داستان سکسی

داستان های سکسی امروز | سه شنبه – ۳۰ آذر ۱۴۰۰

فاطی زن رفیقم تابستون ٩١ بود رفیقم رضا واسه کاری رفته بود اصفهان منو رفیقم خیلی صمیمی ایم حداقل هفته سه بار بهش سر میزنم دوروز بود رفته بود که روز ۴شنبه بود که یه تلفن زدم به فاطی که کاری بارى هست من در خدمتم بعد تعارفا کفت که بجه ها دل حوصلشون سر رفته از ازاو جایی که بهت عادت دارن یه سر بزن غروب بود که دیدم فاطس اس داد اکه وقت دارین یه سر بییاین اس رسمی بود ولی نمدونم جرا من یه جوری شدم بعد خرید اسباببازی رفتمو در زدم ایفون زدو رفتم بالا در خونه رو که وا کرد شکم بیشتر شد بر خلاف همیشه بدون جادر بود ولی روسری داشت یه خورده با بجه بازی کردمو رفتن تواتاقشون داشتن سیدی کارتون میدیدن فاطی واسم جای اورده بود خوردم یه تی شرت تنش بود با یه کرمکن قرمز خیلی کلفت نبود بعد صحبتای مختلف از رضا مینالید که کار مشخصی نداره الانهم رفته که رفته ولی من میدونستم که رضا رو خیلی دوست داره’روبروم رومبل طوری نشسته بود که باهاش لبه مبل بود یعنی باهاشو روناشو جسبونده بو به سینه هاش کسش قلمبه شده بود روسریش عقب بود ولی بیخیال بودبلندشد اومد طرفم سینی جای از جلوم برداشتو رفتو ریختو دوباره واسم اورد داشتم واسش جوک تعریف میکردم که اومد سینی رو بذاره نشست کنارم جوکم که تمام شدخیلی نخندید دوباره شروع کرد از تنهایی اخه اون تو شهر ما غریب بودن دستش کرفتمو کفتم ناراحت نباش من که نموردم که لبامون رفت رو هم سری با صدای بجه هاخودشو جمع و جور کردبلند شد رفت تو اتاق ؛یه خدافظی کردم سری رفتم هنوز از تو کوجه شون نرفته بودم که اس داد ده ونیم بیا رفتم خونه حموم کردم اصلاح بالا و بایینو منتظر بودم تا شب بشه ساعت ده بود که نزدیکای خونش بودم بهش اس دادم جواب داد خیلی هولی عجله داری هنوز نخوابیدن ساعت از ده ونیمم کذشته بود که دیدم اس داد بیاسریع رفتم وقتی درو وا کرد لباس خواب تنش بود دم در بغل کردم همو بوسیدیم دستام رو بدنش بود که متوجه شدم نه سؤتین داره نه شورت کسشو صاف کرده بود سینه هاشو خوردمتو همون حالت ایستاده تکیش دادم به دیوارو سرمو کردم از زیر تو لیاسش که کوتاه هم بود شروع کردم به خوردن زبونک کسش صدای ناله خیلی ضعیفی ازش بلند شد تمام این اتفاقا بشت در بود دستمو کرفتو رفتیم تو تختش لباسامو دراورد کیرمو کرفتو شروع کرد به ساک حرفه ای بود همینجور که میخورد من تو زهنم یاد کذشته رو میکردم روابط رسمیم با فاطی، بلندش کردم کذاشتمش رو تختو شروع کردم دوباره خوردن از لبلش تا شصت باهاش بعد کیرم رو کسش کذاشتم خیس خیس بود راحت رفت تو نسبتا” سوراخش کشاد بود باهاشو جمع کردم کناره هم و دادم بالا دستاشو قلاب کرد و باهاشو کرفت حالا احساس کردم تنک تر شده داشت ارضا میشد صدای نفساش بلندتر شده بودکه کفتم ابم با صدای بی حالی کفت بریز تو منم در نیاوردم ابم که اومد کنارش بی حال افتادم….

بدترین سکسممیخوام از زمانی براتون بنویسم که۱۵ سالم بود که به اجبار مادرم قرار بود با پسرداییم ازدواج کنم. اسمش حامد بود. یک روز مادرم اومد اتاقم و بم گفت قراره داییت برا حامد بیاد خواستگاری منم به مادرم بلافاصله گفتم که من مخالف اصلا احتیاجی نیست که بیان برا مراسم خواستگاری خلاصه باکلی مخالفت از طرف من و بابام مواجه شد تا اینکه تونست رو مغز بابام کار کنه و راضیش کنه. تمام التماسای من بی نتیجه بود. از درسم افتاده بودم کلا ضعیف شده بودم بلاخره روز خواستگاری فرا رسید بعد گل و شیرینی و حرفای الکی نوبت به ما رسید منو حامد رفتیم حیاط تاحرف بزنیم اولین چیزی که بش گفتم این بودکه من دوست ندارم راهتو بگیرو برو. ولی اصرار کرد که میتونم دلتو بدست بیارم برات همسر خوبی میشم ولی من بازم مخالفت کردم گفتم ن ن ن ن ن ن ن کارمون بجای رسید که نزدیک بود یقه به یقه شیم بعد اون شب خودم چند بار با داییم و بابام حرف زدم اما انگار ن انگار.قرارشد مراسم نامزدی با عیدقربان یکی بشه هر روز برام سخت تر میشد تااین که مراسم نامزدی ما برپا شد تو مراسم من برعکس بقیه اصلابه خودم نرسیده بودم ی لباس ساده ومعمولی پوشیدم وهیچ استقالی ازخانواده دامادنکردم حتی حلقه روهم دستم نکردم دوران نامزدیم دوران خیلی بدی بوداصلا باحامد جای نرفتم حتی چندباراومدخونمون اصلا بش محل نذاشتم حتی به دوستام هم نگفتم قرارازدواج کنم اصلاخجالت میکشیدم به بقیه بگم که نامزد دارماولش قرار بود بعد دو سال ازدواج کنیم که بعدش زدن زیرهمه چیز وتابستان ششم مردادماه مصادف با پانزدهم ماه شعبان قرارعروسی روگذاشتن من بدبخت مث ابربهارگریه میکردم که بهم بخوره امانشد که نشد انگارچیزی به میل من نبودخلاصه چشمتون روزبدنبینه که عروسی من شروع شدسنم ازشانزده سالگی دوماه کم داشت که شب حنابندانم همه فامیل اومدن کهع عروسی سحره اما کوگوش شنواکه من گریه میکردم کسی نمیشنیدشب حنابندان رسمه که داماد دست عروس حنا میذاره منوبردن گذاشتن کنار حامد که حنا دستم بده امانذاشتم که به دستم حنا بذاره وشب حنا بندانوگندزدم که بیاوببین صبح روز بعدقراربودمنوببرن آرایشگاه منوخواهرم بادخترخالم رفتیم آرایشگاه اینقدناز کردم که بنده خداآرایشگر کارش تایازده شب طول کشید همش به این فک میکردم که چطورامشبو ازدست حامد فرارکنم.بخاطرآبروی بابام که شده بود باید امشبوچیزی نیمگفتم از آرایشگاه رفتیم خونه من قسمت زنانه بودم حامد مردانه اتاق خوابوهم تزیین کرده بودن خلاصه ساعتای یک بود که منوبردن اتاق خواب که حامد بیاد دلم مث سیروسرکه میجوشیدهزارتا نقشه توذهنم داشتم که همشون یادم رفته بودمونده بودم چکارکنمحامد وارد اتاق شد داشتم سکته میکردم آب شدم مث یخ سرد بودم ترس همه وجودم گرفته بود دیگه برام آخرخط بود حامد خصلتن آدم وحشه رحم تووجودش نبود اومدکنارم نشست دلم ریخت دیگه انگارچیزی نداشتم از دست بدم ن من شام خورده بوده ن حامد برامون شام آوردن تواتاق مامانم بم گفت دوسش داشتم باش جلو خودش انگاری حامد باحرف مادرم پرروشد قبل خیلی گرسنم بود اماوقتی برامون شام آوردن انگاری سیر سیر شده بودم خلاصه شام خوردیم چندقاشق من چندقاشق حامد خورد.همه رفتن ساعت شده بوددو من وحامد تواتاق تنها شدیم جرات حرف زدن نداشتم ترس همه وجودموگرفته بودزبونم لال لال شده بود حامد بلند شداتاقو بست اومد کنارم چادر سفیدمو درآورد نشست پیشم دستشوگذاشت روشونه هام دستشوانداختم چیزی نگفت اومد نزدیک شونه هامو گرفت تودستاش لباشو آورد ی بوس رو پیشونیم گذاشت لبشوآوردپایین تابذاره رولبام خودموعقب کشیدم اماجای مقاومت نبودی سیلی جانانه گذاشت رو گونه خوشگل وپرم که قرمز قرمز شددیگه اصلا کاری یا مقاومتی انجام ندادم تاجوتورمودرآورد لباسموکامل کشید من آروم داشتم گریه میکردم دیگه برام آخردنیابودبعدش لباسشودرآورد تمام بدنمو لیس زد مث عقده ای ها کس ندیده کیرشوگذاشت دم کسم داشتم میمردم میلی براسکس نداشتم گفت بزنم منم اصلا جواب ندادم شروع کرد هرکاری کرد نرفت تو به کرم وازلین متوصل شد به هزار بدبختی تا نصف وارد شدتمام بدنم میسوخت انگاربخارمیشدم خیلی درد داشت وحشتناک بود پردم رفت تانصف که رفت شروع کرد به تلنبه زدن ازدرد جیغ میکشیدم نفسی برام نمونده بود گریه امونمو بریده بودلامصبب هرچی میزدآبش نمیومد آخرش باپاهام ازروخودم زدمش کنار بش گفتم دیگه حق نداری بم دست بزنی مردم ازدرد اونم به التماس افتاد که بذارم آبش بیاد بعددوباره شروع کرد اینقد تند تند تلنبه زد که بعد چنددقیقه آبش اومد این برام ی خاطره خیلی بدی شده مث ی کینه تو دلمه الانم ۵سال ازاین خاطره میگذره الانم از حامد جدا شدم هیچ وقت نتونستم دوسش داشته باشم هیچ وقت

سفارش مامان سلام به همه ی دوستان عزیزم اول یه کم از خودم وخانوادم بگم تا شما دوستان بیشتر آشنا بشید من امیرحسین هستم و ۲۰ سالمه و با مادرم توی یک آپارتمان نقلی زندگی میکنیم پدرم وقتی من ۱۷ ساله بودم بر اثر یک تصادف از دنیا رفت و من و مادرم تنها زندگی میکنیم بعد از مرگ پدرم مادرم هم واسم پدر بود و هم مادر و همیشه هوای منو داشت و مواظبم بود و اگر چیزی نیاز داشتم تا اونجایی که میتونست واسم فراهم میکرد داستان برمیگرده به وقتی که من ۱۸ ساله بودم و نیاز به سکس رو در خودم احساس میکردم اما بخاطر شرایط خونه که مادرم همیشه بود به صحبت و اس دادن به دخترای همسن خودم اکتفا میکردم و همیشه این احساس درونیم رو در خودم خاموش میکردم تا اینکه به خودارضایی رو اوردم و هفته ای یکبار اینکارو انجام میدادم در کنارش فیلمهای سکسی هم توی کامپیوترم جمع میکردم و هرزگاهی میدیدم یکروز که مامانم گفت من میخوام برم خرید کاری نداری و چیزی نمیخوای منم جواب داد نه و مادرم رفت بازار میدونستم که مامانم یه یک ساعتی طول میکشه تا خریداش رو انجام بده پس با خیال راحت رفتم توی اتاقم و اول یه چرخی توی سایتها زدم و کم کم احساس کردم که وقتشه و باید خودمو خالی کنم یه کلیپ سکسی گذاشتم و روی تختم دراز کشیدم و مشغول شدم توی افکار و رویاهای سکسی خودم بودم تصمیم گرفتم به یکی از دوس دخترام زنگ بزنم و باهاش صحبت کنم تا با صدای نازش بیشتر تحریک بشم پس شمارشو گرفتم و شروع کردم به سکس تل باهاش و کیرمم توی دستم بودو داشتم با خودم ور میرفتم و با حرفای اون بیشتر تحریک میشدم بهش میگفتم کاش پیشم بودی تا تمام بدنت رو میخوردم کاش مکان داشتم تا جرت بدم و اونم آه آه میکردم و میگفتم کیرتو بخورم و از این حرفا دیگه داشتم نزدیک میشدم که خودمو خالی کنم و آبم بیاد که یهو صدایی از توی پذیرایی اومد و من هول شدم و خودمو جمعو جور کردم و چند لحظه بعد رفتم ببینم چه خبره که تا رسیدم دیدم مادرم داره از خونه میزنه بیرون وااای نمیدونید چه حسی داشتم فهمیدم که مامانم حرفامو شنیده و تازه یادمم اومد که در اتاقم رو نبسته بودم پس حتما” منو هم دیده که داشتم چیکار میکردم دنیا رو سرم داشت خراب میشد نمیدونستم چیکار کنم و تصمیم گرفتم ازخونه بزنم بیرون چند ساعتی بیرون چرخ زدم تا اینکه دیدم گوشیم زنگ خورد نگاه کردم دیدم مامانمه نمیدونستم چطور جواب بدم چندتا نفس عمیق کشیدم و جواب دادم مامانم گفت هیچ معلومه تو کجایی؟گفتم رفتم به دوستم سر بزنم گفت زود بیا خونه گفتم چشم و زود قطع کردم دل توی دلم نبود تا رسیدم خونه وقتی رسیدم خونه مادرم توی آشپزخونه بود سلام کردم و مستقیم رفتم سمت اتاقم حتی از خجالت به مامانم نگاه هم نکردم روی تخت نشستم منتظر بودم مامان صدام بزنه و ازم توضیح بخواد از اینکه این سوتی بزرگ رو داده بودم خیلی ناراحت بودم توی اتاق موندم و یه چرتی زدم که دیدم مامانم داره صدام میزنه و میگه بیا ناهار بخور از اتاق بیرون رفتم و یه راست رفتم دستامو شستم و رفتم پای میز ناهار مامانم با لبخند همیشگی اومد و ناهار رو کشید این لبخندش بهترین لبخندی بود که تا الان از مامانم دیده بودم چون خیالم رو کمی راحت کرد که قرار نیست اتفاق خاصی بیفته اون روز گذشت و فردا که من از بیرون اومدم صحنه ی عجیبی دیدم دیدم که مامانم نشسته و یه دختر خانمم کنارشه و داره گریه میکنه سلام کردم و با اشاره پرسیدم چی شده و این کیه؟ ومنتظر جواب نشدم و رفتم تا آب بخورم داشتم آب میخوردم که مامانم اومد گفت این پریسا دختر مریم خانومه الان شش ماهه از همسرش جدا شده حالش بد بود و من اوردمش پیش خودم تا از اون حالو هوا بیاد بیرون عصری هم میبرمش خونشون گفتم ولی اینکه سنی نداره مامانم گفت آره هفده سالش بود که به اجبار زن یه مرد ۴۵ ساله شد و الانم که اینجوری شده مامانم رفت و به پریسا گفت اینجا خونه ی خودته و راحت باش من که موقع اومدن زیادبه چهره و اندام پریسا توجه نکرده بودم تا برگشتم و اینبار اونو دیدم مات موندم چون یه فرشته میدیدم که مانتوش رو در اورده و با یه ثاپ تنگ که اون سینه های کوچولوش از زیرش خودنمایی میکرد رو دیدم و همینطور محو چهره ی ناز و مظلومش شدم و همینطور ایستاده بودم و نگاه میکردم که با صدای مامانم به خودم اومدم که گفت امیرحسین چرا ماتت برده دوباره سلام کردم و اینبار که پریسا گریه نمیکرد به من نگاه کرد و گفت سلام آقا امیرحسین تا اینو گفت کیرم یه تکونی خورد به مامانم گفتم میرم توی اتاقم و رفتم چند دقیقه ای توی اتاق بود و داشتم فکر میکردم که چطوری به پریسا نزدیک بشم که مامانم صدا زد امیرحسین من میرم خونه ی همسایه الان میام و باز طوری که من بشنوم به پریسا گفت برو عزیزم پیش امیرحسین خودتو سرگرم کن تا من زودی بیام وااااای چه میشنیدم یعنی من با پریسا واسه چند دقیقه تنها میشدم و بیشتر میتونستم دیدش بزنم خودم رو آماده کردم که بیاد وقتی صدای در اومد فهمیدم مامانم رفته در همین حین پریسا در زد و گفت اجازه هست و منم به استقبالش رفتم و درو باز کردم و گفتم بفرمایید پریسا اومد تو اتاق و یه صندلی گذاشتم که بشینه خودمم روی تخت نشستم چند لحظه ای سکوت بین ما برقرار بود که یهو پریسا گفت چه اتاق قشنگی دارید.منم گفتم مرسی چشاتون قشنگ میبینه و لبخندی زدم پریسا گفت نه ربطی به چشام نداره اتاقت واقعا” مرتب و زیباست منم شیطنتم گل کرد و گفتم اتفاقا” این چشای زیبای شماست که زیبا می بینه لبخندی زد و گفت تو و مادرت خیلی مهربونید. منم گفتم خداروشکر که شما خندیدید وقتی گریه ی شما رو دیدم خیلی ناراحت شدم گفت مرسی که به فکر من هستید و یهو اومد کنارم نشست و از اینجا بود که دوباره کیرم یاد هندستون افتاد و عطر تنش رو حس کردم دلو زدم به دریا و گفتم حیف شما نبود که با این زیبایی و اندام خوشکل زن اون شدید؟ گفت چی بگم من راضی نبودم کاش سرنوشتم طوری رقم میخورد که مال یکی مثل تو میشدم و به من نزدیکتر شد فهمیدم خبریه و اونم که میخواد دستمو گذاشتم روی دستش و هیچی نگفت و یهو شروع کردیم لب گرفتن همینطور از هم لب گرفتیم که یهو صدای مامان ما رو از هم جدا کرد شمارمو کف دستش سریع نوشتم و رفتیم بیرون اون روز با مامانم برگشت خونشون و مامانم ازش قول گرفت که هر وقت دلتنگ شد بازم به ما سر بزنه از همون شبش شروع کردیم اس دادن و اون از نیازهاش میگفت و درددل میکرد کم کم با هم صمیمی شدیم تا اینکه یه روز مامانم گفت میخوام برم کلاس خیاطی و یه چند ساعتی نمیام منم داشتم درسهام رو میخوندم هنوز چند دقیقه از رفتن مامانم نگذشته بود که صدای زنگ آیفون اومد جواب دادم که دیدم پریساست گفتم بفرمایید و اومد داخل و گفت مامانت هست گفتم نه گفت پس میرم بعد میام گفتم نه بفرمایید تو مامانم میاد اومد به هم نگاه کردیم و باز لبهامون به هم گره خورد. دیگه توی حال خودم نبودم شروع کردیم از دم در لباسای همو دراوردن دل توی دلم نبود چون اولین باری بود که سکس میکردم و نمیدونستم چی میشه اما اینقدر تجربه داشتم از دیدن فیلمها که بدونم چیکار کنم دیگه لخت لخت شده بودیم و داشتیم بدن همو نوازش میکردیم خوابوندمش روی مبل و شروع کردم خوردن اون سینه های کوچولو و سفتش کم کم آه و نالش بلند شد و داشت حال میکرد گفت حالا تو بخواب تا واست ساک بزنم و شروع کرد ساک زدن گرمای دهنش و سفتی لبهاش باعث شد با همون چند ساک اول آبم بیاد و اونم نامردی نکرد و همشو خورد لبخندی زد و گفت فکرنکنی ولت میکنم زود آماده شو واسه اینکه باید یه حال اساسی بهم بدی منکه نا نداشتم انگار تمام وجودم همون بار اول خالی شده بود اما واسه خاطر اینکه کم نیارم سعی کردم دوباره حس بگیرم بازم شروع کردیم به لب گرفتن و اونم هی با دستش کیرم رو می مالید تا دوباره بیدار بشه بالاخره موفق شد و زودتر از اونیکه انتظار داشتم کیرم قوی تر و استوار تر آماده شد دیگه وقتو هدر ندادم و رفتم سراغ کس قشنگش و کیرمو گذاشتم داخل آهی کشید و چشاشو بست و منم شروع کردم تلمبه زدن نمیدونید چه گرمو نرم بود کیرم داشت میسوخت هم زمان سینه هاش رو میخوردم و با دستامم فشارشون میدادم چند دقیقه ای تلمبه زدم تا اینکه گفتم میخوام بیام گفت باشه فقط نریز داخل منم کیرمو اوردم بیرون و آبمو ریختم روی سینه هاش و ولو شدم روی بدنش و زود پاشدم تا دستمال بیارم خودشو پاک کنه دستمالو بهش دادم و تشکر کرد و گفت بعد از مدتها حال داد و منم گفتم واسه منم خوب بود چون اولین سکسم بود یه مقدار خوراکی با هم خوردیم و گفت من باید برم فقط به مامانت نگو من اومدم تا بازم بیام منم گفتم باشه و روبوسی کردیم و اون رفت منم رفتم حمام دو سه روزی گذشت تا اینکه بازم مامانم نبود پریسا پیداش شد و بازم سکس کردیم همیشه این حالت تکرار میشد تا اینکه من شک کردم که چرا هر وقت مامانم نیست بدون اینکه من ازش بخوام خودش یهو پیداش میشه یه روز که پریسا اومد خونمون اینقدر اصرار کردم و گفتم چرا اینجوریه و تو از کجا میدونی مامانم نیست که مجبور شد حقیقت رو بگه اون چیزی گفت که باورم نمیشد گفت که مامانت از روزی که دیده بود تو خودارضایی میکنی از من خواست تا به تو برسم تا تو احساس کمبود نکنی و چون منم نیاز داشتم قبول کردم دنیا رو سرم خراب شد نمیدونستم چی بگم یعنی تمام این مدت مادرم میدونست من با پریسا سکس میکنم فکرش عذابم میداد به پریسا گفتم که دیگه نمیخوام ببینمش و اون با گریه از خونمون رفت و چند ماه بعد هم ازدواج کرد حالا که مدتها از اون ماجرا میگذره من و مامانم هیچوقت در این مورد صحبت نکردیم نمیدونم چرا اما خوشحالم هنوز حرفی نزد امیدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه نظراتتون هم واسم مهمه و هرچی دوست دارید بگید اما منصافانه مرسی

شوهرخاله هیز من یاسمن هستم ۱۹سالمه خاطره ای که براتون میگم مربوط به اوایل مهرماه هست . تازه دانشگاه قبول شده بودم تو شهری که خونه خاله کوچیکم اونجا بود . تازه ثبت نام کرده بودم و قرار بود چندوقت با خاله اینا زندگی کنم تا وقتی که با چندتا از همکلاس ها خونه بگیریم. من دختر خیلی هاتی هستم خیلی نیازم زیاده و عاشق سکس هستم اکثر شبها یه دستی به کس جون میکشم. شوهرخاله من یه مرد جوان ۳۰ساله ست که خیلی هیز هستش. از نگاه هاش میشه شهوت رو حس کرد . اما هیچوقت به سکس باهاش فکر نکرده بودم. تا اون شب که من روی مبل نشسته بودم و آهنگ گوش میدادم خاله هم که فعلا بچه نداره نشسته بود اونورتر کنار شوهرش و ماهواره تماشا میکردن. که شوهر خالم بهم گفت این آهنگ رو برام بلوتوث کن منم براش فرستادم که گفت بذار منم یه آهنگ شاد برات بفرستم. وقتی فایل اومد دیدم یه کلیپ هست با اسم hot نگاهی به شوهر خالم کردم که لبخند شیطونی زد و منم سریع رفتم تو اتاق که بخوابم. هندزفری زدم و کلیپ رو دیدم یه کلیپ لز بود که دوتا دختر کس همو میخوردن و لیس و آه و اوه منم دستمو تو شورتم بردم و حسابی با کسم ور رفتم با ارضا شدم اما من کیر شوهرخاله مو میخواستم بدجور حشری شده بودم و فقط دوس داشتم کیرش تا ته بره تو کسم.. خیلی بد خواب شدم. فرداش وقتی خاله و شوهرش رفتن سرکار قید کلاس مو زدم رفتم حموم خوشگل کردم اومدم بیرون بدجور شهوتی بودم. شورت و سوتین سرمه ای تیره ای پوشیدم و یه پیرهن قرمز بلندمو روش تنم کردم بدون شلوار. روی مبل نشسته بودمو نمیدونستم چطور باید از شوهرخالم بخوام منو بکنه.. میدونستم شوهر خاله بی دلیل اون کلیپو نداده و لابد اونم به من نظری داره همون موقع گوشیم زنگ خورد . شوهرخاله بود با استرس جواب دادم که گفت کجایی؟ گفتم خونه هستم و کلاس نرفتم . خندید گفت خب من میخواستم بیام خونه کار داشتم اما حالا.. تو راحت باش دیگه نمیام. با دستپاچگی گفتم نه راحتم بیا با لحن خاصی گفت الان میام. خیلی به هدفم نزدیک شده بودم با همون وضع منتظر ورودش موندم وقتی اومد داخل و منو با اون لباس و بدون شلوار دید سوتی زد و گفت چیکار می کنی شیطون؟ خندیدم و با خجالت گفتم ببخشید نمیدونستم به این زودی میای.. سریع رفت توی اتاق خوابشون و گفت راحت باش دنبال یه پرونده میگردم دیدم طرف انگار داره ناز می کنه و نمیخواد بیاد سمتم. سریع رفتم تو اتاق و گفتم شاید اینجا باشه و عمدا جلوش جوری خم شدم که پیرهنم بره بالا و شورت و کونمو که قلمبه شده بود ببینه.. یکم اونجوری موندم که انگار برق سه فاز بم وصل شد . شوهر خاله دستشو رو کونم کشید و گفت جوووووووووون از پشت بغلم کرد.. از شدت هیجان چوچولم داشت میپرید.. راست ایستادم خودشو بهم چسبوند دستاشو آورد جلو سینه هامو گرفت و گفت اوووووف.. داشتم دیوونه میشدم شوهر خاله تو یه حرکت سریع منو چرخوند حالا رو در روش بودم . به نرمی دکمه های پیرهنمو واکرد و حالا من با یه شورت و سوتین جلوش بودم. خابوندم روی تخت سینه هامو لخت کرد سرشو توشون فرو برد و دیوونه وار سینه مو می مکید و میمالید. کسم داغ شده بود یکم آبش اومده بود و من فقط یه چیز میخواستم اینکه کیرش تا ته بره تو کسم روم خوابید و با ولع لبهای همو میخوردیم. سفتی کیرشو روم حس میکردم با کمک خودش پیرهن و شلوارشو در آوردن دستمو روی کمرش کشیدم و آروم زیر شورتش کونش رو لمس کردن آهی کشید و گردنمو می مکید. بلند شد و گفت یاسی میخوری؟ گفتم وایسا سر پا . رفتیم پاین از تخت ایستاد سرپا جلوش زانو زدم . کیرش داشت شورتو پاره میکرد دستمو توش بردم و گرفتمش وااااای خیلی کلفت و سفت بود . شورتش رو درآوردم حالا یه کیر حدود ۲۰سانتی و کلفت و شق جلوی صورتم بود شوهرخاله سرمو فشار داد و گفت بخور کنار کیرشو لیس زدم با دست مالیدمش تخماشو مالیدم و لیس زدم از صدای نفس هاش معلوم بود داره لذت میبره کیرشو گرفتم و کله شو گذاشتم لای لبام. یکم با لبام با کله ش بازی کردم و لیسشم زدم بعد تو دهنم فرو کردم و براش ساک زدم عمدا جوری لب هامو میکشیدم که حس کنه کیرش داره توی یه کس داغ میره . داشت دیوونه میشد بلندم کرد یکم با سینه هام ور رفت و یهو شورتمو کشید پایین و از پشت کونمو گرفت.و باز کرد و بعد انگشتشو تو کونم فرو کرد که یکم دردم و گرفت خودمو بهش مالیدم و جوری تکون میخوردم که کسم به کیرش میمالید و آه و اوه هردو مون در اومده بود. شوهرخاله منو روی تخت خابوند و اومد طرف کس جونم که حسابی دهنش آب افتاده بود و چوچوله ام باد کرده بود. اول یکم نگاش کرد بعد شروع کرد به مالیدن کسم دستشو کامل میمالید و انگشتشو وسط چوچولم میمالید گاهی ام با دوتا انگشت چوچولمو می کشید و بدجوری آه می کشیدم پاهامو قفل کردم که دستشو کامل لای کسم حس کنم. دستشو بیرون کشید و سرشو گذاشت رو کسم اول بالا شو یه لیس زد بعد کنارهاشو لیس زد تند تند نوک زبونشو روی چوچولم می کشید و بهش ضربه میزد آب کسم داشت میومد چوچوله مو مکید و زبونشو از پیش سوراخه کون تا وسط کس کشید که یهو کمرم از زمین بلند شد و آبم اومد که یکمشو خورد . گفت جووون کستو بکنم اوووف با اینکه آبم اومده بود باز کس جون کیر میخواست . آهی کشیدم و گفتم کسرتو بذار رو کسم. شوهر خاله لبی از کسم گرفت و گفت چشممم کیر کلفتشو روی کسم گذاشت آخ داشتم میمردم براش.. کله شو با دست خودم گرفتم و روی چوچولم فشار دادم که خودش وارد بود یه جور کله کیرشو که یکم خیس شده بود وسط کسم میمالید که از سهوت جیغ می کشیدم و میگفتم فشار بده. که گفت یاسی جون خیلی کست داغ و خیسه میترسم پردتو بزنم یا همینجوری ارضا شم.. کله کیرشو رو سوراخه کونم گذاشت و یکم فشار داد جیغی کشیدم و گفتم اینجوری نه وایسیم سر پا بلند شدیم گفتم بیا پشتم وایسا ایستاد یکم خم شدم که با چندتا فشار و جیغ های من کیر کلفتشو تو کونم داد.. اوووف کمرمو راست کردم و گفتم دستتو بیار جلو کسمو بمالم همونجوری که تو کونم تلمبه میزد و درد داشتم دستشو لای کسم برد و یجور خاصی با نرمی چوچولمو میمالید که نفسم داشت بند میومد.. دستشو رو کسم فشار داد و آبش یه جا توی چندتا پمپ زدن خالی شد تو کووونم اوف خیلی داغ بود.

خواهر زنم دنیاخواهر زنم اسمش دنیا هستشاون تو یه شرکت کار میکنه و باجناق من هم مغازه داره از هیکل دنیا بکم یک متر شصت و هشت قد وزنشم هفتاد خیلی اندام سکسی داره یه بریم اصل داستان:یه روز صبح که رفتم سر کار تا ساعت نه بیکار بودیم به خاطر نبودن جنس برای کار که بلندگو اعلام کردءشرکت تعطیل شده بثید خونه. بلاجبار لباس عوض کردیم و همکی زدیم بیرون رسیدم خونه یه سیکار روشن کردم و رفتم تو فکر که دیدم ازخونه باجناقم صدا میاد فکر کردم دزد اومده خونشون یه جوب دستی برداشتم رفتم در خوتشون اروم در زدم و اماده ضربه زدن شدم که غافلکیرش کنم در باز شد و من تعجب کردم دنیا بود ترسیده بود سلام احوالبرسی کردین و ماجرا رو توضیح دادم براش خندش کرفته بود تعارف کرد برم تو باهم جای بخوریم رفتم تو ازش علت سر کار نرفتنشو برسیدم که کفت نوبت دکتر داره واون هم همین سوال رو از من برسید منم جوابشو دادم بهش کفتم خدا بد نده جرا دکتر خندید و کفت خوب دیکه که منم کلید کردم کفتم که یعنی جی که کفت میرم ماما منو ببینه تا اینو کفت کیرم یه حالی شد بازم. من سوال کردم برای جی جواب نداد جای خوردم و زدم بیرون اصلا خجالت کشیدم که جرا ازش سوال کردم خلاصه حدود ساعت ۱۱ زنک در رو زدن بازکردم دنیا بود کفت به شوهرش زنگ زنده برن دکتر که شوهرش کفته سرش شلوغه تنها برو دنیا هم دیده بود تنها میترسه از من خواهش کرد باهاش برم خیلی میترسه. اماده شدم و رفتیم دکتر رسیدیم همه زوج اومده بودن زن و شوهر بودن اکثرا نوبت دنیا بود بره داخل بلند شد به من کفت بیا تو من میترسم دم ورودی اتاق دکتر منشی از دنیا سوال کرد نصبت شما با هم که دنیا جواب داد همسرش هستم و منشی جیزی رو برکه یاداشت کثد و داد دست.دنیا رفتیم داخل یه خانم دکتر بود اونجا به دنیا کفت برو اون بشت اماده شو از جهره دنیا معلوم بود ترسیده رفت دکتر هم رفت وبعد ده دقیقه اومد دنیا هم اومد نشستن سرجاشون دکتر رو به من کرد کفت شما جرا اینکارو میکنی جرا همش به فکر خودتی و….. من کهءجا خورده بودم بهش کفتم منظورتو متوجه نمیشم که شروع کرد به توضیح دادن که دنیا به خاطر خود ارضایی هرموناش به هم خورده علت رو از دنیا برسیده بود واونم جواب داده بود همسرم نمیتونه منو ارضا کنه و فقط به فکر خودشه دیکه صدایی نمیشنیدم بلند شدم برم که دکتر کفت بشین. بعد نوشتن دارو از مطب اومدیم بیرون سوار ماشین شدیم تا خونه اصلا حرفی زده نشد بعد رسیدن هر کدوم رفتیم خونه خودمون تازه سیکارمو روشن کرده بودم که یه اس ام اس برام اومد از دنیا. بود نوشته بود ببخشید ناراحتت کردم جواب دادم خواهش میکنم دوست داری مشکل تو به حمید بکم. جواب داد نه نوشتم بس جه جوری میخوای بس درمان بشی دیکه جواب نداد بعد جند دقیقه صداد در اومد باز کردم دنیا بود کفت نهار حاضر کرده بیا خونه ما منتظر جواب نشد ورفت مجبور نبودم برم ولی رفتم در باز.بود در زدم و رفتم تو جیزی که میدیدم باور نداشتم دنیا با سابورت و یه تاب جلوم بود اصلا اینجوری ندیده بودمش سابورت مشکیش به قدری نازک بود کا شورتش دیده میشد تاب مشکیشم به زور با نافشم میرسید سرمو از خجالت انداختم بایین اوند در رو بست و کفت خحالت نکش امرو ز تو شوهر منی مثلا. میز جید و نهار خوردیم بعد نها ر جای اورد و روبروم نشست. وای از یه طرف خجالت میکشیدم و از یه طرفم هوس انداخته بود منو سنکینی نکاهشو حس میکردم سرمو اوردم بالا که نکاهمون به هم دوخته شد بلند شد اومد کنارمنو دستشو کذاشت رو دستم کفت خیلی ازت معذرت میخوام که امروز ناراحتت کردم کرمای دستش حالمو عوض کرده بود کفتم اشکالی نداره ولی مشکلتو به شوهرت بکو جواب داد اون فقط فکرش خودشه من خیلی بدبختم اروم دستمو خودش کذاشت رو رونش بهم کفت فقط باید این ماجرا بین هودمو بمونه تو فکر رفته بودم شهوت تو هوا موج میزد اروم و زیر جشمی به سینه هاش نکاه میکردم سوتین نداشت نوک سینه هاش زده بود بیرون بهم کفت دوست دارم درمان بشم ولی باید کمک کنی کفتم هر کمکی بخوای در خدمتم مه داغی یه جیزی رو رولبام.حس کردم دنیا لباشو کذاشت رو لبم ولبم منو مکید فشارم رفت بالا بغلش کردم دستمو دور کمرش حلقه کردم لباشو کرفتم تو دهنم خودش دستمو برد رو سینش نتوجه شدم منظرش رو و شروع کردم به مالیدن.سینش خدود ده دقیقه لب کرفتیم بلند شد دستمو کشید و بشت سرش برد تو اتاق خواب هلش دادم رو تخت دیکه رو مارام کنترل نداشتم خودمو انداختم روش و شروع کردم به هور دن کردنش جع بویی داد یه فکری به سرم.زد بهش مفتم در خونمون بازه برم ببندم بیام قبول کرد اومدم خونمو یه اسبری خفن به کیرم زدم و برکشتم بازم خودمو انداختم روش و نکیدنش با یه حرکت تابشو جر دادم حشری بودم.اومدم بایین سینه هاشو میخوردم دوتاشو بهم فشار دادم وسر دوتا سینه شو کردم تو دهنم میخوردم دستاشو کرده بود تو موهامو جنک میزد یه یه دست کسشو می مالیدم از رو شور تش. بلن شدم سابورتشو در بیارم که انقدر تنک بود بهش شورتش هم باهاش در اود بلند شد لباسای منو در اورد خوبیدم روش شکمشو زبون زدم نافشو بوشیدم واروم سرمو کذاشتم لای باهاش اول روی بالای کسشو بوسیدم بعد یه نکاه کردم اخ جه کسی بود کوجولو سفید نرم بدون مو از کس زن خودم خیلی کوجیکتر بود سرمو جسبوندم بهش شروع مردم به خوردن جوحولشو زبون میزدم و میمکیدمش وای جه خوشمزه بود یه کم خوردم کفتم حالت سکی بکیر فکر کرد میخوام بکنمش سریع خالتو کرفت سوراخ کونش دیونم کرد خیلی کوجیک بود زبونمو زد م به سوراخ کونش خودشو جمع کرد یه کم که خوردم خودشو شل کرد سوراخ کونشو میخوردم و بادستم کسشو میمالیدم ارون انکشتمو کردم تو کسش وای خیلی تنک بود یه اهی کشید شروع مردم تکون دادن انکشتم دومین انکشتمو کردم تو دیدم دردش کرفت نکه داشتم تا جا باز کنه یه کم بعد تکون دادم خوابیدم با کسش نشست رو دهنم. خورددم از بشت انکشتمو کردم تو کونش. اروم تکون دادم تا اونجا هم جا باز کنه دونین انکشتمو کردم تو کونش شروع کردم به تکون دادن به یه دستمم دهنشو کرفته بودم اخه جیغ میکشید وناله میکرد انقدر ادامه رادم تا لرزیرد وابش اومد تو دهنم بی حس شد افتاد روم بلند شدم رفتم صورتمو شستنو و کیرمو هم شستم تا اسبری روش بره اومدم تو اتاق کنارش واستادم شورتمو کشید بایین تا کیرمو دید کفت خیلی بزرکتر از شوهرمه اروم سر کیرمو کرد تو دهنش و شروع به ساک زدن شد تفشو میریهت بیرون کل سینه هاش از تفش خیس شده بود خوابوندمش و بهش کفتم سینهاشو بهم فشار بده اون کارو کرد کیرمو کذاشتم لای سینه شو تکون دادم سر کیرم میرفت تو دهنش کفت دیه طاقت ندارم بکون تو باهاشو باز کرد یه کم باکیرم کسشو مالیدم حسابی خیس بود سر کیرمو که دو برابر سوراخ کسش بود تنظیم کردم بایه فشار تا نیمه کردم تو یه جیغی کشید و جشاشو بست قسمم میداد تکون نخورم یه کم تو همون حالت موندم تا جا باز کنه خودش باهاشو دور کمر م حلقه کرد و به کمرم فشار داد تمام بیست سانت کیرم رفت تو دقیقا رحمشو حس می کردم قربون صدقه من و کیرم میرفت کامل فشار کسشو اظ تنکی رو کیرم حس میکردم شروع به تلمبه زدن کردم بعد جند دقیقه کامل کشیدم بیرون و دوباره میکردم تو ده بار که این کارو کردم دزباره لرزید وارضا شد برش کردوندم واز بشت کردم تو کسش شروع به تلمبه زدن کردم بلندش کردم انداختمش رو تاج تخت سوراخ کونشو دیدم کفتم بکنم تو کونت کفت اره ولی یواش. سر کیرمو کذاشتم رو سوراخ کونش فشار دادم تو نمیرفت با هزار بدبختی سر شو کردمتو با یه فشار کوجیک شروع کردد به کریه میخواستم بکشم بیرون خودش کفت نه نکه دار تا عادت کنم بعد سه دقیق اروم تکون دادم تا ته کردم تو خیلی تنک و داغ بود بعد جند تا تلمبه دستمو بردم به سوراخ کسش رسوندم و انکشتمو کردم تو خودشم با جوجولش بازی میکرد مخکم تلمبه میزدم از صدای برخوردم به کونش صدای شهوت انکیزی تو اتاق بیجیده بود. کامل کیرمو کشیدم بیرون کردم تو کسشءودوباره در میاوردم نیکردم تو کونش با هر بار این کار من فقط میکفت اخ باره شدم لعنتی غلط کردم انقدر این کارو ادامه دادم تا دوباره ارضا شد لرزید بلنش کردم لب کرفتم ازش. بشتشو جسبوندم به دیوار باهشو اوردم بالا کیرمو کردم ت کسش فشارش دادم به دیوار تا نیوفته شروع کردم به تلمبه زدن لرزش سینه هاش خیلی جالب بود ابم داشت میومد بهش کفتم تا اخرین لحظه تو کسش بود کشیدم بیرون وانداختمش رو.زمین ابمو ریختم رو سینه های هلویش. کنار خوابیدم بعد از کمی استراحت لباس بوشیدم از من تشکر کرد و قول داد بهم دوباره سکس کنم باهاش ببخشید اکه زیاد بود و سر درد دادم بهتون

عذاب وجدانسلام خدمت شما دوستان عزیز.اسم من محسن و شغلم تعمیرات لوازم سرد کننده است ای خاطره ای که میخوام بگم مربوط میشه به دوسال قبل راستی من تو یکی از شهرهای جنوب کشور زندگی میکنم . تابستون اینجا خیلی گرمه یعنی آتیش باد میاد آهان سنم نگفتم ۲۵ سالمه مجردم بریم سر ماجرا . وسطای تابستون بود ساعت هشت رفتم در مغازه تو این مغازه ای که کارد میکردم دوتا استاد کار بودیم یه شاگرد رفتم در مغازه هوا خیلی گرم بود ماشینم دادم دست شاگردم که بره روغنش عوض کنه اون یکی همکارم که صاحب مغازه بود هنوز نیومده بود حس حال کار کردن نداشتم صبحونه هم نخورده بودم یه چندتا از مشتریا اومدن کولراشون خراب بود تحویل گرفتم شروع کردم به چک کردن که یه وانت جلو مغازه وایستاد یارو اومد پایین داد زد استا کجای . جواب ندادم چون یه عادت دارم کسی کاری داره باید بیاد داخل مغازه صدا بزنه اصلا جواب نمیدم خودم مشغول کار کردن کردم دیدم یه صدا زنونه صدام زد استا روم برگردونم دیدم وایییی این دیگه چیه اول صبح خدا فرستاده برام . گفتم بله بفرمائید خانم گفت کولرم خرابه روشن نمیشه بهش گفتم الان میام نگاهش میکنم . رفتم بیرون به راننده وانت گفتم بزاریمش پایین با کمک همدیگه گذاشتم جلو مغازه . دیدم زنه رفت پیش راننده گفت وقتی بخوام ببرم بهت زنگ میزنم بیاببریمش همون وقت کرایه اش باهاتون حساب میکنم. راننده رفت من شروع به چک کردن کولر کردم دیدم موتورش سوخته به خانومه گفتم باید موتورش عوض بشه . خیره شد بهم گفت چقدر خرجشه گفتم موتور با گاز ۲۰۰ هزار . تا بهش گفتم حالت صورتش تغیر کرد بهش گفتم خاستین درست کنم بگین و رفتم داخل مغازه بیرون گرم بود . تو دلم گفتم برم تو کارش یه حالی بکنیم امروز سرحال بشیم تو همین فکرا بودم خانومه اومد داخل شروع کردن به حرف زدن با لکنت من رفته بودم فجیع تو بهر زنه. از زنه بگم براتون قدش متوسط اندام تو پری داشت کونش یکم بزرگ بود جون میداد بزاری دم کونش سینه هاشم متوسط بود صورت گرد دماغش قلمی بود . یهو زنه گفت استا آخرش چند درستش میکنی منم گفتم همین قیمت که گفتم . شروع کردن از خودش گفتن شوهرم بخاطر چک تو زندانه و من این پول ندارم بهتون بدم. و یه بچه یه ساله دارم اگه کولر نداشته باشیم از گرما تلف میشه . منم با پرویی گفتم خو پول نداری یه چیز دیگه بهم بده…. تا این گفتم رنگش عوض شد رفت بیرون گفتم پرید تف به این شانس گفتم بیخیال شروع به بقیه کارم کردم یه نیم ساعتی گذشت باز اومد گفت باشه استا بهش گفتم من تا بعدظهر برات امادش میکنم شمارمو بهش دادم و شمارش گرفتم گفتم ظهر بهت زنگ میزنم بیا خونه گفت باشه و رفت منم دیگه دل تو دلم نبود شاگردم اومد بهش گفتم موتور اون کولر باز کن من میرم خونه میام .رفتم خونه به خودم برسم . تو حموم که بودم یاد حرفاش افتادم که گفت هیچ پولی ندارم بهتون بدم و یه بچه یکساله دارم دیگه مثل خوره داشت این حرفاش مغزم میخورد حالم داشت از خودم بد میومد که همچینن پیشنهادی بهش دادم . از یکطرف شهوت از یطرف عذاب وجدان. اومدم بیرون شهر ما کوچیک راحت میشه آمار دربیاری زنگ زدم امارش گرفتم از دوستام حرفاش درست بود . اومدم مغازه صاحب مغازه هم اومده بود رفتم سراغ کولر ش درستش کردم دیگه حال کار کردن نداشتم رفتم خونه بهش زنگ زدم آدرس دادم نیم ساعت بعد اومد آوردمش داخل خونه یه شربت براش آوردم دادم خورد گفت اوستا بیاین کارتون انجام بدین زود باید برم بچه ام سپردم به زن همسایه . گفتم باشه اومدم طرفش دست گذاشتم رو بازوش دیدم داره میلرزه. حالم دیگه خراب تر شد اشک تو چشماش دیدم منم گریم گرفته بود ولش کردم اومدم بیرون یکم فکر کردم گفتم بیخیال اون نیاز داره مجبوره داره همچین کاری میکنه اومدم داخل بهش گفتم آبجی من بیخیال شدم ناخودآگاه اشک از چشمام اومد . شروع کردن به گفتن من الا یه هفته است فقط با نون ماست سر کردم تا فقط به بچم بتونم شیر بدم اخه پولی نداشتم شوهرم سه ماه زندان. بخاطر چکی که به یکی از دوستاش داده. بهش گفتم فک فامیل نداری گفت شهرستانن و چون راضی نبودن با شوهرش ازدواج کنه باهاش قطع رابطه کردن گفتم بلند شو بریم برسونمت گفت مگه کارتو انجام نمیدی فقط گفتم تو مرام نیست همچین چیزی بردمش جلو یه سوپر مارکت گفتم هرچی میخوای بخر من حساب میکنم گفتش اخه من نمیتونم گفتم فکر کن برادرتم بعدش که شوهرت آزاد شد بهم برگردونید و تا وقتی که شوهرت زندانه بیا ماهیانه یه کمک خرجی بهت میدم تا محتاج کسی نباشی وسایل را خریدیم تو راه بهم گفت بخدا اولین بارم بوده از رو نداری مجبور شدم به پیشنهادتون ج مثبت بدم و به شوهرم خیانت کنم فقط بخاطر بچم . موقع ای که اومد کولرش ببره یکم پولم بهش دادم کزایه یارو حساب کردم شاگردم فرستادم کمکش اونجا کولر بیارن پایین. تا سه ماه من بهش پول میدادم و هرچی میخواستن بهش میدادم . یه روز نزدیکای ظهر تو مغازه بودم دیدم یه یارو سبیل کلفت اومد داخل بهم گفت محسن گفتم فرمایش گفت شوهر فلانیم تا این گفت ریدم بخودم اومد طرفم بغلم کرد شروع کرد به بوسیدندم. زنش کل جریان واسش تعریف کرده بود اونم بهم گفت برادری کردی درحق زن بچم تا آخر عمر مدیونتم . این از ماجرای من اگه بد تعریفش کردم شما ببخشید . فقط یادتون باشه غرور کسی که نیاز داره و محتاج خرد نکنین خدا جایی دیگه میرسونه. باتشکر محسن

مریم دختر عمه حشری تمام اسم ها اسمهای واقعی نیستند…….من یه پسر ۲۸ ساله ام مجرد و دارای قد ۱۸۱ و وزن ۹۰ من یه دختر عمه دارم به اسم مریم که حدودا ۳۸ سالشه و شوهر داره خونه دخترعمه م نزدیک خونه ماست که اغلب مواقع خونه ماست رابطه من با دختر عمه م تقریبا خوبه داستان از اونجایی شروع میشه که هر وقت مریم خونه ما بود من یا داشتم بیرون میرفتم یا تازه رسیده بودم که هر دو موقع موقعه لباس عوض کردنم بود یه بار که داشتم شلوار عوض میکردم دیدم با گوشه چشم بد طور داره نگاه میکنه که سریع در رو بستم و بعدش اومدم عادی نشستم یه بارم دست و صورتم رو شسته بودم که یه کم آب افتاده بود جلو شلوارم دقیقا راست کیرم که وقتی اومدم تو حال دیدم زل زده به کیرم و لبخند کوچیکی زد البته پیش خودش خیال کرد حواسم نیست این ماجرا هم گدشت ۱روز من حمام بودم که اونم اومده بود خونه ما /حمام و توالت ما روبرو همن دستشویی هم وسطشونه قفل حمام اون موقع خراب بود و در حمام نیم باز بود مریم رفته بود دستشویی اومده بود دستهاش رو بشوره که دیدم داره بازم به بهانه آرایش من رو نگاه میکنه اولش من حواسم نبود بعدش که متوجه شدم نمیدونم چرا یهویی راست کردم بدطور طوری رفتار کردم که ندیدمش وبه کار خودم ادامه دادم گفتم بزار شانس خودم رو امتحان کنم اول یه کم با کیرم ور رفتم ضربان قلبم چند برابر شده بود بعدش خیلی آروم شورتم رو دراوردم وبا کیرم ور رفتم دیدم صدای نمیاد گفتم بزار به بهانه آوردن ژیلتم که جلو دستشویی بود در رو باز کنم یهو در رو باز کردم یهو هردومون خشکمون زد دستش زیر شورتش بود چنان هول شده بود که دستش همون طور زیر شورتش مونده بود منم با کیر راست جلوش وایساده بودم منم عادی ژیلتم رو برداشتم برگشتم حمام….. شب اون روز اسمس داد (تو حمام داشتی چکار میکردی بی تربیت)منم جواب دادم کاری که دست تو زیر شورت میکرد خلاصه دیگه رومون باز شد و کار به جایی رسید که گفت دلم بود کیرت رو دستم میگرفتم منم گفتم فردا میام بگیرش دستت اولش گفت خلاصه بااصرار قرار گذاشتم برم پیشش فرداش رفتم خونش یه دختر داره اسمش گلناره که ۱۸سالشه داشت میرفت مدرسه گلنار کیرم راست شده بود منتظر بودم بره تا رفت رفتم از پشت گرفتمش مثل وحشی ها اوردمش تو اتاق خوابش انداختمش رو تخت اول ازش لب گرفتم و هی میگفت خیلی وقته منتظ این روزم منم گفتم من بیشتر لباس رو بردم بالا بدنش مثل برف سفید بود کرستش رو دراوردم وای سینه هاش ادم دیونه میکرد همیشه دوست داشتم ببیمشون مثل بچه شروع کردم به خوردن سینه هاش صداجیغش تمامد خونه روگرفته یواش یواش اومدم سمت کسش معلوم بود شوهرش اهل حال نبوده فقط مثل خروس میکرده و میومده پایین رو شورت کسش رو خوردم فقط داد میزد شورتش رو پاره کردم شروع کردم به خوردن کسش چنان جیغ میزد که دیگه دست جلو دهنش گرفتم یهو دیدم بدنش شروع کرد به لرزش و ارضا شد من که تازه به جا خوبش رسیده بودم سریع لخت شدم کیرم رو دادم دستش اول حال نداشت بعدش یواش یواش گرم شد و شروع کرد به ساک زدن چنان ساک میزد که گفتم الانه کیرم از جابکنه بعدش خوابوندمش رو تخت کیرم معلوم بود خیلی ازشوهرش بزرگتر بود همش میگفت کیر فرهاد نصف کیرته کیرم رو گذاشتم دم کسش یه کم فشار دادم دیدم سخت داخل میره یه کم بیشترفشار دادم با صدا جیغش رفت داخل وای چقدر تنگ بود چقدر داغ بود آروم شروع کردم به تلمبه زدن دستش رو دور کمرم حلقه کرده بود فقط جیغ میزد منم بیشتر فشار میدامش خلاصه به حالتهای مختلف کردمش و موقع ای که آبم داشت میومد خواستم کیرم رو دربیارم که محکم گرفتم گفت بریزش تو کسم منم ریختمش داخل نزدیک یه ربع بی حال افتاده بودیم رو تخت نزیک ساعت ۲ بود دیگه وقتش بود شوهرش بیاد پاشدم دیدم تمام تخت خونی شده نگاه آیینه کردم دیدم تمام کمرم زخم و زیلی شده جا ناخن مریم بود اصلا متوجه نشده بودم که اینجوری شده سریع لباش پوشیدم رفتم توراه خیلی پشیمون شدم وتصمیم گرفتم تمامش کنم ولی تازه مریم منرو گیر آورده هر شب پیام میده بیا هر بار به بهانه میپیچونمش ولی ول کم نیست الان قراره شوهرش فرداشب بره ماموریت شبم نمیاد گفته باید بیای………………نمیدونم برم یانه

سکس در مراسم عزادارىسلام من سارا۲۲ سالمه.خاطره ای میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به اسفند سال ۸۹،پدربزرگم آخرای اسفند بودکه عمرشو دادبه شما ماهم مجبوربودیم ازتهران بریم شهرستان خونه مادربزرگم ازیطرف خیلی ناراحت بودم پدربزرگموازدست دادم ازطرفیم خوشحال بودم که بعدازشیش ماه میتونم سروش و ببینم. سروش پسرخالمه ۲۵ سالشه تقریبأ خیلی وقته همو دوست داریم خیلی دوسش دارم اون سرخدمت بود ولی بالاخره مجبوربود مرخصی بگیره بیاد خیلیدلم براش تنگ شده بود خوب بالاخره رسیدیمو از درکه تورفتم همه گریه میکردن که دیدم سروش اومد سمتمو گفت سلام سارا دیدی بابایی مرد منم یکم گریه کردم اینقد دلم براش تنگ شده بود دلم میخواست بپرم تو بغلش خلاصه دیگه عزاداری تموم شد هفتمش گذشت دیگه شد عیدنوروز که چون ما عزاداربودیم همه به خونه مادربزرگم هجوم میاوردن دلم میخواست فقط واسه یکبارم شده سروش بغلم کنه منم بوسش کنم چون معلوم نبود دوباره کی ببینمش .بالاخره هفته اول عید گذشتو حالا قرارشد خانواده ما دسته جمعی عید دیدنی بجا بیارن مامانم بهم گفت آماده شوبریم منم دیگه فکرای پلید تو سرم بود گفتم مامان از شلوغی خسته شدم نمیام مامانم خوب باشه نیا.به سروشم پیام دادم نیم ساعت برو بیرون اینارفتن دوباره برگرد .خلاصه رفتن سروش اومد زنگ زد دروباز کردم بعد دروقفل کردیم بااینکه خیلی دوس داشتم از نزدیک ببینمش وقتی اومدوتنهاشدیم خیلی استرس گرفتم و دست ودلم میلرزیدچون دیربه دیرهمو میدیدیم ازش خجالت میکشیدم قبلأ فقط دزدکی ازهم لب میگرفتیم.خلاصه نشستیم یکم ازهم لب گرفتیم بعدش سروش دراز کشید گفت سارا گرممه حالا هوام سردبودا پیراهنشو درآورد منم همینجوری ازخجالت نشسته بودم یهوبلندشدوگفت سارا معلوم نیست دوباره کی ببینمت اینوگفت یه لب ازم گرفت بعدش دکمه های پیراهنموباز کرد و سوتینمو یکم دادم پایین نوک سینم زدبیرون سرشو آروم آورد سمتش بعدش کرد تودهنش شروع کردبه خوردن حال عجیبی داشتم ازطرفیم خیلی بهش اعتماد دارم چون اونو مثل شوهرخودم میدونم قرارباهم ازدواج کنیم.بعدش سوتینموبازکردو من زیرخودش خوابوندازلبام شروع کرد به میک زدن بعدش رسیدبه سینه هام ،سینه هامو بین دستاش گرفته بودو لیسش میزد خیلی داشتم لذت میبردم حدود پنج دقیقه اینکارو کردبعدش اومد کنارم درازکشید دوباره چندتالب آب دار ازم گرفت ودستشو برد سمت دکمه شلوارم منم محکم دستشوگرفتم گفتم نه حالا ازون اصرار ازمن انکار خلاصه افتادیم به شوخی اون هی دست منو محکم میگرفت تودست خودش من دوباره بازور ازبین دستاش درمیاوردم مانع میشدم.خلاصه گفت سارا ول کن دیگه الان میرسن.به هر زورى بود بالاخره راضی شدم تا شلوارمو دربیاره شلوارمو درآوردو شرتمو کشیدپایین تاحالا کس منوندیدیده بود اولش خجالت کشیدم ولی بعدش عادی شد برام کنارم درازکشیدودست برد سمت کسم شروع کردبه ور رفتن با چوچولم فکرنمیکردم اینقد لذت داشته باشه باخودم گفتم کاشکی زودتر میذاشتم. غرق تو لذت بودم به بدنم یه عرق خیلى سردی نشست خودمو داشتم بالا پایین میکردم که یهودیدم سروش دست ازکارکشیده داره نگام میکنه وگفت خانم منم حشری بودو ماخبر نداشتیما یکم خجالت کشیدم چشامو بستم کسم خیسه خیس شده بود.داشت بارونم میومد و میخورد به پنجره وای نمیدونیدچه حس رمانتیکی داشتم بعدش دیدم سروش رفت بین پاهام اصلأ باورم نمیشد میخوادکسمو بخوره فکرکردم دوباره میخواد بهش دست بزنه که دیدم نه سرشوبرد سمتش واای چقد زبونش داغ بود ازبالا تاپایین هى لیس میزد و میک میزدبعدش نوک زبونشو دمه سوراخم بازى میدادچند دقیقه اینکارو کرد یهو یه حس عجیبی بهم دست داد که تاحالاهمچین حسی نداشتم نمیتونستم جلو ناله هامو بگیرم که یهو یه حس عجىب بالذت خیلی شدیدبهم دست داد سروشم خوردنشو تندترکرد بعدش احساس کردم یه مایع خیلی داغ ازم اومدبیرون انگارخالی شدم انگار همه شهوتم تواین مایع خلاصه شد .سروش که دیدتونسته ارضام کنه خیلى خوشحال شد وبعدش لباسامونو پوشیدىم و اون رفت بعدش همه یکساعت بعدش برگشتن خونه اون واولین وآخرین بارى بودکه مااینکاروکردیم .چون دیگه فرصتش پیش نیومد اونموقع من ۲۰سالم بوداونم ۲۳ بودالان که دوسال ازون خاطره میگذره وبزرگترشدم ودلم میخواد زودتربهش برسم. قراره بعدازعیدبیاد خواستگاریم تشنه سکس باهاشم اون اتفاقی که بینمون افتاد منوبیشترعاشق خودش کرد سروش اولین وآخرین عشقمه.

