داستان سکسی

داستان های سکسی امروز | دوشنبه – ۳ آبان ۱۴۰۰

داستان های سکسی با محارم

داستان سکسی: سکس با مادر زن – کردن مادر زن یادش بخیر تازه به زور پدر و مادر با سیما ازدواج کرده بودم اون هنوز دبیرستانی بود و من هم تازه دانشگاهم رو توموم کرده بودم پدر زن تو شرکت هسته ای کار می کرد و از اول استخدامش یعنی ۲۵ سال پیش همش تو این شهر و تو اون شهر بود و معمولا ماهی یک بار همدیگه رو میدین و زمانی هم که من با سیما ازدواج کردم یعنی همون دوران نامزدی و عقد اونا تو اصفهان بودن و کار پدر زن ما تو کرمان خلاصه من هم ماهی یکی دو بار از تهران برای دیدن اونا میرفتم اصفهان یه روز صبح که تازه رسیده بودم اصفهان رفتم خونه خانم ما هم که در حال تحصیل دبیرستان بودن طبق معمول سر کلاس تشریف داشتن و دادش جونش هم که ۵ سال از اون کوچیک تر بود رفته بود مدرسه مادر زن جان خونه بود کلی ازم پذیرایی کرد که خوش امدی چرا بی خبر و از این جور حرفا هرچی زن ما به مادرش نرفته و لاغر خشکه است عوضش مامان جونش تپل و سفیده خانواده اونا زیاد اهل رعایت نبود و حمرم و نامحرم براشون عادی بود مادر زن هم جلوی ما لباس معمولی تن میکرد ما هم ای یه کوچولو دید می زدیم.ماجرای ما از اونجا شروع شد که من رفتم حموم و مادر زن گفت من میام پشت و لیف می زنم منم که تو حال خودم بودم گفتم باشه آقا ما رفتیم حموم و مادر زن هم بعدش امدم با یه شلوارک و یه تاپ پشت ا رو شست و رفت البته ناگفته نمونه که من بد جوری سیخ کرده بودم و این برا مادر زنم هم معلوم بود اما اون هم به روی خودش نیاورد رفت بیرون خلاصه شب شد و ما پیش زن که نه بچمون خوابیدیم خاستیم بریم رو کار پروژه که خلاصه خانم جان نذاشتو صبح که از خواب بلند شدم دیدم خونه خلوته و صدایی نمی یاد داشتم می رفتم صورتمو بشورم که یهو یه چیزی دیدم که کاش نمی دیدم مادر زن جان با یه شورت توری سفید و یه روب دوشام سفید طاق واز خوابیده و در اتاق رو هم نبسته دیگه داشتم از شق درد میمردم دیشب که اونجوری اما حالا ماه پریون کس و باز کرده که بفرما تو خلاصه من رفتم صورتمو شستمو مادرزن با صدای من بلند شد از صدایی که از اتق میومد حدس زدم دار لباسا رو عوض میکنهمن هم تو سالن برا خودم نشسته بودم که دیدم پری جون مادر زن مهربون اومد تو سالن تیپش کلی عوض شده بود یکم حال و احوال کردیم و پرسید دیشب خوب خوابیدی گفتم نه حال نداشتم بعد پرسیدم از بابا چه خبر گفت فعلا که یک ماه مرخصی بهش ندادن سخت مشغول خلاصه بعد اون بلند شد که بره صبحونه رو آماده کنه که یدفعه با دیدین باسن نازش یاد صحنه صبح افتادمو دوباره سیخ کردم سر صبحونه یکم دقیق تر شدم دیدم بابا چاک سینه باز و از سوتین هم خبری نیست تازه داشتن میفهمیدم که چه هلویی دارم و ازش غافلم مادرزنم که امد چایی برام بزاره همین طور داشتم به چاک سینهو اون هلوهایی که دارن میزنن بیرون نگاه میکردم بعد رفت طرف یخچال که مربا بیاره تازه دامن و دیده بودم که چه ساقای سفید و تپولی داره که انگار دارن با آدم حرف میزنن بالاتر یه گردی بود که انگار داشت دامنشو جر میداد اینقد تنگ بود خلاصه من که تازه چشمو باز کرده بودم داشتم از حشر میمردم خلاصه صبحونه رو خوردیم و رفتیم تو حال نشستیم مادر زنم از کمر دردش برام تعریف کرد که خیلی اذیتش میکنه و رفته دکتر یه پماد داده و اونم یه بار میزنه یه بار نمیزنه من که تو فکرای خودم بودم و تو یاد صحنه صبح یدفعه گفتن خوب بیارین من ببینم چی هست اونم رفت اورد و من هم الکی گفتم این خیلی خوبه من هم مرتب استفاده کرده و پام خوب شده البته مالیدنش اصول داره که دکتر برای من گفته شما حتما از روی اصول مصرف نکردین می خواید من براتون بمالم ببینید چطوریه؟اون هم گفت نمیدونم باشه بیا تو امحان کن من هم گفتم پس برید تو اتاقتون بخوابید که بعدش هم خوب استراحت کنیدخاصه آقا ما به اتفاق رفتیم تو اتق من هم از این که داشتم حداقل اونو دستمالی می کردم کلی تو کیف بودم .تو اتق که رفتیم مادرزن جان رفت همین طوره به شکم وابید رو تخت من هم گفتم خوب لباستون را بالا بزنید تا کثیف و چرب نشه اون هم تا گفتم گفت اگه چرب میشه می خوای در آرم من هم از خدا خواسته گفتم آره روغن دیگه خلاصه آقا ما دکمه دامنو باز کردیم که بکشیم پایین دیدفعه دیدم به به جیگر شورت هم نپوشیده من که دیگه از خود بی خود شده بودم شروع کردم به مالیدن رونا و کون مادرزنم اونم انگار که اصلا برای همین اینجا خوابیده بود هی خودشو این طرف اون طرف میکرد خوب بیچاره تغصیر هم نداشت یک ماه بود از کیر خبری نبود دیگه آقا ما کلی مالش رو انجام دادیم بعد گفت میخوای کمرم رو هم بمال اون هم درد میکنه ما هم هز خدا خواسته نشستیم رو کونش و شروع کردیم لباسو بالا دادن و کمر و مالیدن بعد گفت مواظب باش لباس خودت کثیف نشه می خوای اونا رو هم درآر من تو یه چشم به هم زدن لخت مادر زاد رو کون مادر زنم نشسته بودم و به قولی داشتم هم لاس میزدم و هم کمرو می مالیدم اومدم بالاتر و تاپشو از تنش درآوردم امد که بلند بشه لابسش از زیرش دربیاد یه آن سفیدی و درشتی سینش قدرتمو دوبرابر کرد و احساس کردم که دیگه کیرم مبارک از لای کون هم رد شده و داده بالا پایین میره کم کم دستم رو از زیر شونش رد کردمو شروع کردم به مالیدن اون سینه های مامانیش عجب سفت و درشت بود خلاصه یه ۱۵ دقیقه ای همین طوری گذشت و داشتین بودن اینکه هم دیگه رو ببینیم با هم لاس می زدیم بعد برشگردوندم و بی مقدمه خوابیدن رو اونم شروع کرد از من لب گرفتن مگه حالا ول می کرد تو این فاصله دستم رو سینه هاش بود و برا خوردن امدش میکرد و کیر لاپاش پایین بالا می شد باهر زحمتی بود خودمو رسوندم به هلوهای درشتش و شروع کردم به خوردن همش بهش چنگ می زدم و می خوردم حسابی حشری شده بود و به خودش میپیچید اندازه سینه هاش دوبرابر شده بود بر اینکه حسابی لذت ببره با انگشت حسابی از خجالت چچولش در اومدمو اونم به اوج ارضا رسید و گفت تا حالا به این لذت نرسیده بوده بعد گفتم بفرما یه حالو احوالی با دامادت بکن که منتظره اونم گفت دوست نداره و من هم اذیتش نکردم چون نمی خواستم دفعه آخر باشه خلاصه رفتم پایین و پاهاشو دادم بالا عجب کسی بود بدون مو بدون بو برق میزد انگار تازه صفا داده باشه کیر الموتو گذاشتم درشو گفتم با اجازه اونم سرش تکون داد و من نفهمیدم چی شد که یدفعه داد زد نگو تا ته رفته بود داخل خشک خشک خلاصه یکم یواش تلنبه زدم و بعد شروع کردم همچین سنگین تلنبه میزدم که احساس میکردم کیرم به سقف کسش میخوره و اون هم از این مدل خیلی خوشش میومداما خیلی آروم این کار و می کردم دیگه داشتم میترکیدم شروع کرد به تند تلنبه زدن تا ختنه گاه در می آوردم و دوباره می کردم تو دیگه داشت آبم می یومد بهش گفتم بادست سینه هاتو بمال تا این کار و انجام داد با هم ارضا شدیم سریع کشیدم بیرونو آبمو رو شکمشپخالی کردم البته همچین ضرب داشت که تا صورتش پاشید بعد کنارش خوابیدم اول روم نمیشد چیزی بگم بعد مادرزنم ازم تشکر کرد و گفت سیما هنوز بچه است اگه کاری داشتی بیا پیش خودم من هم که تازه فهمیده بودم زنم ماجرای دیشبو که خواستم بکونمش به مادرش گفته و اون هم برام سنگ تموم گذاشته تا با دخترش کاری نداشته باشم از اون به بعد من کارمو انتقال دادم اصهان و پروژه ها در غیاب پدر زن مرتب انجام می شد یادتون باشه گه دختره کوچیک بود مادرش هست که جورشو بکشه .

داستان سکس وحید و عمه لیلا سلام . اسم من وحیده . من ۲۱ سالمه و یه عمه دارم که ۳۰ سالشه واسمش لیلاست خیلیم خوشگله . این عمه من از اون وقتی که من یادم میاد یه کم خارش داشت . اما این آخرا دیگه از همیشه بیشتر بود . ماجرا از اونجا شروع شد که ما تو فردیس زندگی میکردیم و عمه اینا تو تهران . ماجرا برمیگرده به سه چهار ماه پیش . من از این کارم قبل از اینکه این سایتو ببینم خیلی پشیمون بودم و فکر میکردم که فقط من یه نفر تو دنیا این کار رو کردم ( سکس با محارم ) اما این سایت رو که دیدم گفتم ماجرای سکس با عمه لیلا رو براتون بگم . خیلی حاشیه رفتم بریم سراغ داستان . یه روز من میخواستم برم تهران تا یکی از دوستام رو ببینم . گفتم از شب برم خونه عمه اینا بخوابم و صبح برم پیش دوستم . بعداز ظهر ساعت ۵ بود من راه افتادم و ساعت هفت و نیم من تهران بودم . وقتی رسیدم در رو زدم عمه بزرگم در رو باز کرد ( اون یکی عمم ) . سلام علیک و روبوسی کردیم رفتم تو .شوهر عمه لیلا رفته بود از بندر جنس بیاره ( فروشگاه صوتی تصویری داره ) وعمه لیلا آبجیش رو صدا کرده بود که پیشش بمونه تنها نباشه . نمیدونست که من میخوام برم خونشون . خلاصه نشستیم صحبت کردن . تا اینکه موقع شام شد . عمم زنگ زد از رستوران شام آوردن . نشستیم خوردیم . شب ساعت یازده شد . عمه بزرگم خسته بود گفت من برم بخوابم . من هم تو چون تو خونه عجله داشتم واسه اومدن وقت نکرده بودم دوش بگیرم . قبلشم باشگاه بودم بدنم خیلی کثیف شده بود . میخواستم برم دوش بگیرم دیدم یه اصلاحی هم کنم بد نیست . به عمه گفتم عمه جون خونه ژیلت دارین . رفت یه دونه آورد . گفتم عمه میتونی این پشت گردنم رو واسم بزنی بلند شده . گفت باشه تو برو دوش بگیر الان میام . میخواستم برم یادم افتاد من که با خودم شورت نیاوردم . روم نمیشد به عمه بگم . خلاصه هر طور که بود به عمه گفتم . آخه عمه من که لباس نیاوردم . گفت منظورت شرت و ایناس ؟ . گفتم آره . گفت : اگه میتونی بپوشی واسه علی رو بیارم بپوش ( شوهر عممه ) . گفتم نه بابا عمه یه چیزی گفتیا نمیشه که . شورت که چیزی نیست که بشه واسه کس دیگه رو پوشید . با خنده گفت من و عمه ژیلات ( همین عمه بزرگم ) واسه همدیگرو میپوشیم خونه هم بودنی . منم گفتم آخه شما فرق دارین ولی منظورم از لحاظ زن و مردی نبود . عمم گفت نه بابا چه فرقی داره . واسه شما یه سر داره ولی واسه ما نداره . من همینجوری موندم چی بگم . گفتم خوب حالا چیکار کنیم . گفت خوب همون رو بیرون در بیار در اومدی از حموم همون رو میپوشی . من هم بعد کمی تته پته . ندونستم چی بگم گفتم آخه نمیشه که پس باید قبل از اینکه در بیارمش پشت گردنم رو بزنی . عمم یهو برگشت گفت اوا عیبی نداره که توام . منم عمتم دیگه . گفتم آخه زشته . عمم برگشت گفت نه بابا خیلیم خوشگله . دید من از این حرفش جا خوردم . گفت نترس نخواستیم بخوریمش که . دیگه من منظورش کاملا دستم . اومد . مثل اینکه آقا علی درست و حسابی بهش نمیرسیده . خلاصه رفتم حموم توی رختکن لخت شدم . شرتم هم در آوردم . رفتم تو . سرم رو که شامپو زدم و شستم . تا اومدم دوباره شامپو بزنم .دیدم عمم داره در میزنه . در رو زد منتظر جواب نشد اومد تو . منم خجالت کشیدم دتم رو گرفتم جلو کیرم که هنوز خواب بود . عمم گفت دوش رو ببند خیس نشم . دوش رو بستم . تا دیدم عمم هواسش به کیرمه دیگه کیرم داشت شق میشد . دیگه دیدم خیلی تابلو پشم کیرم هم زیاد بود دیگه کیرم تو دستم جا نگرفت .یهو عمم برگشت گفت تو دستت جا نمیشه مجبوری ؟ گفت نمیدونستم اینهمه خجالتی بودنتو . گفتم اینکه دیگه طبیعیه گفت چرا . منم دیگه دیدم کار از کار گذشته . گفتم مگه میشه یه خانوم به این خوشگلی به چیز آدم زل بزنه . آدم بی تفاوت باشه . گفت خوب لفظ قلم نیا . راحت باش . دستم رو تا برداشتم عمه لیلا گفت اووه چند ساله بهش نرسیدی . گفتم چطور گفت پشمات خیلی زیاد سده . به جای پشت گردنت بزار پشمای چیزتو بزنم . گفتم چیمو ؟ گفت دودولتو خوبه ؟ گفتم یعنی در حد دودوله ؟ گفت بسه پررو نشو . خورد تو ذوقم . اما عمم زود گفت شوخی بودا . عمه گفت اینو که با ژیلت نمیشه کاریش کرد بزار اول با قیچی بزنم . رفت قیچی بیاره دیدم با شلوارک و سوتین اومد تو . خیلی کیف کردم . گفتم عمه این چیه سوتین دختر بچه هاست ( آخه تا بالای نوک پستونش بود ) گفت چطور ؟ گفتم آخه خیلی کوچیکه . مخصوصه ؟ گفت مخصوص چی ؟ گفتم هیچی بابا ولش کن . گفت پیرهنم رو در آوردم که مو نچسپه بهش . گفتم منظورت پشمه ؟ خندید . عمه گفت بیا جلو ببینم . رفام جلو تا عمم نشسته بود روی صندلی تا چشمم از بالا به سینه هاش افتاد کیرم دوباره شق شد . آخه خیلی بزرگ بودن . خیلی خم سفت و سفید مثل برف . عمم گفت چیه بازم اینو تیزش کردی واسمون . گفتم آخه تقصیر خودته عمه جون . ببین وضعتو . گفت خوب الان یه کاری کن این بخابه رگاشم زده بیرون . بخوام تکو بخورم میره تو چشم . بعد با هم خندیدیم . گفتم چیکارش کنم آخه ؟ گفتم یه لحظه بری بیرون من درستش میکنم ( میخواستم جلق بزنم ) الان میگید این چه احمقیه . اما از اینکه با عمه خودم سکس کنم میترسیدم . خیلی کار کثیفی میدونستمش ( البته هستا ) .به خاطر همین حرفش زو وسط نمیکشیدم . عمم گفت چیکارش میخوای بکنی بدبختو ؟ گفتم حالا . گفت هر کار میخوای بکنی جلوی من بکن . مثل اینکه حدث زده بود . گفت میخوای جلق بزنی ؟ خواستم بگم نه . اما دیدم راه دیکه ای ندارم . گفتم آره . گفت خوب شروع کن . یه لحظه شحوت کل وجودم رو گرفت . بی خیال همه چی شدم . گفتم خالی خالی که تا فردا طول میکشه . گفت پس اگه میخوای یه کم شامپو بزن . گفتم نه منظورم از نظر شامپو و اینا نبود . منظورم رو فهمید . گفت یعنی میگی لخت شم ؟ کامل نه ولی یه کارایی بکن که من حشری شم . گفت تو شروع کن من باهاتم . یهو برگشت شلوارکشرو با شرتش رو با هم تا زیر کونش کشید پایین . دستش رو انداخت دو طرف کونش رو باز کرد و قمبل کرد . سوراخ کونش کامل معلوم بود . کسش هم از زیر بیرون بود . همون جا کم مونده بود کل آب بدنم یه جا از کیرم بریزه بیرون . اما خودم رو با زور نگه داشتم .گفت اگه میخوای انگشت کن رودتر آبت بیاد . اونم مثل اینکه میخواست منو شحوتی کنه که بکنمش . گفتم نه عزیزم هنوز زوده . گفت پس تو میخوای طولش بدی . گفتم عمه پستوناتو درار مردم . گفت چشم . برگشت پستوناشو از بالی سوتین دراورد بیرون . دهنم وا موند دیدم وای چه پستونای سرحال و خوشگلی . گفت میخوای بیشتر لذت ببری ؟ منم گفتم آره . گفت پس بیا جلوتر رفتم جلو فکر کردم میخواد ساک بزنه . کیرم رو گرفت . نشست رو زانو کیرم انداخت لای پستوناش . گیرم داشت میترکید . گفتم خشک خشک ؟ یه تف کردش رو کیر من یه تفم انداخت لای پستوناش . کیرمو گذاشتم لای پستوناش . اونم پستوناشو از دو طرف به هم فشار میداد . سه چهار بار که بالا پایین کردم آبم با فشار پاشید زیر فک عمه لیلا . گفت ای دیوونه میگفتی زودتر که اینقد بی جنبه ای دیگه . دهنم وا موند گفتم به این میگی بی جنبه ؟ هرکس دیگه ای بود همون اول که قمبل کردی کل شیره جونش میریخت بیرون . گفت یعنی این قدر سکسی ام . گفتم آره خوش به حال آقا علی . یهو یاد عمه ژیلا افتادم . گفتم نکنه بیدار سه ببینه با هم تو حمومیم . اونم که نخود تو دهنش خیس نمیشه . آبرومون تو فامیل میره . گفت نه بابا من از صبح اونقدر از اون بدبخت کار کشیدم که تا فردا بعد از ظهر میخوابه . یادم افتاد صبح میخوام برم پیش علیرضا دوستم . گفتم عمه خوب بیا بزن حالا . گفت راست میگی . کیرمو شستم . رفتم جلوی عمه . تا عمه دستشو زد به کیرم کیرم دوباره مثل چوب شد . عمه گفت اه بابا بازم که شروع کردی ؟ بابا تو دیگه کی هستی ؟ تو که همین الان جلق زدی . آبتم هنوز زیر چونمو لای پستونمه . گفتم عمه تو هم یه چیزیت میشه ها من دارم سعی میکنم بخوابه تو از پستونات تعریف میکنی ؟ گفت دیگه من طاقت ندارم . کیرمو گرفت تا ته کرد تو حلقش . چندبار عقب جلو کرد . گفتم عمه گفتی اگشتت کنم هنوزم رو حرفت هستی ؟ گفت آره حتی اگه میخوای بکنی میتونی بکنی اما فقط از کون . چون بی جنبه ای یهو دیدی ریختی تو کسم حالا خر بیار باقالی بار کن . گفتم چشم عمه جون . گفتم همونجوری قنبل کن . گفت تو کیرتو آماده کن . گفتم اول انگشت کنم دیگه گفت باشه . قنبل کرد . گفتم خودم میخوام لای کونتو باز کنم . لای کونشو باز کردم . اول یه کم کسو کونشو از پشت مالیدم . بعد انگشت اشارم رو کردم تو دهنم خیسش کردم . کردم تو سوراخ کون عمه . خیلی تنگ بود . به شوخی گفتم عمه سوراخ کونتو بخورم . گفت همش واسه خودته . گفت سوراخ کونمو یکم زبون بزن گلگلکم میاد خوشم میاد . یه که سوراخ کونشو زبون زدم . بعد دوتا انگشتم رو با هم کردم تو سوراخش یهو یه داد نه خیلی بلند کشید . گفتم عمه الان آبجیت بیدار میشه ها . گفت ببخشید . گفت نمیخوای بکنی تو سوراخم . سه سایته داری انگشت میکنی سوراخ کونمو . گفتم چرا . تو باز کن کونتو . دستشو انداخت باز کرد . سوراخش یخه کم گشادتر شده بود اما نه زیاد کیر منم کلفته . عمه گفت کیرتو بیار جلو یواش یواش بمال به سوراخ کونم بعد بکن تو . کیرمو یه تف زدم . میمالیدمش به سوراخ کون عمه لیلا اونم شل میشد . بعد گفت بسه بکن تو کونم . کرم رو گرفتم کردم تو سوراخ کونش یه تکون داد خودشو بعد گفت اینجوری کمردرد میگیرم بزار مدل سگی قنبل کنم . گفتم عمه ولی ماشالا خیلی حرفه ای ها . گفت آخه علی خیلی سلیقش با بقیه فرق میکنه به خاطر همون هر نوع سکسی رو رو من امتحان کرده من هم یاد گرفتم . چند بار که عقب جلو کردم عمم گفت وحید دستتو از پایین بنداز کسم رو بمال که تو تموم ارضا شدی من تو کف نمونم . منم دستمو انداختم دیدم وای چه کس نرمی . یه دو سه دقیقه که مالیدم عمه دیدم داره ارضا میشه . هی داد زد بکن بکن تو کونم . کسمو بمال . تندش کن . همینا رو هی گفت بعدش یه اه کشید . بدنش شل شد . سوراخ کونشم شل شد . رفت و آمد کیرم هم راحت تر شد . دیدم عمه با یه صدای خمار گفت وحید زودتر تمومش کن من خوابم داره میگیره . بی حال شدم . چندتا که تلنبه زدم یه کم تندش کردم .دیدم آبم بازم میخواد بیاد کیرم رو از تو سوراخ کون عمه کشیدم بیرون . آبم رو ریختم رو کون عمه بعد یه که کونشو با لیزی آب کیرم مالیدم تا یه کم حال اومد . پاشد شلوارکشو شرتشو گذاشت تو رخت کن یه دوش گرفتیم . من با اینکه کیرم خوابیده بود دیدم دیگه فرصت شاید پیش نیاد گفتم زیر دوش یه بار دیگه بکنمش اما عمه مخالفت کرد . گفتم حد اقل لای پاهات بندازم . گفت باشه بدن عمه رو کلا لیف کشیدم کامل کفی شد . از عقب بغلش کردم کیرم رو انداختم لای پاهاش . پستوناش رو هم گرفتم تو دستام گرم و لیز . کیرمو که عقب جلو میکردم . کیرم میخورد به کس عمه به خاطر همین عمه هم دوباره ارضا سد منم آبم اومد این سری عمه رو خوابوندم و ابم رو روی کسش ریختم . البته این سری آبم کمتر بود . بعدش دیگه احساس کردم کیرم درد میکنه . کمرم هم همینطور . خلاصه آخرش هم قسمت نشد که ما این پشمای کیرمون رو بزنیم . پشت گردنم هم همینطور . با عمه از حموم در اومدیم . صبح که بیدار شدیم عمه ژیلا سر صبحانه گفت چقدر رنگت واشده لیلا ؟ حموم بودی ؟ من گفتم فهمیده . اما عمه لیلا گفت آره قبل از اینکه شماها بیدار شین من رفتم دوش گرفتم . . من هم نزدیکای ظهر بود رفتم پیش دوستم علیرضا و و بعد برگشتم فردیس . بعد اون هر وقت عمه رو میبینم اون نگاش یه کیر منه منم نگام به پستونای عمه .

داستان سکس خاله شهناز تو در دنیا فقط یه خاله دارم اونم مثل اسمش کوس تمومه یه شش سالی از من بزرگتره ازون اتیشای تمومه. بچه که بودم خونمون روستا بود با دخترخالش دودو لمو در می اوردند می مالیدند به خودشون من عقلم چیزی قد نمی داد ولی یه هم مزه می داد ازشون می پرسیدم می گفتند خاله بازی می کنیم یه روز داشت اتاق جارو می کشید گفتم خاله می ای خاله بازی کنیم اونم گفت بزار اتاقو جارو بکشم بعد دودولم بزرگتر شده بود به خودش مالید تادیدم چشماشو بست وپاهاشو فشار داد خواست چیزی از دودولم بیرون بیاد اون منو ول کرد.تا اینکه بزرگتر شدم دیگه شوخی هاشو با همسناشو می دیدم که به هم انگشت می کنند وقتی هم می رفت دست شویی تا نیم ساعت بیرون نمی اومد وقتی هم بیرون می اومد دستش لای پاش بود و خودشو می خارید ومادر بزرگم دعواش می کرد یه پسر عمو داشت که همسایشون بود یه روز بمن گفت بگو خالت بیاد خونمون کارش دارم منم به خالم گفتم اول گفت باشه یه کم بعد گفتم خاله نمی ری بامن دعوا کرد گفت نه غلط کرده ولی دیدم که کارش که تموم شد گفت من برم از خونه پسر عمو اب بیارم رفت ولی زیاد طول کشید وقتی اومد دیدم صورتش قرمز شده و دکمه پیرنشو جابجا بسته رفت تو اتاق با دستش وازلین برداشت کرد تو شلوارش وپشتشو میی مالید بعد ها فهمیدم که از پشت به پسره داده بود عروسی کرد رفت دهات دیگه وقتی می اومد همش پیشش بودم یه حس خواستن بهم دست می داد اونم همش با دوستاش پچ پچ می کردند می خندیدند ولا پای هم می زدند این جریانا گذشت تا اینکه امدیم شهر اوناهم سه سال بعد ما اومدند ما خونمون با پدر بزرگم یه جا بود وقتی خالم می اومد منم می دیدمش بیست سالم شده بود دیگه از کوس وکون کیر چیزی حالیم می شد باز اون حس خواستن نسبت به خالم داشتم منتهی دوست داشتم بهش دست بزنم یا بدنشو نگا کنم دستشویی که می رفت منم پشت سرش می رفتم و صدای شر شر ادار کردنش بهم حال می داد دیگه به عشقش جلق می زدم ابمو تو شورت وشلوار مامانم خالی می کردم تا اینکه عروسی کردم و خالم با زنم شوخی می کرد زنم برام تعریف می کرد می گفت این خالت با اینکه پا به سن شده ولی اتیش تمومه همش به من می گه اون کیر داود رو به ماهم قرض بده.خلاصه یه روز خونه تنها بودم دیدم تلفن زنگ زد گوشی رو برداشتم خالم بود بعد از احوال پرسی تو صداش یه دردی احساس کردم گفتم خاله چی شده؟ گفت هیچ چی خانمت کجاس ؟گفتم دو روزه رفته خونه باباش گفت پس تنهایی ؟ گفتم اره کاری داری ؟گفت بیا خونمون کارت دارم منم تعجب کردم گفتم چه طور شده هیچ موقع این طوری با من حرف نمی زد رفتم در خونشون زنگ زدم رفتم بالا با من رو بوسی کرد رفتیم تو تعارف کرد گفت بشین تا شربت بیارم وقتی رفت اشپز خونه دیدم پاشو بد جور می زاره در واقع گشاد راه می ره از شوهرش سوال کردم گفت بیست روزی هست رفته بندر برا کار وقتی اومد قشنگ دیدم پاشو باز می زاره گفتم چی شده خاله ؟ گفت خاله جون شربتو بخور تا بگم منم شربتمو خوردم گفت خاله جون چیزی که بهت می گم فقط و فقط بین خودمون باشه حتی به زنتم چیزی نگو گفتم باشه حتما دوباره گفت من با تو راحت بودم ازت کمک خواستم ولی جایی درز نکنه ابروی خاله بره گفتم خاله جون ازمن خیالتون راحت گفت داود یه کاری کردم خودم خجالت می کشم بگم ولی چاره ای ندارم باید تو کمکم کنی من دونستم مسئله جنسیه گفتم خاله خجالت نداره فکر کن منم همون بچه کوچیکم که تو با من شوخی می کردی گفت اره خاله منم سر همین ازتو کمک خواستم ولی باز روم نمی شه گفتم خاله راحت باش مگه نگفتی کسی جز من نمی تونه کمکت کنه گفت داود زنت چند روزه رفته گفتم سه روزی هست گفت نرفتی بیاریش گفتم نه گفت اذیت نمی شی گفتم نه زیاد گفت ولی من این طوری نیستم الان اون نیست انگار مریضم گفتم اره سخته اخه بیست روزم واسه زنی مثل شما زیاده یه تکونی به خودش داد واخی گفت گفتم خاله جایت درد می کنه ؟گفت اره خاله جون سر همین به تو گفتم بیایی گفتم خوب بگو گفت صبح بچه ها رفتن سر کار منم دراز کشیدم خوابم برد خواب تورو دیدم گفتم خوب گفت داود جان فکر نکنی من رودارم یا قصدی دارم خودم خجالت می کشم بگم ولی چاره ندارم گفتم خاله تو خدا راحت باش ادامه داد خواب دیدم تو دار ی از اون کارا بامن می کنی خواستم خودمو راحت کنم تو خواب یکی زنگ زد منم ترسیدم یک دفعه بیدار شدم .منم منظورش فهمیدم گفتم خوب ادامه داد بیدار شدم خیلی بهم فشار می اومد خودمو مالیدم ولی نیفتاد رفتم سر یخچال واسه ترشی خیار چمبر گرفته بودم حالم خیلی خراب بود گذاشتم لای پام نشستم رو زمین حالم خراب شد نفهمیدم خیاره شکست رفت تو هرچه قدر تلاش کردم نتونستم درش بیارم به کس دیگه هم نمی تونستم بگم تا اینکه تو بذهنم اومدی گفتم با تو راحتم تو می تونی کمکم کنی گفتم خاله راحت باش شلوارتو در بیار شلوارشو در اورد گفتم بریم رو تخت من پیرن و شلوارم در اوردم خوابوندمش لبه تخت پاهاشو باز کردم اون خجالت می کشید گفتم خاله دیگه خجالت نداره لا پاشو نیگا کردم خیاره کلفت بود زیاد تو نرفته بود ولی خود خالم نمی تونسته در بیاره گفتم پاهاتو بالا نگه داراونم برد بالا وبا دستاش از کون ش گرفت نشستم رو زمین کیرم حسابی سیخ شده بود قشنگ شلوارکمو داده بود بالا دست بردم کوس خالم تا دستم خورد بالا کوسش یه اویییییی گفت که من بی اختیار جون گفتم به انگشت از بالا ویه انگشت ازپایین کردم تو کوسش انگشتام تو نمی رفت با زور کردم تو ودوباره با دو انگشت دست راستم از بالا گرفتم با دو انگشت دست چپم از پایین خیاررو گرقم وکشیدم بیرون کوسش ده سانتی باز مونده بو خالم خوشحال شد واخیشی گفت بمن گفت خاله جون دستت درد نکنه راحتم کردی پاها شو انداخت صدای بسته شدن کوسش یه حال بمن داد که گفتم اوییییی خاله نشست لبه تخت منو کشید طرف خودش یه بوسی ازم کرد گفتم خاله راحت شدی گفت از خیار اره ولی …… منظورش فهمیدم گفتم خاله راضیی با سر اشاره ای کرد کیرمو در اوردم بیروم یه جونییییی گفت که کیرم پرید بالا گفت خاله عجب چیزی داری جیگر ادمو حال می اره خوش بحال زنت من پاهاشو بردم بالا کیرمو با کوسش تنظیم کردم و تپوندم تو کوسش خیلی حال می کرد با هر ضربه من سینه هاش چرخ می زد تند تند می زدم گفت داود تو خدا وانسی بکوب بکوب جیغ زد ابشو ریخت اونقدر زیاد بود که از کنار کیرم اومد بیرون با دیدن این صحنه ابم با فشار ریخت تو کوسش کیرمو کشیدم بیرون همین طور اب از کوسش می ریخت بیرون خاله منو کشید طرف خودش وبغلم کرد وگفت خاله جون هم قربون خودت همو قربون کیر کلفت. خاله رو فراموش نکن. و با هم روی تخت خوابیدیم

داستان سکسی آرش و مادرزن اسم من آرش و ۳۱ سالمه. ۶ ساله که ازدواج کردم و یه دختر ۴ ساله دارم. پدرزنم یک مدیر توی یک سازمان بزرگ دولتیه و ماهی یکی دوتا ماموریت داخلی یا خارجی داره و خیلی هم گرفتاره. از اون قدیمیهاست و اهل حال. بخاطر موقعییت شغلیش نمیتونه که هر کاریی دلش می خواد بکنه ولی بعد از اینکه کاملا به من اطمینان پیدا کرد، هر از گاهی براشون مشروب می بردم و اونها هم دیگه به یاد قدیما، خلاصه لبی تر می کردند. ۲ سال پیش همسرم که خیلی دوستش داشم، تو یه تصادف شدید فوت کرد. بخاطر علاقه شدیدی که به همسرم و خانواده اش داششتم، تصمیم گرفتم دیگه ازدواج نکنم و برای دخترم یه پرستار گرفتم که صبح میاد پیشش و تا ۸ شب دائم باهاش بازی می کنه، شعر می خونه، بچه رو می بره بیرون و خیلی هم با هم خوبند. من و دخترم ماهی دو بار به خونه پدرزنم سر می زدیم. آخه اونها هم نوه شون رو خیلی دوست دارن و یک اتاق پر از وسایل بازی براش درست کردند که هروقت می ریم اونجا سرگرم باشه. ما هم اونها رو خیلی دوست داریم و دو سه هفته که نمی دیدیمشون، واقعا دلمون براشون تنگ می شد. ماجرایی که می گم مربوط به پارسال زمستونه. اون روز مادرزنم زنگ زد و بعد از احوالپرسی گفت که شب بریم خونشون. من هم قبول کردم. ما رفتیم خونشون. نمیدونستم که پدرزنم خونه نیست. وقتی فهمیدم تعجب کردم. آخه هر وقت که میرفت مسافرت، وقتی من زنگ می زدم که حالشونو بپرسم، می گفت که اون نیست و من هم سعی می کردم که وقتی برم که اون هم باشه. همیشه جلوی من راحت بود و معولا با شلوار و تی شرت یا دامن و تی شرت می گشت. من هم که اصلا تو این فکرها نبودم. یه خواهر زن هم دارم که تازه ازدواج کرده. زمان مجردیش، حتی با هم تنهایی مسافرت هم رفته بودییم ولی یک بار هم تو نخش نبودم و به این چیزها فکر نمی کردم. سرم به کار خودم بود. اونها هم همیشه به من اعتماد کامل دارند. تا اینکه اون شب دیدم که یه دامن کوتاه و یه تاپ سفید پوشیده که بالای سینه هاش و خط وسطش کاملا پیدا بود. طبق معمول بعد از سلام رفتم برای روبوسی ولی این بار بیشتر از همیشه طولش داد و درضمن یه کمی هم منو به سینه هاش فشار داد و گفت که خیلی دلش برامون تنگ شده. یه کمی تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم و رفتم نشستم. دخترم هم که طبق معمول رفت به اتاقش و سرگرم شد. از پدرزنم پرسیدم، گفت ماموریته. یه میز شیشه ای ۴ نفره کنار هال داشتند که همیشه روی اون مشروب می خوردیم. زود بساط رو آماده کرد و منو دعوت کرد که بریزم. همیشه من براشون می ریختم و می گفتند بدون من نمی خورند. رومیزی توری که همیشه روی میز بود، نبودش. گفت کثیف شده بود انداخته که بشوره. نشستیم و من ریختم. بلند شد رفت دستمال آورد و دوباره نشست. جوری پاهاشو زیر میز شیشه ای تکون میداد که من کاملا حواسم بهشون جمع شد. دامنش تا روی رونش رفته بود عقب و پاهاشو آروم به هم می مالید. هر از گاهی هم به پای من می زد. دو تا پک کوچیک خوردیم و من جای پدرزنم رو هم خالی کردم. انگار که یه کمی گرمش شده باشه، یه دستمال برداشت کشید به پیشونیش و بعدش هم بالای سینه هاش و در همین حین تاپشو داد پایینتر. کرست نداشت و یه کمی از قهوه ای نوک سینه اش هم معلوم شده بود. منم دیگه حالا به کاراش با دقت نگاه می کردم ولی هنوز هم فکر نمی کردم که امشب قراره چه اتفاقی بیفته. سه چهار تا دیگه هم خوردیم و دیگه کم کم پاهای منو با پاهاش می مالید. چند بار هم پاهاشو باز کرد که دیگه دامنش کلا رفت بالا و شورتش و تپلی کوسش نمایان شد. منم دیگه داشت دوزاریم می افتاد ولی هنوز هم دلم نمی خواست رابطه مون به اینجاها بکشه. دیگه حسابی هر دومون داغ شده بودیم که گفت: خیلی حالم خوشه. کاش یه نفر الان بود که مشت و مالم میداد. سه سال پیش که پادرد و کمر درد گرفته بود، من براش ماساژ داده بودم. این کار رو خیلی خوب بلد بودم و زنم ازم خواسته بود که مامانش رو ماساژ بدم. بعد از اون کم کم خوب شده بود و ورزش رو شروع کرده بود. هر روز ورزش می کرد و اندامش خیلی قشنگ شده بود. قدش ۱۷۰ و وزنش ۶۰ کیلو بود. سینه هاش سایز ۷۵ و خیلی خوش فرم بودند. باسنش هم قشنگ بود و با اینکه ۴۷ ساشه، آدم فکر می کنه ۳۸ سالش هم نیست. خیلی به خودش می رسید. رفت رو کاناپه ولو شد و خمار نگاهم کرد و لبخند زد. فهمیدم که باید ماساژ بدم. از انگشتای پاش شروع کردم و خیلی آروم اومدم بالا. گفتم روغن بدن دارید؟ جاشو بهم گفت و آوردم. حالا پشت پاهاشو چرب کردم و دوباره ماساژ دادم. تا پشت زانو و پایین رونش ۷-۸ دقیقه طول کشید. به دامنش رسیدم و یه کمی هم انگشتام رو زیر اون چرخوندم که خودش دامنشو برد بالا تا روی کونش. باز هم شرت سفیدش معلوم شد و کوسش که کاملا باد کرده بود و قلمبه شده بود. ماساژ دادم و تا نزدیک شورتش رفتم بالا. بعد دامنش رو دادم پایین. یه کم تاپشو دادم بالا و کمرشو چرب کردم و شروع کردم. گفت می ترسم تاپ و دامنم چرب بشه. لطفا درشون بیار. منم تو همون حال مستی، آروم درشون آوردم و کمرشو کامل مالیدم. تازه کم کم داشتم از این کار لذت می بردم. دوباره برگشتم رو به پایین تا به شرتش رسیدم. چند سانت دادمش پایین که چرب نشه که خودشو داد بالا و گفت اونم دربیارم. با یه کمی خجالت درش آوردم و کونش رو هم چرب کردم و ماساژ دادن. آروم ناله می کرد و همش می گفت: جان، الان رو هوام. خیلی حالم خوشه و …. داشتم میومدم پایین به سمت رونش که لای پاشو باز کرد و منم اطراف سوراخ کونش و دور قلمبگی کوسش رو می مالیدم که دیدم یه کمی کوسش خیس شد. منم آروم انگشتم رو کنار چاک کوسش کشیدم و اونم یه آه ناز کشید. شروع کردم به مالیدن کوسش و دست چپم رو هم از روی کمرش آروم آوردم به سمت سینه هاش و کنار سینه اش رو می مالیدم. یه کمی سینه اش رو داد بالا که دستم بره زیر سینه اش. منم همین کار رو کردم و سینه اش رو گرفتم. اونم یه دفعه دستش رو روی دست من گذاشت و آروم آوردش سمت سینه ام و بعد رفت پایین تا شلوارم. کیرم سیخ شده بود و از زیر شلوار پارچه ای تابلو زده بود بیرون. خودمو بطرفش بردم و اون کیرمو گرفت. گفت: جون. کاش این مال من بود. با خجالت گفتم: شما که صاحب داری زری جون. (همیشه زری جون صداش می کردم) گفت: صاحبی که ماهی یه بار هم به زور لختم می کنه که صاحب نیست. بعدها فهمیدم که مادرزنم یه زن فوق العاده حشریه و شوهرش سرد. ولی سالهاست که همینطوری ساخته. واقعا به شوهرش خیانت نکرده بوده ولی اون سال که من برای کمر دردش ماساژش میدادم ، از ماساژ من لذت می برده و دوست داشته که یه روز با ماساژ لختش کنم. حالا هم بعد از دو ماه بدون سکس، دیگه نتونسته جلوی خودش رو بگیره. منم که دیگه هم داشتم حشری می شدم و هم تو حال خودم نبودم، گفتم اشکال نداره زری جون، تا باشه از این جور کمبودها باشه، اگه بخوایی من برات جبران کنم. برگشت رو به من، به پشت خوابید و با لبخند گفت: پس زود لباساتو دربیار. گفتم: آخه دخترم اگه بیاد و ما رو ببینه چی؟ بهش می گم امشب اینجا می مونیم. خیلی هم خوشحال میشه. وقتی خوابید من در خدمتم. گفت: خودت میدونی که اون تا موقع رفتن از اون اتاق بیرون نمیاد. تازه، من تا موقع خواب از دوری کیرت می میرم. ولی من قبول نکردم. اصلا نمیتونستم تصور کنم که مادرزنم داره این حرفا رو میزنه. یه کم بدنشو از بالا تا پایین بوسیدم. به کوسش که رسیدم سرم رو با دستش فشار داد روش. منم یه کم مکث کردم و لیسیدمش. اونم کیرمو با دستش از روی شلوار می مالید. حسابی داشت کیف می کرد. می گفت: جوووون، بخورش، همش مال خودته، … و بعد از حدود دو دقیقه یه آه بلند کشید و ساکت شد. ارضا شده بود. منو کشید طرف خودش که بخوابم روش. ولی من بوسیدمش و سرم رو گذاشتم رو سینه اش. بعد از چند دقیقه یه کم حال اومد و منم یه دستمال براش آوردم و اطراف کوسش رو تمیز کردم. ازم تشکر کرد و گفت که تا حالا شوهرش کوسش رو نخورده بوده. کمکش کردم لباسشو پوشید و رفت آشپزخونه برای آماده کردن شام. منم رفتم به دخترم سر بزنم که غرق بازی بود و نمیدونست که باباش از امشب دیگه یه جور دیگه به زری جون نگاه می کنه. خیلی زود شام رو خوردیم و دخترم هم ساعت ۱۰ خوابید. گذاشتمش تو تختش و داشتم پتو مینداختم روش که دیدم زری جون از پشت چسبید بهم و کیرمو گرفت و گفت: زود باش دیگه دارم می میرم. آرش جونمو می خوام. یه لباس خواب خیلی نازک پوشیده بود. شورت و کرست صورتی هم که تازه پوشیده بود از زیرش پیدا بود. پتو رو انداختم رو دخترم و گفتم بریم عزیزم، همش تا صبح مال خودته. اتاق خواب و تختشون رو آماده کرده بود و یه چراغ خیلی کم نور روشن بود. اول ایستاده بغلم کرد. به هم لبخند زدیم و شروع کرد به لب گرفتن. زبونش رو روی لبای من می چرخوند. خیلی لذت می بردم. تو همون حال، آروم دکمه های پیراهنم رو باز کرد و اونو درآورد. دستش رو از زیر زیرپوشم برد تو و کمرم رو می مالید. منم کمرش و کونش رو می مالیدم. کمربند و زیپ شلوارم رو هم باز کرد. شلوارم افتاد پایین و دستش رو از پشت کرد تو شرتم و کونم رو مالید. زیرپوش و شورتم رو هم کم کم درآورد و برای اولین بار من لخت با یه کیر راست جلوی مادر زنم بودم. رفت پایین، کیرم رو با دستش گرفت و آروم به نوکش زبون زد. خیلی با حرارت و قشنگ تخمام و کیرمو می خورد و باهاشون بازی می کرد. منم موهاشو نوازش می کردم. آه و اوه من دراومده بود و گفت که باز هم برای اولین باره که درست و حسابی داره کیر می خوره. شوهرش نمیذاره کیرشو بخوره. چون تا کیرش می رفته تو دهن زری جون، آبش میومده و دیگه چیزی برای کوس زری جون نمیمونده. شوهرش حق داشت. انصافا خیلی قشنگ ساک می زد. بغلش کردم و انداختمش رو تخت. خودمم کنار تخت نشستم. از نوک انگشتاش شروع کردم به خوردن. می خوردم و میومدم بالا و لباس خوابش رو میدادم بالاتر. به شورتش رسیدم. بوسیدمش. چه بویی داشت. آروم درش آوردم و شروع کرم به خوردن کوسش. آروم آه می کشید. پاهاشو باز کرده بود. می کفت: جوووووون … بخورش … زودباش … همشو بخور … زبونم رو تا ته می کردم توش و درمی آوردم. با انگشتم هم با سوراخ کونش ور می رفتم و با یه دستم هم با سینه هاش بازی می کردم. یه کمی رفتم طرفش. کیرمو گرفت تو دستش و بازی کرد و منم دیگه حسابی داشتم کوسشو می خوردم. صداش بلند شده بود و بعد از چند دقیقه ارضا شد. بی حس شد. رفتم خوابیدم روش. اما پایین. سینه ام رو کوسش بود. شکمش رو بوسیدم. منو گرفت فشار داد به خودش. منم آروم دلش رو می بوسیدم و می لیسیدم. با انگشتم کرستش رو دادم بالا و خودمو کشیدم بالاتر. شروع کردم به خوردن سینه هاش. یه کمی با هم چرخیدیم. کرستش رو از پشت باز کردم و با لباس خوابش با هم درآوردم. حالا دیگه کاملا روش بودم و از هم لب می گرفتیم. کیرم لای پاش بود و با تکونهای اون روی کوسش بالا و پایین می رفت و با دستش هم محکم منو فشار میداد. بعد از دو سه دقیقه، پاهاشو باز کرد و گفت: “حالا بکن تو کوسم. تا ته بکن” کیرمو گذاشتم رو کوسش یه کم مالوندم. اومدم که یه ذره بکنم تو و یواش یواش تا ته برم که با پاهاش محکم منو هل داد جلو و با یه ضربه تا ته رفت تو کوسش. یه داد کشید. آخه هرچی باشه به گفته خودش کیر من دو برابر شوهرش بود و داشت جر می خورد. اومدم بیارم بیرون. نذاشت و گفت: “آرش جون منو بکن … محکم بکن … جرم بده …. کوسمو پاره کن …” منم دیگه حالی به حالی شده بودم و شروع کردم به تلمبه زدن. از لذت داشت می مرد. همش با التماس می گفت که بیشتر پاره اش کنم. منم همین کارو می کردم. با ناخنهاش پشتم رو چنگ می زد و دو سه بار هم گازم گرفت. بعد از چند دقیقه، احساس کردم آبم داره میاد. بهش گفتم. درآوردش بیرون. فکر کردم برای اینه که تو کوسش نریزه. ولی گفت: “حالا زوده. با این کیر خیلی کار دارم” یه نیشگون کوچیک از سر کیرم گرفت. دردم اومد. احساس کردم یه کم کیرم می خواد بخوابه که گفت: “حالا از پشت بکن تو کوسم” منم یه چشم خوشگل بهش گفتم. رو تخت چهاردست و پا شد و یه کمی پاهاشو از هم باز کرد. سر کیرمو از پشت گذاشتم رو سوراخ کوسش. با یه فشار کوچیک نصفش رفت تو و با چند تا حرکت تا ته دادم تو. خودش هم مرتب عقب و جلو می کرد. آروم خم شدم روش و با دست راستم بالای کوسشو می مالیدم و با دست چپم سینه هاشو. داد و هوار می کرد و همش قربون صدقه کیر من می رفت و می گفت: “دارم به آرش جونم کوس می دم … کیر خوشگل آرش جونم داره کوسمو جر می ده … جووووووون …. کوس زری عاشق کیرته … محکم بکن … ” اعتراف می کنم که دیگه داشتم کم می آوردم. آخه تکونهاش و حرفهاش خیلی حشریم می کرد و بعد از دو سه دقیقه باز احساس کردم آبم داره میاد. گفتم می خوام بخوابم. منو به پشت خوابوند. تو این فاصله خودم یه نیشگون دیگه از کیرم گرفتم و اونم فهمید و خندید. نشست رو کیرم و بالا و پایین رفت. منم سینه هاشو می مالیدم و هر دومون آه و اوه می کردیم. باز هم قربون صدقه کیرم رفت و همون حرفا رو میزد. بعد از دو دقیقه که دیگه داشتم می ترکیدم بهش گفتم آبم داره میاد. خوابید روم گفت: “همشو بریز تو کوسم. لوله هامو بستم” منم از خدا خواسته، محکم بغلش کردمو با فشار تمام آبمو ریختم تو کوسش. اونم به خودش می پیچید و بعد بیحال شد. فهمیدم که اونم ارضا شده و بدون هیچ حرف و حرکتی یکی دو قیقه همدیگه رو فقط بغل کردیم. تو آسمون بودم. واقعا تو عمرم همچین سکسی نکرده بودم. لبم رو که بوسید به خودم اومدم. منم بوسیدمش. همونجوری که همدیگه رو بغل کرده بودییم، چرخیدیم و به پهلو خوابیدیم. موهامو نوازش کرد و گفت: “حسرت یه سکس با لذت تو تمام این سالها به دلم مونده بود ولی تو امشب منو به آرزوم رسوندی. ازت ممنونم” گفتم: “منم ازت ممنونم زری جون. میدونی که منم مدتهاسکس نداشتم. ولی امشب تو زندگیم رو عوض کردی” گفت:” آرش جون، کاش می شد هرشب با هم باشیم. میدونی که خیلی دوستت داشتم. حالا دیگه عاشقتم. قول بده هر وقت که موقعیت مناسب بود، شب مال من باشی. منم موهاشو ماساژ میدادم ودیگه با پررویی گفتم: “آخه زری قشنگم، قربون لب و سینه های قشنگت برم، مگه می تونم بگم نه؟ چرا تا حالا بهم نگفته بودی؟ منم مثل تو همیشه حشرم ولی فقط ماهی یکی دوبار با جق زدن خودمو خالی می کردم.” گفت: “نمیدونی که منم چند ساله که به یاد تو شبهای تنهایی، با خودم ور میرم و خودمو ارضا می کنم. ولی از این به بعد، فقط تو کوس من خالیش کن. حیفه به خدا” منم بوسیدمش و خندیدیم. بهش قول دادم که در فرصتهای مناسب با هم باشیم. خیلی خسته بودم. کم کم با نوازشش تو بغلش خوابم برد. نزدیک شش صبح بود که طبق عادت بیدار شدم. زری جون کنارم خوابیده بود. شرت و کرستش رو پوشیده بود و یه دستش رو سینه ام بود. اومدم آروم برش دارم و برم حموم. بیدار شد. گفتم: “ببخشید عسلم. من میرم یه دوش بگیرم. با عشوه گفت: “تنهایی میری؟” گفتم: “اگه زری جونمم بیاد که دیگه خیلی عالیه” زود بلند شد و منم یه شرت پام کردم. رفتیم طرف حموم. یه شورت و حوله از کمد شوهرش برام آورد و برای خودش هم یه حوله آورد. رفتیم تو و دوباره لب و سینه و کوس خوردن من شروع شد. حالا تو نور بدنشو میدیدم. واقعا بهش نمیخورد ۴۷ سالش باشه. بدن ورزشکاریش رو سانت به سانت خوردم و مالیدم و اونم لذت می برد. بعد من ایستادم و اون برام ساک زد. انگار این دفعه برام جذابتر شده بود. وان هم دیگه پر از آب و کف شده بود و با هم رفتیم توش. اول من به پشت خوابیدم و اونم اومد پشت به من خوابید رو من. کیرم لای پاش سیخ بود و خودشو بالا و پایین می کرد. منم گردنشو می خوردمو سینه هاشو می مالیدم و اونم باز قربون صدقه ام میرفت. یک ساعتی اون تو مشغول بودیم و چند مدل عوض کردیم. یکبار وسط کار ارضا شد و آخر هم باز با هم ارضا شدیم. باز هم خواست که آب کیرم رو تو کوسش خالی کنم. وقتی آبم داشت میومد، گفت: “جوووووون … آتیشم می زنه … آبت خیلی داغه … کیرتم کوسمو می سوزونه …. بریز توش .. کوسمو پر کن … ” و منم با فشار ریختم توش و باز هم بیحال افتادیم. بعد از چند دقیقه بلند شدیم و خودمون رو شستیم. در تمام مدت شستن باز هم به من می چسبید و قربون کیرم می رفت. کیرم دوباره سیخ شده بود و می خواست دوباره برام ساک بزنه. گفتم: “زری جون، کم بخور، همیشه بخور” خندید و گفت: “آخه من تا شب که دوباره برگردی میمیرم” با تعجب گفتم: “مگه من امشبم اینجام؟” گفت: “از این به بعد نمی خوام هیچ شبی تنها باشم. هر وقت شوهرم رفت مسافرت، تو باید شوهرم بشی” خندیدم و گفتم:”من باید دعا کنم که یه موقع به شوهرت ماموریت چند هفته ای ندن وگرنه کمر من دیگه صاف نمیشه” خندید و گفت: “کاش یه انتقالی چندساله بهش بدن که خیالم راحت باشه تا چندسال هرشب کیرتو می کنی تو کوس من” دوباره چسبید بهم و کیرم رفت لای پاهاش. میدونست چیکار کنه که دوباره حشری بشم و شدم و یه بار دیگه تا دسته کردم تو کوسش و باز هم ریختم تو کوسش. دیگه داشت دیرم می شد. یه دوش گرفتیم و اومدیم بیرون. تا من سشوار کنم و لباس بپوشم، صبحونه رو آماده کرده بود. عسل و شیرموز و خامه و کره و … همون حوله فقط تنش بود. گفتم: “چه خبره بابا؟” گفت: “بخور عزیز دلم. تو باید جون داشته باشی. نمی خوام به این زودیها از کمر بیفتی” نشستم که بخورم. اومد کنارم و منو بوسید و نشست روی پام. سینه هاش پیدا بود و حوله هم تا رونش رفته بود کنار. یه لقمه برام درست کرد. اومد بذاره تو دهنم. ازش گرفتم و مالیدمش به سینه هاش و گفتم: “حالا خوشمزه شد.” خندید و سینه هاش رو به صورتم فشار داد. گفت: “همش مال خودته عزیزم” منم بوسیدمش و چندتا لقمه دیگه هم با همین حرفها خوردیم. می خواستم وسایل دخترم رو که خواب بود جمع کنم و همونطوری تو خواب ببرمش تو ماشین که زری اومد و گفت: “بذار اینجا باشه” گفتم: “می دونی که پرستارش هر روز ۸ صبح میاد تحویلش می گیره.” گفت: “زنگ بزن بگو امروز نیاد. امروز من میشم پرستارش. تازه، امشبم می خوای بیایی دیگه. نه؟” خندیدم و گفتم: “باشه عزیز دلم. تا شب دخترم پیشت باشه. شب تا صبح هم خودم پیشتم.” یه لب طولانی گرفت و من رفتم. موقع رفتن همش می گفت که مواظب خودم باشم و شب زود برم خونشون. از اون شب، تقریبا ماهی ۵-۶ شب که تنهاست خونه اشون هستم و همه مدل سکس با هم داشتیم. حتی کونش رو که آکبند مونده بود بهم هدیه کرد. من تا حالا کون نکرده بودم. یه روز صبح تو حموم ازم خواست که امتحان کنیم و من لذت این هدیه جدیدش رو تا حالا چند بار بردم. جالبه که پدرزنم هم میگه که دیگه به مسافرتهای من هم عادت کرده و دیگه غر نمیزنه که چرا اینقدر ماموریت میرم. !!!

داستان سکسی: سکس با آبجی یا خواهر من اسمم حامد و ۲۲ سالمه و دانشحجوی رشته حسابداری ام.من تو شهری دانشگاه قبول شدم که خونه ی خواهرم اونجا بود.به خاطر همین من خونه ی خواهرم اینا بودم.خواهرم اسمش لیلا و ۲۴ سالشه و شوهرشم نیما ۲۷ ساله و کارمند بانکه . من حدود ۲ ساله که خونه ی خواهرم اینا تلپم و همیشه همین جام.من ۴ روز اول هفته از صبح تا ۲ ظهر کلاس دارم و ۳ روز بعدش بیکار بودم.خونه ی خواهرم اینا یه خوابه است و حموم و دستشویی اونا توی یه راهروه که فقط راهرو در داره و حموم و دستشویی در نداره و وقتی می خوای بری دستشویی باید از جلوی حموم رد بشی.سال اولی که دانشگاه بودم یه روز کمر درد شدیدی گرفتم رفتم دکتر و گفت که باید عکس بگیری .یه شیشه روغن کرچک دادو گفت اینو فردا صبح بخور و بعد از ظهر بیا تا ازت عکس بگیرم.آقا چشمتون روز بد نبینه ما این روغن و ساعتای ۸ صبح خوردیم از ساعت ۹ شکم ما شروع به فعالیت کرد دیگه داغون شدم ساعت ۱۰/۳۰ بود که خواهرم از خواب بیدار شدو وقتی حال منو دید یه خورده مسخرم کرد و گفت که می خواد بره حموم گفتم بشین بعداز ظهر برو من حالم خوب نیس ۳-۴ دقیقه یه بار باید برم دستشویی ولی خواهرم گفت که زود میاد بیرون گفتم باشه خواهرم رفت حموم تازه صدای آب اومد که شکم من دوباره فعالیت کرد و باید می رفتم دستشویی در زدم گفتم لیلا اگه لباساتو در نیاوردی بیا که من برم دستشویی اونم گفت که لختم و لباسامم ریختم تو ماشین گفتم حوله رو بپیچ دورت درو باز کن تا من برم دستشویی گفت پس صبرکن. یه چند لحظه بعد در باز شد و من رفتم تو ولی تا چشمم خورد به خواهرم جا خوردم آخه اون پشت به من تو حموم بود ولی هیچی دورش نبود و لخت لخت بود ولی تو اون لحظه من به هیچی جز رفتن به دستشویی فکر نمی کردم .پریدم تو دستشویی و بعد از راحت شدن اومدم بیرون ولی اینبار یه جوری خجالت می کشیدم رد شم یواش از جلوی حموم رد شدم ولی چشمم نا خوداگاه افتاد به داخل حموم وای خواهرم طوری ایستاده بود که یه ذره از پستونش معلوم بود آخه یه وری ایستاده بود ،از راهرو رفتم بیرون و داشتم به کون سفید و تپل خواهرمو پستون گندش فکر می کردم ولی زود از فکرش اومدم بیرون چون ۳-۴ دقیقه نگذشته بود که دوباره دستشویی داشتم چون درو خواهرم اینبار قفل نکرده بود فورا پریدم تو راهرو وای اینبار خواهرم روش به طرف من بود چشم تو چشم شدیم سریع رفتم تو دستشویی که دیدم خواهرم عصبانی داد می زنه بی شعور یه صدایی می زدی همینجور مث گاو اومدی تو منم گفتم ببخشیدحالم خوب نیست دوباره رفتم از راهرو بیرون ولی اینبار برگشتن باز خواهرم پشتش به من بود و دوباره کونش و دیدم رفتم بیرون یاد کس خواهرم افتادم که تو یه نیگاه دیدمش چقدر مو داشت نمی دونم چند وقته موهای کسشو نزده ولی پستونای خیلی گنده ای داشت ولی اون موقع چون حالم خوب نبود اصلا بیخیال شدم .بلاخره خواهرم اومد بیرون و من بعداز ظهر رفتم عکس گرفتمو خدا رو شکر کمرم سالم بود.ولی فردا شبش بابه یاد کس و کون و پستونای خواهرم یه کف دستی مشتی زدم. تا یه چند روز همش بیاد خواهرم جلق می زدم . همش فکر می کردم دارم اون کس پر موشو براش لیس میزنم. وای که من عاشق کس پر مو و زیر بغل پرموی دخترم. یه روز یکشنبه بود من کلاس داشتم ساعت ۷/۵ رفتم دانشگاه رسیدیم دانشگاه گفت که استاد امروز نمیاد من هم ۴ ساعت با همین استاد داشتم برگشتم خونه، خواهرم هنوز خواب بود و نیما رفته بود سرکار .منم گرفتم خوابیدم یه ۱ساعتی میشد که دیدم صداهایی میاد ، از خواب پا شدم رفتم تو در اتاق خواهرم دیدم داره ناله می کنه فکر کردم مریضه خواستم برم تو که دیدم میگه نیما نیماجون وای چی میشد دیشب منو ۲ بار میکردی تو که میدونی من عاشق کس دادنم بیا منو بکن کیرم راست شد اروم در باز کردم خواهرم رو تخت به پشت خوابیده بود و تو دستش برس موهاش بود که میمالید رو کسش و می گفت نیما بیا منو جر بده نیما کیرتو بکن تو کسم فهمیدم که خواهرم شدید شهوتیه دو دل بودم می ترسیدم ولی بد جور شهوتی شده بودم گیج بودم پاهام سست بود خواهرم لخت با یه برس تو کسش جلوم بود منم داشتم کیرمو میمالیدم .شلوارمو در اوردم و شرتمم کشیدم از پاهام بیرون دیوونه شده بودم حرفای خواهرم تحریکم می کرد رکابیمو که در اوردم دیگه لخت لخت شدم ولی می ترسیم برم تو خواهرمم هر لحظه ممکن بود ارضا شه وقت تنگ بود چیکار کنم چیکار نکنم شیطون زورش زیاد شد و اروم چار دستو پا رفتم تو رسیدم جلوی تخت،روبروی کس پر موی خواهرم، شاید فاصله من با کس خواهرم ۲۵ سانت بود دیگه راه پس نداشتم اروم دستمو گذاشتم رو کس خواهرم که خواهرم یه جیغ کشید و بلند شدو رفت عقب و تامنو دید شروع کرد فحش دادن وای که دیگه داشتم میمردم اصلا انگار شهوت خواهرم به یکباره تموم شد منم با یه کیر راست تو اتاق خواهرم دیگه می دونستم که اگه نتونم راضیش کم فاتحه ام خوندست رفتم رو تخت که خواهرم تهدید کرد جیغ می زنه و فحشم میداد ولی من تصمیمو گرفته بودم گفتم جای اون برس خوب با من حال کن گفت خفه شو گمشوبرو بیرون کثافت دید که من دارم میرم طرفش و پاشو گرفتم شروع کرد جیغ زدن گفتم لیلا الان هر کی بیاد تو من و تو رو لخت مادرزاد ببینه می فهمه که من زورکی نیومدم پس جیغ نزن لیلا دید که من حالیم نیس التماس کرد داداش تو رو خدا ولم کن به هیشکی نمی گم اصلا انگار هیچی نشده ولی من دیگه قشنگ گرفته بودمش تو بغلم و اون دست و پا میزد دستم و گذاشتم رو کسش هنوز خیس بود و لیز انگشتم کردم تو کسش که دوباره جیغ زد و می خواست بلند شه ولی محکم گرفته بودمش و تند تند کسشو میمالیدم که دیدم کم کم داره شهوتی میشه و دیگه میگه داداش تو رو خدا داداشی من شوهر دارم داداش جونم نکن که دوتا انگشت کردم تو کسش که یهو گفت وواااای فهمیدم دیگه حشری شده با یه دست دیگم که تا این موقع دستاشو گرفته بودم شروع کردم به مالیدن پستوناش که دیگه تو حرفاش می گفت داداش جونم ییوواااش اه نننکککنن اه هو اوف نکن حامد دررش بیار دیگه کامل خوابوندمش اونم با دستاش داشت موهاشو بالا پایین میکرد مثلا ناراحته از رولباش یه بوس کردمو اومدم رو پستونش داشتم پستوناشو میخوردم و که ابم اومد و ریخت رو تخت ولی لیلا نفهمید یه ۵ دقیقه با سینه هاش بازی کردم اومدم سمت کسش که لیلا گفت نخور کثیفه گفتم من عاشق این کستم اونم هیچی نگفت سرمو بردم لای پاهاشو شروع کرم به لیس زدن که هنوز ۱۰ تا لیس نزده بودم که لیلا ارضا شد و اب کسش اومد تو دهنم کاملا کرخت بود و بی حال ولی بازم براش لیس زدم و با دستام پستوناشو مالیدم که لیلا پاشد و یکم عصبانی گفت بسه دیگه تا همینجاشم زیاد اومدی هرچی اصرار کردم نذاشت و گفت پاشو دیگه میدونستم که نمیشه کاریش کرد و پاشدم لیلا یه نیگا بهم کرد وگفت اگه نیما بفهمه می کشتت منم واسه اینکه نقطه ضعف من نباشه گفتم اگه منو می کشه پس تو رو چی کار میکنه که گذاشتی من کس و کونتو بلیسم با این حرفم بیشتر عصبانی شد و گفت خفه شو رفت تو حموم.منم دیگه با کیر شق شدم نشستم رو تخت و جلق زدم ابمو ریختم تو شرتش و رفتم تو حال که بعد از ۱۰ دقیقه از حموم اومد بیرون منو که لخت دید گفت عوضی یه چیزی بپوش گفتم چشم خواهرم و رفتم تو حموم می دونستم بره تو اتاق با دیدن شرتش عصبانی میشه از حموم که اومدم گفت حامد هر چی که گذشت و اتفاق افتاد رو از ذهنت پاک کن. منم گفتم به شرطی که باهام بدرفتاری نکنی.بعد اون روز من همش حسرت کس خواهرمو می خوردم که چرا نکردمش و تو کف موندم.دیگه از اون جریان ۲ ماهی می گذشت و تقریبا خواهرم فراموش کرده بود و با من مثل قبل رفتلر می کرد.نزدیکای عید بود که کلاسای من تموم شده بود و می خواستم برگردم شهر خودمون که نیما گفت یه چند روز صبر کن با هم میریم منم گفتم باشه تقریبا ۳ روز مونده بود به عید که با ماین نیما رفتیم شهر خودمون.روز ۳ عید بود که به نیما گفتن باید ۵ فروردین سر کار باشی که بانک قراره تو عید سرویس دهی کنه بلاخره نیما رفت و زنگ زد که ۱۱ فروردین میاد خواهرم حالش گرفته بود ولی من خوشحال بودم که شاید بتونم خواهرمو بکنم .روز ۷ فروردین بود که مامان و بابامو داداشم قرار شد برن طرفای خونه ی مادربزرگم لیلا گفت که بدون نیما نمیاد شما برید نیما که اومد میایم منم می خواستم نرم ولی گفتم بذار یه جوری رفتار کنم که لیلا شک نکنه .به مامانم گفتم من میام ولی حمید بمونه با لیلا بیاد که مامانم گفت اخه حمید هنوز خودش به مراقبت نیاز داره راستی حمید ۱۶ سالش بود مامانم گفت نه تو بمون لیلا تنهاست با نیما که اومد بیاین منم علکی ناراحت شدم ولی گفتم باشه ولی تو صورت لیلا معلوم بود که یکمی ترس هست.بلاخره مامانم اینا رفتن و من موندم و لیلا .می خواستم یه جوری حرفی رو وسط بکشم ولی نمیشد .بعداز ظهر رفتم پیش دوستام تا بلاخره تونستم یه فیلم پیدا کنم که وسطاش چند تا صحنه +۱۸ داشت یه فیلم ایتالیلیی که دختره کس و زیر بغل پرمویی داشت .شب بعد از شام لیلا گفت برو یه فیلم بگیر نیگا کنیم گفتم من یه فیلم خارجی از دوستم گرفتم هنوز ندیدمش بیارم با هم ببینیم لیلا هم گفت باشه فیلمو آوردم و نگا کردیم یه فیلم عاشقانه که هر ۱۰ دقیقه یه صحنه از دختری رو با کس پرمو نشون میداد که پسره داشت وتسش می خورد یه ۵۰ دقیقه از فیلم دیدیم که خواهرم با حالتی عصبانی گفت ای چه فیلمییه که آوردی گفتم خوب ندیده بودمش دوستم گفت عاشقانه ست . هیچی لیلا رفت تو اشپزخونه و چند تا سیب اورد خوردیم که همین موقع فیلمم داشت کس دختره رو نشون میداد البته فیلمش کیر نشون نمیداد که گفتم وای چه چیزی لیلا با عصبانیت گفت خاموشش کن بسه دیگه گفتم لیلا من از این کسا خیلی خوشم میاد گفت حامد خیلی پررو شدی که دیگه داغ کرده بودم گرفتمش تو بغلم و گفتم ابجی بذار کستو بخورم که شروع کرد داد و بیداد فوری دستمو کردم تو شلوارشو از زیر شرتش کسشو مالیدم دیدم کسش خیسه فهمیدم فیلمه یه خورده تحریکش کرده و سرعک انگشتمو کردم داخل کسش می دونستم با این کار زود شهوتی میشه اینبار بر عکس دفعه قبل خیلی زود اروم شد و خودش باهام راه اومد و لبلم و خورد وبا دستشو برای اولین بار کیرمو گرفت می دونستم اگه ارضا شه دیگه نمیذاره واسه همین اول پستوناشو لخت کردمو شروع کردم به خوردن لیلا هم داشت با کیرم بازی میکرد که ابم اومد و ریخت تو دستش ولی بدش نیومد همه ی ابمو با دستش کشید رو کسش من که دیگه لخت بودم لیلا رو هم لخت کردم و گرفتمش تو بغلمو خوابدم روش نیگاش کردم گفتم چرا موهای کستو نمیزنی گفت نیما عاشق کس پر موی منه گفتم منم کس پر مو دوس دارم اروم کیرمو لای پاش تکون میدادم که یه دفعه خواهرم توف کرد تو دستش به منم گفت تف کن منم تف کردم کیرمو گرفت و یکمی مالیدش حسابی خیس و لیز شده بود و گذاشت در سوراخ کسش و کمرمو محکم فشار داد وای که چه احساسی بود اولین بارم بود کس میکردم کیرم انگار داخل کوره میرفت لبای خواهرمو خوردم هنوز ۳۰ تا تلمبه نزده بودم که دیدم دارم میام به خواهرم گفتم اونم گفت بزن که من دارم ارضا میشم محکم بزن تندتر تندتر کمرمو محکم گرفت و همه ی ابم ریخت تو کس خواهرم اونم همزمان با من ارضا شد یه چند دقیقه تو بغل هم بودیم که دوباره بداخلاق شد و گفت اخر کار خودتو کردی نامرد. تو به خواهرت رحم نکردی.تو حیوونی تو خیلی پستی.راستش خودمم یکمی عذاب وجدان داشتم هیچی نگفتم و رفتم تو حموم که لیلا گفت هیچوقت فکر نمی کردم به نیما خیانت کنم ولی توی نامرد به نیما هم خیانت کردی.اروم بودم و دوشو باز کردم. هنوز منگ و گیج بودم.

