داستان سکسی

داستان های سکسی امروز | دوشنبه – ۲۴ آبان ۱۴۰۰

داستان سکسی ایرانی

تردید تلخ ۱ گرمای آفتاب روی مغزم بود،دیوونه م کرده بود،مامان هم که تو این گرما فس فس کردنش گرفته بود! با حرص کوبیدم رو فرمان و دستمو با تمام قدرت فشار دادم روی بوق ماشین! صدای گوش خراش بوق ماشین آرومم میکرد!لااقل حرصم درمیومد! مامان هراسان اومد پایین و پرید تو ماشین – چته پسره ی خل و چل؟تمام محله رو خبر کردی بازم حرصم رو روی فرمون خالی کردم و لبامو فشار دادم به هم!سعی میکردم سرش داد نزنم،هرکسی جز اون بود مطمئنا دندوناشو خرد میکردم!حوصله ی این همه منتظر شدن اونم تو این گرما رو نداشتم،مامان مدام داشت غرغر میکرد اما صدام درنمیومد،فقط لحظه به لحظه سرعتم دیوانه وار زیاد میشد.یه آن به خودش اومد و فریاد زد! – چه مرگته تو؟!میخوای منو به کشتن بدی بچه؟ سرعتمو آوردم پایین و با حرص زدم رو ترمز.کنار بزرگراه پارک کردم و کامل برگشتم سمتش – مادر من، غلط کردم خوبه؟ – راه بیفت دیره رومو برگردوندم و گاز دادم،ماشین از جاش کنده شد،صداش درنمیومد،اعصابم خط خطی بود به خاطر اینکه باید مثل این بچه ژیگولا لباس فرم میپوشیدم و همراه مامان جونم راه میافتادم میرفتم به یه عروسی که دوتا بدبخت تر از خودم داشتن بیچارگیشونو جشن میگرفتن! بالاخره رسیدیم.ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم و در سمت مامان رو براش باز کردم و دستمو گرفتم جلوش که طبق معمول همسر افاده ای تاجر معروف دارو پیاده شه! دستشو گذاشت تو دستم و با ناز پیاده شد،یه لحظه توجهم بهش جلب شد،خداییش با ۴۲ سال سن خیلی خوب مونده بود،یعنی فوق العاده بود،چشمای توسی رنگش که به منم رسیده بودن همیشه میدرخشیدن ،در کل اصلا بهش نمیومد که ۴۲ سال سن داشته باشه! رسیدیم جلوی در متحرک بزرگ سالن که دو نفر جلوش ایستاده بودن و خوشامد میگفتن تو در شیشه ای خودمو ور انداز کردم،موهای پرپشت و لختم که آرایشگر بدبخت سرویس شده بود تا بهشون حالت بده طبق معمول خودنمایی میکردن،با ۱۸۸ قد و ۸۵ کیلو وزن و اندام رو فرمی که به لطف ۶ سال بکس کار کردن داشتمش بدک نبودم!اما کت و شلواری که به زور تنم کرده بودم اصلا راضیم نمیکرد! مامان دستشو حلقه کرد دور بازوم و وارد شدیم،اون هتل و سالنش بهترین تو استانبول بودن،مامان دستمو گرفته بود و با افتخار قدم برمیداشت،رفتیم یه گوشه و نشستیم،سیگار و گوشی موبایلم رو در آوردم و گذاشتم روی میز،پیشخدمت ایستاد بالای سرمون و به زبون ترکیه ای گفت: – عصرتون بخیر،خوش اومدین،چی میل دارین؟ – برای من آب بیارین به مامان نگاه کردم و به فارسی گفتم: – نترس بابا رژیمت به هم نمیخوره!اینجا نخوری از دستت در رفته ها! چشم غره رفت و یه لبخند ساختگی زد،منو رو برداشتم و بعد از کلی این ور و اون ور کردن وقتی فهمیدم پیشخدمت میخواد کله مو بکنه با آرامش تمام سرمو بلند کردم و گفتم: – برای منم آب بیارید! پیشخدمت بدبخت یه لبخند ساختگی زد و رفت! سرمو چرخوندم و اطرافمو نگاه کردم،هرکس یه جور لباس پوشیده بود و یه عده هم اون وسط داشتن تو هم میلولیدن! عروس و داماد اون بالا نشسته بودن و با یه لبخند مضحک داشتن ملت رو نگاه میکردن،عروس خوشگل نبود اما با مزه بود،داماد هم از این بچه سوسولا بود! یه لحظه یه جیگر ناز اومد کنار عروس و باهاش رو بوسی کردو مشغول صحبت شد،حواسم به دختره بود،درسته فاصله زیاد بود اما اندام ناز و پرش از دور هم معلوم بود!یه لباس نارنجی یه تیکه ی کوتاه پوشیده بود که نهایتا تا ۴ انگشت زیر کونش بود و از بالا هم دکلته بود روی سینش بود،دقیق نمیتونستم ببینمش اما باز هم محوش شده بودم،عجب تیکه ای!نشست کنار عروس و شروع به صحبت باهاش کرد،به کله م زد که برم پیشش!به مامان نگاه کردم،داشت با آرامش نگاه میکرد – نریم به عروس و داماد تبریک بگیم؟ – تو که مسخره میکردی!حالا چی شده میخوای بری؟ – خب الان نظرم عوض شده! برگشت و عروس و داماد رو نگاه کرد!چشمش که به اون دختر افتاد لبخند زد و زیر لب گفت: – بگو چرا!پاشو بریم بلند شدم و رفتم سمتش و دستمو دراز کردم جلوش،دستشو گذاشت تو دستم و بلند شد و دستشو دور بازوم حلقه کرد،جلوتر که رفتیم کلا چشممو از اون دختر گرفتم و نگاهش نکردم،مامان سلام کرد و با عروس و داماد احوالپرسی کرد و تبریک گفت،اما من خودمو گرفته بودم و داشتم داماد رو نگاه میکردم،یهو عروس گفت – آریا جان ایشون دوست بنده هستن و اینجا تنهان،میتونم خواهش کنم هواشونو داشته باشین؟ ۶۰۰ فاز از کله م پرید!اما طبق معمول با خونسردی گفتم – خواهش میکنم برگشتم و نگاهش کردم،وای خدا چه جیگری بود!چشمای رنگ شبش زل زده بودن به من و نگام میکردن!دماغ کوچولو و لبای ناز و قلوه ایش با اون پوست سفید و لطیف باعث شده بودن یه فرشته ی کامل باشه!معصومیت از چشماش میبارید،با یه لبخند ناز گفت: – سلام!مزاحمتون نمیشم مائده جون لطف دارن! تو دلم گفتم فدای مائده جونم میشم با این جیگری که گذاشت تو دامنم! یه لبخند با یه اخم کوچولو کردم و گفتم: – اختیار دارین،مملکت غریبه س ما که غریبه نیستیم!هموطنیم! مائده گفت: – آریا خان ایشون بهترین دوست من هستن،اسمشون پرستوئه،اگه امکان داره همراهیشون کنین! پرستو با صدای نازش گفت: – نه مزاحمشون نمیشم لحنش داد میزد که میخواد بیاد! لبخند زدم و گفتم: – البته،بفرمایید خانوم،بد نمیگذره بهتون یه چشمک هم چاشنی لبخندم کردم و دستمو به سمتش بردم،دستمو فشار داد و از جاش بلند شد و بین من و مامان ایستاد،بد جوری خودمو گرفته بودم،آروم چرخیدم و با دست راهنمایی کردم،با عروس و داماد بای بای کردیم و راه افتادیم،رفتیم و نشستیم سر میز ما،نشست کنار مامان و روبروی من،تازه داشتم دقیق چهره ی نازشو میدیدم!خیلی ناز بود،سینه های برجسته و سفیدش که بالاشون از زیر لباسش معلوم بودن آدمو جذب میکردن،مامان بهم چشم غره رفت تا با چشمام طرفو نخورم!یه چشمک به مامان زدم و گفتم – مادموازل چیزی میل ندارن؟! – نه ممنون – شما چی خانم؟ – مرسی لطف دارین واقعا عین منگولا شده بودم!حرفی به ذهنم نمیرسید که بگم!اولین بارم بود که اینطوری میشدم،آدم دختر ندیده ای نبودم،اما این یکی نمیدونم چرا خلم کرده بود! مامان سر صحبت رو باهاش باز کرد: – دانشجوئین اینجا؟ – بله با اجازه تون – چی میخونین؟ – برق الکترونیک – موفق باشی،اهل کجایی؟ – تهران – مشکلی نداری تو فهمیدن زبون اینجایی ها؟ – اولا چرا ولی الان دیگه راحتم در عجب بودم که چقدر کم حرفه!خیلی جدی گفتم – پرستو خانوم میترسن باتریشون تموم شه،شارژر هم که همراشون نیس!اینه که انقدر مختصر جواب میدن! یه لبخند ناز زد و گفت: – نه!کلا کم حرفم! – افتخار میدین برقصیم؟ انقدر ناگهانی و یهویی گفتم که یه کم شوک شد!به مامان نگاه کرد و گفت خواهش میکنم! بلند شدم و منتظر ایستادم تا بلند شد،پاشنه بلند پوشیده بود،با این حال بازم تا شونه م به زور قدش میشد!آهنگ لیدی این رد کریس دبورگ از باندهای سالن پخش میشد،عاشق این آهنگ بودم!رسیدیم وسط سالن،حس میکردم صدای بلند و باس باندها سینمو بالا پایین میکنن!حس میکردم آهنگ درون من داره پخش میشه!رومو کردم طرفش و با لبخند نگاش کردم،مونده بودم دستشو بگیرم یا نه!رینگ اول آهنگ هنوز ادامه داشت و خواننده هنوز شروع نکرده بود!یه قدم اومد جلو و روبه روم وایساد،رینگ به اوج رسیده بود و تا ۲۰ ثانیه ی دیگه خواننده شروع میکرد به خوندن،چراغا خاموش شدن و رقص نور به کار افتاد رفتم جلو و دست راستمو گذاشتم رو کمرش و یه کم کشیدمش سمت خودم،آروم گفتم: – اجازه هست؟ – خواهش میکنم دست راستشو گذاشت بالای کمرم نزدیک گردنم و دست چپشو از آرنج خم کرد و خیلی شل گذاشت رو شونه ی راستم کف دستش رو شونه م بود و ساعدش تا آرنج چسبیده بود به کنار سینم،دست چپمو گذاشم پشت سرش و سرشو نزدیک سینه م کردم،بعد دستمو آروم بردم پایین و گذاشتم بالای کمرش نزدیک شونه ش،حالتمون باعث شد نزدیکتر بشه بهم،تقریبا چسبیده بود به من،خواننده شروع به خوندن کرد: I’ve never seen you lookin so lovely as you did tonight I’ve never seen you shine so bright I’ve never seen so many men ask you if you wanted to dance They’re looking for a little romance Given half a chance دستش رو روی کمرم جا به جا کرد،آروم داشتیم میرقصیدیم،حس کردم میخواد نزدیکتر بیاد،دستمو رو پشتش فشار دادم و چسبوندمش به سینهم،همراه با آهنگ زمزمه میکردم،کنار گوشش بودم و آروم میخوندم،نمیدونم چه حسی بود!تا اون لحظه اون حس رو به هیچ دختری نداشتم!آروم نزدیک گوشم شد: – بخون شاخام داشتن سقفو سوراخ میکردن!آروم و با پچ پچ گفت!واسه اولین بار دلم ریخت! And I’ve never seen that dress you’re wearing Or that highlights in your hair That catch your eyes I have been blind Lady in red Is dancing with me Cheek to cheek سرشو بالاتر آورد و نگام کرد،آروم بهش لبخند زدم Lady in red is dancing with me cheek to cheek there’s nobody here its just you and me its wish I wanna be but I hardly know this beauty my side i’ll never forget the way you look tonight I’ve never seen you looking so gorgeus as you did tonight I’ve never seen you shine so bright You were amazing I’ve never seen so many people want to be there and when you turned to me and smiled it took my breath away and I have never had such a feeling such a feeling of complete and utter love as i do tonight آهنگ آروم ادامه پیدا میکرد و پرستو سرشو گذاشته بود رو شونه م و با حرکتای من اونم تکون میخورد،دیگه نخوندم،فقط دستمو به کمرش فشار میدادم،واقعا گیج شده بودم،حس عجیبی بود!عجیب تر از اون اینکه این حس رو من داشتم!هم دوست داشتم از این حس فرار کنم،هم دوست داشتم توش بمونم!آهنگ به آخرش رسیده بود،سرمو بردم پایین و همراه خواننده خوندم باز I never will forget the way you look tonight My lady in red My lady in red My lady in red My lady in red سرمو نزدیک گوشش کردم و همراه خواننده نجوا وار تکرار کردم I love you آهنگ تموم شد،خودم ماتم برده بود!این من بودم؟!چراغا روشن شدن،سرشو آورد بالا و با چشمای خمار نگام کرد،چشماش میدرخشیدن،حس کردم فضا زیادی رمانتیک شده! کمرشو فشار دادم و لبخند زدم: – فکر کردم خواننده شدما! – قشنگ میخوندی – نه دیگه مطمئن شدم – از چی؟ با یه لبخند مضحک سرمو متفکرانه تکون دادم و دستمو از کمرش کشیدم و گفتم: – این که خلی! شوکه شده بود!ازم جدا شد و گفت: – متوجه نمیشم بازومو حلقه کردم که بگیره و گفتم: – آخه کسی که به این صدای نکره بگه قشنگ خله دیگه! – ببخشید من نگفتم صدات قشنگه! موندم چی بگم!این دیگه کی بود! – پس لابد مادر بزرگ مرحوم مغفور بنده بودن! – نخیر!من گفتم قشنگ میخونی نه اینکه صدات قشنگه! اوه اوه!راست میگفت!خفتم کرد اساسی!اصلا نمیدونم چه مرگم شده بود!ترجیح دادم ادامه ندم! رسیدیم جلوی میزمون و منتظر شدم که بشینه،مامان گفت: – خسته نباشین – ممنون – ممنون در حال نشستن بود که یهو پاشد دوباره! – با اجازه تون من یه سر برم سرویس بیام مامان نگاهش کرد و گفت: – آریا جان! بعد طبق معمول با اون حالت اشرافیتش اشاره کرد که برم! چیزی نگفتم و یه قدم عقب رفتم و منتظر ایستادم با ناز از پشت میز بیرون امد و دستشو کشید پشتش و لباسشو مرتب کرد،کنارم راه افتاد،چند قدم برنداشته بودیم که گفت – اگه امکان داره بریم من کیفمو از تو ماشین بردارم – خواهش میکنم بفرمایین کفشاش خیلی بلند بودن و باعث میشدن سخت راه بره،آروم قدم برمیداشت،منم به خاطرش آروم راه میرفتم،صحبتی بینمون رد و بدل نشد،تا رسیدیم جلوی در،بیرون رفتیم و از تو ماشینش کیفش رو برداشتیم،و دوباره برگشتیم تو سالن!

تردید تلخ ۲ همونطور آروم قدم بر میداشت تا رسیدیم به سرویس بهداشتی خانوما که توی حیاط پشتی سالن بود،برگشت نکاهم کرد: – ببخشید – خواهش میکنم،من منتظرتون میمونم دورتر ایستادم و از پشت نگاش کردم،با ناز قدم برمیداشت،باسن پر و خوش فرمی داشت،یه قوس هم بالای باسنش منتهی به کمرش بود که باسن و کمرشو جدا میکرد و لباسش هم دقیقا اون قسمت تنگ بود و جذابش کرده بود،لباسش از پشت هم باز بود تا بالای کمر و پوست نازش دیده میشد!وارد توالت شد،منم رفتم تو فکر،ازش خیلی خوشم اومده بود،خیلی ناز و آروم بود،چشمای شبرنگ و صورتش یه آرامش خاصی رو به آدم میداد!اما یه چیزی عجیب بود!من چرا انقدر محوش شده بودم؟!من! تو همین فکرا بودم که اومد بیرون،آرایشش رو تجدید کرده بود،خیلی نازتر شده بود،آرایشش خیلی کم و ملیح بود،در کل به چشم نمیومد اما صورتش رو ناز کرده بود،اومد کنارم و لبخند زد: – معذرت میخوام،مایه ی دردسرم! – اختیار دارین! تو دلم گفتم جیگرتو!دوباره راه افتادیم – امممم ببخشید میشه بریم کیفم رو بذارم تو ماشین؟ – خواهش میکنم!بفرمایین – راستش از اینکه این کفشا رو پوشیدم مثل چی پشیمونم!مائده انقدر تو گوشم خوند که “بکش خوشگلم کن” بالاخره راضیم کرد اینا رو بپوشم!وگرنه اگر به من بود که با کفش اسپرت راحتی میومدم!!! – واقعا؟! – بله،مگه دروغ دارم؟! – نه آخه عجیبه!به قول شما همه ی دخترا شعارشون بکش خوشگلم کنه! – خب من همه ی دخترا نیستم! – آهان!بله! – اوهوم برگشتم و نگاش کردم،مثل یه بچه کوچولو لباشو غنچه کرده بود و میگفت اوهوم!خیلی بامزه بود!دلم میخواست بگیرم تو بغلم فشارش بدم! دلم میخواست بگیرم تو بغلم فشارش بدم؟!؟؟؟!چی؟!عجب حرفی!اونم از من!واقعا دیگه داشتم تعجب میکردم! در ماشین رو باز کرد و کیفشو انداخت رو صندلی و خودشم ولو شد رو صندلی!نشست و با یه حالت معصوم گفت: – هووووووفففففف!خسته شدم! – دو قدم راه رفتیا تنبل! با یه حالت تهاجمی ناز و با مزه گفت: – اگه راست میگی بیا با این کفشا ۵ دقیقه راه برو! – اوه اوه!چرا میزنی خانم؟! یه اخم تصنعی کرد و سرشو انداخت پایین و یه پاشو گذاشت رو اون یکی و بندای تزیینی کفششو از دور پاش باز کرد و پاشو از تو کفش درآورد! با اینکه کفش کلا باز بود و در واقع چندتا بند پاشو نگه میداشتن توش اما همون بندا پاهاشو حسابی آزرده بودن،پوست پاش سفید و لطیف بود!در عین حال که پاهاش کوچیک بودن کشیده هم بودن!بندا باعث شده بودن رد های ناجوری روش بیفته،جلوی پاش نشستم و پاشو گرفتم تو دستم،انگار که جا خورده باشه،گفت: – ای وای نکــــــــــــــــن!الان خوب میشه! سرمو بلند کردم و تو چشماش خیره شدم و گفتم – نترس پولشو میگیرم خوبه؟! خندید،پاشو شل کرد و منم شروع کردم به ماساژ دادن پوست پاش، سرمو بلند کردم و نگاش کردم،زل زده بود به دستام و داشت نگاه میکرد،با نگاه من لبخند زد و گفت: – خجالتم میدی! – خب باشه بعدا پسش بده! – ماساژو؟! – نخیر خجالتی که بهت میدمو! – تو خیلی با مزه ای! – ممنون!دلقکیم دیگه؟! – من نگفتم اما اگه دوس داری اینجوری فکر کن! اون یکی پاشم ماساژ داده بودم و تقریبا بهتر شده بود!بهش گفتم: – بریم داخل؟ – بریم،ببخشید مزاحم شدم! تا اومدم جواب بدم موبایلم زنگ خورد: – جونم؟ – آریا جان کجایین؟ – بیرون سالن – باشه منم دیگه حوصله م سر رفت،بیام بریم خونه. – منتظرم تلفن رو قطع کردم و رو به پرستو گفتم: – مامان داره میاد بریم،زودتر بلند شو بریم داخل بعدا نگی بی معرفت بودم تنهات گذاشتم!بعدشم بیام با مامی جونم بریم خونه لالا کنیم! – دارین میرین؟! – بله – پس منم دیگه نمیمونم! – برو تو دختر خوش میگذره بهت! – نه دیگه،من تنها اومدم،تنها کسی هم که میشناسم عروسه!تنها میمونم! – باشه خانوم،هرجور راحتین – راستی یه چیزی! – راستی چه چیزی؟! – بوی ادکلنت فوق العاده س! شروع کردم به باز کردن دکمه های کتم!مات و مبهوت داشت نگاهم میکرد!کتم رو درآوردم و شروع کردم به باز کردن دونه دونه ی دکمه های پیرهنم!آخرین دکمه رو هم باز کردم و همین که خواستم درش بیارم پرید روم و دستاشو محکم حلقه کرد دور مچ دستام! – چیکار داری میکنی روانی؟ – مگه نگفتی بوی عطرمو دوست داری؟علی الحساب پیرنمو میدم بهت تا بعدا شیشه شو بدم! – اوووووووووووه!باشه بابا مایه دار!نخواستم!اصلا دوست ندارم! بعد شروع کرد با یه لبخند خنده دار به بستن دکمه های پیرهنم!خودمم از بالا شروع کردم و دکمه هامو بستم،بعد یه کارت از جیبم درآوردم و گرفتم جلوش: – خوشحال میشم اگه کمکی از دستم بربیاد برات،این شماره ی منه کارتمو گرفت و گفت: – باشه بابا فهمیدیم مایه داری!میتونستی بگی بنویسم! – خب حالا! – من که عمرا! – عزیزم بحث در مورد آدماس!شما که آدم نیستی! – هرچی دوس داری بگو!من نیستم! مرتضی گیر داده بود که دختری که نشسته روبه رومون رو مخ کنیم!من که عمرا اگه همچین کاری میکردم!دختره هم همچین مالی نبود! – آخه پسر خوب دختر ایرونی رو گذاشتی چسبیدی به این ترک؟! – اووه!همچین میگی انگار تا حالا با دختر ترک نبودی! – چرا عزیزمن ،بودم!اما فقط واسه یه شب! – باشه بابا خودم میرم!تو بشین اینجا مثل بابا بزرگا ژست بگیر!مبادا پرستیژت خراب شه! بلند شد و رفت اون طرف کنار دختره نشست،منم دور تردمیل رو بیشتر کردم و سرمو تکون دادم،تندتر شروع کردم به راه رفتن،فکرم مشغول بود،اما حتی نمیدونستم مشغول چی! حتی نمیدونستم به چی فکر میکنم!فقط فکرم شدیدا مشغول بود!به چی؟!خودمم نمیدونستم! هی سعی میکردم آروم باشم،یه جورایی مشوش بودم… تو همین جنگ و جدل با خودم بودم که تلفنم زنگ خورد،دور تردمیل رو صفر کردم و پایین اومدم،به ترکیه ای گفتم: – بله؟ یه صدای نا آشنا به فارسی از اون ور خط گفت: – سلام! – سلام،بفرمایین! – پرستو هستم! – به سلام پرستو خانوم!احوال شما؟زنگ زدین یادم بندازین شیشه عطرمو بهتون بدم؟! – ببخشیدا،شما همیشه پشت تلفن آدما رو میخورین؟! – نخیر ببخشید خانوم! – آخه اصلا مهلت نمیدی آدم صحبت کنه! – چه کنم دیگه!فن بیانم خوبه!اینه که به رخ میکشم! – چه کم رو! – خواهش داریم!!! – وقت داری همدیگه رو ببینیم؟!دلم گرفته! – وقت که ندارم!اما به خاطر تو جورش میکنم! – چه پررویی تو!نخواستم!کاری نداری؟ – اااا؟چه قدر زود رنجی!شوخی کردم!کی و کجا؟ – ساعت ۸ سر خیابون عثمان بی،جلوی بستنی فروشی نهال! – چشم،پس فعلا خدانگهدار! – گوله گوله!(خداحافظ!) نمیدونم چه حسی بود که بهش داشتم!خیلی خاص بود!اما… تو انتخاب لباسام وسواس خاصی به خرج میدادم!حتی نمیدونستم چرا!اما دیگه برای خودمم جالب شده بود.یعنی انقدر برام مهم بود؟! تمام طول راه رو تو فکر بودم،تا اینکه رسیدم سر قرار،زود تر از من اونجا بود،یه تاپ بندی بنفش پوشیده بود که بالای سینه هاش معلوم بود،با یه شورتک که تا چند سانت زیر کونش بود! کیفشو انداخته بود رو شونه ش و ایستاده بود،جلوش ترمز زدم و شیشه ی طرفشو دادم پایین: – بپر بالا! – ببخشید فنرام خرابن پریدنم نمیاد! – باشه،پس برم؟ درو باز کرد و نشست: – لووووووسسسسسس! انقدر صمیمی حرف میزد که انگار چندین ساله میشناستم!لبخند زدم: – دیر که نکردم؟ – این پوزخند ملیییییییحت منو کشته!نخیر من زود اومدم! – آهان!چشم دیگه نمیخندم! – ای بابا!لوسی ها! – آره دیگه!خب؟ – خب؟ – کجا بریم؟! – بریم خونه ی ما شام در خدمت باشیم! – به!چه عالی!آدرس؟! – پررو!برو رستوران یشیل تاش! – چشم! – چقدر حرف گوش کنی تو! – آره دیگه!جلوی مامانا سعی میکنم مودب باشم! – مامان مامانته! – بله درست میفرمایین! انقدر شر و ور گفتیم تا رسیدیم به رستوران: – بفرمایین اینم یشیل تاش! پیاده شد و کنارم راه افتاد.یه میز که خالی بود نشستیم – نظرت راجع به غذاش چیه؟ – والا ما که فقیریم!مثل شما پولدار نیستیم!نخوردیم غذاشم! – آریا؟ – هوم؟ – تو خیلی جالبی! سرمو از روی منو بلند کردم و با یه نگاه عاقل اندر سفیه گفتم: – دیگه مطمئن شدم خلی! – ببین من آدم رکی هستم!از کسی هم نمیترسم!دلیل دعوت امروزم هم اینه که ازت خوشم اومده! – ببخشید من قصد ادامه تحصیل دارم!!! – در موردت از مائده هم پرسیدم،نمیدونم چطور بگم،شاید به نظرت مسخره باشه!اما من ازت خوشم میاد! این حرفا برام تازگی نداشتن،اما شنیدنشون از اون خوشایند بود…! – اشتباه میکنی! – چرا اینو میگی؟ – ببین نمیخوام مثل فیلمای هندی فداکاری کنم و بگم من خوب نیستم و تو حیفی و از این حرفا! ببین پرستو خانوم،تو نمیتونی با اخلاق من بسازی! – چرا؟!!!؟مگه اخلاقت چشه؟ – همین دیگه!اخلاقمو نمیشناسی وگرنه سلام هم نمیکردی بهم! – چطور!؟ – ای بابا!خب بده دیگه! گارسون اومد تا سفارش ها رو بگیره… – از بچه گی هر چی خواستم داشتم!الانم تو رو میخوام! – آهان!این الان خواستگاری رسمی بود؟! – اه جدی باش! واقعا گیج شده بودم،حس میکردم خیلی بهم نزدیکه،یه جورایی علاقه…! – باشه قبوله!هر جا کم آوردی پای خودته ها! – قبوله! یه چشمک بهش زدم و دستمو دراز کردم: – پس بزن قدش قورمه سبزی!!! – واااااااااا؟! – ای بابا!دهه!بیا!ناسازگاری از همین الان شروع شد!عزیز من خوب من جیگر دوست ندارم واسه همین میگم قورمه سبزی! دست ناز و کوچولوشو تو دستم گذاشت و گفت: – دییییووووونه! – ببین خانوم فحش بدی میخورمتا!چون عاشق قورمه سبزی ام! – بخور! – نه عزیزم من آشغالخور نیستم!!! شاکی شد و دستشو از تو دستم کشید بیرون،گارسون غذا رو آورد و فرصت اعتراض براش نموند! غذا در کمال آرامش و بدون هیچ گونه حرفی صرف شد!تمام مدت پرستو سرشو انداخته بود پایین و با قیافه ی گرفته غذاشو میخورد،وقتی تموم کرد دستامو گذاشتم زیر چونه م و نگاهش کردم و گفتم: – چیز دیگه ای میل دارین خانم؟ – نه! – اوه اوه چه خشن!من میرم صورت حساب رو بگیرم،بیا این سویچ ماشین،برو بشین تا بیام! با دلخوری نگاهم کرد و سویچ رو گرفت و رفت!دلم براش ضعف رفت،خیلی ناز و دوست داشتنی بود،میخواستم محکم بغلش کنم و ببوسمش!یعنی صورت ناز و معصوم و اندام رو فرم و خوش استایلش این حس رو در آدم تداعی میکرد که دوست داشت بغلش کنه! از پشت سر رفتنش رو نگاه میکردم،ران های سفید و بلوریش میدرخشیدن،کونش هم که…! رفتم و صورت حساب رو پرداخت کردم و در حالی که کیف پولم رو میذاشتم توی جیبم از در رستوران بیرون اومدم!توجهم که به ماشینم جلب شد خنده م گرفت!پرستو نشسته بود پشت رل و سرشو گذاشته بود روی فرمان!رفتم و سوار شدم،با باز و بسته شدن در هم سرشو بلند نکرد! – ببخشید خانوم مسیرتون به خیابون بی اوگلو میخوره؟! -… – پرستو؟ – هوم؟ – ای بابا!دختر جون شاید جای من یکی دیگه سوار میشد!اون وقت تو سرتم بلند نمیکنی ببینی کیه!چیکار میکردی اگه یکی دیگه سوار میشد و اذیتت میکرد؟! – اولا بوی عطرت داد میزنه که تویی!ثانیا نترس کسی منو نگاه هم نمیکنه!اگر هم نگران ماشینتی باید بگم معذرت میخوام! سرشو آروم بلند کرد و تو تاریکی که با نور ضعیف چراغ های پیاده رو شکسته میشد زل زد بهم! – ماشین فدای سرت خانوم!نگران خودت بودم!حالا بگذریم!رانندگی میکنی؟ – نه بیا خودت بشین حوصله ی پرداخت خسارت ماشین گرون قیمتت رو ندارم! – ای بابا!اذیت نکن!میخوام تو برونی!میخوام دست فرمونتو ببینم! بدون هیچ حرفی روشن کرد و راه افتاد!دلخوریش خیلی با مزه بود!عین بچه کوچولو ها اخم کرده بود و اصلا نگاهمم نمیکرد!تمام مدت با لبخند نگاهش میکردم،اما اون اصلا نگاه نمیکرد! رسیدیم جلوی در ویلاشون،پیاده شد و کیفشو از صندلی عقب برداشت،خیلی خشک گفت: – مرسی!خداحافظ! چند قدم بیشتر دور نشده بود که پیاده شدم و صداش زدم: – پرستو؟ برگشت: – بله؟ – بیا اومد و روبه روم وایساد!دستامو باز کردم و یه چشمک زدم،یه کم با تردید نگام کرد و نزدیکم شد و آروم بدن ناز و لطیفشو تو بغلم گذاشت،بازوهامو دورش قفل کردم و دستمو رو موهای نرم و لطیفش گذاشتم و نازش کردم،بدنش انقدر نرم بود که مثل یه بچه ی دو ساله تو بغلم چسبیده بود بهم،تقریبا تو بغلم گم بود،سرش رو سینه م بود و نفساش به پوست سینه م که از بالای سه دکمه ی پیرهنم که هر سه شونم باز بودن میخورد – از دستم دلخوری؟ چیزی نگفت – نمیبخشی منو؟ بازم ساکت بود – پر پری خانوم؟ – هوم؟ – میدونی خیلی با مزه میگی هوم؟ – اوهوم یه لحظه محبتم به جوش اومد و دستامو از دورش باز کردم و دودستی صورتشو کرفتم – واااای دختر تو چقدر با مزه ای! – واااا؟ – فینگیلی! سرشو برگردوند و چشماشو بست – پرستو شوخی کردم خب!ببخشید! – نوموخوام! لحنشو بچه گانه کرده بود!خدایا نمیدونم چه سری بود،ناخودآگاه دلم میلرزید با کاراش،عجیب بود واسم،اما حس میکردم دوسش دارم!دلم میخواست از این حس فرار کنم!نگاهش کردم،صورتش تو دستام بود و به خاطر فشار دستام یه کم لپاش بالا اومده بودن! صورتشو برگردونده بود و چشماش بسته بود،وقتی دید ساکتم چشماشو باز کرد و دید زل زدم و دارم نگاش میکنم – آدم ندیدی؟ – نچ! – انقدر ببین چشات دراد! لبخند زدم و خیره نگاهش کردم،اونم نگام میکرد،چشماش توی نور ضعیف روشنایی های خیابون میدرخشید،لبخندم رو لبم بود،به این فکر میکردم که کاش میتونستم از اون چشمای شبرنگ فرار کنم!صورتش نزدیک و نزدیکتر میشد،چشماشو بست…یه گرمای دلنشین و آروم رو روی لبام حس کردم،لباشو گذاشته بود رو لبام و بی حرکت ایستاده بود!وقتی دید حرکتی نمیکنم خواست عقب بکشه،بازوهامو دورش گرفتم و دست راستمو پشت سرش گذاشتم و سرشو نگه داشتم،یه بوس ریز رو لبش گذاشتم و چشمامو بستم،حس خاصی بود که تا اون لحظه اون طوری نداشتمش!اولین بارم نبود اما این یکی…لبامو رو لباش از هم باز کردم و لبای کوچولو و نازشو به کام کشیدم،لب بالاشو ول کردم و لب پایینش رو بین لبام گرفتم و کم کم میمکیدمش،دستاشو حلقه کرده بود دورم،هر دو دستشو کرد تو موهام و سرمو بیشتر فشار داد به خودش،آروم لبشو میمکیدم و دستمو رو تیره ی کمرش حرکت میدادم،چند دقیقه ای بود که لباشو میخوردم،آروم لبامو عقب کشیدم،اما سرمو فشار داد به خودش،قدش از من کوتاه تر بود،برای همینم چون سرمو به پایین خم کرده بودم گردنم درد گرفته بود،لبامو جدا کردم و کنار گوشش زمزمه کردم: – خانومی یهو بابات میاد میبینه منو نقطه چین میکنه هااااا!

تردید تلخ ۳ کپ کرده بودم!انقدر با احساس گفت که شک کردم!اما سریع اون حس درونم گفت این حزف ناشی از لذتیه که برده!نازش کردم و چیزی نگفتم،دستشو از روی پشتم لغزوند و آورد جلو،گذاشتش روی کیرم و یه فشار کوچولو بهش داد،دستشو گرفتم تو دستم – بخواب خانومی خسته شدی! – ااااا؟جواب این فلفل نبین چه ریزه رو کی بده؟! – تو با اون کاری نداشته باش!بخواب! – نچ! با لجبازی دستشو از تو دستم کشید بیرون و اومد روم،دستاشو دو طرف سرم حائل بدنش کرد و نیم خیز شد – دستا بالا!زود لخت شو! – ای بابا!مگه پلیس بازیه؟ – اوهوم اوهوم! – میخورمتا! – بااااااشه! لباشو گذاشت رو لبام،کیرم داشت شلوارو جر میداد!با دوتا دستاش پیرهنمو بالا کشید و لباشو جدا کرد،نگاهم کرد و درش آورد – بذار شلوارتم درارم شلوار و شورتمم درآوردیه نگاه به کیرم انداخت – واااااااااایییییییییی!این بره تو من مردم که! کشوندمش بالا و گفتم: – نیازی نیست بره توی تو!بخواب بچه! – میخوام ببینم چه مزه ایه! اینو گفت و رفت پایین و گرفتش تو دستش،سرشو زبون زد و آروم کرد تو دهنش،حس کردم با اکراه داره انجام میده!زیر بغلاشو گرفتم و کشوندمش بالا – اااااااهههههههه نکـــــــــــــن!میخوام بخورم! دیدم خانوم شده فداکار و تا نخوره ول کن نیس!با اینکه هیچ رغبتی هم نداره!کنار گوشش آروم زمزمه کردم: – اما من میخوام بکنم تو کست – اوووووووممممممممم!باشهههههههه! خوابوندمش و پرسیدم – ببینم پرده که نداری؟ با همون شیطنتش گفت: – نچچچچچچچچچ! لبامو گذاشتم رو لباش،آروم آروم بودیم،کیرم دقیقا جلوی سوراخش بود،لباش بهم آرامش میدادن،لبای نازشو باز کرد: – دوست دارم… تا اینو گفت یهو کل کیرمو محکم و بدون مقدمه هل دادم تو کسش!جیغی زد که گوشام سوت کشیدن! – آآآآآآآآآخخخخخخخخ!پاره شدممممممممممم اوووووووففففففففففف نگهش داشتم اون تو تا جا باز کنه،بیچاره حق داشت،کسش خیلی تنگ بود،بازوهامو با دستاش گرفته بود و ناخناشو فرو کرده بود توشون،کمرشو گرفته بودم و خم شده بودم روش – بکن صداش خیلی شهوتی بود،کم کم کیرمو بالا پایین میکردم،سعی میکردم زیاد اذیت نشه،همون فشار اول کافیش بود!کم کم سرعتمو بالا بردم و دیگه داشتم تند تند عقب جلو میشدم،چشماشو باز کرده بود و داشت نگاهم میکرد،تمام پوست سفید و لطیفش قرمز شده بود،سینه هاش با ضربه های من بالا پایین میشدن،چنگ زدم بهشون و نوک سینه س راستشو بین دو انگشتم گرفتم و فشار دادم،شصت دست چپمو گذاشتم روی چوچوله ش و تند تند میمالیدم،سرعتم بالا رفته بود،وحشی شده بودم،جیغ میزد و میگفت – تند تر بکن،بکن،پاره م کن،جرم بده،میخواممممم اوووووووووففففففففف نزدیک ارگاسمم بود،صدام درنمیومد،اما دوست داشتم فریاد بزنم،نه از حس لذت شهوت!از اینکه من اونو دوست داشتم!نمیخواستم دوسش داشته باشم!حس خواستنی بود اما… شهوت تو نگاهش موج میزد،آرین زورمو زدم و محکم تر خودمو تکون دادم،سرعتم خیلی بالا بود،جیغ زد و سینه هاشو محکم گرفت،کمرش بالا و پایین میشد،من هنوز داشتم با سرعت ادامه میدادم که احساس کردم الانه که منفجر بشم!کشیدمش بیرون و بلافاصله آبم با فشار پاشید رو شکمش،بیحال افتادم روش،بدن جفتمونم نافرم عرق کرده بود،سرم کنار سرش روی شونه ش بود یه کم که حالم جا اومد بلند شدم و نشستم کنارش،با نوک انگشتم موهای روی صورتشو کنار زدم و خم شدم روش،تمام صورتشو میبوسیدم اما کاری به لباش نداشتم،قیافه ش نشون میداد که غرق لذته،کنار گوشش گفتم – خسته نباشی فسقلی – هممممممممم،مرسییییییی،فسقلی هم خودتییییییییی – میخورمتاااا!!! – نه نه!غلط کردم! سرمو بالا آوردم و به صورتش خیره شدم،آروم چشماشو باز کرد و دوختشون به چشمام – آریا؟ – جونم؟ – تو نمیتونی دوسم داشته باشی…..نه؟ نمیدونستم چی جوابشو بدم،گیج شده بودم – خسته شدی وروجک،بگیر بخواب – تو که نمیری مکه نه؟ – نه عزیزم اینجام،آروم باش کنارش دراز کشیدم،برگشت طرفم و دستای ظریفشو دورم حلقه کرد و بدنشو چسبوند بهم،مثل بچه کوچولویی بود که از باباش آویزون بشه!سرشو کرد تو گردنم و گردنمو بوس کرد و همونجا موند بازوشو ناز میکردم و تو فکر بودم،فکر اینکه چرا نمیتونم باهاش باشم؟این چه قانونی بود که تا از کسی خوشم میومد باید از دست میدادمش؟چرا همه ترکم میکردن؟چرا هر بلایی بود سر من میومد؟ شاید دنیا تصمیم گرفته بود تمام بلا هاشو اول رو من تست کنه بعد که نتیجه شو دید رو بقیه پیاده کنه!شایدم من جاذبه ی بدنم زیاد بود که تمام بلالها سر من نازل میشدن!اما پرستو تو دلم جا باز کرده بود،لوس بازی ها و بچه شدناش و ناز کردناش برام جذاب بود،اما…ترس نمیذاشت درست فکر کنم! تو همین فکرا بودم که گرمای نفسای آروم و منظم پرستو رو گردنم قلقلکم داد!آروم سرشو بالا آوردم و دیدم چشماش بسته س و ناز خوابیده،درست عین فرشته ها شده بود،لبای ناز و پرش بسته بودن،به خاطر لبای طولانی و محکمی که ازش گرفته بودم یه کم باد کرده بودن و سرخ بودن،سرمو آروم جلو بردم و لبامو گذاشتم رو لباش،یه بوس کوچولو کردم و دوباره سرشو گذاشتم بین شونه و گردنم،تو فکرای مسموم و آزار دهنده م غلط میزدم… چشمامو باز کردم،پرستو هنوز تو بغلم بود،جفتمون لخت بودیم،هوا روشن شده بود،ساعت بالای سرم رو نگاه کردم،حدود ۹.۴۵ رو نشون میداد،نرم دستمو کشیدم روی تیره ی پشتش و موهاشو ناز کردم،چند ثانیه اینطوری ادامه دادم اما بیدار نشد،سرشو با دو دستم گرفتم و از لای گردنم بیرون کشیدمش،خواب خواب بود!لباشو بوس کردم و با پشت انگشت سبابه م گونه شو ناز کردم،اما…!بیدار نمیشد!بدنش شل و ول شده بود تو بغلم،چسبیده بود بهم،لبای وسوسه کننده ش بهم چشمک میزدن!دلم میخواست بخورمشون،آروم لبامو گذاشتم روشون،یه بوس کردم و لب پایینشو گرفتم تو دهنم،آروم میمکدیمش،مزه ی خاصی داشت،دوست داشتم همینطوری ادامه بدم،اما پرستو هیچ حرکتی نمیکرد!نفساش آروم و منظم بود!لبمو جدا کردمو گفتم: – وروجک منو مچل کردی؟پاشو ببینم! صداش در نیومد!فهمیدم دوست داره این بازی ادامه پیدا کنه،دوباره لبامو گذاشتم رو لباش و لب پایینشو خوردم!کم کم اونم داشت لبمو میخورد،دستاش رو پشتم بازی میکردن!حس کردم داره برای یه سکس دیگه آماده میشه!لبامو جدا کردم و گردن تا سینشو بوسیدم و بلند شدم و شورتمو پوشیدم،پیرهن و شلوارمم تنم کردم و نشستم کنارش – چشماتو باز کن دیگه! چشماشو باز کرد و نگاهم کرد! – به به سلام خوابالو! – سلامممم صبح به خیر! – ظهر بخیر!پاشو ساعت ۱۰ شده ها! – باشه حالا! – صبحانه نمیخوری؟ – نه عادت ندارم!من باید برم! – باشه برو،ولی بهم زنگ بزن – باشه حتما داشتم کفشامو میپوشیدم که از پشت بغلم کرد،برگشتم و بغلش کردم – مواظب خودت باش – چشم لباشو گذاشت رو لبام… – آریا کاش دوسم داشتی… – بای بای وروجک! تا عصر فکرم مشغول این بود که چرا اینطوری شدم!بهش زنگ زدم… اما جواب نداد،دیگه زنگ نزدم،رفتم خونه و طبق معمول محسن یاحقی شد همدمم! خسته م از بغض کهنه ی عشق… سنگینه تحملش تو صدام خوبه که به یاد تو قانعم میتونم بگذرم از شکوه ها باورش سخته برام ولی من میرم و چیزی ازت نمیخوام اما بدون هرجا برم بعد تو بغض عشق میمونه از تو برام بغض من وا نمیشه تو صدام خدایا یه دریا گریه میخوام نفهمید اون که باید میدونست بیشتر از جون هنوز عزیزه برام با جدایی هیچی تموم نمیشه عاشق از عاشقی سیر نمیشه بگو تو اگه عاشق نبودی عاشقت از تو دلگیر نمیشه بغض عشق مونده نوز تو صدام هنوزم هیچی ازت نمیخوام عاشقت بودم و از عاشقی جز غمت هیچی نمونده برام اما من هنوز به پات مونده ام یه لحظه بی درد نیاسوده ام از جدایی خیلی اگه گذشته اما هنوز به عشقت آلوده ام با جدایی هیچی تموم نمیشه عاشق از عاشقی سیر نمیشه بگو تو اگه عاشق نبودی عاشقت از تو دلگیر نمیشه صدا مثل پتک تو سرم کوبیده میشد پرستو نبود…رفته بود!اون خونه هم خالی بود! همه میگفتن نیست!هیچ کس ندیده بودش! یه جورایی داغون بودم،حد اقل نمیدونستم که به چه جرمی اینطور مجازات شدم!به دلم نشسته بود… کاش بهش میگفتم… تنها خبری که از پرستو به دستم رسید یه نامه بود که وقتی از باشگاه میومدم بیرون دیدم… خیلی دوستت داشتم،و دارم،اما نمیخوام حضورمو به اجبار قبول کنی خداحافظ واسه همیشه… همه جا رو گشتم…اما نبود! پرستو رفته بود…! این نیز بگذرد…! نوشته: آریا …

یک تیر ودونشان ۱ دوسالی می شد که در یکی از دبیرستانهای تهران زبان انگلیسی تدریس می کردم .از بس کارم به نظر دیگران عالی بود شاگردان خصوصی زیادی داشتم .از یک نفر بگیر تا گروه پنج نفره .بیشتر این شاگردان هم دختر و پشت کنکوری بودند .اگه بخوام خیلی خلاصه خودمو معرفی کنم باید بگم اسم من کاوه هست و ۲۴ سالمه .پدر و مادرم هردو دبیر دبیرستان بودندکه فعلا باز نشسته شدند .یک خواهر بزرگتر از خودم دارم به اسم کاملیا که اون هم توی شرکت شوهرش کار می کنه .خیلی هم خوش تیپ هستم ولی به همون اندازه خجالتی .تجربه زیادی هم در دو ست دختر بازی نداشتم .از پیش قدم شدن هراس داشتم .هم خجالت می کشیدم هم می ترسیدم بزنن زیر گوشم .یا بد و بیراه بگن .اون وقت اگه به گوش پدر و مادرم هم که می رسید نور علی نور می شد .سپیده یک دختر ۲۰ ساله و یکی از شاگردای خصوصی من بود که یک خواهر بزرگتر از خودش به اسم سارا داشت که در دانشگاه اصفهان درس می خواند .پدرش از اون بازاریهای کله گنده مرکز شهر بود که از صبح تا شب یکسره سر کارش بود .سوسن خانم همسر ۳۹ ساله اش موقعی که از دواج می کرد ۱۵ سالش بود و شوهرش ۲۱ سال بیشتر سن داشت .به خاطر ثروت و سرمایه به این اختلاف سنی اهمیت ندادندوتا سوسن رفت چیزی از زندگی بفهمد شوهرش شل ووارفته شد .اکبرآقا هر چقدر دنبال کاکل زری بود تیرش به هدف نمی خورد که نمی خورد .حالا دیگر سوسن خانوم تقریبا جوان بر شوهر پیرش تسلط کامل داشت .سپیده بیشتر از ان که حواسش به مطالعه و توجه به مطالبی که من می گویم باشدمدام به دنبال بزک دوزک و مزه پراکنی بود .من هم بدم نمیومد ولی با این شرایط در کنکور قبول بشو نبود .و این باعث به خطر افتادن موقعیت کاریم می شد .یکی از روزها سپیده بد جوری خودشو درست کرده بودمعلوم نبود چه کسی براش زنگ می زد که باهاش بحث می کرد .شایدم داشت فیلم میومد .-پسره پررو خجالت نمی کشه ؟فکر کرده که من هم از اون خیابونیهام .نگاهی به او انداخته راستش حرصم می گرفت از این که به کس دیگه ای توجه داشته باشه ویا دیگری به دنبالش باشه ولی مقصر خودم بودم که بی بخار بودم .-این مامان منم خونه نیست یک چایی برامون بیاره ..پس هیشکی خونه نبود .به طرف آشپزخونه رفت تا واسم چایی بیاره .تازه متوجه شدم که سر مادرشو دور دیده و دامن خیلی کوتاه و چسبونی پوشیده که بر جستگیهای کونشو مشخص می کرد .بلوز زرشکی یقه باز با پوست سفید صورت و بازوهای لختش مرا به هیجان آورده سینه های نیمه لختش را هم بیرون انداخته بود .بر شیطان لعنت فرستاده با خود گفتم خب سرمایه دارها کمی بیخیال هستند واسه من که خوشگل نکرده ؟چند دقیقه بعد با دو تا استکان چایی و یک قندون بر گشت و پیش من نشست .خودشو به من نزدیک تر کرد .موهای خرمایی رنگ و نیمه بلندش به صورتم چسبیده بود .صورت گرد و با بینی قلمی اش را از نیم رخ می دیدم در عالم خودم بودم .-اگه حالتون خوب نیست می تونیم درسو امروز تعطیل کنیم ..فوری از این گفته خود پشیمان شد وگفت ولی کنکور نزدیکه .هوش از سرم پریده نفسهایم به شماره افتاده قلبم به شدت می زد .-ببخشید سوسن خانم کی تشریف میارند ؟-کارش داشتین ؟رفته مهمونی دوره ای با دوستاش تا شب هم بر نمی گرده .ساعت ۴بعد از ظهر بود یعنی پدر و مادرش تا ۴ساعت دیگه نمیان ؟به خودم نهیب می زدم .بی عرضه یه کاری بکن ..خودکارم را از روی میز به زیر میز انداخته و دولا شدم .عجب ران پا و ساقهای قشنگی !بی انصاف جوراب هم نپوشیده بود .اوووففف حالی به حالی شده بودم .خودکار را کمی آن طرف ترانداخته به دروغ گفتم که پیداش نمی کنم .-من از این بالا می بینم .پایش را باز کرده به خودکار اشاره کرد .-ببخشید استاد که با پا نشون دادم .پایش را که باز کرد تا انتها مشخص بود .شورت بازش را هم دیدم و تکه پار چه ای قرمز براق به اندازه برگ کوچک درخت که بر روی کسش قرار داشت که حتی تمام آن را نپوشانده بود و چوچوله هایش از دو طرف بیرون زده بود .من تا آن لحظه فقط یک بار آن هم در زمان دانشجویی یک جنده را کرده بودم که قبل از ان دوستم ترتیبش را داده بود برای همین چندشم هم شده بود چون جنده فوق در ان روز برایم دست دوم بود …دیوانه شده بودم .کیرم باد کرده بود و به این زودیها نمی خوابید .باید ابش را خالی می کردم .معطل نکردم .مرگ بر خجالتی ..دو دستم را بر روی دو رانش کشیده و به طرف داخل دامن کوتاهش پیشروی کردم .-نه استاد چیکار می کنی ؟نه تو رو خدا نه .خوب نیست ..دستم را به رو کش کوسش رساندم.تکه پار چه خیس شده بود .سپیده ناله می کرد و من ازآه کشیدنهای او لذت می بردم .دستم را از زیر شورتش به کوس او رسانده و با ان بازی می کردم .هر چه ترشحش را پاک می کردم در جا جایگزین می شد .اونو بغل کرده به اتاق خواب برده و بر روی تخت پدرو مادرش ولو کردم .بلوزش را در آورده دستم را بر سینه های بدون سوتینش قرار دادم .عجب سینه هایی !نظیرش را در فیلمهای سوپر جوانان هم ندیده بودم .سینه خوشگل ,شکیل ,خوشدست و تراشیده یک دو شیزه باکلاس و ثروتمند. به روکش تخت و بالش چنگ می انداخت .فکر می کنم راست می گفت که تا به حال با کسی سکس نداشته .من هم یک همچه حرفی را به او زده بودم .هر چه از سینه هاش بگم بازم کم گفتم و نمی دونم دیگه چه جوری وصفش کنم .سفت هوس انگیز دست نخورده مثل یک تخم پرتقال در اندازه بزرگ .لبانم را بر نوک تیز سینه های دختر قرار داده میک می زدم .از تاب و توان افتاده بود .در همان حال که سینه هاشو می خوردم شورت و دامنشو. در آورده و با کف دستم کوس و بالاشو مالش می دادم .فریاد می زد استاد من سوخخخختتتمممم من کییییرررر می خوام و من هم در جواب می گفتم کییییییررررو بهت میدم عجله نکن تو یه دختری باید حواسمون باشه که کار به جاهای باریک نکشه .از بس فیلم سوپر دیده و از دوستام شنیده بودم می دونستم که برای زنان کوس خوری دست کمی از کوس کنی نداره وبرای همین اول یه حالی به او داده حشری ترش کردم .به این صورت که با کیرم از پایین تا بالای کوسشو هدف گرفته ونرم نرم روش می کشیدم .حسابی که چوچوله ها و بالای کوسشو متورم کردم با لبان و زبان و دندان کوس آبدار و خوشبوشو می لیسیدم ..کیرمو توی دهنش فروکردم تا واسم ساک بزنه .نمی دونست باید چیکار کنه .ولی خیلی با استعداد بود .سریع یاد گرفت .کوفتش می گرفت این جوری درس بخونه .او بیحال شده بود با این حال ساک زدن را بر روی تخت انجام می داد .مجددا به کس لیسی پرداختم .آنقدر محرومیت کشیده بود که دو دقیقه نکشید که ارضا شد .اما باز هم می خواست .اونو ۱۸۰ درجه بر گردونده از روی میز توالت مادرش کرمی رو که نمی دونستم چیه برداشته با اون حسابی سوراخ کون سپیده سر و قسمتی از تنه آلت خودمو چرب و چیلی کردم .زیاد زدم چون اولین بارش بود .قبل از اون هم سوراخ کون عزیز دلمو بوسیده و زبون می زدم .خیلی خوشمزه بود .خیلی خوب خودشو آماده کرده بود .کوسش فقط یه خورده موریزه داشت .معلوم بود تا الان نتراشیده -یواش یواش بذار توکونم .کیرت خیلی کلفته می ترسم کونم زخمی شه …وقتی کیرمو آروم آروم وارد کونش کرده آن قدر کیف می کرد که اصلا صحبتی از درد نبود .واقعا خیلی بده اگه آدم در محرومیت باشه .آدم تا خودش کون و سوراخ تنگ کونو نکنه نمی فهمه که چه لذتی داره .هوس کیر به سوراخ کون می چسبه داغ داغ میشه .تمام تن آدمو به جوش میاره .تماشای اندام دخترانه کوس کوچیک و. تا حالا دست نخورده سپیده آنچنان هوسمو زیاد کرده بودکه با همان ضربه سوم چهارم افتضاح کرده و هر چه تونستم داخل کونش خالی کردم .-عزیزم استاد قشنگم لذت ببر لذت ببر عیبی نداره هرچی داری خالی کن توی کونم .کوسم که فعلا کاره ای نیست .فقط اگه ممکنه کیییررتو در نیار من هوسسسسس دارم .کوننننننممممو بکن کوسسسسسمو بماللللل سینهههه هامو فشاارررششش بده .بازم کمرم سنگین شده سبکش کن .سبکم کن .باور کن تو اولین مردی هستی که دارم باهات عشقبازی می کنم .کیر کلفتم کم نیاورد و دوباره همون داخل شق شد و من هم به فعالیت خود ادامه دادم .یه بار دیگه آب کوسشو از جای اصلی حرکت داده سیستم عصبی بدن سپیده رو تنظیم کردم .خودمم برای دومین بار و بازم آب کیرمو توی کون شاگرد خوشگلم ریختم .بد جوری هوس کوس کرده بودم .کیرم تازه چشمه باز کرده بود و کوس می خواست .از عطش و هیجان زیاد احساسات ما هم گل کرده رمانتیک شده بودیم .یک ساعتی را که فرصت داشتیم و به ورود والدین سپیده خانم وقت باقی بود صحبت عشق و عاشقی کرده قرار گذاشتیم که با هم ازدواج کنیم .البته سپیده می گفت که مادرش همه کاره بوده و خیلی هم سختگیر است .چون داماد خیلی پولدار و دارای ماشین و خانه می خواهد /.هر چند هر کدوم از اینهایی رو که بر شمرد سه چهار تایش را داشتند .ولی فرهنگشان این بود چه کار می شد کرد .قبل از ساعت ۸ بود که من با نا امیدی از وصلت با سپیده از او خداحافظی کرده سوار بر پیکان بی کولر چند سال قبلم شده تا خود را از بلوار کشاورز به خانه مان که نزدیکیهای میدان امام حسین بود برسانم .سپیده در مورد ازدواج با من با مادرش صحبت کرد و سوسن خانوم همه چیز را به بعد از تحقیقات موکول کرد .ناامید تر شدم می دونستم که رفوزه ام .و کاری هم از دستم بر نمیاد .با این شرایطی که دارم آرزوی کوس تضمینی راهم باید به گور ببرم .مگر این که با یک بیوه مطلقه ای مادر فولاد زره ای ازدواج کنم که در ان شرایط من فوراخودم را باید به گور ببرم از خیرش گذشته و بی خیال شدم .تا این که برای تدریس در جلسه بعدی به آپارتمانش رفتم .سپیده را ندیدم .دلم هری ریخت پایین .حتما پا را از گلیم خود دراز تر کرده ام و عذرم را خواسته اند .مردحسابی کونتو که کرده بودی کوس می خواستی چیکار ؟می خواست خودتو اسیر کنی ؟عجب پولی می دادن !سه برابر شاگردای دیگه تیغشون می زدم .چند لحظه بعد سوسن خانوم زنی که من دوست داشتم مادر زنم بشه وارد شد .راستش اولش فکرکردم که یکی از فک و فامیلای سپیده جانه .ولی وقتی که خوب تو نخش رفتم دیدم این که همین مادر زن پرفیس و افاده رویاهامه که معلوم نبود با خودش چیکار کرده که فقط چند سال بزرگتر از دخترش نشون میداد.از این که بدون روسری کنارم ظاهر شده وموهای مدل مصری زده اش را نشانم می داد تعجب نکردم چون قبلا هم این جوری میومد .ولی پیراهنی چسبان که به زانویش هم نمی رسید جای شلوار لی و بلوزش راگرفته بود .درحالت قبلی سینه هایش مشخص تر بودوکونش قلمبه تر به نظر می رسید ولی در این موقعیت خیلی پانکی و فانتزی شده بود انگار که کونش مثل طالبی رسیده می خواست بترکه و از پشت پیرهنش بزنه بیرون .ادامه دارد

یک تیر و دو نشان ۲ آرایش شیطانی هم کرده بود . میوه و شیرینی و چای و کل وسایل پذیرایی آماده بود . گیج شده بودم .من که برای خواستگاری نیومده بودم . شایدم فکر کردن داماد انسان تر از من کجا می خوان گیر بیارن ؟/؟ اهل سیگار و مشروب و تریاک که نیستم .خانم بازی هم که نمی کنم . اهل کسب و کار و روزی حلال هم که هستم . حتما سوسن خانم فهمیده که یک گنج گیرش اومده . ولی عجب چیزی بوده . لقمه به این خوشمزگی چه طوری از گلوی اکبر آقا پایین میره خدا میدونه . فکر کنم پیر مرد بیچاره کوس حرام کن باشه . کاشف به عمل اومد که سپیده جان به جشن تولد یکی از دو ستانش رفته و نمی دونم چرا خودش به من زنگ نزده که این خبرو به من بده . مادرش قرار بود به من اطلاع بده که ظاهرا سوسن جان هم یادش رفته و به نوعی توفیق اجباری شد که من حالی به حالی شدم . خواستگاری و ازدواج و از این حرفها تحت الشعاع هیکل رعنای سوسن قرار گرفته بود و من کوس می خواستم .ا ما شجاعت پا پیش گذاشتنو اصلا نداشتم . این مدل چراغ سبزا حداقل ده بار باید روشن می شد تا من ماشینمو حرکت بدم . مایع چسبناکی که مقدمه هوس و منی بود از نوک کیرم خارج شده و مثل سریش سر کیرم را به شورتم چسبانده بود . در عالم رویا می دیدم که در حال کردن سوسن جونم هستم .-سپیده جان گفته که ازش خوشت اومده و قصد امر خیر داری .حتما اینو هم به اطلاعت رسونده که من زن سختگیری هستم .من هم دردل به او گفتم تو هم باید بدونی که من هم مرد سخت کیری هستم .-برای من سعادت و خوشبختی دخترم از همه چی مهمتره من میخوام که دامادم روپای خودش وایسه .و طمع به مال خانواده زنش نداشته باشه .مدتی از این حرفای کلیشه ای و کتابی تحویلم داد و دو سه دقیقه ای غیبش زد و بر گشت . این بار در آرایش خود تغییراتی داد و حالت پیرهنشو طوری عوض کرد که نصف سینه هاش معلوم باشن .او ادامه داد ..جوانی تو یک امتیازمهمه اگه اختلاف سنی زیادی بین زن و شوهر ها باشه مشکلات زیاد و جبران ناپذیری به وجود میاد .دل شیر پیدا کرده فوری جواب دادم -بله گاهی وقتا هم منجر به خیانت میشه .-فرمایش درستی کردید آقا کاوه . اون زن یا مردی که جوونه مقصر هم نیست البته در بیشتر این موارد زنای جوون میرن دوست پسر می گیرن و خودشونو به نوعی راضی می کنن وقتی که نیاز پیش میاد دیگه عرف و قانون معنا نداره . برای همین هیچوقت دو ست ندارم دخترم با یه مردی ازدواج کنه که ده بیست سال بزرگتر از اون باشه .. با خودم فکر کرده وپیش خودم گفتم معلوم نیست این چه موضوعیه که سوسن جون اینقدر داره کشش میده .ا صلا نیازی نیست که این همه در مورد این مطلب صحبت کنیم .یعنی اینا رو میشه به حساب چراغ سبز گذاشت ؟/؟ نه نه هنوز زوده . سوسن مشغول صحبت بود و من محو تماشای سینه های زیبا و درشت و صورت گرد و بینی قلمی و ابروی کمانش بودم .-حواستون کجاست آقا کاوه . حالتون خوبه ؟/؟به خودآمده و فقط به آهنگ صدایش گوش می دادم . چند لحظه بعد صدایش را طوری بالا برد که مرا به خود آورد .ا لبته دعوا نداشت فقط گفت که این پیراهن اذیتش کرده و از داخل سیخش میده . و میره تا عوضش کنه و بر گرده .تهیه داشت . غلط نکنم می خواست منو شام نگهداشته باشه . و اکبر آقا را هم در جریان خواستگاری بذاره . دو سه دقیقه بعد بر گشت . همان پیراهن تنش بود فقط کمی خوشبوتر و هوس انگیز تر شده بود .-این زیپ لعنتی گیر کرده دستم نمی تونه از پشت باهاش تنظیم بشه می تونم از تون خواهش کنم کمکم کنین ؟/؟ وای خدای من این چراغ سبز عجب نوری داشت ؟! می تونستم تا چند کیلومتری خود را ببینم . چه بخواد و چه نخواد و چه در محاسبات خود اشتباه کرده باشم و چه نکرده باشم این دیگه آخر کاره یا زنگی زنگ یا رومی روم . مثل تیری که از چله رهایش کرده باشند به پشت سوسن جان رفتم . از ترس آن که پشیمون نشه فوری سر زیپو گرفته به طرف پایین کشیدم . اصلا گیری نداشت . فکر نمی کردم آن قدر نرم و روان باشه که در حرکت اول نیمی از راه رو رفته تا نیمه های کمرشو لخت ببینم .-ببخشید زیادی پایین رفت .-عیبی نداره پایین ترم می تونی بکشی . کارم راحت میشه . کمی به او چسبون تر شده تا کیر کلفتمو احساس کنه و ببینم چه عکس العملی نشون میده که من اقدام بعدیمو انجام بدم . پیشروی من پسروی او را به دنبال داشت . دیگر نیازی به چراغ سبز نبود . اصلا همه چراغها رو شن شده بودند. دستم را وارد پیراهنش کرده کمرش را مالیدم . سگک سوتینشو باز کرده سینه هاشو سهمیه دستهای خود کردم . پیراهنشو تا نیمه بدنش پایین کشیدم . عجب کونی !سطح پوست روی دو قاچ کونش کاملا خیس بود . هوس فوق العاده اش ترشحات کوس او را آنقدر زیاد کرده بود که در واقع تری روی کونش همون پس آب ترشحات و خیسی کوسش بود وحیفم اومد کوس مالی نکنم . از بس هیجان زده بودم طوری رفتار می کردم که انگار دچار کمبود وقتم ویا سوسن جان می خواد از دستم در بره .-آخخخخخخ آخخخخخخ…همینطور با انگشتات بازی کن . منو راضی کن .۱۵ ساله که کوسم سبک نشده . من میخوام -سوسن جون یعنی در این مدت که شوهرت کم کار شده تو دوست پسر نگرفتی ؟/؟-به تمام مقدسات دنیا قسم که تو بعد از شوهرم اولین مردی هستی که داری با من طرف میشی .ا ز این حرف سوسن احساس غرور کردم . یک اولین پیش سپیده داشتم و یک اولین هم اینجا . بقیه پیراهن سوسن را هم از تنش در آوردم و شورت نخ نخی را هم از پایش خارج کردم و خودمم با سه سوت لخت لخت شدم . سوسن جون هیچ اینو میدونی که تو اولین کسی هستی که من دارم میکنم ؟/؟-پس شیرینی بده شدی ؟/؟-تو هم همین طور چون اولین خیانتیه که داری به شوهرت می کنی . هاج و واج بودم که چه طوری می تونم سر حالش بیارم .یک چیزایی از فیلم سوپر یاد گرفته بودم .ولی هر چه باشه فیلمه ولی اجراش کردم . محکم با دستم به جفت قاچای کون سوسن سیلی می زدم تا کبود کبود شد . او بی نهایت لذت می برد و دستم دچار سوزش شده بود ومی گفت محکمتر .. خدا به داد من بر سد .تر جیح می دادم که به جای تخت در روی زمین تر تیبش را بدهم . چون تخت تا حدودی نیروی آدمو گرفته و درسته که لذت خاصی میده ولی بر روی زمین با قدرت بیشتری می توان کار کرد و ضربه زد چون تکیه گاه محکمتری در اختیار آدمه . او را به اتاق خواب برده و بر روی زمین کنار تخت قرار دادم . بالشی زیر باسنش گذاشته تا وسط بدنش بالاتر بیاد و من هم بهتر بتونم آب آناناس میل کنم . جفت پای خود را به گوشه دیوار چسبانده تا با نیروی بیشتر و خستگی کمتر چانه ام را به ناحیه کس سوسن بچسبانم . زبونم امونش نمی داد . به کمک لب و زبان و دندان چوچوله اش رو تو دهنم می گردوندم . خیلی زود به ار گاسم رسید .واااااییییی هلاک شدم .محکم خودشو فشار می گرفت تا لذت و خوشی و اوج هوس و تمتع نهایی خودشو کنترل کنه . پس از آن که جیغی کشیده و دو نستم که را ضی شده به کوس خوری خودم ادامه دادم .او که به مر حله جنون رسیده راه فراری نداشت با دست محکم سرم را فشار می دادکه دهانم را از کسش دور کنم واقعا صحنه جالب و غرور انگیزی بود آن قدر هوسشو زیاد کرده بودم که هم می خواست لذت ببره و هم تحمل اوج لذتو نداشت .. نمیدونست چیکار کنه . اونو به حالت سگی بر روی تخت نشونده خودم ایستاده از بیرون تخت کمرشو با دستای خودم گرفته و برای اولین بار در عمرم شروع به گاییدن یک کوس طبیعی وغیر جنده نمودم . در حقیقت این دو مین کوسی بود که می کردم . نمیدونم چرا اصلا به این فکر نکردم که سوسن جون ممکنه از حرکت بعدی من خوشش نیاد و هوس زیاد باعث شد که سوراخ کوس سوسنو با سوراخ کون سپیده اشتباه گرفته و با چند ضربه اول آبم را داخل کوس چاقالوی خانوم خونه خالی کردم . کارم که تموم شد تازه یادم اومد که چه اشتباهی کردم . -به همین زودی ؟/؟-کیرم نمی خوابه . این کارو کرده که با تحمل بیشتری بتونم بزنمت . هر چند کیرم کمی شل شده بود ولی تماشای کون قلمبه و کوس حال دار و حال ده سوسن خیلی سفتش کرد . تعجب کرده بودم از این که سوسن گیرم نداده و نگفته چرا ابتو داخل کوسم ریختی .حتما قرص می خوره . اشکشو در آورده بودم .معلوم نبود کوسش این همه آبو خیسی رو کجا ذخیره کرده هر چقدر با دستمال کاغذی و پار چه ای پاکش می کردم مار دو ش ضحاک دو باره پیداش می شد .ا ز زیر باسن خود جفت بیضه هایم را می مالید . با این حرکت او کیرم داغ تر می شد .-بززززززن همین جوررررریییی بازم آببب می خوام کوسسسسسم آب داررره آب می خواد . من هم به ناله در آمده و از کوس و کونش می گفتم ..اولین کوسسسسسس…آتشین کوسسسسس ..اوخ جوووون این کوووووون -اونم به موقعش به تو میدم .ضربه ها را باز هم شدید تر و سریعتر کرده دیگر ترشحات را پاک نمی کردم . خودم هم داغ کرده دو ست داشتم سوسن جون زود تر راضی شده تا من هم یه دفعه دیگه آب کیرمو بریزم توی کوسسسس .همین طور هم شد .فریاد های بلندی کشید و در نهایت به آهی تبدیل شد و به دنبال آن سکوت که البته چون دو باره حرکتم را شروع کرده بودم جیغ و داد و فریاد هوسش را از نو آغاز کرد و و هر چه می گفت تو رو خدا دیگه بسه . دیگه سوختم آتیش گرفتم ول کن معامله نبوده کمرشو محکمتر قفل کرده اجازه نمی دادم خودشو ازم جدا کنه و بازم می گاییدمش . خیلی لذت می برد . نمی دو نست چیکار کنه . قبل از این که بخوام برای سومین بار راضیش کنم دوباره توی کوسش آ ب ریختم و ار گاسم بعدی سوسن جان را به حرکت بعدی واگذار کردم . ا دامه دارد

یک تیر و دو نشان ۳(قسمت آخر) -کاوه جون نمیدونی چقدر تشنه بودم و هستم . بازم میخوام . ساعت هنوز ۶نشده . خیلی وقت داریم . بدنش را به طرف من گرفت .رودر روی من قرار داشت .-محاله من دست از سر این کیر بردارم . فکر می کنم بیست سال جوون شدم . دیگه هیچ غصه ای ندارم . نیمی از بدن سوسن یعنی از کوس به بالا بر روی تخت قرار داشت و بقیه اش یعنی پاهایش بیرون تخت قرار گرفته بود . من هم از بیرون خود را به رویش ولو کرده نیمتنه ام را به روی نیمتنه اش قرار دادم . در این سیستم کیرم یک ضرب وارد کوسش شد سینه هام با سینه هاش مماس شد و لبام روی لباش قرار گرفت . با دستهام نیز دو طرف صورتش رو نوازش می کردم .ا ین بار صدای ناله و فریادی نمی شنیدم . گویی هیپنو تیزم شده در این عالم نبود . ترس برم داشته بود که یک وقت نکند فشارش بالا رفته یا قلبش مشکلی پیدا کرده باشد .-سوسن جون بیداری ؟/؟ناله خفیفی کرد و هوس آلوده گفت بذار تو حال خودم باشم .خاطرم جمع شد .من هم با ملایمت کیرم را وارد کرده در می آوردم . درست مثل حرکت آهسته مسابقه فوتبال تا حالت شاعرانه سوسن خانوم تکمیل بشه …با ملایمت و صدایی آرام گفت که حالا سینه هامو بخور. من که نمی خواستم حالت عوض شه کمی سر و گردنم را به طرف پایین متمایل کرده ومکیدن ملایم را شروع کردم . از فرماندهی دستور رسید که محکمتر و سریعتر سینه خوری کنم . ظاهرا خانم از حالت خلسه خارج شده بودند . من هم فرصت را غنیمت شمرده سرعت گاییدن و سینه خوردن را زیاد کردم . حدسم درست بود از حالت خماری خارج شده وناله و فریاد کردنش شروع شده بود .ا ز هوس زیاد با دستش بالای کوسش را می مالید و هوسش را پخش می کرد . ناله هایش مرا به یاد استارت زدن ماشین می انداخت با تفاوت در ناله و حرکت آخر. وقتی که ناله های صاف و ممتدش در نهایت به ناله موجدار و سکوت تبدیل شد فهمیدم که یک بار دیگر به اوج آرامش و تمتع رسیده است . من هم یه خورده از آبمو واسه سوراخ کونش ذخیره کرده بودم . دیگه برای سومین بار کوسشو آب پاشی نکردم .-عزیزم کاوه قشنگم تو به اندازه بیست سال سر حالم آوردی .ا ین من و این تن من هر جور دوست داری ازش استفاده کن پاره ام کن کبودم کن گاززززم بگیر برای هر چیزی یه بهونه دارم تازه این اکبر آقا تازگیها خواجه شده . ن دیگه در بست مال توام .-خوشگل نازم من فقط اون سوراخ کون قشنگتو بکنم از یه دنیا برام بیشتر می ارزه .-قربون تو و اون کیرت بشم عزیزم -منم قربون دنیای خودت برم . در همان نقطه سوسن را بر گردانده و از او خواستم که قمبل کنه . بعد با نوک انگشتام سوراخ کون سوسنو لمس کرده و انگشت میانی ام رو تا ته/وارد مقعدش کردم . تحملش خوب بود . ظاهرا کار کرده بود . حالا کی کار کرده بود خدا میدونه .یعنی اکبر آقا هم کون دوست بود ؟با این حال ریسک نکرده کمی روغن مالیش کرده وکیر تیزمو وارد کون تمیزش کردم . ا ین یکی رو دیگه گذاشتم به اختیار خودم .چه حالی می کردم من و چه حالی می داد این سوسن خانوم !از بچگی عاشق منظره کون بودم . خیلی هوسمو زیاد می کرد . وقتی کیرم می رفت تو و بر می گشت هم از تماس با اون لذت می بردم و هم از دیدن صحنه . اگه فیلمی از این کون کونی من بر می داشتند برای جلق زدن خیلی مناسب بود . پدر و مادر عزیزم بنازم به کیر و کوستان که عجب کیری برای من درست کردید . !ساعت از ۷شب هم گذشته چه زود این سه ساعت گذشت !چند ضربه محکم بر کون و سوراخ کون سوسن جونم وارد کرده ووقتی که داغ کردم کیرمو همون داخل متوقف کرده دوطرف بالای رونشو گرفته محکم به وسط تنم چسبوندم . در اثر تماس قاچای کونش با زیر نافم کیرم دیگه تحمل نکرده وعلاوه بر خوش آمد گویی خشک و خالی یه خوش آمد گویی آبکی هم با کون سوسن جون نموده وآب جوونی رو توش ریخت . همچین کونشو چسبیده بودم که وقتی ولش کردم اثر ده تا انگشتم روش مونده بود . حیف که دیگه وقت نداشتیم وگرنه تا صبح مشغول بودیم . بهترین موقعیت بود تا ببینم می تونم قلقشو بگیرم یا نه . البته واقعا لذت برده بودم و می دونستم که اونم خیلی حال کرده بود .-سوسن خانوم به من که خیلی خوش گذشت . باور کنین اصلا نشون نمیدین یه دختر بزرگ داشته باشین . من که سارا خانمو ندیدم ولی شما از سپیده هم خوشگل ترین و جوون ترنشون میدین . حیف که نمی تونیم زیاد با هم باشیم .چند وقت دیگه کنکور بر گزار میشه و من هم دیگه پام به اینجا بسته میشه .با این شرایطی هم که شما گذاشتین بهتره که خیر ازدواج با سپیده رو بخورم .-اگه من از خیر خونه و ماشین بگذرم چی ؟./؟.خیلی از شنیدن این حرف خوشحال شده بودم .-فقط کاوه جان یک شرط داره و اونم اینه که اگه تو با سپیده من ازدواج کنی هفته ای یکی دو بار باید دستی به سرو گوش من بکشی ..با دمم گردو می شکستم تا حالا امتحان نکرده بودم یا بهانه ای پیش نیامده بود ولی می خواستم وقتی که به خونه رسیدم آزمایش کنم ببینم می تونم کله کیر خودمو ببوسم یا نه ؟/؟نمی دونم از خوشحالی زیاد بود یا بی فکری یا شایدم خود شیرینی که نسنجیده گفتم با این تزی که شما داشتید نکنه بقیه از این رفتارتون متعجب یا مشکوک بشن ؟/؟کمی با خود فکر کرد و در حالی که من بر خود لعنت می فرستادم گفت آره راست میگی ها ..دلم هری ریخت پایین و به خود گفتم لعنت بر زبانی که بی موقع باز شود -عزیزم این که غصه نداره همه دارو ندارم فدای یک ضربه کیر تو . به کسی نگی ها من یه مقداری پس انداز دارم واکبر آقا هم زیاد تو باغ نیست چند تا ملک خرید و فروش کردم و..بگذریم چون تو جوان خوب و قابل اعتمادی هستی اینارو بهت میگم . یه آپارتمان شیک ۱۸۰متری در طبقه سوم همین ساختمون یعنی یه طبقه پایین تر از اینجا درست عین ساختمون ما خالی شده و صاحبش میخواد بفروشه . یک ماشین صفر و شیک هم برات می گیرم ببینم ماکسیما چطوره ؟..در عالم خودم بوده و فکر می کردم داره شوخی می کنه ..نخیر جدی می گفت . گیج بازی و هاج و واج موندن من باعث شد که اون فکر کنه که ماکسیما سلیقه ام نمی گیره و تصویب کرد که یک تو یو تا کامری برام بگیره . داشتم شاخ در می آوردم خدایا نکنه این یه چیزی کشیده باشه لول شده باشه ؟/؟-چیه فکر می کنی باهات شوخی دارم ؟/؟درسته که من یک زنم ولی حرفی که می زنم از دهنم در میاد نه از جای دیگه و قولی هم که میدم از قول صدتا مردهم بالاتره . بعد کیرم را بوسید و گفت ارزش این خیلی بیشتر از اینهاست . فقط تو هم باید به من قول بدی که فراموشم نکنی .-سوسن باور کن من تو رو همین جوریش هم قبول دارم . برای پول نمی خوامت واقعا دوستت دارم . یکدیگر را بوسیدیم و خداحافظی کرده و با پیکان بی کلاس خود به طرف خانه به راه افتادم و دیگر واجب شده بود که هر جوری شده کیرم را ببوسم .آن شب تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .من دست خالی که نه با یک کیر تو پر صاحب چهار چیز می شدم .دو تا زن خوشگل و یک آپارتمان شیک و یک ماشین خیلی با کلاس که همیشه حسرتشو می خوردم .البته یکی از این زنا رو اسما شریک بودم ولی رسما مال خودم بود .چه تنوعی میشه !..چند روز گذشت .سوسن به تمام قول هایی که داده بود عمل کرد . مراسم خواستگاری با موفقیت هر چه تمامتر بر گزار شد . خانواده ام حسابی سور پرایز شده بودند و همان طور که قرار بود آن را به حساب خرید و فروش ملک و این جور چیزا گذاشتم که نزدیک بود گندش در بیاد چون مادرم گفت حالا که این طوره پس این چندر غاز بازنشستگی رو که به من و پدرت رسیده بنداز توی خرید و فروش شاید چند برابر بشه که من فوری گفتم مادر جان الان چند ماهه که من این کارو ول کردم بازار راکده همه سر همدیگه رو کلاه میذارن وضع خیلی خطرناک شده یه وقتی خجالتی واسه آدم میمونه اگه تازه اصل پول شما هم بر گشت نکرد چی میشه ؟/؟ اگه سر پیری به همین سود سپرده ای که می گیرین قانع باشین و ریسک نکنین خیلی بهتره .پدرم که مرد محافظه کاروبی دردسری بود حرف مرا تایید کردو جانم را خرید . عروسی مفصلی در یکی از تالار های بزرگ شهرگرفتیم که بسشتر هزینه های آن را سوسن جانم متقبل شد . هیشکی مثل اون واسه عروسی عجله نداشت . تو مجلس عروسی بد جوری اشکاشو در آورده بودم .ا ز بس خوشگل کرده بود وسکسی و ناز شده بودبیشتر حواسم پیش اون بود و لجم می گرفت از این که می دیدم با مردای دیگه سلام و علیک گرمی می کنه و اونا هم با چشای خریداری بهش نگاه می کنن . یک بار در میان جمع به او اشاره ای زده و به بهانه ای در گوشه ای خلوت تر به او گفتم می بینم بهت بد نمی گذره . خیلی لختی پختی و خوشگل کردی هوس انگیز که بودی خواستنی تر شدی . این جمله را با لحنی به او گفتم که متوجه ناراحتی و متلک من شد -خب چیکار می کردم با مانتو می اومدم ؟/؟ شندر مندر میومدم ؟/؟ نا سلامتی من مادر عروسم .آ رزو دارم . عروسی دخترمه .-من اگه فقط بفهمم تو با کس دیگه ای هم را بطه بر قرار کردی نه من نه تو خودت می دونی ..چشمانش پر اشک شد -عجب غلطی کردیم ها . تو رو خدا یه امشبو لااقل واسه همچه مراسمایی حسود نباش .از این که می بینم این قدر برای داماد و معشوق خوشگلم خوشگل شدم که حسودی می کنه به خودم امیدوار میشم ولی نمی تونم رنج و عذاب تو رو ببینم . دوستت دارم کاوه دلم می خواد زودتر این مراسم تموم شه ببینم تکلیفم چی میشه .آ یا به قولی که دادی عمل می کنی ؟/؟-مرده و قولش .-توهم نگران نباش من مرد جذاب و فهمیده و با کلاس و فرهنگی مثل تو رو که ول نمی کنم برم یک معشوقه دیگه بگیرم . من اهل خیانت نیستم .ا صلا تو مرامم همچه چیزی نیست .-پس خیانت به اکبر آقا چی ؟/؟-به اون نمیشه گفت مرد . کسی که در سن ۳۶ سالگی میاد یک دختر ۱۵ ساله رو با پول از خونواده اش می خره که دیگه بهش مرد نمیگن . یک زن هم اگه سکسش تکمیل باشه و کمبود عشق و محبت نداشته باشه مگه مرض داره خیانت کنه ؟/؟وکاوه قشنگم می دونم همه این چیزاروبه من میدی قربون شکل ماهت برم ..به میان میهمانان برگشتیم و سوسن خانوم کمی// بیشتر رعایت می کرد حتی برای رقصیدن هم بلند نشد . می دانستم از من حساب می برد. دلم سوخت کمی دموکرات تر شده بودم . به او مجوز رقص داده و او هم مشغول شد . سپیده خوشگل من خیلی ناز شده بود . از او خواسته بودم که امشب را هم بر روی کوسش تیغ نیندازد تا همه چیز آک آک باشد . شب زفاف خوب و با حالی داشتیم . وقتی پرده سپیده را پاره کردم خون زیادی از او رفت به دیدن آن سرش گیج رفت و بیحال شد . حالش را سر جایش آورده وتکنیکی نبود که تا صبح رویش پیاده نکرده باشم . چه لذتی داشت وقتی برای اولین بار کوسش را گاییدم . تنگ و چسبناک کوچولو و پر حرارت . همون احساسی را داشتم که انگار کون مامانش را می کنم .ا ول صبح بود هنوز آفتاب در نیومده که هردو خوابیدیم . سه ساعت بعدش با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدارشدم . سوسن بود -ببین اکبر رفته سرکار . سارا هم رفته اصفهان . وضع تو چطوره ؟/؟-توپ توپ فقط دروازه تو رو کم داره .-اگه راست میگی بیا تا تقدیمت کنم که چند تا گل از راه دور و نزدیک بزنی . فقط اگه میخوای بیای یه بهونه ای واسه سپیده بتراش .-نه بهونه لازم نیست فکر نمی کنم تا لنگ ظهر هم بیدار شه .یواش یواش لباسامو پوشیدم و از آپارتمتن خودمون خارج شده رفتم یک طبقه بالاتر . شب زفاف که تمام شده بود حالا باید مراسم روز زفاف را هم انجام می دادم . کمی خسته بودم ولی هیکل رعنای سوسن درست با همون لباسا و ترکیبی که دیشب داشت کیر خوابیده ام را بیدار کرد . میدونم دوباره تلاش کرده بود خودشو مثل شب عروسی دخترش در بیاره . متوجه شد که چقدر دلمو برده . ا مون ندادم .لباشوبه لبای خودم چسبوندم و این بار روی تخت درازش کردم و طوری رفتار می کردم که انگار اولین کوس و کونیست که در دوران زندگیم نصیبم شده و این هم اولین لحظه زفافم می باشد ..فیلم بازی نمی کردم راستی راستی تحریک شده بودم .ا ز پهلو از پشت از جلو از بغل از کون از دهن هر جوری که دوست داشتم کردمش ..-بززززززن بززززن کاوه جوووون من و تو با هم عروسسسسی کردیم مگه نه ؟/؟آرررررره سوسسسسسن خوشگلم .راستی چند روز دیگه که درس سارا تموم شه و برگرده تکلیف ما چی میشه ؟کیر مرا در دست گرفت و گفت قربون این کییییرررر کلفت و با مرامت برم که نمیدونی تا حالا چه خیرایی رسونده دست چه کسایی رو گرفته وگره از چه مشکلاتی باز کرده !این کیر من سرکشو آرام و رام کرده . موجب شده خیلی جاها کوتاه بیام . در مورد تو درمورد سپیده و خیلی چیزارو بفهمم که زندگی فقط پول نیست . راستش سارا یک خواستگار اصفهانی داره . دانشجو و همکلاسشه پدرشم از بازاریهای پولداره . من تا حالا مخالفت می کردم چون سارا باید اصفهان میموند و همونجا زندگی می کرد اما حالا که فکرشو می کنم نباید دو تا جوونو از هم جدا کرد .-ناقلا منظورت من و توییم ؟/؟خندید و گفت نه منظورم هردو جفت ماییم .-با این حساب اوضاع جور جوره وبا شنیدن این خبر خوش کیر من هم در این خوشحالی سهیم شده و با سرعت و شدت بیشتری سوسن جان را به ار گاسم رساند و ته مانده آبی راهم که از دیشب باقی مانده بود به کوس مادر زن جان ریخت . پس از یک ماه با خبر شدم که سوسن و سپیده هر دو حامله هستند . اصلا دوست نداشتم سوسن پس از بله گفتن و هماغوشی با من خود را در اختیار شوهرش بگذارد و یا در این مورد چیزی بشنوم ولی برای یک بار هم که شده مجبور بود این کار را بکند تا بچه را به گردن شوهرش بیندازد .دایی زودتر از خواهر زاده به دنیا آمد ه هردو پسر بودند . اکبر آقا چون فردی با اعتقاد بود اسم پسرشو یعنی پسر من و سوسنو اسماعیل گذاشت و من هم اسم کوروشو برای محصول مشترک خودمو سپیده انتخاب کردم …چند ماه پس از ازدواج من و سپیده سا را هم با دانشجوی همکلاسش ازدواج کرد و در همان اصفهان ماند . من و سوسن جان هم حداقل هفته ای سه بار با هم سکس داریم .ا لبته بیشتر از اینها می تونیم با هم باشیم ولی باید فکر این کمر صاحاب مرده و ذخیره آب خودمم بکنم که اگه تموم بشه یعنی منم تموم شدم . هنوز بچه هام یک سالشون نشده بود که متوجه شدم سپیده برای دومین بار بار دار شده وقتی این خبر به گوش سوسن رسید کمی ناراحت شده حسودیش شد .من هم از دلش در اورده و پس از ان که مدتی قرص نخورد او هم بار دار شد . این بار نوبت خواهر زاده بود که زود تر به دنیا بیاید .بله خواهر زاده زودتر از خاله اش به دنیا امد .اسم دختری را که محصول من و سپیده بود کتایون گذاشتیم و اکبر آقا هم که سر پیری حسابی مغرور شده و به کیر و آب کیرش می نازید اسم دختر منو سوسنو که فکر می کرد دختر خودشه گذاشت اکرم . ای بابا !اکبر جون پدر زن عزیزم که دارم مدام زنتو می کنم و بچه هامو به اسم بچه های تو تحویل جامعه میدم .قرن قرن بیست و یکمه یه خورده اسمهای فانتزی تر و تو دل برو تر انتخاب کن دیگه .البته در انتخاب اسم ,سوسن به اکبر آقا سختگیری نمی کرد و گرنه یک اشاره اش کافی بود . هردوی ما حساب می کردیم که ممکن است باز هم از این دسته گلها به آب دهیم در این مورد سخت نمی گرفتیم بگذار اکبر جان دلش خوش باشد . چون تنها جایی که اکبر آقا مثلا کمی سیاست می کرد سر بچه آوردن سوسن بود . البته از چهارمی به بعد . چون وقتی که پسر دار شدند می گفت بسه دیگه منم خرش کرده می گفتم پدر سرمایه که داری بچه نگه دار هم که داری کمرت هم که مثل کمر یک جوان ۲۰ ساله داره کار می کنه نطفه هایت هم که با همون یک بار هدف گیری به خال می زنه .این قدر سخت نگیر هر وقت زنت بچه خواست نه نگو .منتها تو خودت پیش قدم نشو ..بالاخره امید و آرزو داره جوونه شوق داره دلشو نشکن . فقط به فکر خودت نباش .با این چرندیات ذهنش را برای حوادث آحتمالی آینده آماده می کردم .ا ین سپیده همسر ناز و دو ست داشتنی من که یک تار موی سرش را با دنیا هم عوض نمی کنم خیلی از مامانش تعریف می کنه برام از داستانهای تمثیلی میگه واین که مادر ها خیلی هوای دختراشونو دارن .مثال یک بومو دو هوارو که خودم قبلا داستانشو خونده بودم برام شرح داد که یک زنی بود که یک شب پسر و عروس و دختر و دامادش برای خوابیدن میان خونه شون . هوا گرم بود و میرن پشت بوم بخوابن .مادره شب که میره سرکشی به پسر و عرو سش سفارش می کنه که از هم فاصله بگیرن هوا گرمه و میره طرف دختر و دامادش و میگه به هم نزدیک بشن و بچسبن که هوا سرده از همین جا این مثال پیدا ش شده که قربون برم خدا رو یک بوم و دو هوا رو .باخودم گفتم ای سپیده جان خبر نداری که این سوسن جان برات شده مثل یک هوو.ا ین منم که باید کیرمو دست بگیرم و این شعر من در آوردی را بخونم که قربون برم جهان را یک کیر و …ببخشید ..یک تیر و دو نشان را ….پایان

فریب : قسمت اولشسته بودم توی پارک و داشتم به این چند سال فکر می کردم. چقدر سختی کشیدم و تحمل کردم … چقدر سرکوفت شنیدم اما به خاطر حفظ زندگیم تحمل کردم … آخرشم هیچ خیری از این زندگی لعنتی ندیدم… سرمو گرفتم بین دستام و چشمام و بستم … ذهنم رفت به اون روزها که تازه با وحید آشنا شده بودم… ۲۲ سالم بود و توی شرکت عموم کار می کردم . منشی مخصوص عموم بودم و کارای کوچیک و بزرگ شرکت به عهده من بود و مثل آچار فرانسه بودم. خیلی روم حساب می کردن و مورد اعتماد کل شرکت بودم.. به قول همکارام سر زبونم از همه بیشتر بود و مار رو از لونه اش می کشیدم بیرون. وحید پسر یکی از دوستای عموم بود که گاهی با پدرش میامد شرکت . بر عکس من که شر و شلوغ بودم و شرکت رو می ذاشتم رو سرم وحید خیلی آروم و جدی بود. چهره خیلی جدی داشت و کم پیش میامد لبخندی ازش ببینم. اوایل فکر می کردم خودشو می گیره یعنی همه تو شرکت همین فکرو می کردیم . اما به مرور که چند بار دیگه دیدیمش و یکی دوباری که بیرون منتظر می موند تا پدرش و عموم کاراشون تموم شه با هم صحبت کردیم به نظرم نمی یومد بخواد کلاس بذاره یا افه بیاد. ولی خیلی جدی بود و موقعی که شوخی می کردم باهاش به زور یه لبخند مصنوعی می زد تا من ضایع نشم. کم کم رفت و آمدش به شرکت بیشتر شد و بیشتر با هم صحبت می کردیم . با اینکه اصلا از لحاظ روحی با هم جور نبودیم اما ته دلم احساس می کردم بهش علاقه مند شدم. اما چون وحید خیلی جدی بود فکر می کردم این حس یه طرفه است. واسه همین سعی می کردم این احساسمو سرکوب کنم. اما موفق نمی شدم .. دیگه جوری شده بود که اگه یه هفته ازش خبری نمی شد به یه بهانه ای سعی می کردم یه تماسی باهاش داشته باشم. دو سه تا از همکارام فهمیده بودن و سر به سرم می ذاشتن. در کمال ناباوری بعد از ۶ یا ۷ ماه بود که وحید رسما راجع به من با عموم صحبت کرد و خواست یه روزی رو تعیین کنیم تا با هم بریم بیرون و جدیتر صحبت کنیم. روزی که اومده بود و خواست خصوصی با عموم صحبت کنه اصلا احتمال هم نمی دادم راجع به من باشه. وقتی اون رفت و عموم من و صدا کرد تو اتاقش و بهم گفت : وحید تو رو خواستگاری کرده پریسا .می خوام بدونم نظرت چیه قرار شده اگه تو موافق باشی یه روز رو قرار بذاریم و برید یه صحبتی با هم بکنید… اگه همه چیز خوب پیش رفت بعد به خانواده ات بگو و موضوع رو رسمی تر کنید. واقعا وقتی شنیدم وحید منو خواستگاری کرده داشتم از خوشحالی و تعجب سکته می کردم .. وحید ؟؟!!!! اون آدم خشک و جدی یعنی به من علاقه داشت… حالا که فهمیدم اونم بهم علاقه داشته خیلی خوشحال بودم … چند روز بعد توی یه پارک قرار گذاشتیم و شروع به صحبت کردیم و بیشتر از جزئیات و خصوصیات هم گفتیم… همه چیز خوب بود و … اما یه چیزی که نگرانم می کرد این بود که من خیلی شاد و شلوغ بودم و از سرو صدا و مهمونی و جشن و از این شلوغ بازیا خوشم میامد اما وحید فقط یه همسرمطیع و یه زندگی آروم می خواست . خب اینقدربهش علاقه داشتم که بهش بگم باشه. من دختر مطیعی بودم اما آروم نبودم .. به خودم گفتم باشه یه ذره سعی می کنم خودمو جمع و جور کنم…وقتی رفتم خونه با خوشحالی همه چیزو تعریف کردم البته مامانم می دونست موضوع رو اما حالا دیگه واقعا همه چی داشت شکل جدید و رسمی به خودش می گرفت …برگ تازه ای از زندگی هر دوی ما داشت ورق می خورد و من احساس خوبی داشتم با تمام وجودم وحید رو دوست داشتم و این علاقه رو بروز میدادم …شب خواستگاری بهترین شب زندگیم بود.. وحید با اون کت وشلوار کرمی خیلی خوش تیپ شده بود البته کلا کت وشلواری بود.. قبل از آشنایی وقتی میدیدمش کلی با همکارام می خندیدم و می گفتیم بدبخت شبا هم با کت و شلوارش می خوابه. اما حالا چقدر به نظرم خوشگل میامد…موهای مشکی اش رو داده بود بالا… چشم و ابرو مشکی بود و یه ته ریش پروفسوری هم می ذاشت و پوستش تقریبا سبزه بود… خیلی دوست داشتنی بود اما صورتش همیشه بدون لبخند بود… سرمو بلند کردمو نگاهی به ساعتم انداختم واااااااای خیلی دیر شده بود و من تو افکارم غرق شده بود… از جام بلند شدم و رفتم به طرف خیابون… اینقدر گیج بودم که یادم نمیامد ماشینو کجا پارک کردم..یه ذره مثل منگا دور و اطراف و نگاه کردم تا چشمم خورد به ماشین…. حال خوبی نداشتم تا خونه به زور خودمو رسوندم… وارد خونه که شدم مامان سریع پرید جلومو گفت پریسااااا اومدی؟ کجایی دختر؟ چرا گوشیتو خاموش کردی دلم هزار راه رفت… جواب ندادمو رفتم تو اتاقم… همون جوری با مانتو روسری ولو شدم رو تخت و چشمامو بستم … مامان اومد تو باز اون نگرانی همیشگی اش شروع شد … کنارم نشست و گفت پریسا … دنیا که به آخر نرسیده … روزی هزاران نفر توی این دادگاه ها از هم جدا میشن.. تو دیگه بچه نیستی … الان ۴ ماهه که طلاق گرفتی اما هنوز همون پریسای بی حوصله و عصبی هستی … ناسلامتی تو یه دختر ناز و کوچولو داری…. به خاطراون یه کمی به خودت برس … آخه اون بچه چه گناهی داره که هر وقت میری دیدنش باید تو رو اینجوری ببینه… دست خودم نبود از همه چیز بدم میامد و هیچی خوشحالم نمی کرد رومو برگردوندم و به پهلو خوابیدم مامان آروم بلند شد و رفت بیرون … بغضم ترکید… اشکام به سرعت از چشمام می ریخت پایین … دلم می خواست نازنینم همیشه کنارم باشه.. دوست نداشتم هفته ای یکبار ببینمش .. دخترم بود . نمی تونستم تحمل کنم تا هفته بعد… وقتی یاد اون روزها می افتادم به خودم فحش میدادمو می گفتم کاش روزیکه با وحید صحبت کرده بودم بهش جواب منفی می دادم کاش بیشتر فکر می کردم… کاش اینقدر سریع جواب نمی دادمو و هزاران کاش دیگر… شب خواستگاری به خوبی تموم شد.. وحید تک پسر بود و غیر از خودش ۲ تا خواهر داشت که یکیش ایران نبود و اون یکی هم عشق اروپا داشت و می خواست بعد از ازدواجش بره اروپا… مامانش به نظرم خیلی منطقی میامد..به نظر زن پخته و کاملی بود.. از اونایی بود که خوب به خودشون می رسن … اندام خوبی داشت و حسابی هم تیپ می زد.. موهای مش شده اش ریخته بود روی پیشونیشو یه عینک ظریف هم زده بود که مرتب بالا و پایینش می کرد… باباش مثل خودم بود … خوش خنده و شلوغ … خیلی خوشم اومد ازش … گفتم کاش وحید هم یه ذره از باباش یاد بگیره… خب چون ما با هم حرفامونو زده بودیم حرف زیادی نمونده بود.. همه حرفا و قرار مدارا گذاشته شد و من و وحید ۱ ماه بعد با یه مراسم با شکوه و زیبا به عقد هم دراومدیم… قرار شد چند ماه بعد عروسی کنیم… دوره نامزدیمون خیلی کوتاه بود فقط ۳ماه بود…وحید همه چیزش آماده بود … از دوره نامزدی که هیچی نفهمیدم … وحید رو فقط هفته ای دو بار میدیدم اینقدر تو کاراش غرق بود که بیشتر با هم تلفنی صحبت می کردیم… وقتی بهش می گفتم بریم بیرون یا گردشی چیزی می خندید و می گفت پریسا این لوس بازیا چیه …. بعد از عروسی بیشتر کنار همیم …قول میدم… منم اعتراض نمی کردم زیاد چون دوست نداشتم ناراحت بشه… عشقم از قبل خیلی بیشتر شده بود … واقعا عاشقش شده بودم و هر کاری می خواست انجام می دادم… ادامه دارد ….