دخترعموی کون گنده سلام من امیرم ۱۸ سالمه این خاطره مربوط به پارساله وقتی که سال سوم هنرستان بودم منم با دخترای زیادی نبودم جز چند تا که اونم خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم و باهم موندیم اینم بگم اهل دختر بازی و اس دادن همزمان به ۲۰ تا دختر نیستم چون بدم میاد بگذریم این دختر عمویه ما عربه (مادرش عربه) و تو اهواز زندگی میکنه منم تهران زندگی میکردم یه روز برا بابام اتفاقی افتاد که مجبور شد بره اتاق عمل و از شانس بد ما این اتفاق تو اهواز افتاد و بازم از شانس بدم کل فامیلامون تو اهواز زندگی میکنن همینجور که فامیلا میومدن و میرفتن این احلام جون(احلام ی اسم عربیه) موند خونمون و به مادره کمک میکرد و اونشب هم با اجازه پدر مادرش پیش ما خوابید. تو اون خونه اوشب من بودم و ۲ تا برادرم و خواهرم و مادرم در اون زمان من با دوست دخترم تازه به هم زده بودم و نارحت و گوشه گیر! همش به بهانه چای و شربت میومد سر بحث رو باز کنه من هر بار زدم تو برجکش آخه قیافه نداشت اما لا مثب با اینکه ۱۶ سالش بود اما سینه هاش ۸۰ بود(بعد ها سایزش رو خودش گفت) و باسنش خیلی بزرگه ولی شکم نداره (اینم به خاطر هیپ هاپ بود که میرفت) خوتون حساب کنین وقتی شرتش دو ایکس باشه کونش چقدره !! از خصوصیاته دیگش این بود که رنگ پوستش برنزه بود ذاتی و انگار راسته که میگن عقد دختر عمو و پسر عمو رو تو آسمونا بستن اما این قضیه یه طرفه بود و من اصلا بهش علاقه ای نداشتم که بخوام روش کار کنمم و باهاش تریپ بردارم نمیخوام بگم تیکه ام اتفاقا بر عکس نه تیپ دارم نه قیاف آنچنانی! همون شب که قرار بود بخوابه خونمون به دستور مادره مجبور به ترک تخت خودم شدم و رفتم اتاقه اون داداشم (گفتم دوتا دارم ولی بزرگه متاهله و اونشب براش کار پیش اومد و رفت چون خونه ما زندگی میکنه) خونمون پنج خوابس (نمیخوام بگم مایه داریم و لی خب باید جزعیات رو بدونین) که یه اتاق من دارم یه اتاق داداشه بازنش و ی اتاق برایه اون یکی داداشه و یه اتاق برا خواهره و یکی هم بار حاجی و حاج خانوم وقتی مادره این حرفو بم زد عصبی شدم گفتم خب بفرستش تو اتاقه خواهره و گفت نمیشه حساسه و از این حرفا من با عصبیت رفتم تو اتاقه داداشه که زن داشت ساعت طرفای ۳ صبح یه شب تابستونی بود و من کمکم چشام داشت سنگین خواب میشد ک دیدم گوشیم لرزید و یه اس اومد -آقا امیر؟؟ -شما؟؟ -یه بنده خدا منم شاکی شدم گفتم کدوم بیکاریه ک ۳ صبح زنگ زده اما تا یه بوق میخورد رد میداد شاکی تر شدم دوباره گفتم: – u?? -اول پارسی رو پاش بدار و دوما ک حدس بزن -من از کجا بدونم کدوم خریه پشت تلفن -درست صحبت کن -پس مثل بچه آدم خودت بگو – یه راهنمایی منم تو اتاق بغلیم اتاق بغل دوتا بود یکی چپ یکی راست راستی که مهدی داداشم بود و فقط میمونه چ=ی که احلام بود البته شمارم رو بش نمیدادم چون به دلایلی نمیخواستم داشه باشه دوباره اس زدم : -شماره رو از کی گرفتی -از خودت -من ک یادم نمیاد -گفت دزدکی بر داشتم -پاکش کن و دیگه اس نده – اهه عجب عنی هستیا خب دیوونه من دوست دارم -جدا؟؟ -آره به جونه مادرم -ثابت کن -هر کاری گی میکنم – به موقش خبرت میکنم فعلا بگبر بخواب تا فردا گذشت تا فردا صبحش و بش اس دادم حرفای دیشبت یادته گفت آره و منم بش گفتم پاشو ساعت ۶ بیا کیانپارس خیابون ۱۰ سرخیابون وایمیسی تا بیام گفت باشه ساعت ۵ ونیم بود که دوباره اس داد یادت نره منم ج ندادم عمدا یکم دیر رفتم و گوشیمو سایلنت کردمو رفتم کمین کردم ببینم واقعا میاد یا نه منم نامردی نکردم و تا ۷ منتظر گذاشتمش بنده خدا کاری نکرد فقط ۲۵ بار میس انداخت خلاصه رفتم دیدمش و گفتم ضایس فقط حرف بزنیم بردم یه لیوان چای مهمونش کردم و جلوش شروع کردم سیگار کشیدن که مثلا بدش بیاد اما برعکس اونم یه نخ کشید البته چس دود گذشت بش گفتم واقعا دوسم داری عصبی شد کفت کثافت چند بار بگم گفتم از کی گفت از بچگی فقط تو رو تو سرم داشتم منم دیدم نه ظاهرا دوستم داره اما اعتماد به حرفش نکردم و گفتم اگر راست میگی همین جا تو کافی شاپ بوسم کن اونم احمق این کارو کرد که بهش اعتماد کردم گفتم بزار منم تا تنور داغه بچسبونم بش گفتم باشه بیا با هم دوست باشیم فعلا تا یه مدت تا بت خبر بدم اما شرط داره گفت چه شرطی گفتم شارژم رو تامین میکنی برای اس یا زنگ گفت باشه گذشت تا یک ماه من هم کمکم داشتم بهش وابسطه میشدم هم اینکه یه فکرای پلیدی زد تو سرم قرار شد وقتی بابائه برای بار دوم میره بیمارستان من اینو بکشونم خونه ؛ اون موقع فقط قصدم این بود که فقط بوسش کنم و باش حرف بزنم بش اس دادم گفتم امروز برایه عیادت نرو بیمارستان و بپیچون بیا خونه ما با هزار مصیبت قبول کرد گفت فقط نیم ساعت گفتم باشه قرار بود ۴ بیاد اما سه و نیم پیداش شد منم گفتم تو روحت و امد بالا همون از در که وارد شد مثل وحشیا پرید بغلم و شرو کرد لب گرفتن منم نامردی نکردم دوبرابر گرفتم دیدم کلا حالتش عادی نیست لبمو ازش جدا کردم بردمش تو اتاقم و گفتم یکم بخواب تا من برم یه نخ سیگار بزنم( من به طور مخفی سیگار میزدم) سیگار رو که زدم برگشتم دیدم فقط با یه شورت و سوتین نشسته داره آهنگ قرارمون یادت نره منصور رو گوش میده منم خندم گرفته بود از کاراش بش گفتم مقدمه چینی هم چیز خوبی و احمق خانوم من باید این کارو بکنم و یکی زد تو گوشم گفت نمیتونم تحمل کنم تا تو برام کلاس بزاری و ناز بخری !! من بلندش کردم از پشت رفتم شرو کردم به خوردن گردنش و همینجوری با دستام رو شکمش بودم و با شکمش بازی میکردم بعدش مثل فیلم تایتانیک ازش یه لب گرفتم و خودم بند سوتینشو باز کردم رفتم سراغ سینه هاش و همزمان هم میخوردم و میمالوندم یادمه انقد خوردم که نوک سینه هاش کبود شد بعدش شورتش رو از پاش کندم و خوابوندمش رو تخت و پاهاشو باز کردم دیدم انگار کسش کسه لنی باربیه !! لا مثب خیلی خوشگل بود کسش و یه تار مو هم نداشت منم با ولع هرچه تمام شروع کردم لیس زدن که حسابی صداش در اومد حوصله نداشتم اونم بیاد بخوره فقط میخواستم اون لحظه بکنم توش اونم فهمید این قضیه رو که در اومد گفت حواست باشه پردم و نزنی منم گفتم سخته ولی باشه برش گردوندم و یه تف به کیر و یه تف به کونش یه ضرب رفتم توش که جیغ وحشتناکی کشید و شرو کرد گریه کردن منم تو این فاصله به صورت سگی داشتم میکردمش و یه دستم به کمرش بود وبا یه دستم موهاشو داشتم سمت خودم میکشیدم که کلا خودم خیلی با این حرکت حال کردم یه ده دیقه ای داشتم تلمبه میزدم که احساس کردم داره میاد تا اومدم بیرون بکشم دیگه دیر شد و کمیش رو تخت ریخت و کمیش تو کونش و امدکی رو کمرش منم دیدم خیته اینجوری بردمش حموم اونجا هم یه ساک حرفه ای برام زد و آبم رو اورد و با این حرکت اونم خیلی حال کردم الانم ۲۴ ساعته در خدمتشم و بعد از اونم ۳ بار دیگه تا امروز سکس داشتیم

من و عشق جدیدم سلام دوستان اسمم پرستو و ۳۲ سالمه دوست نداشتم این داستان رو بگم اما دیدم شاید اینجوری هواس (حواس)آقایون ساده لوح جمع بشه و بدونن زناشونم نیازهای جنسیشون باید ارضا بشه من متاهلم و ۷ سال از ازدواجم میگذره تو این مدت فقط از سر اجبارها و حرفهای مردم ادامه دادم زندگیمو . بگذریم خیلی وقت بود شوهرم نتونسته بود ارضام کنه و فقط به کار خودش و ارضا شدن خودش فکر میکرد و شب میومد سرغم و دولشو (بله واقعا دول بود نه کیر) میکرد توی کسم و ۵ دقیقه نشده آبش میومد که اونو میریخت روی شکمم و میگرفت میخوابید . منم با هزار ترس و لرز بلند میشدم که از روی شکمم نریزه و میرفتم خودمو میشستم و میومدم میخوابیدم توی شرکت بازرگانی کار میکردم که با امور گمرک و کشتیرانی زیاد سر و کار داشتیم تا اینکه ……۲ سال پیش . پسر عمم ۱ پسر داشت که ۴ سال ازم کوچکتر بود ما خیلی رابطه نداشتیم ولی چون پسر خوبی بود همیشه دوستش داشتم و اصلا تو فکرم رابطه برقرار کردن باش نبود اون روز زنگ زد و بعد از حال و احوال ازم خواست تا یکی از کاراش رو که مربوط به کشتیرانی و کانتینر میشد رو پیگیری کنم . منم با کمال میل قبول کردم . راستش دوست داشتم که در حقش لطفی کرده باشم مراحل کار رو انجام دادم وقرار شد که همدیگه رو ببینیم و من ترخیصیه رو بهش بدم قرارمون ساعت ۴ بود قبل از ۴ رسیدم ولی بیرون پارک منتظر موندم و چون مسیرشو حدس میزدم نرفتم تا اول اون بیاد و نگه من چه قدر هولم راس ۴ اومد و وسط پارک نشست منم راه افتادم سمتش . همدیگه رو دیدیم خوش و بش . باهام دست نداد . خیلی رعایت میکرد این مسائل رو از هر دری حرف زدیم از خونواده هامون و اتفاقاتی که میوفته و اینکه چرا زن نمیگیره ؟ اونم از اخلاقش و تفکرش واسه زن گرفتن واسم گفت . حیا و نجابت از چشاش میبارید . همونجا عاشقش شده بودم اما رو نکردم این موضوع رو . تو دلم آشوب شده بود چطور تا به حال کسی پیدا نشده بود واسه ازدواج باهاش . سوار ماشینش شدیم منو تا نزدیک خونه رسوند . قبل از خدا حافظی بش گفتم دلم میخواست بات دست میدادم که بی معطلی دستم و گرفت و بام دست داد . داغ بود انگار تب داشت . منم یخ کرده بودم انقدر بی هوا اینکارو کرد . راه افتادم سمت خونه هنوز شوهرم نیومده بود که بم اس داد : (ممنون که کارمو راه انداختی . ممنون که باهام قرار گذاشتی و ممنون که باهام دست دادی .) مونده بودم چی بگم اما همین جوابو منم بش دادم . که باز زد : ( بازم ممنون پرستو . د و س ت د ا ر م ) عقل از سرم پریده بود . اونم حس منو پیدا کرده بود . واسش زدم حرفی نزن که واقعیت نداره من زود عاشق میشم . بم گفت شاید خودت نمیدونی اما من یه عمره دوست دارم ) سرم داشت گیج میرفت آخه چرا الان بهم گفت ؟ چرا زودتر نگفت بهم . بش گفتم از کی دقیقا ؟ گفت از قبل از ازدواجت . همیشه دوست داشتم و ….) دیگه معنی اس هاشو نمیفهمیدم . این همه سال دوستم داشت و نگفته بود ؟ اونم پسری که همه آرزوشو داشتن ؟ باورم نمیشد .گفتم بش فردا میای بریم بیرون بحرفیم ؟ جوابش آره بود . اومد و من و اون با هم رفتیم و یه دل سیر حرف زدیم . دوستش داشتم اونم منو دوست داشت . همه جوره میخواستمش مخصوصا با شرایطی که داشتم و با این کار از نظر روحی ارضا میشدم . سر حرفو بعد از اون روز توی حرفای سکسی باز کردم و فهمیدم که بیچاره هنوز کس نکرده و باکره مونده ولی اونم بدش نمیاد با من شروع کنه . اون روز بعد از ۱۴ روز اس بازی و تلفنی حرف زدن بهم گفت میخواد خونشونو بم نشون بده منم قبول کردم . قرارمون ساعت ۹ صبح بود . ۶ بعد از اینکه شوهرم رفت پریدم حموم و خودمو حسابی صاف و صوف کردم ( آدم کثیفی نیستم ولی واسه شوهرم نمیخواستم این کارو بکنم ) ولی الان میخواستم . ۹ صبح با هم سر قرار رسیدیم تا سوار شدم دست دادیم و با سرعت زیاد رانندگی کرد . بعد از ۲۵ دقیقه رسیدیم خونشون . میگفت کسی نیست و همه مسافرتند . رفتیم توی خونشون . مادرش خیلی با سلیقه بود . بم گفت : ( میخوام امروز سوپرایزت کنم ) من مثل خنگا الکی گفتم مثلا چه کار ؟ گفت میفهمی . مانتو و روسریمو در اوردم داشتم خونه رو دید میزدم که اومد پشتم دستشو گذاشت رو چشمم و گفت بریم تو اتاق . بم گفت چشاتو باز نکن تا من بگم . منم تو دلم قند آب میشد . نشستیم رو تخت . آروم لبشو گذاشت رو لبم اما دستامو گرفته بود پشت خودم . چشام بسته بود و داشتم لبشو مزه میکردم طعم مسواکش رو داشت . آروم دستشو برد رو پهلوهام داشت مور مورم میشد تا حالا همچین حسی نداشتم . بغل پهلوهامو گرفت و آروم تاپمو کشید بالا ولی نه خیلی . منم خودم دسامو عقب نگه داشته بودم احساس میکردم سینه هام اینجوری سفت تره که یهو احساس کردم سینه راستم درد گرفته . چشامو باز کردم دیدم داره از روی تاپم میخوره سینمو . گفت چشاتو ببند . منم بستم و خودمو دستش سپردم با یه حرکت تاپمو درآورد و با یه حرکت دیگه سوتسنمو در آورد . سینه هام بیرون آفتادند . البته خیلی بزرگ نیستند اخه شوهرم اصلا نمیمالدشون .آروم منو خابوند و شروع کرد خوردن سینه هام چه حالی میداد . کسی که دوستش داشتم داشت بام حال میکرد . آروم رفت پایین سمت نافم . دوره نافم و لیسید و یه زبون توی نافم کشید که صدام در اومد تا حالا این حسو نداشتم بد جوری داشتم حال میکردم . آروم دکمه های شلوارمو باز کونمو دادم بالا تا راحت در بیاره از پام . به جورابام هم رحم نکرد و اونا رو هم در آورد . حاظرم شرط ببندم که شرتم خیس بود از بس تحریک شده بودم نمیفهمیدم داره چی کار میکنه اما چشام بسته بود احساس کردم کنار زانوم یخ کرد داشت زبون میزد ومیلیسیدم . چه حالی داره لیسیده شدن . اومد تا نزدیک شرتم ولی حتی بهش دست نزد دوباره از اون پام شروع کرد اومد تا نزدیکی شرتم . پاهام کامل باز بود و من فقط یه شرت تنم بود آروم از روی شرتم زبون میزد کسمو . کاری که شوهرم حتی یه بارم نکرده بود . حسابی تحریک شده بودم ناله کردنم تابلو بود . اونم هی جووووون میگفت . دستشو انداخت دو طرف شرتم و از پام درآورد . الان دیگه خجالت میکشیدم نگاش کنم . پاهامو که بسته بودم آروم باز کرد .و سرش و برد لای پام . نوک زبونش که به چوچولم خورد تمام تنم لرزید بعد آروم شروع کرد لیسیدنش . پاهامو انداختم رو شونه های مردونش . زبونشو آروم تا روی سوراخم برد و یه کم فرو کرد تو . چند بار اینکارو کرد و دوباره اومد چوچولم رو کرد تو دهنش . با اینکه تقریبا هر شب شوهرم میکردم اما داشت آبم میومد . داشتم جیغ میزدم و اونم که این حال منو دید تند تر ادامه داد به ۲ دقیقه نکشید که به قول پسرا خروسی آبم اومد اما خیلی خوب واسم خورده بود . داشتم تکون میخوردم و بدنم از شدت ارضا شدنم میلرزید که باز زبونشو روی چوچولم کشید . هنوز داشتم میلرزیدم . اونم با دستاش اروم سینه هامو میمالید که الان عین سنگ بود . باورم نمیشد انقدر زود ارضا شده باشم . چند دقیقه که گذشت به خودم وامدم دیدم کنارم نشسته و داره با کسم بازی میکنه . هنوز حشری بودم . بعد از این همه سال تازه ارضا شده بودم . بهش کفتم میخوام بازم اونم گفت چشم و دوباره خواست بره لای پاهام که گتم نه منظورم کیرته . گفت این یکی کار خودته داشت تحریکم میکرد . گفتم باشه و سریع دکمه های پیرنشو باز کردم و اونو در آوردم و بعد زیر پیرنیشو در آوردم . هیکل خفنی نداشت اما درشت بود و بدون مو خوشم اومد خابوندمش روی تخت و شلوارشو در آوردم و از هول دیدن کیرش که معلوم بود حسابی شق کرده باش ور نرفتم مثل خودش . شرتشو در آردم . کیر بزرگی داشت تقریبا ۲۰-۲۵ سانت طول شق کردش بود و دستای کوچیکم دورش به زور به هم میرسید . به نظرم بزرگ اومد . تا دیدمش یهو کردمش تو دهنم کاری که منم هیچ وقت واسه شوهرم نکردم و شروع کردم لیسیدن کیرش و میک زدن . هنوز ۱ دقیقه نگذشته بود که گفت پرستوسسسسسسس و آبش اومد توی دهنم . داشت حالم به هم میخورد اما تحمل کردم و تا تهشو نگه داشتم و بعد همشو تو دستمال تف کردم . باورم نمیشد انقدر زود ابش اومده باشه . ازم عذز خواهی کرد ولی من ناراحت نبودم اما هنوز میخواستم . بهش گفتم بازم میخوام . اونم گفت باشه بزار اول سر پاش کنم . داشتم با کیرش ور میرفتم که دوباره سیخ شه . گفت بزار برم یه چیزی بیارم . رفت ۱ بسته کاندوم آورد معلوم بود اونم نقشه داشته . Relax بود و من اولین بارم بود که کاندوم میدیدم . به خاطر همون مسائل قبلی .. خودش با وسواس خاصی سر کیرش گذاشت که دیگه کاملا سیخ شده بود منم زود پریدم رو تخت و بهش گفتم بیا بکن بکن توم . زود باش . بد جوری حشری بودم اومد سر کیرشو لای پام مالید من خودم کیرشو گرفتم که مستقیم بکنمش تو سوراخ کسم. عجب کاندومی بود پر از برجستگی های بزرگ که بعدا فهمیدم بزرگترین مدل خاردارشه و تاخیری هم هست اروم کرد توی کسم اولش درد داشت اما خیلی حال داد حالا اون بود که آروم عقب و جلو میکرد . من دیگه داشتم جیغ بنفش میزدم از زیادی ولع همش میمالیدمش . به خودم میچسبوندمش . با سینه هاش بازی میکردم کمتر از ۵ دقیقه نگذشته بود که باز آبم اومد باز تکونهای شدید و لرزش اما اون انگار هنوز میتونست ادامه بده بعدها میگفت لنقدر دریچه کسم اون موقه تنگ و گشاد شده بوده که اونم داشته ابش میومده ولی خودش رو کنترل کرده . داشت ادامه میداد و من رو آسمون بودم دوباره تحریک شده بودم . بهش گفتم ایندفه با هم ارضا شیم اونم تندش کرد و من دوباره همونطوری شده بودم که گفت داره میاد و شروع کرد تند تند طلمبه زدن منم سر همین ارضا شدم . کیرش تو کسم بود و جفتمون ارضا شده بودیم داشتیم همو میبوسیدیم . خیلی حال داده بود حتی با اینکه مدت زمان سکسمون کم بود . نمیدونید چه حالی بهم داده بود بعد از ۳۰ سال اولین بار بود ارضا میشدم و اونم بهم گفت که خوشحاله که بکارت خودش رو به من داده . بعد از این موضوع ما تقریبا هفته ای ۳ تا ۴ بار سکس داشتیم که یه رکورد بود تا شوهرم میرفت میومد خونمون و با هم حال میکردیم . کمکم وارد شده بود و آبش دیر میومد که فهمیدم قرص میخوره . ولی بازم خوشحال بودم چون سکسمون طولانی تر شده بود و من تعداد دفعات بیشتری ارضا میشدم . الان تقریبا ۲ سال که من پنهانی باهاش رابطه دارم و انواع پوزیشن ها رو با هم تست کردیم و هرچند دوست ندارم اینو بگم اما همش تقصیره شوهرمه اگه میفهمید که باید چه طور باهام رابطه داشته باشه الان عاشق اون میبودم . اما دلم نمیخواد رابطمو تموم کنم با همه اینکه میدونم اشتباهه . ولی وقتی یاد کیرش میفتم لبمو گاز میگیرم و وقتی یادم میاد مه اون منو ارضا میکنه به خودم میگم گور بابای شوهر . همش به خاطر شوهر عوضیه . اما بازم باش سکس میکنم . بازم یواشکی با همیم و نمیخوام هیچ چیز جاشو بگیره

عشق بازی در ساحلسلام اسم من سایه ست و ۲۰ سالمه.در حال حاضر با یکی از فامیلامون که اسمش سامانه رابطه دارم.ما همدیگه رو خیلی دوست داریم و می خوایم باهم ادواج کنیم.الانم می خوام داستان یکی از عشق بازیامونو واستون بگم.داستان بر میگرده به سال پیش که واسه تعطیلات تابستون چند روزی با سامان و خواهرش رفتیم شمال.شب که میشد ۱۲ به بعد می رفتیم لب دریا قدم می زدیم.ساحل ویلا خیلی خلوت بود و یکم که از ویلا دور می شدیم تقریبا دیگه کسی نبود.یه شب خواهر سامان خسته بود و باهامون نیومد.من و سامان رفتیم لب دریا،همینطوری که قدم می زدیم و از ویلا دور می شدیم یه تخته لب دریا پیدا کردیم نشستیم روش.سامان دستشو انداخته بود دور گردنم منم سرم رو شونش بودو داشتیم به دریا نگاه می کردیم.سامان پیشونیمو بوس کرد و منم سرمو گرفتم بالا و نگاش کردم.بعد مثل همیشه که بعد این نگاها لب می گرفتیم این دفعه ام شروع کردیم به لب گرفتن.هوا بسیااار دو نفره بود و جون می داد واسه لخت شدن و سکس.اما تو اونجا که نمیشد لخت شد و کامل سکس کرد.همینطوری که داشتیم با تمام وجود لبای همو می خوردیم سامان دکمه های مانتومو باز کرد و دستشو برد زیر بلیزم و سینه هامو می مالید.سریع دست گذاشت رو نقطه ضعفم یعنی نوک سینه هام و هی قلقلکشون می داد،من یهو حشرم زد بالا نشستم رو پاش،بعد گوششو می خوردم و زبون میزدم.روی پاش که نشسته بودم راست شدن کیرشو زیرم احساس می کردم و هی خودمو فشار میدادم رو کیرش.در همون حال حواسمون همش به اینور اونور بود که کسی نیاد یه وقت،ولی از اونجایی که نصف شب بود احتمالش خیلی کم بود.سامان بلیزمو داد بالا و اول نوک سینه هامو میک زد و بعد یکی از سینه هامو می مالید و اونیکی رو می خورد.واااای خیلی حال خوبی بود.بعدش من بلیزشو دادم بالا و بدنمو چسبوندم بهش،برجستگش کیرشم که از زیر شلوار زده بود بیرون با کسم برخورد می کرد و من حشری تر میشدم.حسابی گوش و گردن همو خوردیم و بعد من کنارش نشستم.بعد کیرشو از شلوارش درآورد،منم شروع کردم به ماساژ دادن کیرش.اونم دستشو کرد تو شورتم کسمو که حسابی لیز و خیس شده بود می مالید.وای وقتی کسمو می ماله دیوونه میشممممم.پاهامو باز باز کردم اونم دستشو تا ته کرد تو شورتمو حسابی می مالید.با انگشتش لای کسمو چوچولمو قلقلک میداد گاهی سوراخ کوننمم قلقلک میداد و با با یه دست دیگش سینه هامم می مالید.منم لب و زبون و گردنشو می خوردمو کیرشو می مالیدم.همینطوری ادامه دادیم تا جفتمون ارضا شدیمو سامان آبشو ریخت رو شنا.خوشبختانه کسی نیومد که مزاحم عشق بازیمون بشه. بعدش خودمو انداختم تو بغلش و هی بوسش می کردم و اونم صورتمو ناز می کرد.اون شب یکی از بهترین شبای زندگیم بود.

راهپیمایی ۲۲ بهمن و کون دخترعمو خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به بیست و دو بهمن روز راهپیمایی بود من با رفیقا اومدیم سمت دخترا اونوقت راهپیمایی تموم شده بود رو گوشیم یه اس ام اس اومد که دختر عموم بود گفته بود جلو شهرداری وایسادم پام درد میکنه نمیتونم راه برم خلاصه ما گفتیم چشم اینم بگم من با مریم خانوم یعنی دختر عموم همکلاسی هستیم و با هم خیلی راحتیم خلاصه موتور رو از جلو بانک که پارک کرده بودم و رفته بودم راهپیمایی خلاصه سرتون رو درد نیارم موتور رو برداشتیم و رفتیم که جلو شهرداری وایسادم دیدم تنها نیست با سه تا دختر دیگه وایساده دست تکون داد بیا اینطرف منم دور زدم رفتم جلو شهرداری همشون هم خشگل بودم به مریم گفتم که چرا نگفتی با ماشین بیام دنبالتون رفیقاتم برسونم که گفت من فکر کردم با ماشین اومدی از خونه گفتم نه حالا میرم ماشین میارم میارم میام خلاصه ماشین رو ورداشتیم یه ترانه توپ هم گذاشتم اومدم پیششون مریم جلو نشست بقیه عقب خلاصه تک تک رو رسوندم به مریم گفتم بریم دور برنیم چون دیگه ماشین کمتر میاد دستم خلاصه نمیدونستم سر بحث رو باز کنم که خودش باز کرد گفت که چندتا دوست دختر هات رو از کون کردی من با تعجب گفتم من که بیشتر از یکی ندارم که گفت آره جون خودت گفتم عکس دوس دخترم رو هم دارم گوشی رو دادم دستش که دیدم داره میچرخه تو سکس ها دست گذاشتم رو پاش یکم مالش دادم و رفتم صحرا یه جایی توقف کردم که گفت چرا وایسادی گفتم میخوام عکسا رو نشونت بدم خلاصه چندتا نشونش دادم و دست کشیدم رو پاهاش خلاصه همینجور پیش رفتم و گردن و لباش رو خوردم رفتیم رو صندلی عقب لخت کردم و روسریش رو برداشتم و مانتو کامل باز کردم شلوارش هم در آوردم خیلی سفید بود یه سوتین با یه شرت هم پاش بود منم شرتش رو در آوردم با سوتین و افتادم به جون سینه هاش اونقدر خوردم که گفت منو جرر بده منو بکن خلاصه اومدم بزارم تو کسش که خیلی سریع دست گذاشت گفتم چیه چته گفت احمق پرده دارم گفتم باشه میرارم عقب گفت درد داره گفتم اولش آره بعد خول میشه خلاصه باز میخواستم بزارم دم سوراخش کیرم رو گرفت و پاشد گفتم چته گفت میخوام ساک بزنم گفتم بزن خلاصه ساک که زد گذاشتم وم سوراخش ول دادم نرفت هر چی زور زدم نرفت بیشتر خیسش کردم تا گذاشتمش دم سوراخ یه زور کوچک کیر هفده سانتی رو وارد کردم تا ته جیغ خیلی بلندی زد خلاصه نگه داشتم جا باز کنه ده تا تلنبه زدم که آبم اومد با فشار خالی کردم که فهمیدم به لرزش افتاده اونم با من ارضا شده بود نمیدونستم چرا زود آبم اومده فک کنم بخاطر اینکه اولین سکسم بوده اینجوری شده خلاصه لباسامونو پوشیدیم و رسوندمش خونه بعد از اون سکس نداشتم

شوهرش تو زندان بود سلام اسمش رعنا بود، میشد دختر دایی مامانم، فکر کنم حدودا متولد سال ۶۷ بود، زیاد رابطه خانوادگی نداشتیم، عید تا عید همدیگه رو میدیدیم، شوهرش یه چک چند میلیونی کشیده بود، نتونسته بود سر موعد مقرر پول رو بریزه ب حسابش که چک پاس بشه… از اونجایی ک بابای من وضع مالی نسبتا خوبی داشت، اومده بود یه کم از بابام اینا پول قرض بگیره ک بده ب طلبکار شوهرش مامانم هم با کلی اصرار برا ناهار نگهش داشته بود… من مدرسه بودم، دو زنگ دیفرانسیل داشتیم، خرد و خسته اومدم خونه، دیدم اونم هستش… خلاصه ناهار رو خوردیم و بعداز ظهر پاشد رفت فرداش از مدرسه اومدم خونه، بابام گفتش ک یه تومان پول بهت میدم، برو با دوچرخه برسون دست دختردایی رعنا، ثواب داره گفتم سوییچ رو بده با ماشین برم زود بیام، گفت یاسین هنوز گواهینامه ت نیومده، خدای نکرده اتفاقی بیافته، بدبخت میشیم میره، خلاصه پول رو گذاشت تو پلاستیک، گفت بذار تو یقه پیرهنت… حرکت کردم، یه بیست دقیقه ای تو راه بودم… رسیدم، زنگ درشون رو زدم، مادرشوهرش در رو باز کرد تا رفتم تو، بلافاصله بعد سلام احوالپرسی طوری حرف زد ک فهمیدم نمیخاد مادرشوهره بفهمه پول آوردم… منم چیزی نگفتم بعداز پذیرایی، رعنا رفت تو اتاق اومد یه بیست هزارتومانی بهم داد، گفت داداش شرمنده مزاحمت شدم، این پول اینم لیست چیزایی ک دیروز قرار شد زحمت بکشی برام بخری… پایین لیست شمارش رو نوشته بود، و زیرش نوشته بود برو اینارو بخر، یه اس هم بده شمارت بیافته…خلاصه تا از خونه رفتم بیرون، اس دادم، ب یه دقیقه نکشید اس داد داداش یه نیم ساعت طولش بده ک مادرشوهرم بره، نمیخام بفهمه از شما پول قرض کردم… بعد از خرید اون وسایل از فروشگاه رفاه کارگران داخل شهر، اس دادم گفتم تموم شدم، بیام؟ ج داد آره رسیدم، وسایل رو گذاشتم تو آشپز خونه، کلی تشکر کرد و عذرخواهی… بعدش یقه پیرنمو باز کردم ک بیست تا تراول رو در بیارم، حس کردم یه حالی شد، تراولا رو دادمش، کلی تشکر کرد و یواش یواش شروع کرد ب درددل کردن، میگفت این یه ماهه ک محمود افتاده زندان، خیلی زجر کشیدم و از این حرفا بعدش برام شربت درست کرد و مانع از این شد ک برم، چون قبلش بهش گفتم امر دیگه ای نداری؟ اجازه مرخصی میدی؟ اومدیم نشستیم رو مبل و شربت رو داد دستم و شروع کردیم ب خوردن شربت، یهو بی اختیار گفتم اووووووممممم، چه شربتی، وقتی این صدا رو درآوردم، یهو یه نگاه بهم کرد و یه لبخندی زد منم فهمیدم سوتی دادم، خودمم خندم گرفت، یهو احسوس کردم یاسین کوچولو یه فکرای بدی ب ذهنش خطور کرده و داره آروم آروم ابراز وجود میکنه، بدجور پاشده بود، لامصب رو بد حالتی گیر کرده بود، یواش دست کردم یه کم جابجاش کنم ک بهش فشار نیاد، دستمو دید و باز یه لبخندی رو لباش جاری شد، داشتم از خجالت میمردم… پیش خودم فکر کردم این ک یه ماهه شوهرش نیس، لابد الان داره تو کف میمیره، دلو زدم ب دریا و دستشو گرفتم و گفتم آبجی ناراحت نباش، درست میشه ایشالا، تا وقتی محمود نیس، هرکاری داشتی رو من حساب کن، یهوگفت: وای مرسی عزیزم، قریونت برم الهی، مرسی… و یه بوسی گذاشت رو لپم… من خشکم زده بود، گفتم منم میخام، خندید و گفت بچه پررو، یهو صورتشو آورد جلو ک ببوسمش، دستامو گذاشتم دو طرف صورتش و رفتم تو لبش… اولش میخاست بکشه عقب، اما من نذاشتم، یهو شل شد تو بغلم، شالشو باز کردم و زدم ب دل سفیدی گلوش، دوتامون از دیگری شهوتی تر، شرع کردم ب مالیدن سینه هاش از روی مانتو… اونم هی شل تر میشد، دکمه های مانتو رو باز کردم، شروع کردم ب مالیدن سینه هاش از روی تاپ، اونم دست گذاشت رو کیرم، شروع کرد ب مالیدنش از روی شلوار… تاپشو زدم بالا،سوتینش رو باز کردم، وآاای، چه سینه هایی داشت، کشیدمشون ب دندون، دس گذاشتم رو کسش،یه آهی کشید، پاشدم شلوارمو درآوردم، اونم شلوارشو تا زانوهاش کشید پایین، و خودم شرتشو کنار زدم و دستمو گذاشتم رو کسش… داشتم میترکیدم، کیرمو گرفت تو دستش و شروع کرد ب مالیدن، انگشتمو کردم تو کسش، خیس خیس بود، یه آهی کشید و دست از کیرم برداشت… انگار ارضاء شده بود، بعدش کیرو کردم تو کسش، لامصب ب دو دقیقه نکشید آبم اومد… چقدر حال داد، آخر همون هفته هم محمود آزاد شد و اومد بیرون، این بود سکس من با رعنا خانوم گل

زن برادر لاغرسلامبه خدا راست میگممن آقا هستم خیلی حشری هستم چند تا زن برادر دارم دو تا شون چاق هستن و یکی شون لاغر است این زن داداش لاغرم گاه گاهی برام اس میزد و برام میگفت برام شارژ بفرست پولتو برات میدم من هم میگفتم باشه زن داداش براش شارژ میدام و خدا وکیلی پولمو سر موقع برام میداد روزی براش اس عاشقانه دادم اون هم برا من اس عاشقانه داد بعد از مدتی براش اسمس بی ادبانه دادم اون هم برا من اس بی ادبانه داد بعد روی من باز شد براش گفتم برات یه چیزی بگم ناراحت نمیشی گفت نه نمیشم بگو گفتم باهام دوست میشی گفت مگه میشه گفتم چرا نمی شه گفت آخه من زن برادرت هستم من هم گفتم چه اشغالی داره بعد گفت نمیدونم من دیگه دیدم خطری منو تهدید نمیکنه دست از سرش برنداشتم گفت باشه خیلی خوشحال شدم به عشقش همیشه استمناء میکردم روزی براش گفتم برادرم از کون هم تو رو میکنه گفت فقط دوبار از کون کرده گفتم از کون برا من هم میدی گفت از کون نه خیلی درد دارد هر چه ازش خواهش کردم قبول نکرد بعد راضیش کردم از کوس برام بده روزی برادرم رفته بود ماموریت رفتم خونشون یه زیر پیراهن پوشیده بود و یه شلوارک دیگه از کیرم آب می امد رو مبل نشسته بودم نتونستم جلو خودمو بگیرم رفتم پیشش اول از صورتش بوس کردم بعد لباشو خوردم بعد سینه هاشو از رو پیراهنش ماساژ دادم براش گفتم میتونی کیرمو بخوری گفت نه اصلاً خوشم نمیاد گفتم من کوس و کونتو بخورم گفت خودت بدون لباساشو درآورد خوابوندمش رو زمین شروع کردم اول لباشو بعد سینه هاشو بعد شروع کردم کوسشو خوردم اصلاض صدا نمیکرد ولی چشاش خماری رفته بود بعد کیرمو در آوردم به خدا کیرم ۱۶ سانت است توف کردم رو کیرم آروم گذاشتم تو کوسش آروم فشار دادم گفت آخ گفتم کیر من بزرگ است یا برادرم کفت به خدا کیر تو بزرگ است بعد شروع کردم براش تلمبه زدم کوسش خیلی گرم بود خیلی برام حال میدادتا آخرش کیرمو میکردم تو کوسش بعد میکشیدم بیرون بعد از ۱۵ دقیقه حال کردن دیدم دارم ارضاء میشم گفتم کجا بریزم کفت خودت بدون گفتم رو صورتت بریزم گفت نه گفت یا بریز رو کوسم یا رو کونم و یا تو کوسم بعد دیدم دیگه دارم ارضا میشم تلمبه براش نزدم باز سینه هاشو خوردم دیگه صدا میکرد کوس تنگی داشت بعد از ۵ دقیقه باز به کوسش گذاشتم شروع کردم به تلمبه زدم بعد از ۵ دقیقه تلمبه زدن ارضا شدم با آه آه گفتن ریختم تو کوسش موقع ریختن زن داداشم هم آخ آخ میکرد بعد همشو ریختم تو کوسش خیلی حال کردیم بعد لباسامو پوشیدم بعد براش گفتم بعدن باز هم برام میدی برام گفت نه دیگه برا همیشه فراموش کن گفتم چرا گفت چرا نداره بعد براش گفتم خداحافظ ولی بعد از اون خداحافظی مثل همین جوری چند بار دیگه نیز باهاش حال کردم. تمامنوشته: ؟

لیسیدن زندایی لیلا جیگر سلام. این خاطره سکسی ام هس با زنداییمه که مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد. من سامان هستم ۲۴سال سن دارم و قیافه ی معمولی دارم.نه زیاد خوب و نه زیاد بد. این ماجرا برمیگرده به تابستان سال ۹۰. یه روزی که داشتم با ماشینم از دانشگاه برمیگشتم خانه دایی ام زنگ زد و گفت که تصادف کردم و اگه زحمتی نیست برو خانه ام کارت بیمه و گواهینامه ی ماشین رو برام بیار من نمیتونم صحنه تصادف رو ترک کنم تا افسر بیاد.منم رفتم خونه ی داییم که مدارکشو از زنداییم بگیرم. من تا اون روز که برم مدارک ماشین رو از زنداییم بگیرم هیچ حسی نسبت بهش نداشتم. وقتی که رفتم و زنگ خونه رو زدم که مدارکو ازش بگیرم از پشت آیفون در رو بازکرد و گفت که بیا بالا سامان جون تا مدارکو بهت بدم.اینو بگم که زنداییم قیافه ی متوسط و معمولی داره و ۳۲سال هم سنشه ولی اندام فوق العاده سکسی داره.قد متوسط حدود۱۷۰سانتیمتر و پوست بسیار سفید و ناز و کون کنده و کس قلمبه ی سفید و حشری کننده و خوردنی. اون روز که رفتم مدارک رو بگیرم برای اولین بار بااین جور لباس و تیپ تحریک کننده و سکسی آمد جلوم نشست و منم برای اولین بار براش راست کردم. وقتی که آمدم داخل خونه دیدم که یک شلوارک تنگ مشکی که حالت ساپورت بود پوشیده بود و تا بالای ساق جیگرشو پوشانده بود.کون قلمبه و چاک کس جیگرش قشنگ از بیرون قابل مشاهده بود. به پاهای ناز و جیگرش و دستهای نانازی اش لاک قرمز بسیار سکسی زده بود. من پنج دقیقه اول که دیدمش ساکت بودم و نگاه دست و پاهای نازش و کون قلمبه اش میکردم که فکرکنم خودش هم متوجه شده بود.ولی به خاطر رودربایستی که باهاش داشتم هرکاری کردم نتونستم چیزی بگم.بالاخره مدارکو ازش گرفتم و رفتم پیش دایی ام.وقتی که رسیدم و کارهای داییم هم تموم شد ماشینشو به پارکینگ منتقل کردن و من با ماشین رسوندمش خونه اش که وقتی رسیدیم در خانه اش حدودهای ساعت هشت بود.به خاطر اینکه از ساعت پنج دنبال کاراش بودم با اصرار و به زور منو برد خونشون واسه شام. همش فقط تو کف زنداییم بودم و به پاهای ناز و لاک زده اش و کون قلمبه اش فکر میکردم که ساعت هشت و بود و زنداییم گفت که سامان جون اگه زحمتی نیست برو از سوپری سر کوچه نوشابه و ماست بگیر.من که خواستم دایی ام نذاشت . گفت که تو مهمون مایی و بعد یه عمر اومدی خونه ی دایی ات واسه شام حالا من بذارم زحمتت بشه.بعد داییم که داشت میرفت به زندایی لیلا جونم گفت لیلا جون من یه کم دیرتر میام.سرکوچه که میرم میخوام در مورد تصادف با همسایه ی سرکوچه مون که افسره صحبت کنم و ببینم که میتونه یه کاری کنه که ماشینمو زودتر از پارکینگ ترخیص کنند. . . لیلا جون هم بهش گفت باشه عزیزم. من غذارو میکشم تا تو بیای با هم بخوریم. تا دایی رفت من دوباره به فکر پاهای ناز لیلا جو ن افتادم.رفتم تو آشپزخونه که زنداییم داشت سالاد درست میکرد.یه صندل کرم که پاشنه ی نسبتا بلندی داشت پوشیده بود.پاهای نازش قشنگ خودنمایی میکرد به خصوص لاک قرمز قشنگش. گفت بهم که سامان جون برو تلویزیون نگاه کن تا غذارو بیارم تا که گفت سامان جون من اختیار خودمو از دست دادمو دلمو زدم به دریا و از پشت افتادم به پاهای نازش و شروع کردم به لیسیدن و بوسیدنش.اونم بدش نیومد و فکر کنم منتظر چنین لحظه ای بود و با ناز گفت که این چه کاریه الان دایی ات میاد و بد میشه.منم گفتم لیلا جون من پشت در کلید گذاشتم هرموقع که بیاد اول باید زنگ بزنه.بعد گفت که سامان جون کف آشپزخونه که نشستی داری مثل سگ پامو میلیسی کثیفه.منم تا اینو گفت حشری تر شدم و بلندش کردمو بردم و خوابوندمش رو تخت اتاق و دمپاییشو در آوردم و از کف پاشو ساق و تا سر زانوشو لیسدم و اتگشت هاشو هم مک میزدم.که یه دفعه حشرم زد بالا و برش گردوندمو شلوار و شورتشو درآوردم.گفت نکن.من تا حالا از کون ندادم. گفتم خفه شو جنده خانوم.اگه ندادی پس اگه ندادی برای چی کونت انقد گنده و قلمبه است. شروع کردم به لیسیدن سوراخ ناز کونش.انگشتم هم میکردم تو کسش.چون میدونستم که دایی ام زود برمیگرده و وقتو نباید تلف کنم زود لیسدن کونشو تمام کردمو شلوار و شرتمو کشیدم پایین کیر شق شدمو انداختم بیرون و تف زدم به سرش و گذاشتم در سوراخ کونش و یکدفعه مثل اسب کردمش داخل که فریاد زندایی جنده ام از درد بلند شد شانس آوردم که خونشون ویلایی بود و آپارتمان نبود وگرنه همسایه ها میفهمیدن. شروع کردم به تلمبه زدن که درد لیلا جونم کم کم به لذت تبدیل شد.تندتند تلمبه زدم که آبم هم تا ته ریختم تو کونش که یه کم از کونش ریخت بیرون و تخت و کثیف کرد. زنداییم ترسید و هی به من بد و بیراه میگفت که چرا کثیف کاری کردی الان دایی ات بیاد بفهمه دهن جفتمون رو سرویس میکنه و تندتند رفت کهنه ی خیس آورد و سوراخ کونشو و روتختی شو تمیز کرد.که یه دفعه دایی ام زنگ خانه رو زد و من رفتم در و باز کردم.شانس آوردم که چیزی نفهمید.ولی زنداییم تا نصف شب که اونجا بودم کونش خیلی درد بود.از راه رفتنش هم معلوم بود و یه وری مینشست که داییم گفت لیلا جون چیزی شده که گفت نه عزیزم چیزی نیست و فقط یه کم کمرم درد میکنه و خوب میشه. اینم بود اولین داستان سکسی من و زنداییم که براتون نوشتم. امیدوارم خوشتون اومده باشه. اگه نگارش و نوع نوشتن هم خوب نبود به بزرگی خودتون ببخشید. تا داستان های بعدی مو که بذارم خدانگهدارتون… قربون همه کس و کون های جیگر برم ….. نوشته: سامان

اولین منی خوری عمرم. جووون سلام به بچه های شهوانی.من مینام ۲۱سالمه از تهران.میخوام اولین باری که اب کیر خوردمو بهتون بگم.من و خانوادم زیاد اهل رفت وامد با فامیل نبودیم تا یه روز که خالم که خونشون اصفهانه زنگ زد به مامانم و اصرار کرد که برای عروسی پسرخاله بزرگم بریم ومامانم با هزار زور قبول کرد.خلاصه رفتیم اصفهان.اونم چه رفتنی.صبح که رسیدیم تو نگاه اول به پسرخاله کوچیکم یه اتیشی تو دلم روشن شد که الانم که ازدواج کردم وقتی بهش فکر میکنم کسم خیس میشه.جووووووووون به هرچی پسره باحاله.ساعت های اول من هنوز یه کوچولو خجالت میکشیدم به قول معروف هنوز یخم باز نشده بود بزارین برم سر اصل مطلب ما یک هفته موندیم اونجا که یه اتفاقایی افتاد دو سه روز بعد عروسی یه روز صبح همگی رفتیم بیرون که من همه حواسم پیش اون بود(پسرخاله کوچیکم البته ۲۶ سالشه)دیدم که اونم از من بدتره کلی بازی کردیم برگشتنی با نگاهاش بهم فهموند که ارررررررررررررررررررره.شب که رسیدیم خونه خسته بودیم شدییییییید یواشکی بهم گفت وقتی همه خوابیدن بیا کارت دارم وای که چه فکرایی به سرم نمیزد خودمو تو بغلش میدیدم لباشو دوس داشتم خیییییییییلی.وقتی همه خوابیدن به هوای دستشویی رفتم تو حیاط و اونم بعد جند لحظه اومد به هم خندیدیم و خواست که بشینیم رو زمین اول دستمو بوس کرد و گفت عاشقت شدم من خیلی خوشحال بودم و رفتیم تو فازه عشق بازی که دیدم کیرش سیخه ولی نمیخواد من ببینم منم به روش نیاوردم.ولی انقد لبای منو خورد که لبام سرخ شده بود اخراش انقد وحشیانه لبامو میخورد که ازش میترسیدم ولی اون شب تا همین جا بیشتر طول نکشید وااااااای که چه حالی داد.رفتیم که بخوابیم اس ام اس داد که صدای نفسات دیوونم کرده و تو ماله منی هزار تا حرف دیگه.فرداش روم نمیشد یهش نگاه کنم.سرتونو درد نیارم ولی عشق بازی به من که خیلی مزه داد تا اونجایی که دوست داشتم زودتر شب بشه بازم بخوربخور شروع بشه.شب بعد بازم پیشه هم بودیم ایندفه از لب بازی شروع شد که وسطاش دیدم دستشو گذاشت روی سینه هام خدایی منم سینه های تپلی دارم سینه هام داشت دیوونش میکرد انقد نوکشو خورد که من ابم اومد از بس حشری شده بودم منم کیرشو گرفتم توی دستام واااااااااااای که کیر به اون میگفتن کلفت و بلند.ولی توی حیاط بودن از ترس اینکه کسی بیاد خیلی برامون استرس اور شده بود اون شبم اب پسرخالم نیومد ولی ازم قول گرفت که فردا شب ابشو بیارم و باید بخورم من احساس میکردم از اب کیر بدم بیاد ولییییییییییییییییی تا فردا شبش خیلی برام دیر گذشت ولی گذشت.اون شب جلو همه گفت من امشب میخوام تنها توی اتاق بخوابم که شب کسی نره توی اون اتاق منم کسم داغ میشد وقتی یاد شب میفتادم.وای که چه شبی بود من با هزار ترس و لرز رفتم توی اتق که دیدم تا در باز شدچشماشوباز کرد و نشست از خدا خواسته رفتم توی رخت خوابش دیدم شلوارشودر اورده با کیرسیخ انتظار کس منو میکشه یه کم لبامو خوردو گفت باید ساک بزنی منم پریدم رو کیرشو کردمش تو حلقم دیدم انقد لیسیدمش و براش جق زدمو اب دهنمو ریختم رو کیرش که احساس کردم داره بیهوش میشه همچین دستاشو مشت کرده بود که فهمیدم داره حسابی حال میکنه که نذاشت ابش بیاد و منو بقل کرد و گفت تا صبح باهات کار دارم و شروع کرد به خوردنه سینه هام من که خیسه خیس بودم کم کم رفت روی کسم وااااااااااااااای انقد کسمو خورد بعدش سوراخ کونمو خورد تو اوج شهوت بودم دیگه هیچی حالیم نبود سرشو فشار میدادم توی کسم ولی حالا مونده بود گفتم بکنه توی کسم اونم دوست داشت ولی میخوام بگم که ادم تو اوج شهوتهیچی حالیش نمیشه سر کیرشو گذاشت دره کسم و یواش یواش فشار داد تو من داغ شده بودم و اصلا احساس درد نداشتم جفتمون خیس عرق شده بودیم که با چندتا تلمبه زدن داشت ارضا میشد ازم خواست ابشو بخورم منم دهنمو باز کردم که کلی از ابشو ریخت تو حلقم منم با همون اب براش ساک زدم که تمامه ابش خالی شد وما بازم با هم بودیم ولی حیف که فرداش باید میومدیم تهران من به هوای دخترخاله هام کلی گریه کردم و دوست نداشتم برگردم ولی نمیشدالانم تلفنی با هم رابطه داریم و ۲ماه دیگه میریم اصفهان نصف جهاننوشته: مینا