داستان سکسی: من و مامانم و خاله میترا سلام من آریا هستم و ۲۰ سالمه. تنها بچه خانواده هستم. یه مامان خوشگلم دارم که ۴۱ سالشه و یه خاله که۳ سال از مامانم کوچیکتره. اسمش میتراس وبچه دارهم نمی شه. خاله میترا همه کاراشو با مامانم انجام میداد از خرید گرفته تا …. خاله میترا و مامانم خیلی با هم راحتن. مثلا بعضی وقتا می شنیدم که از سکس به هم صحبت میکنن که دیشب چه جوری سکس کردن یا دوست دارن چه جوری سکس کنن وازاین حرفا…… اینم بگم که خاله میترا هیکل سکسی داره بدن جا افتاده سینه های گوشتی (سایز۸۵) کون قلمبه و پاهای تپل. خلاصه هر چیزی که برای حشری کردن یه مرد لازمه. ماجرایی رو که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به ۲ سال پیش وهمش ازاونجایی شروع شد که من بعضی وقتا با مامانم میرفتم حموم. یعنی ازبچگی این جوری بوده و برام عادی بود. ولی مامان هنوزم فکر میکرد من همون آریا کوچولوم و جلوم لخت لخت میشد. راستش تو بچگی اصلا از این کار خوشم نمیومد ولی بزرگتر که شده بودم خوشمم اومده بود. من با مامان خیلی راحت شده بودم. هرسوالی که برام پیش میومد می پرسیدم. اونم جواب می داد. مثلا برام گفته بود که چه جوری به دنیا اومده بودم. یه بار بهش گفتم مامان چرا اینقدر سینه هات بزرگه؟ آخه واقعا بزرگ بود. تو فامیل تک بود، تو بزرگی وسکسی بودن. اینو از نگاه های بچه های فامیل تا مردای فامیل میشد فهمید.{سایز ۹۵} خندید وگفت بزرگتر که شدی می فهمی. وقتی زیاد گیر دادم گفت: اینا دلخوشی باباته. فهمیدم که بابامم عاشقه سینه های مامانمه و فهمیدم چرا بعضی وقتا موقع خواب مامان به بابا می گفت شیر نمی خوای؟ همیشه به بهونه ی شستن تن و بدن مامان میتونستم به سینه هاش وکل بدنش دست بزنم وهمیشه وقتی دست به کونش میزدم خودشو می داد عقب. فکرکنم از کون خیلی تحریک میشد. مامانم هیچی نمی گفت ولی وقتی زیاده روی می کردم میگفت دیگه داری شیطونی می کنیا! چون دودولم گنده میشد واونم می فهمید ولی اینا باعث نمی شد که دیگه با مامان نیام حموم. می گفت: عیبی نداره عادی میشه. تو این سن همه همین جورین (ندید بدید) بهم چیزی نمی گفت فقط می خندید. یه باربهش گفتم چرا میخندی؟ گفت آخه با این سنت چیزی از بابات کم نداری. نمی دونم همسن بابات بشی چی ازآب در می یای. خدا به داد زنت برسه. بعد منو محکم تو بغلش گرفت. طوری که کیرم رفت لای پاش وسینه هاشو فشار میداد تو صورتم وهمش قربون صدقم میرفت. اولین باری هم که آبم اومد جلوی مامانم بود. آخه همیشه مامانم موهای کیرمو برام میزد و منم برای مامانم این کارو میکردم. یعنی موهای کسشو براش میزدم مامانم خودش این جوری می خواست. از این کار لذت می برد. پاهاشو باز می کرد منم با یه دست کسشو صابونی می کردم و با اون دستم براش می زدم. می فهمیدم که از این کار من لذت می بره ولی به روش نمیاورد که من پر رو نشم. منم از قصدهمش دست چپمو می مالیدم رو کسش اونم چشماشو می بست و حال می کرد. یه بارکه داشت موهای کیرمو میزد دستش رو حسابی صابونی کرد. کیرمو گرفت وشروع کرد به زدن. ولی اینقدر کیرمو اینور اونور کرد تا آبم ریخت تو دستش. من نمی دونستم چی شده. از مامان پرسیدم. اونم گفت هیچی عزیزم دیگه مرد شدی. بعد کیرمو(آخه دیگه مرد شده بودم) گرفت و بوسید. بعد از اون روز رومون بیشتر به هم باز شد چون دیگه همش باهام شوخی می کرد و با کیرم ور میرفت یا کونشو میمالید به کیرم. جوری که مثلا اتفاقی بوده. وقتیم که خیلی حشری می شدم میگفت راحت باش. اگه می خوای جق بزن. می گفت کسمو نگاه کن جق بزن. خودتو خالی کن. ولی من چون عاشق سینه هاش بودم همیشه یه دستم روی سینه هاش بود و جق می زدم. یه دفه ازش خاستم که اون برام جق بزنه. با التماس قبول کرد. کنارم رو زانو نشست طوری که سرش سمت کیرم بود وکونش طرف من. شروع کرد برام جق زدن. خیلی آروم و حرفه ای این کارو میکرد. منم با کونش بازی میکردم تا آبم اومد. بهترین جق عمرم بود. ولی نمی دونم چرا ازم نمی خواست که باهاش سکس کنم. منم که روم نمی شد. فکر کنم همه این چیزا رو برای خاله میترا هم تعریف کرده بود و گفته بود که چه کیر مردونه دارم. چون متوجه شده بودم که خالم یه جور دیگه نگاهم می کنه و حتی رفتارشم با من عوض شده بود. دیگه خودشو انقد جلوی من جمع وجور نمی کرد. برعکس راحت ترم شده بود. مثلا باهم شوخی میکردیم جلوم خم میشد تا سینه هاش معلوم بشه یا می نشست روی پام و… یه روز خاله میترا و مامان رفته بودن خرید. منم تازه از فوتبال اومده بودم و ولو شده بودم رو کاناپه. حولمو برداشتم برم حموم که مامان وخاله اومدن. من گفتم: میرم یه دوش بگیرم. مامانمم گفت: منم خیلی عرق کردم باید یه دوش بگیرم. برو منم میام. گفتم: باشه. خواستم برم که خاله میترا گفت: منم میام! من خیلی جا خوردم. مامانمم گفت لازم نکرده. تو صبر می کنی بعد از ما میری. خاله هم راضی شد. منم رفتم ولی تو دلم همش به مامان بد و بیراه می گفتم که جلوی خاله میترا رو گرفت. رفتم تو حموم. زیر دوش بودم که یه دفعه مامان اومد تو. مثل همیشه لخت لخت. همین جوری که داشت میومد جلو سینه هاش تکون می خورد. منم که مثل همیشه فوری شق کردم. مامان خندش گرفت. گفت: حالا صبر کن برسم بعد. اومد زیر دوش کنار من. منم بغلش کردم وبوسیدمش. با لحنی بیحال گفت: برو اونور توام. دارم از گرما می میرم. نچسب به من. منو میگی! کلی ضدحال خورده بودم. کیرم داشت دیگه می خوابید که یه دفعه دیدم خاله میترا با شورت و کرست مشکی که سفیدی بدنشو جذابتر می کرد اومد تو. فکر کنم مامان از بس هول بود در رو کامل نبسته بود. من که تا حالا خالمو اونجوری ندیده بودم کلی کف کردم و دوباره کیرم مثل سنگ شد. مامانم دیگه صداش دراومد: مگه نگفتم صبر کن بعد ما؟ چرا اومدی؟ خاله میترا گفت: آخه منم گرمم بود. داشتم می مردم. ولی معلوم بود که داره دروغ میگه چون همش نگاهش به کیر من بود. منم که یادم رفته بود لخت لخت با کیر شق شده جلو خالم وایسادم. فقط داشتم خالمو با شورت و کرست دید میزدم. خلاصه خاله میتراهم خودشو جا کرد. مامانم دیگه چیزی نگفت. خاله میترا تا اومد کنار من بهم گفت: این چیه دیگه شیطون؟ داشتین چی کار می کردین؟ مامان گفت: خفه شو میترا! این عادتشه. همیشه همین جوریه تو حموم. خاله میتراهم خندید و گفت: چه عادت خوبی. خوش به حالت. مامانمم خندش گرفت ولی من ققط تو نخ سینه ها و خط کس خاله بودم. خاله همش به بهونه های الکی خودشو می مالید به من و به کیرم دست میزد. منم اولش خجالت می کشیدم ولی خوشم میومد. مامان گفت: میترا بچه ی منو اذیت نکن. خاله هم گفت: کاریش ندارم که توام. من که دیگه داشتم میمردم از شق درد. وقتی خالم دید دارم بد جوری نگاش میکنم به شوخی گفت: می خوای اینارم در بیارم راحت باشی؟ منم با پررویی گفتم: اگه این کارو بکنی که خیلی خوب میشه. اونم ازخدا خواسته پشتشو کرد به من گفت: بازش کن. گفتم: چیو؟ خالم گفت بند کرستو دیگه. مگه نمی خوای ببینی؟ وای من عاشق این کار بودم. هر وقت تو فیلم سوپر این صحنه رو میدیدم ۱۰۰ میزدم عقب و دوباره می دیدم. بعد خالم برگشت و گفت: بیا ببین چطوره. منم گفتم: عالی. ولی چون می خواستم نشون بدم که چقد مامانمو دوست دارم گفتم: هرچی که باشه به مامانم که نمی رسه. با این حرفم خالم شاکی شد ولی مامانم کلی حال کرد. منو بغل کرد و سینه هاشو فشار داد تو صورتم. می دونست من عاشق این حرکتم وهمش قربون صدقم میرفت. خاله میترا که دید اینجوریه خواست برگه برنده رو کنه. دیدم خم شد و شورتشو در آورد. وای دیگه نمی شد رو این کون حرف زد. واقعا حرف نداشت. بعدشم همش خودشو از پشت می مالید به من. منم دیگه نتونستم تحمل کنم و از پشت چسبوندم بهش و سینه هاشو گرفتم. خاله میترا هم یه آه کشید. معلوم بود اونم خیلی حشریه. همش کونشو می داد طرف من…. منم که دیگه پر رو شده بودم وحشری. اصلا یادم نبود مامانم داره منو نگاه می کنه. آخه صداش در نمیومد. بعد خالم خوابید کف حموم و گفت بیا بخواب رو من. منم یه نگاه به مامانم کردم. ( یعنی اجازه) اونم با لبخند گفت برو پسرم. اینم خالته. غریبه که نیست. عیبی نداره. منم رفتم. خالم ازم خواست که سینه هاشو بخورم. منم مثل قحطی زده ها می خوردم تا اونجا که می تونستم سینه هاشو میکردم تو دهنم. خالم داشت آخ و اوخ می کرد و همش میگفت بخور… فشارش بده…. نوکشوگازبگیر… بعد کیرمو با دستش گذاشت دم کسش و گفت بکن تو. ولی لازم به گفتن اون نبود. چون قبل از این که حرفش تموم بشه من کیرمو تا جایی که می تونستم کردم تو. وای چه کسی! اولین بار بود مزه ی کس کردن رو می چشیدم…. هیچی نمی فهمیدم. فقط وحشیانه تلمبه میزدم. خالمم می گفت محکم تر… تندتر… بکن بکن. منی که همیشه تا دستم به کیرم می خورد می خواست آبم بیاد نمی دونم چی شده بود اصلا انگار نه انگار. انقدر محکم تلمبه میزدم که خالم گفت: بلند شو کمرم درد گرفت. وقتی بلند شدم دیدم مامانم داره با خودش ور میره و سرو صداش حمومو برداشته. خاله میترا بلند شد و دستاشو گذاشت رو دیوار و خم شد گفت: زود باش دیگه شروع کن مردم. از اینکه یه زن ۳۸ ساله داشت به من ۱۸ ساله کس ندیده التماس میکرد حال میکردم. بعد دوباره کیرمو با یه تف جانانه کردم تو کسش. حالا دیگه من سرپا بودم و راحت تر می تونستم تلمبه بزنم. خالم همچنان جیغ میزد که انگار داره پاره میشه. هم من تلمبه می زدم هم اون خودشو به طرف من هول می داد. بعد دستای مامانم رو روی پشتم حس کردم. فکر کنم اون دیگه ارضا شده بود و اومده بود پیش ما. تو همین حال و هوا بودم که احساس کردم که یه چیزی مثل سیل می خواد از کیرم بزنه بیرون. دیگه فرصت نشد به خالم بگم. یه آه بلند کشیدم و تمام آبمو ریختم تو کس خاله میترا. اونم بدترازمن صداش دراومد. انگارداشت ازلذت می مرد. داد میزد: وای سوختم… چقد داغه… آتیشم زدی… بریز همشو. بریز تو کسم. منم همه ی آبمو خالی کردم. مامانمم از پشت منو بغل کرده بود. خودشو می مالید به من. بعد خاله میترا برگشت و کیرمو کرد تو دهنش و تا قطره آخرشم خورد. بعد مامان گفت: بسه دیگه….. پاشین بریم. الان منصور(بابامه) میاد. مارواینجوری ببینه اصلا خوب نیست. بعدشم همگی یه دوش گرفتیم و رفتیم بیرون. خاله میترا به مامانم می گفت: من اگه همچین پسری داشتم دیگه شوهرلازم نداشتم. من که تا یک هفته تو کما بودم که چی به من گذشته. خیلی حال کرده بودم.بعدازاون جریان مامان همش به من می گفت: دیگه این کارو با خاله میترا نکن. یه وقت آبرو ریزی میشه. به خاله میتراهم میگفت که با آریا کاری نداشته باش ولی خاله میترا دست بردار نبود. فکر کنم خیلی بهش حال داده بود. همش باهام از سکس حرف میزد و باهام شوخی میکرد. یه بار یادمه وقتی ما خونشون بودیم توی آشپزخونه گیر داد که باید کیرتو ببینم و می گفت واقعا باید به بابات احسنت گفت. بیبین چی ساخته! حالا دیگه بعد از سکس با خاله اونم جلو مامان رابطم با مامان نزدیکتر و سکسی تر شده. یعنی خودش فهمیده بود که چه چیزی همیشه در کنارش بوده ولی استفاده نکرده. یه جورایی به خاله میترا حسودی میکرد ولی روش نمی شد بگه. شایدم می ترسید. نمی دونم. ولی بالاخره با مامان جونم سکس کردم که اونو بعدا براتون میگم. خوش باشید

[b]مامان مهربون[/b]من میلاد هستم ۱۹ سالمه بابام یه بازاریه ورشکستس و متاسفانه از وقتی که دیدمش پای منقلو بافوره یه خواهربزرگتر ازخودمم دارم که تو شیراز دانشجو و یه مامان تپل دارم که اسمش مریم حودود۴۴ سالشه البته عکسای ۱۰ سال پیشروکه نگاه میکنم خیلی لاغرتراز الان بوده ولی الان بزنم به تخته توپ توپ شده یه هیکل گوشتی و نرم با رونو کون گوشتی سفید سینه ها و شکمش معمولیه ولی از کون نگواصلا به بالا تنش نمییا همچین چیزی داشته باشه از همونا که من میمیرم براش. مامان هیچ وقت دامن نمی پوشه همیشه یا شلوارک نخی پوشیده که از بس نازک رنگ شرتشم معلومه یه شلوار استرج تنگ که کونش تو شلوار جا نمیشه ولی از بس نرم و شل حتی وقتی شلوار استرجم جمش کرده باز موقع راه رفتن میلرزه و میماله به هم مامان مریم حتی جلو مهمونا هم با شلوار استرج میگرده که خیلی تابلو بابامم که دیگه خیلی غیرتی بشه بهش میگه یه دامن بپوش ولی مامان میگه دستو پاگیره نمی خوام مردای فامیلم که چشاشون همش دونبال کون مامان وقتی راه میره همه لرزشو لمبرای گوشتی شو نگاه میکنن مامان مریمم یکم یشتر قرش میده جوری که تابلو نشه ولی من چون حالت عادیشو دیدم میفهمم که داره از قصد کونش قرمیده موقه راه رفتن از این که مردارو با کونش دیونه کنه خوشش مییاد برالعس زنای فامیل که از چشم چرونیه شوهراشون حرص میخورن برا همین خونه ما خیلی کم مهمون مییاد ولی بابا مامان هفته ای دو سه شب میرن مهمونیهای دوستانه با دوستای بابام خدای خیلی به ما کمک میکنن اگه اونا نبودن نمی دونم خرج خونه ما از کجا در مییومد بابام که بیکار تازه یه خرج عملم داره مامانم که کار نمی کنه منم تو خونه تنهام مامان همیشه قبل مهمونی میره حموم وکلی به خودش میرسه نمی دونین چه لعبتی میشه آرایش غلیظ با لباسای بازمن که پسرشم آرزوی کردنشو میکردم کونش از رو مانتو هم معلوم بود چقد گندس و زورکی اونجا جا شده. تا پاشونو از در بیرون می زاشتن من میرفتم سر لباس زیرای مامان که تو حموم بود وای هنوز بوی تنشو میداد شورت کرستشو میمالیدم به کیرم و با هاشون حال میکردم این کار همیشگی من بود تا اینکه یه شب وقتی لخت رو تختم بودم شورت مامانم روی صورتم بوش میکردم و باهاش جق میزدم وقتی آبم امد خیلی احساس خستگی کردم انگار دیگه هیچ انرژی نداشتم و همونجوری خوابم برد.صبح که پا شدم دیدم شرت کرست مامان نیست پتومم کشیده شده روم وای انگار دنیا رو سرم خراب شد نمی دونستم الان که مامان منو ببیبه چی میشه اصلا نمی تننستم تو روش نگاه منم تو همین فکرا بودم که مامان گفت میلاد جان پاشو دیگه مدرست دیر میشه ها منم که نمی دونستم باید چیکارکنم لال شده بودم هیچی نگفتم یه چند دقیقه که گذشت مامان امد تو اتاقم گفت پاشو دیگه تمبل منم از خجالت زیر پتو بودم ولی برالعکس مامان از هر روز مهربونترشده بود شاید نمی خواست جلو بابام تابلو کنه تا بعدن خودش پدرمو در بیاره شنیدم که صدای درامد بابام از خونه رفت بیرون(احتمالان دونبال جنس) بعد مامان امد پتورو زد کنار گفت چیشده حالت خوب نیست منم با تتپته گفت نه مامانم گفت آره رنگت پریده عیبی نداره استراحت کن عزیزم من زنگ میزنم با مدرسه هماهنگ میکنم بعد رفت که زنگ بزنه من گریم گرفته بود نمی دونستم باید چیکار کنم بعد مامان امد تو اتاق گفت خوب حالت چطوره من باز هیچی نگفتم مامان پتو زد کنار وقتی دید من دارم گریه میکنم نشست کنار تختم گفت چی شده منم بی اختیار بقلش کردم و گریم بیشتر شد همش بهش التماس میکردم که مامان غلط کردم گوخوردم ببخشید تورو خدا به بابا چیزی نگو مامان سرمو آورد بالا گفت چی میگی تو چرا گریه میکنی من نمی فهمم منم گفت به خاطر کار دیشبم می دونم که فهمیدی بعد مامان گفت آهان جریان اینکه رفتی سر لباس زیرای من و باهاشون جق میزدی این کلمرو که گفت میخواستم آب بشم ولی مامان بغلم کرد گفت عیبی نداره عزیزم من که ناراحت نشدم حالا که چیزی نشده پاشو بیا صبونتو بخور بعد دربارش با هم حرف میزنیم منم رفتم صورتمو شستم سر میز صبحانه مامان گفت دیگه نبینم گریه کنی ها مرد گنده زشته من گفتم آخه من کار اشتباهی کردم مامان گفت نه شاید اگه منم جای تو بودمو بهم فشار مییومد همینکارو میکردم آخه من قبل از اینکه معنیه کامل سکس رو بفهمم ازدواج کردم وبهم فشار روانی نیومد ولی به تو حق میدم میدونی من اشتباه کردم من یجورای حواسم نبود که تو بزرگ شدی غیراز غذا پول توجیبی نیازهای دیگه ایم داری که من بی توجهی کردم منم سرم پایین بود از این که مامانم با این اتفاق اینجوری برخورد کرده بود خیلی بهش افتخار میکردم آخه فکر نمیکنم هرکسی با این روشن فکری برخورد کنه بعد گفت حالا یا بایید برات زن بگیرم یا یه فکر دیگه برات بکنم بعد گفت تو برو استراحت کن تا منم برم یه دوش بگیرم دیشب دیر امدیم حالشو نداشتم دوش بگیرم بعد رفت حموم منم رو تختم دراز کشیده بودم وبه حرفای مامان فکر میکردم. چند دقیقه بعد مامان صدام کرد تو اتاق رفتم دیدم هنوز ربدوشامش تنشه گفت مدرسه رو که الکی پیچ.ندی بیا موهای منو سشواربکش یه کاره مفید بکون(بکون آخر حرفشو خیلی با تاکید گفت) نشست رو صندلی میز توالت اتاقش منم پشتش وایسادم و شرو کردم موهاشو سشوار کشیدن بعد مامان سر حرفو باز کرد گفت خوب دوست داری زنت چجوری باشه من گفتم مامان شوخی میکنی گفت نه جدی میگم دیگه وقتشه که یکی کنارت باشه تا تنها نباشی بری سر وقت لباس زیرای مامان یکی باشه که حسابی بهت حال بده منم خجالت کشیدم دوباره گفت نگوفتی دوست داری زنت چجوری باشه منم گفتم چیبگم آخه مامان گفت خجالت نکش دارم نظرتو میپرسم منم همون چیزی رو که واقعا دوست داشتم گفتم گفتم یه زن تپل مپل مامان زد زیر خنده گفت ای بد جنس پس از خانموای تپل مپل خوشت میاد گفتم آره بعد مامان گفت وای ی ی چقد گرمم شد و کمربند ربدوشامشو باز کرد من از بالابرای اولین بار سینه های مامانو دیدم عجب سینه های داشت کامل کرستو پر کرده بود خیلی قلمبه بوداز بقل شونش رونای سفیدشو که دیدم نفسم بند امد دستم خشک شد مامانم فهمید گفت کارتو بکون منم ادامه دادم یه کمی شکم داشت ولی انم قشنگ بود روناشو که نگو تمام صندلی رو پر کرده بود سفید سفید مثل برف خیلی پوست سفیدو زندهای داره حتی یه ذره هم چوروک نخورده از بس به خودش میرسه. بعد مامان گفت از کجای خانومای تپل مپل خوشت میاد منم با پروی گفتم از رونا باسناشون تازه خانومای تپل سینه های بزرگم دارن که خیلی دوست دارم فقط شکمش خیلی گنده نباشه بعد مامان با خنده گفت خوب دیگه نون اضافه نوشابه چیزدیگه نمیخوای من یه دم چشام رو سینه های نپل و رونای گوشتی مامان بود کیرم دیگه داشت میرسید به کمرمامان بعد مامان از جاش بلند شد ربدوشامشو در آورد گفت اینا که گفتی میشه این که جلوته از این بدن خوشت میاد من سورخ شده بودم بعد مامان گفت توام که کشتی منو با این خجالت کشیدنت هرجی میشه سرخ میشه منو نگاه کن میگم خوبه؟ دوست داری منم گفتم آره عالیه بعد مامان گفت خوب حالا که پول مول نداریم تورو داماد کنیم توام هنوز سنت کمه و آمادگیشو نداری مهمتر تا بگردیم دونبال یه عروسه تپل مپل که مثل منم باشه (ن دیگه داشتم میمردم مامان حی حرفشو طولانی میکرد) تا اون موقع من خودم میشم زنت چطوره گفتم چی مامان با لبخند گفت ما میشیم زنو شوهر چطوره من نمی دونستم چی باید بگممامان گفت از جلو شلوارت که معلومه خیلی خوشحالی ولی باز روت نمیشه بگی بعد مامان منو انداخت رو تخت شلوارمواز پام در آورد گفتم مامان این کار درست نیست مامانم گفت مگه کاری که تو دیشب کردی درست بود بعد کیرمو از رو شرت گرفت گفت درش بیار ببینمش دیشب با این که بی حال بود ولی چیز خوبی به نظر میومد بعد شرتمم کشید پایین و کیرمو گرفت و دستش فشارمیداد سرشو لیس میزد چشاش خمار خمار شده بود بعد گفت توام مشقول شو دیگه بهت نمی یاد اینقد دستو پا چلفتی باشی نشون بده پسر منی منم که دیگه مجوزو از مامان گرفته بودم پریدم روشو کلی ماچش کردم مامان قح قح میخندید میگفت چیکار میکنی دیونه منم ازش تشکر میکردم بعد سینه های تپلشو از تو کرستش در آوردم و مثل مردای تو فیلم سوپرا هم میمکیدمشو هم میلیسیدم مامان خیلی خوشش امده بود سرمو فشار میداد تو سینه هاش بعد رفتم سر شرتش درش آوردم وای چه کسی داشت مامان پف کرده و تمیز خیلی خوشکل بود نمی دونستم کجاشو بخورم کسشو شکمشو روناشو همه جاش خوردنی بودن مامان دیگه نمی تونست چشماشو باز کنه روناشو میچسبوندم به هم و صورتمو میکردم لاش چه حالی میداد نرم سفید سیر نمیشدم مامان سرمو آورد جلو کسش که یعنی کسمو بخور منم می لسیسدمش مامان دیگه صداش در آمد گفت نلیس بمکش محکم بمکش منم چوچولشو میمکیدم مامان داشت آخ و اخ میکرد بعد شل شد یه نفس عمیق کشید منو کشید رو خودش محکم بقلم کرد وای چه حس خوبی بود لخت لخت بقل مامان خودمو بیشتر بهش میچسبوندم تا تمام بدنم بماله بهش چه بدن نرم و گوشتی بعد گفت دیدی گفتم بهت نمیاد پخمه باشی منم تو بغل مامان میلولیدم و لذت میبرم مامان داغ داغ شده بود من از ان بدتر بعد مامان گفت خوب دوست داری مامانو چجوری بکونی همیشه تو فکرت چجوری مامانو میکردی همونجوری بکون باشه گفتم باشه میشه برگردی مامانم برگشت انگار میخواد آمپول بزنه انم چه آمپولی وای اصلا فکرشم نمی کردم کون مامان اینقد خوشکلو بزرگ باشه با اینکه خیلی دید زده بودمش ولی لختش یه چیز دیگه بود هم بزرگ بود هم نرم دستمو از بالا شونه هاش آروم میکشیدم تا روی کونش میمالیدمش مثل موج تکون میخورد خیلی گنده بود نمی تونم براتون خوب بزرگیشو توصیف کنم حدودی عرضش سه وجبو نیم میشه مثل کوه میمونه قلمبه نرم سفید دیگه آدم از یه کون چی میخواد طاغت نیاوردم شیرجه زدم با صورت تو کون مامان صورتمو فرو میکردم تو دوتا کوه گوشت مامان سیر نمیشدم بعد لمبرای کونشو از هم باز کردم سوراخ قهوای شو دیدم خیلی تر تمیز بود مامان حسابی به خودش رسیده بود صورتمو کردم لای لمبرای مامان ودستامو ول کردم صورتم گیر کرده بود ان لا به زور زبونمو میزدم به سوراخش که مامانم خیلی خوشش مییومد از تکونای که میخورد معلوم بود یکم که سوراخشو لیسیدم مامان بلند شد گفت صبر کن الان میام بعد از رو تخت پاشد رفت بیرون اتاق وای کونش چه خود نمای میکرد موقع راه رفتن مثل ژله میلرزیدو میمالید به هم لمبراش همدیگرو هول میدادن چپ و راست روناش اینقد تپوله که وسط پاش معلوم نیست بعد رفت بیرون اتاق منم با چشم تعقیبش میکردم خیلی با حال بود بهترین کون دنیا بود برا من. بعد با یه قوطی کرم که عکس یه زن لخت روش بود امد گفت اینم وسیله کارگفتم مامان خیلی کون قشنگی داری وقتی راه میره آدمو دیونه میکنی بعد مامان گفت پس هنوز خبر نداری توش چه خبره امد دوباره خوابید رو تخت کرمو داد دستم گفت کیرتو با سوراخ کون منو حسابی چرب کن میخوام ببینم چیکار میکنی ها من سریع دست به کار شدم اول کیرمو حسابی کرم زدم بعد مامان طاق باز خوابید و پاهشو جم کرد تو شکمش لمبرای کونش قشنگ از هم باز شدن و سوراخش زد بیرون منم سوراخ مامانو حسابی کرم زدمو انگشت کردم به مامان گفتم چهار دستو پاشو میخام وقتی میکنمت لرزش لمبراتو ببینم مامان گفت انجوری نصف کیرت لای لمبرای کونم حروم میشه چیزیش به من نمیرسه ولی چون دوست داری باشه سریع برگشت منم کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش و سرشو آروم کردم تو همینجوری نگر داشتم و از بالا کون قمبول کرده مامانو نگاه میکردم بعد مامان گفت بقیشم بکن تو وای نمی دونین وقتی کیرم رفت توش دیگه داشت میسوخت خیلی داغ بود من که داشت نفسم بند میومد مامانم میگفت بیشتر بیشتر من تا جای که میشد کردم تو بعد کشیدم بیرون و دوباره کردم تو دیگه تند تند تلمبه میزدم وقتی رونای پام با لمبرای مامان میخورد به هم شالاپ شالاپ صدا میداد بعد مامان گفت بکون تو نیگردار منم کردم تومامان خودشو هی شلو سفت میکرد که کیرمو تو خودش حس کنه منم خوشم میومد بعد دوباره شروع کردم به کردن رو کون مامان موج راه افتاده بود خیلی قشنگو حشری کننده بعد مامان دوباره به همون حالت اولش برگشت گفت حالا تا تح بکون تو من کردم کونش باز شده بود تا تح کیرم رفت تو کونش نمی دونم چیشد که مامان یه آه بلند کشید دیونه شد گفت بازم بکن بکش بیرون دوباره تا تح بکن منم چند بار دیگه ایکارو کردم حس کردم آبم داره میاد به مامان گفتم گفت بریز تو کونم عزیزم آخ جون آبت امد دیگه آبتو حدر ندیا همیشه بریزش تو کون مامان باشه باشه باشه و خودشم آبش امد منم با همون حالت خوابیدم روش مامان عرق کرده بود ازش تشکر کردم بعد تو بغلش از حال رفتم خیلی خوب بود نمی خواستم از جام بلند بشم بعد به مامان گفتم چی شد که یدفه داد زدی درد گرفت مامان گفت نه نمی دونم چیه ولی وقتی حشری میشم یه چیزی تو کونم به خارش میفته که اون تح محاست تا کیر نره توش آروم نمیشم باید تا تح بره تو کونم بماله بهش تا از خارش بیفته منم اون حالتو خیلی دوست دارم سیر نمیشم ازش( قابل توجه خانم ها از تجربیات مامان جونم استفاده کنین) برا همینه که روز به روز پربار تر میشه یعنی الان با کمال میل حاضرم باز کونمو بگای حالشو داری منم گفتم حتما منم از کونت سیر نمیشم مامان جون گرم صحبتای سکسی بودیم که تلفن زنگ زد مامان پاشد بره جواب بده که دیدم آبم از کونش زده بیرون و روی لمبرای کونش پخش شده بهش دستمال دادم که خودشو پاک کنه ولی گفت نه این حالتو دوست دارم وقتی لای کونم پرآب کیره و لیذ میخوره رو هم مورمورم میشه دوست دارم بعد با همون رقس قشنگ کونش رفت تلفن جواب بده منم از پشت نگاش میکردم باورم نمیشد من الان این کونو کرده بودم برام غیره ممکن بود ولی شده بودمن رو تخت ولو شده بودم و مامانو نگاه میکردم دیدم مامان داره همش میگه نمیشه چرا نمی فهمی میگم الان نه نمی دونستم موضوع چیه بیشتر که دقت کردم دیدم مامان میگه الان مهمون دارم نمیشه بزار برا بعدا یه چند دقیقه این حرفارو تکرار کرد و بلاخره گوشی رو قطع کرد بعد امد رو تخت خوابید گفتم مامان چی شده کی بود گفت هیچی یکی از دوستای بابات بود گفتم چی کار داشت گفت ولش کن الان مییاد میفهمی منم رفتم تو بغل مامان پوست نرم بدنش آرامش میداد بهم بعد مامان گفت می خوام یه چیزی رو بهت بگم ولی باید قول بدی توام مثل من منطقی برخورد کنی باشه منم گفتم باشه مامان شروع کرد از سکس و فانتزی سکسی حرف زدن و خود منو مثال زد و گفت مثلا فانتزی سکسی تومامانت که من باشم بود که هیچ مادری این کارو برا بچش نمیکنه درسته منم گفتم درسته بعد مامان گفت ولی من خودمو در اختیار تو گزاشتم تا هرکاری میخوای بکونی حالا میخوام از فانتزی سکسی خودم برات بگم خوب ببین من یه زن خیلی خیلی حشری هستم با یه شوهر سردو بی رمق و به شدت تنوع طلب بزار راحت بگم بهت من با خیلی ها سکس داشتم و دارم اگه یه روز سکس نکنم و کسو کونم کیر نبینه روزم شب نمیشه منم شوکه شده بودم ولی چیزی نمی تونستم بگم مامان جوری حرف میزد که من نتونم چیزی بگم چون سکس منم با اون یه کار خلاف بود مثل کاری که اون میکرد و به خاطر همین من چیزی نمی تونستم بگم و خیلی دمق شده بودم بعد مامان گفت ببین عزیزم من با این کار هم نیاز خودمو بر آورده میکنم هم نیاز شما رو نه اینکه فکر کنی من به خاطر پول اینکارو میکنم نه من عاشق سکسم و فقط با آدمای درست حسابی رابطه دارم مثلا دوستای کله گنده بابات نه هر کسی اوناهم به خاطر حالی که میکنن دوست دارن یه جوری جبران کنن که من بهشون میگم به بابات به عنوان دوست کمک پولی بکونن که انم شرمنده منو شماها نباشه یه لحظه که پیش خودم فکر کردم دیدم واقعا چه مامان مهربونی دارم برا من کاری کرد که هیچ مادری نمی کنه خودشو در اختیار دوستای بابام میزاره تا بابام شرمنده خانوادش نباشه و اینجوری نیاز خودشم براوردن میکنه منم مامانمو بغل کردم می بوسیدمش گفتم مامان خیلی مهربونی من از اینکه تو با کسای دیگه سکس داری ناراحت نمیشم هر کاری دوست داری بکن اگه این کار راضیت میکنه با هرکی دوست داری سکس کن مامانم منو محکم تو بقلش فشار داد و گفت میدونستم خیلی آقا فهمیده ای و منطقی برخورد میکنی بعد صدای زنگ در امد مامان گفت آخ سعید امد پاشو برو تو اتاقت درم ببندخودشم سریع شورت و کرستشو تنش کرد منم کمکش کردم بعد گفت هرچی شنیدی صدات در نییاد باشه آبرو ریزی نکنی من که هرچی بهش گفتم الان نه قبول نکرد تازه از دبی امده ول نمیکنه گفتم باشه و رفتم تو اتاقم بعد مامان رفت درو باز کرد آقای محتشم بود از صداش شناختمش تا امد توگفت به به میبینم که لباس رزمتم پوشیدی جون قربون اون بدنت برم بعد چنتا ماچ آبدار از مامان گرفت که صداش تو کل خونه میپیچید وشورع کرد به مالیدن مامان آخه مامان میگفت چقد حولی بابا خوبه تو این یه ماه تو انبار کس بودی به تو که تو دبی بد نگزشته تا حالا ندیده بودم مامان با یه مرد اینجوری حرف بزنه برام جالب بود آقای محتشم گفت نه بابا این خبرام نیست تو خودتو دست کم گرفتی یه پشم کست به همه اونا می ارزه مامانم با عشوه یه خنده کرد و گفت بریم تو اتاق آقای محتشم گفت باشه تو جلو برو یه کم کون گندتو ببینم خیلی وقته نکردمش و دونبال مامان راه افتاد رفت تو اتاق وگفت به به چه بوی آب کیری پیچیده پس خوب از مهمونت پذیرای کردی نه مامانم همش میخندید یعد دیگه صداها آروم شد و چیزی نمیشنیدم فکنم دیگه رفته بودن رو کار من داشتم میموردم از فضولی خیلی دوست داشتم آقای محتشم با اون قیافه خشکش ببینم چجوری داره قربون صدقه کس و کون مامانم میره ولی نمی شد مامان گفته بود از اتاق نرم بیرون یه خورده که گذشت صدای مامان بلند شد آخ آخ بکون توش درش نیار بزار قشنگ حسش کنم آخ کونم میخواره بخارونش برام این جملاتو منم یه ساعت پیش شنیده بودم آقای محتشم میگفت وای سوختم چقد داغی تو اگه یه هفته بری دبی میلیونر میشی با این کونت عربا سر تا پاتو طلا میگیرن فقط صدای آخ اخ میومد یه نیم ساعتی کارشون طول کشید منم سعی میکردم خودمو انجا تصور کنم تو حال خودم بودم که صدای بسته شدن درو شنیدم فهمیدم که آقای محتشم کارش تموم شده و رفت منم رفتم بیرون راست میگفت بوی شهوت خونه رو پر کرده بود دیدم مامان یه پهلو افتاده رو تختش رفتم کنارش دیدم کونش هنوز باز مونده و داره ازش آب کیر مییاد بیرون دور سوراخش قرمز شده بود گفتم مامان حالت خوبه این عوضی چیکارت کرد مامان یه لبخند قشنگ زد و گفت آره خوبم بهتر از این نمیشم اون بیچاره گناهی نداره من خودم التماس میکردم که محکم تر بکونه همه حالش به همینه بعد گفت با انگشتت آروم سوراخ کونمو بمال منم براش ایکارو کردم آب کیرای دورو بر کونشو میمالیدم به سوارخش و ماساژ میدادم مامانم خیلی خوش امده بود قربون صدقم میرفت سوراخ کونشم هی باز و بسته میشد داشت کم کم جم میشد بعد پاشد و با هم رفتیم حموم من با وضیت مامان گفتم دیگه نمی تونه تکون بخوره ولی براش عادی بود سریع رو فرم امد کار کشته شده بود دیگه تو حموم خواستم که بشورمش آروم پشتشو لیف میکشیدم کونشم میمالیدم که مامان گفت نکون دوباره به خارش مییوفته انوقت جونشو داری باز از خارش بندازیش و خندید گفتم یعنی واقعا الان دوباره میتونی کون بدی مامان گفت آره کافیه آروم یه دست کشیده بشه لای کونم چنان به خارش میفته که ده تا کیرم بره توش باز کمه منم زدم زیر خنده بعد از حموم امدیم بیرون مامان رفت خرید منم مثلا مریض بودم و استراحت کردم اصلا باورم نمیشد که امروز چی یا دیدم و شنیدم هنوز تو کما بودم فرداش رفتم مدرسه ظهر که برگشتم مامان یه شلوارک تنگ پوشیده بود هر وقت اینو میپوشید من بد جوری حشری میشدم ولی نمی تونستم کاری کنم ولی اینبار از پشت چسبیدم بهشو کلی مالیدمش بعد گفتم چیه مامان مهمون داشتی آخه نگفتی نکون به خارش میوفته کسی خاروندتت مامان مثل همیشه با خنده روی گفت نه عزیزم از دیشب تا حالا میخواره الان باید از خجالتش در بیای منم گفتم چشم ناهرو با هم خوردیم سر ناهار مامان گفت ببینم از جریان دیروز ناراحت نشدی که منم گفتم نه بابا ناراحت چرا اصلا فکرشم نمی کردم اینقد برای خودمم جالب باشه میخواستم بیام ببینم حال کردنتو مامان میشه یه جوری ببینم وقتی داری با یکی دیگه حال میکنی من ببینم مامانم گفت نمیشه آخه اونا همشون تو رو میشناسن چجوری آخه ولی صبر کن شب یه کاری برات میکنم که از کنجکاوی در بییای گفتم چی بگو مامان گفت نه باشه تا شب که بابات خوابید انوقت قشنگ به آرزوت میرسی. شب که شد بابام خودشو توپ کردو رفت تو چرت و خوابش برد مامانم گفت ببین تورو خدا این میخواد منو ارضا کنه آخه ولی خیلی خوب شد چون از این به بعد شبها که حوس سکس میکنم تو دمه دستمی عزیزم بعد گفتم خوب مامان حالا وقتشه مامانم گفت باشه رفتو یه سی دی آورد گفت یه فیلم جدید میخوام برات بزارم که تا حالا ندیدی گفتم چه فیلمی مامان گفت ببین میفهمی فیلمو گذاشت تو دستگاه خودشم امد کنار من نشست فیلم که شروع شد دیدم چهار پنج تا از دوستای بابامم که دارن مشروب میخورن همشونو میشناختم از اون خرپولای بازار بودن بعد یه دفع دوربین چرخید دیدم بله اون مامانمه گفتم مامان تو قاطی اونا چیکار میکردی مامان فقط میخندید مامان تو فیلم یه شلوارک کوتاه که بیشتر شبیه شورت بود تنش بود با یه تاپ تنگ خیلی خوشکلو جیگر شده بود رونای تپلش تو چشم میزد بعد مامانو دعوت کردن بین خودشون انم رفت و شد ساقی بعد از خوردن مشروب یه کم مامانو دست مالی کردنو خودشونم لخت شدن من داشتم از هیجان میمردم چی میدیدم فیلم سوپر مامانم بعد مامانم که همش دوتا تیکه لباس تنش بودو لخت کردن و چهار نفری افتادن به جونش همه جاشو میخوردن بعد بلندش کردن بردنش رو تخت و حسابی مالیدنش مامان از شدت لذت مثل مار میپیچد به خودش بعد حسابی برای همشون ساک زد انام یه دم انگشتشون تو کس و کون مامان بود گفتم مامان اینا دارن چیکار میکنن تو اونجا چیکار میکردی این مال کیه مامان گفت هیچی عزیزم مگه نگفتی میخوای حال کردن منو با بقیه ببینی خوب ببین دیگه ای مال اون موقع است که گفتم دوستم شوهرش رفته مسافرت من میرم پیشش و شب نمیام گفتم پس تا صبح برنامه داشتین آره حالا چرا گذاشتی فیلم بگیرن نگفتی آبرو ریزی میشه اگه فیلم پخش بشه چی

مهرداد و خالش من مهردادم ۲۰سالم و تنها فرزند خانواده و از بچه های شیرازم . داستانی که می خوام براتون تعریف کنم بر می گرده به امسال عید ، ما هر سال عید و تابستون می ریم ویلای پدربزرگم . مادر من دو تا خواهر دیگه غیر خودش داره که خاله بزرگم که سر زندگی خودشه ولی خاله کوچیکم که تقریبا یک سال پیش ازدواج کرده بود شوهرش بر اثر یه صانحه تصادف کردند ومرحوم شدند و هنوز یعنی تا الان به قول خودش کیس مناسب برای ازدواج پیدا نکرده و هنوز بیوه مونده. سال ها پیش وقتی من ۷–۸ سالم بود و قتی خاله کوچیکم خونه ما می اومد و خودشو می پوشوند مادرم به خالم می گفت : این خواهرزادته ، غیر از اون هنوز بچه است به خاطر همین هم مادرم و هم خالم خیلی راحت جولوی من می گشتند تا جایی که وقتی منو می بردند حموم هم مادرم و هم خالم فقط با یه شرتو کرست جلوی من می گشتند . بعضی اوقات که مادرم خیلی کار داشت منو با خالم می فرستاد تو حموم که مواظب باشه من خودمو خوب بشورم. من تو اون سن و سالها خیلی چیزها رو به راحتی دید می زدم . یه بار که تو حموم بودم خالم که یه شرت سفید پوشیده بود با من آب بازی می کرد و هی آب با دستاش می ریخت روی معاملم ، منم روم نمی شد و فقط سرم می انداختم پایین و می خندیدم .یه بار منم با شیطنت آب رو با یه کاسه کوچیک که تو حموم بود آبو ریختم رو شرتش که شرتش خیس شد و چسبید به تنش و چاک کسش قشنگ معلوم شد اونم از روی شرت طوری که مثلا حواسش نبوده دستشو میزد به معاملم و می خندیدو می گفت مهرداد گازم گرفت. این قضایا زیاد طول نکشید و تا سن ۱۰-۱۱ سالگی ادامه داشت . بعد از اون پدربزگم خونه خودشونو فروخت و به مازندان رفت و من سالی فقط یکی دو بار خالمو می دیدم . کمی که بزرگتر شدم خالم زیاد جلوی من باز نبود و دیگه اصلا حرفی درباره سالهای گذشته نمی زد ، نمی دونم شاید روش نمی شد یا … ولی همیشه تو ذهنم و حواسم به سینه های گردش و اون چاک کسش بود و ازروی سوتین ها همش تصورشو می کردم که الان چه قدر بزرگ شده . از خودم بگم که دوست دختری نداشتم و اطلاعات من درباره سکس فقط از اینترنت و فیلم هایی که از دوستام می گرفتم بود. مادرم که فهمیده بود من زنای همسایه و دخترای محله و هر وقت شمال می رفتیم خالمو یه جور دیگه نگاه می کنم چند بار با من صحبت می کرد راجب اینکه درست نیست آدم ناموس خودشو و از این حرف ها ولی هیچ وقت دعوام نمی کرد و می گفت می دونم تو چی می خوای ولی باید با تزکیه نفس و از این حرف ها نصیحتم می کرد . بگذریم امسال عید وقتی رفتیم خونه بابابزرگم دیدم خالم بعد از فوت شوهرش خیلی عوض شده از مادرم شنیده بودم که قراره عیدی براش خواستگاری بیان ، القضا خواستگارا هم اومدند و تو زرد از آب در اومدن حیونی خیلی پکر شد مادرم که دید خیلی خالم پکر شد با مادربزرگم صحبت می کرد برای روحیه خالم همگی برای چند روزی دسته جمعی برن مشهد و قبل از سیزده برگردند . شبی که فرداش قرار بود همگی با سه تا ماشین راه بیافتیم دل درد شدیدی گرفتم ( گلاب به روتون ) و با استفراغ شدیدی . منو سریع به یه درمانگاه که اون اطراف بود بردند و معلوم شد مصموم شدم . وقتی به خونه رسیدیم پدرم قضیه رو برای همه تعریف کرد من با همون حالت بی حسی ،که داشتم رو کاناپه پیش بقیه دراز کشیده بودم و همه قربون صدقم می رفتند . می شنیدم که قرار شد سفرو به عقب بیاندازند که خالم با اصرار می گفت من نمی تونم بیام و اینکه من مراقب مهرداد می مونم و بعد با هم راه می افتیم که اکثرا مخالف بودند منم تو همون حالت که ته دلم داشتم یه فکرایی می کردم گفتم نه خاله راضی نیستم شما برو من بعدا میام که خالم گفت به خاطر خواستگاری زیاد روحیم خوب نیست و با مریضی تو بهتره من دیرتر بیام ( و با یه ناز خاص ) گفت : مگه من چند تا مهرداد جون دارم که همگی خندیدند و قرار شد من با خالم چند روز دیرتر حرکت کنیم . صبح ساعت ۱۱ که از خواب بیدار شدم دیدم خونه کاملا ساکته و یه سینی صبحانه هم بالای تختم بود ، می خواستم مطمئن بشم کسی خونه نیست و چند نفریو صدا کردم دیدم خبری نیست . به استکان چای دست زدم دیدم تقریبا داغه . بلند شدم و رفتم دستشویی ک یه آبی به سرو صورتم بزنم دیدم یه نفر داخل حمومه . حمومه ویلا پدربزرگم دارا ی رختکن بزرگه که درش نصفه باز بود به لباس ها رو نگاه کردم دیدم روی همه لباس ها یه کرست صورتی قشنگه و یه شورتم زیرش ، شورتو یه بویی کردم و اصلا حواسم به اطرافم نبود که یهو در حموم باز شد و خالم با یه حوله دورش اومد بیرون ، یه نگاهی به من کرد و با حالت به هر ترس و یه جیغ کوچیک گفت:مهرداد؟!همین. من سریع رفتم تو اتاقم و رو تخت نشستم . دیدم خالم با یه سوتین تنگ که تا حالا اینجوری ندیده بودمش طوری که سینه هاش داشت منفجر میشد و یه دامن کوتاه تنگ اومد تو اتاق . من سرمو انداختم پایین . آروم اومد پیشم نشست و گفت فکر می کنی چرا من با بقیه نرفتم ؟ گفتم نمی دونم . گفت : به خاطر اون نگاهایی که از رو لباسم داشنی منو می خوردی . بعد گفت : منم به خاطر اون جوجویی که یه زمانی اندازه یه هویج کوچیک بود ولی چند روز پیش از زیر اون شلوار لیت اندازه یه بادمجون بزرگ بود .تازه فهمیدم چی شده . بعد گفت تو فقط دو ساعت مثل اون زمانوا که حموم می رفتیم خودتو در اختیار من بذار . ( منم از خدا خواسته ) گفتم : خاله کسی نیست . گفت هیچ کس نیست . بعد معطل نکرد شلوار راحتیم در آورد و تی شرت و پیراهنمم در آورد و من فقط با یه اسلیپ جلوی خالم بودم . اونقدر شق کرده بودم نوک کیرم از بالای شرتم زده بود بیرون و یه آب بی رنگیم اومده بود . خالم این صحنه رو دید گفت:مهرداد آبت زود می یاد؟گفتم:آره . گفت یه لحظه صبر کن رفت و یه اسپری آورد . معلوم بود تازه خریده چون درش پلمب بود . پلمبش باز کرد گفت : اجازه میدی گفتم بفرمایید شرتمو زد پایین و یه مقدار رو کیرم زد یه نگاه با غمزه به من کرد گفت : نوبته توه . منم تو فیلم ها دیده بودم سوتینشو در آوردم و بعد شروع کردم به لب گرفتن ، در حین حال داشتم کرستشم در می آوردم وقتی کرستش افتاد وسینه هاش خورد به سینه هام انگار دنیا رو بهم دادن اونم مثل من بود از چهره صورتش می فهمیدم بعد سریع لباشو ول کردم شروع کردم به خوردن سینه هاش و با یه دستم از روی شرت کسشو دست می کشیدم که خیلی داغ شده بود . خالمو خابوندم رو تخت بعد گفتم خاله کاندوم نمی خواد گفت قرص خوردم راحت باش . منم معطل نکردم پاهاشو آوردم بالا و شورتشو در آوردم و شروع کردم به خوردن کسش . انگار میدونست چون یه ذره هم مو نداشت . نمی دونم تا حالا آب کس کسی روخوردید واسه خالم یه کم شیرین بود و من خیلی حال می کردم بعد خالم با عصبانیت گفت:بکن تو ، جرم بده ، دارم دیونه می شم . متوجه شدم زیاده روی کردم . کیرمو تو دستم گرفتم و با انگشتم آب کس خالمو می زدم روش . من که تجربه زیادی نداشتم بعدها فهمیدم که گذاشته بودم رو چوچولش و فشار می دادم . بعد خالم گفت تو ول کن . حیفه اون کیر . یه کم بهم برخورد . خالم خودش کیرمو گرفت کرد تو کسش منم چون ناراحت شدم با شدت و با زور تمام تا ته کیرم یه دفعه کردم تو کسش . جیغی زد که تا حالا نشنیدم . گفت چه کار کردی ؟ آروم تر . و من شروع کردم به تلمبه زدن . بعد از چند دقیقه ای گفت بسه گفتم آبم نیومد گفت در بیار . در آوردم و خالم به پشت خوابید و زیر شکمش یه بالش گذاشت گفت همون جای قبلی بکن . ایندفعه خیلی راحتر می رفت . بعد از چند حالت دیگه خالم یه لرزشی به تنش افتاد و تقریبا ارضاء شد بعد گفت خوب حال می کنی ؟ گفتم توپه خاله جون و یه ماچش کردم . بعد گفت اگه قول بدی آروم بکنی می زارم تو کونم هم بکنی . همین که خاله اینو گفت من کیرمو کشیدم بیرون ، چون تو فیلمها دیده بودم و از دوستام شنیده بودم کون خیلی تنگه و خیلی حال می ده. خالم هم بلند شد کمی کرم زد به سرکیرم و کونش . اول سر کیرمو گذاشتم دم کون خالم ، خالم گفت تو صاف نگهدار من عقب می یام . من هم اطاعت می کردم اول سرشو کرد تو آروم درآورد بعد یواش یواش تا ته کیرم تو کون خالم بود داشتم منفجر می شدم انگار کیرم داخل یه لوله خودکاربود . بعد من شروع کردم به تلمبه زدن . یه شلاپ شلوپی راه افتاده بود که نپرس . دیدم داره آبم می یاد به خالم گفتم . خالم گفت بریز رو کسم منم ریختم و رو هم خوابیدیم و من دوباره که کیرم داشت جمع می شد به زورکردم تو کس خالم و خالم هم پاهاشو سفت می کرد تا بیشتر حال کنم بعد می خندید با چند بار عقب جلو رفتن یه بار دیگه آبمو تو کسش خالی کردم و همونجوری روش خوابیدم . بعد خالم گفت یه چیزی بهت بگم به کسی نمی گی ؟ گفتم : حتما که نه . گفت مادرت از من خواسته بود با تو بخوابم . تازه فهمیدم نگاههای مادرم و …. به خاطر چی بود . ما تو دو روز بیشتر از ۱۰ بار با هم سکس داشتیم بعد رفتیم مشهد وقتی تو هتل مادرمو دیدم جلوی همه بغلش کردم بوسیدم و همه چپ چپ نگاه می کردند . مادرمم خندید و زیر گوشم گفت با خاله جون خوش گذشت .

فرید و عموم این داستان واقعی است من سارا و الان ۲۳ سالمه این ماجرا برای ۴ سال پیش است حدود ۵ ماه بود که با فرید دوست شده بودم . بعد از ماه اول دوستیم با فرید کم کم دیگه ازم سکس می خواست که من زیر بار نمی یرفتم تا بالاخره راضی به سکس از عقب شدم با چند تا از دوستام که سکس داشتن صحبت کردم که اکثرآ سکس از عقب را با درد توصیف می کردن در هر صورت من به فرید اعلام امادگی کرده بودم و نمی توانستم بزنم زیرش و از همه مهمتر اینکه خودم هم درونم احتیاج به سکس را حس میکردم. فرید هم از من میخواست که برای سکس برم خونشون ولی می ترسیدم و گفتم هر موقع که شرایط فراهم شد بیاد خونه ما در هر صورت قرار شد چند روزی مامان و بابام برن سفر و من خونه بمونم اینم بگم که ما و عمو این ها داخل یک مجتمع زندگی می کنیم. قرار بود مامان این ها ۳ شنبه صبح برن و من با فرید همون روز ۲ ساعت بعد از رفتن مامان این ها قرار گذاشتم و آن روز نمی خواستم برم مدرسه شب قبلش از شدت هیجان خوابم نمی برد. صبح که بیدار شدم دیدم چون بارندگی بوده مامان این ها نرفتن. وای قرار بود تا ۲ ساعت دیگه فرید می امد تازه حالا که مامان اینا خونن من باید مدرسه هم برم. داشتم از شدت عصبانیت به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم که… یه فکری به سرم زد لباسهام را سریع پوشیدم و از خونه زدم بیرون. رفتم از مسیری که فرید می امد حدود ۱.۵ ساعت منتظر بودم تا فرید اومد. جریان را بهش گفتم از حالت صورتش معلوم بود چقدر ناراحت شده که من خندیدم و نقشم رو براش گفتم. از برق چشماش احساسش رو خوندم راه افتادیم یواش وارد حیاط شدیم میترسیدم کسی ما رو ببینه به خاطر همین جدا جدا رفتیم داخل زیر زمین و من کلید در انباری که بین ما و عمو اینها مشترک بود از جیبم در اوردم و یه چشمک به فرید زدم و در را باز کردم و به فرید گفتم:بفرمایید اینم کلبه حقیر ما… داخل که رفتیم تا در را بستم فرید پرید و بغلم کرد و لبشو رو گذاشت رو لبام و زبون هامون به هم قفل شد و فرید یک دستش را پشت گردن من و با دست دیگش به پشت من و کونم میمالید بعد شروع به در اوردن لباسهای من کرد فقط شرت پای من بود که گردنم را شروع به لیسیدن کرد و رفت و سینه هامو تو دستاش گرفت و با دندوناش نوکش رو گاز می گرفت وای هیچوقت چنین لذتی را تجربه نکرده بودم بعد یک قدم رفت عقب و شروع به باز کردن دکمه های لباسش کرد و منم رفتم جلوش زانو زدم و زیپ شلوارش را باز کردم و خود فرید شلوارش را کشید پایین و کیرش که از پشت شرتش بد جوری خود نمایی میکرد حالا جلوی صورت من بود سریع شرتش را کشیدم پایین و بعد از چند ثانیه که با دستم خوب مالیدمش کردم تو دهنم و شروع به ساک زدن کردم. داشتم از تمام لحظات این رابطه لذت میبردم که فرید گفت: برگرد می خوام بکنم تو یه آن ترس اومد تو دلم ولی باز به خودم اومدم و به خودم گفتم نه اینم لذت خواهد داشت. بعد دیدم فرید چادر ماشین بابا رو از گوشه انباری برداشت و انداخت رو زمین بعد به من اشاره کرد که بخواب منم خوابیدم بعد هم خودش در حالی که با دستش که با اب دهنش خیس کرده بود با کیرش ور میرفت بین پای من زانو زد. بعد با دست پاهامو باز کرد و بالا اورد و گفت همین جوری نگه دار جنده خانوم! من تا امدم عکس العمل نشون بدم کیرش را فشار داد تو و درد تمام وجودم را گرفت و من یه جیغ بلند کشیدم و فریدم از ترس سریع کیرش را کشید بیرون و خودشو انداخت رو من و شروع به بوسیدنم کرد منم خودم را از زیرش کشیدم بیرون و نشستم و گفتم دیگه بهت نمیدم. فریدم سریع شروع به بهانه اوردن و این که دردش برا همون اولش است و دیگه درد نداره ولی دیگه من زیره بار نرفتم فریدم که خیلی حشری بود به غلط کردن افتاده بود و به قول معروف کس لیسی می کرد بعد که دید من زیر بار نمیرم گفت حداقل بزار لا پای حال کنیم منم که دیدم خیلی حشریه و اگر قبول نکنم احتمال داره به خواد با زور کارش رو پیش ببره قبول کردم و بهش گفتم اگر دوباره اون کارو بکونه انقدر جیغ میزنم تا همه مجتمع جمع شه تو انباری که گفت باشه در هر صورت من به پشت خوابیدم اونم کیرش را گذاشت لای پام و پای منو محکم به هم فشار می داد ۱ یا ۲ دقیقه که گذشت چنگ زد تو موهام و یکم کشید و گفت حداقل یکم اه اه کن که یکم حال کنم و منم قبول کردم و شروع کردم اه منو بکن تو تر جون من این کیر را می خوام و … که صدای چرخش کلید تو قفل در امد هر دو تا مون خوشکمون زد در باز شد و نور وارد اتاق شد و عموم را دیدم که تو دهنه در ایستاده !! فرید سریع از رو من بلند شد و شلوارش رو بالا کشید و در حالی که پیرهنش در دستش بود از در زد بیرون که در لحظه اخر یه لگد از عموم خورد و فرید در حالی که در میرفت رو به عموم گفت: برو به اون دختر جندت بزن! عموم روشو کرد به من منم سریع گوشه اون چادر ماشین رو کشیدم روم بعد عموم برگشت و در را بهم زد و رفت بیرون منم تا ظهر همون جا داشتم گریه می کردم. ظهر لباسم را پوشیدم و رفتم بالا منتظر یه کشیده از مادرم و … بودم ولی دیدم خیلی عادی جواب سلام رو داد و.. پیش خودم گفتم که حتمآ شب به بابام میگه بازم تا شب کلی گریه کردم ولی شبم و شب های دیگم خبری نشد کلی عموم را دعا کردم که به کسی چیزی نگفته و … گذشت تا عید قرار شد با عمو اینها بریم سفر شمال منم کلآ ماجرا را فراموش کرده بودم خلاصه شمال بودیم که من سرما خوردم دقیقآ یادمه ۸ فروردین بود شب بعد از شام من رفتم حمام بعد که از حمام امدم دیدم همه می خوان برن کنار دریا و منم چون سرما خورده بودم و تازه از حمام امده بودم نرفتم همه رفتن جز من و عموم که به قول خودش خوابش می امد. بعد عموم رفت تو اتاق منم جلوی شومینه و رو کاناپه دراز کشیده بودم و یه شلوارک با یه تیشرت پوشیده بودم. داشتم کتاب می خواندم که دیدم عموم داره میاد سریع برای احترام بلند شدم و نشستم عموم هم امد کنارم نشست و دستش را انداخت گردنم منم هیچ عکس العملی از خودم نشون ندادم. بعد کم کم داشت با گردنم و گوشم بازی می کرد که یهو دستش را برد طرف سینم من سریع خودم را جمع کردم که گفت:پستوناتم مثل مامانت گندس ! این داداش چه حالی میکنه. من گفتم عمو چیکار میکنی. که با ۲ تا دست گرفتم و گذاشت رو پاش و رو به خودش و با دستاش ۲ تا کپل کونم را گرفت و چنگ زد توش من که منظوره عمو را فهمیده بودم گفتم عمو خواهش می کنم این کار رو نکن. که عموم از لای پام یه دستش را اورد جلو و کسم را تو دستش محکم فشار داد که من جیغ کشیدم و گفتم کثافت ولم کن! که محکم زد تو گوشم و گفت مئ خوای جریان پسر را به بابات بگم می دونی چیکارت می کنه می کشت. من که دیگه همه اشکام صورتم را خیس کرده بود تا امدم بگم اما که عموم گفت عزیزم بد قلقی نکن به مام یه حالی بده برا خودت هم دردسر نخر بعد بغلم کرد و گذاشتم رو زمین و تیشرتم را زد بالا و شروع به خوردن سینه هام کرد بعد هم خواست لب بگیره که نزاشتم که چنگ زد تو موهام و کشید که من مجبور شدم وای اون ریشای زبر داشت صورتم را مئ خراشید و بوی دهنش که هنوز بوی سیر سبزی پلو را می داد بعدش بلند شد که پیرهن و شلوارش را در اورد شرتشم کشید پایین و منو بلند کرد و گفت بخور جیگر وای یه کیر سیاه و بزرگ که کیر فرید پیشش بچه بود منم مجبوری کردم تو دهنم سرم رو گرفت و همزمان با کیرش فشار داد وای به خاطر سرماخوردگی بینیم گرفته بود و کیره اونم که داشت خفم می کرد. یه فشار دیگش که حالم بهم خورد سریع کیرشو کشید بیرون بلندم کرد برد دم دست شویی و گفت خودت رو تمیز کن بعد دباره خوابوندم رو زمین و شلوارک و شرتم را در اورد و پامو باز کرد و گفت: مادر جنده الکی گفت جنده ی ولی تو که هنوز دختری!!! امیدوار شدم گفتم الان دست از سرم بر می داره که گفت: عجب کونی پس کون میدی پدرسگ خوبه این زری (زنش) که به ما کون نمیده تو رو خدا برا ما فرستاده!! بعد رو به من کرد و گفت: پاشو این کیره بی صاحب رو قشنگ بخور که اماده شه منم دوباره شزوع به ساک زدن کردن که موهامو گرفت و گفت دوباره بالا نیاری بعد که کیرش خوب بیدار شد گفت: بورو از این کرم های ننت رو ور دار بردار بیار که راحت بره تو منم این کارو کردم وقتی برگشتم دیدم که جلق زده و ابش امده انقدر خوشحال شدم که دیدم میگه: بیا بخورش دوباره سر حالش بیار!!!ترسیدم با این کونت ابم زود بیاد مجبور شی دوباره با غریبه ها حال کنی بعد بلند خندید و انقدر دوباره براش ساک زدم تا کیرش بیدار شد. خوابوندم رو زمین و پاهام را باز کرد و اومد بین پام و یکم کرم مالید و یهو فشار داد تو وای جر خوردم چون کرمی بود تا ته رفت تو وای من جیغ بلندی زدم که گفت الان خوب میشه و یه دستمال برداشت و لای کونم رو باز کرد و تمیز کرد و دوباره کیرش را کرد تو این دفعه دردش کمتر بود و شروع به عقب جلو کردن کرد بعد بر گرداندم ودر حالی که من ۴ دست و پا بودم دوباره شروع کرد گاهی محکم روی کونم می زد در همین احوال احساس کردم چیزی توم خالی شد و بعد هم عموم که کیرش را کشید بیرون و خوابد روم و کیرش را لای کونم عقب جلو کرد تا همه ابش خالی شه من بعش هم چند بار با اون سکس کردم و الان هم پرده ندارم و از سکس لذت می برم اما به همه دخترا مگم با پسر ناوارد از کون سکس نکونن!!! سکس دوم من و عموم بعد از جریان فرید و بعدشم عموم دیگه با هیچ پسری نبودم تا اینکه اوایل تابستان شیرین(یکی از دوستای صمیمی اون موقع و الانم ) زنگ زد گفت : با دوست پسرش می خوان برن بیرون منم باهاشون برم. شاید یکی از دوستای بابک (دوست پسرش)هم بیاد. من هم قبول کردم. بالاخره رفتیم و منم کامیار را دیدم و از هم خوشمون اومد. اون شمارشو داد و از هم جدا شدیم همون روز من بهش زنگ زدم و بعد از کلی حرف زدن منم شمارمو بهش دادم و …. حدود یک هفته از این جریان گذشت. پنجشنبه ما عروسی دعوت بودیم منم از چند روز قبل به بهانه جشن تولد یکی از دوستام خودمو از رفتن معاف کردم تا با کامیار برم بیرون. وقتی که ok را از خانواده گرفتم خواستم زنگ بزنم به کامیار خبر بدم که هر چی زنگ می زدم گوشی را بر نمیداشت. کلی پکر شده بودم که بعد از کلی تلاش که تونسته بودم یه کاری کنم که با کامی یه شب راحت بریم بیرون حالا همه برنامه ها به هم ریخته بود. ولی از جهت اینکه عروسی می رفتم کلی خوشحال بودم چون همیشه بعد از همچین مراسمهای از فرداش تلفن های که قالبش از طرف فامیل بود که به قول معروف منو برا پسراشون خواستگاری می کردن. بعد هم کلی باید صحبت پدر و مادرم را گوش می دادم که میگفتن الان تا خواستگار زیاد داری یکیش را انتخاب کن و ……… بالاخره پنجشنبه رسید بعد از ظهر همه داشتن اماده می شدن و مامانم داشت میرفت حمام که گفت : کارهات رو نمی کنی؟ که گفتم الان زوده و .. که گفت : خوب پس خواستی بری با عموت برو. یه آن جا خوردم !!! مامان مگه عمو با شما عروسی؟ مامان: نه بابا خیلی وقت که با اون ها قهر زری (زن عموم)اینها با ما میان . بعد رفت سمت حمام . یکهو تو دلم خالی شد از یه طرف از تنها موندن با عمو میترسیدم و از طرف دیگه چجوری اخه عمو منو برسونه تولد در حالی که مهمونیی در کار نیست ؟؟ تا یه فکر به نظرم رسید. همه کار هاشون را کرده بودن داشتن میرفتن که مامانم گفت: مواظب خودت باش زودم برگرد یادتم نره با عموت برو ها که من سریع پریدم وسط حرفش گفتم:مهمونی به هم خورد و بعد سریع اضافه کردم همین الان مریم (مثلآ جشن تولد اون بود) زنگ زد گفت حال مادر بزگم خوب نیست مهمونی بهم خورد . مامانم نگاهم کرد و گفت: پس کارات را بکن بریم عروسی. که من گفتم :اخه هنوز هیچ کار نکردم طول میکشه … که بابا دم در گفت: پری بدو دیر شد . مامانم هم سریع در حالی که میرفت دمه در به من گفت: پس مواظب خودت باش. شام هم یه چیزی بخور خداحافظ و در رو بست. همه که رفتن حدود ساعت ۹ بود که تلفن زنگ زد گوشی را بر داشتم که کامی بود از شمال وقتی جریان رو بهش گفتم کلی ناراحت شد داشتم حرف می زدیم که تلفن قطع شد منتظر رنگ دوباره کامی بودم که دیدم در می زنن. رفتم از پشت چشمی نگاه کردم دیدم عموم دوباره ترس تمام وجودم را گرفت تصمیم گرفتم در را باز نکنم که دوباره تلفن زنگ زد فکر کردم کامی دوباره زنگ میزنه سریع گوشی را ور داشتم و گفتم :سلام کامی سلام !!! صدای مامانم بود سریع گذاشتم. وای چه اشتباهی کرده بودم !!! که دوباره تلفن زنگ خورد گوشی را با ترس بر داشتم – بله – سلام سارا – سلام مامان کجایید؟ – تو عروسی. چرا دفعه قبل قطع کردی؟ – من! نه حتمآ اشتباه شده – پس چرا در را رو عموت باز نمی کنی ؟ – من اهان دستشویی بودم! – پس برو یه سر بهش بزن برات شام گرفته با هم بخورید! – من خودم شام دارم – میگم برو زشته باشه؟ – باشه – خوب کاری نداری ؟ – نه – پس فعلآ – خداحافظ بوووووووووووووووووووووق وای خدا بازم ترس همه وجودم رو گرفت باید دیگه می رفتم. لباس هامو عوض کردم و یه شلوار گشاد و تیشرت پوشیدم که زیاد بدنم پیدا نباشه و رفتم و در زدم که عموم اومد در را باز کرد سلام کردم که در حالی که میخندید جوابمو داد رفتم تو که دیدم یه شیشه ویسکی رو میزه که معلوم بود حدودآ نصفش را خورده بود. رفتم نشستم روی مبل تک نفره که بغلم نشیمنه که دوباره در حالی که میخندید روبه روم نشست و گفت :می خوری؟؟ (و با دست داشت به ویسکیه اشاره می کرد که با سر اشاره کردم که یعنی نه که برا خودش یه پیک ریخت من داشتم نگاهش میکردم یه شلوار گشاد وراحتی سفید پوشیده بود با یه تیشرت نمیدونم چرا خیره شده بودم بهش که مثل اینکه فهمید که با یه دستش شروع کرد به مالیدن کیر و خایش طوری که کاملآ از پشت شلوارش اون کیر گندش پیدا بود من سریع رومو بر گردوندم سمت TV که یکهو کانال عوض شد که یه صحنه بود که یه زن در حالی که یکی داشت از عقب می کرد داشت کیر یه مرد دیگه را ساک می زد. رومو کردم سمت عمو که بازم داشت میخندید که من بلند شدم از در برم بیرون که دیدم در قفله! با صدای نسبتآ بلند گفتم : عمو یا در رو باز می کنی یا که اومد وسط حرفم و گفت: چرا ناراحت میشی بیا کانال را عوض کردم تمام شد اصلآ خوب نیست به خاطر این من جریان پسر را رو به بابات بگم بعد بلند شد رفت سمت آشپزخانه منم دوباره برگشتم بشینم که عموم با یه ظرف میوه امد بیرون و برام یه ظرف میوه گذاشت که تلفن زنگ خورد. عموم گوشی را بر داشت بعد از حال و احوال یه چند تا بله و نه گفت بعد جلوی گوشی را گرفت و به من گفت: سارا جان کیف من را از زیره تختمون بیار و منتظر جواب من نشد و به حرف زدنش ادامه داد. منم با اکراه بلند شدم رفتم سمت اتاقشون در را باز کردم رفتم تو هر چی کلید برق را زدم چراغ روشن نشد پس در را باز گذاشتم تا از نور اتاق بیاد داخل بعد کنار تخت زانو زدم و دولا شدم زیر تخت ولی هر چی دستم را تکون دادم به کیف نمی خورد که یکهو در بسته شد و اتاق تاریک تاریک عمو را صدا کردم فکر کردم کاره اونه دیدم جواب نمیده هنوز تو همون حالت رو زانوم بودم که !!! که احساس کردم یکی از پشتم بهم چسبونده! و بلافاصله سنگینی یه بدن رو رو کمرم احساس کردم تا اومدم جیغ بکشم که دستش را گذاشت رو دهنم دیگه زیر وزن بدنش نتونستم تحمل کنم و خودم رو ول کردم و با سینه خوردم زمین که گفت :اگه جیغ بزنی همه مجتمع میفهمن دیگه نمیتونی سرت رو بالا بگیری می فهمی من میتونم تو رو بندازم تو دردسر ولی خودم ککم هم نگزه!! باز از عموم رو دست خوردم از یه طرف می دونستم راست میگه از یه طرف اصلآ حاضر نبودم هون کیر گندش که الان داشت از پشت شلوار رو کونم بالا پایین میرفت بازم بره تو کونم نمیدونم جوابش را نمیدادم داشتم فکر می کردم که فردا هم باید به کامیار بدم پس چرا با عمو هم حال نکنم هم دیگه برام دردسر درست نمیشه هم عموم هم راضی میشه پس چه عیبی داره یه سُر هم رُو این بخورم!!(این نظریه تو آیندم هم خیلی نقش داشت) بعد سریع خودم را زیر عمو تکون دادم و برگشتم و صورتم رو نزدیکش کردم و لباش رو پیدا کردم و لبام را رو لباش گذاشتم و زبونم را دادم تو دهنش، میشد با اینکه صورتش تو تاریکی پیدا نبود تعجب را تو وجودش حس کرد. بعد سریع خودم را از زیرش بیرون کشیدم و رفتم سمت در و در را باز کردم که عموم فکر کرد می خوام در برم که سریع از جاش بلند شد که من با خنده بهش گفتم: نترس در نمیرم ، نمی خوای بدنم را بینی انجوری که حال نمیده. که عموم رفت سمت بالای تخت و یه چراغ کوچیک روشن کرد. حالا زیر نور می شد تعجب را تو نگاهش دید، منم دیگه تصمیم را گرفته بودم ، شروع به در اوردن لباسم کردم و می دیدم که عموم با چه تعجبی نگاهم می کنه. که گفتم:نمی دونستم برا من حاضری هر کاری کنی، بعد در حالی که یه خنده تحویلش می دادم و دیگه کاملاً لخت بودم رو تخت دراز کشیدم. و گفتم دِ بیا دیگه. اونم سریع تشرت و شلوارش را در اورد و امد رو تخت تا اومد نزدیکم خودم را کشیدم عقب و با دست جلوش را گرفتم و گفتم :اول اینا را خوب گوش کن اگر میخوای با هم سکس کنیم اولا مثل ادم باهام سکس میکنی نه مثل دفعه قبل که سریع گفت: باشه بعدش هم دیگه تهدیدم نمیکنی که بازم گفت باشه. بعد منم پامو باز کردم و خوابیدم که سریع امد روم و شروع کرد در حالی که ازم تشکر میکرد تمام گردن و سینم را لیسدن و می امد پایین تا رسید به کسم بعد سرش را کرد بالا و گفت :من این کار رو برا زری هم نمی کنم. رفت سراغ کسم و شروع به لیسدن کرد بعد از چند دقیقه بلند شد و رفت عقب حالا نوبت من بود شروع به ساک زدن کردم ولی این دفعه این کیر گنده برام دوست داشتنی بود، بعد از کلی ساک زدن خود عموم گفت بسه و بلند شد رفت از تو کمد یه روغن بچه اورد و بهم گفت که بیام روش منم همین کار رو کردم یعنی به صورت ۶۹ من داشتم کیر اون را می خوردم و اونم انگشت خودش را می کرد تو کونم و کم کم زیادش می کرد تا جایی که حدوداً چهار تا انگشتش تو کونم بود که گفت :بلند شو بلند شدم و رو کمرم خوابیدم پاهام را باز کردم که امد بین پاهام و گفت :دردت امد بگو و بعد یکم به کیرش روغن بچه مالید و اروم گذاشت دم سوراخ کونم و گفت :آماده ای! و فشار داد!!! باز درد همه وجودم رو گرفت با دست جلوی بیشتر تو رفتنش را گرفتم و یه ناله کشیدم که عموم دیگه تو تر نکرد و همونجا نگه داشت و گفت: بهتر شد بگو بعد از چند دقیقه بهتر شد و منم به عمو گفتم که اونم بیشتر فشار داد حدودآ تا اخرش دوباره درد گرفت و بعد از چند دقیقه خوب شد و عموم شروع به تلمبه زدن شد و منم براش کلی اه اه کردم تا حالت رو عوض کردیم و من روش نشستم و بلا پایین می رفتم و بعد از چند دقیقه که من گاهی باید وای میستادم تا ابش نیاد دوباره حالت رو عوض کردیم و من چهار دست چا و اونم از عقب می کرد یه چند دقیقه هم همین کار را کرد و گاهی هم با دست میزد روی کونم. دیگه مثل اینکه دردی در کار نبود و واقعاٌ هردومون داشتیم لذت می بردیم. که کیرش را کشید بیرون و ابش رو کمرم فواره زد. بعدم کلی بغلم کرد و کمرم را پاک کرد و مالید. شام هم با هم خوردیم و با یه بوسه ازش خداحافظی کردم . فردای آن روز که از خانه کامیار امدم. صبح که به مدرسه رفته بودم یک جورایی می خواستم به همه بچه ها که با هم یکمی صمیمی بودیم بگم که با کامی سکس داشتم. کلآ سکس با کامیار شاید سکسی پر از لذت برای من نبود ولی حداقل سکس با کسی بود که خودم انتخاب کرده بودم و خودم برای لذت بردن خودم حاضر به سکس شده بودم. خارج از جریان لذت بردن خودم چیزی که باعث می شد که من دلم بخواهد که به بچه ها جریان سکس با کامیار رو بگم این بود که تو شرایط سنی ما تو مدرسه نمی توانم که بگم رقابت بود ولی کلآ کسانی که سکس رو تجربه نکرده بودن به کسانی که سکس رو تجربه کرده بودن طوری نگاه می کردند که مثل اینکه موفق شدن یک کار فوق العاده انجام دادن. چون همه می خواستند این نوع رابطه رو که با جنس مخالف (پسرها) که اون موقع این رابطه برای ما پر از علامت های سوال بود و از یک طرف هم نیازی بود که همه ما تو اون موقع به دنبال راهی برای برطرف کردنش بودیم را تجربه کنند. هر چند که من قبل از سکس با کامی سکس را تجربه کرده بودم ولی سکس های من طوری بود که نمی توانستم برای دوستانم تعریف کنم چون که سکس با فرید که اصلآ انجام نشد و سکس با عموم هم آنقدر برای خودم عجیب بود که خودم هم اون رو یک سکس عادی نمی دانستم ولی سکس با کامی سکس بود یک سکس که می توانستم به اون افتخار کنم !!!!!! واقعآ چرا پس تو مدرسه جریان سکس با کامیار رو را با کمی اضافه و کم کردن تعریف کردم و خوب عکس العمل متفاوتی داشتند ولی چیزی که برای من جالب بود این بود که همان طوری که من قبلآ وقتی که دیگران در مورد سکس حرف می زدند من کنجکاو می شدم حالام خیلی از دوستانم رو به همین شکل می دیدم. و از همه جالب تر این بود که ترسی که من در سکس در مورد اول و دوم من داشتم رو هم اکثر بچه ها داشتند. یک جوری احساس می کردند که سکس کار ترسناکی است. بعد از ظهر که از مدرسه برگشتم به خونه دیدم که مامان نیست و یک نامه گذاشته که به خاله زری (زن عموم که من بهش خاله می گفتم ) رفتن بازار و … من هم چون که هم خسته بودم و هم گرسنه سریع غذا را برای گرم شدن روی گاز گذاشتم و رفتم داخل اتاق تا لباس هام رو عوض کنم. بعد از اینکه لباس هام رو عوض کردم و ناهار رو خوردم رفتم و داخل اتاقم رو تخت دراز بکشم که خوابم برد و با صدای زنگ در ورودی از خواب پریدم معلوم بود که چند دقیقه هست که در حال زنگ زدن هست چون کم کم داشت زنگ ها ممتد می شد. من هم که فکر می کنم هنوز بیست دقیقه هم نرسیده بود که خوابیده بودم رفتم در رو باز کردم(فکر می کردم که مامان است که بر گشته) و بدون اینکه توجه داشته باشم که کیه سلام کردم و به سمت اتاقم بروم که بخوابم که متوجه شدم کسی که جواب سلامم رو داد عموم بوده یک لحظه مثل کسایی که برق گرفتشون بر گشتم و عموم رو دیدم که داره من رو نگاه می کند من دوباره سریع سلام کردم که دوباره جوابم سلامم رو داد و گفت : ترسیدی ؟ که گفتم که نه فکر کردم مامانه که داره زنگ می زند . گفت : حالا حالا ها بر نمی گردند چون زری به من زنگ زد و گفت که بازارن و کارشون یکی دو ساعت مونده و فکر کنم تا بر گردند طول بکشه. من داشتم هنوز عموم رو نگاه می کردم و نمی دونستم که باید چیکارکنم که یک ان عموم به سمت مبل حرکت کرد و گفت : نمی خوای عموت رو به یک چای دعوت کنی؟ که من سریع جواب دادم چرا حتمآ حرکت کردم سمت اشپزخانه و کتری برقی رو آب کردم و گذاشتم که داغ بشه و راه افتادم سمت اتاقم تا تو حمام آب به صورتم بزنم تا خواب از سرم بپره در حالی که از جلوی عموم برای رفتن به اتاقم رد می شدم متوجه نگاهش به پاهام شدم که یک لحظه متوجه خودم شدم که شلوارک پامه و این دلیله خیره شدنه عموم به پاهای منه . رفتم توی حمام و آبی به صورتم زدم و امدم توی اتاقم و در همین حال به داشتم به این فکر می کردم که عموم که حتمآ ب

