگه یک ربع بعد رفتم . درو واسم باز کرد .. رفتم داخل اما کسی رو ندیدم . توی هال و جلوی میز تلویزیون و این دم و دستگاهها نبود . -تانیا خانوم . تانیا خانوم . -بفرمایید .. رفتم طرف صدا .. لخت روی تخت اتاق خوابش افتاده بود . اونم دمرو . -ببینم شهرام جون . با یه ماساژ به سبک تایلندی چطوری . یه لحظه پاهام سست شد . دست و پامو گم کرده بودم و می خواستم لخت شم انگار دستام می لرزید . ولی خودمو لخت کردم . -تانیا خودتی ؟/؟ -بیا جلو مگه من خواهر دو قلوم هم دارم ؟/؟ روغنو از رو میز توالت بر دار از تایلند آوردمش . مردم از بس زنای لخت و دراز کشیده رو دیدم و که مردا دارن اونا رو می مالن و منم باید با حسرت به اونا نگاه کنم . حس می کردم که تازه می خوام بیفتم رو کون تانیا . با چرخشای کونش دلمو برده بود -شهرام نکنه پشیمون شدی و میگی ور رفتن با یه زن شوهر دار حرامه ؟/؟ بیا عزیزم بیا جلوتر .. دیگه باید سنگ تموم بذاری . نفهمیدم چه جوری لخت شدم . -بیا جلو نترس . امشب شوهرم خونه نمیاد . می تونی نصفه شبی هم جیم بزنی بیای این طرف -اوووووفففففف اصلا نصفه شبی چرا . یه بهونه میارم میگم می خوام با دوستام درس بخونم . -پس آبتو داشته باش واسه امشب که تو هر سوراخی که دلت خواست خالی کنی .. دیوونه شده بودم . جفت دستامو گذاشته بودم رو کونش و همونجا رو فقط با روغن می مالوندم . -اوهوی شهرام جون ما رو کون کردی رفتی . من کوس و کمر و سینه هم دارم . یادت باشه توی آسانسور زیاد به سینه هام نرسیدی ها . ازت گله داره .. اونجا رو هم واسش روغن مالیدم . بدن سفیدشو براق کرده بودم . شونه هاشو می مالوندم . پشت پا و گردن و حتی دستمو به جلو بدنش می رسوندم . ولی به قسمت کون که می رسیدم از پایین کون و کپل به بالا و از دو طرف به وسط گوشت و اون بر جستگی و لمبرشو گرفته و تو کف دستم به صورت فشرده جمعش کرده و ولش می کردم و آخر کار هم کف دستمو می ذاشتم وسط چاک کوسش -تانیا این روغنه یا خیسی کوسته -نمی دونم یه راهی داره که متوجه شی . دستمو گذاشتم دوباره رو همون کوس و چشیدمش .. -خب چطور بود -خیلی خوشمزه -نتیجه آزمایش ؟/؟ -مخلوط داره .. -چقدر تو با هوشی شهرام -حالا نمی خوای اون داخلو ماساژبدی ؟/؟ -با دستام ؟/؟-دیوونه دستات که تا ته کوسم نمیره . زیر نافم همه جا ماساژمی خواد .. دو طرف کونشو باز کرده و کیرمو مثل یه موشک به سوراخ کوسش نزدیک کردم . -ببینم ماساژتند یا نرم ؟/؟ -از نرمش شروع کردم .. چقدر این تانیا خیس کرده بود و چقدر هم با لوندی خودش منو لحظه به لحظه بیشتر آتیش می زد . -بکن بکن . شهرام بکن .. ولم نکن . چه خوب شد آسانسور خراب شد .. کوسسسسم کوسسسسم میخاره .. امشب باید پیشم بمونی تا صبح تا هر وقت که خواستم منو بکنی . -تانیا جون پیشتم بخوابم ؟/؟ -دیوونه پس می خوای چیکار کنی بری رو زمین بخوابی ؟/؟ البته دراز می تونی بکشی ولی معلوم نیست تا صبح بخوابیم یا نه ؟/؟ چقدر خوب منو به هوس آورده بود . عین هیجان اولین سکس منو لرزونده بود . -تانی جون کیرمو تو کوست آبش کردی .. -به کیرت بگو آب نشه فقط آبشو پس بده . -داره میاد تانی جونم . داره میاد لعنت براین بی ارادگی . اگه کیر اسب هم می رفت توی این کوس همون اول بی اراده خالی می کرد . ولی این بار که آبم اومد ولش نکردم . کمرشو محکم تو دستام گرفته تا تونستم اونو با ضربات چکشی خودم گاییدم .. پرشی تخت و لرزشی کونش خیلی زود کیرمو به همون اندازه قبل رسوند . قربون اون تن و بدن روغنی تو بشه شهرام .. -رام تو ام شهرام . اومد رو کیرم نشست و خودشو رو من خم کرد حالا خیلی راحت می تونستم سینه هاشو بخورم . -جوووووووون عجب لیموی آبداری -ولی مثل لیمو خنک نیست داغ داغه -عوضش تانی جون شیرین شیرینه . نوکشم عین نوک لیموست ولی تلخی نداره . سینه هاشو به لبام می زد و منم با حرص و هوس اونا رو میک می زدم . طوری کوسشو با کیر من هماهنگ کرده بود و خودشو به اون می کوبید که دیگه فضای اتاق پر شده بود از صدای خودش و تخت . دستمو گذاشته بودم زیر سینه های در حال تکون خوردنش و نوک اونا رو به دهنم می رسوندم . از این به بعد تانیا جونو هر وقت که مغازه نمی رفت باید کمتر توخونه خودمون می دیدیم و همین جا باید رو تخت درازش می کردم . تانیای حشری با حرکات خودش بالاخره ارضا شد ولی دست از سرم بر نمی داشت . با همون تن روغن مالی شده رفت حموم و منم پشت سرش آخ که چه حالی می داد لیف زدن به این تن و بدن . با کف صابون سوراخ کونشو نرم کرده و کیرمو توی حموم کردم تو کونش . دیگه یه آخ هم نمی گفت فقط از هوس زیاد ناله می کرد . یه تماسی با خونه گرفتم و به خونواده گفتم که شبو خونه یکی از دوستام هستم و می خواهیم با هم فلان درس رو کار کنیم . اونا بهم اطمینان داشتند چون اولین بارم نبود که شبو خارج از خونه بودم . یه بار که تانیا رفت دستشویی دو دقیقه بعد من رفتم و درو باز کردم . درو نبسته بود . جیغ کشید . -این چه کاری بود که کردی شهرام ترسیدم . بدت نمیاد این جوری منو دید می زنی ؟/؟ -اگه بدونی چه صفایی داره تانیا . یه روزی واسه این لحظه ها خودمو می کشتم . پس بذار مث اون روزا خودمو غرق در این لذت کنم . افتادم واز پشت اونو گرفتم . چقدر اون روز دلم می خواست کونشو وقتی که رفته تو دستشویی توی بغلم بگیرم و بکنمش .. تونستم به این آرزومم برسم . -در حالیکه داخل دستشویی همدیگه رو می بوسیدیم و اونو به دیوار چسبونده بودمش و می کردمش آروم یه توقفی به لباش داد و گفت خیلی دیوونه ای شهرام -آره دیوونه ام دیوونه تانیای خودم . تا صبح در کنار تانیا جونم با هم حال می کردیم و حرف می زدیم . فکر نکنم دو ساعت خوابیده باشیم . ولی شرایط به گونه ای شد که یه چند روزی رو نتونستیم با هم باشیم . یعنی نمی شد خلوت کنیم . خاله اش از شهرستان اومده بود پلاس شده بود و خونه ما هم که خلوت بشو نبود . یه روز واسم زنگ زد و گفت شهرام دلم براش تنگ شده -براش تنگ شده یا برامن ؟/؟ -برا هر دو تا تون . چون که از هم جدا نیستین . . من کیرتو می خوام . حتی واسه چند دقیقه .-ببینم تانیا جون تو هم به اون چیزی که من دارم فکر می کنم فکر می کنی ؟/؟ -آره شهرام دل به دل راه داره .دو تایی مون اومدیم بیرون . سوار آسانسور شدیم . درو که بستیم همون داخل مشغول شدیم . شورتشو کشیدم پایین و معطل نکردم در جا کیرمو کردم تو کوسش . -مامان تو و خاله من که حالا بیرون نمیان . بقیه اعضای خونه هم که حالا پخش و پلان . اگرم بریم رو به پایین فوری خودمو نو جمع و جور می کنیم . فقط دستمو گرفته بودم جلو دهنش و همین جوری که کیرمو تو کوسش فرو می کردم باخودم گفتم فدای این آسانسور بشم که اگه نبود معلوم نبود بایستی چیکار می کردیم … پایان .. نویسنده .. ایرانی

خواهرخوب و خوشگلم ۸ (قسمت آخر) من و تارا از اونجایی که دیدیم مامان هم دیگه به جمع ما پیوسته و یه خورده هوس ما هم زیاد تر شده بود به هم چسبیدیم ویه کوس خوری دو طرفه به راه انداختیم . -ترانه جون کمرمو سستش کردی . چقدر خوب کوسمو می خوری .. -تاراخوشگله من .. من از خواهر جونم یاد گرفتم تو استاد منی .. دوستت دارم تارا .. دوستت دارم . کون من رو سر تارا بود و اون با لذت داشت ازش یاد می کرد و ازش تعریف می کرد . -فدای خواهر جونم با اون کون خوشگلش بشم . ترانه جون کونتو بچسبون به سرم بیشتر .. آها .. بیشتر حال کن . -تارا جون دلشو ندارم نفست بند بیاد .. مامان چشاشو آروم آروم باز کرد . یه لبخندی گوشه لباش نقش بسته بود و با لذت به ما نگاه می کرد . اون از این که ما دو تا خواهر این جور به هم وابسته شده و عاشق همدیگه ایم لذت می برد . شما دخترا به خودم رفتین . به خود خودم . آخ که چقدر من و خاله جونت از این کار لذت می بردیم . اون بیوفا شوهر کرد اصلا یادش رفت که یه روزی با هم این جوری حال می کردیم .-ولی مامان جون من و ترانه جونم هیچوقت این روزای خوبو فراموش نمی کنیم و همیشه به یاد هم هستیم و اگه از دواج هم بکنیم بازم هوای همو داریم و از این کارا می کنیم . -فدای شما دو تا دخترای گلم بشم . چقدر لذت می برم که به این خوبی تونستم شما رو تر بیت کنم . حالا دیگه باید یه چشمه از کارامو نشون دو تا دختر خوشگلم بدم . فقط حواستون باشه یه موقع کوستونو چاکش ندین که هنوز تو ایران جا نیفتاده که مردا دخترای بی بکارتو بگیرن . منم چقدر دلم می خواست اون روزا یه چیزی تو کوسم فرو می رفت . مامان بهمون دستور داد که کنار هم بخوابیم . ظاهرا می خواست بهمون حال بده . -مامان جون تو خسته ای .-عزیزم تارا جونم مگه من چیکار کردم . مامانت هنوز پیر نشده که فقط حال کنه و نتونه حال بده . دهنشو گذاشت رو کوس من و یه کف دستشو رو کوس تارا قرار داد و یه دستشو هم گذاشت رو سینه هام .. -وووووییییی مااااامااااان کوسسسسسم .. کوسسسسسسم .. وی .. وی .. وی .. مامان دارم آب میشم .. خوشم میاد .. تارا هم خیلی حشری شده بود و پاهاشو به این طرف و اون طرف پرت می کرد ولی مامان ول کن کوسش نبود . مامان چقدر زورش زیاد بود . هیچوقت این قدر زود به اون بالا بالا ها نرسیده بودم . شایدم از این که می دیدم مامان همراه و همدم منه هوسم زیاد می شد . -با همون حالت که کوسش رو دهنم بود داشت حرف می زد . -بگو ترانه جون . چه جوری حال می کنی .. چه جوری تمام تنت می لرزه و یهو آروم میشه -مامان جون مامان جون کوسمو همین جوری تند تند بخورش .. دارم اون جوری میشم . همون جوری که خوابم می گیره و یه خیلی کیف میده -فدات می شم . ظاهرا دستشو از رو کوس تا را بر داشته بود تا خودشو وقف من کنه .. هر یک از سینه های کوچولو مو با یه دستش می مالید . سرشو لای پام به سرعت این ور و اون ور می کرد داشتم آتیش می گرفتم . -اوووووهههههه مامان مامان مااااامااااان خوبه خوبه .. کوسسسسسم مااااماااان کوسسسسسم داره می ترکه .. آب شدم -عزیزم عیبی نداره تو که خودت تا حالا چند بار آب شدی .. زن که به اونجا می رسه حس می کنه که دنیا زیر پاشه .. -مااااامااااان پس زود باش دنیامو به من بده .. مامان کوس کوچولو مو تو دهنش داشت و با سرعت چوچوله ها ی دخترونه منو تو دهنش می گردوند . نوک انگشتام رو سر مامان بود و همونم سر خورد و به طرفی پرت شد . حس می کردم یه چیزی همین جوری داره ازم میاد بیرون و مامانم باهام همراهی خوبی داشت و همون داغی و خیسی رو میک می زد و می خورد . این قدر به این کارش ادامه داد تا بالاخره از حال رفتم . پلکام رفت رو هم . دلم می خواست ببینم که با تارا چیکار می کنه . اون خوب متوجه شده بود که چه جوری می تونه راضیم کنه . خیلی خمار بودم . دلم می خواست به حال خودم باشم و دوباره بخوابم . مامان بهم قرص خواب خورونده بود . یه لحظه چشامو باز کرده و دیدم که توران جون افتاده رو تارا و پاهاشو از وسط باز کرده دستشو هم به میله های بالای تخت چسبونده که تمام وزن خودشو روی تارا نندازه .. -مامان مامان مااااماااان کوسسسسم .. کوستو رو کوسم بمال .. -تارا تارا این قدر پاهاتو تکون نده . نمیشه مامان نمیشه .. تو که خودت خوب می دونی حالمو .. چشامو بستم و فقط صداشونو می شنیدم . دلم طاقت نیاورد و بازم چشامو باز کردم تا این که این بار مامانو دیدم که رو خواهرم دراز شده تا کوسشو با فشار زیاد تری رو کوس تارا جون بغلتونه . خودش این لذتها رو چشیده بود و می دونست که خیلی حال میده . مامان لباشو مثل کوس چسبیده به کوس تارا جون به لبای اون چسبونده بود و با یه هماهنگی خاصی خودشو رو خواهر جون حرکت می داد . دیگه نخواستم چشامو ببندم . می دونستم که تارا چه فشاری داره به خودش میاره . دستاشو محکم به میله های پشت سرش فشار می داد . مامان خستگی ناپذیرانه به تارا حال می داد . هنوز مست از لذت دقایقی قبل توخماری بودم و دفعه بعد که چشامو باز کردم دیدم تارا از حال رفته و اونم مثل من خمار شده . مامان ثابت کرده بود که بهترینه . مامان اومد وسط ما قرار گرفت و سه تایی همدیگه رو سخت بغل زدیم . با صحبتای پر احساس و عاشقونه کاری کردیم که بیشتر به هم احساس نزدیکی کنیم .. -دخترا یادتون باشه وقتی که ازدواج کردین لز بیشتر بهتون حال میده .. به مامان گفتم هیچوقت فراموشت نمی کنم و تارا هم همین حرفو بهش زد . -مامان دلم می خواد زود تر ازدواج کنم تا هر چی دلت می خواد تو کوسم فرو کنی -پس من چی ترانه -تو هم تو کوسم فرو کن .. سه تایی با هم , با هم برای همیشه تا اونجا که نفسی هست و هوسی هست … پایان .. نویسنده .. ایرانی