شب سکس با زن دوستم این اولین داستانی هست که من می خوام بنویسم داستانی که شاید اگر برای خودم اتفاق نمی افتاد هیچ وقت باور نمی کردم. بهروز هستم ۲۵ ساله از شمال. یه دوس داشتم به نام حمید که از بچه محل های قدیمی ما بود . حمید وقتی بچه بود پدر و مادرشو از دست داده بود و مجبور شده بود درس و بی خیال بشه وبره دنبال کار . همه خواهر برادر های حمید ازدواج کردن و رفتن پی زندگیشون . البته حمید حدود ۷ سال از من بزرگ تر بود. بریم سر اصل مطلب اتفاقی که در سال ۸۹ افتاد . حمید بعد فشار های زیاد خواهرش مجبور شد زن بگیره . حمید قبل ازدواج تریاک مصرف میکرد و این موضوع رو فقط من می دونستم. گذشت و گذشت تا حمید با یه خانومی ازدواج کرد به نام مژگان . یه دختر سبزه قد بلند با هیکل واقعاً سکسی که وقتی من دیدم به خودم گفتم دم حمید گرم چه تیکه ای رو تور کرده . اوایل زندگی خوبی داشتم حمید شیطنت داشت و همیشه دنبا دخترا و زنای جنده می گشت و از اونجایی که من تو دست و بالم زیاد بودن از این جور زنا خیلی اصرار می کرد .یه بار بهش گفتم خره تو زن گرفتی دیگه چه مرگته.اتما حمید فقط سکوت می کرد . یه شب که خونشون بودم فهمیدم تازگیا حمید تریاک و گذاشته کنار و شیشه مصرف می کنه . حمید وقتی شیشه می کشید فاز سکس می گرفت و مدام فیلم سوپر نگاه می کرد. خیلی دلم واسه زنش می سوخت توی همین روزا بود که من دانشگاه بودم دیدم اس ام اس آمد واسم باز کردم دیدم نوشته بود: بهروز دوست داری کس بکنی؟ منم گفتم چرا که نه داداش گفت دوس داری مژگانو بکنی . تمام تنم یخ زد .پیش خودم گفتم نکنه گوشیش دسته کسیه داره سر به سرم می ذاره. گفتم بهتر بزنگم ببینم کیه وقتی زنگ زدم دیدم رد تماس زد. اس ام اس داد زنگ نزن فقط جواب بده منم که ترسیدم نکنه کسه دیگه باشه گفتم این چه حرفیه.و جواب داد گفت عصر بیا پیشم کارت دارم . تا عصر نفهمیدم چه طور گذشت همش تو فکر بودم تا اینکه رفتم پیش حمید زنش نبود و مشغول کشیدن شیشه بود . بهم گفت بهروز تو صمیمی ترین دوستمی نمی تونم به غیر تو به کسی اعتماد کنم من دوست دارم سکس زنم و با تو ببینم من گفتم جون بهروز دیگه این حرفو نزن .اما دروغ چرا شاید اگه مژگان زن دوستم نبود حاضر بودم هر کاری کنم تا بکنمش.این داستان چند وقت ادامه داشت تا یه شب که مژگان منو شام دعوت کرد . وقتی رسیدم دیدم مژگان با یه تاپ و شلوار اومد سلام واحوال پرسی نا خواسته کیرم بلند شد که نظر مژگانم به خودش جلب کرد . رفتم داخل با حمید مشغول حرف زدن شدیم . حمید گفت امشب یه قرص گرفتم میدم بخوره باید بکنیش خواستم حمیدو بترسونم گفتم احمق اگه بفهمه می دونی چه بلایی سر منو تو میاد. آبرو جفتمون میره گفت نمیزارم بفهمه. در همین حین مژگان حمید و صدا زد که بره چند تا نون واسه شام بگیره.وقتی حمید رفت مژگان آمد کنارم نشست با شیطنت خاصی گفت حمید اصرار داشت این لباس و بپوشم نمی خواستم اذیت شین که متوجه شدم خانوم فشار کیرمو متوجه شده. گفت کاش حمید مثل شما داغ بود داشت که من بلند شدم و رفتم توی حیاط مشغول بازی با کبوترا.حمید آمد و با هم شام خوردیم و من رفتم خونه تا صبح داشتم به این موضوع فک می کردم . آخر به این نتیجه رسیدم که زن و شوهر هر دو راضی هستن چرا من مخالفت کنم تصمیم گرفتم باهاشون راه بیام. فرداش وقتی حمید سر کار بود به بهانه گرفتن قلیونم رفتم خونشون وقتی آیفون و زدم مژگان گفت آقا بهروز قلیون روی سکو هستش بیا بردار من حموم بودم لختم وقتی رفتم داخل دیدم مژگان با یه حوله که فقط نصف تنشو پوشونده بود آمد گفت شرمنده میای داخل این رسیور و درست کنی از صبخ قطع شده. منم که دیگه حدس همه چیو میزدم رفتم داخل داشتم رسورو درست می کردم که دیدم مژگان لخت کنارم واستاده . گفت : همیشه دوس داشتم باهات تنها باشم که تا خواستم حرفی بزنم لباشو چسبون به لبام منم دیگه چشمامو به همه چی بستم و تا تونستم لباشو خوردم . کیرم داشت میشکست که مژگان گفت بذار ببینم واسه تو چه قدریه شلوارمو کشید پایین تا ۱ دقیقه بی حرکت فقط داشت کیرمو نگاه می کرد. گفت : عجب کیر کلفتی داری بهروز واسه حمید نصفه اینم نمیشه . کیرمو گذاشت توی دهنش و مثل کیر ندیده ها داشت می خورد .انگار ۲ سال سکس نداشته. توی یه چشم به هم زدن لباس منو در آورد رفتیم روی تخت ولو شدیم می گفت امروز باید حسابی ارضام کنی. منم گفتم خیالت تخت و افتادم روش واقعاًبدن خیلی نازی داشت حتی یه خال روی بدن اون نبود. بعد اینکه حسابی واسم ساک زد گفت بهروز دیگه طاقت ندارم بذار توش منم کمی معطل کردم تا التماس کنه از این کار لذت می برم دیگه داشت به جنون میرسید سر کیرمو آروم گذاشتم توی کسش تا ته رفت داخل واقعاًتنگ بود چند تا تلمبه زدم دیدم داره می لرزه فهمیدم خانوم خیلی تشنه بوده ارضا شده تا خواستم درش بیارم گفت ادامه بده منم ادامه دادم تا که دیدم داره آبم میاد گفتم داره میام گفت بریز روی شکمم. گفت بازم می خوام اما حیف دیر وقته الان حمید میاد پاس میشه نمیدوننست که حمید خان وقتی شیشه می کشه فاز سکس میگیره و دوس داره زنشو موقع سکس ببینه خلاصه اون روز گذشت و ما همچنان سکس داریم اما هیچ وقت نذاشتم حمید بفهمه . اما حمید دست بردار نیس که باید زنمو بکنی من ببینم…نوشته: بهروز

سکس با با همسر و مادر زنم اول از همه میخوام به اونایی که زیر هر داستانی در هر صورت فحش مینویسن بگم بی ادب نباشین اگه هم فحشی دادین به خونواده خودت دادیودلیلی نداره بیام اینهمه واسه یه داستان دروغ بنویسم.اگرم خوب ننوشتم ببخشید اولین بارمه مینویسممن سینا ۲۶ سالمه یلدا خانمم ۲۱ سالشه. در مورد خونواده زنم بگن که زنا و مرداشون با هم راحتن و تو مسائل سکسی و پوشش تا حدی بازن.مثلا مادر زن من با تاپ استین حلقه ای یا تاپی که خط سینش پیداش جلوم میاد یا دامن کوتاه تا نزدیک زانو میپوشه .من و یلدا خانمم ازقبل ازدواجمون با هم دوست بودیم و خوب مثل همه با هم عشق بازی داشتیم اما نه میشد از کس کردش چون پرده داشت نه طاقت داشت درد کونو تحمل کنه و به خوردن بسنده میکردیم. تو بین کارای سکسیمون کم کم خیال سکس با دیگرانو اضافه کردیم که باعث میشد چند برابر حشری بشیم و مثلا یلدا میگفت دوس دارم به برادرت بدم منم میگفتم دوس دارم مامانت و خالتو جلوت بکنم یا به بی افت جلو من بدی و تصور سکس جلو اینا شهوتیمون میکرد تا اینکه ما بعد از ۱ سال عقد بودن تابستون عروسی کردیم و سکسای هاتم با یلدا شروع شد .یلدا تو کارای سکسی فوق العاده بود و خیلی با هم حال میکردیم تا اینکه دوباره به فکر فانتزیامون افتادیم و من نمیتونستم بیخیال کون مامان یلدا شم . مادر زنم ۳۹ سالشه قیافه خوشگلی نداره و معمولیه اما اندام فوق العاده سکسی و کون بزرگی داره که منو جذب خودش کرده وحتی که بعضی وقتا به محل کارش میرم میبینم چه جور همکاراش به کونش خیره میشن . از یلدا خواستم اونو واسم جور کنه اما میگفت مامانش تو این فازا نیستو بیخیال شو اما اصرار من باعث شد راضی شه بگه سعیمو میکنم. اینم بگم که یلدا تا حدودی به لز علاقه داره و وقتی یه بار صادقانه حرف دلشو بک گفت منم گفتم با اطلاع من اشکال نداره و یه بار با دوستش لز کرده. یلدا و مامانش بعضی وقتا تو حمام همدیگرو میشورن و از بچگی یلدا این عادتو داشتن و جلو هم لخت شدن اما بدون حس خاصی بخاطر همین به یلدا گفتم سعی کن تو حمام یه جور راضیش کنییلدا بر عکس مامانش اندام لاغری داره و کوتاه قد تر از مامانشه .یه بار که مادر زنم اومده بود خونه پیش ما یلدا رفت تو حمام و بعد یه مدت که تو حمام بود از مامانش خواست که بره پشتشو بشوره.قبلا در حضور منم صداش زده بود واسه همین مامانش تعجب نکرد رفت.. مادر زنمم پا شد رفت توو از اینجا به بعدو یلدا واسم گفت. یلدا لخت نشسته بود داشت موهای کسشو میزد که مامانش میره تو میگه دختر لا اقل جلو من یکم حیا کن بعدا بزن بشین پشتتو بشورم و لبساشو در میاره با شورت میشینه که یلدا میگه شورتتم درار مامانش میگه اون چرا یلدا هم با عشوه بش میگه دوس دارم مثل همیشه وقتی پیش مامانم لختم اونم لخت باشه و به هر حال مامانش شورتشو در میاره. مامانش شروع میکنه به شستن پشت یلدا و بعد از اینکه میشوره یلدا ازش میخواد که موهای دور سوراخ باسنشو واسش بزنه اولش مامانش قبول نمیکنه اما با اصرار یلدا که میخوام پیش سینا بخوام و تمیز نیستم اینکارو میکنه و شروع میکنه با کون یلدا ور رفتن. تو این بین یلدا شروع میکنه به درد دل با مامانش که سینا کون کردنو خیلی دوس داره اما من توانشو ندارم تحمل دردش واسم سخته کاش باسن تو رو داشتم که مامانش میگه باباتم کون کردنو دوس داره و یه چیز طبیعیه بین مردا و واسه منم دردش زیاد بود اما تحمل کردم که بابات لذت ببره که یلدا میگه کاش مامان میشد جا من بودی به سینا بدی اخه هم تو محرمشی هم باعث میشه طرف هرکسی نره منم خیالم راحته که مامانش با یه نگاه خاص میگه خجالت بکش دختر و هیچی دیگه نمیگه. بعد مامانش میگه حالا که خیس شدم بهتره منم خودمو بشورم که یلدا فوری میگه اره بشین بشورمت مامانشم قبول میکنه.یلدا شروع میکنه به شستن و تو بینش دستاشو به پستونای مادر زنم میماله و اونا رو فشار میده که مامانش میگه دختر تو قراره پشتمو بشوری یلدا میگه خوب همه جاتو میشورم دیگه اونم میگه از دست تو و ساکت میشه. وقتی نوبت به شستن باسن مادر زنم میرسه یلدا انگشتشو به سوراخ کونش میماله میبینه مادر زنم چشاشو بسته هیچی نمیگه. اونم یکم انگشتشو میکنه تو همزمان کونشم میشست که مادر زنم کم کم داشت هوسی میشد. بعد دستشو میازه رو کوسش و میشوره و چوچولشو میماله که مادر زنم یه اه میکشه و چشاشم بسته بود. حشری شده بود اما نمیخواست به رو یلدا بیاره.یلدا میشینه زبون میکشه رو کسش که مامانش در حین حشری شدن یدفعه میگه چی میکنی دختر نکن یلدا هم میگه مامان دوس دارم یه بار مزه خوردن کوس رو بچشم بزار توروخدا.مامانشم که یلدا رو میپرسته و حشری بوده دیگه هیچی نمیگه.یلدا هم شروع میکنه به خوردن کس مادر زنم که دیگه اون داشت ناله میکرد و پستوناشو میمالید یلدا تو بین خوردن یه انگشتم میکنه تو کون مامانش که میگه نکن یلدا اگه هوس کردم سختم میشه یلدا هم میگه به سینا بده قول میدیم بین خودمون بمونه مامانش که حشری بود قبول نمیکرد اما با اصرار یلدا و تو حال خودش نبودن گفت به شرطی که بین سه تامون بمونه قبول کرد(با اصرار و حرفای طولانی یلدا حاضر شد که تو نوشته قابل توصیف نیست) و من که پشت در حرفاشونو میشنیدم با خوشحالی منتظر اومدن یلدا بودم که اومد گفت لخت شو منم با یه شرت اماده شدم.خواستم برم تو حمام که یلدا گفت برو تو اتاق میایم رو تخت و خودشونو خشک کردن و یلدا اومد مامانش با خجالت و حوله دورش اومد نشست رو مبل پشت به من که از پشت بغلش کردم و تو گوشش گفت مرسی و ذوست دارم و شروع کردم به خوردن گردنش و از پشت سنه هاشو گرفتم میمالیدم یلدا هم جلوش رو زمین نشست حولشو زد کنار شروع کرد به خوردن کسش. یه ربع ساعت همه جاشو منو یلدا خوردیم اما میترسیدیم دیگه سراغ لباش برم بدش بیاد که دیگه داشت ناله میکرد بعد نشستم جلوش کیرمو کرد تو دهنش معلوم بود اینکارس خیلی خوب ساک میزد البته یلدا تو ساک زدن فوق العادس.دیگه اونقد حشری شده بود که داد میزد میکفت بکن دیگه حالت سگی نشست کونشو داد بالا.به یلدا گفت بیا جلوم بخواب میخوام منم خوردن کس دخترم رو تجربه کنم. یلدا خوابید جلوش و کونشم داد بالا .منم کیرمو کرم زدم و گذاشتم رو سوراخش معلوم بود کون داده بود. سرشو با یه زور دادم تو که یه اخ بلند گفت و خم شد کس یلدا رو یه زبون کشید دید خوشمزس شروع کرد به خوردن منم کیرمو کردم تو اروم تلمبه زدم که داد زد کس کش تند تند بکن من زنت نیستم دردم بیاد.منم تند تلمبه زدم. نزدیک ابم بود که کشیدم بیرون که بدم بخوره گفت از کیر تو کون خوشم نمیاد و بریز تو کونم.ابم که اومد رو داخل کون مادر زنم خالی کردم. مادر زنم اونقد حشری شده بود که ناخوداگاه به طرف لبای یلدا رفت و شرو ع کردن به لب گرفتن شاید بگید دروغ میگه اما واقعا دوتاشون هات بودن و یلدا هم به لز علاقمند و داشتن لی میخوردن و کس همو میمالیدن. یلدا که داغ شده بود کیر میخواست اما دلش به کیری که تو کون بره نمیره منم کیرمو شستم اومدم گذاشتم جلوش.مادر زنم که دیگه با من راحت شده بود میگفت یلدا بخور که کیر خوشمزه ای داره که یلدا کیرمو گذاشت دهنش و اونم تخمامو لیس میزد.بعد از اینکه حسابی ساک زد کیرمو گذاشتم رو کسش روش حرکت میدادم که داد میزد آشغال لاشی جندتو بکن دیگه طاقت ندارم ( ما تو سکس زیاد بهم فحش میدیم البته فقط تو سکس ) منم کیرمو گذاشتم تو کسش تند تند عقب جلو میکردم و پستوناشو چنگ میزدم بعد از مادر زنم خواستم بیاد کنارم بشینه تو بین کردن یلدا گفتم لب میخوام چشاشو بست و لباشو اورد جلو و لب میدادیم واقعا تو سکس این مادر و دختر بی نظیرن.نزدیکای ابم از کسش در اوردم که ابم اومد و رو سینه و صورت یلدا ریخت از مادر زنم خواستم ابمو بخوره که به زور یه لیس کوچیک ازش زد اما یلدا بعضی وقتا ابمو کامل میخوره.اونروز انرژی زیادی ازم رفت و دیگه توان نداشتم. بعد از اینکه یه حال ۳ نفره اساسی کردیم سه تامون رفتیم حمام. از اون بع بعد دیگه منو مادر زنم با هم راحتیم و بعد از اینکه از عشق بازی با یلدا بدش نیومده بود بعضی وقتا با هم لز میکنن. یه خاطره هم از سکس با خالش دارم که اگه خواستین میزارم.نوشته: سینامیانگین:

زن عموی خراب من۱۸ سالم بود که با عموم کار میکردم و درس میخوندمو ۳ روزم تو هفته باشگاه کشتی میرفتم ، تمام فکر من توی اون دوران فقط پول در آوردن و ورزش کردن بود نه دوست دختری داشتم و نه از این کارا خوشم میومد سرم به لاک خودم بود و از زندگی با این سبک خودمم راضی بودم تا این که یه روز عموم یه کار توی کوچه خودشون گرفتو ما رفتیم اونجا مشغول شدیم برای ناهار میرفتیم خونه عموم، سر ناهار متوجه نگاه های سنگین زن عموم شدم ولی نمیدونستم منظورش چیه بچه هاش هم خونه نبودنو رفته بودن مدرسه ، عموم به من گفت من نیم ساعت میخوابم تو هم که سر ظهر نمیخوابی بی زحمت برو زیر زمینو یه سری از وسایلارو جمو جور کن تا بعد از ناهار ببریم سرکار، عمو که خوابید و زن عموم هم داشت ظرفارو میشست منم رفتم زیرزمین داشتم کارمو انجام میدادم ۵ دقیقه ای نگذشته بود که زن عموم اومد زیرزمین بالای سر من وایستاد گفتم چیزی میخوای زن عمو گفت نه فقط اومدم پیشت که تنها نباشی با فاصله نیم متری از من کنارم نشست.لازم به ذکره که بگم قبلا یکی دو باری از صحبت بچه های محل متوجه شده بودم که سر گوش زن عموم میجنبه با مردای نامحرم خیلی راحت برخورد میکنه میگه و میخنده حتی یکی از بچه ها قسم میخورد که توی مغازه سر کوچه دیدتش که از پشت یخچال بقال سر کوچه که مرد عوضی بود با وضع بدی بیرون اومده و پس از باز کردن در مغازه از داخل بلافاصله با عجله رفته خونشون، منم همیشه انکار میکردم ،اونروز هم که اومد توی زیر زمین یه لحظه پیش خودم گفتم یعنی به منم میده بعد به خودم گفتم خاک بر سرت کنن نو که نامرد نیستی که به عموت خیانت کنی در ضمن زن عمو چرا باید خودشو پیش من خراب کنه، تو همین فکرا بودم که یه دفعه زن عموم سرمو گرفت کشید سمت خودشو شروع کرد به لب گرفتن، شوکه شده بودم دوست نداشتم اینکارو بکنم ولی بدون فکر کردن به این که این کار من خیانته منم که یه جوون احمق که فقط خلاف جنسیش دوبار فیلم سوپر نگاه کردنو جلق زدن بوده و به قول خارجی ها یه جون باکره بودمو بدمم نمیومد یه کارایی بکنم شروع کردم مثل همون فیلمها لب گرفتن الان که فکرشو میکنم میبینم که چقدر کارم چندش آور بوده ، بیضه هام داشت میترکید ، همش تو این فکر بودم که حرکت بعدیش چیه ، دو سه دقیقه ای که گذشت سریع یه موکت روی زمین پهن کرد و به پشت خوابید و شلوارشو در آوردو پاهاش رو داد بالا منم که تا حالا همچین منظره ای رو ندیده بودم داشتم کف میکردم همش تو این فکر بودم که بکنم یا نه که گفت بیا بکن الان عموت بیدار میشه ها ، شلوارمو تا نصفه پائین کشیدمو شورتمم کشیدم پائین بعد نوک آلتمو گذاشتم روی کسش دو دل بودم بکنم یا نه که با دستش آلتمو تا یه حدود توی کسش کرد منم تازه گرمای اون تورو حس کرده بودم بلافاصله بقیه آلتمو با یه فشار کوچیک کردم تو چه حالی میداد دوست نداشتم درش بیارم میخواستم تلمبه بزنم که گفت فدات شم اگه آبت اومد نریزی تو چون اگه بریزی زن عمو حامله میشه ها گفتم باشه وشروع کردم فکر کنم تلمبه پنجم بود که آبم اومد قبل از اومدنش کشیدم بیرون و ریختم توی یه دستمال که با خودش آورده بود، حالا این من بودم که دوست داشتم یه بار دیگه اینکارو بکنم ولی اون مخالفت میکرد. سریع خودشو جموجور کرد و رفت عذاب وجدان بدی داشتم به خدا اگه اون خودش این کارو رو شروع نمیکرد ۱۰۰ سال دیگه هم من اینکارو ازش نمیخواستم، نا مرد با این کارش داغونم کرده بود همش توفکرش بودم، هیکلشم بد نبود ولی خیلی مفت خودشو فروخته بود فردای اون روز که زن عموم نبود عموم منو فرستاد خونشون که برم یه وسیله بیارم گفتم عمو من پام درد میکنه میشه من نرم؟ قبول نکردو منو فرستاد منم به هوای اینکه زن عموم نیست قبول کردمو رفتم سفارش عمومو برداشتم که بیام بله شانس گه من زن عموم اومد خونه منو دیدو دوباره روز از نو و روزی از نو ولی این بار خیلی به من حال داد که بعد از اون جریان دوبارهم خودم موقعیت برای زن عموم درست کردمو حسابی گاییدمش ولی بعد از اون دیگه توبه کردمو دیگه سمتشم نرفتمو چندبار هم که خودش ازم خواست تهدیدش کردمو کم کم اون موضوع رو به فراموشی سپردم الانم که ۱۱ سال از اون جریان میگذره مثل سگ پشیمونم و میدونم که دلیل دادن زن عموم این بوده که هم منو خراب کنه هم یه جورایی یه حق السکوت به من بده که حرفای بچه های محل رو به بچه هاش نگم

ماجرای سکس غیرمنتظره .من کامرانم ۳۸ ساله.راستش این داستانایی که مینویسم اکثرا مال ۸ ساله پیشه چون تقریبا از سال ۸۳ بود که یه اتفاقی واسم افتادو الان مدتیه سر براه شدم.البته صد در صد نه ولی کلا آروم شدم تو سکس .هرچی مینویسم عین واقعیته و همش از اتفاقاتیه که خودم تجربه کردم. جلیل تقریبا چهار پنج سالی از من بزرگتر بود.مرتب پیگیر کارای من بود.اینکه الان با کی هستم.مشخصات دوست دختر یا دوست زن فعلیم چطوریه.چطور شد باهاش دوست شدمو اینجور چیزا .منم تا جایی که حوصله داشتم واسش تعریف میکردم عشق و حالامو.گاهی اصرار میکرد تا زنایی رو که باهاشون دوست هستمو ببینه.خلاصه جیک و پیک منو با اصرار در میاورد. اون روزا جلیل تصادف کرده بودو ماشینش داغون شده بود .من هر روز صبح میرفتم سر راه دنبالش.وقتی میرسیدم زیر آپارتمانشون یه بوق میزدم.اونم سرشو از پنجره میاورد بیرون و میگفت دارم میام. سر راه میرسوندمش مغازش وبعد میرفتم شرکت خودم.یکی از اون روزایی که طبق روال دنبال جلیل رفتم هرچی بوق زدم خبری ازش نشد .فک کردم یا خواب مونده یا مریضه.از ماشین پیاده شدمو رفتم زنگ خونشونو که طبقه سوم بود زدم.خانمش گوشی آیفون رو برداشت.سلام و احوالپرسی کرد و گفت جلیل رفته نون بگیره دیر کرده .تعارف کرد که برم بالا .گفتم تو ماشین میشینم.گفت بیاین بالا دم در خوب نیست تا یه چای بخورین جلیلم میاد.خلاصه اصرارکرد و من تو رو دربایستی رفتم بالا.زنگ واحدشون رو زدم.زن جلیل که اسمش هاله بود اومد دروباز کرد یه چادر گلدار سرش بود.تعارف کرد رفتم داخل سالن و رو یکی از مبلا نشستم. هاله با یه لبخند خاصی بهم گفت خوش اومدی آقا کامران.روشن کردین اینجا رو.من یه کمی از لحن صمیمانش تعجب کردم.ولی خب گفتم لابد بیخیالیه.هاله یه زن حدود ۳۲ ساله با قد ۱۶۰ و وزن حدود ۷۰ کیلو با پوست سفید به نظرم رسید.رفت چای ریخت آورد جلوم گذاشت رو میز. وقتی داشت خم میشد دیدم تمام سینش معلومه از لای چادر. احساس کردم ، زیر چادر لباس خواب تنشه. پیش خودم گفتم: وای بیچاره رو از خواب بیدار کردم. ولی بعد فک کردم اگه خواب بوده پس چرا آرایش کرده ومرتبه؟؟ خلاصه نشست دقیق روبروم.لای چادرش باز بودو لباس خواب توریش جوری بود که میشد سینه ها و یه مقدار پایینترشو دید. من البته سعی میکردم نگاه نکنم. ولی لامصب نمیدونم چرا همش چشمم میخورد به سینه هاش. بی مقدمه ازم پرسید : خبرای جدید چیه؟؟باتعجب پرسیدم:خبر جدید؟؟ کدوم خبر جدید؟؟گفت: بابا خودتو به کوچه علی چپ نزن دیگه! جلیل همه چیو واسم تعریف کرده. منو میبینی؟؟ازش پرسیدم جلیل چیا رو تعریف کرده ؟ هاله گفت: همه چیو.دوست دختراتو زنایی که باهاشون هستیو.هرچی بهش میگی شب همه رو میاد برام تعریف میکنه. تودلم گفتم خاک توسرت جلیل آبرو واسم نذاشتی. گفتم: بابا من چیزی به جلیل نگفتم از خودش حرف در آورده. هاله گفت : جلیل کودنه محاله بتونه از این داستانا بسازه . تو همین حین آروم چادرش سر خورد رفت رو شونه هاش.اونم سعی نکرد چادرشو درست کنه و ادامه داد.من خیلی وقته از کارات خبر دارم ولی خیالت جمع. هرچی به جلیل گفتی فقط اومده به من گفته منم دهنم قرصه.اینو گفتو بلند شد که مثلا بیاد استکان چای رو از جلو میز برداره ولی چادرشو دست نگرفت در نتیجه چادر رو مبل موند و خودش با یه لباس خواب توری که زیرش فقط یه شورت پوشیده بود.اومد جلوم و استکانو برداشت و برد تو آشپزخونه. تو یک صدم ثانیه کیرم شق شد و ضربان قلبم رسید به هزار.مغزم هنگ کرده بود. نمیفهمیدم منظورشو.از یه طرف فک کردم لابد جلیل کارامو واسش تعریف کرده اینم زده به بر بیخیالی.از یه طرف گفتم شاید خیلی احساس خودمونی بودن کرده.ولی اصلا جور در نمیومد.از طرفی شک کردم داره بهم راه میده ولی خب اصلا باورم نمیشد. هر لحظه امکان داشت جلیل بیاد و اونو تو اون وضعیت نیمه لخت جلو من ببینه بعد چه فکری در مورد من با اون سابقه خراب میکنه تو همین فکرا بودم که هاله اومد رو مبل کنارم نشست. خیلی خونسرد بود.بهم گفت : نگران نباش جلیل نرفته نونوایی .فرستادمش مغازه.از دیشب برنامه ریزی کردمو صبح بهش گفتم تو زنگ زدی گفتی مریضی نمیتونی بیای دنبالش !! با این حرفش فهمیدم اوضاع از چه قراره.در واقع زن جلیل در مورد سکس های من از جلیل کلی اطلاعات گرفته بوده و این برنامه رو جوری ترتیب داده بود که من باهاش تو خونه تنها بشم و از اونجاییکه میدونسته من تو سکس خودمو نمیتونم نگه دارم( قبلا به جلیل گفته بودم این موضوع رو) .ترسی هم نداشته از مخالفت من. من میتونم قسم بخورم که نفهمیدم چی شد.نمیدونم چه اتفاقی افتاد فک کنم چند لحظه کلا بیهوش بودم.چون وقتی بهوش اومدم دیدم دارم با هاله لب میدم.هزار بار اون صحنه رو بعدها تو ذهنم مرور کردم.که آیا من لب دادنو شروع کردم یا هاله شروع کرد و هزار بار از خودم پرسیدم چرا من جلو خودمو نگرفتم . در هر صورت دیدم دارم باهاش لب میدم.لبامو که حسابی خورد سرشو برد زیر گردنم.تمام گردنمو با نوک زبونش نوازش کرد.چنان حرفه ای ، زیر گلو و گردنمو میک میزد با دهنش که داشتم از شدت شهوت میمردم.حرارت بدنم به صد رسیده بود. از کنارم بلند شد اومد بین پاهام نشست.من کامل دیگه تحریک شده بودم. دوباره باهم لب دادیم. من دستمو گذاشتم رو سینش و شروع کردم به مالوندن نوک پستونش.یه ذره نوک سینشو لای دوتا انگشتام میمالیدم بعد با کف دستم سینشو ماساژ میدادمو بعدش دست میکشیدم رو شکمش.این کارو مرتب تکرار میکردمو هر دفعه دستمو رو شکمش پایینتر میبردم تا کم کم رسیدم به پشمای کسش که از بالای شورتش زده بود بیرون. دستمو بردم تو شورتش و شروع کردم با انگشت وسطی چوچولشو مالوندن .همزمان هی لباشو میخوردم یا نوک سینشو میک میزدم.بعد از دو سه دقیقه خودشو جابه جا کرد.دکمه های پیرهنمو باز کردو شروع کرد نوک سینه هامو خوردن.تا حالا کسی باهام همچین کاری نکرده بود.واسم عجیب بود چون داشت بهم حال میداد. شلوارمو کندم و ۶۹ شدیم رو زمین البته.اون پایین بود.لنگاشو کامل باز کردم.شروع کردم کس سفید و تپلشو خوردن اونم دهنشو باز کرده بودو کیرمو تو دهنش فرو میکردمو در میاوردم.چوچولش تو دهنم بود با این حال آروم آروم انگشت اشاره دستمو خیس کردمو تو سوراخ کونش فشار دادم کم کم یه بند انگشت رفت تو.حسابی داشت حال میکرد. دیدم دیگه کیرمو نمیخوره فقط داره ناله میکنه.یهو خودشو کشید کنار .گفت : دیگه کسمو نخور داره آبم میاد.دستمو در آوردم.برگشتمو کیرمو گذاشتم لای پاهاش هنوز کیرمو تو کسش نکرده بودم. به طرز احمقانه ای فک میکردم هنوز کار از کار نگذشته و اگه نکنمش اشکالی نداره.ولی اصلا کنترل دست خودم نبود.هی میخواستم بلند بشم برم ولی نمیتونستم بر شهوتم غلبه کنم. یهو بهم گفت چه کار داری میکنی ؟ زودباش دیگه .دارم میمیرم .بنداز تو.من انگار منتظره تایید اون بودم. سر کیرمو هل دادم تو کسش.نرم سر خورد و رفت تو.تخمام رو سوراخ کونش بود و کیرم تا ته تو کسش.لنگاشو جمع کردم تو شکمش.کف پاهاش تو آسمون بود .با قدرت تو کسش ضربه زدم.صدای نفساشو میشنیدم که تا سر کیرم میخورد به ته رحمش بند میومد.هفت یا هشتا ضربه زدم و یه مکث کردم ببینم حالش چطوره. بهم گفت: نفسم بند اومد. من دوباره شروع کردم به تلمبه زدن.پاهاشو بهم چسبوندم و به پهلوی راست خوابوندمش و از بغل کردنو ادامه دادم.کون گوشتیش میخورد به شکمم.جوریه که دیگه داشتم ارضا میشدم. پاهاشو باز کردم.لنگاش دو طرف پهلوم بود. روش درازکشیدم شروع کردم باهاش لب دادنو گاییدنش .حرکاتمو تندتر کردم .فهمید آبم داره میاد شروع کرد در حین لب دادن ناله کردن.منم با خوردن گردنش ادامه دادم .اونم همش میگفت کامران منو بکن.کامران آبتو بریز تو کسم.آبمو کامل ریختم تو کسش.ولو شدم روش. غمم گرفته بود. باید حالا آب اونو میاوردم .ولی گفت در حین سکس ارگاسم شده. به محض اینکه آبم اومد مس سگ پشیمون شدم. پاشدم رفتم خودمو شستمو لباس پوشیدم.اونم یه تی شرت با شلوار استرج مشکی پوشید. من ناراحت نشستم رو مبل.اومد کنارم بهم گفت تو رو خدا ناراحت نباش.گفتم نباید این کارو میکردیم. گفت:گناهش گردن من. گفت : خودم باعث شدم.خودم میخواستم. شب و روز به سکس با تو فک میکردم.میخواستم بدونم چه حالی میده. سعی کرد دلداریم بده. ولی کار از کار گذشته بود و من بزرگترین خیانت عمرمو کرده بودم. دیگه دنبال جلیل نرفتم کلا قطع رابطه کردم باهاش.هر چی تماس میگرفت جواب نمیدادم و از قرار گذاشتن باهاش طفره میرفتم که دیگه کم کم بیخیال من شد. هاله هم چند بار بهم زنگ زد.میخواست عذاب وجدانمو کم کنه .فهمیده بود با جلیل کات کردم.حتی گفت از جلیل جدا میشه.ولی خب از قدیم گفتن خود کرده را تدبیر نیست.

رکسانا دختر خالم من اشکان هستم و ۲۳ سالمه. منم دوست داشتم یکی از این داستانا برای من اتفاق می افتاد مثلا بتونم با یه دختر خوشگل رابطه برقرار کنم و بکنمش. برای همین منظور تمام گزینه ها رو توی ذهنم مرور کردم. دوست دخترم که اهل این حرفا نبود و یک گزینه دیگه داشتم دختر خالم رکسانا که دم دست تر بود پس رفتم توی نخش. ما معمولا خانوادگی میریم خونه فامیل ها و وقتی رفتیم بچه ها چه دختر چه پسر میرن توی اتاق بازی کنند حالا کامپیوتر یا بازی های فکری بزرگا هم میشینند با هم کلی حرف می زنند. این دفعه رفتیم خونه خاله اینا. من بودم داداشم بود و دخترخالم بود و داداشش و خواهرش. داداشم با داداش دختر خالم رفت بیرون با هم دور بزنند. معمولا این دوتا با هم خیلی جور هستند و میرن فوتبال بازی میکنند یا هرچی کلا تو خونه بند نمیشن. خواهر رکسانا هم که بگم اسمش آتوسا بود خیلی بد میشه. (دخترای کوروش کبیر چه گناهی کردند اسم قحط نیست که) خوب اسمش نازنین بود با ما سلام و احوال پرسی کرد و گفت با دوستش قرار داره و میره بیرون. من موندم و رکسانا. طبق معمول رفت توی اتاقش منم چند دقیقه بعد رفتم در زدم وارد شدم درم پشت سرم باز گذاشتم. رکسانا رو دوست داشتم. نمیگم قشنگ بود خیلی اما من دوسش داشتم از نظر من خیلی هم قشنگ بود و گوگولی مگولی بود. لاغر بود و اصلا کون قلمبه نداشت. سینه هاش هم تازه شروع کرده بود به بزرگ شدن و فعلا کوچیک بود (از لباسش یه چیزایی معلوم بود). منم لاغرم تقریبا بدن ساز نیستم و از بدن سازی به شدت بدم میاد. خوب. گفتم کامپیوتر روشن کن بازی کنیم. (خیالتون راحت توی کامپیوتر نه عکس سوپر بود نه فیلم خفن سکس. نه من فلش داشتم نه هیچی. فقط بازی بود) یه بازی استراتژیک بود. برام توضیح داد قضیه چیه من گفتم من بازی میکنم اول. فقط بازی بود) یه بازی استراتژیک بود. من پشت سیستم نشستم و اون روی تختش نشست تماشا کنه. خاله برامون میوه آورد و یکم تعارف و اینها بعد رفت. من بازی کردم و خوب پیش می رفتم و رکسانا هم همش تشویقم میکرد صداش خیلی ناز و قشنگ بود من رو تحریک میکرد اما الان حسش نبود. خسته شدم و سیستم رو خاموش کردم. گفت میخواستم بازی کنما. گفتم خوب من که همیشه نیستم بازی همیشه هست بعدا بازی کن. اخم کرد گفت باشه حالا چیکار کنیم؟؟؟ (نگفتم دختر خالم ۱۷ سالشه؟) گفتم بیریم پیش بابا مامانت ببینیم چی میگن؟ گفت نه. گفتم پس چی؟ گفت هیچی. گفتم رکسانا یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟؟ گفت نه بگو. گفتم توی فیس بوک یه عکس دیده بودم پسره کنار دختره بود بالای هر کدومشون یه ابر بود (خیالشون) دختره به قلب و عشق فکر میکرد پسره به sex من بدم اومد. دختر خالمم گفت خوب حقیقته دیگه. گفتم آره. گفت خوب بیخیال دیگه چه خبر؟؟؟ فهمیدم میخواد موضوع رو عوض کنه. گفتم هیچی دانشگاه میرم و همه چیز مرتبه همش یه ترم مشروط شدم. گفت مرتبت اینه مرتب نباشه چی میشه؟؟ خندیدم و از اتاق رفتم بیرون دم در بودم روم رو کردم به طرفش گفتم تو شماره من رو نداری؟ گفت دارم. گفتم خوب پس پیام بده بهم دیگه خسیسسسسسسسس. رفتم پیش خاله نشستم یکم قربون صدقه ام رفت و چه بزرگ شدی و …. دیدم برام sms اومد. خوندم بعدی اومد. وای پشت سر هم می اومد فهمیدم این رکسانا هست بهش برخورده گفتم خسیس. شمارش رو ذخیره کردم براش شکلک بوس رو فرستادم. اونم از اتاق اومد بیرون و رو به روی خاله نشست و انگار تازه گوشی دیده باشه تمام حرفاش رو با پیامک ارسال میکرد بالاخره خدافظی کردیم و رفتیم خونه خودمون. شب ها معمولا تا دیر وقت بیدار نمی مونم و گوشیم اغلب سایلنت هست . صبح که بیدار شدم دیدم ۱۰ تا pm دارم. خوندم. خوب رکسانا بود جواب نداده بودم ناراحت شده بود منم گفتم که خواب بودم عزیزم. پیام رو دادم چند دقیقه دیگه جواب اومد گفت مگه مرغی تو ساعت ۲ می خوابی؟ گفتم خندیدم با مزه دارم میرم دانشگاه بعدا بهت پیام میدم. گفت باشه موفق باشی من از داشتن همزمان دو چیز بدم میاد. دوست داشتم فقط با یه دختر باشم و نمی خوام همزمان با چند نفر باشم. دوست داشتم با دخترخالم دوست بشم و اون بشه دوست دخترم. ولی نمی دونستم قبول میکنه یا نه. به دوست دخترم زنگ زدم و گفتم عزیزم من تو رو خیلی دوست دارم و این رابطه ما با هم باعث میشه در آینده به زندگیت لطمه بخوره. من دیگه نمی تونم مال تو باشم. خواهش میکنم نپرس چرا. اونم گفت به جهنم من خودم جز تو دو تا دوست دارم. منم راستش خوشحال شدم. بعد از کلاس به دختر خاله زنگ زدم گفتم میای با هم بریم یه دوری بزنیم توی شهر؟؟ گفت کجایی؟؟ گفتم میام نزدیک خونتون. گفت باشه. نیم ساعتی راه بود تا خونشون منم رفتم اونجا و سر کوچه ایستادم تا بیاد. با کمی تاخیر اومد. با هم رفتیم پارک. راستش دیگه بیشتر از سکس داشتم به عشق فکر میکردم چون خیلی دوسش داشتم بعد از مهمونی قبلی دیگه بیشتر تر دوستش داشتم. از بچه گی با هم راحت بودیم اما هیچ وقت نمی خواستم که باهاش دوست باشم. روی یه نیمکت نشستیم و رو به درختای پارک بودیم یه باغبون داشت گل می کاشت جلومون. من به رکسانا نگاه کردم گفتم یه چیزی بگم؟؟ – بگو – من خیلی دوستت دار – واقعا؟ – آره – منم دوستت دارم – ببین من بخاطر تو با دوست دخترم بهم زدم – چرا؟ – چون میخوام تو دوست دخترم بشی – من؟؟ – آره. میشه؟ – باید فکر کنم – باشه – اوم – فکراتو کردی؟؟؟ – آره – خوب چی شد؟؟ – قبوله – آخ جون. عاشقتم رکسانا. چیزی میخوری برات بگیرم؟ – آره. یه دونه فلافل بگیر گشنمه – باشه رفتم دوتا فلافل گرفتم با سس و نوشابه با هم خوردیم. ساعت چهار پنج ظهر یا همون عصر بود و هوا اون روز گرم بود (بچه شیراز هم نیستم شهر باران زندگی میکنم) بعد از مدتی حرف زدن رفتیم یه دور کوچیک بزنیم و برگردیم خونه هامون. روز خوبی بود (می دونم الان دارم لایق فحش میشم ولی تحمل کنید دیگه یکم داستان متفاوت بخونید تازه من که گفتم طولانی میشه) شب بهم پیام داد که خیلی خوش گذشت اشکان. تو خیلی خوبی. دوستت دارم. منم گفتم که دوسش دارم و شب خوبی رو براش آرزو میکنم. دو سه روز بعد قرار شد با بچه های دانشگاه (چند تاشون) بریم یکی دو روز رامسر خوش باشیم (تفریح سالم بدون مشروب و قلیون و این چیزا. در ضمن ویلا هم نداشتیم اونجا و رکسانا رو با خودم نبردم) رفتم پیش رکسانا به خاله گفتم بگو بیاد بیرون کارش دارم یه سایتی میخوام منو ثبت نام کنه. وقتی اومد. بهش گفتم عزیزم من دارم یکی دو روز میرم رامسر ولی نگران نباش من برات یه بادیگارد شخصی استخدام کردم که هواتو داشته باشه. گفت کو؟؟؟ دستمو از پشت کمرم آوردم کنار و یه عروسک خرسی کوچیک بهش دادم گفتم اینه. خیلی خوشحال شد و خلاصه من رفتم رامسر و اونجا یکم شنا و اینا بعد یکی دو روز برگشتم. شب که اونجا بودم قبل خواب کلی بهش smsمیدادم. یک ماهی گذشت و من به رکسانا پیشنهاد ازدواج دادم. اونم چون میدونست من آدم خوبی هستم و خیلی هم دوسش دارم قبول کرد. منم به مامان اینا گفتم که زن میخوام. بابا و مامان گفتن کی؟؟ گفتم رکسانا. گفتن باشه. انتخابت خوبه فقط یکم صبر کنی باید. این صبر شد ۶ ماه و توی این مدت من دیگه فقط عاشق رکسانا بودم و به هرچیزی جز موضوع این سایت فکر می کردم. خلاصه من و رکسانا بعد ۱ سال با هم ازدواج کردیم. من پول برای رهن یه خونه داشتم و با کمک هایی که دو تا خونواده کردند شروع زندگیم خوب بود. شب عروسی وقتی با هم خسته و کوفته اومدیم توی خونه جدیدمون. به همسرم گفتم که خیلی دوسش دارم. بعد که یکم استراحت کردیم بهش گفتم من دوست ندارم با هم رابطه برقرار کنیم چون این فامیل ه فردا میخان بیان ببین از راه رفتن و این چیزا بفهمن من کاری کردم یا نه. آخه مگه فوضولند؟؟ شب رو پیشش خوابیدم و بغلش کردم و بوسش می کردم (لب خفن بلد نیستم بگیرم و گردنشو نمی خوردم و گوشاش رو نمی خوردم) یه هفته گذشت دیگه همه چیز آروم بود. من از یه تیپی خیلی خوشم میاد و اون اینه که دختر ها فقط سوتین بپوشند و شرت. یه جوراب تنگ و این چیزها رنگ و وارنگ باشه. برای همین رفتم بازار و به یه مغازه دار اینو گفتم اونم چند دست خوب و خوشگل و خوش رنگ داشت که بهم به دوبرابر قیمت فروخت. آوردمش دادم به رکسانا گفتم. امشب دیگه میخوام بهت دست بزنم. اینا رو بپوش آرایش کن خوشگل شو عشقم. اونم صورتش سرخ شد و گفت باشه ساعت که از نیمه گذشت رفت توی اتاق و نیم ساعت بعد اومد بیرون. من وقتی دیدمش آب دهنم رو قورت ددم گفتم چه قرشته ای شدی گلم. بلند شدم رفتم بغلش کردم محکم چسبوندمش به خودم. بوسش کردم و گفتم بریم بریم اتاق؟؟ گفت باشهدوست دارم. گفت باشه. رفتیم توی اتاق اومد چراغو روشن کنه من دستشو گرفتم یه کلید دیگه رو زدم. نور کمی بود اما میشد همه جا رو دید. چند تا کرم شب تاب بود (عروسکی) که به شکل دوستت دارم روی دیوار خونه چسبونده بودم. اینو که دید خیلی خوشحال شد و بوسم کرد و گفت منم دوستت دارم. بعد یکم شیکمشو مالش دادم هیچ لباسی روی شکمش نبود یه سوتین نارنجی و تنگ بود با یه شرت آبی و جوراب سفید. بعد رفتم پشتش و بدون اینکه شلوارم رو دربیارم کیرم رو به نحوی لای کونش گذاشتم و یکم بالا پایین کردم و آروم آروم بردمش سمت تخت (این تختش رو دیگه داشتیم واقعا) اونجا قشنگ روی شکم خودش خوابوندمش و دستم رو بردم زیر شکمش و پستون هاش رو گرفتم توی دستم و یکم فشار دادم. سرش رو برگردوند منو نیگاه کنه منم بوسش کردم. گفت نمیخوای لباستو در بیاری؟؟ گفتم تو درشون بیار. رفت دکمه شلوارم رو باز کرد و آورد پایین منم پیرهنم رو در آوردم با شورت بودم که اونم در آورد و برای اولین بار کیرمو دید. کیرم هم زیاد بزرگ نبود همش پونزده شونزده سات. کلفت هم نبود. توی دستش گرفت و یکم لمسش کرد و گفت به نظر خوب میاد. دیگه خجالتش ریخته بود منم که اصلا خجالتی نبودم. گفتم میخوریش؟؟ گفت نه. گفتم خواهش میکنم. گفت نه. گفتم برات هر چی بگی میخرم گفت ماشین!! گفتم باشه پولدار شدم میخرم. گفت باشه. ولی یکم زبونش رو که زد گفت نه نه. نمی خورم. گفتم لوس نشو دیگه زیاد نخور یه دقیقه فقط اینبار قوب کرد اصلا حرفه ای نبود و همش دندونش میخورد به سر کیرم منم گفتم بسه بلد نیستی باید چند ساعت فیلم سوپر ببینی تا یاد بگیری عشقم. من دوباره به شکم خوابوندمش روی تخت و یه مقدار کشیدمش عقب تا پاهاش بیاد بیرون تخت و کونش لبه تخت باشه. بعد رفتم سراغ کسش چندشم میشد با اینکه تقریبا کس تمیزی داشت ولی چی کنم همیشه بدم می اومد از کس. بیشتر کون دوست داشتم. یکم که خوردم بیخیال شدم و گفتم آماده ای؟ یکم ترسید فکر کنم. کیرمو در آوردم بردم دم کسش یهو یه فشار محکم دادم رفت تو می دونستم داد میزنه دستمو برده بودم نزدیک دهنش تا داد زد گرفتمش. خیلی حال کردم گرم و نرم و جا نداری بود. ولی چون دردش اومده بود آوردم بیرون و با دستمال کیرمو پاک کردم بهش گفتم چیزی نیست عزیزم این اتفاقی بود که باید یه بار توی عمرت تجربه میکری. از الان دیگه رسما ختر نیتس و زن هستی. دردش که آوم شد دوباره رفتم سراغش و کردم تو کسش. کیرم مایعی از خودش ترشح می کرد که از شامپو هم لیز تر بود .یکم که عقب جلو کردم دیدم آّم داره میاد آوردم بیرون و رفتم دستشویی خالی کردم اونجا. برگشتم گفتم زوده برای تموم شدن یکم صبر کن تا دوباره آماده بشم. ازش پرسیدم تا الان چه جوری بود. در حالی که به دوستت دارم روی دیوار نگاه میکرد گفت خوب بود. چند دقیقه با هم حرف زدیم و بعدش پاشدم رفتم روش این بار به پشت خابوندمش و روی شیکمش تقریبا نشستم و کیرمو کردم لای پستوناش. پستوناش کوچیک بود ولی میشد کیر رو لاش جا داد. یکم روی سینه هاش عقب جلو کردم و گفتم جن من درست ساک بزن یکم. گفت باشه. کیرمو کج کرد به سمت دهنش ودهنش رو باز کرد و لباشو برد روی دندوناش بعد برام ساک زد با یه دستشم داشت با ….. بازی میکرد. این بار بهتر بود. بردمش توی حال روی مبل نشوندمش و پاهاش رو دادم روی شونه هام و کیرمو گذاشتم سر سورخ کونش. گفت وای نه!! گفتم وای آره!! کرم نداشتیم خونه یا دم دست نبود کیرم ولی خودش لیز بود تازه زیادم بزرگ نبود که. گذاشتم لب کونش و فشار دادم تو تقریبا راحت رفت تو وقتی آوردم بیرون یکم کثیف بود با دسمال تمیزش کردم و دوباره انداختم تو. وقتی روون شد یه مقدار عقب جلو کردم و دیدم نه بابا همون کس بهر بود اینجا حال نمیده. رفتم سراغ کسش و کردم توش. اینقدر به اصطلاح تلمبه زدم که داشتم می مردم گفتم دختر تو نمیخوای ارضا بشی؟؟ گفت یکم دیگه. عضمم رو جذم (نمی دونم جضم رو چه جوری می نویسن ببخشید تا الان ننوشته بودم) کردم که تند تلمبه بزنم اینقدر این کارو کردم دیگه بدجوری آه و اوه میکرد همش به نظرم می اومد داره گریه میکنه ولی گریه نبود داشت ارضا میشد منم به سختی ادامه دادم تا منو هل داد کنار و دیدم داره آبش میاد رو زمین/ گفتم خونه رو کثیف کردی. بکم حالش که سر جاش اومد با دستاش برام یه جلق حسابی زد تا آبم اومد و زیخت رو زمین. خونه رو به گند کشیدیم. بوسش کردم گفتم دوستت دارم. اونم گفت تو ثابت کردی که واقعا منو دوست داری. میخوام به کمک هم خوشبخت ترین آدمای روی زمین بشیم. بعد از ۵۰ سال الان من و رکسانا توی استرلیا باهم زندگی میکنیم و زندگی خوبی داریم همیشه می ریم گردش و شب ها توی جنگل گاهی چادر می زنیم و فیلم های عاشقونه می بینیم و من علاقم بشه هزار برابر شده.

سکس در ویلای شمال من ٢٠ سالمه و سال اول دانشگاهم ، قد بلند و ته ریش ، هیکل نسبتاً خوبی دارم چون یه مدّت طولانی باشگاه میرفتم. این ماجرا مربوط میشه به ٢ سال پیش یعنی وقتی که من ١٨ سالم بود. نزدیکای عید نوروز بود و خانواده به خاطر این که یه کم حال و هوای من عوض شه پیشنهاد دادن بعد مدّت طولانی یه مسافرت ١ هفته ای بریم (چون من زیاد درس میخوندم و داشتم خودمو حسابی واسه کنکور آماده میکردم). منم موافقت کردم و حدودای ٢٧-٢٨ اسفند ماه به سمت شمال حرکت کردیم. ما تو شمال یه ویلا داریم که خیلی وقت بود بهش سر نزده بودیم (به دلیل درس من). بعد از ساعت های طولانی تو راه بودن بالاخره رسیدیم. تقریبا ساعت ٩:٣٠ – ١٠ شب بود. تو همون چند ماه گذشته دختر خاله ی مامانم یه ویلا تو همون منطقه ای که ما ویلا داشتیم خریده بود و ما هم قبل از این که به ویلای خودمون بریم یه سر به ویلای اون هم زدیم. دیدیم که چراغای ویلاشون روشنه و بعد فهمیدیم که خودش تنهایی اومده شمال و قرار بود ٣ روز بعد دوستاش هم بیان. دختر خاله ی مامانم که اسمش نوشینه و من همیشه اون رو نوشین جون صدا میکنم ، زنی نسبتاً جوونه (٣٠-٣١ سالشه) و مجرده. یه زن سفید با سینه های تو پُر و باسن گنده که واقعاً سکسیه. بعد از سلام و احوال پرسی به ویلای خودمون رفتیم. شب رو گذروندیم تا صبح شد. فردا صبح وقتی از خواب پا شدیم اول به خرید رفتیم چون هیچی تو ویلا نبود. بعد از صرف ناهار نوشین جون به ویلای ما اومد تا عصر رو تنها نباشه. بعد از نیم ساعت من به قطع کردن علف های هرز باغچه ی ویلا پرداختم چون خیلی باغچرو زشت کرده بودن. تقرباً ٣-۴ ساعتی طول کشید. بعد از کلی عرق کردن اومدم تو ویلا تا برم دوش بگیرم ولی بابام گفت نرو چون آبگرمکن خراب شده و درست هم نمیشه. یاید صبر کنی تا فردا یکی رو از شهر واسه درست کردنش بیارم. منم حسابی بوی عرق میدادم و اصلاً حال خوبی نداشتم. تو همین حالت بودم که نوشین جون گفت: ((خُب رامین بیا ویلای من دوش بگیر ، اتفاقاً خودمم میخوام دوش بگیرم)) این جوری شد که من و نوشین جون به راه افتادیم. از ویلای ما تا ویلای نوشین پیاده ۵ دقیقه راه بود. وقتی به ویلای نوشین جون رسیدیم نوشین به من گفت اونا ٢ تا حمّام دارن و هر کدوممون به یه حموم رفتیم. وقتی از حموم بر گشتم دیدم نوشین تو اتاقی که قرار بود من لباسامو عوض کنم با یه حوله پتویی نشسته و داره مو هاشو سشوار میکشه. من اول یه سرفه کردم ولی صدامو نشنید و بعد با صدای بلند صداش کردم. برگشت و گفت(ببخشید حواسم نبود)). بعد من ازش خواستم که بره بیرون تا من لباس بپوشم ولی او گفت که روشو میکنه اون ور و منو نمیبینه. منم پشتمو کردم بهش و شروع کردم به لباس پوشیدن. بعد از این که من لباسامو پوشیدم اومدم تو حال نشستم و بعد چند دقیقه نوشین منو صدا زد. رفتم تو اتاق و دیدم که لباس پوشیده. ناخناش رو لاک زده بود و نمیتونست گردنبندشو ببنده ،از من خواست تا واسش این کار رو انجام بدم. وایساد جلوی من رو به آینه، منم داشتم گردنبندشو میبستم و کیرم هم به این دلیل که به کونش میخورد شق شده بود گردنبندشو بستم که دیدم داره از قصد عقب عقب میاد. این قدر عقب عقب اومد که من از پشت افتادم رو تخت و اونم افتاد روم. اون جا بود که دوهزاری من افتاد. بلندش کردم و یه لب ازش گرفتم، وای که چه لبایی داشت!!!… بعد رفتم سمت گردنش و شروع کردم به خوردن. هی آه آه میکرد و معلوم بود خوشش اومده. منم حسابی شق کرده بودم و کیرم داشت شلوارمو جِر میداد. دیگه طاقت نیاورد و منو انداخت رو تخت و شلوارمو درآوُرد. اوّل از رو شُرت یه گاز کیرمو گرفت و بعد شرتمم کشید پایین. با اوّلین نگاه به کیرم گفت: وای چه قد کلفته!!!… و بعد همشو کرد تو دهنش. یه جوری ساک میزد که انگار تا حالا نخورده بود. یه ۵ دقیقه ای ساک زد و منم با پستوناش وَر میرفتم ، وای عجب سینه های تو پُر و خوش فُرمی داشت. بعدش من تیشرتمم درآوردم و چرخیدم جوری که اون افتاد زیرم. منم اوّل تاپشو در آوردم و و بعد سوتینش ، حالا اون ٢ تا سینه ی بلوری دقیقاً جلو چشمای من بود و من هم شروع کردم به خوردن و لیسیدن سینه هاش. بعد شلوارشو در آوردم، شرتش خیسِ خیس بود و معلوم بود حسابی حشری شده. شرتشو در آوردم. وای چی میدیدم؟؟؟؟!!!!… یه کُس بدون مو و تر تمیز که با روح و روان آدم بازی میکرد. اوّل صورتمو مالیدم بهش و بعد شروع کردم به خوردنش. خیلی داشت حال میکرد، اینو از رو آهاش میتونستم بفهمم هر چند منم خیلی داشتم حال میکردم. خیلی حشری شده بود و یهویی گفت: دِ رامین بکن توش دیگه. منم افتادم روش و کیرمو گذاشتم دمه کسش. یه جیغ کوچولو کشید و بعد من آروم آروم کیرمو کردم توش. کسش داغ داغ بود. یه کم صبر کردم و بعد تا ته کردم توش. یه جیغ بلند کشید و بعد از چند ثانیه آروم شد. راستشو بخواین یه کم تنگ بود ولی خیلی داشت حال میداد. من داشتم تلمبه میزدم و صدای “شالاپ شالاپ” کلّ ویلا رو ورداشته بود!!!.. هِی آه آه میکرد و میگفت تند ترش کن و منم تا جایی که توان داشتم تند تند تلمبه میزدم. بعد از ١٠-١۵ دقیقه گفت کافیه. منم کیرمو درآوردم و رفتم از روی میز آرایش اتاق کِرِم ور داشتم و یه کم به کیر خودم و یه کمم به کون نوشین جون مالیدم. کونش حسابی تنگ بود واسه همینم اوّل یکی از امگشتامو کردم تو کونش. یه آه کشید و بعدش دومی رو کردم و دیدم دیگه جیغش در اومد. بی خیال انگشت شدم و یه راست رفتم سراغ کیرم. کیرمو گذاشتم در کونش و آروم آروم کردم توش. جیغای خفیف میزد و داشت انگار گریش میگرفت واسه همینم یه کم صبر کردم و کیرمو در آوردم. بعد دوباره کردم تو و این دفعه بیشتر کردم تو… چند بار این کارو انجام دادم تا این که دیدم دیگه دردش از بین رفته واسه همینم یهویی کلّ کیرمو کردم تو کونش. یه جیغ خیلی بلند کشید و گریش گرفت. منم کیرم تا ته تو کونش بود و داشتم با سینه هاش ور میرفتم. بعد چند دقیقه دیگه دردش به لذت تبدیل شده بود و ازم خواست که تو کونش تلمبه بزنم. منم آروم شروع کردم به تلمبه زدن و یواش یواش تندش میکردم. بعد از چند دقیقه کیرم و در آوردم و گذاشتم لایه سینه های تو پُرش. کیرم از لای سینه هاش رد میشد و به لباش میرسید. تو اون لحظه انگار دنیارو بهم دادن. تو همین حالتا بودم که احساس کردم داره آبم میاد و عقب جلو رو تند تر کردم و آبمو ریختم رو لبش و سینه هاش. اونم یه آه بلند کشید و آبمو میمالید به سینه هاش. یه کم نشستم و بعد بهم گفت که باید اونم ارضإ کنم. منم شروع کردم به خوردن کسش امّا اون میخواست از کس دوباری بکنمش ولی من هیچی جون نداشتم. منو خوابوند رو تخت و اومد نشست روم و کیرمو کرد تو کسش . این جوری خودش بالا و پایین میرفت و تلمبه میزد. بعد چند دقیقه دیدم داره ارضإ میشه. اون به تلمبه زدنش سرعت داد و ارگاسم شد و آبش پاشید رو شکم من. بعدش بی حال خوابید روم و بعد از ٢-٣ دقیقه پا شدیمو رفتیم حموم. اون جا هم با هم یه شیطونیایی کردیم و بعد برگشتیم به ویلای ما.