فریب : قسمت دومبعد از سه ماه ما عروسی کردیمو رفتیم زیر یه سقف … منم دیگه شرکت نمی رفتم و خونه بودم چون وحید ازم خواسته بود بعد از عروسی نرم شرکت و بمونم توی خونه …. به قول خودش یه کدبانوی حسابی باشم… خب روزهای اول خیلی شیرین بود و هر دو راضی بودیم…از اینکه همسر وحید بودم به خودم می بالیدم…یک مرد واقعی بود… حتی گیر دادنها و تعصباتش رو هم دوست داشتم … بد اخلاقیاش هم واسم شیرین بود… اما این خوشیها و شیرینها یواش یواش رنگ باخت…. به مرور فهمیدم منظور وحید از مطیع و آروم و این حرفا چیه…. یعنی خونه دوستام نرم …بدون اجازه وحید حتی خونه مامانم هم نرم….مهمترین کار من آشپزیه… خونه همیشه مرتب باشه و من سعی کنم زیاد با همسایه یا آشناها قاطی نشم.. توی مهمونیا مواظب باشم زیاد بگو بخند راه نندازم.. خیلی به خودم نرسم و سعی کنم معمولی باشم .. اوایل با اینا کنار اومدم و گفتم به مرور اخلاق وحید هم عوض میشه… اما فایده نداشت و وحید مرتب بدتر می شد و دیگه حتی شبها هم به زور میامد خونه و می گفت کارای شرکت زیاده … صبح تا شب که تنها بودم دلم خوش بود وحید شب میاد اما وقتی میامد هم هیچ فرقی به حال من نمی کرد چون اینقدر خسته بود که یه دوش می گرفت و مثل جنازه ولو می شد رو تخت…یک سال از زندیگیمون گذشته بود با اینکه از اخلاق وحید ناراحت بودم اما هنوزم مثل قبل دوسش داشتم این من بودم که از صبح تا غروب چند بار بهش تلفن می زدمو حالش و می پرسیدم اما اون اینقدر سرش شلوغ بود که چند دقیقه کوتاه باهام حرف می زد …این من بودم که تا نصف شب بیدار می شستم تا وحید بیاد با هم شام بخوریم.. اما اون یا از خستگی میلی به شام نداشت یا تو شرکت یه چیزی خورده بود… زندیگیم خیلی یکنواخت و بیروح بود… خانواده خودمم زیاد از این وضع خبر نداشتن سعی می کردم وانمود کنم که هیچ مشکلی ندارم.. دیگه مثل قبل شاداب و سرحال نبودم.. خیلی پکر و بی حوصله شده بودم دلم برای روزهایی که با دوستام می رفتیم گردش و خوش بودیم تنگ شده بود.. اونا هم کم و بیش می دونستن اخلاق وحید چه جوریه واسه همین بیشتر تلفنی حال همدیگرو می پرسیدم … خانواده وحید که پسرشون رو می شناختن می تونستن حدس بزنن وضعیت ما چه جوریه .. واسه همین مادر وحید هر از گاهی بهم می گفت اگه بچه داشتین الان توی خونه احساس تنهایی نمی کردی عزیزم.. بهش گفتم من ازخدامه اما وحید میگه فعلا زوده.. گفت من باهاش صحبت می کنم .. اینطوری که نمیشه تو همش تو خونه تنها هستی آخرش که چی؟! یه بچه داشته باشین اونم نسبت به زندگیش احساس مسئولیت بیشتری می کنه. تصمیم گرفتم با وحید جدی تر حرف بزنم و بهش بگم که اینجوری من تو خونه می پوسم تا حالا هر چی اون گفته بود من قبول کرده بودم حالا نوبت اون بود…ای کاش فکر می کردم اگه بچه دار هم شدیم و وحید باز همین جوری بود چی ؟! کاش اول مشکلم رو باهاش مطرح می کردم بعد خودم راه حل رو می دادم اما این فکراون موقع به ذهنم نرسیده بود… خلاصه با اصرار زیاد من و گاهی هم حرفای خانواده هامون که ما می خوایم نوه امون رو ببینیم بالاخره وحید رضایت داد… اما گفت یادت باشه مسئولیتش خیلی سخته و من پروژه های بزرگی دارم و نمی تونم از صبح تا شب کنارت باشم و این تو هستی که مسئولیت و کارت چند برابرمیشه… گفتم باشه . از اینکه تو خونه بپوسم بهتره دوست دارم بچه داشته باشیم… خلاصه بعد از چند ماه من باردار شدم. از خوشحالی سر از پا نمی شناختم. روزیکه برگه آزمایش رو گرفتم بلافاصله به وحید زنگ زدمو خبر دادم .. اونم خیلی خوشحال شد و کلی بهم تبریک گفتیم … از اینکه صدای شاد وحید رو شنیدم خیلی خوشحال بودم. به خاطر بارداری من اخلاقش خیلی بهترشده بود. دیگه سعی می کرد شبا زودتر بیاد خونه و کمتر عصبی می شد. ظهر و عصر زنگ می زد بهم و حالمو می پرسید و میگفت اگه تو خونه تنهایی و حوصله ات سر میره برو پیش مامانم اینا یا مامان خودت… سعی می کرد منو ببره بیرون و بگردونه خلاصه اخلاقش خیلی خیلی فرق کرده بود ..با خودم می گفتم دختر چرا زودتر این تصمیمو نگرفتی… دو هفته آخر بارداریم وحید مرخصی داشت و کاراش رو به همکاراش سپرد و خودش دربست کنار من بود…استراحت مطلق داشتم از ماه های آخر بارداریم دیگه هیچ کاری نمی کردم و همه کارام به عهده وحید و خانواده ها بود…بیشتر از همه به خاطر وحید خوشحال بودم… خب از قبل رفته بودم دکتر و می دونستم بچه امون دختره… وحید دختر خیلی دوست داشت اسم نازنین رو هم اون واسش انتخاب کرد… گاهی سرشو می ذاشت روی شکممو با نازنین حرف می زد… اون لحظه فقط از خدا می خواستم همه چیز همین جوری قشنگ و زیبا بمونه … بالاخره نه ماه تموم شد و نازنین کوچولوی من به دنیا آمد. توی بیمارستا ن وفتی پرستارا دادنش بغلم از خوشحالی اشک می ریختم. از اینکه یه دختر خوشگل و سالم داشتم خیلی خوشحال بودم و حضور گرم وحید کنارم خوشحالیمو صد چندان کرده بود… منو نازنین رو توی بغلش گرفته بود و می بوسید .. اصلا یادمون رفته بود کجاییم… کاش همه چیز همون جوری می موند… ای کاش برگ زندگی شیرین من ورق نمی خورد… فکر اون روزهای شیرین هیچ جوری از ذهنم بیرون نمی رفت… بازم برگشته بودم به اون روزها.. ساعت رو نگاه کردم ۲:۱۴ بود.. اصلا خوابم نمیامد… احساس ضعف می کردم … آهسته در رو باز کردمو راه افتاد سمت آشپزخونه… همه خواب بودن.. حتی پویا برادر که عادت داشت تا دیر وقت بیدار باشه هم برق اتاقش خاموش بود.. پویا خیلی غصه منو می خورد.. سه سال از من بزرگتر بود و از اون بچه مثبتای واقعی بود که عشقشون کتابخونه شونه… منم خیلی واسش درد دل می کردم . پویا از مشکل آخرم هم خبرداشت چیزی که نتونستم به مامانم اینا بگم . البته شرایطی پیش اومد که پویا خیلی واضح می تونست حدس بزنه چه اتفاقی واسم افتاده . خب به خاطر فهمیدن مشکلم خیلی بیشتر غصه می خورد آخرین و بدترین ضربه ای که از وحید خورده بودم و حتی باورم نکرده بودم که اون کسی که اون بلا رو سر من آورد وحید بود. در یخچال و باز کردم یه شیشه آب برداشتم و یه کمی ازش خوردم .. یه آبی به دست و صورتم زدم . فایده نداشت حالم بهتر نمی شد … از همه بدتر هم دیدن خونواده ام تو این وضعیت بود که چقدر دیدن این وضعیت افسرده من عذابشون میده.. دوست داشتم خودمو تغییر بدم اما نمیتونستم . دست خودم نبود به هیچ کس اعتماد نداشتم . فکر می کردم هیچ کس نمی تونه کمکم کنه. دوباره برگشتم توی اتاقم . نشستم روی تختم و دستام رو گذاشتم زیر چونه ام.. دیگه اتاقم رو هم دوست نداشتم ..با خودم فکر می کردم یه روزی من تو این اتاق چقدر خوش و شاد بودم اما حالا از درو دیوارش بدم میاد…چشمم خورد به قاب عکس نازنین که روی میز بود. دختر خوشگلم … این عکش مال ۱ سالگیش بود.. یه لبخند خوشگل زده بود و دستش رو گذاشته بود روی گونه اش… دلم می خواست الان تو بغلم بود… روزهای اول که از بیمارستان مرخص شده بودم مامانم قرار بود چند روزی پیشم بمونه … واقعا خونمون رنگ و بوی جدیدی گرفته بود .. انگار همه جا و همه چیز نو شده بود.. روزها می گذشت و نازنینم بزرگ تر می شد… وحید روزهای اول شبا زود میامد خونه به قول خودش عشق نازنین نمی ذاشت بمونه سرکار.. من همه وقتم مال نازنین شده بود… از صبح زود که چشمای قشنگش رو باز میکرد تا نصف شب که چند بار بیدار می شد و شیر می خورد ….خواب و خوراکم شده بود دخترم… وقتی می خوابید تازه فرصت می کردم به کارام برسم . ادامه دارد ….

فریب : قسمت سومرسیدگی به نازنین تموم وقت منو گرفته بود و منم دیگه کمتر به وحید گیر میدادم … دیگه خودم وقت نمی کردم بهش بگم منو ببر بیرون بگردیم یا زودتر بیا خونه و از این جور حرفا چون واقعا وقتی واسه این کارا نداشتم خب وحید هم خیلی راحت بود چون دیگه راحت به کاراش می رسید و از صبح تا شب تو اون شرکت بود … بعضی وقتا از خستگی شبا بدون اینکه شام بخورم خوابم می برد.. واقعا تنهایی از پس این همه کار برنمی آمدم اگه مامانم بهم سر نمی زد و نیمی از کارام رو نمی کرد حتما می مردم.. همه چیز عادی پیش می رفت تا اینکه نازنین ۱ ساله شد… طبیعی بود که دیگه مثل قبل وقت منو نگیره .. فرصت می کردم به کارام برسم .. با اینکه نازنین خوشگلم رو داشتم اما باز یه کمبودی حس می کردم و اون کمبود حضور وحید بود . دلم می خواست یه چند ساعتی با هم باشیم و دو تایی نازنین رو ببریم گردش اما همیشه من خودم تنها این کارو می کردم وحید فرصت این کار رو نداشت… کلافه بودم … آخه این چه زندگی مشترکی بود که من فقط خودم بودم و خودم… فکر کرده بودم اگه بچه داشته باشیم وحید بیشتر به زندگی توجه کنه اما این فکرم فقط روزهای اول جواب داد چون دوباره وحید مثل قبل شده بود… هر چقدر باهاش صحبت می کردمو می گفتم یه جوری برنامه ریزی کنه که یه ساعتی رو با هم باشیم می گفت : من که بهت گفته بودم .. بچه داری سخته خودت خواستی … یادته بهت گفتم مسئولیت شرکت با منه و نمی تونم دائم خونه باشم.. حوصله هیچ کاری رو نداشتم … بد شرایطی داشتم نمی تونستم بی خیال شم و سرم به کارم باشه… وحید اصلا از زندگی مشترک چیزی نمی دونست… کسی هم نمی تونست کاری بکنه چون اون قدر کارش واسش مهم بود که هیچ جوری حاضر نبود حداقل دوساعت زودتر بیاد خونه… هر چقدر خانواده من و حتی خانواده خودش باهاش صحبت کردن فایده نداشت .. وحید آدم کار و شرکت بود… من یه زن جوان بودم که وحید حتی نمی تونست نیاز جنسی منو برآورده کنه چون اونقدر خسته بود که دیگه قدرتی واسه این کار نداشت .. هیچ کدوم از کارایی که می کردم نمی تونست توجه وحید رو جلب کنه از آرایش های متنوع گرفته تا انواع تیپ و لباس و ….. فایده نداشت وحید منو نمی دید… نازنین هم زیاد با وحید جور نبود.. بچه ام اصلا باباش رو نمی دید و نمی شناخت… وحید گاهی شبا می رفت تو اتاق نازنین و یه بوس از گونه اش می کرد و می رفت می خوابید.. تنها دلخوشی که باعث شده بود توی اون خونه بمونم نازنین بود … می دونستم بالاخره صبرم تموم می شه اما به خودم می گفتم همه چیز درست میشه … دو سال بود که داشتم به خودم امید می دادم … اما هی بدتر می شد… دیگه تصمیم گرفته بودم به هیچ کدوم از حرفای وحید گوش نکنم و همون پریسای قبل باشم.. تا حالا هر کاری وحید خواسته بود من کرده بودم … وقتی فکر می کردم می دیدم این قدر که من دوسش داشتم و به حرفاش گوش داده بودم اون هیچ کاری واسه من نکرده بود… خوب فکرامو کرده بودم و تصمیم گرفته بودم خودم باشم.. مثل قبل لباس می پوشیدم و به خودم می رسیدم و هر مدلی هم که دوست داشتم آرایش می کردم .. (حتی خیلی بیشتر از اون موقع ها که مجرد بودم..) وقتی بیرون می رفتم و می دیدم بعضی ها با چشماشون می خوان منو بخورن می گفتم کاش وحید هم اینجوری بود… از لحاظ ظاهری خوشگل بودم .. تا قبل از اون چون نازنین همه وقتمو گرفته بود فرصت نداشتم خیلی به خودم برسم.. واسه همین اولین فرصتی که گیر آوردم رفتم آرایشگاه و موهامو یه رنگ و مش خوشگل در آوردم .. با اینکه یه بار زایمان داشتم اما اندامم رو خوب حفظ کرده بودم و وزنم مناسب بود. رنگ موهام زیباییمو صد برابر کرده بود . می دونستم هیچ کدوم این کارا روی وحید اثری نداره اما این کارا رو واسه آروم شدن دل خودم می کردم. شب که وحید اومد و منو دید اول یه ذره تعجب کردو بعد گفت : خبری شده ؟ گفتم نه چطور مگه ؟ دیدم چیزی نگفت خودم گفتم خوشگل شده موهام ؟ گفت : آره … نگفته بودی می خوای بری آرایشگاه .. بچه رو کجا گذاشتی ؟ گفتم پیش مامانم گذاشتم از صبح اونجا بودم… قیافه اش در هم شد توی دلم احساس پیروزی داشتم .. یه کمی بهم نگاه کردو رفت تو اتاق … وحید رفت یه دوش بگیره منم تو اون فاصله لباس خواب خوشگلی رو که داشتم و پوشیدم و یه عطر خوش بو هم به خودم زدمو و ماهواره رو گذاشتم روی یه کانال نیمه سکسی و خودمم پاهام رو انداختم روی هم جوری که تا ته رونم معلوم بشه و یه کمی خودمو کج کردم تا شورتم هم یه ذره دیده بشه … همون جوری نشستم تا وحید بیاد بیرون .. بعد از چند دقیقه که اومد بیرون چون حموم جوری بود که باید می چرخید یه کمی به سمت راست تا منو ببینه اول مستقیم رفت طرف آینه قدی که رو به روش بود … بعد چشمش خورد به من که اون مدلی نشسته بودم و از همه مهمتر اون کانالی که داشتم می دیدم … خنده ام گرفته بود می خواستم برگردمو قیافه متعجبش رو ببینم اما خواستم خودش عکس العمل نشون بده… اومد جلوتر و یه نگاه به تلویزیون انداخت و گفت این چه کانالیه؟ پریسا فیلم سکسی هم دوست داری ؟ می دونستم داره تیکه می اندازه اما با خونسردی گفتم : آره … ما که خودمون مثل پیرمردا و پیرزنا دو هفته یه بار سکس داریم حداقل اینا رو ببینم .. گفت : تو امشب چته ؟ چرا اینجوری شدی ؟ من خوشم نمیاد بشینی فیلم سکسی نگاه کنی …دوست داری بشینی و کیر مردا رو نگاه کنی ؟ پاشو برو بخواب .. حرفش عصبیم کرد و نمی دونم چی شد که گفتم : بدبخت اگه کیر تو هم این شکلی بود که نمی رفتم سراغ اینا… صورت وحید سرخ شد و بازومو گرفت و بلندم کرد و جلوی همدیگه ایستادیم و با عصبانیت داشت نگام می کرد … گفت چه مرگته پریسا ؟ این حرفتو نشنیده می گیرم .. گفتم تو چه مرگته وحید ؟ چه غلطی می کنی که نمی تونی زودتر از ساعت ۱ و ۲ نصف شب بیای خونه … من نمی خوام اینجوری زندگی کنم .. من چه فرقی با یه زن بیوه دارم فقط یه اسم تو شناسنامه ام هست … وحید من این زندگی رو …. پرید وسط حرفمو فریاد کشید : چقدر این بحثو پیش می کشی ؟ می خوای صبح تا شب بشینم ور دلت و باهات سبزی پاک کنم ؟ مگه بهت نگفتم من سرم شلوغه نمی تونم اون همه آدم و بذارمو بیام خونه با همدیگه بریم ددر ..از صدای فریاد وحید نازنین از خواب پرید و صدای گریه اش اومد .. خواستم جواب وحید رو بدم اما رفتم تو اتاق نازنین تا آرومش کنم.. بغلش کردمو بوسیدمش .. یه کمی آروم باهاش حرف زدم تا خوابش برد… بغض خودمم ترکیده بود و آروم اشک می ریختم … شب رو تو اتاق نازنین خوابیدم .. این کار وحید باعث شده بود تصمیم من جدی تر بشه … بد جوری به لج کردن افتاده بودیم از اون شب به بعد.. اگه مهمونی دعوت می شدیم من بازترین لباسمو می پوشیدم و حسابی آرایش می کردم و کلی هم می رقصیدم … چون توی رقص هم کم نداشتم موقع رقصیدنم همه بهم خیره می شدن و من از اینکه می دیدم وحید از عصبانیت سرخ شده بیشتر می خندیدمو و رقصم رو طولانی تر می کردم.. دیگه صبح تا شب هم خونه نبودم .. یا می رفتم خونه مامانم یا پیش دوستام بودم .. شبا هم که میامدم خونه تازه شروع دعوامون با وحید بود .. چرا این کارو کردی ؟ چرا رفتی اونجا ؟ چرا اون حرفو زدی ؟ اونم حسابی با من لج می کرد واکثر شبا خونه نمیامد و توشرکت می خوابید … منم پیش نازنین می خوابیدم و سعی می کردم اصلا از این موضوع ناراحت نشم… یواش یواش لجبازی و دعواهامون بالا گرفته و خونواده های هر دومون با خبر شدن که ما مشکل داریم …ما دو تا رو یه جا گیر می آوردن و شروع می کردن به صحبت و اندرز .. ولی فایده نداشت نه وحید آدم می شد و نه من… اون می گفت همینه که هست .. پریسا می دونه می چه جوری هستم اما هی بهانه می گیره .. منم می گفتم من همینم که هستم .. از قبل هم اینجوری بودم این باید می رفت یه زنه افسرده می گرفت… هیچ کدوم کوتاه نمی آمدیم و این وسط نازنینم که حالا ۲سال و نیمش بود داشت قربانی می شد… دلم به حالش می سوخت اما اونم از پدر چیزی نفهمیده بود.. واقعا وحید واسش پدری نکرده بود …نازنین هنوزم وحید رو به خوبی نمی شناخت.. تو این مدت وحید یک ساعت هم کنار نازنین نبود در حالیکه ادعا می کرد هر کاری می کنه تا نازنین در رفاه باشه … تحمل این وضعیت دیگه خیلی سخت شده بود و از عهده هر دوی ما خارج بود… تا اینکه یه اتفاق لعنتی همه چیز رو به نفع وحید تموم کرد و باعث شد من همه چیزمو از دست بدم… یه شب وسط دعوامون بود که نازنین از خواب بیدارشد ..رفتم تو اتاقش و بغلش کردمو داشتم آرومش می کردم که صدای وحید عصبیم کرد که گفت : تازه یاد کس و کونش افتاده … به هر کی میرسه باید یه چشمه بهش نشون بده… طاقت نیوردم و همون طوری که نازنین بغلم بود رفتم و فریاد زدم خفه شو … کاش مشکل من همین بود اگه مشکلم این بود که خیلی راحت یه آدم حسابی پیدا می کردمو می آوردم خونه …به طرفم حمله کرد و جوری کوبید توی صورتم که با بچه افتادم روی زمین .. نازنین به شدت ترسیده بود و جیغ می کشید و گریه می کرد .. از گوشه لبم داشت خون میامد .. وحید اومد نازنینو بغل کرد و گفت : حالا گم شو برو یه آدم حسابی پیدا کن… خیلی عصبانی بودم … اینقدر که می تونستم وحید و تیکه تیکه کنم.. اینقدر پست بود که فکر می کرد من مشکلم این چیزاست .. می خواست به همه بگه که من زن بدی هستم و به خاطر هرزه گری من مشکل داریم .. خوب نقشه ای کشیده بود … اما من نمی ذاشتم موفق بشه .. به زور از جام بلند شدم در حالیکه هنوز وحید داشت فحش های رکیک بهم میداد .. گلدونی رو که روی میز بود برداشتم و پرتش کردم طرف وحید که یهو اونم که پشتش به من بود برگشت و.. اون گلدون لعنتی توی یه لحظه خورد به سر نازنینم.. صدای فریادش بلند شد و خون از سرش می ریخت … من مثل یه مجسمه ایستاده بودم … وحید داد زد : چی کار کردی بیشعور؟ با این بچه چی کار داری ؟ برو گمشو بیرون از این خونه .. تو به بچه خودتم رحم نمی کنی … می خواستم بهش بگم که من نمی خواستم به نازنین آسیبی برسه اما نمی تونستم حرف بزنم … می لرزیدم و گریه می کردم … نازنینم سرو صورتش خونی بود اونم به دست من …. وحید به سرعت کتشو برداشت و رفت سمت پارکینگ… تازه به خودم اومده بودم…. نفهمیدم چی پوشیدم و راه افتاد دنبالش… نمی ذاشت سوار ماشین شم و فریاد می کشید … چیه می خوای مطمئن بشی کشتیش یا نه ؟ من نمی تونستم حرف بزنم و به شدت گریه می کردم نازنین و به زور گرفتم توی بغلم و گریه می کردم … طفلی بی حال شده بود و خیلی خون داشت می رفت ازش .. به سرعت خودمونو رسوندیم به اولین بیمارستان…وحید به محض اینکه ماشینو یه جا پارک کرد نازنینو از بغلم کشید بیرون و دوید داخل بیمارستان … منم دنبالش مثل دیوونه ها می دویدم… دیگه اینکه توی بیمارستان چی شد و ما یه دعوا و آبروریزی اساسی هم اونجا راه انداختیم بماند البته مقصر وحید بود که می خواست به همه بگه من عمدا اون کار رو کرده بودم… پرستارا و آدمای اونجا هم که غریبه بودن و منو نمی شناختن با اون نگاههای خیره و عجیبشون داشتن داغونم می کردن… خدا رو شکر نازنین فقط سرش شکسته بود که چند تا بخیه خورد و بعد از چند ساعت که دکترا مطمئن شدن دیگه مشکلی نداره مرخص شد… منم مثل دیوونه ها بین گریه هام یهو می خندیدم و می گفتم خدارو شکر..دخترم سالمه … من عاشق نازنین بود .. غیر از اون هیچ دلخوشی نداشتم اما وحید با اینکه این موضوع رومی دونست با نامردی تمام اون کار رو کرد…. بعد از اون ماجرا دیگه از وحید متنفر شده بودم.. اون هم نازنین رو می برد و می ذاشت خونه مادرش تا پیش من نباشه .. می گفت پریسا روانیه … زنگ می زدم بهش و التماس می کردم نازنینمو بهم برگردونه اما اون می گفت : یادته توی مهمونیا چی کار می کردی ؟ چیه حالا به غلط کردن افتادی ؟ نه … دیگه دیر شده .. برو خوش باش… هر چقدر قسم می خوردم که اینکارو می کردم تا تو بیشتر بهم توجه کنی … می خواستم تو بیشتر کنارم باشی… می گفت من با این چرت و پرتا خر نمی شم… فایده نداشت و بالاخره همون چیزی که می ترسیدم سرم اومد… بعد از چند ماه دوندگی و رفت و آمد وحید درخواست طلاق داد و با مدرکی که از پزشک قانونی گرفته بود تونست دادگاه رو متقاعد کنه که من عمدا به دخترم آسیب رسوندم و آدم عصبی هستم. حضانت نازنین به وحید سپرده شد و هر چقدر که من توی دادگاه دلیل آوردم و قسم خوردم و اشک ریختم فایده نداشت … وحید برنده بود.. وکیل خبره ای که داشت کار منو هزار برابر سخت کرده بود. این قانون لعنتی به هیچ دردی نمی خورد … به همین راحتی تنها دلخوشی زندگیم رو از دست دادم… هفته ای یکبار می تونستم دخترم رو ببینم.. اونم خیلی به من وابسته بود و می دونستم خیلی سختشه … بعد از چند وقت که طلاق گرفتیم هر کاری می کردم بیشتر نازنینو ببینم نمی شد وحید تهدید کرده بود اگه زیاد بخوام دور نازنین بچرخم از دستم شکایت می کنه تا هفته ای یه بار هم نتونم ببینمش.. خلاصه ماجرای زندگی من تو این چند سال کوتاه به آخر رسید.. همه دوستام بهم می گفتن حقته این قدر به حرفش گوش دادی تا دیگه کم مونده بود سوارت بشه… توی فامیل هم سرکوفت و متلک ها به گوشم می رسید .. قبل از طلاق خیلی ها بهم گفتن وحید اخلاق خوبی نداره باید ببریش پیش مشاور باید یه ذره بیشتر به شماها برسه اما من فورا از وحید طرفداری می کردمو می گفتم : این حرفا چیه … خب اونم دوست داره پیش ما باشه اما وقتشو نداره … ولی خودم خوب می دونستم که کارش رو از ما بیشتر دوست داره. و اما چیزی که خیلی عذابم می داد یه اتفاق دیگه بود… حدودا دو هفته ای از طلاقمون گذشته بود.. روزهای اول بود و خیلی تحمل دوری نازنین واسم سخت بود صبح تا شب توی خونه می شستم و گریه می کردم… عموم بهم پیشنها د داد دوباره برگردم شرکت و خودمو سرگرم کنم و بیکار نباشم… با اینکه اون شرکت هم خاطرات آشناییم با وحید و اون پریسای شاد و سرحال رو واسم زنده می کرد اما بازم قبول کردم … خلاصه هر روز به وحید زنگ می زدمو التماس می کردم که نازنین رو بهم بده … می گفتم تو که از صبح تا شب خونه نیستی نمی تونی واسش پدری کنی خواهش می کنم بذار کنار من باشه… ادامه دارد ….

فریب : قسمت چهارمیه روز که توی شرکت نشسته بودم وقت ناهار بود و بقیه داشتن توی اتاق غذا می خوردن منم نشسته بودم پشت میزم و سردرد رو بهونه کرده بودم تا یه کمی با خودم خلوت کنم.. یهو گوشیم زنگ خورد.. از دیدن شماره وحید جا خوردم … فکر کردم دلش به حالم سوخته .. سریع دکمه رو زدم و جواب دادم .. خیلی گرم باهام صحبت می کرد .. بهم گفت من فکرامو کردم تو راست میگی من نمی تونم ازنازنین خوب مراقبت کنم … مامانم هم هر چقدر بهش خوب برسه بازم نمی تونه جای تو که مادر واقعیش هستی رو پرکنه… نازنین هم همی بهانه تو رو می گیره.. اگه موافق باشی من نازنین رو می سپرم به تو .. اون با تو راحت تره.. از خوشحالی زبونم بند اومده بود .. مدام ازش تشکر می کردم ..بهم گفت فردا پنج شنبه است من سعی می کنم زودتر برم خونه و به نازنین برسم و آماده اش کنم تو بیای دنبالش … گفتم چرا مگه کسی پیشش نیست ؟ گفت : چرا مامانم مواظبشه .. ولی عصر باید بره دیدن یکی از دوستای قدیمیش واسه همین خودم میرم خونه … خواستم بگم کاش اون موقع ها هم می تونستی بعضی وقتا زودتر بیای خونه اما دیدم گفتنش هیچ فایده ای نداره الان… شب که رفتم خونه و موضوع رو به مامانم اینا گفتم اونا هم مثل من خوشحال شدن. بابام گفت بالاخره وحید سر عقل اومد … تا صبح از خوشحالی خوابم نمی برد. دوست داشتم زودتر عصر بشه من برم پیش نازنین … بالاخره اون لحظه ای که منتظرش بودم رسید.. یه زنگ به وحید زدمو گفتم من دارم راه می افتم تو الان کجایی ؟ خنده عجیبی کرد و گفت من الان تو خونه پیش نازنین هستم… ما منتظریم… با خوشحالی سوار ماشین شدم و راه افتادم به طرف خونه وحید اینا.. خیلی سرحال بودم و غم و غصه هام یادم رفته بود.. چند دقیقه بعد جلوی در بودم … زنگو زدم و وحید در رو باز کرد … از توی حیاط که داشتم رد می شدم یه حس استرس و شادی تو وجودم بود.. استرس به خاطر اینکه واقعا میشه به همین راحتی نازنین بیاد پیش من .. شادی به خاطر اینکه تا چند دقیقه دیگه عزیز دلم توی بغلمه … رسیدم جلوی در رو دیدم در بازه .. رفتم تو .. وحید یه رکابی با یه شلوارک پوشیده بود.. یه ذره جا خوردم …خیلی گرم باهام حرف می زدو خودمونی احوالپرسی می کرد انگار نه انگار چه بلایی سرم آورده بود… گفت بشین یه چیزی واست بیارم گلوت تازه بشه. .گفتم ممنون.. نازنین کجاست ؟ گفت تو اتاقشه خوابیده… خواستم بلند شم برم ببینمش که گفت نه… پریسا جون چند دقیقه پیش خوابیده بذار تا تو اینجا هستی یکمی بخوابه بعد خودش بیدار میشه… نخواستم اصرار کنم ترسیدم عصبانی بشه و نظرش عوض بشه..نشستم سر جام.. تازه چشمم افتاد به تلویزیون که داشت یه فیلم نیمه سکسی نشون میداد… گیج شده بود از این کارای وحید .. می دونستم از این چیزا نگاه نمی کنه… با یه سینی شربت اومد کنارم نشست و گفت ببینم ویسکی می خوری ؟ نمی دونستم داره شوخی می کنه یا جدی می گه … همین جوری نگاش می کردم … خندید و گفت واست شربت آوردم می دونم نمی خوری … ولی آخه فیلم سکسی با شربت که نمی شه … دوباره بلند خندید.. گفتم وحید حالت خوبه ؟ منظورت از این کارا چیه ؟ قیافه اش جدی شد و گفت ببخشید منظوری نداشتم …روبه روم نشست و بهم گفت شربتو بخور .. باید اعتراف کنم که هنوزم تو وجودم یه ذره ترس داشتم ازش… به خاطر نازنین نمی خواستم رو حرفش حرف بزنم .. لیوانو برداشتم و یه کم خوردم .. سرو صدای فیلم در اومده بود و بدجوری توی سکوت ما پارازیت شده بود … صدای آه و اوه زنی که توی فیلم بود باعث شد ناخواسته یه نگاه به تلویزیون بندازم.. انگار یکی داشت کسشو می خورد پاهاش باز بود و سرشو آورده بود بالا و چشماشو بسته بود …وحید گفت : هنوزم از این فیلما دوست داری ؟ باز داشت عصبیم می کرد..گفتم من باید زود برم خونه… خواهش می کنم نازنینو بیدارش کن بریم… خیلی خونسرد گفت باشه … تا یه چیزی بخوری خودش بیدار میشه …نگران نباش .. گفتم : وحید میشه کانالو عوض کنی ؟ گفت : تو چرا همین جوری با مانتو و روسری نشستی ؟ نمی خوای اینا رو دربیاری ؟ واسه کی اینا رو پوشوندی ؟ من ؟ من که قبلا همه اینا رو دیدم ؟ خوشم نمیاد اینجوری نشستی … خودشم می دونست که نمی خوام عصبی بشه و به حرفاش گوش میدم…واسه همین ارد می داد…با خودم گفتم راست میگه دیگه این که همه جاتو دیده .. بلند شدمو مانتو روسریمو در آوردم . زیرش یه تاپ تنم بود … خواستم روسریمو بندازم روی شونه هام که ترسید م از نگاه وحید … بی خیال شدم و نشستم… بهش گفتم انگار تو هم از این فیلما دوست داری ! خندید و گفت : احساس می کنم اولین باره که دارم بدنتو می بینم .. . سرخ شدم و خودمو با بشقابی که روی میز بود سرگرم کردم…لعنتی چرا این کارا رو می کرد؟ واسه چی از این حرفا می زد؟ دلم می خواست برم نازنینو بردارم و زودتر از اینجا خلاص شم.. بهش گفتم وحید لطفا کانالو عوض کن … ما دیگه زن و شوهر نیستیم. با صدای خیلی بلندی خندید و گفت باشه عزیزم … زد روی یه کانال کاملا سکسی … دو تا زن بودن که یکیشون داشت با چیزی مثل کمر بند که بسته شده بود دور کمرش و جلوش هم یه کیر مصنوعی بود اون یکی رو می کرد… خشکم زده بود .. دیگه فهمیده بودم که وحید می خواد منو اذیت کنه..دیگه چیزی نگفتم ..گفتم بذار هر غلطی که دلش می خواد بکنه.. از جاش بلند شد و اومد کنارم نشست و گفت این کانال چطوره ؟ خودمو یه کم کشیدم عقب و گفتم این قدر مقدمه نچین.. چی می خوای بگی ؟ واسه چی داری این کارا رو می کنی؟… یه دستشو انداخت دور کمرمو منو یه کم کشید سمت خودشو گفت این کارام خیلی عجیبه ؟ یه روزی دوست داشتی من از اینکارا بکنم… حالا چی شده ؟ خیلی کارام واست عجیبه ؟ خواستم خودمو بکشم کنار اما نتونستم چون دستشو خیلی محکم گرفته بود… صورتش یه کمی عصبی بود.. اخم کرده بود و خیلی خشن نگام می کرد.. داشتم کم میاوردم ..نمی دونستم چی کار کنم.. گفتم وحید …چی کار می خوای بکنی … دستشو از روی شلوار کشید روی کسم و گفتم هیچی … فقط بهت ثابت می کنم که اون حرفی که اونشب زدی واست خیلی گرون تموم میشه… پاهامو جمع کردم اونم دستشو برنداشت همون جوری گفتم کدوم حرف؟ گفت یادته گفتی اگه کیر منم مثل مال اونا بود دنبال اونا نمی رفتی …بهش گفتم من اونشب عصبانی بودم وحید .. همین جوری یه چیزی گفتم باور کن منظوری نداشتم … وحید عصبی تر بهم گفت .. اااا خب باشه منم الان دارم همین جوری این کاررو می کنم … منظوری ندارم… دستشو کشیدم کنار و داد زدم .. نازنین کجاست … زود باش بیارش من می خوام برم… از جام بلند شم اما با اون دستای قویش دستمو گرفت و کشید و گفت کجاااا .. بشین .. صدای تلویزیون رو یه کم دیگه زیاد کرد و رکابی خودشو درآورد… کم مونده بود بزنم زیر گریه … بهش گفتم وحید تو هیچ وقت نفهمیدی کجا باید چه کاری رو انجام بدی… از تاپم گرفت و منو کشید طرف خودشو با دو تا دستاش صورتمو گرفت و لباشو گذاشت روی لبام نمی تونستم بهش غلبه کنم زورم اصلا بهش نمی رسید… خصوصا حالا که عصبی بود … دو تا دستامو گذاشته بودم روی سینشو هلش می دادم عقب ولی زورم خیلی کمتر بود.. زبونشو تا ته کرده بود توی دهنم داشتم خفه می شدم .. بالاخره لبم رو ول کرد و گفت زیاد تقلا نکن چون هیچ کاری نمی تونی بکنی .. تازه اگه سرو صدات بلند شه و نازنین بیدار بشه و تو رو تو این وضعیت ببینه خیلی بد می شه پس سعی کن بهت خوش بگذره منم قول می دم کاری کنم که دیگه تا عمر داری هوس اون کیرا که تو فیلم می بینی به سرت نزنه… بغضم گرفته بود گفتم ترو خدا ولم کن … وحید من فقط نازنین رو می خوام…موهامو از دور صورتم جمع کرد و زد عقب … سرشو آورد جلو گردنمو لیس زد …رفت سمت گوشم و با زبونش یه کمی روی لاله گوشم کشید و همون جوری دم گوشم گفت از بعد عروسیمون یه سکس درست و حسابی نداشتیم من بهت مدیونم پریسا …باید جبران کنم فقط اشکالی نداره این ۳ و ۴ سال رو توی یه روز جبران کنم ؟…. سرمو بردم عقب و خواستم چیزی بگم که گفت نه… حتما از نظر تو هم اشکالی نداره .. کی از سکس بدش میاد… تو هم که عاشق این فیلما هستی …. بهش گفتم صدای اینو کم کن لعنتی … می خوای همه بفهمن… مگه نمی گی نازنین خوابه؟ یه لیس به گونه ام زد و گفت نازنین با این سرو صدای قشنگ بیدار نمی شه با جیغ و داد تو بیدارمیشه .. حالا اینقدر حرف نزن …دستشو گذاشت روی سینمو داشت می مالیدش.. دستشو گرفتم که بکشم کنار اما به تندی دستم و عقب زد و بهم گفت اگه بخوای از این اداها در بیاری نه تنها نازنین رو نمی بینی بلکه جوری می کنمت که زنده نمونی… بغضم ترکید.. گفتم وحید به خاطر نازنین … فریاد زد بسه دیگه … گفتم ساکت باش… بیا دراز بکش اینجا روی زمین .. از روی مبل بلند شدم و دراز کشیدم روی زمین… اونم خوابید رومو گردنمو می بوسید.. ازش می ترسیدم … چون یه دونه بهانه زندگیم دستش بود .. به خودم دلداری می دادم تحمل کن عوضش اگه راضی باشه نازنین رو بهت می ده… سعی می کردم کاری نکنم که بیفته روی لج به زور جلوی هق هق گریه ام رو گرفتم و سعی کردم خودمو آروم کنم… اشکامو پاک کردمو دستامو گذاشتم روی بازوهاش .. یه نگاه بهم کردو مشغول کارش شد..اومد سمت بالای سینه هام … محکمتر می بوسید و گاهی هم می مکیدشون…جلوی تاپم زیپ داشت .. زیپشو کشید پایینو تاپم رو در آورد …سرو صدای اون فیلمی که داشت پخش می شد به اوجش رسیده بود ..وحید هر چند دقیقه یه بار به تلویزیون یه نگاهی می انداخت ولی من جوری خوابیده بود که نمی تونستم ببینم…هر چی بود خیلی حشریش کرده بود داشت نفس نفس می زد و با یه دستش بعضی وقتا کیرش رو می مالید.. از روی سوتین یه گاز از نوک سینه ام گرفت و اون قسمتی که بیرون بود از بالای سوتینم رو می بوسید… یه کمی رفت عقب و شروع کرد به مالیدنش … خیلی محکم می مالید …. بعد از چند دقیقه که خسته شد سوتینمو درآورد و شروع کرد به خوردن سینه هام … نوکشو گرفته بود توی دهنشو و محکم می مکید … حالت خودمم داشت عوض می شدادامه دارد ….

فریب : قسمت پنجم و پایانی ….از درد سینه ام هم لذت می بردم …دستمو به آرومی روی بازوهاش حرکت می دادم.. همه سینه ام رو با زبونش خیس کرده بود از دو طرف سینه هام گرفت و فشار داد بهم و از روی چاک وسطش لیس می زد و زبونشو فرو می کرد توش…یه کمی اومد پایین تر و از زیر سینه ا م تا بالای کمر شلوارم رو لیس زد .. زیپ شلوارمو کشید پایین و به تندی شلوارم رو از پام در آورد …پاهامو از هم باز کرد و انگشت وسطی اش رو کشید روی کسم نتونستم جلوی خودمو بگیرم بی اختیار گفتم آآآآآآآآه … بدون اینکه نگام کنه سرشو برد جلو و اطراف کسم رو از روی شرت لیس می زد .. اینقدر این کار رو کرد که خودمم حس کردم آبم راه افتاده اما انگار خیال نداشت شورتم رو دربیاره.. من بدجوری حشری شده بودم …دلم می خواست خودم شرتم رو دربیارم …بالاخره بعد از چند دقیقه شرتم رو کشید پایین و یه کمی از روی شلوارکش شرتم رو مالید به کیرش … داشتم بهت زده نگاش می کردم.. به خودم می گفتم این وحیده؟ چه حرفه ای شده ؟ اینجور سکس رو قبلا ازش ندیده بودم…خودشم انگاراز این کارش خوشش اومده بود .. چشماش رو بسته بود.. یه چند دقیقه ای که گذشت شورتم و انداخت اون ور و سرشو برد بین پاهامو یه لیس به کسم زد انقدر لذت بردم که یهو گفتم آآآآآآآآخ … پاهامو بیشترباز کردم فکر کردم دوباره می خواد لیس بزنه اما سرشو برد عقب و نشست پایین پامو گفت پاشو پریسا … بعد اشاره به کیرش کرد که انگار یه بادمجون زیر شلوارکش بود.. خیلی بزرگ شده بود .. از جام بلند شدمو رفتم طرفش حالت نیم خیز دولا شدم روشو شلواکشو کشیدم پایین … یه شورت مشکی پاش بود… خواستم دربیارمش که دستمو گرفت و گذاشت رو کیرش … یه کمی واسش از روی شرت مالیدمو وقتی دیدم خودشم چیزی نمی گه فهمیدم دیگه باید شرتشو دربیارم… تا حالا کیرشو به اون گندگی ندیده بودم یعنی بهتره بگم تا حالا کیرشو به این وضوح ندیده بود … چون ما معمولا نصف شبا برنامه داشتیم و اونم اینقدر کوتاه بود که نمی فهمیدیم چی کار کردیم…گرفتمش تو دستمو یه ذره مالیدمش… وحید چشمش به تلویزیون بود برگشتم یه نگاه به تلویزیون کردم … یه مرده گنده داشت یه دختر ظریف و لاغر رو می کرد .. یه جوری تلمبه می زد که دختره دو سه متری عقب جلو می شد… وحید یهو دستمو که رو کیرش بود و تکون داد و گفت نترس نوبت تو هم می شه… زود باش…دستامو گرفت و کشید پایین یه کمی دولا شدم روشو سرمو بردم جلو .. کیرش که رفت تو دهنم یه آآآآآآآآخ بلند کشید که من چند دقیقه نگاش کردم … لبامو تنگتر کردمو سرمو تندتر عقب جلو می کردم… بعضی وقتا چشماش رو باز می کرد و یه نگاه به تلویزیون می انداخت … دستاشو گذاشت روی سرمو محکم فشار میداد به کیرش .. تا ته حلقم رفته بود داشتم خفه می شدم .. چشمام پر اشک شده بود… می دید دارم خفه می شم اما بیشتر سرمو فشار می داد… منم لبامو بیشتر به کیرش فشار می دادم … نفسهاش تند شده بود … بلند شد و گفت بسه دیگه بخواب… خوابیدمو خودش پاهامو باز کرد و کیرشو گذاشت دم کسم یهو فشار داد… جوری که تا ته رفت تو.. خب منم آبم یه کمی راه افتاده بود… ولی بازم درد گرفت … یه جیغ کشیدم…و گفتم یواش تر …. هنوز بلد نیستی ؟ نگام کرد و گفت امروز دیگه یاد می گیرم .. یه جوری نگام می کرد … دوست نداشتم خیره شه بهم … از نگاهش می ترسیدم… دستشو برد زیر رونامو پاهامو داد بالا و یه کمی دیگه بازشون کرد… خیلی محکم تلمبه می زد … درد و لذتم قاطی شده بود… من هنوزم تنگ بودم چون سکسمون زیاد نبود.. شلپ و شلوپمون راه افتاده بود.. وحید کیرشو درمیاورد یهو فرو می کرد تو منم صدام دیگه از اون فیلمی که گذاشته بود بیشتر شده بود … دیگه یادم رفته بود کجام … داد می کشیدم… آآآآآآآآآآآااای …آآآآآآآآآخ وحید … به شدت تکون می خوردم … وحید یه دستشو گذاشت روی یکی از سینه هام که با تلمبه زدنش به تندی تکون می خورد و بالا و پایین می شد… محکم می مالیدشو نوکشو گرفته بود بین انگشتاشو می کشیدش… تنم خیس شده بود . داشتم عرق می کردم… بدن وحیدم سرخ شده بود … خوابید رومو در حالیکه یکی از سینه هامو گرفت توی دهنش داشت تلمبه می زد … دردم زیاد شده بود .. چون جوری خوابیده بود که نمی تونستم زیاد پامو باز کنم … بهش گفتم وحید دارم له می شم… یه کمی دیگه تو اون حالت موند و بعد بلند شد و یه پامو داد بالا و دوباره کیرشو فرستاد تو … دردم بیشتر شد ه بود… اینجوری تنگتر می شدم و اون بیشتر حال می کردو من بیشتر دردم می گرفت …صدای وحیدم بلند شده بود… واااااااااااای …. آآآآآآخخخخ بد جوری تلمبه می زد من دیگه داشتم جیغ می زدم … گفتم وحید خیلی درد داره یه ذره آرومتر … اااااااااااااااای الان جر می خورم …. نگام کرد و گفت باید جر بخوری … تازه هنوز مونده … چند دقیقه بعد کیرشو کشید بیرون و گذاشت دم کونم … فریاد کشیدم … نه .. وحید از اونجا نه… اما فایده نداشت کیرشو که فشار داد یه کمی از سرش رفت تو… داشتم می مردم…. التماس می کردم دربیاره … اما اون داشت بیشتر فشار می داد… تا نصفه که رفت تو من دیگه به غلط کردن افتاده بودم می گفتم هر کاری بخوای می کنم ولی از عقب نه وحید… قبلا وحید از عقب سکس نمی کرد باهام گاهی کیرشو می مالید به کونم اما هیچ وقت نخواسته بود از عقب سکس کنه…یه کمی دیگه پاهامو داد بالا و شروع کرد به تلمبه زدن… با اینکه تا ته نرفته بود تو ولی من داشتم جر می خوردم… خیلی درد داشتم و نمی تونستم خوب نفس بکشم…فریاد می زدم … آآآآآآآآآآخ وحید خیلی پستی … دربیارش…. وایییییی مردم…. آآآآآآآآآآاخخخخخ….. اما اون داشت کار خودشو می کرد … با دستم یه کمی کسم رو مالیدم تا یه ذره درد و کمتر احسا س کنم … یه کمی بهتر شدم اما بازم دردم خیلی زیاد بود…. با دستش محکم می کوبید روی رونام … صدای بلندی می داد و رونام می لرزید …پاهام سرخ شده بود …. وحید از دیدنش بیشتر لذت می برد… سرعتشو بیشتر کرده بود … جونم داشت در میومد… کاملا خیس عرق شده بودم…. نفسم دیگه بالا نمی امد…. احساس می کردم توی بدنم داغ شده و میسوزه… از قیافه وحید معلوم بود داره آبش میاد بدجوری سرو صدا راه انداخته بود… چند بار بهم گفت خوب جرت دادم …. هنوزم میگی کیر من مثل مال اونا نیست… مال کدوم بهتره ..هاااا…نمی تونستم جوابشو بدم … خیلی درد داشتم … فقط دعا می کردم زودتر ارضا بشه و کیرشو بکشه بیرون …فکرشم نمی کردم وحید بتونه اینجوری منو به غلط کردن بندازه.. کیرشو تا ته فرستاده بود تو .. یه ضربه دیگه به رونم زد و گفت زود باش بگو …. جر خوردی یا نه … داد کشیدم آره لعنتی…. دربیارش دیگه مردم…. آآآآآآآآآآآآآآآخ…. پاره شدم…. وحید بسه دیگه…….چند بار دیگه تلمبه زد و یهو کیرشو کشید بیرون و سریع تاپم رو که کنارمون افتاده بود و برداشت و آبشو خالی کرد رو اون…. جوری کیرشو می مالید که گفتم الانه که کیرش نصف شه… چقدر آبش زیاد بود … همه تاپم رو خیس کرد … یه ذره زور زدم و گفتم چرا ریختی رو تاپم احمق … من باید اونو بپوشم الان…. یه کمی دیگه که کیرشو مالید و آبش تا قطره آخر اومد ولو شد و تکیه داد به مبل … از جام بلند شدم و بهش نگاه کردم …. بهم گفت چیه ؟ ناراحتی تو آبت نیومده … آخی ببخشید تو ارضا نشدی … ولی خوب جر خوردی نه…. زد زیر خنده… بهش گفتم اشتباه نکن .. تو قبلش هم نمی تونستی منو خوب ارضا کنی چه برسه به الان که از روی لجبازی این کارو کردی…. بلند شدمو رفتم سمت دستشو یی و یه کمی خودمو تمیز کردم… یه دستی هم به سرو صورتم کشید م و تو آینه به خودم نگاه کردم … از خودم بدم میامد… نباید می ذاشتم وحید این کارو بکنه … اما باز به خودم گفتم هر غلطی می خواد بکنه فقط نازنینو بهم بده… رفتم بیرون .. وحید لباساشو پوشیده بود و داشت با تلفن صحبت می کرد… تو اون فا صله منم لباسامو پوشیدم… تاپمو که نمی تونستم بپوشم همون جوری چپوندمش تو کیفم….تلفنش که تموم شد بهش گفتم ما باید بریم … خنده بلندی کرد و گفت : ما ؟!!! منظورت من که نیستم ؟ گفتم نه … منظورمو می فهمی … نازنین رو می گم … گفت آهااا برو تو اون اتاق ببین بیدار شده یا نه.. با خوشحالی راه افتادم سمت اتاق .. دستگیره و به آرومی چرخوندم و رفتم تو .. گفتم نازنینم … مامانی … خشکم زد… کسی توی اتاق نبود… رفتم جلوتر … نه کسی نبود…. به سرعت برگشتم بیرونو گفتم وحید نازنین که اینجا نیست…. قیافه پیروزمندانه ای به خودش گرفت و گفت : ااااااااا نیست ؟ چه بد… اشکالی نداره هفته بعد می بینیش…فریا د زدم یعنی چی کثافت .. تا الان منو مسخره کرده بودی … صداشو برد بالا و گفت فکر کردی اینقدر احمقم که نازنینو می دم به تو… من باید برم بیرون … زود باش تو هم برو .. نازنین پیش مادرمه … پریسا اون حرفت خیلی عصبیم کرده بود واسه همین تصمیم گرفتم جوری جرت بدم که دیگه اونجوری با من حرف نزنی….خیلی وقته می خواستم درست و حسابی حالت رو جا بیارم اما متاسفانه فرصت مناسبی نبود چون یا قهر بودیم یا یکیمون خونه نبود… دیدی که مال منم دست کمی از مال اونا نداره … حالا هم زود باش برو پی کارت… من کار دارم .. درضمن اگه بخوای به کسی بگی یا درد سر درست کنی باید بهت بگم اولا نمی تونی ثابت کنی چون مدرکی نداری … دوما دیگه نازنین رو نمی بینی ممکنه با خودم ببرمش خارج از ایران… پس بهتره مواظب باشی …. داشتم دیوونه می شدم … بدجوری باخته بودم … رفتم جلو و ایستادم رو به روش… هیچ کاری ازدستم برنمیامد .. برگه برنده من پیش وحید بود و من مثل برده هر کاری می خواست واسه بدست آوردن نازنین انجا م میدادم … اگه نازنین رو از ایران می برد من بیچاره میشدم.. می دونستم با نفوذی که اون داره می تونه این کاررو بکنه … فقط تونستم بهش نگاه کنم و بگم خیلی حیوونی وحید… خندید و گفت آره راست میگی … حالا زود باش برو … از خونه اش که اومدم بیرون مثل آدمای منگ بودم… نشستم توی ماشینو سرمو گذاشتم روی فرمونو به شدت گریه کردم… چه قدر ساده بودم که به همین راحتی حرفش رو باور کرده بودم.. یعنی وحید رو توی این چند سال نشناخته بودم… لعنت به من که اینقدر زودباورم…یه ذره که حالم جا اومد حرکت کردم به سمت خونه…. کسی خونه نبود فقط پویا خونه بود و داشت از خودش پذیرایی می کرد .. . تا چشمش خورد به صورت به هم ریخته و چشمای قرمزم اومد طرفم و گفت چی شده ؟ چرا این شکلی شدی ؟ زدم زیره گریه و کیفم و انداختم زمین …پویا اومد جلو و آروم سرمو گرفت توی بغلشو گفت چیه ؟ مگه نرفته بودی امروز نازنینو بگیری ؟ چت شده پریسا؟ …. محکم بغلش کردمو تموم غم و غصه ام با اشکام که به تندی می ریخت مشخص بود… کمکم کرد بشینم و رفت یه لیوان آب واسم بیاره… به زور یه قورت از آب رو بهم داد و یه کمی پشتمو مالید و گفت : چی شده ؟ نازنینو بهت نداده نه ؟ حدس میزدم وحید پست تر از اونی که فکر می کنیم… دلم می خواست بهش بگم نازنینو که نداد هیچ چه بلایی هم سرم آورد … هنوزم کونم سوزش و درد داشت… انگار یه کمی پاره شده بود… خوب نمی تونستم بشینم… یه کمی که حالم جا اومد گفتم نه… نازنین رو بهم نداد… پویا عصبانی شد و گفت پس مرض داشت اون حرف رو به تو زد ؟ نمی دونستم چی بگم…. گفتم به توافق نرسیدم …با هم دعوامون شد دوباره … میگه تو نمی تونی از پس نازنین بر بیای … نمی تونی خوب ازش مراقبت کنی… پویا گفت لاشخور اسم خودشو گذاشته مرد… گریه نکن… همون هفته ای یه بار هم که اون مرتیکه گذاشته ببینیش غنیمته…با خودم گفتم خوبه کسی خونه نیست وگرنه دو ساعت باید واسه همه توضیح میدادم … اصلا حوصله حرف زدن نداشتم ..دلم می خواست تنها باشم… صورتم از اشکام خیس شده بود.. چشمام دیگه به زور باز می شد و می تونستم حدس بزنم چقدر قیافم مسخره شده… خواستم دستمالمو از کیفم دربیارم که دیدم کیفمو گذاشتم جلوی در.. گفتم پویا میشه کیفمو بیاری دستمال رو بردارم… بلند شدو رفت سمت کیفم … سرمو گرفتم توی دستامو داشتم به بدختیم فکر میکردم که پویا اومد جلوم … یه دستش کیف من بود و یه دستش تاپم .. همون جوری داشت منو نگاه می کرد…خودمم جا خوردم … لعنتی یادم نبود تاپم توی کیفمه… احتیاجی نبود من چیزی بگم چون از روی ظاهر و بوی تاپم معلوم بود چی ریخته شده روش… سرمو انداختم پایینو چیزی نگفتم …پویا اومد جلوتر و گفت : پریسا این چیه ؟ تو کجا بودی ؟ چه بلایی به سرت اومده ؟ یه ذره من من کردمو گفتم … هیچی … آخه.. چیزه.. پویا اخمی کرد و گفت سعی نکن پرت و پلا سر هم کنی .. کی اینکارو با تو کرده ؟ وحید ؟ چیزی نداشتم بگم .. فریاد زد آره؟ وحید ؟ به آرومی گفتم آره… کیف و تا پم رو پرت کرد و رفت سمت اتاقش … دویدم دنبالش و گفتم می خوای چی کار کنی ؟ دیدم داره لباساشو عوض می کنه… رفتم جلوشو گفتم پویا تروخدا…. کاری باهاش نداشته باش… اون نازنینو از ایران میبره … وضع از اینی که هست بدتر می شه…هلم داد کنارو گفت می فهمی چی داری می گی ؟ اون عوضی از تو سواستفاده کرده .. ممکنه بازم اینکارو بکنه… باید بفهمه با کی طرفه … به پاش افتادمو گفتم پویا تو می دونی که وحید می تونه نازنینو برای همیشه از من دور کنه… کاری نکن که نازنینو ببره… اون جورکه تو فکر می کنی نیست… با عصبانیت منو بلند کرد و گفت تو دیوونه شدی پریسا… برو کنار اون داره به بهانه نازنین ازت سواستفاده می کنه اگه بازم اومد سراغت چی ؟؟ گفتم بذار همه چیزو واست توضیح بدم .. تروخدا به وحید چیزی نگو…. اون روز واسه پویا توضیح دادم که چی باعث شده بود این اتفاق بیفته و به هر سختی بود پویا رو راضی کردم به کسی چیزی نگه بهش قول دادم اگه وحید باز خواست منو اذیت کنه اون وقت بهش می گم و بعد هر کاری خواست بکنه… بهش گفتم نمی تونیم ثابت کنیم و فقط می تونیم یه دعوای درست و حسابی راه بندازیم بعدشم وحید و نازنین برای همیشه می رن .. به خاطراین کار وحید خیلی افسرده شده بودم… حتی بعد از این چند ماه هم فکر اون روز راحتم نمی ذاشت … به راحتی خر شده بودمو وحید تحقیرم کرده بود.. هیچ کاری هم نتونسته بودم بکنم… بهترین روزهای زندگیم روزهایی بود که نازنین کنارم بود درس

قیمت – قسمت اول توضیح: این داستان رو بر اساس واقعیت زندگی یه پسر ایرانی به قلم میکشم… بهروز روی تختش دراز کشیده بود و زل زده بود به سقف. کتاب درسیش روی سینش پهن بود و مثلا داشت درس میخوند! فکرش خیلی مشغول بود تمام ذهنش روی دوست دخترش میچرخید. روزی که اولین بار توی حیاط دانشگاه همدیگه رو دیدن روزی که اولین قرار رو گذاشتن روزی که اولین بوسه رو روی لب هم کاشتن روزی که اولین سکس رو داشتن… همه اینا مثل یه فیلم از جلوی چشاش رد میشد و لبخند قشنگی رو روی لباش نقس میبست. یهو احساس کرد دلش بدجوری واسه ندا (دوست دخترش) تنگ شده. موبایلش رو برداشت یه اس ام اس نوشت “دوستت دارم” چند دقیقه براش بعد اس ام اس اومد بازش کرد ندا نوشته بود “من بیشتر” چشاش رو بست لبخندش شیرین تر شد یه نفس عمیق کشید! کتابش رو آرود بالا شروع کرد به خوندن. چند خطی درس میخوند چند لحظه ای به ندا فکر میکرد… ندا روی تختش دراز کشیده بود با همون لبخند عمیق به بهروز فکر میکرد به روزی که اولین بار توی حیاط دانشگاه همدیگه رو دیدن روزی که اولین قرار رو گذاشتن روزی که اولین بوسه رو روی لب هم کاشتن روزی که اولین سکس رو داشتن… همه اینا مثل فیلم از جلوی چشاش میشد. از راه دور ۲ تا بوس واسه بهروز فرستاد چشاش رو بست یکمی استراحت کنه… ****** توی حیاط دانشگاه بهروز روی صندلی نشسته بود با رفیقاش میگفتن میخندیدن. یکی از رفیقاش داشت جک تعریف میکرد… پسر میره جلوی کلیسا یه کشکشی در میاره صلیب رو نشونه میره میزنه ولی تیرش از کنار صلیب رد شد پسره اخمی میکنه میگه کیرم توش خورد پهلوش! دوباره صلیب رو نشونه میره میزنه بازم از کنارش رد شد باز اخمی میکنه میگه کیرم توش خورد پهلوش! ایندفعه حواسش رو کاملا جمع میکنه با تمرکز میزنه و درست میخوره وسط صلیب پسره حال میکنه میزنه زیره خنده پدر روحانی با عجله میاد داد میزنه هی پسر چیکار کردی؟ خجالت نمیکشی به آیین ما نشونه میری؟ پسره میزنه زیر خنده میگه نه! همون موقع هوا ابری میشه صداهای عجیب میاد مه غلیظی درست میشه یه رعد و برق خفن میخوره زمین پدر روحانی پودر میشه میریزه زمین! پسره با ترس و لرز به اطرافش نگاهی میکنه یهو یه مرد بزرگ از توی ابرا میاد بیرون میگه کیرم توش خورد پهلوش!!!… بهروز و دوستاش با صدای بلند میخندیدن و از این دقایق لذت میبردن. به ساعت نگاهی کردن باید میرفتن سر کلاس تا گیر اون استاد بد اخلاق نیافتادن! خودشون رو جمع و جور کردن بدو بدو رفتن سمت کلاس… یه گوشه دیگه از حیاط ندا و چند تا از دوستاش روی صندلی نشسته بودن منتظر شروع کلاسشون بودن. همه باهم پچ پچ میکردن در مورد پسرای دانشگاه حرف میزدن! یکی میگفت اون پسره رو دیروز دیدی؟ خیکی اومده بود به شهلا میگفت کارت دارم! انگار شهلا خره نمیدونه اون چی میخواد بگه… وسط صحبت ها یکی از دخترا زد روی شونه ندا (به یه پسر که اون طرف تنها روی صندلی نشسته بود آروم از سیگارش کام میگرفت اشاره کرد) گفت نظرت در مورد اون چیه؟ ندا یکمی براندازش کرد گفت براوو! سوجه کدومتونه؟ دختره خندید گفت هیچ کس! تازه وارده به هیچ کس محل نمیده همیشه تو لاک خودشه نه به کسی نگاهی میکنه نه حرفی میزنه! حالا نظرت چیه به حرفش بیاریم؟ ندا لبخندی زد گفت عالیه! برنامه ریزی کن بریم سراغش یکم بخندیم! ****** ندا و دوستاش کلاسشون تموم شد با هم توی حیاط دانشگاه قدم میزدن یکی از اون پشت آروم صدا کرد… پیشت… پیشت… دوستش زد روی شونه ندا گفت همیشه عادت دارین همدیگه رو ایجوری صدا کنین؟ ندا خندید گفت دیوونست دست خودش نیست شما برین بشینین من الان میام بعد راهش رو عوض کرد رفت یکمی انور تر زد پشت بهروز! بهروز با عجله چرخید روش رو اینور کرد گفت چطوری جیگر؟ ندا خندید گفت مرض با این صدا کردنت همیشه آبروی منو میبری مگه اسم ندارم هی پیشت پیشت میکنی؟ بهروز گفت ببخشید حتما با پیشی اشتباه گرفتمت! ندا اخم خوشگلی کرد گفت حالا چته؟ بگو کار دارم میخوام برم. بهروز سرش رو برد جلو آروم در گوشش گفت بخاطر این رفتار بد دفعه بعدی موقع شیطونی از عقب تنبیه میشی! ندا خندید گفت به همین خیال باش! بعد دستش رو تکون داد گفت من باید برم کار دارم زودتر برو خونتون انقدرم چشم چرونی نکن خبراش واسم میرسه بعد تند رفت پیش دوستاش. بهروز یکمی سرش رو تکون داد گفت صبح تا شب با دخترای دیگه پسرا مردم رو لای ذره بین میبرین بعد به من میگه چشم چرون! سرش رو انداخت پایین رفت به سمت در خروجی. دوست ندا آروم در گوشش گفت سوجه اومد. ندا گفت نریم بدتر ضایع بشیم؟ دوستش خندید گفت بچه ای؟ پاشو بریم میخندیم. پسر خوش قیافه اخماش توی هم به زمین خیره شده بود آروم سیگار میکشید و زیر لب چیزی زمزمه میکرد. از سر و وضعش معلوم بود بقول معروف از اون بچه مایه داراست. ندا و دوستش نزدیکش واسادن. دوستش آروم به اون پسر گفت ببخشید میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ پسر نگاهی به اون ۲تا کرد هردوشون جذاب و قشنگ بودن دوباره سرش رو انداخت پایین با همون استایل قبلی به زمین خیره شد گفت خواهش میکنم. دوست ندا گفت قیافه شما خیلی واسم آشناست هرچی فکر کردم به خاطر نیاوردم واسه همین یکمی کنجکاو شدم! پسر با همون حالتی که داشت از سیگارش کام گرفت گفت حتما اشتباه گرفتین. دوست ندا که انتظار نداشت این جواب رو بشنوه سکوت کرد گفت بله ببخشید حتما همینطوره فقط میشه اسمتون رو بگین؟ پسر آروم گفت سامی. دختر گفت مرسی ممنون ظاهرا من اشتباه گرفتم اون یکی دیگه بود خوشحال شدم بعد به ندا نگاه کرد گفت بریم! پسر آروم سرش رو تکون داد ندا و دوستش راه افتادن رفتن همون موقع پسر توی دلش خندید گفت مادرقحبه خر خودتی! ندا بلند زد زیر خنده به دوستش نگاهی کرد گفت خاک بر سرت! دید چطوری ضایع شدیم؟ دوستش اخمی کرد گفت این دیگه کی بود اولین بارم بود یه پسر اینجوری باهام برخورد کرد! اصلا انگار نه انگا وجود خارجی داشتیم! ندا گفت دمش گرم عجب آدمی بود خیلی اخلاقش باحال بود. دوستش گفت نمیدونم! ولی خیلی عجیب بود! ندا به پسره خیره شد آروم گفت موافقم. ****** بهروز سر ندا رو کشید جلو روی لباش رو بوسید گفت دیدی کار خودمو کردم؟ ندا دستش رو گذاشت روی باسنش گفت بهروز خیلی بدی مگه من چیکارت کردم؟ حالا چطوری برم خونه؟ وایی جلو مامان بابام چطوری بشینم؟ بهروز خندید دستش رو انداخت توی موهای تاب دار و خوشگل ندا گفت درد رو به جون بخر تا یاد بگیری دیگه با دوست پسرت بد صحبت نکنی. ندا خندید دستش رو کشید روی سینه بهروز زیر گلوش رو بوس کرد آروم گفت نوش جونت مال خودته دلت خواست اینکارو کنی. بهروز خندید روی لب ندا رو بوس کرد گفت پس بخواب یه بار دیگه از عقب تنبیه شی! ندا جیغ زد گفت پر رو بعد آروم زیر گلوی بهروز رو گاز گرفت گفت خوبی به تو نیومده اصلا کوفتت بشه من چطوری بشینم؟ یه آدم زرنگ منو ببینه آبرو واسم نمیمونه درجا میفهمه! بهروز گفت غرغر بسه زودتر برو الان مامانم میاد دیگه هردومون نمیتونیم بشینیم چون باید بریم بهشت زهرا! ندا خندید رفت مانتو روسریش رو تنش کرد کیفش رو برداشت گفت هویی خبرتو دارما تو دانشگاه چشم چرونی نکن این بار ۱۰۰ ام! بهروز خندید گفت بقول شاعر بس کن حرف نزن خستم غر نزن! ندا اومد جلوش واساد خنده مسخره ای کرد گفت عزیزم کاری نداری؟ بهروز ابروهاش رو بالا زد گفت هری! ندا اخمی کرد یهو محکم زد وسط پای بهروز! بهروز افتاد زمین آروم گفت میکشمت بعد از درد به خودش میپیچید! ندا خندید گفت این به اون تنبیه مسخره و بی تربیتی های جنابعالی در! حالا تو هم مثل من چند روی نیمتونی درست بشینی! بعد دستاش رو تکون داد گفت بای بای بهروز جونم خنده ای کرد و از از خونه خارج شد بهروز هم روی زمین از درد به خودش میپیچید آروم تو دلش گفت جونم هم مال تو…

قیمت – قسمت دومندا با دوستاش توی حیاط نشسته بودن دوستش آروم بهش اشاره کرد نگاه ندا به اون سمت چرخید همون پسری که اون روز باهاش صحبت کرده بودن با همون استایل عجیب آروم از مجتمع اومد بیرون رفت رو یه صندلی نشست یه سیگار روشن کرد و دوباره به زمین خیره شد. دوست ندا آروم زد زیر خنده گفت این یارو دیوونست! ندا اخمی کرد و به پسره خیره شد توی چهره پسر گیرایی خاصی میدید استایل عجیبش ندا رو قلقلک میداد برای فضولی و اطلاعات بیشتر از اون! دلش میخواست دلیل این کارای اون رو بدونه. دوست ندا زد روی پاش گفت چته؟ به چی نگاه میکنی؟ اون دیوونه؟ ندا لبخند آرومی زد گفت نه فقط حس فضولیم داره دیوونم میکنه. دوستش گفت میخوایی دوباره امتحان کنیم؟ ندا آروم خندید گفت حرفشم نزن از قیافش معلومه ایندفعه میکشه مارو! دوستش خندید گفت راست میگی این همه پسر تو این دانشگاه هست چرا به این دیوونه بخندیم!بهروز کلاسش تموم شد از مجمتع اومد بیرون یکمی اینور اونور کرد ندا و دوستاش رو دید سرش رو تکون داد گفت باز دنباله سوجه میگردن اصلا من نمیدونم هدف این دخترا جز این از دانشگاه چیه؟! صبح تا شب واسه همه دست میگیرن آخرشم حراست و ننه بابا بچه مردم و… همه یقه پسرا رو میگیرن میگن هدف شما همه چیز به جز درس خوندنه! آروم راه افتاد به سمت در خروجی همینطور که آروم قدم میزد موبایلش رو درآورد یه اس ام اس نوشت “کمتر مسخره کنین سوجه ها تموم نشن!” فرستاد واسه ندا. بعد از دانشگاه اومد بیرون به اطرافش نگاهی کرد هوا نزدیک تاریکی بود خیابونا شلوغ بود مردم مثل همیشه توی هم میلولیدن هرکس با یه بدبختی از این ور به اونور. نیم ساعت بعد ندا از جاش پاشد با همه خداحافظی کرد هوا تاریک شده بود دوستاش گفتن واسا با هم بریم ندا سرش رو تکون داد گفت نه میخوام یکمی قدم بزنم دوستاش باهاش خداحافظی کردن ندا با کنجکاوی سرش رو برگردوند به اون پسر عجیب نگاه کنه ولی جز صندلی خالی چیزی ندید! آروم به سمت در خروجی حرکت کرد و گفت یه حرکت عجیب دیگه! از در دانشگاه اومد بیرون آروم شروع کرد به قدم زدن فکرش به همه چیز و همه جا مشغول بود از بهروز گرفته تا خونه دانشگاه درسا دوستاش و آخرش به یه چیز دیگه و اونم چیزی جز نگاه و استایل عجیب اون پسر نبود! حس کنجکاوی دخترونش حسابی تحریک شده بود. توی خیابون هر کسی از کنارش رد میشد یا یه تیکه خوشگل بارش میکرد یا میخواست شماره بده یا فحش میداد یا مسخره میکرد یا… ولی ندا مثل همه دخترای دیگه عادت داشت واسش امری طبیعی شده بود. ندا اهل قدم زدن نبود ولی حتی وقتی با تاکسی تلفنی جلوی در خونشون هم که پیاده میشد باز هم این صداهای غریب رو میشنید! از بقال و چقال و پسر همسایه گرفته تا… انگار صدای پسرای غریبه واسه همه دخترای ایرانی یه عادت شده! جلوی در خونه خودشون خونه دوستشون وجود مامان بابا برادر شوهر دوست پسر و… اصلا فرقی نداره! مهم اینه که صداهای غریبه باید به گوش دختر ایرانی برسه. ندا همینطور که قدم میزد صداهای غریبه بیشتر شده بود و واقعا از قدم زدن خودش پشیمون شده بود تو دلش گفت چه غلطی کردم بعد از یک عمر خواستیم ۲قدم راه بریم. تاکسی تلفنی خاصی اون دو رو بر نبود و مجبور شد کنار خیابون واسه برای تاکسی. یکم بعد ندا به خودش اومد دید از جلو پاش تا خود کرج ترافیک شده! و یه واقعیت دیگه رو فهمید اینکه کنار خیابون برای تاکسی واسادن معنی تابلوی “من جنده ام میخوام اتو بزنم” رو میده! و یادش اومد دختر ایرانی نباید کنار خیابون واسه برای تاکسی چون انقدر ماشین های جور واجور جلو پاش وامیسه که تا ۶ خیابون پایین تر ترافیک درست میشه و این واسه مامورهای محترم راهنمایی رانندگی اسباب زحمت اضافی است و بس! ندا سرش تکون داد فقط توی ذهنش میگفت غلط کردم پیاده از دانشگاه اومدم بیرون! راست میگفت. دختر ایرانی چه حقی داره پیاده بخواد قدم بزنه؟ اصلا مگه خیابون ارث باباشه بخواد قدم بزنه؟ بره توی حیاط خونشون اگرم حیاط ندارن یه نعل به پاهاشون ببندن تو آپارتمان یورتمه برن چون لیاقت دختر همینه!!! به عقیده همه مردم قدم زدن و این کارا مال جنده هاست دختر ایرانی نباید اینکارو کنه!!! چند دقیقه ای گذشت سیل اتومبیل هایی که جلوی پاش واساده بودن تبدیل به رودخانه نیل شده بودن! با تردید به اطرافش نگاهی کرد هیچ تاکسی جلو پاش وانمیساد چون راننده تاکسی ها نمیخواستن این جنده رو از نون خوردن بندازن چون راننده تاکسی ها میخواستن کسی رو از رزق رو روزی نندارن و ثواب کنن برن بهشت!(البته بهشت که فرقی نداره براشون مهم حوریای بهشتی هستن) به ساعتش نگاهی کرد ۱۵ دقیقه ای بود واساده بود و N نفر جلوی پاش ترمز میزدن قیمت میدادن! همون موقع یه زانتیا نقره ای با آرامش خاصی یکمی جلو تر واساد عقب گرفت یه فلشر زد ندا بهش نگاهی کرد از فاصله ۱۰ ۲۰ متری که توش دیده نمیشد ولی حدس زد باید یه آشنا باشه بخواد اونو از این خفت و خواری نجات بده. واسه همین آروم رفت سمتش یکمی بعد خیلی جا خورده بود همون پسر هم دانشگاهیش با نگاه سنگین به جلوش نگاهی میکرد ندا زد روی شیشه پسر شیشه رو داد پایین آروم گفت میتونم تا یه مسیر بهتر برسونمتون یکم دیگه واسین ترافیک ماشینا تا کوه دوماند هم میرسه! ندا به پشت سرش نگاهی کرد یکی چراغ میداد یکی داد میزد یکی میگفت سگ خور ۳۰ تومن یکی اشاره میکرد یکی بوس میفرستاد یکی با متانت منتظر بود ندا بره سمتش و… چشاش از حدقه داشت میزد بیرون حق داشت چون توی شاخ آفریقا هم از این خبرا نبود! به پسر هم دانشگاهیش نگاهی کرد گفت حق با شماست ببخشید مزاحمتون میشم پسر لبخندی زد گفت لیاقتشون بیشتر از این نیست بعد خم شد در رو از داخل باز کرد گفت بفرمایین ندا در رو باز کرد نشست تو همون موقع از پشت صداهایی میومد که توی جنگلهای آمازون هم به گوش نمیرسید! جنده.. کس کش… قیمت بالا… مال من پرشیا بود مال اون زانتیا واسه همین… کیرم به دهنت… و… ندا با عجله در رو بست اشک توی چشای دختر ایرانی جمع شده بود چون پسر ایرانی با کمال آرامش خواهر مادرش رو بهم پیوند زده بود! مطمئنن دختر ایرانی اصلا سرخورده و نا امید نشده بود اصلا اتفاق خاصی نیافتاده بود و این معمولی ترین اتفاق خیابونهای ایران بود!پسر هم دانشگاهی راه افتاد ندا زیر چشمی بهش نگاهی کرد فضولی دخترونش عجیب اذیتش میکرد! دلش میخواست بیشتر ازش بدونه دلش میخواست دلیل تمام این استایل عجیبش رو بدونه. حجب و حیا و البته یاد دوست پسرش باعث میشد زبونش رو تکون نده ولی از طرفی توجیه های عوامانه دخترانه که توی سر همه دخترا وجود داره باعث میشد استدلال های منطقی رو زیر پا بزاره و توجیه کنه! بالاخره نتونست بر فضولی غلبه کنه و مثل همه دخترای دیگه توجیه عوامانه و دخترانش پیروز شد! آروم پرسید سامی اسم واقعیتونه؟ پسر با همون اخم همیشگی با سرش تایید کرد ندا یکمی مکث کرد گفت آقا سامی ترم چندین؟ سامی آروم گفت ترم ۳ رشته عمران. ندا با سر تایید کرد گفت خیلی خوبه. چند دقیقه بعد ندا آروم گفت آقا سامی میتونم یه سوال بپرسم؟ اگه جوابش سخت بود یا نخواستین جواب بدین اصلا رودرواسی نداشته باشین بگین نه! سامی آروم گفت بپرس ندا نگاهی کرد و تمام سوالهایی که مدتها ذهنش رو در موردش اشغال کرده بود به زبون آورد! حتی جریان اون روز رو هم گفت که با دوستش میخواستن دستش بندازن! سامی سرش رو تکون داد گفت خوبه! شما اعتراف کننده بزرگی هستین! ندا آروم خندید گفت همه دخترا همینن! سامی مکثی کرد و جواب تمام سوالهای ندا رو یکی یکی و با آرامش خاصی داد. ندا مبهوت حرفاش شده بود و سامی استدلالهای فوق العاده ای میاورد واسه توجیه اخلاقای عجیبش! حرفاش که تموم شد به ندا نگاهی کرد گفت حالا حس فضولی دخترونه فروکش کرد؟ ندا سرش رو انداخت پایین آروم گفت خب آره! خیالم راحت شد! سامی آروم خندید گفت پس خوشبحالت امشب راحت میخوابی! ندا خندید گفت آره دقیقا! چند دقیقه بعد سامی به ندا گفت شما خونتون کجاست؟ من میرسونمتون ندا گفت نه مرسی چیزی نمونده یه تاکسی میگیرم میرم سامی بهش نگاهی کرد گفت باز شما میخوایی ترافیک درست کنی؟ نمیترسی چرثقیل راهنمایی رانندگی بیاد ببرت؟ ندا خندید گفت ما دخترا عادت داریم! سامی با سرش تایید کرد گفت منم واسه همین میگم پس بهتره زودتر بگی کدوم سمت برم! ندا مکثی کرد میخواست بگه نه ولی ترس از بیرون و اجتماع نذاشت و آروم گفت اگه مزاحم نمیشم از این سمت برین. نیم ساعت بعد سامی ندا رو سر کوچه پیادش کرد بهم نگاهی انداختن ندا گفت ممنون آقا سامی خیلی لطف کردین سامی سرش رو تکون داد گفت خواهش میکنم هرکسی بود توی اون وضعیت همین کارو میکرد. ندا لبخند شیرینی زد گفت با اجازه و رفت به سمت خونه سامی یکمی باخودش فکر کرد و آروم حرکت کرد رفت. ندا همینطور که به خونه نزدیک میشد به حرفای سامی فکر میکرد به برخوردشون به همه چیز ولی یه چیزی اذیتش میکرد. یه حس دخترونه به شدت اذیتش میکرد حسی که توی وجود تمام دخترا بود و اونم چیزی نبود جز تشویش! بهروز هرگز حق نداشت حتی با یه دختر برخورد اجتماعی داشته باشه ولی ندا خیلی راحت از این برخوردها داشت و نمونش هم سامی! ندا کلید رو توی در چرخوند مکثی کرد هیولای درونش زبونه کشید بهش گفت تنوع! تنوع! تنوع! ندا سرش رو تکون داد رفت داخل خونه. اما تنوع چی بود؟ تنوع درواقع همون خواست درونی هر دختر بود…