یکی یه دونه ۱ خب دیگه پس از این که خدا چهار تا دختر به مامانم داد زد و من پسر در اومدم . ته تغاری و پسر اوخ که دیگه زمین و زمان یکسره شده بود همه دوستم داشتند . مامانم تا سالها منو با خودش می برد حموم . اولش که می رفتیم حموم عمومی . یواش یواش دیگه این مدل حموم ها داشت از مد می افتاد ولی از اونجایی که بعضی از خانوما عجیب به این نوع ماساژ های قدیمی و کیسه کشی توسط دلاک ها عادت کرده بودند هنوز بعضی جاها این حموم ها دایر بود . هنوز خیلی از خاطرات اون زمانو به یاد دارم . تصویر زنای لخت توی حموم . کوسهاشون که به نظرم اندازه یه بشقاب میومد . راستش دیدن اونا هیچ حسی رو در من به وجود نمی آورد . چون خیلی کوچولو بودم اونا رو خیلی بزرگ می دیدم . من و مامان مینا و عمه عذرا و خاله خورشید و آبجی آزیتا با هم می رفتیم حموم . آزیتا کوچکترین خواهرم بود که پنج سال ازم گنده تر بود . هنوز کوس مامانو به خاطر دارم که وقتی منو می برد زیر دوش و می خواست آب بکشه خودشم لخت می کرد و همه جاشو خوب می مالید و لاپاشو هم همین طور . حالا که فکرشو می کنم هنوزم نمی تونم خوب بفهمم که آیا من خیلی کوچیک بودم یا این کوسها گنده بودند .. البته بازم می بینم که فکرم مال اون زمانه راستش یه جورایی جواب سوالمو گرفتم و نباید دیگه این جوری فکر کنم . چون اون وقت به خودم دروغ گفتم . به نظرم من خیلی کوچیک بودم .. چقدر از این بدم میومد که سرمو بشورند . خیلی خوشگل بودم و هستم . با این که پسر بودم ولی از همه خواهرام خوش پوست تر و خوشگل تر بودم . صورتم و تنم سفید موهام صاف .. عجب مدل زنایی اونجا بودند . از هر سنی گرفته .. کوچولوتر از من تا هشتاد ساله های پر مدعا .. هنوز یادم نمیره که یکی از اون پیر پاتال ها با مامانم دعوا افتاد که این پسره بزرگ شده با خودت نیارش و مامان که خیلی دوستم داشت اصلا دوست نداشت به حرفش گوش کنه .. هنوز اون کون های چروکیده و پوست های آویزون از یادم نرفته .. بوی واجبی که زنا به کوس و پاهاشون می مالیدند .. همون داروی نظافت خودمونو میگم …. اون بوی بد رو تو حموم تحمل می کردم . البته واسم عادی شده بود .. اوخ که این خانوما چقدر وسواسی بودن .هی می گفتند میلاد جان از این ور نرو .. پاتو آب بکش برو .. نجس نشی دوباره .. خسته ام می کردند ولی خوشم میومد با اونا باشم . من ۶ سالم بود و مامان ۳۶ سالش .. دیگه یواش یواش باید صحنه حموم عمومی رو ترک می کردم . مامان هر دفعه که منو با خودش می آورد حموم با چند نفر دعوا می افتاد . همه اعتراض داشتند که این بچه حالیشه .. تمام پر و پاچه ما رو دید می زنه .. یادمه که یه بار مامان می گفت مرده شور پر و پاچه تونو ببره که اصلا معلوم نیست شوهرتون چطور پیشتون می خوابه . من که نمی دونستم چی میگه . فقط همین جور شاهد دعوای اونا بودم . از سه چهار سالگی تا ۶ سالگی خیلی از صحنه های داخل حموم رو به خاطر دارم .. چقدر این نوار بهداشتی هایی رو که این گوشه کنارا افتاده بود می دیدم . . یه بار یکی رو گرفتم تو دستم و اومدم طرف مامان .. -وای بچه این دیگه چیه .. عمه عذرا که تقریبا هم سن مامان بود گفت این از اون بچه پرروها میشه -عذرا دل داری پشت سر بچه ام از این حرفا می زنی ؟/؟ میلاد ! کثیفه . هر چی رو که آدم دست نمی زنه .. یادم میاد صحبت از پریود و عادت ماهیانه آزیتا شده بود . من و خاله و مامان و عمه و آبجی آزیتا اکثرا با هم می رفتیم حموم عمومی .. البته خونه هم حموم داشتیم ولی زنا می گفتند هراز گاهی این جوری هم یه صفایی داره . یه روز که خاله و عمه غیبت داشته بودند من و آزی و مامان رفته بودیم حموم . مامان منو داد دست آزی تا خودش بره زیر دوش و نمی دونم چیکار کنه . شایدم رفته بود جای مخصوص به تنش از اون واجبی ها بماله .. اوف چقدر بوی بدی می داد . شبیه سیمان سفید خودمون بود . آزیتا با دستپاچگی منو برد زیر یکی از این دوشها .. اون فکر کنم اون موقع یازده سالش بود . -حالا داداش کوچولومو بشورم .. خوشگله و خوشگل تر شه . نمی دونم چرا این کارا رو می کرد . لبامو می بوسید . وقتی به تنم صابون می زد بیشتر دستشومی ذاشت رو شومبولم و با اون بازی می کرد تا این که یه لحظه شورتشو کشید پایین و شومبول یا همون کیر منو گرفت تو دستاش و اونو به شکاف وسط پاش مالید . همونجایی که چند بار دیده بودم ازش جیش می کنه و قیافه زشتی هم داشت و هر وقت می دیدمش یه جوری می شدم .. -آخخخخخ .. اوووووففففف داداش .. خوشت میاد .. من خوشم میاد .. این جوری شومبولت تمیز تر میشه .. در اون قسمتو خوب کیپ کرده بود . -آزی جون داری می خوابی ؟/؟ خندید و گفت نه داداشی خوشم میاد تو پیشمی .. وقتی که رفتیم بیرون یکی از خوراکی هایی رو که با هم آورده بودیم بهم داد درادامه چند تا از خوراکی های خودشم داد بهم و گفت باز به مامان نگی منو تو رو شستم اون جوری شستم دعوام می کنه میگه تو نجس شدی دوباره اذیتت می کنه .. یه جورایی می خواست دهنمو بسته نگه داشته باشه .. آزیتا خواهر تپل من .. خاله خورشید هم در میان این سه تا زن بزرگ از همه جذاب تر و خوش بدن تر بود . هر کدوم از اونا یه جذبه خاصی داشتند . . دیگه از شش سالگی به بعد منو با خودشون نبردند . خود مامان اینا هم بیشتر می رفتند خونه حموم و منم تا ده سالگی با مامان می رفتم حموم ولی هنوز خاطرات حموم زنونه تو ذهنم بود . اون کوس های رنگارنگ . اون تن و بدنهای خوشگل . چه دخترای ملوسی اونجا بودند . انواع و اقسام کونها .. جام های مسی که باهاش رو سرشون آب می ریختند .. یه چیزی که بد بوتر از داروی نظافت بود بوی چرک این خانوما بود . یارو کیسه کشه وقتی کیسه رو می کشید چرک تن طرفو نشون می داد و مثلا با این کارش می خواست بگه که خیلی زحمت کشیدم .. می دونم اون روزا خیلی حرفا می زدند و شوخیها می کردند که زیاد یادم نمونده . چون حالا اخلاق زنا دستم افتاده اینا رو میگم . یه بار چند تا زن با هم لخت بودند و کوسشون به اندازه خربزه به ذهنم میومد .. مثل خربزه هایی که تو میوه فروشیها یا بساط سر خیابون پهنه . منظوری هم نداشتم من بچه بودم . یکی یکی به همه اینا خیره شده بودم که مثلا ببینم کدوم خربزه گنده تره که زنا داد و بیداد که چقدر هیز و چشم چرونم و بیچاره مامان مینا با یکی از اونا دست به یقه شده و موهای همو می کشیدند . بد جوری به این صحنه ها عادت کرده بودم . یه بار خاله خورشید منو به خودش چسبونده بود .. فکر کنم منظوری نداشت از رو محبت بود ولی چون خیلی خوشگل بود چندشم نمی شد . عمه عذرا هم خیلی دوستم داشت با این که پیش بقیه می گفت که نباید پررو شم ولی هر وقت منو تنها گیر می اورد به شومبولم دست می کشید .. ده یازده ساله که شدم و یه تغییراتی رو هم در آخرای یازده سالگی در خودم حس می کردم دوباره متمایل شدم به این که پر و پاچه خانومای فامیلو دید بزنم . هر چند این گرایشو قبلا هم داشتم . خیلی فضول هم شده بودم . چند بار صدای آه و ناله مامانو پشت در شنیده بودم و نمی دونستم چیه ولی وقتی که تکلیف شدم و هوس دار شدم و با دوستای بی تربیت و هوسباز بر خوردم که چند تا کون هم کرده بودند فهمیدم که موضوع از چه قراره . رفتم پشت در بابا مامان .. ناله های مامانو که می شنیدم می گفت بکش بیرون سوختم سوختم رو می شنیدم و بابا همش می گفت یواش تر میلاد می شنوه .. یواش یواش یواشکی دید می زدم . وقتی می رفتم خونه خاله خورشید اون خیلی بی خیال بود و فانتزی و نیمه لخت پیشم می گشت . راستش حواسم بود که روش زوم نکنم . وقتی که می رفت حیاط رخت پهن کنه اونو حسابی دید می زدم . یه بار خونه عمه ام بودم . با این که عمه سی سالی رو ازم بزرگتر بود مثل مامان ولی از اونجایی که در آغاز نو جوانی و شهوت رانی به هر چیزی قانع بودم اونو که رفته بود حموم و فکر نمی کرد بهش نظر بد داشته باشم دید می زدم . خیلی داغ شده بودم . در حموم باز بود و پشت به من داشت خودشو آب می کشید . کون عمه عذرا رو می دیدم و جلق می زدم . اولین باری که یه کونو کردم در واقع این کون بود که منو کرد . دختر همسایه منو برد خونه شون و خودش شلوارشووشلوارمو کشید پایین و به همین راحتی کیرمو گرفت تو دستش و به سوراخ کونش کرم مالید و منم کردمش . هنوز کیرمو خوب با سوراخش تنظیم نکرده آبم ریخت توی کونش . از اونجایی که خیلی خوشگل و سفید رو بودم دخترا همه طالب من بودند و این دختر همسایه هم از اون پررو ها بود و قبلا به یکی از دوستام داده بود و می دونست که منم تشنه کون کردنم وگرنه این قدر زود شجاع و گستاخ نمی شد . تا چند سال از اینا زیاد داشتم . ولی هنوز به فکر حموم زنونه بودم و کاری که آزیتا باهام انجام داده بود . خیلی دلم می خواست خواهرمو بکنم . من سیزده سالم بود و اون هیجده سالش . اتاق ما جدا بود . وقتی که فکرشو می کردم اون هفت سال پیش می خواست بهم تجاوز کنه . به من حال بده . با کیرم ور رفته بود . حالا که با ایمان تر نشده بود . عبادتش رو هم خوب انجام نمی داد . اهل ساز و آواز و رقص هم بود . پیش من هم لباسای تنگ و چسبون می پوشید .. حالا دیگه روش نمی شد یا بهونه ای نداشت که بیاد بگه منو بکن . من که دیگه کوس و کونشو دیده بودم . خیلی هوس کونشو کرده بودم . تپل و بر جسته هم شده بود از اونایی که می دونم چشم خیلی از پسرا رو گرفته بود و اگه کسی می خواست دنبالش راه بیفته و آزیتا هم بهش جواب مثبت بده من حرصم می گرفت .. اون شب بهونه درسو کرده و رفتم اتاق خواهرم . -آزی من می خوام امشب بهم ریاضی درس بدی .. یکی از ادکلن های مردونه ای رو که از بوش خوشش میومد به خودم زده رفتم پیشش .. . اصلا رعایت نمی کرد . منم همینو می خواستم . یه دامن خیلی کوتاه پاش بود . با یه تاپ وپاهای تپلش و اون دو تا شکاف کونش دلمو برده بود . اومد مثلا بهم درس بده .. موهای افشون سرش میومد جلو صورتم و من باهاشون بازی می کردم . .. -حواست کجاست میلاد -آزی موهات خیلی خوشبوست چه شامپویی می زنی ؟/؟-زنونه هست . به درد تونمی خوره .. -خیلی نرمه آزی .. دستمو فرو بردم لای موهای سرش . یه چند دقیقه ای ساکت بود . خوشش میومد . -چیکار داری می کنی مگه من دوست دخترت هستم ؟/؟ -مگه من هفت سال پیش دوست پسرت بودم ؟/؟ یه خورده رفت تو فکر و گفت دست از سرم بر دار به مامان میگما .. اووووووفففف بد جوری دلمو برده بود . سینه هاش عجب رشدی کرده بودند . شده بودند اندازه یه لیموی متوسط . آخ که من چقدر عاشق لیمو شیرین بودم . . با این تاپی که تنش کرده بود و قسمت سینه اش هم باز بود راحت می شد لبامو بذارم روش . ظاهرا سوتین هم نبسته بود . چقدر تشنه بوسیدن اون لباش بودم .. . نتونستم تحمل کنم . شهوت بد جوری افتاده بود به جونم . نمی تونستم صبر کنم با نرمش برم جلو . لبمو گذاشتم رو لباش .. می خواست خودشو از دست من خلاص کنه .. -آزی بیا با هم بریم حموم . مامان الان پریوده حموم نمیره . ما دو نفری هم بریم کسی نمی فهمه . بابا و مامان هم که خوابیده ان . اینو هم بگم که سه تا خواهر دیگه ام همه ازدواج کرده رفته بودند خونه شوهر . -گمشو ولم کن -بیا بریم حموم . اگه نمیای همین جا .. -چی داری میگی احمق عوضی .. -شلوارمو کشیدم پایین -آزی کیرمو بخور ..اونو به کوست بمال .. ببین حالا گنده شده . مثل هفت سال پیش نیست . تو حموم .. اون موقع که دلت می خواست . هیشکی دیگه نبود که خودتو باهاش ارضا کنی .. آزی من هوس دارم . کون می خوام .. می خوام حال کنم . هیشکی رو ندارم .. خودتو بذار جای من . تو خواهرمی داداش یکی یدونه اتو دوست نداری ؟/؟ به نظرم اومده بود که اونم خودش حشری شده باشه ولی منم یه خورده با احساساتش بازی می کردم .-آزی من چیکار کنم . خودتو بذار جای من .. دلم می خواد . دخترا هم می خوان پسرا هم می خوان دیگه .. تاپ آزی رو از همون بالا دادم پایین سینه هاشو انداختم بیرون . تا بیاد به خودش بجنبه جفتشونو به نوبت می مکیدم -نههههه داداش .. نههههه میلاد خوشگله من .. نههههه نکن خوب نیست الان مامان میاد -اگه نیاد اشکالی نداره ؟/؟ پس تو هم دلت می خواد ؟/؟ پس تو هم حال می کنی ؟/؟ با این ناز کردنها و التهاب خواهرم منم به هیجان اومده بودم و سینه های آبدار و تازه و سفیدش خیلی خوشمزه تر از اونی بود که من فکرشو می کردم . خیلی سست شده بود . زیپ دامنشو خودش باز کرد و دستشو گذاشت رو شورتش . -آزی عزیزم کوستم برات می مالم .. نزدیک بود بگم من هنوز با کوس زیاد کار نکردم که دیدم خیلی زشت میشه اگه بخوام در این مورد چیزی بهش بگم . -میلاد .. نکن .. نکن .. -پس چیکار کنم آزی جون خودت که داری می کنی . من دوست ندارم زحمت خواهر گل من زیاد شه . دست به کار شده و دامنشو کشیدم پایین و تاپشو هم در آوردم . -آزی چه هیکلی داری . از اونی که توی حموم دیدم خیلی خوشگل تر و توپ ترشدی .. با چشایی پر هوس که واسم آشنایی داشت گفت حالا خیلی سال از اون موقع گذشته . دیگه همه چی فرق کرده .. . آبجی من که تا حالا ناز داشت شورتمو کشید پایین .. -اوووووههههه داداش .. این چقدر فرق کرده .. -هفت سال گذشته خواهر نازم .. دیگه فرصت فکر کردن به من و خودش نداد .. جاااااااان چه با حال داشت کیر منو می خورد . از اون کارایی که دخترای همسایه و غریبه واسه من انجام نداده بودند . دستمو گذاشتم رو سر آزی و اونو کمی به عقب دادم . -آبم میاد آزی جون . تو دراز بکش من کوستو بخورم .. سرمو گذاشتم لاپاش و شورت و کوسشو باهم گذاشتم تو دهنم . یه خورده که آروم جویدمش کشیدمش پایین . چه کوس ناز و تپلی . توپ و ورم کرده . -آزی هنوز موهاشو نگرفتی نه ؟/؟ البته موهای کوس آبجی زیاد بلند نبود . یه زیبایی خاصی به کوسش می داد -ببینم گذاشتی برای شب عروسی ؟/؟ بعضی دخترا عادت دارن . با خودشون عهد می کنن که تا موقعی که عروس نشدن کوسشونو تیغ نندازن -میلاد چقدر حرف می زنی . زود باش کارتو بکن . چقدر منو دله می کنی . -جوووووون این دهنم کوس آبجی رو قربوووووون . .. اوخ که چقدر خوش طعم و خوش مزه بود . تار موهای نه زیاد بلندشو تو دهنم می گردوندم و خیسی کوسشو که از بالا و پهلو ها ورم کرده بود می خوردم . موهای سرمو می کشید ولی من با هر فشار اون فشارمو روی کوسش زیاد تر می کردم . دستامو گذاشته بودم رو سینه های آزی و نوک تیزسینه های سفید و خوشگل و بلوری آزیتا جونمو از چپ به راست و از راست به چپ و در جهت های مختلف می گردوندم . -میلاد داداش .. نههههه نهههههه زبونم رو کوس اون بود و می خواستم بگم چرا این چند ساله منو فراموش کرده بودی چرا ماهها و سالها و روز های زیادی رو از دست داده بودیم . ولی فکرشو که می کردم خودمن تازه یکی دوسال می شد که دچار هیجانات دوران بلوغ شده بودم . اندام آزی عین یک ماهی بود . تازه و با طراوت . خواستنی . پر تنش .. هیجان و هوس ازش می بارید . کوس دو تا از دوست دخترامو خورده بودم . می دونستم که کجاهاش حساس تره .. یه کوس هست و یه دنیا .. دیگه یه محوطه کوچولو معلومه که دیگه کجاش حساس تره . اگه هم سلیقه خانوما فرق کنه هر جا رو که میک زدی اگرم طرف خودش بهت نگفت هر جا که بیشتر ناله کرد و آه کشید بیشتر بچسب به همونجا و همونجا رو داشته باش . پاهاشو به دو طرف صورتم می فشرد ولی من دست بر دارش نبودم و دست ازش نمی کشیدم . ….. ادامه دارد .. نویسنده … ایرانی

یکی یه دونه ۲ -میلاد میلاد نمی دونی چه کیفی داره .. داداش خوشگل من ناز من .. تو می دونستی که چقدر حشری هستم ؟/؟ -نه آبجی خودم که این جوری شدم فهمیدم . وای دو تا گوشامو داشت می کند . صدای خرد شدن و حرکت چند تا از غضروفهای لاله گوشمو می شنیدم .. یک آن دستاشو انداخت پایین و ساکت شد .. خواهر گل من دیگه کارش تموم شده بود .. -دیدی چیکار کردی ؟/؟ از این به بعد باید خودت هوای منو داشته باشی . دیدی کارتو کردی و منو اسیر کردی .. دیگه هر شب باید بیای تا من بهت ریاضی یاد بدم .. . کون گرد و تپل و بر جسته آزی هم دلمو برده بود . دلم می خواست آب کیرمو اون داخل خالی کنم . یه دو سه هفته ای هم می شد که کون نکرده بودم و از آخرین جلق زدن من هم یک هفته ای می گذشت اونم وقتی که خاله جونو تو خونه شون نیمه سکس دیده بودم و یاد بچگی ها و حموم رفتن ها هم در من زنده شد و توی دستشویی خاله خورشیدم که عین خورشید می درخشید به یاد گاییدن اون و فانتزی کردنش خودمو خالی کردم . حالا هم کون آزی رو می خواستم . راستش نمی دونستم که آزی حشری من تا حالا دوست پسر داشته یا نه واگرم داشته کون داده یا نه . دقتی به این مسئله نداشتم ولی اون که فهمید من می خوام کونشو بکنم دیگه از درد و این چیزا چیزی نگفت . می دونست من اگه چیزی بخوام تا به دستش نیارم ول کن نیستم از بچگی چون عزیز دردونه و یکی یدونه بودم همه چی برام فراهم بود . البته لوس نشده بودم ولی دیگه این یه عادت بود که خواسته هامو یه جوری تحمیل کنم . آزی یه کرمی داد دستم که اونو به سوراخ کونم بمالم و سر کیر منو که داشت با همون کرم می مالید و یه قسمتی از تنه شو تو دستش گرفت آبم نزدیک بود بریزه تو دستش .. آخ این کون تنگ آزی رو یه جوری می تونه تحمل کنه .. قلبم به شدت می زد . طوری شده بودم که فکر می کردم تازه می خوام کون بکنم . کیرمو به سوراخ کون آزی جونم فشردم . اونم با حرکات خودش بهتر تونست کیر منو با سوراخ خودش تنظیم کنه -داداش زیاد فشارش نگیر بذار خودش راهشو پیدا می کنه .آخخخخخ کاش راه کوسسسسم باز بود و می تونستیم با هم حال کنیم . -هر وقت عروس خانوم شدی من همیشه میام خونه تون و اون وقت تو رو به آرزوت می رسونم . -من که اون موقع شوهر دارم . -باشه ولی کیر داداش یه چیز دیگه ایه . جووووون رفت داره میره تو کونت . . اوخ دو تا قاچ کون آزی و اون شکاف وسط و کوس تپلشو که می دیدم و شیرین تر و حساس تر از همه کیری که از سوراخ کونش یه حلقه درست کرده بود طوری ضربات قلب و هوس منو زیاد کرده بود که همون دقیقه اول نتونستم جلو خودمو بگیرم . عین شیر آب پرفشاری که سرشو پیچونده باشن آب کیرم روونه کون آبجی شد . -چقدر زود میلاد .. -تو هم باید حس ما مردا رو درک کنی .. ولی من می خوام آزی . کونتو خوب به کیرم بچسبون دلم می خواد بازم بکنمت . همون داخل کیرمو حرکت بدم .. دوستت دارم آزی .. یه حس غرور خاصی بهم دست داده بود . از این که کوچکترین دختر خانوده یعنی خواهری رو که پنج سال ازم بزرگتر بود می کردم دچار یه لذت خاصی شده بودم . . کیرم پس از چند دقیقه ای دوباره شق شده بود . هیکل آزی حرف نداشت . . -آزی جون به نظرت این به اندازه اون روز حموم بهت مزه داد ؟/؟ -شاید امروز بیشتر بهم مزه داده باشه ولی اون روز هم در یه محرومیت عجیبی بودم . یه ترس و هیجان خاصی داشتم همش از این می ترسیدم که بری به مامان بگی ولی داداش گل من درسته که تو خیلی لجبازی و حرفاتو به کرسی می نشونی ولی راز دار خوبی هستی . من و آزیتا سخت همدیگه رو بغل زده و با بوسه هایی گرم و داغ و نوازش کردنهای عاشقانه و معشوقانه از هم جدا شدیم . خیلی بهم حال داده بود . خیلی شجاع شده بودم . خاله خورشید من هم خیلی خوشگل و خوش بدن بود . مثل مامان ولی از مامان جوون تر و خوشگل تر بود . باید یه جوری هم قاپ اونو می زدم . عشقبازی با آبجی اعتماد به نفس منو زیاد کرده بود و می دونستم که خاله هم منو خیلی دوست داره . اون یه دختر شش هفت ساله داشت که تازه می رفت دبستان . همون وقتی که با هم می رفتیم حموم تازه عروسی کرده بود . هر جا که می رفتم این خانوما همش از خوشگلی و خوش تیپی من می گفتند و مامان هم خیلی به خودش می نازید و از تعریف بقیه کیف می کرد . شده بودم یوسف خانوما و دیگه عقل من از این نظر خیلی زود داشت رشد می کرد . . در هر حال این تعریف کردنهای زنونه هم نباید الکی بوده باشه . حتما یه حس خاصی هست که زنا رو به طرف مردا می کشونه همون جوری که ما مردا می ریم طرف زنا .. به مغزم که فشار می آوردم صحنه هایی رو توی حموم دوران بچگی به خاطر می آوردم که نشون دهنده هوس زنا بود . بعضی وقتا اون خیار هایی رو که واسه خوردن توی حموم می آوردند می مالیدند به کوس و کون هم وبه طرف می گفتند که امشب دیگه بهش می رسی .. اون به اون حواله تیر برق رو می داد . اون موقع که این چیزا حالیم نبود . بعضی از کوس ها اون قدر گنده و ترسناک بود که به نظرم دروازه یک تونل طویل و غار وحشتناک می رسید . یه بعد از ظهری که دختر خاله نازم که کون اونو برای چند وقت دیگه کاندید کرده بودم خونه نبود رفتم خونه خاله ام اینا . وآخرین باری که خاله خورشید ناز و خوشگلمو که هنوز سی سالش نشده بود دیده بودم وقتی بود که به ناگهان از حموم اومده بود بیرون و حواسش نبود که من وسط پذیرایی ام . نمی دونم چرا حوله هم دور خودش نپیچیده بود . تا منو دید دستاشو گذاشت جلو کوسش و دید که سینه هاش مشخصه . مجبور شد یه دستشو بذاره رو کوس و یه دست دیگه اشو قائمه کنه و اون ضلع پایینشو بذاره رو سینه ها .. -اییییییی .. واااااییییی .. -خاله جون من سرمو میندازم پایین تو عجله نکن .. -ببخش میلاد جان هر چند خاله و خواهر زاده محرمن .. . چه تن و بدنی . سرخ و سفید . هلو . چه سینه هایی . به نسبت هفت سال پیش که تو حموم لخت می دیدمش فقط یه خورده شکمش چربی گرفته بود و زیر نافش به خاطر سزارینی که کرده بود یه خورده چین گرفته بود . .. چند روزبعد که چند روزی از این جریان گذشته بود خاله جون این بارحوله پیچ از حموم اومد بیرون .. -خب میلاد جان راه گم کردی ؟/؟ تو که می دونی یکی یدونه ای .. خاله به قربونت بیشتر بهم سر بزن .. راست می گفت من در میان بچه های فامیل واقعا یکی یدونه بودم . عمو و عمه و خاله و دایی من هیشکدوم پسر نداشتند . -خاله جون تو که می دونی من چقدر دوستت دارم و باهات صمیمی هستم . یه حرفاییه که نمی تونم به مامانم بزنم ولی به تو می تونم بگم . الان من بزرگ شدم .. چی میگن خاله جون روم نمیشه .. -بهت نمیاد خجالتی باشی .. تو از اون شیطونا نشون میدی ..-خاله جون اتفاقا موضوع همینه .. -ولی مامان مینا خیلی دوستت داره بهت اهمیت میده -آره خاله جون اون الان به در اتاق من یه قرآن کوچولو نصب کرده .. این نعل اسب کوچولو رو هم انداخته گردنم که بهم چش نزنن . یه چاقو هم گذاشته تو جیبم میگه هر جا میری بسم الله رو بگو این اجنه مخصوصا جنهای دختر ازت دور شن -یه موقع فکر نکنی مامان خرافاتیه اون از علاقشه . -می دونم . حرفتو بزن -خاله جون من عاشق یه دختری شدم .. اون یه انتظارات دیگه ای ازم داره و منم یه جورایی وسوسه شدم ولی نمی دونم چیکار کنم ولی به مامان نگین . اون دعوام می کنه -میلاد جان اینم از اون حرفاست . من که تا حالا ندیدم مامان دعوات کنه . خب حالا بگو دختره چی می خواد -روم نمیشه بگم .. پس خاله جون من سرمو می کنم اونور میگم .. اون .. اون .. شلوارشو می کشه پایین خودشو لخت بهم نشون میده و میگه از اون کارا باهاش بکنم .. -اوخ من بمیرم .. یه وقت نکنی از این کارا باهاش بکنی .. -خاله جون !من جوونم دوست دارم . منتهی اون جوری که اون می خواد من یه جور دیگه می خوام -میلاد تو که این جوری نبودی . حالا بگو ببینم تو چه جوری می خوای اون چه جوری می خواد -خجالت می کشم خاله -خجالت نداره . دستی دستی خودتو بد بخت نکن . مادرت می میره اگه بفهمه خودتو اسیر کردی . حرفتو بزن . -خاله جون اون با انگشت اشاره می کنه به اونجایی که خانوما ازش جیش می کنن و میگه که اونی رو که من باهاش جیش می کنم بفرستم اون داخل .. هر چند من روم طرف دیوار بود ولی می شنیدم که اون دو دستی داره می زنه تو سرش . -چرا مثل بچه ها داری حرف می زنی . حالا دیگه وقت ملاحظه کاری نیست . راستکی بگو میگه کیرتو بکنی تو کوسش . اینا می خوان گردن بیفتن . میخواد کاری کنه که عروس خونواده شما بشه . بابای پولدار داری و یدونه ای و خوش تیپ و خوش هیکلی و برادر هم که نداری و طرف تک عروس هم میشه .. خب اون وقت تو چی می خوای .. -خاله من دوست دارم از یه طرف دیگه باهاش کار کنم . بذارم .. بذارم توی .. -تو کونش ؟/؟ -اووووههههه خاله خیلی سختم بود بگم . -روتو بگیراین طرف من باهات کار دارم .. خاله خورشید شروع کرد به داد و بیداد کردن . -کیه که به تو زن نمیده تو هنوز دهنت بوی شیر میده . تو هنوز فرق بین کوس و کونو نمی دونی چیه .. خودمو زدم به ناراحتی . -چرا خاله جون حیلی خوبن می دونم . کوس جلوست کون عقب -همین ؟/؟تموم شد رفت ؟/؟ بچه تو اگه بذاری توی کوس باید همون دخترو بگیری . کارت تمومه . تو اصلا می دونی سیستم بدنی یک دختر چطوره . جاهای حساسش کجاست ؟/؟ جاهای خطرناکشو می دونی ؟/؟ خیلی کوس خلی میلاد . -خاله من از کجا بدونم . معلم دینی ما یه هشدار هایی میده ولی نمیشه . آخه من تا کی صبر کنم زن بگیرم . دانشگاه برم و سر بازی برم و .. اووووووووو ده دوازده سال دیگه ؟/؟ ببخشید خاله جان چقدر برم دستشویی و با این خیال که با یکی هستم خود ارضایی کنم . من از کجا ساختمون بدن زنو بشناسم -بهت گفتم روتو برگردون .. واااااااایییییی خاله حوله شو انداخته بود . اون حالا لخت لخت بود . لخت لخت . -ببین به مامان چیزی نگو . چون دوستت دارم و جای پسرمی و محرم تو هستم بهت نشون میدم و میگم که چی به چیه .. -ممنونم خاله جون .. این خاله که به من می گفت کوس خل انگاری خودش ازم کوس خل تر بود . رفتیم رو تخت . حتی بلوز هم تنش نکرد . پاهاشو از وسط باز کرد . داشتم خوب کوسشو نگاه می کردم که ببینم فرقی با بچگی هام کرده یا نه یعنی اون وقتا که بچه بودم می دیدمش . اون انگشتشو می ذاشت دور کوس و رو چوچوله ها و لبه هاش و همه چی رو واسم تشریح می کرد . دیگه نمی دونست به بر کت اینترنت بچه های این دوره زمونه قبل از این که از شکم مادر بیرون بیان همه چی رو می دونن .. ترسی که از خرابکاری من داشت سبب شده بود که تمام توضیحاتش در مورد کوس و پرده بکارت باشه .. -فقط میلاد جان اگه یه چیزی از دو تا بند انگشت بیشتر بره اون داخل کلاه مرد پس معرکه هست . مگر این که طرف زنش باشه .. خوب گوش کردی چی میگم ؟/؟ -خاله جون تو این جوری میگی دو تا بند انگشت من باید مظنه دستم بیاد . -تو دیوونه ام کردی میلاد . -باشه انگشتتو تا همون دو بند بفرست توی کوس و همونو بذار رو کیرت و مظنه رو داشته باش . یعنی اندازه تقریبی رو داشته باش . البته درست نیست که این کارو بکنی ولی لذتت ممکنه به حدی برسه که بقیه رو هم بفرستی داخل کوس بره . این بد مصب یه جادوییه که حسابی موقع عملیات آدمو افسون می کنه . باید حواست باشه . انگشتمو کردمش تو کوس خاله خورشید گلم .. برای اولین بار بود که عمقی تر داخل کوسو می دیدم . انگشتمو کردم تو کوس خورشید جون .. به همون میزانی که اون می گفت باید بره توش .. شستمو هم گذاشته بودم روی کوسش تا به اندازه کافی باهاش حال کنم و حال بدم . -خاله جون چته چرا چشات رفته آسمون چرا این جوری ناله می کنی ؟/؟ -این واسه اینه که بهت نشون بدم و بگم که یه دختر یا یک زن در وضعیتی که حشری میشه چه حالتی بهش دست میده . خاله ما رو گیر آورده بود . داشت حال می کرد و می خواست سر ما شیره بماله . فکر می کرد من همون بچه کوچولویی هستم که همراهشون می رفتم حموم .. ای که هی . -آخخخخخخ نهههههه میلاد جوووون خاله به قربونت منو کشتی . جیگرم کباب شد سوختم -خاله جون جیگرت کباب شد یا کوست کباب شد .. -از این حرفای زشت دیگه نزن میلاد جون . اخلاق رو باید رعایت کنی .. -خاله جون من که حرف بدی نزدم . اگه یه اسم دیگه ای داره به من بگو که بر زبون بیارم .. یه خورده فکر کرد و دید که حق با منه .. من باید کوسشو می گاییدم . باید اونو می کردم . چقدر داستان بخونم چقدر در مورد ار گاسم زنا مطلب بخونم و فقط بتونم کون بکنم . میگن کوس خیلی داغ می کنه کیر آدمو .. ووووی فداش شم . انگشتمو از کوس خاله جون بیرون کشیده و اونو گذاشتم رو کیرم .. نوکشو گذاشتم رو سر کیر و تا اون قسمت دو بندشو اندازه گرفتم که کجاست . از گوشه ای یه نخ گیر آورده و دور اون قسمت از آلت یا همون کیر رو نخ پیچیدم -میلاد عزیزم چرا ضد حال می زنی . انگشتتو چرا کشیدی بیرون . به این زودیها از تمرین خسته شدی ؟/؟ -خاله جون اگه تمرین یکنواخت باشه خسته کننده میشه من می خوام حالا برم توی تمرین اصلی . این هر چی بره تو ی کوس بازم یه انگشته . انگشت با کیر چه فرقی می کنه . اگه می خوای من یاد بگیرم و دخترا فریبم ندن باید آموزش کامل باشه .-آهههههه میلاد جون بعضی وقتا عقل تو بهتر از مخ من کار می کنه .. فهمیدم دیگه کار تمومه . کیرمو مالوندم به کوس خاله جون و به اندازه دو بند انگشت فرو کردم توی کوسش .. خاله از این که می دید من اون نخ نازکو دور کیرم بستم می خندید . وایییییی پسر چه مزه ای می داد . دلم می خواست بیشتر بکنم . بذارم تا ته بره . ولی یه جوری باید در این بازی خاله شرکت می کردم . این جوری بیشتر حال می داد و می تونستم عشق و حال بیشتری بکنم .. -اوووووففففف جونننننن خاله جووووون . اگه بدونی چه حالی میده .. . خوبه ؟/؟ حد نصاب رعایت میشه ؟/؟ .. -آره آره قبولی .. بذار یه خورده درسای پیشرفته تر رو بهت بدم . تو لیسانستو گرفتی . حالا باید بری به مرحله فوق لیسانس یا به قول فرنگ نرفته ها کارشناسی ارشد .. -اون دیگه چیه -این دیگه برای وقتیه که از دواج کردی .. تا اینو گفت کیرمو فرستادم که تا عمق بیشتری از کوس خورشید جونو طی کنه . همچین اونو کردمش تا ته که یه لحظه جیغش در اومد نمی دونستم از هوسه یا از درده .. -میلاد میلاد -خورشید جون عین یه خورشید داغ داغ و آتشینه . خاله کیرم داره اون داخل آب میشه -بچه مقاوم باش . تو حالا داری نقش یه مرد رو بازی می کنی -وتو هم یک دختری . -در هر حال میلاد تا وقتی که منو ار گاسمم نکردی من ول کنت نیستم و بهت مدرک نمیدم . چند بار دیگه هم فرو کردم توی کوس خاله و دیدم که نخیر نمیشه . آخه یه پسر سیزده چهار ده ساله کوس میل نکرده برای اولین بار که وارد جریان میشه چیکار می تونه بکنه . دستشو گذاشت پشت سرم و لباشو به لبام چسبوند . طوری منو می بوسید که انگاری تا حالا شوهرش اونو نبوسیده .. -آخ چقدر کیف کردم میلاد جون .. اون صورت و لبای خوشگلتو بوسیدن چند سال منو جوون می کنه .. -کوس دادن به من چی ؟/؟ -اون که برای همیشه جوونم می کنه .- ….. ادامه دارد .. نویسنده … ایرانی

یکی یه دونه ۳ خاله جون سی و خوردی که پیر نیست . -میلاد یادت باشه که این کار من جنبه آموزشی داره و از این بابت نباید با کسی حرف بزنی -چشم خاله جون حتما .. حتما . رفتم یه راه بی دردسر ترو انتخاب کنم . کوس خاله رو خیلی خوشگل و چاقالو می دیدم . اگرم قیافه خوبی نداشت از اونجایی که هوسمو زیاد می کرد و دوست داشتم تسلیم من شه و بهم حال بده اونو خیلی ناز و قشنگ تصور کرده و لبمو گذاشتم روش و با میک زدنهام خورشید جونو متحرکش کردم . -اوخ میلاد میلاد .. تو خیلی حرفه ای می خوری . در حد پرفسورا هستی .. -خاله جون هر وقت ریشم در آد و ریش پرفسوری بذارم پرفسورا تر هم میشم .. هر دومون کلی خندیدیم . با صورت و لب و چونه های نرمم کوس داغ و خیس خاله خورشید رو میکش می زدم و طوری خاله رو داغ و داغونش کرده بودم که می خواست خودشو از تخت بندازه پایین . دستاشو چسبونده بود به سینه هاش .. -میلاد عزیزم از حال رفتم داغون شدم دارم می میرم . نجاتم بده ار ضام کن . ارضام کن خواهش می کنم .. چوچوله گوشتی و تاج خروسی اونو که مثل خروسای بزرگ نشون می داد گذاشتمش تو دهنم و مثل لواشکی که عاشقش بودم و سعی می کردم اول حال کنم باهاش و بعد بخورمش می خوردم . اتفاقا طعم خفیفی از لواشک و مزه اونو می داد . وسط پاهاشو محکم به دهنم می مالید . چشاش دیگه باز نمی شد . پاهاش از دو طرف تخت آویزون شده بود و دیگه تکون نمی خورد . -خاله حالت خوبه ؟/؟ هوشی ؟/؟ لبشو خیلی آروم باز کرد و خیلی آروم گفت خوب تر از هر خوبی .. گل کاشتی میلاد حالا منتظر شاه گل تو هستم . هر کاری دوست داری با کوسم انجام بده . می دونستم که در این زمینه نقطه ضعف دارم و بازم آبم زود میاد . اگه کوس و کون کنی زیاد داشته باشم عادت می کنم ولی برای من نو جوون معلوم بود .. -میلاد عزیزم فدات شم هر جور راحتی کوسمو بکن . خاله فدات شه . امتحانتو خوب پس دادی -خاله جون دیگه ازم امتحان نمی گیری ؟/؟ -با این که قبول شدی هر وقت دوست داشتی بازم یه تستی ازت می گیرم که آمادگی تو رو بسنجم . حالا زود باش دیگه کف کردم کیف منو تکمیل کن .. کیرمو که اون موقع حدود پونزده سانتی می شد ولی خیلی کلفت بود کردمش تو کوس خورشید جون .. آخ که چقدر بهم مزه می داد . عشق کردم . عشق .. دو تا لبه کوس خورشید جونو به دو طرف با دو تا انگشتام باز کرده تا بتونم کیرمو که چه جور می رفت تو کوس خاله جون ببینم . دوباره حشری شده بود ولی من از اون داغ تر بودم . چند بار دیگه که کیرمو کردم تو کونش آبم دوباره راهشو به طرف کوس خاله جون باز کرد . .. هر چی خالی می کردم این کوس داغ و تپل و ناز و گوشتی تو خودش جا می داد . بنازم به این اشتها .. حس کردم دیگه خیلی سبک و آروم شدم . یه خورده هم خسته شده بودم . حالا که کوس خاله جونو فتح کرده بودم دیگه انگار عمری بود که تونسته بودم این دژرو فتح کنم . دیگه احساس غرور و آرامش می کردم همون حسی رو که از کردن خواهرم بهم دست داده بود . خودمو انداختم تو بغل لخت خورشید جون که تنش مثل خورشید روشن و داغ بود و پوست سرخ و سفیدش هوس منو زیاد می کرد . حس کردم که دیگه باید برم . من هر وقت آبم میومد تا چند لحظه ای رو آروم می گرفتم . البته بیشتر ما مردا این جوری هستیم ولی خاله جون حشری من دست بر دارم نبود . طوری کون خوشگل بر جسته اشو طرف من گرفته بود که دیگه نتونستم مقاومت کنم . کونشو بدون این که سوراخشو کرم مالی کنم گاییدم و یه بار هم آبمو تو کونش خالی کردم . فرق بین کون اون و خواهرم در این بود که کون خواهرم آکبند تر به نظر می رسید هر چند کون خاله خورشید براقیت خاصی داشت .. آخ که بعد از کون کردن و حال کردن چقدر احساس خستگی می کردم .چند روز بعد پدرم و خواهرم که دریکی از دانشگاههای شهر دیگه درس می خوند واسه ثبت نام رفتند البته برای ثبت نام ترم ۲ رفتند اونجا و من و مامان تنها شدیم . اون موقع ها حتما ثبت نام باید حضوری می بود . آخ که این مینا جون چقدر قربون صدقه ام می رفت . مامان تا منو تنها گیر آورد یه خورده لباساشو فانتزی تر کرد و پیش من سکسی تر می گشت . خیلی باهام راحت بود . بعد از این که خواهرم آزی و خاله خورشیدو گاییده بودم یه خورده روم باز تر شده بود . مخصوصا این که هنوزم از زمان بچگی حال و هوای بدنهای لختی که دیده بودم تو سرم بود و خیلی دلم می خواست که یه جوری مامانمم بهم حال بده . شاید اون از علاقه زیادش بود که این جور خودشو بهم می چسبوند و پیله می کرد . نمی دونستم واقعا هدفش چیه . من و مینا جون دو سه روزی رو باید با هم تنها می بودیم که یه روزش که فردا باشه جمعه بود . مامان یه شلوارک لی چسبون پشیده بود و نصف بیشتر پاهای خوش تراششو انداخته بود بیرون . اصلا بهش نمیومد که از چهل بیشتر باشه .. تمام مدت جلو آینه بود -مامان ! بابا که نیست عروسی و تولد و مهمونی دیگه ای هم که دعوت نداری . پس واسه چی این قدر خودتو خوشگل تر می کنی ؟/؟ -مگه من خودم آدم نیستم . تازه دارم واسه یکی یدونه ام هم خوشگل می کنم . اومد منو بوسید و دستشو گذاشت رو سینه های لختم . آخه من عادت داشتم بیشتر وقتا چه تابستون و چه زمستون از کمر به بالا خیلی آزاد بودم و مامانی باهام ور می رفت .. این حرکتش کیر منو شق کرد .من خودمو عقب می کشیدم اون میومد جلوتر .هنوز آمادگیشو نداشتم . خجالتم میومد که کیر شق شده منو حس کنه . حالا با آبجی مون از یه دوران بودیم و خاله جون هم مثل مامان نبود که مستقیما از گوشت و خون هم باشیم ولی .. نه .. نه .. ازش فاصله گرفتم .. در هر حال شامو خوردیم و اون رفت حموم و درو باز گذاشت وسوسه شده بودم . چقدر دلم می خواست تن لخت مامانو دید بزنم به یاد بچگی ها . چی می شد حالا که بزرگ شده بودم همراش می رفتم حموم ولی نه این که نمی شد . گوشه در وایسادم و اون پشت به من بود . همون حالتی که دوست داشتم و کشته مرده اش بودم . جاااااااان مامان عجب کونی .. تازه تر از هفت سال پیش .. حتی مامان با ورزشهایی که می کرد شکمشو خوشگل تر از اون موقع ها کرده بود . دستشو به پشتش رسونده بود و از پشت خودشو لیف می زد . پاهاشو ستون کرده کونشو به دوطرف کشیده و چاک کوس و کونش به خوبی نمایون بود . کف دستشو کشید رو کوسش و با کونش ور می رفت .. جق زدن بر من واجب شد .. کون مینا جونو با اون کوس وسطشو دید زدم و اصلا نفهمیدم آب کیرم کی ریخت رو دستم . وقتی که دوتایی مون کنار هم شامو می خوردیم از این که با تصور گاییدن مامان خودمو راضی کرده بودم یه حس شرمندگی وجدان داشتم . در فضای گرم پذیرایی اون با شورت و سوتین مشکی که بدن سفیدشو خیلی زیبا نشون می داد بود و من هم با شلوارک .. اون رفت بخوابه و منم رفتم سر کامپیوترم که چند تا داستان سکسی بخونم . بازم داستانهای سکس با فامیلا .. یه خورده هم داستان سکس با مامانو خوندم که شرمندگی وجدانم خوب شه .. هر چند لحظه در میون یه سرکی به در باز اتاق خواب می کشیدم و از پهلو مامانو می دیدم . دمر افتاده و انگار اون یه تیکه نخی رو هم که به عنوان شورت پاش کرده بود مشخص نبود . هر چند لحظه در میون کف دست مینا جون از لای همون تیکه شورت می رفت لاپاش .. وای وای داشت با خودش ور می رفت .. یه دستشو هم گذاشته بود رو سینه اش . بدون این که روشو بر گردونه سوتینشو در آورد و پرتش کرد یه گوشه ای . دلم می خواست شلوارمو بکشم پایین و در همون لحظه بپرم روش . ولی کار من نبود . چقدر می خواستمش و بهش نیاز داشتم . سریع رفتم اتاق خودم و لپ تابمو روشن کرده رفتم رو فیلمهای سکسی .. بازم خوب شد که دستمو رو کیرم نذاشته بودم یا کیرمو در نیاورده بودم . مامان از پشت بالا سرم بود و حالیم نبود ولی وقتی حس کردم اونجاست رنگ و روم زرد شد و در لب تابو بستم . اصلا مکث نکردم ولی فایده ای نداشت اون همه چی رو دیده بود .. -مامان این جا چیکار می کنی -چیه دستپاچه شدی . من خیلی بد تر از ایناشم دیدم . نفهمیدم چی داره میگه .. بغلم کرد و گفت دعوات نمی کنم . عزیز دلم می دونم تو هم نیازایی داری . در این سنین هم دخترا هم پسرا یه حسایی دارن -مامان کاری داشتی ؟