لب های شیرین لاله .من پیمانم ۲۷ سالمه اهل کرجموقتی ۱۷-۱۸ سالم بود عاشق دختر عمه لاله شدم که از من ۴سال بزرگتر بود و شوهر داشت قدش ۱۷۰ وزنش ۶۵ خوش استیل و زیبا به معنی واقعی کلمه .اون سالها ۵شنبه جمعه ها میومدن خونه ما و یا ما میرفتیم خونشون و منم کلی دید میزدمش تا اینکه شب و روز تو فکرش بودم مخصوصا یه شب که تو اتاقم خواب بودم و چشمامو باز کردم دیدم یواشکی جلوم دراز کشیده و زل زده بهم از ترس برگشتم و اونم رفت تو اتاق سرجاش خوابید شوهرش هم فامیلمون بود و منم به همین خاطر بیخیال شدم تا ۶ سال بعد که یه روز خونه عمم تو اتاق نشسته بودم و همه فامیل تو سالن بودن امد گفت چرا تنهایی گفتم حوصله ندارم یهو دست انداخت دستمو کشید که پاشم وقتی بلند شدم قد ۳ثانیه دستمو گذاشت رو سینش منم کپ کردم ولی گفتم عمدی نبوده شبش دیدم اس داده که خوابی گفتم نه گفت منم خوابم نمیاد گفتم به من چه فرداش دیدم سرسنگیه فهمیدم بدش نمیاد رویای کهنه منو عملی کنه تا اینکه اس دادم بهش و چند روز به همین منوال گذشت یه شب من و بابام شام رفتیم خونشون دیدم سر سفره امار میده گفتم بیخیال تا فردا دیگه معلوم میشه و فرداش قرار بود برم دانشگاه صبح بابام بیدارم کرد گفت من دارم میرم سرکار بیا تا دم دانشگاه ببرمت گفتم من کلاسم ۹شروع میشه شما برو بابامم رفت شوهر لاله هم که ۶ صبح زده بود بیرون بابام که رفت ساعت ۷ بود گفتم اگه بخابم بهتره ساعت ۸ صدای در دستشویی روشنیدم چشم وا کردم دیدم لالهس سلام کردم اروم طوری که پسرش نشنوه جواب داد من پاشدم جاهامو جم کردم نشستم رو مبل دیدم امد کنارم نشست دستمو گرفت بهش گفتم تو اینکارت باعث تحریک من میشه وشاید اتفاقات بعدش خوب نباشه دیدم فشارم میده لبرو گرفتم ازش دیدم وای چقدر خوشمزس یکم لب و لب بازی کردیم تا اینکه پسر ۷ سالش بیدار شد منم اون روز رفتم یونی و اندر کف کس لاله چند روز بعد اس داد که فردا شوهرشو پسرش صبح میرن تهران وتا شب نمیان منم گفتم پس ردیف شد خبر بده و نداد تا ۶ صبح که دیدم اس امده که بیا رفتن من وسایل دانشگاهمو ورداشتمو ساعت ۷ رسیدم انجا تک زدم درو باز کرد رفتم تو و لب خوش امد رو داد و دیدم به به چه لباس جذبی اونم تا بالا زانو باگلای صورتی درشت یکساعت لب بازی کردیم بعد شروع کردم لباساشو در اوردن که نمیذاشت گفتم با دست پس میزنی با پا پیش میکشی گفت نمیخوام سکس کنیم گفتم میخوام لخت ببینمت همین که گفتم یکم شل کرد لباسشو از سر کشیدم بیرون یه کرست صورتی با رمان قرمز داشت که درش اوردم گفتم حالا بیا روم بخواب تا گرمای بدنتو حس کنم امد خوابید بازم لب بازی وای که چه حرارتی داشت شروع کردم به خوردن نوک سینه های تپلش اونم از رو شرت کیر منو مالید گفتم من ارزوم از بچگی این بوده که با تو برم حموم گفت قول بده با سوراخام کار نداشته باشی چون من کسم ماله شوهرمه گفتم باشه هانی دیدم پاشد گفت بیا لخت شدیم رفتیم تو حموم بهترین لحظه عمرم شکل گرفت دلبرم لخت در اغوش من بود کف مالیش کردم اونم منو و سرپا شروع کردم به شستنش دستم که به کسش میخورد رنگش میپرید پشتشو کرد به من گفت سینه هامو بمال منم میمالیدم چه مالیدنی کیرمم از پشت لای پاش بود بعد چند دقیقه ارضا شدم اونم که مرده بود از شهوت رفتیم بیرون حموم خودشو خشک کرد لباس پوشید امد باز لببازی فقط عشق لب بود لبام دیگه کبود شده بودن و خسته شهوتم دوباره زد بالا لختش کردم شلوارشو نمیذاشت در بیارم که باز در اوردم روش خوابیدم کیرم داشت میترکید دست انداختم شورتشو در بیارم که نگذاشت منم اتیش گرفته بودم از شهوت با سه بار خواهش راضیش کردم و بدون کاندم کردم تو کسش یه جیق کوچلو کشید گفتم چیشد گفت هیچی عزیزم کارتو بکن وای که بهشت بود شروع کردم پاهاشو دادن بالا و تلمبه زدن اخ و اوخش بلند شد تا اینکه با فشار تمام ابمو ریختم توش و یه چند دقیقه ای تو کسش بود تا امپرم خوابید پاشدم دیدم وای پتوی زیرش خیسه خیسه گفتم شرمنده یه شستن افتادی گفت خنگه اگه حامله بشم باید بیای بچتو تحویل بگیری و همینطور مامانه بچتو من گفتم چشم و تا اینکه یه چندباری سکس بعدها داشتیم تا اینکه داداش فضولش اس ام اسامو دیدو تهدیدم کرد که میکشمت و زنگ زد به مامانم گفت تقریبا همه فهمیده بودن منم طفره رفتم و بخاطره لاله واسه همیشه از دیدنش خودمو محروم کردم من سکس زیاد داشتم اما لبهای اون و من همزاد هم بودن وای که چه روزهای بود این بود داستان واقعی من با کلی خلاصه

من و کس لونا دخترخاله امسلام.من داستانمو با اسم خودم حامد مینویسم.۲۴ سال دارم.داستانم برمیگرده به ۴ ماه پیش.من حدود ۴ ساله که با یه دختر به اسم مستعاره مریم دوستم.آخرش عاشق شدیمو رفتیم خواستگاریش.با کلی مصیبت و شرط و شروط خلاصه قبول کردن تا ما باهم وصلت کنیم.۵آبان روز جشنمون بود که فرداش قرار بود بریم محضر.من یه دختر خاله دارم به اسم لونا.۳ سال از من بزرگتره.نگو این دختر خاله ی جنده ی ما عاشقم شده.روز جشن که من طبقه ی بالا پیش آقایون بودم شوهر خاله ی کس کشم کلی کس شعر گفت و مجلسو به هم زد.من عصابم نکشید اومدم پایین پیش خانوم.آخه دوماد بودم آزاد بودم برم پیش خانوما.همین که رفتم پایین مریم منو کشید کنار و گفت حامد مگه من چیکار کردم دختر خالت بهم میگه اصلا نمیتونی از مهمونات پذیرایی کنی.تو همین لحظه دختر خالم برگشت با دادو بیداد گفت راس میگم دیگه تو بلد نیستی به مهمونات ارزش بدی و … اینم بگم مریم از اولش از لونا بدش میومد و اصلا دوست نداشت باهاش حرف بزنم.خلاصه من مریمو کشیدم کنار و گفتم جواب ابلهان خاموشیست.دختر خالم برگشت و یه سیلی گذاشت دم گوشم.بقرآن خواستم همونجا بگیرم لهش کنم ولی مریم گفت حامد جونه من بیخیال شو تا جشنمون به هم نریزه.لونا اندامش عین باربیو خیلی هم خوشگله ولی چیکار میشه کرد دلمون پیشه یکی دیگست.این لونای جنده کیر همتون تو کوسش رفت اتاق و صداشو انداخت به سرش.همه جمع شدن اتاق و خلاصه جشنمون به هم خورد.آقایونم بیرون منتظر زنا بودن.گفتم که شوهر خاله ی کس کشمم بالا گند زده بود.خلاصه جشن به هم خوردو همه رفتن.ما هم بعد از یه ساعت رفتیم.فرداش خواب بودم که مامانم بیدارم کردو گفت انگشتره نامزدیو پس فرستادن.من کلی به هم ریختم.هرچه زنگ زدم خاموش بود گوشیه مریم.رفتم دم درشون نداشتن ببینمش.تو هم راهم ندادن.خانوادمم نرفت جلو تا مسئله رو حل کنه.خلاصه چند روزی داغون بودم که دیدم لونا با خالم اومدن خونمون.جای سگم نذاشتمش.رفتم بیرون بهم اس ام اس زد و گفت حامد بیا خونه کارت دارم توروخدا بیا.چون اسم خدارو آورد برگشتم خونه.رفتم اتاقم پشت سرم اومد اتاق.درو از پشت بست.گفت حامد من دوست دارم نمیخواستم اونطور شه ولی حتما یه حکمتی هست حتما.گفتم گورتو گم کن بیرون.گفت گوش کن توروخدا.تو پارسال که من طلاق گرفتم خیلی بهم کمک کردی که با خودم کنار بیام.الانم من میخوام کمکت کنم.گفتم نمیخوام.کلی اصرار کردوگفت قسمت بشه به مریم میرسی.من کمک میکنم خانوادت برن جلو و حلش کنن.با گفتنه این حرف من آروم شدم و قبول کردم تا بهم کمک کنه.به مامانم گفت تا از خالم اجازشو بگیره شب بمونه خونمون.مامانم به خالم گفت خالمم قبول کرد.لونا بهم گفت شب میخوام باهات حرف بزنم که موندم.منم تو فکرم با خودم گفتم عوضه اون شب همچین بکنمت که نفهمی از کجا اومدیو کجا میری؟من تجربه ی سکس های خیلی زیادی رو دارم خودشم فقط با زن.تا حالا با دختری سکس نکردم.خلاصه از خونه زدم بیرون و رفتم داروخانه تا قرص تاخیری بگیرم.آخه من در عرض ۵ دقیقه ارضا میشم.قرص گرفتم و از مارکت آبمیوه گرفتم و ۲ تا انداختم.برگشتم خونه.بابام هر هفته به دلیل نوع شغلش ۳ شب خونه نمیاد.اونشبم نبود.تا ساعت ۱۲ من و مامانمو لونا به فیلم نگاه کردیم.مامانم رفت اتاقش بخوابه.من بالش آوردم و جلو تلویزیون دراز کشیدم.لونا هم سرشو گذاشت پیشم.پتوی دونفررو دوتایی کشیدیم رومون.لونا شروع کرد از شوهر قبلیش گفت و بچه ای که صقد کرده بود و … من نمیدونم چرا کفه پاهام یخ میزد با اینکه زیر پتو بودیم.به لونا گفتم پاهامو میذاری بین پاهات آخه پاهام یخ کرده.قبول کرد.اینم بگم لونا که تازه طلاق گرفته بود چند هفته خونمون موند و من چندین بار پیشنهاد سکس داده بودم ولی رد کرده بود.بهم گفت حامد میخوام شب جشنتو جبران کنم.گفتم اون شب جبران نمیشه.تو دلم گفتم جنده بهم بدی مریم برمیگرده.تا کونم میسوختم.یکم که پاهام موند بین پاهاش گفت برمیگردم پاهاتو باز بذار لای پام تا گرم شن.لونا که پشتشو به طرفم کرد پاهام بردم لای پاهاش از پشت هم کیرمو چسبوندم به کونش.دیدم عکس العملی نشون نداد.تلویزیونو خاموش کردم و تاریکیه مطلق خونرو برداشت.یکم خودمو جلو عقب کردم دیدم باز هیچی نمیگه.خوشو زده بود به خواب ولی اونم باهام جلو عقب میومد.آروم دستمو بردم رو سینش که برگشت گفت مامانت نیاد؟گفتم تو که خواب بودی؟ نه نمیاد خوابش سنگینه.دستمو از زیره تابش بردم به تو و سینه هاشو مالوندم.بعد نشستم و تاب و سینه بندشو در آوردم.دیدم تاریکه هیچی دیده نمیشه چراغ قوه ی گوشیمو روشن کردم.ادنداختم رو سینش.واااااای سینه های بلوریش آدمو حشری تر میکرد.چه سفید بود.۷۰ سایزش میشد.نوه سینه هاش بزرگ نبو.خم شدم و شروع کردم به لیس زدن سینه هاش.دیدم آروم آه و اوه میکنه.با یه دستم یه سینشو میمالیدم با دست دیگمم از رو دامنش دستمو رو کسش میمالوندم.با زبونمم رو سینش ور میرفتم.آروم آروم میومدم پایین و کل بدنشو لیس زدم تا رسیدم به کس.دامنشو کشیدم پایین یه شرت توری داشت.چراغو انداختم روش دیدم شرت از اون سکسیاست که وسطش پارست.کسش سفید و بی مو بود.از زیر شرت توری معلوم بود.شرت رو پایین نکشیدم چون درست جلوی کسش باز بود و سکسی تر دیده میشد. آروم اومدم کسشو بلیسم.راستش چندشم اومد چون خیلی آبدار شده بود.ولی حشریت کاری به چندش نداره.دامنشو برداشتم و آبشو تمیز کردم.زبونمو که گذاشتم رو کسش یه آهی کشید و کسشو بلند کرد.من که زبونم رو کسش میچرخیر اون قر میداد.جنده سرمو گرفت و فشار داد به کسش.زبونم رفت تو کسش بینیمم رفت تو چاک کسش و نفسم در نیومد.دستشو از سرم کشیدم کنار گفتم چیکار داری میکنی؟گفت آروم حرف بزن.گفتم تا خالا کستو نخورده بود اون شوهرت؟گفت نه بخدا.عاشقه اینم که یکی کسمو بخوره.گفتم منم عاشقه اینم یکی کیرمو بخوذه.دراز کشیدم شلوارمو در آورد بعد شرتمو پیرهنمم در آورد.مستقیم رفت سراغ کیرم.کیرم یکم بزرگه.به دهن که گرفت تا نصف برد تو دهنش.خواست بیشتر ببره دیدم کم موند بالا بیاره.خیلی هم ناشی بود چون دندوناش کیرمو زخمی میکرد.گفتم نمیخواد بسه همین.اونم از خداش بود انگار.زود دراز کشید پیشم گفت پاشو بیا روم.پاهاشو ۱۸۰ درجه باز کرد تو هوا.کیرمو مالوندم به کسش آروم بردم تو.گفت اووووووووووووووووف.آروم تا ته ببر.تا ته بردم اون آه گفتنه آرومش بیشتر حشریم میکرد.تا حالا هچین کسی نکرده بودم.آخه حلقوی بود.اینو خودش بهم گفت.منم تا حالا کس حلقوی نکرده بودم.اگه کس خلقوی کرده باشین میدونین چی میگم.اولاش خیلی حال داد.میگفت بکن کسمو.آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ.ماله خودته حامدددددددددددددددددددددد.آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااه. ۳۰دقیقه تلمبه زدم عرق کرده بودم شدیدا و خیلی هم خسته.لامصب نمیومد.آه اوه های شهوت انگیزش داشت تبدیل میشد به آه اوه های درد.گفت چیکار کردی آبت نمیاد گفتم من کمرم سفته.نمیدونست قرص انداختم.خسته شده بودم.۳.۴ مدل عوض کردیم.هربار که مدل عوض میکردیم کسش یه لذت دیگه ای داشت.انگار کیرم میرفت تو یه لوله ی خیلی تنگ و نرم.اومد روم ۲۰ دقیقه نشست رو کیرم و بلند شد.صداش میلزید و سینه هاشم میمالوند و مینالید.دوبار رو کیرم ارضا شد.میگفت توروخدا ارضا شو دارم میمیرم.منم که حال میداد بهم.عوض شب جشنمو در می آوردم.حالشم میبردم.دوباره اومدم روش ولی اینبار پشتش به من بود.گفت از پشت بکن.کیرمو که گذاشتم رو سوراخه کونش گفت نهههههههههه.از پشت جلورو بکن من تا حالا از پشت ندادم.کلی گفتم ولی نذاشت گفت از پشت بکنی یهویی نمیتونم تحمل کنم دردو داد میزنم مامانت بیدار میشه.خلاصه.۵ دقیقه فاصله دادیم.دوباره از پشت جلورو میکردم.باز کسش آبدار شده بود.اینبار صدای منم در اومده بود.باهم آه اوه میکردیم.احساس کردم آبم میاد.تلمبه رو تندتر کردم.آه اوهش خیلی بلند بود.گفتم آروووووووووووووووووم.یهو تا ته بردم توش و نگه داشتم و با فشاره تمام آبمو ریختم تو کسش.گفت آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ.ریختی تووووش؟گفتم آره قرص میندازی.گفت بذار توش بمونه.اووووووووووووف.یکی دو دقیقه روش موندم و بلند شدم رفتم دستشویی و رفتم اتاقم خوابیدم.نفهمیدم چیکار کرد.خوابید یا بیدار موند؟ظهر بیدار شدم دیدم غذا میذاره مامانمم به تلویزیون نگاه میکنه.اصلا به روی هم نیومدیم ولی اون سکس اولین و آخرین سکسم با لونا بود.ازش بدم میاد.ولی سکس به این چیزا کاری نداره

پری دخترعمهاین اتفاق برمیگرده به ساله تابستون سال ۸۹ من دانشجو بودم ترم تابستون یعنی اخره بد بختی چون ترم قبل اش مشروت بودم واسه جبران برداشته بودم درس پاس کنم خوب بگذریم این پری هم از من ۲ سال کوچیکتر بود اندام زیاد باحالی نداره اما چهره ی جذابی داره بچه گی ها کمی شیطونی داشتیم اما دیگه چند سالی بود به روی هم نمی آوردیم انگار اتفاقی پیش نیومده بود…تا اینکه اونم اومد Facebook و این استارت ماجرا بود من و با هم بعضی وقتها چت میکردیم خوب دختر عمه ام بود واسه هم نوشابه باز کردن و تعریف و تعارف و اینجور حرف ها تا اینکه حرف از خاطره های بچه گی شد و من با یکمی شیطنت درست دست گذاشتم رو اون خاطره داخل پارانتزی هاااااااا ( به قول خودمون دکتر بازی ) خلاصه من گفتم این دختره خجالت کشید بیچاره یه پنج دیقه مکث کرد بعد جواب داد خوب حق ام داشت اما اشکال نداشت روش وا می شد خوب گذشت و گذشت و حرف ها یواش یواش به طرف سکس بیشتر می رفت از جک گرفته تا بحث های سکس تو فیس و چت تو یاهو و اخرهای ماجرا هم سکس چت!!!دیگه کاملا تشنه ی هم شده بودیم داشتم واسش بال بال میزدم نمی دونم شایدم اونم بدش نمی اومد باهام سکس کنه!!! دنبال یه فرصت بودم که من باید ایجاد اش می کردم خوب بالاخره اون دختره و غرور اش …. می دونین که یکم باید ناز کشید تا اینکه روز معود برام رقم زده شدماجرای اسباب کشی اخ من عاشق اسباب کشی ام خوب کش ندم قرار بود بریم هردومون کمک عمه ی بزرگ ام واسه اسباب کشی من هم تو مخم داستان های علمی تخیلی گرفته تا تهدید رو می کشیدم خدایش بد جوری به سکس نیاز داشتم اما احساس می کردم اون تو واقعیت بهم بی میله این حرف ها تو ذهنم بود و خیلی پرت که رسیدم در خونه ی عمه ام رفتیم و شروع به کار کردیم من دیگه یواش یواش نا امید می شدم که باز کمک رسید عمه ام گفت پری رو بردار این وسایل شکستی رو با ماشین ببرین اونجا و موکت ها رو اماده کنین تا ما اسباب ها رو با کامیون بیارم من باز هم با امیدی که داشتم ترس هم بود ولی این دیدم که چشم پری هم برق زدراهی شدیم و رسیدم خونه یه خونه خالی که یه گوش اش موکت بود که از قالی شویی برگشته بود… من رفتم طرف موکت ها اروم برگشتم خیلی ساکت بود بهش نگاه کردم گفتم چته گف هیچی گفتم بگو گفت قده جلبک هم مغز نداری دیدم راست میگه اروم رفتم طرف اش دستشو گرفتم و بغل اش کردم تن اش گرم بود واقعا احساس خوب بهم دست داد قده سکس برام با ارزش بود فقط از لذت و هوس و کمی چاشنی عشق خودمونو بهم می مالیدم لب هامون نا خود آگاه به هم گره خورده بود و میبوسیدیم من شالشو بادستم کشیدم از رو موهاش پایین دستم داخل آبشار موهای خرمایی رنگ اش بود دست دیگم رو کمرش خیلی خوب بود آروم می بوسیدم اش و اونم صورت منو ناز می کرد با دست اش و کیرم روی کس مالیده میشد از رو شلوار بد آروم دستم رو بردم پایین تر مانتوشو دادم بالا و دستم کردم تو شلوار اش کونشو می مالیدم و دستم کشیده میشد رو خط کون اش زیاد بزرگ نبود اما خیلی نرم بود اون هم دست اش از رو شلوار رو کیرم بود اروم خواستم شلوار رو در بیارم ولی نذاشت خیلی حالم گرفته شد ولی باز به همون حس قانع شدم دیگ داشت آروم با صدای ناز اش آه آه می کرد خیلی تو گوشم دیوونه کننده احساس میشد اروم دکمه شلوارشو باز کردم کمی دادم پایین شورت سفید اش معلوم بود ولی کمی وسط اش خیش شده بود که وقتی دست میزدم روش لیز بود رفتیم طرف موکت ها بدونه اینکه باز کنیمشون ولو شدیم روشون منم شلوارمو در آوردم و افادم روش باید عجله میکردم کیرمو از رو شرت اش مالیدم رو کس اش ولی طاقت نیاوردم شورتشو دادم پایین برگردونمش و مالیدم از پشت رو کون اش بین سفید و سبزه بود رنگ اش و کمی از موهای کس اش رسیده بود به سوراخ کون اش اما جوری حشری بودم که فکرم به اونجاها نمی رسید که خوشم بیاد یا نه اروم آروم اب کیرم مالیده میشد وسط کون اش و سوراخ اش کیرم رو سوراخش بود فقط عقب جلو میکردم و اروم آروم سرشو حل میدادم جلو و آه آه میکرد نه نیما نه فقط بمال منم صدای نازشو میشنیدم و بیشتر روانی میشدم که سرشو حل دادم تو یه اااااااااااااایییییییییییییییی جانه گفت و من تو همون حالت یکم هم کردم توش و همنقدر عقب جلو کردم بعدش دیگه داشتیم نفس نفس میزدیم و صدای ای نیما درد داره و در بیار فقط می شنیدم با ای ی ی ی ی ی و اووووووف های پری … دیگه کامل توش بود و منو اون داشتیم حال میکردم خیلی حس نابی بود انگار کیرم رو می میکیدن و گرمای وجودشو حس میکردم داشت ابم می اومد در نیاوردم با احساس پرشی تو کیرم ریختم تو کون اش و بی حرکت موندم بهم گفت بلندشو نیما منم بلند شدم بغلم کرد و بوسیدم فقط نگاش میکردم الان اش م که الانه از عقب باهاش سکس دارم و تقریبا جز اون با کسی سکس ندارم

سکس احساسی بعد از ۸ سال فراق بابام یه دوست داشت که خیلی باهم صمیمی بودن و یه دختر هم سنو سال من هم داشت که اسم(مستعار)ش مریمه ازبچگی باهم دوست بودیم از قایم بایشک گرفته تا دودول بازی… خیلی باهم دوست بودیم تا اینکه خانواده ی آنهابه دلیل بضاعت مالی به روستای پدریشون رفتن که از شهر ما دور بود و من تنها موندم از اون موقع که من واون۹سال بیشترنداشتیم خیلی گذشت ومن دور ازاون دور بودم و گاهی ازخونواده اونا خبر میومد و من زجر میکشیدم آخه میدونید من یه جورایی عاشقش شده بودم اونقدر درد فراغ را تحمل کردم و صبر کردم تا اینکه یه روز تلفن مازنگ خورد -الو.. -الوسلام خونه آقای غفاری؟ -بله شما؟ -إ وا؟سام پسرم تویی؟ماشالا صدات مردونه شده (اون موقع۱۷سالم بود) -عذر میخام اما متاسفانه بجا نیاوردم… -منم خاله پری وای پشت خط مادر مریم بود منومیگی؟وای تو کونم عروسی ای بود که صداش هفت تا روده بالا تر میرفت… هرجوری بود جواب تلفن رو دادم میخاستن بیان خونه ما… به مامانم خبر دادم… بالاخره روز موعود فرا رسید و اونا اومدن خونمون… سلام و احوال پرسیو… یه دفعه یه دختر خوش قامت و خوشگل هم دنبالشون اومد واااااااای نگو اون همون مریم بود سلام کردو اون هم جواب سلامم رو داد چشماش برق میزد بچه ها نمیدونم درک میکنین یا نه اما اون لحظه چنان خوشحال بودم که نتونستم جلو خودم رو بگیرم و رفتم تواتاقم اولین بارم بود که پیش میومد از خوشحالی گریه کنم خیلی گریه کردم… داشتم چشمامو پاک میکردم که یه هو صدای درومد مریم بود بعد سلام و احوال پرسی فوری فهمید گریه کردم -سام چشمات سرخ شده… چیزی پیش اومده؟معلومه گریه کردی منم تاب نیاوردم و دوباره گریه ام گرفت اماصدام در نمیومد… یه دفعه احساس کردم اون منو در آغوش گرفته وای که چه حالی داشتم توعمرم انقدر احساساتی نشده بودم به هر حال… اونم اشک تو چشاش چمع شده بود دیگه تاب نیاوردم همه چیزو بهش گفتم بهش گفتم که عاشقش شدم وچه ذجری کشیدم مریم هم تو این همه سال عاشقم بود وکلی باهم حرف زدیم… یه هو صدای مامانم اومد سامی مریم بیاین عزیزم داریم میریم بیرون… بله ظاهرأ داشتیم میرفتیم پارک تو پارک هم(جوری که تابلو نشه)باهم حرف زدیم از بچگیامون و هرچی به جز سکس خلاصه اون روز تموم شدو برگشتیم ظاهرأ والدین به شک نمیکردن البته رفتارمون هم عادی بود دلیلش همین بود… اونشب رفتیم اتاق ما و سیستمو روشن کردم و باهم عکس نگاه کردیم . خسته که شدیم رفتیم روی تخت من باهم لاس زدیم بهش گفتم عشقم…یادته اونوقتا با هم چه کارها میکردیم؟ -آره انگار همین دیروز بود باهم قایمباشک میکردیم مسابقه دو میرفتیم و… -آره… میخاستم موضوع دودول بازی های اونموقع رو هم بکشم وسط ولی خیلی سخت بود به هر حال نشد که بگم… اما نمیدونم چی شد که بهش رو کردم و گفتم: مریم… -جانم -خ…خ… خیلی د…د دوست دارم -منم همینطور… چشم هامون تو هم گره خورد یه ذره رفتم نزدیک تر دیدم اونم اومد جلو یه دفعه لبامونو به هم دادیم برای اولین بار تجربه اش کرده بودم خیلی تعمش عالی بود زبونمون تو دهن هم بود اونو روتخت خابوندم همچنان لب میگرفتیم دستمو بردم سمت سینش که دستمو پس داد -چی شد عشقم ناراحت شدی؟ -نه اما کسی بیاد چی؟ -راست میگی.. بعد رفتم اوضاع رو چک کنم دیدم بابا هامون رفتن بیرون مامانم هم پیداش نبود وقتی از سوراخ در دیدم داشتن آرایش میکردن و سرشون گرم بود اکه هم میومدن صدای در اتاقشون میومد به هر حال به اتاق برگشتم و گفتم کسی نمیادومطمئنش کردم دوباره لبمو بردم جلو و لب بازیو شروع کردیم کم کم اومدم پایین سمت گردنش و لاله گوشش تندتند نفس میزد تابش رو زدم بالا یه سوتین صورتی بسته بود سوتینو دادم بالا و سینه هاشو خوردم وااااای چقدر خوش مزه بود کم کم از نافش رد شدم اومدم پایین شلوار لیش رو تا نصفه دادم پایین وای شرتو سوتینش ست بود یه کم از رو شرتش بازدم نفس های گرممو دادم رو شرتش نگاهش کردم جیکش در نمیومد چشماشو بسته بود یواش ناله میکرد شرتشو فرستادم لا شلوارش خدای من…چی میدیدم انگار قبل از اومدنش به شهرمون موهاشو زده بود وای خدایا سفید سفید بود لبمو بردم جلو و براش لیسیدمش توعمرم همچین چیزی نخورده بودم یه کم میک زدم ورفتم بالاگفتم عشقم چطوره؟ -آه ه ه ه ه ه ه عالیه -پاشو نوبت توه -چــــــــــشــــــــم.. پاشد و بلافاصله شروع کرد به لب گرفتنو کم کم رفت پایین شلوارمو تازانو دادم پایین و کیر۱۶.۵سانتیمو دید: -وای سامی چقدر بزرگه… -مال تو عشق من -باشه چشتون روز بد نبینه همشو یجا کرد تو دهنش -کجا کجا مریمم یواش بخور دلدرد میگیری ها… -نه ولم کن آه آه اومـــــــــم داشت میخورد وای تو آسمونا داشتم ستاره میشمردم دیگه بهش گفتم بسه بریم سر اصل کاری اولش یه کم ممانعت میکرد میگفت پرده دارم اینا… بهش کفتم – نترس نفسم اونجا نه… از راه میانبر میریم یه کاری میکنم دردت نیاد… بامنومن کنان قبول کرد یه کم دیگه که واسم ساک رفت وخیسش کرد٫به پهلو خابوندمش سر کیرمو گذاشتم دم کونش به روشی که ازتو فیلم یاد گرفته بودم عمل کردم…۲سانت تو…۱ساتنت بیرون…۴سانت تو…۲سانت بیرون دیگه تا آخر همینطور… بااین که دردش گرفته بود اما بااین روش تاآخرشو فرو کردم (شماهم این روشو امتحان کنید جواب میده) بهش گفتم نفسم خوبی؟ -آره فقط یه کم درد دارم -لذتش تودردشه عشق من -آره آههههه همینطور واسش تلمبه میزدم و جوجوشو میمالوندم پوزیشن های مختلفی در آوردیم درحین کردن باپوزیشن رودر رو ازش لب میگرفتم سینشو میمالوندم و میخوردم او نم هی (یواش)ناله میکردو چشماشو بسته بود یه دفعه یه تکون خورد و ارضاءشد راستش ارضاشدنش واون حالی که داشت خیلی تحریکم کرد و منم به دنبال اون ارضا شدم آبمو ریختم رو سینش بیحال بی حال شده بودیم و عرق کرده بودیم دو دقیقه ای به لب بازی مشغول شدیم و تو بغل هم خابیدیم… بعدش بلند شدم هردومونو تمیز کردم وپتو روی تخت روهم مرتب کردم بهش گفتم: خیــــــــلــــــی دوست دارم عشق من امیدوارم یه روزی با هم ازدواج کنیم دیگه فرصت سکس دو باره پیش نیومد الانم باهم رابطه تلفنی داریم و عشق هم هستیم…

از جلو نمی تونم خبسلام خدمت همه بچه های خوب و علاقه من به داستانهای سکسی، من خودم یکی از طرفدارای داستان سکسی هستم و میخوام یکی از بهترین خاطراتم رو برای اولین بار واستون بفرستم.در ضمن این رو هم بگم که خواهشا از نوشتن داستانهای ناموسی خودداری کنید.به خدا قسم میخورم که این داستان واقعیت داره و فقط اسم شخصیتهاش مستعار هستن. اسم من مریم هست و ۲۵ سال دارم و در شهر اردبیل با خواهرم ندا و مامان و بابام زندگی میکنم. امسال تازه ازدواج کردم و شوهر خوب و کیر کلفت ترکی خدا بهم داده که خدارو شکر میکنم. من دختر بسیار خوش بر و رو و سکسی هستم. خاطره من مربوط میشه به دوره دانشجویی من که دانشگاه سراسری تبریز بودم”اینو بگم که کلا خانواده ما فوق العاده باهوش و درس خون هستن” من یه پسر عمو دارم بنام علی که۲۶ سالش هست و تو کرج زندگی میکتن و از بچگی خیلی دوست داشتم برای یکبار هم شده کیرش رو مال خودم کنم و باهاش سکس کنم. ما کلا۷تا دختر عمو ۱ پسرعمو هستیم و علی بزرگترین نوه پسری خاندان هست، واسه همین هم از بچگی همه دخترا میخواستن باهاش باشن. منم مثل یکی از همون دخترایی که زود به سن بلوغ رسیدن تو ۹ سالگی میدونستم کیر و کس و کون واسه چی هست ولی به دلیل سنتی بودن خانواده می بایستی دندون رو جیگرم میذاشتم تا یا برم دانشگاه و یا شوهر کنم. البته اینم بگم که خانواده ما اصلا مذهبی نبودن و نیستن و همیشه نوع پوششم رو خودم انتخاب میکردم. موقعی که ۱۵ سالم بود، خانواده عموم و پسرعموم علی برای تعطیلات تابستون اومدن خودنه ما که قسمتی از خاطره هاش رو بازگو میکنم امیدوارم که علی یه روز اینارو بخونه و بدونه که خاطراتمون واسم مهمه!خوب طبق معمول صبح زود از خواب بیدار شدم و از تختم به زور کنده شدم و رفتم دستشویی که جلو آینه قدی دم پذیرایی یهو چشمم به شلوار و شورت تنگ و استرجم افتاد، یه ذره خودمو مالوندم و به شوق دیدار علی و کیرش دلم لرزید و بعدش یهو خندم گرفت. پدرم کارمند هست و خواهرم ندا هم که ۲سال ازم بزرگتر بود اون موقع به یه اردوی تابستونی با مادرم که دبیر هست رفته بودن و من تو خونه تنها بودم و منتظر اومدن علی از کرج. تقریبا ساعت ۸ صبح بود که زنگ در به صدا در اومد، اوه اوه اومدن.. رفتم سراغ آیفون و گفتم بله؟ -مهمون نمیخواین؟؟ گفتم: شما؟ که گفت علی هستم با طعم پرتغال، اینم بقیه تیمم! یهو دستم لرزید و گفتم: بفرمایین داخل. سریع رفتم جلو آینه قدی و از زیر شلوارم شرتم رو کشیدم تا بالای زانوهام پایین و سوتینم رو محکم بستم. تمام تن و بدنم داشت میلرزید که خودمو قوت قلب دادم که مریم جان هیچی نیست آبروداری کن فعلا. در که باز شد اولین نفری که اومد داخل علی بود. مثل همیشه خوشگل و خوشتیپ و سکسی بود. ساک دستیش رو یه گوشه انداخت و گفت: سلام خوبی مریم خانم؟ منم که رژ لب صورتیمو داشتم با زبونم خیس میکردم رو لبام با خنده گفتم سلام مرسی. دستشو به سمتم دراز کرد و منم دست دادم ولی انقدر دستام گرم و داغ بودن که علی یهو منو نیگاه کرد و گفت: چقدر داغه دستای تو؟! کجا بودیمگه؟! هول شدم و گفتم: هیچی، کسی خونه نبود، منم تو حموم بودم… که یهو گفت: به به، یه دختر تو خونه به این بزرگی، تنهایی تو حموم چیکار میکنه؟! گفتم: خوب دیگه به نظر خودت باید چیکار کنم؟! راستی مامنت اینا کوشن؟ گفتش: مامان و بابا و آرش” برادر ۶ سالش” با الوبوس بعدی میان من زودتر اومدم تا زن عمو و ندا رو نذارم برن اردو! یهو گفتم: چه خوبببب! ولی مامن و ندا رفتن دیگه.. نشست رو مبل و منم که تو کونم جشنواره بود واسه اتفاق فرخنده امروز، رفتم تا میوده و شیرنی و چای بیارم واسش.. ناخودآگاه رفتم سمت تلفن و ورداشمش و یه زنگ به بابام زدم. از اون طرف میباستی خیالم راحت میشد! تلفن رو بلندگو بود که گفتم:–سلام بابا خوبی؟ کی میای خونه؟ —-سلام ممنون دخترم، شب میام چطور مگه؟ راستی عموت اینا اومدن؟ یکم من و من کردم و گفتم نه هنوز نیومدن! خوب باشه خدافظ— خدافظ.. یهو نیگاه کردم دیدم علی بالا سرم واستاده. از جا پریدم و تا اومدم چیزی بگم گفت: چرا گفتی ما هنوز نرسیدیم؟؟ هول شده بودم و فکر میکردم الانه که لو برم و علی یه چی بارم کنه!! آخه تا حالا همون طور که گفتم با تمام آزادی هایی که داشتم، با هیچ پسری تنهایی تو خونه نبودم و تو فامیلها هم که باهاشون راحت بودیم فقط با علی راحت بودم و حس میکردم ایرادی نداره باهام هرکاریی کنه! یهو بهش گفتم: نه تو رو که نگفت! بابات اینارو گفت. گفت: ولش کن بیا کامپیوتر رو روشن کن یه چیزی ببینیم. گفتم باشهکه سریع در رفتم دسشویی و یکم با خودم ور رفتم و یه فکر شیطانی جالبی وادارم کرد تا شلوارم رو با یه شلوار کشی و نازک که از اون ورش کاملا مشخص بود این ورش رو بپوشم. یه نیگاه به شلوار و شورتم کردم و یه نیگاه به علی جووونم بله علی اصلا حواسش به من نبود، گویا! رفتم دم حموم و آروم واردش شدم و تا زسیدم شلوار و شورتم رو در آوردم و شورت صورتی و شلوار کشیمو پوشیدم ولی تا اومدم شورتم رو بدم پایین یکم، دیدم علی از لای در داره منو نیگاه میکنه!!!! وای این پسره اینجا چی میکنه؟؟!! عجب سر و گوشش میجنبه ها!! منم که داغ داغ بودم، دستمو آروم مالوندم به لای پام و یه آه کشیدم! خوب این کار واسه بار اول خیلی سخته واسه یه دختر”اینو خانوما خوب میدونن” بعدش رفتم دسشویی و ده دیقه بعد اومدم پیش علی که بغل کامپیوتر بود. تا منو دید دستشو از شلوارش درآورد و رو به من آروم گفت: عجب چیزی پوشیدی!! چرا شلوارت انقدر نازکه؟؟!! منم الکی گفتم که نازک نیست و رنگ پاست! حالا تو دلم خدا خدا میکردم منو بخوابونه زمینو و همین شلوار رو با کون و کوسم باهم جر بده! گفتش: خوب کلیپ و شو جدید چی داری؟؟ گفتم: دارم ولی فیلم بیشتر دارم! همون طوری که علی داشت با ولع خاصی کون و کپلم رو نیگا میکرد و لباشو با زبونش تر میکرد، اومدم سمتش و خم شدم به سمت پایین که مثلا دارم سی دی بر میدارم، حالا داشت همه آرزوهام برآورده میشد! لمس بدن من توسط اولین آلت همینجا اتفاق افتاد که الحق بهترین حال رو داشتم تو کل زندگیم.. تو همون حالت قمبلی بودم که حس کردم یه چیز داغ کلفت بین پاهامه! میدونستم کیر علی جونمه ولی تابلو بود اگر یهو حرکتی میکردم واسه همین فقط از ته دل یه آهههههههههههههههه کشیده سردادم و دستمو گذاشتم رو کیرش! تو همین حال بودم که یهو احساس کردم خیس شده بین پاهام!! من انقدر غرور داشتم که اصلا به روی خودم نیاوردم که کیرش تا یه لحظه پیش کجام بود!! اونم آدم مغروری بود که یه دیدم منو خوابودنه زمین و داره انگشتم میکنه.. یه ذره مکث کردم و فکر کردم که آ خ جون داره باهام سکس میکنه که رو به من گفت: تو میدونستی که این پوستی که داری چربه و وقتی از کرم و پدر موبر فله ای استفاده میکنی امکان داره دم سوراخ مقعد و خود باسنتو دچار تاول کنه؟! گفتم: نه. چطور؟!! “تو دلم گفتم احمق جان بکن تو کونم دیگه این چرند و پرندا چیه میگی آخه!!”گفت: شلوارتو در بیار تا پوستتو ببینم چه فرمیه؟ منم یه نییگاه مغنی داری بهش کردم با یه حالتی گفتم بی خیال تو به اون جاهام کار نداشته باش!! “”که یعنی حالا زوده سوارم شی و دستور بدی بهم آقا علی!”” علی خیلی جدی دستشو دوباره به باسنم مالوند و گفت: به خدا راست میگم.. درش بیار!! که منم دستشو هول دادم اون طرف و گفتم: پر رو بازی در نیار! که چی که سوراخ کونمو ببینی!!؟؟ راست میگی اول خودت نشون بده بعد من!!!علی باچهره منگ و گیجی شلوارشو درآورد. وااااااااااااااایـــــــــــــــــی!!! عجب شرتش باد کرده بود! تابلو بود از دفعه قبل که کیرش رو دیده بودم “حدود ۵ سال قبل” خیلی بزرگتر شده بود. میخواستم با دستم از روی شرتش کیرش رو بمالونم که یاد حرف یکی از دوستام افتادم که “میگفت: توی سکس هرچقدر بیشتر فاعل باشی بهت کمتر حال میده!!!” ناخودآگاه فقط نیگاش کردم.. اییییییییییییی جججججججججججججاااااااااااااااننننننننننن. من کیر میخواممممممممممممممم!! ولی افسوس که اینها رو نمیشد که بگم واسه بار اول! دیدم علی لخت شده گفتم هرچه بادا باد!! منم لخت شدم تا بازی علی رو در مورد جنس پوست باسن من تمومش کنم!! وقتی شلوارم رو درآوردم، نیگاه پر از شهوتی بهم کرد و شروع کرد با دستش کونم رو ماساژ دادن.. یکمی که ماساژم داد خیلی جدی و با دیسیبلین خاصی گفت: نه مثل اینکه جدی جدی داغون داره میشه پوست کونت!! ملتمسانه نیگاش کردم و بدون اطلاع از نیت شومش گفتم:حالا چیکار میشه کرد؟! علی یه نگاهی به شرتم انداخت و با دستش اونو مالید ولی یهو باسن منو کامل هل داد سمت خودم و با اکراه گفت: وایسا همینجا ببینم! اصلا معلوم هست چه کارها که تو نکردی باخودت؟!! با تعجب گفتم چی شده علی؟!!! جون هرکی دوست داری مرضی دارم؟؟ من که تا حالا با کسی کار بدی نکردم تو عمرم!!! علی گفت: باید همونجوری وایسی تا ببینم خدای نکرده هپاتیت نداری!! گفتم خوب بایستی چیکار کنم؟؟ گفتم: هر اتفاقی افتاد نبایستی تکون بخور..! گفتم باشه ولی تا کی؟؟؟ گفت: تا نیم ساعت دیگه.. یهو پرید پشتم و با دستش شلوار و شورتمو درآورد… گفتم:چیکار میکنی علی؟؟؟؟ گفت: گفتم که هیچ کاری نکن یادته؟؟؟ گفتم باشه… دستشو برد لای کونم و مالوند و مالوند تا حشری شدم و جیغ زدم!! یهو گفت: مریم اینجاش یکم درد داره تحمل کن تکون هم نخور باشه؟؟؟ گفتم باشه… یهو احساس کردم کونمو داره باز میکنه و یه تف آبکی انداخت توی سوراخ کونم. لپای کونم رو بهم مالید تا آبلمبو شد کونم! یهو احساس درد عجیبی تو باسنم کردم که صدامو درآورد!!! بعللللللللللللههههههه…. علی سر کیرشو کرده بود اون تو!! یه لحظه که به خودم اومدم و فهمیدم چه کلکی خوردم، ازش خیلی بدم اومد!! گفتم آشغال عوضی داری چه گوهی میخوری دردم اومد!! علی گفت مگه نگفتم تکون نخور خانمم!! از لفظ خانومم خیلی خوشم اومده بود، ولی اصلا حوصله لفظ قلم حرف زدنشو نداشتم. واسه همین داد زدم: بیارش بیرون کثافت! زدی پاره پورم کردی!! اونم محکم لپای کونم رو گرفته بود و فشار داد تا کیرش کامل رفت تو کونم.. داد زدم آیییییییییی، وایییییییییییییییی…!! پاره شدم..!! انصافا کیر گنده علی رو تو رویاهام هم نمیدیدم بره تو کونم!!!آخخخخخخخخخخ خدااااااااااااا!!! چه تلمبه ای میزد تو کونم… صداش تو گوشم میپیچید… هی داد و فریاد زدم که جون مادرت جرررررررررررر خوردمممممممممممم علی…… درش بیار… ولی انگار نه انگار… علی داشت با ولع میکرد توش و حالشو میبرد… منم که داشتم پاره میشدم، کسمو میمالوندم با دستام و تو فضا بودم… بعد از ۱ ساعت آبش اومد و علی هم اونو ریخت رو صورت و دهنم….

دوست مامانم رو کردم اسم من نادر ۱۹سال دارم از همون بچگی عاشق سکس بودم اولین فیلم سوپر در سن ۶سالگی دایی جانم برام گزاشت تا الان حتما فکر کرده من یادم رفت اما من هگز یادم نرفته .اون فیلم startکار برای من بود .خلاصه سرتون درد نیارم داییم بانی این بود که من عشق سکس بشم . داستان ازجایی شروع شد که من بعد از اون فیلم روی هر کسی که میبینم راست بودم وتا الان با خیلی از دختر عمو ها +دختر خالهام +امسال که بادوست مامانم سکس داشتم من داستان دوست مامانم براتون تعریف میکنم:هرجی که مینویسم واقعیت امیدوارم نگید تخیل بوده شروع:من ۱۷سالم بود مامانم سالن ارایش داشت هنوزم داره تو این سالن ارایش مامانم بایکی از دوستای دوران دبیرستان خود اشنا شد اسمش هانیه بود یک دوختری هم به اسم بنفشه داشت از اون تیپ ادمایی که خیلی بافرهنگن بنفشه کلاس پیانو میرفت من هم کلاس گیتار میرفتم در اونجا با دختر دوست مامانم اشنا شدم ما هفته ای یک بار کلاس داشتیم . رفتنه مامان من میبردمون برگشتنه هانیه خانم مارو میبرد خونه خوشون یکی از روزهایی که کلاس تمام شد بود وهانیه باید میامد دنبال ما او کمی دیرتر امد مارو سوار ماشین کرد ودخترش بنفشه رسوند خانه مادر بزرگش منم همانجا پیاده کرد بنفشه چون ۸سال بیشتر نداشت نمی خواستم باهاش حال کنم خونه مادر بزرگش فقط من وبنفشه ومادر بزرگش بود مادر بزرگشم مثل مادرش بود سفید قد ۱۷.۴حدودا خشکل و+کون کنده ای داشت کمکم داشتم میرفتم توکار مادر بزرگه که هانیه امد دنبالمون کلا ۴۵دقیقه اون جابودیم رفتیم سوار ماشین شدیم هانیه به من گفت مامان بابات کاری براشون پیش اومده رفتن یجای شب میان دنبالت اگه موافقی بریم خونه ما من هم که از خدا میخواستم گفتم بریم حتما کار مهمی بوده . قبلا هم خانهشان رفته بودم خانه بزرگی بود شوهرشم شیفت شب خورده بود نبود رومبل داشتم تلویزیون نگاه میکردم که دیدم هانیه خانم روسری کنده دامن نسبتا کوتاهی پوشید بایک تی شرت امد کنارم نشست وتلویزیون نگاهی به تلویزیون انداخت گفت:داری چی گوش میدی سریعا شبکه راعوض کرد رفت رو شبکهای کس وکونی ولی سریع انهارا عوض میکرد تا رسید به شبکه مورد نظر پیش خودم گفتم الان ازاون شبکها میزاره که دیدم اخبار گذاشت همی امیدم برای کردنش داشت نابئد میشد که گوشیش زنگ خورد مامانم بود گفت که ما امشب نمیتوانیم دنبال نادر بیایم اشکالی نداره امشب ان جا بمون هانیه گفت نه عزیزم چه اشکالی داره تازه امشب اقا حمیدم نیست (شوهرش بود)ازنظر امنیت هم برای ما بهتر (رابطش باشوهرش زیاد خوب نبود چند دفه هم دعواشون شده بود )بعد از اینکه دید امشب خبری از هیج کس نیست راحت شده بود . امد نشست رومبل دامنش یکم زد بالا شرت پاش نبود باورتون بشه یا نه تا این صحنه دیدم کیرم نا خداگاه راست شد فهمیدم که امشب از اون شباست ناگهان بنفشه امد هانیه جاخورد درست نشست دامنشم داد رو پاش گفت:بنفشه مگه تو خواب نبودی گفت:مامان من خواب نمیرم باید بیای پیشم بخوابی رفت تو اتاق بنفشه ۲۰دقیقه دیگه امد بیرون روبه من کرد گفت :اخرش خواب رفت کیرم دیکه خواب رفته بود هانیه رفت تو اتاقش ودیگه بیرون نیومد ترسیده بودم چون تاحالا اینقدر برای سکس صبر نکرده بودم اغلب سریع دستم میره رو کس طرف و بعد میکنمش اما اون شب اعصابم خورد شده بود ساعت ۱۱:۳۰بود دل زدم به دریا رفتم سمت اتاقش در زدم بعد رفتم تو ارام روتختش خوابیده بود لامپ هم روشن بود گفتم :هانیه هانیه نه خواب خواب بود . رفتم کنارش وقتی پا های سفید وعاری از مو رو دیدم کیر امد سریع رفتم همه لامپ هارو خاموش کردم رفتم تو اتاقش ارام پاهاش از هم باز کردم به شکل ۷ فارسی دامنشو زدم بالا وکس قرمز متمایل به صورتیشو دیدم شروع به مکیدنش کردم وای که خیلی داشت حال میداد همه موهای کسش زده بود خیلی شحوتی شده بود فهمیده بودم از خواب بلند شد اما بروی خودش نیا ورد منم وحشی تراز قبل میخوردمش که یکدفعه اه بلندی کشید بلند شد چشم تو چشم هم به من گفت دوست دارم منم که وضعیت دیدم گفتم من عاشقتم سریع از لاپاش بلند شدم لباسام کندم اونو دستش رو کسش بو دو داشت میمالیدش که من دوباره وارد عمل خواستم بشم که گفت حالا نوبت من من انداخت روی تخت لباساش کند سینهاش اونقدر سفید بود که یاد سفید برفی افتادم دامنش در اورد وامد وخودش انداخت روم داشتیم لب میگرفتیم که دیدم بلند شد وبه طرف در رفت گفتم خاک تو سرت نادر دیدی چه غلتی کردی بعد دیدم در اتاق قفل کرد وگفت نترس من در نمیرم . برگشت روی تخت وبه طور کاملا وحشیانه برام ساک میزد واقعا حال کردم حتی یک بارم دندونش به کیرم نخورد داشت ابم مبامد که گفتم بسه خیلی حال داد حالا میخوام از کون بکمت (خیلی راحت تراز قبل لاهاش حرف میزدم )کفت کون نه من از کس بکن انقدر شحوتی بودم که یادم رفت پردشو ۸سهل پیش شوهرش زدتش باخنده کیزم گذاشتم در کسش تو نمیرفت بسکه تنگ بود یک تف انداختم کیره ۱۸سانتیم تا اخر رفت توش یک اه کشید اما زیاد بلند نبود اول ارام ارم کردم توش بعد باسرعت خیلی با حال بصورت ۷کردمش وای که کس کردن از صدتا کون کردن بهتر خیلی داشت حال میداد بهمون که دیدم دوباره ارضا شد . کیرم بعد از ۵دقیقه کشیدم بیرون و یک راست کردم تو کونش اول گفت برات ساک میزنم اما من بدون هیچ چیز جا گردم تو کونش صدای جیغش به هوارفت در دهنشو گرفتم و کردم توش وشروع به تلمبه زدن کردم بعد از ۳دقیقه ابم داشت میامد کیرم کشیدم بیرون وابمو ریختم روی پستوناش بعد لامپ خاموش کردم کشوندمش بالای تخت پتو دادم روی خودمون وتا صبح لخت تو بغل هم خوابیدیم ساعت ۶بلند شد منم بلند کرد وگفت لباسات بپوش سریع لباسام پوشیدم ورفتم تاکسی گرفتم رفتم خانه خودمان هفته دیگه که تو آرایشگاه دیدمش من کشوند کنار وبهم گفت:به هیچ کس چیزی نگو اما من داستانشو نوشتم تا بدانید