من و خواهرم سمانه سلام.من علی هستم و ۲۴ سالمه و میخواستم داستان اولین تجربه ی سکس عمرم رو براتون تعریف کنم. راستش من توی یه خانواده ی پنج نفره زندگی میکنم و دو تا خواهر بزرگ تر از خودم دارم.خواهر بزرگترم ۳۰ سالشه و ازدواج کرده و یه بچه هم داره و خواهر کوچک ترم یه سال و نیم از من بزرگ تره و اسمش سمانه هست.من و سمانه از بچگی خیلی با هم عیاق نبودیم و خب دعواهای علی و سمانه از قدیم توی خانواده ی ما معروف بود.دلیل این هم شاید این بود که سنمون خیلی به هم نزدیک بود و نمی تونستیم حرف هم رو گوش کنیم. راستش داستان من از اونجایی شروع میشه که سمانه بعد از ۴ سال پشت کنکور موندن بالاخره دانشگاه قبول شد.اون موقع من دو سالی بود که دانشگاه می رفتم ولی بر عکس بیشتر هم کلاسی هام هیچ نوع تجربه ی سکسی نداشتم و بیشتر فیلم سوپر نگاه می کردم و خودم رو ارضا می کردم.سمانه هم مشخصا تا قبل از اینکه بره دانشگاه مطمئن بودم که هیچ تجربه ی جدی ای نداشت.از لحاظ قیافه سمانه توی خانواده ی ما معروف بود و خیلی خوشکل بود و خب خاطرخواه های زیادی هم داشت ولی بابام راضی نمی شد که ازدواج کنه.به خاطر اینکه بسکتبال حرفه ای هم کار می کرد هیکل روفرمی هم به مرور زمان پیدا کرده بود و در کل چیزی بود که هر مردی آرزوی داشتنش رو داشت و من هم که برادرش بودم وقتی کم کم بزرگتر میشدم به نوعی نگاهم به سمانه عوض شده بود و خیلی از مواقع که حشرم بالا می زد دوست داشتم با سمانه سکس داشته باشم.به هر حال اون قیافه ی زیبا و اون اندام سکسی هر کسی رو تحریک می کرد و بیشتر از همه باعث تحریک منی میشد که هر روز توی خونه سمانه رو می دیدم و با هم توی یه اتاق می خوابیدیم.وقتی خواهر بزرگم ازدواج کرد بابام خونمون رو فروخت و رفتیم یه خونه ی دو خوابه خریدیم و اون اوایل هم سمانه با اکراه قبول کرد که با من توی یه اتاق بخوابه ولی خب بالاخره هر دوی ما به این قضیه عادت کرده بودیم ولی من بعد از این همه مدت عاشق سمانه شده بودم و هر شب بیشتر برای سکس کردن باهاش تحریک می شدم. خلاصه سمانه دانشگاه رفتن و شروع کرد و یواش یواش با یه دختری به اسم نرگس دوست شد که خیابون پایین ما زندگی می کردن و اون هم دختر خوشکل و سکسی ای بود.خلاصه دوستی سمانه با نرگس نزدیک و نزدیک تر می شد و رفت و آمد نرگس هم به خونه ی ما بیشتر می شد و روز ها برای مدت زیادی با هم پشت کامپیوتر میشستن. این دوستی اونها گذشت تا اینکه یه روز که من از دانشگاه بر میگشتم صحنه ی جالبی رو توی خونمون دیدم.اون روز بابا و مامانم خونه نبودن.من داخل خونه شدم و به سمت در اتاقمون رفتم ولی درست موقعی که میخواستم در رو باز کنم صدای سمانه رو از پشت در شنیدم که گفت:«آروم تر نرگس.درد داره.»خیلی تعجب کردم.یعنی توی اتاق چه خبر بود؟سریع رفتم و یکی از صندلی های میز آشپز خونه رو آوردم و گذاشتم پشت در و بالا رفتم و دیدم که بله.خواهر خوشکل من به پشت روی تختش نشسته و نرگس هم داشت یه کیر مصنوعی قرمز و تقریبا کلفت رو می کرد توی کون سمانه.سریع موبایلمو در آوردم و شروع کردم از پنجره ی بالای در فیلم گرفتن.اولش بدم اومد ولی بعد حشرم زد بالا.به هر مشقتی بود نرگس به کمک کردم نرم کننده ی من تونست اون کیر مصنوعی رو تا ته بکنه تو کون خواهرم.سمانه هم از شدت درد و هیجان داشت آه می کشید.نرگس بعد از این کار کم کم شروع کرد به تلمبه زدن و شاید حدود ۱۰ دقیقه اون کیر مصنوعی که حتی از کیر من هم کلفت تر و دراز تر بود داشت توی کون خواهرم جلو و عقب می رفت.بعد هم سمانه که داشت با خودش ور میرفت ارضا شدو و نوبت نرگس شد و همون اتفاقا برای نرگس هم تکرار شد و بعد هم دوتایی با هم رفتن توی حموم داخل اتاق.منم سریع همه چیز رو مثل اولش کردم و از خونه زدم بیرون.این خیلی تحریک کننده بود که نرگس و سمانه با هم لزبین بودن و همینطور اینکه خواهرم بالاخره کونش گشاد شده بود بیشتر تحریکم می کرد.یه ساعتی تو خیابون گشت زدم و رفتم خونه و با سر و صدا در رو باز کردم و یه سلام بلند کردم و رفتم سمت اتاق.در رو باز کردم و دیدم سمانه پشت کامپیوتر نشسته بود.سلام کردم و رفتم تا لباسم رو عوض کنم.از سمانه پرسیدم:«مامان و بابا کجان سمانه؟خیلی وقته تنهایی؟»سمانه با بی حوصلگی گفت:«مامانینا امروز با شیدا اینا(خواهر بزرگم)رفتن ویلای محمود(دامادمون)توی چالوس.گفتن امشب و فردا شب نمیان.غذا هم واسه این دو روز گذاشتن.نمیخواد نگران شکمت باشی.»سرم را تکان دادم.این که امشب با سمانه ی قشنگم تنها بودم و به یاد آوردن صحنه هایی که از لز نرگس و سمانه دیده بودم،مدام تحریکم می کرد.خیلی دوست داشتم با سمانه سکس کنم و خب امشب باید هر طوری شده بود این کار رو می کردم.گذشت تا اینکه ساعت حدود ۸ شب شد و من داشتم پای اینترنت عکس دانلود می کردم.سمانه هم روی تختش نشسته بود و داشت آهنگ گوش میکرد.منتظر فرصتی بودم تا اینکه توی یکی از سایتها یه عکس هات از گروه تاتو دیدم که داشتن با هم لب می گرفتن.من یه کلکسیون کامل از عکس های تاتو توی کامپیوتر داشتم و خب رفتم سراغ اونها و این رو هم بهشون اضافه کردم و بدون مقدمه برگشتم سمت سمانه و گفتم:«سمانه.این گروه تاتو رو آهنگاشو گوش می کنی؟»سمانه گفت:«اره.بدم نمیاد.مخصوصا از اون مو قرمزه خیلی خوشم میاد.»خندیدم و گفتم:«کلی عکس ازشون دارم.میخوای ببینی؟»سمانه سرش رو تکون داد و به سمت من اومد.من هم فولدر مربوط به عکس های تاتو رو باز کردم تا سمانه خودش بیاد ببینه.توی اون فولدر پر بود از عکس های سکسی خواننده های گروه تاتو توی موقعیت های مختلف و عکس های بدون سوتین اونها.خودم رو عقب کشیدم تا سمانه پشت صندلی بشینه.اون هم نشست و شروع کرد و اولین عکس در حال لب گرفتن اونا رو دید.من هم پشت سرش وایساده بودم و نگاه می کردم.بعد هم یکی یکی عکسا رو دید و به عکسای سکسیشون رسید و مطمئن بودم حشرش زده بالا چون هیچ وقت پیش نیومده بود که من حتی یه عکس نیمه سکسی به سمانه نشون بدم چه برسه به این عکسا.نوک سینه های سمانه که چون میخواست بخوابه سوتین هم نبسته بود کاملا سیخ شده بود و از زیر تی شرتش معلوم بود.مطمئن بودم الان سمانه خیلی حشری هست چون دیگه صدای نفس هاش رو هم میتونستم بشنوم.عکس ها تموم شد ولی سمانه هنوز به عکس آخری خیره شده بود و هیچ حرکتی نمی کرد.شاید منتظر بود تا من یه حرکتی بکنم.من هم کمی فکر کردم و بالاخره خیلی آروم دستم رو روی کتف های سمانه گذاشتم که به محض انجام این کار سمانه هم دستاش رو روی دستام گذاشت و صندلی رو به طرف من چرخوند و زل زد توی چشمام.میتونستم حشریت رو توی چشماش ببینم.درنگ نکردم و دستم رو زیر کمرش بردم و بقلش کردم و از روی صندلی بلندش کردم و بعد روی تخت خودم گذاشتمش.سمانه حالا چشماشو بسته بود و صورت قشنگش بیشتر منو تحریک می کرد.روش خوابیدم و لب هام رو روی لب هاش گذاشتم و شروع کردیم به خوردن لب های همدیگه.خیلی آروم دستام رو پایین بردم و تی شرتش رو در آوردم و حالا دو تا سینه ی برنزه رنگ بزرگ و باد کرده جلوی چشمام بودن.هنوز هیچ کدوم از ما هیچ حرفی نزده بود.خیلی آروم سر یکی از سینه هاش رو توی دهنم کردم که یهو سمانه یه آه حشری کننده ی بلند کشید.به کارم ادامه دادم و با اون یکی سینش هم بازی کردم.زبونم رو از چاک سینه هاش کشیدم و دور نافش چرخوندم و همین موقع با دستام شلوارش رو آروم گفتم و با شرت زیر با هم تا ته کشیدم پایین و از پاش در آوردم و حالا رون های گوشتی و برنزه ی خواهرم جلوی چشمام بود و یک کس بدون موی تنگ بین رون هاش بود.پاهاش رو باز کردم و خیلی آروم زبونم رو بین چاک کسش گذاشتم و از پایین تا بالا با فشار کشیدم که این بار سمانه یه آه بلند تر کشید که بیشتر منو حشری کرد.حالا دیگه با سر روی کسش بودم و زبونم رو تا نصفه توی کسش می کردم و در می آوردم.توی همین مدت شلوارم رو در آوردم و به حالت ۶۹ روی سمانه نشستم و به خوردن کسش ادامه دادم و سعی کردم کیرم رو به دهنش نزدیک کنم تا اونم کیرم رو بخوره که خب اول با نوک زبونش به سر کیرم میزد که وقت با شدت بیشتری کسش رو خوردم اون هم کیرم رو تا ته کرده بود توی دهنش و داشت برام ساک میزد.چند ثانیه گذشت تا اینکه بدن سمانه به لرزه افتاد و ارضا شد و آبش روی تخت ریخت.کیرم رو از دهنش در آوردم و برگشتم و روش خوابیدم و در گوشش گفتم:«چطور بود سمانه؟»سمانه لبخندی زد و گفت:«عالی بود داداش.»چند دقیقه ای روی هم بودیم و داشتیم از هم لب می گرفتیم و سمانه دوباره حشری شده بود تا اینکه کنار گوش من گفت:«میتونم یه چیزی ازت بخوام؟»با مهربونی توی گوشش گفتم:«هر چیزی بخوای گوش می کنم عزیزم.»سمانه گفت:«میخوام امشب منو بکنی.»خندیدم و یه لب کوچیک ازش گرفتم و گفتم:«هر چی تو بخوای عشقم.برگرد گلم.»سمانه هم برگشت و کون قشنگ و خوش حالتش رو به طرف من گرفت.از روی میز توالت کرم نرم کنندم رو برداشتم و در کونش مالیدم و کیرم رو هم چرب کردم.دور سوراخ کون سمانه باز بود و اون کیر مصنوعی نرگس حسابی کار خودش رو کرده بود.خیلی آروم کیرم رو روی سوراخ کونش گذاشتم و یواش فشار دادم.سر کیرم خیلی راحت رفت تو ولی سمانه یه آه از روی حشریت کشید.با کف دستام روی کپل های کونش میزدم و کیرم رو بیشتر و بیشتر توی کونش می کردم.سوراخ کونش گشاد گشاد شده بود و کیرم تا ته کونش رفت تو.یه کم صبر کردم و شروع کردم به تلمبه زدن.سمانه هم حشریتش بالا زده بود و مدام آه و اوه می کرد و می گفت:«محکم تر منو بکن عشقم.داداش جونم منو یه جوری بکن که پاره بشم.میخوام کونم رو جر بدی.»منم به حرفش گوش می کردم و کیر نه چندان کوچیکم رو کاملا در میاوردم و با شدت میکردم تو کونش.تلمبه هام سنگین تر میشد و آه و اوه و جیغ و داد سمانه هم بلند تر میشد تا اینکه اون ارضا شد و منم چند ثانیه بعد از اون ارضا شدم و آبم رو توی کونش خالی کردم.هر دومون روی هم افتادیم و نفهمیدم چند دقیقه شد ولی یه مدتی روی هم دراز کشیده بودیم که سمانه بلند شد و گفت:«این کیرو نباید تکی ازش استفاده کنم علی.»و موبایلشو برداشت وزنگ زد به نرگس و گفت:«نرگس چیزی که میخواستیم رو امشب داریم.به مامانت بگو من امشب تنهام و بگو میخوای پیش من بخوابی.زود خودتو برسون خونمون.»بعد هم دوباره برگشت روی تخت پیش من و کنارم خوابید و لبش رو روی لبهام گذاشت و بعدش گفت:«علی.امشب باید تا صبح من و نرگس رو بکنی داداشی.»یه لب دیگه ازش گرفتم و گفتم:«باشه عزیزم.نمی ذارم بهت بد بگذره آبجی خوشکلم.»همینطوری روی تخت دراز کشیده بودیم و از هم لب می گرفتیم که ده دقیقه بعد نرگس زنگ خونمون رو زد و اومد بالا.سمانه هم لخت سریع رفت دم در و نمی دونم چیکار کردن ولی چند دقیقه ای طول کشید که تا بیان تو اتاق.منم تاق باز روی تخت خوابیده بودم که یهو سمانه و نرگس لخت وارد اتاق شدن.خواهرم سمانه با هیکل سکسی و پوست برنزه و نرگس هم با پوست سفید برفی.نرگس اول روش نمی شد توی نگاه کنه.من هم چیزی نگفتم که سمانه خطاب به نرگس گفت:«علی امشب قول داده از خجالت جفتمون در بیاد نرگس.»منم پر رو تر شدم و به سمت نرگس رفتم و جلوش وایسادم و گفتم:«خوش اومدی نرگس.»سمانه هم که از رفتار رسمی ما عصبانی شده بود گفت:«احمقا مثل اینکه حالیتون نمیشه لخت جلوی هم وایسادیم.»بعد هم نرگس رو گرفت و پرت کرد روی تخت و سریع قوطی کرم رو برداشت و مالید روی کون نرگس و با انگشتش مشغول شد و کون خودش رو گرفت سمت من.من هم رفتم روی تخت و کیرم رو که با دیدن دو تا کس کردنی و ناز لخت دوباره شق شده بود خیلی راحت تا ته کردم توی کون سمانه که دوباره آه و اوه سمانه بلند شد.نرگس هم سر و صداش بلند شده بود که سمانه ازم خواست کیرمو در بیارم و بکنم تو کون نرگس.نرگس هم که حشری شده بود گفت:«علی خواهرت بسشه.منو بکن.جرم بده!»کیرم رو از کون خواهرم در اوردم و جلو تر فتم و سر کیرم روی روی سوراخ نرگس که پشت به من نشسته بود گذاشتم و با یه فشار کوچیک کیرم تا نصفه توی کون نرگس بود.بعد هم آروم آروم کیرم تا ته رفت اون تو و شروع کردم به تلمبه زدن.کون نرگس خیلی از کون سمانه تنگ تر بود.توی همون حالت حشریت به سمانه گفتم:«چرا کون نرگس از مال تو تنگ تره عزیزم؟»که نرگس حشری خندید و گفت:«خودم قبل از تو هر روز خدمتش می رسیدم که امروز اون هم بالاخره کون من رو جر داد و حالا هم ت وداری انتقامشو میگیری.کونم رو جر بده علی!»سمانه حالا زیر نرگس نشسته بود و نرگس همزمان که به من کون میداد داشت کس سمانه رو میخورد.تو همین حال و هوا بودم که نرگس کونش رو جلو کشید و گفت:«بسه.نمیخواد کونم رو بکنی علی.کیرتو بکن تو کسم!زود باش!»سمانه با تعجب به نرگس گفت:«چی میگی؟مطمئنی؟»نرگس گفت:«اره!»سمانه هم حشری شد و گفت:«اصلا اگه میخوای پرده ی خواهر منو بزنی باید پرده ی منم بزنی.منم میخوام بهت کس بدم داداشی.»من که از حرف های این دو تا دختر تعجب کرده بودم حاج و واج بهشون نگاه میکردم.نرگش روی سمانه خوابید و هر دوشون شکمشون رو روی هم گذاشتن و کسشون رو سمت من گرفتن.من که حشرم بی نهایت بالا زده بود گفتم:«کدومتون میخواد اول زن من شه؟اول کس کی رو باید جر بدم؟»سمانه گفت:«اول کس من رو پاره کن عشقم.»من هم به سمت سوراخ پایینی که کس سمانه بود رفتم و آروم کیرم رو جلوی کسش گذاشتم.سمانه با دستش کیرم رو به داخل کسش هدایت کردم.احساس خوبی داشتم و کیرم حالا توی کس تنگ خواهرم بود.یه کم که کیرم داخل شد سمانه گفت:«پردم همینجاست عشقم.زود باش جرش بده.من حاضرم.»و شروع کرد به خوردن لب های نرگس.من هم منتظر نموندم و توی یه لحظه کیرم رو جلو بردم و سمانه یه جیغ بنفش کشید و آروم شد.چند ثانیه کیرم رو همونطوری تا ته توی کس سمانه نگه داشتم و به محض اینکه کیرم رو یه کم عقب کشیدم خون کس سمانه از پایین کسش جاری شد.من هم منتظر نموندم و شروع کردم به تلمبه زدن و حالا سمانه از روی حشریت به جای آه جیغ می کشید.سریع کیرم رو در اوردم و جلوی کس نرگش گرفتم.نرگس هم کیرم رو یه کم جلو برد و با یه حرکت دیگه پرده ی نرگس هم پاره شد و خون های کسشون جاری شده بود و کیر من هم خونی خونی بود.من که آبم داشت میومد کیرم رو یه بار توی کس خواهرم و یه بار توی کس نرگس می کردم و هر دوی اونها داشتند از شدت لذت جیغ می کشیدن و آه و اوه می کردن و ازم میخواستن که بیشتر فشار بدم.من هم چند دقیقه به کارم ادامه دادم تا اینکه آبم اومد و آبم رو پاشیدم روی کمر نرگس که روی سمانه خوابیده بود و اونها هم ارضا شده بودن.هر سه تا مون از خستگی روی تخت من کنار هم افتاده بودیم و آه می کشیدیم.سمانه میگفت:«کسم میسوزه.وای خیلی میسوزه»و نرگس هم حرف های مشابهی می زد و من هم نمیدونستم که چه اتفاقی افتاده و گیچ و منگ بودم.تا صبح ما سه نفر با هم سکس می کردیم و و من چهار با دیگه هم ارضا شدم که بار آخر واقعا بیهوش شدم و صبح ساعت ۱۲ به هوش اومدم. ما سه نفر مدت زیادی هر هفته با هم سکس داشتیم تا اینکه نرگس پردش رو دوخت و دیگه کس نداد و فقط از کون بهم میداد ولی سمانه تقریبا یه شب در میون ازم میخواد که بکنمش و منم نمی تونم به سینه ی خوشکل ترین و خوش هیکل ترین خواهر دنیا دست رد بزنم.

داستان سکس با مامانم اسم من کامرانه پدرم ارتشی بود و در مهران خدمت میکرد. برادر بزرگم محصل بود و سرش تو کتاب ودرس مدرسه بود و برادر کوچیکه منم کلاس چهارم ابتدایی بود. منم حدودا چهارده سالم بود یه روز که داداش بزرگم رفته بود مدرسه داداش کوچیکه منم رفته بود دبستان. من مونده بودمو مامانموخواهر کوچیکم. یادمه خواهرم یه یکی دوماهه بود که من تو این فکر بودم که بچه از کون مادر در میاد یا نه. خیلی دراین مورد فکر میکردم خلاصه سردر نمی اوردمو بی خیال میشدم. یه روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم مامانم خوابیده (به من نخندید اون موقع بچه های تو سن من کمتر به این چیزا فکر میکردن )مخصوصا تو خونه ما من کلا از اول منحرف بودم خلاصه داشتم میگفتم تازه از خواب بیدار شده بودم که چشمم به کون قنبل شده مامانم افتاد یواش یواش رفتم جلو اروم چسبوندم به مامانم. حس عجیبی داشتم نمیدونستم باید چکار کنم خلاصه فشارو بیشتر کردم دیدم واقعا ازدستم خارجه. آخر ترسیدم که مامانم بیدار بشه. رفتم دستشویی که وضع کیرمو ببینم. خلاصه وقتی از دستشویی اومدم حس کردم کیرم داره درد میگیره ویواش یواش دردش شدید شد و دیگه طاقتم تموم شد یواش یواش شروع کردم به ناله کردن که مامانم بیدار شد و گفت چی شده؟ من هم گفتم اونجام درد میکنه به خودم میپیچیدم. خلاصه گفت ببینم چی شده یه ذره خندش گرفته بود. خلاصه گفت اروم باش تا ببینم یواش یواش شلوارو شورت منو کشید پایینو دید کیرم رنگش شده قرمز و سیخ رفته بود هوا. گفت بچه من با این چه کار کنم؟ شروع کرد به فشار اوردن کیرم که من فریادم رفت آسمون. دید اینجوری نمیشه اروم اروم شروع کرد به دلداری دادن منو گفت خوب میشه گریه نکن! منم امیدوار شدم میخواستم اعتراف کنم که چه غلطی کردم که دیدم رفت از آشپزخانه کرم افسون آورد و شروع کرد به مالیدن کیر اینجانب. گفتم چیکار میکنی؟ گفت خفه شو تو بالا سرتو نگاه کنو حرف نزن به منم نگاه نکن! منم اروم شدمو بالا سرمو نگاه میکردمو بعضی وقتا زیرزیرکی مامانمو نگاه میکردم خلاصه کرمو مالید رو کیرمو شروع کرد مالیدن. مالیدومالید دید من اروم شدمو چشامو بستم. صدام کرد فکر کرد ازحال رفتم منم جوابشو دادمو گفت بد که نمیگذره؟ منم ازخجالت هیچی نگفتم. گفت دیگه درد نمیکنه؟ منم حس کردم دردش بهترشده گفتم دردش کم شده اونم گفت پس شلوارتو بکش بالا. منم تازه داشتم حال میکردم گفتم اخه ..یه ذره دیگه بمال. گفت دیگه بسه پرو میشی هر روز کارت میشه. این خلاصه شلوارمو دادم بالا و رفتم پیش مامانم دراز کشیدم. ازش در مورد درد کیرم سوال کردم وگفت بعدها خودت میفهمی. منم شروع کردم از رو لباس باسینه مامانم بازی کردن. البته چیزی نمیفهمیدم. خلاصه همین جور که باهم حرف میزدیم ازش خواستم به من ممه بده که با خنده گفت خاک تو سرت زشته بزرگ شدی! دید من اصرار میکنم یکی از سینهاشو دراورد و گفت بیا به تو تو بچگی شیر ندادم بیا بخور ولی چشاتو ببند منم ازرو ناچاری چشامو بستمو شروع کردم به خوردن. همین که داشتم سینههاشو میخوردم دوباره کیرم شروع کرد به راست شدن منم تو اون لحظه یه فکری به سرم زدو یواش یواش خودمو چسبوندم بهش. اروم اروم خودمو مالیدم بهش. دیدم چیزی نمیگه بعد بهم گفت دوباره درد میگیرها! بهش گفتم برام میمالی اول مخالفت کرد ولی دید دیگه چاره نداره گفت خیلی خوب شلوارتو بکش پایین منم کشیدمو اروم اروم کیرمو مالید. منم دستمو گذاشتم رو پهلو مامانمو یواش پیراهن یکسره مامانمو کشیدم بالا وفکر میکردم نمیفهمه درصورتیکه کاملا حواسش به من بود ولی چیزی نمیگفت خلاصه اینقدر کشیدم بالا که دستم یهدفعه خورد به شورتش حس کردم خودشو کشید به سمت منو کیرمو گذاشت لای پاهاش. بعد از یه مدت گفت بلند شو که من فکر کردم بازم میخواد ضدحال بزنه اعصابم داشت خورد میشد. یه لحظه تصمیم گرفتم که بپرم روشو حسابی بکنمش که دیدم به پشت خوابیدوگفت بیا روم منم کلی حال کردمو رفتم روش بعد از یه مدت سرکیرم میخورد به شورتشو اعصابمو خورد میکرد بهش گفتم اونم چون شاید حشری شده بودشرتشو تا زانو کشید پایینو منم شروع کردم بالا پایین کردن همینجور که بالاپایین میکردم یه دفعه سر کیرم رفت تویه جای گرمو تنگ یکدفعه خودشو جمع کردو گفت بکش بیرون پدرسگ! منم چون از هیچ جا خبر نداشتمو نمیدونستم اصلا چی شده ترسیدمو ازجام پریدم گفتم چی شد؟! گفت فقط بزار لای پام. منم گذاشتم لای پاهاشو شروع کردم به تلمبه زدن خلاصه بعد از چند دقیقه حس کردم تمام ماهیچه هام دارن منفجر میشن گفتم مامان چرا دارم اینجوری میشم دیگه منتظرجوابش نشدم خودمو گم کرده بودم که این چیه از سر کیرم با فشار داره میزنه بیرون که بیحال شدمو افتادم رومامانم وقتی به حال اومدم دیدم داره منو صدا میزنه و یه لیوان شربت که بوی بیشتر گلاب میداد بهم خوروند و بعد گفت چطوری دیگه اونجات درد نمیکنه؟ منم تازه سرحال شده بودم وگفتم نه ولی اون چی بود ازم ریخت روت اونم با خنده گفت بعدا خودت میفهمی این تنها سکسی بود که با مادرم داشتم و دیگه تکرار نشد امیدوارم از خاطره من خوشتون اومده باشه ممنون

باسن خاله ام سلام من از بچگی دوس داشتم خالمو بکنم. هروقت میشد تو حموم لباس عوض کردن دید میزدم هر وقتم میتونستم میچسبیدم بهش معمولا از عقب. تو اشپزخونه موقع ظرف جمع کردن هرطور شده خودمو به کون خالم میرسوندم میچسبیدم بهش.. تا اینکه یه اتفاقی افتاد من مجبور شدم چند روز در ماه برم خونه خالم چون شوهرش مجبور بود بره شهر دیگه من برای اینکه تنها نباشن میرفتم اونجا. خالم تشک منو همیشه مینداخت کنار خودش ۲ تا بچشو اونورش. شبای اول جرات نمیکردم برم سمتش ولی کم کم نصف شبا پتو رو میدادم کنار. ۲ ساعتی با کونش ور میرفتم. کیرمم میچسبوندم بهش آروم آروم .اگه نمیترسیدم فشارم میدادم خلاصه از روی لباس قشنگ میکردم خیلی هم حال میداد آبم قشنگ بعد از ۲ساعت ور رفتن میومد. تا اینکه ۲ ماهی گذشت یک شب دوباره خواستم برناممو پیاده کنم وسط کردنم خالم یهو گفت بسه دیگه فکر میکنی من نمیفهمم. من مردم و زنده شدم. از ترس سرمو کردم زیر پتو حرفم نزدم. ۱ساعتی گذشت. بعد خودش اومد پتورو از روم کشید بوسم کرد گفت اشکال نداره من تورو خیلی دوس دارم برا همین گفتم تو بیای کنارم. منم پریدم تو بغلش گفتم خاله میتونم بازم….؟؟؟؟ گفت کم کم بدون صدا بچه ها بیدار نشن.من انگار خواب بودم داشتم دیوونه میشدم چسبیدم بهش از عقب ۲تامون با پهلو خوابیدیم. همینجوری سینهاشو میمالوندم بعداز ۱ساعتی گفتم خاله در بیارم گفت فقط ساکت! منم آروم آروم شلوارشو دراووردم شلوار خودمم دراوردم خودش تاپشم دراورد منم تیشرتمو. وقتی گرفتمش تو بغلم انگار سکته کردم داشتم دیوونه میشدم از لذت….. کم کم شورتشو دراورد و از خودمم درآوردم تف زدم به کیرم گذاشتم لاپاهاش. بعد از ۵دقیقه ای گفت بکن تو خالم. منم پا شدم کرم اووردم کردم تو شروع کردم تلمبه زدن یهو متوجه شدیم صدای چلپ چلپ کردن من روی کون خالم خونرو ورداشتا …بعد خالم گفت پاشو بری توی اتاق. رفتیم اونجا دیگه دیدم حیف از جلو نکنم . پاهاشو باز کردم از کس شروع کردم به کردن که آبم اومد ریختم توش. نیم ساعتی روهم بودیم کیرم دوباره راست شد همونجا دوباره شروع کردم به کردن. خالمم دیگه مشکلی نداشت گفت تو که کردی هرچه قد میخوای بکن. اونجام هم از کس کردم هم از کون خوابیده ووایستاده…. از اون به بعد اون شبایی که قرار ه اونجا برم ۳ یا ۴ بار با خالم سکس خفنی میکنیم….بهترین اوقات زندگیمه اون شبا.

بالاخره خاله جون رو کردیم!له ام نزدیک به ۳۵ سال سنشه ولی تا حالا ازدواج نکرده .خاله منو خیلی دوست داشت و همیشه تا منو میدید میبوسید. منم خیلی دوستش داشتم ولی از سن ۱۸ سالگی به بعد دوست داشتم بکنمش, خلاصه تا حالا که موقعیت پیش نیومده بود هر دفعه که می خواستم یکجورایی سر صحبت رو باهاش باز کنم یک فضول تو خونه بود تا اینکه خاله که خیلی وقت بود کار می کرد تونست خونه بخره من که خیلی خوشحال شدم به خودم گفتم جوون حالا دیگه مکانش هم جور شد. به هوای کمک کردن وسایل و از این کس شعرها رفتم خونشون و کلی کمک کردم کس کش چقدر لوازم داشت وقتی اسباب کشی تموم شد رفتم روی کاناپه نشستم به خودم گفتم بابک کس خل این همه کون خودتو پاره کردی برای هیچی خاک تو کونت تو همین فکرا بودم , دیدم با یک لیوان شربت با سینی داره می یاد گفت خیلی زحمت کشیدی بابک جان دستت درد نکنه منم گفتم خواهش میکنم خاله جان من که کاری نکردم لیوانمو که تموم کردم اومد لیوانو برداشت با یک حرکت آروم قری به کون تپلش داد و برگشت . تاپشو کرده بود تو شلوار لی تنگش از پشت عجب هیکلی داشت کیرم یکم حال اومد تو دلم گفتم کی میشه ما این خاله جونو بکنیم”کونشو بگیرم چنگ بزنم و یک ضرب بکنم توش…” تو همین فکرا بودم دیدم دایی ام کلید رو انداخت و وارد آپارتمان شد گفتم کیرم دهنش اینم کلید داره خلاصه اون روز گذشت ما هم کیرمون به همون حالت افسرده قبل برگشت.روزها با خودم کلنجار میرفتم “بکنم نکنم” بالاخره تصمیم خودمو گرفتم باید بکنمش”تا کی براش جلق بزنم هر چی پیش اومد بادا باد اونم بالا خره جوونه کیر میخواد شوهرم که تو این دوره زمونه گیر نمیاد اونم بخواد با خاله ما که کم کم داره پیر میشه ازدواج کنه به هر حال اونم سکس دوست داره پس باید بکنمش!زنگ زدم بهش بعد کلی چاق سلامتی و حال و احوال بهش گفتم خاله اون روز تو کامپیوترت فیلم اسپارتاکوس را دیدم داری میشه بیام خونتون اونو بریزم تو فلش مموریم برای خودم داشته باشم. اونم گفت باشه بیا اتفاقا کامپیوترم یکم دچار مشکل شده باهات کار دارم منم گفتم چشم حتما می یام فقط ساعت ۵ خونه هستید گفت آره پس می آی دیگه گفتم آره می یام .ساعت۵ رفتم زنگ آپارتمان رو زدم دیدم درو باز کرد یک تاپ مشکی ساده پوشیده و یک شلوارکم پاشه قبل از این , اینطوری ندیده بودمش تعجب کردم بعد کلی حال و احوال رفتم پشت کامپیوتر نشستم کامپیوتر در اتاقی گرفته بود که دراور وجود داشت.خاله گفت من میرم حموم اگه چیزی خواستی برو از یخچال بردار گفتم ممنون خاله جان حتما. کلی کامپیوتر شو فضولی کردم دگمه سرچ رو زدم ببینم عکی مکس چی تو کامپوترش داره دیدم کلی عکس هیدن تو کامپیوترش داره خوشحال شدم گفتم جوون عکس سکسی به طور اتفاقی یکیشو کلیک کردم , عکس خودمو دیدم که داشتم یه زنو میکردم خیلی جا خوردم بقیه رو کلیک کردم عکس خودمو دیدم که مونتاژ شده و در حالتهای مختلف دارم یک زنو میکنم جلوتر رفتم دیدم بعله عکس خودشم مونتاژ کرده که مثلا من دارم میکنمش گفتم جوون خوب مچش رو گرفتم پس امروز خاله هرو میکنم. کس کش زودتر میگفتی میکردمت. یکدفعه صدای خاله اومد که تو حموم بود گفت بابک جان اون لیف منو می یاری تو کشو دومی یه بلند گفتم تو کشو باشه باشه اووردمش. سریع رفتم سراغ کشو دومی دیدم جوون کلی کرست و شورت و…تو کشوش هست سینه بند قرمز شو برداشتم و از روی شلوار به کیرم مالوندم بعد سریع لیفو برداشتم رفتم دم در حموم در زدم گفتم خاله جان لیفتونو اووردم لای در رو باز کرد دستشو اورد بیرون آئینه قدی رو, روبروی در گذاشته بودن , دیدم بعله عکسش تو آئینه افتاده یک لحظه رفتم تو کماء , خاله گفت چرا لیف رو نمیدی تازه به خودم اومدم همین طور که چشمم تو آئینه بود با دستپاچگی گفتم ببخشید حوله از دستم افتاده بود لبخندی زد گفت دستت درد نکنه بابک جوون درم بست. تا حالا به هم نگفته بود بابک جوون منم کلی ذوق کردم کلی لحظه شماری کردم تا بیاد بیرون بالاخره دیدم با یک حوله که به خودش پیچیده بود اومد بیرون گفتم عافیت باشه گفت مرسی عزیزم گفتم برم چایی براتون بریزم گفت نمی خواد خودم بریزم رفت سمت دراور و خم شد لباساشو بر داره حوله اومد بالا و تموم رون مونش معلوم شد باز کیرم به احترام بزرگتر بلند شد.گفت بابک جون رو تو بکن اون ور تا من لباسامو بپوشم گفتم باشه سریع رفتم تو درایوی که عکسها بود یکی شو کلیک کردم سریع برگشتم گفتم خاله این یارو چقدر شبیه منه, دیدم شورتشو داره میکشه بالا تا برگشتم بلند گفت هئ…….. سریع شورتشو کشید بالا و دستشو گذاشت رو سینه هاش دیدم هنوز شوکه است تا خواست چیزی بگه سریع رفتم روبروش دستی رو موهاش کشیدم و دست چپموبردم سمت کمرش. گفت بابک خیلی بی تربیتی این چه کاری بود کردی همین طور که حرف میزد موهای سرشو نوازش میکردم, سریعبا دست چپم هلش دادم سمت خودم و ازش یه لب گرفتم همین طور که چشمامو ریز کرده بودم گفتم دوستت دارم عزیزم دستشو اوورد بالا منو از خودش دور کنه من ۲ دستی اونو محکم گرفتم یه لب دیگه ازش گرفتم و همون موقع دستمو بردم سمت کونش و کونشو با دستام فشار دادم صورتشو از صورتم برداشت و با اضطراب گفت بابک این کارو نکن گفتم عزیزم چرا می ترسی؟ هم تو منو دوست داری هم من تو رو پس بیا کسی متوجهه نمیشه بیا عزیزم بیا میخوام بکنمت! گفت آخه , خیلی آهسته و سکسی گفتم آخه نداره عزیزم بیا .سریع لباشو گرفتم به بوسیدن کم کم رفتم سمت گردنش هی میبوسیدم دیدم کم کم داره رام بغلش کردم بردم رو تخت خوابوندمش همین طور که رو کسش نشسته بودم سریع پیراهنمو در آوردم با یک حالت التماسانه گفت بابک جوون نه. گفتم جوون لاپات بادمجوون عزیزم بعد سریع رفتم روش شروع کردم به خوردن لباش بعد کلی لب گرفتن گردنشو بوسیدم رفتم پائین رسیدم به پستوناش عجب پستونای درشت و توپی داشت شروع کردم به گاز زدن و خوردن ممه هاش مخصوصا نوکشو بعد همین طور اومدم پائین دماغمو کردم تو نافش ,بعد با نوک زبونم یکم با نافش بازی کردم همین طور با نوک زبون اومدم پائین تا شورتش, آروم دستامو بردم پهلوش و با نوک انگشتام شورتشو گرفتم و آروم شرتشو در آوردم . دیدم همین طور داره منو نگاه میکنه رضایتو تو چشاش می دیدم شروع کردم به خوردن کسش عجب کسی داشت بدون یک ذره مو خیلی خوشمزه بود کف دستمو گذاشتم رو کسش و با انگشتام یکم با هاش بازی کردم به همین شکل اومدم بالا روش , لبمو گذاشتم رو لبش و آروم شلوار خودمو باز کردم و کیرمو به حالت درازی گذاشتم زیر شکمش (قسمت پشمینه!) کله ام رو اووردم بالا لباش حسابی خیس شده بود گفتم عزیزم پاهات رو به هم بچسبون تا من کیرم رو بذارم لاپات گفت عزیزم خوب بکن تو کسم یک بشگون از نوک سینه سمت راستش گرفتم بعد کله ام رو اووردم پائین و لبش رو دوباره بوسیدم کله ام رو بردم سمت راست, کنار گوشش گذاشتم به طوری که حرف میزنم گرمای دهنم به گوشش بخوره گفتم باشه عزیزم و همین طور که خوابیده بودم کیرمو کردم تو کسش یک جیغ خفیف کشید فهمیدم پرده اش رو پاره کردم من که زیاد نفهمیدم کیرم رو از کسش در اووردم بیرون نگاه کردم دیدم یکی دو قطره خون رو کسش هست دوباره کیرمو بردم توش آروم شروع کردم به تلمبه زدن کم کم دیدم داره آه آه هش بلند میشه گغتم جوون تلمبه زدن رو سریع تر ادامه دادم و همین طور که دستم رو سینه هاش بود یکم فشارش دادم. گفتم عزیزم برگرد هنوز تو همون حس وحال بود با حالت خماری گفت هان گفتم برگرد میخوام از پشت بکنمت برگشت کون قلمبه اش رو کرد سمتم عجب کونی جوون کیرم رو بردم تو کسش حالا تلمبه نزن کی بزن! بعد انگشت کوچیکم رو بردم تو سوراخش همین طور که داشتم میکردمش یکم با سوراخش بازی می کردم بعد انگشتمو در اووردم و انگشت سبابه رو کردم تو سوراخ کونش . همین طور که داشتم تلمبه میزدم انگشتمو تو کونش بازی می دادم آه آه هش بلند تر میشد انگشتمو از سوراخش اووردم بیرون و جفت دستامو گذاشتم رو قلمبه های کونش شروع کردم به مالش , یک دفعه محکم میگرفتمش بعد ول میکردم گفتم خوشت می یاد آه آه حرف نمی زد بعد چند دقیقه دیدم ولو شده رو تخت فقط کونش بالاست خیلی حشری شدم به تلمبه زدن سریعتر ادامه دادم .یادم افتاد که خاله اصلا کیرمو ساک نزده کیرمو در اووردم همین طور که با دست راستم کیرمو گرفته بودم بهش گفتم کیرمو ساک بزن گفت هان؟! گفتم این همه بهت حال دادم کیرمو ساک بزن بلند شد چهار زانو نشست و کیرمو گرفت تو دستش یکم عقب جلو کرد بعد برد تو دهنش کس کش عجب ساک زن حرفه ای بود کیر و تا ته می کرد تو حلقش دیگه کیرم طاقتش تاب شده بود گفتم از دهنت در بیار جلق بزن یکم که با دستش عقب جلو برد پاشید بیرون ریخت تو سر و صورتش برای این که بدش نیاد ضد حال نزنه سریع گفتم برای جوش خوبه بمال به صورتت اونم همین طور به سر و صورت و سینه هاش می مالید بعد دوباره کیرمو ساک زد تا ته مونده های آب کیر بیاد بیرون و حسابی خوردش.در همین وضع بغلش کردم و رو تخت کنار هم دراز کشیدم گفتم چطور بود خوشت اومد خنده ای کرد و با ۴ انگشتش یک ضربه ی کوچک به بازوم زد گفت بیشعور برگشتم یه لب ازش گرفتم بعد یک کم استراحت رفتیم با هم حموم و همدیگر رو شستیم یکم با هم بازی کردیم اومدیم بیرون . من رفتم لباسامو پوشیدم خواستم برم کفشامو بپوشم خاله گفت فیلم رو تو فلش ریختی , گفتم فیلم! فیلم زیاد مهم نیست لبخندی زد گفت بیشعور گفتم قربونت برم عزیزم دوباره یه لب ازش گرفتم . گفتم تا بعد بای

حمامتوی حموم بودم. در حموم باز بود. کسی خونه نبود. دوست داشتم خودمو تو آئینه گنده حموم نگاه کنم. از دیدن خودم با شامپو و کف صابون لذت می بردم. یاد عکسای توی مجله ها عکسای تبلیغات شامپو و صابون و . می افتادم. تو عالم خودم ادای اونا را در میاوردم. پاهامو با ناز و عشوه رو لبه حموم می گذاشتم و لیف می کشیدم. برای خودم ماچ می فرستادم. یک جور تفریح بود برام. وقتی تنها باشی تفریحات عجیب غریب داری. یک دنیای مجازی داری که از بودن توش لذت می بری. بعضی وقتا هم با دنیای واقعی قاطی می شه و نمی فهمی کدوم واقعیه و کدوم مجازی. وقتی ازش میافتی بیرون تا مدتها اعصاب ناراحته. تا باز خودتو با زور بچپونی توش. به هر حال در حموم را باز گذاشته بودم تا آئینه بخار نکنه. تنم را صابون زده بودم. صابون روی پوستم می لرزید. از بازی کف صابونا رو بدنم کیف می کردم. از بوی صابون که با بوی آب قاطی می شد. پرده حموم هم باز بود. به همون دلیل قبلی. یعنی می خواستم خودمو تماشا کنم و یک دلیل دیگه هم داشت. از اینکه پرده خیس حموم به تنم بخوره بدم میاد. صابونو کشیدم تا روی گردنم. عین تبلیغا. دستامو گذاشتم روی سینه هام. خودمو تو آئینه نگاه کردم. به خودم خندیدم. دوش باز بود. موهام خیس بود. مشکی و براق. زیر آب صاف صاف. انگار نه انگار که چقدر فر داره و هر روز با زحمت صاف می شه! موهامو شامپو زدم. با لذت دستمو می بردم تو موهام. پر کف بودم. تو آئینه نگاه کردم. شامپو رفت تو چشمم. چشمامو بستم و رفتم کامل زیر دوش. آب از دوش که بیرون میاد مثل سوزن نرم می ره تو پوست. پوست دون دون میشه. سر پستانها می زنه بیرون. بعد قطره های آب رو آدم می لرزن و پائین می رن. انگار با پوست عشق بازی می کنن. انگار می خندن. توی همین فکرا بودم. دیگه رو پوستم دست نمی کشیدم. فقط زیر آب بودم. دلم نمی خواست بیام بیرون. چیزی پوستمو می سوزوند. برگشتم. برادر بزرگم ایستاده بود و نگاهم می کرد. ساکت و شاید مبهوت. منم ایستادم نگاهش کردم. نمی دونستم واقعیته یا هنوز تو دنیای خودمم. اونقدر برام قاطی بود که حتی سعی نکردم بدنم را بپوشونم. تازه فکر کنم با لبخند هم بهش نگاه می کردم. لخت شد. کاملا! اومد توی وان بغلم کرد. بدنش داغ بود. تماس بدنش با بدنم بک آرامش خاص بهم می داد. انگار خسته باشی و روی تخت راحت بخوابی. سرمو گذاشتم روی شونه اش. بدنم کاملا با بدنش مماس بود. دوش هنوز باز بود. دقیقا بینمون می ریخت. شروع کرد منو نوازش کردن. گوشامو . گردنمو و بعد موهامو. من آروم تو بغلش بودم. شروع کرد بوسیدن گردنم. روی لاله های گوشم مکث کرد. صورتمو گرفت تو دستاش. آب از صورتم می چکید. چشمامو بوسید. گونه هامو. زیر گردنمو. هنوز در دنیای خودم بودم. سکس برادرمو بارها دیده بودم. وحشی بود. خوب پس نمی تونه برادرم باشه. چقدر آرومه! چقدر آرامش بخشه. دستشو روی پشتم می کشید. پائین به بالا. از روی باسن تا گردن. تمام خسته گیها از پشتم در میومد. سرمو به طرف صورتش می کشیدم. خوب قدش از من خیلی بلند تر بود. نگاهش نمی کردم. منو کشید عقب. بوسه ها را از گردن شروع کرد. حالا سینه ها. پستانهامو تو دست گرفته بود. آروم می بوسید. غرق بوسه بودم. غرق لذت. دلم می خواست ساعت وایسه. پائین تر. روی کسم مکث کرد. فقط روشو بوسید. بعد بالا اومد. من فقط گردنشو بوسیدم. منو مجدد بغل کرد. تماس بدنم؛ بدنش؛ آب. خودمو بهش می مالیدم. باز باسنمو می مالید. و باز پشتمو دست می کشید. آروم منو چسبوند به دیواره حمام. دیوار یخ بود. پاهامو برد بالا. پاهامو حلقه کردم دور کمرش. کمی ترسیدم. اگه لیز می خورد. دستامو محکم گرفتم دور گردنش. منو جابه جا کرد. حالا تکیه اش به لبه حمام بود. آروم کیرشو به من می مالید. غرق لذت؛ شهوت بودم. چشمام بسته بود. سر کیرشو آرام فشار داد تو. چشمامو باز کردم. خودمو تو آئینه می دیدم و پشت اونو. برادرم بود هر چند هم خون نبودیم ولی برادرم بود. اونهم برادر اولم! عقب زدمش. حرکت تندی بود. تلو تلو خورد. نگاهم کرد. دو تائی از دنیای مجازی بیرون پریده بودیم. هنوز دوش باز بود. از حمام با عجله بیرون رفت. منم آب را بستم و با حوله اومدم بیرون. تو اتاقم: روی تختم نشستم؛ حالت تهوع داشتم. عروسکمو بقل کردم و زل زدم به دیوار. ده دقیقه بعد. صدای در خونه را شنیدم. رفته بود. تا کی نشسته بودم رو تخت نمی دونم. صدای تیک تیک ساعت توی مغزم می رفت. همه جا تاریک بود. ظلمات! هنوز به دیوار خیره بودم. انگار منتظر بودم چیزی از دیوار بیاد بیرون. با دیدن سایه ای که در اتاقمو باز کرد. شروع کردم جیغ زدن. اونیکی برادرم بود. دوید و بغلم کرد. منم منم! جیغا شد های های گریه!!!!

خاطره از رضاسال اول دبیرستان بودم که بعد از ظهر اومدم خونه. یک جفت کفش غریبه دم در بود آروم درو باز کردم رفتم تو ، صدای پسر عمه ام و جیغ مامانم رو شنیدم.. آروم رفتم تو تراس و از اونجا رفتم پشت شیشه اتاق مامانم از چیزی که دیدم شوکه شدم صحنه ای دیدم که انتظارشو نداشتم . باور نمی کردم.مامانم لخت خوابیده بود رو تخت و پسر عمه ام با انگشت میکرد تو کسش. بعد از یه مدت مامانم گفت آیدین دو تایی و آیدین با دو انگشت کرد تو کس مامانم ، بعدش مامانم گفت سه تایی و ۴ تایی … و این در حالی بود که نفس نفس میزد.در همین حین دیدم آیدین شلوارشو کشید پایین و کیرشو گرفت جلوی دهن مامانم و گفت مینا بخورش. مامانم گفت دوست ندارم و آیدین به زور کرد تو دهنش ولی بعد از یه مدت خود مامانم با ولع داشت میخورد.نمی دونستم باید چیکار کنم با ناباوری نشستم رو زمین و زدم تو سرم. بعد از خونه زدم بیرون.شب برگشتم دیدم مامانم سرحال میگه سلام کجا بودی چرا دیر کردی؟ تو چشاش نگاه کردم و چیزی نگفتم رفتم تو اتاق و بروم نیاوردم. آخه چی میتونستم بگم.جمعه ی همون هفته قرار بود عمه ام بیاد خونمون. معمولا وقتی مهمون داریم مامانم زیاد به خودش نمی رسه . ولی اون روز صبح رفت حموم وقتی اومد رفت تو اتاقش. از اتاقش که اومد بیرون هاج و واج مونده بودم این چه لباسیه ، ایجوری که همه ی بدنش معلوم بود. یه دامن قرمز تنگ کوتاه با یه چاک تا دم سوراخ کونش. یه پیراهن آستین کوتاه بدون کرست که سر سینه هاش افتاده بود بیرون بدون جوراب با یه خلوار آرایش. گفتم مامان میخوای بری عروسی گفت بده آدم به خودش برسه؟بعد از ظهر بود عمه ام اینا اومدن بعد از ۲ ، ۳ ساعت ما رفتیم تو اتاقم ، بابام با عمه ام داشتن tvمیدیدن حواسشون نبود کلی سرگرم بودن.تو این اوضا مامانم صدام کرد و گفت میای اینو تو انباری به من بدی؟ یکدفه آیدین گفت بزار بازیشو کنه چی میخوای؟ من میدم. و با مامانم رفتن تو انباری اینو بگم که انباری ما بیرون ساختمانهمن کنجکاو شدم آروم رفتم دنبالشون که دیدم مامانم خم شده رو گونی برنج و آیدین از پشت کرده تو کسش ، مامانم شورت هم پاش نبود. تا اینو دیدم رفتم عقب طوری که انگاری تازه اومدم از بیرون داد زدم مامان چیزی میخواستی و آروم رفتم تا رفتم تو خودشونو جمع و جور کردن.

سکس مهران با مامانشمن مهران هستم و ۱۹ سالمه یه مامان دارم که اسمش رویا و ۳۹ سالشه من تنها بچه خانواده هستم. پدرم هم مامور بازرسی یه شرکته و همیشه تو مسافرت.حالا بریم سر اصل ماجرا. مامان من با من خیلی راحت بود و خیلی هم به من محبت داشت. منظور از اینکه راحت بود اینه که وقتهایی که بابام نبودش جلوی من با دامن کوتاه -شلوارک تنگ – تاپ و خلاصه لباسهایی میگشت که لختی توشون داشت و این باعث میشد من خیلی حشری بشم. خلاصه اینکه چند وقت بود که بد جوری تو کف مامانم بودم. مخصوصا تو کف کونش. یه بار هم که داشت میرفت حموم از بالای در رخت کن حموم دیدش زدم. چه بدنی داشت. یه بدن سفید و گوشتی. وقتی که دولا شد شورتش رو در بیاره قمبل کونش کامل معلوم شد. اون موقع یه شورت سفید پاش بود با یه کرست قرمز که جلوش توری بود. این ماجرا گذشت و یکی از شبهایی که ما خونه تنها بودیم تصمیم گرفتم حداقل هم که شده از روی دامن به کونش بچسبم. شب که مامانم رفت تو اتاقش بخوابه بیدار موندم تا اینکه ساعت تقریبا ۲ نصفه شب شد. دل رو زدم به دریا و رفتم. البته قبلش پای کامپیوترم ۲تا فیلم سوپر دیدم تا حسابی حشری شدم. خلاصه هیچی رفتم آروم در اتاق رو باز کردم اول از لای در نگاه کردم بیدار نباشه. نه خواب خواب بود. رفتم تو یه دامن پاش بود که تقریبا تا زانوهاش میشد و یه پیرهن آستین حلقه ای هم تنش و چون هوا گرم بود روشو نکشیده بود. به پهلو خوابیده بود و کونش قمبل خاصی داشت که به طرف من بود. رفتم جلو اول دستمو زدم به کونش. خیلی نرم بود. همینجوری نزدیک یک دقیقه دستم رو کونش بود اما راضی نشدم. آروم رفتم رو تخت و دامنشو زدم بالا. یهو تکون خورد و برگشت و رو شکم خوابید. منم قلبم تند تند میزد. خیال کردم بیدار شد. برگشت رو شکم. حالا من راحت تر دامنشو زدم بالا. وقتی دامنو زدم بالا چیزی دیدم که داشتم دیوونه میشدم. یه کون سفید و گوشتی. اونقدر کونش گنده و گوشتی بود که شورتش جمع شده بود لای کونش و لپای کونش بیرون بود. دیگه گفتم هرچی میخواد بشه بشه. دستمو گذاشتم رو لپاش و آروم حرکت دادم. بعد آروم بردم لای پاهاش که دوباره مامانم چرخ زد و به حالت اول خوابید. من بعدا فهمیدم مامانم از قصد اینکارو کرده. منم از این موقعیت استفاده کردم و کیرمو درآوردم و گذاشتم لای پای مامانم که این دفعه دیگه مامانم برگشت. آره اون بیدار بود. من قرمز شده بودم اما اون بدون اینکه حرف بزنه برگشت شلوارمو از پام درآورد. بلوز خودشم درآورد و سینه هاش بیرون افتاد. مثل همیشه کرست نبسته بود. بعد ملافه رو کشید رو دوتامون و کیرمنو گرفت تو دستش و سینه هاشو نزدیک کرد به من و گفت: بخور. منم شروع کردم. بعد از این کارا دستمو بردم دور کمرش. دامنشو درآوردم. بعد شورتشو کشیدم پایین. حالا دیگه مامان رویام لخت لخت بود. باورم نمیشد. پاشدم نشستم و خودم هم لخت شدم. اول کسشو حسابی لیسیدم. بد جوری حشری شده بود و صدای آخ و اوخش دراومده بود. بهش گفتم: اجازه هست مامان؟ گفت: صبر کن و رفت از تو کمد واسم یه کاندوم آورد. کیرمو گذاشتم دم سوراخ کسش و هل دادم تو و شروع کردم به تلمبه زدن. بعد از اینکه حسابی از کس کردمش بهش گفتم که عاشق کونش هستم و مامانم هم برگشت و قمبل کرد طرف من. باورم نمیشد اون کون سفید و نرم با سوراخ قرمزش طرف من بود. رفتم کرم آوردم. اول حسابی با انگشت کردم تو سوراخ کونش. بعد کیرمو چرب کردم و گذاشتم دم سوراخ کونش و هل دادم تو. چه سوراخ تنگی داشت. توش گرم گرم بود. نزدیک ۱دقیقه طول کشید تا کیر ۱۶ سانتی متری من قشنگ بره تو کونش و در این مدت مامان رویا درد میکشید و آخ و اوخ میکرد. بعد که شروع کردم به تلمبه زدن دیگه قشنگ صدای جیغش بلند شده بود. دیگه داشت آب من میومد وقتی که آبم اومد همونجا تو کونش خالی کردم. بعد اون به همون حالت خوابید و من هم روی کونش دراز کشیدم. بعداز این قضیه دیگه کون مامان رویا واسه منه. هر وقت بخوام بهش میچسبونم و وقتهایی هم که با بابا نیست برنامه داریم. مامان رویا میگه تو از بابات قشنگ تر بلدی بکنی. این رو هم بگم که بابام هنوز مامانم رو از کون نذاشته بود. از اون موقع به بعد با هم حتی حموم هم می ریم و من چند بار هم تو حموم باهاش حال کردم.

سکس ایستاده با خالمخالم سه سال از من کوچیک تره و من خیلی تو کفش بودم. یه بار که اومد خونمون تو خواب رفتم زیر پتوش. آروم شلوارشو طوری که بیدار نشه کشیدم پایین تا زیر کونش و بعد شورتشو هم کشیدم پایین. راستش چون تاریک بود من فقط گرمای کونشو حس می کردم که داشت دیوونم می کرد. بعد کیرم رو که داشت می ترکید از شورتم در آوردم و چسبوندم به لای کونش. وای که چه حرارتی داشت. داشتم دیوونه می شدم. دیگه دست خودم نبود. با یه دست لای کونشو آوردم بالا، کیرمو گذاشتم لای پاش و اون وسطای کار که کیرم لای پاش بود بیدار شد. اول خواست به روش نیاره ولی بعدش کیرمو با دست گرفت و نذاشت بزارم تو کونش. (البته خیلی آروم که بقیه بیدار نشن.) من هم به هر زحمتی بود کیرمو گذاشتم لای پاش. آبم که اومد ولش کردم. آخه تو خونه تنها نبودیم ولی از اون ماجرا چند سالی می گذشت و من ترسیدم که دوباره باهاش سکس داشته باشم. ولی هر جا برای چند لحظه تنها گیرش می آوردم خودمو بهش نزدیک می کردم. تا اینکه یک بار وقتی داشت ظرف می شست دیدم خونشون خلوته. البته بقیه تو حیاط بودن. من هم که خیلی وقت بود منتظر یه همچین فرصتی بودم. اولش می ترسیدم که بهش بچسبونم. اول به بهانه گرفتن لیوان و آب خوردن رفتم طرفش. پشتش به من بود. با یه دست لیوانو گرفتم و آروم خودمو بهش چسبوندم. کیرم رفته بود لای کونش. یه خورده خودشو کنار کشید ولی من به بهانه پر کردن آب تو لیوان خودمو محکم تر بهش چسبوندم. دیگه کیرم شق شده بود و اون که دیگه کیرمو لای کونش احساس کرد، متوجه شد چه خبره. اولش یه خورده مقاومت کرد ولی دید نمی تونه از دست من فرار کنه و یه بارم مزه کیرو چشیده بود، دیگه ساکت شد.من از ترس این که بقیه نیان خونه زود دست به کار شدم. در همون حالی که داشت ظرف می شست با یه دست سینه های نازشو مالوندم و دیدم اونم به شدت حشری شد. دیگه دیدم نمی تونم طاقت بیارم. با دست دیگم شلوار و شورتشو تا زیر کونش پایین کشیدم تا جایی که قلمبه کونش اومد بیرون. بعدش شلوار خودمو جوری که فقط کیرم دربیاد کشیدم پایین. پاهاشو باز کردم و کیرمو آروم گذاشتم لای پاش. وای چه گرمایی داشت. یه خورده بیشتر فشار دادم که تموم کیرم رفت لای پاش. با یه دست دیگم با کس نازش که هنوزم تو کفشم ور می رفتم. باید زود کارمو تموم می کردم. چند بار با کیرم تو لاپاش تلمبه زدم. دیگه داشت آبم می اومد. آبمو همون جا خالی کردم لای کونش و شورت و شلوارشو سریع کشیدم بالا. (آخه دستش کفی بود و نمی تونست.) بعد شلوار خودمو کشیدم بالا و سریع از اتاق رفتم بیرون تا کسی نفهمه. بعد از اون روز همدیگه رو می دیدیم ولی به روی خودمون نیاوردیم. ولی معلوم بود که باز دلش کیر می خواد. منم دیگه ترسم ریخت و هر جا که تنها می دیدمش می چسبوندم بهش. یه بار همین چند وقت پیش که تو یه اتاق تنها گیرش آوردم، از جلو از رو شلوار چسبوندم بهش. اولین بار بود کیرم به کسش می خورد. بهش مالوندم. آبمو تو شلوارم خالی کردم. بعد سریع از اتاق اومدم. هنوزم که هنوزه نتونستم یه جای تنها گیرش بیارم و کیرمو تو کونش بذارم ولی هنوز با هم سکس سرپایی داریم

بابای خوب “بابا می ترسم. می شه باشه واسه یه روز دیگه ؟ ” این حرف رو که شنیدم بیشتر دیوونه شدم و نفهمیدم دارم چه کار می کنم. از ۵ سال پیش که زنم تو یه تصادف منو تنها گذاشت دخترم جای خالی مامانش رو برام پر کرد. چشماش وقتی که نگام می کنه انگار چشمای مامانشه. وقتی می خنده انگار مامانش به من می خنده. همه تلاشم رو کردم که خوب بزرگش کنم که جای خالی مامانشو احساس نکنه. “بابایی درد نداره ؟ ” یادمه چند سال پیش بود که برای اولین بار پریود شد و وقتی اومدم خونه دیدم از ترس رفته قایم شده. ۲ ساعت طول کشید تا زبون باز کرد و گفت که چی شده. مونا جون هر دختری وقتی که بزرگ میشه و به سن تکلیف می رسه کم کم اینجوری میشه.( حال خودم از کلمه سن تکلیف به هم خورد ولی چاره نیست همین حرف ها رو تو مدرسه یادشون میدن به جای اینکه ۴ تا چیز واسه آینده شون یاد بدن ). ” بابا آخه واسه چی ؟ تو هم اینجوری میشی ؟” می خواستم از خنده بترکم ولی جلوی خودم رو گرفتم. ببین خانومی از این به بعد ماهی یک بار اونم چند روز از اینجات خون میاد. زیر دلت درد می گیره و بی حوصله میشی. باید…. و همه ی کارهایی که باید بکنه رو توضیح دادم که یک کم رنگ و روش باز شد. غروب زود تر از مغازه برگشتم. نشته بود رو تختش و پاهاش رو باز کرده بود داشت حرف های من رو برای عروسکش توضیح می داد ! یه کادوی کوچیک با یه چیز جدید. ” وای بابایی چه دست بند قشنگی. مرسی.اوممممممممممممم ” گردنم رو گرفت و بوسم کرد. بابایی این یکی چیه ؟ ” خانومی این اسمش تامپونه.یا نوار بهداشتی. بهت که گفتم به چه درد می خوره. ” ااااا پس اینه ؟ مرسی بابایی ” و اومد محکم منو بغل کرد. مثل مامانش سینه هاش داره بزرگ تر از سنش میشه. یه نگاهی به هیکلش کردم و به دید خریداری که نکنه رو دستم بمونه بترشه. موهای صاف و بلند و نا مرتب با چشمای درشت سیاهش با اون صورت سبزه و چونه ی کوچیک و دندون های مرتب و تن و بدنی که یکمی هم شکمش اومده جلو و از زیر پیرنش بیرونه و کون تپلیش واقعا عالی بود. واقعا که دست منو مامان خدا بیامرزش درد نکنه…. مونای من نه خاله داشت نه عمه. مامانش تهرانی بود. من بچه شمال. مامانش برای من از همه خانوادش گذشت و واقعا سالهای خوبی با هم داشتیم. من سعی می کردم یک روز در میون یا دیگه نهایتا هر ۳ روز یک بار دخترم رو حموم کنم. خودم از بس حموم می رفتم مامانش به من می گفت تمساح. یه دفه گفتم خوب حداقل بگو اردک که زنم گفت اردک که بی آزاره. توی وحشی با اون حشر زیادت تمساح هم واست کمه. آره. من جنون سکس داشتم. همیشه با هم بودیم و اونم دیوونه ی دیوونه بازیام بود. مغزم واسه کارای تازه تو سکس عالی کار می کرد. الکی می رفتیم توی انباری و ترتیبشو می دادم که حال و هوای جوونی و ترسمون از دیده شدن از بین نره. بعد از مامانش و شکی که وجودم رو گرفت عوضم کرد دیگه با هیچ کسی سکس نداشتم و خود ارضایی می کردم. چون می دونم هیچکسی جای زنم رو نمی گیره و نمی خوام احساس پشیمونی بعدش رو تجربه کنم. اون حال و هوا رو هم نداشتم و هفته ای ۲ یا ۳ بار واسم کافی بود که نیازمند هیچ زنی نباشم. خلاصه به جایی رسید که مونای من کم کم داشت به چیز مخفی ای که همیشه زیر شرتم توی هموم میدید حساس میشد. بدنش برای یک دختر ۱۰یا ۱۲ ساله زیادی بزرگ بود و وقتی به تن لختش نگاه میکردم با اون سینه های نازش که کم کم داشت شروع به افتادن می کرد و کون برجسته ی خوشگلش و ران بزرگش همون حسی رو داشتم که با دیدن مامانش داشتم. تا اینکه یک بار که توی حموم روی پام نشسته بود و داشتم تن نازشو می شستم دستش رو همین جور گذاشت روی کیرم و همونجا نگه داشت. من همه بدنم مور مور شد. اما به روی خودم نیاوردم.اما حرکت نکردم و دوست داشتم دست کوچولوش همونجا بمونه. با یه سوال ساده همه رابطه پدر و فرزندیمون تغییر کرد. “بابایی این چیزه چیه ؟ چرا تو زیر شرتت بزرگه مال من نیست ؟ ” با تعجب نگاهش کردم. خجالت کشید. کلی فکر کردم که چی بگم. ” ببخشید بابایی نمی خواستم ناراحت شی.به خدا… ” حرفش رو قطع کردم و بوسیدمش. تصمیم گرفتم همه چیزایی که باید رو بهش بگم. پس دلمو زدم به دریا و گفتم. مونا جون دخترم تاحالا اسم” دودول” رو شنیدی ؟ ” آره بابایی عروسک مهرناز (دوست و همکلاسیش که بعضی وقت ها می ره خونشون ) دودول داره. یک دفعه به من هم نشون داد !! پس این دودوله ؟!!! ” نه…یعنی آره… یعنی… موندم چی بگم. ببین دخترم مردها بین پاهاشون دودول دارن. زن ها یه سوراخ دارن. همونی که تو هم داری و هر ماه شیطونی می کنه و ازش خون میاد. حالا گاهی وقتها کسایی که با هم ازدواج می کنن چیزهاشون رو کنار هم میگذارن و به هم می مالن که نشون بدن همدیگر رو دوست دارن…جدا عجب دروغی تمیزی گفتم ! ” راست میگی بابایی ؟ پس تو هم وقتی که به مامانی می خواستی بگی دوسش داری اینجوری میکردی ؟ ” خندم گرفت. آره عزیزم. منم همینجوری می کردم. توی چشماش هزار تا سوال دیگه دیدم ولی سریع پاشدم و جفتمون تنمون رو شستیم و و اومدیم بیرون. تو این مدت همش داشت به شرتم نگاه می کرد. شانس آوردم که ازمن نخواست ببینتش وگر نه نمی دونستم چی بگم. مونا پیش من می خوابه. معمولا به من پشت میکنه که بغلش کنم. و زیر گوشش لالایی یا قصه یا هر چی که بلدم و از شکمم در میاد رو بخونم. اونم عروسکش رو بغل می کنه و میخوابه. این اواخر یه حس عجیبی تو تنم اومده بود. مونا بزرگ تر شده بود.خیلی بزرگ تر از سنش و وقتی بغلش میکردم احساس خوبی پیدا میکردم. فکر نمی کردم یک دختر بچه نق نقو تو بغلمه. فکر می کنم یک زن تو بغلمه و این خیلی چیزها با خودش داره. هوس و شهوت و سکس. حدود یک ماه بعد شب تولد ۱۳ سالگیش بود که وقتی تو بغلم خوابید حس کردم باسنش رو زیادی داره میده عقب. من یک کم خودم رو کشیدم عقب. ولی اون بازم عقب تر اومد. دیگه موندم که ببینم چکار میکنه. کون نرمش رو حسابی داد عقب و به کیر خوابیدم فشار داد. کیرم راست شد و مونا دیوونه به خواستش رسید. حالا می تونست با کونش کیر منو که فقط ۲ تا شورت بینشون فاصله بود رو لمث کنه. من خودم رو به خواب زده بودم که نترسه. نخواستم پوزیشنم رو عوض کنم. هیچ وقت نمی خوام جلوی احساس دخترم رو بگیرم و اصلا خودم هم خوشم اومده بود. کیر راست شده من داد میزد که خواب نیستم و تنها یک بچه نمی تونست اینو تشخیص بده. هنوز صدای نفس نفس زدناش تو گوشمه. نمی دونم ترسید یا چیز دیگه که یک دفعه خودش رو جدا کرد و اون شب همینجوری تموم شد. اما درست فرداش مونای خوشگلم حرفشو زد. اویل اردیبهشت بود و هوای خوبی بود و می شد بدون پتو راحت خوابید. ساعت حدودا یازده بود که من کنار دخترم خوابیده بودم و مثل همیشه تو بغلم داشت می خوابید. یک دفعه برگشت و رو به اسمون خوابید و دستش درست موند کنار کیرم. \” بابا می شه دودولت رو ببینم ؟ \” جا خورم ولی از سوالش خوشم اومد و می خواستم یک کم هم سر به سرش بزارم. من که دودول ندارم عزیزم ؟ \” ولی خودت گفتی که داری ؟ \” اون واسه وقتی بود که کوچیک بودی. نمیشد گفت. این دیگه دودول نیست. وقتی مردا بزرگ میشن اسم دودولشون میشه کیر. \”اه. چی ؟ ؟؟؟ \” همین که شنیدی. باشه. اخم کرد و گفت : \” خب حالا میشه… میشه کیر تو رو ببینم ؟ \” کیف کردم. اینش به خودم رفته. آره عزیزم. بیا. شورتم و در آوردم و همونجوری کنارش خوابیدم. با اینکه خوابیده بود ولی بد هم نبود. \” آیی چه بزرگه. میشه دست بزنم ؟ \” آره. دستشو گذاشت روش و پوستش رو کشید.کمی قرمز هم شده بود.یک دفه یه چیزی به ذهنم رسید. ببینم جوجو تو از کجا فهمیدی بزرگه ؟ مگه تو قبلا کیر دیدی ؟ \” دعوام نمی کنی ؟ \” نه. \” یه دفعه منو مهرناز از داداشش خواستیم که به ما نشون بده. تازه اون که کیر نبود دودول بود \” با همه وجودم خندیدم و بعدش همه صورتش رو بوسیدم. دوست دارم دختر خوبم. \” منم دوست دارم بابایی \” و از اون شب دیگه روی ما به هم باز شد……

سکس با ابجی کوچیکه: من رضا هستم و ۲۹ سالمه ومجرد. یه خواهر دارم که ۲۵ سالشه ولی متاهله .این قضیه مال پارساله من خیلی دوست داشتم با خواهرم سکس داشته باشم اونم اینو می دونست چون بارها به بهونه های مختلف مالیده بودمش . یه روز که رفته بودم خونشون از صبح تو کفش بودم اونم بیحال افتاده بود و می گفت به خاطره بهاره و آب و هوای گرم و استفاده از کولر. خلاصه بعد الظهر که شوهر خواهرم رفت دوباره آبجیم خواست بخوابه که من بهش گفتم ….. می خوای یه ماساژ بهت بدم؟؟؟؟ گفت : نه مال اینا نیست گفتم:ولی خوبه ها !!!! که پاشدرفت دستشوئی و دیدم سر حال برگشت و گفت رضا پاشو در اطاقو قفل کن از پشت که می خوای ماساژ بدی یه موقع یکی نیاد بده. منم گفتم: مگه غیر شوهرت کس دیگه کلید داره؟؟؟ خواهرم گفت : نه خوب خنگ!!! و ادامه داد اگه اون ببینه بدتر آخه خیلی حساسه منم سریع جرقه خورد تو ذهنم (یعنی خواهرم میدونه شوهرش راضی نیست ولی می خواد من ماساژش بدم؟؟؟!!!) خلاصه در را بستم و بهش گفتم به پشت بخواب که خواهرم گفت رضا اینجا رو فرش بدنم درد میاد منم رفتم یه پتو انداختم گفتم رو این بخواب. خواهرم پیرهنشو در آورد و دراز خوابید. تا دستمو گذاشتم رو کمرش لرزید و گفت : وووووویییی رضا قلقلکم میاد. تموم موهاش سیخ شده بود. و بهم گفت: رضا فکر بد نکنیا!!!!؟؟؟ بهش گفتم:…..منو تو خواهر برادریم فکر بد یعنی چه؟؟؟ سوتینتو باز کنم؟؟؟؟؟ خواهرم گفت اگه مزاحمه بازش کن ولی بعدا ببندش و قول بده سینه هامو نبینی! گفتم باشه بابا . تازه مگه ما محرم نیستیم؟؟؟ خواهرم با خنده گفت:تو نه. تو یه جوری دست می کشی به آدم که آدم فکرائی می کنه با خودش. همینجوری که سوتینو باز کردم و از زیرش کشیدم گفت تو خواهر منی ما به هم محرمیم.شروع کردم پشتشو مالیدن ولی تا به کمرش می رسیدم می لرزید .بهش گفتم : دامنت مزاحمه می خوام پاهاتو بمالم. دامنتو در بیارم؟؟؟ خواهرم گفت : نه نه نه . گفتم: چرا آخه؟ مگه کار بدی می خوام بکنم؟ می خوام رگ پاتو بگیرم . خواهرم ولی دوباره گفت نه . لابد یه دلیلی دارم که می گم نه؟ منم گفتم : باشه. بعد گفت از رو دامن خوب کارتو بکن. منم شروع کردم مالیدن ولی سریع فهمیدم شورت نداره قلبم داشت وای میساد . دامنش کشی بود منم هی می کشیدم تا ببینم و لمبرای کونشو به بهونه ماساژ از هم باز می کردم کیرمم سیخ سیخ بود خواهرم یهو برگشت تو چشام نگاه کرد وبا خنده گفت: آقا رضا یه باره می خوای دامنمونو هم بکش پاییین!!!!! منم از خدا خواسته گفتم باشه ولی آخه شورت پاهات نیست!!!! خواهرمم گفت : بی شعور من خواهرتم می فهمی؟؟؟؟اگه لختم باشم نباید نگام کنی احمق منم دامنو کشیدم پایین و گفتم آره می دونم . دیونه ای مگه؟ هیچ برادری به خواهرش بد نگاه نمی کنه. دستام داشت می لرزید کون خواهرمو داشتم می دیدم کوسشم معلوم بود همونجور که حدس می زدم کونش سفید ولی کوسش تپل نبود . خواهرم گفت : رضا ترو خدا کار بد نکنی؟؟؟!!! منم گفتم باشه ولی تموم لباسامو در آوردم خواهرم فهمید چون وقتی نشستم روش لختیمو حس کرد و کیرمو که می مالید به کونش خیلی حشری شده بود ولی نمی خواست پیش قدم باشه برگشت یه کم بد اخلاق بهم گفت: رضااااااا می خوای کیرتو بکن تو کسم بعدشم بگو فکر بد نمی کنی چطوره؟؟؟؟ خیلی خری رضا اگه کار بد با من بکنی من شوهر دارم. منم برگردوندمش به کمر خوابوندمش و شکمسیر گفتم نه می خوام ما بهتر بتونم ماساژت بدم دیونه شدی من برادرتم. و شروع کردم شکمشو مالیدن مثل ژله داشت می لرزیدمنم با یه تکون کیرمو آوردم تا دم کوسش . کوسش خیس بود پیش آب منم داشت می ریخت رو کسش . خودمو تنظیم کردم جوری که نشسته بودم روی روناش جوری که کیرم دم کسش بود چشاشو باز کرد گفت رضا نره تو ؟؟؟!!! گفتم نه ولی از بس لیز شده بود آروم آروم رفت تو . خواهرم چشاشو بست و می لرزید منم کامل نمی کردم تو . داشتم عقب جلو می کردم و بدنشو ماساژ می دادم که چشاشو باز کرد و آروم گفت پس لااقل یه کم بیارش جلو که دیگه نفهمیدم چی شد سریع دراز کشیدم رو خواهرم و شروع کردم عقب جلو کردن تند تند می زدم خواهرمم هی اهن و نال می کرد آآآ[خخ اووه بیا جون بسه دیگه رضا تمومش کن . گفتم:آبمو؟؟؟ خواهرم یه جواب سکسی داد : رضااا نریزی توش زشته!!! منم مثل برق همه آبمو خالی کردم تو کسش و همینجور که تکون تکون می خوردم خواهرم مثل یه خواهر واقعی سرمو گرفته بود محکم تو بغلش و می گفت وای دیدی چیکار کردیم. خدا ببخشدمون ولی تا من خواستم بلند بشم گفت نه نه نه رضا درش نیار می ریزه بیرون و منو ۱۰ دقیقه رو خودش نگه داشت ولی فکر نکنم به خاطره ریختن بود چون بعد ۱۰ دقیقه همون کاریو کرد که می تونست ۱۰ دقیقه پیش کنه یعنی رفتن به دستشوئی و ……… اینجوری اولین سکس کامل ما شروع شد ولی دفعات بعد خیلی بهتر و پیشرفته تر شد مثلا چند شب پیش شوهرخواهرم زنگ زد گفت من دارم می رم شیراز امشب بیا خونه. منم گفتم باشه ولی یه لحظه گوشیو بده مهسا. تا گوشیو خواهرم گرفت گفتم آبجی کوچیکه امشب از عقبه یا جلو؟؟؟ که خندید و گفت من حالم خوبه ولی فرقی نمیکنه(منظورش این بود که پریود نیستم چون هر وقت باشه از عقب بهم میده) . شب بهم گفت شوهرش ازش پرسیده قضیه چیه ؟؟؟ که پیچونده بود. البته الان برام ساکم می زنه

