داستان سکسی

داستان های سکسی امروز | جمعه ۱۹ آذر ۱۴۰۰

خانواده من قسمت سومفردا صبح که رفتم مدرسه همه یه جوری بهم نگاه میکردن. رفتم سرکلاس دیدم فربود از ترسش رفته ته نیمکت نشسته. فرشاد هم سر نیمکت منم بهش گفتم: فرشاد برو سرجات. گفت: نرم میخواهی چکار کنی جوجه؟ منم یکی زدم زیر تخماش که همون لحظه معلم اومد داخل کلاس هم بلند شدن. برجا داد همه نشستن دید من ایستادم پرسید: چرا نمیشینی ؟ گفتم: این فرشاد نمیره آخر ما هم اگه بریم تخته رو نمیبینیم. معلم هم یه چپ چپی نگاه فرشاد کرد که رفت وسط من هم نشستم سرنیمکت. فرشاد گفت: زنگ آخر جرت میدم. معلم گفت: کتاب ریاضیهاتون رو جمع کنیم میخواهم ازتون امتحان بگیرم که تو ثلث اول هم تاثیر داره. معلم امتحان گرفت. بعد همون موقع نمره داد من ۲۰ گرفتم. همه کف کردن فربود ۹ گرفت و فرشاد ۵ گرفت. زنگ تفریح خورد. رفتم سمت توالت که دیدم فربود هم پشت سرم است. فربود گفت: تو چقدر درس خوان هستی. همیشه معدلت ۲۰ میشه؟ گفتم: نه همیشه روی ۱۸ است. گفت: چرا؟ گفتم: همیشه بهم نمره انظباط ۱۰ میدن معدل میاد پایین. رسیدیم به توالت. کارمون رو که کردیم موقع دست شستن. فربود گفت: میدونی این زنگ هم معلم علوم قرار امتحان بگیره. گفتم: منتظر بودن ما ثبت نام کنیم. امتحان گرفتنشون رو شروع کنن. فربود گفت: مدرسه قبلی تا فصل چند خواندید؟ گفتم: فصل اول. فربود گفت: بدبخت شدی. گفتم: چرا گفت: ما تا نصف فصل دوم رو هم خواندیم. گفتم: مهم نیست من خودم همیشه جلوتر از کلاسم. زنگ خورد رفتیم سرکلاس . معلم علوم هم اومد ۵ سوال داد حل کنیم. بعد همینطور که تحویل میدادیم. نمره میداد. باز نمره من ۲۰ شد و فربود ۱۲ و فرشاد ۱۰ . زنگ بعد ورزش داشتیم که یه توپ بهمون دادن خودمون بازی کنیم. فرشاد درجا دستم رو گرفت که فرار نکنم. رفتیم تو خاکی کنار مدرسه. کلی از بچه ها جمع شده بودن. فرشاد دستم رو ول کرد و یکی محکم زد تو سینم که کمی عقب عقب رفتم. یه نگاهی به هیکل فرشاد کردم دیدم خیلی از من درشت تره. فهمیدم اگه نزدیکش بشم کتک رو خوردم. برای همین از دور یک جفت پا زدم تو شکمش که پرت شد روی زمین. تا بلند شد با یک حرکت پا زدم تو صورتش. تا اومد به خودش بیاد با مشت زدم زیر چشمش. دیگه گیج گیج بود منم با مشت و لگد افتادم به جونش. که متوجه شدم یکی داره از درب مدرسه میاد حدس زدم ناظم باشه. منم سریع نشستم زمین صورتم رو تو زانوهام گرفتم. فرشاد که لبش خون اومده بود و داغون بود اومد طرفم با لگد یکی بهم زد که ناظم گوشش رو گرفت و گفت: زورت به بچه مردم رسیده. نمیبینی چقدر از تو کوچکتر است. بعد روکرد به من گفت: چیزیت نشده؟ گفتم : نه آقا ناظم. بعد ناظم دست فرشاد رو گرفت برد سمت دفتر مدرسه و به من هم گفت: تو هم برو خونه لباست رو عوض کن. من اومد سمت خونه. نمیدونستم چی به عزیزجون بگم. دم خونه یه ماشین کادیکلاک خوشکل و بزرگ پارک کرده بود. کلید انداختم رفتم تو. خواستم برم داخل خونه دیدیم صدا از تو زیرزمین میاد. یادم افتاد که عزیزجون گفت: پایین نرم. رفتم از پشت پنجره نگاه کردم. وای چی میدیدم. عزیزجون لنگش هوا بود و یک آقای داشت تو کوسش تلمبه میزد. وای چه کوس بزرگ و خوشکلی داشت. یک دفعه متوجه شدم زن دایی اومد اونم لخت لخت بود. چه هیکلی سینه های درشت پوستش به سفیده عزیزجون نبود ولی سینه هاش کوچکتر بود و شق و رق تر. کوسش کمی مو داشت معلوم نبود. شنیدم که گفت: آقا حشمت دیگه نوبت منه. اون آقا کیرش رو از تو کوس عزیزجون درآورد. زندایی که خوابید پاهاشو باز کرد کوسش رو دیدم. از مال عزیزجون کوچکتر بود ولی سرحال تر. آقا حشمت مشغول کردن زندایی شد. که من همینطور که نگاه میکردم با کیرم هم ورمیرفتم. یک لحظه پام خورد به گلدون تو حیاط. عزیزجون گفت: من برم ببینم تو حیاط چه خبره. من که از ترس جام کرده بودم نمیتوانستم تکون بخورم. عزیزجون با یه چادر مشکی اومد بیرون. تا من رو دید. گفت: صدای درب بود. فکر کنم شاهین اومده. سرش رو کرد تو زیر زمین گفت: من میبرمش بالا کارتون تمام شد برید خونه هاتون که آبروریزی نشه. بعد عزیز جون رو کرد به من گفت: سلام نوه گلم. بیا بریم بالا . یعنی منو تازه دیده. رفتیم داخل خونه. عزیزجون گفت: چی دیدی؟ من که اول ترسیدم گفتم: هیچی. عزیزجون که فهمیدم. ترسیدم . بغلم کرد و نوازشم میکرد گفت: داشتی تو زیر زمین رو نگاه میکردی. چی دیدی؟ من که سرم روی سینه های نرم عزیزجون بود. همینطور که خودم رو بیشتر به عزیزجون فشار میدادم گفتم: دیدم اون آقا حشمت کیرش رو کرده بود تو کوس شما داشت شما رو میکرد. عزیزجون گفت: دیگه چی دیدی؟ گفتم: بعد زندایی شما رو بلند کرد خودش زیر کیر آقا حشمت خوابید. حالا هم آقا حشمت داره هنوز میکنتش. مامان بزرگ که مانده بود چکار کنه. نشست روی مبل و دست مر رو گرفت که جلوش بشینم. چادرش دیگه باز بود کوس عزیزجون جلوم بود. گفت: نوه گلم گوش کن. تو دیگه بزرگ شدی میدونی پدربزرگت فوت کرده و منم احتیاجاتی دارم. آقا حشمت هم داره بهم لطف میکنه. شاهین جا متوجه میشی چی میگم؟ گفتم: بله عزیزجون ولی چرا زن دایی هم داشت میداد. گفت: نوه گلم اینطوری نیست که تو فکر میکنی. منم همینطور که به حرفهای عزیزجون گوش میدادم چهارچشمی به کوسش نگاه میکردم. عزیزجون هم دستم رو گذاشت رو کوسش گفت: زندایت زن با تقوا و فداکاری است اینم که با من میاد از بزرگیش است که میخواهد مواظب من باشه. من که فهمیدم داره کوس شعر میگه. برای خودم با کوس عزیزجون بازی میکردم و گفتم: زندایی رعنا خیلی زن خوبیه همیشه حواسش به شما هست. عزیزجون گفت: فدای نوه باشعورم بشم. پس این جریان رو به هیچکس نمیگی؟ گفتم: یه شرط داره. گفت: چه شرطی؟ گفتم: همیشه برام مثل دیروز شیطونی بکنی. مخصوصان با زندایی رعنا. عزیزجون سرم رو بوس کرد گفت: من فدای شرط گذاشتنت. حالا اجازه هست پاشم یا میخواهی بازی کنی هنوز. گفتم: میخواهم بازی کنم ولی باید برم حمام خودم رو بشورم خیلی خاکی شدم.عزیزجون یه نگاهی بهم کرد و گفت: راست میگی خیلی خاکی شدی. مگه چکار کردی؟ گفتم: با این فرشاد پسر ناهید خانم دعوام شد زدمش. عزیزجون هم گفت: خوب کاری کردی خیلی پرو بود این بچه. برو حمام . من که لباس ورداشتم رفتم تو حمام. متوجه صدای درب شدم. شیر رو کم باز کردم رفتم پشت درب حمام فال گوش ایستادم. زن دایی رعنا بود. عزیزجون گفت: مگه نگفتم برو خونه. زندایی هم گفت: نگران بودم. چیزی فهمید شاهین؟ عزیزجون گفت: نه بنده خدا دعوا کرده بودی داغون بود رفت حمام. زن دایی گفت: پس شانس آوردیم. عزیزجون گفت: شاهین خیلی بچه با شعور و با ادبی است که اگه هم می فهمید براش مهم نبود. مخصوصان که تو باشی. رعنا گفت: از چه نظر؟ عزیزجون گفت: دیروز بعد از اون شوخی که با تو کردم اومده به من میگه عزیزجون میشه همیشه با زندایی از این شوخیها کنی یا کمی سکسی تر. میگه من عاشق زندایی رعنا هستم اون بهترین زن دنیاست. زندایی گفت: جدا اینطوری گفت؟ عزیزجون گفت: بخدا ازم خواست. زندایی هم گفت: منم خیلی دوستش دارم از این به بعد بخاطر شاهین هم شده بیشتر باید با هم تو جمع شوخی کنیم. حالا برم که نادر میاد خونه یه چیزی بدم بخوره.وقتی از حمام اومدم بیرون سفره غذا حاضر بود. با عزیزجون نهار رو خوردیم من رفتم سردرسهام عصر صدای زنگ درب اومد. بعد ده دقیقه عزیزجون منو صدا زد. رفتم تو حیاط . دیدم ناهید خانم و فرشاد کنار عزیزجون هستن. عزیزجون گفت: شاهین جان این ناهید خانم چی میگه؟ گفتم: من نبود نمیدونم چی میگه. عزیزجون گفت: ناهید خانم میگه تو فرشاد رو زدی. ناهید خانم گفت: بگیرم بزنمت تا بفهمی دنیا دست کیه؟ گفتم: فرشاد اول زد منم تلافی کردم. بزنه بازم میزنمش. ناهید خانم گفت: گوه میخوره بزنه ولی حالا تو بچه پرو. شنیدم همه نمره هات بیسته؟ گفتم: بله. گفت: از فردا میای با فرشاد درس میخوانی بهش یاد میدی. گفتم: این درس نمیخونه گفت: اگه نخواند میزنیش که صدای سگ بده. گفتم: قبوله . عزیزجون هم گفت: آفرین پسرم به دوستت کمک کن. بعد اونها خداحافظی کردن رفتن.فردا سرکلاس تو مدرسه همه ازم حساب میبردن. بعد کلاس اومدم خونه نهار خوردم رفتم سردرسهام وقتی تمام شد به عزیزجون گفتم: من میرم خونه فرشاد فردا امتحان عربی داریم. رفتم درمغازه ناهید خانم. سلام و احوالپرسی کردم و پرسید: فرشاد کجاست؟ گفت: بالاست برو بالا. منم رفتم بالا تو خونه فرشاد داشت اتاری بازی میکرد. گفتم: کون کش درس خواندی؟ گفت: نه خانم معلم. گفتم: خودت رو لوس نکن بیا تا با هم بخوانیم. گفت: مثل اینکه دیروز رو یادت رفته. گفتم: ببخشید خودت مقصر بودی حالا بیا باهم دوست باشیم. فرشاد گفت: باشه و یه دستی زد به کونم گفت ولی کونت رو پاره میکنم. منم خندیدم گفتم: شنیدم کون بچه های مدرسه رو میزاری ولی اول درس بخوانیم بعد برام تعریف کن. فرشاد آتاری رو خاموش کرد و کتاب عربی و دفترش رو آورد شروع کردیم از اول کارکردن. یک فصل که تمام شد. فرشاد گفت: دیگه بسه بیا کمی استراحت کنیم. منم قبول کردم. فرشاد هم رفت پایین از تو مغازه دوتا نوشابه آورد خوردیم خیلی حال داد. به فرشاد گفتم: جدی جدی تو خیلی از بچه ها مدرسه رو کردی؟ گفت: آره بخدا به جون مادرم. گفتم: کیرت رو ببینم. فکر میکردم این دیگه باید خر کیر باشه. فرشاد با افتخار شلوارش رو کشید پایین. دیدم یه هسته خرماست. گفتم: پاشو بخورمش. کمی خوردم شق شد. با خطکش اندازه زدم ۱۲ سانت بود ولی خیلی باریک. چرخوندمش کون بزرگ و توپلیش رو باز کردم دیدم سوراخش بازه. افتادم به جونش و میخوردمش . به صورت چهاردست و پاش کردم و همینطور که سوراخش رو میخوردم با کیرش بازی میکردم سریع آبش اومدم منم کیرش رو کردم تو دهنم بقیه آبش رو خوردم اونهای هم که روی دستم بود لیس زدم. بعد یکی زدم دم کونش گفتم: کونی حالا تعریف کن کی میکنتت؟ گفت: یکی دیگه بزن دوست دارم. منم دوباره زدم دم کون نرمش و گفتم: مادرجنده تعریف کن دیگه. بعد کیرش و تخمش رو گرفتم و محکم فشار دادم. گفت: باشه میگم. دوست بابام. دوباره کیرش و تخمش رو فشار دادم گفتم: کامل تعریف کن. گفت: بابام یه دوست داره املاکیه آقا سهراب. وقتی بابا و مامانم با هم دعوا داشتن. من و میزاشتن خونه اونها. آقا سهراب هم کونم میزاشت هم مجبورم میکرد بکنمش. از اون کردن رو یادگرفتم. پرسیدم: کیرش خیلی بزرگه؟ گفت: نه از مال من کوچولو تره ولی کلفت تره. تازه بعدها یادم داد چطور بچه های مدرسه رو بکنم. بعضیها رو میبردم با هم میکردیم. یک دوستی هم داره شش ماه پیش از خارج اومده بود. دوتامون رو میکرد لباس زنونه تنمون میکرد و میزدمون و فحش میداد خیلی حال میکردیم. حالا تو زدی درکونم یاد آقا یوسف دوست آقا سهراب افتادم. گفتم: همین آقا سهراب که تو کوچه خودمون املاکی داره اسم زنش طوبی است؟ فرشاد با ترس گفت: مگه میشناسیشون؟ جون مادرت این چیزها که گفتم به کسی نگی. گفتم: بچه کونی من و تو رفیقیم این یک راز بین من و تو. فرشاد که حال کرد بود گفت: حالا مادرجنده دودول تو رو ببینم. منم شلوار رو کشیدم پایین. کیرم با حرفهای فرشاد شق شده بود. فرشاد تا دیدش گفت: مادرجنده این دیگه چیه؟ بعد گرفتش تو دستاش و گفت: اندازه کیر آقا یوسف است. بعد مشغول ساک زدن شد. گفتم: مادرجنده پاشو ادامه درسمون رو بخونیم. فرشاد گفت: کیرم تو کوس مادرت این فصل تمام شد باید بکنیش تو کونم. بعد شروع کردیم به درس خواندن تاجایی که معلم درس داده بود خوانیدم. فرشاد سریع بلند شد رفت کرم آورد و به سوراخش میزد. گفتم: هنوز تمرین نکردیم. گفت: بکن مادرجنده بعد تمرین هم میکنیم. خودش سری مدل سگی شد. منم رفتم پشتش کیرم رو گذاشتم دم سوراخش با یه فشار رفت تو. وای اولین کون زندگیم رو میکردم. با تمام قدرت تلمبه میزدم. انقدر حشری شده بودم دست میکردم سینه های نرم فرشاد رو میگرفتم و فشار میدادم. اونم آخ و اوخ میکرد. منم میگفتم: بچه کونی از این به بعد مال خودمی. مادرجنده . اونم فقط با لذت آه و اوه میکرد. منم همینطور که میکردم با دست میزدم کونش. انقدر محکم که کونش قرمز شده بود. دست کردم کیرش رو گرفت. یه کم که فشار دادم دیدم آبش اومد. منم شدت تلمبه زدم رو بیشتر کردم تا آبم اومد ریختم تو کونش. فرشاد گفت: بیا بریم یه دوش بگیریم. با هم رفتیم تو حمام. دوتای رفتیم زیر دوش همدیگه رو محکم بغل کرده بدیم و فشار میدادیم. با دست محکم زدم در کونش وای خیس بود چه چسبید. گفتم: فرشاد خیلی خوشحالم که دیروز زدمت. فرشاد با تعجب پرسید: برای چی؟ گفتم: اینطوری بهترین دوستم رو پیدا کردم. فرشاد هم خندید صورتش آورد جلو و گفت: بیا لب بگیریم. گفتم: بلد نیستم. لب گرفتن و لب خوردن رو یادم داد. گفتم: این رو از خودت ساختی؟ گفت: نه آقا یوسف یادمون داد میگفت تو خارج هر کسی عاشق هم میشه اینطوری ابراز عشق و علاقه میکنن. گفتم: شاید دروغ میگه. گفت: نه خودم هم تو تلویزیون آقا سهراب دیدم. آخه اونها ماهواره دارن. ماهم دوباره مشغول لب بازی شدیم. بعد فرشاد رو چرخوندم و کشیده میزدم در کون خیسش وای چه صدای میداد. همینطور هم فحشش میدادم هر دوتامون عشق کرده بودیم. بعد شروع کردم کشیده زدن روی کیرش . بعد کیرم رو گرفتم تو صورتش و شاشیدم تو صورتش فرشاد هم دهنش رو باز کرد. خیلی حال کرده بودم. به فرشاد گفتم: بدت نمیاد؟ گفت: نه آقا یوسف هم با من و سهراب اینکارها رو میکرد ولی دستش از تو خیلی قویتر بود هر دوتامون رو میزد و میکرد. خیلی حال میداد. تازه سهراب رو می خواباند کیرم من رو میکرد تو کونش و خودش هم کیرش رو میکرد تو کون من. سه نفری حال میکردیم. دوست دارم کوس کردن رو هم اینطوری امتحان کنم. گفتم: مگه تا حالا کوس کردی؟ گفت: آره گفتم: کی رو کردی؟ فرشاد که دید سوتی داده گفت: غریبه بود نمیشناسی. یک لحظه پیش خودم گفتم نکنه واقعا راست میکن مادرش رو میکنه. بعد حمام برگشتیم سر درسمون. کلی تمرین کردیم . که دیدم ناهید خانم اومد با یک سینی ساندویچ تو دستش گفت: بخوردید و دیگه درس بسه شب شده. شاهین باید بره خونشون. پرسیدم این ساندویچ چی هست؟ ناهید خانم گفت: مال جنوب است اسمش فلافل است مال سمت خودمون خوزستان. تازه فهمیدم چرا فرشاد و مامانش انقدر خوشکله و سبزه هستن . شام رو خوردیم من رفتم خونه. از خستگی سریع خوابم برد.

خانواده من قسمت چهارفردا صبح که رفتیم مدرسه امتحان هم دادیم امتحان من که ۲۰ شد با فرشاد ۱۷ شد. معلم خیلی تعجب کرده بود. خیلی شک داشت که تغلب کرده باشه. زنگ آخر که داشتیم می اومدیم خونه تو کوچه طوبی خانم رو دیدم که داره میره خونه ما. فرشاد زد به پهلوم گفت: حالا وقتشه بیا سریع بیریم پیش سهراب. گفتم: برای چی؟ گفت: بیا دیگه. سریع رفتیم تو املاکی آقا سهراب . اونم تا ما رو دید. گفت: طوبی رو دیدین؟ فرشاد گفت: رفت خونه عزیزجون. آقا سهراب گفت: پس نیم ساعت وقت داریم سریع بریم بالا. درب مغازه رو بست رفتیم بالا. آقا سهراب ماهواره رو روشن کرد و گذاشت روی کانالهای سکسی. بعد گفت: دوستت رو سریع لخت کن بکنیمش. فرشاد گفت: بکنی؟ اومدیم بکنیمت. آقا سهراب هی با چشم و ابر اشاره میکرد که شوخی نداریم که. بعد فرشاد سریع شلوارم رو کشید پایین کیرم رو نشون آقا سهراب داد. گفت: حالا سریع لخت شو این کیر رو بکنم تو کونت. آقا سهراب که یک مرد ۶۰ ساله بود حرفه ای ساک میزد. منم همه حواسم به ماهواره بود. یه مرده داشت کوس یه زنه رو میخورد. با این صحنه خیلی حشری تر شدم. سر آقا سهراب رو محکم گرفتم به کیرم فشار میدادم تا حلقش فرو میرفت. گفتم: مادرجنده بخورش. که آقا سهراب سرش رو بلند کرد گفت: فحش درست بده من که مادرم مرده. زنم رو بگو دخترم رو بگو. منم گفتم: زن جنده لخت شو. آقا سهراب هم گفت: چشم عزیزم. بعد لخت شد. تا کیرش رو دیدم گرفتمش خطکشم رو از تو کیفم درآوردم. اندازه زدم فرشاد راست میگفت طولش ۱۰ سانت بود و قطرش ۴ سانت بود. کمی خوردمش بعد بهش گفتم: زن جنده چهار دست و پا شو کونت رو بخورم. اونم سریع مدل سگی شد. منم همینطورکه که ماهواره نگاه میکردم. سوارخ کون آقا سهراب رو میخوردم و با کیرش بازی میکردم. ماهواره داشت نشون میداد یه مرد و زن از هم لب میگرفتن. بعد مرد گوشهای زنه رو خورد که زنه تحریک شد بعد گردنش رو خورد. بعد زیر بغل زنه رو خورد. بعد سینه های زنه رو خورد. بعد رفت سراغ ناف زنه بعد کوسش همینطور که میخورد. زنه شروع کرد به شاشیدن تو دهنه مرد. مرد همینطور به خوردن کوس زنه ادامه داد. بعد کیرش رو کرد تو کوس زنه. من با دیدن این صحنه ها داشتم دیوانه میشدم. همینطور که نگاه میکردم با تمام توان سوراخ کون آقا سهراب رو میخوردم و با کیرش بازی میکردم. تو ماهواره مرد کیرش رو از تو کوس زنه درآورد گذاشت لای سینه های زنه و تلمبه میزد. تا آبش اومد پاشید تو صورت زنه. همون موقع بود که آقا سهراب صدا زد: فرشاد دستمال کاغذی بده آبم داره میاد. منم همون موقع کیرش رو کردم تو دهنم تا ته آبش رو خوردم. بعد نگاه کردم به ماهواره دیدم اون زنه و مرد دارن با هم لب بازی میکنن و آب مرد رو میخورن. منم یکی زدم در کون آقا سهراب گفتم: کیرم تو کوس دخترت . کونت رو شل کن زن جنده میخواهم کیرم رو بکنم توش. اونم گفت: چشم عزیزم. بعد لای کونش رو باز کرد منم کیرم رو با یه تف کردم توش. و مشغول تلمبه زدن شدم. ماهواره داشت نشون میداد که یه دوتا زن بودن با یه مرد. یه زنه روی دهن مرده بود و یه زن رو کیر مرد نشسته بود و تلمبه میزد. زنها هم از همدیگه لب میگرفتن . منم با دیدن این صحنه ها دیوانه تر میشدم و محکمتر میکردم. همینطور که میکردمش دستم رو بردم زیر شکمش محکم زدم رو کیرش. یکی دوتا دیگه هم زدم دیدم کیرش داره شق میشه. فهمیدم حال میکنه. یکی محکم زدم رو کیرش و گفتم: کیرم تو کوس زنت سهراب کونی. کی بشه کیرم بره تو کوس زنت؟ اونم گفت: عشقم من که آرزومه کیرت بره تو کوس زنم. ولی طوبی مذهبیه هیچ وقت دستت بهش نمیرسه. همینطور که کیرش رو محکم گرفته بودم و میکشیدم. گفتم: اگه زنت رو کردم چی؟ گفت: هر چی خواستی بهت میدم. باز چشمم به ماهواره خورد دیدم زنها جاشون رو جابجا کردن. یکی کونش رو گذاشته تو دهن مرد و اون یکی هم کیر مرد رو کرد تو کونش و تلمبه میزد. زنها هم با سینه های هم بازی میکردن. من با این صحنه ها حشریتر شدم و محکمتر میکردم. که فرشاد نامرد کانال رو عوض کرد. این کانال یه مرد داشت یه زنش رو میکرد و یکی دیگه همزمان شوهره رو میکرد. من همون موقع آبم اومد. ریختم تو کون آقا سهراب . بعد گفتم: زن جنده پاشو بایست. آقا سهراب هم پاشد منم کیرش رو کردم دهنم. کمی میخوردم و گاز میگرفتم و از دهنم در می آوردم و با تمام قدرت کشیده میزدم تو کیر و تخمش که جیغش هوا میرفت. که یکدفعه سرم رو گرفت برد سمت کیرش فهمیدم داره آبش میاد کردمش تو دهنم و با تمام توان مک زدم آبش اومد همه رو خوردم. بعد پاشدیم سریع لباس پوشیدیم رفتیم پایین. موقع خداحافظی به آقا سهراب گفتم: قولت یادت نره. آقا سهراب گفت: کدوم قول؟ فرشاد گفت: همینکه زنت رو بکنه تو هر کاری بخواهد براش میکنی. آقا سهراب خندید گفت: مرد و حرفش. فرشاد رفت خونه . منم رفتم خونه درب حیاط رو که باز کردم دیدم طوبی خانم و عزیزجون توی حیاط هستن دارن خداحافظی میکنن. عزیزجون گفت: خیلی دیر کردی نگران شدم. گفت: پیش فرشاد بود. عزیزجون هم گفت: میبینم خوب با هم رفیق شده اید.

خانواده من قسمت پنجمعزیزجون سفره رو پهن کرد. نهار خوردیم. بعد من رفتم سردرسهام وقتی تمام کردم به عزیزجون گفتم: من میرم پیش فرشاد. عزیزجون گفت: عصر میخواهم بری خونه دایی حمید. زود بیا. یا میخواهی من سرراه میام دنبالت. گفتم: باشه و رفتم سمت خونه فرشاد. ناهید خانم تو مغازه بود. بعد سلام و احوال پرسی کردن. پرسیدم فرشاد خونه است گفت: آره برو بالاست. خواستم برم که ناهید خانم گفت: دستت دردنکنه پسرم که کمک فرشاد میکنی. امروز گفت نمره اش چقدر خوب شده. منم گفتم: خواهش میکنم. گفت: فردا امتحان چی دارید؟ گفتم: تاریخ. ناهید خانم گفت: امروز هم خوب درس بخوانید که نمره های خوب بگیرید. منم گفتم: چشم رفتم بالا. فرشاد تا منو دید بغلم کرد افتادیم به لب گرفتن. بعد گفت: بیا یه حالی بکنیم گفتم: گوه نخور بیا اول درس. درس رو کامل خواندیم. رو کردم به فرشاد گفتم: بیا کمی استراحت کنیم. فرشاد هم درجا لخت شد و مدل سگی شد. منم مشغول خوردن سوراخ کونش و حال کردن با کیرش. فرشاد هم که حشری شده بود هی میگفت: بخور مادرجنده . مادرمو گاییدی عاشقتم شاهین. که فرشاد گفت: مادرجنده مال من داره میاد. سریع کیرش رو کردم تو دهنم و تا ته خوردمش. که احساس کردم یه سایه ای دیدم سرم رو برگردوندم چیزی ندیدم. بعد یه تف زدم سر کیرم و کردم تو کون فرشاد داشتم تلمبه میزدم که باز احساس کردم کسی دم درب است نگاه کردم کسی نبود. دوباره مشغول تلمبه زدن شدم که صدای ناهید خانم اومد که گفت: شاهین جان بیا دیگه عزیزجون منتظرته. منم کیرم رو کشیدم بیرون ولی هرچی فکر کردم برای چی ناهید خانم گفت بیا دیگه مگه قبلان صدام زده بود. سریع لباسم رو درست کردم رفتم پایین. عزیزجون گفت: خوب درس خواندید؟ گفتم: بله. ناهید خانم گفت: درستون تمام شد همه اش؟ گفتم: نه نرسیدیم سوالاتش رو مرور کنیم. ناهید خانم گفت: پس بعد مهمانی بیا امشب اینجا هم درس بخوانید هم شب پیش فرشاد باش. نگاه عزیزجون کردم گفتم: اشکال نداره؟ عزیزجون هم گفت: نه مشکلی نیست نوه گلم. رفتیم خونه دایی حمید. عزیزجون کلید انداخت درب رو باز کرد. دایی صدای درب رو شنید اومد بیرون. بعد کلی احوالپرسی با دایی و زندایی . پرسیدم نادر کجاست؟ دایی گفت: رفته خونه شهره خانم. عزیزجون گفت: عمه فرشاد. زندایی هم گفت: با دخترش شیما هم سن هستن. باهم درس میخوانن. نشستیم تو پذیرایی . از دایی پرسیدم ندا کجاست؟ دایی گفت: تو اتاقشه برو بهش بگو بیاد. منم رفتم دم اتاق ندا درب رو باز کردم. رفتم تو. ندا تا منو دید سه متر پرید هوا. گفت: ترسیدم بیشعور چرا در نزدی؟ فکر نکردی شاید من دارم لباس عوض میکنم. شاید لخت بودم. گفتم: اگه لخت هم بودی مهم نبود تو که چیزی نداری نیه قلیون. ندا از عصبانیت قرمز شد بود گفت: من نیه قلیونم. هیکل من ورزشکاریه. نه مثل ابجیت خوبه مثل بشکه است؟ (( راست میگفت هیکلش ورزشکاری بود ولی شیرین هم چاق نبود ولی توپلی بود. حالا جالب ندا و شیرین همیشه سرشون تو کون هم بود ولی حالا چون حرصش رو درآورده بودم اینطور میگفت)) ندا داد زد کی این احمق رو فرستاده دنبال من. منم خندیدم گفتم: ترسیدی بزرگترت رو صدا کردی بچه ننه. همون موقع صدای زندایی اومد که به دایی میگفت تو هم مرض داری میدونی این دوتا مثل مار و پونه هستن. همون موقع دایی اومد تو اتاق. ندا گفت: میخواهی بزنم لهت کنم؟ گفتم: بابات رو دیدی شیر شدی؟ دایی گفت: خوب یه مبارزه کنید. اینم پیشنهاد همیشگی دایی بود. از بس عاشق کشتی کج بود فکر میکرد دعوای من و ندا هم کشتی کج است. من و ندا با هم درگیر شدیم. دایی گفت: حالا ببینیم دختر تکواندو کارمون برنده میشه یا این پسر کونگ فو کار. (( انگار گزارشگر کشتی کج )) من و ندا چندتا لگد به هم زدیم. دایی به ندا گفت: بزن تو تخماش. ندا خجالت کشید بزنه تو تخمم منم سری یه لنگ پا بهش زدم افتاد. و خودم هم روش خوابیدم. دایی هم داشت تا ده میشمورد. بعد دایی گفت: بلند شد بردی. و خودش هم رفت بیرون. منم یه شیشکی براش کشیدم. ندا گفت: خیلی بی ادبی. منم دست زدم به یکی از سینه هاش و با دهنم بوق زدم. ندا هم الکی زد زیر گریه. و رفت پیش عزیز جون. عزیزجون هم منو صدا کرد گفت: برای چی نوه عزیز منو اذیت میکنی. تا از دلش در نیاری بات حرف نمیزنم. ندا هم رفت تو اتاقش. رفتم پشت سرش گفتم: بچه ننه. گفت: چی گفتی؟ گفتم: هیچی گفتم معذرت میخواهم. ندا هم یه لبخند زد گفت: بگو گو خوردم. منم گفتم: توی گوه رو خوردم. ندا گفت: به عزیزجون میگم. و داد زد مامان بزرگ. شاهین فحش میده. منم داد زدم گفتم: ندا میگه بگو گوه خوردم. زندایی اومد دم درب اتاق گفت: شما دوتا بهتر است با هم قهر باشید. آشتی نکنید بهتره. بعد منو با خودش برد تو پذیرایی.تا شب اونجا بودیم بعد شام رفتیم خونه. من وسایلم رو جمع کردم رفتم خونه فرشاد. مغازه تعطیل بود. زنگ خونه رو زدم فرشاد اومد درب رو باز کرد. رفتیم بالا خونشون. ناهید خانم کلی تحویل گرفت. بعد گفت: من سرم درد میکنه قرص خواب آور میخورم شما راحت درستون رو بخوانید. ما هم رفتیم یه یکساعتی درس خوانیدم. وقتی تمام شد. فرشاد گفت: بیا لخت بشیم حال کنیم. منم گفتم: بزار ببینم مامانت خوابیده یا نه. نگاه کردم. دیدم تو تختش خوابیده ولی درب بازه. منم نبستمش. من و فرشاد لخت شدیم کمی با کیر هم بازی کردیم. بعد برعکس هم شدیم کیر هم رو میخوردیم که فرشاد گفت: یه فیلم سوپر از سهراب گرفتم باهم ببینیم. رفتیم تو حال جلو تلویزیون. فرشاد فیلم رو گذاشت. دوتا زن بودن با هم سکس میکردن. وای چه بحال. زنها داشت کوس هم رو میخوردن. من نشسته بودم فرشاد اومد کنارم همینطور که فیلم رو نگاه میکردیم با کیر هم بازی میکردیم. زنها خیار تو کوس هم میکردن بعد میخوردن خیلی قشنگ بود. یک لحظه احساس کردم یه سایه ای از سمت اتاق ناهید خانم دیدم.پیش خودم گفتم: شاید داره نگاه میکنه. پس ظهر هم اون داشت نگاهمون میکرد. اگه مشکلی داشت دعوامون میکرد. برای همین به فرشاد گفتم: بیا تا بکنمت. یه تف زدم سرکیرم و کردم تو کون فرشاد. همینطور که تلمبه میزدم. میگفتم: کیرم تو کوس مامان ناهیدت. مامان ناهیدتو بکنم. هر چی بیشتر فحش میدادم حشریتر میشد. فرشاد میگفت: شانس آورد خوابید وگرنه خودم هم جرش میدادم. منم کیرش رو محکم کشیدم و گفتم: مادرجنده تو این همه کردیش حال دیگه نوبته منه. مادرجنده دیگه مامان ناهیدت مال هر دوتامونه. بعد کیرم رو کشیدم از تو کونش بیرون. سرم رو کردم لاپاش کیرش رو میخوردم محکم با کشیده میزدم روش. بعد یه گاز محکمش گرفتم که یه جیغی زد. پرسیدم کیر منو بیشتر دوست داری یا کوس مامانت ناهیدت رو؟ فرشاد گفت: این چه حرفیه که چرخوندمش یه تف زدم کف دستم با تمام قدرت زدم در کونش. یه جیغی زد. گفتم: راستش بگو. آخرین باری که مامان ناهیدت رو کردی کی بود؟ گفت: من نکردم که یه کشیده محکم زدم درکونش. که باز فرشاد یه جیغ زد. گفتم: کی ؟ گفت: دو روز پیش. منم کیرم رو کردم تو کونش و شروع کردم به تلمبه زدن گفتم: از کوس مامان ناهید بگو. که دیدم ناهید خانم اومد بیرون از اتاق. گوش منو گرفت. بلند کرد. و یکی خواباند زیر گوشم و گفت: چرا اذیتش میکنی؟ اگه میکنه مادر خودشه مال تو که نیست. به تو چه. اگه یکبار دیگه روی پسرم رو بزنی جوری میزنمت که بچسبی به دیوار. فهمیدی؟ من که اشک تو چکمم جمع شده بود. گفتم: ببخشید خودش میخواست. ناهید خانم هم گفت: خودش میخواست بزنیش. خودش خواست کونیش بکنی. خودش خواست به مادرش کم محلی کنه.دیگه زدم زیر گریه گفتم: من کونیش نکردم خودش بود. آقا سهراب کونیش کرده . و کتک خور و فحش خوری تو سکس هم آقا یوسف کردتش. به مامانش بی محلی کرده هم من خبر ندارم. بعد دیگه زدم زیر گریه. فرشاد هم گفت: راست میگه مامانم چرا اذیتش میکنی. ناهید خانم هم که دید خراب کرده اومد بغلم کرد و گفت: ببخشید اشتباه کردم. منم گفتم: باید بگی گوه خوردم که اونم یکی یواش زد تو گوشم گفت: دفع بد محکم میزنم. منم با حالت قهر گفتم: ولم کن برم خونمون. که فرشاد گفت: خوب مامان بگو گوه خوردم. ناهید خانم هم که میدونست اگه برم خونمون آبروریزی میشه یواش گفت: گوه خوردم. گفتم: نه حالا باید بگی به کوسم خندیدم. فرشاد که با فحش حسابی تحریک شده بود. گفت: ایول بگو مامان. ناهید خانم هم گفت: به کوسم خندیدم. منم محکم تو بغلم گرفتمش گفتم: عاشقتم ناهید جون. فرشاد گفت: حالا بگو به کون من خندید. ناهید خانم هم با خنده گفت: به کون پسر کونیم میخندم. هر سه تامون خندیدیم و بعد سریع فرشاد اومد منو زد کنار گفت: بزار مامان رو لخت کنم. و لباس خواب ناهید خانم رو زد بالا هیچی زیرش نبود خود ناهید خانم هم کمکش کرد درش آورد. وای تا من کوس ناهید خانم رو دیدم افتام به جونش همونطوری که تو ماهواره دیده بودم میخوردمش. ناهید خانم که برای اولین بار کسی کوسش رو میخورد فقط قربون صدقه من میرفت. ناهید خانم که حسابی حشری شده بود کیر فرشاد رو میخورد. من بلند شدم کیر فرشاد رو از تو دهن ناهید خانم کشیدم بیرون و گفتم: بیا بکن تو کوس مامانت. فرشاد هم همین کار روکرد. منم کیرم رو کردم تو کون فرشاد. حالا دوتایی تلمبه میزدیم. فرشاد داد میزد عاشقتم شاهین همیشه دوست داشتم اینطوری سکس داشته باشم بعد ۱۰ دقیقه تلمبه زدن فرشاد آبش رو تو کوس مامانش خالی کرد. بعد من بلندش کردم. کیرم رو کردم تو کوس ناهید خانم. وای این اولین کوس زندگیم بود. با تمام قدرت میکردم ربع ساعتی کردم تا ناهید خانم برای بار دوم ارضاع شد. بعد من آبم اومد ریختم تو کوس ناهید خانم. بعد به ناهید خانم گفتم: میشه مدل سگی بشه. اونم گفت: چشم مادرجنده. بعد من مشغول خوردن سوراخ کونش شدم همزمان با کوسش هم بازی میکردم که دیدم دوباره آه و اوهش بلند شد. فرشاد رو بلند کردم کیرش رو کردم دهنم یه گاز گرفتم بعد با کشیده محکم میزدم روی کیرش که جیغش هوا میرفت. ناهید خانم گفت: چکار میکنی چرا فرشاد رو میزنی؟ گفتم: بیا کمک کن ببین چی میشه. همینطور که میزدم نشون ناهید خانم دادم که ببین کیرش شق میشه. گفت: چرا؟ گفتم: دوست داره بزنیش یا تحقیرش کنی خیلی سریع شارژ میشه. ناهید خانم هم یکی دوتا زد در کون فرشاد. گفت: حالا خوبه فرشاد رو خواباندم رو زمین بعد به ناهید خانم گفتم: شما بیا روش بخواب و خودم کیر فرشاد رو کردم تو کوس ناهید خانم. حالا کون کنده ناهید خانم جلوم بود منم یه تف زدم سر کیرم و کردمش تو کون ناهید خانم. وای چه حالی میداد مثل فیلم تو ماهواره داشتیم دوکیره ناهید رو جر می دادیم. هر سه تامون تو اوج لذت بودیم. ولی از همه بیشتر ناهید خانم کیف میکرد که اولین بار یه کیر تو کوسش و یه کیر تو کونش تجربه میکرد. همه قربون صدقه ما دوتا میرفت. آب فرشاد اومد ریخت تو کوس مامانش. گفت: من تمام شدم بزارید من بیام بیرون له شدم. منم یکی محکم زدم درکون ناهید خانم گفتم: جنده سینه ات رو بکن تو دهن بچه کونیت صداش رو خفه کن. ناهیدم درجا سینه های متوسطش رو که فکر کنم سایزش ۷۵ بود کرد تو دهن فرشاد و گفت: بخور بچه کونی. فرشادم مشغول خوردن سینه های مامانش شد. منم همچنان تلمبه میزدم. بعد از ده دقیقه آبم اومد ریختم تو کون ناهید خانم. بعد با هم رفتیم دوش گرفتیم. و سه تایی رفتیم تو تخت ناهید خانم. موقع خواب من سمت راست ناهید خانم بودم و فرشاد سمت چپش. ناهید خانم محکم ما رو به خودش فشار داد و گفت: این جریان بین خودمون باشه هیچی نباید بفهمه. شما بزرگ شدین دیگه درک میکنید. فرشاد گفت: چشم مامان. منم گفتم: چشم ناهید خانم. ناهید گفت: ناهید خانم چیه حداقل بگو خاله ناهید یا ناهید جان . گفتم: چشم ناهید جون. بعد هر کدوممون یکی از سینه های خاله ناهید رو گرفتیم کردیم تو دهنمون و برای خودمون میخوردیم. سر سینه ناهید بزرگ نبود مدل دکمه ای بود یه گردی کوچولو با برجستگی کوچولو سرش رنگش ولی قهوه ای تیره بود. همینطور که سینه میخوردیم خوابمون برد.

خانواده من قسمت ششموقتی صبح بیدار شدیم صبحانه خوردیم رفتیم مدرسه. زنگ دوم که امتحان تاریخ داشتیم ناظم اومد سرکلاس گفت: زنگ سوم معلم پرورشی نیومده. بعد امتحان برید خونه. منم امتحانم رو زود دادم گفتم: سریع برم خونه همینطور که میرفتم سرکوچه بودم که دیدم کادیلاک آقا حشمت پیچید رفت سمت خونه ما. زنگ زد و رفت تو خونه . منم سریع رفتم سمت خونه. درب حیاط رو یواش باز کردم. یواش و آهسته رفتم پشت پنجره زیر زمین. نگاه کردم دیدم. عزیزجون خوابیده و پاهاش بازه و آقا حشمت داره تو کوسش تلمبه میزنه. بعد چند دقیقه که انگار عزیزجون ارضاع شد. پاشد گفت: من میرم یه سری خونه طوبی. پاش درد میکنه باید پماد بزنمش. لباس پوشید و اومد بیرون. منم قایم شدم عزیزجون که رفت دوباره رفتم پشت پنجره. دیدم زن دایی مدل سگی شد و آقا حشمت کیرش رو کرد تو کون زن دایی و مشغول تلمبه زدن شد. دو دقیقه نشد که آبش اومد ریخت تو کون زندایی و پاشد. زندایی شاکی شد که مال من که نیومده. آقا حشمت گفت: انشالله دیگه شنبه. من سریع یه فکری به ذهنم زد رفتم بالا سبد میوه ها رو برداشتم رفتم پایین. در زدم آقا حشمت گفت: عزیز بیا تو درب که بازه. منم با سبد میوه رفتم تو. آقا حشمت یک لحظه جاخورد. گفتم: عزیزجون گفت خسته شدید. یه میوه ای بخورید برای شنبه انرژی داشته باشید. آقا حشمت هم یه لبخندی زد گفت: از دست این عزیز. دستت درد نکنه پسرم. منم سبد میوه ها رو گذاشتم زمین و دستم رو دراز کردم طرفش گفتم: شاهین هستم نوه عزیزجون. آقا حشمت هم دست داد و گفت: خوشبختم. همون موقع زندایی با شنیدن صدای من از دستشویی پرید بیرون. داشت با تعجب به من نگاه میکرد. منم یه نگاهی به هیکل زندایی کردم و رفتم سمت آقا حشمت . داشت دکمه های پیراهنش رو می بست ولی چیزی هنوز پاش نبود. منم کیرش رو گرفتم تو دستم گفتم: عزیزجون خیلی از شما تعریف میکنه میگه همه زحمتهای من و زندایی رعنا گردن آقا حشمت و کیرش است. بعد کیرش رو ول کردم. آقا حشمت هم با افتخار کیرش رو گرفت و گفت: خواهش . عزیزجون لطف داره. من و کیرم در خدمت عزیز و رعنا هستیم. و خندید. و بعد مشغول پوشیدن شلوارش شد. زندایی که فهمید منو عزیزجون فرستاده خیالش راحت شد. آقا حشمت یه سیب برداشت گفت: من تو راه میخورم و خداحافظی کرد رفت. زندایی گفت: تو که از این ماجرا به کسی نمیگی؟ گفتم: چی فکر کردی مگه بچه ام؟ من خیلی وقته میدونم. زندایی گفت: از کی؟ گفتم: از روزی که اومدم اینجا فهمیدم. زندایی با ترس پرسید: به کسی که نگفتی؟ گفتم: خیالت راحت به هیچ کس نگفتم و نمیگم. من شما و عزیزجون رو خیلی دوست دارم و خیلی خوشحالم که شما هوای همدیگه رو دارید. زندایی با شنیدن این حرف منو بغل کرد و گفت: فدات بشم شاهین جان تو چقدر فهمیده ای. با اینکه ۱۴ سالته ولی خیلی با شعوری. منم که لجم گرفته بود گفتم: زندایی مگه یکماه پیش تو آبان تولدم نبود؟ زندایی گفت: آره پسرم. گفتم: خوب وارد ۱۵ سال شدم دیگه. زندایی خندید گفت: ببخشید شما دیگه ۱۵ سالته آقا شدی برای خودت. منم محکم زندایی رو بغل کردم. سرم رو به سینه هاش فشار میدادم. بعد یه بوس از سرسینه اش کردم. گفتم: زندایی اجازه هست با سینه های خوشکلت بازی کنم. زندایی هم گفت: حتمان ولی بزار بشینم. زندایی نشست منم رفتم تو بغلش شروع کردم به سینه هاش بازی کردن. سایز سینه هاش ۸۰ بود سرسینه اشت صورتی رنگ و حاله دورش پهن و خوشکل و برجستگی سرش کوچولو. وقتی شروع به خوردن سینه های زندایی کردم انگار دنیا رو بهم داده بودن. زندایی هم که فکر کنم شهوتی شده بود میگفت: بخورش پسرم همه اش مال خودته آقا شاهین. بعد به زندایی گفتم: میشه با کوست بازی کنم. زندایی که حسابی حشریی شده بود پاهاشو باز کرد صاف صاف بود معلوم بود دیشب واجبی گذاشته برای آقا حشمت. منم سرم رو بردم لاپای زندایی کوسش کشید و مدل همبرگری بود. یه بوسش کردم و لاش رو باز کردم و افتادم به خوردنش. زندایی یک لحظه جاخورد گفت: چکار میکنی؟ مریض میشی. نکن اینکار خوبی نیست. من که عاشق کوس خوردن شده بودم به حرفهای زندایی توجه نمیکردم و با تمام توان میخوردم. کوس زندایی از کوس ناهید خیلی خوشمزه تر و تمیزتر بود. زندایی که خیلی حشریی بود شروع کرد به آه و اوه کردن و قربون صدقه ام رفتن و میگفت: بخورش. همه اش مال خودته. منم انقدر کوس زندایی رو خوردم که ارضاع شد و یه لرزشی پیدا کرد و شل شد. و گفت: آخش چه حالی داد خیلی وقت بود ارضاع نشده بودم. منم سرم رو تو کوس زندایی بلند کردم گفتم: مگه تا حالا کسی کوست رو نخورده بود؟ گفت: نه این اولین بار بود. داییت و حشمت فقط میکنن توش و خودشون رو خالی میکنن. زندایی با تعجب پرسید: تو اینکارها رو از کجا یادگرفتی؟ گفتم: تو ماهواره خونه دوستم. خیلی چیزها یادگرفتم. حالا نشونتون میدم. بعد شلوارم رو کشیدم پایین و کیرم رو درآوردم. که بکنم تو کوس زندایی که زندایی گفت: چه کیرت بزرگه از مال داییت و حتی از مال حشمت هم بزرگتره. منم کیرم رو هل دارم تو کوسش چه کوس گرم و نرمی داشت حدود بیست دقیقه کردم که زندایی ارضاع شد. منم بعد از چند دقیقه آبم اومد ریختم تو کوس زندایی. کارم تمام شد زندایی بغلم کرد و می بوسیدم و قربون صدقه ام میرفت. گفت: زندایی بیا با هم لب بازی کنیم از هم لب بگیریم. زندایی گفت: یعنی چکار کنیم؟ گفتم: لب هامون رو روی هم بزاریم و دهن هم رو بخوریم و آب دهن هم رو بخوریم. گفتم: تو خارج کسایی که عاشق هم هستن اینکار رو میکنن بعد مشغول لب گرفتن شدیم. لب گرفتن از زندایی از لب گرفتن از فرشاد خیلی بهتر بود. همینطور که تو بغل هم بودیم و لب میگرفتیم. درب باز شد. عزیزجون گفت: چکار میکنید؟زن دایی هم گفت: مرسی که شاهین رو فرستادی پاییننعزیزجون با تعجب گفت: من. . .

خانواده من قسمت هفتمزن دایی رو کرد به عزیزجون گفت: مگه تو سبد میوه رو ندادی شاهین برای ما بیار بخوریم. عزیزجون گفت: نه من که خونه طوبی بودم. زندایی یه نگاهی به من کرد و محکم تو بغلم گرفت و گفت: فدات بشم که انقدر شیطون و باهوشی. عزیزجون گفت: مگه شاهین چکار کرد؟ زندایی زد زیر خنده و گفت: اومده پایین میگه تو فرستادیش برامون میوه بیاره که تقویت بشیم. تازه از حشمت هم تشکر کرده برای اینکه مادربزرگ و زنداییش رو میکنه. عزیزجونم خندید و گفت: از دست تو جونور. زندایی گفت: من دیگه برم. من گفتم: ما که کارمون تمام نشده. گفت: تو که آبت رو تو کوس من خالی کردی. عزیزجون خندید رو به زندایی گفت: مال تو رو نتوانست بیاره؟ زندایی گفت: نه یکبار دوبار آورده. عزیزجون با تعجب گفت: مگه میشه. حشمت هم به سختی مال تو رو میاره. زندایی گفت: آقا شاهین یه چیز دیگه است. بعد کیرم رو از لاپام بلند کرد گفت: ببین چی داره. عزیزجون که با تعجب به کیرم نگاه میکرد. زندایی گفت: باید چکار کنیم زود باش من باید برم. منم گفتم: مدل سگی بشه. بعد سرم رو بردم لاکون و شروع کردم به خوردن کونش. وای چه سوراخ خوبی داشت به گشادی سوراخ فرشاد و ناهید نبود ولی باز بود راحت زمونم رو میکردم توش و سوراخش رو لیس میزدم همزمان با کوسش هم بازی میکردم ده دقیقه ای خوردم که دوباره زندایی ارضاع شد. زندایی بلند شد و بغلم کرد و بوسید گفت: امروز بهترین روز زندگیم بود سه بار ارضاع شدم. بعد لباسش رو پوشید. خداحافظی کرد و رفت. عزیزجون گفت: بریم بالا دیگه بسته. رفتیم بالا من هنوز لخت بودم. عزیزجون گفت: چرا هنوز لختی؟ گفتم: خوب هنوز شما رو نکردم. عزیزجون خندید و گفت: مگه میتوانی؟ هنوز انرژی داری؟ گفتم: تا آب شما رو هم دو سه بار نیارم نمیشه. عزیزجون خندید گفت: تو بچه جقله میتوانی آب یک پیرزن رو بیاری. بعد رفتیم تو اتاق عزیزجون. عزیزجون لباسهاش رو درآورد و لخت شد. منم اون سینه های بزرگ و نرم عزیزجون رو گرفتم و سرسینه های خوشکل صورتی رنگش با برجستگی های بزرگش رو کردم تو دهنم حسابی که خوردمش بعد رفتم لاپای عزیزجون. پاهاشو باز کردم و مشغول خوردن کوس بزرگش شدم. وای چه حالی میداد. کوس مادربزرگم تو دهنم بود و با تمام قدرت میخوردمش. مامان بزرگ هم فقط آه و اوه میکرد و جیغ میزد مادرجنده بخورش. تا آبش اومد و ارضاع شد. بعد یه بوسی از کوسش کردم و لاپاهاش و باز کردم و کیرم رو کردم تو کوسش. ۲۰ دقیقه ای تلمبه زدم که باز عزیزجون ارضاع شد و کمی شل شد. من با تمام قدرت به تلمبه زدن تو کوس مامان بزرگ ادامه دادم. بعد از ۵ دقیقه آب منم اومد و ریختم تو کوس مامان بزرگ. عزیز جون گفت: مادرجنده بازم که تحریکم کردی بچه. منم به عزیزجون گفتم بچرخه. بعد منم لاکون عزیزجون رو باز کردم و مشغول خوردن سوراخ کونش شدم. همزمان که سوراخش رو میخوردم با کوس بزرگش بازی میکردم. انقدر کوسش رو مالیدم و سوراخش رو خوردم که بعد از ۱۰ دقیقه دوباره عزیزجون ارضاع شد. بعد همدیگر رو بغل کردیم و دراز کشیدیم. عزیزجون گفت: فکر نمیکردم تویی فسقلی بتوانی چنین حالی بهم بدی. کی فکر میکرد. نوه کوچولو خودم انقدر به مادربزرگش حال بده. بعد به عزیزجون گفتم: بیا لب بگیریم. عزیزجون گفت: یعنی چی؟ منم لب گرفتن و خوردن دهن همدیگه رو یادت دادم. یه ربع ساعتی از هم لب میگرفتیم. که عزیزجون گفت: این چیزها رو از کجا یاد گرفتی؟ منم گفتم: تو ماهواره دیدم. گفت: کی ماهواره داره که تو یاد گرفتی؟ گفتم: خونه آقا سهراب. عزیز جون با تعجب پرسید: اونجا چکار میکردی؟ گفتم: روزی که رفته بودم آقا سهراب رو بکنم. عزیزجون که کنجکاو شده بود. گفت: برام تعریف کن. ببینم چکارها کردی نوه شیطون من. منم همه جریان کردن کون فرشاد و آقا سهراب رو براش تعریف کردم. عزیزجون هم سرم رو یه بوس کرد و گفت: فدات بشم تو هم مثل پدربزرگت شیطونی. ولی کیر تو کجا کیر اون کجا. بعد گفت: لباس بپوش بریم خونه دایی حمید. بعد هر دوتامون لباس پوشیدیم و رفتیم سمت خونه دایی حمید. وقتی رسیدیم درب رو باز کردیم دایی تو حیاط بود. بعد از احوالپرسی دایی دعوت کرد رفتیم تو خونه. زندایی تا منو دید پرید بغلم کرد به سینه هاش فشارم میداد. دایی گفت: بچه رو له کردی. عزیز و زندایی رفتن توی آشپزخانه. منم به دایی گفتم: ندا کجاست؟ دایی گفت: رفته خونه شما پیش شیرین. گفتم: نادر کجاست؟ گفت: تو اتاقشه داره وسایلش رو جمع میکنه شب میخواهد بره باشگاه. با هم رفتیم تو اتاق نادر. بعد سلام کردن پرسیدم نادر چه باشگاهی میخواهی بری؟ گفت: یکی از دوستام میره جودو گفته از امشب منم باش برم. دایی گفت: خوب بیا با شاهین یه کشتی بگیر ببینیم زورت چطوره. نادر گفت: بابا من که روز اولمه که میخواهم برم. (( من که میدونستم دایی عشق کشتی است)) گفتم: خاک تو سر ترسوت کنن. نادر که زرش اومده بود گفت: من ترسو هستم؟ پاشو بیا. کشتی بگیریم. بعد به طرف من حمله کرد منم یه لنگ پا بهش دادم افتاد. منم سریع روش خوابیدم. نادر گفت: اگه مردی از روم پاشو. منم گفتم: این جزوی از کشتی است میتوانی از زیرپام در بیا. اونم چون جسته اش از من درشت تر بود با یه تکون محکم پرتم کرد. اومد پاشه که منم دست انداختم شلوارکش رو که زیرش شورت نبود رو کشیدم پایین و کیرش رو گرفتم. نادر گفت: بیشعور ول کن اینکه خطا است جزو کشتی نیست. که دایی گفت: چی شده؟ منم کیرش رو ول کردم پاشدم. گفتم: دایی این همه اش جر میزنه. همینطور که نادر داشت شلوارکش رو بالا میکشید. دایی هم رو کرد به نادر گفت: خوب چرا کشتی رو خراب میکنی؟ نادر گفت: شلوار میکشه. دایی گفت: مگه تو کشتی کج ندیدی همه چیز آزاده. نادر هم گفت: باشه. خواستیم کشتی رو شروع کنیم که دایی گفت: نه باید به همون حالت اول برگردید همونجا که استاپ کردیم. بعد خودش شلوارک نادر رو کشید پایین. و دست من رو گذاشت رو کیر نادر. گفت: شروع کنید. ما هم مشغول شدیم. نادر پرتم کرد کنار شلوارکش رو درآورد که راحت باشه. بعد بهم گلاویز شدیم . رفتم زیر پاش زیر یخمش رو بگیرم که نتوانستم. نادر چرخوندم و بردم تو خاک. منم سریع پل زدم. ولی هم زورش زیاد بود هم وزنش. دیدم کیرش جلو دهنمه. کردمش تو دهنم. دوتا دستام رو هم انداختم روکونش و همینطور که کیرش رو میخوردم لاکونش رو هم باز کرده بودم. اونم سعی میکرد کمر من رو به زمین برسونه. یه نگاهی به دایی کردم دیدم دستش تو شلوارشه و داره کیرش رو میماله. فهمیدم که دایی از دیدن شیطونیهای من حال میکنه. برای همین گفت: استپ استپ. دایی گفت: چی شده؟ گفتم: دایی برای خاک کرد تا سه میشماری یا تا ده. دایی هم گفت: تا ده. بعد من مشغول خوردن کیر نادر شدم. نادر گفت: شاهین از راههای غیر ورزشی استفاده میکنه. که دایی گفت: تو داری می بری یه کم دیگه زو بزن. منم که دیگه دیدم نادر شل شده کمرم رو گذاشتم زمین که دایی شروع کرد به شمارش . یک . دو . سه . چهار. که نادر گفت: آه . آه و خودش رو خالی کرد. منم همه آبش رو خوردم. دایی با این حرکت من پاشد گفت: نادر بردنده شد. اومد که بره بیرون دیدم جلو شلوارش خیس شده فهمیدم آبش اومده. برای همین سریع در رفت. منم رو کردم به نادر گفتم: مادرجنده زورت خیلی زیاده. نادر هم با افتخار گفت: ما اینیم دیگه. بعد من رفتم تو آشپزخانه به عزیز گفتم: مامان بزرگ فکر کنم دایی با دیدن شیطونی و سکس دیگران تحریک میشه. عزیزجون پرسید؟ چطور مگه؟ گفتم: هر بار من با نادر یا ندا شیطونی میکنم. دایی تحریک میشه. گفت: راست میگی؟ گفتم: بخدا. زندایی گفت: چیه؟ شما دوتا دارین پچ پچ میکنید. رفتم پیش زندایی گفتم: فکر کنم دایی از دیدن شیطونیهای من و سکس دیگران تحریک میشه. زندایی گفت: مگه میشه؟ گفتم: فکر میکنم بزار امتحان کنیم. زندایی گفت: هر کاری میدونی بکن. نادر که لباس پوشیده بود. اومد گفت: من دارم میرم باشگاه. زندایی هم گفت: بسلامت. مواظب خودت باش. نادر رفت. دایی که شلوارش رو عوض کرده بود اومد تو آشپزخانه. به دایی گفتم: دوتا چایی بریزم با هم بخوریم. دایی هم گفت: آره دستت درد نکنه. چایی ریختم یکی برای دایی یکی هم برای خودم. وقتی دیدم دایی سرش پایینه و مشغول چایی خوردنه. رفتم بالا سر زندایی که داشت برای شام سبزی خوردن تمیز میکرد. بلند گفتم: آخ قندم. که همه برگشتن به سمت من نگاه کردن. دایی گفت: مگه قندت چی شد؟ گفتم: افتاد تو یغه زندایی. دایی هم گفت: خوب ورش دار. منم دست کردم تو کورست زندایی و کمی سینه هاش رو بالا و پایین میکردم یعنی دنبال قند میگردم. یه نگاهی به دایی کردم دیدم دستش هی میره رو کیرش. عزیزجون هم حواسش به دایی است و زیر چشمی نگاهش میکنه. بعد سرسینه زندایی رو یه نشکون گرفتم. زندایی یه جیغی زد منم گفتم: ببخشید سر پستون شما بود. فکر کردم قندمه. زیرچشمی به دایی نگاه کردم دستش رو کیرش بود و میمالیدش. به زندایی گفتم: پاشو شاید رفته پایین. اونم بلد شد. دایی همینطور با کیرش بازی میکرد گفت: لباست رو بده بالا بچه راحت بگرده. زندایی هم که خوشش اومده بود لباس یکسره اش رو داد بالا. دایی که حسابی حشریی شده بود گفت: ببین تو شورتش نیست. منم شورت زندایی رو کشیدم پایین و کوسش رو دستمالی میکردم لاشو باز میکردم که نگاه کنم اینجاست یا نه. بعد انگشتم رو میکردم تو کوسش میگفتم اینجا که نیست بزار اینطرفتر رو چک بکنم. حالا اینطرف. بعد زدم به پای زندایی اونم فهمید. شروع کرد آه آه نه اینطرفتر آه آه بعد گفتم: زندایی بچرخ اونم چرخید و منم قند رو از لای کونش برداشتم. و گفتم: دایی پیداش کردم. بعد بوش کردم گفتم: چه قند خوشبویی و رفتم سمت دایی گفتم: دایی بو کن ببین چه خوشبوه . بعد کردمش تو دهنم. دایی سریع رفت بیرون فهمیدم ارضاع شد. بعد زدایی سفره رو پهن کرد و شام رو چید ما نشستیم سر سفره. زندایی دایی رو صدا کرد که بیا عزیزم شام حاضره. دایی اومد با یه شلوار تو خونه دیگه. زندایی گفت: چرا شلوارت رو عوض کردی؟ گفت: با اون راحت نبودم. این بهتره. هنوز شما رو شروع نکرده بودیم که تلفن خونه زنگ زد. دایی گوشی رو برداشت. بعد سلام و احوال پرسی. پرسید: همین شب جمعه؟ باشه باشه حتمان. بعد خداحافظی کرد.بعد دایی اومد سر شام. عزیزجون پرسید کی بود؟ دایی هم گفت: داداش حبیب بود گفتش شب جمعه همین هفته نامزدی سانازا دخترشه. زندایی گفت: یعنی ما باید چهارشنبه بریم؟ دایی گفت: من که سرویس دارم از اونطرف میام. شما با آبجی سارا بیاین. عزیزجون هم گفت: باشه. شام رو خوردیم و رفتیم خونه.

خانواده من قسمت هشتموقتی رسیدیم خونه عزیزجون گفت: شب بیا تو بغل خودم بخواب. وقتی تو تخت لخت تو بغل هم بودیم عزیزجون گفت: چقدر خوب فهمید حمید از شیطونی و سکس دیگران خوشش میاد. بعد کیرم رو فشار داد گفت: از بس شیطونی. صبح بیدار شدیم. جمعه بود رفتیم خونه ما. مامان با دیدن من کلی بغلم کرد و قربون صدقه ام میرفت. شیرین هم گفت: لوسش نکن دو روز نبوده. دیدم ندا هم از تو اتاق شیرین اومد بیرون و گفت: هر جا ما میریم این بچه پرو هم میاد. گفتم: اینجا خونه خودمونه. مامان گفت: تا باز مار و پونه دعواشون نشده. بیاین بشینین. عزیزجون گفت: حبیب به شما هم زنگ زد؟ مامان هم گفت: آره مثل اینکه نامزدی دخترش بزرگش ساناز است. عزیزجون گفت: چطور بریم؟ مامان گفت: حسن که با ماشین سنگین خودش میاد که زود بره. عزیزجون گفت: حمید هم با اتوبوسش خودش میاد. مامان گفت: پس خودمون با ماشین من میریم. بعد از ظهر عزیزجون گفت: ما دیگه بریم. ندا گفت: منم میام. از خونه ما تا خونه عزیزجون ربع ساعتی پیاده بود وقتی رسیدیم سرکوچه طوبی خانم رو دیدیم بعد احوالپرسی. طوبی خانم رو کرد به عزیزجون گفت: کی خونه ای بیام برای پاهام. عزیزجون هم دستش رو گرفت گفت: بیا همین حالا بریم خونه. به من هم گفت: تو برو خونه دایی. ندا رو برسون. و بعد یه چشمک به من زد. من سریع با ندا رفتیم دم خونشون. وقتی درب رو باز کرد رفتیم تو حیاط یکی زدم در کون ندا گفتم: اینم خونتون. ندا هم یکی زد تو گوشم گفت: خیلی بی ادبی. منم حمله کردم سرش رو گرفتم لباش رو یه بوس کردم گفتم: عاشقتم مادرجنده. بعد سریع در رفتم. ندا هم گفت: خیلی بیشرفی. میکشمت. من سریع اومدم خونه. درب حیاط رو یواش باز کردم رفتم تو. بعد یواش در خونه رو باز کردم. دیدم طوبی خانم تو حال دراز کشیده و عزیز هم داره پاهاشو ماساژ میده و پماد میماله. طوبی که پاهاش به سمت درب بود متوجه من نمیشد. طوبی به عزیزجون گفت: ببخش من همیشه مزاحم تو میشم. این سهراب وقت نمیکنه پاهام رو پماد بزنه. منم دارم پیر میشم خیلی درد داره پاهام. عزیزجون دامنش رو زد بالا کون طوبی خانم سفید بود. عزیز خندید و گفت: می بینم که شورت پات نکردی. طوبی خانم هم گفت: از بس تو اذیت میکنی دیگه نپوشیدم. عزیزجون هم گفت: پس خودت تنت میخواره. طوبی هم گفت: دورغ چرا آره میخاره ولی کار درستی نیست اگه سهراب یه کم شعور داشت به من میرسید. دنبال شیطونیهای تو نبودم. عزیز گفت: مدل سگی شو اونم مدل سگی شد. وای حالا کوسش معلوم شد. کمی مو داشت. عزیزجون مشغول مالیدن کوس طوبی شد. بعد یک انگشت کرد تو کوسش بعد انگشت دوم. طوبی فقط آه و اوه میکرد. و قربون صدقه عزیزجون میرفت. عزیزجون گفت: خودت رو آماده کن که سه انگشتی دارم میام سراغت. بعد سرش رو برگردوند به سمت من که انگار متوجه اومدن من شده بود. اشاره کرد که لخت بشم. منم شلوارم رو کشیدم پایین. عزیزجون پاهای طوبی خانم رو باز تر کرد و کیر من رو گرفت کرد تو کوس طوبی. منم با تمام قدرت تلمبه میزدم. طوبی هم آه واوه میکرد. عزیز پاشد گفت: من برم یه شربت درست کنم. طوبی گفت: شربت میخواهم چکار به کارت ادامه بده. طوبی یه لحظه نگاه کرد عزیزجون داره میره تو آشپزخانه ولی یکی هنوز تو کوسش داره تلمبه میزنه. تا صورتش رو برگردوند و من و دید یه جیغ زد. منم برای اینکه در نره پهلوهاش رو گرفتم و سرعت تلمبه زدنم رو زیاد کردم. طوبی گفت: ولم کن چکار میکنی؟ بیشعور ولم کن. همینطور جیغ و ویغ میکرد و دست و پا میزد. میگفت: عزیز بیا این اشغال رو از من جدا کن. عزیزجون هم با عصبانت از تو آشپزخانه اومد و رو به من گفت: ولش کن. این نمک نشناس رو. منم ولش کرد. تا بلند شد عزیزجون یکی زد تو گوش طوبی و گفت: دوستی ما دیگه تمام شد. من رو بگو که این بچه رو مجبور کرد بخاطر تو اینکار رو بکنه که پادرت خوب بشه مشکلات هرمونیت که دکتر میگفت حل بشه. اینم جواب محبت های من. دیگه دوستی ۵۰ سالمون تمام شد. برو از خونم بیرون دیگه برنگرد. طوبی کمی مکث کرد و زد زیرگریه. به عزیزجون میگفت: غلط کردم. نمیخواستم ناراحتت کنم. تو تنها دوست من هستی. لطفان منو ببخش. عزیزجون گفت: من نباید ببخشمت این بچه رو ناراحت کردی. طوبی رو به عزیزجون گفت: خودت میدونی این کارها گناه کبیره است. منم آدم معتقدی هستم. نمیتوانم از اینکارها بکنم. عزیزجون گفت: خوب بعدش توبه کن غسل کن کاری نداره. اگه نمیتوانی؟ برو که دیگه نمیخواهم ببینمت. طوبی با التماس میگفت: خوب کمی منطقی باش. نمیتوانم. عزیزجون هم گفت: پس برو بیرون. طوبی گفت: اگه من این بچه رو راضی کنم. دیگه مشکلی نداریم؟ عزیزجون هم گفت: بله. راضیش کن از دلش دربیار. طوبی خانم گفت: شاهین جان پسرم منم مثل مادرتم. اینکارها خوب نیست. حالا بگو منو بخشیدی. منم گفتم: من بخاطر شما حالم بد شده تا خودم رو خالی نکنم راحت نمیشم. اگه راحت نشم افسردگی میگیرم. شما دوست داری من افسردگی بگیرم. طوبی خانم که از جواب من جا خورده بود گفت: پسرم کی با این چیزها افسردگی میگیره. گفتم: من. طوبی خانم گفت: اینکار کار خوبی نیست اگه اینکار رو بکنم خدا منو میندازه جهنم. منم گفتم: شما دل کسی رو هم بشکنی خدا میندازتت جهنم. بعد بلد گفتم: عزیزجون این رو از خونه بنداز بیرون داره منو اذیت میکنه. تا این رو گفتم . طوبی خانم گفت: باشه فقط این یکبار هر وقت ارضاع شدی دیگه تمامش میکنی برای همیشه. گفتم: باشه. طوبی خانم مدل سگی شد و مانتو و دامنش رو داد بالا گفت: بیا. بعد خودش شروع کرد استغفرالله گفتن و ذکر گفتن. بعد متوجه شد من کاری نمیکنم. گفت: بیا زود باش دیگه. میخواهم برم. گفتم: من اینطوری نمیخواهم. طوبی خانم که خیلی عصبانی شده بود گفت: باید چکار کنم تا راضی بشی؟ فقط زود باش. منم گفتم: اول باید لخت بشی سینه بخورم. طوبی خانم هم همینطور که مانتو و لباسش رو درمی آورد گفت: اگه آبت اومد دیگه تمامه به من ربطی نداره. منم رفتم تو بغلش و سینه های نرم و شل و ولش رو کردم تو دهنم خیلی نرم و شل بود ولی سرش سینه اش قهوه ای پرنگ بود با برجستگی درشت. حاله قهوی سرسینه اش هم بزرگ بود. یکیش رو کردم تو دهنم اون یکی رو هم میمالیدم. دو دقیقه نشد که آه و اوه طوبی خانم بالا رفت مثل اینکه سالهاست سکس نداشته. یواش یواش سرم رو به سینه اش فشار میداد و جیغ میزد و آه و اوه میکرد. که دیدم لرزید و ارضاع شد. رو کرد به من که ارضاع شدی؟ گفتم: نه. اونم شروع کرد استغفرالله خدایا ببخش. و هی ذکر گفتن. منم رفتم پایین و لاپاهاشو باز کردم سرم رو کردم لاپاش و مشغول خوردن کوسش شدم. کوس طوبی کوچولو بود ولی مثل کوس اکبند بود. تمیز و خوشکل ولی کمی موداشت. شروع کردم به خوردن کوسش. که طوبی خانم گفت: استغفرالله داری چکار میکنی. مریض میشی. بعد آه و اوهش شروع شد. منم با تمام وجود کوس طوبی رو میخوردم. میدونستم این اولین و آخرین بار است. طوبی سرم رو محکم گرفته بود و به کوسش فشار میداد و میگفت: آه نکن. آه آه اینکارها خوب نیست. سرم رو هی محکمتر فشار میداد به کوسش حسابی تحریک شده بود. میگفت: نه نه نخور. نخور کار خوبی نیست. نه نه. . . آه .. آه آره بخورش. لطفان بخور بخورش. و با تمام قدرت سرم رو به کوسش فشار میداد. هی میگفت: بخورش آره بخورش همه اش رو بخور. آره . آه . آه ه ه ه . بعد لرزید و آبش اومد. منم سریع چرخودنمش و شروع کردم سوراخ کونش رو خوردن. تنگ تنگ بود. طوبی میگفت: نه اینجا رو نه دیگه معصیت داره. کثیفه نخور. خواهش نخور. منم شروع کردم به مالیدن کوسش همینطور که سوراخ تنگش رو میخوردم کمی که خوردم دیدم هی میگه . آه بخورش هرکاری دوست داری با من بکن. منم دیدم تحریک شده. پاشدم و کیرم رو کردم تو کوس طوبی. وای چه کوس توپ و تنگی داشت برای من مثل یک دختر آکبند بود. کمی که تلمبه زدم دیدم طوبی هم داره تلمبه میزنه. وای چه باحال کوس میداد. چقدر حشریه این زن. طوبی سرعتش رو بیشتر کرد. منم محکمتر میکردم. که طوبی یه مکث کرد و کوسش شروع کرد به نبض زدن و ارضاع شدن. منم آبم اومد رو ریختم تو کوس طوبی. هر دوتامون شل شده بودیم. طوبی بغلم کرد و فقط منو می بوسید. همون موقع عزیزجون با یک پارچ شربت آبلیمو اومد تو حال گفت: خسته نباشید. هر کدوم یه لیوان شربت خوردیم. من داشتم لیوان دوم رو میریختم که بخورم که عزیز گفت: این رو خوردی برو یه دوش بگیر پسرم. منم لیوان رو سرکشیدم و رفتم تو اتاقم حوله بردارم. عزیزجون رو کرد به طوبی گفت: چطور بود؟ طوبی هم گفت: عالی بود. تا حالا تو زندگیم انقدر حال نکرده بودم. با اینکه میدونم گناه کردم ولی هیچ وقت سهراب منو درست نکرده بود. عزیزجون هم گفت: حالا میری حمام یه غسل میکنی توبه میکنی تمام میشه. طوبی گفت: دلم نمیاد غسل کنم و تبه کنم باید امشب پیش شما باشم. فردا غسل کنم و توبه که دیگه اینکار رو نکنم. حالا نمیتوانم. بعد من رفتم حمام دوش بگیرم.

خانواده من قسمت نهموقتی دراومدم از حمام. عزیزجون رو کرد به طوبی گفت: پاشو ماهم بریم یه دوش بگیریم سرحال بشیم. بعد رو کرد به من و گفت: شاهین پسرم خودت رو خشک کردی برو مغازه آقا سهراب برای شام دعوتش کن بیارش. طوبی گفت: ولش کن. نمیخواهد. خودمون کار داریم. عزیزجون گفت: حرف نباشه. شاهین بهش بگو قیمت ماهواره هم بپرس بگو هرکسی برای خودش نصب کرده بیاره برای ما هم نصب کنه. منم رفتم تو اتاق خودم رو خشک کردم و لباس پوشیدم رفتم سمت مغازه آقا سهراب. وقتی رسیدم یه مشتری داشت. منم سلام کردم و نشستم رو صندلی تا مشتریش بره. وقتی مشتریش رفت. آقا سهراب دستی به سیبیلهای کلفتش کشید و گفت: چه عجب یادی از ما کردی؟ اومدی بکنی؟ درب رو ببندم بریم بالا؟ گفتم: نه خیر. اومدم شرطی رو که بستیم رو بگیرم. گفت: کدوم شرط؟ گفتم: خودت گفتی زنت رو بکنم هر چی خواستم بهم میدی. آقا سهراب زد زیرخنده و گفت: حالا میخواهی بگی طوبی رو کردی؟ گفتم: بله. آقا سهراب زد زیرخنده و گفت: کوس خل گیرآوردی بچه؟ گفتم: نه بخدا کردم حالا هم اومدم بهت ثابت کنم. آقا سهراب دید مثل اینکه شوخی ندارم و جدی میگم. گفت: جون من راست میگی؟ گفتم: بخدا. گفت: چطور ثابت میکنی؟ گفتم: شب مغازه رو که تعطیل کردی میریم خونه عزیزجون. شام دعوتی. اونجا بهت ثابت میکنم. آقا سهراب یک لبخند رضایت بخشی زد و گفت: فدات بشم پسر تو حرف نداری. حالا چی میخواهی بهت بدم. پول میخواهی؟ گفتم: نه. میخواهم بعد از ظهرها بیام تو مغازه ات کار کنم. آقا سهراب گفت: قبول. حالا بشین یه چایی و شیرینی برات بیارم. منم گفتم: نه میرم یه سری خونه دایی بعد میام دنبالت. باهم بریم خونه عزیزجون. از اونجا رفتم خونه دایی. زنگ زدم. ندا اومد دم درب. درب رو که باز کرد. گفت: تو اینجا چکار داری؟ گفتم: به تو چه. اومدم خونه داییم. ندا هم گفت: بیا تو نکبت. اومدم تو ندا دستم رو گرفت و گفت: شاهین از کار اون روزت خیلی ناراحت شدم. گفتم: کدوم کار و دوباره لباش رو بوسیدم. گفتم: اینکار رو میگی؟ ندا بدون اینکه حرکتی بکنه. گفت: خیلی بیشعوری. منم دوباره بوسیدمش ولی اینبار کمی طولانی تر. دیدم ندا هیچی کاری نکرد تا کار من که تمام شد گفت: شاهین خیلی بیشعوری. احساس کردم بدش نیومده. دستش رو گرفتم گفتم: بریم تو خونه. با هم رفتیم داخل. دم ورودی که کفشم رو درآوردم اومد دوباره ببوسمش. که ندا گفت: اگه یکبار دیگه اینکار رو بکنی دیگه باهت حرف نمیزنم و برای همیشه بات قهر میکنم. منم سریع خودم رو جمع کردم گفتم: خیلی نامردی میدونی اگه باهام قهر کنی دیوانه میشم. ندا هم یه لبخند پیروزمندانه زد و گفت: مایم دیگه. منم سریع سینه اش رو از روی لباس یه فشار دادم و با دهنم بوق زدم. ندا گفت: خیلی بیشعوری دیگه باهات قهرم. گفتم: تو گفتی اگه بوست کنم این رو نگفته بودی. ندا هم یه نگاهی بهم کرد و گفت: پس از این به بعد اینکار رو هم بکنی دیگه باهات قهر میکنم. رفتیم تو پذیرای. زندایی و یک خانم سبزه اونجا بودن. رفتم دست دادم. زندایی معرفی کرد شهره خانم عمه فرشاد است. بیشتر بهش دقت کردم معلوم بود مثل فرشاد توپل و سینه های خوبی هم داره. از زندایی پرسیدم. نادر کجاست. زندایی هم گفت: تو اتاقش. منم مستقیم رفتم درب اتاقش رو باز کردم. دیدم نادر رو پای یه دختر خوشکل و سبزه نشسته. تا من رو دید سریع بلند شد. گفت: بیشعور چرا در نمیزنی؟ گفتم: گوه نخور اینکه؟ چه دوست دختر خوشکلی داری. اون دختره هم بلند شد دستش رو دراز کرد. گفت: شیما هستم دختر شهره خانم. منم دست دادم گفتم: شاهین هستم پسرعمه نادر. از آشنایتون خوشبختم. همینطور که دستش تو دستم بود و نوازشش میکردم به صورت خوشکلش هم نگاه میکردم. نادر گفت: برو بیرون میخواهیم. درس بخوانیم. و من رو هل داد به سمت درب. منم گفتم: باشه میرم نترس دوست دخترت رو نمیخورم. نادرگفت: شیما دوستم است نه دوست دخترم حالا هم برو بیرون. منم اومدم بیرون ولی از نادر خیلی ناراحت شدم رفتم که برم دستشویی تو حیاط بشاشم. انقدر تو فکر دوست دختر نادر نامرد بودم که حواسم به چیزی نبود. درب رو باز کردم. رفتم تو شلوار ورزشیم رو کشیدم پایین. که جلوم رو نگاه کردم دیدم. شهره خانم داره میشاشه. یک لحظه فقط حواسم به شاشیدنش از کوس بزرگ و سیاهش بود. که با صدای شهره خانم به خودم اومدم که گفت: کجایی به چی نگاه میکنی؟ که سریع سرم رو انداختم پایین گفتم: ببخشید متوجه شما نشدم. که شهره خانم خودش رو شست و بلند شد. گفت: اشکالی نداره من حواسم نبود درب رو قفل کنم. بعد یه دستی به کیرم زد و گفت: برو جیشت رو بکن. منم نشستم رو سنگ توالت جیش بکنم که نگاهم به کون بزرگ شهره خانم افتاد که داشت دستهاش رو میشست. منم سریع خودم رو شستم و شلوارم رو کشیدم بالا و از پشت خودم رو چسبوندم به کون شهره خانم. شهره خانم هم تا سرش رو برگردوند و گفت: داری چکار میکنی. من سریع درب توالت رو باز کردم و فرار کردم. اومدم از خونه دایی بیرون. رفتم مغازه آقا سهراب. کمی نشستم و آقا سهراب هم کارشون رو برام توضیح میداد. بعد گفت: دیگه بریم خونه عزیزجون. آقا سهراب درب مغازه رو بست و رفتیم به سمت خونه. وقتی رسیدیم درب رو باز کردم رفتیم داخل. درب خونه رو هم که باز کردم یه یالله گفتیم. عزیز و طوبی از تو آشپزخانه اومدن و یه سلامی کردن. دیدم هر دوتاشون چادرشون سرشونه. عزیز تعارف کرد نشستیم. بعد من رو کردم به عزیزجون گفتم: عزیزجون از فردا قرار برم سرکار. عزیزجون با تعجب گفت: کجا بری سرکار. گفتم: شرطبندی رو از آقا سهراب بردم قرار شد عصرها برم پیشش سرکار. طوبی گفت: حالا شرط سرچی بوده؟ گفتم: با آقا سهراب شرط بسته بودم که اگه زنش رو کردم منو استخدام کنه. طوبی که حرف تو گلوش گیر کرده بود نمیدونست چی بگه. که عزیزجون گفت: خوب به سلامتی. حالا از کی باید بری سرکار؟ گفتم: از فردا میرم. عزیزجون گفت: حالا کی با هم شرط بستید؟ گفتم: روزی که آقا سهراب رو میکردم وقتی کیرم تو کونش بود بهش گفتم زنت رو هم میکنم. اونم گفت اگه کردی هر کاری خواستی برات میکنم. طوبی که گیج گیج شده بود گفت: چی گفتی؟ مگه تو سهراب رو هم کردی؟ گفتم: آره. نمیدونی چه آدم اهل حالیه. طوبی گفت: این اگه عرضه داشت زنش رو میکرد. که همیشه تو کف نباشه. سهراب هم گفت: نه اینکه تو شعور برخورد با شوهرت رو داری که ازش توقع هم داری. که من یکی زدم پس کله سهراب گفتم: خفه شو کونی. لخت شو ببینم. بعد خودم نشستم شلوارش رو کشیدم پایین و کیرش رو گرفت کردم تو دهنم. مشغول ساک زدن شدم که عزیزجون همینطور که نگاه میکرد گفت: چکار میکنی؟ گفتم: دارم کیرش رو میخورم. این کونی مال خودمه. عزیزجون گفت: بده منم بخورم. منم یکی محکم زدم رو کیر سهراب گفتم: کونی. هوای مادربزرگم رو داشته باش. سهراب هم گفت: چشم عشقم. بعد کیرش رو کردم تو دهن عزیزجون. طوبی هم اومد گفت: منم مال تو رو میخورم. گفتم: اول لخت شو. طوبی هم سریع لخت شد. منم لخت شدم. بعد کیرم رو کردم تو دهن طوبی. خیلی حال میداد. عزیزجون کیر سهراب رو از دهنش درآورد و یکی محکم زد روی کیر سهراب و گفت: سهراب کونی. کیرت رو بکن تو کوسم. سهراب هم گفت: چشم عزیزخانم. بعد عزیزجون لخت شد و سهراب هم کیرش رو کرد تو کوس عزیزجون. کمی که تلمبه زد. من کیرم رو از دهن طوبی کشیدم بیرون و رفتم پشت سهراب و کیرم رو کردم تو کونش. سه نفری حال میکردیم که عزیزجون با دیدن این صحنه زود ارضاع شد. بعد من سهراب رو خواباندم به کمر و طوبی رو خواباندم روش کیرش رو کردم تو کون طوبی و خودم هم کیرم رو کردم تو کوس طوبی دو نفری میکردیمش. طوبی خیلی حال کرده بود. به عزیزجون گفتم تو هم کوست رو بیار بزار تو دهن طوبی بخوره چهارتایی حال کنیم اونم همینکار رو کرد. طوبی که حشریی شده بود مثل وحشی کوس عزیزجون رو میخورد. سهراب آبش اومد ریخت و کون طوبی. ولی من و طوبی ادامه دادیم که با جیغ عزیز که یه آه . . . بلندی کرد. من و طوبی هم ارضاع شدیم. بعد من طوبی رو بغل کردم مشغول لب گرفتن شدم. عزیز هم سهراب رو. بعد عزیز و طوبی پاشدن رفتن شام رو آوردن که بخوریم

خانواده من قسمت دهمشب عزیز دست سهراب رو گرفت رفتن تو اتاق و منم دست طوبی رو گرفتم رفتیم تو تخت من. اول تو بغل هم دراز کشیدیم و کلی با هم حرف زدیم. طوبی خیلی منو نوازش میکرد و قربون صدقه ام میرفت منم سینه های طوبی رو نوازش میکردم و با سرسینه هاش بازی بازی میکردم. به طوبی گفتم: تو خیلی خوشکلی و نازی. خیلی هم حشریی هستی. چرا تا حالا جلو خودت رو گرفتی؟ طوبی گفت: پسرم اشتباه کردم همیشه که سن بالا دلیل عقل زیاد نیست. حالا خوبه از تو فسقلی یاد گرفتم که چکار کنم و از زندگیم لذت ببرم. بعد تو بغل هم خوابمون برد.صبح که بیدار شدیم صبحانه خوردیم من گفتم: برم مدرسه. طوبی هم گفت: منم برم خونه. سهراب هم گفت: من میرم مغازه زنگ بزنم بیان برای نصب ماهواره. عزیز رو کرد به طوبی و گفت: تو کجا امروز آقا حشمت میاد. بمون میخواهم یه کیر جدید بدم بخوری. سهراب هم گفت: عزیزخانم راست میگه. بمون ببین آقا حشمت چطور آدمیه. طوبی هم با عشوه گفت: حالا که تو دوست داری باشه. منم رفتم مدرسه. ظهر که برگشتم سریع نهارم رو خوردم و درسم رو خواندم و رفتم مغازه آقا سهراب. طوبی خانم هم تو مغازه بود. پرسید امروز چطور بود؟ طوبی گفت: خوب بود. آقا حشمت آدم خوبی بود. سهراب گفت: خوب میکرد ولی حیف زود تمام شد. گفتم: مگه تو هم اونجا بودی؟ سهراب گفت: تو اتاق بودم از تو اتاق میدیدم. اگه روم میشد میرفتم کیرش رو میخوردم که یه دست دیگه هم طوبی رو بکنه. فکر کنم مرد خوبی باشه. گفتم: خوب چرا باش دوست نمیشی؟ سهراب گفت: فکر خوبیه هم سن و سال هم هستیم. هم دیگه رو هم درک میکنیم. همزبونیم. طوبی هم گفت: حالا که نشد. منم گفتم: خوب سری بعدی. سهراب گفت: آره. درست میگی. سری بعد. طوبی هم کمی کلاس گذاشت و گفت: توکل به خدا ببینم چی میشه. بعد هر سه تامون خندیدیم. همون موقع یک زن و شوهر اومدن تو مغازه. مرد گفت: ببخشد خونه برای کرایه دارید؟ سهراب هم گفت: پسر اون دفتر خونه اجاره ای ها رو بیار. تا من رفتم دفتر رو بیارم. آقا سهراب گفت: بفرمایید بشینید. بعد پرسید:چقدر بودجه دارید؟ یا چقدر میخواهید هزینه کنید؟ مرد گفت: میخواهیم تو این منطقه باشه. آقا سهراب دفتر رو از من گرفت داد دست مرد و گفت: این منطقه گرونترین منطقه شهرکرد هست. میخواهی یک زن و شوهر جوان هستید یه منطقه ارزونتر براتون پیدا کنم. که مرد گفت: ما مشکل مالی نداریم. آقا سهراب هم خونه ها رو دونه دونه معرفی میکرد. که مرد گفت: ببخشید من یک مشکلی دارم که کویت کار میکنم و سالی سه چهار ماه بیشتر نیستم. میخواهم یه خونه مطمئن باشن که زنم تنهاست براش مشکلی پیش نیاد. آقا سهراب گفت: اینجا بیشتر مردم تو کویت کار میکنن. و این محله هم محله خیلی خوبیه همه همدیگر رو میشناسن. طوبی خانم گفت: چرا خونه نمیگرید که صاحب خونه هم تو همون خونه باشه. که نگران خانمتون هم نباشید. مرد گفت: متوجه نشدم یعنی چطوری؟ طوبی خانم: گفت: منظورم این خونه دوطبقه ها که صاحب خونه یا طبقه بالاست یا طبقه پایین و اون یکی رو کرایه میده. زنه گفت: آره اینطور عالیه چون من از تاریکی و تنهایی میترسم. خانواده ام هم تیران زندگی میکنن. آقا سهراب گفت: یک خونه این شکلی سراغ دارم. ولی تو محله ما نیست. و آدرس رو گفت. مرد گفت: اون منطقه که خیلی شلوغه بدرد ما نمیخوره. تو این منطقه ندارید؟ آقا سهراب گفت: اینجا اصلان دوطبقه نیست. طوبی خانم گفت: من یکی سراغ دارم که مال دوستمه. زنه گفت: عالیه میشه همین رو به ما نشون بدید. طوبی گفت: یک مشکلی که هست تا حالا کرایه نداده باید باش صحبت کنم. یک زیرزمین مسکونی خیلی تر و تمیز داره. خودش هم یک پیرزن است با نوه اش. مرد گفت: این عالیه. رو کرد به آقا سهراب گفت: اینی که خانم میگه برای ما ردیف کن. خیلی هم ممنونتون میشیم. آقا سهراب گفت: چشم ردیفش میکنم. مرد گفت: کی بیام برای جواب. طوبی خانم گفت: شنبه دیگه چون داره میره مسافرت نیست. زنه هم گفت: عالیه. پس ما شنبه مزاحمتون میشیم. مرد رو کرد به زنش و گفت: شنبه خیلی دیره من دوشنبه بلیط دارم باید برگردم کویت. زنه گفت: خانم قول داده ردیفش کنه. خیالت راحت. طوبی خانم هم گفت: خیالت راحت آقا. شنبه اسباب کشی میکنی. مرد هم خیلی خوشحال شد و شماره املاکی رو گرفت و رفتن.آقا سهراب رو کرد به طوبی گفت: این دوستت کیه که من نمیشناسم؟ من آمار همه خونه های شهرکرد رو دارم چه برسه به این محله که توش بزرگ شدم. طوبی گفت: خونه عزیز رو میگم دیگه. زیر زمینش مسکونی و آماده است. منم گفتم: فکر نکنم کرایه بده. میگه میخواهم به همین شکل باشه. طوبی گفت: پسرم این مال زمانی بود که آقا حشمت می اومد پایین حالا که میاد بالا دیگه پایین بلااستفاده است. سهراب گفت: راست میگه. چه فکر خوبی یه پولی هم در میاره. تو هم راحت میتوانی هر وقت خواست بری خونه بابا و مامانت سر بزنی دیگه عزیز تنها نیست. همون موقع عزیزجون اومد تو مغازه. سهراب هم گفت: واقعان حلازاده ای داشتیم حرفت رو میزدیم. عزیز گفت: چی میگفتید؟ طوبی گفت: میخواهم زیرزمین خونه ات رو کرایه بدیم. عزیز هم گفت: فکرش رو هم نکنید. اونجا یادگار شوهر خدابیامورزمه. نمیشه. بعد رو به من کرد گفت: من میرم خونه حمید کارت تمام شد بیا خونه داییت. بعد رفت بیرون. سهراب هم گفت: بدو برو دنبال عزیز. اگه راضیش کنی یه شیرینی خوبی بهت میدم. گفت: دوچرخه میخری برام. سهراب گفت: قبول. طوبی گفت: راضیش کن آبرو من نره. منم از مستاجره برات شیرینی میگیرم. منم بدو خودم رو به عزیزجون رسوندم. عزیزجون گفت: الکی اصرار نکن که من راضی نمیشم. منم گفتم: چکارت دارم. مرخصی گرفتم. بیام بریم خونه دایی باز شیطونی کنیم. عزیزجون هم منو بغل کرد به خودش چسبوند و گفت: فدات بشم که مثل خودم شیطونی. وقتی رسیدم خونه دایی. عزیزجون درب رو باز کرد رفتیم داخل. دایی که صدای درب و شنید اومد دم درب ورودی. سلام کرد و تعرف کرد رفتیم. داخل پذیرای. وای چه خاکی تو سرم شد. شهره خانم اونجا بود. عزیز جون رفت به زندایی و شهره دست داد. منم که میخواست فرار کنم. به دایی گفتم: بچه ها کجا هستن. شهره گفت: هر سه تاشون رفتن سینما. بعد منم رفتم به زندایی دست دادم و بعد که به شهره دست دادم دم گوشم گفت: خوب بچه شیطونی فرار میکنی. منم یواش گفتم: ببخشید. و نشستم. زندایی رفت تو آشپزخانه چایی درست کنه. عزیزجون هم داشت با دایی در مورد. عروسی ساناز و زمین های توی روستا صحبت میکردن که شهره پاشد و گفت: ببخشید من برم دست به آب. بعد دیدم هی به من اشاره میکنه که پاشو بیا. منم بعد رفتن شهره خانم رفتم تو حیاط. دیدم درب توالت بازه رفتم داخل دیدم شهره نشسته و گفت: بیا مگه دوست نداشتی جیش کردنم رو ببینی. منم رفتم جلو نشستم. شهره شروع کرد به شاشیدن منم دستم رو بردم جلو با شاشش و کوس سیاهش بازی میکردم. شاشش که تمام شد گفت: بشورش. منم آفتابه رو برداشتم کوسش رو شستم. بعد بلند شد دستش رو بشوره گفت: دوست داری از پشت بهم بچسب ولی دیگه نبینم فرار کنی. منم چسبیدم بهش. وای چه کون نرمی داشت همه بدنش نرم بود از بس چاق بود. بعد درب رو باز کرد رفت. منم پشت سرش رفتم. وقتی رفتیم تو پذیرایی عزیزجون یه نگاهی به من کرد و یه چشمک به من زد. بعد رو به دایی گفت: حمید اگه سمت بندر رفتی برای منم از اون شرطها که برای رعنا خریدی برای منم بگیر. اینهای که اینجا خریدم بدرد نمیخوره. بعد دامنش رو زد بالا و لاپاشو باز کرد و گفت: ببین پاره میشه. کوسم میزنه بیرون. من که کنار دایی بودم دیدم عزیز یه شورت پاره پوشیده که کامل کوسش پیداست. متوجه شدم که دایی آب دهنش رو قورت داد. شهره که کنار عزیز بود بلند شد و گفت: ببینم. بعد کمی با کوس عزیزجون بازی کرد و گفت: خوب مثل من باش. بعد نشست دامنش رو زد بالا و لاپاشو باز کرد. دایی هم داشت چهارچشمی کوس شهره رو نگاه میکرد. شهره گفت: ببین من اصلان شورت نمی پوشم. تازه کوس تو کوچولو است شورتت پاره میشه من بپوشم که هیچی. عزیزجون هم گفت: کوس من کوچولو؟ مال من که از مال تو بزرگتره. شهره خندید و گفت: مال تو؟ عزیز رو کرد به من گفت: شاهین بیا کوسمون رو اندازه بزن ببین مال کدوم بزرگتره. منم سریع رفتم شورت عزیز رو از پاش دراوردم. و با دست کوسش رو وجب کردم بعد رفتم کوس شهره رو وجب کنم که دایی صدایی زندایی کرد و گفت: رعنا بیا. زندایی گفت: بزار کارم تمام بشه میام. دایی گفت: نه حالا بیا. زندایی هم سریع اومد. دید دامن عزیز بالاست و لاپاهاش هم بازه. کوسش هم بیرون افتاده . منم دارم کوس شهره رو وجب میکنم. دایی گفت: رعنا تو هم شورتت رو دربیار ببینیم مال کدومتون بزرگتره. زندایی هم سریع شورتش رو درآورد و پاهاشو باز کرد منم بعد از شهره رفتم کوس زندایی رو وجب کردم. دایی گفت: چی شد. گفتم: تا حالا کوس شهره چون چاق تره کشیده تر است ولی مال عزیزجون توپل تره. بهر هر دوتاشون امتیاز مساوی بده. دایی گفت: مگه مراحل دیگه هم داره؟ گفتم: آره. دایی هم خودکار و کاغذ برداشت گفتم: حالا خوشمزه ترین کوس. انگشتم رو کردم تو کوس شهره بعد کردم تو دهنم. گفتم: کوسش خوشمزه و شاشی است. بعد کردم تو کوس عزیزجون و کردم تو دهنم. بعد کردم تو کوس زندایی و کردم تو دهنم گفتم: خوشمزه ترین کوس مال زندایی است. شهره گفت: حالا سینه هامون. بعد لباسش رو زد بالا سینه های بزرگ و سبزه اش افتاد بیرون. سرش قهوه ای بود ولی برجستگی خیلی زیاد نداشت ولی حاله سرسینه اشت بزرگ بود ولی چون قهوه ای بود و سینه هاش هم سبزه بودن خیلی معلوم نبود ولی سایزش ۹۰ بود. بعد عزیزجون لباسش رو زد بالا سینه هاش رو نشون داد. بعد هم زندایی رعنا. منم گفتم: سینه های شهره از همه بزرگتره. بعد شهره گفت: منم داور ببینم کیرت شما کدوم بهتره. من و دایی رفتیم جلوش. من شلوار ورزشی و دایی شلوار کردیش رو کشیدیم پایین. شهره هم کیرهامون رو گرفت تو دستش. تقریبان یک سایز بود. ولی یک دفعه آب دایی پاشید تو صورت شهره. عزیز و زندایی زدن زیر خنده و شهره تا اومد صورتش رو تمیز کنه. صدای درب حیاط اومد. سریع همه خودمون رو جمع و جور کردیم. عزیزجون رفت تو حیاط و با بچه ها احوالپرسی کرد و گفت: بریم خونه ما میخواهم براتون سوسیس بندری درست کنم. اونها هم از تو حیاط رفتن خونه عزیزجون. منم دامن زن دایی رو زدم بالا و شروع کردم به خوردن کوسش. دایی که با کیرش بازی میکرد. از دیدن این صحنه حسابی حشریی شده بود. بعد من رفتم سراغ کوس شهره. و کوس سیاه شهره رو میخوردم که دیدم دایی من رو زد کنار و کیرش رو کرد تو کوس شهره. و به من گفت: دایی کیرت رو بکن تو کوس رعنا. منم زندایی رو خواباندم کنار شهره و کیرم رو کردم تو کوسش با هم ۲۰ دقیقه ای کردیم که من آبم اومد ریختم تو کوس رعنا و یه آه بلند کردم. دایی هم با دیدن خالی شدن من خودش رو تو کوس شهره خالی کرد. دایی که تو آسمونها بود رفت رو مبل لم داد منم زندایی رو مدل سگی کردم و مشغول خوردن سوراخ کونش شدم. دایی با این صحنه هم کیرش شق شد. من رفتم سراغ کون شهره که دایی هم اومد کیرش رو کرد تو کون زن دایی. منم لا کون گنده شهره رو باز کردم. چون چاق بود حسابی عرق کرده بود. سوراخش رو بو کردم وای چه بوی داشتم دیوانه میشدم افتادم به جونش حسابی میخوردم. با کوسش هم بازی میکردم دو دقیقه نشد که شهره ارضاع شد. منم کیرم رو کردم تو کوس شهره از عقب میکردم. دایی آبش اومد ریخت تو کون زن دایی بعد اومد به من گفت: دایی برو سراغ زن داییت. بعد خودش کیرش رو کرد تو کون شهره. منم کیرم رو از عقب کردم تو کوس زندایی. با هم میکردیم. ۲۰ دقیقه ای کردیم تا آب دوتامون اومد. من که بیحال افتادم. روی مبل. دایی هم افتاد روی یکی دیگه از مبلها. زن دایی گفت: برم براتون شربت بیارم خسته شدید. منم رو کردم به دایی گفتم: ایول عجب کمری داری؟ دایی گفت: تا حالا اینطوری حال نکرده بودم بخاطر کارهای تو بود. باید همیشه هر وقت میخواهم کاری بکنم کنارم باشی. منم خندیدم. بعد خوردن شربت. من و شهره رفتیم سمت خونه ما.