غروب یک رویاسلام به همه دوستان من فقط مینویسم و یه خاطره محظه نه بیشتر شاید چیزی نباشه که خیلی ها انتظار دارنما جرا از زمانی شروع شد که خاله مهین همسایه ماشدوجالبه که مربی مهد کودک من بود چون مادرم شا غل بود من همیشه پیش خاله مهین بودم خیلی دوسش داشتم مثل مادرم بود وشاید خیلی نزدیک تر خاله مهین اون زمان یه زن ۲۱ ساله بود که ۱۶ سالگی از دواج کرده بود وخیلی وقتا شوهرش جبهه بود اون تنها بود و خوب هر وقت که تنهابود من پیشش بودم مادر من ۳ تا پسر داشت و اون هیچ بچه ای نداشت یه روز ازش پرسیدم خاله چرا شما بچه ندارین گفت خدا نداده ولی شاید اگه تو دعا کنی دلش به رحم بیاد و یه بچه هم به من بده من هم با همون پاکی بچه گی دستام رو بالا بردم گفتم خدایا چی میشه به مهین جون من یه بجه ناز نازی بدی این قد دلگیر نباشه شا ید اون روز لهضه دعا بود وشایدم من یه وسیله که میبایست تا وان این دعامو پس بدم گذشت از این ماجرا و بعد یه مدت خاله بچه دار شد و خدا یه دختر ناز به اون داد که اسمش رو گذاشت رویا اون زمانی که رویا به دنیا اومد من ۴ سال داشتم اولا به رویا هسادت میکردم ولی محبت خاله مهین به من کم نشد بیشتر هم شد همیشه به هم میگفت تو دوماد خودمی من رویا رو از دعای تو دارم و میدمش به خودیت ومن هم ضوق مرگ میشدم توعالم بچه گی من و رویا باهم بزرگ میشدیم و روز به روز به هم وابسته تر تا جای که روز اول که رفت مدرسه من هم با هاش رفتم بعد اونی که رفت تو مدرسه من هم رفتم طرف مدرسه خودم روز ها میگذشت تا که رویا ۹ ساله شد و من هم ۱۳ سالم بود یواش یواش زم زمه های تاصب بی جای مادر من و پدر اون شرو شد ولی خوب همیشه خاله مهین مشکل گشا بود من و رویا اگه یه روز هم نمیدیدیم روزمون شب نمیشد به هر نحوی بود همو میدیدیم حتی شده از روی دیوار تا جای که ما درم منو تو خونه حبس کرد تا جلوی من و بگیره این جا بود که رفیقم ممل به دادم رسید به من پیشنهاد داد خودتو بزن به مریزی و بگیر بخواب تو خونه بعد من از رو دیوار میام تو خونه جا تو میخوابم تو برو پیش رویا خیلی مرده نقشه رو اجرا کردیم همه چی خوب پیش رفت تا جایی که من از فکر سا عت و وقت بیرون رفتم و وقطی به خودم اومدم دیدم ساعت ۳ بعد از ظهره و وقطی با عجله به خونه بر گشتم دیدم ممل به گیر مادرم افتاده و یه کتک حسابی ازش خورده و خو ب ماجرا لو رفت ما درم که دید نمیتو نه جلوی من رو بگیره و بامذاکرات خاله مهین به این نتیجه رسیدن که بین ما صیغه محرمیت بخونن و خوب ما دو تا به هم نزدیک تر شیم اون قدر نزدیک که هیچ رازی رو مخفی از هم نداشتیم و مثل همیشه مهین جون بهترین پشتیبان ما همیشه با هم بودیم و خیلی وقتا که خونه خاله بودم وقتی شوهرش نبود کنار هم می خوابیدیم فقط همیشه به همون میگفت کاری نکنین که با عث سر افکندگی من بشین و ما دوتا به احترامش هیچ وقت از بوسیدن هم و در آغوش گرفتن هم جلو تر نرفتیم دو تا مون درس خون بودیم شاگرد اول مدرسه حمید خان پدر رویا دیگه منو قبول کرده بود به عنوان دامادش ولی واسم یه شرط گذاشت که باید بری دانشگاه و من هم ازت حمایت میکنم تا رویا رو بهت بدم اونقدر رویا رو دوست داشتم که هر زمان بهم میرسیدیم قلبم مثل گنجشک میزد و چنان آرا مشی کنارش داشتم که نمیشه بیانش کرد یه عشق واقعی که حاضر بودم همچیزم رو بدم واسش و به هیچ چیز بجزکنارش بودن فکر نمیکردم پدر بزرگم خدا بیامرز ۱۰ سالم بود که اول تابستون یه صبح زودآمددم خونمون من خواب بودم نشست کنار تختم آروم صدام کرد گفت بلند شو پسر چشمام رو مالید و نشستم لب تخت گفتم چیشده با با گفت شنیدم عاشق شدی گفتم چطور گفت یه عاشق نمیخوابه تو خونه تلاش میکنه تا دنیا رو واسه عشقس گلستون کنه (نور به قبرش بباره) بلند شو باید بری سر کار اگر میخوای مرد بشی اول باید کار کنی کار جوهر مرد مرد بی عار مفت نمی ارزه منو برد سر کار گذاشت من رو دم دست اوستا حسن مس گر گفت اوس حسن این شازده رو میبینی صاحب ملکته ولی مراعاتش رو نمیکنی ها میخوام ازش مرد بسازی نه نا مرد یادت باشه هم کاسبی رو یادش بده هم هنرو هم مردونگی منم شروع کردم سر ۲ سال تو کارم شدم اوستا و پدر بزرگم ۳ دهنه مغازه اوس حسن رو زد به نامم خدا بیامرز وقتی دید دارم با جدیت کار میکنم ماه اول یه پولی واسه دل گرمیم به هم داد وقی به رو یا گفتم که دست مزدم گرفتم گفت میای یه کار کنیم سال ۷۰ ۵هزار تومن بود باهم رفتیم یه روسری واسه مادر اون یکی واسه مادر خودم یه عصا واسه پدر بزرگم و با قی پول رو هم پشمک خریدیم ۳ کیلو پشمک شد آخه رویا پشمک خیلی دوس داشت وقتی عصای نو رو به پدر بزرگم دادیم جفتمونو بغل کرد بوسید گفت نه دارین بزرگ میشین یواش یواش اونقد پشمک خوردیم که از هر چی پشمک بود حالمون به هم میخورد تا چند وقت این دوران مثل برقو باد گذشت من هم اوضام خوب بود از پول کار تابسنونا و کرایه مغازه ها یه ماشین خریدم و خونه همرا رو زمینی گه پدر بزرگم بهم داد ساختم تا بشه خونه آرزو هام خشت خشت اونو با رویا مشورت میکردم و انصافا خیلی قشنگ شده بود همه چیز خوب پیش میرفت من دانشگاه قبول شدم و اومدم تهران هنوز یه ماهی نگزشته بود که یه روز خاله مهین زنگزد گفت خاله میتونی بیای کاشان گفتمآره میام گفت رسیدی یه زنگ به من بزن گفتم چی شده گفت چیزی نیس گفت ما اومدیم اینجا گفتم تو هم بیای ببینمت دل شوره عجیبی داشتم از صبحش دل شوره داشتم با سرعت تمام اومدم کاشان جوری که نفهمیدم کی مسیر تموم شد خودمو ورودی شهر دیدم زنگزدم به خاله گفت بیا به این آدرس وقتی رفتم کفت بیا تو بیمارستان پله های بیمارستانو با سرعت طی کردم رسیدم تو راه رو اتاق عمل تازه فهمیدم چی شده خاله اینا داشتن میرفتن کاشان که تو راه تصادف کرده بودن سر نشینای جلو که خاله شوهرش بودن زیاد طوریشون نشده بود ولی رویا و خواهرش زخمی بودن و رویه حالش بد تر نیاز به عمل داشت وقتی رسیدم بالای سرش اشک چشمام مثل بارون میبارید رویای من رو تخت بیمارستان بی هوش تو اون هال و خاله دل داریم میداد رویا رو عمل کردن و خوب شد و من خدا رو هزار بار شکر کردم واسه اینی که اونو به هم بر گردوند رابطه ما او نقدر نزدیگ بود که هرچی ازش می خواستنم نه نمی گفت ولی حیچ وقت از از بوسیدنو در آغوش هم بودن فرا تر نمی رفت و بعد ها تو زندگیم به این نتیجه رسیدم که یک لحظه درآغوش رویا بودن از ساعتهاهم خوابی با زنای دیگه واسم لذت بخش تر بود بعداین ماجرا سال آخر لیسانس بودم که رویا کنکور داد من تا بستون واحد بر داشته بودم تا که زود تر تموم کنم و با عشقم برم سر خونه زندگیم که رو یا زنگ زد به من کلی اقات تلخی کردو گفت همه چیز بین منو تو تمومه دیگه نمیخوام ببینمت من کپ کرده بودم نمیدونستم چرا و به چه دلیل حتی نمیتونستم جوابشو بدم یه ریز گریه میکردو دادو بیداد میکرد بعد هم گوشی رو گذاشت من مونده بودم که چی شده نفهمیدم چه جوری امتحان آخرو دادم ۱ ساعت قبل امتحان بود و خودمو رسوندم رویا که خودشو قایم کرده بودو خودشو نشون نمیداد بازم مثل همیشه دست به دامن خاله مهین شدم با هزار قسم و خواهش از زیر زبونش کشیدم و فهمیدم ی دل غافل چه بلای سرم اومده رویا تواون تصادف نیاز به خون پیدا میکنه و خونی رو که بهش تزیق میکنن آلوده به ویروس هپاتیت بوده که هم واگیر داره و هم خطر ناک و به گفته دکترا حد اکثر ۶ ماه دیگه زنده اس یه لحظه تمام دنیا رو سرم خراب شد رفتم پیش رویا بهش گفتم میدونم چی شده و پروندش گذاشتم رو میز شرو گرد به گریه کردن گفت نمیخوام تو هم مریز بشی من میمیرم ولی نمیخوام تو هم مثل من بشی بخدا هرچی گفتم دوروغ بود و شرو کرد به گریه از من اسرار و از اون انکار که نمیزارم نزدیکم بشی بهش گفتم تو یادت رفته زن منی به هم قول دایدم همیشه با هم باشیم پس بزار باهم هم بمیریم به یه درد گفت نه بهش گفتم فرقی هم نمیکنه اگه تو بمیری من هم میمیرم گفت نباید بمیری به یه شرط میذارم این ماهای آخرو باهام باشی من دیوانه هم قبول کردم گفت اول بهم دست نمیزنی دوم قول بده درستو تموم کنی خوشبخت باشی بعد من زندگی کنی با این حرفش وجودمو به آتیش کشید بی اختیار اشک میریختم و میگفتم خیلی بی معرفتی قرار نبود تنهام بزاری روزها به سرعت میگذشت و روز به روز رویای من جلوی چشم من آب میشد (من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود آن دل که با خود داشتم با دل ستانم میرود) رو زو شبم رو با رویا بودم این ۶ ماه ولی اون نمی ذاشت حتی به لیوان آبش دست بزنم که مبادا من هم مبتلا بشم تا که حالش بد شد بر دنش بیمارستان دکتر بهم گفت روزای آخره کبدش از کار افتاده ۱هفته آخرو تماما بالای سرش بودم بغیر ۲ باری که بی هوش شدمو با زور سروم سر پا نگهم میداشتن یه چشمم خون بود یکی اشک وصیت کرد که خودت میزاریم تو قبر اون قدر گریه کردم که روزای آخر اشکم خشک شده بود لحضه آخر به هم گفت یه زنگ میزنی ویدا بیاد پیشم ویدا بهترین دوستش بود چند لحظه با هاش تنها صحبت کرد وقتی صدام کرد تو اتاق دست ویدا رو گذاشت تو دست من گفت به من قول بده با ویدا زندگی کنی با هاش ازدواج کن او ن تورو دوست داره و چشما شو بست به وصیتش عمل کردم تو غسال خونه وقتی فهمیدن مریض بود کسی حاظر نشد بشوردش خودم لباس پوشیدم اونو شستم دیگه زنده بودن واسم معنی نداشت مهم نبود واسم که دیگران چی میگن همه میگفتن تو هم میگیری میمیری گفتم جهنم بزار منم بمیرم خودم با دست خودم گذاشتمش تو قبر رو شو باز کردم و برا آخرین بار بوسیدم و قبرشو بستم دیگه حتی نمیتو نستم گریه کنم مدرکم رو گرفتم مدتها انقدر افسرده بودم که حتی نمیدونستم روزهام چطور گذشت ویدا رفاقت رو در مورد دوستش کامل کرد مدتها به پای من سوخت ساخت مثل یه شمع میسوخت تا منو از تاریکی در بیاره و من هم زده بودم به در بی بندو باری از هر دختری که خوشم میو مد کارشو می ساختم بار ها مچ منو با اینو اون گرفت ولی هیچ وقت به روش نیاورد زن رسمی من نبود ولی همیشه پیش من بود همه جوره هم ازم همایت میکرد بار ها که با اینو اون گیر میفتادم اون به دادم میرسید اینقدر رنجش دادم تا رفت از زندگییم و باز تنها شدم دیروز ویدا رو دیدم گفت اگه آدم شدی بیام با هم زندگی کنیم و من قبول کردم (شرمنده که این داستان چیزی نبود که میخواستین ولی این درد دل من بود که به خاطر سود جوی افرادی خونه آرزو هام خراب شد و سال های زندگیم رو بجای عشقو نشاط به بد ترین شکل ممکن گذروندم) و بعد گذشت این همه سال هنوز دارم میسوزم

سارق ماشین سلام مسعود هستم۱۹ سالمه قدم۱۷۸ وزن ۷۳داستاننم کاملا واقعیه باوری نداری نخون چون هر فحشی بدی میره برا خودت من کونم نمیخواره بیام دروغ بنویسم.دیگه خود دانی. داستان از اونجایی شروع شد که حدودا ۱سال پیش روز پیش بابام صبح ساعت۷ پا میشه بره نونوایی و بعدش طبق روال معمول که جمعه ها طعطیله و من دانشگاه نمیرم.باهاش برم سر کار برق یه قسمت آپارتمان مونده بود سیم کشی کنیم و برگردیم.بابام که از نونوایی حدودا ساعت۷:۳۰ برگشت و ساعت۸ باهم رفیم بیرون که سوار ماشین بشیم دیدیم زکی ماشینو دزد برده و خلاصه تا ساعت۱۲ شب باهمه اقوام شهرمونو زیر و رو کردی .نبود که نبود. خلاصه ما و تو ماشین که حدودا۲میلیون تومن وسیله مردم بود و ۵۰۰ تمن هم وسیله خودمون با قیمت پرایدصفر که میشد حدودا ۲۰ میلیون و غصه اون سرغت تا بیش ازیک ماه.طی این بیش از یک ماه یه زنه همسایمونه هی میامد سرکشی پیش مامانم و دعا میکرد پیدا بشه و همش خونمون بود.اسمش مهساس من بهش میگفتم خاله.خلاصه همش خونمون بود ولی چون زیاد فیلم میدیدم و تو دانشگاه هم سرم گرم بود زیاد تو کفش نرفتم. داشتم تو پارک با رفیقم بحث اربیتالهای درس شیمی رو میکردیم.که یهو تلفنم زنگ ززد :بابام بود گفت سریع برو آگاهی تا منم دارم میام دزد ماشینو گرفتن خلاصه پریدم سوار ماشین رفیقم. ورفتیم اونجا خلاصه وقتی دزد ماشینو دیدم سر جام خشکم زد باورم نمیشد دزد ماشینمون همسایمون باشه (شوهر همون مهسا)خواستم برم اونور شیشه بکنمش مادر جنده رو که نزاشتنم.خلاصه طرف یه معتاد بنگیه و ماشینو اوراق کرده بود و داده بود مواد و باقیشو هم خورده بود ما موندیم و قاپ ماشین.خلاصه اونم شد ۴۰۰ تمن.که بگو اونم خرج کرایه ماشین۱ ما همونم نمیشد.خلاصه اهل محل و خانوادش هر کاری کردن رضایت بدیم نشد آخه به بابام گفتم رضایت بده خودمو میکشم.خلاصه بیش از ۲سال براش زندون برید قاضی پروندش. ۲-۳ ماه گذشت مهسا خانوم داستان ما همش وقتی مارو مخصوصا منو میدید شرمنده میشد و سرش پایین بود.یه روز پوریا گفت مهسارو دیده که داشته گریه میکرده و به مامانم گفتهه تورو خدا رضایت بدین مامانمم بهش گفته مسعود خودکشی بکنه خونشو میدی؟اونم گفته اگه مسعود بگه شما رضایت میدین مامانمم گفته :آره. خلاصه رفیقم گفت بچه داره بخاطر بچه و این بدبختیشون بزار رضایت بدن ولی من قبول نکردم.آخرش یه فکری به کلم زد.گفتم پوریا بیا زنشو راضی کنیم اگه بهمون بده ما هم میگیم رضایت میدیم.پوریا هم گفت نکن آبروتو میبره.و خلاصه جدا شدیم. شب اومدم تو سایت شهوانی و گوگل چندا داستان از زنهایی که شوهرشون زندان بوده و حشری شدن و دادن رو خوندم.و کیرم مثل آنتن شده بود از طرف دیگه داغ ماشینمون با زندان خالی نمیشد.تصمیم خودمو گرفتم. صبح روز بعد تا شب بیرون بودم و منتظر بودم مهسا بیاد رد بشه.و هی نقشه میکشیدم خلا صه نیامد تا ۳ روز.روز سوم ساعتهای ۳ بود که اومد پوریا کنارم بود.خلاصه طوری رفتار کردیم که خونشون مسیرمونه و دنبالش نیستیم و این جمله هارو میگفتیم:آخه خاک توسرت این مهسا خانومو ول کردی رفتی زندا که چی بشه بد بخت حیف نیست این شا کس تنها بخوابه؟ آخه خدایا تو به داد این زن بدبخت برس.با چی خودشو خالی کنه؟ سرعتشو زیاد کرد و از بغلمون رد شد. گفتم آخی پوریا نگاش خیلی دلم سوخت. میخوام رضایت بدم . پوریا گفت :بگو بقرآن؟ منم گفتم:بقرآن ولی یه شرط داره پوریا گفت چه شرطی:گفتم به تو هیچ ربطی نداره اون زندونی صاحب داره صاحبش باس شرطشو بپرسه ولی یه راهنمایی شرطم خیلی آسونه دیگه خود دانی. زنه روشو برگردوند و گفت خدمت مادرت میرسونم این حرفهاتو گفتم برسون ببینم کی باور میکنه.کسی هم با هم ندیده مارو شاهد هم نداری تو واسه خوبی خوب نیستی این تازه اولشه آزاد که بشه سرشو میزارم روسینش تا دیگه دزدی نکنه. خلاصه رفت تو خونش و درشونو محکم کوبید ما هم در رفتیم (مثل خر) ۲-۳ روز گذشت و هی تیکه بار دختر بچه سال دوم راهنماییش کردیم. خلاصه غیبشون زد.منم بیخیال شدم تایه هفته بعد که داشتم ول میگشتم اتفاقی از در خونشون رد شدم و دیدم اومدش بیرون هیچی نگفتم و به راهم ادامه دادم یهو دیدم پشت سرمه سرعتمو حفظ کردم یهو گفت خب حالا شرطت چی بود؟وایسادم و گفتم بیخیال پشیمون شدم شرط نداره گفت:حیف من!!!!زیادی فکر کردم .خب ببخشید مزاحم شدم گفتم ن شوخی کردم شرط داره ولی نمیشه بگم گفت پس من چجوری بفهمم شرطت چیه؟گفتم بیا این شمارمه بزنگ شرطمو میگم.شمارمو گرفت و گفت باشه ولی دیگه پشیمون نشو به وضعیت بچم نگاه کن!!!!!!!! کافیه دیگه نمیخوام زجر بکشه.و رفت. ۱ ساعت بعد دیدم یه همراه اول بهم زنگید و منم دیر جواب دادم.و وقتی جواب دادم:صداشو شناختم .سلام کریم و اهوال پرسی و…البته یه کمی خشک جوابمو میداد.منم هی لفتش دادم.گفت بفرما مسعود خان شرطتو بگو…..گفتم:شرطم خیلی آسونه ای کینه رو از دلم در بیار ما هم رضایت میدیم شوهرت آزاد شه و بیاد بالا سر زن و بچش. گفت باشه خب چجوری این کینه رو از دلت در بیارم مسعود خان؟گفتم هیچی بخاطر بچت بزا یه شب جای شوهرت باشم گفت خفه شو …………….خلاصه منم گفتم پس بزار شوهر دزدت تو زندون بپوسه و قطع کرد. شب طاقت نیاوردم بایه پیام گفتم باشه هرچی تو بگی یه تضمین بهت میدم که اگه قبول کنی شرطمو شوهرت آزاد میشه.گفت:منکه تضمین نخواستم ولم کن گفتم نمیشه. گفت پیامتو دارم الان همه حرفهامو باور میکنن گفتم این خط دختر بازیمه هیشکی جز دخترهای دانشگاه شمارشو نداره.گفت خب برو با یکی از همونها گفتم من کینم فقط با تو یا دخترت جبران میشه گفت غلط میکنی نزدیک دخترم بشی.گفتم شرمنده تو کارشم دیگه بیخیالت شدم اون بهتره بچس بیشتر حال میده هیچی بلد نیست هرکاری بخوام میتونم باهاش بکم فعلا عزت زیاد.بایییییییییییییییی(ضمنا سلاممو بهش برسون و بجام ببوسش تا بعدا خودم میبوسمش)بای بای بای بای. ۲ ساعت نگذشت که یه پیام داد چه تضمینی میدی؟گفتم یه برگه رضایت بهت میدم بعدش باهم……. گفت اثر انگشت میزاری گفتم آره با خط خودم مینویسم و اثر انگشت بابامو هم پاش میزارم. گفت باید فک کنم گفتم فک کردن نداره من فقط دست مالی میکنم و شاید سینه هاتو بخورم اصلا نمیکنم و خلاصه هزارتا قصم خوردم که نکنم و کسی هم نمیفهمه. اونم قرار شد خبرم کنه برم خونش خلاصه صبح روز بعدیه برگه جعلی با خط پریا ساختم و اثر انگشت یکی دیگه از بچه هارو پاش گذاشتم و خودمم یه امضا که دفعه اولم بود میکشیدمش زیر برگه گذاشتم. نزدیک ساعت ۱:۳۰ بود یه پیام داد گفت دخترم مدرسس میتونی بیای منم زرنگی کردم و بهش زنگیدم که ببینم کلکی تو کاره.دیدم صداش میلرزید داشت باورم میشد گفتم نیم ساعته میم رفتم تو دستشویی خودمو نگاه کردم دیدم موی کیر ندارم. رفتم دنبال پوریا قضیه رو گفتم اونم ولم نکیکرد میخواست بکنه ولی آخرش راضی قرار شد نگهبانی بده.و بعد بره اونم مهسارو بکنه من نگهبانی بدم خلاصه رفتم خونش آیفونو زدم درو باز کرد.گفت بفرما بالا…..باورم نمیشد این منم.تو کونم عروسی بود. از پله ها رفتم بالا یاد داستانهای سایت میافتادم.خیلی حال میداد یه ترسی داشتم که خیلی ازش خوشم میامد.دیدم از تو آشپزخونه اومد و سرشو انداخت پایینو گفت ببین میشه این کارو نکنیم گفتم ببخدا میخوام یه چیزی بهت بگم اگه دروغ بگم خدا کنه همین الان پلیس بریزه بگیرتم گفت چیه؟گفتم از اون وقتی اومدی تو این محله عاشقتم و همش به عشق تو جلق میزنم این فرصتو ازن نگیر.گفت:آها الان فمیدم تو چرا شاکی شدی و چه مرگت بوده. ولی زیاد دیدمت دختر بازی میکنی و…..تا حالا سکس داشتی؟گفتم فقط خردن و مالوندن.یه خنده کرد و گفت میدونستم بخدا.خلاصه گفتم رفیقم دم در منتظره نهبانی میده گف چرا بهش گفتی برو بیرون گفتم :دیگه اومدم داخل اون دیگه ول کنم نیست !!!!بزنگم بره؟گفت ن بزار نگهبانی بده بهتره. گفت اجازه میدی بکنم؟گفت برگه .بهش دادمش و خوندش و یهو قاپیدم برگه رو . گفت زود باش . شروع کردم به بوسیدنش و لب گرفتن دیدم داره همراهی میکنه و خیلی وارده. خوشو بهم میمالید و کم کم لخت شدیم و سوتینشو فشار میدادم به صورتم.و درش آوردم و یه کم خوردم که آبم آومد داخل شرتم .خیلی بهم خندید و گفت وایسا رفت یه اسپری آورد بهش زدو گفت یالا بخور منم مثل قهتی زده ها میخوردم.و داشت آه و اوه میکرد.که رفتم پایین یه شرت بنفش توری پاش بود گازش میگرفتمو درش آوردم چخه کسی داشت خدایا خیس خیس بود تازه موهاشو زده بود دیوونم کرد.فکمو گذاشتم رو کسش و کم کم از کسش لب میگرفتم دستشو گذاشت رو سرم و به کسش فشارش میداد(اون لحظه بود یا ماشینمون که همه زندگیم بود افتادم قسم خوردم که جرش میدم)زبونمو رو چوچولش میچرخوندم و انگشتمو میزاشتم در سوراخ کونش و اینقد چرخوندم که تا نصفه رفت تو که یهو چرخیدو گفت لپ کونمو بخور منم که تابع امر بوم وحدودا۳دیقه لپها و سوراخکونشو کسشو شو خوردم. گفتم ساک میزنی؟گفت آرره به پشت خوابید رفتم رو سینش کیرم از وسط سینههاش میخود چه حالی داد …….رو هوا بودم انگاری .گفت بسه دیگه پاشو.و انداختم کنار و تف زد به دستش و مالید به کس خیسش و منم گفتم یالله خنید و گفت الله یارت زود باش میدونی چند وقته کیر نخورده گفتم از وقی شوهرتو انداختیم داخل تو هم بیا کیر مارو بنداز داخل خندیدیم و همونجوری روبه هوا خوابیده پا هاشو باز کرد منم اول مایلدم بک چوچولش و بعد کردم داخل و همش مثل سگ تلمبه میزدم.و خوابیدم روش و سینه هاشو میخوردم و تلمبه میزدم خیلی لذت داشت.یهو دیدم بشدت لرزید و داد میزد و آه اوه میکرد منم دیگه ماهر شده بودم و یواش یواش دوباره تلمبه میزدم و گفتم برگرد کونت بزارم.گفت ن کافیه .ولی من قبول نکردم و ۲۲بارا اسپری زدم گذاشتم در کونش با یه کمی فشار زید واردش شدو کم کمک تلمبه زدنم تند میشد.بو دوباره لرزید گفت بیاا از کس بکن دوست دارم .منم دوباره گبا تف گذاشتم داخل کسش اونم کمرم رو می مالی و صدام داشت بلند میشد که دستاشو حلقه کرد دور کمرم و به خودش چسبوندم(اسیرش شدم)و نا خودآگاه آبم ریخت داخل کسش و گفتم حالا چیکار کنیم گفت من همینو میخواستم .دیگه نمیتونی بزنی زیرش و باید رضایت بدی گفتم ای بچشم. و روش خوابیدم وازش لب میگرفتم و گفتم به آرزوم رسیدم.گفتم اگه رو حرفم بمونم بازهم میزاری باهات باشم گفت آره بچه خوشکل و ازم لب گرفت و گفت برو رفیقت منتظره بادسمال کاغذی خودمو پاک کردم ورفتم .داخل ماشین دیدم پوریا۲۳ بار زنگ زده .داستانو تعریف کردم و رفتم خونه تا شب بابام اومد گفتم دلم بحال دخترش سوخته آخه به دوستش گفته خوشبحالت بابات پیشته. و بعدش گریه کرده ورفته خونشون.بعد۱ساعت بابام راضی شد و ورفتی رضایت دادیم. و از اون موقع من بیشتر از شوهرش کردمش و اه خواستین داستان اونهاروهم براتون میگم

اولین سکس با شوهر خواهرم سلام. اسم من سحره ۲۰ سالمه. دلم می خواست خاطرۀ اولین سکسم رو با شما در میون بذارم. خواهر من تازه نامزد کرده. هر روز شوهرش میاد خونمون. من طی امسال اتفاقات خیلی بدی برام افتاد که هر کدوم باعث شده روحیم رو از دست بدم. با وارد شدن شهرام یعنی همون شوهر خواهرم به خانوادمون زندگیم یه رنگ دیگه گرفت. همیشه حواسش بهم بود تا اتفاقی برام نبافته. این خیلی به من حس خوبی میاد. یکی از این روزایی که خیلی ناراحت بودم منو بغل کرد. گذاشت تو بغلش گریه کنم. ارومم کرد. یه بار دیگه هم خودش تو خونه یه شوخی بد باهام کرد و ناراحتم کرد که بلافاصله اومد تو اتاق و دوباره بغلم کرد منتهی این بار گونمو بوس کرد. این چیزا تو خانواده عجیبه چون ما مثلا مذهبی هستیم. ولی هیچی نگفتم. یه جورایی خوشم اومد. یه شب از همین سایت یه فیلم سکسی دان کردم. بهم اس داد on بشم چت کنیم. منم چون می خواستم ببینم چی می خواد بگه قبول کردم. بهم گفت من یه برنامه رو دستگاه مودمت وصل کردم. می تونم بفهمم چی دان می کنی. گفتم خب به تو چه.. ننمی یا بابامی که به من امر و نهی می کنی؟ دلم می خواست بیشتر حرصش بدم. برای همین گفتم: تو برو دعا کن همه چی فقط به این فیلم ختم بشه. گفت: یعنی چی؟ گفتم: می خوام برای این که اروم شم سکس داشته باشم. مطمئنم همه فکر و خیالام رو از بین می بره!گفت: به خدا اگه کاری کنی خودم می کشمت.گفت: انقدر شرف داشته باش خودت پردتو بزن لااقل.گفتم: نه اون طوری اون لذتی که باید نسیبم نمی شه. خلاصه کل کل ما ادامه داشت. اخر هم گفت برو به دادنت برس و دیگه جوابمو نداد. فرداش متوجه شدم کارش به بیمارستان کشیده. اخه کبدش ناراحته و وقتی فشار عصبی بهش میاد حالش بد می شه. ترسیدم. بهش پیام دادم و گفتم: شهرام به خدا دیشب زر زیادی زدم.. من کاری نمی کنم! گفت: خفه شو برو گمشو به دادنت برس! با هم دعوامون شد. بهم گفت: برو به اونا که دادی بیا به منم بده! چشمام ۷ تا شده بود.منم که کم نمیارم گفتم باشه.. بگو کی و کجا؟گفت همین امروز که مامانت داره می ره پرتو درمانی ( اخه مامان من سرطان داره ) من خواهرتو دنبالش می فرستم ما هم کارمون رو می کنیم.منم پررو پررو قبول کردم. ولی دل تو دلم نبود. دستام می لرزید. بعد از ظهر شهرام هر کاری کرد نتونست مامان رو راضی کنه که کسی رو باهاش بفرسته بیمارستان. حالا مونده بود تصویه حساب من با شهرام خان! بهش گفتم یه دقیقه بیاد تو اتاق خواهرم هم اومد. ولی من نمی تونستم جلو اون حرف بزنم. شهرامم اینو می دونست. برای همین بیرونش کرد. گفتم: یا برنامه رو از رو مودم بردار یا برش دار برو!برنامه رو لغو کرد. بهم چته تو؟ گفتم یعنی تو نمی دونی؟ گفت: نه! گفتم اصلا معلوم هست صبح تا حالا چی از تو دهنت در میاد؟ گفت: فقط می خواستم بهم ثابت کنم تو دختری نیستی که تو بغل هر کی بری! گریم افتاد. مثل همیشه بغلم کرد. بازم گونمو بوس کرد. بار دوم نزدیک لبم و بار سوم لبم رو بوس کرد. اول تعجب کردم. بهش خیره شدم.. اون دوباره سرش رو اورد جلو و لبش رو گذاشت رو لبم رو شروع کرد به خوردن این بار منم همراهش شدم. وای عجب لذتی داشت. گاهی زبونشو می گرفتم تو دهنو میک می زنم.دستش از روی کمرم روی سینم حرکت کرد. یکم از روی بلیز مالید. بعد از مدتی هم دستشو کرد زیر لباسم. دستاش با شکمم برخورد حشرم بیشتر شدم. می دونستم به پهلوهاش حساسه. رو پهلوهاش مانور دادم و براش مالیدم. در گوشم گفت: نکن دختر شوخی شوخی جدی می شه ها! اون وقت واقعا هوس می کنم. همین طوریش هم داغ بودیم. یه آن فهمیدم خواهرم داره میاد به سمت اتاق که سریع جدا شدیم. ولی وقتی دوباره رفت دوباره منو کشید جلو. با ولع بیشتری همو بوسیدیم. نمی شد بیشتر از این جلو بریم. چون خواهرم بیرون بود. یکم بعد رفت بیرون. اون شب خواهرمو دک کرد و گفت می خواد بخوابه ولی تا ۳ با من حرفای سکسی می زد. می گفت می خوام مال خودم بکنمت. ولی حاضرم بعدا پول عملو بدم. منم جو گیر شده بودم گفتم: عمل نیازی نیست.. چون به غیر تو کسیو نمی خوام. اون شب کلی حرص خوردم که نمی تونه یه خونه خالی جور کنه. خونه خودمون هم که هیچ وقت خالی نمی شد. فرداش من بیرون بودم و اون و خواهرم تو اتاق. مامانم هم رفته بود پرتو درمانی.دیدم خواهرم داره حاضر می شه. طوطیمون بیرون از قفس بود. گفتم شهرام اول اینو بکن تو قفس بعد برو. گفت من جایی نمی رم. ابجیت می ره کار داره! نفسم تو سینم حبس شد. چند حس درونم بیداد می کرد. هوس.. ترس.. هیجان! البته بعد فهمیدم شهرام خواهرمو فرستاده بود پی نخود سیاه! چند دقیقه بعد از رفتن خواهرم از اتاق اومد بیرون.من کلیپ طنز دان کرده بودم. گفتم شهرام بیا اینا رو ببینم. اومد کنارم. یکی دو دقیقه بعد به خواهرم زنگ زد تا مطمئن بشه حالا حالا ها بر نمی گرده! وقتی مطمئن شد گفت: بیا خانم خانما.. اینم تنهایی.. دیدی جورش کردم. با این حرف مطمئن شدم اتفاقی می افته. خودشو بیشتر بهم نزدیک کرد. یه دفعه منو کشید تو بغل خودش. به حالت خوابیده تو بغلش قرار گرفتم. بوسه های داغ و اتشینش دوباره شروع شد. و البته همراهی کردن های من. یهو دلم خواست بیشتر تحریکش کنم. برای همین دوباره شروع کردم به مالیدن پهلوهاش. شالمو هنوز در نیاورده بودم. در اورد و گردنم رو هم خورد. در تمام این مدت سینه هامو از زیر لباس می مالید. به گردنش عطر خوبی زده بود. شروع کردم به خورد گردنش. سرشو عقب کشید و گفت: نکن سحر.. حالم بد می شه.. نمی تونم خودمو کنترل کنم. اون وقت اگه سکس بخوام بهم می دی؟ منم اون موقع داغ بودم گفتم: اره که می دم! شروع کرد به مالید کسم از روی شلوار. تازه زیپ شلوارمو باز کرده بود که تلفنش زنگ. یه ضد حال به هر دومون. ابجیم زنگ زده بود اعلام موقعیت خودشو بکنه. شهرامم سر سری جوابشو داد و قطع کرد. دستشو لای کس خیسم کرد. از اروم اروم مالید رسید به محکم مالیدن. طوری که دیگه نتونستم به همراهی تو لب دادن باهاش باشم. اه کوتاه می کشیدم. اونم لبمو گاز گاز می کرد. خیلی از این کار خوشم میومد.. همیشه دلم می خواست یکی این طوری لبمو گاز بگیره. دم گوشم گفت: می خوای از عقب امتحان کنیم؟ گفتم: نه شهرام.. می ترسم! گفت: از چی؟ نمی دونستم از چی می ترسم.. فقط یه دلهره داشتم تو دلم. الکی گفتم می ترسم مامان اینا سر برسن! نترس حالا حالاها نمیان. با این منو از رو پاش بلند کرد شورت و شلوارمو کشید پایین و بعدشم واسه خودشو کشید پایین. برگشتم کیرشو نگاه کردم. خدا رو شکر خیلی بزرگ نبود. شاید ۱۶ سانت.. البته مطمئن نیستم. از شانس ان ما مامانم زنگ زد. همین طور که داشتم با مامانم حرف می زدم کیرشو تو دستام گرفتم و براش مالیدم تا نخوابه. چهار دست و پا شدم. سوراخ کونم تنگ تنگ بود. تا حالا تحربه سکس نداشتم خب. این همه داستان سکسی اینجا خوندم که یه روز به کارم بیاد ولی یادم رفت واسش ساک بزنم تا یه ذره اون کیر وامونده لیز بشه. یا وازلین بیارم. یا لااقل بگم با اب کس خودم لیزش کنه. همون طوری خشک خشک کرد تو کونم. جیغم هوا رفت. کل ساختمون ما خانوادگیه.. بقیه طبقات عمه ها و عموم هستن. خیلی هم گوشاشون تیزه. شهرامم اینو می دونست. مدام سعی می کرد ارومم کنه. ولی مگه می شد. خودم جلو دهنمو گرفتم. تازه کیرش داشت تو کون نازنیم جا باز می کرد که بازم موبایلش زنگ خورد.. خواهر مزاحمم بود که شهرام گفت اه چرا انقدر زنگ می زنی.. دارم با سحر فیلم می بینم نمی ذاری! دوباره با کلی دردسر کرد تو کونم. شروع کرد به تلمه زدن. اما همش کیرش از تو کونم در میومد. یه یه ربعی گذشت ولی از اب شهرام خبری نبود. تموم تنم می لرزید. دیگه نمی تونستم تحمل کنم. رفتم جلو و کیرش در اومد. خواست دوباره بکنه تو که نذاشتم. گفتم: دیگه نمی تونم.. جور دیگه ارضات می کنم. بهم محلت نداد. منو خوابوند رو زمین. نمی تونست کیرشو بکنه تو کسم.. چون پردم میرفت. پاهامو جفت کرد. خوابید روم. بیچاره مجبور برای این که ارضا بشه کیرشو تند تند می کرد لای قاچ کسم. هی دم گوشم می گفت دیدی گفتم درد داره دیدی گفتم نمی تونی تحمل کنی! حالا بازم می خوای؟ گفتم اره.. با تو اره! گفت پس چرا الان نمی ذاری تو کونت تلمبه بزنم تا ابم بیاد! جوابی براش نداشتم. برای این که کم کاری کونم رو جبران کنم زود تر اراضاش تا کسی نیومده شروع کردم به بوسید لبا و گردنش. بلیزش رو بالا داده بودم و دستمو رو پشت و پهلوش تکون می دادم ولی نمی تونستم به سینش دست بزنم چون درست به سینم چسبیده بود. صدای اه و اوهش بلند شده بود. یه ده دقیقه ای هم اون طوری تلمبه زد تا بالاخره ارضا شد. تا وقتی که مامان اینا بیان دوباره از هم لب گرفتیم. تازه دیروزم دوباره تو اتاقم لب دادم بهش. تو همین سایت یه سری عکس از کون دادن بود که یه دختری گفته بود چطوری دخترا حاضر می شن کون بدن؟ اون روز با خودم گفتم واااااااا… مگه چیه؟ کی می گه درد داره! وقتی با کیر خشک جر خوردم تازه فهمیدم اون دختر چی می گه. ببخشید پر حرفی کردم. داستان به اندازه داستانی دیگه سکسی نبود… ولی لااقل به قول شما خاطرات جلق زنی و خود ارضایی نبود.. به داستان واقعی بود.

انتقام از دختر دو به هم زنسلام به همه دوستان عزیز و خوبم من آرش ۲۲ سالمه امروز میخوام یکی از خاطرات سکس با کینه مو واسطون بگم امیدوارم خوب بنویسم و پند آموز.من به دلیل وضعیت خوب مالی و شغلم با دختری که عاشقش بودم و دوستش داشتم نامزد کردم که اسمش لاله بود لاله دانشجو بود و تو یه شهر دیگه درس میخوند من هم بعضی وقتا بهش سر میزدم و با هم کلی صفا میکردیم ناگفته نمونه اونم منو دوس داشت و عاشقم بود. از این طرف هم دختری بود به اسمه مریم که منو دوس داشتو بارها بهم گفته بود عاشقمه ولی من نسبت به اون هیچ حسی نداشتم مریم فامیلمون بود (میشد دختر دختر عمم)از این رو با من لج افتاده بود که با لاله نامزد کرده بودم نمی دونم چه طوری ولی بعد ها فهمیدم شماره لاله رو پیدا کرده بود و باهاش در ارتباط بود من آدم شوخی هستم مخصوصا تو فامیل وقتی با دخترای فامیل شوخی میکردم مریم از من عکس میگرفت و واسه لالهmmsمیکرد و بهش گفته بود که آرش منو دوس داره و تو رو به خاطره پول پدرت میخواد(اینا رو بعد ها فهمیدم)خلاصه اینقدر این کارا رو کرد که من رو از چشم لاله انداخت و اونو نسبت به من سرد کرد آخرین بار لاله واسه من یه نامه نوشت که همه اینا رو گفته بود هر چی خواستم بهش ثابت کنم دروغه باور نکرد که نکرد تا بالاخره ازدواج کرد و من موندم و تنهایی این کینه توی دل من موند و با خودم عهد بستم تا ذهرم و به مریم نریختم نشینم چون اون باعث این جدایی شد من چند دوست صمیمی داشتم که از موضوع با خبر بودن(علی/رضا و سعید) اونا که میدیدن حاله من بده و شکست خوردم یه روز منو به خونه علی دعوت کردن و خواستن که حال مریمو بگیریم قرار به این شد که من مخ مریمو بزنم و اونو به خونه علی ببرم و دسته جمعی جرش بدیم از بچه ها که جدا شدم شبش تو خونه به مریم اس ام اس دادم و بهش گفتم من عاشق اون بودمو اون رو از اول دوست داشتمو از این جور کس شعرا اونم که از خدا همچین چیزی رو میخواست مثل خری که بش تی تاب داده باشی حال میکرد و تو کونش عروسی بود خلاصه باحاش فردا قرار گذاشتمو با دوستام هماهنگ کردم شبش اصلا خوابم نمیبرد از یه طرف ناراحت بودم که لاله رو از دس دادم از یه طرف خوشحال که فردا ذهرم و به اون عوضی میریزم نامه لاله تو دستم بود و اشک میریختم .بالاخره روز موعود فرا رسید به جایی که قرار گذاشته بودم رفتم مریم اونجا بود واسش بوق زدم و اومد سوار شد گفت که باورش نمیشده و نیم ساعته که منتظره و هنوز هم واسش رویاست که من کنارشم گذشت و یه دوری زدیمو من بهونه اوردم که اگه یکی از فامیل ببینمون بد میشه و از این کس شعرا اول گفت که بریم کافی شاپ ولی من قبول نکردم و گفتم از کافی شاپ خوشم نمیادو اگه میشه بریم خونه که راحت باشیم اونم که انگار منتظر این حرف بود سریع قبول کرد من به سمت خونه علی راه افتادم پرسید که مگه خونه خودت نمیریم منم پیچوندمو گفتم داییم اینا از شهرستان اومدن و اونجان و میریم خونه دوستم و صدای ضبط ئ زیاد کردم تا خفه شه.رسیدیمو من پیاده شدم در ه پارکینگو باز کردم و ماشین پارک کردمو با مریم به خونه رفتیم علی اینا سلام کردنو من بهشون چشمک زدمو رفتم تو اتاق خواب و ما تنها موندیم مریم اول خجالت میکشید ازش خواستم که مانتو و روسریشو در بیاره و راحت باشه اول بهونه بچه ها رو اورد ولی من بهش گفتم که اونا نمیان و سرشون به کار خودشونه اونم این کارو کرد بعد کمی صحبت و کس شعر در مورد گذشته یه هویی جوری وانمود کردم که رگ کمرم گرفته گفتم به خاطر رانندگیه بهش گفتم مریم اگه میشه بیا ماساژم بده از خدا خواسته افتاد رو کمرمو ماساژ دادن کمی که گذشت یه هو برگشتمو دستاشو گرفتمو اوردمش رو سینم کمی نگام کرد نگامون به هم گره خورد من از روی نفرت و اون از خوشحالی سرشو جلو اورد و ازم لب گرفت منم با حرص گازش می گرفتم کمی مالوندمش و شلش کردم زیر دستو پام بود دوس داشتم خفش کنم لختش کردم و مثل سگ باحاش رفتار میکردم بدون ایکه چیزی بگم سرشو به زور گرفتم و اوردم سمت کیرم موهاشو فشار دادم دهنش رو باز کرد کیرمو تا دسته تو حلقش کردم اونقدر جلو عقب کردم که آبم اومد با فشار ریختمش تو حلقش داشت خفه میشد به سرفه افتاد اومد حرف بزنه با سیلی زدم تو صورتش برگردوندمش کمی با کونش بازی کردم تا کیرم راست شه بدونه هیچی با یه تف خواستم کیرمو بکونم تو کونش النماس میکرد که نکنم خوشحال بودم مثل سگ زیر دستو پامه بهش گفتم ساکت شه و گر نه بچه ها میان نگاهی به در اتاق کردم دیدم بچه ها دارن میبینن و همه لخت وایسادن کیرمو با فشار کردم تو کونش صدای جیغش دراومد حس کردم کیرم خیسه دیدم از کونش خون زده بیرون خوشحالتر شدم با فشار کردمش تا آبم اومد ریختم تو کونش دیگه نا نداشتم برگردوندمش اشک تو چشاش جمع شده بود نگاهی بش کردمو گفتم میخوام حصرت شوهرو به دلت بزارم اونجور که تو حصرت لاله رو به دلم گذاشتی یه هو جا خورد اومد پا شه دست گذاشتم رو شکمشو با انگشت کردم تو کسشو پردشو زدم خون زد بیرون مثل اینکه برق گرفته باشش جیغ زد و نگاه کسش کرد پا شدم و نامه رو از جیبم بیرون اوردم و نشونش دادم همه چی رو گفتم و داد زدم که این تاوان فضولی و دخالت تو زندگیم بود داشت گریه میکرد مثل سگ لباسام رو پوشیدم اون دستشو دور زانو هاش گره زده بود و داشت گریه میکد بهش گفتم هنوز تموم نشده سرشو بالا اورد یه نیش خندی زدمو علی اینا رو صدا زدم اونا هم سریع اومدن یه هو جا خورد سه تا پسره کیر کلفت لخت جلوش بودن داد میزدو التماس میکرد رضا سریع اومدو جلو دهنشو گرفت در گوشش گفتم میخوام مثل من تا آخره عمر زجر بکشی و یادت بمونه از خونه اومدم بیرون ماشینو دم در پارک کردمو نشستم حرصم نشته بود بعد ۲ ساعت دیدم در باز شدو سعید از دسته مریم گرفته بودو پرتش کرد وسط کوچه و رفت مریمم زود بلند شدو رفت بعد ۲ ماه خونه عموم دعوت بودیم مریم و دیدم بی خیال انگار نه انگار داشت میگفتو میخندید یه لحظه دوباره حرصم گرفت ولی یه نگاه به من کرد و سرشو پایین اورد.امیدوارم خوب نوشته باشم لطفا نظرتون رو در مورد خاطرم بگید ممنون میشم. دوستون دارم

گاییدن زن دوستم دوست من اسمش محمده.یک پسر کوچیک با قد ۱۵۵،اما برعکس راحله زنش،حدود۱۷۰ قدشه و از لحاظ اندام تراشیده و خوشگل. این که چه جوری شد این دوتا باهم ازدواج کردن برمیگرده به بچه پولداربودن ممد.راحله یک جورایی خودشو بخاطر پول ممد بهش بندکرد.اما از روز اول زندگیشون معلوم بود ممد تو سکس کم میاره. راحله از همون اول یک جور خاصی به من نگاه میکرد.هر وقت نگاهمون به هم میفتاد یک چیزی تو دلم تکون میخورد.همیشه سعی میکردم بخاطر دوستم هیچ فکری دررابطه با زنش به مغزم خطور نکنه ولی خب شیطون هم بیکار نمیشینه.شغل ممد یک جوریه که باید تقریبا هر یک ماه یکبار بره بندر یکی دو روزی بعد برمیگرده. یک روز وقتی میخواست بره به من گفت بیا منو برسون فرودگاه بعد برگرد سویچ رو بده در خونه به راحله ماشین رو هم بده بهش شرمنده شهرام جان. منم قبول کردم و بردمش فرودگاه توی راه ممد به راحله زنگ زدو گفت ماشینو شهرام میاره درخونه تحویلت میده.خونه بمون که ازش تحویل بگیری.منم بعد اونی که ممد پرید برگشتم سمت خونش. توی راه توی این فکر بودم که الان برم در خونه راحله رو با چه تیپی میبینم.توی همین افکار بودم که رسیدم خونه ممد. زنگ ایفون رو زدم.راحله گفت بیاین بالا اقا شهرام.بهش گفتم اگه ممکنه شما بیاین پایین سویچ رو بگیرین اخه من باید برم کاردارم.راحله گفت اخه اقا شهرام من تا بیام پایین زمان میبره شما علاف میشین خوشبختانه خونه ما اسانسور داره از پله که نمیخواد بیاین شرمندتون بخدا. منم ماشین رو زدم توی پارکینگ و رفتم توی اسانسور و شماره ۴ رو فشاردادم. وقتی رسیدم جلوی در دیدم درنیمه بازه وکسی هم پشت درنیست.یک چندلحظه مکث کردموقتی دیدم خبری نشدزدم به در و گفتم راحله خانوم. دیدم میگه بفرمایین داخل اقا شهرام.گفتم مزاحم نمیشم همین سویچ رو بگیرین……….که یهو چشمم افتاد به راحله. یک دامن کوتاه ،یک تاپ چسب ،یک ارایش ملایم با موهای مشکی بلند که دورگردنشو پوشونده بود.من که دست و پامو گم کرده بودم.اب دهنمو قورت دادم و گفتم س س سلام…با یک عشوه گفت حالا برای ما ناز میکنی اقا شهرام بهت میگم تشریف بیارین بالا میگی کاردارم.من که تازه یکم یخم اب شده بود گفتم میخواستم مزاحم نشم راحله خانوم. راحله گفت چه مزاحمتی بفرمایین بشینین اینجا روی مبل حداقل پذیرایی بشین بعد خواستین تشریف ببرین. بعد در حالی که میرفت سمت اشپزخونه از پشت چشمم افتاد به باسنش. واقعا تراشیده و خوشگل وقتی با سینی شربت برگشت به سمتم سریع سرمو انداختم پایین انگار حواسم جای دیگست. لیوان رو گذاشتم روی میز و راحله هم رفت نشست روبروم بفاصله ۱متری.یک جورایی چشماشو که دیدم قلبم شروع به تپش شدیدکرد.چشماش رو با سایه مشکی خیلی ماهرانه ارایش کرده بود. محو نگاه بودم اومدم لیوان شربت رو بردارم دستم خورد به لیوان و چپه شد رو زمین. راحله زد زیر خنده و گفت حواست کجاست شهرام. من از شهرام گفتنش جا خوردم اخه تا حالا بدون اقا ، شهرام نگفته بود. بعدم سریع پاشد رفت یک دستمال اورد و شروع کرد روی میزو پاک کردن.توی فاصله ای که با من پیدا کرده بود بوی عطر و گرمای بدنش رو احساس میکردم. برای اینکه به من برخورد نکنه پاشدم وایستادم.بعد که روی میزو تمیز کرد گفت خب شربت رو که خوردی بیزحمت همون سویچ رو بده.من که حسابی شرمنده شده بودم گفتم بخدا شرمندتونم راحله خانوم.اصلا حواسم نبود نفهمیدم چجوری اینجوری شد.راحله میخندید و دستشو دراز کرد به سمت من که سویچ رو بگیره. ازاینجا دیگه نفهمیدم اون دست منو گرفت یا من دست اونو.ولی گرمای دستش رو با تمام وجودم حس کردم. کشیدمش به طرف خودم در عرض شاید کمتر از ۵ ثانیه لبم رو روی لباش گذاشتم.نمیدونم هر دوتا با چه ولعی لبای هم رو میخوردیم. بعد چند دقیقه چشمامو که باز کردم دیدم چشمای راحله قرمزه قرمزه. بهش گفتم چیکار میکنی دختر.تو چشمام نگاهی کرد و گفت تو چیکار میکنی پسر… گفتم راحله تو شوهر داری. گفت ولش کن و دستمو کشید و برد به سمت اتاق خواب. بعد در حالی که دوتایی نشسته بودیم لب تخت دوباره لباشو چسبوند به لبام و شروع کرد دکمه های پیرهنمو بازکردن منم کمکش کردم و پیرهنمو دراوردم.وای چه سینه پرمویی داری شهرام. منم با یک حرکت تاپشو از تنش دراوردم و چسبوندمش به خودم و از پشت سوتینشو باز کردم و زیپ دامنش رو هم باز کردم. یک شورت خوشگل مشکی که جلوش حالت مخملی داشت پاش بود.اونم شروع کرد کمربند شلوار جینمو باز کرد و اونو پایین کشید . حالا هردومون با یک شورت به پا لخت افتادیم روی تخت.من خودمو کشیدم روش و بعد اینکه یک لب حسابی ازش گرفتم بهش گفتم چرا اینکارو کردی. گفت تورو خدا حالمو خراب نکن بزار حالمون بکنیم بعد برات تعریف میکنم. بعد به همون حالت که روش بودم لیسیدمش و رفتم پایین یک کم دور نافشو لیسیدم و بعد از روی شورت شروع کردم به خوردن کسش. واروم با دندونام شورتشو دراوردم.کسش بدون مو و تمیز بود. بهم گفت تازه اپیلاسیون کردم و پیش از اومدن تو از حموم اومدم.منم با دوتا انگشت لای کسشو باز کردم و شروع به خوردن چوچولش کردم. کم کم صدای اه و نالش بلند شد.بعد بهش گفتم به حالت سگی بشه و از پشت دوباره شروع به خوردن کسش شدم اما اینبار سوراخ کونش رو هم زبون میزدم و با انگشت توی سوراخ کسش میکردم. دیگه صداش اتاق رو برداشته بود. بهش میگفتم دوست داری میگفت خیلی حدود ۵ دقیقه کس و کونشو خوردم.بعد خودش برگشت و شرتمو پایین کشید.کیر منو دستش گرفت و شروع به لیس زدن کرد. از بالا میخورد میومد تا زیر تخمام.بعد به من که جلوی تخت وایستاده بودم گفت بخوابم روی تخت. و شروع کرد دوباره به ساک زدن.همینجوری که کیرم رو میخورد میگفت کی میکنی توی کسم شهرام. منم میگفتم جرت میدم پارت میکنم راحله .بعد بحالت ۶۹ قرار گرفتیم اون بالا بود و من پایین درحال که زبونم رو توی سوراخ کسش میکردم با انگشت سوراخ کونش رو باز میکردم و اون فقط اه و ناله میکرد.تا نزدیک میشد ابم بیاد بهش میگفتم نخور و من فقط میخوردم.بعد روی شکم خوابوندمش و شروع کردم با لوسیون بدن ماساز دادن . بهم میگفت تو چه خوبی خیلی دارم حال میکنم شهرام وقتی نوبت کونش رسید کلی از لوسیون رو روش خالی کردم و شروع به مالوندن هم میخندید و هم اه و ناله میکرد میگفت تورو خدا بکن منو. بعد اومدم روی ساق پاها و پاهاش رو شروع کردم به خوردن اگه بگم چه حالی پیدا کرد شاید باور نکنین. ولی ناله میکرد میگفت شکنجه نده تورو خدا بکن لامصب.منم که نقطه ضعفشو پیدا کرده بودم بیشتر با انگشتای پاش بازی و اونا رو میخوردم.بعد با دوتا پاش شروع کردم کیرمو مالوندن.میگفت شهرام پارم کن شهرام من امروز مال توام منو بکن تا بمیرم.من تا اون روز اینجوری یکیرو حشری نکرده بودم . کسش خیس خیس بود . عاشق پوزیشن داگیم اونو به اون حالت دراوردم و از عقب زدم تو.چنان ناله ها میکرد که میترسیدم همسایه ها بفهمن بهش میگفتم ساکت تر باش میگفت بزار تمام دنیا بفهمن. واقعا دیوانه شده بود . من همینطور که از عقب کسشو میکردم با انگشت سوراخ کونشو باز میکردم.بهش گفتم راحله از عقب بکنم . بهم گفت ممد تا حالا خودشو کشته بهش ندادم ولی تو امروز اگه خواستی میتونی منو بکشی. بعد ازش خواستم برام یک کاندوم بی حسی اورد. دادم با دهنش کشید روی کیرم.چند دقیقه ازش لب گرفتم تا کاندوم بی حسیش اثرکنه. توی این مدت گفت اگه از کون بکنی و ابت بیادو من ارضا نشم میکشمت شهرام.گفتم چشم راحله جون ارضاتم میکنم .بعد دوباره به حالت سگی بردمش و شروع کردم اروم اروم سرش رو جا کردن بهش گفتم لمبرای کونش رو با دستاش باز نگه داره اونم جیغ میکشید و یواش سرکیرم رو جا کردم و از کمر گرفتم و اروم شروع به تلمبه زدن کردم اولش یکم جیغ و داد کرد ولی بعدش میگفت بکن شهرام و خودشم عقب جلو میکرد. تصویر کردنش رو توی اینه دراور اتاق خواب میدیدم خیلی حال میداد. راحله هم گاهی که چشمای خوشگل خمارشو باز میکرد و توی اینه نگاه میکرد یک جون میگفتو باز چشماشو میبست.بعداز ۵ دقیقه که سیر از کون کردمش کاندوم رو دراوردم و گفتم حالا در خدمتتم چه جوری میخوای ارضا بشی. گفت بیا روم بخواب بعد سر کیرمو گرفت گذاشت روی چوچولش و گفت حالا تلمبه بزن.منم لباشو توی دهنم میخوردم و اونم با چشمای بسته و نامفهوم میگفت بکن بکن شهرام بکن لا مصب………. خلاصه یکباره تمام بدنش به رعشه افتاد چنان ناله هایی میکرد که من تا حالا نشنیده بودم. بعد چند لحظه چشماشو باز کرد و گفت پس تو چی گفتم پاهارو بده بالا اونارو گذاشت روی شونه هام منم با تمام قدرت شروع به تلمبه زدن کردم بی حسی کاندوم رفته بود.بعداز ۴-۵ دقیقه یک حس خوب تمام بدنم رو فرا گرفت .راحله هم با من دوباره حال اومده بود و میخواست.بهش گفتم کجا بریزم گفت هرجا دوست داری توی یک لحظه باز شروع به ناله زدن کرد و بعدش من هم کیرم و دراوردمو چنان با شدت ابم بیرون ریخت که از جای کسش سر و صورت و موهاش پر اب شد . بعدبی حس افتادم روش. بعد از چند دقیقه ای قسم میخورد از بعد از ازدواجش تا حالا ارضا نشده. میگفت محمد اصلا سکس بلد نیست میگفت اصلا وقتی میاد روم احساسش نمیکنم. برای همین سکسمون با ممد ۲ دقیقه هم طول نمیکشه و بعد اینکه ابش میاد پشتشو به من میکنه و میخوابه. نمیدونم حق رو بهش بدم یا نه من از بعداز اون موقع دیگه سراغش نرفتم و راستش حسابی وجدان درد گرفتم.چند بار هم با ممد سر صحبت سکس رو باز کردم تا بهش یاد بدم سکس کردن چجوریه. ولی فکر نمیکنم چون اینقدر خودشو درگیر کاروکاسبی کرده که از وظایفش در قبال یک زن یادش رفته. به هرحال من دیگه هیچ وقت اینکارو انجام نمیدم.

