داستان سکسی

داستان های سکسی امروز | جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰

سکس اس ام اسی قسمت اول همون طور که چشمای پف کرده و خوابالودمو می مالیدم، سعی کردم یه بار دیگه اس ام اس خیلی کوتاهی رو که برام اومده بود، بخونم، شاید این بار بفهمم جریان چیه.” بیداری؟” این، همۀ چیزی بود که ساعت دو و نیم صبح باعث شده بود از خواب بپرم. برای این که مطمئن بشم، یه نگاه دیگه به اسم فرستنده انداختم. اشتباه نکرده بودم. مرجان بود. مرجان، دختر دایی همسرم بود. ۲۹ سالش بود و دو سالی می شد که بعد از ۴ سال زندگی با یه آدم بد اخلاق و بد دهن که دست بزن هم داشت، طلاق گرفته بود و برگشته بود خونۀ پدرش. من ۲ سال قبل از این که مرجان ازدواج کنه وارد خانوادۀ همسرم شدم. همسرم جدا از ارتباط فامیلی، نزدیکترین دوست مرجان هم به حساب می اومد. هم سن و سال بودن و از بچگی همۀ حرفای خصوصیشون رو به هم می گفتن. مرجان تنها کسی بود که قبل از این که من به طور رسمی برای خواستگاری از همسرم پا پیش بذارم، می دونست که ما با هم دوست هستیم. نمی دونم همسرم چه تعریف هایی از من پیشش کرده بود که خیلی به من اعتماد داشت و هر زمان که احتیاج داشت با کسی درد دل یا مشورت کنه، اولین انتخابش من بودم، حتی خیلی وقتا قبل از همسرم. البته باید بگم که من هرگز رفتاری از خودم نشون نمی دادم که اون اعتماد رو خدشه دار کنه. مثل خیلی از آدما از این که یه دختر ۲۱ ساله که نسبتاً هم زیبا بود، بهم تلفن بزنه و در مورد خیلی چیزا باهام حرف بزنه، احساس خوبی داشتم. لذت می بردم و حتی بعضی اوقات سعی می کردم مرجان رو در حالتهایی که کمی تحریکم می کرد، تجسم کنم. ولی هیچ وقت کاری نکردم یا حرفی نزدم که او متوجه این افکار بشه. من عاشق همسرم بودم و به هیچ وجه نمی خواستم کاری کنم که زندگیمو به خطر بندازه. همین که همسرم می دونست که من با مرجان چنین ارتباطی دارم و با این حال مخالفتی نمی کرد، نشون می داد که چقدر به من اعتماد داره و من نمی خواستم به هیچ بهانه ای این اعتماد رو از دست بدم. من همچنان دوست خاص و امین مرجان بودم تا روزی که سر و کلۀ محمود پیدا شد و مرجان باهاش ازدواج کرد. بعد از ازدواجشون، من دیگه مثل قبل با مرجان ارتباط نداشتم. می دونستم که همه مثل همسر من با جنبه نیستن. پس برای این که مشکلی برای زندگی مرجان پیش نیاد، از فردای ازدواجشون من هم شدم یه نفر مثل بقیۀ فامیل و دیگه حتی وقتی توی مهمونی یا مجلسی می دیدمش، “مرجان خانم” صداش می کردم و اونم که دلیل این رفتار منو می دونست، دیگه به من زنگ نمی زد و فقط با همسرم درد دل یا مشورت می کرد. این روال تا ۳ سال بعد هم ادامه داشت، یعنی تا موقعی که مرجان تصمیم جدی گرفت که از محمود جدا بشه. اون موقع باهام تماس گرفت و گفت که می خواد باهام حرف بزنه. فرداش هم اومد خونه مون و گفت که دیگه تحمل رفتارهای محمود رو نداره و می خواد ازش جدا بشه. من اون روز کلی نصیحتش کردم و بهش گفتم بهتره بازم تلاش کنه تا زندگیش بهتر بشه. براش توضیح دادم که با توجه به خانوادۀ سنتی ای که داره، بعد از جدایی دچار مشکل می شه و دوران سخت تری براش شروع می شه. خلاصه راضیش کردم که بره و باز هم شانسشو امتحان کنه. ولی نه حرفای من، نه مخالفت های شدیدی خانواده ش نتونست مرجان رو بیشتر از یک سال دیگه تو خونۀ محمود نگه داره. مرجان از محمود جدا شد و برگشت خونۀ پدرش. با یه برچسب “مطلقه” روی پیشونیش و متأسفانه از فردای همون روز، دچار همون مشکلاتی شد که من پیشبینی می کردم. پدرش به شدت کنترلش می کرد، بهش اجازه نمی داد سر کار بره، حتی اجازۀ تنها بیرون رفتن از خونه رو هم بهش نمی داد. مدام هم بهش سرکوفت می زد که با طلاقش آبروی خانواده رو برده. مرجان بد جوری افسرده شده بود، دور از چشم پدرش به من تلفن می زد و درد دل می کرد و من تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که به آینده امیدوارش کنم و سعی کنم اینو بهش بفهمونم که گذشت زمان همه چیز رو درست می کنه. همین طور هم شد. بعد از یک سال، پدر مرجان آروم آروم دست از سختگیری هاش کشید و مرجان تونست از خونه بیرون بیاد و با افراد دیگه ارتباط برقرار کنه. من به یه شرکت