خانواده من قسمت یازدهموقتی رسیدیم. من درب رو باز کردم رفتیم داخل. وقتی رفتم تو خونه شیما رو صدا زدم گفت: مامانت میگه بیا. عزیزجون هم اومد کلی تعارف کرد که شهره بیاد بالا ولی اون گفت: دیروقته باید بریم خونه. نادرگفت: منم میرم خونه بعد رو کرد به ندا گفت: تو نمیای؟ ندا گفت: نه من شب اینجا میمانم. نادر با شیما و شهره رفتن. من و عزیز و ندا کمی ماهواره نگاه کردیم. بعد عزیز رو کرد به ندا گفت: تو کجا میخوابی. پیش من یا تو اتاق شاهین یا اون اتاق مهمان. ندا گفت: من رو تخت شاهین میخوابم. شاهین هم رو زمین. منم گفت: غلط کردی تو روی زمین میخوابی من رو تختم. ندا سری پرید رفت تو تختم خوابید. منم رفتم از پشت چسبیدم بهش و بغلش کردم. ندا هیچی نگفت. منم کمی پرو شدم دست کردم سینه هاشو گرفتم. ندا هم گفت: اگه دستت رو برنداری دیگه بات حرف نمیزنم. بعد چرخید. به سمت من. منم محکم بغلش کردم. و سرم رو گذاشتم رو سینه های کوچولوش. و هر دوتامون تو بغل هم خوابمون برد. صبح بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و رفتیم مدرسه. تو مدرسه من و فرشاد و فربود حسابی شیطونی میکردیم. پوست همه رو کنده بودیم ولی مثل خر هم درس میخوانیدم. بعد از مدرسه که رفتم خونه. درب حیاط رو باز کردم رفتم تو. دیدم از تویی خونه صدای صحبت میاد. رفتم داخل دیدم یه خانم مانتویی نشسته پیش عزیزجون داره گریه میکنه. سلام کردم اون خانمه و عزیزجون هم سلام کردن. منم رفتم سریع لباسم رو عوض کردم. و مشغول درس خواندن شدم ولی درب رو باز گذاشتم تا ببینم چه خبره. خانمه داشت به عزیزجون میگفت: شما بهش بگید بره دکتر. عزیزجون تا منو دید گفت: شاهین جان پسرم بیا بنشین تو سوادت بیشتره ببین چه کاری میشه برای آقا حشمت کرد. پرسیدم: آقا حشمت مگه مریض شده ؟ که عزیزجون گفت: پروانه جون. زن آقا حشمت فکر میکنه. شوهرش مریض شده. پرسیدم: مگه چه مشکلی داره؟ پروانه خانم گفت: تو هم جای پسرمی . فکر کنم حشمت مشکل جنسی پیدا کرده. ما یکسال با هم نبودیم. گفتم: یعنی هیچی؟ گفت: هیچی. هر چی هم بهش میگم بیا برو دکتر. میگه نه من مشکلی ندارم. هرچی بهش میگم تو ۶۰ سالت بیشتر نیست و منم که ۵۳ سالمه نباید اینطوری بشی. کلان تمایل جنسی نداره. گفتم: من تو کتابها خواندم این خیلی عادیه بعضی وقتها یک وقفه کوچیک یکسال یا دوساله برای مردها پیش میاد. پروانه خانم گفت: یعنی باید چکار کنم تا خوب بشه. گفتم: تو کتاب نوشته بود که باید ولشون کنید به حال خودشون بعد یواش یواش با تصاویر جنسی جدید و رابطه های جنسی جدید با آدمهای جدید. یواش یواش قدرتش برمیگرده و قدرتش هم بیشتر از قبل هم میشه. گفت: یعنی حالا کاری نباید بکنم؟ گفتم: برای آقا حشمت نه. ولی برای خودتون خیلی کارها. تو کتاب نوشته بود. خانمها باید تو این مدت یا باید خودشون رو ارضاع کنن یا با وسایل خاص خودشون رو ارضاع کنن یا از یکنفر کمک بگیرن. وگرنه افسرده میشن. پروانه خانم گفت: یعنی باید چکار کنم پسرم؟ منم یه چشمک به عزیز زدم و رفتم سمت عزیزجون دامنش رو زدم بالا. خدا رو شکر شرط پاش نبود. منم به پروانه خانم گفتم: بیا جلوتر. اونم اومد جلو. منم طبق فیلمهای که تو ماهواره دیده بودم چوچولی عزیزجون رو نشونش دادم گفتم: باید اینجا رو بمالی تا ارضاع بشی. و جلوش مال عزیزجون رو میمالیدم تا آه و اوه ه عزیزجون دراومد. عزیزجون هم رو کرد به پروانه و گفت: تو هم امتحان کن. پروانه سری مانتوش رو درآورد. دامنش رو هم زد بالا یه شورت قرمز هم پاش بود. ولی دیگه ادامه نداد. عزیزگفت: پروانه جون چرا معطلی؟ پروانه هم گفت: سختمه خجالت میکشم. عزیز هم رو کرد به من و گفت: برو به پروانه جون کمک کن. منم رفتم شورت قرمزش رو گرفتم درآوردم. کوسش کوچولو ولی از این پوف کرده ها بود. سریع نشستم جلو پاش و پاهاش رو باز کردم. پروانه که حسابی قرمز شده بود. فقط نگاه من میکرد. منم دستم رو گذاشتم روی کوسش و بازش کردم. لامصب کوسش صاف صاف بود تمیز تمیز مثل اینکه تازه واجبی گذاشته بود. بعد ها فهمیدم که پروانه وسواس داره برای همین انقدر تر و تمیزه. من دیگه چیزی نفهمیدم سرم رو بردم جلو و مشغول خوردن کوسش شدم. هنوز دوتا لیس نزده بودم دیدم سرم رو گرفته و کوسش رو تو دهنم تکون تکون میده. معلوم بود حسابی حشریه. ده دقیقه نشد ارضاع شد. منم کیرم رو گذاشتم دم کوسش و فشار دادم تو راحت تو نمیرفت. معلوم بود خیلی وقته سکس نداشته. کیرم رو تا ته کردم تو کوسش و شروع کردم به تلمبه زدن. با تمام قدرت میکردمش. ده دقیقه ای تو کوسش تلمبه زدم که ارضاع شد و کوسش شروع کرد به نبض زدن. آب منم اومد ریختم تو کوسش. بعد گفتم: پروانه جون بازم میخواهی یا کافیه؟ پروانه گفت: بازم میخواهم. منم مدل سگیش کردم و شروع کردم به خوردن سوراخ کونش. دیدم تنگ تنگه مثل اینکه تا حالا کیر نرفته بود توش. پرسیدم: تا حالا کون ندادی؟ گفت: نه. من هر کاری نمیکنم. من خیلی وسواسی هستم و هر کار کثیفی رو نمیکنم. منم همینطور که سوراخش رو میخوردم با کوسش هم بازی میکردم. بعد پاشدم کیرم رو از پشت کردم تو کوسش. شروع کردم به تلمبه زدن. اول فکر کردم خودم دارم محکم میکنمش. ولی بعد متوجه شدم اون داره با تمام قدرت جلو و عقب میکنه و رو کیرم تلمبه میزنه. بعد کیرم رو کشیدم بیرون. و خوابیدم کف زمین و پروانه رو برعکس رو خودم خواباندم. و دوباره مشغول خوردن کوس آبدارش شدم. همینطور آب از کوسش جاری بود منم میخوردم. معلوم بود حسابی حشریه. گفت: پروانه جون کیرم رو بکن دهنت مثل آبنبانت بخورش. اول گرفتش تو دستش بعد یواش یواش یکی دوتا لیس زدش. بعد انقدر محکم ساک میزد که حسابی حشریی شده بودم. منم سریعتر کوسش رو میخوردم. تا ارضاع شد تو دهنم. مال منم داشت می اومد. بهش گفت: محکم مک بزن همه اش رو هم باید بخوری برات مفیده. اونم با تمام قدرت مک میزد و تمام آبم رو خورد. بعد بلند شدیم هم دیگه رو بغل کردیم. منم دست کردم بند کورستش رو باز کردم و دوتا سینه کوچولو و نازش رو گرفتم. سینه هاش ۷۵ بود با سرسینه قهوه ای کم رنگ بدون برجستگی سرش. خیلی با مزه بود کمی باش بازی کردم تا سرش زد بیرون. بعد من نشستم اونم با جسته کوچکش اومد نشست تو بغلم. عزیزسفره رو پهن کرد سه نفری نهار خوردیم بعد پروانه کلی از عزیزجون تشکر کرد و گفت: من دیگه برم خونه. عزیز هم گفت: فردا صبح بگو حشمت بیاد ببینم. میتوانم مشکلش رو حل کنم. پروانه هم گفت: چشم عزیزجون هر چی شما بگید. بعد رفتمنم رفتم تکالیفم رو تمام کردم. رفتم پیش عزیزجون گفتم: میخواهم برم حمام میای کمرم رو کیسه بکشی. عزیز هم گفت: برو منم حوله ام رو بردارم بیام. رفتیم حمام. دونفری دوش گرفتیم بعد من عزیز رو میشستم و با سینه هاش بازی میکردم بعد اون منو میشست و با کیرم بازی میکرد. بعد عزیز رو کف حمام خواباندم و شروع کردم به خوردن کوسش. وسط خوردن گفتم: راستی عزیزجون من وقتی میرم مغازه جواب سهراب رو چی بدم. عزیز که حسابی حشریی شده بود گفت: حالا بخور بعد یه فکری میکنیم. منم کمی دیگه خوردم و دوباره وایستادم و گفتم: خیلی فکرم مشغوله. عزیز گفت: چرا؟ گفتم: آخه اگه این معامله رو جور کنم سهراب برام یه دوچرخه میخره. طوبی هم گفت: یه انعام خوب از مشتری میگیره. عزیزگفت: مگه میشه ندیده و نشناخته به کسی خونه اجاره داد. گفتم: یک زن و شوهر جوان هستن. که مرد کویت کار میکنه و زنه همیشه تنهاست. گناه داره. عزیز هم گفت: حالا بخور اگه خوب خوردی بهش فکر میکنم. منم دیگه کوس عزیز رو میخوردم تا جیغ عزیزجون به آسمون رفت و آبش اومد. بعد دوش گرفتیم اومدیم بیرون. من سریع لباس پوشیدم. که برم مغازه. رفتم تو اتاق عزیز. گفتم: پس برم جواب بله رو بدم به سهراب؟ عزیزجون گفت: من تازه گفتم بهش فکر میکنم. منم گفتم: پس میگم شنبه بیان هم زیرزمین رو ببینن هم شما اونها رو ببینید. قبوله؟ عزیز هم گفت: باشه. از دست تو.منم سریع رفتم مغازه. طوبی تو مغازه بود. تا منو دید گفت: خوب که اومدی من باید برم خرید. سهراب هم رفته یه خونه معامله کنه. طوبی پرسید: عزیز رو راضی کردی؟ گفتم: تقریبا . طوبی گفت: تقریبا چیه دیگه؟ گفتم: یعنی شنبه بیان خونه رو ببینن عزیز هم اونها رو ببینه بعد معامله جوش بخوره. طوبی هم پرید بغلم کرد و بوسید گفت: آفرین پسر گلم. بعد رفت که بره بازار خرید کنه. منم رفتم برای خودم چایی بزارم. بعد کمی مغازه رو تمیز کردم و دستمال کشیدم. بعد شروع کردم دفاتر کرایه و رهن و فروش املاک رو تو دفترهای جدید با خط خوش پاک نویسی کردن. چون سهراب خیلی بد خط بود. داشتم مینوشتم که یه خانم خوشکل با یه دختر بچه ۲ ساله. درب مغازه رو باز کرد اومد داخل. گفت: کسی نیست؟ گفتم: پس من شلغم هستم؟ اون خانم خوشکله هم خندید گفت: ببخشید. منظوری نداشتم. گفتم: چه کاری از دستم برمیاد؟ خانم خوشکله هم گفت: میشه چمدانهای من رو بیاری داخل؟ یه نگاهی بهش کردم گفتم: فکر کنم اینجا املاکی است نه اینکه هتل. بخواهی جای رو اجاره هم بکنی حداقل دو سه روز طول میکشه. لازم نبود با کل وسایلت بیای. خانم باز خندید. گفتم: فکر نکنی چون خیلی خوشکلی برات میارم دلم برات سوخت. رفتم چمدانهاش رو آوردم. گفتم: فکر کنم مبلمانت رو هم داخلش گذاشتی آوردی؟ باز خانمه یه لبخندی زد. نامرد خوشکل بود وقتی هم لبخند میزد خوشکلتر میشد. صورتش سفید و خوشکل بود. خانمه گفت: من میرم بالا. که پریدم جلوش رو گرفتم. گفتم: کجا؟ اینجا که خونه خاله نیست. هرجا خواستی بری. اون هم خندید و گفت: خونه خاله نیست خونه بابا و مامانم که هست. با شرمندگی نگاهش کردم و گفتم: شما دختر سهراب هستی؟ باز خانمه خندید و گفت: بله من رودابه دختر آقا سهراب هستم. نه سهراب. گفتم: ببخشید نشناختم. بعد پشت سرش که رفت بالا وسایلش رو بردم. بعد ربع ساعت سهراب اومد. گفت: چه خبرا؟ گفتم: اولیش که فکر دوچرخه باش که خونه عزیز رو جورش کردم. سهراب گفت: ایول شاگرد خودمی. بعد گفتم: دوم دخترت اومده. سهراب هم گفت: قرار نبود بیاد. برم ببینمش. منم یکی زدم درکونش و گفت: دیوث چرا نگفتی دخترت انقدر خوشکله. سهراب هم یکی زد تو سرم گفت: فکر بیجا نکن شوهر داره. بعد رفت بالا. پنج دقیقه بعد اومد پایین گفت: چکار میکنی گفتم: دارم دفاتر رو پاک نویس میکنم. تو هم یه چایی بریز بیار بخوریم. سهراب هم گفت: چشم اوستا. بعد که چایی خوردیم. طوبی اومد. سهراب بهش گفت: رودابه و ملیکا اومدن. طوبی نیشش باز شد و گفت: بسلامتی. بعد اومد خریدهاش رو ببره که من گفتم: خودم میارم. سهراب گفت: لازم نکرده. طوبی گفت: چکارش داری میخواهد کمک من بکنه. رفتیم بالا. رودابه لباسش رو عوض کرده بود با یه تاپ و دامن بلند بود. مامانش رو بغل کرد. منم وسایل رو بردم تو آشپزخانه بعد طوبی اومد گفت: بزار سبزیها رو بشورم میخوام پاکشون کنم. گفتم: بزار کمکت کنم. طوب گفت: مگه تو مغازه کار نداری؟ گفت: نه سهراب هستش. رودابه بلند گفت: سهراب چیه بگو آقا سهراب. گفتم: به تو چه؟ فکر نکن چون خیلی خوشکلی هر چی تو بگی گوش میکنم. بعد با سینی سبزی اومدیم تو حال پیش رودابه که داشت ملیکا رو شیرمیداد. منم با دیدن پوست سفید و سینه های سفید رودابه کف کرده بودم. رودابه گفت: حالا کی گفته من خوشکلم؟ که تو انقدر میگی. گفتم: من میگم. رودابه گفت: حالا چرا به من اینطوری نگاه میکنی؟ گفتم: دست خودم نیست از بس خوشکلی. رودابه یه لبخندی زد و گفت: حالا بشین سبزیت رو پاک کن. منم نشستم کنار طوبی و شروع کردم به سبزی پاک کردن. رودابه گفت: اگه خوشکل بودم که شوهرم دنبال زنهای مردم نبود. گفت: گوه خورده. رودابه که میخواست بهم اخم بکنه ولی خنده اش گرفته بود. گفت: تو کلا شعور حرف زدن رو نداری؟ گفتم: هر کسی تو رو ببینه دیوانه میشه نمیدونه چی میگه. رودابه باز با خنده گفت: خوشم میاد مثل خودم حاضرجوابی. طوبی گفت: مگه احسان چکار کرده. گفت: میخواستی چکار کنه. دوتا منشی دختر داره یک حسابداره خانم داره تازه میخواهد یک آبدارچی زن هم استخدام کنه. بهش گفتم: یا اخراجشون میکنی یا طلاق میگیرم. منم گفتم: تو گوه میخوری. رودابه که عصبانی شده بود گفت: شانس آوردی دارم بچه شیرمیدم وگرنه یکی میزدم تو گوشت که نفهمی از کجا خوردی. گفتم: بزنی هم چیزی عوض نمیشه کار اشتباه اشتباه است. گفت: من اشتباه میکنم یا اون بی همه چیز که با دخترها و زنهای مردم لاس میزنه. گفتم: خوب حتمان تو براش کم میزاری. گفت: اون بیشرف خیانت میکنه بعد من مقصرم؟ همون موقع ملیکا سینه رودابه رو ول کرد و بلند شد. منم یکی زدم به طوبی بلند گفتم: وای اینجا رو ببین. رودابه از ترس سه متر پرید بالا. دید به سینه اش نگاه میکنم. سریع سینه اش رو بالا و پایین میکرد. منم باز گفت: وای اینو. که رودابه با ترس گفت: سوسکه . یا چیه؟ گفتم: خاک تو سرت سوسک چیه. سینه ات رو میگم که انقدر خوشکله. سینه اش ۸۰ و سفید با سربرجسته قوه ای رنگ با حاله خیلی بزرگ. رودابه یه نفس راحت کشید. و گفت: خاک تو سرت. دلم ریخت پایین بعد سینه اشت رو کرد تو کورستش و تاپش رو کشید پایین. گفتم: چکار میکنی؟ گفت: کاری میکنم که تو چشم چرونی نکنی. منم یواش گفتم: خوشکله بیشعور. طوبی هم خنده اش گرفت. رودابه هم جوش آورد گفت: آره من بیشعورم که شوهرم کیرش رو میکنه تو کوس او زنهای خراب بعد شما به من میگید بیشعور. و زد زیر گریه. منم سریع بلند شدم رفتم بغلش کردم. دیدم خودش رو محکم بهم فشار داد و گفت: شما هم مثل خواهر شوهر جنده ام میگید من اشتباه کردم و من مقصرم. تا این رو گفت: از بغلم جداش کردم یکی زدم تو سرش و گفتم: خاک تو سرت. رودابه با تعجب گفت: برای چی؟ میزنی؟ گفتم: مگه تو با خواهر شوهرت در این مورد حرف زدی؟ رودابه گفت: آره. فکر میکردم دوستم است. گفتم: تو یه خوشکله بیشعوری. کی با خواهر شوهرش در این مورد مشورت میکنه. ولی مهم نیست باید یه فکری به حالش بکنیم. گفت: چه فکری؟ من میخواهم از احسان جدا بشم. خواهرش هم همین رو میگفت. گفتم: هم تو گوه میخوری هم اون جنده که فتنه میکنه. پرسیدم: کی این جریان منشی و حسابدار و آبدارچی. شرکت رو بهت گفته؟ رودابه هم گفت: خوب حنا. خواهر شوهرم که تو شرکت نقشه کش است. کمی فکر کردم. گفتم: بهت گفته با کدوم منشی رابطه داره. گفت: آره. با اونی که ۱۰ ساله منشی شرکت است. گفتم: اون یکی چند وقته داره کار میکنه؟ رودابه گفت: اون دوست حنا است با هم رفتن تو شرکت. یکسالی میشه. گفتم: دلم میخواهد یکی بزنم تو سرت. رودابه گفت: برای چی؟ گفتم: آخه خنگه شوهر تو کاری با اون منشی اولیه نکرده اگه هم کرده باشه که فکر نمیکنم با دوست خواهر شوهرت است به تشویق اون. چون میخواهد تو رو بندازه کنار دوستش با برادرش ازدواج کنه. طوبی هم گفت: شاهین راست میگه. رودابه هم کمی فکر کرد گفت: درست میگین. طوبی گفت: یه زنگی به احسان بزن بگو آخر هفته بیاد دنبالت. بگو تولد بابا سهرابه اومدی کارهای تولدش رو بکنیم. رودابه گفت: تو چی میگی؟ گفتم: هر چی طوبی میگه گوش کن. همون موقع سهراب صدا زد شاهین بیا کارت دارم. منم رفتم سمت طوبی اونم بغلم کرد و بوسیدم. منم گفتم: فردا میبنیمت طوبی جون. بعد رفتم سمت. رودابه بغلم کرد و گفت: طوبی جون نه و طوبی خانم. منم محکم تو بغلم فشارش دادم گفتم: دوست دخترم است به تو چه ربطی داره من چی بهش میگم. بعد رودابه محکم به سینه هاش فشارم داد گفت: مادرمه غلط میکنی. گفتم: یه کم دیگه به سینه های نازت فشارم بدی. آبم میاد. اونم ولم کرد یکی زد تو سرم و گفت: بی تربیت. منم گفتم: فردا میام یه فکری میکنیم اون مشکلت رو هم حل میکنیم. رودابه گفت: واقعا حل میشه؟ گفتم: آره سه نفری فکر میکنیم مشکل رو حل میکنیم. بعد دوباره بغلم کرد و محکم به سینه هاش فشارم میداد. منم دستم رو بردم پشتش و کونش رو محکم گرفتم و فشار دادم. اونم گفت: خیلی بی تربیتی ولی ازت خیلی خوشم میاد. بچه فسقلی. بعد دوباره صدای سهراب اومد گفت: زود باش بیا دیگه. منم سریع پریدم پایین. دیدم دوتا دختر چادری اونجا نشستن. سهراب گفت: صاحب خونه این خانمها یک خانم قادری است که خیلی بداخلاقه و حالا داره اینها رو اذیت میکنه. باید بریم مشکلشون رو حل کنیم. گفتم: یعنی من برم یا من مواظب اینجا باشم شما میخواهی بری؟ سهراب گفت: تو که نمیتوانی کاری کنی. راستش منم فکر نکنم بتوانم کاری کنم چون از من خوشش نمیاد. گفتم: اگه توانستم حلش کنم. یک شیرینی از شما میگیرم یه شیرینی از مشتری. سهراب گفت: باشه. ولی اون دوتا دختره تا به هیکل ریزه و میزه من نگاه کردن. گفتن: آقا سهراب این بچه است نمیتوانه کاری بکنه. خانم قادری بدتر لج میکنه. حالا بهمون یک هفته وقت داده خونه رو خالی کنیم. اون وقت همین حالا بیرونمون میکنه. منم که بهم برخورده بود رو کردم به سهراب گفتم: شما برید من نمیرم. سهراب هم رو کرد به دخترها گفت: این شاگردم مهره مار داره هر کسی رو بخواهد خام میکنه. دختره که خیلی خودش رو پوشانده بود فقط یک چشمش معلوم بود گفت: اشکال نداره بیاد ببینیم چکار میکنه. منم گفتم: من دیگه نمیام. اون یکی دختر چادریه که معلوم بود از اون زبر و زرنگ هاست گفت: خودت رو دیگه لوس نکن. منم گفتم: درست کردم دوبرابر شیرینی میگیرم. دختره هم گفت: هر چی دلت خواست بهت میدیدم. ولی اگه نتوانستی من هم یکی میزنم تو سرت که انقدر پرمدعا نباشی. منم گفتم: قبول. راه افتادیم رفتیم دو کوچه بالاتر. دوتا خونه سه طبقه بود بهم چسبیده. دخترچادری پروه گفت: همین واحد ۱ مال خود خانم قادری است. رفتی اونجا بدون اسم من فهمیه و اسم این دوستم زینب است. منم درب واحد رو زدم یک خانم قد بلند و توپل اومد دم درب. گفت: بله؟ چی میخواهی بچه؟ گفتم: اول بچه خودتی. دوم از املاکی اومدم. خانم قادری زد زیر خنده گفت: اون سهراب چلغوز ترسید خودش بیاد تویه بچه رو فرستاده؟ گفتم: اول درست گفتی ترسید خودش بیاد. دوم گفت خوشکلی خودم اومدم. خانم قادری هم یه لبخندی زد و گفت: خیلی پرو هستی ولی ازت خوشم اومد. ولی به اون سهراب بگو. این پتی یاره ها باید از خونه من برن. حاضر به کوتاه اومدن هم نیستم. منم گفتم: درسته که خوشکلی ازت خوشم میاد ولی شعور داشته باش دعوتم کن تو یه چایی بده بخوریم با هم صحبت کنیم. خانم قادری هم خندید. گفت: درسته بچه ای ولی ازت خوشم میاد. بیا داخل. رفتیم داخل خونه. خانم قادر تعارف کرد نشستم رو مبل. خانم قادری تا اومد بشینه. گفت: عروس خانم اول چای بیار. خانم قادری هم یه لبخندی زد. و چادرش رو از سرش باز کرد دور کمرش بست و رفت تو آشپزخانه چای ریخت و اومد گفت: گوفت کن ببینم چی میگی. گفتم: میخواهم بگم مگه کرم داری به دختر مردم گیر دادی. گفت: نمیخواهم دوتا دختر جنده تو خونه ام باشن. گیر دادنه؟ گفتم: خانم قادری اسم کوچیکت چیه؟ گفت: اسم کوچیکم رو میخواهی چکار؟ گفتم: بگو تو. گفت: فتانه. گفتم: فتانه جون عزیزم خودت هم میدونی که الکی میگی. فتانه گفت: جون یکی پسرم راست میگم. گفتم: راست هم بگی. مشکل تو این نیست. گفت: راستش خیلی پرو هستن و پسرم رو مسخره کردن دیگه ازشون بدم میاد. گفتم: گوه خوردن. خودم کونشون رو پاره میکنم. حالا پسرت چند سالشه؟ گفت: ۳۰ ساله . گفتم: فتانه جون مسخره ام کردی؟ گفت: نه. چون پسرم اعتیاد داره اینها مسخره اش میکنن. گفتم: خوب بفرستش ترکش بدن. گفت: دلم نمیاد. گفتم: میخواهی یکی پیدا کنم ترکش بده. گفت: مگه کسی میشناسی. گفتم: قول نمیدم ولی باید با مادربزرگم صحبت کنم اون بزرگ محله است همه رو میشناسه. گفت: اگه بتوانی اینکار رو بکنی تو رو میکنم مسئول ساختمانم. ماهیانه هم حقوقت میدم. منم گفتم: خیالت راحت حلش میکنم. و پاشدم گفتم: برم بالا. با اونها صحبت کنم. رفتم طبقه بالا درب زدم. فهمیه درب رو باز کرد. تا من دید گفت: چکار کردی بگو؟ گفتم: بزار بیام تو تا بهت بگم. همینطور سرم رو انداختم پایین رفتم داخل. زینب تا منو دید چون روسری و چادر سرش نبود یه جیغ زد. سریع رفت چادرش رو سرش کرد. منم رفتم داخل رو فرش نشستم. دوتاشون اومدم گفتن: چی شد؟ گفتم: هیچی شاکی شده میگه شما اینجا رو کردین جنده خونه دوست پسرهاتون رو میارید بکنتتون. فهمیه گفت: گوه خورده زنکه پتیاره. گفتم: میگه خودش دیدتون و قراره بیاد دانشگاه شکایتتون بکنه و از طریق اونها به خانوادتون بگه. که زینب زد زیر گریه. رو کرد به فهمیه و گفت: چقدر گفتم نکن نکن. بدبختمون میکنی. حالا من جواب پدر و مادرم رو چی بدم. با بدبختی راضیشون کردم که اجازه بدن درس بخوانم. حالا همین ترم اول اخراجم بکنن. گفتم: مگه چکار کردید؟ فهمیه گفت: هیچی. زینب گفت: هیچی؟ هیچی؟ هر سری دوست پسرت اومد بهش کون میدادی. حالا بدبختیش مال منم هست. فهیمه گفت: مگه من بدبخت نشدم. بابام بفهمه. سرم رو میبره. زینب دوباره زد زیرگریه. منم رفتم طرفش از رو چادر نوازشش کردم گفتم: اشکال نداره حالا که شده. خوبه بابا تو مثل فهمیمه نمیکشتت. زینب گریه اش زیادتر شد و خودش رو انداخت تو بغل من. منم محکم بغلش کردم و چادرش رو انداختم و تو بغلم نوازشش میکردم. که فهمیه گفت: تو نمیتوانی درستش کنی؟ گفتم: من که میتوانم ولی شیرینیت میره بالا. فهمیه گفت: هر چی بخواهی بهت میدم فقط درستش کن. زینب هم سرش رو از تو بغلم بلند کرد و با گریه گفت: هرچی بخواهی بهت میدیم. منم گفتم: اگه درستش کنم چی بهم میدید؟ فهمیه گفت: هر چی بخواهی. زینب هم گفت: آره هرچی بخواهی. گفتم: من میخواهم شما رو از کون بکنم. فهمیه گفت: خیلی بیشرفی. زینب هم خودش رو از من جدا کرد و گفت: خیلی آشغالی. منم پاشدم و گفتم: پس من دیگه برم. شما هم خودتون مشکلتون رو حل کنید. تا رفتم سمت درب زینب گفت: باشه هر چی بخواهی قبوله. فهمیه گفت: چی میگی هر چی بخواهد قبوله. زینب گفت: تو با اون کارهات هم من هم خودت رو بدبخت کردی حالا میگی نه. فهمیه گفت: ما از کجا بفهمیم راست میگه. زینب هم گفت: راست میگه. اول تو درستش کن. بعد هرچی خواستی قبوله. منم گفتم: ۵ دقیقه دیگه هر دوتاتون بیاین خونه خانم قادری. بعد رفتم دم خونه فتانه درب زدم. درب رو باز کرد رفتم تو گفت: همه چیز درست شد. حالا که میان ازت معذرت خواهی میکنن. تو هم میگی یک هفته موقت هستید تا من تاییدشون کنم اگه تایید کردن ۱۰% هم از کرایشون کم میکنی. و باید هر وقت دوست پسرشون میاد بکنتشون بهت بگن که خودت حواست به همه چیز باشه.چند دقیقه بعد زینب و فهمیه اومدن. بهشون گفتم: باید اول از خانم قادری معذرت خواهی کنید. بعد هم یک هفته موقتی اینجا هستید اگه من تاییدتون کنم ۱۰% از کرایه هم کم میشه. تازه هر وقت دوست پسرتون میاد بکنتتون باید به خانم قادری بگید که حواسش باشه مشکلی پیش نیاد. اونها هم معذرت خواهی کردن و گفتن: چشم. بعد بهشون گفتم: بریم بالا باتو کار دارم. رفتیم بالا. رو کردم به دوتاشون گفتم: تمامش کردم حالا نوبت شماست. زینب با خواهش گفت: نمیشه بیخیال بشی. گفتم:نه. فقط زود باشید. رفتیم داخل درب خونه رو هم قفل کردن. گفتم: لخت بشید. فهمیه چادرش رو بداشت. یه تیشرت و یه شلوار پاش بود. روسریش رو برداشت موهاش بلوند بود. بعد تیشرتش رو درآورد. پوستش سفید سفید بود. ولی به سفیده رودابه نبود. یه کورست زد هم بسته بود. بازش کرد وای چه سینه کوچولوی داشت با سرسینه دکمه ای و کوچولو. بعد شلوارش رو درآورد. لاغر بود. شورت زردش رو هم درآورد. منم سریع رفتم پاهاشو باز کردم. کوسش کوچولو بود کمی هم مو داشت ولی بور بود. منم سریع پاهاشو باز کردم و مشغول خوردن کوسش شدم. ربع ساعتی خوردم تا آبش اومد. بعد چرخوندمش مدل سگیش کردم که بکنمش. که فهمیه گفت: صبر کن برم کرم مرطوب کننده بیارم. تا اون رفت من لخت شدم. زینب فقط نگاهش به کیر من بود. فهمیه تا کیرم رو دید یه لبخندی زد و با کرم چربش کرد و مدل سگی شد. منم کیرم رو فرستادم تو کونش. ده دقیقه ای کردمش تا آبم اومد. ریختم توش. بعد چرخوندمش سینه های کوچولوش رو میخوردم و کوسش رو میمالیدم تا دوباره ارضاع شد. بعد رو کردم به زینب گفتم: حالا نوبت تو است. زینب هم چادرش رو برداشت بعد روسریش رو برداشت موهای مشکی و خوشکلی داشت. بعد تیشرتش رو درآورد. پوستش گندمی بود. یه کورست سفید بسته بود. دیدم دستهاش داره میلرزه. من رفتم طرفش و خودم بند کورستش رو باز کردم. فکر کنم سایز سینه هاش ۷۰ بود ولی سینه هاش مدل موشکی بود وای چه سرنازی داشت. بعد دامنش رو کشیدم پایین. بعد شورت سفید رنگش. کوسش خیس خیس بود. کوسش کوچولو ولی همبرگری بود. دیدم تمام بدنش میلرزه برای همین محکم بغلش کردم دیدم اونم با تمام قدرت منو بغل کرده محکم فشار میده. فهمیه گفت: من دارم میرم بیرون. برم به دوست پسرم بگم دیگه نیاد اینجا خطریه. منم گفتم: یادت رفت به خانم قادری گفتی: بهش خبر مید کی میاد میکنتت. میخواهی دروغگو بشی. بهش بگو فردا بیاد پیشت. فهمیه هم گفت: باشه. فهیمه رفت منم لاپای زینب رو باز کردم سرم رو کردم لاپاش. پاهاش رو باز کردم و شروع کردم به خوردن کوسش. پنج دقیقه نشد که آبش اومد. بعد چرخودندمش مدل سگیش کردم. دیدم سوراخش بسته بسته است. منم شروع کردم به خوردن سوراخ کونش. کوسش رو هم میمالیدم. زینب که حشریی شده بود گفت: لطفان فقط زودتر بکن و تمامش کن. منم کیرم رو کردم لاپاش و لاپایی میکردم. تا دوباره ارضاع شد. گفت: کیرت رو کردی تو کونم؟ گفتم: این فقط لاپایی بود. بعد خوابیدم به کمر و گفتم: زینب روم بخوابه من کوسش رو میخوردم اونم با کیرم بازی میکرد. فکر کنم اولین کیرزندگیش بود. دست میزد نوازشش میکرد. بعضی مواقع زبون میزد. منم کوسش رو میخوردم تا آبش اومد. بعد گفت: آخ آا خ. و جیشش ریخت تو دهنم. منم همه شاش رو خوردم و کوسش رو مک میزدم. بعد با هم رفتیم دستشویی من صورتم رو شستم اونم کوسش رو شست. بعد رفتیم تو اتاقش. تو تختش با هم دراز کشیدیم و هم دیگه رو محکم بغل کردیم. زینب گفت: با اینکه بهم خیلی خوش گذشت که کونم رو کردی ولی این برای آخرین بار بود دیگه باید توبه کنم. منم همینطور که با سینه های ناز و موشکیش بازی میکردم گفتم: من هنوز نکردم. و تا نکردم باید سرقولمون باشیم. زینب گفت: پس لطفان فردا بیا تمامش کن. گفتم: هر وقت تو آماده بودی تمامش میکنم خیالت راحت. بعد شروع کردم به خوردن سینه های خوشکلش. اونم سرم رو به سینه هاش فشار میداد و می بوسید. کمی تو بغل هم بودیم. من گفتم: دیگه باید برم مغازه. زینب هم گفت: باشه لباس پوشیدم اومد برم پرید بغلم کرد و محکم به خودش فشارم میداد. گفتم: خوب دیگه برم دیر شد. گفت: باشه خداحافظی کرد. بعد دوباره پرید بغلم کرد و گفت: نمیتوانم بزارم بری میخواهم پیشم باشی. منم بوسیدمش و گفتم: منم دوست دارم بمانم ولی باید برم. دیگه زورکی خداحافظی کردم اومدم بیرون

سلام اگه کامنت خوب بگیرم یه تایپ میزنم و ادامه ی داستان رو میزارم ۱ساعت ۳:۳۰ بامداد بود ولی هنوز خبری از آیدا نشده بود ،دیگه داشتم کلافه میشدم که صدای باز شدن در باعث شد برگردم ._چرا اینقدر دیر کردی؟_باید مطمعا میشدم مامانم خوابیده یا نه؟ دیگه چیزی نگفتم،صورتشو بهدیوار چسبندم ،با حالت وحشیانه ای ساپورت مشکیش رو با شرت قرمزش رو از پا های چاقش درآوردم _هووووی،چته کثافت ،آروم _تو که میدونی چمه ،از صبح تا حالا کون مامانت دیونم کردهکیرم رو در اوردم با یه فشار تا اخر تو کونش جا کردم یه آخ کوچیک گفت و من شروع به تلمبه زدن کردم ۴یا ۵دقیقه تلمه زدم که به خاطر قد کوتاهش زانو هام درد گرفت .روی زمین به پوزیشن داگ استایل درش اوردم و شروع به تلمبه زدن کردم ._اه کسرا سوختم ،اتیشم زدی ، چقدر داغی_واسه کون مامانت داغه _اههه،کسمو بمال کسمو بمال با دست چپم شروع به مالش کسش کردم و با دست راستم سینه هاش رو گرفتم و شدت تلمه هام رو بیشتر کردم .بعد از گذشت حدود ۱۰ دقیقه کیرم رو در آوردم ،لای درز کون ایدا بالا و پایین میبردمش تا با یه اه بلند ارضا شدم ،آبم به سمت بالا پرتاب شد و در نهایت روی کمرش ریخت خودم رو روش انداختم و همونجا یه چرت زدن . چند دقیقه بعد با صدای ایدا به خودم امدم _کسرا کون برام نزاشتی _تنگ بازی در نیار ،به جز دوسالی که خودم میکنمت تقریبا کل شهر حداقل یه دست تو رو کردن _من تنگ نیستم ولی کیر تو هم همچین کوچیک نیست _نکه بدت میاد؟ سرش رو برگردوند و یه لب ازم گرفت_عاشقشم _منم یه لب دیگه ازم گرفت و درحالی ک ابم از کونش بیرون میریخت ساپورتش رو پوشید و بیرون رفت.به خاطر کمر تنومند پدر بزرگ من دوتا دایی وچهار تا خاله به اسم های شراره ،ماندانا،مرضیهدارم که ایدا یکی از۳ دختر ماندانا هستش ،درواقع دختر بزرگ خانوادش هست .آیدا با۱۷ سال سن و ۱۶۵ سانت قد و ۹۵ کیلو وزن وقا هیکل بی ریختی داشت ،اما از جق بهتر بود. یه هفته بود که ما به ویلای تابستونیمون داخل دهکه مادریم که امده بودیم تقریبا همه خانواده ی مادریم امده بودنند امروز از صبح که ماندانا با دختراش به خونمون امدن کیرم شق بود اگه بخوام ماندانا رو به یکی تشبیه کنم اون فرد بدون شک alura jenson هستش جز حالت چهره هیچ فرقی با هم ندارندمنم با ۱۸۵ قد و ۸۵ کیلو وزن و ۴ ساله سابقه بدنسازی همیشه خواهر زاده مورد علاقه اش بودم با فکر خاله به خواب رفتم .ظهر از خواب بیدار شدم مامانم با ساپورت مشکیش داشت واسه نیکتا چایی میریخت نیکتا هم چشمای سبزش رو خمار کرد و با صدایی که ازش غرور میبارید گفت:مرررسی . نیکتا تازه ۲۰ سالش شده بود،از ویژگی های ظاهریش میشه به سینه کوچیک و سفت ،بدن لاغر ،باسن متوسطش اشاره کرد ،زیبایی نیکتا تو فامیل زبان زده.البته خارج از خونه برخلاف اقوام مادریم مذهبی میگرده اگر بخام به کسی تشبیهش کنم اون lana rhoades هستش. تا الان کلی خواستگار داشته که اتفاقا یکی از اونا پسر عموی ما مهدی هستش که با طلاق مامان از بابام اونم بهم خورد .۲سال پیش وقتی که مامان به بابا شک میکنه به کمک شوهر خاله(خاله شراره) تو خونه دوربین نصب میکنه و دست بابا رو ،رو میکنه .بعد از طلاق ما از تهران به اهواز مهاجرت میکنیم .مامان بعد از اینکه برام چایی ریخت شال و کلاه کردو از خونه برای خرید خارج شد .پنیر تمام شد ،نیکتا بلند شد بره پنیر بیاره که متوجه افزایش حجم کونش تو ساپورت قهوه ایش شدم _اووووووف هجب کونی ردیف کردی ،باشگاه داره تاثیر خودش رو میزاره .دستی به کونش کشیدو گفت:_اره خیلی رازی ام موقع برگشتن یه چنگ به کونش انداختم و تا جایی که میتونستم فشارش دادم _آخ ،دردم امد عوضی _نیکتا_هوم؟_خاله فلش گذاشت ؟_ن گفت قراره تو فلش خودش بریزه برام بیاره _اها یادم نبود /راستی یه سریال جدید دارم میخوای بدم نگاش کنی _ ،اسمش چیه؟_گیم اف ترونز _اره تعریفشو شنیدم _باش پس برو هاردمو بیار تا برات بریزم

اقوام مادری قسمت ۲ با هر جون کندنی بود امشب رو تو اتاقم تنها موندم و از ورود خاله ام جلو گیری کردم . ،فلش رو به ال ای دی داخل اتاقم وصل کردم، شروع به دیدن پورن های جدیدم کردم البته مجبور بودم صداشو قطع کنم، ال ای دی درست رو بروی تخت من بود . به طور غیر ارادی یکی دستام از روی ساپورت قرمزم تنگم کسم رو مالش میداد،ساپورتی که تا نافم اونو بالا اورده بودم ،اون یکی دستم هم سینه هام رو از روی تاپم مالش میداد ،سینه هام ۷۰ بودن ،هرچند بزرگ نبودن ولی در عوض خیلی سفت بودن و تو این چند وقت که باشگاه میرفتم سفت تر هم شده بودن .به آرومی ساپورتم و تاپم رو در اوردم ۲ سال پیش خودم و مامانم باهم کل موهای بدنمون رو لیز کرده بودیم و حالا از ابرو به پایین هیچ مویی نداشتم ، موهام که تا کونم پایین میومدند رو روی سینم ریختم حالا با یه ست مشکی روی تخت بودم دستم رو زیر شرتم بردمو شروع به مالش کسم کردم و با اون یکی دستم به سینه هام چنگ مینداختم این کار باعث شده بود از شدت هوس به جنون برسم .دیلدو ۱۲ سانتی رو به آییه اتاقم چسبوندم و شروع به تمرین ساک زدن از روی فیلم کردم ،مثل فیلم کلاهک کیر رو توی دهنم میگرفتم و اونو با قدرت مک میزدم بعد یکم از لوبریکانتی که از اتاق مامانم کش رفته بودم بهش زدم ،کمر و پاهامو به حالت ۹۰ درجه در اوردمو قمبل کردم ،دستامو روی زانو هام گذاشتم اروم ارومبه عقب رفتم تا جایی که کونم با اینه برخورد کرد و دیلدو تو کونم جا گرفتم. یه آخ آروم ولی بلند از روی درد خفیفی که داشتم گفتم ، خودم رو ثابت نگه داشتم تا درد اروم شه بعد از چند ثانیه شروع به عقب و جلو بردن خودم کردم ،ناله هام شروع شده بود _اوفف ،،مامان کونم ،اخ،،اخخخخاروم خودم رو از دیلدو جدا کردم ،دیلدو رو از روی ایینه کندم و پایین اوردم و اونجا نصبش کردم ،شرتم رو کامل در اوردم ،پوزیشنم رو به داگ استایل تغییر دادم و مثل دفعه ای قبل اروم دیلدو رو تو کونم به راحتی جا دادم و شروع به حرکت کردم .این کار حس وصف نشدنی بهم میداد مخصوصا برای من که از ۱۳ سالگی آنال سکس رو با پسر عموم شروع کردم و تا به امروز که ۲۰ سالم هس با بیشتر از ۲۰ نفر سکس داشتم .سوتینم رو در اوردم و با دست چپم شورع به مالیدن سینه هام کردم و با دست راستم کسم رو میمالیدم ،دیگه کنترول خودم رو نداشتمو بی ارده ناله میکردم :_اه کونم،اخ سوختم ،یکی نیست به این جنده کیر بده ؟اههه.این حالته چند دقیقه ای ادامه داشت تا اینکه ارضا شدم سرم رو روی زمین گذاشتم و خیلی اروم دیلدو رو از کونم در اوردم .دل میخواستم همونجور وسط اتاق بخوابم ،بلند شدم ، ربدوشامبر سفیدم رو پوشیدم گره اش رو بستمو به اشپز خونه رفتم یه لیوان آب پرتقال خوردم لامپ باز اتاق کسرا توحه ام رو جلب کرد ساعت ۳:۴۲ دقیقه رو نشون میداد با خودم گفتم حتما داره نت گردی میکنه ولی صدای ناله ی خفیف و اشنایی منو به سمت اتاق کسرا جذب کرد در اتاق روی کمی باز بود .از بین در داخل رو نگاه کردم ،کسرا داشت ایدا رو داگ استاید میگایید ،نگاه کردن به این صحنه به ضربان قلبم سرعت بخشید ،روی جام میخکوب شده بودمو نمیتونستم تکون بخورم. کسرا سرعتش رو بالا برد .دستم نا خدا گاه روی کسم رفتو شروع به مالشش کردم .کسرا کیرش رو در اورد روی کون ایدا مالید و ابش رو به سمت هوا پرتاب کرد و روی ایدا خوابید ،همین چند ثانیه برای دیدن کیر کسرا و دو مرتبه شکه شدنم کافی بود ،من عاشق کیر سیاه بودم و کیارش کیرش برخلاف پوستش سیاه بود و بزرگیش حداقی ۲ برابر دیلدوم بود .کسرا گرفت روی ایدا خوابید من منم قبل از اینکه گندش در بیاد به اتاقم برگشتم ،ربدوشامبر رو وسط اتاق انداختم و داخل حموم شدم .ویلای تابستونی ما حدود ۷۵۰متر بود که توی زمین های آب و اژدادی مادرم ساخته بودیم ،خونه خیلی لوکس ساخته شده بود ،حیاط پشتی استخر ،حیاط جلویی یه باغ با حدود ۱۰ تا درخت زرد آلو و درختایی مثل انگور قرمز که کسرا باهاشون شراب درست میکرد و انجیر و تیکه ای از حیاط که به صورت یه اتاقک برای سانتافه مشکی کسرا ساخته شده بود .ویلا ۴ تا اتاق داشت که ۳ تای اونا برای من ،مامان و کسرا بود و یکی از اونا برای مهمان ،هر اتاق برای خودش حموم و دستشویی جدا داشت که البته حمام من از همه بزرگتر بود .بعد از اینکه کارم تو حمام با فکر کردن به هیکل و کیر کسرا ،به شکم ۱۰ تیکه اش که با قدرت ایدا رو میگایید تمام .حوله م رو پوشیدمو درب رو برای ورود به اتاق باز کردم .در یک لحظه از دیدن مامانم که دیلدو من دستشه خشکم زد و احساس کردم سکته ناقص کردمه مامانم که با ربدوشامبر مشکیش تو اتاق به من زل زده بود ،دیلدو رو به سینش چسبوند و گفت:_تو یه وقت مناسب با هم صحبت میکنیم،باید فکر کنم ،تا اون موقع این دسته من میمونه ._مامان بخدا…_هیچی نگو ،فردا صحبت میکنیم

سلاماین اولین پست و اولین داستان منه، واقعیت به همراه فانتزیه، چون خیلی مطمئن نیستم که داستان خوبی خواهد شد یا و همچنین صحنه های سکسیش مثل خیلی از داستان فراتصور نیست ممکنه ازش استقبال نشه. من سکسی نویس نیستم و سعی کردم به واقعیت نزدیک تر باشه و اکثرا فانتزی های خودم رو واردش کردم. امیدوارم بتونم ادامه بدم و طولانیش کنم، امیدوارم اگه دوست داشتید نظر بدید؛ متشکرمنام داستان: آلزایمرPart 1ساعت فکر کنم از هفت گذشته بود، ولی گرمای هوا هنوز کلافه کننده بود. ماشینو پارک کردم و رفتم سمت فروشگاه که یکم خرت و پرت بگیرم. هنوز یه هفت هشت قدمی با درب ورودی فروشگاه فاصله داشتم که درب اتوماتیک باز شد و یه خانوم جوان یا شایدم یه دختر حدودا سی ساله سراسیمه به بیرون دوید. از نگاه جستجوگرش حدس زدم باید دنبال کسی باشه. اینجور وقتا خیلی خودم رو دخالت نمیدم، آرام به کناری ایستادم تا احیانا باهاش برخورد نکنم. راستش بیشتر از این که شرایط این خانم توجه منو جلب کنه ظاهرش بود. اصولا آدم خیلی چشم چرونی نیستم، ولی خب منم یک مرد هستم و در مقابل یک سری از صحنه ها، اون هم کوتاه دلیلی برای مقاومت نمیبینم، گرچه مذهبی نیستم ولی از اینکه مدام چشمم در بدن زنان و دختران سیر کنه حس خوبی ندارم. در نظر دوستانم انسانی هستم اهل مطالعه، آرام و با وقار. شایدم همین خصوصیاته که این توهم رو در من ایجاد کرده باید حتما سر به زیر باشم. اما خودم رو که نمیتونم گول بزنم، من یک مرد هستم و پر از نیاز. چطور میتونم وقتی حتی برای چند لحظه زیبایی بدن یک زن رو میبینم لذت نبرم؟ بگذریم، دم غروب بود و افتاب خمیده عصر تابستون داخل فروشگاه رو گرم تر میکرد. در همون چند لحظه ای که کنار ایستادم تا اون زن سراسیمه از کنارم رد شه براندازش کردم. قد متوسطی داشت، ۱۶۵ شاید، مانتوی معمولی ای تنش بود که باز بود و به خاطر دوویدنش در کنار بدنش در پرواز بود. از لفظ چاق نمیخام استفاده کنم چون عموما تصویر بدی تو ذهن خواننده ایجاد میکنه، بهتره بگم بدن تو پری داشت، با کمی پهلو و شکم، و سینه هایی نسبتا بزرگ. شلوار لی خاکستری ای تنش بود که خیلی تنگ و چسبون نبود ولی پر بودن رون هاش رو و لرزششون رو موقع دویدن منعکس میکرد. پیرهن یقه بسته ی مشکی ای هم تنش بود که نسبتا ضخیم بود اما تابش آفتاب بی رحم عصر تهران باعث میشد تا سوتین معمولی ای که پوشیده بود تا حدودی مشخص بشه. بزرگی سینه هاش باعث شده بود سوتینی بپوشه که اکثر سینه هاشو بپوشونه، احتمالا این پوشش برای خیلی ها عادی باشه، اما من گرایش عجیبی به این تیپ و فیزیک دارم. حتی صورت ساده و بی آرایشش و علیرغم اینکه لباس پوشیده ای نداشت اما مشخص بود که تلاشی هم برای خود نمایی نکرده بود و این منو بیشتر مجذوب خودش کرد. نهایتا چند ثانیه طول کشید، از کنار من رد شد و محو شد، برای چند ثانیه تصویر اندامش در ذهنم و ثبت شد و وقتی پا به فروشگاه گذاشتم کم کم محو شد.بین قفسه ها در گردش بودم که صدای پیر مردی منو به خودش آورد-امیر جان کجا بودی بابا؟ بیا این پاکت شیر رو بگیر، هرچی صدا میزنم سانی نیست.برگشتم سمت صدا، پیرمرد که بهش میخورد ۸۰ سال رو رد کرده باشه پاکت شیر رو گرفته بود سمت من و بهم خیره شده بود: بگیرش دیگه پسرم، مادرت خونه منتظره.بی اختیار شیر رو ازش گرفتم و اطرافمو نگاه کردم به این امید که شاید همراهی کنارش باشه. پیرمرد گفت: بزارش تو سبد دیگه چرا ماتت برده پسر.گفتم چشم پدر جان، ولی شما تنهایین؟ کسی همراتون نیست؟پیرمرد گفت: وا خب با توام دیگه، سانازم بود که نمیدونم کجا غیبش زد یهویی.احتمالا از دخترش حرف میزد. بهش گفتم: بیا پدرجان بریم اینارو حساب کنیم، باید بریم کم کم. امیدوار بودم که از حراست فروشگاه کمک بگیرم. آروم آروم که به سمت صندوقا میرفتیم همون زن که دم در ورودی دیدمش داشت با یک نفر که لباس فرم داشت صحبت میکرد. کم کم که بهش نزدیک شدیک نگاهش سمت ما چرخید. نگاه متعجبش و حیرانشکم کم جای خودش رو به خوشحالی داد، هنوز قرمزی چشم هاش نرفته بود که دوید طرف ما و بلند گفت: بابا جون کجا بودی پس؟ همه جارو دنبالت گشتم. دلم هزار راه رفت، چرا عاخه ازم دور میشی؟ پیرمرد گفت: رفتم شیربردارم سانی جون، ببین امیرم اینجاست. و برگشت من رو نگاه کرد. من مونده بودم چی بگم، نگاه ساناز هم سمت بود و خوشحالی یافتن پدر مجددا از چهره ش محو شد. تقریبا حدس زدم که چه اتفاقی ر حال رخ دادنه. ساناز گفت: پدر دیگه دیر شده باید بریم مادر منتظرته وروش رو برگردوند سمت من و گفت: ببخشید… حرفش رو قطع کردم، نمیخاستم دل پیرمرد رو بشکنم، نذاشتم ادامه بده و گفتم: اشکال نداره ساناز جان من خریدارو میزارم تو ماشینت شما پدرو ببر، من یسری کار دارم که باید بهشون برسم، سعی میکنم زود بیام خونه. ساناز هنوز کمی متحی بود، ترولی خریدمو همونجا پشت صندوق گذاشتم و با هم رفتیم سمت خیابون، ماشینشون خیلی فاصله نداشت. ساناز در جلو رو باز کرد و کمک کردم که پدرش سوار شه، در رو که بستم اومدم عقب ماشین، ساناز یواش داد زد: آقا..، ایستادم، اومد سمتم: ببخشید که مزاحمتون شدم، پدرم شمارو با برادرم اشتباه گرفته، دور از جون شما چند سالی هست از دستش دادیم. البته این شباهت شما به برادرم بی تاثیر نبوده که شمارو با امیر اشتباه گرفته. گفتم: نه خواهش میکنم، حدس زدم، ببخشید که دخالت کردم، احساس کردم اینجوری راحت تر از من جدا میشه. گفت: بله ممنونم ولی کاش اینکار رو نمیکردید. اینجوری تا شب منتظر شما میمونه. نگاهش رو به زمین دوخت، یه لحظه ناراحتی ای که تو دلش بود رو حس کردم.گفتم: معذرت میخام، راستش قصد نداشتم که ناراحت بشه، شاید نباید اینکارو میکردم. بازم عذرخواهی میکنم. گفت: نه اشکالی نداره، عادت کردیم به این وضعیت. تا شب سراغ شمارو میگیره و کم کم فراموش میکنه. گفتم: خب میتونم هر از گاهی ببینمشون، شاید اینجوری برای ایشونم بهتر باشه که با واکنش سریعش روبرو شدم: نه نه، راستش خیلی خیلی ممنونم از حسن نیت شما ولی دیگه شمارو نبینه بهتره، بهتره این توهمش هرچه زودتر از بین بره، تا باز یکی رو ببینه و یاد امیر بیفته، حداقل یه مدتی آرامش داریم. گفتم: متوجهم، قصد دخالت نداشتم، بیشتر از این هم مزاحمتون نمیشم، امیدوارم زیاد دلتنگی نکنن. گفت: منم ممنونم از شما، ببخشید که وقتتون رو گرفتیم. داشتم بر میگشتم که دیدم دستش رو دراز کرد تا دست بده، باهاش دست دادم و به سمت فروشگاه برگشتم. داشتم به این فکر میکردم که بعد از این شناخت کمی که ازش پیدا کرده بودم اون جذابیت جنسی ای که در نگاه اول ازش ایجاد شده بود رو نداشتم، انگار تبدیل شده بود به یک علاقه ی شخصی.خرید هام تو دستم و بود و نزدیک ماشین شدم، بوق ماشین کناری منو از جا پروند. شیشه رو داد پایین، دیدم همون خانوم پشت فرمونه و پدرش هم کنارش نشسته. پدرش گفت: امیر جان بیا اول خونه ی ما یه چایی بخور بعد برو، خیلی وقته ندیدمت پسرم، متعجب نگاه میکردم، ساناز که شرمندگی از چهره ش میبارید گفت: خیلی وقتتو نمیگیریم داداشی، و باز خیلی آروم گفت: توضیح میدم براتون. دیگه حرفی نمونده بود بزنم. کار خاصی هم نداشتم، یک چایی بود و کمی هم دل پیرمرد شاد میشد. ساناز همین که شیشه رو میکشید بالا گفت: پس بیا دنبالم. خریدارو گذاشتم تو ماشین و دنبالشون راه افتادم. حدود یک ربعی تو راه بودیم. رسیدیم به یه آپارتمان حدود ده ساله، از ماشین پیاده شدم و رفتم طرفشون تا کمک کنم پدرش پیاده بشه. دستشو گذاشتم تو دستای ساناز تا ببردتش سمت اسانسور و منم پشت سرش خریداشونو بردم. داخل اسانسور نه چندان بزرگشون که شدیم روبروی هم ایستادیم. نور هالوژن داخل اسانسور که به پیرهنش میتابید باعث شد تا از بالا خط سینه ش رو بتونم ببینم. که بخاطر پوشش زیاد سوتینش دو سه سانتی بیشتر از دیده نمیشد. فکر میکنم این نوع سوتین ها برای کسانیه که سینه های بزرگی دارن و خیلی تمایل به نمایش دادنشون ندارن. البته دلیلی هم نداشت که توی یه روز معمولی و واسه خرید سعی کنه که حتما اندامشو به نمایش بگذاره.‌وارد آپارتمان شدیم، به نظر ۱۵۰ متر میرسید، ‌وارد نشیمن شدیم که یک دست مبل راحتی قهوه ای زرشکی داخل چیده شده بود. خونه خیلی معمولی ‌و دنجی به نظر میرسید. ساناز گفت: باباجان بیا بریم تو اتاق تا کمکت کنم لباستو عوض کنی، پدر رفت سمت و اتاق و ساناز برگشت سمت من وطوری که پدرش نشنوه گفت: خیلی خیلی ببخشید، راستش نمیخاستم اینجوری بشه اما این دفعه خوشحالیش با دفعه های قبل فرق میکرد. یه برقی تو چشماش میدیدم که بی سابقه بود، باور کنید خیلی مزاحمتون نمیشم، یه عصرونه میخوریم تا پدرم بخابه، خیلی بیدار نمیمونه. گفتم: نه خواهش میکنم مشکلی نیست، هستم در خدمتتون. نفهمیدم که کی روسریش از سرش افتاده بود، موهاش تا روی شونه هاش بود و خرمایی. گفت: بفرمایید بشینید تا برسم خدمتتون. نشسته بودم رو صندلی و آپارتمانشون رو ورانداز میکردم. پدر کنارم نشته بود و از گذشته هاش میگفت تا ساناز وارد نشیمن شد و سینی چایی و کمی بیسکوییت تو دستش بود، باز محو تماشای هیکلش شده بودم. عذاب وجدان داشتم ازین که وارد منزلشون شده بودم برای یه کمک کوچیک و باز چشمم به اندام اون خانوم بود. لباس چندان بازی نپوشیده بود اما این بدن برای من جذاب بود، یک تاپ معمولی یقه بسته مشکی که از روی شونه آستین نداشت پوشیده بود، بازوی های تو پر و سبزه ش دوست داشتنی بود. با یه شلوار استرج قهوه ای که نسبتا تنگ بود ولی فاقش اونقدر کوتاه نبود که بشه همه جزییات رو از جلو دید ولی لرزش رون هاش موقع راه رفتن از دید من پنهان نمیموند. برگشت تا روی مبل روبروی من بنشینه، خط شورت نه چندان تنگش که دیدنش کمی دقت میطلبید با زاویه ۴۵ درجه از روی باسنش به بالا رفته بود، نشست و پاهاشو انداخت روی پاش. تماشای رون توپرش برام لذت بخش بود. شروع کرد به توضیح دادن در مورد کارش به پدرش و حین صحبت کردن موهاش رو از رو شونه هاش جمع میکرد تا بالای سرش ببنده. دیدن زیر بغلش دوباره نگاه من رو به خودش جذب کرد. ازون فاصله میتونستم موهای ریزی که دو سه روز از اصلاحشون میگذشت رو ببینم و کمی عرق که روشون نشسته بود. بستن موهاش تموم شد و تا اینجا جذاب ترین قسمت بدنش رو دیده بودم.

قسمت دوم – آلزایمر شروع کردیم به صحبت کردن. پیرمرد از خاطرات دوران کارمندیش تعریف میکرد و ساناز ساکت مقابل ما نشسته بود و سرش تو گوشیش بود. منم در حال گوش دادن بهش بودم و هر از گاهی حرفشو تایید میکردم. بهش نمیخورد که فراموشی گرفته باشه یا مشکل روحی داشته باشه. تنها چیزی که میدونستم این بود که پسرش رو چند سال پیش از دست داده بود که ظاهرا ضربه بزرگی بهش زده بود. در حین صحبتش نگاهی هم به رون های تپل ساناز میانداختم که چند دقیقه یبار پاهاش رو عوض میکرد. ناخن های پاش مرتب و لاک زده بود توی صندلش خودنمایی میکرد. وسطای حرف پیرمرد چیزی گفت که خیلی تعجب کردم، گفت وقتی ۱۵ سالش بوده از شیراز اومدن به تهران حدودای سال ۵۵. هرجور حساب کردم دیدم اینجوری میشه متولد ۴۰ ینی حدود ۵۷ سال. ولی بهش خیلی بیشتر میخورد. حدس من که از اول حدود ۸۰ بود، یا هفتاد. اینو که گفت متعجب شدم و ناخوداگاه ساناز رو نگاه کردم، سرش رو به نشانه تایید اورد پایین و گفت بابا متولد چهله. تو این چند ساله بخاطر…. حرفش رو‌خورد من بلافاصله خیلی اروم گفتم: اهان متوجهم، طفلکی چقد اذیت شدن. پیرمرد ادامه میداد و از سالهای کارش تو‌کلرخونه کفش ملی میگفت. چاییم داشت تموم میشد که رو کرد به من و گفت: حالا بزا مامان پری از شیراز بیاد، دور هم خیلی خوش میگذره، آخر هفته همینجایی پسر جان. نمیدونم امروز این بار چندمی‌بود که سورپرایز میشدم. انتظار داشتم باز ساناز به کمکم بیاد. احتمالا این سناریو نقش فرزند یه آدم پیر رو شما هم هزاران بار تو‌تلوزیون تماشا کرده باشید، داشتم به این فکر میکردم که اکر ادامه پیدا کنه این قضیه چه اتفاقاتی ممکنه بیفته. ساناز رو‌مرد به باباشو گفت: بیا پدرجان بریم اماده شی برای خواب. اومد پیشونی‌منو بوسید و با ساناز رفت. یه بیسکوییت دیگه برداشتم و منتظر نشستم تا برگرده. بعد حدود ده دقیقه در اتاق پدروش بست و‌اومد بیرون. مستقیم اومد سمت منو منم بلند شدم. اومد جلوی من ایستادو دست راستمو گرفت توی دستشو گفت: واقعا نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم، شما واقعا مثل یه برادر امروز به من کمک کردید و من حتی هنوز اسم شمارو نمیدونم. لبخندی زدم و گفتم: خواهش میکنم کاری نکردم، من شمسا هستم، با اینکه پدر جان رو‌زیاد نمیشناسم اما خیلی دلم براشون سوخت، حتما خیلی عذاب کشیدن بعد از فوت برادرتون. تا جمله ی من تموم بشه دستمو همچنان تو‌دستاش نگه داشته بود. نمیدونم از استرس من بود تو این شرایط یا دستای اون که تپل تر از دستای من بودن، دستم داخل دستاش به شدت عرق کرده بود و مطمئن بودم اونم متوجه شده، نهایتم دستمو رها کرد و گفت: آره خیلی، سی سال کارمند کارخونه بود و به اندازه کافی شکسته شده بود، ولی بعد از فوت امیر انگار دوباره سی سال پیر شده. اون قدر که مامان پری با این قضیه کنار اومد اون‌نتونست. قراره پس فردا از شیراز برگرده، امیدوارم تا اون موقع این قضیه از سر بابا بیفته، تا اینجاشم کلی شرمنده شما شدم. ببخشید گفتید اسمتون چی بود؟ گفتم: شمسا، اسم زرتشتیه، البته ما ترک هستیم. این حرفا چیه دشمنتون شرمنده، شمام جای خواهر من خوشحال میشم سر سوزنی کمک کرده باشم. -شما بزرگواری واقعا، خیلی ممنونم ازت. من رو مفرد خطاب کرد و این برام نشونه خوبی بود. راستش ته دلم دوست داشتم که بازهم بتونم بیام پیششون. -خلاصه ببخشید شمسا جان، بیشتراز این مزاحمت نمیشم، امیدوارم هر جا هستین موفق باشین. -ممنونم شمام همینطور. جسارت نباشه میخایین کارت منو داشته باشین، شاید یک درصد مشکلی پیش اومد، به هرحال یه برادر باید هوای خواهرش رو داشته باشته. جمله آخرم رو با کمی لبخند گفتم. نمیدونم جایز بود که کمی شوخی کنم و خودم رو‌برادرش بنامم یا نه. خوشبختانه لبخندی زد و کارتم رو از دستم گرفت و تشکر کرد. رفتم سمت در که زنگ آپارتمان به صدا درومد. گفت: میشه لطفا درو باز کنید؟ احسان شاگردم باید باشه. ببخشید من برم لباس عوض کنم، لطفا درو‌باز بگذارید. خداحافظی کرد و رفت توی اتاق. داشتم اخرین نگاهامو به باسنش مینداختم و لرزش رونهاش موقع راه رفتن که به هم ساییده میشدن رو تماشا میکردم که دستش رو برد بالا تا موهاشو مرتب کنه. پیرهنش کمی اومد بالا و قسمتی از پهلوهاش نمایان شد. تنگی کش شلوار استرجش باعث شده بود پهلو هاش تپل تر نشون بده. کفشامو پوشیدم و داشتم فکر میکردم که ظاهرا اخرین باره که سانازو میبینم. رفتم سمت اسانسور که دیدم خودش داره میاد سمت بالا. در باز شد و یه پسر حدودا ۱۴ یا ۱۵ ساله اومد بیرون. نسبتا لاغر بود و پوست خیلی سفیدی داشت، اپل واچ‌دستش نشون میداد وضع مال خوبی درن. حرفی نزدم، رفت سمت واحد ساناز ‌و منم سوار آسانسور شدم، داشتم به این فکر میکردم که ساناز چه چیزی میتونه تدریس کنه؟ اون شب تا برم خونه به اندام ساناز فکر میکردم، ولی فرداش خیلی به یادش نیافتادم. چهارشنبه صبح بود سرم گرم کار که تلفنم زنگ خورد، شماره آشنا نبود برام، جواب دادم: -الو؟ -الو سلام، خوبین؟ -ببخشید شما؟ -به این زودی منو فراموش کردین؟ عجب برادری هستین! تازه چهره بانمک ساناز اومد تو ذهنم. گفتم:سلام ساناز خانوم، حالتون خوبه؟ بابا خوبن؟ ببخشید به جا نیاوردم. -ممنون مرسی بابام خوبه. راستش نمیدونم چجوری بهتون بگم، اصلا روم نمیشد بهتون زنگ بزنم -چیزی شده ساناز خانوم؟ -ببین شمسا جان (این مفرد خطاب کردنش باز منو جذب خودش کرد) بابا حالش تو این یکی دوروزه خیلی بهتر شده، و خوشبختانه یا متاسفانه هنوز منتظره شماست. -چی بگم ساناز خانوم، منم امیدوارم پدر جان همیشه حالش خوب باشه. چه کمکی از دست من برمیاد؟ اگه بخایین میتونم بازم برسم خدمت پدر جان، البته مزاحم شما نمیخام بشم، میتونم دعوتشون کنم یا بیرشمون جایی. -راستش شمسا جان میدونم شما خیلی لطف داری، ولی خواسته ی من بیشتر از ایناس، نمیدونم چجوری بگم. -خواهش میکنم، تعارف نکنید، اگه کمکی از دستم بر بیاد دریغ نمیکنم -ببینید پری جون امشب میاد، میخاستم دعوتتون کنم عصری تشریف بیارید اینجا. و اگر ممکنه آخر هفته هم اینجا باشید. یکم جاخوردم، فکر نمیکردم همچین درخواستی بکنه، مخصوصا وقتس که منو فقط سه نصف روز دیده بود. -نمیدونم چی بگم ساناز خانوم، من واقعا میخام کمکتون کنم، اما برنامه آخر هفته م مشخص نیست، از طرفی، شاید درست نباشه من آخر هفته اونجا باشم، به حال شما هستی مادر هستن، نمیخام معذب باشین. -نه عزیزم این چه حرفیه، اینجوری نه فقط پدر، من و مامانم از تنهایی در میاییم. فکراتونو بکن و بهم خبر بده، منتظر خبرای خوبما عزیزم گفتنش دومین قدم بود برای صمیمیت. گفتم چشم بهتون خبر میدم و گوشی و‌قطع کردم. از اول هم مطمئن بودم که کاری ندارم آخر هفته. زندگی مزخرف و یکنواخت من چه چیزی میتونست داشته برام به جز یه آخر هفته کسل و معمولی. صبر کردم تا حدود ظهر بهش خبر بدم که میام. حدود ۳ اینطورا بود که خودش باهام تماس گرفت. پیشنهاد داد که بیاد محل کارم دنبالم تا بریم دنبال مادرش که میرسید میدون آرژانتین. ساعت ۵ بود رسیدیم آرژانتین، مثل همیشه آفتاب بی رحم تابستون که ازش متنفرم میتابید. ماشین روداخل پارکینگ پارک کردیم و اومدیم تو قسمتی که اتوبوس ها میرسیدن، ظاهرا باید یه نیم ساعتی رو منتظر میموندیم. وقتی که پیاده شدیم لباس ساناز توجهم رو به خودش جلب کرد، یه شال مشکی سرش بود با یه مانتوی مشکی که خیلی گشاد، که دکمه های جلوش تا روی شکمش کامل بسته بود، حدس میزنم چیزی زیرش نپوشیده بود ، تو این هوای گرم حق داشت. راه که میرفتیم من چند سانتی ازش عقب تر بودم. مانتو تا زیر زانوش بود و نور خورشید از پشت به ساق هاش میتابید که از زیر ساپورت برق میزد. حسرت میخوردم که چرا نمیتونم از روبرو تماشاش کنم. ایستادیم کناری و اتوبوس هایی که میومدن و میرقتن رو تماشا میکردیم. چون احساس میکنم که دیالوگ های معمولی کسل کننده میشه خیلی از جزیات صحبت هامون نمینویسم. کمی از خودش گفت و ازین که چندین ساله که ویولون میزنه و تدریس میکنه هرازگاهی شاگردی هم میگیره، و نهایتا این که مجرده. من هم از خودم گفتم و زندگی یکنواخت و بی حاصلم. نفهمیدیم زمان چجوری گذشت تا یه اتوبوس پلاک شیراز وارد شد. گفت: فک کنم خودش باشه بزا برم ببینم. رفت و منو گذاشت تا بالا پایین رفتن برجستگی باسنش رو حین راه رفتن و ساق های تپلش رو از توی ساپورت تماشا کنم. چند دقیقه بعد در حالیکه یه ساک دستی دستش بود به طرفم اومد. کمی تند راه میرفت و کمی میدووید. من پشت به آفتاب ایستاده بودم و محو تماشای بدن ساناز بودم که آفتاب بهش میتابید. وقتی که راه میرفت پایین مانتوش که باز بود کنارمیرفت و رون های تپلش از داخل ساپورت خود نمایی میکرد. با هر قدم برداشتن لرزشی از سر زانو تا بالای رونش رو میرقصوند. حتی شکل زانوهاش هم منو تحریک میکرد. پشت سرش هم خانمی که قاعدتا باید پری میبود بهمون نزدیک شد.اگر نمیدونستم که منتظر کی هستم به هیچ وحه احتمال نمیدادم که این پری خانم باشه. حدود ۵۰ سال داشت و برعکس دخترش که یکمی سبزه بود پوست سفیدی داشت. مانتو شلوار کرم روشنی پوشیده بود و مثل دخترش مقید به حجاب بسته ای نبود. نزدیک شد و ساناز معرفیم کرد و گفت: پری جون ایشون همون آقایی هستن که تلفنی برات تعریف کردم. حالا توراه بیشتر باهم آشنا میشیم. باهام دست داد و احوالپرسی کرد. وسایلاشونو گرفتم و رفتیم سمت ماشین و سمت خونه ساناز.

آلزایمر – قسمت سوم توی راه ساناز به مادرش توضیح میداد که چه اتفاقی تو این یکی دو روز افتاد. رسیدیم خونه، نشستم توی نشیمن کنار پدر و ساناز و‌مادرش رفتن توی اتاق که لباس عوض کنن. ساناز برگشت و یه پیرهن دکمه دار پوشیده بود که یقش کمی باز بود. گردن زیباش و بالای سینه هاشو به خوبی نمایش میداد. با یه دامن که حدودا یکی دو وجب از پاشنه بالاتر بود، و بدون جوراب. گرچه دامنش بلند بود ولی باز امیدوار بودم که بتونم ساق های زیباش رو ایندفعه بدون پوشش ببینم. پری خانوم که اومد تعجبم بیشتر شد. شلوار لی تنگی پوشیده بود، نسبتا لاغر بود و سایز باسنش متوسط بود، ولی توی شلوار‌لی خیلی زیبا بود. یه پیرهن قرمز یقه باز پوشیده بود که خیلی کم از خط سینه اش دیده میشد. فکر کنم تو این سن خط سینه بیشتر به واسطه تنگی سوتین دیده میشه تا سفتی سینه ها. ساناز با یه سینی چایی اومد و کنار من دولا شد تا برای پدر و مادرش چایی بزاره. داشتم حدس میزنم که چه صحنه ای در انتظار من خواهد بود، نوبت من که شد چایی رو برداشتم، یقه گشادش اجازه داد تا بتونم سینه های به هم فشرده شدش توی سوتین رو برای چند لحظه ببینم. از همونجا تونستم نرمی و تراوتش رو حس کنم. سینی رو گذاشت روی میز و کنار ما نشست. پاش رو که انداخت روی پاش دو سه وجب از ساق پاش نمایان شد. جای دونه دونه موهاش که ظاهرا به تازگی اصلاح کرده بود جذابیتش رو دو چندان میکرد. مشغول صحبت بودیم که زنگ در خورد، ساناز گفت من باز میکنم احتمالا باید دانیال باشه شاگردم. پری خانوم بلند شد دست شوهرشو گرفت رفتن سمت اتاق، – پاشو یکم استراحت کن تا شب زود نخابی، شب میخای کنار پسرمون شام بخوری. لبخندی زد و اومد نزدیک من و گونه ام رو بوسید. آمادگی اینکارش رو نداشتم و موهای بدنم کمی سیخ شد. دانیال اومد بالا و دیدم همون پسریه که اونروز دم آسانسور دیده بودمش. لاغر بود قدش نسبت به سنش بلند بود. سلام کردیم. رفت سمت اتاق ساناز و سانازم با لبخندی بر صورت رفت داخل. در اتاق رو پشت سرشون بستن و من تنها موندم توی هال. داشتم به این فکر میکردم که چرا یهو تنها شدم. خودم رو با گوشیم مشغول کردم و به صدای نخراشیده ی ویولون که از توی اتاق میومد گوش میدادم. فک کنم ده دقیقه نشد که دیگه صدای ویلون نمیومد. داشت حوصلم سر میرفت که صدای ویبره یه گوشی حواسمو پرت کرد. یکم گشتم تا روی همون مبلی که ساناز روش نشسته بود پیداش کرد. حدس زدم برای ساناز باشه. برش داشتم و رفتم سمت اتاق، نمیدونم چرا در نزدم، آروم در‌ رو باز کردم، کاری که ای کاش نمیکردم. دانیال در حالیکه دکمه ها پیرهنش باز بود نشسته بود روی‌ تخت و کمی به عقب خم شده بود و دستهاش از پشت تکیه گاهش بود. چشماش رو بسته بود و سرش به سمت سقف بود. ساناز روی زانو رو زمین نشسته بود و باسن بزرگش از همیشه بیشتر خودش رو نشون میداد. سر ساناز میون پاهای دانیال بالا و‌ پایین میرفت. دانیال شلوارش رو کامل درآورده بود. لبه های پیراهن ساناز که از کنارش آویزون شده بود نشون میداد که الان دانیال شاهد چه صحنه زیباییه. گوشی همچنان تو‌ دستم می لرزید و من میخکوب شده بودم. برای یک لحظه دانیال نگاهش به من افتاد. تازه به خودم اومدم که چه اتفاقی افتاده. در اتاق رو آروم چفت کردم و برگشتم توی هال و گوشی سانازو گذاشتم همونجا روی مبل. حدود ده دقیقه که گذشت ساناز سراسیمه از اتاقش اومد بیرون، خیلی سعی میکرد که آروم نشون بده ولی نمیتونست حال درونیشو پنهان کنه. من چیزی به روش نیاوردم. گفت: عه خوبی شمسا جان؟ ببخشید تنها موندی از خودت پذیرایی میکردی. حالتش جوری بود که انگار دنبال چیزی میگشت. بهش گفتم راستی گوشیت فکر کنم زنگ خورد، همونجا روی مبله. گوشیشو‌ برداشت و رفت توی اتاق. سه دقیقه نشد که با مانتویی که روی همون لباسا پوشیده بود با عجله اومد بیرون و گفت: ببخشید من یه کار فوری برام پیش اومده، سعی میکنم دیر نیام، مواظب ماماینا باشیا داداشی. سعی میکرد خودشو‌ خونسرد نشون بده ولی چندان موفق نبود. داشت از در میرفت بیرون و من همچنان بی کلام نگاهش میکردم که یهو مکث کرد، برگشت سمت من و گفت: راستش….. من… ینی دانیال…. متوجه شدم که دانیال بهش گفته من شاهد ماجراشون بودم. یه لبخند کمرنگ زدم و گفتم: برو آبجی خیالت راحت باشه من پیششم. یکم جا خورد، نمیدونم انتظار چه حرفی از جانب من رو داشت، چند ثانیه به هم خیره شده بودیم تا اینکه یهو نزدیکم شد و گوشه لبم رو بوسید و رفت. هنوز از شوک و لذت بوسه‌ش در نیومده بودم که یادم افتاد همین چند دقیقه پیش داشت با لباش چیکار میکرد. رفتم توی اتاق پیش دانیال. نشسته بود روی تخت و زانوهاش رو بغل کرده بود. کمی مضطرب به نظر میرسید. گفت: شما برادر ساناز جون هستین؟ ندیده بودم تاخالا شمارو. گفتم: اره مسافرت بودم. چرا رنگت پریده؟ از من میترسی؟ گفت: نه نه خوبم. صداش میلرزید. یه لیوان اب براش ریختم و دادم دستش. گفتم: راحت باش، من به ساناز خیلی اعتماد دارم، میدونم بی دلیل کاریو نمیکنه. چرا راحت نمیشینی؟ همچنان زانوهاشو بغل کرده بود. -دکمه های پیرهنتم که بالا پایین بستی، چرا عرق کردی انقد؟ گرمته؟ بیا دکمه هاتو درست کنم. دستمو آروم بردم جلو دونه دونه دکمه هاشو باز کردم. بدن سفید و بی مویی داشت. استخوناش تا حدودی پیدا بود. گفتم: بهتری الان؟ گفت: خوبم دارم خنک میشم. همچنان به خودش میپیچید. -جاییت درد میکنه؟ -نه خوبم، یکم پام تیر میکشه، باید برم کم کم. -اینجوری که نمیشه، ساناز تورو سپرده دست من. حدس زدم درد از ناحیه بیضه ش باش، سعی میکرد روناشو به هم فشار بده. -بلند شو واستا ببینم، ممکنه خطرناک باشه. آروم شلوارشو کشیدم پایین، ظاهرا فرصت نکرده بود شورتش رو بپوشه. گفتم اجازه میدی؟ با حرکت سر بهم اجازه داد. عجیب بود برام چون تو این سن باید موهای اطراف آلتش در میومد ولی دانیال اصلا مو نداشت. آروم با دستم کیرش رو گرفتم و بلندش کردم. یکی از بیضه هاش به نظر میرسید متورم شده باشه. خیلی خیلی آروم بیضه شو گرفتم تو دستم که با صدای آخ گقتنش ولش کردم. -بیضه ت درد میکنه؟ – آره -بشین روی تخت. خودمم نمیدونستم چیکار دارم میکنم. انگار این دستای من نبودن که داشتن کیر دانیال رو لمس میکردن. از آخرین بار که تو بچگی به آلت یک همجنس دست زدم بیشتر از بیست سال میگذشت. نمیدونم الان چه نیرویی بود که منو به جلو میبرد. دانیال نشست من آروم شروع کردم به مالیدن کیرش. بهش گفتم: وقتی که ساناز داشت برات ینی… میدونی که چی میگم، ارضا نشدی اون موقع؟ گفت: نه گفتم: فک کنم به خاطر همینه، منی جمع شده تو بیضه ت، باید آروم خالیش کنی تا التهابش بخابه، راحت بشین و اون بالشو بزار پشت کمرت. تکیه داد به بالش، آروم در حال مالش کیرش بودم و حواسم به خودم نبود که چقدر تحریک شدم. کیرش سفت شده بود و شاید به ۱۰ یا ۱۲ سانت میرسید. گفتم خوبی؟ دیدم چشماشو بسته و باز رفته تو حس. واقعا اختیارم دست خودم نبود، انگار دیدن فیلم پورنو از من یه شخصیت دیگه ای ساخته بود که درون من پنهان بود. انگار این همه سال یه گرایش شدیدی رو درون خودم پنهان کرده بودم. آروم سرم رو بردم نزدیک کیرش و سرش رو بوسیدم. زبونم رو دراوردم و دور سرش چرخوندم. بلندش کردم و زبونم رو از زیر کیرش ازونجاییکه از بیضه هاش شروع میشه کشیدم تا با بالاش رسیدم. چند بار اینکارو کردم و نهایاتا سرش رو وارد دهنم کردم، این حرکتم همراه شد با آه بلندی که کشید. کم کم اندازه ای از کیرش رو که وارد دهنم میکردم بیشتر و بیشتر میکردم . سرعتم رو بیشتر. خودم نبودم انگار. فقط لذت میبردم. با دست دیگم پشت بیضه هاشو خط زیر باسنش رو میمالیدم. ناخودآگاه دستم به سوراخ کونش نزدیک شده بود. حس میکردم که هیچ مویی نداره. داشتم مکیدنم رو ادامه میدادم که جهش مایع داغی رو درون دهنم احساس کردم. با سه چهار تا جهش آبش توی دهنم خالی شده بود و متوجه طعمش نشده بودم که چقدر تلخه. یه دستمال کاغذی برداشتم و اون مقداریش که تو دهنم بود رو تف کردم توش. میخاستم دور دهنم و لبم رو پاک کنم که دیدم دانیال داره خیره منو نگاه میکنه. بهش گفتم بخاب یکم استراحت کن. گفت: خاله ساناز اینجور وقتا لبامو میبوسه. مونده بودم چی بگم. ینی واقعا دلش میخاست ببوسمش؟ سرمو بردم طرفش. لبامو به لباش نزدیک کردم که خودش اومد جلو و شروع به بوسیدن لبام کرد. زبونش رو روی لبام میچرخوند و سعی میکرد آبش رو از روی لبام برداره. با تقلایی کرد فهمیدم زبونش رو میخاد وارد دهنم کنه. اجازه دادم. زبونش رو توی دهنم میچرخوند و آخرش با لباش زبونم رو مکیید. بعد ازم فاصله گرفت و با چشمای خمارش بهم خیره شد. بهش گفتم دراز بکش. پشتش رو کرد به من و دراز کشید. داشتم با دستمال دور لبم رو پاک میکردم که نگاهم به کون سفیدش افتاد. لاغر بود به خاطر همین چندان توپر نبود و سوراخ کونش راحت دیده میشد. نمیدونستم چرا به سوراخ کون یه پسر اینطور خیره شدم. سعی میکردم به هیچ چیز فکر نکنم، حتی از خودم هم خجالت میکشیدم. ناخودآگاه سرم رو بردم جلو و کونش رو بو گردم. لبم رو چسبوندم بهش و نفسای گرمم به پوست نرم باسنش میخورد. نمیدونستم چیکار دارم میکنم. کنارسوراخ کونش رو آروم بوسیدم. دانیال ولی بیحرکت خوابیده بود و عکس العملی از خودش نشون نمیداد. سرم رو بردم عقب. نمیدونم چقدر زمان گذشته بودو. انگار یهو به خودم اومدم. شلوار دانیال رو برداشتم و سعی کردم آروم پاش کنم. شلوارش رو تازانو کشیدم بالا که یهو از پشت یه جیغ کوچیکی شنیدم. برگشتم. پری خانوم با چشمای از حدقه در اومده دشات منو نگاه میکرد. چه معنی ای میتونه داشته باشه وقتی یه پسر جلوی یه مرد بزرگتر از خودش دراز کشیده با شلوار و شورتی که تا زانو پایینه؟ شروع کردم به عرق کردن و زبونم بند اومده بود. گفتم: پری خانم من… ینی دانیال … پاش درد میکرد…. . نمیدونستم چی دارم میگم. پری خانم درو بست و رفت. شلوار دانیال رو پوشوندم و بیدارش کردم. رفتیم توی هال و فرستادمش رفت. تازه کم کم مغزم داشت به کار می افتاد که چه اتفاقی افتاده. خواب بودم یا بیدار. هنوز دهنم از طعم آب دانیال تلخ بود. تصویر متحیر پری خانم از جلو چشمام کنار نمیرفت. رفتم سراغ کت و موبایلم. ظاهرا دیگه جایی نداشتم تو اون خونه.

آلزایمر – قسمت چهارم داشتم کفشمو میپوشیدم که ساناز از در وارد شد، از چهرم خوند که حال مساعدی ندارم. گفت: کجا میری؟ گفتم:راستش اومدن من از اولم صحیح نبود. باید برم. -چرا آخه؟ چیزی شده؟ ببینم، نکنه در مورد دانیاله من که … نزاشتم حرفش رو ادامه بده، گفتم: در مورد دانیال هست اما نه اون چیزی که تو فکر میکنی، بین شما هر چیزی هست به من غریبه مربوط نمیشه، ببین… راستش .. پری خانوم… ینی من…. هنوز حرفم تموم نشده بود که پری خانوم اومد بیرون از اتاق: کجا شال و کلاه کردی پسرم؟ بابات تازه بیدار شده، میخایم شام بخوریم.نگاه متعجب منو دید ولی توضیح بیشتری نداد. اومد کتم رو از دستم گرفت و آویزونش کرد و برگشت سمت اتاق. ساناز گفت: چیه نکنه از مادرم میترسی؟ نترس اون با حضور تو مشکلی نداره، تازه از تنهاییم در میاد. تا شب که بخابیم صحبت زیادی نکردیم. من دائم سرم پایین بود و حتی روم نمیشد هیکل زیبای ساناز رو ورانداز کنم. ساناز که اتاق جداگانه داشت. جای منم تو اتاق خالی پسرشون انداختن، از توصیف حس عجیب خوابیدن توی اون اتاق صرفنظر میکنم فقط میگم که خیلی نگذشته بود بدخواب شده بودم. رفتم سمت آشپزخونه دنبال آب، چراغ زیادی روشن نبود، در یخچالو که بستم یهو جا خوردم، پری خانم با یه لباس خواب یکسره سفید جلوم سبز شد. لباسش دو تا بند نازک روی شونه های سفیدش داشت و تا روی سینه هاش رو میپوشوند. سوتین نبسته بود به خاطر همین خط سینه ای دیده نمیشد. زیر لباس حریر مانندش دوتا سینه ی بزرگ که کمی از هم فاصله داشتن و برجستگی نوک سینه هاش به راحتی تو سایه روشن تنها لامپی که توی راهروی روبرو آشپزخونه بود قابل رویت بود. اومدم بگم چیزی شده که انگشت اشاره شو گذاشت روی لباش. بعد اشاره کرد که دنبالش برم. حس شهوتم با ترس آمیخته شده بود. سر جمع ۲۴ ساعت با این خونواده نبودم و حالا تو این موقعیت قرار داشتم. دنبالش رفتم تا وارد اتاق وسطی شد. پشت سرش رفتم تو اتاق، پشت به در بود که نزدیک من شد و دستشو ازکنارم به دستگیره در رسوند و خیلی آروم درو بست. فاصلش با من هی کمتر میشد و من بین در و پری گیر افتاده بودم.صورتش رو نزدیک صورتم کرد و حدود پنج سانتیمتری من ایستاد. آروم گفت: به خونه ی من خوش اومدی، نمیدونم با چه نیتی وارد اینجا شدی، نمیدونم چرا به ساناز نزدیک شدی، بهت نمیخورد آدم بدی باشی، ظاهر خیلی آروم و موقری داشتی. ولی میبینی، همیشه نمیشه به ظاهر آدما اعتماد کرد. اشتباهی که ساناز بار اولش نیست مرتکب شده. خیلی آروم اومدم بهش بگم که اونطور که فکر میکنه نیست. هیس آرومی گفت و انگشتشو آورد بالا. نوک انگشتتشو روی لبهام چرخوند، اومد روی چونه م، انگشتش رو آورد پایین تر و روی سینه م چرخوند. بعد گفت: اما حالا که اومدی باید تاوان بدی. بین تو و ساناز و شاگردش هرچی هست به خودتون مربوطه. حق من جداست. اون پیرمرد رو میبینی تو اون اتاق خوابیده، سه ساله که فقط اسمش همسر منه، حالا که داری اونو گول میزنی باید منم گول بزنی. دیگه سعی نکردم هیچ حرفی بزنم، فقط توی چشمهاش نگاه میکردم. دستش رو برد سمت دستگیره در، با فکر اینکه میخاد برگرده به اتاقش داشتم آروم میشدم، که صدای چرخوندن کلید توی در بهم گفت که اشتباه میکنم. حرکت خاصی نمیکردم، منتظر اولین واکنش از سمت اون بودم. دستش رو برد زیر تیشرتم و شکمم رو نوازش کرد. ناخودآگاه تکون خوردم و فهمید که چقدر به لمسش حساسم. دستش رو آروم برد پایین تر و از روی شلوار دنبال کیرم میگشت. کیرمو که حالا دیگه به سفت ترین حالت خودش رسیده بود از روی شلوار میمالوند. دیگه ترسی که داشتم جاشو به شهوت داده بود. خیلی آروم دستم رو بردم سمت بازوها و شونه ی لختش و آروم نوازششون میکردم. تا اینکه دستشو برد داخل شورتم و بی واسطه دور کیرم حلقه کرد. منم از فرط هیجان آهی کشیدم و جفت سینه هاشو تو دستام گرفتم. لباش رو آورد جلو با مکشی شدید مشغول لب گرفتن شد. با فشار بیشتری کیرم رو میمالوند و از فرط شهوت زیادی که داشت لبمو ول میکردو صورتم و گردنم رو لیس میزد. دستامو آوردم پایین تا بتونم به میون پاهاش برسونم. ولی لباس بلندش کارو برام سخت کرده بود، دیگه طاقت ایستادن هم نداشتم، توی حرکت جامونو عوض کردیم و چسبوندمش به در، انگار اصلا نگران این نبودیم که کسی صدامونو بشنوه. نشستم روی زانو و سرمو بردم زیر لباس خوابش. شرت پارچه ایش رو کشیدم پایین و چشم بسته دهانمو بردم سمت کسش. خیلی خیس و لزج شده بود. فرصتی برای تحریک کردنش نمونده بود. چوچولش رو میمکیدم و زبون میزدم. موهای بالای کسش بلند شده بود. از برخورد موهای کسش به صورتم لذت میبردم. دستاشو گذاشته بود روی سرم و به کسش فشار میداد. سرعت مکیدن و لیس زدنم رو تند تر کردم تا احساس کردم عضله های پاش منقبض شده و به داخل فشارش میده تا اینکه فشار دستش روی سرم قطع شد. آروم از کسش فاصله گرفتم و سرمو از زیر لباس بیرون آوردم. دیدم چشماشو بسته و مایل به در تکیه داده، چیزی نمونده بود که غش کنه، بلند شدم و بغلش کردم، چند ثانیه ای تو همون حالت بودی تا خودش رو از من جدا کرد. تو چشمام نگاه کرد و گفت: مرسی. لبخند ضعیفی روی لبش بود. خیلی آروم قفل در رو باز کرد و رفت به اتاقشون. من هم فهمیدم که امیدی به ارضا شذن من نیست.رفتم دستشویی و با آب سرد خودم رو آروم کردم و خوابیدم. صبح که بلند شدم اولش نفهمیدم که کجام، کم کم وقایع دیروز یادم اومد. اومدم سمت آشپزخونه، ظاهرا خبری از کسی نبود. یه چایی برای خودم ریختم و رفتم سمت هال. میل به هیچ چیز نداشتم. چند دقیقه بعد درب آپارتمان باز شد و ساناز وارد شد. -سلام صبح بخیر بیدار شدی؟ -اره تازه بیدار شدم -صبحونه خوردی؟ -نه ممنون میل ندارم، باباینا نیستن؟ -نه پری جون بابارو برده آزمایشگاه تا ظهر میان. من رفته بودم یکم بدووم. این اضافه وزنه داره واقعا بران دردسر میشه. گفتم: اضافه وزن؟ شما که خوبی. گفت: خوبم؟ ینی چی؟ گفتم: نه منظورم اینه که اندامتون ینی هیکلتون … متناسبه. گفت: ای بابا چی میگه داداشی. آینه و ترازو که به آدم دروغ نمیگن. همونجا پشت در مانتوشو در آورد. یه ساپورت ورزشی ریباک تنش بود که پاهای خوش تراشش رو کامل نشون میداد. رون هاش توپر بود کمی تپل، همین هوس من رو بیشتر میکرد. باسنش تو اون ساپورت تنگ خودنمایی میکرد. عقب ساپورتش هم از پشت ساق تا کمی بالاتر از پشت زانوش توری بود و میشد ساقای خوشگلش رو دید. ترکهای ریزی هم پشت ساقش بود که احتمالا موقع افزایش وزن ایجاد شده بود. مجموع اینها برای من خیلی جزاب بود. وقتی که برگشت سمت من تازه متوجه شدم که تاپ تنگ ورزشی هم پوشیده و بازو ها و شونه های لختش معلومه. سینه های بزرگش درون تاپش زندانی بودن. کاش یکی پیدا میشد و آزادشون میکرد. دید که بهش خیره شدم. اومد سمت من. قطرات عرق هنوز از روی گردنش به پایین میومدن. گفت: چیه؟ آدم به خواهرش اینجوری خیره میشه؟ -اگر به زیبایی شما باشه شاید -واقعا؟ به چشم تو من زیبام؟ کجای این هیکلم زیباست؟ باسن بزرگم؟ -همه ی اندامت. خودمم حدس زده بودم که دارم زیاده روی میکنم. رفتار دیشب پری منو پررو کرده بود. اومد سمتم. گفت: راستی صبح با دانیال صحبت کردم. بهت سلام رسوند. عرق سردی نشست روی پیشونیم. دعا میکردم که چیزی بهش نگفته باشه. ولی انگار… -خیلی ازت خوشش اومده، بهم گفت که ظاهرا توام به شیوه ی خودت ویولن تدریس میکنی. -بهت گفته همه چیو؟ با پوزخندی گفت: با جزئیات. ولی تو نمیدونستی که غر زدن شاگرد مردم جریمه داره؟ اونم جریمه سنگین؟ -من باور کن نمیدونم چی شد، نمیخاستم اینجوری بشه، فقط میخاستم به دانیال کمک کنم تا درد نکشه. نزدیک من شد. هلم داد سمت دیوار. دستاشو برد بالا یرش تا موهاشو ببنده. باز چشمم افتاد به زیر بغلش که خیس از عرق بود، و همچنان اصلاحش نکرده بود. متوجه نگاهم شد. گفت: چیه؟ به کجا خیره شدی؟ میبینی چه عرقی کرده؟ باید برم حموم تا اصلاحشم بکنم. دستاشو بالا نگه داشته بود و اومد سمتم. آروم گفت: خیلی وقت نداری تا برم حموم. انگار ذهنم رو خونده بود. صورتم رو بردم نزدیک زیر بغلش و اول بو کردم. آروم زبونم رو درآوردم و از پایین شروع کرم به لیسیدن زیر بغلش به بالا. موهای ریز با طعم عرقش میومد زیر زبونم. همینطور لیس میزدم و سرعتم رو بیشتر میکردم تا دیگه مشخص نبود خیسی زیر بغلش عرقه یا آب دهن من. گفت: بسه دیگه خوردی منو. ازش فاصله گرفتم و گفتم: تو چیکار کردی بامن؟ سریع برش گردوندم و چسبوندمش به دیوار. گفت: چه خبرته مگه دزد گرفتی؟ دولا شدم و تاپش رو دادم بالا از پایین ستون فقراتش شروع کردم به لیس زدن. میرفتم بالا تا جایی که تاپش اجازه میداد. کم کم خودش رو خم میکرد و کونش رو میداد سمت من. گفتم بره روی زانوش. سرم رو از روی ساپورت گذاشتم روی باسنش. آروم دوطرف ساپورت رو گرفتم کشیدم به سمت خودم تا کون بزرگ و سفیدش نمایان بشه. تو اون لحظه به هیچ چیز فکر نمیکردم جز لیسیدن سوراخ کونش که آغشته به عرقش شده بود. با دستام کونش رو باز کرده بودم و زبونم رو به سوراخش رسوندم مشغول شدم. از زیر دستم رو به کسش رسوندم که برعکس پری مونداشت، ولی همونقدر خیس بود. کمی که گذشت برش گردوندم و به پهلو خوابید روی زمین. منم برعکس کنارش دراز کشیدم و صورتم رو بردم سمت کسش. انگشت اشارم رو هم با آب کسش خیس کردم و از پشت رسوندم به سوراخ کونش. شروع به لیسیدن کسش کردم و آروم هم یکی دو بند انگشت داخل کونش فرو میکردم. اونم شلوار منو بالاخره کشید پایین و با داغ شدن کیرم فهمیدم مشغول خوردنشه. چیزی که لذت منو بیشتر میکرد لیسیدن زیر بیضه هام بود. با تکونایی که میخورد فهمیده بود که به جای حساسی رسیده دیگه از کیرم فاصله گرفته بود. کیرم رو تو دستش گرفته بود و در حالی که من کسش رو میبلعیدم سرش رو از میون پاهام به سوراخ کونم رسونده بودو مشغول لیس زدن شد. ناگهان از لیس زدن دست کشید و یکی از انگشتاش رو به سوراخ کونم رسونده بود. دوباره مشغول خوردن کیرم شده بود و سعی میکرد انگشتش رو داخل کونم فرو کنه. جفتم نزدیک ارضا شدن بودیم و نظم حرکاتمون بهم ریخته بود تا من دیگه حال خودم رو نفهمیدم.جهش های بی امان کیرم رو میون دست و دهن ساناز حس میکردم و صورتم که از آب کس ساناز خیس شده بود غرق مکیدن کسش بودم تا اونم با فشار دستش روی سرم بهم فهموند که بس کنم. خیلی آروم سر کیرم رو میلیسید و تکونای کوچیک بعد ارضا شدنش رو میدید. من هم مثل بی حرکت سرم رو روی رون پاش گذاشته بودم و آروم از کسش فاصله میگرفتم. هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد. در همون حالت چشمامون کم کم بسته شد.

خاطرات یک بایوسکشوال (۱) سلام اسم مستعار من میلاد و توی تمام سایت های سکسیم خودمو به این نام معرفی می کنم.من در حال حاضر ۲۹ سالمه و جق از تقریبا ۱۴، کون دادن و سکس با هم جنسمو از ۱۷ سالگی و سکس از وقتی رفتم دانشگاه دوست دختر پیدا کردم شروع کردم.بیوسکشوال تا اونجایی که من توی این چند سال توی سایت های خارجی فهمیدم یعنی با هر دو جنس مخالف و موافق حال می کنن. منم لذت حال کردنو با هر دو جنس دوست دارم و واقعا برام فرق نمی کنه با دختر باشم یا پسر هر کردوم لذت خودشونو داره. من گی نیستم چون گی ها فقط به مرد حس دارن و نه فقط حس جنسی.توی اولین داستانم از لحاظ بدنی خودمو معرفی می کنم که دیگه تو داستان های بعدی برم سراغ داستانم.من بدنم مودار تقریبا درشت هستم و قدم ۱۷۶ و وزنم ۹۰ کیلو البته الان ولی قبل ها لاغر تر بودم اما نه دیگه فیت همیشه شکم داشتم یه کم، کون کیرمو همیشه شیو می کنم سایز کیرم الان ۱۸ کلفتی ۴.۵ خوب قطعا کوچیکتر که بودم اندازشم کوچیک بوده ولی به نسب کیرایی که تا حالا از نزدیک دیدم بجز یکی کیرم بزرگ بوده. تیپم خوب قیافه معمولی دارم.کونمم سفید و تپلیه.خوب دیگه بریم سر داستان زندگی من من از بچگی تقریبا ۹ و ۱۰ سالگی با پسر خالم به اسم سامان( مستعاره ) و دختر خاله هام شیطونی می کردیم به قول خودمون دکتر بازی. بعد از مدتی ارتباطم با دختر خاله ها از این نظر قطع شد. همیشه با سامان بهش فکر می کردیم. یه روز که خونه سامان اینا بودیم داشتیم در باره کارایی که می کردیم با دختر خاله ها حرف میزدیم که سامان پیشنهاد داد بیا با هم از اون بازیا بکنیم. من اون موقه ۱۱ و اون ۱۰ سالش بود با ترس گفتم چی کار کنیم دکتر بازی؟ گفت آره تو بشو مریض من معاینت می کنم و برعکس گفتم باشه. رفتیم سر تراسشون چون وقتی میشستین تو تراس نه از بیرون دید داشت نه از توی خونه و اگه کسیم می خواست بیاد توی تراس باید در اتاق باز می کرد که ما صداشو میشنیدیمو سریع کارامون طبیعی می کردیم.خلاصه شروع به بازی کردیم با هم ور می رفتیم مثلا اون دول منو میگرفت نیگاه می کرد و منم ماله اونو و دست به کونامون میزدیم از اون موقه منو سامان هر وقت تنها می شدیم از این کارا با هم می کردیم تا رفتیم راهنمایی من سوم راهنمایی بودم و اون دوم اون موقه تازه تو مدرسه از بچه ها میشنیدم که سکس چی و معلم پرورشی میو مد با بچه ها در باره عمل لقاح اینکه اگه شب پاشدیم دیدیم مامان بابامون لخت رو همن واسه چیه شکه نشیم حرف میزدی. یه روز که سامان اومد خونمون قضیه سکس بچه به دنیا اومدن گفتم اونم گفت فردا به دوستاش تو مدرسه میگه. گذشت و سامان یه روز با خالم اومد خونمون مامانم و خالم رفتن پاساژ خرید منو سامانم طبق معمول همیشه لخت شدیم همو دست مالی کردیم وسط دست مالی سامان گفت میلاد می دونی جق چیه گفتم نه گفت برو یه کرم بیار،منم رفتم کرم آوردمو یذره مالید به دستشو دستشو گذاشت روی دول منو شروع کرد به مالیدن سرش یه حس قلقلک همراه با لذت داشتم همینجوری ایستاده چشامو بسته بودمو سامان برام میمالید. یه لحظه چشامو باز کردمو دولمو دیدم تا حالا اونقدر بزرگ شده ندیده بودمش. یکم که مالیدش یهو یه حس نفس تنگی با حس کم شدن یه چیزی از بدنم و اینکه چشام بسته شد واینا بهم دست داد شل شدم نشستم روی تخت اتاقم چشامو که باز کردم دیدم یه قطره سفید رنگ سر دولمه ترسیدم سامان خندید و گفت که نترس خره به این کار میگن جق اون سفیده ابه که میگن بهش منی و اینو باباها میریزن تو اونجای مامانا بچه به وجود میاد. بعد یه دستمال آورد آبرو از روی دولم جم کرد گفت حالا تو برای من بکن همین کارو منم کرمو زدم به دستمو سر دولشو گرفتمو شروع کردم به مالیدن سامانم مثل من چشماشو بست و نشست روی تخت منم شروع کردم به جق زدن براش یکم که زدم آب اونم اومدهه که بیشتر از من بود برای اینکه نریزه روی تختم دستمو گرفتم زیرش، گفتم چرا مال تو انقدر بود گفت از اون موقعه ای که به دوستام در باره سکس مامان باباها گفتم اونا هم این کارارو بهم یاد دادنو از اون موقه من جق میزنم واسه همین زیاد شده مال توم بعد از چند بار زدن زیاد میشه.از اون روز دیگه کار ما شد جق زدن با هم و دستمالی کردن معمولی همدیگه. اینم بگم من کلا از بوی لای پا مردو زن خوشم میاد نه اینکه عرق کرده باشنا مثلا میرن حموم میان میشینن چند ساعت بعد یه بوی خاصی داره نمی دونم شما هم حس کردین یا نه ولی منو حشری می کنه و بوی لای کونم دوست دارم وقتی با سامان جق میزدیم من بوش می کردم اونم از این کار خوشش میومد.بعد از یه مدتی که دیگه وارد اول دبیرستان شدم آخرای سال بود با فیلم سوپر آشنا شدمو از بچه ها فیلم سوپر میگرفتمو میاوردم خونه با سامان میدیدیم جق میزدیم. توی تمام فیلما میدیدیم زن برای مرده کیرشو می خوره منو سامان به هم نیگاه می کردیمو برای هم جق میزدیم من خیلی دلم می خواست امتحان کنم ببینم چرا انقدر با ولع کیرو می خورن یه روز که سامانو مامانش خونه ما بودن طبق معمول همیشه بعد ناهار مامانامون خوابیدن منو سامان رفیتیم توی اتاق منو با کامپیوتر نشستیم فیلم سوپر دیدن یه نگاه به سامان انداختمو گفتم بیا برای هم بخوریم سامان خوشش نمیومد شروع کردم باهاش حرف زدن و راضیش کردم که حداقل امتحان کنیم. رفتیم کیرامونو شستیم اومدیم سامان گفت تو اول بخور بعد دراز کشید من کیروشو از شلوارش دراوردم هنوز چون با آب یخ شسته بودش خواب بود خیس سرکیرشو گرفتم جلوی دهنمو، دهنمو باز کردمو شروع کردم سرشو میک زدن، خیلی خوب بود چون هنوز بیدار نشده بود نرم بود توی دهنم میک میزدم یکم کش میومد یه حس ترشیو شوری خاصیم تو دهنم داشتم.یکم که خوردم کیرش بلند شده بود دیگه، سر کیرشو دراوردم از دهنم یکم با دست که باهاش بازی کردم یه مایه بی رنگی ازش اومد بیرون که کش میومد با انگشت زدم بهشو دیدم کش میاد سامان گفت چیه این گفتم نمیدونم، منی که نیست چون بی رنگه. گفت بهش زبون بزن ببین چیه اولش دلم نیومد بعد گفتم خوب بد بود تفش می کنم. نوک زبونمو زدم چیزی حس نکردم یهو سامان کلمو گرفت کیرشو کرد دهنم، انگشتو انداخت زیر کیرشو کیشد جلو که هرچی از این آب بیرنگ تو لوله ی کیرش بود ریخت تو دهنم گفت سوسول نباش مزش کن منم مزه مزه کردم دیدم همون طم ترشو شوری که موقع خوردن تو دهنم میومد و من دوست داشتمو می داد که علاقمنده به مزش شدم به سامان که گفتم اونم دوست داشت امتحان کنه. خلاصه کیرشو حسابی خوردمو آبش که داشت میومد مثل همیشه زد رو شونم منم دستمالیو که از قبل آماده کردم زیر کیرش گرفتمو به صورت وحشتناکی آبش پاشید بیرون یکمش پاشید روی صورتم ( که خوشم اومد ولی تا مدت ها بهش نگفتم) رفتم صورتمو شستمو اونم اومد کیرشو شست رفتیم توی اتاق گفتم حالا نوبته تو گفت نه و اینا بلخره راضیش کردم بخوره سر کیرمو که کرد دهنش من رفتم فضا کیرم توی یه جای خیسو لیزو داغ بود با اینکه سامان مثل من نمی خورد ولی خوب بازم کلی حال کردم وآبم مثل خودش اومد ولی نپاچید. اون روز گذشت دیگه به کارامون ساک زدن برای هم اضافه شده بود و منم عاشق اون قسمتش بودم که سامان حشری بشه و او آب بیرنگ که بعدها فهمیدم اسمش پیش آبه بیادو من اون طم ترش و شور تجربه کنم.تا دوم دبیرستان کار ما این بود.خوب اینم آشنایی من با جق و ساک و از همه بهتر رابطه نزدیکم با سامان بود. ببخشید قسمت های سکسیش با سامان کمتر بود من می خوام سعی کنم تمامی تجربیات جنسیم با پسرو دختر به اشتراک بزارم شاید برای کسی راه حلی پیدا بشه واسه لذت بیشتر. خیلی چیزارم تجربه کردم که بعضی از دوستان می خوان تجربه کنن شاید با خوندن تجربیات بنده بتونن درست تصمیم بگیرن که این کارو بکنن یا نه!دوستان روز خوبی داشته باشینسعی کنیم توی سکس حالا هر مدلشه و با هر جنسی که بهش علاقه داریم دوطرف لذت ببرن و فقط به خالی کردن خودمون فکر کنیم. !!! لذت ببریم نه این که خالی بشیم!!!