قیمت – قسمت سوم آخر شب ندا روی تختش دراز کشیده بود ذهنش به سرعت پیرامیون مسائل پیش اومده میچرخید. حیا و ذات دخترونش نیمذاشت یه لحظه خیانت به بهروز رو تحمل کنه ولی هیولای درونش با قدرت فریاد میزد تنوع! تنوع! تنوع! تشویش عجیبی تمام تنش رو پر کرده بود کلی درس داشت ولی بقول معروف دست و دلش به درس نمیرفت! دلش میخواست به جنس مخالف جدیدی که روی ذهنش تاثیر شگرفی گذاشته بود توجه کنه ولی درست نقطه مقابلی هم داشن. یه وجدان لطیف دخترونه بهش میگفت تو ۱ساله که عاشق بهروزی و توی این ۱ سال همیشه با دوستات پسرهای دانشگاه رو دست انداختین همه چیز مثل همیشه طبیعیه چرا باید فکر کنی این پسر با بقیه فرق داره؟ تو یه عشق کهنه رو به یه هوس دخترانه (تنوع) میفروشی؟ هی هیولای درونش میتوپید هی وجدان دخترونش جواب میداد ولی هیچ داوری در کار نبود که بگه حق با کیه! ضعف تصمیم گیری یه دختر به وضوح در این لحظه معلوم میشد… همون لحظه بهروز هم روی تختش دراز کشیده بود ثانیه شمار ساعت روی میز عسلی کنارش با سرعت حرکت میکرد و داد میزد تیک تیک تیک تیک تیک بهروز احساس عجیبی داشت تو دلش احساس خطر میکرد و در این ۱ سال عشقی که با ندا داشتن این دفعه اول بود! دستاش رو گذاشت روی صورتش نفس عمیقی کشید گفت چرا اینطوری شدم من؟ نکنه ندا طوریش شده؟ ته دلش خالی شد موبایل رو برداشت یه اس ام اس واسه ندا فرستاد… جوابی نیومد چند بار زنگ زد نه بازم جواب نداد! بهروز خیلی ترسیده بود گفت نکنه چیزیش شده باشه؟ ۱ساعتی توی اتاقش قدم زد با حالتی آشفته ضبط کوچیکش رو روشن کرد “ابی” با صدای رسایی فریاد میزد… ستاره های سربی… فانوسکهای خاموش… منو هجوم گریه… از یاد تو فراموش… تو بال و پر گرفتی به چیدن ستاره دادی منو به خاک این غربت دوباره دقیقه های بی تو پرنده های خستن آیینه های خالی دروازه های بستن… اگه نرفته بودی جاده پر از ترانه کوچه پر از غزل بود به سوی تو روانه اگه نرفته بودی گریه منو نمیبرد… ****** فردا صبح بهروز با عجله رفت سمت دانشگاه توی حیاط با اخم ناراحتی یه گوشه نشسته بود که ندا کم کم از دور پیداش شد براش دست تکون داد ندا اومد سمتش قیافه بهروز همه چیز رو آشکار میکرد ندا سرش رو انداخت پایین گفت ببخشید دیشب حالم خوب نبود میخواستم تنها باشم. بهروز پاشد جلوش واساد یکمی به اطراف نگاه کرد صبح زود بود زیاد شلوغ نبود بعد به ندا خیره شد گفت به عقلت نرسید دل من ۱۰۰۰ راه میره؟ به درک و شعورت نرسید تا صبح داشتم مثل دیوونه ها توی اتاقم راه میرفتم؟ ندا آروم گفت بهروز بهم حق بده روحیم خراب بود بهروز نیشخندی زد گفت شما دخترا کوچکترین بویی از عقل و درک نبردین فقط شعار بلدین ندا سرش رو آورد بالا گفت منظور؟ بهروز محکم زد توی گوشش ندا با نا باوری اشک توی چشماش جمع شد بهروز بهش نگاهی کرد گفت منظورم این که من بدبخت تا صبح مثل دیوونه ها داشتم راه میرفتم توی بی احساس جواب تماسهای منو نمیدادی چون روحیه ات خوب نبود! میتونستی یه اس ام اس بزنی همینو دیشب بگی دل من ۱۰۰۰ راه نره میتونیستی نه؟ ندا دستش روی صورتش بود سرش رو تکون داد چیزی نگفت رفت سمت مجتمع. سر کلاس بهروز تمام فکرش به رفتار تند خودش با ندا بود. درسته ندا اشتباه کرده بود ولی بهروز هم نباید از کوره در میرفت بهر حال دخترا کشش درک عمیق پسرا رو ندارن و کلا احساسی تصمیم میگیرن. مطمئنن بهروز با عشق اون سیلی رو به گوش ندا زده بود اگه عاشقش نبود چرا باید اینجوری نگرانش میشد؟ همون لحظه ندا سر کلاس دستش روی صورتش بود با بغض به اون لحظه ی خشم بهروز فکر میکرد. چرا باید بهروز میزدش؟ اینکه ندا از لحاظ روحی پریود شده بود دلیلی برای خشم بهروز بود؟ بهروز یکمی تند رفته بود ولی یه دختر هرگز از عمق نمیفهمه چرا عشقش خشم گین شده فقط تو سرش یه جور توجیه بی منطق فرو میکنه میگه اون منو دوست نداره که این رفتارو کرده! و ندا مثل بقیه دخترا دقیقا همین افکار رو داشت! سر کلاس مرتب به خودش میگفت بهروز منو دوست نداره بهروز منو درک نمیکنه بهروز حرفای منو نمیفهمه بهروز… اما افسوس اینا بهانه هایی بود که ذهن هر دختری رو پر میکنه… ****** ۲ هفته بعد… بهروز روی تخت اتاقش دراز کشیده بود دستاش زیر سرش بود به سقف اتاقش خیره شده بود تمام خاطرات خوب و بد از جلوی چشاش رد میشد. احساس میکرد ندا با اون سرد شده دیگه ندای قدیم نیست دیگه عشق پر حرارت همیشگی نیست. لبخندی زد گفت عیبی نداره حتما مشکلات شخصی داره نمیخواد بهم بگه من نباید بزارم بهش بد بگذره باید کمکش کنم این پریود روحی رو به سلامت تموم کنه. موبایلش رو برداشت یه اس ام اس نوشت “دوستت دارم” فرستاد برای ندا. چند دقیقه بعد اس ام اس اومد “منم همینطور”. بهروز یه نفس راحت کشید لبخندی زد گفت تموم زندگیه منی. بعد با خیال راحت و آسوده چشاش رو بست کمی استراحت کنه… همون موقع ندا هم روی تخت اتاقش دراز کشیده بود داشت فکر میکرد به خودش به بهروز به عشقی که داشتن به اتفاقاتی که افتاد به هیولای درونش که میگفت تنوع! به وجدان دخترونش به دلیل و برهان های دخترونش و… یکم بعد موبایلش زنگ خورد مکثی کرد موبایلش رو جواب داد یه خبر احوال گرم و صمیمی کرد یکمی صحبت کردن آخرش ۲تا بوس محکم فرستاد تلفن رو قطع کرد. چشاش رو بست رفت توی فکر. از پشت تلفن صدای یه پسر میومد ولی بهروز که خواب بود! پس مطمئنن صدای یه پسره غریبه اما آشنا میومد… ****** ۲ ماه بعد… در آپارتمان نیمه باز بود ندا آروم در رو باز کرد اومد توی خونه و در رو پشت سرش بست. به اطرافش نگاهی کرد خونه مجلل و قشنگی بود آروم رفت تو به دکورهای با سلیقه خونه نگاهی کرد تو دلش این سلیقه برتر رو تحسین کرد. همون موقع یه صدایی اومد. سامی در حالی که دکمه های پیرهنش رو میبست با لبخند قشنگی اومد سمتش گفت خیلی خوش اومدی بفرمایین بعد خودش رفت سمت سالن پذیرایی نشست روی یه مبل گفت چرا تعارف میکنی؟ بفرمایین دیگه. ندا اومد سمت سالن پذیرایی نشست روی مبل خندید گفت تعارف نمیکنم داشتم فکر میکردم. سامی لبخندی زد گفت خب چه خبر؟ دفعه اولیه که اومدی خونه ما حالا میشه تعارف رو بزاری کنار؟ بابا مردم از سردی! ندا لبخندی زد گفت اوف چقدر شلوغش میکنی؟ بعد اومد کنار سامی نشست دستش رو گرفت گفت تو چه خبرا؟ بهروز رو خیلی وقته ندیدم تو بهروز رو توی دانشگاه میبینی؟ سامی آروم تایید کرد گفت چند باری دیدمش خیلی توی خودش بود تنها هم بود دوستاش رو زیاد میبینم ولی بهروز هیچ وقت توی جمعشون نیست. ندا یکمی فکر کرد گفت بیخیال ولش کن. یکم بعد ندا گفت سامی مردیم از بیکاری پاشو ضبظ رو روشن کن سامی خندید رفت ضبط رو روشن کرد یه آهنگ شاد گذاشت ندا پاشد گفت رقص بلدی؟ سامی گفت ای همچین! ندا خندید دستش رو کشید رفتن یه گوشه شروع کردن به رقصیدن و تو هم دیگه میلولیدن… بهروز توی پارک روی یه نیمکت نشسته بود به بسته سیگارش نگاهی کرد هنوز چند تایی داشت یه سیگار روشن کرد به زمین خیره شد زیر لبش چیزی زمزمه میکرد و آروم از سیگارش کام میگرفت. تو دلش میگفت رفت که رفت به درک که رفت اصلا بهتر که رفت رفتنی باید بره. اما افسوس که اینا همش شعاره. یه پسر وقتی از درون میشکنه دیگه هیچی مرحمش نمیشه… ندا و سامی نفس زنان به دیوار تکیه دادن خیلی رقصیده بودن نفسشون بریده بود! ندا خنده ای کرد گفت سامی تو چقدر خاله ای؟ از زنا بیشتر میرقصی! سامی خندید جلوی ندا واساد تو صورتش خیره شد گفت از دوست دخترم یاد گرفتم بعد آروم سرش رو آورد جلو زل زد ندا هم با تردید یکمی نگاش کرد بعد چشماش رو بست سامی لباش رو نزدیک تر کرد گذاشت روی لبای ندا و محکم فشار داد…

قیمت – قسمت چهارمسامی لباش رو از روی لبای ندا برداشت یکمی بهم خیره شدن ندا هنوز در مورد کارش تردید داشت چون تنها کسی که تو زندگیش باهاش سکس داشت همون عشق قدیمیش بهروز بود. یکمی فکر کرد ولی بازم مثل همیشه نیروی شهوت جلو داری نداشت. دستاش رو پشت سر سامی قفل کرد محکم به سمت خودش کشیدش. بهروز روی نیمکت پارک نشسته بود هوا آروم آروم رو به تاریکی میرفت دلش شور عجیبی افتاده بود آخرین سیگار رو از پاکتش در آورد و روشن کردن سرش رو گذاشت بین دستاش و آروم و بی صدا اشکاش روی گونه هاش میچکید. ندا روی تخت دراز کشیده بود سامی روی لباش رو بوسید دستی به بدن بی نظیر ندا کشید و از روی لباسش سینه هاش رو میخورد ندا چشماش رو بسته بود دستش رو گذاشت روی سر سامی آروم گفت برو پایین سامی اومد پایین از روی شلوار جین تنگ ندا دستش رو وسط پاهاش میکشید لبخند رضایت روی لبای ندا نقش بست پاهاش رو بازتر کرد خودش رو به دستای سامی فشار داد خودش دستاش رو گذاشت روی سینه هاش آروم میمالید. چند لحظه بعد سامی ندا رو بلند کرد به همدیگه کمک کردن لباساشون رو در آوردن سامی به سینه های خوش فرم ندا نگاهی کرد گفت اینارو باش! ندا خندید گفت مال خودت! سامی هم انگار منتظر همین حرف بود دوباره ندا رو خوابوند با ولع خاصی سینه هاش رو میخورد یکم بعد رفت پایین تر و مثل گرسنه ها به وسط پاهای ندا حمله کرد. با قدرت تموم کسش رو میخورد ناله ندا تمام خونه رو پر کرده بود و خودش رو محکم تر از قبل به سامی فشار میداد چند لحظه بعد ندا لرزشی کرد و ارضا شد سامی سرش هنوز پایین بود آروم گفت چقدر زود! ندا بیحال گفت وقتی مثل گرسنه ها حمل میکنی همین میشه دیگه. سامی خنده ای کرد گفت حالا نوبت توئه ندا آروم گفت بزار نفسم سر جاش بیاد نمیتونم تکون بخورم. چند دقیقه بعد سامی یه اسپری در آورده بود با خودش ور میرفت ندا یکمی به خودش اومد پاشد روی تخت نشست گفت چه خبرته؟ میخوایی جرم بدی؟ سامی خندید گفت از کجا فهمیدی؟ ندا یه نگاهی بهش کرد گفت راست میگی اصلا معلوم نیست. سامی اومد سمت ندا نشست روی تخت گفت شروع کن! ندا لبخندی زد جلوی پاهاش زانو زد سرش رو برد جلو آروم با زبونش به نوک کیرش کشید بعد کم کم شروع کرد به ساک زدن سامی به دستاش تکیه داده بود صداش رو همسایه ها هم میشنیدن ندا هم نامردی نمیکرد با جون و دل میخورد! واسش مهم نبود صدای سامی خونه رو گرفته فقط محکم و با قدرت به کارش ادامه میداد ۱۰ دقیقه بعد ندا از دهنش در آورد گفت خفه شدم لبام کنده شد سامی خندید گفت تازه داشت حال میداد! حالا پاشو ولش کن ندا نگاهی کرد گفت منم یه اسپری خالی میکردم همین بودم پاشد روی تخت دراز کشید سامی یه بالش گذاشت زیر کمر ندا خودش رفت بسته کاندوم رو باز کرد کشید روش اومد نسشت وسط پاهای ندا کیرش رو گذاشت جلوی سوراخ دستاش رو گذاشت بالای تخت آروم شروع کرد به تلمبه زدن ندا محکم لباش رو گاز گرفته بود میگفت آروم سامی هم مثل یه پسر خوب به حرفش گوش میکرد آروم تر ادامه میداد! یکم بعد سامی احساس کرد اگه اینجوری ادامه بده باید تا قیامت روی کار باشه! به ندا گفت چشمات رو ببند نبینی! بعد وزنش رو انداخت روش محکم تلمبه میزد ندا جیغش رفت هوا گفت سامی آروم دارم جر میرم! سامی گفت وقت نیست باشه دفعه بعد جبران میکنیم! نیم ساعت بعد سامی کیرش رو گذاشت روی شکم ندا یکمی تکون داد ارضا شد. ندا که ۳ باری ارضا شده بود یه نفس راحت کشید گفت دارم میمرم سامی خندید گفت فکر کنم اصل بود! بعد از روش پاشد رفت سمت دستشویی ندا آروم پاشد رفت جلوی آینه واساد به خودش نگاهی کرد وسط پاهاش ورم کرده بود یکمی آروم روی کسش دست کشید جز سوختن چیزی احساس نمیکرد! انگار پوستش داشت کنده میشد! تو آینه به خودش خیره شد به بدن ظریف خودش نگاه کرد که چطوری یه جای سالم براش نمونده بود آروم گفت بهروز نمیذاشت یه تار مو از سرم کم شه حالا ببین این چیکارم کرده… بهروز توی پارک قدم میزد یه جوون روی نیمکت نشسته بود به بهروز نگاهی انداخت گفت حشیش هروئین کریستال کوک قرص همه جوره هست. بهروز بهش نگاهی کرد از وقتی ندا ترکش کرده بود و بهروز از آشفتگی غروبها به پارک میومد این جوون رو همیشه دیده بود ولی بهش اعتنایی نداشت آروم سرش رو تکون داد گفت هیچ کدوم بعد پاکت سیگارش رو آورد یادش افتاد خالیه! پرتش کرد یه گوشه راه افتاد رفت. ******روز ها پشت هم میگذشتن ندا به سامی نزدیک تر شده بود بهروز به کلی از یاد همه رفته بود حتی دوستایی که یک روز بدون اون سر کلا نمیرفتن. بهر حال رسم زندگی همینه یا با ما یا بر ما! بهروز کلاسش تموم شده بود به سمت در خروجی میرفت یهو ندا رو دید که داره از در خارج میشه با احتیاط از دور نگاش میکرد ندا از در دانشگاه رفت بیرون بهروز با عجله پشت سرش دوید چند لحظه بعد بهروز هم خارج شد ندا رفت خیابون پایینی موبایلش رو در آورد یه تلفن زد بعد یه گوشه واساد. بهروز هم یه گوشه واساد از دور بهش خیره شده بود کنجکاوی امونش رو بریده بود همون موقع یه پسر کنار ندا واساد یه چیزی گفت ندا پشتش رو کرد پسر همچنان داشت حرف میزد ندا چند قدم رفت اونور تر بهروز فهمید یارو فکر کرده ندا جندست داره باهاش صحبت میکنه! بهر حال از دید ما ایرانیا هر دختری که کنار خیابون منتظر باشه از دید همه اون جندست! حالا میخواد منتظر دوستش باباش مامانش یا هرکسی باشه مهم اینه که کنار خیابون منتظر شدن یعنی جنده و از بقال و چقال و نونوا میوه فروش گرفته تا معتاد و الاف همه بهش خیره میشن ببینن بالاخره کی این تیکه ناب رو بلند میکنه میبره!! غیرت گلوی بهروز رو فشار میداد ولی حیا نمیذاشت بره جلو پسره هم یکسره به ندا یه چیزایی میگفت ندا هم با ترس و وحشت به اطراف نگاه میکرد ببینه چند ۱۰۰ نفر هم وطن با غیرت دارن فیلم سینمایی مزاحم رو نگاه میکنن! بهروز آستینش رو زد بالا غیرت خونش رو به جوش آورده بود ولی به خودش میگفت نه نه منو اون نصبتی نداریم خودت رو کوچیک نکن. پسره بیخیال نمیشد و ادامه میداد یهو بهروز کنترلش رو از دست داد حمله کرد سمتش پسر مزاحم تا رفت ببینه کی صداش میکنه مشت محکم تمام لب و دهنش رو پاره کرده بود تا رفت به خودش بیاد مشتهای رگباری بهروز روی سر و بدنش امونش نمیداد! چند لحظه بعد بهروز پسره رو ول کرد رفت عقب تمام اینا توی کمتر از ۳۰. ۴۰ ثانیه اتفاق افتاده بود و همه مات و مبهوت خیره شده بودن چی شد کی به کی شد! پسر مزاحم روی زمین افتاده بود خون از همه جاش میریخت ندا دهنش باز مونده بود به بهروز نگاه میکرد هم وطن های با غیرت هم که از فیلم سینمایی مزاحم لذت میبردن حالا از بازیگر افتخاری که نقش سیلوستر استلونه رو بازی میکرد به وجد اومده بودن با ذوق بیشتری نگاه میکردن! پسره روی زمین به خودش میپچید خون از سر و صورتش میچکید چند لحظه بعد زانتیا نقره ای(سامی) کنار خیابون واساد ندا با تردید به بهروز نگاهی کرد سرش رو انداخت پایین سوار ماشین شد رفت! فیلم سینمایی به اوجش رسیده بود هم وطنهای با غیرت با لذت تمام میخندیدن از اتفاقی که افتاده بود! مخصوصا حرکت آخر! یکی از همون هم وطن های با غیرت داد زد زنگ زدم ۱۱۰ الان میان هردتاشون رو جمع میکنن برن! بقیه هم بلند گفتن دست گلت درد نکنه همینان که مملکت رو خراب کردن!! بهروز نیشخندی به خودش و زندگی زد میتونست فرار کنه بره ولی چون بخاطر ناموسش اینکارو کرده بود واسش هیچیزی اهمیت نداشت حتی لحظه ای که ندا سرش رو انداخت پایین با وقاهت تمام سوار ماشین دوست پسرش شد حتی لحظه ای که هموطنهای با غیرت ازش دفاع که نکردت هیچ تازه زنگ زدن فروختنش حتی لحظه ای که به دیوار تکیه داده بود منتظر ماشین گشت بود و هموطن های با غیرت مرتب بهش زخم زبون میزدن سرکوفت میزدن و… یکم بعد ماشین گشت نیروی ناانتظامی (انتظامی) اومد به پسر مزاحم که روی زمین صورتش خونی بود نگاهی کردن افسر گشت اومد جلو گفت چی شده؟ گفت بهروز گفت مزاحم ناموسم شده بود افسر به دورو برش نگاهی کرد گفت پس خودش کو؟ بهروز سرش رو انداخت پایین گفت رفت! هموطن های با غیرت بلند زدن زیر خنده و بهش تیکه مینداختن افسر گشت گفت اولا من ناموسی نمیبینم اگر ناموست بود چرا گذاشتت رفت؟ صبر نکرد یه شهادت بده که تو دردسر نیافتی؟ دوما اصلا مزاحم شد که شد حتی اگه ناموس تو رو جلوی چشات داشت میکشت بازم باید زنگ بزنی ما بیاییم نه اینکه گردن کلفتی کنی!!! بهروز با ناباوری به افسر گشت نگاهی کرد ترجیه داد جوابی نده! ولی غیرتش نذاشت و آروم گفت اگه به شمار زنگ میزدم که تا بیایین از ناموسم چیزی باقی نمیموند موقع قتل با ۱ ساعت تاخیر میرسین بعد برای مزاحمت زودتر بیایین؟ افسر اخم کرد گفت خفه شو امثال تو همه جا رو به لجن کشیدن بعد به سرباز نگاهی کرد گفت بازداشتش کنین بره جایی که پوستش رو بکنن تا ببینه گردن کلفتی توی خیابون چه طعمی داره. سرباز با غرور اومد جلو دستای بهروز رو از پشت گره زد دستبند رو محکم بهش قلاب کرد و محکم تر هولش داد سمت ماشین افسر نیشخندی زد گفت برو تا آدمت کنن!شب در بازداشتگاه باز شد سرباز بهروز رو صدا کرد اونم پاشد رفت بیرون. افسر نگهبان بهروز رو کشید کنار به صورت کبود و داغون بهروز نگاهی کرد گفت خانوادت اومدن سگ وحشی شون رو جمع کنن ببرن. بهروز با سر تایید کرد افسر گفت گوش کن مادرجنده اگه پات رو گذاشتی بیرون ۱ کلمه زر بزنی اینجا چی شده یه پرونده درست میکنیم برات دودمانت بر باد بره شیر فهمه؟ بهروز دوباره با سرش تایید کرد افسر نگهبان آورم زد پشت سر بهروز گفت صورتت کیریت هم بگو توی دعوا مشت خورده اینجوری شده بهروز دوباره تایید کرد افسر گفت هری سگ وحشی بهروز آروم به سمت سالن میرفت افسر بلند داد زد سگ وحشی. جلوی در کلانتری بهروز به پدرش گفت خسته ام میرم یکمی قدم بزنم بعد راه افتاد به سمت پارک همیشگی تا با خودش خلوت کنه به یاد تموم دردهاش…

قیمت – قسمت پنجمبهروز آرم با خودش قدم میزد ولی فقط جسمش روی زمین بود غرورش جوری شکسته بود که نفسی براش نمونده بود. ۱ ساعت بعد توی همون پارک همیشگی نشست روی نیمکت یه سیگار روشن کرد و به سختی توی فکر بود. ندا وقاهت رو به حد اعلا رسونده بود و بهروز واقعا حق داشت. آروم از سیگارش کام میگرفت به زمین خیره بود چند قطره ای اشک رو گونه هاش چکید. ندا روی تخت اتاقش دراز کشیده بود و با خودش به کار بهروز فکر میکرد به اینکه بهروز با تمام وجود غیرتش رو به همه نشون داد اما سامی حتی ازش نپرسید چی شده بود! حالا وقتی سامی و بهروز رو مقایسه میکرد میدید شاید بهروز یه بچه پولدار نبود شاید بهروز لباس فلان مارک تنش نبود شاید بهروز ابرو نمیگرفت و موهاش رو فشن درست نمیکرد! اما بهروز خیلی چیزهای دیگه داشت که امثال سامی ۱ ذره اش هم نداشتن. ندا آشفته توی فکر بود و احساس میکرد تنوع دخترونه دلش رو زده! ولی خودش هم نمیدونست میخواد چیکار کنه!بهروز آروم توی پارک قدم میزد دیگه واسش نفسی نمونده بود از همه جا بریده بود احساس میکرد داره خفه میشه دلش میخواست از همه چیز فرار کنه از خودش از شخصیتش از اتفاقایی که افتاده بود دیگه دلش نمیخواست بهروز باشه دیگه نمیخواست چیزی رو به یاد بیاره. همینطور که قدم میزد یکی توی تاریکی گفت حشیش هروئین کریستال کوک قرص همه جوره هست این صدای آشنای همون پسر همیشگی بود که بهروز ۱۰ ها بار توی پارک دیده بودش و بهش اعتنایی نمیکرد. اما اینبار تردید تمام وجودش رو گرفت دلش میخواست عقده های زندگی رو یه جوری سر خودش و دنیا خالی کنه دلش میخواست خودش نباشه دلش میخواست ذهنش از این دنیا و تلخی هاش پاک شه دلش میخواست یه راهی برای ارضا کردن روح بیمار خودش پیدا کنه و حالا پیدا کرده بود. آروم رفت سمت پسر بهش گفت خسته ام میخوام همه چیز یادم بره پسره نیشخندی زد نعشه وار گفت عیبی نداره منم یه روز مثل تو بودم بد بختی های زندگی منو به این راه کشوند اگه میخوایی همه چیزو فراموش کنی دوای دردت همینه. از جیبش یه پلاستیک کوچیک در آورد ۲ نخ سیگار سمت بهروز گرفت گفت دوات فقط همینه. بهروز به سیگارها نگاهی انداخت با تعجب گفت این؟ این که سیگاره! پسر نیشخندی زد گفت بهش میگن “حشیش” “علف” “هزاری” “بنگ” “سیگاری” تو هم هرچیزی دوست داری اسمش روبزار روشن کردی تند تند محکم و عمیق ازش کام بگیر یکم بعدش به آرزوت میرسی. بهروز مکثی کرد اون ۲ تا سیگار رو از پسر گرفت گفت چقدر میشه؟ پسر گفت مهمون ما باش؟ بهروز گفت نه ممون پسره یکمی فکر کرد گفت دفعه اولته میخوام مشتری شی شما ۱۰۰۰ چوب بده بهروز از جیبش یه ۱۰۰۰ تومنی در آورد بهش داد رفت یه گوشه دیگه پارک که خیلی خلوت و تاریک بود روی نیمکت نشست یکی از سیگارهارو در آورد روشن کرد و به گفته پسره تند تند و محکم ازش کام عمیق میگرفت. بوی عجیبی اطرافش رو پر کرده بود بهروز تازه فهمید چرا بهش میگن علف! سیگار به وسطاش رسیده بود بهروز احساس میکرد محیط یکم دور سرش میچرخه! یاد ندا افتاد با ولع بیشتری سیگار رو تا آخر کشید! ته سیگار رو پرت کرد یه گوشه به تاریکی خیره شد احساس میکرد چند نفر اونجا راه میرن پاشد به خودش نگاه کرد فکر میکرد وزنی نداره به نمیکت نگاه کرد فکر میکرد توی ورزشگاه نشسته بلند زد زیر خنده گفت دوای دردم همینه همش توهمه همش توهمه. آروم باخودش صحبت میکرد و میخندید یکم بعد یهو یاد ندا افتاد به زمین خیره شد و بلند زد زیر گریه حالا با خودش حرف میزد و اشک میریخت… ******۱ ماه بعد… ندا روی صندلی توی حیاط دانشگاه نشسته بود فکر میکرد. این روزا اصلا حال و حوصله نداشت تشویش تمام وجودش رو پر کرده بود. دوستش صداش کرد ندا گفت بله؟ گفت بیا کارت دارم. ندا با بیحالی پاشد رفت گفت چیه؟ دوستش نیشخندی زد گفت سامی چطوره؟ ندا گفت نمیدونم امروز ندیدمش حالا حرفت رو بگو. دوستش بهش نگاهی کرد دستش رو کشید برد اون سمت دانشگاه گفت همینجا واسا بعد رفت با ۲ تا دختر دیگه اومد گفت اینارو میشناسی؟ ندا گفت نه! دوستش خندید با حالت خاصی گفت دوست دخترای سامی جون هستن! دخترا با تعجب به هم نگاهی کردن گفتن یعنی چی؟ دوست ندا گفت یعنی سامی با هر ۳تاتون تریپ داره همین! ندا خندید گفت امکان نداره من سامی رو خوب میشناسم اصلا حرفشم نزن. یکی از دخترا گفت اتفاقا منم همین نظر رو دارم! ۳ تا دختر با اخم و غضب به هم دیگه نگاهی کردن یکی از دخترا گفت سامی خودش کجاست؟ ندا آروم گفت ظهر کلاس داره میاد دختره شمارش رو داد گفت سامی اومد منم خبر کن بیام باهاش کار دارم اون یکی هم همینکارو کرد بعد رفتن! دوست ندا به ندا خیره شد گفت خاک بر سرت میدونی چه بلایی سر بهروز اومده؟ ندا با تردید گفت نه. دوستش گفت این رسم روزگار نبود بخاطر یه پسر دروغ گوی بی غیرت که با ۱۰ تا مثل تو دوسته عشق واقعیت رو ول کنی. ندا دلش ریخت گفت چی شده؟ بهروز کجاست؟ دوستش پشتش رو بهش کرد گفت ندونی بهتره بعد آروم ازش دور شد ندا دوباره گفت توروخدا بگو چی شده؟ دوستش چرخید بهش نگاهی کرد گفت بهروز از دانشگاه اخراج شده ندا با ترس گفت واسه چی؟ دوستش نیشخندی زد گفت اعتیاد! بعد پشتش رو کرد رفت. ندا باورش نمیشد چی شنیده به دیوار تکیه داد دنیا دور سرش میچرخید شوک عجیبی بهش وارد شده بود آروم زد تو سرش گفت باورم نمیشه بعد سریع موبایلش رو در آورد شماره بهروز رو گرفت اما کسی جواب نداد چند بار دیگه زنگ زد کسی جواب نداد. ندا آروم اشکاش رو پاک کرد گفت بهروز تو رو خدا جواب بده و دوباره زنگ زد اینبار یکی گوشی رو برداشت ندا با عجله گفت الو؟ بهروز خودتی؟ یه پسر غریبه گفت بهروز کیه؟ ندا گفت این مگه شماره آقا بهروز نیست؟ پسر گفت خانم این شماره واگذار شده لطفا زنگ نرنین! ندا تلفن رو قطع کرد گریه امونش رو بریده بود ولی افسوس که همیشه برای جبران وقت نیست… ندا با اینکه حالش از بد بدتر بود نیمتونست روی پاش واسه بازم توی دانشگاه منتظر سامی موند ظهر سامی اومد دانشگاه ندا با عجله رفت سمتش سامی خندید گفت سلام اینجا… حرفش تموم نشده بود که ندا جلوی همه سیلی محکمی به گوشش زد شماره اون ۲تا دختر رو پرت کرد توی صورتش گفت یک بار دیگه اسم منو بیاری هرچی دیدی از چشم خودت دیدی آشغال پس فطرت. بعد سریع دوید به سمت در خروجی. دوستش که این اتفاق رو دیده بود سریع دوید دنبالش خیابون پایینی بهش رسید به زور نگهش داشت گفت صبر کن ندا با گریه گفت ولم کنین بزارین به درد خودم بسوزم دوستش کشیدش کنار گفت ببین دیگه واسه همه چیز دیر شده خب؟ اما اگه دلت واسه بهروز تنگ شده من زنگ میزنم به داداشم (قبلا از دوستای صمیمی بهروز بود) ازش میپرسم کجا میشه پیداش کرد باهم میریم خوبه؟ ندا با سر تایید کرد گفت تورو خدا همین الان بپرس دوستش موبایلش رو در آورد با داداشش صحبتی کرد بعد تلفن رو قطع کرد گفت داداشم میگه نرین بهتره بهروز رو فراموش کنین اما اگه اصرار دارین و به یه بار دیدن راضی میشین نزدیک غروب برین پارک نزدیک خونشون بیشتر موقع ها اونجا میشینه. تا نزدیک غروب بشه ندا داشت پرپر میشد دوستش زنگ زد گفت نیم ساعت دیگه جلوی پارک باش… نیم ساعت بعد ندا و دوستش جلوی پارک بودن دوستش دستش رو گرفت گفت داداشم گفته دیگه خیلی دیر شده از تو هم خواهش میکنم جنبه داشته باش هرچی دیدیم همینجا فراموش میکنیم بعد میریم باشه؟ ندا با سر تایید کرد دوستش دستش رو کشید با هم رفتن داخل پارک یکمی چرخیدن اثری از بهروز نبود دوستش دوباره زنگ زد به داداشش گفت کجا میشینه؟ این همه آدم اینجان. داداشش یه چیزی گفت تلفن رو قطع کرد دوستش دست ندا رو کشید رفتن یه گوشه خلوت هوا نزدیک تاریکی بود نور قرمز خورشید همه جا رو سرخ کرده بود دوستش آروم به ندا اشاره کرد گفت اونجا رو ببین ندا یکمی جاش رو عوض کرد بهروز روی یه نیمکت نشسته بود به زمین خیره بود یه سیگار تو دستش بود آروم سرش رو به حالت عصبی تکون میداد با خودش صحبت میکرد ندا احساس کرد داره از پا میافته ولی به زور روی پاهاش واساده بود بهروز یه کام از سیگارش گرفت یه چیزی به خودش گفت بلند زد زیر خنده ندا به چهره تکیده و داغون بهروز نگاهی کرد باورش نمیشد این عشق قدیمیش همون پسر ۲۵ ساله باشه قیافش از ۳۵ سال هم رد کرده بود لاغر شده بود لباساش خاکی نامرتب بود و به حالت عصبی دست و پاش آروم میلرزید ندا کنترلش رو از دست داد رفت سمتش دوستش یه جیغ زد گفت ندا برگرد اما دیر شده بود ندا رفت جلوی بهروز واساد بهش خیره شد بهروز که تازه متوجه شده بود به صورت ندا نگاهی کرد یه نیشخندی زد گفت بازم توهم! ندا اشکاش رو پاک کرد گفت توهم نیست من دارم خواب میبینم. تو واقعا همون بهروزی؟ بهروز از جاش پاشد رفت نزدیک تر آروم روی تن ندا دست کشید پرید عقب گفت توهم نیست توهم نیست ندا زد زیر گریه گفت بهروز تورو خدا بس کن همه چیز تموم شده من اومدم دنبال تو اومدم که با هم برگردیم یهو بهروز زد زیر خنده یکمی نگاش کرد آروم روی چشاش دست کشید دوباره رفت عقب تر بازم روی چشاش دست کشید یهو با سرعت شروع کرد به دویدن همینطور که از اونجا دور میشد داد میزد توهم نیست توهم نیست… سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرو… نبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو… پایان

مــــن او _ قسمت اول دکتر آخرین رول باند رو پیچید دور پام و گفت: – ھمینجوری پاتو نگه دار تا گچش خشک بشه. ھمینجا ھم منتظر باش تا بگم با ویلچر بیان ببرنت، چون فعلا تا گچ سفت نشده نمی تونی روش راه بری. سرمو تکون دادم و گفتم: – باشه، پس روش راه برم اشکالی نداره؟ – نه، فقط باید مراقب باشی که زیاد بھش فشار نیاری. پانسمان پیشونیتم ٣ روز دیگه بیا عوض کنن. خیلی شانس اوردی که ضربه مغزی نشدی و فقطم پات شکسته. اونجوری که خود موتوریه می گفت دیده رفتی ھوا، زنده موندتم عجیبه چه برسه به این جراحت سطحی! ھمین جور که داشت حرف می زد پشتش بھم بود و دستشم تو سینک کنار تخت می ٢٨ سالش بود با به قد بلند که روپوش سفیدش از پشت تا بالای – شست. حدود ٢٧ زانوش می رسید و بالا تنه اش رو چھارشونه تر نشون می داد. موھاش از پشت کاملا مشخص بود تازه اصلاح شده و خط موی پشت گردنش صاف و مرتب بود. ھمونطور در حالت بررسی کردنش گفتم: – آخه من زیادی پوستم کلفته، استخونامم قبلا حسابی آب بندی شدن با این ضربه ھا نمیشکنن. یه تیکه از دستمال کاغذیی که به دیوار آویزون بودو کند و ھمونجور که داشت دستاشو خشک می کرد زیر چشمی یه نگاه انداخت بھم و گفت: – آره، بر عکس ظاھر ظریف و نازنازیت خوب تحملت تو درد بالا بود! حتی موقع بخیه زدن پِیشونیت با اینکه وقت نبود بیحسش کنیم اینقدر آروم نشسته بودی فکر کردم بیھوش شدی! با دستم پای گچ گرفته امو جابه جا کردم و با پوزخند گفتم: – این دردا که دردی نیست. – به ھرحال باید بیشتر مواظب باشی، زیادم به پات فشار نیار، یادتم نره برای پانسمان سرت بیای. – باشه، ممنون. داشت از در می رفت بیرون که دوباره برگشت طرفم و یه چشمک زد وگفت: – از آشناییت خوشبختم، فعلا خداحافظ. دستشو تکون داد و رفت. دوباره دراز کشیدم رو تخت و چشمامو بستم و سرمو با دستم فشار دادم که دردش کمتر شه. نمی دونم چند دقیقه بود تو ھمون حالت مونده بودم که با تکونای یه نفر دوباره ھوشیار شدم. – انوشه.. خوبی؟.. می خوای دکترو صدا بزنم؟ چشمامو باز کردم و دیدم پانته آ بالای سرم وایساده و داره با نگرانی نگام می کنه. سرمو جابه جا کردم و در حال خمیازه کشیدن گفتم: – سلام.. کی اومدی؟ – ھمین چند دقیقه پیش. تا زنگ زدی راه افتادم، خیلی نگران شدم، اما خدارو شکر دکترت می گفت مشکل حادی پیش نیومده. – آره متاسفانه! – زھر مار، حتما باید می افتادی می مردی که خوب می شد؟ – بدم نبود، یه جماعتی از شرم خلاص می شدن! – پاشو خودتو لوس نکن بابا. باید بریم شرکت ھزارتا کار داریم. اومدم از جام پاشم و پاھامو از تخت آویزون کنم که یه درد وحشتناک تو ساق و قوزک پام پیچید و دادم رفت ھوا. پانته آ با ترس و چشمای گشاد شده فوری برگشت طرفم: – چی شد؟؟ مواظب باش دختر. خودمو دادم عقب و دستامو تکیه گاه کردم و یه نفس عمیق از سینه ام دادم بیرون. پانته آ با دلسوزی نگام کرد و آروم گفت: – بھتری؟ سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم. – آخه چقدر بگم تنھایی نباید بری ناصر خسرو؟ دیدی آخرم یه بلایی سرت اومد؟ با کلافگی سرمو تکون دادم و گفتم: – چه ربطی داره؟ مگه کیفمو زدن یا برام چاقو کشی کردن؟؟ تصادف کردم دیگه! ھرجایی ھم ممکنه آدم تصادف کنه. – بله، ولی جا داریم تا جا! – بی خیال توروخدا. قبل از اینکه دوباره بتونه حرفی بزنه یه آقای پیر که معلوم بود مستخدم بیمارستانه با ویلچر اومد تو اتاق و گفت: – خانم بفرمایید بشینید ببرمتون بیرون. با کمک پانته آ نشستم رو ویلچر و آقاھه بردم از اتاق بیرون. تو راھروی بیمارستان ھمون راننده ی موتوری که زده بود بھم با یه سرباز وایساده بودن و تا منو دیدن موتوریه دوید جلو و با لھجه ی مشھدی غلیظ با گریه گفت: – حالتون خوبه خانم جان؟ به خدا من نصف عمر شدم. تا اومدم جواب بدم پانته آ با عصبانیت گفت: – زدی ناکارش کردی می خوای خوبم باشه؟ شما موتوریا رو از دم ھمه اتونو باید اعدام کنن که اینجوری ویراژ ندین تو خیابون! حالا لابد رضایتم می خوای! یھو ھق ھق گریه اش رفت بالا و گفت: – به خدا شرمنده ام. اصلا نھفمیدم خانم جان چطوری پریدن جلوی موتور! پانته آ یه چشم غره بھم رفت و با یه لحن تمسخر آمیز رو به یارو گفت: – خانم جان، چقدر بگم تو خیابون جفتک ننداز و نپر جلوی موتور مردم؟!!! با وجود درد زیاد پام و گریه ی پیرمرده نمی دونم چرا خنده ام گرفته بود. آروم گفتم: – عیب نداره پدر جان.. ناراحت نباش. حالا که به خیر گذشت. بعدم رومو کردم به طرف سربازه و گفتم: – آقا من شکایتی ندارم. – پس باید بیاید چندتا فرمو امضا کنین. پول بیمارستانم خودتون می دین؟ – بله. تا اینو گفتم پیرمرده باز زد زیر گریه و گفت: – خانم جان خیر از جوونیت ببینی، الھی سفیدبخت بشی. الھی سایه ی مَردت از سرت کم نشه که زن و بچه ی منو بی مَرد نکردی! با خنده گفتم: – من مَردم کجا بود حاجی! ھر چی دورو برمه نامرده! یارو ھمونطور متصل داشت دعا می کرد به جون خودم و آباء و اجدادم که سربازه دیگه کفرش درومد و گفت: – بسه پدر جان. خانم شما ھم بیاین بریم کلانتری رضایت نامه رو امضا کنین. با ویلچر تا بیرون بیمارستان رفتیم دم ماشین پانته آ و سوار شدیم. سر راھم کارای رضایت نامه رو انجام دادیم رفتیم شرکت. تا رسیدیم یھو یادم افتادم ماشینم تو ھمون خیابونی که تصادف کردم جا مونده. – وای پانی ماشینم تو ناصرخسرو جاموند، برگرد بریم بیاریمش. – ابله! با این پات می خوای رانندگی کنی؟ – مجبورم، اگه ماشین تا شب اونجا بمونه به فاک فنا می ره. – تو مغزتم به فاک فنا رفته خبر نداری! چه برسه به ماشینت. – می گی چیکار کنم؟ – ھیچی، فعلا ھمینجا بتمرگ تا من برم یه چوب زیر بغل برات بیارم بتونی راه بری، بعدم زنگ می زنیم سھیل یا امین برن ماشینتو بیارن. – چوب زیر بعل نمی خواد، دکتر .. – پدر سگ چه دکتر خوشگلیم بود! – می گم دکتر گفت می تونم روش راه برم! – گفت تا دو-سه ساعت نباید روش راه بری!. بعدم یه پشت چشمی نازک کرد و دوباره یه” ابله” گفت و در ماشینو کوبید رفت. فوری سرمو کردم از شیشه ی ماشین بیرون و بلند گفتم: – عمه ماھرخته! ھمونطور که جلوی در شیشه ای ورودی شرکت وایساده بود که باز شه یه بیلاخ حواله ام کرد و رفت تو. خنده ام گرفت. از وقتی با ھم دوست بودیم این” ابله” تکه کلامش بود و جواب من که ” عمه ماھرخته” و بیلاخ اون جزو دیالوگای ھمیشگی ما بود! یھو یادم به اولین روزی افتاد که تو مدرسه ھمو دیده بودیم. سال اول دبیرستان بودیم و جفتمونم تنھا و غریبه با محیط. اما چیزی که از ھمون اول مارو به ھم جذب کرد برق شیطنتی بود که از چشمای جفتمون به اطراف متصاعد می شد و از شر و شور ھیچوقت کم نمی اوردیم. اما یه تفاوت اخلاقی بزرگ ھم داشتیم و اون بد اخلاقی زیاد من و خوش اخلاقی زیاد پانته آ بود. حتی ھمین موضوع ھم باعث شد بیشتر به ھم نزدیک بشیم و جزو دوستای صمیمی ھم باقی بمونیم. یه آه کشیدم و یاد اونروزی افتادم که با بغض زنگ زده بود بھم و گفت دیگه نمی تونه مثل سابق باھام برای کنکور درس بخونه و وقتی با تعجب پرسیده بودم چرا زده بود زیر گریه و با ھق ھق گفته بود” بابام می خواد برای ادامه تحصیلم بفرسته منو انگلیس”. وقتی خیالم راحت شده بود که اتفاق مھمی نیفتاده، رفته بودم تو ھمون مود بی خیالی و بداخلاقی ھمیشگیم و گفته بودم: – اوه! ترسوندی منو بابا! گفتم چی شده! حالا مگه بابات می خواد بفرستت جھنم که ھمچین می کنی؟ با ھمون حالت گریه و حرص جیغ زده بود که: – خاک تو سر بی احساس و یخت کنن! منو بگو دارم برای کی آبغوره می گیرم! بدبخت من برم که تو دق می کنی! نشی! homesick – نترس، چیزیم نمی شه، تو فکر خودت باش که می خوای بری – ابله! – عمه ماه… یھو صدای بوق تلفن تو گوشم پیچیده بود! تازه وقتی تلفن قطع شد عمق فاجعه رو درک کرده بودم! اما مثل ھمیشه غدی بیش از حدم نذاشته بود حتی ناراحتیمو بھش نشون بدم. تو مدت خیلی کوتاھی و به طور کاملا اتفاقی کارای منم جور شد و تونستم برای ادامه ی تحصیلم برم کانادا. توی تمام اون مدت با ھم ارتباطمونو سعی کردیم حفظ کنیم وھمیشه از حال ھم با خبر بودیم. تا اینکه بعد از ۴ سال وقتی درس پانته آ تموم شد برگشت ایران و تو یه شرکت خیلی بزرگ و معروف داروسازی مشغول به کار شد. منم که تمام مدت دوران تحصیلم منتظر بھونه برای برگشت بودم یکسال بعد از تموم شدن درسم برگشتم ایران و دوباره دوستیمون از سر گرفته شد. تو ھمین فکرا بودم که چشمم افتاد به در ورودی ساختمون و دیدم پانته آ با یه چوب زیر بغل داره میاد پایین. اومد دم ماشین و درو باز کرد و عصارو گرفت طرفم. – بیا بگیر که نمردم و چلاقی تورو ھم دیدم! – کاش منم نمیرم و خفه خون گرفتن تورو ببینم! با خنده در ماشین و بست و ھمونطور که داشت پشت سرم میومد گفت: – این آرزو رو با خودت به گور می بری عزیزم! با خنده و یه ور یه ور از پله ھای ورودی رفتیم بالا و جلوی آسانسور وایسادیم تا برسه به طبقه ی ھمکف… ادامــــه دارد ……

مــــن او _ قسمت دوم به انوشه کمک کردم بره تو آسانسور و خودمم دکمه ی طبقه ی ٧ رو که کنارش روی یه پلاک طلایی حک شده بود ” شرکت بھورزان” فشار دادم. ھروقت سوار این اتاقک زرشکی رنگ می شدم و خودمو تو آیینه اش می دیدم ناخوداگاه یاد ٧ سال گذشته ی زندگیم می افتادم . با آھنگ ملایمی که تو فضای کوچیک آسانسور پخش می شد و با بالارفتن ھر طبقه منم یکی از سالھا رو تو ذھنم مرور می کردم و به این فکر می کردم که ھرسال چقدر با سال قبلی و بعدی برام متفاوت بوده. روزی که به انوشه با گریه زنگ زدم گفتم دارم می رم انگلیس، روزی که وارد دانشگاه شدم, روزای سختی که اونجا گذروندم، روزی که مدرکمو گرفتم و برگشتم به ایران، روزی که انوشه برگشت و بالاخره روزی که گفت پدرش قراره پروانه ی یه شرکت پخش دارو و تجھیزات پزشکی رو بگیره و از من و تو خواسته بریم و اونجا مشغول به کار شیم. اون موقع تردید داشتم که ازون کارخونه ی داروسازی ى بزرگی که قبلا توش استخدام شده بودم استعفا بدم یا نه، اما الان و بعد از گذشت یه مدت از ھیچ کاری اینقدر نمی تونستم راضی باشم. کارمون برامون یه جور تفریح بود و ھمیشه از باھم بودنمون لذت می بردیم. ھرچند، گاھی ازاخلاقای تند و تیز و قُلدر بازی انوشه شاکی می شدم اما به قول خودش با خوش اخلاقیای خودم خوب می تونستم خرش کنم! ازین فکر طبق معمول یه لبخند اومد رو لبم و با صدای قطع شدن آھنگ و اعلام طبقه ی ھفتم حواسم اومد سر جاش. جلوتر از انوشه رفتم از آسانسور بیرون و منتظر وایسادم تا اونم بیاد. وقتی دیدم بدون اینکه از عصاش استفاده کنه داره خیلی ریلکس رو گچ پاش راه می ره کفرم درومد. – دختره ی خر! به پات رحم نمی کنی حداقل به پول بابات رحم کن! رفتم عصای نوی فایبرگلاسو از تو انبار برات باز کردم اوردم حالا داری عین یابو رو گچ پات راه می ری؟ با ھمون خونسردی و اخمای تو رفته ی ھمیشگیش نگام کرد و گفت: – تو نمی خواد زیاد نگران پولای بابای من باشی، خودش خوب بلده ازشون مراقبت کنه.بعدم بالاخره خرم یا یابو؟ – فرق زیادیم نداره! شایدم شتر! – شایدم پانته آ! طبق معمول از جواب کم نمی اورد! با خنده درو باز کردم و گفتم: – حیف من که وقت عزیزمو با تو ی زبون نفھم سر می کنم! خیلیم دلت بخواد پانته آ باشی!! انگشت وسط دست چپشو اورد بالا گرفت طرفمو بعدم لنگون لنگون اومد طرف در. گفتم: – تو از اولشم بی فرھنگ و بی تربیت بودی! خیلی ریلکس سرشو به علامت تایید تکون داد و بدون اینکه چیزی بگه رفت تو . ھمیشه به این خونسردی و حاضر جوابیش حسودیم می شد! آقا اسماعیل آبدارچی شرکت تا انوشه رو دید با عجله دوید طرفش و دستاشو زد تو سرش گفت: – یا ابوالفضل! چی شده خانم دکتر؟ انوشه ھم طبق معمول که ھردفعه آقا اسماعیل “خانم دکتر” صداش می زد اوقاتش تلخ می شد یه چشم غره به بیچاره رفت و گفت: – چیزی نیست.. تصادف کردم. – یا حضرت عباس! با چی تصادف کردین؟ – با موتور. – حالا حال مزاجیتون چطوره؟ اینو که گفت یھو من و انوشه چند لحظه به ھم نگاه کردیم و بعدم پقی زدیم زیر خنده و پیرمرد بیچار ه ھم ھاج و واج نگامون می کرد. وقتی خنده ھامون تموم شد گفتم: – آقا اسماعیل وضعیت مزاجی چیه! این پاش شکسته، اسھال که نگرفته! باید بگی حال عمومیت چطوره که اونم خوبه، شما نگران نباش. – خوب حالا چه فرقی داره خانم! شما ھم زیادی سخت می گیرینا! حالا ھم خدارو شکر که خوبن، فقط من موندم جواب پدرشونو چی بدم؟ – آقا اسماعیل تقصیر شما که نیست این تصادف کرده! پدرشم به شما کاری نداره خیالت راحت. بعدم با بدجنسی اضافه کردم: – تقصیر خود اینه که تو خیابون جفتک انداخته جلوی موتوریا! ولی حالا اگر پدر و مادرش زنگ زدن شما چیزی نگو که این تصادف کرده، تو مسافرت بیچاره ھا نگران می شن. آ قا اسماعیلیم با یه نگاه عاقل اندر سفیه به انوشه گفت: – والا از شما بعیده خانم دکتر که ازین کارا بکنین! اما از بابت رازداری ما خیالتون جمع، دھن ما قرص قرص . آ…. آ ! بعدم دستشو به علامت سکوت گذاشت رو دھنش و رفت تو آشپرخونه! پشت سرش آروم گفتم: – ارواح عمت چقدرم که تو رازداری! انوشه ھم داشت چپ چپ نگام می کرد. با حرص گفت: – مرض داری جوری می گی که تحریک شه حتما بره بگه؟ اگر تو یادش نمی اوردی عمرا حواسش نبود بره خبرگزاری کنه اما حالا حتما می ره می گه! با خنده گفتم: – عیب نداره، بذار بره بگه بابات ھول کنه یه کم بخندیم! – حالا تو ھی اخلاق منو گه مرغی کن! – قربونت بشم که اخلاق گھت چی بود که حالا که تصادفم کردی چقدر گھتر شده! اینو که گفتم خودشم خنده اش گرفت. جفتمون رفتیم پشت میزامون نشستیم و کامپیترامونو روشن کردیم و مشغول شدیم. نیم ساعت بعد حسابی جفتمون سرگرم کارا بودیم و کارمندای دیگه ھم اومده بودن و ھر کسی ھم مشغول فک زدن پای یکی از تلفنا. سرم پایین بود و داشتم چندتا لیست داروھای جدید رو چک می کردم که انوشه صدام زد. – پانی؟ – ھوم؟ – می شه زنگ بزنی سھیل بره ماشین منو بیاره؟ – مگه سھیل نوکر توئه؟ بعدم ھی خودتو آویزون دوست پسر من نکنا. اون یه تار گندیده ی منو به توی گند اخلاق نمی ده! – تف تو روت! خودت ھمین ٢ ساعت پیش گفتی بیا بریم بالا بعد زنگ می زنیم سھیل یا امین برن ماشینتو بیارن! – خوب گفتم که گفتم! من وقتی می گم سھیل یا امین منظورم فقط امین ه! – مرده شور ترکیبتو ببرن، من نمی خوام به این امین الدنگ زنگ بزنم. با نیش باز نگاش کردم و جوری که حرصشو در بیاره گفتم: – چرا بابا؟ پسر به این خوبی؟ ھمه آرزوشونه پسر عموی عاشق به این گاگولی داشته باشن! جامدادی استوانه ای شکلی که کنارش بود برداشت و به سمتم نشونه رفت که با خنده سرمو بردم پایین و گفتم: – خب بابا! رم نکن. ولی شرمنده، امروز اصلا سھیل تھران نیست که بخواد بره ماشینتو بیاره. مجبوری به این سرنوشت گردن بذاری و به امین خان جانت زنگ بزنی! – دوست از تو بی خاصیت تر خودتی! – بی خودی ژست نگیر. ما که نفھمیدیم موضع تو جلوی این پسره چیه. با دست پس می زنی با پا پیش می کشی! بدون اینکه جوابمو بده گوشیو برداشت و شروع کرد به شماره گرفتن. از قیافه ای که گرفته بود معلوم بود داره به امین زنگ می زنه. بعد از چند لحظه با یه لحن خیلی خشک شروع کرد حرف زدن. ھمونطور به حالتاش نگاه می کردم و سعی می کردم این معمایی که جلوم نشسته بودو یه جوری حل کنم. از “نه” ھای کشدار و بی حوصله ای که از پشت تلفن به امین می گفت معلوم بود داره ھی راجع به تصادف ازش سوال می کنه و اینم داشت با جوابای کوتاه و بی حوصله اون بیچاره رو از سر خودش باز می کرد. دقیقا نمی دونستم از کی انوشه اینقدر بی حوصله و بداخلاق شد. از وقتی با ھم دوست شده بودیم دختر غد و خشکی بود، اما بد اخلاقی و بی حوصلگی چیزی نبود که از اول باھاش بوده باشه. حتی وقتی از کانادا ھم برگشت اخلاقش خیلی بھتر بود ولی کم کم و به مرور زمان اینطوری شد. رفتار تند و عصبی پیدا کرده بود و مدام در حال پرخاش به دیگران بود. می تونم بگم رفتارش با من از ھمه ی اطرافیانش بھتر بود، اونم به خاطر دوستی عمیق و شناخت زیادی که از رفتارا و اخلاق ھم داشتیم. شاید فقط وقتی با من بود چھره و رفتار خشنشو کنار می ذاشت و حتی گاھی اینقدر از دست ھم می خندیدیم که اشک از چشمامون سرازیر می شد. و درست نقطه ی مقابل من، امین بود! پسر عمویی که نمی دونم عاشق چی تو این دختر عموی بداخلاق و عنقش شده بود و انوشه ھم به جرات می تونم بگم ازش متنفر بود. اما چیزی که ھمیشه برام سوال بود این بود که چرا انوشه ھیچ وقت مستقیم این موضوع رو به امین نمی گفت و یه جورایی این بدبختو تو آب نمک خوابونده بود. این رفتارشم برام تازگی داشت. جوری برخورد می کرد که انگار آتویی دست امین داره یا بھش محتاجه. ھر چی بیشتر به این موضوع فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم! دستمو زده بودم زیر چونه ام و مشغول فکر کردن که با صدای انوشه به خودم اومدم. – می گم نمی خوام تو زحمت بکشی … حالا امروز من وضعیتم مناسب نیست… آخه جایی باید برم… ای داد بیداد… یادم رفته بود تو به یه چیزی که گیر می دی دیگه نمی شه منصرفت کرد.. خب بابا، ٧ اینجا باشیا، اگر دیر کنی خودم می رما… خداحافظ با حرص گوشیو کوبید سر جاش و زیر لب چندتا بد و بیراه گفت. زیر چشمی نگاش کردم و گفتم: – این امینو باید به عنوان قرص لاغری تو بازار معرفی کنیم! – ھان؟ چی می گی تو؟ – می گم تو ھردفعه با این حرف می زنی حداقل نیم کیلو وزن کم می کن! باور کن ھیچ قرص لاغری بھتر ازین نمی تونه عمل کنه! – من آخر یا خودمو می کشم یا اینو که اینقدر از دستش حرص نخورم. – راه بھتریم عیر از قتل و خودکشی ھستا! – مثلا؟ – اینکه رک به این آدم بگی ازش خوشت نمیاد و بره پی کارش. نمی فھمم چرا باھاش کج دار و مریز می کنی! مثل ھمیشه جوری نگام کرد که یعنی نمی خواد جواب حرفمو بده. قبل از اینکه دوباره بتونم چیزی بگم تلفن زنگ زد و تا گوشیو برداشتم صدای ترسناک بابای انوشه پیچید تو گوشی. – سلام آقای .. حال شما؟ مسافرت خوش می گذره؟ – علیک سلام.. این دختره کجاس؟ باز چه بلایی سر خودش اورده؟ – کدوم دختره؟! – مسخره بازی در نیار، انوشه رو می گم. اسماعیل می گفت رفته با یه موتوری گلاویز شده و کلیم خسارت زده به یارو. این کی می خواد دست ازین کاراش برداره؟ با چشمای گرد شده گفتم: – انوشه با موتوریه گلاویز شده؟ – حالا نمی خواد تو پنھون کاری کنی، اسماعیل ھمه چیو برام گفته. تجربه ی دھن لقی و غلو کردن آقا اسماعیلو زیاد داشتم، اما این یکی دیگه واقعا نوبر بود! با خنده گفتم: – بابا چی می گین آقای … انوشه با کسی گلاویز نشده، تصادف کرده. یه موتوری زده بھش، اصلا بیاین خودتون باھاش صحبت کنین. وصل کردم به تلفن انوشه و با ایما و اشاره جریانو بھش فھموندم. گوشیو برداشت و شروع کرد به توضیح دادن. – بله؟… چیزی نیست… نه باباجون، من رو به موتم باشم میام سر کار که یه وقت شما ضرر ندی، خیالت راحت…. آره، من که می دونم نگران من نشدی… نه.. باشه… خداحافظ. این دفعه محکمتر از قبل گوشیو کوبید سر جاش و گفت: – ھمشون مالدوست و احمقن! – باباتو می گی دیگه؟ – خودش و برادرشو برادرزاده اشو.. – امین بدبخت کجاش مالدوسته؟ – اونم ھست بروز نمی ده! – آھان! ھمون موقع آقا اسماعیل اومد تو اتاق و گفت: – خانم دکتر، آقا امین اومدن دنبالتون پایین منتظرن. یھو انوشه انگار دیگه دیگ صبرش به جوش اومد و با عصبانیت گفت: – آقا اسماعیل، من چند دفعه به تو بگم به من نگو خانم دکتر؟ – بابا چقدر مته به خشخاش می ذارین خانم دکتر، ماشاا… درس داروھارو خوندین دکتر شدین دیگه، نمی شه که بھتون گفت آبدارچی! – من اگه دکتر داروساز باشم که باید عرضه ی ساختن خیلی از داروھارو داشته باشم. ھیمشه سر این موضوع با آقا اسماعیل و ھرکس دیگه که “دکتر” صداش می کرد دعوا داشت! ھمیشه ھم با یه ناراحتی عمیق ھمین حرفو می زد که” اگه دکتر داروساز بودم باید یه دارو می ساختم!” ھرچیم بھش می گفتم” بابا چه ربطی داره و مگه ھرکی داروسازه باید یه داروی جدید کشف کنه و بسازه؟” به خرجش نمی رفت. برای اینکه مثل ھمیشه سر این موضوع مسخره و بی اھمیت دعواشون نشه پریدم وسط و گفتم: – آقا اسماعیل اینقدر سر به سر این نذار. خوب خوشش نمیاد اینجوری صداش کنی دیگه. بعدم عجب رازداری کردی و به آقای .. نگفتی انوشه تصادف کرده! خودشو زد به کَری و رو به انوشه گفت: – خانم دک..یعنی انوشه خانم، آقا امین خیلی وقته پایین منتظرنا! انوشه با چشم غره نگاش کرد و گفت: – آھان، یعنی تو نشنیدی پانته آ داشت چی می گفت دیگه؟ چرا مثل خبرچینا ھمه چیو گذاشتی کف دست بابام؟ – خانم دکتر والله دست ما نیست، آقا سوال می کنن ما ھم جواب می دیم دیگه. فعلاھم با اجازه اتون. بعدم فوری سینی چایی رو برداشت و فلنگو بست و در رفت! از دست کارای آقا اسماعیل یه سری تکون دادم و پاشدم رفتم پشت پنجره و یه نگاه به خیابون انداختم. – بابا انوش بیا برو، این بدبخت زیر پاش علف سبز شد. – اه، اصلا حوصله اشو ندارم، منتھا گیر داده بود ماشینمو می بره می ذاره خونه خودش میاد شرکت دنبالم. – پس یعنی میرسونتت خونه؟ – نه، باید برم جایی کار دارم. – باشه، پس مواظب خودت باش، باز کار ندی دست خودتا، شبم اگر دوست داشتی زنگ بزن بیام پیشت تنھا نباشی. – باشه، ممنون، فعلا. اومد طرفمو گونه امو بوسید و با عجله رفت طرف درو بازش کرد و رفت بیرون… ادامــــه دارد ……

مــــن او _ قسمت سوم با پانته آ خداحافظی کردم و در شرکتو بستم و رفتم بیرون. سوار آسانسور که شدم یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم خودمو متقاعد کنم که با امین رفتار درستی داشته باشم. در آسانسور که باز شد امین جلوی روم ایستاده بود و با یه لبخند ژکوند داشت نگام می کرد. – ببین دختره چه بلایی سر خودش اورده ھا! – سلام…! – سلام عزیزم، می تونی راه بری؟ کمک نمی خوای؟ – آره می تونم. اومد کنارمو سعی کرد قدماشو با گام ھای من ھماھنگ کنه. – حالا حالت چطوره؟ نگاش به پانسمان پیشونیم افتاد و قبل از اینکه من جوابشو بدم دوباره گفت: – ای بابا! سرتم که ضربه خورده، تو که گفتی فقط پات شکسته! – چیز مھمی نیست… – حالا چه جوری زد بھت مرتیکه ی خر؟ – یه جوری زد دیگه، چه فرقی می کنه؟ – نه، آخه می خوام بدونم مقصر تو بودی یا اون؟ با خودم فکر کردم الان اگر پانته آ اینجا بود حتما فوری می گفت ” این جفتک انداخته جلوی موتوریه!” آروم گفتم: – نمی دونم. – اصلا مگه می شه عابر پیاده مقصر باشه! حتما اون احمق داشته ویراژ می داده تو خیابون دیگه. حالا رضایت که ندادی؟ – چرا اتفاقا. – ئه؟! چرا رضایت دادی؟ آدمایی مثل شماھا این مردمو پررو می کنن دیگه! اینقدر دری وری می گفت که حتی حوصله نداشتم جوابشو بدم. چند لحظه فکر کرد و انگار که یه چیزی یادش افتاده باشه فوری پرسید: – حالا پول بیمارستانو داد؟ – نه.. – تو دیگه کی ھستی بابا! یعنی حتی دیه ھم ازش نگرفتی؟ اینو که گفت یه نگاه تحقیر آمیزبه خودش و ماشین مدل بالاش که حالا رسیده بودیم نزدیکش انداختم و گفتم: – شماھا فامیلی ھرچقدر پولاتون زیادتر بشه انگار حریص تر می شین نسبت به پول! با ریموتش در ماشینو باز کرد و یه نیشخند زد گفت: – ھیچ کس نیست که از پول بدش بیاد. بعدم ماھا اگر می خواستیم اینجوری مثل تو بذل و بخشش کنیم که کلامون پس معرکه بود. طلاکوب شده رو قسمت وسط فرمون A در ماشینو باز کردم و نشستم تو و چشمم به افتاد. مثل ھمیشه با دیدنش حرصم گرفت. خصوصا وقتی یادم می افتاد که بھش گفته اول اسم خودته؟” و با چاپلوسی گفته بود ” نه، اول اسم توئه!” بیشتر A بودم ” این حرصم می گرفت. به فرمونش اشاره کردم و گفتم: – اینا ولخرجی نیست؟ این کارا کلاھاتونو نمی ده پس معرکه؟ با یه ژست مسخره گفت: – اینا عشقه… و ماشینو روشن کرد و راه افتاد. وقتی دید دیگه ساکتم و ھیچی نمی گم خودش سر صحبتو باز کرد. – کجا دوست داری بریم شام بخوریم؟ – من شام باید برم جایی. پای تلفن که بھت گفتم. – فقط گفتی باید بری جایی، نگفتی شامم دعوتی. – دعوت نیستم، اما دوست دارم غذامو ھمونجایی بخورم که می خوام برم. – بله.. فھمیدم! با خودم گفتم ” چه عجب بالاخره یه چیزیو تو زندگیت فھمیدی!” دنده رو عوض کرد و با دلخوری یه نگاه انداخت بھم و گفت: – پس بگو کجا برسونمت. بھش آدرسو دادم و اونم دیگه چیزی نگفت. چند لحظه بعد یادم به داروھایی افتاد که قرار بود برام بیاره. – راستی، داروھایی که می خواستمو برام گرفتی؟ – آره، یه باکس ١٢ تاییش عقب ماشینه. زیر لب گفتم ” ممنون” و یه نفس راحت کشیدم که مثل ھردفعه سوال پیچم نکرد که این داروھارو برای چی می خوام! اما ھنوز نفسم کامل از سینه ام بیرون نیومده بود که گفت: – انوشه؟ با کلافگی گفتم: – بله؟ – می شه یه سوال بپرسم؟ – نه! – چرا؟ – چون می دونم می خوای چی بپرسی. – آخه بابا، به من حق بده که کنجکاو بشم. این داروھا داروھای ساده ای نیستن. مال یه عده معلوم الحاله. – خب، که چی؟ – خب آخه من می خوام بدونم تو اینارو برای چه کسی می خوای؟ اولین بار که ازم خواستی اینارو برات گیر بیارم که کلی وحشت برم داشته بود چون فکر می کردم برای خودت می خوای. حالا بازخوبه زود فھمیدم مال کسایی با علائم بارز و در حال مرگه.. وقتی گفت ” در حال مرگ” ناخوداگاه احساس کردم نفسم تنگ شد و چشمام سیاھی رفت. زخم پیشونیم تیر کشید و کف دستای سردم عرق نشست. اون داشت به حرفای مزخرفش ادامه می داد و منم عین کسی که دارن زنده به گورش می کنن تلاش می کردم یه جوری راه تنفسمو باز کنم. – … آره، خلاصه که بدجوری دوست دارم بدونم تو برای کی داری اینجوری این ھمه پول ھدر می دی؟ برای بار ھزارم به خودم فحش دادم که چرا ازین پسر کوته فکر کمک خواستم که حالا اینجوری بازخواستم کنه. ” تقصیر خود بی عرضه و احمقته که که دست به دامن این شدی… آخه اگه ازین کمک نمی خواستم که دیگه ھیچ راھی نداشتم، مجبور بودم… فقط امین می تونست با کمک دوستای گردن کلفتی که داره اینارو برام پیدا کنه…ولی ارزششو نداشت… نداشت؟ واقعا ارزششو نداشت؟… چرا، داشت…نه… نمی دونم… آخه چقدر تلاش بیھوده؟… بیھوده ام نیست… می بینی که تاحالا کلی از این تلاشا اثر داشته… آره، ولی اینا آرامش قبل از طوفانه، خودتو داری گول می زنی… گول نمی زنم، از اول می دونستم، تا آخرشم می دونم… ولی …دیگه ولی نداره، وقتی تصمیمتو گرفتی پاش واستا…این فقط یه تصمیم نیست… عشقه، امیده، زندگیه.. آخه این که نشد زندگی… کجاش زندگیه؟… نمی دونم…نمی دونم… نمی دونم…” سرمو تکون دادم و سعی کردم این جدال درونی با خودمو زودتر تموم کنم. دیدم امین زیر چشمی داره نگام می کنه و ھنوز منتظر جواب سوالشه. به زور و با صدای گرفته گفتم: – تلاش برای زنده نگه داشتن یه آدم در نظر تو پول ھدر دادنه؟ شونه ھاشو انداخت بالا و با یه حالت کاملا بی تفاوت و خونسرد گفت: – آدم داریم تا آدم. – منظور؟ – آدمای کثیف و ھرزه ھرچه زودتر بمیرن بھتره. دوباره قلبم تیر کشید. انگار با ھر کلمه ای که می گفت منو شکنجه می کردن. ناخوداگاه یاد روزی افتادم که بعد از کلی مقدمه چینی، به پدرم گفته بودم ” یه سری داروی خاص و گرون ھست که خیلیا بھش محتاجن و می تونیم با یه قیمت خوب واردشون کنیم.” بعد از اینکه فھمیده بود داروھا مال چه بیماری ھستن با عصبانیت گفته بود ” من سرمایه امو برای آدمای ھرزه و آشغالی که رفتن کثافت کاریشونو کردن و حالام درد و مرض گرفتن حروم نمی کنم”. وقتی با ناراحتی گفته بودم ” ولی ھمه از کثافت کاری نیست که مریض می شن” خیلی راحت گفته بود ” آدم رفتنی باید بره، حالا یه کم زودتر یا دیرتر، مردنی بالاخره می میره”. اون روزا وارد کردن اون داروھا فقط یه حس ھمنوع دوستی در من ایجاد می کرد. فقط حس اینکه کمک کنم چند نفر راحت تر و با زجر کمتری بمیرن، اما کم کم موضوع برام فرق کرد و تبدیل به یه عشق شد. شایدم یه جور جنگ خاموش با پدرم. پدری که فکر می کرد “مردنی باید بمیره و ھر چه ھم زودتر بھتر!” امین ھنوز داشت حرفاشو ادامه می داد و دلایل احماقانه اش برای پافشاری روی نظرشو ارائه می کرد. – … اصلا اگر حساب کنی ھمین آدما چه ضرری به دولت و سرمایه دارای یه کشور می زنن سرت سوت می کشه. از خرج آزمایش و دوا درمونشون بگیر تا ھزار و یک چیز دیگه. ھرچیم بیماریشون بیشتر پیشرفت می کنه داروھاشون گرون تر می شه. می دونی ایندفعه برای یه باکس ١٢ تایی چقدر پول دادم؟ آخه این عقلانی… دیگه نذاشتم حرفشو ادامه بده. با صدایی که می لرزید و سعی می کردم تبدیل به فریاد نشه گفتم: – بسه دیگه، بسه. با دستای لرزون کیف پولومو در اوردم و دو تا تراول ١٠٠ تومنی از توش کشیدم بیرون و گذاشتم رو داشبورد ماشین. فوری گفت: – ای بابا! من که منظورم این نبود. یه نفس عمیق کشیدم و چشمامو بستم و سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی ماشین. – منظورت ھرچی که بود مھم نیست، یه چیزی ازت خواستم برام تھیه کردی حالام پولشو بھت دادم. بعدم با تاکید اضافه کردم: – ھمونطوری که ھردفعه باھات حساب می کنم. من خوشم نمیاد زیر دین کسی باشم. وقتی اینو شنید انگار بھش خیلی برخورد که با یه خنده ی مضحک و مصنوعی تراولا رو از رو داشبرد برداشت و گرفت جلومو با لحنی که سعی می کرد خیلی دوستانه باشه گفت: – این حرفا چیه عزیزم، مگه من و تو این حرفا رو داریم؟ حالا باشه پیشت بعدا حساب می کنیم. با بی حوصلگی دستشو زدم کنار و با پوزخند حرف خودشو به خودش تحویل دادم: – به ھمین زودی یادت رفت؟ شماھا اگر ازین ولخرجیا بکنین که کلاتون پس معرکه اس! یه لحظه حس کردم بدجوری جا خورد و خیط شد. ازین حس قندتو دلم آب شد و ازینکه تونسته بودم یه جوری بسوزونمش ذوق زده شده بودم. تراولارو انداخت رو داشبرد و با عصبانیت گفت: – به درک! نگیر. عجب گند دماغی ھستی تو دیگه! با خونسردی گفتم: – امین احترامت دست خودت باشه، برای من یه چیزی خریدی منم پولشو دادم بھت. دیگه مشکلت چیه؟ – من این تراولارو آتیش می زنم! خواستم بگم ” دروغ که حناق نیست! اگر می خوای نشون بدی خیلی مردی و اصلا چشمت دنبال مال و منال نیست ھمین الان از پنجره بندازشون بیرون!” ولی ساکت موندم و فقط سرمو به علامت تاسف به حالش تکون دادم. بعد از چند دقیقه رسیدیم به ھمون آدرسی که بھش داده بودم و وقتی گفتم “ھمینجاس” یه نگاھی به کوچه کرد و گفت: – یه بار دیگه ھم اینجا رسونده بودمت انگار. – آره؟ چه جالب! – خونه ی دوستته؟ گفتم: – آره.. و خیلی سریع و زیر لبی ازش تشکر کردم و خواستم در ماشینو باز کنم که یھو دستمو گرفت. – انوش؟ بدون اینکه نگاش کنم گفتم: – بله؟ – معذرت می خوام که سرت داد زدم. آخه عصبی می شم وقتی می بینم با من عین غریبه ھا رفتار می کنی. یه لحظه تو چشماش نگاه انداختم و احساس کردم ھمه ی دروغا و ریاکاری ھای دنیا تو چشماش جمعن. خیلی دلم می خواست سرش داد بزنم و بگم از ھر غریبه ای برام غریبه تری، بگم که ریخت نحس و رفتارای مزخرفتو فقط به خاطر اینکه محتاج داروھاییم که برام میاری تحمل می کنم. خواستم بگم…ولی به جای ھمه ی اون حرفا فقط آروم دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم: – مھم نیست.. و با عجله از ماشین پیاده شدم و باھاش خداحافظی کردم. داشتم می رفتم ته کوچه که برام دو تا بوق زد و سرشو از شیشه کرد بیرون گفت: – راستی داروھارو نبردی. چند لحظه فکر کردم و بعد گفتم: – نبرم بھتره، نمی خوام اینجایی که می رم جعبه رو ببینن و ھی مجبور شم مثل تو بھشون جواب پس بدم! با زیرکی گفت: – مگه اینا ھم می دونن این داروھا مال چیه؟ – ھرکسی ممکنه بدونه.. خداحافظ. پشتمو کردم و رفتم جلوی در و منتظر شدم که بره تا زنگو بزنم. پاشو گذاشت رو گاز و با صدای جیغ لاستیکاش که دور می شد میله ھای زندان و اسارتم از دور من باز شدن و احساس راحتی کردم. زنگو زدم، بعد از چند لحظه چراغ آیفون تصویری روشن شد و بدون اینکه حرفی بزنه درو برام باز کرد و رفتم تو. از کنار باغچه ی کوچولوی حیاط که گذاشتم یه نفس عمیق کشیدم و سینه امو از بوی عطر درختا و چمنای خیس خورده پر کردم. ھمیشه وارد این حیاط که می شدم ضربان قلبم می رفت بالا و ھیجان ھمه ی وجودمو می گرفت. فکر خوش اینکه تا چند لحظه ی دیگه می بینمش ضربان قلبمو تند تر می کرد. وارد راه پله ھا شدم و ھمونطور که از پله ھا می رفتم بالا با خودم گفتم ” یعنی این عشقه؟ … نه،عشق نیست… دیونگیه.. ولی می دونی چیه؟ …من عاشق این دیونگیم…” با این فکر یه لبخند اومد رو لبم، پامو از پله ی آخر گذاشتم تو پاگرد طبقه ی دوم که دیدم با لبخند ھمیشگیش تو چارچوب در وایساده و منتظرمه… ادامــــه دارد ……

