داستان سکسی

داستان های سکسی امروز | سه شنبه – ۲۳ آذر ۱۴۰۰

خاله های خانمم جریان گاییدن مادر خانمم ازکون رو تعریف کردم وحالا می خوام کردن اونو با خواهراش رو تعریف کنم.مادرزنم دوتا خواهر کوچیکتر از خودش داره اسم وسطی فاطی واسم کوچیکتره سولماز براتون گفته بودم زن های طائفه زنم همشون کوس تشریف دارن و کوس کوساشون این سه تان چون اونای دیگه یا ازتو اینا دراومدند یا راه ورسم کوس دادن از اینا یاد گرفتند.خلاصه بعد ازاینه مادر زنم از کون کردم دیگه باهش راحت شدم وشوخی های سکسی می کردم یه روز تنهایی برا کاری رفته بودم۰خونشون. به من گفت دو دولت چطوره منم گفتم دیدی که نفست رو بند اورده بود حالا چه دودول چه کیر کلفت گفت اینقدر به دودولت نناز طوری میدم بکشنش که خودت داد بزنی دیگه بسه گفتم مثلا کی؟ فکر نکنم کسی تاب ۵دقیقه کیر منو داشته باشه. اول گفت هرکی ولی دوباره پرسید دوست داری کی باشه ؟چند نفری رو اسم بردم اونا نبودن مادر زنم گفت اینا که گفتی کیر خروسم ریشه شون در میاره چه برسه به دو دول تو خاله فاطی وسولماز . می ارمشون تا رستو بکشند تا دیگه هوس کون مادر زن نکنی باخودم گفتم وای بدبخت شدم سیر کردن اونا مکافاته. ولی کم نیاوردم گفتم باهات شرط می بندم از کونشونم نه از کوسشون جرشان میدم گفت اگه نتونستی سیرشان کنی چی ؟ گفتم اگه خستشون کردم چی؟ اون گفت اگه تونستی یه دفعه بزار تو کون من اگه نتونستی مامانتو بیار من کیر خر رد کنم توش فبول کردم وقرار شد بهم زنگ بزنه. یه روز زنگ زد گفت دودول کوچیک مامانتو بردار بیار خاله ها اینجان منمم یه قرص امریکایی خوردم اسپری رو برداشتم رفتم به زنم زنگ زدم ناهار جایی دعوتم نمی ام وفتی رسیدم دیدم به به چه کوسایی هم قراره بکنم رفتم توخیلی راحت باهاشون رو بوسی کردم پس نگو اونارم سر کیر من با مادر زنم شرط کردن سولماز کمی لاغرتر بود وسفید با یه شلوارک قرمزوتاب بندی صورتی فاطی چاقتر بود وسبزه بایه ساپورت مشکی که کوسشم قشنگ معلوم بود فاطی خیلی حشری تر بود به کیرم گفتم کیرجون خودتو اماده کن قرصه داشت کار خودشو می کرد کیرم طوری سیخ شد که حتی فاطی به مادرزنم گفت ابجی کونتو اماده کن پرسیدم جریان چیه؟ سولماز تعریف کرد گفت یه روز یادته همه مون اینجا مهمون بودیم ؟گفتم خوب و ادامه داد ابجی فاطی خواسته بود بیاد دستشویی تو تو دستشویی بودی ابجی در باز کرده بود کیرت رو دیده بود اومد به من گفت داماد ابجی عجب چیزی داره وجریانو تعریف کرد که چطور دیده اون روز نشد با ابجی حرف بزنیم یه روز خونه اقا بزرگ بودیم که جریانو واسه ابجی تعریف کردیم و کلی خندیدیم ابجی فاطی گفت ادم با کیر داماد ایجی سیر میشه ها نه با کیر شوهرای ما . ابجی گفت شمارو کیر اسبم سیر نمی کنه چه برسه به کیر داماد من.اون دخترمو هم نمی تونه سیر کنه من گفتم اتفاقا از بس دخترت رو کرده اینفدر کون کنده شده خلاصه هی گفتیم گفتیم تا رسیدیم به شر ط بندی که تو اگه یکی ازمارو سیر کردی جلوما ابجی به تو کون بده اگه دوتامو سیر کردی دوبار کون بده اگه نتونستی ابجی کیر خرو بزاره توما با خودم گفتم مادر زن جون برو کونت چرب کن.به اونا گفتم از کجا دونستین من می کنمتون؟ فاطی گفت داماد جون نمی خوای که کیر خر جرمون بده خودت جر می دی دیگه؟فهمیدم مادر زن از جریان خره چیزی نگفته منم دیگه سه نکردم انگار که قبلا هیچ اتفاقی نیفتاده ومن فقط به خاطر دوست داشتن مادر زنم اومدم گفتم شما اماده بشین تا بیام رفتم تمام کیرمو رو اسپری زدم چون قرصه اثر کرده بود همون طور سیخ مانده بود کم کم بی حس بی حس شد اومدم پیش اونا گفتم اماده اید اونا که لخت لخت شده بودن هجوم اوردند رو من وهر کدوم نوبتی کیرمو ساک می زدند منم اصلا انگار نه انگارگفتم اول؟ حرفم نصفه موند فاطی گفت من شمسی گفت من. چون فاطی هم حشرتی تر بود وهم بزرگتر دست گذاشتم رو سرش و هولش دادم عقب خوابید لنگاشو داد بالا گفتم بخورم گفت نه بابا الان سیل راه می افته بفرست جلو اب رو بگیره با این حرفش خیلی حشری شدم کیرمو گذاشتم دم کوسش یه فشار دادم تو نصفش رفت فاطی جیغی کشید تقصیر نداشت کیرم همه کوسشو پر کرده بود مادر زنم تا اون لحظه ساکت بود گفت کوفت الکی جیغ نکش داماد چون وانسا بده تو همشو منم تا ته کرد م تو کوسش فاطی خیلی دردش گرفته بود با دست نمی ذاشت تلمبه بزنم مادر خانمم اومد جلواز پشت منو هول داد رو فاطی اونم گفت ابجی نکن بخدا نفسم بند اومد مادر زنم دستشو ول کرد و امیدش به اب من بود که وقتی اومد دیگه من نتونم سولماز رو بکنم واونم هم شرط با منو ببره هم شرط با اونارویه کم صبر کردم تا فاطی حالش جا اومد گفتم خاله جون می خوام بریزم گفت بریز الهی خاله قربون کیر کلفتت زود باش که از پشتم می زنه بیرون با یه فشار دیگه هوار فاطی رو در اوردم اشکاش در اومده بود وهمش میگفت تورو خدا بسه ابمو توش خالی کردم ولی کیرم هنوز سیخ بود یه کم شل شده بودم ولی ادامه دادم فاطی التماس می کرد بسه سولماز ترسیده بود مادر زنم گفت بسه دیگه خسته شدی بکش بیرون اون می خواست کم نیاره فاطی مثل تیر از زیرم فرار کرد و اونطرف کوسشو می مالید و که نگار سوخته باشه اوف اوف می کرد یه کم که اروم شد گفت هزار رحمت به کیر خر لا اقل اونو ادم نمی ذاره زیاد بره ولی کمر داماد روچی کار کنه؟چشم حسود کور به یه فیل حریفه من هم تو دل خودم به کیرم عشق می کردم که زنی رو که چهل ساله داره کیر می کشه بااون همه شهوت دادشو در اوردم. به سولماز نیگا کردم خیلی ترسیده بود اخه اون بدنش لا غر تر بود و واقعا کیر منم جرش میداد از طرف دیگه من نمی کردمش با ید کیر خر می کشید این بدتر بود مادر خانمم به من گفت اگه دودولت خوابیده عیب نداره مامانت جورتو می کشه با کیر سیخ طرفش برگشتم از تعجب دهنش باز مونده بود ولی به خاطر اینکه کم نیاره گفت سولماز برو جلو سولماز قیافش عین ادمای ترسیده شده بود بوسی ازش کردم گفتم نترس چنان بزارمت که کیف دنیا رو بکنی سولماز گفت اره خاله قربونت یواش بزار جرم ندی گفتم خاله چه جوری بهت حال میده گفت تو بخوابی من بشینم رو کیرت من خوابیدم سولماز کیر منو با کوسش میزون کرد و سرشو داد تو یه بار رفت بالا دوباره نشست یک چهارم کیرم رفت توش دو سه بار تکرار کرد تا اینکه تا ته داد تو . سولمازخوششش اومده بود چون سبک بود راحت بالا پایین می پرید و سینه هاش چرخ می خورد ومنو حشری تر می کرد گفتم خاله خسته شدی بگو گفت الهی قربونت برم بیا عزیرم بپر رو خاله. منم دیگه کیرمو در نیاوردم همون طور که روم بود خوابوندمش زمین لنگاش رفت بالا یه فشاری دادم شمسی یه اویی گفت که همون جا می خواستم ابمو بریزم گفتم خاله جون خوب کشدیا دیدی گفتم نترس گفت اخ خاله قربون اون کیرت دوسه تا بزن که دارم میام چند تایی کیرم تو کوسش کوبوندم اونم با کیف تموم ارضاشد منم همون طور تلمبه میزدم سولماز دستشو اورد جلو که یعنی بسه مادر زنم دهنش باز مونده بود می دونست که شرط رو باخته حرفی نمی زد من تو کوس شمسی تلمبه می زدم فاطی هم ما رو نیگا میکرد چوچوله کوسش رو می مالید باز حشری شده بود اومد جلو کیرمو ازتو شمسی بیرون کشید گفت نوبت منه مادر زنم گفت داماد پر تلاشم بسه دیگه باختی لجم گرفت با چنان حرصی کردم تو کوس فاطی که اون گفت کوست اتیش بگیره ابجی جر خوردم .اب من خیال اومدن نداشت یه کم خسته شده بودم ولی کیرم حسابی سیخ بود گفتم فاطی از کون بکنمت گفت نه قربونت همون کوسم تا یک ماه بزور جمع بشه. به مادر زن گفتم کونتو چرب کردی گفت بزار برسه اونجا تو همون بدون چرب کردن بکن تو کونم گفتم می کنمتا ؟گفت باشه تو حالا فاطی رو سیر کن به فاطی چشمکی زدم یعنی کوبیدم تو یه جیغ بلند بکش اونم پاهاشو کامل باز کرد چنان تو کوسش کوبیدم که خودم شک کردم الکی هوار کشید با واقعا دردش گرفت از زیرم فرار کرد و شروع به مالیدن کوسش کرد سولماز هم دیگه طرف من نیا مد با دست رو باسن مادر زنم زدم تعجب کردم چطور تا الان شورتشو در نیاورده اونم دید که شرطشو باخته گفت بیا کیر خر تو کوس ابجیی هام و مامان تو که زد وبند کردین .منم به شوخی گفتم حالا چیه همش از کیر خر مایه می زاری خیلی خوشت میاد؟ اونم منظورمو فهمید وساکت شد سولماز که حالش بجا بود گفت ابجی قمبل کن باید سه بار داماد جون کونتو جر بده مادر زنم باز کم نیاورد گفت باشه اون همون یه بار تونست من بیست بار بهش میدم فاطی حالش خوب شده بود با دست رو باسن ابجیش زد وگفت کم قپی بیا یه تفی انداخت رو سوراخ کونشو کیر منو گرفت گذاشت توش وبا یه دست منو هول داد روش مادر خانمم گویا اماده بود تمام کیر منو تا ته کشید تو کونش همه مون تعجب کردیم فاطی گفت وا ابجی خدا خفت نکنه چه جور کشیدیش اونم گفت شما الکی نکشیدین که من ببازم کم کم داشت باورم میشد که یه دفعه سولماز یه خیار سالادی پیدا کرد گفت بله خانوم بایدم بتونه ازکییه خودشو با خیار گشاد می کنه همه مون خند ه مون گرفت کیرمو کشیدم بیرون اونا فکر کردن جا زدم خوابیدم زمین به مادر زنم گفتم بیا روش کیرمو از زیر گذاشتم تو کونش به فاطی گفتم خیارو بکن تو کوسش مادر زنم خواست در بره گرفتم از زیر شکمش تا ته کردم تو کونش فاطی خیار رو کرد تو کوسش ماد رزنم داد می زاد نامردا دارم جر می خورم سولماز که با این صحنه خودشو ارضا کرد گفت نا مرد تویی یا ما که می خواستی کلک بزنی حالا خیار رو با کیر داماد باید با هم بکشی .من گفتم من که نامردی نکردم شمارم که مرد نیستین وهمه مون خندیدیم ابم داشت می امد باخودم گفتم با این کون گشاد مادرزن کمر واسم نمی مونه برا همین گفتم خاله های جیگر من یه چیز میگم نه نگین گفتند چیه ؟گفتم بیاین صلح کنیم اونا که فهمیدند جریان از چه قراره گفتند باشه ما کوتاه میایم به مادرزن گفتم قبولی گفت باشه ولی شرط داره . خندیدیم سولماز گفت ابجی خیلی سرتقی باز شرط می ذاری مادر زنم گفت چیزی نیست تو گوش دامادجونم می گم تو گوشم گفت منو از کوس بکن هولش دادم جلو گفتم در نیاری همون طور قمبل کن اونم قمبل کرد کیرمو ازتو کونش گذاشتم تو کوسش ومحکم تلمبه می زدم چنان صدای با حالی میداد که سولماز و فاطی خودشون رو ارضا کردن و جیغ و داد می کردن منم با فشار تمام خالی شدم تو مادر زنم اونم چنان هواری کشید که انگار تا حالا ارضا نشده بود همه مون بی حال افتادیم بعد از کمی چهار نفری رفتیم حموم اونجا باشوخی وخنده همدیگر رو شستیم همگی اومدیم شهر شمسی وفاطی رو خونشون پیاده کردیم اونا ازمون تشکر کردند و قول یه بار دیگرو گرفتند. مادر زن عزیزمو بردم خونمون تا یه هفته ای بمونه.

قطره جندگی[font#DF0101][/font]مهسا و نگار هر دو تاشون زن داداشهای خانمم هستند مهسا همچین مالی نیست لاغر و زشت ولی زیاد اهل حاله با هر کس که بگی شوخی داره بدون رو در وایسی ولی نگار خوشگل تره ولی از اون زنای هفت خطه من خیلی دلم می خواست بزور بکنمش با نگار هم خیلی دوست بودم و شوخی می کردیم و این دوتا خیلی باهم لج بودند.یه روز رفتم خونه مهسا پسرش اومد جلو در رفتیم تو پرسیدم مامان کجاست؟گفت حمومه پسرش گفت اقا داود من بیرون کار دارم الان میام رفت بیرون تنها موندم کنار بخاری نشسته بودم حمومشون هم درش به هال باز میشد وسوسه شدم برم دیدش بزنم گفتم اگه بفهمه ضایع اس منصرف شدم جلو در حموم نیگا کردم دیدم حوله و شورت و لباس تمیزاش جلو در با خودم گفتم حتما می اد بیرون خلاصه دیدش می زنیم تو فکر بودم که پسرشو صدا کرد منم صدا ندادم درو باز کرد اومد بیرون حولوشو برداره منو دید یه جیغی زد و دوید رفت تو حموم در کمی باز کرد گفت اقا داود شرمنده اون لباسامو می دی رفتم لباسشو بدم شورتشم گذاشته بود رو .دستمو گذاشتم رو شورتش دو دستی دادم اونا رو گرفت گفت پس این گل بسر هادی کجا رفته گفتم رفت بیرون الان می اد رفتم نشستم اومد بیرون گفتم به به عافیت باشه حموم مموم که دایره از این که من لخت دیده بودمش یه کم خجالت می کشید با خنده گفت نه اینکه شما اصلا حموم نمی رین ما بعد یه هفته رفتیم یه دوش گرفتیم حالا تو ابرومو ببر الکی گفتم پس دیروزی چی بوده خبرا زود می رسه گفت نه بابا تازه امروز چراغ سبز شده کیرم سیخ شده بود باهم شوخی می کردیم ولی نه تا این حد میوه اورد گفت شما بخور تا من موهامو خشک کنم گفتم اره خشک کن تا نگار حرفمو باور نکنه بهش میگم رفتم مهسا رو تو حموم گرفتم تا اسم نگارو اوردم انگار برق گرفتش گفت ولش کن بیشعور کثافتو گفتم چرا چی شده ؟گفت گفته من مهسا رو با مرد همسایشون شوخی میکرده دیدم خدایش من با فامیل و اشنا شوخی می کنم ولی با همسایه نه دیگه زنگ زد پسرش اونم گفت ناهار می مونم خونه دوستم من گفتم گیرم اصلا شما شوخی هم کردی اون نباید می گفته گفت خدامه یه جیزی ازش داشته باشم منم گفت اون عادتش دوسه مورد هم برا من گفته اتفاقا منم براش دارم بلند شدم که برم گفت تورو خدا نرو یه لقمه باهم حاضری می خوریم بعد میریم زیاد اصرار کرد منم قبول کردم زنگ زدم خونه مادر خانمم گفتم مهسا نمی زاره بیام اونا هم عادت مهسا رو می دونستند چیزی نگفتند رفت ناهار حاضر کنه کم کم حالم عوض می شد و کیرم سیخ بود تو فکر این بودم که چه چوری مهسا رو به راه بیارم پرسیدم پس اقا نمیاد گفت رفته ماموریت گفتم ازکی؟ گفت الان ۲۰روزی میشه ۴۰روز دیگه می اد فهمیدم تو کف کیره گفتم پس حسابی خماری گفت نه بابا ما دیگه عادت کردیم گفتم مهساخانم من از این اخلا قت خوشم می اد با همه راحتی گفت با همه که نه با شما راحتم و شوخی می کنم یه چیزی به ذهنم رسید به خودم گفتم یه چیزی می گم ناراحت شد میگم شوخی بود نشد که چه بهتر گفتم از من نمی ترسی که تنها پیشتم خندید و گفت تو مگه لولویی ازت بترسم توهم مثل شوهرم مگه می خوای چی کنی که از ت بترسم؟رفتم اشپز خونه از پشت بهش چسبیدم حرفی نزد گفتم می خوام باهات حال کنم کونشو عمدا تکونی داد گفت حال کن عزیزم روسریشو دادم بالا گردنش افتاد بیرون یه بوسی از گردنش کردم هر چی تو دستش بود گذاشت رو ظرف شویی برگشت طرف من لباشو اورد جلو لب گرفتن مان شروع شد گفت جیگر منو ببر رو تخت تو بلغم بردمش تو اتاق گفت بزار برم در و ببندم نذاشتم خودم رفتم درو بستم اومدم دیدم کامل رفته زیر پتو گفتم سردتت گفت اره منم رفتم دیدم لخت گفتم مثل اینکه خیلی عجله داری گفت اره الان بیست روزه کیر ندیدم تازه امروزم پریودم تموم شده دست برم رو کوسش خیس شده بود خواستم براش بخورم گفت نه کیرتو بده من منم لخت شدم رفتم رو سینش کیرمو انداخت دهنش خیلی باحال ساک می زد و هر موقع در می اورد می گفت جووووون چه کلفته کیرمو در اورد گفت بسه دیگه برو .بالشو گذاشتم زیر کونش اونم پاهاشو بالا نگه داشت با اب دهنش کیرمو خیس کرد گذاشتم رو کوسش چوچو ل شو با کیرم می مالیدم اونم تو یه عالم دیگه بود گفت بده تو لامذهبو هلاک شدم با تموم زورم تا ته کردم تو کوسش نفسش بند اومد یه کم صبر کردم گفت ویلونت نمونه نفسمو بند اورد گفتم الان خوبی گفت اره یه دو سه تا محکم بکوب منم این کارو کرد دندوناشو بهم فشار می داد با دست ملافه رو گرفته بود و مدام کمرش قر می داد می گفت جووووون کییییییر کییر بده چنان ابشو خالی کرد که بی هوش شد من داشتم تلمبه می زدم که به هوش اومد گفت نریختی گفتم الان گفت درش بیار کیرمو کشیدم بیرون قمبل کرد گفت بزار توش گذاشتم توش موقع در اوردن کوسش باز می مونو صدای فرت فرت میداد که ادمو می برد به اسمونا گفتم مهسا نتونستم بکشم بیرون و تموم خالی شدم توش به کمرش فشار اوردم خوابید منم خوابیدم روش.دوسه دقیقه بعد با نوازشش بیدار شدم گفت داود جون پاشو ناهار بخوریم لباسامونو پوشیدیم گفتم کیف داد گفت تو بیست سال دادنم این طور کیف نکرده بودم با بوسی ازم تشکر کرد گفتم مهسا واسه نگار یه نقشه هایی دارم تا روش کم بشه گفت راست می گی گفتم یه روز بیارش اینجا یه قطره می دم بریز تو چایش من اومدم تو به یه بهونه ای برو بیرون بعد بیا مثلا مارو بگیرگفت می شه گفتم چرا نمی شه بعد ناهار رفتیم خونه مادر زنم دفعه بعد قطره رو بهش دادم گفت یه زمان نمیره گفتم نترس قطره رو گرفت و دیگه وقت نشد بکنمش یه روز صبح زنگ زدگفت نگار قراره بیاد اینجا ظهر بیا گفتم نیم ساعت قبل از ناهار ۱۵قطره بریز تو چایی یا اب ساعت ۱۲ راه افتادم رفتم خونه شون باهم احوال پرسی کردیم مهساگفت ناهار نرو منم با کمی تعارف قبول کردم فقط دوتا شون بودند نگار معلوم بود حالش خرابه رفت دستشویی چند دقیقه ای طول کشید باهم رفتیم در دستشویی نگار داشت خودشو ار ضا می کرد مهسا صدا کرد گفت نگار چته جایت درد می کنه .گفت نه الان میام با حال نصفه اومد بیرون من تو بودم مهسا گفت من میرم تا سوپری محله الان می ام اون رفت نگار اومد تو دیدم حالش خیلی خرابه گفتم نگار خانوم حالت خوب نیست گفت نه تلو تلو امد بلند شدم بگیرمش خودش انداخت بغلم عین وحشی ها گرفت از کیرم گفت بکشش بیرون زود باش گفتم زشت مهسا می اد می بینه بد بخت میشیم گفت اون بامن منم مثلا بزور قبول کردم شلوارم نصفه در اوردم نگار یه کم انداخت دهنش بعد گفت نمی خواد بتپون تو کوسم. کشیدمش رو تخت پاهاشو لبه تخت بردم بالا وخودم پایین تخت زانو زدم کوسشو با کیرم میزون کردم با تموم جونم کردم تو کوسش چنان جیغی زد که مهسا دوید تو ما رو تو اون حال دید من تلمبه می زدم و نگار هم داد میزد می گفت زود باش محکم تر جرم بده تا ته بزار ترو خدا وانسا. مهسا عمدا جلو نمی امد نگار داشت ارضا میشد منم محکم ضربه می زدم دوتایی باهم ارضا شدیم نگار حالش جا اومد تازه متوجه مهسا شده بود مهسا گفت جنده تو خونه من کوس می دی اینجا شده جنده خونه نگار افتاد التماس منم حرفی نمی زدم به من گفت دستت درد نکنه به تو چی بگم می خوای بکنیش ببر خراب شده خودش .من گفتم دیدی که حالش خراب بود ویه چشمکی به مهسا زدم گفت به درک حالش خراب بود می مرد نگار همین طور التماس می کرد می گفت مهسا غلط کردم کنیزتم. مهسا گفت حیف بخاطر داود می دونم تو مجبورش کردی وگرنه ابرو و حیا نمی ذاشتم بمونه پاشو گورتو گم کن نگار بلند شد لباساشو مرتب کرد و رفت بیرون مهسا خندید گفت خیلی کلکی کیفتو کردی منم گفتم توهم خیلی بد جنسی ادم با جاریش اون طوری می کنه خوب طفلک دلش خواسته بود مهسا گفت کیر خر دلش خواست یه بوسی ازش کردم گفت کی می ای ؟گفتم زنگ می زنم رفتم سوار ماشین شدم نگارکنار خیابان واساده بود سوارش کردم تو راه گفتم شانس اوردیم توهم که ول نکن نیستی گفت شرمنده حالم خیلی خراب بود خدا کنه مهسا جایی نگه گفتم نترس منم گفتم قضیه رو تموم کنه اونم قول داد بردمش خونشون اونجا هم یه سری محکم کردمش سیر بشو نبود بزور یه خیار گذاشتم تو کوسش و خودم در رفتم.

برف خیال وقتی که ۶سالم بود مینا با داییم ازدواج کرد. در رویای بچگیم از این متعجب بودم که داییم زن داشت و سرش کچل بود چطور دوباره عروسی کرده بود؟ آخه فکر میکردم کچلا ازدواج نمیکنن! اما بعدها فهمیدم دلیل این ازدواج نازایی زن اولش بود .به هرحال مینا با فاصله ی سنی ۲۰سال با داییم وقتی که ۱۶ سالش بود از دهاتمون اومد تهران با داییه ۳۶سالم ازدواج کردو براش یه دونه بچه آورد. چون زن اول دایی شرط کرده بود فقط یکی.هربار که شک میکرد یکی دیگه تو راهه مینای بدبختو میبست به شربت زعفرون و هر چیزه دیگه که بچه رو میندازه. بیچاره مینا از ترسش جرات نداشت چاق بشه. تا یه کم شکمش میومد جلو خودشو میبست به درازو نشست. اما مینا با اون عفریته خوب بود و بروش نمی آورد که اجاقش کوره. مدام پچ پچ هارو میشنیدم که داییم عجب چیزی گیرش اومده و اگه اینا ۱ ماه تو تهران زندگی کرده بودن دختر به این ماهی رو گیره هوو نمینداختن و … وقتی بزرگتر شدیم با پسر خالم از شب های اونا میگفتیم و کلی داستان در این مورد که سه نفری با هم حال میکنن یا دو نفری تعریف میکردیم. بعد ها فهمیدیم که آقایون بزرگترها هم به دایی به خاطره این لعبت حسودی میکنن.حتی یه بار داییم یکی از مردهای فامیل و به قصده کشت زد اما هیچ وقت نگفت چرا؟ اون یارو هم دیگه تو جمع آفتابی نشد. من با دختر داییم خیلی انس گرفتم و دوست داشتم وقتی بزرگ شد باهاش ازدواج کنم . دیگه بالغ شده بودم و مدام سرم تو پرو پای این و اون بود. با پسر خالم شبا تو اتاق من از لنگ و پاچه ی زنا و دخترا میگفتیم و برای هم جلق میزدیم اما هیچ وقت گی نداشتیم. مینا هم دیگه مثله روزای اول بی سروزبون نبود با همه شوخی میکرد و برعکس هووش خیلی فان و خوش رو بود و خیلی هم هوای مارو داشت مخصوصا به من خیلی علاقه نشون میداد. تا اینکه یه شب تو مهمونی پریا منو کشوند زیرزمین خونمون. من ۱۶ سالم بود و اون ۹ سالش خیلی خوشگل و هیکلی بود. من که کیرم عینه علم اومده بود جلو پشتمو کرده بودم بهش تا نبینه. اونم مدام میگفت چرا روتو کردی اونور؟.برگشتم سمتش که شلوارمو دید متعجب گفت این چیه؟با پررویی گفت” ببینم” هر کاری کرد نزاشتم کیرم و ببینه.گفت بغلم میکنی من که بغل کردن و جزیی از عشق میدونستم پریای عزیزمو گرفتم تو بغلم و دستامو انداختم لای موهاش. صورت همدیگرو غرقه بوسه کردیم و مدام میگفتم “دوستت دارم” که در باز شد تا به خودمون بجنبیم مینا اومد تو نمیدونستم چیکار کنم. از خجالت داشتم میمردم. بهش گفتم زن دایی بخدا میخوام بگیرمش. مینا گفت حالا کی میدتش به تو؟ با بغض گفتم اگه ندین به زور میگیرمش. با لبخند سرمو گرفت تو سینشو گفت “من که از خدامه تو دامادم بشی”.صورتم یخ شده بودوسینه هاش مثله دو تا گوله آتیش بودن که گذاشته بودن دو طرفه یه گوله برف. از حالم چی بگم؟صورتم رفته بود لای سینه هاش که مثله پر نرم بودن. پریارم گرفت تو بغلش و مارو چسبوند به خودش.از اون روز همه جا و به همه میگفت که من داماده آینده شم.منم دیگه به پسر خالم اجازه نمیدادم یه کلمه در مورده زن داییم حرف بزنه. خلاصه چند سالی گذشت و علاقه ی من به مینا هر روز بیشتر میشد که بالاخره پریا خانم خیانت کرد و با یکی دیگه ریخت رو هم. من ۲۶ سالم شده بودو اون ۱۹ ساله بود.از بچگیش هم خیلی هات بود اما من به خاطره اعتقادات عشقی ام بهش دست نمیزدم. الانم ناراحت نیستم که ممکن بود با ارضا کردنش بهم خیانت نشه. از کجا معلوم اگه از دست و پا می افتادم بهم خیانت نمیکرد. اما اعتراف میکنم که گاهی به خودم فحش میدادم که چرا باهاش سکس نداشتم. من که تا ۲۶ سالگی به خاطره این بی معرفت پسر موندم که خدا عالمه تو دوران من بمیرم تو نمیری چقدر بهم خیانت کرده بود؟ فکرشم دیوونم میکرد.اما مینا مدام دلداریم میداد و ازم معذرت میخواست. داییم چند سال بود از دست و پا افتاده بود زن اولش که هیچ وقت دلش باهاش صاف نشد با قهر رفته بود شهرستان و تو دوران پیری اونو تنها گذاشته بود. میگفت “سوگلیش بهش برسه” که به حق مینا اونو ترو خشک میکردو هر روز خسته تر از قبل به نظر میومد. تو چهره ی مینا زنه خون گرم و پر انرژیی میدیدم که در ۳۶ سالگی گیره مردی افتاده ۵۶ساله بیمار و بیحال عصبی و بی نمک و سگ اخلاق. مینا یه کم چاق شده بود سینه هاش به زور تو لباسش جا میشد باسنش بزرگ شده بودو وقتی راه میرفت از هم جدا میشدن وقتی روبروم مینشست رونای بزرگ و سفیدش و میدیدم که با وجوده چند کیلو اضافه وزن هنوزم عالی بودن صورتشم که همیشه سرخ بود با لبایی گوشت آلو. تو این فکر بودم که مادر دختری مثله پریا الان چطور با داییم دووم میاره. به این خاطر دلم براش میسوخت . داییمم قدرشو نمیدونست و فکر میکرد کلفت آورده .لطف اونو به پای وظیفش میزاشت و مدام سرکوفتش میکرد که اگه میخواد میتونه مثله اون یکی بزاره و بره! منم هر چی نصیحتش میکردم میگفت” به زن نباید رو بدی ببین همین پریای خودم چطور ولت کرد و رفت؟ امروزو فرداس که باید تو عروسیش بیای قر بدی و به داماد شاباش بدی”.اینارو که میگفت اعصابم میریخت به هم. در هر حال به مینا مربوط نبود اون نباید اذیتش میکرد. تا اینکه داییم به خاطره مریضیش رفت بیمارستان و این مینا بود که چند روز بالای سرش بود. یه روز رفتم ملاقاتش دیدم مینا از خستگی روی پاش نیست.پریا با دری وریه من قبول کرد بمونه کناره پدرش تا مادرش یه شب استراحت کنه. مینا رو سواره پرایدم کردم و بردمش خونه. انقدر خسته بود که دستاشو گرفتم تا از پله ها رفت بالاساعت ۳ظهر بود.پرده هارو کشیدم چراغارم خاموش کردم .کمک کردم تا مینا لباسای راحتیشو بپوشه.نمیدونم چرا اما احساس نزدیکی که باهاش داشتم یا علاقه ی بیش از حد باعث شد کمدشو باز کنم لباسای راحتیشو آوردم بیرون و رفتم سمتش.صورتشو با یه لبخند کمرنگ که با خستگیه روح و جسمش توام شده بود خم کرد.مات صورتش بودم که انگشتام دکمه های مانتوشو باز کرد و دستام درش آورد.مثله دختر بچه ها دستاشو برد بالا.پیرهنشو که از عرق به تنش چسبیده بود از تنش در آوردم موهاش ریخت روی صورتش همونطور نامرتب و درهم.سینه هاش با اینکه بزرگ شده بودن اما مثله برف سفید و جذبه ی آهن ربارو داشتن. تی شرته آستین کوتاهی که خودم براش خریده بودم و تنش کردم.جلوی پاش زانو زدم دکمه ی شلوارش و باز کردم و از پاش درش آوردم.یه شورته خیلی ساده که از تنهاییش خبر میداد پاش بود.کثیف و عرق کرده.مثله کسی که اختیارشو از دست داده محکم پاهاش و گرفته بودم تو دستام همونطور که رو زانوهام بودم کشوی دراورو باز کردم و یه شرت تمیز برداشتم. شرتشو از پاش درآوردم و اون یکیرو پاش کردم.دامنه کوتاهی رو هم تنش کردم و روبروش ایستادم تو عمق چشماش داشتم غرق می شدم. در ادامه ی سکوتمون دستاشو گرفتم بردمش روی تخت از دو طرفه کمرش گرفتمش تا روی تخت دراز کشید.دستام زیره کمرش موندن. یه دستمو آزاد کردم و کنارش افتادم رو تخت دسته راستم هنوز زیره کمرش بود.بازتابه نوره کم رنگ و وحشیه آباژور از پشت سرم صورتو لبخندش و دو نیم کرد.با دسته چپم موهای سرشو نوازش کردم و معدود تارهای سفیده موهاش تنمولرزوند.پیشونیشو بوسیدم و با انگشتم چشماشو بستم.مینای عزیزم توی دستام خوابید. نمیدونم چقدر ولی ساعت ها به صورتش خیره موندم قلبم به شدت میتپید من عاشقش شدم یه عشقه هولناک و بی سرانجام. از سردیه دستم بیدار شدم. ساعت ۴ صبح بود.تابلوی مورده علاقم زیر ساعت دیواری بالای سرمون بود یه منظره ی خاکستری از یه جنگله خیس. دسته راستم مثله یخ شده بود ولی نمیخواستم مینای عزیزم از خواب بیدار شه با دسته چپم صورتش و نوازش میکردم که چشماش تو آینه ی چشمام باز شد . مات و بیصدا. نمیدونم چند بار ولی هزاران بار همدیگرو تو انعکاس چشمامون صدا کردیم.مینای عزیزم دستمو از زیره کمرش بیرون آورد و گرفت تو سینش. سرمای انگشتامو گرفت تو دهنش بینه دستاش. ناخودآگاه اشکم سرازیر شد صورتمونو گذاشتیم روی هم خیسه خیس شدیم.مینا بینه دستام بود محکم همدیگرو بغل کردیم لبای شیرینش تو دهنم آب شد.گفتم” دوستت دارم” انگشته سبابشو گذاشت رو بینیش. در گیرو دار درستی و نادرستی کارم بودم که خواهش چشمای مینای عزیزم کاره خودشو کرد.پیرهنمو از تنم درآورد موهای سینمو با نوکه دندوناش میکشید و نوکه سینه هامو میک میزد.سرشو محکم گرفتم تو بغلم که دکمه شلوارمو باز کرد و آروم درش آورد اما هنوز راست نکرده بودم. من عاشقش بودم. تو چشمام خیره شدو دستشو کرد تو شورتم هر چقدر باهاش بازی کرد راست نشد. ناخودآگاه تیشرتشو از تنش درآوردم.لبای شیرین و گرمشو کاملن انداختم تو دهنم و سوتینشو باز کردم.حالا دیگه سینه هامون روی هم بود. پستونای بزرگشو انداختم تو دهنم و آهسته خوردمشون.از لذته مینای عزیزم لذت میبردم. وقتی دید خودم این کارو نمیکنم دستم و گرفت کرد تو شورتش.با انگشتام چوچولشو تکون میدادم و صدای نازش و کناره گوشام میشنیدم.تو چشماش خیره شدم و شورتش و درآوردم. خیلی وقت بود که پشماش و نزده بود. ولی با این حال سرمو بردم لای پاش و کسشو انداختم تو دهنم مینا ناله ی شیرینی میکرد و من لذت میبردم. احساس کردم باید کارو تموم کنم دامنشو از رو سرم رد کردم واز تن خودم بیرونش آوردم.شورتمو درآوردم. مینا کیرم و گرفت تو دستاش انقدر بزرگ شد که داشت میترکید.رونای توپل و سفیدشو انداختم رو شونم و کیرم و خواستم بکنم تو اما نمیرفت خودش با آّب دهنش خیسش کرد.دوباره گذاشتمش لبه کسش و فشار دادم تا رفت تو آروم آروم و تا آخر کیرم و کردم تو کسش از لذت خودش و تکون میداد منم کیرم و در میاوردم و دوباره میکردم تو.این اولین سکسم بود با کسی که دوستش داشتم.کیرم داشت میسوخت اما مدام عقب و جلوش میکردم.سینه هاشو گرفته بودم تو دستام و فشارشون میدادم.تا اینکه آبم اومدو ریختمش رو سینش.همدیگرو بغل کردیم. یک ساعت دیگه دوباره شروع کردیم با اینکه کمرم درد گرفته بود مینای عزیزم و به پشت خوابوندم. باسنش خیلی بزرگ بود نرم و سفید کیرم لایه کونش گم میشد.یه تف انداختم سره کیرم گذاشتمش لای پاش.یه کم لاپایی کردمش بعد از پشت کیرمو کردم تو کسش.تمام وزنم رو کمرش بود رو کونه داغ و نرم و سوزانش. با سرعت و محکم تلمبه میزدم شکمم که میخورد به کونش تق تق صدا میکرد و کونش میلرزید و با صدای بلند جیغ میکشید . انقدر تلمبه زدم که آبم اومد.ریختمش لای کونش.دوباره رفتیم نو بغله هم.با همه ی وجودم لبو سینشو میخوردم. برای آخرین بار که کردمش دو قطره آب ازم اومد که ریختمش رو سینه هاش و محکم بغلش کردم. بعد با هم رفتیم حموم. من و عشقم مینا

ملیحهملیحه همسایه رو بر.یمون بود و الان رفتند تهرون . اصلیتش شیرازی بود و دانشگاه شهر ما درس می خوند و اینجا هم با پسر همسایه ما دوست می شه با هاش ازدواج می کنه ولی چه ازدواجی پسره ناتوانی جنسی داشت . قبلا زیاد باهاش دوست نبودم و در حد سلام علیک و احوال پرسی با زنم دوست بودند و خانه ما هم می امد موقع حرف زدن با من تو چشمم خیره می شد و منم اینو به حساب صمیمیت وخونگرمیش می ذاشتم ولی کم کم دیدم چیز بدکی نیست یه کم چهره اش سبزه بودو چثه اش بزرگ یه روز ظهر رفتم خونه بعد از ناهار زنم گفت ملیحه می گه کامپیوترم خراب شده اگه اقا داود سر در می اره یه نگا بهش بکنه گفتم باشه غروب. غروب بازنم رفتیم خونشون شوهرش نبود برای کار رفته بود تهرون واو با مادر شوهرش بودند امد جلو احوال پرسی کنه با یه چادر خونگی بود بدون رو سری و دامن جریانو پرسیدم گفت هم کانکت نمی شه هم بعضی وقتها بالا نمی یاد.گفتم زیاد کانکت می شی ؟گفت اره همش الکی. ایراد نرم افزاری نداشت سیم تلفنش قطع بود اونو درست کردم براش تست کردم گفتم حجم برنامه هات زیاد مگه چی داری توش ؟گفت هیچی اهنگ وفیلم ر مادر شوهرش گفت اگه زیاد کار داره ما تو هال می شینیم تا سرت خلوت باشه اونا رفتند ملیحه سر پا ایستاده بود گفتم بشین اون نشست گفتم باید برنامه ها تو سبک کنی گفت من فقط بلدم گوش کنم خودت برام انجام بده با تعجب نگاش کردم گردن سینه هاش قشنگ معلوم بود گفت هرکدوم خواستی دلیت کن بجز این پوشه یه فایلی بود به اسم ملیح به اون حساس شدم فایلها رو چک می کردم اضافی هارو دلیت کردم مشکل سیستمش بهتر شد ولی زیاد نه گفتم احتمالا یکی از برنامه هات ویروسیه گفتم فایل میلح هم برات چک کنم اونم حرفی نزد بلند شد رفت توهال اونو باز کردم یه سری عکس و فیلم عروسیشان بود اونارو بی خیال شدم یه پوسه دیگه باز کردم پر عکس سکسی بود ودوتا هم فیلم سکسی صداش کردم گفتم اینارو هم حذف کنم خودش فهمید گفت حذف شان کن برنامه هاش سبک شد و مشکل سیستمش رفع شد گفتم هر چی اومد تو سیستمت نریز اگر ویروسی بشه باید ویندوزتو دوباره نصب کنی.ازم خیلی تشکر کرد یه فیتلر شکن توپ داشتم الان هم ازش استفاده می کنم اونو رو سیستمش نصب کردم وگفتم با این هرسایتی که می خوای باز می شه بعد از خوردن میوه خدا حافظی کردیم اومدیم خونه خودمون به زنم گفتم دختر خوبی حیف که تو خونواده ایناست زنم گفت اره خیلی خودمونی طفلک دلش خونه ازم پرسید تا حالا اقا داود وسط کردن کشیده کنار ؟ منم خواستم خجالت نکشه گفتم بعضی وقتها گفت علی یه دفعه خودشو می کشه کنار و وسط کار ولش می کنه و چیزش می خوابه گفتم از اقا داود بپرسم ببینم از چی میشه ؟منم به زنم گفتم پسره فکر کنم معتاد البته همین طورم بود زنم گفت طفلک اون اصلا نمی دونه من فهمیدم که حتما هم کمبود سکس داره شمارشو ازتو گوشی زنم برداشتم فردا بهش زنگ زدم اول نشناخت خودمو معرفی کردم گفت بعدا زنگ می زنم زنگ زد وکلی ازم تشکر کرد گفتم زنگ زدم ببینم سیستمت درست شده هرموقع کاری داشتی بگودیگه بامن راحت بود گفتم یه فلش بهت می دم برا خودت ولی کسی نفهمه چند تا فیلم سکس و هزارتایی عکس براش ریختم تو فلش ظهر دادم بهش به شوخی گفت فیلم ترسناک نباشه من می ترسم اخه تنهایی نیگا می کنم گفتم نه خدا حافظی کردم رفتم خونه خودمون دوسه بار باهم تماس داشتیم ولی انگار نه انگار من می دونم فیلم سکسی نیگا می کنه به زنم هم چیزی نگفتم یه روز زنگ زد گفت اقا داود شرمنده کیبوردم خراب شده اگه ممکنه یه کیبورد برام بیاری فقط خانمت نفهمه من اینقدر مزاحمت می شم وبه موبایلت زنگ می زنم کیبورد خریدم رفتم زنگ درشون رو زدم امد جلو در گفت بفرما تو یه نگاهی دور وبر کردم رفتیم توهیچ کس نبود گفتم پس موشک (به مادر شوهرش می گفتم)گفت رفتن باغ من بدبخت باید تا صبح دق کنم دل خوشیم شده این کامپیوتر داشتم کیبورد براش وصل می کردم برام شربت اورد ازش تشکر کردم گفت واقعا شرمندم نمی دونم شمارو نداشتم تو شهر غریب چی می کردم اینا که اصلا هیچ چی بارشان نیست بیرونم بدون اجازه اینا نمی تونم برم براش ناراحت شدم گفتم من همه جوره در خدمتم هر کاری داشتی فقط به خودم بگو گفت مرسی خودم می دونم گفت اقا داود زنگ بزن خونه بگوناهار نمی ری یه لقمه باهم بخوریم منم تنهام بهم مزه بده اول قبول نمی کردم دلم سوخت زنگ زدم به خانمم گفتم ظهر نمی ام ملیحه خوشحال شد گفتم ملیحه خانم یه زمان نفهمند برامون بد بشه اونم گفت خیالت تخت تا فردا نمی ان رفت اشپزخونه ناهار حاضر کنه گفتم بی خیالش شو بیا بشین یه کم حرف بزنیم گفت اخه نمی شه که گرسنه بمونیم شما بیا اینجا رفتم اشپز خونه چادرشو انداخته بود رو شونش رنگ موهاش به ادم حال می داد همینطور بی خیال سیب پوست می کند گفتم علی نمی اد گفت نه بابا من از شوهرم هم شانس نیاوردم منو ول کرده خودش معلوم نیست کجاست گفتم واقعا سخته درک می کنم به شوخی گفتم این دفعه اومد بچسب بهش نذار بره گفت همون نیاد بهتره بود و نبودش برام فرقی نداره گفتم واسه چی ؟گفت بد بختی مشکل داره گفتم مشکل چی ؟ گفت خانمت نگفت گفتم چرا یه چیزایی گفت گفت اقا داود راهی براش نمی دونی گفتم سیگار زیاد می کشه گفت اره هرموقع هم می اد با دوستاش جمع می شن اتاق در قفل می کنند گفتم اگه سیگار بزاره کنار خوب می شه گفت خیلی گفتم یه بارم منو زد گفت به تو ربطی نداره چشماش پر اشک بود برگشت یه نگاهی به من کرد گونه هاش خیس بود بلند شدم رفتم پیشش دست بردم اشکاشو پاک کردم از دستم بوس کرد وکشید به صورتش رفتم جلوتر به خودم چسبوندمش چادرش افتاد سرشو گذاشت رو شونم از گردنش بوس کردم یه تکونی خورد خودشو جمع کرد لبمو گذاشتم رو لبش شروع کردیم به لب گرفتن از پشت باسناشو گرفتم و مالیدم حسابی حال می کرد خودشو به من می مالید گفتم ملیحه باجون جوابمو داد گفتم اگه دوست نداری ادامه ندیم گرفت از کیرم گفت حال منو خراب نکن رو صندلی نشستیم کونشو تو بغلم جا می دادگفت داود باجون جوابشو دادم گفت بریم تو اتاق تو بغلم بردمش انداختم رو تخت گفت لباسامو در می اری یکی یکی در اوردم تا رسیدم به شورتش لامبادو داشت درش نیاوردم با دستم کوس وکونشو مالیدم تو اسمونا بود افتادم به جون کسش حالش عوض شد گفت چرا اینطوری شدم واییییییییییی چه کیفی میده بخوربخور جیغی زد وبدنش شل شد یه کم صبر کردم نازش کردم تا حالش جا اومد گفتم خوبی با سر گفت اره گفت چه کیفی داشت از عروسیم اینطور نشده بودم گفتم یعنی تا حالا ارگاسم نشده بودی گفت ارگاسم چیه؟ گفتم ابتو نریخته بودی گفت نه شلوارمو کشیدم پایین دست برد کیرمو گرفت گفت واییییی چه بزرگه در اوردم بیرون گفتم ساک بزن گفت ساک ؟گفتم بخورش دیدم معطل می کنه خوابوندمش رو تخت بحال۶۹بخوابیدم روش کوسشو لیس می زدم اونم حال می کرد دیدم کیرمو کرد دهنش وبرام ساک می زنه دوباره جیغاش شروع شد کارمو قطع کردم رفتم رو کوسش گفتم می خوای سرشو تکان داد با کیرم چوچولشو مالیدم گفت بزار تو گذاشتم کوسش تونمی رفت گفت فشار بدن نترس فشار دادم نصف کیرم رفت دیدم اشکش در اومده گفتم ملیح درد داری گفت نه عزیزم از خوش حالیمه تاته فرستادم تو کوسش تلمبه می زدم با کیف تموم اویی اوییی می کردوجون می گفت ابم داشت می اومد گفتم ملیح دادادادارم می اااام ابمو خالی کردم تو کوسش اونم حال کرد ه بود می گفت جون چه داغه بریز الهی قربونت برم بدنم شل شد وافتادم روش اونم منو بو س می کرد وصورتمو نوازش می کرد یادم افتاد چی کردم فوری از روش بلند شدم گفت چی شد؟ گفتم پاشو بریز بیرون دستمو گرفت منو کشید طرف خودش گفت بی خیال عزیرم می خوام ازت یه یادگاری داشته باشم تا همدم تنهایم باشه گفتم اخه خونواده شوهرت گفت خودم درستش می کنم فردا قراره علی بیاد هر طور شده نمی زارم در بره تا ابشو بریزه توکوسم منم می گم از خودشو یه بویی حس کردم گفتم بوی چیه گفت وای غذام سوخت دوید طرف اشپز خونه کون وسینه هاش بالا پایین می پریدند دو باره کیرم سیخ شد از پشت گرفتمش نشستم رو صندلی اون برگشت طرف من پاهاشو انداخت دو طرفم وکیرمو گذاشت تو کوسش طوری بالا پایین می کرد که از لذت وشهوت داد می کشیدیم دوباره با هم خالی شدیم بعد از اینکه حالمون سرجاش اومد همونطور تو بغلم بردمش حموم ورفتیم زیر دوش تو بغلم بود زیر دوش انگشت کردم تو سوراخ کونش گفت باشه دفعه بعد کیرمو کشیدم بیرون کیرمو برام شست اومدیم بیرون گفتم من سر کوچه منتظرم بریم ناهار یواشکی رفتم بیرون اونم اومد رفتیم یه پرس جوجه خوردیم گفت امروز معنی زندگی ر و فهمیدم بعد ناهار گذاشتمش سر کوچه و رفتم مغازه بعد اون زیاد می اومد خونمون دیگه فرصت نشد سکس کنیم بعد یه ماه زنم گفت ملیحه حامله اس من خوشحال شدم که اونو از تنهایی در اوردم بعد از یکی دو بار سکس دیگه یادش دادم که چطور شوهرشو بیاره تو خط و موفق هم شده بود اونا رفتن تهرون یه روز زنگ زد بخاطر همه چی ازم تشکر کرد و گفت دیگه مادر شده اونم مادر دو قلو البته اینو زنم بهم گفته بود.

پاتختی حمیرا خواهر باجناق بزرگمه با چشمان آبی قدی کوتاه بدنی پر از اون کوسهای درجه یک. قبلا زیاد ندیده بودمش یکی دو بار خونه باجناقم ولی از طرز نگاش و شوخی هاش با زنم معلوم بود ازون زنای هاره. گذشت تا اینکه عروسی دختر با جناقم شد. خونه اونا با پدر خانمم توی دهاته ماهم رفتیم زنم با حمیرا تا همدیگر دیدند شروع کردن به شوخی و پچ پچ. شب بعد از حنابندان من رفتم خونه پدر خانمم و اونا اونجا موندن . صبح مادر خانمم داشت صبحانه حاضر میکرد. با اینکه مسنه ولی هیکل تیپش هر کیر خوابیده ای رو بیدار می کنه یه تیشرت تقریبا بلند پوشیده بود تا زیر باسنش میرسید وازبغل چاک داشت ومنم روی صندلی نشسته بودم یک لحظه خم شد از کابینت چیزی برداره تیشرتش رفت بالا من چاک کون باسنای کندشو دیدم تا اون روز بهش دقت نکرده بودم ولی دیدم عجب معرکه ای مخصوصا وقتی که شکم و بند شلوارش وشورت قرمزش که افتاده بود بیرون دیدم با خودم گفتم اینو بکنیا هرچی بارش کنی میکشه میره . بعد از صبحانه رفتم مغازه و ظهر برای ناهار امدم خانمم رو خونه خواهرش پیدا کردم جلو در داشتیم صحبت میکردیم که حمیرا اومد یه حال احوالی کردیم و رفت. زنم گفت خدا خفش کنه نذاشته اصلا بخوابم گفتم براچی؟ زنم گفت بعدا میگم و فهمیدم موضوع ازچه قراره. زنم رفت تو حمیرا اومد و می خندید گفتم چرااذیتش میکنی اونم خنده ای کرد گفت شوخی میکنه .بعداز ظهر موقع بردن رخت داماد حمیرا هم با ما امد نیم ساعتی که تا شهرتو راه بودیم با زنم حرف زدن از تو ایینه حواسم به همشون بود حمیرا دستشو اندخته بود لای پای زنم واونو می مالید خانه داماد هم رقصی کرد که کیرم رو سیخ سیخ کرد و مجبور شدم برم از پشت بچسبم به زنم. موقع برگشتن به حمیرا گفتم ارمین کجا میره ؟ ارمین پسرشه .گفت باباش میره سرویس اونم گلوی منو میاره گفتم ببین اگه دوست داره بفرست بیاد مغازه اونم گفت اخ خدا خیرت بده خودم میخواستم بگم ولی روم نمی شد همون از فردا می فرستم بعد از این صحبت خیلی صمیمی شده بود . بعد از شام عروسو بردند من وزنم سوار ماشین بودیم که راه بیفتیم حمیرا امد جلو گفت اقا داود منم می بری زنم خندید و به شوخی گفت بی تربیت شوهر من مگه می بره. توی راه تو ماشین تاریک بود و اونا باز مشغول بودن بعد از کمی گشتن حمیرا رو پیاده کردیم زنم گفت شب تنها می خوابی ؟گفت اره می خوای بیای. زنم تو گوشش گفت می خوای داود بفرستم نترسی اونم چنگولی از بازوش گرفت گفت بیاین شبو اینجا بخوابین زنم گفت لازم نکرده .حمیرا به من گفت اقا داود ارمینو کجا بیارم؟ گفتم خودم میام دنبالش کمی تعارف کرد خداحافظی کردیم رفتیم خونه خودمون. به زنم گفتم حالتو جا اورد اونم گفت خدا بکشتش. دست انداختم لا پای زنم گذاشتمش رو تخت و باهاش بازی کردم و پاهاشو بلند کردم انداختم زیرم با یه فشاری تا خایه هام رد کردم توش از درد و لذت جیغ بلندی کشید یه کم صبر کردم گفت چیه حمیرا خیلی حشریت کرده گفتم چی بود؟ خیلی می خاریدین گفت جنده دیشب تا صبح باهم ور رفته پرسیدم چطور؟ گفت “عصر داشتیم سالاد درست میکردیم خیار سالادی رو برداشته میگه می تونی بکشیش؟منم گفتم مال من تنگه خودت چی؟گفت اره ولی اگه گذاشتم تو کوست تا ته رفت چی ؟ گفتم من که مثل تو گشاد نیستم گفت معلومه که گشادی هر شب می دی ولی من الان یک ماهه که کیر ندیدم گفتم کیر ندیدی از این چیزا که دیدی گفت نه جون تو ولی با تو شرط می بندم می ذارم تو کوست اگه تا ته رفت چی؟اونموقع می ذارم تو کونتا گفتم اگه تو کوس تو رفت چی؟ گفت تو بزار تو کون من . من فکر کردم فقط حرف می زنه و شوخی میکنه. شب جا نبود دوتایی تو یه جا خوابیدیم دیدم خیاره رو اورده گفتم بابا شوخی کردیم زشته اونای دیگه بیدار می شن گفت نترس همشون خستن کیر خرم بزاری تو کوسشان بیدار نمی شن .منم کم کم حشری شدم قبول کردم فقط شورتو دامن داشتم اونارو کشید پایین یه کم با کوسم بازی کرد یه دفعه دیدم خیار تا ته تو کوسمه اینقدر حشری بودم که یادم رفت خودمو جمع کنم نره تو اون یه کم خیار رو تو کوسم تکون داد ابمو ریختم گفت چی شد نرفت تو؟با مشت تو سینش زدم گفتم نرفت و کیر خر. دیدم داره انگشت می کنه تو کونم نذاشتم گفتم جنده جر می خورم گفت نترس می گفتی تو کوسمم نمی ره پس چه جور رفت خودمم دلم می خواست حرفی نزدم اونم کم کم خیار رو رد کرد تو کونم اون جا هم یه بار خالی شدم . خیار رو داد دست من گفت مشغول شو گفتم حالشو ندارم گفت ولی من خیلی حالشو دار ما. اینو گفت ترسیدم نکنه یه بار دیگه بزاره دیگه فردا نتونم راه برم خیار رو گرفتم تو کوسش نمی رفت به زور گذاشتم ابشو ریخت منم دیگه تو کونش نذاشتم .همون طور خسته خوابیدیم.” با تعریف های زنم من کار خودمو کردم هم اونو ارضا کردم هم خودم ریختم . صبح دیر شده بود رفتم مغازه بعد از دو ساعتی یادم افتاد باید برم دنبال ارمین رفتم در خونه حمیرا زنگ زدم در و باز نکردن. دو سه بار زنگ زدم دیدم حمیرا اومد جلو در درو که باز کرد چشمم افتاد بهش یه لحظه یادم رفت برای چی اومدم حمیرا با چشای پف کرده با یه تاب بندی شلوارک صورتی با چادر نازک خانگی جلوم بود سلام کرد جواب شو دادم گفتم تا الان خواب بودی اون تازه یادش افتاده بود که اونجا چی میکنم . گفت وای ببخشید الان حاضرش میکنم. یک دفعه موبایلم زنگ زد زنم بود گفت بیا منو ببر پاتخت. گفتم باشه الان جلو خونه حمیرام ارمینو بردم میام .اون گفت ببین اگه حمیرا هم حاضره بیارش به حمیرا گفتم زنمه می گه حمیرا رم بیار گفت زحمت نکشین من حاضر نیستم خودم میرم. گفتم حاضر شو می ام دنبالت اونم قبول کرد ارمینو گذاشتم مغازه بعضی چیزا رو یادش دادم وخودم رفتم دنبال حمیرا. زنگ زدم گفت اقا داود بیا بالا یه شربت بخور تا بریم منم کیرم سیخ بود رفتم تو حمیرا خوش امد گفت هنوز اماده نبود فقط دوش گرفته بود رفت تو اتاق خودشو اماده می کرد در و نبست منم دیگه رو رو گذاشتم کنار گفتم شما زنا باشین این قر و فرتان گفت اگه ما بخودمان نرسیم که شما باید بیستا زن بگیرین حمیرا می خواسته دامنشو در بیاره شلوار بپوشه که یک دفعه تلفنشان زنگ زد اونم هول شده بود پاش گیر کرده به شلوارش و افتاده بود با صدای افتادنش بلند شدم گفتم چی شد؟ اونم با درد گفت افتادم دراتاق نصف بیشتر باز بود دیدم که هنوز بلند نشده به بهانه کمک رفتم جلو همدیگر رو دیدیم رفتم تو کیرم سیخ شده بود اونم کیرمو نگاه میکرد گفتم بزار کمکت کنم اونم خدا خواسته گفت مرسی بلندش کردم. موبایلم زنگ زد زنم گفت پس کجایی؟ گفتم حمیرا گفت زود ساعت دوازده بریم منم برگشتم تو مغازه. حمیرا نگام می کرد فهمید دروغکی گفتم ساعت هنوز یازده بود دستشو گرفت از کیرم گفت جون چه گنده اس. کمر بندمو باز کرد شلوار وشورتمو با هم کشید پایین گفتم چیه هولی گفت نه هلاکم انداخت دهنش شروع به ساک زدن کرد بلندش کردم دست تو شورتش بردم ابش راه افتاده بود ولازم نبود کاری بکنم گفتم چه جور دوست داری گفت هر جور زنتو می کنی منم رو تخت خوابوندم اونم پاهاشو حسابی داد بالا. شورتشو که دراوردم کوسی دیدم که تا حالا ندیده بودم چاق وتپل بدون مو گفتم جیگر محکم یا یواش ؟ گفت فقط جرم بده منم پاهاشو انداختم زیرم کوس وکونش حسابی رفت بالا تا جون داشتم تا ته کردم توکوسش اونم که انگار سردش شده اوووه می کرد و دندوناش بهم میخورد فهمیدم دردش اومده کمی صبر کردم پاهاشو از زیرم در اورد و داد بالا فهمیدم که چی می خواد تلمبه می زدم اونم با هر بار که کیرم تو کوسش میرفت جون می گفت حمیرا یه بار ارضا شد این دفعه رفتم پشتش فکر کرد می خوام از کون بکنم گفت الان نه دفعه بعد گفتم میخوام از پشت بزارم تو کوست اونم سگی خوابید ومنم گذاشتم تو کوسش هربا که کیرم رو بیرون می اومد کوسش باز می ماند و صدای قشنگی میداد که ادمو به عرش می برد همانطور که کیرم تو کوسش بود خوابوندم و خودم هم خوابیدم رو باسنش خیلی حال میکرد وگفت الهی قربون کیر کلفتت از کی بود کیر ندیده بودم مال رضا انگار دودول بچس . با حرفاش حال میکردم با هر فشار من کونش بالا میرفت ابم داشت می اومد گفتم بیرون یا تو؟ گفت چرا بیرون بریز تو جیگرم حاملم کن ازت بچه می خوام یادگاری می خوام منم تمام ابمو ریختم تو و روش خوابیدم حمیرا نازم می کرد می گفت جیگر پاشو بریم دیر نشه دیگه دو ش نگرفتیم حمیرا پنبه ای گذاشت رو کوسش گفت بزار اب عزیزم بیرون نریزه تا پرم کنه باهم راه افتادیم و رفتیم توی راه می گفت باید برای منم پا تخت بگیرند زنم رو هم سوار کردیم و رفتیم توی راه به خودم می گفتم که دیگه باید زیاد کار کنم چون دیگه عیال وار شدم بعداز چند باری که رو باسکول حمیرا رفتم یه روز بهم گفت صاحب دختر شدی فکر جهازش باش واین طوری حمیرا از من دختر دار شد.

سوگل زن برادر خانمماون روز بعد از اینکه سودابه رو کردم اومدم خونه خودمون شب شد و موقع گاییدن زنم . بعد از لب گرفتن لب دادن و مقدمات اولیه تا ته کیرم رو کردم تو کوسش و اونم خیلی کیف میکرد من همیشه قرص می خوردم وهم به کیرم اسپری میزدم . این باعث میشد تا یک ساعت ابم نیاد و کیرم همینطور سیخ بمونه.به زنم گفتم اگه بیای ببینی دارم خواهرت میکنم چیکار میکنی؟اونم بی مقدمه گفت منم به شوهر اون میدم گفتم دوست داری دوتایی هم تورو بکنیم هم سودابه رو گفت اره و ارضا شد و من هم همینطور میکردمش کمی که به خودش امد گفتم بزار کونتم باز کنم تا اماده بشی برای دادن به دو نفر اونم قبول کرد اونو از کونشم گاییدم ساعت ۱۰صبح بود که با زنگ تلفن بیدار شدم سودابه بود گفتم تو خواب نداری گفت خسته نباشی جیگر مجبوری کم میکردی زنم بیدار شد پرسید کیه؟ گفتم سودابه کوسو گوشی رو ازم گرفت گوشی گذاشتم رو ایفون سودابه پرسید تا الان میدادی زنم گفت اره جون خودت و کمی سر به سر هم گذاشتند تا اینکه مارو واسه ناهار دعوت کرد با زنم باهم رفتیم حموم اماده شدیم بریم خونشون چون جمعه بود شوهر اونم خونه بود با دست دادن و احوال پرسی رفتیم تو زنامون حسابی به خودشون رسیده بودند و کیرمون حسابی سیخ میشد باجناقم رفت بیرون وسایل بخره زنم هم رفت دستشویی سودابه اومد پیشم یه لب ازم گرفت وگفت فردا کجایی؟ گفتم مغازه گفت فردا ظهر بیا اینجا مهمون داریم منم قبول کردم زنم اومد تو و حرفمون رو قطع کردیم ناهار باهم خوریم همه خوابیدن سودابه رفت بیرون و چشمکی به من زد منم نگاهی به شوهرش کردم خواب خواب بود رفتم جلو در مهتاب کلیدی داد گفت فردا بی سر صدا بیا تو تا من اشاره نکردم کاری نکن بخاطر اینکه سه نشه زود رفتیم تو بعد از خوردن چای و میوه دسته جمعی رفتیم پارک شام هم مهمون فست فود بودیم کنار میز من و محمد هر کدوم روبروی زنامون بودیم یک دفعه دیدم زنم و محمد به هم چشمک رد بدل می کنند به بهانه اینکه کیفم افتاد زیر میز خم شدم دیدم محمد و زنم پای همدیگر رو فشار میدند چیزی نگفتم بعد از شام او نارو رسوندیم و خودمان رفتیم خونه پچه ها خوابیده بودند زنم گیر داد گفت امشب منو می کنی گفتم نه حالشو ندارم باشه فردا شب گفت نه امشب تازه بهت کون هم میدم من قبول نمی کردم گفتم شرط داره اونم بی مقدمه قبول کرد گفتم می خوام جفت کیر بکنمت گفت اخه با چی ؟گفتم اون با من رفتیم اتاق خواب داشت لباساشو در میاورد فقط شورت تنش بود دست برم توی شورتش دیدم کسش خیس خیسه یک دفعه گفتم محمد کار خودشو کرد اونم تعجب کرد و گفت لوس این حرفا چیه؟گفتم هیچ چی شاید تو فست فود یکی دیگه بود پاتو فشار میداد اونم که فهمید کار خرابه گذاشت پله پایین چیزی نگفت رفتم اشپزخونه با یک خیار سالادی گنده امدم زنم لخت خوابیده بو و پاها شو به دیوار تکیه داده بود و داشت کوسشو می مالید تا خیار رو دست من دید گفت او خیلی گنده اس جرم میده گفتم اون با من بخاطر اینکه زنم اماده اماده بوده بی مقدمه شروع کردیم کیرم رو تو کوسش فرستادم بعد از دوسه بار تلمبه زدن اون ارضا شد وبی حال افتاد رو تخت یه کم صبر کرم حالش جا اومد گفتم قمبل کن اونم فوری قمبل کرد و کونشو داد بالایه کاندوم تیغ دار زدم خیار سالادی و اروم رد کردم تو کوسش اونم چون حسابی گشاد شده بود همه خیار رو کشید تو منم کیرم رو اب دهن زدم فرستادم تو کونش دیگه عادت کرده بود شروع به تلمبه زدن کردم با دستم محکم رو باسنش میزدم اونم جیغ میکشید میگفت نزن دردم میاد منم حشری حشری بودم گفتم الان چنند تا کیر توتت گفت دوتا گفتم تو کوست کیر کیه گفت هر دو تاش مال تو گفتم مال محمد اونم گفت نه مال اون یه ذره اس با این اوصاف حسابی کردمش بیحال روش افتادم وقتی بیدار شدم دیدم صبح شده دوشی گرفتم بعد از صبحانه مفصل رفتم مغازه همش یاد سودابه بودم و اینکه کی رو جور کرده نزدیک ظهر به خونه زنگ زدم گفتم ظهر نمی یام ساعت ۱۲به سودابه زنگ زدم گفت منتظرم. گفتم کیه ؟ گفت بیا بدک نیست بعد از تلفن به همه زنایی که میشناختم فکر کردم از مادر زنم گرفته تا خاله ها شون زنای برادر خانمم(اخه ۵تا برادر زن دارم که زناشون هرکدوم ازاون یکی تیکه تر )حتی به عمه و خاله خودم هم با زن عمو وزن دایی هام هم فکر کردم با خودم گفتم یکی رو جور کرده دیگه مهم گاییدنش یه قرصی انداختم بالا و اسپری زدم راه افتادم طرف خونه با جناق در رو باز کردم رفتم تو در واحدشون رو یواشکی باز کردم دیدم سرو صدایی نیست اول فکر کردم سر کارم ولی یک دفعه صدای اویی شنیدم از اتاق خواب بود یواشکی درو باز کردم سودابه متوجه شد اون زیر بود اون بکی حالت قمبل رو سودابه بود وسودی یه کبر مصنوعی تو کوس اون کرده بود اونم حال میکرد سودی گفت سوگل دوست داشتی جای این یه کیر وافعی تو کوست بود ؟(من تازه فهمیدم کیه سوگل زن برادر کوچیکه خانمم بود ازاون کسا بودا کوتاه قدو تپ و سفید )سوگل گفت اخ که گفتی یعنی هر کی باشه تا اون خایه هاشم می کشیدم تو کوسم سودی گفت دوست داشتی کی همونطور که قمبل کردی می ذاشت تو کوست ؟سوگل یکی دو نفر را اسم برد و سودی از کوچیکی و کجی کیرشان گفت سوگل اخر سر گفت اقا داود.اخه ….(منظورش زنم بود)میگفت کیرش هم کلفت هم بلند . سودی اشاره ای به من کرد یعنی بیا سوگل متوجه نبود و فقط حال میکردسودی لب تو لبش گذاشت و کیر مصنوعی رو از تو کوس سوگل بیرون کشید کوسش همون طور باز مونده بودسوگل گفت بد جنس حالمو خراب کردی زود باش بزار تو من هم موقعیت رو جور دیدم کیرم رو فرستادم تو کوسش. سوگل گفت سودی جووووون چرا این طوری شد انگار کیر راست راستکیه سودی بخاطر اینکه سوگل نفهمه دو دستی سر اونو گرفته بود از ش لب می گرفت و من هم تلمبه میزدم سوگل متوجه شد که یکی دیگه داره می کندش فکر کرد محمد شوهر سودیه گفت بد جنسا دو نفر به یه نفر به سودی اشاره ای کردم یعنی ولش کن سودی هم سر سوگل رو ول کردسوگل عقبش رو نگاه کرد منو دید نمی دونم از خوش حالی بود یا از ترسش خواست بیفته نگهش داشتم همانطور تلمبه میزدم سوگل این دفعه جیغ بلندی کشید و ارگاسم شد بیحال روی تخت افتاد سودی اونو ول کرد اومد سراغ من کیرمو تو دهنش گرفت برام حسابی ساک زد بعد قمبل کرد و کونشو داد بالا خواستم بزارم تو کوسش کونشو داد پایین یعنی بزار تو کونم منم یواش یواش با سوراخ کونش بازی کردم تا گشاد شد یک دفعه تموم کیرمو فرستادم تو کونش اونم چقدر حال می کرد گفتم از کون به شوهرت میدی کونت اینقدر گشاده. گفت اون از کوسم بزور میکنه چه برسه به کونم بعدا بهت میگم چرا گشاده. سوگل که حالش جا اومده بود از این که می دید با جناق داره خواهر زنش اونم از کون میکنه حسابی حال اومده بود اومد جلو کیر منو از تو کون سودی در اورد گذاشت دهنش دو باره گذاشت تو کون سودی و خودش فمبل کرد یعنی تو کون منم بزار طفلکی نمی وانست چی در انتظار شه کیرم دراوردم کون سوگل رو خیس کردم سوراخ کونش خیلی تنگ بود دونستم که تا حالا کون نداده و بخاطر اینکه سوگل میده اونم میخواد بده با خودم گفتم اگه یه دفعه بزارم کونش جر میخوره کار میده دستمون برای همین دستم گرفتم از کیرم نوکش گذاشتم رو سوراخ کونش کمی فشار دادم ۳سانتی از کیرم رفت تو جیغ شیرسوگل در اومد اخ سوختم ایی ایی و خودشو کشید جلو داشت سوراخ کونشو میمالید سودی که تا اون لحظه نیگا میکرد گفت ای بمیری سوگل. سوگل گفت کونی تو باز شدی ماشا ا… اینم که کیر نیست شاه کیره . منم کیرم رو گذاشتم تو کوس سودی هی تلمبه میزدم نزدیک خالی شدنم بود دیدم دوباره سوگل قمبل کرد گفتم دردش رفت گفت بزار تو کوسم کیرم رو ازتو سودی گذاشتم توکوس سوگل دوباره تو سودی تا اینکه گفتم سودی سوگل سودی سوگل اخرش همه ابمو تو کوس سوگل خالی کردم همونطور افتادم رو سوگل. سودی اومد جلو گقت جیگر شکمش رو بالا نیاری سوگل تازه متوجه جریان شده بو د جیغی کشید و چمپاته نشست رو کاشی اتاق اب منو همینطور میریخت بیرون سودی خندید گفت نترس بابا نمی شی سوگل گفت این اب فیل رو حامله می کنه چه برسه به من. سودی گفت من می دونم که نمیشه اخه جیگرم خنثی اس سوگل منظور سودی رو فهمید لجش گرفت با کیر مصنوعی گذاشت دنبال سودی و گفت سودی با این جرت میدم حال منو میگیری سودی هم گفت میگم باز بزاره کونتا. سوگل اومد پیشم بخاطر همه چیز ازم تشکر کرد و گله که چرا نگفتم وازکتومی کردم و ابن خنثی اس منم ازش لب گرفتم قول دفعه بعد رو به اون دادم سه نفری رفتیم حموم دوش گرفتیم من راه افتادم مغازه.