/؟ -نه نمی دونم چرا امشب خوابم نمی گیره .. -از دوری باباست حتما .. -میای پیشم بخوابی ؟/؟ شایدبه تنهایی خوابیدن عادت ندارم . اون به تنهایی خوابیدن عادت نداشت من به دو نفری خوابیدن ولی همراش رفتم . جای بابا رو گرفتم . مامان اولش پشت به من قرار گرفت و منم با یه فاصله یه وجبی در کنارش بودم . خودشو بهم چسبوند . اون حتی بدون سوتین غافلگیرم کرده بود و من این حالتشو برای اولین بار بود که می دیدم یعنی این طرز رفتارشو . کمر لختش منو وسوسه کرده بود و کون بر جسته ای که یه شورت نازک مشکی سپیدی هاشو خوشگل تر کرده بود . کیرم دراز شده بود . مامان این بار روشو بر گردوند طرف من -میلاد بازم خوابم نمی گیره .. منو بغلم کرد و خودشو بهم چسبوند . حالا دو تا سینه های درشتش به سینه های من چسبیده بود . اونا رو با حرکتایی آروم رو سینه هام می غلتوند . -دوستت دارم پسر گل من . هرچی می خوای به من بگو . نبینم دخترا از راه به درت کنن عزیز دل مامان . با لباش افتاد به جون لبام . درست مثل خاله حشری و خواهر حشری ترم منو می بوسید . مامان هم همین حالتارو داشت . دستشو گذاشت رو شلوارکم و از لای اون کیرمو گرفت تو دستش .. -بیارش بیرون بیارش بیرون می خوام ببینم چه قدی شده .. -مامان بده زشته .. تو مامانمی .. محرممی .. من اگه با هزار تا غریبه باشم با فامیل ومحرم .. مامان … یه خورده داشتم ناز می کردم واسش . می دونستم مامان خیلی دوستم داره ولی فکرشو نمی کردم که تا این اندازه راضی باشه حتی خودشو هم در اختیار من بذاره .. -پیش قاضی و معلق بازی ؟/؟ تو گفتی و من باور کردم . میلاد دوستت دارم . می خوام .. من می خوام کیر عزیز دردونه امو می خوام . می دونم که تو هم می خوای . نگو که نمی خوای .. بر من ثابت شده که اهلشی -مامان این تو خون من نیست -حالا مامانتو دوست نداری بهش دروغ میگی ؟/؟ این یه بارو گذشت می کنم . من می دونم تو چیکار کردی . با خبرم .. وای لعنت به این خاله خورشید یعنی رفته به مامان گفته که من و اون با هم بودیم تا رفتم خاله خورشیدو بکوبم که شانس آوردم نکوبیدمش مامان گفت ببین چقدر دوستت دارم که تا حالا به روت نیاوردم و اون لحظه جلوتو نگرفتم . خودش شلوارکمو در آورد و کیرمو که تیز و قطور و دراز شده بود گرفت تو دستش و یه بوسه ای بر سرش داد و یه فشاری هم بهش داد و گفت وفتی که این کیر بود توی کون خواهرت آزیتا من از گوشه در همه چی رومی دیدم . باید میومدم آبروتو می بردم تا همچین روزی بهم دروغ نگی ؟/؟ چقدر دلم می خواست اون لحظه جای آزی بودم . راستش خوشحال شده بودم از این که تو رو این قدر جسور دیدم و به خودم امیدوار شدم ولی از اون روز به بعد به آزی حسادتم می شد . راستی تو اصلا فکر نکردی که این کار چقدر می تونه خطر ناک باشه ؟/؟یه دختر چه هیجانی می تونه داشته باشه ؟/؟ یه موقع اگه دو سانتیمتر پایین تر فرو می کردی چی می شد ؟/؟-درحالی که من چشامو بسته بودم گفتم مامان من حواسم بود آزی هم حواسش بود..-عزیزم وقتی با منی دیگه نیازی نیست که حواست باشه .. می تونی هر جوری که دوست داری استفاده کنی .. -بیااااابیاااااا دیگه نمی تونم . طاقت ندارم . کف دستشو رو درازای کیرم گذاشته بود . چه خوب شده بود که یه بار جق زده بودم ولی پوست کیرمو طوری به هوس آورده بود که دلم می خواست زودتر اونو بفرستم توی کوس مامان مینا جونم . چشامو باز کرده بودم . ترس و خجالتم ریخته بود . دستامو دور کمر مامانی حلقه زده و با نوازشهای اون منم مالشش می دادم . کیرم اومده بود بالاتر و اونم یه خورده خودشو بالا کشید و کیر روی نافش قرار گرفته بود . منو خوابوند و افتاد رومن . اول کیرمو گذاشت تو دهنش .. و بعد اومد رو من سوار شد . دستشو گذاشت رو کیرم و اونو با کوسش میزان کرد مامان با چند بار آه گفتن اومد روکیرم نشست بدون این که شورتشو در بیاره از بغل شورت کوسشو گذاشت رو سر کیرم -اووووخخخخخخ مامان من که پشیمون نمی شدم . شورتو در می آوردی دیگه .. -اونو گذاشتم خودت با هیجان و هوس خودت وقتی اومدی پشتم از پاهام در آری . این جوری بیشتر حال می کنم . چه مامان داغ و پر شوری داشتم و به اصطلاح غربی ها یک مامان هات به تمام معنی . دو طرف گونه هامو نزدیک به هم کرد و لبای گرد و غنچه ای شده امو به لباش چسبوند .. -جوووووون میلاد .. کاکل زری من . چقدر منتظر این لحظه بودم که با کیر تو آروم بگیرم . مادر فدات شه . هر چی که بخوای خودم بهت میدم . ببین الان آزی که نمی تونه بذاره تو کیرتو فرو کنی تو کوسش .. دیگه نرو طرفش .من فدات می شم . خودت بهت میدم . هرچی رو که بخوای . کوس مامان یه خورده روون تر و گشاد تر از کوس خاله به نظر می رسید . گنده تر هم بود ولی تمیز بود و براق . بازم مثل کوس خاله . مامان با آخرین توانش خودشو رو کیر من انداخته بود و فعالیت می کرد و من تنها کاری که می کردم نوازش و بوسیدن اون بود . حرکت سینه هاش رو سینه من هم هوسمو زیاد می کرد . هنوز حس می کردم که دارم خواب می بینم . در همون حالت در لب تابو باز کرده و یک ترانه سکسی گذاشتم که هیجان ما رو زیاد کنه . همین باعث شد که تحرک مامانو زیاد ترش کنم و اونم نمی دونست با این همه هیجان چیکار کنه .. -میلاد می بینی کوس کردن چقدر لذت داره .. خودتو ول کن . راحت باش .. اگه می خوای آبتو هم خالی کنی بکن . دوستت دارم . زود باش .-مامان تا آبتو نیاوردم آب خودمو خالی نمی کنم . تو یه عمره که واسم زحمت کشیدی من نمی تونم نمک نشناس باشم . -نمکتو بخوره مامانت .. دوستت دارم . پس بیا روم بیا روم .. مقاومتت خوبه .. قبل از این که مامانو طاقباز کنم رفتم پشتش قرار گرفتم . چه کون ناب و تاپی .. -مامان فقط می خوام ببینمش و روش دست بکشم -بگو بگو قربون تو میلا جونم .. خوشم میاد من مامانتم من تو رو به دنیا آوردم .. تو مال منی عشق منی .. درش بیار با دستات شورتمو درش بیار .. چند بار شورت مینا جونو تا نصفه های کون می کشیدم پایین و دوباره می دادمش بالا تا بالاخره درش در آوردم -آخخخخخخخ کوسسسسسم کوسسسسسم آتیششششم زدی .. نمی دونی که چقدر دارم می سوزم . دارم می سوزم .. دارم جوش میارم .. . کون مینا جونمو بوس مالی کرده و کیرمو از پشت کردم تو کوسش .. -جااااااان ماااامااااان .. بازم بهم میدی ؟/؟ بازم میذاری کوستو بکنم . بهم کون میدی ؟/؟ -این چه سوالیه که می کنی … مگه میشه میلاد خوشگله من یه چیزی از مامانش بخواد مامان بهش نده ؟/؟ اینو باید من ازت بپرسم کون مامان اندازه یه سینی بزگ به نظر می رسید .. . دلم می خواست یه روغنی روش بریزم و از حالت ژله ای اون کیف کنم ولی از قرار معلوم اون دوست داشت که من بیفتم روش .. تا چند روز می تونستم مامانو در بست مال خودم داشته باشم و بعدشم که هر وقت خواستم .. چقدر لحظه های شیرینی میشه -میلاد قلبم تو سینه داره وای می ایسته .. مامان حالا دیگه طاقباز بخواب تا من بیفتم روت .. این بار دیگه حشری تر از دفعات پیش به نظر می رسید . خیلی از این حالت لذت می برد . حالا استیل کوس مامان از این طرف خیلی زیباتر به نظر می رسید . دیگه اون غولی رو که در دوران کودکی واسه خودم ساخته بودم شکسته شده بود . می تونستم لذت ببرم . می تونستم داخل اون غار تاریک رو که می تونست به زندگی من روشنی و نشاط و هیجان ببخشه ببینم . -اوووووووفففففف ماااامااااان کییییییرررررم داره از دست کوسسسسسست آتیششششش می گیره -میلاد نسوزونش .. تا کوسسسس من نسوخته آتیشش نده . این تازه اول کاره .. هر وقت حس کردی زیادی آتیش گرفتی بذارش تو دهنم تا خنکش کنم -اوه مامان این جوری که بیشتر می سوزم .. با حرفای هوس انگیز و عاشقونه کوس مامانو موردضربه های کیرم قرار داده بودم …… ادامه دارد .. نویسنده … ایرانی

یکی یه دونه ۴ -اوخ میلاد میلاد جیگرم کوسم سینه هام داره آتیش می کیره محکم تر .. بیا جلوتر ببوسمت .. . بالش کناریشو محکم فشار می داد و با همون چنگ انداختن بهش اونو فرو کرد تو دهنش و هوسشو با گاز زدن به بالش کنترل می کرد . هر چی می خواست پاها و کوسشو به طرف بالا بیاره من نتونستم . این عکس العمل هاش غیر عادی بود . اونو محکم نگه داشتم تا نتونه استیلشو بهم بزنه . اگه از خط خارج می شد شاید دوباره راه انداختنش مشکل می شد . خاله در این مورد یه چیزایی به من گفته بود و یه چیزایی هم خودم از داستانها خونده بودم . -جوووووون مااااامااااان فدای کوست نمی ذارم در بری . من آبتو میارم . آب کوستو میارم . خودم آبتو می خورم .. -اوووووو اوووووووو .. مامان تو دهنی با بالشی که تو دهنش داشت ناله می کرد و جیغ می کشید .. . خیس عرق شده بود . هرچی تقلا کرد تا خودشو از چنگال من رها کنه نشد .. تا بالاخره بالش از دهنش افتاد و دستاش هم به طرفین ول شد .. -مامان مامان .. بریزم توی کوس .. نزدیک بود بگم تو هم مثل خاله جون قرص می خوری که فوری جلو سوتی دادنمو گرفتم اووووووففففف چیکار کردی میلاد بابات چند ساله که نتونسته منو تا اینجا برسونه .. ممنونم پسرم . اون وقتا هم که جوون بود باید خودشو می کشت تا به زور ارضام کنه .. معطل چی هستی نمی خوای به کوس تشنه لب مامانت آب برسونی .. مامانی رو امونش ندادم . جفت دستامو گذاشتم رو سینه هاش و با فشار چند تا ضربه به ته کوسش زدم .. -مامان بگیر که آب کیرم داره می ریزه توی کوست .. مینا جون دوباره چشاشو بسته بود .. نمی تونستم چیزی بگم غرق لذت بودم فقط داشتم به این فکر می کردم که چقدر دارم کیف می کنم .. فقط صدای مامان مینا رو می شنیدم که می گفت میلاد من با تولد تو متولد شدم . دوستت دارم ومن داشتم به اون لحظاتی فکر می کردم که بچه بودم و تن و بدن لخت زنا رو بدون هیچ احساس هوسی دید می زدم . تا اومدن بابا از سفر من و مامان تا می تونستیم با هم سکس کردیم . به مامان قول داده بودم که با آزی نباشم . راستش اگه می خواستم بد قولی نکنم آزی نمی ذاشت . هر وقت مامان خونه نبود اونو از کون می کردم و کوسشو می لیسیدم . .. چقدر دلم می خواست ترتیب عمه عذرا رو هم می دادم . گاییدن عمه عذرا یه خورده قلق می خواست . شاید اگه می خواستم بااون طرف شم آبرو ریزی می شد . تازگیها عمه خانوم یه خورده بیشتر پای بند عبادت و تسبیح زدن و روضه خونی رفتن شده بود .هرچند مثل زنای عصر حجری و مرتجع که سرشونو مثل کبک می کنن زیر برف و از هیچی خبر ندارن و یا مثل جنده های محجبه شعر ایرج میرزا نشده بود ولی درهر حال واسه خودش اعتقادی داشت . با همه اینا خیلی دوستم داشت . می دونستم که بعد از ظهرها خونه تنهاست . یه بعد از ظهری واسه دیدنش رفتم خونه شون . خیلی دوستم داشت . پسرهم نداشت و منم تنها برادر زاده پسرش بودم . اونم جلو من زیاد رعایت نمی کرد از این که لباسایی بپوشه که اندامشو بندازه توی دید . چون من محرمش بودم وگناه شرعی نداشت . اون روز وقتی که رفتم خونه دیدم عمه رو تخت افتاده و داره ناله می کنه -عمه جون چیه خدا بد نده .. تو که همین حالا درو برام باز کردی -خب میلاد جان پیری کساده .. -عذرا جون تو الان خیلی خوشگلی حتی از اون موقع که با هم می رفتیم حموم خیلی خیلی خوشگل تری .. یادش بخیر انگارهمین دیروز بود . وقتی فکرشو می کنم می بینم اگه الان می خواستم برم حموم عمومی چی می شد . چه دورانی بود خانومای لخت همه تشت و کاسه ها رو سرو ته می کردند و تنبک می زدند و می رقصیدند .. چه با حال بود . اونجا رو کرده بودند مجلس و مهمونی ..