مــــن او _ قسمت چهارم در خونه رو باز کردم و مثل ھمیشه با خوشحالی تو چارچوب در منتظرش وایسادم تا بیاد بالا. صدای پاش از طبقه ی پایین می اومد و منو یاد این موضوع می انداخت که صدای نزدیک شدن پاھاش با بالا رفتن ضربان قلبم نسبت مستقیم داره! ازین فکر لبخند اومد رو لبام و یه نفس عمیق کشیدم که بیشتر به خودم مسلط باشم. پاشو از رو پله ی آخر گذاشت تو پاگرد طبقه ی دوم و سرشو بالا کرد و نگام کرد که با دیدن پای گچ گرفته و پیشونی پانسمان شده اش ھمه ی ھیجانم به نگرانی تبدیل شد. تو یک ثانیه خودمو دیدم که ۵ تا پله رو باھم پریدم پایین و دارم با ترس و اضطراب بھش می گم: – چی شده؟ انوشه که از عکس العمل من جاخورده بود با خنده گفت: – من باید از تو بپرسم چی شده! چه جوری ازین ھمه پله باھم پریدی؟! با نگرانی بازشو گرفتم و گفتم: – یه دفعه ھم که شده منو جون به سر نکن موقع جواب دادن! بگو با خودت چی کار کردی دختر. دوباره یه دونه ازون خنده ھا که از ته دلش بود و صاف ھم میومد می رفت ته دل منو می لرزوند کرد و گفت: – ھر کاری ھست تو با من می کنی، نه من با خودم! بازوشو فشار دادم و با تھدید گفتم: – انوش! با ھمون خنده ی قشنگش تو چشمام نگاه کرد و گفت: – جونم؟ ھمونجوری چند لحظه تو جشماش خیره موندم و یھو کشیدمش تو بغلم و سرشو گذاشتم رو سینه امو زمزمه کردم: – جونت سلامت. خودشو بیشتر چسبوند بھم و با یه صدای بچه گونه گفت: – فعلا که چلاق شدم! رفتم عقب و دوباره نگاش کردم . – نمی گی چی شده؟ با لبخندی که می دونست می تونه ھرچی آرامش تو دنیاس بھم بده گفت: – چیزی نیست عزیزم… یه تصادف کوچولو کردم. – با چی تصادف کردی؟! – یه موتوری زد بھم.. اما می بینی که ھیچیم نشده. با اخم نگاش کردم و گفتم: – ھیچیت نشده؟ البته بازم خدارو شکر..ولی می خوای بعد از رفتن منم ھمینجوری از خودت مراقبت کنی؟ من فقط تاحالا ھمین یه خواسته رو ازت داشتما. با صدای لرزون و حالت برافروخته گفت: – عماد! باز شروع کردی؟ دیگه ایندفعه حتی نذاشتی بیام تو! از تو ھمین راه پله ھا داری شروع می کنی؟ خیلی جدی و مصمم نگاش کردم و گفتم: – ھمین جا و برای آخرین بار به من قول بده. قول بده که از خودت درست مراقبت می کنی، قول بده که فکرای مزخرف نکنی، قول بده تو خیابون، موقع رانندگی، موقع راه رفتن حواست جای دیگه نباشه و مواظب خودت باشی. می فھمیدم داره سعی می کنه آرامش خودشو حفظ کنه. – عزیز دلم، تقصیر من نبود که، بالاخره اتفاقه دیگه. – انوشه قول بده . با عصبانیت و چشمای پر از اشک گفت: – عماد! – قول بده… یھو احساس کردم لبریز شد، بغضش ترکید و با جیغ گفت: – باشه.. قول می دم …ولی.. دیگه ھق ھق گریه اش نذاشت ادامه ی حرفشو بزنه. کشیدمش تو بغلم و تا می تونستم به خودم فشارش دادم. عین یه دختر کوچولوی مظلوم و بی دفاع که داشتن عروسک محبوبشو به زور ازش می گرفتن گریه می کرد و منم عین یه پدر مستبد باھاش رفتار می کردم. می دونستم گاھی زیادی بھش زور می گم و تحت فشار روحی قرارش می دم، اما چاره ای نداشتم. خودم ازون بدتر و داغون تر بودم. ولی باید مطمئن می شدم یه وقت کار دست خودش نمی ده. نمی تونستم نگرانش نباشم. ھر وقت به طور مستقیم و غیر مستفیم می گفت زندگی بدون من براش مسخره اس تنم می لرزید. دختر مغرور و لجبازی بود، می دونستم که قابلیت ھرکاریو داره و به ھمین خاطرم باید از حالا باھاش اتمام حجت می کردم. مثل ھمیشه تو ذھنم برای ھزارمین بار خودمو شماتت کردم که حاضر شدم بھش نزدیک شم.. ” اما آخه مگه برام راه دیگه ای ھم گذاشته بود؟ از ھر راھی رفتم که یه جوری از خودم دورش کنم نشد.. یعنی نذاشت… خدایا آخه این چه سرنوشتیه؟” با ناراحتی به انوشه که ھنوز داشت تو بغلم گریه می کرد نگاه کردم. شاید خیلی از پسرا دنبال این بودن که بتونن حتی چند کلمه باھاش حرف بزنن… ھیچی کم نداشت… ” خدایا نمی دونم به خاطر این نعمتی که بھم دادی و می تونم اینجوری نزدیک خودم لمسش کنم ازت تشکر کنم یا به خاطر این زجری که با ھر دفعه دیدنش می کشم کفرتو بگم…” یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم فعلا حواسمو به ” حال” متمرکز کنم. چیزی که ھمیشه و از اول انوشه ازم خواسته بود. اینکه ” بیا از حال لذت ببریم…” از تو بغلم کشیدمش بیرون، با دستم چونه اشو گرفتم و با لبخند نگاش کردم و گفتم: – بسه دیگه قشنگم.. من که چیزی نگفتم. فقط می خوام قول بدی که مراقب خودت باشی..ازتم ممنونم که قول دادی، می دونم که ھمیشه سر قولت می مونی. با یه حالت بامزه که به خندم انداخت آب بینیشو کشید بالا و گفت: – تو از من قول نمی خوای، می خوای منو شکنجه کنی. با ھمون خندم گفتم: – بس که من آدم بدیم! و بعدم ھرچی زور تو وجودم بود سعی کردم جمع کنم و یھو از رو زمین بلندش کردم. – نکن عماد! بذار خودم میام. – بیا بریم ببینم، به تو باشه که تا صبح می خوای وایسی اینجا گریه کنی! از چندتا پله ی باقی مونده رفتم بالا و با پام درو باز کردم و گذاشتمش زمین. یه لحظه سرم گیج رفت و احساس کردم بدجوری نیروم داره تحلیل می ره، خیلی سریع تر از قبل. انگار از رنگ پریدم فھمید و با نگرانی گفت: – خوبی؟ آخه چرا اینجوری به خودت فشار میاری قربونت بشم؟ سعی کردم به روی خودم نیارم و با لبخند گفتم: – آخه توی ۴۵ کیلویی، فشاری برای ھیکل گنده ی من داری؟ – ھمچین می گه گنده انگار ھیولائه! با خنده رفتم طرف آشپزخونه و دو تا شربت درست کردم اوردم گذاشتم رو میز. مانتو و روسریشو در اورده بود و ھمونطور که کلیپسشو بین دندوناش نگه داشته بود جلوی آیینه ی کنار در داشت موھاشو جمع می کرد. رفتم پشتش، دولا شدم دستمو انداختم دور کمرشو سرمو گذاشتم رو شونه اش و از تو آیینه نگاش کردم. چشمھا و نوک دماغش ھنوز به خاطر گریه ای که کرده بود قرمز بودن. با لذت نگاش می کردم و دلم می خواست چشمامو از دیدنش سیر کنم، اما می دونستم که ھیچ وقت سیر نمی شم. آروم کنار گوشش گفتم: – ما به ھم سلام کردیم؟ بدون اینکه به من توجه ای کنه موھاشو برد بالای سرشو با کلیپس بسته شون. خودمو کشیدم عقب و اونم برگشت به طرفم و با اخم گفت: – نه خیر! دوباره دستمو دور کمرش حلقه کردم و کشیدمش جلو، صورتمو بردم پایین و پیشونیمو چسبوندم به پیشونیش و گفتم: – پس سلام! ای که به زنجیر A دستاشو اورد بالا قفل زنجیرِ تو گردنمو برد پشت گردنم و پلاک طلای آویزون بودو اورد جلو. این زنجیر ھدیه ی تولدم بود که خودم ازش خواسته بودم و عزیزترین ھدیه ای که می تونستم ھمیشه ھمرام داشته باشمش. با انگشتام آروم به پشت گردنش فشار اوردم که سرشو بیاره بالا و تو چشمام نگاه کنه و دوباره گفتم: – سلام… آروم گفت: – سلام… و خیلی نرم سرشو اورد جلو و لباشو گذاشت رو لبام. مثل ھمیشه از طعم و حس داغی لباش یه لذت بی نظیر زیر پوستم دوید و خیسی زبون و دھنش لذتمو چند برابر کرد. بازم مثل ھمیشه چند ثانیه ی اول ھیچ چیز دست خودم نبود و فقط با ولع و اشتیاق لباشو مک می زدم و محکم می بوسیدمش، اما بعد از چند لحظه به خودم اومدم و سرمو کشیدم عقب. می دونستم مثل ھمه ی موقع ھای دیگه ازینکار عصبانی می شه اما دست خودم نبود، می ترسیدم، از آسیب زدن بھش می ترسیدم، از آسیب زدن به این موجود ظریفی که جلوم وایساده بود و توی چشم بھم زدنی شده بود عزیز ترین موجود زندگیم. حتی گاھی اینقدر دیونه می شدم که از نزدیک شدن بھشم می ترسیدم و ناخواداگاه اونم آزار می دادم. چشماشو باز کرد و با اعتراض گفت: – عماد! ھمیشه باید حال آدمو بگیری؟ گردنشو بوسیدم و از خودم جداش کردم و گفتم: – خانمی، باز بحثای ھمیشگی رو شروع نکن. توروخدا منو ترسامو درک کن. – درک نمی کنم! اصلا ھم درک نمی کنم. تو خودتم می دونی اینجوری… نذاشتم ادامه بده حرفشو، ھلش دادم طرف مبلا و گفتم: – بیا بریم شربتتو بخور عزیزم. گرم می شه ھا. – نمیام! – باز بغلت می کنم بھم فشار میادا! با حرص گفت: – ھمیشه ھمه کارت زوریه! و بعدم رفت رو یکی از مبلا نشست. با خنده رفتم نشستم کنارش و لیوان شربتو دادم دستشو گفتم: – حالا شدی یه دختر خوب! یه شکلک برام دراورد و چیزی نگفت. گذاشتم شربتشو تا آخر بخوره و بعد گفتم: – خب، چه خبرا؟ امروز چی کارا کردی؟ – ھیچی! صبج تا ظھر که تو بیمارستان و کلانتری برای رضایت دادن به این کسی که بھم زده بودم. – خوب کار کردی رضایت دادی عزیزم. – اتفاقا این امین بی شعور اصلا با تو ھم عقیده نبود! مثل ھمه ی موقع ھایی که از پسر عموش حرف می زد قیافه اش توھم رفت و با یه حالت بیزاری جوابمو داد. با خنده گفتم: – عیب نداره، ھرکی یه جور به زندگی نگاه می کنه. دیگه چی کارا کردی؟ – بعد ازظھر تا عصرم که تو شرکت بودم و بعدم امین اومد دنبالم و تو ماشینم باز کلی سر داروھا باھم بحث کردیم که دیگه آخراش دلم می خواست با ھمین دستام خفه اش کنم! با تاسف سرمو تکون دادم و گفتم: – شاید ھمون بابای تو و امین درست می گن… – عماد! باز چیزایی نگو که دلم بخواد تورو ھم خفه کنم! دستامو به علامت تسلیم بردم بالا و گفتم: – باشه خانم خشن! حالا داروھا کجاس؟ شونه ھاشو انداخت بالا و گفت: – نمی خواستم این پسره بفھمه داروھا به اینجایی که منو رسونده ربط دارن. گفتم دستش باشه تا بعدا خودم ازشون بگیرم. فعلا ھنوز سری قبلی تموم نشده، آره؟ یه آه کشیدم و گفتم: – آره عزیزم، ھنوز تموم نشده. و برای اینکه بحث کش پیدا نکنه حرفو عوض کردم و بعدم سعی کردم دیگه حرفی نزنم که باز ناراحتش کنه. بعد از اینکه حرفامون تموم شد باھم پاشدیم رفتیم تو آشپزخونه و با کلی شوخی و مسخره بازی برای شام غذا درست کردیم، گاھی چشم تو چشم می شدیم و می فھمیدم ته دل ھردومون می لرزه ولی ھیچ کدوم به روی خودمون نمی آوردیم. نشسته بودم جلوی تلویزیون و لیوان چاییمو سر می کشیدم و منتظر بودم انوشه ھم بیاد کنارم بشینه که دیدم رفت نشست پشت اپن آشپزخونه و چند تا ورقم گذاشت جلوش. – چرا نمیای اینجا خانمی؟ – چند تا نامه از وزرات بھداشت اومده باید بخونم و برای فردا جواباشونو آماده کنم. زیاد طول نمی کشه، میام پیشت. – باشه عزیزم، به کارت برس. نگام به صحفه ی تلویزیون بود اما ھمه ی حواسم طرف اپن آشپزخونه. ناخوداگاه ھی سرم می چرخید طرفش و حرکات دست و سرشو با چشمام دنبال می کردم. سرش پایین بود وبرگه ی جلوشو می خوند و یه چیزایی ھم رو یه ورقه ی دیگه یادداشت می کرد. درست مثل روز اولی که دیدمش. اونروزم پشت میزش نشسته بود، سرش پایین بود و ورقه ای که دستش بودو داشت می خوند…. * سرشو بالا کرد و برگه ای رو که داده بودم دستش گرفت طرفم و گفت: – متاسفم آقا… ما فقط دارو رو به داروخانه ھا تحویل می دیم، به علاوه اصلا این دارو رو وارد نمی کنیم. – بله، ھمکارتونم ھمینو گفتن، اما آقای دکتر … که دوست پدرتونم ھستن به من گفتن بیام اینجا و با خود شما صحبت کنم. با سردرگرمی سرشو تکون داد و گفت: – حتما ایشون نمی دونستن که ما این دارو ھارو وارد نمی کنیم. نسخه رو از رو میزش برداشتم و گفتم: – باشه، ممنون. عذر می خوام مزاحم وقتتون شدم. داشتم می رفتم طرف در که دوباره صدام زد. – می بخشید آقا… برگشتم طرفش. – بفرمایید؟ با ناراحتی یه نگاه گذرا بھم انداخت و گفت: – من خیلی متاسفم. می دونم این دارو برای بیمارانیه که تو وضعیت بحرانی به سر می برن و برای کاھش درد و ناراحتیشون خیلی موثره. – خودتونو ناراحت نکنید، مھم نیست، اون شخص الآن تو وضعیت بحرانی به سر نمی بره، این داروھارو برای زمانی می خواد که دیگه اینقدر حالش بده که حتی نمی تونه از خونه بیاد بیرون. با یه لبخند دلنشین گفت: – خوب.. پس ھنوز فرصت ھست. من بھتون قول نمی دم اما ممکنه بتونم براتون تھییه اشون بکنم. اگر مایلید شماره اتونو بذارید اینجا تا ھروقت خبر شد باھاتون تماس بگیرم. ایندفعه با دقت نگاش کردم. از پشت میزش بلند شده بود و قد و ھیکل ظریفش بیشتر به چشم میومد. اول که وارد اتاقش شده بودم با اخم و خیلی جدی باھم برخورد کرده بود و حالا…! یه لحظه چشمم تو چشمش افتاد و احساس کردم یه چیزی تو دلم تکون خورد اما مثل برق و باد گذشت و حتی اجازه ندادم به مغزم برسه. صورت قشنگ و ظریفش مھربون تر از چند دقیقه ی قبل شده بود و با یه لبخند منتظر بود جوابشو بدم. ھمون موقع در اتاقش باز شد و یه دختر ھمسن و سالای خودش اومد تو و گفت: – انوشه اون نامه ھایی که تو کارتابلت گذاشته بودمو خوندی؟ یھو صدای دختره که گفت “انوشه” تو گوشم زنگ خورد و با خودم گفتم پس اسمت انوشه اس! جوابی که داد و اینکه دختره کی از اتاق رفت بیرون اصلا یادم نیست. فقط دیدم دوباره داره نگام می کنه و منتظره که جوابشو بدم. دستمو کردم تو جیب کتمو کارتمو دراوردم و چند قدم رفتم طرف میزش. – این کارت محل کار و شماره ی موبایل منه. اگر خبری شد لطف کنید با یکی ازین شماره ھا تماس بگیرید. کارتو برداشت و یه نگاه کرد و گفت: – حتما. ناخوداگاه دوباره تو چشماش نگاه کردم و گفتم: – ممنون.. و سریع از اتاقش خارج شدم*…. ادامــــه دارد ……

مــــن او _ قسمت پنجم خودکارو گذاشتم زمین؛ دستامو بالای سرم قلاب کردم و یه کش و قوسی به خودم دادم و درحال خمیازه کشیدن گفتم: – تو به چی ٢ ساعته زل زدی؟ دستشو تکیه گاه صورتش کرده بود و رو پشتی مبل تکیه داده بود و بدون اینکه تغییری تو حالت صورتش بده، ھنوز نگام می کرد. صورتم جدی شد و به طرف جلو خم شدم و با تعجب گفتم: – عماد؟! وقتی دیدم بازم جوابمو نمی ده سریع از جام پاشدم و از پشت اپن آشپزخونه رفتم طرفش و رو به روش وایسادم. دستامو گذاشتم دو طرف صورتش و با نگرانی گفتم: – عماد؟ خوبی؟ بعد از چند لحظه بدون اینکه خودش حرکتی کنه مردمک چشمشو چرخوند طرفم و زل زد تو چشام. فھمیدم داره سر به سرم می ذاره و یه نفس راحت کشیدم. – چرا جواب نمی دی عزیز دلم؟ ترسیدم! آروم گفت: – داشتم فکر می کردم. کنارش رو مبل نشستم و سرمو تکیه دادم به سینه اش. – به چی؟ دستمو گرفت تو دستش، انگشتامونو از لای انگشتای ھم رد کردیم و دستمو آروم آورد بالا جلوی صورتش و گفت: – به تو، به روز اولی که دیدمت، به اینکه چه جوری وارد زندگیم شدی. – خب، حالا به نتیجه ای ھم رسیدی ازین ھمه فکر؟ – نه. خودمم نفھمیدم چی شد. با شیطنت خندیدم و گفتم: – ولی من فھمیدم چی شد! ھمون روز اول از رفتار من کلی خوشت اومد و عاشقم شدی. یه آه کشید و گفت” – آره ، از ھمون روز اول. – راستش منم از ھمون اول از خودت و رفتار سنگینت خوشم اومد.خصوصا وقتی که بدون ھیچ اصرار کردن و چونه زدنی نسخه رو برداشتی و می خواستی بری. – آره، برای به دست اوردن داروھا اصرار نداشتم. شایدم به خاطر اینکه داشتم از به دست اوردنشون نا امید می شدم. ھدف خاصیم نداشتم از به دست اوردنشون، فقط چون دکتر گفته بود… – منم از اون روز به بعد چقدر برای پیدا کردن اون داروھا تلاش کردم. اولش کلی با پدرم سر وارد کردنشون بحثم شد و وقتی دیدم بحث فایده ای نداره از راه دیگه ای دنبالش رفتم. خودمم نمی دونستم این ھمه تلاش و پیگیریم به خاطر چیه، سعی می کردم بیشتر برای خودم این دلیلو بیارم که حس ھمنوع دوستیم گل کرده بود، اما ته دلم می دونستم دلیل تلاشام چیزی بیشتر از انسان دوستیه! با بدجنسی خندید و گفت: – شما دخترا عادت دارین ھمه اتون سر خودتونو شیره بمالین! با دلخوری گفتم: – خوب اون موقع از تو که مطمئن نبودم. فوری دستمو برد طرف لباشو نوک انگشتامو بوسید و گفت: – ولی الان مطمئنی که قد ھمه ی دنیا دوست دارم. خودمو بیشتر و با لذت چسبوندم بھش و دوباره جفتمون تو فکرای خودمون غرق شدیم. بعد از چند روز گشتن بالاخره تونستم مشابه اون دارویی رو که ازم خواسته بود پیدا کنم، تازه با دوز خیلی پایین تر.وقتی باھاش تماس گرفتم و گفتم نسخه اشو پیدا کردم خیلی نرم و متواضع باھام برخورد کرده بود. وقتی برای تحویل گرفتنشون اومد با اینکه داروھا ھمونایی نبودن که خواسته بود اما به زور مبلغشونو پرداخت کرده بود و ھر چی گفته بودم اگر به دردش نمی خورن می تونم مرجوعشون کنم قبول نکرد. از دفعه ی دوم که دیدمش کاملا احساس کردم با یه آدم متفاوت طرفم که ناخوداگاه داره منو جذب می کنه طرف خودش. یکی دوبار دیگه ام ھم باھم تو شرکت ملاقات داشتیم و ھمین باعث می شد احساس کنم ازش خوشم اومده، اینو از حالت نگاه اون ھم که مدام چشماشو از من می دزدید متوجه می شدم. روزی که فھمیدم امین می تونه برام اصل این داروھا گیر بیاره اینقدر ذوق کرده بودم که خودمم باورم نمی شد! ولی مدام یه چیزی ھم ته دلم فرو می ریخت و با خودم می گفتم “اگر دارو ھا رو برای خودش بخواد چی؟” ولی فوری جواب خودمو می دادم که ” نه! امکان نداره خودش مریض باشه. اونم ھمچین بیماریی! حتما برای کسی می خواد” و سعی می کردم ذھنمو منحرف کنم… یه نگاه به عماد انداختم و خواستم یه چیزی بگم که دیدم ھمونطور که دستش رو شونه ی منه سرشو به عقب تکیه داده و چشماشو بسته. فھمیدم خواب نیست و احتمالا داره فکر می کنه، اما یه آرامشی تو صورتش بود که دلم نیومد بھمش بزنم و از گفتن حرفم پشیمون شدم. به جاش دوباره به افکار خودم برگشتم و یاد روزی افتادم که می خواست بیاد داروھای اصلی رو تحویل بگیره. ھیچ وقت اون روزو اتفاقات لحظه به لحظه اشو یادم نمی ره. ھنوزم نمی تونستم بگم اون روز بھترین روز زندگیم بود یا بدترینش… طرفای عصر بود و کارمندای دیگه رفته بودن و فقط من پانته آ مونده بودیم تو شرکت. ناخوداگاه دلھره داشتم و ھی به ساعتم نگاه می کردم ببینم چقدر به اومدنش مونده که پانته آ اومد تو اتاقم و گفت: – انوش من دارم می رم، تو نمیای؟ – نه عزیزم، تو برو. من یه چندتا کار دارم که باید انجام بدم . نمی دونم چرا بھش نگفتم عماد داره میاد شرکت برای تحویل گرفتن داروھا. اونم یه لبخند موذیانه زد و گفت: – راستشو بگو کلک. چیکار داری؟ آرایشتم که تجدید کردی. تو که ھمیشه بدت میاد از تجدید آرایش! با بی خیالی شونه ھامو انداختم بالا و گفتم: – ھمینجوری! با چشمک گفت: – با ھمه آره ، با ما ھم بله؟؟؟ برو دختر خر خودتی! من تورو می شناسم. از دستش خندم گرفته بود. راست می گفت. خوب ھمو می شناختیم و معمولا نمی تونستیم ھمدیگه رو گول بزنیم. با ھمون خندم گفتم: – کوفت بگیری! حالا باید اینقدر فضولی کنی تا بفھمی؟ فعلا برو تا بعدا خودم برات تعریف کنم. – آھان! حالا شد یه چیزی. خوش بگذره! – خداحافظ! – خب بابا رفتم، خداحافظ. صدای در که اومد یه نفس راحت کشیدم و پاشدم رفتم دستشویی خودمو تو آیینه اش نگاه کردم. یه کم به خودم دقیق شدم و سعی کردم با خودم روراست باشم. چرا اینقدر دلھره و ھیجان داشتم؟ اونم برای تحویل دادن ساده ی یه دارو! ” خب پسر فوق العاده با وقار و با ادبیه، خیلی محترمانه برخورد می کنه ، وضعشم که معلومه بد نیست ، خوشتیپم که ھست، از منم معلومه بدش نیومده! ھمینا کافی نیست؟” دوباره خودمو تو آیینه نگاه کردم و گفتم ” چرا خودتو گول می زنی؟ مگه ازین پسرا کم جلوت سبز شدن؟ حتی خیلی اکازیون تر!!! خودشونم خیلی واله و شیفته تر نشون می دادن. پس چطور راجع به اونا اینطوری فکر نمی کردی؟” اخمامو کشیدم تو ھم و ایندفعه سعی کردم با خودم صادقتر باشم. ” آره خوب، یه چیزی تو وجودشه که بدجوری منو به خودش جذب می کنه. ولی می ترسم. اگه یه وقت خودش مریض…” صدای زنگ در دیگه نذاشت به فکرام ادامه بدم و فھمیدم که عماد اومده. یه بار دیگه به خودم تو آیینه نگاه کردم و از دیدن چھره ام احساس رضایت کردم. در دستشویی رو بستم و با قدمای آروم و محکم جوری که صدای پاشنه ی کفشام به گوشش برسه رفتم طرف در و بعد از چند لحظه مکث درو براش باز کردم و گفتم: -سلام… فھمیدم ازینکه من درو براش باز کردم تعجب کرده. -سلام! – بفرمایید تو خواھش می کنم… چند لحظه مردد نگام کرد و داخل شد. وقتی دید شرکت خالیه و کسی جز من نیست گفت: – واقعا شرمنده ام، من نمی دونستم ساعت اداریتون تا چه وقتیه. وگرنه ساعت قرارو زودتر می ذاشتم که مزاحم شما ھم نشم. یه لبخند زدم و گفتم: – خواھش می کنم، مزاحمتی نیست. من خودمم ھر روز بعد از جمع و جور کردن کارا ھمین موقع ھا می رم. دیدم بلاتکلیف وایساده و داره در و دیوارو نگاه می کنه. آروم گفتم: – آقای …؟ ھمونطور که صورتش یه طرف دیگه بود آروم گفت: – فکر نمی کردم شمارو تنھا ملاقات کنم. از حرفش سر در نیوردم. ترجیح دادم چیزی نپرسم و به جاش گفتم: – بفرمایید بشینید. یه قھوه میل دارید براتون بیارم؟ بازم بدون اینکه نگام کنه گفت: – بله، تلخ اگر ممکنه. رفتم تو آشپزخونه و قھوه جوشو به برق زدم و اومدم بیرون. رفتم پشت میزم و از تو کشوم بسته ی جعبه ی داروھا رو دراوردم و گذاشتم جلوش. – بفرمایید آقای … بالاخره تونستم اصلشو براتون پیدا کنم و بیشتر ازین شرمنده اتون نشم. ایندفعه آروم سرشو بالا اورد و نگام کرد. یه لبخند گنگ زد و گفت: – شما برای چی باید شرمنده باشین؟ اون کسی که با این بیماریش حتی شما رو ھم به زحمت انداخته باید شرمنده باشه. با این حرفش دلم شور افتاد. در ظاھر حرفش عادی بود اما نمی دونم چرا باعث نگرانی من شده بود. ” خدایا خواھش می کنم کمک کن یه جوری بھش نزدیک شم… یه جوری کمکم کن بفھمم این داروھا مال خودشه یا برای کس دیگه ای می خواد” – راستش آقای… – ممکنه منو عماد صدا کنید؟ – راستش آقای عماد… – عماد! آب دھنمو قورت دادم و به زور گفتم: – عماد..راس… یھو برگشت و مستقیم تو چشام جوری نگاه کرد که بند دلم پاره شد. چند لحظه ھمونطور به ھم خیره موندیم که با صدای قھوه جوش به خودم اومدم و از جام پاشدم رفتم تو آشپزخونه. موقع ریختن قھوه تو فنجون دستم می لرزید. نمی فھمیدم چم شده. ھم خیلی زیاد ھیجان داشتم ھم نمی دونستم ھیجان و احساساتمو چه جوری بروز بدم. یه بار دیگه یه نفس عمیق کشیدم و از خدا خواستم خودش کمکم کنه. رفتم طرفش و دولا شدم فنجونو گذاشتم جلوش رو میز که موقع صاف شدنم دوباره نگاھامون به ھم افتاد که اون لحظه به وضوح ترس و اضطرابو تو چشماش دیدم. ولی پشت ترسی که تو چشماش بود کاملا می تونستم برق یه محبتو ببینم، مثل ھمه ی دفعه ھای قبل که دیده بودم و حس می کردم ھردفعه ھم بیشتر می شه. ولی نمی فھمیدم رابطه ی اون محبت و ترس تو چشماش چیه. پشتمو کردم بھش و خواستم برم بشینم رو ضندلی رو به روش که یھو از جاش پاشد و با یه صدای گرفته گفت: – خانم… بھتره من برم، خیلی مزاحمتون شدم. بعدم با یه حالت دستپاچه از تو جیب کتش کیف پولشو دراورد و یه تراول ۵٠٠ تومنی گذاشت رو میز و بسته ی داروھا رو برداشت. داشت می رفت طرف در که خیلی آروم و با طمانینه آخرین تیر رو رھا کردم و گفتم: – از چی فرار می کنی؟ سرجاش وایساد. از دستای مشت کرده اش می تونستم بفھمم کاملا عصبیه. انتظار داشتم بدون جواب دادن بھم بره، ولی برگشت طرفم و با ھمون صدای گرفته اش گفت: – از تو ، انوشه… اولین بار بود اسممو صدا زده بود بدون اینکه حتی بدونم اسممو می دونه! تو اون لحظه ھزارتا فکر جور واجور به ذھنم ھجوم اورده بودن و نمی تونستم درست حرفشو تجزیه تحلیل کنم. با سردرگمی نگاش می کردم و ساکت مونده بودم. دوباره گفت: – چرا سوالی رو که اون موقعی می خواستی ازم بپرسی نپرسیدی؟ با تردید گفتم: – کدوم سوال؟ اما خودم می دونستم فھمیده ھمون موقع می خواستم ازش راجع به داروھا و اینکه متعلق به چه کسی ھستن بپرسم. بدون اینکه منتظر جوابش بشم دوباره گفتم: – من واقعا قصد ناراحت کردنتونو نداشتم… فقط … – من ازین موضوع ناراحت نیستم… یه نفس عمیق کشید و ادامه داد: – از چیزی که تو چشمای تو دیدم ناراحتم. دیگه فھمیدم دلیلی برای پنھان کاری وجود نداره. اون خودش ھمه چیو حس کرده بود، چرا باید پنھون می کردم که ازش خوشم اومده؟ آروم گفتم: – اما من از چیزی که تو چشمای تو دیدم اصلا ناراحت نیستم. حتی اگر بخوای باھات روراست باشم باید بگم که حس می کنم عاشقم شدی… دوباره تو چشمام نگاه کرد و منم جواب نگاھشو می دادم. دیگه از خیره موندن تو چشمای ھم خجالت نمی کشیدیم. بعد از چند لحظه احساس کردم تو چشماش یه برقی دیدم. ولی برق خوشحالی نبود… برق اشک بود… یه دونه اشک که از گوشه ی چشمش اومد پایین و بدون اینکه پاکش کنه با ھمون صدای گرفته اش گفت: – ولی… چشماشو بست و ادامه داد: – ھیچ کس دوست نداره یه بیمار ایدزی عاشقش باشه… احساس کردم گوشم کر شده. دیگه نه درست چیزی می دیدم نه می شنیدم. تا آخرین لحظه ھا سعی کرده بودم خودمو گول بزنم و ظاھر صحیح و سالم عمادو به حساب سلامتیش بذارم و خودمو قانع کنم که داروھا رو برای کس دیگه ای می خواد. اما اشتباه کرده بودم ، یه اشتباه بزرگ. احساس آدمی رو داشتم که سرش زیر آبه و یه صداھای گنگ و نامفھومی از دور به گوشش می رسن. یه لحظه ازین موضوع خوشحال می شدم که فھمیده بودم واقعا عاشقم شده و لحظه ی بعد به حماقتم می خندیدم که عاشق یه سراب شدم! کسی که ایدز داره و حتی نمی دونم تا کی می تونه سرپا باشه. عین یه سراب از دور زیبا و رویایی بود و وقتی که بھش نزدیک شده بودم ھمه ی تصوراتمو بھم ریخته بود. احساس کردم گلوم می سوزه و گونه ھام دارن خیس می شن. مزه ی خونو تو دھنم از فشاری که با دندونام به لب پایینم اورده بودم کاملا حس می کردم. یه لحظه فکر کردم ” عجب دنیای مسخره ای!” با صدای در شرکت که محکم بسته شد به خودم اومدم و دیدم عماد رفته… ادامــــه دارد ……

مــــن او _ قسمت ششم از افکار خودم اومدم بیرون و حواسم به دور و برم جمع شد. سرمو بلند کردم و دیدم عماد ھنوز چشماش بسته اس و سرشو تکیه داده به مبل. خم شدم روش و تا اونجایی که می شد نزدیکش شدمو نفسمو دادم تو صورتش که چشماشو باز کرد و نگام کرد. با لبخند گفتم: – خوابی؟ – نه، دیدم تو ساکتی چیزی نگفتم. حدس زدم داری فکر می کنی. دستشو برده بود پشت سرم و از زیر موھام رد کرده بود و داشت گردنمو نوازش می کرد. دستمو بردم بالا که مچشو بگیرم و بیارم پایین ببوسم که یھو چشمم به چند تا جوش ملتھب و چرکی روی ساعدش افتاد. اینا ھم از عوارض این مرض لعنتی بود. سعی کردم به روی خودم نیارم و دولا شدم که روی ساعدشو ببوسم که یھو دستشو کشید عقب و با اخم گفت: – چیکار می کنی؟ – می خواستم دستتو بوس کنم! – دیوونه شدی؟ اینا ضایعه ی پوستیه، اون وقت تو می خوای بوسشون کنی؟ با لجبازی گفتم: – من ھرجاییتو که دلم بخواد بوس می کنم! آستین لباسشو کشید پایین و گفت: – نه ھرحایی! با تعجب و تردید نگاش می کردم و اونم انگار سوالمو از تو چشام خونده بود و سعی می کرد به روی خودش نیاره. ناخوداگاه بدون اینکه خودم متوجه باشم و قبل از اینکه اون بتونه جلومو بگیره مچ اون یکی دستشو گرفتم و آستینشو سریع کشیدم بالا. از چیزی که دیدم نفسم بند اومد و رنگم پرید. تمام بازوش تا بالای مچش پر بود از کھیر و جوشای ملتھب چرکی. تازه فمیدم چرا این مدت ھمش پیرھن و تیشرتای آستین بلند می پوشیده. احساس شرمندگی و خجالت می کردم و نمی تونستم سرمو ببرم بالا و نگاش کنم. آروم دستشو از دست من آزاد کرد و آستینشو کشید پایین و گفت: – انوشه، چند وقته می خوام باھات راجع به یه موضوعی حرف بزنم… فکر می کنم دیگه وقتشه که به قولت عمل کنی… اون داشت حرف می زد اما انگار صداش دور و دور تر می شد. سرمو یه کم بردم بالا و دیدم لباش دارن تکون می خورن اما من دیگه صدایی ازشون نمی شنیدم. لبایی که طعم بھترین بوسه ھا و داغ ترین لحظه ھا رو برام داشتن و حالا به خاطر داروھای قوی و آنتی بیوتیک ھایی که می خورد به شدت ترک خورده و زخم شده بودن. یادم افتاد به روزی که از شرکت رفته بود بیرون و چند روز بعدش رفتم پیشش و به عشقم اعتراف کردم و بھش گفتم می خوام باھاش بمونم، تا آخرش. گفته بودم اونم باید به عشقمون احترام بذاره و کمک کنه که باھم بمونیم. بھم خندیده بود و گفته بود دیوانم که می خوام با یه بیمار ایدزی که معلوم نیست تا کی زنده می مونه باشم. اما من این دیوونگی رو دوست داشم و باید بھش ثابت می کردم. نمی تونستم فراموشش کنم، مگه امکان داره عشق اول فراموش بشه؟ نه! باید باھم می موندیم، با ھم و برای ھم. زمانش ھرچقدر که بود مھم نبود. مھم احساسی بود که بھش داشتم. می پرستیدمش و حاضر بودم براش ھرکاری بکنم. نمی تونستم رھاش کنم، نه به خاطر اون، به خاطر خودم چون از روز اول فھمیدم عاشقش شدم و تا ھست می خوام که باھاش باشم. ولی اون سرسخت تر ازین حرفا بود که به ھمین سادگیا راضی بشه، مدام می گفت نمی ذاره زندگی و روح و احساس من بازیچه بشه، اما نمی دونست من ازون لجباز ترم و وقتی بخوام به یه چیزی برسم امکان نداره ازش بگذرم. از ھر راھی رفته بود تا منصرفم کنه موفق نشده بود. ھرچقدر از من دور می شد و سعی می کرد خودشو ازم پنھان کنه بھش نزدیک می شدم و خواسته امو براش تکرار می کردم. چه طور می تونستم ازش بگذرم؟ عماد کسی بود که ھمیشه دنبالش گشته بودم، برام مثل قصه ھا و افسانه ھا بود ، شایدم نیمه ی گمشده! نمی دونم… بالاخره تونستم جلوی دلم رو سفید شم، تونستم قانعش کنم که می شه باھم موند، تونستم راضیش کنم که باھم بمونیم، تا ھرزمان که بود و نفس می کشید باھم بمونیم. ازون روز منم ھمپای عماد از درون آب می شدم و تحلیل رفتنشو می دیدم و دم نمی زدم، فقط به امید و دلخوشی عشقی که بھم داشتیم دلم گرم بود و حتی می تونستم به اون ھم روحیه بدم. تصمیم گرفتیم ھیچ کس از رابطه امون باخبر نشه و عشقمون فقط تو حریم پاک و خصوصی خودمون، برای خودمون، باقی بمونه. دست آخر مجبورم کرد فقط یه قول بھش بدم. بھش قول بدم که روزھای آخر و زمانی که بیماریش از لحاظ فیزیکی و تو ظاھرشم اثر خودشو نشون داد ترکش کنم. ازم قول گرفت که روزھای آخر ترکش کنم و بذارم تنھا باشه… – انوشه؟ حواست کجاس؟ دارم با تو حرف می زنما! – چی؟! یه نفس عمیق کشید، دستشو کرد تو موھاش و مشتشون کرد و گفت: – گفتم دیگه وقتشه به قولت عمل کنی. سرمو بردم بالا ، چشمامو تنگ کردم و عمیق بھش نگاه کردم و با طمانینه گفتم: – حتی فکرشم نکن. با تعجب نگام کرد. انگار مثل ھمیشه انتظار داشت با گریه و التماس ازش بخوام بذاره باھاش بمونم و انتظار ھمچین برخوردیو نداشت. با گیجی گفت: – ولی… ولی تو قول دادی. دستامو گذاشتم دو طرف صورتش، سرمو بردم جلو و با صدای دورگه گفتم: – ھرگز اینکارو نمی کنم… به ھیچ وجه تنھات نمی ذارم. تا قله ی قاف ھم که بری دنبالت میام، پس بھتره این بحثو ھمین جا تموم کنی. قبل ازینکه چیزی بگه از رو مبل پریدم پایین و رفتم طرف دستشویی. دیگه سینه ام تحمل اون ھمه فشارو نداشت. در دستشویی رو بستم و تا چشمم تو آیینه به خودم افتاد بغضم ترکید. دو دستی جلوی دھنمو گرفته بودم که صدای گریه و ھق ھق ام بیرون نره و اشکامو که مثل رودخونه از رو گونه ھام میومدن پایین تو آیینه نگام می کردم. تمام تنم می لرزید و دلم می خواست با تمام قدرتم فریاد بزنم. ولی فقط صدای ھق ھق خفه ام از گلوم بیرون میومد و باعث می شد احساس کنم چقدر کوچیک و حقیرم. چقدر کوچیک و ناچیزم که ھیچ کار برای تمام ھستی و زندگیم نمی تونم بکنم. فقط باید می شستم و برای تموم شدن عمر عشقمون روزا رو می شمردم. چطور می تونستم تنھاش بذارم؟ کسیو که حتی پدر مذھبی ماآب و جانماز آبکشش از ترس رفتن آبرو و از دست دادن پست و مقام دولتی اش از خونه طردش کرده بود و مادرش یواشکی و ھراز چندگاھی میومد و آب شدن پسر یکی یه دونه اشو با خون دل می دید و می رفت. عماد برای من ھمه کس بود و می دونستم منم تنھا امید اون تو زندگیم. می دونستم اگر من نبودم خیلی وقت پیش خوردن داروھاشو قطع کرده بود و خودشو زودتر ازین ھمه درد و ناراحتی که می کشید خلاص کرده بود. دوباره به خودم تو آیینه نگاه کردم، اون بغض خفه کننده و ھق ھق شدید دیگه تبدیل به یه گریه ی آروم شده بود و می تونستم دستمو از جلوی دھنم بردارم. به خودم دقیق تر نگاه کردم. یعنی این من بودم؟ ھمون انوشه ی محکم و مغروری که ھمه می گفتن به زمین و زمان فخر می فروشه و ھیچ چیز نمی تونه جلو دارش باشه؟ یھو از خودم بدم اومد. چقدر ضعیف و سست شده بودم.خیلی راحت داشتم مثل یه آدم شکست خورده رفتار می کردم. یه لحظه به خودم اومدم و فھمیدم که خیلی جلوی این بیماری لعنتی کوتاه اومدم. اشکامو پاک کردم و صورت قرمز و چشمای ورم کرده امو با آب خنک شستم. دست خیسمو کردم تو موھای آشفته ام و مرتبشون کردم و دوباره بسته اموشون. احساس کردم از ھیچ کدوم ازون حالتای ضعف و نا امیدی لحظه ی پیش خبری نیست. تصمیم خودمو گرفته بودم. یه بار دیگه تصمیم گرفته بودم تا آخرش پای عماد و بیماریش وایسم و نه تنھا طبق خواسته اش تنھاش نذارم، که نشونش بدم با ھمه ی وجود می خوامش و باھاش ھستم. یه نفس عمیق کشیدم و با خودم فکر کردم تا در دستشویی رو باز کنم از چشمام می فھمه گریه کردم. اما مھم نبود، حتما می فھمید تو دلم دیگه ھیچ غمی نیست. آره، دیگه ھیچ غمی نبود، دیگه تصمیمو گرفته بودم… در دستشویی رو باز کردم و رفتم بیرون. دیدم عماد ھنوز روی ھمون مبل نشسته و سرشم تو دستاشه. یه لحظه احساس کردم دلم براش ضعف می ره. رفتم جلوش و رو زانوھام نشستم و دستاشو گرفتم تو دستم. سرشو اورد بالا و نگام کرد. کف دستشو چسبوندم به صورتم و گفتم: – دوست دارم… یھو کشیدم بالا و محکم گرفتم تو بغلش. محکم به خودش فشارم می داد و بیشتر از ھمیشه حس می کردم دوسش دارم. مدام تکرار می کرد ” دختره ی دیوونه” و منم ازینکه دوباره تو آغوششم مست می شدم. بعد از چند دقیقه که ازون حالت در اومدیم دستمو انداختم دور گردنش و با شیطنت نگاش کردم. با اخم گفت: – چیه؟ باز چه نقشه ای کشیدی برام؟ با یه لبخند مرموز جواب دادم: – من و تو چرا تاحالا باھم سکس نداشتیم؟ یھو احساس کردم ابروھاش ازین سوال من چسبید به فرق سرش و متعاقب اون ھم از شدت عصبانیت گر گرفت! با وحشت گفت: – حتی فکرشم نکن.انوشه به خداوندی خدا، به جون خودت که برام عزیزترینی اگه بخوای ازین فکرای مزخرف بکنی… دیگه نذاشتم ادامه بده و با خنده گفتم: – خب بابا! شوخی کردم… و بعدم برای اینکه دیگه چیزی نگه لبامو محکم چسبوندم رو لباشو تا اونجایی که می شد به خودم فشارش دادم… ادامــــه دارد ……

مــــن او _ قسمت هفتم صبح کمی زودتر از حد معمول رفتم شرکت که به کارھای عقب مونده رسیدگی کنم. یه سری دارو و تجھیزات بھداشتی ھم دیروز برامون رسیده بود و باید ھمه اشونو لیست می کردم و می فرستادم بایگانی. مشغول کارا بودم که دیدم در شرکت باز شد و انوشه سوت زنون و آواز خنون وارد شد. کلیدشو ھی می چرخوند تو دستش و زیر لبم برای خودش سرخوش یه چیزی زمزمه می کرد. این اواخر کمتر به این خوشحالی و سرحالی دیده بودمش، اونم این ساعت صبح و کله ی سحر! مثل ھمیشه از دیدن سرحالیش شاد شدم و ته دلم دعا کردم که این خوشحالیش پایدار باشه. مدت زیادی بود که ھمیشه تو چشماش یه غم و اندوه خاص موج می زد و حتی گاھیم یه پرده اشک چشمای براقشو می پوشوند. خیلی سعی کرده بودم بیشتر بھش نزدیک شم و بفھمم غم دلش چیه اما نمی دونم چرا تو این یه مورد ھیچ وقت منو محرم خودش ندونسته بود. خوب می فھمیدم یه ناراحتی عمیق و بزرگ داره و خیلی جلوی خودشو می گیره که مشکلشو به من که نزدیکترین دوستشم بروز نده. حتی گاھی که غم و ناراحتی از چھره اش می بارید بدون اینکه لب از لب باز کنه فقط تو بغلم گریه می کرد و بھم می گفت براش دعا کنم. خیلی وقتا حس می کردم عاشق شده، اینو کاملا حس می کردم و بھش ایمان داشتم اما نمی دونستم این چه جور عشقیهِ که حتی یه کلمه ازش حرف نمی زنه! از وقتی فھمیده بودم به ھیچ وجه نمی خواد ( یا شایدم نمی تونست!) راجع به موضوعی که اونجور آزارش می داد باھام حرف بزنه، دیگه بھش اصراری نکرده بودم درددلش رو بھم بگه. فقط سعی می کردم یه سنگ صبور و مرھم برای دلش باشم و بذارم خودشو خالی کنه بدون اینکه بھم حرفی بزنه. انوشه خیلی برام عزیز بود و خیلی خودمو مدیونش می دونستم. از وقتی دوستیمون شروع شده بود ھرکاری تونسته بود برام کرده بود و ھمیشه عین یه خواھر باھام بود. ھروقت یاد سختیای گذشته ام می افتادم که انوشه چطور ھمرام بود و ھمه جا برام سینه سپر کرده بود احساس می کردم خیلی دوسش دارم و مدام به خودم یاداور می شدم که حالا نوبت منه که تو سختیاش ھمراھش باشم، ھرچند اگر حتی یه کلمه از مشکلاتشو باھم در میون نذاره… _ آقا اسماعیل؟ کجایی؟ یه قھوه برای من بیار لطفا. با صدای انوشه از تو افکارم اومدم بیرون و دیدم رفته طرف آشپزخونه. فھمیدم چون من در شرکتو باز گذاشته بودم فکر کرده آقا اسماعیل اومده. – آقا اسماعیل؟ دارم کم کم می ترسما! کجایی؟ پاشدم رفتم پشت سرش و دست به سینه تکیه دادم به در آشپزخونه و گفتم: – چیه؟ چته شرکتو گذاشتی رو سرت؟ یھو یه جیغ کشید و برگشت با وحشت منو نگاه کرد و منم ھمزمان باھاش ناخواداگاه ٣ ثانیه ای باھم جیغ – جیغم رفت ھوا! جفتمون دستامونو گذاشته بودیم رو قلبامون و ٢ می کشیدیم! یھو باھم صدامون قطع شد و زل زدیم به ھم! وقتی چشمم به رنگ پریده و دست و پای لرزونش افتاد ناخوداگاه زدم زیر خنده! خیلی صحنه ی مسخره و مضحکی شده بود و مطمئنا اگه یکی اون دور و ورا بود حتما به عقلامون شک می کرد! دستمو گذاشته بودم رو دلم و بلند بلند می خندیدم که انوشه با حرص و دستای لرزون گفت: – زھر مار! به چی می خندی؟ مرده شورتو ببرن با این اعلام وجود کردنت! داشتم پس می افتادم! بین خنده بریده بریده گفتم: – خدایی خیلی باحال ترسیدیا! حال کردم. – نه که تو نترسیدی! ھمچین جیغ می کشیدی گفتم شاشیدی به خودت! باز زدم زیر خنده و گفتم: – تو نگران خودت باش که فکر کنم از ترس پریود شدی! با حرص گفت: – پانی واقعا احمقی! جدا داشتم سنکوپ می کردم. نمی تونستی مثل آدم وقتی من اومدم بیای سلام کنی؟ فکر کردم دزد اومده! با ھمون خنده گفتم: – بابا به من چه! من تازه خیلیم آروم اومدم پشتت که نترسی! – خیر سرت چقدرم که نترسیدم! – حالا خوبه خودمم وحشت کردم از جیغتا! – اونم از مسخرگیته! – ولی خدایی خیلی باحال بود! ایندفعه خودشم زد زیر خنده و گفت: – تو کی می خوای آدم شی؟ سن شوھر کردنتم گذشت اما این دیونه بازیای تو درست نشد! چپ چپ نگاش کردم و گفتم: – بھت می گم من نخواستم بترسونمت! خود خرت ترسیدی! ابله! مثل ھمیشه با دھن کجی گفت: – عمه ماھرخته! و منم یه بیلاخ نشونش دادم و از آشپزخونه رفتم بیرون. از ھمونجا داد کشید: – قھوه کوفت می کنی؟ نشستم پشت میزم و گفتم: – قھوه رو خودت کوفت کن، منم یه چایی میل می کنم. ۵ دقیقه بعد با یه لیوان آب جوش و یه دونه لیپتون توش، بالا سرم بود و منم داشتم با فایلای تو کامپیوترم کلنجار می رفتم. لیوانو گذاشت رو میزم و گفت: – چه خبر؟ ھمونجور که داشتم لیپتونو تو لیوان می چرخوندم که آب جوش رنگ بگیره گفتم: – شما چه خبر؟ کبکت حسابی خروس می خونه، سر صبحی با آواز زیر لب وارد شدی! یه لبخند زد و نشست رو مبل روبه روم و گفت: – اِی! ھمینطوری.. زیر چشمی نگاش کردم و گفتم: – ھمینطوری الکی؟! – خب الکیه الکیم که نه! یعنی می دونی.. – خب بابا! نمی خواد زور بزنی دروغ سر ھم کنی. نمی خواد بگی. – خوشم میاد چیز فھمی! یه قلپ از چاییم خوردم و گفتم: – دیشب کجا بودی؟ ننه بابات منو آبستن کردن بس که زنگ زدن بھم! نه خونه رو جواب می دادی نه موبایلتو! با خنده گفت: – نمی دونستم بابام قدرت آبستن کردن از راه دورم داره ھا! بعدم آره، خونه نبودم موبایلمم رو سایلنت بود، صبح دیدم زنگ زدن. – بدبخت! اینقدر ھرشب یه جا می خوابی سوزاک می گیریا!!! – کوفت! توام با اون ذھن منحرفت. یه نفر بود باید می رفتم دیدنش. – بله! خیلی وقته این یه نفرا زیاد شدن و شما برای دیدنشون جیم می زنیا! زبونشو برام در اورد و دیگه جوابی نداد و منم مشغول کارم شدم. بعد از چند دقیقه با یه قیافه ی متفکر در حالی که چونه اشو رو دستش تکیه داده بود گفت: – پانته آ؟ – ھوم؟ – اون سری کاندومای لاتکس رو به کدوم داروخانه دادیم؟ با تعجب سرمو بالا کردم و گفتم: – داروخونه ی … چطور؟ – فکر می کنی ھمه اشو فروخته؟ – چه می دونم والله! با اون قیمتی که باباجون شما اونارو فروخت و بعدم خود دکتر داروخونه ایه دو برابر کشید روشون من که می گفتم ھمه اش رو دستشون باد می کنه! اما مثل اینکه خیلی طرفدار پیدا کرده و ھمه اشونو این بچه سوسول پولدارا خریدن. خیلی عمیق زل زده بود به دیوار پشت سر من و انگار بدجوری فکرش تو دور دست ھا گیر کرده بود! آروم گفت: – کاشکی می شد با یه قیمت خوب واردشون کنیم و به ھمه ی داروخونه ھا بفروشیم، نه فقط به بعضی داروخونه ھای بالای شھر. درصد خطاشون خیلی کم بود، یعنی می تونست با درصد خیلی بالا جلوی انتقال ھر بیماریی رو بگیره… یه مکث کرد و ادامه داد: – خصوصا ایدز! چشمامو تنگ کردم و با دقت نگاش کردم. یه چیزی تو حرفا و حالتاش بود که منو می ترسوند. پرسیدم: – حالا چی شده یاد این موضوع افتادی؟ بدون اینکه جوابمو بده با ھمون قیافه ی متفکر گفت: – کاشکی می شد مثل کشورای دیگه خیلی راحت کاندومای مرغوب با قیمت کم یا رایگان در اختیار جوونا می ذاشتن. اینجا حتی خیلیا خجالت می کشن برن داروخونه و کاندوم بخرن! – آره خوب خیلی خوب می شد، اما امثال پاپاجون شما فکر نکنم اصلا ازین فکر خوششون بیاد و سرمایه اشونو این مدلی به باد بدن! – خیلیا ھستن که با نا آگاھی به خاطر یه بار عشق و کیف کردن زندگی خودشونو به باد می دن. – تو یه چیزیت می شه ھا امروز! خبریه؟ حرفای فلسفی می زنی! با چشم غره نگام کرد و گفت: – توام که ھی بزن به در بی عاری! دارم جدی باھات حرف می زنم! – برو بابا! به ما چه؟ ھرکی نمی تونه جلوی خودشو بگیره و می ره با یکی که نمی شناستش می خوابه حقشم ھست ھر درد و مرضی بگیره. یه آه بلند کشید و از جاش پاشد، داشت از اتاق می رفت بیرون که دوباره برگشت و گفت: – راستی چند تا بسته ھنوز تو انبار ازون کاندوما مونده، آره؟ با تعجب گفتم: – آره! می خوای چیکار؟ – لازمشون دارم… اینو گفت و از اتاق رفت بیرون. ھرچی فکر می کردم منظورش ازون حرفا چی بود متوجه نمی شدم. با سردرگمی شونه ھامو انداختم بالا و دوباره مشغول کارم شدم. تا عصر دیگه صحبت خاصی بینمون پیش نیومد و جفتمون سرگرم کارامون بودیم. دیگه داشتم وسایلمو مرتب می کردم و منتظر بودم کامپیوترم خاموش شه که انوشه دوباره اومد تو اتاقم. – پانی داری می ری؟ – آره، نرم؟ کاری مونده؟ – نه، می خوام ببینم می تونی منو ببری بیمارستان پانسمان پیشونیمو عوض کنم؟ – مگه من راننده ی توام؟ به امین جونت بگو بیاد ببرتت! – امین جونو کوفت!حالا من این یه ماه که پام تو گچه کارم به تو اتفاده توام ھی ناز کن برای من علیل! – باور کن اگه الان بھش زنگ بزنی بیاد ببرتت بیمارستان تو کونش عروسی می شه! – می خوام که ١٠٠ سال نشه! نمی بریم؟ زنگ بزنم به آژانس؟ – خب بابا توام! قھر نکن. بعدشم میای خونه ی ما؟ – آره. با یه لبخند و لحنی که می دونستم حرصشو در میاره گفتم: – نمی خوای بری به یکی سر بزنی؟ با حرص گفت: – نه خیر! و لنگون لنگون رفت دم در. تا بیمارستان سعی کردم از زیر زبونش بکشم بیرون که چرا یه جواب رک و صریح به امین نمی ده و تکلیفشو مشخص نمی کنه ولی باز چیزی بروز نمی داد. دیگه کم کم داشتم مطمئن می شدم بین سر دوئوندن امین با مشکلی که خیلی وقت بود احساس می کردم براش پیش اومده رابطه ای وجود داره. به خاطر ھمین دیگه پاپی اش نشدم و راحت گذاشتمش. تو اتاق پانسمان نشسته بودیم و منتظر بودیم بیان پانسمانشو عوض کنن و منم ھی ته راھروی بیمارستانو دید می زدم که دیدم ھمون دکتر اونروزیه اومد. با ذوق گفتم: – انوش دکتر خوشگله داره میاد! با خنده گفت: – خاک تو سر ندید بدیدت! من نمی دونم از سھیل خوشگلتر دیگه چی می خوای که بازم چشم و گوشِت می دوئه! قبل ازینکه جوابشو بدم دکتر وارد اتاق شد و جفتمون باھم بھش سلام کردیم. پانسمان سر انوشه رو باز کرد و زخمشو نگاه کرد و گفت: – اینکه چرک کرده یه کم. داروھاتو مگه نخوردی؟ – چرا، خوردم. حالا خطرناکه یعنی؟ – نه چیزی نیست اما اگر بیشتر چرک کنه خطرناک می شه. دیگه سردرد و حالت تھوع که نداری؟ – نه، خوبم. – باشه دوباره پانسمانش می کنم ولی باز بیا ببینمش. ھمون موقع موبایل من زنگ خورد و مشغول جواب دادن به گوشیم شدم اما مثل ھمه ی وقتای دیگه موقع تلفن حرف زدن حواسمم به اطرافم بود. انوشه یه نگاھی بھم کرد و وقتی دید مشغولم، آروم به دکتره گفت: – ببخشید.. آقای دکتر، یه سوالی داشتم. – بفرمایید… – راستش می خواستم بدونم کسی که ایدز داره مطمئن ترین راه برای انتقال بیماریش تماس جنسیه؟ یه لحظه چشمام گرد شد و دیگه صدای کسی که داشت ازونور تو گوشی باھام حرف می زدو نشنیدم! ماتم برده بود به دکتره که اونم دستش که پنسو باھاش گرفته بود و می خواست زخمو تمیز کنه تو ھوا مونده بود و معلوم بود کلی ازین سوال جا خورده! فوری به خودم اومدم و پشتمو کردمو از اتاق رفتم بیرون و وقتی حرفم تموم شد برگشتم تو. پانسمانش تموم شده بود و نمی دونستم دکتر چه جوابی به سوالش داده، خودمم به روم نیوردم که چپزی شنیدم . فقط بدجوری حس می کردم بین این سوالش و حرفای صبحش راجع به کاندوم و انتقال ایدز رابطه ای وجود داره و ھمینم باعث دلشورم شده بود. تو راه برگشت تو ماشین ساکت بودم و بیشتر به حرفای عجیب غریب انوشه فکر میکردم. یه جورایی براش نگران بودم ولی نمی دونستم چه جوری می تونم نگرانیمو بھش ابراز کنم که حمل بر فضولی نشه. به ھمین خاطر تصمیم گرفتم ساکت بمونم و چیزی نگم. فقط وقتی داشت از ماشین پیاده می شد دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گفتم: – انوش؟ – چیه؟ یه کم مکث کردم و دستمو گذاشتم رو دستش و دوباره گفتم: – می دونم که اصلا از چیزایی که تو فکر و دلته نمی خوای حرفی بزنی… ولی یه چیزیو ازت می خوام، خواھش می کنم اولا مواظب خودت باش که یه وقت یه بلایی سر خودت نیاری و بعدم ھمیشه رو کمک من حساب کن. یه لبخند محو زد و با قدرشناسی گفت: – حتما… خیلی ازت ممنونم… به ھم دوباره نگاه انداختیم و بدون حرف دیگه ای از ماشین پیاده شدیم…. ادامــــه دارد ……

مــــن او _ قسمت هشتم بعد از چند دقیقه از تو بغلم اومد بیرون و رفت عقب و منم با لذت خیره شدم تو چشماش. بوی بی نظیر تنش که با رایحه ی خوش عطرش قاطی شده بود ھنوز تو دماغم بود و نفسمو نگه داشته بودم که چند ثانیه بیشتر این بو تو مشامم بمونه. دوباره بدون اینکه حرفی بزنه اومد جلو و برای اینکه قدش بھم برسه رو پنجه ی پاش وایساد و دستشو انداخت دور گردنم. چسبوندمش به خودم و قبل ازینکه کار دیگه ای بکنم لباشو گذاشت رو لبام و مثل ھمیشه از گرمای مطبوع لب و دھنش ھمه ی وجودم غرق لذت شد. بعد از چند ثانیه در کمال بی میلی از خودم جداش کردم و با ھمه ی عشقی که می دونستم از چشمام می خونه بھش گفتم: – سلام… انتظار داشتم مثل ھمیشه کلی غر بزنه که چرا زود از خودم جداش کردم و نذاشتم یه دل سیر ببوسیم ھمو، اما در کمال تعجب دیدم داره لبخند می زنه و جوابمو می ده: – سلام…! با خوشحالی ازینکه مجبور نیستم بحث ھمیشگی و باھاش بکنم گفتم: – خوش اومدی عزیز دلم… و بعدم دولا شدم و کنار گردنشو یه مک محکم زدم که با دستش منو زد کنار و با خنده گفت: – نکن قلقلکم میاد. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: – تقصیر خودته اینقدر خوشبویی که آدم ھوس می کنه بخورتت! با چشمای شیطون و براق بھم نگاه کرد و گفت: – خب بخور! یه آھی از روی حسرت و تاسف کشیدم و سعی کردم خودمو کنترل کنم. برای اینکه فکرمو منحرف کنم رفتم تو آشپزخونه و مشغول درست کردن چای شدم. تمام این مدت ھر وقت انوشه رو می دیدم و نزدیک خودم لمسش می کردم تمام وجودم پر می کشید برای حل کردنش تو خودم، برای رسیدن و یکی شدن باھاش، اما ھربار با ھر بدبختی و سختی که بود جلوی خودمو می گرفتم. این دختر تمام حس و روحشو برای من ھدر کرده بود، ھمین عذاب وجدان برام کافی بود که حتی به خودم اجازه ی فکر ھیچ چیز دیگه رو ندم. وقتی با اون ھمه زیبایی و لوندی میومد کنارم و خودشو تو بغلم جا می کرد دلم می خواست تو خودم ھضمش کنم، یه جوری نشونه ای از خودم تو وجودش بذارم و بدونم که دیگه ھمیشه مال منه. ولی ھربار واقعیت عین پتک می خورد تو سرم و یادم می اورد که حتی به زندگی خودمم امیدی نیست و تا ھمینجاشم که اجازه دادم وارد زندگیم بشه زیاده روی کردم. گاھی به خاطر این موضوع به شدت از خودم عصبانی می شدم و احساس می کردم بدجوری این دختر پاک و معصوم رو بازیچه کردم، مدام به خودم یاداور می شدم تا بیشتر ازین ضربه نخورده باید رابطه امو باھاش قطع کنم و تو تنھایی خودم منتظر بمونم تا بمیرم، اما انوشه انگار از وجود خودم بود و از روح و کالبدم نمی شد جداش کنم و خیلی وقتم بود که می دونستم حریف لبجازی و کله شقیش نمی شم. گاھیم ته دلم خوشحال می شدم که این ھمه کله شقه و چون تصمیم گرفته باھام بمونه، مونده و خیال رفتنم نداره، اما بیشتر اوقات خودمو به خاطر این موضوع سرزنش می کردم و براش نگران بودم. می دونستم دیر یا زود باید برم و برای ھمیشه تنھاش بذارم و مطمئن بودم ضربه ی وحشتناکی می خوره. ھمیشه احساس می کردم مستاصل ترین آدم دنیام و ھیچ کس مثل من تو یه ھمچین تنگنایی قرار نگرفته. مطمئن بودم ھیچ کس به اندازه ی من به معنی عمیق ” دوراھی عشق و منطق” پی نبرده. عشقم نمی ذاشت ازش بگذرم و با اراده ی محکم از خودم دورش کنم، و عقلم ساز مخالف می زد و مدام شماتتم می کرد به خاطر وارد کردنش تو زندگیم… – چیکار می کنی؟ برگشتم طرفش جوابشو بدم که یه لحظه نفسم بند اومد، ضربان قلبم رفت بالا و تمام تنم گر گرفت. اگر دستمو به لبه ی کابینت نمی گرفتم مطمئنم با وجود سرگیجه ای که دیگه مدتھا بود به خاطر این مرض لعنتی مھمونم بود، می خوردم زمین! تاحالا انوشه رو به این شکل و با این ظاھر ندیده بودم. معمولا لباسای ساده ای می پوشید چون خودم ازش اینطور خواسته بودم که جلوی من خیلی به خودش نرسه. ھم من می دونستم چرا و ھم خودش. ولی اینبار انگار کمر به حبس کردن نفس من بسته بود. یه تاپ صورتی دو بنده و تنگ که از زیرش سوتین براق مشکیش سینه ھای خوش فرمشو سفت گرفته بود و با پوست سفید و تن مرمرش مثل یه تندیس تراش خورده نکیه داده بود به اپن آشپزخونه و داشت نگام می کرد. سرمو بالا کردم و به صورتش یه نگاه انداختم که باز یه دونه ازون لبخندای شیطونش که دلمو می لرزوند به روم زد و گفت: – به چی نگاه می کنی؟ فوری رومو برگردوندم و مشغول ریختن چایی تو فنجونا شدم، ولی خودم می فھمیدم ھوش و حواسم به کل رفته و دست و دلم بدجوری می لرزید. صدای متعجب و شیطونشو باز از پشت سرم شیندم: – عماد؟!؟ بدون اینکه سرمو برگردونم با صدای گرفته گفتم: – بله؟ – بله نه و جانم! بعدم چرا اخم کردی؟ فنجونارو گذاشتم تو سینی و برگشتم طرفشو ھمونطور که زل زده بودم به سرامیکای کف آشپزخونه، گفتم: – اخم نکردم عزیزم. می تونستم صورت خوشگلشو مجسم کنم که یه لنگه از ابروھای نازک و خوش فرمشو داده بالا و داره با تعجب نگام می کنه. با ھمون حالت سینی رو گذاشتم جلوش، برخلاف ھمیشه که می رفتیم رو مبلا میشستیم ھمونجا روبه روش پشت اپن نشستم و خودمو با مجله ھای جلوم مشغول کردم. انوشه ھم بدون اینکه حرفی بزنه دستشو زده بود زیر چونه اشو احتمالا منو نگاه می کرد. ھمونطور که سرم پایین بود چشمام به ساعد ظریف و سفیدش افتاد. با چشمم مسیر انگشتای کشیده و ناخونای بلند و صورتیشو دنبال کردم که یه قند برداشت و برد طرف دھنش و منم ناخوداگاه چشمام تا رو لباش رفت. قندو گذاشت بین لبای برجسته و خوش حالتش و با زبونش کشیدش تو و بعدم یه قلپ از چاییش خورد. نمی دونم چرا اونجوری شده بودم، ھمه ی حرکات و اعضای بدونشو زیر نظر گرفته بودم و با ھر کاری که می کرد حس می کردم ضربان قلبمم بیشتر می ره بالا. انگار انوشه ھم فھمیده بود و چند دقیقه ای ساکت مونده بود که بھم فرصت بده خودمو پیدا کنم. ” اما نه… امکان نداره حتی دست بھش بزنم… دیگه نمی خوام بعد از مرگمم روحم در عذاب باشه که باعث شدم اونم تو گرداب این بیماری بیفته… حتی دیگه نمی بوسمش…باید خودمو کنترل کنم…” ھمونجور که سرم پایین بود و داشتم با خودم کلنجار می رفتم یھو سرشو خم کرد و با یه لبخند شیرین زل زد تو چشمام. یه دفعه احساس کردم دیگه توانی ندارم و سرمو گذاشتم رو دستامو چشمامو بستم. چشمام از اشکی که توشون جمع شده بود داشت می سوخت و من تمام ته مونده ی نیرومو به کار می بردم که خودمو نبازم. با صدای دورگه ای که بغضم کاملا توش مشخص بود گفتم: – انوش، چرا منو شکنجه می کنی؟ گرمای دستشو رو بازوم حس می کردم. آروم گفت: – من فقط دوست دارم باھات باشم، ھمه جوره. سرمو بلند کردم و مستقیم تو چشماش نگاه کردم و خیلی رک گفتم: – من و تو نمی تونیم با ھم سکس کنیم. اینو می فھمی؟ چرا اینجوری منو آزار می دی؟ فکر می کنی من بدم میاد؟ منی که اونقدر عاشقتم که حاضرم ١٠٠ برابر، دردم ازینی که الان ھست بیشتر باشه، اما تو یه خارم به پات نره، اونوقت نخوام که باھات سکس کنم؟ – خب با کاندوم… با عصبانیت و صدای لرزون داد زدم: – من احمق یه بار از یه کاندوم نامرغوب استفاده کردم و با بی اطلاعیم و نشناختن دِرست طرفم ھمه ی زندگیمو به باد دادم، عمر و زندگیم فنا شده و حالا نشستم منتظر که کی می میرم. اونوقت انتظار داری بیام دستی دستی تورو ھم بندازم تو این کثافت؟ تو چی می خوای از من؟ می خوای تورو ھم بندازم تو این بدبختی؟ انوشه خواھش می کنم اینکارو با من نکن. ازت خواسته بودم جلوی من اینجوری لباس نپوشی. از جاش پاشد و دستاشو تکیه داد به پیشخون آشپزخونه و به سمت جلو خم شد به طرفم. تو چشاش یه چیزی بود که منو می ترسوند، یه برق اراده و اطمینان. ھمین اطمینانش منو به وحشت می انداخت. با ھمون حالت زل زد بھم و خیلی شمرده و محکم گفت: – وقتی خواستم باھات باشم ھمه چیو قبول کردم… حتی آب شدن به پات و دیدن مرگتو. تو رابطه ام با تو به ھمه ی چیزایی که می خواستم رسیدم، به ھمه ی عشقی که ھمیشه تو زندگیم دنبالش بودم رسیدم. ھمه ی احساسای شیرین و لدت بخشی که می خواستم تو بھم دادی و حالا فقط یک چیز مونده… آخرین خواسته ام رو ھم باید بدی عماد… این وظیفه اته… وظیفه ای که از وقتی با من توی این رابطه وارد شدی به گردنت افتاد و البته تاحالا کوتاھی کردی در موردش و منم از حقم گذشتم… با ھمون عصبانیت و صدای گرفته گفتم: – کدوم حق؟ تو اصلا می فھمی از من چی می خوای؟ تو ھیچ حقی در این مورد نداری… – چرا، خوبم حق دارم… وظیفه اته… اصلا من موندم چه قدر تاحالا به خودت فشار اوردی و جلوی خودتو گرفتی. الانم حقمو می خوام… حقم از تو و وجودت. دلم می خواست فریاد بزنم، به درگاه خدا زار بزنم و ازش بخوام ھمه ی روزای باقی مونده ی عمرمو، ھمه ی داشته ھامو تو زندگی بگیره و ھمون یه شب رو بھم سلامتی بده. ولی ھیچ کدوم ازون اتفاقا نمی افتاد و من بودم و یه بدن بیمار و ناتوان که ویروس ھمه ی وجودمو گرفته بود و یه دنیا عشق و نیاز به وجود انوشه که باید ازش می HIV گذشتم… – تورو به ھمون خدا که می پرستی دست ازین خواسته ات بردار و منو با این حرفا له نکن. می خوای باھات سکس کنم و توام آلوده شی؟ چرا عین بچه ھای کوچیک رفتار می کنی؟ سریع پرید از تو کیفش یه بسته ی کوچیک دراورد و گفت: – این کاندوما فقط ۵% خطا دارن، یعنی ٩۵ % احتمال انتقال ھیچ بیماری رو ندارن، با اینا… با استصال گفتم: – من حتی اون ۵% رو ھم نمی تونم ریسک کنم. چرا حال منو درک نمی کنی؟ ٩۵ % امنه، اون ۵% باقی مونده ھم به شانس من بستگی داره. – یه نفس عمیق کشیدم و تصمیم گرفتم حرف آخرو بھش بزنم. تو چشماش خیره شدم و گفتم: – امکان نداره، تو یه دختر پاک ھستی و شانس زندگی و زنده موندت باید خیلی زیاد باشه. امکان نداره زندگیتو اینجوری به بازی بگیرم. با ھمون نگاه آھنین و محکمش جواب نگاھمو داد و صریح گفت: – اگر خواسته امو اجرا نکنی دیگه پاک نمی مونم. چشمامو تنگ کردم و با تردید پرسیدم: – منظورت چیه؟ – اینقدر با افراد مختلف می خوابم تا بالاخره منم… دیگه نذاشتم حرفش تموم شه، فقط یه لحظه سوزش کف دست خودمو احساس کردم و انوشه رو دیدم که خودشو محکم نگه داشته بود که پرت نشه عقب. ھمه ی وجودم می لرزید و نفس نفس می زدم. خودمم نفھمیدم چی شد که دستمو روش بلند کردم. از شدت استصال و درموندگی حتی متوجه رفتارمم نبودم. بدون اینکه حتی کوچکترین حرکتی از سرجاش بکنه انگار که ھیچ اتفاقی نیفتاده باشه حرفشو ادامه داد و گفت: – .. تا بالاخره منم یه مرضی بگیرم… یه مکث کرد و ادامه داد: – حتی اگه بھم سیلی بزنی… و بعدم پشتشو کرد بھم و رفت طرف در که مانتو و روسریشو برداره و بره. داشتم از غصه و ناراحتی خفه می شدم. ھمه ی وجودم پر می کشید طرفش اما…. دیگه احساس کردم نمی تونم برای خودم اما و اگر بتراشم… نمی تونستم… سریع از آشپزخونه رفتم بیرون و قبل ازینکه در خونه رو باز کنه شونه ھاشو از پشت گرفتم و کشیدمش تو بغلم. بدتر از من ھمه ی بدنش می لرزید و از ھق ھق خفه اش می فھمیدم چه فشاری رو تحمل کرده. رد انگشتامو رو صورتش می دیدم و دلم آتیش می گرفت. دستمو گذاشتم رو گونه هاشو و با صدای لرزون گفتم: – ببخشید عشق من… ادامــــه دارد ……

مــــن او _ قسمت نهم چشمامو باز کردم و با رضایت و خوشحالی لبخند زدم و یه نفس عمیق کشیدم. احساس راحتی و سبکی می کردم، یه جور حس پرواز تو اوج. تاحالا تو زندگیم از ھیچ چیز به این اندازه لذت نبرده بودم. لحظات قبل برام مثل یه خواب شیرین و رویای لذت بخش بودن. شاید بارھا ھمچین صحنه ھایی رو تو ذھنم مجسم کرده بودم اما ھیچ وقت نیازمو به زبون نیورده بودم. خودمم نمی دونم چرا، چرا اینقدر دیر به این فکر افتاده بودم و تصمیم به عملی کردن خواسته ام گرفته بودم. از خودم ناراحت بودم و خودم رو به خاطر این غفلت سرزنش می کردم. تمام لحظات گذشته قلبم از شدت ھیجان در حال بیرون زدن از سینه ام بود و از خوشی تو آسمونا سیر می کردم. با ھر حرکتی که ازش می دیدم به این پی می بردم که چقدر دوسش دارم، چقدر دوسم داره و چقدر عاشقیم… سکس برای من حکم یک رفع نیاز رو نداشت، برام مثل یه جور عبادت، یه جور نیایش بود. روح ھای ما خیلی وقت پیش در ھم ادغام شده بودن و مارو از وجود ھم سیراب کرده بودن، اما این یکی شدن جسمھامون و غرق شدن تو حس خواستنی که ھیچ نشونی از شھوت نداشت و ھر چی بود فقط حس نیاز به معشوق بود، برام تعریف کامل عشق بود. وجودم از ھمه ی احساسھای خوب دنیا لبریز بود و به خاطرش از ته دل خدارو شکر می کردم. با خودم فکر کردم ” حتی تو بدترین لحظه ھا و شرایط ھم انگار باز یه جایی برای شکرت باقی می ذاری…” ازین فکر لبخندم پر رنگ تر شد. با آرامش غلت زدم و یه دستمو تکیه گاه سرم کردم و به پھلو کنار بدنش دراز کشیدم. ھنوز چشماش بسته بودن و تو صورت اون ھم می تونستم آرامش و رضایتو ببینم. آروم دستمو گذاشتم رو قفسه ی سینه ی برجسته و پر موش که کاملا مشخص بود یه روزی عضلانی و سفت بوده و حالا فقط یه ھاله ای ازون ھمه تلاش ھای بدنسازی گذشته اش رو بدنش مونده بود. تمام پوست تنش خشک و سفت شده بود و بعضی از قسمتا ھم ضایعات پوستی شدید بارزتر بیماریشو به رخم می کشید. سرمو گذاشتم رو سینه اش که خیلی آروم بالا و پایین می رفت و اونم دستشو اورد بالا و شروع به نوازش پشتم کرد. اینقدر آروم و موزون دستشو از گردن تا کمرم حرکت می داد که یه حس کرختی و مستی زیر پوستم می دوید. کم کم خودمو کشیدم بالا و به طور کامل روش خوابیدم. از تماس بدنای برھنه امون غرق لذت می شدم و دلم می خواست تا ابد تو ھمون حالت بمونم. دستامو بردم پشت گردنش و صورتمو به صورتش نزدیک کردم، چشماشو باز کرد و با لبخند نگام کرد و آروم گفت: – بالاخره کار خودتو کردی… – ھرکاری بخوام بالاخره باید انجامش بدم! – دختره ی کله شق! لجباز تر و مُصِر تر از تو ندیدم. با خنده گفتم: – ما اینیم دیگه! – ھمین جوری بودی که منو بیچاره کردی دیگه… با شیطنت گفتم: – بیچاره ی چی؟ بدون اینکه حرفی بزنه ھم می تونستم تو نگاھش جوابمو بخونم. اونم انگار فھمید و بدون اینکه چیزی بگه دوباره چشماشو بست. دولا شدم و رو چشماشو بوسیدم و بعدم لبامو گذاشتم رو لباش. طعم و گرمای لبش برام یه حس نو و تازه داشت در عین آشنا بودن. بعد از اون لحظه با خودم به این نتیجه رسیدم که ھیچ چیز تو دنیا زیبا تر و دلنشین تر از یکی شدن با معشوقت نیست… تو ھمون حالت منم چشمامو بستم و سعی کردم از آرامش و زیبایی اون لحظات حداکثر استفاده رو بکنم. نمی دونم چند دقیقه یا شایدم چند ساعت گذشته بود و جفتمون تو افکار لذت بخش خودمون غوطه ور بودیم که یھو با صدای زنگ در از جا پریدیم. اینقدر تو حال و ھوای خوش خودمون غرق بودیم و با این دنیا فاصله داشتیم که شنیدن صدای زنگ برامون یه چیزعجیب بود و جفتمون تا چند ثانیه به ھم ماتمون برده بود! عماد زودتر از من به خودش اومد و ھمونطور که یه ملافه رو دور تن لختش می پیچید از رو تخت پا شد و رفت طرف آیفون. از ھمونجا گفتم: – اگر کسیه که می شه پیچوندش اصلا جواب نده، بذار فکر کنن نیستی. برگشت طرفمو رو ھوا برام یه بوس فرستاد و دکمه ی تصویر آیفون رو زد. یه نفس عمیق کشید و برگشت با اخم گفت: – مامانمه. یه لحظه با ترس گفتم: – حالا چیکار کنم؟ با ھمون اخمش گفت: – ھیچی! لباستو بپوش بیا بیرون باھاش سلام علیک کن! – آخه نمی شه که! زشته، از سر و وضع ما ھرکی می فھمه داشتیم چی کار می کردیم! من خجالت می کشم. دکمه ی در بازکن رو زد و دوباره برگشت طرف من: – خوب بفھمه! مگه به کسی بدھکاریم؟ خودشم اومد تو اتاق و با آرامش مشغول پوشیدن لباساش شد. شرت و سوتین منم از رو زمین برداشت و با چشمک و خنده گفت: – اینام خیلی خوشگلنا! دیگه بھت نمی دمشون! ھمینجوری لخب بھتره بیای جلوی مامانم. ھمون موقع صدای زنگ در آپارتمان اومد. با حرص گفتم: – من اصلا نمیام بیرون. با این وضع آبروم می ره. یھو کشیدم تو بغلش و ھمونطور که زیر گردنمو بوس می کرد گفت: – ھرجور میلته عزیزم، ولی اینجوری لخت واینستا جلوی من! می ترسم باز نتونم جلوی خودمو بگیرما! – اینقدر حرف نزن دیونه، بیا برو درو باز کن! بعدم ھولش دادم از اتاق بیرون و در اتاق و بستم و برای اطمینان قفلشم کردم! صدای عمادو شنیدم که در آپارتمانو باز کرد و خیلی رسمی و خشک به مامانش سلام کرد و مادرشم با یه صدای ناراحت و افسرده جوابشو داد. بعد از چند لحظه عماد گفت: – مامان گفته بودم دیگه نیاین اینجا، چرا باز اومدین؟ تا این حرفو زد مادرش یھو با صدای بلند زد زیر گریه و گفت: – خوب تو بگی…ولی من مادرم، مگه می تونم نیام بچه امو ببینم؟ تو چرا اینقدر سنگدل شدی عماد؟ صدای عمادو از طرف آشپزخونه میشنیدم و از تق و توقی که راه انداخته بود معلوم بود داره چایی درست می کنه. با ھمون لحن سردش جواب داد: – باز بحثای مزخرف و ھمیشگی رو شروع نکن مامان. اومدی منو ببینی، می بینی که ھنوزم متاسفانه زندم. حالا می تونی بری. باز صدای گریه ی مادرش رفت بالا. – مگه من چندتا پسر دارم که تو باھام اینجوری می کنی؟ تو الان با این وضعیتت نباید تنھا باشی، می دونم من و بابات بھت بد کردیم ولی چیکار کنم، به خدا منم مجبور بودم از بابات حرف شنوی داشته باشم. – بیخود شلوغش نکن لطفا، تقصیراتتم گردن بابا ننداز! درسته که گناه بابا خیلی سنگینه، اما شما ھم اون اوایل کم نذاشتی. حالا که می بینی دارم می میرم دیگه عذاب وجدان گرفتی و ھرازگاھی وظیفه ی مادریت (!) رو انجام می دی و به من یه سری می زنی. – مادر تو چرا از ھمه کینه به دل گرفتی، خب آخه توام… یھو از صدای داد عماد نفسم بند اومد. – آره، منم آبروتونو بردم. یادته؟ یادته اون اوایل که فھمیده بودین مریضم بھم می گفتی دیگه تو در و ھمسایه و فک و فامیل براتون آبرو نمونده؟ یادته می گفتی خانم … که آرزوت بود دخترش عروست بشه دیگه حالا نمی تونی تو چشمش نگاه کنی چون ھمه پشت سرم می گن پسره ی ایدزی؟ یادته می گفتی حسرت جونای مردمو می خوری که صالحن؟ تو اینارو به من می گفتی و روزیم که بابا بھم گفت دیگه حق ندارم پامو تو خونه اش بذارم کوچکترین مخالفتی باھاش نکردی. من برای شماھا یه لکه ی ننگ بودم، نفرت و احساس خفتو از داشتن ھمچین پسری تو چشماتون می خوندم. من ھیچ وقت برای شماھا ھیچ زحمتی نداشتم، از ١٨ سالگی رو پای خودم بودم و خودم کار کردم و درس خوندم. اما شماھا به خاطر یه اشتباه من، که از رو جوونی و بی اطلاعیم بود که اونم به خاطر کوتاھی شماھا تو تربیت و دادن اطلاعات کافی به بچه تون بود، این مرض افتاد به جونم و منو خیلی راحت طرد کردین. به من ھمه جور انگی زدین و برای اینکه عذابتون کم شه عین یه آشغال انداختینم دور. حالا چی می خوای از جون من؟ بذار راحتت کنم، ماھای آخرمه، دیگه دارم می میرم. دیگه می تونی بری به بابا خوش خبری بدی و بھش بگی که پسر ھرزه اش داره می میره. یادته؟ پارسال عید دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و اومدم خونه اتون، با اینکه بیرونم کرده بودین اما بازم اومدم و بابا بازم گفت نمی خواد من ھرزه حرمت خونه اشو از بین ببرم، و بازم تو ھیچی نگفتی و فقط نگاه کردی. انگار ھنوز باورتون نشده بود که من رفتنیم، اما الان، دیگه برو بھش بگو دارم می میرم، ھم تو ھم اون دیگه خیالتون راحت باشه… از صدای فریادای عماد و صدای ھق ھق مادرش که لحظه به لحظه بلند تر می شد تمام تنم می لرزید و از شنیدن اون حرفا اشکام بی اختیار می ریخت پایین. دلم می خواست برم بیرون و سرشو بگیرم تو بغلم و بھش بگم اگر ھمه ی دنیا ھم طردت کنن بازم تو عشق منی و تا آخر کنارت می مونم. دلم می خواست بھش بفھمونم که تنھا نیست و ھیچ وقتم تنھا نمی مونه. می فھمیدم تمام دردای جسمی که می کشه براش اندازه ی این احساس دور انداخته شدن زجر دھنده نیست. می دونستم چقدر دلش می خواست روزای آخرشو پیش خانواده اش باشه، خانواده ای که من می دونستم چقدر بھشون علاقه داره و دورادور از حال تک تکشون با خبره، اما اونا طردش کرده بودن. اون لحظه یه احساس نفرت شدید نسبت به پدر و مادرش و بعدم تمام آدمای متعصب و کوته فکری که ھنوز تعصبات کورکورانه ی خودشونو حفظ کرده بودن، احساس می کردم. دلم می خواست برم از اتاق بیرون و منم سر مادرش فریاد بکشم و بگم اگر وقتی فھمیدی پسرت بزرگ شده و دیگه وقت ارضا کردن نیازھای طبیعیش رسیده، بھش ھشدار می دادی و آگاھش می کردی الان بچه ات در حال پرپر زدن جلوی چشمات نبود. دلم می خواست گوشامو بگیرم و دیگه صداشونو نشنوم. اما نمی تونستم، بدون اراده سرجام خشکم زده بود و حرفاشونو می شنیدم. مادرش باز با ھمون گریه ھاش داشت می گفت: – توروخدا مارو حلال کن. تو حق داری، ما بھت بد کردیم، اما خودمونم نادون بودیم. خودمونم تا مدتھا باورمون نمی شد و دست و پامونو گم کرده بودیم. تو مارو ببخش عماد. منتظر بودم عماد حرف دلشو بزنه و بھشو بگه که ھیچ وقت نمی بخشتشون، دلم میخواست اونم یه جوری زجرشون بده تا یه گوشه از زجرھا و مصیبتایی که عماد کشیده رو اونا ھم بکشن. اما بر خلاف انتظارم عماد گفت: – مامان من از ھمه اتون گذشتم، نگران نباش. حالا ھم برو، ایندفعه اگر برگردی دیگه درو روت باز نمی کنم. تا صدای مادرش بلند شد و خواست دوباره حرفی بزنه داد زد: – گفتم ازینجا برین… کاری نکنین احترامتونو زیر پا بذارم. نمی دونم بعد از شنیدن این حرف مادرش چه عکس العملی نشون داد. اما یه لحظه ته دلم با ھمه ی کینه ای که نسبت به مادرش تو قلبم به وجود اومده بود، احساس ترحم کردم به حالش. حس می کردم ھر سه نفرشون، مادرش، پدرش و خود عماد، قربانی نا آگاھی و بی اطلاعیشون شدن. خیلی دلم می خواست پیش خودم رای بدم که بیشترین تقصیر به گردن کیه، اما نمی تونستم، نمی تونستم مقصر اصلی رو پیدا کنم، نمی دونستم تقصیر با کیه… ادامــــه دارد ……