خاطرات یک بایو سکشوال (۲)خوب داستانم تا این جا پیشرفت که منو سامان با هم شروع به حال کردن کرده بودیم، اون موقعه اینترنت رفتن با دایال آپ بود به بد بختی می رفتیمو یه عکس سکسی می گرفتیمو تا روزها با هم جق میزدیمو ساک میزدیم برای هم البته من بیشتر ساک میزدم.یه روز یکی از دوستام توی مدرسه بهمون یه سایت معرفی کرد پر عکس سکسی، منم ظهرش اومدم خونه رفتم پشت کامپیوتر به بدبختی رفتم توی سایت سکسی کلی عکس سکسی داشت منم خوشحال شروع به دانلود یه عالمه عکس کردم به امید این که با سامان بشینیم کلی جق بزنیم.همینجوری که توی سایت داشتم می گشتم یه چند تا عکس پیدا کردم که توی عکسا پسرا مثل منو سامان بودن یعنی با هم حال می کردن، کنجکاویم گل کرد که ببینم دارن با هم چی کار می کنن رفتم توی عکساشون کلی عکس حل کردن پسرا با هم بود که تقریبا تمام کاراییو که پسرا با هم می کردن بجز این که اونا کیراشونو توی کون همدیگه هم می کردن. خیلی خوشم اومد بعد به فکر این افتادم که ببینم چه حالی میده واسه همینم دراز کشیدم روی زمین انگشتمو تفی کردم و گزاشتم دم سوراخ کونم آروم فرو کردم تو کونم حس خوبی داشت یه جورایی هم حس خاروندن بدن هم قلقلک داشت. همین طور که داشتم حال می کردم با انگشتم که توی کونم بود یاد عکسای سکسی پسرا با هم افتادم که کیراشونو می کردن تو کون هم، منم دلم می خواست امتحان کنم و رفتم یه خیار برداشتم آوردم توی اتاقم مثل کیر سامان کردم توی دهنمو یکم خیارو میک زدم و با آب دهنم خیسش کردم خوابیدم زمین خیارو گذاشتم روی سوراخ کونم فشار دادم بره توی کونم ولی بر خلاف تصوراتم که توی عکسا خیلی راحت توی کون پسر بود درد وحشت ناکیو روی سوراخم حس کردمو مغزم تیر کشید و چشام شیاهی رفت. سریع سر خیارو دراوردم از درد به خودم می پیچیدم.کلا دیگه بی خیال این کار شدم گذشت، یه چند روز گذشت یه حس خارش توی کونم داشتم و دلم می خواست که حس اون پسرارو تجربه کنم ولی دردش واقعا بد بود. داشتم توی نت گشت میزدم با خودم گفتم توی یا هو سرچ کنم ببینم راحی هست که بدون درد کون دادنو تجربه کنم خلاصه سرچ کردم و یه سایت پیدا کردم به اسم ایران سلامت که توی اون انجمن خیلی چیزارو فهمیدم و یاد گرفتم یکی از اون چیزایی که یاد گرفتم این بود چطوری میشه کونو آماده کرد برای دادن که درد کمتریو تجربه کنی.یه چند روزی توی سایت می گشتم و یاد گرفتم قبل این که کون بدی باید سوراختو آماده کنی اول با انگشت بکنی توش بعد که سوراخت شل کرد کون بدی. منم رفتم باز یه خیار آوردم همون کاراییو که توی سایت نوشته بود انجام دادم وقتی خواستم خیارو وارد کونم کنم استرس درد اولیو داشتم بلخره واردش کردم تو، باورم نمی شد که یه خیار رفته توی کونم چه حالی میداد کلی حال کرده بودم همونجوری که نصف خیار توی کونم بود بلند شدم رفتم یه آینه آوردم که می خوابم سوراخمو ببینم. آینه رو آوردم خیار توی کونمو نگاه می کردم و با دیدنش سیخ کرده بودم. ته خیارو گرفتمو عقب جلو می کردم خیارو واااای همون حس خارشو قلقلک کل کونمو گرفته بود و خیلی بهم حال میداد دلم نمی خواست درش بیام کاش خودش عقب جلو می شد انقدر عقب جلوش کردم که ارضا شدم آبم اومد بی حال با خیاری در کون افتاده بودم کف اتاق.این قضیه گذشت من هروز این حس تجربه می کردم با خیار و هویج حال می کردم تا اینکه سامان قرار شد بیاد خونمون ۲ ۳ روز بمونه مامان بابا برن مسافرت، دل تو دلم نبود می خواستم زود تر کیر سامان توی کونم حس کنم.فردای اون روز سامان اومد خونمون نزدیکای ظهر مامانم رفت خونه اون یکی خالمو منو سامان هم طبق معمول پشت کامپیوتر که جق بزنیم. من عکسایی که دانلود کرده بودم از توی فوادر های متوالی : دی پیدا کردمو بهش نشون دادم وسط عکسا رسیدیم به عکسایی که پسرا با هم کون کونک بازی می کردن پسر خالم گفت بیا عینه اینا هر کاری کردن با هم بکنیم جفتمون لخت شدیم چسبیدیم به هم همدیگرو بغل کردیم توی یکی از عکسا پسرا از هم لب میگرفتن سامان گفت بیا ما هم لب بگیریم لباشو گذاشت رو لبای من راستش من زیاد خوشم نیومد ولی مثل اینکه سامان خیلی حال کرده بود هی لب گرفتنش محکم تر و با صدا و نفستر میشد کیرش سیختر میشد می خورد به بدن من، منم که داغی کیرشو دوسست داشتم فقت وایساده بودم اون حالشو بکنه ولی بعد چندین ثانیه دیگه داشت حالم بد می شود از لبای ساما خودمو رها کردم تو بغلشو جلوش زانو زدم کیرشو گرفتم توی دستم یکم باهاش بازی کردم کیرشو کردم توی دهنم شروع کردم به خوردن و همش داشتم به پیش آب خوشمزش فکر می کردم. تخماشو با دست می مالیدم کیرشو ساک میزدم که یهو سرما با دوتا دستاش گرفته شوروع کرد به تلمبه زدن توی دهنم تند بدونه مکث منم که حسابی حشری شده بودم فقط زبونمو از زیر کیرش فشار میدادم بالا که لذت بیشتری ببره. تلمبه هاش تند تر شد که معلوم بود می خواد آبش بیاد. کیرشو دراورد آبش پاشید باز روی صورتم، نشست روی تخت بی حال شد بعد چند ثانیه که حالش جا اومد صورت نقاشی شده منو با آب کیرش دید ازم معذرت خواهی کرد و گفت از خود بی خود شد منم گفتم عیب نداره رفتم حموم دوش بگیرم آبشو بشورم. وقتی رفتم توی حموم یا خیارای توی کونمو اینکه کاش کیر سامان توی کونم بود افتادم تصمیم گرفتم که با آب کیرش انگشتمو لیز کنم خودمو انگشت کنم. آب باز کردم که مثلا دارم دوش میگیرم. آب کیر باقی موندرو با انگشتم جم کردم و ب سوراخم مالیدم انگشت میکردم خودمو تو حالو هوای خودم بودم که سامان در حموم باز کرد منو توی حال خودم دید که ایستادم چسبیدم به دیوار کونمو قمبل کردمو هی با آب کیر روی صورتم خودمو انگشت می کنم من یهو دیدمش اول ترسیدم اومد جلو کونمو گرفت دستش گفت پس انگشت شدنم دوست داری گفتم آره گفت دادنو چی چون ترسیده بودم گفتم نه.منو برد زیر دوش کونمو شست و بهد سورخامو شروم کرد به لیسیدن نوک زبونشو فشار می داد توی سوراخم ولی نمیرفت منم که اصلا توی حال خودم نبودم فقط چسبیده بودم به دیوارو کونمو قمبل کرده بودم که لیس بزنه. که یهو شروع کرد آروم سیلی زدن به کونم، کیرشم سیخ شده بود پیشابشم که مثل همیشه راه افتاده بود انگشتشو با پیشابش خیس کرد، کردش توی کونم انگشتم می کرد من که دیگه یه حس زنونه توم حس می کردم فقط داشتم حال میکردم. سامان یکم گوشمو خورد در گوشم گفت که دوست داری زنم باشیو همیشه انگشتت کنم. منم گفتم اوهوم حال میده، بعد با هم دوش گرفتیم در حال دوش گرفتن که بودیم انقدر انگشتم کردو کیرمو مالید تا آبمم اومد. همدیگرو شستیم و اومدیم بیرون عصر با هم رفتیم بیرون نزدیکای شب بود برگشتیم خونه شام خوردیم طبق معمول منو سامان رفتیم تو اتاق کامپیوتر بازی خانواده هم که داشتن تلویزیون میدیدن وقتایی که سامان بازی می کرد من با کیرش ور میرفتم و وقتایی که من بازی می کردم سامان کونمو می مالید. چند باری اومدم برم سمت کونش که بمالمش که گفت بدم میاد منم بیخیال شدم.موقع خواب من روی تخت خوابیدم واسه سامانم روی زمین دشک انداختیم خوابید یه یک ساعتی توی رخت خواب حرف زدیم که سامان گفت فک می کنی مامان بابات خوابیدن منم برای اینکه مطمعن بشم رفتم یه چرخی زدم تو خونه به هوای آب خوردن اومدم گفتم آره توی تخت خوابیدم دیدم سامانم پاشد اومد توی تخت و زیر پتو شلوارشو شورتشو کشید پایین شولوار شورت منم داد پایین لپای کونم از ام باز کرد کیر خوابیدشو گذاشت لای لپای کونمو دستشو از زیر بلیزم کرد تو ممه هامو گرف تو دستشو مالید لباش دم گوشم بود نفساش توی گوشم میپیچید بعضی وقتا گوشمو می خورد بعضی وقتا هم قربون صدقم میرفت هی می گفت تو زن منی، همین الانم که براتون تعریف می کنم صداش توی گوشم میاد. یکم باها ور رفت من که خمار بودم اونم پیشابش اومده بود لای کونم انگشتشو آرون کرد توی کونم منو انگشت میکرد انقدر هم پیشابش زیاد بود قشنگ انگشت می کرد صدای شلپ شولپ ریزی میداد.بعد برگشت تو گوشم گفت که توی کونت میره؟ گفتم نمیدونم سامان دردم میادا گفت بیا امتحان کنیم با یکم منو مون قبول کردم البته دل توی دلم نبود کیرشم سیخ شده بود لای کون منم که لیز بود سر کیرشو گذاشت روی سوراخمو آروم فشار داد تو سرش که رفت تو دردم گرفت نه مثل اون خیار اول ولی درد داشت و چون اون لحظه خیار اولی یادم اومد گفتم بکش بیرون دردم اومد. سامانم دراورد کیرشو دوبار گذاشت لای کونم یکم بازی بازی کرد ولی به هر بهانه ای سر کیرشو میرسوند به سوراخم منم چون لای کونم با پیشابش لیز شده بود یه تکون می خوردم که نره توی کونم. خلاصه آب سامان اومد ریخت لای کونم چون شب بود تاریک هیچ کاریشم نمیشد کرد. سامان شلوارشو کشید بالا یه بوسم کرد و گفت فردا بقیشو میریم باهم بعدم رفت توی جاش که بخوابه. من پاشدم برم خودمو بشورم که بابام توی آشپذخونه رفته بود آب بخوره تخم نکردم برم بیرون همون جوری خوابیدم البته حال داد لای کونم آب پسر خاله بود کسی که از بچگی با هم بزرگ شدیم حال کردیم منم گرفتم خوابیدم. صب که بیدار شدم حس می کردم لپای کونم به هم چسبیده بودن که آب خشک شده سامان بود. سامان معمولا صبا تا ۱۰ اینا می خوابید، بابا که طبق معمول سر کار و مامان هم چون شهریور بود ثبت نام مدارس و ناظم بود رفته بود مدرسه، من پاشدم خودمو شستم و در حین شستن به دیشب و سر کیر سامان فکر می کردم با خودم تصمیم گرفتم که به سامان کون بدم. برای همینم از دستشویی درومدم یه تیغ و یه خیار یکمم روغن مایه برداشتمو رفتم حموم، اول که کونمو برق انداختم حسابی بعد با روغن مایع انگشتامو چرب کردم شروع کردم به انگشت کردن خودم سوراخ کونمو مثل اوندفه باز کردن بعد از انگشت کردن خیارو کردم توی کونم یه دور حسابی با خودم اونجا حال کردم تا آبم اومد خودمو شستم اومدم بیرون، رفتم توی آشپذخونه از این پلاستیکای سلفونی پیچیدم دور خیار چوری که خیار یه دم پلاستیکی داشته باشه سرشو یکم روغنی کردمو کردمش توی کونم اون دستشو از کونم گذاشتم بیرون که هر وقت خواستم بکشمش بیرون.رفتم توی جام دراز کشیدم به کارایی که با این کون باز شده من میشه کرد فکر می کردم یه یک ساعتی گذشت سامان پاشد رفتیم صبحونه رو خوردیم رفتیم پشت کامپیوتر بازی کنیم. من پاشدم برم آب بخورم وقتی برگشتم شلوارمو دراورم با شورتمو رفتم توی اتاق سامان یه نگاه با یه لبخند تحویلم داد وقتی پشتمو کردم بهشو خم شدم از لای پام قیافشو نگاه کردم چشای گرد شدشو دیدم خندم گرفت. سامان گفت اون چیه توی کونت گفتم خیاره. از پشت کامپیوتر پاشد اومد از دسته ای که واسه خیاره درست کرده بودم آروم کشیدش بیرون انگشتشو کرد تو سوراخ باز شدم و گفت چی کار کردی با خودت. منم گفتم سوراخمو برای شوهرم باز کردم که بکنتم.اینو که گفتم انگار آمپر چسبوند منو برد سمت تخت مدل سگی خوابوند و رفت پشتمو شولوار داد پایین کیر سیخ شدشو یه ضرب کرد توی کونم. وای باورم نمی شد بلخره به سامان دادم کیر داغش تا ته توی کونم بود داشتم از شهوت می مردم که شروکرد به عقب و جلو کردن منم دو برابر حشری شدم و آه و نالم بلند شده بود هرچی بیشتر می کرد منو داغتر میشد تلمبه هاش تند تر و سفت تر میزد یه چند تا تمبه زد که یه هو کیرشو کشید بیرون آبشو ریخت روی کمرم. کنارم روی تخت بی حال افتاد منم آبشو از روی کمرم با دستمال پاک کردم و چون می دونستم دوست داره بعد اینکه آبش میاد بغلش بخوابم رفتم بغلش بخوابم بعد از اینکه حالش جا اومد یهو گفت پس چرا دیشب عین این زن سلیته ها گفتی دردم میگیره منم خندم گرفته بود گفتم خوب راست گفتم چون الان کونمو آماده کرده بودم درد نداشت. داشتیم با هم در باره این که حال دادو اینا حرف میزدیم که کیرمو شروع کرد به مالیدن تا آب منم اومد ریخت روی شیکمم. بعد پا شدیم رفتیم هموم که مثل همیشه همو بشوریمو بیایم بیرون. رفتیم توی حموم سامان دیگه سامان قدیم نبود خیلی مهربونتر شده بود. رفتیم زیر دوش آب که باز کرد شروع کرد به مالیدن من انگشتم می کرد و منم دوباره حشری شده بودم بعد زیر دوش چسبوند منو به دیوارو گفت قمبل کن منم قمبل کردمو سر کیرشو گذاشت روی سوراخم که یکم باد کرده بود داغ بود یه فشار داد سرش رفت تو، سرشو دراور دو باره کرد تو این کارو یه ۵ ۶ باری کرد خیلی حال داد بعد تا ته جا کردو شورع به کردن کون من کرد. خیلی حال میداد یه چندتا تلمبه زدو آبش اومد. همدیگرو شستیم اومدیم بیرون. اون روز دو بار دیگه از کون منو کرد. از اون به بعد من شدم مفعول سامان فاعل تنها که می شدیم من از قبل کون آماده کرده بودم. ساک میزدیم همو میمالیدیم و اون منو می کرد تا آبش بیادو بعدم برام جق میزد.اینم از قسمت دوم داستان امیدوارم که خشتون اومده باشه توی قسمت بعدی کونی شدن سامانو بهتون میگم

ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺷﻮﻡ_ ﺳﻤﺖ ﺍﻭﻟﻊ ﺳﺎﮐﻤﻮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺭﻭ ﺩﻭﺷﻤﻮ ﺭﻓﺘﻢ. ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮ، ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﺑﯿﺪﺍﺩ ﻣﯿﮑﺮﺩ. ﺑﺮﺍﻡ ﺟﺎﻟﺐ ﺑﻮﺩ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﮐﻪ ﺩﻝ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﺩﻝ ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﻭﻧﻢ ﻣﺜﻞ ﭼﺸﻤﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﺑﻮﺩ. ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻡ، ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﻋﻘﺮﺑﻪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺷﻤﺎﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ، ﺁﺥ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﯾﻪ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﺟﺖ ﺑﺒﻨﺪﻡ ﺑﻬﺶ ﺗﺎ ﺳﺮﯾﻌﺘﺮ ﺑﭽﺮﺧﻪ. ﺳﺎﻋﺖ ۲ ﻇﻬﺮ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺣﺎﻻ ﮐﯽ ﺣﺎﻝ ﺩﺍﺭﻩ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﻢ ﺻﺎﺣﺎﺏ ﻣﺮﺩﻩ ﻏﺬﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﻪ؟! ﯾﺨﭽﺎﻟﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ، ﺩﺭ ﺟﺎ ﯾﺨﯽ ﻫﻢ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺗﺎ ﺁﺏ ﺑﺸﻪ ﮐﺒﺎﺏ ﮐﻨﻢ ﺑﺨﻮﺭﻡ. ﺍﺯ ﺭﻭ ﻣﯿﺰ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺧﺮﻣﺎ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﺧﻮﺭﺩﻣﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺣﻤﻮﻡ. ﺷﯿﺮ ﺁﺑﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺯﯾﺮﺵ، ﻫﻮﺍ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﺒﻮﺩ ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭ ﺑﯿﺸﺘﺮﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﯿﺮ ﺁﺏ ﮔﺮﻣﻮ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ. ﭼﺸﻤﺎﻣﻮ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻣﻮ ﺯﯾﺮ ﺷﯿﺮ ﻧﻔﺲ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻡ. ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺷﺴﺘﻦ ﺗﻨﻮ ﺑﺪﻧﻢ. ﮔﺮﻣﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩ، ﺧﺸﻤﻮ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﻮ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺗﻮ ﺁﯾﻨﻪ ﺑﻪ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﺎﯼ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﺗﻮﺟﻬﻤﮏ ﺭﻓﺖ ﺳﻤﺖ ﮊﯾﻠﺘﻢ. ﺑﻬﺶ ﮐﻤﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﺻﺤﻨﻪ ﻫﺎ ﻭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﻤﺎﻡ ﺭﮊﻩ ﻣﯿﺮﻓﺖ، ﭼﺸﻤﺎﻣﻮ ﺑﺴﺘﻢ. ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﺯﺟﻪ ﻣﯿﺰﺩﻡ ﮐﻪ ﮐﺎﺵ ﺍﻭﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﺒﻮﺩﻭ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺧﻼﺹ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ، ﯾﻬﻮ ﺑﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ ﮐﺎﺵ ﻧﺒـــــــﻮﺩﻭ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﺭﺍﺣـــــــﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ. ﺯﯾﺮ ﺩﻭﺵ ﺁﺏ ﺩﺍﻍ ﺗﻮﯼ ﻭﺍﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ. ﺑﺨﺎﺭ ﺁﺏ ﺩﺍﻍ ﺍﺯ ﺗﻨﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸﺪ، ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺪﻧﻢ ﻗﺮﻣﺰ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯿﺴﻮﺧﺘﻢ. ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺍﺻﻼﹰ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻡ ﺑﺴﻮﺯﻡ ﻫﻤﺶ ﺗﻮ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﯿﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ. ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻣﺒﺎﯾﻞ ﮐﻪ ﺻﺪﺍﺵ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻫﺎﻝ ﻣﯿﻮﻣﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻭﻣﺪﻡ، ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻬﺸﻮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ، ﯾﮑﻢ ﺩﯾﮕﻪ ﺯﯾﺮ ﺁﺏ ﻣﻮﻧﺪﻣﻮ ﺑﻌﺪﺵ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﯿﺮﻭﻥ. ﺭﻓﺘﻢ ﻃﺮﻑ ﮐﺎﻡ~ﯾﻮﺗﺮ، ﺭﻭﺷﻨﺶ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎﺯ ﻣﺜﻞ ﺻﺒﺢ، ﯾﺎﻭﺭ. ~ﺭﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﯾﮑﻢ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺷﺪ. ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪﮔﻮ ﺭﻭ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺭﻭ ﺗﺨﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﯿﺪﻡ، ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ، ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺎﯼ ﻓﺮﯾﺪ، ﻋﺒﺎﺳﻮ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻧﯿﻤﺎ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ. ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ~ﺍﺷﺪﻡ، ﺍﺻﻼﹰ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﯽ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺳﺎﻋﺘﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ۶ ﺑﻮﺩ. ﻫﻤﻮﻧﺠﻮﺭﯼ ﺭﻭ ﺗﺨﺖ ﻭﻟﻮ ﺑﻮﺩﻡ، ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﺕ~ﺵ ﻗﻠﺐ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻗﻠﺒﻢ ﺍﺯ ﺩﻫﻨﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺰﻧﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ. ﺧﺴﺘﮕﯽ ﺭﻭ ﺗﻮﯼ ﺗﻤﻮﻡ ﻋﻀﻼﺕ ﺗﻨﻢ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ، ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺍﺑﻢ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ. ﻫﻨﻮﺯ ﺻﺪﺍﯼ ﯾﺎﻭﺭ ﺍﺯ ﺑﻠﻨﺪﮔﻮ ~ﺧﺶ ﻣﯿﺸﺪ. ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ~ﺍﺷﺪﻡ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮﻭ ﺻﻮﺭﺗﻤﻮ ﺗﻮ ﺁﺵ~ﺯﺧﻮﻧﻪ ﺁﺏ ﺯﺩﻣﻮ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮ ﻭﻗﺖ ﮔﻮﺷﺖ. ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﺶ ﺗﻮ ﺳﺮﺥ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺣﺮﺍﺭﺕ ﮐﺒﺎﺑﯽ ﺑﺸﻪ. ﮔﻪ ﮔﺎﻩ ﺑﻬﺶ ﺁﺑﻠﯿﻤﻮ ﻫﻢ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺗﺮ ﻫﻢ ﺑﺸﻪ. ﺣﺪﻭﺩ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﯿﺪ ﺗﺎ ﺭﺩﯾﻒ ﺷﺪ. ﺳﻔﺮﻩ ﺭﻭ ﻣﺜﻞ ﺍﮐﺜﺮ ﻭﻗﺘﺎ ﺭﻭ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ، ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺧﺮﻣﺎ ﻫﻢ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺳﺮ ﺳﻔﺮﻩ ﺑﺎ ﯾﮑﻢ ﻧﻮﻥ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﺨﻮﺭﻡ. ﯾﻬﻮ ﯾﺎﺩ ﻣﺒﺎﯾﻠﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻇﻬﺮ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺭﻓﺘﻢ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﺩﯾﺪﻡ ﺑﺎﺯ ﻧﮕﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ miss ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ. ﺩﯾﮕﻪ ﯾﮑﻢ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺷﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ؟! ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺪﺕ ﺳﺮﻭﮐﻠﺶ ~ﯾﺪﺍ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﻣﻦ ﮐﻪ ۲ ﻣﺎﻩ ~ﯾﺶ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺣﺠﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ، ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻗﯿﺪ ﻣﻨﻮ ﺑﺰﻧﻪ، ﻣﻦ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﺟﺪﯾﺪﻭ ﻧﺪﺍﺭﻡ! ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺣﺎﻻ ﺷﺎﻣﺘﻮ ﺑﺨﻮﺭ ﺑﻌﺪﺵ ﯾﻪ ﮐﺎﺭﯾﺶ ﻣﯿﮑﻨﯽ. ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺷﺎﻡ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺗﻠﻔﻦ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ، ﮔﻔﺘﻢ ﺍﹶﻩ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﺭﺩﻧﻢ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ. ﺑﻪ ﺻﻔﺤﻪ ﻣﺒﺎﯾﻞ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻧﮕﺎﺭ!!!!! ﯾﮑﻢ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻌﺪﺵ ﺩﻟﻮ ﺯﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ، Answer ﺭﻭ ﺯﺩﻡ. ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺭﺩ …

از روی حماقت (۱) -سامان -ها چرا بلند نمیشی پس -باو مشتی بیخیال بزار سیگارمون رو بکشیم -گوه نخور بیا وسط نمیبینی داره چطوری نگات میکنه؟بسه دیگه پسر چقد مثبت بازی در میاری.بیا باهاش برقص تورش کن .جووووون چ بدنی هم داره تخم سگ -عه.خوبه پس برو تو کارش دیگه. -ن مث اینکه از تو کاری بر نمیاد برم مال خودمه پس .خاک -برو اردی تورو خدا ولمون کن … اوضاع مالیم بد نبود.ن از اونایی ک مال باباشونه.از بچگی کار کرده بودم.مث سگ.ولی از وقتی ی مغازه تو بازار گیرم اومد دیگه نونم تو روغن بود.خوب در میاوردم اسمم سامانه.۲۸ ساله . از اونایی ک ظاهرو ب هر چی ترجیح میدن.ب هرچی ک فکرشو بکنی.اهل خلافای بزرگ نبودم .اخرش ی نخ سیگار بود .ن گل ن حشیش ن مشروب و هیچی دیگه. محسن بابام بعد از جدا شدن از مادرم رفت با دختر عموش ازدواج کرد و من دیگه نتونستم تو خونه باشم.از خونه زدم بیرون .فقط ۲۲ سالم بود ک شبا توی کارگاه کفاشی توی باغ سپهسالار میخوابیدمو همونجا هم کار میکردم.انقدر کار کردم تا دو سال بعدش ی کارگاه زدمو خودمو یکم کشیدم بالا.خدا بمون نگاه کردو چرخ کاسبیمون چرخیدو تونستم ی مغازه تو بازار بگیرمو از کارگاه داری بیام بیرون و برم تو کار فروش.چند باری هم زمین خوردم اما هی گذشت.سخت بود ولی گذشت. از وقتی یادم میاد کار میکردم .حتی قبل از بیرون زدن از خونه.بخاطر همین نمیتونستم مث دورو بری هام عشقو حال کنمو دوس دختر داشته باشم.ولی حالا ب جایی رسیده بودم ک دیگه حسی ب دختر نداشتم.منزوی.منزوی .منزوی از دار دنیا ی رفیق ب نام اردشیر داشتم ک اردی صداش میکردم.عشق من بود.هر غلطی داشتیم با هم میکردیم.اونم اوضاع مالی خوبی داشت ولی برعکس من هر شب رو یکی بود.قشنگ داشت عشق میکرد با زندگیش.اما من فقط کار میکردم همین.مهمونی باشه میریم .نباشه نمیگیریم .کی از رقصیدن بدش میاد اخه.ی شب تو یکی از همین مهمونی ها بود ک من با ی فرشته آشنا شدم.ی فرشششته ی ب تمام معنا. اردی بم زنگ زد ک بریم برای ی مهمونی .طرف از دوستای خودش بود ک مهمونی رو گرفته بود ما هم نه نگفتیم.مث همیشه ی تیپ خوب زدمو خودمو تروتمیز کردم ک بریم ی شب عشق کنیم با زندگی. -ساس -تخم سگ منو اینطوری صدا نکن مگه میخاری -ن جون داداش قصد اذیت کردنتو ندارم ولی.جدی پسر تو نمیخوای از این حالت خودت در بیای.میای اینجا ک برقصی بخوری بزنی بکشی بکنی .تو فقط میشینی و میکشی.چی بشه ی قری بدی.باباجون من زندگی ۲ تا قطب داره .مثبت منفی.همچی جفته.باید با یکی رل بزنی پسر.۲۸ سالته دوروز دیگه پیر میشی و از زندگیت هیچی نفهمیدی. -اهان مث تو باشم خوبه ک هر شب با ی جنده بخوابم.هنو اشکای مونیکا رو یادم نرفته.چطوری زجه میزد جلو من وقتی فهمید بهش خیانت کردی .بد بدخت ۳ بار خود کشی کرد -اون خر بود.قرار نیس تا دو ماه با یکی بودی دل ببندی ک .من ی چیزی میخوام.اونم سوراخه سوراخ.هر کی داد حله.منم پایم.بعدشم اون قضیه دیگه تموم شده .انقد همش نزن.نمیخواد مث من باشی.چون نمیتونی مث داداشت مخ بزنی.ولی حد اقل دست ب کار شو دیگه. -دست ب کار شم ک چی؟ -ساسان چرا نمیفهمی.شاید دلیل همین افسردگی تو تنهایی هات باشه ک حتما هست.بیا امتحان کن با یکی ی رابطه شروع کن شک نکن بهتر میشه حالت.ن فقط بخاطر سکس .کلی میگم پسر -نمیدونم .واقعا نمیدونم. -من بهت میگم بدون.تنهایی .دردت همینه ک نمیخوای در بیای از توش .حالا خود دانی.من برم ک جیگرطلای من داره چراغ سبز نششون میده.جوووون اومدم عشقم -تو ی مریض جنسی ای … نشسته بودم اتاق عقبی مهمونی ک صدا کمتر برسه بم.ی نخ سیگار دستم بودو داشتم فکر میکردم ب گذشتم. مونیکا دوست دختر ادی بود.فوق العاده خوشگل و جذاب ولی احساسی و کم عقل.بی شعور با این ک قبول داشت اردی اونو فقط برای سکس میخواست اما بازم عاشقش شده بود.بعد ک فهمید اردی با کس دیگه هم هست با گریه و زاری جدا شد ازش.از وضعیتش خبر چندانی نداشتم ولی میدونستم ک ۳ بار خودکشی کرده .با قرص.ک البته معلومه فقط برای این بوده ک اردشیر اونو ببینه و موفق هم نبوده همینطور تو فکر بودم ک ی دفه ب فکر مادرم افتادم.اما چرا. همیشه میشنیدم ک قدرت تفکر و بویایی رابطه خعلی قوی با هم دارن.بی دلیل نیست ک یهو ب فکر مادرم افتادم .ی بویی توی اتاق میومد ک برام خعلی اشنا بود.یاد خعلی وقت پیشم افتادم .وقتایی ک از سر کار میومدم خونه و مادرم برام غذا درست میکرد.وقتایی ک بغلش میکردم.بوسش میکردم .نگاهش میکردم.لعنت ب تو بابا.حتی وقتایی ک میزدیش هم یادم اومد.وقتایی ک بهش تهمت میزدی.ب پاک ترین زن زندگی من. از فضای مهمونی ب کلی خارج شده بودم.غرق بودم توی یادگاری های مادرم ک تو ذهنم هک شده بود.لحظه ای ک رفت از پیشم.لعنت ب اون تصادف لعنتی.لعنت ب اتاق عمل.لعنت ب بیمارستانو هرچی ک هست.لعنت ب مرگ. بدون اینکه ک خودم متوجه دورو برم باشم چشام خیس شده بود.واقعا من جز کارم هیچ چیزی تو زندگیم ندارم.اگه همین فردا اردی ول کنه منو و بره رسما تکو تنهام.تنها. پشت سرم حضور یکی رو حس میکردم .چشام بسته بود اما حرکت دست هاشو روی شونه هام حس میکردم ک داشت ب سمت پایین میومد -تو فکری پسر.نیومدی مهمونی ک ی گوشه بشینی و فکر کنی.میتونم کمکت کنم ؟ -ن .ممنون .درست شدنی نیس.یاد مادرم افتادم .اون دیگه بر نمیگرده پیشم.نمیدونم چرا یادش افتادم یهو. اومد و روی مبل کنارم نشست. -چ بد.ولی فکر کنم انقد بزرگ شدی ک نیازی نداشته باشی بش.درسته؟ -نیاز ندارم .ولی دلم تنگ میشه.راستی خانوم .اسم اتکلنتون چیه؟ -باربری لندن.چطور مگه؟ -بیخود نبود ک ب فکر مادرم افتادم.همیشه همین بو رو میداد. -اگه میخوای مخمو بزنی این روش قدیمی شده .یکم ب روز باش پسر -ن من اهلش نیستم.بلدم نیستم.ولی واقعا بوی مادرم رو میدین.بعدشم فکر کنم ک یکم سنتون بیشتر از من باشه. -اره من سی چهل سال سنمه.ولی هیچی از دخترای جوون کم ندارم.میبینی ک توی همین حین اردشیر از توی جمع صدام میزد ک بیام وسط.زنی ک کنارم بود دستمو گرفتو منو برد توی جمعیت تا برقصیم بهش میخورد ک سیو پنج شیش سالش باشه .قیافش معلوم بود ک زنه ولی واقعا جذابو خوب مونده بود.با لباس جیگری تنگی ک پوشیده بود معلوم بود از نظر بدنی هم چیزی کم نداره .همینطور ک میرقصیم من فقط بوش میکردمو فلش بک میزدم ب قبل.ی لحظه حس کردم ک دارم با مادرم میرقصم.چند ساعتی رو توی مهمونی واقعا با هم خوش گذروندیم.مهمونی رو ب اتمام بود ک اردشیر بم گفت بهتره بریم ک فردا کلی کار داریم. رفتم سمت اون زن .میخواستم صداش کنم -ببخشید عه -رویا.اسمم رویاس -ببخشید رویا.راستش میخواستم ی چیزی بهت بگم -جان -امشب برام ی شب فوق العاده بود .خعلی وقت بود ک از این شبا نداشتم.مرسی ک ساختیش. -ب خودت سخت نگیر.زندگی ارزششو نداره.سعی کن بیشتر تو لحظه باشی و ازش لذت ببری -در هر صورت ممنون اردی با نگاهش داشت فوق میداد بم.معلوم بود ک ازم میخواد شمارشو بگیرم اما من فقط ازش خداحافظی کردمو رفتم. سوار ماشین شدیم ک -واقعا ک ساسان.ریدی.احمق چرا نگرفتی شمارشو -ول کن اردشیر.تو چرا انقد دیر اومدی بیرون . -دسشویی بودم.جواب منو بده .میگم چرا نگرفتی.مث اینکه نمیخوای تغییر کنی ن؟؟حله داداش ب تخمم اصلا.بمیر تو تنهایی های خودت -امشب شب خوبی بود.حال داد.ولی بزار بمیرم تو تنهایی های خودم.ولی واقعا زن خوبی بود.شاید ی بار دیگه دیدمش … در خونه رو باز کردم.خسته.لباسمو در اوردم و روی مبل ولو شدم.ی خونه مجردی داشتم توی هفت حوض.طبقه چهارم .ی پنجره رو به میدون ۵۷ داشت ک حال میداد کنارش بشینی و سیگار بکشی.معمولا هم نور زیادی تو خونه روشن نبود.کنترل تلوزیون رو برداشتمو گفتم بزار ی چیزی ببینم.حوصلم سر رفت رفتم ی قهوه بخورم. حوصلم سر رفت رفتم پی اس بازی کنم حوصلم سر رفت رفتم سیگار بکشم حوصلم حوصلم حوصلم حوصلم ن . داشتم خودمو گول میزدم .باید قبول میکردم ک فکر منو مشغول کرده بود اون زن.رویا .مث ی رویا بود برام واقعا.وقتی ک اولین بار بوشو حس کردم.کنار همون پنجره نشستمو سیگار میکشیدم .بهش فکر میکردم .واقعا چرا انقد بهش فکر میکنم.چرا ؟ تا فردا شبش ک برگشتم خونه کلا تو فکر بودم.ینی من ب اون زن حس پیدا کرده بودم؟؟به زن؟ ن غیر ممکنه.من با دخترش کنار نمیام چ برسه ب زن.خوشگل بود خوش اندام بود فقط جذبم کرد.حسی بینمون نیس.ی شب خوب بود ک تموم شد .همین.از این شبا زیاده. ن پسر.تو کلی مهمونی رفتی.کلی مهمونی رفتی چرا تو اونا هیچ اتفاقی نیوفتاد.تو اون زنو دوس داری.شک نکن. یک هفته تمام توی همین فکرا بودمو کلی روم تاثیر گذاشته بود ک چرا باید انقد بهش فکر کنم.بالاخره دلو زدم ب دریا و ب اردی زنگ زدم -چی میگی ساس -سلام.برنامه چیزی نداریم؟؟؟ -اووو.چ گوه خوردنا.مهمونی باز شدی رفیق.ن کم کم داری راه میوفتی.فک کنم زنه کار خودشو کرده.کون خوبی بود ها.بد چیزی نیس -زر نزن اردشیر.میتونی اوکیش کنی از کسی شمارشو بگیری بگی بیاد ببینمش؟ -اتفاقا اخر هفته برنامس.اونم هست کلا .پایه همچی هست.میاد .ببینش خودت باهاش اوکی شو دیگه.فقط نرینی. -حله داش دمت گرم میبینمت پس … کلی اشتیاق داشتم برای اخر هفته و اون مهمونی ک میخواستم ببینمش.دل تو دلم نبود.بهش فکر میکردم تپش قلب میگرفتم.واقعا دوسش داشتم ن؟ با این ک دوتا کمد پر از لباس داشتم رفتم لباس خرریدم تا ب بهترین شکل ممکن برم پیشش ک نگه ن.برای اولین بار میخواستم شانسمو امتحان کنم.شاید قراره تنهایی هام تموم شه . با کلی دغدغه و فکرو خیال بالاخره اخر هفته رسید و من و اردی رفتیم برای مهمونی توی جمع نشسته بودیم و میگفتیم میخندیدیم.حالم خوب بود چون میخواستم ببینمش.چشام ب در بود ک ببینم کی میاد تو.ی لحظه کل دنیا برام ساکت شد. در باز شد ی فرشته ب تمام معنا.اون رویا بود واقعا هم رویا بود.ی لباس مجلسی جذب قرمز پوشیده بود.با ی لاک قرمز جیغ ک با رنگ لباسش ست شده بود.موهای بلند بلوند .لخت.فوق العاده بود لعنتی.بدن خارق العاده ای داشت.سینه های برجسته ک فقط ی زن میتونه داشته باشه و ی باسن برامده .منو دید.ی لبخند کوچیک زدو اومد سمتمون. -سلام اردی .سلام سامی خوبی؟ -سسسلام رویا جان .حالت چطوره.چقد خوشششگل شدی لعنتی -مرسی ممنون . اومد کنارم نشست.یکمی با هم حرف زدیم.دستمو گرفت و رفتیم وسط با هم رقصیدیم .داشت ی شب فوق العاده دیگه برام رقم میخورد.منو کشوند تا دم میز بار تا یکمی مشروب بخوریم.من مشروب خور نبودم اما بخاطر رویا چند تا پیک خوردم سرم داغ شده بود.میفهمیدم دورم چ خبره اما تو حال عادی نبودم.رویا هم بد تر از من حالش اوکی نبود.دسشتو گرفتم و کشوندمش سمت ی اتاق دیگه ک خلوت تر از جاهای دیگه بود ولی بازم دید داشت.ناخداگاه چسبوندمش ب دیوار .بدنمو بهش نزدیک کردم دستاسو گرفتمو بازش کردم .خودمو هی بیشتر بهش میچسبوندمو صورتمو ب گردنش نزدیک میکردم.بازدم نفسامو میکشیدم روی گردنشو میدیدم ک داره اروم اروم آه میکشه .نوک زبونمو آروم کشیدم روی گلوش ک صدای اه کشیدن ارومش بیشتر شد.از روی گلوش زبونمو کشیدم روی گوشش و با نوک زبونم لاله گوشش رو لمس میکردم.دستمو بردم دور کمرش چسبوندم ب خودم .همینطور ک با دستم ب کمرش فشار میاوردم زبونمو کشیدم روی لپ هاشو رسوندم ب لباش.لبامو روی یک سانتی متری لباش نگه داشتم.جفتمون داشتیم نفس نفس میزدیم.ی لبخند ملیح از روی تحریک شدنش زد ک برای من چراغ سبز بود.یهو لبامو چسبوندم ب لباشو محکم میکشون میزدم.همینطور ک داشتم لباشو میخوردم دستمو بردم پایین تر از کمرشو داشتم کونشو لمس میکردم.وای مث پر قو بود.نرمو خوش فرم.اروم اروم دوتا دستامو گذاشتم روی کونشو داشتم فشارشون میدادم و لباشو میخوردم.یکمی گذشت ک دیگه مشروبه بیشترین تاثیر خودشو گذاشته بودو من بدجوری تحریک شده بودم.ی پاشو اوردم بالا و گرفتم تودستمو کیرمو تا جایی ک میتونستم ب کوسش نزدیک میکردمو از روی شلوار میمالیدم بهش و همینطور لباشو میخوردم ک -اوه اوه اوه.ببین اینجا چ خبره .سامی جونمون بالاخره دست ب کار شده اونم چ جورش خودمو زود ازش جدا کردمو شروع کردم ب مرتب کردن پیرهنم با صورتی ک پر رژ لب شده بود -لعنت ب تو اردی.همیشه کارت همینه -ن داداش کاری ندارم باهاتون ک راحت باشین.فقط خواستم بگم اگه افتادین ب کره خوری بیاین ک الان تموم میشه غذا ها -باشه برو گمشو ب رویا نگاه کردم.هنوز از روی تحریک شدنش داشت اروم اه میکشید و صدای نفس زدنشو میشنیدم.دوباره لبامو چسبوندم بهشو ی لب محکم ازش گرفتمو از هم جدا شدیم تا مرتب کنیم خودمونو.من موندم تو اتاق تا رژ لب هارو پاک کنمو اونم رفت سمت توالت.برگشتم توی مجلس.رفتم ی چیزی برداشتمو شروع کردم ب خوردن .اما خبری از رویا نبود.مث اینکه رفته بود.جالب تر اینکه خبری از اردشیر هم نبود.ی لحظه شک کردم ک نکنه با اردشیر در ارتباطه .توی همین فکرا بودم ک دیدم اردشیر اومد -کجا رفته بودی؟رویا کو؟ -برو باو تو هم شانس نداری بخدا .زنگ زدن بهش مث اینکه حال مادرش اوکی نبود زود رفت سمت خونشون.ازم خداحافظی کرد گفت بهت بگم معذرت میخواد -وای خدایا .اردی من ک شمارشو نگرفتم ازش چیکارش کنیم -ای خاک عالم تو اون سرت .دو ساعت داشتی کوسو کونشو یکی میکردی نگرفتی ازش شمارشو.حالا میخوای چ گوهی بخوری؟ -نمیدونم.این دفه مگه چطوری پیداش کردیم دوباره هم پیداش میکنیم. -باو احمق دیگه مهمونی نداریم.تمون شد محرمو صفره کی مهمونی میگیره؟.میان هممونو میکنن پشت میله ها اونجا باید مهمونی بگیریم عه -ای وای.قشنگ ریدم ی لحظه انقد حالم بد شد ک پاهام شل شد و نشستم روی مبل.یکمی موندیم توی مجلسو زدیم بیرون . -راستی اردشیر.چیزی از من نگفت؟؟؟نگفت دوس داره با من باشه یا ن؟شمارشو نداد -ن داداش هیچی نگفت.مث اینکه حال مادرش اصلا خوب نبود.فقط رفت -بزن کنار تو این پارکه بشینیم ی نخ سیگار بکشیم . روی اولین صندلی پارک نشیتیم و من نخ سیگارمو روشن کردم. -لعنت ب این سانس.دیگه نمیبینمش تا دو ماه دیگه.معلوم نیس تو این دو ماه با کسی اوکی شه نشه اصلا منو یادش بیاد یا ن -دیگه ریدی داداش من باید بیشتر تلاش میکردی شمارشو بگیری -اره واقعا اشتباه کردم .حیف شد.حالم خیلی کیریه اردی -ساس یادته بهت گفتم تو هیچ وقت نمیتونی مث من باشی و مث من مخ بزنی؟ -اره خوب.چطور؟ -میخوام بهت بگم ک ی مدرک دارم برای این حرفم. -الان وقت خود نمایی و گوه خوری نیس ول کن تا نریدم بهت -بیا.این شمارشه.وقتی داشت میرفت ازش گرفتم گفتم امیر میخواد باهات اوکی شه.حالا بازم بگو میخوام برینم بهت.نمیدونم دیگه تو رفاقت چیکار باید برات بکنم -واهااااااای خدایا.اردی لعنت ب تو.تو بهترین رفیق دنیایی پسر.من عاشششششششششقتم مرد. اون لعنتی شمارشو گرفته بود.انگار کل دنیا برام روشن شد.انگار دنیارو بهم دادن.شمارشو ازش گرفتمو اولین کاری ک کردم سیو کردم توی گوشیم.ب چ نامی. رویا هام من عاششششقش شده بودم.خعلی زود ولی احساس ارامش میکردم وقتی ک باهاش بودم.دیگه وقتش بود ک باهاش حرف بزنمو بگم بهش علاقه دارمو میخوام باهاش رابطه داشته باشم.رفتم سمت خونه گفتم الان ک اصلا نمیشه زنگ زد یا حتی پیام داد .حال مادرش خوب نیس .ی چند روزی گذشت ک اردی بم زنگ زد و بهم گفت ک بهش زنگ زدم یا ن .منم گفتم ن .گفت ک وقتشه و باید بهش پیام بدم بگم ک میخوامش. دلو زدم ب دریا و چون روم نمیشد باهاش حرف بزنم پیام دادم بهش -سلام خوبی رویا.سامی ام.حال مادرت بهتر شده؟ -به به سلام سامان جان.اره بهتره خدارو شکر.تو خوبی ؟چی شد پیام دادی سر صحبتم باهاش باز شد .یکمی بهش پیام دادمو بعدم بهش زنگ زدم .کلی حرف زدیم از خودمون گفتیم تا اینکه یکمی باهاش راحت تر شدمو خواستم ک بهش بگم دوسش دارم.با ی لحن ترسیده و با لرز بهش گفتم ک ازش خوشم اومده و میخوام ک اگه دوس داره باهم باشیم. وقتی ک داشتم بهش میگفتم کل صورتم خیس عرق شده بود.فکر میکردم ک قبول کنه چون هم ظاهری خوب بودم هم وضعیت مالیم خوب بود.اما در کمال ناباوری بهم گفت ک الان نمیتونه تصمیم بگیره و بیشتر هم میلی ب شروع رابطه بام نداره اما میخوااد منو ببینه . وقتی ک اینطوری گفت کل بدنم یخ زد.حس میکردم ک برای اولین بار شکست عشقی خوردم و حال اصلا خوبی نداشتم.یکمی دیگه با هم حرف زدیمو بعدشم قطع کرد و من موندمو ی دنیا غمی ک رو سرم خراب شده بود.تو این بین اردی هم زنگ زد بم منم ماجرارو بهش گفتم و قول داد ک با رویا حرف بزنه اما اصلا منو اروم نکرد.اونشب یکی از بد ترین شبای زندگیم بود.بیشتر از قبل .صد برابر بیشتر از قبل احساس تنهایی میکردم.هنوز ب دستش نیاورده بودم ک از دستش دادم.ی شب انقدر حالم بد بود ک ب اردی زنگ زدم بیاد خونه .اومد یکمی با هم حرف زدیم و سعی کرد منو اروم کنه و گفت ک اگه اون نشد هزارتای دیگه هستن.اما من حواسم پیش رویا بود.حتی یکی دو بار هم سعی کرد ک منو با کسای دیگه اشنا کنه اما نتونستم کنار بیام.دیگه بیشتر از همیشه از همه سرد شده بودمو برگشته بودم ب همون جایی ک بودم .با ی قلب سرد تر. روی تخت دراز کشیده بودمو داشتم ب سقف نگاه میکردم ک گوشیم زنگ خورد رویا بود. از جام پریدمو سریع صدامو صاف کردم و با کلی استرس گوشی رو جواب دادم با هم ی قرار گذاشتیم ک همدیگه رو ببینیم و با هم حرف بزنیم .اما تاکید کرد ک رابطه ای نمیتونه بینمون شکل بگیره .قبول کردم ک ببینمش.جمعه همون هفته .باغ فردوس .کافه ویونا من واقعا دوسش داشتم و نمیتونستم بهش نه بگم .اما از ی طرفم ب خودم میگفتم ک اون اگه نمیخواد وارد رابطه باشه پس چرا باید برم ببینمش.از ی طرفم میگفتم شاید مشکل خونوادگی داره ک حل شدنیه و میتونیم با هم باشیم.ب هر چیزی فکر میکردم جز اونی ک واقعا بود. دم در ورودی باغ دیدمش.مث همیشه خوشتیپ.ی مانتوی سرمه ای با ی شال سفید ک ی ست عالی ب وجود اورده بود با هم.نزدیکش شدمو بهش سلام کردم.بعد از یکم حالو احوال پرسی وارد کافه شدیم تا با هم حرف بزنیم -ببین سامان.من اون چیزی نیستم ک تو فکر میکنی.ما هیچ وقت نمیتونیم با هم باشیم.من دوست دارم واقعا پسر خوبی هستی اما نمیتونم باهات باشم -چرا خوب؟چرا فقط میگی ن .دلیلش رو نمیگی؟؟بهم بگو شاید بتونیم حلش کنیم -حل شدنی نیس.چون من مال کسی نیستم -ینی چی .مگه من میخوام تورو ب اسارت ببرم -ببین سامان بزار ی چیزی رو بهت بگم .نمیخواستم بگم اما نمیزاری.من بچه پایین شهرم.جنوبی ترین جایی ک از تهران میشناسی.فکر نکنی مث خودت وضع مالیم خوبه.۳۴ سالمه و مطلقه ام.تو ۲۶ سالگی ازدواج کردمو بعد ۶ سال از شوهرم جدا شدم .تنها با مادرم زندگی میکنمو بابامم فوت شده .ینی هیچ کس رو جز مادرم ندارم. -پس خرجت رو چطوری در میاری -قضیه همینجاس سامان.من … ما نمیتونیم با هم باشیم خواهش میکنم ادامه نده بلند شدو از کافه بیرون رفت . با قدمای تند از در کافه بیرون رفتو داشت ب سمت خروجی باغ میرفت.رفتمو دستشو گرفتمو کشیدمش سمت خودم. -بهت میگم حرف بزن.اصلا تا نگی نمیزارم بری عصبی شدو دستمو کشیدو رفت بیرون -رویا خدا شاهده تا نگی نمیزارم بری.باید بم بگی تا بفهمم چرا منو نمیخوای رو ب من کرد.ی لحظه چشماشو بست .حس کردم ک بغض کرده. -کی میگه من تورو نمیخوام.اخه کی از ی پسر پولدار بازاری بدش میاد؟ کی از ی پسر خوب ک دوسش داره بدش میاد .اونم یکی مث من ک هیچ تکیه گاهی نداره.اونم یکی مث من ک همه فقط به چشم وسیله نگاهم میکنن.چرا نمیخوای بفهمی سامی.من ی جنده شدم.من ی هرزه ام.من ی زن خرابم ک لیاقت احساس تورو نداره . -چی داری میگی تو .جلوی دهنتو بگیر. حالش خوب نبود.بزور کشوندمش تا توی ماشین و ارومش کردم تا بتونه حرف بزنه -از وفتی ک از شوهرم جدا شدم گرفتن جلوی خودم ک با کسی سکس نکنم ی طرف قضیه بود.اما نداشتن پول برا چرخوندن زندگیم ی داستان دیگه بود.مادرم با حقوق برجی ۴۰۰ هزار تومنی ک از بابام میگرفت تو خرج خودشو بیماری هاش مونده بود چ برسه ب خرج من.هر جا رفتم کار کنم بم ب چشم ی خراب نگاه میکردن.نمیزاشتن کار کنم .نمیزاشتن لعنتی ها.منم چاره ای جز فروختن خودم نداشتم.من خراب شدم سامی.من خراب شدم.تو هفته شاید با سه چهار نفر سکس کنم برای پول.کارم اینه چون لازمش دارم.من ی جنده شدم.تو نمیتونی عاشق ی جنده بشی.نمیتونی. حس ی ادمو داشتم ک صد بار چالش آب یخ رو روش امتحان کردن.ینی واقعا من عاشق ی جنده شده بودم؟؟؟؟ اگر اونی ک دوسش داری بزاره بره ی دردی داری ولی اینکه باشه و تو نتونی باهاش باشی خعلی بد تره.ب زور جلوی اعصاب خوردی خودمو گرفتم.هیچی نگفتمو رفتم سمت خونه.هرچی بهش اسرار کردم راضی نشد ک برسونمش.در خونه رو باز کردم .رفتم روی مبل نشستمو مث دیوونه ها فقط ی جا رو نگاه میکردم من عاشق شده بودم.واقعا عاشق شده بودم .اما عاشق ی هرزه .بین ی دوراهی بد گیر کرده بودم ک باهاش بمونمو وقتمو پای یکی مث اون بزارم یا تنهایی رو انتخاب کنم.تو همین فکرا بودم ک روی همون مبل خوابم برد. -کدومشو دوس داری -اون ابیه .خیلی خوشششگله -دوس داری داشته باشیش؟ -اره ولی پول ندارم.درضمن خیلی هم گرونه نمی ارزه -بیا بریم تو ببینیمش حالا -ن دیوونه میگم خیلی گرونه بیا بیرون.بیا بیا عه.وای خدایا این چ احمقیه از اون لباس خوشش میومد.براش خریدم.قیمتش مهم نبود.ارزش اون برام خیلی بیشتر از پول ی لباس بود.اون رویام بود.رویاهام بود.حس ارامشم بود. بعد از اون باری ک توی باغ فردوس دیدمشو اون حرفارو بم زد ۲۴ ساعته بهش فکر کردم .انقدی ک دیگه ب هیچ چیزی جز اون فکر نمیکردم .نمیدونستم میتونم باهاش کنار بیام یا ن .اینکه قبلا سکس داشته ی چیز طبیعی بود برام.اما اینکه این کارو برای پول انجام داده باشه رو نمیتونستم باهاش کنار بیام.از ی طرفم همش ب این فکر میکردم ک اون برای خودشو مادرش .برای خوردو خوراکشون اینکارو کرده.چاره ای جز این نداشته.باید میکرده.وگرنه چطوری میخواسته حتی شکم خودشو سیر کنه.واقعا قدرت اینو نداشتم ک تصمیم بگیرم بمونه پیشم یا ن .اما میدونستم اگه بگم اره آینده سختی داریم. ی مدتی ک گذشت فهمیدم واقعا نمیتونم بدون اون باشم.کل فکرمو گرفته بود.تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم و اگه شرایطمو قبول کرد باهم بمونیم. روزی ک دیدمش خوشگل تر از همیشه شده بود.عوضی انگار میدونست ک میخوام باهاش اوکی باشمو میخواست بیشتر دلمو ببره.با هم رفتیم ی کافه توی ولیعصرو حدود سه چهار ساعت با هم حرف زدیم.ی پسر ۳ ساله داره ک کلا پیش پدرش زندگی میکنه .هر چی از دلیل طلاق گرفتن ازش پرسیدم بهم جوابی نداد و فقط میگفت ک تقصیر شوهرش بوده.هفته ای ۲ تا حتی ۶ بار سکس میکرده و بخاطرش پول خوبی در میاورده .اما ب چ قیمتی.با هم در مورد هر چیزی حرف زدیم .حتی ب شوخی ازش درباره ایدز هم پرسیدم ک با کیف زد تو صورتمو واقعا از دستم ناراحت شد.با هم کلی حرف زدیم .بهش گفتم ک میخوام باهاش بمونم و میتونم بهش تضمین بدم ک کل خرج زندگیشو بهش بدم.ولی در عوض فقط باید با من باشه و هم نیاز های منو برطرف کنه و هم فقط من نیاز های اونو برطرف کنم.بهش گفتم ک دیگه حق نداره با کسی سکس کنه و حتی حرف بزنه .بجاش هر وقت ک خواست میتونه با من باشه و منم در مقابل هر خرجی ک داشته باشه رو بهش میدم.ی چند ساعتی در مورد همین چیزا صحبت کردیمو سعی کردم اصلا نشون ندم ک چقدر بهش وابسته شدمو دوسش دارم.اخرشم بم گفت ک باید فکر کنه و اگه جوابش مثبت بود بهم خبر میده.تا نزدیکای محدوده خونشون رسوندمشو از هم جدا شدیم.برگشتم سمت خونه .ی حس خوبی داشتم.فکر میکردم ک جوابش مثبت باشه چون دیگه میشناسمشو با شناختی ک ازش دارم بهش پیشنهاد دادم.کلی هم راه مناسب جلوش گذاشتم.یکی دو روزی گذشتو من دیگه انتظار داشتم بهم زنگ بزنه و خبرشو بم بده.اما کماکان زنگ نزده بود سه چهار روز از قرارمون گذشت اما کماکان زنگ نزده بود .جمعه بود.منم خونه بودمو مغازه نرفته بودم.ساعتای ۳ اینا بود ک یکی زنگ خونه رو زد.تعجب کردم.چون من کسی رو نداشتم ک بیاد خونمون.با خونوادم رابطه خوبی نداشتمو فکرنمیکردم ک اونا باشن.با هر فکری ک بود رفتم ک درو باز کنم -رویا ؟؟؟؟ -نکنه میخوای جلو در وایسم بهت جوابمو بدم؟؟؟ اومده بود سمت خونمون.درو براش باز کردمو تا بیاد بالا زود یکم خودمو مرتب کردم .خدارو شکر خونه همیشه مرتب بود.در اتاق رو باز کردو کفشاشو در اوردو وارد خونه شد. -به به .چ خونه تمیزی داری اقا سامان.فکرشو نمیکردم انقد مرتب باشی. -تو اول بگو ادرس اینجارو از کجا پیدا کردی. -از اردشیر گرفتم.مث اینکه خبردار شده بود ما با هم حرف زدیم.منم بهش گفتم میخوام ببینمش ادرس خونتو ازش گرفتم. نشست روی مبل و منم روبروش نشستم.ی قهوه براش ریختمو شروع کردیم ب صحبت کردن.بم گفت ک با شرایطی ک گذاشتم مشکلی نداره ولی باید قول بدم ک سر حرفام هستم.منم بهش تضمین دادم ک تا وقتی ک با من باشه مشکل مالی نداره.از لحن برخورداش و حرف زدنش معلوم بود ک میتونیم با هم بمونیم.منم از اینکه اومده بود خونم خوشحال شده بودم.اومد کنارم نشست و خودشو نزدیک تر کررد بهم.منم از فرصت استفاده کردمو بالاخره شالشو از سرش در اوردمو بهش گفتم ک میتونه راحت باشه.میخواست یکمی اذیت کنه و مانتوش رو در نیاورد اما خودشو بیشتر نزدیک کرد بهم.طوری ک دیگه چسبیده بودیم ب هم.سرشو اروم گذاشت رو شونمو منم دستمو گذاشتم روی گردنشو داشتم لمسش میکردم.همینطور ک دستم روی گردنش بود لبمو اروم اروم کشیدم روی صورتشو بردم روی لباشو اروم لباشو بوس کردم.چند تا بوس از روی لباش کردمو شروع کردم ب خوردنشون.خودمو جا بجا کردمو و رویا رو هم با فشار لبام روی لباش ب عقب کشیدم.طوری ک دراز کشیده بود و با کمرش تکیه داده بود ب دسته مبل.منم اوومدم روش و با ی ولع زیاد لباشو میک میزدم.دستمو بردم پشت گردنشو ب سمت لبام فشار میدادم.یکمی شل شده بودو پاشو ب سمت بدنم فشار میداد.دیگه وقتش بود ک مانتوشو در بیارم.اروم اروم دستمو بردم سمت دکمه های مانتوش دونه دونه بازشون کردم و از تنش در اوردم.ی تیشرت صورتی زیرش پوشیده بود بای شلوار کش جذب مشکی.تیشرتش ب طرزی جذب بود ک سینه هاش داشت پارش میکرد.وقتی برجستگی سینه هاشو دیدم ناخداگاه دستم رو گذاشتم روش و شروع کردم ب فشار دادنش سینه های فوق العاده ای داشت.یکم بعدش دوتا دستام روی ممه هاش بودو داشتم فشار میدادمشون.صدای آه کشیدنش بالاخره در اومدو با شنیدنش من بیشتر تحریک شدم.دیگه کاملا روی مبل دراز کشیده بودو منم روش بودمو داشتم با دستام ممه هاشو میمالیدم.دیگه تحریک شده بودو من میتونستم تیشرتشو در بیارم.بلندش کردمو تیشرتش رو از بدنش در اوردم.خدای من.سینه هاش ب حدی خوش فرمو برجسته بود ک کیرم داشت شلوارمو پاره میکرد.از روی سوتین سفیدش یکمی مالیدمشو بعد از اون سوتینش رو باز کردم .اما نزاشت بهشون دست بزنم. بلند شد از جاش و افتاد روی من و حالا من بودم ک روی مبل دراز کشیده بودم.با سینه هاش یکمی روی صورتم مالید و خیلی زود تیشرتی ک تنم بود رو دراورد.از روی لبام تا روی شکمم رو بوس میکردو پایین میرفت.تا رسید ب شلوارم.شلوارمو از توی پام در اوردو فقط شرت پام بود.بزرگی کیرم از زیر شرت هم حواسشو جلب کرد.با دست روی شرتم میکشیدو آه میکشید.منم ک دیگه کامل راست کرده بودم صدام داشت کم کم در میومد.شرتمو از پام در اوردو کیرمو گرفت تو دستاش -اااهههه سامان چ کیری داری .این میخواد بره تو دهنم؟ -اره دیگه.باید ساک بزنی برام.بکنیش تو دهنت کیر کلفتمو ی لیس از پایین کیرمو روی تخمام زد تا نوک کیرم و بعد از اون از پایین کیرم شروع ب خوردن کرد.لباشو کشید روش و اورد بالای کیرم.اروم اروم کیرمو میکرد توی دهنشو ب جایی رسید ک تا ته رفت تو دهنت.شروع کرد ب ساک زدن و سرشو بالا پایین میکرد روی کیرم.بلند شدمو رو مبل نشستمو اونم جلوم زانو زدو داشت کیرمو خوب ساک میزد.دستمو بردم توی موهاشو با دستام سرشو بالا پایین میکردمو هی کیرمو تا ته توی دهنش نگه میداشتم تا بره تو حلقش.عوضی ی ساک زن حرفه ای بود و یدونه دندون نمیزد.کیرمو چند دیقه ای ساک زدو من دیگه حشری شده بودم.بلند شدمو اونم بلندش کردم.گرفتمش تو بغلمو گذاشتمش روی میز.شلوارشو از پاهاش در اوردم.پاهاشو باز کردم تا کوسشو براش بخورم.ی لیس زدم روی کوس خوردنیش ک دیگه جیغش در اومده بود با نوک زبونم روی کوسش و لمس میکردمو اونم بیشتر حال میکررد.سرمو با دستش فشار میداد سمت کوسشو منم با زبونم داشتم چوچول کوسشو لیس میزدم.یکمی گذشت ک دیگه صداش در اومده بودو ازم میخواست ک کیرمو بکنم تو کوسش منم پاهاشو گذاشتم روی شونه هامو کیرمو گذاشتم دم سوراخ کوسش.سر کیرمو میمالیدم روی کوسشو اون التماس میکرد ک بسه و کیرمو بکنمش تو کوسش.کیرمو اروم اروم فشار دادم توی کوسشو همینطور فشار میدادم توش.انقد فشار دادم تا کیرم تا ته رفته بود توی سوراخ کوسشو دیگه وقتش بود ک جلو عقبش کنم.شروع کردم ب جلو عقب کردن کیرم تو کوسشو یکمی ک گذشت این کارو باسرعت بیشترو محکم تر انجام میدادم.خیلی تحریک شده بودم و چون سکس انچنانی نداشتتم میترسیدم ک آبم بیاد و همچی خراب شه .کیرمو در اوردمو یکمی کوسشو خوردم .فهمیده بود ک میترسم ابم بیاد.بلند شد.فکر کردم ک ناراحت شده اما رفتو از توی کیفش ی قرص سوپر کینگ دول در اورد. ی لبخند بهم زدو گفت ک از قیافم معلوم بوده زیاد سکس نداشتم.ی بارم خودم بهش گفته بودم ک مث اردی حرفه ای نیستم .ی ده بیست دیقه ای با هم حرف زدیمو لبای همو خوردیم تا قرصه اثر کنه و دوباره کارو شروع کردیم.دستاشو گذاشت روی همون میزو خم شد سمت من .کونشو قمبل کردو داد سمت بالا.منم ی چند تا زدم روی کونشو کیرمو دوباره توی سوراخ کوسش فرو کردم.دستاشو از پشت گرفتمو محکم کیرمو فرو میکردم توی کوسش.تند تند جلو عقب میکردمو کل بدنش با کوبیدن کیرم تو کوسش تکون میخورد.خم شدم روش و سینه هاشو گرفتمو باسرعت بیشتر کیرمو تو کونش جلو عقب میکردم.داغ داغ بودمو دیگه خیلی از کارام دست خودم نبود.برشگردوندم رو ب خودمو بردمش چسبوندمش ب دیوارو مث اون مهمونی ی پاشو بلند کردمو گرفتم تو دستمو کیرمو دوباره توی کوسش فرو کردم.بغلم کرده بود کاملو در گوشم آه میکشیدو تقاصا میکرد ک تند ترو بیشتر فرو کنم کیرمو تو کوسش.منم هر چقد ک میتونستم کیرمو میکوبیدم ب بدنشو میکردم تو کوسش.ی چند دیقه ای همینطور کیرم تو کوسش بود ک از تو کوسش در اوردم.انداختمش روی مبل و خودم رفتم پشتش خوابیدم.از پشت بغلش کردمو کیرمو کردم تو کوسش.پاهاشو اوردم بالا و با دستم گرفتمش.کیرمو تند تند جلو عقب میکردمو دیگه کم کم داشت صداش در میومد ک تمومش کنم.منم هر جقد ک بیشتر میگفت بیشتر تحریک میشدمو تند تر میکردم تو کوسش.تا جایی ک دیگه ازم خواهش میکرد تمومش کنم.منم سریع تروو محکم تر کیرمو تو کوسش فرو میکردم .داشت آبم میومد ک بهش گفتن بلند شه و جلوم زانو بزنه.اونم همینکارو کردو منم از جام بلند شدمو بعد از یکم مالیدن کیرم ی آه بلند کشیدمو ابمو ریختم روی سینه هاشو کیرمو کردم تو دهنش .سرشو تا جایی ک میشد فشار دادم سمت کیرم.از شدت بی حالی افتادم روی مبل و رویا همچنان داشت کیرمو برام ساک میزد تا دیگه از راستی در اومدو اونم بیخیال شدو اومد کنارم . تو این فکر بودم ک ی کاری کنم بهش خوش گذشته باشه .پس دست ب کار شدمو بلندش کردم بردمش دوباره روی میزو پاشو باز کردم . انگشتامو کردم توی کوسشو شروع کردم ب تکون دادنشون توی کوسش تا ازضا شه.بعد از جند دیقه ای ک تکون دادم بالاخره ارضا شدو بیشتر از قبل شروع ب آه کشیدنو صرو صدا کردن کرد.بعد از ارضا شدنش بغلش کردمو بردمش روی تخت.بعد از چند دیقه حرف زدن و حرفای احساسی ب هم توی بغل هم خوابمون برد. بعد از یکی دو ساعت از خواب بیدار شدیمو هر دو ی دوش گرفتیمو لباسامونو پوشیدیم.بدون شک یکی از بهترین روزای زندگیم بود و واسه منی ک خیلی سکس نداشتم بهترین سکس زندگیم بود.بعد از این ک لباسامونو پوشیدیم یکمی با هم حرف زدیمو منم بعدش سوار ماشینش کردمو تا نزدیکی خونشون رسوندمش.بهش گفتن ک اگر پولی چیزی خواست میتونه بهم بگه و منم بهش میدم.بعد از اون روز دیگه رابطه خوبی با هم داشتیمو حد اقل دو روز یک بار همدیگه رو میدیدیم.تا بعد از اون سکس دو هفته با هم سکس نکردیم تا سکس بعدیمون. اما کل تهرانو با هم زیر پا گذاشتیم.ی روز بیرون بودیمو میخواستم برای هفته بعدش خوشحالش کنم.چون هفته بعدش اولین ماهگرد رابطمون بود.بردمش سمت دربندو رفتیم توی ی رستوران ک نهار بخوریم. -رویا ی سوال ازت بپرسم؟ -جان دلم -تا الان راصی بودی از رابطمون .خوشحال بودی توش .پشیمون نشدی از قبول کردن پیشنهادم؟ -نه .برای چی باید ناراضی باشم -کلی پرسیدم .میخواستم ببینم اگه جیزی هست بهم بگی ک یوقت مشکل بینمون ب وجود نیاد -ن عزیزم همچی خوبه -پس بزار بهترش کنم.هفته دیگه سه روز بازار تعطیله .از طرفی ماهگرد رابطمون هم هست .میخواستم ک اگه اوکی باشی ی سفر سه روزه با هم بریم شمال.چطوره؟ -واههای سامی تو چقد ماهی.معلومه ک اره .بریم کلی خوش بگذرونیم باهم .خدایا مرسی ک بالاخره روی خوب زندگی رو هم نشون دادی خوشحال بودم ک خوشحاله و لذت میبره از با هم بودنمون.بهم گفت ک میاد با هم بریم اما بهتره بریم قبلش لباس بخریم.منم قبول کردم ک با هم بریم و هم ی چرخی بزنیم برا لباس هم همدیگه رو ببینیم.دو سه روز بعد از اون روزی ک رفتیم دربند قرار گذاشتیم ک بریم برای خریدش. توی ی پاساز داشتیم چرخ میزدیم ک دیدم ی لباس توجهشو جلب کرد.قیمتش رو زده بود ۳۵۰ هزار تومن.برای منی ک برجی پونزده شونزده تومن در میاوردم چیزی نبود ولی برای اونی ک سر پناهی تا قبل از من نداشت خیلی زیاد بود.دیدم خوشش میاد منم گفتم بریم تنت کن.تنش کردو من توی چشماش خوشحالی رو میدیدم.از اون لباس خیلی خوشش میومد اما چون فکر میکرد خودش قراره حساب کنه یا من خوشم نمیاد از اینکه حساب کنم نمیخواست بخره.بعد از این ک از تنش در اورد رو ب مغازه دار کردو -خانوم خیلی ممنونم ولی … -مبارکتون باشه .ایشالا ب شادی بپوشین.حساب شد اومده بودم بیرون مغازه و منتظر بودم ک بیاد بیرون. -سامی چرا حساب کردی بهت گفتم گرون بود میخواستم خودم بدم عه. -مث اینکه بهت گفتم من کمکت میکنم ن؟دوس داشتم این لباستو بهت بدم.دیدم خوشت اومده گفتم باید مال توباشه. -تو بهترین مرد دنیایی بخدا.مرسی عشقم. سرشو فشار میداد روی سینم.با هم یکمی قدم زدیمو ی چند تا لباس و کفش دیگه گرفتیمو سوار ماشین شدیم ک برسونمش.نزیکای خونشون بودیم ک همونجای همیشگی وایساادم -راستی رویا تو نمیخوای خونتونو بم نشون بدی؟ -چیزی نداره ک دیدنی باشه اما اگه دلت میخواد باشه.از این سمت برو وارد ی محله ای شده بودیم ک اصلا جای مناسبی نبود.کوچه های تنگ شلوغ توی پایین شهر.بالاخره سر کوچشون رسیدیمو بهم گفت ک جلو تر نریم تا براش توی محل بد نشه. -رویا جان.اینو بگیر پیشت باشه (ی کارت بانکی با نام سامان سزاوار) -برای چی باید داشته باشم اینو؟ -ی کارت بانکیه وصله ب حساب خودم.تا سقف سه تومن توی ماه میتونی برداشت کنی ولی سعی کن زیاد ولخرجی نکنی ک کلاهمون تو هم تره خخخخ. -نگران نباش من خانوم قانع و بسازی ام.مرسی عزیزم بابت امروز .بابت کل این روزایی ک پیشم بودی. -فقط یادت باشه ک ما ها ب هم چ قول هایی دادیم.یادت نره -چشم.میبینمت .برم ساکمو جمع ونم ک بهترین سفر عمرم تو راهه -مراقب خودت باشی. از هم جدا شدیمو منم برگشتم سمت خونه.ی حس خوبی داشتم ک تونسته بودم راضی نگهش دارم.از نظر مالی هم فکر میکردم ک مشکلی نداره و میتونه شرایطشو بهتر کنه.تو این فکر بودم ک توی سفرمون چطور خوشحالش کنم.اما چون عقدنامه نداشتیم نمیتونستیم بریم هتل یا هر جای دیگه ای.تو همین فکر ها بودم ک یاد علی بجه محلمون افتادم ک اصالتا مازندرانی بودو فکر میکردم ک میتونه جایی روبرامون اوکی کنه. ادامه دارد… نوشته: Samisow

از روی حماقت (۲) قسمت سوم -کدومشو دوس داری -اون ابیه .خیلی خوشششگله -دوس داری داشته باشیش؟ -اره ولی پول ندارم.درضمن خیلی هم گرونه نمی ارزه -بیا بریم تو ببینیمش حالا -ن دیوونه میگم خیلی گرونه بیا بیرون.بیا بیا عه.وای خدایا این چ احمقیه از اون لباس خوشش میومد.براش خریدم.قیمتش مهم نبود.ارزش اون برام خیلی بیشتر از پول ی لباس بود.اون رویام بود.رویاهام بود.حس ارامشم بود. بعد از اون باری ک توی باغ فردوس دیدمشو اون حرفارو بم زد ۲۴ ساعته بهش فکر کردم .انقدی ک دیگه ب هیچ چیزی جز اون فکر نمیکردم .نمیدونستم میتونم باهاش کنار بیام یا ن .اینکه قبلا سکس داشته ی چیز طبیعی بود برام.اما اینکه این کارو برای پول انجام داده باشه رو نمیتونستم باهاش کنار بیام.از ی طرفم همش ب این فکر میکردم ک اون برای خودشو مادرش .برای خوردو خوراکشون اینکارو کرده.چاره ای جز این نداشته.باید میکرده.وگرنه چطوری میخواسته حتی شکم خودشو سیر کنه.واقعا قدرت اینو نداشتم ک تصمیم بگیرم بمونه پیشم یا ن .اما میدونستم اگه بگم اره آینده سختی داریم. ی مدتی ک گذشت فهمیدم واقعا نمیتونم بدون اون باشم.کل فکرمو گرفته بود.تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم و اگه شرایطمو قبول کرد باهم بمونیم. روزی ک دیدمش خوشگل تر از همیشه شده بود.عوضی انگار میدونست ک میخوام باهاش اوکی باشمو میخواست بیشتر دلمو ببره.با هم رفتیم ی کافه توی ولیعصرو حدود سه چهار ساعت با هم حرف زدیم.ی پسر ۳ ساله داره ک کلا پیش پدرش زندگی میکنه .هر چی از دلیل طلاق گرفتن ازش پرسیدم بهم جوابی نداد و فقط میگفت ک تقصیر شوهرش بوده.هفته ای ۲ تا حتی ۶ بار سکس میکرده و بخاطرش پول خوبی در میاورده .اما ب چ قیمتی.با هم در مورد هر چیزی حرف زدیم .حتی ب شوخی ازش درباره ایدز هم پرسیدم ک با کیف زد تو صورتمو واقعا از دستم ناراحت شد.با هم کلی حرف زدیم .بهش گفتم ک میخوام باهاش بمونم و میتونم بهش تضمین بدم ک کل خرج زندگیشو بهش بدم.ولی در عوض فقط باید با من باشه و هم نیاز های منو برطرف کنه و هم فقط من نیاز های اونو برطرف کنم.بهش گفتم ک دیگه حق نداره با کسی سکس کنه و حتی حرف بزنه .بجاش هر وقت ک خواست میتونه با من باشه و منم در مقابل هر خرجی ک داشته باشه رو بهش میدم.ی چند ساعتی در مورد همین چیزا صحبت کردیمو سعی کردم اصلا نشون ندم ک چقدر بهش وابسته شدمو دوسش دارم.اخرشم بم گفت ک باید فکر کنه و اگه جوابش مثبت بود بهم خبر میده.تا نزدیکای محدوده خونشون رسوندمشو از هم جدا شدیم.برگشتم سمت خونه .ی حس خوبی داشتم.فکر میکردم ک جوابش مثبت باشه چون دیگه میشناسمشو با شناختی ک ازش دارم بهش پیشنهاد دادم.کلی هم راه مناسب جلوش گذاشتم.یکی دو روزی گذشتو من دیگه انتظار داشتم بهم زنگ بزنه و خبرشو بم بده.اما کماکان زنگ نزده بود سه چهار روز از قرارمون گذشت اما کماکان زنگ نزده بود .جمعه بود.منم خونه بودمو مغازه نرفته بودم.ساعتای ۳ اینا بود ک یکی زنگ خونه رو زد.تعجب کردم.چون من کسی رو نداشتم ک بیاد خونمون.با خونوادم رابطه خوبی نداشتمو فکرنمیکردم ک اونا باشن.با هر فکری ک بود رفتم ک درو باز کنم -رویا ؟؟؟؟ -نکنه میخوای جلو در وایسم بهت جوابمو بدم؟؟؟ اومده بود سمت خونمون.درو براش باز کردمو تا بیاد بالا زود یکم خودمو مرتب کردم .خدارو شکر خونه همیشه مرتب بود.در اتاق رو باز کردو کفشاشو در اوردو وارد خونه شد. -به به .چ خونه تمیزی داری اقا سامان.فکرشو نمیکردم انقد مرتب باشی. -تو اول بگو ادرس اینجارو از کجا پیدا کردی. -از اردشیر گرفتم.مث اینکه خبردار شده بود ما با هم حرف زدیم.منم بهش گفتم میخوام ببینمش ادرس خونتو ازش گرفتم. نشست روی مبل و منم روبروش نشستم.ی قهوه براش ریختمو شروع کردیم ب صحبت کردن.بم گفت ک با شرایطی ک گذاشتم مشکلی نداره ولی باید قول بدم ک سر حرفام هستم.منم بهش تضمین دادم ک تا وقتی ک با من باشه مشکل مالی نداره.از لحن برخورداش و حرف زدنش معلوم بود ک میتونیم با هم بمونیم.منم از اینکه اومده بود خونم خوشحال شده بودم.اومد کنارم نشست و خودشو نزدیک تر کررد بهم.منم از فرصت استفاده کردمو بالاخره شالشو از سرش در اوردمو بهش گفتم ک میتونه راحت باشه.میخواست یکمی اذیت کنه و مانتوش رو در نیاورد اما خودشو بیشتر نزدیک کرد بهم.طوری ک دیگه چسبیده بودیم ب هم.سرشو اروم گذاشت رو شونمو منم دستمو گذاشتم روی گردنشو داشتم لمسش میکردم.همینطور ک دستم روی گردنش بود لبمو اروم اروم کشیدم روی صورتشو بردم روی لباشو اروم لباشو بوس کردم.چند تا بوس از روی لباش کردمو شروع کردم ب خوردنشون.خودمو جا بجا کردمو و رویا رو هم با فشار لبام روی لباش ب عقب کشیدم.طوری ک دراز کشیده بود و با کمرش تکیه داده بود ب دسته مبل.منم اوومدم روش و با ی ولع زیاد لباشو میک میزدم.دستمو بردم پشت گردنشو ب سمت لبام فشار میدادم.یکمی شل شده بودو پاشو ب سمت بدنم فشار میداد.دیگه وقتش بود ک مانتوشو در بیارم.اروم اروم دستمو بردم سمت دکمه های مانتوش دونه دونه بازشون کردم و از تنش در اوردم.ی تیشرت صورتی زیرش پوشیده بود بای شلوار کش جذب مشکی.تیشرتش ب طرزی جذب بود ک سینه هاش داشت پارش میکرد.وقتی برجستگی سینه هاشو دیدم ناخداگاه دستم رو گذاشتم روش و شروع کردم ب فشار دادنش سینه های فوق العاده ای داشت.یکم بعدش دوتا دستام روی ممه هاش بودو داشتم فشار میدادمشون.صدای آه کشیدنش بالاخره در اومدو با شنیدنش من بیشتر تحریک شدم.دیگه کاملا روی مبل دراز کشیده بودو منم روش بودمو داشتم با دستام ممه هاشو میمالیدم.دیگه تحریک شده بودو من میتونستم تیشرتشو در بیارم.بلندش کردمو تیشرتش رو از بدنش در اوردم.خدای من.سینه هاش ب حدی خوش فرمو برجسته بود ک کیرم داشت شلوارمو پاره میکرد.از روی سوتین سفیدش یکمی مالیدمشو بعد از اون سوتینش رو باز کردم .اما نزاشت بهشون دست بزنم. بلند شد از جاش و افتاد روی من و حالا من بودم ک روی مبل دراز کشیده بودم.با سینه هاش یکمی روی صورتم مالید و خیلی زود تیشرتی ک تنم بود رو دراورد.از روی لبام تا روی شکمم رو بوس میکردو پایین میرفت.تا رسید ب شلوارم.شلوارمو از توی پام در اوردو فقط شرت پام بود.بزرگی کیرم از زیر شرت هم حواسشو جلب کرد.با دست روی شرتم میکشیدو آه میکشید.منم ک دیگه کامل راست کرده بودم صدام داشت کم کم در میومد.شرتمو از پام در اوردو کیرمو گرفت تو دستاش -اااهههه سامان چ کیری داری .این میخواد بره تو دهنم؟ -اره دیگه.باید ساک بزنی برام.بکنیش تو دهنت کیر کلفتمو ی لیس از پایین کیرمو روی تخمام زد تا نوک کیرم و بعد از اون از پایین کیرم شروع ب خوردن کرد.لباشو کشید روش و اورد بالای کیرم.اروم اروم کیرمو میکرد توی دهنشو ب جایی رسید ک تا ته رفت تو دهنت.شروع کرد ب ساک زدن و سرشو بالا پایین میکرد روی کیرم.بلند شدمو رو مبل نشستمو اونم جلوم زانو زدو داشت کیرمو خوب ساک میزد.دستمو بردم توی موهاشو با دستام سرشو بالا پایین میکردمو هی کیرمو تا ته توی دهنش نگه میداشتم تا بره تو حلقش.عوضی ی ساک زن حرفه ای بود و یدونه دندون نمیزد.کیرمو چند دیقه ای ساک زدو من دیگه حشری شده بودم.بلند شدمو اونم بلندش کردم.گرفتمش تو بغلمو گذاشتمش روی میز.شلوارشو از پاهاش در اوردم.پاهاشو باز کردم تا کوسشو براش بخورم.ی لیس زدم روی کوس خوردنیش ک دیگه جیغش در اومده بود با نوک زبونم روی کوسش و لمس میکردمو اونم بیشتر حال میکررد.سرمو با دستش فشار میداد سمت کوسشو منم با زبونم داشتم چوچول کوسشو لیس میزدم.یکمی گذشت ک دیگه صداش در اومده بودو ازم میخواست ک کیرمو بکنم تو کوسش منم پاهاشو گذاشتم روی شونه هامو کیرمو گذاشتم دم سوراخ کوسش.سر کیرمو میمالیدم روی کوسشو اون التماس میکرد ک بسه و کیرمو بکنمش تو کوسش.کیرمو اروم اروم فشار دادم توی کوسشو همینطور فشار میدادم توش.انقد فشار دادم تا کیرم تا ته رفته بود توی سوراخ کوسشو دیگه وقتش بود ک جلو عقبش کنم.شروع کردم ب جلو عقب کردن کیرم تو کوسشو یکمی ک گذشت این کارو باسرعت بیشترو محکم تر انجام میدادم.خیلی تحریک شده بودم و چون سکس انچنانی نداشتتم میترسیدم ک آبم بیاد و همچی خراب شه .کیرمو در اوردمو یکمی کوسشو خوردم .فهمیده بود ک میترسم ابم بیاد.بلند شد.فکر کردم ک ناراحت شده اما رفتو از توی کیفش ی قرص سوپر کینگ دول در اورد. ی لبخند بهم زدو گفت ک از قیافم معلوم بوده زیاد سکس نداشتم.ی بارم خودم بهش گفته بودم ک مث اردی حرفه ای نیستم .ی ده بیست دیقه ای با هم حرف زدیمو لبای همو خوردیم تا قرصه اثر کنه و دوباره کارو شروع کردیم.دستاشو گذاشت روی همون میزو خم شد سمت من .کونشو قمبل کردو داد سمت بالا.منم ی چند تا زدم روی کونشو کیرمو دوباره توی سوراخ کوسش فرو کردم.دستاشو از پشت گرفتمو محکم کیرمو فرو میکردم توی کوسش.تند تند جلو عقب میکردمو کل بدنش با کوبیدن کیرم تو کوسش تکون میخورد.خم شدم روش و سینه هاشو گرفتمو باسرعت بیشتر کیرمو تو کونش جلو عقب میکردم.داغ داغ بودمو دیگه خیلی از کارام دست خودم نبود.برشگردوندم رو ب خودمو بردمش چسبوندمش ب دیوارو مث اون مهمونی ی پاشو بلند کردمو گرفتم تو دستمو کیرمو دوباره توی کوسش فرو کردم.بغلم کرده بود کاملو در گوشم آه میکشیدو تقاصا میکرد ک تند ترو بیشتر فرو کنم کیرمو تو کوسش.منم هر چقد ک میتونستم کیرمو میکوبیدم ب بدنشو میکردم تو کوسش.ی چند دیقه ای همینطور کیرم تو کوسش بود ک از تو کوسش در اوردم.انداختمش روی مبل و خودم رفتم پشتش خوابیدم.از پشت بغلش کردمو کیرمو کردم تو کوسش.پاهاشو اوردم بالا و با دستم گرفتمش.کیرمو تند تند جلو عقب میکردمو دیگه کم کم داشت صداش در میومد ک تمومش کنم.منم هر جقد ک بیشتر میگفت بیشتر تحریک میشدمو تند تر میکردم تو کوسش.تا جایی ک دیگه ازم خواهش میکرد تمومش کنم.منم سریع تروو محکم تر کیرمو تو کوسش فرو میکردم .داشت آبم میومد ک بهش گفتن بلند شه و جلوم زانو بزنه.اونم همینکارو کردو منم از جام بلند شدمو بعد از یکم مالیدن کیرم ی آه بلند کشیدمو ابمو ریختم روی سینه هاشو کیرمو کردم تو دهنش .سرشو تا جایی ک میشد فشار دادم سمت کیرم.از شدت بی حالی افتادم روی مبل و رویا همچنان داشت کیرمو برام ساک میزد تا دیگه از راستی در اومدو اونم بیخیال شدو اومد کنارم . تو این فکر بودم ک ی کاری کنم بهش خوش گذشته باشه .پس دست ب کار شدمو بلندش کردم بردمش دوباره روی میزو پاشو باز کردم . انگشتامو کردم توی کوسشو شروع کردم ب تکون دادنشون توی کوسش تا ازضا شه.بعد از جند دیقه ای ک تکون دادم بالاخره ارضا شدو بیشتر از قبل شروع ب آه کشیدنو صرو صدا کردن کرد.بعد از ارضا شدنش بغلش کردمو بردمش روی تخت.بعد از چند دیقه حرف زدن و حرفای احساسی ب هم توی بغل هم خوابمون برد. بعد از یکی دو ساعت از خواب بیدار شدیمو هر دو ی دوش گرفتیمو لباسامونو پوشیدیم.بدون شک یکی از بهترین روزای زندگیم بود و واسه منی ک خیلی سکس نداشتم بهترین سکس زندگیم بود.بعد از این ک لباسامونو پوشیدیم یکمی با هم حرف زدیمو منم بعدش سوار ماشینش کردمو تا نزدیکی خونشون رسوندمش.بهش گفتن ک اگر پولی چیزی خواست میتونه بهم بگه و منم بهش میدم.بعد از اون روز دیگه رابطه خوبی با هم داشتیمو حد اقل دو روز یک بار همدیگه رو میدیدیم.تا بعد از اون سکس دو هفته با هم سکس نکردیم تا سکس بعدیمون. اما کل تهرانو با هم زیر پا گذاشتیم.ی روز بیرون بودیمو میخواستم برای هفته بعدش خوشحالش کنم.چون هفته بعدش اولین ماهگرد رابطمون بود.بردمش سمت دربندو رفتیم توی ی رستوران ک نهار بخوریم. -رویا ی سوال ازت بپرسم؟ -جان دلم -تا الان راصی بودی از رابطمون .خوشحال بودی توش .پشیمون نشدی از قبول کردن پیشنهادم؟ -نه .برای چی باید ناراضی باشم -کلی پرسیدم .میخواستم ببینم اگه جیزی هست بهم بگی ک یوقت مشکل بینمون ب وجود نیاد -ن عزیزم همچی خوبه -پس بزار بهترش کنم.هفته دیگه سه روز بازار تعطیله .از طرفی ماهگرد رابطمون هم هست .میخواستم ک اگه اوکی باشی ی سفر سه روزه با هم بریم شمال.چطوره؟ -واههای سامی تو چقد ماهی.معلومه ک اره .بریم کلی خوش بگذرونیم باهم .خدایا مرسی ک بالاخره روی خوب زندگی رو هم نشون دادی خوشحال بودم ک خوشحاله و لذت میبره از با هم بودنمون.بهم گفت ک میاد با هم بریم اما بهتره بریم قبلش لباس بخریم.منم قبول کردم ک با هم بریم و هم ی چرخی بزنیم برا لباس هم همدیگه رو ببینیم.دو سه روز بعد از اون روزی ک رفتیم دربند قرار گذاشتیم ک بریم برای خریدش. توی ی پاساز داشتیم چرخ میزدیم ک دیدم ی لباس توجهشو جلب کرد.قیمتش رو زده بود ۳۵۰ هزار تومن.برای منی ک برجی پونزده شونزده تومن در میاوردم چیزی نبود ولی برای اونی ک سر پناهی تا قبل از من نداشت خیلی زیاد بود.دیدم خوشش میاد منم گفتم بریم تنت کن.تنش کردو من توی چشماش خوشحالی رو میدیدم.از اون لباس خیلی خوشش میومد اما چون فکر میکرد خودش قراره حساب کنه یا من خوشم نمیاد از اینکه حساب کنم نمیخواست بخره.بعد از این ک از تنش در اورد رو ب مغازه دار کردو -خانوم خیلی ممنونم ولی … -مبارکتون باشه .ایشالا ب شادی بپوشین.حساب شد اومده بودم بیرون مغازه و منتظر بودم ک بیاد بیرون. -سامی چرا حساب کردی بهت گفتم گرون بود میخواستم خودم بدم عه. -مث اینکه بهت گفتم من کمکت میکنم ن؟دوس داشتم این لباستو بهت بدم.دیدم خوشت اومده گفتم باید مال توباشه. -تو بهترین مرد دنیایی بخدا.مرسی عشقم. سرشو فشار میداد روی سینم.با هم یکمی قدم زدیمو ی چند تا لباس و کفش دیگه گرفتیمو سوار ماشین شدیم ک برسونمش.نزیکای خونشون بودیم ک همونجای همیشگی وایساادم -راستی رویا تو نمیخوای خونتونو بم نشون بدی؟ -چیزی نداره ک دیدنی باشه اما اگه دلت میخواد باشه.از این سمت برو وارد ی محله ای شده بودیم ک اصلا جای مناسبی نبود.کوچه های تنگ شلوغ توی پایین شهر.بالاخره سر کوچشون رسیدیمو بهم گفت ک جلو تر نریم تا براش توی محل بد نشه. -رویا جان.اینو بگیر پیشت باشه (ی کارت بانکی با نام سامان سزاوار) -برای چی باید داشته باشم اینو؟ -ی کارت بانکیه وصله ب حساب خودم.تا سقف سه تومن توی ماه میتونی برداشت کنی ولی سعی کن زیاد ولخرجی نکنی ک کلاهمون تو هم تره خخخخ. -نگران نباش من خانوم قانع و بسازی ام.مرسی عزیزم بابت امروز .بابت کل این روزایی ک پیشم بودی. -فقط یادت باشه ک ما ها ب هم چ قول هایی دادیم.یادت نره -چشم.میبینمت .برم ساکمو جمع ونم ک بهترین سفر عمرم تو راهه -مراقب خودت باشی. از هم جدا شدیمو منم برگشتم سمت خونه.ی حس خوبی داشتم ک تونسته بودم راضی نگهش دارم.از نظر مالی هم فکر میکردم ک مشکلی نداره و میتونه شرایطشو بهتر کنه.تو این فکر بودم ک توی سفرمون چطور خوشحالش کنم.اما چون عقدنامه نداشتیم نمیتونستیم بریم هتل یا هر جای دیگه ای.تو همین فکر ها بودم ک یاد علی بجه محلمون افتادم ک اصالتا مازندرانی بودو فکر میکردم ک میتونه جایی روبرامون اوکی کنه. روی حماقت قسمت چهارم وای سامان بدبخت شدیم.داره میاد سمتمون میخوای چی بش بگی حالا وااایی رویا ساکت شو ی لحظه .استرس نده چیزی نیس میاد ی سوال میپرسه میره -سلام.گواهی نامه. کارت ماشین .بیمه نامه -سلام خسته نباشید.چند لحظه…. بفرمایید -کجا تشریف میبرین ؟ -میریم سمت جواهرده.البته از جاده عباس آباد داریم میریم ک اونجارو هم ی چرخی زده باشیم. -نسبتتون با خانوم ؟ -عه…. همسرم هستن . -همسر؟؟؟ولی فکر نمیکنم. از نظر سنی میخورن ک بزرگ تر از شما باشن. ی لحظه به حدی عصبی شدم ک میخواستم بیام پایینو با دستای خودم جلوی همه خفش کنم.بی ناموس داشت رویا رو دید میزد -فکر نمیکنم ظاهرو سنش به شما ربطی داشته باشه جناب.ارتباطی نداره.با این حال اگه میخواین از صندوق عقب توی ساک عقدناممون رو بیارم براتون؟ چند تا نگاه عجیب بهمون کرد .قلبم داشت وایمیستاد.کدوم عقدنامه .رسما داشتم دروغ میگفتم بهش .اگه میگفت نشون بده بدبخت بودم. -بفرمایید.سفر بخیر -خسته نباشید ممنون. خدارو شکر.ولمون کرد.قلبم داشت کنده میشد از جاش.خدا بهمون رحم کرد واقعا.قیافه رویا دیدنی بود.از ترس داشت میلرزید.مث این دخترایی ک با دوس پسرشون بیرون رفتن گشت گیر داده.انگار ن انگار خودش ی بچه داره. صب زود بود ک رفته بودم سمت خونشون.ساعت حدودا ۶ اینطورا بود.قرار شد زود راه بیوفتیم ک هم روز تو جاده باشیم و طبیعتو ببینیم هم برسیم ب موقع.با علی ک صحبت میکردم تونست ی ویلای خوب ک البته من هنوز ندیده بودمش سمت جنگل های جواهرده برامون اوکی کنه.برای داییش بود.قبلا داییشو دیده بودم.مرد خوبی بود.شمارش رو هم ازش گرفته بودم ک رسیدیم اونجا بهش زنگ بزنم. به خونه رویا ک رسیدم بهش زنگ زدم .طبق معمول منتظر بودم ک بیاد سر کوچه تا بریم اما بهم گفت ک بیام داخل کوچه.وسطای کوچه بودم ک دیدم جلوی ی در کوچیک وایساده و با دست نشون میده ک همونجا ماشین رو پارک کنم.با هم وارد خونشون شدیم.ی حیاط کوچیک داشت ک با بند رخت ب هم وصل شده بود.صدای قربون صدفه رفتن ی پیرزن میومد ک مطمئنا مادرش بود.در اتاقشون رو باز کرد .اومد توی حیاط و منو دید -رویا جان آقا سامانی ک میگفتی ایشونه؟ -اره مامانجان خودشه.قربونش برم الهی -الهی همیشه خوشبخت باشین با هم.مث اون شوهر اولت عوضی نباشه . خندم گرفت .پیر بود تو دلش چیزی نبود بنده خدا ولی حرفای قشنگی میزد.از حرفاش پی بردم ک رویا بهش گفته شوهرشم.چون داشت منو مث دامادش تعریف میکرد.اومد نزدیکمو صورتمو گرفت و مث همه ی پیر زنا دوتا ماچ کردو برامون دعا کرد ک سالم بریمو بیایم.وضعیت خونشون اصلا خوب نبود.خعلی قدیمی بود ب حدی ک من فکر میکردم با ی بادو طوفان خراب شه .ب هرحال وسایل رو گذاشتیم توی صندوق ماشینو راه افتادیم. -مادرت بود دیگه اره؟ -اره.مث اینکه از تو خعلی خوشش اومده . -مث اینکه بهش گفتی شوهرتم؟مگه شوهرتم؟ -ن ن ن سامان تورو خدا برداشت بد نکن.مجبور بودم.خو پیر زنه چیکارش کنم نمیتونم بهش بگم دوس پسرمی ک .هزارتا فکر میکنه -اشکالی نداره حالا گفتی دیگه .کاریش نمیشه کرد. ی لبخند معنی دار زدو سرشو گذاشت روی شونم . -کاش ی شوهر مث تو داشتم.حداقل یکی ک شرایطمو مث تو درک میکرد. -فعلا ک منو داری نیازی هم ب شوهر نداری. -تو هم بالاخره ی روزی ازدواج میکنی میری دیگه -اره .شایدم ازدواج کردمو اومدم کلا پیشت دیگه ی لحظه سکوت بینمون رو گرفت .شوکه شد.فکرشو نمیکرد ک این حرفو بزنم. -جدی ک نمیگی. -نمیدونم.شاید اره .شاید ن .معلوم نیس حالا فعلا خعلی زوده از ته دل خوشحال بود.اینو توی هر کلمش میفهمیدم.ن بخاطر حرفم.بخاطر اینکه با هم خوش بودیم.هم من لذت میبردم هم اون.منم از خودم راضی بودم ک تونسته بودم ی زن افسرده رو خوشحال نگه دارم.و هرکاری ک میتونستم براش میکردم -خونمون رو دیدی؟ اصلا ب خوشگلی خونه تو نبود ن؟ -خونتون ن ولی اون محبتی ک مادرت نسبت بهت داره ارزشش خعلی بیشتر از خونه بود.از کار قبلت خبرداره؟ -ی بوهایی برده بود اما ن کامل.دیگه اگه تونیومده بودی گندش داشت در میومد.سامی خعلی دوسم داره.نگرانشم واقعا.میترسم چیزی از قبلا بفهمه .سکته میکنه میمیره. -نگران نباش دیگه نمیفهمه.تموم شده رفته اون قبلا. با هم حرف میزدیمو مسیر رو طی میکردیم.جلوی ی سوپرمارکت نگه داشتمو هر چیزی ک برای بین راه لازم بودو برداشتمو دوباره ب مسیرمون ادامه دادیم.توی جاده کرج بودیم .میخواستیم از چالوس بریم با اینکه میدونستم کلی ترافیک هست ولی میارزید ب خوشگلی جادش. اولای جاده چالوس رسیده بودیم ک گشت جلومون رو گرفت .خداروشکر ک تونستیم ردش کنیمو ب مسیرمون ادامه بدیم قبل رویا داشت وایمیستاد.یکمی ک گذشت ارامش دوباره بهمون برگشت و شروع کردیم ب گفتنو خندیدن. -سامان -جان سامان -اگه پلیس گیر میداد عقدنامه رو نشون بده میخواستی چیکار کنی؟ -میرفتم پایین ی پنجاهی میزاشتم تو جیبش تموم میشد میرفت -اگه قبول نمیکرد؟ -بدترین حالتش این بود ک سفرمون خراب میشد دیگه .زنگ میزدن ب مامانت .زنگ میزدن ب مامانم .خخخخ -باز خدارو شکر تموم شد رفت -اره ولی باید ی فکری بکنیم دیگه .دفه بعدی شاید نزارن بریم. -مثلا چیکار؟ -من ک تورو نمیگیرمت.باید بریم ی عقد نامه جعل کنیم با ی لحن خنده دار گفتم ک ناراحت نشه .واقعا میخواستم باهاش شوخی کنم -هر هر هر.بخوای هم من بله نمیگم .هم خوشگلم هم خوش اندام.کلی هم دلت بخواد -جوووووون .معلومه ک دلم میخواد اخه کی از تو خوشششگل تره توله سگ -خوبه حالا شما بودی ک چند وقت پیگیر من شده بودی میخواستی با من اوکی شی ها .یادت رفته؟ -ن عزیزم یادم هست.هنورم پیگیرتم عشقم.تو مال خودمی .حالا چرا عصبی میشی عشق میکردم وقتی میدیدم اینطوری با غرور حرف میزنه .خوشم میومد ازش.از بودن باهاش لذت میبردم.وقتی کنار هم بودیم.من نمیدونستم ک واقعا عاشقشم یا هنوز بخاطر میل جنسیمه ک باهاش خوبم.ولی هر چی ک بود خوشم میومد از بودنش کنارم. اما رویا مث من نبود.اون واقعا ب من مث ی تکیه گاه نگاه میکرد.مث مرد زندگیش.از طرز حرف زدنش گرفته تا رفتارش.ازته ته ته دلش خوشحال بود ک یکی رو داره کنارش باشه و نیازهاشو همه جوره برطرف کنه.داشت تماما لذت میبرد از بودن کنارم.میترسیدم از روزی ک شاید نشه دیگه کنار هم بمونیم.اون موقع دیگه معلوم نبود چ بلایی سرش میاد . میانه راه بودیم ک ی جا زدیم کنار و ی چایی خوردیمو چند تا عکس گرفتیم.موقع سوار شدن بود ک دیدم در عقب رو باز کردو رفت اونجا نشست. -چرا رفتی عقب ؟ -خستم میخوام یکم دراز بکشم . -باشه عزیزم راحت باش. راه افتادیمو یکمی از مسیر نگذشته بود ک دیدم بلند شدو نشست پشت صندلی من دستاشو گذاشت روی سینه هامو داشت میمالید روی بدنم.صورتشو ب گوشم نزدیک کردو در گوشم آه میکشیدو حرفای سکسی میزد.منم خوشم اومده بودو داشتم حال میکردم با این کارش.یکمی ک گذشت شروع کرد ب لیس زدن گردنمو داشت میک میزد.من دیگه تحریک شده بودمو کیرم راست شده بود.اونم از این بابت خوشحال بود.هی بش میگفتم توله نکن پشت فرمونم اما اونم میدونست ک حرفم از ته دل نیست .اومد جلو نشست و خودشو کج کرد سمت من.اروم اروم دستشو نزدیک کیرم کردو وقتی بهش رسید شروع کرد ب مالیدنش از روی شلوار.همینطور با دستش کیرمو میمالید و یکم ک گذشت کلمه های شلوارمو باز کردو دستشو کرد تو شلوارم .داشت با دستش میمالید کیرمو و دیگه دکمه بالای شلوارمو باز کرد تا راحت تر بگیره تو دستش.دستشو روش بالا پایین میکردو اروم اروم اه میکشید و میدیدم تو چشاش ک دلش میخواد ساک بزنه برام.سرشو اروم نزدیک کیرم کرد -اوه اوه .بلند شو بلند شو رویا خودتو مرتب کن . زود خودمو مرتب کردمو دکمه هامو سریع بستم -چی شده مگه -لعنتی ترافیکه نمیبینی ماشینارو .الان یکی میاد کنارمون میبینه . -اه.نمیزاره دو دیقه با این کیر کلفت راحت باشیما. -جووووووون بزار برسیم یطوری راحتی رو نشونت بدم جیغ بزنی . ادامه مسیر رو طی کردیمو یکمی هم تو ترافیک موندیم اما بجاش از منظره خوشگل چالوس لذت بردیم.دیگه ساعتای ۱۲ بود ک ب جنگل های عباس اباد رسیده بودیم.رفتیم تو یکی از رستوران های تو جنگل ک منظره دیدنی تری داشت توی ی الاچیق نشستیمو ی نهار مشتی زدیم. -چند ساعت دیگه میرسیم؟ -میتونستیم از جاده رشت بیایم زود تر برسیم اما خودت گفتی از اینور بیایم.الان میرسیم ب خود عباس اباد .بعدش رامسر .بعدش دیگه میوفتیم اولای جاده جواهر ده .باید زنگ بزنم محسن دایی علی ببینم کجای جواهر ده باید بریم. -خوبه دیگه.کل شمالو میگردیم . -تو با من باش من کل ایرانو میگردونمت سوار شدیمو راه رو ادامه دادیم.ب عباس اباد رسیدیم و رفتیم کنار دریا یکمی نشستیمو دوباره مسیر رو ب سمت رامسرو جواهر ده ادامه دادیم.ب ابتدای جاده ک رسیدیم از خوشگلی اونجا قشنگ تعجب کرده بودیم.فوق العاده بود.ی مه رغیق گرفته بود جاده رو ک به زیبایی هاش اضافه میکرد.رویا سرشو از شیشه ماشین بیرون کرده بودو داشت برای خودش اواز میخوندو منم از خوشحالی اون خوشحال بودم.زنگ زدم ب محسن دایی رفیقم ک ببینم کجا باید بریم.یکمی بالا رفتیم کوه های جواهر ده رو ک سرسبزو خوشگل بود.تا رسیدیم ب ی منطقه ای ک ی جاده خروجی داشت .جاده رو رفتیم تو.ب ی ابادی رسیدیم ک خونه هاش روستایی بود ولی فوق العاده خوشگل.چوبی و با همون روال خونه های قدیمی شمال.ته اون آبادی دو تا ویلا ساخته بودن ک معلوم بود برای مسافره چون مردم اونجا همشون خونه های سنتی داشتن اما اون ویلا فوق العاده لوکس بود.ب در ورودیش ک رسیدیم دیدم محسن وایساده. -سلام سامان جان چطوری خوبی؟علی خوبه ؟خونواده خوبن؟ -سلام اقا محسن خدارو شکر. -اقا اینم ویلایی ک خواسته بودین ترو تمیز .فقط خدا وکیلی تعارف نکن خونه ما یکمی پایین تره میتونین بیاین اونجا ی شامی بزنیم باهم. -دست گلت درد نکنه اقا محسن . وارد ویلا شدیم.دیگه رویا قشنگ داشت از خوشحالی ذوق میکرد.هی عکس هی استوری هی سلفی.ویلاش خوشگل بود خدایی.رویام شدید خوشش اومده بود هر از چند گاهی میومدو هی قربون صدقم میرفت ک اوردم اونجا و میگفت ک خوشحاله قراره کلی کنار هم خوش بگذرونیم.از حسی ک داشت خوشحال بودم.انگار زندگی دوباره رو برگردونده بودم بهش.اما هنوز اون ترس لعنتی رو داشتم.اما بهش توجه نمیکردم.وسایلو داخل ویلا بردیمو زود ی چایی گذاشت ک بخوریمو یکم خستگی راه از تنمون بیرون بره.ب محض اینکه چایی رو گذاشت رفتو لباساشو عوض کردو ی لباس راحتی جذاب پوشید.از اونایی ک چشم هر مردی رو میگیره.اومدو با ی لحن اشوه دار کنارم نشستو شروع کرد بام حرف زدن.منم باهاش هم صحبت شدمو مشغول عشق بازی کردن با هم شدیم دیگه وقتش بود ک دست ب کار شمو لذت این سفری ک با هم اومده بودیم رو چندین برابر کنم.اما حیف ک اون توله سگ حرفه ای تر از این حرفا بود و بعد از اینکه یکمی سینه هاشو مالیدم بلند شد و گفت ک بریم توی جنگل ی چرخی بزنیم.عوضی هی داشت منو دنبال خودش میکشوند و دلبری میکرد.خوب بلد بود چطوری منو بکشونه سمت خودش.یکمی توی خونه باهاش ور رفتمو بعد از یکی دو ساعتی ک یکمی استراحت کردیم تا خستگی راه از بین بره لباسامونو عوض کردیم تا بریم توی جنگل. روستای فوق العاده زیبایی بود.نزدیکای همون ابشار معروف جواهر ده.انقدی ک میشد پیاده تا اونجا رفت.هوا نزدیکای تاریکی بودو نمیشد زیاد دور شد اما یکمی توی همون سرسبزی های اطراف چرخ زدیمو برگشتیم سمت ویلا.از مغازه نصفه و نیمه ای ک توی روستا بود وسایل ی شام ساده رو گرفتیم و بردیم توی ویلا تا بتونیم ی چیزی درست کنیم بخوریم.رویا مث همیشه ب محض وارد شد ب ویلا لباسای راحتیشو میپوشیدو من از لحظه ای ک وارد ویلا میشدیم چشام دنبالش بود. توی اشپز خونه پشت گاز وایستاده بودو داشت شامو درست میکرد ک رفتمو از پشت بغلش کردم -عشششق من چ زحمتی میکشه .خانوم اومده بودیم دو دیقه خودتونو ببینیم ک -بالاخره لطفای اقاشونو باید یطوری جبران کنه دیگه . برگشت سمت من و بغلشو برام باز کرد.منم گرفتمش تو بغلم -سامان بهترین روزای عمرم کنار تو میگذره.تا قبل از بودن تو واقعا چیزی برای خوشحالی نداشتم.حالا تو شدی بهترین دلیل زنده بودنم.واقعا نمیدونم اگه ی روزی بری چکار میخوام بکنم -فکر آینده نباش.همونطوری ک فکرشو نمیکردی با ی پسری مث من اوکی شی .نگران جیزی نباش ما پشت همیم. فشار دستامو پشت کمرش بیشتر کردم .لبامو نزدیک صورتش کردمو ی بوس سفت از روی لباس کردم.دستمو بردم پایین تر روی کونشو شروع کردم ب مالیدنش -توله شروع نکن.گشنمونه بزار شامو بیارم بعدش کار دارم باهات. -جووووووون.من عاشق این کاراتم لعنتی.اوکی پس من برم بشینم بازی پی اس جی رو ببینم رفتم جلوی ال سی دی و کاناپه جلوش لم دادم و زدم شبکه سه تا بازی پاریسن ژرمن رو ببینم.دوس داشتم اون تیمو.هنوزم دارم.بعد از ی چند دیقه شامو اوردو نشستیم با هم شامو خودیم و گفت ک میخوااد بره توی آشپز خونه تا ظرفارو بشوره ک نمونه.لعنتی مث ی زن خونه دار همه کارارو انجام میداد.من دیگه حواسم ب بازی پرت شده بودو توی جو بازی بودم دقت نکردم ک رویا اومد رفت توی اتاق خواب .حموم توی اتاق خواب بود.وسطای بازی بود ک گفتم برم توی اتاق خوابو بالاخره شروع کنم ک دیدم رفته حموم.دیگه کم کم داشتم عصبی میشدم از دستش.برگشتمو با ی قیافه عصبی نشستم تا بقیه بازی رو ببینم.یکمی ک گذشت دیدم در حموم باز شد و منم بهش توجهی نکردم.اونم بیرون نیومد پیش من.یکمی ک گذشت صدای اومدنش ب سمت خودمو حس میکردم.قلبم دوباره تپش گرفت.اومد توی اتاق اصلی .با ی صحنه ای مواجه شدم ک تو عمرم ندیده بودم.ی لباس خواب فوق العاده سکسی پوشیده بود ک رنگ زرشکی تیره داشت.ی رژ لب زرشتی جیغ هم زده بودو موهاشو هم کامل باز کرده بود .لباسش فوق العاده بود.ی شرت سکسی توری ک فقط جلوی کوسشو گرفته بودو ی سوتین خوششگل ک زیر ی پیرهن مانند توری داشت سینه هاشو خوشگل تر از همیشه نشون میداد.ب محض دیدنش از جام بلند شدم.رفتم سمتشو ب محض رفتن سمتش دویید سمت اتاق خوابو درو روم بست -لعنتی چیکار داری میکنی چرا اذیت میکنی میشکونم درو ها -جوووون بشکون ببینم زورت چقده .من ک میدونم نمیتونی -رویا درو باز کن .باز کن لعنتی تورو خدا اذیت نکن -جوووون دیدی چ بدنی دارم .باید اعتراف کنی ک من خوشششگل ترین زن این دنیام -عزییززمم تو خوششششگل ترین زن هر دو جهانی باز کن لعنتی بالاخره آروم قفل درو باز کردو منم بعد از چند ثانیه مکس درو باز کردم .دیدم دراز کشیده روی تخت و داره انگشتای دستشو گاز میگیره.منم سریع تیشرتمو در اوردمو خودمو انداختم روش.تا جایی ک تونستم لباشو میک زدمو خوردم دیگه اثری از رژ لب هاش نمونده بود.پاهاشو دور کمرم گره کرده بودو بدنشو هر چ بیشتر میچسبوند بهم.دستاشو انداخته بود دور گردنم و سفت فشار میداد سمت خودش.منم بیشتر میک میزدم لباشو و با دندونام لباشو میگرفتمو میکشیدم.دستاشو از دور گردنم باز کردمو دستای خودمو گذاشتم روش.از روی لباش اومدم روی گردنشو شروع کردم با ولع لیس زدنشون.صدای ناله هاش بلند شده بودو تحریک شدنشو حس کرده بودم.بعد از میک زدن گردنش و لیسیدنش اروم نوک زبونمو میکشیدم سمت پایین .با دستم سوتینش رو کشیدم پایین و ممه هاشو گرفتم توی دستم.یکمی مالیدمشون و بعد از فشار دادنشون شروع کردم ب لیسیدن اونا.با زبونم روی نوک سینه هاشو لیس میزدمو بعد از تکرار چند بار با نوک زبونم با نوک سینه هاش بازی میکردم.تحریک شده بودم ب حدی ک دلم میخواست ی سکس خشن باهاش داشته باشم .پس افتادم ب جون سینه هاش.شروع کردم ب میک زدن سینه هاش ب حدی ک کبودی اونارو با چشم خودم میدیدم و جالب این بود ک رویا از این کارم خوشش اومده بود.هر چقد بیشترمیگذشت بیشتر میک میزدم و بیشتر کبودی روی سینه هاش میومد. نوک ممه هاشو با دندون میگرفتمو اروم گازشون میزدم .با دستام چند تا محکم زدم ب سینه هاش ب حدی ک دیگه کامل سرخ شده بود.منم سوتینشو باز کردمو شلوارو شورت خودمم در اوردم.دوباره برگشتم روش.یدونه زدم در گوشش و گردنشو با دستم گرفتم.صورتمو نزدیک لبش کردمو محکم لباشو میخوردم.عوضی میخندید و میدونستم ک دیگه خوشش اومده.ناله میکردو بین ناله هاش میگفت ک میخواد امشب کوسشو جر بدم.کیرمو گذاشتم لای ممه هاشو اونم فهمید ک باید ممه هاشو سمت کیرم فشار بده.گذاشتم لای ممه هاشو شروع کردم ب جلو عقب کردن.اونم همینطور اه و ناله میکرد انگار ک کیرم تو کوسشه.بعد از چند دیقه بلند شدمو یطوری روی تخت نشوندمش ک کوسش لبه ی تخت بود.خودمم پایین تخت نشستم روی زانوهامو داشتم با ولع کامل کوسشو میک میزدمو میخوردم.از پاییین کوسش زبونمو میکشیدمو میلیسیدم تا زیر شکمش.با نوک زبونم میکردم توی سوراخ کوسشو توش تکون میدادمو زبونمو میچرخوندم.با اینکه زیاد داده بود ولی انصافا همیشه از تمیزی چیزی کم نداشت .مخصوصا وقتایی ک میدونست با هم سکس میکنیم.بعد از یکمی خوردن کوسش دیگه وقتش بود ک اون حال بده بم .بلندش کردم .زانو زد جلوم و کیرمو گرفتم تو دستمو کردم توی دهنش.تا جایی ک میشد فشار میدادم توی حلقش .انقدی ک خم شده بود روی تخت و داشت میزد روی پام ک از دهنش در بیارم.کیرمو از دهنش کشیدم بیرونو یکمی نفس نفس زدو بعد از ی خنده دیگه شروع کرد ب ساک زدن.با ی دستش میمالید کیرمو و پشت اون میکردش تو دهنش.دو تا دستاشو گذاشت پشت پامو سرشو میاورد جلو و کیرمو میکرد توی دهنشو در میاورد و هی پشت هم این کارو تکرار میکرد.کیرم خوب خیس شده بود.دیگه وقتش بود ک بره تو کوشش.بلندش کردمو روی تخت داگ استایل خمش کردم خودمم رفتم پشتشو کیرمو گذاشتم روی سوراخ کوسسش و شروع کردم ب مالیدن سر کیرم تو کوسش.التماسم میکرد ک بکنم توی کوسش و من هی کشش میدادم تا بیشتر تحریک شه.انقدر مالیدم تا بلند شد و روب من کرد.دستشو گذاشت روی گردنمو با ی لحن عصبی و حشری بم گفت ک باید امشب جرش بدم.منم دیگه صبر کردن رو تموم کردمو کیرمو یجا با همون استایل داگی کردم تو کوسش.ی جیغ کوچیک زد.خیالم راحت بود ک صدا بیرونم بره کسی نمیشنوه چون فاصله داشتیم با بقیه خونه های روستا.شروع کردم ب تلمبه زدن و محکم کیرمو میکوبیدم ب کوسش.هر چقد بیشتر میگذشت بیشتر تحریک میشدو بیشتر میخواست کوسشو بگام.منم ک دیگه اصلا رفتارم دست خودم نبودو از کل وجودم حشری شدن میریخت و فقط جلو عقب میکردم تند تر.برش گردوندم و خوابوندمش روی تخت و پاهاشو دادم بالا و کیرمو گذاشتم دم سوراخ کوسش.با توف یکم کیرمو خیس کردمو فشار دادم توی کوسش ک با لبخند شروع کرد ب اه کشیدن.داد میزد و اره میگفت و معلوم بود ک داره حال میکنه.دستمو گذاشتم روی کوسشو مالیدمش تا بیشتر حال کنه.اونم فقط ناله میکردو سینه هاشو میمالیدو میکرد تو دهنش.هر چقد ک میتونستم تند تر این کارو انجام میدادمو دیگه خودمو اورده بودم روش و پاهاش قشنگ روی هوا بودو من هی بیشتر کیرمو میکردم تو کوسش.صدای ناله هاش زیاد تر شدو من بیشترین حد تحریک شدنو تجربه کرده بودم.برشگردوندمو روی شکم خوابوندمش .کیرمو گذاشتم لای پاشو اروم اروم نزدیکش میکردم ب سوراخ کونش -ن .سامان از کون ن.خواهش میکنم درد میگیره من نداشتم از پشت تا حالا -خفه شو حواسم هست .اذیتت نمیکنم -سامان تورو خدا ن .خواهش میک…آااااااآااییییییییییییی کیرمو اروم فشار دادم توی کونش.سر کیرم رفت توش.وقتی گفت تا حالا نداشته مطمئن بودم ک زر میزنه ولی وقتی سر کیرم رفت توش مطمئن بودم ک تا حالا از کون نداده.نمیخواستم اذیتش کنم اما ب حدی تحریک شده بودم ک هیچی حالیم نبود.کیرمو در اوردمو بردم جلوی صورتش تا ساک بزنه.اونم ب خیال اینکه بیخیال شدم خوب برام خوردو کیرمو طوری خیس کرد ک آب دهنش ازش میریخت.منم برگشتم پشتشو سر کیرمو کردم تو کونش.ب حدی درد میکشید ک قسمم میداد تمومش کنم اما انگار گوشام نمیشنید.هر چقد بیشتر جیغ میزد بیشتر فشار میدادمو کار ب جایی رسید ک دیگه مقاومت میکرد.چند بار با دستش زد بهم ک تمومش کنم اما من کنترلمو از دست داده بودم.دوباره برشگردوندم و پاهاشو انداختم رو شونه هام.با اب دهنم دستمو خیس کردمو مالیدم در سوراخ کونشو کیرمو گذاشتم دم سوراخش.یکمی مالیدم روشو بعد بای فشار کردم تو کونش.طوری جیغ میزد انگار داره جر میخوره.واقعا هم همینطور بود.سوراخ کونش ب حدی تنگ بود ک کیرم ب زور میرفت توش.تا نصف کیرم تو کونش بودو همونطور جلو عقبش میکردم اما یکم ک گذشت و دیدم راهش کمی باز شده کیرمو با ی فشار محکم تا ته کردم تو کونش.ی جیغ بلند زد من ترسیدم ک دیگه صدا برسه ب خونه های دیگه با اینکه درو پنجره ها بسته بود.با ی دستم دستاشو گرفتم بالای سرشو و با اون یکی دستم دهنشو گرفتم ک صداش بیشتر نشه.کیرم تا ته توی سوراخش بود اما بازم سه چهار تا ضربه دیگه زدم تا اخرین ذره کیرم توی کونش باشه.دیگه کم کم جیغو دادش داشت ب گریه میرسید منم شروع کردم ب جلو عقب کردن کیرم توی کونش.همینطور کیرمو فشار میدادمو با هر بار فشار من سوراخش بیشتر باز میشد.اما اون کماکان داشت ب طرزی درد میکشید ک اشک توی چشاش جمع شده بود.محکم ترش کردم.کیرمو میکوبیدم توی سوراخ کونش و جلو عقب میکردم .ب جایی رسید ک دیگه سوراخش باز شده بودو اون درد اول رو نداشت و دیگه وقتش بود ک پوزیشنمونو عوض کنم.کیرمو در اوردمو اوردمش لب تخت .زانو زد و دستاشو باز کرد روی تخت و منم رفتم پشتش.دستاشو از پشت گرفتمو شروع کردم ب فرو کردن تو کونش.چند دیقه ای جلو عقب کردم.صدای آه کشیدنش تغییر کرده بود.دیگه جیغ نمیزد زیاد و ب نظرم میومد ک داره خوشش میاد کم کم .منم تند ترش کردمو بیشتر و محکم تر جلو عقب میکردم.دیگه فقط اه میکشیدو صدای حرف زدنش در اومد .داد میزد میگفت جرم بده.کونمو جر بده و با حرفاش من هی بیشتر تحریک میشدم.بلند شدمو وایسادم تا برام ساک بزنه دیگه کم کم داشت آبم میومد .منم سریع برشگردوندم.بلند شدیمو همونطور ک ایستاده بودیم کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش و یکم خمش کردمو فشارش دادم تا بره توش.دیگه راحت تر از اولش فرو میکردم چون باز شده بود .یکمی جلو عقب کردم تا آبم بیادو وقتی احساس کردم داره میاد تند ترش کردمو اونم ک فهمیده بود دارم ارضا میشم بیشتر آه میکشیدو سرو صدا میکرد .دیگه داشتم ارضا میشدم ک کیرمو در آوردمو نشوندمش جلوم و کیرمو کردم تو دهنشو آبمو توی دهنش خالی کردم .تا جایی ک تونستم کیرمو تو حلقش فشار دادمو اونم تا قطره آخر آبمو میک زدو خورد از شدت خستگی افتادم روی تخت و دراز کشیدم اونم اومد کنارمو توی بغلم خودشو جا کرد .برگشتم رو به اون و گرفتمش توی بغلم و دستمو بردم روی کوسشو شروع کردم به مالیدن .دو تا از انگشتامو کردم توی کوسشو شروع کردم تند تند تکون دادن هی تند ترش میکردم تا ارضا شه .بعد ا