صحبت سکسی دایی با خواهر زاده: دایی :سلام کس سیاه خودم خواهر زاده :سلام دایی : چته خواهر زاده : اگه بخوای این طوری حرف بزنی قطع میکنما دایی : جون خواهرزاده: اه کثافت دایی : یه لیوان آب کستو مهمونم کن خواهر زاده : گمشو دایی : حداقل یه لیوان شاش بریز تو حلقم خواهر زاده : واقعا که دایی : هنوز به دوست پسرت میدی خواهر زاده : به تو چه دایی: چی میشه به منم بدی کم نمیاد که خواهر زاده : اتفاقا کم میاد دایی : کیرم داره میترکه خواهر زاده: جدی دایی :اره قربونت برم ابمو همینجوری هم میاریش خواهر زاده : چقدر شلی دایی : اره شلم اما ده دفعه تو یه شب میکنمت خواهر زاده : راست میگی ؟ دایی : امتحانش مجانیه خواهر زاده : واسه من نه دایی : چرا ؟ خواهر زاده : خوب دیگه دایی : حداقل بزار کستو بلیسم خواهر زاده : نچ دایی : چرا خواهر زاده : یه دفعه ممکنه بزنه به سرت دایی : قول میدم فقط کس و کونتو لیس بزنم کار دیگه نمی کنم خواهر زاده : نمیشه اطمینان کرد دایی : قول میدم خواهر زاده : نه دایی : دستامو ببند خواهر زاده : که چی بشه دایی : برای اینکه نتونم کیرمو تو کست کنم بدون دست که نمیشه خواهر زاده : نه دایی : خیلی تحریکم میکنی خواهرزاده : اوهوم دایی : یه لب بده خواهرزاده : چه جوری ؟ دایی : بیار جلو بچسبون رو لبم تا میک بزنم خواهر زاده : سکوت دایی : یادته اونشب چقدر دست مالیت کردم؟ خواهر زاده : سکوت دایی : از ترست نمی تونستی تکون بخوری خواهر زاده سکوت دایی : چقدر کست اب انداخته بود خواهر زاده : سکوت دایی : انگشتمو تا ته تو کونت کرده بودم خواهر زاده : سکوت دایی : چقدر کیرمو لا پات گذاشتم خواهر زاده : هوم دایی : کیر مو اروم اروم تو کونت کردم خواهر زاده : هوم دایی : یادته اون شب تو رو به طرف خودم بر گردوندم چقدر لباتو لیس زدم خواهر زاده : اره دایی : سرتو بردم زیر ملافه کیر مو از تو شورتم در اوردم گذاشتم دهنت خواهر زاده : اره دایی : یادته ابم پاشید تو دهنت همه شو خوردی خواهر زاده : اره دایی : پس باید کستو بدی به من تا پاره کنم نه کسی دیگه فهمیدی ؟ خواهر زاده : باشه دایی : موقعشو من معلوم میکنم خواهرزاده : باشه دایی : نمی خوام اون پسره رو ببینیش خواهر زاده : باشه دایی : هر موقع زنگ زدم گفتم بیا باید سریع بیای خواهر زاده : باشه دایی : کست مال کیه خواهر زاده : نمی دونم دایی: یادت باشه فقط واسه منه نه هیچ کس دیگه خواهر زاده : هوم دایی : الان کست خیش شده نه خواهر زاده : اره دایی می خوای واست بلیسمش خواهر زاده : اره دایی : کیر باد کرده مو بکنم تو کست خواهرزاده : بکن دایی : اول باید ساک بزنی خواهرزاده : باشه دایی : باید همه ابمو قورت بدی خواهرزاده : باشه دایی : دستت رو بزار رو کست خواهر زاده : باشه دایی : بمال رو کست خواهر زاده : خیس شده دایی : خودم پارت میکنم خواهر زاده : قبلا پاره شدم د ایی : چی ؟ با کی خواهر زاده : عادل دایی : عادل؟ خواهر زاده : اره دایی : چه جوری خواهر زاده : یادته سه هفته پیش ممد و مریم اومده بودن خونه مامان بزرگ دایی : اره خواهر زاده : همون شب عادل اومد سراغم دایی : مگه اون شب عادل نرفته بود بندر خواهر زاده : نه دیگه واسه من برگشته بود فهمیده بود خونه خالیه دایی : بعد چی شد ؟ خواهر زاده : تو تختم خوابیده بودم که صدای کامیون عادل رو شنیدم رفتم پشت پنجره دیدم خودشه دلم هری ریخت پایین ترسیدم چون چند بار حرکات ناجور ازش دیده بودم دایی : چه حرکاتی ؟ خواهر زاده : چند وقت پیش اومده بود تو اطاقم به هوای اینکه متکا برداره بهم دست زده بود ولی سریع از خواب پریدم اونم تا دید من بلند شدم متکا رو برداشت رفت بعد از اونم چند بار وقتی داشتم ظرف میشستم خودشو بهم مالیده بود یه بار هم وقتی در اطاقم باز بود ایستاد دم در اطاق با خودش ور می رفت اون شبم واسه همین خیلی ترسیدم مرتضی و سارا رفته بودن خونه زهرا سریع رفتم دامن و پیرهن گل و گشاد پوشیدم ساعت یازده بود که زتگ درو زد رفتم درو باز کردم سلام دادم گفتم : این ورا گفت بچه ها رفتن مشهد منم بارم کنسل شد دیدم تو هم تنهایی خوبیت نداره دختر جوون تو خونه تنها باشه گفتم بیام پیشت گفتم : شام خوردی گفت : اره بعد رفت دستشویی با صورت و موهای خیس اومد بیرون گفتم : حالا که شام خوردی اگه کاری نداری میرم بخوابم گفت : برو ابجی رفتم تو اطاقم درم بستم رو تخت نشستم حسابی ترسیده بودم لباسامو در نیاوردم همونجوری بدون لباس خواب رو تخت دراز کشیدم تو هول و ولا بودم اگه عادل بیاد سراغم چیکار کنم یه مدت گذشت دیدم چراغای هال خاموش شد دیگه صدایی نیومد شش دونگ حواسم به در بود اگه داشت باز میشد شروع کنم جیغ و داد زدن تا عادل بترسه نیاد جلو اما خبری نشد یکی دو ساعت گذشت منم کم کم خوابم برد تا اینکه احساس کردم سرم داغ شده چشام از کاسه داره میزنه بیرون و بدنم گر گرفته با این احساس از خواب بیدار شدم دیدم عادل تو تاریکی زیر پای تخت داره کسم لیس میزنه جیغ خفیفی زدم پاهامو بلافاصله جمع کردم گفتم کیه عادل تویی ؟ هیچ صدایی نیومد فقط دیدم یه چیز سیاه از در باز اطاقم زد بیرون بلند شدم در اطاق رو بستم از اولم اطاق من کلید نداشت تا بتونم اطاقو قفل کنم با خیال راحت بخوابم دست زدم به کسم دیدم خیسه خیسه بعدشم ورم کرده بزرگ شده نفهمیدم چند وقت بود داشت کسمو لیس میزنه ولی با یک حس عجبیب غریب از خواب پریدم و جیغ زدم بلند شدم چراغو روشن کردم بعد اومدم نشستم رو تخت چمباتمه زدم به سرم زد اژانس بگریم برم خونه زهرا ولی بعد به خودم گفتم چه بهانه ایی بیارم بگم عادل اومده بالا سرم کسمو لیس زده

کون دادن شیوا به برادرش: سلام.اسم من وحید هست و امسال وارد ۲۱ سالگی شدم.از اونجایی که خانواده ی ما خیلی کم جمعیت بود و من هم زیاد آدم اجتماعی نبودم تا این اواخر هیچ تجربه ی سکس واقعی نداشتم و تنها راه ارضا شدنم خوندن همین داستان های سکسی بود. دیگه هیچ عکس و فیلمی به اندازه ی این داستان ها به من لذت نمیداد.اما حالا راستش اینقدر از تعریف کردن داستانی که دو هفته قبل برام اتفاق افتاد هیجان زده ام که مدام کلمات رو غلط مینویسم و میخوام خیلی زود تمومش کنم و شما رو هم توی تجربم شریک کنم. من توی یه خانواده ی ۵ نفره بزرگ شدم.به غیر از پدر و مادرم دو تا خواهر هم دارم که یکی از اونها یکی دو ساله ازدواج کرده و من و شیوا حالا توی خونه موندیم. باور کنید من هیچ وقت فکر رابطه ی جنسی داشتن با خواهر هام رو نمیکردم چون از من بزرگتر بودن. بعد از ازدواج خواهر بزرگترم من و شیوا توی خونه تنها شدیم و توی طبقه ی خودمون با هم میخوابیدیم. همین تنهایی ما باعث شد کم کم من به فکر شیوا بیفتم. دختری که دو سال و نیم از من بزرگتر بود و از لحاظ چهره و هیکل کم و کاستی نداشت. یه صورت گرد و خوشکل با یه اندام متوسط و گوشتی که واقعا سکسی بود.از طرفی شیوا خیلی سکسی میگشت و بیرون از خونه و دانشگاه هم تیپ های بازی داشت ولی مثل من بی تجربه بود و این رو میشد خیلی راحت فهمید. من نمیدونستم اون نسبت بهم چه حسی داره ولی مطمئن بودم که خودم میخواستم بکنمش و آرزو داشتم بالاخره یه شب این اتفاق بیفته. کم کم این احساس من قوی تر شد تا اینکه یه شب وقتی داشتم یکی از این داستان های سکسی این سایت رو میخوندم به یکی برخوردم که مربوط به خواهر و برادر بود و خیلی من رو تحریک کرد.ساعت حدود ۱ شب بود. کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم توی حال. طبق معمول شیوا توی حال خوابیده بود..من هم رفتم یه پتو آوردم و کنارش خوابیدم.شاید دو متری بین ما فاصله بود. روم رو به سمتش کردم و در حالی که نگاهش میکردم توی فکرم داشتم سکس کردن باهاش رو تصور میکردم و زیر پتو با کیرم ور میرفتم.توی همین افکار بودم که صدای شیوا به گوشم رسید. چون اتاق تاریک بود متوجه باز شدن چشم هاش نشده بودم. خیلی آروم بهم گفت:«چرا نمیخوابی وحید؟»یه کم سکوت کردم و گفتم:«چطور مگه؟خوابم نمیبره خب» شیوا هم گفت:«منم خوابم نمیبره.امروز کلی خوابیدم.» پیش خودم فکر کردم تا سر صحبت رو باهاش باز کنم.یه کم پیش خودم فکر کردم و گفتم:«شیوا میتونم یه موضوعی رو باهات در میون بذارم؟»شیوا گفت:«خب بپرس.چیه مگه؟» چند لحظه مکث کردم و گفتم:«آخه…بیخیال.مهم نیست»شیوا کنجکاو شد و گفت:«خب بگو.چرا نصفه میپرسی؟»یه کم مکث کردم و گفتم:«میترسم ناراحت بشی»شیوا دوباره گفت:«نترس.ناراحت نمیشم.»قلبم داشت به شدت میزد و خودم میتونستم صدای قلبم رو بشنوم. بالاخره رو بهش گفتم:«راستش من به یه مشکلی برخوردم که خیلی داره حاد میشه.»شیوا ساکت بود. دوباره ادامه دادم و گفتم:«راستش راجب ارتباطم با دختر ها هست. من الان ۲۱ سالم هست و تا امروز با این که با چند تا دختر دوست بودم ولی با هیچ کدومشون رابطه جدی نداشتم.» شیوا گفت:«یعنی چی؟» یه کم فکر کردم و گفتم:«خب…خب…آخه چطوری بگم»که خود شیوا دوباره گفت:«فهمیدم منظورت چیه. آخه چطور ممکنه این برات مشکل درست کرده باشه؟»بهش گفتم:«خب من هم احتیاج دارم و وقتی نتونم بهش برسم کم کم نمیتونم خودم رو کنترل کنم و ممکنه به خودم لطمه بزنم» چند لحظه سکوت بینمون برقرار شد.شیوا سکوت رو شکست و گفت:«خب راست میگی.منم فکر کنم همچین مشکلی رو داشتم» با تعجب گفتم:«داشتی؟یعنی حلش کردی؟» شیوا خنده ی تلخی کرد و گفت:«نه.ولی بهش توجهی نمیکنم» من پر رو تر شدم و گفتم:«یعنی هنوز هم اون نیاز رو احساس میکنی ولی بهش توجهی نمیکنی؟»دوباره سکون ایجاد شد تا اینکه شیوا گفت:«خب آره وحید.نمیشه ازش خلاص شد.» یه کم خودم رو تکون دادم و گفتم:«تا حالا به فکر بودی که برطرفش کنی؟» شیوا خیلی آروم گفت:«تو چی؟» من موندم که چی جوابشو بدم. یه کم با خودم کلنجار رفتم و گفتم:«خب مگه میشه نباشم.ولی به این راحتی نیست.خیلی اذیتم میکنه ولی نمیتونم کاریش بکنم و مجبورم یه جور دیگه خودم رو خالی کنم» شیوا گفت:«من میتونم بهت کمکی کنم وحید؟» من نمیدونستم چی باید بگم. این بود که گفتم:«مثلا چه کمکی؟»که یهو شیوا از جاش بلند شد و نشست.نمیدونستم چه اتفاقی میخواد بیفته. راستش فکر همه چیز رو تو ذهنم میکردم جز اتفاقی که اون شب افتاد.شیوا بلند شد و چراغ آشپزخونه رو روشن کرد.طوری که حال هم روشن شد و من تونستم لباس های تنش رو ببینم.طبق معمول یه دامن تا زیر زانو تنش بود و یه تیشرت قرمز.خیلی آروم بهش گفتم:«چیکار میکنی شیوا؟چرا بلند شدی؟»شیوا برگشت و کنار من نشست و گفت:«میدونم خیلی ممکنه احمقانه به نظر برسه وحید ولی ما میتونیم نیاز همو برطرف کنیم.من هم مثل تو به همون اندازه نیاز دارم.» خیلی عجیب بود.یعنی واقعا شیوا داشت من رو به سکس دعوت میکرد؟گفتم:«یعنی میخوای ما با هم؟»شیوا بدون اینکه حرفی بزنه سرش رو نکون داد. روبروی شیوا نشستم.اولش ترسیدم ولی کم کم خیلی آروم دستم رو روی پاهاش گذاشتم.همون موقع شیوا چشمش رو بست.خیلی آروم پایین دامنش رو گرفتم و بالا آوردمش.تا جایی که رون های سفید و سکسی شیوا جلوی چشمام قرار گفت.هیچ وقت تصور نمیکردم این صحنه رو ببینم.شیوا روی زمین خوابید.دامنش رو بالاتر دادم و شرت سیاه رنگ توریش رو دیدم.نمیدونم چرا ولی اون شب بین پاهای شیوا مثل بهشت بود.یه کم رون هاش رو نوازش کردم و بعد دستم رو طرف شرتش بردم و خیلی آروم از دو طرف کشیدمش پایین. شرتش رو کامل درآوردم و آروم پاهاش رو که به هم چسبونده بود باز کردم و یه کس کوچیک و بادکرده که انگاز دو سه روز پیش موهاش تراشیده شده بود رو جلوی چشمام دیدم. نمیدونم چرا ولی احساس میکردم این کس از تمام کس هایی که توی فیلم سوپر ها دیده بودم قشنگ تره. سرم رو پایین بردم و زبونم رو بین چاک کس خواهرم قرار دادم و شروع کردم به لیسیدن. با اولین لیسی که زدم آه شیوا بلند شد. یواش یواش دامنش رو در اوردم و سراغ تی شرت و سوتینش رفتم. چند لحظه بعد خواهرم رو کاملا لخت کردم و روش افتادم و مشغول خوردن سینه هاش شدم.شیوا هم دستش رو توی شلوار من کرده بود و کیرم رو میمالید. بلند شدم و لباس هام رو در اوردم.شیوا هنوز روی زمین بود. دوباره روش خوابیدم و کیرم رو تف زدم و روی کسش گذاشتم و مدام اون رو روی چاک کسش میکشیدم.خیسی کسش هم کمک میکرد وکیرم خیلی روون روی کسش تکون میخورد و من هر لحظه بیشتر به ارضا شدن نزدیک میشدم که یه دفه هم من

و هم شیوا با یه فاصله ی کم ارضا شدیم و من آبم رو روی شکم شیوا ریختم و خودم هم روش افتادم. شیوا درگوش من گفت:«خیلی احساس عجیبی بود وحید.»منم گفتم:«آره.خیلی.» بعد من تاق باز خوابیدم و شیوا روی من خوابید. هنوز آماده ی سکس بعدی نبودم.کیرم از بین پاهای شیوا سر خورد و بین چاک کونش رفت.درست همینجا به فکرم رسید که خواهرم رو از کون بکنم. طبق چیزی که از داستان ها خونده بودم از تو اتاق کارم کرم نرم کننده آوردم. شیوا که کرم رو دست من دیده بود گفت:«فکر کنم بدونم میخوای چیکار کنی وحید» شیوا رو بغل کردم و روی مبل گذاشتم و گفتم:«مطمئن باش لذت بخش تر از قبله.»بعد خواهرم رو روی دسته ی مبل راحتی خم کردم و سوراخ کونش رو چرب کردم.بعد هم کیرم رو. پشتش نشستم رو با انگشت توس سوراخش کردم. انگشت اولم داخل شد ولی شیوا زیاد واکنشی نشون داد.انگشت دومم باعث شد یه کم خودش رو سفت کنه ولی انگشت سومم اذیتش کرد.دوباره با دو تا انگشت مشغول شدم و تو کون خواهرم اونها رو عقب و جلو میکردم.یه کم که احساس کردم خودش رو شل کرده بلند شدم و پشتش وایسادم و گفتم:«آماده ای شیوا؟»شیوا فقط سرش رو تکون داد. منم کیرم رو دم سوراخ کونش گذاشتم و خیلی آروم فشار دادم. کله ی کیرم داخل شد. خیلی جالب بود.شیوا یه آخ کوچیک گفت.یه کم توی همون حالت موندم و چند لحظه بعد کیرم رو آروم به جلو هل دادم. یه کم دیگه از کیرم داخل شد. شیوا ساکت بود.شاید داشت درد رو تحمل میکرد.اگه سر و صدا میکرد حتما بابام اینا توی طبقه بالا متوجه میشدن.دوباره کیرم رو جلو تر بردیم تا اینکه بالاخره تمام طول کیر کلفت و بلندم توی کون تنگ خواهرم جا شد.چند لحظه همونطوری موندم و آروم شروع کردم به تلمبه زدن.اول یه ذره عقب و جلو میرفتم ولی یه کم که گذشت تقریبا نصف کیرم رو بیرون میاوردم و باز توی کون شیوا میکردم. کم کم این کارم اوج گرفت و شیوا هم آروم آه میکشید. من هم آهم بلند شده بود و دست آخر کیرم رو کامل در میاوردم و دوباره تا ته توی کون خواهرم فرو میکردم. درست چند ثانیه بعد آبم مثل فواره روی سوراخ کون و کس و کمر شیوا خالی شد خودم هم پشتش روی زمین نشستم.شیوا هنوز روی دسته ی مبل خم شده بود.سوراخ کونش کاملا باز بود و بسته نمیشد. یه کم به کون خواهرم خیره شدم و فکر کردم.هیچ وقت فکر نمیکردم همچین شبی رو ببینم.شیوا آروم بلند شد و سمت من برگشت و جلوی من نشست. چند لحظه به من نگاه کرد و گفت:«چرا زود تر ازت نخواسته بودم کمکم کنی وحید؟»و خندید. منم بهش خیره شدم و خندیدم.شیوا گفت:«ولی من هنوز ارضا نشدم.»فکری به ذهنم رسید.من دیگه نمیتونستم باهاش سکس کنم. رفتم سمت یخچال و یه خیار سالادی بزرگ که قطرش یه کم از کیر من بیشتر بود و طول متوسطی داشت رو برداشتم و برگشتم پیش شیوا و گفتم:«با این چطوری شیوا؟»شیوا خندید و گفت:«واسه شب اول فکر کنم خیلی اذیت بشم ولی میخوام کونم رو امشب پاره کنی وحید.» من هم خندیدم و خیار رو چرب کردم و باهاش به جون کون خواهرم افتادم.اون خیار هم یه کم سخت توی کونش جا شد ولی وقتی شروع کردم به تلمبه زدن کم کم شیوا بهش عادت کرد و حدود ۵ دقیقه داشتم اون خیار رو تو کونش جلو و عقب میبردم و شیوا هم خودش رو میمالید تا آبش اومد.اون شب تونستیم برای اولین بار همدیگه رو ارضا کنیم و از دو هفته پیش تا حالا هر شب دارم شیوا رو یه بار خودم و یه بار با خیار میکنم و البته چند شب پیش شیوا میخواست پردش رو بزنم ولی خب من این کارو نکردم. نمیدونم.شاید یه روز این کارو براش بکنم ولی هنوز فکر میکنم بهترین راه کردن یه دختر کونش هست.مخصوصا کون خواهرم شیوا که توی این دو هفته کاملا گشاد شده و بین رون پاهاش به خاطر کون دادن فاصله افتاده و باعث شده اندامش سکسی تر بشه

سکس زوری با مامان نمی دونم چطور باید این داستانو واستون شروع کنم. داستانی که زندگی منو از هم پاشوند و باعث شد واسه همیشه رابطه من و مادرم واسه همیشه خراب شه.نمی دونم شاید هم مقصر مادرم بود که به بابام خیانت کرد و من با همون دلیل به مادرم تجاوز کردم. ولی واسه هر دومون هم واضح بود که درخواست سکس من از مامانم فقط به دلیل شهوتی بود که از چند سال پیش شروع شده بود و من نمی تونستم مادرم رو تو سکس نادیده بگیرم. ۱۸ سالم بود که به صورت کاملا اتفاقی سکس مامانم رو با بابام دیدم. از اون موقع به بعد از هر فرصتی استفاده می کردم تا بدن مامانم رو ببینم . اون یه زن چاق با پوستی واقعا سفید و روشن بود. سینه های بزرگی داشت و همین باعث شده بود سینه هاش اویزون باشه .معمولا تو خونه از سوتین استفاده می کرد و کمتر پیش میومد که سوتین تنش نباشه اخه سینه هاش بد جور اویزون میشد و کلا اونم یه زنی بود که سعی می کرد خودشو از من که بچه شم مخفی کنه.کم کم نظرم به مامانم عوض شده بود با این که کاملا مذهبی به نظر میومد ولی منم کسی نبودم که خودمو ناامید کنم.شبها موقع خواب عادت داشت که لباساشو کاملا عوض کنه و سوتینشو بالای سرش بزاره.منم این موقع ها خودمو به اتاقش می رسوندم و سعی می کردم موقع در اوردن سوتینش سینه های بزرگشو ببینم.شهوت من روز به روز بیشتر میشد تا جایی که با شورتای مامانم جلق می زدم و ابمو می ریختم توش.معمولا این کارو زمانی انجام میدادم که شورتای مامانم تو حمام بود و مطمئن میشدم که اونارو می خواد بشوره. روزها همین طور می گذشت تا رسیدیم به اون روزی که کل زندگی من از هم پاشید و دیگه رابطه من با مامانم اونی نشد که قبلا بود.روز قبل به مامانم گفته بودم که می خوام برم مسافرت اونم ساکمو اماده کرده بود.قرار بود یکی از بچه ها بیاد دنبالم و با هم بریم دنبال اون یکی دوستم.ساعت ۳ بعد از ظهر بود که دم در خونه دوستم منتظر اون بودیم که بیاد بیرون و راه بیوفتیم که تلفن دوستم زنگ خورد .اون ور خواهرش بود که گریه کنون به دوستم می گفت باباش سکته کرده و بردنش بیمارستان.هر سه تامون تقریبا حل کرده بودیم و نمی دونستیم چیکار باید بکنیم.واسه این که دوستم یه کم اروم شه و استرابش کمتر بشه گفتم زیاد ناراحت نشو مطمئنا فشارش افتاده بوده اون بدبختم هی زار زار گریه می کرد.سریع خودمون رو به بیمارستان رسوندیم و خدا رو شکر دکتر گفت چیز خاصی نشده فقط یه سکته خفیف بوده.چون دوستم دست تنها بود منو اون یکی دوستم تو بیمارستان موندیم.هوا کم کم داشت تاریک می شد که رضا بهمون گفت شما دیگه برین خونه.از رضا خدا حافظی کردیم رفتیم خونه.تا اون موقع شب مامانم اینا فکر می کردن که ما رفتیم مسافرت.ساعت حول هوش دوازده بود که رسیدم خونه.کلید انداختم و رفتم تو واسه این که مامانم اینا از خواب پا نشن ارم قدم برمی داشتم .در حال رو باز کردم دیدم کسی خونه نیست.رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم .می خواستم بخوابم که صدای باز شدن در خونه امد.پنجره اتاقو که باز کردم دیدم مامانمه با دوست بابام!این صحنه واسم خیلی عجیب بود اخه مامانم هیچ وقت عادت نداشت با دوستای بابام جایی تنها بره.به خودم گفتم پس بابا کوش؟تو همین بین مامانم اینا وارد خونه شده بودن و صدای خندشون همه خونه رو برداشته بود .نمی دونستم چی به هم می گن واسه همین در اتاقو نیمه باز گذاشتم تا ببینم چه خبره که دیدم آقای مرادی (دوست بابام)دستشو گذاشته رو سینه مامانم و داره با مامانم حرف می زنه!!! داشتم قاطی می کردم سریع لباسامو پوشیدم که برم تو حال و مچشون رو بگیرم که شنیدم دارن خدافظی می کنن.تا اون موقع نمی دونستم بابام کجاست. تا اقای موسایی در حیاط رو بست و رفت خودمو انداختم تویه هال و از پشت دست مامانم رو گرفتم و فشارش دادم.از ترس داشت سکته می کرد.مامانم هی می گفت ولم کن تو کی امدی و از این حرفا که گفتم مامانم دیدم با دوست بابا چیکار می کردی و می خوام ابروتو ببرم و به بابا همه چیو بگم مامانم تا این حرفو شنید زد زیره گریه.نمی دونستم باید چیکار کنم.از یه طرف فکر خیانت کردن مامانم که تا همین امروز صبح اونو یه زن مذهبی و وفادار می دونستم دیوونم کرده بود از طرف دیگه نمی خواستم این فرصتو از دست بدم.مامان مدام داشت گریه می کرد.گفتم پاشو زود صورتتو بشور که الان بابا میاد.فعلا نمی خوام به بابا چیزی بگم.دیدم بازم نشسته رو مبل و تکون نمی خوره این بار داد زدم گفتم پاشو جنده الان شوهر بدبختت میاد و همه چیو متوجه میشه.دیدم مامانم با همون حالت گریه و ناراحتی گفت بابات امروز رفته ماموریت.همین کافی بود تا بدونم مامان جون مذهبی من که تا دیروز پز وفاداریشو به اینو اون میداده تا منو بابام نبودیم با این مرتیکه عوضی دنبال عیش و نوش خودش بوده و تو این همه سال مرا سکار گذاشته بوده.دیگه همه چی واسه من اماده بود تا نقشه کردن مامانم رو عملی کنم. دست مامانمو گرفتم و بردمش تو اتاقم رو تخت گفتم درست همه چیو باید بهم بگی.از کی با این مرتیکه بودی و تا حالا چیکار کرده باهات.اون شب مامان همه چیو گفت البته خودش می گفت یه ساله که با هم دوست شدن و اول قصد نداشته که به بابام خیانت کنه ولی بعد به زور اون عوضی چند بار سکس داشتن با هم تا به هم علاقه پیدا کردن.تا مامانم اسم سکس رو اورد گفتم حالا نوبته منه که جرت بدم.به مامان گفتم پاشو می خوام لختت کنم.مامانت بیشتر از اونی که از لوح رفتن قضیش با اون عوضی شوکه شه از این حرف من شوکه شد. واسش قابل هضم نبود که پسرش کسشه بزاره واسه همین هی زور می زد که منو منصرف کنه. کیرم داشت شق می شد اون موقع هیچی خالیم نبود واسه همین چنتا کشیده خوابوندم تو گوش مامانم تا دست از مقاومت برداره. هی می گفت نکن من مادرتم و از این حرفا . زورم امده بود تا همین چند لحظه قبل با دوست بابام بوده و الان اینو بهم میگه. نمی دونم شاید هم چون پسرش بودم واسش سخت بود که بهم کس بده. دیگه داشتم کامل لباساشو در می اوردم.اونم مقاومتی نمی کرد تنها کاری که ازش برمیومد همون گریه کردن بود.چراغ اتاقمو خاموش کردم که راحت باشه و خجالت نکشه ازم هنوز شورتش پاش بود.یه شورت سیاه با یه سوتین قرمز.سوتینشو از قبل در اورده بودم.بلندش کردم سر پا تا بتونم دست کنم تو شورتش.خیلی حال میداد .اروم هی می گفت من مادرتم نکن این کارو ولی من این چیزا واسم مهم نبود.خودمم زود لخت شدم و از جلو چسبیدم بهش.قلبم داشت تند تند می زد.کیرمو از جلو می مالوندم به شورتش.کسش خیلی نرم بود.دیگه نمی تونستم صبر کنم.زود شورتشو در اوردم و خوابوندمش رو زمین.کیرمو که کم خیس کردم و گذاشتم تو کسش.تا کیرم رفت تو کسش مامانم یه اخ گفت و شروع کرد به نفرین کردن.دیگه واسم لذت بخش تر شده بود.هی می گفت شیرمو حلالت نمی کنم.همون بهتر که شیرت حرومم بشه جنده عوضی.کیرمو چند بار تو کسش عقب جلو کردم و نوک سینه هاشو تو دهنم مک می زدم.داشت ابم میومد که رو شکم خوابوندمش و کیرم کردم تو کونش .دردش امده بود واسه همین چند بار کونشو صفت گرفت منم عصبانی شدم و دو سه باری زدم تو کونش تا شلش کنه.وقتی کون گندشو شل کرد کیرمو حل دادم تو سوراخ کونش دو سه بار عقب جلو کردم تا ابم امدو همشو ریختم توش.بعدی که ارضا شدم ارم رو کون مامانم دراز کشیدم.مامانم دو سه دقیقه هیچ حرکتی نکرد ولی بعد اروم منو زد کنار و با شورتشو خودشو تمیز کرد و رفت بیرون. از اون شب به بعد دیگه هیچ وقت مامانم واسم مادری نکرد.منم قول دادم قضیشو با دوست بابام به کسی نگن.اون رفتار مامانم باعث شد واسه همیشه از اون خونه برم.ولی قبل از اون مامانم رو تهدید کردم که دیگه به بابام خیانت نکنه چون با کوچکترین موردی که ببینم مامانم رو لوح می دم.الان یه ساله خونه نرفتم و فقط تلفنی با مامان بابام حرف می زنم.مامانم وقتی بابام خونست عادی رفتار می کنه ولی وقتی نیست حتی جواب تلفنمو نمیده.

حامله کردن مادر زن: من بهزاد هستم و حدود ۳۰ سالمه داستان از اونجا شروع میشه که ما به دلایلی برای مدتی مجبور شدیم خونه مادر زنمون زندگی کنیم ماجرا از اونجا شروع میشه که من چند بار که به صورت سر زده وارد خانه مادر زنم شدم دیدم که مادر زنم داره یکی از شبکه های ماهواره ای رو که تبلیغات سکس پخش می کنه رو دید می زنه و مجبور شدم دوباره برگردم دم در و زنگ بزنم و وارد خونه بشم که اون فکر کنه من متوجه دید زدنش نشدم البته به اون حق می دم اینکار رو بکنه چون چند سالی میشد که شوهرش اونو جا گذاشته بود و با یه خانومی رفته بود و ما دیگه خبری ازش نداشتیم و این بنده خدا با اینکه ۴۰ سال سن داشت تو این چند ساله نتونسته بود خودشو ارضا کنه برای همین نمی دونم چطور با این مسله کنار میومد البته گاهی من هم از روی شیطنت عمدا بی سرو صدا وارد خونه میشدم که ببینم اوضاع از چه خبره تا اینکه یک روز که وارد خونه شدم دیدم از پنجره حموم که مشرف به حیاط بود صدای آه میاد رفتم جلو تر دیدم بله انگار کسی داره با خودش ور میره سریع خودمو رو یه بلندی رسوندم تا یه دید از پنجره حموم بزنم از پنجره مادرزنمو دیدم که داشت بدنش و سرشون هاش آروم بالا پایین می رفت اما کاملا قابل رویت نبود چون پنجره بخار گرفته بود دیگه داشتم دیوونه می شدم تجسم بدن لخت مادر زنم خیلی برام هیجان انگیز و شهوت آور بود با اینکه ۴۰ سال سن داشت اما یه کمر باریک ناز داشت و صاحب یه کون گنده خوش تراش بود باور کنید اگه از پشت کسی ببینه فکر می کنه یه زن ۲۰ یا ۲۱ سالست کمر باریک , کون و ران درشت , و مهم تر از همه سینه های برجسته نوک تیز , و موها بلند مشکی یکدست که تا گودی کمرش بود و پوست سیپیدش که منو دیوونه می کرد باور کنید زمانیکه از جلوم رد میشد کیرم مثل قلبم تاپ تاپ میزد البته نمیتونستم کاری بکنم چون می ترسیدم همچیز خراب بشه البته چند ماهی بود که مادرزنم جلوی من راحتر لباس می پوشید یا باهام شوخی های بدنی می کرد و این باعث تعجب منو بود چون تا بحال همچین چیزی تو. این چند سال سابقه نداشت که مادر زنم لپمو بکشه یا گاها ماچم کنه حتی چند روز قبل از این قضیه , حموم , صحبت از لاغر شدن من بود که اومد و از پشت بغلم کرد و یه زوری زد که مثلا منو از زمین بلند کنه که نتونست چون قدش کوتاه تر از من بود بعد گفت زنت خوب بهت نمیرسه که اینقدر ضعیف شدی و من سریع گفتم نه , کاش بیشتر می رسید باور کنید نرمی نوک سینه هاشو رو پشتم احساس می کردم بعد مادر زنم در جواب گفت باید یه فکر برای این مسله کرد و من خندیدم گفتم حتما یه فکر عاجل می کنم , البته خانومم اون لحظه تو حیاط بود و شاهد بغل کردن من توسط مادرش نشد اما صدامونو میشنید این داستان ادامه پیدا کرد تا اینکه تو اونروز مادرزنم رو تو حموم دیدم یا بهتر بگم صداشو شنیدم سریع خودمو رسوندم پشت در حموم ,خوشبختانه در حموم از داخل قفل نبود برای همین آروم در حموم رو کمی باز کردم صحنه ای رو که دیدم باور نمی کردم مادر زنم کاملا لخت , پشت به من بود و داشت کوسشو می مالوند و مهمتر اینکه تو دست دیگرش یه وسیله بود که کاملا نمی تونستم تشخیص بدم چیه قلبم تند و تند می زد با خودم فکر کردم این بهترین فرصته که برم تو و غافلگیرش کنم اینطوری راهی برای داد و فریاد نداره سریع لباسمو در آوردم و آروم در حموم باز کردم چون دوش حموم باز بود صدا باز شدن در رو نشنید داشت کوسشو با دست چپ می ما لوند و با دست راستش یه شمع کلفت رو فشار می داد که بره تو کونش. تازه سر شمع فرو کرده بود تو کونش که دادش بیرون اومد و شروع کرد آروم داد زدن و م ی گفت آخ آخ…اوف ف ف ف… من از این فرصت استفاده کردم گفتم داری چیکار می کنی ؟مستی (اسم مادر زنمه) داری شمعو می کنی تو کونت ؟ با لکنت زبون گفت : تو ! تو اینجا چیکار می کنی ؟ کی امدی ؟ چرا در نزدی؟ برو بیرون . من گفتم که همچیزو دیدم و بیرون هم نمیرم من اینجا هستم و تو داری شمع رو توی کونت فرو می کنی ؟ مادرزنم وقتی دید من بیرون برو نیستم تصمیم گرفت منو بزنه کنا رو بره بیرون که من گرفتم بازوشو و اونو چسبوندم به دیوار گفت چیکار می کنی ؟ گفتم کاریت ندارم فقط چندتا بوس ساده و سریع شروع کردم زیر گردنشو بوس کردن گفت: ولم کن برم چیکار می کنی؟ بهزاد من هم دوتا دستمو از زیر بغلش رد کردم و اونو بغلش کردم و چسبوندم به دیوار و شروع کردم تند تند زیر گردنشو خوردن خیلی تقلا کرده که آزاد بشه اما من تند و تند زیر گردنشو می لیسیدم گفت بهزاد اینکارو نکن من گفتم تو چند ساله که تنهایی و این برات خوب نیست که یه شمع برداری و بکنی تو کونت من کیرمو بین شما دونفر عادلانه تقسیم می کنم برای اینکه بتونم رامش کنم دست راستمو دور گردنش چرخوندم و دست چپمو کردم تو کوسش و شروع کردم کوسشو مالوندن و با دهانم سینه چپشو خوردن البته با چند دقیقه بوسیدن و مکیدن سینه هاش از خواهش و تمناهاش کم شد و دیگه با آه و اوه می گفت بهزاد جـــــون ولـــــــم کن برم…. تورو خدا ولم کن برم… بهزاد جون الههی من قربونت برم … سینه هامو نخور داری منو دیونه می کنی … با سینه هام چیکار داری ….. آخ خ خ خ ومن مثل وحشیا سینه هاشو می خوردم باورش سخته اما سینه های سفید و برجسته و گردی داشت با گذشت چهل سال از سنش هنوز نوک سینه هاش صورتی رنگ بود البته یکی از دلایل ناز بودن بدن و سینه مادر زنم این بود که چندین سال بود که کسی بهش دس نزده بود و اینقدر من سینه هاشو خوردم که کاملا بی حال شد این جا بود که شاه بیت غزل رو از جاش بیرون آوردم وقتی کیرمو دید دو دست یگرفتش گفتش بهزاد چه کیری درشتی داری گفتم امروز همین کیر باید بره تو کوست با عشوه گفتش نه تو رو خدا میمیرم ! دستمو زدم رو شونش و فشارش دادم پایین گفتم فعلا بخورش شاید نکردم تو کوست اونم رضایت داد و آروم جلو کیرم نشست و با کف دستش رو برد زیر بیضه هام و و کله کیرمو گذاشت تو دهانش مشخص بود تا بحال اینکارو نکرده بود چون با اکراه اینکارو میکرد اما دوست داشت امتحان کنه از شهوت زیاد چشماش باز نمی شد و با ولع کلاهک کیرمو می خورد و من موهای بلندو نازشو گرفته بودم و سرشو به طرف شکمم هل می دادم تا کیرم تو دهانش کامل بشینه با اینکه راه نفسش بسته شده بود اما اعتراضی نمیکرد و همونطوری کیرمو می بلعید دیگه داشت آبم مییومد که خوردن کوسشو بهونه کردم برای همین نیاز بود از حموم خارج بشیم ازم پرسید الان کسی نمیاد بهزاد جون؟ گفتم نه یکی دو ساعت راحتیم دیگه نزاشتم پاشو از حموم بیرون بزاره دس انداختم زیر رانش رو دوتا دستم بلندش کردم طوری که صورتش نزدیک صورتم بود گفتم مستی خیلی می خامت امروز رو مال منی و شروع کردیم از هم لب گرفتن سریع اونو بردم اتاق بغلی رو تخت خابوندم بهم گفت تا بحاال تو عمرش اینقدر حال نکرده بود من تعجبم از این بود که چرا شوهرش اینو ول کرده بود و رفته بود رو تخت به حالت ۶۹ رو هم خابیدیم من شروع کردم به خوردن کوس مستی و اون کیرمو هر بار می خورد و می گفت کیرتو بازم می خام و من هم یه انگشتمو تو کون مادر زنم فرو کرده بود و با زبونم کوسشو لیس می زدم مستی در حالیکه شهوت از صداش میومد گفت تورو خدا کونمو لیس بزن و من گفتم چشم هرچی مستی خانوم بگه همونه و با تمام توانم زبانمو و کردم تو سوراخ کونش .. دادش رفت هوا و یه آهی کشید …آه آه اه …. بهزاد جون تو خیلی خوبی . ..خیلی دوستت دارم و شروع کرد تند تند کیرمو خوردن و سرش سریع بالا و پایین می کرد بعد از چند دقیقه خوردن کونش گفتم مهستی پشت کن میخام کیرمو بکنم تو کوست حاضری گفت آره و از روم بلند شد و سرشو گذاشت رو تخت من رفتم پشتش و کیرم راست گرفت به طرف کوسش یه لحظه دلم نیومد کیرمو بکنم تو کوسش چون کوسش مانند کوس یه دختر باکره تنگ بود تو همین فکر ها بود که مستی داد زد بهزاد جون منو کشتی بکن تو کوسم دارم می میرم … تورو خدا طاقت ندارم کیرتو می خام …اومم م م و من دیگه شک نکردم کلاهک کیرمو فشار دادم تو کوسش دادش بیرون اومد آخ اخ سوختم … چقدر درد داره … بهزاد جون سوختم ….. گفتم آره درد داره طاقت داری ؟ بکنم توش مستی ؟ با اینکه درد می کشید حرفی نزد و من سکوتشو به عنوان رضایت برداشت کردمو و کیرمو تا ته فرو کردم تو کوسش … دادی زد بهزاد جر خوردم … بهزاد منو پاره کردی …. بهزاد منو ترکوندی …. تورو خدا دارم پاره میشم گفتم اولش سخته طاقت بیار الان آروم میشه شروع کردم به جلو عقب کردن کیرم …. آخ کوسم بهزاد …آخ منو جر دادی … بعد از ۱۵ تا ۲۰ بار تلمبه زدن دیگه صداش قطع شد و شروع کرد به قربون صدقه کیرم رفتن و قربون کیرت برم بهزاد جون چقدر شقه … بازم منو بکنی ….با این کیر کلفتت منو بکن ….. گفتم آره مستی جون این اولشه …. از این به بعد هر شب می کنمت … داشتم تند تند تلمبه می زدم اما همش چشمم به سوراخ سفید و تنگ مادر زنم بود یه آب دهن رو سوراخ کونش ریختم و شصتمو آروم انداختم تو کونش اینقدر غرق در شهوت بود که فقط برگشت و منو با شهوت نیگاهی کرد و گفت داری منو دو طرفه می کنی ؟ گفتم آره عزیزم مستی جون خیلی می خامت ؟ از امشب تو زن منی … در حال تلمبه زدن بودم که احساس کردم آبم داره میاد گفتم مستی آبم داره میاد … گفت بریز تو کوسم …گفتم بابا حامله میشی … همه می فهمن .. گفتش نه بریز توش …. ازت یه بچه می خام … اینو که گفت سعی کردم کیرمو بکشم بیرون از کوس مستی که اون پیش دستی کرد و در همون حالت که داشتم تلمبه می زدم منو هل داد به عقب و با کونش نشست روی کیرم و منو چسبوند به دیوار و از پشت منو بغل کرد بطوری که جای حرکت نداشتم و درست در همون لحظه آبم اومد و با فشار تو کوس مستی خالی کردم اما مستی باورش نمیشد که آبم اومده برای همین از رو کیرم بلند نمیشد از پشت سینه هاشو گرفتم و در حالیکه پشتشو بوس می کردم به جونش قسم خوردم که آبم اومده و اون از رو کیرم بلند شد و شروع کردن به بوسیدنش همونطور خسته یه یکربع رو تخت خابیدیم و سپس رفتیم حموم و بعد از اون تقریبا هفته ای دو یا سه بار باهم سکس داشتیم و در کوچکترین فرصتی همدیگرو بغل می کنیم و با هم می خابیدیم با گذشت یک ماه از اولین سکسمون مادرزنم بهم زنگ زد و بهم گفت که حامله است من سریع خودمو رسوندم به خونش و آزمایشو دیدم بله درست بود مادرزنمو حامله کرده بودم هم ناراحت بودم و هم خوشحال, ناراحت برای اینکه سایه هیچ مردی بالای سر مادرزنم نیست که همه راحت با این قضیه کنار بیان و خوشحال از این قضیه که بالخره پدر میشم الان من بیشتر از گذشته دوستش دارم و براش وقت میزارم تقریبا هر روز به بهانه کمک به مادر زن باهاش بیرون میرم و خوش می گذرونیم باور کنید تو چشماش نیگاه می کنیم شوق یه دختر نوجونو می بینم شاید باور نکنید بارها هوس کردم به بهانه حامله بودن از کون بکنمش اما دلم نیومد که اگه لب تر می کردم نه نمی گفت راستشو بخاید من عاشق مادر زنم شدم .دوماه از این داستانی که براتون تعریف کردم می گذره و مادرزنم دو ماهه که از من حاملست خیلی سعی کردیم پدر زنمو پیدا کنم و اونو برگردونم سر زندپگیش تا بچه هم بتونه سالم به دنیا بیاد اما پیداش نکردیم چند بار با مستی درمورد سقط صحبت کردیم اما زیر بار نمی ره و میگه بچشو میخاد مثل اینکه باید خودمو برای پدر شدن آماده کن

کیش کردن مادرزن من اسمم سعیده و ۲۵ سالمه سلام میخوام داستان خودم و مادر زنم (که چند سالی هم به شکر خدا بیوه شده ) رو براتون تعریف کنم. جریان بر میگرده به یک سال پیش. ( در ضمن اسم زنم بهار و اسم مامانش بهناز ) اون سال زنم و مامانش برای اوردن جنس میرفتن کیش و من مغازه رو نگه میداشتم. بعد از سفر سومشون زنم تو خونه خورد زمین و دستش شکست. و مجبور شد اون سفر همراه مامانش نباشه. برای همین من قرار شد با مادرش برم. پروازمون نشست تو کیش و خسته وارد هتل شدیم و یک اتاق دو تخته گرفتیم. بهناز اول رفت دوش گرفت و بعدش من. اون موقع خیلی روم با بهناز باز نبود. وقتی از حمام اومدم لباس راحتی پوشیدم و خوابیدم. فرداش با هم رفتیم بازار و کلی لوازم خریدیم. تو این وسائل چند تیکه لباس زیر زنونه و مردونه هم بود. وقتی اومدیم هتل همه جنسائی که گرفته بودیمو وسط اتاق باز کردیم که تو چمدونامون جا بدیم. همرو گذاشتیم تا رسید به لباس زیر ها. بین لباسها یک بادی زنانه بود که خیلی توجهم و جلب کرد. برداشتمش و داشتم نگاهش میکردم که بهناز گفت : قشنگه؟ گفتم:آره فکر میکنم عکسش که قشنگه. بعد بهناز از دستم گرفتش گفت : میخوای بپوشمش ببینیش؟ منم که فکر میکردم داره شوخی میکنه. گفتم : آره. بهناز از جاش بلند شد و پشتشو بمن کرد و گفت : چشم چرونی نکن تا بپوشمش. رومو برگردوندم تا اون راحت باشه. اما روبروم یک آیینه بزرگ بود که کامل میشد اون و دید. وااااااااااای. تا حالا به بدن اون توجه نکرده بودم. تی شرتشو که در آورد هیچی زیرش نداشت. بعدشم یک دامن پاش بود که دیگه نمیفهمیدم دارم چی میبینم. یک باسن بزرگ سفید و واقعا خوش تراش که هر کی ببینه فکر نمیکنه این یک زن ۴۵ باشه. دیگه از این بیشتر ندیدم چون فقط پشتش به من بود. بهناز صدام زد. تا رومو برگردوندم وای واقعا از بهار من که فقط ۲۳ سالش بود صد برابر زیباتر شده بود. یک بادی کاملا تور که فقط سر سینه هاش و جلوی اون بهشت قشنگش و گرفته بود و از یک بدن کاملا لخت شهوت انگیز تر شده بود. به بهناز گفتم میتونم یک چیز بهت بگم؟ گفت: تو هرچیز میخوای بگو. نمیدونم ولی واقعا چیزی که گفتم حقیقت بود. اون یک قالی کرمون بود که هر چی پا میخورد ارزشش بالا تر میرفت. اینو که شنید زد زیر خنده گفت: قابل نداره تو هم بیا روش راه برو. با یک تک خنده من امروزمونم به پایان رسید و من فقط تمام فکرم شده بود بهناز. فرداش با بهناز قرار دریا گذاشتیم. حوله و لباس برداشتیم و رفتیم ساحل توریستا. بهناز اونجا آشنا داشت. تو که رفتیم برام خیلی جالب بود. زن و مردم همه با مایو توی اب بودن. کوتاه براتون بگم اونجا هم خیلی خوش گذشت و منم بیشتر و بیشتر با بدن بهناز آشنا شدم. توی راه برگشت دیگه خیلی با هم راحت شده بودیم و مثل یه زوج خوشبخت شوخی میکردیم و از باهم بودن لذت می بردیم. تا اینکه یک زنبور خوب عزیز که انشائ ا.. قربونش بشم نزدیک هتل کار ما رو برامون درست کرد. و اومد از زیر دامن بهناز جان بالای رون پاش و نیش زد. آییییییییییییییییییییییی بهناز بلند شد. گفتم چی شد ؟ – یک چیزی نیشم زد. خیلی میسوزه. آییییییییییی. به هر زحمتی بود بهنازو به هتل رسوندم و بردمش توی سوئیت خودمون. دامنش و زدم بالا و روی جای زنبور گزیدگیش یخ گذاشتم. چه جایی هم بود دقیقا زیر خط شورتش. دیگه کاملا دامنش از یخی که گذاشته بودم خیس بود و هنوزم خیلی سوزش داشت. برای همین دامنش و در آوردم و اون پاهای زیبا و سفیدش جلوی چشال من با هم لامبادا میرقصیدن و هی میگفت میسوزه. کم کم که دردش آروم شد و حالش سر جاش اومد. از جاش بلند شد و تازه فهمید دامنش و درآوردم. یک نگاه به من کردو گفت : بقیشم در میاردی. دیگه پررو شده بودم و بهش گفتم. تقصیر اون زنبورست که بالا ترشو نبوسید. خیلی خوشش اومد و گفت خوب تو بیا ببوس. تا این لحظه با تمام شوخیایی که میکردیم اما بازم هنوز حریمی بینمون مونده بود ولی باید اینم برداشته میشد. (ولی بگم من جسارتشو در این اندازه نداشتم) تا شب که چند ساعتی هم بیشتر نمونده بود و تو هتل موندیم. و بهنازم دیگه راحت کرده بود و هیچ چیز پاش نکرد و با همون شرت نازک مشکیش جلوی من جولان میداد. و جای بوسیدن اون زنبوره هم یواش یواش داشت بهتر میشد. بهناز با چند تا از دوستاش قرار گذاشته بودن که شبو بریم کنار ساحل و یک چند ساعتی رو خوش بگذرونیم. برنامه با جک و حرفای بیمزه شروع شد و با رقص اولین لب گرفتن من و بهناز تموم شد. دلیلشم این بود که بهناز منو به دوستاش بوی فرند خودش معرفی کرده بود و چون کم نیاره آخر شب جلوی اونها از من یک لب جانانه گرفت. وای هنوز مزش زیر زبونمه. بعدشم قرار شد ما چند روز باقیمونده رو بریم خونه یکی از دوستای بهناز که فردا صبح قرار بود برگرده شهر خودش و خونش خالی میشد. صبح زود تمام وسائل و برداشتیم و رفتیم خونه اون. وای عجب جایی درست کرده بود. واسه چند روز در ماه چه خرجی کرده بود. تمام وسائل کامل یک زندگی خوب و اونجت داشت. به بهناز گفتم این کارش چیه؟ اونم خیلی با مزه جواب داد. بد بخت خیلی زحمتکشه هر شب یک جایی کار میکنه. منم که خیلی چشم و گوش بسته بودم سریع گرفتم چکارست. بعد از جا بجا کردن وسائل بهناز سریع رفت دوش گرفت و اومد. منم بعد از اون رفتم. وقتی اومد بیرون دیدم یک لباس خواب بنفش خیلی قشنگی تنش کرده و زیرشم هیچی تنش نبود. منم رفتم توی یکی از اتاقها که به بدنم کرم بزنم. چون آب دریا بدن و خشک میکرد. لخت جلوی آیینه واستاده بودم و سعید کوچیکه هم با اون صحنه ای که دیده بود و این که چند روزی از بهشت بهار خبری نبود که اون و ببینه و حالش بد بشه بالا بیاره خبری نبود. یکم سرشو بالا آورده بود و داشت خودشو توی آینه نگاه میکرد که ناگهان بهناز اومد توی اتاق. منم یک جیغ کوچیک زدمو جلوی سعید کوچیکه رو با دست گرفتم. به بهناز گفتم تشریف داشتین. گفت اومدم ببینم این چیزی که این همه بهار ازش تعریف میکنه چیه. گفتم اگه میخواست همه ببیننش جلوی در بلیط میداد. – اونم گفت من بلیطشو چند سال پیش بهت دادم و توهم بالون پارش کردی.(بهارو میگفت ) دیگه چیزی برای گفتن نداشتم و موقعیتم خوب دیدم و خجالت و گذاشتم کنار و دستم و بردم کنار. توی این چند لحظه هم سعید کوچیکه خوب سرش و اورده بود بالا و مثل یک شیر نر ایستاده بود. بهناز اومد جلو و دستشو گذاشت زیر کوچولو خجالتی منو. سلامی بهش کرد و گفت واقعا بهار نوش جانت که با همچین چیزی ازش پذیرایی میکنی. گفتم دست دخترت درد نکنه که اینو اینجوری بزرگش کرده. یکم که کنجکاوی کرد گفتش ولی خوب دیگه بهار بدرد کس دیگه نمیخوره چون هرچی بزارن توش جایشو نمیگیره اینقدر که این اون تو برای خودش جا باز کرده. حالا نوبت من بود که منم چشام به بهشت تپل مپل بهناز روشن بشه و بهش گفتم بهناز جان میشه منم دروازه ورود بهار و به این دنیا ببینم. – نه. – چرا ؟ – چون که اجازه نداری. – از کی ؟ – از بهار – مگه تو اجازه داشتی ؟ – آره. اون همیشه از تو تعریف میکرد و دل منو آب مینداخت. خوب خودش اجازه دیگه. منم دیدم داره ناز میکنه خیلی ادامه ندادم. بهناز تیوپ کرم و از دستم گرفت و شروع کرد به کرم زدن بدنم. خیلی آرام و با ناز دستشو روی پوستم میکشید. از پایین پاهام شروع کرد و اومد بالا. وقتی به وسط پام رسید خیلی با احتیاط تخم مرغامو نوازش کرد و دستشو تا سر سعید کوچیکه که همین طور راست هم ایستاده بود کشید و یواش یواش اومد تا روی سینم. یکم موهای سینم بلنده با اونا بازی کرد و دستشو دور نوک سینه هام هی میچرخوند. یواش یواش اومد دور گردنم و کرم زد و اخرش یواش از گوشه لبم یک بوس کوچیک کرد. یک نگاهی به کوچولوم کردو گفت آخیش داره گریه میکنه که! راست می گفت. یکم آب ازش اومده بود. گفتم چکار کنه دلش برای بهار تنگ شده. گریه میکنه. یواش دستش و برد پایین و دورش حلقه کرد و خیلی عالی نوازشش میکرد. یواش یواش رفتم عقب تا روی تخت نشستم. همین طور ماساژش میداد واقعا ماهر بود. با تخمام بازی میکرد میکشیدشون و دوباره تا سرش میومد بالا. شاید حدود ۱۰ دقیقه این کار کرد تا دیدم دارم خالی میشم. گفتم حالش داره بد میشه. گفت راحت باش. چشامو بسته بودم و داشتم لذت میبردم که آبم با فشار اومد بیرون. ندیدم کجا داره میریزه و فقط سعی میکردم تا آخرین قطرش لذت ببرم. وقتی همش اومد احساس کردم داره با دستمال تمیزش میکنه. چشامو که باز کردم دیدم وای همه دستو لباسو روی سینشو همه پر آب. همینطور که جلوم ایستاده بود تمام آبم روش پاشیده بود. گفت واقعا حق داشت گریه کنه چه آبی توش جمع شده بود. گفتم آخه الان یک هفته میشه که کاری نکرده. آخه قبل سفرمونم جیگر بهشت بهار خون بود. بهناز گفت من میرم لباس عوض کنم. چند لحظه بعد با یک زحمتی از جام بلند شدم که برم حمام دوش بگیرم دیدم اون توی حمامه. گفتم بهناز من میخواستم برم. – گفت خیلی بدنم پر شده بود اومدم حالا اشکال نداره تو هم بیا. – دیدم اینجوری داره میگه از خدا خواسته رفتم تو. وای خدای من لخت لخت جلوم ایستاده بود.سینه ها سر بالا و سفت درشت. و یک بهشت تپل مپل همونطور که از روی شرت فکرشو میکردم لای پاش و فقط تنها مویی که روی بدنش دیده میشد یک خط نازک و صاف روی پیشانی بهشتش بود و چشمو به سمت یهشت راهنمایی میکرد. بهناز گفت اگه نمایشگاه دیدنت تموم شد بیا زود دوشتو بگیر. دیگه بیشتر ازینم جلو نرو. رفتم زیر دوش و همینطور چشم روی بدن بهناز بود. اونم شامپو رو برداشت و موهاشو شامپو زد. منم چون چشاش بسته بود از موقعیت استفاده کردم و خوب چشمامو سیر آب کردم. ساناز اومد بیاد زیر دوش که یکی از اون دوقولوهای پشتش به سر کوچولوی من خود انگار که بهش برق وصل کرده باشن سریع از جاش پاشود. بهناز که چشاش و شست و باز کرد گفت این پر رو که باز بلند شد. ولی بهش بگو همون یک مرتبه بود خیلی باز پررو نشه. سرتونو چه درد بیارم این سفر ما تموم شد و این دوتا با هم روبوسی نکردن. وقتی از هواپیما میخواستیم پیاده شیم بهناز گفت : سعید چون تو این سفر پسر خوبی بودی و لیاقت خودتو برای همسری با دخترم نشون دادی سفر دیگه با خودم میبرمت و جایزتو میدم. ما هم مثل یک آدم خمار تا سفر بعد تو کف موندیم. عد از اون سفر وقتی رفتیم خونه بهار کلی ازمون پذیرائی کرد و خودشو هم برای یک سکس جانانه آماده کرده بود. یک تاپ کشی صورتی نیم تنه با یک دامن کوتاه. یکمی که خستگیمون گرفته شد. بهناز به بهار گفت من میرم بخوابم تو هم برو به شوهرت برس که دلش برات تنگ شده. وقتی با بهار اومدیم توی اتاق خواب بهار گفت : خوش گذشت . گفتم جای تو خالی ولی این مامانت خیلی شیتونه . گفت چرا ؟ ادامه ندادم و موضوع و عوض کردم و گرفتمش تو بقلم و یک ساعتی رو باهم بازی کردیم و یک دل پر خوردم و کردم و دادم و…. همونطور لخت خوابیدم که یکبار دیدم یکی صدام میزنه چشامو که باز کردم دیدم بهنازه . گفتم تو اینجا چکارمیکنی گفت بهار گفته بیام بیدارت کنم . بعدشم میبینم که خوب بهت خوش گذشته . از جام که پاشدم رفتم به بهار گفتم من لخت خوابیدم اون موقع تو به مامانت میگی بیاد بیدارم کنه . بهارم خنده ای کرد و گفت : اونم دل داره بعدشم تو دامادشی غریبه که نیستی . یک هفته هم که با هم تنها بودین دیگه چه اشکالی داره . این بهارم عجب شیتونی بود . میخواست مچ مونو بگیره اما خوب منم خودمو لو ندادم و بهش گفتم حالا این چه لباسیه که تنت کردی (آخه همون بادی رو پوشیده بود ) اونم گفت مامان گفته تو ازین خوشت مییاد منم برات پوشیدم . گفتم آخه جلو مامانت زشته گفت : اونکه مامانم توهم شوهرم چه اشکالی داره . شام حاظر شده بودو بهار برامون آورد . حر تکونی که بهار میخورد من دوستداشتم همونجا بپرم روش و لباسشو پاره کنم و خوب برم تو بهشت اما خوب جلوی بهناز نمیشد . منم یک شروالک کوتاه پام بود بدون شورت واسه همین سعید کوچیکهه خوب سر علم کرده بود و نمایان شده بود . بهناز شیتونم که متوجه شده بود به من گفت برم براش چیزی بیارم . وقتی برگشتم روشو کرد به بهارو گفت مگه نگفتم برو به این سعید برس نگاش کن حالش بده . بهارم به من نگاهکرد و هردوشون زدن زیر خنده . منم که جو اینجوری دیدم گفتم یک بره افتاده بین دوتا گرگ ببینین دارن باهاش چکار میکنن . بهارم گفت خودارو شکر کن تا حالا این دوتا گرگ تیکه تیکت نکردن . منم گفتم حالا اونا مواظب خودشون باشن که دنیا چپه نشه . بهار دید جواب نده بهتره . اما بهناز گفت تو یکیشو جر بده تا برسه به بقیش . شام و خوردیمو رفتیم جلوی تلوزیون نشستیم به صحبت کردن و در ضمن رسیورم روشن بود روی کانال ایتالیا و داشت فیلم میزاشت . در این مورد من قبل هم روم جلوی بهناز باز بود و در سطح نیمه جلوی هم نگاه میکردیم . فیلم به اونجایی رسید که خانوم تو فیلم تمام لباساشو درآورد و رفت کنار آقا نشست . باز سعید کوچیکه پر رو شده سرش و اورد بالا . بهار یک نگاه به من کردو رفت توی اتاق و منو بهنازم چهار چشمی داشتیم فیلم و نگاه میکردیم . ایندفعه بی معرفتی نکرد چیز آقا روهم یک لحظه نشون داد که دیدم بهناز چپ چپ به من نگاه کرد . تو فیلم خوب داشتن باهم عشق بازی میکردن که دیدم بهار اومد . وای رفته بود لباسشو عوض کرده بود و یک ست جدید پوشیده بود که فقط سر سینش و همون جلوش سه تا گل کوچیک داشت و بقیش نخ نامرعی بود . و از راه اومد روی پای من نشست . خیلی سکسی شده بود . بهناز گفت بهار اگه مزاحمم برم . بهارم گفت کار از این کارا گزشته شما من رو که دیدین سعیدم ببینین اشکال نداره دامادتونه و ماهم که نمیخوایم اینجا کاری بکنیم پس راحت راحت بیشین . با این تواسیر من از جام پاشدم که با بهار برم تو اتاق که بهناز گفت سعید جان من دارم فیلم نگاه میکنم و به شما کاری ندارم . بهارم گفت بشین راحت باش ( بهار بنده خدا که از چیزی خبر نداشت و فقط میخواست جلو مامانش پز بیاد و منو به مامانش نشون بده ) بعدشم دست کرد تو شلوارکم و شروع کرد با سعید کوچیکه بازی کردن . فیلمم داشت جاهای خوبش تموم میشدو راه داشت به حمام میکشید . ولی الحق بازیگره بدن قشنگی داشت . تا اینکه تمام شد . بهنازم از جاش پاشد و گفت من میرم بخوابم . شما هم راحت باشید . با رفتن بهناز بهار تمام لباسای منو در آورد و همین طور که روی کاناپه نشسته بودمشروع کرد به بازی با من . که در همین حال در اتاق باز شد و بهناز با یک لباس خواب مشکی نازک اومد بیرونه و بعد از اینکه یک نگاهی به من انداخت . که به زحمت خودم و پوشونده بودم . به بهار گفت تو آب گرم بخور منم برم از تو یخچال آب سرد بردارم و بعدشم رفت آب وبرداشت و با یک کلمه خوش باشید که به ما گفت رفت تو اتاقش منو بهار هم کارمونو کردیمو رفتیم خابیدیم . صبح که بیدار شدم دیدم بهار میز صبحانه رو اماده کرده به من گفت برو مامان و بیدار کن . وقتی رفتم تو اتاق بهناز دیدم پاهاشو جمع کرده تو سینش و از پشت قمبلش زده بود بیرون و اون بهشت خشکلش کاملا نمایان بود . رفتم رو سرش و چند باری صداش زدم دیدم جواب نمیده .با انگشت چند تا به بازوش زدم بازم جواب نداد ایندفه شیتونیم گل کرد و آروم دستمو وسط پاش کشیدم که یک هو از جا پرید و یک جیق بلند زد . منو که دید آروم شد و هموم موقع بهارم اومد تو گفت چی شده . مامانش گفت هیچی سعید ناخونشو کرد تو پوستم . بهار یک نگاهی به مامانش کرد که هنوز خودشو نپوشونده بود و گفت : خوب بوده چیز دیگه توی پوستت نکرده و خندید و رفت بیرون منم دمبالش رفتم . وقتی اومد سر میز صبحانه . به بهار گفت با اون چیزائی که من دیشب دیدم اگه تو جای من بودی حالا معلوم نبود کجا بودی . دلم واسه بهناز سوخت چون واقعا گناه داشت اونم دل داره دیگه . بهارم در جواب مامنش گفت قابل نداره میخوای بهت قرضش بدم . مامانشم خنده ای کردو گفت . نوش جانت . بخور بهت گوشت بشه . چند هفته ای گذشت و قرار شد مجدد بریم برای اوردن جنس . قرار نبود من برم اما بهار گفت سعید جان این دفعه هم تو برو خیلی کمک مامان هستی . منم قبول کردم و کارای حرکت و کردیم و دم رفتن توی فرودگاه بهار اومد بوسیدم و گفت بشرطی که برای منم نگهش داری هوای مامانم و داشته باش . گناه داره .منم خندیدم و خودم زدم به اون راه و گفتم من همیشه هواشو دارم . نمیزارم بهش بد بگزره . خدا حافظی کردیم و رفتیم . این دفعه زمانی که رسیدیم مستقیم رفتیم خونه دوست بهناز. چون از قبل هماهنگ کرده بود و کلیدشم گرفته بود. وقتی رفتیم توی خونه من رفتم دوش گرفتم. وقتی اومدم بیرون دیدم بهناز یک ست سکسی پوشیده و بمن گفت سعید الوعده وفا بیا میخوام بهت جایزت رو بدم! منم که توقع نداشتم به این زودی به اینجای کار برسم خیلی خوشحال شدم و رفتم جلو. بهناز گفت من در اختیار تو ام هر کار میخوای میتونی بکنی. دستم و گذاشتم روی سینه هاش واقها زیبا بود هر کس ببینه فکر میکنه که عمل کرده ولی خوب اینجوری نبود هم اینکه ارثی بود هم اینکه با ورزش نگهش داشته بود. خیلی آروم دستم و لای سینه هاش میکشیدم و یواش یواش. سوتینشو از تنش در آوردم. ایندفعه میتونستم هر چی میخوام نگاهش کنم. با لای سینه هاش بازی کردم و خیلی آهسته سر سینه هاشو لای لبام گذاشتم و یواش فشارشون میدادم. شهوت و میشد توی چشاش دید. دستم و گذاشتم لای پاش و بلندش کردم بردم سمت مبل و گذاشتمش روی یک مبل سه نفره و بعد خیلی آرام از روی شرت لای پاشو نوازش میکردم. با دندونام خیلی یا احتیاط و آهسته شورتشو از پاش در اوردم این دفعا حتی کوچکترین مویی روی بدنش نبود و گلبرگاش کاملا به هم چسبیده بود و بوی عطر از لای اونها به مشام میرسید. محیط خیلی آرام بود حتی صدای نفس کشیدنمون شنیده نمیشد. خیلی آرام لب مو گذاشتم روی پیشانی غنچش و یک بوس کوچیک کردمش و تو دلم آرزو کردم که این غنچه قشنگش شکفته بشه و من توشو ببینم. از بهار براتون بگم که اونم همین طوری با این همه سکسی که من باهاش دارم ولی همیشه بسته و خواستنیه. خوب کم کم بوسه هامو پایین تر آوردم و به روی چوچولش رسیدم با دندونهای جلوم یواش از اون تو کشیدمش بیرون و با زبونم باهاش بازی میکردم. دیگه صدای نفس های بهناز شنیده میشد. و صدای نیازش بلند و بلند تر میشد. با یک دست سینه هاشو میمالیدم و با دست دیگه بین بهشتشو و ورودی باسنش و میمالیدم و کم کم گلمون باز شد و من توشو دیدم . بازبون کردم تو مزه عسل میداد شیرین شیرین بود. دیگه بهناز داشت ناله میکرد و میگفت بکن… سعید بکن جرم بده… سعید میخوام… ولی با اینکه خیلی حشری بودم اما به تلافی اون دفعه جلوی خودمو گرفتم و با یک دست بازش کردم و با دست دیگه از یک انگشت شروع کردم کردم توش تا اینکه به چهار انگشت رسیدم که دیدم بهناز ارضاء شد. نمیتونست خودش و نگه داره همش میلرزید. بعد کم کم بوسش کردم تا رسیدم به لباش بعد از یک لب حسابی از روش بلند شدم. صورتش سرخ سرخ شده بود و از تمام بدنش عرق میریخت. من هنوز حولم دورم بود. مهناز چشاشو باز کرد و گفت : سعید چرا نکردی؟ گفتم : هنوز زوده میخوام همچی بکنم که تو عمرت ندیده باشی. خیلی آرام حولمو در آوردم سعید کوچه هم بزرگتر از همیشه ایستاده بود. برای خودم هم عجیب بود که این همه کلفت و بلند شده. بهناز از جاش پاشد و با شهوت زیاد بهش نگاه میکرد بعدشم سریع اومد جلو و گرفتش کردش تو دهنش. انگار نه انگار که الان خالی شده بود. داغ داغ و حشری بود. منم دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم. بهناز بلندش کردم و رفتم روی تخت درازش کردم و پاهاشو دادم بالا و با آخرین قدرتی که داشتم فشار دادم توش. چون قبلا آبش اومده بود خیلی راحت و سریع رفت تو. با دندونام سینه هاشو گاز میگرفتم و با دستام باسنش و میمالوندم. یواش از روش بلند شدم و دستامو گذاشتم روی پاهاش و خیلی سریع شروع کردم به تلمبه زدن. شاید حدود ۱۰ دقیقه ادامه دادم احساس کردم دو مرتبه بهناز خالی شد. از اونجا که میدونستم بهناز سالها پیش لوله های رحمش بسته از لحاظ های دیگه هم خیالم راحت بود. و در آخر با فشار زیاد تمام آبم و توش خالی کردم. وقتی تونستم چشام و باز کنم و از روی بهناز بلند شم دیدم خیلی راحت خوابیده. رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون خیلی خالی شده بودم اصلا حال راه رفتن نداشتم و اومدم کنار بهناز وی تخت خوابیدم. ساعت ۹ صبح بیدار شدم و دیدم بهناز حسابی آرایش کرده و پای میز صبحانه منتظر منه. بعد از سلام یک لب ازش گرفتم و با هم صبحانه خوردیم و بعدشم رفتیم بازار. ساعت ۳ بود که به خونه برگشتیم و بعد از یک استراحت کوتاه دیدم بهناز باز داره شروع میکنه. از سکس دیشبمون خیلی رازی بود و میگفت با پدر خانومم که بوده هیچوقت بیشتر از یک بار ارضاء نشده. و بعد از اونم که اصلا سکس نداشته فقط یک بار با همین دوستش که الان ما تو خونش بودیم یکمی شیطونی کرده که بازم خوب هر دو زن بودن و خیلی خوش نگذشته. بهناز یک لباس خیلی سکسی پوشیده بود که واقعا خواستنی شده بود. سر سینه های لباسش بریده شده بود و شلوارش از پشت روی باسنش کاملا لخت بود. یک دو بار که جلوی من خم راست شد دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و از پشت گرفتمش و به خودم چسبوندمش. بعدم شورت خودمو در آوردم و کوچولو رو گذاشتم لای باسنش. بهناز گفت تا حالا توی عمرش از پشت سکس نداشته اما به من اجازه داد براش افتتاحش کنم. وقتی نگاه کردم دیدم واقا هم تنگه حتا انگشت کوچیکمم توش جا نمیشه. کرم و آوردم و یکم به سوراخ اون زدم و یکمی هم به خودم. بعد با انگشت شروع کردم به بازی با سوراخش. با اون دست دیگه هم چوچولشو میمالوندم. زود تر از اون چیزی که فکرش و بکنم سوراخش باز شد و خواستار عزیز من شد. همین که لباسهای بهناز هنوز تنش بود من و خیلی حشری تر میکرد. سعید کوچیکه رو گذاشتم در سوراخش و خیلی آهسته دادم تو. بهناز خیلی حرفه ای بود مثل این دختر لوس نبود خیلی صبورانه صبر کرد تا دردش تبدیل به لذت بشه و واقعا میدیدم داره لذت میبره منم خیلی آرام کارو انجام دادم تا اینکه تا آخر تو کردم. بهناز با یک لحن شهوت انگیز میگفت بکن بیشتر جرم بده… بقیشم بکن تو! حدود ۵ دقیقه بیشتر نکردم که آبم داشت میومد بهنازم قبلش خالی شده بود. بهنازم فهمید آبم میخواد بیاد گفت بریز روی سینهام براش خوبه خیلی آرام در آوردم و آب مو روی سینهاش خالی کردم اونم با دست به تمام بدنش مالید. چند روزی که اونجا بودیم حداقل روزی سه بار با هم سکس داشتیم ولی خوب توی خورد و خوراک هم خیلی به خودمون میرسیدیم. با بهناز بهترین هدیه ها و لباس زیرها رو برای بهار خریدیم به پاس اینکه اجازه داده بود ما از هم همچین لذتی ببریم. چند دفعه که تلفنی با بهار صحبت کردم در بسته ازم پرسید که آیا کاری کردیم یا نه ولی خوب من درست جوابش و ندادم. وقتی برگشتیم بهناز جلوی