مــــن او _ قسمت دهم مدت زیادی بود با چشمای خیس و با یه حالت بلاتکلیف و عصبی پشت در اتاق ایستاده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم. حتی نمی دونستم مادر عماد رفته یا نه، اگر رفته برم بیرون از اتاق یا بذارم عماد تنھا باشه؟ اگر برم بیرون بھش چی بگم؟؟؟ شنیدن اون حرفا با اون لحن و تو اون وضعیت برای من حکم مُھر پایان بود. با وحشت به حرف عماد که گفته بود ” دیگه ماه ھای آخرمه..” فکر می کردم و خودم صدای شکستن قلبمو می شنیدم. تاحالا انگار تو برزخ بودم و ھنوز تکلیفم معلوم نبود، یا شایدم خودم نمی خواستم معلوم باشه و به روی خودم نمی اوردم، ولی حالا انگار به ته اون برزخ رسیده بودم و درھای ورودی جھنم رو داشتم می دیدم. می دیدم که چند قدم بیشتر به انتھای این برزخ نمونده و درھای جھنم منتظر گذر من ھستن. خوب می دونستم با رفتن عماد زندگی برام جھنم می شه ولی ھمیشه سعی کرده بودم این فکر رو ته ذھنم جا بدم و زیادی بھش اجازه ی مانور ندم. احساس می کردم ازون ھمه حس تلخ و دردناکی که تو وجودم تلنبار شده جسمم کرخت و لمس شده… با یه حالت گنگ رفتم طرف در اتاق و آروم بازش کردم. با احتیاط تو ھال رو نگاه انداختم و دیدم از مادر عماد خبری نیست و انگار خیلی وقته رفته. خود عماد ھم رو یکی از مبلای راحتی نشسته و سرشو بین دوتا دستاش گذاشته رو میز جلوش. آروم بھش نزدیک شدم و وقتی رسیدم پشتش احساس کردم شونه ھاش به طرز خفیفی دارن می لرزن. تمام نیرومو به کار گرفتم که خودم دوباره اشکم سرازیر نشه و بتونم تو اون لحظات مرھم خوبی براش باشم و بذارم اون خودشو خالی کنه، نه اینکه دنبال فرصتی برای خالی کردن خودم باشم. رفتم نشستم کنار میز جلوش و دستمو آروم گذاشتم رو دستش. بعد از چند لحظه سرشو اورد بالا و با چشمایی که مثل دو تا کاسه ی خون شده بود نگام کرد. دستاشو گرفتم تو دستم و به زور بھش لبخند زدم. نگاھش تو صورت من بود اما انگار منو نمی دید و اون چشمھا مال خودش نبودن. می فھمیدم فکر و ذھنش فرسنگ ھا از خودش فاصله دارن و یه جای دیگه سیر می کنن. یه فشار خفیف به دستش اوردم و آروم صداش کردم. با شنیدن صدام انگار تازه حواسش به من جمع شده بود و فھمیده بود جلوش نشستم. با صدایی که ھنوز بغض داشت و می لرزید گفت: – رفت…؟ آروم گفتم: – آره عزیزم، رفت.. خودت ازش خواستی. – آره.. خودم خواستم. نباید دیگه منو تو این وضعیت ببینه، می دونم ھردفعه با دیدنم چه زجری می کشه… یه پوزخند زد و ادامه داد: -… با دیدن شاخ شمشادش که یه ویروس کوچولو چه جوری بدبختش کرده و داره از پا می ندازتش! با تردید پرسیدم: – یعنی تو به خاطر خود مادرت ازش خواستی دیگه نیاد؟ من فکر می کردم به خاطر ناراحتیه که ازش داریه. – ناراحت ھستم ازشون، اما کینه ندارم. تقصیر اونا نیست. اینو اون اوایل نمی فھمیدم و بدجوری ازشون کینه به دل گرفته بودم. نمی فھمیدم که این جھلشون تقصیر خودشون نیست و اینجوری بار اومدن، ولی حالا اینو می دونم و به خاطر ھمینم دیگه کینه ای ندارم ازشون. فقط به خاطر زجر نکشیدن خودش نمی خوام بیاد اینجا… اونا تقصیری ندارن که با این فرھنگ بزرگ شدن و این نادونی تو وجودشونه… با خودم فکر کردم ” خوش به حات که اینقدر دلت بزرگه…” منم تحت تاثر حرفاش قرار گرفته بودم و دیگه فقط دلم به حال پدر و مادرش می سوخت. پشت دستشو بوسیدم و گفتم: – آره، تو درست می گی… خوشحالم که دیدگاھت اینه. بعد از چند لحظه مکث گفت: – انوش… می دونی چه جوری فھمیدن من ایدز دارم؟ ھیچ وقت تاحالا به خودم اجازه نداده بودم راجع به مسائلی که می دونستم باعث آزارش می شه ازش سوال کنم. آروم گفتم: – مجبور نیستی برای من بگی عزیز دلم… دوباره چشماش بی حالت شد و رفت تو دوردست ھا. جسته و گریخته از بین حرفاش یه چیزایی می دونستم، اما علاقه ای به دونستن یبشتر نداشتم. بدون اینکه به حرف من توجھی کنه با صدای خش دار گفت: ٧ سال پیش بود. سال دوم دانشگاه بودم و برای خودم کیف دنیارو می کردم. اینقدر -٨ – مغرور بودم که بعد از ١٨ سالگی دیگه از بابام پول تو جیبی نگرفتم و خودم رفتم دنبال کار. کم کم کارایی رو شروع کردم که به رشته ام مربوط بود و خودمم دوست داشتم. اون روزا فکر می کردم ته دنیا ھمونجاس و دیگه ھیچی تو دنیا نمی خوام. یه رشته ی خوب تو یه دانشگاه معروف، یه کار خوب، با کلی دختر رنگ و وارنگ که دور و برم بودن و ھمه اشونم برام حکم سرگرمی و وقت گذرونی داشتن. یک سال دیگه ام گذشت و دیگه نزدیک امتحانای آخر سال سوم بود که نمی دونم از کجا یه دختر تو داشنگاه پیدا شد که یکی از پسرایی که شدیدا باھاش کل کل داشتم ازین دختره خوشش اومد و رفت تو نخش. اوایل برام بی اھمیت بود اما بعد از یه مدت وقتی دیدم پسره بدجوری تو نخشه و دختره ھم بھش محلش نمی ذاره تصمیم گرفتم بیشتر حال طرفو بگیرم و خودم برم با دختره بریزم روھم. خیلیم راحت موفق شدم و سریع بھم پا داد… فقط خوشگل بود، وگرنه ھیچ مزیت دیگه ای نداشت. از یه خانواده ی فوق العاده سطح پایین و بی فرھنگ با یه اخلاق مرخرف که با دیدن جو دانشگاه حسابی خودشو گم کرده بود. اصلا تصمیم نداشتم باھاش بمونم و می خواستم بعد از یه مدت کوتاه رابطه امو باھاش قطع کنم، از اولم به قصد رو کم کنی رفته بودم جلو و ھیچ علاقه ای بھش نداشتم. اما قبل از تموم کردن رابطه ام اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد… سرمو بالا کردم و خواستم چیزی بگم که دیدم از دماغش چند قطره خون اومده بیرون و رو پیرھنشم چکیده. به این صحنه عادت داشتم، از جام پاشدم و یه دستمال کاغذی برداشتم و رفتم طرفش. یه نفس عمیق کشیدم و با دستای لرزون بینیشو تمیز کردم و بدون اینکه حرفی بزنم نشستم کنارش. سرشو تکیه داد به شونم و یه آه کشید و با ھمون صدای گرفته اش ادامه داد: – کاندومو خود دختره بھم داد و منم که اون موقع ھا اصلا تو قید و بند این چیزا نبودم زیاد به جنس و نوعش و سالم بودنش توجھی نکردم… اون یه بار تموم شد و منم از چند وقت بعدش دیگه حتی تو دانشگاھم ندیدمش. بعدم معلوم شد اینقدر گند بالا اورده که اخراجش کردن. ازون به بعدم دیگه زیاد با دخترا کاری نداشتم و سعی می کردم دور و بر خودمو خلوت کنم، چون سال آخر بودم و درسم برام از ھمه چیز مھمتر بود. بعد از تموم شدن درسم تابستون سال بعد با دوستام تصمیم گرفتیم برای گرفتن جشن فارق التحصیلیمون بریم شمال. تو جاده من پشت فرمون بودم. بچه ھا ھم مدام مسخره بازی در می اوردن و سرو و صدا می کردن که تو یکی از پیچا کنترل ماشین از دست من خارج شد و دیگه نفھمیدم چی شد. یه تصادف شدید کرده بودم و تنھا کسی ھم که بیشترین صدمه رو دید خودم بودم. ٣ نفر عقب یه سری جراحات جزیی برداشتن و فقط کسی که جلو پیشم نشسته بود و دوست صمیمی خودم بود یه کم بیشتر صدمه دید…. احساس کردم خیلی داره به خاطر یاداوری اون صحنه ھا به خودش فشار میاره و ھمین عذابم می داد. اما بازم حرفی نزدم و گذاشتم راحت باشه. برگشت نگام کرد و گفت: – خسته ات کردم؟ بھش لبخند زدم و گفتم: – اصلا… سرشو از رو شونه ام برداشت و عین بچه ھا خودشو مچاله کرد وایندفعه سرشو گذاشت رو پام. دستمو آروم کردم تو موھاشو و منتظر شدم حرفشو ادامه بده: – من که دیگه یادم نیست چی شد و چه اتفاقاتی افتاد ولی ھمین دوست صمیم که جلو نشسته بود می گفت از ماشین پرت شدم بیرون و به خاطر ضربه ای که به سرم خورده بوده بیھوش شدم. چون وسط جاده بودیم چند ساعت طول می کشه تا آمبولانس برسه و تو اون چند ساعت خونریزی زیادی می کنم. آخر سرم وقتی می بینن آمبولانس نمیاد خودشون با کمک چند نفر منو سوار یه ماشین می کنن و می برن به یه یکی از بیمارستانای شمال که اتفاقا نسبتا مجھز ھم بوده و دکتر و پرستار زیاد داشته. از ھمونجا به بابام زنگ می زنن و خبر می دن که تصادف کردم. تو ھمون فاصله ھم دکتر اورژانس می گه به تزریق خون احتیاج دارم و دوستم می گه ماھا منتظر بودیم خونتو آزمایش کنن و بیان بگن که ببینیم کدوممون می تونیم بھت خون بدیم که دکتر با جواب آزمایش بر می گرده و می گه ” می دونستین دوستتون ایدز داره؟” دوستم می گه حتی پرستارایی که داشتن خون سر و صورتمو پاک می کردن وحشت می کنن و فقط یکی دو تا پزشکی که اونجا بودن و اطلاعاتشون کافی بوده به کارشون ادامه می دن و نمی ترسن… سرشو چرخوند و بھم نگاه کرد و با یه خنده ی تلخ گفت: – حتی اون کسی که از روی خیر خواھی با ماشینش منو اورده بوده بیمارستان و یه کم از خونم تو ماشینش ریخته بوده وقتی موضوع رو می فھمه شروع به داد و ھوار با دوستام می کنه. فکر می کرده با ھمون چند قطره خون که تو ماشینش ریخته اونم ایدز می گیره! دستمو گذاشتم رو پیشونیش و موھاشو زدم عقب و گفتم: – نباید با یاداوری این اتفاقات خودتو آزار بدی. از یه راننده ی تو جاده چه توقعی داری وقتی اون پرستارا ھم وحشت کردن؟ بدون اینکه جوابمو بده یه پوزخند زد و چشماشو بست و گفت: – وقتیم بابام می رسه و بھش می گن پسر عزیزت ایدز داره بیمارستانو می ذاره رو سرش. حتی با دکترا دست به یقه می شه و می گه امکان نداره پسر من ایدز داشته باشه و شماھا بھش تھمت زدین! می دونی بدترین قسمت ماجرا چی بود؟ اینکه پدرم با عموم اومده بودن شمال که ببینن چه بلایی سر من اومده و ھمینم باعث شد عموم ھم سر از بیماری من در بیاره و وقتیم عموم فھمید یعنی کل فامیل فھمیدن! اگر عموم اونروز نمیومد پدر و مادرم این موضوع رو از ھمه مخفی می کردن و حداقل به خاطر آبروشون منو از خونه بیرون نمی کردن…. وقتی به ھوش اومدم ھیچ کس به جز ھمون دوست صمیمیم بالا سرم نبود. روز اول ھرچی ازشون می پرسیدم جریان چیه و چطور به پدر و مادرم خبر ندادین طفره می رفتن و نمی گفتن چه اتفاقاتی افتاده، احساس می کردم ھمه چیز غیر عادیه ولی نمی دونستم جریان چیه تا اینکه فردا صبحش به تھران زنگ زدم. تا بابام گوشیو برداشت و صدامو شنید فقط فریاد زد جلوی عموم سر افکنده اش کردم و پامو که بذارم تھران تکلیفمو روشن می کنه. گوشی تو دستم خشک شده بود و نمی دونستم جریان چیه، ھرچی فکر می کردم چه کار خطایی انجام دادم نمی فھمیدم. یه لحظه به ذھنم رسید نکنه فراموشی گرفته باشم! یھو چشمم به پرونده ی بالا سر تختم افتاد و سریع برداشتمش و خوندمش. تا ورق زدم دیدم زیر اسم و فامیلم و گروه خونیم بزرگ نوشتن مثبت… HIV پلکاشو باز کرد و ھمون موقع یه قطره اشک از گوشه ی چشمم چکید و رفت پایین. سرمو تکیه دادم به پشتی مبل و با خودم فکر کردم ” چه زجری کشیده… فھمیدن بیماریش یک طرف و ازون طرفم رفتار خانواده اش…” – ازون روز دیگه انگار زندگی برام تیره و تار شد… دیگه ھیچی برام معنی نداشت و فقط منتظر مرگم بودم… وقتیم بابا بھم گفت دیگه پامو تو خونه اش نذارم با ھمه قطع رابطه کردم، فقط اون دوستم اوایل خیلی باھام بود و ھوامو داشت اما بعد از یه مدت اونم برای ادامه ی تحصیل رفت خارج و دیگه ازون به بعد من موندم و تنھایی خودم… از رو پام پاشد و چرخید طرفم و با عشقی که تو چشماش می دیدم نگام کرد، با یه لبخند مھربون آروم گفت: – تا اینکه تورو دیدم… داشتم با لذت نگاش می کردم که کشیدم تو بغلش. زیر گردنشو بوسیدم و با لحنی که سعی می کردم از بغض و ناراحتی خالی باشه گفتم: – تا آخرم فقط باید خودمو ببینی! بیشتر به خودش فشارم داد و گفت: ھمینم برام بسه… ادامــــه دارد ……

مــــن او _ قسمت یازدهم اول صبح بود و منم تازه رسیده بودم کلینیک. معمولا اون موقع صبح مریض کمتر بود و می تونستم به کارھای عقب افتاده ام رسیدگی کنم. یه سری مقاله ی جدید ھم برام رسیده بود و راجع به داروھا و درمانھای جدید توضیح داده بود که ھمیشه با اشتیاق دنبالشون می کردم. روپوش سفیدمو پوشیدم و نشستم پشت میزم و مشغول خوندن برگه ھا شدم. نمی دونم چقدر گذشته بود که با صدای در اتاقم به خودم اومدم. سرمو بالا کردم و از لای در که نیمه باز بود دیدم یه دختر جوون ایستاده. گفتم: – بفرمایید… و مشغول دسته کردن برگه ھای جلوم شدم. تا درو باز کرد و داخل شد یادم افتاد ھمون دختریه که چند روز پیش با موتور تصادف کرده بود. دختر خوشگلی بود و تا حدودی توجه امو به خودش جلب کرده بود و بدم نمیومد کمی باھاش صمیمی بشم. مودب سلام کرد، به نشانه ی آشنایی بھش لبخند زدم و جوابشو دادم، اومد نشست رو صندلی بیمار روبه روم و منم شروع به احوالپرسی کردم باھاش. – حالتون چطوره؟ – تشکر، خوبم. – مشکلی که نداشتید؟ لبخند زد و گفت: – نه، من که مشکل خاصی نداشتم ولی شما گفته بودین برای معاینه ی زخم سرم دوباره بیام پیشتون. چند لحظه سکوت کردم و بعد گفتم: – بله… اما راستش فقط به اون دلیل نبود، کمی ھم نگرانتون بودم. یه ابروشو داد بالا و با کمی تعجب گفت: – نگران من؟! با تردید گفتم: – بله…راستشو بخواید آمپول کزازی که به خاطر زخم سرتون ما اونروز بھتون نزریق کردیم چندروزی از تاریخ انقضاش گذشته بود… منتظر بودم شروع به جیغ و داد کنه و عصبانی بشه ولی ھمونطور ساکت و ریلکس نشسته بود سرجاش و به حرفام گوش می داد. یه نفس راحت کشیدم و ادامه دادم: – …و به خاطر ھمین ھم خیلی عذاب وجدان داشتم و ھم خیلی نگران بودم که نکنه براتون مساله ای پیش بیاد. اخمی کرد و گفت: – پس که اینطور! – بله.. متاسفانه اینطوره و البته اینو بگم واقعا خوشحالم و مطمئنا امشب راحت می تونم بخوابم حالا که دیدم براتون مشکلی پیش نیومده. با ھمون لحن ریلکسش گفت: – حالا می دونستین تاریخ مصرف دارو گذشته و با این وجود استفاده اشون کردین یا کلا نمی دونستین؟ – معلومه که نمی دونستم! البته وظیفه ی چک کردن تاریخ داروھا با ما نیست و پرستارای بخش باید ھمیشه داروھا رو چک کنن، اما خوب منم خودمو مقصر می دونستم و ھمش نگران بودم. باز یه ابروشو داد بالا و گفت: – خوب اگر من بلایی سرم میومد چی؟ منتظر فرصتی بودم که یه جوری سر صحبتو بیشتر باھاش باز کنم و با این سوال، خودش فرصتو داد دستم. با خوشحالی گفتم: – اولا خدارو شکر که مشکلی پیش نیومد، بعدم برای اطلاعتون بگم که بیشتر داروھا اگر تاریخ مصرفشون گذشته باشه ضرری ندارن و فقط اثرشون از بین می ره. و البته بیشتر داروھایی ھم که تو ایران وارد میشن ھمین مشکلو دارن. ھمه ی این مشکلات ھم زیر سر شرکت ھای وارد کننده ی داروئه! – چطور؟! – خوب ھرچی دارو تازه تر باشه و با زمان اتقضاش فاصله ی بیشتری داشته باشه واردکردنش گرون تر در میاد، این دلال ھام که دلشون برای مردم نسوخته، فقط فکر جیب خودشونن! با ھمون اخمی که تو صورتش بود پرسید: – منظورتون از دلال، ھمون شرکت ھای وارد کننده ی داروئه دیگه؟ – بله! خوب اونا ھم به نوعی دلالن دیگه. حالا دلال دارو! و البته کلی ھم سود به جیب می زنن این وسط! به نشانه ی تصدیق سرشو تکون داد و با خودش گفت: – نمی دونستم شغلم دلالیه! اول فکر کردم اشتباه شنیدم!!! با تعجب گفتم: – بله؟؟! منظورتون چیه؟!؟ شونه ھاشو انداخت بالا و با بی قیدی گفت: – آخه منم تو یه شرکت وارد کننده ی دارو کار می کنم! احساس کردم ھمه ی مردم دنیا دارن ھرھر بھم می خندن! بدجوری ٣ کرده بودم و نمیدونستم چه جوری حرفمو جمع و جور کنم! با تته پته گفتم: – نه …منظور من… آخه خب می دونید شما که دلال نیستید! شما فقط تو اون شرکت کار می کنید، صاحبان اصلی این شرکت ھا ھستند که پولارو می چاپن و حکم دلال رو دارن! یھو بلند زد زیر خنده و گفت: – اتفاقا صاحب شرکت ھم پدرم ھستن! دیگه ایندفعه کاملا احساس کردم یه سطل آب یخ خالی شد رو کلم! تاحالا تو عمرم اینجوری خیط نکرده بودم! با خودم گفتم ” گندت بزنن با این سر صحبت باز کردنت الاغ! دختره رو که پروندی!” با حرصی که از دست خودم داشتم می خوردم دوباره گفتم: – نه.. باور کنین منظور من… ھمونجور در حال خندیدن دستشو اورد بالا و با یه لحن خودمونی گفت: – خودتو ناراحت نکن دکتر.. حرف حق جواب نداره ھرچند که تلخ باشه. با تعجب نگاش کردم و گفتم: – جدا؟! پس اگه حقه چرا داری غش غش می خندی؟! دیگه خنده اش بند اومده بود ولی ھنوز با ھمه ی اعضای صورتش داشت لبخند می زد. – معذرت می خواما ولی از دیدن چھره ی جا خورده و قیافه ی ضایع شده ات بدجوری خندم گرفت! چپ چپ نگاش کردم و گفتم: – بله خوب! با این گافی که من دادم حالا حالاھا جا داری بھم تیکه بندازی! تا حدودی جدی شد و پرسید: – مگه قراره چند بار دیگه ببینمتون که بخوام تیکه بندازم؟ شونه ھامو انداختم بالا و گفتم: – نمی دونم.. حالا بذار زخمتو یه نگاه بندازم. و بعدم پاشدم از پشت میز و رفتم طرفش. ھمونطور که نشسته بود سرجاش جلوش ایستادم و پانسمان پیشونیشو باز کردم. زخمش ھنوز به طور کامل خشک نشده بود ولی نسبت به دفعه ی قبل خیلی بھتر بود. – چطوره دکتر؟ – بد نیست، بخیه ات که داره دیگه جذب می شه، زخمتم بھتره ولی نمی دونم چرا اینقدر طول کشیده تا خود زخم خشک شه. – آره، از بچگی ھمینطور بودم، جای بریدگی و زخمام دیر خشک می شد و روش لایه می بست. رفتم دوباره نشستم پشت میز و گفتم: – به ھرحال باید مواظبش باشی، ھنوزم امکان چرک کردن داره، روزی یکی دوبارم باندشو عوض کن و روش پودر و بتادین بزن. و فوری اضافه کردم: – و دوباره ھم بیا ببینمش! با یه لبخند موذیانه گفت: – به خاطر عذاب وجدان یا به خاطر معاینه؟ – نه، عذاب وجدان که دیگه خدارو شکر نیست! اما خوب باید معاینه بشی دوباره و البته… یه لحظه مکث کردم و اونم با دقت نگام می کرد و منتظر بود ادامه ی حرفمو بزنم. – … بدم نمیاد بیشتر ببینمت، البته جایی خارج از محیط بیمارستان. برای بار سومی که تو اون چند دقیقه پیشم بود باز یه لنگه ابروشو داد بالا وگفت: – آھان! پس دارین بھم پیشنھاد دوستی می دین؟ با رضایت ازینکه احساس می کردم خوب موقعی به ھدف زدم یه لبخند تحویلش دادم و گفتم: – خوب یه ھمچین چیزایی! تازه یه جورایی ھم ھمکار دراومدیم دیگه. اینم اولین تفاھممون! یه لبخند ملیح زد و با برقی که تو چشمش بود و بعدھا فھمیدم برق عشق بوده، آروم گفت: – ممنونم از توجھتون، اما من مجرد نیستم. لبخندم رو لبم ماسید و دوباره حس کردم بدجور خوردم تو دیوار! با ناباوری گفتم: – یعنی شوھر داری؟؟؟ – چه فرقی می کنه؟ شوھر، نامزد، دوست پسر… مھم اینه که من خودمو مجرد نمی دونم! با تندی گفتم: – چه ربطی داره؟ شاید شما واقعا ھیچ کس تو زندگیت نباشه اما بازم خودتو مجرد ندونی! من می خوام بدونم آیا کسی تو زندگیت ھست و اگر ھست چه نسبتی از لحاظ قانونی باھات داره؟ لحنش ازون حالت خودمونی چند دقیقه قبل دراومد و دوباره با یه حالت رسمی و جدی گفت: – خیلی تند دارید می رید آقای دکتر، این مسائل به شما مربوط نمی شه! بعدم از جاش پاشد و کیفشو از روی صندلی برداشت و خواست بره طرف در که از رفتار تندم پشیمون شدم و فوری گفتم: – معذرت می خوام، باور کنین قصد ناراحت کردنتونو نداشتم… فقط کنجکاو شدم، بله، حق دارید من آدم کم طاقتی ھستم و کمی زود جوش میارم. برگشت و گفت: – خواھش می کنم، مساله ای نیست، من دیگه باید برم. قبل ازینکه بره طرف در دوباره گفتم: – خوب حداقل می تونیم به عنوان دوتا ھمکار و دوست باھم در ارتباط باشیم. نمی دونم چرا از حرفم خندش گرفت و دوباره اومد رو صندلی نشست و گفت: – آدم سمجی ھستید! – تقریبا، اما باور کنید که فقط منظورم دوستی ساده بود. – چی شد یھو موضعتون رو عوض کردین؟ – خوب به ھرحال ھمه ی رابطه ھا که نباید عاشقانه و از نوع خاص باشه. می شه دوستی ساده و در عین حال خیلی سازنده باشه. یه نگاه جدی کرد و گفت: – بله خوب… باشه، اگه اینطوره قبول می کنم. فقط من خیلی آدم بداخلاقی ھستما! خصوصا در رابطه با دوستام! به خاطر ھمینم از دار دنیا فقط یه دوست صمیمی دارم و می تونه تحملم کنه! با خنده گفتم: -عیب نداره، منم زیاد خوش اخلاق نیستم، یه نمونه اش رو ھم که ملاحظه کردین! بعدم حتما ھمون دوستت که اونروز باھم بودین؟ – بله، ھمون! – آره، معلوم بود دختر شیطون و شلوغیه و ھمون دفعه ھم تعجب کردم که چه جوری شما دو نفر باھم دوست ھستین! ولی به ھرحال ازینکه باھات بیشتر آشنا شم خوشحال می شم. – منم امیدوارم بعدا ازین آشنایی پشیمون نشی! خندیدم و گفتم: – منم امیدوارم! و اینکه خوش به حال اون مردی که تو دوسش داری… خیلی جدی گفت: – دوسش ندارم.. عاشقشم. – خیلیا معتقدن دوست داشتن از عشق خیلی بالاتره! – ولی اعتقاد من این نیست، فقط عشقه که لیاقت ھرنوع فداکاری رو داره. سرمو تکون دادم و گفتم: – عقیده ی جالبیه! به ھرحال مرد خوشبختیه چون کاملا متوجه شدم بھش وفاداری. به لحظه چشماش به یه جای دور خیره شد و با یه لحن غمگین گفت: – خوشبخت؟!… فکر نکنم… – چرا، حتما ھمینطوره. یه آه کشید و از جاش پاشد و گفت: – بی خیال… از تو کیفش یه کارت دراورد و گذاشت جلوم و گفت: – این کارت شرکت دلالی ماس! اگر ایندفعه داروھاتون تاریخ مصرفش گذشت مرجوعشون کنین و یه سری جدید بخرین! نه اینکه به مریضای بدبخت تزریقشون کنین! با خنده سرمو تکون دادم و کارتشو گرفتم. – گفتم که! حالا حالاھا جا داری بھم تیکه بندازی! بعدم اسم و فامیلشو روی کارتش خوندم. ” انوشه…” – اسم قشنگی داری. – ممنون… – منم که می دونی، رامتین… ھستم. – بله! می دونم، حالا اگه اجازه می فرمایید من برم دیگه. از جام پاشدم و باھاش دست دادم و گفتم: – اینم شماره ی منه.. خوشحال می شم گھگاھی باھات صحبت کنم. – حتما.. پس فعلا خدانگھدار… داشت می رفت طرف در که دوباره برگشت و با یه لبخند شیطون گفت: – راستی، بھت نمیاد دوست دختر نداشته باشی! – چطور؟! – چون داشتی بھم پیشنھاد دوستی می دادی و کلی ازین موضوع تعجب کردم! – ای… بالاخره یه چندتایی ھستن! – بترکین شما پسرا! با خنده گفتم: – نه بابا… شوخی کردم… چند ساله که فقط یه دونه اس! – پس بچسب به ھمون یه دونه که ھیچ کس با یه پسری که ھمش سر و گوشش می جنبه نمی تونه چند سال سر کنه! صبر ایوب داره! .بعدم بای بای کرد و از اتاق رفت بیرون. از حرفش خندم گرفته بود، ته دلم می دونستم راست می گه. یاد سوگل افتادم. دیشب بدجوری سر یه مساله ی بی خودی باھاش دعوا کرده بودم و حسابی داد و بیداد راه انداخته بودم. چند وقتی بود که الکی ھی از ھمه چی بھانه می گرفتم. یھو احساس شرمندگی کردم و تصمیم گرفتم یه فکر اساسی به حال زندگیم بکنم. خیلی دلم می خواست اون نوع عاشقی رو که انوشه راجع بھش صحبت کرده بودو تجربه کنم. باید راجع به ھمه چی تجدید نظر می کردم. ازین فکر یه لبخند اومد رو لبم و با آرامش گوشیو برداشتم و مشغول گرفتن شماره ی سوگل شدم….. ××××× از ھمون روز از رفتار ساده و بی تکلف انوشه خوشم اومد و سعی کردم مثل اون با ھمه ی واقعیت ھای زندگی روبه رو بشم و حتی از بدترین اتفاقات بھترین استفاده ھا رو بکنم. از وقتی فھمیدم اون مرد خوشبخت زندگیش کیه و چه بیماری داره زندگی خودمم متحول شد. باور نمی کردم یه انسان اینقدر بتونه روح بزرگ و قلب مھربونی داشته باشه، برعکس ظاھر خشک و خشنش! برام باورپذیر نبود که یه آدم تمام روح و احساس و قلبشو روی پایه ھای شکننده ی یه بیماری ھولناک بنا کنه و ھمه ی عشقشو صرفش کنه. انوشه بھم گفته بود که از رابطه اشون با عماد ھیچ کس خبر نداره و من اولین کسی ھستم که ازین موضوع باخبر شدم و اونم فقط به خاطر پزشک بودن من بود و کمک ھای احتمالی که می تونستم به عماد بکنم. بعد از گذشت چند ماه و صمیمی تر شدن رابطمون حتی به طور ناخوداگاه از عماد کینه به دل گرفته بودم که چطور اجازه داده این دختر اینطور به پاش بمونه و آب بشه. احساس می کردم انوشه حقش از زندگی خیلی بیشتره و نباید اینطور حروم بشه، اما با بیشتر آشنا شدن با عماد و دیدن عشقشون دیگه ھیچ کدوم ازون ذھنیات قبلی برام باقی نمونده بود. حتی بھشون غبطه می خوردم و تلاش می کردم رابطه ی خودم و سوگل رو ھم به ھمچون درجه ای برسونم. ھیچ کاری از دستم براشون بر نمیومد جز ھمراه بودن باھاشون و درک کردنشون و متھم نکردنشون. تنھا کسی بودم که بھم اعتماد کرده بودن، ھم به خودم و ھم به کمکم…. ادامــــه دارد ……

مــــن او _ قسمت دوازدهم اون لحظه احساس می کردم ھمه ی حسھای مختلف دنیا ھجوم اورده بودن طرفم. خوشحالی، ناراحتی، ترس، سرگشتگی و حتی عصبانیت، ھرچند که نمی دونستم از کی و چی عصبانیم. فقط می فھمیدم اینقدر احساسات چندگانه ای داشتم که نمی دونستم کدومش رو باید بروز بدم. دستمو گذاشتم رو پیشونیش و موھاشو کمی زدم عقب و با ھمه ی بغضی که تو گلوم بود سعی کردم خودمو کنترل کنم. لبخند زدم و گفتم: – سلام عزیزم… ھنوز نگاھش بی حالت بود و انگار ھوشیاریشو به دست نیورده بود. دوباره با مکث بیشتری صداش زدم و اینبار با نگاھش بھم جواب داد اما قبل ازینکه چیزی بگه دوباره سرفه ھای شدیدش شروع شد و حالت تھوع بھش دست داد. رامتین سریع اومد جلو و کمکش کرد و سعی کرد آرومش کنه. با چشمای خودم می دیدم که حتی از چندین ساعت پیش ھم ضعیف تر شده و دیگه کل وجود و زندگیش انگار به یه تار مو بنده. رامتین داشت ماسک اکسیژنو می ذاشت رو صورتش و دوباره می خوابوندش. جثه و ظاھرش ١٢ ساله شده بود که نگاه کردن بھش نفسمو بند می اورد. ازینکه می – عین یه پسر ١٣ دیدم اینجوری ناتوان شده و حتی ذرات باقی مونده ی وجودش ھم دارن تحلیل می رن قلبم می گرفت. رامتین از کنارش بلند شد و چند لحظه با نگاھی که می تونستم بفھمم یعنی ” این دیگه آخرشه” بھم زل رد و بعدم با پانته آ رفتن از اتاق بیرون. سرمو چرخوندم و به عماد خیره شدم. اونم با چشمای باز داشت بھم نگاه می کرد. ته نگاھش یه چیزی داشت تموم می شد، مثل نوری که داره خاموش می شه و ھمین باعث می شد نتونم چشم ازش بردارم. ھمونطورکه بھش خیره مونده بودم با چشماش به ماسک رو دھنش اشاره کرد و لباش یه کم تکون خورد. دستمو دراز کردم و ماسکو برداشتم که دوباره به سرفه افتاد و سریع خواستم دوباره بذارم رو صورتش که دستاشو به زور اورد بالا و جلومو گرفت. بعد از چند لحظه که آرومتر شد با صدایی که انگار از ته چاه میومد به زور گفت: – وقتی چشمامو باز کردم …دیدمت ….فکر کردم تو بھشتم… با صدای لرزون گفتم: – می خواستی قبل از دیدن من بری بھشت؟ – نمی خواستم… نفسش خس خس می کرد و صداشو به زور می شنیدم. – … نمی خواستم با دیدنم اینجوری زجر بکشی… با یه اخم تصنعی گفتم: – نمی دونستم اینقدر بی معرفتی.. سرشو چرخوند طرف دیگه و گفت: – اگر می دونستم تو منتظرم نشستی زودتر سعی می کردم چشمامو باز کنم. لبمو گاز می گرفتم و به خودم فشار می اوردم که اشکام نریزن. نمی خواستم آخرین تصویری که ازم تو ذھننش می مونه یه تصویر گریون و پریشون باشه. با ھمه ی سختی و بدحالیش بازم ادامه داد: – حالم خیلی بد بود.. وقتی باھات خداحافظی کردم و تلفنو قطع کردم دیگه نفھمیدم چی شد. ھمونجور که به عکست نگاه می کردم کم کم از حال رفتم…. الان که چشمامو باز کردم و دیدم بالا سرم وایسادی فکر کردم خواب می بینم و ھمون عکسه که بزرگ شده و جلوم وایساده، یا شایدم مردم… اما وقتی تکون خوردی و صدام زدی فھمیدم رویا نیست… تمام تلاشمو کردم که چشمامو باز نگه دارم و بتونم بازم ببینمت… با آرامش گفتم: – مطئن بودم که بالاخره چشماتو باز می کنی… با ھمه ی بی رمقیش سعی کرد یه لبخند کمرنگ بزنه و دستشو حرکت داد طرفم. خودم دستمو بردم جلو و دستشو گرفتم و اوردم بالا چسبوندمش به صورتم. مثل ھمیشه گرم بود و از تماسش با صورتم احساس لذت بھم دست می داد. زبونم برای گفتن ھیچ حرفی تو دھنم نمی چرخید و فقط می خواستم اون لحظه ھارو با تمام جزییاتش برای ھمه ی باقی مونده ی زندگیم تو ذھنم ثبت کنم. – انوشه؟ نگاھم تار شده بود و چشمام می سوخت. چیزی که تو گلوم بود و داشت بھم فشار می اورد فراتر از ھر بغضی بود. صدام بدتر از قبل می لرزید و دیگه داشتم کم می اوردم. ” خدایا نذار ببینه که دارم میشکنم…” با صدای مرتعش گفتم: – جانم؟ – ببخشید.. به خاطر ھمه چی.. سعی می کرد جلوی سرفه کردنشو بگیره و با ھمه ی سختیش داشت آخرین جمله ھاشو به زبون می اورد و با ھر کلمه بیشتر صدای شکستن قلبمو می شنیدم. قبل ازینکه حرفی بزنم دوباره خودش گفت: – بارھا خودمو به خاطر وارد کردنت تو زندگیم سرزنش کردم… بارھا خودمو محاکمه کردم به خاطر اینکه عاشقت شدم و عشق تورو ھم پذیرفتم… خیلی وقتا بھت گفتم که دیگه بر نگردی پیشم… اما می خوام بدونی که ھیچ وقت از ته دلم نتونستم از خودم برونمت… ھر دفعه که می گفتم بری و تو بر می گشتی بیشتر از قبل عاشقت می شدم و می فھمیدم برام مثل یه فرشته ای… چند تا تک سرفه کرد و باز خواست ادامه بده که گفتم: – این حرفارو نمی خواد بزنی.. من خودم ھمشو می دونم. به خودت فشار نیار عزیز دلم… – بذار به حساب اعتراف.. اما می خوام بدونی که ھیچ وقت با ھمه ی وجودم سعی نکردم مانعت بشم.. چون نمی تونستم… نمی تونستم انوشه… می تونی برای ھمه عمرت از من متنفر باشی که اینجوری احساستو نادیده گرفتم و به آینده ی تو فکر نکردم… احساستو پایمال کردم و فکر نکردم که بعد از من چه می کنی… ولی نتونستم…باور کن ھیچ وقت نتونستم از ته دل و با ھمه ی اراده ام بھت اجازه ی نزدیک شدن به خودمو ندم… دیگه ھیچ چیز نمی تونست جلو دارم باشه و مانع ریختن اشکام بشه. دستشو بیشتر به صورتم فشار دادم و گفتم: – این حرفا چیه عماد؟ تو نتونستی چون منم نخواستم که بتونی… از تو متنفر باشم؟ چی داری می گی؟ – ھمیشه فکر کردم کاشکی جلوی توام اون غرور احمقانه و لعنتیمو داشتم… غرورمو که حتی باعث شد این مرض به جونم بیفته اگر جلوی توام حفظش کرده بودم ھیچ وقت تو این دردسر نمینداختمت…کاشکی حداقل اینقدر احساس شرمندگی نمی کردم که راحت تو چشمات نگاه کنم.. سرمو بردم جلو، اشکام از رو صورت خودم سر می خوردن و می افتادن رو صورتش. تو چشماش عمیق نگاه کردم و با ھمه ی وجود گفتم: – تو ھیچ گناه و تقصیری نداری…اگر تو اسمو اینو می ذاری دردسر اما برای من خود زندگی بود.. این راھی بوده که خودمون خواستیم و خودمون انتخابش کردیم…باشه؟ با صدای گرفته گفت: – دیگه آخرشه… با اصرار دوباره گفتم: – تو گناھی نداری، باشه؟ دوباره به سرفه افتاد و وسط سرفه ھاش نگاه و لبخند آشناشو برای بار آخر دیدم. – ھیچ وقت دست از سماجت و لجبازیت بر نمی داری… حتی وقتی که من… چشمامو بستم و نفسمو تو سینه ام حبس کردم. کاشکی می شد ھیچ وقت ادامه ی حرفشو نشنوم. کاشکی می شد ھیچ وقت نشوم که می گه: – .. حتی وقتی که من دارم می میرم… چشمامو باز کردم و نگاش کردم. دیگه چیزی برای وحشت کردن باقی نمونده بود. لحظه ای که حتی فکر بھش ھم ھمه ی جسم و روحمو تحت فشار می ذاشت و داغونم می کرد الان جلوی روم بود و داشتم تجربه اش می کردم. با خودم فکر می کردم حتی بدترین شکنجه ھای دنیا ھم ھمچین دردی دارن؟!؟ – انوش؟ – جانم؟ – فقط به مادرم خبر بده.. باشه؟ – باشه عزیزم… با صدای لرزون دوباره صدام زد و با نگاھم منتظر بقیه ی حرفش شدم. داشت زور می زد و صداش ھر لحظه نافمھوم تر می شد. آروم و گنگ گفت: – دوست دارم دختر… دست لرزونشو ھنوز رو صورتم نگه داشته بودم و اون آروم با سر انگشتاش دونه ھای اشکی که از چشمام می ریخت پایین پاک می کرد. دستشو به سختی حرکت داد و انگشتاشو رسوند به لبام. آب دھنشو قورت داد و به زور گفت: – دلم برات تنگ می شه…برای ھمه چیت… فقط نگاش می کردم. تنھا حرفی که داشتم تو نگام بود. قد ھمه ی قطره ھای اشکی که از چشمام میومد پایین کلمه و واژه ھای مختلف تو ذھنم بود ولی… یعنی خودش از نگام خوندشون؟ فھمیدشون؟ فھمید که حتی ھمون زجرم با وجود اون برام بی معنی می شد؟ فقط با نگاھم ھمه ی حرفامو می ریختم بیرون، دیگه صدایی برام نمونده بود. بغض تو گلوم جلوی خارج شدن ھر حرفی رو از حنجره ام گرفته بود. بازم نگاش کردم. نور ته چشماش داشت خاموش می شد. من اینو می دیدم. می دیدم که… نوک انگشتاشو بوسیدم و دستشو از رو صورتم برداشتم. سرمو بیشتر بردم پایین و لبامو گذاشتم رو لباش. مزه ی تلخ لب و دھنش برام از ھر شیرینیی شیرین تر بود و طعم بھترین بوسه ھا رو داشت. یه لحظه، فقط یه لحظه لبامو کشید تو دھنش و بعد… شل شد… لباش دیگه رو لبام ھیچ فشاری نمی اوردن…دیگه داغی نفسش نمی خورد تو صورتم… دیگه تموم شد…توی آخرین بوسه تموم شد… سرمو بلند کردم و نگاش کردم… چشماش بسته بودن… انگار خواب بود… مطمئنم داشت خواب خوبی می دید چون یه لبخند محو رو لبش بود…بر خلاف قبل از به ھوش اومدنش که انگار یه درد و ناراحتی تو صورتش بود ولی اینبار فقط آرامش بود و رضایت…سبک بود و راضی… اینقدر سبک که داشت از سنگینی درد و بغض تو سینه ام کم می کرد…دستشو گذاشتم پایین و آروم گفتم ” خداحافظ عشق من…” و سرمو گذاشتم رو سینه اش… سینه ای که ھمیشه برام حکم دنیای عشق و محبت و عظمتو داشت… و حالا دیگه حتی بالا و پایین ھم نمی رفت…ساکن بود و ھیج نشونی از تپش قلب و تنفس نداشت…دیگه لازم نبود وقتی سرمو می ذارم رو سینه اش سعی کنم جلوی خودمو بگیرم… دیگه نبود که ببینه دارم می شکنم… شکستم… دیگه حتی گوشای خودمم برای شنیدن صدای ھق ھقم کر شده بودن… ادامــــه دارد ……

مــــن او _ قسمت آخــــــر اون لحظات خوب یادم نیست.. ھمه چی انگار تو ھاله ای از غبار و مه تو ذھنم ثبت شدن… ھمه چی بی صدا و با حرکات آروم…عین یه فیلم سیاه و سفید مضحک و خنده دار… رامتین و پانته آ رو می دیدم که از صدای گریه ی من ھراسون اومدن تو اتاق.. پانته آ رو می دیدم که منو گرفته تو بغلش و باھام گریه می کنه و رامتین رو عماد ملافه ی سفید می کشه… ھیچی نمی شنیدم و ھیچی نمی گفتم.. فقط می دیدم… می دیدم که ھمه چی تموم شد.. به ھمین سادگی… حتی نمی دونم چه جوری به پانته آ گفتم با مادر عماد تماس بگیره و بھش بگه… بقیه اش یادم نیست… مطمئنم بی ھوش نبودم و ھمه چی رو می دیدم.. اما ھیچی یادم نیست… یادم نیست چی شد و چند ساعت یا چند روز گذشت که رسیدیم به بھشت زھرا… فقط زمانی که صدای صلوات چندتا مردو شنیدم و دیدم دارن عمادو می ذارن تو قبر دوباره حواسم جمع شد… دوباره فھمیدم چی شده و چه اتفاقاتی داره می افته… فقط من بودم و رامتین و پانته آ و مادر عماد…اما دیگه حتی گریه ھم نمی کردم… حتی با دیدن مادر عماد که خودشو انداخته بود رو قبر و داشت زار می زد کوچکترین احساس غمی نکردم…من از ذره ذره ی وجود عماد تو لحظه ھای زندگیم استفاده کرده بودم و ھیچ حسرتی به دلم نمونده بود… نیاز نداشتم مثل مادرش شرمسار باشم و با ضجه ازش بخوام ببخشتم… دوباره ھمون احساس نفرت اومده بود سراغم و دلم می خواست فقط فریاد بزنم که الان دیگه دیره… پدرش که حتی برای به خاک سپردن پسرشم نیومده بود… یادم می افتاد که عماد چقدر دوسشون داشت و اونا عین یه آشغال انداخته بودنش دور…ھمین افکار دل منو بیشتر سنگ می کردن… حتی دلم می خواست خودم زودتر خاکو بریزم تو قبر و پرش کنم… احساس می کردم اینجوری زودتر به آرامش می رسه و از دست این آدمایی که اینجوری پسش زدن زودتر خلاص می شه… از دست ھمه ی مردم نادونی که به محض فھمیدن بیماریش پسش زده بودن و حتی از مرده اشم ترسیده بودن… بالاخره تموم شد…عمادم خلاص شد… از ھمه ی دردا و فشارای این دنیای لعنتی و مردم احمق و نادونش خلاص شد… ****** اونروز و اونشب قبل از خواب ھم برام مثل تیکه ھایی از فیلم زندگیم ھستن که قیچی شدن و ھیچ تصویری ازشون ندارم. فقط یادمه پانته آ اومد خونمون پیش من و بعدش خوابیدم، بدون ھیچ حرفی…. تو خواب عمادو دیدم. عین ھمون روزای اول سرحال بود و پر انرژی. بدون کوچکترین نشونی از بیماری و ناراحتی. باھام حرف زد، خیلی زیاد و من مثل لحظه ھای آخری که زنده بود و باھام حرف می زد فقط نگاش می کردم. باز ھم امید داشتم حرفامو از تو چشمام بخونه. ولی اون نگران بود، نمی فھمیدم نگران چیه ولی مدام ازم می خواست حرف بزنم و جوابشو بدم. ولی تنھا چیزی که از من می شنوید سکوتم بود…مدام با خودم فکر می کردم” پس چرا حرفامو از نگاھم نمی خونه؟ عماد که ھمیشه با یه نگاه ھمه ی حرف دل منو می فھمید. پس حالا چی شده؟” ولی اون آخرین جمله رو گفت و رفت. ھر چی دنبالش دویدم و خواستم بھش برسم نتونستم. بھم گفت تا زمانی که حرف نزنم دیگه بر نمی گرده پیشم. و رفت…. تصمیم گرفتم حرف بزنم و صداش کنم اما نمی تونستم. ھر چی می خواستم جیغ بزنم و فریاد بکشم که برگرده نمی تونستم…. یھو از خواب پریدم. ھمه ی تنم خیس عرق بود و تمام بدنم درد می کرد. نفس نفس می زدم و تو تاریکی اتاق دنبال عماد میگشتم. بعد از چند لحظه فھمیدم خواب می دیدم و عماد اونجا نیست. تازه یاد خوابم افتادم و یاد حرفای عماد. ازم خواسته بود حرف بزنم. یادم افتاد تمام چند روز گذشته رو فقط با خودم و تو خیالاتم حرف زده بودم. این چه خوابی بود که من دیده بودم؟ با ترس به دور و برم نگاه می کردم. بعد از چند لحظه که چشمام به تاریکی عادت کردن پانته آ رو دیدم که پایین تختم رو زمین خوابیده بود. صداش کردم. ولی خودم صدای خودمو نمی شنیدم. بلندتر صداش کردم ولی بازم چیزی نمی شنیدم. با وحشت دولا شدم و تکونش دادم. سریع چشمامشو باز کرد و نگام کرد. با ترس گفت: – چی شده انوش؟ چرا اینقدر عرق کردی؟ جوابشو دادم. گفتم چی خواب دیدم، اما پانته آ بھم زل زده بود و انگار نمی فھمید چی می گم. – بلندتر حرف بزن عزیزم، نمی شنوم. ” خدایا چرا داره اذیتم می کنه؟ من که دارم جیغ می زنم! چطور نمی شنوه؟” با صدای بلندتر دوباره حرفامو تکرار کردم. پانته آ ھمونطور مبھوت زل زده بود بھم و منم داشتم با جیغ براش می گفتم چه خوابی دیدم. اما نمی شنید. یھو از جاش پرید و چراغ اتاقو روشن کرد و اومد طرفم. منو محکم تکون می داد و می گفت: – حرف بزن انوشه. چرا اینجوری می کنی؟ توروخدا حرف بزن… ” من که دارم حرف می زنم. چرا این خل شده؟” از صدای جیغ و داد پانته آ مادر و پدرمم از خواب بیدار شده بودن و اومده بودن تو اتاق. ھرچقدر تلاش کردم که اونا حداقل حرفامو بشنون بازم نشنیدن. کم کم می فھمیدم اشکال از منه و انگار فقط خودم صدای خودمو می شنوم. من حالم خوب بود و نه دردی داشتم و نه ناراحتیی. سبک و راحت بودم اما اونا نگران و وحشت زده بودن. نمی فھمیدم مشکل چیه… اون لحظه نمی فھمیدم… تا اینکه بعد از چند روز و بعد از کلی دیدن دکترھای مختلف و دادن آزمایشای جور واجور ھمه به این نتیجه رسیدن که یه شوک عصبی به تارھای صوتیم آسیب زده. به ھمین راحتی! لال شده بودم! به ھمین سادگی! ولی خودم از سکوتی که توش بودم لذت می بردم. باورم نمی شد که چقدر دارم ازین موضوع لذت می برم و راضیم. دیگه ھیچ کس نبود که ازم انتظار داشته باشه حرفی بزنم. وقتی تلاش پدرم و دکترا رو می دیدم که می خوان صدای منو برگردونن خندم می گرفت. ھیچ نیازی به صدام نداشتم. دیگه قیدشو زده بودم و به وضعیتم عادت کرده بودم. حتی ازینکه می دیدم اطرافیانم با دیدنم زجر می کشن و به حالم تاسف می خورن لذت می بردم. احساس می کردم گوشه ای از ھمه ی زجری رو که من پای عماد کشیده بودم اونا حالا دارن تجربه اش می کنن. خیلی زود تصمیم گرفتم از بین ھمه ی اون آدمایی که دیگه حالم ازشون به ھم می خورد بیام بیرون. خودم می دونستم تبدیل به یک دیونه ی مردم گریز شدم و ھمه ی روح و روانم ترک برداشته. دیگه نمی تونستم ھیچ کس و ھیچ چیزو تحمل کنم. خیلی زود کارامو درست کردم و از ایران خارج شدم. تا جایی که می تونستم سعی کردم از ھمه دور بشم و خودمو رھا کنم. و موفق ھم شدم… اولین شبی که بعد از مرگ عماد با خیال راحت سرمو گذاشتم رو بالش و خوابم برد ھمون شبی بود که از ایران خارج شدم. احساس یه پرنده ای رو می کردم که از قفس آزاد شده و دیگه ھیچ غمی نداره. ولی اون شب برای بار دوم خواب عمادو دیدم که ازم ناراحته. ازم می خواست حرف بزنم و من ھرچی سعی می کردم بھش بگم که تقصیر من نیست نمی تونستم. اما خودمم نفھمیدم که چطور توی ھمون خواب بھش قول دادم که دوباره حرف بزنم، انگار این دفعه اومده بود که ازم قول بگیره و از با ھمون نگاھم قولشو گرفت… وقتی از خواب بیدار شدم فھمیدم که ھنوزم عزیز ترین موجود زندگیم که حاضرم به خواسته ھاش حتی اگه تو خواب بوده باشه، عمل کنم، عماده. از چند روز بعد رفتم پیش چند تا متخصص حنجره و ھمه اشون متفق القول بھم گفتن مشکل من بیشتر جنبه ی روحی و روانی داره و باید خودم بخوام تا بتونم دوباره حرف بزنم. ازون روز تا حالا، گاھی می رم پیش یه روانشناس و اون کمکم می کنه تا بتونم به خودم تسلط پیدا کنم و خودم صدامو دوباره برگردونم. روزای اول فکر می کردم حرف زدن دوباره ام واقعا غیر ممکنه، چون من با ھمه ی ذھن و فکرم این موضوع رو قبول کرده بودم و باھاش کنار اومده بودم، و حالا عوض کردن تفکر دوباره ام و تلاش در جھت برگردوندن صدام واقعا کار مشکلی بود. اما ھمین که به عماد و خواسته اش فکر می کردم نیرو و روحیه می گرفتم و سعی می کردم بیشتر تلاش کنم. در حال حاضر چند وقتی می شه که با یه دستگاه کمکی حدود ٢٠ % از صدام برگشته و به سختی می تونم جمله ھایی رو بگم. ولی ھمینم برام تشویق بزرگیه و باعث شده تمام فکر و ذکرم تلاش در جھت بھبودیم باشه. می دونم که بالاخره دوباره میاد به خوابم و می تونم بھش بگم که به آخرین قولی ھم که بھش دادم عمل کردم. بھش بگم که من دیگه اون اونشه ی لجباز و کله شق سابق نیستم و یاد گرفتم که چطور باید با بادھای مخالف زندگی که گاھیم تبدیل به طوفان می شن مقابله کنم و ازشون بگذرم. احساس می کنم روحم بزرگ شده و ھمه ی اینا رو مدیون عماد و عشق اونم. می دونم که اون فرصت کوتاھی که تو زندگیم برای دوست داشتن عماد در اختیارم قرار گرفت بزرگترین شانس زندگیم بود. برام اھمیتی نداره که در نظر دیگران یه دختر تنھا و شکست خورده ھستم که عشقمو از دست دادم… عشقی که تو نظر خیلیا از اولش ھم حکم سراب داشته و بی فایده بوده… می دونم با ھمه ی نکات مثبت و خوبیھایی که عماد و عشقش تو روح من به جا گذاشته می تونم یه آدم جدید باشم . آدمی که حداقل با جھل و نادونی خودم باعث آزار اطرافیانم نشم… نمی دونم، ولی شاید این سکوت اجباری موقت ھم کمکی از طرف خدا و عماد بوده برای رسیدن به خیلی چیزھا… شاید… پــــایـــــــان.

من و امیر –قسمت اول از پارتی بازی متنقرم. پس حقمه بهتره تو اتاق انتظار مطب بشینم تست هر شش ماه! و تعویض منشی احتمالا هر دو ماه. هربار عمو جون – دوست بابا – از خانم خسته شه و معشوقه جدید بیاره پسرا همه بی نوبت مثل فاتحان خیبر!!! وارد اتاق دکتر می شن تو دلم برای منشی هفت قلم آرایش کرده نقشه می کشم. زیرابشو می زنم. پدرشو در میارم خودمم می دونم هیچ کاری نمی کنم. چون فایده ای هم نداره دارم حرص می خورم. خانمها کنارم غیبت می کنن درباره یک جراح پلاستیک که می شناسم. یکی اشون می گه خیلی جیگره؛ حیف زن داره!!! بالاخره نوبتم می شه. عصبی درو محکم باز می کنم و می پرم تو. صدای آخ بلند می شه. گیج شدم. دکتر که روبرومه! و البته غش کرده از خنده!!!!دختر تو که بچه منو کشتی. پس امیر ایرانه! امیر. چند ساله ندیدمش. ۱۰ سال؟ موجود خجالتی. وحشی!!!! کلی خجالت کشیدم. در ضمن نمی خواستم کم بیارم. برای همین خیلی جدی گفتم. شما چرا پشت در ایستاده بودید؟ خندید؛ خنده هاش عوض نشده بود. چقدر گنده شده بود. یعنی ۲۶ سالش بود؟ – چه خبره خانم؟ سر ِآوردید؟ با اخم جواب دادم. – این تلاقی یکدونه از آزارهای بچگیتونم نمی شه حالا کی برگشتید؟ گیج گفت: شما؟ پدرش خندید: برای خودش خانمی شده نه؟ حالا دیگه همبازیاتم یادت می ره؟ در واقع امیر بزرگتر از من بود. اونقدر بزرگتر بود که همبا زی من نمی تونست باشه ولی نقش یک شکنجه گر ماهرو تو زندگی من خوب بازی کرده بود. کله یا دست عروسکامو با برادم جراحی می کردن. و بدتر از همه یکبار جلوی روی من یک قورباغه را تشریح کرده بودند خاطره ای که از ۶ سالگی هر دفعه یادم می افتاد حالم بد می شد. خاطره ای که سه شب بی خوابی و جیغای هیستریک با خودش داشت. – هی چقدر خانم شدی. اصلا شبیه اون دختر ننری که می شناختم نیستی بغلم کرد و منو بوسید . خسته بودم و حوصله هم نداشتم عکس العمل سردی نشون دادم. پدر و پسر هی با هم تعارف تیکه پاره می کردند و با هم آزمایش ها را نگاه می کردند و با هم حرف می زدند. حضور من اصلا براشون مهم نبود بعد از بررسی. تصمیم گرفتن که اعلام کنن من می تونم برم خونه! – عمو جان لطف می کنید به منشی اتون بگید یک آژانس برای من بگیره؟ – چرا آژانس؟ دکتر (( یعنی امیر )) خسته است. با هم برین یک تهران گردی و کافی شاپ گردی کنین بعدم می رسونتت خونه! – آخه من باید خونه باشم. پدر نگران می شن – از کی تا حالا؟ (( شاید بهتر بود دروغ بهتری سرهم می کردم. آوازه مهر خانوادگی همه گیر بود )) بعدم من بهش زنگ می زنم می گم تا نگران نشه تو ماشین ساکت بودم. چند وقتی بود که با هیچکس حرفی نداشتم بزنم. چه برسه با امیر. – چیکار می کنی . چی می خونی؟ – یعنی چی؟ – یعنی دانشگاه کجا می ری دیگه – آهان من هنوز دیپلم نگرفتم . امسال سال ۴ ام. – بزرگتر به نظر میائی خندیدم. – یعنی خوبه یا بده. اگه خوبه ممنون از لطفت اگه بده هم چیکار کنم – حالا چی می خوای بخونی پزشکی؟ خانواده حکیم الحکما؟ – نه!!! دبیرستان ریاضی می خونم ولی حالا ببینیم چی قبول می شم. بی حوصله خیابونو نگاه می کردم. مردمی که می دویدن. چرا عجله دارن؟ زمان باید بگذره – کجا بریم بشینیم؟ بریم اسکان؟؟؟ – امیر حوصله کمیته ندارم لطفا منو ببیر خونه! – تو که اینقدر بداخلاق نبودی. همیشه می خندیدی؟ چی شدی؟ – حوصله ندارم! خسته ام! – بابا می گفت یک مدت خیلی بهت فشار اومده اعصابت بهم ریخته. من که باور نکردم. تو و عصبی بودن؟ خندید. – البته اگه جیغاتو به خاطر قورباغه بدبخت از خاطرات حذف کنیم جواب ندادم. چی باید می گقتم. من و امیر هیچ نقطه مشترکی نداشتیم. جز اینکه هر دو تنها بودیم. مادر اون فوت کرده بود و از بچگی با مادر بزرگش بود. بعدم که اون بیچاره فوت شد و امیر و فرستادن انگلیس باباشم همیشه دنبال عشق و صفا بود – چیه هنوز روح قورباغهه میاد دادخواهی پهلوت؟ – نه! – پس چی دختر؟ – بتوچه؟!! – به عنوان همبازی قدیمی؟ یا دکتر – ببین تو با ۸ سال تفاوت سنی. همبازی من نبودی بعدم مگه تو روانکاوی؟ – بابا می گفت: پدرت اجازه نمی دن بری روانکاو. می گن نفس تنگه هات حساسیته؟ – حرقاش می رفت تو اعصابم سرد نگاهش کردم. – امیر سیگار می کشی؟ جا خورد!!! – نه! چطور؟ – من می خوام. عصبی ام می کنی!!! از کیقم پاکتو در آوردم و یکدونه روشن کردم. – تو با این حالت سیگارم می کشی. – ببین امیر خیلی حرف می زنی – اه دیونه! بداخلاق. اصلا پیاده شود خیلی خونسرد زد کنار و منم خونسرد تر از اون از ماشین پیاده شدم. هنوز زیاد دور نشده بودم که یک ماشین جلوم وایستاد. تا اون موقع هیچوقت اتو نزده بودم. شاید بد نبود برای اینکه حرص امیرو در میاوردم. سوار می شدم. پسره خیلی لاشی بود. پشیمون شدم تو خیابون پرنده پر نمی زد. ترسیده بودم. ولی نباید کم می آوردم پسره ول نمی کرد. – باهات خوب حساب می کنم اهل حالما!!!! جواب ندادم داشت حالم بهم می خورد این گشتای ثارلله کجا بودن؟ سیگارمو خاموش کردم. و قدمامو بلند و بلند تر دنبالم میومد – ببین محکم نمی کنمتا!!!! جوش آوردم. – هی هیچی نمی گم پرو شدی. برو خواهر مادرتو بکن پیاده شد. – خفه شو جنده. سوار شو بهت می گم. حالا واسه من تاقچه بالا می ذاری؟ مدل ماشینو نپسندیدی؟ ترسیده بودم. ولی نباید کم میاوردم. گفتم: جنده اون مادرته که تو رو پس انداخت. سوارم نمی شم. محکم خوابوند تو گوشم. شوری خون تو دهنم پخش شد. می خواستم یک لگد حواله دم و دستگاهش کنم که جا خالی داد اومد سیلی دوم را بزنه. که امیر دستشو تو هوا گرفت دلخور گفت: نگفته بودی سگ بستی امیر گفت: برو پرو. بس کن. صاحب ماشین دمشو گذاشت روی کولش و رفت. احساس می کردم کوچیک شدم. به راهم ادامه دادم. امیر سرم داد زد. برو سوار شو ببینم. حوصله کتک کاری ندارم. هنوز یک هفته نیست پام به این خراب شده باز شده تا دم خونه. حرفی نزدم. خجالت می کشیدم. اونم حرفی نزد. عصبانی بود. دم در گفتم: میائی تو. – نه لازم نیست بیام که صد تا کلفت و تیکه بارم کنی دستم هنوز درست و حسابی رو زنگ نرفته بود سرمو برگردوندم و گفتم میل خودته. که یکدفعه در باز شد. جا خوردم هنوز در نزده بودم. پری خانم بود. عین مادرائی که ذوق می کنن که دختر ترشیدشون یکیو پیدا کرده قربون صدقه ام می رفت و با زور آقای دکترو کشید تو خونه! پدرم باهاش تماس گرفته بود که با امیرم!!! امیرم هم شکه شده بود هم خنده اش گرفته بود. – پدرم کجان؟ – خوشگلم؛ مهمون بودن! گفتن دختر گلم با آقای دکتر میان! و لبخند خریداری به امیر زد. بعد رفت که سلسله وار چای؛ شیرینی؛ میوه بیاره و دائم قربون صدقه ام می رفت و از محسنات من تعریف می کرد. خونه داری درس خونی !!!!! عصبی ام می کرد. – برات پرستار آوردن؟ – جواب ندادم. پری خانم میومد و می رفت. واضح بود که خوشحاله. بد اخلاق گفتم. پری خانم لطفا برین تنهامون بذارین! با لبخند رفت آشپزخونه و صدام کرد دلخور و بداخلاق رفتم تو آشپزخونه – ببین این دکتر معلومه مرد خوبیه. اهل زندگیه. آدم حسابیه! جوون قابلیه! دختر خوبی باش. دیونه نشی باز. معلومه خواستارته! خوبه باهاش ازدواج کن از این وضع در بیائی!!! خسته و کلافه بودم. حتی دلم می خواست امیر بره! وقتی پری خانم حرف می زد دنبال راهی بودم که حرص امیرو در بیارم که بره! دلم می خواست تنها باشم برم تو اتاق لخت شم چراغارو خاموش کنم یک نوار بذارم. و دراز بکشم و سیگار بکشم. روحمو از جسمم جدا کنم. برم تو خلا حرفای پری خانم تو ذهنم گم می شد ولی با این جمله اش جا خوردم. جلف بازی در نیاریا. به بختت لگد نزنیا. ببین دوستتون چه خانمومه! (( هنگامه را می گفت )) – بسه. خیلی حرف می زنی پری خانوما! دیگه حد خودتو نمی دونی! خوبه حالا من از این خونه برم از نون خوردن میافتی! – خدا بزرگه دخترم! تو خوشبخت باشی من شادم! یک صداقتی تو حرفاش بود که دلم براش سوخت و از لحن بی ادبانه ام بدم اومد! – خوب حالا فعلا ولم کن! رفتم تو اتاق. امیر کلافه داشت با میوه ها بازی می کرد. – بچه بودی پرستار نداشتی!!! -خندیدم. – به گمانم حالا لازم دارم! – از کی؟ – از وقتی حالم بهم می خوره! – یعنی چجوری می شی؟ – کافیه یک کم دیگه بری تو اعصابم به چشم می بینی و خندیدم. – آخه فسقلی تو اعصاب نباید بدونی چیه! – فعلا که می گن از تو بهتر می دونم! – بابا می گفت. پدرت ولت کرده به امان خدا! همش اینور و اونوره تو هم حسابی شیطونی می کنی. نمی ذاره بری روانکاو. با چاقوی میوه خوری بازی می کرد. – عمو جون همیشه به من زیادی لطف دارن!!! ساکت شدیم – امیر مشروب چی می خوری؟ – من! نمی خورم اصلا. حالا چرا می پرسی. ؟ – ببین من الان باید بخورم! اگه غیرتی نمی شی و نمی ذاری بریو – خیلی عوض شدی! خندیدم. خنده ام عصبی بود. صدام می لرزید. – چرا؟ چون مشروب می خورم. ؟ چون سیگار می کشم!!! – نه! می دونی وقتی از ایران رفتم . خیلی یادت می افتادم. آخه با دخترای دیگه اخلاقت فرق می کرد. همیشه از سنت بیشتر می فهمیدی. همیشه زیادی عاقل بودی. هیچوقت چقلی نمی کردی. اصلا مثل بقیه دخترا نبودی. تفریحات فرق می کرد. همش با خودت کتاب می خوندی و – چیه عذاب وجدان گرفتی؟ – نه! می خوام بگم چرا بچه بازی می کنی حالا؟ همینطور که با شیشه ودکا می خوردم. نگاهش کردم. از نگاهش خجالت کشیدم. با پشت دستم دهنمو پاک کردم. – برام عجیبه چرا زن نگرفتی بچه آخوند! امیر مادرشو بچگی از دست داده بود و مادر بزرگشو ۱۶ سالگی. پدرش زن نگرفت ولی هر روز با یک زن میومد خونه! – راستی اون عشق بچگیات. اسمش چی بود. ؟ با بدجنسی خندیدم. – سپیده. تو از کجا می دونستی؟ ازدواج کرد. – از خودم بدم اومد اوه ببخشید. منظوری نداشتم متاسفم!!! (( عبارات احمقانه ای بود )) جواب نداد. بعد سرشو بالا آورد. – می شه بگی چته؟ این کارا رو چرا می کنی؟ منظورت جلب توجهه؟ می بینی که بابات بدتر از بابای من! عین خیالش نیست. اصلا حالیش نیست. تو یک عالم دیگه است. حالم داشت بد می شد. تو سرم می کوبیدن. دلم خواست برم تو بغلش. بوی بچگیمو می داد. بچگی که زیادم خوب نبود ولی قسمتی از من بود. شاید تو بغلش حل می شدم. شاید محکم فشارم می داد. شاید بعد از مدتها یکی لوسم می کرد. اونوقتائی که با عروسکام بازی نمی کردم که بگم بزرگ شدم. حرفی از مادرم نمی زدم. تا بگم درک می کنم. کتابهای چرت می خوندم تا بگم فرق دارم. بلند شدم. بی ارداه رفتم تو بغلش نشستم. دست کشیدم رو موهاش. تعجب نکرد. از خودشم منو نروند. سرمو فشار داد رو شونش. – بیا فسقلی من! بیا. دلت محبت می خواد؛ بیا کوچولو. فعلا من اینجام. بیا تلافی قورباغه را لااقل دربیار! خندیدم. بعد زدم زیر گریه. گریه را تو خودم می ریختم ولی شونه هام می لرزید. صدای چکشا تو کله ام می پیچید. نفسم بالا نمیومد شونه هامو گرفت. کشیدم عقب. – داری گریه می کنی. می خواستم نفس یکشم. نمی تونستم. می لرزیدم. – خره؟ داری گریه می کنی؟ حالت بد شد. عزیزم. الهی بمیرم – گفتم. نفسم بالا نمیاد. کمکم کن. – بهش حسودی ام می شد. چقدر با من فرق داشت. حداقل به معیاراش پای بند بود. من چی؟ نمی شه گفت تقصیر خوانواده است. اوضاع اون که خیلی بدتر از من بود. – صورتمو بردم جلو. گفتم بهم نفس بده. – چیکار می کنی؟ – داغ بودم. سرم داشت می ترکید می لرزیدم. تو سینه ام می کوبیدم. نفس تو قفسه سینه ام مونده بود. لبمو گذاشتم رو لبش. – چیکار می کنی؟ دیونه! خودشو کشید عقب. نمی خواست خشن باشه. – نترس. بار اول سخته بعد خوشت میاد. دست پاچه نگاهم کرد. – چشماشو بوسیدم. – به خاطر من. بذار خودمو یادم بره. دارم می میرم. – تو کوچیکی درست نیست! – فعلا تو کوچیکتری. چشماشو بوسیدم. داشتم خودمو باز فراموش می کردم. نفس عمیقی کشیدم. دستمو برم تو پیراهنش. دستپاچه نگاهم کرد. آروم گفتم: لذت بردن که ترس نداره. نگاهش می کردم ولی اون نگاهش پائین بود. دستمو آروم بردم پائین و پائین تر. به جائی که باید بود رسید. طفلکی شرمنده شده بود که چرا راست کرده! – نکن! -چرا؟ چون خوشت میاد؟ دوباره دست کشیدم. آروم باش. راحت باش. آروم زیپشو باز کردم. دستمو گرفت. برد بالا و بوسید. – داری اذیتم می کنی. بذار برم بابات اینا میان. – نترس نمیان. ولی می خوائی می ریم تو اتاق حرفی نزد. بازم لباشو بوسیدم. گاز گرفتم. با چشمهای گشاد نگاهم کرد. لباش سرخ شده بود. عین رنگ انار. مقاومت می کرد و هر چی بیشتر مقاومت می کرد اصرار من بیشتر می شد. احساس خاصی نداشتم نه حشری بودم و نه عاشق. ولی فکر می کردم باید باهاش بخوابم. مثل یک عادتی که مدتیه انجام نشده. چرا؟ اثبات چی بود. حس برتری؟حی هیستریک؟ رفتم پائین از توی شورتش کیرشو در آوردم و گذاشتم توی دهنم. لرزید. – نکن! تو رو خدا! نمی تونم جلوی خودمو بگیرم – امیر! هیس ساکت. بلند شدم نشستم تو بغلش بلوزمو در آوردم. رنگش سفید شد. نگاهشو ازم می دزدید. سینه بندمو در آوردم. جلوش گرفتم و انداختم کنار بی حال و بی حس بود. دیگه نمی تونست مقاومت کنه شلوارمو نیمه کشیدم پائین باز خودمو بالا کشیدم. کیرشو گرفتم تو دستم. نگاهش کردم. نگاهم نمی کرد. گذاشتم لای خودم و محکم خودمو کشیدم جلو. درد تو تمام وجودم پیچید. هیچی نگفتم ولی لرزیدم. نمی شد جیغ بزنم. پری خانم خونه بود تمام بدنمو کشیدم بالا. تمام عضلاتمو سفت کردم. عرق از سر و روش می ریخت. بالا و پائین شدم. با هر بالا و پائین شدن. درد تا مغز استخونم می رفت. بخودم می پیچیدم ولی قاعده اش اینه باید حرکت کنی. بالا و پائین بالا و پائین خودمو به طرفش کشیدم شونه اشو گاز گرفتم. با درد ناله کرد. گفتم. هیس. دستاشو گذاشتم رو باسنم در گوشش گفتم فشار بده. – نکن. نمی تونم جلوی خودمو بگیرم. نکن!!! گفتم فشار بده لامصب مثل آدمی که هیپنوتیزم شده فشار می داد. یک لحظه صبر کردم. از روش بلند شدم. بلوزشو در آوردم. و دوباره رو پاهاش نشستم و پاهامو انداختم دور کمرش. ایندفعه خم شدم و در گوشش شروع کردم نفس نفس زدن. تحریک نشده بودم. خشک خشک بودم. تماس بدنم رو بدنش مثل کشیدن سوهان روی آهن بود. تکون خورد. – دارم می میرم. منو کشوند طرف خودش و محکم با یک حرکتی که ازش بعید بود منو نشوند رو کیرش. یک آن فکر کردم از درد بیهوش می شم. گوششو گاز گرفتم. از لرزه

من و امیر –قسمت آخر خاله امیر با مهربونی شروع به صحبت کرد که دو جوان همدیگر را دوست دارن و سن مهم نیست و دختر هم اصولا بیشتر از سنش می فهمه . عمو جان زیر لب نق می زد که: همین نیم وجبی پسر گنده منو رو انگشت می چرخونه. معلوم نیست چیکار کرده من بلند شدم. پری خانم دم پله ها منو گیر آورد و با چای برگردوند خنده ام گرفت. دلم می خواست چای را روی عمو جان بریزم!!!! ولی پام به اتاق که رسید پدرم سینی را از دستم گرفت و پری خانم را صدا زد. من و امیر را بیرون کردند. حرفی با امیر نداشتم بزنم. امیر آهسته گفت: می شه ببوسمت؟ گفتم: فعلا که گویا اجازه من دست همه است جز خودم!!!! بدون حرف خم شد. لباشو روی لبام گذاشت. حرکتی نکردم. عقب برگشت. – ناراحت شدی. – نه! – پس چی؟ – حوصله ندارم!!! – چرا؟ – همین جوری. – چقدر خوشگل شدی. – ممنون! – از حرفای بابا معذرت می خوام. هنوز فکز می کنه من بچه ام. – شاید راست می گن عمو جان. – دیگه نباید بگی عمو جان. باید بگی بابا!!! حالا دو تا بابا داری. بی اختیار گفتم و هیچی مادر. امیر نگاهم کرد. اشک تو چشماش جمع شد. گفتم. اوه معذرت می خوام خوب مادر من زنده است ولی تو غیبت کبری است. خندید. عین بچه ها می موند می شد فوری حواسشو پرت کرد صدامون کردن شیرنی تو حلقمون کردند و حلقه دست من. خیره به حلقه نگاه کردم. چه راحت حتی از من نظرمو نپرسیده بودند. یعنی اینقدر بدیهی بود؟ پدرم لبخند می زد. عمو جان گوشهاش سرخ بود. بعدا از زبون نامادریم شنیدم که به دوستاش می گفت: فسقلی چه شانسی داره. جهاز که نمی بره. دو تا زمین که مهرشه. تمام خونه زندگی انگلسیم که نصف نصفه. خرج تحصیل همه چی. همه قرارها گذاشته شده بود. بدون من!!! پس اینطوره دختری که مادرش نباشه براش تصمیم گرفته می شه تازه باید خوشحال باشه فردای اونروز قرار داد رو برام روشن کردند. با معلم خصوصی دیپلم می گیری. تابستان ازدواج می کنی و مدارکت از حالا روش کار می شه تا سپتامبر هر چی لازمه آماده می شه و از سپتامبر هم می ری دانشگاه به به چه قسمت مناسبی. همه آرزوشو دارن. تو هم باید خوشحال باشی. چرا نبودم. شاید فقط یک دختر حس می کنه چرا؟ بالاخره برادرم به آرزوش رسید. نامادریم دلخور بود. دلش نمی خواست پسرش الان ازدواج کنه! بعدم ( دختره فسقلی ) هنگامه را بگیره پدرم همه جوره کمک و پشت برادرم بود و این بیشتر اونو عصبی می کرد. کی برای انتقام مناسب تر از من بود. شده بود منقل مجالس و پارتی ها و غیبت هاش برادرم پیشنهاد کرده بود عروسی امون یک روز باشه! می گفت جالبه! با مزه است ولی هنگامه راضی نبود. دوست داشت عروسی اش منحصر به فرد باشه من صد در صد از کلیه جریانات به دور بود. پدرم بهانه آروم نگه داشتنمو داشت. امیر یک هفته بعد از خواستگاری باید بر می گشت. هفته آخر دائم خونه ما بود. هر لحظه پهلوم بود. چشممو باز می کردم بود. حتی می بستم هم بود. مثل یک رویا شایدم کابوس! چیزی نمی گفتم. کتاب که می خوندم نگاهم می کرد. سیگار که می کشیدم بهم خیره می شد. حرص می خوردم. عصبی می شد. لحظه شماری می کردم که بره! دو روز قبل از رفتنش اومد پهلوم. اصلا باهاش صحبت نمی کردم. حرفی نداشتم بزنم. اگه حرفی می زد وانمود می کردم گوش می دم. اگه سوالی می کرد مودب ( تا اونجائی که می تونستم جواب می دادم ) . سیگار دهم را روشن کرده بودم. در عرض دو ساعت. خودم هم احساس می کردم دودکش شدم! کتابی جلوم باز بود. یک کتاب معمولی. تصویر دوریان گری. می خودندم و نمی خودندم. می دیدم و نمی دیدم تصویر شخصیت داستان با کثافت کاریهاش عوض می شد و خودش تغییر نمی کرد. خاکستر سیگار می ریخت لای کتاب. عین معتادا شده بودم. کتابو بست بهش نگاه کردم. – نگام کن یک دقیقه! سرمو انداختم پائین. بعله؟ زیر چونمو با دست بالا زد. نگام کن؟ گفتم: بعله؟ – قول بده سیگار نکشی. خیلی می کشی. بسه دیگه! خودتو کشتی. هی نمی خوام هیچی بگم ولی. دیگه همه چیت زیاده رویه. مشروبت سیگارت. – پشیمون شدی؟ – ای بابا! آدم باهاتم حرف می زنه شروع می کنی! – باشه! حرف نمی زنم! کتابو باز کردم. کتابو بست. سیگارو گرفت تو دستش له کرد. حوصله لجبازی نداشتم. با جلد کتاب بازی می کردم. منتظر بود اعتراض کنم. می دونستم از حالا جبهه گرفته! هیچی نمی گفت. هیچی نمی گفتم! حوصله ام سر رفت. آهسته گفتم: می شه بقیه کتابم را بخونم. گفت : نه! بلند شدم. کتابو تو کتابخونه بذارم. دستمو کشید. تعادلمو از دست دادم. افتادم تو بغلش. محکم منو به خودش فشار داد. – دوستت دارم. نکن اینکارا رو دیگه. داره غصه هات تموم می شه. حرفی نزدم. بدجور فشارم می داد . نفسم داشت بند میومد. بعد سرمو گرفت بالا و شروع کرد به بوسیدن. حالم بد می شد. چی داشتم بگم. حلقه نامزدی تو دستم بود. به انگشتم فشار می آورد. آروم گفتم: امیر. ببخشید. الان حوصله ندارم. – حوصله ات میارم. خانم کوچولوی من!! و شروع کرد بوسیدن. و بی وقفه می بوسید. دوست داشتم گریه کنم. یا بزنمش کنار. دلم نمیومد. بی حس نشسته بودم و اون می بوسید و می بوسید و می بوسید. بعد دوباره محکم منو به خودش فشار داد. و نوازشم کرد. من می رم دلت برام تنگ می شه؟ جواب ندادم. روم نمی شد بگم. دارم نصف ثانیه ها رو هم می شمارم تا بری. زیر گوشامو بوسید و گفت: هر روز بهت زنگ می زنم. صبحا و شبا. باید با هم باشیم . صبحا با صدای هم بلند شیم. شبا با صدای هم بخوابیم. بعد با خجالت خندید. – شبا تو بغلمیا! فقط جون من سیگار نکش خوب. آروم گفتم: امیر. دوست داری دروغ بشنوی؟ گفت: نه دوست دارم نه ای واقعی بشنوم! جواب ندادم. – بگو نه! بگو نه! بگو نه! خیلی خوب نه!!!! بوسیدم. با اکراه خودمو کنار کشیدم. – قربون خجالتت برم! جواب ندادم. بغلم کرد. دست رو پشتم کشید. باهام بازی می کرد. گفتم: امیر. میای تا ازدواج نکردیم. سکس نداشته باشیم؟ گفت. اه! یعنی چی. الان نامزدیم که! چطور قبلش داشتیم ؟ و دو باره منو طرف خودش کشید. گفتم. امیر. آخه!. گفت: هیس هیچی نگو. و بوسید و بوسید. مزه اش به الانه! بلوزمو زد بالا! آروم سرشو برد توی سینه هام. اونقدر خودمو عقب کشیدم که چسبیدم به دیوار و دیگه جائی نبود برم. زیپ شلوارشو باز کرد. پاهامو دور کمرش انداخت. دامنو بالا زد و شورتمو کنار. چه سریع می خوایت به نتیجه نهائی برسه. بدم نبود. راحت می شدم فوری. شورتمو در نیاورد. با دست باهام بازی می کرد. گفتم نکن! گفت: چرا؟ بدت میاد لذت ببری و ادامه داد. لذت نمی بردم. مشکل این بود. چرا بعضیا فکر می کنن همه باید از کلیشه ها لذت ببرن. سعی می کردم دوستش داشته باشم. آخه حقا خوب بود. ولی نمی تونستم. خوب بودن و حتی دوست داشتن ساده خیلی عمیقه ولی لزوما دلیل بر عاشق شدن و اینکه بخواهی یک عمر با کسی باشی نیست. یک عمر. همش هفده سالمه. یک عمر یعنی تا کی؟ غرق در افکارم بودم. از درد فریاد زدم. خندید. هیس همه را می کشی تو اتاق. آروم باش. آروم. از درد به خودم می پیچیدم. تحریک نشده بودم. و اون بدون توجه کرده بود تو! شدیدا هم تحریک شده بود. شاید اولش کمی رعایت می کرد ولی از خود بی خود بود. محکم بالا و پائین می کرد. دستمو روی دهنم گذاشتم و گاز می گرفتم. درد داشتم. اونم بدون هیچ تماس دیگه ای بالا و پائین می شد. سرش پائین بود. آه خدا. کی تموم می شه. آه خدا بذار زودتر بیاد این آبش. آه خدا. مردم. اشکها از گوشه چشمام می ریخت. دست خودم نبود. درد داشتم. وزنشو انداخت روم. ارضا شد. سرشو گذاشت روی شکمم. آهی کشید. – اوم. تو معرکعه ای جواب ندادم. اصلا نفهمیده بود که گریه کردم. منم هیچی نگفتم. بعد از یک ربع. دوباره منو بوسید. – لذت بردی؟ جواب ندادم. گوشمو بوسید. – نه بگو لذت بردی گفتم پاشیم بریم بیرون! زشته گفت: از کی تا حالا!. راستی تو دوست داری کی بچه دار شیم؟ تا ازدواج کردیم یا چند وقت بعد. بی حال گفتم: بعد درباره اش حرف می زنیم. – دوست داری اسم بچه رو چی بذاریم؟ جواب ندادم. سرمو برد توی سینه اش. وای کوچولوی من . روز آخر قرار بود خونه امیر اینها باشم پدرم هم بود. من و خاله امیرد توی آشپزخونه بودیم. من هیچ کاری بلد نبودم. می خواستم کمک کنم ولی بیشتر مزاحم بودم خاله امیر خندید. عزیزم جز برنامه تحصیلیت خانه داری را هم اضافه می کنیم. خودم بهت یاد می دم. امیر زرشک پلو خیلی دوست داره. گوشت پخته را این مدلی دوست نداره اون مدلی دوست داره. حوصله نداشتم. خیره به قابلمه نگاه می کردم. یکدفعه از سوال خاله اش جا خوردم. – ببخشید می شه مجدد تکرار کنید؟ – تو امیرو دوست نداری به خاطر موقعیتش زنش شدی نه؟ جواب ندادم. یکدفعه تکونم داد. – به خدا قسم اگه اذیتش کنی با من طرفی. حس کردم دارم خواب می بینم. مرز بیداری و تصوراتم از بین رفته بود. دارم حتما روانی می شم. ! – با توام!!؟؟؟ انرژیم تحلیل رفت. تو دستاش ول شدم. ترسید. – حالت خوبه. یک لیوان آب آورد. بعد دست پاچه شروع به معذرت خواهی و جویده جویده از اینکه امیر تنها یادگار خواهرشه و خیلی پاکه و من باید خوشحال باشم و و … عمو جان از پرتاپ هر گونه متلکی دریغ نمی کرد. رنگ و روت پریده عروس خانم! خجالتی شدی؟ دکتر جون! عروس کوچولوت نوازش می خواد. عادت به نوازش کرده. یعنی این ساعتها تموم می شه و بالاخره فرودگاه. بغلم کرد. اشک می ریخت. گفت: دوستت دارم. عین یک رباط گفتم: منهم. گفت: بهم وقادار می مونی. گفتم: بعله. مطمئین باش. و رفت. پدرمو راضی کردم که معلم خصوصی را هم برای من بگیره و هم راحله! به بهانه با هم درس خوندم می خواستم راحله استفاده کنه. پدر راحله مشکل مالی نداشت ولی خرج کردن برای تحصیل دختر را احمقانه ترین کار دنیا می دونست. راحله هم به خاطر مهدی – دوست پسر جدیدش یا عشقش- می خواست دانشگاه قبول شه! و من هم بدون اینکه واقعا بخوام. یا طبق قرار بخوام. با اون تست می زدم. درس تنها مرحم دلم بود. تنها چیزی که باعث می شد یادم بره. طبق قرار امیر صبحا زنگ می زد و شبها. حرفی برای گفتن نداشتم. جملات تکراری. درس می خونم. خونه راحله بودم. درس می خوندیم. یا راحله اینجا بود درس می خوندیم. ولی او یک ساعت صحبت می کرد از تمام اتفاقات بیمارستان. هوای بیرون مد جدید. هنگامه که خرید می رفت. برای من هم خرید می کرد. البته منکه قرار به جهاز بردن نداشتم. اونها حتی منو با خودشون نمی بردند. لباس عروسی را هم خود امیر انگلیس پسندیده بود. حلقه ازدواج هم قرار بود خاله اش انتخاب کنه! من در این ازدواج چیکاره بودم؟ صبح زنگ تلفن. – دوستت دارم. – منهم. شب زنگ تلفن. -می بوسمت – منهم. کلیشه. تکرار. تکرار. صدای فریاد هنگامه میومد. نگاش کن. براش آئینه و شمعدون انتخاب کردم. همچین نگاه می کنه انگار براش پفک نمکی خریدم. خوب اگه دوست نداره بگه. من اینهمه زحمت کشیدم. انتخاب کردم. برادرم عصبانی شب تو اتاقم اومد. – چرا اینطوری می کنی. حداقل یک تشکر بکن از هنگامه. جواب ندادم. – اصلا برات مهمه؟ اینهمه مردم برات زحمت می کشن؟ اصلا برات مهمه؟؟؟؟هنگامه هم درس داره تازه مدرسه هم می ره. تو چی؟ داشتم عصبانی می شدم. تو دلم خودمو دلداری می دادم. توصیه های روانشناسی. با من صحبت نمی کنه. مخاطب دیوار کناریه. – با توام؟؟؟ اصلا مردم برات اهمیت دارن قابل کنترل نبودم. فریادهام. تا سه تا خونه اونورتر می رفت. برادرم از اتاق رفت بیرون ولی فریادام با هق هق گریه ام تموم نمی شد. از هق هق ها بیشتر حرصم می گرفت. چرا باید گریه کنم. شما ها منو دوست دارید. به من اهمیت می دین. برام انتخاب می کنین. شاید منم دوست داشته باشم انتخاب کنم. شاید برای منم خریدم جالب باشه. شاید و شاید و شاید. بد شده بودم. بدترین کلمات رو استفاده می کردم. پری خانم اومد تو اتاق. بغلم کرد. هق هقها گریه شد. پری خانم فربون صدقه ام می رفت. عزیزم. منظور نداشتن که! می خواستن کمک کنن. خوب خودشونم جوونن خامن بی تجربن. و پدرمو راضی کردم. پری خانم برام خرید کنه. تمام چیزهائی که خریده بودن را پس دادن. حداقل پری خانم از خرید لذت می برد. یا من اینطور فکر می کردم. تا این که دیدمش که آیئنه و شمعدون را بغل کرده و می گه. دخترم عروسیتو که ندیدم. حالا برات عروسی می گیرم. دخترش تو بچگی از مریضی مرده بود. عجب نحصی بودم من!!! خودم. عروسی ام. کارام. زندگی ام امیر رفت. رفت انگلیس صبح زنگ می زد منو از خواب بیدار می کرد. شب زنگ می زد. که من بخوابم. زندگیمو تو درس قاطی کرده بودم. با راحله برای کنکور می خوندم ولی کسی نمی دونست. راحله را عاشق می دیدم. همه می گفتن من عاشق امیرم. پس چر مثل راحله برای تلفناش دقیقه شماری نمی کردم. چرا راحله اینقدر حرف داشت بزنه و من یکی از اون حرفا را هم نداشتم. چرا اگه از صبح حرفی را هم آماده می کردم شب یادم می رفت؟ چرا با اینکه قول داده بودم سیگار نکشم بیشتر از همیشه می کشیدم. چرا دلم می گرفت و می گفتم حالم خوبه!!!پس چم بود؟؟ همه به حالم قبطه می خوردن. شوهر پول دار؟ خارج!! تحصیلات. مهر فراوان!!! پس چه مرگم بود. خودمو جلوی آئینه نگاه می کردم. مدتها بود که یادم رفته بود راحت بخندم یا حتی راحت گریه کنم به خودم تلقین میکردم بخند خوشحال باش. لباس عروسیمو برام فرستاد امیر. لباسو اون برام انتخاب کرده بود. ساده بلند چاک دار با یک دنباله بلند. دم آئینه نگاه می کردم. تنها! یواشکی. نمی خواستم کسی نگام کنه! باید بود خودم می دیدم. درست اندازه ام بود! پشت لباس باز بود. دست کشهای بلند داشت. خودمو برانداز کردم. موهامو بالا زدم. خودمو برانداز کردم. به خودم گفتم بیا برای خودت خوشی بساز. از ذهنت استفاده کن آرایش چه مدلی؟ موهای چه مدلی؟ تور چه مدلی؟ چرخیدم. یک لحظه از دیدن خودم لذت بردم. به خودم لبخند زدم. یاد داماد افتادم. خواستم امیرو مجسم کنم. نمی تونستم. نمی خواستم. خواستم باز از خودم فرار کنم. یک چرخ دیگه زدم. دیگه ذهنم بهم کمک نمی کرد. خواستم به یک عاشق خیالی فکر کنم. نشد. خواستم یکی کنارم با لباس داماد باشه! نشد. وقتی به خودم اومد که قطره های خون رو دامن لباس می چکید. ترکیب قشنگیه. سفید و قرمز. اگه تور سرم بود خوشگل ترم می شد. یک چرخ زدم پری خانم سراسیمه می کوبید به در. مبهوت جای خالی آینه را نگاه کردم درو برای پ