واحد تحقیقات (قسمت اول) در حالی که روی کاناپه لم داده بودم و تو نور ملایم و رمانتیک آباژور پایه بلند بغل دستم آخرین پک ها رو به باقیمانده سیگارم میزدم، پریسا رو تماشا میکردم که داشت جلو آینه قدی لباساشو عوض میکرد. اول به آرامی بلوزحریرشو در آورد و نگاهی از سر رضایت و تحسین به بدن موزون و متناسب خودش انداخت. انعکاس نور گرم و ملایم آباژور زیبایی مضاعفی به پوست بی نقص بدنش میداد. بعد سگک مینی ژوپشو باز کرد و اجازه داد که آروم روی رون های کشیدش لیز بخوره و پایین بیاد. پوست سفیدش در برابر شورت و سوتین مشکی، سفید تربه نظر میرسید. بعد دستاشو بالا برد و در حالی که به وضوح از تماشای اندام سکسی و هوس انگیز خودش لذت میبرد، چرخی جلو آینه زد. پریسا همیشه از نمایش دادن بدنش لذت میبرد. یاد شش سال پیش افتادم … من فرزند خونواده ای بودم که توش امور مربوط به سکس تابویی بزرگ و هر گونه آزاد منشی در این زمینه گناهی نابخشودنی، و دختر بازی جنایتی عظیم محسوب میشد. بزرگ شدن تحت محدودیت های شدید از این لحاظ باعث شده بودن که من علیرغم جذابیت ظاهر و دلی مملو از آرزو و سرریز شدن هورمون های بدنم، عملا فاقد توانایی پیدا کردن دوست دختر واسه خودم بودم و حسرت و عذاب زیادی از این جهت تحمل میکردم. از اونجایی که هر تفریطی با افراط همراهه، قرار گرفتن تحت این محدودیت های شدید باعث شده بود که در مابقی عمرم تا امروز همیشه امور جنسی محور کلیه اعمال و محل تمرکز تمام افکارم باشه و با توجه به ناتوانی در برقرار کردن ارتباط با دخترها، خواهی نخواهی عملا خود ارضایی و استمناء تبدیل به اصلی ترین شیوه تخلیه هیجانات و تمایلاتم شده بود. وقتی با پریسا صحبت های قبل از ازدواج رو میکردیم اون در مورد آزادی خودش در معاشرت تاکید جدی داشت و برای محکم کاری چندین بار ازم قول گرفت که آزاد منشی اون مشکلی واسه زندگیمون ایجاد نکنه. از قضا من اصلا آدم غیرتی نبودم و از اون لحاظ خیالشو راحت کردم. بعد از ازدواجمون هم اون در حضور دوستای من لباس دکولته و مینی ژوپ تنش میکرد و آزادانه با مردای دیگه لاس میزد و همیشه از اینکه مردا رو مجذوب خودش کنه لذت میبرد. راستش منم از اینکه زنم اینقدر خوشگل و لوند و هوس انگیز بود که مردا با دیدنش اختیارشونو از دست میدادن و نمیتونستن برآمدگی جلو شلوارشون رو مخفی کنن لذت میبردم و از داشتن چنین زنی احساس خوشبختی و غرور میکردم… تو همین تفکرات بودم که با صدای پریسا به خودم اومدم – به نظرت بعد از اینجا چین میتونه واسمون جالب و سرگرم کننده باشه؟ با اینکه داشت در مورد یه موضوع عادی و به طریق کاملا معمولی حرف میزد، هنوز هم طنین و لحن صداش شهوت انگیز بود. بعد از دو هفته گردش و تفریح تو پاریس این سوالی بود که منم از خودم می پرسیدم. – مطمئن نیستم ولی شنیدم که چین هم جاهای دیدنی و تاریخی زیاد داره. – جاهای تاریخی رو وللش!!! چقدر جاهای حال کردنی داره؟ منظورش جاهایی شبیه نایت کلاب هایی بود که تو پاریس رفته بودیم و تا صبح نیمه لخت با مردای سکسی هیز رقصیده بود و با اینکه عملا از این حد جلوتر نمیرفت، وقتی می رسیدیم هتل، شورتش از شدت تحریک کاملا خیس بود. اصولا پریسا همیشه حشری و عاشق سکس بود و هیچوقت از هیچ کاری که جنبه سکسی داشت سیر نمیشد. یه بار آمپرش اونقدر بالا زده بود که به محض رسیدن به هتل، قبل از اینکه کفشاشو در بیاره، با صدایی که از شدت شهوت میلرزید ازم خواست که کسشو بخورم. همونجا سرپا مینی ژوپشو بالا زدم و شورتشو کشیدم پایین. چوچوله ش اونقدر بزرگ شده بود که مثل یه کیر کوچولو از لای شیار کس برجسته و تراشیده ش بیرون زده بود. همیشه وقتی تحریک میشد این اتفاق می افتاد. زبونم که با چوچوله ش تماس پیدا کرد ناله ش بلند شد. هنوز سی ثانیه نگذشته بود که ناله هاش حالت وحشیانه ای پیدا کرد و اول سرمو محکم به کسش فشار داد و نگه داشت و بعد در حالی که به شدت و با صدای بلند نفس نفس میزد سرمو بزور عقب کشید و ناله ش به فریادهای خفه و منقطع تبدیل شد. چوچوله ش که حالا دو برابر قبل شده بود در اثر ارگاسم با ضربان های شدید طوری منقبض میشد که کل کس سفید و بزرگشو تکون میداد… – مطمئن نیستم که چین چندان جای حال کردنی داشته باشه ولی تو هر وقت که بخوای من با کمال میل کس خوشگل و خوشمزه تو میخورم. – اون که تکراریه!! چیزی میخوام که جدید و هیجان انگیز باشه! اگه چین اینجور جاهایی نداره پس واسه چی وقتمونو با رفتن به اونجا تلف می کنیم؟ – چون میتونیم! و از تو خونه نشتن بهتره. به هر حال دو ساعت دیگه پرواز داشتیم و آماده رفتن به فرودگاه بودیم. وقت ترک کردن هتل، از پنجره آخرین نگاه رو به منظره اول شب پاریس انداختم و به راه افتادیم. اتفاق خاصی طی پروازمون به شانگهای نیفتاد و یه شب کاملا معمولی رو تو هواپیما سپری کردیم. تو فرودگاه شانگهای چمدونامونو گرفتیم و به طرف خروجی رهسپار شدیم. موهای خرمایی روشن پشت سر جمع شده و تی شرت و شلوار مشکی و روژ لب صورتی روشن، جذابیت غیر قابل مقاومت پریسا رو دو چندان کرده بود. مردایی که چششون بهش می افتاد بی اختیار خیره میشدن و برای چند لحظه تو همون حالت میموندن. تو گیت خروجی، افسر چینی که پاسپورتها رو بررسی میگرد اونقدر تحت تاثبر جذبه سکسی پریسا قرار گرفته بود که نمیتونست جلو آشکار شدن تمایلاتشو بگیره و کاملا میشد فهمید که آب دهنش و شاید جای دیگه ش روون بود. من از این حالت محسور شدگی مردا خوشم میومد و معمولا این موضوع به نفعمون هم بود چون اغلب طرف میخواست با انجام لطفی ابراز ارادت کنه. به هر حال افسر مورد بحث در حالی که نمیتونست چشم از پریسا برداره مکث طولانی کرد و برای یه لحظه برق شیطنت آمیزی تو چشش درخشید که باعث نگرانی من شد. قیافه ش عوض شد و در حالی که با کاغذ های روی پیشخوانش ور میرفت به فکر فرو رفت. بعد از چند لحظه سرشو بلند کرد و گفت که پاسپورت هامون مشکل داره و باید باهاش بریم! بعد یه افسر دیگه رو به جای خودش گذاشت و راه افتادیم.

واحد تحقیقات (قسمت دوم) ما رو وارد یه اتاق بدون پنجره کرد که مشخصا اتاق بازجویی بود. با دیدن این منظره دلم آشوب شد و حس کردم که تو بد دردسری افتادیم. بعد از بستن و قفل کردن در از داخل با حالت آمرانه ای بهمون گفت که بشینیم. بعد خودش پشت میز نشست: – پاسپورتهاتون غیر واقعیه و مطابق اطلاعاتی که بهمون رسیده، چند نفر جاسوس با پاسپورت های مبدل قراره به چین بیان و مشخصات پاسپورت های شما با این افراد مطابقت داره. – چیییییی؟!!!! ولی ما فقط توریست هستیم. – واضحه که یه جاسوس نمیاد بگه من جاسوسم! ولی ما مشخصاتی تو پاسپورتهای شما دیدیم که برامون شکی در این مورد باقی نمیذاره. – میشه بگین چه مشخصاتی باعث شده شما چنین فکری بکنین؟ – نه! این جزو موارد محرمانه س. در هر حال من شما رو نیاوردم اینجا که درباره جاسوس بودن یا نبودنتون بحث کنیم. موضوع اینه که شما باید به ما اطلاعات کامل بدین. اینکه از کی دستور میگیرین؟ هدفتون چیه؟ برنامه هاتون چی بوده؟ رابطتون کیه؟ کیا جزو تیمتون هستن؟ و خیلی سوالات دیگه. – همونطور که گفتم ما توریست هستیم و من چیزی واسه گفتن ندارم. – آره! منم راننده اتوبوس هستم! ببین، من با شما بحث نمیکنم. ما راههای موثری برای به حرف آوردن مجرمین داریم. اگه تا دو دقیقه دیگه همکاری از خودتون نشون ندین، دیگه بحث ادامه پیدا نمیکنه و اعزام میشن به ستاد تحقیقات. اونجا هم سوالی از شما پرسیده نمیشه و تحقیقات صرفا به روش عملی ادامه پیدا میکنه. مطمئنا این تحقیقات برای شما طاقت فرساست و تنها راه توقف اون اینه که اعلام کنین که میخوایین همکاری کنین. – لطفا درک کنین! ما توریست هستیم و چیزی در مورد مواردی که گفتین نمیدونیم! چه دو دقیقه چه دوسال، کسی که چیزی نمیدونه حتی اگه بخواد هم نمیتونه همکاری کنه. – دو دقیقه تون از الان شروع میشه! – خواهش میکنم توجه کنین. هر کاری کردم طرف مثل مجسمه سنگی بود و کلامی به زبون نمیاورد و فقط با نگاه هیز پریسا رو ورانداز میکرد. بعد از دو دقیقه به حرف اومد: – دو دقیقه تون تموم شد. دیگه من کاری ندارم بجز اعزام شما به واحد تحقیقات. بعد تلفون رو برداشت و درخواست کرد که کسی رو واسه انتقال ما به واحد تحقیقات بفرستن. دو دقیقه بعد در پشتی باز شد و دو تا افسر دیگه وارد شدن. هر کدوم از افسرها دست یکیمونو از پشت گرفت و از در پشتی هدایتمون کردن بیرون. وارد راهروی شدیم که توش کلی پرسنل یونیفرم پوش از مرد و زن رفت و آمد میکردن و بعد از ده دقیقه حرکت در مسیرهای پیچ در پیچ شلوغ و بالا و پایین رفتن از کلی پله از دروازه بزرگی وارد فضای باز شدیم. حیاط خیلی خیلی بزرگی بود با باغچه ها و درخت های زیاد که عده قابل توجهی توش رفت و آمد میکردن. بعد از عبور از حیاط وسیع، تو انتهای حیاط به یه ساختمون دیگه وارد شدیم و بعد از دو دقیقه به در بزرگی از شیشه مات رسیدیم که رو تابلوش نوشته شده بود “واحد تحقیقات”. نمیدونم چرا این کلمه مو به تنم سیخ میکرد. یکی از افسرها زنگ در رو زد. یه مرد جوون در رو باز کرد و اومد بیرون. ضمن خوش و بش با افسرها یه تابلو به در آویزون کرد که روش نوشته شده بود :”تحقیقات در حال انجام است”. یه وایت بورد هم رو در بود که بالاش نوشته شده بود: “اسامی افراد تحت تحقیقات”. مرد پرونده ما رو از افسرها گرفت و از روش اسامی من و پریسا رو روی بورد نوشت. و ما رو وارد واحد تحقیقات کرد. سالنی بود با در های متعدد. منو از یکی از درها وارد اطاقی کردن که با یه دیوار شیشه ای به دوقسمت تقسیم شده بود. قسمتی که من توش بودم کوچیک بود و فقط یه صندلی توش بود که منو روش نشوندن. ولی قسمتی که اونور شیشه بود بزرگ بود و چندین در داشت و توش پر از وسایلی بود که دیدنشون نفسمو بند آورد. این وسایل شامل چندین صندلی و تخت بود که مشخص بود برای کارهای دلپذیر طراحی نشده بودن. بعلاوه یه صلیب سنت اندرو (به شکل X) و چندین قرقره و قلاب آویزون از سقف با طناب، مجموعه کاملی از انواع انبر و گیره و سیخ و دستبند و ترکه و شلاق و تعدادی وسیله که نمیدونستم چیه هم اونجا بود. چند لحظه بعد متوجه شدم که روی میز کوچکی که گوشه اطاق بود، تعدادی دیلدو و ویبراتور و یه سری چیزهای دیگه هم بود. قلبم مثل گنجشک میزد. دست و پام شل شده بود و تقریبا میلرزیدم. چه بلایی میخواستن سرم بیارن؟ تو همین فکرها بودم که یکی از درهای اونور شیشه باز شد و پریسا رو وارد کردن. وقتی پریسا لوازم توی اطاق رو دید شل شد و اگه افسری که همراهش بود نگرفته بودش رو زمین می افتاد. بلافاصله لکه تیره ای رو شلوارش تشکیل شد و مایعی از لبه شلوارش و روی پاش رو زمین جاری شد! پریسا خودشو خیس کرده بود. پریسای نیمه جونو رو معمولی ترین صندلی که اونجا بود نشوندن و صبر کردن تا کمی به خودش بیاد و منسجم بشه. تو همین فاصله حدود ده دوازده تا افسر دیگه وارد اتاق شدن. و وقتی مطمدئن شدن که پریسا کنترل خودشو به دست گرفته، بهش گفتن که از رو صندلی بلند شه. یکی از افسرها در حالی که ترکه نازکی رو از تو ترکه ها برمیداشت با خونسردی به پریسا گفت: – لباساتو در بیار!

واحد تحقیقات (قسمت سوم) پریسا با صدای لرزون گفت: – من کاری نکردم! خواهش میکنم. – اگه دختر خوبی باشی و هر کاری میگیم انجام بدی اذیتت نمیکنیم. حالا پاشو لباساتو دربیار. پریسا بلند شد و با دستهای لرزون شروع کرد به در آوردن لباسهاش تا اینکه فقط شورت و سوتین تنش موند. مرد ترکه به دست وقتی دید که پریسا متوقف شده در حالی که به شورت و سوتینش اشاره میکرد گفت: – اونا رو هم دربیار. پریسا ملتمسانه نگاش کرد و گفت: – خواهش میکنم… افسر مجال نداد حرف پریسا تموم بشه. ترکه رو بالا برد و محکم رو باسن نیمه لخت پریسا فرود آورد. پریسا جیغ بلندی کشید و اشک از چشاش سرازیر شد. داشتم میلرزیدم. دلم میخواست اون مرد رو با دستای خودم خفه کنم ولی اون دیوار شیشه ای لعنتی نمیذاشت دستم بهشون برسه. افسر در حالی که دوباره ترکه رو بالا می برد، با خونسردی تمام گفت: – در میاری یا نه؟ پریسا سریع برای جلوگیری از فرود ترکه دست برد به پشتش و شروع کرد به باز کردن سگک سوتینش و بعد سعی کرد اونو جوری در بیاره که پستوناش دیده نشن. بعد مرد با ترکه به شورتش اشاره کرد. پریسا در حالی که با یه دستش پستوناشو پوشونده بود، با دست دیگه شورتشو به پایین هل داد و بعد در حالی که دست آزادشو جلو عورتش گرفته بود رونهاشو شل کرد تا شورتش لیز بخوره و بیاد پایین و بعد با نوک پاش اونو به یه سمتی هل داد. خیلی واسه پریسا نگران بودم. نمیدونستم چه بلایی سرش میارن. بغض سنگینی گلومو فشار میداد. مثل بید میلرزیدم و احساس میکردم که نفسم بالا نمیاد. نمیدونستم باید چیکار کنم. دیوارهای سنگی و شیشه ای موانع غیر قابل نفوذی بودن. افسر ترکه به دست بعد از اینکه چرخی دور پریسا زد و از هر طرف بدقت وراندازش کرد، در حالی که با ترکه به دیوار خالی سفید یک سمت اتاق اشاره میکرد، رو به پریسا با لحن آمرانه ای گفت: – برو جلو این دیوار وایسا و دستاتو بنداز پایین. پریسا زیر چشمی نگاهی بهش کرد و وقتی دید که داره با چهره ای مثل سنگ به علامت تهدید با ترکه به کف دستش میزنه، آروم به سمت دیوار رفت و جلو دیوار وایساد. افسر به دستهاش که هنوز جلو عورت و پستوناش بودن اشاره کرد و گفت بندازشون پایین. پریسا دستاشو پایین انداخت. مردی با دوربین نزدیکش شد و چند تا عکس از روبرو و بغل و پشت سر ازش گرفت. بعدش افسر ترکه به دست به پریسا دستور داد: – دستاتو بالای سرت قلاب کن. پریسا در حالی که صورتش از خجالت گل انداخته بود، دستاشو برد بالا سرش و قلاب کرد. افسر با همون فیگور تهدید آمیز بلافاصله بهش دستور داد که پاهاشو هم تا جای ممکن از هم باز کنه. پریسا پاهاشو کمی از هم باز کرد. افسره که متوجه شده بود پریسا خیلی بیشتر برای باز کردن پاهاش جا داره، با ترکه شروع کرد به سمت داخلی ساق پاهای سفید و خوشتراشش ضربه های ملایم زدن به معنی دستور برای باز کردن بیشتر. پریسا اونقدر پاهاشو باز کرد که دیگه مشخص بود بیشتر نمیتونست بازشون کنه. منظره عجیبی بود، آدمو ضمن اینکه عصبی میکرد، تحریک هم میکرد. پریسا با بدن سکسی و شهوت انگیزش لخت مادرزاد جلو ده دوازده نفر مرد کاملا ناشناس وایساده بود در حالی که تمام زیر بغل های سفید صاف و لیزر شده و پستونای متوسط (سایز C) و شق و رق و جمع و جورش با ممه های پفی قهوه ای و نوک های بیرون زده کمی روشن تر و کس سفید بزرگ و تپل و کاملا تراشیده ای که چوچوله ش از لابلای شیاری که با باز کردن پاها کاملا باز شده بود، دیده میشد و کون صاف سفیدش با شیار نیمه باز همه و همه در معرض نمایش بودن. مردها دور و برش پرسه میزدن و خم میشدن و از زوایای مختلف و از دور و نزدیک همه جای بدنشو دید میزدن در حالی که آب از لب و لوچه شون سرازیر بود و تلاشی برای مخفی کردن برآمدگی آشکار جلو شلوارشون نمیکردن. شدت شرم پریسا که از سرخ شدن صورتش کاملا مشخص بود، مانع لذت بردنش از نمایش بدنش و مسحور کردن مردا نشده بود. فهمیدن این موضوع واسم سخت نبود چون چوچوله ش که از لابلای شیار کسش بوضوح دیده میشد، به قدری ورم کرده بود که من از فاصله دور متوجه غبر عادی بودنش که نشان دهنده شدت تحریک بود شده بودم و برام جالب بود که حتی ترس از شکنجه هم مانع حشری شدن پریسا نشده بود. افسر در حالی که به طور تهدید آمیزی با ترکه بازی میکرد، رو به پریسا گفت: – روال اینه که الان بدنتو دستمالی کنن و هر جوری دوس داشتن باهات بازی کنن. ممکنه جا بخوری، غلغلکت بیاد، دردت بیاد یا تحریک بشی. میتونی هر جور دلت مبخواد آه و ناله و جیغ و داد و آخ و اوخ کنی ولی هر اتفاقی که بیفته، حتی اگه آبتم بیاد حق نداری تکون بخوری، روشنه؟ پریسا با سرش اشاره مثبت کرد. یکی از مردا دستشو آروم از زیر بغل راست به پایین به سمت شکم به پهلوی بدنش کشید که باعث شد پریسا نفس عمیق صدا داری بکشه و همه بدنش مورمور بشه و ممه هاش منقبض بشن و نوکشون بیشتر از پیش بزنه بیرون. این منظره مردی رو که در سمت دیگه قرار گرفته بود تحریک کرد که چهار انگشت هر دستشو رو دو طرف بیرونی پستونای پریسا بذاره و با انگشتای شصتش با نوک سفت شده ممه هاش بازی کنه که با این کار پریسا بی اختیار صداهای ضعیف منقطعی حاکی از بیقراری سر داد. در همین حین یکی دیگه از مردا از پشت سر نزیک شد و شروع کرد به نوازش کردن باسن های صاف و لرزون پریسا. بعد دستشو در امتداد شیار نیمه باز کونش حرکت داد و انگشتشو با ملایمت به داخل شیار لغزوند. وقتی انگشتش به سوراخ کون پریسا رسید، همه از جا خوردن و حرکت ناگهانیش متوجه این موضوع شدن. مرد به بازی با سوراخ کونش ادامه داد. ناله های پریسا حالت ممتدتر و مرتعشی به خودش گرفت. در این لحظه مردی که ممه هاشو لمس میکرد، نوک اونا رو با انگشتاش گرفته بود و با ملایمت فشار میداد و میکشید و میپیچوند. یه مرد دیگه ای هم وسوسه شد که با ممه های پریسا بازی کنه، مرد قبلی یکی از ممه هاشو به مرد جدید واگذار کرد در حالی که مرد دیگه ای دستشو با لذتی که هیچ تلاشی واسه مخفی کردنش نمیکرد، رو کس بزرگ، برجسته و کاملا تراشیده پریسا کشید و به بازی با چوچوله ورم کرده ش پرداخت. ناله های بی تابانه پریسا به اوج رسیده بود. چهار تا مرد داشتن همزمان حساس ترین جاهای بدنشو تحریک میکردن در حالی که هفت هشت تا مرد دیگه تماشاش میکردن و منتظر نوبتشون بودن. حال پریسا لحظه به لحظه بدتر میشد. مردی که با کس و چوچوله ش بازی میکرد، رفت و یه ویبراتور بزرگ آورد و در حالی که بقیه همچنان سرگرم بازی با ممه ها و کون پریسا بودن، شروع کرد به ویبره کردن چوچوله ش. تاثیر تماس ویبراتور وحشی قدرتمند با چوچوله تحریک شده و حساس پریسا بقدری شدید بود که ناله های پریسا تقریبا حالت فریادهای خفه نامنظم و خارج از کنترل پیدا کرد در حالی که تمام بدنش از شدت بی قراری پیچ و تاب میخورد ولی جرات نداشت تغییر وضعیت بده. شاید هنوز سی ثانیه از شروع ویبره کردن نگذشته بود که ناله ها و فریادهای پریسا حالت خرخر خفه ای گرفت، چشاش شروع کردن به لوچ شدن، ممه هاش بشدت منقبض و سیخ شدن و پیچ و تاب بدنش شبیه تشنج شد. کاملا واضح بود که در حال تجربه کردن یه ارگاسم خیلی شدید و قوی و غیر قابل کنترل بود. مردها یه دفعه ازش فاصله گرفتن: – داره آبش میاد! – آخخخخخ، ببین چه حالی شده! – چوچوله شو ببین چه ضربانی داره! – آره! مثل قلب میتپه! – چه آبی هم ازش میریزه! نیگا کن! از روناش سرازیر شده پایین! پریسا بقدری شدید ارگاسم شده بود که بیشتر از سه چهار دقیقه ادامه پیدا کرد. مردا کیرشونو که دیگه از شدت شقی تو شلوارشون جا نمیشد، بیرون آورده بودن و میمالیدن. حتی منم از دیدن این منظره کیرم راست شده بود و تو شلوار اذیتم میکرد. همه ترسم فقط از این بود که مبادا پریسا رو اذیت کنن. اگه فقط عملیات سکسی انجام میدادن، من شکایتی نداشتم چون میدونستم که پریسا هم چندان از این موضوع بدش نمیاد. مرد ویبراتور به دست دوباره به پریسا نزدیک شد…

واحد تحقیقات (قسمت چهارم) مرد ترکه به دست رو به مرد ویبراتوری تشر زد که دست نگه داره. بعد رو کرد به پریسا و گفت که پشتشو به حضار بکنه و زانو بزنه و دستهاشو هم رو زمین بذاره (حالت سگی). بعد با ضربه های ملایم ترکه به زانوهاش وادارش کرد که تا جای ممکن زانوهاشو از هم باز کنه. منظره خیلی واضحی از کس و کون پریسا در معرض دید قرار گرفت. یکی از مردها بهش نزدیک شد و دستشو رو کس خیس پریسا گذاشت. اهن و اهن پریسا دوباره بلند شد. مرد اخیر بعد از اینکه انگشتاشو تو سوراخ کسش حسابی خیس کرد، اونا رو به سمت بالا لغزوند تا به سوراخ کونش که وسط شیار از هم باز شده کونش دیده میشد رسید و شروع کرد به بازی کردن با سوراخ کونش. دو نفر هم دو طرف پریسا قرار گرفتن و شروع کردن به مالیدن پستونا و بازی با ممه های پریسا که رو به پایین قرار گرفته بودن و مختصری هم در اثر وزن خودشون آویزون شده بودن. مردی که با سوراخ کون پریسا بازی میکرد یه انگشتشو وارد سوراخ کرد و شروع کرد به عقب جلو کردن. آخ و اوخ پریسا بلند شد. مرده ادامه داد تا اینکه کم کم پریسا آروم گرفت و عادت کرد به یه انگشت. بعد دوتا انگشتشو وارد کرد و همین روال طی شد و بعد سه انگشت. بعد یه مرد دیگه یه دیلدوی بزرگ رو بهش داد که آروم آروم تا دسته وارد کون پریسا کرد.. بعد ویبراتور رو روشن کرد و شروع کرد به ویبره کردن کس تحریک شده پریسا. آه و ناله پریسا بلند شد. مردهایی که داشتن تماشا میکردن، با حرارت کیر یزرگشونو که داشت از شقی میترکید میمالیدن. وقتی حرکات و سرو صدای پریسا حالتی نزدیک به ارگاسم به خودش گرفت، مرد ترکه به دست اشاره کرد که ویبراتور رو از کس پریسا دور کنن و با اشاره اون، یکی از مردهایی که داشت کیرشو میمالید به پریسا نزدیک شد. زانو زد و کیرشو با یه فشار مختصر به راحتی تا ته تو کسش جا داد و در حالی که هنوز دیلدو تا دسته تو کونش بود و مردای دیگه ممه هاشو میمالیدن، شروع کرد به تلمبه زدن. پریسا شروع کرد به تقلا کردن و بی اختیار زمینو چنگ میزد. سرم داشت گیج میرفت. زنمو جلو چشمم میگاییدن و من کاری نمیتونستم بکنم. از این تعجب میکردم که این صحنه بشدت تحریکم میکرد. دست خودم نبود و نمیتونستم جلو تحریک شدن خودمو بگیرم. کیرم به قدری راست شده بود که تو شلوار بشدت آزارم میداد. افسری که با من بود متوجه این موضوع شد و بهم گفت که از رو صندلی بلند بشم. وقتی بلند شدم برآمدگی جلو شلوارمو نشون داد و با نیشخند گفت: “انگار بدت نمیاد!… شلوار و شورتتو بکش پایین…” وقتی شلوار و شورتمو پایین کشیدم، کیرم مثل فنر باز شد و رو با بالا وایساد. افسر بهم گفت: “بمالش!… و تا من نگفتم حق نداری متوقف بشی…” شروع کردم به مالیدن کیرم. با اشاره مرد ترکه به دست، مردی که داشت پرسا رو میکرد عقب کشید و یه مرد دیگه جاشو گرفت و شروع کرد به گاییدن. همینطور نوبتی همه مردا سهم خودشونو از سکس با پریسا گرفتن. جلق زدن حین تماشای این صحنه ها بقدری تحرک کننده بود که من با تقلا جلو اومدن آب خودمو گرفته بودم و آه و ناله م رو هوا بود. انقدر پریسا رو گاییدن که همه مردای حاضر ارضا شدن و آبشونو رو بدن پریسا خالی کردن. حین این عملیات حداقل چهار بار آب پریسا اومد که من (و شاید خیلی های دیگه) از حالاتش متوجه شدم. آخرای کار بود و منم در آستانه ارگاسم قرار داشتم. افسری که با من بود بهم گفت که شدت و سرعت جلق زدنمو بالا ببرم و تهدیدم کرد که حق ندارم حرکت دستمو کندتر کنم. یک دقیقه ای گذشت، حالم بشدت رو به وخامت گذاشت. با سرعتی به سمت ارگاسم شدن میرفتم که قادر نبودم جلو خودمو بگیرم. جرات هم نداشتم که حرکتمو کندتر کنم. یک لحظه چشام سیاهی رفت و در حالی که تقریبا خرناس میکشیدم، آّب از کیرم فوران کرد. سر و صدای من توجه افراد اونور شیشه رو جلب کرده بود و همه، از جمله پریسا داشتن جلق زدن و اومدن آبمو تماشا میکردن. داشتم از خجالت میمردم. جلق زدن و اومدن آبم به یک طرف. حالا اینا و از جمله پریسا چی فکر میکردن درباره اینکه من از دیدن تجاوز جنسی دسته جمعی به زنم تحریک میشم و با این شدت آبم میاد. بعد از اینکه کارشون تموم شد، لباسهای ما رو از زمین جمع کردن و گذاشتن نوی یکی از مجموعه صندوق های قفل داری که شبیه جای کفش مسجدهای خودمون در یک طرف اطاق قرار داشت. دیلدو رو از کون پریسا بیرون آوردن، طشت و حوله ای بهش دادن و گفتن که همه جاهایی رو که آب پریسا یا مردایی که میکردنش ریخته بود تمیز کنه. بعدش بهش گفتن که با دوشی که تو همون اطاق بود دوش بگیره. همین کار رو با منم کردن. بعد ما رو همونطور لخت از درهایی که سمت دیگه اطاق قرار داشت خارج کردن…

واحد تحقیقات (قسمت پنجم) در خارج از اطاق ها یه راهرو عریض بود که عده ای با یونیفرم رفت و آمد میکردن. دستهای ما رو از پشت دستبند زدن و کنار هم تو راهرمو هدایت کردن. از لخت بودن در ملاء عام خجالت میکشیدیم و سرمونو پایین انداخته بودیم. از همدیگه هم خجالت میکشیدیم و حتی نمیتونستیم به هم نگاه کنیم. افسر کنار دستمون بهمون تشر زد که سرمونو بالا بگیریم. همینطور هدایتمون کردن تا رسیدیم به محوطه ای که با ردیفی از میله از راهرو جدا شده بود. نگهبانی که کنار در وایساده بود در رو باز کرد و ما رو به اونور میله ها منتقل کردن. بعد از عبور از راهرو اونور میله ها به محوطه ای رسیدیم که مشخصا زندان مردانه بود. از جلو سلول ها که رد میشدیم، زندانی ها سوت میکشیدن و هوو مون میکردن. زندان، ساختاری عجیب و غیر معمول داشت. راهرو اصلی انشعاباتی داشت که هر کدوم به یک محوطه کوچک حدود سی چهل متر مربعی ختم میشد که با میله از دیوار پشتی سلول ها جدا میشد. یعنی سلول ها به جای دیوار پشتی، میله هایی داشتن که مشرف به محوطه ها بود و زندانی ها از طریق این میله ها به محوطه ها اشراف داشتن. دورتادور این محوطه ها به جای دیوار ردیفی از میله ها قرار داشت که محوطه رو دورتادور تحت نظر زندانی ها قرار میداد. وسط هر محوطه یه سلول حدود ده دوازده متر مربعی قرار داشت که دورتا دور میله بود و هیچ دیواری نداشت. وسط سلول قلابهایی از سقف آویزون بود که از لباس های سبز رنگی که ازشون آویزون بود معلوم بود که آویز لباس هستن. با کمی فاصله از قلابها، همون وسط، یک توالت فرنگی فلزی و به روشویی کوچک فلزی قرار داشت. با کمی فاصله از توالت، یه سکوی بتنی به ارتفاع حدود ده سانتیمتر و ابعاد حدود یک و نیم در دومتر بود که یه تشک نازک روش بود و مشخص بود که جای خوابه. این سلول ها مخصوص زندانی های واحد تحقیقات بودن. ما رو به یکی از این سلول ها که در یه راسته خیلی شلوغ و پرجمعیت قرار داشت بردن و دستبند هامونو باز کردن و قبل از رفتن بهمون گفتن که لباس های رو آویز واسه ماس. لباس ها رو که فقط یه پیرهن و یه زیر شلواری واسه هر کدوممون بود برداشتیم و هول هولکی پوشیدیم. جمعیت قابل توجهی از زندانی ها دورتادور احاطه مون کرده بودن و بی پروا چشم چرونی میکردن. از هر طرف متلک بود که بارمون میکردن و ما جز تحمل کردن چاره ای نداشتیم. بالاخره زندانی ها از متلک گویی و هو کردن ما خسته شدن. ما تا مدتی هنوز جرات نداشتیم تو چشای هم نگاه کنبم یا حرفی بزنیم. بالاخره پریسا سکوت رو شکوند: – تو از اتفاقهایی که واسه من افتاد ناراحت نشدی؟ من گرفتار لکنت زبان شدم: – چرا!… شدم، یعنی نه!… آره!… یعنی در واقع می ترسیدم… باید میشدم؟ – از چی می ترسیدی؟ – مبترسیدم مبادا بلایی سرت بیارن! – یعنی به نظر تو بلایی سرم نیاوردن؟! – چرا!… یعنی بستگی به تو داره. اگه تو اذیت نشدی یعنی بلایی سرت نیاوردن. – تو چی فکر میکنی؟ – به نظرم نمی رسید که تو چندان ناراحت باشی! – تو با این موضوع مشکلی نداری؟ – مادامی که تو اذیت نشی واسم اوکیه. – اگه خوشم بیاد چی؟ – اونوقت که دیگه اوکی اندر اوکیه. – یعنی از خداته که یه دوجین نره خر گردن کلفت جلو چشت ترتیب زنتو بدن؟ – نه!… یعنی میدونم که نباید اینطور باشه!… ولی… – دست و پا نزن! از جلق زدنت معلوم بود که چه حسی داری! – نه!… اشتباه میکنی!… آخه اینجوری نبود که… – بسه دیگه بابا!! من ناراحت نیستم از این موضوع. اتفاقا خوشحالم که دوس داری این شرایطو! – چی؟!!! – من واقعا لذت میبرم! تنها دلهره م این بود که مبادا تو مشکلی داشته باشی. ولی اگه واسه تو هم اوکیه چرا که نه؟ – واقعا لذت میبری؟ – اولش که مجبورم کردن لخت بشم خیلی خجالت میکشیدم ولی خیلی زود متوجه شدم که این خجالت کشیدن خودش کلی واسم تحریک کننده س. در واقع اینکه کلی مرد ناشناس همه جای بدنمو بدون محدودیت تماشا میکنن باعث تحریکم میشه و بیشتر از اون، حس بی دفاع بودن و دونستن اینکه اینا میرن که هرکار دلشون خواست باهام بکنن و هیشکی هم به دادم نمیرسه باعث میشه آب کسم راه بیفته. – منم از اینکه اینهمه مرد از دیدن بدن شهوت انگیز زن لوند خوشگلم و فکر سکس کردن باهاش کیرشون مثل سنگ شده و آب از لب و لوچه شون سرازیره حال میکردم. ولی راستش بیشتر، دیدن حال خراب تو و آه و ناله کردن و لرزیدن و مورمور شدن بدنت و سیخ شدن نوک ممه هات وقتی آبتو میاوردن حالی به حالیم میکرد. بخصوص که میدیدم این موضوع سایرین رو هم حالی به حالی میکنه. حین همین صحبت ها بود که شیفت نگهبان ها عوض شد و دو نفر از نگهبان های جدید به سلول ما نزدیک شدن. یکیشون گفت: – واو زندانی های جدید واحد تحقیقات! شنیده بودم که یه خانم خوشگل بینشون هست… بیا جلو ببینم کوچولو! پریسا به میله های سلول، جایی که نگهبان وایساده بود نزدیک شد. نگهبان در حالی که کمربند و زیپ شلوارشو باز میکرد گفت: – زانو بزن خوشگل خانم. بعد کیرشو بیرون آورد و در حالی که خودشو به میله های زندان چسبونده بود گفت: – بخورش! پریسا شروع کرد به خوردن کیر نگهبان. زندانی ها با سوت و هلهله تشویقش می کردن. – خوب نمیخوری! بهتر بخور… – مجبور میشم تنبیهت کنم ها… – خیلی خوب خودت خواستی، پاشو لباساتو در بیار. پریسا پا شد و شروع کرد به باز کردن دکمه هاش. از نفس نفس زدن و لرزیدن دستاش معلوم بود که خیلی هیجان داره. حین این که پریسا داشت لخت میشد، اون یکی نگهبان که رفته بود طرف دیگه سلول منو صدا کرد و با دستبندی که داشت دست منو به میله زندان بست. نگهبانی که میخواست پریسا رو تنبیه کنه در سلول رو باز کرد و اومد داخل. پریسا رو که حالا کاملا لخت شده بود به میله ها نزدیک کرد و رو به میله ها و پشت به سلول با چهار تا دستبند دست و پاهاشو به شکل X به میله های بست. با این کار همه جاش به طور کاملا بی دفاع در اختیار نگهبانها و با فاصله کمتر از دو متر در معرض دید زندانی ها بود. اون یکی نگهبان که بیرون سلول بود، دو تا گیره لباس از جیبش بیرون آورد و بست به نوک ممه های پریسا. فریاد پریسا بلند شد. نگهبان دیگه شروع کرد به غلغلک دادن زیر بغل ها و پهلوهای شکم و کشاله های رون پریسا. پریسا قهقهه میزد و به خودش میپیچید. زندانی ها همه راست کرده بودن و بعضی ها از رو و بعضی های دیگه هم از زیر شلوارشون کیرشونو میمالیدن. در حالی که نگهبان بیرون سلول چوچوله ورم کرده پریسا رو که از لای شیار کس تراشیده و برجسته ش بیرون زده بود میمالید، نگهبان داخل سلول یه شلاق چرمی پهن رشته رشته رو از کمرش باز کرد و شروع کرد به شلاق زدن کون برهنه پریسا. داد و هوار پریسا بلند شد و شروع کرد به التماس کردن…

من ورباب. نمیدونم اسم شوچی بزارم کنجکاوی جنسی یا تنوع طلبی،یابیماری جنسی،کمبود عاطفه واقعانمی دونم اسم شو چی بذارم این چاقه،این لاغره،این سفیده،این سبزه است،هرکدام بهانه ای میشد که هم خوابی برای لحظه به رختخوابم بیاید مجردبودم برخلاف سن وسالم،واوضاع اقتصادیم که دستم به دهنم میرسید،تا بیست وپنج سالگیم دستم به هبچ زنی نخورده بود،فیلم سکس زیاددیده بودم اماتجربه همخابگی باهیچ زنی نداشتم، دوست پایه زیادی نداشتم،اکثرا دوستای کاری یاخیابانی بودن،تا اینکه اولین باریکی ازدوستانم بخاطرماشینم باهم زنی که سابقه دوستی بااو داشت سوارکردیم،تریپ مرام گذاشتم،اما به گوه خوری افتادم،وقتی سوارشد،دست وپام شروع به لرزیدن کرد،اب دهنم خشک شد،لرزش پاهام بحدی بود که ماشین خاموش شد،استرس وترس شدید،اگه کسی من ومیدید جواب خانواده روچی میدادم خط قرمز خانواده ام مزاحمت نوامیس بود،مثل تصویرجلوی صورتم ردمیشد،اما بخاطرغرورم کم نیاوردم، زنی که سوارکردیم چهل ساله بود،میانه اندام باپوست سفید،ازبرجستگی های بدنش معلوم بود سینه وکون متوسطی داشت،بقولی همچین شاخی نبود، قرارشد باهم به بیابان های اطراف شهربریم،تومسیروقتی کریم استرس من ودید پشت فرمان نشست ومن رفتم عقب ، کمی ازشهردورشدیم چادرش روپام کشیدومشغول مالوندن کیرم شد،باعجله سینه هاشو لمس کردم،نرم بودن،مثل دنبه گوسفند،زن کمی خم شد،منم پایین تررفتم روصندلی،کیرمو گرفت وباکوسش میزون کرد،منم طبیعتا به جلوفشاردادم،لیزی وتنگی وداغی،دورتادورکیرمو گرفت،فشارهای بعدی وتندتر ادامه دادم،کیرم تیزتیز شده بود،سینه هاشومیمالیدم وبومیکردم،یک بوی عجیبی داشت،باخودم فکرکردم شایدبوی زن ها همینه،بدلیل اینکه توجاده بودیم نمیتوانستم درست سوارکاربشم،تلمبه هام به کوسش ادامه دارشده بود،گفت ازعقب دوس داری،باخنده جوابشو دادم،کمی پاش ودادبالاتر،کریم یک لحظه برگشت وپشت سرش ونگاه کرد کیرتیز من،وکون اورودید زد ومشغول رانندگی شد،فقط گفت یکم برید پایین تر کله هاتون معلوم نباشه،بایک فشارهمه کیرمو توکونش جادادم،تنگترازکوسش بود وداغ تر لیزم نبود،به سختی چنذتا تلمبه زدم وهمه ابمو توکونش خالی کردم،خودمونو جمع وجورکردیم وسریع من رفتم صندلی جلو،خونسردبودم،دیگه استرس واشفتگی وترس رفته بود ازوجودم،همون مسیروبرگشتیم واین باردوستم رفت عقب روصندلی کارش وزودتموم کرد وشروع به حرف زدن بازن کرد، برگشتیم توشهر وکناری زن وپیاده کردیم وبه مسیرمان ادامه دادیم، واین مسیربرای منم ادامه دارشد دوروزنگذشته بود بازم کریم اومدسراغم، ازیک زن خیلی تعریف میکرد،بدون هیچ ترس ودلهره ای این باربااو رفتم یک زن کوتاه قد باچادرکنارخیابون ایستاده بود،سوارش کردیم،نزدیک ظهربود ونهارنخورده بودیم مسیرهم نامشخص،نه مکانی ونه جایی، جلوی یک کبابی سه دست کباب گرفتم،افتادیم تودل جاده،توماشین نهاروخوردیم،به یک چاه موتوررسیدم،ماشین وکنارپمپ ابکش پارک کردم به بهانه ماشین ،کاپوت دادم بالا ودوستم وان زن کوتاه قد وارد موتورخونه که درش بازبودشدن،ده دقیقه بعد گفت توبرو امارومن دارم وقتی واردشدم،یک قالی کهنه کف اتاقک پهن بود زنه نیمه لخت بود،بهش نزدیک شدم،کس سیاهی داشت البته بدون مو،پاهاش زیاد چاق نبود اما ترک های روشکم ورونش نشان ازچندین حاملگی اورامیداد،نه لبی نه بوسه ای،درازکشید،زیپ شلوارم وکشیدم پایین،کیرم سیخ شده بود،به چشماش خیره شدم،کیرمو بادست دم سوراخ کسش میزان کردم وفشاردادم،لیز لیزبود نه داغ بود ونه تنگ،نصف کیرم راحت رفت،اما وقتی کمی پاهاشوبازترکردم که همه کیرمو واردکنم،تنگی وصدای زنه دراومداااااااااخ چشماشوبست،توقف کردم،زنه چشماشوبازکرد،شروع به تلمبه زدن کردم،مثل فیلم های که دیده بودم،صدای وای وی زنه دراومده بود،بخاطرقدکوتاهش کاملا زیرم گم شد،احساس میکردم نمی تونه کیرمو تاته تحمل کنه،برعکسش کردم،براحتی چرخاندمش،،کون پهنی داشت،سوراخ قهوه ای گشاد،تف زدم روکیرم وسرش وگذاشتم دم سوراخ کونش،باهمه توانش پرید جلو گفت ازعقب نه،ازعقب نمیدم،بی هیچ حرفی ازعقب گذاشتم توکوسش ،کونش وقنبل کردم،سرش ودادم پایین،ومحکم ازعقب شروع به تلمبه زدن کردم،همه ابمو روکمرش خالی کردم وبلندشدم،تمام ماهیچه های پام درد میکرد،درتمام این مدت بخاطراینکه زانوهام روقالی کهنه زخم نشوند بحالت نیمه نشسته تلمبه مبزدم،زنه هم سریع لباسشوپوشید وباهم بیرون رفتیم، ،من هیچ وقت عادت نداشتم اسم کسی وبپرسم،یادرجلسه اول باکسی خودمونی بشم،بیشترگوش میکنم،زیادازکسی سوال نمیپرسم،وجواب های شخصی وسوال میکنم ازطرف میپرسم،احساس کنم طرفم دروغ میگه انوقت منم عین همون همه چیو دروغ میگم، سوارماشین شدیم وباسرعت به شهربرگشتم،یعنی این همه زن هست ومن تااین موقع باکره موندم، یکی دوهفته گذشت،مشغول کاربودم،دوباره سروکله کریم پیداشد،کمی بیشترازقبل تحویلش گرفتم،چایی بارگذاشتم وحرف حرف اورد،پنج شنبه غروب باهم قرار گذاشتیم به یکی ازشهرستان های اطراف بریم،پنج شنبه،نزدیکی های غروب رفتم درخونشون سوارشد،وباهم همسفر شدیم،فقط میخاستم تجربه کنم، هواتاریک شده بود،به شهرستان موردنظررسیدیم،چندتا خیابون وکوچه پس کوچه ردکردیم به یک خونه بزرگ رسیدیم بایک درحیاط بزرگ،کریم پیاده شدزنگ خونه روزد،چندلحظه بعدیکی دروبازکرد ماشین وبردیم توحیاط،حیاط که چه بگویم باغ بود،اخرحیاط خونه بود ازاین خانه های ردیفی که یک ایوان بزرگ جلوش بود،حال واحوالی،به گرمی دعوت کردن داخل،برای شام مرغی سربریدن وبرنجی وماست محلی،یک زن تقریبا مسن باعروس ودودخترش،پسرش۳۰سالی داشت وشوهرش ۶۰سالی منم متعجب،امده ایم مهمانی یا عشق وحال، بعدشام ذغال ها روداخل اوردن،قوری واستکان وبافور، دوستم ازتوجیبش تریاک دراورد،منم حاج وماج نگاش میکردم،این کوسکش اهل موادنبودکه، تعارف کردن،اما اصرارنکردن،حرفشون گل انداخت،حوصله ام سررفت،بوی زغال ودود تریاک سرموسنگین کرد،بااجازشون ازاتاق زدم بیرون،هوای بهاری ریه هاموپرکرد،گل های درختان تازه میخاستن ازلابلای برگ های تازه سربیرون بیارن،جلوترازدرخت ها چندتا طویله ودستشوی ویک ابخوری برای حیوان ها قفس مرغ وخروس ها راه میرفتم وازهوای پاک لذت میبردم،احساس کردم کسی مراقبم هست،برگشتم وزن مسن خانه رودیدم،جلوی ایوان بغل ستون ایستاده بود،باکمال ادب تشکرکردم ازمهمان نوازی وزحمتی که داده بودیم،سادگی ومهمان نوازی خاص خودش وداشت،ازکارم ووضعیتم پرس جوکرد،بهش گفتم،۲۵سالمه،تومغازه پدرم مشغول کارم ومجردم،تعجب کرد،پسرش وپسران ان منظقه بعدخدمت سریع زن میگرفتن وادمی باسن من مجرد خیلی کم بود،درصورتی که دوستم هم مجردبود،اما وقتی گفت زن داره متعجب گفتم نه مجرده گفت نه زنش اعتیادش است،حرف زدن باهاش لذتی داشت،خیلی حرف داشت ومشخص بود که گوشی برای شنیدن نداشت،وگوش های من ولع شنیدن حرف هایش،درهمین وقت دختربزرگش که ۱۸سالی داشت چای بدست به جمع ما پیوست،قانون مابود،نان ونمک جایی میخوردیم،کورکرمیشدیم،سرم وانداختم پایین که نبینم اندام ان دخترو شب نشینی،پای منقل وبافور تا دوشب ادامه دارشدوبرگشتیم خانه، تصمیم گرفتم رابطه ام وبااین دوست محدود کنم، یک هفته بعد کریم خبرداد که زن وعروسش دارن میان شهر،بایدبریم،مثل اینکه شوهرش زنگ زده بود وسفارش زن وعروسش وکرده بود،به پاس مهمان نوازیشون رفتم،سوارشون کردم ودعوت بخانه،بااصرار،اما قبول نکردن،میخواست عروسش وبه دکترببره،ادرس دکتروازش گرفتم ،مشکل نازایی داشت،واورده بودش که حامله شود،دکتربعدازظهرمطب بود،وحالا کو تا بعدازظهر،به خانه ما هم که نمی امدن،دوستم پیشنهاددادکه باهم به گلخانه انها بریم تا بعدازطهرکه دکتر می اید،بدون هیچ اصراری پذیرفتن،واینجابودکه من فهمیدم چقدر ازقافله این ادم ها عقب هستم،وسایل نهاروگرفتیم ورفتیم سمت گلخانه،،بالای گل خانه یک سویت کامل بود،اتاق کارگرها وگلخانه سمت دیگه،زیر سویت هم حالت انبار وسایل وداشت،وقتی واردسویت شدیم منظره واشرافی که به محیط داشت،ادم دلش نمیخواست ازاونجابره،درحین وسیله های نهارومیذاشتیم تواشپزخونه دوستم ازم خواست مادرشوهره رو ازانجادورکنم،بااخم بهش گفتم چطوری مگه خره عروسش وباتوتنها بذاره،مدتی گذشت دوستم گفت،زن عامو میخای بری این اطراف وببینی،گفت تنها کریم گفت نه با صادق برو همه چی ونشونت میده،صادق پاشو بازن عاموبرو این اطراف ونشونش بده،منم که ازهمه این نقشه های شوم خبرداشتم برخلاف میلم با مادرشوهرازپله ها پایین اومدم،باهم راه افتادیم سمت گلخانه،ازش پرسیدم چراشوهرت یاپسرت دنبالتون نیامدن،گفت اونا مشغول بودن،شوهرم که مریضه،پسرمم هم به دام ها وخونه میرسه،جوابش قانع کننده بود،گفت میگم چرا زن نمیگیری،الان وقتشه چندوقت دیگه کلا ازاین شروشوری می افتی،بیا تاخودم یه دخترخوب برات بگیرم،لبخندی زدم وگفتم باشه چشم،همین طورکه راه میرفتیم خودشو بهم میمالید،هرچه خودم ومی زدم به بیخالی نمیشد نرمی بدنش،گرمی بدنش داشتم جذبش میشدم، اما جرات گفتن ونداشتم،برایم حرف میزد،ازخودش ،زندگیش،بهش گفتم کریم وازکجاباهاش اشنا شدی،گفت شوهرم کارگر باباش بود توهمین گلخونه،ماخودمون این گلخونه وابادکردیم،کریم ازوقتی بچه بود باخودمابزرگ شد،فهمیدم چقدربه این کریم اعتماددارن واوچقدرسواستفاده میکنه ،برای خودم حاکم شدم وتودنیای کوچک خودم حکم میدادم،بانگاه خریدارنه نگاش کردم قدنسبتا بلندی داشت،چاق نبود،،همین طورکه راه میرفتیم کنارهم بادست چپش دستم ولمس کرد،نگاش کردم قدش تا سرشونه هام بود،بهش گفتم برگردیدم،گفت خسته شدی،گفتم نه بدون هیچ حرفی به سمت گلخونه برگشتیم،بازم خودش وبه بدنم میزد،به گلخونه رسیدیم،گفت اینجااومدی گفتم اولین بارمه که باکریم امدم،گفت میخای اینجارونشونت بدم،گفتم باشه،نحوه پرورش گل ها رونشونم میداد،هرچه سرک کشیدم هیچ کارگری ندیدم،گفت کارگرها دیگه روزمزدمیان ،دیگه ابدهی قطره ای شده،مثل اون وقت ها نیست،به اتاق کارگرها سرزدیم،دوتا تخت وکمددیواری ،تشک وپتو، روی یکی ازتخت ها نشست،به چشماش خیره شدم،خط های روی پیشونی،چشم های ریزش،شانه های افتاده اش ازسنگینی این زندگی روی تخت کناری نشستم،گفت چرا ازم فاصله میگیری،گفتم بحرمت نونی که توخونت خوردم،یکم نگاهم کرد گفت کریم گفته هواتو داشته باشم،بلندشد اومدکنارم نشست،دستم وگرفت بوسید،بهش نگاه کردم گفتم،دلت میخاد یااینکه مجبوری،گفت دلم میخاد،اولین بوسه عمرم وازلب کسی گرفتم که دلش میخواست ومجبورنبود،درازش کردم وسینه هایش راشروع به مالیدن ازرولباس کردم،سینه بندنداشت،سینه های نرم واویزونی داشت،دستم رفت سمت شکمش وپایین تر سمت کوسش، لباسشو دادم بالا واااااای چ پوست سفیدی باولع سینه ها ونوک قلمی صورتیش ومک میزدم دندان میگرفتم،بوسش میکردم وموهاشو نوازش میکردم،بدنش بوی نداشت مثل زن های قبل، موتورش داشت روشن میشد،اغوشش وبازکرد دستاش بازوهام ونوازش میکرد،سینه هامومیگرفت وچنگ میزد دستم وازشلوارش ردکردم وبه کسش رسیدم،بادکرده تروحیس ترازکس های قبل بودخیس خیس شلوارش وازپاش دراوردم،ی کس بزرگ وبادکرده صورتی جلوم بود،چقدرقشنگ وزیبا کمربندموبازکردم،شلوارموکشیدم پایین کیرم سیخ سیخ شده بود،باسرکیرم روکوسش بالا پایین میکردم،چه بدنی،چ سینه های وچ ران های پاهاشوگرفتم وکشیدم سمت خودم،کیرمو باسوراخ کسش میزان کردم وارام داخلش میکردم،لب هامون قفل شده بودن بهم سینه هاش تودستم کیرم داشت خیلی ارام توکوسش تلمبه میزد،پاهاش ودورکمرم قلاب کردمیخاست بیشتراحساس کند،بااینکه سنش جاافتاده بود اما تشنه سکس بود،گفت صدام کن،گفتم چی صدات کنم گفت رباب، ارام درگوشش گفتم رباب دوست دارم،گردنم ومک زد،دستها وپاهایش رومحکم بهم قلاب کرد،میگفت ،صادق بکنم بکن بکن بکنم صادق عزیزم بکن بکن قربونت برم،صدای شلپ شلپ بدنمون کل اتاق وپرکرده بود، محکم تلمبه میزدم طوری که بهم چسبیده بود بالا وپایین میشد،دستاشو وبازکردم کیرمو ازتوکسش دراوردم گفتم برگردواااااای چ کونی،سفید،یه سوراخ قرمزم اون وسط بود،کیرم وازعقب کردم تو کوسش،دیگه اه واوه نمیکشید،همین طور که کمرشو گرفتم وتلمبه میزدم احساس میکردم یه کوه زیرمه،وای چقدرکمرش صاف وسفید وبهن بود،ازوسط کمرش ی بوسه گرفتم،باشستم سوراخ کونش وبازی میدادم،گفتم رباب دوس داری ازعقب،گفت میخای بکنی بکن،کامل درازکشید،سرکیرمو خیس کردم وارام گذاشتم دم سوراخش،بااولین فشارسرش ومحکم به باشت فشارداد،دردومیتونستم توصداش وچهره اش ببینم وبشنوم،درازکشیدم روش،گفتم رباب دردت گرفت،گفت صادق من مال خودتم بکن،خیلی ارام تلمبه زدم،تنگ بود وخشک،کیرمودراوردم ودوباره کردم توکوسش،نفسش دراومد،وااااای صادق قربونت برم واااای داررررره خوشم میاد وااااای جووون،محکم دستم دورگردنش قلاب کردم وبه خودم فشارش دادم وتمام ابمو توکوسش خالی کردم، بدن هامون هردوغرق عرق بود چکه های عرق دونه دونه ازپیشانیم می چکید روموهاش وکمرش،کیرم شل شل ازتوکوسش اومد بیرون،تاحالا اینطوری ارضانشده بودم،یه حالت سبکی خاصی وداشتم تجربه میکردم، باحوصله ازروش بلندشدم مثل اینکه دوش گرفته بودیم، لباسمون وپوشیدم تخت ومرتب کردیم وبه سمت سویت گلخانه راه افتادیم دیگه نا نداشتم دلم میخواست بخابم،باکریم چشم توچشم شدیم،گفت زن عاموخوش گذشت،رباب گفت این صادق خیلی دویده خسته اس عروسش گفت،مادرجان بیانهارواماده کنیم باید زودی بریم به دکتربرسیم،یه چایی داغ،من وسرحال کردکریم ورباب داشتن باهم حرف های گذشته رویاداوری میکردن، نهاروخوردیم،اماده شدیم بریم مطب دکتر،رباب شماره مو گرغت وبا کریم رفت ،،،،،،،،ادامه داره

داستان من ورباب وقتی ازشون جدا شدم،چندروزتوفکرشون بودم،کریم هم دیگه بهم سرنمیزد،یعنی رابطه کریم ورباب درچه حده،،رباب میدونست کریم میخواست عروسش وبکنه،انواع افکارراجع به این موضوع من وسخت مشغول خودش کرده بود، بعدازبیست وپنج سال باکره موندن،تویک ماه چند زن مختلف نصیبم شده بود،اونم به لطف کریم،اخه من این قدرغرور دارم وداشتم که تا حالا دنبال هیچ زنی نبوده ام،الانم هم نیستم،اگه کریم نبود تا اخرعمرم باکره میموندم،وقتی به دوستام میگفتم تا حالا باهیچ زنی نبودم،تنها حرفی که بهم میزدنند میگفتن چقدر ترسوی تو شاید حق با انها بود من میترسیدم،ازخانواده ام،ازغیرتی که بعد مزاحمت شروع میشود،من میترسیدم چون میدانستم این موضوع مساویی است با محکومیت دربین مردم،مردمی که درخلوتشان گرگ های بی رحم هستن، چندوقتی گذاشت و ازکریم هیچ خبری نبود، یک روزنهار که داشتیم با کارگرها داخل مغازه نهارمیخوردیم تلفن مغازه بصدا درامد،یکی ازکارگرها صدام زد،اقا صادق تلفن صدای الو شو که شنیدم همه لحظات خوش وکوتاهش برام تذاعی شد،اقا صادق بفرمایید رباب خانوم خوبی صادق، بلطف شما،چ عجب سراغی ازما گرفتی اخه خونه بودم،تلفن هم میزدم فایده نداشت قربونت برم یعنی الان خونه نیستی پ کجایی اومدم،شهرتون،الانم توشهرم کجایی ادرس بده،بیام ببینمت،ادرس بازار وداد،نهارخورده ونخورده رفتم سراغش، تنها کنارپیاده رو ایستاده بود،بااون قدبلند،صورت بدون ارایش،پوست سفید وچین وچروک روی پیشونی،همه می فهمیدن که این زن ازشهرستان های مجاور اومده،موقع نهارم بود بازار فقط افراد عبوری بودن،مغازه ها اکثرشون تعطیل بودن بوق زدم،ماشین وشناخت،باخنده اومد سراغم،سلااااام جونم،چ عجب بازم ماشما رودیدیم سوارشد،صندلی جلو،گازماشین وگرفتم،خلاف مسیرخانه وکارگاه دستامون تودست هم ،بااینکه دستش تودستم بود دنده عوض میکردم انگارنه انگار که اوپنجاه سال ومن بیست وپنج سال دارم،سادگیش وبی الایشی من وجذب کرده بود،اما هنوزم کمی پس کله ام داشتم فکرمیکردم،اگه پول بخواد،اگه بخاد برام مشکل ایجادکنه، بخودم میگفتم فعلا که هیچ کدوم ونخواسته حالا تا بعدش، خوب عزیزم کجا بریم صادق من اومدم یکم وسیله بگیرم وبرم،یکم وسیله واسه فروش اوردم، گفتم ببینمت وبرم،دلم هواتو کرده بود، غذا خوردی، اره،من عاشق ساندویچم،هروقت میام جات خالی نهاروساندویچ میگیرم میخوردم،توچی نهارخوردی اره،منم کارگاه بودم،اخه نهارخونه نمیرم،بابام ،نهارمیره من میمونم، باهم به یکی ازپارک های خلوت شهررفتیم،شروع کرد ازخودش حرف زدن، سنتی ازدواج کرده بود خیلی کوچک،بایکی ازفامیل های دورش،بچه اولش پسر بود،چهارتا دخترم بعد پسرش،دوتاش وشوهرداده بود ودوتای دیگش،خونه بودن،که اونشبی که رفتم خونشون دیده بودمشون شوهرش کارگربود،گارگرفصلی،وبعدازکلی تلاش تونسته بود دام هاش وزیادکنه وحالا با همان دامپروری زندگی میکردن، کریم،رابطه شما باکریم درچه حده، کریم پسر گل خونه داری بود که ما چندین سال باشوهرم براش کارمی کردیم،بعدما هم پسرم باعروسم چندسال براشون کارمیکردن، تا اینکه شوهرم ازکارافتاده شد وپسرم اومد کمک ما، ازکریم چقدر مطمئنی باخنده گفت،هیچی هیچی واون روز باعروست تنهاشون گذاشتی نگاهی بهم کرد وخیابون ومردم وشروع کرد تماشاکردن ادامه ندادم،اونم دیگه چیزی نگفت، صادق ،من وببربازار چرا بازار اخه جناس های که خریدم تو مغازه گذاشتم،برم برشون دارم برم واسه شهرمون گفتم خب،باهات میام،ازاونجا هم تا جایی میرسونمت نه دیگه،توهم کارداری،دلم هوات وکرده بود،گفتم ببینمت، دیگه باید برم باهم سوارماشین شدیم،وبرگشتیم توبازار،یکی ازمغازه های قدیمی بود که داخلشون همه چی بود ازشیرمرغ تا جون ادمیزاد،محدود مغازه های سنتی،جنس ها روتوگونی کرده بودن ،دوتا گونی بزرگ،باکمک شاگردش برداشتیم گذاشتیم توماشین،یکم هم خودم خوراکی گرفتم، راه افتادیم بجای اینکه ببرمش سمت ترمینال گازشو گرفتم سمت شهرستان، نه صادق من وبذارباماشین ها میرم،گفتم باشه،خندیدم وگازماشین وگرفتم، مسیر طولانی وبایک زن گرم وسرد کشیده نزدیک میشه،هرچقدرم دور بودن کناررباب ارامش خاصی داشت،زنی که نه چیزی خوشحالش میکرد ونه چیزی ناراحت،انگارته دنیارودیده بود،خونسرد وارام،موقع بسته بندی کردن اجناس داخل مغازه،چالاک،بامردمغازه دار خیلی سخت،مورو ازماست میکشیدبیرون،وکنارمن مهربون،واقعا فهمیدن اینگونه زنان خیلی سخته، یک دفعه بحرف اومد،صادق ازاون روز تا حالا همش جلو نظرمی توهم همش تو فکرمنی جدی میگم دلم نمیخواست اون روز تموم بشه،دلم نمیخواست ازت جدابشم نکنه بازم دلت میخواد دوست دارم تورو کنارم داشته باشم هرچی فکرمیکردم،مگه من چی دارم،چشمام ،دماغم،لباهام،همه چیز معمولی بود،یکم قدبلند بود وچهارشانه،چیزخاصی نداشتم، تبسمی کردم،توچشماش نگاه کردم وگفتم منم دوست دارم به جاده نگاه کرد وسکوت نمیتونستم قضاوتش کنم،اما این وخوب میدونستم که زنی بااین ویژیگی ها این قدرادم دیده که من باید برم تودیده هاش ته ته صف، خوراکی هاروازصندلی عقب برداشتم وگذاشتم جلو بفرما عزیزم، بدون هیچ کلامی مشغول شد، نصف راه ورفته بودیم عجب جاده باصفایی،سبززارها سبزسبز،درختان بعضی ها شکوفه داده بودن،واقعا جای جای تصاویری که میدیدم سرسبزی وشادابی طبیعت بود،کوه های سربفلک کشیده،چشمه های که ازکوهها سرازیر بودن،روح من روکه صبح تا شب دستم به پرس وتراش وسنگ بود جلا میداد، رباب میخای کناریکی ازاین چشمه ها کمی استراحت کنیم گفت،یکم جلوتریه جای عالیه ،اونجا وایسا رفتیم جلوتر،درختان انبوه قدیمی بایک رودخانه پراب، گفت اینجاست،میخای اینجا جای خوبی واسه توقف کوتاه ازجاده که به جاده خاکی زدم،تودرخت ها که رفتم دیدم حتی یک متری خودم هم دیدندارم،ازبین درختان بسمت رودخانه که پیچیدم،به عظمت طبیعت بکرپی بردم، بااب دست وصورتم وشستم ورفتم سمت رباب خوب عزیزدلم نمیخای یه بوس مهمونم کنی همین طورکه درماشین بازبود،صندلی جلو چرخیده بود سمت من،بغلش وباز کرد ولبخندی به نشانه رضایت زد بااینکه هیچ تجربه ای درزمینه،دوست دختری نداشتم،وازکسی بغیرازرباب بوس لب نگرفتم،لب هام وبه لباش دوختم چندتا بوس،کوچک،به چشماش خیره شدم،دماغ کشیده،لب های نازک،گردن بلند،دستم وبردم سمت پشت گردنش وشروع بخوردن لب های پایینی کردم بازبانم دنبال زبانش بودم،زبونش بازبونن لمس میکردم ودوباره مشغول خوردن لباش میشدم،بالا وپایین، بلندشدم ودوروبرم وخوب نگاه کردم،هیچکس نبود،بجز صدای اب،هیچ چیزشنیده نمیشد رباب دوس داری بیای توبغلم،اومد،دستام وانداختم دورکمرش ومحکم چسبوندمش به خودم،نرمی بدنش وگرمی بدنش باعث شدکیرشق شده ام وبچسبونم بهش،سینه هاشو بگیرم وخودمو ارام بمالم به شکمش،دستم بردم سمت کوسش بزرگی وابداریشو دوباره احساس کردم، رباب درازبکش روصندلی،بدون هیچ حرفی روصندلی عقب دراز کشید،شلوارشو ازپاش کشیدم بیرون،پاهاشوبازکردم وسرکیرم وکمی خیس کردم بااب کسش وسرشوکردم تو،داغ وگرم، به ارامی شروع به تلمبه زدن کردنم ،گرمی بدنش من وحشری میکرد،چندلحظه ای خودمو توبدنش رها کردم تا به گرمی بدنش عادت کنم،بعدازچندلحظه شروع به تلمبه های سنگینتری زدم،حالتش طوری بودروصندلی که جای مانورنداشتم،اوردمش،بیرون،روصندوق عقب ازپشت گداشتمش،وازپشت کردم توکوسش سرپایی،این طوری بهترمی تونستم مسلط باشم،ی دستم روکمرش،بایه دستم سینه هاش ومیمالیدم،،خم میشدم روش سرشومیچرخوندم وبوس میکردم

من ورباب۳ سعی میکردم همه حواسمو به سکس بارباب بدم ،اما اضطراب واسترس ناشناخته من،درگیربود به اینکه کسی نیاد،کسی منو نبینه،نمی تونستم ازلحظه لذت ببرم،ازکسی که بخاطرش صدکیلومتررانندگی کرده بودم،ان لذتی که درگلخانه برده بودم نمیشد تکرار شود. بادبه پاهای لختم وکمرم میخورد بااینکه خیلی سریع داخل کوس رباب تلمبه میزدم اما خبری ازارضاشدنم نبود،فقط رگباری تلمبه میزدم ، رباب گفت،صادق جون چیه کسی دنبالت کرده،ارومتر عزیزم بخودم اومدم،کیرمو توکوسش نگه داشتم،گفتم،رباب قربونت برم عجب کوس داغی داری، خودشوتکونی داد فهمیدم میخاد ازم جدا بشه،یه قدم رفتم عقب تر،کیرم سیخ سیخ ازتوکوسش اومد بیرون،برگشت،ی پاش وداد بالاتر وگفت بیا،دوباره رفتم تو بغلش، گرم گرم،سینه هاشو بادستم اوردم بالا نوک سینه ش ومک میزدم ،کیرم وبادستش میزون کوسش کرد،با یه فشارتاته جاگرفت،سرم وبادستش بالا اورد ودم گوشم شروع کرداروم حرف زدن،صادق،صادقم ،دوست دارم،محکم بکن عزیزم،مال خودتم ،بکن بکن بکنم عزیزم،واااای جوووووون صادق، وحشی شده بودم تلمبه هام شدید ترشده بود محکم توبغلم گرفته بودشم دستام از دوطرف از زیر بغل هاش رد کرده بودم وشانه هاش وگرفته وبخودم فشارمیدادم،نرمی سینه هاش،گرمی صداش،من وطلسم کرد،ویک لحظه با تمام توانم ارضا شدم،چیکارم کرد این زن،وای چقدرراحت شدم سست وبی حال شلوارم وبالا کشیدم حوصله مرتب کردن لباسم ونداشتم،بابدن عرق کرده،رفتم روصندلی جلو ماشین ولو شدم،چندتا دستمال کاغذی برداشت خودشو تمیز کرد، یکم سرحال شدم،بزورخودم وازصندلی جدا کردم،رباب داشت چادرشو مرتب میکرد،رفتم سمت رودخونه،بدجورشاشم گرفته بود،ازاب یکم فاصله گرفتم وکناریه درخت زیپ شلوارم وکشیدم پایین،فشار ادرارم بحدی بود که مثل بچگیام شروع کردم با تکون دادن کیرم،موجی که به شاشم می افتاد،سرگرمم میکرد،خشکی اب کوس رباب واب کیرم مونده بود روی پوست کیرم،همانطور بازیپ باز وکیربدست سمت رودخانه راه افتادم ،جلوی اب زانو زدم،دستم وخیس کردم وروی پوست کیرم میکشیدم،چندبارکه بادست خیس روی پوست کیرم کشیدم دیگه خبری از خشکی های روی پوست نبود،دستام وشستم وبرگشتم سمت ماشین، رباب رفته بود روصندلی عقب محجبه نشسته بود،انگاریک زن غریبه، خونسرد سوارشدم وماشین وروشن کردم ازلا به لای درختا اومدم بیرون،افتادم تو جاده خاکی وبعدش جاده اصلی،راهی شهررباب شدیم،دو سه تا تنگه که رد کردیم خانه های شهرمشخص شد، رباب گفت،صادق من ودر خونه نبر همین سرخیابون وایسا پیاده میشم، سرچهارراه نگه داشتم،پیاده شد،صندوق عقب وزدم بالا گونی ها روبه کمک خودش کنارپیاده رو.گذاشتم وخیلی رسمی ازهم جدا شدیم، دوباره من ماندم،وتنهای وافکارم،انالیزکردن رفتارها وحرف های رد وبدل شده بین من ورباب شد همسفرم تا برگشت به شهر،چراغ خانه ازدور نشانه ختم یک سفرخاطره انگیز بود، هوا تاریک شده بود که رسیدم خونه،حال واحوال ودوش وچایی واتاق تنهای هام،خونه پدریم ویلایی،بایک حیاط بزرگ،سوارپیاده،منم اتاقم رو پارککینگ بود،حمام ودستشوی مجبور بودم برم پایین،نه اهل دود ودم بودم ونه اهل مشروب،باهیچ دین ومسلکی پایبند نبودم،احترام به هیچ دینی نمیگذاشتم،بی احترامی هم به هیچ باورمذهبی نمیکردم،راه خودمو میرفتم نون بازوی خودم ومیخوردم،خانواده سنتی داشتم،مذهبی نبودن اما سنتی بودن، تخت خواب نداشتم،من بودم ویک دست رختخواب،پهن کردم دشکم وپتو وگلوله کردم انداختم رو بالشت ودراز کشیدم،اهنگی پلی کردم رو سی دی ونفهمیدم کی خوابم برد صبح زود بیدارشدم،افتاب هنوز هوارو روشن نکرده بود،پله ها وپایین اومدم رفتم سمت دستشوی ،دست وصورتم وشستم،ماشین وهمین طوری توکوچه پارک کرده بودم،استارت زدم،حلیم فروشی ها پرمشتری بودن اون وقت صبح،یک کیلو حلیم،دم نونوایی هفت تا نون تافتون وخونه، ازدرکه واردشدم،سینی غدای دیشب که مادرم گذاشته بود برایم ودیدم،با صدای در پدرومادرم اومدن بیرون،باهمان لبخند همیشگی،به به صبح بخیر،چ کردی صادق خان صبحونه روکه خوردم،کمی ماهواره شودیدم وبا پدرم راهی کارگاه شدیم، دوباره کار،دوباره سفارش ودوباره چرخه زندگی دوماهی بود که کریم وندیده بودم،پنج شنبه بعدازظهرکارگاه روکه تعطیل کردیم رفتم سمت خونه کریم،زنگ وزدم ،داداش بزرگه کریم اومد دم در سراغ کریم وگرفتم،خونه کریم سه طبقه بود کل خانواده توهمین سه طبقه بودن،نشناخت منو،گفت کریم نیست،گفتم اگه اومد بگو صادق اومد سراغت، رفتم سمت گلخونه،حقیقت دلم برای کریم تنگ نشده بودفقط میخواستم به بهانه دیدنش به جواب سوالتم برسم، بدر گلخونه که رسیدم،موتورکریم ودیدم فهمیدم توگلخونه است،زنگ که زدم یه مردجاافتاده بالباس های کاردروبازکرد،سراغ کریم وگرفتم،گفت بیا تو دستش بنده پشت سرش راه افتادم،رفت سمت گلخونه، گلخونه باگلخونه که دوماه پیش بود کلی تعغیرکرده بود،سیستم جدیدی شده بود،دیگه اون گلخونه قدیمی نبود،سیستم های تهویه هوا،سیستم های گرمایشی،کریم ودیدم باخنده اومد سراغم،به به اقا صادق،خنده شوباخنده جواب دادم چطوری،خدابرکت بده،میگفتی میومدم کمک، بعدکمی تعارف های معمول،وصحبت ازگرفتن وام وبه روزرسانی گلخونه،گفت صبرکن کارمون تموم بشه تمام کارگران صنعتی کار ومتخصص بودن،بعدازکارهای زیرسازی وترمیم کلی گلخانه،اومده بودن ازطرف شرکت واسه نصب لوله ها وپکیچ گرمایشی تا خود شب یکسره کارمیکردن ومنم شدم مسئول چای درست کردن

من ورباب۴ کریم عجله داشت،کارگران بدون وقت کشی کارمیکردن،به ساعت نگاه کردم،نه شب،وانهابدون خستگی کارمیکردن،کریم وصدا زدم،گفتم برنامه شام وچیکارکنیم، کریم،مگه ساعت چنده؟ ساعت ۹ خیلی خوب،توبرو تواتاق،غذا تویخچاله،بذارروگاز تا ماهم بیایم رفتم سمت سوئیت،واقعا بهم ریخته بود،معلوم بود کریم وکارگران شبانه روزی همانجاهستن،دریخچال وبازکردم قابلمه وبرداشتم،کمی اب به برنج دادم وگازوروشن کردم ،شعله روکم کردم گذاشتم روشعله،رفتم سراغ خورشت،اونم گذاشتم روقابلمه برنجی، صدای کریم وکارگران شنیده میشود،باسروصدا وارد اتاق شدن،یکی ازکارگران رفت سراغ قابلمه،خنده ای کرد وگفت ،رفیق نکنه توهم زیاد زندگی مجردی داشتی،گفتم منم کارگرم، غذاگرم شد،سفره انداختیم وبشقاب ودیس وازتویخچال یک چهارلیتری نصفه،گذاشتن وسط سفره،ساقی هم شد کارگرمسنی که معلوم بود،سینه سوخته کف شهربود،همین طورکه غذا میخوردم،لیوان چرخید واومد سمت من،بادست زدم رو دست ساقی وگفتم ممنون نمیخورم،همه نگاه ها به سمت من چرخید،ی نگاه به همه کردم وگفتم،دمتون گرم،نمیخورم،یکی دیگه ازکارگران باخنده گفت،بخوربابا دنیا دوروزه،گفتم ممنون داداش شما بخورید من نیستم،کریم گفت،بده من صادق پاستوریزه است،نمیدونم چطوری این زندگی لعنتی وتحمل میکنه همه پذیرفتن که من اهل عرق خوری نیستم،عرق خوری ادامه پیدا کرد تا وقتی همشون پذیرفتن که فول شدن،بوی الکل همه اتاق وگرفته بود،حالم داشت بهم میخورد،این کریم مثل چرخ گوشت میموند،عرق میخوره،تریاک میکشه،جنده بازی میکنه، سفره روجمع کردیم،به کریم گفتم کاری نداری من برم کریم گفت شب بمون،جا هست،گفتم ممنون برم بهتره،باهام تلوتلوخورون اومد تاپای ماشین،بعدتشکر گفت ازخجالتت درمیام گفتم اختیارداری،ماشین وروشن کردم یک دفعه کریم گفت،صادق میگم اون روز شماره دادی رباب، گفتم اره چطور گفت،خنگه،مراقب باش،مراقب رباب باش، همین طورکه نمیتونست روی پاش بند بشه گفت، رباب اگه ازت خوشش بیادمیتونه ازخاک بلندت کنه،اگه بهش نامردی کنی میتونه زمینت بزنه که کسی نتونه بلندت کنه،مراقب باش، گفتم باشه،ممنون حرکت کردم به سمت شهر تابستون ،هوای گرم،کولر،روزهای بلند،وگاهی نگاهی به تلفن کارگاه،چرا رباب زنگ نمیزنه،دلم واسش تنگ شده بود،بوی بدنش،دیگه وقتی فیلم سوپرمیدیدم تجسم میکردم که بااین روش ها رباب وبکنم همه وجودم تمنای رباب ومیکرد،دلم میخواست برم خونشون،اما انگاریه حسی بهم میگفت صبرکن،زنگ میزنه، دیگه تابستون داشت تموم میشد،وهیچ خبری ازرباب وکریم نبود، دیگه داشتم فراموش میکردم،منم درگیرکارشده بودم وکمتربه اتفاقات فکرمیکردم،اماتوخیابون که میرفتم،دیگه اون صادق گذشته نبودم،زیرچشمی به زن هانگاه میکردم،وانها روباکسانی که سکس کرده بودم مقایسه میکردم،دلم میخاست دوباره تجربه کنم،اماجرات نداشتم، اخرین روزهای تابستون بود،دیگه خبری ازاون همه گرما نبود،صبح ها هوای دلپذیری داشت،ومن مست این بادهای صبح گاهی، تازه اومده بودم کارگاه،لباس کارپوشیدم وازدفترمیخواستم بزنم بیرون تلفن زنگ زد،الو بفرمایید،سلام صادق خوبی،به به پارسال دوست امسال اشنا،کجایی تو سریع خودم وبه ادرسی که داد رسوندم،یک اپارتمان درمرکزشهر رباب اینجاچیکارمیکنه،توتراس ایستاده بود،گفت بیا بالا طبقه سوم،رفتم بالا،دم درایستاده بود،خیلی رسمی وخشک باهام احوال پرسی کرد،دعوت کرد داخل، همین طورکه پشت سرش وارد شدم،منتظردیدن افراد دیگه بودم،اما بغیرازمن ورباب هیچ کس دیگه نبود، دوتا قالی،چندتا پشتی،توحال بود،اتاق خواب ها خالی،فقط داخل یکی ازاتاق خواب هاچنددست رختخواب بود، دعوتم کردبه نشستن،خوب اقاصادق حالت خوبه،سراغی ازمانمیگیری،حاجی حاجی مکه،گفتم دست پیش وگرفتی پس نیفتی، خومیمودی درخونه، بیام درخونتون چی بگم،بگم ببخشید اومدم رباب وببینم،بعدتوشهرتون واسه سرم جایزه میزاشتن خندید وگفت،اصل حالت چطوره نگاش کردم وگفتم دل تنگتم خیلی دل تنگ نه بابا،توواسه چی من دل تنگی،چی دارم که کسی دلتنگش بشه نگاش کردم،چای وازتوفلاکس داخل لیوان ها ریخت،اشپزخونه خلوتی بود،گاز،یخچال،چندتا بشقاب وقاشق ولیوان،معلوم بود خونه خالیه، باناز اومد،نگاش میکردم،سینی چای وگذاشت زمین خودش هم روبه روم نشست، چشماش قشنگترشده بود،رنگ سیاهی که به موهاش گذاشته بود،لباس های شادی که پوشیده بود،نشان میداد اونم واسه اومدن پیشم تدارک دیده بود،دستشو گرفتم،خیلی محکم نشسته بود، نمیشد بکشمش سمت خودم،معلوم بود دلش میخواست باهام حرف بزنه، چایی وخوردم،گفتم رباب اینجا مال کیه، گفت مال خودمه چی مال خودت اره وقتی میایم شهرکارداریم،میایم اینجا می مونیم،بریم خونه کی، واقعا نمیدونستم چی بگم، خب شوهرت پسرت،دخترات،باکی اومدی تنها اومدم، چی تنها اومدم،میخواستم توروببینم واقعا نمیدونستم چرا ما مثل فیلم ها وداستان ها این مکالمه عاشقونه رانمیتونستیم توبغل هم بگیم،اون روبه روم،صدکیلومتراومده،مثل یک چوب خشک روبه رونشسته ، میدونی منم دلم واست تنگ شده، حالا میخای چیکارکنی هیچی میخام برم توشهرکاردارم میای باهم بریم یامیمونی برم وبرگردم گفتم،نه بمونم چیکارکنم منم میام چادرشوبرداشت وگفت بیا بریم این دیگه کیه،باهرزنی میخواستم بیرون برم حداقل نیم ساعت طول میکشید،فوری فقط یه چادرسرکردن،بیا بریم، باهم ازپله ها پایین اومدیم وپیاده رفتیم سمت بازار تواون ساعت روز بازارشلوغ بود،رفت سمت بانک،منم نشستم روی صندلی های انتظار،پیش خودم فکرکردم احتیاج به کمک داشت صدام میکنه،چندلحظه بعد اومد،گفت بریم رفتیم سمت بازارلباس فروش ها،نه اونا که توپاساژهالباس های روزمی اوردن،رفت سمت لباس فروش های سنتی،منم مثل یک بادیگارد همراهیش میکردم،همین طورکه قدم میزدیم،حواسم بود ببیند چشم چرانی میکنم یا نه،منم خیلی عادی باهاش راه میرفتم، روسری،پارچه،پیراهن زنانه،فقط میخرید تعجبم اونجابود که اصلاچونه نمیزد،دیگه ظهرشده بود، وسط بازارساندویچی خوبی بود باهم وارد شدیم،خنده ای کرد وگفت خوبه یادت مونده بعدنهاررفتیم سمت خونه، وارداپارتمان که شدیم،ازتوفلاکس دوتاچای ریخت واومدکنارم،گفت اگه خوابت میاد،برات جابندازم،گفتم لباس نیاوردم،گفت،چرت زدن لباس نمیخواد،بلندشدرفت سمت اتاق خوابی که رختخواب ها بودن،یک پتوانداخت روموکت،بالشت هم گذاشت اومدبیرون، صادق،خواستی بخوابی جاانداختم بگیربخواب یعنی بلندشوبرو، همین طورکه درازکشیده بودم،صدای پلاستیک میومد،داشت خریدهاشو برسی میکرد،توعالم خودم بودم،داشتم به رباب فکرمیکردم،این بعداین همه مدت اومده،چرا طالب سکس نیست،دوست داشتم توبغلم بود،نوازشش میکردم،اماانگاراوفرارمیکرد ازسکس خوابیدی صادق،صادق،خودمو زدم بخواب، کناردرازکشید،صدای نفساش ومیشنیدم،ارام ازلب هام بوسه میگرفت،صادق خوابی،صادق،خیلی ارام صدام میکرد،حالا که بازیه منم بازی میکنم،صبح تاحالا مثل بره منو دنبال خودت کشوندی،حالا تیزکردی،سکوت کردم وخودمو زدم بخواب دستاش ارام روی بدنم حرکت میکرد،سینه هام ومیگرفت،ی بوس ازلبام گرفت ورفت سمت گردنم بوس ونوازش بدنم بازی جالبی شده بود،دلم میخواست بفهمم این زن تا کجا پیش میره دکمه های پیرهنم وبازکرد،بادست،سینه هامو ارام چنگ میزد،نوک سینه هامومک میزد،تمام شکمم ولیس میزد وگاهی ارام گازمیگرفت،خودمو داده بودم دست رباب،منم مثل یک مرده افتاده بودم،کیرم تیزتیزشده بود،بادست ازروی شلوار کیرمو نوازش میکرد،همین طورکه دستش روکیرم بود،کیرمومیمالید،ازگردن وگوش هام بوس می گرفت، صدای نفس هاش بلندترشده بود،وای صادق قربون این کیرکلفتت بشم،بلندشو،ببین عزیزم،ببین بخاطرتواین همه راه اومدم،میخام بااین کیرت سرحالم کنی طاق بازخوابیدم،دست چپم وانداختم روی صورتم،ساعدم هردوچشمام وگرفته بود،رباب فهمید که خودمو کامل دراختیارش گذاشتم، ازکنارم بلندشد،صدای نفساش میومد،چندلحظه بعدمتوجه شدم داره لخت میشه،اومدنشست روی پام،کمربندم وبازکرد،دکمه شلوار،زیپ،وبادودست شلوارمو کامل کشیدپایین،شلوار وشرتم وباهام ازپام دراورد،کیرم سیخ سیخ ایستاده بود،ازنوک پام شروع کرد لیس زدن،بوس های ریزی ازپاهام تا رسید به کیرم،کیرموبو میکشید،وبادست بالا پایین میکرد،دستاش خشک بود،کاش یکم دستش وخیس میکرد،کشیدن سینه هاشو روبدنم احساس میکردم،اومد بالاتر،رسید به سینه هام،سینه هاش رونافم بود وسرش رو سینه هام،دوباره لیس ومک، سرش واورد دم گوشم،گفت فقط بخواب خوشگلم،کارت دارم، صدای نفس کشیدنش تندترشده بود،ازروی بدنم بلندشد،کنارم نشست وشروع به مالیدن بدنم کرد ،یک دست،ازبالا ویک دست ازروی پاهام،باهم به کیرم رسیدن،احساس کردم کیرم گرم شده،واااااای رباب داشت واسم ساک میزد،