سکس فامیلیسلام میخوام سکسهام رو با خاله هام و مامانم رو براتون بنویسم؛من با خاله کوچیکم خیلی رفیق هستم اون الان دانشجویه و خیلی باحاله اندام خوبی نداره ولی من که ازش نمیگذرم ما همیشه با هم دستمالی داشتیم یعنی من همیشه دستمو از پشت بهش حلقه میکردم و پشتشو میمالوندم اونم رونمو یه چند بار هم تمام صورتشو ماچ کردم البته به جز لبش اونم پیش من راحت بود و خیلی وقتا پیرهنشو میداد بالا تا من سینه هاشو ببینم تا چند ماه پیش که کتاب خاطراتشو خوندم و در اون از سکسش با دوست پسرش و اینکه پرده نداره و چه لذتی برده نوشته بود تازه داشتم به جاهای حساسش میرسیدم که یهو اومد کتابو ازم گرفت و گفت خوندی گفتم اره ولی به هیچ کس نمیگم تا این که گذشت و یه شب که خونمون بوددیدم خوابیده دستمو بردم زیر شلوارش و اروم دستمو کردم تو و دستمو زدم به کسش دیدم لبشو گازکرفت فهمیدم بیداره دستمو رو کسش کشیدم که یهو دستمو گرفت گفت بی شعور چیکار داری میکنی گفتم هیچی و اومدم جلو و صورتشو بوسیدم که حلم داد عقب و گفت من دیگه از این غلط ها نمیکنم گفتم باشه نکن و دستمو بردم و کیرمو گرفتم دستمو یکم باهاش ور رفتم دیدم داره کسشو میمالونه گفتم خیلی نا مردی اونم روشو کرد اونورو خوابید.فردا صبح که شد گفت پاشو بریم یه دوری بزنیم و رفتیم و بعد برگشتیم من رفتم اشپزخونه و اون رفت بالا شلوارشو عوض کنه و من زود رفتم بالا دیدم شلوارش پایینه و شورتش تنشه شورتش نخی بود و کسش معلوم بود ایستادو منو نگاه میکرد و هچ حرکتی نمیکرد منتظر بود و من رفتم طرفش و کیرمو از رو شلوار چسبوندم به کسشو دستمو بردم زیرشورت روی کسش و لبامو گذاشتم روی لباش و اونم لباشو فشار میداد و واروم کسشو میمالوندم که یهو مامانم صدام زد دستمو کشیدم بیرون و گذاشتم تو دهنش و زود رفتم؛شب که شد گفتم من تورو خیلی دوست دارم و میخوام گرمای تنتو حس کنم و اونم روشو کرد به من و گفت ظهر میخواستم لخت بشمو تو منو بکنی تو مثل یه مردی و منم یک زنم خودمو بهش نزدیک کردم و کیرمو از تو شلوارم کشیدم بیرون و اونم زود گرفت دستش و گفت ماله خودمه میره تو کس خودم و از این حرفا و منم فقط نگاش میکردم و گفتم اگه الان بکنمت نمیتونیم حال کنیم و بهتره بزاریم تا یه موقعه دیگه که وضعیت بهتر بشه و اونم گفت باشه و منم دستمو گذاشتم تو دهنشو و اروم ساک زدنو باهاش تمرین میکردم و اونم دستشو میکرد تو کسش که حالا خیسم شده بود و می اورد بیرون و میخورد و خلاصه خوابش برده بود که دیدم ضایعس و پتوشو زدم کنار و کسشو بوسیدمو و شرتشو کشیدم بالا تو اون لحظه میخواستم بکنمش اما چون دوست داشتم میخواستم بیدار باشه و لذتشو ببرهصبح سر صبحانه بهم گفت که تا صبح خواب سکس بامنو میدیده و منم گفتم نگو الان کیرم بلند میشه و اونم خندید و گذشت تا رسید به تابستون همین سال که من بودمو اون تنها توخونه؛ رفته بود حموم و من بیرون بودم اومدم خونه در زدم و دیدم کسی نیست از دیوار اومدم دیدم تو حمومه و حوله جلوی دره اون معمولا حموماشو طول میده و معلومه کسشو میمالونه شلوارمو در اووردم ودر رو باز کردم و دیدم بله کون تپلشو گذاشته رو چارپایه داره خودشو ارضا میکنه تا منو دید ترسید ولی یه لحظه دید منم بلند شد و اومد جلو دید کیرم راسته راسته گفت بابا ترسیدم گفتم ادامه بده و بغلش کردم و بردمش به سمت دیوار و کیرمو گذاشتم زیر کسش و دو تا پستونای کوچیکشو گرفتم و ازش لب گرفتم و لیسیدمش و رسیدم به سینه هاش سینه هاش تو دهنم جا میشد و قشنگ مثل بچه میمکیدمشون و اونم بادستش سر کیرمو گرفته بود و اه میکرد و اروم برام جلق میزد؛ من رسیدم به کسش و گفتم پاهاتو باز کن و کس صورتیش اومد بیرون و من تا میتونستم خوردمو انگشتمو کردم توش و تا به خودش لرزید و اب کسش اومد تو دهنم بلند شدمو باهم لب تو لب شدیم؛دیدم چشاش بسته میشه خوابوندمش کف حموم و گفتم پاهاتو بگیر بالا که یه لحظه کیرمو گرفت و گفت واقعا دوستم داری گفتم اره و خم شدم طرف صورتش و همزمان کیرمو کشیدم رو کسش که یه اه ظریفی کشید و من کیرمو دادم تو کوسش اونم پشتمو گرفت و کیرم تا دسته رفت تو کسش افتاده بودم روشو تلمبه میزدم و اون با ناز نگام میکرد و من میکردمش که دیدم بسشه و دوباره اب کسش راه افتاده؛کیرمو کشیدم بیرون بردم سمت دهنش فکر کردم نمیخوره اما تا دسته کرد تو دهنش و قشنگ خورد و تخمامو لیس زد؛گفتم برگرده و زانوهاشو بزاره پایین و حالت سگی بگیره؛گفت که اروم تر بکنم و منم گفتم باشه و دیدم کونش جلومه شروع کردم لیس زدن و انگشتمو کردم توش و گفت چی شد کردی گفتم نه انگشتمه و بعد کشیدم بیرون و گفتم ببین کونت چه مزیه ای و انگشتمو گذاشتم تو دهنشو و اونم لیسید و گفت بازم میخوام من یه سیلی دم کونش زدم و کونشو بوسیدم و گفتم قبل کون کردن بزار ۶۹ بشیم؛اونم کسشو گذاشت تو دهنمو کیرمو گرفت بدهنش قشنگ لیس میزد تا تخمام؛منم کسشو میلیسیدمو و دیدم داره دیر میشه زود بلند شدم و کیرمو گذاشتم دم کونش و هل دادم تو که گفت ای ی ی گفتم چی شد در بیارمگفت نه در نیاری بده تو جر بخورم و من هل دادم تو و گفت تند تر و منم تندترش کردمو تادسته میکردم که دیدم ابم داره میاد و کیرمو بیرون کشیدم و بردم جلوی دهنش و اون با دستای خیسش برام یه جلق حرفه ای زد و کیرمو کردم تو دهنش و همه ابمو خورد؛بعد دستمو بردم سمت سینه هاش و گفتم تا سال دیگه اندازه هندونشون کن من زن سینه کوچیک نمیخوام اونم گفت اقای من تو هم کمرتو سفت تر کن که خانومت بیشتر حال کنه و زود بلندش کردم بعد زیر دوش همدیگه رو بوسیدیم اومدیم بیرون؛من دیگه حال سکس نداشم؛ باز اومد نشست کنارم کیرمو گرفت تو دستش تا یکم باهاش بازی کنه؛گفتم فیلم سوپر میبینی گفت خوراکمه گفتم چی گفت همین لزبین و از پشت کردن گفتم اگه لز میبینی تا حالا با کسی داشتی گفت اره گفتم کی گفت دوستای دانشگاهم چهار نفری شبها وقت خواب لخت میخوابیم و پستونای همدیگرو میخوریم و اونا کونه منو میخورن و منم بهشون شیر میدم گفتم پس حال میکنی ها گفت با تو بیشتر خوش گذشت گفتم پس پاشو یه قمبل کن کونتو دوباره بکنم گفت باشه و کیرمو دوباره گذاشتم تو کونشو و تلمبه زدم و این دفعه شدید تر بود و کم کم داشت ابم میومد که دیدم در میزنن زود کیرمو کشیدم بیرون و رفتم سمت در دیدم خاله بزرگمه و گفتم دیر اومدی و بوسیدمش اون منو بوسید و به سمت سینه های بزرگش هل دادو گفت افروز خونس گفتم اره؛ رفتیم خونه و دیدم رفته دستشویی تا کار نیمه تمومشو تموم کنه؛منم پشت سرش زود رفتم و یه جلق زدم؛بعد اون سعی میکردیم وقتی کسی نیست سکس کنیم البته من از ۴ تا خالم سه تاشونو کردم که هیچ کدومشون به هم نمیگن شایدم گفتن ولی من نمیدونم؛حالا جریان سکسم با خاله بزرگم رو مینویسم این خالمو خیلی دوستش دارم واقعا؛چون منو دوست داره و پیشم ازاده این خالم اسمش سار و قهرمان شنا هست بخاطر همین بدنش خیلی سکسیه سنشم دو سال از مامانم کوچیکتره و حدود ۳۵ سالشه کونش خیلی تپله و سینه هاش که نگو اندازه هندونه ولی افتاده نیست و سر بالاست البته ازدواج نکرده ولی اهل خوشگذرونیه و عرق خور اما یکم خجالتی؛کون همه دخترا و زنهای فامیل رو سوزونده منم که خیلی دوستش داشتم خیلی دور و برش هستم خالم تو یه منطقه بالای شهر یه اپارتمان اجاره کرده بود و منم که همیشه پیشش پلاس بودم و اونم که از خداشه میدونستم که کسش اکبنده اکبنده و همین منو تشویق میکرد که زودتر بکنمش یه روز که شبش خونشون بودم باهم میخوابیدیم شب دیدم خوابیده اروم دستمو بردم روی صورتشو نازش کردم و گفتم اگه خالم نبودی میبردمت یه جای دور پیش خودم خیلی دوستت دارم و بعد دستمو گذاشتم کنار سینشو خوابم برد؛صبح دیدم رفته حموم و منو صدا میکنه حموشون هم کنار اتاقه و شیشهاش مات بود دیدم سینه هاشو چسبونده به درحموم میگه حوله رو بیار زود حوله رو دادم تو دستشو اومد بیرون حوله رو دور کونش پیچیده بود و سینه هاش معلوم بود خودمو زدم به بیخیالی و لی اومد نشست کنارمو گفت میبینی واسشون زحمت کشیدم وپاشد رفت و منم حال کردم که مقاومت کردم مقابلش؛گذشته و گذشت تا اینکه یه دو هفته بعد اومد خونه ما همه رفته بودن بیرون و منم که اومدم دیدم تنها نشسته تو اتاقم و داره فیلم نگاه میکنه و دستشو از زیر دامنش برده توشورتش و کسشو داره میماله یه اوهوم کردمو اومدم تو اتاق که دیدم خودشو جمع کرد و کامپیوترم زود ریستارت کرد؛منم گفتم دارم میرم حموم راحت باش عزیزکم؛اینو که گفتم حالش بهتر شد؛رفتم جلوش گفتم بشین فیلمتو ببین نگران نباش خانمی من به کسی نمیگم و رفتم حموم؛ به عشقش یه جلق حسابی زدم دوش رو که بستم اروم اومدم بیرون دیدم نشسته دامن و شرتشو داده پایین داره یه فیلم سوپر نگاه میکنه و کوسشو میماله کیرم دوباره راست شد رفتم کنارش و تا دید لختم و کیرم کنار صورتشه شوکه شد گفتم راحت باش نشستم کنارش کیرمو گرفتم تو دستم و مالوندم و اروم دستمو بردم سمت کسش و واسش مالوندم اونم سینه هاشو اورد بیرون و میمالوند منم سرسینه هاشو میبوسیدم حال میکرد دیدم بسشه نشستم و زانو زدم وشروع کردم به خوردن کسش دیدم داره ارضا میشه بلند شدم گفتم وقت کردنه کیرمو گذاشتم دم کسش و یه دستمال کاغذی دادم دستش و گفتم میخوام زنم بشی گفت باشه و کیرمو فشار دادم توکوسش گفت ا ی ی ی ی منم بیشتر فشار دادم تا پردش پاره شد و زود دستمال رو گرفت جلوی کسش خونها رو که خوب پاک کرد دستشو گرفتم و کشوندمش سمت تخت و به پشت خوابوندمش گفتم پاهاتو بده بالابعد کیرمو گذاشتم دم کسش و سینه هاشو گرفتم و دادم کیرمو تو کسش تا دسته حسابی که تلمبه زدم دیدم اره وقتشه که کونشم افتتاح کنم برگردوندمش و گفتم رو زانو هاش بایسته کیرمو گذاشتم دم کونشو دادم تو داد نزد ظاهرا کون داده بوده تند تلمبه میزدم که دیدم داره از کسش اب میاد دستمو بردم جلو کسشو مالیدم حسابی تلمبه زدم تا اب کیرم همش ریخت تو کونش و همونطوری روی کمرش موندم تا حالم جا اومد رفتم سمت سینه هاش ویکیشونو گرفتم تو دهنم و مکیدم بعد بلند شدیم و خودمونو مرتب کردیم شب که دوباره وقت خواب شد مامانم با خنده گفت تو برو پیش خالت من شب تنها میخوابم اخه بابام رفته بود بار داشت تا ۱ ماه دیگه نمیومد منم رفتم دیدم خالم رفته زیر پتو زود شلوارمو کشیدم پایین و اومدم بزارم تو دهنش زود بلند شد دیدم لخته لبه های تختو گرفت و گفت از کونم میکنی گفتم عشقمه و یه توف و کیرمو گذاشتم دم کونش دادم توش تا یه ربع میکردم نگو مامانم از لای در دید میزده و فکر کنم اینا دست به یکی کرده بودن من سینه های خالمو گرفته بودمو میکشیدم و وکونشو جر میدادم که یهو ابم با فشار اومد نصفش ریخت تو کونش خالم زود برگشت کیرمو گرفت تو دهنش بقیه آبمو تا اخرش خوردچند روز از رفتن خالم میگذشت و من دلتنگ یه سکس بودم مامانم هم اخلاقش فرق کرده بود دیگه مارو تحویل نمیگرفت از بچگی منو میبرد حموم و تو حموم کیرمو دستش میگرفت و میگفت ببینم کی به درد مامانت میخوری و تا همین سه هفته پیش هم همینطوری بود تو حموم که رفت گفت تو هم بیا منم لخت شدم و با کیر شق رفتم حموم دیدم مامانم نشسته رو چارپایه داره خودشو میشوره گفت بیا بند کرستمو باز کن منم بازش کردم اما کیرم خورد به پشتش که یه لحظه برگشت کیرمو دید و خندش گرفت بعد جدی شد که هوی من مامانتم ها یه وقت فکر گاییدن منو نکنی این گاییدنو یه طوری گفت که فهمیدم اگه بکنمش هم چیزی نمیگه ولی نکردمش اما وقتی اون بلند شد که دوش بگیره گفتم مامان موهای کستو نزدی گفت نه وقت نکردم زود دستمو بردم طرف ماشین اصلاح و بعد گفتم همونطوری وایستا تا بزنمش گفت کسمو نبری گفتم نه بابا منم شروع کردمو موهای کسشو زدنو و یکم با کسش بازی کردن که نزاشت خودشو شست رفت بیرون منم دنبالش رفتم اما دیدم که چیزی نصیبم نشد بلند شدم یه جلق زدمو رفتم بیرون تا امروز که دوباره من حموم بودم و داشتم جلق میزدم که در زد اومد تو کیرم شق بود و اونم دید اخم کرد و گفت چرا جلق میزدی گفتم از بی سکسی گفت که از بی سکسی؟ رفت زیر دوش و کونشو کرد طرف من برای اولین باراز پشت بغلش کردم گفتم دوست دارم و کیرم رفت لای پاهاش گفت برو عقب نامرد گفتم چرا مامان من خیلی دوست دارم ها گفت اره میبینم خم شد که صابون از کف حموم برداره زود کیر شقمو کردم تو کونش یه جیغی زد و گفت بکش بیرون کیرمو کشیدم بیرون و نشستم یه گوشه گفتم مارو باش که فکر کردم میتونیم با مامانمون راحت باشیم و ببوسیمش و بغلش کنیم گفت واقعا که رو داری کونشو دوباره طرف من گرفت شروع کرد سینه هاشو شستن من از پشت کونشو بوسیدم گفتم ببخشید دیگه نمیکنمت گفت پاشو خودتو لوس نکن منم پا شدم بغلش کردم و یکم منو به سینه هاش فشارداد و زود رفت بیرون منم ۱۰ دقیقه ای رفتم بیرون و حوله رو دور خودم پیچیدم رفتم طرف حال تا بلکه بتونم یه جوری کیرمو بهش برسونم دیدم وسط حال لخت لخت ایستاده داره میرقصه حوله رو انداختم و از پشت بغلش کردم با یه دست کس و با یه دست دیگه سینه هاشو گرفتم و گفتم چرا از من ناراحتی مگه خودت نگفتی میتونی منو بکنی گفت : بخاطر همینه افتاده بودی روی خاله سارا بلند هم نمیشدی اونطوری میکردیش نمیگی منم که مامانتم بیشتر از اون نیاز دارمگفتم اخ که قربون این مامانم برم من که نمیدونستم میخوای وگر نه همون شب میومدم پیشت تا صبح کستو میخوردم و هزار بار ابتو میاوردم من یه موی کس تورو با هیچ کس عوض نمیکنم و همونطوری بردمش سمت مبل و نشوندمش گفتم بشین میخوام کستو بخورم اونم نشست و من شروع کردم به خوردنش و تا میتونستم زبونمو دادم تو اونم سینه هاشو گرفته بود و اه میکرد منم انگشتمو میکردم تو و کسشو میخوردم دیدم که وقتشه گفتم بلند شو ؛نشستم زیرش و گفتم یه پاتو بزار رو مبل که پاشو گذاشت رو مبل و کیرم و گذاشتم دم کسشو دادم توش کفتم تلمبه بزن مامانی اونم تند تند تلمبه میزد و منم سینه هاشو گرفته بودم و کیرم میرفت تو کس نرم و مرطوبش بعدش دیدم کونش داره بهم چشمک میزنه گفتم حالا رو زانو بشین رو مبل اونم نشست و کونشو داد سمتم منم کیرمو دادم تو کونش داشتیم حال میکردیم اون میگفت اهان خودشه بدی تو جرم بده منم گفتم چشم مامانی انقدر کردم دیدم ابم داره میاد گفتم برگرد دهنتو بیار جلو که زود کیرمو گفت دهنشو منم ریختم تو دهنشو اونم کیرمو گرفت تو دهنش و یه دو دقیقه خورد و بعد همونطوری دراز افتاد کف حال منم رفتم کنارش و پستونشو گرفتم دهنم و خوابیدیم.

خاله شادی :tease: من سعید هستم و ۲۷ سالمه خاطره ای که میخام براتون بگم مربوط میشه به ۳ سال پیش. خالم می خواست از کانادا بیاد و من برای اینکه تنها نباشه اومدم تهران استقبالش. خالم اسمش شادیه و حدود ۸-۴۷ سالشه. از فرودگاه به هتل رفتیم تا فرداش به شهرستان پرواز کنیم. تو هتل خالم گفت که می خواد یه دوش بگیره تا خستگیش در بیاد و رفت حمامو من هم رو تخت دراز کشیدم تا کارش تموم بشه. خالم حمومش تموم شد و اومد بیرون. فقط حوله رو دورش پیچیده بود و چیزی تنش نبود. وقتی که خواست لباسشو عوض کنه من خواستم از اتاق برم بیرون اما اون گفت: سعید جون تو هم مثل پسر من هستی. پس لزومی نداره که بری بیرون. من هم موندم خالم جلو چشمای من خودشو خشک کرد. بعد هم حوله رو انداخت کنار. وای ی ی ی ی من که تا اون موقع بی خیال بودم با دیدن اون بدن تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن. آب تو دهنم خشکیده بود. چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم. یه هیکل تمیز سبزه که حتی یه چروک پیری روش نبود. یه کس بی مو و یه کون قلنبه که کیره مرده رو شق می کرد. همین جوری زل زده بودم به خالم اونم اصلا به روم نمی آورد. دیگه کم کم کیرمو از رو لباس میمالیدم. آخرش دلمو به دریا زدم و به خالم گفتم: شادی جون بزنم به تخته خوب موندی. اصلا تکون نخوردی. اونم یه لبخند زد و گفت: بچه چش هیز، قابل تورو نداره. دیگه داشتم دیوونه میشدم اما این حرفشو به حساب شوخی گذاشتم و به روی خودم نیاوردم ولی نمی شد بد جور شق کرده بودم و دلم میخواست هر جور شده خالمو بکنم. خالم فقط یه لباس خواب رو شورت و سوتینش پوشید و اومد رو تخت پهلوی من دراز کشید ازم پرسید: سعید جون چیکار میکنی؟ دوست دختر داری یا نه؟ منم گفتم: نه بابا دوست دختر کیلو چنده؟ تازه کی میاد با من دوست شه!!!!. (البته داشتم خودمو لوس میکردم.) خالم گفت: نه نباید اینطوری باشه. اگه تو الان کانادا بودی دخترا برات سرو دست میشکوندن. گفتم : فعلا که ما سر نخواستنمون دعواس. خالم گفت: یعنی تو تا حالا با هیچ دختری عشق بازی نکردی؟ با تعجب پرسیدم :چی؟ گفت یعنی تا حالا با هیچ دختری حال نکردی؟! منم با خجالت گفتم نه. پرسید: تو حتی دختر لخت هم ندیدی. من که هم حشری بودم هم از خالم خجالت میکشیدم گفتم نه. اما اون ول کن نبود. بعد از اینکه کلی اصرار کرد گفتم فقط یه بار دزدکی طوری که مامان بابا نفهمن یه فیلم سکسی دیدم. گفت :پس میدونی چی به چیه. منم سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم. به من نزدیک شد دستشو گذاشت زیر چونم. سرمو بلند کرد و لبمو بوسید. لباش داغ داغ بود. بازم بوسید. من خودمو عقب کشیدم. با اینکه خیلی دلم میخواست اما خجالت می کشیدم. ازم پرسید چطور بود؟ خوشت اومد؟ من بازم هیچی نگفتم. اینبار منو کشید طرف خودش و محکم لبمو بوسید. من هم دیگه مقاومت نکردم. اون لبای منو میمکید و من هیچ کاری نمیکردم. گفت: عزیز دل خاله اینجوری خوب نیس. خوشم نمیاد. تو هم همون کارایی که تو فیلم دیدی انجام بده. منم آروم شروع کردم به بوسیدن لباش. یه کم که همو بوسیدیم منو خوابوند و خودشم رو من دراز کشید. همین جور که همو می بوسیدیم از رو لباس کسشو میمالید به کیرم. تی شرت منو درآورد و سینمو میبوسید و نوک سینمو گاز میزد و می لیسید. منم که خجالتم ریخته بود سینه هاشو چنگ میزدم. خالم همین جور که سینمو میبوسید رفت پایین و گرمکن ورزشی که پام بود رو درآورد. شورتمو کشید پایین و با دست آروم جوری که من داشتم میمردم سر کیرمو ناز میکرد. گفت: چه پسر خوشگلی داری. میزاری ببوسمش؟ منم با تکون دادن سرم قبول کردم. اول یه بوس خوشگل از سر کیرم کرد. بعد سر کیرمو کرد تو دهنش. کیرمو تا ته تو دهنش می کرد بعد با مکیدن دوباره در میاورد. خیلی خوشم اومده بود. ۵ دقیقه ای همین کارو کرد. بعد بلند شد لباس خواب و لباس زیرش رو درآورد و اومد رو سینه من نشست. جوری که کسش جلو دهنم بود. گفت: حالا نوبت توئه که دختر منو ببوسی. من که از کس خوری خوشم نمیومد با اکراه و اصرار خالم قبول کردم و یه ذره با زبون کسشو مالوندم. بعد یه کم هم چوچولشو مکیدم. بلند شدم به خالم گفتم میزاری کستو بکنم؟ گفت: از خدامه عزیزم. هر کاری میخوای بکن. لازم نیست از من اجازه بگیری. شادی جون رو به پشت خوابوندم کیرمو دم سوراخش گداشتم و فشار دادم. کیرم الان توی یه سوراخ خیس گرم و با حال بود. آروم عقب جلو میکردم. شروع کردم به تند تند تلمبه زدن. خالم آه و ناله میکرد و همش قربون صدقه کیرم میرفت. پاشو بلند کردم رو شونم گذاشتم و باز تلمبه زدم. خیلی بهمون خوش میگذشت. کیرمو در آوردم. خالمو رو شکم خوابوندم از پشت لای پاشو باز کردم و دوباره کردم تو کسش و تلمبه زدم. دستام رو سینه هاش بود و داشتم چنگ میزدم. دیدم خالم تند تند خودشو تکون داد و رو تخت افتا د. اون ارضاء شده بود اما من بازم میخواستم و هی تلمبه میزدم. با صدای گرفته ازم پرسید: میخوای بدونی تو کونم چه خبره؟ منم گفتم آره. اونم گفت: پس حالا کونمو پاره کن. کیرمو از کسش در آوردم بردم جلو دهنش. یه کم که برام ساک زد همون جور که رو شکم خوابیده بود کمرشو بالا آوردم و کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش و محکم کردم تو. خالم بد جوری دردش اومده بود. پاهای منو چنگ میزد و ناله میکرد. من هم که حشرم بالا زده بود مدام تلمبه میزدم. حس کردم داره آبم میاد. به خالم گفتم. اونم زود پا شد کیرمو گذاشت لای پستوناش. آبم با فشار پاشید به صورت خالم. وقتی که تموم شد سر کیرمو کرد تو دهنش و مکید. خیلی حال میداد. خالم رو پشت افتاد. منم رو سینش دراز کشیدم. دم گوشم آروم گفت: خوشت اومد؟ دوست دختر خوبی بودم؟ منم گفتم آره شادی جون. مرسی. از او موقع به بعد منو خالم هر چند وقت یه بار با هم سکس داریم و از این کار لذت میبریم

من و مامان عزیزم سلام. من سروشم ۱۹سالم هست یه مامان دارم حدود۳۶ساله که خیلی زیباست. داستانی رو که براتون می نویسم یه داستان واقعی هست که بین من و مامانم اتفاق افتاده .خوب بریم سر داستان. من از وقتی که فهمیدم بلوغ چیه و حس جنسیم مثل بقیه پسر های نوجوان قوی شد تازه فهمیدم که زندگی یعنی چی وقتی با این مسئله اشنا شدم شروع کردم تحقیق درباره این بلوغ و منی و… چون منم مثل بیشتر نوجوان های ایرانی نمی دونستم که اصلا این منی واسه چی از ادم بیرون میاد و یا چرا این حس رو دارم شاید باورش برای کسایی که این داستانو می خونند یکم سخت باشه ولی اگه یکم فکر کنن می فهمن که همچین موضوعاتی توی خانواده های یکم مذهبی هست.خوب می گفتم بعد از این که به بلوغ رسیدم و چند باری که منی تو خواب ازم بیرون اومد کنجکاو شدم ببینم که این ماده چیه ولی چون با پدر و مادرم رودربایستی داشتم نمی تونستم به اونا بگم در نتیجه اطلاعاتی رو که می خواستم از بچه های یکم خلاف مدرسه و به خصوص سایت های اینترنتی به دست اوردم اگه یادتون باشه چند سال پیش سایت شهوت سرا بود که از هر نظر کامل و بروز بود و در ضمن فیلتر هم نمی شد(به خاطر استفاده ازhttps) تو این سایت بود که تازه فهمیدم قضیه از چه قراره کم کم به سایت علاقه مند شدم و از داستان ها و عکس هاش استفاده میکردم(خودمونی بگم حال میکردم)دو هفته ای این طور گذشت که با بخش خود ارضایی انجمن اشنا شدم منم که تا اون موقع اصلا نمی دونستم که جلق چیه این طور شد که با این روش حال کردن اشنا شدم و تصمیم گرفتم که هفته ای ۳بار جلقو بزنم از اون موقه دیگه دیدم که باید سوژه هایی پیدا کنم که با حاشون حال کنم پس شروع کردم به نگاه کردن فیلم های پرن و کلیپ و لباس های زیر مامان . گذشت و گذشت ولی چه گذشتنی مثلا با خودم قرار گذاشته بودم هفته ای ۳بار بزنم ولی شده بود روزی ۳بار توی این اوضاع بودم که فهمیدم مامان جونم فهمیده که پسرش جلق می زنه یه روز که خونه تنها بودیم یه دفعه سر صحبتو باز کرد و گفت که تو خود ارضایی می کنی همینو که گفت دهنم باز موند. هنگ کردم (مامان از کجا می دونست)بهم گفت بدبخت قیافت تابلویه از یک کیلو متری ببیننت می فهمن که خودارضایی می کنی خلاصه گفتم اره یکم حرف زدیم که نباید جلق بزنم و ضرر داره و از این حرفا خلاصه اون روز تموم شد چند روز بعد که از مدرسه اومدم خونه دیدم که انگار کسی خونه نیست رفتم سمت اتاق تا لباسمامو عوض کنم که دیدم بله مامانی نشسته پشت کامپیوترو داره می بینه که پسرش چه داستان ها و کلیپ ها که ندیده تو همون جا بود که ریدم تو خودم رفتم جلو سلام کردم همین که صدای منو شنید بلند شد و یه کشیده بهم زد که صدای ویز ویزش هنوز که هنوزه تو گوشمه. بعد شروع کرد به نفرین کردن گفتن اینکه از راه به در شدی و تمام زحماتم از بین رفت یکم دعوا کرد بعد از این که آروم شد رفتم پیشش و خواهش کردم که به بابا چیزی نگه و این مسئله بین ما بمونه اول قبول نمی مرد ولی بعد راضی شد به کمک مامان جلق هامو کم کردمو تقریبا به حالت عادی برگشتم.بعد از چند هفته که بابام رفته بود ماموریت منو مامانم تو خونه تنها شدیم تو این مدت یکم صحبت کردیم و من بهش گفتم که دارم دیونه میشم و نمی تونم تحمل کنم هر زنی رو که می بینم فکرم میره جاهای بد اصلا ارامش ندارم از این جور حرفا دیدم که قبول کرد که سخت هست و همش نصیحتم میکرد تو این اوضاع بودیم که با خودم فکر کردم که بهتره تو این مدت که بابا ماموریت هست یه جورایی با مامان رابطه رو برقرارکنم بعد شروع کردم به زدن همون حرفا همیشگی و البته یکم رومانتیک تر خلاصه تو این یه هفته به نظرم مخشو زدم و یه جورایی راضیش کردم خلاصه پنجشنبه بود که از مدرسه خسته و کوفته اومدم خونه داخل که شدم دیدم یه فرشته خوشگل که تموم این ۱۶سال پیشش بودم با یه تاب صورتی راه راه و یه دامن کوتاه داره تو اشپز خونه غذا می پزه .درو بستمو سلام کردم مامانمم جوابمو داد رفتم که لباسموعوض کنم گفت کجا؟ گفتم میرم لباس عوض کنم گفت به مامانی بوس نمیدی؟تعجب کردم اخه تا به حال ازم بوس نگرفته بود همینو که گفت گفتم سروش جان مثل این که کارات نتیجه داده وامروز روز تو هست!رفتمو یه روبوسی کردمو لباس عوض کردمو ناهارو خوردیم بعد رفتم که به خوابم یه یک ساعت خوابیدم ولی یه دفعه بیدار شدم دیدم که همه جا ساکت هست بلند شدم رفتم اتاق مامان دیدم که اونم خوابه رفتم جلو دیدم که واقعا خوابیده رفتم رو تخت کنار مامان که دیدم بیدار شد گفت اینجا چیکار می کنی گفتم که خواب بد دیدم میشه پیش شما بخوابم گفت باشه و خوابید. منم سعی کردم بخوابم ولی نتونستم چون نمی تونستم کون قشنگ مامانی رو ببینمو کاری نکنم یکم به خودم جرات دادم دستم گذاشتم رو باسن مامان و مالش دادم بعد یواش یواش دستم رفت زیر دامنش که یه دفعه مامان برگشتو منو نگاه کرد منم خشکم زد خدایا چی بگم بهش. تو این اوضاع بودم که یه دفعه مامان گفت شیطون یک هفته هست داری هر روز حشریم می کنی حالا میخوای تنهایی حال کنی من هنوز تو وضعیت هنگ بودم که یک دفعه گفتم اگه بخوای میتونیم دوتامون حال کنیم برگشت گفت چرا که نه عزیزم اتفاقا یک هفته هست منتظرم. همینو که گفت یا علی گفتیم و سکس اغاز شد اول من شروع کردم به در اوردن لباسای مامان اول تابشو در اوردم و بعد دامنشو وای خدای من چی میدیدم مامانمو دارم لخت می کنم اون روز یه سوتین نارنجی با یه شرت سفید پوشده بود سوتینو دراوردم و شروع کردم به مک زدن و خورن پستون های مامانم وای خدای من انگار تازه متولد شده بودم داشتم شیر میخوردم ولی این پستون ها از عسل هم شیرین تر بود چه برسه به شیر بعد پستون ها رفتم سراغ شرت مامان که یه دفعه گفت عزیرم هنوز لباساتو در نیاوردی ها دیدم اره بابا انقدر هول شدم لباسای خودمو در نیاوردم اومد جلو و منم لخت کرد کیرم گرفت تو دستش همین که با دستای نرنش لمسش کرد انگار تو اسمونا بودم گفت بخورم واسه پسرم گفتم ممنون میشم همینو که گفتم کیرمو گذاشت تو دهنش و حسابی ساک زد بعد منم واسش کس قشنگشو لیسیدمو حسابی حشریش کردم حالا رسیده بودم به قسمت اصلی یعنی کردن مامانی کیرمو گذاشتم لای کسش و اروم هل دادم تو وای چه حسی بود کیرم تو یه جای گرم و زیبا و جادار و البته مطمین به نام کس مامانم بود یکم تلمبه زدمو بعد مدل ۳*۶شدیمو حسابی حال کردیم بعد اون قضیه قرارشد که دیگه جلق نزنمو فقط ماهی یه با با مامان حال کنم که همین طور هم شد و الان ۲سال هست که داره اینطوری پیش میره و حسابی حال میکنم

چه کونی داره زنم – ۱ من کامیار ۲۶ ساله هستم. من تو سکس عاشق کون تپل گوشتالوم.میخوام داستان بزرگ کردن کون زنم روبراتون تعریف کنم. سال ۸۵ من با ناهید نامزد کردم . ناهید ۲۰ ساله ۴۲ کیلو وزن و ۱۶۵ قدش بود با چهره ای زیبا و سکسی ولی بدن لاغری داشت.من شروع کردم به خوروندن پروتین وغذا و… تا کمی وزن بیاره. من قبل از سکس کونشو با سینه هاشو با روغن مخصوص حجم دهنده ماساژ میدادم و حشریش میکردم چند بار هم اب کیرمو ریختم تو کون زنم.زمان عروسی وزن زنم ۵۳ کیلو رسید . و این ۱۱ کیلو ۴ تا به سینه هاش و ۷ تا به کون و رونش اضافه شد.کل فامیل این فرقو فهمیدن .من این کار مالشو هر روز ادامه میدادم طوری شد که زنم بدون مالوندن زیرم نمیخوابید. ۳ ماه بعد ازدواج تصمیم گرفتم تا جایی که جا داره و هر روشی که میشه کون وپستونای زنم رو بترکونم.نزدیکترین و سریع ترین راه امپولهای هرمونی بود .با مشورت یک پزشک که خیلی هم هیز بود (جلوی من زنم رو لخت کرد که مثلا تحقیقاتشو رو اندام ناهید شروع شه) امپولها تزریق شد. ۳ هفته بعد از تزریق. خوردن ومالوندن متوجه شدم که خیلی کون زنم بزرگ شده و سینه های خوش فرمش(۸ کلیو اضافه وزن فقط در این قسمتها). دیگه زنم شده بود کمر باربی کون ۲ برابر جنیفر(خوش فرم) سینه هاش سایز ۹۵ سفت رو به بالا خلاصه فقط کونو سینه میدیدی.داستان اصلی از ایجا شروع میشه.خونه فامیل که میرفتیم احساس میکردم همه مردا فامیل چشمشون تو کوسو کون زنمه .۹۰ درصد حدسم درست بود.تمام شلواراش از رون بالا نمیومد مجبور شدیم بریم خرید اساسی پوشاک.اول رفتیم مانتو بخریم ۲-۳ تا انتخاب کرد ازاون نازک .کوتاه. چسبونا گفت از اینا خوشم میاد ولی خیلی بدن نماست منم دیدم پنچر شد گفتم بریم حالا تن بزن فروشنده مردی میان سال بود .وقتی از اتاق پرو اومد بیرون من که شوهرشم کیرم راست کرد از تو اینه آمار فروشند رو گرفتم دیدم میخ کون ناهید.طرف با چرب زبونی که یه مانتو دارم تو ویترین نمیزنمو کار فرانسه بپوشید حتما میپسندید وقتی اونو پوشید انقدر کوتاه بود که خط کونش معلوم بود از جلو یعقه به قدری باز باز بود که کل سینهاش افتاده بودن بیرون.خلاصه دیگه از پرو شلوارنمیگم که وقتی مانتو رو میداد بالا که دور کمرشو نشون بده کل فروشگاه روش زوم بود . یه روز تعطیل که رفته بودیم جمشیدیه (با لباسای جدیدش) وفتی سر بالایی میرفتیم متوجه شدم ۲ پسر هر جا میریم دنبالمون میان دیگه به کون زنم شک کردم که آهن رباست یا کون.به شوخی گفتم ناهید پشت سرتو داشته باش این پسرا دنبال کون تو افتادن فکر کنم کیرشونو راست کرده باشی کمی خندیدیم احساس کردم بعد از حرف من کونشو بیشتر داد عقب قر کونشم خیلی بیشتر کرد وقتی نشستیم رو صندلی طوری لم داد بود که کل کونش تو دید اون پسرا باشه منم به روم نیاوردم چون خودم کمی راست کرده بودم احساس خاصی داشتم .خوشم میومد چنتا پسر تو کف بدنی موندن که خودم پرورش داده بودم.بعد اون روز هر جا که بیرون میرفتیم عده ای به عشق کون زنم ما رو همراهی میکردن از اینکه بدن زنمو کرده بودم نمایشگاه با لباسای حشری کننده کیر راست کن حال میکردم تازه بعضی وقتا طوری رفتار میکردم که همه فکر کنند که دوست دخترمه. تو سکس با زنم خیلی حال میکردم چون خدایش تو هر ۵۰.۰۰۰ نفر ۱ نفر بدنش این مدلی بود یعنی از ۱۰۰ متری فقط کونو سینه میدیدی.بعضی وقتها وسط سکس میگفتم یادته فلانی چشمش رو کونو سینه هات بود برات راست کرده بود توهم کونتو قر میدادی براش تا بیشتر حال کنه .میدیدم زن حشریتش چند برابر میشه.بعد یه مدت به جایی رسیده بود که میگفتم دوست دارم زیر مانتو هیچی نپوشی نوک سینهات بزنه بیرون یا میگفتم وقتی از دستت چیزی میوفته دولا میشی طوری قنبل کن که مردا دیونه کونت شن.اونم فرداش حرفای منو به اجرا میذاشت البته چون سینهاش بزرگ بودن فقط تو جمع فامیل سوتین نمیبست و یه تاپ نیم تنه میپوشید با یه شلوار کش تا بالای زانوش تو خیابون رگباری کیلیدشو مینداخت زمین با اشوه آروم با قنبل شدید از زمین بر میداشت یا ۲-۳ دیقه تو جاهای شلوغ دولا میشود با بند کتونی یا هر چیز دیگه ور میرفت. میگفتم میبرمت تو استخر مردونه میکنمت همه مردا راست کنن. اونم صدای نالش بالا میرفت میگفت:جون کونم کیر راست کنه سینه هام تاپ میخوره ….ولی فقط تو سکس از این حرفا میزدیم.لباسای ناهید به قدری تابلو بود که بعضی دنبالمون بودن تا بالا پایین پریدن کون تپل ناهید جونو ببینن. وقتی از ماشین پیاده میشد مانتو تا کمرش میرفت بالا کل لپای کونش میوفتاد بیرون بعد ۱-۲ دیقه میداد پایین . یه باربه خنده بهش گفتم : مانتو رو نده پایین بزار مردم ازکونی که من ساختم لذت ببرن اونم بدون مکث مانتوشو داد بالا گفت: الان کون تو دید کیرررر بعد کونشو تا جایی که میشد داد عقب انگار سر کیر دم سوراخ کسشه.منم کیرم داشت شرتمو پاره میکرد. وقتی میرفتیم پاده روی از هر ۱۰ نفر مرد ۴-۵ نفر خودشونو به هر نحوی میمالوندن به کون ناهید تو شلوغی دیگه کونشودستمالی میکردن منم میدیدم خودش خوشش میاد هیچی نمیگه منم کیرم راست میشد تازه خودم به پخمگی میزدم تا بیشتر بمالوننش. ناهید یه بار تعریف کرد با پسر همسایمون ۱۷ سالشه تو اسانسور تنها میشه اینم قمبل میکنه که پایین شلوارشو درست کنه اونم از پشت چسبونده به کونش با دستاش سینه های زنم بازی بازی داده زن گوشتالوم میگفت گذاشتم رو حساب بچه گیش نزدم تو گوشش توهم بهش چیزی نگو بچس. با کمی مکث گفتم اگه من بودم به زور میکردمت اخه خیلی کردنی هستی . توسکس بهش میگفتم: همه عاشق کونت گوشتالوت شدن سینه هات ازمانتو میزنه بیرون ابش میومد. منو ناهید رفتیم شمال .ویلای من توی مجتمع ۷ تا ویلاس که یه نگهبان داره.انقدر ناهید با تاپ شورتک لی میرفت تو حیاط همه تو کف مونده بودن(همه تقریبا همین مدل لباس میپوشیدن ولی بدن پر زنم از ۲۰ کیلومتری تابلو بود) مخصوصا اقای نگهبان(۴۴ساله). ناهید که بدجوری حشری بود.عمدا فیوز برق زد پرید(بعدا فهمیدم) نگهبان وقتی اومد درست کرد دید یه کس فقط با یه شرت جلوش تاپ( که اونارو هم نمیپوشید سنگینتر بود) وایساده میگه :علی اقا چی شده بود.اگه من نبودم درجا ناهیدو میکرد منم که با دیدن این صحنه ها کیرم راست شد رفتم تواتاق که مثلا ما از این ادمای خیلی خیلی راهتیم.آخر شب که شروع به مالوندنش کردم به ناهید گفتم بیچاره علی اقا کیر راست موند در حسرت ۲ دقیقه لمس کردن سینه هات الان دار با کیرش ور میره. ناهیدم با صدای حشری گفت:چی میشد میزاشتیم فقط کمی ماساژم بده آخه گناه داره. منم که حشری (کمی مست)حتی دوست داشتم خوردن کیر علی توسط زن سکسیم ببینم. گفتم :دوست داری فقط اجازه داری کمی با کیرش بازی کنی (فقط فقط).فلکه شوفاژو بست رفت که علی رو به بهانه مشکل شوفاژ بکشونتش تو ویلا.منم رفتم تو اتاق (از لای در آمارو داشتم). تا اومد تو گفت اقا کامیار خواب؟ ناهیدم گفت:اره علی آقا جون خوابه(با اشوه).تا دست زد به فلکه دید بستس بازش کرد گفت:ناهید خانم درست شد داشت که میرفت صداش کرد گفت:میای کمرمو بمالی درد میکنه کامی هم خوابه دکتر گفته هر شب باید چند دیقه ماساژ داده بشه.گفتبا کمی دست پاچگی) آخه خانم من باید برم آقا کامیارم ناراحت میشن.ناهید گفت:کامیار میخوابه توپ در کنی بیدار نمیشه.وایسا برم روغن که دکتر داده رو بیارم.اومد تو اتاق لخت مادر زاد شد لباس طورشو پوشید منو بوسید رفت.تا چشم علی بهش افتاد میخ کوب شد.رفت رو کاناپه لباس طورشم در اورد دستشو گرفت به سینهاش(از زیر لباس کل سینهاش معلوم بود) خوابید علی از جاش تکون نمیخورد .بیا روغن بگیر دیگه کمرم درد میکنه علی با تردید رفت شروع کرد به مالش کمر (خدایش فقط کمرش میمالید) بعد چند دیقه ناهید گفت:بالا پاهامم روکونمم میمالی علی جون آخه خیلی درد میکنه.من از دور برامدگی کیر علی میدیدم سر کیرمو گرفتم تو دستم میمالیدم .تا دستشو زد به کون زنم ناهید گفت:چه دستای بزرگی داری(قد و هیکلش درشت بود)جونننن .صدای ناله ناهید بلند شده بود.علی کون گوشتی زنمو میمالید میگفت:خانم ماشاالله شما کون بزرگی دارید خوش بحال اقا کامیار .اونم بیشتر حشری میشد برگشت رو به علی گفت: سینه هامم درد میکنن میمالیش .اونم با ترس یه نیگاه به اتاق کرد اروم شروع به مالیدن کرد.سینه هامو میخوری اخه کامیار زود خوابید منم یکی باید سینه هامو بوخورتا خوابم ببر. علی که خیالش از همه چی راحت شده بود با زبونش نوک سینهاشو لیس میزد.منم خودمو خواب الو نشون دادم رفتم تو پذیرایی علی رید به خودش تا اومد حرف بزنه ناهید گفت: کامی جون خوابیدی علی اقا زحمت داره میکشه ناراحت نمیشی منم با اون حالت نشستم گفتم دستش درد نکنه راحت باشید ناهید سینشو زوری کرد تو دهن مات زده علی زیپ شلوار علی باز کرد کیر منم داش از جاش در میومد .شروع کرد به مالیدن سریع رفت روغن اورد چرب کرد میمالید کیرش چیزی از مال من کم نداشت ۳-۴ دیقه مالش داد من رفتم جلو گفتم علی اقا دست درد نکنه بقیش با من علی بلند شد بره گفتم میتونی بمونی نشستم رو کاناپه ناهید نشست رو کیرم کرد تو کسش.محکم میزد به کونش مگفت کیر علی جون خیلی سفت و داغه .علی دست به کیر وایساده بود ناهید اروم میگفت بزار بکنه تو کونم میخوامش گناه داره سوراخ کونم میخواره گفتم فقط سر کیرش بمالونه به سوراخ کونت .علی از خدا خواسته سر کیرشو میمالید به کون زن تپلم ناهید خودشو میداد عقب شاید فرجی شد.علی وجود نمیکرد فشار بده ولی سر کیرش رفته بود تو (با تلاش ناهید)کل ابمو ریختم رو سینه هاش ناهید کیر علی کرد تو دهنش انقدر براش ساک زد کل اب علی خورد.فرداش علی هی در میزد میگفت چیزی لازم نداری شبش تو اتاق علی دوباره کیر علی خورد .دیگه ناهید سر هر سکسمون مگفت برو علی بیار. یه بار رفتیم پاساژ علاُدین انقدر مالونده بودنش میگفت هر روز منو بیار اینجا بهش ۱۰ تا شماره داده بودن.تا اینجا خانم خیلی دستمالی شده بود یکبار هم کیر علی اقا نصفه نیمه بهش مالیده شده بود.دیکه ناهید شد یک زن تمام حشری که صبح تا شب تو ذهنش فانتزی میساخت و تو فکر عملی کردنش بود.منو به زور میبرد مترو قسمته مردا یکی انگشت میکرد تو کونش اینم قمبل میکرد یا از رو شلوار کیر اینو اونو میمالید. بی دلیل ازدستش وسیله ای رو مینداخت بعد با اشوه و قنبل زیاد دولا میشود ۱۰ بار جلوی خودم تواسانسوریا مترو حتی خیابون پشتشو میکرد به مردا طوری دولا میشد که لپای کونش با کیرشون تماس پیدا میکرد کل مردا و پسرای همسایه تو اسانسور یا انباری ساختمون تا مرز در اوردن و مالوندن کیرشون رفته بود. طوری شده بود داداش ۱۹ سالم هر روز خونه ما بود جلوش با شورت و سوتین میگشت . یه شب من خونه نبودم زنم خودشومیزنه به خواب داداشم کیرشو انقدر میماله به کون زنم تا ابش میاد. یه بار رفتیم بانک ناهید گفت من تو صف وایمیستم تو برو بشین خسته میشی.منم که دوست داشتم ببینم میخواد چیکار کنه .بعد ۲ دیقه یه آقای ۳۳ – ۳۴ ساله شهرستانی اومد پشتش وایساد. زنم به پیشخون تکیه داده بود داشت فیش پر میکرد طوری قمبل کرده بود که مانتوش داشت جر میخورد بد جوری آب از لبو لوچه مرده را افتاده بود وقتی صف رفت جلو ناهید نرفت طرف آروم آروم رفت جلو تا چسبید به ناهید .گفت ببخشد خانم . ناهید انگار نشنیده تازه بیشتر خودش داد عقب طرف تازه دوزاریش اوفتاد داستان چیه . دیگه کون ناهیده ول نمیکرد کیرش تابلو راست کرده بود میمالید به کونش ضخامت لباسای ناهیدم که شورتو شلوارو مانتوش کلا ۱ میلمترم نمیشد داشت نوبت ناهید میشد که فکری به سرم زد. اومدم بیرون بانک زنگ زدم به موبالش گفتم :خوب کیر بد بختو بلند کردی کارت تموم شد لفتش بده تا کار یارو هم تموشه بعد برو از بانک بیرون میخوام ببینم طرف چیکار میکنه.

بوس بازی با خالهسلام من امیرم ۱۸ سالمه,من یه خاله دارم به اسم (ب) که متولد ۱۳۶۱ هستش.یه روز رفتم خونه ی مامان بزرگم (خالم با مامان بزرگم زندگی میکنه و از شوهرش جدا شده) شام خوردیم و رفتیم که بخوابیم چون مامان بزرگم ۲ هفته ی پیش عمل کرده بود رو تخت خالم که تو اتاق خالم بود خوابید من و خالم هم تو پذیرایی با فاصله ی یک متری خوابیدیم موقع خواب چون من وخالم همیشه همدیگه رو میبوسیدیم من خالم رو که پشتش بهم بود بوس کردم ولی اون منو بوس نکرد. گفت:خستم و حال ندارم برگردم,گفتم:خوب من میام جلو رفتم جلو صورتم رو نزدیکه لباش بردم کیرم هم از پشت به کونش میخورد اونم صورتمو بوسید من لبم رو بردم جلو گفتم:یکی دیگه از اینجا,اونم بوسید گفتم:آبدار باشه اونم بوس آبدار از لبای من کرد منم یه جورایی لبای اونو لیسیدم اونم بهم یه نگاه کرد و خوابید من رفتم پشتش گفتم اجازه میدی یکم بغلت کنم گفت نه خلاصه بعد از اصرار,گفتم:خواهش میکنم حرفی نزد منم از پشت بغلش کردم کیرم رو بهش مالیدم گفتم حالا بوست کنم?گفت:نه دوباره با اصرار من حرفی نزد.منم تا میتونستم لباش رو لیس میزدم یهو بهم با صدای حشری گفت بسه دیگه برو منم گفتم پس یه شرطی داره گفت چی؟ گفتم بوست کنم. گفت زود.منم لبام رو چسبوندم به لباش و این دفعه یه لب ناب ازش گرفتم ولی چیزی نگفت رفتم کنار گفتم خاله چقدر منو دوست داری؟ گفت:قد تموم دنیا. منم تا اینو شنیدم کیرم رو بهش چسبوندم و یه لب دیگه ازش گرفتم.گفتم خاله یه چیزی بگم ناراحت نمیشی?گفت بگو.گفتم دوست داری با هم باشیم؟ حرفی نزد شروع کردم لباساش رو درآوردن کاری نکرد.گفتم:اشکالی که نداره؟ گفت نکن نمیخوام گفتم ولی من میخوام زود پستوناش رو کردم تو دهنم داشتم میخوردم که دیدم دستش رو از روی شلوار برد به کیرم و اونو فشار داد گفتم: دوسش داری؟گفت اکه مال تو باشه.از هم لب گرفتیم من دراز کشیدم اونم اومد رو.منو لخت کرد کیر منو که حدودا ۱۷ سانته تا ته کرد تو دهنش و برام تا میتونست ساک زد. منم زود کیرم رو از دهنش کشیدم و گذاشتم رو کسش که گفت:تو رو خدا فقط آروم,منم لبم رو گذاشتم رو لبش و کیرم رو یواش یواش کردم تو کسش که یه آه بلند کشید منم شروع کردم به تلمبه زدن بعد از ده دقیقه لرزید فهمیدم ارضا شده کیرم رو در آوردم تا دسته کردم تو کونش که داشت اوف اوف میکرد حسابی کردمش دیدم داره آبم میاد زود گذاشتم تو کسش و همونجا خالی کردم حدود ۱۰ دقیقه همونطور روش خوابیدم بهش گفتم که قرص بخوره اونم گفت باشه کیرم رو کشیدم بیرون گذاشتم تو دهنش اونم دوباره برام ساک زد چون دفعه ی دومم بود این دفعه دیرتر آبم اومد و همونجا تو دهنش خالی کردم بوسیدمش لباسامون رو پوشیدیم.گفتم:مرسی خاله ی گلم,اونم گفت:خواهش میکنم خندیدیم عزیزم وتا صبح در آغوش هم خوابیدیم.دید زدن مامان آتوسا من سامان ۱۹ سالمه و در شرق تهران ساکنم من زیاد از دختر و از این چیزا خوشم نمیاد و بیشتر دنبال زنهای جا افتاده ۳۵ تا ۴۷ هستم یکی مثل مامانم. راستی مامانم آتوسا ۴۵ سالشه و نسبتا هیکل خوبی داره با یه شکم نقلی که آرزومه که زیره شکمشو ببینی.بگذریم. یه روز که خیلی حشری بودم و کیرم سیخ شده بود و دنبال یه سوراخ گرم ونرم میگشت و همینجور با خودم کل انجار میرفتم که یاده شورتای مامانم افتادم رفتم سر کشوش و با شورتهای توریش ور رفتم و بازی کردم چه بوی خوبی میداد مالیدم به کیرم یه ۱۵ دقیقه ایی در گیر شرتها بودم اخرشم ابم و نیاوردم و رفتم بیرون وقتی برگشتم مامانم اومده بود وداشت میرفت حموم منم سلام دادم و رفتم تو حال تا تلویزیون ببینم چون بیش از حد حشری بودم با یکی از دوستام که مامانش و میمالونه تماس گرفتم و بهش گفتم که مامانم رفته حموم و باید چی کار کنم اونم یه سرس کس و شر گفت و فقط دل من وسفت تر کرد همین.صدای شر شر اب در اومد حموم مامانم معمولا ۲۵ تا ۳۰ دقیقه طول میکشه .قلبم تند میزد هیجان عجیبی اومد سراغم نمیدونم از ترس بود یا اینکه میخواستم مامانم و لخت ببینم . به هر حل رفتم دم در حموم و از کلید مشغول دیدن شدم هنوز چیزی ندیده بودم صدای اب قط شد و مامانم از کنار حموم تیغ و برداشت وایییییییی واقعا کون گنده ایی داشت بیخود نبود که همه مردا اول به کونش نگاه میکردند سینه هاشم نسبت به سنش خو ب سفت مونده بود من کیرم و میمالیدم و به هیکل خوش فرم مامانم نگاه میکردم هنوز کسشو ندیده بودم دید خوبی هم نداشتم ولی با این تفاصیر فهمیدم که میخواد پشماشو بزنه درست نمیشد دید برای همین رفتم تو اتاق ومنتظر بیرون اومدنش شدم وقتی اومد بیرون از لای در داشتم نگاه میکردم و صدای تلویزیون از حا میومد و مامانم فکر کرد که من اونجام با خیال راحت بدون حوله اومد بیرون واقعا هیکل مامانم هر مردی رو حشری میکرد منم داشتم دیوونه میشدم دلا شد تا حولشو برداره اوممممممم سوراخ کون بزرگش برق میزد صورتی صورتی بود کیرم و میمالوندم حولرو برداشت ومشغول خشک کردن سرش شد برای اولین بار کسش و دیدم تمیز مثل اینه اون یکم شکمی هم که داشت به کسش جلوه خاصی داده بود و ظاهرن هم انگار خیلی هم گشاد نبود سینه هاشو خشک کرد و لباس زیرش و هم پوشید یه شرت کرست سفید که خیلی بهش میومد من هم دیگه اب از کیرم وهم از دهنم اویزون بود……… و از اون به بعد دیدم به آتوسا تغیر کرد!!

سی دیخیلی خوابم میومد هر کاری می کردم نمی تونستم از جام بلند شم چند دفعه تو خواب و بیداری می شنیدم که مامانم داد می زنه : بهااااااااره … پاشو دختر خواب می مونی مگه مدرسه نداری ؟ از یه طرف نگران مدرسه ام بودم که ممکن بود دیر بشه و رام ندن تو از یه طرفم بدجوری خوابم می آمد آخه تا دیر وقت داشتم فیلمی که از سمیرا گرفته بودم رو نگاه می کردم . سمیرا یه دختر زبر و زرنگ بود توی مدرسمون که هر کی هر فیلمی می خواست میرفت سراغ اون چون همه جور فیلمی داشت کماندویی ، جنایی ، پلیسی ، ترسناک ، وسترن ، و …. اما فیلمی که من ازش گرفته بودم رو بگم … یه روز تو کلاس که سمیرا فیلمای بعضی از بچه ها رو داد به من که تازه باهاش دوست شده بودم و خود سمیرا هم می گفت منو خیلی دوست داره و دختر باحالیم (به خاطر کسخلیم می گفت این حرف و چون خیلی به قول دوستام از مرحله پرت بودم ) گفت : تو چی بهاره فیلم نمی خوای ؟ گفتم نه بابا وقتشو ندارم یا خوابم یا درس می خوونم … خندید و گفت یه فیلم دارم که اگه ببینی برق از چشمات می پره …با تعجب گفتم چه فیلمی ؟ گفت می خوای بدم بری ببینی شرط می بندم اگه ببینیش مشتری میشی در حالیکه خیلی کنجکاو شده بودم ببینم چه فیلمیه فکری کردمو گفتم : ترسناک که نیست ؟ خندید و گفت نه بابا نترس لولو نداره توش … گفتم باشه ..حالا چی هست ؟ گفت چیز خوبیه ولی وقتی تنها شدی نگاه کن اونجوری خیلی بهتره موقعی که زنگ خورد بهت میدمش ..سمیرا خودش یه دختر معمولی بود از لحاظ چهره در مورد خونواده اش هم چیزی نمی دونستم چون تازه با هم آشنا شده بودیم یه جورایی انگار به من اعتماد نکرده بود هنوز که بخواد همه اسرارش رو بگه .. فقط می دونستم تو مدرسه به خاطر اینکه فیلم پخش می کرده یه دفعه گرفته بودنش اما به قول خودش شانس آورده فیلمایی که همراش بوده موردی نداشته وگرنه اخراج می شد البته خیلی خیلی زرنگ بود خودش می گفت به یه بچه فضول فیلم دادم همون لو داده منو …از اون موقع جوری حواسش جمع بود که عمرا خبره ترین پلیسها هم نمی تونستن بگیرنش چه برسه به مدیر و ناظم مدرسه ما … خلاصه اون روز اومدم خونه و بعد از ناهار رفتم تو اتاقمو در حالیکه داشتم از کنجکاوی می مردم سریع سی دی رو گذاشتم و منتظر شدم ..یه کمی که گذشت و بعد از معرفی شخصیتها و نوشته های انگلیسی و این چیزا گذشت نمی دونم چرا یهو ضربان قلبم تند شد … طاقت نمی آوردم به آرومی فیلم رو نگاه کنم خیلی هیجان داشتم می خواستم ببینم این چه فیلمیه که اینقدر سمیرا ازش مطمئن بود … فیلم رسید به اینجا بعد از حدودا ۱۰ دقیقه : خانومه رفت تو اتاق یه آقایی که انگار اونجا شرکت بود و اون آقاهه رئیس بعد یه کمی حرف زدن و خانومه موقع رفتن در حالیکه خیلی هم موقع راه رفتن به خودش پیچ و تاب می داد یهو یه سری پرونده که دستش بود میریزه زمین و اونم دولا میشه جمع کنه که موقع جمع کردن همه جاش معلوم میشه شورت پاش نبود و همه جاش دیده می شد و اون آقا هم خیره شده بود به خانومه و خودش رو می مالید … من که مثل مجسمه داشتم به فیلم نگاه می کردم چشم از تلویزیون بر نمی داشتم … اولین بار بود از این فیلما می دیدم هر چی بیشتر از فیلم می گذشت چیزای عجیبی که شنیده بود م رو با چشمم می دیدم …پس سکس که می گن این شکلیه .. اون روز من اولین فیلم سوپر زندگیم رو دیدم دوستام خیلی مسخره ام می کردن و می گفتن ما تا حالا شونصد تا از این فیلما دیدیم اما تو یکی هم ندیدی بیچاره .. بدبخت شوهرت چه زنی می خواد بگیره حتما بلد نیستی شورتت رو هم دربیاری نه ؟!! همیشه اینجوری مسخره ام می کردن و سر به سرم می ذاشتن من از اینکه اینقدر به قول اونا شوت بودم خیلی خجالت می کشیدم اما امروز از اینکه فیلم رو دیده بودم هم راضی بودم هم ناراضی چون اولا بالاخره می تونستم جلوی اونا کم نیارم و بگم منم دیدم دوما من از چیزی که خوشم می اومد بدجوری بهش عادت می کردم می ترسیدم به این فیلما هم عادت کنم ..بگذریم … اون روز من صد بار تا شب فیلم رو دیدم خودمم جوری شده بودم که دلم می خواست جای شخصیتهای زن اون فیلم باشم چون به نظرم خیلی حال می کردن جوری که جیغ می کشیدن تا نصفه شب هی فیلم رو می ذاشتم و خودم رو با دست می مالیدم اما کار زیادی بلد نبودم بکنم دوست داشتم مثل اون زنه یکی منو بکنه اما کی … تو ذهنم خودمو می ذاشتم جای اون زنا و چشمام رو می بستم و خودم رو می مالیدم و اینقدر این کار رو می کردم تا ارضا شم بعدم مثل یه جنازه ولو می شدم..خلاصه واسه همین اون روز صبح خواب مونده بودم چون شب قبلش همه انرژیم گرفته شده بود و منم چون بار اولم بود زیاده روی کرده بودم و چند بار تا صبح خودمو ارضا کرده بودم با هر بدبختی بود از جام بیدار شدم و دست و صورتم رو شستم و رفتم سر میز صبحانه.. مامانم یه کمی نگام کرد و گفت بهاره بیحالی امروز ؟! چیه ؟ گفتم هیچی دیشب تا دیر وقت درس می خوندم یه کمی خواب آلودم … من غیر از خودم دو تا داداش داشتم . بهزاد که ۲۶ سالش بود و بهنام که ۲۰ سالش بود. بهزاد نامزد داشت و یه ۶ ماهی می شد که عقد کرده بود و بهنام هم درس می خوند …سر میز طبق معمول بهزاد که نبود و صبح زود رفته بود سر کار من و بهنام و بابام بودیم …یه کمی با بهنام زدیم تو سر و کله هم تا بقول مامانم ثابت کنیم که هیچیمون به آدمیزاد نرفته … من و بهنام کارد و پنیر بودیم همش در حال جنگ بودیم با هم .. بر عکس بهنام ، بهزاد.. اینقدر با اون راحت بودم که حد نداشت .. نه گیر می داد..نه اذیتم می کرد .. نه کرم داشت که بی اجازه بره تو اتاقم … خلاصه خیلی ماه بود … بابام که دید منو بهنام باز داریم می جنگیم گفت : واقعا که همین چند دقیقه پیش تو اخبار همزیستی مسالمت آمیز گربه و جوجه رو نشون میداد اون وقت شما دو تا که مثلا آدم هستین نمی تونید با هم کنار بیایید …گفتم بابا تقصیره بهنام همش … همیشه اول این شروع می کنه … ببین داره تو لیوان من شیر می خوره … بهنام خنده ای کرد و گفت بیا نی نی جون … اینم لیوانت .. بذارش تو جهازت … مامانم چشم غره ای به ما رفت و گفت زود باشید دیگه تا کارتون به جاهای باریک نکشیده آماده شید که دیگه دیرتون نشه.. رفتم تو اتاقمو اول اون سی دی رو یه جای درست و حسابی گذاشتم یعنی تو کشو لباسم که کسی اونجا کار نداشت بعدم لباسامو پوشیدم خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون … تو راه به این فکر می کردم که به سمیرا چی بگم … بگم خوشم اومده ؟ میگه چه ندید بدید بوده اومده میگه … نگم خوشم اومده میگه پس چرا سی دی رو نیوردی اگه خوشت نیومده ؟ مغزم طبق معمول کار نمی کرد گفتم حالا میرم ببینم اصلا چه حرفی پیش میاد… تو حیاط سمیرا رو دیدم به یه سری از بچه ها که روی پله های کناری سالن نشسته بودن و داشتن حرف می زدن… نمی دونستم برم جلو یا نه … آخه از دوستای سمیرا خوشم نمی اومد خیلی قیافه هاشون خفن بود می ترسیدم ازشون .. رفتم یه گوشه و کتابمودر آوردم و خودمو سرگرم کردم … چند دقیقه بعد سمیرا منو دید و خودش اومد طرفم سلام کردیم و گفت بهاره بیا پیش ما … گفتم نه ممنون .. تو برو .. گفت مسخره بیا بریم دیگه تو که تنهایی ببند کتابتو بیا بریم با بچه ها آشنا شو … تا اومدم حرف بزنم دستمو گرفت و کشید و برد سمت اونا … ۵ نفر بودن به ترتیب معرفیشون کرد یکی شون که خیلی قیافش ضایع بود اسمش مینا بود…ضایع به این خاطر که یه آدامس انداخته بود تو دهنش اندازه یه کف دست و بد جوری هم می جویدش آدم چندشش می شد خیلی بد نشسته بود پاهاشو باز کرده بود طوری که درز خشتکش هم معلوم بود که دوختش به صورت زیگزال بود … خیلی بدم اومد ازش از همه بدتر طرز حرف زدنش بود که مثل لاتهای چاله میدون حرف می زد ..اه اه … به زور منو کشوندن تو جمع خودشون و از شانس گندم هم بعدا فهمیدم این مینا دوست جون جونی سمیرا هستش یعنی هر جا سمیرا هست مینا هم هست گفتم خدا رو شکر که تو یه کلاس نیستن …سر کلاس که با سمیرا تنها شدیم اومد کنارمو گفت بهاره فیلمه چطور بود ؟ خواستم کم نیارم گفتم بد نبود … بلند خندید جوری که همه نگاش کردن بعد بهم گفت : خیلی پررویی دختر … بد نبود!!! من که می دونم اولین باره از این فیما می بینی … اینم می دونم آدم باره اول چه احساسی داره می خواد به عالم و آدم بده و تجربه کنه …پس خواهشا دیگه نگو بد نبود … بگو عاااااااااااالی بود و حسابی کف کردم … خجالت کشیدم از اینکه اون دقیقا حالت منو فهمیده بود…دیشب دلم می خواست مثل این جنده ها راه بیفتم بیرون و به همه بدم از بس که شهوتی شده بودم … چیزی نداشتم که به سمیرا بگم آخه واقعا فیلمش عالی بود و منم کف کرده بودم فقط سکوت کردم و اونم با سکوتم فهمید که حدسش درست بوده ظهر که مدرسم تموم شد راه افتادم برم خونه همش دعا می کردم کسی خونه نباشه تا راحت با صدای بلند اون فیلم رو ببینم آخه درسته که تو اتاقم کسی نبود و راحت بودم اما بازم باید صداشو کم می کردم کسی نشنوه در صورتی که همه حال این فیلمه به صداش بود دوست داشتم صداشونو بلند و واضح بشنوم ..ااااااااه وقتی رسیدم خونه دیدم علاوه برمامان بهزاد با نامزدش هم خونمون هستند خیلی تعجب کردم اون ساعت اون دو تا خونه بودن اما انگار مهسا نامزد بهزاد حالش خوب نبوده واسه همین بهزاد مرخصی گرفته و مهسا رو برده دکتر بعدشم آوردش خونه خودش دیگه نرفته سر کار …مهسا تو خونه ما خیلی راحت می گشت یه تاپ تنش بود با شلوار همون جوری جلوی بابام و بهنام می گشت درسته که بابام بهش محرم بود اما خب تاپش به نظر من خیلی باز بود چون چاک سینه اش هم به خوبی دیده می شد واسه بهنام خوب بود که از هر فرصتی واسه دید زدن استفاده می کرد. می دونستم از هر فرصتی واسه دید زدن استفاده می کنه فرقی نمی کنه کی باشه بهنام از دید زدن همه لذت می برد چند دفعه دیده بودمش گاهی وقتا که مهسا شام پیش ماست بعد از شام که دولا میشه میزو جمع کنه بهنام چه جوری سینه هاشو دید می زنه بعضی وقتا اونقدر تابلو نگاه می کرد که بابام بهش چشم غره می رفت حتی مواقعی که مامانم استراحت می کنه می ره دیدش می زنه آخه مامانم تو خیلی لباسای پوشیده تنش نمی کنه چون نزدیکای تابستون بود مامانم همیشه یه تاپ نازک تنش می کرد که همه رنگ و مدل سوتینش دید داشت حتی وقتایی که دولا می شد یا دراز می کشید و استراحت می کرد دامنش می رفت بالا و گاهی تا شورتش هم دیده می شد بهنامم هی به یه بهانه ای می رفت جلوی مامان می شست و دید می زد … من اینا رو می دونستم اما مامانم اینا نمی دونستن بابام هم فکرمی کرد بهنام اگه دید می زنه از سر کنجکاویه نه حشریت … خلاصه ناهار و خوردم و رفتم تو اتاقم تا به درسام برسم اما مگه می تونستم هی وسوسه می شدم برم سراغ اون فیلم و دوباره نگاش کنم بالاخره هم کم آوردم و رفتم سراغ فیلم … اما هر چی گشتم نبود … واااای یعنی چی شده ؟ اگه کسی پیداش می کرد آبروم می رفت … فایده نداشت همه کشوی لباسم رو زیرو رو کردم نبود که نبود خب معلوم بود کاری کیه بهنام ! مطمئن بودم کار خودشه چون مامانم اگه همچین چیزی پیدا کنه همون اول از عکس العملش معلومه بابام هم که اصلا تو اتاق من نمیاد بهزاد و زنش هم که کاری با کشوی لباس من ندارن پس می مونه بهنام فضول که نمی دونم سر کشو لباسم دیگه چی کار داشت اخلاقش هم طوری بود که نمی تونستم برم مستقیم بگم سی دی رو بده چون ممکن بود همه چی رو لو بده باید خودم سی دی رو گیر می آوردم اما اون که همیشه در اتاقش قفل بود اااااااااه لعنتی … تمرکزم بهم ریخته بود باید سی دی رو پیدا می کردم آخه به سمیرا گفته بودم فردا میارمش …بهنام یک ساعت دیگه میامد خونه باید صبرمی کردم هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید نمی دونستم چی کار کنم اینقدر صبر کردم تا بهنام اومد چند دقیقه بعد رفتم بیرون ببینم عکس العملش چیه دیدم خیلی عادی نشسته سر میز و منتظره مامانم ناهارشو بیاره .. رفتم تو آشپزخونه تا منو دید گفت علیک سلام .. سلام بلد نیستی ؟ اینقدر بی حوصله بودم که حال نداشتم جوابشو بدم گفتم برو بابا .. نشستم رو صندلیه روبه روش خیلی عادی بود کثافت می خواست رد گم کنه واسه همین اینقدر عادی رفتار می کرد باید حالشو می گرفتم اما الان نه بهزاد و مهسا نبودن حتما رفته بودن تو اتاق بهزاد همونجوری زل زدم به بهنام اصلا حواسش به من نبود داشت از سالادی که پیشش بود می خورد اصلا هم به من نگاه نمی کرد خوب بلد بود فیلم بازی کنه اینقدر نگاش کردم تا خسته شد و گفت چیه بابا ؟ آدم ندیدی تو ؟ گفتم چرا دیدم ولی نه به پررویی تو مامانم گفت باز شروع کردید شماها ؟ چرا مثل آدم نمی تونید با هم حرف بزنید ؟ چیزی نگفتم و بلند شدم رفتم تو اتاقم …باید صبر می کردم به زور یه چند دقیقه با کتابام خودمو سرگرم کردم تا غذای بهنام تموم شه چون اتاقش کنار اتاق من بود ورود و خروجش رو ناخوداگاه می فهمیدم واسه همین تا کلید انداخت به در اتاقش فهمیدم صبر کردم تا بره تو اتاقش چند دقیقه بعد من در رو باز کردم و رفتم تو اتاقش داشت شلوارشو عوض می کرد گفت در زدن بلد نیستی ؟ گفتم نه مثل تو که اجازه گرفتن بلد نیستی همون جوری که با شورت بود رفت سمت جالباسی و شلوارشو برداشت که بپوشه نگام کرد و گفت چیه وایساده منو نگاه می کنه خوشت اومده ؟! گفتم همه که مثل تو پررو نیستن اخم کرد و گفت بهاره داری عصبیم می کنیا چی کار داری زود باش بگو و برو گفتم هیچی اومدم با هم حرف بزنیم گفت راجع به چی مثلا ؟ به خودم گفتم با این که نمیشه کل کل راه انداخت ممکنه لج کنه پس بذار خرش کنم گفتم هر چی حالا چه فرقی می کنه حوصله ام سر رفته بود گفتم بیام اینجا .. گفت مگه اینجا شهربازیه حوصلت سر رفته بود اومدی اینجا من درس دارما هی می خوای رو مخ من راه بری؟ گفتم نه بابا چقدر تو بد اخلاقی بهنام من که کاریت ندارم میشینم همین جا تعجب کرده بود نگام کرد و گفت بشین خودشم رفت سراغ کیف و کتاباش نمی دونستم از کجا شروع کنم آخه چی بگم ؟ بگم بهنام تو فیلم سوپر منو ندیدی ؟ چی می گفتم واااای گیج شده بودم یه ذره فکر کردمو گفتم بهنام من یه چیزی رو گم کردم که خیلی واسم مهم بوده فردا هم باید ببرم به صاحبش بدم بدون اینکه نگام کنه گفت خب ؟! گفتم کمکم کن پیداش کنم گفت حال چی بوده ؟ گفتم خودت می دونی … سرشو بلند کرد و گفت منظورت چیه ؟ گفتم خب داداشی یه چیزی تو کشوی لباسم بوده الان نیست می دونم تو برداشتی تروخدا بده مال من نیست آخه پرید وسط حرفمو گفت دیوونه شدی ؟ من اصلا نمی فهمم تو چی می گی و چی می خوای ؟ حرصم دراومد گفتم خودتو نزن به اون راه چی توی کشوی لباسم بوده و تو برداشتی ؟ زود باش بدش دیگه ماله من نیست زل زده بود بهم و فقط نگاه می کرد گفتم با توام کری ؟! گفتم برو بیرون بابا تو قاطی کردی باز من اصلا تو اتاقت نیومدم عجب جونوری بود این بهنام اصلا نمی خواست سوتی بده کفرم دراومده بود با عصبانیت بلند شد مو گفتم باشه خودت خواستی یادت باشه من مثل آدم باهات حرف زدم گفت برو بابا حال نداری . رفتم بیرون از اتاقشو وارد اتاق خودم شدم. وای چیکار کنم حالا ؟! بهنام هم که هیچ جوری خر نمی شه … خیلی فکر کردم تا اینکه دیدم شب برم تو اتاقشو خودم بگردم ببینم چیزی پیدا می کنم یا نه می دونستم می خواد اذیتم کنه و یه مدت سی دی رو نده بعدم با کلی حق السکوت سی دی رو پس بده ولی آبروم حسابی رفته بود پیشش . آخه من همیشه بهش تیکه می انداختم و می گفتم اگه ریگی تو کفشت نیست چرا همیشه در اتاقت قفله ؟ حالا دیگه یه ریگ گنده از خودم پیدا کرده بود تنها مواقعی که در اتاقش باز بود شبها بود چون هیچ وقت موقع خواب در اتاق هیچ کدوممون قفل نبود .. حوصله ام سررفت پاشدم برم پیش بهزاد و مهسا رفتم طرف اتاق بهزاد و چند ضربه به در زدم و تا اونا جواب بدن دستگیره رو چرخوندم که برم تو همیشه اینجوری می رفتم تو اتاق کسی در می زدم تا بیان جواب بدن بگن بیا تو یا نیا تو من درو باز می کردم اما این دفعه شاخ دراوردم بهزاد که به سرعت داشت شلوارشو مرتب می کرد مهسا هم که رو زمین نشسته بود پشت تخت و نمی دیدمش فقط پاهای لختش یه کمی تو دیدم بود که معلوم بود هیچی پاش نیست اینقدر هول شدم که درو بستم و دوباره رفتم بیرون خیلی ضایع شدم هم من هم اونا من که مثل گاو می رفتم تو اتاق و اونا که حتی وقت نکرده بودن در رو قفل کنن این قدر خجالت کشیدم که دیگه نرفتم پیش اونا دوباره برگشتم تو اتاق خودمو نقشه کشیدم تا شب چه جوری برم تو اتاق بهنام ساعت حدودای ۸ و خورده ای بود که بابام از سرکار اومد و داشتم وسایل آماده می کردم واسه شام بابام اومد رفتم طرفشو سلام کردم خیلی سرد جواب داد و رفت پیش بقیه گفتم باز حتما خسته است اینجوری جواب میده خلاصه سر شام هم هی به من محل نداد و هر چی من شوخی می کردم نمی خندید و بی اعتنایی می کرد بازم گفتم بی خیال باز معلوم نیست چشه … بعد از شام بهزاد مهسا رو برد رسوند خونشونو و برگشت تا منو تنها گیر آورد گفت دختر تو کی می خوای شیوه صحیح در زدن رو یاد بگیری ؟! گفتم تو کی می خوای یاد بگیری قفل در رو واسه چه موقع هایی گذاشتن خندید و گفت خب دیگه برو سراغ درس و مشقت زبون دراز … گفتم الان وقت لالاست نه درس و مشق …موقع خواب هر کی رفت تو اتاق خودش منم رفتم تو اتاق خودمو تی شرتمو درآوردمو یه تاپ داشتم اونو پوشیدم با یه شورت ولو شدم تو تختم خوابم که نباید می برد باید صبر می کردم تا همه بخوابن برم تو اتاق بهنام باید آدمش می کردم تا دیگه نره تو اتاق من بی اجازه هنوز تو پذیرایی سرو صدا بود یه کم معلوم بود کاملا نخوابیدن .. سرو صداها یواش یواش خوابید یه کم دیگه باید صبر می کردم تا حسابی همه خوابشون ببره به زور جلوی چشمام رو گرفته بودم تا خوابم نبره اینقدر به پیدا کردن سی دی فکر کردم تا خواب نیاد سراغم ساعت حدودای ۱:۲۰ دقیقه بود که دیگه دیدم خوب موقعیه و حتما همه الان بیهوش شدن تا اومدم از جام بلند شم دیدم صدای دستگیره در میاد سریع خودمو زدم به خواب یعنی کی بود ؟ جوری خوابیده بودم که پشتم به در بود و نمی دیدم … وای من خیلی ضایع خوابیده بودم هر کی بود قشنگ کونمو میدید آخه یه شورت نازک پام بود و تاپم هم که فقط سینه هامو پوشونده بود چون نیم تنه بود .. از ترس نفسم بند اومده بود نصفه شبی کیه اومده تو اتاقم آخه چی کار داره ؟ حتی نمی تونستم نفس بکشم چند دقیقه بعد در به آرومی بسته شد و صدای قفل شدن در اومد … احساس کردم یکی اومده نزدیکم اینقدر ترسیده بودم که می خواستم جیغ بزنم … قلبم داشت از سینه می زد بیرون من خیلی ترسو بودم واسه همین بهنام زیاد اذیتم می کردو بعضی وقتا از این اداها در می آورد به خودم گفتم نترس بابا نترس حتما بهنامه اومده اذیتت کنه اصلا نترس هی خودمو دلداری دادم تا اینکه دیدم یه دستی کشیده شد روی کونم … جم نمی خوردم … بهنام عوضی حالا دیگه به منم رحم نمی کنه کثافت …دست آروم رفت لای پام و کسمو یه فشار آروم داد آآآآآآآااخ چه لذتی داد ولی ترسم نمی ذاشت زیاد لذت ببرم سرش نزدیک کونم اومده بود نفسهاش می خورد به کونم … باز داشت کسمو می مالید دیگه وقتش بود حال این پسره پررو رو بگیرم یهو برگشتم و گفتم دیدی کثا….فت … واااااااااای … خدایا چی میدیدم !!! باورم نمی شد کسی که داشت اونجوری کس منو می مالید بابام بود ..خشکش زده بود در حالیکه یه دستش روی کیرش بود همونجوری مونده بود … فقط بهم نگاه می کردیم بالاخره کسی که سکوت رو شکست بابام بود که گفت : هیسسسس !!!! ساکت باش و صدات درنیاد دختری که تو این سن از این سی دی ها نگاه کنه معلومه خیلی حشریه و با خودش یه کارایی می کنه بگیر بخواب و صدات درنیاد …اصلا صدام هم درنمیامد فقط خوابیدم و نگاه کردم بابام دستشو گذاشت رو کسم و گفت فکر نمی کردم بهاره اینجوری باشی اون چه سی دی بود تو کشوی لباست؟ .. چشام هشت تا شده بود از تعجب نمی تونستم حرف بزنم بابام داشت به آرومی کسم رو می مالید من هم ترسیده بودم هم کنجکاو شده بودم هم حشری معلومه چیزی که بیشتر موفق میشه حشریت هست اینقدر با کسم ور رفت تا احساس کردم به آخرین حد شهوت رسیدم بابا م از نفسهام فهمیده بود دستشو کشید کناررو گفت برو کنار … رفتم اون ورتر و اون اومد رو تختم تاپمو وحشیانه درآورد و انداخت کنار سینه هام افتاد بیرون خوابید رو مو سینه هامو گرفت تو دستش و شروع کرد به مالیدن آآآآآآآآاخ داشتم می مردم چشمامو بستم و صدای ناله ام بلند شد بابام هی می گفت هیس ! آرومتر صدات می ره بیرون … ولی خودش از من بدتر بود چون اونم نمی تونست جلوی آه و اوهش رو بگیره سینمو برد تو دهنشو سرشو محکم می مکید یه لیس می زد بهشو یه گاز کوچیک می گرفت اینقدر لذت می بردم که شقیقه هام تیر می کشید و مرتب اون صحنه های فیلم می آمد جلوی چشمم … سرشو فشار می دادم به سینه هم می گفتم آآآآآآآای بخور … محکمتر بخور .. آآآآآآآآخ بازم گاز بگیر … ااااااای بازم ….اونم محکم و تند سینه هامو می خورد و فشار میداد ..حرارت بدن هر دومون از یه مریض تبدار هم بیشتر شده بود سرشو برد پایین و زبونشو زد به شکمم و دور نافم هر لحظه آمپرم می رفت بالا یه دستشو گذاشت رو کسم و محکم می مالید اینقدر حشری شده بودم که خودم شورتم و درآوردم بابام شورتمو گرفت تو دستشو یه کمی از روی شلوارکش مالید روی کیرشو بعد انداختش پایین تخت بد جوری کیرش بزرگ شده بود … سرشو برد بین پاهامو مثل اون فیلم شروع کرد به لیسیدن کسم واییییییییییییی زبون داغ و خیسش که می خورد به کسم تموم تنم می لرزید داشتم می ترکیدم پاهامو فشار دادم دور صورتش اونم دستاشو گذاشته بود روی رونام و به شدت میمالیدشون … داشتم از حال می رفتم واااااااای که چقدر لذت داشت دلم می خواست هر دقیقه سکس داشته باشم .. چقدراین سکس خوب و لذت بخشه .. چرا من احمق تا حالا با کسی سکس نداشتم حالا می فهمیدم چرا دوستم سمیه یه بار که به دوست پسرش حال داد دیگه نمی تونست بی خیال بشه و هفته ای دو سه بار با هم بودن .خب حق داشت خیلی حال میده بابام زبونشو فشار می داد به کسم و فرو می کرد توی کسم صدامو رو خفه کرده بودم و یه گوشه پتومو گاز می گرفتمو تختمو چنگ می زدم .. دوست داشتم کیرشو فرو کنه توش اصلا برام مهم نبود که دختر هستم ااااااااه این چه بدبختی بود چرا این پرده مثل یه سد سرراه دختراست .. کاش که همچین چیزی اصلا نبود بالاخره بابام سرشو کشید کنار و به تندی برق شلوارک و شورتشو درآورد و کیرشو به آرومی گذاشت روی کسم و مالید کس من که خیس خیس شده بود خیلی روون حرکت می کرد کیر بابام سر می خورد روی کسم و هر دومون داشتیم می مردیم از لذت بابام که تازه یادش افتاد رکابیشو درنیورده سریع اونم در آورد و همون جوری که کیرش رو کسم بود افتاد رومو لبشو گذاشت رو لبام … زبونشو فرو کرد تو دهنمو لبامو می خورد گردنمو لیس