خاطرات ehlamقسمت اول دوست یا سیریشچند وقتی می شد با فرهاد بهم زده بودم فکر می کنم اواسط مهربود با اینکه همه چی تموم شده بود اما حال و روزم مثل قبل نشده بود هنوز…پکر بودم سعی می کردم خودمومثل قبل نشون بدم تا حداقل الهه فکر کنه مشکلم حل شده ..آخه چون اون از همه بیشتر منو می شناخت و بیشتر وقتا با هم بودیم نمی خواستم ناراحت بشه و فکر کنه اون همه تلاشی که کرده تا من با قضیه راحتتر کنار بیام بی اثر بوده… اما واقعیت این بود که فراموش کردنه چیزای بد واسه من خیلی سخته… چند وقتی بود موقعی که ازدانشگاه میامدم بیرون یا موقعی که تازه می خواستم برم سر کلاس تو مسیرم امیر دوسته جون جونی فرهاد رو میدیدم …چند باره اول فکر می کردم تصادفیه ولی وقتی یه کمی بیشتر دقت کردم دیدم نهههه خیر…آقا قشنگ آماره منو داره و دقیقا می دونه من چه روزهایی کلاس دارم و کی کلاسم تموم میشه ….امیر ۲۵ سالی داشت به جای درس و دانشگاه یه شرکت فروش سخت افزارهای کامپیوتری زده بود با سه تا از دوستاش …موقعی که با فرهاد دوست بودم چند باری امیرو دیده بودم باهاش خیلی با هم صمیمی بودن فرهاد زیاد از امیر واسم حرف می زد و می گفت درسم تموم شه می خوام برم تو اکیپ اونا کارای برقیشون رو انجام بدم…تا حدودی امیرو می شناختم خیلی شوخ بود و ظاهر خوبی هم داشت…قد بلند بود و تقریبا لاغر…چشم و ابرو مشکی موهاشو یه کمی بلند می کرد تا زیر گوشش بود قیافه با مزه ای داشت همیشه خندون بود…خیلی خوش بود همون روزهای اول که چند باری با فرهاد دیده بودمش معلوم بود خیلی زود ارتباط برقرار می کنه…خلاصه الهه که بعد از اون ماجرا هر موردی که مربوط به فرهاد می شد رو بهم می زد واسه همین وقتی بهش گفتم امیرو هی سر راهم می بینم گفت مواظب باش حالا این یکی مختو نزنه…اینم دوسته همون فرهاده …خودمم دیگه نسبت به پسرا بی اعتماد بودم نمی تونستم بفهمم کی واقعا خوبه کی واقعا بده..به همشون مشکوک بودم تا قبل از اون ماجرای فرهاد با همه همکلاسیای پسرم ارتباطم خیلی خوب بود زیاد با هم دیگه ( هم دخترا هم پسرا ) می رفتیم بیرون…یه جمع ۷ نفره بودیم ۴ تا پسر و سه تا دختر بودیم که خیلی با هم قاطی بودیم بدونه هیچ منظوری فقط در حد دوست بودیم با هم … اما دیگه بعد از اتفاقی که واسم افتاد و فرهاد و شناختم دیگه با اون بیچاره ها هم رفتارم عوض شده بود کناره می گرفتم ازشون زیاد تو جمعشون نبودم اونا هم کم و بیش می دونستن موضوع چیه ولی به روی خودشون نمی آوردن تا من خودم دوباره برگردم به همون الهامه قبلی …با خودم قرار گذاشتم دیگه با امیر رفتارم فرق داشته باشه و زیاد باهاش قاطی نشم..تمامه سعیمو می کردم تا رفتارم باهاش عادیه عادی باشه و اون برداشته دیگه ای نکنه تا اینجا همه چی عادی بود..وقتایی که بعد یا قبله کلاس منو به خیال خودش تصادفی می دید تا یه مسیره خیلی خیلی کوتاهی باهام قدم میزد و می گفت اومدم اینجا کتاب بخرم …اسم چند تا کتابه نیست در جهانم بهم می گفت و مثلا می خواست بگه منظوری نداره و اتفاقی منو می بینه یه مدتی اینجوری گذشت تا اون روز…. اون روز وضعیتم قرمز بود و یه کلاس ساعت ۷ صبح داشتم که با بدبختی تحملش کردم داشتم از دل درد و کمر درد می مردم هیچی از درس نمی فهمیدم فقط سرم رو میز بود دعا می کردم زودتر تموم شه کلاس استادم از اونایی بود که اگه یکی سر کلاس می مرد می گفت تشییع جنازه باشه واسه بعد از کلاس…بالاخره کلاس تموم شد با اینکه ظهر یه کلاس دیگه هم داشتم اما هر کاری کردم دیدم نمی تونم بمونم حالم از صبح خیلی بدتر شده بود باید می رفتم خونه استراحت می کردم…با بچه ها خدافظی کردم محسن یکی از همون بچه های اکیپمون بود که فمهید حالم خوب نیست می خواست برسوندم نمی دونست مشکلم چیه و چرا اینقدر بی حالم …بهش گفتم می خوام برم خونه..گفت یه روز این پیاده رفتنتو بی خیال شو بیا من برسونمت غش می کنی وسطه راه ها.. ترسیدم بالاخره بفهمه وضعیتم قرمزه از حال و روزم از فکرشم هم سرخ و سفید می شدم به دوستم ساناز گفتم من عمرا با کسی برم خونه این اگه بفهمه من پریودم که من از خجالت دیگه ترک تحصیل می کنم …ساناز خندید و گفت اوووه بچم چه خجالتیه …دیوونه نشی پیاده بریا با تاسسسکی برو…گفتم خب اصلا امروز نمی تونم پیاده برم…با همشون خدافظی کردم و زدم بیرون ….یه کمی راه رفتم همیشه با راه رفتن حالم خوب میشد حالا هر مرضی داشتم فرقی نمی کرد با پیاده روی احساس آرامش می کردم ..اما اون روز نه …واقعا نمی تونستم قدم بزنم..رفتم کنار خیابون و هنوز ثابت نایستاده بودم که دیدم یه ماشین داره بوق میزنه…نمی دیدمش رو شیشه آفتاب افتاده بود و نورش نمی ذاشت راننده رو ببینم…جلوش یه ماشینه دیگه بود که داشت مسافر پیاده می کرد..فکر کردم شاید با من نبود غیر ازمنم کسی اونجا نبود…فقط من واسه تاکسی ایستاده بودم..بالاخره ماشین جلویی حرکت کرد و اون ماشین عقبیه اومد جلوی من و نگاه کردم دیدم ااااااااه امیره که…باز منو گیر آورده بود..منم که مااااااااست …راهه دیگه ای نداشتم غیر ازجواب دادن سلام علیک.. گفت اااااا الهام تویی ؟ می بینی چه تصادفیه ؟ تو دلم گفتم آره ..خیلی تصادفیه…یه هفته است داره منو دقیق راس ساعت می بینه حالا یا تو خیابون یا تو کوچه یا رو پل …فهمید منتظر تاکسی ام گفت بپربالا من برسونمت …گفتم نه ممنون…میرم خودم ..دقیقتر نگام کرد و گفت بیا بالا دیگه…آخه وسط خیابون آدم ناز می کنه دختر؟ بدو بیا سوارشو..چقدرم نورانی شدی امروز…پررو منظورش این بود که رنگم پریده..چیزی نگفتم و در عقبو باز کردم و نشستم برگشت نگام کرد و گفت واااای کشتی منو تو الهام …چرا رفتی عقب نشستی ؟ بیا جلو …بدو بیا اینجا بشین…ای بابا چه گیری داده بود اینم دلم نمی خواست باهاش خودمونی شم گفتم نه اینجا راحتترم بخدا…خیلی هم دیرم شده امیر …حالمم خوب نیست سرم درد می کنه باید زودتر برم خونه…آینه ماشینشو رو صورت من تنظیم کرد و گازشو گرفت و حرکت…سرمو تکیه دادم به صندلی ماشین و از پنجره خیابونو نگاه می کردم …به خاطره بی حالی که داشتم چشمام داشت خود به خود بسته می شد دلم می خواست بخوابم..یهو یه صدای بوم بومی اومد که برق از چشمام پرید…پریدم بالا و صاف نشستم دستمو گذاشتم رو قلبم ضبط ماشینشو روشن کرده بود گفتم واااااااااای ترسیدم…چه خبرته ؟!!! صداشو کم کرد و گفت خب خواستم از اون حال و هوا دربیای داشت خوابت میبرد… گفتم تو حواست به رانندگیته یا به من؟ خندید و گفت هر دو دیگه دوباره تکیه دادم به صندلی و چشمم خورد به آینه ماشینش که دو تا چشم فضول داشت نگام می کرد گفت الهام بی حالی امروز ؟ صورت نورانی …ضعف جسمانی…عجب حاله پریشانی…خنده ام گرفت گفتم آفرین خوب شعر می گیاااا خندید وگفت ولی دکتریم خیلی بهتره …گفتم چطور دکتر خان ؟ …رسیدیم به چراغ قرمز محکم زد رو ترمز اینبار شوت شدم جلو..مثل آدم نمی تونست رانندگی کنه..گفتم یواش امیر..مثلا مریض داریا…بلند داد کشید چراغ سبز شوووو می خوام الهامو برسونم تو ماشین کناری یارو برگشت نگاش کرد این دیوونه بازیا از امیری که من می شناختم زیاد بعید نبود.. آهنگی که گذاشته بود رو عوض کرد یه آهنگ ملایمتر گذاشت و چراغ که سبز شد دوباره گفت محکم بشین الهام …اینقدر تند می رفت و لایی می کشید که خودم به غلط کردن افتادم گفتم خب ..خب …نمی خواد اینجوری بری…یوااااااااااااش خندید و گفت ترسو می خواستم ببینم چقدر شجاعی…گفتم نخیر من عشقه سرعتم ..الان حالم خوب نیست…چیزی نگفت…یه چند دقیقه ای تو سکوت گذشت داشتیم نزدیک می شدیم به خونمون…گفت الهام ولی رفتی خونه یه جای گرم واسه خودت درست کن مثلا یه پتویی چیزی بنداز روت به پهلو بخواب یا دمر یکی پشتتو آهسته ماساژ بده باور کن سریع هم خوب میشه…چیه بابا دخترا زرتی میرن مسکن میندازن بالا …اثرش که بره دوباره همونجوری میشن تو اینکاری که من گفتم و بکن …باشه ؟ کپ کرده بودم این از کجا اینا رو می دونه ..یعنی اینقدر تابلو بودم چمه خودم خبر نداشتم ! سرخ شدم گفتم بی ادب منظورت از این حرفا چیه؟ …بلند خندید …گفتم واااا چیه ؟ گفت یه بار دیگه همون جوری بگو بی ادب …داشتم همونجوری مثل آدم ندیده ها نگاش می کردم .. یه خیابون مونده بود تا خونمون زد کنار و همونجوری صداشو نازک کرد و ادای منو درآورد و گفت بی ادب ! رسیدیم …دوباره خندید از صدایی که درآورد منم خندم گرفت… گفتم مرسی ..لطف کردی …یه وری نشست جوری که بتونه منو ببینه گفت اییشششش مردم از این همه تعارف…من که کاری نکردم بابا بی خیال…مواظب خودت باش اون توصیه هایی که کردم یادت نره ها …گفتم برو بابا من که چیزیم نیست از کی تا حالا واسه سر درد ماساژ میدن ؟ گفت آره ؟؟؟؟ سرت درد می کنه ؟؟؟ من چه منحرفما…برو برو استراحت کن که اصلا بلد نیستی خالی ببندی …از خجالت سریع می خواستم فلنگ رو ببندم ازش دوباره تشکر کردم و خواستم پیاده شم که دوباره ادامو درآورد و گفت خدافظ بی ادب ! خندیدمو باهاش خدافظی کردم …تو راه هی می گفتم مثلا خواستم کسی نفهمه این با یه نگاه فهمید..پسرا چه با تجربه شدن ! ادامه دارد ………

قسمت دوم دوست یا سیریشرفتم خونه مامان و الهه خونه بودن مامان تا منو دید گفت چی شد اومدی ؟ مگه نگفتی عصر میای ؟ گفتم نتونستم بمونم..مردم از دل درد مامی…گفت برو لباساتو عوض کن بخواب واست گل گاو زبون بیارم!!! …….نههههههه …خوب شدم نمی خواد چپ چپ نگام کرد و گفت لوس نشو واست خوبه ..صدای الهه از پشت سرم اومد کاکائو بریز توش مامان …برگشتم دیدم لباس پوشیده انگار میخواست بره بیرون..گفتم کجا میری تو ؟ گفت زود اومدی ؟!!! بدتر شدی نموندی سرکلاس ؟ مقنعه امو درآوردم و و گفتم آره بابا دارم میمیرم…حال ندارم وایستم..مامان صداش از تو آشپزخونه اومد الهاااااااام نبات بریزم توش شیرین بشه ؟ نههههه مامان تروخدا حالم بهم می خوره از مزه اش…از تو آشپزخونه اومد بیرون و یه لیوان گندهههه گل گاو زبون دستش بود…گفت وااااا !!! خوبه واست میگم…گفتم اااااوه این همه…تو پارچ درست کردی ؟ الهه اومد جلو و تو گوشم گفت الی من اگه دیر اومدم خونه منو داشته باش …گفتم اااای تو اون روحت…کجا میرید حالا ؟ لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت نمی دونم ….در دامانه طبیعت جاش معلوم نیست…اگه حالت خوب بود می بردمت هممون هستیم جات خالیییی…من برم دیگه تو هم برو گل گاوووو زبونتو بخور…حال نداشتم جواب بدم الهه یه خدافظه بلند گفت و رفت …من موندم و مامانو اون لیوانه گنده… تا عصر تو اتاقم خوابیدم مامان ناهارمو آورد تو اتاقم …مثل زائوها از جام بلند نمی شدم خودم از وضعم خنده ام گرفته بود… هوا کم کم داشت تاریک می شد مامان اومد تو اتاقمو گفت این الهه نیومد چرا ؟ یه زنگ بهش بزن ببین کجاست ..گفتم باشه الان دیگه میاد …رفت بیرون ..یه اس ام اس واسه الهه زدم عزیزم تشریفتو بیار لطفا وگرنه لوت میدم ..چند دقیقه بعد جواب داد : بیا در رو باز کن خواهره گل و عزیزت پشت دره خواستم جواب بدم فکر کردم داره شوخی میکنه دیدم صدای زنگ اومد…صدای مامان و الهه میامد الهه داشت مامان رو شستشوی مغزی میداد…داشتم به چیزایی که واسه مامان تعریف می کرد گوش میدادم…اون وقت به من می گفت خوب داستان سره هم می کنی خودش از من خبره تر بود…در باز شد الهه و اومد تو اتاقم گفت ااااااااوه اینو…هنوز ولو …پاشو بابا…انگار فقط این پریود میشه..ااااه اااه اینقدر آدم لوووووس…هووووق الکی بلند گفتم ااااخ دلمو فشار نده الههه درد می کنه. ..صدای مامان فوری اومد ااااالهه ولش کن مامان…دلش درد می کنه بذار بخوابه…خودم بدجنسانه میخندیدم …الهه عادت داشت به این کارام…اومد کنارم و طبق معمول گزارشات روز رو با هم رد وبدل کردیم…قضیه امیر رو واسش گفتم اخماش رفت تو هم و گفت مگه من به تو نمیگم با امیر قاطی نشو ؟! گفتم خب من چی کار کنم ؟ نمیشد آخه ناراحت میشد…گفت وااااااااای خدایاااا…ناراحت میشد چیه ؟ می خواستی بگی کسی قراره بیاد دنبالم چه میدونم یه جوری می پیچوندیش دیگه…گفتم حالا شده دیگه …دلیل نمیشه چون منو رسوند با هم قاطی شدیم …می دونستم حق با الهه است چیزه زیادی واسه دفاع از خودم نداشتم…الهه مثل مامان بزرگا یه ساعت داشت حرف می زد .. اینقدر حرف زد که گفتم بابا غلط کردم دیگه شده با دوچرخه بیام سوار ماشینه امیر نمیشم ..راضی شد و رفت سراغه شکمش..چند تا صفحه از درسام رو باید میخوندم یه نگاه به اونا انداختم …بابامم اومد خونه..از حرفای مامانمو الهه فهمید حال ندارم ..اومد تو اتاقم و گفت سلااااام …چی شده ؟ چرا خوابیدی ؟ گفتم سلام بابا… حالم بده … فکر کنم سرما خورده ام …اومد جلو و کنارم نشست دستشو گذاشت رو پیشونیمو گفت تب که نداری …نمیای شام بخوری ؟ گفتم ننننهههه..اینقدر خانومت بهم گل گاو زبون داده احساس گاوی بهم دست داده …خندید و گفت از کدوما ؟ هلندی باشه خوبه ها ..گفتم باباااااااااااااااا …یهو صدای گوشیم اومد اس ام اس اومده بود.. تا اومدم دولا شم گوشی رو بردارم بابا که بهش نزدیکتر بود برشداشت و گفت مسیج داری …صبر کن برات بخوونم ..یه کمی مکث کرد و گفت این کیه ؟ یه کمی نگران شدم آخه اون وقتا یه سری از همون پسرای اکیپ شمارمو داشتن گفتم حتما اونان چرت و پرت نوشتن…هولیده گفتم کیه ؟ چی نوشته ؟ گفت نوشته : سلام بی ادب ! یو هاه هاه هاه …کیه ؟ خودمم جا خورده بودم…نمی دونستم کیه ولی نخواستم سوتی بشه ..گفتم ااااای وای..این سانازه …بده ببینم ..گوشی رو داد بهم و بلند شد که بره گفت شام نمی خوری پس ؟ گفتم نه اصلا میل ندارم…گفت باشه…هر وقت گرسنت شد بخور…من رفتم هلندی……خندید و رفت بیرون.. بابا که رفت دوباره شمارشو با دقت نگاه کردم غریبه بود نمی شناختمش…به متنش نگاه کردم ..بی ادب !؟؟؟ یاد امیر افتادم ولی مطمئن بودم اون شمارمو نداره…پس کی بود ؟ داشتم فکر می کردم که یکی دیگه اومد : نشناختی ؟ دکتر هستم دیگه …حال مریضمون خوبه ؟ وااااااااای حالا دیگه مطمئن شدم امیره..شماره منو از کجا آورده ؟ اگه الهه بفهمه کلمو میکنه …حالم گرفته شد این از کجا شمارمو آورده بود..مثلا می خواستم بپیچونمش جوابشو ندادم اصلا فکر نکرده بودم شاید شماره منو داشته باشه …چند دقیقه بعد زنگ زد به گوشی..همون شماره ای بود که اس ام اس فرستاده بود احتمالا گوشی خودش بود…عصبی بودم…جواب دادم بله ؟ ….سلام الهام …خوبی ؟ تحویل نمی گیریااا…حالت خوب شد دیگه دکتر و یادت رفت ؟ …سلام..امیر شماره منو از کجا آوردی ؟…صدای خنده اش…دوباره پرسیدم میگم شمارمو از کجا آوردی ؟…این جوریاست دیگه الهام خانوم…حالا اونش مهم نیست مهم اینه که الان من شمارتو دارم .. سعی می کردم صدام از اتاقم نره بیرون می ترسیدم کسی بشنوه…خیلی آروم جواب میدادم گفتم واسه من مهمه زود باش بگو می خوام بدونم…از کسی گرفتی ؟ خندید و گفت بابا از کسی نگرفتم ..باشه حالا که اینقدر واست مهمه میگم… اون موقع ها یه چند باری به فرهاد زنگ زده بودی یادته من جواب می دادم ؟ گوشیش رو گوشی من دایورت بود…از اونجا شمارتو گیر آوردم…اااوه تازه یادم افتاده بود ولی اصلا بهم زنگ نزده بود تا حالا…حتی موقعی که فهمیده بود من و فرهاد بهم زده بودیم و یه بار تو راه برگشتم به خونه علتش رو پرسید و باهام صحبت کرد وقتی جواب منو شنیده بود قانع شده بود…فکر نمی کردم شمارمو سیو کرده باشه..گفتم آآآها..خوب حالا چی شده به من زنگ زدی ؟ کارم داشتی ؟ …..گفت الهام ناراحت نباش من فقط خواستم حالت رو بپرسم…گفتم مرسی بهترم…امیر من نمی تونم زیاد صحبت کنم باهات الان یکی میاد تو اتاقم…گفت ای بابا..خب یه جوری حرف بزن مثلا منم یکی از دوستاتم…گفتم نه اصلا نمی تونم اونجوری صحبت کنم…وقتی کسی پیشم باشه اصلا نمی تونم طوری صحبت کنم که کسی متوجه نشه..طرز حرف زدنم تابلو میشه …گفت باشه هر جور راحتی…فردا ساعت ۴ میری باشگاه نه ؟ وااااااااای این دیگه کی بود…گفتم انگار آماره منم داری آره ؟ …الهام چرا ناراحت میشی ؟ خب آره من از همه برنامه هات خبر دارم این ناراحتی داره ؟ گفتم آره داره……وقتی تو کاملا آمارمو داری یعنی یا از کسی راجع من می پرسی یا خودت دنبالم بودی..نمی فهمم علت این کارا چیه نمی خوامم بدونم .. چند ثانیه سکوت کرد و گفت تو به همه بدبینی ؟ من که چیزی نگفتم باشه هر جور خودت راحتی …برو استراحت کن ..من منظوری ندارم الهام …خدافظ… باهاش خدافظی کردم و هر چی سرحال شده بودم دوباره خورد تو حالم…باز وا رفتم…دوست نداشتم هی جلوم سبز شه …امیر منو خوب می شناخت..گیج شده بودم این امیر منظورش از این کارا چیه دیگه نتونستم درسم رو بخوونم کتابام و بستم و جمشون کردم چند دقیقه بعد الهه با دو تا لیوان چایی اومد تو اتاقم..نشست کنارم و گفت گشنت نیست ؟ گفتم نه بابا …کی شام می خوره هیچی نگفت ..چند دقیقه پیشم نشست و شوخی کرد باهام دید حوصله ندارم و جواب نمی دم خسته شد و گفت من رفتم لالا کنم…حوصله حرف زدن نداشتم بلند شدم رفتم مسواک زدم و دوباره برگشتم سر جام…به مامان گفتم خیلی خوابم میاد که دوباره نیاد تو اتاقم …یه ساعتی تو فکر بودم و خوابم نمی برد..تازه داشت پلکام سنگین می شد که صدای اس ام اس گوشی اومد..نگاه کردم دیدم ااااه بازم امیره..خدایا بسه دیگه …این چی می خواد از من.. چون از فرهاد خاطره خیلی بدی داشتم سعی کرده بودم هر چیز و هر کسی که مربوط به اون میشه رو از ذهنم پاک کنم..اما انگار امیر نمی ذاشت..اس ام اسشو خوندم…” هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری …” خوب یادمه که وقتی اینو خوندم چقدر حالم گرفته شد…داشت همون چیزایی رو می فرستاد که اون وقتا فرهاد موقع خواب واسم می فرستاد…اما بصورت رسمی تر…باز همه چی یادم اومد ادامه دارد …..

قسمت سوم : دوست یا سیریشبغض پیچید تو گلوم..چشمام پره اشک شده بود و صفحه موبایل رو نمی دیدم… اشکای داغ می ریخت پایین…یهو در باز شد و الهه اومد تو تو نور کمی که اتاقم داشت اگه اشکامو پاک می کردم میدید واسه همین خیلی آروم پشتمو کردمو به پهلو خوابیدم …اومد نزدیکم و گفت ضایع شبها گوشیتو خاموش کن کار میدی دستمونا…صدای اس ام است تا سر کوچه میره…صدامو صاف کردم و گفت بچه ها بودن…الان خاموشش می کنم ..انگار تن صدام یه کمی تغییر کرده بود صورتشو آورد جلو یه کمی دولا شد وگفت آبغوره ؟ چیه باز ؟ دلت درد می کنه ؟ انگار بهترین بهانه رو بهم داده باشه گفتم آره آره…بخوابم خوب میشه..برو بخواب دیگه…وایساده منو نگاه می کنه تو چرا بیداری اصلا ؟…گفت گوشیتو بده ببینم این بچه ها ساعت ۱۲ چی میگن ؟!!! اینقدرشل گرفته بودمش که راحت از دستم کشیدش بیرون…چند دقیقه بعد گفت یعنی چی ؟ این شماره کیه ؟ برگشتم طرفشو گفتم بخدا من شمارمو ندادم الهه…خودش از قبل داشته..از همون موقع که من با فرهاد دوست بودم…تعجب کرد گفت کی ؟ مثل بچه ها که یه کار بدی کردن گفتم امیر دیگه.. ناراحت شد و گفت الهام تروخدا بی عرضه بازی در نیار…واسه چی داری گریه می کنی ؟ …من که میدونم تو از چی حالت گرفته میشه…متاسفانه امیر هم انگار خیلی خوب ترو شناخته که داره اینجوری سربه سرت می ذاره…بی تفاوت باش الی..ولش کن اگه اینجور مسیجا واست اومد یا جدی جوابشو بده یا بی تفاوت باش…گفتم نمی تونم…واااااااای الهام کچلم کردی ..اصلا تو کاریت نباشه من می دونم و این امیر تا نصفه شب بیدار بودم و فکر می کردم صبح که مامان بیدارم کرد واسه کلاسم اینقدر خوابم میامد که به زور از جام بلند شدم الهه چون دانشگاش نسبت به من دورتر بود بابا می رسوندش ولی من خودم می رفتم حوصله درس نداشتم ولی مجبور بودم برم …هوای خنک پاییز که بهم خورد یه کمی بهتر و سرحالتر شدم تا ظهر کلاس داشتم برنامه ام اینجوری بود که بعد از کلاسم می رفتم خونه یه کمی استراحت می کردم و بعد می رفتم باشگاه…حدودای یک ظهر بود که کلاسام تموم شده بود و می خواستم برم خونه با ساناز و سه تا دیگه از دوستام بودیم…خیالم راحت بود چون اگه امیر سر رام سبز می شد می پیچوندمش..نصفه راهو رفته بودیم که مینا مسیرش ازمون جدا شد و رفت …اون دوتای دیگه هم با دوستاشون قرار داشتن و سر چهارراه با ما خدافظی کردن من موندم و ساناز از اینکه تا اینجا امیرو ندیده بودم خوشحال بودم پس دیگه خبری ازش نمی شد…احتمالا من و دوستام رو با هم دیده جلو نیومده…امیر کلا پسر خوبی بود اما چون دوست فرهاد بود نمی خواستم باهاش دوست شم یه چیزی که خیلی ناراحتم می کرد این بود که امیر مرتب سعی می کرد ادای فرهاد رو دربیاره حالا یا بی منظور یا با منظور من دوست نداشتم خاطره ای از اون واسم زنده بشه…چون تازه داشتم موفق می شدم واسه همیشه حذفش کنم از ذهنم ساناز تو مسیر ماشین گرفت و بقیه راهو گفت با ماشین میره…خسته شده بود…به خودم امیدوار شدم که مسیر از این بیشتر هم پیاده میرم ولی خسته نمی شم..رسیده بودم سر کوچه تو عالمه خودم بود و خیلی هم گشنم شده بود…همه رو شکل غذا میدیدم..یه کمی هم دل دردم اذیت می کرد ولی اینقدر تو عالمه خودم بودم که متوجهش نمی شدم زیاد …تا اومدم بپیچم تو کوچه صدایی گفت هیس …هیسسس… الهام ..برگشتم دیدم امیره تو ماشینش نشسته…اینقدرحالم گرفته شد که فکر کنم خودشم از قیافم فهمید…وایساده بودم نگاش می کردم با اشاره گفت بیا…قیافه جدی به خودم گرفتم و رفتم طرفش و مثل بت وایسادم جلوش گفت علیک سلام اینقدر دیدنه من عذاب آوره ؟ گفتم سلام…اینجا سر کوچمونه ..تو اینجا چی کار می کنی ؟ گفت سوار شو کارت دارم…گفتم نمیتونم امیر باید برم خونه دیر میشه گفت خب بابا میری یه دقیقه سوار شو اینجوری زشته کار مهمی باهات دارم …تو ذهنم داشتم دنباله بهونه می گشتم نمی دونستم چی بگم دوباره گفت سوارشو دیگه ..گفتم من …ناراحت شد و گفت الهام سوار شو می گم…کارت دارممممم… با اکراه در رو باز کردم و سوار شدم…سریع گاز داد و حرکت کرد تازه نگران شده بودم که کسی منو ندیده باشه سر کوچه ولی اینقدر فکرم مشغول بود وقت نداشتم بهش فکر کنم هنوز یه متر نرفته بود گفتم خب بگو من می شنوم…از تو آینه نگاه کرد وگفت عجله داری ؟ گفتم آآآآآاااره دیگه مگه نمی گم باید زود برگردم..خندید…حرصم گرفت ولی چیزی نگفتم حواسمو دادم به بیرون و خیره شدم به خیابونا چند متری رفت جلوتر و پیچید توی یه فرعی نسبتا خلوت که مثل یه کوچه بود فقط چند تا ماشین توش پارک شده بود و کسی توش نبود برگشت و یه کمی خودشو کج کرد و گفت خب جلو می شستی من که اینجوری نمی بینمت..گفتم بگو من می شنوم..دوباره خندید و گفت بابا تو دیگه کی هستیااا..الهام من از مقدمه چیدن بدم میاد همه حرفام و الان بهت می زنم ولی لطفا نپرتو حرفامو همه رو گوش کن و بعد حرف بزن…قبول ؟ با سر گفتم قبول..گفت حداقل بیا اینورتر بشین رفتم یه کمی سمت راست و نشستم حالا بهتر می تونستیم همدیگرو ببینیم شروع کرد : ببین الهام من کاری به گذشته تو و فرهاد ندارم اصلا هم واسم مهم نیست چی شده بوده و چی نشده بوده من فقط واست می خوام یه دوست باشم راجع من هیچ فکر بدی نکن …میدونم هم تو فرهاد و فراموش کردی هم فرهاد تو رو ..من دوسته فرهادم درست اما واقعا میگم فرهاد بی ظرفیته..دو شب تنها موند تو خونه جو گرفتش حالا بگذریم اینا مهم نیست من میدونم که تو دیگه دوست نداری از فرهاد حرفی بشنوی ..الهام راستی میدونی الان فرهاد دوست دختر داره ؟ گفتم نه..ولی می شد حدس زد..چطور مگه ؟ گفت هیچی ..میگم اگه من بخوام با تو دوست باشم اشکالی داره ؟ خواستم جواب بدم که گفت نه ..نه ..وایسا بهتر حرفمو بزنم ببین الهام تو از نظر من دختر خوبی هستی بیخودی هم دل بسته بودی به فرهاد..من اگه دیشب اون اس ام اس رو واست زدم واسه اینکه فرهاد بهم گفته بود رابطه اش با تو چقدر صمیمی بوده خواستم مثل اون بیام جلو اما فکر نکردم ممکنه تو دیگه دوست نداشته باشی…می دونم ناراحت شدی من معذرت می خوام…من فقط یه دوست ساده هستم واست که اگه تو هم بخوای فقط گاهی بهت زنگ می زنم و در حد احوالپرسی حرف می زنیم..درست مثل همون محسن و ایمان و دوستای همکلاست …خوبه ؟ نمی دونستم چی بگم..آخه چی میتونستم بگم..خب هر کی جای من بود نمی تونست چیزه دیگه ای بگه…خودمم مخم کار نمی کرد چه جوابی بهش بدم..بهش گفتم چرا می خوای این کار رو بکنی ؟ …… خب خودم دوست دارم..می خوام باهات در تماس باشم و ازت خبر داشته باشم…چیه مگه من بعضی وقتا بیام دنبالت؟…شرط می بندم اگه فرهاد بفهمه دود از کله اش بلند میشه…الهام دیگه وقتشه بهش نشون بدی تو همه چی رو فراموش کردی…اعتراف می کنم که از این فکر خوشم اومد از اینکه فرهاد اون کارو کرد خیلی ناراحت شده بودم هر دختره دیگه ای هم جای من بود همین قدر ناراحت می شد مثل من…هنوزم نمی فهمیدم چرا اون کاررو کرده بود !!! گفتم من دیگه واسم مهم نیست اون چه فکری می کنه و عکس العملش چیه..اصلا دلم نمی خواد اسمشو بشنوم..گفت باشه باشه…می تونی به حرفام فکر کنی .. امیر که منو رسوند سر کوچه و رفت داشتم به حرفاش فکر می کردم ..گیج شده بودم نمی دونستم چی کار کنم ولی از فکرش خوشم اومده بود حداقل حاله فرهاد گرفته میشد…البته نفهمیدم چرا دوست جون جونیش این پیشنهاد رو میده رفتم خونه مامان تنها خونه بود و منتظرم بود واسه ناهار…غذامو خوردم و یه حموم رفتم …مامان نمی ذاشت برم باشگاه می گفت آدم با این وضعیت قرمز باید استراحت کنه تو می خوای بری ورجه وورجه کنی ؟ !! هر کاری کردم نذاشت برم گفت هفته دیگه برو ..میری دوباره میای خونه حالت بد میشه…حوصله ام سر می رفت الهه هم نبود یه ذره سر به سر بذاریم غروب میامد…چند تا جزوه داشتم خوندمشون دیدم همش یک ساعت گذشته اووووه حالا کو تا غروب..تصمیم گرفتم بخوابم اینجوری خیلی بهتر بود.. از خواب که بیدار شدم فکر کردم یه ساعت دوساعت خوابیدم ساعتمو نگاه کردم دیدم حدودا ۵ شده…چهارساعت و خورده ای خوابیده بودم بازم مطمئن شدم خوشخوابم..تا یه ساعت که گیج و خواب آلود بودم یه کمی تلویزیون نگاه کردم و آویزونه مامان شدم تا بالاخره الهه اومد…رفت تو اتاقش لباساشو عوض کنه منم راه افتادم دنبالش از قیافش معلوم بود خیلی خیلی خسته است…حال نداشت حرف بزنه منم زرتی گفتم الهه امیر امروز با من حرف زدااا..از توی آینه نگام کرد و گفت می دونم خواسته باهات دوست شه تو هم قبول کردی مگه نه ؟!!! گفتم اااااا از کجا فهمیدی ؟ بی حال خندید …حاله خنده هم نداشت ..گفت غیر از این بود تعجب می کردم خب معلومه می خواسته مخ زنی کنه که دنبالت بوده دیگه…الهام من دیگه کاری ندارم خودت می دونی ولی یادت باشه دل نبند..اصلا شمارشو بگیر من یه صحبت باهاش بکنم..گفتم واااا یعنی چی ؟ چی می خوای بگی ؟ اصلا من خودم خواستم باهاش دوست شم..اینجوری حاله فرهاد هم گرفته میشه…یادته چی کار کرد ؟ متعجب نگام کرد و گفت تو اصلا قاط زدی اساسی..چه ربطی داره ؟ اینارو امیربهت گفته ؟ من که می دونم اینا فکره تو نیست اگه می خواستی حالشو بگیری باید همون موقعها این کار و می کردی پس معلومه که یکی دیگه بهت یاد داده..خودمو پرت کردم رو تختشو گفتم بابااااا خب میگه من فقط در حد یه دوسته ساده هستم باهات مثل بقیه همکلاسیام…خوبه که اینجوری ..گناه داره الهه بگم نه ؟!!!! اومد طرفمو گفت پاشو ..پاشو که خودم داره از حال میرم …یه کمی رفتم کنارترتا بتونه دراز بکشه خوابید کنارمو گفت وااااااااای مردم…چقدر خسته ام ..احساس می کنم کوه کندم…چند دقیقه ای ساکت بودیم انگار هر دو داشتیم فکر می کردیم چی بگیم بهم…من یهو گفتم اصلا من خودم می دونم چی کار کنم…من نمی تونم بهش بگم نه دیگه بهم زنگ نزن..باهاش در ارتباطم اما در حده دو تا دوست معمولی اگرم دیدم خوب نیست دیگه جوابشو نمی دم..تو همش فکرای منفیتو میدی به من …خب اون که حرف بدی نزده…دیدم جواب نمیده نگاش کردم دیدم چشماشو بسته..با آرنج زدم بهش و گفت دارم حرف می زنماااا..لای چشماشو باز کرد و گفت خب دارم گوش میدم…من چی بگم تو که آخر کار خودتو می کنی…فقط ایندفه نیای آبغوره بگیری بگی آره امیر نمیدونم با دختر بوده… یا زن داشته…یا بچه داشته…یا مورد داشته …یا می خواسته منو اذیت کنه..یا…..پریدم تو حرفشو گفتم خخخخخب حالااااا…تا صبح میگه پا شدم برم بیرون تا الهه یه کمی استراحت کنه..دوباره گفت الهام بیشتر بفکر …گفتم خب تو هم بیشتر باستراحت…خندید … ادامه دارد……

قسمت چهارم : دوست یا سیریش اونشب خیلی فکر کردم و تصمیم گرفتم واسه انتقام از فرهاد هم که شده با دوست جون جونیش دوست بشم برام مهم نبود چی میشه..فقط دلم می خواست یه کمی هم اون بفهمه آدم چه احساسی پیدا می کنه وقتی از این ضربه ها بخوره انگار خود امیر هم می دونست بالاخره با این ترفند من راضی میشم هفته ای یکی دو بار میامد دنبالم و همدیگرو می دیدیم … من اصلا باهاش تماس نداشتم خودش بهم زنگ می زد نمی فهمیدم چرا هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم..انگار بیشتر واسم یه وسیله انتقام گرفتن بود..یه روز از دانشگاه که اومدم بیرون دیدم خبری ازش نیست آخه هر وقت میامد دنبالم اون طرف خیابون می دیدمش اون روز هم قرار بود بیاد دنبالم اما هر چی بالا و پایین رو نگاه کردم نبود..فکر کردم حتما نیومده راه افتادم خودم رفتم با ساناز بودم…گفتم انگار امیر نیومده ؟ ..چشماشو تو خیابون چرخوند و گفت بهتر ..الهام اینقدر به این رو نده..سوارت میشه ها …گفتم شده خبر نداری ..اگه نشده بود که نمیامد دنبالم ..داشتیم می رفتیم که دیدم یکی اومد کنارم و گفت سلام…برگشتم دیدم امیره ..گفتم اااا سلام تویی ؟ فکر کردم نیومدی..خندید و با ساناز هم سلام علیک کرد و گفت ببخشید…ماشینم خراب بود امروز پیاده اومدم گفتم یه کمی با هم قدم بزنیم..یه کمی که راه رفتیم ساناز ازمون جدا شدو رفت ..من و امیر موندیم که شروع کردیم به حرف زدن …خیلی سرحال بود مرتب شوخی می کرد ومی خندید گفتم چی شده خیلی شارژی امروز ؟ گفت می دونی چی شده ؟ اگه بفهمی خودتم حال میای !!! گفتم جدی ؟ خب چی شده بگو ببینم ..دستاشو زد بهم و گفت اونی که می خواستی حالشو بگیری حالش گرفته شد…گفتم کی ؟ چی شده ؟ گفت ااااااااا الهام خنگ نشو دیگه فرهادو می گم…دیروز زنگ زد بهم و گفت راسته تو با الهام دوست شدی ؟ منم بهش گفتم آره یه چند هفته ای میشه …الی اینقدر حالش گرفته شد که من به جای تو کلی کیف کردم ..بعدم زد زیره خنده..هم خوشحال شدم هم ناراحت..ناراحتیم از این بود که نکنه فرهاد دوباره به یه بهانه ای کارایی بکنه..نمی دونستم چی ولی نگران بودم خوشحالیم از این بود که فرهاد فهمید حالگیری چه مزه ای داره..هیچی نگفتم نگام کرد گفت خوشحال نشدی ؟ ..گفتم چرا خوشحال شدم..دستشو انداخت دور کمرم و منو کشید طرف خودش…جا خوردم انگار به قوله ساناز زیادی رو داده بودم بدجوریم سوارم داشت می شد…خودمو کشیدم کنار و گفتم نکن…زشته تو خیابون..گفت زشت چیه دیوونه همین دیشب همسایه کناریه ما داشت تو کوچه از زنش لب می گرفت باهاش خدافظی می کرد …گفتم تو از کجا دیدی ؟ گفت من تو ماشین بودم ..چه حرفایی میزد این امیر بعضی وقتا گفتم خودت داری میگی زنش بود..اون فرق می کنه..خورد تو حالش ناراحت شد..گفت الهام از من خوشت نمیاد ؟ واااای داشت گیر میداد ..خیلی این سوال رو می پرسید فکر می کنم خودشم جوابشو می دونست اما نمیدونم چرا هی از من می پرسید بحثو عوض کردم و گفتم نگفتی فرهاد از کجا فهمید ؟ خندید و گفت چه می دونم..حتما بچه ها من و تو رو با هم دیدن و خبرش رسیده به فرهاد…آخه محمد همونی که تو شرکت با ما همکاره هم دوسته منه هم دوسته فرهاد..شایدم اون گفته..می دونه من با دوست سابقه فرهاد دوست شدم از هر گوری فهمیده مهم نیست مهم اینه که فهمیده مگه نه ؟ با سر گفتم آره…مسیرمون رسید به یه کوچه نسبتا خلوت ..چند نفر تو کوچه بودن اما فاصله اشون از ما زیاد بود…دوباره از فرصت استفاده کرد و بازومو گرفت این دفعه عصبی تر گفتم امیر نکن..از این کارا تو خیابون خوشم نمیاد بلند گفت واااااااااااااای مردم از دست تو …گفتم هووووو یوااااش چه خبرته..خندید و گفت چه بی ادبم نه ؟ خودش خندید ولی من اصلا حوصلشو نداشتم ..انگار حالا که فرهاد فهمیده بود و حالش گرفته شده بود دیگه احتیاجی به امیر نداشتم..اصلا نمی تونستم بهش ابراز علاقه کنم ..بعضی وقتا امیر اینقدر خوب می شد که دلم نمیامد اذیتش کنم..مثلا کتابایی که می خواستم و واسم می خرید…اگه جایی می خواستم برم تنهایی و مسیر دوربود هر جوری بود منو می رسوند وقتی می فهمید حال ندارم و مریضم شصتاد دفعه زنگ می زد بهم و حالمو می پرسید.. خوب بود اما این کرم ریختناش حرصمو در می آورد..چون قلبا دوسش نداشتم دلم نمی خواست بهم دست بزنه..خودشم فهمیده بود دوست ندارم دست درازی کنه و هی می گفت تو با فرهادم اینجوری بودی ؟ بیچاره فرهاد چی کشیده از دستت..هر چی من بیشتر دستشو پس می زدم بیشتر حریص می شد..یه روز عصر بود که کلاس داشتم ولی استادمون نیومده بود و منم از خدا خواسته راه افتادم برم خونه..دیگه تو فصل زمستون بودیم فکر کنم یه یکی دو ماهی از دوستیمون گذشته بود ..داشتم می رفتم خونه یهو یادم افتاد امیر نمی دونه من کلاسم کنسل شده و ممکنه بیاد دنبالم و الکی علاف شه یه اس ام اس واسش فرستادم و گفتم من دارم میرم خونه..عصر نیا دنبالم..چند ثانیه بعد زنگ زد و گفت الهام نرو خونه..بیا شرکت ما من یه مشکلی دارم..گفتم چرا ؟ مشکلت چیه ؟ گفت یه فکس انگلیسی داریم از یه شرکت طرف قرارداد نمی فهمیم چی نوشته ..میای اینجا ببینی چیه ؟ گفتم شما چه جوری شرکت راه انداختین آخه ..گفت یه چیزایی سرمون میشه ولی در کل نمی فهمیم موضوش چیه ..جونه امیر بیا دیگه…دو دل بودم دلم نمی خواست برم اینقدر امیر التماس کرد که گفتم حالا یه قدمه خیر هم من واسش بردارم این بیچاره هر چی باشه خیلی وقتا کارای منو انجام داده..گفتم باشه میام الان ..آدرسو بده..آدرسو داد دیدم یه کمی دوره تنبلیم داشت وول وول می خورد ولی گفتم بی خیال برم لااقل یکی از کارشو جبران کرده باشم..یه ماشین گرفتمو راه افتادم ..وقتی رسیدم جلوی شرکت دیدم امیر داره از پنجره طبقه دوم منو نگاه می کنه..تا کمر آویزون شده بود گفتم نیفتی پخش شی..خندید و گفت بدو بیا بالا..رفتم بالا هر طبقه تک واحدی بود که در چوبی خوشگل بود که تا پله آخر رو رفتم بالا امیر درو باز کرد و گفت خوش اومدی..گفتم مرسی ..رفتم تو اینقدر گرم بود که دلم می خواست بگیرم بخوابم..تو اون هوای سرد بیرون گرمای اونجا خیلی می چسبید با اینکه گرم بود بازم سویشرتم و در نیاوردم مثل اسکیمو ها همونجوری با اون سویشرتم نشستم کنار بخاری که تو اتاق بود..خودشم رفت تو آشپزخونه و چند دقیقه بعد با یه سینی اومد ..چایی ریخته بود..گفتم بیا بشین دخترم ببینم قصد ازدواج داری..بلند خندید صداش پیچید تو اتاق..کلا صداش بلند بود تازه یادم افتاده بود چرا کسی غیر از امیر اونجا نیست سمت راستم پشت میزهای کامپیوترشون یه در بود که باز بود مثل یه اتاق فکر کردم حتما اونجان چیزی نپرسیدم..یه چند دقیقه نگام کرد بدم اومد از طرز نگاهاش..خودشم فهمید و مثلا خواست جو رو عوض کنه گفت قهوه هم بودا می خوای اگه چایی نمی خوری قهوه بیارم ؟ گفتم نه بابا ..قهوه چیه..من چایی رو از همه چی بیشتر دوست دارم ..لبخند زد و باز اون شکلی نگام کرد گفتم خب کو این فکس ؟ بده ببینم اصلا من غیر از هلو و هاواریو اولش چیزی می فهمم یا نه ؟ بلند شد و گفت دنبالم بیا رفت سمت همون اتاقی که درش باز بود..منم بلند شدم و دنبالش راه افتادم تعجب کردم اصلا کسی اونجا نبود فقط امیر تو شرکت بود..خوشم نیومد اینو بهم نگفته بود بعدش به خودم گفتم خب مگه تو پرسیده بودی که اون نگفت..هیچی نگفتم ..رفت پشت یه میزی که اونجا بود نشست و یه کاغذ از تو کشو در آورد و بهم گفت بیا ببین…رفتم کنارش ایستادم و کاغذو گرفتم ااااااااوه چه کلمه های خفنی..اصلا بعضیاشو نمی تونستم بخوونم..خنده ام گرفت..گفت چیه ؟ جوک نوشته ؟ گفتم بابا تو زیادی رو من حساب کردی…من اصلا از بعضی چیزاش سر در نمیارم صندلیشو جا به جا کرد و گفت منو بگو که می خواستم بهت بگم تو جوابه فکسو بدی گفتم ببخشیدا من تازه ساله اولم.. این فکسی که من می بینم فقط استادم ازش سر درمیاره..کاغذو از دستم کشید و گفت ولش بابا..میدم مرتضی (داداشش ) یه کاریش می کنه …آبرومونو بردی دختر..خندیدم هیچی نگفتم..یهو چشمش خورد به لباسام یه نگاه طولی بهم انداخت و گفت نگاه کن..نگاه کن..تو می خوای بری سیبری ؟ ..یه نگاه به خودم انداختم و فهمیدم منظورش اینه که سویشرتمو دربیارم و با مانتو باشم گفتم اینجوری راحترم ..تازه زودم میخوام برم..اینو گفتم و از کنارش رد شدم برم پشت پنجره ای که پشت سر امیر بود..گوشه آستینمو گرفت و محکم کشیدش پرت شدم تو بغلش..گفتم نکن دیوونه..ول کن آستینمو کندیش…گفت بذار دربیارمش..گفتم چه گیری دادی به این تو..ولم کن خودم درش میارم..گفت دربیاریاااا من اینجوری راحت نیستم..انگار غریبه ایم با هم..تو دلم گفتم خب غریبه ایم دیگه…واسه اینکه ولم کنه خودمو به زور کشیدم بیرون از بغلش چه زوری هم داشت ، داشت لهم می کرد خودم سویشرتو درآوردم می خواستم بذارمش رو میز جلوی امیرکه گفت بدش من…دادم بهش..گرفتش تو بغلشو گفت واااااای بوی الهامو میده..حالت چشماش داشت عوض میشد ..منم داشت حرصم می گرفت..رفتم جلوی پنجره و یاد چاییم افتادم واسه اینکه امیر از اون حالت دربیاد گفتم چاییم یخ کرد..خدا خفت کنه امیر…برگشتم و اومدم کنارش سویشرتمو ازش بگیرم خوشم نمیاد از کارش ..احساس می کردم منو بغل کرده چه تعصبی داشتم رو سویشرتم!! گوشه اشو گرفتمو یه کمی از تو بین دستاش کشیدمش بیرون گفت نکن ..چی کارداری به این..خودت که نمیای بغلم..بذار اینو بغل کنم..گفتم بدش سردم شد…یه کمی دستاشو شل کرد نصفشو کشیدم بیرون ..که یهو اون قسمتی که تو دستش بود و کشید منم رفتم جلو..یه دستشو گذاشت پشت کمرمو و گفت الهام میذاری بوست کنم ؟ گفتم امیر لطفا جنبه داشته باش…هر کاری کردم دستشو از پشت کمرم بکشم کنار نمی شد..زورش خیلی از من بیشتر بود..آستینه سویشرتو ول کردم که از شر اونم خلاص شم اما اون تازه وضعیتش بهتر شده بود سویشرتو انداخت رو میزو منو دو دستی کشید تو بغلش…دیگه واقعا عصبانی شده بودم ..اونم حشری شده بود هر چی من خودمو عقب می کشیدم اون بیشتر داغ می کرد و زورش بیشتر می شد..داشت گریه ام می گرفت..زورم اصلا بهش نمی رسید..گفتم کاش یه چند سال زودتر می رفتم باشگاه الان از پنجره می انداختمش پایین صدام بلند شد و گفتم ولم کن…خوشم نمیاد از کارای اجباری ..اصلا جوابمو نمی داد انگار کر شده بود..اولش هی حالت امری بهش می گفتم ولم کن..برو کنار..نکن..یواش یواش دیدم نمیشه ..به التماس افتادم..تروخدا نکن…امیر تروخدا برو کنار..مگه می شنید..کرشده بود تکیه امو داد به میز و خودش بلند شد و ایستاد رو به روم..تکیه ام به میز بود نمی تونستم برم عقبتر همونجوری ثابت ایستاده بودم سرشو آورد جلو..صورتمو بردم عقب و با قیافه اخمو که فکر کنم خیلی هم حالت عصبانیت تو صورتم معلوم بود گفتم خیلی بی جنبه ای ..تو هم انگار دوسته همون فرهاده بی جنبه هستی ..انگار یه کمی حرفم توش اثر کرد ..سست شد اما بازم ولم نکرده بود هنوز دستامو گرفته بود تو دستش که مانع حرکت و وول خوردنه من بشه..دسته راستم و آوردم بالا که هولش بدم عقب دستمو با دسته خودش هدایت کرد سمت لباش..یه بوس آروم رو پشت دستم زد و چشماش به خماری می زد..گرمم شده بود از بس تقلا کرده بود..صورتم عرق کرده بود..بدنم خیلی داغ شده بود با اون لباسایی که تنم بود داشتم خفه می شدم..زبونش و کشید رو دستام و گفت من که نمی خوام بخورمت…فقط یه لبه ..مگه ما با هم دوست نیستیم ؟ مگه تو منو دوست نداری ؟ خسته شدم از بس تکون خورده بودم دستمو به زور کشیدم عقب اینقدر محکم کشیدم عقب که خورد به کیسی که سمت راستم پشت آرنجم بود..یه صدایی داد که خودمم شیش متر رفتم هوا..آرنجم درد گرفت گفت آآآآآآآای دستم..ولم کن دیگه امیر..اااااااااه تقصیره منه که اومدم و به حرفت گوش دادم.. رفت عقب و خودشو مرتب کرد دستمو گرفت وگفت ببینم چی شد..گفتم لازم نکرد ه برو کنار دیگه میخوام برم..چشمم خورد به صورتش عرق کرده بود..گردنش و گوشاش قرمز شده بود نذاشتم بهم نزدیک شه سویشرتمو برداشتم و راه افتادم برم اومد دنبالمو مثلا می خواست از دلم دربیاره گفت بذار بیام برسونمت …هوا سرده گفتم برو بابا ..اون همه التماس کردم ولم کن گوش نمیده حالا می خواد منو برسونه که چی ؟ هوا سرده..داشت حرف می زد که من در رو بازکردم و رفتم بیرون..اومد تو پله ها دنبالم و گفت ناراحت شدی از دستم ؟ نگاش نمی کردم سرم پایین بود گفتم نه …خیلی هم خوشحالم !!!! تو رو هم شناختم .. ادامه دارد ……

قسمت پنجم : دوست یا سیریش بدو بدو از پله ها رفتم پایین می دونستم تو شرکت کسی نیست اونم درو پیکر اونجا رو قفل نکرده نمی تونه زیاد دنبالم بدو حدسم درست بود چون تا پایین جلوی در تونست باهام بیاد و هی داشت کارشو توجیه می کرد که مثلا از دلم دربیاره منم دیگه جوابی بهش ندادم ماشین گرفتم از سر خیابون و رفتم خونه حالم خیلی گرفته شده بود راننده هم هی زرت و زرت سوال می پرسید و از دوره و زمونه شکایت می کرد می خواستم بگم من خودم از تو بدترم بابا..رفتم خونه حوصله هیچ کس رو نداشتم از شانسم خالمم اومده بود با بچه هاش خودمو عادی نشون دادمو سلام علیک کردم باهاش فکر کرد خسته ام …می خواستم برم تو اتاقم حبس کنم خودمو که چشمم خورد به نی نی خوشگلش که ۶ ماهش بود …دلم نیومد بوسش نکنم و برم..وقتی بغلش کردم اصلا یادم رفت چم بود و چی شده بود همه حواسم رفته بهش…یه ساعتی با اون خوشگله سرگرم بودم تا یه کمی به خاطر خنده ها و نمکاش حالم سر جاش اومده بود..دلم می خواست به الهه بگم ولی می ترسیدم آخه خودم به حرفش گوش نداده بودم تقصیره خودم بود…روم نمی شد چیزی بگم بازم به حرفش گوش نکرده بودم …خود الهه خونه نبود من فرصت داشتم فکر کنم ..خالم یواش یواش رفت و منم هر چی فکر کردم دیدم بگم بهش بهتره…وقتی که اومد خونه چشمم خورد بهش نظرم عوض شد دوباره گفتم ولش کن حالا بعدا میگم.. داشتیم شام می خوردیم من گوشیم هر جا بودم همرام بود عادت کرده بودم همیشه باهام باشه..شایدم چون مواردی توش بود !!!! سر شام بودیم که صدای زنگ گوشیم بلند شد …نگاه به شماره اش کردم دیدم نوشته ” آرزو ” اسم امیرو داده بودم آرزو …دلم می خواست جواب ندم ولی نمی شد چون هم مامانم بود هم بابام…گفتم بله ؟ با اون ولوم بالاش که همین جوری رو ۱۰۰ بود داشت حالا بلندترم حرف می زد ..فکر کنم صدای من ضعیف می رفت اون طرف اونم جوگیر شده بود خودشم بلند حرف می زد..حالا فکر کنید یه اتاق ساکت که فقط یه کمی صدای تلویزیون میاد و قاشق چنگال…همه دارن غذا می خورن و حواسشون یهو رفت طرف من…امیر از اون ور بلند داد می زد سلام الهام…خوبی ؟ زنگ زدم بازم ازت عذرخواهی کنم..وااااااااای می تونستم حدس بزنم صداشو همسایه بغلی هم می شنید…گفتم سلام …آرومتر صحبت کن کر شدم..از پشت میز بلند شدم برم نزدیک تلویزیون که صدای امیر کمتر بشه..ولی بدتر این بود که خودمم نمی تونستم جوابه حرفاش رو بدم یه کمی قدم زدم تو اتاق و دیدم واقعا نمی تونم عادی صحبت کنم و جوری نشون بدم که مثلا دختره…داشت ضایع میشد..رفتم سمت اتاق خودم ولی خب این کارمم باعث شد بیشتر مامان و بابام مشکوک بشن بهم چون کاملا تابلو بود که طرفم کسی هست که من اصلا نمی تونم راحت باهاش صحبت کنم…با دوستای دخترم از بس پشت تلفن می خندیدیم و تو سر و کله هم می زدیم وقتی با یه پسر حرف می زدم قشنگ معلوم می شد…رفتم تو اتاقم و در رو بستم و آهسته گفتم مگه بهت نگفتم اول یه اس ام اس واسم بفرست بعد بهم زنگ بزن…بعدشم تو نمی دونی این ساعت من ممکنه نتونم خوب صحبت کنم..تازه چرا اینقدر بلند حرف می زنی …صدات شنیده می شد قشنگ ..باز بلند صداش میومد ببخشید من صداتو خوب ندارم..حالا که چیزی نشده ..الهام از دست من که ناراحت نیستی ؟!! من خودمم نفهمیدم چرا اونجوری شد..امیر داشت یه ریز حرف می زد منم عجله داشتم و زود می خواستم برم بیرون که گندش درنیاد..دراتاقم یهو باز شد قلبم ریخت..برگشتم دیدم الهه است …با اشاره می گفت زود باش بیا…دیوونه چرا اومدی تو اتاقت..دستمو گذاشتم رو گوشی و گفتم این امیره ول نمی کنه…سریع اومد طرفمو گفت بده من گوشی رو…بادو دلی دادم بهش و گفت سلام امیر آقا ..الهام الان نمیتونه صحبت کنه..بعدا تماس بگیرید لطفا…خیلی ممنون..ممنون..خدافظ..قطش کرد..منم خشک شده بودم داشتم نگاش می کردم ..بابا از تو اتاق گفت بچه ها…شامتون سرد شد…گوشی رو خاموش کرد و گفت عادی باشیا..گفتم باشه دوتایی رفتیم سر شام..بابا که عادی داشت شامشومی خورد و اگرم چیزی بود می تونستیم حلش کنیم ..اما من خوب معنی نگاه مامان رو می فهمیدم ..با چشماش می پرسید کی بود که یهو دو تایی غیبتون زد ؟ الهه هم فهمید مامان داره چپ چپ نگامون میکنه..خدایی مامان خیلی زرنگ بود اصلا نمی شد پیچوندش..هر چند ما با مهارت این کار و چند بار کرده بودیم..اما بازم به نسبته مامانای دیگه زرنگتر بود..من که اصلا نفهمیدم چی خوردم الهه داشت ماستمالی می کرد ..گفت من گوشیموخاموش کرده بودم مژگان دوستم نتونه باهام تماس بگیره یه تحقیق داشت منم نمی تونستم بگم نه موندم تو رودرواسی بهش گفته بودم فردا میام خونتون..حالا دیده گوشیم خاموشه زنگ زده به الهام سرو گوش آب بده…الهامم داشت سوتی میداد آخه من باهاش هماهنگ نکرده بودم.. بابام که کاملا قانع شد..بعد شام داشتیم ظرفها رو جمع می کردیم نوبته الهه بود ظرفها رو بشوره..منم مثل بچه ها که می چسبن به مامانشون وایساده بودم کنارش ..مامان داشت واسه بابا چایی می ریخت..اومد کنارمونو گفت بچه ها یه وقت به همکلاسیای پسرتون شماره تلفن ندیدا…الهام خانوم باشه ؟ گفتم وااا واسه چی باید شماره بدم ؟ شونه هاشو انداخت بالا و گفت نمی دونم…صدای پسر از تو گوشیت میومد من کنارت نشسته بودم می شنیدم پسره…به جای من الهه گفت مامان خانوم اشتباه شده..دختر بود..من نمی ذارم الهام شمارشو به کسی بده..خیالت راحت باشه..مامان یه ذره چپ چپ نگامون کرد و رفت ..تا مامان رفت گفتم الهه…حالا چی کار کنیم..مامان مشکوک شده..گفت برو بابا..اونجوری که تو حرف زدی آبرومون رفت..من قشنگ می شنیدم امیر داره چی میگه..مطمئن باش مامان شنیده پشت خط پسر بوده الانم اگه چیزی نمیگه میدونه ما با هم همدستیم منتظره سر فرصت مچتو بگیره..به امیر بگو فعلا نه زنگ بزنه نه اس ام اس بده..گفتم آخه گوش نمیده..قبلا بهش گفته بود این ساعت شب من یا پیش مامانم اینام یا سر شامیم..قبلش یه اس ام اس بده..دیدی که باز زنگ می زنه یهو..گفت بی خود..ایندفعه زنگ بزنه دیگه هیچ خالی نمیشه بستا..خودت یه کاریش بکن..دیگه گوشی رو روشن نکردیم تا صبح…قضیه اون روز عصر رو هم به الهه نگفتم با اون کاری هم که امیر کرد دیگه ترسیدم چیزی بگم..بی خیال شدم فعلا.. ساعت ۶ از خواب بیدار شدم..یه کلاس ساعت ۷ داشتم .. جونم درمیامد صبح که می خواستم بیدار شم مامان و بابام داشتن صبحونه می خوردن ..بابام می خواست بره سرکار الهه هم خواب بود..گفتم خوش به حالش کاش منم کلاسام عصر بود همش..سریع لباس پوشیدم و راه افتادم…یه کمی دیر شده بود اصلا نمی شد حتی چهار قدم پیاده رفت..تند تند رفتم سرکوچه که تو مسیر اصلی وایسم و ماشین بگیرم ..که ماشین امیرو دیدم پیچید جلوم سر کوچه و مثلا می خواست صدام نکنه بوق می زد..گفتم نگاه این دیوونه کم مونده از دم خونه منو سوار کنه..بهش اشاره کردم بره عقب اینجا نمی تونم سوار شم..داشت دنبالم میامد ..خیلی جای ضایعی بود نگران بودم کسی جلوم سبز شه یهو..هرچی هم به امیر اشاره می کردم نیاد انگار با دیوار بودم هی بوق میزد و اشاره میکرد سوارشم..داشت تابلوم می کرد دیدم این حرف حالیش نمیشه رفتم سر خیابون وایسادم و اولین ماشینی که نگه داشت سوار شدم ..امیر شوکه شده بود..چند متری رفتیم که اومد نزدیکه تاکسی که من توش بودم و گفت بیا پایین من برسونمت..راننده از تو آینه نگام کرد یه یارو هم نشسته بود بغل دستم یه خورده منو نگاه می کرد یه خورده امیر دیوونه رو..نمی تونستم حرف بزنم امیرم هی داد میزد..الهااااااااام بیا پایین …من اومدم برسونمت …زود باش..آقا بی زحمت بزن بغل..راننده گفت مزاحمت شده ؟ ترسیدم بگم آره درد سر بشه..اگرم می گفتم نه می گفت پس مریضی سوار ماشینه من شدی قاطی کرده بودم گفتم اگه ممکنه نگه دارید..چشاش چهار تا شده بود نگام کرد و آروم زد کنار..رفتم طرفه ماشین امیر دیدم تا سوار نشم همین جوری می خواد آبروریزی کنه ..در رو باز کردم و سوار شدم..انگار نه انگار اونجوری ضایع بازی درآورده گفت سلام..صبح بخیر…دختر تو منو به این گندگی ندیدی ؟ چرا رفتی تاکسی گرفتی ؟ از حرص می خواستم جیغ بزنم..گفت آآآآآخه من چی بگم به تو ؟؟؟؟ تو چرا اومدی سر کوچه دنبالم ؟ می دونی الان بابام می خواد بره سرکار از خونه میاد بیرون ؟ …امیر تو چرا اینجوری می کنی ؟ اون از افتضاحه دیشبت اینم از الانت…گفت راستی دیشب چرا خواهرت اونجوری قطع کرد گوشی رو تا صبح هزار بار شمارتو گرفتم خاموش بود…نگران شدم..خواستم به خاطر دیروز معذرت خواهی کنم..هر چی من حرف می زدم امیر باز حرف خودشو می زد و کاری که خودش دوست داشت رو انجام می داد..مثلا بهش گفته بودم تا جلوی دراصلی دانشگاه منو نبر نمی خوام همه خبر بشن..باز اگه من هیچی نمی گفتم تا توی کلاسمون منو با ماشین می برد!!! هیچی نگفتم و رومو برگردوندم طرف خیابون …صبح سردی بود..باد یخی می اومد..اون هی داشت حرف می زد و عذرخواهی می کرد می دونستم همش حرفه باز دوباره یا اونجوری زنگ می زنه یا یهو دیدی می اومد دم خونه ..اصلا ازش بعید نبود..نمی دونم چی تو مخش بود..تو حاله خودم بودم که دستشو گذاشت روی پام و گفت کجاااااااااایی ؟؟؟ اومدم به خودم و پامو جابه جا کردم که مثلا می خوام این پامو بندازم رو اون پام مجبور شد دستشو برداره گفتم همین جام…زیاد نری جلو امیر…نرسیده به دراصلی نگه دار..گفت باشه…دستشو گذاشت روی دستم که رو کیفم بود گفت وااای چقدر دستت سرده..بذار گرمش کنم..گفتم نمی خواد ممنون..بهش برخورد دستمو کشیدم کنار گفت الهام چرا تو اینجوری هستی با من ؟ من نمی فهمم چرا این دوست دختره من باید اینجوری باشه ؟!!! خدا رو شکر رسیده بودیم..یادمه عصر اون روز قرار بود با بچه های همون اکیپ بریم گردش..۶ نفر شده بودیم ..سعیده مریض بود و سرما خورده بود اون روز نیومده بود دانشگاه ..خودمون قرار گذاشته بودیم بریم بیرون…به امیر گفتم راستی عصر نیا دنبالم با بچه ها می خوایم بریم بیرون..اخم کرد و گفت بچه ها همون دوستات رو میگی ؟ کجا می خواید برید ؟ گفتم آره دیگه…میریم…. !!! (جای با صفایی بود ولی زمستونا یه کمی یخبندون می شد اما در کل خوب بود و خوش می گذشت ) گفت بیخود !!!! من اصلا حال نمی کنم با اون چهار تا کله پوک برید بیرون…مخصوصا اون محسن خیلی بچه پررو ..اااه اااه..من که چشام رفته بود تو مغزم…گفتم یعنی چی اونوقت ؟ گفت یعنی من اجازه نمیدم بری !!! خنده ام گرفت..زدم زیر خنده ..گفتم امیر چرا چرت و پرت میگی ؟ اجازه چیه ؟ ما اولا که خیلی با هم رابطمون خوبه دوما زیاد بیرون میریم..سوما همشون بچه های خوبین هم دخترا هم پسرا..گفت به هر حال من دوست ندارم بری..عصر میام دنبالت…منم جدی شدم گفتم یعنی من باید ازت اجازه بگیرم ؟ گفت اجازه که نه..ولی اگه من گفتم فلان جا نرو تو هم گوش کن..گفتم چرا باید اینکارو بکنم ؟ رسیدیم نزدیک دانشگاه دوباره گفتم خوبه …خوبه مرسی ..نرو جلوتر..زد کنار و گفت می خوای بری باهاشون ؟ گفتم خب معلومه…چند دقیقه بهم زل زد و گفت باشه برو ..ولی منم میام..واااااااای خدایا این عجب سیریشی بود..گفتم تو واسه چی می خوای بیای ؟ حالا بعدا صحبت می کنیم بعد از کلاس بهت زنگ می زنم الان خیلی دیرم شده..در رو باز کردم که برم پایین صداشو می شنیدم هر کاری می خوای بکن..یادت باشه منم عصر میاماااا…خدافظ…دیرم شده بود گفتم ولش کن بعد جوابشو میدم..نمی خواستم کسی بفهمه من با امیر دوستم ..همه می گفتن خدا رو شکر فرهاد و شناختی حالا اگه می فهمیدن من با دوستش دوست شدم می گفتن عجب خریه این…راستم می گفتن …دوست نداشتم کسی بفهمه باید امیرو راضی می کردم نیاد باهامون.. ادامه دارد……

قسمت اول : نترس ! … اتاق خواب بزرگ و رویایی غرق در سکوت شبانه بود آباژور شیکی با نور سفید و ملایم اتاق رو مهتابی کرده بود …پنجره های اتاق رو به باغ بزرگ و سرسبز خونه باز بودند و نسیم ملایمی پرده حریر و سفیده اتاق رو حرکت می داد ..از بیرون هیچ صدایی به گوش نمی رسید چون این خونه ویلایی و بزرگ تو یه منطقه سرسبز و خوش آب و هوای خارج از شهر بود که شاید کل خونه های اطراف به ۱۰-۱۲ تا بیشتر نمی رسید اونم با فاصله های زیاد و چند صد متری …شهاب توی تخت قشنگ و چوبی رنگ دو نفره دراز کشیده بود و با چشهایی که از زور شهوت باز نمی شد زل زده بود به آیدا …آیدا همون دختره خوشگلی که خیلیا آرزو داشتن یه نسبت خیلی خیلی کوچیکی باهاش داشته باشن ..اون قصه دختر خوشگله یکی یه دونه با خانواده مرفه …دختری که خوشگلیش منحصر به فرده …خدا واسه خلقتش سنگه تموم گذاشته و زیبایی رو در حدش تموم کرده …این قصه واسه آیدا واقعیت بود..چون آیدا واقعا تک بود…چشمهای درشت و عسلی با ابروهای نازک و بلند که قشنگی صورتش رو دو برابر کرده بود…صورت گرد و سفیدش..وموهای لخت و بلندش که تازگیا به خواسته شهاب هایلات شده بود…خوش هیکل و خوشتراش…اندامه کاملا سکسی با سینه های درشت و برجسته…باسن گرد و خوش فرم..پاهای کشیده و خوش تراش…واقعا شهاب یه فرشته رو به عنوان همسر در کنار خودش داشت..شهابم هر چند ظاهر خوبی داشت اما بازم به آیدا نمی رسید…شهابه چشم و ابرو مشکی با موهای تقریبا حالت دارو کمی بلند که از پشت می بستشون ..قد بلند و عضلات قوی و درشت..باز هم در برابر آیدا که صورتش فقط تو قصه ها تعریف شده بود کم دیده می شد..اما از همه نظر با آیدا و سلیقه هاش مطابقت داشت خیلی چیزا داشت که آیدا می خواست…زیبایی…اخلاق..ثروت..اصالت..تحصیلات..شعور..همه وهمه باعث شد تا بعد از مدتی که شهاب و خانواده اش که از دوستای قدیمی خانواده آیدا بودند به خواستگاری آیدا می رن همه چیز مطابقه میلشون پیش بره و آیدا و شهاب رسما زن و شوهر بشن… اون شب شهاب برای اینکه آیدا رو از اون حال و هوا دربیاره از غروب که به خونه برگشته بود آیدا رو برده بود گردش و تفریح…اینقدر گشته بودن که تا روحیه آیدا به حالت اول برگشت و همه چیز رو فراموش کرد..شهاب اونقدر منطقی و پخته بود که بتونه آیدای حساس و نازپروده رو به خوبی کنترل کنه…هر چند گاهی از حرفهای عجیب و غریب آیدا شوکه می شد اما خودشو کنترل می کرد و به اون حق میداد..چون از صبح تا غروب توی خونه به اون بزرگی تنها بود..طبیعی بود که دچار فکرو خیالهای عجیب بشه…حالا شهاب منتظرآیدا بود تا دوباره بدنه سکسی و شهوت انگیره آیدا رو در آغوش بگیره…چند شبی بود که به خاطر اختلافاته خیلی کوچیکی که با آیدا داشتن سکس نکرده بودن..شهاب میزان شهوت رو تو تنش حس می کرد ..اینقدرزیاد که تمام تنش داغ کرده بود…بی صبرانه منتظر بود آیدا از جلوی آینه بیاد کنار و بخوابه رو تخت کنارش تا یه شب سکسی دیگه رقم بخوره…آیدا جلوی آینه وایساده بود و موهای خوشرنگش رو شونه می کرد و از توی آینه به شهاب نگاه می کرد که چه جوری با نگاهش داره التماس میکنه که زودبا ش بیا اینجا…لبخندی زد و شونه زدنه موهاش رو بیشترلفت داد..یه لباس خواب نازک و توری تنش بود…بدون شورت و سوتین…سینه هاش و برجستگی نوکشون کاملا دیده می شد…رونهای خوشتراشش از زیر لباسش دیده می شد…شهاب طاقتش تموم شده بود با صدایی که التماس و شهوت توش بود گفت بسه دیگه..بیا اینجا…آیدا دوباره لبخند زد و عمدا موقع گذاشتن شونه روی میز آرایشش یه کمی بیشتر دولا شد..نیمی از باسنش دیده شد..صدای اااااااه گفتنه شهابو که شنید لذت برد..همیشه دوست داشت شهاب رو تا این حد حشری کنه بعد بره کنارش…از اینکه شهاب بهش التماس می کرد و ازش میخواست بیاد بغلش لذت می برد…سلانه سلانه راه افتاد طرفه شهاب که دیگه کم مونده بود خودش بپره روی آیدا…شهاب پتو رو از روش کنار زد فقط یه شورت پاش بود که معلوم بود حسابی شق کرده..آیدا با خنده و عشوه گفت واااای چی کار کردی با خودت…پسر بد..شهاب به جای جواب فقط صدای نفسهای بلندش شنیده می شد..آیدا نزدیک تخت شد حالا فقط چند قدم با شهاب فاصله داشت جوری که اگه شهاب دستشو دراز می کرد می تونست بدنه آیدا رو لمس کنه…دستاشو گذاشت روی سینه ها شو آروم شروع به مالیدنشون کرد…بعد برگشت و پشتشو کرد به شهاب آروم ازگوشه لباس خوابش گرفت و آهسته آهسته کشیدش بالا و دولا شد..اینقدر که باسنش دیده بشه…پایین لباسش رو انداخت روی گودی کمرشو با دستاش دو طرفه باسنش رو گرفت و بازشون کرد…کسش دیده می شد..شهاب دیگه نتونست تحمل کنه نالید..آیدااااااا دیوونم کردی بیا دیگه…آیدا هر چی بیشتر شهابو شهوتی میکرد بیشتر لذت می برد…از پایین تخت رد شد و رفت سر جای خودش..حالت چهار دست و پا رفت روی تخت و به شهاب نزدیک شد..شهاب تمام این مدت دستش روی کیرش بود و آروم می مالیدش…چشماش نیمه باز بود…نفسهای تندش باعث میشد سینه اش به شدت بالا و پایین بره….آیدا با همون حالت رفت طرفشو خم شد روی کیرش…با زبونش از روی شورت کشید روی کیر داغه شهاب که به مرز انفجار رسیده بود…شهاب دیگه داشت دردش می گرفت…انگار داشت از زور لذت خفه می شد…دستشو دراز کرد و کشید روی موهای قشنگه آیدا …یه دسته از موهاشو گرفت تو مشتش و آروم هدایتش کرد به سمت بالا..می ترسید با این زبون گرمه آیدا فورا ارضا شه…آیدا فهمید که شهاب از چی نگرانه..بلند شد و صورتشو برد سمت لبهای شهاب…لباشون بهم نزدیک شد و اونی که طاقت نداشت این فاصله رو تحمل کنه شهاب بود که سریع لبهای قلوه ای آیدا رو بلعید…چشماش رو بسته بود لبهای آیدا رو با قدرت می مکید دسته راستش رو می کشید روی کمر آیدا …آیدا انگار قلقکش میامد همونجور که دولا شده بود روی شهاب خودشو تاب می داد به سمت چپ و راست…دو تا دستای شهاب رفت روی کمر آیدا و شروع به مالیدن کمر و کونه آیدا کرد…صدای اوومممم..اوووممم شهاب پیچیده بود توی اتاق..چشمش خورد به سینه های درشت آیدا که از بالای لباس خوابش کاملا دیده می شد..وقتی اون نوکهای قهوه ای و برجسته اشون رو دید از ادامه لب گرفتنش گذشت…سرشو دولا کرد تو سینه آیدا..با دستاش آیدا رو هدایت کرد تا به پشت دراز بکشه بعدم خودش نصفه وزنش رو انداخت روی دستاش که دو طرف بازوهای آیدا بود نصفه دیگه اش هم روی بدنه جذابه آیدا…سرشو از روی لباس خواب گذاشت روی سینه های آیدا و صورتشو فشار می داد به سینه هاش..آیدا که تا الان خوب تونسته بود شهاب رو از شدت شهوت به دیوونگی بکشه حالا خودشم دست کمی ازاون نداشت..با چشمای خمارش حرکات شهاب رو نگاه میکرد و دستاش رو فشارمیداد روی کونه شهاب…شهاب دیوونه سینه های آیدا بود…سفید و درشت..سفت و سربالا..لباس آیدا با تمام نازکیش بازم مزاحمه کار شهاب بود..شهاب ازیقه لباس آیدا گرفت و محکم کشید که تا بالای نافش جر خورد…آیدا سرشو بلند کرد و با صدای لوس و شهوتی گفت شهااااااب ..چرا پاره اش کردی…من اینو دوست داشتم…شهاب یه بوس عمیق به لبهای آیدا زد و گفت آآآآآخ..کشتی منو امشب…خوشگلترشو واست می خرم…دوباره لبش تو لبه آیدا قفل شد و آیدا با اینکه بازم اعتراض داشت اما این لبهای شهاب نمی ذاشت چیزی بگه…شهاب لباش رو به سمت گردنه ظریف آیدا برد و بوسهای داغش رو شروع کرد…تمام گردنه آیدا رو بوسید و لیس زد.. خواست بره سمت گوشهاش که آیدا خنده آرومی کرد و گفت اونجا نه…مید ونی که..شهاب دیگه تو حالی نبود که واسش قلقلکی بودن آیدا مهم باشه ..آیدا خودش شهابو اینجوری حشری کرده بود…خودش دیوونه اش کرده بود پس باید تحمل می کرد..شهاب زبوشو برد روی لاله گوشه آیدا و شروع کرد لیسهای کوچیک زدن آیدا زیرش وول می خورد و با خنده می گفت نه…شهاب بسه..اونجا نه…آآآآآآآآاای..شهاب بیشتر لذت می برد و خودشو از کمر به پایین آروم می زد روی آیدا..انگاراز برخورد کیرش با شکم آیدا لذت می برد…از برخورد سینه های سفت و مردونه اش با سینه های خوردنی آیدا همه بدنش مور مور می شد..طاقت نیورد از گردن و گوشهای آیدا رد شد و اومد روی سینه هاش..چند ثانیه نگاشون کرد و بعد طبق عادتش اول اطراف هاله قهوه ای رنگو بوسید و مکید..سینه های آیدا یه کمی سرخ شد..شهاب نوکشونو برد توی دهنشو محکم می مکید…صدای ناله های آیدا بلند تر شد..دستشو برده بود توی موهای شهابو می گفت آآآآآآآآای شهاب ….کندیشون….شهاب سعی کرد مهربونتر بشه..با زبونش با نوکه سینه های آیدا ور می رفت و حرکتشون می داد…دست راستشو برد روی سینه سمت راستی آیدا و می مالیدش…دیگه طاقت نداشت حس می کرد الانه که آبش بیاد…اما نمی تونست از سینه های آیدا دست بکشه..اینقدر خوردشون که هردو سینه آیدا سرخ شده بود..لباسو از تن آیدا کشید بیرون و انداختش پایینه تخت..حال بهتر می تونست کارشو بکنه..دستشو برد سمت کس آیدا که داغ و خیس بود…انگشتش رو کشید روی چاک کسش و یه کمی فشارش داد..آیدا هم مثل شهاب دیوونه شده بود…صدای ناله هاش بلندتر از ناله های شهاب شده بود…شهاب از دیدنه صورت حشری آیدا لذت برد و دوباره با دستش با کس آیدا ور رفت و می مالیدش…اینقدراین کارو کرد تا آیدا به التماس افتاد …بسه دیگه شهااااب …فرو کن…طاقت ندارم..اما شهاب نمی خواست به این راحتی همه چیز تموم شه..دلش میخواست این لذت رو حالا حالا ها نگه داره…پاهای آیدا رو باز کرد وسرشو خم کرد روی کس آیدا…بوی عطرش رو میداد..انگار به اونجا هم عطرزده بود…با زبونش کشید روی بالای کس آیدا…زبونش رو روی کسش نمیبرد فقط اطرافش می کشید و بازی می کرد..آیدا پاهاش رو به دو طرف صورت شهاب فشار می داد و می گفت محمکتر…یه کمه دیگه برو پایین..شهاب می خواست ادامه بده اما خودشم داشت می ترکید…چند بار زبونشو روی کس آیدا کشید و وقتی مطمئن شد آیدا به آخرین حد لذت نزدیک شده بلند شد و روی زانو ایستا د و شورتش رو کشید پایینو از پاهاش درآورد…کیرشو گرفت توی دستشو نگاهش کرد..کلفت و داغ..اونقدر سرش قرمز شده بود که انگار داره آتیش میگیره…رفت سمت آیدا و کیرشو گرفت طرفش که یعنی واسم ساک بزن…آیدا همونجوری که دراز کشیده بود گفت بیا جلوتر..بذارش تو دهنم…شهاب رفت جلوی صورت آیدا و کیرشو گذاشت جلوی دهن آیدا..لبهای آیدا دور کیره شهاب حلقه شدو تند تند عقب جلو می شد…شهاب احساس می کرد درد کیرش دو برابر شده اما بازم لذت می برد…خودشم عقب جلو می شد…نفسهاش بلند شده بود و صورتش به قرمزی می زد…زبونه نرم آیدا دورکیر شهاب می چرخید..داشت ارضا می شد..کیرشو کشید بیرون و برگشت بین پاهای آیدا …کیرشو گذاشت جلوی کس آیدا و یه کمی مالید روش تا مرطوب شه و بعد فشار داد..همزمان صدای آآخ گفتنه آیدا هم اومد..دستاش رو گذاشته بود روی دو تا سینه هاشو می مالیدشون…خودشو بالا و پایین میکرد…شهاب تمام بدنش عرق کرده بود..دستاش رو گذاشته بود روی رونهای آیدا و خودشو عقب می برد و بعد تا آخرین جایی که می شد کیرشو فرو می کرد تو کس آیدا… یهو یه صدایی اومد که هر دو از حرکت ایستادن…آیدا با ترس گفت دیدی شهاب..بازم این صدا…شهاب نمی خواست حسش بپره گفت چیزی نیست عزیزم…حتما بیوتیه…آیدا صورتش نگران شده بود و گفت بیوتی که اینجا خوابیده…ببین…شهاب سرشو چرخوند به سمت راست و دید گربه خوشگل و پشمالوش سر جاش ولو شده …می خواست این بحثو تموم کنه..گفت آیدا اگه الان کارمونو تموم نکنیم من از شق درد میمیرماااا ادامه دارد…..

قسمت دوم : نترس..! آیدا با اینکه حسابی ترسیده بود ولی چیزی نگفت و ساکت شد…شهاب دوباره مشغول تلمبه زدن شد…هنوزم حشری بود..اما آیدا از صورتش معلوم بود دیگه لذتی نمی بره..ترسیده… شهاب به خودش گفت یه کمی که بگذره دوباره به حالت قبلش بر می گرده واسه اینکه زودتر این کارو بکنه عمدا صدای آه و ناله اش رو بلند کرد و محکمتر تلمبه زد تا آیدا حواسش از اون فکرایی که تو سرشه پرت بشه…ولی دوباره اون صدا اومد…آیدا اینبار گفت شهاب این صدای چیه از این خونه لعنتی میاد…شهاب تو حالی نبود که بتونه به حرفای آیدا فکرکنه داشت ارضا می شد و هیچی واسش مهمتر از این نبود تو اون لحظه…با اینکه خیلی مبهم یه صدایی شنیده بود اما به تلمبه زدنش می رسید چند ثانیه بعد سریع کیرشو کشید بیرونو آبش با فشار پاشیده شد روی شکم آیدا…شهاب بی حال و عرق کرده ولو شد پایین پاهای آیدا..آیدا فورا بلند شد و نشست با حالت اخمو و نگران به شهاب گفت این صدای چی بود؟…تو هم شنیدی ؟…به بدنش نگاه کرد و رو به شهاب گفت مگه نگفتم آبتو رو من نریز دوست ندارم….شهااااااااااب…شهاب نمی تونست جواب بده چشماشو بسته بود و تکیه داده بود به پایین تخت…آیدا هنوزم تو صورتش ترس دیده می شد…از جاش بلند شد و رفت از روی میز آرایشش دستمال برداشت و خودشو پاک کرد زیر لبم غر می زد به کار شهاب داشت برمی گشت بشینه کنار شهاب که اینبار صدا خیلی واضحتر از قبل اومد صدا مثله بازو بسته شدنه دریکی از اتاقها بود که چند وقتی بود شنیده می شد…آیدا خیلی می ترسید..حتی روزها هم می گفت این صدا رو می شنوه ..حوالی عصر …شهاب هر چی خونه رو بازرسی کرده بود چیزه مشکوکی ندیده بود..می دونست آیدا دختر خیالپردازیه..حدس می زد شاید زیادی موضوع رو بزرگ کرده بود…آیدا جیغ کوتاهی زد و خودشو رسوند به شهاب و گفت حالا چی ؟ بازم میگی صدایی نمیاد ؟..شهاب به وضوح صدا رو شنیده بود اما فکرایی که تو سر آیدا بود رو قبول نداشت…یه کمی سرحال اومده بود دستشو کشید روی موهای آیدا و گفت عزیزم مگه قرار نشد از این فکرا نکنی ؟ هیچی تو این خونه وجود نداره..اینا همش واسه خیالاته تو..هر صدایی که می شنوی نباید ازش بترسی..شاید صدای باده..آیدا قانع نمی شد..دستشویی داشت اما می ترسید از اتاق خواب خارج بشه..به شهاب گفت پس این صداها چیه ؟ چرا عصرا و شبها شنیده می شه…من از اینجا می ترسم شهاب…شهاب از جاش بلند شد و گفت منطقی باش آیدا..اینقدراین قضیه رو بزرگ و حساس کردی که اینجوری میترسی..اهمیت نده..مثل من باش..آیدا خجالت می کشید به شهاب بگه اونو تا دستشویی که انتهای راهروی بزرگ و طویل قرار داره همراهی کنه ساکت شد و مثل بچه ها خودشو تو بغل شهاب جا داد..برای اولین بار از خونه های بزرگ و ویلایی متنفر شد..شهاب سعی می کرد با حرفاش آیدا رو آروم کنه…پرده اتاق خواب به خاطر باد شدیدی که داشت می وزید تا نزدیک تخت می اومد و می رفت روی هوا…شهاب آیدا رو بلند کرد و برگشتن سرجاشون روی تخت…چند دقیقه ای تو آغوش هم بودن شهاب آیدا رو کمی آروم کرده بود…می دونست موقتی و باز آیدا با کوچیکترین صدایی وحشت می کنه…چند روزی بود که این صداهایی که آیدا می شنید داشت اختلافاته کوچیکی رو بینشون می انداخت..درست از سه چهار روز قبل بود این صداها شنیده می شد شهاب اهمیتی نمی داد چون ذاتا شجاع و نترس بود اما آیدا فوق العاده حساس و ترسو چند بار شهاب به همراه خود آیدا تک تک ۸ اتاق رو چک کرده بودن اما هیچ موردی نداشت …پلکای شهاب سنگین شده بود و به آیدا شب بخیر گفت اینقدر با آیدا حرف زده بود که فکش درد گرفته بود آیدا از شدت فشار دستشوییش کلیه هاش درد گرفته بود آخه چه جوری می تونست بخوابه؟!!..چند دقیقه بعد شهاب کاملا خوابش برده بود…خسته تر از اونی بود که بتونه بیدار بمونه…آیدا تصمیم گرفت به حرف شهاب عمل کنه و شجاع باشه..شدت دستشوییت زیاد شده بود و قدرت فکرکردن رو ازش گرفته بود..از جاش بلند شد و رفت سراغه کمدش..یه شورت و سوتین برداشت و پوشید روشم یه لباس خواب پوشید که فقط آستیناش رو تنش کرده بود و جلوش باز بود..سعی کرد به خودش مسلط باشه…رفت طرف در و آهسته دستگیره رو چرخوند..یه نگاه به شهاب انداخت که کاملا خواب بود ویه نگاه به بیوتی که خودشو تو دم پشمالوش جمع کرده بود…رفت بیرون راهرو کاملا تاریک بود…پنجره ای که توی راهرو بود باز بود و سکوت محض توی خونه و باغ بود…روبه روش یه راهروی نسبتا عریض و دراز بود که فقط یه نور خیلی کم از پنجره ای که باز بود می رسید به راهرو…اگه چراغو راهرو رو می زد نور قوی اونجا می خورد تو صورت شهابو ممکن بود بیدار بشه..تصمیم گرفت به همون نور کم قانع بشه و راه بیفته…از کنار نرده های طلایی راهرو راه افتاد ..با تمام وجود می ترسید اما مجبوربود بره دستشویی چون واقعا کلیه هاش داشت منفجر می شد…سعی می کرد به حرفای شهاب فکر می کرد با خودش می گفت نترس دختر…اینجا که چیزی نیست..با چند تا صدای مسخره که نباید مثل بچه ها بشی…خودشم می دونست که این حرفها رو واسه دل خودش می زنه چون ته دلش بازم می ترسید…با هر قدمه کوتاهش یه نگاهی به اطرافش می انداخت..هر چند ثانیه یکبارسرشو به اطراف می چرخوند و طوری نگاه می کرد انگار دنبال چیزی می گرده..هیچی دیده نمی شد…سمت چپش ۶ اتاق به فاصله های زیاد با درهای قهوه ای رنگ چوبی که به زیبایی تراش خورده بودن دیده می شد…از نیمه راهرو رد شده بود…احساس سرما می کرد نگاهش خورد به پرده پنجره راهرو که ثابت بود…باد که نمیومد پس چرا اینقدر یهو سرد شد ؟!!…می خواست برگرده توی اتاق خواب کنار شهاب اما مطمئن بود که اگه نره دستشویی حتما می ترکه به خودش روحیه می داد و سعی کرد به اطرافش نگاه نکنه…از بالای نرده ها به پایین نگاه کرد پذیرایی ساکت و خاموش بود..سعی کرد حواسشو بده به اونجا تا از این فکرای بیرون بیاد..اما نمی شد آیدا الان دقیقا وسط راهرو قرار گرفته بود اینقدرسردش شده بود که موهای تنش سیخ شده بود..لباسشو محکم جمع کرد دور بدنش خواست تندتر بره که صداهایی به گوشش خورد..برگشت وبه اطرافش نگاه کرد..به پشت سرش به روبه رو..هیچی نبود..صداهایی زمزمه وار انگار چند نفر صحبت می کردن و فریاد می کشیدن…آیدا نتونست تحمل کنه صداها از سمت چپش یعنی از طرف اتاقا می اومدن اما حتی جرات نداشت نگاه دقیقی به اتاقها بندازه…فقط قدم تند کردو حالت دویدن خودشو به دستشویی رسوند…دیگه احساس سرما نمی کرد هوای خونه کاملا معتدل بود اما چقدر وسط راهرو سرد بود .پشت سرشو نگاه کرد راهرو تاریک بود اما دقیقا همون تیکه وسط راهرو نور خفیفی دیده می شد…مثل یه هاله خیلی کم نور که جابه جا می شد و توی راهرو حرکت می کرد..ترسش دو برابر شد..رسیده بود به در دستشویی دستگیره رو چرخوند و سریع اولین کاری که کرد چراغه دستشویی رو روشن کرد و خودشو انداخت اون تو..قلبش به شدت می زد..نزدیک بود خودشو خیس کنه..میخواست داد بزنه وشهابو صدا کنه اما زبونش بند اومده بود…در و از تو قفل کرد و مضطرب رفت کارشو بکنه…چند دقیقه بعد کار آیدا تموم شده بود حالا میترسید دوباره چه جوری از اون قسمت رد شه…چرا اون قسمت اون شکلی بود؟ اون نور کمرنگ چی بود ؟ یعنی خیالاتی شده بود؟ از شدت ترس زیاد فکر می کرد چیزی دیده ؟ چرا اینقدر اونجا سرد بود ؟ ذهنش پر از سوال بود و برای جلوگیری از ترسش سعی می کرد واسه هر کدوم یه جواب دلخوش کننده پیدا کنه…قفل در رو باز کرد ودستگیره رو چرخوند که خارج بشه..باز نشد..دوباره چرخوند…باز نمی شد..با خودش گفت ااااه باز شو دیگه لعنتی…اما فایده نداشت در باز نمی شد…آیدا از ترس می لرزید…در که خراب نبود دستگیره ها کاملا نو و جدید بود…هیچ ایرادی نداشت..چه غلطی کردم قفلش کردم…وااای خدایا…چرا باز نمیشه..به شدت دستگیره رو می چرخوند صدای آرومش داشت به فریاد تبدیل می شد…فایده نداشت در باز نمی شد..قلبش داشت از حرکت می ایستاد..دستاش عرق کرده بود و بی اختیار فریاد زد شهااااااااااااااااب….هیچ صدایی نبود فقط انعکاس کوچیکی از صداش پیچید توی دستشویی…بلند تر داد زد شهااااااااااااااااااب…صداش از ترس می لرزید هرفریادی که می کشید از انعکاس صدای خودش می ترسید..خودشو فحش میداد چرا شهابو بیدار نکرده بود…چشماش پر از اشک شده بود و قطرات اشک می ریخت روی صورتش..با مشت کوبید به در و پشت سر هم فریاد می کشید..شهاااااااب بیدارشو… من اینجا گیر کرده ام….شهاااااااب ..لحظه ها به کندی می گذشت و آیدا با تمامه وجودش گریه میکرد و فریاد می کشید…هر ثانیه انگار صد سال شده بود..حتی می ترسید به اطرافش نگاه کنه چسبیده بود به در دستشویی و اسم شهاب رو بی وقفه و بلند صدا می زد…به خاطر مشتهای محکمی که به در می کوبید دستش درد گرفته بود اما بازم با شدت می کوبید به در …از پشت در همون صداهای زمزمه وار شنیده می شد انگار چند قدم کوتاه باهاش فاصله داشتن…آیدا ترسید و خودشو عقب کشید چسبید به دیوار اشکاش خشک شدن..چند ثانیه بعد..صدای قدمهای یه نفر توی راهرو پیچید…آیدا به مرز سکته رسیده بود.. با تمام وجود می لرزید فریاد زد…شهاااااااااب کمممممک….صدای پا نزدیک شده بود.. ادامه دارد……..