سودابهمن و زنم ده سال پیش ازدواج کردیم یک خواهر زن دارم که اسمش سودابس. سه سال بعد از ما عروسی کرد. زمان مجردیش خیلی می امد خونه ما من هم کم کم دیدم چیز بدکی نیست دوستیمو باهاش بیشتر کردم یه روز که خونه ما بود میبردمش خونه داداشش دوتایی صندلی جلو تاکسی نشستیم توی راه دستمو انداخته بودم گردنش وبا دستم بازوش رو فشار میدادم واونم چیزی نمی گفت.این موضوع گذشت و ازدواج کرد و بچه دار شد وهیکلش هر روز سکسی تر میشد منم نسبت به کردنش حریصتر میشدم تو هر موقعیتی سعی می کردم کیرمو نشونش بدم البته طوری که مثلا خودم نمی دونستم و اون اتفاقی دیده یک شب تابستان که خونه پدر زنم بودیم و اون هم با شوهرش اونجا بودند من و شوهر اون حسابی از خجالت زن همدیگه در اومدیم موقع خواب شوهرش بخاطر کارش رفت من پدر زنم توی هال خوابیدیم و اونا با مادر زنم توی اتاق دیگه. در اتاق رو نبسته بودند من هم کیرم دستم بود و باهاش ور میرفتم تا اینکه دیدم بلند شد و بچشو میخواست ببره دستشویی من هم که با شلوارک خوابیده بودم کیرم رو از پاچه شلوارک بیرون انداختم و غلطی زدم روبرو به در خوابیدم چون جلو در خوابیده بودم قشنگ مشخص بود سودابه که یه شلوارک صورتی و تاب نازک پوشیده بود و تموم بدنش مشخص بود اومد رد بشه یهو چشمش به کیرم افتاد چند لحظه مکثی کرد رفت وقتی اومد رفت اشپز خونه که اب بخوره من دوبار غلطی زدم و رو برو به اشپزخونه خوابیدم و اون دوباره کیرم رو دید که حسابی شق شده بود. بچشو برد خوابوند خودش دوباره برگشت اشپزخونه چون هال کمی تاریک بود اون نمی دید که من بیدارم ولی من اونو قشنگ می دیدم جلو در نشست و داشت شیر میخورد دستشو برد توی شلوارکش و کسشو می مالوند و کیر منو رو نگاه میکرد یکدفعه دیدم زنم بیدار شد و اومد بیرون من هم فرصت نکردم رومو بکشم چون اون موقع می فهمید که عمدا کیرم رو انداختم بیرون و ضایع میشدم خودم رو بخواب زدم زنم اومد رومو کشید رفت توی اشپزخونه پیش خواهرش. سودابه گفت مثل اینکه اقا …. خیلی گرمش شده و زنم فهمید که سودابه کیرم رو دیده باهم نشستند مشغول حرف زدن شدند و از چطور کس دادن به شوهر اشون می گفتند سودابه گفت اقا …. تورو از کون کرده؟زنم گفت وفتی نامزد بودیم همیشه ازکون میکرد ولی الان هر دو شب یک بار که کسمو میکنه یک ساعت بیشتر طول میکشه و من سه چهار بار ابمو می ریزم اخرش هم باهم میریزیم اخه اقا…وازکتومی کرده خیال هر دومون راحته سودابه گفت خوش به حالت منو بدبختو هفته ای بک بار اونم به زور من. زنم پرسید برای چی اقا محمد که بدنش خوبه و اونشم که بد نیست( فهمیدم که زن من هم کیر باجناقم رو دیده )سودابه گفت خوبه ولی مال اقا ….جیگر ادمو حال میاره یه کمی دیگه حرف زدن و رفتند خوابیدند من هم با رویای کردن سودابه و زنم باهم خوابیدم. صبح کنار میز اشپزخونه نشسته بودم و مادر زنم برایم صبحونه حاضر میکرد اونم یه تیشرت پوشیده بود که از پایین چاک داشت خم شد از زمین چیزی ور داره که یک دفعه دیدم که شکمش ازمیان چاک تی تیشرتش معلومه وشورت قرمزش هم ازبند شلوارش زده بود بیرون حسابی حشری شدم چشمم رو از کونش ور نمی داشتم اخه اون با اینکه مسن بود ولی بدن توپی داشت با خودم گفتم هم چی زنی باید اون طور دخترایی داشته باشه.این موضوع گذشت تا اینکه اومدیم خونه خودمون موقع کردن زنم کم کم حرفو به خواهر و مامانش کشوندم و ازاینکه دیشب چی شنیدم امروز صبح چی دیدم زنم گفت پس بیدار بودی همه چیتو ریخته بودی بیرون ؟ گفتم نه ولی حرف زدن شما منو بیدار کرد .بهش گفتم تو کیر محمد رو کی دیدی که به سودابه میگفتی مال محمد که بدک نیست؟گفت از بس شما مردا جلبید اونم مثل تو یه شب خونه مامانم با شورت خوابیده بود . با این حرفم زنم کمی کسشو جمع کرد و منهم فهمیدم زنم هم به باجناقم چشم داره بهش گفتم من ومحمد شما دو تا خواهر پیش هم بکنیم وشمارو عوض کنیم زنم یه کمی ناز می کرد ولی معلوم بود ته دل راضیه به عشق چهار نفری اونو میکردم و گفتم منو باجناق دوتایی مامانتو بکنیم تو وخواهرت دوتایی نگاه کنین؟اونم حشرش زد بالا و گفت چرا که نه شما نکنین کی بکنه؟یک دفعه ابم امد و با زنم باهم ارگاسم شدیم.بعد اون شب که زنم به عشق چهار نفری کردم وفهمیدم سودابه از شوهرش سیر نمی شه و زنم هم به باجناقم چشم داره روز به روز حشری تر میشدم هر روز بعد از تعطیل کردن مغازه در رومی بستم یک ساعتی کیرم رو ماساژ میدادم تا اینکه دیدم کیرم هم کلفت شده وهم بلند نزدیک ۲۵ سانت و زنم دیگه موقع کردن به زور تحمل میکرد. یک روز پنج شنبه سودابه اومد ه بود خونمون ظهر که رفتم خونه اونو دیدم کیرم حسابی زد بالا با اون دست دادم دستشو زیادتر فشار دادم اون هم چیزی نگفت رفتم لباسمو در بیارم جلو ایینه کیرم رو دراورده بودم و به بزرگیش کیف میکردم که یک دفعه دیدم سودابه توی حیاط داره لباس پهن میکنه اونم باز کیرمو دید ولی من خودم به ندیدن زدم وزیر چشمی از تو اینه اونو نگاه میکردم اونم با حشر تمام منو دید میزد و دستش لای پاش بود . دیدم که ممکن زنم بفهمه زود شلوار خونه پوشیدم رفتم اشپزخونه دستی لا پای زنم انداختم با اون کمی حال کردم گفتم تو اتاق با کیرم ور می رفتم سودابه دید یک دفعه شلوارم کشیدم بالا در صورتی که این طوری نبود و سودابه حسابی دیده بود. زنم گفت ای بدبخت به ارزوت رسیدی ؟ سودابه اومد داخل اشپزخونه ولی لپش حسابی گل انداخته بود معلوم بود که حشرش بالا زده پیش اون با زنم شوخی میکردم پشت زنم میزدم میگفتم جیگر چطوره ؟ زنم میگفت بابا پیش سودابه زشته . سودابه گفت زشت چی شوهرت دیگه. ظهر ناهار خوردیم و من حسابی سینه و کون سودابه رو ور انداز کردم قبلا به بزرگی کون زنم نبود ولی الان اونو جا گذاشته بعد از ناهار کمی خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم زنم وسودابه حسابی از گرما ولووند و همه چیزشون رو ریختند بیرون تا منو دیدند خودشون رو جمع و جور کردند زنم رفت چایی بیاره منهم به عمدا کیرم رو توی شلوار جابجا کردم و سودابه فهمید چشم از سودابه ور نمی داشتم سودابه گفت اقا …منو هم میبری ؟منظورش خونه خودشون بود گفتم کجا ببرمت؟اونم گفت خونمون. زنم گفت کجا شب بمون زنگ می زنیم اقا محمد هم بیاد بعد از شام برید سودابه قبول نکرد و گفت شام دعوتیم باشه یه شب دیگه گفتم باشه حاضر شو تا بریم معمولا پنج شنبه ها مغازه نمی رفتم زنم گفت میری مغازه یا بر می گردی خونه؟فکر کردم شاید بشه از خجالت سودی در بیام واسه همین گفتم میرم مغازه .سودابه رو سوار ماشین کردم رفتیم سمت خونشون توی ماشین از شوهرش حرف زدم و از اینکه حموم شون دایر یا نه البته به شوخی اونم که معلوم بود دلش پره گفت نه بابا محمد بیچاره تا میاد خونه خسته و کوفته می افته گوشه ای و خوابش میبره. توی راه دخترش خوابید موقع پیاده شدن مجبور شدم اونو بغلم تا اپارتمون شون ببرم .و سودابه وسایل خودش رو بیاره داخل اپارتمون شدیم سودابه گفت بیا تو یه لیوان شربت بیارم گرمت شده منم تعارف کردم بظاهر قبول نمی کردم ولی به اصرار سودابه رفتم تو اون رفت شربت درست کنه منهم دیدم ماهواره شون روشنه تلویزیون روشن کردم زدم کانال ماهواره اتفاقا روی یک کانال سکسی بود که دو نفر داشتند زنه رو میکردند در همین حین سودابه اومد تو و اون صحنه رو دید منهم مثلا دست پاچه شدم بدتر صداشو زیاد کردم سودابه داشت می خندید کنترل از من گرفت و فقط صداشو کم کرد ولی کانال رو عوض نکرد به من گفت فیلم خوشت می اد ؟گفتم اره گفت میخوای بازی کنیم ؟منم که مثلا راضی نیستم گفتم نه بابا. سودابه گفت نعره علی بابا پس کدوم جلب بود کیرش به من نشون میداد.منم گفتم کی؟گفت اونشب خونه مامانم امروز خونه خودتون جلو اینه منم گفتم جون من دیدی؟گفت پس چی از اون شب به بعد فقط به عشق کیر تو به محمد کس میدم یا روزا هم بادمجان سیاه تو کسم می ذارم تا ارضا بشم. منم که دیدم این جوریه اونو گرفتم بغلم و دستمو بردم توی شورتش دیدم که حسابی چشمه اش اب افتاده فقط پمپ ابکش می خواد بریزه بیرون برای همین کیرمو در اوردم و دادم دستش گفتم چاهت اب افتاده پمپ بزاز توش اونم گفت شما متخصص این کارین منم خوابون دمش و شورت دامنشو باهم در اورم بیرون گفت اخ جون الان مزه کیر رو می چششم پاهاشو داد بالا وگفت زود باش مردم .من هم نامردی نکردم تمام کیرم رو فرستادم تو اونم همش قربون صدقه کیرم میرفت منم بهش گفتم این کیر مال تو بکش تا سیر بشی گفت بس خواهرم چی؟گفتم نترس به همه تون میرسه اونم گفت همه مون؟ گفتم اره تو خواهرت مامانت خاله هات( اخه فامیل های زنم همشون کس تشریف دارن) و هر کی که شما دوست دارین کیر من بره توشون اونم گفت اخ جون چند نفری برات سراغ دارم منم با این حرف حسابی کوبوندم تو کوسش و ابم تا اخرین قطره خالی کردم تو کوسش و سودابه گفت تا امروز این طوری گاییده نشده بودم با بوسه ای ازم تشکر کرد. باهم رفتیم حموم اونجا هم ازم خواست ولی من قبول نکردم گفتم باید عدالت رعایت بشه واسه خواهرت هم بمونه رفت بیرون وبا یه خیار سالادی امد منظورش رو فهمیدم خیار رو گرفتم و مالیدم به کوسش گفت بزار عقب میخوام از این به بعد جفت سوراخه بهت بدم منم خیار یواش یواش توی کونش کردم و کوسش رو مالیدم تا اینکه دوباره ارضا شد منم هم دوش گرفتم و رفتم خانه خودم توی راه فکر میکردم سودابه کی رو برام جور میکنه؟

صبحانه سلام من حمید هستم . داستانی رو که براتون میخوام تعریف کنم مربوط میشه به اولین سکس من. هر کسی تو زندگیش از یکی خوشش میاد که دوست داره با اون سکس داشته باشه. من هم عاشق خاله جووووووووونم شدم. من ۱ خاله دارم که هر چی از خوشگلی این حوری بگم کم گفتم. خاله من ۳۵ سال سن داره ولی عین ۱ دختر مونده .شما خودتون تجسم کنید: قد بلند , پوست سفید,عضلاتی کشیده, سینه هایی بزرگ ,کون قلمبه, موهایی مشکی ولخت وبلند. شوهر خاله من با خاله ام چیزی حدود ۲۵ سال اختلاف سن دارند یعنی شوهر خالم چیزی حدود ۶۳ سال سن داره(حیف همچین زنی براش ) خلاصه همین موضوع باعث شد که من شیطنتم گل کنه . با خودم گفتم همچین زنی با این خوشگلی رو چه جوری این پیرمرد می تونه ارضا ش کنه . همش تو همین فکر بودم که تصمیم گرفتم خودمو بیشتر به خالم نزدیک کنم شاید یه چیزی نصیبم شد. از اون روز دیگه رفتم تو نخ خالم. هروقت که میشد و موقعیت بود ۱ جوری خودمو به بدن خالم میرسوندم. وقتایی که تو ماشین بودیم من عمدا کاری میکردم تا کنار خالم باشم . خلاصه یواش یواش متوجه شدم خالم هم بدش نمیاد و اونم سر و گوشش میخاره ولی جرات اینکه بهش بگم را نداشتم. ۱ روز تو خونه تنها بودم تا اینه صدای زنگ اومد . درو که باز کردم دیدم خالمه . بعد از سلام و احوال پرسی خالم گفت مامانت هست؟ گفتم نه رفته خرید ولی زود میاد حالا بیا تو خاله وخستگی در کن. اونم اومد تو. اول مانتوشو درآورد و نشت رو مبل . ۱ لباس آستین بلند داشت که آستیناش توری بود و قشنگ میشد زیرشو دید. ۱ دامن بلند هم داشت . من هم ۱ شربت براش درست کردمو آوردم و عمدا نشستم دقیقا کنارش طوری که پام به پاش چسبیده بود. خالم هیچی نگفت و از جاش تکون نخورد. دستمو گذاشتم روی شونه هاش و با لاله گوشش که گوشواره داشت بازی بازی کردم طوری که تابلو نباشه . هیچی نمیگفت. کم کم دیدم اونم داره خوشش میاد ولی به روی خودش نمیاورد. دست کردم کش موهاشو باز کردم (موهاشو دم اسبی بسته بود). بعد گفتم بزار خودم موهاتو ببندم. خالم هیچی نگفت. چون روی مبل بودم و پشت خالم به طرف من بود مسلط نبودم. خالم خودش فهمید و پشتشو چرخوند به طرف من. من هم پاهامو باز کردم طوری که کون تپلش بین پاهام قرار گرفت . کیرم داشت از شق درد می ترکید. دیدم خیلی ضایعه و کیرم به کون خالم گیر می کنه اونو دادم لای کش شورتم و سرگرم بازی با موهاش شدم نمیدونید چه حالی میداد . یه لحظه موهای خالمو کشیدم که یه دفعه ۱ آهی کشید که نزدیک بود همون جا آبم بیاد . تصمیم گرفتم دلمو بزنم به دریا و از پشت سینه هاشو بگیرم و بچسبونمش به خودم ولی از بد شانسی من یهو صدای زنگ اومد. خالم خیلی حول شده بود و زود از وسط پام پاشد نشست اونور منم رفتم درو باز کردم. مامانم بود .خیلی اعصابم خورد شد . از این جریان ۲ , ۳ ماهی گذشت و هر روز علاقه من به خالم بیشتر میشد . ولی جرات نمیکردم بهش بگم . تا اینکه اون شب بیاد موندنی رسید . شوهر خالم رفته بود مسافرت و چون خالم تنها بود من رفتم پیشش. موقع خواب که شد خالم رفت رختخوابا رو پهن کرد . جای من و پسر خالمو که ۱۲ سال از من کوچیکتر بود کنار هم پهن کرد و جای خودشو یه ذره اونورتر پهن کرد . وقتی چراغا خاموش شد من همش حواسم به خالم بود . اصلا خوابم نمیبرد . بعد از ۱ ساعت دیدم همه خوابیدن . منم خیلی حشری شده بودم طاقت نیاوردم . پاشدم رفتم کنار خالم که پشتش به من بود . یکی , دو بار صداش زدم تا مطمئن بشم خوابیده خوابه خواب بود. دستمو گذاشتم روی کونش. وایییییییییییییییی…… چه کونی بود نرمه نرم. همینطوری کنارش دراز کشیدم و یواش یواش خودمو بهش میمالیدم . پتو رو کنار زدم و کیرمو رو شیار کونش بالا پایین میکردم. نمیدونید چه حالی داشتم. زیر دامنش ۱ شلوارک داشت که خیلی نازک بود و از زیرش میشد شورتشو دید .اصلا نمیفهمیدم دارم چی کار میکونم . شلوارمو کشیدم پایین و کیرمو درآوردم. گذاشتمش لای پاهاش وهی عقب و جلو می کردم .. لای پاش داغ بود . خیلی لذت می بردم. اصلا قابل وصف نیست . دیگه طاقت نیاوردم و همه آبمو ریختم لای پاش. خیلی ترسیدم . گفتم الانه که بیدار بشه ولی بیدار نشد. پاشدم و اومدم سر جام دراز کشیدم ولی هنوز حشری بودم . هر جوری بود خوابیدم . صبح ساعت ۶:۳۰ بود که با صدای خداحافظی پسر خالم که داشت میرفت مدرسه از خواب بیدار شدم. ولی چون خیلی خسته بودم باز خوابیدم. داشتم چرت میزدم که یهو ۱ چیز جالب دیدم.۱ لحظه خالمو دیدم که اومد توی اطاق فقط ۱ شرت با ۱ کرست داشت . فکرکردم خواب میبینم. ولی بیدار بودم . فکر کردم میخواد لباس عوض کنه خودمو به خواب زدم که یهو دیدم ۱ چیزه نرمی بهم چسبید ؟؟؟؟؟ خالم لخت اومد منو از پشت بغل کرد و منو صدا کرد . حمید , حمید جان پاشو خاله برات صبحانه آوردم؟؟؟!!! منم که دیگه خواب از سرم پریده بود برگشتم و رومو بهش کردم . شهوت تو صورتش موج میزد . ۱ دفعه لباشو گذاشت رو لبام و منم بوسیدمش . من که چندین سال منتظر همچین صحنه ای بودم ولش نکردم و با تمام توان لباشو می مکیدم. زبونشو تو دهنم می چرخوند. دست کردم تو موهاش و از پشت موهاشو کشیدم عقب تا گلوش بیاد بالا. رفتم رو گلوش و گلوشو خوردم رسیدم به سینه هاش وای ……. باور نمی کردم بعد از این همه انتظار بتونم سینه هاشو ببینم . با دیدن کرستش وحشی شدم و کرستشو کشیدم طوری که پاره شد . خیلی لذت برد رفتم رو سینه هاش و با تمام توان سینه هاشو گاز گاز میکردم و می بوسیدم . خالم که داشت پرواز میکرد .جیغ میکشید. حدود ۱ ربع فقط سینه هاشو خوردم که دیدم ۱ جیغ بلند کشید , ارضا شده بود. برام جالب بود زنی با این سن نباید به این زودی ارضا بشه ولی بهش حق میدادم چند سالی میشد که ۱ حال درست و حسابی نکرده بود آخه شوهرش پیر بود . کم کم به هوش اومد من هنوز داشتم سینه هاشو می خوردم . با اشاره گفت برم رو کسش . شرتش رو در آورد . عجب کسی بود. سفید سفید بدون ۱ ذره مو . شروع کردم به لیسیدن . خیس خیس بود . آبه کسش همینجوری میومد مزش خیلی خوب بود. زبونمو تا ته میکردم تو کسش و در میاوردم . خالم فقط نفس نفس میزد . ۱ دفعه پا شد و اومد جلو و کیرمو گرفت . تمام کیرمو کرد تو دهنش . مثل کیر ندیده ها می خوردش . نمیدونید چه جوری کیرمو میخورد . تخمامو میکرد تو دهنش و لیس می زد. من داشتم پرواز میکردم . خالم ول کن نبود و همینجوری میخورد . گفتم خاله بسه . گفت : خفه شو؟!! تو هم اگه تو این چند سال با ۱ کیر خوابیده حال میکردی به من حق میدادی . همش میگفت : جووووون چه کیری , مال خودمه….. دیگه داشت آبم میومد . گفتم خاله داره میاد , دیدم سرشو تکون داد , منم تمام آّبمو تو دهنش خالی کردم , تمامشو تا آخرین قطره خورد . لباشو دور کیرم حلقه زده بود . خالم هنوز داشت با کیرم ور میرفت . کیرم دوباره بلند شد. دیدم خالم پا شد و وسط پا هام نشست و کیرشو گذاشت لای سینه های بزرگش . لای سینه هاش از عرق خیس خیس بود و همین باعث شد که بیشتر لیز باشه . دست کردلای پاش و ۱ کم ازآب کسشو لای سینه هاش مالید وکیرمو گذاشت لای سینه هاش(پیشنهاد می کنم حتما امتحان کنید) سینه هاش خیلی نرم بودن . چند دقیقه گذشت . می خواستم کسشو بلیسم . ولی خالم دیگه طاقت نداشت , همش می گفت : حمید کیر میخوام , زود باش … منم دیدم این طوریه درازش کردم و پاهاشو باز کردم , کیرمو گذاشتم دم کسش ولی نمیکردم تو, هی می مالیدم به کسش داشت دیونه میشد , جیغ می کشید التماس می کرد . تا اینکه خودش کیرمو گرفت گذاشت تو کسش . وایییییی ….چقدر لیز و گرم بود . خیلی عالی بود . اوج لذت بود . همین طوری روش دراز کشیدم سینه هاشو می لیسیدم و لباشو می خوردم بعدش خالم بر گشت و به حالت سگی درازکشید کیرمو گذاشتم تو کسش و همینطوری که کسش رو جر میدادم از عقب خم شدم و انگشتمو تو دهنش کردم . اونم خوشش اومد و اونو لیس میزد . انگشتمو از دهنش در آوردم. خیس بود . کردمش تو سوراخ کونش . کونش زیاد تنگ نبود ولی گشاد هم نبود یه کم که بازی کردم باز شد . بهش گفتم میخوام بکنم تو کونت , گفت هر کار میکونی فقط زود . کیرمو از کسش در آوردم . کیرم خیس خیس بود . گذاشتمش دم سوراخ کونش و با ۱ فشار تا آخر رفت تو. ۱ آهی از ته دل کشید . شروع کردم به تلمبه زدن . بعد ازچند بار تلمبه زدن این خالم بود که خودشو عقب و جلو می کرد. بعد از حدود ۱۵ دقیقه دیدم داره آبم میاد خالم فقط جیغ میکشید . گفتم خاله داره میاد . زود کیرمو از کونش کشید بیرون و برگشت . گفت بریز تو کسم . تا کردمش تو خالم ۱ جیغ بلند کشید .اونم ارضا شد .آبم با شدت ریخت توش . خیلی حال داد. همینطور روش خوابیدم . کیرم هنوز تو بود. تو بغل هم خوابمون برد. من با بوسه های خالم بیدار شدم . وقتی چشامو باز کردم خالم گفت : صبحونه خوش مزه بود خاله؟؟؟؟؟؟؟؟ هر دو زدیم زیر خنده. از اون روز به بعد هر وقت فرصت میشه خالم بهم زنگ میزنه که صبحونه آماده , زود بیا؟؟؟؟!!!!!!!

خاطره واقعی مهتاب.این خاطره واقعی است و سر گذشت منه. حدود ده سال پیش برا خواهرم خواستگار اومد و عروسیشان سر گرفت و با حامد عروسی کرد .منم خوشحال از اینکه راه برا من باز شده و می تونم با دوست پسرم سعید که سخت عاشق من بود ازدواج کنم ولی غافل از اینکه همه اعضای خونواده ام مخالف بودن و دلیلشان هم در یک سطح نبودن خونواده هامون و سیگاری بودن سعید بود حامد هم از دوستی من و سعید خبر داشت. از دست منم کاری برنمی اومد بنابرین خودمو سپردم دست قسمت .دو سالی گذشت حامد و خواهرم به خوشی زندگی می کردن حامد در کل پسر اقایی بود همه جوره ادمو درک می کرد و من خیلی باهاش راحت بودم ولی خیلی شهوتی بود بعضی موقع حرفا و شوخی های سکسی با من می کرد البته نه خیلی تابلو.حامد قبل ازدواجش با پدرم دوست بود دستگاه کشاورزی داشت و زمینهای پدرم و همه دهات رو می کاشت و برداشت می کرد در واقع می شه گفت شرکت کشاورزی داشت سر همین به خوبی شهرت داشت بعد عروسیش کم کم کشاورزی رو سپرد به برادرش و خودش فروشگاه کشاورزی دایر کرد.برادرش مثل خودش زیاد خونه ما می اومد و کم کم احساس کردم عاشقش شده ام و به قول معروف دل دادیم و قلوه گرفتیم به اونجا رسید که عکس و انگشتر رد و بدل کردیم و یه عشق پاکی بینمان بود حمید دقیقا یک سال از من کوچیک تر بود هر دومون متولد یه روز از اذر ماه بودیم .مامانم از جریان عشق من و حمید خبر داشت و همین برا من دلگرمی بود ولی حامد از هیچ چیز خبر نداشت و خواهرم با این اینکه می دونست به اون چیزی نگفته بود. کم کم داشتم سعید رو فراموش می کردم که دوباره سر و کلش پیدا شد وبا خونواده اش اومدند خواستگاری برادرام همه مخالف بودن ولی مامانم دلش به سعید بود پدرم از دوستی من و حمید خبر نداشت اگه می دونست با کله قبول می کرد از لحاظ خونواده و اصلیت خونواده حمید و حامد خیلی سر بودن و برتری سعید فقط تیپش بود و مال و منال پدرش. خلاصه مامانم نشست زیر پای پدرم و اونم قبول کرد. خلاصه عروسی منو سعید سر گرفت .ما خرداد عقد کردیم حامد چشن عقد ما نبود تا اینکه مهر ماه عروسیمان شد تو سه چهار روز عروسی حمید و حامد تو صحرا حرفشان میشه حمید به حامد میگه تو اگه غیرت داشتی نمی ذاشتی خواهر خانومت منو دو سال بازی بده حامد هر چی قسم وایه می خوره که خبر نداشتم حمید باور نمی کنه حامد می اد خونه و جریان از مادرش می پرسه اونم کل جریانو براش تعریف می کنه بعد از ظهر بود دیدیم حامد اومد معلوم بود خیلی نا راحته ولی به ما چیزی نگفت. شب حنا بندان حامد اصلا حوصله نداشت و حتی یه نیگاه به من نکرد چه برسه به تبریک گفتن بعد شام به خواهرم گفت من حالم خوب نیست می رم خونه عزیز(اون یکی خواهرم)بخوابم پسرش هم که دو سالش بود برد بعد دو ساعتی زنگ زد خواهرمو خواست خواهرم چون ناراحت بود اصلا اهمیتی نداد اونم دو سه بار زنگ زد نگو پسرس از خواب بیدار نمی شده و خواهرم بخاطر اینکه تو عروسی راحت باشه بهش شربت خواب اور داده بود سر همین حامد بد تر عصبانی میشه و خلاصه خواهرم رفت خونه عزیز پیش اونا تا میرسه به حامد میگه چیه پاچه می گیری؟حامد هم با پشت دست می زنه دهن خواهرمو پر خون می کنه و می گه جریان حمید و مهتاب چیه که من باید بعد دو سال بفهمم خواهرم میگه مهتاب نمی خواسته حمید به زور خودش انداخته بوده حامد میگه اره عکس و انگشتر یاد گاری هم بزور بوده خواهرم بهش میگه حمید اونا رو دزدیده و این بدتر حامد رو عصبانی می کنه. چون دیر کرد پدرم خودش رفت و خواهرمو اورد به حامد گفته بود اگه ناراضی طلاقش بده حامد به پدرم می گه مسئله دروغ خوانوادت دیگه وقت نمی شه و اونا میان خونه خودمون خواهرم اومد دیدم خیلی ناراحته اونم فرداش همه اتفاقو رو برام تعریف کرد.بلا خره حنا بندان تموم شد و همه رفتن دیدیم حامد با پسرش اومد هیچ کس تحویلش نمی گرفت موقع خواب بود خوابدیم . صبح حامد از پدرم معذرت خواهی کرد گفت ولی می خواهم تنهایی دو کلمه حرف بزنم مامانم فهمید می خواد چی بگه پرید وسط گفت لازم نکرده چند سال خون به دل دخترم کردی و از این حرفا حامد حرفی نزد پدرم می خواست بره وسایل بخره با حامد باهم رفتن توی ماشین همه جریانو برا پدرم تعریف می کنه . پدرم برگشت خونه خیلی عصبانی بود اگه ادم جا افتاده ای نبود عروسی رو بهم می زد گفت کرم از خود شماست بی خود بچه مردمو دزد می کنین خواهرم گفت مگه چی شده ؟پدرم گفت می خواستی چی بشه می برین می دوزین نه مرد نه پدر اخرشم می گین خودش عکس رو برداشته من جای حامد بودم ابرو ریزیی می کردم که اون سرش نا پیدا. پدرم گفت بنده خدا رو بغض گرفته بود گفت حاجی الان چند ساله من با شما دوستم از من بدی دست کجی یا از خونوادم چیزیی دیدین؟ گفتم نه گفت تو صحرا با حمید حرفم شده برگشته به من می گه تو غیرت نداری مهتاب منو دو سال بازی داده اخرشم می گه عکس رو حمید خودش برداشته در ثانی من دیشب زنم صدا می کنم بیاد ببینه بچه چشه مگه پاچه می گیری بعدشم مگه چی تو زندگیم کم گذاشتم که یه خانوم شصت ساله بگه خون به دل دخترم کردی بعد صحبت پدرم همگی حق رو به حمید و حامد دادیم و قرار شد پدرم با حامد صحبت کنه و از دلش در بیاره و البته اینطور هم شد می دونستم که حامد خیلی با مرامه حتی پا تختی هم اومده بود موقع خدا حافظی نمی دونم چه حسی بود دوست داشتم یه حالی بهش بدم برا همین دور از چشم دیگران یه چشمکی براش انداختم اونم با لبخند جوابم رو داد و خداحافظی کرد یه روز خواهرم زنگ زدم حال حامد رو پرسیدم و اینکه فراموش کرده یا نه خواهرم گفت فعلا که حرفی نمی زنه توهم یه معذرت خواهی کن .فکر خوبی بود زنگ زدم مغازه اش خودش بود خیلی تحویلم گرفت میون صحبتاش با من شوخی هم می کرد گفت مهتاب حمومتان داغه؟اولش دو ذاریم نیفتاد گفتم برا چی؟گفت هیچی همین طور پرسیدم گوشی رو که قطع کردم منظورشو فهمیدم گفتم اقا حامد؟با جونی جوابمو داد که نا خود اگاه مور مورم شد گفتم بخاطر همه چی معذرت می خوام گفت مهتاب من بخاطر اینکه با برادرم ازدواج نکردی نا راحت نیستم فقط به خاطر حرف مادرت که هم به من هم به مادرم گفته بود حمید خودش عکست رو برداشته این می دو نی یعنی چی؟من از شما گذشتم ولی از مامانت نمی گذرم من دو باره معذرت خواهی کردم .حتی گریه ام گرفت .گفت مهتاب گریه نکن گفتم به خاطر حمید نا راحتم گفت قسمت این طور بوده تازه از یه طرف هم زندگی هامون به هم ربط پیدا می کرد وهم اینکه تو و حمید باهم جور نبودین تو از حمید بزرگتری این یه عیبش و بعد زندگیتان اختلاف های دیگری هم پیدا می کردین که رو زندگی ما هم تاثیر داشت پس بهتر که نشد دیدم واقعا ادم منطقی وبا درکی به خودم گفتم چه ادم خنگیم که از این دلیل استفاده نکردم و حمید رو قانع نکردم گفتم اقا حامد دیگه دل خور نیستین گفت نه چشمام پر اشک شد با خوش حالی و بغض خدا حافظی و گوشی رو قطع کردم نشستم یه دل سیر گریه کردم طوری که سعید اومد پرسید چرا گریه کردی منم دوری پدرو مادرم رو بهونه کردم با خودم فکر می کردم چه جور برا حامد جبران کنم.تا اینکه خود به خود جور شد.بعد عروسی به قول دوست و اشنا چیز شوهرم به هم ساخته بود و حسابی من لاغر چاق و تپل شده بودم طوری که جلو اینه لباس عوض می کردم و بدن لخت خودم رو می دیدم حشری می شدم دستمو لا پای خودم می بردم و کوسم رو می ما لیدم.سعید هم زیاد داغ نبود من ازش سیر نمی شدم.یه روز جلو اینه داشتم حال می کردم که خواهرم زنگ زد واسه پا گشا باهم کمی حرف زدیم گفتم سعید سر کاره دیر می اد گفت حامد بفرستم دنبالت تا اینو گرفت یاد حامد افتادم گفتم چطوره با اون بریزم رو هم ولی نمی شد بعد از قطع کردن تلفن دوباره مشغول شدم و این بار حامد رو اوردم تو ذهنم که داره منو می کنه و به جای مال حامد دسته برسو کردم تو کوسم .اون قدر حامد جوووون وایییی اوووی کردم تا خالی شدم احساس راحتی کردم. رفتم حموم یه دوش گرفتم تازه داشتم موهامو خشک می کردم که زنگ زدن ایفون برداشتم حامد بود درو باز کردم تا حامد بیاد بالا لباسامو پوشیدم.چون عجله داشتم دامن تنم کردم و دیگه شلوار نپوشیدم .نگو پایین دامن ازپشت زیر کشش مانده و شورت بندیم و تموم کونم بیرونه حامد اومد تو تعارف کردم بشینه تا براش شربت بیارم داشتم می رفتم اشپز خونه که نگاه حامد رو رو خودم حس کردم .وقتی برگشتم حامد رو مبل نشسته بود ناخود اگاه چشمم به وسط پاش افتاد قلمبگی کیرش رو دیدم حامد فهمید و یه کم خودش رو جمع کردو گفتم اقا حامد شما شربتت بخوری من حاضر می شم.رفتم اتاق خواب جلو اینه چشمم به پشتم افتاد چی کرده بودم نصف بیشتر کونم بیرون بود و بند شورتم تو چاک کونم افتاده بود خوب بود پشت به حامد خم نشده بودم و گرنه سوراخ کون وکوسم رو می دید از خودم خجالت کشیدم و سرخ شدم ولی باز اون حس خواستن به سراغم اومد وبا خودم گفتم بهتر یه حالی به حامد داده ام تو این افکار بودم که حامد صدام کرد با جوووونم جوابشو دادم گفت یه کم عجله کن کار دام باید وسایل بگیرم لباسمو پوشیدم اومدم بیرون مانتوم تو هال بود بدون اینکه خودمو بپو شونم با شلوار سرمه ایم اومدم بیرون تا مانتوم بپوشم کنم نگاه حامد رو رو کونم حس می کردم مانتوم پوشیدم راه افتادیم اسانسور خلوت بود باهم حرفی نمی زدیم ولی دوست داشتم خودمو بغل حامد بندازم و گریه کنم. ولی حیف اسانسور ایستاد به هم تعارف کردیم ولی یه لحظه باهم خواستیم بریم بیرون که به هم خوردیم و کونم به جلو حامد خورد قلمبگی کیرشو احساس کردم و به هم لبخندی زدیم بی خیال سوار ماشین شدیم تو راه اهنگ معین ادمو به عرش می برد یک شب بیا منزل ما ای دلبر خوشگل ما دردت به جان ما شد روح و روان ما شد………..حالم خیلی گرفت نمی دونم حامد چرا از اهنگ های معین و هایده خوشش می اومد حامد حالمو فهمید اونو خاموش کرد یه لحظه تو چشماش نگاه کردم یه غمی تو چشماش بود همیشه این طور بود پرسیدم اقا حامد شما چرا از این اهنگ ها خوشتان می اد اون گفت خوشم می اد عاشق این اهنگ هام .گفتم نکنه عاشق یکی بودی و از دستش دادی وای چی گفتم از حرفم پشیمون شدم ولی سودی نداشت یه لحظه دیدم چشماش پر اشکه و سرش گرفت اون طرف که من نبینم وبا دستش اشک شو پاک کرد گفتم شرمنده نباید این حرفو می زدم یه اه بلندی کشید و گفت اشکال نداره معلوم بود که در گذشتش یه غمی نداره با این حرفا رسیدیم خونه خواهرم درو با ز کرد رفتیم تو حامد رفت وسایل بخره ما هم مشغول کارا شدیم به خواهرم هم در مورد لباس پوشیدنم چیزی نگفتم روم نشد حامد برگشت من رفتم حیاط خونشون که رو طناب چیزی پهن کنم یه لحظه از پنچره اتاق خواب داخل رو نگاه کردم اخه خونشون هم کف حیاط. حامد جلو اینه بود کیرشو در اورده بود داشت نگاش می کرد عجب کیرییم داشت دو برابر کیر سعید می شد هم درازی هم کلفتی .داشتم همین طور نگاش می کردم که حامد فهمید زود شلوارشو کشید بالا و رفت اون طرف. من دست بردم لا ی پام یه کم مالیدم کم مونده بود ارضا بشم خواهرم صدا کرد. و رفتم تو با هم نشستیم چایی بخوریم حامد چشم ازم برنمی داشت خواهرم رفت اشپز خونه منم استکان قندان برداشتم ببرم اشپزخونه موقع رفتن عمدا به کونم قر می دادم رفتم کنار گاز تا سیب زمینی سرخ کنم گازشان جلو راه رو گرفته بود و اگر یک نفر کنار ش می ایستاد به زور یکی دیگه رد می شد حامد اومد تو اشپز خونه رد بشه منم کنار نکشیدم اونم نامردی نکرد طوری رد شد که جلوش طرف من بود قشنگ چسبید به کونم منم یه نگاهی کردم نگار که چیزی نشده دو باره رد شد و بازم چسبوند احساس داغی تو بدنم می کردم حامد اومد کنار اوپن گفت مهتاب خانوم چه خبر خوش می گذره منم با لبخند نگاش کردم گفتم به خوشی شما یه کم باهم خوش و بش کردیم تا مهمونا اومدن دیگه جمع زنانه مرد و نه شد از هم جدا شدیم ولی حامد هنوزم با مامانم زیاد گرم نبود خلاصه مهمونی پا گشا تموم شد و اومدیم خونه خودمون حالم خیلی خوب بود تا رسیدیم همون در جا می خواستم کیر سعید رو بندازم دهنم گرفتم از کیرش اون گفت صبر کن بابا چه خبرته عین وحشیا شده بودم اون شب سعید کا ره ایی نبود اون قدر بالا پایین رفتم که خودم دو سه بار به عشق حامد ارضا شدم و سعید هم دو بار خالی شد دیگه نای بلند شدن نداشت منم لخت کنارش خوابیدم خوابم برد خواب دیدم حامد نشسته رو مبل وبا کیرش بازی می کنه کیرش از اونی امروز دیده بودم بزرگتر شده بود رفتم نشستم روش و گذاشتم تو کوسم تو نمی رفت دردم گرفته بود منم ناله می کردم و ابمو ریختم سعید بیدارم کرد گفت خواب می دیدی گفتم برا چی؟ گفت تو خواب ناله می کردی. صبح از خواب بیدار شدم و سعید رو راهی کردم بعد جور حامد رو می خواستم یه حس درونی بود و دست خودم هم نبود رفتم حموم یاد خواب دیشب افتادم باز کیر حامد رو مجسم کردم بدنم گر گرفت با خود گفتم کاش زنگ بزنم بیاد ولی از طرف دیگه می ترسیدم هم از اون هم از ابرو ریزیش تو این فکرها بودم که دیدم چهار انگشتی کرده ام تو کوسم و فرج فرج دارم کوسمو می مالم یه چیز بلندت می خواستم تا رحمم برسه رفتم اشپزخونه دسته جارو پلاستیکی نظرمو جلب کرد هم کلفت بود هم سرش پیچ پیچی بود اوردم تو حموم با صابون سرشو شستم و زایده هاشو با چاقو گرفتم صاف صاف شد یه کاندوم سرش زدم و با کرم چربش کردم یه کم سرشو به چوچوله ام مالیدم دادم رفت هوا چه کیفی می داد گفتم حامد حامد جون بزار تو سرشو گذاشتم دم دروازه ام خودم نشستم لبه وان تو نمی رفت ابم راه افتاده بود یه کم دیگه بازی کردم کوسم باز تر شد و این دفعه دو سانتی رفت تو دیگه راحت شده بودم دردی نداشتم بیشتر کردم تو فقط جای دستم مونده بود همون طور که تو کوسم بود خوابیدم کف حموم پاهامو دادم بالا و گذاشتم لبه وان شروع کردم به تلمبه زدن اه اه اهام حموم برداشته بود داد می زدم وایییی ایییییی جوووووووون حامممممممد حامددددد محکم تند تد تندتر تا اینکه ارضا شدم و بی حال افتادم کف حموم دسته جارو همون طور تو کوسم بود کشیدم بیرون بیست سانتی تو کوسم بود یه کم می سوخت کمی مالیدم چه ابی ازم اومده بود خودمو شستم اومدم بیرون یه کم به کارای خونه رسیدم سعید هم ظهر ها خونه نمی اومد حوصله ناهار هم نداشتم یه زنگی به خواهرم زدم گفت دیشب خوش گذشت با ای جوابشو دادم گفت ظهر بیا اینجا دلم می خواست ولی دیشب اونجا بودیم روم نمی شد خدا حافظی کردیم دیگه حال هیچ کاری رو نداشتم همش کیر کلفت حامد جلو چشام بود رو تخت دراز کشیدم باز افکار با حامد بودن اومد سراغم نقشه های مختلفی رو می کشیدم که با حامد باشم که حتی بعضی هاش خنده دار بود دست اخر به این نتیجه رسیدم که باید حامد تحریک کنم اما چگونه باز فکر کردم البته نه به خاطر خودم فقط می خواستم خوبی اونو جبران کنم.می دونستم پنج شنبه ها بعد از ظهر مغازه اش نمی رفت موقع خوبی بود امروزم که سه شنبه بود دو روز زیاد بود نمی تونستم طاقت بیارم ولی چاره ای نبود اون قدر خسته بودم که خوابم گرفته بود وقتی بلند شدم دیدم ساعت چهاره نا خود اگاه رفتم سمت تلفن شماره حامد رو گرفتم سرش زیاد شلوغ نبودمی تونستی ه کم با هم صحبت کنه گفت چه عجب مهتاب یاد ما کردی گفتم تنها بودم حوصله ام سر رفته بود با مامان و ابجی اون قدر حرف زدم که دیگه تکراری شده یه دفعه گفت خوب چرا بچه نمی اری گفتم حالا زوده یه کم به این بی پرده حرف زدن خودم خجالت کشیدم گفت زود چی تا بخواد درست بشه و کار خونه بده بیرون حد اقل یک سال طول می کشه تا اینو گفت دستمو رفت لای پام ازین حرفش خندم گرفت گفت چی می خندی؟ گفتم مگه ماشین سازی ؟ دیگه حرفامون بوی شهوت داشت طوری که تا حرف می زد خودمو می مالیدم وتو حرف زدن نفس کم می اوردم گفت مهتاب چته گفتم هیچی می خواستم یه چیز بگم ؟ گفت بگو گفتم اقا حامد من خیلی به شما مدیونم گفت برا چی گفتم می خوام یه روز مفصل بشینم برات درد دل کنم هرموقع با شما حرف می زنم سبک میشم گفت خوب هر موقع خواستی زنگ بزن بیا خونمون گفتم نه دوست دارم تنهایی وپیش هم حرف بزنیم گفت باشه هرموقع خواستی بگو می ام گفتم پنچ شنبه ناهار بیا ولی به ابجی نگو می اینجا شاید چیز بدی برداشت کنه . تا چیز بدگفتم به شوخی گفت چه چیز بد منم خندم گرفت گفتم فکر نکنه چرا شما تنهایی اومدین اینجا گفت مهتاب مشتری دارم باشه تا پس فردا گوشی رو قطع کردیم نیم ساعت حرف زده بودیم ناراحت شدم از یه طرف وقتشو گرفته بودم از طرف دیگه ایا کارم درسته؟ ولی شهوت نذاشت جواب روشنی بگیرم به خودم گفتم من فقط می خوام از دلش در بیارم تازه این یه بارم هست بعدش بازم مثل اولش می شیم داشتم خودمو گول می زدم به خودم اومدم دیدم غروبهبا بی حوصلگی یه کم شام درست کردم هواهم سرد بود کنا بخاری کز کردم نمی دونم کی خوابم برده بود با صدای سعید بیدار شدم سلام کردم گفت غروب چه وقت خوابه؟ گفتم سعید حوصله ام سر می ره گفت شام بخوریم بریم بیرون گفتم سرده حال نمی ده گفت بریم خونه ابجیت یه کم چهره ام باز شد گفتم باشه سعید هم پسر خوبی بود و بادلم خیلی راه می اومدولی عیب اصلیش اتشی نبودنش بود با این که تازه عروس و داماد بودیم هفته ای یک با بار اونم من می خواستم اون بعد کارش می رفت باشگاه بدن ور زیده وتوپی داشت ولی حیف سیخش کوچیک بود کم فشار ولی حامد بدن لاغری داشت ولی به گفته خواهرم ادمو از ریشه در می اورد سعید باشگاه نرفت شاممون رو خوردیم زنگ زدم خونه خواهرم حامد گوشی رو برداشت بعد سلام گفتم اقا حامد خونه ین مزاحم بشیم اونم گفت مزاحم چیه خونه خودتونه بلند شین شام بیاین گفتم نه ما شاممونو خوردیم گوشی رو قطع کردیم شام حاضری چیدم رو میز صندلی کشیدم بغل صندلی سعید و سرمو گذاشتم رو شونش اونم دست تو موهام می کرد برام لقمه می گرفت پیش خودم ناراحت بودم از این که بهش خیانت کنم گذشتم هرچی بود تموم شده بود ولی دو باره گفتم گناه من چیه تازه یه باره سعید صدام کرد از فکرام اومدم بیرون میز رو جمع کردم بلند شدیم تا حاضر شیم به خودم رسیدم یه خورده زیادتر ارایش کردم که سعید گفت عروسی که نمی ری گفتم بده خوشگل بشم اونم جوابی نداد رو سری مو سرم کردموراه افتادیم رسیدیم خونه خواهرم زنگ رو زدیم حامد درو باز کردباهم حال و احوال کردیم دست دادم اونم دستمو گرفت چه دست محکمی داشت حال کردم رفتیم تو انگار نه انگار که عصر بهش تلفن زده بودم رو مبل نشستیم پسرش اومد بغلم چقدر شبیه حامد بود بوسش کردم خواهرم هم اومد دو بدو نشستیم حرف زدن خواهرم یواش گفت مهتاب چته خیلی گرفته ای گفتم نه بابا دل تنگی می کنم حامد و سعید هم مشغول بودن حامد گفت چه خبر مهتاب خانوم با مرسی جوابشو دادم نزدیک هم بودیم من وسعید رو مبل دو نفری بودیم و حامد سمت راست سعید بود طوری که جلو منو می دیدخواهرم یه لحظه رفت فکر کردیم رفت چایی بیاره سعید بلند شد بره دست شویی که زود اومد حامد گفت دستشویی بلد نشدی گفت چرا خواهرم با چایی اومد وسعید دو باره رفت .جورابم پشمی بود وکوتاه تا زیر دامنم نمی رسید یه لحظه دیدم نیگاه حامد پایین رو ساق پامه که بیرون افتاده بود پاهامو عمدا باز کردم صاف صافش کرده بودم طوری که قشنگ برق می زدخواهرم کنارم بود وحامد هم زیاد تابلو نیگاه نمی کرد بعد از خوش وبش و میوه و خدا حافظی رفتیم خونه خودمون موقع در اوردن لباسام سعید دست انداخت لا پام تعجب کردم گفتم چیه اقا سعید چی شده گفت کوس می خوام گفتم تا نگی کوس موس خبری یوخ یه کم باهم شوخی کردیم سعید گفت دیدی خواستم برم دست شویی دوباره برگشتم؟گفتم خوب گفت در دستشویی باز کردم خواهرت نشسته بود زود درو بستم به شوخی گفتم چشم حیض درو بستی یا حسابی دید زدی گفت دروغ نگم یه لحظه کوسشو دیدم به شوخی گفتم ای نامرد. شروع کرد به کردنم تقریبا کردنش فرق کرده بود .یه لحظه گفت خواهرت عجب کوسی داره گفتم مال ما همه مون اون طوریه کوس مامان و خاله هامم همون طور تپل سعید حشری شد ولی تازه می خواستم کیف کنم که ابش اومد کشید بیرون ریخت رو شکمم و بی حال افتاد منم با حالت گرفته رومو کشیدم خوابیدم صبح سعید رفته بود ساعت نه بود بیدار شدم باز روز تکراری یاد دیشب افتادم یه لعنتی به سعید دادم نتونسته بود ارضام کنه یه لقمه صبحانه خوردم یه دستی به خونه کشیدم خواستم برم حموم که تلفن زنگ زد گوشی رو برداشتم سعید بود گفت برا یه کاری تا شنبه می ره شهرستان توهم برو خونه خواهرت گفتم باشه از خونواده سعید خوشم نمی اومد اونم می دونست چون زیاد خودشونو می گرفتند که مثلا ما بالا تر از شماییم تو دل خودم خوشحال شدم رفتم کنار میز توالت ایپی لیدی برداشتم موهای همه بدنم رو گرفتم رفتم حموم تازه داشتم کوسمو می ما لیدم که زنگ زدن ای فون رو برداشتم خواهر شوهرم بود چیز بدکی نبود اونم تازه عروسی کرده بود چون ازهم دور بودیم میانه مون بد نبود اومد بالا من رفتم حموم گفتم الهه جون الان می ام دیگه بی خیال حال کردن شدم بدنمو شامپو زدم داشتم می شستم که الهه اومد گفت مهتاب بزار بیام برات لیف بکشم به اصرار اون قبول کردم اومد تو دامنشو در اورده بود با یه شلوارک بود باهم حال احوال کردیم دیدم چشمش به یه چیزی افتاد نیگاشو دنبال کردم وای چی کرده بودم خیاری که واسه کوسم روش کاندوم کشیده بودم لبه وان بود گفت به به مهتاب خانوم پس سخت مشغول بودی مزاحم شدم من می گم چرا خانوم زود می دوه حموم پس نگو خانوم کارش نصفه مونده منم حرفی نزدم گفتم خوب حالا دیگه توام ابرومانو می بری انگار خودش تا حالا نکرده اونم که انگار حشری شده بود گفت چرا عزیزم وقتی سیر نشی همه کار می کنی گفتم تو هم سیر نمی شی گفت نه بابا ساسان تا ابشه می ریزه به خواب فیل می ره منم گفتم داداشتم همین طور دیدم خیار رو برداشت گفت بد جنس چه جوریشم هم برداشته برد طرف کوسم منم حرفی نمی زدم اونومالید رو کوسم به بدنم یه تکونی دادم.لباشو گذاشت رو لبم خیلی حال می داد نشستم لبه وان مرجان هم نشست زمین لای پام سرش اورد طرف کوسم فکر کردم می خواد تف بندازه ولی زبونش رو کشید رو کوسم جیغ زدم گفت کوفت چته گفتم تورو خدا زبون نزن اون برعکس چوچولمو گرفت دهنشو میک میزد رو ابرا بودم می خواستم ابمو بریزم که کوسمو ول کرد سرش داد کشیدم زود باش اونم خیار رو تپوند تو کوسم موهاشو گرفتم و با حرص می کشیدم اون که انگار لجش گرفته محکم تر خیار رو تو کوسم می کردبا چنان فشاری ار ضا ارضاشدم که انگار جیش کردم رو دست مرجان اون که دید ارضا شدم بلند شد سینشو انداخت دهنم براش لیس می زدم نمی دونم کی لخت شده بود یه حالم جا اومد دست انداختم لای پاش ابش راه افتاده بود نشست زمین و قمبل کرد دونستم از پشت خوشش می اد با دست زدم از باسنش مثل ژله تکون خورد از سوراخ کونش

هما .اسم خواهرزنم هماست خوشگل نیست اما هیکلی لاغر و تو پری داره پنجاه و سه سالشه ۲۵ ساله که با شوهر و دو تا پسراش ساکن کاناداس هر چند سال یکبار میان تهران به من خیلی احترام میزارن چون وضع مالیم خوب نیست هر موقع میان خونه مون قبلش به تهیه غذای فارسی غذا سفارش میدن وآخرشم چند تا اسکناس صد تومنی هم کف دست خواهرش که زن من باشه میزاره رابطه من با هما و شوهرش خیلی رسمیه در طول مدت اقامتشون یه بار میان پیش ما جریانی رو که می خوام تعریف کنم دربعد از ظهر روز سه شنبه ساعت ۲ بعد از ظهر۶/۶/۸۸اتفاق افتاده و هنوز که هنوزه نه من متوجه شدم چه کاری کردم ونه هما خواهر زنم بعد از این جریان هما به طو رکامل رابطه شو با ما قطع کرده حتی تلفن ها و ایمیل های زنمم جواب نمیده اینم اصل ماجرا : شب سه شنبه یا دو شنبه شب ۵/۶/۸۸ هما با شوهرش اومدن خونه ما ساعت چهار همگی خوابیدیم منم ساعت شش صبح بلند شدم رفتم اداره چون خسته بودم ساعت ۳۰/۱۱ مرخصی گرفتم اومدم خونه مطئمئن بودم هما و شوهرش رفتن کلید انداختم رفتم تو خونه خالی بود دوش گرفتم رفتم سر جام گرفتم خوابیدم سرم داشت گرم میشد که یه دفعه در باز شد فکر کردم زنمه اعتنا نکردم ولی وقتی هما رو دیدم که با دو تا نایلکس بزرگ میرفت طرف اشپزخونه خیلی تعجب کردم یه دفعه از جام بلند شدم سلام کردم گفتم چرا زحمت افتادین پس رن ما کوش گفت زنم رفته اموزشگاه بچه ها هم مدرسه رفتن منم حوصله م سر رفته بود رفتم خرید تا یه چیزی برای شام دست کنم گفتم دستتون درد نکنه بزارین منم کمک کنم ماجرای ما هم از همین کمک کرن ساده شروع شد کمک کردن ساده من این شد که : دستم به دستش خورد سینه هاش به پهلوم خورد باسنامون به هم خورد نگاهمون به هم پیچید نفس هامون تو صورت همدیگه خالی شد من تو اون لحظات به تنها چیزی که فکر نمی کردم کمک کردن برای تهیه شام بود ازچیزی که سخاوتمندانه و بدون هیچ تلاشی داشت طرفم می اومد کیف میکردم هیچ وقت در زندگی ۴۶ ساله ام چنین لذت خالص و نابی رو تجربه نکرده بودم نه زمان نوجوونی نه زمان جوانی نه زمان ازدواج و نه هیچ وقت دیگه همیشه تلاش های مذبوجانه من در زمان مجردی برای داشتن دوست دختر یا در زمان متاهلی برای داشتن معشوقه منجر به شکستهای سخت میشد ولی این بار بدون کوچکترین تلاش از سوی من همه چیز هایی که یک عمر دنبالش بودم بدون دردسر به سمتم سرازیر شده بود درسته که هما جوون نبود اما پیر هم نبود یعنی پیرزن نبود من به معشوقه پیرزن زیبا هم راضی بودم اما به دست نمی اومد من با هما ابدیت و بی زمانی را تجربه کردم کلمه ابدیتو سالیان سا ل شنیده یا خونده بودم اما هیچ وقت به این صراحت درکش نکرده بودم در اون لحظات بود که فهمیدم منظور و مراد از بی زمانی چیه ؟ فهمیدم چه طور در بی زمانی بدون هیچ علتی آدم احساس سرخوشی و شادمانی میکنه کمک کردن ساده من برابر شد با خلق زیباترین تابلوی نقاشی زندگی من حین کمک کردن بود که دستامو دور کمر هما انداختم ، سینه هاشو گرفتم ، آلتمو به دامنش مالوندم لبامو به پشت گردنش چسبوندم ، بوی عرق تنشو با ولع تمام بوییدم نمی دونم چقدر طول کشید که دستام زیر دامنش ، روی رونهاش و رحم گرمش قرار گرفت چقدر دستامو دور کمرش ، باسنش و رونهاش چرخوندم چقدر با خیسی رحمش بازی کردم چقدر انگشتمو به درون رحم خیسش فرو کردم دستم به نرمی تمام پوست نرم هما رو وجب به وجب لمس میکرد کشف میکرد کیف میکرد واقعا نمی دونم چقدر طول کشید که تی شرتشو کرستشو دامنشو در آوردم نمی دونم چقدر طول کشید که هما روی سرامیک آشپزخونه لخت مادر زاد دراز کشید ه بود و با چشمهای خیس منو نگاه میکرد و به نرمی سینه ها و شکمشو به طرف من تکون می داد و من مثل ساختمانی که در اثر زلزله فرومیریزد بی اراده و منگ روی هما فروریختم یک آن به خود آمدم که دیدم در حال بلعیدن لبها ی هما ، سینه های آویزونش و نوشیدن محتوای رحم خیس و لزجش هستم نمی دونم چقدر طول کشید که آلت من داخل رحم گرم و داغ و سوزان هما قرار گرفت نمی دونم چقدر ناله های خفیف و نفس های سریع همارو شنیدم چقدر بالا پایین رفتن سینه هاشو حس کردم چقدر طول کشید ابم به درون حفره گود و مارپیچی که با مو های زبر و مجعد پوشونده شده بود سرازیر بشه نمی دونم چقدر ریزش من به درون هما به پنهانی ترین بخش های وجود اون طول کشید فقط می دانم می ریختم می ریختم میریختم و با ولع تمام به درون هما می رفتم و بر می گشتم و دستها و پاهای هما منو به درون خویش فرو میبرد فرو میبرد فرومیبرد فقط نمی دونم با وجود اینکه سکس بین من و هما بر اساس توافق نانوشته و بر زبان نیاورده شروع شد و با عشق و طلب بسیار ادامه پیدا کرد و در اوج به پایان رسید چرا هما در انتها بی اعتنا و سریع لباساشو تنش کرد بدون اینکه کلمه ایی به زبون بیاره بدون خدا حافظی در و پشت سرش بست و رفت و رفت و رفت من موندم و خونه خالی و حس عالی که به سرعت داشت از وجودم بیرون میشد

آموزش ماساژ .زن برادر زنم اسمش غزاله و از من حدود ۱۴ سالی کوچکتره هیکل تو پر و یه جفت سینه بزرگ و صورتی زیبا از زمانی که با برادر زنم ازدواج کرده تو این گمانه که اهل خونه رفتار غریبی باهاش دارن و همین طورم بود. من بخاطر بهتر شدن وضعییتش میخواستم کمکش کنم با او در مورد اوضاع خونه گفتم که چیکار کنه تا دل اهل خونه رو بدست بیاره و موفق بود یه روز ازش پرسیدم رابطش با حسن شوهرش چطوره گفت خیلی خوب نیست رابطه جنسیتون چطور البته ببخشید که بی پرده گفتم :اشکالی نداره .میلی بهت نداره؟نه میخوای بهتر بشه؟ آره. کمکم میکنی؟ آره.بهش قول دادم وقتی از سر کار میاد خونه براش چیکار میکنی؟ غذا میزارم بعد چای بعد میره میخوابه وقتی پیشش میخوابی خسته گیشو در میاری؟ چطوری؟یادم میدی؟ چراکه نه یادت میدم بعد از تمامی اون حرفها قرار از این شد که یه روز که کسی خونه نیست برم و یه چیزایی یادش بدم.زدو مادر زنم و بقیه به مسافرت رفتن و کسی خونه نبود من هم طبق قولی که داده بودم برای یاد دادن پاره ای از کارها پیش غزال رفتم.ساعت ۹:۲۵ دقیقه صبح بود در زدم. در را که باز کرد تعجب کرد و گفت مگه سر کار نرفتی؟نه رفتم تو یه دامن مشکی بلند پوشیده بود با یه بلوز قرمز که سینه هاش ازش زده بود بیرون.تو فکر چیز دیگه ای بجز یاد دادن نبودم گفتم خیلی خستم ماساژم میدی؟ دراز کشیدم نه زشته بابا کسی که نیست در ثانی مگه میخوام به کسی بگم به هر بدبختی که بود راضیش کردیم بشینه رو کمرمو ماساژم بده. دستهای پر زوری داشت باسن نرمی داشت ولی بلد نبود چکار کنه گفتم معلومه حسن رقبتی نشون نمیده بلد نیستی باهاش ور بری.زمانی که خواست بخوابه باید انقدر لطیف ماساژش بدی که نفهمه کی خوابش برده. بیا دراز بکش تا یادت بدم.برای اولین بار بود که دستام پشتشو لمس میکرد چقدر نرم لطیف بود.شروع به ماساج دادن کردم از بالا تا پایین خیلی بهش خوش میگذشت.گفت خوب ماساژ میدی منم از بالا تا پایین پاهاشو مالیدم.یکباره یه فکری امد توی سرم که یکم پامو از گلیمم دراز تر کنم.شروع کردم به مالیدن این بار به یه شکله دیگه.از نک انگشتای پا شروع کردم امدم روی ساق پاش با ترس دستمو بردم زیر دامنش تا پشته رونشو مالیدم چیزی نمیگفت بخاطر اینکه ناراحت نشه دستمو بیرون کشیدم و رفتم سر وقت کمرش .شروع کردم به مالیدن از کنار پهلواش سینه های بزرگش به چشم میخورد که در اثر خوابیدن و فشار تو اون لحظه پهن شده بودن.کم کم نزدیک سینه هاش شدم و دستی روشون کشیدم چقدر سفت بودن دوباره تکرار کردم ایندفعه با فشار بیشتر و حجم بیشتر خودشم مثل ایکنه بدش نمیومد که دستم به سینه هاش بخوره تا احساس میکرد دستام نزدیک سینه هاش میشه از زمین فاصله می گرفت تا دستم پیشروی بیشتری داشته باشه.یه دفعه از جاش بلند شد گفت دیگه بسه و رفت نشست رو مبل راستی یادم رفت بگم که اون روزو براش فیلم سوپر برده بودم خوشش میومد نگاه کنه قبل اینکه ماساژش بدم با هم کلی فیلمو عکس سکسی نگاه کردیم.شهوت کم کم از چشمهاش میزد بیرون همانطور که کامپیوتر عکس پخش میرد منم رفتم پشت سرش رو مبل نشستم و شونه هاشو ماساژ میدادم. شل شل شده بود کم کم دستمو زیر کتفش بردم واز پایین پهلواش به بالا میومالیدم با هر دو دست گاهی سینه های سفتشو از بغل فشار مدادم تا جایی که فقط سینه هاش تو دستم بود.نمیتونستم هر کدومشو تو گودی دستم جا بدم فقط محکم میمالیدم .اینطوری دیگه حال نمیداد دستمو بردم زیر بلوزش و مقداری زدمش بالا یه سوتین مشکی بسته بود با زیرکی بازش کردم واز پشت دستمو یواش یواش بوردم زیر سینه هاش سنگینی سینه هاشو که توی دستم احساس کردم دیگه همه چیزو فراموش کردم و حالا نوک سینش تو دستم بود باهاشون بازی میکردم خیلی دوست داشتم رنگشونو میدیدم. گفتم فرض کن من حسنم گفت ای کاش حسن هم مثل تو میتونس ماساژ بده رفتم جلوی پاهاش رو زمین نشستم گقتم پس پاهاتو از هم باز کن تا روناتو برات بمالم دستمو بردم زیر دامنش و شروع به مالیدن کردم ولی بخاطر تنگی دامنش نمیتونستم زیاد پیشروی کنم. دامنشو تا بالای زانواش دادم بالا گفت نزاری عکسهارو ببینما گفتم تو نگاه کن منم ماساژ میدم پاهاشو که از هم باز کردم این بار بیشتر باز شد بخاطر بالا رفتن دامنش شرتشو میدیدم سفید بود .داخل روناشو میمالوندم خیلی حال میداد کم کم انگشتمو به کسش زدم هیچی نگفت انگشت اشارم روی کسش بود دو تای دیگه روی رونش.دلمو زدم به دریا دیگه تمامی انگشتام بجز شستم روی کسش بود حالا فقط یه شرت بین من و کسش بود که کم کم اونم زدم کنار وخروسکشو میمالیدم انگشتش تو دهنش بود ونفس نفس میزد شرتش خیس خیس شده بود گفت کسی نیاد گفتم نمییاد پاهاشو رو مبل گذاشت طوری که زانواش تو بغلش بود با صدایی لرزون گفت دیگه بسه خوب گفتم تازه اولشه.دامنش زیر باسنش رفته بود و برای بهتر ماساژ دادن من اماده شده بود. شرتشو زدم کنار کس سفید صافش و دیدم گفتم چقدر صافه یه نگاهی بهم انداخت و لبخندی زد گفت حمام بودم منم با دستم براش می مالیدم دستم خیس شده بود انگشتمو کردم داخل دستمو گرفت که نکنم. کیرمم بلند شده بود بلند شدم شلوارمو در اوردم گفتم الان ناراحت میشه ولی حرکتی از اون ندیدم فقط یه نگاه کوچیک کرد و روشو کرد به مانیتور شلوارو شرتمو همزمان دراوردم و رفتم بین پاهاش دستامو از زیر زانواش رد کردمو روی رونشو گرفتم و کشندمش جلو .خودشو به بیخیالی زده بود سر کیرم تف زدم وگذاشتمش در کسش یه کم بالا پایینش کردم گذاشتمش در سوراخشو کردمش تو یه اهی کشید که نزدیک بود آبم بیاد وقی خوب جا گرفت شروع کردم به جلو و عقب کردن کیرم عجب کس خوش تراش تپلی داشت بلوزشو از تنش در اوردم چه سینه های درشت خوش فرمی داشت از خوشکلی کوسو سینه هاش نفهمیدم کی آبمو تا قطره آخر تو کسش ریختم بعد کیرمو از کسش بیرون کشیدم وشروع کردم به مالیدن کسش همینطور آبم از کسش بیرون میزد یه دفعه احساس کردم رفتارش یه شکل دیگه شد آره داشت آبش میومد دستمو محکم فشار می داد که یکباره جیقی کشیدو از حرکت ایستاد آبش امده بود .از من بابته ماساج خوبم تشکر کرد گفت تا الان حسن هم اینچنین حال بهم نداده بود و از من خواست که در این مورد با کسی حرفی نزنم و هر وقت که فرصتی پیش امد همدیگرو ماساژ بدیم