توطئه خانوادگی (۱)سلام ماجرایی که براتون تعریف میکنم مربوط به ماجرای منو دختر عموم و مامانش. من ۲۳ سالمه و یه دختر عمو دارم که ۱۴ سالشه و تک فرزند و از بس درشت هیکله چند تا خواستگارو رد کرده خیلی هم دختر پر روییه از سنش بیشتر میفهمه. یه روز صبح ساعت ۱۰ توی تابستون رفتم خونه عموم اینا.درو زدم زن عموم درو باز کرد دیدم لباس پوشیده داره از خونه بیرون یه کم حال احوال کرد گفت من یه خورده کار دارم بیرون یکی دو ساعت دیگه میام دختر عموتم خوابه صداش کن دیگه باید بلند بشه بعد داد زد مرجان مرجان پاشو لنگه ظهره من رفتم.در وبستو از خونه رفت بیرون رفتم رو مبل نشستم یه نیم ساعت گذشت دیدم خبری نیست.حوصلم سر رفت.رفتم مرجانو از خواب بیدار کنم در اتاقو باز کردم دیدم دمرو خوابیده .لخته و فقط یه شورت داره پشتش به من بود هیچی هم رو خودش نکشیده بود یه ملحفه کنار تختش افتاده بود.عجب کونی بود برای یه دختر ۱۴ ساله زیاد بود هیکل یه دختر بیست و سه چهار ساله رو داشت. یه کم حشری شده رفتم جلو تر با دستم کشیدم رو کونش یه تکون کوچیک خورد .ولی حشرم زد بالا دیگه حالیم نشد.دست کردم تو شورت مرجان انگشتمو لای لمبر کونش کشیدم از خواب پرید برگشت گفت سهیل اینجا چیکار میکنی.چون ازم کوچیکتر بود زیاد نترسیدم.گفتم مامانت رفت بیرون گفت بیام صدات کنم.منم اینجوری دیدمت خوشم اومد.گفت ایییی از چی خوشت اومد.گفتم ا زکونت دیگه چقدر خنگی .گفت اییییییییی پر رو.نشستم رو تخت شروع کردم مالوندن سینه هاش و کونش.دست کردم تو شورتش کسشو مالیدم.یهو از جاش بلند شد گفت بفرما تو دم در بده.گفتم خواهش میکنم خودت خواستی پریدم روش گفتم دارم میام تو از کجا بیام در جلو یا عقب.گفت درا بستس رات نمیدم پاشو بابا.گفتم تو هم مثل من حالت خوب نیستا من که بابات نیستم من همونم که الان ادبت میکنم تا اینجوری نخوابی.شرتشو در آوردم گفت سهیل شوخی بسته پاشو برو بیرون منم الان میام.گفتم ده نشد میدونم بدت نمیاد با هم میخوابیم بعد با هم میریم بیرون.شلوارمو سریع در آوردم گذاشتم رو کسش گفت هو کجا من دخترم.گفتم از تو بعیده آخه.فکر کردم تا الان نتونستی طاقت بیاری.گفت اشتباه فکر کردی.حالا دیگه پاشو برو بیرون.گفتم هنوز یه شانس دارم.گفت چی.گفتم آهان.برش گردوندم یه تف انداختم رو سوراخ کونش سریع برگشت گفت وا نه سهیل خیلی درد داره نمیشه برو بیرون تا جیغ نزدم.گفتم جیغ زدنتو بذار برای ۵ دقیقه دیگه.من تا اینجا اومدم بیرون هم نمیرم.با یه حرکت سریع کیرمو گذاشتم رو کونش و با فشار زیاد هول دادم تو.نمیرفت لامصب.ولی زورچپون کردم.یه جیغی زد که کیرم تو کونش لرزید.متکارو دادم بهش گفتم بگیر جلوی دهنت.چند تا تلمبه زدم بعد از چند بار آبم اومد ریختم تو کونش کشیدم بیرون شلوارمو پوشیدم گفتم حالا بریم بیرون که دهنم خشک شد یه چیزی به بخورم. برگشت صورتشو دیدم قرمز قرمز شده بود از درد.گ فت عوضی میخوای حال کنی بیا مثل آدم با من ازدواج کن.چرا دیگه زورکی کارتو میکنی اونجوری منم یه حالی میکنم نه که درد بکشم.گفتم تا حالا تجربه نداشتی .گفت نه حالا یخورده نسبت به سنم پر رو هستم این که دلیل نشد فکر بد کنی.گفتم دیگه هم فکر بد کردم هم تورو.ولی هیکلتو دیدم به این نتیجه رسیدم که این آخرین بار نیست.گفت زر نزن بابا خودت ببر خودت بدوز منم کشک.گفتم شما دخترا از پسرا بیشتر سکسو دوست دارید ولی ادا در میارید که اینجور نیست.گفت اره نه با پسر عمومون با شوهرمون سکسو دوست داریم.رسمی و بی دردسر.گفت اگه میخوای سری بعد بیای باید اسم من بره تو شناسنامت وگرنه .. گفتم یعنی تو مقاومت نکردی چون نقشه داشتی.گفت سهیل راستش من تو رو دوست داشتم خیلی وقته و ۲ تا خواستگار تو این سن داشتم به دو دلیل ردشون کردم اول سنم دوم اینکه تو دو میخوام.چون روم نمیشد بهت بگم وقتی اومدی جلو مقاومت نکردم تا حرفمو بزنم.حالا نظرت چیه؟گفتم آخه من حدود ۱۰ سال از تو بزرگترم تازه فکر میکردم تو زیاد دختر خوبی نباشی.گفت اولا که اشتباه فکر میکردی چون من تا حالا اصلا دوست پسر هم نداشتم.تازه مگه ده سال بزرگتری وقتی زورکی منو میکنی نمیگی ازم کوچیکتره گناه داره نمیتونه مقاومت کنه به اینجا رسید سنو سال مطرح شد.گفت حیف که دوست دارم وگرنه حقش بود نمیذاشتم کارتو بکنی تا تو کف بمونی. من من کنان گفتم حالا هم منو فراموش کن هم این ماجرارو گفت یکیشونو فراموش میکنم یا تورو یا این ماجرارو.اگه تورو فراموش کنم این ماجرا برات دردسر میشه مطمئن باش.عصابم خورد شد این کیر لعنتی منو انداخت تو هچل.البته منم خیلی دختر عمومو دوست داشتم.یه کم فکر کردم دیدم بدم نمیومد باهاش ازدواج کنم ولی سنش کم بود.گفتم قبوله ولی چند سال دیگه با هم ازدواج میکنیم. ولی تا اون موقع باید هر کاری گفتم نه نگی.گفت خر خودتی.گفتم راست میگم دیوونه. همونجوری لخت وعریان رفت یه کاغذ اورد توش نوشت من سهیل … با مشخصات … به دلیل اینکه ارتبط جنسی و علاقه قبلی مه نسبت به مرجان داشتم پس از روبراه شدن اوضاع با او قصد ازدواج رو دارم.گفت حالا امضا کن وانگشت بزن.گفت بابا تو دیگه کی هستی.گفتم اگه امضا کنم همین الان شب زفاف من وتو هم زن وشوهر.گفت از وقتی اومدی تو اتاق زن و شوهر شدیم.باشه تو امضا کن.امضا کردم انگشت زدم.گفتم حالا برو ببیبن تو وسایل مامان بابات چیزی پیدا میکنی؟گفت خودتم بیا رفتیم تو اتاق عموم اینا تو کشوی کنار تخت اسپری و کاندوم برداشتم.زدم به کیرم کاندومو کشیدم سرش. انداختمش رو تخت گفتم مامانت کی میاد گفت مهم نیست.گفتم یعنی چی مهم نیست.گفت احمق جان تو فامیل همه دخترا برای بدست اوردن تو رقابت دارن. مامانم بهم گفت سهیل بهترین گزینست هم درس خونده هم سر به زیر و متینه.اگه میخوای عقب نمونی باید بکشونیش طرف خودت. باهاش خودمونی شو.گفتم احمق خودتی مامانت گفته خودمونی شو نه که بیاد منو تو رو تو حال سکس با هم دیگه ببیبنه.گفت خره قراره همین الان بیاد دیشب که زنگ زدی گفتی فردا میام اونجا به مامانم گفتم بهترین فرصته اونم آماده بود تو که اومدی رفت تا ببینه این دخترش عرضه داره یا نه.مغزم داشت سوت میکشید.گفتم مثل مافیا نقشه کشیدید برای من.حالا که اینجوره من نیستم تا مامانت بیاد.گفت مامانم بیاد که چی.گفتم مامانتو چنان بکنم تا منم ازش یه آتو داشته باشم که این ماجرارو برای من چماق نکنید بزنید تو سرم.گفت خجالت بکش منو زورکی کردی میخوای مادرمو…وای خیلی خری.گفتم زورکی چیه واسه من نقشه میکشید دهنتونو سرویس میکنم.رفتم سراغ کاغذ گرفتم پارش کردم.ریز ریز کردم رفتم اداختم تو دستشویی فرنگی.گفتم قولو قرار بی قولو قرار کردم که کردم نوش جونم.تو حال جفتمون لخت وایستاده بودیم گفتم من برای ازدواج یه شرط دارم اونم اینه که مامانتو بکنم.گفت خفه شو تو چجور ادمی هستی با مامان من زن عموت مادرزن آیندت میخوای سکس کنی.گفتم تنها راهیه که باهات ازدواج میکنم همینه.مامانت وقتی نقشه شیطانی برای من میکشه باید با نقشه شیطانی جوابشو داد.موبایلشو دادم گفتم یه اس ام اس بهش بزن بنویس همه چیز جوره فقط سهیل یه شرط داره همین الان بیا خونه تا شرطشو بهت بگم.نوشت و ارسال کرد.گفت میخوای چیکار کنی.گفتم میری از خونه بیرون پیش دوستات تا بهت خبر ندادم بر نمیگردی میخوام با مادرت صحبت کنم گفت کاریش نداشته باش.گفتم باشه زود برو حاضر شد از خونه رفت بیرون.۱۰ دقیقه بعد صدای در خونه اومد فهمیدم زن عموم اومده. اومد داخل فکر میکرد من رفتم. تو اتاق قایم شده بودم لخت لخت کاندوم کشیده بودم سر کیرم.خنده کنان میگفت مرجان بیا ببینم شرطش چیه.مرجان مرجان.دید صدا نمیاد اومد تو اتاق منو دید گفت وایییییییییییییییییی.سهیل چه غلطی میکنی.گفتم شرط همینه.گفت شرط چیه در مورد چی حرف میزنی گفتم خودتو به اون راه نزن مرجان همه چیزو بهم گفت.شرطم اینه که همین الان بکنمت تا واسه من نقشه نکشی و آتو ازم نگیری.گفت خفه شو بابا برو گمشو.گفتم الان وسط ماجراییم راه برگشت هم نداری شرط هم باید قبول کنی. رفتم سمتش روسرشو درآوردم.گفتم بدون چون و چرا قبول کن که تو هم لذت ببری.گفت قبول نمیکنم برو بیرون تا پدرتو در بیارم. در اتاقو بستم دکمه های مانتوشو کشیدم پاره شد زورکی مانتوشو در اوردم شلوارشو کشیدم پایین گفتم چیه درناکه ادم تو عمل انجام شده قرار بگیره. گفت سهیل نکن این کارو. باشه باهات سکس میکنم ولی بی حساب میشیم دیگه بدون نقشه قبوله. گفتم باشه.شورتشم در اوردم بدون مقدمه چینی کردم تو کسش تایم گرفتم با اون کاندومو اسپری که من زده بودم ۴۵ دقیقه بدون وقفه میکردمش اونم فقط نفس نفس میزد.بالاخره آبم اومد.کشیدم بیرون رفتم تو دستشویی ابمو خال کردم خودم شستم اومدم بیرون لباس پوشیدم.خواستم از خونه برم بیرون که بهش گفتم خوبی یه چشمک بهم زد.منم رفتم بیرون….ادامه دارد

پسر خوب خودمسلام من طاهره هستم ۳۹ سالمه و این خاطره ماله ۲ – ۳ سال پیشه که براتون تعریف میکنم : ۲۴ سال پیش به اصرار بابای خدابیامرزم به زور شوهر کردم من ۱۵ سالم بود و شوهرم ۳۱ سال یعنی ۱۶ سال اختلاف سنی یه مردی بود که زنش مرده بود ولی بچه نداشت چون وضعش خوب بود و به پدرم قول داده بود که از نظر مالی تامینش کنه اونم به زور من رو نشوند سر سفره عقد و من شدم زن کریم آقا که حتی یه کلمه هم با من حرف نمیزد چه برسه بخواد محبت کنه موقع نزدیکی هم من زیر بودم و اون روم میخوابید و کیرش رو میکرد تو کسم بعد از چند دقیقه آبش رو میریخت روی شکم من و بعد شلوارش رو میپوشید و میخوابید آخه آدم اینقدر کثیف میشه دو هفته یه بار میرفت حموم وقتی میومد خونه تموم خونه از بوی گند عرقش پر میشد دوسال بعد از عروسیمون خدا بهمون یه پسر داد که اسمش رو گذاشتیم حبیب پسرم یه سالش بود که کریم تو دعوا چاقو خورد تا رسوندنش به بیمارستان تموم کرد کریم خیلی پول دار بود و من بعد از مردنش زیاد سختی نکشیدم یه جورایی خوشحال بودم که دیگه نمیخوام تحملش کنم چند بار برام خواستگار پیدا شد ولی من به خاطر حبیب ازدواج نکردم و میخواستم برای خودم زندگی کنم حبیب شده بود همه کس و کار من و همه دلخوشیم حبیب روز به روز بزرگتر میشد و من بیشتر بهش وابسته میشدم تو این فاصله حدود شش ماه صیغه یه مرد شدم که بعد زنش فهمید و چه قشقرقی به پا کرد که بماند آبروم تو محل رفت ناچارا از اون محل اساس کشی کردم و رفتم یه جای دیگه یه خونه بزرگ خریدم و تصمیم گرفتم دیگه با هیچ مردی نباشم چون نیاز مالی نداشتم با شروع شدن مدرسه حبیب منم شروع کردم به درس خوندن و ادامه تحصیل دادم حبیب کلاس سوم راهنمایی بود که من دیپلم گرفتم یه کامپیوتر خریدم دیگه تو خونه سرم به کامپیوتر گرم شده بود اون موقع اینترنت و این چیزا خیلی کم بود و من از کامپیوتر بیشتر بعنوان اسباب بازی استفاده میکردم گذشت تا حبیب شد ۱۷ – ۱۸ سالش و من ۳۶ – ۳۷ سالم شده بود حبیب به خاطر من معافیت گرفت و من که هنوز حبیب رو بچه میدونستم جلوش راحت بودم میرفتم حموم صداش میکردم پشتم رو میشست و جلوش راحت لباس عوض میکردم و اصلا متوجه نگاههای حبیب نبودم یه روز غروب رفته بودم حموم حبیب رو صداش کردم بیاد پشتم رو کیسه بکشه خوب تو حموم جز یه شرت چیز دیگری به تن نداشتم حبیب اومد و داشت پشت من رو میشست برگشتم بهش چیزی بگم که یه دفعه چشمم به کیر باد کردش خورد تازه یادم افتاد که حبیب دیگه مرد شده با دلخوری بهش گفتم بسه و از حموم که رفت بیرون خیلی اعصابم خرد شده بود که چرا باید پسر با دیدن بدن مادرش تحریک بشه ولی وقتی بیشتر فکر کردم دیدم منم با دیدن کیر باد کرده حبیب یه جوری شدم از حموم اومدم بیرون چیزی به روی حبیب نیاوردم فرداش زنگ زدم به فرشته دوست صمیمیم بود اون شوهر صیغه ای رو هم اون بهم معرفی کرده بود باهاش خیلی راحت بودم جریان رو براش تعریف کردم کلی بهم خندید و گفت خوب چه عیبی داره هم تو به اون نیاز داری هم اون به تو گفتم برو گم شو مگه میشه مادر فرزند با هم باشن گفت بیا اینجا با هم حرف بزنیم حاضر شدم رفتم خونشون فرشته اینترنت داشت من رو نشوند پای کامپیوتر و رفت توی اینترنت چند تا خاطره از سایتهای مختلف برام آورد که مادر با پسرش سکس داشتن خواهر با برادر – پدر با دختر سکس داشتن سرم گیج میرفت گفتم فرشته یعنی اینا حقیقته گفت خوب معلومه تو تا حالا به فکرت رسیده بود گفتم نه گفت پس بیشتر روش فکر کن حیف نیست این پسر خوشگلت تو خونه باشه و تو ازش استفاده نکنی اونم چند وقت دیگه میره یه دوست دختر میگیره و میکنتش تازه اگر مریض نباشه و بچت مریض نشه یه دفعه دیدی شد عروس اجباریت حبیبم حق داره باید یه جوری خودش رو تخلیه کنه ولی اگر با تو باشه هم مریض نمیشه هم خیالت از هر بابتی راحته فرشته راست میگفت بهش گفتم تو میگی چه جوری بهش بگم زد زیر خنده گفت هیچی امشب برو بهش بگو بیا با مامانت بخواب خوب معلومه دیگه ئچرا خودت رو به خنگی میزنی حبیب با این کارش یه چراغ سبز نشون داده حالا تو باید بیشتر تحریکش کنی تو خونه احت بگرد آرایش کن شبا بهش نزدیک تر بخواب گفتم با هم رو یه تخت میخوابیم دیگه چقدر نزدیک گفت بابا خودت رو بزن به خواب بهش بچسب بالاخره یه راهی پیدا میشه دیگه نهار با فرشته خوردم نزدیکای غروب رفتم خونه حبیب خونه بود از قصد جلوش لباسم رو درآوردم مثلا دارم دنبال لباسم میگردم بهش گفتم تو لباس من رو ندیدی نگاهم نمیکرد و گفت نه ولی معلوم بود داره زیر چشمی من رو میپاد گفتم پاشو بیا بگرد این لباس نارنجی من رو پیدا کن میخوام شام درست کنم دیر شد بعد رفتم سمت آشپزخونه یه دامن پام بود با یه سوتین مشکی پستونام موقع راه رفتن بالا و پائین میشد حبیب داشت دنبال لباس میگشت ولی چون خودم اون رو قایم کرده بودم نمیتونست پیداش کنه صداش کردم چی شد پیدا کردی گفت نه گفتم خوب نمیخواد ولش کن کسی که نیست همینوجری خوبه دیدم اومد تو اشپزخونه گفت آره بابا هواهم گرمه نشست روی صندلی منم مشغول بود حواسم بهش بود داشت با نگاهش بدنم رو میخورد از قصد بهش گفتم از تو یخچال برام چیزی بیاره که ببینم کیرش بازم باد کرده یا نه وقتی بلند شد مثلا بدون اینکه من بفهمم کیرش رو جا به جا کرد که من نبینم منم به روش نیاوردم ولی تو دلم قند آب میکردن با خوندن اون داستانها هم حسابی تحریک شده بودم بعد از شام حبیب رفت دوش بگیره سریع مانتو پوشیدم رفتم پشت بوم تسمه کولر رو از جاش درآوردم برگشتم پائین حبیب که اومد گفتم نمیدونم کولر چه مرگش شده اونم یه کم با دکمه های کولر ور رفت گفت فردا تعمیر کار میاریم درستش میکنه موقع خواب گفتم امشب گرما رو چیکار کنیم گفت تو که لباس تنت نیست منم با لخت میخوابم گفتم آره بذار من یه دامن نازک پام کنم رفتم سر کمد چشمم افتاد به لباس خوابی که فرشته برام از دبی آورده بود از تو جعبه درش آوردم حبیبم روی تخت دراز کشیده بود داشت من رو نگاه میکرد گفتم آهان این رو میپوشم خنکه خوبه بعد رفتم سمت حبیب پشتم رو بهش کردم گفتم این بند سوتین من رو باز کن وقتی دستش خورد به تنم دیدم تو اون گرمای تابستون دستاش یخه یخه همونطور که پشتم بهش بود دامنم رو از پام درآوردم یه دست دور کش شرتم کشیدم و لباس خواب رو پوشیدم برگشتم سمت حبیب دیدم چشماش گرد شده داره بر بر من رو نگاه میکنه همونطوری رفتم از تو آشپزخونه آب آوردم برق رو خاموش کردم فقط یه چراغ خواب روشن بود رفتم رو تخت کنار حبیب دراز کشیدم جفتمون ساکت بودیم گفتم امشب چقدر کمرم درد میکنه حبیب گفت میخوای برات کمرت رو بمالم بدون معطلی روی شکم خوابیدم حبیب روی رونام نشست و شروع کرد به ماساژ دادن کمرم قبلا هم برام اینکار رو کرده بود ولی هم از روی لباس بود هم من زیاد توجه نمیکردم اما اونشب من فقط یه لباس خواب نازک تنم بود و حواسم بود ببینم حبیب چیکار میکنه حبیب سعی میکرد دستش رو به پستونام هم بزنه از قصد بهش گفتم یه کم پهلوم رو بمال اونم راحت دستش رو میمالید کنار پستونام معلوم بود اون قسمت رو بیشتر از هر قسمت دیگه میماله بهش گفتم یه کم پاهام رو بمال حبیب حسابی برام پاهام رو مالید برگشتم به کمر خوابیدم گفتم یه کم روی پام رو هم بمال حبیب دستش رو تا نزدیکای شرتم بالا میاورد منم چشمم رو به حالت بسته نگه داشته بودم داشتم زیر چشمی نگاهش میکردم بعد بهش گفتم بسه حبیب دوباره کنارم خوابید گفتم بذار منم تو رو ماساژ بدم گفت نه من بدون توجه بلند شدم یه کم پشتش رو ماساژ دادم بعد بهش گفتم برگرد تا روی پات رو بمالم اونم برگشت الکی دستم رو به کیرش میزدم ببینم عکس العملش چیه معلوم بود خوشش اومده آخر کار یه مرتبه کیرش رو گرفتم گفتم قربون پسرم برم مردی شده واسه خودش حبیب هم لذت برد هم خجالت کشید کنارش خوابیدم ولی همینطوری دستم روی کیرش بود آروم براش میمالیدم گفت مامان بسه گفتم چیه حالت بد شده هیچی نگفت منم سریع دستم رو کردم تو شرتش و کیرش رو گرفتم گفتم ای بد جنس این چیه چرا اینقدر بزرگه گفت مامان نکن من … گفتم تو چی گفت هیچی گفتم میترسی خیس کنی آبروت بره دیدم خندید گفتم راحت باش دیگه داشتم براش جلق میزدم گفتم این یه حس طبیعی همه همینطورن منم این حس رو دارم و باید هر کسی یه جوری این حس رو هم تخلیه کنه هم کنترل مثل معلمها برای حبیب توضیح میدادم و اونم گوش میکرد یه دفعه گفت مامان تو چطوری خودت رو تخلیه میکنی بهش گفتم میدونی که من چند ساله فقط خودم رو کنترل کردم ولی تخلیه نه گفت چرا گفتم برای اینکه کسی نبوده که به من کمک کنه تا من تخلیه بشم همون حرفی رو که منتظرش بود از حبیب شنیدم گفت میخوای من کمکت کنم گفتم مگه میتونی گفت تقریبا تو هم بهم بگو چیکار کنم تا من انجام بدم گفتم بدجنس اون تقریبا یعنی چی تو از کجا یاد گرفتی گفت مامان من دیگه ۱۸ سالمه بچه نیستم شنیدم از دوستام یه بارم خونه دوستم یه فیلم دیدم گفتم از همونجا یاد گرفتی که وقتی پشت من رو میشوری اینت ( کیرش رو تو دستم یه فشار دادم ) بزرگ بشه هیچی نگفت گفتم خوب بیا ببینم چی بلدی بلند شد تو چشمم نگاه کرد گفت لباسم رو دربیارم گفتم دربیار سریع لخت شد منم حسابی تحریک شده بودم بعد به من گفت تو هم لخت میشی گفتم خودت لباسم رو دربیار لباس خوابم رو از تنم درآورد داشت به بدنم نگاه میکرد گفتم چیه خجالت میکشی گفت آره گفتم چراغ خواب رو خاموش کن اونم همینکار رو کرد اتاق تقریبا تاریک تاریک شده بود گفتم ببین حبیب اصلا به این فکر نکن که من مامانتم هرچی تو اون فیلمه دیدی و بلدی انجام بده حبیب خوابید کنارم و اول دستش رو گذاشت روی پستونم یه بوس از گونه ام کرد بعد آروم شروع کرد به مالیدن پستونم و لیس زدن گردن آروم آروم رفت پائین تر شروع کرد به خوردن پستونام بعد از جدا شدن از شوهر صیغه ایم دیگه کسی اینکار رو برام نکرده بود حبیب زیاد وارد نبود ولی برای من که چند سال بود سکس نداشتم خوب بود بهش گفتم زیاد با دندون فشارش نده یه کم که پستونام رو خورد بهم گفت میشه اونجا رو نشونم بدی گفتم کجارو دستش رو گذاشت روی کسم گفت اینجارو گفتم اونجا اسم داره یکی به تو بگه اون خوشت میاد تو هم باید اسمش رو بگی آروم گفت کست رو نشونم میدی گفتم آره عزیزم ببینش بعد شرتم رو تا زیر زانوم کشیدم پائین من عادت دارم همیشه تمیزم حبیب با دیدن کسم آب دهنش رو قورت داد گفت وای مامان چقدر خوشگله بوسش کنم یاد داستانها افتادم که نوشته بودن خیلی دلم میخواست یکی کسم رو لیس بزنه برای همین گفتم بوسش کن جیگر مامان هر کاری دوست داری بکن حبیب لبش رو گذاشت روی لبه کسم تا بوسش کرد من بدنم داغ داغ شد با دومین بوس حبیب که از کسم کرد من لرزیدم و با یه ناله خفیف اورگاسم شدم خجالت میکشیدم جلوی حبیب ناله کنم اونم مثل من بود گفت مامان چی شدی گفتم هیچی عزیزم تخلیه شدم گفت پس ولت کنم گفتم نه من هنوز کامل تخلیه نشده گفت پس بازم بوسش کنم گفتم آره همه جاش رو بوس اونم با دستش لای کسم رو باز کرد گفت مامان چقدر خیسه گفتم عیبی نداره تو کارت رو بکن حبیب شروه کرد به بوس کردن وسط کسم دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم بهش گفتم حبیب لیسش بزن اونم بدون حرفی شروع کرد به لیس زده لای کسم وقتی زبونش رسید به چوچولم خیلی خوشم اومد بهش گفتم بازم اینجارو لیس بزن اونم حسابی چوچولم رو لیس زد خودم پستونام رو میمالیدم که دیگه داشتم برای بار دوم اورگاسم میشدم بهش گفتم تند تند لیس بزن حبیب با سرعت زبونش رو میمالید به چوچولم دیگه ناله من بلند شد و قابل کنترل نبود همش به حبیب میگفتم آهان بخور لیس بزن لیس بزن تند تند وای وای آههه لیس بزن لییییسسسس بزن و برای بار دوم اورگاسم شدم نشستم روی تخت مثل وحشی ها حبیب رو کشیدم سمت خودم برای اولین بار کیرش رو گرفتم کردم تو دهنم حبیب با تعجب به من نگاه میکرد ولی خیلی زود چشماش بسته شد و شروع کرد آه آه کردن یه کم براش کیرش رو خوردم از ترس اینکه آبش نیاد بهش گفتم زود باش کیرتو بکن تو کسم حبیب با دهن باز مونده به من نگاه میکرد داد زدم زود باش دیگه سریع خوابیدم روی تخت و پاهام رو باز کردم حبیب رفت وسط پاهام کیرش رو با کسم میزون کرد با یه فشار تا ته کیرش رو کرد تو کسم شانس آوردم کسم خیس بود ولی بازم چنان دردی رو تو کسم حس کردم چون چند سال بود این کس بیچاره کیر نرفته بود توش حسابی تنگ بود حبیبم مثل آدمهای کس ندیده تند تند کیرش رو تو کسم میزد با دستشم پستونم رو میمالید که به من خیلی حال میدا کسم کم کم به کیرش عادت کرده بود و حسابی تو آسمون بودم که دیدم ناله حبیب بلند شد گفتم آبت رو نریزی تو کسم حبیبم سریع کیرش رو بیرون کشید و تموم آبش رو ریخت روی پستون و شکمم بعد بی حال افتاد کنارم بعد از چند دقیقه من رفتم حموم بعد حبیب رو که خواب بود بیدارش کردم بره دوش بگیره هر چه اصرار کرد که صبح بره حموم گفتم نه چون دلم نمیخواست مثل باباش بشه از اون به بعد من و حبیب مثل زن و شوهرها بودیم منم رفتم لوله هام رو بستم که یه موقع حبیب کار دستم نده و با خیال راحت به سکسمون ادامه میدادیم فردای اونشب برای فرشته گفتم چی شده اونم کلی خوشحال شد یه بار هم فرشته تو سکس من و حبیب بود یعنی سه نفری که داستانش مفصله ولی اگر نظر بدین به همین زودیا براتون تعریف میکنم .

مادرزن جانسلام به همه ی دوستان خوبین اسمم ؟ ۱۹ سالمه بچه ی مازندران. می خوام یه خاطره از سکس خودم با مادرزنم براتون تعریف کنم بزارید از مادر زنم بگم یه زنی ۴۰ ساله با کونی بزرگ و کس تپل که یه خال مو روش نداره با این که سه تا بچه زائید اما بدنش خوش فرم بود از حالتش خارج نشوده بود.من تو سن ۱۷ سالگی نامزد کردم این داستان مربوط میشه به ۱۸ سالگی یعنی سال ۱۳۸۸ دلیل ازدواج خیلی زودم این بود که پدرم آرزو داشت زوردتر دامادیم ببینه بخاطر همین زود ازدواج کردماوایل نامزدیم خیلی زیاد خونه مادر زنم میرفتم چون عمل کرده بود رحمش بسته بود اونا هم بخاطر آخرین داماد بودم من خیلی دوست داشتن جلوم راحت بودن ۲ تا خواهر زنم دارم یکی از یکی خوشکل تر با ادب تر پدر زنم نقاش ساختمان ۱۰ سال با مادر زنم اختلاف سن داره چند یالی هم هست که از مردانگی افتاده از بحث خارج نشیم داشتم میگفتم من خیلی خونه مادرزنم می رفتم اونم پیشم راحت بود با هم شوخی های بدنی می کردیم یا اون به کونم دست میزد جلوم لباس راحت می پوشید اوایل حسی نسبت بهش نداشتم تا اینکه نظرم عوض شد روزها که پدر زنم خونه نبود پیشه من با تاپ شلورک تنگ میگشت شب که پدر زنم میومد با بلوز دامن. یه روز وقت نهار بود که سفره پهن کردم من کنار سفره نشسته بودم که مادر زنم زنم وسیله های ناهار می آورد که یه چیزی نظرم به خودش جلب کرد مادر زنم که خم میشد وسیله ها روی سفره بزاره سینه هاش آویزون میشدن عین هلو بودن سفید سفید یه لحظه کیرم راست شد داشت شلوارم پاره میکرد که مادر زنم کیرم دید یه چشمک بهم زد خندید من میگی قرمز خون شدم از خجالت رفتم دستشوئی دستم شستم برگشتم دیدم همه سر سفره نشستن غذا رو که خوردیم کمک کردم وسیله هارو جمع کردیم بعد شستن ظرف ها خانمم گفت که با دوستش قراره برن تولد شب میاد خونه مادرزنمم گفت من میرم حموم حمومشون تو اتاق خواب بود مادر زنم رفت تو اتاق من صدا زد رفتم تو دیدم شلوارش در آورده با یه شرت توری بهم پشت کرده بهم گفت که میشه بند کرستم باز کنی عین آفتاب پرست رنگ عوض میکردم از خجالت مرده بودم گفتم باشه کیرم دیگه داشت شلوارم پاره میکرد رفتم جلو بند کرستش باز کنم یهو یه فکری به سرم زد یه خورده خه خه کردم تا بند باز نشه یواش از پشت کیرم به کونش میمالیدم چیزی نمی گفت کونش خیلی بزگ بود سر کیرم لای کونش بود بند باز کردم برگشت من تو بغلش فشار داد بوسم کرد رفت تو حموم رفتم نشستم پای ماهواره زدم شبکه HUSTLER داشت یه فیلم سکس میداد کیرم داشت شرتم پاره میکرد تو حال خودم بودم که مادر زنم صدام زد ؟جان بیا پشتم کیسه بکش گفتم باشه کیرم بد جور راست شده بود گفتم چیکار کنم چیکار نکنم کیرم گذاشتم لای شرتم ولی بازم معلوم بود رفتم تو مادر زنم گفت شلوارت در بیار خیس میشه گفتم نه خوبه از این اسرار از من انکار که بالاخره شلوارم در آوردم کیر شق شده ی من دید خندش گرفت بهم گفت این چیه که داره شرتت پاره میکنه ماله منه من از خجالت آب شدم سرم انداختم پائین که مادر زنم اومد جلو دستش گذاشت رو کیرم بغلم کرد داغ کرده بودم منم دیدم موقعیت جوره در مورد علاقم با هاش صحبت کردم که چقدر دوسش دارم اونم بهم گفت من خیلی دوست داره آزروی بزرگش با هام سکس کنه خلاصه لبش گذاشت رولبام از هم لب میگرفتیم زبونم تو دهنش میچرخوندم اون تو فضا بود کم کم اومدم پائین تر روی گردنش طوری می خوردم که ناله میکرد سرم فشار میداد سینه هاش کردم تو دهنم مک میزدم میخوردم ناله میزد اومدم پائین رو کسش خیلی تپل بودن زبونم گذاشتم لاش گشیدم یه ناله کرد لرزید که ارضا شده بود یکم کسش خوردم پاشد گفت نوبت منه کیرم کرد تو دهنش شروع کرد به ساک زدن خیلی خوب ساک میزد تقریبا ۵ دقیقه کیرم خورد بعد خابوندمش کف حموم کیرم کردم تو کسش خیلی تنگ بود مادر زنم یه جیغی زد که فکر کنم بچه همسایشون بلند شد کیرم تو نگه داشتم یکم عادی بشه آروم شروع کردم عقب جلو کردن سرعتم زیاد کردم عین سگ داشتن تلنبه میزدم صدای ناله هاش زیاد شدن میگفت جرم بده پارم کن جون کیر دامادم …. کلی حرف های سکسی از کس کردن خسته شده بودم بهش گفتم برگرد می خوام بکنم تو کونت که گفت نه نمیشه من تا حالا به پدر زنت از کون ندادم درد داره گفتم نه من آروم میزارم دردت نیاد قبول کرد رفتم از روی میز آرایش کرم آوردم زدم سر کیرم یکمی هم زدم به سوراخ مادر زنم او دو انگشتی کردم تو کونش از جاش پرید گفت نمی ذارم گفتم تحمل کن دردش زیاد نیست کلی زبون ریختم تا خم شد دو انگشتی کردم تو کونش هی عقب جلو میکردم دیدم سوراخش باز شد سر کیرم گذاشتم دم سوراخش یواش هل دادم تو که سر کیرم رفت تو تمام تنش سفت شد گفت در بیار مردم در آوردم دوباره گذاشتم تو تا نصفه کیرم کردم تو از درد ناله میزد دو دقیقه کیرم تو نگه داشتم تا سوراخش کامل باز بشه یواش یواش تلنبه میزدم دیگه ناله نمیکرد میگفت محک بکن جرم بده چه کیری داری ماله منه منم محکم میکردم وقتی شکمم میخورد با کونش شالاب شالاب صدا میداد با کف دستم میزدم رو کونش کونش سرخ شده بود وحشیانه میکردمش خیلی سریع تلنبه میزدم که احساس کردم آبم داره میاد بهش گفتم دارم میام کجا خالی کنم برگشت دراز کشید رو زمین گفت خالی کن تو کسم منتظر نذاشتمش کیرم کردم تو کسش آبم خالی کردم توش میگفت جون داغه دارم میسوزم بی حال شدم افتادم روش یه ۵ دقیقه رو هم بودیم بلند شدم دستاش گرفتم بردمش زیر دوش آب سرد تنش شستم فرستادمش بیرون رو تخت ،خودم هم دوش گرفتم اومدم کنارش خوابیدم بهم گفت باید قول بدی هر موقع خونه خلوت شد با هم سکس کنیم گفتم چشم تا باشه از این قول ها امید وارم خوشتون اومده باشه بای ………….

ختم مادربزرگ و کردن خالهتوی خاطره قبلی، جریان کون دختر خالم رو تعریف کردم که در مراسم ختم مادر بزرگم موفق شدم افتتاحش کنم و حالا شب بعد از اون اتفاق، که این‌بار با مادرش یعنی خاله جونم حال کردم.اول یه مختصر از خودم و خانواده خاله بگم: خاله فاطمه که من بهش میگم خاله فاطی الان ۵۱ سالشه ولی خیلی سرحال و شادابه. یه خورده چاقه ولی هیکل خوش فرمی داره و مثل دخترش کون و سینه نازی داره و هر مردی رو شیدا می‌کنه. این خاله یک دختر داره که همون مریم جون منه و سه تا پسر. شوهرش بسیجی فعال داره ولی باحاله و خودش هم همیشه توی جلسات روضه و دعا و از این حرفاست و لی هیچ وقت چادرنمی‌پوشه.من با یکی از پسرهای خاله فاطی که یک سال از من بزرگتره خیلی صمیمی‌ام و از دوران کودکی با هم بودیم. اگه اشتباه نکنم کلاس پنجم بودم که یک بار توی زیرزمین خونه خاله وقتی داشتیم با سعید واسه همدیگه جلق می‌زدیم، خاله یهو سر رسید و در حالی که کیر ما توی دست همدیگه بود، حسابی هردومون رو کتک زد و کلی فحش خوردیم. این جریان خیلی منو ناراحت کرد و هیچ وقت فراموشم نشد و همیشه در پی انتقام بودم.روزها و سال‌ها گذشت و من بزرگ شدم و کتک خاله جون رو فراموش نکردم و فقط با گاییدنش می‌خواستم انتقام بگیرم. چند بار به بهونه‌های مختلف خودمو بهش می‌مالیدم و یه دستی بهش می‌کشیدم ولی فایده‌ای نداشت و منو راضی نمی‌کرد تا این‌که مادربزرگ فوت کرد.توی داستان قبلی توضیح دادم که مراسم ختم تا چند روز تو خونه ما برگزار شد. اون روزی که مریم، دختر خاله رو کردمش، تازه فهمیدم که بهترین فرصت برای انتقامه ولی باید زمینه‌اش فراهم می‌شد. روز سوم که از مسجد برگشتیم خاله فاطی بی حال بود و غش و ضعف می‌کرد. اوه … راستی … اینم بگم که مادربزرگم به خاطر بیماری چند سال آخر رو پیش همین خاله زندگی می‌کرد.خاله هم مثل مادرش فشار خون داشت. اون روز از غروب حالش بدتر شد و فشارش بالا رفت. منم که از امدادگر‌های فعال هلال احمر هستم و همیشه یه کیف امداد توی خونه دارم، فشارش رو گرفتم و بعد قرص و داروشو دادم و بردمش توی اتاق خودم و گفتم همین‌جا استراحت کن و دیگه حق نداری بیای توی مراسم. بعد از شام که مهمونا می‌خواست برن، چون خاله خوابیده بود دیگه بیدارش نکردن و شوهرش و بچه‌هاش رفتن خونه و فردا دوباره برگشتن. یه سری از لاش خورا هم که خونه ما آویزون شدن. از سر شب همه آدمای خونه از فرط خستگی مثل جناز افتادن و هرکی یه گوشه خوابید. منم رفتم تو اتاقم و بعد از چک کردن ایمیلم رفتم روی تخت که بخوابم که دیدم خاله بیدار شده و داره تکون می‌خوده. حالشو پرسیدم و گفت خیلی بهترم فقط گرسنه‌ام. آروم رفتم و یه کم غذا آوردم و خورد و دوباره دراز کشید. خیس عرق بود و کلافه شده بود و ترسیدم که شاید قلبش باشه، ولی بعد خودش گفت که به خاطر گرماست. رفتم دامنشو از توی ساکش آوردم و بهش دادم و گفتم شلوارتو در بیار و اینو بپوش که خنک تره و همون‌جا زیر پتو لباسشو عوض کرد. یه پیرهن مشکی توری هم پوشیده بود که اگه دقت می‌کردی سوتینش از زیرش پیدا بود. همین لحظه بود که یه لکه ابر اومد روی سرم و دیدم که الان بهترین فرصته. رفتم کنارش نشستم و باهاش حرف می‌زدم و بهش دلداری می‌دادم و با یک تکه مقوا بادش می‌زدم که خنکش شه. قطره اشکش دوباره سرازیر شد و با دستمال پاکش کردم.اینجا دیگه از فنون امدادگری و پزشکی استفاده کردم. گفتم پاشو بشین که یه کم شونه‌هات و پشتت رو ماساژ بدم که سر حال شی. اولش من سرپا بودم و با دست شونه‌اش رو می‌مالیدم. بعدش نشستم پشتش و از روی شونه تا کمرشو ماساژ می‌دادم. یواش یواش شل شد و داشت لذت می‌برد. این بار خوابوندمش و شروع کردم کل بدنش رو ماساژ دادم.از روی شونه‌اش شروع کردم و آروم اومدم به سمت پایین. ر سیدم به کمرش. خیلی آروم و آهسته کمرش رو می‌مالیدم و خاله فاطی هم آروم زیر دستم خوابیده بود. رسیدم به کونش. با بغل دستم به آرومی روی کونش ضربه می‌زدم و مثل ژله می‌لرزید. با همون ضربه‌های مداوم رونش رو ماساژ دادم و دوباره رفتم روی کونش. ضربه‌هامو آروم کردم و دستمو گذاشتم روی کون نرمش. وقتی که چیزی نگفت جرات من بیشتر شد. به آرومی دستمو روی کونش می‌لرزوندم. یه دستم روی کمرش بود و با اون دستم دامن رو بالا زدم و رون‌های سفیدش توی تاریکی اتاق نمایان شد. چون‌که توی خونه شلوغ بود و ترسیدم که کسی بیدار نشه، در اتاق رو بستم و خودم هم رفتم زیر پتو کنارش خوابیدم. از زیر پتو دامن رو بالا زدم. محکم توی بغلم گرفته بودمش و گردنش رو بوس می‌کردم. دست راستمو گذاشتم زیر گردنش و دست چپ رو بردم زیر پیرهن و سینه‌اش رو گرفتم. کیرم راست شده بود و داغی کونش رو روی کیرم احساس می‌کردم. با هزار مکافات و جون کندن تونستم شرتشو در بیارم. دست چپمو آوردم پایین و گذاشتم لای پاهاش. کسش مثل اجاق داغ بود. لاله گوشش تو دهنم بود و انگشتم روی کسش. انگشت میانی رو کردم توی کسش و عقب جلو می‌کردم. این‌قدر این کارو حرفه‌ای انجام دادم که داشت غش می‌کرد ولی از ترس جمعیت جیک نمی‌زد. شلوار و شورتمو تا نصفه کشیدم پایین و در این لحظه کیرم با پوست نازش برخورد کرد و یهو یه تکون خورد. برگشت و پشتشو به من کرد. کیرمو گذاشتم لای چاک کونش و داشتم می‌سوختم. سینه‌هاشو محکم فشار می‌دادم و خودمو بهش چسبونده بودم. چون تپلی بود با زحمت کیرمو به سمت سوراخش هدایت کردم. سرشو که دم سوراخش احساس کرد دستشو آورد عقب و منو کنار زد و گفت خاله جون الان نه. گفتم چرا؟ گفت آخه دردم می‌گیره و نمی‌تونم ساکت باشم و با سر و صدام آبرو ریزی می‌شه. منم گفتم چشم خاله. کیرمو گذاشتم لای پاهاش. کسش مرطوب شده بود و این رطوبت اندک کار عقب جلو کردن کیر منو راحت تر می‌کرد. بعضی وقت‌ها هم سر کیرم به کسش برخورد می‌کرد. بعد از کلی فعالیت آبم اومد و لای پاش خالی کردم. چند برگ دستمال آوردم و تمیزش کردم و پاشدم رفتم دستشویی و دستمالا رو همونجا توی توالت انداختم و آب ریختم روش که اثر جرم از بین بره. وقتی به اتاقم برگشتم خاله خوابش برده بود. دامن و پتو رو درست کردم و منم روی تختم خوابیدم.این اتفاق باعث شد که رومون به هم باز شه و بعدا راحت تر تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.حالا دیگه دوتا کس تپل مپل و گوشتی (خاله فاطی و مریم دخترش) مال من بودند و مدت زیادیه که با هیچ دختری دوست نشدم و هروقت کارم لنگ باشه یه سر به خونه خاله یا دختر خاله می‌زنم.

من و دامادم.اسم من نرگس یه زن پنجاه ساله هنوزم که هنوز سر پا و سرحالم از اون زنایی هستم که شهوتم نخوابیده و هر چقدر می دم سیر بشو نیستم چون بدن پر و هیکلی دارم هر کی منو می بینه برام سیخ می کنه حتی دامادم نا کس هم دخترمو می کنه هم منو دلش می خواد کیر شوهرم خوابیده و زیاد برنامه نداریم ولی من طاقت نمی ارم و هر طور شده خودمو خالی می کنم یه شب دخترم با شوهرش اومدند خونه ما و شب هم موندن به دامادم حال می دادم جلوش پاهامو باز می ذاشتم خشتک شلوارمو عمدا پاره کرده بودم و کوسم معلوم بود ولی پیش شوهرم و دخترم تابلو نمی کردم موقع خواب شد جای شوهرم و دامادمو یه طرف انداختم و جای خودم و دخترم رو هم طرف دیگه شوهرم زود خوابید رفتم اشپزخونه اب بخورم برقو که رو شن کردم چیزی رو دیدم که خواستم از حال بیفتم دامادم با شورت رو برو اشپز خونه خوابیده بود و کیرشو ریخته بود بیرون عجب کیریم داشت راست و کلفت بیست سانتی می شد برق رو خاموش نکردم رفتم پیش دخترم خواب خواب بود دوباره رفتم اشپزخونه دیدم پلکهای دامادم تکون خورد فهمیدم بیداره جلو در نشستم که مثلا دارم کاری می کنم کوسمو قشنگ معلوم کردم اب کوسم راه افتاده بود زیر چشمی دامادمو نیگا می کردم اون هر از گاهی چشمشو یه کم باز می کرد و لاپای منو دید می زد دل زدم دریا رفتم پیشش پتو رو گرفتم گفتم احسان جون سرما نخوری یعنی اینکه می دونم بیداری و دستمو زدم از کیرش دستم که به پتو بو د گرفت و چشماشو باز کرد ولباشو غنچه کرد لبمو بردم جلو و یه بوس ازش کردم و بلند شدم رفتم پیش شوهرم و دخترم مطمئن شدم که خوابن رفتم بیرون و احسان هم دنبالم امد رفتیم زیر زمین احسان تا رسید منو بغل کرد و دست انداخت لای پام دستان قویی داشت خیلی حال می کردم کیرشو در اورد از نزدیک واقعا کلفت بود نشستم زیر پاش و انداختم دهنم یه ساک حسابی برش زدم تو زیر زمین یه مبلی بو د منو بلند کرد و گذاشت رو مبل شلوارمو در اورد شورت نداشتم پاها مو برد بالا و از هم باز کرد خودم سوراخ کونم رو می دیدم احسان سر پا کیرشو نزدیک کوسم گرفت گفت می بینی گفتم اره کیرشو ذره ذره کرد تو کوسم تا حالا رفتن کیر تو کوسمو رو ندیده بودم خیلی حال داد ته کیر احسان قشنگ چسبید به کوسم وبا سوراخ کونم خایه های داغشو حس می کردم کشید بیرون و دوباره تا ته کرد تو کوسم و شروع به تلمبه زدن کرد چه تلمبه ای می زد خودم تکون می خوردم احسان گفت مادر زن دوست دادم مادر زن دارم می گامت مادر زن کیرم تو همه جات مادر زن کیر خر تو کوست و همه اینها رو وبا جووووون قبول می کردم واخخخخخخخو اوففففف می کردم ابم داشت می اومد گفتم ااححححححححسسسسسا وخالی شدم احسان محکمتر ضربه می زد اونم با خیال راحت ابشو تو کوسم خالی کرد حال کردم که تابه حال این جوری حال نکرده بودم بعد یکی دو دقیقه احسان شلوارمو تنم کرد وبلند شدیم رفتیم خوابیدیم و بعد اون هر موقع کیردلم می خواد به احسان جونم می گم ومحتاج هیچ کس نیستم.

مهدی و خواهر مهدی هستم۲۹ سالمه داستانی رامی خواستم براتون تعریف کنم که باعث تغییر در زندگی من شد من کلاً شخصی حساس و دقیق هستم وبه تازه گی هم استخدام رسمی شدم مدرکم فوق لیسانس کامپیوتر ه در تمام این مدت همیشه درسام و کارم مهم ترین مسئله فکری من بود و از مسائل وجریانات اطرافم خیلی با خبر نبودم یکی از این بی خبری هام بزرگ شدن خواهرم مهدیه بود که ۱۷ساله شده بود ومن اصلاً توجهی به اون نداشتم روز گار بهم همین منول می گذشت که یه روز من به طور اتفاقی با چند سایت سکس خانوادگی بر خوردم که داستانهای خواهر و برادر بود جندتا شا که خوندم خوشم اومد. باور کنید که تا به حال اونطور در مورد مسئله سکس زوم نکرده بودم خلاصه به مدتی بین کارام دنبال داستان سکس هم می گشتم وداستانهای خوبی هم پیدا کرده بودم که موضوعات مختلفی د رمورد نحوه سکس با خواهر و یا برادر بود در یکی از روز های تعطیل بود که در خونه بودم مشغول خوندن یکی از داستان ها شدم وقتی تمومش کردم یه احساس دیگه داشتم که در این حال مهدیه را دیدم که موشکافانه برندازش کردم و راستش یه لحظه شهوت بسیاری در وجودم بیدار شد و وقتی به مهدیه نگاه می کردم فوران می کرد. مهدیه دختری بود که ۱۷ سالش می شد و قدش ۱۵۵ متوسط متمایل به لاغری کم ، فرم سینه هاش برجسته شده بود به اندازه دوتا گردو می شد و همیشه هم با تاب وشلوارک می گشت وهیچ محدویتی در پوشش نداشت . بعداز این مسائل دیگه به یه چشم دیگه نگاهش می کردم و توجهم بهش یواش یواش بیشتر می شد حتی چندین بار به عمد سینه هاش را فشار داده بودم و می گفتم مهدیه توهم بزرگ شدی بغلش می کردم اون هم خوش می امد ولی بیشتر از این کارها دیگه نمیتونستم کاری بکنم با این که احساس می کردم که مهدیه هم پا می ده ولی باز هم جرآت نمی کردم وروم نمی شد . مدتی به همین منوال گذشت و همیشه افکاری منو مشغول می کرد و به دنبال طرح نقشه کاملی بودم که بدون رودرواسی عملیش کنم .واسه همین هم فکری به ذهنم رسید و اون این که چند تا از داستانها را تو کامپیوتر خونه یه جای که سریع دیده بشه گذاشتم اولش یه داستان بود که یه خواهر وبرادر می رن واسه استخدام به اصفهان صبح فایل کپی کردم رو دیسکتاپ گذاشتمش و (مای رسنت داکیومنت ) را هم چک کردم که فایل وردی نباشه و اگه کسی بازش کرد و بخونه متوجه بشم خلاصه شب شد و اومدم خونه وبعداز یک ساعت رفتم سراغ کامپیوتر وچک کردم و باورم نمی شد که فایل باز شده بود و مهدیه خونده بودش واسه اینکه حشریش کنم سه داستان دیگه گذاشتم تو کامپیوتر و داستان قبلی راپاکش کردم چند مدت همش کارم این بود که داستان جدید تو کامپیوتر می گذاشتم ومهدیه هم می خوند راستش احساس می کردم که مهدیه دیگه رفتارش با من عوض شده و خودش را به من می چسبوند. یه روزما تنها بودیم که من می خواستم برم حموم مهدیه هم منو دید دارم می روم با یه متلک به من گفت که می ری حموم من هم چون مسئله را می دونستم( چون داستانی بود یه خواهر برادر با هم حموم می کردن) بدون رودرواسی گفتم خوب شما هم تشریف بیاورید . مهدیه-آخه ! گفتم آخه نداره بیا حموم دیدم تردید داره دستشا گرفتم وکشیدمش تو حموم سریع لباسما در آوردم وبه مهدیه هم گفتم تو هم در آر و اون هم لباساشا شروع کرد به در آوردن در اون چند لحظه که مهدیه لباس در می اورد باور کنید ار شدت شهوت آبم اومد جلوم هم سیخ شده بود ومهدیه هم دیکه لخت شده بود وفقط یه سینه بند بود ویه شورت تنش و به من هم نگاه می کرد خندش می گرفت رفتیم تو حموم گفتم چرا می خندی گفت که اگه خودت نگاه کن می خندی راستم می گفت کیرم داشت می ترکید . گفتم خوب این بیچاره که تابه حال زن لختی را ندیده . مهدیه –خوب حالا که می بینه ؟ ،بعدش رفت شیر آب را باز کرد رفت زیر دوش وخودشا خیس کرد . منهم کاملا ً منگ گیچ شده بودم یعنی مهدیه خودش می خواهد . واسه اطمینان خاطر گفتم خوب چی باید بکنم دیدم مهدیه شورت و کورستش را درآورد و لخت جلو خم وراست می شد و این قدر اینکار می کرد که به خدا شهوتم چندبرابر شده بود گفت زود باش . منهم بغلش کردم وبوسش کردم وبا کسش وکونش بازی کردم اونقدر بهش حال دادم که دیگه جیغ می کشید بعدش برش کردوندم وکیرمو با کونش میزون کردم فشار دادم کونش خیلی تنک بود به زحمت نوک کیرم میرفت توش اونقدر رفت و برگشت زدم وصابونی کردم که بعد از سه چهار دقیقه کیرم را کاملاتو کونش می کردم و می کشیدم بیرون مهدیه هم اولا درد داشت و لی همرا با لذت ولی بعد چندی اصلاً تو حال خودش نبود و ناله می کرد اونقدر محکمتر می کردم که دیگه کونش باز باز شده بود و خودش میگفت که بکنم تو کونم وقتی آبم هم اومد همرا تو کونش خالی کردم . بعد از این برنامه دیگه مهدیه را هر وقت دلم یا دلش می خواست می کردم اصلا باورم نمی شد که دختر ۱۷ ساله اینقدر بتونه شهوتی و حالده باشه همه مدل سکس می کردیم مامان و بابا هم از صمیمت من ومهدیه خوشحال بودند چون یکی دوبار که ماموریت داشتم اجازه گرفتم که واسه تفریح مهدیه اون را هم ببرم که مخالفتی نکردند وخوشحال هم شده اند در این ماموریتها که تا در کیش و شمال وغرب شرق بود وهمیشه در هتل بودیم وتادلتون بخواد مهدیه را از کون می کردمش . تقربیاً بعداز سه چهار ماه دیگه مهدیه کاملا دیگه رو فرم افتاد بود کونش بزرگ شده بود کمرش باریکتر و قد ش هم بلند شده بود هر روز هم خوشگل تر می شد بعداز شش ماه نتونستم خودما نگه دارم پردهشم زدم و از کس هم می کنمش الان هم چند وقته که تو ی یه اتاق می خوابیم علت هم اتاقیمون هم چون ما باهم خیلی مسافرت رفیتم و باهم بودیم باعث شد که که همیشه باهم باشیم صمیمیتی ما اونقدر زیاد که حتی مامانم به شوخی می گیه اگه کسی نشاناستون فکر می کنه که زن و شوهرین

من و خواهرممدتی بود با خوندن این داستان ها مخصوصا خانوادگی نظرم نسبت به خواهرم عوض شده بود.من دو خواهر دارم که یکی ۲۸ و دیگری ۳۰ ساله هست .خواهر بزرگتر ازدواج کرده و دومی خونه. پدر و مادرم با هم کار میکنند و من که دیپلم داشتم و در خونه اکثرا پای کامپیوتر بازی میکردم یا در اینترنت این داستان ها رو میخوندم.خواهرم هم همیشه خونه بود.با خوندن این داستان ها اکثرا با شرت خواهرم جلق میزدم یا بعضی مواقع وقتی خواب بود جوری که نفهمه میومدم نزدیکش و کونش رو که از رو شلوار زده بود بیرون میدیدم و جلق میزدم و سریع میرفتم بیرون.تا اینکه به خودم کم کم جرات دادم.نمیتونستم سینه و کونشو ببینم و خودمو کنترل کنم.یادمه یک روز که از بیرون امدم خواهرم حموم بود یهو فکری به ذهنم رسید امدم به بهانه اینکه داخل حموم چیزی دارم در زدم .خواهرم گفت چیه گفتم یه چیزی میخوام بر دارم گفت خودت بیا بردار رفتم داخل.در داخل حموم بسته بود ولی خواهرم از پشت شیشه یه جورایی به صورت تار دیده میشد .معلوم بود که لخته لخته و من که کیرم راست شده بود یه نگاه به سبدحموم انداختم دیدم شرت و سوتینش انجاست سریع گزاشتم رو کیرم شروع به جلق کردم و خاهرم رو که به صورت تار بود میدیدم.یهو صداش امد که رفتی .من چیزی نگفتم و سوتین رو انداختم درو بستمو رفتم.رفتم بیرون و با خودم گفتم برم داخل به زور بچسبم بهش ولی خایشو نداشتم.ان روز گذشت و من نقشه های متعددی میکشیدم.اکثرا خواهرم رو دید میزدم و با این کارا میگذشت روزهام.یک روز قرار بود برای عید دیدنی به خونه خالم بریم.داییم ماشین داشت و گفت با هم بریم ولی تعدادمون زیاد بود.داییم گفت یه جوری خودتونو جا بدید من رفتم عقب سریع نشستم بعد خواهرم امد نشست و بعدشم زنداییم و مامانم و دوسته زن داییم و جلو هم شوهره دوست خالم با پسرش نشست.عقب جا نبود و در بسته نمیشد که یهو خواهرم از جاش بلند شد کونشو گزاشت رو کیرم و به زن داییم گفت بیاین اینور تر بشینیم.زن داییم هم نگام کرد گفت ای بابا اینجوری که سخته که .بعد به من گفت سختت نیست منم که از خدا میخواستم گفتم نه خوبه راهی نیست و حرکت کردیم.داشتم دیوونه میشدم کیرم راست کرده بود ولی شلوارم لی بود و نمیشد حسی کرد خواهرم درست رو کیرم قاچ کونش بود و هیچ کسم نمیتونست تو ان شلوغی به من نگاه کنه.منم از رو مانتو چند بار بوسیدم خواهرمو(البته نه اونطوری که بفهمه)تا اینکه دایم به سرعت گیر رسید و ترمز کرد خواهرم یهو رفت جلو و منم که خواستم بگیرمش یهو سینشو گرفتم ولی سریع ول کردم .دیگه دیوونه شدم سینه هاش خیلی بزرگ بود باورم نمیشداینقدر بزرگ باشه خواهرمم هیچی نمیگفت ولی بهم گفت اگه دوبار ترمز کرد محکم منو نگهداراکه میوفتم.من تو راه هی فشارش میدادم خواهرم فکر میکردم فهمیده ولی چیزی نمیگه .نمیتونستم خودمو نگه دارم دستمو اروم بردم طرفه سینه هاش دستام میلرزید و اروم گزاشتم رو سینه هاش خواهرم که مشغول صحبت بود و جوری بود که اصلا فکر به این کار من هم نمیکرد دستم فقط رو سینه هاش بود و هیچ حرکتی نمیکردم .داشتم نگاه میکردم به دستم هی میخواستم بمالمش ولی جرات نداشتم که یهو داییم ترمز کرد منم یهو سینه های خواهرمو گرفتم خواهرم یهو از جاش بلند شد ولی من هنوز سینه هاشو گرفته بودم .داشتم لذت میبردم.سینه هاش نرم بزرگ بود یه فشار محکم دادم و دیگه ماشین اروم شد ول کردم .خواهرم که فهمیده بود یه خورده رفت به سمت جلو که یهو دوباره دایم رو دست انداز رفت و خواهرم رفت کونش هوا.من دوباره سینشو گرفتم و کیرمو چند بار محکم زدم به کونش که یهو ابم ریخت تو شلوارم و دیگه ولش کردم.البته بگم که این کارا زیاد علنی نبود و در چند ثانیه اتفاق میوفتاد و جوری هم بود که خواهرم نمیتونست چیزی بگه.رفتیم خونه خاله و موقع برگشت شد.داییم گفت همونجوری که نشسته بودید بشینید خواهرم امد دوباره ولی فاصله گزاشت و فقط رو زانوهام نشست .منم برا اینکه دیگه تابلو نشه باهاش کاری نکردم فقط از رو مانتوش چند باری بوسش کردم و تموم شد.تا اینکه یه روز عصر خواهرم بهم گفت میای موهامو اتو کنی منم رفتم دیدم بهترین راه برا مالوندنشه بهش گفتم اینجا نه بریم تو ان اتاق خنک تره رفتیم انجا بهش گفتم کمرم درد میکنه نمیخواد بشینی وایسا ا اتو کنم .خواهرم یه شلواره مشکی نازک تنگ با یه تاپ پوشیده بود و کونش داشت منو دیوونه میکرد.همینطور پشتش بودم و داشتم موهای پشتشو اتو میکردم .یواش کیرمو در اوردم و انداختم بیرون (فقط کافی بود برگرده تا ابروم بره ولی جرات کردم)یواش نزدیکش کردم و اروم زدم به کونش ولی سریع کشیدم عقب.عرق کرده بودم و دستوپام میلرزید دوباره زدم این بار محکم خورد و فهمید و رفت یکم جلو من انگار بیشتر خوشم امد و رفتم جلوتر و دوباره زدم به کونش اینبار هیچ کار نکرد به بهانه اینکه اینور موهاشم بگیرم یکم کشیدم موهاشو تا رفت دردشو حس کنه سیریع کیرمو گذاشتم لاپاش گفتم اگه چیزیم گفت راستشو بهش بگم .ولی چیزی نگفت ولی فهمیده بودیه خورده عقب جلو کردم خواهرم داشت هی به جلو میرفت یکدفعه گفت خوبه دیگه بسه منم گفتم نه اینجاش مونده و زیاد تر کردم عقب جلو کردنمو که یهو ابم امد.دستمو گزاشتم جلو کیرم و ابمو ریختم تو دستم ولی نگاه کردم دیدم لا شلوارش ابم هست و گفتم بیخیال .یکم موهاشو اتو کردم و در رفتم.از کرده خودم هم پشیمون بودم هم راضی.و با خودم گفتم میشه اینو راحت کرد تا اینکه دو روز گزشت و یه روز عصر از خواب پاشدم دیدم کسی خونه نیست امدم تو راهرو دیدم خواهرم خوابیده .کیرم زارتی رفت بالا.امدم کنارش خوابیدم با خودم گفتم اگه چیزی گفت میگم نمیتونم خودمو نگه دارم برا همین مجبور شدم و یه جوری خرش میکنم.کنارش دراز کشیدم دیدم یهو چشش باز شد دوباره بسته شد فهمیدم بیداره ولی زده خودشو به خواب. شهوتم بیشتر شد دستم گزاشتم رو کونش یکم جلو عقب کردم دیدم چیزی نمیگه.دامن پاش بود یواش کشیدم پایین با هزار بدبختی با دستای لرزون و عرق و داغی بدنم شرتشم کشیدم پایین کونه گوندش جلوم بود .سفید نبود و لی روشن بود لای کونشو باز کردم شهوتم زده بود بالا و با خودم گفتم بیدارم شد شد به زور میکنمش.کیرم گزاشتم رو سوراخ کونش یکم فشار دادم دیدم سفت کرد خودشو فهمیدم نمیخواد توش بزارم.دوباره فشار دادم خودشو باز سفت کرد دستمو گزاشتم رو کسش و اروم مالوندمش .کسش یکم پشم داشت و معلوم بود یه دو هفته ای نزده.کیرمو گذاشتم لای پاش تاپشم دادم بالا سوتینشو از پشت دراوردم و دستمم انداختم زیر سینش و مالوندمش.واقعا باورم نمیشد من این کارارو بلد باشم و الان دارم رو خواهرم انجام میدم.چند تا تف انداختم دوباره فشار دادم دمه کونش باز شدنی نبود.فهمیدم درد داره و خواهرم نمیخواد بزارم و همون لاپا هم زیادمه .خواستم اذیتش کنم و هی کیرمو میزاشتم دمه سوراخ کونش و فشار میدادم یهو کیرم احساس کردم داره میره تو خواهرم خودشو سفت کرد و کشید خودشو به سمت جلو من محکم گرفتمش تو بغلم و دوباره فشار دادم بازم نمیرفت اینبار گذاشتم از پشت رو کسش و یواش فشار دادم خواهرم ترسید که نکنه میخوام جدی پارش کنم خودشو کشید به سمت جلو و اینور انور کرد خودشو یعنی نزاری یه وقت .دوباره گزاشتم دمه سوراخ کونش اینبار سفت نکرد از ترس اینکه کسش نزارم هیچ کاری نکرد.معلوم بود تا حالا کیر تو کونش نرفته که خودشو واداد چون نمیدونست چه دردی در انتظارشه.کیرمو که یکم هل دادم داخل کونش یهو یه ناله ای کرد و محکم بالشترو فشار داد.کیرمو بازهم فشار دادم و تو رفت خواهرم بغض گلوشو گرفته بود و یهو زد زیر گریه ولی هیچی بهم نگفت صدای گریش خونهرو پر کرده بود منم شهوتم بیشتر شد و فرو کردم یهو داد زد اااااای و گریش بیشتر شد من جلو عقب کردمنو شروع کردم واقعا دست خودم نبود و حالیم نبود چیکار میکنم.چند بار عقب جلو کردم ابم امد ریختم تو کونش و رو خواهرم خوابیدم و کیرمو کشیدم بیرون خواهرم هنوز ناله میکرد چند بار رو کونش کیرمو جلو عقب کردمو پا شدم رفتم حموم .خودمو شستم امدم بیرون دیدم خواهرم داخل یکی از اتاقاست درو بسته .امدم بیرون موهامو اتو کردم که خواهرم دروباز کرد اخما توهم رفت تو حموم.منم زدم بیرون باورم نمیشد اینجوری کرده باشمش.شب وقتی برگشتم باز تو اتاقش بود و چند روزی اصلا باهام حرف نمیزد و تا اینکه چند ماه گذشت و دوباره به همون شکل یه روز وقتی خواب بود رفتم بالاش ولی اینبار گریه نکرد و به زور طاقت اورد.باهاش حرف هم زدم گفتم حال میده نمیتونم طاقت بیارم و انم هیچی نگفت و ساکت بود یهو بهم گفت زودباش کارتو تموم کن گمشو برو بی حیای کثافت از دسته تو یه خواب راحت ندارم همش میترسم بیای سراغم .خیلی راست کردی برو زن بگیر چرا با من.منم لج کردم بد محکم کردمش که گریش باز درامد و وقتی از روش بلند شدم و رفتم بیرون هنوز صدای گریش میومد و من دیگه باهاش کاری نداشتم.ان الان دیگه راحت میگرده چند باری لخت از جلوم رد شد.یه بار جلوم لباسشو داد بالا سینش افتاد بیرون و ان یه تلو از داخل سوتینش پیدا کرد انداخت بیرون .تا اینکه یک روز از بیرون امدم دیدم یعنی زود امدم خونه دیدم صدا میاد رفتم طرف اتاق خواهرم دیدم یه پسره از کون داره میکنتش رحم هم نمیکرد اشغال و خواهرم هی گریه میکرد که احسان یواشتر ولی انم مثل من حالیش نبود.کارای خواهرم علنی شده بود و جلوم سوپر میدید ولی دیگه من باهاش حال نکردم .چون همونطوری که دوست داشتم کرده بودمش و برام دیگه لذتی نداشت . داستان بعدیم سکس من با دختر خالمه که خیلی زیباست بزودی منتشر میکنم

سعید و سعیده اسم من سعید و بچه رامسر عروس شهر های ایرانم. و دانشجو رشته معماری هستم. از وقتی وارد دانشگاه شدم با اویزون اشنا شدم و عاشق خاطره های سکسیش بودم تا اینکه تصمیم گرفتم خودم بنویسم.از بهترین خاطره من اینکه یادمه سال هشتاد کنکور قبول نشدم و تصمیم جدی گرفتم که برای سال بعد بخونم. از خونه بیرون نمیرفتم. مثل زندانیها. فقط تست کلاس مساله دیفرانسیل انتگرال و…خونه هیچکس هم نمیرفتم فقط یکی دو بار خونه عموم که یه کوچه پایین تر از ما زندگی میکنن رفتم. خلاصه اوضاع پریشانی داشتم. دختر عموم هم وضعیتش دقیقا مثل من بود. اونم پشت کونکوری دوساله بود. او یه دختر خوش استیل و بسیار زیبا بود و در زیبایی هیچی کم نداشت.خلاصه سخت میخوندم تا نزدیکای بیست و دو بهمن بابا اینا تصمیم گرفتن برن استکهلم به خواهرم سری بزنن. خواهرم دو سال پیش ازدواج کرد و با شوهرش رفت اونجا. شوهرش تو کار کامپیوتر هست. تازه هم خدا بهش یه پسر داده. همین هم بهونه شد تا بابا مامانم برن دیدن نوه جونشون. من هم هی از خدا ارزوی مرگم رو میکردم که چرا اینقد بد بختم. شب نوزدهم بهمن بابا اینا رو بردم فرودگاه و صبر کردم تا بپرن. بعد با حالی گرفته رفتم خونه. ای خدا کی میخواد بیست روز تنها بمونه. اونم من که اصلا نیمرو درست کردن هم بلد نیستم. دو روز بعد بابام زنگ زد گفت که رسیدن و اونجا هم حسابی سرده. یه خورده سفارش کرد که شبها خونه رو تنها ول نکنم. دستور داد که فقط واسه ناهار میتونی بری خونه عموت. ولی صبحانه و شام خودت باید یه چیزی بخوری. منم پذیرفتم. راستش زیاد خوشم نمیومد که برم خونه عموم. نه اینکه از عموم بدم بیاد نه چون من و سعیده رقابت درسی سنگینی داشتیم نمی خواستم زیاد مزاحمش شم.یکی دو روز اول نرفتم. ولی بعد با تلفن های پشت سر هم زن عمو رفتم. خانواده ما با خانواده عموم خیلی صمیمی هست. وقتی رسیدم متوجه شدم که سعیده نیست. زن عمو گفت رفته کلاس فیزیک. موقع ناهار فکرم به خواهر زادم بود. تو حال خودم نبودم تا اینکه سعیده از کلاس برگشت. از دیدنم یه کم خوشحال شد و بعد از سلام و احوال پرسی رفت لباساشو عوض کرد و اومد سر میز. حقیقتا تا حالا به چشم خواهری بهش نگاه میکردم. ما هم سنیم. من یه هفته از سعیده بزرگترم. واسه همین اسم من شد سعید اونم شد سعیده. سر میز که اومد برنج تعارفش کردم کشید. خم شد تا یه چنگال برداره که ییهوو چشمم از زیر گردنش رفت پایین. وواای ی ی. چشمم میخ شد. به زور ازش چشم کندم. بعد از ظهر که اومدم خونه همش به ان صحنه فکر میکردم. یکی دو بار هم مغزم یه جرقه هایی زد. ولی جلوشو گرفتم. من چه جوری میتونم به سکس با سعیده فکر کنم. بعد یادم اومد که وقتی سوم دبیرستان بودیم یه بار تو کامپیوترش چند تا فیلم سکسی پیدا کرده بودم. حتی یه بار همین پارسال که رفته بودیم خونشون داشت با دوست پسرش حرفای سکسی فجیعی میزد. به خودم گفتم به همه عالم داده اونوقت به من نمیده؟؟؟نمیدونستم که ایا تن به چنین کاری بدم یا نه. تا غروب با خودم کلنجار رفتم. بالا خره تصمیم گرفتم که از این بیست روزی که تنهام ده دوازده روز درس رو به کلی بزارم کنار و برای تنوع هم که شده برم تو نخ سعیده. نقشم این بود که چون ما کلاس شیمی رو با هم میریم یه روز جزوه های اون روز رو بگیرم و بهش بگم اگه میخواد یه روز براش میبرم. همین طور هم شد. ولی من نقشم یه کم تغییر کرد چون این من بودم که تنها بودم. واسه همین هم دو روز ناهار نرفتم خونه عموم. بهشون هم گفتم که یه چند روزی نمیتونم بیام. وقتی سعیده فهمید که منو چند روز نمیتونه ببینه و از طرفی جزوه ها دست من بود زنگ زد و ازم خواست که جزوه هارو براش ببرم. من هم گفتم که نه نمیتونم. اگه میخوای خودت بیا ببر. اونم گفت که فردا بعد از کلاسش میاد خونمون جزوه هارو میبره. تا اینجای نقشه حل شده بود. بالا خره فردای اون روز منتظرش بودم. میدونستم ساعت ده میاد. قبلش رفتم یه دوش گرفتم. موهامو شونه نکردم که بهم ریخته باشه. چون نقشه ای تو ذهنم بود. ساعت ده و ده دقیقه زنگ درو زد. من باز نکردم. دوباره زد من باز نکردم. به موبایلم زنگ زد گوشی رو برداشتم. ازم پرسید کجایی گفتم خونه گفت چرا درو باز نمیکنی گفتم خواب بودم. سریع رفتم از پنجره کلید رو واسش انداختم رفتم دستشویی. اومد تو یه کم دادو بیداد که دیر کرده باید بره خونه. بهش گفتم که من هنوز صبحونه نخوردم. تازه الان دو روزه که فقط یه نیمرو خوردم. (دروغ)ازش خواهش کردم که یه صبحانه برام درست کنه بعد بره. اونم میدونست من دست و پا چلفتی ام باور کرد که من چیزی نخوردم. دست به کار شد. چای دم کرد میزو چید صدام کرد. مشغول خوردن بودم. خدایا حالا باید چیکا ر میکردم. نمیدونستم چه جوری حرف سکسی رو باهاش شروع کنم. خدا رو شکر همین موقع تلفنش زنگ زد. با یه نگاه سریع به تلفنش فهمیدم که دوست پسرش واسش زنگ زده. سریع پاشد رفت تو پذیرایی. تا من صبحانم تموم شه اونا کلی با هم صحبت کردن. از لا به لای حرفاشون چند بار فهمیدم که بحثشون سکسیه. با دیدن من سریع ازش خدافظی کرد. با خودم بردمش تو اتاقم که جزوه هارو بهش بدم. یه هو یادم اومد که کامپیوترم روشن مونده. ازم پرسید کامپیوترت از دیشب روشنه. منم گفتم حتما خسته بودم یادم رفت خاموش کنم. نشست پشت کامپیوتر. موس رو که تکون داد صفحه که اومد یه عکس دیدنی از شجریان رو دسکتاپم بود. سعیده جونش واسه شجریان در میره. منم همینطور. ازم خواست که اون عکسو واسش بزنم. منم یه صندلی اوردم نشستم بقلش. مشغول کار شدم. چند تا اهنگ استاد هم واسش زدم که تازه تازه بود. کلی حال کرد. نم نم بهش گفتم با کی تلفنی صحبت میکردی گفت فرشته دوستم بود. منم گفتم فرشته مگه حرفای سکسی هم میزنه. از این حرم تعجب کرد. تا حالا ندیده بود من به این صراحت حرف بزنم. تته پته افتادکه من دوباره گفتم دوست پسر داشتن عیب نیست. من هم دوست دختر دارم. میخوای عکساشو ببینی؟با تکون دادن سرش تایید کرد منم چندتا از عکسای دوست دختر که یه کم راحت بود رو نشونش دادم حتی یه عکس نشونش دادم که دوست دخترم با کرست و شلوار بود. ازم پرسید این واقعا دوست دخترته. گفتم چیه بهم نمیاد. گفت چرا. تو که این عکسا رو داری تا حالا لمسش هم کردی. گفتم منظورت از لمس چیه. با کلی مکافات گفت سکس هم کردین با هم. من یه کم دروغکی خجالت کشیدم و گفتم سکس که نه ولی در اغوش گرفتیم همدیگرو. ازم خاست براش از دوست دخترم تعریف کنم. یه کم چرتو پرت بهش گفتم با یه کم پیاز داغ اضافی. صحبتامون یکم نرم تر شد. من ازش پرسیدم که تو چی تا حالا یه پسری تو رو در اغوش گرفته؟گفت نه. دستمو گذاشتم دور گردنش گفتم بمیرم الهی. دستمو جدا کرد و گفت نمی خواد منو در اغوش بگیری. بهش گفتم چه طور دوست داری بری تو اغوش غریبه ولی من نه؟گفت نه من هرگز با هیشکی اینقد راحت نبودم. بهش گفتم اگه من بخوام الان بقلت کنم و از ته دل ببوسمت ناراحت میشی؟گفت تو پسر عمومی. گفتمش که ما دو تا جوون نوزده ساله تو این سن یه نیازهای جنسی داریم و واسه همین رو به غریبه میاریم. اخه چرا. به من گفت تو روت میشه. گفتم مشکل همینه که از هم خجالت میکشیم.همین که اومد حرف بزنه دوباره دستمو گذاشتم دور گردنش یه بوسه به لپاش زدم. چشاش گرد شد. گفتم دیدی کار سختی نیست. همین لحظه چشامو بستم و لبامو اروم بردم طرف لبش همکاری میکرد. یه لب سطحی گرفتیم. راضی بود. بلند شد گفت دیرم شده باید برم. یکم کونم سوخت. جزوه هارو گرفت دم در اتاق یه مکثی کرد برگشت گفت تو درست میگی سعید. ما یه نیاز های جنسی داریم. به طرفم اومد دوباره یه لب از هم گرفتیم من فکر کردم که دیگه کار تموم شدس دستمو بردم دور کمرش که گفت نه الان دیرم شد. ولی بعد از ظهر میام بهت یه سری میزنم. خدافظی کرد و رفت. یه هورای بلند کشیدم و چون خوشحال بودم سریع تلفنو برداشتم زنگ زدم استکهلم. با خواهرم بابام مامانم صحبت کردم و خیالشون رو از اوضا راحت کردم.بعد از ظهر شد ساعت حدود چهار بود که اومد. اومد تو یه چایی بهش دادم گه گرم شه چون هوا سرد بود. نشستم بغلش رو کاناپه. دستمو گذاشتم دور گردنش گفت حد اقل صبر کن چاییمو بخورم. گفتم چون اولین بارمه ذوق زده شدم. یه لب گرفتیم دستمو بردم دور کمرش یه کم خودمو بهش نزدیک کردم. دکمه های مانتوشو باز کردم. تاپشو هم خودش در اورد. یه خورده از رو سوتینش سینه هاشو مالیدم و همینجور بوسه بر لباش میزدم. نم نم دکمه های شلوارشو هم باز کردم و شلوارشو هم از پاش در اوردم. حالا فقط با شرت و سوتین واستاده بود. منم برای اولین بار تو عمرم یه دستی به کسش کشیدم که یه اخی کشید. گفت تو نمیخوای لباستو در بیاری. منم لباسمو در اوردم. کیرم شق بود. برای اولین بار کیر میدید. وقتی با دستش کیرمو گرفت دوست داشتم داد بزنم. ولی جلو خودمو گرفتم. شرت و کرستش رو هم در اوردم. وایییییی. تاحالا کس ندیده بودم. جامون زیاد خوب نبود. رفتیم تو اتاق من. رو تخت خوابوندمش. کسشو میمالیدم. گفت تو که میگی اولین بارته ولی خوب واردی گفتم همینا رو هم از فیلما یاد گرفتم. مالیدنو تند تر کردم. حسابی اخ و اوخش در اومده بود. گفت دیگه ادامه نده. حالا نوبت من بود. نشستم جلو ش خواستم کیرمو بکنم تو کسش که گفت مگه دیونه شدی. من دخترم. گفتم پس میکنم تو کونت. اجازه نداد. میگفت میترسه. قول دادم اگه دردش گرفت ادامه ندم. با کرم سر کیرمو چرب کردم یه کم هم به سوراخ کونش مالیدم. با انگشت کوچیکه یه انگشتش کردم. یه کم دردش اومد. ولی حرفی نزد. اروم سر کیرمو گذاشتم رو سوراخش. همین که خواستم فشار بدم تو خودشو جم کرد و هی اصرار که نکن تو درد داره. دوباره تکرار کردم. ولی باز هم خودشو جمع کرد و نذاشت. منم پا فشاری نکردم. کیرمو از جلو گذاشتم لای پاش با سه چارتا تلمبه زدن ابم اومد همشو پاشیدم به کسش. کلی حال کرد. ولی من نه زیاد. با هم رفتیم حموم تو حموم یه کم انگشتش کردم خواستم دوباره بزارم تو کونش ولی جازه نداد. بعد از حموم یه چند دقیقه همینجور لخت تو بقل هم خوابیدیم و من با موهای طلاییش بازی میکردم که به نظر من این کار بیشتر لذت بخش بود. بعد لباساشو پوشید ولی من شرتشو که تازه هم خریده بود رو به یادگار اولین سکس ازش گرفتم. یه لب دیگه از هم گرفتیم او رفت. چند باری دیگه با هم سکس کردیم تا اینکه من تهران قبول شدم و او اصفهان.یه چند باری هم رفتم اصفهان دیدنش بدون اینکه کسی بفهمه. قرار شده یه روز بیاد تهران. الان سه چهار ماهه ندیدمش. ولی اگه بیاد تهران میدونم باهاش چیکار کنم.