من ورباب۵ گرمای دهن رباب شوری توبدنم انداخت،همه حواسم به اولین ساک زدنی بودکه داشت برایم اتفاق می افتاد،سرکیرمو مک میزد،چندتا بوس،بازبون کامل سرکیرمو لیس میزد ویک دفعه تانصفه وارد دهنش میکرد،همین طورکه تانصفه کیرم تودهنش بود بالا وپایین میکرد،واسه اینکه نفس تازه کنه،بادستش باکل کیرم بازی میکرد،کیرموکامل میخواباندروشکمم ولیس میزد تامیرسید به تخمام بادستش تخمام وگرفت وشروع کردلیسدن خایه هام،روی زانوهاش نشست،گرمی لباشو رولبام احساس کردم،داشت لبام ومیخورد،زبونش وکامل کردتودهنم وبازبون شروع کردزبونم وبازی دادن،میخاستم بهش بگم تمومش کن،بپرم روکسش وتا اه بکنم توش،اما یادم اومدخودم این بازی وشروع کردم،پس بذارم هرکاری دوست داره بذارم انجام بده دوباره لبسیدن ومک زدن،مثل وحشی ها بدنم ولیس میزد،مک میزد،نیش گاز میگرفت،ودوباره رفت سراغ کیرم،لیس ومک وخوردن تا جایی که میتونست تودهنش جابده، نشست روپام،کیرم ودوباره خوابوند روشکمم وباکسش روکیرم بالا وپایین میشد،داغ وابدار،لبه های کسش دوطرف کیرم وابی که ازکسش میومد داغی عجیبی روکیرم احساس میکردم،صدای نفساش به صدای هن هن تبدیل شده بود،واقعا دلم میخواست این لحظه ها روببینم،تمام بدنم شده بود حواس،باجلوعقب رفتنش تکون خوردن سینه هاش واحساس میکردم. کمی خودشو بلندکرد،کیرم وگرفت تودستش وارام روکیرم نشست،بااینکه سن وسالش زیادبود،چندتاشکم زاییده بود،اما لوله واژنش،دونه دونه احساس میکردم،محکم سینه هامو چنگ میزد، وااااای صادق بزرگه،واااااای صادق جرخوردم،واااااای وتاته کیرم توکس رباب رفت،چندلحظه هیچ تکونی نخورد،کمی خودش خم کرد،لباش وبه لبام رسوند وشروع به لب گرفتن کرد،بالا پایین میشد،بادستاش کل پهلوهامو نوازش میکرد وچنگ میزد خیمه کامل روبدنم زده بود،فقط سرکیرم توکوسش بود،وداشت باسرکیرم توکوسش حال میکرد،یک دفعه تمام کیرمو کرد توکوسش،چندلحظه تکون نخوردبعدگفت صادق سینه هام وبگیر،صادق صاااااادق سینه موبگیر. بااینکه تواوج بودم هیچ واکنشی نشان ندادم،رباب دوتا دستم وگرفت وبرد سمت سینه هاش کف دستم وبرد گذاشت روسینه اش وهمین طورکه بادستاش دستای من وتکون میدادخودشومحکم بالا پایین میکرد، خوابیدروم،همه بدنش عرق کرده بود،خیس خیس،من ازلیس های که بهم زده بود واوازتحرک هاش صدای نفس هاش تندتند درگوشم بود،ازروبدنم بلند شد،کنارم لخت لخت خوابید،باملافه خودش ومنو خشک کردودوباره توبغلم خوابید موهامونوازش میکرد،وخیلی ارام دستش ودورگردنم گذاشت، نفس زدنش داشت نرمال میشد،سینه به سینه اش شدم،چشمام وبازکردم،هنوزارضا نشده بودم چقدرچشماش قرمزشده بود،یک بوسه ازوسط پیشونیش گرفتم، خسته نباشی خوشگلم خندید خیلی خوش خوابیا پ لباسام کو نمیدونم ،خواب بودی دزداومدتو ومن ولخت کرد ورفت، محکم توبغلم فشارش دادم، صادق،ابت نیومد نه میخای بذاری لای سینه هام نه عزیزم،من خودم تا تلمبه نزنم ابم نمیاد، خیلی خوب،حالا که خسته ام،واسه دفعه بعد پشتش وکرد وخودشو چسبوند بهم وخوابید، وای چ بدنی سیاهی موهاش،بدن سفیدش،کون کشیده،ران های تپل،وشانه های پهنش ، محکم توبغلم فشارش دادم،کیرم سیخ سیخ،گذاشتم لا پاش، ارام سینه هاش که روهم افتاده بودن میمالیدم،سرم وخم کردم ونوکش ومک میزدم، طاق بازخوابید شروع کردم لب هاش وبوسیدن،اومدم پایین تر،سینه هاشو بههم فشارمیدادم ونوکشون مک میزدم،با پاهام پاهاشو بازکردم،شکمش وبادست میمالیدم،بازبونم شروع کردم شکمشو لیس زدن،ترک های ریز روی شکمش،یاداورزایمان هایش بود،دلم میخواست کوسش وبخورم بااحتیاط کوسش بوکردم،هیچ بوی که بدم بیاد ونداد،ارام ارام لبه های کوسش وبازکردم وبوسیدم،رباب سرش وبلندکرد وگفت چیکارمیکنی دیونه،یه لیس محکم ازکوسش گرفتم،ووووووووی صادق،جوووووووون ازاین کارهام هم بلدی،بخورش عزیزم، پاهاشوکامل دادبالامنم مک میزدم ولیس میزدم، رباب گفت ارام بخور عزیزم،لای کوسش وبازکردگفت این چوچولمه اینجا رولیس بزن،شروع کردم مثل فیلم ها بانوک زبونم لیس زدن چوچولش،وبایک انگشت باسوراخ کونش بازی کردن،وقتی خوشش میومد سوراخ کونش ازهم بازمیشد، سرمو اوردبالا یک لب ازم گرفت،روی زانوهام بلندشدم،رباب جلوم خوابید سرش مقابل کیرم،میخاست کیرمو بخوره ی تف محکم به کیرم انداخت کمی بادستش مالید کیرم دوباره سیخ سیخ شد،به تف دیگه،اب دهنش همه کیرمو خیس کرده،باولع کرد تودهنش،موهاش وکامل تودستم گرفتم وسرش ومحکم بسمت کیرم فشارمیدادم،اوق واب دهنش من وحشری ترمیکرد،خم شدم کامل روبدنش ومحکم ازکونش سیلی میگرفتم،وقتی صداش درمیومد کیرم تا جای که میشد تودهنش فشارمیدادم طاق بازخوابوندمش،پاهاشو دادم توسینه اش وکیرم ومحکم کردم توکوسش، لرزش سینه هاش منوحشری ترمیکرد،یکی ازپاهاشوبازکردم ویکی دیگه شو گذاشتم کنارپام حالت زاویه نود درجه،نیم خیزشدم ومحکم شروع به تلمبه زدن کردم،دوباره هوس کوس خوردن زد بسرم،مزه اب کوسش تودهنم مزه کرده بود،اون پاش هم اروم اوردم پایین،یک لب وحشی ازش گرفتم،کیرموازتوکسش کشیدم بیرون،رفتم عقب وبدون هیچ مقدمه ای شروع کردم لیسیدن کوسش،رباب فقط بازبونش لباش وخیس میکرد،رفتم سراغ لباش ومحکم همه ابهای کوسشو تودهنش تف کردم وشروع به لب گیری کردم، بدون هیچ حرفی برعکس خوابوندمش،پاهاشو توشکمش جمع کردم،وپشتش قرارگرفتم،تواین حالت کیرتاجای که جاداره میره توکس،بهرتلمبه ام رباب میگفت،وای جرخوردم صادق،اروم بکن وحشی،صادق عزیزم،ومن یک دستم روی کمرش که خودشو پایین نکشه یه دستم هم روی گردنش،باتلمبه های که میزذم،حالت چشماش نشون میداد که داره دردی همراه بالذت تجربه میکنه، کامل دمردرازش کردم،بالشت واززیرسرش کشوندم گذاشتم زیرشکمش،تاکونش خوب هوایی بشه،باکف دستم،اب کسش وپاک کردم،یکی دوضربه روی لمبرهای کونش زدم،باسرکیرم،یکم روی شیارکسش بازی کردم وارام سرکیرموواردکسش کردم،فقط سرکیرم ومیذاشتم توکوسش بازی کنه،باشصتم باسوراخ قرمزکونش بازی میکردم،همین طورکه سرکیرم توکوسش بودخودبخودشصتم واردکونش شد،به ترتیب بادست وکیر تلمبه میزدم،رباب برگشت گفت بازیت گرفته، دستم وازتوکونش دراوردم وهمین طورکه کیرموتااخرکردم توکسش خوابیدم روش گفتم چی گفتی،گفت،هیچی بذارتوش باشه کمی باسینه هاش وررفتم وارام شروع به تلمبه زدن کردم، کمرشوبلندکردم گفتم رباب توبزن،شروع به جلوعقب کردن کرد، دوباره اب کسش راه افتاده بود،یکی ازپاهام وبازکردم،وسرعتی شروع به تلمبه زدن کردم،صدای نفس هامون وصدای برخوردبدنامون کل اتاق وبرداشت، طاق بازش کردم ودوباره ازجلوگذاشتم توکوسش،سینه تومشتم ولباهش رولبام، رباب قررررربونت برم، وااااای صادق فدات بشم موهاش وجمع کردم،دوباره محکم توسینه ام فشارش دادم،رباب فهمیدکه موقع ارضا شدنم اونم پاهاشو محکم دورکمرم قلاب کرد،موقع ارضاشدنم هرچه من بادستام فشارش میدادم اونم پاهاشومحکمترفشارمیداد، تاقطره اخرتوکوسش خالی کردم،کوسش تشنه بود،مکش عجیبی داشت، خودموکامل ریلکس انداختم توبغلش، ازهمدیگه جداشدیم،وشروع کردیم بدنامونوتمیزکردن، رباب لخت بلندشد ورفت چایی اورد، دوباره جون گرفتم،رباب خندید وگفت صادق تا حالا باچندتا زن بودی گفتم توتاحالا باچندتا مردبودی بازم مثل وقتای که نمیخواست جواب بده به یک نقطه خیره شد خجالت میکشیدم ازلخت بودن،شرتموپوشیدم، بلندشدم ورفتم سمت دستشویی،خودموخالی کردم وبرگشتم رباب لخت دراز کشیده بود،منم کنارش درازکشیدم برگشت سمت من وشروع کردباموهای سینه ام بازی کردن میگم صادق کارت چیه، توکارگاه بابام کارمیکنیم،ی جورهای تولید وساخت قطعاته،منم اچارفرانسه بابام هستم اززندگیت راضی هستی چطورمگه رباب میدونی صادق مثل اسمت تواهل دروغ نیستی،خندهات حرفات،کارهات الکی نیست،واقعا خودتی،ولی من برعکسم،جلوی خانواده ام،اشناها ومردم یک جورم توتنهایهام یک جور دیگه، توچقدرمن ودوست داری صادق خب میدونی دوست دارم میتونی رفیق وشریک تنهایهام باشی میتونی بامن رفاقت کنی وشریکم باشی نمیدانستم،ونمیفهمیدم چی میگه،وچی میخاد ازم میدونی دوست دارم،شریک تنهایهات میشم، بوسم کرد ونگام کرد منم مثل رباب سکوت کردم وخیره به سقف شدم

من ورباب۶ رباب،لخت درحال چرت زدن بود،خروپف کردنش،واقعا بلند بود،شبیه خرناس،معلوم بودکه خسته است، به همان صورت به صورتش دقت کردم،واقعا این زن کیه؟ موهای رنگ کرده،یک دست سیاه،پیشونی که چروک هاش به صورتش زیبایی خاصی میداد،ابروهای نازک،دماغ کشیده،لب های نازک چین وچروک دورچشماش،گردن کشیده،شانه های پهن،سینه های سفید یکم شل بودن اما واقعا خواستنی،اویزون نبودن،حالت سینه هاش من وحشری ترمیکرد،کیرم نیمه خیزشده بود، نمیدونم تواین چندجلسه که باهاش برخورد داشتم چطورادمی شناخته بودمش، مظلوم،جدی،ساده،حشری هم بود،ولی تودار، پوست روشنش من وبیشترجذب میکرد،کوسش واقعا خوشگل بود،مثل یک بادباک کوچک بین پاهاش خودنمایی میکرد،بقولی کس توپولی بود ران های کشیده وسفید .بازوهای پری داشت،درکل اندامش متناسب بود، برای من که درتمام عمرم هیچ زنی توزندگیم نبود وتنها قبل ازرباب بادوتازن اونم درحدسکس سرپایی،رباب برای من خوب بود دلم هوس کونش وکرده بود،دلم میخاست ازعقب باهاش سکس کنم، خواب،خواب،ومن منتظربیدارشدنش ببینم تورفاقت ازمن چی میخواد،بااینکه هیچگونه تجربه رابطه بادختریازنی نداشتم،امازیاد شنیده بودم،که زن ها چگونه مردها روتیغ زدن،یامردانی که سواستفاده کردن ازیک زن برایشان افتخاربود دوبرابرمن سن داشت،درنگاه اول خشن بودم،بدنی کاملا چهارشانه،بلندقد،ورزشکارحرفه ای قبل ازخدمت،امابعدخدمت دیگه بخاطرکارسنگین نتونستم ادامه بدم،پسرکم حرف وصبوری بودم،نه زیاداهل بگوبخندبودم ونه دمق، رباب ازچرت نیم روزی بیدارشد،تبسمی کرد،توبیداری نیم خیزشدم وگفتم اره دستشوانداخت دورگردنم وگفت،کاش همیشه وقتی چشمام بازمیشه توروببینم صادق،بوسه ای ازش گرفتم وگفتم قربونت برم خوب خوابیدی، اره دوباره سرحال شدم، بلندشدرفت سمت در،وقتی بهش نگاه کردم،دلم میخواست سرپای باهاش سکس کنم،کون کشیده ای داشت،موقع راه رفتن انگاری داشت برام میرقصید،یکباره دیدم بایک پلاستیک نیمه پربرگشت بیابخورجون بگیر کنارم چهارزانونشت،منم نیم خیزشدم،رباب لخت لخت،منم بایک شرط دست کردتوپلاستیک ویک مشت اجیل ازتوپلاستک دراورد بگیربخورجون بگیری،پسته،بادام ومغزگردو وکشمش بود شروع به خوردن کردم، میگم صادق جوابمو ندادی، چی بگم تاحالا باچندتازن بودی،نیم نگاهی بهش انداختم وگفتم توباچندتا مرد بودی، خنده ای کرد وگفت، سه چهارتا،گفتم دوازده تا نه باشوهرم چهارتا،اما باهیچکدام مثل تونبودم یعنی چه؟ بغیرشوهرم،باهشون دوبارسکس نکردم،فقط یک بار گفتم خب، گفت توچی منم بادوتا،بغیرازتو،منم باهرکدوم فقط یک بار باورت میشه صادق توتنها مردی هستی که جلوش کامل لخت شدم، همین طورکه اجیل میخوردم گفتم،باورت میشه توتنها زنی بودی که بوسش کردم وکوسش وخوردم خنده ای کرد وگفت،میگم چرااینقدر توکردن عجولی انگاردنبالت گذاشتن،کامل روبه روش نشستم ،نگاش کردم درحالی که خیلی خونسردمشغول خوردن بود.بهش گفتم،چرامن وواسه دوستی انتخاب کردی،سرش وبالا گرفت،توچشمام نگاه کرد وگفت،چون توهم مثل خودم تنهایی،هیچی دیگه نگفتم ومشغول خوردن اجیل شدم، بلندشدم دوتا چای اوردم، وارام ارام شروع به نوازش ران هایش کردم،گفت صبرکن برم دستشویی وبرگردم،تابرگشت رباب چایموخوردم، وقتی برگشت،مستقیم اومدکنارم خوابید، لب هامون دوباره گره خورد،نوازش موهاش ولب به لب وحشی ترسریع دستش رفت روکیرم،درحال لب گرفتن منم شروع کردم سینه هاشو مالیدن،شل شدوکامل درازکشید،کاملا مسلط شدم روش شروع به مالیدن سینه وشکمش کردم،بازم رفتم سراغ خوردن سینه هاش،کامل سینه هاش تودستام بودن،مک میزدم،لیس میزدم،فشارشون میدادم ،کاملا حشری شده بودم،بایک دست شرتم وازپام دراوردم رفتم وسط پاش،کیرم وبه صورت سربالا به کسش میمالیدم،باران هام زیرپاش میزدم که پاشوبیاره بالا وکیرم بهتروسط کوسش بازی کنه،شروع به تلمبه زدن روکسش کردم،وهمین طورسینه هاشو میمالیدم ولب هاشومیخوردم،کیرم دیگه به نهایت سیخیش رسیده بود، ازروبدنش بلندشدم وبه حالت دوزانووسط پاش نشستم،یکم دیگه پاهاشوبازکردم وسرکیرم وبه سمت کوسش فرستادم، بعدچندبارجلوعقب کردن وقتی توکوسش رون شد،خیمه زدم روش درحالی که زیربدنم قدرت هیچ حرکتی نداشت،خیلی اروم توکسش تلمبه میزدم،سرش وتودستام گرفتم شروع به حرف زدن کردم،درحالی که چشم درچشم بودیم بهش گفتم، قربون چشمای خوشگلت بشم،رباب نگام کردوگفت،جونمی،ی بوسه کوچیک ازچشماش گرفتم،وارام توکسش تلمبه میزدم، رباب میدونی لبات خیلی خوردنیه،تاعمردارم دلم میخادلباتوبخورم،ویک لیس محکم به لباش کشیدم ومحکمترلب های بالا وپایین ومک میزدم،تلمبه هام محکمتروسنگین ترشده بودن،باهرتلمبه کله ش کامل بدیوارمیخورد هیچ راه فرای نداشت، کمی اروم ترشدم گفتم رباب،قربون این سینه هات بشم،کمی خیمه روش کمترکردم وبصورت نیمه خواب بادست راستم ارام شروع به نوازش ومالش سینه هاش کردم،رباب روی ارنج های دستش بلندشد،رفت وبرگشت کیرمو توکوسش نگاه میکرد،واااای صادق بکن،بکن صااااااادق عزیزمی رباب،صادق جیگرموحال میاری جووووووون دستاش وانداخت دورگردنم،روی پام نشست وشروع به بالا پایین کردن خودش کرد، شروع کرد به کل انداختن،اخه بچه تومیتونی این کوسوسیرکنی،ببین چطوری کیرت میره توکوسم،وااااای صادق، قربون کست بشم اینقدرداغه،ببین کیرهمین بچه ازگلوت میزنه بیرون.بخاطرسن وسالش محکم کمرشوگرفتم که زیادبالا وپایین نشه،یکم لباش ومک زدم گفتم رباب کونت ومیخام،میخام بکنم توکونت روپتو درازکشید، بالشت وگذاشت زیرکمرش،پاهاشو دادبالا گفت بیا ،فقط بذارخودم میکنم،خودمو کشیدم جلو ،کیرموبادستش گرفت،سرش وگذاشت دم سوراخ کونش،یکم فشاراورد سرکیرم رفت توکونش،گفت نگه دار،شروع کردباچوچولش بازی کردن،دستش ویکم خیس کرد ومالش چوچولش وبیشترکرد،فشاربیشتری اورد ونصف کیرم رفت توش،بازم نگه داشتم،کیرم سیخ رباب داشت به ارومی اونو توخودش جامیداد،منم هیچ حرکتی نمیکردم،صادق اروم کیرتودربیاربذارش توکوسم،کیرمو اروم ازتوکونش کشیدم بیرون ویک ضرب کردم توکوسش،جیغش به اسمون رفت،شروع کردم دوباره تلمبه زدن،سریع وسنگین،خوبه عزیزم درش بیار،بااب دهنش سرکیرمو خیس کرد ودوباره گذاشت دم سوراخ کونش،خیلی راحت تانصفه رفت توکونش،شروع کردباچوچلش بازی کردن،بکن صادق،بکن عزیزم اینم کون که دوست داشتی،ارام ارام توکونش تلمبه میزدم،اونم باچوچولش بازی میکرد،تف بودکه مینداختم روکیرم درحین تلمبه خیسش میکردم،تااخرکیرم توکونش جاگرفت وتلمبه های من سریعتر،کیرمو چندباردراوردم وکردم تو،کونش کامل جابازکرده بود،هوا روبه تاریکی میرفت وهوای اتاق روبه تاریکی، رباب وبرعکس ازطرف کون کردم،سرکیرمو دم سوراخ کسش کردم وفشاردادم داخل،بعدچندلحظه کیرموبااب دهنم خیس کردم وگذاشتم توسوراخ کونش،چندتا تلمبه زدم وکامل روی رباب دراز کشیدم،دستمو بردم سینشوگرفتم ولاله گوشش ولیس زدم، ولم کن صادق بدم میاد،بیشترگوشش وخوردم،نکن وحشی میگم بدم میاد،گفتم،بچه که وحشی نمیشه مادربزرگ،گفت کوفت ومادربزرگ،حالا بگو کیرم کوستو سیرمیکنه،همینطورکه سرش خم بود گفت سیرم میکنه،جرم میده،تلمبه هام ویکم تندترکردم، ربابم میخام بلندبشی،تاسرپای این کونتو جربدم، سرپاشد،یکم کمرشوخم کرد منم پاهامو بازکردم تاکیرم صاف درسوراخ کونش باشه،یکم سرکیرموخیس کردم ودوباره گذاشتمش تو،خیلی راحت رفت توکونش،کمرشوگرفتم وشروع کردم تلمبه زدن،چندتاسیلی از لمبرهای کونش گرفتم،موهاشوکشیدم سمت خودم سرش کامل کج شدسمتم،سینش ومحکم فشاردادم،وبصورت وحشیانه تلمبه میزدم،انگارنه انگارکه ابم میخاست بیاد،برش گردوندم،پاهاشو بلندکردم وازجلو تاته کردم توکوسش،وحشی وحشی شده بودم،تف مینداختم توصورتش وسیلی های محکمی ازسینه هاش وشانه هاش میگرفتم،اشک رباب دراومده بود،گفت بذارم زمین دیونه کمرت درد میگیره، درازش کردم روپتو،به صورت وحشی پاهاشودادم بالا وکیرمو یک ضرب کردم توکوسش،همه تف های که انداخته بودم روصورتش لیس میزدم،وحش شده بودم،هیچ کنترلی روافکارورفتارم نداشتم،مثل وحشی ها پاهاشو جمع کرده بودم توشکمش وخیلی سریع توکسش تلمبه میزدم،احساس کردم ابم میخادبیاد،کیرمودراوردم روبه روی صورتش گرفتم وهمه ابمو روصورت وسینه وگردنش خالی کردم، رباب این بارباعجله بلندشد وازاتاق رفت بیرون، بااون رفتارم،گفتم دیگه فاتحه این دوستی نوپاروبایدبخونم

ماساژ سکسی خواهرم (۱) سلام.دوستان.قبل از هر چیز بگم که این ماجرا هشتاد درصد واقعیه و بیست درصد را خودم تغییر دادم. از دوستانی که علاقه مند این موضوعات نیستن خواهش میکنم که این تاپیک را ترکنن.عزیزان لطفا به عقاید دیگران احترام بگذارین. ماجرایی که میخوام باهاتون در میون بذارم.یه تجربه واقعی از یک فانتزیه که میخواستم عملیش کنم. اما اون چیزی نبود که فکر میکردم. انقدر داستان سکسی خونده بودم که فکر میکردم به همین راحتی میشه با خواهرت سکس داشته باشی. . . . من بازاریاب یه شرکت لوازم آرایش در دبی هستم.توی بخش فروشش هم فعالیت میکنم. ماجراش مفصله.مربوط به زمانیه که کیش کار میکردم. من با خواهرم و مادرم زندگی میکردم.پدرم سالها پیش فوت کرده. با خواهرم که از خودم بزرگتره خیلی راحت هستم.خیلی از مسائل را با هم در میون میذاریم از دوست پسر و دوست دختر تا درد پریود و نوار بهداشتی.چون پدرمون حضور نداشت و فضای خونه زنانه بود. مادرم سنتیه ولی خواهرم توی خونه حسابی باز میچرخه. یه بار ازدواج ناموفق داشته.عاشق بزن برقص و مدلینگ و آرایش و لباس و تناسب اندام و از این چیزاست. زمانی که کیش بودم یک سال بود که طلاق گرفته بود و هنوز مزه سکس زیر زبونش بود و هنوز با کسی وارد رابطه نشده بود. ماجرا زمانی اتفاق افتاد که سه ماه اومد پیش من کیش… توی اون بازه زمانی برای اینکه از فضای افسردگی بعد از طلاق بیاد بیرون.ازش خواسته بودم که بیاد پیش خودم یه مدت کار کنه. حتی بعد از یک سال هم بعضی وقت ها یادش می افتاد و اعصابش به هم میریخت. از نوجوانی آرزوی اینو داشت که مدل بشه و روی استیج فشن شو راه بره. منم یه آرشیو کامل از عکس و فیلم های فشن و کمپانی ویکتوریا سیکرت براش جمع کرده بودم.بعضی وقتا با هم میدیدیم و در موردش صحبت میکردیم. لباس های مختلف میخرید و میپوشید و جلوی من راه میرفت.مثلا تمرین میکرد.آخرشم یکی از لباسا را انتخاب میکردم و آهنگ میذاشتیم و با هم میرقصیدیم.البته اصلا سکشوال نبود. عجیب ترین چیز برای من این بود که در حضور خودش هیچ وقت شهوتی نمیشدم اما وقتی کنارم نبود با عکس ها و فیلم های رقصش تحریک میشدم و خودارضایی میکردم.خودم دوست دختر داشتم و سکس هم داشتم.اما چون خواهرم یه جورایی تابو بود برام خیلی تحریک کننده بود. خلاصه اینکه.بعد از مدتی تصمیمش جدی شد که بره ترکیه یا دبی و وارد مدلینگ بشه.کلی هم در موردش تبلیغ میکردن.البته حواسمون بود که از این کلاه برداریا نباشه.چون دخترها را گول میزدن و به بهانه مدلینگ میبردن برای اسکورتینگ.همین الان کلی دختر ایرانی و عراقی و افریقایی و پاکستانی و سوری اینجا هستند که کارشون اسکورت سرویسه(بگذریم) کلی با هم ورزش میکردیم و خودشم باشگاه میرفت و رژیم غذایی و … من از دوران نوجوانی با داستان های سکسی آشنا شده بودمو بیشتر سکس محارم برام جذاب بود(البته فقط خواهر.به هیچ وجه در مورد مادر اینطور فکر نمیکنم) فرصت خوبی بود که فانتزیمو عملی کنم.منم رفتم تو نخش و رفته رفته فیلم ها و تصاویری که با هم می دیدیم سکسی تر شهوانی تر میشد.رفته رفته در مورد سکس خودش و دوست دخترای خودم حرف میزدیم.بعد ها در مورد اندام خودش باهاش صحبت میکردم و از اندامش تعریف میکردم. اولین باری که یه حرف خیلی جدی و رک بهش زدم.وقتی بود که سر میز شام در مورد نیاز جنسی دخترا و پسرا حرف میزدیم.در مورد شوهر سابقش که حرف شد.گفتم:خاک تو سرش که قدر تو را ندونست.خیلی ها تو کف دخترایی مثل توهستن. خندید و گفت:چطور مگه. به دروغ گفتم:یه بار غیر مستقیم از بچه های فروشگاه(همکارام) شنیدم که میگفتن.این خواهر بهرام(خودم)عجب کوس خوبیه.خیلی نایسه. گفت:وا…تو چیزی نگفتی بهشون یه لحظه مکس کردم(یه لذت خاصی داشت حس بی غیرتی) گفتم:حرف بدی نزدن که.مگه دروغ میگن.کوس خوبی هستی دیگه. گفت:اااا…اینجوری نگو. گفتم:خب اصطلاحش اینجوریه دیگه.اصلا این کلمات فحش نیستن که.مثلا کون.کوس.کیر.پستون.. یه تیکه از فلفل دلمه ای های توی سالاد را برداشت پرت کرد به طرفم.گفت:بسه دیگه بی ادب. خندیدم و گفتم:مسخره مگه ما این حرفارو داریم.خوبه قبلا از کیر مرغ تا کوس آدمیزاد با هم حرف میزدیم.حالا خجالتی شدیم… زد زیر خنده و گفت:حالا دیگه ضرب المثل را هم تحریف میکنی.خیلی دریده ای خخخخ گفت:خب قبلا خیلی حرف ها زدیم.اما هیچ وقت همدیگر و مخاطب قرار ندادیم که. گفتم:از این به بعد میخوام راحت باشم.بلند بگم کییییر . کووووس . کوووووووون… چوچوله. پاشد دوید دنبالم. گفت:بچه پررو این آخری که گفتی چی بود…هااا. منم دویدم تو اتاق و درو بستم. اومد پشت در و به شوخی گفت:تا فردا حق نداری بیای بیرون.از اون کلماتی هم که گفتی.از هر کدوم ده صفحه مینویسی. جفتمون از خنده ترکیدیم. از اون شب بود که صحبت کردن در مورد اندام جنسی همدیگه شروع شد.خیلی راحت در مورد نیاز جنسیش باهام صحبت میکرد و من در مورد دوست دخترام حرف میزدم.اونم توصیه های خودشو میکرد که مثلا:کاندم استفاد کن.از کون نکن.جنده نکن.حواست باشه مریض نشی.و …از این حرفا. وقتی هم من میگفتم.تو چرا با کسی دوست نمیشی.مگه حشری نمیشی…! میگفت:من تمرکزم روی هدفمه(مدل شدن) تو هم باید کمکم کنی. یه روز که داشتم توی اینترنت سرچ میکردم.یه مطلبی به چشمم خورد که بعضی از کسایی که مدل میشن یه سری عمل زیبایی انجام میدن(البته خواهرم خوب بود.نیازی به عمل نداشت.فقط یکم لبهاش باریک بود) یکی از عمل ها تنگ کردن واژن بود.براش جالب بود.ولی بعدا گفت که:من زایمان نداشتم.اون چند وقتی هم که با اون کثافت بودم.کلا ده پانزده بار بیشتر سکس نداشتیم.من مشکل گشادی واژن ندارم. بعد رسیدیم به تناسب اندام. یه روز که تنها بودم.یه مقاله پیدا کردم که بهترین چیز برای تناسب اندام ماساژ دادن و چند تا کار دیگه است. مقاله را کپی کردم و شروع کردم به ویرایش مقاله. موضوع را اینطوری تغییر دادم(خلاصه اش این بود) : ماساژ بهترین و سریعترین راه برای رسیدن به اندام ایده آل است.این کار باید توسط یک مرد انجام شود.و ترجیحا برای حفظ امنیت بانوان محترم ماساژور باید فرد مورد اعتماد شما باشد و اگرهمسری ندارید.میتوانید از نزدیکترین افراد خانواده که با شما صمیمی تر هستند کمک بگیرید(البته کلی جزئیات دیگه که از حوصله بحث خارجه)آخرشم نوشتم.دکتر عاشوری. مقاله را با هم خوندیم و با هم بحث کردیم. چند تا مورد دیگه بود مثل.لخت خوابیدن و لخت گشتن توی خونه و از این حرفا که برای شادابی پوست خوبه. اولش براش یکم گنگ بود.ولی بعدش گفت خب شوهر که ندارم.تنها مرد مورد اعتمادم تو هستی.تو هم که ماساژ بلد نیستی. گفتم:از کجا میدونی بلد نیستم. گفت:یعنی میخوای بگی بلدی و اگه از ت بخوام ماساژم میدی. گفتم:خب معلومه.کی بهتر از خودم.فکر کردی من میذارم بری زیر دست غریبه.بعد اونوقت اون طرف چطوری جلوی خودشو بگیره.وقتی لخت تو را ببینه.از هوش میره. گفت:همه مردا اینجورین خب. گفتم:دیوونه من داداشتم. گفت:میدونم داداشی.بغلم کرد و شونمو بوسید. گفتم:هر موقه خواستی و آماده بودی.بهم بگو. گفت:باشه.من آماده ام.فرا شب خوبه. گفتم:باشه خوبه.فقط قبلش باید بری حموم.پوستت باید تمیز باشه. گفت:باشه دیوونه میدونم. گفتم:راستی پشمای کوس و کونتم بزن گفت:خیلی خب بابا.. . . از سر کار که رسیدم دیدم از حموم اومده با حوله نشسته رو کاناپه و داره موهاشو خشک میکنه.بعد از سلام و خسته نباشید. گفت:سشوارتو بیار موهامو خشک کنم. گفتم:بذا یکم خیس باشه.حالت نیمه خیس خیلی جذابتره. خندید.گفت:مسخره مگه میخوام پورن بازی کنم. گفتم:نه منظورم اینه که وقتی صورت و گردن و پشت گوش را ماساژ میدم.موهات راحت حالت بگیره. گفت:همینجوریشم حالت میگیره.ولی باشه. گفت:الان یا بعد از شام. گفتم:نه الان میتونم.امروز کارم سنگین نبود.خسته نیستم.بذار برم یه دوش بگیرم بیام. داشتم میرفتم حموم. گفت:آهای تو نمیخواد خودتو تمیز کنی. خندیدم.گفتم:ماله من همیشه تمیزه.در ضمن من ماساژورم.پارتنرت نیستم که خوشگل خانوم. گفت:چرا هر چیزیو به چیز دیگه ربط میدی؟مگه با خودت صدتا فیلم ماساژ ندیدیم.ماساژور نیمه لخته و فقط شورت پاشه.تر و تمیز.در ضمن شما پسرا هر چیزیو به کیر و کوس ربط میدین.من منظورم موهای زیر بغلت بود.صورتتم اصلاح کن.همین. گفتم:آخه این چه تاثیری داره عزیزم. گفت:موقه ماساژ هی چشمم میوفته بهت.بدم میاد زیر بغل و صورتت مو داشته باشه.تو که میدونی من کلا از ریش و پشم چندشم میشه.حسمو از دست میدم. گفتم:باشه چشم./ رفتم و کلی تر و تمیز کردم.پایین مایین را هم صاف و صوف کردم.چون ته ذهنم تصور اینو داشتم که وسط کار انگشتمو میکنم تو کوسش و اونم اختیارشو از دست میده و …(مثل فیلما.انقدر پورن دیده بودم.نمیدونستم که کلی فرقه بین دنیای فیلم و واقعیت) یه شورت تنم کردم و اومد بیرون از اتاق.دیدم زل زده بهم. گفتم:چیه. گفت:ماشالا.داداشی خودمه.چه بدنی داریا.قدرشو بدون.کوفتشون بشه این دخترای ایکبیری. خندیدم.گفتم:اون بیچاره ها چه گناهی کردن خب.تازه خوبه من هر روز همینجوری میچرخم تو خونه. گفت:نمیدون.فقط به نظرم امروز یکم ورزیده تر به نظر میای. (حشرش زده بود بالا.با دید شهوانی میدید.ولی دخترها ذهنشون از ما سالم تره و به ندرت به برادرشون به دید سکس نگاه میکنن.بدن من به عنوان یه مرد.جذابیت سکسی براش داشت.اما این حس مخلوط شده بود با حس خواهری و اجازه نمیداد که یه جور دیگه فکر کنه.شاید خودشم گیج بود که چرا شکل و فرم بدن من براش خوشاینده) بلند شد رفت تو اتاق و چند دقیقه بعد با بیکینی اومد بیرون. ایندفعه من زل زدم بهش.ولی منم تقریبا همون حس را داشتم.بدنش خیلی خوب بود.یکم شکم داشت.ولی هر مرد دیگه ای بود اونجا نمیتونست جلوی خودشو بگیره.خیلی برام عجیب بود.نگاه کردن بدنش خیلی برام لذت بخش بود.اما دریق از یه ذره ش-ق شدن و حشر. رفته رفته اون حس خوش آیند جای خودشو داد به استرس.اصلا شهوت نداشتم. رفتیم توی اتاق تا روی تخت ماساژش بدم. یهو برگشت گفت:روتختی خراب میشه.روغنی میشه و بوش نمیره. گفتم:خب چیکار کنیم؟ توی همین افکار بودم که یهو فکری به سرم زد. میز غذا خوری…. یه میز غذا خوری بزرگ شیش نفره داشتم با ارتفاع مناسب.اصلا لامذهب برای همین کار ساخته بودنش. میزو کشیدم وسط حال.یه پتوی اضافی داشتم.انداختم روش. خانوم خانوما درست مثل اینکه اومده تایلند ماساژ ببینه.اومد دراز کشید روی تخت(میز). یکم رنگ و روش پریده بود.ولی با این حال حرکاتش اشوه ای بود.(اشوه و ناز تو ذات زنهاست) یه کوسن گذاشتم زیر سرش.یه حوله کوچک تا کردم انداختم روی کوسش(با بیکینی بود) چشم بند خودمو که بعضی وقتا موقه خواب میزدم آوردم بزنم رو چشمش. گفت:نه میخوام ببینم.چشمم بسته باشه بدم میاد.حس بدی بهم میده.(میترسید وقتی ماساژ دهنده را نبینه.یادش بره که داداششه.حشری بشه کنترلشو از دست بده/اینو بعدها بهم گفت) یه شیشه روغن زیتون که هفته پیش خریده بودم و کمی ازش استفاده شده بود را آوردم. شروع کردم آروم آروم روغن را ریختم.از پاهاش شروع کردم. مدام داشت حرف میزد. گفتم:خانوم محترم.مشتریای دیگه امون سکوت میکنن تا بیشتر لذت ببرن.در ضمن مگه شما فیلم های آموزشی را با برادرتون ندیدین. جفتمون خندیدیم. سکوت کرد. اول کف پاها.انگشت ها.روی پا.بعد ساق پا… گفت:آخی داداش چقدر خوبه خستگیم در رفت.خیلی حس خوبی داره. گفتم:باز یادت رفت.سکوت کن تا حس بهتری داشته باشی. با صدای نازی گفت:باااااشه… همینجوری اومدم بالا.دستمو بردم زیر حوله نزدیک بیکینی.خورد به شورتش برگشت.پاها که تموم شد.حوله را رد کردم و از شکمش ادامه دادم.ناف.تا رسیدم به سوتینش.باز ردش کردم.رسیدم زیر گردن و بعد گردن.حالا نوبت صورت بود.بنا گوش.گونه.دور چشم.پیشونی.گیج گاه. گفتم:خب برگرد به شکم بخواب. برگشت و حوله را انداختم روی کونش.دوباره از کف پا شروع کردم.پاشنه.پشت پا.پشت ران.حوله را رد کردم.کمر.بالای کمر.پشت.کتف ها.حالا پشت گردن و پشت گوش ها. صدای نفس هاش در اومده بود. من به شدت خیس عرق شده بودم اصلا فکر نمیکردم انقدر انرژی بگیره ازم.نه تنها حشری نشده بودم.بلکه مچ و کتف و گردنم داشت گاییده میشد. دیدم نمیتونم.گفتم:خب تموم شد. با تعجب برگشت گفت:همین…!!! گفتم:خب ماساژ معمولی بود دیگه.اون ماساژایی که با هم نگاه کردیم.سکشواله. گفت:یعنی چی.خب تو اون مقاله(مقاله خودمو میگفت….خخخ)نوشته بود که هدف اصلی ماساژ.برای شکل و فرم دادن به باسن و سینه است.اینجوری که فایده نداره. گفتم:خب…اخه خودت که دیدی.وقتی کوس و کون طرف را ماساژ میدن چه حالتی میشه. گفت:خب که چی.من و تو خواهر و برادریم گفتم:خواهر و برادر بودنمون باعث نمیشه تو تحریک نشی.(جالب بود.منی که لحظه شماری میکردم که کوس و کونشو لمس کنم.حالا که طرف دو دستی داشت تقدیمم میکرد.از فرط خستگی شهوت از سرم پریده بود و فقط میخواستم زود تمومش کنم.هر چند بعدا کلی به خودم فحش دادم) گفت:خب چه ربطی داره.توی همون فیلم ها دیدی که.طرف که حشری میشد.اتفاق خاصی نمیوفتاد.ماساژور کارشو میکرد.مشتری هم حا…(حرفشو قطع کرد) گفتم:چرا حرفتو میخوری.خب بگو حالشو میکرد. گفت:حال هر چی. گفتم:من که مشکلی با این مسئله ندارم.اگه تو دلت بخواد.من این کارو انجام میدم.از این که تو لذت ببری منم خوشحال میشم. گفت:خب پس حرفت چیه.؟ گفتم:حرفی ندارم.اما تو میتونی خودتو کنترل کنی؟ گفت:فکر کردی من ندید بدیدم.؟ گفتم:نه.منظورم اینه که تو تقریبا یک ساله سکس نداشتی و این روزا خیلی نیاز جنسی داری.شاید اذیت بشی.چون وقتی یه راهو شروع کنی ناخواسته تا آخرش باید بری. گفت:اینجوریا هم نیست.تو کارتو بکن.اگر هم اینجوری شد.ادامه بده نگران نباش.مگه از لذت بردن من خوشحال نمیشی.؟پس انجامش بده. گفتم:باشه آبجی قشنگم.اما شرط داره. گفت:چه شرطی…؟ گفتم:اول اینکه خودم بیکینیتو در میارم.دوم اینکه کاملا سکسی ماساژت میدم. گفت:باشه.هر چی تو بگی داداش.پس اگه دیدی حالم بد شد.دست نگه ندار.ادامه بده تا تموم بشه. گفتم:میخوای ارضا بشی.؟ یکم سرخ شد.سرشو انداخت پایین. گفت:نمیدونم.اگه بشه.فکر نمیکنم.شاید باورت نشه ولی فقط یکی دو با اونم نصفه نیمه رو تخت اون مرتیکه ارضا شدم.اما تا مدت ها از هر چی سکس حالم به هم میخورد.ولی به خودم زمان دادم و اون خاطرات را کنار گذاشتم.حرفا و راهنمایی های تو در مورد مسائل جنسی خیلی بهم کمک کرد تا نگاهم به این قضیه عوض بشه.پس بهت اعتماد دارم.فعلا آمادگی یه رابطه واقعی با یه مرد را ندارم.اما تو راست میگی.خیلی احساس نیاز میکنم.از خودارضایی هم خسته شدم.میخوام ارضا شدن به این روش را تجربه کنم.چه کسی بهتر از داداشی خودم که این کارو برام بکنه. بغلش کردمو بوسیدمش.گفتم:هر وقت احساس کردی که نیاز داری و اگه از این نوع ارضا شدن خوشت اومد.من همیشه در خدمتم.فقط دفعه بعد رایگان نیستاااا…(جفتمون خندیدیم) دراز کشید رو تخت ماساژ(میز)گفت:من آماده ام. گفتم:یه چیز دیگه میخوام.نه نگو. گفت:چی؟هر چی باشه قبوله. گفتم:حالا که قرار تا اخر جاده ببرمت.میخوام چشماتو ببندی و تصور کنی که یکی از اون مردهایی که توی فیلم دیدیم داره ماساژت میده تا حست واقعی تر بشه.من سعی میکنم حرف نزنم تا حواست به اینکه داداشتم پرت نشه و خیالت خراب نشه.و اینکه خودت حرف های سکسی بزن. خندید و گفت:خیلی دیوونه ای.این حجم از خلاقیت حیفه اینجا تلف بشه.تو باید بری هالیوود فیلم بسازی…خخخ حالا حرفای سکسی مثلا چی؟ گفتم:اول اینکه تا میتونی آه و اوه راه بنداز.ادا در نیار واقعی باشه.بعد اینکه هی بگو جوووووون.کو-سمو بمال.کونمو بمال…. آخخخخ.انگشتت را بکن تو کوسم…سینه هامو بخور…از این حرفا. بازم زد زیر خنده و گفت:باشه همه اینا را میگم.اما تو هم واقعی اینکارو میکنی یا میخوای ادا در بیاری. گفتم:کاملا واقعی. گفت:یعنی.واقع سینه هامو میگیری تو دهنت…کوسمو میخوری… گفتم:آره.سینه هاتو میخورم.نوکشونو گاز میگیرم.کوستو با ولع تمام میخورم و سوراخ کونتو لیس میزنم.انگشتمو میکنم توی سواخ کونت و داخل کوس قشنگت.لمپرای کونتو فشار میدم و گاز میگیرم.روناتو لیس میزنمو گاز میگیرم.نافتو میخورم میام بالا بعد از سینه هات میرسم به گردنت.کلی میخورمشون.وقی برسم به صورتت.لباتو دیوانه وار میخورم.زبونمو میکنم تو دهنت و میک میزنم. (اینارو که میگفتم.زنگش هی عوض میشد.قشنگ میشد شهوت دیوانه کننده را توی چشماش دید) یه لبخند سکسی زد و لبشو گاز گرفت. گفت:اووف.یعنی همه اینا را باید تحمل کنم. گفتم:تحمل نکن.با تمام وجود لذت ببر. گفت:با این چیزایی که گفتی.خود چی…؟ گفتم:خودم چی…!!! گفت:خب من خودمو کنترل کردم تو چی.مگه تو دل نداری.یعنی میخوای بگی.تو اصلا تحریک نمیشی. گفتم:ما مردها یه چراغ قرمز داریم که وقتی حشری بشیم روشن میشه و بوق هم میزنه.آبرومونو همه جا میبره. زد زیر خنده گفت:یعنی چی. (میدونست منظورم چیه.فقط میخواست به زبون بیارم) گفتم:ما پسر ها وقتی حشری بشیم.کیرمون شق میشه.الان هم که میبینی.انگار نه انگار.خوابه خوابه.خیالت راحت.نگران من نباش. بازم زد زیر خنده و گفت:خیلی دیوونه ای به خدا.نمیدونم من داداش بامزه ای مثل تو نداشتم باید چیکار میکردم. گفت:خب یه کاری کن. گفتم چی؟ گفت حالا که من شورت و سوتینمو در میارم.تو هم شورتتو در بیار ببینم واقعا خوابه یا نه. بدون اینکه چیزی بگم.شورتمو کشیدم پایین.برق از سرش پرید. گفتبی بی خیال بابا با جنبه خخخخ…نه…واقعا خوابه خوابه…نظرم در مورد دخترا عوض شد. گفتم:چطور؟ گفت:بیچار اونا چه حالی میشن.کیرت الان خوابه انقدر بزرگه.شق بشه چی میشه…(بازم زدیم زیر خنده) دوباره دراز کشید چشم بند را گذاشت و گفت:من آماده ام. دستمو بردم و از بغل شورتشو گرفتم و آروم کشیدم پایین.اون تیکه پارچه وقتی کنار رفت.بوی ترشحات کوسش به مشامم رسید.همون بویی که ما مردها عاشقشیم.اما اصلا برام جذاب نبود.انگار که خورده باشه تو ذوقم…اون چیزی که انتظار داشتم نبود.شاید فکر میکردم که کوس خواهرم باید شبیه پورن استارها باشه…خخخ ولی خواهرمم مثل زنهای دیگه بود.مثل دوست دخترهام…صاف و تمیز اما کمی تیره.لبهاش تیره تر بود و برجسته که نشون میداد مطعلق به یه زن بالغه که تجربه سکس هم داشته..بعدا از زبون خودش شنیدم که بعد از طلاق به شدت نیاز جنسی داشته و هر هفته سه بار خودارضایی میکرده.شاید باورتون نشه اما با دیدن کوسش.اون یه ذره شهوتی هم که داشتم پرید.نمیدونم چرا تحریکم نکرد.جذابیتی برام نداشت.برام عجیب بود که چرا من اینطوری شدم.من که این همه کوس خواهرمو در بهترین حالت تصور کرده بودم و فکر میکردم اگر اولین بار ببینمش بدون اینکه بهش دست بزنم ارضا میشم.چرا اینطور شدم.گیج شده بودم./ توی همین فکرا بودم که سمیه چشم بندش را باز کرد و گفت:بهرام…!!! گفتم:جان… گفت:به چی فکر میکنی…؟ گفتم:هیچی….یکم خسته شدم.فکر نمیکردم انقدر سخت باشه…خخخ گفت:میخوای ادامه ندیم…؟! گفتم:نه…نه…ما که تا اینجا اومدیم.تا آخرش هستم باهات. گفت:مرسی داداشی.قربونت برم. یهو دستمو گرفت.گفت:یه چیزی بگم…؟! گفتم:بگو… گفت:ببین.من مدتهاست که دست هیچ مردی بهم نخورده.از آخرین باری که این اتفاق افتاد خاطره بدی دارم.اما دیگه خیلی وقته که به آرامش رسیدم.الان بدنم آماده و مستعد سکسه.ازت یه خواهش دارم… گفتم:خب…بگو عزیزم. گفت:اگه به جایی رسیدی که من حالم بد شد.تو توجه نکن و کارتو انجام بده. گفتم:منظورت چیه…؟ چشم بند را دوباره گذاشت روی چشمش و روشو برگردون اونطرف و با حالت خجالتی گفت:منظورم اینه…اینه…اینه که.اگه به مرحله ای رسیدیم که من ازت خواستم که…که… گفتم:آبجی جونم.قربونت برم.بگو…دیوونه چرا خودتو رها نمیکنی…حرفتو بزن.راحت باش. آب دهنشو قورت داد و یه نفس عمیق کشید.با صدای لرزون که لبریز از شهوت بود.گفت:اگه بهت گفتم که منو بکن.اگه گفتم منو…اصلا هرچی گفتم.تو اهمیت نده و فقط ماساژت را انجام بده.من بهت اعتماد دارم و میدونم که هوامو داری. هر چی باشه تو داداشمی.نمیدونم چرا…اما حس خوبی به اینکه اون اتفاق به صورت کامل بینمون بیوفته ندارم…همین. یه لحظه احساس عذاب وجدان کردم.با خودم گفتم:من اینجا چیکار میکنم.؟دارم با کی اینکارو میکنم.؟آخرش که چی؟ اگه خودم نتونستم جلوی خودمو بگیرم چی…؟ اگه نتونستم با دستم ارضاش کنم چی!!!اونوقت خواهرم بیشتر اذیت میشه….یه لحظه تردید کردم که ادامه بدم یا نه. بازم صدای سمیه منو از فکر بیرون کشید. گفت:بهرام… گفتم:جا…جانم گفت:یه چیز دیگه هم میگم و دیگه بقیه اش را میسپارم به دستهای مردونه خودت. گفتم:بگو جانم. گفت:راستشو بخوای.از اون روز که اون مقاله را خوندیم در مورد تاثیر ماساژ به روی تناسب اندام.همش به این فکر میکردم که واقعا این کار چقدر میتونه تاثیر داشته باشه.اینکه ارزشش را داره.؟ اما الان که اینجا و با این وضعیت زیر دست تو خوابیدم و خودمو برای هر چیزی آماده کردم.میدونم که چی میخوام….میخوام که از این ماساژ لذت ببرم تا اینکه به فکر تناسب اندامم باشم.پس میخوام با خیال راحت کارت را بکنی. گفتم:چشم آبجی جونم.قول میدم تمام تلاشمو بکنم تا راضی باشی. دیگه خجالتش ریخت.با اشوه لباشو گاز گرفت و گفت:مرسیییی گلم. چند تا نفس عمیق کشیدم و دوباره رفتم سراغ شورتش که تا نصفه در اومده بود. وقتی داشتم شورتشو درمیاوردم متوجه شدم که شورتش حسابی خیسه..یه لحظه به صورتش نگاه کردم.چونه اش داشت میلرزید…استرس داشت.استرس همراه شهوت….ولی شهوت داشت غلبه میکرد….

کدام یک فصل مادر است؟ (۱) داشتم سالاد درست میکردم برای ناهار که تلفنم زنگ خورد. شماره ی باران دخترم بود که افتاده بود. -جونم باران؟ از همون ب ی بسم الله از لحنش فهمیدم یه چیزی هس. -مامان! سلام! چقد دلم برات تنگ شده بود… من زنگ نزنم تو یه زنگ نمیزنی بی معرفت؟ -پریروز با هم حرف زدیم باران خانوم… همچین میگی آدم فکر میکنه پارسال بوده… میشه یه سر بری سر اصل مطلب؟ -ای بابا! شمام همچین میگی آدم فکر میکنه… -باران! -چیزه… میگم… یعنی چیزه… -این سِمِستِر هم تشریف نمیارین نه؟ -به خدا مامان میخوام بیام ها! درس زیاد داریم… -همون واحدی که اسمش بنجامینه؟ از پشت تلفن متوجه شدم نیشش بازه. -ناراحت میشی مامان؟ میدونم کریسمسه باید بیام اما… آخه بنجامین می‌خواد منو نشون خونواده اش بده… -من توی جونورو میشناسم! می‌خواد نشون خانواده اش بده یا باز میخوای بپیچونی بری مسافرت؟ -مامان به خدا! بلیط برای یه هفته پیدا کردیم واسه اسپانیا خیلی ارزونه! میشه برم؟ به خدا خیلی خسته ام که بخوام تعطیلاتمو اینجا تو تاریکی زمستون تلفش کنم! چی میشه ناراحت نشو! -اونوخ یه کریسمس بهم بدهکاری ها! -عاشقتم مامان! خیلی دوستت دارم! خیلی ماهی! بهترین مامانی دنیایی! -خر خودتی! تنها که نمیری؟ -نه نه! خیالت راحت با بنجامینم… وقتی حرف‌هامون تموم شد و قطع کرد از اینکه باران خوشحال بود، خیلی خوشحال بودم. به من میگه بهترین مامان دنیا اما… هیچکس بهترین مادر دنیا نیست. هر کی فقط با توجه به امکانات و شرایط و بچه اش، سعی و تلاش خودشو میکنه. اینا رو الان میفهمم. اینکه همیشه یه اشتباه یا یه حسرت هست، که باعث میشه نتونی حس کنی کارت رو به نحو احسن انجام دادی… همیشه میگن حَسَده که آدمو کور میکنه اما من میگم حسرته… حسرت اون اشتباهی که دلت میخواست انجامش نداده باشی، تا الان بتونی بدون احساس گناه از نتیجه و ثمره ی زندگیت لذت ببری… اما این حسرت جوری کورت میکنه که دیگه نمیتونی ببینی… منم سعی میکنم تا جایی که از دستم بر میاد جای حسرت نذارم برای بعدها… باران دیگه الان ۱۹ سالش و تو اروپا هم بزرگ شده بود. درسته مادر و دختر بودیم اما برای زندگی خصوصیش احترام قائل بودم. و از اول هم یادش دادم برای زندگی خصوصی من احترام قائل باشه. همونطوری که یه روز من رفتم پی زندگیم، اون هم حق داشت بره و تجربه کنه… به عنوان یه مادر در مقامی نبودم که بخوام حق تجربه کردن رو ازش بگیرم حالا هر چقدر هم که می‌خواد سختم باشه… قانون اول زندگیم رو اگه خودم هم بخوام نادیده بگیرم که سنگ رو سنگ بند نمیشه! یادمه اولین باری که تو مدرسه متوجه شدم چیزی یاد گرفتم وقتی بود که این جمله رو شنیدم. ادب از که آموختی؟ از بی ادبان! هر آنچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از انجام آن پرهیز کردم… و واقعا هم کردم! خوندن این جمله، لحظه ی آها! ی من بود و چشم و گوش منو طوری باز کرد که باعث شد کوچکترین خطایی رو زیر سیبیلی رد نکنم و اگه دیدم مادرم یا پدرم اشتباهی کردن اونو یادم نگه دارم، که بعدا خودم تکرارش نکنم… و بزرگترین اشتباه پدر و مادرم این بود… عاشقانه ازدواج نکردن! ازدواجشون کاملا مصلحتی بود و بعدش هم ما پنج تا خواهر به دنیا اومده بودیم که مثلا پایه های زندگی پدرو مادرمو محکم کنیم که اونم کی تا حالا تونسته رو پنج پایه بشینه؟ اونم پایه هایی که نه اندازه اشون به هم شبیهه نه چیزی… زندگی پدر و مادرم یه مسابقه بود که هر دو سعی داشتن ازش برنده بیرون بیان. اگه چیزی درست از آب در می اومد به خاطر تلاش خودشون بود و اگه نتیجه ی غلط میداد تقصیر اون یکی بود. یه بار ندیدم نسبت به هم بخشش و بزرگی نشون بدن و از خطای هم چشم پوشی کنن… از صبح که مدرسه بودن و بعدشم که می اومدن خونه دعوا بود بخصوص سر ما پنج تا… اگه بخوام شباهت ما پنج تا خواهر به هم رو توصیف کنم یکیمون آ بود، یکی ش، یکی ن بود، یکی خ بود و یکی هم من که p بودم، یه فیلسوف نازی آلمانی! و از حرفم بر نمیگشتم حتی اگه سرم میرفت! ما پنج تا خواهر نه ظاهری شبیه هم بودیم نه باطنی! تنها نقطه ی مشترکمون فقط این بود که پدر و مادرمون یکی بودن. والسلام! من بچه ی یکی مونده به آخر بودم. و مثلا فهمیده ترین! هر چند این فهمیدگی از اون فهمیدگیها که فکر میکنی نبود… فهمیدگی من منوط بر این بود که واقعا بفهمم و اگه یه چیزی حتی یه درصد با عقلم جور در نمی اومد و نمیفهمیدم، کلا بی خیالش میشدم و این سر درس خوندن عجیب دردسر شد. چون اگه درسی با عقل جور در نمی اومد حتی یه ثانیه روش وقت نمیذاشتم. سر این قضیه هم کتک زیاد خوردم از مامانم, که میخواست منو به زور درس خون کنه، مثل سه تای دیگه چون خواهر آخرم اصلا از درس خوشش نمی اومد. همینجوری ده ده ده رد میکرد درس‌ها رو. خواهر بزرگه ام، فرزانه، از اون آب زیرکاههای روزگار بود! رفتارش جوری بود که فکر میکردی مریم مقدسه! اما در واقعیت اگه ولش میکردی روزی چند بار دوست پسر عوض میکرد. آمار تک تک خواهرامو داشتم… خواهر دومیه مریلا، شاعر گروه بود و فقط کافی بود دست تو دماغت کنی تا خانوم با شعری که در مدحت گفته، پته اتو بریزه رو آب… خواهر سومیه مریم بود،نابغه امون، که هر روز مامان بابامو میخواستن مدرسه که امروز مریم تو فیزیک نوزده و هفتاد و پنج شده غش کرده! بیاین جنازه اشو جمع کنین… بعدی من بودم! ماندانا…فیلسوف گروه… یعنی لازم داشتم که حتما بفهمم اینی که میخونم یا بهم درس میدن یعنی چی، که بعدا بتونم ازش استفاده کنم تو زندگیم… و وقتی مسئله رو میفهمیدم و حلاجی میکردم میشد طریقه ی زندگی و طرز تفکرم. در نتیجه میتونی تصور کنی وقتی شروع کردم دبیرستانو، و یهو مواجه شدم با شیمی و فیزیک و ریاضی، افتضاح درسم افت کرد… بقیه ق دروس رو میفهمیدم برای چی دارم میخونم و کجا قراره استفاده اشون کنم در نتیجه همیشه بیست بودن… اما یادم نمیاد من توی این سه تا درس وامونده نمره ای بالاتر از بیست و پنج صدم گرفته باشم… عمق فاجعه به قدری بود که حتی مامانم هم که دبیر ریاضی فیزیک بود هم، نتونست باعث شه من حتی ده بگیرم تو یکی از اینا… خلاصه چه جوری دیپلم گرفتم بماند… خواهر آخریه، ملیحه، خوشگل گروه بود. از همون لحظه ی اول هم که به دنیا اومد اونقدر ملیح بود که اجبارا اسمش ملیحه موند. ملیحه از همون اولش هم علاقه ای به درس و مدرسه نداشت و آخرشم هنوز دیپلم نگرفته شوهر کرد و رفت… و فکرشو بکن این تفاوتها تفرقه و اختلاف وحشتناکی بین مامان و بابامون انداخته بود… سر و کله زدن با پنج تا بچه ی شیره به شیره، به خودی خودش سخت بود، حالا فکرشو بکن که هر کدوم هم یه اخلاقی دارن… و نمیدونی به ساز کدوم یکیشون برقصی… اما واقعا اگه بخوام بگم مامان و بابام هم کم اعجوبه نبودن برای خودشون… تنها جایی که این دو نفر با هم کاملا توافق داشتن، امضا نکردن رضایتنامه ی مثلا اردو رفتن از طرف مدرسه بود. اونموقع تنها وقتی بود که هر دو میگفتن از اون یکی بپرس، که اگه اتفاقی تو راه افتاد برامون، مادر اون یکیو بگان! همونطوری که گفتم من خیلی به اطرافم و اطرافیانم دقت میکردم… فقط کافی بود زندگی مامان بابامو سر لوحه ی خودم قرار بدم که بفهمم آدم بی عشق و تفاهم ازدواج نمیکنه و بچه هم نه تنها برای تحکیم پایه های زندگی به درد نمیخوره بلکه بیشتر باعث دعوا و اختلافه! با خودم تصمیم گرفتم که بچه ام فقط باید با عشق به وجود بیاد و لاغیر! و دقیقا از روی همین میگم که گاهی وقتها حس میکنم خدا فقط میخواد پوز آدمو بزنه! و برای اینکه روتو کم کنه از هیچ موقعیتی نمیگذره. اینو میگم چون انگار قسمت من بود دقیقا از همونجایی که خیلی سفت و سخت گرفته بودم ضایع ام کنه… دقیقا همونطوری که دلم میخواست عاشق شدم. کاوه یکی از شاگردهای بابام بود. مامانم نه، اما بابام گاهی شاگردهای پیش کنکوری رو قبول میکرد که بیان خونه امون و تو اتاق کار خودش بهشون درس میداد. کاوه یه پسر خیلی خوش تیپ و ترکیب بود با موها و چشمهای براق مشکی و پوست سفید، اصلا مهربونی از صورتش میریخت. خیلی هم مودب و درس خون بود و امسال قرار بود کنکور بده. تنها شاگردی بود که بابام میگفت این پسر اگه رییس جمهور آمریکا نشه یه روز، من اسممو عوض میکنم. البته اینو میگفت که مامانمو ضایع کنه. کنایه از این بود که تو نتونستی ماندانا و ملیحه رو به جایی برسونی! اونوخ شاگردی که من تربیت کنم و بهش درس بدم، قراره رییس جمهور ایرانم نه، آمریکا بشه! بین مامان و بابام رقابت عجیبی بود! با اینحال بابام که اینو میگفت من تو دلم رخت میشستن… گاهی که میدونستم هیشکی حواسش نیس، میرفتم و از لای در اتاق کار بابام که یه حالت کتابخونه هم بود، به کاوه خیره میشدم و آه و فغان که بابام هزار سال نمیذاره من به کاوه برسم چون سر جریانات خواهرای دیگه ام دیده بودم که بابام رو هر خواستگاری یه ایراد میذاشت و یه بامبول در میاورد. به یکی میگفت هنوز درسش تموم نشده. به یکی میگفت پول نداره. سر همونم میدونستم هزار سال با کاوه هیچ شانسی ندارم… بالاخره بعد از دیپلمی که ردی گرفتم، مامان و بابام دیگه خیلی گیر ندادن واسه ادامه ی تحصیل. به خصوص که مریممون پزشکی رتبه ی یک رقمی آورد، البته بماند که سر همون، کارش به سِرُم و بیمارستان کشید که چرا اول نشده! تا یه هفته تو شوک بود و با هیچکدوممون حرف نمیزد. اینقدر این دختر غد بود که شرط میبندم حاضر بود دوباره کنکور بده که فقط اول بشه! اما کم کم راضی شد به رضای خدا و از خر شیطون پیاده شد و رفت دانشگاه… فرزانه دانشگاه آزاد میرفت رشته ی مهندسی، حالا مهندسی چی؟ خدا میدونه! نمیدونم این دانشگاهی که فرزانه میرفت کجا بود اما من اگه میخواستم تو جنده خونه کار کنم از این کمتر آرایش میکردم و تیپ میزدم که این واسه دانشگاهش میزد. شاعرمون هم که به قول خودش رفت شهر راز، شیراز، دانشگاه و در رشته ی مورد علاقه اش ادبیات ادامه ی تحصیل داد… ملیحه هم که دو سالی میشد با پسر خاله امون تهمورث ازدواج کرده بود و یه شیکم هم زاییده بود… من هم میرفتم کلاس زبان و اینجور چیزها… بعد از اینکه کاوه قبول شد پزشکی دیگه کلا پاش از خونمون بریده و رفت و آمد قطع شد. اما قلبم مونده بود پیشش و نمیدونستم به این دل لعنتی چه جوری بفهمونم که الاغ! آخه پسری که پزشکی قبول شده میاد توی دیپلم ردی رو بگیره آخه؟! بخصوص که آوازه ی دیپلم من در فامیل پیچیده بود! برای اینکه منو تنبیه کنه، مامانم سال اول دبیرستان وقتی تجدید آوردم کارنامه امو زد به دیوار و آبرومو پیش همه برد که برام درس عبرت بشه. شاید اگه این کارو نمیکرد، از ترس آبروریزی هم که شده یه کاریش میکردم اما وقتی قبح تجدیدام ریخت، اونم جلوی همه، منم زدم به تخم چپم و با لبخندی ملیح در جواب اینکه انشالله قبول میشه میخندیدم و میگفتم فکر نکنم! سر همین قضایا علیرغم اینکه دختر نسبتا قشنگی هم بودم کسی نمی اومد خواستگاریم… میگفتن خنگ و وقیحم و مامان و بابامو که جفتشونم دبیر ریاضی فیزیک بودن اگه چاقو میزدی خونشون در نمی اومد… منم میگفتم آبرو ریزی رو تو راه انداختی اونوخ طلبکارم هستی مامان خانوم؟ نوش جونت! بکش! تو این مدت یه دو سه موردی پسر بودن که باهاشون آشنا شدم اما تا دو کلام باهاشون حرف میزدم عنم میگرفت رسما! طرز تفکرامون اصلا با من نمیخوند و نیم ساعت نشده به هم میزدیم… طرف رسما معلوم بود با مغزش فکر نمیکنه وقتی حرف میزنه… بعد نیم ساعت هم که ماچ میخواستن و… تا اینکه یه دو سالی که گذشت یه شب دیدم مامان و بابام دارن با هم پچ پچ میکنن… قضیه چیه؟ تعجب کردم! البته از قیافه هاشون معلوم بود خبر خوبیه اما چی؟ تا اینکه فهمیدم کاوه اینا میخوان بیان خواستگاریم… مامان و بابای من که از خداشون بود یکی منو بگیره! اونم کی!؟ کاوه! نمیدونم چرا بابام این پسر رو خیلی دوس داشت. اما خانواده ی کاوه رسما شکار بودن و اونم فقط با تهدید کاوه که انگار گفته بود درس رو ول میکنه، اینجا بودن… وای! شب خواستگاری علیرغم متلکهای مامان کاوه و پشت چشم نازک کردنهای خواهراش که بزرگه پزشک بود اون یکی هم وکالت میخوند، رویایی ترین شب زندگیم بود! قلبم داشت از اشتیاق می ایستاد… کاوه حالا آقا تر و جا افتاده تر هم شده بود و تو کت شلوار مشکی در حالیکه سرشو انداخته بود پایین، دل منو میبرد! اونقدر صورتش مهربون و بیگناه بود انگار که فرشته اس! حتی تو رویاهام هم نمیتونستم ببینم که من و کاوه بخوایم کنار هم بشینیم چه برسه به ازدواج! اما کاوه بالاخره کار خودشو کرد و رسید بالاخره شبی که اون تو لباس دامادی و من تو لباس عروس از خوشحالی سر از پا نمیشناختیم… شب عروسی بقیه نمیدونم چه جوریه اما شب عروسی من بهترین و زیباترین شب دنیا بود. کاوه نه فقط عشقم بلکه بهترین دوستم بود. تمام دوران نامزدیمون مثل یه رویای قشنگ گذشته بود برام. همون اولش اگه بینمون سو تفاهمی رخ میداد و تقصیر اون بود سریع عذرخواهی میکرد و منم یادگرفتم که باید همین کارو بکنم. علاوه بر اون اوقات تلخی های مامانش و خواهراش رو بهشون جلوی خودم گوشزد میکرد. مادرش یه بار ناراحت شد و گفت: -آقا کاوه! لب بود که دندون اومد! منو جلوی این دختره سکه ی یه پول نکن! -مادر من! شما مگه جلوی جمع ماندانا رو سکه ی یه پول نکردی؟ من فکر کردم قانونش همینه… از اونجا به بعد مامانش دیگه حداقل جلوی جمع نرید بهم. میذاشت در خفا. خلاصه هر چی بیشتر باهاش حرف میزدم بیشتر میفهمیدم که کاوه یه پسر فهمیده و با شعوره… و نباید رفتار خانواده اشو به پای اون بنویسم. شب عروسیمون وقتی بالاخره همه رفتن قلبم جوری میزد که حس میکردم دارم از خوشحالی میمیرم. کاوه نشست تو هال رو مبل و در حالیکه داشت گره کراواتشو باز میکرد با نگاهی مشتاق ازم خواست برم و کنارش بشینم. دستشو انداخت دور شونه ام: -آخ! وطن! هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه! راست میگفت! حس میکردم قرنهاست با کاوه و تو این خونه زندگی کرده بودم و حالا هم بعد یه مسافرت طولانی برگشتم سر خونه زندگیم! و حالا که بالاخره با کاوه تنها شده بودیم حس تعلق خاطر عجیبی داشتم. نه استرس داشتم نه نگرانی. تو دوران نامزدی با اینکه گاهی وقتا با کاوه توی خونشون تنها بودم اما هیچوقت منو معذب نکرده بود. گاهی یه بوسه ی شیطنت آمیز یا بغل‌های سفت و محکم که منو حسابی میچلوند اما امشب بالاخره با هم تنها شدیم… با کمک کاوه لباسهامون رو عوض کردیم و بعد از یه حموم آب گرم که خیلی به خستگی پاهام کمک کرد، لباسهای راحتی تو خونه پوشیدیم. ساعتهای ۴ صبح بود اما نمیدونم چرا خوابم نمی اومد. کنار هم نشسته بودیم تو هال و مثل دو تا قناری کوچولو گاهی نوکمون میمالیدیم به هم: -شیر کاکائو میخوری کاوه برامون درست کنم؟ -قربون دستت آره…. فقط… -فقط چی؟ -چی صدات کنم ماندانا؟ منظورشو نفهمیدم. -ماندانا دیگه… -نه… منظورم یه اسم خودمونی برای خودمون… مث عشقم… یا عسلم… -آها… هر چی دوست داری میتونی صدام کنی… اما وقتی اسممو از زبون تو میشنوم انگار اصلا یه اسم دیگه میشه… -پس همون ماندانا صدات میکنم… داشتم تو آشپزخونه شیر میجوشوندم که یهو کاوه چسبید بهم و از پشت بغلم کرد. چه حس قشنگی بود روی کتف و کولم گرمای تن و قد بلندش که مثل کوره میسوخت. برگشتم تو بغلش. کاوه گاز رو خاموش کرد و خیلی آروم صورت و لبهامو میبوسید. بدنش گُر گرفته بود و با کاوه ی همیشگی خیلی فرق داشت. طعم لباشو میچشیدم که شیرین ترین عسل دنیا بود. گرمای تنشو لمس میکردم که چه حس لذت بخشی بود. همونجا تو آشپزخونه نشستیم رو زمین که مامانم کفشو فرش انداخته بود. کاوه آروم آروم لاله ی گوشم رو میخورد و منو دیوونه میکرد. غرق لذتی بودم که وصفش ممکن نبود! حسی که خیلی وقت بود منتظرش بودم. چشمامو بسته بودم و تو موهای مشکی و حالت دارش چنگ میزدم. صورتشو تو گردنم فرو کرده بود و پهلوهام قلقلک میشدن. کم کم دراز کشیدیم رو زمین اما اصلا سفتی زیرمون برام مهم نبود. کاوه دائم موهامو نوازش میکرد و میبوسید. شروع کردم دکمه های پیراهن مردونه اشو باز کردن. اونم انگار خوشش می اومد. دستمو کشیدم به موهای سینه اش. و بعد هم دور کمرش و پشتش. کشیدمش روی خودم. دوست داشتم سنگینی تنشو با همه وجود حس کنم. این لحظه، لحظه ی آرامش و رضایت بود. هیچکدوم عجله نداشتیم. زمان ایستاده بود و ما تا ابد برای عشق بازی وقت داشتیم. کاوه لبها و گوش و گردنمو می لیسید اما کم کم رفت سراغ سینه هام. به سینه هام نگاه میکرد و با کف دستش هم نوازش. آروم لبهاشو گذاشت رو سینه ام. بدنم بی اختیار پیچ و تاب میخورد و حال من لحظه لحظه خرابتر میشد. سر و گردنشو بین بازوهام نگه داشته بودم و گاهی پیشونیش رو میبوسیدم. آروم آروم رفت پایین تر و شکمم رو بوسید. چند تا بوسه ی نرم و زبونشو آروم روی کلیتوریسم کشید. گرمای نفسشو حس میکردم که آروم زبونش رو میزد به لای پام. دستاشو انداخته بود زیر کمرم که بیاد بالا…. جوری غرق لذت بودم که اگه سرمو میبریدن خبر نمیشدم. میمکید و میبوسید و من بیشتر غرق عشق میشدم. -تو رو خدا کاوه! طاقت ندارم دیگه! اومد بالا سمت گردنم و در حالیکه آلتشو میکشید لای پام، شروع به لیسیدن گلوم کرد. حالا دیگه چشامون تو هم گره خورده بود. فقط با نگاهش ضربان قلبم بالاتر میرفت و تنم میلرزید. یک هیجان ناگهانی با چاشنی آرامش و لذتی عجیب … زمزمه کرد: -آماده ای گلم؟ با اشاره ی سرم بهش فهموندم آره… انگار بالاخره نوبت قسمت اصلی بود. آلتش رو بین پاهام ملایم فشار میداد و تنظیم میکرد. با دست چپش پشت گردنمو محکم گرفته بود و در گوشم آروم نفس میکشید، که یه لحظه درد همه وجودمو فرا گرفت و بی اختیار اشک از چشام جاری شد. هر چند اونقدر عاشق بودم که نتونستم بفهمم اشک درد بود یا شوق… فقط میدونم بهترین شب دنیا بود! زندگیمون حرف نداشت! واقعا عاشق هم بودیم! به اصرار کاوه منم کنکور دادم و در نهایت تعجب همه، همون تهران، رشته ی روانشناسی بالینی قبول شدم. کاوه خیلی بهم افتخار میکرد. خودم هم چون عاشق رشته ام بودم مثل چی گذاشته بودم پشتش و میخوندم. بعد از اینکه دانشگاه قبول شدم رفتار خانواده ی کاوه یهو زمین تا آسمون باهام عوض شد. انگار گیرشون فقط دیپلم من بود. و سر یه سال نشده هم اونقدر بهم محبت کردن که تلافی دوران نامزدیمون در اومد… …………………… تقریبا دو سال و نیم اینا از ازدواجمون گذشته بود که متوجه شدم یه ماهه حامله ام. اون ماه برای اولین بار پریودم عقب افتاده بود. آزمایش داده بودم ببینم چی شده که دیدم جواب مثبته. اولین کسی که بهش فکر کردم کاوه بود. دلم میخواست خوشحالیمو اول با اون قسمت کنم بعد با بقیه… اونموقع ها خیلی موبایل مد نبود. اما من و کاوه هر دو داشتیم چون روزی چندین بار بهم زنگ میزد و حالمو میپرسید. به موبایلش زنگ زدم گفتم اگه میتونی امشب یه کم زود بیا. اونم گفت باشه. اونروز از شدت خوشحالی دیگه بقیه ی روز رو پیچوندم و رفتم آرایشگاه و به خودم رسیدم. رفتم بازار و یه بلوز خوشگل دیدم که روش به انگلیسی نوشته بود مامی، گفتم بهترین راه سورپرایز کاوه اس. یه بلوز خوشرنگ آبی سیر…. یه دونه هم کیک خریدم…. ……………………….. ساعت از هفت یه دقیقه گذشته بود که گذشت دلم شروع کرد شور زدن. دلم یهو ریخت! نمیدونم چرا هر چی به موبایل کاوه زنگ میزدم میگفت در دسترس نیست… خدایا! چی شده یعنی؟ چرا جواب نمیده پس؟! به اینکه موبایلش در دسترس نباشه عادت داشتم اما دلم داشت پر پر میزد برای عشقم. تا ساعت ۸ به همه زنگ زده بودم اما هیشکی ازش خبر نداشت. چیکار باید میکردم؟ زنگ زدم به خونه ی مامانش اینا. داشتم دیوونه میشدم! هیچ خبری ازش نبود و منم در حالیکه مامان اینای کاوه و مامان اینای خودم خونه ی ما جمع شده بودیم و باباهامون هم رفته بودن خبر بگیرن… بالاخره ساعت‌های دوازده شب بود که بابام زنگو زد و بابای کاوه همراهش نبود… وقتی حالشو دیدم همه چی جلوی چشمم سیاه شد… ادامه دارد…

کدام یک فصل مادر است؟ (۲) کتری جوش اومد. تیریپ کون گشادی از این قهوه های فوری، نفری یه قاشق ریختم تو هر کاپ. آب داغ کتری رو هم روشون. همون لحظه با تلاطم آب داغ، قهوه ها حل شدن. دو تا کاپا تو دستم، برگشتم سمت میز دو نفره که گذاشته بودم کنار پنجره، و یکی از کاپها رو گذاشتم جلوی ایلای. ایلای یکی از دوستام بود که دوست پسرش،دَنیِل رو، دو سال پیش به دلیل سرطان پروستات از دست داد. یه مرد انگلیسی بود و همسنهای خودم. و البته همسایه ی بغل دستی. خیلی سال بود میشناختمش و یه جورایی حکم پدرخونده ی باران رو داشت. قبل کریسمس بود و اینم حسابی دمغ. گفته بودم امروز از سر کار که برگشت، بیاد شام پیشم که تنها نباشیم. متوجه شدم با دقت داره نگاهم میکنه: -حتی نتونستم یه کلمه از حرفهاتونو بفهمم! حتی نمیتونستم بفهمم کلمه ها کجا شروع میشن کجا تموم میشن… -ترسناک بود؟ -نه! نه! نیس خیلی نمیشنوم سر همون… لبخند با محبتی زد: -علیرغم اینکه نمیفهمیدم چی میگی اما تو خیلی جالب حرف میزدی… یه لحن خیلی ریلکس و آروم! نمیدونم… مثلا این عربها که حرف میزنن ها… شاید طرف داره میگه دوستت دارم اما اینقدر عصبانی به نظر میرسه میگم از این سوئساید بامبر هاس و الان قراره بترکه! -آره عربی خشنه… منم همین حس بهم دست میده… -شاید هم چون میشناسمت زبونی رو که حرف میزدی هم برام جالب اومد… کی بود؟ -باران بود… اسمشو که گفتم چند بار… -راستش گفتم…. نفهمیدم کلمه ها کجا شروع میشن کجا تموم… گفتم شاید اشتباه شنیدم… باران که انگلیسی بلده… چرا باهاش… -اون شروع کرد فارسی… حدس میزنم کسی پیشش بود… وگرنه باهاش انگلیسی حرف میزدم… -آها… هی! مانا! نگاه کن! برف! -یس!!!!!!!! حالا به این میگن هوا! چیه همه اش بارون؟ سریع چراغ آشپزخونه رو خاموش کردم و اومدم نشستم سر جام پشت میز. یه سیگار برداشتم و یکی هم به ایلای تعارف کردم. حس خوبی بود تو نور شمع، تماشای برف از طبقه ی ۵ ام. -ایلای؟ -هیم؟ -باران گفت قراره بره اسپانیا… -میدونم… -عجب جونوریه این! به تو زودتر از من گفته؟ با بدجنسی نیششو باز کرد: -همیشه همینه… البته میفهمم حسودیتو… چون بین من و دنیل هم اول همه چیزشو به دنیل میگفت… -حالا که اون نیس حال داری بریم مسافرت؟ -کجا؟ -راستش خیلی دلم می‌خواد شفق قطبی رو ببینم… دلم می‌خواد شانسمو امتحان کنم و یه سفر برم نروژ… ته و توشو در آوردم! فکر کنم شهر… البته تلفظش رو خوب بلد نیستم… فکر کنم تْرُمسو بود… یا شایدم یه شهر شمالی تر؟ پایه ای با هم بریم؟ با تعجب و متفکر بهم خیره شد: -میخوای زمستونی بری جایی که از اینجا هم سردتره، واسه خاطر شفق قطبی؟ میدونی که ممکنه شانست نزنه و نبینی؟ -میدونم اما… فقط این نیس… میخوام برم جایی که اصلا زبونشونو نمیدونم… دلم می‌خواد غریبه باشم و یه چیز تازه تجربه کنم… جاهای گرم, زمستون همه کپی همن و توریستی اما! دلم می‌خواد شفق قطبی رو ببینم… میای؟ -باید یه کم فکر کنم… -سفر با من خیلی میچسبه! من بهترین همسفرم! اگه نیای از دستت رفته! برای اولین بار تو این دو سال خنده ی سر خوش و پر از آرامشی کرد. -تو خود شیطانی مانا! باشه… مخمو زدی… بریم… حالشو میفهمیدم. از وقتی دنیل فوت کرده بود ایلای خیلی عوض شده بود و دیگه حس و حال قبل رو نداشت. هر چند وقتی اون مرد هر سه تامون خیلی ضربه خوردیم. مرد نازنینی بود. یه جورایی میتونستم حالشو بفهمم. مثل اونروزها… اما تا وقتی نمردی و زنده ای، زندگی ادامه داره… …………………………… هیچوقت نفهمیدم کدوم یکیمون داشت از اون یکی مراقبت میکرد. البته این سوال رو تازگیها حسش کردم و جوابی براش پیدا نمیکنم… اونجوری که بهمون گفتن یه موتوری میخواسته کیف کاوه رو بزنه که کاوه سرشو میکوبه به آسفالت… وقتی پیداش کردیم تو کما بود و دکترا بهمون امیدواری میدادن که امروز بیدار میشه فردا بیدار میشه… و همینجوری روز به روز یه سال شده بود! تازه کاوه رو تکون, و دست و پاشو ورزش داده بودم… باران همونجوری که تو بغلم پیش پیشش میکردم، آروم و بی خبر از همه جا خوابیده بود. با اینکه دو ماهش بود اما کاملا معلوم بود کپی کاوه اس. بچه ی آروم و بی مشکلی هم بود و زیاد کمک لازم نداشت برای خواب . نمیدونم… شاید وجود نصفه نیمه ی کاوه باعث شد دوران بارداری نسبتا آروم و پر امیدی رو تجربه کنم و خیلی بهم فشار روحی و استرس وارد نشه… و حالا مثل یه دختر بچه که نمیتونست عروسک مورد علاقه اشو زمین بذاره، منم تنها وقتی که دلم می اومد باران رو از بغلم بذارمش پایین، وقتی بود که میذاشتمش رو سینه ی کاوه. پنج شیش ماه اول کاوه رو تو بیمارستان نگهش داشتیم و خودم هم هر روز پیشش بودم. باهاش حرف میزدم. براش کتاب میخوندم. دستشو میگرفتم تو دستام و باهاش درد دل میکردم. عجیب اینکه جواب ندادنهاش نه تنها دلسردم نمیکرد بلکه حس میکردم به هم نزدیکتر و نزدیکتر میشیم. صدای منو که میشنید چشمهاش تکون میخوردن و زیر پلکهاش میچرخیدن. حس میکردم میفهمه چی میگم پس براش از رفتارهای بد بقیه تعریف نکردم. گریه هم نکردم! براش جوک گفتم و از خاطرات خوبمون تعریف کردم. کاوه همیشه خوشحالی منو میخواست و خوشحالی من در وجود کاوه خلاصه میشد. پس تا وقتی بود خوشحال بودم. حتی اگه ساکت بود و جواب نمیداد. حتی اگه باید با سِرُم بهش غذا میرسید. حتی اگه باید پوشکش میکردیم. از اینکه بود راضی بودم. تمام زحمتهامون فدای یه تار موش… نمیخواستم دلش بشکنه یا ناراحت بشه. میخواستم با گفتن از حس های خوب این دنیا، برش گردونم. پس براش از باران میگفتم. دستشو میگرفتم میذاشتم رو شکمم که لگد زدنهای باران رو حس کنه. یادمه اولین باری که بهش گفتم حامله ام یهو بارون زد. انگار کاوه بود که گفت اسمش باران باشه. حتی نمیدونستم دختره یا پسر اما همون لحظه به دلم افتاد بچه امون دختره… علیرغم کمای کاوه و غم من، زندگیمون رو دوست داشتم بخصوص که ثمره ی عشقمون هم داشت تو وجودم هر روز بزرگ‌تر میشد و پا میگرفت. اما تو بیمارستان بودن هم خب خرج داشت. نزدیک نه میلیون خرجمون شد هر چند پدرامون با جون و دل هزینه رو میپرداختن. بابام انگار که کاوه واقعا پسر خودش باشه، یکی از خونه های اضافه رو فروخت که خرج بیمارستانو بده. البته اینو بعد ها فهمیدم. فقط متوجه شدم مامان و بابام با هم قهرن. تا اینکه چند روز بعد دلیلش معلوم شد. بعد از چند ماه دکترا گفتن که کاوه چه خونه باشه چه بیمارستان، دیگه فرقی نداره. راست هم میگفتن. فعلا فقط باید منتظر میموندیم و میدیدیم چی میشه. برامون از بیمارایی گفتن که حتی بعد از ۱۵ سال بیدار شدن. یعنی هنوز جای امیدواری باقی بود. اما فکر اینکه کاوه ۱۵ سال اینجوری باشه… کاوه ی خوش قد و بالا و مهربون من حقش نبود اینجوری زمینگیر بمونه… فقط دلم میخواست بدونم کدوم ظالمی دلش اومده همچین بلایی سر کاوه بیاره که زنده زنده چشماشو با ناخونام در بیارم! اوایل سر و صورتش زخمی و ورم کرده بود، اما بعد چند ماه که کم کم زخمهاش خوب شد و خودش تونست بدون دستگاه نفس بکشه، نگاهش که میکردی حس میکردی فقط خسته اس و خوابه، طوری که گاهی گول میخوردم و بی اختیار صداش میکردم که بیدار بشه. چهره اش اونقدر آروم بود که انگار داشت قشنگترین خواب دنیا رو میدید… پدر و دختر تو بغل هم خواب بودن و نمیدونستن تو دل من چی میگذره. آروم خم شدم رو صورت مهربون کاوه و شقیقه اشو بوسیدم و تو گوشش زمزمه کردم: -خواب چیو میبینی که نمیتونی بیدار شی؟ نمیگی دلم واسه شنیدن صدات لک زده؟ هیشکی مث تو به من نمیگه ماندانا… اما دیگه دلم نیومد بهش بگم تو این یه سال واقعا چی بهم گذشته. همون چند روز اول بعد از این اتفاق شوم، یه بار که رفته بودم خونه یه دوشی بگیرم و یه لباسی عوض کنم، مامانم منو کشید کناری و گفت: -ماندانا… میخوام باهات حرف بزنم… -خیلی وخ ندارم مامان… چیه؟ -من خیر و صلاحتو میخوام دختر… -چی میخوای بگی مامان؟ انگار سختش بود اما بالاخره گفت: -بهت گفتم به هیشکی نگو حامله ای اما گوش نکردی! -چرا نباید میگفتم؟ همچین میگی انگار بچه ی نامشروعه… -از من میشنوی این بچه رو بنداز… انگار قسمت نیس… میگیم استرس داشتی افتاد… -ها؟!!!!! -شششش… یواش… فکرشو کردی کاوه اگه خدای نکرده طوریش بشه تو قراره بمونی با یه بچه اسیر؟ یه جوری اخمام رفت تو هم که انگار ازم خواسته بود کاوه رو بکشم. -گوشات حرفاتو میشنوه؟ چی داری میگی مامان!؟ -ماندانا… خریت نکن! آخرشم این ازدواج, ازدواج نمیشه فقط تو میمونی و یه عمر حسرت شوهر و زحمت یه بچه که پدر نداره… بعدا سخت پیدا میشه یه مردی که تو و یه بچه ی صغیرو بخواد قب… لحن مامانم و انتخاب کلماتش، مضاعف رید تو اعصابم! از اینکه همه چیزو اسم عام استفاده میکرد کفرم بالا اومد: -من مگه دنبال شوهر میگردم مامان؟ من کاوه رو دارم! خودم هم همه جوره مخلصشم! هر وقت به شما گفتم مامان بیا زیر کاوه لگن بذار بفرما نصیحت کن! -دختر جون! تو هنوز بی تجربه ای… خامی! یه روز سر عقل میای که دیگه دیره!… زن، مرد لازم داره… -شما تا حالا چند دفعه شوهرت تو کما بوده که میگی تجربه داری؟ -مغلطه نکن! منظورمو خوب میفهمی! اگه کاوه طوریش بشه، تو میمونی تنها… نمیتونی بچه رو تنها بزرگ کنی… بیا و هم به خودت خوبی کن هم به این بچه! هیچ مردی حاضر نیس بچه ی مرد دیگه رو بگیره زیر پر و بالش… بچه از لحاظ روحی با کمبود بزرگ میشه… -یه مرد سگ کی باشه که بخواد بچه ی منو قبول بکنه یا نه؟! -ماندانا! تو هنوز جوونی! خودتو بدبخت نکن! اینو بنداز… اگه کاوه خوب شد و بیدار شد چرا که نه! اونوخ دوباره یکی میاری… اگرم خدای نکرده زبونم لال طوری شد قسمت نبوده…. دوباره یه مرد خوب پیدا… -من مرد لازم ندارم! -دِ لازم داری! الان باباهای تو و کاوه نبودن خرج اینهمه ماه بیمارستانو کی میخواس بده؟ فرض کن یه زن تنها با یه بچه و شوهری که معلوم نیس قراره زنده بمونه؟ بمیره؟ چه غلطی میخواستی بکنی؟ من اینو میگم! -از پسش یه جوری بر می اومدم… -تو نمیتونی بر عکس جریان آب شنا کنی دختر! تو این جامعه مردم گرگن! یه زن تنها… -کاوه بیدار میشه! من میدونم! -منطقی فکر کن! تا کی میخوای منتظرش بمونی؟ نشنیدی دکتر چی میگفت؟ -اصلا گیریم هزار سال بیدار نشد! به شما چه؟ زندگی خودمه! شوهر خودمه! -تنهایی از پسش بر… -اگه من تنهام پس شما هم وجود نداری که نصیحت کنی! -لج نکن! -پس لجمو در نیار! مثلا معلمی! این چه طرز حرف زدنه؟ ریدم تو این طرز تفکرتون! -ماندانا! -حالم خوش نیس دهنمو وا نکن مامان! من مرد لازم ندارم! من فقط کاوه رو لازم دارم! تا روزی هم که نفس میکشه شوهر منه و بابای بچه ام! دوباره نشنوم از این کسشعرا تحویلم بدی ها! -بی تربیت! مگه بدتو میخوام؟ دارم راه و چاهو نشونت میدم! -انشالله هر وقت منم رفتم تو کما شما بفرما برام تصمیم بگیر! فعلا خدا رو شکر هم زنده ام هم عقلم میرسه! در اتاقو کوبیدم و رفتم بیرون. منت چیو میذاره سر من؟ که بابام پول بیمارستانو داده؟ یا بابای کاوه پول خرج پسرش میکنه؟ بعدشم به چه جراتی به من میگه بچه امو باید بندازم؟ چون خرجمونو میدن انگار حقشونه برامون تصمیم هم بگیرن! حواسم یهو جمع شد و وحشتزده برگشتم به واقعیت! حرفهای مادرم علیرغم اینکه بی انصافی و بی منطقی محض بود، چشممو به روی واقعیتی ترسناک باز کرد! اینجا ایران بود و از زن گرفته تا مرد، همه آقا بالاسر بودن… فقط کافی بود یه لحظه نشون بدی که نمیتونی و همه از همه طرف برات تصمیم بگیرن! اما واقعیت این بود که من دیگه بزرگ شده بودم و دلم میخواست برای زندگیم، خودم تصمیم بگیرم! منی که میدونستم خیر و صلاحم در چیه، نمیتونستم به خودم افسار بزنم و بدم دست کسی که خودش برای رضای خدا تا الان یه تصمیم عاقلانه نگرفته و بچه هایی رو که نمیخواسته، نگه داشته. اونوخ تصمیم میگیره من بچه ای رو که از کاوه اس و عاشقانه دوست داشتم بندازم؟ چیه چیه بعدا هیچ مردی ممکنه منو نخواد؟ به کیر خر که نمیخواد! ماشالله ملت چه وقیحن! واقعا خودمو خیلی کنترل کرده بودم که یه دونه محکم نزنم تو دهنش… بعدشم چون ازدواج کردم شدم زن تنها؟ پس توی فلان فلان شده و اون نره خر که پدرمین و اون خواهرای دیوثم چه گهی میخورین؟ اگه آدم خانواده اس بی منت هم موقع مشکل یاری میکنه… اگرم غریبه اس، که به نظر میرسه هس، که باید یه فکر درست و حسابی بکنم… هر چند انگار فقط اون نبود که اینجوری فکر میکرد… این حرفها رو به اشکال مختلف از خیلیها شنیدم… از خواهرام از بزرگ‌های فامیل… هر کی هر جا منو گیر مینداخت در مدح تنهاییم داد سخن میداد… انگار با زبون بی زبونی میگفتن رو ما حساب نکن پس منم نکردم! همه چیزو بدون انشالله ماشالله، و برای بدترین حالت برنامه ریزی کردم. باید با نقشه و حساب شده جلو میرفتم. میدونستم الان میگن بچه رو بنداز، اما فردا که به دنیا اومد سر حضانتش جنگ قراره بشه و همه بچه رو برای خودشون میخوان! فقط یه حساب دو دو تا چهار تا لازم بود که بدونم اگه کاوه زبونم لال بمیره، و من بخوام با بچه ام از ایران برم، چون حضانت بچه به عهده ی پدربزرگ پدریه، بچه رو ازم میگیرن… اون هم بچه ای رو که فقط من میخواستمش! وقتی اعلام کردم که حامله ام حتی مادر کاوه هم خیلی خوشحال نشد. هر چند میتونستم بفهمم به خاطر پسرش ناراحته اما خوب این بچه مگه یادگار پسرش نبود؟ چی میشد یه کم خوشحالی میکرد که منم دلم خوش باشه؟ حالا که جامعه اینقدر بی انصاف بود، منم حواسمو جمع و کلی تحقیق کردم… همینکه باران به دنیا اومد به بهانه ی اینکه میخوام برای کاوه تقاضای ویزای پزشکی کنم و اگه قبول شه تصمیم دارم باهاش برم، برای باران با رضایت پدر کاوه پاسپورت گرفتم. با اینحال از طرف تمام کشورها جواب رد دادن بهمون… اما همین که برای باران پاسپورت گرفته بودم خیالم راحت تر بود… تو این بدبختی و بلاتکلیفی فقط یه چیز صد در صد بود و اونم اینکه معلوم نبود میتونستم روی کی حساب کنم. کاوه هم که معلوم نبود چی میشه یا کی به هوش میاد، باران هم که خوب بچه بود و نمیشد ازش انتظار کمک داشت. بعدشم من انتخاب کرده بودم نگهش دارم و به دنیا بیارمش پس وظیفه ام بود که به آینده اش هم فکر کنم. نمیشد احساساتی برخورد کنم. باید جدی میچسبیدم به زندگیم. اگه کاوه بیدار میشد که فبها. اگرم نه که باید یه جوری خرجمونو در می آوردم. خیالم از بابت کاوه و باران و اینکه صبح ها مامانش مراقبشونه راحت بود پس بعد از به دنیا اومدن باران، دوباره رفتم دانشگاه و درسمو با جدیت ادامه دادم… ……………………… چهار سال گذشت. باران سه سال و خرده ای شده بود و عین قند و عسل شیرین! زبون که باز کرد اولین کلمه بابا بود. بعد که کمی بزرگ‌تر شد فهمیده بود که باباش خسته اس و خوابیده و سر همونم طفل معصوم خیلی ساکت بود. تنها همبازیهاش هم بچه های ملیحه بودن. رویا و شاهد که صبح ها با اونها بازی میکرد و شبها هم میگفت اول واسه بابا قصه بگیم بعد برای خودش. اما همونطوری که سرش رو سینه ی کاوه بود، خوابش میبرد و منم دست کاوه رو میذاشتم روی باران. اون لحظه ها هم چشمهای کاوه شروع میکردن به تکون خوردن. و دلم کباب میشد. میدیدم حس میکنه وجود دخترشو و چندین بار امتحان کرده بودم. وقتی باران نزدیکش بود، قلبش با سرعت بیشتری میزد. اما فقط همون بود. یه جورایی جفتشون شده بودن عروسکهای من… اگه کاوه نبود نمیدونم چی به سرم می اومد. اما انگار وجود اون باعث میشد حداقل از طرف خانواده اش همون صبحها رو، کمی کمک و حمایت داشته باشیم… مامان و بابای خودم شاغل بودن و زندگی هم خرج داشت. فقط مامان کاوه بود که می اومد صبح زود. مخصوصا وقتی باران تازه به دنیا اومده بود صبح ها دانشگاه بود و شبها هم کنار کاوه و دخترم درس خوندن و تلاش… و تا صبح هم کنار تخت کاوه با خواب سبک چرت میزدم و میپریدم… همیشه ساعتم رو زنگ میذاشتم چون دکتر گفته بود هر دو ساعت باید کاوه رو تکون بدیم و بدنش همیشه در یک حال نباشه… درسته که بعد از ترخیص از بیمارستان، کاوه رو آورده بودم خونه ی خودمون و هر چی بیشتر میگذشت خودکفا تر میشدم… اما شرایط وضعیت ایران و گرونی و فشار خانواده ها رفته رفته بدتر میشد که بیاین پیش ما زندگی کنین… خوبیت نداره زن تنها زندگی کنه… حالا دیگه واقعا مونده بودم چیکار کنم… انگار هر چی من بیشتر مقاومت میکردم که خودکفا بشم، همونقدر اطرافیان سعی در شکستن مقاومتم داشتن… حالا دیگه مادرم میگفت طلاق بگیر! زن جوونی! تا کی میخوای مثل پرستار از پسر مردم مراقبت کنی؟ برای چی داری خودتو حروم میکنی؟ شاید به ظاهر میتوپیدم بهشون و نشون میدادم برام مهم نیس اما واقعا بهم بر میخورد که باهام مثل یه بچه برخورد میکنن و برای تصمیماتم ارزش قائل نیستن… اصلا نمیتونستم بفهمم اینا از جون زندگی من چی میخوان؟! پس منم تصمیم گرفتم که در اولین فرصت کلا ایران رو ترک کنم. چون اینجوری که بوش می اومد منو قرار نبود به حال خودم ول کنن… این وسط فقط یه نفر پشتیبان و حامیم بود اونم ملیحه… البته خواهرهای دیگه ام هم بودن و حمایتم میکردن در حد خودشون اما ملیحه چون خونه اش تقریبا نزدیک خونه ی خودمون بود یه جورایی شد راز دار من. بچه هاشم تقریبا همسن باران بودن، پس زیاد می اومدن خونه ی ما و البته تهمورث هم چون کامیون داشت و بار میبرد، مشکلی با این قضیه نداشت… با اینحال هم من هم ملیحه معتقد بودیم اینجا زندگی برای یه زن سخته… ملیحه گفت سنگیه در تاریکی! درخواست بده برای ویزای دانشجویی ببین قسمتت چیه. مدارکمو فرستادم برای تمام دانشگاه‌های معتبر. آدرس ملیحه رو هم داده بودم که یه وخ نامه ها به خونه ی ما نیان و کسی از قصدم با خبر نشه. البته پیشنهاد ملیحه بود. میگفت هنوز نه به داره نه به بار, خلایق رو به هول و ولا ننداز و رابطه اتو تا وقتی میتونی بیخودی با بقیه خراب نکن. بذار اگه قبول شدی بعدش… اگرم که نشدی که همینجا هستی و خدام بزرگه… یه کاریش میکنیم… بخصوص که مامان خودم و مامان کاوه به تمام سوراخ سمبه های خونه سر میکشیدن و… ………………………. تا اینکه… اونروز مادر کاوه خونه امون بود که ملیحه بهم زنگ زد. -جانم ملیحه؟ -خوبی ماندانا؟ کاوه چطوره؟ باران خوبه؟ -خوبیم همه امون… شما چه خبر؟ -والله ما هم خبر خاصی نیس… همینجوری میگذره دیگه… تنهایی؟ میخوای بیام پیشت؟ -نه مرسی گلم! مامان کاوه اینجاس… -سلام برسون… راستی دیروز با جاری بزرگه ام حرف میزدم میگفت یکی از فامیلهاشون قبول شده واسه دانشگاه آکسفورد انگلیس… -عه؟! به سلامتی… کی هس حالا؟ -بگم هم نمیشناسی… فقط خدا به خیر کنه و تهمورث نشنوه! میدونی که گیر داده بریم… منم که میدونی نمیخوام… مامان کاوه داشت با دقت به مکالمه امون گوش میکرد. حدس زدم ملیحه منو منظورشه. پس من آکسفورد قبول شدم؟ یا شایدم منظورش واقعا همون فامیله بود؟ اونقدر بی تفاوت حرف میزد که یه کم دو دل شدم البته. و بعد هم که کمی حرفهای روزمره زد، با گفتن، رویا بیاد از مدرسه، بعد از ظهر میام یه سر بهت میزنم، قطع کرد… -چی میگف؟ -چیز خاصی نبود… من برم یه سر به کاوه بزنم… -تازه سر زدم بهش… -منم یه سر بزنم… رفتم تو اتاق خوابمون. کاوه همونجوری آروم خوابیده بود. نشستم وسط تخت کنارش و سرمو گذاشتم رو سینه اش. -کاوه؟ من فکر کنم تو شبها که ما خوابیم بلند میشی و عسل میمالی به خودت؟ که صبح ها اینقدر شیرین میشی؟ محکم بغلش کردم و لپشو بوسیدم. سرمو گذاشتم رو سینه اش. چقدر دلم برای اینکه بغلم کنه تنگ شده بود! برای بوسه هاش… البته اوایل ازدواجمون اونقدر منو بوسید که تا آخر دنیا هم میبوسیدمش حسابمون صاف نمیشد. تو گوشش زمزمه کردم و قضیه ی ملیحه رو بهش گفتم. سرم رو سینه اش بود که حس کردم ضربان قلبش رفت بالا… -خوشحال شدی یا ناراحت کاوه؟ که یهو قلبش ایستاد… وحشتزده سرمو بلند کردم: -کاوه؟ کاوه؟ کاوه!!!!!!!! مامان!!!!!!!!!!! زنگ بزن اورژانس!!!! کاوه حالش خوب نیس!!!!!!!! کاوه!!!!!!!! مرگ من!!!!! شوخی نکن!!!!!!! به خاطر کاوه کمکهای اولیه و سی پی آر رو یاد گرفته بودم برای مواقع ضروری. در حالیکه جیغ میزدم و به مامان کاوه میگفتم به اورژانس زنگ بزنه، شروع کردم به فشار قفسه ی سینه اش و تنفس مصنوعی… ادامه دارد… نوشته: ایول