کول دیسک سمیرا.یه روز رفتم خونه عموم تازه همگی رفته بودن بیرون بجز سمیرا و امید کسی خونه نبود زنگ زدم سمیرا امد درو باز کرد یه چادر سفید با گلهای آبی رنگ سرش بود گفتم مگه کسی خونه نیست گفت چرا امید هستش بقیه رفتن فروشگاه.رفتم داخل توی اتاق نشیمن سریال نگاه میکرد امید هم لباس پوشیده بود میخواست بره کلاس رفتم یه چای برای خودم ریختم و توی این فاصله امید خداحافظی کرد و رفت یه کولدیسک توی جیبم بود درش اوردم و دادم به سمیرا گفت چیه گفتم برو کامپیوتر رو روشن کن تا بیام یه کارتون خیلی قشنگ بود و یه فیلم سوپر جدید چایمو که خوردم رفتم توی اتاق.سیستمو روشن کرده بود کول دیسکو ازش گرفتم و وصل کردم گفتم یه کادتون قشنگه بعد درایو که باز شد گفت یکی دیگش چیه گفتم بدردت نمی خوره گذاشتم تا فایل کارتون و توی کامپیوتر سیو کنه توی این فاصله رفتم توالت وقی که برگشتم سحر فایل فیلمو باز کرده بود و مقداری از اونو دیده بود تا منو دید با دستپاچگی ازش خارج شد تا نفهمم بهش گفتم ذخیره شد گفت اره فیلمم ذخیره کنم گفتم نه بدردت نمی خوره اگه میخوای یه خوردشو برات میزارم گفت باشه منم فایلشو باز کردم اوردم تقریبا وسطهای فیلم بلند شدم رفتم تا موبایلمو بیارم وقتی برگشتم پیشش توی فیلم قرق شده بود و نشسته بود روی صندلی بهش گفتم بسه یا میخوای هنوز ببینی چیزی نگقت ولی از خجالت صورتش سرخ شده بود از روی صندلی بلند شد بهش گفتم استپش کن تا برات بریزمش روی کامپیوتر همین که خم شد تا کاری رو که ازش خواستم انجام بده نگام افتاد روی کونش که زیر چادر خط و بزرگیش معلوم بود چادرش وسط خط کونش گیر کرده بود منم دستمو گذاشتم روی کونش تا ببینم عکس والعملش چیه گفتم کون قشنگی داری برگشت یه نگاهی بهم کرد و چیزی نگفت تا دیدم حرفی نزد منم دستمو باز گذاشتم روی کونش و لمبه هاشو فشار میدادم گفتم چقدر نرمن میزاری ببینمش نگاهی بهم کردو لبخندی زد مثل اینکه خودشم بدش نمییومد خودشو زده بود به بیخیالی منم کارمو میکردم بهش گفتم عمو اینها کی میان فرصت هست کاری بکنیم گفت تازه رفتن و فکر نکنم حالاحالاها پیداشون بشه منهم همینطور ور میرفتم چادرشو زدم کنار و گفتم فیلمه رو بیار تابا هم ببینیم اونم گوش کردو فیلمو گذاشت منم دستم زیر چادر روی کونش بود و یه دست دیگم توی شلوارم بودوکیر شق شودمو میمالیدم بهش گفتم کیرش بزرگه نه با خجالت گفت اره گفتم تا حالا کیری به این بزرگی دیدی وگرفتی تو دستت گفت نه چه خبره گفتم کیر منم تقریبا اندازه همینه میخوای ببینیش اینو گفتمو از توی شلوارم درش اوردم نگاهی بهش انداخت با خجالت روشو کرد سمت مانیتور گفتم میخوای بگیریش دستت دستشو گرفتم گذاشتم روی کیرم معلوم بود که خجالت میکشه گفتم بزرگه نه گفت اره گفتم چادرتو بزارم کنار گفت باشه منم چادرشو از سرش در اوردم و گذاشتم رو صندلی یه شلوار پارچه ای پاش بود و یه بلوز قرمز سوتیینش از زیر بلوزش پیدا بود و بخاطرنازکی بلوزش چادر سرش کرده بود بهش گفتم چه سینه های باحالی داری سینه هاتم خوشکلن همین طور فیلمشو نگاه میکر خیلی روش اثر گذاشته بود چونکه من هرچی بیشتر کونشو فشار میدادم و باهاش از سکس و اندامش حرف می زدم چیزی نمیگفت بلند شدم که یعنی برم دستشویی رفتم ولی زود برگشتم دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم نشسته بود روی صندلی و فیلمو نگاه میکرد تا اومدم بلند شد که من بشینم تا نگام به درشتی کونش افتاد بی اختیار از پوشت چسبیدم بهش دستمو گذاشتم روی کسش و با نک انگشتام فشارش میدادم چقدر نرم بود چیزی نمیگفت مثل اینکه منتظر بود از یه جایی شروع کنم بعد دستامو اوردم بالا گذاشتم روی سینه هاش فشار دادم بهش گفتم فیلمش حال میده نه بی حرکت ایستاده بود و چیزی نمیگفت و فقط صدای نفسهاشو می شنیدم دستمو بردم زیر بلوزش وسوتیینش رو دادم بالا نک سینه هاشو میمالیدم هیچی نمی گفت و حال میکرد خمش کردم روی میز کامپیوتر و کونش قمبل کرده بود از روی شلوار مثل کون نکرده ها کیر شق شدمو میمالیدم بهش دست انداختم شلوارشو دربیارم که یه باره با دو دست کمر شلوارشو گرفت که درش نیارم بهش گفتم کاریت ندارو شلوارشو کشیدم پایین یه شرت سفید نرم و نازک پاش بود از روی شرتش کیرمو مالوندم رو کونش اصلا انتظارنداشتم به این راحتی لختش کنم از روی شرتش کسشومالیدم صدای نفسهاش بلند شد ومن کارمو تکرار میکردم بعد بدون هیچ مقاومتی شرتشم یواش یواش دراوردم عجب کون باحالی داشت کیرم از شهوت نزدیک بود منفجر بشه زودی منم شلوارمو در اوردم و کیر شق شودمو گذاشتم لای پاش تف انداختم روی کیرم و گذاشتم در سوراخ کونش و یواش یواش فرستادمش تو از درد کونش دستشو گذاشت روی پام که بیشتر نکنم تو منم یه چند ثانیه ای کیرمو داخل نگه داشتم وقتی دستشو از روی رونم برداشت کم کم کردمش داخل تر ولی هنوز درد داشت برای اینکه با دستش همینطور به رونم فشار می اورد خوب که براش عادی شد شروع کردم جلو عقب کردن خیلی کردمش که یه باره فکری به نظرم رسید که یکم از کیرمو بزارم جلوش .کیرمو از کونش بیرون کشیدم و کسشو میمالیدم خیلی شهوتی شده بود دستمو گذاشتم پشت یکی از زانواش و اوردمش بالا روی میز بعد با انگشتم در کسشو میمالیدم صداش هر لحظه بلند ترو بلند تر میشد بعد کیرمو گذاشتم در سوراخ کسش و بازی میدادم کاملا خودشو سپرده بود دست من اصلا باورم نمی شد شاید برای همین یه لحظه بود یا شاید خواب میدیدم تصمیم گرفتم هم خودم حال جانانه ای بکنم هم به اون یه حال خوب بدم اومد م کنار و خم شدمو لیسی در کسش زدم پر از ترشح بود یکم کسشو لیسیدم و بعد بلند شدم باز کیرمو گذاشتم در سوراخ کسش لیز لیز شده بود یه فشارکوچیک دادم سرش رفت داخل یه تکونی خورد ترسیدم اوردمش بیرون نگاهی بهش کردم از پارگی خبری نبود باز دوباره کردم داخل این بار بیشترفرو رفت داخلش تنگ بود باز کشیدمش بیرون دیدم خبری از پاره شدن نیست و هیچی نمیگه به خودم گفتم یا پارن یا ارتجاعییه دلمو زدم به دریا این بار کیرمو کامل کردم تو کسش که یه باره یه اخی گفت احساس کردم یه چیزی سرکیرم صدا داد توجه نکردم بهش گفتم دردت امد سرشو اورد پایین گفت یه کم بهش گفتم تحمل کن بعد بهت حال میده اولش اینطوریه و شروع کردم به کردن خیلی اخو اوخ میکرد گفتم چطوره حال میده گفت اره از پشت خیلی بهتره اونقدر باحال بود که نفهمیدم کی ابم اومد کیرمو که کشیدم بیرون تا ابمو بریزم توی دستمال متوجه خونی که روی کیرم بود شدم توی این فاصله با خودم گفتم شاید بخاطر کلفتی کیرم داخل کسش پاره شده ولی با این حال ابمو ریختم توی دستمال ولی تا نگام به پشتش افتاد دیدم خون اومده تا پشت رونش بهش گفتم اپن بودی یانه گفت اپن نه برای چی از ترس ابم خشک شد گفتم هیچی پاشو پاک کردمو رفتم توالت هی با خودم می گفتم این چه کاری بود که کردم بعد که کارم تموم شد اومدم بیرون نگام نمی کرد و خجالت میکشید رفت توالت وقتی برگشت یه نگاهی بهم کردو هیچی نگفت نمی دونم از پاره شدن احتمالیش چیزی فهمیده یا نه بعد از چند دقیقه ای که گذشت بهم گفت خونی که ازم اومده بود چیه گفتم نمی دونم شاید پریود شدی گفت سه روز پیش تموم شده با ترس گفتم نمیدونم بهش گفتم من اول خیال کردم که اپنی بخاطر همین که چیزی نگفتی از جلو کردم گفت یعنی پاره شده گفتم نمیدونم میخوای ببینم بیا بخواب تا نگاه کنم اونم خوابید با خودم گفتم اب که گذشت چه یک وجب چه صد وجب شلوارشو از پاش دراوردم شرتشو بخاطر خونی که ریخته بود پاش نکرده بود و بخاطر شهوت زیادی که موقع کردنش داشتم اصلا کوسشو ندیده بودم و الان یه کس سفید بدون مو رو میدیدم بهش گفتم باید امتحانش کنم شلوارمو در اوردم کیرم خوابیده بود بهش گفتم با کیرم بازی کن تا بلند بشه بعد اونم کیرمو گرفت توی دستشو یه نگاهی بهش انداخت و کردش تو دهنش از تعجب فنر زدم گفتم شاید بدت بیاد نگفتم ساک بزنی قشنگ می خوردو محکم خوب که بلند شد گفت خوبه گفتم اخرشه پاهاشو از هم باز کردم کسش باز شد یه خروسک صورتی خوشکل لای کسش بود گفتم حالا نوبت منه با لبام گرفتمش و میمکیدم دستشو گذاشت روی سرم وانگشتاشو میکرد بین موهام وسرمو فشار میداد به کسش هی می گفت ببین پارن یا نه منم بلند شدم کیرمو گذاشتم در سوراخ کسش وبا فشار تا اخر کردمش تو این بار دیگه از اون صدا و در خبری نبود و فقط صدای لرزان شهوت بود که می گفت ببین پارن میومد گفتم فعلا بزار حالمونو بکنیم تا بعد حالتو بکون . خودشو فشار میداد بهم و می گفت کی پاره شد چطور پاره شد که نفهمیدم خیلی باحاله خلاصه ابم باز دوباره اومدو ریختمش روی شکمش همینطور نگاه ابم میکرد چجور از کیرم خارج میشد کارم که تموم شد لباسامو پوشیدم که برم بهم گفت ببین باهام چه کار کردی چی نشونم دادی حالا چه کار کنم منم با شرمندگی سرمو انداختم پایین و گفتم نمی دونم فقط به کسی چیزی نگو اخه دست خودم نبود اونم گفت باشه بین خودمون بمونه بهتره.

سکس با دخترهای عمو.یه روز رفتم خونه دایم پسر دایم لباس پوشیده بود بره بازار کسی خونشون نبود گفتم بقیه گفت رفتن خونه عمو رضا و منم که با سمیرا داریم میریم بیرون سمیرا هم دختر دایمه.رفتم داخل تا مشکل کامپیوترشونو حل کنم. وقتی داخل شدم کسی اونجا نبود و بدون معطلی رفتم و پای سیستمشون داشتم با کامپیوتر ور میرفتم که صدای دختر دایم سارا اومد با خودم گفتم مگه نرفته بودن خونه عمو بازم صدا زد سمیرا من رفتم دم در حمام دیدم در حمام بازه رفتم سرکی کشیدم داخل دیدم سارا لباس تنش نبود و لخت لخت بود منم همیشه حشری کیرمو گرفتم توی دستم و بلندش کردم مثل اینکه منتظر بود تا کمرشو بشوره و نمی دونست که رفتن بیرون منم دلمو زدم به دریا لباسامو زود در اوردم رفتم تو داشت سرشو میشست متوجه داخل شدنم شد و خیال کرد که سمیراس اخه سرش پر کف بود گفت پشتمو بشور منم لیفو برداشتم وصابونی کردم و شروع به شستن کردم یه شرت و سوتین سفید تنش بود گفت خره سوتییونو باز کن تا اینو گفت بازش کردم و از فرصت استفاده کردم و یه نگاهی به پستوناش کردم عجب خوشکل بودن می خواستم همون موقع بکنمش ولی نمیشد وقتی کارم تموم شد خواستم برم سر کار خودم بهم گفت شرتمو در بیار و باسنمم بشور چشمام از کاسه زد بیرون خیلی جلوی خودمو گرفتم تا متوجه نشه که سمیرا نیستم.شرتشو از پاش کشیدم پایین وای چه کون سفیدی انامش باریکو قلمی بود و یه کون بزرگ همیشه ارزو میکردم که لختشو ببینم اخه توی خونه همیشه لباسهای ازاد میپوشد بعضی وقتها خط سینههاشو میشد دید و دیدن خط شرتش خیلی حشریم میکرد خلاصه شروع به شستن کردم سرمو میبردم پایین تا کسشم ببینم خیلی لحظه باحالی بود کیرم داشت منفجر میشد پس چرا لاشو نمی شوری پاهاشو از هم باز کرد و منم دستمو بردم لای پاش ای کاش لیف دستم نبود و شروع به شستن کردم گفت یه بار دیگه کمرمو بشور میخوام تمیزمیز باشم دارم میرم پیش مسعود اخه یک هفتس ندیده منمو خیلی تو کفه این دوتا خواهر خیلی با هم جور بودن من که همون جا موندم که یه باره صدای پسر دایم اومد از ترس شاشیدم تو خودم که یه باره گفت سمیرا بدو درو ببند و برگشت طرف من تا منو توی اون وظع خواست جیغ بزنه که در دهنشو محکم گرفتم و گفتم برات توضیح میدم فقط ردش کن اروم دستمو از روی دهنش برداشتم و جواب داد گفت چیه پس سمیرا کجان گفت تموم کردی لباستو بپوش و بیا خونه عمو رضا همه اونجان سمیرا هم اونجان خواست بره گفت راستی بابک رفت یه نگاهی بهم کردو گفت اره دعا میکردم که کفشامو توی جاکفشی نبینه و رفت صدای بسته شدن در که اومد یه نفس راحتی کشیدم سمیرا با اخم گفت خوب رفت حالا برو بیرون گفتم کجا برم تنم تمام صابونیه گفت خوب چرا اومدی توکه تنت صابونی بشه گفتم خودت گفتی گفت من صداسمیرا کردم نه تو اومدم بهت بگم ولی دیدم در بازه و خانم خوشکله میگن پشتمو بشور دور از معرفته که خواستتو انجام ندم گفت انجام دادی خودتو بشور و برو گفتم نه راستی مسعود کیه گفت هم کلاسیمه میخوام ازش کتابامو بگیرم گفتم کتاب چه ارتباطی به تمیزی توو تو کف بودن اون داره ها ناقلا گفت به تو چی گفتم به من چی یه نگاهی به من بکن با این حرفهایی که زذی دارم از شق در میمیرم بعد میخوای بری نسیه رو بچسبی نگاهی به کیرم کرد و گفت من که نمیخوام با اون کاری کنم گفتم همین الان حموم میکنم تا سفید بشم که خیال نکنی سیاهم گفت نه دروغت نمیگم گفتم دروغ نمیگی یا میگی به خودت ربط داره منو میخوای چکارکنی ها من با این حال که بیرون نمیرم گفت نرو پشتشو کرد به من و رفت زیر دوش منم از پشت چسبیدم بهش کیرمو گذاشتم لای پاش گفت ولم کن کثافت من خیلی بهم بر خورد محکم یکی زدم پشت سرش یه باره برگشت با گریه گفت چرا میزنی گفتم میخوای بری کس بدی بهت میگم مارو هم یه نگاهی کن کلاس میزاری کیرمو گرفتم تو دستم نشوندمش جلوی پام گفتم بخور باگریه و ترس شروع کرد به ساک زدن اخ که چه حالی میداد بعد خوابوندمش کف حمام پاشو باز کردم و کسشو برانداز کردم کسش توپولی بود گفتم حیف نیست که اینو قبل از اینکه من بکنم مسعود بکنه جلوش بازو تازه ازدواج کرده بود و به بعلت اختلافاتی که با شوهرش داشت از هم می خواستن جدابشن گفت که با من اینکارو نکن گفتم چرا نکنم اره گفت اخه چیزت خیلی بزرگه میترسم پارش کنی گفتم نترس یه طوری میکنمت که بهت حال بده خلاصه با هزار اخو اوخ کیرمو کردم توی کس تنگش و شروع کردم به کردن به روشهای مختلفی کردمش دیگه دردش تبدیل شد به حال گفت خیلی حرفه ای هستی گفتم کجاشو دیدی باهام راه بیای حال بیشتری بهت میدم و همین طور میکردم میخاست ابم بیاد که یه دفعه صدای سمیرا اومد که میگفت تموم نیستی یه ضد حالی خوردم گفت نه برو منم میام همه خونه عمو رضاهستند گفت میدونم درو باز کن تا بیام داخل گفت نه برو تا بیام مگه میرفت کیرم از ترس پنچر شد گفتم دکش کن تا بره تا ابرومون نرفته که یه باره سمیرا گفت با با در و باز کن تا کسی نیومده یه حالی کنیم دیگهدیدم سارا قیافش رفت تو هم و لبشو گاز گرفت من فنر زدم گفتم چی میگه ها حال کنه بهبه درو باز کن بیاد تو گفت تو که میری پیش مسعود من چکار کنم خوب منم دوست دارم دیگه گفتم درو باز کن کشتیش یه نگاهی بهم کرد گفت مواظب باش هنوز دخترهها گفتم باشه درو باز کرد گفت بیا تو گفت چقدر بد اخلاق من توی ال حمام بودم و منونمیدیداومد تو و گفت میخوای حال کنی برو حال کن سمیرا تا منو دید که لخت هستم جا خورد گفت وای تو اینجا هنوز حرفش تموم نشده بود که سمیرا گفت بعدا برات تعریف میکنم و اومد طرف من و گفت بیا خجالت نکش از خودمونه منم دیگه پیش مسعود نمیرم اخه خیلی بهتراز مسعود حال میده من که تو کونم عروسی شد یه کس و یه کون سفید خوشکل مال خودم شودن.سمیرا اولش باور نمیکرد ولی تا دید کیرم تا اخر تو کس خواهرشه کم کم اومد جلو نگاه میکرد کیرمو از کس سمیرا دراوردم بلند شد و گفت که بیا جلوبیا برای خودت حال کن و بهم گفت مواظب باشم گفتم باشه بابا مواظبم سمیرا با خجالت اومد جلو کیرمو دادم دستش گفتم خجالت نکش سمیرا هم اولش اینطور بود خوشکله شروع کرد به ور رفتن سیمرا هم گوشه حمام نگامون میکرد گفتم بشین روزانوهات تا بکنم پشتت زانو زد و کونش قمبل شد وای چه صحنه ای یه کس دست نخورده کیرمو تفی کردم و گذاشتم در کونش سرش که رفت تو خودشو سفت گرفت دردش اومده بود بعد از چند لحظه خودشو شل کرد تا بیشتر بکنم تو منم کردم تا کیرم توی کونش جا گرفت یه دودقیقه ای طول کشید اخه خیلی درد داشت وسوسه میشدم که بکنم جلوش سمیرا توی حال خودش بود و داشت با کسش ور میرفت کیرمو از کونش کشیدم بیرون در گوشش گفتم میخوای بکنم تو کست گفت پردم چی گفتم بیخیال پرده بابا مگه نمی خوای حال کنی هرموقع بخوای خودم میکنمت و می خوای مثل سمیرا بشی و طلاق بگیری گفت میترسم گفتم نترس کیرمو گرفتم و میمالیدم به کسشوباهاش حرف می زدم خیلی حشری شده بود و صداهاش بیشتر میشد یه باره گفت بکنش تو دیگه کشتیم منم بی معطلی کردمش تو یه جیغی کشید سمیرا گفت چکارش کردی بهت گفتم یواش بکنش منم گفتم خودش گفت سمیرا گفت ولش کن بزار بکنه دارم حال میکنم بعد خوابندمش کف حمام که بکنمش خون از کسش زد بیرون سر کیرم هم خونی شده بود سمیرا یه نگاهی بهم کرد و گفت دیونه پارش کردی گفتم خودش خواست بعد سمیرا گفت بزار بکنه منم کیرمو تا اخر کردم تو و شروع کردم به کردن به سمیرا گفتم داره میاد چکارش کنم بدش به سمیرا.سمیراهم گفت بریزش روی سینه هام منم با فشار ریختمش روی سینه هاش سارا گفت راحت شدی حالا می خوای چکار کنی چرا پارش کردی منم گفتم می خای مثل خودت بشه اگه ساکت باشید کسی چیزی نمیفهمه خوب یه نگاهی به سمیرا کرد و گفت با کسی در مورد امروز حرفی نمیزنی گفت باشه ولی جلو عجب حالی میده ها بعد حمام کردم و رفتم خونه بعد از اون جریان سارا با مسعود بهم زد و سمیراهم پایه خودم شد و هر موقع که پیش میومد یا سه تایی یا تکی باهم حال میکردیم.

سکس با خواهر زن داداشم .سلام. اسم (فرضی) من سیاوشه و من میخوام یخ خاطره از یکی از سکسام بگم که یکی از باحال ترین سکسام بود. با خواهرزن داداشم به اسم شیوا(فرضی).این شیوا خانم ۲ سال از من بزرگتره اما باهم خیلی خوبیم حتی تو این چند ساله ام باهم مهمو نی و اینور اونور زیاد میریم. من از همون اول دوست داشتم باش سکس کنم از اونورم اونم میدونستم سر و چشش مجنبه. چون از دوست پسراش واسم میگفتو اینا اما سکس حرفی نشده بود.داستان از اینجا شروع میشه که من یه روز دانشگاه بودم هفته ی ۴ یا ۵ ترم مهر بود. خسته و کوفته داشتم سیگار میکشیدم که موبایلم زنگ خورد دیدم شیواست و خلاصه اینکه واسه ی شب بعد دعوتم کرد باغشون واسه سالگرد ازدواج داداشش.اون روز گذشت و منم حاضر شدم و رفتم باغشون. خلاصه جاتون خالی مشروب خوردیم و یه ۱ ساعتی میشد اونجا بودن. چندیدن پیک زده بودیم خوبه خوب که شیوا طبق معمول کلید کرد که بریک تو محوطه پشت درخت و اینا من سیگار بکشم من میگفتم نه اون میگفت ترسو.(خداییش آدم احتیاط کنی ام ترسو نیستم) خلاصه رفتیم که زود برگردیم بیایم که شک نکنن بقیه بهمون. هوای بیرون خنننننننننک. دیگه رسما داشتیم یخ میزدیم اما حالم میداد. همینجوری صحبت های چرندیات و اینا. هی میگفت سرده سره منم میگفتم گه خوردی تا آخرش باید وایسی. بعد از چند دقیقه ۲زاریم افتاد گفتم میخوای گرمت کنم؟ گفت ای بیشرف شیطون شدی و از این حرفا. بعد اینکه سیگاره تموم شد جلوی من داشت راه میرفت به سمت ساختمونه که خونه و اینا بودش. گفت گرمم نکردیا. گفتم نخواستی که. گفت الان میخوام. از همون پشت بغلش کردم. مست مست بودم اصلا حالیم نبود اما خوببب بود. هیچی نمیگفت شروع کردم صورتمو میمالوندم به موهاشو گردنش بعد یواش یواش دستمو بردیم رو سینه هاش هیچی نمیگفت فقط صدای نفساش میومد تندتر میشد هی. بعد برش گردوندم سمت خودم ازشم لب گرفتم دست چپمو انداختم پشتش با دست راستمم با کسش از روی دامنش بازی کردم. داشتم میترکیدم فکر کنم اونم از من بدتر. این حالت بیشتر از ۳ یا ۴ دقیقه طول نکشید بعدش گفت با تو آلاچیق سریع یه کوچولو بکن تو که هم وقت نیست هم دارم میمیرم. خلاصه رفتیم تو آلاچیق من زیپ شلوارمو کشیدم پایین کیرمو از اونجا در آوردم گفت اینجوری نمیخواممممم فاییده نداره. گفتم نیمیشه الان کامل و بدو بابا و از این حرفا. بعد خوابید روی سکوی آلاچیق دامنشو دادم بالا گفتم برگرد دیگه. گفت چرا؟!!!!! گفتم بکنم تو دیگه. گفت از جلو بکن کس کششششش بدو فقطط. اونجا فهمیدم که جلو بازههههههههه. بعد شرتشو دادم کنار یه لب ازش گرفتم و با انگشتم یه خورده با کوسش بازی کردم که اوکی شه. بعد کیرمو کردم تو تو یواش یواش هی باش بازی کردم دیدم بدجوری صداش میخواد در بیاد دستمو گذاشتم جلو دهنش که گاز بگیره بعد کردم تو بعد از ۴ یا ۵ دقیقه تلمبه زدن آبم داشت میومد که کشیدم بیرنو آبمو ریختم کف آلاچیق. اونم خیلی قبل تر از من ارضا شده بود.بعد سری جمع و جور کردیم حودمونو یه لب دیگه گرفتم ازش. اوم رفت تو منم ۱۰ دقیقه بعدش رفتم. نمیدونم کسی فهمید یا نه. الانم هر موقع موقعیتش پیش میاد یا اون میاد خونه ی ما یا من میرم باهم سکس میکنیم. سکسامونم عالیههههه

سکس با خواهر زنم شیما .خواهر زنی دارم ترکه ای از اون اندامایی که تا میبینم دیونه میشم. ۱۷ سالشه و پیش دانشگاهی میخونه بخاطر شلوغی خونشون برای درس خوندن میومد خونه ما.چند روز قبل از اینکه این ماجرا برام اتفاق بیافته تو خونشون بودم البته برادر خانومم حسین آنجا بود. حسین که پشت کامپیوتر بود بازی میکرد شیما هم روی مبل تلوزیون نگاه میکرد راستی حسین از شیما چند سالی کوچکتره. من موبایلمو از جیبم در اوردم و یک کلیپ از یک زن سیاه پوست که داشت برای یک مرد کیر گنده ساک میزد اوردم رو صفحه وبا وای وای کردنم و متعجب نشون دادن قیافم نظر شیما رو به خودم جلب کردم البته این حرکات بطوری بود که حسین متوجه نمیشود تا دیدم منو نگاه میکنه منم بی معطلی رفتم طرفش و کلیپو از اول براش گذاشتم من هم روی دسته مبل کنارش نشستم و نگاه میکردم یه نگاه به موبایل میکرد یه زیر چشمی به من بعد به موبایل .کیر مرده فکر کنم ۵۰ سانتی بود بهش گفتم بزرگه نه با خجالت گفت آره خیلی! کلیپه که تموم شد یکی دیگه نشونش دادم در مورد اپن شدن یه دختر بود با ولع نگاه میکرد یکم طول کشید گفت حوصلم سر رفت گفتم نگاه کن الان پارش میکنه گفت چیرو گفتم نگاه کن بعد از چند دقیقه دختره نشست سر کیره پسره و از اطراف کس دختره خون امد و پردش پاره شد یک دفعه احساس کردم قیافش یه طوری شد. گفتم پریود نشده پرده کسش پاره شده نگاهی بهم کردو با خجالت سرشو انداخت پایین. منم کیف کردم که رضایتو تو چشماش میدیدم کیرم داشت منفجر میشد بهش گفتم از اینها زیاد دارم ولی الان موقش نیست بعد باشه نگاهی به انطرف اطاق که حسین نشسته بود کرد و گفت باشه. تا آن روز که بخاطر شلوغی خونه و مهم بودن امتحانات شیما قرار شد برای درس خوندن بیاد خانه ما . عصر شد شیما اومد خونمون تا شب لحظه شماری می کردم تا فرصتی بشه و مقداری فیلم و کلیپ نشونش بدم .شب خانومم رفت که بخوابه بهم گفت میای بخوابی گفتم بعد میام تو این فاصله که رفت توی اتاق زودی یه تکه فیلم سوپر برای شیما گذاشتم گفتم کانالهای دستگامون بازه طرفای ساعت سه میام بعد با هم نگاه میکنیم یه نگاهی به تلوزیون کرد و خندید. منم تلوزیون رو خاموش کردم رفتم اتاق خوابم. ساعت سه و ده دقیقه بلند شدم تلوزیون رو روشن کردم و صداش زدم انتظار نداشتم که ردم کنه آخه با اشتیاق نگاه میکرد و برای اینکه شب صداش نزنم چیزی بهم نگفت. دلمو صابون زده بودم رفتم بالای سرش صداش کردم شیما.شیما.دستمو گذاشتم روی شونش تکونش دادم صداش کردم شیما با چشمای خواب الود نگاهی بهم کردوگفت چیه؟ گفتم فیلم شروع شده بلند شو با هم نگاه کنیم سرشو از روی بالشت بلند کردو چرخید سمت تلوزیون نگاهی کرد و باز خوابید بهش گفتم مگه نمی خوای نگاه کنی گفت نه خوشم نمییاد میخوام بخوابم بهش گفتم اگه میدونستم نمیخوای ببینی منم بیدار نمیشدم بخاطر تو بود که بیدار شدم و خوابید تا ده دقیقه ای بالای سرش نشسته بودم و نگاش میکردم بعد رفتم پای تلوزیون.صبح که از خواب بلند شدم داشت درس میخوند خانومم رفته بود سر کار منهم که معلوم نبود کی عشقم بکشه تا برم سر کارم اخه کاره من آزاده . دیشبش تا دیر موقع سوپر نگاه میکردم و هنوز خسته بودم زنگی به خانومم زدم گفت نرفتی سر کار گفتم نه میخام دوش بگیرم بعد اخه خیلی خستمه و ماساژ میخام میدم شیما ماساژم بده طوری گفتم که شیما بشنوه خانومم گفت زشته. من که گوش نکردم رفتم تو اطاق پیش شیما گفتم صبحانه خوردی گفت آره گفت برات بزارم بخوری گفتم نه فقط خسته ام و ماساژ میخام گفت مگه دیشب خوب نخوابیدی؟ گفتم تا ساعت چهارونیم فیلم نگاه میکردم گفت چی گفتم حالا همون فیلمی که قرار بود با هم ببینیم. لبخندی زد که یعنی فهمیدم.گفتم ماساژم میدی گفت بلد نیستم گفتم یادت میدم پیراهنمو در اوردم وخوابیدم گفتم که بنشینه روی کمرم همین کارو کرد وقتی نشست رو کمرم نرمی باسنشو احساس کردم شروع به مالیدن کمرم کرد مثل اینکه لباس میشست وارد نبود . الان که دارم میگم انگشتای لطیفشو روی کمرم احساس میکنم.خلاصه با کمی مالش دادن نگاهی بهش کردم گفتم بلد نیستی گفت نه گفتم بلند شو بلند شد ایستاد گفت چیکار کنم گفتم بخواب تا یادت بدم چجوری ماساژ بدی.زود خوابید رو زمین یه بلوز آزاد پوشیده بود و یه شلوار نخی با لمس کردن بدنش نرمی بدنشو احساس میکردم شروع به ماساژدادن کردم توی کارم حرفه ایم از کمرش شروع کردم چقدر نرم و خوش تراش بود همینطور که امدم پایین به پایین کمرش رسیدم چه کمر باریکی داشت بهش گفتم چاق نشیا برگشت نگاهی بهم کرد و خندید با دو دست دو ور پهلوشو گرفتم به مالیدن خیلی بهش مزه میداد. با انگشتم یکم از بلوزشو در حین مالیدن دادم بالا لبه شرتش معلوم بود چیزی نگفت بیحس بیحس بود خیلی حال میکرد بعد رفتم سوراغ سر و گردنش دیگه داشت بی هوش میشد امدم پایین تر و دست انداختم بلوزشو در بیارم تا امد بگه چیکار می کنی گفتم همشو در نمی یارم و بیشتر بهت حال میده ندیدی من لباسمو دراوردم اخه با لباس نمیشه بلوزشو تا بالای بند سوتینش بالا بردم سوتینش سفید بود وای که چقدر بدن تمیزی داشت شروع به مالیدن کردم هیچی نمیگفت امدم به باسنش که رسیدم خودشو کشید بالا که بلند شه دستمو گذاشتم رو کمرش گفتم بخواب تا یاد بگیری انم خوابید لمبه های نرمشو مالش میدادم خجالت می کشید بعد روی رانها و ساقهاش رفتم بعد باز لمبه هاش ومالیدم گفتم این چیه پوشیدی تنگ تر از این نداشتی مزاحم کاره دست انداختم و شلوارشو بکشم پایین یکدفعه خواست بلند شه که نزاشتم گفت چکار میکنی گفتم بخواب خجالت نکش الان تموم میشه می ترسی شرتتو ببینم گفت نه خوب خجالت میکشم زشته ماساژ دادن که این طوری نیست گفتم اینطور بهتره حالا میزاری شلوارتو بکشم پایین یا نه یه مکثی کرد و گفت همشو نه باشه گفتم باشه دست انداختم دور کمر شلوارش و شلوارشو یکم یکم کشیدم پایین یه شرت سفید پاش بود چه جنس نرمی داشت و چه حالی میداد گفتم شرتت چه قشنگه هم رنگ شرته منه با این تفاوت که مال تو عکس قلب روشه ولی مال من سادست. شروع به مالیدن پاهاش کردم تا جایی که کم کم و به زور و زحمت شلوارشو از پاش در اوردم بهش گفتم پاتو کمی باز کن تا داخل روناتو بهتر ماساژ بدم مگه باز میکرد میگفت نه زشته من هم بهش گفتم خجالت نکش جاییت که معلوم نیست منهم دو دستمو گذاشتم بین روناش و با زور پاهاشو از هم باز کردم بهم گفت می خاهی یادم بدی همین قدر بسه میخاست بلند بشه نگذاشتم گفتم بخواب الان تموم میشه با بدبختی همانطور نگهش داشتم و میمالوندیم با انگشت تا نزدیکی کسشو مالیدم نفسش بلند تر شد و خودشو جمع کرد گفتم نترس پاتو بازتر کن کاریش ندارم بهش گفتم اینطوری حال میده نه گفت نه منم از موقعییت استفاده کردمو دستمو کشیدم رو کسش گفتم حالا چی بر گشت یه نگاه به من کرد گفت بی شعور مثل اینکه حالیت نیست چی می گم؟ مگه حالیم بود باز رفتم طرف کسش تا جایی که کسشو زیر انگشتام احساس میکردم نفساش بلند تر میشد و هی تکون میخورد گفت نکن بلند شو گفتم حالا تموم میشه در ضمن من که نمیخوام به کسی چیزی بگم با هم چکار کردیم گفت باشه ولی دستتو از اونجام بردار گفتم از کجا؟ مزه اش تو همینه! بعد از چند دقیقه بلند شدم بهش گفتم از من ناراحت نشو دوستت دارم که دادم ماساژم بدی حالا یاد گرفتی نوبت منه شلوارمو دراوردم گفت چرا لخت می شدی گفتم اینطوری بیشتر بهم حال میده میخام انگشتای ظریفتو روی پاهام هم احساس کنم می خاست شلوارشو پاش کنه نگذاشتم به بهانه زبری قالی گذاشتم زیر سینم گفتم تو که شرت پاته و خوبه شرتتو در نیاوردم بشین روی کمرم و ماساژم بده یه نگاهی بهم کردو خندید همینکارو کرد بهش گفتم چقدر ظریفو خوش اندامی حیفه که این اندام چاق بشه فقط گوش می گرفت وای که چه گرم و نرم بود بعد از مقداری ماساژدادن بهش گفتم راستی فیلمه بود که تو موبایلم نشونت دادم یادته ؟ گفت کدومش گفتم همون مرد سیاهه که کیرش گنده بود گفت این حرفها چیه میزنی زشته گفتم چه زشتی داره گفت اره بهش گفتم ترسیدی کیر منم اندازه کیر مرده باشه ها گفت خجالت بکش گفتم مال من کوچیکتره خیلی کوچیکتر میخوای ببینی گفت نه خیر. همینطور ماساژ میداد بهش گفتم هنوز یاد نگرفتی دل ندادی به یادگیری بخواب تا باز یادت بدم حالا من هم با یه شرت بودم یه نگاهی به من و شرتم و کیرشق شده ام کرد و گفت دیگه بسه می خام درسمو بخونم گفتم میخونی حالا بخواب . یه نگاهی به شرتش کردم دیدم کسش تحریک و باد کرده دستمو زدم به کسش خودشو کشید عقب دستشو گذاشت رو کسش بهش گفتم چه قدر باد کرده بهم گفت بی شعور خفه شو گفتم چیزی که نگفتم بیا بخواب تا ماساژت بدم به زور دستشو گرفتمو خوابوندمش رو زمین و نشستم رو باسنش گفت ولم کن تکون میخورد دیگه باهاش ور میرفتم نه ماساژ همش حواسش به کیر شق شدم بود که به شرتش و کونش میمالیدم گفت بلند شو کثافت منم گفتم میخوام یادت بدم نمی خوام یاد بگیرم گفتم درست بخوابی بیشتر یاد میگیری اینو گفتمو رفتم سراغ وسط پاش دستم که به کسش خورد تکونی خورد گفت بهت گفتم به اونجام کاری نداشته باش گفتم باشه مگه میخوام چکارش کنم . داری عصبانیم میکنی گفت یعنی چی هر کاری کردی چیزی نگفتم با داد گفتم آره چیزی نگو. فکر کنم با تشری که بهش رفتم ترسید و گفت باشه فقط زود باش تمومش کن من که می دونم برای یاد دادن نیست و برای چیه گفتم ناراحت نشو میخام یادت بدم گفت باشه یادم بده منم نشستم کنارش و شروع کردم ماساژ دادن با رونش ور رفم شل شل شده بود بعد پاشو باز تر کردم و رفتم بالاتر فشاری به کسش دادم نگاهی بهم کرد و گفت خیلی پررویی ادامه دادم این بار دیگه چیزی نگفت فقط نگام کرد حالا دیگه فقط کسش بود که میمالیدم سرشو گذاشته بود روی دستاش و تو حال خودش بود نفهمید کی شرتمو در اوردم و به مالیدن ادامه دادم گفتم اینطوری نمیشه گفت دیگه می خای چکار کنی؟ بهش گفتم قرار بود که حرفی نزنی دست انداختم و گفتم شرتتو در میارم گفت برای چی؟ ناراحت شد میخاست بلند بشه گفتم بخواب همشو در نمییارم شرتشو تا زیر لمبه هاش کشیدم پایین گفت مثل شلوارم که نمی خواستی در ش بیاری دیگه اینکارو باهام نکن شرتمو در نیار گفتم تا همینقدر بسه و شروع کردم به ادامه کارم چه کون خوشکلی داشت دقیقا دو برابرکمرش بود بهش گفتم عجب کون قشنگی داری دو برابر کمرته بزار ببینم شرتشو تا پشت زانواش اوردم پایین اینارو می گفتمو با ولع لمبه هاشو میمالیدم بهش گفتم حال میده بکونی توش میزاری بکنمت گفت چی رو بزارم نگاه اینو چه فکرایی میکنه بلند شو ببینم شرتشو کشید بالا گفتم ناراحت نشو شوخی کردم چرا کشیدی بالا با یه بدبختی دوباره شرتشو کشیدم پایین این بار روبه روم بود و کسشو میدیدم صاف بدون مو ودست نخورده زود روشو گرفت که نبینمش گفتم حالابخواب نگاهی بهم کرد با زور خوابید همینطور که ماساژ میدادم یواش یواش شرتشوآوردم پایین تر شرتشو تا زیر زانواش کشیدم پایین گفت خیال نکن که نفهمیدم من خجالت کشیدم و گفتم آخه اینطور که نمیشه نگاهی به پشتش انداختم وای چه کون قشنگی همینطور که ماساژش میدادم با دو دست لمبه هاشو از هم باز می کردم سوراخ کونش چه باحال بود باحال تر از آن نمای کوسش بود که با هر بار بازو بسته شدن لمبه هاش میدیدم گفت به اونجام نگاه نکن گفتم کجا دستمو گذاشتم رو کسش و گفتم منظورت اینه ها کستو میگی یه کس سفید تپل انگشتاموکشیدم وسطش خودشو سفت گرفت که دیگه دست نزنم دستم خیس خیس شد گفتم چه ترشحی کرده تحریکش کردم میزاری کیرمو بزارم لاش بهم گفت مگه شرتتم دراوردی گفتم وقتی تو شرت پات نیست من شرت پام باشه خیلی وقته خانمی گفت اصلا تا امد به خودش بجنبه زود کیرمو گذاشتم لای قاش کونش و دستمو گذاشتم روش و وسطش جلو عقب می کردم و همینطور میمالیدم خیلی حال می داد گفت نکن مواظب باش همینطور که تو حال خودش بود منم زود کیرمو از لای کونش در آوردم و سرشو و گذاشتم وسط پاش زود پاشو جمع کرد بهش گفتم نترس کاریت ندارم گفت می خای چکار کنی گفتم دیگه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم گفت یعنی چی گفتم میخوام یه کم باهات هال کنم . همون طور که روی پاهاش نشسته بودم دوسه باری جلو عقب کردم اولش به سختی حرکت میکرد ولی بعد با تماسی که با کسش داشت لیز لیز شد بهتر حرکت میکرد سر کیرم به کسش می خورد و از آب کسش لیز لیز شده بود هی میخواست بره داخل خیلی جلو خودمو گرفتم که بی هوا نره تو بهش گفتم پاتو بیشتر باز کن گفت نمی کنم برای چی بیشتر از این نمیشه گفتم شرتت نمیزاره نه صبر کن بعد شرتشو کامل از پاش در اوردم و گفتم حالا باز کن گفت آخه کار خودتو کردیا خودشو سفت گرفته بود پاشو به زور باز کردم و کسش باز شد چه خروسک باحالی داشت باکیرم دم کسش جلو عقب میشدم گفتم اینطوری حال نمیده یکم باسنتو بیار بالا مگه میاورد دست انداختم دو ور پهلواش و کشیدمش بالا روی زانواش دست گذاشتم پشت کمرش و سینشو دادم پایین حالا یه کوسو کون روبروی کیرم بود. پاشو باز تر کردم لای کسش باز شد رقض آبو تو کسش میشد دید کیرمو مالیدم درکسش خیلی تکون میخورد حال میداد کیرم میذاشتم دم سوراخ کسش در میاوردم آب کسش میچسبید به کیرم کش می امد چه حالی میداد دیگه نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم برش گردندمو خوابیدم روش روشو کرد اونطرف که چشمام تو چشمش نباشه دست انداختم زیر ساقش وپاشو باز کردم از کنار چشم نگاهی کردو روشو برگردوند با یه دست پاشو باز کردم با یه دست دیگم سر کیرمو برسی میمالیدم در کسش بهم گفت فقط مواظب باش نره تو گفتم حالا بره مگه چی میشه.پاهاشو باز کردم و کیرمو گذاشتم لای کسش زانوهاشو خم کردم تو سینش و خوابیدم روش کیرمو جلو عقب می کردم اصلا به فکر سینه هاش نبودم بلوزشو در اوردم سوتیینشم همینطور عجب سینه های خوشکلی داشت خوب با سینه هاش بازی کردمو خوردم بعد باز رفتم سراغ کسش و جلو عقب کردم بعد بلند شدم گفتم میزاری یه کار دیگه بکنم گفت دیگه چکار خجالت بکش منم زود شروع به لیسیدن کسش کردم چه مزهای میده کس هفده ساله رو خوردن تمامی لب و دهنو فکم خیس خیس شده بود خیلی خوشمزه بود گفت اینکارو نکن ولی من همچنان میخوردم تکون نمیخورد بعد انگشتمو گذاتم دم کسش یکم کردم تو لرزه کوچکی روتنش افتاد و میمالیدم همانطور که بود بلند شدم یه تف سر کیرم زدم زانوشو باز جمع کردم تو سینش و خوابیدم روش کیرمو وسط کسش گذاشتم و جلو عقب میکردم خیلی حال میداد سر کیرم به سوراخ کسش می خوردو میومد بیرون تو حال خودم بودم و حال میکردم که یک باره سرکیرمو زیادی دادم پایین مستقیم دم سوراخ کسش فشار دادم سرش رفت تو یه باره از جام پریدم نگاهی به کیرم کردم نفس راحتی کشیدم که پاره نشده باز خوابیدم روشو باز کردم این بار دلمو زدم به دریا نشستم و کیرمو گذاشتم دم کسش بهش گفتم که خودشو بچسبونه بهم نگاهی به من کرد و گفت چطوری وقتی کیرت اینجان بره تو پردم پاره میشه بهش گفتم یکم یکم بیای جلو طوریت نمیشه اونم دستشو گذاشت رو زمین کونشو از زمین یکم بلند کرد و خودشو یواش یواش اوردجلو همینطور که کم کم میامد جلو همش میگفت پاره نشه پردم پاره نشه تا جایی که کاملاکیرم فرو رفت تو بهم گفت کیرتو داخلم احساس میکنم احساس میکنم آخرشه.ته کسمه و نشست روی پاهام و خودشو بهم فشار داد خودشم فکر نمی کرد به این راحتی کیرم بره تو و داشت حال می کرد آخه دیگه مقاومتی نمی کرد و هر چی میگفتم انجام می داد دیگه هیچی نمیفهمید و نفهمیدم آخه تو اون لحظه فقط فکرحال کردن بودیم نه پرده. بخاطرترشح و لیزی زیاد کسش کیرم یواش یواش فرو میرفت.وقتی کامل کونش بهم چسبید کیر من هم تا ته رفته بود داخل دستاشو گذاشته بود رو زمین و جلو عقب میشد با جلو عقب کردنش فقط آه اوه میکرد مثل اینکه میدونست اینجوری بهش حال میده و اونی که اول مقاومت می کرد نمی خواست بذاره بکنمش الان هی میگفت زود تموم نشه تموم نشه آخه خیلی داشت بهش حال میداد ومنم نمیخواستم لحظه خوش کردنش با دیدن خون پردش از دستم بره همین طور محکم می کردمش و اونم حال می کرد که یه باره گفت احساس میکنم درونم داره یه خبرایی میشه گفتم با تمامی وجود حالتو بکن منم همین رو می خوام و سرعت کردنمو بیشتر کردم و اونم از شدت حال و ارضا شدن فشارش به من بیشتر میشد که یه باره احساس کردم فشارش داره بیشتر میشه و صداش هم بلند تر و بلند تر بهش گفتم خودتو کنترول کن با صدایی که لرزه افتاده بود توش و با بلندی زیاد توام با جیغ گفت نمیتونم نمیتونم و هی صدای نفساش بلند و بلند تر میشد که با زور آخر و از ته وجودش دادی بلند یا بهتر بگم جیغی بلند کشید و ارضا شد این اولین تجربه ارزا شدنش بود دستاشو از روی زمین بر داشت و نشست روی پاهام دستاشو حلقه کرد دورگردنم و بهم گفت با هام چکارکردی ببین فقط میخواستی ماساژم بدی ببین چکار کردی از کنار کیرم که تو کسش بود خون پردش سرازیر شده بود که مردم کیرمو کشیدم بیرون نگاهی بهش کردم دیدم اره پاره شده خیلی ترسیدم ولی کار از کار گذشته بود و حالیم نبود که چکار میکنم شروع کردم به کردن چه حالی میداد وقتی که کارم تموم شد زود آبمو ریختم توی دستمال بعد کیرمو کسشو با دستمال پاک کردم که نبینه پاره شده بعد بلند شدم رفتم حمام گفتم اگه بفهمه چی چکار کنم با ترس حمام کردم. آمدم بیرون لخت بودم رفتم حولمو بر دارم دیدم سرش تو کتابشه و گریه میکنه گفتم گریه نکن گفت خیلی پستی چرا باهام این کارو کردی گفتم نمیدونم نترس به کسی چیزی نمیگم محلم نذاشت بلند شد رفت توالت گفتم وای که الان متوجه میشه بعد از چند دقیقه امد بیرون توی کیفش یه چیزی برداشتو باز رفت سمت توالت وقتی رفت رفتم سراغ کیفش دیدم نوار بهداشتی برده خیالم راحت شد که شاید پریودش نزدیک بوده و خیال کرده که پریود شده وقتی امد بیرون بهش گفتم پریود شدی چیزی نگفت گفتم اگه گفته بودی داری پریود میشی نمیکردم گفت فردا وقتش بود جلو انداختم . دیگه خیالم راحت شد که بخیالش پریود شده از آن روز چند ماهی گذشته و نمیدونه که پرده نداره یه شایدم میدونه خودشو زده به بی خیالی.

دخترعمه سارا .سلام. اسم من آرش.خاطره ای رو که می خوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به سکس من و دختر عمم سارا.من از وقتی که به سن بلوغ رسیدم.یعنی از روزی که ابم راه افتاد.دنبال کس وکون و دید زدن بودم سنم وقتی رسید به ۱۵ دختر عمم ۱۳ سال داشت.از همون موقع تو نخ کون و سینه هایی بودم که کم کم داشت شکل می گرفت.بگذریم چند بار دیدش زدم . ولی می خوام خاطره سکسم رو که بعد از ۸ سال انتظار نسیبم شد رو براتون تعریف کنم. سکسم بر میگرده به ۵ ماه پیش.من و سارا رابطه خوبی با هم داشتیم..من همیشه باهاش شوخی داشتم.بعضی وقتا با حرفام امتحانش می کردم.مثلا یه بار رفته بودم خونشون رسیورشونو اپدیت کنم بستنی واسم اورد.بهم گفت بخور.گفتم چیرو؟ گفت بستنی رو دیگه.گفتم اول باید تو بخوری.که یه خنده ای کرد گفت خیلی بی شعوری.منم تیر دوم رفتم گفتم بستنی رو میگم.بقیه چیزا رو نمیشه اینجا خورد.سرخ شد. از اونروز به بعد منو یه جور دیگه نگاه می کرد. دختر زرنگی بود.ولی من ازش زرنگ تر بودم.بهم می گفت من شبا تا ساعت ۲ باید فیلم ببینم.منم تو لیست کانالاش ۵ تا مولتیویژن پیدا کردم.می دونستم که شبا مولتیویژن فیلم نیمه میده.بهش گفتم این کانالا رو کی نگاه می کنه گفت روزا بابا اینا شبا من.گفتم بله در جریان فیلماش هستم.سرخ شد زود حرفو پیچوند. عمم از اشپزخونه گفت اگه می خوای سرچ کنی ما بریم تو اتاق.اخه وقتی سرچ می کنی همه باز میشه.سارا گفت واسه چی.گفتم ممکن کانالای -۱۸ باز بشه.اگه شما نباشین من راحت تر کارمو می کنم.عمم اومد گفت عمه سویچ ماشینتو بده ما میریم خرید.منم بهشون دادم.عمم و سارا رفتن.من بودمو خونه خالی .در حال خذف کردن بودم که یهو یه فکری به سرم زد.رفتم تو اتاق سارا کشو لباسشو باز کردم.از زیر لباساش یه شرت سبز روشن گلدار پیدا کردم.رفتم بغل عکسش.عکسشو نگاه می کردم و شرتشو به کیرم می مالیدم.حیف که عوض بوی کس بوی تاید میداد.شرتو گذاشتم سر جاش مشغول کارم شدم. کانالا رو سرچ و طبقه بندی کردم.چند تا کانال سکسی رو باز گذاشتم ولی روشون کد گذاشتم.عمم و سارا اومدن.سارا گفت تموم شد.گفتم اره.گفتم بیا جلو کارت دارم.بهش گفتم کانالایی رو که دوست داشتی رو برات گذاشتم فقط کد گذاشتم روش.کدش ۱۳۶۹تاریخ تولدته.گفت کدوم کانالا.گفتم شبا نگاه کن هر کدوم کد داشت کدشو بزن.عمم اومد.گفتم عمه همه رو طبقه بندی کردم.اشپزی.عرب.ورزش…… گفتم باید برم گفت حالا بودی گفتم مشکلی داشت بهم زنگ بزنین.سارا یه طوری منو نگاه می کرد.می دونست چیکار کردم.بعد از اونجا رفقا رو برداشتم رفتیم کس چرخ زدیم دهکده .شب ساعت ۱ اومدم خونه.در کل روز تمام فکرم سارا بود میدونستم داره الان کانالا رو نگاه می کنه بدنشو تصور می کردم که اگه کانالا رو ببینه حتما با خودش ور میره. بزارین از هیکلش بهتون .قد حدود ۱۶۵ .وزن ۶۲ کیلو والیبال کار میکنه استیل قلمی مانکنی.کمر باریک.کون گرد و خوش فرم.سینه های گرد و لیمویی.سفید عین برف.مو قهوه ای روشن.چشم عسلی. لب کوچیک و باریک که وقتی لبخند می زنه می خوای بخوریش. منم که ۱۸۸ قدم ۹۵ کیلو وزنمه رشتم شنا.فریبرزم ۱۷ سانتر . (راستی سلام میرسونه) خلاصه برم سر اصل مطلب.کیر مبارک ما اون شب تا صبح شق بود.فردا صبح ساعت ۱۱ عمم زنگ زد گفت دستت درد نکنه .اقا مجید (شوهر عمم میگه) هم ازت تشکر کرد نهار پیش مایی.بعد از پشت گوشی صدا اومد مامان می خوام با ارش حرف بزنم. گوشی رو گرفت گفت یه دقیقه واستا برم تو اتاق. گفت اونا چی بود گذاشتی تو لیست.خودمو زدم به خنگی .گفتم چیا.گفت همون کانالایی که کد داشتن.گفتم دیدم مولتیویژن دوست داری چند تا مثل اونو واست گذاشتم.گفت می دونی اگه بابا می فهمید چیکارت میکرد.گفتم مگه جلوی بابات دیدی.گفت نه.گفتم پس مشکل چیه.تو جوونی منم جوونم.گفت ما جوونیم ولی بابام که زن داره.گفتم کدشو خودت میدونی به کسی نگو.گفت پاکش کن می ترسم.گفتم چرا.گفت میترسم بابا اینا بفهمن.گفتم اخه بین ۵۰۰ تا کانال کی به ۵ تا کانال کد دار دقت میکنه.گفتم یه فکری دارم.که هیچکی نمی فهمه.ظهر میام برات تعریف می کنم .مثل خر داشتم کیف می کردم چون دیدم علاقه داره.نهار رفتم پیشش یه سیم رسیو هم با خودم بردم.گذاشتم پشت کمرم توی شلوارم.رسیدم خونشون.سارا زودتر اومد تو حیاط گفت می خوای چیکار کنی.گفتم من یه سیم از رسیور برای اتاقت میکشم میرم بالای سقف به بهانه اینکه سیم ال ان بی خرابه.رفتم بالا شوهر عمم بود قضیه رو گفتم .یه سر سیمو وصل کردم به رسیور سر دیگرشو از کنار بقیه سیما فرستادم بالا پشت بوم.بعد از کنار سیم انتن اتاق سارا دادم پایین.اومدم پایین بهش گفتم باید چیکار کنه.گفتم سیما رو وصل کن به تلوزیون اتاقت.اینطوری وقتی بابا اینا خوابن بیا رو رسیور بزار رو کانال دلخواه خودت.بعد در اتاقتو ببند راحت بشین نگاه کن.هیچی نگفت.می گفت من که زیاد نگاه نمی کنم.منم گفتم اره جون عمت.خلاصه نهارو که خوردیم من رفتم.فری جونو اماده کردم. شب ساعت ۱۲.۳۰ بهش زنگ زدم.صداش می لرزید گفت می خوام چند تاشونو برام پاک کنی.گفتم چرا گفت حال بهم زنی داره.همه چیزو نشون میدن.گفتم.خوبه دیگه اطلاعاتت بالا میره.ارزو داشتم سارا با من اینطوری حرف بزنه.گفتم کجاش حال بهمزنیه.گفت وقتی واسه همو می خورن.گفت مرداش همه مو دارن من مو رو تو غذام میبینم حالم بهم میخوره چه برسه به این گفتم بستگی داره من که همیشه مو بر میزنم.صداش می لرزید.از اینکه سکسی حرف می زدم خوشش میومد.گفت چرا زنا ابه اونجا مردا رو می خورن. گفتم اینقدر اونجا اونجا نکن اسم الت مرد کیر و واسه زنا که میدونی.گفتم چون مقوی.شما اگه شیر دارین ما هم شیرمون از اونجا در میاد.کیرم داشت می ترکید. گفتم می خوای واسه منو ببینی گفت.خیلی پرو شدی.گفتم من دوستت دارم.می خوام لذت ببری.شهوت رو مغزش تاثیر گذاشته بود.گفتم قول میدم ۱۰ برابر اون فیلما بیشتر حال کنی.گفت من دخترم پرده دارم.گفتم میدونم میخوام واست بمالمش تا ابتو بیارم.نزدیک ۲۰ دقیقه سکس تلفنی داشتیم.اینقدر حال داد که ابم رو تو دستمال خالی کردم.سارا حسابی حشری شده بود.می گفت خیس شده.گفتم اوووووم ابتو بخورم.یه دستش رو کسش بود یه دستش گوشی تلفن.بعد ۳۰ ثانیه حرف نزد.فهمیدم ارضا شده.گفت نمیشه هر شب سکس تلفنی داشته باشیم.گفتم یعنی نمی خوای ۱۰ برابر بیشتر لذت ببری. گفت اخه می ترسم.گفتم نترس. فوقش اگه فهمیدن عقدت می کنم.اینو گفتم مثل خر کیف کرد.تو دلم گفتم اجب گوهی خوردم .گفتم فردا خونتون خالیه؟گفت نمی دونم ولی چون فردا جمعست امکان داره بابا و مامان غروب برن دور بزنن.من باهاشون نمی رم.گوشی رو قطع کردم. یه فکری به سرم زد فردا بعد نهار به مامانم گفتم من میرم خونه یکی از بچه ها که دانشجو و هم رشتمه. شب می مونم.فردا میام.زنگ زدم به سارا گفت مامان اینا غروب می خوان برن پیش بابا بزرگ بخاطر اینکه تابلو نشه و چون ماشین من تابلو(سوزوکی قرمز)واسه همین ماشینو نبردم به مامانم گفتم شب محل رفیقم امنیت نداره.ساعت ۵ بود که یه اژانس گرفتم دو تا کوچه پایین تر پیاده شدم.زنگ زدم به سارا گفت در بازه فقط مواظب باش.باورم نمی شد.داشتم به ارزوم می رسیدم.فیلما کار خودشو کرده بود.رفتم تو دیدم با یه بلوز دامن یه سره سفید وصورتی جلوی در.هردو ترسیده بودیم.گفتم تو سالن اعتباری نیست بیا بریم تو اتاق.کیرم از روی شلوار تابلو شده بود.صدام می لرزید.اینقدر کیرم پر خون شده بود که نبز روتو کیرم احساس می کردم.سارا گفت می دونی چه بلایی سرم اوردی.دیونه شده بود.گفتم من فرار نمی کنم همیشه مال توهم.گفتم کانالا چطور بود..نمی خوام درباره چیز دیگه صحبت کنیم.باورم نمی شد این همون سارا هست یا دارم خواب می ببینم.صوزتمو به صورتش نزدیک.لبمو گذاشتم رو لبش گفتم اروم منو لخت کن .اول تیشرتمو کند.تا بدنمو دید یه بوس از شکمم گرفت گفت چقدر بدنت تمیزو رو فرمه.شروع کرد به ماچ کردن شکمم.گفتم حالا پایینو ندیدی.گفت جوون.کمربندمو باز کرد .زیپمو هم باز کرد.چشماشو بست شرتو شلوارو باهم کشید پایین.گفت همه لباساتو در بیار حتی ساعت هم تو دستت نباشه.باورم نمی شد من لخت تمام جلوش واستاده بودم کیرم تو یه وجبی دهنش بود.گفت باز کنم.گفتم باز کن.یهو اینگار برق گرفته باشه پرید عقب.به کیرم زل زده بود گفت چقدر سفیده.سرش قرمز شده بود.گفت اینومی خوای کجام جا بدی .اخه کیر من ۴ سانتر کلفتیشه.دستشوگرفتم.بلندش کردم.کیرم تو هوا اویزون بود.دوباره صورتمو بردم جلو اروم لبمو گذاشتم رو لبش.نفساش تند تند شده بود.دستمو گرفت گفت دکمه پشت رو باز کن .لباسش یه سره بود .با یه حرکت لباسش تا زیر شکمش اومد پایین. یه کرست توردار پوشیده بود که وسطش یه گل بزرگ بود که نوک پستانش زیر اون قایم شده بود اومدم نزیک که ازش لب بگیرم کیرم خورد به شکمش.پیش ابم مالید به شکمش.با انگشتش از رو شکمش برداشت و خورد گفت خوشمزست ولی یه خورده شوره.یهو کیرمو گرفت گفت می خوام کیرتو بخورم.گفتم واستا اول بزار لختت کنم.کرستش یه عطر خوبی می داد با کمک خودش گیره کرستش رو باز کردم یهو یه سینه سفید افتاد جلوم.نوکش بزرگ و قهوه ای روشن بود مثل نوک سینه زن شیرده می موند. طاقت نیاوردم.نوکشو کردم تو دهنم محکم میک زدم اهش در اومد.۱۰ دقیقه واسش میک زدم.نوک سینش بزرگ بود.سینش اینقدر سفید بود که رگ های روی سینشو میشد دید.سرشو اورد پایین و تفشو جمع کرد و انداخت رو سینش.بعد با دستش اب دهنشو پخش کرد.نمی دونستم اینقدر حشریه. دست کردم تو لباسش .یهو کشیدم پایین.چشمم به روناش افتاد بلور عین برف.یه شرت سبز خالدار پوشیده بود.یه بوس از کونش گرفتم.دستمو کردم تو شرتش کسش خیس خیس بود.گفت مواظب باش.گفتم حواسم هست.دستم خیس شده بود یکم از ابش چشیدم .شرتشو دادم پایین.شرتش خیس شده بود. کسش قرمز و پر خون بود.لبه کسش برجسته بود.چون تیغ اینداخته بود چند تا دونه اطراف کسش داشت.حالا هردو کاملا لخت شده بودیم.دونفری خوابیدیم رو تختش گفت می خوام واست بخورم.افتاد به جون کیرم گفت ابتو می خوام.محکم ساک میزدمنم چوچولشو می مالیدم.اب دهنش زیاد بود.دیدم داره ابم میاد گفتم داره میاد.گفتم چیکار کنم .یهو نفهمیدم چی شد.من خوابیده بودم رو تخت.سر کیرمو گذاشت تو دهنش سفت دهنشو بست ابم با فشار خالی شد تو دهن گرمش.یه لحظه هم کیرمو از دهنش بیرون نیاورد.تند تند غورت میداد که زیاد تو دهنش جمع نشه.تخمامو همونطوری می مالید.مغزم از کیرم زده بود بیرون.تا بحال اینطوری ابم نیومده بود. کیرمو از دهنش کشید بیرون .کیرمو اروم مالش داد.اضافه ابم زد بیرون اونم سر کیرمو اینداخت تو دهنش و خوردش .ناراحت بودم چون کونشو نکرده بودم. گفتم بابا مامانت کی میان گفت الان زنگ میزنم.هر دو هنوز لخت بودیم.باورم نمی شد با کس کون لخت داشت با عمم حرف می زد.دوباره راست کرده بودم.گفتن تا یه ربه دیگه میایم خونه.گوشی رو تند قطع کرد .گفت ارش برو گفتم کجا گفت بابا اینا نزدیکن تا ۱۰ دقیقه دیگه می رسن تا اومدم شلوارو بپوشم صدای تک بوق در کنترلی خونه اومد.قلبم داشت میومد بیرون.سارا گفت ارش بد بخت شدیم گفتم خون سردیتو حفظ کن.رفتم تو کمد لباسش که بزرگ بود قایم شدم.سارا هم لباس پوشید. خیلی قرمز کرده بود در اتاقو بست صداشون میومد.اقا مجید می گفت سارا همه سراغتو می گرفتن.سارا گفت فردا خودم میرم.سر میزنم .نقششو خوب بازی کرد.عمم گفت چرا صورتت گل اینداخته.گفت پشت کامپیوتر میشینم اینطوری میشه.ساعت ۱۲ شب بود چون شوهر عمم دولتی صبح زود بیدار میشه.می دونستم که می خوابن.موبایلمو خاموش کردم.تیشرتم با شرتم تو دستم بود.داخل کمد گرم بود عرق کرده بودم.یه صدایی اومد .سارا داشت به بابا مامانش شب بخیر می گفت.اومد تو اتاق درو اروم قفل کرد.اومدم بیرون ولی حرف نمی تونستم بزنم .سارا گفت شانس اوردیم.یهو دیدم کرستشو نبسته.گفتم سارا کرستت.یهو برق گرفتش گفت وای نفهمیده باشن.خدارو شکر کفشمو با خودم اورده بودم تو اتاق.رفت بیرون دید بعد از چند دقیقه بر گشت.گفت تلوزیون روشن کن داره فیلم نشون میده.یه فیلم تمام بود.گفتم سارا من بهت بدهکارم.گفتم سارا شرتتو در بیار.چراغ اتاقو خاموش کردم.اباژور بالای تختش رو روشن کردم.شرتشو داد پایین.زیر نور زرد دیدنی شده بود.تمام لباسامو کندم.تازه یادم اومد که لیدوکائین (بی حسی ) با خودم اورده بودم.یکم زدم رو کیرم.افتادم به جون کسش.کسش پر اب بود.حیف که پرده داشت.سوراخ کونش قهوهای بود.گفتم سارا می خوام اینقدر واسط بخورم که اب کست راه بیفته.یه عروسک نرم بهش دادم .اردک بود.کفتم گازش بگیر.صدات در بیاد بد بختیم.من نشستم پایین تخت اونم رو تخت پاهاشو باز کرد.شروع کردم به خوردن.با ولع می خوردم صداش تو کون گاز گرفته اردک خالی میشد.زمان حالیم نمی شد.بعد ۱۰ دقیقه بدنش لرزید و یه خورده اب از کسش اومد بیرونرفته بود رو ویبره.رو زمین خوابیدم. کیرم هنوز بی حس بود.لیدوکائینو زیاد زده بودم.بوی خمیر دندون میداد.سارا گفت ای ول می تونم حسابی واست بساکم.کیرومو گذاشت تو دهنش.کیرم هیچ حسی نداشت .حتی سرشو وقتی به شوخی گاز می گرفت دردم نمی گرفت. کم کم بی حسی کم کم داشت می رفت.گفتم کرم داری.گفت اره.گفت واسه چی می خوای گفتم .می خوام بهت یه حال اساسی بدم.کرم بی بو خیار رو داد .به شکم خوابوندمش رو تخت.یه بالش گذاشتم زیر شکمش گفتم عروسکو گاز بگیر.دستمو کرمی کردم مالیدم به سوراخ کونش.با یه انگشتم عقب جلو کردم.با زبونم کسشو می خوردم.انگشت اولی جا باز کرد .انگشت دوم روداخل کردم .تاثیر کرم کم شد.دوباره کرم رو مالیدم.صداش در نمی اومد.انگشت سوم کردم داشت نالش در میومد.کیرمو کرم زدم ارام گذاشتم روی سوراخ کونش.تفم مالیدم روش.یه فشار اروم دادم دیدم نصفش رفت توش.ارام عقب جلو می کردم.بهش گفتم دو طرف باسنشو بگیره بکشه.چند بار که عقب جلو کردم.جا باز کرد.دیگه راحت عقب جلو میکردم.خوابوندمش رو تخت پاهاشو دادم با لا .دیگه دردش تبدیل به لذت شده بود.چشماش بهم می گفت که راضیه.دستشو گذاشت رو شکمم و ازم خواست دست نگه دارم.برگشت کیرمو کرد تو دهنش.چون یه بار ابم اومده بود دیر تر ابم میومد.گفت ابتو می خوام.گفتم مگه با اوندفعه سیر نشدی.گفت نه.کیرت مال منه.گفتم پس بزار منم بهت حال بدم.حالت ۶۹ خوابیدیم.اون واسه من ساک میزد منم کسشو می خوردم.۱۰ دقیقه واسه همو خوردیم.اب دهنم با اب کسش مخلوط شده بود.کلا ۲ بار ارضاش کردم.دیدم داره ابم میاد.نگه داشت تو دهنش .همشوخورد . بعد از هم لب گرفتیم.هر دو لخت خوابیدیم طوری که من کیر خوابیدمو لای کونش گذاشته بودم.پشتش به من بود و گرمای کونش و کمرش به من می خورد.۱ بار دیگه راست کردم اینبار چون انرژی نداشتم.همونطوری گذاشتم تو کونش.دیگه دردو حس نمی کرد.از بغل سینشو فشار می دادم و کیرمو اروم عقب جلو می کردم.تا ابم اومد و توی کونش خالی کردم(امیدوارم نصیب شما هم بشه)چون خیلی حال میده.خلاصه. سارا تند تند قربون صدقم میرفت چون حسابی ارضا شده بود. ساعت شد ۳ نصف شب. الارم موبایلشو گذاشت که ۶صبح بیدار بشیم.صبح که شد بیدارم کرد ملحفه رو زدم کنار دیدم کیرم باز شقه ولی دیگه نمی تونستم کاری بکنم چون عمم با شوهر عمم داشتند صبحانه می خوردند.شوهر عمم که رفت بعد سارا عمشو به بهانه خرید برد بیرون منم زدم به چاک.الان هر چقدر که با دوست دخترام سکس داشتم.هیچ کدوم به پای سارا نمی رسیدن. ولی امیدوارم یه روزی یه کس نصیب ما بشه.چون هر چی گیرمون اومده باکره بودن.