انواع و اقسام میوه ها .. چقدر از گرما خفه می شدم .. -میلاد تو چه جوری همه اینا یادته -مثل این که من تا ۶ سالگی باهاتون میومدم ..-خوبه حالا این همه از تن لخت خانوما نگو . حتما چین و چروکهای منو هم دیدی -عمه جون اتفاقا شما از همه خوش بدن تر و خوشگل تر بودین و می دونم که هنوزم هستین . خوش به حال شوهر عمه . من که تعارف ندارم و گفتنی ها رو باید بگم . فقط یه خورده ای زیر نافتون چروک داشت .. -میلاد جان اون به خاطر چند شکم زایمانه .. خانوما همه شون این جوری میشن .. -پس هنوزم خوش بدن و روفرم هستین .. یه لبخندی به لباش آورد و می دونستم که از این حرف من خوشش اومده . -چه فایده که کمر درد دارم . دکتر میگه که باید روزی سه بار باید ماساژبدم تاگردش خونم توی تنم بهتر شه و خون به استخون و جاهای دیگه ام برسه . ولی شوهر عمه ات که هیچی .. -عمه جون شما که سنی ندارین . چهل وخوردی که سنی نیست .من حاضرم شما رو ماساژبدم -قربون دستت نمی خوام خسته ات کنم .-مگه من یه عمه بیشتر دارم . یادم نمیره بچه که بودم منو می بردی حموم و گاهی به بدنم لیف می کشیدی و همه جامو می مالیدی .. خلاصه کاری کردم که این عمه خانوم دراز کش من همه لباساشو جز یه شورت و یه لباس زیر در آورد و دمر افتاد و من شروع کردم به مشت و مال دادن اون . پیشرفتم خوب بود ولی هنوز تا آخر خط خیلی راه داشتم . خیلی دلم می خواست دستمو از زیر لباس زیر عمه می رسوندم به کمر لخت و گوشتی اون و لذت بیشتری بهش می دادم . که خودش بهم گفت -میلاد خوشگله من می تونی دستتو ببذاری داخل منو بمالونی تو محرم منی ایرادی نداره .. -عذرا جون اگه درش بیارم چطوره این جوری بازم محرم منی و راحت تر می تونم تنتو گرم کنم . -عزیزم هر جور راحت تری . وقتی لباس زیرشو در آوردم فقط یه شورت پاش مونده بود . کیرم داشت از جاش در میومد . کیرم شده بود مثل یک سگی که اونو زنجیر کرده باشند و قلاده اش دست صاخبش باشه . سگه هر لحظه می خواد بپره و طرف روبرویی رو گاز بگیره صاحبه قلاده رو می کشه . شانس آوردم که عمه خانوم دمرو افتاده بود . یه شورت سفید پارچه ای که تا نصف کونشو پوشش می داد پاش بود . کونش همون تازگی رو داشت . درشت و بر جسته . من و عذرا جون خیلی شبیه هم بودیم . عمه خوشگل و تپل و سرخ و سفید من . کاش بهم می گفت کونشو هم بمالم . دو تا دستامو گذاشتم رو شونه هاش و خیلی نرم و ملایم شروع کردم . طوری کیف کرده رفته بود تو خماری که چشاش بسته شده و صدای خرخرش میومد . من که خیلی شهوتی شده بودم هروقت این صدا رو می شنیدم جفت کف دستامو می ذاشتم رو کونش و آروم چنگشون می گرفتم . عمه جون چی می شد کون درد هم می داشتی . عذرا زرنگه یه بار فهمید که من کونشو چنگ گرفتم -میلاد جان باسن منو هم بمال .. جریان خون باید در تمام بدنم تنظیم شه درسته که فقط کمرم درد می کنه .. -به روی چشم عمه خانوم .. کون و رون و همه جا رو مالشش می دادم . دستاشو از حالت شکسته داد هوا که من زیر بغلشو هم بمالم و خود به خود با سینه هاش هم تماس گرفتم . وقتی دیدم حرفی نمی زنه سطح بیشتری از سینه هاشو در دستام قرار دادم . دیگه هیچی جلو دارم نبود دلم می خواست شورت عذرا رو بکشم پایین . حس کردم که تا حالا کوس و کون نکردم ازبس که حشری شده بودم . یه رشد طولی دوسانتی رو در کیرم حس می کردم و به نظرم اومد از وقتی که خواهرمو گاییدم تا حالا کیرم کلفت تر هم شده . شاید همه اینا در روبرو شدن با عمه عذرا خودشو نشون داده بود . -میلاد چته حالت خوب نیست . خسته شدی .. سرشو به طرف من برگردوند و منم فوری خودمو خم کردم که کیرمو نبینه .. . شروع کردم به ماساژکون واون قسمتی رو که شورت روش قرار داشت . طوری با هوس و ملایمت اونو می مالوندم که خودش به حرف اومد و گفت میلاد جان از بس کارتو درست انجام میدی آدم حیفش میاد این تیکه اضافی و مزاحمو توی پاش نگه داشته باشه .. هنوز حرفشو ادامه نداده بود که شورتشو از پاش در آوردم و دوباره افتادم به جون همون قسمت . دوطرف کون عمه رو که بازشون کرده و با کف دستم اونو می گردوندم متوجه شدم که خیلی خیس کرده .. ظاهرا اونم خوشش اومده و خواسته یا ناخواسته این لذت او باعث ترشح هورمونهای جنسی شده و حشرش زده بالا . حالا یه جورایی داشت ریاضت می کشید و مبارزه با نفس می کرد . این کیر لعنتی نمی خوابید و شده بود مایه رسوایی . دستمو بردم پایین تر .. خیلی دلم می خواست به کوسش هم چنگ مینداختم .. عمه فکر کرد که من هیچی حالیم نیست و هنوز کوس و کون نکرده ام و اطلاعات علمی و جنسی من ضعیفه -میلاد جان یه خورده لاپا و دور باسنم عرق زده اینا همه مال جریان خونه .. گرمای بدنم زیاد شده . خیلی خجالت کشیده بود از این که حشری شده .. یک آن خودشو برگردوند که شاید از روبرو کمتر خیسی کوسش معلوم شه . اون تا طاقبازشد متوجه کیر تیز شده داخل شورت من شد -میلاد چیه این ؟/؟ حواسم نبود . تو تکلیف شدی ؟/؟-اعتنایی به حرفش نکرده و ماساژاز روی بدنشو شروع کرده تا پشیمون نشه . -ببینم نکنه توی فکرت یه چیزای بدی دور می زنه .. کف دستمو گذاشتم رو کوس عذرا جون و اون کوس درشت و گنده شو تو چنگم گرفتم . کوسی که تپل تر و عریض تر از کوس مامان بود . نگاه عذرا جونو که دیدم مثل نگاه اونایی بود که کرده بودمشون . شاید حریص تر ازاونا . ولی ایمان عمه خیلی قوی تر بود -میلاد دیگه بسه .. لاپام خیلی خیس شده .. -خب بشه عمه جون مگه نجسه .. -میلاد جون تو نمی دونی این عرق گناهه . توکه نمی خوای عمه ات بسوزه .. عذرا شاید خیلی چیزا بخواد ولی با تحمل و اراده ای قوی و سرکوب این خواسته هاست که به رستگاری می رسه -عمه جون تو باید بیای معلم اخلاق اسلامی ما بشی . حرفشو گوش نکرده با سرعت بیشتری به حرکت کف دستم روی کوسش ادامه می دادم . -نههههههه میلاد اگه می خوای دوستت داشته باشم این کارو نکن . از شیطان دعوت نکن بیاد اینجا و ناظر کار های ما باشه .. -عمه جون تو خودت شیطونو دعوت کردی . شیطون تو چشای توست .. لای پای توست .. وتو کف دست منه .. با یه دست دیگه ام شلوار و شورتمو پایین کشیده و کیر شق شده امو نشونش داده و گفتم این راس الشیاطینه و به زودی وارد شیطان الکوس میشه –اووووخخخخخخ میلاد یکی یدونه شدی و پررو هم شدی .. نکن .. نکن . آخخخخخ من نمی خوام گناهش جبران ناپذیره .. -عذرا جون گردن من .. تو اگه برادرزاده اتو دوست داری اونو نمیدی دست دخترای خطرناک این دوره . -واااااااااییییی نهههههههه نهههههههه .-آره عمه جون این همون شومبولیه که چند سال پیش توی حموم دیدیش .. حالا یه عبای دراز و کلفت تنش کرده و یه عمامه سرخ گذاشته سرش . می خواد بره رو منبر کوست سخنرانی کنه .. می دونی چی می خواد بگه ؟/؟ می خواد بگه آتیش آتیش .. به پیش به پیش .. کوس عمه درشت و ورم کرده بود . گنده گنده .. یه کیر تازه می خواست . می دونستم ایمان و تقوای اون میره زیر سوال ولی چاره ای نبود . نگاهش نشون می داد که ترجیح میده کوسشو بکنم تا ولش کنم . چون خیلی خوب این نگاههای زنونه رو می شناختم . نگاههای کیر طلبو .. دستمو از رو کوس عمه بر داشتم . دیگه از ترس این که عمه خودشو ازم دور کنه خودمو کاملا لخت نکردم . فقط با یه دست شورت و شلوارمو انداختم یه گوشه ای . وعمه که کاملا بر هنه بود . حس کردم که همراه با التماس و هوس نوعی پشیمونی و شرمندگی وجدان هم در نگاهش موج می زنه ولی کیرم دیگه رفته بود رو کوس عمه با ایمان خودم تا رفت یه چیزی بگه لبام رفت رو لباش و کیرمو هم به لبه ها و وسط کوسش فشار داده و تا ته کوسش اونو فرستادم . دیگه می دونستم باید چیکار کنم . ضربات آتشین خودمو بر کوس عمه جون یکی پس از دیگری وارد می کردم . داغ و چرب و لغزنده و به قول عذرا جون عرق گناه .. -عذرا جون لاپاتو بازش کن . نمی دونی کوست چقدر با حال و با صفاست .. تو می خواستی گناه کنی و دل یه جوونو بشکنی . اونم برادر زاده پسر و یکی یدونه اتو . ببین چقدر دارم حال می کنم و تو رو دعا می کنم . این ثواب داره یا این که خودتو کنار بکشی ؟/؟ -خیلی بد جنسی . فکر نمی کنی منم خوشم میاد ؟/؟ برو عقب با سرعت بیشتری کیرتو بزن تو کوسم .. -حالا شدی عمه خوب و گل من .. عمه ناز من . دوست داشتنی من ……. ادامه دارد .. نویسنده … ایرانی

یکی یه دونه ۵ ( قسمت آخر )سینه های عمه جونو با دو تا دستام نگه می داشتم و قسمت نوکشونو حسابی می جویدم . دیگه اونو از حال برده بودم .. -عذرا جون ایمان توی کیر منه .. هر وقت خواستی این دارو رو تزریقت می کنم تا علاوه بر تقویت ایمان تنت داغ شه و کمر دردت هم خوب شه .. در حال گاییدن عذرا جون پاهاشو هم می مالوندم و با بوسه هام به هر نقطه از بدنش که در تیررس لبام بود اونو بیشتر حشریش می کردم -آخخخخخخخ میلا د میلاد تمام تنم داغ شده . حس می کنم تو سونا هستم .. -آره عذرا جون نمی دونی چقدر برای کمر درد خوبه .. اگه خواستی خودم حمومت می کنم . زیر آب داغ هم تو رو می کنم . طوری کمردردت خوب میشه که خودت بیای رو کیر من بشینی و بالا و پایین بپری .. -نهههههه نههههههه .. چیکارم کردی میلاد .. من هوس دارم .. عرق گناه من زیاد شده . دلم می خواد آب گناه منم بریزه .. همین حالا شم فکر می کنم خیلی روون شدم .. -دیدی عمه جون این کیر درمانی چقدر موثر بوده .. باید بارها و بار ها بخوریش تا شفای کامل عنایت شه و پس از درمان هم نباید ولش کنه .. عمه خودشو ازم جدا کرد و مثل کیر ندیده ها و کیر نخورده ها افتاد رو کیرم .. دیگه اصلا حرف کمر درد نبود -وایییییی عمه جون شدی عین فرفره . عین چارلی چاپلین در فیلمهای دور تند .. -هنوز کو .. تو عذرا فلفلو ندیدی ؟//؟ یه گاییدنی نشونت بدم که .. -می دونستم عمه جون تو یک شیری شیر شیر به تمام معنا . دستامو گذاشته بودم رو کون گنده عمه جون و اونم با همه زورش نفس منو قطع کرده بود . خیلی بیشتر از زنای دیگه توانمند نشون می داد . یه خورده دیگه اگه زیر دست و پاش می بودم اون وقت اون باید منو ماساژم می داد که کمردردم خوب شه .. تمام بدنش غرق عرق شده بود .. -میلاد داره میاد .. آب عمه ات داره خالی میشه .. آب گناه من داره می ریزه .. زیر هیکل عمه خانوم له شده بودم . با صدایی خفه گفتم عمه جون گناهش شیرینه -اوووووففففففف من بمیرم . نفست نمیاد .. نزدیکه نزدیکه داره میاد .. اوخ عمه فدای کیرت داره میاد وو اومد اومد .. حس کن داغی آب کوس عذرا رو .. کی میگه عذرا پیره .. عذرا شیره . عذرا سوار کیره .. .. جووووووون داره می ریزه آب کوسم داره میاد . چند لحظه ای ساکت موند و بعد خودشو دوباره رو تخت ولو کرد و گفت حالا تو بیفت رو من .. آب کیرتو بریزونش تو کوس من تا عذرا جون بگیره . ویتامین بگیره .. تا کمرت سبک شه .. مچاله شده بودم . به زحمت خودمو رسوندم رو عمه خانوم یه انگشتمو که کردم تو سوراخ کونش نفهمیدم چه جوری تا ته رفت . کون گشادش هم از کیرم دعوت کرده بود که در حرکت بعدی اونو بکنم . وقتی کیرمو دوباره فرستادم تو کوس عمه خانوم دیگه نتونستم صبر کنم . راستش عذرا جون فرصت حرکت هم به من نداد چه برسه به این که در چند تا ضربه هم بخوام جلو گیری کنم کیرمو با جفت پاهاش طوری قفل کرد که کیر داخل کوس تکون نمی تونست بخوره فقط لحظه به لحظه داغ تر می شد . آبش که شروع کرد به خالی شدن توی کوس عمه عذرا همراه با هر اوف گفتن من اون می گفت جااااااااان جااااااان .. وقتی که حس کرد دیگه آخرین قطره آب منم تو کوسش خالی شده کیرمو گذاشت تو دهنش .. اون ته لذتی رو هم که تو کیرم مونده بود با دو سه قطره آب نوشش کرد . تمام بدنمو به لرزه در آورده بود . دوتایی مون خیلی سبک و سر حال شده بودیم و بعد از اون رفتیم حموم . جالب اینجا بود که عمه شفا یافته من منو تو حموم دراز کرد اول منو لیف مالی کرد و بعدش یه صابون به کونش زد و بهم گفت که اونو از کون بکنم . اوخ که چه حالی می داد گاییدن کون عمه کون گنده .. یه سرویس هم تو کون عمه عذرا خالی کردم .. وقتی که بر گشتم خونه حس می کردم که سر حال سر حالم . به محض این که رسیدم خونه آزی بهم گفت زود باش داداش من تو خماریم . مامان رفته بیرون تا یه ساعت دیگه نمیاد .. در همین لحظه مامان به موبایلم زنگ زد و گفت آماده باش آزی تا یه ساعت دیگه میره کلاس زبان .. کوسم خیلی می خاره .. تا رفتم کیرمو در بیارم و به طرف کون آبجی آزی نشونه برم بازم موبایلم زنگ خورد . خاله خورشید بود -ببین میلاد امشب شوهر خاله ات خونه نیست یه سفر کاری پیش اومده من شبو تنهام . البته کوچولو رو که خوابوندیم میشم تنها و با هم .. وایییییی دیگه هلاک شده بودم . این کیر مگه چقدر می تونست آب داشته باشه . سوراخ کون آزی رو کرم مالی کرده تا رفتم کیرمو به کونش فشار بدم که بازم این موبایل لعنتی زنگ خورد . این بار عمه عذرا بود -میلاد جان من هنوز باورم نمیشه . نمی تونم باور کنم که دست به همچین کاری زدم . -یه خورده از آزی فاصله گرفتم و رفتم اتاق بغلی .-عمه جون حالا شرمندگی وجدان گرفتی ؟/؟ پشیمونی ؟/؟ -میلاد جان کاری هست که شده چیکار میشه کرد آب رفته رو که نمیشه به جوی بر گردوند . فقط می خواستم ازت خواهش کنم که فردا بعد از ظهر هم بیای که دیگه راستی راستی باورم بشه که کاری هست که شده .. زمان لازمه که باورم شه -باشه عذرا جون حتما میام .. وقتی که رفتم طرف کون آزی خواهرم برج زهر مار بهم گفت حالا میری دوست دختر می گیری ؟/؟ بهت کون ندم حال کنی ؟/؟ رفتم که برم دیدم که تسلیم شد. می خواست منو بترسونه که نشد . -بیا آزی موبایلمو نگاه … عمه جون بود دلت میاد به برادر با وفایت تهمت بزنی ؟/؟ آزیتا رو شرمنده اش کردم . بازم خدا پدر عمه جونو بیامرزه که نگفت همین امشب بیا که به خود باوری برسم … پایان .. نویسنده .. ایرانی