قسمت سوم : نترس …! دستگیره تکون خورد و همزمان آیدا جیغه بلندی کشید…در باز شد و شهاب با قیافه ژولیده و در هم با چشمای خواب آلود خیره شده بود به آیدا…آیدا صدای گریه اش بلندتر شد وگفت شهاااب کجایی ؟…در باز نمی شد…من از اینجا میترسم…و صدای هق هق گریه…شهاب که گیج شده بود رفت جلو و آیدا رو گرفت تو بغلش…آهسته تو گوشش می گفت دختر نازنازیه ترسو…یعنی چی در باز نمیشد…نترس عزیزم من اینجام..هیچی اینجا نیست که تو بترسی ازش..آیدا شهابو محکم بغل کرده بود و گریه می کرد…شهاب دستشو انداخت دور کمر آیدا و از دستشویی خارج شدن…آیدا خودشو تو بغل شهاب قایم کرده بود و دنبال اون هاله نورانی می گشت..اما هیچ خبری نبود…وقتی رسیدن به وسط راهرو اونجا دیگه سرد نبود…به سمت راستش نگاه کرد در اتاق پنجم دقیقا وسط راهرو بود…نمی تونست و دوست نداشت بیشتر به اونجاها نگاه کنه..محکم چسبید به شهاب…شهاب آیدا رو به آرومی نوازش می کرد و سعی می کرد آرومش کنه.. یک ساعت بعد آیدا تو آغوش شهاب به اتفاقی که افتاده بود فکر می کرد هر چقدر توضیح داده بود و از اون صداها و سردی وسط راهرو گفته بود شهاب خندیده بود و آیدا رو آروم کرده بود..نگاهی به شهاب انداخت که چقدرراحت خوابیده بود…خودشو انداخت تو بغل شهاب و پتو رو کشید تا روی بازوهاش…چشماشو بسته و ذهنش رو از هراتفاقی که افتاده بود خالی کرد..اما انگار آرامش نمی خواست برگرده تو خونه… چند ساعتی گذشته بود که آیدا با شنیدن صدای نفسهای خس خس گونه چشماشو باز کرد…وحشت زده بود..تو اون چند ساعت خواب وضعیتشون تغییر کرده بود شهاب پشتشو کرده بود به آیدا و خواب بود…آیدا طاقباز بود و یه دستش روی سینه اش بود…صدا نزدیک بود شاید دو متر فاصله داشت..قلب آیدا تند می زد و خودشو توی تخت جمع کرد..گیجی و بی حالی خواب توی تنش بود اتاق ساکت و تاریک بود…رفت به شهاب نزدیکتر شد و از پشت خودشو چسبوند به شهاب..صدای نفسها شنیده می شد..طولانی و عمیق…مثل یه آدم مریض که خوب نمی تونه نفس بکشه و دم و بازدمش غیر طبیعی و تنده…آیدا به ساعت شب تاب و بزرگی که توی اتاق بود نگاه کرد…دقیقا ۳:۱۵ دقیقه بامداد بود…آیدا دیگه مطمئن بود که خیالاتی نشده…نفسها بهش نزدیک می شدن..آیدا خودشو فشارمی داد به شهابو چشماشو بسته بود اینقدر شهابو محکم گرفته بود که ناخنهاش فرو می رفت تو تن شهاب..صدای نفس کشیدن از پشت سرش به گوش می رسید…خیلی دلش می خواست برگرده و ببینه این صدای چیه اما ترسی که داشت اجازه کوچیکترین حرکتی رو بهش نمی داد…فاصله کم شد ..کمتر..اینقدرکم که نفسها می خورد پشت موهای آیدا و به وضوح موهای قسمت بالایی سرش تکون می خوردن…طاقت آیدا تموم شد و جیغ بلندی زد…نفسهای خس خس وار قطع شد و شهاب شوکه از خواب پرید..برگشت به طرفه آیدا و گیج زل زده بود به آیدا که از ترس زبونش بند اومده بود..آیدا با چشمای از حدقه بیرون زده به شهاب زل زده بود…شهاب بلند شد و توی جاش نشست نگاهی به آیدا انداخت و نگران پرسید چی شده ؟….آیدا فقط مات به شهاب نگاه میکرد…شهاب نگرانیش بیشتر شد دستشو دراز کرد و آباژور رو روشن کرد…نور کمرنگی اتاق رو روشن کرد..شهاب خم شد روی آیدا و گفت آیدا حالت خوبه ؟….آیدا با توام….چند تا سیلی آروم به آیدا زد…دستشو انداخت زیر کمر آیدا و به زحمت بلندش کرد و تکیه دادش به تخت…آیدا بی صدا اشک می ریخت..هیچ حرکتی نمی کرد…کاملا شوکه شده بود و ترسیده بود..تا حالا اینقدر از نزدیک ترسو حس نکرده بود…شهاب دوباره دستشو کشید روی صورت آیدا اینبار با صدای قوی و بمش فریاد زد آیدااااا….آیدا….آیدا تکونی خورد و خودشو انداخت تو بغله شهاب…شهاب گیج شده بود و کلافه…خسته شده بود از بس واسه آیدا توضیح داده بود که هیچی اینجا وجود نداره…نمی دونست آیدا از چی می ترسه..آیدا رو بغل کرد و آهسته موهاشو نوازش کرد…پرسید باز چی شده ؟…دیگه چی دیدی که اینجوری شدی ؟..آیدا فقط گریه می کرد…شهاب آروم کمر آیدا رو می مالید و آرومش می کرد.. نیم ساعت بعد حال هر دو طبیعی شده بود شهاب دیگه خواب از سرش پریده بود و آیدا اصلا میلی به خواب و سکوت نداشت می خواست شهاب تا صبح بیدار باشه…شهاب از شنیدن حرفهای آیدا گیج شده بود ..صدای نفسها..آخه چی می تونه تو اون خونه باشه..من خودم همه جا رو دیدم ..هیچی اینجا نیست..آیدا دیگه هیچ کدوم از این حرفها رو قبول نمی کرد…مطمئن بود یه چیزی تو این خونه غیر عادیه…ساعت ۵ صبح بود شهاب خسته خسته بود…یک ساعت دیگه از استراحتش مونده بود اما آیدا حتی به شهاب اجازه نمی داد یه قدم ازش دور شه…هر دو روی تخت دراز کشیده بودن و با هم راجع به اتفاقات دیشب حرف می زدن آیدا می گفت من یه شب هم اینجا نمی تونم تنها زندگی کنم..با این همه حرف و حدیثی که آیدا زد اما شهاب بازم حرفاشو قبول نداشت..چون به خودش هنوز ثابت نشده بود و همچنان فکر می کرد آیدا از شدت فکر و خیال اینجوری شده… ساعت ۶ صبح بود که هوا تقریبا روشن بود و آیدا ترسش خیلی کم شده بود…شهاب رفت به طرف حموم تا دوش بگیره…آیدا رفت پایین واسه آماده کردن صبحانه…همزمان با صدای قدمهای پای آیدا که از پله ها می رفت پایین یه صدای نافرم دیگه هم شنیده می شد…انگار کسی دنبال آیدا می اومد..بازم آیدا ترسیده بود…به سرعت رفت پایین و سریع پشت سرش رو نگاه کرد..بیوتی بود که به طرف آیدا می رفت..آیدا از رفتارش خنده اش گرفته بود حتی از سایه خودش هم می ترسید..بیوتی رو بغل کرد و رفت تو آشپزخونه… ساعت ۴ عصر شده بود…آیدا تمام روز رو خوابیده بود…بعد از رفتن شهاب اینقدر احساس خواب آلودگی می کرد که نتونست خودشو کنترل کنه همون جا روی مبل جلوی تلویزیون خوابش برد…حالا دیگه خوابش تکمیل شده بود و احساس خستگی نمی کرد…باید یه دوش می گرفت …یه دوش آب سرد احتیاج داشت… نیم ساعت بعد آیدا از حموم اومده بود بیرون …حوله رو پیچیده بود دور بدنش و راه افتاد به سمت طبقه پایین…داشت از توی راهرو رد می شد همون راهروی دیشبی که اون اتفاقات افتاده بود..از کنار اتاقها رد شد ..اتاق پنجم درش یه کمی باز بود تعجب کرده بود چرا در اتاق بازه..هر چی فکر کرد چیزی به ذهنش نرسید..آخه اون و شهاب که تو اون اتاق کاری نداشتند..اتاق تقریبا خالی بود فقط چند تا کمد و مبل توش بود که اصلا استفاده نمی شد آیدا رفت جلوتر در اتاق رو ببنده اما تا نزدیکیهای در که رسید باز همون سرمای دیشب که تو راهرو بود رو حس کرد دوباره مثل دیشب موهای تنش سیخ شد …ترس دیشب سراغش اومد اما چون روز بود و آفتاب همه جا رو روشن کرده بود خیلی زود به ترسش غلبه کرد…دستگیره دررو گرفت و بدون اینکه نزدیک بشه در رو بست…برگشت از پله ها بره پایین که صدای باز شدن مجدد در رو شنید…به طرف در نگاهی کرد در دوباره مثل قبل باز شده بود…ترسش بیشتر شد و سریع از پله ها رفت پایین…نگاهی به ساعتش انداخت حدودا ۵ و خورده ای بود…باز هم عصر شده بود و اتفاقات عجیب غریب توی این خونه می افتاد..آیدا با خودش عهد کرد شب که شهاب برگرده باید تکلیفشو با این خونه روشن کنه..دیگه حاضر نبود تا شب اینجا تنها بمونه…اصلا از طبقه بالا خوشش نمیامد احساس بدی داشت..رفت پایین و اولین کاری کرد این بود که یه چیزی بخوره…یه موزیک ملایمم گذاشت و صداشو زیاد کرد تا از شر همه این افکار خلاص بشه…اما نمی شد…خیلی واسش عجیب بود این اتفاقات…هیچ جوری با منطق جور نبود و آیدا اصلا نمی تونست خودشو راضی کنه که باز نشدن در دستشویی ..صدای نفسها..باز شدن در اتاق پنجم همه اینا بی دلیل و خیلی تصادفی هستن…می تونست حدس بزنه شب که شهاب بیاد دوباره همین حرفا و دلیل و منطق قبلش رو جواب میده..اینبار باید فکر همه چیز رو می کرد باید به خود شهاب ثابت می کرد که یه چیزی تو این خونه مشکوکه..مخصوصا اتاق پنجم..باید شب که شهاب میامد می فرستادش تو اون اتاق…یا مثل دیشب نصفه شب بیدارش می کرد تا با گوشهای خودش اون نفسهای تند و کشدار رو بشنوه…اونوقت حتما قانع می شد و دیگه نمی تونست به آیدا بگه ترسو…هوا کم کم داشت تاریک می شد و آیدا توی اتاق خوابش بود و داشت موهاش رو سشوار می کشید…بیوتی رو تخت ورجه وورجه می کرد و آیدا از توی آینه به بازی کردن بیوتی لبخند می زد… ادامه دارد….

قسمت پنجم : نترس..! آیدا چند تا پله رفت پایین و ایستاد روی یکی از پله ها و دوباره گفت شهااااااااااااب…چی کار می کنی…چیزی اونجا نیست ؟..سکوت..هیچ صدایی نمیومد…به اطرافش نگاه کرد به راهروی طویل خونه که بیشتر از همین جا متنفر بود..پنجره راهرو باز بود و نسیم خنکی میومد تو اما آیدا از شدت ترس و اضطراب تمام تنش خیس از عرق شده..حدس زد دوباره شهاب داره سر به سرش می ذاره با عصبانیت داد کشید شهااااااااب خیلی لوووسی…این اداها چیه درمیاری؟ زود باش بیا بیرون حوصله ام داره سر میره…در اتاق بسته بود..شهاب بازم جواب نمی داد…آیدا ترسش بیشتر شده بود دلش می خواست از اونجا بره اما نگران شهاب بود..با خودش گفت اگه تا چند دقیقه دیگه شهاب جواب نده تلفن می زنم و کسی رو خبرمی کنم بیاد..از بالای پله ها نگاهی به بیوتی انداخت از جاش بلند شده بود و نشسته بود کنار پله اول و به آیدا نگاه می کرد..آیدا رفت پایین تا حداقل برای اینکه ترسش کمتر بشه بیوتی و بغل کنه…اینقدر توی خونه سکوت بود که صدای پاهای آیدا که از پله می رفت پایین بدجوری سکوتو می شکست و وهم آور می شد…آروم دولا شد و دستشو دراز کرد به طرف بیوتی و گفت بیا اینجا کوچولو..بیوتی فقط نگاش می کرد..آیدا دستش رو کشید روی سر بیوتی و گفت بیا خوشگلم…بیا بغلم…بیوتی با چشمای درشت و سبزش خیره به آیدا نگاه می کرد…آیدا لب باز کرد دوباره بیوتی رو صدا بزنه که صدای جیغ بیوتی به شدت ترسوندش…آیدا وحشت زده رفت عقب و تکیه داد به نرده های کنار پله…شوکه شده بود این گربه ملوس و خوشگلش هیچ وقت اینجوری جیغ نمی کشید…بیوتی تنبل و لوس بود به محض اینکه کسی نوازشش می کرد خودشو می انداخت تو بغلش…موهای بدن بیوتی مثل عصر سیخ شده بود دمش رو به بالا بود و خیره شده بود به آیدا..آیدا از این حالت بیوتی ترسید تا حالا گربشو این مدلی ندیده بود..به طرف پله های بالا راه افتاد و گفت شهااااااب بسه دیگه بیا بیرون…بیوتی انگار حالش خوب نیست..شهاااااااب خواهش میکنم بیا بیرون..صدای آیدا می لرزید و رو به گریه می رفت…در اتاق پنجم با چند دقیقه مکث باز شد..آیدا با چشمان منتظر نگاه می کرد تا چیز غیر عادی ببینه…آهسته گفت شهاب…اومدی..کسی جلوی در دیده نمی شد فقط در باز شده بود اما تو همون چند ثانیه کوتاه آیدا به خوبی همون هوای سرد آشنایی که از اتاق بیرون میامد رو حس می کرد…کلافه شده بود یه پله رفت بالا و گفت شهاب دیگه تمومش کن..لطفا بیا بیرون دیگه هم از این اداها درنیار می دونم می خوای منو بترسونی…سکوت….آیدا با چشمان از حدقه بیرون زده منتظر بود شهاب دوباره از اون اتاق بیاد بیرون..بالاخره شهاب جلوی در ظاهر شد..آیدا نفس عمیقی کشید و احساس آرامش کرد از اینکه شهاب سالم و عادی رو به روشه..شهاب از اتاق خارج شد و در رو نیمه باز گذاشت..چند قدم رفت جلو و دو سه قدمی آیدا که رسید ایستاد..زل زد تو چشمای عسلی آیدا..آیدا لبخند زد و به شهاب گفت چی شد ؟ دیگه نمی خوای از اون اداها واسم در بیاری ؟ بی مزه…شهاب فقط نگاش می کرد..آیدا هنوز متوجه تغییر حالت شهاب نشده بود..آیدا متوجه نشده بود شهاب کمی غیر عادیه و حرکاتش خیلی کند و غیر طبیعیه..تو تمام این مدت شهاب حتی پلک هم نمی زد ..آیدا رفت نزدیکتر و خودشو چسبوند به سینه شهاب اما بلافاصله دوباره خودشو عقب کشید و با نگرانی گفت واااااای شهاب چقدر سردی… از زیر پیرهن نازک شهاب سردی تنش کاملا محسوس بود..شهاب چیزی نمی گفت..آیدا گفت شهاب حالت خوبه ؟ چیزی اونجا نبود؟…شهاب لبخند بی روحی زد و گفت نه عزیزم..هیچی…آیدا نگرانیش بیشتر شد..متوجه تغییر صدای شهاب شد…صدای مردونه شهاب کمی خش دار شده بود و بیش از حد کلفت و بم شده بود..آیدا کمی ترس اومد سراغش سعی کرد خونسرد باشه فکر کرد دیگه زیادی داره ترس و نگرانی به دلش راه میده..به طرف بیوتی اشاره کرد و گفت شهاب ببین بیوتی چش شده ؟..باورت نمیشه رفتم بغلش کنم چنان جیغی کشید که نزدیک بود سکته کنم…شهاب لبخند مرموزی به صورت آیدا زد و از پله ها رفت پایین تا نگاهی به بیوتی بندازه..پایین پله ها که رسید هنوز خم نشده بود و دستش رو به طرفه بیوتی دراز نکرده بود که بیوتی خودش دوید به طرفش و خودشو انداخت تو بغله شهاب…صورتشو می مالید به سینه شهاب و آروم میو میو می کرد…آیدا متعجب از پله ها رفت پایین و ایستاد کنار شهاب و گفت ببین فسقلی خودشو واسه تو لوس می کنه..انگار نه انگار چند دقیقه پیش چه شکلی جیغ زد و منو ترسوند…چند ثانیه سکوت بین آیدا و شهاب افتاد..سکوتی که ترس آیدا رو بیشتر می کرد چون تو اون سکوت و نزدیکی که به شهاب داشت به خوبی متوجه تنفس غیر طبیعی شهاب شد..همون نفسهای خس خس گونه که دیشب شنیده بود..شهاب دقیقا همونجوری نفس می کشید..آیدا از اتفاقات چند دقیقه اخیر کاملا گیج بود و احساس کرد باید چند ساعتی استراحت کنه…نمی فهمید چرا از شهاب یه کمی می ترسه..قبلا وقتی شهاب کنارش بود احساس امنیت می کرد اما حالا فقط ترس ..سردی تن شهاب …صدای نفسهاش..صدای کلفت و متغیرش…سرش داشت گیج می رفت..دستشو دراز کرد به طرف بیوتی تا همونجوری که تو بغل شهاب بود کمی نوازشش کنه که بیوتی دوباره جیغ کشید و حالت قبلی رو به خودش گرفت…آیدا از ترس دستشو عقب کشید و جیغ کوتاهی زد…وحشت کرده بود..به شهاب گفت دیدی شهاب ؟ ببین یهو چه جوری می کنه ؟..شهاب با صدای بلند خندید..موهای تن آیدا از ترس سیخ شد….صدای قهقهه خنده مشمئز کننده شهاب داشت کاملا اعصاب و فکر آیدا رو بهم می ریخت..احساس می کرد به هیچ کس اعتماد نداره و حتی از در و دیوار خونه هم میترسید..آیدا با اینکه مطمئن بود حالات شهاب به شوخی و ادا و اطوار نمی خوره اما باز گفت شهاب دیگه این اداها بسه لطفا..این چه صداییه از خودت درمیاری؟…چرا این کارا رو می کنی ؟..مثلا می خوای منو بترسونی..به جای اینکه کمکم کنی و آرومم کنی باید منو بیشتر اذیت کنی ؟ شهاب بیوتی رو کمی نوازش کرد و بیوتی عجیب بود که با هر بار نوازش شهاب آرومتر می شد و به شکل قبلی خودش یعنی همون بیوتی لوس و خواب آلود برمی گشت..بیوتی رو از بغلش جدا کرد و گذاشتش روی زمین…برگشت به طرف آیدا و گفت آیدا تو باید استراحت کنی…من نگرانتم..اصلا حالت خوب نیست…باید بریم بالا و تو استراحت کنی عزیزم نگران هیچی نباش…من اینجا کنارتم…و یک لبخند کوتاه ..آیدا با خودش فکر کرد گیرم که شهاب داره منو اذیت می کنه بیوتی چی ؟ یعنی اونم داره سر به سر من می ذاره ؟!!! با حرف شهاب موافق بود باید استراحت می کرد…دست شهاب رو گرفت توی دستاش اینبا ر دیگه سرد نبود..خیالش راحت شد…چه فکرای احمقانه ای می کرد..واقعا چقدر مسخره بود از شهاب می ترسید ..آیدا از این فکرا خنده اش گرفته بود صدای شهاب تقریبا به حالت قبل برگشته بود اما نه کاملا ولی همین هم آیدا رو آروم می کرد…دست شهاب رو کشید و دنبال خودش از پله ها بالا برد..به راهرو که رسیدن آیدا رو به شهاب گفت در این اتاق رو ببند دیگه..شهاب دستشو انداخت دور کمر آیدا و گفت عزیزم چقدر رو این اتاق حساس شدی..دیدی که چیزی وجود نداشت..دیگه بهتره همه چیز رو فراموش کنی..آیدا دیگه چیزی نگفت و راه افتادن به سمت اتاق خواب…اول آیدا وارد شد و بعد شهاب..آیدا برق رو روشن کرد و رفت به سمت کمدش تا لباس خوابش رو بپوشه..شهاب فقط به اتاق خواب و اطراف نگاه می کرد..انگار تازه اونجا رو دیده…بعد آهسته به سمت تخت رفت و دراز کشید روی تخت..آیدا با تعجب به حرکات شهاب نگاه می کرد که لبخند می زنه و به تخت نگاه می کنه..بعد یهو قیافش جدی می شه و خیره میشه به آیدا..آیدا یه لباس خواب آبی پوشید و رفت جلوی آینه…موهاش رو باز کرد و مثل شبهای قبل مشغول شونه زدن به اونا شد..شهاب به دقت خیره شده بود به آیدا…آیدا از توی آینه به شهاب لبخند زد و گفت پسر خوبی باش امشب خیلی خسته ام باید زود بخوابم…خودش می خندید..خواست به تلافی شوخی امشب شهاب یه کمی سربه سرش بذاره…همون عطری که شهاب دوست داشت رو به تنش زد و کمی هم به گردن و سینه هاش زد..بوی عطر خوشبو همه اتاق رو پر کرد…شهاب پر صدا بو می کشید..مثل یه سگ که دنبال طعمه می گرده و بو می کشه..آیدا از این حرکت شهاب خنده اش گرفت و گفت چیه ؟ نمی تونی خودتو کنترل کنی ؟ ادامه دارد…..

قسمت ششم : نترس…! هر بار که برس رو روی موهای بلندش می کشید کمی بدنشو به سمت چپ و راست تاپ می داد و حالت رقص می گرفت.چند دقیقه بعد آیدا رفت جلوی شهاب و برسی که تو دستش بود رو گذاشت روی تخت و خودش ایستاد جلوی شهاب..لباسش طوری بود که روی سینه هاش سه تا دکمه بود..از نقطه ضعف شهاب استفاده کرد و سعی کرد سینه ها شو نمایش بذاره تا شهاب دوباره قاطی کنه..اون سه تا دکمه رو با کلی عشوه و ناز باز کرد و هر بار هم چشمای شهاب بیشتر و بیشتر باز می شد..با باز کردن اون سه دکمه آیدا رو تخت رو به شهاب دولا شد تا شهاب به دقت بتونه سینه هاش رو ببینه..خودشو به شهاب نزدیک کرد و با زبونش کشید روی قسمت شکم شهاب…تو همون حالت دکمه های پیرهن شهاب رو باز کرد تا بهتر بتونه با زبونش شهاب رو قلقلک بده… دکمه ها رو که بازکرد اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد لکه های قرمز رنگی بود که روی سینه شهاب بود..نگاهی بهشون کرد و گفت شهاب اینا چیه ؟..چرا اینجوری شده بدنت ؟ مریض شدی ؟ شهاب بدون جواب فقط دستشو گذاشت روی سینه آیدا فشار کمی بهشون داد..چشماش کمی قرمز شده بود..آیدا خنده ظریفی کرد وگفت عجله نکن..امشب خبری نیست..فقط خواستم یه کمی سربه سرت بذارم..نگفتی اینا چیه ؟…تنت چی شده ؟…شهاب سرشو فرو برد تو یقه لباس آیدا و تنش رو بو می کشید..اول خیلی عادی ولی بعد از چند دقیقه خیلی محکم…مثل همون موقعی که آیدا داشت عطر می زد به خودش..اینقدر محکم بو می کشید که آیدا نگران شد و سر شهاب رو بین دستاش گرفت و خواست صورتشو ببینه..اما شهاب سرشو می مالید به سینه های آیدا و بو می کشید..آیدا فشار دستاش رو بیشتر کرد و گفت شهاب چه خبرته ؟..چی کار می کنی ..سعی کرد سر شهاب رو بیاره بالا اما نمی تونست..شهاب زورش بیشتر بود و صورتشو فشار میداد به سینه های آیدا..آیدا یواش یواش دردش گرفت و جدیتر گفت شهاب بسه دیگه..داره دردم می گیره..نمی تونی یه شب تحمل کنی ..شهاب داشت وحشی می شد..آیدا رو هل داد روی تخت و وقتی کامل خوابید روی تخت خودش دولا شد روشو دستاشو گذاشت دو طرف آیدا و پاهاش رو گذاشت بین پاهای آیدا…حالت چشماش تغییر کرده بود و کاملا قرمز بود..قرمزیهای تنش برجسته شده بودن آیدا دوباره داشت می ترسید از این حالتهای شهاب..خواست بلند شه که شهاب با خشونت هلش داد رو تخت و نعره کشید..درست مثل یه گرگ اما با صدای غیر عادی..حالا دیگه به وضوح همون صدای نفس نفس رو می شنید..شهاب مثل یه انسان عادی نعره نمی کشید.. صداش با اون شهابه همیشگی فرق داشت چشماش داشت از حدقه می زد بیرون و زبونش رو از دهنش درآورده بود بیرون..اونقدر دراز بود که تا زیر چونه اش می رسید…آیدا وحشت زده جیغه بلندی کشید..تقلا می کرد از جاش بلند شه..بین جیغ و فریاد ش می گفت شهاب اگه شوخی میکنی دیگه بسه..شهاب خواهش می کنم ..خودشم می دونست که شهاب شوخی نمی کنه..اصلا این حرکات نمی تونه شوخی باشه..شهاب تمام وزنش رو انداخت روی آیدا و با همون زبون دراز می کشید روی صورت آیدا…آیدا با تمام قدرتش جیغ می کشید و تقلا می کرد خودشو از دست شهاب نجات بده اما مثل یه گنجشگ فقط می تونست چند تا تکون کوچیک بخوره..وزنه شهاب به طرز عجیبی زیاد شده بود…صورتش مرتب تغییر می کرد و هر لحظه چشماش پرخون تر می شد و صدای نفس نفس زدنش بیشتر و بلند تر..بوی بدی از دهنش میومد که احساس تهوع به آیدا دست می داد..آیدا از شدت جیغ و دست و پا زدن خسته شده بود و به شدت گریه می کرد..نمی تونست به صورت شهاب نگاه کنه..این صورت شهاب نبود..این صورت چندش آور نمی تونست صورت شهابی باشه که آیدا می شناخت…آیدا سرشو بگردونده بود و گریه می کرد..چشمش خورد به برسی که کنارش بود..اونقدر نزدیکش بود که به راحتی برداشتش و چشماش رو بست و برس رو کوبید تو صورت شهاب..شهاب فریاد وحشتناکی کشید و خم شد روی صورت آیدا …مقداری از آب دهنش ریخت روی گردنه آیدا.. خواست به آیدا حمله کنه که چیزی اذیتش می کرد..انگار می ترسوندش..خودشو عقب کشید و همونجوری فریاد می کشید..موهای سرش داشت سیخ می شد لکه های قرمز روی پوستش انگار چیزی زیرشون حرکت می کرد..بالا و پایین می رفتن..آیدا نمی فهمید شهاب از چی اینجوری عقب کشید…اطرافش رو نگاه کرد هیچی نبود…از جاش بلند شد و خواست برس رو به طرفش پرت کنه که دید شهاب دوباره فریاد می کشه و خودشو چسبونده به تخت و وحشت زده به برس نگاه می کنه..آیدا نگاهی به برس کرد و متوجه شد قسمت آینه ای برس رو به شهابه..آیدا برسو مستقیم رو به روش گرفت شهاب حالت طاقباز افتاد روی تخت و تمام تنش لرزش گرفت..چشماش گشاد وگشادتر می شد.. به شدت می لرزید….چند دقیقه بعد شهاب به حالت بیهوشی افتاد..چشماش رو بست و بی حرکت افتاد..آیدا با ترس از جاش بلند شد و دوید به طرف در…چراغ راهرو رو زد..لعنتی روشن نمیشد..تو همون تاریکی به سرعت دوید به سمت پایین…اونقدر گیج و هراسون بود که چند باز نزدیک بود از پله ها سقوط کنه پایین در اصلی خونه شبها قفل بود کلیدش معمولا پیش شهاب بود آیدا اینو می دونست اما اصلا فکرش کار نمی کرد چند بار دستگیره رو بی اختیار چرخوند اما خیلی زود خسته شد و نگاهی به دور و ورش انداخت از کجا می تونست بره بیرون..خونه کاملا ساکت بود و بیوتی پایین مبل خواب بود آیدا حتی از بیوتی هم می ترسید..نمی دونست بیاد چی کار کنه پنجره ها هم ارتفاعش نسبتا زیاد بود واسه آیدا..باید چیزی می ذاشت زیرپاش تا بتونه بره بالا..با عجله رفت سمت مبلی که پشت سرش بود و با زحمت مشغوله هل دادنش شد..تازه به پنجره نزدیک شده بود که صدای شهاب رو از طبقه بالا شنید که صداش می زد..ترسش بیشتر شد و به کارش سرعت داد همه نیروش رو جمع کردو مبل رو هل داد کنار پنجره..حتی می ترسید برگرده و شهاب رو نگاه کنه..صدای شهاب مثل همیشه بود..آیدا کجا میری؟ صبر کن..اینجا چه خبره..تو اونجا داری چی کار می کنی …از صدای شهاب معلوم بود که داره بهش نزدیک میشه..آیدا به سرعت رفت بالای مبل و هنوز دستشو نذاشته بود روی لبه پنجره که شهاب بهش رسید..آیدا فقط تونست یه جیغه بلند بکشه..مرتب داد می زد و کمک می خواست..شهاب با حالت گیج و گنگی بی حرکت به کارهای آیدا نگاه می کرد اصلا نمی دونست آیدا واسه چی داره این کارا رو می کنه..هر چی فکر می کرد چیزی یادش نمیومد..اصلا نمی دونست چرا خودش بالا بوده و آ یدا داره از پنچره میره بیرون..رو به آیدا گفت این مسخره بازیا چیه درمیاری ..آیدا تو دیوونه شدی..دستتو بده به من بیا پایین..و بعد دستشو دراز کرد به طرف آیدا و..آیدا از شهاب می ترسید و تکیه داده بود به پنجره و میگفت تو شهاب نیستی ..برو عقب..شهاب لبخند زد و گفت پس کیم ؟ تو مثلا از اینجا می خوای کجا بری ؟ می دونی که در باغ بسته است پس کجا داری میری ؟ اصلا از چی داری فرار می کنی ؟ آیدا به چشمای شهاب نگاه کرد همون چشمای همیشگی بود..همون شهاب همیشگی با رفتار عادی..اما بازم بهش اعتماد نداشت نمی تونست چیزایی که دیده رو قبول کنه فریاد کشید برو عقب برو کنار دیوار ..نمی خوام بهم نزدیک شی ..برو عقب…شهاب دستشو کشید عقب و آهسته رو به عقب قدم بر می داشت و سعی می کرد با حرفاش آیدا رو آروم کنه..اما آیدا به این زودی آروم نمی شد..شهاب رفت کنار دیوار و تکیه داد به اون..سعی کرد با آیدا صحبت کنه..بهش گفت ببین عزیزم من نمی دونم تو از چی اینجوری ترسیدی حداقل به من بگو چی باعث شده تو اینجوری شی..چرا من اون بالا افتاده بودم و تو داشتی می رفتی بیرون از خونه ؟ چرا از من می ترسی ؟ من چی کار کردم آیدا ؟ آیدا گریه می کرد و خیره شده بود تو صورت شهاب نمی دونست باید حرفاشو قبول کنه یا نه یعنی این همون شهابی بود که بالا افتاده بود به جونش و اونقدر ترسناک و چندش آور بود؟!!…پس این شهابی که رو به روش ایستاده و مثل همیشه داره آرومش می کنه کیه..سر درد گرفته بود به خاطر این اتفاقای عجیبی که افتاده بود..قدرت فکر کردن نداشت.. بازم چسبیده بود به پنجره و به شهاب نگاه می کرد ..فکری به ذهنش رسید بهش گفت برو جلوی آینه وایسا شهاب با تعجب گفت آینه ؟ واسه چی ؟ آیدا با دستش اشاره کرد به آینه قدی که سمت چپ بود و گفت برو اونجا زل بزن تو آینه..شهاب با دو دلی در حالیکه نمی فهمید چی تو سر آیدا ست راه افتاد سمت آینه..هر قدم که بر می داشت و به آینه نزدیکتر می شد ترس آیدا چند برابر می شد و فکر می کرد الانه که باز شهاب همون شکلی بشه دستاشو گذاشت رو چشماش و از روزنه کوچیکی که بین انگشتاش به وجود اومده بود نگاه می کرد..اما شهاب رسید جلوی آینه و زل زد به خودش..صورتش کبود شده بود..تازه متوجه اون شده بود صورتشو به آینه نزدیکترکرد و گفت صورتم چی شده ؟ آیدا من چرا زخمی شدم ؟ دستشو کشید رو کبودی درد داشت..برگشت به طرف آیدا و گفت اینجا چه خبره بوده ؟ دیگه دارم کلافه میشم آیدا می خوای توضیح بدی یا نه ؟ آیدا ترسش کمتر شده بود..از اینکه هیچ اتفاقی جلوی آینه نیفتاده بود کمی آروم شده بود..آهسته یه پاشو گذاشت رو مبل و اومد پایین بازم از شهاب می ترسید ..با اینکه احساسش می گفت این همون شهابه خودته اما بازم می ترسید و به همین راحتی نمی تونست برگرده کنار شهاب..شهاب به آیدا نزدیک شد و گفت من منتظرم همه چی رو واسم تعریف کنی.. ادامه دارد…..

قسمت هفتم : نترس..! نیم ساعت گذشته بود و آیدا در حالیکه مرتب سعی می کرد فاصله اشو با شهاب حفظ کنه همه چیز رو واسش تعریف کرد و در آخر فقط قیافه متعجب شهاب بود که با ناباوری زل زده بود به آیدا..حرفهای آیدا که تموم شد شهاب با صدای بلند زد زیر خنده و گفت یعنی چی این حرفها؟ باور کنم ؟ آیدا عصبانی شد و فریاد زد نه باور نکن..مثل همیشه بخند..چه جوری باید بهت ثابت کنم که تو چند دقیقه پیش یه هیولا شده بودی ؟ فکر کردی این کبودی رو صورتت واسه چیه ؟ اگه فکر کردی من حاضرم دوباره تو این خونه لعنتی زندگی کنم کور خوندی..من حتی از تو هم می ترسم شهاب..از وقتی از اون اتاق اومدی بیرون حالتت غیر طبیعی بود..باید این خونه رو بفروشیم..خیلی جدی بهت میگم شهاب این آخرین شبی بود که من تو این خونه بودم از فردا بر می گردم خونه مامانم تا تو یه جای دیگرو پیدا کنی…شهاب اگر چه در ظاهر می خندید اما خودشم از خودش می ترسید…واقعا چه اتفاقی واسش افتاده بود ؟ اگه دوباره به اون حالتی که آیدا می گفت درمیومد چی ؟ هیچ کنترلی رو خودش نداشت و ممکن بود به آیدا صدمه بزنه..هم واسه خودش نگران شده بود هم واسه آیدا..اصلا دلش نمی خواست اتفاقی واسه آیدا بیفته اما واقعا فکرش کار نمی کرد باید چی کار می کرد ؟ صبر می کرد ؟ آیدا رو از خودش دور می کرد ؟ کاملا گیج بود..احتیاج به فکر کردن داشت..اما سر دردش اجازه نمی داد..عجیب بود ..موقعی که چشماش رو باز کرده بود فکر کرد خوابیده بوده..ساعت حدودا ۱۲ و خورده ای بود…شهاب وقتی چشماش رو باز کرده بود هیچی نمی دونست و اولین کاری که کرده بود اومده بود پایین و دنبال آیدا می گشت..خودشم نمی دونست چرا اما بی اراده اسم آیدا رو صدا زده بود تا اون لحظه که آیدا رو دیده بود…از اینکه آیدا ازش می ترسید خیلی ناراحت بود دلش می خواست مثل همیشه آیدا رو بغل کنه و آرومش کنه اما آیدا حتی می ترسید به شهاب نزدیک شه تو تمام این مدتی که با شهاب صحبت می کرد حتی بیشتر از ۱۰ قدم بهش نزدیک نشده بود..خب حق داشت..اگه این ماجرا رو واسه کسی تعریف می کرد کی باور می کرد؟؟؟… حالا دیگه نصف شب شده بود آیدا به شدت خوابش میومد اما حتی جرات نمی کرد پلکش رو بذاره رو هم..چقدر امشب طولانی شده بود به نظرش..شهابم دست کمی از آیدا نداشت هر قدر سعی کرده بود آیدا رو مطمئن کنه فایده نداشت آیدا می ترسید بازم حالت قبلی تکرار بشه و تو چنگال شهاب اسیر بشه..فقط یه گوشه کز کرده بود و به شهاب نگاه می کرد..شهاب روی سینه اش اثری از اون لکه های قرمز نبود..آیدا بدجوری به نوازش و دلگرمی شهاب احتیاج داشت اما بازم نمی خواست بره تو بغله شهاب..گردنش بدجوری می خارید..هر چقدر می خاروندش اثری نمی کرد ..از جاش بلند شد و رفت جلوی آینه و نگاهی به گردنش انداخت اون قسمتی که می خارید کاملا قرمز و متورم شده بود..آیدا یاد لکه های قرمز روی سینه شهاب افتاد و ترس اومد سراغش نکنه اونم مثل شهاب شده باشه…نکنه مثل شهاب اون حالت بیاد سراغش..باید فردا از این خونه می رفتن اصلا احساس خوبی نسبت به این خونه نداشت..ثانیه شماری می کرد تا زودتر صبح شه و برای همیشه از این خونه مرموز بره بیرون…همونجوری که گردنش رو می خاروند رفت کنار شهاب و گفت ببین آب دهن تو ریخت روی گردنم..نگاه کن چه جوری شده..شهاب با تعجب خیره شده بود به گردن آیدا و گفت بیا جلوتر من که از اینجا نمی بینم…آیدا یه قدم رفت جلو و گفت ایناها…شهاب من می ترسم..چرا صبح نمیشه؟..شهاب با مهربونی گفت عزیزم من نمی دونم و نمی تونم بفهمم اینجا چه خبره…حسابی گیج شدم ..باید فردا این خونه رو به یه آدم اینکاره نشون بدم یه نگاهی به اتاقا بندازه…هنوزم از من می ترسی ؟ آیدا واسه اینکه شهابو بیشتر از این ناراحت نکنه گفت نه نمی ترسم اما واقعیت این بود که می ترسید شهاب اون حالت دوباره برگرده سراغش..اونقدر می ترسید که می دونست حالا حالاها نمی تونه اون آیدا سابق بشه واسه شهاب..رفت مبل روبه رویی شهاب نشست و یه نگاه سر تا پا به شهاب انداخت..شهاب لبخندی به صورت نگران و آشفته آیدا زد و گفت خب بیا اینجا بشین..آیدا به من اعتماد کن..من الان همون شهابم..بهت حق میدم ترسیده باشی اما تا آخر عمر که نباید از من بترسی..آیدا با تموم وجود به شهاب احتیاج داشت شاید همون احتیاج بود که باعث شد بلند شه و بره کنار شهاب بشینه…شهاب خوشحال شدو دستشو انداخت دور گردنه آیدا و اونو به خودش نزدیک کرد..آیدا داشت به ترسش غلبه می کرد..دستش رو گذاشت روی سینه شهاب و سرشو به اون نزدیک کرد..همون شهابه خودش بود..بدنش همون گرما رو داشت..صدای نفسهاش کاملا عادی بود و طرز حرف زدنش مثل همیشه بود…خودشو به شهاب فشار داد و محکم بغلش کرد..هیچ جا از اونجا امنتر نمی شناخت فقط دلش می خواست همینجوری امن بمونه ..شهاب موهای آیدا رو بوسید و زمزمه وار تو گوشش حرف می زد و آرومش می کرد آیدا مثل یه بچه چشماشو بسته بود و گوش می داد… چند ساعت بعد…یعنی دقیقا ساعت ۳:۱۵ بامداد..آیدا سرشو گذاشته بود روی پاهای شهاب و خوابش برده بود..شهاب سرشو به مبل تکیه داده بود و تو خواب عمیقی که مخصوص خودش بود رفته بود..خونه ظاهرا به حالت عادی برگشته بود اما بازم اون صدای نفس نفس زدن شنیده می شد..اونقدر فاصله اش زیاد بود که هنوز نه آیدا شنیده بود نه شهاب..بیوتی اولین کسی بود که به صدا عکس العمل نشون داد چون صدا از بالای پله ها می اومد و بیوتی از شهاب و آیدا به راه پله ها نزدیک تر بود..جوری که انگار هیپنوتیزم شده به صدا گوش می داد..چشماش باز باز بود و خیره شده بود به طبقه دوم..باد ملایمی می وزید و پرده ها تکون وهم انگیز و آرومی می خوردن..صدا آهسته و آهسته نزدیک می شد..انگار صاحبش داشت از پله ها می اومد پایین..به طرف هدفش می رفت کسی که آمادگی پذیرشش رو داشت..کسی که قبلا آزمایش شده بود توی اون اتاق تاریک و خالی…کسی که نباید تنها به اون اتاق می رفت و همه چیز رو به شوخی می گرفت..حالا این هدف روی مبل خواب بود و حتی اگه بیدار هم بود هیچ کاری از دستش بر نمی اومد..چون نمیتونست صاحب صدا رو ببینه …صدا نزدیک و نزدیک تر شد..حالا چند قدم با شهاب فاصله داشت..بازم نزدیکتر..اما صدای نفسها کند و آروم شد..حالا این شهاب بود که داشت واکنش نشون می داد تو تمام این مدت بیوتی جوری نگاه می کرد که انگار می تونه تصویر صاحب اون نفسهای وحشتناک رو ببینه..شهاب آروم لرزید و احساس سرمای شدیدی پیچید توی وجودش..تمام تنش از تو سرد شده بود..چشماش می سوخت و سینه اش به شدت می خارید..احساس می کرد چیزی زیر پوستش در حال حرکته اما هی بزرگتر می شه اونقدر که تمام تنش رو پر می کنه..حالا احساس می کرد تحت سلطه موجود دیگه ای که باید اطاعت کنه..یعنی دیگه شهاب نیست و هیچ احساسی نسبت به آیدا نداره..چشماش باز شد و سرشو به سمت چپ و راست چرخوند هیچی نبود..هنوزم توی چشماش احساس داغی می کرد حس خوبی داشت …چشمش به طعمه ای که به آرومی روی پاهاش خوابیده بود افتاد..نقطه قرمزی که روی گردنش بود ..تمایل شدیدی به لیسیدنه اون قسمت داشت …هیچ احساسی نبود فقط اینکه زبونش رو بکشه روی همون قسمت..دستاش رو گذاشت روی صورت آیدا و سرشو دولا کرد و زبون درازش رو کشید روی گردنه آیدا..اون لکه قرمز بزرگتر می شد و پرخون تر..هر قدر بیشتر پر خون می شد احساس لذته شدیدی به شهاب دست می داد..اونقدر که زبونش رو محکمتر می کشید و بیشتر فشار می داد..آیدا از تو خواب اون بوی تهوع آور رو حس کرد..همون بوی بد باعث شد از خواب بیدار شه و به اطرافش خیره شه..هنوز خواب آلود بود و گیج…یه نگاه به پایین..هیچی نبود..یه نگاه به سمت راست بیوتی که با چشمای درشتش و همون موهای سیخ شده زل زده بود بهش..از این حالت بیوتی ترسید معمولا خبر خوبی نبود..بالا سرشو نگاه کرد صورت وحشتناک شهاب..با همون چشمای قرمز و زبون د راز که آب دهنش می چکید روی موهای آیدا..صدای نفسهاش بلند تر شد و لبخند چندش آوری به صورت آیدا زد..آیدا از شدت ترس قفل کرده بود..نمی دونست خواب می بینه یا بیداره..شهاب به حالت قبلش برگشته بود و آیدا بازم اسیر شده بود..اولین کاری که تونست بکنه جیغ کر کننده ای بود که کشید..بعدم بلند شد که فرار کنه اما تازه نیم خیز شده بود که شهاب موهاشو گرفت تو چنگشو محکم خوابوندش روی پاهاش..سرشو دولا کرد روی گردنه آیدا..آیدا جیغ می کشید و دست و پا می زد..تا این حد نزدیک به این هیولا حتی نمی تونست نگاهش کنه..شهاب دستاشو گرفته بود و زبون درازش داشت گردن آیدا رو می لیسید..آیدا هیچ راه فراری نداشت هیچ وسیله ای هم دور ورش نبود که بخواد کاری بکنه…اصلا زورش به شهاب نمی رسید فقط می تونست دست و پا بزنه..اونقدر این کارو کرد که شهاب عصبی شد و آیدا رو انداخت روی زمین تا بهتر بتونه بهش دسترسی داشته باشه..آیدا افتاد روی زمین و جیغ می کشید شهاب..تو چرا اینجوری میشی…کمککک..می دونست بیوتی هم حالت طبیعی نداره …صدای باز و بسته شدن در اتاق از طبقه دوم شنیده می شد..همون صدایی که شهاب یه روزی مسخره می کردش و می خندید..شاید هیچ وقت فکر نمی کرد این اتفاق بیفته…همون صدای فریاد و زمزمه بود که می گفت نترس…نترس..اما خود صدا به قدری ترسناک بود که آیدا دلش می خواست گوشاش رو بگیره..نمی تونست زیر شهاب دست و پا بزنه..شهاب دو تا دستای آیدا رو گرفته بود و تن آیدا رو بو می کشید و لیس می زد..لکه قرمز گردنه آیدا به طرز عجیبی می خارید و ورم کرده بود انگار چیزی ازش می خواست بزنه بیرون…آیدا اصلا احساس درد نمی کرد فقط به شدت احساس خارش داشت..با پای راستش لگدی به قسمت شکم شهاب زد که شهاب ناله وحشتناکی کرد و با خشم خیره شد به آیدا ..لباس آیدا رو با دستای استخوونی و سرخش پاره کرد و به دقت به بدنه آیدا خیره شده بود..شاید بازم دنبال اون لکه های قرمز می گشت انگار از لیسیدنه اونها تغذیه میکرد…آیدا فهمیده بود تنها کسی که می تونه بهش کمک کنه خودشه..تحمل شنیدن اون صداها رو نداشت ..انگار گاهی خوشحالی می کردن و گاهی ناراحت بودن…آیدا اشکاش تموم شده بود از بس جیغ زده بود صداش گرفته بود..ضربه محکمتری با پاش به سینه شهاب زد که باعث شد شهاب یه کمی بره عقبتر و آیدا از فرصت استفاده کنه و عقب عقب خودشو بکشه روی زمین..شهاب به سمتش حمله کرد و دستش رسید به لباس آیدا که از پشتش آویزون بود اونو با قدرت کشید و تکه لباس آیدا موند توی دستش..آیدا به سختی بلند شد و دوید به سمت آینه قدی که توی اتاق بود..سعی کرد شهاب و بکشه نزدیکه خودش..خودشو رسوند جلوی آینه و چسبید به آینه..شهاب فقط نگاش می کرد و ناله می کرد حتی بهش نزدیک هم نمی شد..آیدا احساس پیروزی می کرد جیغ کشید بیا اینجا..بیا جلوی این آینه…خوب می دونست که این هیولا از آینه می ترسه و از کالبد شهاب خارج میشه..مجسمه کوچیکی که کنار میز بود رو برداشت و کوبید روی آینه…شهاب عقب و عقبتر می رفت..می خواست از پله ها بره بالا…اون صداها به حالت همهمه شده بودن و وحشت زده بودن..شهاب قدم تند کرد و به سمت پله ها رفت آیدا یه تیکه از آینه رو برداشت و دوید دنبال شهاب…شهاب روی پله ها افتاد و جمع شد توی خودش…صداها کم و کمتر می شدن..صدای باز و بسته شدن مداوم در شنیده می شد..شهاب نعره می کشیدو چسبیده بود به نرده های کنار پله…چند دقیقه بعد به حالت قبل لرزید و بیهوش شد.. ادامه دارد….

قسمت آخر : نترس ..! چند لحظه ای آیدا خیره شده بود به شهاب..قدرت گریه هم نداشت از اینکه همه چیز عادی شده بود احساس خوبی داشت اما ضعف شدیدی داشت..خسته بود ..شهاب بی حرکت افتاده بود روی پله ها بیوتی ولو شده بود سر جاشو خودشو جمع کرده بود توی دمش..جوری به آیدا نگاه می کرد انگار ازش می ترسید..آیدا از همه چیز این خونه متنفر بود..دیگه این خونه زیبا و ویلایی به نظرش قشنگ و رویایی نبود..حالا فقط یه چیزو می خواست اونم شهاب بود..دلش می خواست شهاب همیشه شهاب باقی بمونه..رفت طرف مبل و ولو شد روی مبل ..دیگه از شهاب نمی ترسید چون مطمئن بود شهاب به حالت عادی برگشته..اتفاقات عجیبی که طی یکشب اونقدر قدرت پیدا کرده بودن که همه چیز رو تحت شعاع قرار داده بودن..آیدا حساستر از اونی بود که بتونه خودشو قانع کنه و جواب مناسبی پیدا کنه..اصلا حال خوبی نداشت دلش می خواست همه اینا یه خواب باشه…روز اولی که وارد این خونه شده بودن غرق در زیبایی این خونه شده بود..شاید اگه همون روز می فهمید چند ماه بعد چه اتفاقاتی توی این خونه می افته و همه چیز رو از بین میبره هر گز پاشو داخل خونه هم نمی گذاشت..اما دیگه واسه این فکرا و حرفها دیر شده بود حالا تنها یه راه واسه شهاب و آیدا مونده بود اونم ترک اون خونه بود..خونه ای که حالا همه در و دیوارش عذاب آور شده بود چند ساعتی طول کشید تا همه چیز به حالت عادی برگشت آیدا تونست فکرشو کار بندازه و شهاب مثل بار قبل به هوش اومد و مرتب از آیدا می پرسید چی شده..تحمل این وضعیت واسه آیدا خیلی سخت شده بود..شهاب دیگه حرفای آیدا رو کاملا قبول داشت اولین کاری که کردن این بود که سریعتر وسایلشونو جمع کنن و حرکت کنن..چون هوا کم کم داشت روشن می شد..شهاب هنوز گیج بود و دیگه هیچ جوری نمی تونست آیدا رو دلداری بده..تو اون وضعیت واقعا مسخره بود اگه سعی می کرد آیدا رو آروم کنه چون وضعیت غیر عادی خونه و روحیه خراب آیدا به وضوح نشون میداد که دیگه اونجا جای موندن نیست ..با اولین اشعه های خورشید که توی اتاق بهم ریخته افتاد شهاب و آیدا آماده رفتن بود…وقت رفتن بود.. بعد از اون همه اتفاقات عجیب و غریب آیدا و شهاب اولین کاری که کردن این بود که واسه همیشه این خونه عجیب و پر از ارواح رو ترک کنن… فقط به یه چیز فکر می کردن اونم این بود که سریعتر از این خونه برن حتی چند دقیقه هم نباید معطل بشن ..شهاب از این خوشحال بود که صدمه ای به آیدا نرسونده..اما آیدا دیگه اون آیدا سابق نبود…در واقع نه شهاب شهاب بود..و نه آیدا اون آیدای سابق حتی بیوتی هم تغییر کرده بود..همه چیز در عرض یکشب کاملا تغییر کرده بود آیدا خودشو مقصر می دونست که اونشب باعث شده بود شهاب تنها به اتاق پنجم بره …اما سرزنش فایده ای نداشت چون آیدا خوشبین فکر می کرد با ترک خونه همه چیز به جای اول خود بر می گرده و زندگی اونها عادی و شیرین شروع میشه..اما همیشه همه پایانه سختیها خوشی نیست..گاهی پایانشون هم مثل شروعشون تلخه.. ۳ روز بعد از رفتن شهاب و آیدا از اون خونه شهاب اون خونه رو به چند نفر آدمی که با ارواح و ماوراطبیعه آشنایی داشتن نشون داد..همه اتاقهای این خونه بزرگ چک شدن اما هیچ اثر و علامتی که نشون دهنده چیزی باشه پیدا نشد..شهاب و آیدا می دونستن که علت اصلی این اتفاقات فقط اتاق پنجم بوده..اما تنها چیزی که باعث تعجب همشون شده بود این بود که اتاق پنجم همچنان مثل قبل سرمای محسوسی داشت اما همه چیز اونجا عادی بود..دوربین های مداربسته ای که توی خونه بود تمام شب خونه رو کنترل می کرد اما هیچ چیز دیده نمی شد غیر از همون باز و بسته شدن در اتاق پنجم..هیچ تصویری رو فیلم نبود فقط در اتاق باز می شد و خیلی سریع بسته می شد..گاهی خود آیدا هم شک می کرد که واقعا این خونه همون خونه است..اتفاقات عجیب خونه به گوش همه اهالی اون قسمت رسید..کمتر کسی باور می کرد این ماجرا واقعی باشه اکثرا می گفتن این دو تا زن و شوهر خیالاتی شدن یا می خوان جلب توجه کنن اما عده کمی هم بودن که باور می کردن و حتی جرات نزدیک شدن به خونه رو نداشتن..آیدا و شهاب یه خونه جدا گرفتن توی شهر اصلی و همونجا سعی کردن همون آدمای سابق باشن اما نتونستن..همه چیز تغییر کرده بود..شهاب گاهی وقتا کابوسهای وحشتناکی از اون خونه قبلی می دید و وحشت زده از خواب می پرید …رفتارهایی ازش سر می زد که تا قبل از اون اتفاقات ازش بعید بود…مثلا این که گاهی وقتا از روبه رو شدن با آینه می ترسید به همون عطر خوشبوی آیدا حساسیت داشت و بدجوری به نفس نفس می افتاد..موقع سکس با آیدا مثل همون شب اول صدای باز و بسته شدن در اتاق رو می شنید در حالیکه این خونه هیچ چیز عجیبی نداشت و همه چیز عادی بود و فقط شهاب بود که این صداها رو می شنید..همون صداهایی که گاهی زمزمه میکرد نترس..اتفاقاتی که فقط تو ذهن شهاب مونده بود و باعث شده بود بعضی وقتا غیر طبیعی و عجیب به نظر بیاد..و آیدا گاهی ازش می ترسید..در مقابل آیدا هم اون آیدا سابق نبود..وحشتی که از اون خونه داشت باعث شده بود به تمام خونه ها بدبین باشه و مرتب دنبال چیز مشکوکی بگرده به شدت از بیوتی می ترسید و حتی نزدیکش هم نمی شد..دلش می خواست دیگه هیچ وقت بیوتی رو نبینه..واسه همین اونو سپرده بودن به یکی از دوستاشون..شب موقع خواب باید حتما یکی از چراغها روشن باشه تا آیدا بتونه بخوابه..به هیچ عنوان جای تاریک نمیمونه ..با کوچیکترین صدایی کنترلشو از دست میده و وحشت زده گریه می کنه..از همه بدتر اون لکه قرمز روی گردنش بود که بیشتر آیدا رو یاد اتفاقات گذشته می انداخت…و بالاخره همه چیز رو واسش تموم کرد.. دو ماه بعد شهاب آیدا رو از دست داد…به خاطر زخم عجیبی که روی گردن آیدا بود و هر دکتر و متخصصی که اونو معاینه می کرد فقط یه جواب داشت…یه چیزی شبیه عفونت که هیچ دلیل و توضیح علمی نداره..لکه قرمز به هیچ دارویی واکنش مثبت یا منفی نشون نمی داد هیچ چیز روش اثر نمی ذاشت و بزرگتر می شد..گاهی اونقدر ورم می کرد که آیدا رو تا مرز خفگی می برد..هیچ کس نمی تونست بفهمه تو اون خونه چه اتفاقی واسه این دو نفر افتاده بود..مطمئنا هیچ وقت تعریف کردن به دیدن نمی رسه …لکه قرمز روی گردن آیدا از داخل سر باز کرده بود و تمام رگهای خونی بدن آیدا رو مسدود کرده بود همین باعث مرگ آیدا شد…شهاب اگر چه مشکل جسمانی نداشت اما دچار مشکلات روحی و روانی شده بود و گاهی فکر می کرد ممکنه به اطرافیانش صدمه بزنه..شهاب هیچ جوری با این افکار نمی تونست کنار بیاد..چند وقت بعد از مرگ آیدا شهاب منتقل شد به یه مرکز اعصاب و روان و تحت نظر دکتر بود.. دکترش می گفت شاید هیچ وقت به وضعیت اولش برنگرده..همه فکر می کردن به خاطر از دست دادنه آیدا دیوونه شده…دوستای شهاب می گفتن بیوتی بعد از اون جریان وقتی کسی بهش نزدیک می شد جیغ می کشید و موهای تنش سیخ می شد..گاهی همونجوری آروم مثل یه گربه مریض تمام روز خودشو تو دم پشمالو و سفیدش جمع می کرد و به آدمهای اطرافش خیره می شد…هیچ کس فکرشم نمی کرد که واقعیت چیز دیگه است و همه این اتفاقها از اتاق پنجم شروع شد … اتاقی که هنوزم مثل یک اتاق معمولی نیست و کمتر کسی حاضر میشه تو اون خونه زندگی کنه..شاید کسی که از گذشته شهاب و آیدا خبر نداره و نمی دونه این خونه با اونا چیکار کرد.. پایان

اولین خاطره سکسی من (۱)من ۱۴ یا ۱۵ سالم بود پدرم مغازه داشت و من همیشه مواقع بیکاری پیشش بودم پدرم از این قیافه های حزب الهی داشت و با بچه های اون موقع سپاه و کمیته خیلی رفیق بود نمیدونم چطور شد که برای یکی از این بچه های کمیته ای یه خونه اجاره کرد البته خونه دایی خودش رو کم کم یادمه که با هم رفت امد خانوادگی رو شروع کردیم اسم خانومش منیژه بود دو تا بچه داشت که یکیش ۴ سالش بود و او یکی ۱ سال بود خانوم خوشگل بود نمیخوام بگم که توی نخش رفتم و از این حرفها چون اون موقع من شاهکارم این بود که یه جق بزنم همین و اصلا توی نخ این حرفها و کس کردن نبودم زدو این بنده خدا رو که شوهر این خانوم بودو دادن به یکی از این شهرای نزدیک ما که یک ساعت با ما فاصله داشت اونجا این بنده خدا با داشتن مدرک دبیرستانی کلاس ۱۰ شد فرمانده کمیته اون شهر (خر تو خر رو کیف میکنی)و اونا مجبور شدن از اون خونه بلند بشند اونا از شهر ما رفتن یک روز این بنده خدا به پدرم زنگ زده بود که بابا بیاید اینجا که زنم بد جور مریضه و بد حال و کسی رو ندارم اینجا اخه اصلیتشون مال اطراف همدان بود . پدرم هم اومد خونه وبه مادرم گفت بلند شو بریم بهشون یه سر بزنیم اینها رفتن من خونه موندم یادمه یه ویدو بتا مکس از این فیلم کوچکها داشتیم که اندازه یک تراکتور بود ما هم یه فیلم داشتیم که یکم لختی پختی توش بود هر وقت خونه خالی بود یکی از این بچه خوشگل های کوچمون رو به بهونه دیدن فیلم میارودم خونه وجاتون خالی کونش میزاشتیم البته ساک زدن اینها رو که ما اون موقع نمیفهمیدیم فقط شلوارو نصف و نیمه پایین میکشیدیم و یه تف یا خیلی مرام میزاشتیم از روغن نباتی استفاده میکردم و با چندتا تکون کمر ابمو تو کونش خالی میکردم اون روز هم همین کار رو کردم نزدیکهای غروب بود که دیدم پدر و مادرم و منیژه خانوم و شوهرش و بچه هاش اومدن مادرم یه طرف منیژه رو گرفته بود و شوهرش هم یک طرفشو آورن اونو خوابوندن رو تخت خواب پرسیدم چی شده مادرم گفت بردنش دکتر و گفته که بهش شک وارد شده و باید تحت مراقبت باشه گفتم خوب چرا اوردیش اینجا گفت خودت که میدونی اینا اینجا کسی رو ندارند غریبن مادر ثواب داره گفتم بابا چرا اوردیش تو اتاق من گفت به خاطر اینکه اینجا تخت داره راحتره اخه فقط من توی خونه تخت داشتم زیر لب یه فحشی دادم که مادرم فکر کنم متوجه شد و یک پس گردنی ابدار خوابوند بیخ کلم شوهرش صبح ساعت ۶ میرفت و ساعت ۱۰ شب میومد گفتم که فاصله چندانی نداشت و ماشین مفت دولت هم که زیر پاش بود که حتی پول بنزینشو دولت میداد بنده خدا مادرم شده بود پرستار بی جیره مواجب این خانوم و دایه مفتکی بچه هاش یه روز رفتم تا از اتاقم وسایل بردارم اول در زدم بعرد رفتم تو دیدم بیداره یه سلام کردم و رفتم داخل بیدار بود یه ملحفه نازک روش بود که تا بالای روناش بالا رفته بود من بدبخت حریص داشتم باچشام قسمت لخت پاهاشو میخوردن پرسید امیر جان چیزی میخوای که به خودم اومدم گفتم شما خوبید خندید گفت من اره اما مثل اینکه تو خوب نیستی گفتم چطور مگه گفت هیچی چی میخوای گفتم اومدم ساکم رو بر دارم ( بخدا من اصلا ساک نمیخواستم یادم رفته بود اومدم چی ببرم ) اومدم بیرون همش اون سفیدی و تپولی پاهاش جلوی چشمم بود رفتم توی توالت جاتون خالی یه جلق درست حسابی زدم وای چقدر اب تو کمرم بود از اون روز دوست داشتم که یه جورهای بدنشو دید بزنم ولی یه ترس داشتم کم کم منیژه خانوم از تخت میومد پایین و راه میرفت زیاد با من شوخی میکرد مخصوصا مواقعی که تنها بودیم دیگه صبح که شوهرش میرفت من اون باهم با اجازه پدر و مادرم به پارک نزدیک خونه میرفتیم تا هم رو حیه اش بهتر بشه هم پیاده روی داشته باشه تا اینکه کامل خوب شد و برگشتن به شهری که شوهرش اونجا بود دیگه هر پنج شنبه جمعه یا ما خونه اونا بودیم ا اونا خونه ما دیگه پیش من رو سری سر نمیکردمنم هر وقت میدیمش سریع به یادش یه جلق اساسی میزدم یروز پدرم اومد به خونه گفت فلانی زنگ زده و برای یه ماموریت قرار بره به یکی از شهراهای جنوبی خواسته که تو بری پیش زنو بچه اش تا بیاد (البته به مادر گفت) مادر بنده خدا گفت که نمیتونه تا بستون بود بهش گفتم خوب بگو اون خانموش رو برداره بیاره اینجا پدرم گفت بهش گفتم اما گفته که شهر امنیت زیادی نداره امکان داره وسایلشون رو بدزدن مادر گفت خوب امیر رو بفرستیم پیشش که پدرم گفت نه بابا زشت زن جوان مادر گفت بابا اینکه بچه است (مثبت مثبت بودم به جون خودم) پدرم گفت بزار بهش میگم اگه قبول کرد میفرستیمش غروب بود با بچه ها رفته بودیم فوتبال دیدم که ماشین کمیته اومد وای همه تخمامون فر خورد گفتیم حتمی یکی از این همسایه های دیوس گزارش دادن که ما اینجا سر وصدا و اذیت کردیم دیدم پدرم از ماشین پیاده شدمنو صدا کرد گفت بیا که فلانی اومده دنبالت تا تورو با خودش ببره خونشون اونجا اذیت نکنی بدو لباسهاتو بپوش خدایش دوست نداشتم برم اخه برای تابستانم کلی برنامه داشتم و حالا همه برنامه هام پر رفتیم خونه مقداری لباس وسایل برداشتم پدرم هم مقداری پول بهم داد (دمش گرم هیچوقت منو لنگ نمیزاشت)با سفارش پشت سفارش با فلانی رفتیم خونشون اونم کلی سفارش کرد که فردا من میرم اینجا زیاد توی شهر نرو هر چی خواستید زنگ بزنید به فلانی براتون میاره اینجا دیدشون به مامور بده از این حرفها شب من توی اتاق خوابیدم نصفه های شب بود که با صدای زمزمه مانندی از خواب بیدار شدم انگار یکی داشت گریه میکرد یا شاید هم التماس میکرد کی بود ترس و دلهره داشتم خوب گوش دادم فهمیدم صدای منیژه است یکم جلوتر رفتم و به در نزدیک شدم داشت میگفت اروم تو رخدا اروم وای پاره شدم درش بیار اخ بزارش جلو وای قلبم داشت میومد بیرون شوهرش میگفت بزار خوب بکنمت یه یک ماهی دیگه نمیتونم این کس کون رو ببینم منیژه میگفت اروم تر الان امیر بیدار میشه زشته گفت نه رفتم بهش سر زدم مثل خر خوابیده (دیوس خر پدرو مادرت من بیدارم) فقط صدا بود که میشنیدم وا صدای ناله های شهوت نا منیژه کیرم قد کشیده بود دستم خود به خود رفت سمت کیرم و شروع کردم به مالیدن و صداهای ناله های منیژه منو هم تو ی عالم دیگه برده بود داشت ابم میومد هیچی جز لنگه جورابمو پیدا نکردم (اینجا همونجاست که میگند لنگه کفش هم در بیابان نعمت ) ابمو روش خالی کردم رفتم خوابیدم صدا ها کم شده بود معلوم بود اون یابو هم کارشو کرده بود خوابم برد صبح بیدار شدم دیدم که منیژه بیداره بخدا دورغ نمیگم ولی درست راه نمیرفت پرسیدم چیزی شده گفت نه صبح که شوهرم داشت میرفت دم در پام پیچ خورده من خر هم باورم شده بود نگو دیشب خانوم از کون داده داره گشاد گشاد راه میره پرسیدم مگه رفت گفت اره تو خواب بودی نزاشتم بیدارت کنه الان دیگه تو مرد این خونه ای ببینم مرد شدی یا نه منیژه هر وقت که بچه یکسالش شیر میداد یه رو سری یا دستمال روی سینه هاش میزاشت تا سینه هاش معلوم نباشه ولی اون روز داشت به پسرش شیر میداد در حالی که سفیدی پستونش رو برای اولین بار دیدم وای که چه حالی داشتم داشتم نگاهش میکردم پرسید چیه چیرو نگاه میکنی بازم خودمو به خریت زدم یعنی روم نمیشد که گفتم هیچی خندهای کرد وگفت این سعید ناقلا تازه دندون در اورده پدر منو در اورد نوک پستونامو داغون کرده هروقت بهش شیر میدم سینه هامو گاز میگیره بیا ببین وای خدای من …. گفتم من ببینم گفت اره دیگه ببین زن گرفتی نزار به بچه اش شیر خودشو بده پستوناش از فرم میفته چی داشت میگفت ؟؟ گفت بابا بیا ببین رفتم جلو پستونش رو از دهن پسرش در اورده بود وای چه خوشگل بود یه نوک قهوه ای با یه حاله کم رنگ دورش منکه صدبار با یاد این پستونها جلق زده بودم حالا داشتم میدیمشون یه لحظه متوجه بالای پستنش شد که جای کبودی کبود گفتم این چیه که گفت اینو دیگه بابای پسرم کرده و لباسشو کشید پایین و پستوناشو جا ساز کرد وای چه حالی داشتم گفت نمیخوای بری حموم گفتم چرا گفت پاشو برو منم شب باید برم و بچه ها رو هم ببرم رفتم تو حمام سینه هاش جلو چشمم بود کیرمو تو دستم گرفته بودم و چشمام رو بسته بودم داشتم با کیرم ور میرفتم که در حموم باز شد خشکم زده بود کیرم توی دستم منیژه روبروم وای … یه نگاهی بهم کرد و رفت بیرون دیگه اصلا روم نمیشد برم بیرون چی میگفتم اگه به شوهرش میگفت حتمی از کیر دارم میزد . بابام میفهمید حتمی تخمهام رو در میاورد میداد دستم تا برم توی انجمن بیخایگان عضو بشم خاک بر سرم شد شاید باور نکنید ولی یه چیزی حدود نیم ساعت توی اون حالت بودم کیرم شده بود اندازه یک سنجد میخواستم بیام بیرون و از او خونه بزنم بیرون برم تهران خونه یکی از فامیلها اومدم بیرون دیدم با تلفن داره حرف میزنه خاک بر سرم شد حتما زنگ زده خونه ما آره حدسم درست بود با مادرم داشت حرف میزد خدایش مغزم خواب رفته بود یک دفعه دیدم بهم میخنده گفت ها چیه کجای بیا مادرت باهات کار داره رفتم گوشی رو ازش گرفتم نفسم در نمیومد مادر چند بار صدا م زد زبونم چوب شده بود بابا بدبختی جواب مادرمو دادم چیزی بهم نگفت فقط گفت مواظب منیژه خانوم و بچه هاش باشم اخه اونا امانت بودن دست من بعد خداحافظی کرد یه نفس راحتی کشیدم که چیزی نگفته . گوشی رو که گذاشتم منیژه اومد پیشم گفت خسته نباشی چکار میکردی یه ساعت اون تو سرخ شده بود م داغ داغ انتظار داشتم به فحشم بکشه و جد و ابادم رو جلو چشمم بیاره ولی باز همون لبخند مهربان گفت بخواب تا پشتت رو بمالن آخه هر وقت حموم میرفتم و از حموم بیرون میومدم مادرم پشتم رو با پا میمالید گفتم نه نمیخواد (اون چند وقت که خونه مون بود دیده بود) گفت بخواب بابا میدونم عادت داری خوابیدم پاهای نازشو روی پشتم قرار داد بود داشت ارو اروم پشتم رو ماساژ میداد گفت اینجور اذیت نمیشی گفتم نه گفت بزار با دست ماساژت بدم گفتم نه نمیخواد ولی اون شروع کرده بود به ماساژ دادن پشتم یه تی شرت تنم بود لباسم رو یکم بالا داده بود داشت ماساژ میداد وای چه حای میداد بازم کیرم بلند شده بود دیگه ماساژم نمیداد بلکه داشت بدنم رو فشار میداد و من هیچی نمیگفتم خیل داشتم خر کیف میشدم که صدای بچه هاش بلند شد و مجبور شد که بلند بشه و بره به اونها برسه رفتم توی شهر یه کس چرخی زدم چه شهر دل تنگی بود بنده خدا حقش بود که اینجا مریض بشه با اینکه نزدیک شهرمون بود و بارهای بار اسمشو شنیده بودم ولی بار اولی بود که داشتم اونجا رو میدیدم خیلی کیری بود برگشتم خونه داشت با بچه هاش بازی میکرد وای چی میدیدم منیژه یه لباس باز سکس تنش بود که وقتی دیدمش من روم نمید تو چشاش یا به بدنش نگاه کنم گفت چیه خوشگل شدم یکدفعه نمیدونم چطور شد گفتم خیلی ماه شدی خندید بازم همون خندها اومد جلو گفت گوشتو بیار جلو یه چیزی بهت میگم ولی به کسی نگی ها گفتم خوب همونجا بگو گفت نه بیا جلو گوشمو جلو بردم که حرفشو بهم بگه که نرمی دوتا لب ناز رو رو گونه ام احساس کردم و گفت مرسی وای منیژه منو بوسید چه حالی داشتم بازم این لرزش لعنتی تو بدنم غذا رو با هم خوردیم گفت من بچه ها رو میبرم حموم تو هم بشین تلویزیون نگاه کن اون موقع درست یادم نیست فقط فکر کنم تلویزیون یه شبکه ۲ و ۱ رو داشت اون رفت حموم و بچه ها رو بر اول دختر کوچکش رو فر ستاد بیرون من لباسهاشو تنش کردم اینقدر خسته بود که همونجا کنار من خوابید بعد چند دقیقه دیدم که منیژه صدام میکنه رفتم پشت در گفت امیر جان بیا اینو ازم بگیر (بچه کوچکش رو میگفت در حموم رو باز کرد باز هم همون لبخند اما اینبار من بجز اون لبخند نصفی از بدن سفید و تپل منیژه رو نیز میدیدم وای بازم داغ شده بودم بچه رو گرفتم نصفی از بالا تنه اش رو دیده بودم بند سوتین کرمی رنگشو اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ خخخ بچه شو به ارامی با حوله خشک کردم ولباسهاشو تنش کردم یکم تو بغلم تکونش دادم و راهش بردم که اونم خوابید بچه رو گذاشتم توی جاش و نشستم که منیژه در حموم باز کرد و گفت امیر جون یه زحمت بهت میدم گفتم چی که تلفن زنگ خورد رفتم گوشی رو برداشتم صدای شوهرش بود که با من داشت احوال پرسی میکرد سارغ زنشو گرفت خواستم بگم حمومه که منیژه که دم در حموم وایستاده بود دستش رو به علامت هیس جلوی لبش گرفت و دوید سمت گوش گوشی رو از من گرفت شروع کرد به حرف زدن با شوهرش وای تازه متوجه شده بودم که منیژه لخت لخت جلوم وایستاده با یه شرت مشکی و سوتین کرم اون پشت کرده بود داشت حرف میزد ومنم با خیال راحت داشتم نگاهش میکردم بخدا کیرم داشت میترکید میخواستم بدوم برم توی دستشوی خودم رو تخلیه کنم اصلا به شوهرش نگفت که حموم بوده گفت دیگه داشتیم میخوابیدیم بچه هارو خوابوندم و بعد کلی حرف زدن گوشی رو قطع کرد که برگشت سمت من تازه متوجه شده بود با چه وضعیتی جلوم وایستاده باز هم یه لبخند گفت چیه چشم چرون چیو نگاه میکنی من که زبونم بند اومده بود گفتم هیچی باز خنده گفت پاشو بیا پشتم رو یه لیف بزن بیایم بخوابیم دیر وقته گفتم من ؟؟ گفت اره دیگه تو که همه چیز منو دیدی بلند شدم یعنی به خودم جرات دادم گفتم بلند شو امی خره بزار یبار هم شده به بهونه لیف زدن بتونی به بدن یه زن دست بزنی تا کی بد بخت میخوای از قافله عقب بمونی رفت تو حموم گفت یالا دیگه مگه میخوای بری کوه بکنی بلند شدم و پشت سرش راه افتادم با همنو لباس شلوار رفتم تو برگشت یه نگاهی بهم کرد بازهم همون خنده زیبا گفت چیه میترسی منم بدنتو ببینم در بیار خیس میشه توهم بیا تو یه دوش بگیر بیرون رفتی هوا گرم بوده بدنت عرق کرده . لخت شدم و باشورت رفتم تو شاید خجالت یا نمیدونم یه استرس لعنتی که حتی با دیدن بدن کسی که با رها به یادش جلق زده بودم کیرم سنجد شده بود یا همون پاپیون رفتم تو هنوز داغ بودم داغی گوشهام شرمم رو یادم میاورد گفت چرا وایستادی نمیخوای بیای زیر اب رفتم زیر اب با یه کاسه که تو حموم بود بهم داشت اب میپاشوند بیشتر به روی شرتم همون کیر کوچکم هم نمایان شده بود چون شرتم خیس شده بود گفت بیا پشتم رو لیف بزن لیف رو دستم کردمو صابون رو توی لیف شروع کردم به لیف زدن گفت امیر گفتم بله گفت چقدر میتونم بهت اعتماد بکنم و زبونت چقدر چفت وبست داره گفتم در چه مورد گفت کلی گفتم اخه تا چه موردی باشه گفت در مورد همین که با هم اومدیم حموم وتو داری منو لخت میبینی میدونی که من شوهر دارم و موقعیت شغلیشو میدونی میدونی اگه بفهمه چه بلای سرت میاره گفتم خوب تو خودت گفتی که بیام برات لیف بکشم گفت صبح چی من بهت گفته بودم که با اونجات ور بری؟؟ دیگه داشتم سکته میکردم به خودم گفتم کره خر این میخواسته تورو امتحان کنه تو بی پدر و مادرم مثل گاو سرتو انداختی پایین اومدی توی حموم که اینو لیف بکشی آخه کره خر مگه تو دلاک حمومی هیچی نگفتم گفت نترس من دهنم چفت وبس داره و به کسی چیزی نمیگم گفتم بخدا منم چیزی نمیگم من برم بیرون گفت کجا بابا بیا منو بشور شروع کردم به شستن بدن نازش اما هیچ حسی نداشتم گفت چرا فقط داری یه جای بدنم رو میشوری گفتم چکار کنم پس گفت این سینه بندمو باز کن گفتم من بلد نیستم گفت بابا کاری نداره دوتا گیره داره بازش کن گیره سوتینشو براش باز کردم وای بازم داغ شدم اگه کسی یه کاسه اب سرد روم میریخت میتونم بگم که اون موقع بخار از من بلند میشد داشتم میسوختم کیرم داشت بلند میشد گفت خوب دیگه لیف بزن شروع کردم به لیف زدن چه حالی میداد تمام فکر م پیش ممه های خوشگلش بود گفت بسه دیگه بزار منم پشت تو رو لیف بزنم گفتم نمیخواد گفت بشین بابا از پشت داشت بادستهاش بدون لیف پشتم رو ماساژ میداد دستشو صابونی کرده بود وای دیگه روی ابرهابودم یه لحظه پستونهاشو روی پشتم حس کردم از پشت خودشو بهم چسبونده بود پشت صابونی من لیزی بدنم رو کامل کرده بود و من داشتم از هوش میرفتم شاید باورتون نشه اما یه لحظه گرمای دوتا لب رو رو ی گوشهام حس کردم داشت با لبش با گوشهام بازی میکرد دستش بیکار نبود کیرم بلند شده بود و دیگه شرم و حیا حالیش نبود آخخخخخخخخخخخخخخخ دستشو که تا کنارهای شرتم میومد ومیرفت رو حس میکردم یک لحظه کیرمو رو از روی شرت تو دستش گرفت دیگه نفسم بالا نمیومد . منیژه اومد جلوم باز هم همون لبخند انگار که هیپنوتیزم شده بودم لال لال شده بودم شرتمو کشید پایین گفت وای عجب چیزی داری ناقلا چرا پنهونش کردی کیرمو گرفته بود توی دستش برای اولین بار در زندگیم یه زن داشت کیرمو با دستش لمس میکرد یه حالت سبکی خوشی داشتم سرشو بر جلو یه بوس به کیرم و اون کرد توی دهنش وای هنوز هم گرمای دهنشو به یاد دارم لباشو دور کیرم حلقه کرد بود برام ساک میزد من اون موقع اصلا اسم ساک رو هم بلد نبودم یا نمیدونستم چرا این کار رو کرده . دستشو به باسنم گرفته بود و اونو به سمت خودش فشار میداد یه حالت خوب که هنوز هم توضیح دادن اون حالت کم میارم با نوک زبونش دور کلاهک کیرمو نوازش میداد بلند شدو لباش رو لبام گذاشت شروع کرد لبم رو میک زدن وای چه شیرین بود ومن منگول هنوزهم فقط یه نزاره گر چی میکشیدم آخ دستمو گرفت برد گذاشت روی سینه هاش و با همون دستشت دستهای منو به سینه هاش فشار میداد گفت چرا خودت رو اذیت میکردی اینهمه امیر دوست دارم با این جمله یه اه کشید و باز هم لباشو رو لبام قفل کرد بعد چند لحظه گفت خودت رو بشور بریم بیرون اون رفت بیرون تازه داشت یخهای من باز میشد (یخ توی حموم همینه دیگه) به خودم اومدم گفتم خاک برسرت بیشعور چرا مثل گاو وایستادی زود باش این خودش داره بهت پا میده اینهمه رفتی به یادش جلق میزدی حالا لخت جلوت وایستاده داره کیرتو میماله و تو گاو شدی . اومدم بیرون دیدم با حوله نشسته توی رختخواب بازم خندید گفت چرا منتظری بیا بخواب دیگه گفتم کجا دستاشو باز کرد گفت تو بغل من بده؟ گفتم آخه . گفت چیه حالا من باید بیام نازتو بکشم؟ گفت داری میای اون برق رو خاموش کن با یه زیر شلوار و یه تیشرت بودم که اومدم پیشش دراز کشیدم حوله رو زد کنار پستونای سفید و گرد آخ جوووووووووووووووووووون زیر نور قرمز شب خواب چقدر بدنش زیباتر شده بود خودشو به چسبوند دستشو برد توی شرتم وباز با کیرم داشت بازی میکرد بازم لبهاشو گذاشت رو لبهام سرشو بالا اورد گفت تو چرا لبهای منو نمیبوسی دوست نداری گفتم چرا اما میترسم که تو بدت بیاد . خندید گفت بدم بیاد نه بخور لبامو من از امشب مال توام به شرطی که دهنت چفت و بس داشته باشه ولبهاشو بازم روی لبهام گذاشت منم اروم داشتم میبوسیدمش سرمو به سمت سینه های سفیدش هدایت کرد نوک قهوه ای و خوشگل سینه اش رو به دهن گرفتم شنیده بودم که باید میک بزنم منم یه میک محکم زدم که دیدم وای یه چیز گرمی اومد توی دهنم که صدای ناله منیژه بلند شد میگفت جووووون داری شیر میخوری بخور شیر من مال تو حالا منم لخت لخت توی آغوش منیژه بودم آخه منیژه تمام لباسهای منو در اورده بود گفت صبر کن اومد روی بدن من شروع کرد لب گرفتن اشکارا هر دوتا مون داشتیم میلرزیدیم توی اون هوای گرم داشت کل بدنم رو لیس میزد تا حالا کسی برام اینکار ها رو نکرده بود و همین تازگی برام یک دنیا لذت داشت نمیدونستم چکار باید بکنم اما نا خواسته مثل مار به خودم میپیچیدم نوک سینه هامو لیس میزد و گاگاهی یک گاز کوچولو تجربه ای زیبا حالا کیرمو تا ته توی دهنش کرده بود و داشت برام ساک میزد من نا خوداگاه دستم رو بردم روی سرش شرو کردم به نوازش کردنش با دستش با تخم هام بازی میکرد و ناله های من بلند شده بود منیژه همینطور که داشت کیرمو میخورد قربون صدقه خودمم و کیرم میرفت یک لحظه حس کردم تمام خون بدنم داره از کیرم میزنه بیرون بهش گفتم دستشو دور کرده بود داشت برام جلق میزد صورتش رو جلو اورده بود سرعت دستشو بیشتر کرده بودد دستمو بردم گذاشتم روی یکی از سینه هاش شروع کردم به مالیدن وای آبم بافشار پاشید رو صورت منیژه ولی من دیگه چشمهامو بسته بودم و صدای منیژه بود که میومد و میگفت جون چه آب داغی داری نه بابا تو دیگه مرد شدی یه لحظه چشمهامو باز کردم دیدم تمام صورتش رو آب کیری کردم بازم لبخند زد و گفت راحت شدی با اشاره بهش گفتم اره . بازم همون لبخند گفت پس من چی ؟؟ گفتم چکار کنم گفت صبر کن من برم صورتم رو بشورم الان میام بعد از چند لحظه برگشت بدنم سست شده بود بچه اش از خواب بیدار شده بود اومد کنارش دراز کشید و پشتش به طرف من بود کون لختش منو بازم تحریک کرده بود یه دستش رو اورده بود عقب و داشت با کیر من بازی میکرد نمیدونم چطور شد که خودمو بهش چسبوندم و بهم گفت پشت گردنمو لیس بزن موهاشو جمع کردم توی دستم و شرو ع کردم به لیس زدن کیرم رفته بود لای کپلهای کونش و در عالمی دیگه سیر میکردم و داشتم اروم اروم تلمبه میزدم خودش دستشو برده بود پایین و از همون جا کیرمو رو کسش هدایت میکرد وای چقدر خیس بود و لزج و داغ کیرم برای اولین بار با جای در تماس بود که همیشه آرزو میکردم برگشت سمت من و بازهم همون لبخند گفت تا حالا با کسی سکس داشتم که بازم من زبونم گرفت گفت دیگه داری از چی خجالت میکشی تو که ابتو ریختی روی صورت من گفتم نه گفت پس باید من مردت کنم ولی اول تو هم باید مال منو لیس بزنی بعد پاهاشو باز کرد وگفت زود باش منو بسمت وسط پاهاش هدایت کرد داشتم کسش رو که زیر نور قرمز لامپ میدرخشید رو نگاه میکردم حموم اومدیم بیرون لخ توی بغلش خوابم برد نمیدونم کی خوابم برد صبح با فشار دوتا لب بر رو لبام چشمهامو باز کردم باز هم همون لبخند دیوانه کننده وزیبا چشامو باز کردم گفت پاشو عزیز بیا با هم صبحونه رو بخوریم بچه هاش بیدار شده بودن یه لباس باز پوشیده بود دیگه اون ترس اضطراب همیشگی رو نداشتم بلند شدم رفتم دست صورتم رو شستم با حوله صورتم رو خشک کردم اومد جاتون خالی صبحانه رو زدیم توی رگ گفت باید این چند روز خودتو خوب تقویت کنی عسل بخور گفتم برای چی گفت مگه تو مرد من نیستی من از مردم هیچوقت سیر نمیشم و میخوام همیشه اماده باشی خیلی خوش میگذشت در طول روز با بچه ها بازی میکردم با خود منیژه شوخی میکردم گاهی بهش کولی میدادم نمیدونم امتحان کردی یا نه کسش روی پشت ادم پستوناش چسبیده بهت خیلی حال میده بازم شب شد بچه ها خوابیدن منیژه اومد پیشم گفت دوستم داری سرمو پایین انداختم و گفتم خیلی زیاد گفت منم از همون اول که دیدمت ازت خوشم اومد اما هیچوقت فکر نمیکردم باهات سکس کنم . بلند شد رفت یه نایلون اورد از توش یه پماد بیرون اورد گفتم چیه جایت درد میکنه خندید گفت اره گفتم کجات بار اولین بار ازش این اسم رو میشنیدم گفت کسم درد میکنه و فقط کیر امیر میتونه خوبش بکنه بازم شرم لعنتی اتاق روشن بودو م