کردن زندایی در حمام.من امیر هستم ۲۰ سالم واین داستانی که دارم واستون تعریف میکونم مربوط میشه به ۴ سال پیش.من ۱۷سالم بود وخیلیم تو کف زنداییم بودم که همیشه به یادش کف دستی میزدم تااین که داییم با زنش دوتایی رفتن انگلیس پیش اون یکی داییم خلاصه اونا ۲سال اونجا موندن بعدش زنداییم ۱ماه زودترازداییم امدایران ولی چون تنها بودهرموقع که میتونستم میرفتم پیشش آخه خونشون به محل کارمن نزدیک بود.یدفه که رفتم خونشون کلی کمکش کردم تا خونشونو مرتب کنیم ولی انقدرکار زیاد بود که کل روزو کارکردیم تا تموم شد.فرداش از خواب بیدارشدم کل بدنم درد میکرد به زن داییم گفتم من میرم حموم…حمومشون تو حیاط به خاطر همین هرکی میرفت حموم درو نمیبست چون داخل حموم هیچ هواکشی نبود به همین خاطرمنم درو نبستم رفتم زیردوش آبو داغ داغ کردم وخودمو کامل شوستم زیر دوش یهو یاد سینه های زن داییم افتادم آخه خیلی خوش فرم بود(سفتو گردو سربالا)وخیلیم جموجور بود همین که داشتو سینه هاشو تصور میکردم کیرم سیخ شدبود…یزر شامپوریختم کف دستم چشامو بستم و شروع کردم به جق زدن بعداز۴-۵دقیقه که داشت آبم میومدچشمو بازکردم دیدم زن داییم جلوم وایسادو زول زد به منم خیلی خونسردآبمو خالی کردم وخودمو آب کشیدمو حولمم پوشیدمرفتم تو ساختمون.رفتم تو اتاق خواب زندایم چون فقط تو اون اتاق آینه قدی داشتن.داشتم خودمو خشگ میکردم که زندایم امد گفت خجالت نمیکشی لخت جلوم وایسادی.منم گفتم نه شما اون چیزیو که نباید میدیدیو دیدی دیگه فرقی میکونه که لخت جلوت وایسام یا پوشیده….بعدزندایم بهم گفت چراداشتی جق میزدی منم گفتم خیلی وقت بود که سکس نکردم بدجوری زد بود بالا که مجبورشدم اینجوری خودمو خالی کنم همین که حرفم تموم شد بی معطلی گفت تو که پورو هستی به من میگفتی تا خودم ارضات میکردم منم با تعجب گفتم واقعااگه میگفتم ارضام میکردی اونم گفت آره مگه چه عیبی داره کی بهتراز تو آخه من ازروی عادتی که دارم کل موهای بدنمو میزنم …اون روز گذشت .فردا صبح که بیدارشدم طبق معمول رفتم حموم. بعداز اینکه خودمو شستم زندایمو صدا کردم وقتی امد دید من تو حمومم فهمید که چیکارش دارم ولی به روی خودش نیورد منم که دیدم انگار این از حرفی که زد پشیمون شد کفتم میشه لطف کونید کمرمو بشورید اونم گفت آره چرا که نه داشت کمرمو میشوست که کیرم بازسیخ شد ومنم چون شرت پام نبود زن داییم فهمید(ابته من کیرم نه بزرگه و نه کوچیک)زیادم کلفت نیست ولی خیلی گوشتیه. وقتی زندایم کیرمو دیدگفت باز زد بالا؟ منم زود گفتم آره از کجا فهمیدی هیچی نگفت فقط بهم گفت دوست دار کل بدنمو بشور منم مخالفتی نکردم همه جامو شست رسید به کیرم وقتد دستشو گزاشت رو کیرم یهو هری دلم ریخت انگار ازقصدداشت اینجوری میشست.همینجوری که داشت میشست اونقدی طول نکشید آبم ریخت رو دستش منم بی جون شده بودم که کفت دیدی چه راحت ارضات کردم منم گفتم مرسی و حولمو پوشیدم امدم بیرون که زن داییم کفت میخواد بردوش بگیر گفت برم حولشو بیارم رفتم حواشو ورداشتم رفتم سمت حموم پیش خودم گفتم حالا نوبت من حالشو بگیرم رفتم دم در دیدم دار با آب من که ریخته بودم رو دستشو میماله به سینه هاش منم گفتم اگه بخوای بازم هست ولی با خنده جوابمو داد منم باز حولمو در اوردم رفتم تو حموم زندایم گرخیده بود زبونش بند امده بود رفتم سراغ سینه هاش کلی لیس زدمو مالوندم اونم دیگه بی اختیارشده بود وقتی سینه هاشو خوردم مستقیم رفتم سوراغ کسش همونجوری که زیردوش وایسادبود یزره پاهاشو باز کردم وشروع کردم به مالیدن کسش همینجوری که میمالید با زبونم با چوچولش بازی میکردم حسابی کسشو خوردم بعد دوتای باهم ی دوش گرفتیم امدیم بیرون و رفتیم تم اتاقش که ادامه ی کارمونو بدیم وقتی رفتیم تو اتاق خوابیدم روش و شروع کردم به لب گرفتن همینجوری که داشتم لب میگرفتم کیرمو گزاشتم رو کوسش خی تنگ بود ولی با ی بدبختی کردم تو از ی طرف داشتم ازش لب میگرفتمو با سینه هاش بازی میکردم از ی طرفم تو کسش داشتم تلنبه میزدم تا اینکه آبم امد همین که امدم بکشم بیرون یزر از آبم ریخت تو کسش ولی بقیشو ریختم رو چوچولش دیگه هیچی جون نداشتم ولی بخاطراینکه زندایی جونم ارضا بشه از انگوشتم کمک گرفتم یربع داشتم انگوشتش میکردم که یهو ابشو با فشارپاشیدبیرون وقتی آبش ریخ داشت میلرزید سیاهی چشماش معلوم نبود خیلی ترسید بودم وقتی حالش خوب شد انقدرازم تشکرکرد که نگوووووو.این بود داستان من واسه همه بچه ها آرزو میکنم که اگه همچین آرزویی دارن زودتر بهش برسن ….

سکس زنم با دوستمیکروز من به همراه یکی از دوستانم که خیلی هم خر پول بود اومدیم خونه ما تا با هم مشروب بخوریم از غذا من صبح که داشتم از خونه میرفتم بیرون با خانوم خوشگلم قرار گذاشتیم که عصر بیام خونه و با هم یه حاله درست و حسابی بکنیم یادم رفت بگم خانومم راحت میتونه ۵ مرد رو ارضا کنه از نظر ساک زدن بی رقیبه آره با هم قرار گذاشته بودیم ولی من یادم رفت که بهش زنگ بزنم دم درب یادم اوفتاد که به دوستم گفتم صبر کن من به خونه اطلاع بدم بعد بریم که دوستم گفت نه بیا ببینیم که خانومت از مهمون بردن تو ناراحت میشه یا نه من هم قبول کردم گفتم پس شما زنگ بزن قبول کرد زنگ زد چشمتان روز بعد نبینه خانومم بدون هیچ قبول کرد و درب رو باز کرد ما رفتیم داخل خانومم آماده شده بود که فقط به من کوس بده ولی از خدا خواسته ما شدیم ۲ نفر بعد از احوال پرسی دوستم به من گفت که قدر خانومتو بدون ببین با چه روی بازی ما رو پذیرفت گفتم دکجاشو دیدی حالا صبر کن تا بقیه شو ببینی.خانومم با یک تاپ که تمام سینه های خوشگلش توش جا گرفته بود با یک دامن جین کوتاه تا بالای رونش و یک آرایش نسبتا غلیظ به استقبال اومد. یادم رفت بگم که خانومم استاد میز چیدن ولی یک لیوان کم داشت که رفت آورد و شروع کردیم به خوردن خانومم ساقی شده بود چنان حالی به من دست داده بود که نگو خانوم خوشگلم به هر دوی ما چنان حالی میداد که نگو جای شما هم خالی کیرم داشت میترکید دیگه نمیدونم به دوستم چه حالی دست داده بود تا خانومم به پیشنهاد من اوم وسط منو دوستم روی کاناپه نشست و با هم شروع کردیم به ویسکی خوردن بعد از اینکه کلی سرمون داغ شد شروع کردیم به مالوندن خانومم یک سینه تپول دست من یکی هم دست دوستم صدای خانومم بلند شده بود و به پیشنهاد خانومم رفتیم تو اطاق خواب دوستم گفت که جلوی من روش نمیشه با خانوم سکس کنه که با استقبال من و خانومم روبرو شد و من اومدم بیرن و درب رو بستم همینکه اومدم بیرون صدای خانومم بلند شد که بعدا فهمیدم که کیر دوستم خیلی بزرگ بوده و خانومم از خوشحالی داد زده اونا یک ساعتی طول دادند و من طی این یک ساعت از بالای پنچره اونا رو نگاه میکردم خانوم زیبای من به چه زیبایی ساک میزد و من از پشت پنجره با کیرم ور میرفتم و باقی قضایا رو خودتون بخونید که حالی خانومم و دوستم و من کردیم.

دختردایی حشرییه روز از سر کار که اومدم خونه فقط پدرم خونه بود گفت دارم میرم سر کار اگه خونه ای سیما میاد اینجا جای که نمیخواهی بری؟ گفتم خستمه میخوام بخوابم سیما میشد دختر دایی ام. من و سیما بعضی وقتها یه حال کوچیکی میکردیم چند بار برام جلق زده بود چند بار لا پایی حال کرده بودیم حتی یکبار سر کیرمو گذاشتم در سوراخش نوکش که رفت داخل از درد نگذاشت دیگه بکنم از اون روزها خیلی گذشته بود ولی هنوز شهوت تو چشاش بازی میکرد .خلاصه بابام رفت سر کار من هم رفتم که بخوابم مادرم مسافرت بود و سیما تا بعد از ظهر که بابام میومد خونمون میموند آخه محل کارش نزدیک منزل ما بود سیما نوزده سال سن داشت و هیکلش هم میانه بود .لباسامو دراوردم و با یه شرت روی تخت دراز کشیده بودم تو فکر هیچی جز استراحت نبودم خواب و بیدار بودم که صدای باز شدن قفل درب اومد بابام تو راه سیما رو دیده بود و کلید خونه رو داده بود بهش.خلاصه اومد داخل مثل اینکه میدونست که خوابم خیلی یواش امد داخل که بیدار نشم اومد تو اطاقم خودمو به خواب زدم روی کمر خوابیده بودم بعد رفتم رو دست راستم و پشتم به در بود احساس کردم پنج دقیقه ای توی در بود و به من نگاه میکرد بعد رفت ربع ساعت نشد من کم کم داشت خوابم میبرد که احساس کردم درب اطاق باز شد بعد بسته هنوز پشتم به در بود آره سیما بود امد بالای سرم و صدام میکرد حوصلشو نداشتم جوابش بدم دست گذاشت روی شونه ام و تکونم داد و گفت بیداری منم به حالت خواب برگشتم روی کمرم که خیال کنه که خوابم و بی خیال بشه ولی بعد از چند ثانییه باز صدام زد محلش نزاشتم مگه ول کن بود تکونم داد باز محل نزاشتم ملحفه ای که روم بود کنار رفته بود و بدنمو میدید با خودش می گفت چه خواب سنگینی داره حتما خیلی خستش بوده حالا که وقت خوبی گیرمون امده آقا خوابه چکار کنم؟ باز صدام زد . وقتی دید که بیدار نمیشم بیخیال شد و رفت بیرون منم گرمم شده بودو ملحفه رو از روم پس زده بودم تقریبا داشت خوابم میبرد که دیدم باز درب باز شدو اومد داخل به خودم گفتم باز پیله اومد.بالای سرم ایستاد و صدام کرد دوباره صدام کرد دست گذاشت روی شونم تکونم داد من فقط برگشتم روی دست راستم صورتمو بوسید صدام زد وقتی حرکتی از من ندید لباشو گذاشت رو لبام بوسید رومو کردم اونطرف با خودش گفت خوبه حالا حالاها دایی نیاد و این هم بیدار نشه من خوشکم زد گفتم بعد از اون سالها میخواد با من چیکار کنه دلمو زدم به دریا گفتم خودمو در اختیارش قرار میدم ببینم میخواد چیکار کنه دستشو گذاشت روی کولم همزمان که صدام میکرد من و برگردوند روی کمرم چیزی روم نبود و شرتم هم معلوم بود دستشو گذاشت روی شکمم صدام زد فایده ای که نداشت هی می گفت بیدار نشه منم خوابه خواب اومد پایین تر دستشو گذاشت رو کیرم تکونی داد بیدار نشدم خیالش جمع شد که خوابم دستشو یواش اورد کنار پام که کیرمو لمس کنه یک دفعه فکری به نظرش رسید که یک باره شرتمو از پام در بیاره همین کارو یواش یواش کرد ما هم خودمونو دادیم دست تقدیر تو بیداری که نتونستیم خوب بکونیمش شاید خجالت میکشید ولی حالا خودش اومده جلو پس نا مردی که حالشو بگیرم گذاشتم هر کاری که دوست داشت بکنه.خلاصه بعد از در اوردن شرتم بادستش کیرمو گرفت بهش میگفت شق شو زود باش بلند شو دیگه معلوم بود که خیلی حشرییه گیرمو کرد تو دهنش شروع کرد مکیدن خیلی محکم میمکید داشت از جا کنده میشد خوب که ساک زدو بلندش کرد بلند شد و شلوارشو از پاش دراورد به خودم گفتم می خواد چه اتفاقی بیافته که یک باره دلشو زد به دریا اومد و نشست روی کیرم چشممو مقداری که متوجه نشه باز کردم وای چی میدیدم تمامی لباساشو در اورده بود گرمای کسشو روی کیرم حس میکردم کسش خیس خیس شده بود با خودم گفتم زمانی که بچه تر بودی از درد سوراخت نزاشتی دیگه بکنمت ببنم حالا میخوای چکار کنی با دستش کیرمو گرفت و بلندش کرد گذاشتش دم سوراخش بعد نشست روش وای چه حالی داد انگار که توی کسش بود نه توی کونش همانطور که خوابیده بودم خوب برای خودش حال کرد تا موقه ای که داشت آبم میومد کونشو محکم روی رونام فشار میداد کونش چه عمقی داشت همانطور که کونشو روی کیرم چرخ میداد احساس کردم آبم داره میاد یه دفعه آبم با فشار تمام خالی شد تو چه حال عجیبی بود خیلی با حال بود وقتی فهمید آبم اومد از روم بلند شد با خودش گفت چه حالی داد بعد کیرمو کرد تو دهنش و بقیه ابو کشید تو حلقش وگفت اگه بیدار بود بهتر می شد امد پهلوم دراز کشید بعد از یک ساعت باز دستش رفت سراغ کیرم پشتشو کرده بود به من ومیخواست کیرمو باز بکنه داخل کیرم باز بلند شده بود میخواست خودشو تو اون لحظه از دادن خفه کنه منم دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم یکی از پاهاشو اوردم بالاگفت بیدار شدی ببخشید گفتم بیدار بودم حالا نوبت منه گفت خوب بکن باشه اومدم بکنم تو کونش که یه باره از جاش پرید وگفت اونجا نه من جا خوردم اخه اوپن نبود بهش گفتم پس اولین بار ابمو کجا ریختم گفت توی این عزیزم نزدیک بوداز ترس سکته کنم بهش گفتم تو کست گفت اره خیلی حال داد نه دیگه هیچی جلو دارم نبود تا وقتی که میخواست بره سر کار دو دست دیگه هم کردمش بعد از اون قرار شد که تا وقتی مادرم از مسافرت بیاد و موقعییت جور باشه بیاد خونمون ……………………….

وقتی زن عمو مامانم شد ماجرا از اون جایی شروع شد که یکی از دوستام چنتا کلیپ از زنای چاق و تپل و سن بالا(حدود ۴۰ تا ۵۰ ساله)واسم اورده بود.اول خیلی تمایل نداشتم ببینم چون تا قبل از اون هیچ وقت همچین زنایی رو حتی نمی خواستم یه نگاه بندازم ولی بعد که دیدم خیلی هم خوشم امد.بهتره بگم دیوونشون شدم چون خیلی خوب حسم رو می تونستم توی کس و کون گنده و پستونای اویزونشون خالی کنم. مامانم و زن عموم از اون زنا بودن. مامانم ۴۴ ساله و زن عموم ۴۱ ساله فکر کنم.شبا به یاد مامان جون زن عمو جون کف دستو می زدم. بهتره بگم مجبور بودم چون هر دوشون از اون مذهبی های چادری بودن.بخصوص مامانم که منی که پسرشم هم تا حالا فقط یه بار اونم اتفاقی تونسته بودم لخت ببینمش.یه زن چاق و سبزه با پستونای ۹۰ وکون نقلی ولی رونای بزرگ.شکمشم خیلی بزرگه.زن عمو هم تو همین مایه ها بود ولی چون بدن اونو ندیده بودم زیاد توجه ای هم بهش نداشتم.تا این که یه روز که طبق معمول تو خونه تنها بودم و بابام به خاطر کارش تا دیر وقت سر کار بود و منم مشغول درسام بودم که مامانم امد تو اتاقم و بهم گفت داره میره حمام و اگه زن عمو امد بگو بشینه تا من بیام بیرون.اخه از قبل واسه ارایشگاه هماهنگ کرده بودن.منم که اون روز کیرم بد جور بلند شده بود واسه مامانم و دوست داشت تا مامان میره حمام منم برم سراغ شورتای مامانم و یه حالی به کیرم بدم.شورتاشو معمولا باید از کمدش کش می رفتم و بعضی مواقع می شد که شورتاشو می زاشت تو اتاق و یادش می رفت برداره و بزاره تو کمد.اون روز هم طبق معمول یهترین شورتشو انتخاب کردم و امدم تو اتاق(یه شورت قرمز کشی که گل های زرد ریز داشت)معمولا هم کیرمو تو شورتش اونم جلوی کس چاق و چلش می مالوندم.ولی حواسم بود ابمو نریزم توش.تو حال و هوای خودم بودم که صدای زنگ ایفون امد و مجبور شدم برم درو بازکنم.زن عمو بود که دعوتش کردم بیاد تو.داشت کفرم در میومد که الان امده اخه خیلی مونده بود تا ابم بیاد.بعد که زن عمو امد تو من رفتم که واسش شربت بیارم.همینجور داشتم تو اشپزخونه چرت و پرت می گفتم.به خیال خودم که زن عمو هم نشسته وداره گوش میده.بعد که شربتا رو اوردم تو اتاق دیدم زن عمو نیست.سینی رو گذاشتم رو میز وخودمم نشستم رو مبل و تلویزیون رو نگاه کردم.منتظر بودم زن عمو از دست شویی بیاد ولی دیدم خبری ازش نشد و واسه همین تعجب کردم و زن عمو رو صدا زدم.تو دست شویی و خبری ازش نبود واسه همین هم بیشتر تعجب کردم.یعنی کجا می تونست رفته باشه.یه لحظه به فکرم رسید که نکنه رفته باشه تو اتاقم.اخه قبلا هم یکی دو بار رفته بود(زن عمو منو دوماد خودش می دونست واسه همین از این کارا زیاد می کرد و خودش رو خیلی بهم نزدیک می دونست)سریع دویدم سمت اتاقمو…باورتون نمیشه چی دیدم.زن عمو نشسته بود رو تختم و شورت مامانم تو دستاش بود.داشت خشکم می زد.زود درو بستم و رفتم توحال.هنوزچند قدم از اتاقم دور نشده بودم که از تو اتاقم داد زد حمید بیا تو اتاق کارت دارم.نمی دونستم چه جور باید برم تو اتاق واسه همین خودم رو اماده هر چیزی کردم و رفتم تو اتاقم و پیش زن عمو نشستم.قبل از این که چیزی بگه گفتم ببین زن عمو فکر بد نکن.مامان قبل از اسن که بره حمام گفت لباس زیرامو از رو بند بیار واسم منم میخواستم همین کارو بکنم که شما زنگ خونه رو زدید و من یادم رفت اینو بدم دستش.داشتم همین جور توجیح می کردم کارمو که حرفمو قطع کردو گفت پس این چیه؟گفتم چی؟گفت نکنه مامانت شورت کثیف می پوشه بعدی که از حمام میاد بیرون! داشت اشاره می کرد به توی شورت مامان که منه کس خل با کرم و تف حیسش کرده بودم.دیگه هیچی واسه گفتن نداشتم.پاک ابروم رفته بود اونم جلو زن عمو که رو اسم من قسم می خورد.سرم پایین بود و گفتم زن عمو هر چی بهم بگی حق داری ولی تو رو خدا به مامان چیزی نگو.الانم بیا بریم تو حال که اگه مامان از حمام بیاد بیرون و ما رو این جا ببینه همه چی لو میره.دیدم زن عمو پا شد شورتو پرت کرد تو صورتم و گفت برو اینو بزار سر جاش تا مامانت نیومده.زود پریدم تو اتاق مامان و شورتو همونجایی گذاشتمکه قبلا بود.یه ربع بعد مامان از تو حمام امد بیرون.تو این فاصله هیچ حرفی بین من و زن عمو رد و بدل نشد حتی یه کلمه.بعد هم با هم رفتن ارایشگاه.من مشنگ هم از خونه زدم بیرون.تو خیابونا همین جور داشتم پرسه می زدم و تو فکر این دسته گلی بودم که درست کردم.هیچ جوری نمیتونستم خودمو اروم کنم.باید قید نرگس(دختر عموم)رو هم می زدم.اخه از بچگی نرگس رو دوست داشتم و واسه خاطر عقاید بابا و عمو زیاد نمی تونستیم با هم باشیم.از بد شانسی ما هم مامان و زن عمو هم مذهبی بودن و نمی شد به پا در میونی اونا هم دل خوش کرد.ساعت تقریبا ۱۱ شب شده بود که امدم خونه.یه راست رفتم تو اتاقم.هنوز نمی دونستم زن عمو به مامان گفته یا نه واسه همین از تو اتاقم بیرون نیومدمتا خود مامان امد سراغم که حمید بیا شام بوخور.میلی به غذا نداشتم ولی خدا رو شکر معلوم بود چیزی نگفته.تو افکار خودم بودم که نمی دونم یه هو چی شد و خوابم برد.گیج و منگ رو تختم خواب بودم که با صدای گوشیم از خواب پا شدم.گوشیمونگاه کردم دیدم از طرف زن عمو اس ام اس امده واسم! تا دیدم زن عمو اس ام اس داده به کل خواب از چشمام پرید.اینقدر حل کرده بودم که چند بار رمز گوشیمو اشتباه وارد کردم.اس ام اسو که باز کردم دیدم نوشته حمید فردا ساعت ۲ می خوام باهات حرف بزنم از خونه هم برو بیرون!دیگه تا صبح خوابم نبرد.می دونستم این زن عموی ما تا اخر ابروی منو نبره دست بردار نیست.صبحونه نخورده از خونه زدم بیرون.تا ساعت ۲ با ماشین تو خیابونا ول چرخ می زدم.دم دمای ۲ بود که گوشیم زنگ خورد.دیدم نرگسه واسه همین جواب ندادم .هم می ترسیدم که خاله چیزی بهش گفته باشه هم از این ترس داشتم که خط مشغول باشه و زن عمو نتونه زنگ بزنه.۵ دقیقه بعد زن عمو زنگ زد .سلام کردم جواب نداد گفت کجایی گفتم تو خیابون.گفت مامانت چیزی نفهمید؟ گفتم به لطف شما نه.گفت منظورم شورتش بود که ابتو ریختی توش(تا گفت ابتو ریختی توش قلبم داشت از جا در میومد)گفتم نه قبل از این که بزارم سرجاش تمیزش کردم.واسه این که بیشتر ابرومنره گفتمزن عمو اون ابم نبود یه زره کرم زده بودم که این جورش کرد.گفت خوشم باشه هنوز زبون هم داری! گفتم نه به خدا دیگه غلط کنم همچین کاری بکنم.گفت حالا میخوای چیکار کنی؟گفتم چیو؟با خنده گفت نمی خوای حق سکوت منو بدی؟تعجب کردم و گفتم حق سکوت؟گفت اره اگه بخوام واسم بگی از کی تا حالا این کارو با شورتای مامانت می کنی چی میگی؟گفتم ببین زن عمو من هیچی واسه گفتن ندارم اگه هم می خوای باز حرف از دهنم بکشی که اطلاعاتت بیشتر شه و بری به این و اون بگی و اخرشم ابرو واسم نمونه همین الان بگو تا واسه همیشه برم یه جایی گور خودمو گم کنم.گفت نه فکر بد نکن می خوام فقط با هم راحت باشیم همین.گفتم مطمئن باشم؟گفت اره جون نرگس.گفتم باشه ولی باور کن این بار اولو اخر بود که همچین کاری کردم.می دونست دروغ می گم ولی مجبور بود قبول کنه اخه منم کسی نبودم که زود همه چیو لو بدم.بعد قرار شد روز بعد ساعت ۹ صبح برم خونشون.اون موقع نرگس دانشگاه بود عمو هم سر کارش.صبح که شد زود خودمو جمع و جور کردم و رفتم سمت خونه عمو.از شما چه پنهون بعد از حرفای دیروز زن عمو خودمو حتی واسه سکس اماده کرده بودم.ولی بازم باورش واسم سخت بود اون زن مذهبی که چادرو از خودش دور نمیکنه باز بخواد با من رابطه داشته باشه.سر کوچه که رسیدم واسه این که مطمئن شم کسیخونه زن عمو نیست اس ام اس دادم به زن عمو و گفتم بیام؟دیدمزنگزد که اره بیا کسی نیست.زنگ درو زدم و رفتم تو.زن عمو همون لباس های همیشگی خودشو پوشیده بود. یه لحظه بهخودم گفتم اگه منظوری داشته لااقل باید لباسای عادیشو عوض می کرد واسه همین بی خیال سکس رفتم تو.زن عمو یه ماکسی عربی پوشیده بود با روسری.رو مبل نشستم و سرمو پایین گرفته بودم.هنوز خجالت میکشیدم سرمو بالا بگیرم و تو چشمای زن عمو نگاه کنم.گفت چایی میخوری گفتم نه.گفت اینجور که نمیشه باید یه چیزی بوخوری.تو دلم گفتم اگه نوک سینه هاتو بدی حتما میخوردم.داشت چایی می ریخت واسم که از تو اشپزخونه داد زد گفت شروع کن.گفتم چیو گفت این که چرا اون کارو کردی باشورت مامانت؟گفتم زنعمو اذیت نکن من یه غلطی کردم تاوانشم ابرومبود که دادم رفت چیمیخوای دیگه؟گفت اگه بخوام باهام باشی چی؟گفتم چی؟گفت هیچی به جای این که با شورت مامانت این کارو بکنی با من بکن؟گفتم شوخینکن زن عمو من اهل این کارانیستم.گفت خفه شو تا دیروزبا شورت مادرت حال میکردی حالا با غیرت شدی؟گفتم ولی اخه زن عمو تو فکر اینو نمی کنی کسی بفهمه و ابرو واسه هر دومون نمونه؟گفت خنگه نمیخوام که کاری کنم که کسی بفهمه.فقط واسه یه بار.گفتم خب؟گفت فقط قول بده به کسی چیزی نگی.گفتم من باید از شما قول بگیرم نه شما از من.گفت هر دومون مطمئن شیم بهتره.گفتم خب حالا باید چیکار کنیم؟گفت خودتم انگارخیلی دوست داری؟گفتم شوخی نکن زن عمو زود بگو چون کار دارم.می دونستم باید اینجوری پیش برم که تابلو نشه.گفت هیچی وایس الان میام دیدم رفت تو اتاقشون و یه کتاب با خودش اورد.اونجوری که من فهمیدم انگار یه کتاب درمورد مسائل زناشویی بود.گفت هر چیمن می گم تو هم بگو.گفتم مگه چیه؟گفت هیچی فقط می خوام رابطمون شرعی شه.داشتم از خنده می ترکیدم.گفته زن عمو این کارا معنی نداره.گفت من مثل تو نیستم باید شرعی شه(نمی دونم خودشو به خریت زده بود یاواقعا کم داشت که نمی دونست زن شوهر دار نمی تونه بدون این که طلاقبگیره با یکی دیگه رابطه شرعی داشته باشه)منم که از خدا خواسته هیچی بروز ندادم و گفتم باشه شروع کن.بعد از این که چند خط عربی خوند و منم تکرار کردم گفت حالا تمام شد میتونیم با هم راحت باشیم.فتم یعنی زن عمو الان شما زنمی؟گفت اره.گفتم حالا اگه بخوام با زنم سکس داشته باشم چی؟گفت من امادم.گفتم مطمئنی کسی نمیاد اینموقع؟گفت اره نرگس که تا ساعت ۵ کلاس داره عمو هم تا دیر وقت نمیاد خونه.گفتم پس بریم تو اتاقتون.گفت نه همین جا بهتره.منمکه هیچی متوجه نمی شدم دیگه زود پریدم رو زن عمو و روسریشو باز کردم.تو خواب هم نمی دیدم با یه زن چاق و سفید مثل زن عمو سکس داشته باشم.بعد که روسریشو در اوردم ماکسیشو از پایین بردم بالا گفتم دستاتو بالا بگیر تا دراد.می خواستم زود لختش کنم و پستونای سفیدشو ببینم.جوری لباسشو در اوردم که فکرکنم پاره شد.همین کارم خیلی ناراحتش کرد گفت چته وحشی ارم .هنوز نمی دونست می خوام چیکار کنم باهاش.یه سوتین سفید معمولی تنش بود با یه شورت کرم رنگ.دوست داشتم سوتینشودر نیارمو.واسه همین یکی از سینه هاشو از تو سوتینش در اوردم و انداختم رو سوتینش و اون یکی سینش توسوتین بود.شورتشو هم در اوردمکونش خیلی بزرگ بود.خودمم زود لخت شدم گفتم حالت سگس بشین.گفت اگه می خوای ازجلو بکنی بزار رو کمر بخوابم.گفتم نه اونجوری بهتره.زود مجبورش کردم که حالت سگس بشینه.بعد یه تف زدم به کیرم دیدم زیاد لیزش نکرد.رفتم جلو زن عمو گفتم بکنش تو دهنت تا لیز شه گفت نه حالم بهم می خوره.گفتملااقل یه زره.گفت نه امکاننداره.گفتم خب یه زره تف بریز رو کیرم .این حرفمو گوش کرد و تف کرد رو سر کیرم .سریع پریدم پشتش و کیرمو لای لمبه های نرمش بالا وپایین مردم.چند بار این کارو کردم تا خوب نرم شه بین لمبه های گندش.گفتم اماده ای گفت اره ولی ارم.معلوم بود خیلی حشریه اخه هی اه و اوه میکرد.منمکه همینو میخواستم زود کیرمو بردم دمه سوراخ کونش.متوجه نشد می خوام بکنم تو کونش واسه همین معطل نکردمو حل دادم رفت تو.خیلی راحت کیرم رفت تو ولی یه هو زن عمو جیغ کشید و گفت درش بیار.حسابی حشری شده بود گفتم خفه شو بزار کارمو بکنم.این قدر کردم تو کونش که گریش گرفت .به شدت داشت گریه می کرد.دلم واسش سوخت وکیرم کشیدم بیرون.دیدم هیچی نمیگه و فقط گریه میکنه.رفتم جلوش و بوسش کردم گفتم ببخشید زنعمو یه لحظه ازخودم بی خود شدم.جوابمو نداد.واسه این که ارومش کنم گفتم زن عمو خیلی دوست داشتم یه زنی مثل شما و مامان رو بکنم واسه همین نتونستمجلو خودمو بگیرم.همین جور که داشتم باهاش حرف می زدم نوک پستوناش رو هم می مالوندم.می دونستم باز تحریکش می کنه و واقعا هم تحریکش کرد.دیگه گریه نمی کرد و داشت به حرفام گوش می کرد.گفتم زن عمو حالا اجازه می دی شروع کنم؟گفت اگه جواب سئوالمو بدی اره.گفتم بفرما.گفت مامانتمکردی؟گفتم نه زن عمو اون خیلی مذهبیه.گفت خب باشه ولی به نظر من اونم خیلی دوست داره تو بکنیش.گفتم اخه پسرشم گفت حالا هر چی… گفتم زن عمو یه چیزی بگم؟گفت اره.گفتم زن عمو می زاری وقتی می کنمت اسم مامانمو بیارم و فکر کنم اونودارم میکنم؟گفت اره اگه به منم حال بدی.گفتم قول می دم.بعد زود زن عمو رو خوابوندم رو کمر و گفتم کستو بازکن.کسشوبا دستاش باز کرد.بالای کسشمو داشتولی اطرافش نه.زود یه کاندوم زدم و کیرمو جا دادمتو کسش.تا کیرم رفت توکس زن عمو دیدم چشاشو بست و یه اوووووف بلند گفت.کیرم تا اخر تو کسش بود هنوز تلمبه نزده بودم که گفتم مامان؟زن عمو حواسش نبود چی می گم واسه همین زدم رو سینش دیدم چشاشوباز کرد گفت چته گفتم چرا جواب نمی دی وقتی می گم مامان؟گفت درد داشتم حواسم نبود.گفتم از حالا حواستوجمع کن جون حمید.کیرمو باز تا اخر کردم تو وگفتم مامان؟گفت جونم گفتم پاهاتو دور کمرمحلقه کن تا کیر پسرت بهتر بره توش.دستامو هم بردم زیر کمرش و کاری کردمکه نوک پستونش بیوفته جلودهنم.داشتم اروم اروم تلمبه می زدم.زن عمو داشت جیغ می زد از شهوت.یه ربع همین جوری داشتم می کردمش.نوک پستونش زده بود بیرون اندازه یه بند انگشت.این قدر نرم بود که باورنمیکنید.از اینحرکت خسته شدم اخه خوب حشریم نمیکرد واسه همین گفتم مامان می زاری بکنم تو کونت؟دیدم زن عمو جواب داد نه دردم میاد(جدی بهم گفت)دیدم گه یه ساعت هم اصرار کنم فایده نداره واسه همین به زور زن عمو رو برگردوندم رو شکم.دو هزاریش افتاد که باز می خوام بکنم تو کونش.واسه همین بهم گفت حمید اگه بازبخوای شروع کنی به خدا نمی زارم دیگه.گفتم اگه می تونی نزار.داشت مرتب تقلا می کرد که از زیرم در بیاد.با اون شکم گنده و سینه های پف کردش اندازه یه بچه هم زور نداشت.منم درست کیرمو گذاشته بودم بین لمبه هاش و داشتم تف می ریختم بین لمبه هاش.دیگه همه چی اماده بود زود کیرمو کردم لای کونش ولی نرفت توسوراخ.دیدم هی میخواد به زور پاشه واسه همین عصبانی شدم و زدم تو صورتش وخوابوندمش و گفتم اگه بازم تکون بخوری بازم می زنمت.داشت گریه می کرد.جوری گریه میکرد که انگار خواستم به زور جرش بدم.فرصتو مناسب دیدم که کیرمو بکنم تو سوراخ.بازم تف زدم و این بار با دستم کیرمو کردم تو سوراخ مامانم! اخه حالی داد که نگو داشتم هی تلمبه هامو تند تر میکردم اصلا هم کاری به زن عمو نداشتم داشت هلاک می شد از گریه.واسه این که زود تر ابم بیاد دستمو بردم زیر رونشو کردم توکسش جوری ۳ تا انگشتمو حل می دادم تو کس پرموش که عمو هم با کیرش نکرده بود.زن عمو هم هی داشت به خودش فحش می داد که چرا همچین کاری کرده.اصلا توجهی به حرفاش نداشتم.کیرم تو کونش بود و دستم تو کسش.اب کسش امده بود و واسه تحریک کردن بیشتر من همخوب بود.احساس کردم داره ابم ماد گفتم تکون نخور الان ابممیاد .چند بار عقب جلو کردم کیرمو و ابمو ریختم تو کون مامان چاقم.این قدر بهم حال داد که زود رفتم پایین بین لمبه های زن عمو و بازش کردم و سورخ کونشو که ابم داشت ازش میومد بیرون لیس زدم.داشتم زبونمو می زدم به سوراخ کونش که یه هو زن عمو پا شد ومثل جنده ها شورتشو از رو زمین برداشت و پاهاشو باز کرد و کونشو با شورتش تمیز کرد.بعد رو کرد به من گفت برو گم شو ازجلو چشام.گفتم باشه الان می رم.می دونستم بی رحمانه کردمش و نباید هم غیر از این توقعی داشته باشم ازش.لباسامو پوشیدم و اماده شدم برم دیدم زن عمو داره هنوز خودشو با شورتش تمیز میکنه زود رفتم شورتو ازش گرفتم و گفتم اینممدرکمن که اگه بخوای گه زیادی بخوری به همه نشون بدم.میخواست به زور شورتشو ازم بگیره که چنتا سیلی بهش زدم و یکی از پستوناشو گرفتم که جیغ زد و باز شروع کرد به گریه کردن.منم بی تفاوت بهش زدم تو کونش و از خونشون امدم بیرون.۶ ماه از اون ماجرا می گزره هیچ اتفاق خاصی هم نیوفتاده.این سکسی بود که هیچوقت از یادم نمیره اخه به یه تیر هم زن عمو رو کردم هم مامان مذهبی و چاقم.خوشحال میشم دوستان نظر کارشناسیشون رو بدن.

منصوره سلام دوستان امروز می خوام درباره درختر دوست مادرم حرف بزنم که منصوره اسمش بود و یه دختر نمکی با موهای مشکی و فرفری ماجرا برای زمانی هست که فرجه امتحانات من شرو شد و می خواستم برم خونه ولی بدون خبر که حسابی اونا رو غافلگیر کنم وقتی و کلی ذوق کنن که من اومدم همه شب رو هم توی قطار داشتم به این فکر می کردم وقتی که رسیدم خونه چطوری وارد بشم که همه جابخورن و سوپرایز بشن . صبح ساعت ۱۰ وقتی رسیدم پشت در و کلید انداختم و برم داخل پاورچین پاورچین قدم برداشتم و یواش در سالن رو باز کردمو مثل دزدا رفتم داخل ساختمون رسیدم به پذیرایی صدای مادرم رو میشنیدم من کسمغز هم به فکرم نرسید شاید مهمون داشته باشه ، مثل احمقا پریدم تو پذیرایی و گفتم ×وااااااااااااااااااااااوووووووووو …. من اومدم سلاااااااااااااااااااااااام × که یهودیدم مادرم و خواهرم و دوست مادرم و دخترش برگشتن با تعجب به من نگا میکنن و منم که ضایع شده بودم همونطوری خوشکم زد بعد هر چهار نفرشون باهم زدن زیر خنده بعداز کل اهوال پرسیو خوشو بشو این حرفا منه ضایع رفتم توی اتاقم که استراحت کنم دیدم در اتاق باز شد و خواهرم و منصوره اومدن توی اتاق و گفتم که بفرما دم در بده … بابا ادم که میره دست به آب یه اهمی یه اهومی چیزی از خودش در میاره ، این جا که ناسلامتی اتاق منه بدبخته که خواهرم گفت خوبه خوبه توهم انگار چیه اومدیم بشىنیم پای کامپیوتر گفتم مگه خودت نداری که اومدی سراغ سیستم من گفت خرابه داداشی باید بری درستش کنی خدا رسوندت گفتم حالا تا بعد من خوابم میاد فقط سرو صدا نکنین می خواب بخوابم اینو گفتمو رفتم زیر پتو به منصوره نگاه کردم که تا اون موقع ساکت بودو داشت منو نگاه میکرد گفتم با اجازه منصوره خانم و یه چشمک زدم و خندید گفت بفرما راحت باش رفتیم توی عالم هپلوت که با صدای دینگه سیستم از خواب پریسدم چشام رو باز کردم داشتن با هم حرف میزدن خواهرم گفت : هی بهت گفتم بی خیال مسنجر شو ببین چی شد این کی بود چی کرد احسان بفهمه پوست سرمونو میکنه وااااای منصوره : بی خیال الان درستش میکنم خ : بزار احسانو بیدار کنم م : نه خودمون یه فکری میکنیم دیدم که نه بابا ماجرا داره بیخ پیدا میکنه رفتن سراغ مسنجرو معلوم نیست چی شده سرو اوردم بالا دیدم به به دارن چت میکنن با یه یارویی که با هم خیلی کل داشتیم و هی زور میز دیم که هم دیگه رو هک کنیم خار کسه بوت کرده بود و سیستم هنگ کرده بود پریدم و کابل تلفن رو کشیدم و سیستم رو ریستارت کردم گفتم کی به شما ها گفته برین توی ای دی من بلندشین ببینم چی کردین سیستم رو روشن کردم و دیدم به به یا رو یه روجان جدید فرستاده و سیستم منو داشته به گا میداده سریع مک ادرسم رو عوض کردم و تروجان رو ازش یه نمونه گرفتم و پاکش کردم بر گشتم بهشون گفتم که الکی چرا رفتین چت کنین شما خواهرم گفت من بهش گفتم نریم ولی منصوره گفت می خوام ببینم چندتا دوست دختر داره بعد هر دوشون زدن زیر خنده و منم باحاشون خندیدم و گفتم خوبه بسه دیگه کامپیوتر تعطیله …. خواموش کردمو رفتم استراحت کنم که منصوره گفت خسیس حالا مگه چی شده با خودم گفت چه رویی داره این دختره ها ولی محلش نزاشتم و خوابیدم اونا هم رفتن بیرون بعداز کمی هنوز چشمام گرم نشده بودن که خواهرم اومد داخل اتاق و گفت احسان توروخدا بزار روشن کنیم قول میدیم که دیگه نریم توی اینترنت هرکاری خواستی هم برات میکنم گفتم من فقط یه کار می خوام گفت چی بگو … هر چی باشه قبول گفتم منصوره رو باهام دوستش کن گفت برو گم شو لندهور ! گفتم باشه منم نه سیستمت رو درست میکنم نه دیگه کامپیوتر دارم گفت خره خودش دوست پسر داره گفتم به من چه گفت خوب شاید دلش نخواد تازه تو خودت دوست دختر نداری مگه با سمیه همکلاسیم دوست نیستی گفتم هستم که هستم ژیانم راپاش داره گفت ببینم چی میشه اومدن نشستن پای سیستم و اون روز گذشت فرداش خواهرم اومد گفت شمارت ور بهش دادم و شمارشو گفت که بهت بدم خیلی هم خوشش اومد دختره جلف از خونه زدم بیرون و بهش زنگ زدم و سلام کردم و گفتم چطوری دختره گفت شماگفتم احسانم گفت بفر ما کاری داشتی -اره راستش میخواستم برم یکمی چیز میز بخرم برا خودم دیدم تنهایی حال نمیده واسه همین گفتم به تو زنگ بزنم – خووووووب ! حالا چی میخوای بخری؟ – تو بیا میریم خرید می فهمی – ببین من خرید مرید نمیام مگر اینکه خودم هم چیزی بخوام بخرم توی دلم گفتم مادر کونی چه دندونی هم تیز کرده گفتم : خوب تو بیا به اونجاش هم میرسیم – خوب الان کجایی ؟ ادرس رو دادم و ۲۰ دقیقه بعد رسید رفتیم بازار کامپیوتر و هر کوفتی که خواستم خریدم و اونم چندتا فیلم خواست که براش سفارش دادم که بزنن طرف هم گفت ۲۰ ساعت دیگه بیا ببر (فیلمها هم بی سانسور بودن یکیش اورجینال سین یکیش هم امریکن پای ۶) توی دلم گفتم از اون کسای حشریه این دختره . گفتم : خوب حالا این دوساعت رو کجا بریم – نمیدونم میخوای برین یه چیزی بخوریم -باشه بیا برین … تو جایی رو بلدی ؟ – اره … یه جای خوب رفتیم یه کافی شاپ نشستیم و یه پیتزایی زدیم … یدفعه بدون مقدمه ازم پرسید که احسان چندتا دوست دختر داری ؟ – الان که یکی – اه … کیه ؟ – بهش میگن منصوره -برو بابا مسخره نکن – بز من – جون هر کی که دوست داری ندارم دروغ گو پس سمیه همکلایه خواهرت کیه؟ – اولندش تو از کجا میدونی ؟ – خوب ما توی یه دبیرستانیم – دومندش کی به تو گفت ؟ – خوب معلومه خواهرت – سومندش اون خوانم یه زمانی دوستم بود با هم بهم زدیم – دروغ نکو خودم یه بار پیششون بدوم که داشت میگفت دفعه قبل که اومده بودی بردیش خونتون و ترتیبش رو دادی – خوب گه اضافه میل فرموده چون میخواستم کارم رو بکنم که بد قلقی کرد و منم بهم بر خورد و ولش کردم – ولی می گفت که دفعه اولتون هم نبوده – اره دیگه دفعه های قبلش خوب بود … فکر کنم که زیر سرش بلند شده بود این بار – حالا با منم می خوای همونطوری تا کنی – نه جیگر خانم شما رو تا نمی کنم شما رو راست میکنم بعد زد زیر خنده و گفت : من اصلا نمیزارم که بکنی بهش گفتم ببینیم و تعریف کنیم به قول ایرج میرزا که می فرماید : × بله کیرست چیزی خوشخواک است ….. از عشق کیر این کس سینه چاک است × با اخم گفت : خیلی داری بی ادب می شی ها خوشم نمیاد – خوب باشه حالا بیا بریم فیلم ها رو بگیریم و بریم خونه دیره راستی تو نمیای خونه ما – برو گم شو بیام خونتون به مامانم بگم رفتم خونه دوست پسرم …. حالا اون هیچ به مامان تاو چی بگیم – تو که هم دبیرستانی خواهرمی اومدی پیش اون به هر دوشون اینو میگی بعدشم مادر من الان خوه نیست ما میریم خونه وقتی اومد خواهرم هم خونس نمی فهمه ما با هم بودیم اوکی – خوب باشه بریم رفتیم خونه اونم تماس گرفتو به مادرش گفت وقتی رسیدیم مادرم هنوز نیومده بود خواهرم گفت باش تماس داشته گفته خودتون غذا رو حاضر کنید من تا عصر نمیام ( آخه رفته بود کمک خالم برای کارای عروسی دختر خالم) من هم از خدا خواسته پریدم توی اتاق و منصوره رو کشیدم دنبال خودم و در ور قفل کردم انداختمش روی تخت و شرو کردم ازش لب گرفتن . گفت : اهای صبر کن چت شده تو هم زده به کلت – حرف نزن بزار کارمو بکنم خوشگله – الان خواهرت میفهمه خره خجالت بکش – خره فکر می کردی سمیه رو چطوری میوردم خونه میکردمش ؟ ها … اها خوب … پس مشکلی نیشت .. بعد زد زیر خنده منم پریدم روشو شرو کردم به در اوردن لباساش لباسا خودم رو هم در اوردم و شرو کردم به بوسیدن صورتشو لباشو گردنش هر چی بیشتر می بوسیدم بیشتر نفسش بند میومد رفتم طرف پشت گردنش و شونه هاش و خلاصه تمام بدنش رو با لبام یه چرخی زدم دیگه چشماش خمار خمار شده بودن پاهشو باز کردم دستم رو زدم به کسش دیدم خیس خیسه به همون روش ساندویچی (توی داستان سکس درقطار توضیح دادم) پاهاشو بستم و کیرم رو گذاشتم بین دو لپ کسش شرو کردم به جلو عقب وای که چقدر داغ بود توی هوای سرد کس داغ خیلی میچسبه .. اونم دیگه تو فضا بود و منو محکم بغل کرده بودو داشت کمرم رو چنگ میزد که یدفعه دیدم شرو کرد به لرزیدن هی ملرزید و تکون میخود وای … وای …… وای نمی استاد منم هم جلو عقب کردم اون بی حال افتاد و چشماش بسته بود منم یکمی دیگه جلو عقبش کردم کیرمو چشماشو باز کرد بهش گفتم منصوره دارم میام چیکار کنم گفت بریزش همونجا میخوام ببینم چه حالی داره بهش گفتم : خره الان همه دشک کسیف میشه -خوب بریزش رو شکمم منم تا اومدم که کیرم رو بیارم بالا بریزم روی شکمش ابم شرو کرد به اومدن و منم سست شدم و افتادم روش و همه کمرم رو خالی کردم وقتی که از روش بلند شدم بهش گفتم همونجوری بمون تا دست مال بیارم تمیز کنی نریزه .. کس کش بلد شد و همه آبم ازش شرو کرد به چکه کردن و ریخت روی تشکم . بهش گفتم کیرم تو … تو … هر جات که دوست نداری بین تخت رو چی کردی ها

آرزوی زندایی با سلام خدمت همه میخوام خاطره سکسمو با زنداییم براتون تعریف کنم. اینو هم بگم که من الان ۲۷ سالمه و تو فامیل به یه پسر مؤدب معروفم و همه دوستم دارن. ۱۳ ساله بودم که داییم ازدواج کرد. تابستون بود. خونواده من به خاطر کار در باغمون رفتن روستا. من هم چون کلاس تابستونی می رفتم موندم خونه. داییم و زنداییم هم اومدن خونه ما بمونن تا هم من تنها نباشم، هم اونا روزای اول زندگیشونو تو خونه ما باشن. روزها داییم می رفت سر کار من و زنداییم تنها می موندیم. یه روز که جلو من دراز کشیده بود و باهم حرف می زدیم، یه لحظه متوجه شدم دامن از کمرش رفته پایین و کون سفید و صافش بیرونه. از اون روز به بعد همش تو فکر زنداییم بودم. از هر فرصتی برای دید زدنش استفاده می کردم. بین پسرای فامیل منو از همه بیشتر دوست داشت بهمین خاطر بیشتر کارهاشو به من می گفت. پسر خاله هام هم به من حسودی می کردن و می گفتن چند بار باهاش سکس کردی!! منم از ترس اینکه اون احترامی که بین همه داشتم از بین نره، هیچ وقت پررویی نکرده بودم. البته فرصتهای زیادی پیش میومد که باهم می شدیم. حتی بطور تصادفی یا عمدی با کونش تماس پیدا می کردم. اما نه اون چیزی می گفت، نه من کاری می کردم. تا اینکه سالها گذشت و من همچنان تو کف زندایی بودم. چند روز پیش بعد از ظهر رو تخت خواب دراز کشیده بودم و تو تخیلاتم با زنداییم حال می کردم. پیش خودم می گفتم ای کاش روزی می شد زندایی میومد تو اتاق من و من هم یه جوری سر صحبت رو باهاش باز می کردم و یه جوری تحریکش می کردم و … . از قضا همون روز داییمینا اومدن شام خونه ما. اتاق من طبقه دوم هستش و همه مشتاق دیدن اتاق من هستن. چون توش پر از وسایلی که همشو خودم می سازم. اعم از ساعت، آباژور و … . بعد از شام، زنداییم رفت طبقه بالا دستشویی. منم از فرصت استفاده کردم و زود اومدم اتاقم. خوشبختانه چون پایین شلوغ بود، کسی متوجه این کار من نشد. تو اتاقم نشسته بودم که دیدم زندایی از WC اومد بیرون. یک راست اومد اتاق من. یه لحظه یاد اون آرزویی که همون روز کرده بودم، افتادم. استرس داشتم. صدام می لرزید. زنداییم اومد کنار میز کامپیوتر. یه لحظه فکر کردم چطور سر صحبتو باز کنم، خواستم فیلمی که مربوط به ارضا شدن خانوما بود و از بعضی هاشون شر شر آب میومد رو نشونش بدم و ازش بپرسم این طبیعیه یا نه؟! که خودش رنگ و روی منو دید ازم پرسید: چته؟ چرا اینجوری شدی؟ با تته پته گفتم نمی دونم تا تو تومدی اینجا، دست و پام لرزید. – مگه من لولو ام که ترسیدی؟ یه لحظه یه حرفی اومد سر زبونم و من هم زود بهش گفتم: آخه امشب خیلی خوشگل شدی، تا نگات می کنم قلبم به تپش می افته! اینو گفتم سرمو انداختم زمین. منتظر شدم یا یه سیلی محکم بزنه گوشم، یا بره پایین آبرومه ببره. آخه یه بار آبروی پسر خالمو برده بود. بیچاره خواسته بود سر صحبتو باهاش باز کنه بهش گفته بود تو ماهواره کانالهای اونجوری رو هم میبینین؟ که زنداییم هم به داییمو خالمو مامانم گفته بود و بیچاره پسر خالم که ضایع شد!! به هر حال، سرم پایین بود و همینطور عرق می ریختم! که زنداییم گفت: پس هر وقت خانوم خوشگل میبینی، اینطور می لرزی؟ یه کمی خیالم راحت شد و با جرأت گفتم نه بابا، تو با بقیه فرق داری! – چه فرقی؟ هیچی نگفتم. بازم پرسید. اما این بار هم آرومتر هم نزدیکتر!! چشمامو بستم و دلمو زدم به دریا، بهش گفتم: ازم بدت میاد یا دوستم داری؟ سرشو انداخت پایین گفت:این چه حرفیه. چرا باید بدم بیاد؟ – پس دوستم داری؟ – پسر خواهر شوهرمی دوستت دارم. – خودت می دونی که هر کاری خواستی برات کردم. حالا من ازت یه کاری می خوام. قبول می کنی؟ – بگو ببینم چیه؟ – چون دوستم داری باید قبول کنی، همونطور که تا حالا هر چی تو گفتی من قبول کردم. – یعنی تو دوستم داری؟ با پررویی گفتم خیییییییلیییییییییییی، تا دلت بخواد. دیدم رنگش عوض شد. گفت بریم پایین! – جوابمو ندادی، قبول می کنی یا نه؟ همین که گفت قبول، زود بهش گفتم چون امشب خیلی خوشگل شدی، میخوام یه بوس کوچولو از اون لبات بکنم. یه لحظه رنگش سفید شد. صداش لرزید و بعد از چند ثانیه آروم گفت: فقط یه بوس کوچولو! من نفهمیدم این جمله ای که گفت “سؤالی” بود یا “خبری”. گفتم آره. یکم ناراحت شد و گفت باشه. از صندلیم بلند شدم. روبروش ایستادم، نمی تونستم سر پا بایستم. اونم نفساش بلند شده بود و چشماشو بسته بود. آروم لبامو گذاشتم رو لباش، یه نفس عمیق کشید که خیلی خوشم اومد. محکم بغلش کردم و لباشو بوسیدم و خوردم. اونم همکاری کرد. یه لحظه لبامو برداشتم همونطور که بغلش کرده بودم، سرمو بردم عقب و نگاش کردم. آروم چشماشو باز کرد. یه حالتی داشت چشماش. تا اون حالتشو دیدم، محکم بغلش کردم و گردنشو بوسیدم. نفساش بلند بلند بود. دستمو بردم رو سینه هاش. چشماشو باز کرد نگام کرد سرشو گذاشت رو سینم. یکم مالشش دادم. خیلی لحظه خوبی بود اما نمی تونستیم زیاد لفتش بدیم. از پایین مشکوک می شدن. بهش گفتم پایه ای با هم یه حالی بکنیم. در حالیکه نفس نفس می زد با چشماش جواب مثبت داد. محکم بوسیدمش و راهی پایین کردم. اون شب گذشت. فرداش زنگ زدم خونشون فهمیدم که تنهاست. رفتم پیشش. خیال کردم با دیدنم ذوق می کنه و می پره بغلم. اما خیلی معمولی رفتار کرد. خیلی بهم برخورد. منم به روی خودم نیاوردم. اومدم بیرون بهش زنگ زدم. وقتی برداشت اولین چیزی که گفت این بود که معذرت می خوام. چون دیشب با داییت سکس داشتم، زیاد تو فاز سکس نبودم الان و نخواستم اینطوری باهات سکس کنم. بموقعش خودم خبرت می کنم. دو روز بعد خودش زنگ زد و دعوتم کرد. رفتم خونشون تا منو دید پرید تو بغلم. لب و لب بازی شروع شد. من خوابیدم زمین و اونم نشست رو شکمم و خودشو به کیرم می مالید. همینطور باهم حرف می زدیم که گفت: نمی دونی از کی دلم می خواست که باهات سکس کنم. اما چون پسر پاکی بودی، نمی خواستم منحرفت کنم. همش منتظر بودم که خودت پیشنهاد بدی. نمی دونی الان که باهاتم، چقدر خوشحالم!! بالاخره مثل خاطرات دوستان دیگه یه سری کارهارو کردیم و لب و سینه و کس بعدشم کیرمو گرفت دهنش و کلی برام ساک زد. آخرشم که ریختم تو کسش و بعدشم کمی لب و لب بازی و تمام. دوستان شاید آخرشو خیلی خلاصه کردم اما به نظر من که مهمترین قسمت سکس تحریک کردن و آماده کردن طرف مقابل هست و بعد از تحریک، یه کار تکراریه! من عاشق زنداییم هستم و دوستش دارم.

سکس با خواهرزنمن اسمم فرهاده، ۲۴ سالمه و الان حدود چهار ماهه که ازدواج کردم، با خانمم (الهه) تو اینترنت آشنا شدم و حدود دو سالی با هم دوست بودیم… الهه دو تا خواهر داره که یکی اش از خودش بزرگتره و متاهل، اون یکی که اسمش المیراست کوچیکتره و مجرد، الهه و خواهر بزرگترش از لحاظ قیافه خیلی بهم شبیه اند، انصافا هم نه از قیافه چیزی کم دارن نه از ظرافت اندام، ولی المیرا اصلا انگار خواهر اینا نیست، رنگ مو و چشم، فرم چهره ، استیل و خلاصه از همه نظر یه سر و گردن بالاتره، از قضیه دوستی ما هم فقط المیرا با خبر بود، بیشتر جاهایی هم که می رفتیم معمولا سه نفری بودیم و به دلیل نزدیکی سنمون ( الهه ۲۲ سالشه و المیرا ۲۱ سال) خیلی با هم خوش می گذروندیم… خلاصه من کم کم یه پول و پله ای جمع کردم و چون از لطف پدر خونه هم داشتم خیلی زود تونستیم بریم خواستگاری… اوایل نامزدی خیلی خوش میگذشت… دیگه نه قرار بود یواشکی بریم بیرون و نه از پلیس و کلان می ترسیدیم… فقط یه چیزی من رو آزار می داد، اونم سر سنگین شدن المیرا با من بود… اولش فکر می کردم شاید چون بعد از الهه تو خونه تنها میشه ناراحته و به زودی درست میشه، ولی مشکل جای دیگه ای بود، یه بار که به طعنه بهش گفتم :” المیرا خانم دیگه با ما نمی پری” با لبخند گفت :”من که گفتم دوست باشید بهتره… این از عواقب ازدواجه…!” راست می گفت، در واقع هر وقت من و الهه حرف از ازدواج و تشکیل زندگی میزدیم المیرا یه جوری مخالفت خودش رو اعلام میکرد، تا حدی که روز خواستگاری هم به الهه گفته بوده یه کم بیشتر فکر کن، ولی من هیچ وقت این قضیه رو جدی نگرفته بودم، حدود یک ماه از نامزدی من و الهه گذشته بود که یه مسافرت کاری چند روزه واسه بابای الهه پیش اومد، باید دو هفته می رفت جنوب کشور و واسه اینکه تنها نباشه میخواست با خانواده بره، این الهه خانم ما هم که عاشق مسافرت و مخصوصا جنوب کشوره پا شو کرد تو یه کفش که ما هم بریم، من اما به دلیل کار و مشغله زیاد نمی تونستم برم، واسه همین یه تعارف زدم که بدون من برو، الهه هم که انگار من براش نقش یک خیار رو داشته باشم اولین تعارف رو گرفت و راهی شد، خیلی حالم گرفته شد، فکر کن ماه اول نامزدی دو هفته از نامزدت دور بمونی اونم اینجوری، ولی از قدیم گفتند در نومیدی بسی امید است، درسته، المیرا امتحاناشو بهونه کرد و گفت من نمیام، هرچی از اونا اصرار از المیرا انکار، من هم خوشحال شدم که اگه المیرا نره اینا کلا قید مسافرتو میزنن، ولی خیلی زود فهمیدم چقدر مزخرف گفتند که در نومیدی بسی امید است!!! ، چون قرار شد المیرا تو این دو هفته هرشب پیش یکی از فک و فامیل بمونه تا تنها نباشه، در هر صورت الهه راهی شد و رفتند، شب اول مثل سگ شده بودم، تو خونه به همه می پریدم، کلا ۵ دقیقه با الهه تلفنی صحبت کردم که اونم شام رو بهونه کرد وقطع کرد و بعد از حدود دو ساعت هم اس ام اس داد که خیلی خسته است و نمیتونه صحبت کنه و فردا خودش بهم زنگ میزنه، با یه آیکون بوسه که تابلو بود الکیه و واسه خر کردن منه، خلاصه مثل همیشه با آهنگ “بیا بنویسیم” مهستی خوابم برد و چشم باز کردم دیدم ۹ صبحه، سر کار هم فکر و ذکرم پیش الهه بود و اینکه چقدر بی تفاوته، اصلا انتظار چنین برخوردی رو اونم همین اول نامزدی ازش نداشتم، خانم خیلی به خودش فشار آورد ساعت دو بعد از ظهر زنگ زد تو یه ربعی که صحبت کردیم همش از قشنگیهای راه گفت و اینکه چقدر اشتباه کردی نیومدی، دیگه واسم مهم نبود که پیشم نیست، انقدر از دستش عصبانی بودم که حتی به فکر طلاق هم افتادم، ولی خیلی زود پشیمون شدم، خداییش خیلی دوسش داشتم و دارم، ولی اون موقع تو حال خودم نبودم… خلاصه اون روز هم گذشت و ساعت حوالی ۱۱ شب بود، نیم ساعت قبلش با الهه صحبت کرده بودم و یه کم حالم جا اومده بود، داشتم آماده می شدم که بخوابم که یه اس ام اس واسم اومد، فکر کردم الهه است که باز می خواد با جملات عاشقانه اش خرم کنه، ولی گوشی رو که برداشتم با تعجب دیدم المیراست، آخه اصلا یادش نبودم و انتظار اس ام اسشو نداشتم، نوشته بود : “اگه بیداری یه زنگ بهم بزن” دلم خیلی شور افتاد، تا شماره شو بگیرم هزار جور فکر و خیال جور واجور از سرم گذشت، اولین بوق گوشی رو برداشت، صداش گرفته بود و می لرزید، انگار گریه کرده بود، قسمش دادم که بگه چی شده زد زیر گریه، خلاصه بعد از یکی دو دقیقه که واسه من یکی دو سال گذشت یه کم آروم شد و تازه فهمیدم خانم این دوشب رو خونه تنها مونده، شب قبل رو با ترس و لرز گذرونده ولی امشب دیگه طاقت نیاورده، خواستم فحشو بکشم به هوارش که اولا چرا خونه تنها موندی و ثانیا منو نصف عمر کردی، ولی دلم براش سوخت، ولی آخه چی کار میتونستم بکنم نصف شبی… گفتم می خوای بیام پیشت، اونم از خدا خواسته گفت :”آره تو رو خدا زود تر بیا دارم سکته می کنم” اصلا انگار تعارف کردن به این خانواده نیومده، با بد بختی بلند شدم لباس پوشیدم ماشینو برداشتم زدم بیرون، بیچاره مامانم خیلی هول کرد فکر کرد از غم فراق دیوونه شدم ، بهش گفتم شب پیش یکی از دوستام میمونم ، تو راه همش به خودم و این تعارفهای بیجای خودم فحش میدادم، خلاصه بعد از یه ربعی رسیدم در خونه، زنگ زدم یکم طول کشید تا بیاد در رو باز کنه، من هم از فرصت استفاده کردم و تا تونستم به زمین و زمان بد و بیراه گفتم، با صدای المیرا به خودم اومدم که از اونور در گفت کیه، گفتم غریبه نیست باز کن، در رو که باز کرد یه لحظه فکر کردم اشتباه اومدم، خدای من این المیرا بود …؟! چقدر فرق کرده بود! چقدر زیبا تر شده بود! یه تاپ سفید استرچ پوشیده بود با یه دامن سفید تا بالای زانو، بقدری زیبا خودش رو آرایش کرده بود که تو اون نور کم احساس کردم یه فرشته روبروم وایستاده، باورم نمیشد این همون المیرا ست که من دو ساله میشناسمش، هیچ وقت این جوری ندیده بودمش، همیشه به عنوان یه خواهر کوچیکتر بهش نگاه میکردم و تا بحال نشده بود از دید شهوت بهش نگاه کنم، ولی این بار دهنم خشک شده بود، طوری قد و بالا شو نگاه می کردم که خودش به حرف اومد و گفت :”ما رو ببین به کی گفتیم بیاد مواظب ما باشه” یه دفعه خنده ام گرفت، رفتم داخل و باهاش دست دادم، ولی به وضوح دستم می لرزید، اصلا روی اعمال خودم کنترل نداشتم، رفتم داخل هال روی کاناپه ولو شدم، المیرا هم رفت داخل آشپزخانه، همش داشتم به صحنه ای که دیده بودم فکر میکردم و سعی میکردم با یه دلیل منطقی خودم رو توجیه کنم، ولی مگه میشد؟! المیرا به من زنگ بزنه و بگه بیا اینجا، اونم ساعت ۱۱ شب، بعد هم اون آرایش و لباس، تو همین فکرا بودم که المیرا اومد نشست روبروم و یه لیوان آبمیوه گذاشت جلوم، تشکر کردم لیوان و برداشتم تا ته سر کشیدم، خودم از کارم خنده ام گرفته بود ، من جلوی هیچ دختری اینجوری کم نیاورده بوده، چه برسه به المیرا که مثل خواهرم بود، چند دقیقه ای به سکوت گذشت تا اینکه یه کم به خودم اومدم و پرسیدم :”دیگه چطوری؟” گفت :” چه عجب حال منم پرسیدی” گفتم :”ببخشید یه کم خواب آلوده بوده، چرا تنها موندی خونه؟ نمیگی میترسی” خندید و گفت :” الان که تو پیش منی، واسه چی بترسم” اینو که گفت طوری تو چشمام نگاه کرد که باز این دل وامونده ام هری ریخت پایین، سعی کردم صدام نلرزه و گفتم :” بهر حال اشتباه کردی و…..”تا اومدم بقیه جمله مو بگم بلند شد و اومد نشست بغل دستم، جمله ام تو دهنم خشکید، تو دوران دوستی من و الهه بارها و بارها پیش اومده بود من و المیرا دوتایی به جایی بریم و یا اینکه در خلوت با هم صحبت کنیم، ولی هیچ وقت نه روابطمون از حد و اندازه خارج شده بود و نه من همچین حالی پیدا کرده بودم، احساس میکردم گرمای بدنش تمام وجودمو می سوزونه، زیر چشمی نگاهی به بالا تنه اش انداختم، سوتین نبسته بود و برجستگی سینه اش نگاه آدم رو قفل می کرد، در عرض چند ثانیه یه فلاش بک به تمام دو سال گذشته زدم، به تمام مدتی که المیرا در کنارم بود ، دست در دست هم راه رفتیم، با هم گفتیم و خندیدیم، ولی من از وجودش بی اطلاع بودم، انگار فهمید که نگاهم بد جوری به سینه هاش قفل شده چون یه تکونی به خودش داد و پاش رو رو پای دیگرش انداخت، اما بدتر شد، چون حالا میتونستم سفیدی رونشو تا لبه شرتش ببینم، اونقدر سفید و درخشان بود که حتی مجال پلک زدن هم بهم نمی داد، دست چپشو بلند کرد و روی پشتی کاناپه گذاشت ، طوری که فکر کردم می خواد دست دور گردنم بندازه، حالا دیگه رو در روی هم بهم نگاه می کردیم، همون طور که بهم نگاه میکرد دو سه بار لب باز کرد که چیزی بگه، ولی هربار حرفشو خورد، انگار تو دریای تردید بین گفتن و نگفتن گیر افتاده باشه، گفتم “: چیزی می خوای بگی” همونطور که نگاهشو از چشمام بر نمیداشت گفت”: می دونی چرا من همیشه مخالف ازدواج تو و الهه بودم” گفتم :”نمی دونم شاید واسه اینکه بعد الهه تنها میشی و منو مسبب این میدونی” احساس کردم چشماش قرمز شد، آره اشک تو چشماش جمع شد و به سختی بغضشو فرو داد و با صدای لرزون گفت:” نه ، نه من فقط و فقط واسه اینکه تو رو از دست ندم مخالف این ازدواج بودم، دقیقا هم درست فکر میکردم، چون تو این یک ماه نامزدی شما من فقط دو سه بار تو رو دیدم، اونم نه اونجوری که همیشه با هم بودیم، طی اون دو سال من همیشه باید با خودم و احساسم می جنگیدم و چیزی نمیگفتم، فقط و فقط بدلیل اینکه تو قرار بود با خواهر من ازدواج کنی، من نباید به تو می گفتم دوستت دارم چون الهه قبل از من تو رو دوست داشت، من باید به رفت و آمدهای عادی با تو بسنده می کرده چون در حق خواهرم خیانت نکرده باشم، ولی تو این یه ماه فهمیدم نمیتونم به این کار ادامه بدم، من نمی تونم…….” گریه نذاشت بقیه حرفشو بزنه و من که فقط مثل منگل ها داشتم نگاش می کردم تنها کاری که ازم بر اومد این بود که بهش نزدیک شم و سرشو رو شونه خودم بگیرم، خدای من ، من چقدر احمق بودم که متوجه این علاقه نشده بودم، علاقه ای که تازه فهمیده بودم چقدر متقابل و زیباست، من چقدر خر بودم که تا بحال به المیرا به چشم یه دختر کامل و مستقل نگاه نکرده بودم، المیرا همیشه برای من خواهر الهه بود، ولی الان دیگه دیر شده بود، من و الهه رسما زن و شوهر بودیم و واسه تصمیم گیری خیلی دیر بود، همونطور که المیرا گریه میکرد از خودم جدا کردمش و تو صورتش زل زدم، احساس کردم اگه الان حرفی نزنم احساس المیرا رو زیر پام له کردم، واسه همین به سختی گفتم :” ببین المیرا من نمیدونم این احساس از کی و چه جوری در تو بوجود اومده، ولی یه چیزو مطمئن باش، این علاقه ای که تو ازش حرف زدی فقط در تو نیست، یعنی الان می فهمم که چقدر دوستت دارم و چقدر متفاوت از قبل دوستت دارم، من …من قبول دارم که در حق تو بی انصافی کردم، ولی هنوز دیر نشده، من و تو می تونیم زود بزود هم دیگه رو ببینیم، بعد از ازدواج من و الهه هر وقت دوست داشته باشی میتونی بیای خونمون و مثل قدیما با هم بگیم و بخندیم، ما هنوز می تونیم با هم کوه و پارک و سینما و.. بریم، حتی دو نفری، یعنی فقط من و تو، هر وقت که تو بخوای….” همینطور که داشتم این حرفا رو می زدم احساس کردم دیگه لبام از هم باز نمیشه، گرمای لبهای المیرا روی لبم توان گفتن کلمه ای رو از من گرفت، در واقع دیگه نمیخواستم حرف بزنم، نمی خواستم از این حالت خارج بشم، دستمو دور کمرش حلقه کردم و کشیدمش طرف خودم، اونم دستشو انداخت دور گردنم و طوری لبشو به لبم فشرد که احساس درد کردم، نمی دونم چقدر تو اون حالت بودیم، ولی دیگه زمان برام معنی نداشت، میخواستم کاری که دوسال نکرده بودم یه شبه انجام بدم، در واقع نمی خواستم این حسرت رو دوباره تجربه کنم، واسه همین آروم شروع کردم به مکیدن لبهاش، دوست داشتم با تمام وجودم بوش کنم، لمس و نوازشش کنم، دستمو آروم به سینه اش رسوندم و از روی تاپ شروع به نوازش سینه هاش کردم، ولی هنوز سفت منو چسبیده بود، طوری که انگار اگه ولم کنه در می رم، چیزی که تو اون حالت واسم جالب بود این بود که من به هیچ عنوان احساس عذاب وجدان نداشتم، در واقع اصلا احساس نمی کردم که کارم اشتباهه، من همیشه خودم رو در برابر جنس مخالف خیلی قوی می دونستم و حتی در سخت ترین شرایط هم به فکر خیانت به الهه نمی افتادم، ولی این بار فرق می کرد، الهه رو دوست داشتم ولی احساس می کردم عشق به المیرا با اینکه تازه تو وجودم روشن شده ولی قدیمی تر و داغ تره، در هر حال من در اون لحظات به هیچ چیز فکر نمی کردم جز المیرا، کم کم حس کردم دستاش شل تر منو گرفته، من هم از فرصت استفاده کردم و شروع کردم به خوردن گردن و شونه هاش، الهه عاشق این کار من بود، واسه همین حدس زدم المیرا هم خوشش بیاد، دقیقا همینطور هم شد، چون بلافاصله نفسهاش تند شد و چند تا آه زیبا هم کشید، دیگه اجازه ندادم منو بگیره و آروم تاپشو از تنش بیرون آوردم، چیزی که جلوی چشمای من بود فرا تر از یک انسان و حتی یک فرشته بود، المیرا واقعا یک دختر کامل بود، تناسب اندامش به اثر ماهرانه یک استاد مسلم می موند، خوش تراش و متناسب، سینه های سفت شده اش رو به دندون گرفتم و شروع به مکیدن کردم، با دست چپم هم سینه دیگرش رو به آرومی می نواختم، وقتی با زبونم به نوک سینه هاش می زدم تحریک می شد و واکنش نشون می داد، دیگه همه نفسهاش آه و ناله های زیبا و شهوانی بود، می خواستم اول تمام وجودشو بو کنم و مزه کنم، بعد راجع به ادامه اش تصمیم بگیرم، تو همون حالت روی کاناپه خوابوندمش و شروع به لیس زدن شکمش کردم، هربار که این کار رو می کردم به وضوح می لرزید، ولی لحظه ای آه و ناله اش قطع نمی شد، آروم آروم سرمو پایین بردم و از روی دامن کسشو بو کردم، حرارت دلنشینی به صورتم می خورد، پا شو گرفتم تو دستم و شروع به لیس زدن کردم، از نوک انگشت پا تا بالای رون، احساس می کردم نرم ترین و لطیف ترین شی دنیا تو دستامه، با ولع تمام لیس می زدم و المیرا هم با نگاه پر از شهوت کارمو تماشا می کرد، المیرای من دو سال با من بود و من هیچ وقت به فکر کشف این گنج نیافتاده بودم، شاید چیزی حدود نیم ساعت پا هاشو بو کردم و لیس زدم، دیگه طاقتش تموم شده بود ، چون یکی از دستامو گرفت و گذاشت روی کسش و به همون حالت فشار داد، همون طور که از روی دامن کسشو نوازش می دادم به زور گفت :” تو رو خدا درش بیار، تو رو خدا بخورش” انقدر این جمله رو با التماس گفت که دلم بحالش سوخت، ولی از اینجا به بعدش دیگه واسه خودم هم قابل بخشش نبود، من نمی تونستم همون سکسی که با الهه داشتم با المیرا هم داشته باشم، بلند شدم و نشستم، بهش گفتم :”ببین المیرا اگه می خوای این رابطه ما در ادامه هم تکرار بشه باید به همین حد بسنده کنیم ” ولی انگار برق ۲۲۰ ولت بهش وصل کرده باشی یهو از جاش پرید و با فریاد گفت :” من این همه واسه همچین شبی انتظار کشیدم اونوقت تو واسه من از حد و حدود صحبت می کنی، اگه فکر می کنی کارت اشتباهه برو، همین الان برو و من هم قول می دم دیگه همچین احساسی رو تو خودم راه ندم” بد جوری گیر افتاده بودم، از یه طرف علاقه شدید به المیرا و از طرف دیگر احساس گناه نسبت به الهه، همون طور که با خشم بهم نگاه می کرد من راه درست از نظر خودم رو انتخاب کردم، بلند شدم و آروم لباسامو در آوردم، همه لباسام به غیر از شرتم رو، رفتم کنارش نشستم و گفتم :” امشب من مال تو ام و تو مال من، من هر کاری که می خوام با تو می کنم و تو هم هر کاری که تو این دوسال راجع بهش فکر کردی” بعد بلندش کردمو آروم دامن کوتاهشو از پاش کشیدم بیرون، خوشحالی بیش از حد رو تو چشماش میشد خوند، انقدر خوشحال بود که بلافاصله خودش شرتش رو کشید پایین، شاید فکر می کرد من دوباره پشیمون می شم، ولی من دیگه تصمیممو گرفته بوده، من بین عذاب وجدان و حسرت اولی رو انتخاب کردم، یه نگاه به کس تازه اصلاح شده و دست نخورده اش انداختم، گفتم :”مثل اینکه از اول هم می دونستی امشب چه خبره ها، خوب خودتو آماده کردی…” خندید و شرت منم از پام در آورد، بهش گفتم :” از اینجا به بعدش دیگه حرفه ایه، بیا بریم رو تخت” بلند شدمو یه دستمو دور گردنش انداختم با دست دیگه ام پا ها شو بلند کردم تو همون حالت بردمش رو تخت و خوابوندمش، جلوش خوابیدم و به چشماش زل زدم، اولین و تنها جمله ای که به ذهنم رسید بهش بگم این بود :” الان چطوری گنج پنهان من؟” ناز خندید و گفت :” به خوبی به دست آوردن زندگی بعد از دو سال”