شاهد ماجرامن سیامک هستم ۳۶ سالمه و متاهل بودم …یه زن خوشگل و خوش اندام داشتم که مث چشام بهش اعتماد داشتم … ولی خوب میدونستم که زنم خیلی سکسی و حشریه و من با اینکه تمام تلاشمو میکردم بازم جوابگوی شهوت زیاد اون نبودم باید حدس میزدم که آخرش این اتفاق میفته ..اون شب از سر شب میدونستم که قرار ه باجناقم واسه دوش گرفتن بیاد اونجا آخه چند روزی بود که حموم خونشون خراب شده بود اونم عادت داشت بعد از باشگاه بیاد اونجا دوش بگیره توضیح بدم که ورزشکاره و بلند قد با استخونای درشت و پوست سبزه با موهای مشکی از قضا چند روزی بود که زنش رفته بود شهرستان خونه عمه اش و حسابی تو کف مونده بود…همین که هوا تاریک شد به بهانه یه کار مربوط به اداره از خانم خداحافظی کردم و اومدم تو حیاط و بدون اینکه زنم متوجه بشه رفتم تو زیرزمین خونمون که پنجره ای هم رو به حیاط داشت به خانم گفتم که کارم دو سه ساعتی طول میکشه و با ماشین اداره میان سراغم بنابراین ماشینم توی حیاط بودتو تاریکی زیرزمین نشستم گوشیمو رو سایلنت گذاشتم و انتظا ر کشیدم تا زنگ خونه به صدا دراومد ایفون خونه خراب بود صدا میومد ولی باز نمیکرد این بود که خانمم خودش اومد در و باز کرد با یه تی شرت نارنجی تنگ و دامن سیاه بلند همون لباسایی بودن که وقتی رفتم تنش بود بدون آرایش ،پیدا بود که برنامه ریزی واسه امشب نکرده بود اما حساب باجناق حشری و نکرده بود باجناقم دم در حیاط بعد از سلام احوالپرسی بلافاصله سراغ منو گرفت زنم گفت که چی شده و کجا فتم اومد تو و در و بست زنم جلوتر از اون داشت میرفت تو خونه که با یه جسارت تهور خاص که من آرزوشو داشتم از پشت زنمو گرفت و تو همون حالت چسبوندش به کاپوت ماشین و شروع کرد به مالوندن سینه هاش و با یه دستش هم زیر گردنشو گرفت گردنشو میبوسید و گوشو گوشوارشو میکرد تو دهنش زنم یارای جنبیدن نداشت با اینکه قد و هیکلش بلند بود ولی زورش نمیرسید بهش بد و بیرا میگفت ولی کو گوش شنوا از طرفی بخاطر همسایه ها زیاد نمیتونست صداشو بلند کنه باجناقم سینه های زنمو چسبوند به کاپوت حالا کاملا دلا شده بود روش و مقاومت زنم رفته رفته کمتر شد اما قطع نشد ولی از طرفی زیر دستای قوی و ورزشکاره باجناقم مث یه پرنده اسیر بود باجناقم با دست راستش دامن زنمو زد بالا انداختش رو کمرش و شرتشو هم تا زیر کفل کونش کشید پایین زیاد سخت نبود چون زنم زیر هیکل درشت اون به کاپوت چسبیده بود هیچ راهی بجز تسلیم و لذت بردن از شرایط نداشت بعد باجناقم با همون دست شلوار خودشم پایین کشید البته نه کامل فقط تا روی زانو کیر بلند و سیاه و شق شدش حدود سی سانت میشد که مثل یه موشک از نک باریک و تیز و رو به ریشه کلفت میشد واقعا کیری بود که هر زنی آرزوی خوردنشو داشت کیرشو گذاشت دم کس زن و آروم فشار داد و ببعد از چند عقب جلو آروم و نرم کمرش کاملا رو به جلو قوس برداشت پیدا بود که سی سانت و تا ته زده بود تو کسش باورم نمیشد زنم کیر ۲۵ سانتی منو با حول و ولا میخورد حالا بدون یه آخ کوچیک هی تلمبه زد و زنم به آه و ناله سکسی افتاده بود اروم لبشو گذاشت بیخ گوش زنمو گفت با خودم عهد کردم قبل از رفتن داخل خونه دو بار بکنمت یه بارش که اینجا شد بعد موهاشو گرفت و از رو کاپوت ورش داشت با یه آرامش خاص که انگار نه اون میخواست کیرشو از کس زنم دربیاره و زنم هم همینطور که کونشو چسبونده بود به کیر باجناق اروم قدم برمیداشتن تا رسیدن لبه تراس اونجا هم با ز به همون شکل چند دقیقه کردشو و بعد برشگردوند لب تو لب شدن حالا نخور کی بخور حالا نکن کی بکن زنم پاهاشو حلقه کرده بود دور کمرش و با تمام وجود کیر موشکی باجناقمو تو کسش جا داده بود با اینکه عصبانی بودم ولی از حشریت داشتم میترکیدم دوس داشتم تو همون لحظه برم زنمو بکنم اونم فقط زنم اون لحظه هیچکی نمیتونست جای زنمو بگیره تو همین فکرا بودم که انگار فیلم تموم بشه حیاطمون دوباره ساکت شد اونا رفته بودن توی خونه منم آروم از تو زیرزمین اومدم بیرون تو حیاط پشت ماشین قایم شدم همون جایی که چند لحظه پیش شاهد گاییده شدن زنم بودم آب کس زنم زرو کاپوت ریخته بود…اما از داخل خونه واستون بگم که باجناق نامردم و البته از طرفی مرد؟م از زنم جدا نمیشد حتی حاضر نبود حتی یه لحظه هم کسشو آروم بزاره حتی اجازه نمیداد لباساشو کامل دربیاره دوباره اونو انداختش رو مبل تو هال زنم خودش لابلای بوسه ها و تو حین لیس زدن کسش توسط باجناق لباساشو در میاورد بعد پاهای زنمو از دو طرف انداخت رو دسته های مبل و حالا کس تپل و تنگ و گرم زنم جلوی دهن باجناقم بود کس و کون حالیش نبود با ولع تمام زبونشو میچرخوند نو کونش و سه تا از انگشتاشم داده بود تو کسش و هی میمالید زنم داشت به خودش میپیچید خوشحال بودم که بالاخره کسی پیدا شد که آتیش شهوتشو خاموش کرد ….چند ماه بعد ازش جدا شدم و اونو به جامعه برگردوندم تا بتونه حداکثر استفاده رو از بی شمار کیر های آزاد و مشتاق موجود بکنه.

دختر عموی عاشق خیارسلام نمیخوام الکی حرف بزنم سرتونو درد بیارم یکی از این روزهای سال ۱۳۹۱دختر عمو بهم زنگید و ازم درخواست پول کرد و منم ۲۰۰/۰۰۰بهش قرض دادم اون برای گرفتن پول اومد خونمون وای وای چی بگم از شانس خوب من (البته نا گفته نمونه دختر عمو خیلی پیش من راحته در ظمن اون ۸ ساله طلاق گرفته) خلاصه با یه تی شرت چسبون موهاش ریخته و یه شلوارک تا زانو میپوشه.اون روز هوا بارون میزد اون نهار اومد خونمون نهار خوردیم رفتیم که ماهواره ببینیم یهو خودشو زد بخواب ساعت ۳/۵بعد از ظهر بود مادرم رفته بود جلسه قرآن پدرم رفته بود سر کار آبجی سر کار منم باید میرفتم مغازه دیدم بارونه حسش نیست خلاصه اون روزو کیر زدیم حالا اون دمرو خوابیده بود تمام نگاه من شده بود کس کونش وای از کجاش بگم یه کونه مشت تپل ورم کرده با پاهای سفید سینه های تپل بزرگ. داشتم دیونه میشدم وای خدا دیدم اون خودشو هی فشار میده به فرش حشرش زده بود بالا بعدش داره کسشو میخاره من هی تو این فکر بودم که چطوری بکنمش بپرم روش. نازش کنم. چیکار کنم دیدم یهو بعنوان مثلا بیدار شد گفتش اهه علی نرفتی من موندم گفتم نه هی من نگاه اون نگاه بعدش گشنمه سالاد میخوری گفتم اره رفتش درست کردش اومد وای خدا من نمیدونستم چیکار کنم با کیر ۳متری خلاصه سالادو اورد من فقط گوجشو میخوردم یهو گفت علی چرا خیار نمیخوری گفتم دوست ندارم گفتش من عاشقه خیارم تا صبح بخورم سیر نمیشم نگو که منظورش خیار من بود وای خدا منم یهو گفتم حالا چه خیاری دوست داری ..گفتش منظور گفتم محلی درختی زمینی هوایی افریقایی ایرانی گفتش نه به همون ایرانی قانع ام یهو گفتم ایرانی خوب من دارم.گفت داری ببینم وای با این حرفش کیرم شده بود انتن خونمون اومد نزدیک اد دستو گذاشت رو کیرم گفتش این خیارته ببینمش هی خجالت نه نو نوچ بینمش یهو کشید پایین شروع به خوردنکرد جوری ساک میزد که انگار۲۰ساله کیر نخورده منم شروع کردم به ماساژ کونش وای چنان نرم بود که نزدیک بود از هوش برم آرزو کجا بودی تا حالا من تورو داشتم خودم خبر نداشتم بعدش منم گفتم اجازه میخوام بخورمش گفتش ماله تو بخورش به حالت۶۹دارز کشیدیم اول بوسیدمش بعدش زبونمو گذاشتم لای کسش وای چقدر داغ خوشمزه دیدم کسش چنان خوشبو گفتم چیکار میکنی با عزیرم اینقدر خوشبو هستش گفت عادتمه اسپری میزنم اینو که گفت یهو یه لیس محکم زدم به کسش . آقا هی بخور بخور. خلاصه بعد از یه ربع خوردن پاشدم گفتم لب لب لب اونم گفت زبون زبون چسبوندم لبمو بهش چنان نرم زبونمو دادم تو دهنش هی خوردیم هی خوردیم ولش کردم رفتم سراغ سینه هاش چنان نفس نفس میزد وای سینه نگو طلا بگو درشت تپل شروع به خوردنش کردم یه دستم میمالوندم یکی دیگه رو میخوردم دهنم آب افتاد اون هی نفس نفس خدا ی من نزدیک به ۵دقیقه خوردمش یهو سرمشو کشوند عقب گفتش بکنش. منم گفتم چشم فدات اون هی میگفت بکنش دارم میمیرم زود باش سریع زود باشه باشه کیرمو گذاشتم لای کسش هی بالا پایین میکردم که بیشتر حشری بشه گذاشتم تو بهشت وای بهشت پیشش کم میاره وای داغ داغ منم برای اینکه حشریش کنم میگفتم پدر سوخته چقدر داغی سوختم اه اه درام میسوزم باور کنید اینقدر نرم نزدیک بود آبمو بریزم توش که یهو آبم اومد سریع کشیدم بیرون ریختم رو شکمش دیدیم به نفس نفس افتاد هی اه اوه اه اوه میکرد منم از تشکر کردم گفتم برم حموم . خلاصه از اون موقع تا الان نمیدونم فکر کنم خجالت میکشه .دیگه خونمون نیومد(ولی روزی صد بار دعاش میکنم یه حالی به ما داد)

سالی که نکوست … اون روز رو زیاد یادم نمیاد خاطره خوبی نداشتم تو اون روز . نمیدونم چرا اینقدر از روزای پایانی سال بدم میاد … میدونم اما به خاطر آوردنش هم سخته روزای دلگیریه اما من هم اگر نخوام این روزا میگذره ، باید بگذره ، باید بگذره. دارم خودم به اجبار عادت می دم که حتما لباسای شیک بپوشم ، برم باشگاه ، ادکلن خوب بگیرم و… اما نمیدنم چرا این اجبار با اینکه حتی یک سال ازش میگذره عادت نشده واسم “سال نو مبارک” “نوروز مبارک” این حرفا منو دلگرم می کنه شاید امسال مثل پارسال نباشه شاید؛ اما همون اولش بابام با عیدی که بهم داد فهمیدم امسال مثل همون پارساله شایدم بدتر. خونه ی ما توی عید همیشه شلوغه به خاطر سن پدرم این باعث میشه ما عیدا رو توی خونه ی کاملا سردمون سپری کنیم خونه ای که سلام هاش و علیک هاش همه بر اساس عادته نه احترام خونواده ی شادی نیستیم اما هیچوقت نخواستم که از پیششون برم – روز ۲ فروردین همه ی برادرای کوچیکتر بابام اومده بودن خونمون عموی کوچیکم ۴۵ سالشه ، بسیار پولدار اسمش مجیده زن عموم ۳۸ سالشه و این خونواده ۴ تابچه داره که همشون ازدواج کردن به غیر از یکی از بچه ها که هنوز ۱۰ سالشه و به قول مجری اسکار ۱۶ سال مونده تا بتونه با جرج کلونی ارتباط برقرار کنه شنیده بودم اوضاع عموم و زنش زیاد خوب نیست اما نه تا اینقدر که توی خونه ی ما روز عیدی با هم جر و بحث کنن معمولا تو این وقتا آدم دنبال مقصر می گرده اما من همون اول گفتم حیف عموم نمی دونم اما همون حس نه چندان منطقی می گفت چرا بعد از این همه سال به فکر این افتادن که با هم دعوا کنن. واقعا چرا ؟ – روز ۷ فروردین ساعت ۸ شب رسیدیم خونه ی عموم وقتی رسیدیم عوم اومد بالا و گفت بفرمایین اما از زن عموم خبری نبود ساعتای ۸:۱۵ زن عموم اومد با کلی معذرت خواهی گفت ببخشید که دیر کرده و ترافیک و از این حرفا هر آدم یا هر موجودی هم میتونست بفهمه که زن عموم دیگه با عموم زندگی نمیکنه داشتم از تعجب شاخ درمی آوردیم که چرا بعد از این همه سال به نظرم فقط میتونست یه جواب داشته باشه بابام سرحرفو با عموم باز کرد و گفت تصمیمتون جدیه؟ زن عموم پرید تو حرف بابام و گفت شما شک نکنین که اگه امشب به خاطر شما و خونوادتون نبود حتی یه لحظه هم نمیموندم مثل اینکه پدرم خبر داشت قضیه چیه زن عموم رفت تو آشپزخونه و من هم به خاطر اینکه زن عموم بیاد بشینه و حرف بزنه رفتم آشپز خونه و گفتم من همه چیز میارم شما برید بشینید آروم گفت مرسی گفتم:جدیه؟ لبخندی زد و گفت :حالا میام بهت می گم … با مکث و البته کمی بلندتر گفت : که جای شیرینی ها کجاست ؟ گفتم: نه خودم پیداش می کنم گفت : نه باید خودم بیام فنجون های چای رو گذاشتم تو سینی و داشتم همینجوری به صدای زن عموم که داشت حرف می زد گوش میدادم چایی ها رو تعارف کردم و رسیدم به زن عموم که گفت نمی خوام . منم با لحن شوخی گفتم تو روخدا تعارف نکنین بردارین تو اون لحظه فهمیدم که باید به پدر اون کسی که شعر “کم گوی و گزیده گوی چون در ” رو سروده درود میفرستادم داشتم خودمو از زیر چشم غره زن عموم خلاص می کردم که دیدم توآشپزخونه داره صدام میزنه با خودم گفتم کی رفت اونجا وقتی من رسیدم آشپزخونه رفته بود داخل همون قسمت L مانند آشپزخونه که منتهی میشد به بهار خواب. دیدم چادرشه پیچیده دور خودش و دست به سینه داره نگام میکنه: نمیدونم چرا فکر میکردم هوا گرم شده سرمو گرفتم بالا دیدم داره میخنده ، نیشم باز شد گفت : کارت به جایی رسیده که به من تیکه میندازی گفتم شوخی بود ناراحت شدید گفت اولش اره ولی الان که دومش باشه دیدم زیاد بدنگفتی یه نفس عمیق کشیدم و سینی چایی رو گذاشتم روی کابینت گفت جای شیرینی ها رو فهمیدی کجاست؟ گفتم نه گفت یکمی بگردی پیداش میکنی البته که تو همین قسمتایی که وایستادیم هست رفتم که قندونا رو بزارم جلوی خونودام که پام گیر کرد به میز نهارخوری و همه قندونا از دستم افتاد فهمیدم که هیچ وقت کدبانوی خوبی نمیشم دستم بریده بود البته یکمی زن عموم با سرعت زیاد خودش به من رسوند و بلند داد زد کاری نشده قندونا از دستش افتاده با لبخند گفت آخر خودتو در راه شیرینی شهید خواهی کرد خندم گرفته بود از طرز بیانش شبیه به سخنرانی میومد زن عموم دستم رو گرفت و جلوی شیر شست تازه داشت سوزشش کم میشد که فهمیدم دستم توی دست زن عمومه و داره با انگشتش خونها رو زیر آب سرد پاک میکنه بهش نگاه کردم تا حالا با این کیفیت ندیده بودمش نفسام به شماره افتاده بود به من نگاه کرد و خندید گفت برو بشین سرجات من خودم قندونا رو میبرم نشستم با زخمم ور میرفتم که مامانم اومد تو وگفت چیکار کردی با خودت به خودم اومدم و گفتم هیچی کاری نشد زن عموم اومد تو گفت الان پانسمانش میکنم گفتم نه نمیخواد همینجوری خوب میشه گفت هنوز امشب لازمت دارم بقیه چیزا مونده مامانم خندید و گفت پاشو خودتو جمع کن مرد گنده یکمی کمک کن به زن عموت سرم رو به همراه یه لبخند تکون دادم مامانم داشت میرفت که مانتوش گیر کرد به لبه صندلی های اطراف میز نهار خوری و صندلی افتاد خندمون رفت هوا و مامانم که عصبانی شده بود گفت : هانیه جان تو رو خدا جای این میزتو عوض کن چرا نمیزارینش اونور آشپزخونه گفت می خواستم این قسمت L آشپزخونه رو یه جوری پرکنم مامانم رفت و زن عمو شروع کردپانسمان کردن دست من من رو صندلی نشسته بودم و اون جلوم زانو زده بود چادرش افتاد بود زمین اولین بار یه جور دیگه نگاش کردم دیدم شلوار آبی پررنگ مانتوی آبی کم رنگ و البته اندامی و موهای هایلایت محو رونای پاش شده بودم که لختی زیر گره روسریش توجهمو به خودش جلب کرد سرشو گرفت بالا و توچشمام نگاه کرد و گفت: خیلی سنگینه …. این نگاهت چیزی نگفتم می خواستم حواسمو پرت کنم که این رونای لعنیتشو دوباره دیدم عموم صدا زد شما کجایین ؟ شیرینی نمیخواین بیارین که زن عموم یواش جوری که فقط من بشنوم گفت: زهر حلائقم زیادته خندم گرفته بود گفت پاشو برو واسه این آدم شیرینی ببر هنوز که نمرده پاشد و شییرینی رو داد دست منو گفت بزا رمن اول برم داشت میرفت که در کابینتو باز کرد خودشو مشغول کرد گفتم من تا کی وایسم اینجا گفت برو من میام نگاه کردم اولین نکته این بودکه کنار میز نهار خوری فقط واسه رفت و آمد یه نفر جا بود و دومین نکته رو واسه اولین بار دیدم “کون گنده” خودم و از کنارش با هیچگونه وسواسی رد کردم به گونه ای که رون پام خورد به کونش داشتم کم کم دیگه آب روغن قاطی می کردم نمیدونم چه جوری شیرینی ها رو تعارف کردمو برگشتم و دیدم هنوز همون جاست و داره چاقو های میوه خوری رو داره در میاره میدونستم که اینجا از توی هال دید نداره واسه همینه که بدون چادره و اگرنه اون اینجوری راه نمیرفت این بار کاملا بدون وسواس ردشدم و کاملا کیر تقریبا بلندشدم ذره ای از کونش رو حس کرد گفت :شیرینی ها رو بردی گفتم آره چاقو ها رو گذاشت رو میز نهار خوری و گفت خودت خوردی شیرینی گفتم نه برگشت رو به من در حال دو دکمه بالای مانتوش باز بود با لبخندی گفت خوب بخور تو رو هم باید تعارف کنم چشام گرد شده بود اومد جلو زل زد تو چشمام گفت نمیخوای گفتم از خدامه گفت پس شروع کن دستشو گرفتمو چسبوندمش دیوار داشتم صورتمو بهش نزدیک می کردم که گفت فعلا کافیه واسشون آجیل هم ببر خودمو مرتب کردم و آجیل بردم و برگشتم دیدم از جاش تکون نخورده بهش گفتم هانیه جان گفت : جان گفت تو آجیل نمیخوای گفت چرا الان برمیدارم یه پسته برداشت و گفت بزارشون رو میز اجیلا رو گذاشتم وقتی برگشتم دیدم پسته رو گذاشته رولبش بورد تو دهنش و گفت پسته می خوای گفتم معلومه گفت بیا جلو پسته رو اورد دم دهنش گفت بفرما سرمو بردم نزدیک سرش و لبو چسبوندم به لبش اونم پسته رو گذاشت تو دهنم و با زبونش لبمو لیسید گفت چطور بود گفتم عالی بهتر از این نمیشه؛ میشه؟ دستشو از زیر پیراهنم برد و دست کشید به شکم کات شدم و گفت من عاشق این بدنت تیکه تیکه تم گفتم از کجا می دونی ؟ گفت عکسات رو تو موج های آبی رو دیدم به خاطر اون عکسا دو هفته هر شب با عموت خوابیدم اما بازم سیرم نمیکرد گفت بهت زنگ میزنم هروقت اماده بودم گفتم بی انصاف من امشب چیکار کنم رفت پیش خونوادم وقتی برگشت تا منو دید خندید و گفت خداحافظی کنو برو بگو یه کاری واست پیش اومده برو طبقه بالا تا من بیام کلیدش رو داد به من منم باهمه خداحافظی کردمو رفتم بالا درو باز کردم رفتم نشستم رو مبل خونه ی پسرعمویی که رفته بود مسافرت داشتم کیرمو میمالیدم و به ساعت نگاه می کردم ۴۵ دقیقه بعدش صدای رفتن خونوادم اومد برقا را خاموش کردم زن عموم حدودا ۸ دقیقه بعدش اومد بالا درو باز کرد برقا رو روشن کرد و اومد تو تا منو دید گفت امشب چیکاره ای ؟ گفتم بیکار بیکار برقا رو خاموش کرد و رفت و برق آشپزخونه رو روشن کرد گفت بیا اینجا گفتم چرا اونجا گفت به دو دلیل اول اینکه چراغ آشپزخونه از هیج دیده نمیشه و دوم اینکه جایی که منو تو با هم آشنا شدیم سریع خودم بهش رسوندم و روسریشو دراوردم بهش نگاه کردم شروع کردیم به لب گرفتن کیرم دیگه تو شلوارم جا نمیشد دکمه های مانتوشو باز کردم دیدم هیچی زیرش نداره گفت از پله ها که میومد بالا درشون آوردم تا دستمو گذاشتم رو سینه های بزرگش یه آه کشید و گفت امشب مال من باش گفتم معلومه که مال توام سینه هاش رو داشتم میمالیدم و میبوسیدمش که گفت من طاقت ندارم زود باش . یه ساعت شده دارم با خودم کلنجار میرم مانتوش رو داد بالا و شلوارشو و بعد شرتشو کشید پایین گفت تو روخدا زود باش منم کیرمو از توی شلوارم کشیدم بیرون و گفتم مطمئنی گفت وای چقدر از مال عموت بزرگتره دراز کشید پاهاش رو داد بالا و منم کیرم رو بی مقدمه دادم تو کسش یه آه کشید و گفت جونم تازه فهمیدم که تو بهترین انتخابم بودی خودمو انداختم روش درحالی که کیرم رو تو کسش تکون میدادم گفت بهم قول بده مال منی با سرم تایید کردم دیگه داشت ابم میومد گفتم داره میاد گفت : همین جا خالیش کن آبمو با فشار ریختم تو کسش گفت حالا نوبت منه منو بگردوند و روکیرم سوار شد و شروع کرد خودش جابجا کردن رو کیرم کیرم داشت دوباره حال میگرفت گفت من از کون میکنی گفتم مگه بدت نمیاد گفت چرا .اما حیف این کیر که کونم رو نکنه از رو کیرم پاشد و و حالت سگی نشست کیرم خیس خیس بود رو بدن مقدمه دادم تو کونش جلو دهنش رو گرفته بود منم شروع کردم تلمبه زدن و با اون دستم مالوندن کسش هانیه داشت کم کم عادت می کرد که صدای آهش خیلی سریع شده بود و میگفت معین جون سریعتر دارم میام دیدم بدنش منقبض شده یه آه بلند کشید و گفت جون به این میگن کیر کیرمو از کونش دراوردمو کردم توکسش سریع پاهاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت یه بوس بده داشتیم از هم لب می گرفتیم که آبم برای دومین بار اومد تا نیم ساعت همونجا دراز کشیده بودیم و لب می گرفتیم و قربون صدقه هم می رفتیم گفت اگه با من باشی برات سوپرایز دارم گفت یه کسایی بیارم بکنی که هیچ وقت فراموش نکنی بهش گفتم چرا دارین جدا میشین گفت به هزار تا دلیل یکیش به خاطر تو گفتم من گفت شوخی کردم ای فکر بعد از طلاق به ذهنم رسید گفتم مگه شما جدا شدین از هم گفت آره یه ۶ ماهی میشه داریم رول بازی می کنیم گفتم واسه چی گفت به همون هزار دلیل فهمیدم امسالم با پارسالم متفاوته یا به قول معروف سالی که نکوست …………… ادامه دارد …………

زن پسر عمه عزیزممن دِنگ ( اسم مستعارم ) هستم ۲۴ سالمه قد ۱۷۵ وزن ۶۰ و هیکل کشیده و ورزشکاری دارم و قیافمم به قول دوستم Sexy man هستم و عسل جونم ۲۹ سالشه قد تقریباً ۱۶۵ وزنش ۶۲ (خودش گفت) هیکل سکسی داره با سینه های خوش فرم و کمری باریک و کونی کاملاً حشری که تا میبینیش داره راه می ره کیرت دنبالش براه می افته. خاطره ای که می خوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به سال ۹۱. اگه خیلی جالب نبود خودتون ببخشید چون اولین بارمه که داستان می نویسم. و واسه طولانی بودنش معذرت می خوام چون داستانم کس و شعر نیست و کاملاً واقعیه باید درست همه چیزشو بگم تا عین واقعیت به زبون اورده باشمش..چند سالی بود تو کف زن پسر عمم بودم تا اینکه با دختر عمم عروسی کردم و رابطمون نزدیکتر شده بود (اینو هم بگم که اونموقع زن پسر عمم نبود، فقط یه فامیل دور بود) خلاصه بعد از ازدواجمون بعضی از شبها جمع می شدیم خونه پدر خانمم و شب نشینی می کردیم و من فقط ۴ دونگ حواسم به اون بود و تو نگاهام طوری بهش می خواستم بفهمونم که یه خبری هست ولی نمی تونستم خیلی واضح بهش بفهمونم چونکه خونواده ای شر بودن. بعد چند مدتی خودم هم حث می کردم که دیگه متوجه رفتارهای من شده چون رفتار اونم باهام تغییر کرده بود یکم جلو من راحتر بود. ( مثلاً وقتی می خواست چادرشو درست کنه معمولاً پشت می کرد و درستش می کرد ولی دیگه همینجوری جلو من چادرشو درست می کرد به طوری که اون سینه های قشنگشو از روی لباس قشنگ می تونستم ببینم) این یه چراغ سبزی بود واسه من که دیگه یکم دل و جرأتم بیشتر شده بود. وقتی بچش دست من بود و می خواستم بهش بدم، سعی می کردم که همینجوری که تحویلش می دادم دستم و بمالم به سینه هاش خلاصه این ماجراها ادامه داشت تا اینکه یه روز تو خونواده پدر خانمم تصمیم گرفته شد که هر هفته خونه یکی از بچه ها و دخترها جمع بشیم واسه شب نشینی… شب اول همه رفتن خونه پسر عمه کوچیکم که من نتونستم برم و شب دوم خونه دختر عمم که ما رفتیم اونا هم بودن و کلی گپ و شوخی و مسخره که من بازم ۴ دنگ حواسم پیش اون خوشگله (بزار یه اسم مستعار واسش انتخاب کنم. از این به بعد “عسل” صداش می کنم) بله من حواسم همش پیش عسل جونم بود، خلاصه گذشت تا رسید نوبت مهمونی ما. ما چون خونه نو رفته بودیم قرار شد شام بدیم و بخاطر اینکه تعدادمون زیاد بود و خونمون کوچیک تصمیم گرفتیم که واسه شام ببریمشون بیرون و همونجا شام درست کنیم.تو خونواده طوری بود که پسر ها و دخترها همه یا خودشون سر کار بودن یاهمسراشون واسه همین باید طوری برنامه ریزی می کردیم که شیفت کاری همشونو در نظر می گرفتیم تا اینکه همه بتونن بیان چون می خواستیم بریم بیرون گفتیم یه روزی باشه که همه بیکار باشند و بتونم از بعدازظهر بریم. واسه همین مجبور شدم به تک تک اعضاء خانواده زنگ بزنم و شبفت کاریشونو هماهنگ کنم.( یه نقطه بگم که عسل خانم یکم زود ناراحت می شد مثلاً اگه می خواستی دعوت کنی اگه به شوهرش می گفتی باید به خودشم می گفتی وگرنه ناراحت می شد) اینو هم بگم که من این موضوع عسل جونم که سالهاست تو کفشم که یه رابطه باهاش داشته باشم و کلافم می کرد با یکی از دوستام (دختر)تو فیس بود در میان گذاشته بودم که پیشنها بهم داد که بهش اس ام اس بدم سر شوخی رو باز کنم ببینم چراغ سبز نشون می ده یا نه؟ همینجا بود که گفتم بهترین فرصتیه که می شه ازش استفاده کرد. اس دادم به شوهرش و گفتم شیفت کاریش چجوره و … و بعدش ازش شماره عسل و خواستم که واسه مهمونی شیفت کاریشو با خودش هماهنگ کنم که ناراحت نشه اونم سریع شمارشو داد بهم… منم سریع بهش اس دادم که ” سلام خوب هستی؟ ببخشیدشیفت کاری این هفتت چطوریه؟” خودمو معرفی نکردم فکر می کردم شاید شمارمو داشته باشه چون شماره های باجناقامو داشت. خلاصه جواب داد شما و منم خودمو معرفی کردم و شیفت کاری رو با هم هماهنگ کردیم. موضوع رو با دوست فیسبوکیم در جریان گذاشتم که شمارشو گیر اوردم و بهش اس دادم و …اینو بگم که محل کار من و عسل جونم طوریه که من طبقه اول تو دفتر کار می کنم و اونم حراسته طبقه همکفه که هروز همدیگه رو می بینیم.فردای اون روزی که بهش اس داده بودم واسه هماهنگی مهمونی تو دفتر بعد از تایم اداری نشسته بودم و کارهای عقب موندمو داشتم انجام می دادم که گفتم یه اس بهش بدم ببینم چی میگه. یه جُک فرستادم واسش که تو متنش نوشته بود تو آغوشت بگیرم و از این کس شعرا و سریع نوشتم که ببخشید معذرت می خوام اشتباه فرستادم، قبلم داشت تند تند می زد که چی می شه و تیک تیک زنگ اس گوشیم به صدا در اومد سریع بازش کردم دیدم که بلع خود عسل جونه… نوشته: اشتباهی بود یا واسه خودم بود. دیدم که بعععله داره یه خبرایی می شه. یکم دل و جرأت پیدا کردم و نوشتم دوست داشتی واسه تو نوشته بودم یا اشتباهی… اس داد که اگه کسی بفهمه چی؟ می دونی اگه زنت بفهمه چی می شه؟ ( یکم با زن من مشکل داشت. مشکلات خانوادگی) گفتم قرار نیست کسی بفهمه وقتی سر کار هستیم به هم اس می دیم؟ انگار اونم منتظر من بود.دیدم که سریع زنگ زد. هم روم نمیشد باهاش صحبت کنم هم می ترسیدم. جواب ندادم و اس دادم که ببخشید نمی تونم صحبت کنم. اس داد ک کجام و منم گفتم تو دفترم می دونستم که شیفت عصره و اونم سر کاره، گفت که برم پایین پیشش خیلی استرس داشتم و اصلاً روم نمی شد که رو در رو باهاش صحبت کنم. اس دادم که نه من روم نمی شه بیام پایین گفت اگه اینجوریه پس دیگه اس نده که سریع به سرعت نور خودمو رسوندم پایین پیشش. رو یه صندلی نشسته بود و منم رفتم پیشش نشستم از خجالت سرخ شده بودم و از طرفی ذوق زده بودم که بالاخره بعد از ۳-۴ سال تونستم باهاش رابطه برقرار کنم هر چند که هنوز چیزی مشخص نبود ولی خوشحال بودم. نشستم پیشش و گفت چیه عاشقم شدی که منم با سر اشاره کردم که بعععله. گفت که می ترسه که کسی بفهمه منم بهش گفتم خیالت راحت و پاشدم رفتم. اون روز همش تو فکرش بودم شب اصلاً خوابم نمی برد. فردا که سر کار بودم ساعت ۱۲:۳۰ بود که گوشیم زنگ خورد بععله خود عسلم بود بعد سلام و احوالپرسی گفت که ساعت ۰۱:۳۰ می تونم برم دنبالش که بیارمش سر کار؟ منم با کمال میل گفتم آره و باز تند تند قبلم داشت از جاش در میومد، ساعت ۰۱:۱۵ راهی خونشون شدم و اس دادم که راه افتادم. همش تو این فکر بودم که تا رسیدم خونشون باید چیکار کنم روم نمی شد همنجوری با خودم داشتم کلنجار می رفتم که دیدم از شانس بد ما دم در وایستاده بود آماده رسیدم و اومد تو ماشین نشست و سلام کردیم و من راه افتادم. تو طول مسیر حتی یه کلمه هم باهم حرف نزدیم من فقط داشتم رانندگی می کردم تا اینکه رسیدیم سر کار یه دستکش سفید دستش بود موقعی که می خواست پیاده بشه باهام دست داد و تو چشام نیگا می کرد که من ذوق مرگ شده بودم که به این زودی باهام صمیمی شده دستمو مردونه فشار داد و پیاده شد که از این کارش خوشم اومد و تو فضا سیر می کردم که به این خوبی رابطمون داره پیش می ره. از اونجایی که دیگه تو فضا بودم ظهر که خونه بودم گفتم دارم می رم سر کار تا کارهای عقب افتادمو انجام بدم و کلید شرکت و برداشتم و راهی شرکت شدم. رسیدم به دفتر و بهش اس دادم گفتم که من بالا تو دفترم و بیاد پیشم دیگه هیچی دست خودم نبود می گفت آخه به چه بهونه ای بیاد که من فتم بیا یه چیزی رو واست کپی بگیرم( تو مجموعه ای که ما هستیم چند تا ارگان هستن که فقط ما دستگاه کپی داریم) گفت باشه و من بازم قلبم شروع کرد تند تند زدن. از یه طرف شیطونه می گفت مثل تو داستانهای سکسی که خوندم همینجا بگیرم بکنمش از طرفی می ترسیدم تو همین فکرا بودم که صدای در شنیدم دیدم بعععله عسل جونم هستن اومد تو و سلام کرد گفت نمی خوام دستشو بگیرم و منم سریع دست دادم و گفتم ببخشید من یکم خجالتی هستم. کارت ملیشو داد بهم که کپی بگیرم تعارفش کردم بشینه، بعد از کپی نشستم کنارش رو صندلی و همینجوری بهم زل زده بودیم آروم دستشو گرفتم و پشت دستشو نوازش می کردم یکم خجالتم ریخته بود همچنان ولی قلبم داش تند تند می زد که گفت باید بره داره می ترسه. منم مخالفت نکردم چون خودمم می ترسیدم که نکنه یهویی کسی بیاد و ضایع بشیم ( آخه معمولاً حسابدارمون عصر هم میومد کاراشو انجام می داد) بلند شد که بره تا در خروجی همراهیش کردم قبل اینکه بره بیرون از پشت دست گذاشتم رو شونه هاش و برش گردوندم و خیلی آروم با صدای لرزان گفتم که دوست دارم چشامون تو هم قفل شد و یه لحظه تا بخودم اومدم که دیدم لبامونم رو همه ( این صحنه فقط ۱ ثانیه یا کمتر از یه ثانیه طول کشید) که منو هول داد عقب و سریع از دفتر زد بیرون. بخدا مث سگ داشتم می لرزیدم گفتم نکنه ناراحت شده و گند زدم به شانسی که بعد ۳-۴ سال انتظار بدستش اورده بودم. گوشیمو ورداشتم که بهش اس بدم طوری دستام میلرزید که نمی تونستم اس بدم به هر بدبختی بود واسش نوشتم یه چیزی بگو که دارم می میرم؟ که بعد از ۵ دقیقه جواب داد که چی بگم من خودمم دارم می میرم که خیالم راحت شد که ناراحت نشده… بعدش کلی اس دادیم که اونم می گفت که دوسم داره و از قبل دوسم داشته و متوجه رفتارها و نگاهام شده بوده و …وقتی می خواستم برم خونه بهم گفت که شوهرش شیفته شب دیر میاد و من برم دنبالش. شب ساعت ۰۹:۴۵به یه بهانه ای زدم بیرون و ساعت ۱۰:۰۰ رسیدم محل کارمون و اومد سوار ماشین شد و دست دادیم و رفتیم تو خیابون. بهش گفتم که مستقیم میره خونه که گفت یه دوری بزنیم بعد ببرمش خونه، گفتم چقدر وقت داریم گفت یه ساعت منم رفتم سمت جاده ای که هم تاریک بود و هم خلوت دیگه هم دل و جرأتم بیشتر شده بود هم روم بهش وا شده بود… دیدم که دستمو گرفت و داره پشت دستمو نوازش می کنه منم که خر ذوق بودم و منم شروع کردم نوازش کردنش با دست چپ فرمونو گرفته بودم و دست راستمو انداخته بودم دور گردنش و پشتشو نوازش می کردم بهش گفتم که چادر و رو سریشو بیرون بیاره که می خوام خوشگلیشو ببینم زیر این چادر مشکی ( لباس فرم کارشون بود) مخالفت می کرد و من به بدبختی کشیدم پایین و خجالت می کشید و آروم خمش کردم به طرف خودم و بوسش کردم و سرشو گذاشتم رو شونم و با موها و گردنش بازی می کردم موی صاف و بلندی داشت و بوی خوبی می داد رفته بودم تو حسش و اون داشت رون پامو نوازش می کرد تو اون موقع اصلاً فکر سکس نمی کردم انگاری واقعاً عاشقش بودم و داشتم باحاش حال می کردم که یهویی واااااااااااااااااااای خدااااااااااااااااااااای من یهویی کیییییرررررمو که خیلی طبیعی یکم سفت شده بود و نیمه بلند بود گرفت تو دستش و سرشو از رو شونه هام بلند کرد و با یه لبخند گفت دوست نداری؟؟؟ منم گفتم کیه که بدش بیادو رفتم تو فاز سکس و کیییرم انگار منتظر اشاره من بود سریع مثل یه چوب سفت شد و اون داشت با کیرم ور می رفت. هنوز من رووم نمی شد که دستمو بزارم رو کسش خیلی دوست داشتم نوازشش کنم ولی خودمو کنترل کردم و آروم دستم دورش حلقه کرده بودم و یواش دستمو به گوشه های سینه ی بزرگ و خوش فرمش می زدم. فهمیدم که بعععله پسر عمه ی بی عرضه ی ما نتونسته به این نیازش خوب رسیدگی کنه و خودمو می دیدم که سریعتر از اونی که فکرشو می کردم می تونم بکنمش خلاصه همینجوری ادامه داشت و بهش گفتم که بریم خونشون و اونم قبول کرد. ( آخه سه بار بود که یه مسیر ۵ کیلومتری رو دور زده بودیم) رفتیم جلو خونشون اون رفت داخل من ماشینو یکم اونورتر پارک کردم و رفتم تو. فقط می خواستم بغلش کنم خیلی بهم حاااااال می داد که می تونم خوب بغلش کنم آخه تو ماشین نمی شد قشنگ بغلش کرد. دیگه تو خونه که شدم شهوت تمام وجودمو گرفته بود تو حال بودیم رفتیم تو اتاق و چراغای اتاق خاموش بود و من محکم بغلش کردم و پشتمو زدم به دیوار و اونو کشیدم سمت خودم و شروع کردیم لـــب گرفتن. خدااااای من چه لب شیرینی داشت خیلی حال می کردم دیگه کییییرم داشت از تو شورت و شولوار میومد بیرون. آروم دکمه های مانتوشو باز کردم هیچ مقاومتی نکرد و فقط بهم نگاه می کرد مانتوشو بیرون اوردم زیرش یه تی شرت صورتی رنگی پوشیده بود که اونو هم تا بالای سینه هاش کشیدم بالا و سوتیینشو همینجوری که بسته بود دادم بالا و سینه های خوشگلش از زیر سوتین افتاد بیرون و شروع کردم به خوردن سینه هاش. تو اون سوکوت خونه فقط صدای نفسهاش به گوش می رسید که با خوردن سینه هاش تبذیل شده بود به آه آه های کوچیک و آروم داشت خوشم میومد اصلاً باورم نمی شد که کسی که ۳-۴ سال بود انتظارشو می کشیدم به این راحتی تو ۲-۳ شب می تونم اینجوری باهاش حال کنم. کم کم دستم رفت سمت دکمه شلوارش و اونو همراه بازیپش باز کردم و کشیدم پایین داغ داااااااغ شده بودیم آروم خوابوندمش رو زمین و افتادم روش و باز دوباره اون سینه های خوش فرموش و می خوردم و می مالیدم صداش یکم بالاتر اومده بود. دستمو آروم رسوندم به کسش واااااااااااای گرماشو از روی شورت حس می کردم شورتش خیس خیس بود اینقدر کوسش گوشتی بود که یه لحظه فکر کردم پریوده و پوشاک زده که دیدم نه واقعااااااً این کسشه که اینجوری از تو شورتش باد کرده دیگه طاقت نیوردم شورتشو کشیدم پایین ناخودآگاه افتادم رو کسش و شروع به خوردنش کردم( اولین بارم بود با یه نفر رابطه داشتم به جز زنم تا حالا با هیچ دختری سکس نکرده بودم چه برسه به یه زن) مثل دیوونه ها کسشو می خوردم و اون صدای ناله هاش بود که سکوت خونه رو پر کرده بود. خیس خیس بود کسش دیگه کییییییرم داشت بهم حسودیش می شد و بهم فشار میوورد از تو شورت. زیپمو باز کردم و شلوارو شورتمو از یه لنگم کشیدم پایین.( نمی شد کامل لخت شد وقت نبود) داشتم دیوونه می شدم بعد این همه مدت اولین بارم بود که می خواستم کس یکی رو بکنم یکم کیرمو به کسش کشیدم و با آب کسش چرب کردم، اینقدر کسش خیس بود که دیگه نیاز به تف نبود کیرم چرب چرب شده بود آروم سر کیررررررررمو گذاشتم رو سوراخ کسش و یکم فشار دادم سرش رفت تو که گفت وااااااااای مردم سریع کشیدم بیرون. اینقدر کسش تنگ و داغ بود که واقعاً کیرم نمی رفت تو انگار این شوهره اصلاً دست به این کس خوشگلش نزده بود. البته بگم که کیر منم هم کلفته و هم دراز کوچیک نیست خیلی بزرگم نیست بعد یه مکث کوچیک دوباره سرشو کردم تو داشت به خودش می پیچید ایندفه یکم بیشتر کررررردم تو واقعاً کسش داغ بود اولین بارم بود که کیرررررم و تو همچین حرارتی می دیدم صداش دیگه بالا اومده بود و منم تا ته آروووووم کردم توش نمی تونستم تلمبه بزنم آخه اینقدر کسش داااااااااغ و تننننننننگ بود که داشت آبم میومد. دوباره کیرررررمو کشیدم بیرون یکم صبر کردم دوباره کیررررمو تا ته فرستادم توش. باور کنید واقعاً نمی شد بکنی از یه طرف استرس و ترس بود که کسی نیاد از طرفی هم با یه کس تنگ و داااااااااغ مواجه بودم . (من معمولاً وقتی با خانمم سکس می کنم تا خودم نخوام آبم نمیاد یعنی می تونم خودمو کنترل کنم). ولی ایندفعه اصلاً دست خودم نبود دیگه دیدم که نمیشه کاری کرد سرعت یه چندتا تلمبه زدم که دیدم آبم داره میاد سرعتمو بیشتر کردم و قبل اینکه آبم فوران کنه کشیدم بیرون و همشو تو کف دست خودم خالی کردم فرصت نشد دستمال کاغذی ور دارم کل کردنم شاید ۲-۳ دقیقه بیشتر طول نکشید و بعدش دستمو پاک کردم و سریع لباسامو کشیدیم بالا و کلی بوسش کردم و قربون صدقش می رفتم اونم داشت بوسم می کرد هیچ حرفی نمی زد. رفتیم تو ماشین و راهی خونه مامانش شدیم، آخه تا شوهرش از سر کار میاد می ره خونه مامانش بچشم که ۵ سالشه اونجا می مونه.تو مسیر باز دستم دورش حلقه بود و سرش رو شونم بود و داشتم نوازشش می کردم که یهویی شروع به گریه کردن کرد داشت اشک می ریخت یکم ناراحت شدم که نکنه راضی نبوده و من کردمش که وقتی ازش پرسیدم چیه از دست من ناراحتی گفت که نه و همینجوری داره گریه می کنه (واقعاً دلیلشو ندونستم چی بود) گفتم خوشش نیومده از کارام که گفت اولین بارشه که اینقدر حال کرده تو زندگیش.!ادامه دارد . . .

هزار و یک شب شیرین چند وقتی بود که تو کف دختر خالم شیرین بودم وچه شب و روز های که به یادش داخل حمامو خونه جلق نمیزدم اخه میدونید خیلی استیل خوب و سکسی داره . همیشه ذهن من رو به خودش مشغول میکنه . خیلی از شب ها وقتی به داخل رخت خواب میرفتم به این فکر میکردم که چطوری این شیرین خانوم رو به چنگ بیارم وکلی نقشه و برنامه برای اینکار میریختم ولی وقتی صبح از خواب بیدار میشدم همه چی از ذهنم پاک شده بود ولی دوباره شب میشد و همون برنامه شب قبل تکرار میشد . روزها به همین شکل میگذشت و علاقه من نسبت به شیرین بیشتر وبیشتر میشد تا جای که چند باری بهش زنگ زدم ولی روم نشد که خواستم رو بیان کنم وبا احوال پرسی تلفن زدنم رو توجیح کردم. این بگم که من با شیرین خیلی راحتم با هم دست میدیم و جلوی خانواده هامون میگیم و میخندیم به خاطر همین هیچوقت به تلفن زدن های من شک نمیکرد. با اینکه من کلی تلاش میکردم به هیچ نتیجه ای نمیرسیدم ….! یادم میاد اون روزا هوای خیلی گرم شده بود منم مثل هر روز صبح ساعت ۷ بیدار شدم تا برم سر کار سر میز صبحانه بودیم که مادرم گفت امروز مهمان داریم میتونی بری برام کمی خرید کنی ؟؟؟ منم که مطیع حرف مادر بودم قبول کردم ولیست خرید رو گرفتم.. تا ساعت ۸ همه خرید ها رو انجام دادم .خیالم از بابت کار راحت بود چون کارگاه برای پدرم هست و من همون جا کار میکنم و اختیار رفت امد تقریبا دست خودم هستش . بعد از انجام خرید و تحویل انها به مادر محترم به سمت گارگاه راهی شدم . کارگاه زیاد از خونه ما دور نیست با خودروی شخصی ۲۵ دیقه بیشتر طول نمیکشه …. وقتی رسیدم کارگرها مشغول کار کردن بودن منم سریع لباس عوض کردم و مشغول شدم هنوز یک ساعتی بیشتر نگذشته بود که صدای مهیبی توجه منو کارگر هارو به خودش جلب کرد از شانس بد ما که اونروز خیلی کار داشتیم کامیونی با تیر چراغ برق تصادف کرده بود و برق کارگاه ما هم قطع شد . پدرم از دفتر بیرون اومد و ماجرا رو جویا شد و بعد از فهمیدن جریان سوار ماشینش شد ورفت بعد که بهش تلفن زدم گفت برای جمع اوری حساب ها رفته و شب میاد و به من گفت بعیده که امروز برق ها وصل شه توهم کارگاه رو تعطیل کن و برگرد به خونه . بعد از تعطیلی کارگاه اومدم خونه برای پارک ماشین جلوی در جا نبود به ناچار ماشین رو داخل کوچه پارک کردم. وقتی داخل خونه شدم بوی غذا کل خونه رو برداشته بود و داشت منو دیونه میکرد ولی چیزی که برام تعجب برانگیز بود نبودن مادرم ومهمانها بود .. .ساعت حدود ۱۱ بود خیلی خیلی خسته بودم با خودم گفتم تا قبل اینکه مادر یا مهمون ها بیان منم یک دوشی بگیرم تا اینکه جلوی مهمون ها سرحال و اراسته باشم. هنوز نمیدونستم که چه کسی یا چه خانوادهای قراره بیان خونه ما . با خودم گفتم شاید این همسایه قدیمی خودمون هستن چون اکثر اوقات یا اونا اینجا بودن یا مادر ما اونجا بود. داخل حمام بودم هنوز اب رو باز نکرده بودم داشتم شورتم رو در میاوردم که تلفنم زنگ خورد !!!!! همونطور که شرتم توی دستم بود از حمام بیرون اومدم و رفتم سمت اتاقم سجاد پسر عمه ام در حال تماس بود همونطور که با سجاد صحبت میکردم به سمت حمام رفتم تلفنم تموم شده توی حال بودم که برم داخل حمام که یهو در ورودی خونه باز شد قلبم فرو ریخت همونجا خشکم زده بود . توی همون چند سانیه هزارتا فکر به سرم زد چیکار باید میکردم . فقط دعادعا میکردم که مادرم نباشه اگه پدر باشه یجوری کنار میام توی همین فکرها بودم که در کامل باز شده بود وای خدایا باورم نمیشد شیرین بود!!! دیگه داشتم سکته میزدم منتظر بودم که بقیه خانواده شیرین با مادرم وارد خونه بشن ولی خودش تنها بود اومد داخل و درو بست هنسفری تو گوشش بود وسرش پاین بود همین که نگاهش به من افتاد رنگش پرید ولی هیچی نگفت فقط هنسفری رو از گوشش در اورد وبه من زول زده بود من سریع پریدم داخل اتاقم و شورت لباسام رو پوشیدم اومدم بیرون ولی شیرین نبود وای خدای من شیرین رفته بود نکنه زنگ بزنه به خاله وابروی من رو ببره ولی نه نرفته بود چون اگه میرفت من صدای در رو میشنیدم . اومدم داخل اتاق پزیرای شیرین نشسته بود روی مبل و هی خود خوری میکرد از رفتارش معلوم بود هم ترسیده وهم کمی خجالت کشیده . شیرین جان سلام به خدا من نمیخواستم بترسونمت من حموم بودم که ….. شیرین گفت هیچی نگو نمیخوام صدات رو بشنوم . شیرین به خدا من حموم بودم که تلفنم زنگ زد اومدم بیرون اونو جواب بدم که یهو تو اومدی تو خونه به خدا امدی در کار نبود .. ترو خدا به کسی نگی ابروم میره پیش کل فامیل . شیرین گفت نه مگه من بچه ام ؟؟!! راستی شیرین ۲۵ سالشه خیلی خوش هیکل خوش قیافه . بعد از اینکه خیالم راحت شد که کسی چیزی نمیفهمه اومدم سمتش و دستمرو دراز کردم و گفتم مردونه قول بده به کسی چیزی نمیگی دستشو گذاشت توی دستام گقت باشه بابا .!! دستاش خیلی سرد بود .!! منم گفتم دمت گرم بشین الان میرم دوتا لیوان شربت درست میکنم و میام در حالی که داشتم شربت درست میکردم گفتم مامان گفت مهمون داریم ولی نمیدونستم شماید راستی مامانم و بقیه کجان چرا نیومدن ؟؟؟ جواب داد خاله با مامانت رفتن بازار برای خرید پارچه ولی چون من ازین کارا خوشم نمیومد کیلید خونه شما رو گرفتم تا بیام خونه ناهارو اماده کنم که یهو تورو توی اون حالت تاسف بار دیدم .!! شیرین منکه معزرت خواهی کردم و گفتم که از قصد نبوده . شیرینم که یکم یخش اب شده بود گفت ببین محمد کارت خیلی زشت بود منم خیلی ترسیدم مخصوصن از اون شورت توی دستت. من حرفی نداشتم که بزنم ولی دوباره گفت. میبخشمت ولی شرط داره .!!! منم بدونه معطلی گفتم باشه هرچی تو بگی! پول میخوای یا یه هدیه برات بخرم چی دوست داری ؟؟؟ کمی مکث کرد گفت من از اونا میخوام من هنوز مبهوت بودم که شیرین گفت من تو رو میخوام !!!!!!!! خدایا چی دارم میشنوم این همون شیرینی که من کلی نقشه براش کشیده بودم؟ اون میخواست باهم سکس کنیم به تنها چیزی که توی اون لحضه فکر نمیکردم همین بود .!! با شنیدن این جمله ها از شیرین من خشکم زد ولی سریع به خودم اومدمو گفتم باشه هرچی تو بخوای . تقریبا بهش نزدیک بودم خودمو نزدیک تر کردم داشتم همینجوری نگاهش میکردم که لباشو روی لبام هس کردم با ترس ولرز دستم رو بردم سمت پاهاش خیلی میترسیدم داشتم سکته میکردم اخه تا حالا با کسی سکس نداشته بودم کمی روناشو مالوندم کیرم شق شده بود وداشت شلوارو پاره میکرد . شیرین همینجوری داشت لبامو میخورد منم کمکم راه افتاده بودم و صورتش رو لیس میزدم و لباشو گاز میگرفتم خیلی ذوق داشتم تو حالو هوای خودمون بودیم که تلفن خونه شروع به زنگ زدن کرد من از ترس رنگ به روم نمونده بود سریع از روی هم بلند شدیم سراسیمه اومدم سمت تلفن شماره مادرم روی تلفن بود ودرحال تماس بود . به شیرین گفتم بیا یالا جواب بده و نگو که من خونه هستم بگو که تنهای . اینقدر هول شده بودم که همچی از یادم رفت همش میخواستم بدونم که مادرم چی میگه و کجا هستن . شیرین کارشو خوب بلد بود بعد از قطع تلفن گفت خالینا تازه رسیدن بازار و تا ۲ بر میگردن یه نگاه به ساعت کردم ساعت ۱۲ بود تو فکر بودم که شیرین لباشو روی لبام گذاشت گفت یادت رفت .؟ سریع اومدیم توی اتاق من و افتادیم روی تخت شیرین یه مانتوی مشکی تنش بود من دکمه هاشو باز کردم و از تنش در اوردم زیر مانتو هم یه استین هلقه ای زرد تنش بود با یه شلوار لی به پاش . سریع استین هلقه ای رو هم از تنش در اوردم به به چه سوتین خوشکلی داشت روش پولک کار شده بود و برق میزد نمیدونم سایز سینه هاش چند بود هرچی بود خیلی سینه های سفت وتپلی داشت . بدن سفید و بدون مو فکر کنم لیزر کرده بود توی خوابم همچین چیزی نمیدیدم بعد نوبت به شلوارش رسید اونو خودش در اورد لامسب شورت با سوتینش ست بود خیلی صحنه باشکوهی بود دیگه داشتم غش میکردم .! منم سریع تیشرت و شلوار خودمو در اوردم که دیدم شیرین میخنده و با دستش به شورت من اشاره میکنه بعد از در اوردن لباسا دیگه فقط شورت ها بود که بین منو شیرین بود افتادم روی شیرینو شروع کردم به خوردن لباش کل روژ لبهاشو خوردم ولی بازم سیر نشدم همینجوری لیس میزدمش بقل گوشهاشو سینه هاشو تا رسیدم به نافش لامسب خیلی بدن خوش تراشی داشت دیگه دیونه شده بودم با دندون شورتشو در اوردم این بهترین لحضه زندگی من بود یه کس تنگ با یک سوراخ صورتی زیر کس .! سرم رو بردم سمت پاهاش با خودم گفتم بهتر که سمت کسش نرم چون دختره و پرده داره و لبامو گذاشتم روی سوراخ کونش وشروع کردم به لیس زدن خیلی داغ بود بعد از چند دیقه شیرین گفت پس چرا کس من رو نمیخوری نکنه از کس بدت میاد و به فکر کردن از کونی ؟؟ گفتم نه به خدا اخه تو دختری بهتر سمت کست نریم و با کون حال کنیم به خاطر خودت میگم و اگر نه که من از خدامه عزیزم که هم از کس بکنمت هم از اون کون خوشکلت . وقطی صحبتم تموم شد زد زیر خنده و گفت من اوپنم عزیزم برو کسم مال خودت بکن توش جرش بده من که باورم نشد همونجوری وایساده بودم و با تعجب نگاهش میکردم با خودم گفتم یا داره شوخی میکنه یا از روی حشری بودن یه چیزی میگه .!! وقتی دید که من باورم نمیشه قوطی تافت رو از جلوی اینه برداشت و تا نصفه یکم بیشتر هول داد توی کسش من از تعجب شاخ دراورده بودم و فکر نمیکردم که اون پرده نداشته باشه توی همون حالت گفت وقتی ۲۲ سالش بوده یکی از دوست پسراش مستش میکنه و پردشو میزنه از اون به بعد هم به کسی نداده و من دومین نفری هستم که افتخار کردن شیرین رو پیدا کرده بودم .!! بعد از فهمیدن این ماجرا امون ندادم کس شیرین رو زبونم رو گذاشتم روی کسش و شروع به لیسیدن کردم خیلی کس داغی داشت اه اهش بلند شده بود و صداش کل خونه رو برداشته بود از اونجای که ما خونمون تک واحدی هست و فقط خودمون هستیم خیالم راحت بود و بدون توجه به صدای شیرین کارم رو انجام میدادم . خیلی حشرش بالا زده بود و دائم میگفت که کیرتو بده من بعد از کمی کس لیسی بلند شدم هنوز شورت پام بود کیرم راست راست بود و تو اوج خودش بود کیرم رو بردم سمت صورتش اول یه نفس عمیقی کشید وبعد شورت رو با دستای نازش پاین کشید. برق شهوت رو تو چشماش میدیدم کیرم رو تا ته داخل دهنش کرد وشروع کرد به ساک زدن . کیرم بد نیست ۲۰ سانتی میشه و کمی کلفته شیرین که خوشش اومده بود و میگفت من اینو میبرم خونمون . خیلی با احساس ساک میزد اینقدر تمیز این کارو انجام میداد که من فکر کردم یه جنده به تمام معنا هستش همونطوری چند دیقه ای ساک زد احساس عجیبی داشتم تو حال خودم بودم که دیدم شیرین دهنش پور اب کیر شده و از بغل لباش روی تخت و زمین میریزه سریع به سمت دستشوی رفت منم همونطوری روی تخت افتاده بودم وقتی برگشت خیلی شاکی بود گفت اخه بچه جون چقدر بی جمبه ای ۵ دیقه شد که ابت اومد ؟!! من توی همون حال بهش گفتم اخه تو انقدر بدنت خوبه که من تو دیدن بدنت داشتم ارضاع میشدم چه برسه تو برام ساک بزنی .! همونطوری ناراحت رفت لباساشو برداره که دستشو گرفتم و گفتم کجا تازه میخوایم بکنمت عشقم؟! دوباره خوابوندمش رو تختو رفتم سمت کس تنگش انگشت دستمو کردم تو شروع کردم به عقب جلو کردن تجربه این کارارو نداشتم و فقط تو فیلم ها دیده بودم بعد از چند دیقه دو انگشتی همون کارو ادامه دادم شیرین بیش از هد حشری شده بود وجیغ میزد و میگفت که داره میاد داره میاد سریع تر من سرعتو بیشتر کردم همونطور که دستم رو عقب جلو میکردم احساس کردم دستم خیس شد و بعد از بیرون اوردن انگشتام از کس تنگش موج زیادی از اب کس شیرین روی تخت و روی بدن من ریخت خیلی داغ بود اینقدر که میشد با اون اب چای درست کرد بگزریم.!! شیرین ارضاع شده بود و میخندید حالا نوبت من بود که خودی نشون بدم و خندهای شیرین رو به گریه تبدیل کنم .! کیرم رو بردم سمت دهن شیرین همونجوری رو تخت افتاده بود و دیگه میلی نداشت که سکس کنه اخه اون کارش تموم شده بود ولی مگه میشد که اون حال کنه و سر من بی کلاه بمونه مقاومت میکرد ولی من کیرمو به زور کردم توی دهنش و مجبورش کردم برام ساک بزنه کیرم که قشنگ خیس شد پاهاشو دادم بالا یه توف لیز انداختم روی کسش کیرمو تنظیم کردم و به یه چشم به هم زدن تا دسته کردم داخل کسش خیلی محشر بود من هنگ کرده بودم همونجوری چند سانیه ای مکث کردم شیرین جیغ میزد و ناله میکرد اروم اروم عقب جلو کردم حدودن ۱۰ دیقه ای تلمبه زدم و شیرین هنوز جیغ میزد کیرمو اروم کشیدم بیرون و دوباره سمت صورتش بردم و کردم تو دهنش بازم نمیزاشت ولی من مجبورش کردم خیلی سفت ساک میزد دوباره داشت ابم میومد ولی من نذاشتم که ادامه بده بلندش کردم و به صورت سگی گذاشتمش روی تخت باتوف سوراخ کونشو لیز کردم توی همون حالت گفت که من از کون نمیدم خیلی درد داره اگه بازم میخوای بکنی از همون کس بکن من که گوشم بدهکار این حرفها نبود سر کیرو گذاشتم دم سوراخ خیلی التماس میکرد که نکن ولی من سر کیرو هل دادم تو جیغ شیرین به هوا رفت وگریش گرفت فکر کنم تا حالا از کون ندادن بود خیلی التماس میکردکه در بیارم کیرمو ولی من اعتنای نکردم و با زور کیرو تا ته داخل سوراخ کردم و شروع کردم به عقب جلو کردن نمیدونم چقدر تلمبه زدم دیگه حال نداشتم شیرینم دیگه گریه نمی کرد و فقط اه اوه میکرد کل بدنم خیس عرق بود صدای شلپ شلپ خوردن بدن من به شیرین کل اتاق رو پور کرده بود داشتم همینطوری ادامه میدادم که کل بدن لرزید و ابم با فشار زیادی به بیرون ریخت انگار جونم بود که داشت از کیرم بیرون میزد کل ابم رو تو سوراخ شیرین جون خالی کردم و بی حال افتادم روی تخت شیرینم همونجا افتاده بود و اب کیر من کمکم داشت از سوراخش بیرون میومد و از روی کون خشگلش روی تخت میریخت بعد چند دیقه من از روی تخت بلندشدم و رفتم حمام و قتی اومدم بیرون شیرینم لباساشو پو شیده بود و روی مبل دراز کشیده بود منم رفتم لباسامو پوشیدم اومد توی اتاق شیرین رو چنتا بوس کردم و در اتاق خودمو قفل کردم تا کسی نفهمه چه خبر بوده تا وقتی شب اومدم اوضاع رو راست و ریست کنم . غروب به شیرین زنگ زدم و حالشو پرسیدم میگفت خیلی نامردی به سختی میتونه راه بره دوباره ازش معزرت خواهی کردم . بعد از این اتفاق شیرینو بردم پیش یه دکتر خوب تا پردرو بدوزه کل هزینه هاشم خودم دادم بعد چند وقت برای خودم رفتیم خواستگاریش با اینکه من دوسال ازش کوچیک تر بودم قبول کرد الانم ۵ سال از ازدواجمون میگذره و دوتا بچه داریم خیلی هم خوش بختیم تمام….. —————————- دوستان اومید وارم که از این داستان خوشتون اومده باشه منم اسمم محمد هستش تا حالاهم کس نکردم اینم زاده ذهن پریشون من بود که برای شما نوشتم اگه غلط املای داشت ببخشید