گل هوس ۱ تازه ازدواج کرده بودم . شوهرم راننده بود و هروقت واسه سرویس های راه دور یه سه چهار روزی رو خونه نبود من می رفتم پشت بوم و یه صفایی می کردم . یه حیاط خلوت داشتیم که همون بالا اونو گل کاری کرده بودم .یه گلهای رنگ ووارنگی که وقتی اونا رو می دیدم هوسم زیاد می شد . خیلی دوست داشتم یه گوشه ای از این پشت بوم با شوهرم حال می کردم و وقتی که کیرشو توی کوسم حس می کردم به این گلها نگاه کنم ولی اون می گفت زشته بده اگه کسی از اون دوردورا بفهمه چی و هرچی هم بهش می گفتم یه فضای مخفی و استتار شده چند متری جلوی همون درورودی به پشت بوم وجود داره قبول نمی کرد . اوایل ازدواجمون بود و بچه هم نداشتیم . منم یه زن حشری که وقتی حمید از سفر بر می گشت هنوز وارد خونه نشده همون دم در لختش می کردم . در هر حال یه حال و هوایی بود که نمی دونم چه جوری بیانش کنم . یه تخت چوبی محکم داشتیم که اونو برده بودم بالا و یه تشک و چند تا پتو هم روش گذاشته بودم . یه روز گرم تابستون هوس کرده بود م برم بالا و با خودم وربرم . تختو هم جایی قرار داده بودم که هیشکی نتونه با دورنما منو روش ببینه . من که خودم خونه تنها بودم ولی با این حال راه ورودی به پشت بومو قطع کرده و فقط پشت سر من یه سقف داشت که اونم مربوط به خونه ما بود که کسی نمی تونست بیاد . در گرمای تابستون اونجا یه خنکی مطبوعی داشت .از اون به بعد هر بعد از ظهری که حمید نبودمی رفتم بالا لباسامو یکی یکی در می آوردم و غرق در هوسی شدید منتظر می شدم که حمید بیاد و شهلای خودشو بکنه . کون درشت و برجسته امو رو به آسمون می گرفتم و کوسمو به تشک فشار می دادم . یه زن جوون و تنها اونم دراوایل ازدواج رو تنها گذاشتن و رفتن درست به نظر نمی رسه . یواش یواش مجبور شدم که از گوجه و بادمجون استفاده کنم البته نه برای آشپزی . ولی این کاری هم که من می کردم شبیه به نوعی سرخ کردن گوجه و بادمجون بود . دمرو می افتادم رو تخت بادمجونو از پشت می کردم تو کوسم و گوجه ای سفت و کوچولو رو هم می کردمش توی کونم .. آخخخخخخ کجایی حمید دلم کیر می خواد .. دستامو میذاشتم زیر کوسم و با فشار لبه های اونو در تماس بیشتری با بادمجون قرار می دادم . مدتی که گذشت علاوه بر حامد تمام مردای فامیل و هر آدمی رو که می شناختم تصور می کردم که کیرشونو کردن توی کوس من و دارن باهام حال می کنند . روزای اول خیلی سختم بود این فکرو کردن . حس می کردم دارم درحق حمید کم لطفی می کنم ولی بعد طوری شده بودم که وقتی هم که زیر کیر جمید قرار می گرفتم دوست داشتم اون زودتر بره سرویس تا من برم پشت بوم خودم کارخودمو بسازم . هرچند خودمو اون بادمجونه رو مثل لبو سرخ می کردم و حشری بر می گشتم . تازگیها هم عادت کرده بودم که وسایل آرایشمو می بردم بالا و با یه آینه که حسابی خودمو ردیف کنم تا این مردای خیالی که میان سراغمو منو میگان واسشون تنوع داشته باشه از وجود من لذت ببرن .. یه روز به شدت حشری بودم و ناله می کردم . کونمو از این پهلو به اون پهلو کرده و بد جوری طالب کیر بودم . حمید رفته بود به یه سفر دور. سه روز می شد که رفته بود و تا سه روز دیگه هم بر نمی گشت و اون قرار بود دوروز تو جنوب هم بمونه . همون دمر افتاده آینه رو گرفته و با روژو مداد ابرو و چند وسیله دیگه افتادم به جون صورتم .. ..یه لحظه وحشت کردم . حس کردم عکس یه چیزی مثل یه جن افتاد توی آینه ولی از اون خوشگلاش .. چند ثانیه قیافه شو دیدم . بدنم می لرزید . ترس برم داشته بود . به روی خودم نیاوردم . من به جن اعتقاد داشتم . شنیده بودم که اگه زنا رو در جاهای خلوت گیر بیارن ممکنه باهاش حال کنن . ولی این بیشتر شبیه آدم بود . خیلی ترسیده بودم . یه دو دقیقه ای موندم و رفتم . نمی دونستم چیکار کنم . چقدر قیافه طرف آشنا بود . شیطونو لعنت کرده و گفتم بهتره برم یه دوش بگیرم اعصابم آروم شه شاید خیال برم داشته باشه . دیدم نرم کننده موی سرم تموم شده .. اومدم بیرون تا از لوازم بهداشتی بغل خونه مون وسیله ای رو که می خوام بخرم یه جوون خیلی خوش تیپ و خوش هیکلی که خودشو سینه چاک هم کرده بود با کلی تعارف و قابل نداره جنسو تحویلم داد .. شهلا این باید خودش باشه . چقدر شبیه همونه .. یعنی من خیال برم داشته یا این که از این خوشم اومده .. نهههههه نهههههه نکنه من از این جوون خوشم اومده و می خوام باهاش باشم و این فکرا رو می کنم . قید حمومو زدم . سپهر تقریبا بیست ساله نشون می داد .این پسره هیز میومده منو دید می زده ؟/؟ یه نگاهی به مغازه اش انداختم . راه پله می خورد می رفت بالا وحتما از اونجا یه راهی برای رسیدن به سقف ما داشت که از دید من مخفی مونده نمی تونستم متوجهش شم . به خودم می گفتم که هیچ تمایلی ندارم بهش ولی رفتم دوباره پشت بوم . خیلی طنازی می کردم که بیاد و منو ببینه و حال کنه ولی نهههههه .. نهههههه اون نیومد . حتما اشتباه کردم .. شایدم از اونجایی که می دونست من روزی یه بار میام و چون رفتم دیگه گذاشت برای فردا .. دوباره لباس پوشیده و با همون حالت هوس و حشر خودم رفتم مغازه -ببخشید سپهر خان من الان می خواستم برم پشت بوم آفتاب بگیرم یه کرم ضد آفتاب می خواستم پوستمو اذیت نکنه البته میرم توی سایه ولی میگن بازم ممکنه اذیت کنه .. یه نگاهی بهم انداخت و فهمیدم که حتما خیال می کنه من کوس خل شدم .. ولی حالیش کرده بودم که دارم میرم همونجایی که اون منو لخت دید می زنه . شایدم اشتباه می کردم ولی می خواستم معلومم شه . این بار طوری خودمو عطر بارون کرده بودم که می دونستم بوی تنم تا ده متر اون طرف تر هم میره . نمی دونستم بادمجونو توی کوسم فرو کنم یا نه یا چاک کوس و کونمو باز کنم تا اون بهتر بتونه از اون بالا دید بزنه اگه اونی وجود داشته باشه . روی تخت دراز کشیدم .. -آخخخخخخ .. اووووفففففف .. نههههههه حمید کی میاییییی من دلم واسه کیرت لک زده .. .. این جملاتو می گفتم و خودمو لعنت می کردم که اگه جوون مردم بیفته روت تو چطوری می خوای از دستش دربری .. وجدانت کو زن .. اگه اون بخواد بهم تجاوز کنه من مقصر نیستم . .. دستامو میذاشتم رو سینه هام و باهاشون ور می رفتم . یه خورده روشنی هوا کم شده بود ولی زیر چشمی موهای سرشو دیدم . جنی در کار نبود . حس کردم باید خودش باشه .. یه چند دقیقه ای که گذشت خودمو طاقباز کرده پاهامو به دو طرف باز کردم تا این بار بدن سفید منو از جلو ببینه . کوس سفید و تپل منو ببینه و اون سوراخ کوچولوشو که هر چنذ از اون بالا نمیشد خوب تماشاش کنه . ظاهرا ترسیده بود و طوری مخفی شده بود که امنیتش بیشتر باشه ولی می دونستم که هنوزم داره منو دید می زنه .. -حمید زودتر بیا کوسسسم داره می خاره کوسسسسم بی حیا شده .. نسیم ملایم و گلهای رنگارنگ باغچه وآسمون آبی .. تنها بودن در خونه و یه جوون خوش تیپ و حشری و منتظر طعمه بالا سرم و همه و همه دیگه داشت حیای منو از بین می برد .بادمجونو دو دستی گرفته بودم توی جفت دستام و اونو محکم توی کوسم فرو می کردم و جیغ می کشیدم حمید تقصیر توست اگه به یکی دیگه کوس دادم .. درهمین لحظه روی سقف دیدم که سپهر خان وایساده و کیرشو دراز کرد و دستشو گذاشته دور کیرش .. به روم نیاوردم . حتما فکر کرده من اونو ندیدم چون خودشو رسوند به حاشیه دیوار و یهو پرید پایین . من عکس العمل خودمو نگه داشتم برای وقتی که بهم رسید . ادامه دارد ………… نویسنده ……… ایرانی

گل هوس ۲ معلوم نبود تا به من برسه کی شورت و شلوارشو در آورد . کیرش تلو تلو خوران داشت به کوسم چشمک می زد و تا رفتم ادای جیغ زدنو در بیارم یه دستشو گذاشت رو دهنم و دست دیگه شو هم رو کوسم قرار داد -شهلا خانوم تقصیر من نیست . از من گله نکن . تقصیر آقا حمیده . من دارم حق همسایگی رو به جا میارم . کف دستش رو کوس خیس من می لغزید و من همچنان داشتم دست و پا های الکی می زدم . -ناز نکن .. ببین می دونم این کیر دوای همه ناله کردناته .. شفات میده . حالتو جا میاره . پس این قدر دست و پا نزن . کوسم طوری خیس کرده بود که کف دست سپهر روش سر می خورد و مجبور بود یه خورده از اونو به طرف کوسم بکشونه تا خوب بر من مسلط شه . باورم نمی شد به این سادگی تسلیم شده باشم . ته دلم هم همینو می خواستم .. آخ که خیانت کردن چقدر آسونه و شایدم جنده شدن . بااین که هیچوقت این علاقه رو نداشتم که یا یکی کوچکتر از خودم ازدواج کنم و باهاش هم بستر شم ولی در مورد معشوق کوتاه اومده بودم . چهار تا از انگشتاشو محکم می فرستاد تو کوسم و می کشید بیرون . کوسمو یه جوریش کرده بود . با این که یه تخت واسه دونفرمون کوچیک بود ولی خودشو طوری رو من تنظیم کرده بود که این وضع زیاد به چشم نخوره . لبامو باز می کردم تا با هوسم دستشو گاز بگیرم و نمی تونستم . سپهر اینو حس کرده بود . واسه همین یه خورده دستشو شل کرده بود تا من بتونم گازش بگیرم و حال کنم و هوسمو بریزم بیرون . چقدر خوش تیپ و خوشبو بود و هوسمو زیاد می کرد . جووووون می تونه تا سه روز دیگه هم بیاد . چقدر حرص داشتم و حشری بودم . چی از این بهتر . هیشکی توی این پشت بوم منو نمی بینه من و اونیم فقط .. هرچی از این به بعد حمید بیشتر بره مسافرت و سرویس به نفعمه .. . چقدر کیف داره یه زن خلوتی کیف کنه و هیچ خطری هم تهدیدش نکنه . دستشو از رو دهنم ورداشت و فوری لباشو به لبام چسبوند . حتی مجالی بهم نداد که حرفی بزنم . کف دستشو و اون چهار تا انگشتاشو هم از کوسم کشید بیرون . وقتی لبامو می مکید منم باهاش همراهی می کردم . تا این که خودشو بیشتر بهم چسبوند . کیر کلفتشو به خوبی لای پام احساس می کردم . دیگه کارم تموم شده بود . چشامو بستم . راه فراری نداشتم و نمی خواستم که فرار کنم . طوری اشتیاق کیر سپهر و عشقبازی با اونو داشتم که اگه در اون لحظه شوهرم حمید سر می رسید دوست داشتم اونو از پشت بوم پرتش کنه پایین و به کارش ادامه بده . کیر سپهر که رفت تو کوسم چشام هم بسته شد . دیگه حس و حالی نداشتم . این همون چیزی بود که من می خواستم . دلم می خواست به گلها و گیاهانی که توی حیاط خلوت بالا کاشته بودم نگاه کنم و با نسیم ملایمی که بدنمونو نوازش می داد به اوج لذت برسم . سپهر کیر کلفتشو تا ته کوسم می فرستاد و بعد از زیر بیضه هاشو تو دستش می گرفت و اونو می چسبوند به قسمت بیرونی کوسم . خیلی از این کارش لذت می بردم . چشام دیگه باز نمی شد تا این گلهای خوشگلو ببینم . صدای هواپیما تو آسمون پیچیده بود . یواشکی چشامو نیم باز کردم فاصله زیاد بود شایدم خیلی ریز بعضی ها دیده باشن که یه مرد داره یه زنو میگاد . حتما فکر می کنن ما زن و شوهریم . بذار ببینن . بذار ببینن که زیر یه کیر باحال چه حالی می کنم . -شهلا فدای چشای شهلایی ات . چه کوسی داری . خیلی تک و چسبونه . به آدم می چسبه .. لبامو باز کرده و گفتم به آدم می چسبه یا به یه جای دیگه اش ؟/؟