سپیده خانم زن آقا مرتضی حالا هم میخوام داستان دیگه ی خودمو که با سپیده خانوم خوشگلم که زن اقا مرتضی هستش رو براتون بگم زن عموی من یه روز عصر پنج شنبه زنگ میزنه ی خونه ما مادرم گوشی رو بر میداره و بعد از کلی تعارف و احوال پرسی میگه که آقا پسرتون خونه هستن (منظورش من بودم) مادرم به زن عموم گفت چیکارش داری اگه میخوای بهم بگو تا بهش بگم زن عموی من به مادرم گفت که بهم بگه که امشب خونه تنها م و بهش بگو امشب بیاد خونه ی ما تا من تنها نباشم مادرم هم که بی خبر از همه جا بهم میگه که برم خونشون من هم غروب راه میفتم به طرف خونشون وقتی من رفتم خونه عموم زن عموم بهم گفت که امشب باید بیای تا باهم بریم به یه مهمونی گفتم چه جور مهمونی گفت هیچی همه افراد کله گنده و پولدارا تویه این مهمونی هستن منم گفتم خب ما رو کی دعوت کرده گفت سپیده رو میشناسی گفتم کدوم سپیده گفت خره همونی که زن دوست عموته زن آقا مرتضی که فروشگاه داره منم گفتم اوه اوه اوه اوه اوه وقتی این مهمونی میده پس بدون که تویه اون مهمونی پر زن های توپ و باحال هستش و همهی زنا چون از اون مایه دارا هستن همه تیپهای وحشتناک میزنن بهش گفتم با شوهرت برو منو چرا میخوای ببری گفت عموت امشب خونه نمیاد با دوستاش رفتن ویلا منم گفتم قربون سینه هات برم من مگه طاهره جوونم(زن عموم) از اخلاق بابام خبر نداره که اگه بفهمه من به اینجور مهمونی ها میخوام برم از سقف منو آویزون میکنه زن عموم بهم گفت خره برای همین گفتم به مامانت که من خونه تنهام اونا از کجا میفهمن من هم با اصرار زیاد زن عموم قبول کردم که برم به اون مهمونی وقتی باهم رفتیم تو خونه ی سپیده اینا دیدم همه دستشون مشروب همه ی زنا یا با تاب یا با دامنهای کوتاه و چسبون و شلوارای یی که کوناشون میخواد ازشون بزنه بیرون وقتی این صحنه ها رو دیدم داشتم میمردم زن عموم رفت با اکثر خانوا دست داد منم که قلبم داشت از دهنم میزد بیرون همون دمه در خشکم زد یه دفعه دیدم یه نفر صدام میکنه رومو برگردوندم به طرف همون آدما دیدم وایییییییییییییییییی چشمتون روز بد نبینه چی دیدم سپیده بود منو شناخت اومد طرفم تا بهم دست بده وقتی دستشو تو دستم گرفت میخواستم همون جا آبمو خالی کنم یه شلوار جین تنگ تنگ تنگ تنگ تنگ با یه تاب کوتاه که نافش معلوم بد و این تابشم اینقدر چسبون بود و چون سوتین نبسته بود سینه های درشتش اویزون شده بودن و چاک سینش معلوم بود و فقط اون تابش با دو تا نخ نازک پشت تاب رو به جلویه تاب که تا وسط سینه هاش بود وصل کرده بود و سینه های بزرگش داشت اون دو تا نخ رو پاره میکرد خلاصه بهش دست دادمو رفتم یه گوشه نشستم من از بس تو اون مهمونی خوردم که دیگه شکمم درد گرفت بعد از نیم ساعت دست شویی رفتن من شروع شد تا میومدم از دست شویی دوباه شکمم درد میگرفت و دوباره میرفتم تو دست شویی جاتون خالی چه مهمونیی بود زنا و مردا همشون وسط بود و داشتن میرخصیدن مثل دیونه ها زنا هی خودشونو به مردا می چسبوندن همشون اکثرا زن و شوهر بودن منم هی به مرداشون میگفتم ای مردای بی غیرت چون زناشون با مردای دیگه رقص میکردن و خودشونو بهشون میمالوندن تو دلم میگفتم این پارتیه یا جنده بازی دیگه داشتم از شکم درد می مردم طوری که اخرین بار رفتم تو دستشویی دیگه بیرون نیومدم بعد اینکه اومدم بیرون دیدم خونه خالیه شلوارمو کشیدم بالا هی اینورو بگرد هی اونورو بگرد دیدم نه مثل اینکه همه آب شدن رفتن تو زمین یه نگاهی به ساعت کردمو دیدم بله من یک ساعت تمام تو دستشویی بودم پوسیدم مهمونی هم تموم شد یه دفعه دیدم سپیده جلوم سبز شد گفت تو نرفتی من گفتم من چیزه من تو دستشویی بودم یه خنده ی بلند کردو گفت از بس پرخوری کردی گفتم اگه اجازه میدین من یه اژانس بگیرم و برم ازش پرسیدم زن عموم کجاست گفت رفت خونه گفتم بدون من بهم گفت که زن عموت دیده حالت بده خیال کرده که زود تر از اون رفتی خونه گفتم وااااااااااااااااای گفتم اشکالی نداره پس خودم تنهایی میرم گفتم اگه بگین اقا مرتضی بیاد و من یه تشکر ازشون بکنم و برم گفت آقا مرتضی نیست گفتم اون که تا یه ساعته پیش داشت میرقصد گفت اون بایستی برای وارد کردن گوشی تلفن همراه ساعت ۴ صبح با پرواز بره دبی گفتم چهار صبح باید بره الان کجاست گفت رفت فرودگاه ساعتم دیگه دو شده بود سپیده بهم گفت که میخواسته الان بره خونه ی مامانش تا در نبود شوهرش تنها نباشه بهم گفت حالا که تو نرفتی و الانم دیر وقته منم نمی رم خونه ی مامانم تو هم بمون تا صبح با هم بریم گفتم نه بهون زحمت میدم من باید برم بهم گفت دیگه قرار نشد ناز بکنیا منم گفتم باشه گفتم لباس راحتی ندارین گفت برو تو اتاق شوهرم هر چی می خوای بردار چون منو شوهرش هم قد بودیم و شوهرشم هم هیکل خودم بود بالا خره با هزار گرفتاری یه شلوار رو پوشیدم و اومدم پایین و رو تخت ولو شدم اونم بعد چند لحظه اومد پیشم و یکی از دکمه های شلوار جین تنگشو باز کرد تا راحتر بشینه تا اومد پیشم منم خودمو جمع کردمو مثل بچه مدرسه ایا نشستم بهم گفت راحت باش امشب مواظبت بودم دیدم لب به مشروب نمی زدی گفتم خوشم نمیاد بهم گفت خب یه زره از خودت بگو حالا منم گفتم چی بگم دور از جناب شما مثل خر نشستم درس خوندم تا رفتم دانشگاه نوزده سالمه و دیگه هیچی چیز خاصی ندارم از خودم بگم گفت معلومه که با این خوشگلیت تو دانشگاه همه رو اسیر خودت میکنی گفتم نه بابا من و این حرفا (تو دلم به خودم گفتم آره جوووون عمت) گفت چند تا دوست دختر داری گفتم یه سه چهار تایی دارم گفت باهاشون چیکار میکنی گفتم بیرون میرم حرف میزنم بعد بهم گفت فقط همین گفتم مگه باید چیکار کنم گفت خودتو نزن به اون راه گفتم کدوم راه گفت جاده ی قدیم کرج منم تازه دوزاریم افتاد که داره چی میگه منم گفتم نه بابا من فقط تو عمرم با یه نفر سکس میکنم تا اینو گفتم برق ۲۲۰ ولت منو گرفت تازه متوجه شدم که چه گندی بالا اوردم با خنده بهم گفت خب دیگه چی با کی سکس کردی منم که آب دهنم رو نمی تونستم قورت بدم گفتم هیچی بی خیال اونم هی اصرار میکرد اینقدر ازم پرسید تا گفتم با زن عمو بهم گفت اوووووووووووووه با کی سکس کردی خب منم اگه سر بودمو زن عموی به این زیبایی مثل تو داشتم باهاش سکس میکردم سینه های درشت و بدن خوش استیل منم با خنده گفتم شما لطف دارین بعد از این جمله ای که گفتم به خودم گفتم میمیری حرف نزنی به سپیده گفتم شما چند سالتونه خیلی سریع گفت ۳۳ سالمه گفتم شما نمی خواین مثل بقیه ی خانوما سنتون رو نگین گفت نه چرا نگم مگه آدم سنشو بگه اعدامش میکنن منم گفتن افرین به شما بهش گفتم ولی من فکر میکردم ۲۵ یا ۲۶ ساله باشین گفت جدی میگین گفت از کجا فهمیدی گفتم اگه بگم ممکنه ناراحت بشین گفت نه بگو ناراحت نمی شم گفتم از اون بدن فوق العادتون و اون سینه های بزرگ و قشنگتو از حق نگزریم واقعا خوشگلین سپیده دات از خجالت میمرد به خودم گفتم بابا ایول چه کار کردی منم گفتم ناراحت شدین گفت نه اصلا بهش گفتم اگه کاری ندارین من برم بخوابم بهش گفتم شما هم مثل زن عوموم من شما رو هم خیلی دوست دارم اخه خیلی مهربونید داشتم میرفتم بخوابم که دیدم دستمو گرفت و بهم گفت تو منو دوست داری گفتم آره گفت نمبخوای کسی رو که دوست داری ببوسی گفتم چییییییییییییییییییییی همی نو گفت و منو نشوند رو مبل و اومد کنارم نشست سرمو کشید به طرف خودشو و شروع کرد به لب گرفتن ازم چه لبایی داشت داشتم دیوونه میشدم بعد ده دقیقه لب گرفتن از هم جدا شدیم و منم بدون اینکه بفهمم چیکار میکنم تموم لباسامو در آوردم و از من خواست دو تا نخ تابشو بندازم منم انداختم وای حالا دو تا سینه های بزرگ و شق شدش جلوی چشمم بود بدونی که من بخوام سرمو برد به طرف سینه هاش منم شروع کردم به خوردن سینه هاش بعد از مدتی بلند شد و منو انداخت رو زمین و شروع کرد برام ساک زدن وای چه قشنگ ساک میزد ولی به قشنگیه ساکی که زن عموم میزنه نبود منم بعد یه دقیقه دیدم که آبم داره میاد سریع بلندش کردم و شروع کردم شلوارشو در آوردم بعد از اینکه شلوارشو در آوردم یه شرت ناز سیاه رنگ نازک رو دیدم شروع کردم به بوسیدن کونش بالاخره شرتشم در آوردم و بردمش و انداختمش رو تخت و شروع کردم به خوردن کسش وای چقدر نازبود یه کس ناز و کون سفید مثل اینکه آقا مرتضی (شوهرش) خیلی خوب ازش کار کشیده بود بعد از یه ربع که دیوونه وار کسشو خوردم بلندش کردمو رو کیرم نشوندمش و بالا و پایین میکرد داشت از لذت میمرد منم دیگه هیچی حالیم نبود بعد بلند ش کردم گفتم که به دیوار تکیه بده بعدکیرمو دوباره کردم تو کسش و دوباره شروع کردم به تلمبه زدن اینقدر زدم که داشت یمرد هی میگفت بکن توش تا ته بکنم این کسم مال خودته قربون کیرت برم سپیده مال توهه منم بعد کردن کوسش بهش گفتم که میخوام از کون بکنمت گفت جر میخورم گفتم آروم آروم گفت عیبی نداره ولی فقط بکن منو منم اروم اروم بعد از اینکه با تف کیرمو خیس کردمو فرو کردم تو کونش اونم هی داد میکشید هی بهم می گفت یواش تر بهش گفتم داره آبم میاد گفت بریز تو کسم منم چون اینقدر آب کیرمو تو کوس زن عموم خالیکردم دیگه میخواستم یه تنوعی بشه بهش گفتم میخوام کیرمو بزاری لای سینه هات انونم اول برام ساک زد و بعدشم سینه هاشو جفت کرد و کیرمو گذاشت لای سینش بعدش اینقدر اینکارو کرد که من م با یه آه بلند تموم آب کیرم رو ریختم رو صورتش من رفتم یه آبی به کیرم زدم و چون اینقدر خسته بودم همون طوری لخت رو تخت دراز کشیدم اونم رفت یه دوش گرفت و اودم کنارم دراز کشید بعداز اینکه اومد کنارم دراز کشید صدام کرد و منم رو مو کردم به طرفش و بهش گفتم جنده خانوم ببین امشب کلی ازم کار کشید یادت باشه اونم با خنده لبشو گذاشت رو لبم و سینه هاشو به تنم چسبوند منو بغلم کرد و تا صبح همون طوری تو بغلم هم بودیم صبح هم موقع رفتن یه لب طولانی ازش گرفتم و از اون رو زبه بعد هر وقت که شوهرش میره دبی یا یه سر کار بهم میگه تا برم بکنمش قرار ه تو این هفته با زن عموم صحبت کنه تا سه نفری با هم سکس کنیم

سکس با زن کارگرمسلام ، اسم من شهرام و صاحب یک مغازه با چند کارگر هستم ، یکی از کارگرام با نام مستعار علی زن خیلی زیبا و خوش اندامی داره که یک پسر ۱۲ ساله هم دارند من از مدتها قبل تو نخ این خانم که اسمشو مریم میذارم بودم ولی موقعیتی پیش نمیومد……….یک روز که علی بیرون مغازه برای کاری رفته بود مریم اومد مغازه که از شوهرش پول بگیره برای خرید لباس خلاصه بعد از اینکه دید علی نیست نشست تو مغازه تا شوهرش بیاد و بعد ار مدتی صحبت شروع به درددل با من و گلایه کردن بابت کم بودن حقوق شوهرش کرد که زندگیشون داره سخت میگذره و ازم خواست اگر میشه حقوق رو زیاد کنم در این مدت من هم فرصت رو مغتنم دیدم تا دریچه ای به سمت نزدیکی به مریم باز کنم باهاش ابراز همدردی کردم و بهش کلی احترام گذاشتم و گفتم به هر حال من دارم حقوق علی رو مطابق عرف و قانون پرداخت میکنم ولی برای شما ارزش ویژه ای قایلم و نمیخام سختی بکشی و هر وقت پول خاستی کافیه به خودم بگی تا به خودت پول بدم اینجوری زیاد به شوهرتم وابسته نمیشی (باید بگم علی از اون خر مذهبیهای دیکتاتوره که خون زن و بچشو تو شیشه کرده و یه قطره آب از دستش نمیچکه) ……..خلاصه اون روز بهش صد هزار تومن پول دادم و گفتم بدون اینکه به علی بگی این پولو واسه خودت خرج کن اونم بعد از کلی تعارف پولو قبول کرد و این واسه من مثل یک چراغ سبز بود بعد از مدتی علی هم اومد و بیست تومن پول بهش داد تا بره خرید.فردای اون روز مریم بهم زنگ زد تا ازم تشکر کنه منم فرصتو مناسب دیدم بهش گفتم میخام تو بانک براش یه عابر بانک باز کنم که هر وقت پول خاست براش بریزم واسه همین باید بیاد با هم بریم بانک و اونم قبول کرد،فردای اون روز رفتم دنبالش و سوار ماشین کردمش بریم بانک که گفت آخ این پولا بابت چیه بهش گفتم ببین من علی رو میشناسم و میدونم پول بهل نمیده واسه همین من به جای اینکه حقوق اونو اضافه کنم به خودت هر ماه یه مبلغی میدم تو هم هرجور میدونی هزینه کن.خلاصه سرتون رو درد نیارم اونم ازم تشکر کرد و رفتیم بانک کارا رو انجام دادیمو رسوندمش خونه و همین شد مقدمهای برای تماسهای تلفنی هرروزمون و یواش یواش حس کردم موقع حرکت نهایی داره میرسه.بعد از چند روز به بانک رفتم و کارت عابر بانک رو گرفتم و به مریم زنگ زدم و گفتم میام کارتو بدم وقتی رفتم خونش درو باز کرد گفت بیا بالا منم با یه دسته گل که خریده بودم بالا رفتم وقتی در رو باز کرد فهمیدم تا لحظاتی دیگه کیرم به آرزوش میرسه چرا که اثری از اون زن نیمه مذهبی نبود و مریم خانم حسابی به خودش رسیده بود.خیلی ناز شده بود میخاستم بی مقدمه بپرم روش ، آقا کیره هم بد جور بیقرار شده بود رفتم نشستم رو مبل و اونم رفت میوه و چایی بیاره وقتی بهم میوه تعارف کرد موقع دولا شدن سفیدی گردنش همراه با بوی عطر زنانش داشت دیوونم میکرد وقتی نشست بهم گفت شهرام تو چرا ازدواج نمیکنی تو که میتونی بهترین زندگی رو داشته باشی، بهش گفتم ای بابا کی به ما زن میده اونم گفت از خداشونم باشه ماشاالله همه چیزت کامله منم به شوخی بهش گفتم مثلا اگه من میومدم خاستگاری تو قبول میکردی؟ گفت حالا که نمیشه ولی اگر قبل از علی اومده بودی بدون شک قبول میکردم آقا ما هم زدیم تو خطوط رمانتیک و بهش گفتم راستش من اگه ناراحت نمیشی باید بگم خیلی بهت علاقه دارم و ای کاش شوهر نداشتی و این حرفا اونم معلوم بود از این تعریفا خیلی حال کرده گفت بابا دختر خوب زیاده منم با یه حالت سرشار از افسوس گفتم ولی مثل تو کسی نیست جفتمون سکوت کردیم از جام بلند شدم و رفتم کنارش نشستم دستشو گرفتم تو دستم و تو چشاش نگاه کردم و گفتم قول بده دوستیمون همیشه برقرار باشه اونم با یه حالتی از شرم تو چشام نگاه کرد و لبخند کوچیکی زد راستش هنوز باید رمانتیک رفتار میکردم اما از خود بی خود شدم و لبامو چسبوندم به لباش و دستامو حلقه کردم دورش و فشارش میدادم و میبوسیدم ولی اون ممانعت میکرد و لباشو از هم باز نمیکرد صورتشو کنار کشید و گفت تو رو خدا ول کن من شوهر دارم بهش گفتم فقط چند ثانیه تو بغلم بمون بعد کشیدمش رو پام و روسریشو از سرش کشیدم و شروع کردم به بوسیدن صورت و گردنش اونم الکی میگفت ول کن تو رو به خدا ولی تابلو بود که داره تحریک میشه بهش گفتم من ازت هیچی نمیخام فقط لباتو بده و لبامو گذاشتم رو لباش و زبونمو بردم تو و یکی دو دقیقه داشتم از اون لبا لذت میبردم دستمو از زیر پیرهنش بردم رو شکمش که هیچی نگفت شروع کردم به مالش سینه هاش و همزمان لبو زبونشو میخوردم اونم دیگه کامل همکاری میکرد تو بغلم بلندش کردم و بردم تو اتاق گفت میخای چیکار کنی بهش گفتم میخام حسابی نازت کنم و افتادم روش اونم میخندید و شهوت تو چشاش موج میزد دستمو بردم زیر دامنش و خیلی ملایم با سر انگشتام رونای صیقلیشو تحریک میکردم اخه تو این کار متخصص هستم ، چشاشو بسته بود و داشت منفمجر میشد بعد از چند ثانیه دست کردم تو شرتش و کسشو تو دست گرفتم و شروع به مالیدنش کردم اونم که دیگه چشاشو بسته بود و تو حال خودش نبود شرت و دامنو از پاش درآوردم و شروع به خوردن کس نازش که از نظر من دروازه بهشت همین کس خانمهاست،انگار تا حالا شوهر نفهمش کسشو نخورده بود چون با این مساله خیلی کنجکاوانه برخورد میکرد و شدیدا آه و اوه میکرد و شاید در جا دوبار ارضا شد منم از واکنشهای هیجانی مریم به وجد اومده بودم کاملا از کیر خودم یادم رفته بود و شاید حدود ۱۰ یا ۱۵ دقیقه یه بند کسشو میخوردم تا جایی که خودش گفت بسه دیگه ترکیدم پا شدم لباسامو درآوردم و بی مقدمه کیرمو چپوندم تو دهن مریم با اکراه زبونشو به کیرم میزد و اصلا ساک زدن بلد نبود تو دهنش شروع کردم تلمبه زدن ولی چون وارد نبود حال نمیداد کیرم در آوردم و بهش گفتم الان کستو طوری جر میدم که تو تاریخ بنویسن اونم خندید و گفت همش مال خودته به حالت طاق واز خوابوندمو رفتم لای پاهاش دولا شدم و بوسیدم و ازش اجازه گرفتم و خیلی آروم کیرمو فرستادم تو بهشت و نرم شروع به تلمبه زدن کردم اونم خیلی ناز آخ میگفت سرعتمو بیشتر کردم که دیدم دردش شروع شده و با دستش به شکمم فشار میاورد و میگفت تو رو خدا یواشتر ولی من بهش امون نمیدادم کیرمو کشیدم بیرون و بهش گفتم برگرد از پشت نشستم و با انگشت تو کسش کردم و شروع به مالیدن کسش کردم میخواستم بکنم تو کسش که یکدفعه چشمم به سوراخ کونش افتاد و مسیر کیرمو به سمت کونش تغییر دادم و باتمام قدرت کیرمو چپوندم تو کونش بیچاره اصلا انتظارشو نداشت و نفسش بند اومده بود و زد زیر گریه منم بی خیال اون تا جایی که میتونستم فشار میدادم ولی کونش خیلی تنگ بود و نمیشد توش تلمبه زد کیرمو در آوردمو از عقب کردم تو کسش و وحشیانه عقب جلو میرفتم زیر دست و پام داشت له میشد و بد جوری ناله میکرد از پشت خوابیدم روش و در حالیکه کیرمو بی حرکت تو کسش نگه داشته بودم سینه هاشو میچلوندم و گردنشو میخوردم آروم شده بود و گفت کیرتو تکون بده چند تا تلمبه آروم زدم و کشیدم بیرون اومدم از جلو بغلش کردم و بوسیدمش و ازش بابت فشار زیادی که آورده بودم معذرت خاستم و کلی نازش کردم اونم گفت عیبی نداره ولی خیلی دردم اومد آروم دوباره خوابیدم روش و شروع کردم به کردن جاتون خالی خیلی ناز کس میداد و کس نسبتا روفرمی هم داشت کیرمو درآوردم و بردم جلوی دهنش و گفتم مزه کستو بچش نمیخورد ولی به زور کیرمو کردم تو دهنش و چند تا تلمبه تو دهنش زدم دیدم آبم داره میاد بهش چیزی نگفتم و محکم رو صورتش نشستم و همه آبمو تو دهنش خالی کردم بدبخت داشت خفه میشد کیرمو کشیدم بیرون اونم که انگار تا حالا آب کیر تو دهنش خالی نشده بود دویید دستشویی تا دهنشو بشوره وقتی برگشت گفت خیلی کثیفی که اینکارو کردی بهش گفتم ببخشید و دوباره با بوسیدن ولیسیدن رامش کردم و راضیش کردم با هم بریم حموم جاتون خالی تو حموم مجبورش کردم برام یه بار دیگه ساک بزنه و اینبار آبمو تو صورتش پاشیدم ولی اینبار ناراحت نشد منم یه خرده کسشو خوردم و همه بدنشو شستم و اومدیم بیرون و ازش تشکر کردم و اومدم مغازه.

خواهر نامزدمعمم دوتا دختر داشت اولیش ( سمیرا) یک سال از من بزرگتر بود دومیش یک سال از من کوچیکتر. از همون بچگی رابطه من با سمیرا بهتر بود .در ۱۵ سالگی اولین ارتباطم رو با هاش داشتم. شب عروسی عمه کوچکیم بود منو اون بدون هیچ مزاهمی تا صبح تو بغل هم بودیم هنوز از یادم نرفته چه حالی داد.بعد از اون هم زیاد باهم رابطه داشتیم. ولی جریان اصلی از اونجایی شروع شد که من به خواستگاری خواهرش رفتم (البته به اصرار بابام).بعد از اینکه با خواهرش نامزد شدم تصمیم گرفتم دیگه ازش دور شم و رابطمو با هاش از بین ببرم اما اون برعکس من عمل میکرد.یه روز بهم زنگ زد و گفت بیا خونه دنبالم با هم بریم دنبال ساناز از کلاس زبان بیاریمش.(راستی ببخشید ساناز میشه نامزد من) منم قبول کردم و رفتم دم خونشون در زدم کسی تو خونه نبود رفتم در آزایشگاهش که کنار خونشون بود درزدم اومد دم در گفت ببخشید یه مشتری دارم کلیدو بهم داد گفت کسی خونمون نیست تو برو تو منم الان میام که بریم. کلیدو گرفتم و رفتم تو خونشون ده دقیقه بعد اومد در زد رفتم درو باز کردم دیدم یه چادر مشکی پوشیده و مثل همیشه آرایش کرده اومد تو چادرشو در آورد یه شلوار لی تنگ که کاملا کونش زده بود بیرون با یه بلیز کوتاه قرمز که نافش معلوم بود ( اون یه دختر واقعا سفید با صورت گرد وچشمای بادومی و کشیده که همه میگفتند به ژاپنی ها شباهت میده قد ۱۷۰ مو های قهوهای بلند با سینه های متوسط و یه کون که از عقب که میدیدی تو کفش میموندی)همینجور داشتم نیگاهش میکردم یه چرخ زد و گفت چطوره هیچی نگفتم فکر قولی که به خودم دادم افتادم گفتم جوابشو ندادم بهش گفتم بپوش بریم دنبال ساناز گفت نمیخواد مامانم رفته دنبالش از اون ور برن دکتر منم تنها بودم گفتم بیای پیشم. واومد نشست کنارم کنترل ماهواررو از دستم گرفت زد کانال اسپیک ( اون روزا هنوز نشون میداد) دیگه کیرم حسابی راست کرده بود و از پشت شلوارم خودنمایی میکرد دستمو گذاشتم رو پاش و فشار دادم هر دو داشتیم تو چشم های هم نگاه میکردیم وبعد…لب تو لب ، شروع کردیم لب گرفتن از هم زبونشو میکرد تو دهنم من دستم رو کونش بود اونم کیر منو گرفته بود. پیراهن من رو داد بالا منم پیراهنمو در آوردم بعد واستوندمش دکمه های شلوارشو باز کردم کشیدمش پایین یه شرت صورتی پاش بود لباسشو درآورد سویتینش هم همرنگ شرتش بود. سویتینشو دادم بالا سینه هاش رو بوسیدم کمرشو گرفتم و بلندش کردم خابوندمش رو زمین و شروع کردم به خوردن سیه هاش سینه هاش سفت بود و نوک تیز بعداز اینکه حسابی سینه هاشو خوردم همینجوری بوسه زدم رو شکمش و رفتم پایین رسیدم به شرتش اونو از پاش در آوردم لای پاهاشو باز کرده بود و دست میکشید رو کسش (راستش من از لیسیدن کس اثلا خوشم نمیاد و تا هالا این کارو نکردم و تو فیلم های سوپر هم که میبینم نیگاه نمیکنم. نمیدونم شاید یه نوع غرورباشه به هر حال دخترایی که بامن حال میکنن از این نعمت محرومن)انگشتمو کردم تو دهنم و بعد شروع کردم به مالیدت روی کسش لای کسش قرمز بود انگشت شصتمو خیس کردم و فروش کردم تو کونش تا یه کم روون تر بشه آخه اون کسش پلم بود و نمیشد از جلو بکنمش یه کم با کسش بازی کردم بعد بلند شدم وایستادم اونم نشست و شلوارمو کندم شرتمو کشید پایین کیرم حسابی راست کرده بود گرفتتش تو مشتس و سرشو آروم کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن یه دفعه دیدم آبم داره میاد هیچی نگفتم یه دفعه آبم با فشار ریخت تو دهنش سرسو کشید کنار و یه دستمال برداشت و دهنشو پاک کرد بهم گفت چرا نگفتی آبت داره میاد یه کمی ناراحت شده بود خندیدم گفتم ببخشید با همون دستمال کیرمو تمیز کرد و اونو که شق شده بود و سرش به پایین افتاده بود رو دباره کرد تو دهنش یه کم دیگه برام ساک زد تا دباره راست شد. حالت چهار دست وپا سرشو گذاشت روی متکا کونش درست مقابل من بود یه تف انداختم دم کونش و کیرمو با دستم گرفتم و فشار دادم تو کونش یه آه ه ه .. کشید سر کیرم تو کونش بود یه کم فشار آوردم کونش تنگ بود به سختی جلو میرفت کیرم از وسط دلا میشد با دستم گرفتمش وفشارش دادم نصف کیرم تو کونش بود شروع کردم به تلنبه زدن آه ونالش شروع شد با دستش کسشو میمالید چشماشو بسته بود منم میکردمش کونش جا باز کرده بود و کیرم تا ته میرفت توش با دستش منو میداد جلو و میگفت تا ته بزن جا بعد حالتو عوض کردیم به پشت خابید منم پاهاشو گرفتم و کشیدم بالا تا جایی که شونهاش و گردنش رو زمین بود کردم تو کونش ناله میکرد در همین حال دیدم آبم داره میاد آوردمش بیرون و آبمو ریختم رو شکمش و کنارش دراز کشیدم و شروع کردیم حرف زدن ازم پرسید که با ساناز سکس داشتم منم بهش گفتم نه بعد بلند شدم لباسامو پوشیدم و زدم بیرون. یه زنگ زدم به ساناز تو مطب بودن بهش گفتم همونجا بمونین میام دنبالتون رفتم و آوردمشون خونشون و باهاش قرار گذاشتم که فردا بریم بیرون و بعد رفتم خونه.فرداش رفتم دنبالش با خودم تصمیم گرفته بودم باهاش یه حال کوچیک بکنم شاید دلیلش حرف های سمیرا بود چندتا جک سکسی براش گفتم تا زمینه رو فراهم کنم بعد رفتم تو یه خیابون خلوت دنده رو عوض کردم و دستمو گذاشتم روپاش بهش گفتم دوستت دارم عزیزم و شروع کردم به مالیدن هیچی نمیگفت فقط نگام میکرد و لبخد میزد دستمو بردم سمت کسش که یه دفعه پاهاشو بست و دست منو گرفت و گفت دیگه بسه بهش گفتم تازه داشتم گرم میشدم گفت نه دیگه بسه حالم گرفته شد به هر حال تا شب بیرون بودیم بعد بردمش دم خونشون از اون شب مدتها گذشت تا اینکه یه روز سمیرا بهم زنگ زد و ازم یه چیزی خواست که برام خیلی غیر منتظره و عجیب بود. اما بعدا که بهش فکر کردم دیدم که واسه من که بد نمیشه پس قبول کردم

کمر درد زن داییداستانی که میخوام بگم مال ۹ ماه پیشه .قرار بود که ناهار خانواده دایی ام بیان خونه ما.من یه دختر دایی دارم که پنج سالشه و یه زن دایی خوشگل که اونم ۲۸ سالشه.راستش من میدونستم که زن دایی ام از رابطه سکسی خودش با دایی ام راضی نیست.چون اولا دایی من از اون ۱۸ سال بزرگتر بود .در ثانی دایی من با این سنش اهل ورزش بود .خلاصه کنم اون روز ما ناهارو خوردیم ساعت ۳ دایی ام رفت مغازه .وبابای منم رفت که به کاراش برسه چون سرش خیلی شلوغه و برا ناهارم خودشو با زور رسونده بود.از زندایی ام بگم .اون زنی کمر باریک و قدبلند وتازه هم اون یه کون داره به چه بزرگی.و خیلی هم شیک پوش هست.کمی بعد من تو اتاقم بودم که شنیدم مامان به زن دایی گفت من میرم بخوابم و زندایی هم گفت من هم فیلم تموم شد میام.می دونستم که زن دایی دوست داره که با من سکس داشته باشه چون قبلا بهم نخ داده بود.رفتم حال و نشستم جلوی زن دایی که یه لحظه دود از سرم بلند شد ۰ اون روی مبل بود و پاهاشو طوری باز کرده بود که شورتش دیده میشد یه شرت قرمز با یه هلوی قرمز که کم مونده بود شرتش به هسته هلو برسه .شرتش قشنگ رفته بود تو کسش.بعد زندایی گفت مثل اینکه حالت خوب نیست .گفتم اره یکم سرم درد میکنه.که فیلم تموم شد و زن دایی گفت که میرم بخوابم.منم گفتم زندایی مامان خوابه درو باز کنی بیدار میشه من دارم تلویزیون می بینم شما برو اتاق من بخواب.اونم گفت باشه . منم که خوب می دونستم دارم چیکار میکنم بعدنیم ساعت پا شدم تا برم و یه سر بهش بزنم.درو اروم باز کردم وای خدایا چی میدیدم.پشتش به من بود.یه کون بزرگ. باور کنین نمیتونین کونشو تصور کنین .عرض کونش دو برابر کمرش بود و گوشتی.رفتم جلو می خواستم اونو در یه حالت انجام شده قرار بدم . برا همین یواش رفتم رو تخت خودمو از پشت بهش مالیدم.کیرم که به کونش میچسبید انگار تو این دنیا نبودم.تصمیم گرفتم تا اون بیدار نشده نقشمو عوض کنم . برا همین زود از تخت اومدم پایین.نمیدونم گفتم یا نه زن دایی امروز کمرش بد جوری درد میکرد.پس منم با عجله از خواب بیدارش کردمو گفتم زندایی بیدارشو و وقتی که بیدار شد گفتم انگاری خواب بد میدیدی و اونم گفت نمی دونم چیزی تو ذهنم نیست شاید.بعدشم گفتم زندایی بد جوری اه و ناله میکردین که اونم گفت اره کمرم بدجوری درد میکنه حتما برا اونه.یکم بعد مامانم اومد به زندایی گفت حاظر نشدی بریم بازار .اونم گفت حالم بده شما برو .مامان کمی بعد رفت و من موندمو زن دایی.می دونستم که این بهترین موقعیته بهش گفتم زن دایی من یه کرم موضعی برا درد دارم بیارم پشتتو بمالم.که اونم استقبال کردو گفت بدو تا کسی نیومده.بیار و پشتمو بمال فقط زود تموم شو که اگه کسی بیاد بده .منم گفتم نه حالا حالا ها کسی نمی یاد .رفتم کرم رو اوردمو به زندایی گفتم برگرد.و اونم پشتشو به بالا کرد.و گفت شروع کن ببینم چی کار می کنی.خدش پیراهنشو زد بالا وگفت بمال من بغلش بودمو میمالیدم .بدنش خیلی گرم بود . زندایی یهو گفت نمیتونی خوب بمالی.منم زود گفتم جام بده که اونم گفت برو بالا.پس رفتمو رو کمرش نشستم وشروع کردم.داشتم حال میکردم که یهو زندایی گفت یه کم پایین ترو بمال .منم با پررویی دامنشو کشیدم پایین.ونشستم روش داشتم کونشو میما لیدم و کیرم که بهش میخورد اتیش میگرفتم.زن دایی سرش به پایین بود منم یکم شلوارمو کشیدم پایین .کرم هی میرفت وسط کونش عجب کونی بود . کیرم روش گم می شد.دستمو میمالیدم رو شرتشو گاهی یکم پایین می کشیدم.یه چند باری هم دستمو محکم زدم به سوراخ کونش طوری که اتفاقی میخورد. بعد من گفتم زن دایی یکم خوب شدی اونم کفت نه اگه میشه یکم سنگینیتو بنداز روم.منم از خدا خواسته گفتم باشه.و بهدش گفتم زن دایی اون موقع لباسام روغنی میشه که اونم گفت عیبی نداره.کسی که نیست در بیار.من فقط شور تم تنم بود که زندایی گفت زود باش دیگه .منم چون اون نمیدید شرتمو یکم کشیدم پایین و خوابیدم روش.حالا فشار نده کی فشار بده.هی زور می زدم.کیرم سیخ سیخ شده بود و رفت وسط کونش .کیرم داشت اتیش میگرفت .فهمیدم که زن دایی احساس کرده که من شرتم پایینه.بعدش گفت سامی جون راحتی میخوای یه دفه فرو کن توش.منم یکی از دستام رفت رو سینش وبا یکیشم شورتشو کشیدم پایین.بعد ازش لب میگرفتم.گفتم زن دایی الا ن مامان میاد برگردو قمبل کن.اونم که معلوم بود از خداشه زود قمبل کرد.از پشت یکم با چوچولش بازی کردم. که دیدم به ارگاسم رسید.کیرم که انگاری سه برابر شده بود زود هل دادم تو کسش .یه جیغی کشید که کم مونده بود پرده گوشم پاره بشه.زود گفتم زن دایی ما پیش در و همسایه ابرو داریم.شروع کردم به تلمبه زدن خیلی حال میداد . گفتم زن دایی میزاری از کون بکنمت که گفت: راحت باش داییت که حتی کسمو وقت نمیکنه بکنه چه برسه به کونم.اقلا تو یه حال اساسی بکن و بده.کیرمو از کسش کشیدم بیرون معلوم بود که کونش چقدر تنگه.یه سوراخ تنگ با رنگ صورتی کمرنگ.یه کم وازیلین داشتم که روغن نرم کنندست اوردمو مالیدم به کونش بعد کیرمو به سوراخش نزدیک کردمو یه فشار کوچولو دادم که دادش رفت هوا.کم کم فشارو بیشتر میکردم واقعا تنگ بود.کیرم تا ته رفت تو کونش و شروع کردم به عقب و جلو کردن .کم کم داس تابم میومد که ریختم تو کونش و زن دتیی گفت سوختم چه خبرته .بعد داشتیم خودمونو جمع و جور میکردیم.

آرین جون پسرخالهاین یکی از همون ماجراهای باحال و توپه خودمه که ۲-۳ روز پیش با پسر خاله ام داشتم و خیلی بهم حال داد.یکشنبه صبح سر کار نرفتم مرخصی بودم و می خواسم به کارهای خونه برسم و آرش با دوستاش مسافرت رفته بود. ساعت نزدیک ۱۱ صبح بود که تلفن زنگ زد و برداشتم و دیدم که آرین جون (پسر خاله ی عزیزم ) هست. یه کم سلام و احوال پرسی و قربون صدقه ی هم رفتیم و دعوتش کردم برای ناهار بیاد خونمون. اونم وقتی فهمید آرش (شوهرم) مسافرته، قبول کرد. منم تا وقتی اون برسه خونمون رفتم توی اتاقم جلوی آینه ایستادم و لباسهامو عوض کردم و خودمو حسابی آرایش کردم. (آخه آرین جون یه کم بیشتر از حد شیطونه) و نیم ساعت بعدش زنگ خونه به صدا در اومد و دیدم که بـلــــــــــه. آرین جون هست. در و باز کردم و اومد تو خونه. و تا مونو دید گفت. خوبه دیگه چشم آرش رو دور دیدی که خودتو جیگر کردی و گفتم بی خیال . و ازش پذیرایی می کردم، جلوش زیاد خم می شدم تا سینه هام دیده بشه.آخه به رابطه احتاج داشتم. چند روز بود که حسابی داغ کرده بودم و می خواسم حسابی حال کنم. و پذیراییم که تموم شد رفتم روبه روش نشستم و پامو روی پام انداختم و دامنم زیادی بالا رفت. یه کم حرف زدیم و توی حرفهام گفتم که با آرش زیاد نمیتونم حال کنم. آخه شب که میاد خونه خیلی خسته هست و تقریبا” ماهی ۱-۲ بار با هم رابطه داریم و دیدم پاشد اومد کنارم نشست و گفت خوب دیگه چی؟اگر با من ازدواج می کردی هر شب بهت حال میدادم. حیف که خودسرانه رفتی ازدواج کردی.نزاشتم بقیقه ی حرفشو بزنه و گفتم دیوونه مجبور شدم. اون کاری که منو اون توی مسافرت انجام دادیم اگر ازدواج نمی کردیم از دانشگاه اگر می فهمیدن اخراج می شدیم.بعد دستشو انداخت دور گردنم جوری که انگشتهاش با نوک سینه ی راستم تماس داشت.بعد بهش آروم گفتم آرین میای بریم توی اتاقم.بیا بریم.بهت احتیاج دارم. می دونم خودتم می خوای. من راضیم. و لبمو گذاشتم رو لبش. آرین هم گفت باشه عزیزم و اول من از پله ها بالا رفتم و اونم از پشت سر به من می گفت قربون این کون تپلت برم. تو داری پیش آرش حروم میشی………… و رفتیم تو اتاقم و آرین در رو ست و منو هل داد طرف تختم و محکم ازم یه لب گرفت بعد از روی لباس شروع کرد به مالیدن تنم و یه دفعه گفت: بلا ، تو کرست نبسته بودی؟ من دیدم وقتی دستمو دور گردنت انداخته بودم نوک سینه ات کاملا” برجسته شده. از قبل برام نقشه کشیده بودی. و منم گفتم. آره. تازه می خوام شب هم پیشم بمونی.البته باید ببینم که کارت خوبه یا نه؟ و گفتم خودم لخت بشم یا لختم می کنی و رفت گوشه ی اتاق ایستاد و گفت من نگات می کنم تو هم آروم آروم خت بش. از بالا به پایین. و منم بلند شدم و اول از همه پیرهنمو در آوردم و تا پستونامو دید دیدم دستش رفت رو زیپ شلوارش .بهش گفتم خودتو کنترل کن. جای بهترش هنوز مونده و یه من جلوی چشماش سینه هامو بالا و پایین مسی کردم و بعد دامنمو در آوردم و بهش شورتمو که جای خیس شدنش معلوم شده بودو نشون دادمومی خواسم شورتمو در بیارم که آرین اومد کنارم و گفت این دیگه کار خودمه و منو روی تخت خوابوند و شروع کرد به لیسیدن گردنم و بعد سرشو گذاشت روی سینه هام و محکم میمکید. منم دردم گرفته بود و جیغ می زدم که آرومتر ولی آرین احساس کردم خیلی حشری شده و یه گاز کوچیک از هر ۲ پستونم گرفت و شروع کرد با یه دست فشار دادن و مالیدن پستونم و اون دستشو هم کرد توی شورتم . از سرمای دستش تو شورتم یه دفه لرزیدم و مور مور شدم.و رو تختی رو چنگ می زدم.با انگشتش هم چوچولمو تحریک می کرد که این کار برام خیلی لذت بخش بود و دیوونم می کرد.بعد دیگه سینه هام و کوسمو ول کرد و سریع لباسهای خودشو هم در آورد و بهش گفتم پس منم شورت تو رو در میارم و به من گفت بشینم رو تخت و پامو باز کردم و شورتمو در آورد و شروع کرد به لیسیدن کوسم و منم از لذت زیاد هم می لرزیدم و هم رو تختی رو چنگ میزدم. بعد از ۵ دقیقه لیسیدن گفت بیا این خوشگلو از تو شورت در بیار و دستمو کردم تو شورتش دیدم وااااااای چقدر گرم شده و تا در آوردم آبش پاشیده شد رو سرو صورتم. منم از اینکه اب کیر به صورتم پاشیده بشه بدم میاد و صروع کردم به پاک کردن. آرین خندید و گفت دیوونه جون حیفه. پاک نکن. بخور و گفتم. حالم به هم می خوره. و اونم نمی دونم چه مرگش شد که به دفه خش شد و پامو از هم باز کرد و کیر گندشو با یه حرکت تا ته محکمکرد تو کوسم. جیغم به هوا رفت و گفت الاغ چته؟ کوسم پاره شد؟ چه مرگته؟آرومتر. و گفت آبمو حدر دادی. گفتم به من چه. می خواستی به جای اینکه رو صورتم بپاشی، روی پستونام یا کوسم می پاشیدی………. آرین گفت خیلی دردت اومد پریسا جون.؟گفتم آره. ولی مهم نیست. خیلی حال داد. و یه لب بهش دادم و با دستاش هر ۲ پستونامو که قرمز شده بود و می مالید و فشار میداد و کیرشو هم تو کوسم جلو عقب می برد و صدای آب کوسم هم در اومده بود. تمام تنم می لرزید. بد جوری به ارگاسم رسیده بودم. دیگه حتی آخ و اوخ هم نمی تونستم بکنم و چون در اتاق بسته بود. هر ۲ مون عرق کرده بودیم و نفسهامون به شماره افتاده بود. دقیق ۴۵ دقیقه کیرشو تو کوسم تکون میداد و با پستونای من که دیگه تبدیل به ۲ تا لبو شده بود بازی می کرد، می مکید. فشار میداد. لیس میزد.۲ بار هم آبش اومد که یه بارشو ریخت روی تنم و منم به تمام بدنم مالیدمش. و یه بار هم روی کوسم آبشو خالی کرد..خلاصه حسابی به من حال داد. وقتی که حسابی با هم حال کردیم ساعت ۳ بعد از ظعر بود. و بلند شدیم همونجوری هر ۲ تامون رفتیم حموم و توی وان هم با هم نیم ساعت ور رفتیم و بعد ۱ ساعت بعدش تر و تمیز از حموم اومدیم بیرون.. شب هم رفتیم بیرون غذا خوردیم. و موقع خواب هم با اینکه از کیر خبری نبود ولی با انگشتش حسابی چوچوله ی منو تحریک کرد و آبمو در آورد و کوسمو لیس زد و از روی کرست با پستونام ور میرفت. چون از بس با پستونام ور رفته بود که حسابی می سوخت و بهشون پودر زده بودم.خلاصه من اون روز مجبور شدم ۳ بار شورتمو عوض کردم چون همش آرین آب کوسمو در میاورد……………امشب هم که آرش از مسافرت میاد. فکر نمی کنم حال داشته باشه که با هم مشغول بشیم و فقط من باید جلوش شورتمو در بیارم و کوسمو بهش نشون بدم.

پریسا خانوم مادر دوستممن سینا یه دوست به نام آرش دارم که چندسالی میشه به محل ما اومدن آرش ازمن سه سال کچکتره منم ۲۳ سالمه از همون اول اومدنشون من با آرش رفیق صمیمی بودیم و بعدها چون یه جا مشغول کار شده بودیم بیشتر با هم صمیمی شده بودیم آرش یه خواهر داره که ازدواج کرده وخودش با مادرش تنها هستند چون مادرش از باباش جدا شده. قضیه از اونجا شروع شد که یه روز آرش به من زنگ زد وگفت شرابایی که گذاشته بودم آماده ست بیا خونمون تا با هم افتتاحشون کنیم منم که باآرش رفیق می باده بودم قبول کردم و رفتم خونشون.آقا من تا رفتم خونشون تعجب کردم چون مادرش هم خونه بود بش گفتم بذار برا یه وقت دیکه که آرش گفت نه بابا من با مادرم ندارم اون باخودم میخوره خلاصه مارفتیم تو اتاق پذیرایی نشستیم با آرش که مادرش از آشپزخونه با شراب و مزه اومد من داشتم شاخ در می آوردم چون مادرشو تاحالا با این وضعیت ندیدم اون با یه تاپ ودامن کوتاه وموهای ریخته شده رو شونش اومد پیش ما من داشتم شاخ در می آوردم آرش از من خواست که من ساقی بشم وبرا مامانشم بریزم مادر آرش تا آخرین پیک پابهپا با ما اومد کمکمگرم صحبت شدیم که مادرش بهمن گفت آقا سینا شما چندتا دوست دختر دارید من تعجب کردم که گفت سینا بم گفته باشون چیکار می کنی من که دیگه لال شده بودم که پریساخانوم هی سین رو نگاه میکرد وبا هم میخندیدند بعد پریسا خانوم بلند شد رفت یه آهنگ بندری گذاشت وشروع به رقصیدن کردمن دیگه یه جوردیگه داشتم نگاش میکردم یه زن ۳۸ساله با یهکون گنده رونای سفید موهای طلایی وسنه هایسایز۹۵ پریسا خانوم ازعمد هی پشتشو می کرد به من وکونشو میلرزوند منم توکف بودم زیر اون دامن چیه یه لحظه به خودم اومدم وحواسم رفت به آرش بش نگاه کردم دیدم اونم مسته وداره حال میکنه که بلند شد رفت طرف مامانش با اون میرقصید کمکم نزدیک به اون میرقصید که یهوپریسا یه چیزی به پسرش گفت و با هم خندیدیند وآرش از جلو مامانشو بقل کرد ولباشو بوس کرد بعد دستشو دور کمر یریساخانوم انداخت وپشته مامانشو کرد رو به من ودرحین رقص دامن مامانشو داد بالا وای خدا چی میدیدم یه کونه تپل با یه شرته صورتی وسطش من یه لحظه به خودم اومدم گفتم من کجام رفتم ضبطو خاموش کردم به آرش گفتم دیوونه مامانته که آرش هم بازم میخندید هردو شون بازم نشستند سر جاشون یه چند دقیقه سکوت بین ما حکم فرما یود که آرش پاشد رفت دستشویی پریسا خانوم سکوتو شکست وگفت که من وآرش بعد از طلاق الان ۴ ساله که مثله زن وشوهریم وبا هم سکس داریم ومن یکی دو سالی هست از آرش خواسته بودم که یه تنوعی تو سکسمون بدیم وسکس گروهی کنیم که آرش قبول نمیکرد چون میگفت به کسی اعتماد ندارم تا با تو آشنا شد وگفت آدم مناسبی که نقشه امروزو کشیدیم همینجور که حرف میزد یهو آرش لخت اومد پیش ما که یه دستش به کیرش بود وتو دست دیگش اسپری ویه ژل بود یه لبخند به من زد وبه مامانش گفت همه چیزو گفتی اونم گفت خوب پس معطل چی هستی خودش رفت سمت مامانش وازش لب گرفت شروع به خوردن هم کردند تاپ مامانشو در آورد خدای من چی میدیدم یه بدن سفید بدون شکم که بخاطر ورزش تاحالا اینجوری مونده با سوتیت صورتی که داشت از زور سینه هاش پاره میشد سوتین ودامن مامانشو در آورد ورونای تپلش خودشو نشون داد بعد مامانشو خوابوند وشرتشو درآورد و خوابوندش رو کاناپه وپاشو باز کرد وای چی میدیدم یه بهشت صورتی با یه سوراخ کون کوچیک آرش شروع کردبه خوردن کس وکن مامانش بعد مامانش منو صدا کرد منم رفتم طرفش مامانش شلوار لی منو کشید پایین ناگهان با دیدن برجستگی کیرم از رو شرت چشاش گرد شد وسریع شرتمو کشید پایین که چشاش چار تا شد گفت آرش بم گفته بود بزرگه ولی فکرنمی کردم انقدر بزرگ باشه سره کیرم رو کرد تودهنش وهی قربون صدقش میرفت ولی چون خوابیده بود نمی تونست خوب ساک بزنه آرش اینو فهمید ومامانشو چاردستو پا کرد ورفت پشت مامانش یه ذره اسپری به کیرش زد وکیره کوچیکشو محکم کرد تو کس مامانش انم یه جیغ کوچولوزد و کیر منو تا جا داشت کرد تو دهنش یه حد ود ۱۰ دقیقه بودکه داشت تو کس مامانش تلنبه میزد که مامانش بش گفت بسه بذار یهذره کیر سینا کسمو بگاد آرش کیرشو در آورد منم رفتم پیشش دیدم انگشتشو آغشته به اون ژل مخصوص کرد ومشغول باز کردن کون مامانش شد مامانش صداش در اومد وگفت بزار اول کیرشو تو کسم حس کنم بعدبکنه تو کونم آرش به من چشمک زدو به کارش ادامه داد وگفت می خوام بذاردت تو کف برا دفعات بعدی مامانش دیگه داشت با انگشت آرش حال میکرد قبول کرد وخوشش اومد بعد ازاینکه آرش کون مامانشو سه انگشتی باز کرد به من گفت وقتشه منم اسپری خالی کردم رو کیرم سر کیرمو آروم کردم تو مامانش یه ناله زوزه مانند میکشید و داشت درد اول کارو تحمل میکردیه ذره که کونش شل شد کیرمو تا ختنه گاه کردم توو تلنبه زدم مامان آرش معلوم بود داره حال میکنه معلوم بود از اوناست که از کون خیلی حال می کنه خلاصه من یه ۵ دقیقه تلنبه آرشم کیرشو داده بود مامانش میخورد ولی معلوم بود نزدیکه اورگاسمشه پریسا خانومم که یه باراورگاسم شده بود ولی من هنوز مونده بود بیام برا همین در آوردم به پریسا گفتم بره وایسه روبه رو دیوار دسنتشو بذاره رو دیوار و قنبل کنه اونم سریع گوش داد همین کار کرد معلوم بود عاشق کون دادنه منم رفتم پشتش ایستادم وکیرمو تو سوراخه تنگش کردم ومحکتر از قبل تلنبه میزدم آرش هم پیشم ایستاده بو وکیرشو می مالید وکون دادنه مامانشو نگاه میکرد پریسا که معلوم بود تو فضاست وداشت از لذت میمرد هی میگفت محکمتر بکن آرشم شروع کرد به سیلی زدن رو کون مامانش وکون مامانشو سرخ میکرد بعد پاهای مامانشو جفت کردکه باعث شد کونش تنگ تر بشه(قابل توجه خانومای کون گشاد) وگفت حالا کیرتو تا ته بکن تا جر بخوره من اینکارو نکردم ولی مامنش هی داد میزد ترو خدا میخام پاره بشم منم نزدیک اومدن آبم بود دوطرف کون تپله داغشو گرفتم ومحکم کیرمو تا ته کردم توش که بعله پریسایه جیغ بلند کشید وباز ناله کرد که معلوم بود بادر جرخوردن سوراخش داره حال میکنه وهمون موقع لرزید واورگاسم شد منم از گرمای کونش از خودبیخود شدم ومقداری از آبم تو کونش ریخت بقیشم بیرون آوردم ریختم رو سوراخ کونش که دیدم بعله یهشکاف کوچیک کنار سوراخش خورده یه چند قطره خونم اومد آرشم با دیدن سوراخ مامانش آبش در اومد وریخت رولنبر تپل کون مامانش بعد مامانش هی میگفت دیدی آب این کیر کلفتت درآوردم بعد برگشت وکیرمو بوسید به آرش گفت هم ازمال بابات بزرگتره وهم از مال آقا محسن (داماد آرش اینا) من با شنیدن این حرف تعجب کردم که به سر وراز آرش ومامانش وخواهرش ودامادشون هم پی بردم که باعث سکس های بعدی من با این خانواده علاقه مند به سکس خانوادگی شد

سانفرانسیسکو با میناهمه چیز از اونجا شروع شد که یک روز داشتم از مدرسه میومدم خونه مامانم بهم زنگ زد و گفت که مهمان داریم یه چندتا وسایل می خوام منم وسایل ها رو از مغازه گرفتم بردم خونه رفتم توی هال دیدم مهمونامون عمه ی مادرم که با نوه اش همون مینا امده خونه ما مینا رو ۱۴ سالش بود ولی خدایش عجب باسنی داشت سبزه چشم های بادومی پستوناش که خیلی کوچیک بود ولی با اون لباس تنگ ادم دیونه میشد اول که به فکرش نبودم وقتی یکی از رفیقام یه فیلم سوپر برام ریخت تو گوشی بعد گفتم باید مینا رو بکنم اما چجوری تا اینکه عمه ی مادرم میخواست بره من کلی افسرده شده بودم حالم گرفته بود اما خواهرم نذاشت که مینا بره خلاصه توی کونم عروسی بود.شب شد دیگه اماده بودم دست بکار بشوم همه خوابیده بودند منم توی اتلق خودم منو خواهر کوچیکم توی یه اتاق می خوابیدیم اما چون مینا امده بود مجبور شدم امشب تنها بخوابم ساعت ۳ شب بود هنوز کیرم سیخ بود بنابراین پا شدم یواشکی به بهانه دستشویی رفتن از هال رد شدم هیشکی بیدار نبود کمرمو کج کردم رفتم به اتاق کناری به به چی میدیدم خواهرم اونور خواب بود مینا هم اینور با هزار ویک ترس و لرز رفتم پیش مینا اول پتو رو کنار زدم دیدم با یه شرت کرست خوابیده اول یه لب گرفتم ازش بعد دست لرزان لرزان تو کرستش کردم یهو خودشو برگردوند من همون جوری خشکم زد عرق سردی روی پیشونیم نشستت ایندفعه باسن مامانیش طرف من بود دیگه کیرم داشت منفجر میشد کرستش بدون روی در وایسی پایین زدم اول کشو خوردم هی لنگاشو اینورو اونور میکرد بعد دستمو تو کونش گذاشتم اخ چه کون تنگی داشت دوباره کرستشو زدم بالا و رفتم توی اتاقم تا فردا صبح خوابم نبرد فردا روزش خودش امدم پیشم توی اتاق گفت سر صحبت چطوری باز کنم گفتم دیشب خوب خوابیدی یه نگاه شیطنت امیز بهم انداختو گفت چرا دوباره کارتو ول کردی فهمیدم دیشب خواب نبود امد نزدیکمو شلوارشو کشید منم پا شدمو سریع ازش لب گرفتم در یک لحظه هم خودمو هم اونو لخت کردم اخ عجب هیکلی داشت سریع ازش لب گرفتمو رفتم پایین تا به کسش رسیدم عجب کسی داشت یه کمی از کسش که خوردم دیدم داره ابش میاد سریع خوابوندمش به زمین یه لنگشو هوا کردم همین که میخواستم تو کونش بکنم گفت نه وایستا اول یه کرم چیزی که سوراخ کونمو چرب کنی بیار منم پاشدم از کشو خودم یه کرم نیوا اوردم اول دستمو توکونش کردم بعد سوراخ کونشو خوب کرم زدم کیر خومم پر از کرم کردم جوری که لیز لیز شده بود لنگشو هوا کردمو کیر خودمو یواش گذاشتم توش یه جیغ نسبتا کوتاه کشید گفتم چیه بریدی گفت نه ابم داره میاد یهو از کوسش ابش ریخت بیرون اتاقم کلا کثیف شد گفت ببخشید گفتم مشکلی نی کیرم یهو تا اخر کونش بردم اخ چه گرمی بود چند تلنبه زدم چقدر تنگ وگرم بود دیدم داره میگه پاره شدم ولی من گوش به این حرفا نبودم تااین که ابم امد کیرمو جوری تا اخر یرده بودم که رونام به باسنش چسیده بود گفت منو از جلو بکن به از جلو روش خوابیدم با پستوناش ور میرفتم داشت برام ساک میزد تا اینکه دوباره کیرم راست شد ایندفعه کردم تو کسش اخ چقدر نرم و گرم بود ولی مثل اینکه قبلا کس داده بود. ایندفعه فهمیدم ابم دیر میاد حدود بیست دقیقه براش تلمبه زدم دیگه اهاهن میکرد تا اینکه ابم باشدت فراوان ریخت توکسش دوباره یه لب دیگه گرفتو لباساشو سریع پوشید و رفت بیرون.