منم مثه بقیه ام؟ بدجوری سرد شده بود…داشتم به این فکر میکردم که اگه ماشین باهام نبود حتما تا الان یه گوشه قندیل بسته بودم. دیروقت بود. پیاده روها خالی بود و خیابون هم تک و توک چندتا ماشین به خودش میدید. اما تعداد کسایی تو آشغالا دنبال یه چیز به درد بخور میگشتن مثه قبل بود. دیگه برام عادی شده بود. اوایل وقتی میدیدمشون بدجوری میریختم بهم. خیلی چیزا واسه خیلیا عادی شده بود. تو مسیر یه چیزی توجهم رو جلب کرد. این با بقیه فرق داشت. زیاد این صحنه رو ندیده بودم که بخوام بهش عادت کنم. تو ایستگاه اتوبوس یه دختر با کاپشن قرمز نشسته بود و خودش رو مچاله کرده بود. عجب بابا…آخه مگه این ساعت دیگه اتوبوس میاد دخترجون. کسی نیست بهش بگه…………….. ماشین رو نگه داشتم… دونه دونه حالتای مختلفو داشتم بررسی میکردم… هرجوری میرفتم تهش به این میرسیدم که من اون کسی هستم که باید کمکش کنم. دور زدم و کنارش نگه داشتم. چی برم بگم اخه بابا… بگم بیرون سرده بیا بریم خونه من گرمه؟ با همون نیمه جونی که داره یه دونه میذاره تو گوشم… اصن از کجا معلوم جِن……… نه… با عقل جور در نمیاد. اصن دست دست کردنت واسه چیه؟ خودتم میدونی اگه کاری نکنی و بری، حالا حالاها تو ذهنت میمونه. از ماشین پیاده شدم. نمیدونم اصن متوجه حضور من شده بود یا نه؟ -ببخشید خانوم منتظر کسی هستین؟ -لطفا مزاحم نشین آقا -باشه منِ خرو بگو واسه خاطر تو از ماشین پیاده شدم…داشتم میرفتم سمت ماشین… -ننن… نرین… ببخشید…ننن… نه منتظر کسی نیستم…کسی هم… منتظرم نیست… یه لحظه سرش رو گرفت سمتم… معصومیت از نگاهش میبارید… دور و بر ۲۰ سالش بود فک کنم. بدون اینکه حرفی بزنم در سمت ماشین رو باز کردم… -بشین تو ماشین یکم گرم شی. خودم رفتم نشستم و منتظر موندم. تکون نمیخورد. یه لحظه فکر کردم اصن یخ زده بیچاره. داشت با خودش کلنجار میرفت. یه بوق زدم. یه تکونی خورد و به ماشین نگاه کرد. بعد شروع کرد حرکت کردن سمت ماشین و نشست تو ماشین… – دستکشات رو دربیار… دستت رو بگیر نزدیک بخاری… با دستای لرزونش داشت سعی میکرد اینکارو کنه ولی دستاش سردتر ازین حرفا بودن… دستم رو بردم سمت دستاش که خودم اینکارو براش کنم… تا دستم بهش خورد انگاری برق گرفته باشه خودش رو چسبوند به در ماشین… ترسیده بود… سردش بود… خسته بود… همه اینا باعث میشد من به خودم مسلط باشم… -آروم باش. کاریت ندارم. دستات بی حس شده فقط میخوام دستکشات رو دربیارم. سعی کردم چهره ام رو آروم نشون بدم که بتونه بهم اعتماد کنه… دستای لرزونش رو با احتیاط آورد سمتم… منم با حوصله دستکشا رو درآوردم و از آستینش گرفتم و دستاش رو بردم نزدیک بخاری. داشتم به این فکر میکردم که خب فردین خان حالا چی؟! اونم تو این فاصله گرمتر و گرمتر میشد… – کاری ندارم چیکار داشتی میکردی این وقت شب… نمیخوام بدونم اصن کی هستی… فقط میدونم که تو این سرما یه دختری مثه تو اون بیرون جون سالم به در نمیبره. من تنها زندگی میکنم. میریم خونه من. امشب رو اونجا سر میکنی و فردا هرجا خواستی میری. منتظر حرفش نشدم و شروع کردم به حرکت. تو شرایطی نبود که بخواد قبول کنه یا نکنه. باید شانسش رو امتحان میکرد. من که از خودم مطمئن بودم ولی خب اون که منو نمیشناخت. مرد غریبه، تنها، خونه خالی…اینا کنار هم چیزای ترسناکی واسه یه دختر میسازه. بالاخره رسیدیم. ماشینو بردم تو پارکینگ و خاموشش کردم. هنوز دستاش جلوی بخاری بود. از ماشین پیاده شدم و به اونم گفتم پیاده شه… ولی انگاری به این راحتیا هم نبود… – میخوام ماشین رو قفل کنم میشه پیاده شی زودتر؟ بالاخره یه تکونی خورد و از ماشین پیاده شد و با فاصله از من وایساد. حرکت کردم سمت پله ها… -میشه من همینجا بمونم؟ به خدا صبح خودم بی سر و صدا میرم… -میل خودته… فقط صبح اگه خوابت برد و یکی از همسایه ها دیدت و کار به پلیس کشید دیگه منی در کار نیستم… میخواستم بترسونمش که به حرفم گوش کنه که نقشم عملی شد… این و از ترسی که از صورت و چشماش معلوم بود فهمیدم… – میای یا میمونی؟ – مم…میام… – اوکی رسیدیم جلو در خونه که یکی از همسایه ها پیداش شد… نکبت… بگیر بکپ دیگه این وقت شب… زرتی هم باید این مارو ببینه حالا. – به به آقا ارسلان… خوش میگذره؟ – میگذشت -این خوشگل خانوم رو معرفی نمیکنی؟ – نه… ستاره برو تو… دختره رفت داخل و من با اخم داشتم به همسایه مون نگاه میکردم که بالاخره راهش رو کشید و رفت اگه خدا بخواد به درک…کاپشن و کفشم رو درآوردم و گذاشتم تو کمد جلوی در… – کفشاتو دربیار… همین طور جوراباتو. برو بشین رو مبل کنار شوفاژ اون گوشه… اسمت چی بود راستی؟ – رر…رها… – خب رها خانوم من ارسلانم. برو بشین یه چیزی بیارم بخوریم که به فردا برسیم… هنوز سستی رو میشد تو قدماش دید…ولی اینبار نه از سرما…کاری که گفتم رو کرد. منم یه چیزی سرهم کردم و بردم بخوریم. غذای اون رو گذاشتم جلوش و خودم یکم بافاصله نشستم که راحت باشه. فضای سنگینی بود. حتی برای من. غذامون که تموم شد ظرفارو جمع کردم. رفتم تو اتاق یه شلوار و پیراهن کاموایی و یه آستین کوتاه از کشو کشیدم بیرون و گذاشتم رو تخت… – خب رها خانوم برو اتاق واست لباس گذاشتم. برو هرکدوم راحت تری رو بپوش. درم قشنگ ببند خیالت تخت. پاشد رفت تو اتاق و بعد از چند دقیقه اومد بیرون…کاموایی رو پوشیده بود. – دستشویی اونجاست. تو هم امشب رو تخت میخوابی و منم جلوی در…بی تعارف میگم دیگه، نمیخوام پاشم ببینم جا تره و بچه نیست… – من مثه بقیه نیستم… – اره منم همین حس رو دارم…ولی تجربه ثابت کرده که به حسم اعتماد نکنم…درضمن منم مثه بقیه نیستم. اگه باعث میشه یکم خیالت راحت بشه. فقط خواستم کمکت کنم. – ممنون سرم رو به علامت تایید تکون دادم و تشک خودم رو آوردم و پهن کردم. اونم اول رفت دستشویی بعد رفت تو اتاق و درو بست…منم که دیگه نفهمیدم چی شد و خوابم برد… نصفه شب از خواب پاشدم. یجوری شده بودم. افکارم همه منفی بود. انگاری خودم نبودم. بابا یه دختر تر و تمیز رو تختت خوابیده کله خر. برو یه حرکتی بزن دیگه. از جام پاشدم… رفتم یه لیوان آب خوردم که دیدم در اتاق نیمه بازه. بدجوری وسوسه شدم. رفتم کنار در اتاق و داخل رو نگاه کردم. داخل خونه انقدری گرم بود که دیگه نیازی به پتو نباشه. حتی کاموایی رو هم در آورده بود و تیشرته رو تنش کرده بود. فکر میکردم سفتم ولی… نبودم… رفتم کنار تخت… دستم رو کشیدم رو سرش که عین جن زده ها از خواب پرید… – ششش… صدات درنیادا… اینجا همسایه ها بدتر از منن… اگه بیان کمک هم میان کمک من نه تو… ترسیده بود و یه لرزشی کل بدنش رو گرفته بود. نشستم کنارش و شروع کردم به نوازش پاهاش…حالا میتونستم لرزش بدنش رو حس کنم. صورتش رو بوسیدم. دستاشو… گوششو… بعد لباشو… تسلیم شده بود… هِه…آفرین دختر حرف گوش کن… دستم رو از زیر تیشرت بردم رو سینه های کوچیکش… کوچیک ولی بازم لذتبخش. تیشرت رو از تنش درآوردم… سریع دستاش رو گذاشت رو سینه هاش. با لبخند دستاش رو کنار زدم و مشغول خوردن سینه هاش شدم. لرزشش بیشتر شده بود… ولی اینبار نه از ترس. دستم رو بردم سمت کُسش و از رو شلوار داشتم کُسش رو میمالیدم. قرار نبود اون لذتی ببره. من فقط داشتم رو روال جلو میرفتم. – سکس داشتی تا حالا؟ – (با بغض) ییی…یکی…یکی دو بار – خوش به حال من شلوار و شورتش رو از تنش دراوردم و کامل خوابوندمش رو تخت…خودمم لخت شدم و رفتم روش. چشم تو چشم بودیم. بی شرف خوشگل بود واقعا… کیرم رو یکم مالیدم به کوسش بعد با یه فشار یکم فرو کردم. راست میگفت… حسابی تنگ بود. یکم سر کیرم و عقب و جلو کردم که جا باز کنه و یکم بعد بالاخره شروع کردم آروم آروم تلمبه زدن. سرعتمو بیشتر و بیشتر کردم و اونم داشت آه و ناله میکرد…دیگه نزدیک ارضاشدنم بود… – دیدی تو هم مثه بقیه ای… – چی؟ …………….از خواب پریدم… خیس عرق بودم و نفس نفس میزدم… به در اتاق نگاه کردم. هنوز بسته بود. رفتم دستشویی و آبی به صورتم زدم… تو آینه خودم رو نگاه کردم… یه لبخند به رو لبام نشست… نه من مثه بقیه نیستم…

منم مثه بقیه ام؟ (۲) برم تو؟ نرم تو؟ عجب داستانی شده ها… تو خونه خودم دیگه این مسئله نوبَره… بابا خونته خب، درو با لگد باز کن برو تو دیگه… نه نه… دختره پَس میفته میمونه رو دستم بعد خر بیار باقالی بار کن. تو همین خزعبلات خودم داشتم میگشتم که خودش درو باز کرد… جلو در وایساده بوده بود و با تعجب زل زده بود به من… بیچاره فک کنم از دیشب که مغزش یخ زده هنوز آب نشده… – علیک سلام – س….. سلام – خوب خوابیدی؟ – ها… ببخشید من از خواب پامیشم یکم هنگم… – به سلامتی… اونوقت چقدر طول میکشه لود شی؟ اومد یه چیزی بگه ولی یه دفعه خشکش زد… دستش رو گذاشت رو دهنش و دویید سمت دستشویی… نمیدونم چش شده بود. دیشبم دو سه بار این اتفاق افتاده بود. آخر سر باید بمونه رو دستم دیگه من که میدونم… بکِش آقا ارسلان بکِش… یکم بعد اومد بیرون و آروم اومد سمت من… – بیا یه چیزی بخوریم… بعد بزنیم بیرون… – باشه چون دیشب بهش گفته بودم که چیزی ازش نمیپرسم باید سر حرفم میموندم… البته دیشب واقعا هم برام مهم نبود ولی بعد که اینکاراش رو دیدم یکم کنجکاو شدم… کوه غم بود… دیشب بین اون همه سرما، غمش به چشمام نمیومد… کافی بود زل بزنه به یه نقطه و دیگه بره برای خودش. – ما کجاییم؟ یکم رو حرفش فکر کردم… هیچی دیگه طرف اصن مشکل حافظه داره… تبریک آقا ارسلان به گِل نشستی… – خونه منیم دیگه… یادت نیست؟ دیشب م………… – کجای تهرانیم؟ آخــــــیش… – آها از ازون نظر… تهران پارس – از اینجا تا لویزان چقدر راهه؟ – نمیدونم… نقشه گوشی رو آوردم بالا و مسیر رو درآوردم و بهش دادم… اونم یکم باهاش ور رفت و دادش به خودم… – خب رها خانوم نوبتی هم باشه نوبت رفتنه… آماده شو که بعدش نخود نخود… – باشه رفت تو اتاق در و بست و بعد از چند دقیقه با همون لباسایی که اول دیده بودمش جلوم ظاهر شد… خوشتیپ بودا… بعد از اینکه کلمه لویزان رو شنیدم کلا فکرایی که داشتم میکردم عوض شده بود… اون دیگه برام یه دخترک بیچاره نبود… یه توده از ابهام بود… یه علامت سوال قرمز… سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم… – خب کجا برم؟ – اگه میشه بریم همونجا که منو سوار کردین… با سر تایید کردم و حرکت کردیم سمت مقصد. باز خوبه تو مسیرم بود… کل راه ساکت بدون کوچکترین حرکتی داشت بیرونو نگاه میکرد… نمیخواستم خلوتش بهم بریزه و به حال خودش گذاشتمش… بالاخره رسیدیم… یاد دیشب افتادم. اگه من نبودم یعنی تمام؟؟؟ – خب دیگه رسیدیم… دیگه وقت رهاییه یخ نکنی با این شوخیات! رهاییه… این چه جفنگی بود بافتی آخه؟ – مرسی درو باز کرد و پیاده شد… درو بست… سه حرکت مات… همـیـــــــن؟ بابا لامصب حداقل دوبار میگفتی مرسی یه چیزی دستمون رو بگیره. از آینه نگاه کردم ببینم جدی جدی رفته یا نه؟ که دیدم بَعل….. جاااااان؟ آینه رو بی خیال شدم و برگشتم که با چشای خودم ببینم… دخترک بیچاره و مفلوکم ببین سوار چی شد…چه سِتی هم کرده. دیگه احتمالات و فرضیات با شواهد جور درنمیومد. تو عمرم مسئله به این غیرقابل حلی ندیده بودم. دوباره عین آدم نشستم رو صندلی و با انگشتام ضرب گرفتم رو فرمون… نمیدونم چقدر تو اون حالت بودم… فقط میدونم که مغزم به هیچ جا قد نداد که هیچ، یکم سردرگم تر هم شدم. راه افتادم سمت شرکت. توی راهم ذهنم درگیر بود. هرچی بیشتر بهش فکر میکردم بیشتر گیج میشدم. رسیدم شرکت و همون طور درگیر در اتاق فرشادو باز کردم و بی معطلی سرو انداختم پایین و رفتم تو… بعــــــــله… اینو دیگه کجای دلم بذارم. از شواهد معلوم بود که رفیق شفیق بنده داشته دلی از عزا در میاورده و هنوز داشت میاورد. فرشاد پرروتر از این حرفا بود و اینم بار اولش نبود. همچنان داشت کُس دختره رو میخورد. دختره هم که قاطی کرده بود نمیدونست بره؟بمونه؟حرف بزنه؟نزنه؟ – اَه فرشاد تو هم دیگه گوهشو درآوردیا – جون ارسلان عین عسله…بیا یه تست بزن. – شما خانوم. بیرون… بیرون که میگم یعنـــــی کـــــــلا بیـــــــــرون. دختره یه نگاه به فرشاد انداخت… فرشاد: برو خودم بعدا بهت زنگ میزنم ردیفش میکنم… دختره هم چیزی نگفت و بدو بدو خودش و جمع و جور کرد و رفت بیرون… – چقد اینا خرن آخه… الان فکر میکنه من بهش زنگ میزنم و میریم یه شام عاشقانه میخوریم و من چندتا بیت شِع… دست به سینه جلوش وایساده بودم و بدجوری اعصابم بهم ریخته بود… – خو چیه بابا. منم آدمم. نمیشه یه تیکه گوشت اونجا بشینه و من عین خیالم نباشه که… همچنان ساکت بودم و میخواستم ببینم چی داره بگه. معمولا همینه. میذارم طرف مقابل کامل حرفش رو بزنه و بعد منم چندتا جمله میگم ولی حتما بهشون بعدا عمل میکنم… – باز این مجسمه شد واسه ما… جونت درآد یه چیزی بگو خب – این ماه این چهارمین منشی ای بود که عوض کردیم میدونی که… – چهارتا؟ ایبابا ضعیف شدما… کجایی جوونی که یادش بخیر. – و من دفعه قبل بهت گفتم که یه بار دیگه این اتفاق بیفته دیگه به درد شراکت نمیخوری اینم میدونی دیگه؟ – ببین ارسلان… – منم که سرم بره حرفم نمیره اینم میدونی دیگه؟ – یه لحظ… – فردا زنگ میزنم به طرفای قرارداد و میگم این آخرین پروژه از شرکته و بعد ازون میتونن خودشون انتخاب کنن که با کدوممون میخوان کار کنن… – شلوغش نکن بیخودی بابا… واسه یه کُس داری اینجوری میکنی؟ یه پوزخند زدم… – میدونی از چی میسوزم؟ ازینکه هرکی پشتت حرف زد من زدم تو دهنش… گفتم و به سمت در اتاق حرکت کردم و مستقیم رفتم از شرکت بیرون. شرکت بزنیم شرکت بزنیم پس واسه همین بود… والا قبل از اینم داشتیم کارامون و انجام میدادیم. نـــــــــه شرکت که بزنیم کلاس کاریمون میره بابا و پروژه ها بیشتر میشن و……………….. کیو دارم خر میکنم؟ خب اینجوری هم شده بود ولی هیچ چیز نمیتونه آرامش منو ازم بگیره… نشستم تو ماشین ولی حوصله حرکت نداشتم… دوست داشتم همونجوری بشینم تا یکم آروم شم. فقط کافی بود یکم چشامو ببندم همین. چند لحظه گذشت و یکی زد به شیشه… دخترک فال فروش. شیشه رو تندی دادم پایین که یه بد و بیراهی بهش بگم که یه لحظه به خودم اومدم. سرمو انداختم پایین یکم آروم شم. نگاش کردم… – جونم عمو؟ – خوابیده بودی عمو؟ – نه عموجون بده سهمیه امروزم ببینم چی میگه – دیروز ندیدمت باید امروز دوتا ازم بخریا خنده ام گرفته بود… – باشه به شرطی که خودت دوتا خوبش رو بدیا یکم پیش خودش فکر کرد… – باشه ولی قول بده به کسی نگی که خوباش رو برات جدا کردما. – قولِ قول. فالارو گرفتم و باهاش حساب کردم و خداحافظی کرد و رفت… واقعا شیرین بود. شاید اگه شیرین زبونیاش نبود همون دفعات اول ردش میکردم میرفت… ولی دوست داشتم ببینمش. دوست داشتم یکم تو دنیای قشنگش شریک شم. دوست داشتم اصن بزرگ نشه… دوست داشتم کاش میشد من چند وقتی کوچیک میشدم… گوشیم داشت زنگ میخورد؟ – سلام… جانم؟ – سلام مهندس جان. آقا میدونم بی ادبیه ها ولی هیچ جوره امکان نداره که پروژه فردا رو امشب به دستم برسونی؟ امروز چه خبر شده تو این مملکت؟ کم کم دارم فکر میکنم یکی امروز زوم کرده روم و هی داره داستان واسم درست میکنه… – امروز رو روش کار میکنم ولی قولی بهتون نمیدم… – نشد دیگه مهندس جان. امشب اینو بهم برسون دیگه… به خدا گیرم – تا حالا شده من سر موعد پروژه رو تحویل ندم؟ – نه عزیزجان شما برادری خودتو ثابت کردی فق… – خب واسه این بوده که تا حالا به کسی قول الکی ندادم… پروژه تون حتما فردا تمومه… اگه واسه امروز میخواین، من نمیتونم قولی بدم ولی سعی ام رو میکنم… – باشه مهندس. خدانگهدار منتظر جواب من نشد و گوشی رو قطع کرد. اصن یه سریا ارزش راست شنیدن رو ندارن… عادت کردن که با دروغ و چاکرم و نوکرم کارشون جلو بره. میتونستم بگم آره و احتمال زیاد کارش امشب تموم میشد ولی من خیلی وقته که دیگه رو احتمال کار نمیکنم. تنها شانسی که آوردم این بود که فرشاد تو همون لحظات از شرکت زد بیرون و سوار ماشین شد و رفت… عصبانیت رو توی رفتارش میشد دید. کلا اینجوری بود. خیلیا کلا اینجوری بودن. فکر میکنن همیشه یه راه برگشتی هست… من زندگی رو سخت نمیگرفتم هیچوقت… اما یه سری چیزا باید سر جاش میموند. حرفایی که به بقیه میزدم از اون دسته بودن… باید بهشون عمل میکردم که برای بقیه و مخصوصا خودم ارزش داشته باشن. رفتم دوباره داخل شرکت و اول خواستم فایلایی که نیاز دارم رو بردارم و برم خونه که بعدش منصرف شدم و همونجا نشستم پای اون پروژه… داشتم فکر میکردم که کاش یکم تندتر حرف میزدم که بعد از به هم زدن شراکت، کارای بعدیش رو ببره پیش فرشاد… یکم با گوشیم ور رفتم… با چندتا بازی تو گوشیم ور رفتم که بتونم افکارم رو متمرکز کنم… بیرون تاریک شده بود و کار منم تموم شده بود. پروژه هم تموم نشد. واسه امروز بسه. واسه حرفی که نزدم لازم نیست خودم رو خسته کنم الکی. سعی ام رو کردم. شاید یه ربع دیگه کار داشتا ولی مثه اینکه بهم برخورده بود. هی ناخودآگاه داشتم میپیچوندم کارو که امشب تموم نشه. تا اینا باشن گوشی رو من قطع نکنن… یه لبخند روی لبام اومد و از کاری که کردم نهایت لذت رو بردم و از شرکت اومدم بیرون. تو مسیر دوباره یاد رها افتادم. دخترک بیچاره بی.اِم.وِ سوارِ من. به ترکیبی که خودم ساختم خندیدم و باز داشتم واسه خودم فرضیه میساختم. انقدی بهش داشتم فکر میکردم که یه لحظه احساس کردم جلوم داره قدم میزنه با همون کاپشن قرمز… بعد متوجه شدم که واقعا یکی با همون مشخصات داره از روبه رو میاد. کنارش نگه داشتم… این دفعه خبری از نجات دادن یه نفر از سرما نبود… خبرِ نجات خودم از افکارم بود… یه جورایی ته دلم دوست داشتم این بازی ادامه پیدا کنه… نگاش بهم افتاد. یکم همونطوری موند بعد اومد سمت ماشین… شیشه رو دادم پایین… – به به رها خانـــــــوم – سلام – علیک سلام – میتونم سوار شم؟ اینم از استارت بازی… – بله بفرمایین زیاد فرقی نکرده بود… وقتی نشست تو ماشین انگاری موجی از سرما داخل ماشین شد. فقط اینبار سرما، سرمای هوا نبود. – امشب من شام رو قرار بود بیرون بخورم اگه میخواین با هم بریم … تردید رو به وضوح میشد تو چهره اش دید ولی در نهایت قبول کرد. شاید وقتی دعوت منو شنید اون بُت احتمالی که از من ساخته بود خراب شده بود… – خب خوبه علامت سوال… سکوت… تردید… هیجان و دوباره علامت سوال، هارمونی عجیبی رو ساخته بودن… اینا بارها و بارها تکرار شد تا این که بالاخره رسیدیم… یه رستوران نزدیک خونه ام بود که یکی از رفقای دوران خدمتم اونجا کار میکرد. هم فضاش رو دوست داشتم هم دیدن رفیقامو… پس بهترین انتخابی که میتونستم بکنم، مثه همیشه اونجا بود. رفتیم داخل و یه جا نشستیم. رفیقم سر یه میز دیگه بود و داشت سفارش اونا رو مینوشت… رها دوباره غرق شده بود. زل زده بود به گلدون رو میز و احتمالا کیلومترها از من دورتر بود. رفیقم داشت میومد سمتمون… پشت رها بود و رها نمیتونست اونو ببینه. هرچند شاید جلوش هم بود فرقی نمیکرد. لبخند رفیقم دیگه ازین عمیق تر نمیشد. احساس میکردم الآنه که لباش بترکه بپاشه کف زمین… اومد نزدیکتر و یه چشمک زد و با سر اشاره ای به رها کرد. بر حسب تجربه، ترجمه اش این بود:« ناقلا این عروسک کیه؟ شیرینیش کو پس؟». پاشدم باهاش دست دادم و سلام و احوال کردیم که رها به خودش اومد… من: رها خانوم این دوست عزیزم رضاست… از بچه های گل روزگار رضا: چوبکاری نکن ارسلان جون. خوب هستین رها خانوم؟ رها: سلام. ممنون هرچی خواست چهره خودش رو با یه نقاب از لبخند بپوشونه نتونست… رضا هم سریع اینو فهمید و سفارشارو تندتند گرفت و متواری شد. – ببخشید دیگه. ما وسعمون در همین حده با این جمله میخواستم تیری تو تاریکی زده باشم… – خواهش میکنم نه مثه اینکه غیرمستقیم و طعنه و این چیزا اصن جواب نمیده… یکم گذشت… – منتظرم بودی یا اتفاقی همدیگه رو دیدیم؟ بالاخره یکم به خودش اومد… – اومده بودیم ماشین رو ببریم… علی آقا رفت و من موندم یه قدمی بزنم… کلا هم که به من چه اصن ماشین چیه و علی آقا کیه؟ – چیز دیگه نمیخوای بگی؟ – فکر کردم نمیخوای بدونی – نمیخواستم بدونم. چون چیزی که دیشب برام بودی با الآنت خیلی فرق میکنه. البته اجباری نیست. هر طور راحتی… مردد بود که چی بگه… چند لحظه بعد رضا سر رسید و ازون برزخ درش آورد… رضا: آقا ارسلان خیلی خوش اومدینا… بیشتر تشریف بیارین چشمای ماهم نور بگیره آقا یه ابرو بهش بالا انداختم که ازین جلوتر نره و خداروشکر فهمید و کارای میز و غذا رو انجام داد و رفت… الآن که فکرش رو میکنم عجب غلطی کردم رفتم اونجا اون شب… شروع کردیم به خوردن غذا… چیز زیادی نخورد… ولی من کف ظرف رو برق انداختم. بعد از کار هیچی به اندازه غذا نمی چسبه. حالا چه آدم فکرش مشغول باشه چه نباشه… تا رضا مشغول یه مشتری بود سریع رفتم حساب کردم و از دور باهاش خداحافظی کردم… چون نزدیک که میشد تن و بدنم میلرزید… – خب بریم خونه من؟ یا برسونمتون خونه خودتون؟ کاش نمیپرسیدم. سخت بود واسش جواب دادن… خب واسه هر دختری سخت بود… واسه همین با مکثی که کرد جوابم رو گرفتم… – پس اگه میخواین یه تماس بگیرین که خونه نگرانتون نشن… – کسی نگران من نمیشه خیالتون راحت… دوست داشتم به حرف بیارمش… دوست داشتم تا صبح باهاش حرف بزنم و خالیش کنم… دوست داشتم حداقل یه بار لبخندش رو میدیدم… در خونه رو باز کردم و اول رها رو راهی خونه کردم… یکی از همسایه ها منو دید و خواست باهام صحبت کنه… به رها یه اشاره ای کردم و درو بستم. یه خانم سالخورده بود. باهم رابطه خوبی داشتیم. کلا سعی میکردم با همه خوب باشم مگه اینکه یه چیزیشون بره رو مخم. ولی امروز انگار یه چیزی شده بود چون سابقه نداشت بیاد و اینجوری باهام صحبت کنه… – خوبین شما؟ – والا خوب که چه عرض کنم مادر… – بچه ها خوبن؟ احسانو خیلی وقته نمی بینم… – آره شکر خدا… اتفاقا واسه خاطر بچه ها اومدم… هم واسه احسان هم واسه ریحانه… – بفرمایین… گوش میکنم همیشه سعی میکردم با کسی دارم حرف میزنم لبخند بزنم تا طرف مقابل بهم اعتماد کنه و راحت بتونه حرفش رو بزنه… مگه اینکه یه چیزیشون بره رو مخم. – پسرم ما تقریبا دو ساله همدیگرو میشناسیم. نوه هام تو رو میشناسن تو اونارو میشناسی… بچه ها دیگه بزرگ شدن… واسه خودشون حرف دارن… یه چیزایی رو میفهمن یه چیزایی رو نه… تو این ساختمون قبل ازینکه شما بیاین ما ازین موردا نداشتیم… آهان پس بگو داستان چیه… – بچه های من اینارو میبینن و یاد میگیرن… – شما تا حالا از من خطایی دیدین؟ – نه والا – تا حالا شده من به شما بی احترامی کنم؟ – استغفرالله… شما جوون خیلی خوبی هستی فقط نمیدونم این رفت و آمدا چیه – خب شما به بچه ها یاد بدین که رفتارهای خوب منو یاد بگیرن و اگه خطایی کردم چشم پوشی کنن… – والا چی بگم مادر… اول نمیخواستم بیام ولی گفتم به خودت بگم که حواست به خودت و ما باشه… همسایه های هم دیگه یه موقع واست دردسر میشنا خب پس کار اون حروم زاده ست… دارم براش… – مرسی که باهام حرف زدین… ازین به بعد بازم چیزی بود مستقیم بیاین به خودم بگین… راستی ریحانه خانم تونست نمره خوب بگیره؟ – آره مادر… خودش که میگه تازه دارم هِنسه؟ هِندِس؟ نمیدونم چی چی رو میفهمم… – خب خدا رو شکر… خداحافظی کردیم و در و بستم و رفتم تو… داشتم میرفتم سمت رها که دوباره صدای در اومد… ای بابا بی خیال دیگه… دوباره با کلافگی رفتم سمت در و بازش کردم… فرشاد بود… یه چشمک به عنوان سلام از همون همیشگیا تحویلم داد… – رام میدی تو یا میخوای مثه بچه ها قهر کنی؟ لبخندی زدم و با سر اشاره کردم که بره تو… وقتی رها رو دید شوکه شد… فرشاد: به به خوشم باشه آقا ارسلان. میگفتی با گل و شیرینی تشریف میاوردیم… معرفی نمیکنی؟ من: فرشاد از دوستای صمیمیم… ایشونم رها … (یکم مکث کردم) … همین، رها… فرشاد: رها خانوم… یه اسم زیبا برای یه خانوم زیبا رها: سلام خوشبختم لعنتی مارو از لونه میکشید بیرون با این زبونش… اونا نشستن و من رفتم آشپزخونه… فرشاد: خب رها خانوم… این ارسلان خان عتیقه ما چجوری شما را کشف کرده؟ رها: راستش… (من سرم تو کار خودم بود… رها یه نگاهی به من کرد و منتظر بود که یه کمکی بهش برسونم… ولی خب مهم نبود که دختر… هر چی گفتی گفتی)… اتفاقی شد… فرشاد: من نمیدونم خدا چرا ازین اتفاقا نصیب ما نمیکنه همینجوری دختر رو زمین نمونده با آقا نبوده باشه، واسه من ادای بدبخت بیچاره هارو درمیاره… رفتم نشستم کنار فرشاد… اون ملعون هم شروع کرد خاطره تعریف کردن… همیشه موقع خاطره تعریف کردناش من ساکت ساکت بودم… لعنتی خبره بود تو اینکار… چند تا خاطره رو رد کردیم و کم کم داشتم لبخند رها رو میدیدم… با چه اشتیاقی هم گوش میداد… بعله دیگه… رفتن آبروی من بایدم جذاب باشه… فرشاد: نگاه نکن الان انقدر باشخصیت جلوت نشسته ها… دوران مدرسه چنان میشاشید تو کلاس که کلا اون روز رو تعطیل میکردن… مار بزنه اون زبون صاب مرده اتو… رها که دیگه مرده بود از خنده… از خنده اون منم خنده ام گرفته بود… بالاخره خنده اشو دیدم… قشنگ میخندید… من: ای تو اون روحت فرشاد… ببینم میتونی این یه ذره آبرویی که داریم و ببری یا نه فرشاد: به اونجاش هم میرسیم حالا… اصن یادم رفت واسه چی اومده بودم بابا. (به ساعتش نگاه کرد) اوه اوه مهمونی هم از کفمون رفت. من برم به آخراش برسم که از قافله عشق عقب نمونم برادر… با رها خداحافظی کرد و من تا جلوی در باهاش رفتم… – بزمجه این چرت و پرتا چی بود سرهم کردی؟ – بابا بی خیال تو که برات مهم نیست… بده دل دختر مردم رو شاد کردم و ایضاً تو را… ولی خوشگله ها… خر نشی دوباره فاز شخصیت برداریا… – برو برو دیرت شد… الآن عشّاقتون پَرپَر میشن… دستش رو گذاشت رو پیشونیش و یه “عزت زیاد” گفت و رفت… ما دو تا خوب همدیگرو میشناختیم… بحث رفاقت جدا بود و بحث کار هم جدا… میدونست که من حتما بعد این چندتا پروژه شراکت رو تموم میکنم ولی خب اینم میدونست که این حرکت لطمه ای به رفاقتمون وارد نمیکنه… البته یکی دوبار اول کردا ولی بعدش دیگه عادی شد… درو بستم و رفتم سمت رها… چشماش میخندید… معلوم بود ازون شیطوناییه که رو دستش کسی نمیاد ولی یه سری مشکلات بزرگ اینجوریش کرده… – خدا نصیب گرگ بیابون نکنه… یه بار سرش رو پایین بالا کرد که یعنی آره… – دیگه حنام پیشت رنگ نداره نه؟ این دفعه بالا پایین کرد که یعنی نه… – حالا نمیخوای باهام حرف بزنی اوکیه ها؟ من میترسم گردنت رگ به رگ شه یه وقت… انگار میخواست لبخندش رو پنهون کنه ولی خیلی دیر بود… اون لبخند قشنگ رو وقتی داشت بهم نگاه میکرد، بالاخره شکار کردم… خودمم یه لبخندی زدم… نقشه ام گرفته بود… ادامه…

منم مثه بقیه ام؟ (۳) صبح زودتر از من بیدار شده بود… دیگه جلوی در نخوابیده بودم… هنوز نمیدونست بیدارم… میخواستم ببینم اگه من نباشم چیکار میکنه… میخواستم بیشتر خودش باشه. راحت بود. خــــــیلی راحت… اینور اونور میرفت… از یخچال هر چی میخواست برمیداشت… خیلیا این حرکات رو پررویی میدونستن ولی من نه… شاید همه از دختری خوششون میومد که بهشون بگه چشم ولی من نه… رها دختری نبود که چشم بگه… رها آدمی نبود که زیر بار حرف زور بره… نمیدونم چجوری به اینا رسیده بودم… اصن نمیدونم رها دختری بود که من تو ذهنم ساخته بودم یا دوست داشتم اینجوری باشه… از جام پاشدم… – صبح بخیر – عه صبح بخیر… چیزه من گشنه ام شده بود دیگه… – معلومه یه لقمه تو دهنش بود و لقمه بعدی هم آماده تو دستش… یه پوزخندی بهش زدم و رفتم سمت دستشویی… کارامو کردم و اومدم بیرون… – حداقل یه چایی میذاشتی… – ترسیدم ناراحت شی خب… – آخی… چه خجالتی هستی شما… حالا اصن چی میشه… ما چی هستیم؟ اصن مایی وجود داره؟ با همین فکرا شروع کردم به صبحونه خوردن… – میشه بپرسم کارت چیه؟ – برنامه نویسی – با لیسانس؟ – آره – سخته رشته کامپیوتر؟ – نمیدونم – نمیدونی؟ – نه من لیسانس مکانیکم زل زده بود بهم و داشت با تعجب نگام میکرد… طفلی انگار از مشکلات روز جامعه هم بی خبر بود… – نگاه داره؟ اگه میخواستم با مدرکم برم سرکار که الآن باید سرکار میبودم تا شب و آخر ماهم از یه دست حقوقم رو بگیرم و ازون دست بدم به صابخونه… – متاسفم – واسه من؟ – نمیدونم… خب شاید – نه بابا من خورده برده ای ازین مملکت ندارم… تو دانشگاه هم راستش دانشجوی درست و حسابی ای نبودم… اصن ازون اول هم من اهل کتاب نبودم… ولی مادر آدم بگه بخون باید بخونی دیگه… یه نگاه بهش کردم… انتظار نداشتم انقدرم دیگه ناراحت شه… – خب حالا بی خیال… مهم الآنه که خداروشکر همه چی رواله به خودش اومد… – ها؟ آره آره… خوب نیست اصن – خب من باید برم شرکت… تو برنامه ات چیه؟ انگاری یکم پکر شد… یعنی انقدر تنها بود؟ انقدر که منِ غریبه شدم واسش همدم؟ البته همدمی که قرار نیست چیزی بدونه… – پس من میرم خونه – باشه… حاضر شو خودم میرسونمت… – باشه خوشم میومد کلا اهل تعارف نبود… شایدم حواسش با من نبود… آماده شدیم و زدیم بیرون… آخرای مسیر بودیم فک کنم… دیگه رسیده بودیم تقریبا به کوچه ها… خلوت… ساکت… عجب جایی بود… سمت خونه منم حالا هر روز زلزله نمیومد ولی خب اونجا آرامش خاصی داشت… یه ماشین یهو پیچید جلومون… یعنی ریدم تو فرهنگ رانندگی ما ایرانیا خدا وکیلی… یه نگاه به رها کردم… وحشت از صورتش میبارید… حدس زدم به خاطره ماشینه بوده ولی… ولی یه جای کار میلنگید… دوتا نره غول از ماشینه پیاده شدن و اومدن سمت ما… رها به لرزه افتاده بود… یکیشون در ماشین رو باز کرد و سعی داشت منو از ماشین بکشه بیرون… من یکم هُلش دادم عقب و پیاده شدم… من: چته مرتیکه؟ رَم کردی؟ حرفی نمیزدن… اونی که نزدیک من بود دستمو محکم گرفت و کشید سمت خودش که من مقاومت کردم و یه مشت ول کردم سمت صورتش… خیلی راحت با دستش مشتمو پس زد و با زانو گذاشت تو شکمم……………………………………………………………………………………………….. نفسم به زور داشت بالا میومد… چشام سیاهی میرفت… کم کم داشتم صدای جیغ زدن رها رو میشنیدم…اما یه دفعه ساکت شد… تو دلم آشوب بود… چیکارش کردین لعنتیا… اون یارو منو بلند کرد و داشت میبرد سمت ماشین خودشون… من فقط یه لحظه تونستم به عقب نگاه کنم… رها با نگاهی پر از ترس به من خیره شده بود و اون یکی مرده نشسته بود جای من… منو پرت کرد تو ماشین و خودش نشست کنارم… هنوز شکمم از شدت درد مهلت درست فکر کردن رو بهم نمیداد… – ارسلان دیگه درسته؟ به صندلی جلوی ماشین نگاهی کردم و یه پسر هم سن و سال خودم دیدم ولی هنوز قدرت تجزیه تحلیل نداشتم… – لیسانس مکانیک از دانشگاه سراسری… اوه باریکلا… برنامه نویس قوی… حالا خیلی قوی هم که نه ولی خب پروژه هات بدک نبوده… خیلی بد شد نمیخواستم وارد این جریان بشی… ولی شدی دیگه… شروع کرد به خندیدن… – (با چندتا سرفه) رها کجاست؟ – به اونم میرسیم… نترس آسیبی نمیبینه… مگه اینکه من بخوام – تو کدوم خری هستی؟ – عه بی ادب… گفتم حتما از رو صدام منو بشناسی ولی خب حالا اشکال نداره… برگشت سمت منو عینک دودیش رو برداشت… دونه دونه کسایی که باهاشون تو پروژه ای بودم رو داشتم تو ذهنم بررسی میکردم… آخه من که با کسی دشمنی ندارم؟ – هنوز نشناختی؟ فرهاد آزادتن… من هنوز داشتم با تعجب بهش نگاه میکردم… – ای بابا تو هم که اصن از مرحله پرتی کلا… هر چند از تویی که کلا ۱۰۰ تا فالوور داری انتظار چندانی هم نمیشه داشت… – اصن مهم نیست… چی از جون من میخوای؟ – (یه پوزخندی زد) هنوز نفهمیدی نه؟ اصن بحث تو نیستی آقای مهندس… بحث رها جونته… چی پیش خودت فکر کردی اون شب بردیش خونه خودت؟ تا اونجایی که میدونم اهل اینجور کارا نیستی… هر از گاهی یکم شیطونی میکنی ولی اهل نامردی و ازین کارا که ما میکنیم نیستی… – گوه خوریش به تو نیومده؟ یه اشاره به کناریش کرد و اونم با آرنج یه دونه محکم گذاشت تو پهلوم… سعی کردم با دستم جلو ضربه رو بگیرم ولی دیر شده بود… از شدت ضربه کاملا مچاله شده بودم… – دیگه بی ادبی نکنیا… من از آدمای بی ادب متنفرم (اینو داشت با حرص میگفت) – (با همون یه ذره جونی که برام مونده بود) چرا؟ یه بی ادب کونت گذاشته تو بچگی؟ یه اشاره دیگه و یه ضربه دیگه… نمیدونم تو اون وضعیت چرا کِرمم گرفته بود حرصش رو دربیارم ولی دیگه نمیتونستم ادامه بدم… شکم و پهلوم تیر میکشید و ترجیح دادم خفه شم… رفتیم به یه باغ خارج از شهر… تو حیاط باغ، ماشین خودم رو دیدم ولی کسی توش نبود… پیاده شدیم و منو بردن داخل ویلا… ویلا بود قصر بود نمیدونم چه زهرماری بود ولی هر کسی نمیتونست همچین چیزی داشته باشه… آزادتن… باید خیلی خوب این اسم رو به خاطر بسپارم… وارد یه اتاق بزرگ شدیم. رها هم اونجا بود. وقتی منو دید سرشو انداخت پایین و از تکون خوردناش فهمیدم که داره گریه میکنه. آخه چی این وسط بود که من نمیدونستم؟ فرهاد: خب خب… میرسیم به اصل قضیه یه اشاره به اون یارو که منو گرفته بود کرد و اونم منو برد نشوند جلوی رها… رها همچنان تو همون حالت بود… فرهاد: راستش من آدم کینه ای نیستم. فقط حسابام رو باید کامل تسویه کنم. بدهی هام هم باید کامل تسویه شن. اون شب من فک کردم رها خانوم کل بدهیش رو داده ولی چند ساعت بعد از اون حرکتت یه فیلم رسید به دستم از کاری که کردی. یکی داشته از طبقه بالا لایو میگرفته و من و تو هم شدیم سوژه های لایوش. البته تو رو که کسی نمیشناسه. تا فردا ظهرش کل کلیپارو از رو اینترنت برداشتم با این حال خیلیا دارن پشت سرم به ریشم میخندم. خلاصه بدهیات قد کشید و اون کشیده رو یه ساکشن خشک و خالی پاک نمیکنه… چی داره میگه این حروم زاده؟ کشیده؟ ساکشن؟ یعنی اون شب؟؟؟ فرهاد: حالام که قراره بیشتر خوش بگذره آخه یه مهمون جدید هم داریم. من: الآن چیکار داری میکنی مثلا؟ چیرو میخوای ثابت کنی؟ واسه یه کشیده این همه شلوغش کردی؟ فرهاد: تو جدی جدی نمیدونی من کیم نه؟ من کسی نیستم که هر جنده ای از راه رسید یه دونه بخوابونه تو گوشم. دستمو مشت کرده بودم که فکشو بیارم پایین… شاید تنها بودم اینکارو میکردم ولی حالا که رها بود نمیشد دست از پا خطا کرد و قهرمان بازی درآورد… من: خب تهش که چی؟ کاریه که شده… بعد از اون کشیده که یه کاری با این دختر کردی که ترجیح داده بود تو سرما بمیره… دردت چیه تو آخه لعنتی؟ فرهاد: کسی که خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه… صورتش نزدیک صورت من بود… شرارت از چشاش میبارید… یه نگاهی به یکی ازون مردا کرد و اونم رفت سراغ رها… تا ته قضیه رو خوندم… تا اومدم یه عکس العملی نشون بدم اون یکی مرده یه دونه زد زیر پام…با کمر خوردم زمین و بعد نشست رو شکمم. هیچ رقمه زورم بهش نمیرسید… از عصبانیت نفسام به شماره افتاده بود ولی بیشتر ازین کاری از دستم ساخته نبود… من: (صدامو بردم بالا) حیوون به خاطر یه چَک داری اینکارو میکنی؟ بیا هر چقدر میخوای منو بزن؟ مشت بزن لگد بزن… فقط اینکارو با اون نکن… فرهاد: آخی غیرتی شدی؟ پس ازین چیزا هم بلدی… میگفتن سرت بره حرفا و عقایدت نمیره… پس درست بود…(یکم مکث کرد) خب این میتونه بازی رو قشنگ تر کنه… حسام بلندش کن… حسام: چشم آقا دستامو از پشت گرفته بود و بلندم کرد… همچنان دستام قفل بود… فرهاد بهم نزدیک شد و دستاش رو گذاشت رو شونه هام… فرهاد: از حق نگذریم خوشگله… نه؟ آره خوشگله… حیفه که با این غول بیابونیای من بخوابه… پس چطوره که پارتنر امروزش رو عوض کنیم… نظرت چیه؟ با شنیدن این حرف سر رها آروم آروم به سمت من چرخید… بغض نمیذاشت حرفی بزنه… تا حالا آدم به کثیفی اون حروم زاده ندیده بودم… چقدر راحت داشت صحبت میکرد… مغزم دیگه به جایی رد نمیداد.. یکم به رها خیره شدم… یاد لبخنداش افتادم… یاد اعتمادی که به من کرده بود… یاد اینکه سکس با اون تو خواب هم واسم زجرآور بود… دوباره به فرهاد نگاه کردم… من: چی به تو میرسه آخه؟ از خردشدن ما چی به تو میرسه؟ فرهاد: خب من عاشق بازیم من: اگه اینکارو نکنم… فرهاد: (در نهایت خونسردی) یکی دیگه میکنه… فقط اگه تو بکنی همه چی دست خودته… معلوم نیست اون چه بلایی سر رها جونت بیاره… گریه های رها شدیدتر شده بود… ذهنم طاقت این همه فشار رو نداشت… باورم نمیشد که یه حیوونی مثه اون هم رو زمین باشه… یه نگاهی به اون یارو کردم و یه نگاهی هم به رها… من: خیله خب… فرهاد چند بار دست زد واسم و داشت میخندید… میبینیم همدیگه رو آقای آزادتن… یه اشاره به اونی که منو گرفته بود کرد و اونم منو ول کرد و هُلم داد سمت رها… چیکار باید میکردم؟ اون دیگه یه جنده نبود… از کجا باید شروع میکردم… من حتی نمیخواستم لمسش کنم اما حالا… فرهاد: خشکت زد چرا پس؟ زنده ای؟ اگه کمک میخوای بگم حسام کمکت کنه خفه شو فقط خفه شو… داشت دیوونه ام میکرد و خوبم کارشو بلد بود… اصلا نمیتونستم به خودم مسلط باشم… تپش قلب گرفته بودم… فرهاد: خب بذار یه راهنمایی بهت کنم… اول کاپشنشو دربیار… دستم رو به سمت رها بردم… دستام داشتن میلرزیدن… باید اون کابوس رو تموم میکردم ولی هیچی به ذهنم نمیرسید… فرهاد اومد سمت رها و بلندش کرد… رها یه جیغ کشید و اون دوتا هم سریع منو گرفتن که از روی حماقت کاری نکنم… فرهاد: ببین مهندس… صبر من حدی داره… یا درست و حسابی این جنده رو میکنی یا اینکه میدم این دوتا جوری بکننش که حالا حالاها به فکر دادن نیفته… دستام مشت بودن… دندونام با قدرت داشتن روی هم ساییده میشدن… تنها فکری که تو ذهنم بود تا حد مرگ زدن اون حیوون بود… ولی اون لحظه رها مهم بود نه غرور و عقاید من… رها در هر صورت داغون میشد… شاید با من کمتر… خودم رو خونسرد نشون دادم ولی دستام داشت میلرزید… من: بگو ولم کنن… با اشاره فرهاد اونا منو ول کردن و خودش هم رها رو ول کرد… رها دویید تو بغلم… از خودم متنفر شدم… چرا نمیتونستم کاری براش کنم؟ چرا من اونقدر ضعیف بودم و اون حیوون اونقدر قوی؟ دست کشیدم رو موهای رها… بی امان گریه میکرد… حالا دیگه خودشو تو بغلم رها کرده بود… حلقه ای که دور کمرم زده بود هی تنگ تر تنگ تر میشد… سرش و بوسیدم و گفتم :« باید تمومش کنیم دختر » گریه هاش شدیدتر شد… دستام رو گذاشتم رو دستاش و اونارو از کمرم جدا کردم… شروع کردم به درآوردن کاپشنش… دیگه نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم… بغض داشت گلوم رو پاره میکرد. اونا از ما از فاصله گرفتن. کاپشن رو انداختم زیر پام… فرهاد: هندیش نکن مهندس… اینم یه جنده عین اونایی که میکنی… خفه شو… پلیورش رو هم از تنش درآوردم… سرشو چسبوند به سینه ام… باید یکم آرومش میکردم… آروم کردن یه نفر اینبار برام خیلی سخت بود… چون اینبار یکی باید خودمو آروم میکرد… دستاش رو نوازش کردم… دستام داشت میلرزید… هرچند به لرزش بدن اون نمیرسید… دستام رو آروم بردم سمت کمرش و از پایین کشیدم و بردم تا گردنش… اشکام بند اومده بود… پیراهن خودم رو هم درآوردم و دوباره کشوندمش سمت خودم… باید عادت میکرد… باید حسم میکرد… لمسم میکرد… دیگه مغزم داشت کم کم فرمان میداد… فرهاد: نه خوشم اومد… خوب بلدیا سعی میکردم به حرفاش دیگه توجهی نکنم و باهاش چشم تو چشم نشم… نشستم و کاپشنشو روی زمین پهن کردم و به رها فهموندم که بخوابه روش… بلافاصله گوش کرد… فرهاد: خب ببینم بوسیدنت در چه حاله… زانوهام دو طرف باسنش بود… خودم رو کشوندم جلو که باهاش رودررو بشم… چشاش رو بسته بود… عین یه بچه شده بود که کار بدی کرده باشه و مدام گریه میکرد… موهایی که جلوی صورتش رو گرفته بود رو کنار زدم… آروم رو پیشونیش رو بوسیدم… یکم مکث کردم و بعد رفتم سراغ گردنش… باید آرومش میکردم… باید کاری میکردم که کمترین آسیب رو ببینه… باید حواسش رو تا جایی که میتونستم پرت میکردم… سوتینش هنوز تنش بود… یه سوتین مشکی که روی بدن سفیدش خودنمایی میکرد… با بوسه هام کم کم اومدم پایین و سمت شکمش… به سوتینش دست نزدم… این اولین بار بود که دوست داشتم یه دختر، باکره نباشه… دوباره ذهنم داشت درگیر میشد ولی به کارم ادامه دادم… دکمه های شلوار لیش رو باز کردم و آروم شلوارش رو از پاش درآوردم جوری رو بدنش خیمه زده بودم که حداقل اون دوتا غول بیابونی نتونن چیز زیادی ببینن… شلوار خودم رو هم درآوردم… لطفا دختر نباش دخترجون… پاهاش رو از هم باز کردم و با نوازش پاهاش داشتم آماده اش میکردم… دیگه خبری از لرزش تو بدنش نبود ولی همچنان داشت گریه میکرد… رونش رو نوازش کردم و ساق پاهاش رو میبوسیدم… چندبار از روی شورت روی کُسش دست کشیدم که دیدم دستاش رو به زمین فشار میداد… جسارت خودم رو بیشتر کردم و شروع کردم به مالیدن کُسش… فقط میخواستم دونه دونه کارایی که بلد بودم رو انجام بدم… کم کم موجی از هیجان رو توی بدنش میدیدم. دیگه آروم و قرار نداشت… شاید اگه ادامه میدادم ارضا میشد ولی نمیخواستم اینکارو کنم… دستم رو از کُسش برداشتم و به فرهاد نگاه کردم… فرهاد: زودباش مهندس… هنوز هیچ کاری نکردیا… نمیدونم… شاید میخواستم آخرین شانسم رو هم امتحان کنم که همینجا تمومش کنه… کیرم تقریبا راست شده بود… شورتش رو از پاش درآوردم و شورت خودم رو هم همین طور و بلافاصله رفتم روش… چشمای رها همچنان بسته بود… ولی دیگه خبری از اشک یا لرزش نبود… دستمو با دهنم خیس کردم و مالیدم به کیرم تا بتونم کامل راستش کنم… سر کیرمو گرفتم و آروم مالیدم به کُسش… شروع کردم بازی کردن با کُسش… فک کنم به اندازه کافی خیس شده بود… هنوز نگران دختربودنش بودم… تو رو خدا دختر نباش… سر کیرمو آروم کردم تو… دو دستام رو گذاشتم کنار سرش و با تردید کیرمو میکردم تو… یکم سرعتم رو بیشتر کردمو تا ته کردم تو… رها با دستاش بازوهام رو گرفت و فشار داد… هنوز نمیدونستم که چیکار کردم… کیرمو درآوردم و یه لحظه نگاه کردم… خونی در کار نبود… حالا تردید کنار رفته بود و جای خودشو به شهوت داده بود… رها… غرور… شهوت… اینا نمیتونستن کنار هم باشن… با دستم کیرم رو تنظیم کردم و دوباره کردم تو و آروم شروع کردم به تلمبه زدن… از خودم بدم میومد… از چی داشتم لذت میبردم؟ حواست هست چه گوهی داری میخوری؟ عصبی شده بودم و همزمان شهوت داشت بدجوری ذهنم رو کار میگرفت واسه همین اصلا تمرکز نداشتم بعد از چند دقیقه تلمبه زدن آبم اومد و ریختمش کف زمین… رها دستام رو ول کرده بود و اصلا نمیدونستم چی داره تو فکرش میگذره… فرهاد: بدک نبود… با اون شروعت بیشتر ازین ازت انتظار داشتم… ولی برای امروز عشق و حال بسه… منم کار و زندگی دارم بالاخره… کاپشن رها رو کشیدم روش و خواستم شلوارش رو پاش کنم که منو پس زد و خودش اینکارو کرد… منم لباسای خودم رو پوشیدم… همچنان رو زمین نشسته بودیم… فرهاد: خب مهندس… رها خانوم… من دیگه زحمت رو کم میکنم و مزاحم نمیشم… ماشینت بیرونه، سوئیچ هم روشه… تو باشی دیگه پا رو دم شیر نذاری دختر… ازمون دور شدن… نزدیک در خروجی بودن… فرهاد: راستی آقا پسر… خر نشی بیفتی دنبال انتقام و این چیزا… من همیشه اینجوری خوشرو نیستم… اینو گفت و رفتن… من موندم و رها و نفرت و نفرت و نفرت…

زنی پشت پنجره (۱) خیلی وقتها میدیدمش، توی کوچه، خیابون، سوپرمارکت محله، میوه فروشی و یه وقتهایی هم توی پارک نزدیک محله که دختر کوچیک و فوق العاده زیباش رو می آورد محوطه وسایل بازی، یه دختر کوچولو توپول موپول و سفید با موهای فر دار بلند و قهوه ای و چشمهای روشن و درشت و سنش حدود سه سال، که از لحاظ قیافه و ظاهر میشه گفت مدل کوچیک شده مادرش بود. هر وقت و هرجا که میدیدمش، فقط یه نگاه کوتاه و سطحی می کرد و یه نوع بی توجهی عمدی در رفتارش رو شاهد بودم. برعکس اون، من کاملا خریدارانه نگاهش می کردم و واقعا دست خودم نبود. هم از خودش خیلی خوشم می اومد و هم از دختر کوچولو و بامزه اش که دوست داشتم بغلش کنم و اون لپای سرخ و سفیدش رو ببوسم. دخترک شیرین زبون بود و تا حدی شیطون که مدام مادرش مجبور بود صداش کنه «هدیه نکن، هدیه مواظب باش مامان و …». خانمه همیشه با چادر عربی دیده بودمش و اون صورت گرد و سفید و چشمهای روشن و درشتش با مژههای بلندی که چشمهاشو رو انگار نقاشی کرده بودن، در اون چادر یه جلوه ی خاصی داشت. لبهای برجسته و دماغی کمی گرد که به صورتش میومد و یه جورایی چهره اش رو بامزه میکرد. قدش در بین خانمها متوسط روبه بلند می زد و به خاطر چادر عربی که سرش بود کمی بلندتر هم نشون میداد. چیز زیادی از اندامش مشخص نبود و فقط گاهی که به هر دلیلی جلوی چادرش باز می شد و لباسهای مرتب و سِتی که میپوشید، نشون از سلیقه ی خوبش بود. تنها چیزی که از اندامش به چشم می خورد پاهای کشیده و رونهای توپر و گوشتی بود که حکایت از اندامی سفت و کشیده می داد. خونه شون دقیقاٌ روبروی خونه ما در یه ساختمان سه طبقه و شش واحدی بود که اون در یکی از واحدهای طبقه دوم که پنجره اش کاملا به خونه ما که یه خونه ویلایی تقریبا قدیمی ساز و دو طبقه بود اشراف داشت. مخصوصا به طبقه دوم خونه ما که اتاق من اونجا بود. راه پله های طبقه دوم خونه ما از وسط حال و پذیرایی طبقه همکف می گذشت و به خاطر اشراف پنجره همسایه های روبرویی، مادرم اینا خیلی کم به اون طبقه میومدن یا اگه هم میومدن بالا مجبور بودن حجاب داشته باشن که همین باعث شده بود اون طبقه به نوعی اختصاصی خودم باشه. طبقه دوم یه اتاق بزرگ داشت که اتاق من بود و یک پذیرایی و آشپزخونه و سرویس بهداشتی و حمام و یه بهار خواب نسبتاً بزرگ که من خیلی باهاش حال می کردم و یک میز و صندلی گذاشته بودم اونجا و بیشتر غروبها و شبهای تابستون یا هر وقت که هوا خوب بود، اونجا سیگاری میکشیدم و چایی و از این حرفا… یه روز صبح که بیدلیل زود از خواب پا شدم، رفتم نونوایی بربری تا یه دوتا نون کنجد دار بگیرم و واسه صبحانه بیارم خونه. توی صف بودم که آروم از کنارم رد شد و رفت سمت ته صف موند. نگاهمون واسه یه لحظه با هم تلاقی کرد و با توجه به شلوغی صف و اینکه نوبت من نزدیک بود و اون ته صف بود، بلافاصله بهش اشاره کردم، که با نگاهی سؤالی جوابم رو داد. اشاره کردم چندتا میخواید؟ وقتی متوجه شد با انگشتاش علامت دوتا رو نشون داد. واسه گفتن اینکه کنجدی باشه یا ساده به حالت نمک پاشیدن بهش اشاره کردم. متوجه نشد. دوباره واسه گفتن کنجدی یا ساده لبامو غنچه کردم که فکر کنم حالت مزحکی داشت چون یه لبخند زد و گفت کنجدی… این اولین ارتباط بین ما بعد از حدود یک سال و نیمی که از سکونتشون توی واحد روبه رویی می گذشت، به غیر از نگاه کردن بود. وقتی نوبتم شد، چهارتا نون کنجد دار گرفتم و اشاره کردم که بیا بیرون از صف و نونها رو روی چهارپایه فلزی و توردار جلوی نونوایی گذاشتم و با فرچه مخصوصی که همیشه جلوی نونواییهای بربری هست مشغول پاک کردن آرد و دوده های پشت نونها شدم که اومد کنارم ایستاد. بوی عطرش که واسم آشنا بود یه لحظه تموم فضای ذهنم رو پر کرد و اون وقت صبحی یه حال خوبی بهم دست داد. خیلی گرمتر از اونچه که فکر می کردم بابت لطفی که بهش کرده بودم و از معطلی زیادش توی صف نجاتش داده بودم، ازم تشکر کرد و تقریبا شونه به شونه به سمت خونه راه افتادیم. هنوز نونهای داغ بربری توی دست من بود. وقتی به سوپر مارکت سر کوچه رسیدیم. ازش خواهش کردم نونها رو بگیره تا من کمی پنیر بخرم. وقتی نونها رو به دستش می دادم خیلی کوتاه و لحظه ای نوک انگشتام به نوک انگشتاش مالیده شد. هرچند این تماس خیلی خیلی جزئی و کوتاه بود، ولی باز باعث شد حالی به حالی بشم. ازش پرسیدم شما چیزی نمیخواید؟ که گفت اگه ممکنه یه شیشه مربای توت فرنگی واسه من بگیر… خواست از کیفش پول دربیاره که من دیگه صبر نکردم و وارد سوپری شدم و پنیر و مربا رو خریدم و زدم بیرون. پلاستیکی که مربا داخلش بود رو دادم به اون و دوباره نونها رو خواستم ازش بگیرم که دیدم دوتای خودش رو جدا کرده و دوتا نون من رو بهم داد. و اصرار کرد که پول نونها و مربا رو بگیرم که گفتم باشه بعداً… الان که نه پول خوردی داریم تا حساب کتاب کنیم و نه عجله ای … بعداً ازتون میگیرم. چون احساس کردم دوست نداره باهم وارد محله مون و کوچه بشیم و یا با هم دیده بشیم، خواستم که ازش جدا بشم و خداحافظی کنم که یه لحظه از ذهنم عبور کرد این بهترین موقع است واسه شماره دادن بهش. گفتم: خانم ……؟؟؟؟؟ نگاهی کرد و با یه لبخند خیلی ملیح گفت: پرستو هستم…. کاری داشتی؟؟؟ گفتم: ببخشید من معرفی نکردم خودم رو.. منم فرشادم… گفت: میدونم… مثل اینکه همسایه هستیم…؟؟!!! گفتم: شرمنده ولی من واقعا اسمتون رو نمی دونستم پرستو خانم… گفت خواهش.. حالا بفرمایید امرتون رو… گفتم: اگه مایل هستید شماره منو داشته باشید یه وقت کاری خریدی چیزی دارید به من بگید… شما بچه کوچیک دارید شاید سختتون باشه… خندید و گفت: خیلی هم ممنون.. راستش واقعاً خریدهای کوچیک واسم سخته، چون یا باید هدیه رو تنها بزارم و بیام بیرون. یا واسه آماده کردنش کلی وقت و انرژی هدر بدم … تازه از اون همه پله هم مجبورم پایین بالا برم… این لطف شماست .. البته شوهرم معمولاً خریدهای ماهیانه رو از فروشگاه انجام میده ولی به هر حال احتیاجات روزانه هم پیش میاد. مخصوصاً همین نون خریدن…. خیلی هم ممنون میشم اگه یه وقتایی بتونم زحمتتون بدم. بلافاصله وارد سوپری شدم و باگرفتن یه خودکار و یه تیکه کاغذ، شماره رو روش نوشتم و اومدم بیرون و دادم دستش. بازم تشکر کرد و به سمت خونه اش روانه شد و من کمی بیشتر معطل کردم و موندم تا کاملاً دور شد ازم و به سمت خونه اومدم. مدام به اتفاقی که افتاده بود فکر می کردم و تمام لحظاتش رو مرور میکردم. چهره و لبخند زیباش جلوی چشمم بود و لحظه ای که دستم به دستش خورده بود توی ذهنم به حدی قوی بود که انگار حرارت انگشتاش رو روی انگشتام هنوز حس میکردم. به حدی فکرم مشغول این جریان بود که واقعا نفهمیدم چطوری به خونه رسیدم و خیلی شنگول و سرحال و پر سر و صدا وارد خونه شدم. مادرم بیدار بود و توی آشپزخونه مشغول آماده کردن صبحانه … که بهم تشر زد که چه خبرته>؟> بابات خوابه کمتر سر و صدا کن… گفتم: مامان لنگه ظهره دیگه … درسته که بازنشست شده ولی دلیل نمیشه تا ظهر بخوابه که … خلاصه نونها رو به مامان دادم و بعد از صبحانه رفتم بالا و اتاق خودم. یکی دو روز که از این جریان گذشت و فکرم درگیرش بود… به خاطر یکی دو تا دوست دختر و یه زن شهیدی که باهاش رابطه داشتم، خیلی زود فکرم مشغول چیزای دیگه شد و از فکر پرستو بیرون اومدم. سوسن، زن ۳۴ ساله ای بود که شوهرش توی جبهه شهید شده بود و یه پسر هفت ساله داشت. یه زن سفید و توپولی با موهای مشکی و چشم و ابروی مشکی… اندام توپولی داشت و رونهای پر و کون قلمبه که واقعا من خواهانش بودم….. سینه های درشت ولی شول داشت، اما مهمترین خوصوصیت اندامش بعد از اون کون خوش فرم و خوش حالت، این بود که شکم و پهلو نداشت که من واقعا از زنهای شکم دار بدم میومد. رابطه من و سوسن یه رابطه بر پایه سکس بود. سوسن توی سکس عالی بود و هیچ چیزی کم نمی زاشت. هفته ای یه بار و گاهی دو هفته یه بار می رفتم خونه اش و به درخواست خودش صیغه محرمیت خونده بودیم… اهل گیر دادن نبود و کاری به کارم نداشت و هر وقت که میرفتم خونه اش به گرمی ازم استقبال میکرد. هر دوتامون میدونستیم چی از هم میخوایم و این باعث شده بود که یه رابطه خوب و شیرین رو باهاش تجربه کنم. هرچند من خودم رو ملزم میکردم که روزی یک بار رو حتما باهاش تماس داشته باشم و اگه کاری چیزی داره واسش انجام بدم… اما اون واقعا درگیر این تماسها نبود و مکالماتمون کوتاه و خلاصه بود. همیشه قبل از رفتن به خونه اش باهاش تماس میگرفتم و هماهنگ میشدیم. و بعد از خوابیدن سعید پسرش، معمولا ساعتای ۱۲ یا ۱ شب می رفتم و تا صبح میموندم خونش… صبح زود قبل از بیدار شدن سعید حدودای ساعت ۶ صبح میزدم بیرون… سکسهامون داغ و پر هیجان بود… گاهی فقط یه رابطه در شب بود و گاهی دو بار… اما توی هر سکس اون دو سه باری ارضاء میشد و همیشه راضی بود از سکسمون… شبهایی که اونجا بودم خیلی کم میخوابیدیم و به حرف زدن و شوخی و سکس تا صبح می گذشت یا نهایتا یکی دو ساعت کنار هم میخوابیدیم. گاهی هم غروبها می رفتم دنبالش و به همراه سعید پسرش که به من میگفت دایی، میزدیم بیرون و شام رو باهم بودیم و تا دیر وقت که برشون میگردوندم خونه با هم خوش می گذروندیم… ولی هیچ وقت موقعی که سعید بیدار بود، شب رو اونجا نمی موندم… نمی دونم چطوری، ولی سوسن حضور من در زندگی ش رو واسه سعید یه جورایی جا انداخته بود که اون بچه مشکوک به بودنم نباشه….. یه روز غروب که از حمام بیرون زده بودم و حوله تنپوش تنم بود اومدم اتاقم تا آماده بیرون رفتن بشم، تلفن زنگ خورد.. خط بالا از خط تلفن پایین جدا بود و واسه همین خیالم از تلفنم راحت… گوشی رو که برداشتم یه خانمی پشت خط سلام کرد.. من: علیک سلام… بفرمایید؟؟ خانم: شناختی؟؟؟؟ من: نه به جا نیاوردم..؟؟؟ شما…؟؟؟ پ: پرستو هستم.. همسایه روبه رویی.. من… اووووه سلاااااام احوال شما…؟؟؟؟ چه عجببب؟؟؟؟؟ فکر کردم کلا منو یادتون رفته و شاید هم شماره ام رو دور انداختید؟؟؟ پ: خواهش میکنم.. این چه حرفیه!!! من که فقط زحمت داشتم واستون… من: خوب هستید؟؟؟ هدیه جان چطوره؟؟؟ در خدمتم؟؟؟ پ: شرمنده مزاحمتون شدم… دیدم دارید آماده میشید برید بیرون، گفتم یه زحمتی بهتون بدم..!!!!!!!!!!!!! من: یعنی چی دیدید؟؟؟ مگه منو می بینید؟؟؟؟!!!!!!! یه هو از تعجب شوکه شدم…!!! یعنی چی دیدم؟؟؟؟؟؟ پرستو با خنده ای بلند و قهقه زدن گفت: آره خب… میبینمتون… مثل اینکه درست روبروم وایسادید ها….!!!!!!!!!! بی اختیار نگاهم به سمت پنجره اتاقم چرخید.. تلفن رو از روی میز برداشتم به سمت پنجره رفتم… خدارو شکر سیم تلفن رو انقد بلند گرفته بودم که تا توی پذیرایی و حتی بهار خواب هم کشیده میشد.. از پنجره روبه رو رو نگاه کردم… یه لحظه چشمم به پنجره واحد روبه رویی افتاد که یه خانم با موهای مجعد و صورتی سفید و پهن و با یه تیشرت صورتی رنگ که تنش بود رو جلوی پنجره واحد روبه رویی دیدم… وقتی که مطمعن شد دیدمش… از کنار دیگه چیزی دیده نشد… پنجره کنار رفت و پرده رو انداخت… به خاطر بلندی پنجره روبرویی، تنها تا زیر سینه هاش مشخص بود وقتی پرده افتاد… با تعجب و کمی هم جا خوردن:: پرسیدم: پرستو خانم، شما کاملاً اتاق منو می بینید؟؟؟؟ یعنی…؟؟؟ پرستو: خیلی ببخشید… خب چکار کنم؟؟؟ پنجره ما کاملاً مشرف به خونه شماست… مخصوصاً به اتاق شما و بهار خوابتون…. ولی به خدا همیشه پرده افتاده و هیچ وقت این پرده کنار نمیره… چون اگه هم کنار بره حال و پذیرایی ما پیداست کاملاً… الآن هم به خاطر اینکه ببینم هستید یا نه عمداً پرده رو کنار زدم که دیدم هستید و زنگ زدم… کمی خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: درخدمتم، اگه امری هست بفرمایید. پرستو: گفتم اگه تشریف میبرید بیرون یه خرید کوچیک داشتم واسم انجام بدید.. من: درخدمتم… شما بگیرید واسم… چون هدیه رو نمیتونم تنها بزارم و برم تا سوپری…. پرستو: واسه فردا شب میخواستم شام همسرم رو آماده کنم… سالاد الویه بزارم واسش ولی نخود فرنگی تموم کردیم… اگه ممکنه من: خواهش میکنم… درخدمتم… ولی من داشتم میرفتم جایی شاید یه کم دیر بیام… اشکالی نداره؟؟؟؟ پ: پس نه.. نمیخواد زحمت بکشید… به همسرم میگم شب که اومد بره بگیره… آخه فردا صبح که بره سر کار، شب هم شیفته و تا صبح پس فردا بر نمیگرده… منم واسه شام فردا شبش میخواستم چیزی آماده کنم و بهش بدم.. حالا دیر نمیشه… خودش که اومد میگم بره بگیره…. من: خواهش میکنم پرستو خانم… مشکلی نیست. من قبل از اینکه به قرارم برسم، واسه شما خرید میکنم و میارم دم در خونه… بعد میرم… پ: واقعا زحمتتون میشه ولی یه خواهشی داشتم. من: بفرمایید در خدمتم. پ: لطف کنید هم هزینه ای که اون روز صبح کردید هم پول کنسرو نخود فرنگی رو بگید چقدر میشه که موقعی که اومدید پرداخت کنم. من: بابا این چه حرفیه اصلا قابل نیست… پ: خواهش میکنم بگید.. اینجوری من راحت ترم…. تعارف نمی کنم… اگه میخواید راحت باشم و شما رو همیشه زحمت بدم، لطف کنید بگید.. من: باشه پس وقتی کنسرو رو گرفتم میگم خدمتتون… چون نمیدونم قیمتش چنده؟؟؟ پ: بازممنون از زحمتتون… اومدید زنگ واحد سه رو بزنید، من میام پایین… من: خب میخواید واسه اینکه شما این همه پله رو پایین نیایید من میارم بالا… پ: نهههه… خواهش میکنم… خودم میام میگیرم.. اینجوری بهتره.. من: باشه… پ: فعلا من: بای….. با یه دنیا تردید و تعجب گوشی رو قطع کردم…. یه لحظه از پنجره موقعیت اتاقم و پنجره های روبه رو رو بررسی کردم.. تنها پنجره ای که اشراف داشت به اتاقم… همون پنجره پذیرایی پرستو بود و طبقات پایین و بالا این اشراف رو نداشتن… و خونه های کناری هم حداقل به اتاق من مشرف نبودن. اما حالتهای مخلتف خودم رو در یه لحظه ای از نظرم گذروندم… یعنی اون در چه حالتایی منو دیده بود؟؟؟؟ آیا واقعا همیشه نگاه میکرده یا اینجوری که گفته فقط همین یه بار بوده؟؟؟؟ اگه دید میزده من چه مدلی بودیم؟؟؟؟ بعضی وقتا از حمام لخت بیرون میزدم… آیا اون موقعه ها منو دیده؟؟؟؟ البته موقعی که برنامه یا قراری با دوست دخترام داشتم و اونا رو میآوردم اتاقم، حتما پرده رو می انداختم…. از این لحاظ خاطرم جمع بود… یا اگه با رفقا مشغول عرق و ورق و این چیزا بودم … خلاصه کلی ذهنم درگیر این قضیه بود… اصلاً این زن کیه و چطور زنیه؟؟؟ شوهرش کیه و چکاره است… خدایا یه وقت صوتی چیزی ازم نداشته باشن..؟؟؟؟ به هر حال اتفاقی بود که افتاده بود و نوع و معماری خونه ها رو نمیشد کاریش کرد… فقط خوب شد که بهم گفت و باخبرم کرد… بنده خدا مادرم حق داشت که هر وقت می اومد بالا با حجاب می اومد و تا وقتی کارش تموم نمیشد روسری یا چادرش رو بر نمی داشت….. خرید رو کردم و سریع برگشتم و زنگ واحد ۳ رو زدم… از پشت آیفون پرسید: کیه؟؟؟ که خودم رو معرفی کردم و ضمن تشکر گفت: الان میام پایین … خیلی ببخشید آقا فرشاد زحمت دادم… منتظر موندم و اومد دم درب ساختمون … کنسرو رو بهش دادم و هزینه ها رو هم پرداخت کرد و خیلی تشکر بابت زحمتایی که کشیده بودم… خداحافظی کردم ازش و با مشغولیت ذهنیه زیاد بابت مسلط بودن پنجره شون به اتاقم و چیزهای احتمالی که دیده بوده، دنبال کارم رفتم. فردای اون جریان، طبق برنامه هر روز غروب، بعد از کلی چُسان فسان کردن از خونه بیرون زدم و به پاتوق دوستان در پارک نزدیک محله مون رفتم و طبق معمول مشغول شوخی و چرت و پرتو این حرفا بودم که پرستو رو دیدم با هدیه کوچولو وارد پارک شدن و به سمت زمین بازی رفتن، موقعیتم طوری بود که اونجا رو میدیدم.. وقتی رسید و هدیه رو سوار تاب کرد، یه نگاهی که به دور و ورش انداخت، منو دید… با سر و اشاره سلام دادم که اونم همون مدلی جواب داد… رفتم به سمتش که با اشاره دست فهموند که نرم طرفش… کمی ضد حال خوردم ولی کاریش هم نمیشد کرد و در طول مدتی که اونجا بود هواسم بهش بود… شب حدودای ساعت ۹ – ۳۰:۹ رفتم خونه و بعد از صرف شام پیش مادر و پدرم، رفتم طبقه بالا و لباسام رو عوض کردم و یه سیگار برداشتم رفتم توی بهار خواب… هواسم به پرده خونه پرستو بود که ببینم تکونی میخوره یا نه … که خبری نبود… سیگار رو که کشیدم و اومد اتاقم، تلفن زنگ خورد… با عجله گوشی رو برداشتم که دیدم خودشه… پرستو بود که زنگ زده بود.. پ: سلام من: سلامممم … احوال شما…؟ پ: مرسی… شما چطورید؟؟؟ چسبید؟؟؟؟؟ من: چی چسبید؟؟؟ پ: سیگار رو میگم… (با خنده ی بلند…) من: جای شما خالی… بعد از صرف یه شام اونم دستپخت مامان من، حتما یه سیگار میچسبه… پ: خدا مامانت رو نگه داره واست… سیگارم نوش جونت… نمی خوام فضولی کنم، ولی حیف نیست جونی به این نازنینی سیگار میکشه؟؟؟؟ اصلا بهت نمیاد… من: کجام نازنینه…. بگو جوان درب و داغون…. (با خنده) با گفتن «جوان نازنین» واقعا دلم غنج رفت و خیلی حال کردم…. پ: اخلاقتون، رفتارتون … تیپ و قیافه تون…. همه چیتون نازه…… من: واییی پرستو خانم وقته از خوشی با سر برم تو دیوار هاا… پ: واااا مگه چی گفتم…؟؟؟ من: وقتی خانم محترمی مثل شما اینجوری ازآدم تعریف کنه خوب سر خوش میشه آدم…. پ: خب اگه سرخوش بشی باید با سر بری تو دیوار…؟؟؟؟ مکالمه مون یخش کاملاً آب شده بود و مثه دوتا دوست داشتیم باهم حرف میزدیم… واقعاً هم سرخوش شده بودم… مخصوصاً وقتی از تیپ و قیافه ام تعریف میکرد… پ: آقا فرشاد، خواستم ازتون بابت زحمتاتون تشکر کنم… و از اینکه امروز خواستین بیاین کنارم توی پارک و من گفتم نه من: خواهش می کنم پرستو خانم.. راحت باشید و هر موضوعی هست رو بهم بگید…. مطمئن باشید که ناراحت نمی شم.. ازتون معذرت خواهی کنم…. راستش باید یه موضوعی رو بهتون بگم… فقط امیدوارم ناراحت نشید و فکر بد نکنید… پ: الان هدیه بیداره و نمیتونم زیاد حرف بزنم… اگه ممکنه بعد از اینکه خوابید باهاتون تماس بگیرم… البته اگه شما هم خوابتون نمیاد و نمیخواید بخوابید… من: نهههه به هیچ وجه… منتظر میمونم تا تماس بگیرید…. پ: منتظر که نمیخواد بمونید…. انقد مهم نیست که منتظرتون بزارم… ولی بعد، تماس میگیرم… گفتم که امشب همسرم شیفته و من تنهام… هر وقت هدیه خوابید تماس میگیرم… من: باش… فعلا پ: فعلا دل توی دلم نبود… کلمه به کلمه حرفاش رو توی ذهنم مرور میکردم… بیشتر از چیزی که فکر میکردم مهربون و صمیمی بود و خیلی راحت با من هم کلام شده بود… اما چی میخواست بگه بهم؟؟؟؟ شاید میخواد بگه که دیگه این ارتباط رو میخواد قطع کنه و از روی احترام قبلش خبر بده؟؟؟؟ شاید از رفتار امروزم توی پارک ناراحت شده و فکر کرده من بهش نظر سویی دارم …. خدایا چی میخواد بگه آخه… من که حرکت بدی نکردم… دقایق به سختی گذشت واسم … نمی دونم دقیقا چقد گذشت ولی فکر کنم حدودای ساعت ۱۲ شب بود که تلفنم زنگ خورد و هول هولکی و با عجله گوشی رو برداشتم. .. من: الو بفرمایید؟؟؟ پ: سلاممم… شرمنده که باز مزاحمت میشم..

زنی پشت پنجره (۲) من: نه خواهش میکنم… شما مراحمید. پ: لطف داری فرشاد «جانننننن»… (آخ که دلم چه قنجی رفت با گفتن فرشاد جان) من: خواهش میکنم … خوبی شما؟؟؟ هدیه جون خوابید؟؟؟ پ: آره بلاخره.. وقتی باباش نیست خیلی منو اذیت میکنه… شیطونه… به زحمت خوابوندمش… من: وای چطور دلتون میاد… ماشالا دختر به این قشنگی و شیرینی…. به خدا انقد دوست دارم بغلش کنم و یه ماچ گنده از لپاش بردارم… البته با اجازه شما… من کلا عاشق بچه های کوچولو هستم… دختر یا پسر فرق نداره.. ولی واقعا دیونه شیرینکاریها و شیرین زبونیاشونم… پ: از شیرین زبونی که هدیه ی من واقعا تکه… توی فامیل زبان زد همه است.. من: گفتم ماشالا خیلی خیلی هم قشنگه و بانمکه…. مخصوصا امروز با اون لباسای عروسکی و نازش صد برابر ملوس شده بود. پ: ممنون…. ولی دیونه ام کرد تا خوابید…. شما خوابتون نمیاد؟؟؟؟؟ بد موقع مزاحمت نیستم؟؟؟ُ من: نه بابا من همیشه تا دیر وقت بیدارم…. شما مراحمید… پ: فرشاد جان یه موضوعی رو باید بهتون بگم… البته خیلی فکر کردم چطوری بگم که خدایی نکرده یه وقت فکر بد نکنی و منم راحت حرفم رو بزنم.. من: تروخدا پرستو خانم راحت باشید…. من به هیچ وجه از حرف شما ناراحت نمیشیم… یعنی دلیلی نداره که بخوام ناراحت بشم.. پس راحت باشید و هرچی هست بگید… پ: ببین فرشاد جان… نمی دونم میدونی یا نه… همسر من نظامیه… مرد خیلی خوب و مهربونی هست و خیلی به فکر آسایش و آرامش منو هدیه و درکل زندگیمون هست… اما خب یه خصلتهایی هم داره که شاید توی همه ی مردها باشه ولی همسر من شدیدترش رو… اونم اینه که یه مقداری آدم شکاکی هست… یه مقدار که چه عرض کنم… کلا آدم شکاک و بد دلی هست نسبت به من… من زمان دختری توی خونه پدر و مادرم راحت بودم … راحت با پسرهای فامیل در ارتباط بودم … دست می دادیم ، البته با پسردایی و خاله و عمه… حتی با اونایی که از بچگی با هم بزرگ شده بودیم، توی برخی از ایام مثل عید و این روزا روبوسی هم می کردم… زیاد هم در قید و بند رعایت حجاب جلوشون نبودم… اما بعد از ازدواج کم کم همسرم حساسیتهاشو نشون داد… حتی به دلخوریهای سنگین و قهر هم کشیده بود باهم … الان طوری شده که همه فامیلم و حتی فامیل خودش این اخلاقش رو میدونن و تقریبا ارتباطمون با فامیل قطع شده …. باور کن الان وقتی از خونه میام بیرون مخصوصا وقتی با هم هستیم احساس نا امنی می کنم…. میگم نکنه یکی یه جوری نگاهم کنه یا یه چیزی بگه و شر درست بشه… یا مثلا من چادرم رو بی هوا بد گرفته باشم و اون بخواد باهام دعوا کنه.. نمی دونم متوجه هستی میخوام چی بگم یا نه…. این اخلاقش روی من هم خیلی اثر گذاشته.. شاید خودت فهمیده باشی این یک سال و نیمی که اینجا ساکن شدیم با اینکه تو رو پسر موجهی و با شخصیتی میدیدم ولی جرأت نگاه کردن بهت رو نداشتم…. هزاربار میگفتم به خودم زشته زن … همسایه هستید… روتون همیشه به روی هم هست.. چطور یه سلام نمتونی بکنی؟؟؟؟ حتی از آشنا شدن با مادرت هم می ترسم… چه برسه که بخوام یه وقتی به خونتون رفت و آمد کنم….. تنها دلیلش هم اینه که مطمئنم همسرم به خاطر اینکه تو توی این خونه هستی محاله اجازه معاشرت رو بده… باور کن با دوستای دختر دوران مجردیم هم رابطم رو قطع کردم… چون خیلی ازشون ایراد میگرفت که فلانی اینطوره اونطوره حجابش خوب نیست… جلف میخنده و هزارتا عیب و ایراد روی همشون گذاشت تا دیگه منم واسه راحتی اعصابم با همشون قطع ارتباط کردم…. به اینجای حرفاش که رسید احساس کردم بغضش ترکید و طوری که نخواد من بفهمم داره گریه میکنه…. یه دفعه چیزی گفت که واقعا دلم لرزید و سوخت واسش… بعد از یکم مکث که معلوم بود میخواد خودش رو جمع و جور کنه و صداش رو عادی کنه گفت: پ: خیلی تنهام … خیلی….. من: واقعا متأسفم پرستو خانم… البته مردها اکثراً از این خصوصیات و اخلاقها دارن… ولی نه دیگه به این حد و به این شدت… راستش رو بخواید خیلی براتون نگران شدم… آخه خانمی به محترمی و شخصیت شما نیاز به این همه حساسیت نداره… البته شما زیبا هستید و زیباییتون خدادادی…….. من که هنوز ندیدم شما آرایش غلیظ یا جلفی یا تیپ بدی بزنید و بیاد بیرون از خونه… نمی دونم والا چی باید بگم..؟؟؟ پ: ببخشید ترو خدا… نمی خواستم این چیزا رو بگم… ولی به قول معروف میگن حرف حرف میاره… یه دفعه انگار سر دلم باز شد و درد و دلم رو به شما گفتم… البته موضوعی رو که میخواستم بگم یه چیز دیگه بود که حرف به اینجا کشید….. توروخدا ببخشید که ناراحتت کردم و شبت رو خراب… من: خواهش می کنم…. اصلا هم شبم خراب نشده… از یه جهت خوشحالم که به من اعتماد کردی و درد دل کردی پیشم… حالا چه موضوعی رو میخواستید بگید؟؟؟ پ: راستش به همون دلیلا که گفتم … میخواستم بگم اگه یه وقت توی کوچه و خیابون و یا هر جا منو دیدید اصلا عکس العمل نشون ندید… انگار نه انگار همو میشناسیم… اگه موقعیتی بود که من خودم بهتون اشاره میکنم… ولی در غیر این صورت شما هیچ کاری نکنید و از این ارتباط هم خواهش میکنم به هیچ کس… هیچ کس هیچی نگید…. درسته که ما همسایه هستیم و یه دوستی ساده بینمون هست… ولی بازم چیزی جایی نگید…. من: مطمئن باشید…. حتما همینطوره … و مواظب هستم… من خودم نسبت به زنهای شوهر دار همیشه حساس بودم و ارتباط راستش وقتی این حرف رو زدم، خودم پشیمون شدم ، آخه چه ربطی داشت که اینو گفتم خودم هم نفهمیدم.. باهاشون رو خیلی بد میدونم… البته منظورم ارتباط جور دیگه است… همیشه جزو یکی از قید و بندهای من بوده و هست.. پ: خدارو شکر که خودت اینو گفتی…. اول که ممنون بابت رعایت کردنت… دوم هم ممنون که هیچ نظری غیر دوستی ساده به من نداری… هرچند که طبیعیه یه جون به یه خانم نظر خاص هم داشته باشه، حتی اگه اون خانم اهلش نباشه و … اما وقتی نظر باشه، توقع هم پیش میاد و وقتی توقع پیش بیاد آدما هزار جور رفتار غیر منتظره ازشون سر میزنه که واقعا پیش بینی نمیشه کرد… همینکه خودت گفتی دیگه خیالم از هرجهت راحت شد… چون من یه وقتایی احتمال داره واست زحمت داشته باشم.. دلم نمیخواست که خدایی نکرده در تو توقع ایجاد کنم.. اونم توقعی که نتونم از جوابش بربیام… متوجه شدم زن فهمیده و روشنفکری هست و خیلی از حرفهاش و طرز فکرش خوشم اومد… منم ادامه دادم: من: درسته … من نسبت به شما به چشم یه همسایه و دوست نگاه میکنم و حتی اگه غیر از این هم بود، چون شوهر دارید محال بود فکر دیگه ای بکنم یا انتظار جبران ازتون داشته باشم.. پ: مرسی فرشاد جان… تو هم جوانی و میدونم توی این شرایط کنترل غریزه کار سختیه، ولی همینکه درک و شعور و فهم بالایی داری باعث میشه من بیشتر بهت اعتماد کنم … هرچند میدونم که شیطونی هم می کنی که از نظر من نه تنها هیچ عیبی نداره، که به نظرم واسه همه جونها واجب و لازمه…. من با تعجب پرسیدم: شیطونی….؟؟؟؟؟ چه جور شیطونیهایی؟؟؟؟ پرستو با یه خنده بلند گفت:: همون دوست دختر و دختر آوردن خونه و اینا….. و بلند خندید… من: شما شیطونید یا من که همه چیز منو میدونید و دید زدید… پس اون رو هم دیدید… حتما اتفاقی هم بوده و بلند خندیدم پ: به خدا اونم اتفاقی فقط دیدم با یه دختر توی اتاقت هستی… اول فکر کردم که باید فامیلی آشنایی کسی باشه … ولی وقتی پرده رو کشیدی مطمئن شدم که نههههه یه خبرایی هست…. و بازم خندید… من: خبر که زیاد بود… ولی خوب همش خلاصه خبر بود …. مشروح اخبار نداشت… دخترا رو که خودتون میشناسید… پ: یعنی فقط نشستید و به هم نگاه کردید؟؟؟؟ من: خب انقدم دیگه خلاصه نبود… پ: خب مثلا چقد خلاصه بود؟؟؟ من: یه خورده اخبار داغ و اینا و اینا دیگه… پ: چقدر داغ بود این اخباراتون من: در حد دخترتونه اش دیگه… یه خلاصه خبر دخترونه …. (با خنده) پ: خب اینکه بیشتر شما رو تشنه می کنه…. شما هم که شیطوننننن…. تشنه هم باشید که دیگه واویلا… من: خب دخترا همین هستن دیگه …. بیشتر از این ازشون نمیشه انتظار داشت…. رفع عطش و تشنگی رو هم با کیس خودش انجام میشه… در کل پرستو خانم پسر چشم و گوش بسته ای نیستم اگه میخواید اینو بدونید…. پ: اینو که میدونمممم. .. ولی کیس مناسبتون اونوقت کیه و چه مدلیه؟؟؟ من: پرستو خانم … اگه یه چیزیزایی بهتون بگم… بین خودمون میمونه؟؟؟؟ اصلا میتونم بهتون اعتماد کنم؟؟؟ پ: آره فرشاد جون.. خودت که میدونی من خیلی تنهام… الان هم فقط تنها دوستم تویی… باورتون بشه یا نه خیلی بودنت به آرامشم کمک میکنه… من که کاری نمیتونم واست بکنم… فقط گوش دادن به حرفات از دستم بر میآید اونم مواقعی که همسرم نباشه… پس راحت باش با من.. هرچی میخوای بگو…. منم حتما حرفهامو به تو میزنم … این دوستی باید دو طرفه باشه و به هم اعتماد کنیم… من: خب خوشحالم که منو دوست خودتون می دونید… منم نسبت به شما همین حس رو دارم… پ: خب حالا از اون کیست بگو… با این حرفا نمیتونی منو بپیچونی… (خنده بلند) من: والا یه خانم هست که زن شهیده … یه چند ماهی میشه با هم آشنا شدیم و به درخواست خودش صیغه محرمیت خوندیم… پ: ای شیطون تو دیگه آخر شیطونایی… پس زن داری اونم زیر زیرکی… من: زن که نمیشه گفت… ولی با هم هستیم دیگه.. به خاطر دل اون صیغه خوندیم وگرنه من اعتقادی به این حرفا ندارم… به نظر من ملاک دل و دوست داشتنه … اینا بهونه است. پ: حالا با اون چقدر داغید؟؟؟؟ من: اون که داغه داغ…. اصلا بگو آتیش سوزیه …. پ: خوش به حال اون پس.. من: چطور مگه؟؟؟ پ: خب جوان ناز و دوست داشتنی مثه تو رو تور کرده…. کیا میاد خونه تون؟؟؟ من: اون نمیاد… من میرم خونه اش… معمولا هفته ای یه بار رو حتما میرم … شبا که پسرش خوابه و تا صبح اونجام و صبح زودم میزنم بیرون. پ: اوهههه … پس حسابی به هم میرسید شب تا صبح من: خب آره .. توی سکس هیچ کمی واسه هم نمیزاریم… نهایت سعیمون رو واسه هم میکنیم… پ: اونم باید یه زن کارکشته باشه و حسابی راهت انداخته باشه…. من: خب من خودم هم استادکار هستم و خیلی از چیزا رو من یادش دادم… (با خنده) پ: مثلا چه چیزایی؟؟؟؟ من: حالا دیگه…. پ: بگو دیگه … بنا شد راحت حرف بزنیم با هم من: آخه روم نمیشه دیگه./.. یعنی اگه بگم شما خودت میگید چه پر رویی شما… پ: نگران نباش… شما هرچی می خوای بگو.. خودم هم دوست دارم بشنوم…. من: خب والا چی بگم… مثلا خوردن همو .. لیسیدن و …. پ: اوووووهههه عالیه…. پس حرفه ای هستید با هم من: خب اینو که هر زن و مردی دارن با هم پ: ولی متأسفانه من نهههه…. همچین تجربه ای ندارم.. من: ببخشید پرستو خانم یه چی بپرسم ناراحت نمیشید؟؟؟ پ: نهههه راحت باش.. گفتم که راحت باش… من: شما و همسرتون این مدلها رو تجربه نکردید؟؟؟؟ پ: نهههه. متأسفانه اون میگه غیر بهداشتیه و از این حرفا… راستش سکسهای ما خیلی معمولیه … چطوری بگم واست… فقط من: یعنی فقط شما زیر میخوابید و تمام ؟// البته ببخشید که رک گفتم… یه حالت بیشتر نیست … اونم کاملا معمولی… پ: نه اشکال نداره… آره دقیقا همین حالت.. البته نه که ارضاء نشم… ولی خب همینه دیگه.. من: ببخشید اینو میگم… ولی اینکه بده…. زن و مرد واسه لذت از هم هرکاری باید بکنن… من و سوسن…. همون خانم که پ: منم به همین خاطر گفتم خوش به حال سوسن میگم.. واقعا مثه فیلم سوپرا همه کاری میکنیم… با لذت… هم سوسن پایه است و هم من…. خیلی هم لذت بخشه

آخه چرا من؟ (۱) _بابا یه لحظه صبر کن دارم حرف میزنم… وایسادم… برگشتم نگاش کردم… _تو رو خدا ببخشید فکر نمیکردم اینطوری شه _فکر نمیکردی گو……………….. هر چند تقصیر تو نیست… تقصیر خود خرمه… وقتی به حرف تو پاشم بیام تو این طویله همینم میشه… همزمان که این صحبتا رد و بدل میشد داشتم آماده میشدم که بزنم بیرون… به زمین و زمان داشتم فحش میدادم. اول از همه به خودم. آخه دخترجون تو رو چه به اینجور جاها… از خونه اومدم بیرون و سوار ماشین شدم… شقایق باهام نیومد… انتظار اومدنش رو هم نداشتم… البته چیزی برای ناراحت شدن هم نبود… بابد میرفت پیش دوست پسر جونش دیگه… شایدم باید میومد باهام… اَه… چه میدونم… دستم هنوز از کشیده ای که به پسره زده بودم درد میکرد. یه سریا رو خودمون الکی شاخ میکنیم. آخه تو که شعور صحبت کردن با یه دختر رو نداری غلط میکنی با من هم کلام میشی. اصن شعور چی رو داری؟؟؟ من موندم این چجوری انقد کشته و مرده داره آخه. دخترامونم همه جنده شدن رفته… یه نگاه به آینه کردم و به خودم گفتم:« نه تو خوبی…» تو راه مدام اون صحنه میومد جلو چشام… به دیوار تکیه داده بودم و اون یکی از دستاش رو ستون کرده بود رو دیوار… _من وحشی تر از تو رو هم رام کردم کوچولو _وحشی تویی که وقتی یکی پَسِت میزنه هار میشی هی به خودم مسلط موندم گفتم مهمونم زشته ولی لامصب استاد بود تو خُرد کردن اعصابم… _این لبا جون میده واسه ساکشن جمله اش که تموم شد، کشیده ام در گوشش بود… انگاری خودم دوست داشتم یه چیزی بگه و کشیده ای که آماده کرده بودم رو حواله کنم سمت صورتش… صدای موزیک زیاد بود و اکثرا هم مست بودن. چند نفر بیشتر متوجه این قضیه نشدن. اونم دور و بَرو نگاه کرد و فهمید که زیاد تابلو نشده یه جمله گفت و راهشو کشید و رفت: «به گوه خوردن میندازمت». مهمونی خودش بود. واسه همین نمیتونست کاری کنه… البته بعد از کشیده داشتم به این فکر میکردم و خدا رو هزار بار شکر میکردم. حالا شانس آوردم کسی ندید درست و حسابی وگرنه فردا اینستا میترکید… فرهاد آزادتن، شاخ اینستا بالاخره جواب رد شنید. کلا دختر آرومیم… ولی بعضی چیزا بدجوری کفریم میکنه… نمیشه حالا پارتی بی صاحاب رو بندازین یه جای درست و حسابی و طرفای بعد از ظهر… حتما باید یک نصف شب باشه و تو یه طویله وسط جنگل… همه چی هم دست به دست هم داده که امشب من رنگ خوشی رو نبینم…گوشیم رو هی اینور و اونور میکردم که شاید یه فرجی شد و یه دونه آنتن گرفتم و از نقشه میدیدم کجام… یه ماشین از بغلم مثه فشنگ رد شد. یوااااااااااش بابا… سر دارین میبرین م…………… . عه… این چرا نگه داشت؟ مجبور شدم منم ماشین رو نگه دارم. چرا داره عقبکی میاد پس… دو تا گوریل از توش اومدن بیرون و داشتن میومدن سمت ماشین. من خشکم زده بود… در ماشین رو باز کردن و منو کشیدن بیرون… تا میتونستم بلند جیغ کشیدم… یه چاقو رفت زیر گردنم… _یه بار دیگه جیغ بزن تا ببینی چی میشه… تا اینو گفت لالمونی گرفتم… چرا هیچکس نیست اینجا… تو رو خدا یکی کمکم کنه… خدایا گوه خوردم دیگه اینجورها نمیام… منو انداختن تو ماشین… من وسط بودم و اون دوتا گوریل هم دو طرفم رو گرفتن… یه صدایی شنیدم که کاش کَر بودم اون لحظه و نمیشنیدم… _به به سلام. شما کجا اینجا کجا… خطی خطیت که نکردن؟ من همنیجوری خوشگل لازمت دارما… _کثافت بی همه چیز… تو فقط یه بیشرف آشغالی… باید………….. خوشگل لازمم دارن؟ چیکار میخوان باهام بکنن؟ _چیشد چرا حرفتو خوردی؟ باید یه کشیده دیگه این طرف هم میزدی نه؟ گفتم که به گوه خوردن میندازمت… _منو کجا میبرین… _یه جایی که من به قولم عمل کنم… همه داشتن میخندیدن…جز من… دنیا واسم تیره و تار شده بود… یه جایی رفتیم پرت تر از اونجایی که بودیم… اگه نور ماشین نبود، تاریکی مطلق بود. پیاده شدن و منم پیاده کردن و بردن جلوی ماشین جوری که نور قشنگ بهمون بخوره… _خب خب خب… برسیم به اصل مطلب… زیاد نمیخوام اذیتت کنم کوچولو… همون ساکشنی که ازش حرف میزدم رو میخوام… _هیچ گوهی نمی…… یه کشیده ول کرد تو صورتم… احساس کردم فکّم جا به جا شده…جز درد دیگه چیز دیگه ای رو نمیفهمیدم… _ببین من میخوام آروم حل کنیم بره… _ازت شکایت…….. کشیده بعدی هم اومد…. گریه ام گرفته بود… سرم پایین بود… غرورم نمیذاشت تو چشاش نگاه کنم… اون دوتا گوریله اومدن و منو نشوندن رو زانو و دستام رو محکم گرفتن… _آفرین دختر خوب… صداش عصبی شد… _حالا مثه بچه آدم کیرمو ساک میزنی تا بفهمی نباید با فرهاد آزادتن دربیفتی… کیرشو در آورد و وحشیانه خودشو چسبوند بهم…کیرش رو صورتم بود و هر لحظه سفت تر میشد… خدایا چرا داره این بلا سرم میاد… غلط کردم… گوه خوردم… _حالا خوب گوشات رو باز کن… کیرمو قشنگ ساک میزنی… هر بار که دندونات رو روی کیرم حس کنم یه کشیده میخوری… شیرفهم شد؟ از ترس سرمو به نشانه تایید تکون دادم… کیرشو چسبوند به لبام و منم آروم آروم دهنم رو باز کردم… کیرشو کرد تو دهنم و داشت عقب جلو میکرد… احساس تهوع داشت بهم دست میداد… ولی از ترس، دیگه اینا به چشم نمیومد… غرورم به چشم نمیومد… آینده و گذشته به چشم نمیومد… و خودمم دیگه به چشم نمیومدم…کله امو محکم گرفت و خودشو تندتند جلو عقب کرد و ارضا شد… ولم کردن… ولو شدم رو زمین و در جا بالا آوردم… تموم شدم… _بلندش کنین بندازین تو ماشین… خسرو تو هم با ماشین دختره بیا…اینجا بمونه دردسر میشه… نشوندنم تو ماشین… بی صدا گریه میکردم… هیچی دیگه برام مهم نبود…رسیدیم به شهر. منو یه جا انداختن پایین… فرهاد سوئیچ رو گذاشت تو کاپشنم و گفت ماشینت فلان جاست و چرخاشم پنچره… _این درس خوبی میشه برات تا با دم شیر بازی نکنی… به دور و برم نگاه کردم و رفتم یه جا نشستم… اشکام بند نمیومد و نمیدونستم قراره بعدش چیکار کنم… یکم دورتر رو نگاه کردم و ماشین رو پیدا کردم… شاید اگه قرمز نبود به چشمام نمیومد…اون لحظه هیچکس رو نمیخواستم ببینم… حالم از همه چی بهم میخورد… از دنیا… از مردم… از قرمز… درو باز کردم پیاده شدم و درو بستم. حرکت کردم سمت ماشین. با دیدن ماشین تمام اتفاقای دیشب دوباره برام زنده شدن. در ماشینو باز کردم. دنبال گوشیم گشتم و بالاخره زیر صندلی پیداش کردم. شانس آوردم دیشب بیرون نیفتاده بود. در حد یه اسنپ گرفتن شارژ داشت. در خونه رو باز کردم و رفتم تو. طبق معمول سکوت مطلق بود. خونه مون خیلی وقته که رنگ خانواده رو به خودش ندیده… ولی هر چی که بود خونه بود. یکم امن تر از بیرون. درو بستم و همونجا نشستم و یه دل سیر گریه کردم. یه آغوش گرم میخواستم. آغوش مامانم. حتی گیر دادنای بابام هم الآن میتونست یکم آرومم کنه. لعنت به این شغل. خونه به این بزرگی… ماشینای آنچنانی… کاش میفهمید که حاضرم پیاده برم اینور اونور ولی وقتی خونه اومدم بغلم کنه و بگه: «دختر گلم چطوره؟». پاشدم رفتم تو اتاقم. عکس مادرم رو برداشتم و بغلش کردم. دوباره اشکام جاری شد. خدا خب منم میبردی دیگه… فقط نگهم داشتی که آخرین بازیات هم سرم دربیاری. اصن گوش میکنی چی میگم؟ حواست با منه؟ دِ لعنتی اصن هستی؟ میبینی رها به چه روزی افتاده؟ انقدر با خودمو قاب عکس و در و دیوار حرف زده بودم که خوابم برده بود. چند ساعتی خوابیده بودم. دیشب که خوب نتونستم بخوابم. کاش دیشب اون پسره پیداش نمیشد… اصن وقتی اومد نمیدونم چرا نمیتونستم بهش نه بگم. صداش فرق داشت. وقتی یه لحظه نگاهش کردم، نگاهش هم فرق داشت. منم آدم اون هوای سرد نبودم. از کجا اصن یه دفعه سبز شد اون وقت شب؟ ازونور اون حرومزاده به پستمون میخوره ازینور پسر پیغمبر؟ لابد این پسره هم انقد خسته بوده دیگه وقت نکرده کاری کنه… ولی نه… بهش میومد ازینا باشه که اگه بخواد کاری بکنه میکنه. از پایین صدای بابام میومد… عه این وقت روز اینجا چیکار میکنه؟ بدو بدو رفتم پایین و پریدم بغلش… _عه رها چرا اینجوری میکنی دختر؟ خفه ام کردی یکم آروم تر… _دست خودم نیست بابا دلم برات تنگ شده بود. _باز ماشینو زدی نکنه؟ ای بابا کی از حال رها خبر داره آخه… هرچند بابای بیچاره من هم از رو تجربه داشت حرف میزد… _ماشین نه… ماشین سالمِ سالمه… البته سالمِ سالم که نه. چرخاش پنچره… _خسته نباشی. شاید خواست چیزی بگه ولی قیافه ام رو که دید دیگه چیزی در اون مورد نگفت… _خوبی تو؟ قضیه فقط ماشینه؟ _قضیه؟ قضیه ای نیست… دیشب نتونستم بخوابم خوب یکم بی حالم. _شقایق خوب بود؟ _آره _مادر و پدرش چی اونام خوب بودن؟ _اونارو دیگه نمیدونم. _چطور نمیدونی؟ خونه نبودن مگه؟ _خب خونه خودِ……………………. آهان نه دیشب رفته بودن جایی که ما بچه ها هم راحت باشیم. بابام دروغ رو خیلی راحت حس میکرد. خصوصا دروغای منی که دروغام به انگشتای دست هم نمیرسید… علی آقا: آقا دیرتون نشه… بابام داشت یجوری نگام میکرد ولی با اومدن علی آقا به خودش اومد. _بیرون منتظر باش علی چند دقیقه دیگه میام. ببین دخترم من یه ماموریت فوری برام پیش اومده و چند روزی نیستم. بچه هم که نیستی ولی واسه اطمینان خاطر یا برو خونه شقایق اینا یا برو خونه عمه ات اینا… _ماموریت؟؟؟ _آره. خیلی هم دیر کردم. چندتا چیز برمیدارم و مستقیم میریم فرودگاه. آدرس ماشین رو هم بده علی که ببره ردیفش کنه… ولی… _باشه دیرش شده… آخرین باری که وقت داشت رو یادم نمیومد… بعد از رفتن مامان خودش رو وقف کار کرده بود و همه اش خودش رو مشغول میکرد. نمیدونم شاید منو میدید یاد مامان میفتاد و نمیتونست اینو تحمل کنه. آدم بعضی چیزا رو هیچوقت نمیفهمه فقط واسه خودش یه سری دلیل میاره که دلش آروم بگیره. بابا رفت. به اندازه یه بغل ساده آرومم کرد و رفت. علی آقا هم تا غروب رفت دنبال کاراش بعد اومد که بریم سراغ ماشین. یادم نمیاد قبلش چیکارا کردم ولی بیشتر از وقت کشی و غصه خوردن چیزی نمیتونسته باشه. حدودا آدرس رو بلد بودم. انقد خیابونارو بالا پایین کردیم که بالاخره ماشین رو پیدا کردیم. علی آقا زنگ زد اومدن ماشین رو با جرثقیل بردن. به علی آقا گفتم بره و من خودم میرم خونه. به یکم هواخوری نیاز داشتم. بعد از چند دقیقه قدم زدن بالاخره گوشیم زنگ خورد. انگاری یکی یادش مونده که هنوز رهایی هم هست. _بعله؟ _دختر تو کجایی خبری ازت نیست؟ _ببخشید چون از صبح زیاد زنگ زدی دیگه حوصله ات رو نداشتم. _تیکه میندازی؟ _بگو شقایق، چیکار داری؟ _رهاااااا… تو رو خدا خوب باش باهام دیگه. به خدا اینجوری حرف بزنی دق میکنما. خوب… رهای خوب… رهای حرف گوش کن… رهای منطقی… کاش یکم به اسمم میرفتم… _خب خوبم… حله الآن؟ _نه اینجوری نمیشه… کجایی اصن؟ پاشو امشب بیا خونه ما؟ دیشب که قهر کردی رفتی نشد. _امشب اصلا حوصله ندارم شقایق… خسته ام… _چیکار کردی مگه خسته ای؟ شیطونی کردی نک… گوشی رو قطع کردم و بلافاصله خاموشش کردم. شروع کردم به قدم زدن… کل اون خیابون رو حسابی رفتم و اومدم… قبلنا قدم زدن رو بیشتر دوست داشتم… اون موقع هام کسی نگرانم نمیشد… ولی یه فرق اساسی داشت… اون موقع ها با مامانم قدم میزدم…