اولین خاطره سکسی من (۲)گفت چرا بودی اما بهت گفتم که یادت نره خلاصه مخ منو خورد تا رسیدیم ایست بازرسی شهر اون موقع یادمه تا ته کون ادم رو میگشتن اکثر سربازه و بچه های کمیته ما رو میشناختند ولی اون روز یه سرباز ترک اونجا بود که واقعا نمیدونم از کجا اورده بودنش بهمون گیر داد و کشیدمون پایین پدرم گفت بابا ما فامیل فلانی هستیم یارو کم مونده بود برینه به خودش برای بابام احترام نظامی گذاشت و منم خنده امانم رو بریده بود کلی ماشین رو داشتن میگشتن همه بر بر مارو نگاه میکردن که بدونم بابای من کیه که این سرباز یه همچین احترامی براش گذاشته اینقدر التماس کرد که به فرمانده اش چیزی نگیم اومدیم خونه شوهر منیژه رفته بود منیژه که منو دید باز هم همون لبخند زیبا چای اورد پدرم چایشو که خورد رفت بچه های منیژه داشتند از سر کولم بالا میرفتن یکدفعه یه دختر اومد توی اتاق تپل قد متوسط با لپهای سرخ گونه برجسته وای وای واقعا زیبا بود و طراوت از صورتش میبارید منیژه گفت چیه داری با نگاه خواهرمو میخوری سرمو پایین انداختم گفتم ببخشید باز هم همون لبخند گفت چه خبر اصلا نه زنگی زدی نه خبری گرفتی دوست داشتم منیژه رو بغل کنم و ببوسم ولی خواهرش اونجا بود منیژه رفت اشپزخونه و منو صدا کرد رفتم تو که دستشو جلو چشمام گرفت گفت کجای بودی نامرد دلم برات یه زره شده بود و لباشو به لبهام رسوند لبهامون وری لب همدیگه بود و منیژه داشت لب رو میخورد و توی همون حال دستش روی کیرم بود گفتم نکن شاید خواهرت بیاد گفت نترس نمیاد یه لذت زیبا تمام بدنم رو فرا گرفته بود و دوست نداشتم از اون خالت بیرون بیام یه لحظه سنگینی نگاهی منو به خودم اورد خواهر منیژه داشت نگاهمون میکرد تمام صورتش سرخ شده بود یه لحظه از اینکه داشت نگاهمون میکرد داشتم حال میکردم که برگشت و رفت بیرون به منیژه گفتم گفت عیبی نداره من میرم توی حموم تو هم بیا گفتم بابا زشته گفت تو کاریت نباشه بیا منیژه رفت داخل حموم منو صدا کرد مردد بودم که برم یا نه اخه خواهرش بازم صدام کرد امیر چرا نمیای بیا اینجا کارت دارم رفتم توی دیدم توی رختکن وایستاده گفتم بابا زشته گفت چی چی رو زشته من نصرین خواهرمو اوردم اینجا که باهات دوست بشه من خودم از شوهرم خواستم که تور بگه که بیای اینجا میخوام باهاش توی این چند روز حال بکنی ولی یادت نره اون دختره باید مواظب باشی گفتم یعنی چی؟ گفت بهت نمیخوره که خنگ باشی . بازم لبهاشو گذاشت روی لبم منم داشتم لبهاشو میک میزدم و صدای منیژه در اومده بود که در حموم رو زدن منیژه گفت چیه؟ که نصرین خواهرش گفت بچه ها اذیت میکنند منیژه بهش گفت یکم سرگرمشون کن الان میام و بازم همون لبخندهای زیبا همش قربون صدقه خودمو کیرم میرفت کیرمودر اورد و نشست جلوم کیرمو کرد توی دهنش شروع کرد به ساک زدن بازم همون لذت وصف نشدنی به سراغم اومد دستمو لای موهای خوشگلش کرده بودم و با دستم ریتم حرکتشو تنظیم میکردم حالا با کمک منیژه منم داشتم توی سکس یک استاد میشدم با یه دست داشت با تخمهام بازی مکرد و با اون دستش ته کیرمو گرفته بود و با دهنش داشت برام ساک میزد چه لذتی میبردم دیگه داشتم میومدم بهش گفتم ولی دو دستش رو برد روی باسنم و نزاشت که کیرمو بیرون بیارم و منم تمام اب کیرمو همونجا خالی کردم چشامو بسته بودم وقتی بازش کردم دیدم داره نگاهم میکنه دهنشو باز کرد تمام اب کیرم ریخت بیرون بعد هم خندید گفت خیلی دوست دارم من تا حالا برای شوهرم هم چنین کاری نکردم راستش اصلا شوهرم از این کارها بدش میاد میگه که گناه داره من و منیژه رفتیم توی حموم بازم بدن لخت منیژه منو وسوسه میکرد اینبار من خودمو از پشت بهش چسبوندم برگشت و خندید گفت چیه بازم میخوای ؟؟ گفتم اگه بزاری اره گفت نه بزار برای شب میخوام یه حال توپ بهت بدم از حموم که بیرون اومدیم نصرین یه جوری نگاه میکرد منم خودمو به خریت میزدم و سعی میکردم نگاهش نکنم به خودم میگفتم اخه تو که خواهرشو کردی خوب اینم که بز نیست میفهمه دیگه وقتی تو منیژه با هم رفتید حموم خوب داشتید چکار میکردید با اینکه سن سال زیادی نداشت ولی استخون بندی درشتی داشت و پستونای نازی در کل یه چیزی توی مایه های منیژه اما صورت منیژه خیلی زیباتر از نصرین بود شب شد غذا رو که خوردیم داشتیم با بچه ها بازی میکردیم و هیجان عجیب داشتم بچه هایکی یکی خوابیدن منو نصرین ومنیژه بیدار بودیم منیژه جلوی چشم نصرین دستمو توی دستهاش گرفته بود داشت نازش میکرد که یکدفعه لبشو رو لبم گذاشت نمیدونم چی شد که منم باهاش لب تو لب شدم دستشو برد روی کیرمو داشت برام میمالیدش عجب حالی میداد لبشو برداشت بهم خندید گفت نمیخوای به خواهر کوچلوی من یه لب بدی ؟ هیچی نگفتم منیژه دست خواهرشو کشید گفت با دیگه قشنگ و به وضوح میدیدم که خواهرش داره میلرزه لب رو روی لبش گذاشتم هیچکاری نمیکرد فقط من لب بالاش رو براش میک میزدم منیژه داشت از روی شلوار با کیرم ور میرفت وای منیژه داشت کیرمو میمالید و منم داشتم از خواهرش لب میگرفتم منیژه دستمو هدایت کرد طرف پستونهای خواهر خوشگلش وای عجب پستونهای داشت سفت کوچک نمیدونم چطور شد که سه تامون لخت توی بغل هم بودیم من کیرم توی دهن منیژه بود و داشت برام ساک میزد و پستونهای خواهرش توی دهنم اخ که چه حالی داشتم غرق شهوت و لذت تمام وجودم داشت از کیرم بیرون میزد هنوز یه شرت سفید به پای خواهر منیژه بود دستمو بردم سمت شرتش و اونو از پاش در اوردم با این کار من منیژه بازم یه لبخند زیبا زد و گفت وارد شدی نمیدونم چرا اما ناخداگاه دهنمو بردم سمت کسش و شروع کردم به خوردن صدای ناله های خواهر منیژه بلند شده بود کسش ترشح داشت و ازش اب بیرون میومد منیژه گفت دراز بکش من تخت خوابیدم و اون خواهرشو هدایت کرد روی من کسش جلوی دهنم بود که منیژه کیرمو به ارامی به داخل کس خودش هدایت کرد (کاش فقط برای یبار دیگه همچین کاری رو میکردم) کیرم به نرمی تو کسش رفت و منیژه داشت تکون میداد ومن توی همون حالت داشتم کس خواهرشو میخوردم منیژه خرکاتش تند شده بود و با صدای بلند جلوی خواهرش داشت قربون صدقه خودم و کیرم میرفت یه احساس غرور داشتم کیرمو از کسش در اورد به خوارهش گفت بیا بخورش خواهر منیژه خیلی شهوتی شده بود و کیرمو تو دهنش کرد و داشت کیرمو میخورد اما زیاد وارد نبود و دندونش به کیرم میخورد گه گاهی کیرم به ته حلقش میخور و خلاصه از خوردن کیرم توسط خواهر منیژه زیاد حال نمیکردم تو همون حالت دیدم منیژه با یه روغن داره کون خواهرش رو چرب میکنه و انگشتشو توی سوراخ کونش میکنه منم دستمو بردم سمت کس منیژه خیس خیس بود وای چه بدنی داشت منیژه بخدا بدنش از یه دختر هم زیباتر بود (کاش یبار دیگه میدیدمش ) شروع کردم به مالیدن کسش صدای سه تامون در اومده بود و هر کدوم حال مخصوص خودمون رو داشتیم منیژ گفت بیا بکن توی کونش خواهرش رو به حالت سگی خوابوند و کیرمو چرب کرد گفت اروم براش بزار که دردش نیاد اروم فشار میدادم کیرم اروم اروم داشت فرو میرفت و خواهر منیژه سرخ سرخ شده بود ولی داشت تحمل میکرد الان دیگه نصف کیرمو تو کونش کرده بودم و منیژه داشت با باسنم بازی میکرد گاهی با زبونش باسنمو لیس میزد و گاهی هم حتی سوراخ کونم رو زبون میزد وای چه حسی بود که یکدفه تمام کیرمو با فشار توی کون خواهرش کردم نالیه کرد و خودشو جلو کشید کیرم از کونش در اومد منیژه گفت اروم چرا جیغ میزنی بچه ها بیدار میشند گفت درد داره نمیخوام منیژه بهش گفت الان خوب میشه زود باش به همون حالت بخواب و از من هم خواست اروم تر کیرمو توی کونش بکنم اما خواهرش همش میگفت درد داره منیژه خودش قنبل کرد و گفت ببین خره درد نداره همون اولش درد داره و به من گفت بیا کون خودمو بکن وای کون تپل منیژه باسن خوشگل با یه سوراخ تنگ وناز حتی از مال خواهرش هم خوشگلتر بود کیرمو به ارامی به سوراخ کون منیژه رسوندم و اروم اروم کیرمو فرو میکردم یک دنیا لدت سراسر وجودم رو پر کرده بود کیرمی به سختی داشت توی کون منیژه میرفت میدونم که منیژه درد داشت ولی بخاطر اینکه خواهرش نفهمه چیزی نمیگفت کیرم تا ته توی کون منیژه فرو رفته بود و باسنش به شکمم چسبیده بود دیگه وارد شده بودم ومیدونستم وقتی کیرم رو توی کون کردم باید چند لحظه حرکت نکنم منیژه خودش داشت اروم تکون میداد و من هم حرکتم رو شروع کرده بودم خواهرش داشت نگاهمون میکرد منیژه با دست داشت با پستون خواهرش بازی میکرد حرکتهای من تند شده بود و ناله منیژه هم در اومد وای داشتم ارضا میشدم اما دوست نداشتم به این زودی تموم بشه ولی لذت کون منیژه و اخ و ناله هاش وبدن زیباش دیگه تحملی برام نزاشته بود منیژه از سرو صدام و حرکات تند فهمیده بود که دارم ارضا میشم بهم گفت یه وقت کیرتو نکشی بیرون همونجا خالیش کن ضربه هام شدید شده بود دوتا هلو روبروم بودن و کیرم توی یه کون تپل وناز بود نمیدونم چقدر طول کشید تا همه ابم توی کون منیژه خالی شد ولی میدونم کلی اب ازم خارج شد دراز کشیدم منیژه هم اومد کنارم خواهرش رو رها کرده بود مثل یک مادر مهربان داشت منو نوازش میکرد سینه اش رو توی دهنم کرد ومنو با ولعه خواصی داشتم نوک پستونش رو میخوردم باز داشتم شق میکردم که گرمای یه چیزی رو روی کیرم حس کردم اره خواهر منیژه بود که اینبار با خواست خودش کیرمو رو توی دهنش کرده بود یرم باز شق شده بود منیژه لباهشو رو لبام قفل کرذه بود ومن هم لبهاشو میخوردم و خواهرش اینبار از روی نیاز و شهوتی که با دیدن سکس من و منیژه دیده بود کیرمو خیلی باحال تر از اولین باری که کیرمو ساک زده بود برام لیس میزد و همین کارش شهوت منو چند برابر میکرد کیرمو از دهنش در اوردم اینبار خواهر منزه به حدی شهوتی شده بود که خودش کونشو به کیرم میمالید و منیزه هم با همون لبخند همیشگی کیرم به حد کافی کلفت و بلند بود کیرمو اروم اروم توی کونش میکردم حالا تا ته کیرم تو کونش بود شروع کردم به تکون دادن صدای ناله هاش بلنذ شذه بود و منیزه داشت بیضه هامو برام لیس میزد با وجودی که میدونستم که دیر ابم میاد اما باز با تاخیر کیرمو عقب و جلو میکردم و همین کار لذت سکس رو برام ذو برابر میکرد منیزه پاهشو باز کرد و بهم گفت نمیخوای کس منو بکنی نمیدونم این زن چه جذابیتی داشت که من با شنیدن صداش هم احساس ارامش میکردم کیرمو از کون خواهرش بیرون اوردم رفتم طرف منیژه پاهاشو باز کرده بود اروم نشستم وسط پاش و کیرمو توی کسش فرو کردم منیژه با یک دستش کس خواهرش رو میمالید و با یک دست منو نوازش میکرد منم که با اموزشهای خود منیژه دیگه برای هودم استاد سکس شده بودم داشتم پستونها و زیر گردنشو لیس میزدم صدای خواهر منیژه بد جوری بلند شده بود و همزمان با منیژه داشت خودشو میمالید حرکتهای من هم توی کس منیژه به اوج خود رسیده بود منیژه منو پایین اورد و خودش رئی کیر من نشست و شروع کرد به تکون دادن خواهر منیژه ارضا شئه بود داشت گاییده شدن خواهرش رو توسط من میدید( البته بگم گاییده شده من به دست منیژه درست تره) منیژه لرزشی خفیف کرد ولی باز تکون میداد ابم داشت میومد بهش گفتم از کسش کیرمو بیرون اورد و تمام اب کیرمو روی صورت زیباش خالی کرد دیگه اونم میدونست من از اینکه ابمو رو ی سر صورتش سینه هاش بریزم لذت میبرم نمیدونم چقدر طول کشید که توی همون حالت توی اغوش منیژه خوابیده بودم که دستان مهربانش باز هم شروع به نوازش من کرد شاید باز هم نیاز به سکس داشت اما نه او نیاز به محبت داشت شوهرش همیشه مشغول کارش بود و منیژه بعدا بهم گفت که از سکس با شوهرش راضی نیست و بارها منو عشق خودش میدونست روز بعد نمیدونم چه اتفاقی افتاد که منو خواهر منیژه تنها با بچه کوچک منیژه توی خونه موندیم قبل ازاینکه منیژه بیرون بره منو صدا کرد وگفت تا بر میگردم ببینم چکار میکنی امشب شب اخر که پیش منی شوهرم شاید فردا بیاد میخوام امشب رو فقط مال خودم باشی پس خواهرمو خوب ارضا کن چون شب فقط منو تو کنار هم هستیم بازم همون ناراحتی همیشگی لپم وکشید گفت چرا اخم کردی گفتم هیچی گفت بگو دیگه گفتم بازم من تورو از دست میدم اخمی کرد گفت دیگه اینو نگو چون شاید توی شناسنامه مال کس دیگه ای باشم اما قلب و روحم فقط مال تو و منو بوسید و رفت اومدم تو کیرم داشت بزرگ میشد خوب خواهر منیژه هم بد تیکه ای نبود ولی کلا منیژه یه چیز دیگه ای بود رفتم جلو اون خودشم میدونست من چی میخوام خندید اومد جلو لبهامو رو لباش گذاشتم راحتر لب میداد شاید بخاطر این بود که خواهرش دیگه نبود و شرم حیا رو کنار گذاشته بود سینه هاشو توی دستم گرفته بودم و براش نازشون میکردم که یکدفعه خودش لباس و دامنشو در اورد شرت پاش نبود خوابید گفت بیا کس منو بخور خیلی خوشم میا خشکم زده بود این دختر از اون وقت که دیده بودمش خیلی کم حرف بود ولی انگار بد جور حشری بود زبونمو گذاشتم رو کس خوشگلش و براش لیس میزدم برای خودم استادی شده بودم صدای ناله هاش بلند شده بود و همین کار منو بیشتر حریص تر میکرد با انگشت با سوراخ کونش بازی میکردم کیرمو بردم جلوی دهنش بدون هیچ حرفی کیرمو توی دهنش کرد خیلی بهتر داشت برام ساک میزد و من نیز غرق لذت خوشی کونشو قلمبه کردم و به کیرم روغن زدم اروم کیرمو فرو کردم تا ته رفته بود بدون حرکت ایستاده بودم و میشد درد رو از چهره اش خوند بهش گفتم چطور ه گفت تکون بده شروع کردم به تکون دادن کیرم احساس میکردم که کیرم یه جای گیر کرده سرعت حرکتم زیاد شده بود و خواهر منیژه هم خودشو تکون میداد با دست با پستوناش و کسش بازی میکردم که بدنش شروع کرد به لرزیدن با لرزهای بدن اون اب منم اومد همونجا ابمو خالی کردم و روش خوابیدم کیرم که خاوبید از کونش بیرون افتاد وقتی که بلند شد ابکیرم که با ان کونش قاطی شده بود و بزردی میزد از لای کونش بیرون اومده بود منیژه بعد چند ساعت اومد خونه تا شب سکوت عجیبی بین ما حکم فرما بود از اینکه باید فردا از پیش منیژه میرفتم خیلی دل خور بودم توی حیاط نشستخ بودم و توی عالم خودم بودم که دو تا دست رو شونه ام خورد برگشتم منیژه بود با همون لبخند زیباش گفت چیه چرا تو فکری اهی کشیدم گفتم فردا گفت فکر میکنی برای من راحته ولی اینو بدون که من مال توام بازم فرصت هست که کنار هم باشیم من از کوچکترین فرصتها برای در کنار هم بودن استفاده میکنم شب شده بود ومن در غمی مبهم فرو رفته بودم چون فردا شوهر منیژه برمیگشت من باید از اونجا میرفتم شاید باور نکنید اما غذا رو با بی میلی خوردم منیژه کنارم نشست بود و با شوخیهاش میخواست منو بخندونه گفت بابا شوهرم میاد قرار نیست که بمیرم ساعت ۱۰ شب منو منیژه به یکی دیگه از اتاقهای خونشون رفتیم روی زمین جا رو پهن کرده بود لبهاشو رو لباهام گذاشته بود بوی عطر خوبی داشت بدنش رو میگم این زن یکی از زیباترین شاهکارهای خدا بود با لب گرفتنهاش کیر من هم داشت بلند میشد کیرمو توی دستش گرفت و گفت قربون خودت و کیرت بشم مطمئن باش همیشه باهات هستم رفت و پماد بی حس کننده رو اورد گفت امشب میخوام تا صبح بکنیم با این حرفهاش بیشتر حشری میشدم برق اتاق رو شن بود و بدن سفید منیژه درست مثل بلور میدرخشید کیرمو خوب با پماد اغشته کرد و باز زبونشو توی دهنم کرد منم زبونشو میک میزدم اون توی سکس از هیچ چیز برام کم نمیزاشت با زبونش تمام بدنمو لیس میزد و بیشتر از هرجا با نوک سینه هام بازی میکرد چون میدونست من از این ناحیه خیلی تحریک میشم هر بار که باهاش سکس میکردم یا ابمو روصورتش یا توی دهنش خالی میکردم و میدونست که من این کار رو دوست دارم کیرمو توی دهنش کرده بود وتا جای که میشد کیرمو توی دهنش فرو میکرد و با دستهاش بیضه هامو میمالید خوابید من رفتم سراغش از انگشت پاهاش شروع کردم به لیس زدن پاهاش یک تار مو هم نداشت صاف صاف کسی تپل و برجسته داشت که همیشه براش با زبونم ابشو در میاوردم میگفت شوهرش از اینکار بدش میاد اما من غرق لذت میشدم نه باخاطر خوردن کسش بلکه بخاطر اینکه میدیم منیژه از اینکار لذت میبره زبونم تا ته توی کسش میکردم بستونهاشو گاز میگرفت و زیر بغلش رو غرق بوسه های ریز میکردم هر دو در اوجلذت بودیم یرمو به ارمی به داخل کس منیژه هدایت کردم اروم اروم داشتم کیرمو فرو میکردم دیواره های کس منیژه به کیرم فشار میاورد و با فرو کردن هر سانت از کیرم صدای ناله هاش بلندتر میشد وای که غرق لذت بودم تا ته کیرمو توی کس منیژه کرده بودم و شروع کردم به تلمبه زدن و منیژه هم خودشو با تکونهای من خودشو تکون میداد بدن هر دوتا مون خیس عرق بود صدای شلاپ شلوپ برخورد کیرم با کس منیژه قشنگ به گوش میرسید و همین صداها منو حشری تر میکرد نمیدونم چقدر تکون دادم ولی خوب یادمه دوبار منیژه ارضا شد منیژه داشت هزیون میگفت داشتم میومدم بهش گفتم خواستم کیرمو بیرون بکشم ولی منیژه پاهاشو دور کمرم محکم حلقه کرد و با داد میگفت ابتو خالی کن توی کسم من ابتو میخوام باتمام وجودم خودمو بهش چسبونده بودم وتمام وجودم رو توی منیژه خالی میکردم حسی که حتی از ریختن ابم روی صورت خوشگلش بهم دست نداده بود کس منیژه انگار تنگتر شده بود یا داشت کیرمو پمپاژ میکرد من روی منیژه دراز کشیدم و اون داشت منو غرق بوسه میکرد و قربون صدقه ام میرفت و با دستش کمرمو ماساژ میداد گفت حالا دیگه ازت یه یادگاری دارم گفتم یعنی چی گفت خوب ناقلا ابتو ریختی توی کسم دیگه… یه ترس امیخته با غرور داشتم بهش گفتم اگه شوهرت بفهمه گفت نترس شروع کرد به لب گرفتن گفت من بازم کیر میخوام گفتم بزار بازم بزار تو کونت بدونه هیچ حرفی دمر خوابید کیر هنوز خواب نرفته بود نمیدونم چی بود قدرت شهوت خودم و یا اون پمادی که به کیرم زده بود اما من هم سکس میخواستم کیرمو که خواستم تو کونش بزار گفت امیر صبر کن و به حالت سگی خوابید گفت یکم اینجوری بزار کسم کیرمو ار وم جلو بردم و سرکیرم خیلی راحت رفت توی کسش شروع کردم به تلمبه زدن حالا به لطف کس منیژه و اموزشهاش کاملا استاد شده بودم تو همون حالت با انگشت و با استفاده از اب کس خودش داشتم کونش رو باز میکردم بد جور منیژه سر و صدا میکرد که یکدفعه در اتاق باز شد خواهر منیژه بود که لخت جلومون وایستاده بود شاید باورش براتون مشکل باشه اما اون خودش با دهن خودش گفت منم کیر میخوام بازم خنده منیژه صداش کرد اومد جلو و همونجا جلو منیژه نشست و منیژه داشت با کسش بازی میکر من که وایستاده بودم منیژه کمرشو تکون میداد یادم افتاد که باید کون منیژه رو بکنم به ارومی رفتم روی منیژه کیرمو کردم توی کونش هر بار با کردن کون منیژه یه لذت وصف نشدنی بهم دست میداد من اونشب هم منیژه رو خوب کردم فرداش شوهرش برگشت باز همون غم لعنتی … بعد از مدتی نیروهای کمیته رو ادغام کردن و اونها از اونجا رفتن و من بد جور داغون شدم اما کم کم منیژه برام خاطره شد ۶ سال بعد عروسی خواهرم در راه بود همه در جنب جوش خواص خودشان بودن شاید باور نکنید ولی توی مهمانهای که دعوت بودن من شوهر منیژه رو خوب شناختم جلو رفتم باهاش دست دادم و روبوسی مرسوم چشهام داشت دنبال یه گم شده میگشت باز هم همون آشوب با و جودی خیلی سال گذشته بود ۶ سال بود که از خاطراتم میگذشت اما باز هیا هوی در درونم بر پا بود نمیدونم چی شد ازش پرسیدم پس خاله منیژه خندید گفت بابا اینجا مجلس مردونه است خاله منیژه هم پیش مادرت نمیدونم چرا یه هو زدم بیرون تا ببینمش مادرم رو صدا کردم گفتم که خانوم … اومده اینجا اونا از کجا فهمیدن عروسی خواهر منه که مادرم گفت پدرت با ادرسی که داشته خواسته بهترین دوستش رو دعوت بکنه گفتم صداش کن یه سلامی بهش بدم یه دختر بد جور منو نگاه میکرد گفتم این کیه گفت همون دختر منیژه است بزرگ شده اومد بیرون منیژه رو میگم وای چقدر جا اتاده تر و زیبا تر شده بود زبونم بند اومده بود بخدا قطره اشک رو توی چشمهای منیژه دیدم همه سخت مشغول فراهم کردن بساط عروسی بودن تو اتاقم پشت پنجره نشسته بودم که در باز شد خدای من منیژه بود پرید توی اتاق درو پشت سرش بست من هول کرده بودم بازم همون صورت همون لبخند مثل۶سال پیش بلند شدم اومد جلو گفتم چطور اومدی توی اتاق من نترسیدی کسی تو رو ببینه گفت همه مشغول کار خودشون بودن ای نامرد الان ۶سال ندیدمت ماشاله خوب مرد شدی چرا خبری از من نمیگرفتی بهش گفتم که من نه ادرسی ازش داشتم و نمیدونستم که کجا زندگی میکنه اومد جلو باورم نمیشد لبهاشو رو لبهام گذاشت و منم اروم شروع کردم به خوردن لبهاش خیلی باحال لب میخورد کیرم بلند شده بود دستو دور کمرم گرفته بود و خودش رو بهم چسبونده بود کیرم از شدت شهوت داشت میشکست دستشو برد رو کیرم گفت این خوب بزرگ شده اروم از خودم جداش کردم در اتاق رو قفل کردم اونو بردم روی تخت اتاق زیپ لباسشو باز کردم و وای بازم بدن سفید منیژه رو میدیدم شروع کردم به لیسیدن بدنش گردن و زیر بغل پستونهاش ناف تا رسیدم به کسش وای تپل تر از قبل شده بود سفید و بدون مو زبونم گذاشتم روش و لیس زدم ناله میکرد ولی خیلی اروم میدونستم بخاطره اینکه صداش نره بیرون باز در اوج شهوت بودم با ناله های اروم اون منم حال میکردم خدایا انگار توی ابرها بودم در اوج تمام بدنش شروع کرد به لرزیدن سرم و بیشتر به کسش فشار داد فهمیدم ارضا شده رفتم کنارش و اروم لب ازش میگرفتم کیرمو در اوردم بلند شد شروع کرد به ساک زدن گاهی کیرمو لیس میزد گاهی هم بیضه هامو غرق تمنا بودم اخ پاهاشو باز کر اوردمش لبه تخت کیرمو ارم کردم توی کسش داغ و خیس یه اه کشید و کیرمو توی خود ش جا داد حرکتهامو شروع کردم صدای زق زق کسش منو بیشتر حشری میکرد چند بار وضیعت کردنمو تغییر دادم داشت میوم همزمان با کردنم هرزگاهی با پستوناش و لاله گوشش بازی میکردم ابمو میخواستم خالی کنم ولی نزاشت که کیرمو بیرون بکشم منم تمام ابمو ریختم توی کسش بیحال کنارش دراز کشیدم گفتم باز که دیونگی کردی و نزاشتی بیرون بکشم گفت خیالت راحت باشه بستمش گفتم کی گفت راستی مگه بچه ات رو ندیدی این بچه اخری مال تو نمیخوای که حاشا بکنی خوب پدرم شدم بچه خیلی شبیه من نبود اون چند روز که خونه ما بود چند بار دیگه هم سکس داشتیم و اینم پایان داستان سکس منو منیژه بود چون دیگه ندیدمش هر کجا هست ارزوی خوشی خوبی براش دارم پایان

ستاره و مهدی قسمت اول سلام. اسم مستعار من ستاره ست. من ۲۳ سالمه و یه عالمه فانتزی سکسی دارم که دوست دارم از اونا براتون بنویسم. تا حالا خودم سکس نداشتم. ولی عاشق سکس هستم. دلم میخواد با کسی که واقعاً دوسش دارم سکس کنم. فانتزی های من همه جور سکسی هست، lesbian, bi-sexual, family sex, سکس با مردای بزرگتر از خودم. حتی گاهی هم gay… آره خب گاهی هم خودم رو مرد تصور میکنم. امیدوارم از داستانای من لذّت ببرید. ***—*** پسر عمه ام مهدی تقریباً ۱۰ سال از من بزرگتره و ۴-۵ ساله که ازدواج کرده امّا بچه ندارن. همیشه مهدی یه جور خاصی به من نگاه میکرد. من از نگاهش لذّت میبردم. امّا شاید به خاطر تیزبینی بیش از حد مادرم و حسابی که از پدرم میبرد حرفی نمیزد و اشاره ای نمیکرد. اون روز مهمونی خونهء ما پدر و مادرم نبودن، رفته بودن مسافرت… صبح با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم. ساعت ۸ صبح بود. آیفون رو برداشتم و مهدی گفت در رو باز کن. من این قدر گیج و خوابالو بودم که اصلاً حواسم نبود که فقط یه تاپ و یه شلوارک پوشیده بودم. رفتم جلوی در ورودی. مهدی تا من رو دید لبخند زد: – خواب بودین، ببخشید. – اشکال نداره. میای تو؟ نگاهی به سر تا پای من انداخت و آروم پرسید: – بقیه کجان؟ – طبقه بالا خوابن. – باشه میام. و بدون کلمه ای حرف اومد تو. منم رفتم آشپزخونه که چائی رو آماده کنم. یه شکلات روی میز بود، برداشتم گذاشتمش تو دهنم، کتری رو آب کردم و وقتی گذاشتم روی اجاق گاز یهو مهدی خودش رو از پشت چسبوند به من. کنارم گوشم گفت: – یه لب میدی؟ برگشتم، لبام رو گذاشتم رو لباش… همدیگه رو بوسیدیم. هنوز توی دهنم شکلات بود. ناله کرد و زبونم رو مک میزد. منو به خودش فشار میداد. خودم رو کشیدم عقب و گفتم: – الان نه، ممکنه کسی بیدار بشه. چشماش پر از شهوت بود. با صدای آروم گفت: – خواهش میکنم.. لب میخوام.. خواستم ببوسمش، گفت: – بازم شکلات بذار تو دهنت. منم همین کار رو کردم. وقتی دوباره لبم رو مک میزد خودش رو به من میمالوند. کیرش سفت شده بود.. دستاش رو از پشت گذاشت رو کونم، آروم میمالیدش و بعد دستش رو گذاشت لای پام. دیگه نتونستم تحمل کنم و ناله کردم. آروم بهم گفت: – شب یه لباس خوشگل واسم بپوش.. ازش خواستم که فعلاً تمومش کنیم، چون نمیخواستم آبرو ریزی بشه. اونم قبول کرد و با چشمای پر از شهوت و کیر باد کرده از خونه رفت. منم کسم خیسه خیس بود. وقتی رفت منم خودم رو تو دست شوئی ارضاء کردم. برای مهمونی یه شلوار سفید و بلوز سبز سیر انتخاب کردم که بپوشم، رنگ تیرهء بلوز سفیدی پوست بدنم رو خوب نشون میداد و شلوار سفید هم برجستگی باسنم رو کاملاً نمایان میکرد. مطمئن بودم که خوشش میاد. شب همش منتظر بودم که زودتر بیاد.. با زنش اومد. من رفتم جلو، خیلی عادی سلام احوال پرسی کرد. کم کم مهمونا اومده بودن و کلی مجلس شلوغ شده بود. قبل از شام بود که تلفن زنگ زد. من گوشی رو برداشتم، عمه ام بود، مادر مهدی. گفت که میخواد با مهدی صحبت کنه. منم از دور به مهدی اشاره کردم که تلفن داره، اونم بهم اشاره کرد که برم طبقه بالا منم رفتم بالا توی اتاقم. پشت سر من با فاصله اومد تو. آروم لبم رو بوسید و تلفن رو از من گرفت و مشغول صحبت با مادرش شد. رو به روی هم ایستاده بودیم. کمی به صورتم دست کشید و همون جور که صحبت میکرد رفت پشت سرم. من رو به سمت در هل داد. و از پشت خودش رو به من چسبوند. دهنش رو آورد پشت گوشم و وقتی مادرش حرف میزد پشت گوشم رو لیس میزد و وقتی خودش حرف میزد گرمای نفساش به گردنم میخورد. دستش رو کشید روی باسنم و لای کونم. نشست پشت سرم و آروم باسنم رو بوسید. من کون بزرگی دارم که هر مردی رو وسوسه میکنه. سرش رو لای کونم میذاشت و بو میکشید. داشتم دیوونه میشدم. تلفنش تموم شد. گوش رو کنارش روی زمین گذاشت و در حالی که کف ۲ تا دستش رو روی باسنم گذاشته بود گفت: – عجب لباسی پوشیدی.. چه کونی داری.. از وقتی اومدم دیوونه شدم. جووووووون چه کونی داری. این کون مال کیه؟ در حالی که از شدت شهوت صدام میلرزید گفتم: – همش مال خودته عزیزم، همش.. پاهام رو از من باز کرده بودم و حسابی داشت با کونم حال میکرد. پا شد و گفت: – ستاره دارم دیوونه میشم.. کیرم داره میترکه.. جاهامون رو با هم عوض کردیم. ون تکیه داده بود به در و من نشستم جلوی پاش. کیرش باد کرده بود. مثل سنگ سفت شده بود. از رو شلوار میمالیدمش. دکمه و کمربندش رو باز کرد. شلوارش رو تا زانو کشید پائین. شرت مشکی پوشیده بود که برجستگیه کیرش رو خیلی سکسی و تحریک کننده نشون میداد. کیرش رو از روی شرت میبوسیدم. چشماش رو بسته بود و ناله میکرد. سرم رو با دستش به کیرش فشار میداد و میگفت: – جووووووووون چه حالی میده.. آخ بخورش.. خواهش میکنم بخورش.. تخمام درد گرفته.. تا این رو گفت شرتش رو کشیدم پائین و کیرش پرید بیرون. با دیدن کیرش ضعف کردم. یه کیر خیلی خوشگل.. سفید بود و سر بزرگی داشت. آب شیشه ای رنگی از سوراخ کیرش اومده بود بیرون. صداش رو شنیدم که گفت: – بکنش تو دهنت.. کیرمو بخور.. لیسش بزن، مکش بزن امّا من آروم با انگشت شصت آبش رو به سر کیرش میمالیدم. ناله میکرد.. حسابی تحریک شده بود. موهام رو گرفت و سرم رو به کیرش فشار داد و گفت: – د لامصب میگم بخورش.. کیرمو بخووووووور کیرش رو کردم توی دهنم که دوباره ناله کرد. نفسش یه لحظه تو سینش حبس شد. شروع کردم مک زدن. سر کیرش رو مثل آبنبات مک میزدم. زبونم رو میکشیدم به سوراخ کیرش، اونم ناله میکرد و موهام رو نوازش میکرد. خودم حسابی تحریک شده بودم. کسم داغ شده بود. دلم میخواست بمالم کسم رو. امّا اینقدر مهدی حرف میزد که مجبور شدم حواسم رو به ساک زدن بدم. حسابی کیرش رو مک زدم، سر کیرش قرمز شده بود. تخماش رو توی دستام گرفته بودم و میمالیدم. نگاش کردم. درش تو تکیه داده بود به در و چشماش رو بسته بود. عرق کرده بود حسابی. آروم همون جور که نگاش میکردم یکی از تخماش رو کردم توی دهنم.. یهو صدای ناله اش رفت بالا.. مک میزدم.. اروم با لبام پوست تخماش رو میکشیدم. دوباره کیرشو کردم تو دهنم. مک زدم براش. کیرشو گرفتم بالا و از زیره تخماش تا سر کیرشو با کف زبونم لیس زدم. خیلی حال داد نگام کرد و گفت: – داری چه کار میکنی؟ خوشت میاد.. همینو میخواستی، نه؟ نگاش کردم، سره کیرشو یه مک آبدار و گنده زدم و گفتم: – دارم کیرتو میخورم.. آره خوشم میاد، خیلی حال میده.. عاشق کیر خوردنم.. – جون. هروقت خواستی میدم بخوریش.. مکش بزن… مال خودته. من آخرش یه روز تو رو میکنم. دوباره مشغول مک زدن شدم. کیرش سفت تر شده بود. سر کیرش باد کرده بود. تخماش به سمت بالا جمع شده بود. نفساش تند تر شده بود. نگاش کردم، چشماش رو بسته بود و صورتش قرمز شده بود. یهو دهنم داغ شد.. پر از آب کیر… عق زدم و همش ریخت رو زمین.. آب کیرش از گوشهء چونه ام آویزون بود..با دست دهنم رو پاک کردم. گفت: – ببخشید.. نشد زودتر بهت بگم. – اشکالی نداره امّا دیگه حواست باشه – مگه خوشت نیومد؟ – من که مزه اش رو نفهمیدم، دفعهء بعد زودتر بگو که آمادگیش رو داشته باشم. کیرشو مالید به لبم و گفت: – خب حالا مزه اش کن.. آروم لیس زدم کیرشو، هنوز سفت بود. آبش شور بود، خوشم اومد امّا چیزی به روی خودم نیوردم. شرت و شلوارش رو پوشید. گفت: – یه جائی جور کن یه حال درست حسابی با هم بکنیم که منم از خجالتت در بیام. آروم صورتم رو بوسید و از اتاق رفت. منم همون جا خودم رو ارضاء کردم و پیش خودم گفتم: – باید هر جور شده یه بار باهاش حال کنم. طعم آبش هنوز زیر زبونم بود. ادامه دارد…

ستاره ومهدی قسمت دوم حدود ۲ هفته بعد از اون شب مهمونی، با یکی از دوستام برنامه ریزی کردم که من رو ناهار دعوت کنه خونه شون. آخه مامان و باباش به یه مسافرت کاری رفته بودن و اون و برادرش تنها بودن. قرار بود ساعت ۱۰ صبح من برم پیشش. به مهدی گفته بودم قبل از ۱۰ اونجا باشه، آخه اگر کسی من رو میرسوند نباید مهدی رو اون دور و برا میدید. خلاصه ساعت حدود ۱۰:۲۰ بود که من رسیدم. وقتی زنگ زدم و رفتم تو، مهدی یهو از پشت من رو بغل کرد. مریم خنده اش گرفته بود، گفت: – ای بابا حالا تا عصر یه عالمه وقت دارید، اینقدر عجله نکنید. رفتیم تو پذیرائی.. توی اون فاصله که مریم رفته بود برامون شربت بیاره مهدی لبام رو بوسید و گفت: – مرسی که جورش کردی، مطمئن باش بهت خوش میگذره. و دوباره قبل از اینکه من بتونم حرف بزنم، لبام رو کشید تو دهنش و مک میزد. مریم که اومد از هم جدا شدیم و روی مبل نشستیم. کمی با مریم صحبت کردیم و بعد از حدود ۱۰-۱۵ دقیقه مریم گفت که به اتاقش میره چون یه سری کار ترجمه بهش دادن که باید تحویل بده. گفت اینجا رو خونهء خودتون بدونی دو راحت باشید. به من گفت اگه بخوام میتونم لباسام رو تو اتاق مهمان عوض کنم و رفت. بعد از اینکه مریم رفت، مهدی گفت: – نمیخوای لباسات رو در بیاری؟ منم گفتم: -آره و رفتم به سمت اتاق. مهدی هم پشت سرم اومد. نشست روی صندلی پشت میز تحریر و من هم مانتو و روسریم رو به جا رختی آویزون کردم. داشت من رو نگاه میکرد. یه تاپ مشکی یقه باز و یه شلوار کرم پوشیده بودم. مهدی گفت: – ستاره میشه بیای اینجا؟ منم رفتم کنارش.. خم شدم و لباش رو بوسیدم، صندلی رو کشید عقب و ازم خواست دستام رو بذارم روی میز و کمی به جلو خم بشم. منم این کار رو کردم. از پشت باسنم رو میمالید و میگفت: – همیشه عاشق باسنت بودم. سرش رو میکرد لای پام. بو میکرد.. پاهام رو از هم باز کرده بود دستش رو از عقب گذشته بود لای پام. من حسابی تحریک شده بودم. گفتم: – مهدی کسم رو میمالی؟ در حالیکه داخل رونام رو میمالید گفت: -نه، هنوز وقتش نشده.. کیرم واست راست کرده بد جور. بشین روش.. نشستم روی کیرش… کمرم رو گرفته بود و همون طور که از هم لب میگرفتیم کمرم رو عقب جلو میکرد. کیرش مثل سنگ سفت شده بود. تکیه داد به صندلی و ناله میکرد. کمرم رو از بالا به پائین میمالید. بعد اومد چسبید به من و سینه هام رو گرفت توی دستاش و فشارشون میداد. منم کونم رو روی کیرش میمالیدم.. داغ کرده بودم حسابی. یه لحظه من رو به خودش فشار داد و محکم کیرش رو فشار داد به کسم. با صدای بلند ناله کرد و فهمیدم آبش اومده. برگشتم و ازش لب گرفتم. زبونش رو مک میزدم و اونم موهام رو نوازش میکرد. بعد که آرومتر شد از روی پاش بلند شدم و رفت روی تخت دراز کشید. کنارش نشستم و بهم گفت براش شربت بیارم. وقتی برگشتم گفت که همیشه دلش میخواسته اینجوری آبش بیاد و احساس خوبی بهش دست میده با این کار امّا زنش حاضر نشده این کار رو براش بکنه. کمی که شربت خورد و حالش جا اومد گفت: – حالا با این وضع که لباسم رو کثیف کردم چه کار کنم؟ بهش گفتم:- شرتت رو در بیار بده من بشورم، میذارم رو شوفاژ تا خشک بشه. از من خواست این کار رو بکنم. نشست لبهء تخت و من روی زمین جلوی پاش نشستم. سرش رو آورد پائین و از هم لب گرفتیم. تموم صورتم رو لیس زد. گونه هام، لبام، چونه ام.. گردنم. منم دستم رو گذاشته بودم روی کیرش و آروم از رو شلوار میمالیدمش. دکمه های شلوارش رو باز کردم و شلوارش رو در آوردم، شرتش از خیسی آبش خیس شده بود. سرم رو به سمت کیرش هل داد و گفت: – بخورش.. لیسش بزن. از روی شرت کمی کیرش رو لیس زدم و بعد شرتش رو در آوردم. کیرش خیس بود و آبش همه جا بود. کمی با شرتش ابه کیرش رو تمیز کردم و بقیه اش رو هم لیس زدم. تخمش رو لیسیدم و تمیزش کردم براش. شرتش رو شستم و گذاشتم روی شوفاژ. هنوز لبهء تخت نشسته بود و تی شرتش رو هم در آورده بود. من که اومدم تو اتاق بهم گفت:- برام لخت شو.. امّا فقط تاپ و شلوارت رو در بیار، بقیه اش با من. کاری رو که گفت انجام دادم. جلوش ایستاده بودم و داشت حسابی سر تا پام رو دید میزد. دستش رو گذاشته بود رو کیرش و من رو نگاه میکرد. گفت: -دستت رو بکن تو شرتت.. خیسه کست، نه؟ – آره مهدی خیسه خیسه… – واسه کی خیس شده؟ – واسه تو… کیر تو رو که میبینم اینجوری میشم. – تو خیلی جنده هستی.. اینو که گفت بی اختیار ناله کردم. – جوووووووون.. خوشت اومد نه، دوست داری بهت بگم جنده؟ – آره دوست دارم.. – تو چی هستی؟ – جنده، من جنده هستم – جندهء کی هستی تو؟ – جندهء تو هستم.. – آره تو جندهء من هستی.. هر کاری بخوام برام میکنی. مگه نه؟ – آره هر کاری بخوای میکنم. – دستت رو بکن تو شرتت.. آب کست رو بخور منم این کار رو کردم. بعد ازم خواست از آب کسم که روی انگشتم بود به اون هم بدم. انگشتام رو مک میزد و آروم دستش رو برد لای پام. – آاااااااااااااه مهدی – چیه جنده؟ خوشت میاد؟ – آره خیلی حال میده.. خوابید روی تخت و از من خواست برم کنارش.. خوابیدم کنارش و اومد روی من.. ازم لب گرفت، زبونش رو میکرد توی دهنم و همزمان سینه هام رو میمالید. همینجور من رو بوسید تا به سینه هام رسید. یه سوتین مشکی پوشیده بودم که نصفه سینه هام رو میگرفت و بالای سینه هام لخت بود. میلیسید بدنم رو و از جلو دکمه سوتینم رو باز کرد. سینه هام آزاد شدن. از شدّت شهوت سینه هام باد کرده بودن و نوکشون سفت شده بود. نوک سینه هام رو مک میزد و با زبونش بازی میداد. اروم لای دندوناش میگرفت و میکشید. من ناله میکردم و اسمش رو صدا میکردم. پاهاش رو لای پاهام میکشید و دستش رو گذاشت روی کسم و من با صدای بلند آه کشیدم. – جووووووووون چه کست داغه جنده.. میخوامش. این کس مال کیه؟ – مال توئه عزیزم، همش مال تو.. – میخوام جرش بدم این کسو – هر کاری میخوای باهاش بکن مال خودته تنم رو لیس زد تا رسید به کسم. – شرتت رو هم که خیس کرده جنده.. چقد شهوتی شدی تو.. ببین چوچولت چجور باد کرده. و از روی شرت با انگشتش به چوچولم ضربه میزد. دردم میومد امّا لذّت داشت. ناله میکردم. – جون ناله کن جندهء من.. ناله که میکنی حال میکنم. اممممممم. دستش رو انداخت پشت زانوهام و با فشار ازم خواست پاهام رو ببرم بالا، منم پاهام رو بردم بالا و از هم باز کردم. شرت توری پوشیده بودم و میتونست کاملاً کسم رو ببینه. – جون چه کسی.. چه خیسه، چقدر خوشگل کست.. ستاره تو جندهء منی، این کس مال منه. و کسم رو از روی شرت لیسش میزد. با یک حرکت شرتم رو در آورد و چند لحظه به کسم خیره شد. چشماش پر از شهوت بود. نگاهی به من کرد و گفت: – خوشگل ترین کس دنیا رو داری. – مال خودته عزیزم. وحشیانه شروع به خوردن کسم کرد. من از شدّت لذّت و شهوت میلرزیدم. زبونش رو به همه جای کسم میکشید. لبای کسم رو توی دهنش میگرفت و مک میزد. صدای ملچ ملوچ مک زدنش بیشتر تحریکم میکرد. خارج شدن آب و خیس شدن کسم رو احساس میکردم. زبونش رو کرده بود توی کسم و تا جائی که میشد داخل کسم رو لیس میزد. – آخ ستاره چی میشد تو دختر نبودی؟ این کس رو باید گائید.. – آاای مهدی، بخور کسمو، مکش بزن، لیسش بزن و خودم سینه هام رو میمالیدم و گاهی سینه هم رو میاوردم بالا و لیس میزدم. نوک سینه هام رو میکشیدم و پاهام رو تا جائی که میتونستم باز کرده بودم. مهدی زبونش رو لای کونم هم میکشید و کونم رو هم لیس میزد. از لای کونم رو لیس زد تا بالای کسم رو. لباش رو گذاشت رو لبای کسم و فشار میداد. مک زد و چو چولم رو با نوک زبونش بازی میداد. من داشتم کم کم ارضأ میشدم. – آااااااه بلیس مهدییییییییی آاااای مک بزن کسمو. لیس بزن.. بخورش. واای داره آبم میاد.. آااه باسنم رو از روی تخت بلند کرده بودم و کسمو به دهن مهدی فشار میدادم. کمی به خودم فشار آوردم و آب کسم رو تو دهنش خالی کردم. مهدی غافلگیر شده بود و تند تند کسم رو تا لای کونم لیس میزد. – جون چقدر آب کست زیاده تو.. چه داغه، جون و اینقدر لیس زد تا من آروم شدم و باسنم رو پائین آوردم. مهدی من رو لیس زد و بوسید تا اومد کنارم. – اصلاً فکر نمیکردم آب کست اینقدر زیاد باشه. رو تختی خیس شده و قبل از اینکه من حرفی بزنم لباش رو روی لبام گذاشت. آب کسم رو از روی لباش مک زدم و چشمام رو بستم. ادامه دارد…

ستاره و مهدی قسمت سوم ادامه… نمیدونم چه مدّت بود که خوابم برده بود امّا با احساس اینکه یکی لای پام هست و داره به کسم فوت میکنه از خواب بیدار شدم. مهدی وقتی دید بیدار شدم و دارم عکس العمل نشون میدم و ناله میکنم شروع به لیسیدن کسم کرد.. از پائین تا بالا کسم رو لیس میزد. با ناله گفتم: – مهدی من کیر میخوام.. – واسه چی کیر میخوای جنده؟ – میخوام بخورم کیرتو.. تا اینو شنید ۶۹ شدیم و شروع کردم به خوردن کیرش.. ناله میکرد و کیرش رو میکرد تو حلقم، دیگه من رو لیس نمیزد. میگفت: – بخور جنده.. کیر بخور، تو کیر خور منی.. جندهء منی. و کیرش رو تو دهنم عقب جلو میکرد. – دارم دهنتو میگام ستاره.. منم با تمام احساس گرسنگی که به خوردن کیر داشتم، داشتم کیرش رو میخوردم و لذّت میبردم. دوباره شروع کرد لیس زدن کسم. گاهی هم با دستش به کسم ضربه میزد که صدای با حالی میداد. بعد از من خواست که دیگه کیرش رو نخورم چون نمیخواست به این زودی دوباره آبش بیاد. از تخت رفت پائین و گفت که لبهء تخت بشینم و پاهام رو بدم بالا. منم همین کار رو کردم. زانو زد جلوی پام و با دقت انگار اولین بار بود که کسم رو میدید. کمی رونهام رو لیس زد و لبای کسم رو بوسید، گفت: – اینقدر حال میده از کست لب میگیرم. و زبونش رو کرد توی کسم. دلم میخواست میتونست تا ته زبونش رو بکنه تو امّا من دختر بودم و اونم نمیخواست بکارت من رو بگیره. انگشتش رو گرفت جلوی دهنم و ازم خواست با آب دهن خیسش کنم، منم انگشتش رو مک زدم و خیسش کردم. بعد انگشتش رو کشید رو کسم.. خیلی حال داد و بعد کرد تو دهنش و مک زد. خیلی تحریک شده بودم، گفتم: – منم میخوام مهدی.. آب کسم رو بده بخورم. انگشتش رو از توی دهنش در آورد و کشید وسط کسم و گرفت جلوی دهنم.. گرم بود و من با لذّت مک میزدم و میلیسیدم. وقتی من داشتم انگشتش رو مک میزدم اون آروم کسم رو با لباش لم میکرد و بعد انگشتش رو از دهن من در آورد و گذاشت لای کسم و به سمت پائین کشید تا رسید به سوراخ کونم. بلند آه کشیدم. گفت: – میشه از کون بکنمت که؟ – نمیدونم، میترسم دردم بیاد.. – نه اگه دردت اومد نمیکنم – باشه خودم هم بدم نمیاد امتحان کنم. – از بس جنده ای اینو گفت و کمی آب دهنش رو ریخت رو سوراخ کونم و انگشتش رو فشار داد تو.. – چه تنگه کونت. تو با این همه شهوت چطور تا حالا از کون هم سکس نکردی؟ من در جوابش ناله کردم. – جون، جنده به تو میگن که فقط از روی شهوت ناله کنه. کمی که انگشتش رو کرد تو گفت:- اینجور فایده نداره. رفت توی حمام که توی اتاق بود و شامپو رو با خودش آورد و توی لیوان جا مسواکی هم آب آورد. کمی شامپو ریخت رو سوراخ کونم و کمی هم آب و شروع کردم گشاد کردن سوراخ کونم. گاهی هم کسم رو میمالید. وقتی که تونست دو انگشتی بکنه تو کونم گفت:- حالا وقتشه که بکنمت.. حسابی کونت باز شده. میخوای؟ – آره میخوام.. – چی میخوای جنده؟ – کیرتو میخوام، بکن منو، کونمو بکن.. ایستاد جلوم و سر کیرش رو گذاشت رو سوراخ کونم. دستاش رو گذاشته بود دو طرف بدنم و خم شده بود روی من. لبام رو توی دهنش گرفته بود و مک میزد و آروم آروم کیرش رو میکرد تو کونم. کمی که کرد.. کیرش رو کشید بیرون، باز کمی شامپو و آب ریخت رو سوراخ کونم و دوباره سر کیرش رو گذاشت روی سوراخ کونم و خیلی راحت تر از قبل کرد تو.. من خیلی دردم میومد امّا واسه اینکه همیشه دوست داشتم تجربه کنم سعی میکردم با ناله هام تحریکش کنم. خودم کسم رو میمالیدم و مهدی گاهی به کیرش توی کونم نگاه میکرد و گاهی زبونم رو مک میزد و گاهی سینه هام رو لیس میزد. کیرش تا ته رفته بود و اونم حرکت نمیکرد و فقط لبام رو میخورد. کیرش رو که عقب کشید دیگه نتونستم تحمل کنم و با صدای بلند ناله کردم که از روی درد بود امّا چون دهن مهدی روی دهنم بود همین ناله بیشتر تحریکش کرد و از بین راه کیرش رو که تا نیمه داخل بود با فشار کرد تو. ۲-۳ بار کیرش رو تو کونم عقب جلو کرد. خیلی حال میداد، دیگه دردی احساس نمیکردم و هرچی بود لذّت بود. چشمام رو بسته بودم و از تجربهء جدیدم لذّت میبردم. مهدی گفت:- ستاره پشتت رو کن به من، خم شد.. میخوام از پشت بکنم تو. منم همین کار رو کردم. قبل از اینکه کیرش رو بکنه تو پشتم نشست و کمی کسم رو لیس زد. بعد ایستاد و کیرش رو گذاشت جلو کونم و گفت:- خودت آروم آروم بیا عقب. منم همین کار رو کردم و کیرش کم کم رفت تو. بهم گفت کمی برو بالاتر، خودش هم اومد روی تخت و پاهاش رو گذاشت به موازات زانو های من، خم شد روم و در حالیکه پشت گردنم و گوشم رو میلیسید کیرش رو توی کونم عقب جلو میکرد. کیرش سفت شده بود و خیلی بزرگ شده بود. منم دستم رو بردم لای پاهام و کسم رو میمالیدم. از صدای ناله هاش میفهمیدم که اون هم داره لذّت میبره. صدای نفس هاش تند تر و عمیق تر شده بود. کیرش رو با فشار بیشتری توی کونم میزد. مدام میگفت: – جون.. چه کون تنگی داری ستاره جون، جندهء من.. کونت رو پاره میکنم، جرش میدم. آااه داره آبم میاد جنده.. جوووووون و داخل کونم داغ شد. کسم رو میملیدم و بعد از مهدی من هم با صدای بلند ناله کردم و آب من هم اومد. مهدی بی حال و بی رمق از روی من بلند شد، من همون طور به شکم روی تخت خوابیدم و مهدی کنارم دراز کشید. با موهام بازی میکرد. از پشت من رو بغل کرده بود و پشت گردنم رو میلیسید. بعد من به طرفش چرخیدم. نگاهی به من کرد و گفت: – چقدر خوشگل شدی ستاره. و لبم رو بوسید. دستش رو گذاشت پشت کمرم، موهام رو نوازش میکرد بعد کمرم و بعد کونم رو. فقط یادمه گفت:- خیلی حال دادی.. و در حالیکه لبش روی لبم بود خوابم برد.

من و زن چادری و گوشتی (( خاطره از سه بخش تشکیل میشه ,بخش اول که +۱۴ هست و بخش های دوم و سوم که +۱۸ هستن ,پیشنهاد میکنم اگه وقت دارین از بخش اولش بخونید ,امیدوارم لذت ببرید)) بخش ۱ از شیشه اتوبوس بیرونو نیگا میکردم ,ساعتای ۷ شب بود و مثل هر شب داشتم میرفتم تمرین . یه دستم ساک ورزشیم بود و با دست دیگه م دستگیره اتوبوس رو گرفته بودم اتوبوس نه خیلی شلوغ بود و نه اونقدر خلوت که بشه نشست , طبق معمول رسیدم به ایستگاهی که خیلی ها پیاده میشدن وتقریبا خلوت میشد . مثل هرشب اون شبم ننشستم(چون میدونسم باز تا یه پیرمرد میاد بالا باید پاشم) و رفتم تو اون قسمت وسط که جای دوتا صندلی خالی هست و به پشت صندلی تکیه دادم و ساکم رو انداختم شونه م و با دست دیگه م میله صندلی پشتمو گرفته بودم . همینطور مغازه ها رو نیگاه میکردم و تو رویای خودم بودم ,یه لحظه نگاهم رفت قسمت خانوما ,متوجه نگاه یک زن جوون شدم ,که داشت با یه برق خاص نیگام میکرد. یه لحظه نیگاهامون تلاقی شد باهم ,با خودم گفتم شاید اندازه غیر طبیعی بازوم (که با حالتی که ساک رو گرفته بودم بیشترم شده بود) این طوری خیره ش کرده , و اینو کاملا طبیعی میدونسم ساکم رو گذاشم پائین و خیلی طبیعی دوباره نیگاش کردم ببینم بی خیال شده یا نه,اما بازه م همون طور خیره شده بود بهم ( جوون بود حدود ۳۱ یا ۳۲ داشت نزیک ۱۷۴ قدش بود و وزنش بین ۷۸ تا ۸۰ بود ,پرگوشت و خوش فیتنس به نظر میومد با این که چادری بود اما میشد خوب حدس زد اون زیر چی به چیه) ,دفعه اول نبود که این اتفاق برام می افتاد ,اما این یکی فرق داشت همون چیزی بود که رویاشو داشم و کاملا تایپم بود ,وسوسه شدم هرجا پیاده شه دنبالش برم ,یا پیاده نشم تا اون بیاد پائین بعد برم دنبالش .مردد بودم ,از طرفی حس شیطانیم میگفت برو پسر داره پا میده چی میخوای دیگه ,از یه طرف یه حس بهم میگفت نه پسر ,با سن و سالی که اون داره حتما شوهر داره ,تو که اینجور ادمی نیسی با زن شوهر دار؟ حرفشم نزن به ایستگاه باشگام نزیک میشدیم . رسیدیم ایستگاه ! چیکا کنم چیکا نکنم , اخرین لحظه رفتم پائین و بی خیالش شدم . با خودم گفتم احسان تو ۵ ماه دیگه مسابقه داری بخوای دنبال این چیزا باشی به بدنت و رژیمت لطمه میزنی .رفتم باشگاه و تمرین رو شروع کردم ,اما فکرش تو سرم بود, به خودم میگفتم واقعا بی عرضه ای پسر .برا این که از ذهنم بیاد بیرون رفتم اهنگ مورد علاقه م که شاینینگ (متال بلک) بود رو با صدای نسبتا بلند گذاشتم . متال باعث میشد فقط به هدفم که قهرمانی زیبایی اندام بود فک کنم و از سکس متنفر بشم . بعد از تمرین رفتم خونه و رژیم بعد از تمرین و بعد از اون شامم رو خوردم و اونشب گذشت و شبای دیگه هم به همون منوال رفتم تمرین , خوب راسش هر شب یه نیم نیگاهی به بخش خانوما مینداختم تا بلکه دوباره ببینمش ,ولی نه دیگه خبری نبود که نبود . بقیه هم برام اهمیتی نداشتن . هر روز که میگذشت کمرنگ تر میشد تو ذهنم ومنم بیشتر از یاد میبردمش.نزیک به ده روز شایدم یازده روز از اون ماجرا گذشته بود و منم دیگه کامل بی خیالش شده بودم . اونشب بر خلاف شبای دیگه دیرتر رفتم تمرین تقریبا ساعتای هشت , همینم باعث شده بود اتوبوس شلوغ تر باشه یه چند ایستگاهی گذشت و منم مثه همیشه پلیرم همرام بودو تو حال و هوای خودم بودم.تا این که به ایستگاه چهارم رسیدیم ,در باز شد وچند نفری اومدن بالا تا این که یه لحظه , وای خدای من چی میدیدم همون زن اومد بالا ,از اونجا که ماشین شلوغ بود جا برا نشستنش نبود . ایستاده بود و متوجه حضور من نبود ,اینبار ازش چشم بر نداشم و خودمو به در وسط نزیک کردم یه وقت گمش نکنم به خودم گفتم این دفه نمیذارم از چنگم در بره ,بهش نیگاه میکردم تا این که متوجه من شد .بهم خیره شد ولی متفاوت ,نیگام میکرد اما حس میکردم ناراحته ,حالا از من یا از جای دیگه نمیدونسم . معصومانه نیگام میکرد ,گفتم خدایا یعنی چی شده این چشه ؟؟ اون شب دیگه ایستگاه باشگاه پیاده نشدم ,حوصله نداشم باز هی به خودم سرکوفت بزنم .منتظر شدم بیاد پائین ,چند ایستگاهی گذشت و پیاده شد . منم پیاده شدم برا اینکه ازش فاصله بگیرم نزیک یه مغازه ایستادم ,اما هواسم به همه جا بود الا اجناس اون مغازه ,وقتی فاصله مون مناسب شد افتادم دنبالش . نسبتا سریع حرکت میکرد یه چند بار برگشت و عقب رو نیگاه کرد ,فاصله م رو هی کمتر و کمتر میکردم باهاش . تا این که رسیدم چند قدمیش .یه دفه خیلی سریع برگشت . با یه حالت خاص گفت چیه افتادی دنبال من/؟ مونده م چی جواب بدم . گفتم من من اووووم سرمو خاروندمو گفتم نمیدونم ببخشید قصدی نداشم اشتباه فکر کردم اینگاری. در حالی که تو اون هوای بهاری به شدت یخ شدم سرمو کج کردم سمت باشگاه که یه دفه صدام زد ,گفتم بله بفرمایید ؟ گفت ببخشید حالم زیاد خوب نیس امشب .در جوابش گفتم جسارت میدونم بخوام بدونم چه مشکلی دارین اما اگه کمکی ازم ساخته س کوتاهی نمیکنم , شروع کرد به راه رفتن ,طوری که راه رو برای ادامه حرکت باز کرد ,گفتم خوب من میشنوم بفرمایید ,در جوابم گفت نه چیزه خاصی نیس , نمیخواست من بفهمم چی شده و بحثو منحرف کرد شما خیلی وقته ورزش میکنید؟ خندیدم و گفتم اره چطور مگه ,گفت اخه خیلی پیچ و خم داری . دوتایی خندیدم , نمیدونسم چی بگم ,اخه اصلا اهل این مسائل نبودم ,حس کرده بود کمی حول شدم برا همین مهربون تر شد باهام و قدماشو اروم تر بر میداش همه ش دوس داشم بفهمم شوهر داره یا نه ,که تکلیفمو بدونم ,پته پته میکردم و شر و ور میگفتم و این باعث میشد اون بیشتر بخنده ,بعد از یه مدت قدم زدن گفت داریم به خونه مون نزیک میشیم من باید تنها باشم خوب نیست و اینا … گفتم باشه ولی ما همو باز میبینیم؟ گفت تو چی فکر میکنی . خندیدم گفتم من ؟ من خوب اگه متاهل نباشید اره دوس دارم چرا دروغ بگم .یه کوچولو از حرفم خجالت کشیدم ,گفت تاهل؟ هه نه اون نامرد خیلی وقته تنهام گذاشه و پی کثافت کاریای خودشه . اینو که گفت تو دلم گفت وای من قربون اون نامرد احمق بشم که تورو تنها گذاشه و طلاقت داده .اما در ظاهر ابراز ناراحتی کردم .شماره مو بهش دادم . و ازش خواسم به گوشیم تک بزنه . برگشتم برم باشگاه دیدم واقعا دیره بیخیال شدم . رفتم خونه , نیگا کردم دیدم ای بابا اینم که تک نزده ,گفتم بادا باد اگه منو بخواد تل میزنه وگرنه هم نمیخواد دیگه . اون شب گذشت و صبح یا بهتر بگم ظهر که از خواب بیدار شدم دیدم به به یه شماره غریبه افتاده , اس دادم گفتم شما؟ اونم جواب دادو مطمئن شدم خودشه . چند روزی بهم اس میدادیمو و گاهی من تل میزدم و گاهی اون ,روم نمیشد مستقیم از سکس صحبت کنم برا همین از اس ام اس های می بوسمتو و قربونت برمو کم کم بیا بغلم لالا و…. اینا شروع کردم ,دیدم نه این مشکلی نداره ,تا این که یه بار بهش اس دادم و غیر مستقیم طعم دهنشو مزه کردم . اونم از خدا خواسه همه چی رو قبول میکرد دیگه پرو شده بودم تلفنی هم باهاش در این رابطه صحبت میکردم ,تا این که قرار شد یه روز باهاش برم بیرون ,خوب من مثه خیلیا ماشین نداشم ,هر چی پول در میاوردم خرج بدنم میکردم ترجیح دادم باهاش برم سینما ,و باهاش قرار گذاشم ,چون چادری بود و از طرفی سنش کم نبود زیاد استرس مامور سینما و مامور ایکس ایگرگ رو نداشم ,اما این باعث میشد رو درو که میشدم باهاش زیاد راحت نباشم .سر ساعت پیداش شد و بعد از کلی خرید چرت و پرت که هیچ کدومش برام خوب نبود رفتیم داخل و بخش خانوادگی نشسیم , من که اصلا نمیدونسم فیلم چیه و قراره چی بشه فقط با این حرف میزدم اینم هی چیپس میخورد و جوابمو میداد, اوایل هفته بود زیاد شلوغ نبود ,در مورد همسرش ازش پرسیدم و اونم تعریف کرد ,میگفت خونه مجردی داشه و چقدر به این ظلم کرده و اینا , بعد از این حرفش بهش گفتم اما تو که خیلی خوبی چرا باید اینکارو کنه ؟ یه لحظه ساکت شد ,منم خجالت کشیدم یه خورده ولی پشیمون نبودم از حرفم .بعد از مکث گفت چمیدونم ,شاید ازم سیر شده ,شاید .. اصلا ولشکن بیا از اون حرف نزنیم گفتم اوهوم ببخشید نمیخواسم خاطراتت دوباره تداعی بشه برات , گفتم خوب حالا از چی حرف بزنیم ,جواب داد از خودت بگو منم براش کلی حرف زدم و تقریبا خیلی چیزایی رو که نمیشد تلفنی تشریح کردو بهش گفتم. ازم پرسید دوست دختر داری؟ گفتم نه اگه داشم که اینقدری نمیشدم !!! خندید گفت راستم میگی . بعد از اون دیدم سکوت کرد ,گفتم چی شده ؟ گفت وقتی تو اینقدر ساکت میشی منم نمیتونم زیاد راحت باشم شیطون تو اس ام اسات که اینطوری نبودی خندیدم گفتم خوب اره ,اما شما از من بزگترین و این باعث میشه اینطوری باشم ,نمیدونم شایدم زیادی ناشی هستم وقتی اینو گفت حس کردم منظورش اینه که راحت باش بابا ,مسخره شو در اوردی از مثبتی . سرچ کردم تو ذهنم ,گفتم خوب من چی بگم این نگه مثبتی و …. تو چشاش نیگا کردمو با یه شرم خاص گفتم ,الان که مجردی نیاز جنسیتو چطور رفع میکنی گفت تو چیکا میکنی؟ تو که از منم مجرد تری !!! ,جواب دادم و گفتم تا بتونم کنترلش میکنم با بهونه های مختلف بی خیالش میشم ولی وقتایی که میزنه به مخ ,دیگه چاره چیه . بعد از این حرفم هر دومون خنده مون گرفت . دیگه فیلمم رو به اتمام بود بهش گفتم من که نفهمیدم این چیه ,اگه گرسنه ته پاشو بریم یه چی بخوریم و اونم قبول کرد ( تو دلم گفتم بابا تو چاق نمیشی خیلی کارت درسته اینقدرمیخوری )بهش گفتم من نمیتونم پیتزا و اینجور چیزا بخورم ,اما اگه اون بخواد مشکلی نیس . قبول کرد گفت نه دیگه هر چی تو بخوری منم همونه دیگه !!! ظهر رو جاتون خالی کباب ترکی خوردیم و تقریبا اماده رفتن بودیم . یه مقدار از راهو پیاده اومدیم ,و بعد از اون از هم جدا شدیم و خدا حافظی کردیم .

من و زن چادری و گوشتی قسمت دوم : وقتی رسیدم خونه بهش اس دادم تا مطمئن شم رسیده باشه , حسابی خسه شده بودم ,از طرفی چون رژیمم بهم ریخته بود زیاد رو براه نبودم ,رفتم حموم یه دوش گرفتم بلکه خستگی م رفع بشه .تو حموم یه نیگا به کیرم کردم و بهش گفتم ببین از دسه تو چه مصیبتی افتادیم لعنتی . وقتی برگشتم دیدم برام اس گذاشته و نوشته ممنونم ازت صحبتهای امروز خیلی سبکم کرد . گفتم خواهش میکنم اما تو چنین محیطایی نمیشه خوب صحبت کرد ,از طرفی من خیلی اذیتم . بعد از این اس ام اسم بهم تل زد ,گفت منظورت چیه ,گفتم منظوری نداشم اما خوب ادم تو یه جایی مثه خونه راحت تر میتونه صحبت کنه تا سینما ,خندید و گفت اره موافقم . وقتی خندید باز اون حس شیطانی وزیبا اومد سراغم , با شیطنت و حالت شوخی بهش گفتم پس دفه بعد تو خونه دیت بذاریم باشه ؟ اونم یه کوچولو مکث کردو با یه حالت خاص گفت بااااشه. دلم میخواس بهش بگم خیلی خب همین فردا پس همو ببینیم ,گوشش باز بود ,به اندازه کافی ناشی گری کرده بودم دیگه . فرداش بهش اس دادم گفتم پنج شنبه صبح چطوره؟ گفت بهم خبر میده ( میدونسم داره چرت میگه و میاد). منتظر خبرش موندم تا این که فردا شبش برام اس زد باشه مشکلی نیست . اینو که گفت ,به خودم گفتم احسان این دفعه رژیمت فرق داره ,تا میتونی سفتش کن ,نزیک به سه روز وقت داشتم تا پنج شنبه ,تا تونسم به خودم رسیدم , یه مقدار از دریم تن (برنزه کننده بدن) استفاده کردم گفتم اینطوری بهتر میشه و تو اون چن روز خودمو تا حدودی برنزه کردم ,منتظر روز موعود شدم دو روز قبلش به خونه گفته بودم قرار دوسام از شهرستان بیان و از جایی که حسابی مثبت بودم کسی بهم شک نکرده بود ,از نظر امنیت ملی هم مشکلی نداشم و چادری بودنش باعث میشد ,شک و شبه منطقه ای به حداقل برسه . این چند روز هم هر طور بود گذشتو صبح پنج شنبه شد ,اون روز از روزای دیگه زودتر بیدار شدم ,با این که همیشه بدنم شیو بود ,اما رفتم و یه حال اساسی به بدنم دادم بعد از حموم کردن و موقع لباس پوشیدن ,دوباره کمی برنزه کردم بدنم و خودمو تو ائینه برانداز کردم ,فروهرمو گردنم کردم , و زنجیر مخصوص بیضه مو که خیلی خوشم میومد ازش بستم دوره بیضم طوری که تخمام قشنگ بزنه بیرون . شورت مشکی فیگورمو پام کردم ,خوشبخو کننده هامو ….خلاصه حسابی به خودم رسیدم . اومدم بیرون نیگاه کردم به ساعت چیزی به ده نمونده بود و قرار ما ساعتای یازده بود ,دو تا معجون از نوع مقویش درست کردم , و منتظر اس ام اسش شدم تا این که بلاخره اس داد گفت من رسیدم به چهاره ایکس , سریع یه عالم بی حسی رو خودم خالی کردم و لباس پوشیدم رفتم دنبالش . وقتی منو دید گفت آااو ترگل مرگل کردی , منم گفتم برو بابا ترگل مرگل بودم تو خبر نداشی ؟ دوتایی خندیدم یه چشمک براش فرستادم و دوتایی حرکت کردیم سمت خونه . یه حس خاص بهم دست داده بود , یه حس توام با استرس و اظطراب اما فوق العاده شیرین هر چقد به خونه نزیک تر میشدیم بیشتر و بیشتر میشد رسیدیم و وارد خونه شدیم , سمت اتاقم راهنماییش کردم ,من روی صندلی سیستمم نشسم و اون روی تخت نشست ,سیستممو روشن کردم تا یه اهنگ بذارم ,تو همین حین اونم چادرشو و روسریشو در اورد ,نیم نگاه هواسم بهش بود,سیستم رو روشن کردم وبرگشتم سمتش دیدم موهای شهلاش دیوونه م کرد ,چشماش قشنگ تر میشد اینطوری ,مشکی و یک دست بودن موهاش و سیاهی چشاش ,بدجوری مجنونم میکرد,دوس داشم موهای بلندشو شونه کنم و نوازش کنم . اما منه لعنتی هی استرسم میرفت بالاتر ,شاید چون از من بزگتربود ,شاید چون زیادی به تایپ مورد علاقه م نزیک بود به هوای پذایرایی پاشدم رفتم یه شربت البالو درست کردم اوردم و نشسیم به صحبت ,دنبال یه بهونه بودم بهش نزیک بشم ,برا همین از چرای جداییش از همسرش پرسیدم تا به هوای دلداری و اینا بتونم بهش نزیک شم و لب بگیرم ازش.(شیطون ادم مثبت و منفی نمیشناسه) و همینم شد همینطور که از اون حرف میزد , صداش بغض برداشت ,پاشدم رفتم نزیکش ,دسشو گرفتم تو دستم گفتم چیزی نیس عزیزم ,وقتی حق باشی خدا انتقامتو ازش میگیره , بهش دلداری دادم و دیدم داره خیره نیگام میکنه . شاید میخواست ببوسمش و برم تو لباش اما روی اینکارو نداشم ,فقط بهش زل زدم وسرمو انداختم پائین ,بهم گف چیزی شده ؟ به نگاش قفل شدمو گفتم نه نمیدونم !!! . اینو که گفتم صورتشو نزیک کرد منم به صورتش نزیک شدم ,لبامو باز کردم و چشامو بستم ,گرمای لبشو حس کردم ,قسمت بالایی لبش تو لبام بود و شروع به خوردن کردم خیلی شیرین بود ,اینقد که اب دهنشو میکشیدم بیرون و با ولع میخوردم ,چشامو باز کردم و خودمو ازش دور کردم تا بتون تو چشاش خیره شم ,هیچی نیمگفتم . دوباره به لبش چسبیدم و اینبار با یه خورده انرژی خوابوندم رو تخت ,دکمه های مانتوش رو باز کردم ,و کمک کرد کامل درش اوردم , یه شلوار استرچ مشکی و فوق العاده چسب و تاپ کرمی رنگ و تنگ که سینه هاشو به زور توش جا کرده بود ,تنش بود .نشست رو تخت و شروع به در اوردن لباساش کرد به رونای پاش خیره شده بودم که با نشستنش پر گوشت تر و شهوت انگیز تر شده بودن ,لباسامو در میاوردمو نیگاش میکردم ,هنوز خجالتم کامل از بین نرفته بود , اما موج شهوت اونقدر بهم غالب شده بود که کم کم از داشت از بین میرفت ,لباسامو در اوردم و نگاهمو ازش بر نمیداشم ,وقتی رکابی م رو کندم ,گفت وای چه سکسی و مردونه ای تو ,خندیدم گفتم ,هیچ کدومش قابل شما رو نداره و به لبش چسبیدم ,پروتر شده بودم و سعی کردم شلوارشو در بیارم اونم دکمه های شلوارمو باز میکرد ,خوابوندمش رو تخت شلوارشو کامل در اوردم ,دمر دارز کشیده بود ,باورم نمیشد ,تو دلم گفتم خاک برسرت میثم (شوهر قبلیش) یه همچین کسی رو از دس دادی . شروع کردم لیسیدن ساق پاش می بوسیدمو میومد بالا ,صاف و صاف بود ,انگار اصلا هیچ وقت مو نداشه بدنش همه جاش صاف و نرم بود ,همینطور می بوسیدمو میومدم بالا رسیدم به پشت رونش اوووووم یه گرمای خاص داشت میبوسیدمو شورت کوچیکشو تا میزدم تا کوچیکو کوچیک تر بشه اونقدر که مساوی با درز کونش شد ,یکی از لمبراشو گرفتم تو دستمو , بد جوری نرم ولطیف بود طوری که وقتی دستمو از رو کونش برداشم رد انگشتام تا حدودی قرمز شده بود ,گودی کمرش نمای عجیبی به کونش داده بود ,پاهاشو یه خورده باز کردم تا بتونم راحت شورتو در بیارم شورتشو در اوردم ,یه خورده خیس میزد ,طوری که وقتی جدا کردم ازش ,یه خورده از اب کسش همزمان با جدا شدن شورت کش اومد ,از سوتینش یادم رفته بود . دوس داشم فقط لیسش بزنم ,قاچ کونشو باز کردمو شرو کردم لیس زدن درز کونش ,زیاد از لیسیدن کس خوشم نمیومد ,ولی از اونجایی که میدونسم چقدر تحریک کننده س برا خانوما زبونم به پائین تر فشار دادم و اروم اروم شروع به لیسیدن کسش کردم ,سعی میکرد جیغای کوچیکشو قورت بده و این باعث میشد سرعت لیسیدنمو بیشتر کنم ,دو لبه کسشو با دستم گرفتم و بازش کردم ,میخواسم زبونمو بفرسم تو ,یه خورده چندشم شد ,بار اول با احتیاط زبونمو فرستادم تو ,دیدم نه اونقدام بد نیس ,سرعت زبون زدنو بیشتر کردم و اونم هی بیشتر تحریک میشد ,دیدم اگه اینطور پیش بره ,سرم بی کلاه میمونه برا همین پاشدم ورفتم سراغ سوتینش و بازش کردم ,سینه هاش اونقدر درشت نبود که زشت بشه اما اصلا کوچیک نبود ,وقتی بندشو باز کردم,سینه هاش خودشونو ول کردن ,ازش خواسم برگرده به پشت و برگشت ,وااااای چی میدیدم !!!! دوتا سینه پر گوشت و نوک صورتی تو دلم خودمو تحسین میکردم و میگفتم دمت گرم احسان ,رفتم سمت سینه راسش و تا جایی که جا میشد کرد تو دهنم ,با دست راستمم سینه ی چپشو میمالیدم ,مثه سنگ شده بود اینقد حشری بودم که اصلا از صدای اه و ناله ش یادم رفته بود ,خودمو کشیدم بالاش شورتم خیس خیس شده بود , پاشدم شورتمو در اوردم چشمش به زنجیر دور بیضه م افتاد گفت نه ,سرت میشه اونطورام که فکر میکردم نیس. گفتم حالا کجاشو دیدی . کیرمو چرب چرب کردم و اومدم روش دراز کشیدم ,شروع کردم به لب خوردن و سعی میکردم از جلو کیرمو بدم تو کسش اونم یکی از پاهاشو داد بالا تا من راحت تر بکنم تو ,بلاخره کلاهک کیرم رفت تو اما کامل فرو نکردم , , ,ازش خواسم پازیشنمونو عوض کنیم و چهار دستوپا بشینه ,قبول کرد و منم اروم کیرمو کردم تو کسش , با این که نیم کیلو بی حسی قبلش زده بودم , تنگی و داغیشو خیلی خوب حس کردم اول اروم اروم عقب جلو میرفتم ولی بعد سرعتمو بیشتر کردم ,صدای برخورد رون پام وشکمم به کونش اتاق رو برداشه بود ,موهای بلندشو از پشت گرفتم و همونطور که تلمبه میزدم موهاشو میکشیدم ,کم کم داشم عرق میکردم ,دیدم اگه اینطوری باشه حالا حالا ها ابم نمیاد به خودم فحش دادم ,گفتم اخه احمق تو همینجوریش دیر ارضا میشی دیگه این همه بی حسی زدنت چی بود ,به ذهنم رسید که ببرمش حموم و به همون هوا کیرمو بشورم بلکه حسش بیشتر بشه ,بهش گفتم پاشو بریم حموم ,من اینطوری نمیام خیلی بی حسی زدم یه خنده شیطانی کرد و گفت پس راست میگن شما بدنسازا عقیم هستین خندیدم و تو دلم گفتم یه عقیمی نشونت بدم تاهفت پشت یادت نره قبول کرد و دوتایی رفتیم حموم ,دوشو باز کردم بهش گفتم بیاد زیر دوش ,دوتایی زیر دوش ایستاده بودیم ,وقتی بدنش خیس میشد ,قشنگ و قشنگ تر میشد ,ابو رو درجه داغ ترش تنظیم کردم تا کیر بی مصبم به حس بیاد یه خورده, قطره های اب از روی سینه هاش میریخت پائین و من هی حشری تر میشدم ,سینه شو تو دستم میگرفتم و فشار میدادم و اونم میگفت اوووی اروم تر ,این طور حرف زدنش حشری ترم میکرد و من بیشتر تکرار میکردم . تو همون حالت برگردوندمش قاچشو با دستم باز کردم و کیرمو گذاشتم لاش و پائین بالا میکردم سعی کردم از پشت کیرموبه کسش برسونم وقتی سر کیرم رفت تو کسش خودش خم شد و دستشو رو دیوار گذاشت ,شروع به عقب جلو کردن کیرم کردم,صدای شلپ شلپ همه جای حموم رو برداشه بود ,از اون بدتر صدای اه و اوه کردن اون حشرمو چندین برابر میکرد ,زنجیر خیس شده ی کیرمم یه حالو هوای دیگه بهم داده بود ,موهاشو تو دستم گرفته بودمو همینطور چند دقیقه ای کردمش ,اینبار حسم چند برابر شده بود , با هر ضربه ی کیرم ,کونش یه موج زیبا به خودش میگرفت ,سینه هاشو از بغل نیگا میکردم بد جوری پائین بالا و عقب جلو میرفت ,دلم میخواس اونارو هم تو دستام فشار بودم ,موهاشو ول کردمو کمرشو دو دستی گرفته بودم , جیغای کوتاه اونم دیگه کوتاه نبود سریع و سریع میشد ,و فهمیدم نزیک ارگاسمه ,عرق کرده بودمو ضربه میزدم تا این که نفساش تند وسریع شدو حس کردم بدنش کرخت شد و بلاخره ارضا شد ,داشتم میومدم ,دلم میخواست همه شو بریزم تو کسش ,ولی خوب نمیشد سریع کیرمو کشیدم بیرون و اب کیرم با سرعت زیاد ریخت رو کمرش ,اینقدر ازم اب رفت که خودم تعجب کردم ,بهم گفت داغیشو پشتش احساس میکنه و برگشت و اومد تو بغلم ,ازش لب گرفتم و شروع کردیم به شستن همدیگه بعد از اون بهش یه حوله دادم و از اونجایی که میدونسم یه ربع بعد باز میشم مثه اول بهش گفتم لباس نپوشه و بعد از این که خودشو خشک کرد حوله رو دور کمرش ببنده فقط , خندیدو قبول کرد ,حوله مو بستم دور کمرم و رفتم دوتا معجونی که درست کرده بودم رو اوردم و بهش گفتم بخور حال بیای ,گفت وای من.دوس ندارم و اینا که اومدم تو حرفش و گفتم این حرفا نیست یالا ببینم ,گفت اووو نه بابا خوشم اومد . هر دو خندیدیم . منابع انرژی رو خوردیم