دید زدن مامان من توی یک خانواده ۵ نفر توی شیراز زندگی میکنم یک خواهر و یک برادر هم دارم خودمم پسر کوچک خانواده هستم خواهر و برادرم هردوشون ازدواج کردن و از پیش ما رفتن و توی خونه ما بیشتر من هستم و مامانم و بابام هم اکثر وقت ها سر کار هست اسم مامانم را شما فکر کنید ناهید هست یک زن ۴۲ ساله خوشگل و یکمی شکم داره شورت سوتین هاش را من همیشه دید میزنم و کلی دستمالی میکنم و یکمی هم باهاشون جق میزنم سایزه سوتینش ۸۵ هست و شورتای XXL هم میپوشه در کل خیلی سکسی هست و دهن هر کسی را آب میدازه من که پسرشم نظرم اینه حالا حسابش را بکنید که بغیه دیگه نظرشون چیه مامانم یکمی شکم داره که همیشه توی فکر آب کردنش هست صبح ها با زن داییم که زن فوق العاده سکسی هست و بعدا اگر تونستم از اون هم یک داستان واقعی دیگه براتون میزارم میره پیاده روی و بعد برمیگرده خونه و با دوچرخه ثابتی که داره ورزش میکنه و بعد میره حمام منم که از صبح تا شب بیکار بودم آخه توی تابستون بود من هم ترم تابستان را نرفتم و توی خونه استراحت میکردم.صبح ساعتای ۵ صبح بود که بابام از خواب بیدار شد و از خونه رفت به سمت محل کارش تا عصر هم برنمیگشت خونه من توی این از خونه بیرون رفتن بابام یکمی از خواب پریدم و بعد از چند دقیقه هم مامانم از خونه برای پیدا روی با زن داییم کس طلای من بیرون رفت و بعد از ۲ یا ۳ ساعت برگشت و من هم از خواب بیدار شده بودم دیگه و داشتم پای آنتن یک شبکه سکسی که برای اینکه تبلیغ نباشه اسمش را نمیگم ولی آنقدری بگم که بدک نیست و ایتالیایی هست و در زیر نویسش ایرانی ها برای هم به فارسی میتونن پیام بزارن خلاص از بحث اصلی خارج نشیم مامانم بعد از اینکه به خونه برگشت لباساش را عوض کرد و لباسایی را که معمولا توی خونه میوشید را تنش کرد لباساش یک تاپ قرمز کوتاه با یک شلوارک مشکی بود بود که ساق پاش که خیلی هم خوشگل سفید هست پیدا بود و همین طور یکمی از سینه هاش که من عاشقشم هم پیدا بود بعد از اینکه لباساش را عوض کرد رفت و با دوچرخش ورزش کرد ولی نمیدونم چرا این همه با اون دوچرخه رکاب میزنه به جایی نمیرسه حتی یک سانت هم جلو عقب نمیره فکر کنم خودش را سر کار گذاشته خلاصه بعد از یک ساعت هم رکاب زدم و کلی عرق کردن که وقتی با عرق میدیدمش کلی سکسی تر هم میشد رفت توی حموم ، حمام ما با توالت یک جا هست و با یک دیوار از هم جدا شده خلاصه منم از خدا خواسته بعد از اینکه مامان رفت حمام به بهانه رفتن به توالت در را باز کردم و رفتم از کنار چهار چوب در اصلی حمام که یکمی کنارش باز هست یکمی توی حمام را نگاه کردم اما چیز زیادی پیدا نبود و فقط پشتش به من بود کون گندش را میدیدم که آب ازش مثل یک آبشار داشت سرازیر میشد. خیلی سفید گنده بوده داشت شامپو میزد و بعد از اینکه که سرش را با شامپو شست سرش را زیر آب گرفت که آب با شامپو بود که از کونش سرازیر میشد به پایین که صحنه وحشتناک سکسی را درست کرده بود من با اینجور صحنه ها وحشتناک حال میکنم کیرم توی اون موقع داشت دیگه شلوارم را پاره میکرد خلاصه یکمی جق زدم آمدم بیرون رفتم پای تلوزیون دراز کشیدم دوباره همون شبکه را نگاه کردم. بعد از حدود نیم ساعت مامانم تصمیم گرفت از حمام بیاد بیرون منم تا صدای در را شنیدم زدم فارسی ۱ که یعنی من داشتم فارسی ۱ نگاه میکردم اون موقع داشت تکرار سفری دیگر را نشان میداد و مامانم که طرفدار درجه ۱ فارسی ۱ هست مثل من دراز کشید پای تلوزیون چون کلا توی خانواده ما کسی زیاد عادت نداره روی مبل بشینه و تلوزیون نگاه کنه اکثرا دراز میکشیم که خیلی هم بیشتر فیلم میچسبه بگذریم مامانم هم بعد از آرایش کردن و به موهاش رسیدن آمد پای تلوزیون و داشت فیلم نگاه میکرد بعد از حدود ربع ساعت وقتی نگاهش کردم دیم خوابیده و یک دامن کوتاه هم پاش کرده و دامن هم تا جایی که میتونسته بالا رفته منم از موقعیتی که نصیبم شده سو استفاده کردم و رفتم پشت سرش دراز کشیدم یادم رفت بگم رو به بغلش خوابیده بود خلاصه منم پشتش دراز کشیدم و به شرتش نگاه میردم جق میزدم هر دو پاهاش روی هم بودن مثل یک هولو تر تازه شده بود رونهاش کامل سفید و گنده بودن باسنشم بازم جلوی من بود هیچ وقت آنقدر به کونش نزدیک نشده بودم ولی میترسیدم بهش دست بزنم خلاصه از ترسه اینکه یک وقت از خواب بیدار میشه و آبروم جلوش میره دست نزدم ولی گوشیم را برداشتم چندتا عکس توپ از کونش و پاهاش گرفتم یکمی هم فیلم گرفتم که تا چند وقت دائم با اون فیلم وقتی تنها میشدم و کس هم گیرم نمیامد جق میزدم و حال اساسی میکردم.

چهارشنبه سوری مثل همهء صبح جمعه های دیگه وقتی تصمیم می گیری تا لنگ ظهر بخوابی باید یه چیزی پیش بیاد تا حالتو بگیره. اول سر صبح ( ساعت ۹) مامان نذاشت به دختر هفتمین پادشاه برسیم : “پاشو بیا برو خونهء خالت بیچاره کمک لازم داره !” … معلوم نیست که اون بیچارست یا من؟ خاله فرش خریده بود سر صبح هوس کرده فرش رو پهن کنه ! آخه اینم شد کار؟ حالا مثل بقیه شانس هم نداریم که خالهء باحال داشته باشیم یا یه دختر خاله. خلاصه رفتیم به خاله خانم کمک که چه عرض کنم خرحمالی کردیم تا دست از سر ما برداشت. زودی از اونجا فرار کردم و اومدم خونه. یه دوش گرفتم رفتم که دوباره بخوابم. اعصابم بد جوری خورد بود. واسه خودم فکرای جور واجور می کردم. ساعت نزدیک ۱۲ بود. اسفند ماه بود و هوا تقریبا ابری. اون موقع ۱۷ سالم بود. سوم ریاضی بودم. یکی زنگ خونه رو زد. برام مهم نبود کیه. ( کلا آدم مزخرفیم هیچکس نمی تونه تحملم کنه . ) مامان درو باز کرد صداها زنونه بودن پس با من کاری نداشتن. اومد تو اتاق : بیا بیرون عمت اینا اومدن خوب نیست اینجوری ناراحت میشن) یه نگاه تو آینه کردم. خوب بود. عمه با دخترش اومده بود. ” آنیتا” . سلام و احوال پرسی با هر دو تاشون. مامان و عمه قبل از عروسیشون با هم دوست بودن تقریبا مثل خواهر بودن. آنیتا هم ۱۴ سالش بود و سوم راهنمایی. اون دوتا شروع کردن از اپیلاسیون و این چیزا حرف زدن . منم حوصلشون رو نداشتم و پا شدم رفتم تو اتاق. بعد از چند دقیقه آنی هم اومد تو اتاق. مثلا می خواستم تنها باشم . ولی دلم نمیومد بهش حرفی بزنم. اونجوری نیست که پر چونگی یا اذیت کنه همیشه تو خودشه . کلی هم مهربون و خجالتی. اون موقع ها از دوست دختر و این چیزا خبری نبود . بدم نمیومد . فکر میکردم اگه دختری تو زندگیم باشه زندگیم تغییر میکنه (خوب میشه) ولی تا به یه دختر میرسیدم میزدم زیر همه چیز… ازم پرسید که : = امیر؟ خرید عید رو کردی؟! = نه هنوز! چطور مگه؟ = ما چند روز دیگه میریم. اگه دوست داری با هم بریم. ( از خرید متنفرم ) = باشه . ببینم چی میشه. (رو صندلی کامپیوتر نشسته بود. با تعجب و خوشحالی پرید بالا گفت = یعنی واقعا میای؟!!! (خدایییش تو اون سن و سال که دخترا شکل و قیافه جالبی ندارن (حقیقت تلخه) خیلی خوشگل و بانمک بود. البته من به دخترا تو این سن فقط میگم بانمک) (موهاش بلند و قهوه ای روشن . پایین موهاشم تاب دار. پوستش هم سفید . صورت و لباشم ناز و خوشگل. ولی احساس خاصی نسبت بهش نداشتم.) = قول نمیدم. = وای مرسی … پس حتما میای!!! پا شد اومد کنارم رو تخت نشست و لپمو بوسید. با هم راحت بودیم. ولی نه از اونا که دستمون تو خشتک همدیگه باشه. اونروز ناهار خونمون موندن و قرار شد هر وقت خواستیم بریم بهم اطلاع بده. چند روز بعد که تقریبا از یادم رفته بود بهم زنگ زد و با کلی خوشحالی : = سلااام. خوبی پسر دایی؟! = خوبم دختر عمه. = ببین فردا بعد از ظهر میریم خرید … حق نداری چیزی بگی … تا فردا . گوشی رو قطع کرد. زیاد واسم مهم نبود. خب خرید بود دیگه … مثل همیشه تموم میشد. حداقل دوتا دختر رو تو اتاق پرو میدیدیم. فرداییش که شد صبح مدرسه رو دو در کردم . موندم ببینم چی بپوشم بهتره. خلاصه تا بعد از ظهر الاف موندم تا اینکه ساعت نزدیک ۳ بود اومدن. اونروز هوا آفتابی بود و آنی دیگه پالتو نپوشیده بود و با یه مانتو نوک مدادی و دم و دستگاه تیره اومده بود. موهاش رو از جلوی شال ریخته بود رو صورتش. دوباره با عمه سلام و رو بوسی …. ولی این دفعه منتظر بودم تا آنی هم بیاد جلو تا ببوسمش. نمی دونم چرا؟ ولی هرچی که بود احساس جالبی بود. اون هم اومد جلو و دست داد. منم دستشو آروم کشیدم طرفم و یه بوس… اونم محترمانه و متقابلاّ بوسید. مامانم ازشون خواست تا لباساشونو عوض کنن و راحت باشن. اما عمه گفت که زود بریم و ما هم رفتیم تا آماده بشیم. تمام مدت آنی تو اتاق بود و از خرید میگفت : باید اول بریم لباس بخریم! می خوام دو تا مانتو بگیرم. شلوار هم دو تا. اصلا از همه چی دو تا سه تا میگیریم . . . منم تو دلم بهش می خندیدم. وقتی آماده شدیم. رفتیم که بریم. عمه باز ماشین شوهرشو بلند کرده بود. کلا با زانتیای شوهرش به همه دوستاش پز میداد. من و آنی پشت نشسته بودیم و به شکل و قیافه مردم ایراد می گرفتیم. چون هر دو از یه شیشه بیرون رو نگاه میکردیم حسابی به هم چسبیده بودیم و وقتی یکی رو سوژه میکردیم بیشتر به وضعیت خودمون میخندیدیم تا اونا. خلاصه رفتیم اولین جایی که باید میرفتیم. اول از کوچیکتر شروع کردیم و رفتیم واسه آنی لباس پسند کنیم (اینم یه جورشه). من حواسم بیشتر به دوروبر بود تا خودمون. (کلی دخترای خوشگل که البته همه هم سن مامانم بودن) آنی یکی دو تا تاپ برداشته بود تا پرو کنه. (دخترا باید شُرت رو هم پرو کنن چه برسه به تاپ). منم باهاش رفتم تا هم کشیک دم در اتاق رو بکشم هم نظر بدم. بعد از چند دقیقه درو باز کرد و گفت: ” خوشگل شدم؟!!!” منم فقط نگاه می کردم. کلی باحال شده بود. یه تاپ نارنجی اونم از این بندیا که تنگ هم بود و سینه های کوچولوش حسابی میزد تو چشم و بند سوتینش هم که سفید بود از کنار بند تاپ معلوم بود. (واقعا دختر خوشگلی بود تو اون سن) دوست داشتم همه جای اون بدن و سینه های سفیدش رو ببوسم که دستشو گرفت جلوی سینش و گفت: خب دیگه سینما تعطیل شد و تو هم اون درو ببند که همه دارن نگام میکنن.( جمله آخرو با دستپاچگی گفت) راست هم میگفت دو سه تا پسر هم سن و سال خودم و بیشتر داشتن نگاه میکردن. ( مثلا باید میرفتم باهاشون دعوا کنم؟ خب میگفتن چشمت کور می خواستی درو اونقدر باز نکنی). دیگه خرید بهم حال داده بود . همش بهش میگفتم که دیگه نمیخای تاپ بخری؟ اونم که میخندید و خجالت میکشید. خلاصه تا شب مغازه هارو بالا و پائین کردیم تا اینکه تموم شد و بر گشتیم خونه. تو راه برگشت همه خسته بودیم. حتی مامان و عمه که موقع رفتن مغز مارو با حرف نمودن از خستگی حرف نمیزدن. آنی هم سرش رو شونه من گذاشته بود و با هم حرف میزدیم. عطرش خیلی خوشبو بود و یه جورایی می پیچید تو مغز آدم. تمام این مدت که با هم بودیم دلم میخواست ببوسمش. از اینکه دختر خوبی بود و از معصومیتش خوشم میومد. اهل لََوند بازی و چس کلاس نبود. با اینکه از خیلی دخترا سر بود این کارو نمی کرد. اون شب هم تموم شد و اومدیم خونه. خیلی از اینکه دیگه آنی کنارم نیست عصبانی بودم. (بجای ناراحت شدن عصبانی میشم.) واین حس ناراحتی رو تو رفتار اون هم میشد تشخیص داد. همش میخواستم یه اتفاقی بیفته که دوباره ببینمش. دیگه واضح بود که یه اتفاقی بین ما افتاده. ولی من نمیخواستم قبول کنم. حداقلش این بود که بهم عادت کرده بودیم. اما مگه تو چند ساعت آدم به کسی عادت میکنه ؟!. . . اونم دخترعمه … ساعت نزدیک ۲:۰۰ بود ولی از خواب خبری نبود. فرداییش که قطعا مدرسه کنسل میشد. چون حوصله خودمو نداشتم چه برسه به اون معلما و . . . تا ساعت ۳ و خورده ای بیدار بودم و به همه اتفاقات امروز فکر میکردم : تو ماشین … اتاق پرو … و کلی حرفای مختلف که به هم میزدیم. دو سه روز بعد بچه ها قرار گذاشته بودن که بعد از مدرسه بریم جلوى مدرسه دخترونه پاتوق کنیم و یکم بخندیم.اون روز هم زود تعطیل میشدیم/میکردیم (آمادگی دفاعی). ولی من طبق معمول این دو سه روز با کسی حرف نمیزدم. حالا دست انداختن دخترا پیشکش. ولی یه فکر بهتر داشتم… بچه ها رو دست بسر کردم و گفتم که جایی کار دارم و باید برم. مدرسه آنی از مدرسه ما یکمی دور بود (نزدیک ما دبیرستان بود.) … یه تاکسی گرفتم اونم دربست سریع خودمو رسوندم اونجا. یه بیست دقیقه ای منتظر موندم تا اینکه تعطیل شدن و ریختن بیرون. خیلی بیشتر از اون چیزی بودن که فکر میکردم (کلی دختر کوچولوی ناز نازی). ولی از آنی خبری نبود یه لحظه پیش خودم فکر کردم شاید مدرسه نیومده باشه … ولی اونی رو که من میشناختم یه روز هم غایب نمی کرد. بعد از اینکه دو سه دقیقه اى گذشت با یه دختر دیگه اومد بیرون. تا دیدمشون رفتم جلو.. . آنی سرش تو کتاب بود و متوجه من نشد. بهش گفتم : خانم شماره بدم پاره میکنی؟! دوستش زود به خودش گرفت و گفت : معلومه که پاره میکنم ! منم یه جوری که بخوره تو ذوقش گفتم : حالا کی با تو حرف زد؟ آنی کنجکاویش گل کرد و سرش و آورد بالا تا ببینه چه خبره. ولی تا منو دید انگار برق گرفتتش : = ت … تو اینجا چیکار میکنی امیـــــــــــــــــــر؟!!! = چیـــــــــــه؟!!! چرا اینجوری میکنی مگه چی شده؟! = هیچی! ولی آخه … آخه تو … اینجا ؟ = فکر نمیکردم اینقدر ناراحت بشی. مگر نه اصلا نمیومدم. = نـــــه ! خیلی هم خوشحالم. فقط تا حالا پیش دوستام یه پسر نیومده بود دنبالم… حالا بیا بریم یه جا دیگه . اینجا خوب نیست! = باشه بیا ببرمت خونتون! (چیزی بد تر از این نمی تونستم بگم) دوستش هم که فهمیده بود اوضاع از چه قراره خدا حافظی کرد و رفت. ما هم پیاده شروع کردیم رفتن به خونشون و تو راه از هر دری گفتیم بغیر از چیزی که باید می گفتیم… حس وحال عجیبی داشتم. غم و غصه این چند روزه به کلی از یادم رفته بود. تو راه خونشون از کوچه پس کوچه ها می رفتیم تا دیر تر برسیم. کل راه دستش تو دستم بود و مثل دوست دختر- دوست پسرا رفتار میکردیم و علیرغم اینکه هوا سرد بود یه بستنی حسابی زدیم به بدن. خلاصه رسوندمش خونه و دیگه بالا نرفتم و تو آیفون به عمه گفتم تا این ساعت(نزدیک سه و نیم) با من بوده. وقتی داشت میرفت تو هم یه بوس خوشگل از لُپای شیرینش کردم که جاش حسابی قرمز شد. بعد اونروز هر وقت موقعیت پیش میومد تلفنی حرف میزدیم. دیگه خودمم باورم شده بود که دوستش دارم. یکی دو هفته ای گذشته بود و رابطمون محکم تر شده بود اما وقت نمی کردیم که همو ببینیم. گذشت تا اینکه قرار شد عمه اینا چهارشنبه سوری بیان خونه ما. چون مادربزرگم اینا رفته بودن مشهد و دیگه خونه اونا جمع نمی شدیم. . . خونه ما هم ویلایی بود بود و همسایه ها هم همه دوست بودن. پس سرو صدا کردن مجاز بود. مهمات من کامل بود و قرار بود شب با بچه ها بریم بیرون و سر مردم خالی کنیم. اما بازم بخاطر آنی و فکر اینکه با هم باشیم قرار رو کنسل کردم و آماده شدم. مامانم که کل خونه رو تمیز کرده بود و تنها جایی که مونده بود اتاق من بود که بعهده خودم بود. یه جوری تمیزش کردم که از روز اول هم تمیزتر به نظر میرسید. خودم هم یه دوش آب گرم گرفتم و کلی به خودم رسیدم. ساعت نزدیک ۶ بود که هر سه نفرشون اومدن. آنی همون لباسایی رو پوشیده بود که اونروز با هم خریده بودیم. من و آنی زود پریدیم و همدیگرو بغل کردیم که همه زدن زیر خنده. یکمی به حرف زدن و خوردن حله هوله و آجیل و از این چیزا گذشت. بعدش رفتیم تا آتیش و بند و بساط رو آماده کنیم. اما آنی چون آسم داشت و دود براش ضرر داشت تو اتاق موند و به مامانم اینا واسه شام درست کردن کمک کرد. یه ساعتی پی آتیش دویدیم و واقعا خسته شدیم و از سرو صدای ترقه ها هم سرم درد گرفته بود. بابام و شوهر عمم رفتن بالا. ولی من موندم یکمی هوا بخورم. بعد از چند دقیقه دیدم که آنی هم اومد. اینور حیاط خیلی کثیف شده بود. واسه همین پیشنهاد کردم که بریم حیاط پشتی. (پشت خونه مثل جلوش حیاط داره. قرینه ست . یعنی پشت و جلوی خونه فرقی نمیکنه و از اونور هم در داره) با هم نشستیم روی جدول باغچه. بابام توی باغچه رو گل کاشته بود و نزدیک بهار هم بود و غنچه داده بودن و آنی هی باهاشون ور میرفت. دستمو انداختم دور کمرش و تقریبا بغلش کردم. اونم سرشو گذاشت رو شونم … هر دومون هیچی نمی گفتیم… با دستم موهاشو ناز میکردم و باهاشون بازی میکردم … خودشو تو بغلم ول کرده بود … یکم جابجا شد و سرشو گذاشت رو پام و بهم خیره شد و با اون چشمای عسلیش نگاهم میکرد. سرمو بردم جلو و لپشو آروم بوسیدم … چشماشو بسته بود و لبخند رو لباش بود …. الآن دیگه موقع بوسیدن لپش نبود …. خم شدم روش و آروم لبمو گذاشتم رو لباش…. لباش حرارت خاصی داشت …. همه بدنش داغ بود … گرمایی که یه دختر چهارده ساله وقتی واسه اولین بار یه پسرو می بوسه تو وجودش می پیچه …. خودم هم دست کمی از اون نداشتم. واسه چند لحظه گوشام چیزی نمی شنید و چشمام هم بیشتر از شعاع یک متر رو نمی دید…. لبشو بین لبام فشار میدادم و میبوسیدم …. نفسش تند شده بود و میخورد تو صورتم …. بوسیدنمون محکم تر شده بود و لبای همو مک میزدیم …. بند های تاپ نارنجیشو از شونش آوردم پایین …. زیرش سوتین نداشت … تاپشو دادم پایین تر و اون پستون های کوچولو اما گِرد معلوم شدن …. خیلی کوچیک بودن اما نوکشون حسابی شق شده بود و زده بودن بیرون …. الآن دیگه کمرش رو پاهام بود مال منو که حسابی شق شده بود رو حس میکرد . اما سرش بدون تکیه گاه بود و موهاش ریخته بود رو زمین …. نوک یکی از پستوناش رو گرفتم لای لبام و اون یکی سینش هم تو دستم بود و آروم میمالوندمش …. هیچ صدایی ازش در نمیومد فقط نفسش بود که به شماره افتاده بود و نا منظم شده بود …. ضربان قلب کوچولوش زیر دستم حس میشد …. سرمو از سینش جدا کردم و سرشو گرفتم تو دستم …. چشماش شهلا شده بود و موهاش هم به هم ریخته بود …. سرمو بردم در گوشش و بدون اینکه بفهمم چی میگم گفتم : ” آنی! عاشقتم … خیلی دوستت دارم! ” اونم تو همون حالت گفت : ” منم دوستت دارم. بخدا دوستت دارم امیــر” هیچوقت فکر نمی کردم از آنی همچین چیزی بشنوم یا اصلا خودم یه همچنین چیزی به یه دختر بگم. هنوز داشتم فکر میکردم که صدای عمم اومد که : آنـــــــــی؟! امیــــــــــــــر؟! کجایین شمـــا؟؟؟ آنی زود خودشو جم و جور کرد و با هم رفتیم که آبرو ریزی نشه . به عمه هم گفتیم که داشتیم گل- هارو نگاه میکردیم. اونم باور کرد و رفتیم که شام بخوریم. سر شام همش به هم نگاه میکردیم و میخندیدیم … انگار دیگه از هم خجالت نمی کشدیم… بعد شام ساعت حدود ۱۱ بود که بابام و علی ( شوهرعمم) حسابی مست کرده بودن و خواستن برن تو شهر چرخ بزنن …. مامان و عمه هم قبول کردن و اما آنی گفت که دود اذیتش کرده و می خواد بمونه و استراحت کنه …. منم گفتم سرم از سرو صدا درد میکنه و میرم بخوابم و بدون اینکه منتظر چیزی بمونم رفتم تو اتاقم…. اون چهار نفر زدن بیرون …. منو آنی هر دو میدونستیم که واسه چی موندیم…. بعد از یه ربع از اتاق رفتم بیرون …. بین اتاق منو مامان بابام یه اتاقی هست که خالیه . منم اسمشو گذاشتم اتاق مهمون. چون مهمونا شب رو اونجا می مونن. آنی هم اونجا بود …. درو آروم باز کردم و رفتم تو …. آنی عروسکش رو بغل کرده بود و انگاری خواب بود …. اولش خورد تو ذوقم . رفتم رو تخت و پتو رو یکمی زدم کنار و آروم گفتم : آنی زنده ای ؟ هوی با توام . زد زیر خنده و گفت: مگه نمی بینی خوابم؟! بذار مامان اینا بیان بهشون میگم میخواستی با من چی کار کنی!!! بغلش کردم و با هم شروع کردیم خندیدن …. وقتی آروم شدیم دوباره اونجوری بهم زل زد و با حالتی ملتمسانه و گردن کج کرده گفت : واقعا دوستت دارم . تنهام نــــــذار. دوباره لب گرفتنامون شروع شد …. تختش نرم نبود واسه همین بغلش کردم و بردمش تو اتاق خودم و پرتش کردم رو تخت. هنوز میخندید … رفتم رو تخت و کش موهاشو باز کردم …. ایندفعه طولش ندادم و تاپشو از تنش کندم …. بدنش داشت برق میزد …. از بچگی هم خوردنی و ناز بود …. پستوناشو فشاز میدادم و ایندفه آهش در اومده بود و میگفت: یواش تـــــــــر! کندیشـــــون! دلم نمی اومد اذیت بشه . واسه همینم کاری کردم بهش حال بده. پستوناش شیرین بودن (از نظر من تو اون لحظه). از خوردنشون خسته نمی شدم. میخواستم فرصت رو از دست ندم … حسابی حالش خراب شده بود و خودشو رها کرده بود و آه و اوه میکرد….خواستم شلوارش رو در بیارم که جیغ زدو گفت: “چی کار میکنی؟؟؟ تو رو خدا امیر. شلوارم نـــــــــه” = هیچی گل خوشگلم . میخوام زنم بشی تــــــــو. ( دستاشو گرفت جلو صورتش) زیپ شلوارشو کشیدم پایین …. از این کشیا بود و درش آوردم …. یه شرت آبی کمرنگ پاش بود که جلوش کمی خیس بود …. دلم میخواست هر چه زود تر اون بهشت کوچولوش رو ببینم …. شرتش رو هم از پاش آروم درآوردم …. چیزی رو دیدم که آرزوش رو داشتم : یه خط کوچولو لای پاش بود و یکمی هم مو بالاش شبیه مثلث …. هنوز موهاش کاملا در نیومده بود و خیلی کوتاه بودن (چند باری زده بودشون) کنار کسش هم مو نداشت …. تازه داشتم کس کوچولوش رو دید میزدم که دو تا دستشو گذاشت جلو کسش و گفت: تو رو خدا امیر اونجام نـــه. می تر ســــــــــم. به حرفاش اعتنایی نکردم و دستاشو از کسش جدا کردم …. دیدن یه کس کوچولو و سفید تو اون سن اونم کُسی که با همه اونایی که تو فیلما و عکسها دیدی فرق میکنه آدم رو بیشتر به اینکه ببینی توش چیه ترغیب میکنه …. با انگشتای شصت از دو طرف لبه های کوچیکش رو گرفتم …. آنی سرش رو آورده بود بالا و منو در حال معاینه کسش نگاه میکرد که یه دفعه انگشتم سر خورد رو چوچولش و پاهاشو به هم فشار داد و خودشو جمع کرد و یه کمی لرزید …. انگار که قلقلکش اومده باشه …. منم دوباره پاهاشو از هم باز کردم … رونش نرم و سفید و تپل بود …. چند تا بوس خوشگل از اون رونای خوشکل کردم . دوباره کسشو باز کردم تا ببینم توش چیه …. توش دوباره یه لایه گوشت دیگه بود ولی حسابی لزج بود و بوی خاصی نمیداد …. بعد از اون لایه رسیدم به جای اصلیش که دو تا سوراخ یکی خیلی کوچیک و پایینی بزرگ تر بود و یه غشاع شیشه ای جلوش رو پوشونده بود …. میدونستم پرده بکارتشه تو عکس دیده بودم …. آنی هم با نگرانی نگام میکرد …. چشماش تو اون حالت خیلی خوشگل شده بودن و خودش هم همش آب دهنش رو قورت میداد و لباشو گاز میگرفت … همیشه تو فیلما دیده بودم مرده کس زنه رو میلیسه …. میخواستم امتحان کنم و میدونستم نمیتونه مزه بدی داشته باشه …. زبونمو آروم زدم وسط چاک کسشو یکمی بازش کردم که با ناله گفت : وووووووویــــــــــی! با انگشتام لبه های کسشو گرفتم و از هم بازشون کردم و شروع کردم به لیسیدن شاشدون کوچولوش که صداش در اومد :آی آیـــــــــی وایــــــــی وووویـــی …. میدونستم باید چوچولش رو بلیسم ولی خیلی کوچیک بود و پیداش نمیکردم …. از همونجا سوراخ کون کوچولو صورتیش هم معلوم بود …. یه لیس هم به سوراخش زدم . مزه اش یه کمی به ترشی میزد ولی خوش آیند و خوش مزه بود و بوی بد هم نمیداد …. در هر صورت من تو اون لحظه هر جایی از بدن خوشمزش رو میخوردم …. تو همین حین باز پاهاشو جمع کرد و دستشو گذاشت رو کسش و آروم لرزید. خوب حتما ارگاسم شده بود. دهنمو با دستم پاک کردم و رفتم بالا سرش نشستم و موهاشو ناز کردم …. تو اون حالت خیلی با نمک شده بود …. لخت لخت فقط با جوراب. بدون اینکه چیزی بگم خودش چشماشو باز کرد و گفت : حالا زن و شوهر شدیـــم؟!!! = نه دیوونه. مگه الکیه؟! بعدش با یه لحن معصومانه گفت : حالا باید چی کار کنم؟! بلند شدم و تی شرت و شلوارم رو در آوردم …. همه نگاهش به کیر (شایدم دودول: ۱۶ ) شق شده من بود که آب اولیه جلو شرتمو خیس کرده بود …. میخواستم شرتم رو هم در بیارم ولی یه جورایی خجالت میکشیدم … آنی بلند شده بود و رو تخت نشسته بود و از اینکه من طولش دادم خسته شد و گفت : بدو دیگــــــه. الآن یکی میـــــاد! میخوام ببینــــــم. منم یهو شرتم رو کشیدم پایین و مثل فنر از جاش پرید بیرون … آنی تعجب کرد و عقب رفت. منم همچنان سرم پایین بود …. موقع دوش گرفتن خودمو تمیز کرده بودم ( عادت ). سفید و خوشکل شده بود. بعدش آنی با خنده گفت : میشه دست بزنم بهش؟! = اگه دوست داری بزن! اونم با خنده اومد و با انگشت میزد سرش . قیافش خیلی خنده دار شده بود …. چشماش گرد شده بود . واقعا نمیتونستم خودمو کنترل کنم . تو اون حالت که لخت لخت نشسته بود جلوم و داشت با هاش ور میرفت خیلی حشری کننده بود … خودش سرشو آورد بالا و ازم پرسید : حالا باید چی کار کنم؟! بهش گفتم : فکر نکنم بد مزه باشه. = یعنی باید بخورمش ؟!!! نـــــه … کثیفه . نــــــمیخوام. = از واسه تو که کثیف تر نیست . اون همه آب ازش میریخت …. تازه مو هم که نداره. چیزی نگفت و ایندفعه کامل گرفت تو دستش و سرشو آورد جلو و با نوک زبونش مزه مزش کرد … انگار فهمید که بد مزه نیست و سرشو کرد تو دهنش …. آه من رفت هوا و نا خودآگاه سر آنی رو گرفتم و فشارش دادم به خودم …. واقعا نمیشه حال اون لحظه رو توصیف کرد …. تو دهنش داغ بود و زبونشو رو کیرم حرکت میداد و گاهی هم اوق میزد …. ساک زدن که بلد نبود فقط لیسش میزد و زبونشو روش میمالید …. نمیشد خودمو کنترل کنم . آبم داشت میومد ولی نمی تونستم بگم که داره میاد … فقط تونستم سرشو ببرم عقب و خودمو خالی کنم …. آبم اومد و با فشار ریخت رو سینه هاش. از اینکه ریخته بود روش داشت حالش بهم میخورد …. هیچی نمیگفت ولی به آب من که از سینه اش سر میخورد پایین خیره شده بود و با دستش باهاشون بازی میکرد . بعدم رو به من گفت : میدونستم آخرش همین جوری میکنی !!! ( یه اخمی هم کرد و ولو شد رو تخت) من اصلا ارضا نشده بودم و همه این کارا فقط حدود یک ربع طول کشیده بود …. رفتم رو تخت و دراز کشیدم کنارش و موهاشو از رو صورتش زدم کنار و لبم و گذاشتم رو لباش و اونم محکم لبمو میبوسید : = بهت کیف داد آنی ؟ = آره معلومـــــه . مگه به تو نداد؟! = راستش نه … خیلی زود تموم شد …. تازه کار خاصی هم که نکردیم. = خوب اگه قول بدی دیگه نریزی رو من بازم واست میخورمش. = . . . . . . . . . . = چیه؟! یه چیزی بگو دیگــــــــه‌‌! = میشه واقعا با هم حال کنیم؟! ( دستمو بردم پشتشو لای لپای کونشو باز کردم و انگشتمو کشیدم رو سوراخش) اینجا. = امیر دردم میـــــاد. میترسم. ( سرشو کرد تو بالش و چیزی نگفت دیگه ) سرمو گذاشتم رو کمرش و لای باسنشو باز کردم و با انگشتم سوراخشو میمالیدم …. بازم آهش در اومد و نفس هاش هم تند شده بود …. انگشتمو کردم تو دهنم و خیسش کردم و یکمی فشار دادم رو سوراخش …. دردش میومد و خودشو سفت میکرد منم بیشتر فشار میدادم …. دو بند انگشتم توش بود و انگشتمو حرکت میدادم و به دیواره های تو سوراخش فشار میدادم …. یکمی باز شده بود و انگشتم راحت تر میرفت توش …. دیگه انگشتمو تو دهنم نکردم …. پاشدم و یکمی تف رو سوراخش کردم و باز انگشتمو کردم توش …. آنی هم هی کونشو میداد بالا تر و ناله میکرد …. دیگه تقریبا قمبل کرده بود و واسه همین کونش باز تر شده بود و انگشتم دیگه هرزه میرفت …. دیگه دو تا انگشت و سه تا رو بیخیال شدم …. خواستم اصل مطلب رو شروع کنم و فکر میکردم که دیگه به اندازه کافی باز شده. یه تف به کونشو یه تف هم به کیر خودم زدم و گذاشتم دم سوراخش و بهش گفتم تا جایی که میتونه کونشو باز نگه داره …. اولین فشار رو که دادم دادش رفت هوا : آااااااااخ . واااااایـــــــــی. درد دااااره امیــــــر….. دلم نمیومد اذیت بشه واسه همین تا مشغول مالیدن سوراخش بود رفتم و کرم رو از رو میز مامانم برداشتم و ا

برادر مست و خواهر خوب سلام . من مرجان هستم و ۲۳ ساله از تهران . امروز میخوام خاطره روزی رو که برادرم مست کرده بود رو براتون تعریف کنم . برادرم ۳۰ سالشه و ازدواج نکرده با هیکلی درشت و زیبا . تابستان سال ۸۶ بود که پدر و مادرم بخاطر عروسی یکی از اقوام رفتند مسافرت . منو برادرم تنها موندیم خونه و بخاطر تابستون من کل روز رو تو خونه بودم . شب بعد از رفتن ژدر و مادرم برادرم تا دیر وقت نیومد خونه . حدود ساعت ۱۲.۵ شب زنگ زد خونه گفت بیا درو باز کن و کمک کن بیام بالا حالم خوب نیست . زود رفتم پایین نگران شدم . وقتی درو باز کردم برادرم علی افتاد روم . داشت کمرم میشکست بزور نگهش داشتم و آوردمش تو خونه .کاملا مست بود تو مسیر در حیاط تا خونه صورتشو میمالید به بدنم . از فرط مستی اصلا هیچی حالیش نبود و بعضی وقتا به من تیکه مینداخت . جلوی در ورودی خونه حلش دادم سمت دیوار تا درو باز کنم . داشتم دستگیرو فشار میدادم که علی از پشت چسبید به من . چون در به سمت بیرون باز می شد علی رو حل دادم پشت ولی زورم نمیرسید مونده بودم بین در و علی . به علی گفتم برو کنار درو باز کنم ولی حالیش نبود .بعد چند لحظه حس کردم یه چیزی داره پشتم فشار میاد . دقت که کردم دیدم علی راست کرده . راستش از اندام درشت و هیکلی علی معلوم بود کیرش باید بزرگ باشه . کمی جا خوردم و سعی کردم خودمو بکشم بیرون ولی تکون خوردنم باعث تحریک بیشتر علی میشد و بیشتر راست میکرد . نمی دونم حالیش بود یا ناخوداگاه راست کرده بود ولی داشت کم کم از اون حالت خوشم میومد . بلاخره خودمو کشیدم بیرون و علی رو بردم تو خونه . علی روی کاناپه ولو بود و هنوز برجستگی کیر بزرگش کاملا معلوم بود منم چند ماهی بود تو کف بودم و این صحنه منو تحریک میکرد . هی فکرایی به سرم میزد . رفتم آشپزخونه کمی اب آوردم براش همیکنه اومدم تو اتاق دیدم از رو شلوار دستشو گذاشته رو کیرشو فشار میده . دیگه داشتم کلا داغ میکردم یه لحظه خودمو تصور کردم در حالی که همنجوری که رو کاناپه علی ولو شده زیپ شلوارشو باز کردم و دارم براش ساک میزنم . با صدای علی به خودم اومدم رفتم جلو . علی بهم گفت مرجان نمیخوای به داد کیر من بررسی با این حرفش انگار بهم برق زدن . لیوان اب از دستم افتاد . علی یه نگاه از پایین به بالا کرد گفت این چیه پوشیدی . برو عوض کن یه چیزی بپوش بدن خوشگلتو نشون بده . من رفتن تو اتاق همش به علی و حرفی که زده بود فکر میکردم . این بهترین فرست بود که یه حالی با اندام قشنگ دادشم بکنم ولی میترسیدم . رفتم سمت کشو لباسام و بازش کردم . چشمم خورد به بیکنی جدید که خریده بودم . بی اختیار لباسامو در اوردم و بیکینی یکدست زردمو پوشیدم . یه پیرهن پوشیدمو دکمه ها شو از گذاشتم و با خودم گفتم اخرش ضایع میشه میگم تو مست بودی اومدی سراغم درو باز کردم رفتم تو اتاق . رقتم سمت علی علی یه نگاه کاملا شهوانی به من کردو گفت میکنمت جنده من . این حرفش صحنه های رو که تو ذهنم بود قوی تر کرد . رفتم جلوش واستادم . علی صورتشو نزدیک من کرد و بدنمو بو میکرد . گفت بوی کس میدی . دستمو گرفت مو نشوند رو پاهاش . گفت مرجان تا حالا به کسی به خوش هیکلی من دادی . دستشو انداخت دور کمرم و بدنمو لمس میکرد . سرشو فشار میداد به لای سینه هام . گرمای نفسش بین شیار سینه هام داشت منو دیونه میکرد . دستشو برد پایین روی رون پام که من خیلی حساسم و اصلا اگه کسی به لای پام دست بکشه نمی تونم مقاومت کنم . داشتم از شهوتو و ترس میلرزیدم . ولی حس شهوتم بیشتر داشت به ترسم غلبه میکرد . دیگه طاقت نداشتم دستمو بردن کیرشو از رو شلوار گرفتم . کمی بازی دادم . علی داشت گردنمو دیونه وار میخورد . بدنم داغ کرده بود . دکمه شلوارشو باز کردمو زیپشو کشیدم پایین . دستمو کردم تو شرتش واقعا جا خوردم . ۲۰ سالم بود و چند تا کیر از نزدیک دیده بودم ولی کیر علی واقعا بزرگ بود .واقعا قابل توسیف نیست چه حسی داشتم وقتی این کیر بزرگ تو دستم بود . احساس حقارت میکردم . حس میکردم اگه این کیر بره تو من بزرگ میشم . ترشح کیرش قطع نمی شد . دستمو ترشح کیرش چرب کرده بود و با بالا پائین کردن دستم کیرش داغتر میشد . علی دستشو گذاشت رو کسم و کمی با دستش براندازش کرد . انگشتشو از لای شورت برد داخل و به شیار کسم میکشید . ترشحات کسم رنگ شرتمو تیره کرده بود . علی دستشو آورد بیرون و از بالای شرتم برد تو و کسو کامل گرفت تو دستشو فشار میداد . تو گوشم گفت دختری . گفتم آره . یهو با صدای بلند گفت جون چه کونی بکنم . کیر کلفت علی تو دستم بود . دیگه طاقت نداشتم اخه من واقعا عاشق ساک زدن بودن . رفتم پایین جلوی علی رو زانو نشستم شلوارشو بهمراه شرتش کشیدم پایین . کیرش خیلی دراز نبود ولی خیلی کلفت بود . سرمو بردم جلو . علی میگفت جون آبمیوه دوست داری . میخوای بخوری باید تا تهش بخوریا داشتم نوک کیرشو میک میزدم . نمیدونم بقیه دخترا هم همینجور هستن یا نه ولی این ترشحات خوش مزه ترین چیزی هستن که خوردم تا حالا . چند لحظه بعد علی سرمو محکم فشار داد پایین کیرش رفت تو حلقم . شروع کردم به ساک زدن با ولع میخوردم علی میگفت دختر قحطی کیر اومده مگه . علی سرمو گرفته بود نمیذاشت کیرشو بیرون بیارم . واقعا خوشمزه بود . علی گفت آبشو هدر ندیا . یهو داخل دهنم پر شد . چند بار آبش اومد دهنم پر بود . چند تا ساک با دهن پر زدمو ابشو قورت دادم . علی گفت دختر این قدر ماهری مگه چند تا کیر خوردی . پا شدم دهنمو پاک کردن اومدم پیش علی تو بغلش نشستم کیر علی خوابیده بود . علی گفت نوبت منه بهت حال بدم . اینو گفت منو حل داد رو کاناپه اومد جلو دست انداخت شرتمو پاره کرد و یه نگاه به سینه بندم کرد که زیر سینه هام بود اونو خودم در اوردم اومد روم شروع کرد به لیسیدن بدن از گردنو سینه تا رسید به کسم . چنام کسمو میخورد که اگر کیرشو یهو میکرد تو چیزی نمی گفتم . کاملا دیونه بودم . بعد چند دقیقه علی منو برگردوند و کونمو با دستش باز کرد و شروع کرد لیسیدن سوراخ کونم . زبونشو فشارمیداد به سوراخ بعد چند دقیقه کیرشو میمالید به کسم تا خیس شه و نوکشو گذاشت رو سوراخ . از همون فشار اول معلوم بود قراره جر بخورم . وقتی کیرشو کرد داخل گریم گرفت و داد زدم . علی گفت دیگه چاره ای نداری . نمیدونم از مستی بود یا رحم نداشت . همینجور تلمبه مبزد . فشار کیرشو تو روده هام احساس میکردم . ولی حس خوبی داشتم داشتم کم کم لذت میبردم . علی بخاطر اینکه یه بار ارضا شده بود حدود بیست دقیقه داشت منو میکرد . تل اینک تو کونم یه حرارت زیاد احساس کردم . حس خوابیدن کیرش تو کونم خیلی خوب بود . علی دیگه حال نداشت . بدنش داشت از گرما آتیش میگرفت . ولی از رو نمی رفت من بخاطر ضربه های علی حال نداشتم تکون بخورم برگشتم نشستم رو زمین تکیه دادم به کاناپه علی اومد جلو گفت تازه اولشه بیدارش کن کن می خوام بازم بکنمت . کیرشو گرفتم دستم و شروع کردم به لیس زدن و و بااون یکی دستم دتخماشو بازی میدادم کیرش نصفه نیمه بیدار راست شده بود سر کیرش بردم بالا و چند تا لیس به تخماش زدم و دست تختماشو کرد تو دهنم کمی میکش زدم آوردم بیرون .کلا به ساک زدن و خوردن کیر پسرا علاقه دارم . خودمم نمی دونم چرا . علی کیرشو کرد تو دهنم و شروع کرد تلمبه زدن . کم کم کیرش داشت راست میشد و اونم سرعتشو بیشتر میکرد . موهامو گرفته بودو فقط عقب جلو میکرد ولی داشت از حال میرفت کیرشو کشید بیرون و نشست . کمی مستی از سرش رفته بود و بی حال بود . منم حال نداشتم علی رو کاناپه خوابش برد . من رفتم یه دوش گرفتم و خوابیدم . علی صبح زود رفته بود سر کار که منو نبینه ولی از اون روز به اینور من سکسی مثل اون نداشتم هنوز.

خواهر خوب اما-۱ خسته و مونده داشتم از دانشگاه میومدم خونه.تو یه فکرایی بودم که بماند….رسیدم تو خیابونمون که یه سوزوکی توجهمو به خودش جلب کرد دو تا پسر جوون داخلش بود که اصلا به تیپشون نمیومد بچه اینورا باشن آخه محله ما یه محله خیلی معمولی بود که اکثرا یا کارگر بودن یا کارمند با خودم گفتم که احتمالا آشنا یکی از این بیچاره هان چون حتی دخترای محله ما دوست پسراشون با موتور میومدن دنبالشون چه برسه به پسرا!! بگذریم وقتی از کنارم رد شدن چون سرعت ماشین پایین بود صداشون رو راحت شنیدم یکیشون داشت به اون یکی میگفت:عجب تیکه ای بودا!!صدای اون یکی اومد که گفت آره به نظر گوشت خوبی بود بریم تو کارش؟بقیشو نشنیدم چون رسیدم در خونه اما کنجکاو بودم بدونم درباره کی صحبت میکنن و کی تونسته دل این دو تا رو ببره که احتمالا به اندازه موهای سرم دختر کردن یواش از لای در سرمو بردم بیرون دیدم همون ماشین وایساده و داره با دختری که من درست نمیدیدمش حرف میزنه همین که ماشین حرکت کرد من خواهرمو شناختم که ساکش دستش بود زیاد تعجب نکردم چون به این اظهار نظرا درباره خوهرم عادت داشتم خواهر من اون موقع سال ۴ دانشگاه بود کرمانشاه و ۲۴ سن داشت از وقتیکه هنوز فرق چول و کیر رو نمیدونستم یادمه که همه درباره خواهرم همین فکرارو میکردن:تیکه و گوشت!! خواهر من از همون بچگی سینه های درشتی داشت یه کون تپل که چشم همه رو خیره میکرد و دهنارو آب مینداخت صورتش معمولی بود نه زیاد زشت نه زیاد خوشگل اما با نمک بود حتی میدونستم که با پسرداییم رابطه نزدیکی!!!! داره اما فکر نمیکردم بخواد با همه همین رابطه رو داشته باشه خلاصه وقتی در خونه رو زد من رفتم درو واکردم و سلام احوالپرسی و……(چون همون موقع از کرمانشاه اومده بود)رفت داخل یه نیگا کردم بیرون اثری از سوزوکی نبود. با خودم گفتم بهشون محل نداده رفتم داخل و شروع کردم به حال و احوال با آبجیم. یه چند روزی گذشت و من اون ماجرا به کلی یادم رفت تا روزی که خواهرم میخواست بره دانشگاه یعنی ۵ روز بعدش.. من از خرید اومده بودم داشتم میخواستم کلید بندازم درو وا کنم که صدای خواهرمو از حیاط شنیدم در کسری از ثانیه متوجه شدم داره با کی صحبت میکنه با بابای دوستش که راننده اتوبوس بود تو همون جاده کرمانشاه و خواهرم همیشه با اون میرفت داشت میگفت:مرسی آقای … همون فردا ساعت ۸ صبح خوبه پس میام همون جای همیشگی همون طور که صحبت میکرد صدای پاشو شنیدم که داشت از پله ها بالا میرفت منم رفتم داخل و خریدارو تو آشپزخونه گذاشتم وقتی رسیدم تو هال مامانم داشت از خواهرم میپرسید که به آقای … زنگ زدی واست جا نگه داره؟ خواهرم گفت آره برای امشب ساعت۷ …من داشتم شاخ درمیاوردم… گفتم شاید اشتباه شنیدم اما کر که نبودم بین فردا ساعت ۸ تا امشب ساعت ۷ رو نفهمم خلاصه من به طور کامل مشکوک شدم که این ۱۲ ساعتو چیکار میخواد بکنه که از ما پنهون کرده البته میشد حدس زد اما ترجیح دادم پیش قضاوتی نکنم عصر که شد خواهرم حسابی رفت حموم و موهای بدنش رو زد البته این کار همیشگیش بود اینجا چون هر وقت میرفت دانشگاه به قول خودش نه وقت اینکارارو داشت نه امکاناتش رو ساعت ۶.۵ که شد آماده رفتن شد بهش گفتم میام میرسونمت اما گفت نه آژانس میگیرم وقتی دیگه اینو شنیدم حسابی جا خوردم چون همیشه میگفت که من برسونمش تا پول کرایه رو من حساب کنم چون بی نهایت خسیس بود من دیگه حسابی مشکوک شدم و گفتم یه کاسه زیر نیم کاسه است وقتی میخواست بره ۵ دیقه قبلش در خونه دوستم رفتم و موتورشو گرفتم تا برم دنبالش ببینم کجا میخواد بره وقتی آژانش اومد موتورو قایم کردم پشت یکی از ماشینای کوچه و با آبجیم خداحافظی صمیمانه ای کردم به محض حرکت ماشین منم موتورو روشن کردم و افتادم دنبال خواهرم یه چند تا خیابون که رفتیم ماشین وایساد منم ۱۰متر اونطرفتر اون سمت خیابون وایستادم خواهرم پیاده شد و ساکشو ورداشت و آژانس رفت من هنگ بودم که آقای … اینجا میاد دنبالش؟وسط شهر؟و خواهرم قصدش چی بوده که اینجا وایساده که دیدم خواهرم گوشیشو درآورد و تلفن زد یه چند دیقه همونجا با تلفن صحبت کرد یهو همون سوزوکی رو که اون روز دیدم تو خیابونمون رو دیدم این دفعه ۴نفر داخاش بودن با خودم گفتم یا اون سوزوکی نیست یا هم اتفاقی اینجان که سوزوکی جلو پا خواهرم ترمز زد در کمال تعجب خواهرم بدون هیچ حرفی روی صندلی عقب کنار اون دو تا پسر سوار شد و…..

خواهر خوب اما-۲داستانو از اونجا ول کردم که خواهرم سوار اون سوزوکی شد.خلاصه ماشین حرکت کرد منم دورادور در تعقیبشون!زیاد تو شهر نگشتن بعد از تقریبا ۱۰ دقیقه اومدن به سمت جنوب شهر. اول دلیلشو نفهمیدم اما بعدش دیدم در یه خونه درپیت وایسادن.گفتم اینا اینجا چی میخوان؟همون موقع که این فکر از سرم گذشت خواهرم از ماشین پیاده شد همراش اون ۳ نفر دیگه هم پیاده شدن و رفتن داخل اون خونه اما راننده ماشینو حرکت داد و رفت..کوچه خیلی خلوتی بود حتی اون وقت که تازه سر شب بود.. یه ۱۰ دقیقه گذشت با خودم در کشمکش بودم برم داخل یا نه..حس کنجکاویم بدجور تحریک شده بود ولی از یه طرف عقلم بهم میگفت اگه داخل برم امشب خودمم خوراک این ۴ تا میشم…در آخر زور کنجکاویم به عقلم چربید و رفتم موتورو یه کم اونطرف تر پارک کردم جلو یه خونه دیگه(اصلا فکر موتور مردم نبودم) به راحتی از دیوار بالا رفتم چون لبه درش گوشه های آجرپریده زیاد داشت جلوم یه حیاط خیلی بزرگ دیدم سمت راستم یه انباری بود که پر از جنس بود چند قدم جلو رفتک که یه سگ توجهمو به خودش جلب کرد به نظرم عادت داشت غریبه ببینه چون اصلا پارس نکرد خلاصه آروم و بااحتیاط از کنارش رد شدم و رفتم جلو..آماده بودم با شنیدن اولین صدای سگ فرار کنم اما خوشبختانه(یا هم بدبختانه!!) به سلامت رسیدم.. جلوم بالای ۴ تا پله یه ساختمون بود که سمت راستش یه اتاق خالی بود ولی کناره درش پنجره ی پذیرایی قرار داشت از داخل نگاه کردم.. خونه شیکی بود.اصلا فکر نمیکردم این خراب شده همچین تشکیلاتی داشته باشه.مبلمان قشنگ و تلویزیون ال سی دی ۴۰ اینچی خودنمایی میکرد.وسط مبلمان سه تا پسرا نشسته بودن و وسط اونا هم…..خواهر من!!مانتوشودر آورده بود و با یه شلوار لی و تاپ بسیار بسیار تنگ نشسته بود و واسشون ساقی شده بود و تو پیکای تک تکشون داشت ویسکی میریخت(بلک-وایت من که عاشقشم) اونا هم میشه گفت داشتن فاطی(راستی اسم خواهرم فاطمه است) ما رو با نگاشون قورت میدادن.. راستش حق داشتن من خودمم کیرم شق کرده بود اون سینه های تپلش داشت تاپشو جر میداد اون دستای چاق و گوشتی واقعا هر بشری رو شهوتی میکرد..یه ۳۰ دقیقه از مشروب خوریشون گذشت همشون تقریبا مست کرده بودن به اضافه خواهر خودم چون بین هر پیکی که واسه اونا میریخت خودشم یه قلپ میخورد به طوری که در عرض نیم ساعت ته دو تا شیشه رو بالا آوردن. یکیشون بلند شد رفت و بعد از چند دقیقه با یه ضبط اومد و روشن کرد یه آهنگ بندری روش بود خواهرم بدون هیچ سوالی بلند شد و شروع کرد به رقصیدن(خواهرم از اون رقاصه های حرفه ایه) طوری بدنشو میلرزوند که انگار تو بدنش ژله کار گذاشته بودن وقتی شروع کرد به تکون دادن سینه هاش انگار واقعا هم داشتی به یه ژله نگاه میکردی ..شلوارش به قدری تنگ بود که خط کونش از بالا تا پاین دیده میشد و قلمبگی کونش تو چشم میزدو داد میزد که واسه گاییدن آمادست من که دور بودم دهنم آب افتاد رو خواهرم چه برسه به اون مستای تو کف. جلوی تک تکشون وایمیستاد و قر میداد جلوشون خم میشد و پستوناشو میمالوند. یکیشون که به نظرم طاقتش تموم شده بود بلند شد و خواهرم رو انداخت رو دوشش و برد تو اتاقی که من دید نداشتم..اون دو تا هم مشغول پوکه شدن..یه ۵ دقیقه بعد صدای در اومد من بلافاصله پشت یه درخت بزرگ که روی زمین سایه انداخته بود قایم شدم …راننده سوزوکی بود. رفت داخل منم از سایه اومدم بیرون. شنیدم که داشت به دوستاش میگفت:یه وقت سعید دختره رو حروم نکنه اون دوستش گفت فوقش میبریمش حموم…اون یارو هم نشست و با مشروب از خودش پذیرایی کرد تقریبا ۲۰ دقیقه مشغول بازی و پیک زدن این سه تا شدم که اون یارو (سعید)از اتاق زد بیرون رو به دوستاش گفت عجب تیکه ایه بی شرفا.تنگ و آس. سینا واقعا راست گفتی ارزش ۶۰.۰۰۰ تومن رو داشت… با این حرف منم دوزاریم افتاد..آبجیه ما جنده پولی بود و حق الزحمه اش!! هم نفری ۶۰ بود..سینا هم گفت (سینا همون راننده سوزوکی بود) میاست شمارشو بگیری دفعه بعد هم ببریش سعید هم گفت آره گرفتم گفت که ۲هفته دیگه دوباره میاد از دانشگاش.من دیگه برم ..سینا گفت بیا میرسونمت.سعید گفت مست نیستی؟ گفت میتونم پشت ماشین بشینم.اون دو تا بلند شدن و رفتن من دوباره به مخفیگام ! برگشتم وقتی دوباره به محلم برگشتم نه از اون دو تا خبری بود نه از فاطی.مونده بودم کجا رفته بودن؟به سرم زد برم داخل . تو همین فکرا بودم که صدای خنده خواهرم منو به خودآورد..تازه دیدمشون..داشتن از حموم میومدن.هر سه تا دورشون حوله بود.یکیشون داشت بدن خواهرمو خشک میکرد و گوششو میخورد بعدش حوله خودشو انداخت زمین و از پشت رفت چسبید به فاطی اون یکی هم از جلو شروع کرد به مالیدن سینه و لب گرفتن…در همین حین حوله خواهرم هم افتاد و من واسه اولین بار اندام آبجیمو میدیدم…..بدنش سفید سفید بود دو تا پستوناش از بالا به هم چسبیده بودن و به تدریج که پایین میومد به دو طرف مایل شده بود.هاله قهوه ایه سینش پهن بودو نوکشون یه کم رو به بالا شق شده بود..یارو یه کم سینه های خواهرمو مالید و فقط نگاشون کرد.با یه صدای شهوتی گفت چه خوش فرم و تپلن.خواهرم با یه صدا که ازش مستی و شهوت میزد بیرون گفت تپله واسه خوردن نه دیدن یارو هم یه چشم گفت و مشغول شد… یه ملچ ملوچی راه افتاد که در عرض ۱ دیقه اب از سینه های آبجیم سرازیر شد اون یکی که پشت بود گفت امین بسته نوبت منه و به زور خواهرمو به سمت خودش چرخوندو من کون آبجیمو دیدم(بازم واسه اولین بار) کونش به معنای کلمه قلمبه بود امین هم متوجه این نکته شد چون بلافاصله خم شد و لای کونه خواهرمو به زور باز کرد چون کونش خیلی عمیق بود و سرشو گذاشت لای کپلای از هم واشدش..راستش من از همون اول که فاطی چرخید محو کونش شده بودم.. یهوبه خودم اومدم و گوشیمو در آوردم و شروع کردم به فیلمبرداری…نمیدونم چقدر گذشته بد از فیلمبرداریم. توئ فیلمم همه نوع صحنه ای بود ..خواهرم با چشمای بسته و امین که سینه هاشو رو محکم از پشت گرفته بود…ساک زدن فاطی واسه اون یکی ..تلمبه زدنای امین تو کون و کس خواهرم.در حال فیلمبرداری از صحنه ای بودم که آبجیم داشت حالت سگی واسه یکیشون ساک میزد و اون یکی هم از پشت کرده بود داخلش سینه های آبجیم همین طور آویزون مونده بود و ..که یهو یه صدایی شنیده بودم تا اومدم به خودم بیام اونی که اسمش سینا بود از پله ها اومد بالا و در یه لحظه نگامون به هم گره خورد ..یه داد زد و اومد دنبالم منم به سرعت از پله ها اومدم پایین و پا گذاشتم به فرار …طوری میدویدم که تو زندگیم ندویده بودم.. راستش از اونا زیاد نمیترسیدم ..از مواجهه شدن با فاطمه وحشت داشتم…از سگه گذشتم فکر کردم دنبالم نمیاد اما یه آن یارو داد زد :پیپ بگیرش! سگه بلند شد پرید دنبالم …اگه زنجیرش یه کم بلندتر بود گرفته بود اما به موقع طول زنجیرش تموم شد و نتونست جلوتر بیاد..با یه جست از در پریدم بیرون و به سمت موتور دویدم..روشن کردم و با سرعت گرخیدم…حدود۱۰ دقیقه با سرعت گازوندم …یه نگاه پشت سرم انداختم و از امنی عقبم مطمئن شدم و کنار یه کوچه وایسادم..یه کم خستگی در کردم و رفتم به سمت خونه.تو راه خونه داشتم فکر میکردم به آبجیم…به آیندش..تازه میفهمیدم وقتی خونه این و اون به بهانه درس دادن به داداش دوستاش میرفت واقعا چیکار میکرد..وقتی به بهانه یاد گرفتن کامپیوتر از پسر داییم به خونشون میرفت چه قصدی داشته…رسیدم خونه…خسته رفتم تو اتاقم..روی تخت دراز کشیدم و ویدیوی آبجیم رو نگاه کردم..۳۶ دقیقه شده بود…یه فکر شیطونی از ذهنم گذشت………..اون که به همه میده..مگه من چمه؟امیدوارم خوشتون اومده باشه…لطفا به خودتون زحمت ندید و نگین که من بی غیرتم چون خودم میدونم..هر کی هم خوشش نیومده به پشم کس خواهرم………..شاد باشین

قلقلک سلام اسمم جواد ۲۵ سالمه و خواهرم مریم ۱۶ سالشه و این قضیه هم مربوطه به اوایل سال ۸۵ میشه . در ضمن چون من دانشجو شیمی هستم پایان نامه دانشجوی را داشتم می نوشتم تا فوق لیسانس را بگیرم . ماجرا از اون جا شروع شده که چون من از ۱۸ سالگی دیگه در خانه نبودم وکلاً فکرم توی درسهام بود وتوجهی به بزرگ شدن مریم نداشتم و همیشه اون را همون بچه کوچک می دونستم رابطه من و مریم هم خیلی صمیمی بود و همشیه هم برایش وقتی از اصفهان می امدم یه کادویی می گرفتم بیشتر اسباب بازی بود و اون هم با اونها بازی می کرد. تا اینکه یک روز که من داشتم پایان نامه م را می نوشتم آومد به اتاقم و گفت که توی درس ریاضی یه اشکال داره کمک کنم من هم گفتم باشه بیا آمد توی اتاق مساله را نشونم داد خیلی راحت بود با هم حل کردیم در حین حل مساله من به مریم که نگاه می کردم یه جوری قیافه بزرگ و کوچکش را تجسم می کردم وچون کمی طول کشید حل مساله خسته شده بود و به من تکیه زده بود من هم که دیدم خسته شده روی پام نشنودمش. بعد ادامه دادیم و تموم شد بعد با هم شوخی می کردیم .قلقلکش می کردم و می خندید در حین شوخی چند بار دستم اتقاقی به سینه هاش خورد تعجب کردم و چون خیلی با هم صمیمی و دوست بودیم گفتم مریم بزرگ شدی ها اینا چی گفت چی . نشونش دادم گفت این که پیراهنه گفتم پیرهنو که نی گم با دستم کمی فشارش دادم گفتم اینا را می گم زد به خند گفت قلقکم می آید خیلی محکم می خندید منهم راستش یه جوری خوشم می اومد که قلقکش بدم وهمین طور شوخی می کردم و از سینه هاش می گرفتم قلقکش می کردم و می خندید اصلاً خیلی عادی بود ویه ربعی با هم شوخی کردیم. بعدش صدای بابا آومد که می گفت جواد بیان شام حاضر با هم رفیتم شامم خوردیم همه خانواده دوره هم بودند بیشتر هم به خاطر من بود که همه خوشحال بودند چون من کلا خیلی کم به خونه می اومدم و شش ماه یا هفت ماه یه بار می اومدم در ضمن من توی پالایشگاه هم مشغول بودم وهم توی دانشگاه هم یه چند ساعتی برام تدریس داده بودند ومن وقت نمیکردم که بیشتر بیام شام تموم شد وهمه رفتند سر کاری من هم رفتم به اتاقم که کارم را ادامه بدم که دیدم مریم توی اتاق منه گفتم چی باز هم مساله داری گفت نه خیلی خوش گذشت بازهم شوخی کنیم گفتم آخه من کار دارم گفت فقط یه کمی شوخی کنیم بعد من می روم در ضمن این را هم بگم که من اصلاً هیچ حسی نسبت به گرفتن سینه هاش به هم دست نداده بود راستش اصلاً تو خطش نبودم . گفتم باشه فقط پنج دقیقه بعد برو . نشستم روی تختم وکمی دراز کشیدم که دیدم اومد کنام دراز کشید گفتم تو که این قدر بازی گوشی چطوری درسات همه اش ۲۰ گفت راستش نمی دونم امروز خیلی دلم می خواهد بیشتر بازی و شوخی کنم البته باتو، گفتم خوبی چه جوری بازی کنیم گفت قبل شام که بازی می کردیم خیلی خوب بود همون را ادامه بده . گفتم چی بازی می کردیم . گفت قلقکلم می دادی دوست دارم بازم بخندیم راستش خیلی وقت بود که نخندیده بودم دیدیم که این طوری شروع کردم به قلقکلش که بلند می خندید یه لحظه یه بازی به فکرم افتاد بهش گفتم بیا بازی جدید گفت باشه چه جوری گفتم من مثلاً دستم دستگاه فلزیاب روی بدنت می آید و هر جا قلقکت اومد اونجا قل می دیم بعدش شروع کردم از سرش شروع کردم همین طور که می اومدم وقتی روی سنهاش اومد خندش گرفت و چون رسم بازی این بود من هم محکم قلقلک می دادم اروم به طرفه پایین رفتم روی شکمش اونجام خندید روی نافش بعد که کمی پایین رفت من نرفتم گفت رسم را نشکن باید ادامه بدی دیدم که این طوری نمی شه گفتم پس برگرد و اون هم برگشت روی پشتش بود که کم می خندید وقتی روی کونش رسید و من هم می گرفتم دیدم که خندیش شروع شد اون هم چه خنده ای کمی بشتر قلش دادن خندهاش حالت کمی ناله مانند بود لای پاش هم همین طور دستی زدم دیدم که یه جوری دیگه می خنده و هنوز من هیچ حسی نسبت به اون نداشتم باورکنید .مریم گفت همون قسمت جلوش را فلزیاب کار نکرده ببرش اونجا وقتی برگشت وگفت شروع کن من اون موقع یه لحظه متوجه یه جریاتی شدم خیلی سریع حرف مریم را تحلیل کردم دیدم بله خواهرم کوچلوم کسش را می گه. احتمال دادم که شاید اشتباهی شنیدم رفتم روی شکمش که سریع گفت پایین تر دیگه حتمی شد برام که مریم خوش اومده و یه جوری حرف می زنه همه حرفهاش را به حساب بچه گیش گذاشتم و همون طور روی شکمش وگاهی به ندرت به نزدیکهای کسش یه دستی می کشیدم و اون هم می خندید راستش دیگه یه جوری خودم هم خوشم می اومد وکمی بیشتر لای پاش قلش می دادم راستش کمی هم شک داشتم که شاید اون نمی فهمه . کمی این کار ادامه داشت تا اینکه خواستم ببینم که مریم اصلاً چیزی می گه یا نه کمی بیشتر کس را فشار دادم دیدم که پا هاش را باز کرد تا راحت تر مالش بدم فهمیدم که خودش هم می خواهد که بیشتر مالش بدم خدایش من خودم هم کمی حشری شده بودم یه ۲۰ دقیقه ای همین طور کسش و کونش را می مالیدم حتی سینه هاش را هم می مالیدم مریم دیگه کاملا حشری شده بود ناگهان صدای بابام آمد که می گفت جواد بابا دیگه بخوابین فردا کار ت را ادامه بده. سریع خودم را به صندلی م رسوندم مثلاً من دارم پایانه می نویسم ومریم هم مثلاً خواب راستش اون هم خودش را زد به خواب .بابا آمد داخل اتاقم و گفت خیلی مونده که تموم کنی بهش گفتم که کمی هنوز مونده شما راحت برین بخوابین من باید تمومش کنم یه لحظه یه چیزی همچون برق به مغزم خطور کرد و گفتم بابا راستی کلید انباری را بدین فکر کنم بعضی از کتابهام را مامان اون جا برده گذاشته شب برم ببینم شاید یه چیزی هایی از شون پیدا کردم ونوشتم بابام گفت که حتماً سعی کن پایاننامه قوی داشته باشی .و رفت کلید را هم آورد وقتی می خواست بره گفت که مریم که خوابیده ببریم سر جاش بزارم گفتم بزار بخوابه بی خوابش نکنید منکه نمی خوابم شایدم رفتم توی انباری یه چرتی اونجازدم .گفت باشه .بعدش رفت توی اتاقش و پنچ دقیقه بعد خوابیدن . من موندمو مریم دیدم که مریم بلند شد و اومد کنار من و گفت کی بریم به انباری .گفتم چطور مگه گفت خوب راحتتر می خندیم بردمش به انباری بهش گفتم مریم حالا بیا چند کتاب بود پیداش کنیم .در حین گشتن از پرسیدم دوست پسر داری گفت چی ! گفتم نه راستش را بگو گفت واقعاً ندارم بعد چون خواستم مزه دهونش را بفهمم گفتم از دختری خوشگل و چیز مثل تو بعد می دونم موردی نداشته باشه دیدم خنده ای کرد و با یه حالتی که مثلاً نمی خواهد چیزی بگه گفتم نه نداشتما ولی مکث و خنده گفت . منم دیدم که فرصت خوبی گفتم راحت باشه گفت راستش موردی نداشتم ولی یه چند باری فیلم دیدم . گفتم مثلاًچطوری بود گفت که یه مرده داشت یه دختره می کرد بعد بهش گفتم که این پستونات هم خیلی حشر کنده و خوب برزگ کردی نکنه شیطونی کرده با این مه مه ها گفت با یکی از دوستام که می آید به خونه امون یا من می روم خونشون دو جلسه است که باهم دارم مه مه بازی می کنیم گفتم دوسداری که باز هم مه مه بازی داشته باشی گفت آره . گفتم می خوای من این کاره برایت بکنم – یا من از کونت بکنم و کس را جربدم با گفتن هر کلمه می دیدم که حال مریم داره خراب می شده از دسش گرفتم وروی بغلم نشوندمش و سینه هاش را فشار دارم لبهاش را بوسیدم وکسش را می مالیدم دیگه تو حال خودمون نبودیم سریع لباسهامون را در آوردیم دیگه کاملاً داشتیم با هم حال می کردیم که بهش گفتم بکنمت گفت دارم می میرم منم یه نگاهی به کونش کردم دیدم که تنگه آروم با انگشتام داخلش کردم کمی گشاد شده بعد کیرم کردم تو به سختی رفت تو ولی رو آسمون بودیم بعد از ۱۰ دقیقه دیگه راحت تلمبه می زدم تو کونش اونم حی می گفت بکن بکن داداشم آه آآآآآه ه ه ه آخ می گفت را ستشم خدائی مریم عجی کونی داشتم ومن نمی دونستم بعد نیم ساعت دیکه آبم اومد و همش را تو کونش خالی کردم بعد چون دیگه خسته شده بودیم هموجا خوابیدم ولی مریم رفت بالا فرداش که بیدار شدم ساعت ۱۱ بود دیدم که مریم نیست و رفته مدرسه راستش یه جوری بودم احساس کمی خجالت داشتم مادرم هی قربون صدقه ام می رفت ساعت ۳۰/۱۲ گفت یک از همسایه ها نزری دارند و اونا دعوتش کرده و میره اونجا ناهارهم آماد است الانه که مریم بیاد و با هم بخورین منتظر بابا هم نباشین چون مآموریت رفته بعدش خدا حافظی کرده ورفت چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم درب خونه باز بسته شد فهمیدم که مریمه سریع اومد تو خونه و دنبال من می گشت .منو که دید پرید بغلم و گفت دوستت دارم. داداشی مامان گفت که ساعت ۶ به انور کارشون تموته بابا هم شب می اید بریم به انباری بازم . خندیم وگفتم مثل اینکه خیلی بهت مزه داده گفت پس جی مگه به تو نداد گفتم که بهتر از این نمی شه گفت پس بریم دیگه . بعد اون جریان مریما را ۲ یا ۳ بار هر روز از کون می کردمش دیگه عادت کرده بودیم آخرای ماه بود وپایانمه من هم تموم شده بود می خواستم برگردم به جنوب و به دانشگاه مریم هم امتحانات هم تموم شده بود تعطیل شده بودند قرار شد که مریم هم با من بیاد به جنوب مریم را بردم جنوب بردمش توی خونه خودم بعد از اینکه رفتم دانشگاه پایانه را دادم به استاد بعد به پالایشگاه کارم که تموم شد رفتم خونه مریم را دیدم که آریش خیلی غلیط کرده و شام درست کرده بود و با هم خوردم وبعد رفیتم تا بخوابیم که بود اولین شب کس دادن مریم وکس کردن من کس مریم هم حلقوی بود تا دلت تون بخوالت از کسو کون می کردمش .