مسعود و زن دایی این داستان سکس من و زن دایی عزیزمه . این داستانو از زبونه اون می نویسم . سلام من مهنازم و ۳۰ سالمه , زن دایی پسر خوشگلی هستم به اسمه مسعود . مسعود از همون زمان بچگیش بسیار زیبا و جذاب بود و روز به روز زیباتر و جذاب تر هم می شد , بطوریکه تو فامیل بهش می گفتن صا ایران-هر روز بهتر از دیروز- . مسعود زیاد پابند خانوادش نبود و چون بچه اخر خانواده بود زیاد بهش گیر نمی دادن . اون تو کل فامیل محبوب ترین پسر بود چون تا همین الانم هیچ بدی ازش ندیدیم . مسعود همیشه تنها به مسافرت میره و هر وقت به تهران میاد مستقیما به خونه داییش- خونه ما- میاد , چون هم داییش و هم اون خیلی همدی گرو دوست دارن , مسعود از وقتی به سن جوانی رسید دیگه انقدر خوشگل شده بود که از دختر ۱۴ ساله تا زنه ۶۰ ساله وقتی می دیدنش میخکوبش می شدن , من حدود ۲ سالی بود که تو نخش بودم اخه واقعا داشت منو کشت از بس که جذاب بود . خلاصه تصمیم گرفتم که مسعود رو وسوسه کنم تا شاید به مراد دلم برسم , از همون اولش من با اون خیلی راحت بودم و جلوش لباسای راحت می پوشیدم , شوهرم هم می دونست مسعود به زنا زیاد توجه نمی کنه , واسه همین من لباسای کوتاه پیشش می پوشیدم . یادمه تابستونه پارسال بود که مسعود اومد خونمون و بعد از خوردن شام خوابیدیم . فردا صبح که داییش رفت سر کار, من بیدار شدم و دیدم که هنوز خوابه , بعد رفتم براش صبحانه اماده کردم و صداش کردم و گفتم : مسعود جان , صبحانه رو میز امادس من دارم میرم حموم . رفتم تو حموم و لباسامو در اورم و لخت شدم و گذاشتمشون تو سبد کنار در حموم , اما حس عجیبی داشتم با تمام وجود می خواستم برای یک بارم که شده زیرش بخوابم . حدود یک ربعی بود که تو حموم بودم و داشتم با کس خیس و داغم که شر شر ازش اب میومد بازی می کردم که سر و صدا اومد فهمیدم که مسعود بیدار شده , منم که دل تو دلم نبود و واقعا مغزم کار نمی کرد و نمی دونستم که چه جوری راضیش کنم , یهو یه فکری به سرم زد , مسعود و صدا کردم و بهش گفتم : مسعود جان ! از کمدم برام لباس و حوله میاری ؟ !! اونم گفت : باشه , و رفت و حوله و لباس اورد و در زد , گفتم : بذارشون تو رختکن روی لباسام . اونم گذاشت تو رختکن و رفت بیرون . وقتی اومدم تو رختکن تا خوىدو خشک کنم و لباس بپوشم دیدم که لباس زیر برام نیورده با خودم فکر کردم که لابد خجالت کشیده دوباره صداش کردم و گفتم : مسعود جان ! تو که لباسای اصلیمو نیوردی عزیزم ! گفت : کدوم لباسا ؟! گفتم : لباسای زیرم دیگه , شورتو سوتینمو می گم !!! گفت : معذرت می خوام ولی جاشون کجاست؟ گفتم : برو از تو دراور بردار و با صدای شیطنت امیزی اضافه کردم : به نظرت هر کدوم قشنگتره بیار!!! مسعود جوابی نداد و بعد ۲ دقیقه در حمومو زد و قتی درو باز کردم دیدم حواسش به تلویزیونه و هیچ نگاهی به من نمی کنه , منم کلی حالم گرفته شد , لباس زیرمو ازش گرفتم و درو بستم و لباسامو پوشیدم و اومدم بیرون و دیدم مسعود داره ماهواره نگاه می کنه که داشت اهنگ Dido رو پخش می کرد , منم رفتم تو اتاقم و طبق معمول ژل بدنمو زدم و ارایش کردم اما هنوز تو فکر مسعود بودم , اخه من یا هر زنی خوب می دونه که چطوری مردها رو تحریک کنه اما مسعود عین خیالش نبود , معطل مونده بودم که چطوری این بشر وسوسه نمی شه. بعد اینکه از اتاقم اومدم بیرون رفتم اشپزخونه و قهوه و بیسکویت اماده کردم گذاشتم تو سینی و رفتم سمت مبل دو نفره ای که مسعود روش نشسته بود و بهش تعارف کردم و بعد نشستم کنارش و بهش گفتم :این چیه ؟!! نگاه می کنی بزن کانال دیگه ببینیم چی نشون می ده؟ اونم کانالا رو عوض کرد , یکی از کانالای فرانسه داشت تایتانیک رو نشون می داد به مسعود گفتم : همین خوبه بزار بمونه بعد درحین نگاه کردن به فیلم تصمیم ررفتم دلمو بزنم به دریا و سر صحبتو باز کنم , بی مقدمه بهش گفتم : مسعود یه سوالی ازت بکنم مرگ من جوابمو میدی؟ مسعود گفت : این چه حرفیه مگه میشه جوابتو ندم ؟ منم گفتم : راستی تو چند تا دوست دختر داری؟ مسعود که از تعجب چشاش گرد شده بود گفت : من اصلا دوست دختر ندارم . تا اینو گفت زدم زیر خنده و گفتم : باشه ا گه نمی خوای بگی اشکال نداره من مجبورت نمی کنم . اما دیدم مسعود ناراحت شد و گفت : به جون مامانم من دوست دختر ندارم . منم گفتم : اخه چرا ؟ تو به این خوشتیپی و خوشگلی چرا دوست دختر نداری؟ گفت : خوب من نیازی به دوست دختر ندارم گفتم : مگه میشه ؟ تو حتی هوس سکس هم نمی کنی ؟!! مسعود ساکت شد و دیگه جوابمو نداد , منم گفتم : حرف بدی زدم؟ ناراحت شدی؟ گفت : نه ! اما برا من زوده , من هنوز بچم . زدم زیر خنده و گفت : نو ۲ متر قدته , وقت زن گرفتنته بعد میگی بچم ؟ واقعا که , یعنی تو تا حالا به سکس حتی فکر هم نکردی؟!! گفت : چرا , ولی این کلمه بجز بدنام کردن زنا و دخترا معنی دیگه ای تو جامعه ما ندازه . دیدم بنده خدا راست میگه , بهش گفتم : تو تا حال فیلم سکسی ندیدی؟ گفت : دیدم ولی فایده ای نداره . وقتی شرایطم جور نیست بهتر به این چیزا فکر نکنم . گفتم : چه شرایطی؟! گفت هنوز که ازدواج نکردم , تازه ازدواج برام خیلی زوده . منم گفتم :مگه هر کی بخواد سکس کنه باید حتما ازدواج کنه ؟ جوابمو نداد . منم که جونم به لبم رسیده بود گفتم : باشه تو که تموم جون منو خوردی بیا بزنم شرایطو برات راحت کنم . بعد نذاشتم حرف بزنه , دستشو گرفتمو بلندش کردم و بردمش تو اتاق خواب و نشوندمش روتخت و خودمم دراز کشیدم , نفهمیدم چی شد تا بخودم اومدم دیدم دارم گریه میکنم و به مسعود گفتم : اخه خوشگله چی میشه منو بکنی؟!!!! مسعود که دیگه نمی تونست حرف بزنه ز زبونش بند اومده بود به سختی گفت: کی ؟!!! من ؟!! منم که دیدم روش نی شه یواش یواش و با ناز و عشوه شلوارکمو در اوردم ,اما بازم عین خیالش نبود , بعد در حالیکه با تکون دادن اروم پاهام داشتم لمبرهای کونمو می لرزوندم بهش گفتم : تو که منو دوست نداری لااقل جون داییت بیا. مسعود گفت : ا گه دایی بفهمه ؟!! گفتم : ا گه تو سوتی ندی نمی فهمه . بعد تاپمو در اوردم و در حالیکه فقط شورت و کرست تنم بود مسعودو کشیدم طرف خودم . مسعود گفت : اخه من بلد نیستم . گفتم : یادت می دم جیگر!!! اول از گردنم شروع کن و بعد برو طرف سینه هام . مسعود اروم اروم از بوسیدن گردنم شروع کرد و خیلی با حوصله رفت سراغ سینه هام و واقعا می گم تمام پستونمو خورد حتی یه ذره جا رو هم جا ننداخت , وقتی بین دو پستونمو می خورد داشتم دیوونه می شدم و بعد اروم اروم دستشو روی لمبر های کونم می کشید که خیلی بهم حال داد , بعدش یه لب درست و حسابی ازم گرفت و منو به پشت خوابوند ومنم گفتم : باید تمام کسمو بخوری و لنگامو دادم هوا و اونا رو تا جاییکه ممکن بود از هم جدا کردم واونم شروع کرد به خوردن و لیسیدن کسم , دیگه صدام به فریاد تبدیل شده بود که حس کردم یه چیزی رفت تو سوراخ کونم , مسعود انگشتش وسطیشو کرده بود تو کونم و بعد زبونشو لوله کرد و هی می کرد تو کسم . من دیگه داشتم ار گاسم میشدم و چشمامو بسته بودم , تو تمام مدت ازدواجم با شوهرم همچین حالی نکرده بودم . مسعود بلند شد و شلوارکشو در اورد وقتی کیرشو دیدم کلی حال کردم از کیر داییش بزرگتر بود , تو همون حالتیکه پاهام بالا بود اروم کیرشو کرد تو کسم کل بدنم تیر کشید و همون موقع دوباره اور گاسم شدم اما کسم طاقت کیرشو نداشت ولی از شدت لذت تحمل می کردم وقتی تمام کیرشو کرد تو کسم دیگه واقعا حس کردم دارم جر می خورم , بعد مسعود شروع کرد به تلمبه زدن من که از شدت درد تمام بدنم خیسه اب شده بود بعد مدتی که تلمبه زد کیرشو دراوردم و کردم تو دهنم و ۲-۳ دقیقه واسش ساک زدم اخه اول کار از زیادی هوس کیرشو نخورده بودم , بعدش مسعودو به پشت خوابوندم و کیرشو ررفتم دستم و اروم اروم روش نشستم و شروع کردم به بالا و پایین رفتن بعد مدتی مسعود یهو خودشو بالا و پایین کرد و با سرعت زیادی تلمبه می زد بطوری که واقعا برای ۴۰یه ۵۰ ثانیه نفسم قطع شد و دوباره اورگاسم شدم , بعدش مسعود کیرشو در اورد و منو خوابوند و به من گفت : تا اخرین حد ممکن قمبل کن , من فکر کردم می خواد منو به روش سری بکنه برا همین با خیال راحت قمبل کردم و اماده کیر داغ و کلفتش شدم ولی دیدم که مسعود داره با دستش سوراخ کونمو می مالونه و با تف اونو خیسش می کنه بعدم دیدم که کیرشو گذاشت دمه سوراخم که من سریع برگشتم و نشستم رو تخت , مسعود گفت : چی شده ؟ چرا اینطوری می کنی ؟ گفتم : اینو بی خیال شو من تا حالا از کون ندادم داییتم خیلی اصرار کرده ولی تا حالا موفق نشده میترسم خیلی میترسم , مسعود گفت: نترس من اروم می کنم و هر وقت دردت اومد بگو تا در بیارم , با ترس و لرز قبول کردم , برگشتم و حسابی قمبل کردم مسعود دوباره سوراخمو خیس کرد و کیرشم خیس کرد و اروم سر کیرشو وارد کرد یه جیغ بلند کشیدم و مسعودم که ترسیده بود وایساد و گفت : باشه باشه داد نزن ولی من که نمی خواستم ناراحتش کنم گفتم : نه نه ادامه بده فقط یواش یواش , مسعودم همین کارو کرد و سانت به سانت کیرشو وارد می کرد تا اینکه گفت : تموم شد همشو کردم تو کونت , بهش گفتم : حالا صبر کن تا کونم عادت کنه , اونم یه ۲-۳ دقیقه صبر کرد تا اینکه دردم کم شد بعد بهش گفتم : حالا اروم اروم تلمبه بزن , حس می کردم دارم از وسط دو تیکه میشم , بعد ۲-۳دقیقه احساس کردم داره ابش میاد , زود بهش گفتم : نه صبر کن !! می خوام اب داغتو توی کسم حس کنم , جونه من ابتو بریز تو کسم . مسعود کیرشو اروم از کونم دراورد و بعد او اینکه چند بار روی چوچولم کشید و دلمو حسابی برد فروش کرد توی کس داغم و با سرعت زیاد شروع کرد به تلمبه زدن , صورتش واقعا دیدنی بود اخه عرق کرده بود و موهاش ریخته بود تو صورتش , حس کردم داره ارضا میشه و بعد یهو ابشو با تمام فشار ریخت تو کسم چقدم داغ بود انگار اتیش ریختن تو کسم , حدود یک دقیقه ای طول کشید تا تمام ابشو بریزه تو کسم , اینقدر اب ازش اومده بود که وقتی اروم تلمبه میزد شلب شلب صدا می داد و ابش از بغلای کیرش از توی کسم میومد بیرون . بعد افتاد توی بغلم و حدود نیم ساعتی به همون شکل که کیرش تو کسم بود خوابیدیم , البته من از درد کسم بیحال شده بودم اما خیلی حال کردم . بعد از نیم ساعت بیدار شد و ازم لب گرفت و تشکر کرد و با هم رفتیم حموم و یه دوش دونفره حسابی گرفتیم . الان یه سالی میشه که هر وقت میاد خونه داییش من بعنوان میزبان با کمال میل ازش پذیرایی می کنم!!!

سکس با دوست مامانم سیما جون سلام امیر هستم ۲۳ ساله از ایران(نکته امنیتی )تو این سایت می خوام از سکسای واقعی خودم بگم.من عاشق سکس خانوادگی بخصوص سکس با مامی هستم ولی امروز می خوام از اولین سکس خودم بگم واستون. تقریبا یه چند روزی میشه که با سایت شهوانی آشنا شدم واسه همین بعدی که دیدم کاربراشو ترغیب کرده که داستانای واقعی و سکسیشون رو بفرستن منم تصمیم گرفتم از اولین سکس واستون بگم.اولین سکس من با یه زن ۳۷ ساله بود .از دوستای مامانم بود اکثرا بعدی که کارش تمام میشد سر راهش میومد خونه ما یه سری هم به مامانم بزنه.من سیما جون صداش میزدم و همیشه دوست داشتم یه بار خودمو خودش تنها تو خونه باشیم اخه خیلی اهل شوخی بود بر خلاف مامان من که سعی می کرد سنگین باشه.این سیما حانوم ما دو تا بچه داشت یکی ۹ ساله یکی دیگه هم ۱۲ساله.بدنش یه کم چاق بود رونای بزرگی داشت سینه هاش هم بزرگ بود ولی رنگ پوستش سفید بود.تا قبل از سکسمون هیچ وقت تو فکرش نبودم تنها اروزم این بود که فقط با هم تنها باشیم تا بهتر بتونیم شوخی کنیم(کس خل بودم)خلاصه یه روز مامانم اینا رفته بودن خونه خالم و من تنها تو خونه داشتم درس می خوندم صدای ایفون در امد بدو رفتم دروباز کردیم دیدم سیما جونه.همون موقع کیرم شق کرد یه هو .بفرما زدم امد تو وقتی امد تو هال و دید مامانم نیست ازم پرسید کسی خونتون نیست مگه گفتم نه همشون تازه رفتن خونه خاله .به عمد گفتم تازه رفتن که زود پانشه بره.بعد رفتم تو اشپزخونه یه لیوان شربت اوردم واسش و نشستم جفتش.بعدی که شربتشو خورد بهش گفتم سیما جون یه سوال بپرسم.گفت اره بپرش گفتم واسه چی بعضی وقتا دیوونه میشی و اون شوخی های مسخرتو جلو مامان می کنی(اکثرا جوک سکسی تعریف می کرد)دیدم خندید و گفت تو که خوشت میاد منم که از خجالت اب شده بودم و نمی خواستم کم بیارم گفتم اره ولی نه جلو مامانم.دوست دارم وقتی تنهاییم با هم شوخی کنیم.دیدم انگار از این جمله من خوشش امد و دوست داشت ادامه بدم.گفتم خب الان دوست داری با هم شوخی کنیم گفت اره اگه جوک داری بخون واسم گفتم نه دوست دارم واقعیشو با هم تجربه کنیم دیدم خندید و گفت واقعی؟گفتم اره اگه دوست داشته باشی ولی قول می دم زیاد جلو نرم و تو هم راحت باشی.اینو گفتم که خانوم خر شه و پا بده.اونم موافق بود گفتم پس بزار از اول شروع کنیم گفت چه جوری گفتم بیا بوسم کن دیدم یه هو از سر جاش پاشد و امد لبامو بوس کرد منم دستامو دوره کمرش حلقه کردم و کون گنده سیما جونو می مالوندم.زیاد بلد نبود لبامو ببوسه واسه همین گفتم بسه حالا مانتوتو درار .گفت نه نمی خوام زیاد جلو بریم گفتم فقط یه زره دوست دارم بدنتو ببینم.راضی نمیشد ولی هر جوری بود با حرفام خامش کردم و مانتوشو در اوردم.یه تی شرت راه راه صورتی و سفید تنش بود و یه شلوار مشکلی ساده.بعد که مانتوشو دراوردم سریع تاپشو بالا زدم و سینه های بزرگشو اسیماختم بیرون.خواستم نوک سینشو بزارم دهنم که دیدم خیلی ناراحته گفتم چته سیما جون؟ گفت این جوری دارم به مامانت خیانت می کنم.گفتم اگه من خودم راضی باشم و تو هم راضی باشی دیگه به مامانم ربطی سیماره تو راحت باش. بعد که آرومش کردم گفتم می خوام لخت شیم کامل. گفت نه می ترسم یکی بیاد. گفتم مامان اینا تازه رفتن خونه خاله تا امشب هم نمیان وقتی اینو گفتم یه کم آروم شد و گذاشت لختش کنم.سریع تاپشو در آوردم و رفتم سراغ شلوارش اونم کشیدم پایین. یه سوتین قرمز تنش بود ولی اونو در نیاوردم چون خیلی از رنگش خوشم امده بود.رو سوتینه دقیقا جلو هر کدوم از سینه هاش عکس یه لب مشکی بود.خیلی تحریکم کرده بود.شورتشم از اون شورتای معمولی زنونه بود که اکثرا خانوما می پوشن.رنگش سفید بود زود شورتشو در اوردم و سیما رو انداختم رو مبل و گفتم بخواب رو زمین پاهاتو بده بالا. ولی راضی نمیشد که از جلو بکنم واسه همین فقط گذاشت یه بار کیرمو بکنم تو کسش.کسش از اونا بود که هیچ مویی نداشت .وقتی کسشو میدیدم کیرم داشت از شق دردی منفجر می شد بعد که کیرمو از کسش در اوردم بهش گفتم خب بزار فقط از پشت آروم بکنمت. دیدم به راحتی رو شکم خوابید و گفت فقط زود باش می خوام تمامش کنی.وقتی رو شکم خوابید قنبل های کونش امده بود بالا داشتم سکته می کردم بسکه سکسی بود زود یه تف ریختم ته کونش و گفتم سیما جون خودتو شل بیر تا زود کارم تمام شه و بریم لباسامونو بپوشیم. اونم هی می گفت باشه زود تمامش کن .تف که ریختم خودمم زود پریدم روش و کیرمو گذاشتم در کونش گفتم اگه دردت امد تحمل کن فقط چون زود آبم میاد اونم هیچی نگفت وقتی کیرمو با فشار هل دادم تو کونش یه لحظه منتظر این بودم که داد و بی داد راه بندازه ولی مثل این که خانوم این قدر سکس داشته از کون که کیر من واسش هیچی نبود.منم که دیدم این جوریه با فشار هی عقب جلو می کردم و نوک سینه هاشو تو دستام فشار می دادم .حدودا ۵ دقیقه از کون می کردم سیما جونو که یه هو حس کردم داره آبم میاد گفتم سیما جون آبمو چیکار کنم؟ گفت بریز رو دستمال که بدم میاد بریزی رو بدنم گفتم باشه .ولی این قدر حشری بودم که یه هو تمامشو بین رونای گندش ریختم وقتی هم دیدم کار از کار گذشته دوباره کیرمو فشار دادم تو کونش که این بار نشونه گیرم درست نبود و کیرم رفت لای پاهاش و چند بار عقب جلو کردم که ابمو خوب بیاد بعد که سیما جون فهمید ابمو کجا ریختم فقط فحش به بابا مامانم نداد و جیغ نزد. زود پریدم از اتاق دستمال اوردم و آبمو از روی پاهاش پاک کردم. بعد که پاشد بره شورتشو بپوشه گفتم سیما جون کیرمو می خوری که یه هو عصبانی شد و گفت برو گمشو اگه میدونستم این قدر ادم نامردی هستی حتی باهات سلام هم نمی کردم. منم که دیدم این جوریه و داره جنده بازی در میاره گفتم دفعه دیگه هم می کنمت اگه بیای خواستی هم نیای خونمون لطف کن وقتی شوهرت و بچه هات نیستن بگو تا خودم بیام تو خونتون جرت بدم ولی این بار از جلو . سیما دیگه عصبانی شده بود زود لباساشو پوشید و گفت حیف اون مامان که تو پسرشی منم گفتم خیف اون شوهر که یه زن جنده مثل تو رو داره.از اون روز به بعد سیما جون هر وقت میاد خونمون خودشو خیلی سنگین می گیره جلو من منم که دیگه کس و کون تکراری واسم معنی نداره.اینم اولین سکس واقعی من بود.تو داستانای دیگه از سکس خودمو و دختر همسایمون واستون می گم.منتظر باشید.

همه سکس های من زنمو خیلی دوست دارمولی حتی فکر سکس با اون حالمو بهم میزنه گاهی شده با شورت میرم زیر دوش حموم( چون شورت خیس سنگین میشه و به الت فشار میاره و عمل خود ارضایی بسیار لذت بخش میشه )به هر حال کیرمو لای شیر و دوش میزارمو تو خبالم با هر کسی دوست دارم عشق بازی میکنم تا آبم بیاد(بعد از سی و اندی سال که خود راضایی میکنم به این نتیجه رسیدم این کار با شورت و زیر دوش حمام با مالیدن به شیر خیلی خیلی لذت بخشه پیشنهاد من اینه که حتما امتحان بفرمایید)اما با زنم اصلا به یک هزارم این لذت هم نمیرسمشبا که می خوابم با هر کی که شما فکر کنین عشق بازی میکنمبا خواهر زاده هامبا خواهرامبا مردهای پیربا پسرمبا همکارای ادارمبا هر کسی که بهم لذت بدهتا بتونم با لذت بخوابمو حضورهمسرمو کنارم تحمل کنمدیگه خواهر و خواهر زاده م نمیان خونه ما بخوابن به خاطر اینکهنصف شب کیرمو ( به قول زنم بیشتر شبیه دودوله تا کیر )در میارم بهشون نشون میدمیه بارکیرمو به کف پای خواهر زادم که پایین پام خوابیده بود مالوندمکه زود پاشو کشیدنشون دادن کیر به دیگری برای من خیلی لذت بخشهالان این کارو داخل تاکسی و اتو بوس هم انجام میدمعجیبب اینکه زنها خودشونو میزنن به هخوابو زیر چشمی نگاه میکننالبته بعضی ها هم روشنو برمیگروننکه منهم سریعا خودمو جمع میکنممطمئنم یه روز با این کارم ابرو و حیثیت خودموجلوی همه میبرمشایدم یه کتک مفصلم نوش جان کنمهر چند تا یه کم کیرمو نشون میدم آبم میادو تمام شورت و لباسمو کثیف میکنهوای از اون روزی که شلوارم سفید باشهانوقت همه متوجه میشن که من چیکاره امبیشتر حجم زندگی من شده لاس زدن با این و اونحتی گاهی وقتها میرم پارک دانشجو براین اینکه یکی پیدا بشه منو بلند کنه و ببره بکنهدو بارم دو تا مرد بالای پنجاه سال رو در عیاب زنم بردم خونهاما کاری نتونستند از پیش ببرناونا بدتر از من قبل از اینکه بتونن کیرشونو تو کونم بکنن سریع ابشون اومدفقط ۲۰ سال پیش بود خواهرزاده بزرگمشب اومده بود خونه اون یکی خواهرممنم اونجا بودم صبح از خواب بلند شدم برم سر کاریه نگاهی تو اطاق خواهر زادم کردمدیدم خوابیدهمی خواستم ببینم اگه لخته دید بزنماما لخت نبودنمی دونم چی شد یه دفعه زد به سرمرفتم تو اطاقبغل دست خواهر زادم خوا بیدماونم بیدار شدخودشو کش و قوس داداما چیزی نگفت که تو اینجا چیکار داریدامن نازکی پوشیده بوددستمو روی دامنش گذاشتمتا شورتش بالا کشیدمزیری شورتش خورد به دستمدو مرتبه دستمو کشیدم پاییناین بار دامنش پایین نیومدفقط دست من بود که به نرمی رون خواهر زادم می خوردیه آن متوجه کاری که داشتم می کردم شدماگه تو خونه تنها بودیم مطمئنم تا اخر ش می رفتماما ترس خواهرو شوهر خواهر و بقیه که مبادا یکی مارو ببینه باعث شدیه مرتبه بلند بشم و ادامه ندمهنوز که هنوزه دارم حسرت اون لحظه ها رو میخورمپشیمانی از اینکه چرا ترسیدم و کاری که اونقدر داشتم ازش لذت می بردم را ادامه ندادماما خواهر زاده دوممهمیشه قربون صدقه م میرهاما هیچوقت به اندازه خواهر زاده اولی بهم حال ندادههمش حرف میزنه جوک ها و اس ام اس های سکسی برام میفرسته منم همینطوراما تا حالا نتونستم از ش یه لب بگیرم یا دست بهش بزنمخیلی دوس دارم سکس زنم با دیگری رو ببینمبدون اینکه بفهمه می خوامتو لحظه ایی که داره کس میده من تو خونه باشم و صداشو بشنومیه بار داشت چت سکسی می کردفکر می کرد من خوابمباور کنید اونقدر از کارش تحریک شدمبدون اینکه دست به کیرم بزنم ابم اومدچند وقتیه پسرم میاد با من کشتی می گیرهمنم می خوابونمش کیرمو به کیرش می مالماونقدر سر و صدا میکنه که ولش میکنمالبته هر موقع خودش بیاد من اینکار و میکنمخودم پیش قدم نمیشممطمئنم اگه یه روز تو خونه تنها بشیمو بیاد پیشماگه خجالت نکشممیکنمشچون فکر میکنم اونم از سکس با من بدش نمیاد اما خجالت میکشهگاهی وقتها میره مادرشو بغل میکنه اینجوری یه کم شاید ارضا میشهزنمم از بدن پسرم تعریف میکنه میگه چقدر نرم و توپریدوست دارم مخفیانه سکس دو نفرشونو ببینمالبته دوست پسر زمان مجردی زنم در طی دوسال ( ۷۷و ۷۸ )بارها کون و کس زنمو کرده و گاییدهوقتی این موضوع را فهمیدم بارها روی این قضیه خود ارضایی کردمسال ۸۳ هم با دوست پسر فعلیش تو چت دوست میشهکه تا الان ادامه دارهدوست پسر آخری زنم صدها بار در طی این چند سال اونو کرده از عقب و جلوحتی پرده شو اون پاره کرده ظاهرا من با دودولم نتونستم پرده زنمو در شانزده سال گدشته پاره کنم اما دوست پسر زنم موفق به انجام این مهم شده است

سکس با زن دوستم رضا مدتی بود که یه دختر ناز و خوشگل باتفاق مادرش تو محل ما ساکن شده بودند.نمیدونم اصلاً پدرش داشت یا پدرش مرده بود چون ما هیچوقت پدر این دختره رو ندیده بودیم.اما از خوشگلی دختره هرچی بگم کم گفتم.صورتی تقریباً گرد ‍‍با پوستی سفید و روشن دندونهایی سفید و مرتب لبایی غنچه ای و ظریف و قدی در حدود ۱۶۸ سانت و وزنش هم حدوداً باید ۶۰ کیلو میشد بهش نمیومد که بیشتر از بیست و دو سه سال سن داشته باشه. جالبتر از همه گردی باسنش بود که با مانتوهای تنگی که میپوشید گردیش بیشتر نمایان میشد.به جرات میشد گفت که بالای ۴۲ اینچ قطر باسنش بود.لباسهاش همیشه شیک و مرتب بود و همواره یه جور توازن رنگ تو لباسهاش دیده میشد.براحتی از روی طرز لباس پوشیدنش میشد تشخیص داد که یه دختر امروزیه و به هیچوجه امل نیست.هیچوقت مثل بعضی از دخترها که انگار از دماغ فیل افتاده اند اخمو نبود و موقع راه رفتن دماغشو بالا نمیگرفت گاهی اوقات که با دوستاش بیرون میرفت میتونستی خنده رو رولباش ببینی و غالباً هم بلند می خندید و از روی رفتار و حرکاتش معلوم بود که دختر شاد و سرزنده ای هست. هروقت که تو محل راه میرفت کپلهاش بطرز قشنگی پائین و بالا میرفتند و از طرز پائین بالا شدن کپلهاش میشد تشخیص داد که چه کپلهای نرمی داره که با کوچکترین حرکتی بلرزش درمیان و این اون چیزی بود که نظر بچه های محلو بخودش جلب کرده بود.هروقت که از دور پیداش میشد میتونستی چهره بروبچه ها رو ببینی که چطوری با حسرت دارن بهش نگاه میکنند.لامروت اونقدر ناز و اطوار داشت که در کمتر از شش ماه دهها کشته و مرده پیدا کرده بود و بروبچه سر دوست شدن باهاش با همدیگه به رقابت بلند شده بودند و این رقابت برسر اینکه چه کسی زودتر از همه بتونه با آرزو دوست بشه و درنهایت بتونه اولین فاتح اون کون و کپل استثنائیش بشه داشت یواش یواش بشکل یکدوره مسابقه بین المللی درمیومد بنحویکه از سایر محلات هم غالباً بدنبالش بودند حتی گاهی اوقات یه درگیریهای کوچیکی بین بچه های محل خودمون با بچه های محله های دیگه که دنبال آرزو افتاده بودند رخ میداد چون بچه های محل ما یه جورائی نسبت به آرزو احساس مالکیت تصور میکردند و حق آب و گل برای خودشون قائل بودند. بگذریم به محله های دیگه کاری ندارم اما تو محله خودمون یه چهار پنج نفری بودند که بیش از سایرین خودشونو داشتن هلاک میکردن که درنهایت و در میون بهت و ناباوری همه بچه ها دیدیم که رفیق شفیق من رضا سکه چون کاروبارش سکه بود این صفتو بهش داده بودیم تونست از همه سبقت بگیره و قاب دختره رو بدزده چون رضا مغازه طلا فروشی داشت و تونسته بود تو مغازه رگ خواب دختره رو بگیره.اوایل رضا فقط تو نخ کون این دختره بود و گاهی اوقات با آب و تاب تموم واسم تعریف میکرد که چطوری هروقت آرزو رو میبینه میره حموم و از خجالت کیررررررررر شق شده اش بیرون میاد.چندین و چندبارم با موبایل از پشت از طرز راه رفتن و کووووووووون و کپل آرزو فیلم گرفته بود و اون فیلمها شده بودن سوژه برای رضا.اما یواش یواش کار رضا با این دختره داشت بدبجوری بالا میگرفت آخه اوایل هدف فقط فتح کونش بود اما بعداً دیدم که رضا عاشق طرف شده و نامه های پرسوز و گدازی واسش مینوشت.من یکی دوبار بهش هشدار دادم که رضا اینکارو نکن این دختره وصله تن تو نیست.آخه تو چطوری میتونی دختری رو که اینهمه بچه های محل تو نخ کونش بودند و واسه کردنش جایزه گذاشتند رو بعنوان همسری انتخاب کنی؟ اما گویا رضا گوشش به این حرفا بدهکار نبود و بدجوری طرف تو گلوش گیر کرده بود.بگذریم بعداز کلی نامه پرونی و حرفای عاشقونه زدن و کافی شاپ و پارک رفتن و اینجور حرفا بالاخره یه روز کارت دعوت عروسی رضا و آرزو بدستمون رسید. من دلم واسه رضا میسوخت اما بچه ها داشتن از حسادت دق میکردن.روز عروسی رسید و ماهم کلی تیپ زدیم و رفتیم به عروسی.واااااایییییییییییییییی خدای من این دختره اونشب عجب تیکه ای شده بود حتی تصورشم نمیتونید بکنید که چقدر خوشگل شده بود! عجب لباس عروسی سکسی هم تنش بود پشت کمرش تا بالای باسنش لخت بود و اون سفیدی کمر لختش کیر تموم بچه ها رو شق کرده بود.موبایلی نبود که اونشب کارت حافظه اش با کلیپهای صحنه صحنه خوش آمد گویی آرزو خانوم به مهمونا و رقص قشنگش پر نشده باشه.واقعاً هم که تو رقص به سبکی پرکاه از اینطرف به اونطرف میرفت و با دیدن اندام موزون آرزو اصلاً انگار خدا هیچ نقصی تو بدن این بشر نیافریده بود در مقابل هیکل بدریخت رضا تموم بچه ها میگفتن که الهی رضا کوفتش بشه آخه چرا همیشه بایست میوه خوب نصیب شغال بشه؟؟/؟؟.از فردای روز عروسی رضا تقریباً رابطه شو با تموم بروبچه ها قطع کرد الا من که رفیق فابریک همدیگه بودیم.نه تنها رابطه شو با بچه ها قطع کرده بود بلکه حتی به جنده هایی هم که قبلاً با همدیگه ترتیبشونو میدادیم دیگه علاقه نشون نمیداد خوب حقم داشت چون حالا دیگه چیزی نصیبش شده بود که حتی خوابشم نمیدید. کردن کون یه همچین لوبتی واسه یه بارم کافیه که آدم دلش از هرچی جنده بیریخت و بدهیکله بهم بخوره.خوب رضا تیکه خودشو پیدا کرده بود و ما هم تنهایی با جنده ها حال میکردیم. مدتها از عروسی این دوتا گذشت اما درتعجب بودم که چرا اینا بچه دار نمیشن خوب تقریباً مطمئن بودم که ایراد از رضا نمیتونست باشه پس حدس زدیم که دختره مشکل داره واسه همین یواش یواش داشت شایعه طلاق دادن آرزو قوت میگرفت و ما امیدوار بودیم که رضا بخاطر اینکه طرف نمیتونه بچه بیاره طلاقش بده تا ما و بقیه بروبچ به یه نون و نوایی برسیم. اما هرچی بیشتر صبر کردیم کمتر نتیجه حاصل شد.پس بیخیالشون شدیم و تو همین عالم بیخیالی بودیم که دیدیم یه روز رضا سکه خودمون اومد به مغازه من فروشگاه لوازم جانبی کامپیوتر و خدمات نرم افزاری و کیس کامپیوترشو گذاشت رو میزو بهم گفت:مهدی جون قربون دستت ببین این کامپیوتر ما چشه؟ یه خورده دچار مشکل شده و گیر میکنه و تند تند ری استارت میکنه و خانمم هم که تو خونه بیکاره و تنها سرگرمیش همینه یه صفایی بهش بدی ممنونت میشم. ته دلم گفتم الهی که من قربون اون کووووووووس و کوووووووووون ناز خانمت برم حالا نمیشه به خانمت یه صفایی بدم؟ اما خوب این حرفی بود که ته دلم گفتم و به رضا گفتم:چشم واست نیگاش میکنم اما حالا یه کمی سرم شلوغه تا پس فردا واست روبراش میکنم.رضا گفت: هرگلی زدی به سر خودت زدی ماهم گفتیم: چشم.رضا رفت و منم از روی کنجکاوی که این آرزو خانم با این کامپیوتره چیکار میکنه شروع کردم به وارسی کامپیوترش و فضولی کردن و سرک کشیدن تو درایوهای مختلفش.یه چندتا بازی کسل کننده بیشتر ندیدم اما تو جستجوهام چندتا فولدر زیپدار نظرمو بخودشون جلب کردند ولی چون کامپیوتر تند و تند ری استارت میشد نتوستم خوب تو کوکشون برم واسه همین تصمیم گرفتم اول مشکل کامپیوترشونو حل کنم.یه کمی وارسی کردم دیدم فن سی پی یوش باطل شده.عوضش کردم و مشکل حل شد.پس رفتم سروقت فضولی های خودم و با اون فولدرای زیپدار ور رفتن یه کمی که ور رفتم تونستم پسوردشونو بشکنم بیچاره رضا که از دنیای تکنولوژی کامپیوتری بیخبر بود و فکر میکرد با یه پسورد ساده روی یه فولدر زیپدار میتونه هرچیزی رو در امنیت نگهداره! فکر میکنید که توی اون فولدر چی دیدم؟باور کنید هیچ چیزی تو زندگیم نمیتونست منو تا این حد خوشحال و شگفت زده کنه! بله اون فولدر پر بود از عکسای لخت و کلیپهای سکسی رضا و آرزو.وقتی تک تک عکسا و کلیپارو دیدم اولاً احسنت گفتم به رضا بخاطر اینهمه سلیقه اش که عکساشو با چه کیفیتی تهیه کرده معلوم بود که دوربینش دیجیتال با پیکسل بالاست و سوژه فیلمهاشم غالباً از کون کردن بوده کون که چه عرض بکنم واقعاً بهشت برین بود.آرزو هم که باید بهش لقب ملکه کونو داد که تو تموم دوران خانوم بازیهام هیچوقت کونی به این زیبایی و خوش ترکیبی ندیده بودم! چه دردسرتون بدم اونروز تو مغازه با دیدن عکسا و کلیپای آرزو اونقدر شهوتی شده بودم که بدون اینکه دستی به کیررررررررررم بزنم آبمو ریختم تو شلوارم و حسابی خودمو خیس کردم.میدونستم که یه گنجینه گرونبها گیرم افتاده و اگه بخوام اون عکسا و فیلمارو به بروبچه ها بفروشم میتونستم یکشبه پولدار بشم.بعدش یه فکر دیگه بسرم زد اونم اینکه اونارو به خود رضا سکه بفروشم آخه هرچی باشه کاروبارش سکه بود و میتونست کاروبار ما رو هم سکه کنه.اما خیلی زود از این فکر منصرف شدم چون خطرناک بود و … خلاصه چندتا کپی از اون فولدر تهیه کردم و یه کمی فکر کردم و یهو یه فکر بکر به مخم خطور کرد.بله چرا با خود آرزو معامله نکنم؟ موندم فردا صبح که رضا رفت پی کار خودشو مادر آرزو هم رفت سرکارش مادرش معلم بود زتگ زدم خونه شون خود آرزو گوشی رو ورداشت و با صدای ناز و فریبنده ای گفت:بفرمائید؟ گفتم: سلام مهدی هستم رفیق آقا رضا از مغازه تماس میگیرم میخواستم به اطلاعتون برسونم که کامپیوترتون آمادست میتونید تشریف بیارید و ببریدش. گفت: سلام آقا مهدی دستتون درد نکنه به آقا رضا میگم بعدازظهر بیاد بگیردش. گفتم: اما آقا رضا میگفت که شما با کامپیوتر کار میکنید.چندتا نکته بود که خواستم بخودتون تذکر بدم تا جلوی خرابیهای بعدیشو بگیره.اگه خودتون تشریف بیارید ممنون میشم. گفت: باشه پس عصری با آقا رضا میایم خدمتتون. گفتم: متاسفانه امروز عصر برای خرید باید برم به شهرستان و تاچندروزی نیستم اگه الان تشریف بیارید ممنون میشم یا اگه واستون سخته خودم بیارمش خدمتتون؟ گفت: راضی به زحمت نیستم.الان خودم میام اونجا. منم تو دلم کلی ذوق کردم و رفتم تو فکر که چطوری مسئله رو مطرحش کنم! یه کمی تفکر کردم و یهو یه فکر بکری به مخ معیوبم خطور کرد. یکی از سکسی ترین عکسای آرزو رو که صورتشم معلوم بود رو گذاشتم بک گراند کامپیوترش.یه نیمساعتی طول کشید تا آرزو اومد مغازه.وااای چقدر خوشگل و دلربا شده بود مخصوصاً با اون مانتوی چسبون رنگ روشنش که تموم زیر و بم بدنشو نشون میداد.چه آرایش لطیفی کرده بود باید بگم که هماهنگی بین آرایشش با رنگ مانتوش بهش یه جلوه خاصی داده بود که وصف کردنی نیست.با دیدنش دیگه نمیتونستم شق شدن کیرمو پنهون کنم.یه کمی باهاش خوش و بش کردم و یه چندتا تذکر الکی دادم که فلانکارو نکنید بهتره و فلانکارو بکنید بهتره و بعد گفتم حالا تشریف بیارید جلو کامپیوتر و ببینید چطوری شده؟؟/؟؟ آرزو اومد جلو و منم رفتم به بهونه اینکه کولر روشنه در مغازه رو ببندم.آرزو هم رفت پشت کامپیوتر یه نگاهی به صورتش انداختم بیچاره بدجوری شوکه شده بود و داشت هاج و واج به مونیتور نیگا میکرد.بآرومی رفتم جلو و گفتم رضا یه کمی ناشی گری کرده! آدم نبایست یه چنین فایلهای محرمانه ای رو اینطوری تو کامپیوترش نیگه داره.واسه اینکار باید از نرم افزارای مخصوص استفاده کنه تا اگه دست کسی افتاد نشه بازشون کرد. آرزو با صدایی گرفته و بریده بریده درحالیکه آب دهنشو قورت میداد پرسید: اونارو چیکارشون کردید؟ گفتم: نگران نباشید من دهنم قرصه قرصه و مطمئن باشید که غیراز خودمون هیچکس دیگه ای ازشون مطلع نمیشه.اینم که ازتون خواستم بیاید اینجا بیشتر بخاطر این بود که بهتون روش مخفی کردن فایلای محرمانه رو یاد بدم. بیچاره با ترس و لرز گفت: شمارو بخدا با آبروی ما بازی نکنید.هرچی که بخواید بهتون میدم اصلاً بفرمائید این دستبندم مال شما و شروع کرد به باز کردن دستبند طلاش. گفتم: این حرفا کدومه آرزو خانوم دستبند شما به چه دردم میخوره؟و رفتم طرفش و گفتم : حالا اجازه میدید که بهتون روش پنهان سازی فایلهای محرمانه رو یاد بدم؟ گفت: تو رو خدا و بغضش ترکید و یواش و ملایم شروع کرد به گریه کردن.منم خیلی آروم و ملایم اشکای رو گونه هاشو پاک کردم و گفتم: اصلاً هیچ جای نگرانی نیست.هرچی شما بفرمائید همون کارو میکنم شما فقط آروم باشید.قول میدم کسی چیزی نفهمه اصلاً برای اثبات حسن نیتم بیا اینم عکسای شما و عکسهاشو که ازشون پرینت گرفته بودم رو دادم بهش اونها رو تو دستش مچاله کرد و همونطور که ترسیده بود گفت: حالا میخواید چیکار کنید؟ گفتم: بریم طبقه بالای مغازه. گفت: تورو بخدا کاری بمن نداشته باشید.خواهش میکنم.خواهش میکنم.گفتم: هیچ جای نگرانی نیست همونطوریکه گفتم کسی از موضوع معطلع نمیشه.شما فقط با من بیاید بالا و بعدشم شما میرید پی کارخودتون منم دیگه شتر دیدی ندیدی.یه مدتی سکوت بود و گریه ملایم آرزو.منم سعی میکردم که آرومش کنم و حرفای ملایم بزنم و دائماً بهش میگفتم که کسی از ماجرا مطلع نمیشه و همین یکباره و از اینجور حرفا. آرزو گفت: یعنی باور کنم که فقط همین یه باره؟ گفتم: امتحان کنید شاید بعداً نظر خودتون چیزی دیگه ای بود.طفلک از دوربینهای فروشگاه که روشن بودن خبر نداشت. چه دردسرتون بدم آرزو خانومو راهنماییش کردم به طبقه بالا.وقتیکه داشت جلوی من از پله ها بالا میرفت با تماشای زیباییهای کونش داشتم به شانس و بخت و اقبال خودم احسنت میگفتم و اصلاً باورم نمیشد که تا چند لحظه دیگه این کونی که اینطوری از روی مانتو داره دلبری میکنه میخواد لخت تو بغلم باشه همونطوریکه جلوم داشت از پله ها بالا میرفت و کپلاش بالا و پائین میرفتند و با هر پله یه قنبل کوچولو هم ناخواسته میکرد که دیگه گردی کونش میخواست اون مانتوی استرچ رو بترکونه دستی به کونش کشیدم از روی مانتو هم معلوم بود چقدر نرم و لطیفه همینکه دستم خورد به کونش آرزو برگشت و با غضب بمن نیگا کرد و منم ناخواسته دستمو کشیدم عقب.وقتیکه رسیدیم به اطاق بالا خیلی آروم از پشت دستامو دور بدن باریک آرزو حلقه کردم و سینه های سفتشو گرفتم تو دستام و صورتمو از همون پشت به پهلوی صورتش چسبوندم و گونه شو بوسیدم.آرزو چشمشو بسه بود و بدجوری دلهره داشت.چرخوندمش طرف خودم و تو بغل گرفتمش و لبامو گذاشتم رو لباش وااااییییییییییییییی پروردگارا مگه لبم اینقدر شیرین میشه؟ نمیدونید لباش چقدر شیرین بود بهش گفتم: دختر چشماتو باز کن بذار صورت نازتو ببینم. گفت: خجالت میکشم چشامو بازکنم. گفتم: این حرفا کدومه الانه یه حالی بهت بدم که از این ببعد هروقت رضا میاد سروقتت چشماتو ببندی حدود ده پونزده دقیقه ای لباشو بوسیدم و بعد بهش گفتم که میخوام لختش کنم. گفت: حالا نمیشه لختم نکنی و فقط یه ذره شلوارمو بکشی پائین و کارتو بکنی؟ گفتم: نه باور کن با دیدن اون صحنه ایکه رو دهن رضا نشستی دیگه صبر و قرارمو بردی تا رو دهن منم نشینی و منم مثل رضا کونتو نلیسم ولت نمیکنم. گفتش : خوب باشه یه ذره شلوارمو میدم پائینو شما منو بلیسید. دیدم بیچاره خیلی معذبه منم نخواستم دفعه اولی زیاد سیریش بشم واسه همین قبول کردم و گفتم: پس اقلاً قنبلی وایستا تا حسابی کونتو بلیسم. آرزو خودش یکمی مانتوشو کشید بالا و دگمه های شلوارشو باز کرد و شلوارشو یه کمی فقط اونقدری که کونش بزنه بیرون کشید پائین و قنبلی وایستاد.وااااااییییییییی هرچقدر وای بگم بازم کم گفتم که عجب کووووووووووونی داشت به سفیدی برف و به گردی گردو و درزی مثل درز هلو.رفتم طرف کونش و اول یه کمی بو کشیدمش و بعد کپلاشو بوسیدم و لبامو چسبوندم به سوراخ کونش و شروع کردم سوراخشو بوسیدن و لیسیدن.چقدر کونش خوشبو و گرم و لطیف بود.زبونمو قشنگ کردم تو سوراخشو تو سوراخ داغشو حسابی داشتم می لیسیدم که دیدم خودشو سفت گرفته گفتم:چرا خودتو سفت گرفتی؟ یه ذره خودتو شل کن بذار کونت نرم بمونه. بعد دوباره زبونم کردم تو سوراخشو شروع کردم با حرص و ولع زیاد لیسیدن سوراخ کونشو.بعدش زبونم درآوردمو و زیپ شلوارمو کشیدم پائین و با هزار زحمت و مکافات تونستم کیر شق شدمو از تو شلوار بکشم بیرون.آرزو با دیدن کیرم گفت:وااااایییییییییی ببین این چی شده؟ پس دوباره قنبلیش کردمو کیره رو گذاشتم در سوراخش،تو اینحالت چهره شو میدیدم و تازه متوجه شدم که چرا اونهمه دیدن فیلمش شهوت انگیزتره.آخه تو فیلم چهره نازشو میشد دید.حالا دیگه کاملاً آماده و مهیای کردنش بودم. گفتم: حالا دیگه وقت کردن کونته. گفت: وای نه تورو خدا کونمو نکن بدجوری درد میگیره. بیا کسمو بکن که رضاهم خیلی وقته نکردتش. دیدم فرصت غنیمته و با وجودیکه هلاک کونش بودم ولی پا رو دلم گذاشتم و با وجودیکه برام خیلی سخت بود از خیر کردن کونش گذشتم و بخاطر اینکه فکر آینده رم کرده باشم گفتم: باشه کوستو میکنم اما اول باید حسابی بلیسمش تا سرحال بیای.گفت: پس اگه می لیسیش فقط زبونتو بکن توششششششش.چون اگه انگشت بکنی توش یه وقت عفونت میگیرم. منم از خداخواسته تو همون حالت قنبلی اول زبونمو حسابی کردم تو کووووسش.باور کنید از آتیش جهنم هم داغتر بود.اون تو یه کمی چوچولشو لیسیدم و با زبونم باهاش حسابی بازی کردم.اونقدر زبونمو روی کس داغش کشیدم و چرخوندم و لیسیدم که دیگه سروصدای آرزو داشت حسابی در میومد و به هن و هن افتاده بود. اول که فقط زبونم رفته بود اون تو اما بعد که آرزو خودش حشری شد وقتی سرو کله ام روی کپلش بود و زبونم تو کسش سرمو گرفته بود و فشار میداد تو کسش بطوریکه دیگه نه تنها زبونم بلکه قسمت پائین چونه ام هم داشت میرفت اون تو . نمیدونید حسابی سروصدای آخ و اوف آرزو در اومده بود و دیگه داشت التماسم میکرد که بکنمش . اصلاً انگار نه انگار که تا همین نیمساعت قبل از من اونهمه میترسید.اونقدر التماس کرد و کرد تا اینکه منم احساس کردم وقت کردنشه.پس صورتمو از روی کونش برداشتمو کیرمو یک ضرب تا ته گذاشتم تو کسش.همینکه کیرم رفت تو آرزو آهی از روی لذت کشید و گفت: آآآآآآآآآه ،آآآآآآآآه ،یالا زود باش تند تند تلنبه بزن. منم شروع کردم به تند تند تلنبه زدن یه سه چهار دقیقه ای که تلنبه زدم گفتم: آبم داره میاد چیکارش کنم؟ گفت: یه وقت نریزی توش حامله میشم بریزش روی کونم. تازه متوجه شدم که چرا تا حالا حامله نشده.منم کیره رو درآوردم و همه آبمو ریختم روی کپلش.چقدر آب ازم رفت بعد دیگه آرزو رو بوسیدم و بهش دستمال دادم که خودشو پاک کنه و گفتم: خوش گذشت؟ گفت: دستتون درد نکنه خیلی وقت بود که رضا منو اینطوری نکرده بود. فقط امیدوارم که آخرینبار باشه. گفتم: مگه نگفتی که رضا اینطوری نمیکنه؟ خوب پس حیف نیست که رضا لذت خودشو ببره و شما بی نصیب بمونید؟ اگه یه روزی احساس کردید که بمن نیاز دارید درخدمتم.اینم شماره موبایلم. آرزو شماره مو گرفت و گفت: اگه احتیاجی شد خبرتون میکنم. اما، واقعاً خیلی بهم خوش گذشت.یه کمی فکر کرد و گفت: شما همیشه اینوقت صبح مغازه تون اینطوری خلوته؟ گفتم: خلوتم نباشه واسه شما خلوتش میکنم.بعد بهش گفتم: حالا میخوام یه بار دیگه حسن نیتمو بهتون نشون بدم. گفت: تو و حسن نیت؟ گفتم: بریم پایین تا ببینید.بعد بردمش پائینو فیلمی رو که دوربینای فروشگاه ازمون گرفته بودو نشونش دادم و گفتم این فیلم هم در خدمت شما و فیلمو دادم بهش.بیچاره با دیدن فیلم بدجوری شوکه شده بود.اما بهش اطمینان دادم که فیلممون همین یه نسخه است و همین الان تهیه شده و من فرصتی نداشتم که بخوام تکثیرش کنم.آرزو هم که دید اینجوریه خیالش راحت شد و تشکری کرد و گفت: شما خودتون زحمت آوردن کامپیوترمونو به خونه مون میکشید؟ گفتم: بروی چشام چرا که نه؟ گفت: پس حالا نه بذارید من برم خونه بعد خودم براتون زنگ میزنم. گفتم : باشه. گفت: بیزحمت زنگ بزنید یه تاکسی تلفنی بیاد برم خونه.گفتم: چشم فقط مواظب راننده آژانس باشید بعضیاشون چشم ناپاکن. آرزو رفت و من مونده بودم هاج و واج.یکی این حالی رو که باهاش کرده بودم باورم نمیشد یکی دیگه هم اینکه حالا دیگه خودش میخواد پا بده.منم نشستم یه بار دیگه قشنگ عکسا و کلیپاشونو نیگا کردم و ته دل گفتم الهی حرومت بشه رضا چطور میتونی یه همچین لقمه بزرگی رو تنهایی بخوری؟بعدشم نشستم بک گراندو عوضش کردم که اگه رضا رفت خونه چیزی نبینه.یه نیمساعتی سپری شد تا اینکه موبایلم زنگ زد.شماره رو چک کردم خودش بود.با اشتیاق تمام به موبایل جواب دادم و گفتم: بفرمایید؟ آرزو با صدایی که یه دنیا طنازی ازش میبارید و با ناز عشوه گفت: سلام آقا مهدی . میشه زحمت بکشید خودتون زحمت آوردن کامپیوترمونو بکشید؟ باور کنید اونقدر با عشوه حرف زد که با وجودیکه همین چند لحظه قبل زیرم خوابیده بود ولی بازم با شنیدن لحن صداش کیرم داشت شلوارمو جر میداد.باری…گفتم: چرا که نه بانوی من بروی چشمم همین الانه میارمش خدمتتون. بعدشم فوراً یه تاکسی تلفنی گرفتم و کیسشونو بردم خونه شون.اف افو زدم. پرسید: کیه؟ گفتم: کیس کامپیوترتونو آوردم. درو باز کرد و گفت: بفرمائید بالا. منم کرایه تاکسی تلفنی رو دادم و جنگی کیسو زدم زیر بغلمو پله ها رو چندتا یکی طی کردم و رفت تو هال.فضای هال خیلی قشنگ و رویایی بود تزئیناتش عالی و هواش خنک.همینطور محو تماشای این خونه رویایی بودم که دیدم آرزو روی راه پله ها پیداش شد.عجب لباسی پوشیده بود درست مثل یه زن متشخص و یا مثل یه پرنسس.موهاشم با حوله پیچیده بود و معلوم بود که از حموم اومده بود بیرون یه بلوز آستین حلقه ای نازک با یه شلوار اسپرت استرچ فوق العاده نازک آبی روشن که بخوبی از روی شلوارش میتونستی رنگ و طرح گلهای شورتشم ببینی. همونطوریکه محو تماشای اینهمه زیبایی بودم و اصلاً نمیدونستم کجا هستم و برای چی اومدم اونجا صدای آرزو منو بخودم آورد.- تا کی میخواید اونجا وایستید؟- بببببخشید! کیسو باید کجا بذارم؟- بیاریدش بالا لطفاً،توی اطاق خواب.خیلی آروم و بی سروصدا پشت سر آرزو راه افتادم بطرف بالا.نمیدونید وقتیکه از پله ها بالا میرفت چقدر گردی کونش قشنگ میشد.منم اونقدر شگفت زده شده بودم و جو اون خونه منو گرفته بود که از آرزو خجالت میکشیدم.خجالت که چه عرض کنم یه جور حس احترامی نسبت بهش احساس میکردم و کلاً فراموش کرده بودم که همین خانومی که الان اینقدر متشخص بنظر میاد همین یه ساعت قبل بود که سرمو گرفته بود و تو کسش فشار میداد یا همین کونی که داره جلوم اینطور بالا و پائین میره همین یه ساعت پیش زبونم تو سوراخش بود.بالاخره رسیدیم

داستان سکسی من و خواهر زنم خوشگلم:یه روز سرد زمستانی بود.میدونید که هوای تهران تو این فصل روزهاتقریبانیمه سرد اما عصرهاوشب استخون سوزه ومعمولا بساط پتو ولحاف توی این فصل رونق زیادی داره واتفاقات زیادی هم زیرا اون رخ میده . من هم تو خونه نشسته بودم وداشتم یه فیلم نیمه سکس نگاه میکردم .ساعت ۷ عصربود وهمسرم هم خونه نبود ورفته بود خرید. ما تقریبا یک سالی میشه که در تهران زندگی می کنیم .قبلا تو تبریز بودیم ولی بخاطر بالا بودن قیمت مسکن و مشکل کاری من اومدیم تهران تا هم بتونیم آب وهوایی عوض کنیم وهم از دست مشکلات کاری ام در تبریز یه نفس راحت بکشیم . خلاصه تو این یک سال هم هیچکدوم از فامیل خونمون نیومده بودند. همسر من خیلی به خانواده اش وابسته است .دوتاخواهر ویک برادر دیگه هم داره که خیلی با هم رفت وآمد میکنند اما تو این مدت به خاطر باز شدن مدرسه و سردی هوا نتونسته بودند به تهران بیایند. در بین خواهر زنهام ؛ اون بزرگه زیا د میونش با من خوب نیست وخیلی همدیگرو تحویل نمی گیریم و زیاد هم با هم رفت وامد نداریم چون خشک مقدسه و به اصطلاح مومن .اما اون آخری که اسمش مستانه است با من خیلی رابطه اش خوبه .منو دوست داره وخیلی به من احترام میذاره . در ضمن زیباست وخوش اندام و اکثر مواقع هم با لباسهای تنگ وکوتاه جلوی من میگرده وخیلی جلوی من راحته .البته اون ۲ ساله که ازدواج کرده با پسر داییش سعید. ولی هنوز بچه نداره ولی اونطور که من فهمیدم اونقدرها با شوهرش عاشق معشوق نبودن وبیشتر به خاط موقعیت پولی وشغل اون باهاش ازدواج کرده.البته سعید شوهرش هم بچه بدی نیست و زیاد از اون تعصبات خشک مقدسی نداره وبه پوشش زنش گیر نمیده . اینم بگم که من ومستانه خیلی با هم راحتیم و راحت از سکس حرف میزنیم .البته بعنوان مشاوره وراهنمایی چون اون خیلی به سکس علاقه داره ومن هم راحت وباز دراین موردبراش حرف میزنم و ازاین نظر خیلی با هم صمیمی هستیم . از شما چه پنهون چندین بار هم خودمونو به هم مالیدیم مثلا موقعی که در آشپزخانه بود و یه شلوار استرج تنگ ویه مینی تاپ کوتاه پوشیده بودطوری که سینه های خوش تراش وبرجسته اش کاملا مشخص بودوبراحتی میشد نوک سینه هاشو دید بدون اینکه به روی هم بیاریم من از پشتش رد شدم وموقع رد شدن اینطور وانمود کردم که جا تنگه وپایین تنه ام رو نرم و آروم به با سنش مالیدم و دستانم رو به زیر بغلش بردم وبه نوک سینه هاش رسوندم واین صحنه شاید ۵ ثانیه طول نکشید مستانه هم کاملا باسنش را به عقب آورد تا تماس از پایین کامل شود.این۳ ثانیه یه دنیا برایم لذت داشت ودیوانه ام کرد ولی اصلا به روی هم نیاوردیم. یه بار هم که تو خونمون خوابیده بود وهمسرم هم در آشپزخانه بود .آروم لبم رو روی لباش گذاشتم وفوری یه بوسه ازلبهای داغش گرفتم. بهرحال اون روز نشسته بودم که ناگهان تلفن زنگ زد وگوشی روبرداشتم دیدم مستانه ست. خیلی خوشحال شدم و احوالپرسی گرمی با هم کردیم .مستانه گفت که میخواد با شوهرش روز چهارشنبه عصر بیان تهران حدود ۱۲ شب میرسن خونمون وتا شنبه عصر هم میمونند. اونقدر از شنیدن این خبر خوشحال شدم که میخواستم بال در بیاورم. بالاخره مستانه رو میدیدم و میتونستم چند روزی رو ۴ نفری باهم باشیم . اینو هم بگم که من با زنم اصلا مشکل ندارم و رابطه مون هم خوبه و من وخواهرزنم بیشتر بعنوان دوست با هم رابطه داریم تا اینکه رابطمون داماد خواهر زنی باشه واصلا بحث عاشق ومعشوقی دربین نیست .البته همسر من هم اصلا به این گونه مسایل حساس نیست ومعتقده که حساسیت در اینگونه موارد مرد رو بیشتر وسوسه میکنه و به انحراف میکشونه .من از این نظر واقعا از همسرم تشکر میکنم که به اینگونه مسایل اهمیت میده و هوامو دارهامروز دوشنبه بود و من تا روز چهارشنبه لحظه شماری میکردم . امیدوار بودم تو این چند روزی که اونها میان اینجا موقعیتی پیش بیاد که بتونم با مستانه تنها باشم و با هم حرفهای سکسی بزنیم .البته همانطور که گفتم نه بطور مستقیم بلکه به صورت تبادل نظر- داستان واینکه شوهرش چه مدلی با اون حال میکنه واز این دست حرفها.در ضمن میتونستم عکسهای سکسی هم که در کامپیوتر دارم رو بهش نشون بدم. خلاصه چهارشنبه شد و ساعت ۳۰/۱۱ شب بود که زنگ خانه به صدا درآمد و من در حالیکه سعی میکردم هیجان ام رو پنهان کنم در را برویشان باز کردم . مستانه خیلی اندامش درشت تر و زیباتر شده بود وآرایش نسبتا غلیظی هم کرده بود.ویک مانتوی تنگ و کوتاه هم پوشیده بود . شوهرش سعید هم کلی تیپ زده بود. خلاصه احوالپرسی گرمی کردیم ومن آنها را به سمت اتاق راهنمایی کردم . دو تا خواهر وقتی هم دیگرو دیدند کلی با هم احوالپرسی کردند و خوشحال شدند.من هم با خوشحالی آنها را به هال وپذیرایی راهنمایی کردم وکنار هم روی مبل نشستیم . مستانه رفت تو اتاق دیگه که لباس عوض کنه وهمسر من سمیرا نیز از قبل یه لباس راحت وتقریبا نیمه باز پوشیده بود بطوری که قسمت زیادی از سینه هاش براحتی از کنا ر زیربغلش معلوم بود و شلوار تنگی که تمام اعضای پایین تنه اش را مشخص میکرد. من منتظر بودم ببینم که مستانه با چه پوششی جلوی من میاد و کنار سعید مشغول چاق سلامتی بودم .وقتی مستانه وارد اتاق پذیرایی شد من از شدت هیجان قلبم شروع به تپیدن کرد . اون یه تاپ دو بنده که فقط روی قسمت باریکی از سینه هاشو پوشونده بود به تن داشت ویه شلوار استرج کوتاه از اون مدلهایی که فاق کوتاه دارند وکمی از خط باسن بیرون از شلوار میماند و جنس مخمل نرم دارند ؛ پوشیده بود.موهاشو هم یه رنگ شرابی قشنگ زده بود وروی لبهاشم قشنگترین رنگ قرمز رژی که تا اون روز ندیده بودم زده بود. بنظر من اون تی شرت دوبنده به یه مینی سوتین بیشتر شباهت داشت تا به یک تاپ و اونقدر هم باریک روی پستونهای مستانه رو پوشونده بود که هر چند باری که مستانه رو کاناپه تکون میخورد حین صحبت کردن؛ لیز می خورد وپایین می امد وتا سر نوک پستونش ولو میشد . سعید شوهرش هم بی خیال نشسته بود وداشت ماهواره نگاه میکرد واصلا حواسش به مستانه نبود.اینم بگم که سعید علاقه زیادی به ماهواره وفیلم داره واگه بشینه پاش به این راحتی ها ول کن نیست .من لحظه ای از دید زدن به سر وسینه وخط باسن مستانه که از شلوارش بیرون زده بود غافل نبودم و مستانه هم کاملا متوجه شده بود ودر حین اینکه خواهرش به آشپزخانه برای انجام کار میرفت خیلی راحتتر خودشو ولو میکرد ومینی سوتینش رو که پایین آمده بود به حال خودش گذاشته بود.وگاهی مخصوصا آروم با دستاش روی سینه هاشو نوازش میکردو با دست به رانهایش میکشید وبا اینکار بیشتر مرا به وسوسه می انداخت . بعد از صرف شام در ساعت ۳۰/۱۲ شب دور هم روی فرش جمع شدیم ومشغول صحبت وخوردن چای وتنقلات شدیم همسرم سمیرا نیز حالا راحتتر بود بخصوص که میدید خواهرش مستانه خیلی سکسی جلوی من میگرده اون هم سعی میکرد که با سعید راحتتر باشه واز نشون دادن اعضای بدنش هیچ ابایی نداشت .بخصوص وقتی که دست سعید رو گرفت وشروع کرد با انگشتاش ور رفتن بعنوان شوخی وخیلی با سعید ورمیرفت . ساعت حالا ۲ نیمه شب بود و چشمهای همگی خمار خواب . سعید جلوی ماهواره خوابش برد .مستانه وسمیرا هم مشغول صحبت بودند.سمیرا هم از چشماش معلوم بود که خمار خوابه .کمی بعد اونم همونجایی که دراز کشیده بود کنار سعید خوابش برد . حالا من مونده بودم ومستانه که حالا صورتهامون کاملا به نزدیک بود وصدای بهم خوردن لبهای هم رو موقع صحبت کردن میشنیدیم .البته حالا ما آروم تر با هم حرف میزدیم تا مزاحم خواب سعید وسمیرا نشیم .من هم مثل سعید یه شلوارک تنگ وکوتاه پام بودکه برجستگی کیرم رو کاملا نشون میداد بنابراین طوری روبروی مستانه دراز کشیدم که اون بتونه برجستگی کیرم رو از رو شلوارک ببینه و اونم درست همانطوری که من میخواستم روبروی من دراز کشیدبا فاصله خیلی کم وفکر میکنم که متوجه قضیه هم شده بود.البته من هم گاهی اوقات دستم رو روی شلوارکم میمالیدم تا مثلا برجستگی کیرم رو بخوابونم ولی مخصوصا طوری اونو تنظیم میکردم تا برجستگی بیشتر معلوم بشه . خلاصه از مسایل مختلف با هم صحبت کردیم وبعد دیدم که چشمهای مستانه داره خمار خواب میشه بنابرین اونوبه اتاق خواب راهنمایی کردم ودستش رو گرفتم واونم دستمو خیلی با احساس فشار داد وبا هم بسوی تخت رفتیم .به مستانه گفتم که لباس راحت برای خواب داره گفت آره ومن از اتاق بیرون رفتم تا مستانه لباسشو عوض کنه.مستانه هم در اتاق رو نبست ومن ازکناردرب براحتی او را میدیدم.ازدیدن این صحنه داشت قلبم از شدت ضربان از جا کنده میشد.مستانه آروم مینی سوتینش! رو در آورد و بعد هم شلوارشو در آورد وبا یک شورت سکسی ایستاد وحدس زدم میدونست که من دارم یواشکی دیدش میزنم. از دیدن سینه های خوش تراش وبرجسته مستانه و اون رانهای خوش تراش و ناف شکم وکون زیبا و سبزه اش داشتم دیوانه میشدم . من سرم را بیشتر بداخل اتاق بردم طوری که مستانه اگر سرش را می چرخاند؛راحت مرا میدید ومن در آن لحظه طوری دیوانه شده بودم که اصلا متوجه حرکاتم نبودم و کیرم شق شق شده بود .مستانه کمی جلوی آینه با سینه و بدنش ور رفت و خوب آنها را مالش داد.بعد خیلی سکسی وآرام شورتش را درآورد وبا انگشت شروع کرد به نوازش چوچوله کوسش وخیسی انگشتش نشان میداد که کوسش حسابی خیس وتره و بدجوری حشری شده .حالا دیگه میدونستم که مستانه متوجه شده که من دارم از پشت نگاهش میکنم ولی خودشو به اون راه زده تا منو حشری کنه با این حرکاتش .من دیگه طاقت نیاوردم .شلوارک و پیرهنم را درآوردم ولخت لخت کنار در اتاق ایستادم وشروع کردم به مالیدن کیر شق شده ام .کیرم قرمز قرمز شده بود وصدای نفسهام از شدت هیجان بلند شده بود . در همین احوال مستانه که لخت لخت تو اتاق ایستاده بود و داشت اندام خوش ترکیب وشهوانی ومتناسب خودشو می مالید به عقب نگاه کرد و چشمش به بدن لخت من که کنار در داشتم کیرم رو با دست می مالیدم افتاد.در جا خشکش زد ومبهوت ماند .حسابی جا خورده بود و لبهای سرخش بی حرکت ونیمه باز مانده بود .فقط اینو بهتون بگم که در لحظه آروم به طرف هم حرکت کردیم وچشم تو چشم شدیم ودر یک لحظه لبهای گرم وداغ و شهوتی مستانه رو رو لبهام احساس کردمدنیا داشت دور سرم می چرخید وتو اون لحظه هیچ آرزویی نداشتم الا اینکه لب وزبان مستانه از دهان من بیرون نیاد. طوری همدیگرو بغل کرده بودیم که فکر میکنم هیچ احدی نمی تونست اون لحظه بدنهای لخت وگرم ما رو ازهم جداکنه وکاملا درهم گره خورده بودیم.من همزمان سینه های مستانه رو کاملا به بدن خودم چسبانده بودم وگرمی وشقی نوک سینه هاشو کاملا رو سینه ام حس میکردم.دستامو هم بدور کون مستانه حلقه کرده بودم و محکم لمبرهایش را می مالیدم .وگاهی از همونجا با نوک انگشتم سوراخ داغ وتنگ کونش را نوازش میکردم.حدودایکربع فقط همینطوری بدنهامون به هم قفل شده بود وداشتیم زبون ولب هم رو می خوردیم .بعضی مواقع احساس کردم مستانه داره زبونمو از جا می کنه وطوری آب دهان لزج خود را وارد دهانم میکرد که نمی تونستم نفس بکشم .من هم آب دهانش را بهمراه زبون داغ وشیرینش می مکیدم وشهد شیرین لبانش حرارت لبانم را دو چندان می کرد.فکر میکنم حدود ۱۰ دقیقه دیگر به همین منوال سپری شد که کمی بدنهایمان را از هم سوا کردیم ودر نگاه هم خیره شدیم.مستانه عاشقانه وبا حرارت نگاهم میکردومن هم در چشمان مستش خیره شدم وشروع به نوازش موهایش کردم ونوک انگشتانم را بروی گردنش کشیدم و آرام آرام به سمت سینه اش حرکت دادم و به روی سینه اش رساندم وبعد ازروی سینه های زیبا وشهوتی اش با نوازشی آرام به سمت نافش بردم . انگشتم را با آب دهانم خیس کردم وبعد شروع به نوازش نافش کردم وشکم نرم وصافش را با خیسی انگشتم نوازش کردم .مستانه؛ مست مست از شهوت ناله نازی کرد ومجددا پشت سرم را با دستش گرفت وبا شهوت بیشتری مجدد زبان ولبش را توی دهانم فرستاد ومحکم شروع به مکیدن کرد. من هم همزمان شروع به نوازش رانهای گرم و ترد مستانه کردم اما مثل اینکه لبهای تشنه ما سیر بشو نبود و هر دوی ما دیوانه عشقبازی هم شده بودیم .ذره ذره بدن همدیگرو می لیسیدیم و دور دهانمان خیس خیس بود.موهای سیاهش عطر دلنشینی داشت و من مرتب بینی ام را بداخل موهایش میبردم وزبانم را داخل گوشش میکردم ولاله گوشش را با نوک زبانم نوازش میکردم .مستانه هم دستاش بیکار نبود وپشتم را با نوک انگشتانش نوازش میکرد وگاهی هم محکم می فشرد وکیرم را که حالا کلفت کلفت شده بود توی دستش میگرفت ومی مالید.بعد آرام در حالی که نوک زبانم روی نوک پستانهای مستانه می لغزید وآنها را خیس میکرد مستانه را در بغلم گرفتم و به سمت تخت بردم ودرازکش خواباندم .و کمی خیره به بدن لخت قشنگش نگاه کردم .باورم نمی شد من ومستانه لخت روی هم دیگه هستیم وتمامی لختی بدن وپستانهایش به بدن من چسبیده .حتی یه لحظه فکر به این مسئله هم مرا از خود بیخود میکردو به همین خاطر در همون حالتی که من روی بدن مستانه درازکش بودم به چشمان سیاه وقشنگش خیره شدم لبم را به صورتش نزدیک کردم و با احساس هر چه تمامتر گفتم مستانه جان دوستت دارم؛ دوست دارم بهت بگم که عاشقتم؛ عزیز قشنگم و مستانه هم با صدای ناز وعاشقانه اش که با شهوت همراه بود جواب داد منم عاشقتم دوستت دارم می خوام امشب عاشقت باشم .منم جواب دادم : خواهر زن زیبای من؛ من برای لبات میمیرم . دوستت دارم ؛ واسه لیسیدن ذره ذره بدنت میمیرم مستانه جانم .. شاید حدود یکربعی مرتب بهم حرفهای عاشقانه میزدیم واز گفتن این حرفها درلذت غرق میشدیم ولی انگار آتش این عشقبازی خاموش شدنی نبود.بعد از حرفهای عاشقانه ازروی مستانه بلند شدم ونیم خیز کنارش نشستم .می خواستم این بدن لخت و اندام زیبا را بیشتر نگاه کنم ومستانه هم تو همون حالت با انگشتش داشت چوچوله کوسش رو می مالید .نگاهی به لبهای قرمز وزیبای مستانه کردم هنوز کمی از روژهای روی لبش مانده بود پس دست بکارشدم ودوباره روی صورت مستانه خم شدم اما قبل از اینکه لبانم به لبانش برسد خود مستانه پیش دستی کرد و با ولع تمام تمام لب وزبان را وارد دهانش کرد وشروع کرد به مکیدن آنچنان که کاملا دهانم در دهانش قفل شده بود وداشتم خفه میشدم .بعد از اینکه تمام قسمتهای لب مستانه رو مکیدم آروم زبانم را روی بدنش به حرکت درآوردم .از زیر گردن مستانه شروع کردم وبه طرف پستانهایش رفتم وخیلی نرم شروع کردم به خوردن آنها.سینه های مستانه سفت ونوک آنها برجسته شده بود وبا هر مکیدن من از سرسینه هایش ناله شهوت آمیزی از گلوی او خارج میشد وتمام بدنش به حرکت آمده بود واز لذت به خود می پیچید.هرچقدر بیشترسینه هایش را می خوردم کمتر سیر میشدم خود مستانه هم گاهی با دست سینه اش را جمع می کرد وبزور می چپوند توی دهانم تا بمکم.وچنان با شهوت اینکارو میکرد که من فکم خسته شد و برای خوردن سینه های مستانه کم آوردم . بعد از اینکار همونطور آروم زبانم را به طرف ناف وشکمش رساندم وکمی هم موهای ظریف بالای کوسش رو با آب دهانم خیس کردم وبا لبهام آروم کشیدمشون .خدایا این دیگه چه لذتی بود . بعدش نوک خیس زبانم را توی سوراخ نافش فرو کردم وکمی توی آن چرخاندم تا مستانه ناله اش بلندتر و حرکات شهوانی بدنش بیشتر بشه .می خواستم طعم ذره ذره بدن لخت مستانه رو با زبونم بچشم و مستی ام را دو چندان کنم .مشغول لیسیدن شکم وناف مستانه بودم که دیدم مستانه داره نیم تنه منو به طرف صورتش نزدیک میکنه راحت میشد حدس زد که مستانه چی میخواد برای همین به حالت ۶۹ روی هم خوابیدیم و فقط احساس کردم که کیرم گرم و لزج شد.مستانه آنچنان با ولع کیرم را ساک میزد که کیرم قرمز قرمز شده بود وکلفتی اش دوچندان .احساس میکردم که کیرم تا ته حلقش تو میره وبیرون میاد. آنچنان با ولع کیرم را میخورد که انگار دارد یک بستنی خامه ای را می بلعد.من هم مشغول خوردن ومکیدن انگشتان پای مستانه شدم .از اینکار واقعا لذت میبردم و دوست داشتم تمام انگشتان پای مستانه رو یکجا با زبانم بمکم. مستانه هم بشدت از اینکار من خوشش آمده بودو میگفت بخور بیشتر بخور انگشتامو و من هم محکمتر انگشتای پاشو مک میزدم .کمی بعد شهد شیرین کوس مستانه را داشتم می چشیدم وآنچنان با اشتها چوچوله های قرمز و ورم کرده مستانه را مک میزدم ومیخوردم که مستانه هم که مشغول مکیدن کیرم بود بشدت ناله می کرد ونمی تونست به ساک زدن ادامه بده .نوک بینی ام را هم گاهی وارد کوسش میکردم تا کمی زبانم استراحت کنه وبعد دوباره تمامی کوس وچوچوله مستانه را با تمام وجود وارد دهانم میکردم وآنچنان ساک می زدم که مستانه ناله میکرد که دیوونم کردی عزیزم تموم کردی کوسمو. از طرفی این کار باعث میشد که مستانه با شدت بیشتری ساک بزند وحتی یکبار هم احساس کردم کیرم وارد حلقش شد و ناله ای از شدت لذت سردادم .حدود نیم ساعتی به همین وضعیت ۶۹ گذشت ومن همزمان که کوس مستانه را می خوردم و گلویم رابا آب شیرین وداغ کوسش تازه وتر می کردم؛ دستانم هم بیکار نبود وهمزمان پستونهای مستانه رو می چلوند وخود مستانه هم گاهی کیرم را لای سینه هایش میگذاشت و عقب جلو میکرد و ناله میزد. حالا دیگه نوبت اون لحظه رویایی و فراموش نشدنی رسیده بود .هر دو دیوانه ومست از بدن هم آماده بودیم تا خودمان را در هم گره بزنیم و به اوج ونهایت این لذت وصف نشدنی برسیم. مستانه روی تخت دراز کشید و من هم یک عدد کاندوم روی کیرم سوار کردم و بعد خیلی آروم کیرم را وارد کوس داغ وخیس وتنگ مستانه کردم و مستانه یک آه ناز کشید وگفت جون عزیزم بکن کوس تنگمو جرش بده ومن هم با شدت بیشتری کیرم را داخل کوسش عقب وجلو میکردم ودر همون حال خودمو روی بدن مستانه انداختم و لبم را روی لب هم گذاشتیم و مشغول شدیم .اگر بگویم که تو این لحظات ما توی یه دنیای دیگه بودیم وانگار رویا میدیدم دروغ نگفته ام؛ کوس تنگ ووقرمز مستانه بدجوری داشت به کیرم حال میداد. پستونای مستانه دیگه سفت ومحکم شده بود وتو دستام جا نمی شد.بعد از مدتی مستانه روی دو دست ودو پا خم شد ومن کیرم رو کردم تو کوسش وهمزمان انگشتمو خیس کردم وشروع کردم به نوازش سوراخ تنگ وواقعا زیبای کون مستانه وبا اینکار شدت شهوت او را دوبرابر میکردم . خیلی هوس کرده بودم که کیرم سوراخ تنگ وداغ کون مستانه رو هم مزه کنه ولی روم نمی شد که اینکارو بکنم .دوست داشتم که خود مستانه پیشنهاد بده . کمی که یه انگشتی با کون مستانه ور رفتم اینکارو دو انگشتی شروع کردم وکمی داخل سوراخ کونش فرو بردم ومستانه هم معلوم بود که خوشش آمده وکونش را بیشتر حرکت میداد تا انگشتم بیشتر توی کونش حرکت کنه وبیشتر لذت ببره وکوسش هم دیگه حالا با کیر من فیت شده بود وطوری کیرمو عقب جلو میکردم تو کوسش که با هر بار تکان کوسش بیشتر خیس میشد ومعلوم بود که فوق العاده از این حرکت نرم و متناسب کیرم لذت میبره .من هم آبهایی را که از کناره های کوسش بیرون میریخت با انگشت جمع میکردم و باز زبانم آنها را می لیسیدم و می خوردم . وای که چه لذتی داشت اینکار. بعد از این کار تصمیم گرفتیم مدل حال کردن را عوض کنیم .من روکمر روی تخت خوابیدم ومستانه هم اون بدن نرم وزیباو گرمش را و بخصوص اون لمبرهای ترد ولطیف کونش را روی بدنم گذاشت وکیر کلفت و قرمزم رابا دستش گرفت وکمی با اون دهان خوشگل ولبهای نازش تف مالید و کیرمو با ولع داخل کوسش چپاند وشروع کرد با ناله وشهوت روی کیرم بالا وپایین رفتن و هر بار که لمبرهای کونش به کیر وخایه هام میخورد انگار که یه نازبالش مخمل به تنم مالیده .بعد از این روش مستانه از رو کیرم پیاده شد ودوباره لب وزبانش را به کیرم نزدیک کرد وایندفعه افتاد به جون خایه هام وتخمامو درسته وارد دهانش کرد وآنها را با آب گرم و لزج دهانش نوازش میداد و راستش یه کم هم قلقلکم گرفته بود ولی مستانه کاملا با مهارت اینکارو میکرد وحسابی تخمام وخایه هامو حال آورد. بعد صورتش را نزدیک من کرد و خیسی دهانش را با زبانش وارد دهانم کرد و لبهایم را کاملا چلاند ومن هم همزمان مشغول مالش پستوناش شدم .بعد گفت عزیزم سوراخ تنگ کونمو با کیرت باز میکنی ؟کونم داره ازحرارت آتیش میگیره .کونمو می کنی؟ خواهش میکنم . من هم مثل ندید بدیدها سریع گفتم چرا که نه عزیزم بدجوری هم میخوام اصلا اجازه میدی سوراخ کونتو کامل لیس بزنم و زبونمو توش بکنم ؟ مستانه هم با ناله گفت آره خواهش میکنم تور رو خدا اینکارو بکن دارم میمیرم .من بسرعت مستانه رو دمر کردم واول نوک بینی ام را به سوراخ کونش مالیدم ونوازش کردم وبعد زبانم را با فشار وارد سوراخ کونش کردم .اینم بگم که سوراخ کون مستانه فوق العاده تمیز بود و واقعا تحریک کننده والبته داغ داغ .وبرای همین من خیلی راحت شروع به لیسیدن کونش کردم . وقتی کاملا از لیسیدن سیر شدم کاندوم را آماده کردم تا به کیرم بزنم اما مستانه کاندوم را ازم گرفت وگفت اینوبذار برای حال کردن از کوس. می خوام سوراخ کونم تمام عضله های کیرتو لمس کنه. بعد با زبانش تمام کیرمو لیسید وچهار دست وپا شد وگفت زود باش بده کیرتو ومن هم کیر خیسم رو خیلی آروم وارد کونش کردم .اول نوک کیرمو فرستادم تو ولی چون سوراخش تنگ بود براحتی تو نمی رفت ولی من با آرامش واینکه میدونستم برای کون کردن باید نوک کیر را ابتدا خیلی نرم تو فرستاد تا طرف دردی احساس نکنه ؛ با حوصله نوک کیرمو به دور سوراخ مستانه می مالیدم تا هم لذت ببره وهم عضله های کونش بازتر بشه .کمی که اینکارو کردم دوباره سر کیرمو گذاشتم رو سوراخ کون مستانه وآروم فشار دادم تو مستانه ناله آرومی کرد وگفت خوبه خیلی خوبه همینطور آروم بیاتو ومن هم با احتیاط بیشتر کیرم را فرو میکردم وکمی صبر میکردم تا جا بازتر بشه وهمزمان بادست دیگرم چوچوله های مستانه رو نوازش میکردم تا این درد آروم رو زیاد حس نکنه . کیرم را کامل بیرون آوردم وبعد دوباره با تف خیسش کردم ودوباره آروم فرستادم تو واینبار براحتی داخل سوراخ کونش فرو رفت ومستانه با حرارت گفت مرسی عزیزم .خیلی داره حال میده فدای اون کیر کلفتت ؛ تا ته کیرتو بکن تو؛ کونمو پاره کن؛ به کونم حال بده و..من هم ابتدا یواش کیرمو عقب جلو میکردم وبعد دیدم که کونش بازتر شده با سرعت بیشتری اینکارو کردم وهمزمان لمبرهای کون مستانه رو گرفته بودم و به بدنم میزدم واونم بشدت داشت لذت میبرد وناله میزد بطوری که ترسید