آتیلا و زن داداش سلام من آتیلا ۲۵ سالمه . . . یه چند وقتیه دارم خاطرات شما رو میخونم یهو به سرم زد یه خاطره که چند ساله با خودم نگهش میدارم واسه شما هم بگم . یه داداش دارم که ۴ سال از من بزرگتره . داداشم یه مغازه ی بوتیک داشت که من هم باهاش کار میکردم یه یک سالی با هم بخوبی کارمون گرفته بود و کار میکردیم البته داداشم زیاد درب مغازه نبود گاهی هم زنش ( مائده ) میومد به من داخل مغازه کمک میکرد یا ازمغازه خبر میگرفت دو سال گذشت که دادشم کم کم اجناسی رو که میرفت چک میداد میخرید داشت برگشت میخورد و تلفن خوردن مغازه شروع شد و داداشم هم که زیر فشار چک ها بود فراری شده بود . یه پرش بزنم بگم : که قرض ها شو دادو البته با آبرو ریزی که به خاطره همین کار چند سالی رو واسه کار رفت شیراز ( مغازشو جمع کرد ) ! اوایل به مائده زنگ زیاد میزد و پول براش میفرستاد که کم کم ارتباطش کمرنگ تر شد اینم بگم که مائده پزشکه . حوصلتون رو سر نیارم . . . یه شب ساعتای ۱۰ بود که مائده اومد خونه ما واسه خواب یک ساعت گذشت همه خوابیده بودن هر کسی تو یه اتاقی بود . منم که داشتم با موبایلم اس بازی میکردم با دوست دخترم دیگه اس ها رو کشیده بودیم به سکس که داشتم دیوانه میشدم به هم شب بخیر گفتیم و اون خوابیدو منم داشت آب شهوتم ازم میریخت یه دفعه کارای شیطون مائده اومد تو ذهنم با اون کون بزرگش که وقتی مانتو میپوشید مانتو میخواست پاره بشه از حجم زیاد کونش . نیم ساعت چهل دقیقه ای بود داشتم فکر میکردم که چیکار کنم و از ترس خیس عرق شده بودم که یه وقت اگه اشتباه بکنم دیگه کارم تمومه . . . هی میرفتم درب اتاقم و باز میکردم و میخواستم برم تو اتاقش باز هی ترس نمیذاشت که بعد چند بار تکرار همین کار گفتم بیخیال دیگه باداباد یواش درب اتاقش رو باز کردم و رفتم داخل دست و پاهام خیس بود و سرد از ترس . . . واااااااای با یه دامن خوابیده بود شاید بگین دروغه دستش هم زیره دامنش بود تا اینو دیدم یه کم دلم قرص تر شد گفتم دیگه تمومه یواش رفتم کنارش دراز کشیدم و چند بار یواش اسمشو صدا کردم دیدم نه خبری نیست که آروم یه ماچ از لبش کردم تکون نخورد بازم دیگه قوی تر شدم گفتم نه بابا خوابش عمیق . آروم دستمو گذاشتم رو سینه هاش که خیلی هم نرم بود مالش میدادم خودم یواش چسبوندم بهش که کیرم اینقدر شق شده بود داشت میترکید . دیگه از حالت خودم خارج شدم دستم و گذاشتم رو کسش که یه دفعه برگشت و کونش رو از من کرد چند ثانیه ای درنگ کردم ایندفعه دیگه قشنگ از پشت بغلش کردم دیدم دیگه اینجوری حال نمیده آروم یه وره دامنش رو زدم بالا وااای با شلوارک خوابیده بود چشمم افتاد به پاهای سفید و چاقش گفتم به درک دیگه آروم شلوارک رو به هر نحوی بود تا زیر کونش کشیدم پایین شلوار خودمم تا نصفه آوردم پایین چند تا بوس از کونش کردم و لای پاش رو کمی خیس کردم آروم کیرم و گذاشتم لای پاش که یه دفعه بیدار شد و برگشت با ترس منو نیگا کرد منم داشتم از ترس قلبم میومد داخل دهنم که گفت داری چیکار میکنی قسمش دادم که آروم تر دل و زدم به دریا و چند تا بوس از لبش کردم و چسبیدم به سینه هاش و شروع کردم به خوردن که همین طور که داشت میگفت آتیلا آتیلا داری چیکار میکنی سریع دستم رو گذاشتم از رو شلوارک رو چوچولش و مالیدم که یه دفعه آه و ناله ازش بلند شد دیگه یه نفس عمیق کشیدم شروع کردیم به لب و خوردن زبون هم دیگه . تو حین خوردن از اسپری که داشتم یادم اومد . خوب که مائده رو شهوتی کردم بلند شدم که با صدای لرزونش گفت کجا گفتم الان میام رفتم سریع از اتاقم اسپری رو آوردم و تا اومدم داخل اتاقش دیدم لباساشو در آورده همه رو لخت لخت وااااااااااای داشتم دیونه میشدم دوباره افتادیم به جون هم دیگه رفتم پایین و شروع کردم به خوردن کس خوشمزش که داشت یه آه آه نازی میکرد که گفت جون آتیلا بکنش تو کیرت و قربونت . اسپری که از چند دقیقه پیش زده بودم آروم با کیرم رو چوچولش رو مالیدم که داشت قربون صدقه کیرم میرفت بکن تو بکن تو .. وااااااای تا گذاشتم داخل کس نازش یه گرمای نازی رو احساس کردم دیگه شروع کردم به تلمبه زدن که منو محکم گرفت بغلش و سرم رو نوازش میکرد منو میبوسید منم که با این کاراش دیوونه تر شده بودم یه حال اساسی بهش میدادم زیر گردن و چشم و پیشونی و لب و همه رو میبوسیدم که منو گرفت خوابوند زمین و اومد بالام و شروع کرد همچین حرفه ای به تلمبه زدن و ور رفتن با سینه هاش ایندفعه من گفتم چار دست پاشو ( همون سگی ) کیرم آروم گذاشتم دم کون سفید و تپلش یه آه آهش کمی بلند تر شد ( راستی خونه ما دوبلکس بابا مامان پایین منو مائده بالا ) کیرم رو قشنگ با آب دهن خیس کردم کون مائده رو هم همینطور آروم آروم فشار میدادم که بره تو خلاصه رفت داخل و یه حال لارج . بعد چند بار تلمبه زدن اینقدر کونش داغ و تنگ بود که آبم داشت میومد بهش گفتم آ آ آ آبم داره میاد گفت بده میخوام بخورم منم تا گفت در آوردم تا گذاشت دهنش و چند تا بالا پایین کرد ریخت تو دهنش وااای چه حالی داد . افتادیم بغل هم دیگه یه بیست دقیقه ای که هم دیگه رو بوسیدیم لباس پوشیدیمو نشستیم به هم دیگه یه چند ثانیه ای نگاه کردیم و آروم میخندیدیم که گفت تو دیگه چه آدمی آتیلا منم گفتم تو هم خیلی خوشگلی که یه ماچ از لبم کرد از هم دیگه تقدیر و تشکر کردیم و رفتم تو اتاق افتادم رو تخت باورم نمیشد که این کارو من کردم که یه دفعه اس داد به گوشیم خیلی حال دادی آتیلا عاشقتم وااااای دیوونه شدم تا اینو خوندم منم نوشتم خیلی دوست دارم . همین یه بار بود دیگه بعد دو سه هفته رفت شیراز پیش داداشم جایی که کار میکرد ازش خبر بگیره ……….. همین دیگه میخواستم کوتاه باشه داستانم دیدم نمیشه هر چند بعضی جاهاشو جهش زدم . امیدوارم داستان رو حس کرده باشین . بای

آخ جون دختر عمه جونمداستان مربوط میشه به ۴ سال پیش. هدف از اینکه این خاطره رو نوشتم این است که دوستانی رو که‬ خاطرات واقعی دارند تشویق کنم که بدون غلو و بزرگنمایی و با توجه به واقعیاتی که باهاش روبرو هستیم‬ بنویسند‬ . ‫داستان از اینا شروع شد که من با پسر عمم تابستون میرفتیم استخر.از استخر که برمیگشتیم چند ساعتی با ‫دختر عمه و پسر عمه تنها بودیم.و چون وقتی میرسیدیم میبایست دوش میگرفتیم پیش میومد که کنجکاوی ‫دختر عممو که اون وقت ۱ سال از من کوچیکتر بودو واداره که سعی کنه بعضی وقتا چیز های رو که نباید ببینه رو ببینه و بشنوه. خلاصه همین کارا توجه منو به اون جلب کرد .در ضمن اینم بگم که یه دختره کاملان معمولی و گنده دماغ بود‬ . القصه من دیگه داشتم سعی میکردم که یه راهی باز کنم و یه جورایی با خانم بخوابم‬ . ‫توجه بیش از اندازه من به نازی باعث شد که عمم سر نخ دستش بیاد و شروع کنه نذاره من و نازی تنها‬ ‫بمونیم و من فرصتی پیدا نکنم که هدفمو عملی کنم راستی اینم بگم که شوهر عمم که مرد بسیار آقا و قابل‬ .احترامی بود ۴ سال قبلش فوت کرده بود و خود عمم تو کف بود. ‫یه روز در کمال تعجب وقتی خونا عمم بودم و بعد از استخر پسر عمم رفته بود کلاس من هم داشتم استراحت ‫میکردم و عمم میدونست که بیدارم و دختر عمم هم حمام بود شروع کرد به بهانه های مختلف در حمام را بازو ‫بسته کردن و ابتدا دختر عمم غرغر یکرد و خودشو یه جوری میپوشوند که مامانش نبینتش من هم از تو اتاق‬ ‫که در نیمه باز بود به حمام اشراف داشتم. دفه دوم که عمم در حمامو باز کرد دختر عمم متوجه شد که من‬ ‫دارم دیدش میزنم و در کمال هوشیاری سعی میکرد که نشون بده منو ندیده و به بهانه اینکه مامانش نبینتش‬ ‫. بیشتر خودشو به من نشون بده‬ . ‫خلاصه من بی خبر از اینکه عمه چی تو سرش ه دخترش فکر میکردم اما بعد از اینکه نازی اومد بیرون و عم‬ ه گفت که نازی باید بری خونه همسایه برای اینکه من میخوام برم بیرون و نمیخوام اگه عماد رفت بیرون تنها‬ بمونی. نازی رو دک کرد ‬ ‫من هم بلند شدم و شاکی از دست عمم که چرا نمیزاره ما با هم تنها بمونیم شروع کردم که حاضر شم برم خونه‬ ‫و در کمال تعجب دیدم که عمه نمیخواد بره بیرون اینو که فهمیدم شروع کردم به دست دست کردن که عمم‬ ‫اومد تو اتاق با سینی چای یه مقدار که از درو دیوار حرف زد گفت راستی عماد میخواستم یه چیزی بهت بگم‬ ‫ولی روم نمیشه‬ . ‫منم گفتم که این حرف چیه و تو فکر بودم که چی میخواد بگه شروع کرد که دخترا قبل از ازدواج نمیتونن با‬ ‫پسر دوست بشن و تنها بمونن چون خطر ناکه و مثل آتیشو پنبه هستن و بخاطر اینکه دخترا تو اون مواقع‬ ‫احساساتی میشن و دست خودشون نیست که به فکر بکارتشون باشن امکان داره مشکل سار بشه و گفت که تو‬ ‫…برادر زاده من هستی و میدونی که چقدر دوستت دارمو و از این داستانا‬ . ‫و شروع کرد با من ابراز محبت کردن و نوازش سرو کلم منم که اصلا تصور نمیکردم که چی تو کلشه. هی‬ ‫سرخو سفید میشدم که احساس کردم داره غیر طبیعی این کارو انجام میده و داستان فرای از احساسات فامیلی‬ ‫هست. خلاصه من هم که اصلا تو این وادی نبودم که به عمم چشمی داشته باشم توجهم جلب شد که ببینم داستان‬ ‫چیه آخه حقیقتش قیافه بدی نداشت و هیکل تغریبا درشتی داشت و من چون اصلا به فکر نبودم که باهاش‬ ‫سکس داشته باشم به دید خریداری بهش نگاه نکرده بودم. خلاصه دیدم عمهه از نوازش کردن ما دست بردار‬ ‫نیست و توجهش به برامدگی شلوارم جلب شده . من هم برای اینکه جادرو براش هموار کنم که اگه چیزی تو‬ ‫ذهنش هست بتونه عملی کنه خیلی علنی سعی کردم که چای عماد کوچیکرو عوض کنم که فکر کنه میخوام‬ ‫معلوم نشه ولی هدفم این بود که کاملا بفهمه. بعد دستمو بردم رو شلوارم چون جین بود و تنگ خیلی به سختی‬ ‫این کارو انجام میشد که یه دفه دستشو گذاشت رو شلوارم و گفت خجالت نکش عزیزم این یه مسئله طبیعی ‫هست که یه پسر تو سنو سال تو وقتی یه زن لمسش میکنه احساس لذتش مشهود باشه. البته خبر نداشت که‬ ‫اولین نفر نیست که میخواد با من بخوابه(و شروع با مالوندن کرد. و یه لب داغ از من گرفت که تا بحال هیچ‬ ‫کدوم از دوست دخترام با این شهوت از من لب نگرفته بود‬ ‫شروع کرد با در آوردن تیشرت و بعد شلوارم من هم همزمان که داشتم ازش لب میگرفتم سینهاشو میمالیدم و‬ ‫آروم دستمو بردم زیر پیراهنش و با فشار سینشو چنگ میزدم پیرهنشو که در آوردم و شروع به خوردن‬ ‫سینهاش کردم اه از نهادش برخواست و مدام خودشو بیشتر به من فشار میداد من هم که لذت بردنشو میدیدم‬ ‫دستامو بیکار نزاشتم و از ساق پاش تا خط شرتشو نوازش میکردم و برای اینکه بیشتر حشریش کنم چنگ‬ میزدم‬ . ‫شلوار و شورت منو با هم از پام دراورد و وقتی کیر کاملا استوار منو دید گفت که ۴ ساله که مزه کیر نچشیدم‬ ‫و با لحن کاملا حشری کننده ای گفت که وقتی کاوه (شوهرش) میگفت بخور با اکراه این کارو براش میکردم‬ ‫و حالا میفهمم که باید بیشتر قدرشو میدونستم و در همین حال به شدت کیرمو میمالید و با دستش که خیس‬ ‫.کرده بود برام جق میزد و شروع کرد به خوردن‬ . ‫من از ساک زدن فوق الاده لذت میبرم ولی امکان نداره که آبم بیاد و اون از این حالت من خوشش اومده بود و‬ ‫بعدها گفت که چون وقتی برای کاوه ساک میزده اون زود آبش میومده و تو دهنش میریخته اون دوست نداشته‬ که براش ساک بزنه‬ . ‫من هم بیکار نبوده و خوب سینهاشو مالیدم که سرخ شده بود. بلند شد و گفت عماد بیا مال منو بخور دارم‬ ‫میمیرم انقدر خودم برای خودم زدم . من هم شروع کردم با ولع کامل براش خوردم اینم بگم که خانوم کس‬ ‫وکونشو خوب تمیز کرده بود و مشخصا چند وقتی بود که منتظر این لحظه مونده بود. وقتی با انگشت میکردم‬ ‫تو کسش احساس کردم که کاملا تنگه و اون هم از شدت لذت داشت فریاد میزد که کیر . کیر میخوام بیا بیا من‬ ‫هم کیرمو دادم دستش که یه مقدار بخوره و خوب که خیس ش کرد شروع کرده به مالیدن رم کسش که شروع‬ ‫به لرزیدن کرد و منو محکم به خودش فشار میداد. گفتم مسکه ارضا شدی میخای بعدا ادامه بدیم که گفت نه‬ ‫بکن تو من هم که حسابی حشری شده بودم و پیروز مندانه بهش نگاه میکردم شروع به کردن کردم اون هم‬ ‫کون منو با قدرت به خودش فشار میداد و با ضربات تحریک کننده منو میزد که این کارش باعث میشد من با‬ ‫تمام قدرت کیرمو تا ته بکنم تو کسش کم کم حالتش تغییر کرد و نلههاش وآه کشیدناش به نعره های زیبا از ته‬ دل تبدیل شد و گفت دارم میام بکن محکم بکن بککککککککککککککککککنننننننننننننننن ننننن و مرتب با‬ ‫کونم ضربه میزد و کتف و بازوهامو میخورد و چنگ مینداخت من هم خودمو نگه داشته بودم که وقتی اون‬ ‫داره به ارگاسم میرسه آبمو بریزم رو سینهاش که یه دفعه دیدم داره به خودش میپیچه. دو سه فش تلمبه‬ ‫توپ زدم و همینکه میخواستم بکشم بیرون محکم منو به خودش فشار داد که باعث شد همه آبم بریزه تو یه‬ ‫مقدار که حالم سر جاش اومد احساس سنگینی یه نگاه رو خودم کردم برگشتم دیدم نازی پشتمه و از لای در‬ ‫داره مارو نگاه میکنه .از چوروک جلوی شلوار کنفیش کاملا مشخص بود که خوب خودشو مالونده. یه دفه‬ ‫…عمه خودشو از زیر من کشید کنار که ببینه من به چی نگاه م یکنم و‬ ‫وقتی عمم دید که نازی داره ماره نگاه میکنه و از چهرش مشخصه که مدت زیادی هست که مشغول نظاره ما‬ ‫هست به شدت خجالت کشید و شروع کرد به گریه کردن و شروع کرد داد زدن سر نازی که دختره خیره مگه‬ ‫…من به تو نگفتم که بمون تا بیام دنبالت و‬ ‫وقتی دید که نازی داره با تمسخر نگاهش میکنه سرخ شده بود و نمیدونست چیکار کنه. نازی بهش گفت برای‬ ‫چی باید بالا میموندم برای اینکه مثلا با عماد تنها نمونم که آتیشو پنبه کنار هم نباشن یا اینکه باید میموندم که‬ ‫جارو برای مامانم خالی کنم که به معاشقش با برادر زادش بپردازه .من دیدم که اگه بیشتر ساکت بمونم این دو‬ ‫تا دعواشون میشه و من از یه لذت حسابی میوفتم به همین خاطر با بهانه اینکه برم خودمو بشورم رفتم به‬ ‫سمت دستشویی و به نازی اشاره کردم که بیاد دنبالم نازی هم که به شدت از حرکت مامانش دلخور بود بدون‬ ‫خجالت کشیدن از اینکه من لختم اومد . من هم یدفه برگشتم و دستو انداختم دور کمرش و بخودم فشارش دادم و‬ ‫شروع کردم لب گرفتن اونهم چون بشدت حشری بود هیچ مقاومتی نکرد و با لبی داغ جوابمو داد من آروم‬ ‫بهش گفتم ک نازی جان مامانت ۴ ساله که تنهاست و با هیچ کس نبوده طبیعی هست که نیاز داشته باشه و ‫نتونه که خودشو کنترل کنه و در همین هین تاپشو از تنش در آوردم و چون فضا مقداری سنگین بود سعی ‫میکردم روحیه اونهارو تغییر بدم وبا ولع تمام شروع کردم به خوردن سینه هاش و بعد از اینکه سوتینشو در ‫آوردم و میخواستم ببرمش تو اتاقی که عمم بود خجالت میکشید و از اومدن به اونجا امتناع میکرد من هم که‬ ‫دیدم اینجوریه یه مقدار پر سرو صدا تر به کارم ادامه دادم که تو همین حال عمم از اتاقش اومد بیرون و دید‬ ‫که من بالا تنه نازی رو لخت کردم و دارم ازش لب میگیرم و با دستم هم کپلاشو آبلمبو میکنم یه جونی از ته ‫دل گفت و اومد کنار ما و شروع به لب گرفتن ۳ تای کردیم خوب که همو دست مالی کردیم و نازی هم حسابی ‫حشری شده بود و خجالتو کنار گذاشته بود دستشو گذاشت رو کیر من و شروع به زدن کرد من هم دکمه ‫شلوارشو باز کردم و با کمک عمه زیپشو کشیدیم پائین . همین که شلوارش اومد پائین و از کنار شورتش‬ ‫کپلای سفیدش نمایان شد عمم یه دست نوازشی به کون نازی کشید و با لحن حشری کننده ای جونی گفت که کم‬ ‫مونده بود آبم بیاد !!! من رفتم پشت نازی .کیرمو از پشت چسبوندم بهش .از بالا شروع کردم به دست مالی و‬ ‫لیسیدنش که از شدت شهوت کم مونده بود از هوش بره عمم هم بیکار نموند و از جلو کس نازی رو میمالید و‬ ‫دستاشو انداخته بود دوره خودش .من هم نازی رو به جلو رو همم خابوندم و امین که شرتشو از پاش در آوردم‬ ‫کیرمو محکم چند بار لای چاک باسنش کشیدم که با عث شد اون برگرده کیرمو بکنه تو دهنش و با نگهداشتن‬ ‫کسش جولو مامانش تلویحا بهش بفهمونه که بخور. عمه هم با ولع و حرس تمام خواستش رو اجابت کرد و‬ ‫افتاد به جون کس نازی دختر عزیزش نازی هم فقط کیر منو گاز نمیزد و مثل یه گشنه کا از خوردن هات داگ‬ ‫لذت میبره هر جوری که فکر میکرد به خودش و من بیشتر حال میده کیر منو میخورد. چون نازی از جلو‬ ‫بسته بود برای اینکه بتونه لذت ببره به عمم گفتم کرم بیار . یه مقدار کرم زدم به کون نازی و انگشت عممو به‬ ‫سمت کون دختر عزیزش هدایت کردم . به محض اینکه اینکه عمم در هین خوردن کوس نازی انگشتشو کرتو‬ ‫کونش و چند بار عقب جلو کرد نازی کیر منو تا ته کر تو دهنش و بدنش به لرزه افتاد که هم من و هم عمم‬ ‫متوجه ارضا شدنش شدیم و برای اینکه لذتشو کامل کرده باشیم به پشت خوابوندیمش و همه بدنشو براش دست‬ ‫مالی و لیس مالی کردیم که همین کار باعث شد اون دوباره سره حال بیاد و شروع به مالیدن کیر من و کوس‬ ‫مامانش کنه . یه دفه عمم بلند شد و گفت من دیگه تحمل ندارم کیر میخوام .عمه به پشت خوابید من کیرمو دادم‬ ‫نازی برام خورد که شق بشه و گذاشتم دم کس عمم و شروع به کردنش کردم نازی هم پهاشو دور مامانش باز‬ ‫کرده بود و ضمن اینکه عمه داشت کسشو میخورد و با انگشت سوراخ کونشو برای جا کردن کیر بزرگ من‬ ‫آماده میکرد نازی هم از من لب میگرفت و آ ه ه ه ه ه ه های حشری کننده ای تحویل میداد که یه دفه در گوش‬ ‫من گفت دیگه بسشه من کیر میخوام من هم چند تا محکم تو کس عمم کردم که احساس کردم داره ارضا میشه‬ ‫نتونستم خودمم کنترل کنم به نازی گفتم دوره بعد تا بخواد آبم بیاد همش مال تو عمم داشت اربده میکشید و کس‬ ‫نازی رو میخور و ۲ تا از انگشتاش تو کون نازی بود و زبونشو میکرد تو کس نازی من هم چند تا ضربه به ‫کون نازی زدم و سینهاشو میخورده و هم زمان با قدرت تمام کس عمه رو براش جر میدادم به عمم گفتم آبم داره‬ ‫میاد میخوام هر سه با هم بیایم باز یه مقدار خودمو کنترل کردم که اونها هم به آستانه ارضاعشون برسن. ‫کیرمو کشیدم بیرون و آبمو رو صورت نازی و کس عمم ریختم نازی هم که آب من ریخت رو صورتش با ‫گرمای آب کیر و زبونی که تو کسش احساس میکرد و ۳ تا انگشت مامانش داشت از شدت لذت میلرزید که اونهم به وسیله مالوندن کسش و لیسیدن مامانش دوباره ارضا شدو آب منو رو سینه هاش میمالید.‬

به اندازه موهای سرم کردمشسلام دوستان اسم من حامد ۲۲سالمه مهم نیست کجایی هستم.می خوام بدون مقدمه برم سر اصل مطلب تا شما دوستان عزیز در خاطرات خود شریک کنم.ماجرا از جایی شروع شد که من و خواهرزن پسر عمه ام با هم به صورت خیلی اتفاقی و از طریق دخترعمه ام دوست شدیم و برای هم کلی ابراز احساسات کردیم که البته دروغ نبود و واقعأ قصد و نیت من ازدواج و تشکیل خانواده بود بعد گذشت مدتی که حسابی با هم راحت و صمیمی شده بودیم ازم خواست تا با خانواش صحبت کنم منم قبول کردم و یه روز عصر که اتفاقأ عصر اربعین بود وقتی باباش رفت بیرون من رفتم در خونشون در زدم و با مامانش صحبت کردم از اونجا که من خانواده نسبتأ محترمی دارم مامانش گفت اشکالی نداره فقط باید خانوادت بیان با باباش صحبت کنن.خلاصه بابای منم که گیر داده بود اول باید بری خدمت راستی بگم که بنده حقیر فوق دیپلم حسابداری دارم خلاصه توی همین گیر و گدار خانم بهم اعتماد کرد و باهام هرجا که می خواستمح می گفتم می اومد.من ۳تا داداش دارم که با دومی صمیمی هستم ازدواج کرده اما خونه خالی واسه خودش ردیف کرده و با دوستش اجاره کردن چون خیلی دوست دختر داره.خلاصه آقا من با خانم قرار خونه گذاشتم یادش بخیر الان بنده خدا نامزد داره ولی هنوز زیره خودم می خوابه خلاصه قرار گذاشتیم و نسیم اومد نشستیم و صحبت کردیم هیچی نداشتیم بخوریم و قصد خوردنی ام نبود چون قبلأ باهم حرفامون زده بودیم.نسیم یه دختر قدش هم قد خودم و من ۱۶۲اینو دقیق میگم چون من الان ۱۴ماه خدمت کردم و روزی که کارای دفترچه خدمت می کردم فهمیدم خلاصه اندامش ای بد نبود سینه های فوق العاده کوچیک و باسنی معمولی فقط خوبی که داشت حشرش زیاد بود.خوب بعد حدود ۵دقیقه پاشدیم رفتیم توی تخت خوابیدم توی بغلش و یه بوسه از پیشونیش گرفتم و گفتم عزیزم خیلی دوست دارم بهم اعتماد داشته باش و راحت باش.آروم شروع کردیم لب گرفتن و من هم زمان سینه هاشو ماساژ می دادم بعد چند لحظه شروع کرد لب هامو محکم مک زدن و مشخص بود که دیگه حشرش زده بالا سریع لخت شدم و مانتو و تاپ و شلوارشو در آوردم من لخت لخت اما اون با شرت و کرست بود.شروع کردیم باز لب گرفتن و من سینه هاشو می مالیدمآهسته شروع کردیم لب گرفتن همینجور که لب می گرفتیم من سینه های اون می مالیدم و اونم پشت منو نوازش می کرد و دست به موهام می کشید.بدجور حشری شده بودیم پاهامون محکم توی هم پیچیده بود و بهم فشار می دادیم رطوبت حاصل از کسش با کیرم کس می کردم و هرچند ثانیه یکبار کیرمو از روی شرتش به کسش می کشیدم کسش سفت شده بود و خیلی خودشو تکون می داد بلندش کردم و کرستشو باز کردم و شرتشو در آوردم اومدم سراغ خوردن سینه هاش خیلی حشری بودم نمی تونستم خودمو کنترل کنم سینه هاش می مالیدم و می خوردم اونم سرمو گرفته بود و با موهام بازی می کرد.ببینین من نه کیرم ۱۸سانته نه هزارتا حرف چرند دیگه من کیرم ۱۲سانته اما بی حد و اندازه کلفته اینه میگم چون یه سری که با رفیقا مست بودیم کیرامون در آوردیم دیدم شاید قدش متوسط باشه اما کلفتیش دیوونه کننده.خلاصه از بحث دور نشیم من همینجور می خوردم و ماساژ می دادم نسیم نسبت به سینه هاش فوق العاده حساس بود با کوچیکترین اشاره به سینه هاش شهوتی می شد و خودشو در اختیارت می ذاشت یواش یواش اومدم پایین سراغ کس نازش بدجوری ترشح داشت و باد کرده بود نسیم خجالتش میشد دستشو گذاشته بود روش من آروم دستاشو زدم عقب و با دستمال آبشو پاک کردم که بخورم ولی بهم اجازه نداد و گفت دوس ندارم تو بخوری اما اگه بخوای برات بخورم با اینکه از این کار بدم می یاد اما چون واسه تو انجام میدم.اوردمش لب تخت خودم کناره تخت وایستادم و کیرمو برابر صورتش گرفتم یکم نگاهش کرد ترشحم رو پاک کرد و با دودلی و اضطراب گذاشت دهنش جون چه ساکی میزد ناشی بود اما دیوونم می کرد.حسابی خورد تا آبم اومد و ریخت توی دهنش پاشد شروع کرد بد و بیراه و شروع کرد لباس پوشیدن وقهر کرد رفت منم مخالفتی نکردم رفت اما عصرش خودش اس داد ببخش اگه حرف بدی زدم درکم کن عصرش با قرار گذاشتیم و رفتیم و اینبار همون صحنه ها به اضافه گاییدن یه کون تنگ که اشکشو در آورد.باهاش داستان زیاد دارم توی ۲سال باهم بودن به اندازه موهای سرم کردمش که بعدأ خاطرات دیگمم براتون می نویسم از جمله روزی که صبح با دوستش اومد پیشم صبح خودشو کردم همونجا مخ رفیقشم زدم و عصر رفیقشو کردم.ممنون تشکر دوستان بای

سکس من و تینا دختر داییم سلام اسم من سامانه ۱۹ سالمه و تهران زندگی می کنم . خاطره ی من از اونجایی شروع میشه که من و تینا از بچگی باهم بزرگ شدیم ! به همدیگه احترام میذاشتیم و هرجا هر کدوممون گیر می کردیم اون یکی کمکش می کرد ! خلاصه دوست و فامیل خوبی واسه هم بودیم ! من دانشگاه که قبول شدم مادرم به مناسبت قبولی من یه مهمونی ترتیب داد و همه ی فامیل رو دعوت کرد من هم نشسته بودم تو جمع دختر خاله ها و پسر خاله ها که یهو چشمم به یه فرد آشنا افتاد . مهسا بود ! دختر دختر خاله بزرگم که ۴ سال بود ندیده بودمش چون ایران نبود . وقتی دیدمش محو تماشاش شده بودم و راه به راه سعی می کردم بهش بفهمونم ازش خوشم اومده ولی اون راه نمی داد که بعدا فهمیدم دوست پسرش رو توی کانادا خیلی دوست داره و نمی خواد هیچ جوره بهش خیانت کنه ! توی این داستانا بودیم که یهو یه اس ام اس واسم اومد از طرف تینا بود , نوشته بود : آقا ایشالاه آکسفورد قبول شی و شیرینی اونو بخوریم ! منم نوشتم : اینو بیا جلو روم بگو چرا اس ام اس میدی دیوونه؟ گفت : اینجوری هیجانش بیشتره واست ! گفتم : مرسی عزیزم ! بعد چند دقیقه دوباره اس داد : آقاهه چشماتو درویش کن ! منم جواب دادم : منو این صحبت ها آیا؟ تا گذشت و هفته بعدش زن داییم زنگ زد که سامان جان میشه دوربینت رو واسم بیاری؟ گفتم : باشه دوربین خودتون مگه خرابه؟ گفت : شارژرش رو گم کردم باطریشم تموم شده ! گفتم : باشه چشم شب واست میارم ! گفت : باشه ! شب شد رفتم دم خونشون و زنگ طبقه شون رو زدم ولی دیدم کسی جواب نمیده ! زنگ زدم به زنداییم گفتم : زندایی من دم خونتونم ! گفت : ای وای ببخشید یادم رفت که قراره بیای ! گفتم : فدا سرت حالا کجایی بیام اونجا دوربین رو بدم؟ گفت : من تهرانپارسم خونه مادرم دیرت میشه تا بخوای بیای اینجا , یه زنگ بزن به تینا ببین کجاست به اون بده دوربین رو ! گفتم : باشه الان زنگ میزنم ! زنگ زدم به تینا گوشی رو برداشت ! گفت : به به آقا سامان چطوری؟ گفتم : سلامت رو خوردی جوجو؟ گفت : آخ ببخشید سلام چطوری؟ گفتم : خوبم عزیزم تو چطوری؟ گفت : ای میگذرونیم دیگه ! گفتم : تینا جان کجایی این دوربین رو بهت بدم؟ گفت : مگه مامانم خونه نیست؟ گفتم : نه رفته تهرانپارس خونه مادر بزرگت ! گفت : آهان ! باشه ببین من الان تازه از کلاس موسیقی اومدم یه نیم ساعت دیگه میرسم خونه ! میتونی وایسی تا بیام؟ گفتم : آره منتظرم تا بیای ! پیش خودم گفتم برم یه نخ سیگار بکشم تا بیاد رفتم اون دور و اطراف یه سوپرمارکت پیدا کردم و یه نخ وینیستون گرفتم و کشیدم و رفتم دم خونشون ! ۵ دقیقه بعد تینا اومد . گفت : سلام آق سامی چطوری؟ گفتم : سلام تی تی ( تو فامیل بهش میگیم تی تی ) اومدم بغل و روبوسی کرد که یهو گفت : سامان سیگار کشیدی؟ ( اینم بگم تو فامیل من یه ذره مثبت میزنم و کسی فکرشم نمی کنه من سیگاری باشم ولی قلیون و مشروب رو خیلی جلوشون خوردم و کشیدم ) گفتم : نه چطور؟ گفت : بوی سیگار میدی گفتم : کتم دست دوستم بوده احتمالا اون سیگار کشیده بوش گرفته به این ! دیدم ناراحت شد و گفت : باشه ! دوربین کو؟ دوربین رو دادم بهش و گفتم : کاری نداری من برم؟ گفت : نه مواظب خودت باش ! خدافظی کردیم و من اومدم ! تو تاکسی بودم که اس ام اس اومد از طرف تینا که نوشته بود : سامان تورو خدا راستش رو بگو , سیگار کشیدی؟ گفتم : نه بابا دیوونه ! گفت : بگو جون تینا ! گفتم : ببخشید ! گفت : آخه واسه ی چی میکشی؟ گفتم : بعضی اوقات میکشم ! گفت : همونم دیگه نباید بکشی گفتم : چشم ! گفت : بگو جون تینا دیگه نمیکشم , البته اگه جون من واست مهمه ! گفتم : تینا این چخ حرفیه ! جون تو توی این دنیا واسم از همه چی با ارزش تره ! به جون تو دیگه نمی کشم ( گوه خوری اضافه Big Grin ) گفت : یه چیزی بگم؟ گفتم : بگو ! گفت : دوست دارم ! از همون بچگی داشتم ! گفتم : خب منم دوست دارم ! اصلا مگه میشه آدم فامیلش رو دوست نداشته باشه ؟ گفت : نه اونجور دوست داشتن که ! منظورم دوست داشتن از ته قلب بود ! گفتم : نمی دونم چی بگم ! گفت : تو یه همچین حسی بهم نداری؟ گفتم : چرا دارم گفت : پس چرا اونشب داشتی به مهسا انقدر داشتی آمار میدادی؟ گفتم : خب اونشب خیلی جیگر شده بود ! گفت : یعنی میخوای بگی من جیگر نیستم؟ گفتم : بابا تو تاج سره منی گفت : میخوام یه چیزی بهت بگم ولی خیلی میترسم ! گفتم : بگو نمی خوام بخورمت که ! گفت : دوست دارم تو دوست پسرم باشی ! گفتم : باعث افتخار تی تی جون ! دیگه با هم خیلی جور شدیم و واسه هم میمردیم ! هرجا میرفت باهاش میرفتم , توی مهمونی هایی که دعوت میشدیم باهم میرفتیم , چه فامیلی چه دوره همی دوستانه ! یه روز اومد خونمون با مامانش بعد نشسته بودیم که گفت : سامان میشه از کامپیوترت استفاده کنم و فیس بوکم رو چک کنم؟ آخه وی پی ان من قطع شده ! گفتم : آره چرا که نه برو ! بعد ۱۰ دقیقه دیدم اس ام اس اومد که بیا تو اتاقت کارت دارم سریع ! منم رفتم و دیدم نشسته ! دیدم برگشت با خشم منو نگاه میکرد و یهو گفت : این چیه؟ منم رفتم نگاه کردم دیدم فیلم سوپر های کامپیوتر رو پیدا کرده ! گفتم : فیلمه دیگه ! گفت : واسه چی باید این فیلما توی کامپیوترت باشه؟ گفتم : از خیلی وقت پیش بوده یادم رفته بود پاکشون کنم ! یهو برگشت گفت : خودتو باهاش ارضا میکنی؟ انگار یه تشت آب سرد ریخته باشند روم ! پاشدم اومدم بیرون نشستم پیش مامانم اینا ! یهو دیدم از تو اتاق اومد بیرون به زن داییم گفت : مامان من میرم خونه یه کاری دارم ! زن داییم گفت : باشه , بر میگردی؟ یهو یه نگاه به من انداخت و گفت : معلوم نیست ! گفتم : وایسا خودم میرسونمت خودمم برت میگردونم ! که زنداییمم گفت : آره سامان جان دستت درد نکنه ! ماشین مامانم رو گرفتم و رفتیم ! توی راه یه کلمه هم حرف نمی زد و روش اونور بود ! منم خیلی اعصابم خورد شد , زدم بغل از یه دکه سیگار گرفتم و اومدم تو ماشین روشن کردم و شروع کردم به کشیدن بعد ۳۰ ۴۰ ثانیه دیدم داره گریه میکنه ! زدم بغل گفتم : تیــــــــــنا ! واسه چی گریه می کنی؟ دیدم برگشت یه نگام کرد و اشکاش رو پاک کرد و گفت : مگه قول ندادی سیگار نکشی؟ گقتم : خوب…….خوب…. یه ذره من و من کردم بعد گفتم آخه تو خونه خیلی اعصابم خورد شد اینجام که اومدی هیچی نمی گفتی گفت : راه بیفت ! راه افتادم تا رسیدیم ! پیاده شد و رفت بالا ! بعد از ۱۰ دقیقه دیدم زنگ زد گفت : بیا بالا کارت دارم ! رفتم بالا گفت : تو اگه چیزی میخوای باید بهم بگی ! گفتم : میترسیدم ناراحت شی یا باهام قهر کنی یه فکر دیگه ای راجع به من بکنی ! گفت : آخه واسه چی ناراحت شم دیوونه؟ من دفعه اولم نیست ! گفتم : یعنی چی؟ قبلا مگه با کسی بودی؟ گفت : آره یه دوست پسر داشتم قبلا ! یه بار با اون سکس داشتم ! گفتم : هنوز دختری دیگه؟ گفت : آشغال ! جنده که نیستم , بله دخترم ! اینو که گفت رفتم بغلش کردم و در گوشش گفتم : عاشقتم تی تی من ! اونم گفت : منم عاشقتم سامی من ! شروع کردیم لب گرفتن و مالوندن همدیگه ! بعد تاپش رو در آوردم و سوتینشم در آوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش ! انقدر خوردم که قرمز شده بود ! بعد شلوارش رو در آوردم و یه ذره رونش رو دست کشیدم ! تینا بدن خوش فرمی داشت و سینه های گرد خوشگلی داشت ! چهره ش هم با نمکه و کوچولوئه ! بعد شورتش رو در آوردم و شروع کردم به خوردن کسش ! انقدر خوردم که دیگه با دست کلم رو فشار میداد به کسش ! بعد بلند شدم و لباسای خودم رو در آوردم و گفتم : میخوریش؟ گفت : عمرا ! منم چیزی دیگه نگفتم ! به حالت سجده ای خوابوندمش یه ذره کرم برداشتم از رو میزش زدم به کیرم یه ذره هم زدم به کونش با انگشت عقب جلو کردم تا جا باز کرد ! سر کیرمو آروم گذاشتم تو که دیدم داره آه و اوه میکنه ! یه ذره کردم تو گفتم : دردت اومد؟ گفت : نه تو کارت رو بکن ! اروم آروم عقب جلو کردم تا دیگه کامل رفت تو ! دیگه جفتمون تو آسمونا بودیم ! بعد من بلند شدم و اومد نشست رو کیرم بالا پایین میشد ! یه چند دقیقه تو این حالت بودیم که گفتم : تینا آبم داره میاد ! گفت : عیبی نداره بزار بیاد ! بعد حرکتش رو تند تر کرد که یهو آبم با فشار تو کونش خالی شد ! تخمام انقدر درد میکرد که حد نداشت ! یه نگاه به ساعت انداخت و گفت پاشو دیر شد الان شک می کنند ! سریع بریم ! حاضر شد و رفتیم خونه ی ما ! منو تینا هنوز باهمیم و قصدمونم ازدواجه باهمدیگه !

زدم ته جیگر زنانگی شهلا جونمسلام اسم من امین هست.این داستان واقعیه و هیچ چیزش دروغ نیست.من از زمانی که بچه بودم همیشه فکر میکردم که اگه یه زمانی با یه جنس مخالفم رابطه داشته باشم چه حالی داره وحشی باشم یا با ادب. آروم باشم یا محکم . بدن دختر ها رو میدیدم و برای خودم طراحی سکس می کردم.یکی از آشناهامون بود که خیلی براش طراحی سکس می کردم و تا میدیدمش پیش خودم می گفتم آلان میگه فهمیدم دوستم داری و بیا بکن منو. ولی نمی گفت.من هی برنامه می ریختم . تا یه بار گفتم باید بهترین برنامه رو اجرا کنم تا بیاد زیرم . یه بار فهمیدم که اگه مراسم عروسی بشه تنها میشه منم وقتی فهمیدم عروسی تو راهه بازی رو شروع کردم . حالا وقتش بود. بعد از چند سال برنامه و طراحی سکس باید بیاد زیرم . دیگه نمیشه بزارم از دستم فرار کنه . روز عروسی رفتم خونه شهلا جیگر جونم . خیلی سفید بود . بدن زنانه ۲۵ ساله و خون گرم و خوش برخورد و شوخ طبع .لباس قشنگ دخترانه البته زن بود ازدواج کرده بود طلاق گرفته بود.شلوار های گل گلی . تاپ رنگ روشن.شب شد ساعت ۸ شب همه گفتن ما داریم میریم بیا بریم من گفتم باشه شما جلو برین منم میام .تا رفتم دستشویی و برگشتم دیدم همه رفتن و کسی جز من و اون تو خونه نیست گفتم شما نمیایی بریم گفت نه من حال ندارم مگه تو نرفته بودی زشته برو بقیه فکر بد میکنن. من گفتم باشه رفتم بیرون دم در ساکت وایستادم تا ببینم چی میشه . تو اتاق تاریک دراز کشیده بود من رفتم کنارش خواب بود دلم تاپ تاپ میکرد گفتم میشه الان دست بزنم یا بد میشه رفتم در رو قفل کردم و پیام دادم من میرم خونه حالم بده . دستم آروم بردم کنار لبش داشتم نفس کشیدنشو احساس می کردم دهنمو بردم چند تا نفسشو کشیدم تو بدنم نمی دونم داشتم چکار میکردم . آروم بیدارش کردم گفتم شهلا عزیزم گفت جانم چشماشو باز نکرد گفتم می خواهی پتو بندازم روت گفت آره . گفتم میزاری بوست کنم گفت امین زشته گفتم آخه من خیلی دوستت دارم بزار گفت باشه همین یه بار . گفتم باشه . رفتم بوسش کردم گفت چرا من اینجوری شدم خیلی خوشم میاد گفتم آره چون خیلی وقته رابطه نداشی . گفت اره . گفتم بزار بخورمت گفت آخه بده . نمیشه . گفتم من می خوام بزار دیگه . گفت نمی دونم. تا حالا تجربه نداشتم کسی بخوره منو گفتم من می خورم تو بزار . گفت باشه همه جا تاریک بود . چشم دستو نمی دید.آروم رفتم نزدیک . شلوارشو کشیدم پایین چند بار کسشو از روی شرتش بوس کردم بعدش شورتشم کشیدم پایین . آب دهنمو ریختم رو چولش هنوز اب دهنم پاییم تر نرفته بود با زبونم برش گردوندم بالا دوباره همین کارو کردم دیدم داره کم کم تکون میخوره داشت خودشو می داد بهم زبونمو محکم مالیدم به چولش و به چپ و راست حرکت دادم گفت نکن آبم میاد گفتم بیاد طوری نیست گفت نه میخوام آبمو بریزم رو کیر تو داغش کنم گفتم ببین من اگه بکنمت ته کست یه چیزی هست بهش میگن جیگر زنانگی من اونو بزنم با کیرم آب مو میدم گفت درد داره گفتم نه ولی از شهوت ابت میپاشه بیرون و جیق می زنی گفت باشه بزن ته مو ببینم می تونی بزنی جیقم در بیاد . گفتم پاهاتو بازتر کن . که بیاییی زیرم. گفت تو عجب حرفهایی شهوتی می زنی . مثل بیا زیرم . بده بخورمت . ته جیگر زنانگی تو بزنم . داشت میگفت منم مشغول حرف شدم باهاش با دستم یه زره کسشو مالیدم دوباره آب دهنمو ریختم رو کسش این بار یه زره هم با دستم آب دهنمو زدم رفت تو . بقه شم مالیدم دور کیرم . آروم آروم کیرم رفت تو کس داشت کیرمو میکشید تو . گفتم کست خیلی می خواد بده . سینه هاموگذاشتم رو سینه هاش . آروم آروم تلمبه زدم دیدم داره هی بیشتر شهوتی می شه گفت من آبم میاد بکن منو گفتم بزار ته تو پیدا کنم بزنم بعد آبتو بریز رو کیرم. گفت زود باش نمی تونم صبر کنم . هنوز حرفش تموم نشده زدم ته کسش و تند تند تلمبه زدم پاهاشو بردم بالاتر و زبونشو با دهنم کشیدم تو دهنم حالا بکن کی نکن . چه کسی می داد. کیرم تو کسش اونم ته ته کسش . سینه هاش زیر سینه هام . زبونش با دهنم کشیده بودم محکم نمی تونست جیق بزنه جیق میزد اما صداش در نمی اومد زدم تا چند ثانیه نشد دیدم کیرم داغ شد و کسش هم لیز تر شد فهمیدم ریخه رو کیرم منم چند تا تلمبه دیگه زدم تا خوب آبشو بکشم . بعد هم محکم زدم آبم که می خواست بیاد ریختم رو شکمش دیدم بی حال شد گفت بچه چند سالته گفتم ۲۲ سال گفت عجب سکسی کردی باهام تا آخر عمرم یادم می مونه از اون به بعد شاید ۳ بار دیگه کردم . دیگه نکردمش گفتم لذت کردنت از هر دوتامون میره و بعد از مدتی بی مزه میشه . و الان ازدواج کرده و دو تا بچه از شوهرش داره . هنوز هم دوستش دارم و میخوام بازم یه بار دیگه بکنمش. امید وارم دختر ها آبشون آومده باشه و پسر ها هم یاد بگیرن چه جوری با عشقون سکس کنن.