آخه چرا من؟ (۲) مشغول قدم زدن بودم که یه ماشین کنارم وایساد. اَه دیگه حوصله این یه قلم رو ندارم. کم می کشیم از دست اینا… ولی نه بوقی درکار بود و نه صدایی… یه نگاهی به راننده کردم و اون پسره دیشبی رو دیدم. حتی اسمش هم بهم نگفت. شایدم گفت و من یادم نمیاد… ولی دیشب بعد ازون اتفاق واقعا تو خونه اش امنیت داشتم… مهم نبود که اون یه غریبه بود… تو اون لحظات بهم حس امنیت میداد… همون چیزی که الان هم لازمش دارم. رفتم سمت ماشینش و اونم شیشه رو داد پایین. – به به رها خانـــــــوم اونم منو یادش بود… – سلام – علیک سلام یه حسی بهم میگفت که بازم باید اون امنیت و آرامش رو تجربه کنم… – میتونم سوار شم؟ – بله بفرمایین وارد ماشینش که شدم، گرم بودن و صمیمیت رو خیلی خوب میشد حس کرد… چرا میخواست به من کمک کنه؟ بهش نمیومد اهل رضای خدا و این حرفا باشه… ولی هرچی که بود من بهش نیاز داشتم… – امشب من شام رو قرار بود بیرون بخورم اگه میخواین با هم بریم … چی؟ به این زودی خودشو باخت؟ یعنی اونم یکیه مثه بقیه؟ شایدم من دارم اشتباه میکنم… در هر صورت چاره ای جز قبول کردن ندارم… تو مسیر داشتم به دیشب فکر میکردم… نه به اون اتفاق لعنتی… به این که اگه این پسره پیداش نشده بود، الآن دیگه رهایی در کار نبود. بدون اینکه منو بشناسه منو برد خونه اش. حتی بهم دست هم نزد. اون شب با تک تک کلماتش میخواست بهم بفهمونه که کاری باهام نداره. احتمالا ترس به راحتی از چهره ام پیدا بود. بدون هیچ حرف دیگه ای رسیدیم. چند لحظه بعد ازین که بشینیم دیدم داره با گارسون سلام و احوال پرسی میکنه و همونجا هم یادم افتاد اسمش رو بهم گفته… ارسلان… معلوم بود خیلی وقته همو میشناسن… پس فقط با من خوب نبود. مارو به هم معرفی کرد و دوستش جوری خوشحال بود انگار بار اولشه که ارسلان رو با یه دختر میبینه… – ببخشید دیگه. ما وسعمون در همین حده – خواهش میکنم یکم گذشت… – منتظرم بودی یا اتفاقی همدیگه رو دیدیم؟ مثه اینکه دیگه نمیتونه جلوی خودش رو بگیره… خب حقم داره… باید یه چیزایی رو بدونه بالاخره… – اومده بودیم ماشین رو ببریم… علی آقا رفت و من موندم یه قدمی بزنم… – چیز دیگه نمیخوای بگی؟ تو رو خدا نپرس… – فکر کردم نمیخوای بدونی – نمیخواستم بدونم. چون چیزی که دیشب برام بودی با الآنت خیلی فرق میکنه. البته اجباری نیست. هر طور راحتی… آره همین طوری راحتم… تو فقط همین پسر خوب بمون و از درون رها چیزی نپرس… نمیخوام تو رو هم داغون کنم… خداروشکر دوستش به دادمون رسید و من خودم رو با غذا مشغول کردم که از جواب دادن فرار کنم… اصلا میلی به خوردن نداشتم ولی گرسنگی داشت بهم فشار میاورد و مجبور شدم یه ذره بخورم… ارسلان جوری با اشتها میخورد که اگه منم اون صحنه دیشب جلو چشمم نمیومد پا به پاش میخوردم. موقع غذا خوردن هم سرش پایین بود. دیگه حرفی رو وسط نکشید و سر حرفش موند و منو راحت گذاشت… بعد از غذا رفتیم سمت ماشین… – خب بریم خونه من؟ یا برسونمتون خونه خودتون؟ چی باید جواب بدم؟ با جواب دادن من چی میخواد فکر کنه درباره ام؟ – پس اگه میخواین یه تماس بگیرین که خونه نگرانتون نشن… انگار ذهنم رو میخوند… – کسی نگران من نمیشه خیالتون راحت… در خونه رو باز کرد و رفتیم داخل. باورم نمیشه که خونه یه آدم غریبه بیشتر از خونه خودم بهم حس امنیت میداد. چند دقیقه بعد صدای در اومد و ارسلان رفت درو باز کرد. یه پسره: رام میدی تو یا میخوای مثه بچه ها قهر کنی؟ ارسلان رو کنار زد و وارد خونه شد و منو دید… خشکش زد… مات و مبهوت داشت منو نگاه میکرد. پسره: به به خوشم باشه آقا ارسلان. میگفتی با گل و شیرینی تشریف میاوردیم… معرفی نمیکنی؟ ارسلان: فرشاد از دوستای صمیمیم… ایشونم رها … (یکم مکث کرد) … همین، رها… فرشاد: رها خانوم… یه اسم زیبا برای یه خانوم زیبا رها: سلام خوشبختم گندش بزنن… معلومه ازون دختربازای تیره… این دو نفر چجوری دوست صمیمی هستن من نمیدونم… منو فرشاد نشستیم و ارسلان رفت تو آشپزخونه چایی بیاره… فرشاد: خب رها خانوم… این ارسلان خان عتیقه ما چجوری شما را کشف کرده؟ رها: راستش… (یه نگاه به ارسلان کردم ولی انگار براش مهم نبود که من قراره چی بگم و کار خودش رو میکرد)… اتفاقی شد… فرشاد: من نمیدونم خدا چرا ازین اتفاقا نصیب ما نمیکنه کم کم ارسلان هم اومد… فرشاد مجلس رو دستش گرفته بود و حسابی غرق حرف زدن بود. مدام از خاطراتش با ارسلان میگفت… واقعا تو صحبت کردن عالی بود. راحت میتونست یه دختر رو با حرفاش نرم کنه. انقد قشنگ خاطره تعریف میکرد که من دیگه داشتم با لبخند به حرفاش گوش میدادم. اینکه دوست داشتم بیشتر از ارسلان بدونم هم بی تاثیر نبود. ارسلان ساکت بود و فقط گوش میکرد. البته ناراحت نبود و هرازگاهی یه پوزخندی، لبخندی چیزی از خودش نشون میداد… فرشاد: نگاه نکن الان انقدر باشخصیت جلوت نشسته ها… دوران مدرسه چنان میشاشید تو کلاس که کلا اون روز رو تعطیل میکردن… از خنده داشتم منفجر میشدم… قیافه ارسلان دیدنی شده بود. اصلا انتظار نداشت که دیگه فرشاد این رو هم رو کنه. ارسلان: ای تو اون روحت فرشاد… ببینم میتونی این یه ذره آبرویی که داریم و ببری یا نه فرشاد: به اونجاش هم میرسیم حالا… اصن یادم رفت واسه چی اومده بودم بابا. (به ساعتش نگاه کرد) اوه اوه مهمونی هم از کفمون رفت. من برم به آخراش برسم که از قافله عشق عقب نمونم برادر… بلند شد و یه خداحافظی گرم با ارسلان کرد و یه گرم ترش رو هم با من و رفت… ارسلان تا جلوی در بدرقه اش کرد و برگشت پیش من… – خدا نصیب گرگ بیابون نکنه… سرم رو به نشونه تایید پایین بالا کردم… – دیگه حنام پیشت رنگ نداره نه؟ سرم رو به نشونه عدم تایید بالا پایین کردم… – حالا نمیخوای باهام حرف بزنی اوکیه ها؟ من میترسم گردنت رگ به رگ شه یه وقت… ناخودآگاه لبخند غلیظی اومد رو لبام که اون شب رو کرد از بهترین شبام… ای زهرماااااااار… عین قورباغه هی قور قور داره میکنه… این اولین باری بود که دوست داشتم خونمون بودم. میپریدم تو آشپزخانه و ازون اول میخوردم همه چی رو تا اون ته… ولی انگاری دیگه نمیشه این شکم رو آروم نگه دارم… باید از خجالتش دربیام… درو آروم باز کردم و یکم اینور اونور رو سرک کشیدم ببینم بیدار شده یا نه. خب خداروشکر خوابه… هرچند بیدار بود که راحت تر بودم. چه اخمی هم کرده. انگار نه انگار که همون پسر مغروریه که همیشه لبخند میزنه… خب بریم سراغ یخچال ببینیم چی داره حالا… در یخچال رو باز کردم. اوهو… نه خوشم اومد. چه به خودش میرسه. همون اول یه موز برداشتم و ایکی ثانیه دادمش پایین. آخیـــــــــــش. داشتم میمردما. خب بریم سراغ بعدی. مربا؟ نه نه حالش نیست… خامه؟ اونم که بدون مربا نمیچسبه… پنیر! ای قربونت برم پسر پنیر خوبه… در یخچال رو بستم و دنبال نون گشتم و بالاخره پیداش کردم. با اون نونه گردو هم پیدا کردم. وای خدا مگه میشه بهتر ازین؟ فک کنم خوابی چیزیم بابا. خونه یه پسر مجرد این همه چیز پیدا بشه بعد انقدر تمیز و ………….. راستیا… خونه برق میزنه اصن. یاد اتاق خودم افتادم که چنان بهم میریختمش که دیگه تمیز کردنش از عرضه من خارج بود و همیشه یه خدمتکار میومد تمیزش میکرد اونم هر روز. بی خیال حالا شکمو دریاب. یه لقمه گرفتم و شروع کردم به خوردن. انقدر لذت داشت که چشام رو بسته بودم. انگار خاویار داشتم میخوردم حالا… یه لقمه دیگه هم گرفتم و آماده نگه داشتم که وقت نگذره… – صبح بخیر – عه صبح بخیر… چیزه من گشنه ام شده بود دیگه… – معلومه هیچی دیگه آبِروت رفت… عه عه لپام هم که باد کرده بود عین دمپایی خرگوشی شده بودم فک کنم… رفت دستشویی و بعد از چند دقیقه دوباره جلوم ظاهر شد… اون لبخنده رو هم از وقتی پاشده بود داشت… – حداقل یه چایی میذاشتی… چااااااایی؟ مــــــــــــن؟ دلت خوشه ها پسر جون… – ترسیدم ناراحت شی خب… – آخی… چه خجالتی هستی شما… بعله دیگه بایدم تیکه بندازه… هنوز صابخونه پانشده پاتک زدی به آشپزخونه… راستی این کار و زندگی نداره هر وقت دلش میخواد پامیشه؟ – میشه بپرسم کارت چیه؟ – برنامه نویسی – با لیسانس؟ – آره منم خیلی دوست داشتم برم کامپیوترا… – سخته رشته کامپیوتر؟ – نمیدونم – نمیدونی؟ – نه من لیسانس مکانیکم جل الخالق این دیگه چه جورشه… میگفتن هیچکس جای خودش نیستا ولی تا حالا از نزدیک ندیده بودم… – نگاه داره؟ اگه میخواستم با مدرکم برم سرکار که الآن باید سرکار میبودم تا شب و آخر ماهم از یه دست حقوقم رو بگیرم و ازون دست بدم به صابخونه… – متاسفم – واسه من؟ – نمیدونم… خب شاید – نه بابا من خورده برده ای ازین مملکت ندارم… تو دانشگاه هم راستش دانشجوی درست و حسابی ای نبودم… اصن ازون اول هم من اهل کتاب نبودم… ولی مادر آدم بگه بخون باید بخونی دیگه… مادر؟ مادر منم همیشه میگفت بخون و من همیشه در میرفتم… کاش الآن بودی روزی یه کتاب برات میخوندم… – خب حالا بی خیال… مهم الآنه که خداروشکر همه چی رواله رواله؟ چی رِو…… – ها؟ آره آره… خوب نیست اصن – خب من باید برم شرکت… تو برنامه ات چیه؟ ای بابا تازه حرفامون داشت گل مینداختا… باز باید برم تو اون خونه سرد و بی روح خودمون یعنی؟ – پس من میرم خونه – باشه… حاضر شو خودم میرسونمت… – باشه آماده شدیم و باهم رفتیم… تو راه هی میخواستم سر صحبت رو باز کنم ولی چیزی به ذهنم نمیومد و از طرفی میترسیدم بد جلوه کنه واسه همین چیزی نمیگفتم… دیگه تقریبا داشتیم میرسیدیم… انگار خاک مرده ریخته بودی سمت خونه مارو… اون طرف اونقدر شلوغ و همه برو و بیا… اینور… یه دفعه یه ماشین پیچید جلومون… این صحنه رو یه بار دیده بودم و وقتی که وایساد فهمیدم که دوباره میخواد تکرار بشه… زبونم بند اومد بود. بازم اون دوتا گوریل آشغال. اومدن سمت و ما یکیشون ارسلان رو از ماشین پیاده کرد. من از ترس داشتم میلرزیدم و مدام صحنه های اون شب تو ذهنم تکرار میشد. ارسلان با یه ضربه افتاد کف خیابون و من اشکام جاری شدن و شروع کردم به جیغ زدن که اون یکی اومد و دوباره یه چاقو گرفت زیر گلوم. یه ماشین پشتمون بود ولی اونام ترسیده بودن و تکون نمیخوردن و حتی یه بوغ هم نمیزدن. ارسلان رو بلند کردن و بردنش سمت ماشین خودشون… یه لحظه صورت نگران و ناامیدش رو دیدم… اونی که چاقو درآورده بود در سمت من رو محکم بست و رفت جای ارسلان نشست و گازشو گرفت… تو مسیر اختیار اشکامو نداشتم… اختیار افکارمو نداشتم… حتی اختیار خودمم نداشتم… وقتی یاد اون صحنه افتادم که اون کثافت چیکا………………………………………. – اَه اَه اَه این چه غلطی بود کردی. به گوه کشیدی ماشین رو که. خدا کنه امروز بدنت دست من که یکم ادبت کنم توله… شروع کرد به خندیدن و با اون چشمای کثیفش داشت به من نگاه میکرد. خدایا این کابوس لعنتی چرا تموم نمیشه آخه… رسیدیم به یه باغ… یکم اینور اونور رو نگاه کردم… احتمالا همون قبرستونی بود که اون شب پارتی گرفته بود. اون موقع شب بود و منم خیلی به اطراف دقت نکرده بودم ولی به نظرم خودش بود… اون گوریله منو برد به یه اتاقی… آخه تاوان چی رو داشتم پس میدادم؟ چیز دیگه ای هم بود که از دست بدم؟ منو نشوند رو صندلی و منتظر شدیم تا اونا بیان… یکم بعد از راه رسیدن و وارد اتاق شدن… ارسلان و مثه یه اسیر آوردن تو. نمیتونستم تو چشاش نگاه کنم و سرمو انداختم پایین… فرهاد: خب خب… میرسیم به اصل قضیه با شنیدن صداش اعصابم بهم ریخت… تک تک کلماتش عین پتک تو سرم میخورد… اونی که ارسلان رو گرفته بود، ارسلان رو کشوند سمت منو، جلوی من نشوندش. فرهاد: راستش من آدم کینه ای نیستم. فقط حسابام رو باید کامل تسویه کنم. بدهی هام هم باید کامل تسویه شن. اون شب من فک کردم رها خانوم کل بدهیش رو داده ولی چند ساعت بعد از اون حرکتت یه فیلم رسید به دستم از کاری که کردی. یکی داشته از طبقه بالا لایو میگرفته و من و تو هم شدیم سوژه های لایوش. البته تو رو که کسی نمیشناسه. تا فردا ظهرش کل کلیپارو از رو اینترنت برداشتم با این حال خیلیا دارن پشت سرم به ریشم میخندم. خلاصه بدهیات قد کشید و اون کشیده رو یه ساکشن خشک و خالی پاک نمیکنه… کاش اونقدر قوی بودم که اونروز جوری میزدمت که الآن نتونی انقدر راحت حرف بزنی کثافت… فرهاد: حالام که قراره بیشتر خوش بگذره آخه یه مهمون جدید هم داریم. ارسلان: الآن چیکار داری میکنی مثلا؟ چیرو میخوای ثابت کنی؟ واسه یه کشیده این همه شلوغش کردی؟ فرهاد: تو جدی جدی نمیدونی من کیم نه؟ من کسی نیستم که هر جنده ای از راه رسید یه دونه بخوابونه تو گوشم. زبونم بند اومده بود… دستای مشت کرده ارسلان رو میدیدم… یعنی این دفعه چیکار میخواست کنه؟ ارسلان: خب تهش که چی؟ کاریه که شده… بعد از اون کشیده که یه کاری با این دختر کردی که ترجیح داده بود تو سرما بمیره… دردت چیه تو آخه لعنتی؟ کاش اون شب میذاشتی… فرهاد: کسی که خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه… یکی از حیووناش داشت میومد سمت من…ارسلان بلند شد که یه کاری کنه ولی اون یکی زد زیر پاهاش و نشست روش که نتونه تکون بخوره… هِه… کاش فیلم بود و ارسلان میتونست یه حرکتی بزنه… حالا صورتش رو میدیدم… رگ های گردنش بیرون زده بود… چشاش قرمز شده بود و سخت نفس میکشید… ارسلان: (داد کشید) حیوون به خاطر یه چَک داری اینکارو میکنی؟ بیا هر چقدر میخوای منو بزن؟ مشت بزن لگد بزن… فقط اینکارو با اون نکن… اشکام سرازیر شد… با این حرفاش داشتم داغون میشدم… کاری هم مونده که نکرده باشی پسر؟ فرهاد: آخی غیرتی شدی؟ پس ازین چیزا هم بلدی… میگفتن سرت بره حرفا و عقایدت نمیره… پس درست بود…(چند لحظه صدایی نیومد) خب این میتونه بازی رو قشنگ تر کنه… حسام بلندش کن… حسام: چشم آقا دستای ارسلان رو از پشتش گرفت و با یه حرکت بلندش کرد… فرهاد رفت سمت ارسلان… فرهاد: از حق نگذریم خوشگله… نه؟ آره خوشگله… حیفه که با این غول بیابونیای من بخوابه… پس چطوره که پارتنر امروزش رو عوض کنیم… نظرت چیه؟ چی؟ یعنی چی؟ این چی داشت میگفت؟ سرمو آروم چرخوندم سمت ارسلان… چیکار میخواست بکنه این حروم زاده؟ چطور میتونست انقدر کثیف باشه؟ ارسلان حتی درست و حسابی به من نگاهم نکرده بود… یه بار بهم دست نزد… حالا… حالا باید… ارسلان: چی به تو میرسه آخه؟ از خردشدن ما چی به تو میرسه؟ فرهاد: خب من عاشق بازیم ارسلان: اگه اینکارو نکنم… پلک نمیزدم و منتظر جوابش بودم… فرهاد خیلی راحت گفت: یکی دیگه میکنه… فقط اگه تو بکنی همه چی دست خودته… معلوم نیست اون چه بلایی سر رها جونت بیاره… دیگه جلوی خودم رو نمیتونستم بگیرم و فقط گریه میکردم… به حال خودم… به اینکه چقدر راحت داشت درباره من حرف میزد… به اینکه چرا گیر این حیوون افتادم؟ به اینکه ارسلان هم به خاطر من اونجا بود… ارسلان: خیله خب… فرهاد براش دست میزد و میخندید… ارسلان بین بد و بدتر، بد رو انتخاب کرده بود… بدی که خیلی وحشتناک بود… ارسلان رو هُل دادن سمت من… تکون نمیتونستم بخورم و جلوی اشکام رو هم نمیتونستم بگیرم… کنارم وایساده بود و هیچ کاری نمیکرد… یعنی واقعا میتونست با من اینکارو کنه؟ اونقدری نمیشناختمش که بتونم ذهنش رو بخونم… فرهاد: خشکت زد چرا پس؟ زنده ای؟ اگه کمک میخوای بگم حسام کمکت کنه ارسلان تو رو خدا یه کاری بکن… نذار دست اونا بیفتم… فرهاد: خب بذار یه راهنمایی بهت کنم… اول کاپشنشو دربیار… دست ارسلان یکم بهم نزدیک شد… لرزش دستش رو به وضوح میدیدم… بعد از مرگ مادرم تا حالا یه مرد رو اینجوری ندیده بودم… بازم بی حرکت وایساد و کاری نکرد… فرهاد اومد سمتمو منو بلند کرد… جیغ کشیدم… کار دیگه ای نمیتونستم بکنم… گریه میکردم… بغض میکردم… جیغ میزدم… دوتا حیووناش ارسلان رو محکم گرفته بودن و من از ترس، قلبم داشت تند تند میزد… فرهاد: ببین مهندس… صبر من حدی داره… یا درست و حسابی این جنده رو میکنی یا اینکه میدم این دوتا جوری بکننش که حالا حالاها به فکر دادن نیفته… ارسلان میخواست خودش رو آروم نشون بده ولی شدنی نبود… وحشی شده بود… فقط کافی بود اون دو تا نباشن… چندبار نفس عمیق کشید… انقدر عصبانی بود که صدای نفساش رو میشنیدم… ارسلان: بگو ولم کنن… اونا ارسلان رو ول کردن و فرهاد هم منو… بی اختیار دوییدم تو بغل ارسلان… اون لحظه امن ترین جای دنیا بود واسم… حالا دیگه راحت تر گریه میکردم… بغضم شکسته بود و صدام رها شده بود… چی میشد همونجا همه چی تموم میشد؟ ارسلان سرم و بوسید و گفت :« باید تمومش کنیم دختر » تنها کاری که میتونستم کنم بلندتر گریه کردن بود… دستامو گرفت و از دور کمرش باز کرد… دستامو ول کرد و رفت سراغ کاپشنم… کاپشنم رو درآورد و انداخت زمین… فرهاد: هندیش نکن مهندس… اینم یه جنده عین اونایی که میکنی… حیوونِ پست فطرت… ارسلان پلیوری که تنم بود رو به آرومی درآورد… ناخودآگاه دستام رفت رو سینه هام و سرم رو گذاشتم رو سینه ارسلان… یکمی مکث کرد و بعد شروع کرد به نوازش دستام… از لرزش دستاش معلوم بود که داره با خودش میجنگه… چقدر دستاش برام آرامش بخش بود… انگاری میخواست با نوازش کردنم منو از کابوس بیدار کنه… دستاش سرد بودن ولی حداقل دستای یه آدم بودن… رسیده بود به پشتم… هرچند بار اولم نبود ولی بدنم لرزش عجیبی داشت و نمیتونستم کنترلش کنم… هنوز اشکام جاری بود اما یکم آروم شده بودم… ارسلان لباس خودش رو هم درآورد و منو کشوند تو بغلش… حالا منم داشتم حسش میکردم… گرمای تنش سرمای دستاش رو جبران میکرد… دوست داشتم منم با دستام لمسش کنم ولی دستام توانش رو نداشتن… فرهاد: نه خوشم اومد… خوب بلدیا ارسلان جلوم رو زانو نشست و دستام رو گرفت… بهم نگاه کرد و دستام رو به پایین فشار آورد… اونم گریه کرده بود… ارسلان محکم تری رو تو ذهنم ساخته بودم… منم نشستم و وقتی به کاپشنم اشاره کرد فهمیدم که باید بخوابم روش… آروم دراز کشیدم… حس خیلی بدی بود… حس خفگی داشتم… فرهاد: خب ببینم بوسیدنت در چه حاله… یعنی میخواست لبامو ببوسه؟ چشام رو بستم… صورتش رو روبه روم حس کردم… با دستاش موهای روی صورتم رو کنار زد… اول پیشونیم رو بوسید… با بوسه اش موجی از هیجان رو بهم تزریق کرد… بعد گردنم رو بوسید… حس عجیبی بود… هر بار با بوسه اش ذهنمو درگیر خودش میکرد و نه چیز دیگه ای… به پیشونی و گردنم رضایت داد و بدنمو از بالا تا پایین غرق بوسه کرد… وقتی شکمم رو میبوسید احساس میکردم توی دلم داشت خالی میشد… بی اختیار شکمم رو سفت میکردم و داشتم لذت میبردم… دکمه های شلوارم رو باز کرد و اونو از پام درآورد… از صداها فهمیدم که شلوار خودش رو هم درآورده… پاهام رو از هم باز کرد و شروع به نوازش پاهام کرد… برزخ عجیبی بود… داشتم هنوز اشک میریختم ولی نمیتونستم لذت ناخواسته ای که بهم میداد رو انکار کنم… دوست داشتم به کاری که داشت میکرد ادامه بده… وقتی دستاش به رونم میرسید هرازگاهی کُسَم رو هم لمس میکرد… با اینکارش عطشم رو بیشتر میکرد… دیگه موقعش بود… داشت با دستش کُسَم رو لمس میکرد… اختیار بدنم دست خودم نبود… چندتا سکس قبلیم خیلی سریع شروع شده بودن و خیلی سریع هم تموم… هیچوقت این حسارو اونجوری تجربه نکرده بودم… فقط میخواستم که ادامه بده ولی اون دستش رو برداشت… فرهاد: زودباش مهندس… هنوز هیچ کاری نکردیا… چند لحظه بعد ارسلان شورتم رو درآورد… شهوت و اضطراب تمام وجودم رو پر کرده بود… دوباره صورتش رو جلوم حس کردم… کیرش رو آروم داشت به کُسَم میمالید… دیگه هیچی نمیفهمیدم… فقط میخواستم که اون کار لعنتی رو زودتر بکنه… کم کم داشتم کیرشو توم حس میکردم… اون آروم و باحوصله و من بی قرار و کم طاقت… یه لحظه یه حرکت سریع به جلو کرد و من بی اختیار دستاش رو محکم گرفتم… کیرشو کامل درآورد و یکم مکث کرد و دوباره اون کارو تکرار کرد… سرعتش رو بیشتر کرد و با چند تا تلمبه من ارضا شدم ولی ارسلان متوجه نشد و هنوز داشت به کارش ادامه میداد و یکم بعد اون هم ارضا شد ولی من آبی حس نکردم… فرهاد: بدک نبود… با اون شروعت بیشتر ازین ازت انتظار داشتم… ولی برای امروز عشق و حال بسه… منم کار و زندگی دارم بالاخره… چشام رو باز کردم… ارسلان کاپشن رو کشید روم و خواست شلوارم رو هم پام کنه که من نذاشتم و خودم پام کردم… اونم رفت سراغ لباسای خودش. جفتمون هنوز رو زمین بودیم… فرهاد: خب مهندس… رها خانوم… من دیگه زحمت رو کم میکنم و مزاحم نمیشم… ماشینت بیرونه، سوئیچ هم روشه… تو باشی دیگه پا رو دم شیر نذاری دختر… دیگه به حرفاش توجه نمیکردم…. حالا که ارضا شده بودم حس بدی داشتم… حس پشیمونی واسه کاری که مجبور به انجامش بودم… حس نفرت… از همه چی… از همه کس… فرهاد: راستی آقا پسر… خر نشی بیفتی دنبال انتقام و این چیزا… من همیشه اینجوری خوشرو نیستم… اون حیوون بعد اون حرفش رفت و من موندم و ارسلان و چرا و چرا و چرا…

و خدایی که در همین نزدیکی ست (۱) درود دوستان ، بنده ( هومن ، ۲۶ ساله ) جوونی از دل یکی از شهرستان های دور افتاده ی این مرز و بوم هستم و تقریبا ۸۰ درصد زندگیم مشغول کارگری و سگ دو زدن برای یه لقمه نون حلال بودم ، تنها زندگی میکنم ، مجرد هستم و به قول معروف دستی حساب میکنم . از اوضاع جنسیم یا به قول معروف سکس لایفم بخوام براتون بگم … حقیقتشو بخواید اصن خوب نیست ، خوب نیست که چه عرض کنم در وضعیت بحرانی به سر میبرم به طوری که هیجان انگیز ترین لحظه ی سکسی زندگیم سلام کردن با پیرزن همسایست وقتی تو راه کار میبینمش داره با ۴.۵ تا نون سنگک از نونوایی برمیگرده . بعضی وقتا با پورن خودمو ارضا میکنم اونم اگه از فرط خستگی کار و زندگی وسط پورن دیدن خوابم نبره یا اصن راست کنم ؛ خلاصه کنم براتون که زندگی اصن به کام نیست . یکی از همین روزای تکراری یهو گوشیم زنگ خورد منم مثه همیشه فک کردم پدر گرامیمه که باز پولش ته کشیده و کارش به ما افتاده ، دستکشای کارمو در آوردم دستگاه رو خاموش کردم گوشی رو برداشتم دیدم پسر عمومه با تعجب جواب دادم : سلام احسان چه عجب به فقیر فقرا زنگی زدی ، از این طرفا +سلام هومن چطوری ، عمو چطوره به خدا درگیر کارم اصن خودمم یادم نیست هممون درگیر کاریم ( با خنده ) ، یادی از ما کردی +میخوام برم تهران دوره آموزشی تعمیرات گوشی ، میگن اگه یاد بگیری پولش خوبه منم از گچکاری و کارگر بودن خسته شدم ، گفتم شاید توام بیای باهم بریم . یکم دیگه باهم صحبت کردیم و حرفاشو که گوش کردم بد نمیگفت ، منم مثه اون از کارگری و درجا زدن خسته شده بودم ، یه نگاه به دستام کردم که تو این مدت از بس چوب زخمشون کرده بود جای سالمی روشون دیده نمیشد ، چندبارم تا مرز قطع شدن انگشتام توسط اره دیسکی رفته بودم . عزممو جزم کردم که باهاش به تهران برم و به صاحب کارم گفتم که دیگه نمیتونم اونجا کار کنم ( قبلا هم خیلی تصمیم گرفته بودم که ول کنم اینکارو برم سراغ یه کار دیگه ولی فرصتی پیش نمیومد ) و تصفیه کردم . همون روز شبش ما بلیط اتوبوس گرفتیم و پیش به سوی تهران … تهران : تا از اتوبوس پیاده شدم سریعا متوجه تغییر نحوه پوشش مردم شدم چون آخرین باری که تهران اومده بودم ۳.۴ سال قبلش بود ، من و احسان کیفامونو برداشتیم به سمت مترو و باکمی راهنمایی گرفتن از مردم تونستیم به جایی برسیم که قرار بود آموزش ببینیم ؛ همون نزدیکی یه مسافرخونه گرفتیم و یکم استراحت کردیم بعدش رفتیم واسه دوره های آموزشی ثبت نام کردیم و گفتن ۲ روز دیگه بیاید برای آموزش و برگزاری کلاس ها . احسان به یکی از رفقاش که گارگر بود و منزل کارگری داشت ( منزل کارگری : جایی برای استراحت و خوابیدن کارگرایی که از شهرستان برای کار به تهران میان و برای خودشون یه جای ارزون اجاره میکنن ) زنگ زد و گفت که رسیدیم و شب میایم اونجا . بعد یکم کس چرخ زدن و دید زدن اینور اونور شب شد ما هم رفتیم منزل کارگری اونجا اکثرا بنا و گچ کار بودن یکیشون بهمون پیشنهاد داد که این دو روز که بیکارید میتونید برید کارگری کنید و خرجی چند روزتونو در بیارید ، ما هم که بیکار بودیم قبول کردیم و رفتیم میدونی که کارگار وایمیسادن وایسادیم ، روز اول کارگریمون که مارو برای بار زدن کامیون بردن که تا خود شب نوشابه و برنج بار زدیم و پاره برگشتیم منزل اما روز دومی که دور میدون نشستیم یه زوج تقریبا پیر اومدن مارو برا اسباب کشی منزلشون بردن . اسباب کشی : وقتی رسیدیم محل فهمیدیم که کار سختی در پیش داریم چون ۴ طبقه پله باید مثه خر بار میکشیدیم پایین. وارد خونه که شدیم یه دختر خانوم جوون داشت اسباب اساسیه رو مرتب میکرد و شکستنی هارو جدا میکرد که با احتیاط ببریم ، ما هم که حقیقتشو بخواید هردو خیلی خجالتی بودیم فقط پایینو نگاه میکردیم ( پایین هم که نگاه میکردیم دامن پاش بود و زیر دامن چیزی نپوشیده بود ) بعد از یکمی اینطرف اونطرف خونه رو نگاه کردن فهمیدیم که وسایل زیادی اونجا نیست و از قبل مثکه یه سری رو برده بودن ، خلاصه همین که داشتیم بار میزدیم فهمیدیم که مثکه وسایل مال دخترخانومِ ( دخترشون حدود ۲۴ سال سن داشت ) زوجی بود که مارو آوردن، دخترشون طلاق گرفته بود و بعد مدتی داشتن وسایلی که متعلق به دخترشون بود رو جا به جا میکردن . Here comes trouble : تقریبا کارمون داشت تموم میشد که یه آقای ۴۵ . ۴۶ ساله وارد آپارتمان شد و داد و بیداد راه انداخت که غلط میکنی وسایل منو میبری و این حرفا … ما هم که شوکه شده بودیم گفتیم دخالت نکنیم و بریم ولی چون کسی بهمون پول نداده بود مجبور شدیم بمونیم . همینطور که پدر دختره و این آقا باهم درگیر بودن پدر دختره گفت به پلیس زنگ میزنم و آروم آروم در حالی که گوشی در گوشش بود به پایین پله ها رفت و آقا داماد هم با دختره درگیر شد و زد تو گوشش … همینکه زد تو گوش دختره خورد زمین و دامنش یکم رفتم بالا و پاهاش معلوم شد ، من درجا رومو برگردوندم ولی همون ۲ ثانیه که پاهاشو دیدم ۱۰ سال پیر شدم خیلی خیلی سفید و تپل بودن و نمیدونم چه کاری کرده بود ولی انگار با پدیده ای با اسم رویش مو غریبه بود … من مردرو گرفتمش و چسبوندمش به دیوار احسان هم دستاشو گرفت و سعی کردیم آرومش کنیم ولی هرچی از دهنش در میومد به دختره میگفت منم یکم عصبی شدم و چندتا چک بهش زدم گفتم خوب نیست جلو در و همسایه ( همه همسایه ها جمع شده بودن دم در ) همینکه بهش زدم یه کلمه حرف نزد و راشو کشید رفت . دختره هم که گریه میکرد تا این مردک رو دید که رفته آروم شد و پلیسا اومدن یکم گزارش و اینا نوشتن و رفتن . اوضاع که یکم آروم شد ویدا ( دختر خانوم قصه ی ما ) اومد تشکر کرد و گفت مابقی وسایلو ببرید همین که مابقی وسایل رو بردیم وارد خونه شدیم ویدا برامون یکم آب اورد و عذر خواهی کرد که چیزی دیگه ای برای پذیرایی ندارن . پدر ویدا هم که دستاشو از اعصاب خوردی رو سرش گذاشته بود و توی همون خاک و خل نشسته بود به خودش اومد و گفت با راننده ی خاور که دم در منتظر بود بریم که وسایل رو خالی کنیم و ایشون هم پول مارو بده . ویدا که خودش یه ۲۰۶ داشت جلومون راه افتاد و ماهم با راننده خاور رفتیم که وسایل رو تخلیه کنیم . اسباب کشی ۲ ( بازگشت اسباب کشی ) رسیدیم ویدا از ۲۰۶ پیاده شد بود تکیه داده بود به عقب ماشین و داشت گوشیشو چک میکرد ، از حالت صورتش معلوم بود هم عصبیه هم ترسیده . خونه ای که قرار بود وسایل رو ببریم توش خیلی بزرگ و خفن بود ، معلوم بود پولدارن همینکه فهمیدم وضع مالیشون بد نیست همش پیش خودم فک میکردم دختری به این زیبایی و با این سن کم چرا باید زن این آقا بشه که حدود دو برابرش سن داره . خلاصه که تو همین فکرا بودم که یهو دیدم وسط حیاط ویدا گفت آقا ببخشید یه لحظه میاید داخل منم گفتم حتما چیزی شکستم و بدبخت شدم داخل که شدم منو برد یه جای خلوت نمیتونستم اون صحنه ای که افتاد و روناشو دیدم از ذهنم بیرون کنم با اینکه عذاب وجدان داشتم که چرا اصن همون ۲ ثانیه هم نگاه کردم و کار بدی کردم تو همین فکرا بودم که گفت میشه شمارتونو بدید یه کاری میخوام برام انجام بدید هرچی هم بخواید بهتون میدم فقط خانوادم ندونن ، منم که خیالم راحت بود چیزی نشکستم شمارمو دادم بهش و هزارتا فکر و خیال کردم که کارش چیه … بعد اینکه کارمون تموم شد پولمونو از پدر ویدا گرفتیم و رفتیم همینطور که داشتم میرفتم ویدا بهم زل زده بود و منم خجالت میکشیدم و تو چشمام نگا نمیکردم . به احسان نگفتم که ویدا شمارمو گرفته کارم داره ، شب که میخواستم بخوابم همش فکرم این بود که کارش چی میتونه باشه میلیون ها فکر خوب و بد به ذهنم خطور کرد و آخرش تو همین فکرا خوابم برد و با اینکه انتظار میره شبا به هرچی فک میکنی معمولا خوابت به اون ربط داشته باشه ولی من تا خود صبح کابوس دیدم . ویدا : فرداش بیدار شدیم من و احسان کلاس آموزشی رو رفتیم و داشتیم کس چرخ میزدیم که گوشیم زنگ خورد و یه شماره ناشناس بود درجا فهمیدم ویداست چون فک نکنم تو عمرم کلا ۱۰ نفر بهم زنگ زده باشن ، جوابشو ندادم گفتم بابامه پول میخواد که احسان نفهمه رفتم یکم دورتر خودم بهش زنگ زدم : – سکوت کردم که اون اول حرف بزنه + سلام من ویدام همون که دیروز باهم اسباب کشی کردیم – سلام خانوم خ خ خوب هستید ؟ نمیدونم چرا لکنت زبون گرفته بودم چون تو عمرم با هیچ دختری اصن حرف هم نزده بودم ، یهو تموم بدنم شل شد و دست و پام شروع کرد لرزیدن +مرسی بدموقع که مزاحم نشدم ؟ – نه این چه حرفیه مراحمید شما +میشه حضوری همدیگرو ببینیم اگه کاری ندارید ؟ – حضوری ؟ ک کارِتون … حضوری کجا ؟ +شما الان کجایی ؟ – من ( آقا ببخشید اینجا کدوم منطقست ؟ رودکی شمالی ؟ خیلی ممنون ) من رودکی ام + خیلی دوری میتونی مترو بگیری بیای فرهنگسرا ؟ -باشه میام اگه کاری سختی هست تا دوستمم بیارم +نه خودت تنها بیا رسیدی به شمارم زنگ بزن راهنمایی کنم منم تا شنیدم که تنها بیا کلا هزارتا فکر کسشعر از ذهنم عبور میکرد تموم فکر و ذکرم شده بود اینکه که از تو خوشش اومده و میخواد بهت بده و این حرفا بعدش خودمو قانع میکردم بابا تو کارگری این دختره چرا باید از تو خوشش اومده باشه مگه میشه این همه پسر پولدار و خوشتیپ اینجا هست کسی اصن تورو نگا نمیکنه … تو همین فکرا بودم که احسان زد رو شونم : + چقد میخواست ؟ -کی ؟ چی ؟ ( با دسپاچگی ) +مگه بابات زنگ نزد پول میخواست ؟ -آره آره ۲۰۰ تومن +بابا ۲۰۰ تومن که چیزی نیست براش بفرست گناه داره باباته هااا – یه کاریش میکنم احسانو به هزار بهونه دس به سر کردم رفتم تو مترو از چند نفر پرسیدم که راهنماییم کردن به سمت فرهنگسرا … وقتی رسیدم خیلی استرس داشتم ، بهش زنگ زدم رسیدم و اونم راهنماییم کرد و خلاصه با ۲۰۶ش اومده بود منم سوار که شدم یه ادکلن خفنی زده بود که کلا با بوی ادکلن اصن مغزم ریست فکتوری شد ، سلام کردم و بهم دست داد منم با تعجب بهش دست دادم ناخوناش بلند بود و یه لاکی زده بود که رنگ شکلاتای قهوه ای سفیدی که از مشهد سوغاتی میارن بود . یکم احوالپرسی و بعدش من کامل خشکم زد نه یه کلمه حرف میزدم نه اصن روم میشد نگاش کنم اون فقط یه ریز داشت راجب شوهر سابقش میگفت منم نصف حرفاشو میشنیدم نصف دیگشو تو مغز خودم داشتم وضعیت رو تجزیه تحلیل میکردم . میگفت که تنها دلیل اینکه عاشقش شدم غرورش بود با اینکه ۲ بار ازدواج ناموفق داشت ولی بهش پیشنهاد دادم و با اینکه پدر و مادرم ناراضی بودن ولی اخرش راضیشون کردم و … یهو منم سکوتمو شکستم گفتم چرا طلاق گرفتید ؟ گفت خیلی خانوم باز بود با اینکه من با تمام وجود عاشقش بودم و عشق اولم بود و اصن نمیتونستم به خیانت فک کنم ، اون همش خیانت میکرد و وقتی به روش میاوردم میگفت اخلاقت بچگونست . همینطوری که داشت حرف میزد گریش گرفت منم که خسته شده بودم از این همه صحبت هایی که به من ربطی نداشت گفتم خب الان مشکل چیه خانوم ؟ گفت خیلی وقته اذیتم میکنه ، من آرایشگاه کار میکنم مدام میاد اونجا داد و بیداد راه میندازه و تا آبروم رو نبره نمیره دیروز که تو زدیش راشو گرفت رفت خیلی تعجب کردم چون خیلی مغروره اصن کوتاه نمیاد ولی وقتی رفت خیلی احساس امنیت کردم تو چشماش نگاه کرده واسه اولین بار دیدم که ترسیده . منم گفتم من نمیخواستم بزنم و فقط میخواستم آروم که یهو دستشو گذاشت رو دستم منم جا خورده بودم گفت دستات خیلی مردونن و من خیلی واسه کسایی مثه تو که کارین ارزش قائلم … منم که خشکم زده بود زبونم آروم آروم باز شد گفتم نه دستای من که همش زخمه و پینه بسته پیش خودم گفتم خدایا شکرت بالاخره کارگری و سگ مرگی نتیجه داد و از جق زدن رسیدم به یکی از خوشگلترین و خوش اندام ترین دخترایی که تو عمرم دیدم . بعد گفت اسمت هومنه درسته ؟ گفتم آره گفت آقا هومن میخوام برام یه کاری کنی گفتم چکار ؟ گفت بری عماد ( شوهر سابقش ) رو ادب کنی که دیگه نیاد برا زندگیم مزاحمت ایجاد کنه … منم که تازه فهمیدم همه این اداهاش واسه این بوده که راضیم کنه برم اون کس کشو بزنم و ۴.۵ سالی آب خنک بخورم گفتم خانوم من دنبال دردسر نیستم ولی اون قبول نمیکرد و میگفت هرچقد بخوای بهت پول میدم … منم فقط واسه اینکه در برم گفتم فکر میکنم بهت زنگ میزنم و از ماشین پیاده شدم … دو سه روز گذشت گاهی پیام میداد یا زنگ میزد و درد و دل میکرد … فکر و ذکرم شده بود اینکه یعنی ممکنه من اینو بکنم ؟ تو سرم این بود که بهش بگم یه بار بهم بده قول میدم دیگه تا عمر داری نبینیش ولی بازم میگفتم خیال بافی نکن هومن … تو همین فکرا بودم که خودش زنگ زد گفت بیا ببینمت کار واجب دارم … ببخشید واسه دوستانی که انتظار اتفاقات سکسی زیاد داشتن و نامید شدن چون عین حقیقتو گفتم ولی قسمت بعدی قسمتیه که اتفاقای خیلی خیلی خفنی رخ میده …

و خدایی که در همین نزدیکی ست (۲ و پایانی) +هومن؟(با گریه ) -چی شده ویدا ؟ چرا گریه میکنی ؟ +باید ببینمت کار واجب دارم ( صداش میلیرزید معلوم بود خیلی ترسیده ) -خب چی شده ؟ بگو نگران شدم … +اَه چقد سوال میپرسی میگم کار واجب دارم ! -باشه بگو کجایی با مترو میام ! با مترو خودمو رسوندم و بعد ۱۰ دقیقه منتظر بودن اومد دنبالم ، سوار ماشین که شدم بوی ادکلن تلخ مردونه انقد تند بود که بوی ادکلن همیشگی خودش توش گم شده بود … رومو برگردوندم سمتش دیدم صورتش قرمزه و از بس گریه کرده آرایش صورتش به هم ریخته ! تا رومو برگردوندم ویدا گفت : +خوبی ؟ ( با صدای گرفته ) -چرا صورتت قرمزه ؟ نمیخوای بگی چی شده ؟ +با عماد دعوام شد ( دوباره بغض کرد ) -روت دست بلند کرد ؟ +درگیر شدیم دیگه … بعضش ترکید و دوباره شروع کرد گریه کردن ، همینطور که گریه میکرد اشکاش با ریمل مخلوط میشد و رنگ سیاه میگرفت ، پیش خودم گفتم اِی بابا باز شروع شد ( چون قبلش وقتی زنگ میزد همش گریه میکرد و از به اصطلاح ” سختی ” های زندگی میگفت ) شروع کرد فحش دادن به عماد و با دستای ظریف و زنونش به فرمون ماشین میکوبید ، منم دستاشو گرفتم گفتم آروم باش ویدا به جای داد و بیداد بگو چی شده ! همین که دستاشو گرفتم یهو ساکتِ ساکت شد ، هیچ چیزی نگفت فقط نگام کرد ، بعد چند ثانیه چشم تو چشم شدن دستاشو ول کردم یهو گفت : هومن اصن حالم خوب نیست حالت تهوع دارم . رفتم واسش آب معدنی گرفتم و یکم دلداریش دادم اونم آروم شد و گفت : هومن توروخدا به حساب این عماد برس دیگه شورشو درآورده ، منم الکی گفتم باشه کاری میکنم دیگه اسمتم بیاد فرار کنه ، خیلی خوشحال شد و گفت : اگه تو نبودی نمیدونم چیکار میکردم خیلی داغون بودم وقتی بهت زنگ زدم ولی الان خیلی بهترم ، منم ناخوداگاه نگاهم سمت سینه هاش میرفت همش اونم که متوجه شده بود با یه لبخندی گفت : حواست خیلی پرته ها دوستم ، منم دستپاچه شدم گفتم : ها ؟ نه خیلی خوشحالم که بهتری ویدا ، با همون لبخندش گفت : امروز خیلی مزاحمت شدم از کار و زندگی هم افتادی ، گفتم : نه بابا اتفاقا امروز بیکار بودم . خلاصه یکم دیگه حرف زدیم و بهم گفت که پدر مادرش خونه نیستن فردا اگه تونستم برم یکم صحبت کنیم منم که خیلی خوشحال بودم که همچین موقعیتی داره پیش میاد با یه حالتی که تابلو نشه خیلی مشتاقم گفتم باشه خبرت میکنم … بعدش خداحافظی کردیم و منو رسوند دم ایسگاه مترو رفتم منزل و تموم فکر و ذکرم فردا بود . فرداش که شد بعد اینکه زنگ زد رفتم دم خونشون در رو باز کرد برام به محض اینکه چشمم بهش خورد خشکم زد ! هیچوقت به این خوبی اندامشو ندیده بودم ، یه تیشرت طوسی تنش بود که به بدنش چسبیده بود ، سینه هاش گرد و خیلی خوش فرم بود . یه شلوار مشکی چسبیده هم پاش بود که روناش قشنگ آدمو دیوونه میکرد … سلام کردیم بهم دست داد بازم از نگاهم به سینه هاش یکم خندش گرفته بود ولی خودشو کنترل میکرد ،نشستم روی مبل برام یکم چای و کیک اورد خودشم نشست و یکم حرف زدیم ، باز در مورد ” سختی ” های زندگیش حرف میزد که اصن متوجه نمیشدم یه آدم چطور میتونه این اتفاقات عادی رو سختی حساب کنه … اون همینطوری داشت یه ریز کسشعر میگفت منم فقط نگاهم به چهره زیباش بود بدون اینکه حتی یه کلمه از حرفاشو بشنوم که یهو پا شد اومد نشست کنارم و گوشیشو در آورد عکس دست یه خانومه رو نشونم دادم ( آرایشگاه کار میکرد فک کنم تو کار کاشت ناخن و لاک و این حرفا بود من که سر در نمیارم از این مسائل ) گفت: مثلا اینو ببین چقد قشنگ کار کردم از فرداش همه دوستاش اومدن پیشم مشتریم شدن … منم یه نگاه به دست خودش کردم با صدایی آروم گفتم : ناخونای خودتم خودت اینطوری کردی ؟ بعد دستشو آورد بالا با اشتیاق گفت : آره ( یه آره ی کشیده ) قشنگن ؟ منم گفتم : قشنگن اما دستات خیلی قشنگ ترشون کرده … همینو که گفتم دستامو گرفت یکم فشار داد بعد یه بوسه گذاشت رو گونم ، منم حقیقتشو بخواید بار اولم بود یکم خجالت کشیدم نمیدونستم چی بگم که یهو خندید گفت جای رژم موند یادم باشه رفتی پاکش کنم ، منم خندیدم تا اومدم حرف بزنم یهو لبامو بوسید منم ناخوداگاه شروع کردم خوردن لباش تا به خودم اومدم دیدم راست کردم … با همون پوزیشنی که رو مبل نشسته بودم ویدا اومد نشست روم و باز شروع کردم لبامو خوردن منم کیرمو که تو عمرم اینطوری راست نشده بود رو بهش میمالیدم اونم قشنگ کسشو میمالید روش از رو شلوار … دستمو گذاشتم رو سینه هاش از رو تیشرتش سینه هاشو میمالیدم سینه هاش تو دستام جا نمیشد آروم لبامو ول کردم لبشو آورد نزدیک گوشم شروع کرد به مکیدن لاله گوشم و در گوشم با یه صدای خیلی سکسی و حشری میگفت ” بیشتر فشار بده ” منم دستمو بردم زیر تیشرتش از رو سوتین یکم فشار دادم که از روم بلند شدم و تیشرت سوتینشو در آورد … سینه هاش خیلی قشنگ بود نوکشون صورتی بود و زده بود بیرون انگار داد میزدن که میکمون بزن خودش سریع آورد سینه هاشو گذاشت رو صورتم منم با ولع خیلی زیاد داشتم میخوردمشون و با زبونم با نوکش باز میکردم که خیلی خوشش میومد یهو دستمو گرفتم از رو شلوار گذاشت رو کسش دست خودشم رو کیرم بود … واقعا کسش مثه آتیش داغ در عین حال خیس ! حتی از روی شلوار هم خیسی کسش حس میشد دیگه تحمل نداشت با عجله کمربندمو باز کرد کیرمو در آورد و اصن باورش نمیشد میگفت خیلی بزرگه ! همین که داشت با دستاش با کیرم بازی میکردم تو این فکر بودم که الانه آبم بیاد آبروم بره … دستاشو پس زدم و بغلش کردم انداختم رو مبل ، چشماش خماره خمار بود شلوارشو کشیدم پایین یه شرت صورتی پاش بود که خیلی خیس شده بود یه بوی عجیب و حشری کننده داشت منم چندتا بوس از رو شرت زدم رو کسش که با ناخوناش پشتمو چنگ زد همینکه بوس میکردم کسشو اب کسش به لبام میچسبید و مثه پنیر پیتزا کش میومد شرتشو در آوردم یه کس گوشتالو داشت که خیس خیس بود ، داشتم کسشو نگاه میکردم که یهو با دست سرمو چسبوند به کسش منم شروع کردم خوردن مثه قحطی زده ها افتاده بودم به جون کسش داشتم میخوردم از بالا تا پایینشو لیس میزدم آب کسشو از رو سوراخ کونش لیس میزدم تا قسمت بالایی اونم محمکم موهامو چنگ میزد و سرمو میچسبوند به کسش با دستامم نوک سینه هاشو گرفته بودم و فشار میدادم اونم محکم پشتمو چنگ میزد با اینکه حس میکردم داره زخم میکنه پشتمو ولی انقد شهوتم بالا بود که حتی درد ناخوناشم برام لذت بخش بود … سرمو از کسش برداشتم کل صورتم با آب کسش خیس شده بود گفت هومن فقط بکن … بکن که دیگه طاقت ندارم کیر کلفتتو میخوام . همونطور که نشسته بود کیرمو بردم گذاشتم رو صورتش جوری که تخمام افتاده بود رو دهنش اونم یه گاز از تخمام گرفت که دردم اومد یکم اومدم پایین تر کیرمو کردم دهنش وبردم سمت گوشه لپش و چندبار آوردم بیرون و کردم تو دهنش که بازم یه گاز از کیرم گرفت و یه نیش خند زد منم سریع کیرم بردم دم کسش و میمالوندم به کسش ولی توش نمیکردم … اونم دیوونه شده بود میگفت بکن تو منم میگفتم التماس کن تا بکنم تو با صدای خیلی خسته و حشری میگفت هومن توروخدا منو بگا ، منو جرم بده کس تنگمو جر بده … منم یهو همشو جا کردم تو کسش که از درد و لذت به خودش پیچید و پاهاشو حلقه زده دور کمرم و همش میگفت تند تر بزن تند تر بزن منم حدود ۲ دقیقه محکم کیرمو تا مرز در آوردن از کسش میاوردم بعد محکم تا آخر میکردم تو کس خیس و تنگش … کسش انقد تنگ بود که حس میکردم کیرم داره خفه میشه تو کسش ، قشنگ کیرمو میبلعید کسش ، یهو صداش بلند تر شد و با صدای نازک و حشری زنونش گفت هوومننن … بعد محکم بقلم کرد کیرم همونطور تا ته تو کسش موند یکم به خودش پیچید و ارضا شد ، پیش خودم گفتم من میترسیدم زود آبم بیاد اینکه زودتره من ارضا شد … بعد چند ثانیه کیرمو از کسش در آوردم یه نگاه کردم دیدم مبل زیرمونم خیس شده یکم دیگه کیرمو در کسش مالیدم که یهو چشمم به سوراخ کونش که با آب کسش خیس شده بود افتاد که همش داشت تکون تکون میخورد انگار با آدم حرف میزد من یکم آوردم پایین کیرمو گذاشتم در سوراخش که خیلیم تنگ بود ولی از بس آب کسش سوراخ کونشو خیس کرده بود لیز لیز بود که با یه فشار خیلی کم کیرمو کردم تو کونش یه آخ گفت و با دستش محکم بازوهامو گرفت منم آروم آروم میکردم دیدم خودشم خوشش میاد و همون نیشخند رو صورتش بود … کونش از بس تنگ بود نمیتونستم تا ته جا کنم ولی هرطوری شده تا ته جا کردم که بازم با صدای کاملا حشریش گفت کونمو بگا هومن ، همینو که گفت شروع کردم با سرعت گاییدن کونش تا ته میکردم تو کونش کیرمو جوری که تخمام با سرعت به کون میخورد و صداش میپیچید تو خونه همینطوری که داشتم کونشو جر میدادم آبم اومد همون تو ریختم ولی هیچی نگفتم ، گذاشتم یکم از حساسیت کیرم کم شد دوباره شروع کردم با سرعت گاییدن کونش اونم دیوونه شده بود داشت با کسش باز میکرد که یهو یه آه بلند کشید یه آب با فشار از کسش خارج شد حالت جیش بود که روی شکمم پاشید منم همینطوری داشتم تو کونش تلمبه میزدم اونم بازوهامو چنگ میزد و خیلی حال میکرد بعد ۵.۶ دقیقه دوباره ارضا شدم ولی ایندفعه آوردم بیرون آبمو ریختم رو صورتش که یکم اولش چشمامو بست و انگار ناراضی بود اما بعدش با زبون قطره هایی که دور دهنش ریخته بود رو میخورد … همونطوری بیحال رو مبل افتاده بود گفت کثیف شدی بریم حموم ؟ گفتم باشه … باهم رفتیم حموم بیرون که اومدم لباسامو پوشیدم و خودش تا دم ایسگاه مترو منو رسوند و کل راهو هردو ساکت بودیم … بعد اون قضیه من دوره های اموزشی تعمیرات رو گذروندم برگشتم شهرستان هنوزم باهم در ارتباطیم ولی در حد یه چند تا عکس سکسی تو تلگرام و این حرفا اخیرا هم خیلی رابطمون کم شده فک کنم میخواد باز شوهر کنه … دوستان جز اسم اشخاص داستان واقعی بود .

آخه چرا من؟ (۳ و پایانی) اون موقعا وقتی خواب بد میدیدم، میدوییدم تو اتاق مامان اینا… خودم و مینداختم تو بغل مامانم و تا جایی که میتونستم پاهامو جمع میکردم… کافی بود چند لحظه موهام رو نوازش کنه… معجزه میکرد… همه چی از یادم میرفت… بدجوری هوس دستاشو کردم… حالا چی… دراز کشیدم، خسته از همه چی و تنها چیزی که به موهام میخوره زمین سرده… ارسلان اومد و جلوم وایساد… چجوری دیگه میتونم تو چشاش نگاه کنم؟ چقدر راحت رابطه ای که احتمال داشت شروع شه تموم شد… مقصر ما نبودیم… ولی بعضی وقتا اصن مهم نیست کی مقصره و چیزی که قراره پیش بیاد، پیش میاد… – باید بریم… اونا ممکنه دوباره برگردن اونا؟ نه… دیگه نمیتونم تو ریخت کثیفش نگاه کنم و هر بازی ای که خواست باهام بکنه… – رها… حداقل با ارسلان میتونم ازینجا برم… – میشه منو ازینجا ببری؟ یجوری انگار خیالش راحت شد و بازی کردن با دستاش و این پا و اون پا کردن رو گذاشت کنار. نشستم سر جام… ارسلان خم شد یه لحظه… فک کنم میخواست پلیورم رو برداره ولی یه دفعه نظرش عوض شد و با سرعت رفت سمت در… – لباسات رو برداشتی بیا من منتظرم… رفتم سمت لباسام… پلیورم… لباس زیرم… فک کنم این رو دیده بود که اینجوری کرد یهو… کسی که باهام سکس داشته حالا از لباس زیرم وحشت داره… خنده داره… نمیشد قبل ازون پارتی مسخره همدیگرو ببینیم؟ رفتم سمت در… به ارسلان داشتم نزدیک میشدم که یه لحظه بهم نگاه کرد… – من میرم ماشین رو روشن کنم رفتارش عجیب بود… انگار داشت ازم فرار میکرد… اگه یکی از سگاش با من اینکارو کرده بود حداقل یکی رو داشتم که بغلم کنه و بهم دلداری بده ولی الآن حتی اونم چشم دیدنم رو نداره… رفتم سمت ماشین… از شیشه داخل ماشین رو نگاه کردم و چشمم افتاد به گندی که زده بودم… دوباره حالت تهوع بهم دست داد و سریع از ماشین دور شدم… معده ام خالی بود و اتفاق خاصی نیفتاد ولی شکمم بدجوری درد گرفته بود… یکم که حالم بهتر شد رفتم سمت ماشین و نشستم عقب… به سرعت از اون خونه نفرین شده دور شدیم… ارسلان نه حرفی میزد… نه نگاهی بهم میکرد… یه لحظه اخم از صورتش محو نمیشد… یاد سکسمون افتادم… اگه کسی مجبورم نمیکرد بهترین سکس عمرم بود… وقتی دستاش بهم میخورد دیگه نمیشد به چیز دیگه ای فکر کرد… بوسه هاش… کارایی که قبل از سکس باهام میکرد بیشتر لذت داشت تا خود سکس… یه لحظه به خودم اومدم… چیکار دارم میکنم من؟ اون اتفاق بدترین چیز عمرم بوده… واسه چی داشتم اونقدر قشنگ به یادش میاوردم… اینا همه اش به خاطر وجود اونه… اون لعنتیه…………. مهربون… پشت چراغ بودیم… درو باز کردم و از ماشین رفتم بیرون… چرا من اینجوری شدم؟ چرا اصن اون فرهاد کثافت تو ذهنم نیست؟ کو اون تنفر؟ پس چی شد اون رهایی که باید یکی رو تا حد مرگ میزد؟ لعنت بهت فرهاد… لعنت بهت ارسلان… لعنت به همه تون… یه لحظه دور و برم رو نگاه کردم و متوجه سنگینی نگاه بقیه روم شدم… داشتم بلند بلند با خودم صحبت میکردم… دیوونه شده بودم… خسته شده بودم… دلم یکم استراحت میخواست فقط همین… خیلی چیز زیادی بود؟ موبایلم رو از جیبم درآوردم و روشنش کردم… به محض اینکه صفحه اومد بالا پیامکا سرازیر شد… بابام… شقایق… پوزخندی زدم… چقدر من طرفدار دارم! اول، پیام بابام رو دیدم… “کجایی تو دختر؟ باز شارژ گوشیت تموم شده پرتش کردی یه گوشه؟ حتما باهام تماس بگیر”. یعنی هنوز از ماموریت نیومده بود؟ پیامای شقایق رو نخونده پاک کردم… تو اون وضعیت دیگه دایه بهتر از مادر نمیخواستم… آدرسو از یه رهگذر پرسیدم… زنگ زدم به علی آقا بیاد دنبالم… بعدشم زنگ زدم به بابام… – سلام بابا – سلام دخترم… کجایی تو آخه؟ فک نمیکنی من نگرانت میشم؟ – ببخشید – آخه کِی میخوای دست ازین بچه بازیا بکشی؟ بغضم گرفته بود…نمیتونستم حرف بزنم – الو رها؟ صدام میاد… موبایل رو گوشم بود ولی صدام در نمیومد… بابام بعد از چند بار صدام کردن قطع کرد… بغضم ترکید… دیگه طاقت دعوا کردن بابام رو نداشتم… خودش زنگ زد… – الو دخترم… چی شد یهو؟ – (سعی میکردم صدام رو عادی نشون بدم) نمیدونم صدا نمیومد – همه چی مرتبه دیگه؟ – آره آره… بابا من دیگه باید برم خدافظ – باشه دختر شیطون… مواظب خودت باش رو جدول کنار خیابون نشستم و ته مونده اشکی که برام مونده بود رو خرج کردم… بعد از چند دقیقه یکی با دست زد به آرنجم و من از ترس خودم و کشیدم عقب و وحشت زده بالا رو نگاه کردم… – ببخشید رهاخانوم ترسوندمتون – وای علی آقا شمایین؟ – بله… خیلی صداتون کردم ولی نشنیدین… خدا بشکنه دستمو… – بی خیال علی آقا… بریم – چشم رها خانوم نوکرتون هم هستم… خونه میریم؟ – آره سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم سمت خونه… وارد خونه شدم… دیگه برام مهم نبود کسی هست یا نه. مستقیم رفتم تو اتاقم و لباسام رو در آوردم و رفتم حموم. زیر دوش، مدام صحنه های سکس با ارسلان میومد تو ذهنم. هر بار که بدنم رو لمس میکردم یاد نوازش هاش میفتادم… یه حال غریبی داشتم… وقتی سینه هام رو لمس میکردم، دستای ارسلان میومد تو ذهنم… هرچند اون یکبار هم لمسشون نکرد… قشنگ معلوم بود میخواست حداقل رابطه ای که میتونست رو باهام داشته باشه… ولی اون رابطه، هرچند کم، هرچند ناخواسته، از بهترین حسایی بود که داشتم… از خودم بی خود شده بودم و داشتم کُسَم رو میمالیدم… میخواستم یکم ازون حال خوب رو دوباره تجربه کنم… میخواستم از رهای غمگین و تنها فاصله بگیرم… یکم سرعت دستام رو بیشتر کردم و بعد از چند لحظه ارضا شدم… تو چشم به هم زدنی حس خوبش رفت… پس اون لعنتی چیکار داشت باهام میکرد که هنوز یادم نرفته؟ دوش آب رو بستم. خودم خشک کردم و از حمام رفتم بیرون… با اون کار فقط چند لحظه خودم رو ارضا کرده بود ولی راضی نه… حالا به جمع مشکلاتم، عذاب وجدان هم اضافه شده بود… اصلا نمیتونم افکارم رو کنترل کنم… گرسنگی داشت بهم فشار میاورد… حداقل یکم فکرم خلاص میشد از دست چیزای دیگه… حوصله نداشتم زنگ بزنم غذا بیارن… لباسام رو پوشیدم و رفتم آشپزخونه و هر چی دم دستم اومد خوردم… گوشیم داشت زنگ میخورد… شقایق بود… واسه برگشتن به حالت طبیعی زندگی گزینه بدی نبود… – الو رها… رهای خیرندیده کجایی تو؟ گوشیت که خاموشه؟ یه خبری هم که نمیگیری؟ چندبار اومدم خونه تون که نبودی؟ علی آقا هم که نمیدونست کجایی؟ رها؟ با تواَما؟ میشنوی؟ شایدم بود… – سلام – سلام؟ واقعا الآن وقت سلام کردنه؟ من دلم مثه سیر و سرکه داره میجوشه بعد تو میگی سلام؟ آخه نم……. – اَه شقایق یه لحظه جیغ جیغ نکن آروم باش دیگه… هی وِر وِر وِر… گوشیم که از دستم افتاده بود تو… تو جوب… منم که شماره حفظ نمیکنم میدونی که… شماره ات رو نداشتم… اون چندباری هم که اومدی رفته بودم خرید لابد؟ فقط میخواستم یه چیزی بگم بره… نمیدونستم اصن قابل باور هست یا نه؟ – الآن کجایی؟ – خونه – خب از جات تکون نخور که دارم میام سراغت – جون شقایق حوصله ندارم… رفته بودم……….. آهان رفته بودم استخر خسته ام حسابی… بعدشم که…………….. قراره بریم خونه عمه ام اینا… – بابات اومده؟ – بابام کجا رفته بود مگه؟ – علی آقا گفت رفته جایی تا چند روز هم نمیاد که… رها چرا خنگ شدی؟ – آهان اونو میگی آره آره اومده… – خب پس باشه… ولی خودت بهم زنگ میزنیا… – باشه خبر از من – خدافظ – بای اووووووف حساب دروغایی که گفتم از دستم در رفته بود… حالا نه که همیشه با همه روراست باشما… وقتایی که حوصله نداشته باشم واسه پیچوندن دست به هر کاری میزنم… دو روز بعد در نهایت شقایق خودش بهم زنگ زد و با کلی غرغر قرار گذاشت که بریم بیرون… اومدن جلوی خونه دنبالم… شقایق و دوست پسرش سهیل… اونا هی با هم میگفتن و میخندیدن و من با لبخند فقط نگاشون میکردم و هر از گاهی یه چیزی میگفتم که فکر کنن حواسم باهاشونه… چقدر باهم خوب بودن… اون موقع ها وقتی رفتاراشون رو میدیدم چندشم میشد ولی دیگه داستان عوض شده بود… یه حسی بین رضایت و حسادت داشتم… رضایت ازینکه که دوستم خوشحاله و با کسی که دوست داره، از زندگیش لذت میبره… حسادت هم که خب شاخ و دم نداره… وقتی دستاشون تو دست هم میرفت خودم رو میذاشتم جای شقایق و ارسلان رو جای سهیل… کاش اینجوری نمیشد… کاش همونجوری قشنگ ادامه پیدا میکرد… چند روز بعد یه شماره ناشناس بهم زنگ زد… – بله بفرمایید؟ – سلام… رها خانوم؟ – خودم هستم… شما؟ – من فرشادم… به جا آوردین؟ – فرشاد؟ خیر به جا نمیارم… – ارسلان رو که به جا میارین… با شنیدن اسم ارسلان، خونه اش و بگو بخندای اون شب اومد تو ذهنم… – امرتون؟ – امری که در کار نیست… حقیقتش یه عرضی داشتم… – گوش میدم داشتم نهایت سعی ام رو میکردم که محکم حرف بزنم… نمیدونم موفق شده بودم یا نه… استرس و هیجان امونم رو بریده بود… – میخواستم اگه امکانش باشه یکم در مورد ارسلان باهاتون حرف بزنم… بله که امکانش هست… – چرا باید اینکارو بکنم؟ – راستش من نمیدونم که چی بین شما اتفاق افتاده که ارسلان رو اینجوری از پا درآورده… تا حالا اینجوری ندیده بودمش… اسم شما هم که میاد دیگه……………………. لعنت بهت پسر… ازون اول معلوم بود که چه آدم زبون بازیه… – اوکی ادامه بدین… – نه پشت تلفن که نمیشه… اگه مایل باشین حضوری همدیگه رو ببینیم تا بتونیم یه صحبت دوستانه داشته باشیم… چیزی رو از دست نمیدادم… خود ارسلان نبود ولی………. ولی هر چی که بود به ارسلان ربط داشت – باشه… – سپاس از لطفتون… آدرس و ساعت رو براتون میفرستم… خدانگهدار… – خدافظ… گوشی رو قطع کرد……آهههههههههه… داشتم قبض روح میشدما… یعنی ارسلان هنوز داره به من فکر میکنه؟ یعنی میشه؟ نمیتونستم جلو خودم رو بگیرم. شاید قرار نبود اتفاق خاصی بیفته ولی دل وامونده ام به این کارا کار نداشت… راستی این پسره شماره منو از کجا آورد؟ من شماره ندادم به کسی که…؟ البته مهم نیست… سر قرار ازش میپرسم… قرارمون ساعت ۸ بود… از ۸ گذشته بود و من هنوز جلوی ورودی کافه وایساده بودم و هنوز نمیتونستم تصمیم بگیرم برم تو یا نه؟ آخه دختر چی میخواد بشه مگه؟ خود ارسلان که نیست اینجوری استرس گرفتی… رفیقشه… اونم که نمیخوردت… میرین دو کلام حرف میزنین تموم میشه میره… نمیدونم چقدر جلوی در بودم ولی بالاخره خودم رو راضی کردم که برم داخل… از پله ها بالا رفتم و وارد کافه شدم… میزارو دونه دونه نگاه کردم که ببینم فرشاد رو پیدا میکنم یا نه؟ اما فرشادی در کار نبود… پشت یه میز ارسلان نشسته بود… این دیگه چه بازی ای بود؟ ارسلان با کلافگی دور و اطرافش رو نگاه میکرد تا اینکه چشماش افتاد به من… با نگاهش قدرت حرکت رو ازم گرفت… مات و مبهوت داشتم بهش نگاه میکردم… انگار اونم از دیدن من تعجب کرده بود… چشام فقط ارسلانو میدید و نه چیز دیگه… نه راه پس داشتم نه راه پیش… جلوی در وایساده بودم و منتظر بودم که شاید اون مثه همیشه یه کاری بکنه… اما نکرد… اینبار نه… توانم واسه برگشتن بیشتر از رفتن بود… نذاشتم فکر دیگه ای از ذهنم عبور کنه… با سرعت برگشتم و از پله ها رفتم پایین… با سرعت چند قدم برداشتم ولی اون ناخواسته کار خودش رو کرده بود… بیشتر ازین نمیتوستم ادامه بدم… عین وقتی که با مادرم بحثم میشد و قهر میکردم دست به سینه شدم و سرمو پایین گرفتم که بیاد بغلم کنه… اما چرا اون حس سراغم اومده بود؟ ارسلان جلوم وایساده بود… – رها چقدر دلم واسه این صدا تنگ شده بود… – رها… میشه سرتو بیاری بالا؟ میخوام اما دست خودم نیست نمیتونم… – چی میخوای بشنوی؟ اینکه از اون روز یه لحظه هم فکرت از سرم بیرون نرفته؟ اینکه زندگیم بهم ریخته…..؟ آره… این منم که دارم اینارو میگم… این اولین باره که دارم اینارو به یه نفر میگم… تو باعثش شدی دختر… حالا نمیتونی بذاری بری… میشه نگام کنی؟ این اون پسر محکمی بود که من میشناختم؟ فکرم از سرت بیرون نرفته؟ آره میخوام بشنوم… بذار فقط بشنوم و نگات نکنم… قدرت دیدن اون چشمارو ندارم… وقتی حرکتی ازم ندید دستش رو آروم به سمت چونه ام برد و لمسش کرد… بی اختیار چند قطره اشک از چشام سرازیر شد… با دستش سرم رو داشت بالا میبرد… اون نهایت قدرت بود و من تماما ضعف… فقط تونستم چشام رو ببندم… بستمشون که اشکام رو نبینه ولی کافی بود که یکم به چشام فشار بیارم تا چند قطره اشک بره و دستش رو لمس کنه… – نمیخوای منو ببینی؟ من هنوز همون ارسلانما… همونی که تو اتاقش راحت میخوابیدی و حتی نگاهت نمیکرد… همون که اگه مجبور نشده بود حتی لمست هم نمیکرد… اینارو یادته دیگه؟ معلومه که یادمه… اصن مگه میشه به تو فکر نکرد… چرا زودتر پیدام نکردی پس؟ چی شد یهو پیدات شد؟ چشام رو باز کردم… قطره های اشک زیر چشمم رو با دستش نوازش کرد… دیگه بسه… پریدم تو بغلش… میدونی چندبار خوابت رو دیدم؟ میدونی چقدر تو رویاهام بغلم کردی و آرومم کردی؟ حالا میگی یادمه؟ اصن کاری کردی که از یادم بری؟ دستاش رو دور کمرم حلقه کرد… یکم بعد شروع کرد به نوازش سرم… همون آرامشی رو بهم میداد که دستای مادرم بهم میداد… نمیخواستم اون لحظه تموم بشه… یکم گذشت… – نمیخوای چیزی بگی؟ نمیخوای یکم صدات رو بشنوم؟ – چرا زودتر نیومدی؟ – باید با خودم کنار میومدم – خودخواه – فکر نمیکردم به این زودی دعوا کنیم… خودم از چیزی که گفتم خنده ام گرفت… ارسلان دستاش رو پهلوهام گذاشت و یکم ازم دور شد… یجوری داشت نگام میکرد… داشتم خجالت میکشیدم و بی اختیار سرم رو پایین بردم و هر از گاهی بهش نگاه میکردم… – اونجوری نگام نکن دیگه… – خجالت نکش دیگه خــــــانوم… تو دیگه مال خودمی… رفتیم خونه ارسلان… تازه پیداش کرده بودم و نمیخواستم دوباره از دستش بدم… خونه تمیز و مرتبش شده بود عین اتاق من… بدبخت فرشاد راست میگفت… لباسامون رو عوض کردیم و یه چیزی خوردیم… اصن نفهمیدم چجوری گذشت… فقط یادمه داشتیم از نگاه کردن بهم نهایت لذت رو میبردیم و هیچ کدوم راضی به حرف زدن نبودیم… – خب فک کنم وقت خوابه… میدونم تا صبح بیدارم ولی خب اینجوری بهتره چی…؟ خواب…؟ الآن…؟؟؟ لعنتی من آخه چجوری بخوابم الآن… یعنی دوباره عین دفعه های قبلی میشه؟ – باشه ولی نه… نباید عین دفعه های قبل بشه… رفتم نزدیکش و رو نوک پام وایسادم و با شیطنت لپش رو بوسیدم… از نگاه بهت زده اش خنده ام گرفته بود… رفتم تو اتاق و درو بستم… همین؟ تموم؟ اینجوری نمیشه که… عمرا اون حرکتی کنه… خودم باید دست به کار شم… با دودِلی دستگیره درو بردم پایین و بعد از چند لحظه درو باز کردم… میدونستم میتونه از لای در داخل رو ببینه… چراغو خاموش کردم و با قلبی که داشت از جاش در میومد رفتم و رو تخت دراز کشیدم و چشام رو بستم… بیا پسر… لطفا بیا… بذار دوباره تو بغلت آروم بگیرم… بیا پیشم دیگه… دیگه تنهایی طاقت نمیارم… چند دقیقه بعد ارسلان وارد اتاق شد… چشام رو باز کردم و تنها کاری که میتونستم کنم این بود که براش جا باز کنم… اومد نزدیک و به پشت دراز کشید… تاریکی بهم جرأت بیشتری میداد… کاری که باهاش تو رویاهام شب رو صبح میکردم رو انجام دادم. دستم رو بردم رو سینه اش و سرمو گذاشتم رو شونه اش… قلبم به تندی میزد و مال اونم دست کمی از من نداشت… آرامشی که داشتم رو با سختیای زیادی به دست آورده بودم… ولی… آخه چرا اینجوری؟ آخه چرا من؟

خاطرات یک معلم فیلتر شکن را بخاطر تلگرام نصب کرده بودم،داشتم تو گوگل دنبال یه داستان قدیمی میگشتم که تو نوجوانی نصفشو خونده بودم،اسم داستان سکسکه بود،واژه«داستان سکسکه»را هنوز کامل تایپ نکرده بودم که …….. این بود باب آشنایی من باشهوانی،در مورد داستانها نظر نمیدم ولی کامنتها برام سرگرم کننده است و اسباب خنده. اونایی که فحاشی میکنن دو دسته اند: ۱_بچه‌های بازار مشترکی،چون از لحظه انعقاد نطفه فحش شنیدن «جنین شنواست» ۲_بچه‌هایی که با گروه اول معاشرت داشتن ولی این گروه با یه نصیحت پدرانه اصلاح میشن. [عزیزم لطفا فحش نده،مخصوصا به بزرگتر] من سال ۵۰بعد از یه دوره دانشسرا به عنوان معلم ابلاغ گرفتم برای آموزگاری در یک مدرسه روستایی تو کوههای اطراف سردشت،مرز عراق،روستا کلا ۱۰ یا ۱۲خانوار جمعیت داشت.شغل اهالی دامداری بود و کشاورزی که زمستان فقط از دامشون نگه داری میکردن.البته فروش پوست گرگ و خرگوش و روباه هم یه کمک خرجی براشون بود. من ۱۹سالم تموم نبود،آخر شهریور رفتم اداره فرهنگ سردشت ابلاغمو گرفتم باضافه ملزومات مدرسه،شامل کتابهای درسی و گچ و تخته سیاه وتغذیه رایگان و نوشت افزار و نفت و ….. صد تومنم سند زدن رفتم حسابداری بعنوان هزینه سفر گرفتم.چون صعب العبور و برف گیر بود برای شش ماه سهمیه نفت و تغذیه رایگان بهم تحویل شد.تغذیه رایگان بیشتر بسته های صد گرمی پسته مرغوب بود و نوعی پنیر دانمارکی شبیه سوسیس ولی زرد رنگ که خیلی هم خوشمزه بود به همراه کنسروهای عدسی و کمپوت میوه و شیر خشکهای یک نفره که واقعا عالی بودن، رفتم از شهر یه وانت کرایه کردم و بار زدیم برای عزیمت به مقصد. راننده یه مرد کرد بود با سیبیلای بلند و پرپشت .حدودا ۳۵ساله،قبل از عزیمت به اتفاق شیرزاد خان «راننده»رفتیم لباس گرم و پوتین و کارد و سیم مفتولی نرم و رختخواب و انبر دست و چهار صندوق آبجو و یه دبه عرق و یه رادیو دو موج و باطری خریدم با دو سه باکس سیگار وینستون.همه خریدای من به پنجاه تومن نرسید. از شیرزاد در مورد روستا سوال میکردم و اونم جواب میداد،مثلا پیشنهاد خرید سیم مفتولی و انبر دست پیشنهاد شیرزاد بود برای تله گذاری.چون دید مشروب خریدم فهمید اهل صفا هم هستم.مهمونش کردم تو یه کبابی و یه دل سیر کنجه و دل و قلوه و شراب خوردیم و همونجا سیگار دود میکردیم که پرسید:بریم کوس بکنیم؟ راستش من تا اون روز دستم به هیچ زنی نخورده بود.از طرفی خیلی هم دلم میخواست.از خدا خواسته،گفتم بریم. اون زمان شنیده بودم ممکنه آدم مریضی مقاربتی بگیره.این بود که پرسیدم :کوسی که قراره بکنیم سالم هست؟ شیرزاد بهم اطمینان داد که جایی که قراره بریم کارش درسته.واقعا هم درست بودن. ماشین و بارشو گذاشتیم تو یه گاراژ که شیرزاد را خیلی تحویل میگرفتن ،رفتیم برا عشق و حال.هنوز پنجاه و خورده ای پول داشتم.اینم بگم که پول خیلی ارزش داشت. خونه ای که رفتیم خیلی تمیز بود.یه زن حدودا ۴۰ساله که رفیق جون جونی شیرزاد بود و سه تا دختر خوشگل و ناز که فقط تا سر شب میموندن و بعدش میرفتن خونه. خیلی تحویلمون گرفتن مخصوصا وقتی شیرزاد از شغلم گفت.اون موقع اکثرا بیسواد بودن و کارمند جماعت خیلی ارج و قرب داشتن مخصوصا تو شهرای کوچیک. به پیشنهاد شیرزاد یه دختر تازه کار و خوشگل که همسن خودم بود را انتخاب کردم رفتیم تو اتاق. اتاق تمیز و خوشبو بود.دختره ناز و سفید و قشنگ بود.لب و دهنش کوچیک و خوشترکیب بود.من هنوز مست شراب بودم.اسمشو پرسیدم.اسمش رعنا بود .احساس کردم عاشقش شدم.دلم به طرز عجیبی براش سوخت.پرسیدم چرا ازدواج نمیکنی و نمیری سر خونه زندگی خودت؟حیف تو نیست؟ از حرفم ناراحت شد.بهم گفت من از تو پرسیدم چرا معلم شدی؟ جوابش دندان شکن بود و فاز منو عوض کرد. گفتم تا حالا با هیچ زنی نبودم.اگه دیدی بلد نیستم خودت راهنماییم کن. لباسمو در اوردم.اونم لخت شد.موهای بلندش مثل یه آبشار سیاه روی بدن سفیدش برق میزدن. شرت و کرستش را دراوردم.به شدت میلرزیدم و نفسم به شماره افتاده بود. رفتم کنارش خوابیدم .پرسید حالت خوبه؟نتونستم جواب بدم.منو بغل کرد و با ترس گفت :وای الهی بمیرم جوون مردم.یه وقت طوریت نشه.منم ترسیده بودم.بی اختیار میلرزیدم.سریع لباسشو پوشید و رفت سراغ خانم صاحب خونه چند بار صداش زد و بلاخره سراسیمه اومدن پیش من.شیرزاد هم با یه شرت اومد داخل.خانمه گفت رعنا چکارش کردی.مثل جن زده ها شده.اونم قسم میخورد که بخدا کاریش نکردم. اسم خانمه یادم نمیاد ولی اینجا بهش می گم.شهین. شهین خانم همه را از اتاق بیرون کرد تو این فاصله آب قند و گلاب اوردن و یه قلپ خوردم. بهم گفت ببین عزیزم آروم باش نفس بکش پرسید دلت درد میکنه؟با سر تایید کردم که دلم درد میکنه.واقعا هم پایین سمت راست دلم درد شدیدی داشت . شرتمو کشید پایین دستشو با تف خیس کرد و شروع کرد با کیرم ور رفتن.باهام حرفای خوب میزد یادمه میگفت.دورت بگردم.چقده خوشگلی.خودم بهت کوس میدم.بذار کیرتو گندش کنم مال خودمه،آخ عجب کیر ماهی داری. نفسهام منظم شد و کیرم راست شد. پستوناشو انداخت بیرون و یکیشو گذاشت دهنم و چند لحظه طول نکشید که آبم پاشید روی بدن خودم و احساس کردم راحت شدم. با یه پارچه تمیز بدنمو تمیز کردو پرسید دلت خوب شد.. دستام رو صورتم بود و خجالت میکشیدم. پرسید تا حالا دختر یا زن کردی؟ گفتم نه. گفت لابد جلقم نمیزنی ؟گفتم نه. بهم گفت:حالا که خوبت کردم منو میکنی.؟ چیزی نگفتم و خندیدم. لخت شد خوابید کنارم.صدای خنده و شوخی شیرزاد و دخترا میامد .به دختره میگفت نکنه کیر آغ معلم را گاز گرفتی. بیا بریم تا نخوابیده بکنمت ،شهین دیگه رفت زیر آغ معلم. با شنیدن صدای شیرزاد و دیدن بدن تپل و سفید شهین با اون سینه های درشت دوباره کیرم مثل سنگ شد. شهین خانم گفت :هر جور که دلت میخواد منو بکن.فقط بکن.کوسمو حال بیار .سینه هاشو مالیدم و با کوسش ور رفتم و صورت و لباشو بوسیدم .دهنش بوی آدامس نعنایی میداد.بدنش عطر خوبی داشت.حتی زیر بغلشم عطر خوبی داشت. کمی شکم داشت و من از نرمی شکمش وقتی زیرم بود لذت میبردم.بلاخره بین پاهاش نشستم و خودش کیرمو گذاشت دم کوسش و درحالی که خم شده بودم کیرمو تا دسته کردم تو کوسش.گفت بخواب روم.خوابیدم روش پاهاشو صاف کردو من روش بالا پایین میشدم و خودشم دستاشو گذاشته بود پشت رانها منو تو تلمبه زدن کمکم میکرد.حسابی لذت میبردم.ازم پرسید من خوشکوسترم یا رعنا.تو حشر کامل میگفتم تو خوشکوس خودمی.کردمش تا آبم اومد. و راحت چند لحظه روش خوابیدم و از نرمی پستونا و شکمش و بوی عطر تنش خیلی لذت بردم. اون روز به جای من شیرزاد رعنا را کرد . سرشب رعنا با یه دختر دیگه رفتن.یه دختره بود به نظرم ۵سالی ازم بزرگتر بود.شب شیرزاد تو بغل شهین خوابید و منم اقدس خانم را خوابوندم و نشستم رو کون لخت و سفیدش طوری که کیرم لای لپای کونش بود و با دستم از زیر کوسشو میمالونم و طی این فراین لذتبخش کیرم شد عین دسته دنده جیپ .برش گردوندم روبه سقف و بین پاهاش نشستم کیر نازنین را فرستادم به اعماق کوسش ضمن تلمبه زدن رفتم از لبش بخورم که خورد تو ذوقم چون دهنش مثل شهین خوشبو نبود. فردای اون شب ،کمی از تغذیه رایگان شامل پسته و پنیر و …دادم به شهین و دختراش .قرار شد قبل از برف و بسته شدن راه باز بیام سردشت و رعنا را بکنم. اون شوک تو اولیین رابطه جنسی را برا یه پزشک تعریف کردم،که گفت طبیعیه و اتفاق میافته و شهین با اوردن آبم با دستش بهترین کار را کرده. اوایل آبان اومدم پیش اهالی خونه یاد شده،البته با پنج تا کبک که با تله های خودم گرفته بودم. رعنا را هم کردم و از کردنش لذت بردم.واقعا رعنا و شهین جنده های ارزشمندی بودن.میتونم بگم تمیز و با ادب بودن.پولی که میگرفتن واقعا حلال بود. در ادامه از روستا و شکار و تله گذاری ومعلمی براتون بگم؟؟؟؟ اگه حداقل سه نفر موافق باشن خاطراتی از شکار و اوضاع اون زمان براتون مینویسم.

خاطرات یک معلم (۲) درود بر جوونای خوشتیپ،خوشفکر،خوش اخلاق و تلاشگر میخوام یه خاطره را براتون بنویسم .ولی تا جواب بعضی از خوانندگان داستان قبلی را ندم نمیشه. ببین من ۶۷سالمه،۳۵سال معلم بودم،اینکه بقول شما باید بنشینم شعر سنگ قبرمو بنویسم،توبه کنم،نصیحت کنم و ….دلم نمیخواد. کوه میرم،شعر میگم ولی نه برای سنگ قبر،داستان سکسی مینویسم،توبه هم نمیکنم .چون نمیخوام برم بهشت،نصیحتم نمیکنم چون بقیه بیشتر از من میدونن. از دروغ و ریا نفرت دارم.دنبال مال و ناموس کسی هم نبودم،به نظر شما از چی توبه کنم؟ یارو از اینکه من چندتا از تغذیه رایگان را از سهم خودم ،اونم ۴۸سال پیش به چندتا خانم دادم دلش میسوزه چون ندیده،نمیدونه چقدر تغذیه رایگان اضافه بر نیاز میدادن.گاهی به بچه‌ها میگفتیم کیسه بیارن تا ببرن خونه که تو انبار خراب نشه. بگذریم،اصل خاطره را بگم تا سرد نشده. روستای محل کار من،با آخرین روستای ماشین رو یه چند کیلومتری فاصله داشت،از آخرین روستا که ماشین رو بود،۱۰تا قاطر کرایه کردم،با دونفر بلد راه روستای مقصد را پیش گرفتیم. راه کوهستانی و صعب العبور بود.بار سه تا از قاطرها دبه های ۲۰ لیتری نفت و مابقی تغذیه شش ماه بچه‌ها و ملزومات یک کلاس پنج پایه و وسایل شخصی من بود. وقتی که رسیدیم به روستا دیگه تاریکی شب داشت شروع میشد. اهالی اومدن کمک دادن و وسایل را گذاشتیم تو مدرسه،اینم بگم خیلی تحویلم گرفتن. مدرسه شامل سه تا اتاق بود که مثل خونه های روستا با سنگ و گل ساخته شده بودن.یک اتاق انبار توشه بود،یک اتاق هم کلاس درس،اون یکی هم که بیشتر شبیه یه کلبه شکار بود خونه من بود. دو تا بخاری نفتی چکه ای هم داشتیم که معلوم بود قبلا با هیزم روشن شده بودن چون مخزن نفتشون را کنده بودن،داخلشون هم خاکستر بود. شاگردام ۹تا بچه بودن،۴تادختر و ۵تا پسر،دوتاشون کلاس پنجم بودن،دونفرمکلاس اول،بقیه هم دوم و سوم و چهارم . من باید این ۹تا فرشته را درس میدادم. اداره کلاسهای ۵ پایه اون زمان شیوه بسیار جالبی داشت.بچه های کلاس پنجم و چهارم حکم معاون و همکاران منو داشتن.مثلا دیکته به کلاسای پایینتر،و تصحیح ورقه‌های اونا وظیفه کلاس بالاییا بود. درسهای دیگه مثل علوم و حساب و جغرافی و هنر نیز با شیوه هایی آموزش میدادیم که بسیار جالب و موثر بود. اوضاع خوب بود و روز به روز بهتر میشد. بچه‌ها مثل خواهر برادر همدیگر را دوست داشتن.منم تو اون سن کم از بس که اهالی نجیب روستا برام اهمیت قائل بودن،احساس بزرگ بودن میکردم. با اولین برف همه جا سفید شد.سرما بیداد میکرد.ولی من گرم کار بودم. صبحها تا ظهر با بچه‌ها تو کلاس سرگرم بودیم.دوتا پسر کلاس پنجمی با وظایفی که بر عهده داشتن تو سن کم مدیریت و مسئولیت را تجربه میکردن.دختر کوچولوها مثل فرشته ،پاک و نجیب بودن.وظیفه رُفت و روب و تمیز کاری هم بر عهده اونا بود .کارهایی مثل تهیه هیزم مدرسه هم با همکاری همه پسرا انجام میشد.عصرها با دوتا پسرا که پنجمی بودن میرفتیم سراغ تله ها،اگر حیوونی دست یا پاش تو تله گیر میکرد با صدای زنگوله متوجه میشدیم. شکار ،اون هم با تله خیلی جذاب بود.ولی الان از این کارم پشیمونم،اون زمان واقعا نمیفهمیدم .فقط دنبال هیجانش بودم.اغلب خرگوش و روباه تو دام میافتاد،یه تیکه گوشت خرگوش را طعمه میکردیم،روباه میرفت سراغ گوشت .دست یا پاش تو حلقه دام که همیشه با برف استتار میکردیم،گیر میکرد.تلاشش برای رهایی باعث تکون خوردن زنگوله میشد و باقی قضایا. یکی از اهالی هم که خودش اینکاره بود،پوستشو میکندو نگهداری میکرد تا موقع فروش. اگر روباه یا گرگ به تله میافتاد،سختترین کار زنده گیری و سپس کشتنش بود تا پوست سوراخ نشه.سر حیوون را میکردن تو یه کیسه زخیم چرم،بندشو اینقدر محکم میبستن تا حیوون بیچاره خفه شه،که معمولا ضربه قبضه کارد تو سر حیوون را راحت میکرد. یه روز عصر رفتم سراغ تله ها،تو مسیر شعرای کتاب فارسی را میخوندم تا بچه‌ها با تکرار حفظ کنن،نزدیک یکی از تله ها صدای زنگوله را شنیدیم. دست یه ماده گرگ جوون تو دام گیر کرده بود.هر چه تلاش میکرد گره محکمتر و صدای زنگوله بلندتر میشد. ابراهیم «یکی از بچه ها»پیشنهاد داد بره دنبال باباش ولی من چون خیلی دلم میخواست شجاعتمو به رخ بکشم و خودی نشون بدم.رفتم سراغ گرگ،بقیه گرگا به تجربه میدونستن لاشه گرگ بیچاره تا ساعاتی دیگه رها میشه و اونا میتونن گوشت تازه همنوعشونو بخورن. برا همین چندتا گرگ اطراف پلاس بودن. کیسه چرمی را برداشتم و در حالی که گرگ بیچاره سعی میکرد از دست من فرار کنه،بهش نزدیک شدم.دندونای تیزشو نشون میداد و غرش میکرد.با حرکت سریع کیسه را کشیدم سرش. تلاشش برای چنگ زدن با دست آزادش بینتیجه بود.چون لباسای من زخیم بود و سریع وزنمو انداختم روی حیوان بیچاره و بند را محکم کشیدم. وقتی لاشه گرگ نگون بخت را بردم روستا انتظار داشتم بهم مدال بدن.بعدها فهمیدم زنهای این جماعت همشون گرگ کش تشریف دارن. شبها معمولا سعی میکردم سرگرم موج رادیو باشم.اون وقتا رادیو دهلی ترانه‌های ایرانی پخش میکرد.رادیو تهران هم برنامه‌های جذاب و خوبی داشت،نمایشنامه های رادیویی،ترانه‌های مرضیه،ملوک ضرابی،بنان،سیمین غانم،و….که گوش دادن به این آهنگها تو نور فانوس و آتیش اجاق خیلی حال میداد.مخصوصا با نشئگی آبجو و …، من اون وقتا تو مصرف سیگار هم خیلی افراط میکردم،گاهی شبها تا ۵نخ سیگار را دود میکردم.که خوشبختانه ترکش کردم. زندگی بود دیگه،اعصاب راحت باشه تو یه روستای کوهستانی بدون امکانات هم کیف میکنی. سال تحصیلی با سرعت سپری میشد. بجز فوت پدر بزرگ یکی از بچه ها اتفاق بدی نیفتاد.که انجام مراسم خاکسپاری و خوندن دعای سرقبر و نماز میت بر عهده من بود.که قبلا تو دانشسرا بهمون یاد داده بودن. عید شد و من نتونستم بیام پایین،گاهی به رعنا و شهین فکر میکردم و دلم میخواست برم ببینمشون.ولی اهالی نذاشتن بیام پایین،میگفتن خطرش زیاده. آخرای اردیبهشت،راهنمای تعلیماتی با یه قاطر اومد.از بچه‌ها امتحان گرفت،بچه‌ها روسفیدم کردن،تو شفاهی و کتبی،بهترین نمره منطقه را گرفتن. آخر خرداد باید ابراهیم و سهراب«کلاس پنجمی ها»را میاوردم مرکز برای امتحان نهایی،تازه نظام آموزشی جدید،راه اندازی شده بود،امتحان پنجم ،نهایی بود و با تشریفات سختی بر گذار میشد. ابراهیم و سهراب را بردم تحویل اداره دادم که در چند روز امتحان نهایی تو خوابگاه همراه بچه‌های سایر روستاها اقامت داشته باشن. رفتم حساب داری،فیشهای حقوقی ۸ماه باضافه عیدی و پاداش را گرفتم،پنج هزارو سیصد تومن پول به حسابی که خودشون نزد بانک ملی باز کرده بودن واریز شده بود،اون زمان یک سکه پهلوی معادل یک سکه تمام بهار آزادی امروز ۸۵تومن قیمت داشت.یعنی من هرماه تقریبا ۷سکه حقوق دریافت میکردم،بدون پاداش،یعنی ۲۸میلیون امروز. این حقوق از سال ۵۷ کم وکمتر شد تا الان نیم سکه دریافت میکنم،بقیه شو میدم برای نابودی اسرائیل غاصب ،البته اگر خدا قبول کنه. یه بره چاق و چله صد تومن بود.یعنی من با پول ۸ماه کار و یک ماه پاداش،معادل ۵۳تا بره چاق و چله بابت آموزش به ۹تا بچه روستایی پول گرفتم.اگه ۳ماه تابستون را هم بهش اضافه کنید،ببینید برای با سواد کردن ۹تا بچه چقدر خرج کردن تا اینها معتاد و فاسد نشن،تا این ۹ تا بچه ایرانی بتونن کتاب بخونن.تغذیه رایگان هم باشه ،اشانتیون. من معلم به قول دوستمون عرق خور ، هنوز شاگردای قدیمم را مثل بچه خودم دوست دارم. اگر قول بدین داستانهای محارم و نامردی و انحرافات جنسی را نخونین دفعه بعد میبرمتون پیش شهین خانم و رعنا. واقعا وقتی که خوندم یارو از محارم نوشته بود ،حرمت خواهر و مادر را شکسته و ……عمیقا متاسف شدم. خوش باشید ولی نه به هرقیمتی