سکس با خانوم دکتر سلام دوستان این داستان که می خواهم براتون تعریف کنم حکایت خودم هست با دختر همسایه که خواندنش خالی از لطف نیست در ان موقع که این اتفاق رخ داد من ۱۸ سال داشتم و مستاجری داشتیم که دخترشان حدود ۳۰ سالی داشت و خانوم دکتر بود( شما این خانوم دکتر را از لحاظ شباهت مثل انجلینا جولی حساب کنیدهمون لبها همون هیکل و همون قد) همیشه جلوی من با شلوار لی وتاپ میگشت که باعث میشد همیشه کیرم راست باشه پدر ومادر خانوم دکتر تابستانها به شمال میرفتند وخانوم دکتر یا افسانه جون تنها میموند این را اول بگم که خانه ما شمالی بود وحیاط دار و افسانه جون طبقه اول بودند وحمامشان هم داخل حمام. همینکه میرفت حمام من هم پشت سر میرفتم تو حیاط واز سوراخی که تهویه کردم حسابی به پستونهای سر به بالاش نگاه میکردم ویک جق حسابی میزدم وآشپزخانشان هم زیر راپله بود که شورت و کرستهایش داخل جعبه داخل اشپزخانه میگذاشت! که بعدا” فهمیدم می خواسته دهن منو سرویس کنه که همیشه من میرفتم و به شرت وکرستهاش زحمت میدادم تا اینکه یک شب به سرم زد که برم بالای سرش تو خواب و حسابی نگاهش کنم و یا اگه تونستم بهش تجاوز کنم خلاصه درب اتاق که به حیاط هم باز میشد را باز میذاشت که کس خوشگلش گرمش نشه رفتم داخل اتاق که دیدم هیچی روش نیست وبا دامن خوابیده دامنش دادم بالا و اون رونهای خوشگلشو تا شورتش نیگاه کردم از یک طرف ترس و از یک طرف شهوت داشت خفه ام میکرد نمی دونستم چیکار کنم از اتاق زدم بیرون باز رفتم تو این بار دل را زدم به دریا و شروع کردم اروم رونهاشو مالوندن که تا دست رو کسش گذاشتم از خواب پرید ریده بودم به خودم و اون هم با دیدن من زد زیر گریه و بهم گفت اینجا چیکار می کنی؟ گفتم اومدم بهم درس یاد بدید(هههههه هههههه) و سریع فرار کردم و از خونه زدم بیرون و اون هم نامردی نکرده و همه چیز را واسه ننم تعریف کرد بابام هم ازم جریان را پرسید من که هاج و واج مونده بودم چی بگم الکی گفتم رفته بودم دزدی و…. چند روزی از این جریان گذشته بود که درب مغازه بودم که دیدم افسانه خانوم با عصبانیت اومد که شروع کرد داد و بیداد کردن که گفت بریم خونه که این کارها چیه کردی؟ من هم که هاج و واج مونده بودم پشت سرش راه افتادم به سمت خونه رسیدیم به خونه که دیدم رفت تو اشپزخونه و به من گفت بیا تو رفتم تو که دیدم تموم اشپزخونه با شرت و سوتین افسانه خانوم تزیین شده و خیلیشون هم آب کیر روش ریخته شده(همون جا فهمیدم کار داداش کوچیکه خودم که ۲ سال کوچیکتر از خودمه هست) درجا گردن گرفتم گفتم دوست داشتم اگه جرات داری برو به مامانم بگو که گفت تو بی عرضه زورت فقط به پارچه میرسه باید تموم شرت و سوتینها را بشوری تا دیدم اینو گفت نگاهشم فرق کرده گفتم اخه میترسم موقع شستن نتونم خودمو کنترل کنم که هنوز حرفم تموم نشده بود که دستشو گذاشت جلو دهنمو منو کشید تو بغلش که انصافا” قفل کرده بودم بعد رفتیم تو اتاق…یگه به من فرصت عکس العمل نداد سریعا” لباشو گذاشت رو لبهامو بهم گفت بلایی سرت میارم که دیگه هوس منو نکنی همین حین دستشو گذاشت رو کیرم که داشت منفجر میشد خبر نداشت که من چقدر حشری هستم و اون هست که دخلش اومده همینطور که لب رو لب بدیم به سمت تخت هدایتش کردم و افتادم روش واز رو شلوار کیرمو میمالوندم رو کسش منو تو یک ان انداخت کنار و بلند شد ومن بحت زده نگاهش کردم بلند شد و رفت ۲تا روسری اورد و گفت می خوام به تخت ببندمت من هم نخواستم کم بیارم ولی توی خودم میترسیدم که نکنه بخواد منو لخت به مامانم نشون بده یا بابامو بیاره خلاصه دلو زدم به دریا و لخت شدم و مثل بره در اختیار خانوم دکتر قرار گرفتم اونم جفت دستهامو بست به بالای تخت و همینطور جفت پاهامو بست که دیدم راحت دستهامو می تونم باز کنم اما به روی خانوم دکتر نیاوردم بازی شروع شد و شروع کرد تیکه تیکه لباسشو در آوردن ودیگه داشتم منفجر می شدم اروم لبهاشو گذاشت رو پیشونیم که احساس کردم دارم میسوزم اومد روی لبهام دوباره شروع کردم مکیدن الحق که لبهاشو می تونستی بگی لبهای انجلینا جولی من که تو کف نوک بالا رفته پستونهاش بودم سرمو میبردم سمتش اما نیذاشت و نمی خواست که من امر کنم مثل بره مطیع کارهاش بودم که کم کم رسید به روی سینه من و شروع کرد مکیدن که خیلی بدم میومد و چندشم میشد و رفت پایینتر و رسید به منطقه اژدرخان که اژدرخان قلبش مثل قلب گنجشک میزد همین که لبهاشو رسوند به روی اژدرخان اون هم نامردی نکرد و شروع کرد تف کردن دیدم مهلت نداد وشروع کرد به میک زدن و همشو نوش جان کرد و با عصبانیت بهم گفت تو چرا خودتو زود خراب کردی؟ گفتم همش تقصیر خودته و این بدبخت تو کف تو هستش که با انگشتش که اب کیری بود مالید به لبم که خیلی بدم اومد وتف کردم تو صورتش وتو یه چشم بهم زدن دستهام باز شد و کشیدم زیر خودم حالا نوبت اون بود که سوپرایز بشه منم رحم نکردم با اولین حرکت کیرمو محکم کردم تو کسش که اه از نهادش بلند شد وخواست که از زیرم در بره که بدجور حریف تو خاکم بود وشروع کردم به تلنبه زدن که همه چیز عادی شد و برگردوندمش واز عقب گذاشتم تو کسش و شروع کردم به تلمبه زدن وپستوناشو واسه تعادل محکم تو دستم گرفته بودم و با تموم قوا به کون مبارکش ضربه میزدم همین که ابم داشت میومد بهش گقتم چیکار کنم که گفت بریز توش و من به قدرتم اضافه کردم با تموم قدرتم بهش ضربه میزدم باور کنید که فکر کنم اب کیرم از دهنش میزد بیرون ابم که اومد بی حال افتادم روش و اون هم دیگه نمی تونست کاری بکنه افتاده بود زیرم یه نیم ساعتی همینطوری بودیم و من بلند شدم و اژدرخان را تمیز کردم ولباسهامو پوشیدم و کلی ازش تشکر کردم وقول دادم که هیچی به هیچکس نگم و هرچند وقت یکبار منو به داخل خونه میکشید و حالی با هم میکردیم که اونها هم تو مدل خودش وحشیانه بود

از بچگی تا حالا با سلام به همی بروبچه های (پائین) اولا این را باید بگم که این خاطرها را به اسرار دوشیزه اول این خاطره که به گفته خودش اسم او را میزاریم شادی خانم خواستم این را اولش بگم که بعدآ ……… حالا هیچ میریم به اصل خاطره من اصلیتم برای اردبیله که بابام موقعی که جوان بوده اومده تهران ما توی یکی از محله های پایین شهر زندگی میکردیم دقیق یادم نیست چند سال بود اما حدودآ هشت یا نه سالم باید میشد حالا شایدم کمتر ولی فکر کنم کمتر از هشت سالم میشد ما با بچه های همسایه اینوری و اونوری خونمون که چند تا بچه همسال خودم بود توی بالا پشتبون خونه های خودمون خونه برای خاله بازی و اینجور بازیها درست میکردیم این رو هم بگم که پشتبان همه ی خونه ها به همدیگه راه داشتن از اونجای که مش خلخالی بابای ما رو انداخته بود قزل حصار و مادر من هم معلم بود و برای خرج ما دوشیفته کار میکردو از طرفه دیگه من چون توی یکی از مدرسه های مادر خودم درس میخوندم شیفت مدرسه من با بچه های همسایها فرق میکرد یعنی من اگر صبحی بودم همسن سالای خودم توی کوچه اونها بعد اظهری بودن. بخاطر این مسئله موقعی که من توی شیفت خونه تنها بودم مادرم من را به همسایه دیوار به دیوار می سپرد تا تنها نباشم توی این خونه همسایمون دوتا پسر داشت که یکی شون از من دو یا سه سال بزرگتر بود و اون یکی همسن من بود و دوتا هم خواهر داشتن که هردوی انها حداقل پنچ شش سال از من بزرگتر بودن و از قضا این دوتا خواهر باما هم شیفت مدرسه بودن و برادراشون برعکس ما و موقعی که من خونه بودم این دوتا خواهر هم خونه بودن اونا اولش زیاد من را تحویل نمی گرفتن چون انصافا از من بزرگتر بودن ولی قضیه از اونجایی شروع شد که راستی خیلی وقتا هم مادرشون خونه نبود حال این دوتا خواهر تمام وقت که تا داداشها نیومده بودن به بهانه درس خوندن میرفتن توی یک اتاق تا کسی میومد میومدن بیرون از قضا یک روز که اینها توی اتاق بودن مادرشون وارد اتاق میشه میبینه اون دوتا دارن فیلم سوپر نگاه میکنند بخاطر همین مادرش از اون روز به بعد هر موقع میرفت بیرون سیم رابط ویدیو را باخودش میبرد تا اونها نتوانند فیلم نگاه کنند.هرموقع یکی از این دوستهای این دخترها میومدن من میدونستم این دوستشون براشون اون فیلمها رو میاره و من هم تا اون موقع فقط اسم فیلم سوپر را شنیده بو.دم و تا آن موقع ندیده بودم و خیلی دوست داشتم که ببینم. بعد از فهمیدن مادر اونه فهمیدم که اونا فیلم سوپر میبینند هر جوری شده میخواستم راضیشون کنم تا به من هم نشون بدن وقتی دوستشون براشون فیلم را اورد اونا هر کاری کردن که با دوتا سیم درست کنند که کار فیش را انجام بده نشد و من دیدم خیلی اعصابشون خورده رفتم جلو بهشون گفتم میخواهید کاری کنم که بتونید فیلم راببینید به شرط این که باید بذارید من هم ببینم که با خنده ومسخره کردن اونها مواجه شدم. یکیشون گفت اصلا میدونی ویدیو چی است و میخندیدن که من بهشون گفتم خود ما توی خونمون داریم میخواستم برم فیش خودمون را براتون بیارم حالا نمیخواهید پس هیچ. این جمله تمام نشده بود که دیدم توی بغل دوتاشونم با التماس خواستن تا برم فیش را بیاورم و من قول گرفتم که من هم ببینم که اونها هم قبول کردن.بعد از اوردن فیش شروع کردیم به دیدن فیلم سوپر. برای اولین بار بود که دیدم کیر من بیش از اندازه داره بزرگ میشه بعد از ده بیست دقیقه خواهر بزرگه به کوچیکه داشت علامت میداد که جلوی سام رو نگاه کن اون چیه توی شلوارت گذاشتی و من با خجالت گفتم هیچی بابا چیزی نیست ولی اونها اولش فکر کردن من چیزی از خونشون دزدیدم و گذاشتم توی شلوارم که با اصرار و زور شلوار من رو کشیدن پایین و هر دوتاشون رنگشون پرید اینهو گچ ساختمون شده بودن. من یه چیزهایی یادم بود که بچه که بودم خاله بزرگم میگفت وای چه حاله زن اینو ببین چی میخواد بکشه. ای کاش من کوچک بودم و این هم خواهر زاده من نبود از الان ماله خودم میکردمش. من اون موقع ها ناراحت میشدم که چرا خاله میگه وای به حال زن سام ببین از دست سام چی خواهد کشید که من میگفتم مگه من چمه که خاله این را میگه و خالم برمیگشت میگفت چت نیست حالا حالا مونده تو بفهمی چته و من بیشتر فکر میکردم بخاطر اعتیاد بابام میگه.بگذریم اون دوتا خواهر تا مال مارو دیدن خشکشون زده بود یکی میگفت مصنوعی اون یکی یجوری کشید که کم مودهبود کنده بشه وبعد از دیدن این دوتا خواهر جریان ما نیز شروع شد واونها نه اینکه از من بزرگتر بودن مارو ترسوندن که هر روز باید برم پیششون اونها هم رس مارو میکشیدن اونا دیگه او.نقدر تابلو کرده بودن که خاله کوچیکه خودشون که تازه طلاق گرفته بود و دوسه سالی با اینها فاصله سنی داشت و باورش نشده بود که یک پسر نه ساله چنین چیزی داشته باشه اون رو اورده بودن پیشه من و میدونستن من هم میترسم که کس دیگری بجز خودشان بیارند پیشه من به من گفتن چشمهای تو را میبندیم و بعد حال میکنیم اون رو هم توی یکی از سوپرها دیده بودیم من نیز قبول کردم وبعد از بستن چشمهای من خالشون میاد تا اینکه مال مارو میبینه میگه مال شوهر سی ساله من یک سوم این بود و اون لحظه میفهمه که نباید صداش در میومد من گفتم اون کی بود که حرف زد دوتا خواهرها گفتن ما بودیم که صدای یکی دیگر در میاوردیم و من هر کاری کردم که چشمبند را بردارم نزاشتن وتوی یک لحظهاحساس کردم کیرم رفت توی یه چیزی که تاحالا چنین حالی به من دست نداده بود نگو خاله شون کیر مارو گذاشته توی دهنش که برای اولین باری بود که کسی برای من ساک میزد و من فهمیدم که کس دیگری اینجاست ولی انقدر حال میداد که بعد از برداشتن چشمبند من فقط میگفتم باید خاله برای من رو بخوره خاله ام که تاحالا چنین چیزی ندیده بود و به گفته خودش مال شوهر ش یک سوم این بوده وبهش حال میداده و میگفت حالا این من رو جر میده و از خاله التماس که بکن توی کسم ولی ساک زدن به من اونقدر حال داده بود که میگفتم فقط بخور.توی این چند وقتی که خواهرها با من حال میکردن من نه توی کس کرده بودم نه توی کون هم میترسیدن و حالا خاله میگفت بکن توی کسم من هم میگفتم حتما کوس حال نمیده فقط بخور که تا اخرش به گریه افتاد که چند ماهی که طلاق گرفته و میخواد توی کس بکنم و من نیز قبول کردم و وقتی که روی زمین خوابید و لای پاشو باز کرد و من توی لای پاش رفتم بلد نبودم چی کارکنم و اون سر کیر من رو گرفت وبا زور کرد توی کسش و انقدر هول بود که متوجه کوچک بودن جثه من نشد همین که من رو بطرف خودش میکشید و من چون دستم کوچک بود وبه زمین نمیرسید همین باعث شد همی کیرم بره توی کسش و بایک جیغ وحشتناک که همسایه ها اومدن جلوی در خونه اونا و من نیز ترسیده بودم هم از جیغ هم از این که خاله بی هوش شده بوه نه تکون میخورد نه نفس میکشید از طرفه دیگه همسایه ها در را میزنن که ببینن چی شده و دوتا خواهرهم ترسیدن شدید حالا حالاها ادامه دارد برای امشب خسته اجازه شادی خانم

دردسرسلام به دوستاناین یه خاطره از خودمه و چندان هم سکسی نیست و قسم میخورم عینه حقیقتهمن یه دختر خاله دارم یه سال از من بزرگتره و خوشگله اما نه زیاد و الان ترم دو حسابداریه . خالم سه تا دختر داره که این یکی از همه کوچیکتره .۷ ماه پیش بود من یه واسه سه چهار روز خونه اونا بودم . واسه کنکور می خوندم اونم کمی کمکم می کرد . معمولا پیش من روسری نمی بست ولی وقتی باباش خونه بود جلوی من روسری سرش میکرد . یه روز بعد از ظهر ساعت ۶ بود از دانشگاه اومد خسته بود کمی بهم ریاضی یاد داد شامو که خوردیم رفت خوابید . منم رو کاناپه دراز کشیدم . خوابم نمی برد یهو با خودم گفتم برم نگاش کنم . رفتم درو باز کردم خوابیده بود . جلوتر رفتم و به پاهاش دست زدم . قلبم داشت از جاش کنده میشد . کنار تختش نشستم و زبونمو زدم به انگشته پاش بیدار نشد . یه کم به خودم جرات دادم و پاشو لیسیدم خیلی آروم دستمو گذاشتم رو ران پاش خیلی می ترسیدم ولی خب با این حال بازم ادامه دادم و لحاف رو از روش خیلی آروم کنار زدم دستام می لرزید دقت کردم دیدم کش شلوارش کمی شله آروم یکم شلوارو با دسته چپم دادم بالا و دسته راستمو فرستادم تو . بد جوری عرق کرده بودم شرتشو کمی بالا دادم و دستمو کردم زیر شرتش . مو داشت دستمو که یه کم تکون دادم یهو تکون خورد و لحافو کامل کشید رو سرش منم از ترس زیر تخت قایم شده بودم . فکر کردم نفهمیده اینبار پشتش به من بود دستمو زدم به کونش تکون خورد منه احمق هم نفهمیدم که بیداره یه بار دیگه سعی کردم بازم کمی تکون خورد . یهو دیدم خالم از بیرون اتاقش داره صداش می کنه : الهام چی شده الهام …دستو پامو گم کردم تا اومدم بجنبم دیدم خالم تو اتاقه چراغ رو روشن کرد تازه فهمیدم که الهام خانوم زیر لحاف چند بار با گوشیه خودش به خالم تک زنگ زده اونم نگران شده اومده بالا ببینه چی شده .داشتم از خجالت آب می شدم رفتم پایین رو کاناپه دراز کشیدم صبح که شد رفتم خونه خودمون . خالم و دخترش این موضوع رو جز به مامانم تا حالا به هیچکس نگفتن ولی من دیگه نمی تونم تو روشون نگاه کنم و حالا مثله سگ پشیمونم . ( پایان )

سکس احساسی با دخترخاله این اولین داستان من هست ، تجربه ی شخصیمه و فکر کنم دیگه چیزی ننویسم و آخریش هم باشه. من علی یه پسر ۲۳ ساله خوش اندام و خوش قیافه ام. تا الان فقط هفت هشت تا دوست دختر داشتم ، کلا اهل نوسازی و دختر عوض کردن نیستم و معمولا تک پر هستم اما از همشون به راحتی پا گرفتم. ۷ سال تئاتر کار کردم ،با کلاسم و وضع مالیمون هم خوبه ، تو این داستان زیاد تیکه می پرونم که خودمونی باشه ، یه موقع نگید این چقد ندید بدیده. خاطره ای که می خوام بگم مال همین یه هفته پیشه و داغ و تازه است ، اونقدر که کیرم هنوز از شیو اون روز ، کچل مونده. آهان راستی ساکن تهرانم داستان از اینجا شروع شد که این پسر خاله من یه شرکت خفن حسابداری داره (منم مخ حسابداریم اما دانشگام تموم نشده) زنگ زد بهم و گفت پاشو بیا اینجا در مورد کار با هم صحبت کنیم، منم که عاشق اصفهان گردی ، (پسر خالم و دختر خالم و خالم اصفهانن ، همشون هم تشکیل خوننواده دادن) ، امتحانا هم که تموم شده بود ، قبول کردم و رفتم اصفهان خونشون، زنش و بچه هاش رفته بودن مسافرت شیراز ، من و پسر خالم بودیم. ساعت ۱۱ شب رسیدم خونشون و در بدو ورود یه شرت قرمز روی تختشون توجهم رو جلب کرد، خلاسه شب شد و رفتم این شرت و وارسی کنم ببینم سایز کون زن پسر خالم چنده، یه دستی هم به سرو روش کشیدم، اما فردا صبحش فهمیدم این شرت پسر خالمه و کلی ضایع شدم. (آخه مرد گنده شرت قرمز می پوشه ؟) البته اینم بگم من اهل خود ارضایی نیستم ، همیشه دوست دخترام دم دستم بودند که ارضام کنند. خلاصه با پسر خالم یه کم کس شعر گفتیم و فردا ظهرش دختر خالم دعوتمون کرد. حالا این دختر خالم از من ۱۰ سال بزرگتره یه بچه ۴ ساله هم داره و تو بچگی همیشه منو دوست داشت و به دید خواهری همش ماچم می کرد، واقعا خواهری بودا، منم داداشی بودم. رسیدیم خونشون( خونه ی توپپپ و با کلاسی بود) احوال پرسی کردیم و دست دادیم، صورتش گرد و موهاش کوتاه و پوستش سفیده سفید ، چشم و ابرو درشت، البته به کمی چاق شده بود. شده بود عین بچه کوچیک ، می خواستم بگیرم لپشو بکشم و گازش بگیرم (حس سکسی نیستا ، حس معمولیه). ناهار خوردیمو این هر وقت دولا می شد من خط سینه هاشو می دیدم ، یه دفعه به خودم اومدم دیدم یه حس سکسی بهش دارم، بچه هایی که با حس باشن می دونن چی می گم، کیر آدم بلند نمی شه و حس کلاسیک سکس با نهایت احساس. خلاصه من هی به این خط سینه هاشو روناش نگاه می کردم و هی دلم یه جوری می شد. ناهارو خوردیم و همه رفتن خوابیدن، منم تو حال دراز کشیده بودم، که مهتاب (اسم دختر عموم) رفت تو آشپزخونه ظرف بشوره. یه حسی بم می گفت پاشو برو تو آشپز خونه، منم رفتم آشپز خونه و با هم تعریف کردیم از قدیما و بازی و این چرت و پرتا ، منم تو صحبتام چند بار گفتم که من خیلی اون موقع ها دوست داشتم. دیگه آخر صحبتام طاقت نیووردم و گفتم مهتاب تو همین الانم عین قدیما دوست داشتنی هستی و منم هنوز دوست دارم. (مونگول امعنیشو نفهمید و فکر کرد دوست داشتن معمولیه ، گفت که منم همینطور) هیچ چی بعدش بقیه بیدار شدنو و منم گفتم یادم باشه بعدا بهت بگم یه چیزیو. شب همونجا خوابیدیمو صبح همه رفتن سر کار. یه چیزیو اعتراف کنم، من تو زندگیم همیشه شانسم goh بوده. اما نمی دونم چی شد ، یه دفعه شانسمون گل کرد و مهتاب مثل اینکه یه چیزی جا گذاشته بود ، برگشت بیاد برش داره ، مثل اینکه بیمه ی یکی از کارمنداشون بود. منم تازه بیدار شده بودم و صبحونه از این غذاهای با کلاس که می ریزن تو شیر خورده بودم. دیدم که اومد و رفت پشت کامپیوتر و می خواست فایل بیمه ی این یارو رو پرینت کنه ، بافر پرینتر پر بود ، بلد نبود خالیش کنه ، گفت علی بیا اینو بلدی ؟ منم رفتم و بهش یاد دادم، فاصله ی صورتامون خیلی کم بود یه نگاه عمیق بهش کردم و با ناراحتی (الکی) پاشدم رفتم تو بالکن (همون تراس) ، رو صندلی استراحت ،( از اینا که مثل roroak می مونن) نشستم و خیره شدم به آسمون. (ماهواره تو بالکن بود ، واسه همین حصیر زده بودن، اما می شد به راحتی آسمون رو دید. مهتاب پرینتشو گرفت و اومد، بهم گفت چت شد یه دفعه ، جواب ندادم، دوباره پرسید ، گفتم یه چیزی بگم قول می دی به یه منظور دیگه نگیری و به هیچ کس نگی؟ جون شوهرتو قسم بخور، گفت باشه قسم می خورم. گفتم : مهتاب راستش من تورو خیلی دوست دارم، دیدمت تموم خاطرات قبلا واسم زنده شد ، می زاری یه بوس از لپت بگیرم؟ اینو با لحن بغض آلود گفتم (همش تیکه تئاتری بود که دلش بسوزه) اونم دید اینطوریه گفت باشه، لپشو اورد جلو منم از ته دل بوسش کردم ، بعد هم اون منو بوس کرد. از تراس رفت بیرون منم پشت سرش بودم، نشست رو تخت که از اون زیر ، برگه پرینتو برداره. برگه رو که برداشت اومد بالا من پشت گردنشو بوسیدم، ا اومد چیزی بگه، دوباره لپشو بوسیدم و گفتم دلم تنگ شده دلم می خواد هزار تا بوست بکنم اونم نمی دونست چی بگه، هیچی نگفت چون هنوز تو باغ خواهر برادری بود، منم هی لپشو بوس می کردم ، دماغش ، چونش ، چشمشم بوس می کردم. همینطوری در حین بوسیدن خم می شد(نشسته بود رو تخت دیگه) سمت عقب منم هی بیشتر با بوس هلش می دادم که یه دفعه از بس هم شد عقب خوابید رو تخت منم کنارش بودم ، لبمو گذاشتم رو لبش و با تموم حسم بوسیدمش و تو بغلم گرفتمش، یه دفعه گفت علی زیاده روی کردی و اومد پاشه ، نزاشتم و بهش گفتم دوست دارم و دوباره لبشو بوسیدم، و برش گردوندم سمت خودمو بغلش کردم و لبشو می خوردم ، اونم دیگه چیزی نگفت.حدود ۱۰ مین فقط لبشو می خوردم که اون آخراش دیگه با من همراهی می کرد، وقتی دیدم همراهی می کنه زانومو گذاشتم لای پاش، و کم کم اووردم بالا تا چسبید به کسش و کم کم خیلی خیلی آروم کسشو می مالوندم با پام. از یه طرف هم بدنشو می چسبوندم به خودم که این باعث می شد سینه های ۷۵ش بچسبه بهم و با همون ریتم زانوم سینه ش رو هم می مالوندم. وقتی فهمیدم کاملا حشری شده ، دکمه های مانتوش رو باز کردم و از روی تاپش سینه شو مالوندم و دیگه ریتم پاهام لای پاش تند تر شده بود. کم کم دستمو بردم زیر تاپش رو شکمش. ، یه چند دقیقه ای نوازشش کردم تا حسابی حشری شد، بعد اروم اروم شعاع مالوندمو بیشتر کردم و رفتم طرف سینه اش، با دستم رو شکمش دور می زدم، نوک انگشتمو می کردم زیر خط سوتینش . نگاه کردم به سوتینش وای سوتین مشکی ، روی این بدن سفید ، داشتم دیوونه می شدم. و شعاع دایره مالوندنم رو بیشتر می کردم، پاهام هم که دیگه آشکارا داشت کسشو می مالوند، اونم هیچی نمی گفت چون لبم رو لباش بود ، فقط نفساش تندتر می شد. اینقدر شعاع دستمو زیاد کردم که نصف بند انگشتم زیر سوتینش بود، دیگه سوتینشو زدم بالا و با دستم یه سینه اشو گرفتم و شرو کردم به مالوندنش اما سرشو نمی مالوندم (حالا بعد می گم واسه چی)، وقتی حسابی حشری شد، همونطور خوابیده مانتو و تاپ و سوتینشو و تی شرت خودمو در اوردم . وای ی ی ، چی بودددددد، شرط می بندم اگه ببینین ، چه دختر چه پسر ، ارضا می شین. خداییش محشر بود. دیگه اوج حشر بود و لباشو گاز می گرفت ولی هنوز شرم داشت صداش در بیاد.بالا تنه لخت ، پایین تنه شلوار لی تنگ ، اینقدر حشری بود که اصلا نمفهمید لختش کردم، هنوز هم لباش تو دهنم بود و پاهام لای پاش و با دستم یه سینشو می مالوندم. (اگه نوکشو می مالوندم، یه دفعه یه شوک بهش وارد می شد و ممکن بود به خودش بیاد و از شرم و حیا نزاره من لباسشو در بیارم،) (اهان راستی اون دستم هم زیر بدن خودم بود) حالا شروع کردم از گردنش خوردن و دست پایینیم از زیر بدنم اوردم روی شکمش و دوباره میمالوندم و با همون طیف دایره ای رفتم سراغ شکمش و شرتش ، لبام هم هنوز تو دهنش بود و با همه احساس می خوردمشون، دکمه شلوارشم آروم باز کردم ،حالا دیگه لبشو ول کردم و میومدم پایین تر و همونطور مک می زدم و با دهنم بدنشو خیس می کردم، همزمان با اینکه رسیدم به سینه هاش، دکمه های شلوارش رو هم باز کردم، و نوکه سینه هاشو گذاشتم تو دهنم آهههش بلند شد و مثل یه بچه شروع کردم به خوردن و اینقدر حشریش کرده بودم که فقط آه می کشید وقتی شلوارشو رو هم از پاش در اوردم نا نداشت تقلا کنه ، شرتش هم مشکی ، کسش زیر شرتش غوغا می کرد ، خیس خیس ، سینه هاشو با ولع می خوردم و دستم هم تو شرتش ، کسشو می مالوندم. تو آسمون بودم، مهتاب جونم تو بغلم و پر از حشر . تو همون حین شرتشو از پاش در اوردم ، بهش گفتم مهتاب نمی خوای چیزی بگی ، وسط آه کشیدناش با همون ناز همیشگیش گفت علی دوست دارم. بکن. من دیگه داشتم می مردم از حشر، نفهمیدم چطور لخت شدم، و پاهاشو باز کردم و کیرمو گذاشتم در کسش و تا ته فرستادم تو. وای تو یه لحظه اینقدر بهش لذت وارد شد که بی حس بی حس شد، منم که کس داغ و تنگ اینو حس کردم بی اختیار افتادم روش، نگاش کردم فکر کردم بیهوش شده، تو همون حالش گفت علی دیوونتم ، علی توروخدا ، منم دستامو گذاشتم رو سینه هاش و شروع کردم کیرمو عقب جلو کردن ، میوردم بیرون و تا ته می کردم تو اصلا اینگار این کس رو واسه من ساختن، همزمان سینه شو می مالوندمو می کردمش، تا حس می کردم آبم داره میاد، کیرمو فوت می کردم. تو همین حین که کیرم تو کسش بود و تلنبه می زدم با یه تکنیک خیلی خاص برگش و به پشت خوابید، بدون اینکه تو کارمون لطمه ای وارد بشه. اینطوری کسش تنگتر می شد و بیشتر حال می کرد. منم که کونشو دیدم اصلا یه دفعه انرژیم دوبرابر شد ، با دستام کونشو می مالوندمو مثل این وحشیا می کردمش اونم که اون زیر دیگه نا نداشت اه اه کنه. اون روز مهتاب ۷ هشت بار ارضا شد.اینقدر عقب جلو کردم که دیدم داره آبم میاد ، همونجا تو کسش خالی کردم، و کنارش دراز کشیدم ، اما انگشتام تو کسش بود و می مالوندم تا دوباره ارضا شد. وقتی اینو دیدم دواره شق کردم، مهتابو رو به پهلو خوابوندم و گفتم کیرمو بخور عزیزم، اونم با ملافه تخت تمیزش کرد و در عین بی حالی آروم آروم مک می زد و اینگار داره شیر می خوره، منم که فقط اه و اوه می کردم، داشت آبم میومد ، از دهنش کشیدم بیرون و یه کم فوتش کردم ، گفتم روبه پهلو (برعکس) بخواب و کونتو بده طرف من، اونم همینکارو کرد و منم سر کیرمو تفی کردمو با کلی زحمت کردم تو کونش، همزمان کسشو می مالوندم ، و هر وقت کم می وردم با آب کسش کیرم و خیس می کردم، خلاصه تو همون حین مهتاب بازم ارضا شد و منم همون موقع آبمو کامل ریختم تو کونش. یه لب طولانی ازش گرفتم و همونطور لب تو لب هم خواب رفتیم. خلاصه بی هوش افتادیم رو هم و تا ۱۶ خوابیدیم و بعدش هم سریع لباس پوشیدیم که شوهرش و بچه اش از مهدکودک میاد ، ضایع نباشه.

بهترین زنداییاز همون اول دوسش داشتم از همون وقتی که دیدمش از همون روز که رفته بودیم خواستگاریش اره برای داییم رفته بودیم خواستگاری و من ۱۰ سالم بود نمیدونم چرا اما منم با خودشون برده بودن من یه بچه ی شیطونو بازیگوش بودم و اون موقع ها زیاد این چیزا حالیم نبود که برا چی اومدیم اینجا خنشون یه خونه ی متوسط تو یه جایه متوسط شهر بود منو داییم با مادر بزرگم بودیم در زدیم و بعد از ۲دقیقه در باز شد و رفتیم تو خونه ی بزرگو قشنگی بود بعد از سلامو علیک رفتیم بالا و من چون نمیدونستم برا چی اومدیم.به کار خودم مشغول بودم و داشتم رو پله ها بازی میکردم از پله ها رفتم پایین و رسیدم به اخرشون که زیر زمین بود اونجا مشغول بودم که یه دفعه یه چیزی دیدم یه دختر ناز ۲۰ ساله که داشت از حموم میومد یبرون تو همون نگاه اول با اینکه نمیدونم چرا ولی خیلی ازش خوشم اومد همونجا وایستادم و نگاه کردم موهای طلایی قد ۱۷۰ سانتی هیکل مانکنی که داشت جلوی من لباس می پوشید البته منو نمیدید ولسی چون ترسیدم یکی بیاد سریع رفتم بالا داییم اینا مشغول حرف زدن بودن بابا ی اینا مرده بود و شهید شده بود و ۲تا خواهر بودن با یه برادر و یه مادر مهربون که معلوم بود خودشونو از قبل برای بله گفتن اماده کرده بودن چون دایی من واقعا هیچی کم نداره یه پسر خوشتیپ و دختر کش البته وضع مالیش زیاد خوب نبود من تو فکرای خودم بودم و با اونا کاری نداشتم چند دقیقه نشسته بودم که دیدم یه دختر که واقعا به نظر من تو زیبایی هیچی کم نداشت اومد تو و چایی تعارف کرد نمیدونم چرا اما من از همون لحظه ی اول بهش یه حس خاصی داشتم خلاصه اونشب گذشتو ۲ماه بعد مراسم عقد داییم بود من که لا همه چیزو فراموش کرده بودم اصلا نمیدونستم داییم داره با کی ازدواج می کنه تو مراسم که بودیم چون بچه بودم میتونستم به قسمت زنا برم به خاطر همین من رفته تو قسمت زنا البته اون موقع حسه خاصی نداشتم و داشتم با بچه ها بازی می کردم تا وقتی که دوباره زنداییمو دیدم این دفعه دیگه واقعا محشر شده بود شاید اگه هر کس دیگه ای جای داییم بود پیش مهمونا یه بلایی سرش میاورد بازم بهم همون حس دست داده بود و احسالس میکردم خیلی دوسش دارم البته معلوم بود اونم منو دوست داره ولی نه از نوع دوست داشتن من چون همیشه باهام شوخی میکرد و سربه سرم میذاشت.تو مدتی که عقد داییم بود ما زیاد باهم رابطه داشتیم الببته خوانواده هامون و من همیشه وقتی میرفتیم پیشه داییم اینا سریع میرفتم پیشه زنداییم ئ اونم منو خیلی تحویل می گرفت و دوسم داشت و همیشه بوسم می کردراستی اسمش مریم بود و قرار شده بود طبقه ی پایین خونه ی پدر بزرگم زندگی کنن و من از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شده بودم البته نه به خاطر اینکه میتونم بیشتر دیدش بزنم به خاطر اینکه من هم داییم و هم زن داییمو خیلی دوس داشتم راستش همیشه غبطه ی داییمو میخوردم و همیشه ارزو می کردم ایکاش زندگی منم مثله داییم بود الانم همین حسو دارم حدود یه سال گذشتو وقت عروسی داییم شد یه عروسی با کلا س تو یه تالار قشنگ شهر بعد از مراسم تالار رفتیم دنباله ماشین عروسو خلاصه کلی خوش گذشت و عروسو بردیم خونه من از خاصیت کوچیک بودنم استفاده میکردم و همیشه پپیشه زنا بودم ما یه مراسم داشتیم که یه بچه یه پنجاه تومنی رو میگیره و میدوعه و عروس باید اونو دنبال کنه و بگیردش از شانس خوبه من قرار شد اون بچه من باشم خلصه پلو گرفتم و شروع کردم به دوییدن ولی زن داییم منو گرفت و همونجا یه گازم گرفت و بوسم کرد و رفت خیلی ناراحت شده بودم یه جورایی حس بدبختی می کردم و زده بودم زیره گریه.خلاصه عروسی تموم شد و همه رفتن خونه خود ولی چون ما خانواده ی داماد بودیم نرفته بودیم اونشب شب زفاف بود و داییم اینا رفته بودن پایین ولی من دلیلشو نمیدونستم همون شب اول داییم اینا دعواشون شد و کلی شیشه میشه شکست و زن داییم وسایلشو برداشت و میخواست بره راه افتاد تو کوچه ولی نو مادر بزرگم رفتیم دنبالش و برش گردوندیم ولی داییم گربه رو دمه حجله کشته بود و از اون به بعد زن داییم شده بود یه زنه مطیع خلاصه ما چون خونمون نزدیک خونه ی مادر بزرگم بود بیشتر وقتا اونجا بودیم و حسه من هر روز نسبت به زن داییم بیشتر میشد یه روز که رفته بودیم اونجا و من داشتم تو حیاط برا خودم بازی میکردم یه صداهایی شنیدم و فهمیدم که از خونه ی داییم اینا میاد و چون پنجرشون نزدیک اتاق بود رفتم نزدیک پنجره البته پرده داشت و چیزی دیده نمیشد اما من میشنیدم که زرن داییم می گفت محمد نه درد میاد نه محمد نکن و بعد از چند لحظه صدای اه و اوه زنداییم بود که میومد من اون موقع ها یه چیزایی در این موردا میدونستم و فهمیدم دارن چیکار میکنن ولی ترسیدم و سریع رفتم بالا چند مدت گذشت و فهمیدیم که زن داییم حاملس ما حالا بیشتر اونجا میرفتیم ولی زن داییم هنوزم منو همون جوری مثله قدیم بوس میکرد ولی من دیگه اون بچه ی قدیمی نبودم و بوس کردنای اونو منو به یه دنیای دیگه میبرد همیشه پیشه من راحت می گشت و همیشه با من جوره دیگه ای رفتار می کرد من دو تا پسر خاله داشتم که اونا هم تو کفه زن داییم بودن ولی چون من از اونا کوچیکتر بودم زن داییم زیاد به اونا محل نمیذاشت بچه های داییم به دنیا اومدن یه دوقلوی خیلی خشگال یه پسر و یه دختر من بازم به داییم حسودی کردم و گفتم خوش به حالش بگذریم بریم سره داستان اصلی رفت و امد های ما ادامه داشت تا وقتی که برای داییم یه کاره خوب جور شد و رفتن خونه ی خودشون و منت دیگه کمتر زن داییمو میدیدم هنوزم با دیندننش یه جوری میشدم با اینکه ۱۶ سالم شده بود ولی زن داییم هنوز باهام همون رفتار بچه گیرو داشت و همیشه باهام شوخی میپرد یادمه همیشه بهش دست میدادم و اون وقتی منو میدید میگفت پیمان دیگه بزرگ شدیها اینا گذشت تا وقته عروسی دایی کوچیکم رسید اونم یه زن انتخاب کرد و قرارا شد ۱ماه دیگه عقد کنن روز عقد کنون همه خونهی مادر بزرگم بودیم و قرار بود مرالسم اونجا باشه داشتیم کار میکردیم و زن داییمم بود که مادر بزرگم گفت یخ نداریم چون خونه ی داییم اینا نزدیک خونه ی مادر بزرگم بود زن داییم گفت خونه ما هست و من میارم ولی گفت چئن زیاده یکی باید باهام بیاد و بهترین فرصت برای من جور شد زن داییم گفت پیمان پاشو بریم یخارو بیاریم و من از خدا خواسته قبول کردم راستش داشتم به خودم یگفتم این بهترین فرصته و نباید از دستش بدم راه افتادیم تو راه حس کردم زن داییم داره یه جور دیگه باهام حرف میزنه تو چشاش یه برق خاصی دیدم با اینکه چند سال از ازدواجش گذشته بود و یه بار زایمان کرده بود اما هنوز همون هیکلو داشت پیشه خودم داشتم نقشه میکشیدم که رسیدیم و رفتیم بالا زن داییم گفت بشین و من نشستم و اون رفت یه چیزی بیاره تا بخوریم راستش خیلی دلم میخواست پاشم همونجا بقلش کنم اما روم نمیشد زن داییم شربت اورد و گفت پیمان الان زوده بریم و بیا یه زره بمونیم رنگش پریده بود چون هوا خیلی گرم بود گفتم زن دایی حالت خوب نیست گفت اره یه کم گرممه شربتو خوردیمو گفت رفت لباساشو در اورد با یه تاب و شلوار تنگ اومد کنارم نشست البته این عادب بود چون همیشه اینجوری بود بهم گفت ماهواررو روشن کن و من روشن کردم رو پی ام سی بود و ارش داشت می خوند اهنگ ارش من دوست دارم داشتیم نگاه میکردیم البته نگاه من همش به زن داییم بود حالش بدتر شده بود و رنگش کلا گچ گفتم زن دایی خوبی گفت اره فقط یه زره فشارم افتاده گفتم وایستا الان یه کم دیگه شربت میارم رفتم تو اشپز خونه شربت ریختم و اوردم وقتی اومدم دیدم زن داییم بیهوش شده خیلی ترسیدم خواستم زنگ بزنم به داییم ولی یه لحظه یه فکری از سرم گذشت دیدم بهترین موقعیت جور شده اول چند بار صداش کردم دیدم جواب نمیده رفتم جلو یکم تکونش دادم بازم هیج عکس الملی نداشت گفتم حال وقتشه لبمو بردم جلو و لباشو بوس کردم کیرم همون لحظه شق شد وای چه لبای نرمی داشت همینجری داشتم لباشو میخوردم و صورتشو بوس میکردم اصلا هم فکر نمکردم که اگه یه وقت بلند شه چی میشه از لباش سیر نمیشدم واقعا لذت بخش بخش بود خوابوندمش رو مبل و بازم شروع کردم به خوردن لباش دماغ کوچوشو میخوردم تمام صورتشو لیس میزدم شهوت همه جامو گرفته بود و دیگه دسته خودم نبو یه لحظه یادم اومد که زن فقط صورتش نیست یه تاب نازک تنش بود که قشنگ سینه بندشو معلوم میکرد درش اوردم یه سوتین سیاه تنش بود داشتم گردنشو میلیسیدم که دستمو کردم زیره سوتینش و سینه هاشو مالیدم که یه لحظه حس کردم زن داییم یه تکنی خورد رنگم پرید و سریع رفتم کنار فکر کنم بیدار بود ولی نمیخواست که من بفهمم ۲دقیقه وایستادم دیدم تکون مخورد دوباره رففتم سراغش ولی با احتیاط بیشتر سوتینشو در اوردم و سینه های قهوه ای شو خوردم راستش حس میکردم دارم خواب میبینم ولی اصلا نمیدونستم دارم چیکار میکنم و این شهوت بود که دستور میداد اونقدر سینه هاشو خوردم که خسته شدم خواستم برم سراغ شلوارش ولی یه حسی بهم میگف نه ولی شهوت که این چیزا حالیش نیست شلوارش اونقدر تنگ بود به زور درش اوردم وای داشتم دیونه میشدم یعنی اینی که جلومه اونیه که چند سال تو کفش بودم دسته خودم نبود تا شرتشو دیدم پریدم طرفش و شروع کردم به خوردن اصلا دوس نداشتم شرتشو در بیارم داشتم همینجوری میخوردم که بازم حس کردم زن داییم تکون خورد این بار مطمئن شدم که بیداره رفتم بالا سرش و لباشو بوسیدم و گفتم زن دایی میدونم بیداری اگه دوس نداری چشاتو باز نکن ولی اینو بدون این چند سال عاشقت بودم و خیلی دوست داشتم چشاشو باز کرد یه لحظه از خجالت اب شدم و رفتم کناررر زن داییم گفت عیب نداره پیمان منم دوست داشتم ولی فکر نمیکردم تو منو اینجوری دوست داشته باشی. برگشتم طرفش و گفتم عاشقت بودم زن دایی و رفتم تو بغلش شروع کردم به بوسیدنش حس می کردم به عشقم رسیدم لحظه های خیلی قشنگی بود لباشو میخوردم و دماغشو همه جاشو میبوسیدم رفتم سراغ گردنش و یه اه کشید گردنشو خوردم و یواش یواش رفتم پایین بالهای سینه هاشو خوردم و شروع کردم به خوردن نوک سینش عین یه بچه که از مامانش شیر میخوره زن داییم خیلی خوشش میومد و میگفت تو عین بچه ها شیر میخوری گفتم زن دایی جون من بچتم دیگه خیلی سینه هات خوشمزس گفت بخور همش ماله خودت گفتم چشم.اونقدر خوردم تا خودش گفت بسه گفتم اجازه هست برم پایین گفت تو که هر کاری خواستی کردی دیگه اجازه برا چی یه خنده خیلی خوشگل کرد و من شروع کردم به خوردم شکمشو خوردم نافشو خوردم و در همین لحظه شلوارشو در اوردم دوباره چشم به شرتش افتاد واقعا حشری کننده بود دوباره شروع کردم از رو شرت خوردن که گفت چرا درش نمیاری گفتم من عاشق شورتتم گفت ولی به من حال نمبده گفتم چشم و سریع شرتشو در اوردم یه لحظه حس کردم تو بهشتم اصلا فکرشم نمیکردم زن داییم همچین کسی داشته باشه کسش مثله فیلمای سوپر بود مثله کس دختر بچه ها موهای ریز طلایی داشت و پف کرده بود یه لحظه کنترلمو از دست دادم و حمله کردم به کسش و اقعا انگار داشتم پنبه میخوردم خیلی خیلی خیلی باحال بود پاهاشو باز کردم و شروع کردم به خوردن کسش دیگه زن داییم هیچی نمیگفت و فقط سره منو به کسش فشار میداد و هر چند ثانیه یه اه بلند میگفت اونقدر خوردم تا ارضا شد راستش کلا خودمو یادم رفته بود و فقط دوست داشتم زن داییمو بخورم زن داییم بعد از چند ثانیه گفت تو چرا لباساتو در نمیاری منم تازه به هوش اومدم اما خجالت کشیدم گفتم زن دایی من خجالت میکشم خودت در بیار گفت باشه سرپا شدیم و دوباره شروع کردیم به لب گرفتن زن داییم گردنمو خورد که یه لحظه یه حسه خیلی باحال بهم دست پیرنمو در اورد و شروع کرد به خوردن سینه هام و یواش یواش رفت پایین چهار زانو رو زمین نشست و کمربندوم باز و شلوارمو در اورد کیدم داشت شرتمو پاره میکرد یکم شکممو خورد و رفت پایین شورمو در اورد و شروعبه خوردن کیرم کرد انگار براش خیلی لذت داشت چون خیلی باحال میخورد من حس کردم ابم داره میاد گفتم زن دایی دارم میام گفت تو دهنم خالی کن سرشو گرفتم و چندتا عقب جلو کردم و ابم اومد حس کردم کله بدنم داره خالی میشه ابم که تموم شد ز دایی همشو قورت داد و من ولو شدم و زمین نذاشت کیرم بخوابه و باز اونقدر خوردش تا شق شد گفت سریع تر بکن که باید بریم رفتم سراغ کسش چنند تا بوسش کردم و گفتم چهار دستو پا بشینه سره کیرمو به کسش مالدم و شروع کردم گذاشتن توش وای خیلی لزج بود و خیلی باحال حس کردم همین الان ابم میاد چند بار عقب جلو کردم واقا حس میکردم تو بهشتم خیلی گرمو باحال بود گفتم زن دایی دارم میام گفت بده بخورم دوباره برگشت و کیرمو کرد تو دهنش چند تا عقب جلو کرد و ابم اومد و افتادم زمین زن دایی اومد لبمو بوس کرد و رفت لباسشو پوشید و گفت پاشو سریع بریم منم اماده شدم و رفتیم تو راه ازش کلی تشکر کردم اونم گفت قابل نداشت از اون به بعد یه بار دیگه کردمش که تو خونه ی مادر بزرگم بود اگه خوشتون اومد اونم میزارم

سلام..اولین باره مینویسم. امیدوارم خوب باشه….____من و آزاده دختر خالم ____________________اول از خصوصیات خودم میگم تا باهام آشنا شیم،قدم ۱۷۹ وزنم ۷۵ کیلو چهره زیاد خوشگل نیست اما یه کمی جذابم اما یه زبون دارم که مارو از لونش بیرون میکشه،سنم ۲۱ تقریبا،یه داداش دارم که ازم کوچیکتره و دوتا خواهر،همیشه شلوارکو رکابی میپوشم تو خونه الا وقتی کسی بیاد خونمون،از لحاظ لباسم نسبتا با پول زیادی که خرج میکنم خوشتیپم،حالا شروع داستان:من یه دختر خاله دارم اسمش آزادست که من آزی صداش میکنم،ما از بچگی به واسطه رابطه بسیار صمیمی مامانامون باهم بزرگ شدیم اون ۲سال از من کوچیکتره.از خصوصیات چهرش بگم به خاطر یه حادثه صورتش چندتا بخیه خورده و لبخندش خیلی سکسیه از لخاظ بدنی قدش حدودا ۱۶۰ و وزنشم ۵۷(چند روز پیش خودشو تو خونمون وزن کرد نگین دروغ)،تا دیشب که آرزو داشتم بکنمش همین امروز صبح موفق به این کار شدم،۲۳/۱۰/۱۳۸۹اومده بود پیشم برای امتحان ریاضیاتش(درس دانشگاهش)کمکش کنم از شانس خوبه من،خواهر دوقلو دانشگاه بود داداشم مدرسه،مامی و بابام سرکار،پس ما باهم تنها شدیم،به محض ورودش به خونه تصمیم گرفتم حتی بزورم شده کونش بزارم اما بعدش ترسیدم که شاید واسم دردسر شه(همینجا بگم گاهی اوقات یه حرفی پشت سر این آزاده بود که مثلا به فلانی داده و …) این حرفا بهم قوت قلب داد پس به همین دلیل از رو حیاط تا داخل خونه تحمل کردم،به محض ورود به ساختمان یه انگشتش کردم که بی محلم کرد،رسیدیم تو اتاقم من خودمو چسبوندم بهش تا این کارو دید بهم گفت تورو خدا ولم کن،گریش شروع شد،ولی من حتما باید میکردمش.پس شروع به کردم به مالوندنش میخواستم شهوتی شه اما مگه میشد،با اونکه قبل اون سکس های زیادی البته با سه تا دختر داشتم اما به نظرم نمیتونستم تحریکش کنم،و این موضوع ناراحتم میکرد،پس شروع به در اوردن مانتوی مشکیش کردم.زیرش یه تاپ داشت که رنگش زرد بود(رنگ زرد منو تحریک میکنه)شلوارشو تا زانو کشیدم پایین باشورتش همراه،شورت معمولی ازینایی که بندر میدن ۶تایی ۱۰۰۰تومن[شورت لا قاشی آبی نداشت،یا شورت سوتین ست هم] اما کون قلمبش تو ذوق میزد،شروع به بازی کردن با کوسش کردم با دستم قشنگ مالیدمش گفت بخور[من فقط کوس یه نفرو خوردم اونم نامزدمه] گفتم بدم میاد وبیخیال شدم میدونستم بااین جوابم واسم ساک نمیزنه پس بیخیال ساک شدم وبا کرمی که رو میز آرایش تو اتاق بود سوراخشو چرب کردم تو همین بین ازش خواستم که خودش کونشو بماله تا آماده شه(فهمیدم که حرفای پشت سرش راست بوده) تا لباسای خودمو در بیارم کیرمو چرب و چیلی کردم گذاشتم رو سوراخ کونش،یه کم فشار دادم یه ذره رفت توش اونم یه آخ گفت،دوباره فشارو بیشتر کردم رفت تو دردش اومد اما نه زیاد شروع کردم به چلو عقب شدن،البته نه سریع خیلی نرم آهسته تا هم اون حال کنه و هم من،بعد ده دقیقه جلو و عقب رفتن ، احساس کردم که آبم الاناست که بیاد پس کیرمو در اوردم و آبمو ریختم لای درز کونش،……این اولین داستانم با گوشی موبایل،نه چیزی زیاد کردم نه کم،،اگه قابل قبول بود ادامه بدم اگه نه هم خوبه.(www.Looti.Net)