مهندسی که یکی از دوستان قدیمی خودم مدیر عاملش بود، معرفیش کردم و او به عنوان منشی در اون شرکت مشغول به کار شد. اوضاع روحیش روز به روز بهتر شد و دیگه هیچ شباهتی به مرجان عصبیِ زمان زندگیش با محمود و مرجان افسردۀ بعد از طلاق نداشت. هر از گاهی با دوستای زمان دانشگاهش به گردش و مهمونی و حتی سفر می رفت و پدرش دیگه چندان کاری به کارش نداشت. توی یک سال گذشته رفت و آمدش به خونۀ ما هم خیلی بیشتر از قبل شده بود. بارها می شد که بعد از تعطیل شدن شرکت به جای رفتن به خونۀ پدرش که اون طرف تهران و نسبت به محل شرکت خیلی دور بود، می اومد خونۀ ما و شب رو پیش ما می موند و صبح هم از همون جا می رفت سر کار. جای ثابتش هم توی اتاق دختر ۵ ساله م، شیما بود. دیگه می شد گفت مرجان عضوی از خانوادۀ ما شده بود، یه قسمت از کمد، مخصوص لباس های او بود و یه کشو هم برای لباس های زیرش داشت. شب هایی که مرجان پیش ما بود، من خوشحال تر از همیشه بودم. حضورش برام خوشایند بود. دوست داشتم وقتی که حواسش نیست، نگاهش کنم و حتی هر از گاهی بدون لباس تجسمش کنم. ولی به دلایلی که قبلاً هم گفتم، هیچوقت از این مرحله جلوتر نمی رفتم، فقط بعضی وقت ها که توی خونه تنها بودم، سری به کشوی لباس های زیر مرجان می رفتم، شورت ها و سوتین هاش رو نگاه می کردم و سعی می کردم اونو در حالی که فقط شورت و سوتین تنشه، تجسم کنم. وقتی مرجان خونۀ ما بود، از هر دری با هم حرف می زدیم و اون خیلی چیزا رو با من در میون می ذاشت. تقریباً هر ماه یه خواستگار رد می کرد و هر بار هم که من و همسرم ازش دلیل این رد کردن ها رو می پرسیدیم، خیلی ساده می گفت که هیچکدومشون رو دوست نداره. می گفت بعد از تجربۀ تلخ زندگی با محمود دلش نمی خواد به همین راحتی و فقط به انگیزۀ فرار از تنهایی دوباره خودشو توی چاه بندازه. دوباره به گوشی موبایلم نگاه کردم، درسته که مرجان خیلی با من راحت بود و خیلی از مشکلاتشو باهام در میون می داشت، ولی تا اون شب سابقه نداشت که اون ساعت بهم اس ام اس بزنه. شانس آوردم که همسرم خونه نبود، وگرنه حتی اونم ممکن بود از این اس ام اس بازی شبانه ناراحت بشه. برای اولین بار خوشحال شدم که با سفر زنونۀ همسرم همراه با مادرش و خاله هاش به مشهد موافقت کرده بودم. به اس ام اس مرجان جواب دادم : “بیدارم” هنوز یک ثانیه از دلیور شدن اس ام اس نگذشته بود که موبایلم زنگ خورد. مرجان بود. جواب دادم. – سلام، خیر باشه نصفه شبی! صدای مرجان با همیشه فرق داشت. گفت : – ببخشید بیدارت کردم. گفتم : چیزی شده؟ گفت : می تونم بیام خونه تون؟ گفتم : با دایی دعوات شده؟ گفت : نه، میام توضیح می دم. نمی دونستم چی بگم. چند لحظه در سکوت گذشت و بعد مرجان گفت : – بیام؟ گفتم : بیا، ولی سارا و شیما خونه نیستنا. گفت : می دونم، برای همین می خوام الان بیام. صداش حالت عجیبی داشت. هیچوقت شبیه این حرف نمی زد. بد جوری هیجان زده شده بودم. از یه طرف دلم نمی خواست کاری کنم که نتونم راجع بهش با همسرم حرف بزنم و از طرف دیگه همۀ اون احساسات پنهانی که هر از گاهی یقه مو می گرفت، اومده بود سراغم. گفتم : – بیا گفت : پس درو باز کن. با تعجب گفتم : – کجایی تو؟ و مرجان گفت : – تو ماشین، جلوی در خونه تون. از روی تخت پایین پریدم و رفتم پشت پنجره. پراید سفید مرجان روبروی ساختمون بود. صدای مرجان از داخل گوشی اومد که گفت : – نمی زنی درو؟ و دیدمش که از ماشین پیاده شد. گفتم : – چرا، چرا، الان باز می کنم. بعد بدون این این که چیز دیگه ای بگم، تماس رو قطع کردم و از اتاق بیرون رفتم. دکمۀ باز شدن در رو زدم، در آپارتمان رو باز کردم و رفتم تا لباس تنم کنم. دلم نمی خواست مرجان منو فقط با یه شورت ببینه. شلوارمو پوشیده بودم و داشتم سرمو از یقۀ تی شرت رد می کردم که صدای بسته شدن در آپارتمان اومد. از اتاق بیرون رفتم. مرجان همونجا جلوی در وایساده بود. بر عکس همیشه که با مانتو گشاد و مقنعه می اومد، یه شلوار جین تنگ و کوتاه با یه بلوز تنش بود که به زحمت به رون پاش می رسید. یه شال هم داشت که از سرش افتاده بود روی شونه ش. منو که دید، سلام کرد. در حالی که تی شرتمو مرتب می کردم، جواب سلامشو دادم. رفتم جلو و باهاش دست دادم. دستاش مثل یخ سرد بود. در حالی که با دو تا دستم دستشو گرفته بودم، گفتم : چرا دستات اینقدر یخه؟ تو حالت خوبه؟ گفت : خوبم. خوب می شم. همونطور که دستاشو توی دستام نگه داشته بودم، بردمش و روی کاناپه نشوندمش. گفتم : می رم برات یه چایی درست می کنم بخوری گرم بشی. مرجان فقط گفت : – ممنون. رفتم آشپزخونه و کتری رو از آب پر کردم و گذاشتمش روی گاز و برگشتم. مرجان شالشو از دور گردنش باز کرده بود و انداخته بودش روی زمین. خم شده بود به جلو و به جای نامعلومی روی فرش خیره شده بود. متوجه برگشتن من نشده بود. من همون جا وایسادم و نگاهش کردم. موهای خرمایی قشنگشو با شلختگی پشت سرش جمع کرده بود. یقۀ بلوزش خیلی باز بود و می تونستم نیمۀ بالای سینه هاشو ببینم. سینه هاش بر خلاف سینه های همسرم که از هم دور هستن، به هم نزدیک بود و خط خیلی زیبایی وسطشون دیده می شد. تا به حال مرجان رو با لباسی اونقدر باز و شلواری اونقدر کوتاه ندیده بودم. شلوارش فقط کمی پایین تر از زانوش بود و می شد دو تا ساق خیلی خوش فرم و سفید رو دید که از پایین پاچۀ شلوار بیرون اومدن. نمی خواستم بیشتر از این تحریک بشم. دلم نمی خواست کاری کنم که بعداً باعث پشیمونیم بشه. سعی کردم نگاهمو از سینه ها و ساق پای مرجان بگیرم و فقط به چشماش نگاه کنم. همین کار رو هم کردم و گفتم : – الان چایی آماده می شه. مرجان سرشو بلند کرد و آروم گفت : – مرسی. رفتم و روی یکی از مبل ها نشستم و گفتم : – نمی خوای بگی چی شده؟ مرجان گفت : می شه بیای اینجا کنارم بشینی؟ دلم نمی خواست در مورد چیزی که تو سرش می گذشت، هیچ حدسی بزنم. سعی کردم خوشبین باشم. بلند شدم و رفتم روی کاناپه کنار مرجان نشستم. عطری که به خودش زده بود، بوی عجیبی داشت. شاید هم من حالت عادی نداشتم. به هر حال کنارش که نشستم، بوی خاصی از تنش به مشامم خورد. کیرم داشت آروم آروم سفت می شد و من اینو نمی خواستم. مخصوصاً که با شلوار نازکی که پام بود، حتماً مرجان متوجه اون حالت من می شد و من اصلاً دوست نداشتم او چیزی بفهمه. سعی کردم کیرمو بین پاهام کنترل کنم. رو به مرجان کردم و گفتم : – من آماده م. بگو. مرجان به طرفم چرخید و زل زد توی چشمام، از حالت نگاهش ترس برم داشت. شبیه کسانی بود که مواد مصرف کرده ن. سفیدی چشماش سرخ سرخ بود. تند تند نفس می کشید، می تونستم حرارت بدنش رو از اون فاصله احساس کنم. سعی کردم نگاهمو از نگاهش بدزدم. سرم رو یه کم پایین انداختم. ولی نگاهم افتاد به سینه هاش، سینه های سفیدش زیر یقۀ باز بلوزش با نفس های تندش، بالا و پایین می رفتن، انگار می خواستن از زیر لباس بپرن بیرون. نگاهمو بازم دادم پایین تر. ولی این بار ساق پاش نگاهمو پر کرد.در تمام این سالها نمی دونستم مرجان ساق پایی تا این حد زیبا و تحریک کننده داره. انحنای ساق پاش و مدل وصل شدن مچ پاش به زانوش اونقدر زیبا بود که دلم می خواست اون مجسمۀ خوش تراش رو بگیرم توی دستم و ساعت ها فقط نوازشش کنم و ببوسمش. کیرم دیگه داشت از کنترل پاهام خارج می شد. باید یه کاری می کردم. دوباره سرمو بالا آوردم و به چشماش نگاه کردم. مرجان گفت : – چرا بهم نگاه نمی کنی؟ با دو تا دستش دست راستمو گرفت. این بار دستاش داغ داغ بود. گفت : – کمکم کن امیر. گفتم : می خوای یه دوش بگیری تا آروم بشی؟ گفت : نه، از دیروز که سارا رفته مشهد دارم با خودم کلنجار می رم که بیام پیشت یا نیام. حالا که جرئتشو پیدا کردم و اومده م، نمی خوام هیچ چیزی جلومو بگیره، نمی خوام آروم بشم. وقتی تصمیم خودمو گرفتم، دیگه حتی نمی تونستم صبر کنم تا صبح بشه. همۀ بدنم مور مور می شد. زنی که من چند سال بود در خلوت خودم به اندام برهنه ش فکر می کردم، خودش با پای خودش اومده بود به طرفم. اونم من که نه قد و بالای خیلی بلندی داشتم، نه هیکل خیلی ورزشی و تراشیده ای و نه قیافه ای که بخواد هوش از سر زن زیبایی مثل مرجان ببره. من یه مرد ۳۵ سالۀ نسبتاً معمولی بودم که فقط سعی می کردم آدم خوبی باشم. همین. گفتم : ببین مرجان، من می فهمم که حالت خوب نیست، بالاخره ۲ ساله که مردی توی زندگیت نبوده و بهت فشار اومده، ولی بهتره کاری نکنی که بعداً پشیمون بشی. مرجان چند لحظه توی چشمام زل زد و بعد گفت : – یعنی تو فکر می کنی اومدن من فقط نتیجۀ بالا زدن حشریت زنونه ست؟ نمی دونستم چی باید بگم، اونقدر سریع رفته بود سر اصل مطلب که من خجالت می کشیدم. تا اون موقع کلمۀ حشریت رو جز از زبون مردها نشنیده بودم. مرجان ادامه داد : – من اگه حشری باشم و فقط بخوام حشریتمو بخوابونم، بلدم چیکار کنم. فشار دستاشو روی دستم بیشتر کرد، آب دهنشو قورت داد و گفت : – من ۷ ساله که عاشقتم. از همون اوایل ازدواجت با سارا عاشقت شدم. می دیدم که با سارا چطور رفتار می کنی. بقیۀ آدما رو هم می دیدم. تو با همه فرق داری امیر. یه لحظه سرشو انداخت پایین، انگار می خواست برای ادامۀ حرفاش انرژی جمع کنه. خیلی زود دوباره سرشو بلند کرد و ادامه داد : – همیشه به سارا حسودیم می شد که تو رو داره. وقتی برام از سکستون تعریف می کرد، می خواستم از شدت نیاز بمیرم. به چشمام که لابد از فرط تعجب گرد شده بودن نگاه کرد و گفت : – نمی دونستی من و سارا از این حرفا هم به هم می زنیم؟ گفتم : نه مرجان دستشو آروم روی دستم حرکت داد و همینطور که پشت دستمو نوازش می کرد، ادامه داد : – سارا بهم می گفت که تو چقدر توی سکس بهش اهمیت می دی. می گفت که هر جور که اون لذت بیشتری ببره، رفتار می کنی. می گفت مدل هایی رو که اون دوست نداره انجام نمی دی، حتی اگه خودت دوست داشته باشی. می گفت : توی سکس فقط و فقط مراقب این هستی که قبل از اون ارضا نشی تا اون اذیت نشه و هر وقت هم که اون آمادگیشو نداشته باشه، تو اصلاً بی خیال سکس می شی. در حالی که حرف می زد، دستشو آروم آروم برد بالاتر. آخرین جمله شو که گفت، داشت با دو تا دستش برجستگی بازوی راستمو می مالید. حالم واقعاً بد شده بود. مرجان دستشو بازم برد بالاتر. از کنار لبۀ آستین کوتاه تی شرتم رفت تو و با انگشتاش زیر بغلمو نوازش کرد. بدنم به لرز افتاد. فکر کنم سارا بهش گفته بود که چه کارایی می تونه منو دیوونه کنه و اونم داشت یکی یکی همون کارها رو می کرد. از این که می دید حالم خوب نیس، احساس لذت می کرد. اینو از نگاه تبدارش می فهمیدم.

سکس اس ام اسی قسمت دوم و پایانی یه لحظه دستاشو همونجا زیر لباسم نگه داشت. چند لحظه چشماشو بست، لب پایینشو گزید و بعد گفت : – محمود جوری منو می کرد که نمی تونم اسم سکس براش بذارم. فقط می کرد تا آب کمرشو خالی کنه. هر وقت که هوس می کرد، می اومد سراغم، پرتم می کرد رو تخت و می افتاد روم. همونطور خشک خشک کیرشو تا ته می کرد تو کسم. یه قطره اشک از گوشۀ چشم چپش سر خورد روی گونه ش. یه نفس عمیق کشید و گفت : – توی همۀ وقتایی که مثل یه برده خوابیده بودم روی تخت و اون مثل حیوون کیرشو تو کسم عقب و جلو می کرد، فقط به تو فکر می کردم. به تو و کارایی که زمان سکس انجام می دی. سعی می کردم خیال کنم اونی که منو دمر انداخته روی تخت و داره از کون منو می کنه و هم زمان سیگار هم می کشه، تویی. سعی می کردم تو رو روم تجسم کنم تا زجر کمتری بکشم. تا کمتر احساس کنم که داره بهم تجاوز می شه. مرجان به گریه افتاد، سرشو به شونه م تکیه داد و انگار بغض چند ساله شو خالی کرد. من بغلش کردم و موهاشو نوازش کردم. صورتم به خاطر یقۀ باز بلوزش کاملاً به پوست گردن و پشتش چسبیده بود. در حالی که نوازشش می کردم. با همۀ وجودم بوی هوس انگیز عطرشو استشمام می کردم. فکر می کنم ۵ دقیقه تو همون حالت موندیم. بعد مرجان آروم سرشو از روی شونۀ من بلند کرد، به نظر یه کم آرومتر از قبل شده بود. با پشت دست، اشکای روی صورتشو پاک کرد و گفت : – وقتی ازش جدا شدم، فقط می خواستم به تو نزدیک بشم. نه این که بخوام مختو بزنم و بشم دوست دختر پنهانیت. نه. فقط می خواستم بیشتر دور و برت باشم. ببینمت و صداتو بشنوم. ولی این نزدیکتر بودن حالمو بدتر کرد. هر چی بیشتر می دیدمت، بیشتر می فهمیدم که سارا هیچ اغراق نکرده. چیزایی می دیدم و حس می کردم که حتی سارا هم بهم نگفته بود. چیزایی که منو عاشق تر از قبل می کرد. هر روز بیشتر از روز قبل. الان هم اینجام. همه چیز رو هم گفتم. دلم می خواد برام بیشتر از یه دوست باشی که تا حالا بودی. می خوام تو رو با سارا شریک بشم. می خوام همۀ وجودمو در اختیارت بذارم. اینو گفت و با یه حرکت بلوزشو از