صیغه پر دردسر (۱) مقدمه: بعد از ۳ – ۴ تا داستان که با اسمامی مختلف اینجا آپ کرده بودم و بازخوردای نسبتا خوبی هم داشتن، تصمیم گرفتم این مجموعه ۹ قسمتی که یک سالی هست تو هاردم خاک میخوره رو، با نام کاربری خودم آپلود کنم. قسمتای بعدی هرکدوم به فاصله ۲۴ ساعت از هم آپلود خواهند شد تا هروقت که نوبت انتشارشون برسه. لذا الان که دارین اینو میخونین، به احتمال خیلی زیاد بقیه قسمت ها هم آپلود شدن و در نوبت انتشار ان. یعنی اگه ادمین عزیز لطفش رو ازمون دریغ نکنه، مجموعه ناتمام نخواهد موند. فقط چنتا نکته وجود داره، که اگه میتونید قبلش بخونید و بعد برید سروقت اصل داستان. ـ اول اینکه این مجموعه گرچه به روایت اول شخص نوشده شده، ولی صرفا تجربه یکی از آشناهامه و من فقط یه آدم بیکارم که مقداری تخیل و اغراق و داستگویی بهش اضافه کردم؛ ولی بهتون قول میدم که چیزی از اصل ماجرا کم و زیاد نشده و اتفاقات کلیدیش رو به همون شکل که بوده، شاید با کمی اغراق، نوشته شده. خیلی هم تحقیقات کردم که چیزایی شخصا به داستان اضافه میکنم، تا حد ممکن با واقعیت جور باشن. و قبل از اینکه به خیانت در امانت متهم ام کنید، باید بگم که کل داستان رو قبلا به به اون آشنا نشون دادم و شفاها اجازه ش رو برای انتشار داستانش تو این سایت گرفتم. ـ دوم اینکه سکس، به هیچ وجه تم اصلی این مجموعه نیست. ممکنه حتی تو بعضی از قسمتاش هیچ محتوای سکسی ای به تعریف کلاسیکش وجود نداشته باشه. درواقع همین مقدار الکن رو هم فقط بخاطر خالی نبودن عریضه بهش اضافه کردم که احتمالا چون زیاد توانایی نویسندگی توی سبک اروتیک ندارم، چندان جالب هم نباشن. دیگه بد و خوبش رو به بزرگ خودتون ببخشید. ـ سوم اینکه هر قسمت این مجموعه گرچه با هم پیوستگی روایی و زمانی دارن، ولی میشه گفت داستان هرکدوم مختص به خودشه و شروع و پایان مشخصی داره؛ و بجز قسمت اول و شاید دو قسمت آخر، زیاد وابسته به قسمتای قبل و بعد خودشون نیستن. ـ چهارم اینکه با توجه به طولانی بودن مجموعه، خیلی سعی کردم با تاجایی که ذهن و قلم و سواد کم ام اجازه میده، تنوع توی نوع نوشتار به کار ببرم که زیاد خسته کننده نباشن. اگه احیانا دیدید که بعضی جاها سبک نوشته متفاوت میشه و شباهت به قبل و بعد خودش نمیده، دلیلش همینه. ـ نهایتا، تمامی حقوق مادی و معنوی این اثر متعلق است به وبسایت معظم شهوانی و هر کسی که فکر کنه به درد جاییش میخوره! انتقادات سازندتون رو به جون و دل پذیرام (فحش هاتون رو هم). پیشاپیش از کسایی که نمیتونم پاسخگوشون باشم، یا کسایی که با نوشته هام باعث آزارشون شدم، یا اگه وقتتون رو تلف کردم، عذر میخوام. عرضم به درزتون که بنده از زمان عنفوان نوجوانی، عشق جاده بودم. سال سوم دبیرستان، همون هفته بعد از تولد ۱۸ سالگیم، رفتم آموزشگاه رانندگی ثبتنام کردم برا گواهی نامه و بعد از رسیدن گواهینامه ـم، روز نبود که نفرین پدرم پس سرم نباشه که «قرمساق، این ماشین وسیله زندگیه. آخرش به گاش میدی و خونواده ای رو زمینگیر میکنی» ماشینش یه سمند پوکیده بود که عصرا میبردم تو کوه و کمر و شبا میبردم مسافرکشی و هرچی هم در میاوردم میذاشتم کنار که اولین فرصت یه ماشین بخرم. به هر حال دهن ماشینه زیر پای من داشت گاییده میشد که خدا زد و مارو برای دانشگاه فرستاد یه جایی اون دور دورا. ۴ سال دانشگاه و ۲ سال سربازی رو گذروندم و کار پیدا کردنم هم داستانی بود و دهنی ازم سرویس کرد، تا نهایتا تو یه شرکت خرید و فروش سنگ ساختمانی، تو بخش امور مشتریان یه میز و کامپیوتر و تلفن بهم دادن و ماه به ماه، نیمچسک (برابر با ۱.۳۱ چس مثقال تو سیستم SI) پولی به حساب میریختن. کارم هم این بود که تلفن مشتری رو جواب بدم و تو کامپیوتر دنبال نسخه قراردادش بگردم و نهایتا دست به سرش کنم تا خسته بشه و دیگه پیگیری نکنه (یا یه چیزی تو همین مایه ها. زیاد توی بحث فنیش عمیق نشید که اهمیتی نداره). تازه بعد دو سال حقوقم به یک چسک تمام رسیده بود. تو تموم این مدت، همچنان چتر خونه پدر گرامی بودم و خیال ازدواج و بدبخت کردن خودم رو هم نداشتم. و همچنان هم بزرگتین سرگرمیم یکی فیلم بود و یکی دور دور با ماشین تو جاده و بیابون و مسافرتای کوتاه. ولی بدبختی اینکه آدم پایه پیدا نمیشد که همراهیم کنه. دور و برم پر بود از یه مشت کونگشاد بی ذوق بیمایه که سرشون به گل و قلیون و دختر گرم بود. منم که اهل دود و دخانیجات نبودم، نهایت همراهی ای که ازشون نصیبم میشد، همون مسئله دختر بازی بود که تو اون زمینه به خاطر سر و زبون دار بودنم، کار و درامد داشتنم و مجرد بودنم، از نظر دوست دختر دچار مضیقه نبودم، ولی همچنان، همیشه هم مکان آماده برای زمین زدن دختر نبود. گاها رفقا دنگی، جنده ای جور میکردن که کف دستمون رو مرخصی بدیم، ولی اونم بیشتر از سه چار بار نشد. خلاصه اینکه سال ۹۶، یه روز اوایل تیر رئیس منو خواست دفترش. منم تو فاز فیلما، نه که یارو ازین کله خشکای سپاهی ای که با یقه خفه و سی من ریش رئیس شده بود بود، گفتم میخواد بخاطر کونکلک بازیای ساعت کار، توبیخم کنه. ولی سه رب ساعت از ارزشای تجارت برون مرزی و ارتباط با دنیای خارج و رهنمودهای رهبر عنقلاب سخن‌سرایی کرد، و نهایتا حرفش این بود که باید یکشنبه هفته بعد نه، هفته بعدش بری تهران، برای «نمایشگاه بین المللی سنگ های تزئینی، معدن، دیلدو آلات و کیرخایه های مربوطه»، یکی از مسئول برگذاری غرفه شرکتمون باشی و روش نظارت کنی و چون تو بچگی تخم کفتر خوردی و زبانت هم از سطح آی ام بلکبورد بالاتره، اونجا مخ بازدیدکننده های داخلی و خارجی رو هم به کار بگیری و مشتری جور کنی. مخارج سفرت هم با شرکته، حق ماموریت هم بهت میدیم و ازین حرفا. اولین سوالم این بود که با چی برم؟ گفت یا با ماشین شرکت، یا اتوبوس و قطار یا وسیله شخصی. من منتظر همین عبارت “وسیله شخصی” بودم. ۴ ماهی میشد یه کاپرا تک کابین نارنجی دست دوم خریده بودم و باربندش رو اتاق کرده بودم، و حتی تا دسشویی هم میخواستم برم، با این ماشین میرفتم. دنبال کوچکترین موقعیت تعطیلی طولانی بودم که بندازمش تو طولانی ترین مسیر ممکن و حض ببرم ازش. لذا با کله قبول کردم و قرار و مدار های بعدی گذاشته شد که زیاد اهمیت ندارن. چیزی که تو یک ساعت بعدی تو دفتر برام اهمیت داشت، این بود که تنها نباشم. میدونستم که رفیقام اینطور پیشنهاد ها رو قبول نمیکنن اگرم بکنن دنبال مفت خوری ان. مسافرت با خونواده هم که لطفی نداشت، دوست دختر هم امکانش کلا منتفی بود. تقریبا یک ساعتی روش فکر کردم تا این ایده ته ذهنم اومد که یه نفر رو صیغه کنم، همراهم ببرمش که هم تنها نباشم و هم استفاده ای ازش بشه! اولش حتی تو ذهنم هم خنده دار بود این ایده، ولی هرچقدر بیشتر بهش فکر میکردم، بیشتر با عقل جور در میومد. به هر حال، به چنتا از رفیقای جاکشم (همونایی که جنده جور میکردن قبلنا. همونایی که به معنای واقعی کلمه جاکش بودن) پیام دادم که آیا میتونن یکی دوتا زن مطلقه یا بیوه‌ی تر و تمیز هم سن سال خودم، بهم معرفی کنن که برا امر خیر میخوام. و تاکید موکد کردم که جنده نمیخوام. کسی رو هم نمیخوام که قبلا خودتون ازش سواری گرفته باشین! بعد از مسخره بازی ها فراوان و کسشر گفتناشون، تا آخر دو روز بعدش، ۶ نفر بهم معرفی شد که قرار شد با معرفی کننده بریم برای مصاحبه هرکدوم! سه تاشون فردای اون روز و سه تاشون پسفرداش. چشمتون روز بد نبینه، این شیش نفری که باهاشون صحبت کردم، یکی از یکی گودزیلا تر. یکی قیافش شبیه عن کوبیده بود، دوتا شون که اسم صیغه رو آوردم گرخیدن، دوتاشون اسم سفر رو آوردم خایه کردن (حالا انگار میخوام بخورمشون)، یکیشون میگفت من صیغه بخوام بشم نهایتا روزانه (جنده بود. از پوزه بتونه کاری شدش معلوم میشد). ولی بدتر از همه یکیشون قیافه ران پرلمن (بازیگر نقش Hellboy اولی) رو داشت و هیکل اسبای آبی جنوب نیل رو و میگفت ۲۴ سالمه (گه میخورد. همسن عمه ننه جان من بود)؛ و ناز و اداش رو دامپ تراک های کوماتسوی گلگهر نمیتونست بکشه. خانوم میفرمودن که «رابطه جنسی بیشتر یک بار در هفته راضی نیستم، مخارج زندگیم توی مدت متعه (!؟، بله منم نمیدونستم چیه) با شماست، باید برید گواهی بهداشت و آزمایش بیماری های خونی بگیرید، خون پدرت رو باید مهریم کنی، مسیر کیش دوبی رو اتوبان ۶ بانده بزنی، شتر صالح رو باید از کوه دربیاری و بکنی تو کونت، یه ماچ هم از سر کیر پدرم بخوری». کلا بیخیال کل قضیه شدم و فهمیدم اینطور کارا مال فیلماست و دنیای واقعی، کیری تر از فکر و خیالات من جقیه. برگشتم به زندگی عادیم. آخر این هفته باید راه میفتادم تا روز شنبه برسم و یکشنبه بیفتم دنبال کارای غرفه. یه ترک لیست توپ آماده کرده بودم (حیف که افتاده بود تو دل تابستون و بارندگی نداشتیم) و ماشین رو هم بردم سرویس که مخصوصا کولرش سالم باشه، یه تخت مسافرتی (ازین برانکاردی ها) هم گرفته بودم که شب توی مسیر، الکی معطل مسافرخونه نباشم. میخواستم روز پنجشنبه قبل غروب راه بیفتم و خوش خوشون برم که شنبه برسم. که صبح پنجشنبه یکی از اون کسکشا به اسم یونس زنگ زد بهم. میپرسه: «هنوزم دنبال صیغه هستی یا نه؟ یکی برات جستم راست کارته. خودم هم تا دیشب نمیشناختمش، یکی دیگه بهم معرفی کرده.» گفتم «دیوث به کیا دیگه گفتی؟ آبرومون رو نبرده باشی.» گفت «خیالت تخت. دفتر خونه ازدواج معرفی کرده! جاکشای حرفه ای شهر همونان.» بنده خدا راست میگفت. نمیدونم چرا به عقل خودم نرسید که همون اول برم سروقت اینطور جاها که مجبور نشم رو بندازم به رفقا که اینطور جک و جنده ها جور کنن برام. کارام کامل انجام شده بود و عصر اون روز قرار بود راه بیفتم. برا همین اصلا امیدوار نبودم که نتیجه مطلوبی بگیرم. به هرحال، پیش خودم گفتم دیگه بدتر از اون نهنگ نخواد باشه. در بدترین حالت یه موضوعی برا خنده پیدا میکنم. برا همین به یارو گفتم برا ظهر یه قراری باهاش بذاره که صحبتی بکنیم. ولی تا ظهر دوباره فکرش تو ذهنم پررنگ تر و پررنگ تر میشد، تا جایی که پیش خودم میگفتم تا جایی که نخواد تیغم بزنه، حتی اگه قیافه آرمادیلو و اخلاق اژدهای کومودور هم داشته باشه، یه هفته تحملش میکنم که فقط تنها نباشم. ظهر مرخصی گرفتم و رفتم سر قرار. اونم چه قراری … . من این دختره رو میشناختم، گرچه به جا نمیاوردمش. اون چشای میشی و ابرو های پاچه بزیش، اون یه دسته مویی که از گوشه شالش زده بود بیرون و فنری تا زیر چونش اومده بود، اون دماغ که توی یه زاویه خاص نامتقارن به نظر میومد، اون صدای جیغدار و اون لحن همیشه خودمونیش وقتی که ازونطرف خیابون من و یونس رو دید داد زد: «عباس، تویی که. چکاره ای پسر!». همه شون بدجور تو ذهنم آژیر آشنایی میزدن. ولی هرچی خیره میشدم به صورتش، نمیتونستم ازین ویژگی ها به یه جمع بندی برسم که این کیه که اینقد آشناس. خودشم فهمیده بود که من به جا نمیارمش، با یه لبخند گل و گشاد خیره شده بود بهم منتظر بود که اسمشو بگم. تا اینکه گفت «منم بابا، “مریدا”، خداوکیلی یادت نمیاد؟» مریم، ببعی مونث دانشکده مون بود. یکی از معدود همشهری هام توی اون دانشکده، و تنها دختر همشهری که من تو اون دانشکده میشناختم. ورودی سال بعد از من بود، ولی چنتایی درس رو باهم همکلاس بودیم. هیچوقت میونه مون صمیمی نبود، ولی به برکت همشهری بودن، همدیگه رو میشناختیم و دورادور سلام و احوال پرسی ای داشتیم. تا سال چهارم من، که آوازه حاضر جوابی و پر دردسر بودنش رو تو دانشکده پر بود. جوری تو هر طبقه از دانشکده میرفتیم، اولین صدایی که میومد، صدای جیغ این دختر بود که یا داره قهقهه میزنه یا بحث میکنه با یکی. خیلی قبل تر از اون، زمانی که یه ترم موهای فرفریش رو حنا کرده بود، هم اتاقیاش اسم مریدا (از انیمیشن شجاع) رو روش گذاشته بودن و تقریبا همه هم به همین اسم میشناختنش. کل سال سومم روش کراش داشتم، ولی چون همیشه دور و اطرافش پر بود، تنها نمیدیدمش که سراغش برم. آنچنان قیافه و هیکل مانکنی نداشت، ولی اخلاقش جذاب بود. ولی تو ترمای بعدی بیخیالش شدم و بعد از فارغ التحصیلی و تو سربازی کلا فراموشش کرده بودم. رفتیم تو یه کافیشاپ، نشستیم پشت یه میز و من همینطور در بحر تفکر بودم که این آدم رو چکار به صیغه! گویا خودش هم متوجه تعجب من شد و با اون صدای جیغ جیغیش شروع کرد به تعریف و تفصیل. نیم ساعت فقط فک زد توی تموم مدت تعریفش، من هرچی خاطره ازش داشتم اومد تو ذهنم و دیدم بجز سیمکشی دندوناش که برشون داشته، دیگه هیچ فرقی با ۴ ـ ۵ سال پیشش پیدا نکرده. حرفاش که تموم شد یادم اومد گذشته ها مال گذشته اس و منم هیچوقت تو کار نوستالژی و عشق و عاشقی نبودم که الان بخوام فاز بردارم. نگاه کردم به ساعت و دیدم دیره، خیلی سریع گفتم: «مریم جان، من یه صیغه دوهفته ای بدون ادا و انقولت میخوام، که تو سفر تنها نباشم.» یه شونه بالا انداخت و گفت: «باوشه. کی بریم، کجا بریم؟» گفتم: «تا ۵ ساعت دیگه راهی تهرونم». اخم کرد و گفت «پس چرا نشستی؟ پاشو بریم محضر که الان میبندن.» اینطور پایه بودنش واقعا عجیب بود برام. مخصوصا بعد از تجربه ای که هفته پیش با اون ۶ تا جادوگر داشتم. ولی از تک و تا نیفتادنش رو به فال نیک گرفتم و خودم جلودار شدم. مخصوصا اینکه واقعا ازین دختره خوشم میومد. با اون اخلاق رک و سر و صدا و منطق بی معنیش و جنبه داشتنش و شوخ و شنگیش و درکش از شوخی، لنگه خودم بود. راه افتادیم تا محضر بدون نیاز به نوبت تو بعدازظهر پنجشنبه پیدا کردیم، شد ساعت ۳. خدا اون روز رو براتون نیاره، وارد دفتر که شدیم، دیدیم یه آخوند شپش زده ای که گردنش رو تبر نمیزد و ریشی به ابعاد جاروی سپور های شهرداری داشت و عمامه پر چین و شکنش میتونست بزازی ای رو از ورشکستگی دربیاره، نشسته پشت یه میز عریض و طویل، و یه قرآن و مفاتیح و ازین ادوات گذاشته یه طرفش و اونطرفش یه ال سی دی و کیبورد که نمیدونم به چکارش میومدن، جلوش هم یه دفتر ثبت قطور با یه تلفن. رفتیم جلو بعد از سلام، گفتیم که یه عقد موقت دوهفته ای رسمی میخوایم که یه برگه ای، مهری، کیرخری، چیزی داشته باشیم که برا هتل و مسافرخونه و ایست بازرسی کسی خفتمون نکنه که چکاره هم اید. شیخ بعد از اینکه کامل گوش کرد و به نشونه تایید سری تکون داد، با صدایی که اگزوز سوراخ مزدا هزار رو به یاد میاورد گفت: «انشاا… که به مبارکی و میمنت. بسیار مشعوف میشوم از دیدن چنین جوانان رعنایی که با توجه دقیق به اصول شریعت، گناه را از جامعه زدوده و با تلاش …» یه رب ساعتی همینطور زر مفت زد و من از کسشراش ریدنم گرفته بود. و همچنان تو ذهنم، گردی عمامش رو به سان سنگ خلایی میدیدم، آزین شده برای ریدن من. تازه کسشر تفت دادناش که تموم شد، پا شد و دوتا کاغذ از کشوی کنار میزش کشید بیرون، بعد پاشد سلانه سلانه رفت پای کمد کنار دیوار و از بین جعبه های به هم ریخته تو کمد، یه چیزی مثل پوشه مقوایی، ولی از جنس گلاسه طلایی رنگ در آورد و شروع کرد به چرندیات پرسیدن و نوشتن تو دوتا برگه. تا قانعش کردیم بابا گیر به اذن پدر و گواهی بهداشت این خزعبلات نده، این چیزا واجب نیستن، حیرونیم لامصب، یه نیم ساعت دیگه هم گذشت. تازه بعدش یادش اومد که سین جیممون کنه که “عایا عروس خانوم عده نگه داشتن یا خیر”. منو میگی، داشتم تو هارد نیمسوزم میگشتم که ببینم عده دیگه کیه که باید نگهش میداشتیم؟ مریم هم مثل من. در گوش پرسید: « من نمیدونم دارم یا نه. شما تو خونه تون ندارید؟» یه نگا به مریم کردم، یه نگا به شیخ و پرسیدم عده چیه حاج آقا؟ گفت یعنی آیا ۴۰ روز از آخرین رابطه جنسی عروس خانم میگذره یا خیر؟ مریم خندش گرفت و تایید کرد. شیخ یه اخمی کرد، سرش کرد رو کاغذ جلوش یه چیزایی نوشت، بعد پرسید مهریه رو چقدر تعیین کردین؟ من تازه یادم اومد از بس عجله داشتیم، کلا یادمون رفت بحث مالی بکنیم. یه نگا به صورت هم انداختیم. معلوم میشد دوتایی داریم جلو خنده مون رو میگیریم. آروم پرسیدم چه کنیم؟ جواب داد «نمیدونم. نرخ دستم نیست.» شیخ گفت: «بدون مهریه امکانش نیست. باید مهریه ای تعیین بشه.» من یه نگاهی تو دفتر شیخ چرخوندم و گالش هاش رو کنار کمد گوشه اتاقش دیدم (مرتیکه گشاد، همین ها رو هم زورش میومده بپوشه. فقط نمیدونم الان چی پاش بود!)، خم شدم طرف مریم و پرسیدم یه جفت کفش خوبه؟ گفت چطور کفشی؟ با ابرو اشاره کردم به گالشای شیخ و گفتم ازونا. مریم یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و ورگشت طرف شیخ و گفت: «حاج آقا، بنویس یک سکه بهار آزادی.» قیمتش (!) خوب بود نسبت به اون عجوزه های هفته پیش، مخصوصا اینکه ادا و اطوار قاتیش نکرده بود. ولی من از رو عادت چونه زنی ایرانیا، بی اختیار گفتم: «مگه شبی چند حساب میکنی؟» مریم چشاشو گرد کرد و لبشو گاز گرفت و با ابرو اشاره کرد به شیخ، که اون موقع داشت سرشو به تاسف تکون میداد، بعد با تشر گفت: «بزار هروقت خواستم بگیرم ازت عزا بگیر. گدا.» شیخ دوباره نگا کرد به دوتامون و گفت: «نمیخواید قبل از جاری کردن خطبه، یه صحبتی با هم داشته باشید . تفاهمی پیدا کنید؟» مریم برگشت گفت: «بیا. همینو میخواستی؟ حاجی شاکی شد» اون لحظه میخواستم خفش کنم این دختره پررو رو. بلاخره به هر زور و زاری ای بود، شیخ رو راضی کردیم که بیرونمون نکنه و بعد با همون صدای خواب آورش شروع کرد به خوندن خطبه با تموم اوراد و دعا های قبل و بعدش. انگار نه انگار یکی ممکنه عجله داشته باشه. تموم که شد و عروس خانوم بله رو گفت، یه چیزایی هم با خط خرچنگ قورباغش تو دفترچه هه پاکنویس کرد و گفت بیایم پاشون رو امضا کنیم. بعد مهرشون کرد و گفت ببرید پیش منشی که مهر رسمی دفترخونه (ازین مهرا که با منگنه کوب میزنن و جاش رو برجسته میکنه. مدرک لیسانستون رو نگاه کنید یکی پایینش داره!) رو هم بزنه زیر عقد نامه و یک نسخه برگه رو هم بایگانی کنه که دیگه گسی کیرتونم نتونه بخوره (آرزوی موفقیت هم برامون کرد). رفتیم سروقت منشی، کاشف به عمل اومد که هزینه پروندن حاجی از چرتش و این پنج شیش تا مهری که زیر این سه تا کاغذ زده شده، میشه ۳۰۰ هزار فاکینگ تومن! دیگه جایی که آخوند جماعت باشه، عملا سر گردنه اس. باید می سلفیدیم، کاریشم نمیشد کرد. از دفترخونه که اومدیم بیرون، مریم بهم گفت خم شم. یه بوس کوچولو از لبم گرفت، بعد گوشیش رو آورد جلوی صورتم، رو ماشین حسابش نوشته بود ۱,۲۰۰,۰۰۰/۱۴=۸۵,۷۱۴.۲۸۵. گفت: «ببین شوهر، شبی ۸۶ تومن حسابت کردم؛ گدا. حالا ببرم خونه وسایلم جمع کنم بریم دیر نشه.» خونشون زیاد از خونمون دور نبود. وقتی پیادش کردم، گفتم میرم وسایل خودم رو جمع میکنم تا یه ساعت دیگه میام سراغت. آماده باش تا اون موقع. تو این یه ساعت تازه مغزم داشت سیگنال درست میفرستاد که این چه گِلی بود که من به سرم گرفتم. این یه هفته رو با یه آدم غریبه چطور بگذرونم. اصلا از کجا معلوم این ایدزی، سالکی، سوزاکی، بواسیری، مرضی ناشناخته دیگه ای نداشته باشه. کدوم خری اینطور عجله ای یکی رو از سر خیابون سوار میکنه میبره برا صیغه کردن؟ نکنه خفت گیر باشه و تو جاده وسط بیابون کون و ماشین نازنینم رو به باد بدم. با خودم گفتم باید قبل حرکت درمورد همه اینا صحبت کنیم. به پدر و مادرم هیچی نگفته بودم، نمیخواستم هم چیزی بگم. یه دوش سریع گرفتم، ازشون خداحافظی کردم و چمدون و کیفم رو انداختم تو باربند ماشین، رفتم همون نقطه ای که مریم رو پیاده کردم. کوچه خالی بود دوطرفش دوتا آپارتمان، هرکدوم ۱۲ تا واحد که نمیدونستم واحد مریم کدوم از کدوم یکیه. خواستم بهش زنگ بزنم دیدم شمارش رو هم ندارم. چارتا فحش و نفرین به عقل ناقص خودم فرستادم که شنیدم یکی داره از بالا صدا میزنه حاج عباس، حاج عباس. نگا کردم، دیدم یکی با چادر گل گلی سفید از بالای تراس یکی از واحدا داره دستک میزنه و میگه بیا بالا وسایلم زیادن باید کمکم کنی. داشتم از پله هاش بالا میرفتم، به این فکر میکردم نکنه همین الان با یه گولاخ دیگه ای تیغ بندازن زیر گلوم و باقی قضایا. نکنه تو واحدش، یکی داشاق به دست نشسته باشه منتظر من؟ پشت در واحدش خواستم در بزنم، دیدم بازه. اینقده فاصله داشتم تا بیخیال شدن و به هم کشیدن کونم و فرار کردن. با ترس و لرز رفتم تو، در رو پشت سرم نبستم که درصورت لزوم بتونم به سرعت فرار کنم! از راهرو واحد که وارد پذیرایی شدم، تموم این توهمات از ذهنم خارج شد. اونجا وسط پذیرایی، مریم وایساده بود با یه سینی چایی تو دستش، یه نیم تاپ سیاه بدون بند تا بالای ناف تنش، و یه شورتک کشی قرمز یک وجبی به پاش. رونای بلوری و شکم صافش مغزم رو از کار انداخته بود. مبهوت این بودم این زنی که همین ۴ ساعت پیش باهاش آشنا شدم، چطور با مردی که دست کمی از غریبه تو خیابون نداره، اینقد راحته. اون لحظه هم حشرم بدجور بالا زده بود، هم با اینکه محرم بودیم، چون اصلا باهاش آشنایی نداشتم خجالت میکشیدم. مریم، کون تاقچه ای و سینه سایز ۸۵ نداشت، قد ۱۸۰ سانتی نداشت، هیکل تراشیده ورزشکاری و با درصد چربی زیر ۵ نداشت، ولی بدجور متناسب بود. روناش ضخیم بودن، شکمش صاف بود، برجستگی سینه هاش مشخص، گردنش باریک و مهمتر از همه اینا، سفید و سنباده زده بود. نمیدونم پاداش کدوم کار خوبم رو داشتم در قامت مریم میدیدم. اصن چی شده که این بشر رو زمین مونده که نصیب من بشه! بلاخره وقتی که مریم پشتش رو کرد بهم و با ناز و ادا خم شد که سینی چایی رو روی میز بزاره و کونش رو هم نمایش بده، زبونم به کار افتاد و با خجالت گفتم: «نمیای بریم مریم خانم؟ دیرمون میشه.» مریم نشست رو مبل و گفت: «اولا مریم، نه مریم خانم. دوما گفتی ۵ ساعت دیگه. هنوز یه ساعت مونده، بیا چاییت رو بخور، این یه ساعت رو یه استفاده ای ببریم بعد بریم. من الان دو سالی هست با هیشکی نبودم و وضعم خرابه.» فکر همه چیز رو کرده بودم غیر اینکه خود این زن اینطور رک، کیر بخواد! من خودم تا ۲۷ سالگیم، تعداد رابطه های جنسیم به تعداد انگشتای دوتا دست نمیرسید، ولی هیچوقت احساس نیاز آنچنانی هم نکرده بودم. دوست دختر و جنده اگه نبود، کف دستی بود و فیلم سوپری و دستمالی. ولی این دختر حداقل یک و نیم سالی شوهر داشته و بعدش هم آزاد بوده که با هرکی میخواسته باشه. گزینه خود ارضایی هم براش باز بوده ولی … . وقتی دید من همینطور بهش خیره ام، اومد جلو و دستم رو گرفت کشوند و نشوند رو مبل و خودش رو به روم نشست رو پام و اول یه لب جانانه زبون دار ازم گرفت، بعد شروع کرد به وول خوردن و مالوندن ممه هاش به صورتم تا اینکه تاپش رفت کنار و سر صورتی دوتا سینه ش اومد بیرون. اون دوتا رو که دیدم، عنان از کف دادم. دست انداختم زیر بغلش، بلندش کردم و لموندمش رو مبل و خودم زانو زدم رو زمین و شروع کردم به خوردن سینه هاش. مریم سرش رو رو به بالا کرده بود و با دستاش مبل رو چنگ مینداخت و ناله میکرد. تاپش رو از تنش در آوردم و رفتم سراغ شرتکش. بند گره ای شرتکش رو باز کردم و با یه حرکت تا زیر زانو کشوندمش پایین. کسش شیو شده کامل نبود (درک میکردم. وقت نداشت آنچنان به خودش برسه تو این یه ساعت) ولی صورتی بود و به آب افتاده بود. یکم که با کسش ور رفتم و انگشتش کردم و دو دل بودم برای خوردن و لیسیدنش، یهو مریم انگار عقرب گزیدتش، خیز برداشت و شلوار منو گرفت و خواست بلند شه و خیر سرش مثلا شلوارم رو در بیاره، من ازین حرکت ناگهانیش ترسیدم و روم رو برگردوندم طرفش، اونم در حال بلند شدن، با پیشونی رفت تو دماغم. دنیا دور سرم سیاه شد و پخش زمین شدم. اگه تجربش کرده باشین میدونین درد دماغ درد متفاوتیه. نه مثل درد بیضه فلج کننده اس، نه مثل درد کوفتگی، میشه باهاش کنار اومد، نه مثل درد شکستگی باز دلخراشه (هر سه تا رو تجربه داشتم!). ازون درداییه که بخاطر آناتومی دماغ، اشک آدم مطمئنا در میاد. اونم وقتی که طرف با اون شدت برخورد کنه. مطمئن بودم دماغم شکسته. چشام از اشک جایی رو نمیدید، و فقط صدای ناله و خنده همزمان مریم رو میشنیدم. دختره بی دست و پا داشت به من فحش میداد و میخندید. ولی وقتی دید نفس من از درد بند اومده، اومد دستام رو از صورتم برداشت و یکی زد تو صورتم تا نفسم بالا اومد. نگا کردم دیدم دستام خونی ان، ولی دماغم خدارو شکر هنوز سر جاش بود و حس شکستن نداشت. نشستم و لم دادم به نشیمنگاه مبل و سرم رو دادم بالا سعی کردم نفس کشیدنم رو به حال نرمال برسونم تا خون ریزی بند بیاد، مریم داشت عذر خواهی میکرد، یه بوس کوچیک از لبای خونیم کرد و همونطور لخت مادرزاد دوید تو آشپزخونه. من کلا هرچی حشر تو وجودم بود، از دماغم کشیده شد و به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکردم و شک داشتم دیگه تا آخر عمر کیرم راست بشه. یه دقیقه بعد با جعبه دستمال کاغذی و یه کیسه فیزری پر یخ برگشت. دوتا دستمال کشیدم و تو هر سوراخ دماغم یکی رو تپوندم، کیسه یخ رو هم گذاشتم روش و سرم رو گرفتم رو به سقف. سیستم عاملم هنوز درست ریبوت نشده بود، چشام پر اشک بود و هیچ چی رو واضح نمیدیدم. مریم یه چند ثانیه ای همونطور ایستاده منو نگاه کرد، بعدش روبروم نشست و زیپ و دکمه شلوارم رو باز کرد و با زور و زاری، کیرم رو از تو شرت آورد بیرون و دراز کشید و شروع کرد به خوردنش. من همونطور لم داده بودم و سرم بالا بود و درست نمیفهمیدم داره چکار میکنه، ولی حس کردم کیرم دوباره داره شق میشه. کیسه یخو دادم بالا و یه نگاه انداختم پایین پام، دیدم مریم پشتش رو کرده بهم و میخواد بشینه رو کیرم. خودم رو جمع کردم با همون دماغ دردمند گفتم: «دَه بَریَب. دَکِد، اَلاد دِبیشه. بزار باید صحبت کُدیب.» ولی گویا زبون کون پاره ها رو بلد نبود. هی تقلا میکرد. تا آخر کیسه یخ رو گذاشتم رو پهلوش. یه جیغ زد پرید کنار. کیسه یخ رو پرت کردم طرفش و بلند شدم شلوارم رو کشیدم بالا، فتیله های دماغم رو کشیدم بیرون. خون دماغم بند اومده بود، ولی همچنان کیپ بود. پرسیدم دسشویی کجاست، نشونه داد تو راهرو کنار در ورودی. رفتم صورتم رو بشورم و دماغم رو خالی کنم، دیدم در واحد همچنان چارتاق بازه! آیا کسی دیده بود یا ندیده بود، خدا داند. صورتم رو شستم و اومدم بیرون، دیدم مریم دوباره همون لباسا رو پوشیده و دوتا چایی تازه ریخته و داره میشینه رو مبل. رفتم نشستم روبروش، پرسید خوبی. به طعنه گفتم به مرحمت شما. باز معذرت خواست. گفتم: «ببین مریم، اولا تو الان دو ساله با هیشکی نبودی، پس هیچجور قرص جلوگیری ای مصرف نمیکنی. دوما من خودم یه زمانی رابطه پرخطر داشتم، الان اگه حتی نیم درصد احتمال مشکل داشتنم باشه، ریسک نمیخوام بکنم سر کس دیگه ای بلایی بیارم (البته اینو الکی گفتم که زیاد نرنجه). سوما، ناراحت نشی، ما تازه با هم آشنا شدیم و بی تعارف، اعتماد ندارم. حالا اگه کاندوم داری، بیار یکی بده که شروع کنیم. وگرنه خودتم دلت نمیخواد» مریم یکم ناجور نگام کرد که ترسیدم الان از خونش بیرونم میکنه. بعد رفت تو یه اتاقی، بعد یه دقیقه برگشت دوتا کاندوم انداخت رو پام و گفت: «بیا ببین اندازته.» یکی رو باز کردم، دیدم چسبناکه. طبیعتا نباید اینطور مییبود. پرسیدم اینارو چند وقته داری؟ گفت یادم نمیاد. گفتم «جمعشون کن بابا. اینا یه مرگیشون هست. میزنیم فردا کیرمون خشک میشه میفته.» خیلی دلگیر شد، گفتم بیا راه بیفتیم، قول میدم اولین داروخونه برم کاندوم بگیرم، اولین فرصت اونقد بکنمت که چشات در بیاد. بعد چاییم رو برداشتم بخورم اونم رفت سروقت دوتا چمدون و یه ساکی که گوشه اتاق بود. لباساش رو در آورد و مچاله کرد و انداخت تو همون چمدونی که درش باز بود. همونطور که لخت پشتش به من بود، من دوباره داشت حشرم قد میکشید، خیلی میخواستم برم از پشت بغلش کنم، ولی میدونستم اینبار اگه حرکتی بزنم، دیگه یکی باید باشه جلو خودم رو بگیره. سعی کردم نگاش نکنم. مریم یه شرت و سوتین مشکی ساده از تو چمدون در آورد و پوشید، بعد رو کرد طرفم و گفت: «خوب آقامون دوست داره خانومش چه تیپی باشه؟» نمیدونم داشت مسخره میکرد با عباس آقا و آقامون گفتنش، ولی باحال بود. ازون رفتارایی بود که واقعا ازش بر میومد. گفتم: «چادری بسیجی تخمی نباش، دیگه هرجور دوست داری» یه مانتو کوتاه و یه شلوار جین مشکی تنش کرد با یه جوراب شیشه ای و یه شال سفید گلی. در چمدونش رو بست و خواست برشون داره که رفتم کمکش و دوتا چمدونش رو برداشتم، خم شد کفشاشو بپوشه، سرشو بلند کرد گفت: «کی کفشی که قول دادی برام میخری؟» گفتم: «قبول که نکردی، دیگه چی میگی؟ کفش نریدن». لباشو ورچید و کفشاشو پوشید و رفتیم پایین. از سر کوچه که پیچیدم، یه میدون رو رد کردیم. یهو گیر داد ایناها، داروخونه. برو کاندوم بگیر بیار. بد پیله ای کرده بود و میخارید. رفتم پایین یه بسته کاندوم انار گرفتم اومدم دادم بهش. گفت خوب «الان کجا بریم؟» گفتم «بریم تهرون دیگه. جا دیگه ای قرار بود بریم؟» گفت: «نه، میگم پناه پسخلی، جایی بریم تا تاریخ اینا هم نگذشته؟» یخورده خیره شدم تو چشاش، بعد با شصت اشاره دادم به باربند ماشین و به مسخرگی گفتم: «جاش همین پشت هست، یکم ممکنه تنگ باشه ولی کارمون راه میفته» یه نگاهی کرد، دو زانو زد روی صندلی و از پشت شیشه یه نگاهی به اتاقک باربند انداخت، بعد دوباره خودشو صاف کرد. میخواستم با پشت بزنم تو دهنش. دختره با اون ابرو هاش، صندلیای ماشینو میخاست بگائه. گفتم: «گفتم این صندلیا مال خلا فرنگی عمه فلجت نیستن میخوای برینی توشون. آرام باش.» محلم نداد و گفت: «کار راه میندازه. مخصوصا اون تخته. بریم یه جای خلوت.» جنده خانوم انتظار داشت کار خودمو ول کنم اول کون اون بزارم. از محدوده شهر که خارج می شدیم گوشیم رو دادم بهش که شمارش رو روش سیو کنه. تو پمپ بنزین خروجی شهر نگه داشتم که باک رو پر کنم، مریم پیاده شد که بره دستشویی و معطل کرد تا بیاد. زنگ زدم بهش، میگه بیا اینجا یه مشکلی پیش اومده. رفتم طرف دستشویی ها، دیدم تو یکی از دستشویی های زنونه گیر کرده و در ازون طرف باز نمیشه. مطمئن شدم کس دیگه ای تو دستشویی نباشه که انگ بی ناموسی بهم نزنن، بعد رفتم پشت در توالت و یکم زورش کردم تا باز شد، یهو یه دست از لای در اومد بیرون و یقم رو گرفت و کشید داخل و یه دست دیگه درو بست، همونطور یقم رو کشید سرم رو آورد پایین و شروع کرد به خوردن لبام. همزمان هم با عجله شروع کرد به باز کردن زیپ و دکمه شلوارم. اتاقکه، یه توالت فرنگی تمیز گوشش بود و یه آویز لباس هم کنار در، که شال و شورت و شلوار مریم ازش آویزون بود. شلوارم که تا زانو هام اومد پایین، یه کاندوم از جیب مانتوش در آورد داد دستم، و خودش پشتش رو کرد بهم و تکیه داد به دیوار و کونش رو طرفم قنبل کرد. یه دست کشیدم لای پاش دیدم کسش خیس خیسه. کاندوم رو کشیدم سر کیرم و همونطور در حالت قوز که مبادا کسی سرم رو از بالای دیوار پارتیشن دستشویی ببینه، کیرم رو گذاشتم در کسش و با یه فشار کردم تو و آهش در اومد. گویا واقعا این دو سال رو با هیشکی نبود. کس تنگ و گرمی داشت. یه دستم رو گذاشتم رو دهنش که نالش بلند نشه، و اونیکی دستم از لای دکمه های مانتو، روی سینه هاش و همزمان میزدم و میمالیدم. هر از چند گاهی صدای اومدن و رفتن آدما رو میشنیدیم، و از ته دل آرزو میکردیم کسی صدامون رو نشنوه. اینکه زور میزدیم که صدامون در نیاد، و هم تلمبه آروم بزنم که شلپ شلپ نکنه، دوتامون رو بدجور حشری میکرد. انگار یکی بزور جلو سکسمون رو گرفته باشه. انگار کائنات میخوان نهایت لذت رو ازمون دریغ کنن. کمرم دیگه از قوز کردن خسته شد، موهای مریم رو گرفتم و همونطور که نیمبرکی رفتم طرف توالت فرنگی، اون رو هم کشیدم دنبالم. درپوش توالت رو انداختم و خودم نشستم رو صندلیش، مریم هم آروم کیرم رو کرد تو کسش و رو به من نشست رو پاهام و شروع کرد بالا و پایین شدن. منم دکمه های مانتوش رو باز کرده بودم و دستام رو از پشت دورش حلقه کرده بودم و سینه هاش رو از تو سوتین در آورده بودم و میمکیدمشون. کم کم داشتم قل قل منی رو پشت پروستاتم حس میکردم و نزدیک ارضا شدنم بود که به ناگه اسرافیل بر بام زمین هبوط کرده، در صور خویش دمید. زمین و زمان به لرزه در آمد و آسمان دهان باز کرد؛ تو گویی مهلت آدمی در این سرای خاکی به انتها رسیده، ملائک محکمه قضای الهی برپا کرده اند؛ و موعد آن است که جهنم بر سر زشت سیرتان آوار شده و نیکان را پاداش خلد برین دهند. فک میکنید چی شده بود؟ نفر توالت کناری چنان گوزی در داد که چارستون مستراح به شروع به لرزیدن کرد و نزدیک بود سقفش به سرمون آوار بشه. ازون گوزایی که پنچ ثانیه اولش صدای تراکتور میده، پنج ثانیه دوم صدای آروغ شتر و پنج ثانیه آخرش صدای ترومپت. من صورتم رو فشار دادم رو سینه مریم که خندم رو فرو بدم، ولی خود مریم منفجر شد و هار هار شروع کرد به خندیدن. خندیدن اون تلاش نخندیدن من رو سخت تر می کرد، که یهو صدای زنه تو توالت کناری اومد که تشر زد: «مرض. بزار بیام بیرون دهنتو ببندم. زنیکه …». ما دوتایی تخم و تخمدانمون جفت شد و پیچمون رو از هم باز کردیم. کاندوم رو در آوردم و انداختم تو توالت، سیفون رو کشیدم و با تموم سرعتی که سر و صدا اجازه میداد سعی کردیم شلوارمون رو بکنیم تنمون. همین که مریم سرشو از توالت اورد بیرون که سر و گوشی آب بده که اگه وضعیت سفید باشه منو بفرسته بیرون، زنه از توالت کناری در اومد و شروع کرد به داد و بیداد که تو گه خوردی خندیدی. حالا مگه زنیکه کونپاره جنده بیخیال میشد. من تو توالت چسبیده بودم به دیوار کنار در و خایه هام اومده بود بود زیر گلوم و تموم ائمه اطهار رو به شصتاد هزار تا نوه و نتیجه هاشون قسم میدادم که تو این موقعیت دعوا کسی نیاد تو این دستشویی. چن دقیقه ای تو همین احوال بودم، که شنیدم دعوا رو بردن بیرون از دسشویی و گویا شلوغ شده بود. من از موقعیت استفاده کردم و چفت در رو از پشت انداختم و نشستم به انتظار که خلوت بشه بیام بیرون. یه ده دقیقه ای گذشت که مریم اومد پشت در آروم صدام زد که بیام بیرون و راه بیفتیم. با ترس و لرز اومدم و سوار ماشین شدیم. چند ثانیه ای دستم به فرمون قفل بود، که یهو خنده ازم کند که این چه غلطی بود که کردیم؟ آخه خلا، اونم از نوع عمومیش جای این کاراس؟ هوای هپاتیت و سوزاک و سفلیس به سرت زده ابله؟ مریم هم از خنده من خندش گرفته بود. آروم که شدم، ماشین رو روشن کردم و راه افتادیم. ازش پرسیدم چی شد بیخیالت شد؟ گفت: «زنیکه معلوم نیس سوراخش رو پیش کدوم عربی گشاد کرده که اینطور به بیت المال ضرر میزنه، بعد طلبکار مردم میشه. گیر داده چرا میخندی. میگم من نخندم، قول میدی دیگه با ماتحتت ابوعطا نخونی؟ قول میدی به دسشویی های عمومی آسیب نرسونی؟ قول میدی آلودگی صوتی و محیطی درست نکنی؟ جنده خانوم حرف حساب سرش نمیشد که. گیر داده میگه معذرت خواهی نکنی، بیچارت میکنم. بهش میگم من عذر میخوام که که سوراخت از فرم انسانی خارج شده. بیشتر سرخ شد و فحش ناموسی داد. این ملت هم جمع شدن و بیشتر نفت رو آتیشش میریزن دیوثا. تا آخر شوهرش اومده ورداشته بردتش. خیلی بهم فحش داد.» اینا رو که داشت تعریف میکرد و من همینطور میخندیدم. از کنار تابلوی خروجی شهر گذشتیم. ساعت نزدیک هفت بود و سفر جاده ای ما واقعا شروع شد.

درباره نلی (۱) به پهلو خوابیده بود.سر انگشتمو روی پوست سفید و نرمش میکشیدم.نگاهم‌ رفت سمت سینه هاش،انارهای شیرینی که روی هم افتاده بودن.وقتی چشماشو بسته بود مژه های بلندش و اَبروان رنگ‌شدش بیشتر نمایان بود. پلکاشو وا کنه دیگه نمیشه بجز اون چشمها به جای دیگه ای نگاه کرد.چشماش سبز بود،سبز مثل بهشت وعده داده شده ای که سهم من نیست،سبز مثل رگهای روی سینه هاش که انگشتم بعد از سکس روش میلغزید،سبز مثل موهای زیتونی رنگش لای انگشتان نوازشگرم بعد از عشقبازیهامون.توی خواب و بیداری بود،توی اون آرامش بعد از طوفان که رنگین کمون میزنه کنج آسمون پاک و تمیزش. تمیز مثل ناخن انگشتای دست و پاهای سفید و خوشفرمش.رون پاهاشو بهم چسبونده بود تا هوانکشه داخلش. بعد از یه سکس خشن حالی براش نمونده بود.بوسیدمش و غذایی که برام کنار گذاشته بود رو برداشتم و آروم از خونه ش خارج شدم. عصر یک روز پاییزی بود که خورشیدش در حال غروب، تا جاشو به سرمایی که از کوه پایین میاد بده،پشت چراغ قرمز بودم.ترب فروشی میانسال کنار خیابون بساط کرده و راه باریک رو باریکتر،اسپند دودکنی جوان اما خمیده از اعتیاد، لابلای ماشینها در حال عبور بود.هرکسی به دنبال یه لقمه نانی گرفتار.چشمای خسته ام به شمارش معکوس خیره و مشامم پر بود از بوی اسپند و عطر خوب قرمه سبزی لای شال بقچه شده برروی صندلی شاگرد که کمربندش را بسته بودم.آهنگی ملایم در حال پخش بود؛”من از دین دنیا چی میخوام…” چراغ که سبز شد.ماشینها یکی یکی حرکت کردن و من هم.چند زن جوان از لابلای سپرها اومدن رد بشن که رسیدن جلوی ماشین من.ترمز کردم و اخمی بر پیشانی و فحشی در دل از این رفتار زشت.این چراغ لعنتی همش ۳۰ثانیه سبزه.چهار نفر بودند که با خاطری آسوده انگار در پارک قدم‌میزنند آرام و بدون دغدغه از جلوم رد میشدن که نفر سوم به چشمم آشنا اومد.سرم رو پایینتر آوردم تا بهتر ببینم صورتشو،اون هم در همون لحظه نگاهم کرد.آره خودش بود،نلی بود. کمی لاغر کرده بود ،آرایش خیلی کمی داشت،مانتوی سرمه ای رنگی به تن ،شال چهارخونه ای روی سر. دلم میخواست به دور از تمام محدودیتها همونجا وسط همون چهارراه ساعت برنارد داشتم و متوقف میکردم‌زمان رو تا به آغوش بگیرمش و از ته قلبم بهش بگم خیلی دلم برات تنگ شده بود.دوباره نگاهم کرد و چشمهاشو ریز و درشت کرد که منو به خاطر بیاره.یعنی اونقدر تغییر کردم که منو باید بسختی بشناسه!لبخندی سردی بر لبانش نقش بست و دور شد.بوق ممتد ماشینهای پشتی رشته افکارمو درید.از چهار راه رد شدم اما سعی نکردم پارک کنم و به دنبالش برم.اون دیگه دِینی بهم نداشت.من هم شاید مهره ای سوخته بودم از نظرش یا شاید بالعکس .به خودم گفتم بذار اون دونفر خاطره،چه خوب و چه بد در لابلای پرپیچ و خم زندگی گذشته به حیات ابدی خودشون ادامه بدن.لبخند برلب و با زنده شدن انبوهی از خاطرات به مسیرم تا خونه ادامه دادم.با دیدنش روزم زیباتر شد،این دیدار بیادم آورد که قبلا کی بودم.منو برد به هفت سال قبل… دانشجو بودم.در رشته خوبی توی یه شهر نزدیک درس میخوندم.زرنگ بودم و محبوب استادها و منفور شاگرد تنبلها. غروب یه روز پاییزی بود و هوا خیلی سرد.ساعت آخر یه روز خسته کننده، با دانشجویانی بغایت بیحال و استادی که پیردختری بود سبزه با دماغی عقابی، قدی کوتاه و کفشی پاشنه دار برای جبران. آخرای کلاس حالم اصلا مساعد نبود،احساس تب و لرز باعث شده بود چیز زیادی از درس اونروز رو متوجه نشم. سر کلاس ساختمان داده احساس فشار بدی در کلیه و مثانه داشتم.استاد در حال توضیح مبحث پشته و صف بود دستمو بلند کردم و در کلاس رو نشون دادم؛ همونطور که حرف میزد سرشو تکون داد که برو.توی توالت هرچی سعی کردم جز چند قطره زرد رنگِ همراه با سوزش نتونستم مثانه رو خالی کنم.دوباره برگشتم سر کلاس درس.رشته مطلب درس از دستم‌در رفته بود.از جزوه بغل دستیم نگاه میکردم و مینوشتم.حواسم مرتب پرت میشد بخاطر همهمه تعداد زیاد دانشجوها و البته نق و نوقشون. استاد خسته ایم توروخدا تمومش کن از صبح کلاس داشتیم و…. والبته بخاطر سخت بودن مبحث اداره کلاس از دست استاد خارج شده بود.سرمون پایین بود و مینوشتیم.چند نفر انتهای کلاس مسخره بازی راه انداختن و بلند خندیدن که یهو استاد از کوره در رفت. صورت سبزه و استخونیش از عصبانیت کبود شده بود، _هرکسی دوست نداره بشینه میتونه کلاس رو ترک کنه. همه لال شدن.در حالی که ماژیک توی دستش میلرزید دوباره گفت؛ _گفتم میتونین برید من غیبت نمیزنم دیگه.این چه وضعشه.شما بدترین دانشجویانی هستین که من تاحالا داشتم. دوتا دستمو به پهلوهام فشار دادم و از جام بلند شدم.همه کلاس نگاهشون برگشت سمت من _سری به نشونه تاسف تکون داد و با چشمای متعجب وق زده با ادای سریع کلمات گفت از شما انتظار نداشتم آقای غمگین… شما که دانشجوی ممتازم باشی چه توقعی میتونم از بقیه داشته باشم. خواستم بگم خودتون گفتین هرکی بخواد میتونه بره که صدام خروسی شد.کل کلاس خندیدن. دستپاچه با گوشهایی سرخ صدامو صاف کردمو گفتم حالم اصلا خوب نیست.نمیتونم صبر کنم‌تا پایان کلاس.باید برم دکتر. یکم حالت نگاهش عوض شد و نگاهشو ازم برگردوند و گفت میتونی بری.وسایلمو جمع کردم و اُورکتم رو از روی صندلی جلویی برداشتم و خمیده از دردی که برای اغنای خاطر استاد در نشون دادنش اغراق کردم از کلاس زدم بیرون‌.باد سردی به صورتم خورد و حالم کمی بهتر شد. بخاطر اینکه ۴۰۰تومن پول تاکسی پس انداز کنم پیاده از لابلای کوچه هایی تکراری عبور میکردم.تکراری مثل بوی فاضلاب خونگی،تکراری مثل چاله های پرآب توی تک تک اون کوچه های کثیف. سر خیابون اصلی رسیدم هوا خیلی سرد شده بود به جرم پسر بودن باید چند دقیقه ای بیشتر کنار خیابون صبر می کردم،از بین اونهمه ماشین یدونه هم سهم من نبود.چرا من باید پیاده باشم مگه اونها چقدر بیشتر از من زحمت کشیدن؟صدای عبور ماشینها مثل مرثیه ای سوزناک اشک در کاسه چشمانم جمع کرد. اون روزایی که ذره ذره جونم آب میشد زیر فشار کار زیر تیغ برّنده آفتاب و آبم میکرد رو بخاطرم آوردم.بغض کردم و آه کشیدم به پایین نگاه کردم.به کفشهای کثیفم.صدای ترمز یه ماشین عبوری نگاهمو از روی زمین بلند کرد.به راننده نگاه کردم،پیرمردی بود سپید موی و عینکی.صندلی جلو پر بود،عقب نشستم و به در تکیه دادم،بوی گند سیگار داشت خفم میکرد.کمی شیشه رو پایین دادم و به بیرونُ نگاه میکردم و به آهنگ سنتی قدیمی که پخش میشد گوش میدادم؛ “اندک اندک جمع مستان میرسند،اندک اندک می پرستان می رسند” برای دقایقی چشمامو بستم و با صدای خواننده موقع خوندن تصویر سازی میکردم… از روی یه سرعتگیر که با سرعت رد شدیم و سرم خورد به سقف ماشین، با وحشت به بیرون پنجره عقبی نگاه کردم. راننده که دندون مصنوعیش توی دهنش لق میزد رو به مسافر جلویی گفت؛این یکیو کی دیگه ساختن بی پدر مادرا.جاده همش شده سرعتگیر،با اینهمه آسفالت میشد کل جاده های خاکی ایران رو آسفالت کرد.پکی به سیگارش زد و خاکشُ از لای شیشه به بیرون‌تکوند و از آینه بهم نگاه کرد تا حرفشو تایید کنم.بی تفاوت بهش دوباره به بیرون نگاه کردم.نزدیک مقصد به این فکر میکردم پیش کدوم دکتر برم .کرایه دادمو جلوی مطبی که دکترش توی سریع ویزیت کردن معروف بود پیاده شدم.از پله ها رفتم‌بالا و وارد مطب شدم.چشم چرخوندم تا بدونم چنر نفر توی نوبتن،سه نفر.دومرد جوان و یه زن میانسال. نگاهم رفت سمت منشی،مردمک چشمام گشادتر شد،مثل خورشید میدرخشید.سریع به انگشتاش نگاه کردم که حلقه داره یا نه.چیزی ندیدم. بور بود با صورتی کشیده،موهای خرمایی لخت و اندامی درشت،ابروانی تمیز و چشمان نافذ و لبانی متبسم بهم نگاه میکرد.زبونم نمیچرخید،باصدایی گیرا پرسید: آقا شما بیمار هستیدیا ویزیتور؟ +ویزیتور؟!ویزیتور چرا،نه بیمارم من. کیفی که دستم بود شبیه کیف ویزیتورها بود.زوم بودم روی سفیدی دندوناش و زیبایی لبانش و البته گردن بلند و سفیدش،دست کردم توی جیبم. +چقدر میشه؟ دوسالی بود که مریض نشده بودم.نرخ ویزیت رو نمیدونستم. ۱۳تومن.البته قابل شمارو نداره.شما آقای…؟ اسممو گفتم. _دفترچه دارین؟ +دارم اما همراهم نیست.از دانشگاه میام. لبخندی زد و شماره ای دستم داد و گفت:بشینین لطفا تا نوبتتون بشه.روبروش نشستم.زیر چشمی نگاهش میکردم و از اونهمه زیبایی لذت میبردم.گردنبندی به شکل خورشید گردنش بود،خورشید در گردن خورشید.خودکار بیک آبی لابلای انگشتای سفید و کشیده ای که با لاک گلبهی خوشگلشون کرده بود دلمو برده بود.سینه های درشتش از زیر مانتوی سرمه ای رنگش دلبری میکرد. -آقای غمگین _نوبت شماست بفرمایید توی چشماش نگاه کردم و لبخندی از ته دل نثارش کردم. دکتر آدم خوشرویی بود،قبلا توی ویلاش چاه برای آبیاری گل و گیاه کنده بودیم با نادر.نادر یه پیمانکار خرده پا بود،هم محلی بودیم.گاهی باهاش میرفتم کار میکردم تا بی پول نباشم.دکتر منو میشناخت.سلام و احوالپرسی کردیم و پرسید: -چیشده پهلوون؟ از بالای عینکش بهم نگاه کرد تا جواب بدم.من و من کردم و گوشام قرمز شد.با خجالت گفتم چیزه…. _بشین نشستم و گفتم: +احساس فشار میکنم اما نمیتونم دسشویی کوچیک انجام بدم‌. سریع لبخند از صورتش افتاد.پرسید: _چرا مگه چیکار کردی؟ +من؟؟هیچی!… (به فکر فرو رفتم) +هیچکاری نکردم (واضح بود که دروغ میگم) _نه پسرجان یه کاری کردی که عفونت ادرار گرفتی.حتما شیطونی چیزی کردی. (نباید اینجا می اومدم.آبروم رفت.فهمید یه غلطی کردم) خودکارش روی کاغذ نسخه میچرخید و می نوشت.حرفی نزدم و چشمم به نوشتنش بود. نسخه رو دستم داد و گفت برو داروهارو بگیر بیار ببینم.یه آمپول هم نوشتم که همینجا میتونی بزنی.تشکر کردم و خارج شدم.یه نگاه به منشی انداختم که داشت به نفر بعدی میگفت میتونین برید داخل.رفتم داروهارو گرفتم و برگشتم.نشون دکتر دادم و تایید کرد.رفتم سمت منشی؛ +ببخشید یه آمپول دارم میتونین زحمتشو بکشین الان؟ _حتما چرا که نه.برید اتاق تزریقات آماده بشید الان میام. همینطور که اینارو میگفت با دستش نشونم داد اتاق رو.شالش باز بود و گردن خوشفرم و سفیدش پاهامو شل کرده بودزیر چشمی نگاهش میکردم و آروم راه می رفتم.دراز کشیدم و کیفمو روی بالش گذاشتم و صورتمو روی کیف، شلوارمو دادم پایین و منتظر شدم.توی دلم غوغایی بود.میخواستم بهش شماره بدم اما می ترسیدم داد و بیداد کنه و آبروریزی بشه.دکتر منو میشناخت و خیلی برام گرون تموم میشد.از طرفی نمیتونستم ازش بگذرم،بدجوری گلوم گیرکرده بود پیشش.وقتی اومد بالا سرم و آمپولو با سرنگ میکشید نگاهم کرد.قدی بلند داشت و اندام کشیده و خوشفرم.رنگ به رخسار نداشتم.میخواستم بگم ازتون خوشم اومده و میتونم شمارتونو داشته باشم اما میترسیدم.از دستپاچگیم و رفتارم مشخص بود یه چیزی میخوام بگم اما نمیتونم.خندید و گفت: -چیه؟!نکنه میترسین؟ کمی چرخیدم و نگاهش کردم و با لکنت گفتم +ممم من؟نه نمیترسم _پس چرا بیقراری میکنین +بلدین خوب آمپول بزنین دیگه آره؟ خندید و بلند گفت: دکتر یه مریض دیگه که از آمپول میترسه. بعد آرومتر گفت همین چند دقیقه قبل یکی هم اومده بود مثل شما از آمپول میترسید +من از آمپول نمیترسم مشخصه.میخوای بگم خود دکتر بیاد آمپولتو بزنه؟آقای دکتر،آق…. پریدم توی حرفش؛نه بابا خودتون بزنین من نمیترسم. صورتمو اونوری کردمو آمپولمو زد.بد زد خیلی دردم اومد.اما جیکم درنیومد و هیچی نگفتم که ناراحت بشم. _خوب زدم؟ +عع مگه زدین؟اصلا متوجه نشدم خندید و رفت بیرون آره ارواح اونجای عمت متوجه نشدی.یه ور کونت خشک شده کسشعر هم میگی.خاک توسرت بی عرضه بی لیاقت.جرات نداشتی بگی ازت خوشم اومده شمارشو بگیری.بمیری بهتره،به درد نخور بی مصرف؛اینارو وقتی دکمه شلوارمو می بستم به خودم گفتم. از خودم‌بدم میومد،دست کردم توی کیفمو شماره تلفنمو روی یه تیکه کاغذ نوشتم تا بدم بهش.آخه چجوری میدادم بهش!اینجا که کنارم بود باید میدادم بهش نه اونجا جلوی بیمارا.کاغذ رو روی میزی که توی اتاق تزریقات بود گذاشتم و رفتم بیرون.با لبخند ازش تشکر کردم و خداحافظی که… _آقای غمگین برگشتم +بله بفرمایید _قابل شمارو نداره اما هزینه تزریق یادتون رفت سرخ شدم رفتم‌سمتش. +ببخشید حالم خوب نیست.حواسم نبود.چقدر میشه؟ قابلتونو نداره،۵تومن.البته این توی جیب من نمیره ها این پول مال دکترِ.من و همکاری که صبح ها میاد ماهیانه حقوق میگیریم. +چه بد.زحمتشو شما میکشین که اونوقت پولش سهم دکتر میشه. سرشو تکون داد به نشونه تاسف و مبلغ رو ثبت کرد توی دفترش.خداحافظی کردم و رفتم.

درباره نلی (۲) عطر کوکو سیب زمینی رو از سر کوچه حس میکردم.گرسنه بودم.سر سفره شام‌ باهر لقمه ای که میخوردم نگاهی هم به گوشی مینداختم.خواهرم آروم خندید و گفت؛ داداش اگه یچیزی بگم عصبانی نمیشی؟ +حالا بگو بدونم چی میخوای بگی تو خودت مگه دعوام نمیکردی که گوشیو نیارم‌سر سفره؟یادته چقدر سر این موضوع سرکوفتم زدی؟ شرمنده و سرخ شدم اما نمیتونستم اجازه بدم گستاخیش بی جواب بمونه؛ +حالا یبار من منتظر زنگ دوستم ارسلانم،شما لازم‌نیست حرفامو بهم یادآوری کنی.توی کار بزرگترت دخالت نکن عه! مادرم سرفه ای مصنوعی کرد و گفت؛بسه دیگه حرف نزنین الان سرفه تون میگیره. شامتونو بخورین پاشین. بعد از شام دراز کشیدم.انگشتای پاهای یخ زدمو زیر پتو بردم و به دیوار تکیه دادم.از شماره ای ناشناس پیام اومد؛ _شما؟ با ذوق و شوق جواب دادم: +سلام.منم دیگه _پرسیدم شما؟ +بابا همونی ام که قدبلند بود آمپول زدی بهم.از آمپول میترسیدم _حدس می زدم +حدس میزدی؟مگه چندنفر شماره دادن که حدس میزدی؟! _ای بابا، میخواستم مطمئن بشم که خودتی، پلیس بازی درنیار.از کجا میدونستی که من شماره رو برمیدارم؟ +خب کسی جز تو اونجا نمیرفت کاغذای روی میزو برداره نگاه کنه.راستی من اشکانم _منم نلی هستم +خوشوقتم نلی جان،مجردی؟ _نه +متاهلی؟! _نه +مسخره کردی(ایموجی خنده)؟اذیت نکن دیگه، بگو بدونم، برام مهمه _چرا مهمه؟ +خب باید بدونم این چیزارو دیگه _بعدا میگم +پس جدا شدی جواب نداد، دوباره نوشتم: + مطلقه ای؟ بعد از مکثی چند دقیقه ای جواب داد: _آره +متاسفم، ولی بهت میومد دختر باشی، تیپت دخترونه بود. _چون فکرکردی دخترم بهم شماره دادی؟متاسفانه به کاهدون زدی! +نه من منظوری نداشتم، حدسم این بود که دختری و … _شرمنده که زنم +ای بابا… من امروز مریضم بخدا، اینقدر روی کلماتم حساس نباش.ازت خوشم‌اومده، تنها چیزی که اهمیت داره اینه. _باشه، اما دوسال دیر اومدی. +آره خب، حیف… لبخند تلخی روی لبم نشست. به خودم که نمیتونستم‌ دروغ بگم؛ غم عجیبی قلبمو تسخیر کرد. توی دلم گفتم الانشم اگه دختر بودی من نمیتونستم خوشبختت کنم. باکدوم پول، باکدوم کار، با کدوم پشتوانه… حقیقتش، دوس نداشتم اصلا دختر باشه. نمیتونستم یه دختر دیگه رو بخاطر نداشتن شرایط ازدواج بسوزونم. بیزار بودم از خودم و این زندگی نکبت فلاکت بار، از این دورهای باطل و تکراری… +میتونی حرف بزنی؟ _میتونم اما زیاد راحت نیستم، چند نفر روبروم نشستن. +اشکال نداره، دوس دارم صداتو بشنوم. جواب بده و نقش بازی کن که فکر کنن دوستتم. زنگ زدم بعد از چند تا بوق جواب داد: _سلام مینا جان خوبی؟ خندیدم و گفتم: +مرسی، من الان مینا جووووون هستم؟ اونم اونور میخندید: _آره دیگه هستی. واسه شروع بدنبود، با شیطنت هاش روحیه ام بهتر شد. دیگه احساس مریضی نمیکردم. ۱۱شب اس دادم‌ میتونی حرف بزنی؟گفت آره. زنگ زدم و کلی از کمالاتش تعریف کردم و خوشحالیمو از این آشنایی بروز دادم. نه اینکه دروغ گفته باشم و خودشیرینی کرده باشم، واقعا از ته قلبم خوشحال بودم و حس خوبی بهش داشتم. بدون غلو و چاپلوسی حرف دلمو بهش گفتم. _راستشو بگم منم ازت خوشم اومده بود، از قد بلندت، از تیپت؛ از عطری که زده بودی. +چقدر درس خوندی؟ _دیپلم! دلم میخواست منم دانشگاه برم که نشد، ازدواج کردم. +خودت خواستی دیگه مگه به زور دادنت؟! _درسته که تصمیم آخرو من گرفتم، اما بچه بودم، اونموقع فکر میکردم کار درستی میکنم…اشتباه کردم! +چه بد، حیف شد… از ته دل متاثر شده بودم از حرفاش، حرفهاش بوی خفقان میداد، طعم تلخ شکست از یکایک واژگانی که می فرستاد حس میشد. صدای شرشر بارون روی سقف شیروونی خونمون لالایی اون شبم بود، مفتون صدای قطرات بارونی بودم که سقف خونه رو به جرم ایستادگی شلاق میزدند. روزها گذشت و من حالم کاملا بهبود پیدا کرده بود. تلفنی حرف میزدیم و وجودم پرمیشد از عاشقانه هایی که خلق میشد، حرفاش قوت قلبم بود. بهش پیشنهاد دادم بریم کافی شاپی یا جایی که راحت باشیم اما قبول نکرد، چون ماشین نداشتم میگفت نمیشه. از طرفی اون میگفت که خانواده سختگیری داره و برای بیرون رفتن کلی باید سوال جواب پس بده. خونه ی ما بزرگ اما قدیمی و ساده بود، حیاطش پر از گلهای رنگارنگ ارزون قیمت که مادرم عاشقانه از اونها نگهداری میکرد، مثل بچه هاش دوستشون داشت، حوضی مرده در وسط حیاط داشتیم که زخم عمیقی برپیکر داشت. وقتی قرار بود مهمون بیاد من غیب میشدم. نگاهشون رو دوس نداشتم. نگاههایی تکراری که معناش برام غریب بود، هیچوقت اونطرف رودخونه نبودم تا بدونم منظره اینطرف چه شکلیه. دوس نداشتم وقتی وارد میشن و سادگی خونمون رو میبینن من اونجا باشم. دوس نداشتم ترک روی دیوار رو نگاه میکنن من اونجا باشم، دوس نداشتم درهای قدیمی و داغون خونمون رو میبینن من اونجا باشم. بخاطر همین هیچوقت دوس دخترامو نمی بردم خونه، ولی برای عادی جلوه دادن همه چیز باید پیشنهاد میدادم، که خوشبختانه قبول نکرد. طبق تجربه ای که از قبل داشتم بهش گفتم زودتر بیا درِ مطب رو باز کن تا اونجا بیام باهم باشیم، که با کلی اصرار تونستم قانعش کنم. فردای اونروز کلاس نداشتم؛ بهترین لباسهامو پوشیدم و به ظاهرم رسیدم. شیشه عطر کولوواتر رو روی زیر پیرهنم خالی کردم. _کجا میری مادر؟ +میرم بیرون _مگه دانشگاه داری؟ +نه میرم کافی نت، تحقیق درسی دارم با چشمهای دلواپس مادرانه ش نگاهم‌کرد و گفت: _ناهارتم که درست حسابی نخوردی، اونجا گرسنه ت میشه! اشتیاق قرار اول اشتهامو کور کرده بود و میلی به غذا نداشتم. +وقتی برگشتم میخورم. دستای پینه بسته مهربونش رو به سمت آسمون بلند کرد و گفت: _ایشالا توی درسات موفق باشی مادر، خدا پشت و پناهت. از خودم خجالت کشیدم…چطور دلت میاد به این فرشته خدا دروغ بگی؟! از در خونه زدم بیرون،عذاب وجدانم کمرنگ شد، همه جا رو رنگی می دیدم،ملودی خوشآهنگ طبیعت توی گوشم زمزمه میشد، رهگذر مدهوشی بودم درمیان سمفونی باد و برگهای رقصنده درختان چنار روی سنگفرش خیابون؛ خیابونی که به نلی ختم میشد؛ خیابونی که برای من انتهاش، شروع خوشبختی بود. هوا هوای مطبوعی بود. خیابون پربود از سیل خروشان دانش آموزان پسر و دختری که از مدرسه مرخص به سمت خونه هاشون درحرکت بودند.احساس میکردم در این موج خروشان به سمت مخالف در حال شنا هستم، دخترکان تازه به سن بلوغ رسیده و پسران پشت لب سبز شده رو میشکافتم و به جلو حرکت میکردم.اونها رو که می دیدم، یاد خودم افتادم؛ من کی اینقدر بزرگ شدم؟! طبق عادت همیشگی من اولین نفری بودم که سر قرار میرسیدم، همیشه در طول زندگی موقع قرار زودتر میرفتم تا مبادا لحظه ای از فرصت باهم بودن رو ازدست بدم. در مطب بسته بود، چند پله بالاتر رفتم و توی پاگرد منتظر شدم. با اینکه مسواک زده بودم اما بر حسب وسواس آدامس نعنایی رو باز کردم و شروع به جویدن کردم. میخواستم بی نقص باشم، اولین قرار همیشه مهمترین قراره، اینو علی میگفت؛ همیشه ادعاهاش توی دختربازی گوش فلک رو کر میکرد؛ علی همکلاسی دانشگاهم بود. باید حواسم می بود که کسی شک نکنه. چون توی اون ساختمون تجاری نوساز تعداد زیادی واحد فعال بود از دفتر فنی مهندسی گرفته تا آرایشگاه زنونه،دندونپزشکی،رادیولوژی،فیزیوتراپی و … با رفتن دانش آموزان خیابان خلوت شده بود. نگاهی به ساعتم کردم، دقیقا سر ساعت ۲که قرارمون بود بهش زنگ‌زدم که رد تماس کردبعدش سریع پیام داد که توی تاکسی نشستم و بزودی میرسم. حال عجیبی وجودمو تسخیر کرد. دلهره، اشتیاق، شهوت، عشق، هرچی که بود خالص نبود؛ تلفیقی از همه اینها بود که در دیگ دلم میجوشید.از بالا دیدم که پیاده شد و به اینطرف خیابون اومد.طپش قلبم بالاتر رفت. خودمو کنار کشیدم و از لابلای نرده ها نگاه میکردم. وقتی از آسانسور خارج شد و کلیدهارو توی دستش میچرخوند دیدم که نفس عمیقی کشید، ریه هاشو پرکرد از عطری که توی هوا بود. کل اون طبقه پر بود از عطری که زده بودم. در رو که باز کرد داخل شد، پشت سرش حرکت کردم که برم داخل، صدای چند نفر که از راه پله بالا می اومدن رو شنیدم. چرخیدم و برگشتم به بیرون نگاه کردم.گوشیمو از جیبم در آوردم و روی گوشم‌گذاشتم و بلند بلند شروع به حرف زدن کردم: +آره مجتبی جان، میام تا چند دقیقه دیگه، آره…منتظر حسینم که بیاد باهم راه بیوفتیم… از کنارم رد شدن و بالا رفتن. نفس راحتی کشیدم و رفتم داخل مطب و به اتاق دکتر سرک‌کشیدم دیدم اونجا نیست، رفتم سمت اتاق تزریقات که اومد بیرون و منو دید. گل از گلمون شکفت؛ با آغوش باز رفتم سمتش و بغلش کردم، بردمش توی اتاق، دستامو دور کمرش حلقه کردم و به خودم فشار میدادم.دوتا دستاشو روی شونه هام گذاشت، لبهامون بهم چسبید، توی همون حالت آروم جای پاهامون رو تغییر میدادیم. تانگو میرقصیدیم میون اون تالار خالی از آدمها، تالار مملو از دلشوره ها… بدون هیچ مزاحمی توی بغل هم بودیم، بلندش کردم و از فاصله نزدیک توی چشمای قشنگش نگاه میکردم، لبخند از لبانش دور نمیشد.نگاهش پراز از محبت بود؛ توی هوا لبهاشو بوسیدم نلی کلی ذوق می کرد از ازین کارم. _نندازیم +نه عشقجانم، جونمو میدم برات، خودم پیش مرگت میشم. _خدانکنه! +میشه بری در رو قفل کنی؟ _نه میترسم. +از چی؟ _کسی بیاد پشت در بمونه چی؟ +چی میگی نلی، کی بیاد؟خر پر نمیزنه توی خیابون. خندش گرفت و رفت در رو قفل کرد و برگشت. عمق چشماش پر از دلشوره و نگرانی بود. _ببین من خیلی میترسم. میشه برم در رو باز کنم؟ +بازکنی یکی بیاد چی؟اینجوری که بدتره. _ببین اگه کسی بیاد در صدا میخوره، ما تا اونموقع خودمونو جمع و جور میکنیم توهم همینجا قایم میشی تا من بگم دکتر امروز دیرتر میاد و ردش کنم. دستمو روی چونه ام کشیدم و گفتم: +ای بابا، برو باز کن _ناراحت شدی؟ +مگه مهمه؟ _الان برمیگردم از دلت در میارم. با عجله رفت و با لبی خندون برگشت. خودشو با ذوق و شوق توی بغلم پرت کرد. _میشه بازم منو بغل کنی ببری بالا؟ یجوری با لحن بچگونه، مثل دختر بچه ای که پدرش از سرکار میاد خونه و میخواد خودشو لوس کنه براش مبهوت بودم،دوباره گفت:میشه بغلم کنی منو ببری اون بالا، میخوام پاهام‌روی زمین‌نباشه. از ته قلبم عاشقش شدم، عاشق اون نگاه، عاشق اون لبخند، عاشق صورت زیباش، عاشق دلبری کردنش شدم. ازم سر بود اما خاکی بود، محبتش انتها نداشت. به آغوش کشیدمش و از زمین بلندش کردم و دور خودم چرخیدم. دستاشو دور سرم گرفت و به سینه ش فشار داد. دستامو بردم زیر باسنش و دوتا لپ تپل باسنش رو به چنگ کشیدم و لمبر هاشو از هم باز کردم؛ نگاهش عوض شد و از بغلم به پایین سرخورد و با لحنی کودکانه گفت: _امروز فقط بغلم کن. ترسیدم ماهی قرمز کوچولو از دستم لیز بخوره.نگاهی از جنس اطاعت بهش تحویل دادم و چشمامو بستم و باز کردم. +هرچی تو بگی پرنسسم _حالا میشه بچرخی جلوم آروم چرخید و خندید. _دوباره بچرخ درحال چرخش دوم از پشت بغلش کردم.وجودم پرشده بود از شهوت، کیر شق شده ام رو بهش چسبوندم و دستامو از زیر بغلش رد کردمو سینه هاش رو گرفتم توی دستام و میچرخوندمشون و فشار میدادمآه میکشید. لبمو به صورت گر گرفتش رسوندم و بوسیدمش،چشمااسو بسته بود و صورتش گلگون شده بود، کیرمو روی کونش فشار دادم و لای شکاف کونش به بالا و پایین کشیدم.یکم توی شورتم جابجاش کردم و سرشو زیر کونش قرار دادم. دست راستمو از روی سینه ش برداشتم و سمت کسش بردم. آه کشید و پاهاشو از هم فاصله داد.مثل تنور گرم بود،دستمو پهن کرده بودم روش و انگشتامو روی شکافش مالش میدادم، بیتاب بودیم؛ بیتاب مثل موج رویِ تنِ لخت صخره برای خیس شدن، بی تاب مثل ریشه ای تشنه به آب، بی تاب مثل … بی تاب مثل من برای وارد شدن به شدن به تن داغ نلی… _دیگه باید بری چشمهای ملتمسم میل به جدایی نداشت، بغض کردم و بهش خیره شدم. +یکم می مونم بعد میرم. دلم نمیاد از پیشت برم با نگرانی گفت میترسم.برای اولین بار خوب بود دیگه، لبمو بوسید و گفت: _برو باز هم همدیگه رو میبینیم. +با تو بودن اونقدر برام لذتبخش و قشنگه که دوس ندارم این لحظات تموم بشه.کاش با تو بودن ابدی بود. ایناروکه از ته قلبم میگفتم توی چشماش خیره بودم. چاره چی بود، باید میرفتم. بوسیدمش و از مطب زدم بیرون. خیابون همچنان خلوت، هوا عالی، سرمست از این عشقبازی زیر لب زمزمه میکردم آهنگی رو که به تازگی شنیده بودم: “پاییز آمد در میان درختان لانه کرده کبوتر از تراوش باران می‌گریزد خورشید از غم با تمام غرورش پشت ابر سیاهی عاشقانه به گریه می‌نشیند…” ………………………………………………………………….. چند روز بعد؛ قرار چندم… از باغچه خونمون غنچه گل رز صورتی رو با وسواس انتخاب کردم و توی کیفم گذاشتم تا همسفر کادویی که برای نلی گرفته بودم بشه. شال مشکی با نقشهای قرمز لای کاغذ کادویی زیبای طلایی، که با عدم مهارتم در کادوکردن بدجور توی ذوق میزد.اونقدر چسب کاری کرده بودمش که بعید میدونستم‌ بدون استفاده از قیچی بتونه بازش کنه. عادتم بود که همه چیز رو زیاد از حد محکم ببندم. لبِ خیابون ایستاده بودم و منتظر تاکسی خطی، ساعت ۲ظهر توی اون بیغوله نفرین شده خبری از ماشین نبود. دوباره همون مسیر نحس خلوت، دوباره انتظار، دوباره ها و دوبارها… نگران بودم دیر برسم. همیشه بدشانسی دوقدم جلوتر از خودم حرکت میکرد.با خودم میگفتم امروز که قراره با نلی سکس کنم قحطی شده؛ دریغ از یه جنبنده توی اون جاده… انگار خاک مرده ریخته بودند.حاضربودم یه کامیونی نیسانی چیزی بیاد تا التماسش کنم سوارم کنه و به قرارم برسم اما خبری نبود… به ناچار قدم زنان به راه افتادم، چندقدمی که برمیداشتم به پشت سرم نگاه میکردم. لازم نبود که نگاه کنم اما نگاه میکردم، خب ماشینی اگه میومد از دور صداش رو میشنیدم اما نگاه میکردم… به گوشهام اعتباری نبود، گوشهایی که اون روزها خیلی از صداهارو نمی شنید، ممکن بود ماشینی بیاد و بره و من فرصت رو از دست بدم. لعنت به این جایی که ما زندگی میکنیم، لعنت به من که با نزدیک دومتر قد یه ماشین ولو زوار در رفته، ولو درب و داغون ندارم. به خودم نهیب میزدم؛ چرا زنده ای پسر، چرا … بالاخره سروکله یه قارقارک زرد پیدا شد و نشستم و حرکت کردیم. اونقدر آروم حرکت میکرد و دنده عوض میکرد که دوست داشتم خفه اش کنم و خودم بشینم پشت فرمون.بهش گفتم: میشه لطفا یکم تندتر برید؟دیرم شده باید برسم‌ سرکلاسم. با چهره ای بیتفاوت نگاهم کرد و زیرلب چیزی گفت که متوجه نشدم،حرفی نزدم فقط نگاهش کردم. یکم بیشتر گاز داد اما نه اونقدری که من دلم میخواست.برای من زمان به تندی میگذشت دیرم شده بود،دقایق با نلی بودن بود که مدام آب میرفت. پیاده که شدم با پاهای درازم و قدمهایی سریع، خودمو به مطب رسوندم.توی آینه داخل آسانسور خودمو نگاه و مرتب کردم. انگار این بار نلی زودتر از من رسیده بود.در باز بود، نفس عمیقی کشیدم تا تند تند نفس نکشم و دستپاچه به نظر نیام. وارد که شدم دیدم داره چایی دم میکنه، سلام و عذر خواهی کردم و رفتم توی اتاق تزریقات…اونجا راحت میتونستیم خلوت کنیم، اونجا احساس آرامش و راحتی میکردیم.انگار اتاق خوابمون بود… نلی اومد و خودشو با لبخندی که به لب داشت به آغوشم پرت کرد. توی سینه فشارش دادم و لباشو بوسیدم. +نلی جان برو در رو قفل کن بعدش بیا. _رفت و در رو بست و اومد.صدای چرخش کلید در رو که شنیدم احساس آرامش وامنیت اومد به سراغم، بغلش کردم و روی تخت نشوندمش. +زیاد وقت نداریم نفسم. دستامو روی دوتا سینه هاش گذاشتم و مالیدم و چشماشو بست و خودشو بدستم سپرد. توی مشتم گرفتم و فشار میدادم، آه میکشید و من رو دیوونه تر میکرد.دکمه های مانتوی مشکیش رو باز کردم و بدن سفیدش رو برای اولین بار دیدم. سینه های درشتش رو از زیر سوتین قرمزش بیرون آوردم، هنوز خجالتی بود و اولش مخالفت میکرد اما تسلیمم شد. سینه های گردش نوک گرد صورتی برجسته داشتن، با تمام وجودم به دهن گرفتمشون و خوردم. اونقدر حشری بودم که میلرزیدم، بالشتی که روی تخت بود رو روی زمین انداختم متعجب نگاهم میکرد. _چیکار میکنی؟بالشتو چرا انداختی روی زمین؟ +پاشو بیا پایین. سینه هاشو توی سوتینش جاداد و اومد پایین _زانو بزن +چرا؟ _روی این بالش زانو بزن میخوام بخوریش به اطرافش نگاه کرد و با صورتی نگران زانو زد. کمربند و دکمه شلوارمو باز کردم و کیر شق شدمو بیرون آوردم. صورتی و سفت بود با رگهایی بیرون زده که چشمهای نلی از فاصله ای خیلی نزدیک بهش خیره شده بود. نگاهم کرد و با دست خیسی سوراخشو پاک کرد، آروم وارد دهنش کرد و حرکت داد.چشمهامو بستم و وارد دنیایی دیگه شدم‌.دنیایی مثل یه جزیره؛ یه جزیره مثل جزیره در فیلم “دور افتاده”. اما من تنها نبودم نلی با من بود،کاش هیچوقت کشتی از کنار این جزیره نگذره،کاش دنیا نتونه مادوتا رو پیدا کنه. کیرمو تا نصف توی دهنش فرو میکرد و تا سر کلاهکش عقب میکشید. دست راستمو روی سرش گذاشتم و نوازش کردم، دلم نمیخواست زمان بگذره کاش این حس ابدی بود.دستم چپم رو با آرومی زیر چونه اش کشیدم و نوازش میکردم.کم کم کیرم رو بیشتر فشار دادم، احساس کردم سرش وارد گلوش شد، صورتش قرمز شد و عق زد.اشکی از گوشه چشمش لغزید. کمی خودم رو عقب کشیدم و دستور دادم فقط سرش رو بمک، نه بیشتر…مثل بچه ای که از سینه مادرش شیرمیخوره، سرش رو میمکید.لبانش برجسته میشد وقتی اون مخروط کلفت وارد دهنش میشد. نتونستم بیشتر این صحنه رو نگاه کنم، به گوشه بالای دیوار نگاه کردم و به چیزایی فکر کردم که آبم نیاد، به مشکلات و بدبختیها، به مصیبتهایی که از بچگی توی حافظه م‌ بایگانی شده بود فکر میکردم، به تابوها فکر میکردم… اونقدر خورد تا دهنش خسته شد. دستاشو گرفتم و بلندش کردم. روی تخت خوابوندمش و شلوار جین مشکیش رو تا زانو کشیدم پایین شورت قرمز توری پوشیده بود که از روش هم میشد کس تپلشو تجسم کرد.رونهای سفیدش هوش از سرم می برد. دستمو دراز کردم که شورتشو پایین بکشم که دستمو گرفت و مانع شد. +نلی جان زیاد،خانومی،برای ناز کردن و ناز کشیدن وقت نداریما! _خجالت میکشم خب چیکار کنم؟ +چشاتو ببند چشاشو بست و دستهاشو شل کرد. شورتش رو تا زانو کشیدم پایین. دستشو روی کسش گذاشت و پاهاشو بست. پاهای بسته رو بالا بردم و کس تپلش مثل کلوچه از زیر زد بیرون؛ پاهاشو باز کردم و نگاه کردم. منظره بینظیری بود لابلای دوقله صاف و پوشیده از برف، دشتی بود از شکوفه های گیلاس؛ دره ای بود از شقایق های وحشی قرمز، چشمه ای بود با آبی زلال و گوارا دوس داشتم واژنش کاسه ای باشه که ازش آب میخورم، دوس داشتم بلیسمش اما مانع شد. کاندومی از کیفم برداشتم و با دستهای لرزونم به روی آلتم کشیدم‌. پاهاشو بالا دادم و روی سوراخ تمیز صورتیش گذاشتم و فشار دادم به آرومی ناله میکرد،جوابم به هر آهش “جان” بود.کشیدمش به سمت لبه تخت تا بتونم تمام کیرمو وارد کسش کنم. قسمتی از کونش از لبه تخت بیرون زده بود. تلنبه می زدم و توی صورتش که گل انداخته بود نگاه میکردم.با دستهای لطیف و لاک زدش چنگ میزد به روتختی سفید و گاهی سرشو بلند میکرد تا فرو رفتن کیرم رو توی کسش ببینه،پاهاشو جفت کردم و به طرف شونه چپم گذاشتم.تنگتر شد و بیشتر روش خم شدم. با تمام وجودم میکردمش،تنگی کسش کیرمو میدوشید. صورتم داغ شده بود. ازم میترسید.. _صورتتو اونجوری نکن میترسم! +چجوری؟ _چشمات درشت و پر از خون شده،الان میتونم تصور کنم وقتی توی باشگاه وزنه سنگین میزنی چه شکلی میشی. لبخند زدم و به صورتش خیره شدم.تلنبه هام محکم و منظم بود. به صدایی که از برخورد خایه هام به زیر کونش ایجاد میشد گوش میدادم،بیحال شده بود،آه میکشید و با دستش لبه تخت رو گرفته بود تا باضربه هام از تخت نیوفته.از اونطرف تخت سرش آویزون شده بود و سفیدی چشماش رو میدیدم.ناخودآگاه مجموعه ای حرکات رو انجام میداد که تلاشم برای دیر انزال شدن رو بی اثر میکرد. نزدیک ارضا شدنم ازش پرسیدم؛ +تو شدی؟ _من؟نه بابا، توی این اوضاع؟اصلا وقتی استرس دارم نمیتونم.تو آبتو بیار باید زودتر بری +باشه خانومی…الان میاد. ضرباتم رو سریعتر کردم و آبم توی کاندوم خالی شد و خالی شدم از همچیز،خالی شدم از جرات. از روش بلند شدم. سریع پاشد و شورت و شلوارشو کشید بالا و خودشو مرتب کرد. کاندوم رو بیرون کشیدم و درش رو گره زدم انداختم توی سطل زباله بزرگی که نیمه پر بود؛ رفت لای بقیه آشغالا.بوسیدمش و نازش کردم.چشماشو بست صورتشو روی سینم گذاشت. نفس عمیقی کشید و نگاهم کرد و گفت؛ _خیلی خوشبویی،از همون اول که دیدمت عطرت تحریکم میکرد؛ برم درو باز کنم ممکنه کسی بیاد پشت در بمونه. +باشه برو عزیزم خودمو مرتب میکردم که خدافظی کنم و برم که دوباره اومد و بهم چسبید. +نلی جان _جونم آقایی +خیلی دوستت دارم.. وجودم پرشده بود از عشقش _من بیشتر اشکانم لب و گردنشو بوسیدم که برم، ناگهان صدای باز شدن درِ مطب رو شنیدیم…

آیناز من کجایی..؟ (۱) با استعانت از خداوند متعال و با یاد امام راحل خاطره خود را شروع میکنیم سال آخر دبیرستان بودم تازه با دوس دخترم که دوسش داشتم بهم زده بودیم. فکرم مدام درگیر سهیلا بود.هیچ وقت رابطه جنسی نداشتیم و رابطمون کاملن احساسی بود ،شاید هم اقتضای سنمون بود.و شرایطی که دهه شصتی های بیچاره در اون رشد کردن. خونه های پنج شش نفره که ارزوی خونه خالی رو به دل ادم میذاشت. و اگه خدا کمک میکرد سالی یه بار یه مراسمی جشنی برگزار بشه که پدر و مادر با هم از خونه بیرون برن که اونم نهایتن با یه ویدیوی قدیمی با دوتا از دوستان خلاف بشستیم یه فیلم هندی دوبله نشده یا ایرانی قدیمی یا شو نگاه کنیم و یه دس پاستور هم بازی میکردیم که شبمون کامل بشه.و قرار دختر و پسرای اون زمان از ترس کمیته و گشت و کوفت و ذهر مار یا مسیر مدرسه تا خونه بود و یا شب کنج حیاط خونه های ویلایی. تو محله ما همه خونه ها ویلایی بود وبیشتر این خونه ها یه باغچه گوشه حیاط داشت که محل قرار بود.و با وجود چن باری که با سهیلا سر قرار رفته بودم خونشون ولی از یه بغل کردن احساسی فراتر نمیرفت. مدام به نبودنش فکر میکردم و دنبال کسی بودم که شاید با بودنش نبودن سهیلا رو جبران کنه .گذینه هایی رو تو ذهنم مرور میکردم ولی باز دلم راضی نمیشد.یک سال به تنهایی گذشت. و من دانشگاه قبول شده بودم و به خودم این امید را میدادم که در دانشگاه نیمه گمشده ام را پیدا میکنم.ولی تقدیر جوری دیگر برای من نوشته بود. یه همسایه داشتیم که خونه زن دومش ته کوچه مابود .معلم بود و زن دومش از شاگردهای دبیرستان روستایی بود که اونجا درس میداد.کمتر از سه سال بود که ازدواج کرده بودن، ظهر پاییز بود و منظره ای هزار رنگ از باغها و درختان شیراز جلوی چشمان هرکس که دلش پاییزی بود جلوه گری میکرد و هر تنهایی را به به نگاه بیشتر ترغیب میکرد .به ته خیابان زل زده بودم.دختری قد بلند و لاغر اندام با چادری سیاه و گلدار داشت از خیابان به طرف من می امد محو نگاهش شده بودم ساده و بی الایش بود و صورت گرد و گونه دار و چشمای درشت که در صورتش خودنمایی میکرد ،مثل ماهی که در اسمان تاریک خود نمایی میکر د صورتش در میان چادر سیاهش میدرخشید.نزدیکتر که شد راهش رو به طرف کوچه ما کج کرد .وارد کوچه شد و من جلوی درب حیاط بی حرکت نگاهش میکردم نزدیک که شد بی اختیار گفتم:چقده تو خوشکلی دختر؛ از روی غضب نگاهی تند بهم کرد چش غره ای بمن رفت و گفت:خفه شو آشغال. تا اخر مسیر که رفت باز هم خوشکم زده بود.دلخور بودم ولی میدونستم که این همون نیمه گمشده منِ. باید میفهمیدم این کیه و ایا مجرده کسی توی زنگیش هست یا نه؟ ولی چطوری؟ رفتم خونه و از زنداداشم که رابطه خوبی با زن همسایمون داشت خواستم برا اونجا و برام ته توی قضیه رو در بیاره.دل تو دلم نبود و نمی دونستم باید چیکار کنم .رفتم داخل گیم نت یکی از دوستام که بیشتر وقت بیکاریم اونجا میگذروندم و سرگرمیمون بازی فوتبال پی اس ۱ بود اونم شرطی برد و باخت(هر کس میباخت باید پول بازی رو حساب میکرد) خلی کم اتفاق میفتاد که من ببازم ولی اون روز استرس داشتم ،کف دستام عرق میکرد،مدام دست و پام میلرزید و اصلن تمرکزی روی بازی نداشتم.و همه بازیها رو باختم. برگشتم خونه ،یراس سمت خونه داداشم رفتم که یه خونه نقلی کنار ساختمون اصلیمون بود .با گشاد کردن چشمام و تکون دادن سرم ازش جواب خواستم.که گفت:چون ماهرخ بارداره و شوهرشم هفته یکی دو روز بیشتر اینجا نیست. خواهرش اومده امسال پیشش باشه همینجا هم میره مدرسه.حرفش و قط کردم و پرسیدم اسمش چیه.:گفت اسمش آینازه. توی حیاط ما انباری بزرگی بود که با چن تا پله از داخل حیاط میشد رفت روی سقفش و منظره بسیار جالبی داشت موازی کوچه بود و داخل کوچه دید داشت. از بالای انباری باغهای انار و گردو و درختان دیگه که برگهاشون رو به زردی میرفت و به معنای واقعی پاییز هزار رنگ رو میشد دید .ظهر ها چند ساعت منتظر میشدم تا آیناز از کوچه رد بشه و من بتونم ببینمش . یه مدت که گذشت متوجه شده بود که بهش علاقمند شدم و زیر چشمی نگاه میکرد بعضی وقتها هم یه لبخند میزد و ادامش زیر چادر مخفی میکرد .یه روز موقعی که داشت از مدرسه رد میشد، با لبخندی زوری و ترس و استرس صداش زدم،میشه آیناز من باشی ؟! ولی با کمال تعجب دیدم باز بد و بیراه گفت و سریع رفت خونه و در حیاط رو محکم بست. ناامید شده بودم و دیگه روی انباری نمیرفتم. و بیشتر وقتم با دوستان و دانشگاه صرف میشد و وقتی که خیلی احساس تنهایی میکردم با شرابهای دست گیری که با انگورهای باغمون درست میکردم تنهاییم پر میکردم. چند ماهی گذشت واول اسفند ماه بودو محرم چند روز دیگر شروع میشد. و من بخاطر اعتقادم شراب نمی نوشیدم. و حالم گرفته بود .بعضی وقتهااز دانشکده حقوق و علوم سیاسی که بالای تپه ارم بود پیاده را میفتادم و تا نزدیک شهرک گلستان میرفتم.(حدود ۷،۶ کیلومتر)عروسی یکی از همسایه ها بود .میدونستم که حتمن خواهد آمد.داخل حیاط چش چرونی میکردم که بایه لباس محلی بسیار زیبا و ارایشی ملایم وارد حیاط شد لباسش زمینه زرد کم رنگی داشت و گلهایی از رنگ قهوه ای کم رنگ نارنجی صورتیروی اون خود نمایی میکرد. با لبخندی از کنارم رد شد. محو تماشایش بودم و اندام بی نقصش را برانداز میکردم.قد ب لندی داشت و با لباس محلی بلندتر به نظر میرسید.تمام شب تا پایان عروسی فقط نگاهش میکردم و وقتی متوجه نگاهم میشد نگاهم رو میدزدیدم. فردای اون روز یه کارت پستال با یه هدیه کوچیک خریدم و به زنداداش دادم و گوشزد کردم که هر گلی زدی بسر خودت زدی (چون میخواست جاری خودش بشه). باز هم انتظار کشنده ، ولی به پایان رسید.اومد و گفت جوابش مثبت بشرطی که قصدت ازدواج باشه.!!! محرم شروع شد.شب دوم محرم بود. گفت: میخوام برم هیئت من:باکی میخوای یری؟ -:با چن تا از زنا و دخترای همسایه، +:میتونی بپیچونی؟ :چطوری؟ +:به ابجیت بگو میرم هیئت تو کوچه که رسیدی من رو پشت بوم انباریمون دستت میگیرم میکشمت بالا. :میترسم، +:ترس نداره یه کم حرف میزنیم بعدم لباست میپوشی میری خونه،!! هر دوتامون خندمون گرفت، روی پشت بوم منتظرش موندم تا اومد لباس راحت پوشیده بود و چادر سرش کرده بود.کوچه رو ورانداز کردم و دستش گرفتم کشیدمش بالا قدرتم چن برابر شده بود،تو بغل گرفتمش و رفتیم گوشه پشت بوم انباری که سایه درخت بزرگی تاریکش کرده بود.(روی همون درخت من یه خونه درختی درست کرده بودم که توی حیاطشون دید داشت و بیشتر موقع روی همون درخت حیاطشون دید میزدم)یه پتو که قبلن آماده کرده بودم پهن کردم.روی ارنج دراز کشیدم دستم باز کردم و با انگشتام بهش فهموندم که بیاد بغلم،اومد بغلم کرد و لبامون گذاشتیم روی هم و یه دل سیر همدیگر بوسیدیم.گفت لبام ملتهب شده و درد میکنه. ولش کردم و تو ی اغوشم فشارش دادم دستم بردم سمت کمرش و خواستم شلوارش یبکشم پایین، شدیدن مقاومت کرد. باز نوازشش میکردم حشری که میشد میگفت کاریت ندارم ولی باز دستم که به سمت شلوارش میرفت سرخ میشد و ممانعت میکرد. اون شب من فقط تشنگیم بیشتر شد مثل تشنه ای که اب شور میخوره و عطشش بیشتر میشه، صدای هیئت قطع شد و اون باید بر میگشت خونه.از همونجایی که اومده بود دادمش پایین و رفت. فرداش ساعت هشت امتحان داشت. من بهش گفتم بگو ساعت ۳ امتحان دارم ولی از صبح بزن بیرون بریم داخل باغمون. (داخل باغ بوته های تمشک که زیاد شده بودن رو وسطش من یه اتاقک کوچیک درست کرده بودم که بیشتر موقها میرفتم اونجا و جز خودم هیچ کس نمی دونست)میخواستم ببرمش اونجا قبول کرد شب توی رختخواب فشار زیادی روم بود و خودم با خود ارضایی خالی کردم(البته با یاد آیناز)نمی دونم چقد خوابیدم که صب شد و توی کوچه پشت در وروی باغ که کمی بالاتر از در خونه اونا و پایینتر از خونه مابود منتظرش موندم.ساعت حدود نه بود که سر و کلش پیدا شد در رو نیم لا کردم و دعوتش کردم داخل اون هنوز نمی دونست که من یه مکان اینجا دارم و فکر میکرد فقط میخوایم قدم بزنیم. یواش یواش دستمون روی شونه هم بود و به طرف گوشه باغ میرفتیم. ادامه دارد….

زیبایی خلقت (۱) خیانت فتیش اول میخوام یه «مقدمه» کلی بگم که توصیه میکنم بخونید ولی اگه نخواستید هم نخونید و برید سر «اصل مطلب » «مقدمه»: چند تا نکته رو باید خدمتتون یادآور بشم: ۱. اینجا قراره یه داستان گفته بشه و ممکنه سبک مورد علاقه شما نباشه پس اگه مخالف خیانت و روابط نا مشروع و یا فتیش پا هستید همین الان تذکر میدم که اصن نرید پایین تر. ۲. فتیش پا خودش شامل چندین گروه میشه که این داستان قرار نیست از بوی بد پا یا عرق پا تمجید بشه بلکه در اینجا پا بعنوان یک اندام جنسی زنانه مثل کس و ممه استفاده میشه. (واسه اونایی که میگن پا هم شد جنسی؟! بگم که من به شخصه واسم کون به جز مجرای خروج گوه اصلا تعریف دیگه ای نداره ولی دیگه قرار نیست برم هر کی کون دوست داره فحش بدم). ۳. لطف کنید یا داستان رو دقیق بخونید یا کلا ولش کنید چون بار ها دیدم نویسنده چیزی رو توضیح داده و درست هم گفته بعد یه عده اومدن تهش رو خوندن و میگن فلان چیز از کجا اومد؟! و … ۴. ممکنه جایی ایراد نگارشی یا تکرار واژه بشه که الان میگم قرار نیست متن من کتاب درسی باشه و بعد خوندن این داستان برید سر جلسه امتحان ۵. اگه قرار باشه من راوی یه سکس عادی باشم که هر روز داره تو خونه هاتون اتفاق می‌افته مسلما جذابیت دادن بهش غیرممکنه و داستان من احتمالاً برای گروهی یک فانتزی خواهد بود پس با تکرار مورد ۱و۲ میگم که اگه مخالف سبک درج شده برای داستان هستید و باش حال نمیکنید «لطفا دیگه از این پایین تر رو نخونید!» «اصل مطب» من اسمم سروش هست و الان بیست سالمه. موی مجعد مشکی دارم و قیافه عادی و بدن عادی ۸۰ کیلویی و قد عادی ۱۸۵ (مث اکثر مردم ایران). پارسال کنکور دادم و خداروشکر اون رشته ای رو که میخواستم تو شهر خودمون قبول شدم. الانم مشاوره کنکور میدم و همچنان سینگل. من یه پسر دایی دارم به اسم رامین که اونم امسال کنکور داره. و جدا از کنکور خب ما همسنیم و رفیق. ولی امسال رابطمون بیشتر شده چون من پیگیر درساشم و هفته ای یکبار حداقل میاد خونمون یا میرم خونشون. مادر رامین که اسمش رویاست از اوایل بلوغ شده بود عشق زندگی من! البته تفاوت سنی من و زندایی کم هم نیست فک کنم حدود ۳۵ سالش باشه ولی خب جوری به دل من نشست که من نمیتونم به هم سنای خودم نگاه کنم! خاله رویا (همه زندایی ها اقوام مادریم رو خاله صدا میزنم) هم منو خیلی دوست داشت (نه اونجوری!) و بشدت برام احترام قائل بود که منم متقابلاً همینجور بودم. ولی خب به خاطر صمیمیتی که داشتیم حجاب و اینا رو اصن جلو من نداشت و با تاپ و شلوارک هم جلوی من میومد. (البته جلو داداش بزرگمم که زن و بچه داره همینجوره!) و کلا خانواده ما زیاد رو این چیزا حساس نیستن. (مثلا با دختر خاله هامم روبوسی میکنیم و..) خلاصه رویای من زن ایده آلی بود که هنوز شبیهش رو پیدا نکردم. سفید، قد بلند (نسبت به بقیه خانما) سینه های نسبتا بزرگ، تو پر و باسن بزرگ. وزنش حدودای ۷۰ میزنه. و مورد حساسیت برانگیز من پاهاش بود… سایز حدودا ۳۷ یا ۳۸ با یک قوس ظریف زنونه (کیر خورش محشر بود). من کل توجهم به پاش بود که یه روز کیرمو بذارم لاش… یه روز که قرار هفتگی با پسر دایی داشتم رفتم خونه دایی… ساعت حدود ۹ صبح پنج شنبه بود و هوا هم خنک بود. در زدم رویا جانم پشت آیفون گفت کیه: گفتم: منم زندایی! گفت: ها تویی سروش جان! بیا تو… رفتم و بعد سلام احوال پرسی رفتم اتاق رامین. نبودش، گفتم کجاست این پسر؟ گفت: مدرسشون کلاس جبرانی واسشون گذاشتن. + ای بابا خب حداقل خبر می‌داد الاف نمیشدم! شرمندت بخدا. خودشم نمیدونست مدرسه ساعت ۸ زنگ زد، عجله ای رفت. + پس دایی کجاست؟ رفته سر ساختمون، اومدن آسانسور نصب کنن. + خب پس من برم دیگه. نه. بمون کارت دارم + چیکار؟ بیا بشین! و خودش رفت نشست رو مبل… منم رفتم مبل کناریش که زاویه ۹۰ درجه باش داشت، نشستم. خب بگو وضعیت رامین چطوره؟ درساش خوب میره جلو؟ + به امید خدا آره ولی هنوز خیلی کار داره. امیدی بهش هست؟ + آرررره خاله‌. نصف هوش تو رو هم داشته باشه همین فرمون بره جلو کار تمومه! ایشالا. + ایشالا اگه نتیجش خوب بشه یه شیرینی خوب پیش من داری! + اختیار داری خاله. قبولی رامین خودش بهترین شیرینی واسه منه! خندید و پاش رو گذاشت روی پای دیگش بصورتی که دامنش یه کم رفت بالاتر و ساق پای سفید و اصلاح شدش نمایان شد… نا خودآگاه حدود ده ثانیه خیره شدم و سکوت حاکم شد… سرووووششششش! و دامنشو کشید پایین تر که بپوشونه قسمت ها نمایان شده رو + بله خاله؟! یه سوال دارم از خودت! قلبم داشت میومد تو حلقم… و با استرس گفتم: بفرما میدونی که من مدتیه متوجه نگاهت شدم و میدونم طبیعی نیست! + چی؟ تا اینجایی نصف نگاهت پایینه! داری پای منو دید میزنی؟! + نه بخدا! بله! بالاخره گاو که نیستم! چند ثانیه سکوت… نترس حالا! اگه دوست نداشتم دیگه نمی‌داشتم بیای اینجا. + مگه دوسم داری؟ خندید و گفت نه اونجوری! چند ثانیه سکوت… ولی شایدم یکم تو دلم جا باز کرده باشی… اینو که گفت یهو برق از سرم پرید و پریدم هوا گفتم: یوهوووو! سریع خودمو انداختم روش و بوسیدمش. بیست ثانیه بدون نفس گرفتن فقط لباشو خوردم و بعد ازش جدا شدم و با نگاه کردن به هم دیگه زدیم زیر خنده. هر دو بلند شدیم و چهره به چهره تو چشماش زل زدم و مو های رنگ بلوند زده پریشونش رو از تو صورتش کنار زدم و این بار با هیجان بیشتر و نفس های تند تند لباشو میخوردم و اونم همکاری میکرد… پیشرفت کرده بودیم و بوسه ها رسیدن زبون هامون و با شدت میبوسیدمش… هم بار اولم بود که کسی رو میبوسم هم اونی که داشتم میبوسیدم عشق زندگیم بود واسه همین قلبم به شدت تالاپ تولوپ میزد و داغ داغ شده بودم. یه دستمو گذاشتم زیر کونش یکی هم پشت کمرش و سعی کردم بغلش کنم و اونجوری که همیشه میخواستم ببوسمش. ولی اصلاً زورم نرسید و اونم تا متوجه شد زد زیر خنده! گفت: بیا بریم تو اتاق خواب رو تخت .. رفتیم و از پشت خودشو انداخت رو تخت و منم رفتم روش… بازم لباشو خوردم (بخدا سیر نمیشدم و هنوزم دلم میخوادش) یه بلوز راحتی پوشیده بود که یه کم زدمش بالا و شروع کردم از زیر نافش رو بوسیدم تا بالاتر… بلوز رو جمع کردم بالاتر و ممه هاش از نمایان شد… البته نه کامل چون هنوز کرست داشت ولی چون ممه بزرگ بود بخش زیادیش بیرون بود. دو دستی ممه هاشو گرفتم و گفتم جووننننن. کسی که اینارو بخوره دیگه هیچ غمی براش نمیمونه! طاقتم تموم شد و بلوزش رو کامل در آوردم بعد سوتینش که گیره ای بود رو هم باز کردم و انداختم کنار… الان دیگه ممه های یار با کیفیت فول اچ دی جلوم بود… سفید، گرد، نیپل های صورتی با اندازه نرمال و نوک حدود یک سانتی… اول سرمو کردم بین جفت ممه هاش و از همون خط وسطش لیسیدم تا کانون عشق… گرفتم مکیدم و بوسیدم و اونم تنها کاری که میکرد نوازش سر من بود و نفس های عمیقش که همین منو حشری تر می‌کرد… شاید از اولش که اومدیم رو تخت تا اینجا حدود چهار یا پنج دقیقه گذشته بود و گفتم: میدونی که الان وقت چیه؟! خندید و گفت: فتیش مسخره «جنابعالی» خندیدم و گفتم: چرا مسخره؟ این پاهای سکسی تو هر مردی رو به زانو در میاره! خب شروع کن، مرد حشری. + البته هنوز پسرم! ای بابا! حتماً تا الان تو جق خفه شدی! + تقریباً و رفتم پایین… پا هاشو گرفتم دستم و اول سرمو کردم بین کف پاهاش و بعد هر دو پاشو بوسیدم… بوی صابون میداد. و شروع کردم لیسیدن پاهاش… از انگشتاش تا کف و پشت و قوزک رو بوسیدم و لیسیدم… نگاش که میکردم چمشاشو بسته بود و انگار یه جور ریلکس میکرد… یواش و بدون اینکه متوجه بشه شلوارمو کشیدم پایین و کیرمو در آوردم… پاهاشو به هم چسبوندم و قوس هر دو پاش با هم شد اونی که میخواستم و کیرمو گذاشتم لاش… یهو چشماشو باز کرد و با تعجب گفت: چی؟! مگه اول نباید اجازه بگیری؟! گفتم: خب. اجازه هست؟! بیار اول دستم بگیرمش… رفتش پیشش و گرفتش. اول خندید و بعد گفت: اینو میخوای باش چیکار کنی؟! یهو انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم! + اونقدرام کوچیک نیستا! یه چهارده پونزده سانتی میشه! باشه. ولی واسه من کمه! + جبران میکنم ببینیم هنوز دامن پاش بود که رفتم تو دامنش (!) و رون لیسی و کس مالی از رو شورت رو سرلوحه کارم قرار دادم… شورتش سفید نخی بود که به چشم به هم زدنی دراورمش و کس لیسی رو بصورت حرفه ای شروع کردم. هنوز دامنش پاش بود و یه کم تاریک که خوشم نمیومد. دامنشو هم دراوردم و حالا رویای زندگیم محقق شده بود… رویای عزیزم لخت لخت جلوم دراز بود و منم که کس لیس بالقوه بودم حالا فرصتشو داشتم این قدرت جادییمو بالفعل کنم. پس لنگ هاشو از هم باز کردم و یه ماچ انداختم وسط کسش و گفتم: من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند! رویا هم لبخند زد و گفت: جای کس نمک بازی، کارتو بکن! زبون عضلانی رو انداختم وسط شیار کسش و اونقد لیسیدم که به معنای واقعی کلمه سرخ و خیس شد… چیزی که تصورشم نمیکردم، کسش پر خون شده بود و برجسته و تقریبا سفت. از اون طرف زندایی جیگر ما هم آههههه و اوووووهههههه و سروششششش سروشممممممم بود که از دهنش نمیفتاد و هی پیچ و تاب مینداخت به بدنش… این منظره رو که دیدم گفتم: ای جووونم! با خودم گفتم این زندایی که الان سالهاست همین یه پسرو داره لابد بچه دار نمیشه و یواش کیر به شدت شق کردمو گذاشتم لا کسش و یهو زندایی به خودش اومد گفت چیکار می‌کنی؟ گفتم: نکنم؟! همینجوری الکی؟! کاندومت کو؟ + قرار نبود که من بیام اینجا بات بخوابم ک! بعدشم مگه تو یچه دار میشی اصن؟! اینو که گفتم یهو بهش برخورد و گفت: مگه من چمه؟ ما خودمون توافق کردیم تا