اینم داستان دوم…… __________________ فقط نظر بدین تا بهتر بنویسم…. سکس با الهام،خواهر بزرگتر آزی، این دومین داستان شما اگه داستان اول رو خونده باشین با من آشنایی دارین، از الهام بگم یه دختر ترکه ای با کون بسیار زیبا که دوست دارم همیشه بخورمش و سینه های کوچیک و لیمویی،چهره جذاب و گیرا چشمای قهوه و لبای کوچیک،فقط بینیش یه خرده بزرگه،که البته میخواد عملش کنه. ___ برمیگردیم به داستان یه شب ساعتای ۱۰ شبی بود که یه اس از گوشی این الهام خانم به من رسید که :آره من فردا ساعت ۵ میام خونتون، پشت بندش این پیام اومد که:عزیز اشتباه شد، من که تو این جور مواقع کیرم خوب به کار میوفته پیام دادم اگه میخوای بیام کمک. (پیامکای ارسالی و دریافتی) الی:نه منظورت چیه؟ من:منظوری نداشتم فقط میخواستم، الی:میخواستی چی؟ من : حالتو بپرسم؟ الی:آره جون خودت،بگو چیکار داشتی. من:باید راستشو بگی. {تو همین حین مامانم اومد تو اتاقم گفت بگیر بخواب فردا به امتحانت نمیرسی،} الی:باشه . من :قسم بخور، الی:بگو دیگه،به جون مهدیمون، من:فردا میخوای بری خونه کی؟ الی:به تو چه مگه مفتشی، من:ج…(منظور جیگر بود اما جوری نوشتم جنده بخونه) اذیت نکن،بگو دیگه، الی:پیش دوستم، من :پسر یا دختر، الی:شب بخیر، من:فردا تمام پیاماتو نشون خاله میدم. الی:نه تو رو خدا. {این جا بود که دل من قوت گرفت} من:شب بخیر خوابم میاد، الی:نمیگی که عزیزم؟ من :ببینم چی میشه، الی:قوربونت نگو هرکار بگی میکنم، من:باشه اما الان خوابم میاد، … صبح که از خواب بیدار شدم یه زنگ به خونه خالم زدم که الهام گوشیو برداشت شروع به التماس که آره نگو ازین حرفا، منم که دلرحم قبول کردم اما به شرطی که خانوم بگن اون پیامو به کی میخواستن بدن، {اینجابگم از آزاده آمارشو گرفتم میخواست بره بده،} تق تق تتق،(آهنگ اس ام اسم) الی:پیش مهرداد اکرامی(اسم مستعار) من :که چی بشه. (نقشم گرفتم حالا یه پیام عالی ازش دارم،به علت تعصب پدرش ازش مثل سگ میترسن،و میتونستم با تهدید ازش کامروا شم) الی:میرن چی بشه؟دوست دختر تو میاد پیشت چیکار، من:واضح حرف بزن جون مهرداد، الی:کشتی منو،میخواستم باش حال کنم.. من:اگه من بخوام با منم… الی :با تو چی؟ من:بامنم حال کنی؟ الی:خفه شو،اشغال عوضی، من:وقتی پیاماتو مامانت خوند میفهمی، (من از فلش اس ام اس،استفاده میکردم پیام بعد خوندن پاک میشدن،) الی:باشه کی؟ من:فردا ساعت ۹تنهام،معین(داداشم)نیستو من تنهام بیا خونمون با آزی بیا کسی شک نکنه، الی:نمیخواد تنها بیام بهتره چکار به اون داری، من بای حالا تو بیارش،، الی:باشه خبرمرگت، رفتم به سمت دانشگاه که تو ماشین بودم چشمم به یه دختر افتاد اما بیخیال شدمو گفتم امتحان دارم،بعد امتحان [نو آمریکانو،پوس تو وو،سکسی ما] من:الو سلام بفرمایین، آزی:کثافت، من:چی شده، آزی:لاشی، من :گفتم فردا میبینمت بوبای، صدای آهنگ قدیمی تو ماشین اعصاب خرد کن بود خاموش کردم رفتم خونه،تمام طول روز به بطالت گذشت،تا اینکه: ساعت ۸.۵ روز بعد، الهام اینا اومدند، آزی با مانتوی مشکی شلوار آبی تیره،و شال آبی، الهام با پالتو خاکی رنگ با شلوار جین مشکی و روسری مشکی رنگ،(هیکل الهام با شلوار جین مشکی عین این کره ایهای لاغر تو فارسی وان) آزی رو فرستادم تو یه اتاق دیگه و خودم با الهام رفتیم تو اتاقم شروع کردم سینه های <لیموییشو>مالیدن اولش مانع میشد اما بعد۲ دقیقه خجالتش ریخت و یه کم شلتر کرد! من لبامو گذاشتم رو لباش شروع به لب گرفتن کردم،زبونمو کردم تو دهنش مادر قحبه گازش گرفت طوری که از حرارتی که ایجاد شد تخمام آبپز شدن، یکی محکم زدم تو گوشش و گفتم باید یجوری بگایمت که همه بفهمن کون دادی، گفت من از پشت نمیدم،گفت میبینیم، رفتم طرفش مانتوشو دراوردم زیرش یه لباس استریج(نیکبخت واحدی میپوشید)پوشیده به رنگه بنفش دادمش بالا دیدم بدون سوتینه،خداییش سینه هاش خیلی کوچیکه شاید به زور ۶۰ میشد، حالم گرفته شد شروع کردم به لیسیدن چندباری زدم روشون یه بار گاز گرفتم که آنچنان زد تو سرم که الانم درد داره، تی شرت خودمو با شلوارکو در اوردم شورتم گذاشتم باشه تا اذیتش کنم، شلوارشو دراوردم شرتش یه شرت قرمز رنگ بود که رو کوسش یه قفل بسته داشت و پشتش رو کونه قلمپش یه قفل باز،خندم گرفت آخه یه همچین شرتی رو ندیده بودم،درش اوردم با دیدن کونه سفیدش و کوسه بی مو(واسه من تمیز نکرده بود،روز قبل به مهردادش داده بود،) آهم بلند شد و با کله هجوم برد تا بخورمش یه سوراخ صورتی روشن که نشون میداد یه چند باری از یه کیر پذیرایی کرده آقا شروع کردیم به لیس زدن و مکیدن،بعد ۲یا ۳دقیقه پاشدم کرم رو اوردم و حالت شصت و نه گرفتیم و گفتم شورتمو دربیار و کیرمو لیس بزن گفتم تا من کونت آماده کنم الی:نمیخواد، من:مگه دل بخواهیه؟ الی:اختیار کونه خودمو که دارم. هرکار کردم کیرمو نخورد اما چندبار یه دستی روش کشید.من به کار خودم ادامه دادم و با انگشتم بإزش کردم بعدش بلند شدم و کیرمو زدم روی کسش که اهی کشید حالت سگی نشوندمش خودم رفتم پشتش کله کیرو کردم تو که الی:درد داره چربش کن، من:خودت خیسش نکردی پس دردو بکش، بعد از این حرف یه فشار دادم که تا نصف رفت تو جیغ بنفش الهام گوشمو کر کرد ناله هاش زیاد بودو هی میگفت مامانی گه خوردم مامان جر خوردم، پسر خاله(اسممو میگفت)پارم کردی یه فحش مادر بهم داد که زدم تو سرش و فشار بعدیو دادم که گریش شروع شد،همین که رفت تا آخر شروع به تلمبه زدن کردم چه حالی میدادش، ۵دقیقه نشد آبم اومد که به محض اینکه ریختم داخلش یه آی سوختم گفت(نگو کونش زخم شده وگر نه آبه من که جوش نبود) کیرمو کشیدم بیرون که یه گوز جانانه داد،،گفت برو دستشویی که جامو خراب کنی، گفت احمق بیشعور بعدش با هاش لب گرفتم،با یه دستمال لاپاشو پاک کردو شروع کرد به لباس پوشیدن منم یه عکس از کونش گرفتم که اگه بشه میزارم عکسو.از اتاق با شلوارک اومد بیرون دیدم آزی داره بد نگاه میکنه،منم که هنوز دلم میخواست رفتم طرفش، ….. با شلوارک و بالا تنه لخت اومد بیرون (یه کمی شکم دارم)که آزی رو دیدم،دوباره کیرم انتن داد که برو طرفش رفتم طرفش شروع کردم به لب گرفتن(جای تعجب داشت که بعد نیم ساعت بازم دلم سکس میخواست)اونم همراهی میکرد نگو سکس من و الهام رو دیده و تحریک شده بردمش تو پذیرایی و لختش کردم زیر مانتوی مشکیش یه سوتین آبی داشت از رو سوتین سینه هاشو میمالیدم ،اونم رو سینم دست میکشید من:پاشو شلوارتو دربیار. آزی:باشه، با ناز شروع کرد به لخت شدن باورتون نمیشه چی دیدم یه شورت قرمز رنگ خیلی سکسی که کلا توری بود کوسشو که دیدم،(تو داستان قبلی گفتم که فقط کوس نامزدمو خوردم.)اما با کله رفتم رو کوسش و با اون شروع کردم ور رفتن یه کم اه و ناله کرد که، دیدم داره کیرمو میماله شلوارک در اوردم من :ساک بزنم، آزی:باشه عزیز دل(بعدش فهمیدم میخواد از جلو بگیره منو نه اینکه خوب باشم اما از بابام پول زیادی بهم میرسه،) چه ساکی میزد گور به گور شده با زبونش میکشید رو کیرم نوک زبونشو میکرد تو سوراخ کیرم،کله کیرمو میکرد تو دهنش و مدام مک میزد ،۶۹ شدیم و با تمام وجود کوس و کونشو میخوردم تا حال کنه اخه با معرفت بهم خیلی حال داد، کوسشو لیس میزد یه صداهایی میداد که نشون میداد راضیه با تف کونشو خیس کردم و به آرومی کردم تو کونش تا دردش نگیره و حداکثر حالو ببره، کونشو نسبتا باز شد کردم توتر به خاطر ساک زدنای زیادش داشتم ارضا میشدم پس کیرو کشیدم بیرون بعد مثل این گداها گردنو کج کردم یعنی آبمو بخور که باناباوری دیدم که شروع کرد به ساک زدن وقتی آبم میخواست بیاد کشیدم بیرون و تو موهاش ریختم ،آخیش راحت شدم،، – ببخشید اگه بد بودن،،، اگه داستان بعدی خواستین بهم تو همین تایپیک بگین، www.looti.net asal75 ……………

کس خاله جون من سه تا خاله دارم که خاله کوچکم از دوتای دیگه خوشگل تره بیست و پنج سالشه یعنی سه سال از من بزرگتره پنج سال پیش ازدواج کرده. رابطه ما از روز عروسی دائیم شروع شد البته از چند سال قبل هم من هر فرستی پیدا میکردم خاله مریمو دید میزدم چه کون باحالی داشت. سینه هاش تو یه مشت جا میگرفت وقتی شلوار تنگ می پوشید رونای گوشتیش ادمو میکشت.همه چی از عروسی دائی رضا شروع شد.چند روز قبل از عروسی منزل دائی بودیم و داشتیم تدارکات عروسی را می چیدیم. خانمها هم داشتند مقدمات پختن غذا را برای ظهر میچیدند که مامانم صدام کرد وگفت بیا خالتو برسون تا خونه شون لباس هاش کثیف شده میخواد تعویض کنه منم از خدا خواسته گفتم چشم مامان جون.با خاله مریم سوار ماشین شدیم وراه افتادیم خاله کنار من نشسته بود وداشت در مورد عروسی دائی صحبت میکرد منم زیر چشمی اونو دید میزدم وای چه بدن سکسیی داشت.رسیدیم خونه خاله. توی حیاط ایستادم وخاله هم رفت داخل که لباس هاشو بپوشه.منم این فکر به سرم زد که از جا کلید. خاله را دید بزنم یواش یواش رفتم داخل واز سوراخ جا کلید نگاه کردم وای من داشتم چه می دیدم خاله پیراهنشو از تنش در اورد بود چه سینه هایی بدنش سفید مثل برف بود. حالا داشت شلوارشو در می اورد پشتش طرف من بود خم شد که شلوارو بیاره بیرون عجب کون باحالی چاک کونشو که دیدم دیگه کنترلمو از دست دادم. کیرم شق شق شده بود درو باز کردم رفتم تو خاله تا منو دید جا خورد. گفت تو اینجا چکار میکنی ولی من دیگه حشری شده بودم رفتم به طرفش وگرفتمش تو بغل وای چه بدن گرمی داشت میخواست مقاومت کنه که من سینه هاشو گرفتم وشروع کردم به خوردن همین جور که داشتم سینه هاشو میمکید با دستهام با کونش ور رفتم خاله دیگه نتونست مقاومت کنه اخه او هم داشت حشری می شد. لیس زدنو به طرف پائین ادامه میدادم به شکم .رون تا انگشتهاش. خاله را رو شکم خواباندم و کونشو شروع کردم به لیسیدن کون سفیدشو گاهی گاز می گرفتم.میبوسیدم .میخوردم وای چه طعم خوبی داشت لای کونشو باز کردم و سوراخشو لیس میزدم.انگشتمو خیس کردم اروم اروم کردم تو کونش اولش خودشو جمع میکرد ولی بعد از چند بار عقب وجلو خوشش اومد . به خاله جونم گفتم برگرده و رو به جلو بخوابه. چند لب گرفتیم بعد من با چشمام اشاره کردم به کیرم .خاله هم متوجه شد که باید برام ساک بزنه شلوارمو کشید پائین وشروع کرد به ساک زدن کیرمو تا ته میکرد تو دهنش وچنان می لیسید که انگار چند سالی گرسنه بوده من هم موهاشو توی دستهام گرفته بودم و صدای ناله هام بلند شده بود. کیرمو از دهنش اوردم بیرون ورفتم به طرف کسش وای کس خاله چه بوی خوشی می داد زبونمو کردم تو کس خاله مریم و شروع کردم به لیسیدن همین جور که داشتم کسشو می خوردم با دستمهام سینه هاشو می مالیدم کم کم صدای اخ اخش شروع شد من کسشو می خوردم خاله هم ناله می کرد.همین جور میگفت خاله قربونت بره بخور.بخور خوب میخوری عزیزم من هم زبونمو کرده بودم بین لبهای کسش و میمکیدم. خاله گفت دیگه طاقت ندارم زود باش کیرتو بکن تو کسم منم سر کیرمو با تف خیس کردم وگذاشتم در کس خاله جونم وای چه کس گرمی هر چه بیشر کیرم میرفت داخل حرارت کسشو بیشتر احساس میکردم .شروع کردم به تلمبه زدن همین جور که عقب وجلو می کردم پاهای خاله هم می رفت بالا تر.با مو هام بازی میکرد ونا له میداد.بهش گفتم برگرد از پشت میخوام بکنمت حالت فرغونی(سجده)شد و منم کیرموخیس کردم و گذاشتم در کونش یواش یواش کردم تو کونش اولش میگفت در می کنه ولی بعد از چند لحظه دیگه چیزی نگفت متوجه شدم داره خوشش میاد. مشخص بود شوهرش هم از عقب اونو میکرده چون خیلی دردش نگرفت.شروع کردم به تلمبه زدن چنان تلمبه میزدم که وقتی به کون خاله می خوردم موج تو لمبه هاش می افتاد دپگه داشت منیم می امد به خاله گفتم داره می یاد بریزم تو کونت گفت اره همشو بریز توکونم گفتم امد.امد…..وتا اخر خودمو چسباندم به خاله جونم جوری که کیرم تا ته رفته بود تو کونش . خاله اروم اروم خوابید من هم روش خوابیدم دوست داشتم ساعتها همین جور رو خاله بخوابم. این اولین سکسی بود که من وخاله باهم داشتیم .ولی دیگه هر وقت دوست داشتیم با یه زنگ همه چی حل بود.

افسردگی خواهر زنسلام اسم من ایمانه ۳۶سالمه و چهار ساله که با ثمین ازدواج کردم قبل از ازدواج باهم دوست بودیمو خیلی حال میکردیم ثمین جون هم تپله و همین حسنشه موقع سکس نشده که با کون نرممش رو صورتم نشینه هر موقع هوس کیر کنه همین کارو میکنه اینقدر بوی کونش مستم میکنه که با هیچ چی عوضش نمیکنم همیشه تو خیابون مردم با حسرت به ما نیگاه میکنن البته ثمین جون هیچوقت به هیچکس رو نمیده ولی خوب هیکله دیگه بگذریم ثمین جون یه خواهر هم داشت به اسم فریبا خیلی ناز بود اونم هیکل توپری داشت ولی چاق نبود خیلی تو کفش بودم آخه از زنای گوشتی خوشم میاد و همیشه به جون قصاب محلشون دعا میکنم خلاصه این فریبا جون ما شوهرش ارتشی بود و همیشه تو ماموریت و مانور و عملیات یه مدتی بود از فریبا اینا خبر نداشتیم تا اینکه ثمین داشت با مادر شوهر فریبا صحبت میکرد که دیدم گریه میکنه وقتی پرسیدم گفت که فریبا مریض شده با نگرانی گفتم چی شده گفت خود به خود بیهوش میشه و دکترا هم علتشو نفهمیدن همه آزمایشارو با دقت بررسی کرده ظاهرا هیچ چیش نیست به ثمین گفتم ناراحت نشیا ولی انگار فریبا مشکل روحی داره ثمین عصبانی شد گفت دیوونه خودتهی چرا به خواهرمن میگی دیوونه گفتم عزیزم‎ ‎مشکل روحی با دیوونگی فرق داره گفت نه فریبا جنی شده باید ببرمش پیش دعا نویس گفتم خود دانید خلاصه هر کسی برای این بنده خدا یه نسخه میداد از پاره کردن شکم خروس تا خوروندن آب حوض به گربه تا اینکه اتفاقی با یه دوست زمان دبیرستان روبه رو شدم پدرام از اون خر خونا بود که همیشه یه کتاب تو بغلش میدیدیم ازش پرسیدم آقا پسر کجایی دیگه با ما نمیپری گفت والله سرم شلوغه رفتم رشته روانشناس و الان هم دکتر روانکاوم مراجعه زیاد دارم الان هم اتفاقی بیرون زدم یهو یه جرقه ای تو ذهنم زد گفتم پدرام جون من یه مریض دارم که میخوام خصوصی ویزیتش کنی اصلا یه جورایی تو عمل انجام شده قرار بگیره خلاصه قرار گذاشتم که به عنوان میهمان خونوادگی بیاد منزل ما یه جورایی تنظیم کردم که فریبا با شوهرش خونمون باشن پدرام اومد و بعنوان یه مشاور و نه یک دکتر با فریبا نیم ساعتی حرف زد بعد منو کشید کنارو گفت این بنده خدا کمبود محبت داره ظاهرا شوهرش که ماموریت میره دچار وهم و خیال میشه اینه که الان بعد از ۳ سال زندگی توهم تو اعماق ذهنش نشسته فکر میکنم که این غش کردناشم برای جلب ترحمه و گرنه ریشه جسمی نداره و همه چیزش مرتبه شوهرش باید بیشتر بهش اهمیت بده و‎ ‎درکش کنه و هیچ دارو و نسخه ای لازم نداره فقط مراقبت و اینکه مسافرت زیاد بره تا ریشه این توهم از بین بره جریانو به شوهرفریبا گفتم گفت ایمان جون میبینی که من زن دولتم اختیارم دست خودم نیست یه محبتی بکن به ثمین خانوم بگو بیشتر باهاش باشه (جاکش همیشه ازمن مایه میذاره) خلاصه فریباجون پاش به خونه ما باز شد تااینکه برنامه یه مسافرت کیش برام جور شده دیدم بهترین فرصته که فریبا هم یه هوایی عوض کنه یه زنگ به معین شوهر فریبا زدم مثل همیشه…. خودتون میدونید بهانست بگذریم فربا جونو با خودمون آوردیم کیش توی راه چند بار فریبا غش کرد خلاصه با مصیبتی خودمونو رسوندیم کیش نامه های پزشکی رو به پذیرش هتل نشون دادیم که فریبا با ما تو یه اتاق باشه خلاصه گذشت و ما همه جا با هم بودیم و خانوم طبق روال غش و ضعف میکرد تقریبا مسافرت زهرمارمون شده بود تا اینکه ثمین به من گفت که میخواد بره یه کم تو جزیره بگرده و میخواست فریبا رو بپیچونهتا حال و هواش عوض بشه طبیعتا موافقت کردم منم که میخواستم برم حموم فریبا هم خواب بود ثمین رفت منم تو حموم طبق روال کیرمو میکروفن کردمو شروع کردم به آواز که متوجه شدم درب حموم نیم لا باز میشه تا حواسم جمع شد.دیدم کسی پشت در نیست منم تقریبا حسم از بین رفته بود خودمو آب کشیدم یهو صدای شکستن لیوان اومد با عجله رفتم بیرون فریبا با یه لباس نیمه عریان کف اتاق افتاده بود و رعشه میزد خلاصه دستمو گذاشتم لای دندوناس که دیدم دهنش قفل نکرده شک کردم آخه تو غش باید دندونا قفل کنه خلاصه بلندش کردم گذاشتمش روی تخت اونم مثلا بیهوش بود و جالب اینکه شورت نداشت یهو چشمم به کوسش افتاد عجب کوووووووسسسی بیطاقت شدم آروم دستمو به کوسش کشیدم عکس العملی نشون نداد با خودم گفتم بیهوشه نمیفهمه آروم کووووووسشو میمالیدم دیدم که داره خیس میشه منم دیگه از شق درد دیوونه شده بودم کیرمو فرو کردم تو کوس فریبا جونیه تکون نامحسوس خورد و من تلمبه زدمو موقع ارضا شدن همه آبمو خالی کردم تو دستمال کاغذی و از اتاق زدم بیرون بعد از ظهر همون روز فریبا ثمینو فرستاد بره دارو خانه براش دارو بگیره منم داشتم با لب تاب ور میرفتم که دیدم باز فریبا ولو شد رو زمین با عجله رفتم دیدم باز غش کرده اومدم به زور بلندش کنم که تلنگم در رفت یه دفعه فریبا خندش گرفت ببببببببببله خانم از اول فیلمش بوده که غش میکرده برای جلب توجه و کمبود محبتی که از شوهرشو خانواده شوهرش داشت.دیگه رنگمو باخته بودم هم اون که دستش رو شده بود و هم من که مثلا سوءاستفاده کرده بودم آروم بلند شد و با خجالت بهم نگاه میکردیم فریبا گفت ایمان جون شرمندم که این همه اذیتتون کردم منم گفتم منم خوب یه کارایی کردم که خودت میدونی گفت بی خیال اون ماشالله چه کیرررررررررری داشتی سه ماه بود تو کف بودم خیلی دلم میخواست هر موقع ثمین برام میگفت که چقدر باهم لذت میبرید حسودیم میشد معین هم که فقط کارشو داشت کیرم یه حرکتی کرد که از نگاه تیزبین فریبا دور نموند آروم دستشو کشید رو کیرمو گفت حقیقتش چون مثلا غش کرده بودم ارضا نشدم میتونی و آروم لباشو چسبوند یه دهنم گرفتمش تو بغلمو حسابی لباشو لیسیدم و پستونای اناریشو کشیدم بیرونو نوکاشونو میمالیدم فریبا محکم ناله میکردو کیرمو میمالید بعد از یه مدتی از خودم جداش کردم و شیرجه رفتم رو کوسش و شرو ع کردم به خوردن که دیدم در میزنن سریع خودمونو جمع و جور کردیمو ثمین اومد تو خوشبختانه چیزی نفهمید و ما و روز بعد برگشتیم تهران خیلی تو کف بودم دیگه ثمین سیرم نمیکرد حتی موقع کردنش فریبا میومد تو ذهنم تازه وقتی کون ثمینو لیس میزدمو ناله میکرد یاد ناله های فریبا میفتادم تا اینکه یه روز تو شرکت‎ ‎بودم که فریبا زنگ زد به موبایلم گفت یه سر برم خونشون با عجله رفتم بیرون به منشی گفتم من میرم بیرون کاری دارم قرارا رو برای امروز کنسل کن گاز کش رفتم خونشون چی میدیدم فریبا با یه دامن کوتاه و تنگ با یه تاپ زرشکی درو برام باز کرد اول کار زدم به جدول اومد به من دست داد و روبوسی کردم یههو با پشت دستش زد رو کیر شقم و گفت کوچولوت چطوره دردم گرفت از دهنم در رفت کوس کش ترکید گفت جووووووووووون خودم دارم کوس کشی خودم میکنم بیا تو که حالم خرابه رفتم تو اتاق خوابشون یه عطر ملایم میومد یه لیوان شربت با یه قرص ویاگرا بهم داد و گفت بگیر بخور که کوسم میخواد کیرتو قورتش بده خندیدم با این قرصی که داری میدی جرت میده به قورت دادن نمیرسه خندیدو گفت تا ببینیم اومد کنارم روی تخت نشست و گفت به کسی که در مورد الکی بودن مریضیم چیزی نگفتی گفتم نه عزیزم مگه مغزه خر خوردم که همچین کوسو کونی رو به باد بدم نمیذارم یه ذرشو کسی سگ خور کنه فریبا جون خندید گفت دفعه بعد یه جایزه تووووووووووووووووپ بهت میدم بعد تاپشو داد و گفت فعلا بیا شیر بخور خندیدمو نوک پستونشو کردم تو دهنم خیلی با مزه بود ریزه ریزه گاز میگرفتمو میمکیدم فریبا ناله‎ ‎میکرد آآآآآآآآآآآآههههههه بخور همش مال تو بخور که معین لیاقتش کوووووووون سربازاست از لیسیدن پستونای فریبا خسته شدم خوابوندمش روی تخت و مو به موی تن نازنینشو لیسیدم تا رسیدم به کوسش با بینی چوچولشو مالیدمو کوس و کونشو لیس زدم فریبا جون کمرشو میداد بالا و محکم به تخت میکوبید ایمان جون کییییییییییییییر میخوام بده من کیرررررررررررررررررررتو بده بخورمش همونجور که رو کوسش بودم چرخیدم با حرص کمر بندمو باز کرد و شلوارمو درآورد و کیرمو کشید به حلقش چقدر با حال میک میزد دیوونه شده بودم و با ولع آب کوسشو لیس میزدم فریبا داشت زجه میزد ایمان بکن کوسمو دیگه دارم خفه میشم ولی من کوس خور قهاریم یه سره کوسشو لیس میزدم تا اینکه چرخیدم کیرموبا کوسش میزون کردمو فرو کردم تو کوسش فریبا گفت جوووووووووووون بکن لامصبو آخ جون منو بگا که حال خوبی دارم جووووووووووووووووون منم یه سره تلمبه میزدم و هیکل گوشتی ۸۵کیلویی فریبا جون بالا و پایین میشد پوزیشنو عوض کردم و فریبارو سگی خوابوندمو کیرمو بی هوا فرو کردم تو کوووووووسش چلپ چلپ میمیزدم تا اینکه فریبا یه نعره زدو خودشو محکم به عقب فشاررررررررر دادو ازضا شد دیگه نا نداشت کونشو پایین آوردو نفس‎ ‎نفس میزد منم یه کم کرم از روی دراور برداشتم کونشو نرم کردم از سردی کرم یهو تکون خورد (ایمان جون چیبکارمیکنی؟)گفتم هیچی کونتو میخوام گفت تو رو خدا نه کونم طاقت نداره من به معینم کون ندادم گفتم زر نزن بذار حالمو بکنم نترس نمیذار جر بخوری ثمینو نیگا اصلا کونیه همین کیره مثل کفتر جلد فقط روی این کیر میشینه با غر غر قمبلشو داد بالا و منم بهتر با کرم کونشو چرب میکردم و با انگشتم سوراخشو گشاد کردم بعد آروم کیرمو تو کون فریبا جوووووووووون فشاردادم فریبا یه آخ کوچولو گفتو نفسشو حبس کرد منم کیرمو تا نصفه کردم تو کونش فریبا بلند گفت جر خوردم و خودشو به جلو پرت کرد اعصابم سگی شد دو باره گرفتمشو به التماسش گوش نکردم به زور کیرمو تو کونش کردمو ایندفعه تا خایه هام فرو کردم تو کونش فریبا جون داشت گریه میکرد کیرمو تو کونش نگه داشتم بعد یواش یواش تلمبه زدم جون کون تپل با سوراخ تنگ عجب مزه ای میداد اینقدر لمبه های کونشو باز میکردم که موقع بیرون اومدن از کونش فرت صداس هوا میومد دیگه نا نداشتم یه تکون تا ته تو کونش کردمو نگه داشتم آب کیرم با فشار تو کونش رفت فریبا با ناله گفت سوختم چه داغه و دو باره لرزید و ارضا شد منم خودمو‎ ‎انداختم روی فریبا جونو با هاش معشقه کردمبعد ها کون فریبا یکی از فانتزیهای من شد به طوری که کیرمو تو کونش میکردم و اون زور میزد تا کیرم بپره بیرون

سکس با عروس عمو سلام ماجرایی که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به سال قبل وقتی که من برا اولین بار عروس عموم رو دیدم از هیکلش خیلی خوشم اومد تپل سفید با سینه های بزرگبا اینکه سال سوم دبیرستان بود ولی ازنظرسینه دست همه رو از پشت بسته بود میشه گفت سایز سینه هاش۸۰_۸۵بود ولی قدش ۱۶۰ بیشتر نبود البته اینو بگم ایناخانوادگی همینطورین بعد ازدواج سایز سینشون میره بالا بار اول که دیدمش زیاد تو بهرش نرفتم ولی روزای بعد دیدم نه عجب جیگریه همیشه خط سینش مشخص بود بلوزش یقه باز بود برا همین همیشه دنبال فرصت بودم یه سرک بکشم و چون تو عید بود برا همین هر روز میدیدمش تا یه شب دیگه طاقت نیاوردم و شبی که خونه اونا خوابیده بودیم نصف شب پا شدم دیدم نصف بیسشتر سینه هاش معلومه راستی فراموش کردم بگم عموم تو یه شهر دیگه زندگی میکنه و همه دست جمعی رفته بودیم خونه عموم و چون جا کوچیکه همه با هم توی یه اتاق بزرگ میخوابیممن دیگه طاقت نیاوردم و چون نمیتونستم نزدیکش شم خودمو به دستشویی رسوندم و داشتم اونو تجسم میکردم فراموش کردم درو ببندم که یهو احساس کردم یکی جلوی دره.دستشویی عموم هم تو حیات خونه بود نگاه کردم دیدم خودشه برا یه لحظه به هم زل زدیم.خواست بره ناخوداگاه چیزی بهم گفت بهترین فرصته دستشو گرفتم و چون نمیتونست جیغ بزنه برا همین فقط مقاومت میکرد منم که دیگه هیچی حالیم نبود شروع کردم با سینه هاش بازی کردن و تو یه چشم به هم زدن شلوارشو کشیدم پایین یه ۵ دقیقه تو همین حال و هوا بودم که یهو یه فکری به ذهنم رسید .زود جوری که نفهمه دوربین گوشی رو آماده کردمو یه فیلم کوتاه ازش گرفتم و ولش کردم روز بعد به گوشیم اس داد که اگه فیلمو پاک نکنم به عموم میگه باهاش چیکار کردم منم اس دادم میخوام باهاش حرف بزنم هر طوری شد خودشو بهم رسوند و چون تو فامیل میدونن من با همه راحتم پس کسی شک نمیکرد منو اون درباره چی با هم صحبت میکنیم.و هیچکس کاری به من نداشت بهش گفتم اگه بخواد دردسر درست کنه منم فیلمشو بلوتوث میکنم تا اونم تو دردسر بیافته و به اون پیشنهاد یه سکس دادم و مجبورش کردم قبول کنه آخه دیگه طاقت نداشتم که اون سینه هاش رو نخورم روز موعود فرا رسید منو اون تونستیم یه جای خوب برا سکس پیدا کنیموقتی اومد معلوم بود ترسیده و بهم گفت چون هنوز با پسر عموم تو عقدن نمیتونم از جلو بکنم منم چاره ای جز قبول کردن نداشتم در یه چشم به هم زدن هر دو لخت شدیم و من اول رفتم سروقت سینه هاش وای نمیدونید چه حالی میداد بعد کم کم رفتم پایین اون فقط دوس داشت کار تموم بشه منم دیدم همکاری نمیکنه رفتم سر وقت کسش که مثل ماه میدرخشید و با چوچولش بازی کردم و اونو حشری کردم و دیگه نتونست طاقت بیاره و همش میگفت بخورتو رو خدا بخور منم دیدم فرصت کمه و اونم آمادست رفتم سراغ کونش ویکم کرم که از قبل آورده بودم رو رو سوراخ کونش کشیدم آخه هر کاری کردم برام ساک نزد بعد کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش که آک آک بود کم کم کیرمو دادم تو که دیدم داشت از درد دیوونه میشد و دوست داشت جیغ بزنه ولی نمیتونست بزور کیرمو فرستادم تو و یکم مکث کردم تا جا باز کنه زمانی که دیدم جا باز کرد شروع کردم به تلمبه زدن و دستامو مشغول بازیبا سینه هاش کردم که یهو دیدم ارضا شد کیرمو در آوردم و کشیدم به کسش یواش یواش داشت آبم میومد برا همین کیرمو دوباره فرستادم تو کونش و آبمو با فشار ریختم داخل کونش. یه بوسش کردم و لباسمو پوشیدم داشتم میرفتم که منو صدا کرد و ازم تشکر کرد فهمیدم خوشش اومده و چون روزای آخر عید بود دیگه نتونستم باهاش سکس کنم امثال هم عید مراسم عروسیشونه و قول داده بعد اینکه اپن شد از جلو هم سکس داشته باشیم

زندایی توپسلام من اسمم امیر علی بچه تهران،محله پیروزی، الان که دارم این داستان رو واستون تعریف میکنم و مینویسم ۲۳ سالمه:او موقع من ۲۱ سالم بود من یه زن دایی دارم خیلی خوشکله(جوونننننننننننننننن)یه هیکل ناز،یه کس ناز،و یه کون توپپپپپپپپ و گنده، دایی من یه مشکل داره که تا الانم زن داییمو نتونسته بچه دار کنه و از این آدمایه مذهبی و سخت گیره من نمیدونم چرا این زن دایی خوشکلم با اون ازدواج کرده.خدااااااااااااا.اونوقت زن دایی ما، قربونش برم میدونم چقدر حرص میخورد که این دایی بی عرضه ما حتی بلد نیست اونو درست بکنه هر موقع که ما میرفتیم خونه دایینا زن دایی همه جاش پوشیده بود اما بازم با اون پوشیدگی معلوم بود که زیر اون لباسا چه کسو چه کونی خوابیده زن دایی من حدودا ۳۴ سالشه من همش زیر نظرش داشتم و حتی گاهی اوقات وقتی برمیگشتیم خونه به یاد اون جق میزدم.خلاصه گذشت تا سال ۸۷ که عید شده بود ۷ فروردین ماه بود که خونواده ما میخواستن برن خونه دایینا که من اون موقع خونه نبودم که مادرم زنگ زد و گفت که ما داریم میریم وقتی اومدی خونه لباستو عوض کن بیا خونه دایینا منم از خدا خواسته تا نیم ساعت بعد اومدم خونه و آماده شدم از خونه ما تا دایی نیم ساعت راه بود من رفتم سریع خونه دایینا که وای وای با چه صحنه ای مواجه شدم تا آیفونو زدم زن دایی گفت کیه:که تا گفتم منم سریع درو زد و گفت بیا تو و رفتم تو یه تاپ مشکی پوشیده بود با یه هیکل درشد و سکسی من هیجان زده که شده بوم چون تا حالا اونو اینجوری ندیده بودم سریع گفتم وای چه خوشکل شدی زن دایی، و اونم ناز کرد گفت چشات خوشکل میبینه امیر علی جان گفتم پس بقیه گفت که غذا آماده نشده بچه ها رفتن تو همین پارک بقل خونه منم موندم تا غذا حاضر بشه و برم.آقا منو بگید انگار که دنیا رو بهم داده بودن از خوشحالی داشتم میمردم یه آن یه فکری خورد به سرم که با زن داییم سکس انجام بدم اما بعد از قیافه ترسناک داییم ترسیدم که اگه بفهمه منو میکشه اما با خودم گفتم که نه نباید از دستش بدم یا میمیرم یا زنده میمونم رفتم تو آشپسخانه و بدون مقدمه به زن داییم گفتم تا حالا دوست داشتی یه سکس خوب با یکی داشته باشی دیدم اونم با ناز گفت بله چرا که نه من داشتم دیونه میشدم گفتم حالا من میخوام این کارو واست انجام بدم سریع گفت پس زود باش همینطوری که روبروم بود رفتم تو لباش و شروع کردم به خوردن اون لبای خوشکلش وای ی ی ی اتسرس داشت منو میکشت رفتم سراغ اون سینه های بزرگ و خوردنیش شروع کردم به خوردن اونم هی آخو اوخ میکرد منم بیشتر حشری شدم بهش گفتم میخوام کستو بخورم وای اصلا اصلا باور نمیکردم اون کسی که مدتها منتظرش بودم بالاخره به دستش اوردم اونم گفت بخور بخور جرم بده وای چه کسی تمیز بدن مو سرخ و خوردنی منم شروع کردم به خوردن اینقد خوردم که دیگه داشت جیغ میزد بعد گفتم خب نوبت توه شروع کرد به خوردن کیرم داشتم دیونه میشدم کیرمو در اوردم گذاشتم تویه اون کس نازش و شروع کردم به تلمبه زدن اوخخخخ چه کسی خیلی داد میزد منم فشار تلمبه هام بیشتر کردم دیگه داشتم ارضا میشدم که گفت بریز تو دهنم بریز بریز منم آبمو خالی کردم تو دهنش…و خلاصه بی حال افتادیم رو هم و بعد از یه ۵ دقیقه رفتیم تو حمام با هم و اونجا هم یه بار دیگه سکس انجام دادیم و بعد دیگه رفتیم تو پارک این سکس لامصب رو باید تجربه کنید تا ببینید چه حالی میده…دوستون دارم…

اولین سکس با پسرخالم سلام اسم من ساراست ۲۱سالمه.اولین سکس من ۱۷ساله بودم تو فامیل اغلب با لباس راحت میچرخیدم با شلوارکو تاپ یا بیشتر لباسای لختی. یه روز با مامانم رفتیم خونه یکی از خاله هام که یه پسر داره اسمش حمید ۱۹سالش بود اونوقت من رفتم تو اتاق پسرخالم یه فیلم گذاشت با هم نشستیم دیدن بعده یک ساعت مامانمو خالم میخوهستن برن بیرون اومدن گفتن شماها نمیاین منم گفتم داریم فیلم نگاه میکنیم نرفتیمتو خونه تنها شدم با پسر خالم فیلم که تموم شد سره حرف زدنو بازکردیم پسرخالم کشتی گیره ازکشتی حرف زد و تعریف کرد منم گفتم کاش میشد منم یاد میگرفتم اونم کفت کاری نداره میخوای یادت میدم یکم منو من کگردمو قبول کردم یه نیم ساعت توضیح دادو بعد پاشدیم کشتی گرفتن ۴ ۵ دقیقه سرپاتوضیح دادو خوابوند منو زمین خودشم صاف رو کونم خوابید کم کم حس کردم یه چیز داره سفت میشه رو کونم منم سردر نمیوردم نگو کیرش رو کونم بوده یکم یکم دست میاورد جلو همه جامو میماتلید منم یه جوری میشدم حتی ۲بار سینه هامو تو دستاش گرفت ۵ ۶ بارم ۴دستو پا نشستم اونم پشتم وامیستاد میمالوند کونمو یک ساعت میشد خبریم از مامانو خالم نشدحمید گفت گرمه پاشد لباساشو در اورد با شورت شد من خجالت میکشیدم گفت توهم دربیار گرمته من گفتم نه گفت کشتی این حرفا را نداره منم لخت شدم با شورتو سوتین. وقتی با لباس زیر شدم چشماش برق میزدیکم بعد دوباره شروع کرد کشتیو این بار وقتی زیرش میخوابیدم یه چیزه گوشتیو سفتو حس میکردم از بقله شورتم میومد لا کونمگفتم این چیه حشری شده بود گفت کیرمه برم گردوند نشونم دادگفتم نکن بیشعور گفت بیا دستت بگیر گفتم نمیخوام گفت لا کونت بود ۲ساعته حالا بدت میاد تا اومدم به خودم بیام کیرش تو دهنم بود و داشتم لیسش میزدم اونم هوف هوف میکرد سوتینمم همونجا کشید پایین سینه هامو چنگ میزد بعد گفت دراز بکش وقتی خوابیدم شورتمو کشید پایین گفتم نکن گفت نترس چیزیت نمیشهیکم کیرشو لاپام کرد بعد گفت دوطرف کونتو بازکن منم ازهمه جا بی خبر دوطرفه کونمو بازکردم گفت محکمتر منم تا جایی که زور داشتم کشیدم یکم تف مالی کرد سوراخمو با انگشت کرد توم درد گرفت گفتم نکن در بیار ای ایکه در اورد گفت پس بازش کن. تا باز کردم کونمو چشمتون روزه بد نبینه کیرشو که لیزم کرده بود کرد تو کونم سرشو که کونم اتیش گرفت از درد گریم گرفت میگفتم درش بیالرمیگفت صبرکن خوب میشه فقط شل کن این کونتو تا شل کردم کم کم کرد تو که داشتم از سوزش میمردم داد میزم ای ای کونم وای مامان درش بیار اون اینقدر کردتاته رفت تو کونم که حتی موهاشکمش رو کونم میخورد من گریه میکردمو ای اوخ اونم کیف میکرد میگفت اخ چه تنگسی دارم کونتو میگام کونی منم بهم برخورد گفتم زود در بیار دارم میمیرم که یهو یه فشار داد تا ته چشام داشت از حدقه میزد بیرون که تو کونم داغ شد ابش اومده بودو در اورد گفت بیا سرکیرمو بخور من گفتم نمیخوام گفت پس کونتو پاره میکنم من که کونم جر خورده بود ازترس دهنمو بازکردم خودسش کرد تو دهنم ۱۰دقیقه هم تو دهنم بود تا ابش اومد تو دهنم بعدم شورتو سوتینمو برداشت وقتی میخواستم راه برم از دردگشاد گشاد راه میرفتم این شد سر اغاز کونی شدنم پسرخالم از شورتو سوتینم برا کردنم استفاده میکرد که بقیشو بعد براتون میگم بای تا بعد

من و زن عمو معصومهروزگار خیلی سختی داشتم . بابام تو کارش ورشکسته شده بود و عموهای بی ناموس من باعث تمامی این سختیها شده بودن.۳ تاعمو داشتم و به تبع ۳ تا زن عمو. از دوران کوچکی همون اوایل که معنی کوس و کون رو فهمیدم به یاد کون خوش قوس زن عموی بزرگم صدیق که چاق و و تپلی بود آبم مییومد. شبهایی که خونشون بودم یواشکی سر کمد لباساش می رفتم و آبم رو با شورتاش می یاوردم. چند باری هم شورت هاش رو کش می رفتم تا تو خونه خودمون ازشون استفاده کنم. یادم میاد یکی از دامن های مشکی رنگش رو اینقدر آب مالی کردم که رنگش عوض شده بود. خلا صه بگم کونش برام یه اسطوره شده بود. چند سالی گذشت تا یه زن عموی جدید لاغر اندام و کوتاه به نام معصومه دومین زن عموی ما شدو من ۱۶ سالم بود. اوایل ازش خوشم نمی یومد تا یه روز که تازه چند ماهی بود بچه دار شده بود با یه دامن تنگ جلوی من دراز کشبده بود و فیلم هندی نگاه میکرد تازه متوچه شدم که از قافله عقبم. کون کوچیکش مثل یه باد کنک کوچیک زیر دامن کوتاه مشکی کیرم رو مثل الم راست کرده بود. ازش پرسیدم کی عمو بر میگرده خونه. گفتش: نمی دونم ۲ تا ۳ ساعت دیگه شاید هم دیرتر. خودم رو نمی تونستم کنترل کنم برای همین هم یکسره رفتم داخل توالت و شروع کردم به جق زدن. شاید ۱۰ ثانیه نشد که آبم آمد و برگشتم داخل اتاق ,هنوز هم حشری بودم و فکر کردن معصومه یک لحظه هم از یادم نمی رفت. گفتم :زن عمو جون من باید برم خونمون تا درس بخونم ,یه روزه دیگه مییام تا عمو باشه با هم فیلم ببینیم. رفتم خونه یکسره سر آلبوم تا عکسهای زن عموهام رو در بیارم و یه حالی بکنم. تمام شب رو توی تخت خواب با دیدن عکسهای صدیق و معصومه بیش از ۱۰ بار آبم اومد. بعد از دو سال وقتی که من ۱۸ساله بودم زن عموی سوم من که زنی بلند قد حدود ۱۹۵ با پستانهای بزرگ با نام اکرم وارد خانواده ما شد. من هرگز به سکس با اون فکر نمی کردم تا اون روز صبح که من شبش رو مهمان اونا بودم وقتی عموم رفت سرکار بدن اکرم رو لخت از سوراخ کلید در دیدم . وای چه سینه سفیدی داشت با یه شکم شل که تازه بچه ش رو به دنیا آورده بود اما کون خوش قوسی نداشت. برگشتم به تخت خواب خودم رو زدم به خواب باور کنین همونجا آبم اومد بعد ار ۲ ساعتی در اتاق رو آهسته وا کردم و ناگهان دیدم زن عمو جون کنار تلوزیون روی زمین دراز کشیده و دو تا پاهاشم وا کرده. حالت حشری عجیبی به من دست داده بود حتی رفتم تا ۲۰ سانتی گوشت اما نمی دونم چرا عقب نشینی کردم. رفتم رو راه پله ها نشتم تا بتونم خواج سینه اون رو از بالا آسونتر ببینم. کیرم شده بود مثل یه ستون که آهسته باهاش ور میرفتم که اکرم از خواب بلند شد و از من عذر خواهی کرد که خوابش برده. رن عموی جون من رفت که صبحانه رو آماده کنه من فقط از بالا تا پایین اونو ورانداز میکردم. چند سالی گذشت که من این سالها رو حداقل هفته ای یکبار به خونه عموهام می رفتم. زن عموهام من رو خیلی دوست داشتن بخاطر اینکه همیشه تو کار خونه بهشون کمک میکردم. عکسها و شورتهای زیادی رو ازشون کش میرفتم. ولی هنوز یه نفر رو بیشتر از بقیه دوست داشتم بکنم و اون کسی نبود غیر از زن عمو صدیق با اون کونش. از ۱۰ یار خودارضایی حداقل ۶ بارش با عکسها و شورت های زن عمو صدیق بود . وقتی ۲۲ ساله شدم متوجه شدم عموهای من فقط در مورد زنهای مردم حرف میزنن و بس. همیشه فکر میکردم که چه خاک برسر هایی لیاقت کوس های خودشون رو ندارن. روزها میگذشت و من به زن عموهام که هر روز پخته تر میشدن علا قه بیشتری پیدا میکردم. اما ماجرای سکس من با زن عمو از اونجا شروع شد که …….!! اکرم شخصیت بسیار حسودی داشت و بین تما می خانواده به عنوان زن حسودی شهرت داشت. عموی من که برای پدرم کاز میکرد شروع به دزدی کردن از مغازه ما و ختی اموال کارگاه کرد. داستان طولانی داره … اما با دسیسه اکرم و همکاری عموهام ما همه چیز رو از دست دادیم.خونه وماشین و حتی مغازه. حالا ۲۴ ساله بودم . تنفر عجیبی تمام وجودم رو نسبت به عموهام و زن عموهام مخصوصا اکرم گرفته بود. کار من از اینجا شروع شد که یه شب به خودم گفتم می رم هر ۳ نفرشون رو با هم تو یه روز بکنم تا درسی بشه برای همشون. اما روز بعد تصمیم شیطانی تازه ای به فکرم رسیدووو نقشه ام رو شروع کردم. با تمامی تنفری که داشتم روابط خودمو با تمامی اونا علازقم خواست خانواده ادامه دادم. هر روز به اونا نزدیکتر شدم تا اعتمادشون رو جلب کنم .وقتی دانشگاهم تموم میشد برای خرید کردن با زن عموهام بیرون میرفتم. پدر و مادرم به شدت مخالف رفت و آمد من بودن .اما فکر کردن زن عموهام توئم با تنفر مثل خوره به جونم افتاده بود . یه روز یه آنوی تاپ از عمو وسطی یعنی مرد معصومه گرفتم. چند روزی بود که با هم حرف نمی زدن. من که میدونستم عموم به خواهر زن معصومه که زن زشت مطلقه ولی با اندام دبش و سکسی بود و هست ,چشم داشت . منم اونا رو با هم چند شب قبل دیده بودم. که سوار تاکسی تلفنی شدن. تمام شب رو خواب سکس با معصومه و انکه چطور شروع کنم این بازی رو ببرم تمام وجودم و گرفاه بود تا اینکه دو روز بعد ساعت ۲ یا ۳ بعد از ظهر بود که رفتم خونه عمو. زنگ در رو زدم .احساس می کردم قلبم ضربانش دو برابر شده بود,اما مطمآ بودم عموم خونه نیست. معصومه از پای آیفون جواب داد و در رو وا کرد. با شنیدن صداش کیرم مثل الم راست شده بود. از راه پله ها رفتم بالا و وارد خونه شدم. دیدم زن عموم داره ظرفهایی رو که از نهار مونده بود رو میشوره , منم مثل همیشه شروع کردم بهش کمک کردن. آخ تیشرت نارنجی با اون دامن شلواری نرم مشکی که جنس برقی بود آب کیرم رو آورده بود بیرون. منم مثل کوس ندیده ها تمام حواسم به اون کون کوچیک معصومه رفته بود که نتونستم خودم رو کنترل کنم و شروع کردم به ایفای نقش . گفتم : زن عمو جون باور کن عمو لیاقت تو رو نداره . معصومه ازم پرسید : چی چی گفتی منظورت چیه!!.. گفتم: هیچ چی فقط چند وقتیه که طاهره و عمو با هم میرن بیرون. نمی دونم کجا ولی دو روز پیش با هم دیدمشون که شوار تاکسی شدن. معصومه رنگ صورتش زرد شده بود. بیچاره شک دستش داده بود .منم دستش رو گرفتم و به طرف میز آشپزخونه بردم که بشینه . منم پهلوش نشستم و بهش گفتم: اگه من زنی مثل تو داشتم دیگه به کسی نگاه نمی کردم اما عمو همش چشمش تو کون و کوس زنهاست. آهسته دستم رو بردم به طرف کمرش که یه دفعه ای از صندلی پرید و می خواست فرار کنه. فهمید که می خوام بکنمش منم سریع بلند شدم و توی راه پله گرفتمش و محکم کبوندمش رو پله ها .می دونستم اگه در بره معلوم نیست چه بلایی سرم می یاد باید کار رو تموم می کردم دستم رو گذاشتم رو دهنش و به پشت خوابوندمش. با یه دستم دامن شلواریش رو تا نصفه در آوردم که یه دفعه ای دستم رو گاز گرفت از شدت درد موهاش رو محکم کشیدم, دیکه هیچ چی حالیم نبود که بهش گفتم : معصومه می کشمت اما همین حالا باید بکنمت .آب از سرم گذشته زن. معصومه شروع کرد به گریه منم کشوندمش اونو تو اتاق پذیرایی روی مبل نشوندمش. معصومه گفت: تو یه کثافتی همه این داستان رو سر هم کردی که به من تجاوز کنی من تو رو میندازم زندان ….گفتم: زن عمو جون میتونی از خودش بپرسی هر کاری بکنم دورغ گو نیستم. اون هیکل کوچیکش با اون شورت آبی راه راه آخ که نمی دونستم دارم چی کار میکنم. سیع لباسم و کندم و معصومه نگاهی به کیرم کرد و گفت: چی کار میخواهی بکنی. برگشتن بهش گفتم :معصومه میبینی که … دو باره خواست فرار کته که محکم زدم زیر پاش افتاد زمین و جیغی زد.منم خودم رو انداختم روش و محکم شورتش رو با یه دست آوردم پایین و کیرم رو کردم لای کونش . با دست دیگه محکم سینه سمت چپش رو خیلی محکم فشار دادم که به من گفت: باشه باشه فقط این دفعه ولی زود گورت رو گم میکنی. منم بهش گفتم : حالا شد معصومه دوباره برگشتیم روی مبل و معصومه لنگاش و وارکرد. منم که کوش ندیده بو دم کیرم و یه دفعه ای کردم توش . آه معصومه در اومد و گفت : کثافت آهسته / منم گفتم میخوام کی تیشرت تو در بیاری. برای اولین بار یه سینه کوچیک که انگار یه انار له شده بود رو میدیدم و حالا فهمیدم که چرا معصومه کرست نمی بنده. شروع کردم به خوردن سیته هاش و مثل کس ندیده ها آبم رو کمتر از ۳ دقیقه آوردم . نمی دونم چی شد که وقتی آبم رو کردم تو کوسش بهش گفتم که : کوس تو از اکرم خیلی تنگ تره. معصومه گفت : تو با اکرم هم خوابیدی !!؟منم گفتم: فقظ چند باری. معصومه گفت: حالا که تموم ش برو هم پشت سرت رو هم نگاه نکن .منم که روبروش وایستاده بودم رفتم روی و معصومه رو برگردوندم به سمت دیوار و از پشت شروع کردم به کردن کوسش.داد معصومه در اومده بود. ایندفعه بیشتر از ۱۰ دقیقه تلمبه زدم. گردن نازکش رو بیشتر از ۲۰ بار بوسیدم. چه احساس خوبی داشتم تازه متوجه شدم که معصومه هم داره لذت می بره. معصومه دوباره برگشت رو به جلو و به من گفت : سریع تمومش کن.چشمهامون برای یه لحظه به هم زل زدن که یه دفعه ایی معصومه بدنش رو سفت کرد و محکم پشت کمر من رو فشار داد به سمت خودش شروع کرد به آه آه کردن … منم بعد از چند ثانیه آبم رو کردم تو کوسش. وقتی کیرم و کشیدم بیرون دیدم آبم از کوسش آومد بیرون و روی مبمعصومهل ریخت. معصومه رو سرم داد زد و گفت احمق برو دستمال کاغذی بردار بیار و مبل و تمیز کن. معصومه از جاش بلند شدو در رو واکرد و بهم گفت : سریع از اینجا برو و دیگه هم اینجا نیا. منم لباسم رو پوشیدم و از یه بوسه به گونش دادم و اونم من رو حل داد به سمت در. خیلی خوشحال بودم. که تونستم معصومه رو بکونم. ولی همش فکر میکردم مباد که اکرم به خانوادم چیزی بگه برای همین هم اونشب رو رفتم خونه دوستم یرای خواب.تمام شب خواب معصومه رو می دیدم . اولین سکس من با یه زن ۳۷ ساله. اونم سکس با انتقام . اونشب هر وقت به دست گاز گرفته خودم نگاه می کردم دوست داشتم یه بار دیگه معصومه رو بکونم.

مرتضی با زن عمواسم من مرتضی است و نوزده سالمه و این خاطره‌ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به سکس با زن عموم می‌شه. یه روزمن رفته بودم خونه عموم. اونروز عموم رفته بود ماموریت و توخونه من بودم با پسرعموم و دخترعموم و زن عموم. خلاصه اون شب با اصرارپسرعموم شب موندم خونه اونا. از قبلم من با زن عموم شوخی داشتم ولی زیاد بهش فکرنمی کردم اون شب موقعی که زن عموم می خواست سفره شامو پهن کنه وقتی میخواست دولا شه و بشقابو بذاره رو سفره طوری خم می‌شد که من می‌تونستم سینه‌‌هاشو ببینم. واقعا سینه‌های با حالی داشت. دو سه بار هم ‌طوری خم شد تا یه چیزی بذاره منم همش سینه‌ها شو دید می‌زدم و زن عمومم فهمیده بود که دارم سینه‌هاشو دزدکی نگاه می‌کنم. خلاصه شامو خوردیم و منم کمک می‌کردم تا سفره رو جمع کنیم و بشقابا رو به آشپزخونه می‌بردم. وقتی که رفتم آشپزخونه زن عموم موقع رد شدن عمدا کونشو به کیرم مالوند که مثلا متوجه نشدم. دو سه بار اومد و همین کارو تکرارکرد و بعد بهم نگاه می‌کرد و به طور خاصی نگاه می‌کرد و می‌خندید. خلاصه بعدش من رفتم اتاق پسرعموم. یه کم با پلی استیشن بازی کردیم. شب بود که جاهامونو انداختیم وخوابیدیم زن عمومم جاشو انداخت تو اون یکی اتاق که دستشوئی هم کنارش بود. پسر عموم مثل خر خوابیده بود و دخترعمومم خیلی وقت بود رفته بود بخوابه. بعد اینکه همه خوابیدن من اصلا نمی‌تونستم بخوابم. کیرم بد جوری شق شده بود و داشت می‌ترکید و منم همش داشتم به اون صحنه‌هایی که اتفاق افتاده بود فکرمی‌کردم. دیگه داشتم دیونه میشدم.دیدم که این ‌طوری نمی‌شه.تصمیم گرفتم برم دستشوئی و یه دست جق بزنم. اگه نمی‌زدم از شق درد میمردم. خلاصه رفتم دستشوئی موقع رفتن دیدم که زن عموم هنوز نخوابیده و داره منو نگاه می‌کنه.ما بی خیال شدیمو رفتیم دستشوئی. خواستم که جق بزنم ولی یکدفعه نظرم عوض شد. با خودم فکر کردم که شانسمو امتحان کنم و برم بیرون شاید تونستم یه کاری کنم و به این کیر بیچاره یه حالی بدم. رفتم بیرون دیدم زن عموم نخوابیده و داره منو نگاه می‌کنه.وقتی که دید من هنوز نخوابیدم بهم گفت: چیه چی شده خوابت نمیاد. منم گفتم بی‌خوابی زده به سرم نمی‌تونم بخوابم. بعدش خندید و گفت:ای شیطون نکنه داری به چند ساعت پیش فکر میکنی . منم خندیدمو گفتم:چی بگم شاید. بعدش زن عموم گفت: اگه خوابت نمی‌یاد بیا پیشم با هم حرف بزنیم . منم از خدا خواسته رفتم پیشش. حدود دو سه دقیقه‌ای چیزی نگفتیم. دیدم که مثل اینکه نمی‌تونم کاری بکنم. گفتم دیگه مزاحم نشم برم تا شما هم بخوابین. اینو گفتم و خواستم که پاشم زن عموم گفت:کجا میری من می‌خواستم که با هم بخوابیم. وقتی این حرفو شنیدم یدفعه یه جوری شدم دیگه نتونستم چیزی بگم گیج شده بودم. زن عموم وقتی منو اینجوری دید یه کم رفت اون طرف‌تر و لحافو با دستش باز کرد و گفت: بیا بخوابیم. منم خلاصه رفتم پیشش دراز کشیدم. صدای نفساشو می‌شنیدم. نفساش خیلی تند تند بود. بعد زن عموم پشتشو به من کرد و دراز کشید. منم همین‌طوری به کونش نگاه می‌کردم که از لحاف زده بود بیرون. یهو کونشو چسبوند به کیرم و خودشو بهم فشار می‌داد. منم بغلش کردم. بعدش یهوئی یجوری شدم. اضطراب داشتم که نکنه پسر عموم بیدار بشه و همه چیزو ببینه. به زن عموم گفتم که می‌ترسم یکی بیاد اون‌موقع بد می‌شه. زن عموم خندید و گفت: نترس خیالت راحت باشه اونا مثل خر می‌خوابن بیدار نمی‌شن.منم یه کم خیالم راحت شد. بعد خودمو محکم بهش فشار دادم و بعد دستمو آروم گذاشتم رو سینه‌هاش وای چه سینه‌هایی دلم میخواست همشو بکنم دهنم تا میتونم بخورم. دیگه حشری شده بودم. برش گردوندم بلوزشو زدم بالا. چشام به سینه‌هاش افتاد دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم وشروع کردم مثل وحشیا بخوردنش. زن عمومم از شدت خوشی همش آه و ناله می‌کرد و می‌گفت : آخ جون… بخورش گازش بزن همشو بخور . منم همین‌طوری می‌خوردم. بعدش زن عموم گفت حالا نوبت منه. رفت پائینو شلوارمو درآورد. یه کم از رو شورتم با کیرم بازی کرد بعد کیرمو در آورد و شروع به ساک زدن کرد. وای دیگه داشتم می‌مردم.خیلی خوب ساک می‌زد. وقتی با زبونش سر کیرمو لیس می‌زد داشتم دیونه می‌شدم. دیدم که داره آبم میاد. پاشودم شلوارشو در آوردم یه کم با کونش بازی کردم بعدش شورتشو درآوردم وای چی میدیدم یه هلوی چاق وآبدار. پخوردم دیگه خواستم بکنمش.اونم فهمید که من چی می‌خوام. خودش لای پاهاشو باز کرد.منم کیرمو گذاشتم تو سوراخ کوسش. بعد یواش یواش هل دادم رفت تو کس گرمو نرمش. بعد شروع به تلمبه زدن کردم. وای چه حالی می‌داد. دیگه اینجا نبودم خیلی لذت داشت. زن عمومم از خوشی داشت بیهوش می‌شد. بعد یه مدت دیگه دیدم داره آبم میاد. بهش گفتم که داره آبم میاد. اونم با یه لحن حشری کننده‌ای گفت : همشو بریز تو کسم. البته زن عموم لوله رحمشو بسته بود یه کم دیگه تلمبه زدم دیدم داره ارضا میشه. منم تند تند تلمبه می‌زدم تا اینکه آبم اومد و همشو ریختم تو کسش. بعد یه کم دیگه تلمبه زدنو ادامه دادم تا اونم ارضا شد. بعد اینکه هر دو ارضا شدیم افتادم روش و لباشو بوس کردم. و اونم از روی خوشی و راحتی منو بوس کرد. بعدش بهم گفت که اولین باری بود که اینطوری ارضا می‌شده و این عموی کس‌خل ما فقط به فکر خودش بوده و خودشو ارضا می‌کرده و مثل خر می‌خوابیده. الانم حدوده شش ماهی می‌شه با زن عموم هر وقت که بتونیم سکس می‌کنم …

دختر دایی شهرهاین جریان که میخوام واستون تعریف کنم مال اولین سکس منه . من یه مغازه نوشت افزار دارم که درست روبروی یه دبیرستان دخترونه است و اغلب مشتریای من دخترای دبیرستانی هستند واسه همین صبح ها خیلی زود میرم مغازه تا از دست دخترا دشت کنم.یه روزصبح تو مغازه نشسته بودم و داشتم واسه خودم کتاب میخوندم (البته کتابش سکسی بود ) واسه همین کیرم حسابی راست شده بود و داشت شرتمو پاره می کرد میکرد منم حسابی حشری شده بودم و داشتم از رو شلوار بهش دست می کشیدم واصلا حال خودمو نمی فهمیدم(تعریف از خود نباشه کیرم خیلی بزرگه) . یهو متوجه شدم که یه نفر تومغازه است سرمو بلند کردم دیدم شهره دختر داییمه .شهره دو سال از من بزرگتره و دانشجوی رشته کامپیوتر در ضمن فوق العاده خوشکل وخوش هیکله .از اون دختراست که وقتی از خونه میاد بیرون پسرا یکی در میون واسش غش می کنن ولی اون به کسی پا نمی ده. راستشو بخواهید منم خیلی تو کفش بودم ولی عمرا جرات نداشتم بهش بگم یعنی اصلا روم نمی شد.خلاصه دیدم تو مغازه وایساده مطمئن بودم که متوجه یه چیزی شده چون چشماش بد جوری برق میزد.کیرم انگار آدمی که جن دیده باشه یهو غش کردو از حال رفت. بگذریم ما رو می گی از خجالت شده بودیم عین لبو. سرمو انداختم پایین سلام کردم اون هم سلام کرد اصلا به روی خودش نیاورد که چی دیده .گفت لطف کن یه روان نویس بده به من منم اوردم دادم بهش اونم حساب کرد و رفت به طرف در که بره بیرون یهو برگشت گفت: اصلا از تو توقع نداشتم.منم که از خجالت داشتم آب می شدم خودمو به اون راه زدم گفتم:مگه خدایی نکرده اتفاقی افتاده.گفت:به موقعش بهت میگم ورفت. من حسابی بهم ریخته بودم چون نمی دونستم چه اتفاقی می خواد بیفته.یه چند روزی از این اتفاق گذشت یه روز تو مغازه نشسته بودم دیدم تلفن داره زنگ می زنه برداشتم دیدم شهره است بعداز سلام و احوال پرسی بهم گفت بلند شو بیا خونه ما کارت دارم گفتم:چی شده گفت:می خوام باهات صحبت کنم گفتم:باشه در مغازرو بستم و رفتم طرف خونشون. تو راه پیش خودم می گفتم یعنی چی شده نکنه در مورد اون روز می خواد صحبت کنه (یعنی تریپ نصیحت برداره) خلاصه رفتم در زدم درباز شد بدون اینکه چیزی پشت ایفون بگه. داشتم از استرس می مردم .رفتم تو دیدم کسی نیست یه دفعه دیدم صدای شهره میاد .بیا تو خجالت نکش کسی نیست، رفتم نشستم. دیدم یه لباس نیمه سکسی پوشیده، سینه هاش قشنگ معلوم بود، با یه لیوان آب اومد.آبو گذاشت رو میز،وقتی خواست بشینه یه لحظه دیدم شلوار هم نپوشیده ، شصت کیرم خبردا شده بود که یه اتفاقی می خواد بیفته ولی نمی دونست چیه ، یه دفعه عین برق از جاش پرید و شد عین دسته بیل. سلام و احوال پرسی کردیم .تعجب کرده بودم چون اون اصلا با این سر و وضع نمی اومد جولوی من. گفتم کسی خونتون نیست گفت: نه بابا اینا همه رفتن بیرون تا شب هم برنمی گردن. گفتم: با من کاری داشتی؟.گفت می خواستم با هات صحبت کنم.یه کم کسو شعر گفت و بعد گفت می خوام ازت یه سوال کنم ولی باید قول بدی راستشو بگی. گفتم بپرس.بدون مقدمه گفت : دوست دختر هم داری ؟ گفتم: دوست دختر!!!!!!! نه! گفت: راستشو بگو.گفتم : نه بابا واسه چی باید دروغ بگم. گفت:تو خجالت نمی کشی… اینو که گفت پریدم تو حرفشو گفتم چیزی شده ازمن کار اشتباهی سر زده. گفت نترس می خواستم بگم تو خجالت نمی کشی یه دبیرستان دخترونه جولوی مغازته اون وقت تو با این سن و سالت می شینی تو مغازه با خودت……!!!! شکه شده بودم عرقم زده بود .خودمو زدم به کوچه علی چپ گفتم:منظورتو نمی فهمم . گفت: خوبم می فهمی اون روز که اومدم تو مغازت داشتی چکار میکردی؟ دیدم حسابی گیر کردم دلمو زدم به دریا گفتم: بالاخره منم آدمم احساس دارم مگه خودت احساس نداری؟ گفت:چته چرا از کوره در میری بهت گفتم بیای اینجا اگه بخوای یه دوست دختری ،چیزی واست پیدا کنم از این وضعیت بیای بیرون. از حرفاش خوشم اومد ولی داشتم از تعجب می مردم چون ما اصلا از این حرفا با هم نداشتیم . گفتم منظورت چیه گفت: منظورم این که دوست دختری واسه سکس نداری؟ آخه اون روز که دیدم داری با خودت ور میری دلم واست سوخت گفتم باید یه کاری انجام بدم. منو میگی دیگه داشتم شاخ در می اوردم گفتم:آخه دوست دختر می خوام چکار؟ آخه کی میاد با من دوست بشه. گفت:اختیار داری این چه حرفی که می زنی یکیش خود من. گفتم: حالت خوبه گفت:ازین بهتر نمی شه. با چشماش یه اشاره به کیرم کرد که داشت شلوارمو پاره می کرد، گفت: به خاطر اون می گم نه بخاطر خودت . من همینطور گیج و منگ بودم که دیدم پا شد اومد نشست کنارم دستشو انداخت دور گردنم و آهسته در گوشم گفت: دوستت دارم.منم دیگه داشتم از شهوت میمردم ، منم بهش گفتم منم دوستت دارم.تا اینو گفتم مثل کسایی که سالها تو کف بودن شروع کرد به لب گرفتن از من ، عین فیلما، انگار سالهاست این کاره است.منم دستمو انداختم دور گردنش و شروع کردم به لب گرفتن . خیلی حال میداد ، یه ده دقیقه ای داشتیم لب میگرفتم.لب و لوچه ام داشت له می شد ، یواش یواش دستمو بردم طرف سینه هاش چه سینه ای هر کدوم اندازه یه هندوانه .مثل دیونه ها داشتم سینه هاشو می خوردم ، معلوم بود که داره حسابی حال میکنه چون سر وصداش در اومده بود.لباسشو در اوردم ، شروع کردم به خوردن شکم، ناف (به اینجا که رسیدم دیدم خیلی حال میکنه ) ، کم کم رفتم پایین تر پاهاش و ……..، خلاصه در دسرتون ندم .دستمو کردم تو شرتش دیدم انگار سیل اومده همچین شرتش خیس بود که فکر کردم تازه از تو آب در اورده.شرتشو در اوردم پاهاشو از هم باز کردم و شروع به خوردن کسش کردم خیلی حال میداد اصلا باورم نمی شد که دارم با شهره حال می کنم. اینقدر کسشو خوردم که داشت دیوونه می شد. یه لحظه دیدم دستشو برد طرف لیوان آب ، اول فکر کردم می خواد بخوره ، ولی یه دفعه همشو خالی کرد رو لباسم،تمام لباسم خیس شده بود، مجبور شدم لباسمو دربیارم. بعد گفتم به پشت بخواب می خوام بکنمت.گفت: شرمنده از کون نمی دم گفتم: پس چه غلطی بکنم . گفت: خوب بیا کوسمو بکن . گفتم دیونه اوپن می شی. گفت:تو کاری به این کار نداشته باش.گفتم:مگه میشه، اگه کسه دیگه ای بود شاید ولی تو اصلا (البته داشتم کس می گفتم ، ولی تو کونم عروسی بود.فکر کردم شاید چون خیلی شهوتی شده و داره می میره این حرفو میزنه) گفت: آخه من جولوم بازه گفتم: چی؟ اوپنی!؟ گفت: آره . زمانی که دانشجو بودم دوست پسرنامردم گولم زد و منو برد خونشون اون وقت باهم عرق خوردیم و دیگه نفهمیدم، بعدا متوجه شدم که نامرد با دو نفر دیگه از دوستاش حسابی ترتیبمو داده و دیگه کار از کار گذشته…… . بی معطلی بهش گفتم که رو زمین دراز بکش دو تا پشتی هم گذاشتم زیر شکمش طوری که کس و کونش حسابی بیاد بالا و تو تیر رس قرار بگیره. کیرمو گذاشتم دم کوسش و یواش هولش دادم داخل ، یهو آخ و اوخش در اومد معلوم بود که حسابی بهش حال میده.یواش یواش کیرمو تو کسش حرکت دادم بعد تا دسته جا زدم، یه دادی زد که ترسیدم و فکر کردم کسش جر خورده ، بعد دیدم نه داره حال می کنه ، شروع کردم به تلنبه زدن حال بزن کی نزن. مگه آبم میومد؟ یه ده دقیقه ای تلمبه زدم ، یه دفعه دیدم تو کسش داغ شد، کیرم داشت آتیش می گرفت ، نگو ارضا شده بود ،خلاصه بعداز چند دقیقه که حسابی تلنبه زده بودم و داشتم مثل دونده های دو ماراتون نفس نفس می زدم و از تمام سوراخ سومبه های بدنم عرق می زد بیرون ، احساس کردم دیگه دارم ارضا می شم کیرم رو در اوردم و دادم دست شهره اونم کیرمو تا ته کرد تو دهنش یه کم که بهش زبون کشید انگار تمام آب بدنم با فشار از سر کیرم ریخت تو دهنش اون هم تا آخرین قطرشو خورد.بعد هم افتادم تو بغلش سرمو گذاشتم روسینش اونم شروع کرد به لب گرفتن یه نیم ساعتی گذشت دیدم موبایلم داره زنگ می زنه، برداشتم دیدم مامانمه گفت: کجایی چرا مغازه که نیستی گفتم نه جایی کار داشتم.گفت:زود بیا خونه. از شهره خداحافظی کردم و برنامه بعدی گذاشتم و رفتم خونه .