لذت زناشوییشب سالگرد ازدواجمون سارا آرایش غلیظی کرده بود و حسابی به خودش رسیده بود . تو این یکسال رابطه ام رو با دوست دخترای قبلی ام قطع کرده بودم به جز شقایق که هنوز چند وقت یه بار بهش زنگ می زدم و گاهی هم می رفتم خونه اش با هم یه حالی می کردیم . شقایق کارمند بانک بود و بیوه . ولی انصافاً تو کل زنهایی که می شناختم زن خودم سارا یه چیز دیگه بود . تو این مدت هیچی واسم کم نذاشته بود اوایل مثل دیوونه ها هر روز با هم سکس داشتیم . حتی یادمه یه شب جمعه تا فرداش پنج بار سکس کردیم تو رختخواب ، تو آشپزخونه ، حتی یه بار گوشه حیاط فرش انداخته بودیم و ناهار می خوردیم که … سارا بدن محشری داشت حتی خواهرم بهش حسودی می کرد . قد بلند ، چشم ابروی مشکی ، چهار شونه ، کمر باریک ، باسن توپولی و سینه های قلمبه و محشر که هیچ وقت ازشون سیر نمیشم . داشتم از شب سالگرد ازدواجمون می گفتم : یه تاپ بندی مشکی پوشیده بود و یه شلوار نخی سفید و کوتاه ، روز قبلش رفته بود پیش خواهر اپیلاسیون و صندل مشکی پاشنه بلند پاش کرده بود . با اون صندل های پاشنه بلند دقیقاً هم قد من شده بود شاید کمی بلندتر. سر میز شام دلم نمی اومد به غذاها دست بزنم از بس زیبا تزیین شده بودند . رفتم تو آشپزخونه داشت یخ می انداخت توی دلستر ، از پشت بغلش کردم گرمای پشت گردنش دیوونه کننده بود زبونمو کشیدم پشت گردنش با هزار عشوه گفت اشکان اذیت نکن بذار میز رو آماده کنم . گفتم خیلی تو زحمت افتادی بهت گفتم که بیا بریم یه رستوران گفت نه بابا رستوران چیه ؟ مرد باید دست پخت زنشو بخوره اونم امشب . گفتم مرد دیگه چی می تونه بخوره امشب؟ گفت هر چی دلش بخواد فراهمه . برش گردوندم اومدم لباشو ببوسم که با دستاش هولم داد عقب و نذاشت . گفت آرایشم پاک میشه چند ساعت طاقت بیار خودم دخلتو میارم . خندیدیم و رفتیم به طرف میز شام . سر شام گفت اشکان من تو این یکسال چیزی ازت نخواستم و سعی کردم هرچی ازم خواستی برات انجام بدم . غیر از اینه؟ گفتم نه عسلم . چیزی شده ؟ گفت نه فقط نمیدونم چجوری بگم . فکر نکنی من نمیخوام به حرفای قبل از ازدواج مون پایبند باشم ها . به خدا اگه اجازه ندی تا آخر عمرم دیگه مطرحش نمی کنم . گفتم میگی چی میخوای یا نه ؟ گفت یادته قبل از ازدواج گفتی من واسه زن آینده ام شرط و شروطی دارم ؟ گفتم آره یادمه طفره نرو برو سر اصل مطلب . گفت من زیاد از چادر سر کردن خوشم نمیاد . اگه چند وقت دیگه بچه دار بشیم که دیگه اصلاً نمی تونم . می دونم تو هم به خاطر عقاید خونواده ات اینو از من خواستی ولی میشه یکم رو حرفم فکر کنی و بهم بگی که می تونم مثل سابق مانتویی باشم یا نه ؟ بهش گفتم عزیز دلم من اصلاً دلم نمی خواد تو رو زجر بدم خودتم خوب می دونی که خونواده من مخصوصاً بابام به یه چیزایی مقید هستند ولی اگه دلت میخواد نپوشی ایرادی نداره ، از فردا لازم نیست چادر سرت کنی . لبخندی زد و اومد اینطرف میز لبامو بوسید . زبونمو کشید رو لبم مزه رژش رو چشیدم . گفتم مگه نگفتی آرایشت خراب میشه ؟ گفت واسه تشکر بود . عیبی نداره میرم درستش می کنم . شام خیلی بهم مزه داد . تو جمع کردن میز بهش کمک کردم . تو آشپزخونه حسابی خندیدیم و مالوندمش . یه لیوان چای برا خودم ریختم و رفتم پای تلویزیون . هیچ وقت اینقدر سرحال و شاداب ندیده بودمش . خیلی ذوق و شوق داشت مثل دختر بچه ها شیطونی می کرد و سر به سرم میذاشت دقیقا مثل دختر مدرسه ای ها که کارنامه ثلث سوم شون رو با معدل بالا گرفتند . نمیدونم چرا از روز اول اصرار داشتم چادر سرش کنه تو این یکسال که از ازدواجمون می گذشت این اولین خواهشی بود که ازم کرد منم نتونستم روشو زمین بندازم . مانتویی بودنش برام تفاوتی نمی کرد ولی به خاطر مذهبی بودن خانواده ام اصلاً دلم نمی خواست زنم انگشت نما باشه . اما الان با کمال میل درخواستشو اجابت کردم نمی دونم چرا ولی یه حس خوبی بهم دست داد وقتی بهش اجازه دادم که دیگه چادرشو بذاره کنار . برام عجیب بود عذاب وجدان داشتم با خودم می گفتم نکنه اینقدر بی غیرت شدم که حاضرم زنم با این هیکل مانتو تنش کنه نکنه این کار باعث بهم خوردن آرامش زندگیم بشه . اینا چیزایی بود که در حین خوردن چای پای تلویزیون از ذهنم مثل برق و باد می گذشت . داشت صدام میکرد . اشکان جان کجایی؟ همین جام سارا جان چی می خوای ؟ بزن تی وی پرشیا الان مسابقه رقصه شروع میشه ها . چشمگفتم سارا این زنه رو نیگا چه قری میده واسه ممد خردادیان ؟ گفت به اسم ممد خردادیان و به کام شما ؟ چطوری روشون میشه این جوری لباس بپوشن بیان رو استیج جلو این همه آدم ؟ اصن چجوری باسنشونو اینجوری می لرزونن ؟ من اصلاً استعدادی تو این زمینه ها ندارم . نه اشکان ؟ گفتم عزیزم خودتو دست کم گرفتی ها ؟ اینا تمرین می کنن این شکلی میشن . تازه هیکل این زنه یک سوم تو هم جذاب نیست تو هم اگه یه روزی بخوای و حسابی تمرین کنی همه اینا رو میزاری تو جیبت . گفت اوووه چه هندونه ای زیر بغل آدم میذاره . من کجا اینا کجا ؟ ببین کثافت چه باسنی داره ؟ گفتم عزیزم تا حالا به باسن خودت دقت نکردی ؟ حاضرم شرط ببندم باسن این دختره نصف اون توپولی تو هم نمیشه . بیا اینجا . با خنده اومد کنار من گفتم این جلو وایسا یکم باسنتو بده عقب . مثه دختر بچه ها با هیجان به حرفم گوش می داد و اجرا می کرد . سارا بین من و تلویزیون ایستاده بود و کمی باسنشو داده بود عقب . کمی سرمو کج کردم یه نیگا به اون دختر توی تلویزیون کردم یه نیگا به باسن سارا انصافاً میان ماه من تا ماه گردن تفاوت از زمین تا آسمان بود . با کف دستم کوبیدم رو باسنش خیلی دردش اومد خودشو لوس کرد و به حالت قهر رفت رو مبلی که گوشه پذیرایی بود نشست و پشتش رو کرد به من . رفتم سراغش خودمو انداختم روش . عاشق این بازی هاش بودم روی بازوهاش و گردنشو بوسیدم گفتم خانوم خانوما ، خوشگل خانوم جیگر من … جوابی نداد . دستمو انداختم لای پاش و کس توپولشو یکمی فشار دادم نقطه ضعفش همین بود . با حالت خاصی گفت برو کون همون زنها رو نیگا کن دست به من نزن . خندیدم و گفتم همه اون زنها فدای یه تار موت . دردت اومد ؟ خب تقصیر خودته که آدمو حالی به حالی می کنی هر کس دیگه ای هم جای من بود همین کارو می کرد . نمی دونم چرا با شنیدن این جمله گل از گلش شکفت . گفت هر کس دیگه چیکار با کون من داره ؟ گفتم مثلاً گفتم . گفت این حرفا بده . مرد که باسن زنشو نشون هر کسی نمیده که . گفتم بله شما درست می فرمایید ( نمی دونم چرا خیلی خوشم می اومد این بحث رو ادامه بدم ) سارا تو دلت می خواست تو این مسابقه شرکت می کردی؟ گفت خب هر کسی دلش می خواد هنرشو به بقیه نشون بده ولی خودتم می دونی من اصلاً نمی تونم با این سر و وضع تو اینجور مسابقه ها شرکت کنم . گفتم اشکالش چیه ؟ نکنه میخوای با مانتو و مقنعه بری مسابقه رقص ؟ خندید و گفت نه خب ولی چه اصراریه من برم ؟ گفتم خب برای داورها هیکل و توانایی بدنی و استایل شرکت کننده ها خیلی شرطه . به نظرم تو خیلی شرایطت عالیه . پاشو یکمی برام برقص پاشو یالا . انگار منتظر پیشنهاد من بود بلند شد و شروع کرد به رقصیدن و قر دادن . کارش بی نقص بود حرکاتش حسابی تحریکم کرده بود . وقتی تموم شد براش دست زدم و تشویقش کردم . گفتم اگه تو می رفتی واسه این مسابقه و من جای ممد خردادیان بودم خودم جلوی همه جمعیت یه حالی بهت می دادم بعد با تقلید صدای لوس محمد خردادیان گفتم سارا جون خیلی خوب بود تو همه شرکت کننده ها تو یک نخبه ای واقعاً لذت بردم بیا بریم اون پشت تا یکمی خصوصی با اون باسنت تمرین کنم ببینم تا چه حد انعطاف پذیره . سارا غش کرده بود از خنده اومد سمتم و زد تو سرم و گفت دیوووونههمونجوری نشست تو بغلم سینه هاش درست جلوی دهنم بود سوتین که نداشت . نشونه گیری کردم و با دندونم یه فشار کوچولو به نوک برآمده سینه هاش آوردم . یه آییی خفیف گفت و خودشو شل تر کرد تو بغلم . به کارم ادامه دادم . چشاش خمار شده بود لپاش سرخ شده بود . همیشه وقتی تحریک می شد همین حالت بهش دست می داد . با دستم اون یکی سینه اش رو می مالوندم و با دندون نوک این یکی رو تحریک می کردم . اونم داشت خودشو روی کیرم جابجا می کرد . دستاشو دور گردنم حلقه کرده بود و سرمو به سینه هاش فشار می داد . گفتم بریم تو اتاق خواب ؟ گفت نه همینجا . تاپشو دادم بالا و با لذت تمام سینه هاشو می خوردم . هاله قهوه ای دور سینه اش جمع شده بود و نوک سینه های درشتش حسابی متورم شده بود . یهویی خودشو از من جدا کرد و گفت بسه دیگه کشتی منو . در همین لحظه یه شرکت کننده دیگه اومد رو استیج با یه آهنگ زیبا شروع کرد به رقصیدن یه دامن کوتاه جین پاش بود . سارا با همون آهنگ شروع به رقصیدن کرد و همزمان لباسشو آروم آروم با همون ریتم آهنگ در آورد . بعد هم شلوارشو به همون صورت . موقع در آوردن شورت پشتشو به من کرد و با انگشت لای کس توپولش می کشید انگشت انداخت لای شورتش و اونو با ریتم آهنگ از پاش در آورد بعدم اومد سمت من گفت بلند شو نوبت توئه . تا من اومدم بلند شم و شروع به استریپ تیز کنم آهنگ تموم شد . دو تایی زدیم زیر خنده . آهنگ بعدی بابا کرم بود . با کلی مسخره بازی لباسمو با همون ریتم باباکرم در آوردم . سارا رو مبل نشسته بود و پاهاشو از هم باز کرده بود رفتم جلوش نشستم روی زمین و سرمو بردم لای پاش . وای که خوشبوترین منطقه دنیا همین لای پای ساراست . عطرش منو مست می کنه . تا صورتم به قسمتهای بالایی رونش برخورد کرد پاهاشو سفت کرد . معلوم بود حسابی تحریک شده . شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن و مکیدن . این وسط هرزگاهی با دندونام یه فشاری به کسش می آوردم که اونو به اوج لذت می رسوند . اینقدر تحریک شده بود که محکم می کوبید پشت کمرم و حرفای تحریک کننده می زد : الهی قربونت برم اشکان … داری دیووونه ام می کنی … عشق منی تو … بخور عزیزم دلمممم … واااااای جاااااان گازش بگیر همش مال خودته … با دندونات لهش کن … دوست دارممممم … اشکان بجنب … تند تررررر … واااای واااای واااای… اشکاااااان … اینقدر پاشو به سرم فشار داد و جیغ زد تا ارضا شد . بیشتر مواقع روال سک سهامون اینجوری بود که اول اون ارضا بشه . بلند شدم کنارش ایستادم و پیشونیشو بوسیدم و نوازشش کردم خیلی با این کار حال می کرد با چشمای نیمه باز دستشو رسوند به کیرم و شروع کرد به مالوندن . چشمش به تلویزیون بود . من رد نگاهشو دنبال کردم دیدم یه پسر جوون و خوش تیپ داره با ریتم تند می رقصه . کیرمو کشید سمت خودش . منم روی مبل جابجا شدم تا کیرمو به دهنش نزدیک کنم . خیلی آروم نوکشو بوسید و کارشو شروع کرد . هی تا تهش می کرد تو دهنش نوکشو می مکید و لیس می زد گاهی هم قسمتی از کیرمو لای دندوناش فشار می داد که حسابی تحریکم می کرد . لذت بخش ترین قسمت کار موقعی بود که زیر تخمامو می لیسید گفتم بسه گلم همینجا یا بریم تو اتاق . از جاش بلند شد و دستاشو گذاشت روی مبل و دولا شد . کس توپولش از پشت اینقدر زیبا بود که آدم هوس می کرد بشینه فقط نگاه کنه و جق بزنه . رفتم پشتش کیرمو با آب دهنم خیس کردم رسوندم به لای پاش سردی نوک کیرم باعث شد یه آه کوچولو بکشه داشت به تلویزیون نگاه می کرد کیرمو فشار دادم . کمی خودشو جابجا کرد تا نصفه رفت تو . خیس و لزج بود . نمیدونم کسش چه خاصیتی داشت که اینقدر تنگ مونده بود . سارا تنها کسی نبود که باهاش سکس می کرد . مثلاً کس شقایق با اینکه بیوه بود انگار تانک از توش رد شده بود و واسه جمع کردنش باید هزار تا ترفند به کار می بردی . ولی این لامصب کماکان مثل دوران نامزدی مون تنگ و جمع و جور بود . وسط حال کردنم رو به تلویزیون گفتم آقای خردادیان شرمنده که جلو شما دارم آره ها … زد زیر خنده و با همون حالت لرزش صداش گفت خجالت نکش ها یهو یه تعارف هم بهش بزن دیگه . خندیدم و گفتم دستش به انجا نمیرسه اگه می رسید منتظر تعارف من نمی موند خودش دست به کار می شد . گفت اشکان محکم تر … بکن دیگه لعنتی … خیلی تحریک شده بود . مثل دیوونه ها به مبل ها چنگ می زد . تو فانتزی های سکسی مون چند باری تو اوج لذت فحشش داده بودم . امروز هم واقعاً تو اوج بود سعی کردم کمی هم فیلم بازی کنم . شروع کردم به آه و اوه کردن ، با کف دستم می کوبیدم رو باسنش لرزش اون کون قشنگش باعث شد بیشتر تحریک شم . کیرمو کشیدم بیرون دوباره تا ته کردم توش . چند بار متوالی این کارو تکرار کردم . با دو تا دستم لمبرهای کونشو از هم باز کردم . چشمم به جمال سوراخ کونش که افتاد با انگشت نوازشش کردم . اونم داشت جیغ و داد می کرد از شدت لذت . با خودم گفتم وقت خوبیه . جوووون … قربون این کس تنگ برم سارای من … جرت میدم من … پاره ات می کنم مادر قحبه … خار مادرتو میگام امشب … بیا حرومزاده کیرم تا ته تو کسته … بازم ارضا شد . دیگه توان دولا وایسادن نداشت . بغلش کردم گذاشتمش رو مبل . پاهاشو از هم باز کردم و کیرمو تا دسته کردم توش . خیلی بی حال بود . با صدایی مثل ناله گفت بگو بازم . جرم بده اشکان . پارم کن . هر کاری دوست داری باهام بکن . فقط بگو ساکت نباش عوضی . من حرفی نمیزدم . گفت مگه با تو نیستم بی پدر . بگو دیگه جاکش میخوام بشنوم صداتو . با خنده هیستریک شروع کردم همون حرفا رو تکرار کردن اینقدر گفتم تا به اوج رسیدم با لذت تمام خودمو خالی کردم رو سینه و شکم سارا و پاهاشو ول کردم و خودم کنارش دراز کشیدم . اون شب اینقدر خسته بودیم که نفهمیدم کی رفتیم رو تخت و خوابمون برده اینقدر خسته بودیم که نه من و نه سارا نای دوش گرفتن هم نداشتیم صب که پاشدم دیدم آب کیر من رو شکم سارا خشک شده . بوسیدمش و رفتم شرکت . شب سالگرد ازدواج خاطره انگیزی بود

در حسرت کس خواهرمیادمه قبل از اینکه به سن بلوغ برسم فکرهای سکسی تو سرم بود اولین باری که با خواهرم حال کردم ۱۲سالم بود.خونواده ما ۷ نفرن و فقط دو اتاق داشتیم پدر و مادرم توی یک اتاق خواب میرفتن و من و خواهر و برادرام توی یک اتاق برادرام ازمن کوچکتر بودن. یه شب نصفشب بود که از خواب پریدم دیدم همه جا آرومه. یکدفعه فکری بسرم زد و متوجه خواهرم شدم رفتم رونش رو لمس کردم دیدم تکون نخورد یکم پررو شدم و یواش یواش بالاتر رفتم تا جایکه دستم رسید به پاهاش ترسیدم.دیدم که خواهرم ازجاش بلند شد ولی هیچی نگفت و رفت دستشوئی.اونشب خوب کوسشو از پشت ماساژ دادم و جریان اونشب همونجوری تموم شد.دیگه ازاین کارها نکردم چون خیلی ترسیده بودم اما خواهرم بمن هیچی نگفت تا اینکه من به سن بلوغ رسیدم فکر کردن خواهرم همیشه توی سرم بود اما موقعیتی پیدا نمیشد تا اینکه یه شب زمستون خواهرم تویه اطاق با من خوابید اول یواش یواش پاهاشو با دستهام لمس کردم تکون نخورد منم پرروتر شدم و بالاتر رفتم تا رسیدم به کوووووسش.آروم دست زدم به کوووس نازششششش.هیچی نگفت سینه هاشو فشار دادم که یکدفعه ازجاش بلند شد اما هیچی نگفت مثل اینکه خوشش اومده بود.یه سال از این جریان گذشت و رفتیم خونه جدید.احتیاج به نقاشی داشت و نقاشها شروع کردن رنگ آمیزی کردن خونه .اتاق خواهرم هنوز کامل رنگ نشده بود.خواهرم شب توی اتاقم خوابید.نصفه شب که از خواب بیدار شدم دیدم خواهرم پشتش بمنه و خوابیده و کونشو بطرفم کرده.واییییییی.آروم دستمو به کونش زدم بازم مثل قبل تکونی نخوردچندبار تکرار کردم ولی تکون بی تکون منم پرروتر شدمو شلوارشو کشیدم پایئن و کیرمو یواش گذشتم لای کونش .اووووووووف.ازپشت سینه هایشو با دستهام گرفتمو فشارشون دادم.اونشب از ترسم کار دیگه ای باهاش نکردم.بعداز یه ما خیلی حشری شده بودم و فکر کردم که کیرم باید کوس خواهرمو حس کنه شب بود همه خواب بودن ازجام بلند شدم رفتم اتاق خواهر دیدم خوابه بازم مثل همیش پاهاش رو لمس کردم و تکون نخورد از زیر شلوارش دستمو رسوندم به کوسش و با کوسش بازی میکردم.فکری بسرم زد شلوارش رو پائین کشیدمو شلوار خودم رو هم درآوردم و کیرمو گذاشتم جلو کوووووووسش پائین کردم از ترس اینکه بیدارشه رفتم سرجام خوابیدم.صبح خواهرم منتظرم بود بیدا شم وقتی بیدار شدم یه نامه بمن داد که توش نوشته بود همه کارهایی رو که با من کردی فهمیدم ولی بخاطراینکه دوست ندارم آبروتو ببردم به مامان نگفتم ازت خواهش میکنم دیگه اینکارو با من نکن.الان خواهرم عروسی کرده و یه دختر دارده.اما من فکرم که هرطور شده کوسش رو بکنم.

سکس با مادرزن کار بلدممن و همسرم حدود هشت ماه است که با هم ازدواج کرده ایم . از ابتدای شروع ازدواج مان سکس بسیار داغی داشتیم . هردوتایمان بسیارحشری و پراز هیجان وشور بودیم . از همان آغاز طوری برنامه هایمان را تنظیم کرده بودیم که هر لحظه و در هرکجا بودیم برایمان فرقی نداشت با ولع خاصی به هم می چسبیدیم و به همدیگر لذت می دادیم . از اولین روز قرار گذاشتیم هرکداممان که دلمان خواست به نوعی خواسته اش را بیان کند مثلاُ او وقتی دلش می خواست یکی از سینه هایش رو بیرون می ذاشت یا یواش می اومد و یواشکی کیرم را می گرفت یا دامنش کوتاهش رو در می آورد وبا شورت پیشم می اومد و من هم همینطور یواشکی در آشپزخانه یا در هرجای خانه از پشت بغلش می کردم و گردنش را می بوسیدم و ما به هیچ وقت به همدیگر نه نمی گفتیم چون این خواستنها غیر مترقبه بود بیشتر حال می داد . یادم می آد یه روز در آشپزخانه مشغول غذا پختن بود که من آمدم خانه دیدم با یه پیرهن نازک مشغول کار است سریع لخت شدم و کیرم که داشت راست می شد به سراغش رفتم یواش بغلش کردم آروم کیرم را وسط کونش مالیدم ابتدا متوجه لختیم نشد چون پشتش به من بود وقتی سرش را برگردوند و دید که من لخت و آماده هستم گفتش اوف عزیزم داشتم توذهنم باهات حال می کردم آورم کون شو عقب داد و گفت عزیزم خیلی دوست دارم درست اون زمانی که می خوام پیشمی . من هم دامنشو بالا زدم دیدم وسط شرت قرمزش خیس خیس هستش شورتو که کنار زدم دیدم کس خوشگلش خیس و نمناک آماده است بهش گفتم اجازه است با یه حالت شهوتناکی گفت زود باش دارم می میرم و من هم از همان پشت آروم سر کیرم را گذاشتم روی کسش و اون آروم خودشو به من چسبوند کم کم شروع کردم به عقب و جلو کردن سینه هاشو از پشت گرفته بودم و داشتم خوب تودستام می مالوندم . اونم دستاشو گذاشته بود رو گاز و بیشتر از من حال می کرد بعد که از این حالت خسته شدیم روی فرش آشپزخونه دراز کشیدیم و اون اومد روم می دونست می خواست چی کار کنه دیگه داشتیم به اورگاسم می رسیدیم به هم گفت حیف که تواین حالت اون تو نریزی نمی دونید وقتی آبم بافشار داخل کوسش شد یه حالتی هردوتایمون داد تا یه ربع حال بلند شدن رو نداشتیم البته ناهار آن روز را دوساعت دیرترخوردیم . که این باعث شد که جریان اصلی که برایتان بگم شروع بشه . ساعت ۳ بعدازظهر بود که تازه شروع کردیم به کمک هم ناهار رو آماده کردن که یه ساعت بعد تازه ناهارو تمام کرده بودیم که زنگ در به صدا در اومد مادرش بود .مادر همسرم با هم اختلاف سنی کمی داشتند زنی میانسال بسیار خوش اندام و خوشگل بود البته زن من نیز خیلی خیلی خوشگله عین مادرش . آخه بعداز اتمام سکس ما دیگه لباس کاملی نمی پوشیم شاید یه شورت بپوشیم آن هم به خاطر ترشحاتی که ممکنه بیرون بیاد آن لحظه هم من و همسرم فقط یه شورت تنمون داشتیم ووقتی زنگ خونه رو شنیدیم دستپاچه شدیم گفتم اول ببینیم که کی هستش بعد، از پشت آیفون صدای مادرشو که شنیدیم راحت شدیم تا با آسانسور بالا بیاد ، زنم فقط یک پیرهن بسیار نازک پوشید وفقط یکی از دگمه هاش رو بست و تنها یه شورت توری پوشید و من هم از یه طرف دنبال شلوارکم و پیرهنم بودم و ازیه طرف از دیدن این حالت زنم کیرم داشت راست می شد . بهش گفتم یکی طلب من تلافیت می کنم خنده هوسناکی کرد و با چشم خمارش به شلوارکم اشاره کرد که باد کرده بود و گفت بابا مامانم داره می یاد یه کم مواظب باش زشته . گفتم اگه خودتو ببینی به من حق می دی . اگه بچه کوچکی هم مارو می دید متوجه می شد که چه خبر هستش . در خونه زده شد مادرش به دم در خونه رسیده بود . به هر ترتیب بود خودم را سعی کردم عادی نشون بدم . مادرش همین که تو اومد دخترش رو که دید با چشمهای گردشده بهش نگاه کرد و یه نگاهی به من که کیرم تازه داش آروم می شد . سلام و احوال پرسی کردیم اومد وروی مبل نشست و دخترش نیز کنارش نشست. حالا رانهای سفید زنم و خیسی شورت سفیدش و نوک پستانهاش که از زیر پیرهن نازکش بیرون اومده بود همه چیز را داشت می گفت که اینجاچه خبریه. از هوای اتاق هم بوی شهوت و سکس و هوس می بارید . مادرش با لبخند معنی داری گفت انگاری بد موقعی مزاحم شدم . اگه اجازه بدین برم بعدا می آم . همسرم با لحن هوس آلود و باناز تحریک کننده ای گفت نه مامان جون تازه داشتیم گرم می شدیم درثانی شما که غریبه نیستید من و شما که همیشه با هم بودیم منتها الان عزیز دلم (به من اشاره میکرد ) به جمعمون اضافه شده ، ما بایستی از شما کمک بگیریم و بتونیم بهتر با از هم لذت ببریم . مادرش درحالی که می خندید به من گفت دخترم واقعاُ قوی هستش ولی می بینیم شما از پسش دراومدی . به رو به زنم کردم و گفتم به به عجب حرفهای جالبی می شنوم خیلی دلم می خواهد بشنوم یعنی چی که همیشه باهم بودید . مادرزنم گفت راستش می دونید وقتی دخترم با شما ازدواج نکرده بود و در خانه خودمان بود همیشه به همین وضع بود آخه منو آون کمی با هم شیطنت می کردیم البته دور از چشم باباش . باهم حموم می رفتیم با هم لخت می خوابیدیم و سعی می کردیم از سکس هم لذت ببریم و گفتم پس خیلی خوب منهم تو بازیتون هستم آخه وضعیت منو مریم که هیچ می مونه شما که اونم با این توصیفات دلم می خواد منم با شما باشم . بعد رو به زنم کردم و گفتم نمی خوای از مادرت پذیرایی کنی . در حالی که داشت بلند می شد که به آشپزخونه بره گفت تا من می آم شما شلوغ نکنید ها . دیگه فکرمی کنم باهم هیچ مشکلی نداشته باشیم . با این حرفها من راست راست کرده بودم و هردوتایشان متوجه این موضوع شده بودند دلم می خواست بدجوری دلی از عزا دربیاورم . مادر زنم شروع کرد حرف زدن . دستاش داشت روی رونها و پاهاش حرکت می کردند و من هم از خجالتم نمی توانستم نگاه مستقیم کنم هم داشتم از شهوت می مردم و از خجالت نمی دانستم چه کنم که یهو زنم از آشپزخانه صدام کرد و گفت یه لحظه می تونی بیایی . من هم از خدا خواسته بلند شدم ولی یادم رفته بود که کیرم راست شده به خاطر همین وقتی بلندشم انگار درشوارکم مثال اینکه یه خیمه زده باشند وایستاد و درست درهمین لحظه مادرزنم داشت به من نگاه می کرد و یه لبخند هوسناکی کرد و گفت بروببین چه کارت داره ، زود بیایین منتظرتون هستم . سریع خودم به آشپزخانه رسوندم دیدم زنم بالای کابینت رفته شورتش رو در آورده تنها دگمه بسته پیرهنشو باز کرده و پاها باز آماده نشسته، بهم گفت یالازود باش که جیگرم داره آتش می گیره سریع زیپ شلوارکم رو بازکردم کیر افتاد بیرون از کنار شرتم کیرم رو درآوردم و آهسته گذاشتم روی کسش یواش هل دادم تو به آرومی رفت تو یهو زنم به یه صدای نازکی و دوستداشتنی گفت اوف من شروع کردم به تلمبه زدن درهمین حین بهش گفتم مادرت گفت زود برگردین منتظرتونم . زنم بهم گفت یکم دیگه می خوام دیدم داره میلرزه احساس کردم داره ارضا میشه ولی من آبم نیومده بود خوشحال بودم تو دلم نقشه های دیگه ای رو کشیده بودم . زنم گفت اگه نمی خوای آبت بیاد مسئله ای نیست نیروت رو نگه دار بعدآ به درد می خورد . زود خودمونو جمع کردیم و اول من بعد همسرم سینی شربت به دست وارد پذیرایی شدیم . مادرزنم انگار که در کنار ما بوده گفت ببینم با این عجله که آدم نمی تونه کاری بکنه مگه نه ؟ سرم را انداختم پایین و زنم گفت راست می گی مامان میگین از کجا فهمیدین . مادرش خنده ای کرد و گفت از گردن قرمز شده ات .مادرش داشت این حرفها را میزد ک اومد کنارم نشست منهم فرصت رو از دست ندادم دستم را انداختم گردنش و خودمو چسبوندم بهش یه نگاه به سینه هاش کردم و یه نگاه به مادرش متوجه شدم یکی ازدگمه های پیرهن مادرش از بالا باز شده و سینه سفیدش اومده بیرون . دیگه کیرم حساب شق شده بود یواش یواش دستم رو بردم روی سینه های زنم گذاشتم واون هم دستم رو گرفت و محکم روی پیستونهاش فشارداد.مادرش گفت بچه ها انگار من در خونه نیستم برین راحت باشین منهم در اینجا نشسته ام. منو میگی از این فرصت استفاده کردم و دگمه پیرهن زنم را باز کردم دوتاپستون سفید خوشگل هلو بیرون افتاد مادرش داشت حسابی از این موضوع لذت می برد داشت با دستهاش سینه هاشو ور می رفت منهم صورت زنم رو به خودم چسباندم و شروع کردم لب گرفتن لباشو داشتم با ولع خاصی می خوردم یکی از دستهامو رو بردم داخل شرتش و کس خیس و نمناک و شهوت ناکش رو لمس کردم آروم داشتم بازیش می دادم . بعد درهمان حالی که بودیم زنم شلوارکم و پایین کشید از رو شرتم شروع کرد به مالش دادن کیرم پستونهاش سفت سفت شده بودند درحالی که داشتم گوشش رو می خوردم به آرامی بهش گفتم یواش مادرتو نگاه کن داشت با دستاش کسشو مالش می ده با چشماش کاملاً شهواتناکش داشت سکس بازی ما رو تماشا می کرد با یک حرکت پیرهن همسرم رو در آوردم بلندشد و شورتش را درآورد لخت لخت جلوی من و مادرش وایستاد همان جوری که ایستاده بود گرفتمش و دهنمو بردم جلوی کس نازک و خوشگلش شروع کردم به لیس زدن و خوردن عجب طعمی داشت کاملاُ‌ مادرشو از یاد برده بودیم حسابی داشتم زبانم رو درداخل کسش می چرخاندم داشت از شدت هیجان می لرزید .طاقت ایستادن رو نداشت یواش برروی مبل نشست رفت به سمت مادرش که دیگه پاهایش لختش روی مبل انداخته بود و داشت با دستاش حال می کرد مادرشو بوسید و گفت اجازه می دین کار رو تموم کنیم من دیگه تحمل شو ندارم . مادرش با حالت شهوت ناکی گفت عزیزم آخه بایستی اول شوهرت رو لخت کنی بعداً . تازه متوجه شده بود که من هنوز لباس برتن دارم اول پیرهن سپس شلوارکم رو درآورد بایه شورت جلوی اونا ایستاده بودم . یهویی گفت یک دو سه شورتم را پایین کشید کیرم رو انگار از زندان در آمده باشد بیرون اومدو راست وسیخ وایستاد هردوتاشون انگار کیر ندیده بودند . انگار زنم همین نیم ساعت قبل همان کیر را نخورده بود شروع کرد کیر منوبوسیدن آروم داخل دهنش برد و شروع کرد خوردن و ساک زدن من داشتم دیوانه می شدم . ناگهان مادرش بلندشد و اومد جلو و گفت عزیزم اینجوری نه صبرکنید بهتون نشون می دم بعد منو بغل کرد و آروم روی مبل نشوند و سرش رو آورد زیر و شروع کرد لیس زدن وای چقدر ماهرانه داشت لیس می زد دو تا ساک زد داشتم دیگر خالی می کردم که زنم گفت خوب یاد گرفتم اجازده بده حال نوبت زنم بود که ساک بزنه ولی مادرش اجازه نداد دوتایی داشتن کیرم رو می خوردن منهم داشتم تاحد دیوانه میرسیدم . گفتم آخه مادرجون اینجوری که نمی شه یه لحظه اجازه بدین .رو به زنم کردم و گفتم کمکم کن تا مادرخوشگل رو لباساشو در بیاوریم همین جمله من کافی بود تا زنم از پشت مادرشو بغل کرد و پستوناشو از روی پیرهن شروع کرد به مالوندن من هم دوتا لب خوشگل ازش گرفتم و شروع کردم دگمه های پیرهنشو در‌آوردن کرست کرم رنگ خوش دوختی پوشیده بود سینه هاش بزرگ و دیوانه کننده بودند زنم از پشت بندکرست رو باز کرد و منم کرست و از در آوردم بعدش بند دامنشو باز کرد و زیپ شو پایین کشید دامنش خودبخود پایین افتاد وای چقدر شهوت ناک بود این صحنه مادرش در وسط من و اون با یه شورت روی دو زانو وایستاده بود . دستم رو بردم روی یکی از پستوناش گذاشتم لرزشی از شدت هوس بهش افتاد زنم دیگه تحمل دیدن این صحنه ها رو نداشت خودشو از پشت چسبوند به مادرش دستاش کس مادرش و کیرمنوگرفته وبودند . منهم نمیدانستم از کجای بدنش شروع کنم . زنم سرشو آورد جلوو لبامو گرفت شروع کرد از من لب گرفتن . دستاش من ومادرشو داشت مالش می داد و دستهای من کس و پستونهای مادرزنم رو .مادرزنم گفت بچه ها من دیگه تاقت ندارم دخترم اجازه می دی شوهرت منو بکنه. دخترش گفت البته که اجازه هست دراز بکش تا با تمام قوت تو رو بکنه نمی دونی شوهرم چقدر قوی و زیبا آدمو می کنه منو که هروفت میکنه سیر نمی شم با این حرفها مادرشو به پشت رو زمین خوابوند بعد کنارش به پهلو دراز کشید و شروع کرد مالشش دادن دیگه کیرم داشت منفجر می شد . زنم رو به من کرد و گفت عزیزم بیا و کسی رو که منو به دنیا آورده رو بکن کس زیباشو که منم دوستش دارم بکن منهم آروم آروم به پهلوکنار مادرش خوابیدم دستمو گذاشتم روی کس خیس خیس و نمناک و لزجی بود خیلی نرم بوسیدمش سرمو بالا آوردم دیدم زنم صورتش آورده نزدیک لباش و گرفتم و بوسیدمش . بهش گفتم اجازه هست برم روش لبخندی زد و گفت آره عزیزم برو ولی بعدش منم هستم بعد رو به مادرزنم کردم و گفتم دوست دارید یانه اجازه هست ؟ با یک اوه وناله حشری جواب منو داد یواش یواش روفتم روش زنم از عقب داشت کیرم منو روی کس مادرش قرار می داد داشتم به چشمای مادرزنم زل زده بودم بهش با حالت شهوت گفتم نترسی آروم آروم می فرستم تو خودتو شل کن اینوکه گفتم احساس کردم زنم داره کیرو کس با هم لیس می زنه کمی فشار دادم آروم کیرم توی کسش رفت یک آه و کرد که داشتم همانجا تمام می کردم کم کم شروع کردم بالا پایین کردن زنم هم داشت پستانهای مادرش رو می خورد کم کم حرکات تندتر و تندتر شدند .مادرزنم دیگه داشت دیونه می شد . میگفت بکن تا ته بکن .جرم بده این کس مال تو هستنش بکنش بکنش بکنش با تمام وجود احساس لذت می کرد م مادرزنم درزیرم داشت حسابی لذت می برد و زنم نیز داشت هم کس و کیر رو باهم لیس می زد کم کم داشت آبم می آمد گفتم من دارم تمام می کنم زنم گفت نه تراخدا من ماندم بعد به مادرش گفت بسه حالا نوبته منه آمد و روی مادرش درازکشید و من از عقب یواش کیرم رو داخل کسش جای دادم دو تا کس روی هم افتاده بودند بعداز مدتی کیرم رو درآوردم و توی کس مادرزنم کردم دوبار از اون درآوردم و توی کس زنم کردم ، دیگر داشتم تمام می کردم . بهشون گفتم من دارم تمام می کنم البته اونا هردوتاشون نای حرفزدن رو نداشتن من بلند شدم و کیرم رو جلوی صورت آنها گرفتم هردوتاشون کیرمو گرفتن و وبا دوتا حرکت کوچک تمام صورتشونو رو با آبم منی شستم دیگه داشتم پس می افتادم از هردوتاشون لب گرفتم و روی مبل پهن شدم اونام داشتن همدیگر و بوس می کردن با اینکه کاملاُ تخلیه شده بودم ولی از دیدن عشق بازی اونا بازهم داشتم تحریک می شدم. مادرزنم گفت بچه بلندشید بریم حمام . همینکه رسیدم حمام و آب گرمی بهمون خورد دوباره حالمون تغییر کرد مادرزنم کیرم رو گرفت شروع کرد ساک زدن زنم هم کس مادرش رو داشت می خورد و من هم از زیر داشتم کس زنم رو می خوردم آبم رو داشت می آورد بهش نگفتم یهو تمام آبم رو توی دهنش خالی کردم مادرزنم خندید و گفت ناقلا این کاررو بایستی توکس زنت بکنی با این حرفش زنم جیغی از شهوت کشید و گفت من کیرمی خوام گفتم الان ، سریع مادرش از پشت گرفتش و من پاهاشو دادم بالا ، کسش زد بیرون مادرش گفت دخترخوشگلم کستو الان یه کیربزرگ می گیره . مطمئن باش که خودت ارضا می شی . بعد پستونهای زنم را از پشت گرفت و شروع کردن مالشش دادن . آروم کیرم رو گذاشتم روی کسش . گفتم همه نگاه کنید کیرم رو هل میدم تو . به مادرش گفتم : دخترت را ببین کسش و کیر منو دارم می کنمش همین حرفها باعث شد تا مادرش و خودش من هرسه باهم به ارگاسم برسیم و من تمام آبم رو توی کس زنم ریختم . کیرم رو که کشیدم بیرون آب منی ام با فشار اومد بیرون مادرش با انگشتاش داشت اون و مزمزه می کرد و چوچوله دخترش رو بازی می داد . تا اینکه دیگه هرسه خسته از حمام اومدیم بیرون . تا ساعت ۷ عصر خوابیدیم . عجب روزی بود آنروز . من و زنم و مادرم هرچند وقت یکبار باهم هستیم . البته قرارگذاشتیم که هیچ وقت من ومادرش بدون دخترش باهم نباشیم ولی یکبار نتونستیم جلوی خودمونو بگیریم آن هم وقتی بود که زنم در بیمارستان بود آنهم برای بدنیا آوردن بچه ای که در مقابل مادربزرگش نطفه اش بسته شده بود .پایاننقل از ایکس پرشیا

مامان جنده سلام من نیما هستم ۲۳ سالمه بزارین همین اولش رک بگم مامان من جنده است. آره جنده اسمش منیژه و۴۳ سالشه منم اولش اصلا نمی تونستم این قضیه رو باور کنم و بپذیرم ولی یواش یواش خوشمم امد از کس دادنش لذت میبردم تا الان که برام شده یه نوع عادت و فقط این قضیه منو حشری میکنه یعنی وقتی میدونم مامانم الان داره کس میده یا وقتی صداشو میشنوم که داره ناله میکنه وقتی کیر میره تو کس وکونش بد جوری حشری میشم ولی بزارین از اولش شروع کنم ………….. ما توی یه آپارتمان ۴ واحدی زندگی میکنیم و بهتره بدونین سکس پارتی همسایه طبقه بالای ما هستن و اون منو با این سایت آشنا کرد . بابام مسعول آزانس هستش برای همین اکثر شبها خونه نمیاد از سه سال پیش بود که من به مامانم و رفتارش مشکوک شدم تلفن های مشکوک راحتی زیاد با همکاراش (مامانم کارمند هستش و ۳ تا همکار مرد و یک همکار زن داره که همگی تو یک اتاق کار میکنن) از حرف زدن تا لمس کردن همدیگه و هره کره کردنای شهوت ناک البته نه جلوی من از همه بدتر تیپای که میزد لباس ادارش که معمولی بود یعنی مجبور بود که باشه ولی اکثرا وقتی از سرکار برمیگشت با همکارش مینا میرفتن بیرون و تیپهای تابلو هم میزد مانتو های تنگ با شلوارهای استرج که قلمبگی کون و سینش رو حسابی نشون بده و اکثرا دیر میومد و شام هم از بیرون میخرید من نمیدونستم این نشونه ها یعنی مامانم جندس یا فقط ظاهره ولی بعدا یواش یواش فهمیدم که تنها کسی که مامانو نکرده مردای شهرستانهای ایرانه و تهران رو آباد کرده اولین باری که جلوی من لو رفت وقتی بود که من از باشگاه با سعید (سکس پارتی) به خونه بر میگشتیم که مامانم رو تو یه ماشین با یه مرد غریبه دیدم اولش باورم نشد و چون نمیخواستم سعید بفهمه سری مسیرمونو عوض کردم ولی همش به مامان فکر میکردم که تو ماشین اون مرده چیکار میکرده وقتی رسیدم خونه دیدم مامان زودتر از من رسیده خونه (چون اون سواره بود و من پیاده) خیلی عادی برخورد کردم و گفتم جایی بودی مامان گفت نه خونه بودم از بعدازظهر چطور مگه گفتم هیچی که طبق معمول گوشیش زنگ زد و شروع کرد به لاس زدن با دوستای به ظاهر زنش ولی من مطمعن بودم که اون زن تو اون ماشین مامان من بوده دیگه داشت باورم میشد من کنجکاو تر شده بودم و به رفتار و کارای مامان دقیق ترشده بودم هر وقت حواسش نبود گوشیشو چک میکردم اس ام اس هاشو میخوندم همش حرفای سکسی بود جوکای سکسی بود ولی به اسمهای دختر که میدونستم اسمها واقعی نیستن تا اینکه تو یکی از این چک کردنا اس ام اسی دیدم که دیگه مطمعن شدم فکر کنم مامان یادش رفته بود اونو پاک کنه دیدم اس ام اس از طرف مریم هستش ولی توش نوشته شده بود عجی کسی بودی چیگراگه بشه بازم میخوام بکنمت ۲۰ سال جونم کردی با همون یکبار! قربون او سینه های تپلت برم که دیونم کرده و ……. مامانم جواب داده بود مثل اینکه خیلی خوشت امده صبر کن بقیشو ببینی من هنوز همه هنرمو نشونت ندادم …… من گلوم خشک شد داشت گریم میگرفت کم آورده بودم یعنی مامان من مامان منیژه یه جنده هرزس ؟ به مردای غریبه کس میده آخه چرا اون که خانواده داره بچه داره شوهر داره از همه مهم تر اصلا نیاز مالی نداره یک هفته ای تو لک بودم داشتم میترکیدم ولی نمیتونستم حرفمو به کسی بگم سعید متوجه تغییر رفتار من شده بود و گفت چته چند روزه تو باغ نیستی نیما گفتم سعید هیچی نگو که دارم دیونه میشم کم آوردم انقد اصرار کرد که منم دیگه ترکیدم بهش گفتم چی بگم آخه چطوری بگم مامان من یه جندس یه زن هرزس سعید سعی کرد منو آروم کنه و نزاره تو خیابون گریه کنم منو برد پارک و یه چند دقیقه ای ساکت بودیم بهش گفتم چرا پس هیچی نمیگی اصلا متوجه شدی چی گفتم ؟ سعید گفت اگه ناراحت نمیشی باید بهت بگم من میدونستم ولی نمی تونستم بهت بگم که تا حالا که خودت فهمیدی من مامانتو چند باری با مردای غریبه دیده بود چند باری هم تو ماشینشون و اینم میدنم با آقای پروا (همسایه طبقه بالایم هستش و مسئول آپارتمان) خیلی خودمونیه و با هم راحتن حتی چند بار وقتی تو نبودی منو به بهنه های مختلف صدا میکرد خونتون و جلوم لباس های باز میپوشید ولی من بخاطر دوستیم با تو کاری نکردم ولی نمیتونستم اینهارو بهت بگم من بیشتر گریم گرفته بود و دیگه داشتم نفس کم می آوردم بهش گفتم حالا من چیکار کنم با این آبروریزی اگه به بابام بگم مطمعنم میکشتش آخه من چیکار کنم که سعید گفت اگه تو آبروریزی نکنی اصلانم آبروریزی نشده ویکمم باید منطقی فکر کنی چون شما که نیاز مالی ندارین پس اگه اون این کار رو میکنه از سر کمبود بوده پس اونم نباید مقصر بدونی بعدش منو با سایت آویزون آشنا کرد و بهم نشون داد که اندیشه آزاد سکسی یعنی چی و خیلی ها هستن که دوست دارن زنشون از چنتا کیر لذت ببیره یا کسایی هستن که عاشق مامانشون هستن و دوست دارن فقط با اون سکس کنن بعد منو با چنتا از دوستای چتیش آشنا کرد که همشون خیلی راحت میگفتن مامانشون جندس و از کس دادن مامانشون لذت میبرن وقتی با هاشون آشنا شدم و نظراتشونو شنیدم یکم قلقلکم امد دیگه بدم نمی یمد مامانمو دید بزنم به سکس با زنای سن بالا علاقه مند شده بودم و با سعید از مامانم میگفتیم و از سکساش و از این که فکر میکنی چطوری کس میده چی میگه وقتی دوتا کیر دارن جرش میدن و…….. هرچی زمان میگذشت به کار مامانم علاقه بیشتری پیدا میکردم و از جنده بودش لذت میبردم تا جایی که فکر این که داره الان کس میده حشریم میکرد و اصلا خودم نسبت بهش احساسی نمداشتم فقط دوست داشتم بکننش کس بده جنده بازی در بیاره همش تو بقل مردای غریبه تجسمش میکردم که داره مثل یه جنده حرفه ای کس میده و اونا هم با تمام وجود میکننش دیگه وقتی دیر وقت میود خونه بوی آبکیرو از سر تا پاش حس میکردم وقتی به این فکر میکردم که تا چند ساعت پیش داشته کس میداده حشری میشدم دیگه این قضیه که مامانم جنده است برام حل شده بود و فقط من میدونستمو سعید ولی سکسش رو ندیده بودم تا اینکه یک روز وقتی از باشگاه امده بودم طبق معمول رفتم دوش بگیرم زیر دوش بودم و داشتم مثل همیشه با فکر جنده بازی های مامان کیرمو میمالیدم که صدای زنگ رو شندیم نمیدونم چیشد ولی یه حسی بهم گفت برم ببینم کیه دوش همینجوری باز بود از حمام امدم بیرون پشت در رخت کن بودم که دیدم مامان داره با یه مرد حرف میزنه ولی صدای آب نمیزاشت بفهمم چی میگن برای همین درحموم رو بستم و نشستم تو رختکن دیدم آقای پروا داره با مامان حرف میزنه و مامان همش میگه نکون دیونه نیما تو حمامه الان یه دفعه مییاد بیرون آبروریزی میشه آقای پروا هم مثل اینکه خیلی حشری شده بود و همش میگفت این کیر رو ببین چطوری راست شده برات دیگه این چیزا حالیش نیست تازه تا نیما بخواد از حمام بییاد بیرون تا دوش رو بست ما خودمون رو جمو جور میکنیم مامان همش ناز میکرد ولی آقای پروا داشت مامانو میمالید ولی کجاشو نمیدونم تا اینکه به مامانم گفت بییا بخورش مامان گفت خوب بزار برای فردا که جلسه هفتگی ساختمونه اقای فاخر چیزی گفت که کیرم از جا داشت کنده میشد گفت نه اونجوری حال نمیده پریزوبهرام لاشخورن به من چیزی نمیرسه شاخ در آوردم آخه آقا پرویز و آقا بهرام دوتا دیگه از همسایه های آپارتمان ۴ واحدی ما بودن پس مامان به همه مردای آپارتمان کس میده باورم نمیشد که دیدم دیگه صدای غرغر مامان نمییاد آره داشت ساک میزد برای آقای پروا انم میگفت جون هیشکی مثل تو نمیتونه این کیر رو تا تح تو حلقش جا بده زنم که اصلا میترسه تو دهنش بکنه فکر کنم کیر نکره داشت که اینجوری در بارش حرف میزد مامان همش میگفت هیسسسسس آقای پروا میگفت نترس حواسم هست صدای آب نمیزاره صدای مارو بشنوه مامان داشت همینجوری کیرش رو میخورد که گفت چرا نمییاد پس دارم میمیرم از دل شوره اقای پروا گفت بییاد چی چی بییاد من که هنوز کس خوشکلتو نکردم جنده خانم مامان گفت وایی نه بزار همینجوری برات بخورم زود بییاد تموم بشه نیما الان مییاد من کیرم تو دستم بود از شدت هیجان شقیقهام درد گرفته بود سرخ شده بودم وایی مامانم اونور در داشت برای آقای پروا ساک میزد اونم با سینه های مامان ور میرفت و میگفت وای چقد داغ شده سینه هات دستم میسوزه بعد مامان رو بلند کرد نمیدونم چجوری شلوارش رو در آورد ولی از صدای مامان که میگفت یواش دردم مییاد فهمیدم که داره میکنتش آقای پروا هم میگفت میدونی من ناز کشتم ناز میکنی جنده خانم کس به این گشادی و کارکشتگی که دردش نمییاد همینجوری که داشت این حرفارو میزد صداش بریده بریده میشد معلوم بود که داره تلمبه میزنه و برای همین صداش در نمییاد مامان آهه میکشید من با تجسم حالتی که مامانم داشت کس میداد آبم امد و ریخت تو دستم ولی کیرم اصلا نخوابید همینجوری استوار بود و باز هم به صدای سکس مامان و آقای پروا گوش میدادم که هر دوشون نفس نفس میزدن آقای پروا میگفت خوشت مییاد کستو با کیرم پر کردم برات حال میکنی مامان مگفت آره دوسش دارم دوس دارم بهت کس بدم چرا زنتو طلاق نمیدی که خونت همیشه خالی باشه هر شب بهت کس بدم اونم میگفت جووون و صدای شالاپ شلوپشون بیشتر میشد مامان دیگه منو یادش رفته بود کیر دیونش کرده شنیدن این حرفا از مامانم خیلی بهم حال میداد تا اینکه آقای فاخر گفت دارم مییام مامان گفت بده میخام بخورمش آقای فاخر هم با چنتا آهه آبشو تو دهن مامان خالی کرد چنتا جون گفت و خودشونو جموجور کردن بعد مامانو بوسید و گفت مرسی عزیزم خیلی حال داد دففعه بعد میخوام وقتی شوهره کسکشت خونس بکنمت مامان گفت خوب حالا برو تا نیما نیومده منم رفتم زیر دوش و یه بار دیگه با یاد کس دادن مامانم جق زدم وقتی امدم بیرون دیدم مامان تو دست شویه احتمالان داشت خودشو میشوست وای ی چه بوی آب کبیر و شهوتی میداد اتاق داشتم به گوشه اتاق که ملافه رو مبل کجوکوله شده بو نگاه میکردم معلوم بود روی اون مبل مامانم کس داده اونم وقتی من خونه ام مامان امد بیرون خیلی عادی بود واقعا یه جنده حرفه ای هستش گفتم کی بود گفت کی آهان آقای پروا بود امده بود بگه فردا شب خونه آقا بهرام اینا (بابای سعید) جلسه برای ساختمونه که بابات یا من بریم تو دلم گفتم وای ی ی ی کاش منم میتونستم ببینم فردا شب چطوری سه تا کیرو آبشونو مییاری دل تو دلم نبود تا زودتر به سعید بگم بابای شما هم بله چون اون فکر میکرد مامان فقط به آقای پروا کس میده شب همش داشتم به کس دادن مامان فکر میکردم به خودم میگفتم ببین چقد حشریه که حتی وقتی من خونه هستم نمیتونه جلو خودشو بگیره خاک تو سر بابا که قدر همچین زن حشری و هاتی رو نمیدونه اصلا حقشه زنش جنده بشه وقتی به حرفای مامان که موقع کس دادنش میگفت فکر میکردم بازم کیرم راست میشد . صبح که شد دیدم مامان رفته حموم رفته بود خودشو برای ضیافت امشب آماده کنه به سعید زنگ زدم گفتم پاشو بیا کارت دارم گفت مادر جنده کله صحر چیکارم داری برو هر کاری داری به مامان جند بگو یا به صفر زناش برات انجام بده (دیگه تیکه کلام سعید شده بود مامان جنده من منم خوشم میومد) بهش گفتم پاشو بییا میخوام یکی از همون صفر زنای مامانمو بهت معرفی کنم گفت خوب همینجوری بگو گفت اینجوری حال نمیده ولی چون خواب از کلت بپره میگم یکیشون باباته سعید با تعجب گفت کس نگو بابا مادر جنده بابا من عمرا این کاره نیست اونم کی مامان جنده تورو بکنه گفتم جریان داره از خودم که نمیگم پاشو بییا تا برات تعریف کنم اینو که گفتم دیگه کونو هم کشید و امد گفت مامان جندت کو گفتم حمومه سعید گفت تنهاس یا صفر زناش بردنش حمومش کنن گفت بییا تو شوخی بسه کارم جدیه باهات کسخول رفتیم تو اتاق من منم کل جریان دیشب رو براش تعریف کردم باورش نمیشد ولی یدفعه یادش افتاد که امشب خونه بابا بزرگش شام دعوتن و خونشون خالیه پس خونه رو مکان گیر آوردن تا سه نفری مامانت و بکنن منم گفتم آره من که گفتم بهت سعید گفت خوب حالا چیکار کنیم من پیشنهاد یه دوربین فیلم برداری رو دادم ولی سعید گفت کس نگو بابا بار فیلم زیاد دیدی ؟ مگه الکیه میفهمن تابلو میشه بعد گفت که یه MP3 Player 1 gig داره که خیلی میتونه صدا ضبط کنه جا سارش میکنم تو اتاق خوای مامان و بابام بعد معلوم میشه خبری بوده یا نه منم گفتم باشه. سعید از سر شب که راه افتادن که برن MP3 Player رو گذاشته بود رو حالت ضبط و تو اتاق خواب جا ساز کرده بود باباشم قرار بود بعد جلسه ساختمون بره انجا من رفتم دانشگاه ولی همش فکرم پیش مامان بود بعد از ظهر که برگشتم مامان به چشمم یه جور دیگه بود فکر اینکه میخواد شب به پرویز و بهرام و قدرت (آقای پروا) کس و کون بده حشریم میکرد حدود ساعت ۸ بود بابا رفت آژانس مامانم بهش گفت کجا مگه نمیری جلسه ساختمون آقای پروا دیشب گفت بییان برای شوفاژا یه تصمیمی بگیریم بابام گفت من نه حوصله دارم نه وقتشو خودت برو مامانم که از قبل میدونست جواب بابا همینه گفت باشه من میرم ( میخواد بره کس بده منتم میزاره جنده) منم رو کاناپه ولو شده بودم که مامان لباس پوشید و گفت نیما من میرم بالا الان مییام من گفتم باشه مامان که پاشو از خونه گذاشت بیرون من کیرم راست شد زنگ زدم به سعید گفتم سعید مامانم رفت بالا انم گفت خیالت راحت فردا میفهمیم چی شده همه حرفاشونو ضبط میکنیم البته اگه برن تو اتاق خواب منم گفتم مطمعن باش فقط تو اتاق خواب میرن نه جای دیگه حدود ساعت ۹:۳۰ بود که دیدم مامان امد وای قرمز شده بود معلوم بود فعالیت زیادی کرده سرو وضعش مثل اولش که رفته بود مرتب نبود از همه بدتر بوی آبکیر و بوی تن قدرت و پرویز و بهرام رو میداد مامان گفت من میرم یه دوش بگیرم بعد میام شام بخوریم منم گفتم باشه ولی کیرم داشت از شقی میترکید زود به سعید زنگ زدم گفتم مامانم الان امد مطمعنم حسابی کردنش سعید گفت میدونم الان خودم زنگ زدم به بابام گفتم معلومه شما کجایین مامان عصبانی شده میگه میخواییم شام بخوریم زود بییا تا کفری نشده بابا با دسپاچگی گفت باشه امدم ….. تا امدن سعید دل تو دلم نبود هر ده دقیقه بهش زنگ میزدم که پس کی مییان بلاخره امدن رفتم تو راه پله دیدم دارن میرن بالا گفتم سعید امد گفت چیه بابا گاییدی منو چته حالا میزاشتی برای فردا مثل اینکه خیلی عجله داری بدونی مامانت چطوری گاییده شده منم گفتم آره زود برو بییارش گوش بدیم ببینیم چی شده تو اون یک ساعت سعید گفت باشه صبر کن الان میرم میارمش بعد دیدم داره پله هارو مییاد پایین و یه پوسخندی تو چهرشه گفتم چیزی ضبط کرده گفت بله چجورم من هنوز باورم نمیشه سه نفری مامانو گاییدن گفتم بییا بریم تو اتاق من گوش کنیم ببینیم چی شده . رفتیم تو اتاق من و هردو گوش میکردیم که چی گفتن اولش که تو اتاق خواب نبودن و چیزی نمیشد بفهمی ولی صدای خنده های بلند بلند مامان میومد که مثل جنده ها میختدید بعد یواش یواش صدا نزدیک شد صدای قدرت مییومد که میگفت چقد سنگین شدی جنده خانم شرط میبندم نصف وزنت آبکیره که تو کسو کونت ریختن (معلوم بود مامانمو بقل کرده و آورده تو اتاق خواب) مامانم با ناز میگفت خیلیم دلت بخواد همچین گوشتی زیر دسدت باشه پهرام گفت زیر دست نه زیر کیر پرویز هم گفت زود باش که دیگه طاقت ندارم این چند وقته که جور نشده بکنمت خیلی کرم ریختی و منو حشری کردی حالا کونی ازت پاره میکنم که دیگه تو راهپله ها کونتو قمبول نکنی به من که منو بزاری تو کف و بخندی جنده خانم مامانم با یه صدای شهوتناک گفت ج.ن بییا بکن توش امشب میخوام کسو کونمو یکی کنین منم خیلی وقته با سه تا کیر یجا حال نکردم بعد صدای مالاچ ملوچ امد که انگار داشتن همه جای مامانو میخوردن مامنم آه میکشید و میگفت کیر میخوام کیر بهرام بییا کیرتو بکن تو دهنم یه چند دقیقه ای همینجوری بود و صدایی نمی امد تا ایتکه قدرت گفت قمبول کم میخوام من کستو امشب افتتاح کنم مامان گفت جون بیا عزیزم بکن کسمو بکن بعد به پرویز گفت تو چرا دور وایسادی جق میزنی بییا کیرتو میخوام بخورم ( وای که مامان چه جنده ایه ) بعد صدای آخ اخ قدرت در امد بهرام گفت قدرت بسه برو کنار میخوام منم کونشو افتتاح کنم قدرت به زور کنار رفت بهرام رفت که شروع کنه و گفت وای چه کونه گشادی اصلا آماده کردن نمیخواد من میمیرم برا اینجور کونا تا میکنی تا تح میره توش چقد کون میدی مگه جنده که کونت اینقد گشاد شده مامان گفت خیلی دوس دارم همش کون بدم کس بدم زنت بهت کون نمیده نه ؟ انم گفت نه مامان گفت خوب پس بکن هرچی دوس داری بکن بکن داره خوشم مییاد بعد پرویز گفت بییان مثل این فیلم سوپرا از کسو کون بکنیمش اون دفعه که اینجوری شما میکردینش خیلی خوشم امد منم میخوام اینجوری بکنمش بعد فکنم جاهشونو عوض کردن و شروع کردن از کسو کون مامنمو گاییدن منو سعید کیرمون حسابی شق شده بود ولی هیچی نمیگفتیم فقط گوش میکردیم صدای ناله های مامان که از لذت کس و کون دادنش بود دیونم کرده بود خیلی شهوتناک طلب کیر میکرد و با لهجه شمالیش میگفت می کون می کون انام مثل وحشیا نعره میکشیدن و تلمبه میزدن یه چند باری جاهاشونو عوض کردن و بلاخره موقع آبیاری کسو کون مامانم بود بهرام کفت من دار آبم مییاد مامان گفت هرکی کیرش هر جا هست همونجا آبشو خالی کنه پرم کنین آبکیر میخوام بهرام و قدرت آبشونو تو کسو کون مامان خالی کردن و همش قربون صدقش میرفتم که چه آبی ازشون کشیده جون چه کسی جون چه کونی بعد ساکت شدن پرویز که کیرشو مامان داشت ساک میزد گفت پاشو سر پا تا آبکیرا از کسو کونت بریزه بیرون حشریتر بشم مامان گفت نه اصلا جون ندارم همینجور هم میریزه بیرون ببین خوب بعد اون دوتا که آبشون امده بود دیگه صداشون در نمیامد حال نداشتن مامانم همینطور که پرویز باز شروع کرد جون کسو کونتو نگاه کن آب داره ازش میزنه بیرون چه صحنه حشری کنندهایه وایکه تو جندگی تکی منیژه بعد دیگه نتونست تحمل کنه امد مامانو بلند کرد . گفت پاشو میخوام سرپا کونتو بگام مامانو به زور بلند کرد گفت پای راست رو بده بالا میخوام کونت بزار بعد کیرشو کرد تو کون مامانم گفت وای چه لیزه بهرام جون آبکیرت کون منیژه جنده رو کرده مثل پیست اسکی وای چه حالی میده به مامان میگفت خوشت مییاد با لیزی آبکیر بهرام میکنمت مامانم میگفت من همجوره خوشم مییاد کون بدم بکن هر جوری دوس داری بکن دارم میمیرم بکن بکن (نمیدونم چرا حشری میشه لهجش بیشتر تابلو میشه) بعد گفت قمبل کن رو تخت یه چند دقیقه هم اونجوری کردش تا گفت من دارم مییم مامان گفت بده بخورم آبکیر میخوام بریزش رو زبونم پرویزم آبشو با آخ آخ گفتن خالی کرد تو دهن مامان یه خورده همه جا ساکت بود که یه دفعه صدای تلفن امد (سعید کونکش بود) همون حرف هارو به باباش زده و انم گفت پاشین جم کنین من دیرم شده باید برم خونه پدر زنم زنم شاکی شده بعد بع مامان که بی حال بود از گاییده شده با سه تا کیر گفت پاشو جنده خانم کسو کونتو جم کن تا زنم کونم نزاشته مامان گفت من حال ندارم خسته شدم بابای سعید (بهرام) گفت پاشو دیگه کس خانم اذیت نکن میخوای نازتو بکشم پاشو قربون اون کون قلمبت برم مامانم با قر قر بلند شد و لباسشو پوشید همشون مامانو ماچ کردن و از حالی که بهشون داده بود تشکر کردن و گفتن که جبران میکنن مامانم اول از همه امد بیرون و درو بست اونام داشتن اتاقو جکو جور میکردن و میگفتن خدایی عجب کونی داره این منیژه کسو نه و هر کس از یه جای مامان تعریف میکرد . بعد سعید گفت خوب من دیگه برم اینم از امشب مامان جندت ولی باورم نمیشه این بابای من بود این حرفارو میزد اینجوری قربون صدقه مامانت میرفت میبینی مامان جندت همرو از راه بدر کرده بعد خندید و رفت وقتی درو بستم دیدم مامان تو اتاقش خوابیده و معلوم بود سکس امشب حسابی خسته اش کرده و ادامه، بابام عادت داشت برا خرید یکى از راننىهارو میفرستاى که مامانم و ببره خرید معمولا یکى به اسم منصور که حدود ۳۷ ۳۸ سالش بود، یک روز صبح اومد دنبالِ مامانم بران خرید منم به مامانم گفتم با سعید میرم بیرون، خلاصه رفتم دنبالِ سعیى رفتیم کسچرخ ولىیه ساعت نشده بود که موبایل سعید زنگ خورد و دوست دخترش بود اونالاغم منو قال گذشتو رفت منم برگشتم خونه تو اطاقم داشتم یه چُرت میزدم که صداى در اومد بعدشم صداى خنده، مامانم و منصور بودن پیش خودم گفتم نکنه منصورم بله. ولى گفتم نه اون اهلش نیست خلاصه وسایلو گذشتن تو آشپزخونه که یهو صداى جیغ اومد بعدشم خنده که مامانم میگفت دیونهِ چرا اینجورى میکنى[فکر کنم انگشتش کرد محکم] بد امدن تو حال من از لاى در میدیدَم اون از پشت چسبیده بود به مامان manij، manij یه شلوار استرچ نارنجى پاش بود با ِ تاپ بد دم مبل که رسیدن منصور گفت دیگه طاقت ندارم جنده خانم یهو شلوار و شورتش و کشیدو شلوار manijamکشید پایین{شورت پاش نبود} پایین گفت زود باش که زود نرم الان نرم اون شوهر کسکشت گیر میده بد یهو کیرشو در آورد کیر نبود که خرطومه فیل بود،به manij با خنده گفت امروز به کونت نمیرسم جنده مامانم هم گفت بهتر این کیرت جرم میده بد همون جورى سرپا کرد تو کوس اش از پشت، یکم که تلمبه زد با مامانم گفت تو به کس دیگه ام میدى؟ مامانم گفت نه چطور؟ گفت آخه کس ات گشادتر شده شده![خبر نداره] بد منصور گفت دوست دارم یه بار جلوى اون شوهرت بکنمت جنده خانم manijam گفت من از خودامه، بد اینقدر تلمبه زد تا آبش اومد همه ابشو خالى کرد تو کوس اش بعدم یه انگشت کونِ manijo کرد و یه لب گرفت و سرى رفت، مامانم هم همون جورى رفت تو حموم منم رفتم رو تخت ام دراز کشیدم آخه موقع کوس دادن مامیم آبم اومد بود بده یک ربع بعد مامانم اومد بیرون اومد تو اطاقم گفت کى اومدى؟ گفتم یه ۵ دقیقس گفت چرا زود اومدى؟ گفتم این سعید عوضى منو کاشت، گفت اینجورى نگو اون پسر خیلى خوبى[با یه حالت خاصى گفت] بعدم گفت امروز واسه خرید خیلى خسته شدم میرم یه چُرت بزنم[اره جون خودت واسه خریده] منم رفتم زنگ بزنم به ساعد ببینم جریان چیه

روزی که برادرم گیرم انداخت از وقتی یه دختر بچه بودم تو مهمونی ها که می رقصیدم همه قربون صدقم میرفتن، میگفتن: ناقلا چه قری میده، انگار یه عمر رقاص بوده. منم برای جلب توجه خودمو بیشتر کج و راست میکردم. میرفتم تو کوک رقص این و اون تا بهتر یاد بگیرم. فهمیدم باید بتونم کون و کمرمو آروم بچرخونم و سینه هامو بلرزونم. البته تا ۱۷-۱۶ سالگی سینه هام قابل لرزوندن نبود، به هرحال اداشو در میاوردم. تو انتخاب لباس خیلی دقت میکردم تا حسابی خوشکل بشم. ستاره ی رقص هر مجلسی بودم، برام دست میزدن و من کیف میکردم. معتاد این لذت شده بودم، قبل از هر مراسمی میرفتم دنبال لباس و تمرین و این چیزا، واقعا هیچ منظوری غیر از جلب توجه نداشتم. آخر همون هفته ی کذائی مهمونی بود و میخواستم لباسهای تازمو تست کنم. همیشه میرفتم تو اتاق خودم در رو از تو قفل میکردم تا راحت به کارم برسم. اون روز چون کسی خونه نبود دیگه در رو نبستم. رفتم سراغ لباسا. اول یه تی شرت صورتی پوشیدم، بدون سوتین. رفتم جلو آئینه، سینه هام معلوم بود، نوکشون زده بود بیرون. یه خورده خودمو تکون دادم سینه هام مثل ژله تکون میخوردن و میلرزیدن. پسرا از این منظره خیلی خوششون میاد ولی نمیدونن نزدیک پریود همین تکونا چه دردی داره. تی شرتو در آوردم. دو سه جور سوتین خریده بودم که ببینم کدومش سینه هامو درشت تر نشون میده، اون مدلی که پستونا گرد و قلمبه میزنن بیرون. میدونستم سایزش باید کوچیکتر باشه. یه توری مشکی خریده بودم، به زور بستمش، یه خورده سفت بود و به سینه ها فشار میاورد، ولی بهشون ابهتی میداد: سینه هائی که در حالت عادی به سمت پائین آویزون میشن خودشونو گرد و قلمبه میدن بالا. یه کم رقصیدم ببینم چه منظره ای داره، وقتی بازوهامو به پهلوهام میچسبوندم سینه هام جلوتر میومد و سکسی تر میشد. همینو تصویب کردم. سوال بعدی: شلوار یا دامن؟ خب دامن که برا رقص بیشتر جون میده، چرخ که میزنی پر و پات میفته بیرون همه میخوان اون زیرو دید برنن. خب شورت چی بپوشم؟ شلوارمو در آوردم، یه شورت سفید پوشیدم: وای! پشمام معلوم بود. باید بزنمشون. شورتمو در آوردم یه راست رفتم حموم. با تیغ افتادم به جون موهای کسم. لامصب کند بود و آخمو در آورد. گفتم برم یه تیغ نو از داداشم بلند کنم. همون جور کون برهنه رفتم تو اتاقش کشوهاشو گشتم تا پیدا کردم. پنج دقیقه ای کسمو کردم عین هلو. یه آبی به پائین تنه زدم حوله انداختم رو دوشم رفتم که تیغو بزارم سر جاش. اومدم کشو رو دودستی بکشم بیرون که حوله افتاد. برگشتم که حوله رو بردارم یه دفه خشکم زد. داداشم از پشت در داشت نگا میکرد. شورتش پائین بود و کیرش تو دستش. جیغ کوتاهی کشیدم و فوری حوله رو گرفتم جلوم: – ذلیل مرده تو اینجا چکار میکنی؟ چرا شوارت پائینه؟ مگه نرفتی دانشگاه؟ – سرکار خانم تو اتاق من چکار میکنن؟ راستشو بگو، برا کی خودتو ساختی؟ از اولش همه کارائی رو که کردی دیدم، اونقد سرت تو جنده بازی بود که نفهمیدی من اومدم. باید بگی با کی قرار داری؟ به کی میخوای کس بدی وگرنه خودم ترتیبتو میدم. – خفه شو کثافت، من با کسی قرار ندارم، خجالت بکش! – ببین کی به ما درس اخلاق میده. همون جوری با کیر راست کرده ش اومد طرفم. از ترسم رفتم کوشه اتاق رومو کردم به دیوار، ازش خواهش کردم اذیتم نکنه. – تقصیر خودته، خودت منو حشری کردی باید خودتم توونش رو بدی. – دست بهم بزنی هوار میکشم، بزار برم. بهم نزدیک شد، مشتشو آورد بالا که مثلا بزنه تو سرم، ناخودآگاه دولا شدم، حوله رو از تنم کشید، یه دفه حس کردم یه چیز گرم رفت لای کونم. بعدش با دو دست سینه هامو مشت کرد. خیلی ترسیدم. – کثافت نکن، من خواهرتم. – خودت باعث شدی، خودت مثل جنده ها قر و عشوه اومدی، استریپ تیز کردی، تا نکنمت ولت نمیکنم. همه ی زورمو جمع کردم تا از دستش فرار کنم. با یه چرخ برگشتم و هلش دادم که فرار کنم طرف در ولی از پشت موهامو گرفت، انداختم رو تخت. تا به خودم بجنبم افتاده بود روم. دوبار کیرشو حس کردم که انداخته بودش لای کسم. از ترس میلرزیدم. – نمیذارم بکنی، هرچی هم زور بزنی نمیتونی، چون من نمیذارم. یه خورده شل که شد خودمو از زیرش کشیدم بیرون، نیم خیز شدم که بلند شم دستمو از پشت گرفت. – نمیتونی از دستم در بری. مونده بودم چکار کنم، حالا دو تائی لب تخت بغل به بغل نشسته بودیم و مچ دستم از پشت تو دستش بود و نمی تونستم تکون بخورم. زیر چشمی به کیرش نگاه میکردم که از اولش هم بزرگتر شده بود. هول کردم: واقعا اینو میخواد بکنه تو کسم؟ – خب نمیکنمت، ولی باید بذاری با کسو کونت بازی کنم، پستوناتو بخورم. با خودم گفتم خب این بهتر از اونه که کس دست نخوردمو پاره کنه. گریه م گرفته بود. – خبر مرگت هر کاری داری زودتر تموم کن. مهلتم نداد. به پشت خوابوندم طوری که پاهام از تخت آویزون شد. رونامو از هم باز کرد. نمیدیدم چکار میکنه، به کسم دست میکشید، مشتش میکرد، لاش انگشت میکرد. بعد کلشو آورد لای پام. حالا همون کارا رو با لب و دهنش میکرد. اول یه لب کسمو کرد تو دهنش. اونو می مکید. بعد رفت سراغ لب اون طرفی، بعد همه ی کسمو کرد تو دهنش. هنوز هیچ حس خوبی نداشتم فقط میخواستم زودتر تموم شه. بعد پاهامو داد بالا، با لب و زبون چوچولمو تحریک میکرد. اینو از کجا بلد بود؟ زبونشو لای کسم بالا و پائین میکرد، یه انگشتش هم با سوراخ کونم بازی میکرد. دیگه بی خیال شده بودم. یواش یواش ترسم رفت. دروغ نگم خوشمم میومد. خودمو شل کردم. اولین تجربه ی جنسیم بود که ناخواسته بهش تن داده بودم. قبل از اون فقط متلک شنیده بودم یا توی اتوبوس پسرای هیز انگولکم کرده بودن که چندش آور بود. دو سه دقیقه بدون توقف کسمو میخورد و باهام ور میرفت. گاهی حالت نوازش داشت گاهی کمی خشن میشد. بالاخره اولین ارضای جنسی را تجربه کردم. وقتی ضربه های زبونش رو نقطه ی حساس متمرکز شد حس کردم زیر دلم سفت شد، بعدش انگار اونجا بادکنک های کوچولوی پر شده از آب میترکوندن. بی اختیار دستام رفت طرف سرش، موهاشو چنگ زدم سرشو فشار دادم به کسم. بعدش منگ و بی حال وارفتم. بلند شد اومد روم خوابید. نمیدونستم میخواد چکار کنه. یه کم سینه هامو خورد دوباره رفت سراغ کسم، این دفعه با کیرش، حس مقابله نداشتم، فکرم نمیکردم کار خطرناکی بکنه ولی سر کیرشو گذاشته بود تو کسم و یواش یواش عقب و جلو میکرد. اونقدر لیز شده بود که راحت میرفت تو و میومد بیرون. کم کم رسید به یه جائی که دیگه جلوتر نمیرفت. ناخودآگاه پاهامو به هم چسبوندم که جلوتر نره. – مواظب باش پارم نکنی، بدبخت میشم. – نترس، حواسم هست. کشید بیرون، دوباره روم خوابید، چنگ زد به سینه هام، بعد دستاشو برد زیر کمرم، یه فشاری داد که گفتم استخونام شکست، دوباره یه کوچولو ارضا شدم. نالم در اومد، اونم ناله ای کرد و فوران مایعی گرم رو روی شکمم حس کردم. تو حموم که خودمو تمیز میکردم فکرای مختلفی تو سرم میومد: از یه طرف خوشحال بودم که شانس آورده بودم از این بدتر نشده بود. از طرف دیگه سکس رو تجربه کرده بودم، که خوشمزه بود. اگه بازم سراغم اومد چکار کنم؟ باید مواظب باشم کار به جای باریک نکشه. خودمو به جریان ولرم آب سپردم تا فراموشی به کمکم بیاید و سعی کردم هیچ فکری نکنم.