کردن دختر خاله از کونسلام من اسمم داریوشه ۲۴ سالمه میخوام براتون از رابطه سکسی که با دختر خالم داشتم براتون بگم.دختر خالم۳سال ازم کوچیک تره از لحاظ اندامی خیلی عالیه کمر باریکه کون بزرگی داره سینه های بزرگی داره ازلحاظ قیافه هم خیلی خوبه چشمای بزرگ دماغ عمل کرده ی خیلی خوشگل لبای خیلی ناز وابرو های کشیده ای داره.سکس من با اون زمانی شروع شد که برای عید نوروز به شهرمون یعنی تهران اومده بودن که روز دوم عید خاله بزرگم همگی مونو خونش دعوت کرد که نهار و اونجا خوردیم و ساعت ۶ از خونه خاله بزرگم بیرون اومدیم همه میخواستن برن خونه مادر بزرگم اما من گفتم که من نمی یام دختر خالمم برا اینکه حوصله اومدن به خونه مادر بزرگم و نداشت خودشو به مریضی زد و گفت منم با داریوش خونشون میرم مدت ها بود که تو نخ دختر خالم بودم اونم متوجه حرکات من می شد حالا بماند ماشینمو آوردم با دختر خاله رفتیم خونه من و دختر خالم لباسامونو عوض کردیم اینو بگم که خانواده ما با هم خیلی راحتیم و دخترا جلو بقیه با بلوز شلوار راه میرن همین پارسال بود که پدرم به خاطر اینکه خواهرم جلو پسر عموم با چادر راه می رفت پدرم با کمربند زدشخلاصه لبا سامونو عوض کردیم ازونجایی که باهم خیلی راحتیم من ماهواررو روشن کردم و زدم رو کانالی که فیلم سکس نشون می داد بار هاشده در رابطه با این فیلم ها من و خانواده حتی نظر خواهی هم کردیم بعد از اینکه لباسامونو عوض کردیم اومدیم بادختر خالم به نگاه کردن فیلم پرداختیم و نظر دادیم که مثلا اگه این زنه این حالتی وایسه سکس بهتری میشه که من یه نظر متفاوت دادم گفتم که اگه سینه زن بزرگ تر بود بهتر بود و در رابطه با اندام های طرفین فیلم سکس بحث کردیم که من متوجه شدم که ساناز(دختر خالم)خیلی شهوتی شده منم از فرست استفاده کردمو گفتم راستی اندام تو چه شکلیه تابه حال به ای صراحت ازش سوالی نپرسیده بودم خجالت کشید گفتم براچ جواب نمی دی و از این قبیل کس شرا کم کم روش با هام باز شد که من تیر خلاسی و زدم وگفتم من مطمئنم تو اندامت از این زن بهتره چندین مرتب اینو گفتم ورفتم دستشو گرفتم وبردم تو اتاقم که ۳ ۴ متر با تی وی فاصله داشت رو تخت دازوندمش خودمم کنارش دراز کشیدم هیچ واکنشی نشون نداد شروع کردم و ازش لب گرفتم اونم همین کارو کرد بعد من دستمو بردم تو شلوارش وانگشتمو تو سوراخ کونش چر خوندم دفعه بعد انگشتمو تفی کردم بعد دور سوراخ کونش چرخوندم صدای آه منو بیشتر تحریک کرد بعد به طور کامل لختش کردم و دوباره ازش لب گرفتم بعد رفتم سراغ گردنش یه مدتی گردنشو خوردم بعد شروع به خوردن سینه هاش کردم و با نوک زبونم به سر سینه هاش میزدم خیلی حشری شده بود به آهستگی اومدم پایین تر که به کسش رسیدم وشروع کردم به خوردن ناگهان دیدم ساناز شروع کرد به درآوردن لباسام ومنو لخت کرد من کیرمو آوردم جلو ودادم به دهنش با انگیزه ی بالایی خورد بهد کیرمو از دهنش در آوردم کمرشو گرفتم و به صورت ۴ دست و پایی نشوندمش شروع کردم به خوردن سوراخ کونش سوراخ کونش التماس می کرد که کیرتو بکن توممنم دیدم توکس که نمیشه لا پاییم که جالب نیست کیرمو آوردم به سمت سوراخ کونش ویواش یواش کردم تو تا سرش رفت تو ساناز فریاد زد و خودشوکشید جلو ولی من به زور کشوندمش سر جاش و یواش یواش تا آخر کیرمو تو کونش کردم هرچی تقلا کرد نذاشتم تکون بخورهد یه کم که تلمبه زدم براش عادی شد و بیشتر حال می کرد من متوجه شدم که داره آبم میاد باسرعت بیشترتلمبه زدم تا آبم میخواست بیاد محکم کیرمو کردم تو و نگه داشتم که یک دفعه ساناز بلد جیغ زد وبه این ترتیب من ارضا شدمومن به ساناز قول دادم که رابطمون ثابت بمونه..

اولین سکس من و شیرین جانسلام من منم شرمنده که قدرت بیانم خوب نیست و نمیتونم خوب بنویسم ولی دوست دارم بنویسممن یه دوست دختر داشتم که اسمش شیرین بود و ما دو سه ماهی بود که با هم دوست شده بودیم( این و تا خاطرم نرفته بگم ایشون خواهر زندادشم هستن ) من تازه رفته بودم خدمت و اولین مرخصی ایم بود که برگشتم خونه و رفتم خونه فک و فامیل و شام مهمون داداشم بودم که دیدم ایشون تشریف اوردن وای نگو چقدر خوشگل شده بود و تا همدیگه رو دیدیم زل زدیم به چشای هم و تو آن لحظه فقط میخواستم بپرم و لباشو بگیرم دهنم و فقط بخورمش بد جور تو کفش رفته بودم که یهو داداشم از پشت زد به پشتم و چرتمو پروند خلاصه نمی خوام کشش بدم شام و خوردیم و تلویزیون میدیدم که دیدم داره با چشاش منو میخوره من هم بد جور تو کفش بودم خدا خدا میکردم که زودتر بخوابیم تا اینکه من گفتم من خسته ام و میرم بخوابم و آن هم رفتن بخوابن من با داداشم تو یه اتاق و زنش هم با خواهرش تو یه اتاق دیگه تا اینکه صبح شد و بیدار شدم من مثل عادتی که تو پادگان داشتم ساعت شش بیدار شدم دیدم داداشم داره با زنش حرف میزنه میخواست بره سر کار و سفارش منو میکرد که به من خوب برسه تا ان از کار بیاد و من هم منتظر فرصت بودم تا با شیرین حداقلش حرف بزنم بگذریم داداشم رفت و بعد نیم ساعت زنداداشم که فکر میکرد من خوابیدم ان هم رفت تا نون برای صبحانه بگیره هم اینکه رفت رفتم پیش شیرین و دیدم با یه تاپ و دامن خوابیده و دامنش تا کونش رفته بالا یواش صداش کردم دیدم خوابیده تا اینکه یه بوس کوچک کردم و دیدم چشاش و باز کرد و منو دید گفت پس بقیه کجان منم گفتم نگران نباش که رفتن و تو خونه فقط تو و من هستیم خلاصه تا این و شنید سریع بغلم کرد و یه ۱۰ دقیقه ای همدیگه رو بوسیدیم و من کم کم داشتم با سینه هاش ور میرفتم که گفت الان شاید بیاد زود تمومش کن منم از خوا خواسته شرتشو زدم کنار و افتادم به جون کوس داغش که شرتشو خیس کرده بود و خودم هم داشتم میمردم که شیرین گفت جیگرم و ببینم چرا داره خودشو میکشه و درش اورد و همش و یه جا کرد تو دهنش داشتیم مال هم دیگه رو میخوردیم که من دیدم داره آبم میاد گفتم داره میاد گفت بریز تو دهنم من هم تا اینو گفت حشرم زد بالا و همشو خالی کردم تو دهنش و با یه چشم به هم زدن همشو خورد و گفت تو دیگه مال منی میخوام جرم بدی و میخوامم نو بکنی من هم که تا آن لحظه هیچ کوسی رو ندیده بودم و نکرده بودم گفت باشه گلم باز شروع کرد بازی کردن با کیر و خایه هام که دیدم داره کم کم بلند میشه زود دست کرد تو کیفش و یه روغن در آورد و گفت میخوام جرم بدی میخوام کونم و جربدی وای چه لحظه هایی بود تا اینو گفت من سریع کرم و زدم دم کونش و بهش گفتم بخوابه خوابید و یه بالش گذاشتم زیر شکمش که کونش بالا باشه و کم کم دادم تو و داشت جر میخورد ولی از طرفی یه حالی میداد که نگو خلاصه باز هم تا ته کونش و پاره کردم و زود همه چیز و جمع کردیم و من رفتم اتاق خودم .بهش گفتم خودشو بزنه به خواب و من هم تو فکرش داشتم چرخ میزدم که در باز شد و زنداداشم آمد و در وباز کرد و منو دید که خوابیدم چیزی نگفت و رفت بعدش من بلند شدم و ….این هم خاطره اولین کوسی که کردم بعدش هر موقع فرصتی میشد با هم بودیم و تا این لحظه ۱۰۰ بار با هاش سکس داشتم تا اینکه عروسی کرد و رفت خونه خودش

سکس با خواهر زنم طنازاول از همه بگم من از وقتی خودم را شناختم عاشق روابط پنهانی و قاچاقی سکسی و عشقی با خانمها بودم و به همین خاطر معنی نگاههای شهوتی دخترها و زنا را خوب میفهممداستان من از یک شب بهاری زیبا شروع شد که خونه مادر زنم بودیم و خواهر زنم طناز هنوز مجرد بود (حدود ۲سال پیش ) شب که خواستیم بریم خونه با اصرار خانواده خانمم تصمیم گرفتیم که شب را خونشون بمونیم تا صبح که میرم سر کار خانمم تنها نباشه خلاصه منم گفتم پس باید برم خونه و وسائل شرکتم را بردارم که صبح از همینجا با سرویس برم شرکت بعد تصمیم گرفتم پیاده برم خونه چون از خونه مادر زنم تا خونه ما حدودا ۲کیلومتر بیشتر نبود و تو اون هوای خفن خیلی حال میداد پیاده روی وقتی خواستم برم طناز مثل اینکه یه فکری به مغز شهوتیش خورده باشه گفت اگه اشکال نداره منم باهات بیام قدم بزنم منم قبول کردم (طناز حدود ۹ سال از من کوچیکتره و اون موقع حدودا ۱۷ سالش بود و این نکته را هم تا پرانتز بازه بگم که وقتی خونشون بودم همیشه سعی میکرد با کمترین فاصله از من حرکت کنه و یا زمانهایی که جدول حل میکردم شونه به شونه من می نشست و سعی میکرد خودش را بماله به من و من از بوی عرقش می فهمیدم که داره حالی به حالی میشه و از اینکار خوشم می اومد.)خلاصه اونشب تو راه از هر دری صحبت شد من ازش پرسیدم آرزوت چیه تو زندگیت اگه قرار باشه یه آرزوت همین امشب براورده بشه اون چیه مکث کوتاهی کرد و خندید دوباره پرسیدم ولی جواب نداد یه دفعه انگار سرگیجه گرفته باشه رفت طرف دیوار و ایستاد بهش گفتم حالت خوبه خندید و گفت خوبم فکر کنم قند خونم افتاد از شناختی که بهش داشتم فهمیدم که فکری که تو سرش بوده باعث افتادن قند خونش شده خلاصه اونموقع که جواب ما را نداد اما سمت و سوی حرفهاش عوض شد و دائم میپرسید که راضی هستی از اینکه ازدواج کردی یا مجردی بیشتر حال میداد و …. وقتی رسیدیم خونه من در را باز کردم و رفتم بالا میدونستم اگه بهش تعارف کنم نمیاد تو و برای همین راه افتادم رفتم تو و اونم با یه تاخیر کوتاه اومد دنبالم در آپارتمان را بازکردم و رفتم تو و مشغول برداشتن وسائلم شدم دیدم اومد رو مبل نشست و رفت تو فکر بهش گفتم چیه تو فکری گفت چیزی نیست اما معلوم بود که اون فکره بدجوری مشغولش کرده بود بهش گفتم تا نشستی و فکر میکنی من میرم یه دوش میگیرم و زود میریم گفت باشه منم لباسم را گذاشتم روی مبل روبروی حمام و بدون اینکه حوله و لباس زیر بردارم رفتم حموم . شیر آب را باز کردم و بر گشتم از سوراخ در حموم شروع کردم به دید زدن طناز دیدم خم شده روی مبل کناری و تی شرت منو برداشته و داره بو میکنه چنان با لذت اینکار را میکرد که حسابی راست کرده بودم بعدش دیدم لباسم را گذاشت لای پاش و شروع کرد به مالیدن یه دفعه انگار متوجه شده بود که در اثر چلوندن لباس چروک خورده و من متوجه میشم از مبل پرید پایین و لباسم را گذاشت رو مبل و پشتش را کرد طرف حموم و شروع کرد بادست لباس را صاف کردن تا حالا کون طناز را تو همچین زاویه ای و تو همچین حس و حالی دید نزده بودم بعد دوباره لباس را برداشت و به حالت اولش گذاشت روی مبل و نشست یه مدت که گذشت دیدم دستش را از دکمه مانتوش کرده تو و داره سینه هاش را میماله وای که بادیدن این صحنه دیگه داشت قلبم از تو حلقم میزد بیرون یه وقت دیدم پا شد اومد طرف حموم و زانو زد جلوی سوراخ در وای میخواست از سوراخ داخل حموم را دید بزنه سریع بلند شدم و رفتم زیر دوش کیرم که دیگه همه حرفها نگفته را داشت زیر دوش میزد چنان قد و هیکلی پیدا کرده بود که خودم تعجب کرده بودم اما من پشتم به سمت در بود و تصمیم گرفتم برگرم و حالی به طناز چونم بدم وقتی شامپو را از سرم میشستم کف اون از تنم میاومد پایین چرخیدم و کیرم تو تیر رس چشمای طناز قرار گرفت فکر اینکه طناز داره این صحنه را میگیره بد جوری حشریم کرده بود یه دفعه یه فکری به سرم زد فوری رفتم سمت در و در یه ثانیه در حموم را باز کردم که مثلا به طناز بگم واسم حوله بیاره که یه دفعه صورت طناز جلوی کیرم قرار گرفت و بدون اینکه بهم نگاه کنه فوری چهار دست و پا خزید تو اتاق منم انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده گفتم طناز جان میشه حوله منو بدی اما هیچ صدایی نمیومد چند دفعه صداش کردم اما جواب نداد مجبور شدم لختی اومدم بیرون و حولم را برداشتم تتم کردم و رفتم تو اتاق سر وقت طناز جونم دیدم روی تخت خواب نشسته و داره گریه میکنه رفتم کنارش گفتم چی شده گفت نمی دونم دیگه با چه رویی میتونم تو صورتت نگاه کنم منم حس فلسفیم گل کرد و گفتم عزیزم من که غریبه نیستم جای داداشت (آخه اونا فقط سه تا خواهرن و برادر ندارن) بهش گفتم اگه خواهر آدم یه رازی داشته باشه به داداشش نگه به کی بگه هان اونم با حرفا کمی آروم شد و یه نگاهی به من انداخت که همینطوری اوپن جلوش وایساده بودم و لبخندی زد و گفت میدونی آرزوی من چیه که میخوام امشب براورده بشه گفتم چی؟ گفت که یه شوهری مثل تو داشته باشم با گفتن این حرف دوباره کیرم بلند شد و شروع به قد کشیدن از زیر حوله کرد بعد یه دفعه خودش را انداخت تو بغل من و گفت رامین تو را خدا در مورد امشب چیزی به کسی نگو منم گفتم اتفاقی نیوفتاده که چیزی بگم گفت اگه اتفاقی میافتاد چی میگفتی گفتم مثلا چه اتفاقی گفت مثلا من نمی تونستم جلو خودم را بگیرم و میاومدم تو حموم…..راستش من از اینکه این طناز نجیب و ناز نازی داره این حرفها را میزنه خیلی تعجب کرده بودم اما خودما کنترل کردم و گفتم عزیزم اگه میومدی تو هم اتفاقی نمی افتادبا تعجب نگاهم کرد و گفت یعنی تو اگه من جلوت لخت بشم و بیام زیر دوش میتونی خودت را کنترل کنی منم با شوخی گفتم والا دروغ چرا تا مرگ آ آ آ آ و هر دوتامون خندیدیم. بعد گفتم این اتفاقها که تو زندگی همه میافته آدم که نباید خودش را به خاطر یه ذره چیز ناراحت کنه و اشاره کردم به کیرم اونم خنده شهوت انگیزی کرد و گفت ماشالا شما به این میگید یه ذره من تو هیچ فیلمی همچین چیزی ندیده بودم منم گفتم عزیزم تو فیلم با واقعیت فرق میکنه بعد گفت حالا که من دیگه همه چی را لو دادم میتونم بهش دست بزنم گفتم عزیزم چرا که نه امشب میخوام به آرزوت برسی فقط هر کاری که می کنی زود باش که اگه دیر بشه همه شک میکنن گفت نگران اون نباش برگشنی با آژانس میریم جبران میشهبعد دستای گرم و لطیفش را کرد از لای حوله کیرم را گرفت و آورد بیرون اونقدر استرس داشت که کیرم را محکم فشارش میداد بهش گفت مواظب باش حالا خفش نکنی خندید و شلش کرد و دستم را گرفت گذاشت روی سینه هاش فهمیدم که از مالیدن سینه هاش خیلی خوشش میاد منم تو کمترین زمان مانتوش را بیرون آوردم دیدم زیر فقط یه سوتین فانتزی کیتی پوشیده دستم را بردم زیر سوتین و شروع کردم سینه های نرم و کوچولوش را مالیدم دیدم های هایش شروع شد بعد خودش بلند شد دکمه و زیب شلوارش را باز کرد و ولش کرد تا زانو اومد پایین بعد بقیه اش را با پا بیرون اورد نگاه کردم به شکم خوش فرم و شورتی که با سوتینش ست بود و جلوش خیس خیس بود دستم را گذاشتم روی کوس توپولش خیسی آبش دستم را کاملا خیس کرد بعد دست انداختم به کونش و کوسش را چسبوندم به صورتم و شروع کردم به بوییدن کوسش عجب عطری داشت واقعا بوی تازگی میداد دیدم خودش خیلی عجله داره شورتش را کشید پایین منم کاملا درش آوردم و چرخوندمش انداختمش رو تخت و پاهاش را آوردم بالا شروع کردم به خوردن کوس مثل ماهش واقعا هیچ موقع این صحنه یادم نمیره اینقدر این دهانه کوسش تنگ و جمع و جور بود که میترسیدم دست بکنم توش بعد افتادم روش و شروع کرد به لب گرفتن سینه های مامانیش رو سینه هام بود بهم گفت حالا داری منو به آرزوم میرسونی منم گیرم را گذاشته لای پاش شروع کردم عقب جلو کردن بهم گفت میخوام طعم کیر را بچشم بهش گفتم عزیزم تا همینجاش بسه اینقدر میخورمت تا بیهوش بشی ولی ازم این کار را نخواه گفت میخوام اولین کیری که جرم میده کیر تو باشه راستش از ترس دیگه هنگ کرده بودم از یک طرف فشار شهوت و لذت و از یک طرف احساس مسئولیت و عذاب وجدان خلاصه با اون دستای کوچیکش کیرم را گرفته بود و تنظیم میکرد تو سوراخ کوسش هرچی خودم را عقب میکشیدم اصرارش بیشتر میشد آخرش گفت رامین تو را خدا لا اقل سرش را بکن توش تا حال بیام صداش بدجوری مست شده بود سر کیرم را گذاشتم لای کوس صورتی و نازکش که واقعا مثل برگ گل بود یه دفعه گفت محکم بغلم کن و تا بغلش کردم یه جیغ نازی کشید و ارضا شد منم کیرم را گذاشتم را دلش و روش خوابیدم بعد از چند دقیقه گفت بذاز بلند شم میخوام کیرت را بخورم میخوام آبت را ببینم وقتی میریزه روی بدنم بعد نشست پای تخت و شروع کرد به لیس زدن کیرم تا اومدم دست بزنم به سینه هاش گفت دیگه به اینا دست نزن که جیغ میزنم گفت اینقدر سینه هام حساس میشه که تا دو روز وقتی لباسم کشیده میشه بهش حالی به حالی میشم بعد منو خوابوند روی تخت و شورع کرد به ساک زدن و با دستاش نوک سینه هام را میمالید یه دفعه انگار یه چیزی تو بدنم منفجر شد اینقدر آب کیرم با فشار میومد بیرون که دهن طناز پر شد از لبای نازش سرازیر شد.بعد همینجوری افتاد روم بعد از چند دقیقه که بهوش اومدم دیدم گلکم داره صورتش را با دستمال تمیز میکنه و گوشه های دهنش را بازبون پاک میکنه بهم گفت همیشه از خوردن آب کیر نفرت داشتم ولی حالا فهمیدم اگه یکی رو دوست داشته باشی حاضری تمام آبش را بخوری بعد با دهن چسبناکش یه لب آتشین از من گرفت و گفت پاشو باهم بریم حمومخلاصه رفتیم حموم و اونم برای اینکه ۳ نشه سرش را نشست و فقط بدن و صورتش را شست و اینقدر دوباره با کیرم ور رفت تا دوباره اشکش را دراورد. بعد از حموم سریع زنگ زدیم آژانس و تو راه هم یه بستنی مشت خوردیم و رفتیم خونه مادر زن اونجا همه ازش میپرسیدن طناز چرا چشات قرمز شده اونم خیلی ریلکس میگفت بستنیش خیلی حال داد من تند تند خورد چشام قرمز شداما من بعد از چند سال که از اون ماجرا گذشته هنوز تو ظرفیت و مرام این دختر موندم که اصلا به روی خودش نیاورد و اجازه داد این ماجرا به صورت زیباترین و شاید هم اولین خاطره سکسیش تا ابد باقی بمونه.

شب با دختر دایی، صبح با زندایی من بچه که بودم تو دوران راهنمایی ۲بار دختر داییمو کرده بودم البته اون موقه چیزی از سکس حالیم نبود و فقط در حد مالیدن بوسیدن بود تا اینکه بزرگ شدیم من الان ۲۴ سالمه و دختر داییم ۲۵ سالشه تو این مدت خیلی دلم میخواست بکنمش مثه قدیما اما اون دیگه به ما پا بده نبود خلاصه بدجور گذاشته بود مارو تو کف هروقتم که میدیدمش همش به پرو پاچش نگا میکردم در ضمن امارشم داشتم که دوس پسر داره وباهاش سکسم کرده. ۱روز به خودم گفتم هرطرو که شده باید این جنده رو بکنم چون تو این سالها حسابی گوشتی واسه خودش شده بود. تا اینکه ۱ شب به همراه خانواده خونشون شام دعوت بودیم بعد از خوردن شام و میوه دیگه میخواستیم بریم خونه خودمون که پسر داییم گفت تو امشب اینجا باش که با هم تا صبح پلی استیشن بازی کنیم منم ۱ خورده فکر کردم دیدم بدم نمیگه فردا بیکارم بهش گفتم قبوله. خانواده ما رفتن و من موندم اول ۱ کم با پسر داییم ورق بازی کردم درحین بازی حواسم به دختر داییم بود که داره چکار میکنه همش در حال اس دادن بود وگاهی هم ۱ لبخندی میزد مطمئن بود که با اون کونده دوس پسرش داره اس بازی میکنه تا اینکه ساعت۱ شد بلند شد رفت از تو اطاقش لباس وحوله برداشت و رفت حموم اینم بگم که این دختر دایی ما همیشه جلو ما راحت میگشت وخانوادشم چیزی بهش نمیگفتن از بس که خانمو ناز نازی بار اورده بودن خیلی هم پررو تشریف داشت.موقه رفتن به حموم دیدم با خودش داره گوشیشو میبره ۱ دفه بذهنم زد نکنه داره میره تم حموم که با دوس پسرش سکس تل کنه منم به بهانه خوردن اب پلشدم رفت تو اشپزخونه وقتی برگشتم نزدیک در حموم روبه رو پسر داییم نشستم لت اگه خبری اون نو شد بشنوم اما از بد روزگار خانوم زرنگ تشریف داشت وشیر ابو باز گذلشته بود و فقط صدای اب میومد . دقیقا بعد۴۰دقیقه امد بیرون ارز قیافش ملوم بود ۱ غلطی کرده اون تو وقتی امد بیرون به طعنه بهش گفتم خسته نباشی فکر کردیم افتادی تو سوراخ حموم میخواستیم زنگ بزنیم اتش نشانی بیان بکشنت بیرون اونم ۱ خنده تحویل داد و گفت من میرم بخوابم خواهشن سرو صدا نکنین تو دلم گفتم تو نخوابی کی بخوابه منها قبلش راه برو پاهات باز بشه . رفت تو اتاقش بخوابه منو پسر داییم نشستیم پای بازی و تاساعت ۳ نیم فوتبال میزدیم که ساعت ۳ نیم پسر داییم گفت دیگه بسه من خوابم میاد منم که همش بهش باخته بودم برگشتم گفت چیه کونده کم اوردی برگشت گفت خفه بابا بگیر بمیر خلاصه تی وی رو خاموش کردیم رفتیم تو اتاق پسر دایی رو تشک خوابیدیم . همونجور که دراز بودم به خودم گفتم امشب وقتشه هرچی باداباد به پسر داییم نگه کردم دیدم طوری خوابیده که انگار ۲۰۰۰ساله مرده زم بیرو ن از اتاقش رفتم سمت اتاق دایی وزن دایی دیدم در بسته است و برقم خاموشه اخه اونا ساعت۱۲ رفتن خوابیدن که صبح برن سرکار. اروم و یواشکی در اتاق دختر دایی رو باز کردم دیدم به به جنده خانوم طاق باز با۱ شرت وسوتین زرد خوابیده بشکم تا این صحنه رو دیدم کیرم شد مثه موشک کروز. مونده بودم چکار کنم هم دلم کس میخواس هم میترسیدم کسی بیاد یا این جنده دادو فریاد کنه بلاخره شیطون پیروز شد ودلو زدم به دریا. رفتم اروم کنارش و شرع کردم به بوسیدن باهاش و با دستمم با کیرم ور میرفتم از کف پاش تا رونشو بو سیدم تو۱ لحظه احساس کردم ۲تا چشم دارن نگام میکنن به صورتش نگا کردم دیدم جنده بیدار شده بجان مادرم خشکم زد رنگم شده بود مثه اسهال بچه ریده بودم به خودم که۱ دفه ارو با۱صدای شهوتناک گفت چیه یاده بچهگی هامون افتادی منم با ته ته پته گفتم ما همیشه به یاد اون دوران هستیم ویادشو گرامی میداریم. دفه بلند شد نشست گفت پس بیا یاد گذشته هارو ۲باره زنده کنیم تا اینو گفت۱ نفس راحت کشیدم تو۱چشم به هم زدن پریدم روش و مثه این کس ندیده ها شروع کردم به لب گرفتن هم زمان هم داشتیم همو لخت میکردیم بعداز۵ دقیقه گفت بخورش گفت بشرطی که توهم بخوری گف من بدم میاد گفتم چطور ماله دوس پسرتو میخوری به ماکه میرسه بدت میاد گفت تو از کجا میدونی منم گفتم حالا؟؟ بدبخت نمیدونس ۱ دسی خورده خلاصه۶۹ شدیم حالا نخور کی بخور جوری ساک میزد که انگار ۱۰۰ساله کارش اینه جوری تخما وسر کیرمو میک میزد که داشتم از حال میرفتم منم شروع کردم خوردن کس نازش که۱مو نداشت حسابی هم اب انداخته بودهمش زبون میزدم تو کوسش باانگشتام با چوچولش بازی میکردم که۱ دفه ۱جیغ ارمی زد ودهن مارو کرد منبع اب بهش گفتم راحت شدی گفت هنو نه باید بکنیش تو کسم گفتم چیه میخوای بدبختمون کنی یا خودتو میخوای بندازی گردن ما گفت نترس قبلا پردم زده شده با تعجب گفت کی زده گفت دوس پسرش گفتم خسه نباشی به هرحال من از جلو بکن نیستم فقط کون میخوام گف به شرطی که از خجالت جلو در بیای مونده بودم چکار کنم که خودش ۳ تا انگشتاشو کرد تو کسش گفت خیالت راحت شد که ندارم منم باخودم گفتم اگه اون کون گنده رو میخوام باید از این کس رد بشم گفتم قبوله. به کمر خوابوندمش و۱ بالش گذاشتم زیر کمرش سرکیرمو۱توف جانانه زدم و ۱ دفه همشو تا دسته جا کردمکه انم تا اومد جیغ بزنه بادس جلو دهنشو گرفتم گف چکار میکنی احمق گفتم خودت خواسی گف نمیخوام پاشو گمشو بیرون گفتم نه بابا زرنگی من تازه خوشم امده گفت تورو خدا ارو تلمبه بزن گفتم باشه … وای چه کس تنگی بود من این همه کس کرده بودم اماهیچ کدوم مثه این نبود اب در کوزه بود و ما ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اروم اروم تلبه میزدم اون اروم لباشو گاز میگرفت گاهی اوقات تندش میکردم خوشش میومد میگفت سینه هامو بخور وبادستات محکم فشار بده میخوام سینه هام بزرگ بشه منم حسابی میخوردم و فشار میدادم کخ بعد از۱۰دقیقه دیدم ۲ باره با۱ جیغ کوتاه ارضا شد ۱ دقیقه بعددیدم داره ابم میاد گفتم چکارش کنم گف بریز رو صورت وسینه هام منم همشو روش خالی کردم ابم که امد دیگه حال نداشتم بهش گفتم من میرم بخوابم گفت پس کون چی گفتم باشه واسه۱ وقته دیگه ؟ گفت شاید وقت دیگه در کار نباشه گفتم هست خیالت راحت.. لباسامو پوشیدم ۱لب جانانه ازش گرفتم بهش گفتم دمت گرم گفت دم توهم گرم خیلی حال داد گفتم بازم از این کارا بکن گف اگه موقعیتش پیش بیاد حتما. امدم از اتقش برم بیرون احساس کردم۱سایه از پشت در رد شد با۱ مکث رفتم بیرون واروم رفتم سرجام خوابیدم. صبح ساعت۱۰ بیدار شدم دیدم ۱سکوتی تو خونه است که انگار همه مردن پسر داییم نبود صداشون کردم ببینم کسی هس تو خونه که ۱ باره چشتون روز بد نبینه دیدم زندایی با۱ تیپ بیا منو بکن که اصلا انتظارشو نداشتم تو ۴چوب در ظاهر شد با ۱تاپ حلقه ای مشکی و ۱دامن کوته تابالا زانو و جورابای شیشه ای نا مچ پا منو میگی خشکم زد گف سلا صبح بخیر منم سلا م کردم گفتم بچه ها کجان دایی کجاست گفت دایی سرکاره دختر داییتم رفته دانشگاه پسر دایتم رفته بهداری تا کارهای رفتن به خدمتشو درس کنه گفتم شما چرا نرفتی سرکارتون اخه زن دایی من بوتیک داره گف حسش نبود. گف پاشو صورتتو بشور بیا صبحونه منم که کیرم باز شده بود موشک گفتم باشه شما برین من میام رفتو منم کیرمو جابه جا کردم رفتم تو دستشویی ۱ جلق اساسی زدم اخه تیپی که زن دایی زده بود تیپ مورد علاقه من بود امدم بیرون رفتم سر سفره زنداییم امد رو به روم نشست جوری نشست که دامنش رفت تابالای رانش که۱ وقت دیدم شورت نداره و۱ذرده از کوسش ملوم بو د به بالا تنش نگا کردم دیدم انگار سوتین هم نداره خلاصه مشغول خوردن بودم که خودشو طوری جا به جا کرد که بیشتر کسش دیده بشه منم خیره شده بودم به کسشکه گفت به چی نگا میکنی گفتم هیچی داشتم مونده بودم چی بگم که گفتم زن دایی چیه امروز تیپ زدی گف هیچی همینجوری خلاصه صبحونه تموم شد سفره جم شد رفتم تو اتاق که لباس عوض کنم برم خونمون تا شلوارمو کشیدم پایین وداشتم با کیرم ور میرفتم کیرمم سیخ شده بو د که ۱ باره دیدم در باز شد وزن دایی امد تو تامنو تو اون حالت دید ۱ لبخندی زد و گفت چیه دیشب کم خوش گذروندی که حالا داری جلق میزنی یا واسه کوس کون من داری جلق میزنی تا امدم چیزی بگم امد نزدیک ومنم که کیرمو کره بودم تو شرتم دستشو کرد توشرتم و باکیرمو میمالید منم در همین حین یاد دیشب و سایه پشت در افتادم دیگه شکم به یقین تبدیل شد که بلهههههههههههه زندایی دیشب همه چیزو فهمیده البته خودش بعدا گفت که داشته میرفته توالت که متوجه منو دخترش شده.. خلاصه همینطور که داشت کیرمو میمالید منم خودموزدم به پر رویی و شروع کردم به لب گرفتن همینجوری لب میگرفتیم که درازش کردم رو زمین و روش خوابیدم با دستام سینه هاشو میمالیدم و با کیرم از تو شرت به کسش میمالیدم در همین حین ۱ باره گف ۱ خواهش دیگه با دخترم سکس نکن خواهش منم الکی بخاطر اینکه ناراحت نشه گفتم چشم قول میدم اونم گف در عوض هروقت خواسی بیا مغازه من بریم طبقه بالاتو انباری هر کار خواسی بکن گفتم نوکرتم هستم زن دایی عزیز……… بهش گفتم بخورش گف بشرطی که تو هم بخوری گفتم اینم تو دیشب از دخترت یاد گرفتی خندید و گفت اره. بلندش کردم لباساشو در اوردم خودمم لخت شدم ۶۹شدیم من رفتم زیرش و اون امد روم و کیرمو کرد تو دهنش جوری میخورد و میک میزد که یاد دخترش افتادم با خودم گفتم الحق دخترت به خودت رفته منم واسش سنگ تموم گذاشتم جوری کوس گشادشو میخوردم که همونجا ۲بار ارضا شد اما ابی ازش نیامد بیرون خودش میگف من همیشه اینطوری ارضا میشم و ابم نمیاد بیرون با خودم گفتم این چه مدلشه….. خلاصه بلند شد وخودش نشست رو کیرم انقد گشاد بود که انگار نه انگار بعد چن دقیقه گف چرا ابت نمیاد گفتم اخه خیلی گشاده نمیتونم حس بگیرم. گفتم کون میخوام گفت نه گفتم چرا؟ گف درد داره گفتم اولش درد داره اما بعدش عادت میکنی گف نه من به داییت ندادم گفتم بازم گلی به جمال دخترت قول۱ کون خشکو خال رو واسه بعدا بهم داد اونم که خواس کم نیاره گف باشه فقط اروم باشه گفتم خیالت تخت تو فقط به شکم بخواب ۱ بالشم دادم زیر شکمش از رو میز ارایش ۱کرم برداشتم و شروع کردم به مالیدن سوراخش کم کم انگشتامو کردم تو کونش اولش جیغ میزد اما بعدش جیغها تبدیل شد به اوییییییییی و اوففففففففففف و جونننننننننن حسابی که دیدم سوراخش باز شده گفتم بزارم توش گف بزار توش مردممممممممم میخوام اون کیرتو با کونم قورت بدم منم نامردی نکردم کیرمو خشک جا کردم توش که ۱ جیغی زد که فکر کنم داییم تو سرکارش صدای زنشو شنید گفت بکش بیرون جر خوردم بکش بیرون پاره شدم اما من گوشم به این حرفلا بدهکار نبود اروم اروم شرو کرم به تلمبه زدن کم کم اروم شد و داش حال میکرد همش میگفت تخماتم بکن توش کونمو پاره کن توتاحالا کجابودی از این به بعد این کیر ماله منه بعده چن ۵دقیقه دیدم ابم داره میاد منم تندترش کردم ابمو با فشارتوش خالی کردم و افتادم روش بعدش با هم رفتیم حموم ۱ دس دیگه از عقب جلو کردمش بعد امدیم بیرون زندایی گف الان دیگه ظهره وایستا ناهار بخور بعدبرو منم گفتم باشه ساعت ۲ ناهار حاضرشد همه امدن سر سفره۱ نگاه به زندایی و دخترش کردن اصلا باورم نمیشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعدها هم زن دایمو میو میکردم هم دخترشو البته به دخترش گفتم مادرتو کردم باورش نمیشد وقتی همه کاجرارو گفتم واسش خندش گرف منم بهش گفتم از اون مادر باید همچین کوسی عمل بیاد

ببوگلابیمن رضام۳۰سالمه و این داستان برمیگرده به ۱۶سال پیش ومن اون موقع ۱۴سال داشتم بچه بازیگوش بسیار شیتون درس خون مودب دریک کلام تو فامیل تک بودم.(البته ببوگلابی)در ادامه خواهید فهمید چرا ببو؟دایی من معلم جغرافیا بود ضمن خدمت کارشناسی ارشد میخوند به ناچار اخر هفته(چهار شنبه عصر تا صبح شنبه)میبایست به تهران بیاد این دو شب زن داییم و بچه هاش که یه دختره ۶ساله وپسره۲ساله داشت تنها بودن ومن این دو شبو اونجا میخوابیدم.طبق معمول هر هفته پنجشنبه ها بعداز مدرسه تا غروب با بچه ها فوتبال و بعد اون خونه داییم تا شنبه که داییم میومد.یه مدت به منوال گذشت تا اینکه یه شب به خاطردستشویی از خواب بیدار شدم همه جا تاریک بود وتنها نوری که میومد از تو حال واز سمت حموم بود اونقد شاش داشتم به چیزی اهمییت ندادم ویه راست رفتم دستشویی,بیرون اومدنی صدای شرشر اب حموم نظرمو جلب کرد به سمت حموم رفتم ودیدم در بیرونی بازه (از اون مدل حمومایی بود که رختکنی و دوش هرکدوم یه در داشتن) در رو یه کوچولو باز کردم چیزی معلوم نبود و فقط صدای اب میومد البته از پشت شیشه مات حموم زن داییمو میدیدم که داره دوش میگیره اهمیت ندادم ورفتم سرجام دراز کشیدم تصویر ماتی از بدن لخت میومد به ذهنم ونمیزاشت بخوابم.ناخواسته بلند شدم رفتم سمت حموم در رو باز کردم و رفتم داخل ویه سوراخ رو در پیدا کردمو بدن لختی زن داییمو میدیدم درحالی که پشتش به منه با شورت قرمز بدون سوتین وداشت به بدنش صابون میمالید باورتون نمیشه تا اون دقیقه به اندام یه زن نگاه نکرده بودم یا واسم عادی بود اما چیزی که من دیده بودم فوق زیبایی بود زن دایی من بی نهایت زیبا وباسنی دیونه کننده داره پوستی سفید با وجود دوتا بچه سینه هاش خوش حالت و نسبتآ بزرگ واسه اولین بار احساس کردم کیرم داره راست میشه بدون اینکه چیزی از سکس بدونم.با بسته شدن شیر اب سریع جمع وجور کردم ورفتم تو جام. وای وای وای اندام سکسی زن داییم همش جلو چشم بود یادمه اون شب نخوابیدم.فرداش از خواب بیدار شدنی رفتم اشپزخونه صبحانه اماده بود خوردیم و من طبق عادت جمعه ها صبح فوتبال نرفتم چیزی دیده بودم که داشتم دیونه میشدم تا حالا بدن لختی یه زنو ندیده بودم همین باعث شده بود سینه ها و باسن زن داییمو دید بزنم والبته این کارو اونقد تابلو انجام میدادم که زن داییم متوجه نگاه شهوت انگیز من شده بود ولی به روی خودش نمی اورد وبراش جالب بود گاه گاهی بهم نگاه میکرد و تبصم قشنگی میزد وبه چشام خیره میشد از قول اونایی که منو دیدن میگنچشای من زیباست حالا حساب کنید تو اون سن از یه دختر خوشگل تر بودم.اون هفته گذشت پنجشنبه بعد داییم زنگ زد و گفت داره میره بیا اینجا ,از جام پریدم و به سرعت خودمو رسوندم اونجا وقتی رسیدم داییم رفته بود بچه هام بازی میکردن با دیدن من از سر و روم اویزون شدن بعداز چند دقیقه بازی کردن رفتم سمت اتاق خواب همه چی بهم ریخته بود شورت وزیرپیرهن کف اتاق تخت بهم خورده زن داییم خستگی از سرو صورتش میبارید بایه لباس توری نازک سرتاپایی توی اتاق ولو بود سلام کردم با دیدن من خودشو جمع وجور کرد و لباسارو از رو زمین برداشت اما این کارو با ارامش خاصی و خیلی با عشوه انجام میداد زیر چشمی حواسش به من بود که داشتم باسنشو دید میزنم به حالت چهار دست و پا داشت زیره تختو پاک میکرد ولی داشت باسنشو واسه من قنبل میکرد که بهتر ببینم اینو بعدها بهم گفت .ساعت از ۱۲شب گذشته بود بچه ها خوابیده بودن ومن و زن داییم داشتیم فیلم نگا میکردیم.لم داده بود رو مبل یه تاپ صورتی با دامن بلند پوشیده بود شورتم نپوشده بود هر بار منو به بهونه ای از جام بلند میکرد تا کاری واسش انجام دهم با هر بار بلند شدن من کیر منو نگاه میکرد تا ببینه سیخ شده یا نه وهر سری که بلند میشدم اونم حالت نشستنشو عوض میکرد و پرو پاچه رو بیشتر بیرون مینداخت . انگار خسته شده بود از اینکه نخ میداد و منم ببو بودم راستش جرآت نمیکردم حرفی بزنم یا حرکتی بکنم. یهو بهم ریخت صورتش قرمز شد داشت درد میکشید و ازم خواست از تو یخچال واسش امپول مسکن بیارم سریع رفتم اوردم و بهش دادم دیدم میخواد به خودش بزنه از درد بهم میپیچید ازم پرسید بلدی امپول بزنی جواب دادم نه گفت اشکال نداره بهت میگم چه جوری بزنی دراز کشید دامنشو داد و دمر خوابید شورتم پاش نبود باسن سفیدش جلو چشام بود باسنشو گرفت با انگشت بهم نشون داد که اینجا بزن ومنم واسش زدم همینجوری چند دقیقه ای بی حرکت وایساد منم مات و مبهوت باسن سفید و تپلش شده بودم یه چیزی نظدمو جلب کرد یه خال سیاه روی باسنش ازم پرسید به چی خیره شدی گفتم خال , خنده ای کرد و برگشت لبشو گذاشت رو لبم و ازم یه لب گرفت و منو ناخوداگاه لباشو گرفتم یه دونه دوتا سه تا گونه هاش زیر گردنش عصبانی شد حولم داد بهم گفت داری چکار میکنی منو نمیگی از ترس اب دهنم خشک شد نمی دونستم چکار کنم سریع پاشدم رفتم توی اتاق دیگه بهم ریخته بودم به خودم میگفتم این چه حرکتی بود خجالت نمیکشی پسره بی شعور وای داشتم خود خوری میکردم از فرت عصبانیت میخواستم سرمو بزنم به دیوار اصلآ نه همین الان بزار برو تو این افکار بودم در باز شد زن داییم اومد تو لباس پوشیده بود روسری انداخته بود منم راستش داشتم گریه میکردم همش به خودم میگفتم به داییم بگه چی میشه ازش معذرت خواستم خیلی رسمی گفت از فردا دیگه نیا در رو بست و رفت . سیگارای داییم تو اتاق بود شروع کردم به سیگار کشیدن یکی دوتا سومی در باز شد زن داییم دوباره برگشت بهم گفت حالا لازمه پشت سر هم سیگار بکشی نمیدونستم چی بگم فقط به یه نقطه خیره شده بودم بغض گلومو گرفته بود بغلم نشست دستشو گذاشت رو سرم و ازم خواست از این حال و حوا در بیام به گفت راجب به این موضوع چیزی به کسس نمیگه یه کم اروم شدم یه نگاه پشیمونی بهش انداختم ودیدم اومد دوباره بوسم کرد دیگه طاقت نیاوردم بغضمو ترکوندم بهش گفتم که ازش خوشم اومده دیدم خنده ای کرد و گفت اخه تو خیلی بچه ای گفتم اگه بچه ام چرا میگی دوست دختر بگیرم نخیرم بزرگ شدم خنده ای کرد و بهم گفت قول میدی بین خودمون باشه گفتم قول قول بغلم کرد فشارم داد رو سینش لباشو گذاشت رو لبامو شروع کردیم لب گرفتن انگار یه عمر بود سکسی من بودم وای وای وای نفسامون از رو شونه هامون میزد بیرون با چنان ولعی لبامو میخورد نگو و نپرس داغ کرده بودم بهش گفتم میخوام سینه هاشو بخورم قبول نمیکرد مرتب میگفت بسه دیگه ولی من تو اوج لذت بودم با خواهش و تمنا لباسشو در اوردم خط سینه هاش ادمو دیونه میکرد به اسرار سوتینشو باز کردم شروع کردم به خوردن سینه هاش بالا پایین زبون میزدمو لیس میکشیدم اونقد بهش حال میداد داد میزد بخورشون میک بزن جون اخ وای دارم میمیرم منم ددیونه شده بودم خوشم میومد حال میکردم ازش خواستم شلوارکش در بیاره دیدم داره دوباره قاطی میکنه ارومش کردم ازش خواهش کردم فقط بزارمش لای پاش قول نمیکرد اما بشدت حشری شده بود خودشو میمالید بهم و مرتب مدگفت جون اخ تا اینکه تسلیم شد و بهم گفت فقط بزارش لای پام حرکت دیگه ای نباشه منم شلوارمو در اوردم کیرم راست شده بود داغ داغ بود بهش نگاهی انداخت و گفت وای چقد سفید و کلفته باورم نمیشد اینقد بزرگ باشه من اشتباه میکردم بزرگ شدی کیرمو گذاشتم لایاهاش سینه رو سینه لب رو لب بهم میپیچیدیمو اوج لذت بودیم که کیرم رفت سمت کوسش یه نفس عمیق کشید و گفت دوست داری منو بکنی گفتم اره چرا که نه و تو همین حرفا کیرمو با دستش گذاشت در کوسش و ازم خواست فشار بدم وای کیرم تا ته رفت تو کوسش جیغ میکشید و ازم میخواست بکنمش جرش بدم منم با تمام قدرت تلمبه میزدم تا اینکه داشت ابم میومد سر کیرمو با دهنش گرفت و وحشیانه میخورد و منم اروم اروم خالی کردم تو دهنش وای هر دو از نفس افتادیم چند دقیقه تو اون حالت بعد رفتیم دوش گرفتیم و خوابیدیم.

اولین سکس با دخترخالهسلام من مجید هستم و ۲۳ سال دارم من تا حالا سکس نداشتم تا ۱۳ به در همین امسال سیزده به در ۱۳۹۲ قرار بود که امثال با خانواده بریم چیتگر.همه بودن.صبح همه راه افتادن و رفتند و من نرفتم البته دختر خاله نیومده بود.منم قصد داشتم بیفتم بخوابم.خلاصه یک ساعتی میشد همه رفتند و یکدفعه دیدم زنگ در خونه رو زدند و من اولش میخواستم در رو باز نکنم بی خیالش شدم گفتم هر کی باشه میره پی کارش منم به استراحت کردن میپردازم.بعد دیدم که دست گذاشتن رو زنگ ول کن نیستند.رفتم در رو باز کردم و دیدم دختر خاله هستش.اسم دختر خاله من آنا هست.بهش گفتم دیر رسیدی همه رفتند.جا موندی برگرد برو خونتون.خودش اومد تو گفت تو که هستی.بدو برو بساط پذیرایی از منو آماده کن.من گفتم برو بابا من اگه حال داشتم با بقیه میرفتم خوش گذرونی.بعد آنا گفت عیب نداره ما دوتایی بدون بقیه هم میتونیم اینجا خوش بگذرونیم.گفتم دو تایی حال نمیده.گفت خیلی خری و منم اون موقع دو زاریم افتاد.ما هم از خدا خواسته گفتم بریم اتاق من من از شما پذیرایی کنم.گفت این جوری نه.باید منو ببری.بعد من بغلش کردم ببرمش گفت خیلی خنگی اول باید لباسا رو بکنیم.بعد ما هم تا حالا سکس نداشتیم و از خدا خواسته شروع کردیم لباسا مونو در اوردن من کلا لخت شدم ولی آنا کامل لخت نشد بهم گفت بلد نیستی یا خودتو میزنی به خنگ بازی منم دیگه خیلی حول داشتم بلندش کردم بردم تو اتاق خودم اتاق من طبقه سوم هست البته یه سوئیت کامل بردمش انداختمش رو تخت .بعد پا هاشو باز کردم شروع کردم کسشو لیس زدن خیلی لیس زدم خیلی خوشش اومده بود.بهد کونشم لیس زدم و کیرم حسابی کلفت و بلند شده بودش کردم تو دهنش یه چند دقیقه ای واسم ساک زد و من گفتم بسه بریم ادامه میخواستم برعکسش کنم که بکنم تو کونش اجازه نداد گفت بکن تو کسم بهش گفتم مگه بازی گفت از این به بعد باز میشم منم دیگه اجازه ام دست خودم نبود دست کیرم بود کردم تو کسش جیغش دراومد. خیلی حال داد بعد کشیدم بیرون دیدم که خون اومد بعد دوباره کردم تو کسش و شروع کردم تلمبه زدن .یه آخ و اوخ خیلی باحالی راه انداخته بود و جیغ میزد و منم بدتر بهم حال میداد شدت تلمبه زدن رو بیشتر کردم.چند دقیقه ای این کار رو کردم .دیدم آنا یه دفعه ارضا شد ولی من واسه خودم جالب بود با این که دفعه اولم هست چرا من ارضا نمیشم.بازم هی عقب و جلو کردم یه دفعه آبم اومد.ریختم تو کسش و پهن شدم روش نزدیک نیم ساعتی تو همون حال و هوا موندیم .وقتی بلند شدم دیدم ملهفه خون خالی شده.ملهفه رو جمع کردم و با آنا رفتیم حموم تو حموم هم از پشت کردمش.کونش خیلی تنگ بود ولی بازم حال دادش.خلاصه با این که دفعه اولم بود خیلی حال داد.حقیقتش اگه غیر از آنا دختر دیگه ای بود عمرا میکردمش چون من عاشق آنا هستم و میخوام با هاش ازدواج کنم.اول ، آخر مال هم هستیم.امروز خونه هیچکسی نبود بازم اومده بود پیشم و کلی با هم حال کردیم.یه دختر خیلی زیبا و خوش استیل هستش و الان هم ۲۰ سالشه.خدا نکنه این روزهایی که باهم تنها هستیم تموم بشه.البته این هم بهتون بگم منی که میخوام با آنا ازدواج کنم خدا رو شکر یه آپارتمان کوچیک و یه کار کارمندی هم داریم.در هرصورت هر طوری بخوای حساب کنی ما الان با هم ازدواج کردیم.انشا الله شما هم دختر خاله داشته باشید و با هاش لذت ببرید.

منو حمید و دخترخالممن لیلی هستم کاربره اینجا دوتا داستان گذاشته بودم مرسی که نظر داده بودید و فوش هم داده بودید اشکال نداره فوش بدید بهم برنمیخوره کلا ادم با جنبه ای هستم منو رفیقم حمید دوهفته بود که سکس نداشتیم خیلی هم حشری بودیم حمید گفت یه دوست داره که زنشو طلاق داده خونشون خالیه بریم اونجا یه حالی بکنیم منم که خیلی حشری هستم قبول کردم فقط مشکل اینجا بود که رفیقش گفته بود برای که بریم خونشون باید یا یکی براش پیدا کنم برا سکس یا بیاد منو بکنه منم قبول کردم و دختر خالم که مثله خودم حشریه بهش گفتم موضوع رو فقط مشکلش این بود که میترسید پرده کوسشو پاره بشه و عقب هم نمیده چون خیلی دردش میگرفت از ساک زدن هم بدش میمد فقط میخواست یکی کوسشو بلیسه از لز هم بدش میمد خیلی مزخرف بود منو حمید و دوستش هماهنگ کردیم بریم خونشون اما برا دوسته حمید یه مشکلی پیش اومده بود که نیمد و کلید خونشو داد منو حمید و دختر خالم بریم وقتی رفتیم با حمید و دختر خالم رفتیم تو اتاق خواب خونه دوستش فقط یه موکت پهن بود چون از زنش جدا شده بود خونش هیچی نداشت رخته خواب رو پهن کردیم و با حمید خوابیدم و دوربین هم اورده بودم دادم به دخترخالم گفتم که از سکسمون عکس بگیره شب که دباره حشری میشم نگاه کنم و خود ارضایی کنم حمید داشت منو لخت میکرد اما از اون اول که با دختر خالم اومدم چشم ازش برنمیداشت تا میمد لب بگیره یدفه میرفت طرف دخترخالم تا از اونم لب بگیره منم خیلی عصبانی بودم از دستش بیخیالش شدمو شروع کردم لب ازش گرفتمو لخت شدیم سره ممه هامو نوک نداره انقدر مک زد یکمی نوکه سینه هام اومد بیرون خیلی حال میداد اما همش اعصابم خورد بود که چرا دخترخالمو اوردم دنبال خودم حمید عاشق لیسیدن کوسه همینطور که سینه هامو مک میزد انگشتشم تو کوسم بود جلو عقب میکرد و چوچولمو میمالید اما چون دخترخالم اونجا بود خیلی بد بود هم خجالت میکشیدیم و هم عجله داشتیم تا زود تموم بشه بریم حمید اومد پایین تر من باسنم و کوسم خیلی تپله یعنی وقتی شلوار میپوشم خطه کوسم تو شلوارم مشخصه حمید با دوتا دستش کوسمو باز کرد لبه های کوسمو مک زد بعد چوچولمو گذاشت دهنش یدفه یه اه بلند کشیدم خیلی حال میداد همینطور چوچولمو مک میزد احساس میکردم همینطور پشته سره هم ثانیه ای دارم ارضا میشم همینطور که مک میزد دوتا انگشتش تو کوسم بود و داشت تند تند توش میزد یدفه کشید بیرون و برعکس خوابید رو بدنم ۶۹ شدیم منم شروع کردم ساک بزنم کوسمو از بسکه محکم لیس زده قرمز شده بود دمش گرم خیلی حال میداد سره کیره حمیدو گذاشتم دهنمو مک میزدم صدایه اوم اوم تو اتاق پیچیده بود منم نامردی نکردمو کیرشو تا اخر تو دهنم کردم حالت تهوع میگرفتم بعد شروع کردم بیضه هاشو لیس بزنم خودم خوشم میمد چون خیلی حشری شده بودم اونم صدا اوم اومش بیشتر شده بود کیرشو از دهنم در اوردمو گفتم حمید اماده شو کیرتو بنداز تو کوسم اونم اومد کیرشو گذاشت دم سوراخ کوسم پاهامو داد بالا و محکم گذاشت تو کوسم دختر خالم هم داشت عکس میگرفت هم حال میکرد کیره حمید هم خیلی بزرگ نبود اما حال میداد چون خیلی چوچولمو خورده بود همینطور محکم تلمبه میزد اسپری زده بود تا ابش دیر بیاد میدونه من خیلی حشریم تا من حال کنم تند تند محکم میزد تا ته عرق از سرش میریخت گفتم حمید جون بخواب خودم بالا پایین میشم تو خسته شدی اون خوابید و من اومدم بالا و با کوسم نشستم رو کیرش تند تند بالا پایین میشدم اوووووم خیلی حال میداد احساس میکردم کیر داره میخوره تو جیگرم بعد منم خسته شدم چون باسنم بزرگه چاغ نیستم اما کونم چاغه برا همینم دیگه نتونستم تحمل کنم برگشتم خوابیدم برعکس شدم و زانو هامو رو زمین گزاشتم و باسنمو دادم بالا حمید هم کم نذاشت انقدر تند تند میزد کیرش میمالید به دیواره کوسم خیلی حال میداد که یدفه صدا اوم اومش بیشتر شد و ابشو ریخت تو کوسم همیشه وقتی میکنتم ابشو میریزه تو کوسم دوتایی بیحال شدیم و دراز کشیدیم ویکمی جون گرفتیم منم پاشدم رفتم لباس هامو بپوشم و برم دسشویی و بیام وقتی اومدم یواشکی پشته در ایستادم دیدیم بله دخترخالم داره به حمید لب میده هیچی بهشون نگفتم حمید داشت سینه هاشو میخورد که اومدم تو اتاق حمید گفت لیلی جونم اجازه میدی یه حالی بدم به دخترخالت گفتم باشه داشتند بهم ور میرفتند که یدفه دادکشیدم و باکیفم زدم تو سرشون و باحمید قهر کردمو رفتم برم بیرون که دیدم لباساشونو پوشیدنو اومدن بیرون باحمید دوهفته قهر بودم چون همش به من میگفت با کسی دیگه سکس نکن و خودش داشت جلو چشما خودم با دختر خالم میلاسید