-به هر دو تاش به هردوتاش .. -شهلا جون تقصیر من نیستا . تقصیر حمیده . تقصیر حمیده .. -می دونم می دونم . دلم می خواد منو پیش شوهرم بکنی . اون همین جوری زار زار نگاه کنه من و تو رو که چطور کیرتو می کنی تو کوسم و می کشی بیرون . اول دست و پاشو ببندی . نتونه تکون بخوره .. آخخخخخخ سپهر سپهر .. خیلی زود خودمو وا داده بودم .. می ترسیدم اگه بترسونمش اونو از دست بدم . وقتی که یه مرد و یه زن همدیگه رو می خوان و طالب هم هستند چرا باید لحظه ها رو از دست بدن ؟/؟ -سپهر سپهر . وقتی کمرشو می داد عقب و کیر کلفتشو می دیدم دلم می خواست واسه همیشه مال من باشه .. اون اگه زن نگیره خودم از این جا هواشو دارم . دیگه به حمید فشار نمیارم که شغلشو عوض کنه . بذار اون , اون ور برونه و من این ور می رونم . چقدر دلم می خواست جیغ بزنم . دستمو گذاشته بودم جلو دهنم ولی دیگه حس کردم آبم داره میاد داشت غروب می شد . ولی برای من گذشت زمان مفهومی نداشت .. -سپهر داره میاد .. محکم گردنشو نگه داشته اونو به خودم چسبوندم نذاشتم حرکت کنه حس کردم دارم ارضا میشم . از اون طرف آبم داشت میومد و از طرف دیگه هم اون داشت آبشو توی کوسم خالی می کرد یه لذت دو طرفه .. جوووون .. -شهلا کوستو -مال توست .. اونو باید جلو حمید بکنیش بهم مزه بده .. .. نه .. از رو تخت رفتم به لبه های پشت بوم . . حالتم طوری بود که فقط سرمو از پایین می شد دید .. دستمو کشید و منو دوباره انداخت رو تخت . .. در ورودی به اتاقا رو بازش کردم .. -سپهر بریم پایین حمید تا سه روز دیگه نمیاد نمیاد . منو رو دستام بلند کرد و برد انداخت رو تخت . حالا دیگه می تونستم تا دلم می خواد جیغ بکشم و خودمو خالی کنم . هوسمو خالی کنم . عشقمو نشون بدم . -آخخخخخخخ نههههههه نهههههه سپهر خیسی کوس آب منی رو روی کونم مالید و من فکر می کردم فقط می خواد با سوراخ کونم ور بره ولی یه لحظه تا بفهمم چیکار داره می کنه کیرشو با دو تا فشار کرد توی کونم . با این که فقط سر کیرشو کرده بود توی کونم ولی همون ضربه اولش درد عجیبی رو توی تمام تنم به وجود آورده بود . سر کیر که رفت توی کونم فشار بقیه کیر درد زیادی نداشت . کف دستاشو با حرص گذاشته بود روی کون من و چنگشون می گرفت -حال کن حال کن سپهر دوستت دارم . چه حس قشنگی بود حس حرکت کیر کلفتش توی کون من . -شهلا شهلا خیلی خوشگل و خوش بدنی .. حس کردم بدنش داره می لرزه بازم کیرش چند تا پرشو تو سوراخم انجام داد و یک بار دیگه آبشو ریخت توی تنم . اوخ کونم چقدر داغ کرده بود . -سپهر نرو نرو .. هنوز سینه هامو نخوردی . کوسمو نخوردی من سیر نشدم .. منم می خوام کیرتو بخورم .. واسه چند ساعتی رفت مغازه و شبو تا صبح پیشم موند . حسابی شارژم کرده بود . دوشب دیگه هم تا صبح پیشم موند . واسه این که یه تجدید خاطره ای هم کرده باشیم اوایل بعد از ظهر می رفتیم پشت بوم و اونجا سکس می کردیم و بعدش میومدیم پایین . چند بارم با هم رفتیم حموم . چه حالی هم می داد سکس داخل وان .. اصلا نفهمیدم این مدت کی گذشت .. وقتی حمید برای چند روزی رو اومد خونه حس می کردم به چیزی معتاد شدم که دم دستم نیست ولی بعد از ظهر ها که می خوابید میومدم پشت بوم و واسه ده دقیقه هم که شده با سپهر حال می کردم . .حالا دیگه این روزا به حمید نق نمی زنم که شغل و خونه شو عوض کنه . این خونه ای هم که الان درش زندگی می کنم واسم مث یه قصر می مونه و سپهری هم که قاچاقی از راه مغازه اش میاد و منو می کنه پادشاه این خونه هست . ولی یکی از بهترین لحظه های زندگیم زمانی بود که شوهرم بهم گفت واسه دو هفته می خواد بره سرویس سوریه .. -شهلا می دونم ناراحت میشی و نباید تنهات بذارم . نمی تونم تو رو با خودم ببرم .. باشه برای سفرای بعد -عزیزم من کمردرد دارم نمی تونم زیاد تو ماشین بشینم . عیبی نداره ولی واسم سوغاتی های خوب خوب بیار .. رفتم تا چند تا گل خوشبو و زیبا روی پشت بوم هوس خودم بکارم که وقتی که سپهر گلشو توی گلستان هوس من می کاره یه لذتی ببرم که حس کنم دارم رو ابرا پرواز می کنم .. پایان .. نویسنده .. ایرانی

بگو فقط مال منی ۱ خیلی خوشگل بود . بچه ها می گفتند که از شوهرش جدا شده . بعضی از درسامونو با هم مشترک بودیم . فکر کنم من از اون پیش بودم . هردو رشته کامپیوتر درس می خوندیم .اسمش بود رویا . خیلی خوشگل بود . لبای کوچولو و غنچه ای و بینی قلمی و صورت گرد و نازش از همون اول دلمو برد . با این که با خیلی از دخترا حال کرده بودم ولی چرا دلم نمیومد این تن و بدن خوشگلو فقط به قصد سکس داشته باشم . خودمنم از اونایی بودم که با هر دختری طرف صحبت می شدم نظر اونو جلب می کردم . شاید علاوه بر ظاهری خوب داشتن خوب می دونستم ومی تونستم چه جوری با یه دختر صحبت کرده قاپشو بزدم و به اصطلاح خامش کنم . با چند تن از دخترای کلاس هم حال کرده بودم ولی رویا برام یه رویای دیگه ای شده بود . با این که می دونستم اون دیگه یه دختر نیست ولی علاقه خاصی به اون پیدا کرده بودم . خودمو بهش نزدیک کرده باهاش دوست شدم . ولی اون یه سردی خاصی در وجودش بود که من از اون خوشم نمیومد . دوست داشتم با حرفای قشنگ و پر احساس اعتماد اونو جلب کنم . باهم بیرون می رفتیم . اون از خودش و گذشته اش زیاد حرفی نمی زد و منم کاری به کار اون نداشتم . نمی خواستم زیاد اذیتش کنم . اون به غیر از روزای اول که از روی هوس نگاش می کردم سعی می کرد زیاد چش تو چشام ندوزه . یه احساس عجیبی رو درش حس می کردم . یه دلتنگی و بی تفاوتی خاص .. نمی دونم چرا حس کردم که بدون اون نمی تونم زندگی کنم . همین جوری عاشقش شدم . سریع تر از اون چه که فکرشو می کردم . خیلی احمقانه به نظر می رسید . باورم نمی شد . وقتی این حرفو بهش زدم انتظار عکس العمل بهتری رو داشت . فقط بهم می خندید . -ببینم پسر تو دیوونه شدی . هیشکی ندونه من که خودم می دونم تو با چند تا از دخترای همین کلاس حال کردی و دنبال منم هستی . اخلاق همه شما پسرا همینه . فکر نکن من گول می خورم . اگه بخوای می تونی منو ببوسی ولی فکر چیزای دیگه رو از سرت بیرون کن . از همه شما مردا حالم دیگه بهم می خوره . همه تون یه جورین . احساس و عشق تا زمانی واسه تون ارزش داره که به خواسته تون برسین . اگه حس کنین که طرفتون قدرت داره جا میرین . -رویا من این جوری نیستم . -من حداقل چهار تا شاهد عادل دارم . چهار تا زن .. -شاید قبلا این جوری بودم ولی حالا دیگه این جوری نیستم .. -ببین بهنام تو هم مثل اونایی . اگه دوست داری مث یه دوست با هم باشیم بگو وگرنه تو رو به خیر و منو به سلامت .. دستمو گذاشتم زیر چونه اش و به زور مجبورش کردم که تو چشام نگاه کنه . -ببین .. نگاهمو ببین اگه قلبی تو سینه اته می فهمی که چقدر دوستت دارم . .. سکوت کرد و منم دیگه زیاد گیر ندادم . یکی از اونایی که قبلا باهاش حال کرده بودم و اسمشم بود نازی و یه خونه دانشجویی دربست هم داشت منوبازم به خونه شون دعوت کرد . ولی دعوتشو رد کردم . راستش اون حسی که به رویا داشتم منو از نازی و بقیه دخترا دور نگه داشته بود . -بهنام امشب بیا خونه مون یه سورپرایز واست دارم -نمیشه الان بگی ؟/؟ -نه من میخوام غافلگیرت کنم -ببین من باهات سکس نمی کنم . من رویا رو دوست دارم و حال حال کردن با بقیه رو هم ندارم . -بهت نمیاد عاشق شده باشی . اونم عاشق یکی که از خط خارج شده باشه شما مردا اصلا از یه قماشین . بعید به نظر میرسه که رویای بی پرده رو قبول داشته باشی . -بهت گفته باشم میام ولی سکس نمی کنم .. بدون این که به خودم برسم رفتم اونجا درو باز کرد و از پشت آیفون گفت که برم داخل . نمی دونم کجا پنهون شده بود . کسی به استقبالم نیومد . در اتاق خواب باز بود . رو یه تخت یه نفره نازی و رویا رو دیدم که دارن با هم لز می کنن . چه بدنی داشت این رویا . رویایی بود . کون سفید و درشت یه کوس بی نظیر بهترین و قشنگ ترین کوسی که دیده بودم . نازی انگشتاشو فرو می کرد توی کوس رویا ولی رویا کف دستشو می کشید رو کوس نازی و به همین حد اکتفا می کرد . بد ون این که به من توجهی کنند همدیگه رو می بوسیدند . -رویا کوسمو می خوری -آره ببینم بهنام بود ؟/؟ من خودم کنار در و چند قدمی اونا بودم و اونا داشتند واسه من فیلم میومدن . اعصابم به هم ریخته بود . بالاخره نمایشو کنار گذاشته و ازم دعوت کردن که به اونا ملحق شم .. سرمو با حالتی از تاسف تکون دادم . -رویا واست متاسفم . -آقا بهنام بفر ما هرکدومو میل دارین بفرمایین . هرچند که قبلا از نازی جون تست گرفتین . خیلی خوش سلیقه این . می دونم از اونجایی که تنوع طلبین حالا سلیقه تون نمی گیره -نازی این بود سور پرایزت ؟/؟ -دستمو آوردم بالا تا بذارم زیر گوشش که رویا دستمو گرفت -ببینم حتما فردا همین رفتارو هم می خوای باهام داشته باشی . واسم ادای عاشقا رو در نیار . حقه بازی رو بذار کنار . می خوای منو هم شکار کنی . بیا در اختیارتم . مال تو هر کاری دوست داری باهام انجام بده .. -من هیچوقت با یه هرزه نبودم اینو که گفتم رویا طوری گذاشت زیر گوشم که برق از کله ام پرید . نازی از اتاق خارج شد . می خواستم دستمو بذارم جلو گردن رویا و اونو فشارش بگیرم . ولی یه چیزی مانع این کارم شد . -رویا تو دق دلی کی رو سرم خالی می کنی . من بهت بد کردم که تو داری بهم بدی می کنی ؟/؟ دستشو از رو شلوارم رسوند به کیرم . کیری که با دیدن صحنه های سکسی شق هم شده بود .. -این داره از یه چیز دیگه ای حرف می زنه . صحبت این صحبت عشق نیست . یه دستی رو کوسش کشید و گفت تو فقط همینو می خوای همین . بقیه چون دختر بودند نتونستی تا آخرشو بری .. بیا عزیزم بیا بهنام باورکن من هرزه نیستم . منم مث تو یه روزی عاشق بودم . با حرفای قشنگش گولم زد دختری منو گرفت و رفت . منم دیگه از خونواده ام می ترسیدم . حرفی نزدم . -چه دلیلی داره که حرفاتو باور کنم . مگه تو باور کردی که من دوستت دارم -چه خوب هنوزم دوستم داری با این که میگی من یک هرزه ام ؟/؟ خوب هرزه پسندی .. شما همه تون یه جورین . راحت حالا خیلی راحت دارم با نازی جون حال می کنم و منت مردی رو نمی کشم . هر چند تا حالا فقط یه مرد در زندگی من وجود داشته .. اینجا بود که جواب سیلی اونو دادم .. اشک از چشاش جاری شده بود -حالا که باور نداری دوستت دارم نفرتو باور کن . دیگه به هیچ دختری نمیگم که دوستت دارم . همه تون آشغالین . ارزش شما به اینه که مثل یه آدامس و شیرینی شما رو خورد و بقیه رو انداخت دور . باید خوب شما رو جوید بعد انداخت .. فکر می کردم میشه عاشق شد و دوست داشت . درمیان اشکهاش بهم گفت می دونستم که بالاخره تلافی می کنی . تو امشب اومده بودی که نازی رو بکنی . وگرنه پات به اینجا باز نمی شد . -نکنه اون طرف صورتتم می خاره -دست زدنت خیلی خوبه مث همه مردای دیگه . بیا معطل چی هستی منو بزن . بیفت روم . هر کاری دوست داری باهام انجام بده . چیه من دختر نیستم بهت حال نمیده ؟/؟ راهم که بازه . حس کردم تمام حرفایی که می زنه از روی درده .. از روی عذابه .. اون شخصیتش نباید اونی باشه که داره نشون میده . اگرم بد باشه بازم می تونه خوب باشه . وقتی که محبتی ببینه شاید که بتونه خوب باشه . -رویا باهام ازدواج می کنی ؟/؟ -چی ؟/؟ نشنیدم دوباره بگو -همونی که گفتم . -با یه هرزه ؟/؟ با یه دختر هرزه می خوای ازدواج کنی ؟/؟ دختری که فقط با یه مرد بوده ؟/؟ آره آقا پسری که فقط با پنج تا از دخترای همین کلاس حال کرده ؟/؟ چرا اسم هرزه رو فقط باید رو دخترا و زنا گذاشت ؟/؟ -با من ازدواج می کنی ؟/؟ -نمی خوای واسم از این دروغا ببافی و تحویلم بدی . من در اختیارتم بهنام . ..وعده دروغ ازدواجو هم نمی خوام بشنوم . بیا کارتو بکن . منم سعی می کنم لذت ببرم . دیگه به روت نمیارم چی بین ما اتفاق افتاده . منت هم روت نمیذارم .. نگاهی به کیر شق قایم شده ام انداخت و منم بدون خداحافظی رفتم که برم . لعنت بر این شانس . نازی درو قفل کرده بود و من و اون زندانی شده بودیم . می خواستم از پنجره بپرم بیرون . دزدگیر یا چند تا میله آهنی پشت شیشه ها قرار داشت .. رویا فقط داشت واسه خودش حرف می زد و منم می خواستم در برم . اون از عشق و فریب می گفت از حقه بازی مردا . هرچه خواست خودشو بهم بچسبونه نشد که نشد .. -رویا می دونی چی فکر می کنم -بگو حرف دلتو بزن . -هر بلایی که سرت اومده حقته حقته حقته خودت خواستی .. -یعنی فکر می کنی من خیلی هوسبازم ؟/؟ادامه دارد …….. نویسنده …………ایرانی .