تنش در آورد. با وجود همۀ حرفایی که زده بود، بازم از این کار ناگهانیش خشکم زد. مرجان بلوزشو انداخت روی زمین. حالا فقط یه سوتین سفید تنش بود که چیز زیادی از سینه هاشو نمی پوشوند. پوست تنش نه سفید بود و نه سبزه، رنگ عجیب و زیبایی داشت که تحریکم می کرد دستمو ببرم جلو لمسش کنم. استخون ترقوه ش از دو طرف گردنش به زیبایی به طرف کتف هاش رفته بود. عاشق بدن هایی هستم که استخون ترقوه شون زیر چربی های اطراف سینه مدفون نشده باشه و بشه اونا رو دید. نمی تونستم چشم از بدنش بردارم. یه قطره عرق از زیر سوتینش سر خورد و رفت روی شکم صافش. نگاهم همراه اون قطره رفت روی شکم مرجان. هیچ نقصی نداشت. پهلوهاش هیچ چربی اضافه ای نداشت. هرگز فکر نمی کردم مرجان تا این حد خوش اندام باشه. آب دهنم خشک شده بود. مرجان آروم گفت : خوشت میاد؟ به چشماش نگاه کردم، ولی چیزی نگفتم. دستای مرجان رفت پشت کمرش و یه لحظه بعد دیگه سوتینی به تن نداشت. سوتینش که افتاد، یکی از زیباترین چیزایی که می تونستم در تمام عمرم ببینم، جلوی چشمام ظاهر شد. من همیشه معتقد بودم و هستم که زیبا ترین چیزی که خدا آفریده، پستون زنه. حتی سارا هم می دونه که من از دیدن پستون زنهای دیگه تحریک می شم. و حالا داشتم یکی از زیباترین پستون های دنیا رو می دیدم. اونم نه از زیر لباس و مانتو، بلکه لخت و بدون هیچ حجابی. پستون مرجان نه خیلی بزرگ بود و نه خیلی کوچیک. اما کاملاً سفت بود و سربالا. دو تا پستونش به هم نزدیک بودن و بینشون خط خیلی زیبایی بود که یه قطره عرق دیگه داشت از میونش می زد بیرون. حرارت بدن مرجان رو می تونستم از نیم متریش احساس کنم. مرجان دیگه معطل نکرد، به طرفم اومد و لبش رو به لبم چسبوند و با همۀ وزنش منو به عقب فشار داد و مجبورم کرد روی کاناپه بخوابم و خودش هم با بدن لختش اومد روم. چطور من در طول ۸ سالی که مرجان رو می شناختم، نفهمیده بودم که او می تونه چقدر داغ و حشری باشه؟ من هیچ کاری نمی کردم، سعی می کردم خودمو از زیر هیکل ظریف مرجان بیرون بکشم. ولی نمی تونستم. اون داشت لب های منو با تمام قدرت می خورد و من سعی می کردم اجازه ندم که زبونشو توی دهنم فرو کنه. نفسش داغ بود و صورتمو می سوزوند. حس می کردم ناخن های دستش توی بدنم فرو می ره. صورتی رو که به صورتم چسبیده بود، نمی شناختم و این اذیتم می کرد. یه لحظه همۀ انرژیمو جمع کردم و بالاخره تونستم مرجان رو از خودم دور کنم. لب هاش که از لب هام جدا شد، گفتم : – تو دیوونه ای دختر. و بلندش کردم و خودم هم بعد از او بلند شدم. مرجان انگار انتظار نداشت که من در برابرش مقاومت کنم. شوکه شده بود. از این حالتش استفاده کردم و به سرعت از روی کاناپه بلند شدم و به طرف اتاق خواب رفتم. صدای مرجان رو از پشت سرم می شنیدم که با عصبانیت می گفت : – آره من دیوونه م. تو دیوونه م کردی امیر. تو دیوونه م کردی. حتی برنگشتم که اون اندام زیبای پر از شهوت رو نگاه کنم، رفتم توی اتاق خواب و در رو پشت سرم بستم. فکر می کنم ۵۰ درجه تب داشتم. دستام می لرزید. به در تکیه دادم و همونجا نشستم. سرم به اندازۀ یه کوه سنگین بود. مثل کسی بودم که یهو از یه خواب بد پریده باشه. سعی کردم چیزایی رو که توی ۱۵ دقیقۀ قبل اتفاق افتاده بود، توی ذهنم مرور کنم. باورم نمی شد که در عرض یه ربع این همه اتفاق افتاده باشه. به قاب عکس سارا که به دیوار اتاق بود نگاه کردم. توی لباس عروسی بین یک عالمه گل وایساده بود و با لبخند بهم نگاه می کرد. وقتی به عکس نگاه کردم، مطمئن تر شدم که نمی تونم بهش خیانت کنم. باید هر طور شده اون ماجرا رو تموم می کردم. اما چطور؟ با اون آتشفشانی که پشت در اتاق، لخت روی کاناپه نشسته بود باید چیکار می کردم؟ از جام بلند شدم و دستگیرۀ در رو گرفتم. نمی دونستم اگه در رو باز کنم با چه چیزی روبرو می شم. ولی نمی تونستم تا ابد خودمو اونجا زندونی کنم. باید می رفتم بیرون. و همین کار رو هم کردم. آروم در رو باز کردم و از اتاق خواب به هال رفتم. کاناپه خالی بود و اثری از مرجان دیده نمی شد. چراغ اتاق شیما روشن بود. آروم به طرف اتاق شیما رفتم و گفتم : – مرجان! صدای مرجان از داخل اتاق اومد که گفت : – اینجام. به کاناپه ای که چند دقیقه پیش همراه مرجان روی اون نشسته بودم، نگاه کردم. شال مرجان هنوز کنارش افتاده بود، ولی اثری از بلوز و سوتین ندیدم. حدس زدم که مرجان سر عقل اومده و لباس هاشو پوشیده و حالا هم از شدت خجالت رفته و خودشو توی اتاق شیما حبس کرده. از همونجا گفتم : – خوبی؟ صداش اومد که گفت : – خوبم. گفتم : اجازه هست بیام تو؟ مرجان با طعنه گفت : – خونۀ خودته. مثل این که یادت رفته. رفتم و در اتاق شیما رو باز کردم. از همون جا نگاهی به داخل انداختم. ولی نتونستم مرجان رو ببینم. از چهار چوب در رد شدم و چند قدم جلو رفتم. یهو از پشت سرم صدای بسته شدن در اتاق رو شنیدم. وقتی برگشتم، خشکم زد. مرجان لخت مادرزاد کنار در ایستاده بود، در رو با سرعت قفل کرد و کلید رو توی مشتش فشار داد و گفت : – حالا کجا می خوای بری امیر جان؟ محو چیزی شده بودم که جلوم می دیدم. مرجان مثل یه پری دریایی، لخت لخت به در تکیه داده بود و نگاهم می کرد. موهاشو باز کرده بود و این زیباترش می کرد. پستوناش مثل دو تا کبوتر ترسیده که نفس نفس بزنن، تکون می خوردن. دستاشو به تنش می مالید و با این کارش دیوونه م می کرد. نگاهم در اختیارم نبود، نمی تونستم پایین تنه شو نگاه نکنم. پس نگاهمو از روی شکم صاف و زیباش به پایین سر دادم. به برجستگی بالای کسش و بعد . . . یه کس صاف و تمیز و تراشیده و پایین تر از کسش دو تا رون واقعاً زیبا و خوش تراش که به اون دو تا ساق پای افسانه ای وصل می شد. حتی یه تار مو هم توی کل بدنش دیده نمی شد. اگه اون اندام لخت رو توی خواب می دیدم، حتماً جنب می شدم، ولی حالا توی واقعیت با دیدنش میخکوب شده بودم و فقط نگاه می کردم. مرجان که دید من به کسش خیره شده م، گفت : – هنوزم می خوای از دستم فرار کنی؟ نگاهمو به زور از روی کسش به بالا هل دادم، به چشماش نگاه کردم و با التماس گفتم : – مرجان! تو رو خدا با من این کارو نکن. دست چپشو برد پایین و دو تا از انگشتاشو کرد توی کسش و گفت : – چرا از من می ترسی امیر؟ من عاشقتم. اومده م همۀ وجودمو بهت بدم. چرا ازم فرار می کنی؟ انگشتاشو از داخل کسش بیرون آورد. هر دو انگشتش خیس و لزج شده بود. در حالی که سر انگشتاشو به هم می مالید، گفت : – وقتی یه زن به این مرحله می رسه، دیگه هیچ راهی نیست. می دونی که. سعی کردم نگاهش نکنم. جزء جزء اون بدن برهنه می تونست مقاومتمو در هم بشکنه و من اینو نمی خواستم. همونطور که به همه جا نگاه می کردم جز به مرجان، به طرف درِ اتاق رفتم. ولی مرجان سر راهم وایساد و گفت : – کجا می خوای بری؟ یادت رفته در قفله؟ سینه به سینۀ من ایستاده بود و نفس نفس می زد. از اون فاصلۀ نزدیک، حتی زیباتر و تحریک کننده تر از قبل به نظر می رسید. مرجان با یک قدم که به جلو برداشت، اون فاصله رو هم از بین برد. حالا اونقدر به من نزدیک بود که می تونستم نوک سینه هاشو که به تی شرتم می خورد، حس کنم. آب دهنمو قورت دادم و خواستم چیزی بگم که مرجان دست راستشو روی دهنم گذاشت و گفت : – هیس، بهتره هیچی نگی و فقط لذت ببری. بعد دستشو از روی دهنم برداشت و لبش رو به لبم چسبوند. این بار خیلی آروم. بوسۀ نرمش مثل برق سه فاز بدنمو لرزوند. مرجان گفت : – لذت ببر. و هر دو دستشو از دو طرف بدنم کرد زیر تی شرتم. دستاش رو روی پهلوهام لغزوند و برد تا زیر بغلم. مسخ شده بودم. همۀ اون دلیل هایی که برای خودم ردیف کرده بودم تا به خواستۀ مرجان تن ندم، در مقابل انرژی بی نهایتی که از اون بدن برهنه به بدنم می رسید، آروم آروم ذوب می شد و می ریخت. مرجان دستاشو از زیر بغلم به روی سینه م سر داد و در حالی که با موهای روی سینه م ور می رفت، گفت : – همیشه فکر می کردم از مردایی که بدنشون مو داره، بدم میاد. ولی الان می فهمم که اشتباه می کردم. دستاشو پایین آورد، لبۀ پایین تی شرت رو گرفت و به طرف بالا کشید. من آروم دستامو بردم بالا و مرجان، راضی از همکاریِ من، تی شرت رو از تنم در آورد. حالا نوک سینه های مرجان به تنم می خورد. مرجان جلوتر اومد و خودشو به من چسبوند پستوناش که به بدنم خورد، غرق لذت شدم. چشمامو بسته بودم و هیچ کاری نمی کردم. مرجان کف دستاشو روی کمرم می مالید و گردنمو می لیسید. دستاش آروم آروم روی کمرم به طرف پایین رفت و به شلوارم رسید. آروم به زیر شلوارم رفت و به کونم چنگ زد. دستاشو گرفتم و گفتم : – مرجان نه، خواهش می کنم. مرجان دستاشو از توی شلوارم درآورد. مچ دستامو گرفت و گفت : – اینا رو ببر جایی که حالشو ببرن. بذار دستای منم به کار خودشون برسن. دست راستمو روی پستون چپش گذاشت. نوک پستونش مثل سنگ سفت بود. به چشمام نگاه کرد و گفت : – خوبه، نه؟ و دست چپمو پایین برد و گذاشت لای پاش و فرو کرد توی کسش. دستم که به خیسیِ کسش خورد، چشماشو بست و لبشو گاز گرفت. من انگار تسلیم شده بودم. یه دستم پستونش رو فشار می داد و یه دست دیگه م لایه های کسش رو لمس می کرد. مرجان همونطور که لبش رو گاز می گرفت، دستاشو پایین برد و از روی شلوار کیرمو لمس کرد. سارا بارها و بارها این کار رو کرده بود، اما اون بار یه حس دیگه ای داشت. مرجان کیر کاملاً راست شده م رو توی مشتش فشار داد و گفت : – چه چیزایی که من راجع به این عضو شریف از سارا نشنیده م. دستشو کرد زیر شلوارم و کیرمو توی دستش گرفت. هر دومون داشتیم از حال می رفتیم. کیرمو مالید، کم مونده بود آبم بیاد. هر دو دستمو از روی پستون و کسش برداشتم و دستشو همونجا روی کیرم نگه داشتم. گفت : سارا بهم گفته خیلی دوست داری اون با دستاش آبتو بیاره. آره؟ چیزی نگفتم. مرجان دستشو از توی دستم در آورد. خم شد و با دو تا دستش دو طرف شلوارمو گرفت و آروم اونو پایین کشید. گفتم : نه هم زمان با نه گفتنم، کیرم مثل میلۀ پرچم از توی شلوارم بیرون زد. اولین بارم بود که کسی غیر از سارا کیرمو می دید. حال غریبی داشتم. هم لذت می بردم. هم خجالت می کشیدم و هم عذاب وجدان داشتم. اما با همۀ اینا نمی تونستم مقاومتی بکنم. مرجان جلوم زانو زد و شلوارمو پایین کشید، به کیرم که درست مقابل صورتش بود نگاه کرد و گفت : – ظاهرش با کیر محمود فرقی نداره. با هر دو تا دستش کیرمو گرفت و ادامه داد : – ولی صاحبش فرق می کنه. برای همین می خوام کاری رو که محمود عاشقش بود و من هیچوقت براش انجام ندادم، برای تو بکنم. می دونم که تو دوست داری ولی چون سارا خوشش نمیاد، تو هم بهش اصرار نمی کنی. صورتشو آورد جلو و کیرمو برد توی دهنش. همیشه عاشق این بودم که کسی برام ساک بزنه، ولی سارا این کار رو دوست نداشت. و حالا مرجان داشت برام این کار رو می کرد. نوک کیرمو محکم مک می زد و اونو تا ته حلقش فرو می کرد. دندوناش به کیرم می خورد و قلقلکم می داد. با هر مکی که می زد، زانوهام یه کم خم می شد. داشتم می افتادم. دو تا دستمو روی سر مرجان گذاشته بودم. می خواستم از خودم دورش کنم، ولی توانشو نداشتم. فقط پشت سر هم می گفتم “نه” ساک که می زد، پستوناش تکون می خورد. کون خوش تراشش عقب و جلو می رفت و من داشتم آخرین توانمو جمع می کردم که تسلیم نشم. بالاخره تونستم سرش رو به عقب هل بدم و محکم بگم “نه” مرجان بلند شد و روبروم وایساد و گفت : – خوشت نیومد؟ حق داری، چون من اولین بارم بود که ساک می زدم. ولی تو کس دادن حرفه ای هستم. می دونم که خوشت میاد. شلوارمو بالا کشیدم و به کسش نگاه کردم. نمی دونم، شاید دچار توهم شده بودم. ولی حس می کردم لب های کسش تکون می خوره. انگار نفس می کشید و لب هاش باز و بسته می شد. مرجان یه قدم به طرفم اومد و من ناخوداگاه یه قدم عقب رفتم. مرجان با اخم گفت : – همیشه فکر می کردم برات جذابیت دارم. یعنی من اینقدر به دردنخورم که حتی بدن لختم هم نمی تونه تو رو تحریک کنه؟ گفتم : نمی تونم مرجان. تو منو می شناسی. می دونی که نمی تونم. مرجان گفت : مسخره! اون موقع که برات ساک می زدم، می تونستی، حالا می گی نمی تونم؟ گفتم : نمی تونم، بفهم مرجان. مرجان گفت : می تونی، خیلی راحت تر از اون که فکر کنی می تونی. بعد در حالی که با هر دست یکی از پستوناشو گرفته بود، گفت : – من هم کمکت می کنم. با دو تا دستاش پستوناشو فشار داد و در حالی که لبش رو گاز می گرفت، گفت : – سارا می گه من با این بدن هر مردی رو می تونم مال خودم کنم. نگاه کن امیر. به نظرت نمی تونم؟ اینو گفت و یه دور چرخید. کون سفید و برجسته ش یه لحظه همۀ نگاهمو پر کرد. مرجان روی زمین نشست. پاهاشو خم کرد و از هم بازشون کرد و گفت : – بیا امیر. بیا. می دونم که خوشت میاد. بیا پیشم. و طاقباز کف اتاق دراز کشید و باز شروع کرد به دست کشیدن به بدن خودش. تنش رو روی زمین حرکت می داد و نفس نفس می زد. شبیه زن هایی که توی کلوب های سکسی توی فیلم ها رقص های تحریک کننده می کنن. هر از گاهی هر دو تا پاشو همونطور که از هم باز بودن، بالا می برد و من همۀ کسش رو می دیدم. همۀ کسش رو به اضافۀ سوراخ کونش. همه چیزش داشت دیوونه م می کرد. از موهای آشفته ش که ریخته بود روی صورتش تا لاک قهوه ای رنگی که به ناخن های پاش زده بود. یه بمب جاذبۀ سکسی جلوم بود و داشت همۀ تلاشش رو می کرد تا منو به طرف خودش جذب کنه. ولی نمی تونست. نمی دونم چرا. من نه مؤمن بودم و نه خیلی سفت و محکم. بارها شده بود که اون زن رو لخت توی ذهنم مجسم کرده بودم. توی خیالم باهاش خوابیده بودم و حالا . . . حالا که واقعاً لخت می دیدمش، نمی تونستم خودمو راضی کنم که پا به پاش برم. دلم نمی خواست باز عصبانیش کنم یا حس لجبازیشو تحریک کنم. پس آروم گفتم : – ببین مرجان. چشمای خمارشو کمی باز کرد و گفت : – بگو. گفتم : ببین، تو خیلی جذابی. حتی جذاب تر از اون که خودت یا سارا فکر می کنین. می تونی به من نگاه کنی و بفهمی که چقدر منو تحریک کردی. تو کل زندگیم هیچ کاری به اندازۀ این که تو رو از خودم دور کردم برام سخت نبوده. مرجان گفت : پس دیگه چی می گی لامصب؟ چرا نمیای روم؟ چرا منو نمی کنی تا منم لذت یه سکس عاشقانه رو بچشم؟ گفتم : ببین مرجان، من خیلی دوستت دارم. خیلی زیاد. همیشه از دیدنت خوشحال شدم و از این که کنارت باشم احساس لذت کرده م. ولی نمی تونم باهات بخوابم. چون . . . چون کمی مکث کردم تا ببینم حرفام چه اثری روش می ذاره. بعد ادامه دادم : – چون عاشقت نیستم. مرجان پاهاشو روی زمین گذاشت و بی حرکت موند. دستاشو میون موهاش فرو کرده و خیره شد به سقف اتاق. گفتم : – نمی تونم با کسی که عاشقش نیستم، بخوابم. – ولی می تونی کیرتو تو دهنش فرو کنی، نه؟ لحنش پر از طعنه بود. از این که تا اون حد باهاش پیش رفته بودم، احساس بدی داشتم. گفتم : – من نمی خواستم. تو می خواستی. مرجان انگار فرو ریخت. پاهاشو جمع کرد و نشست. تو اون وضعیت شبیه یه فرشته توی یکی از نقاشی های کلاسیک بود. دیگه اثری از اون همه شهوت درش دیده نمی شد. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت : – محمود هم عاشقم نبود. ولی منو می کرد. مثل وحشیا هم می کرد. صداش بغض داشت. گفتم : آدما با هم فرق دارن. گفت : منم عاشق همین چیزات شدم. به طرف تخت شیما رفتم. پتوی روی تخت رو برداشتم و به مرجان نگاه کردم. بی نهایت زیبا بود. اون لحظه آرزو کردم که کاش مجرد بودم تا بدون یک لحظه معطلی باهاش بخوابم. ولی من متأهل بودم. بالای سرش وایسادم و پتو رو آروم انداختم روی بدن برهنۀ مرجان. مرجان گفت : – بذار کنارت بخوابم. گفتم : نه گفت : با لباس گفتم : بی خیال مرجان. بیا کل این ماجرا رو فراموش کنیم. با عصبانیت گفت : – چی رو فراموش کنیم؟ اینو که من خودمو لخت مادرزاد انداختم تو بغل تو و تو نخواستی منو بکنی؟ گفتم : آره، بهتره فراموشش کنیم، وگرنه دیگه نمی تونیم همدیگه رو ببینیم. مرجان گفت : هیچوقت کاری رو که باهام کردی، فراموش نمی کنم. با استیصال گفتم : – مگه من با تو چیکار کردم؟ مرجان گفت : تو زن نیستی که بفهمی وقتی من همه چیزمو در اختیارت گذاشتم و تو منو پس زدی، این یعنی چی. مرجان اینو گفت و از جا بلند شد. پتو رو به کناری انداخت و مشغول پوشیدن لباس هاش شد. با وجود همۀ اونچه اتفاق افتاده بود، هنوز از دیدن تنش تحریک می شدم. وقتی پشت به من خم شد تا شرتشو بپوشه، سوراخ کونش و کس کاملاً خیسش هوش از سرم برد. شرتشو پوشید و به طرف من چرخید. نگاه خیرۀ منو که دید با عصبانیت گفت : – چشماتو درویش کن. من سرمو پایین انداختم و مرجان در حالی که پستوناشو پشت سوتین سفیدش پنهان می کرد، زیر لب گفت : – فقط بلده هیز بازی دربیاره و از راه دور پالسِ بی خودی بفرسته. و در حالی که شلوار جین کوتاهشو به پا می کرد، گفت : – وقت عمل که می رسه، واسه من می شه پسر پیغمبر. یهو با کف دست، محکم به پیشونیش کوبید و گفت : – خاک بر سرت مرجان که لخت مادرزاد هم نمی تونی کسی رو حشری کنی. گفتم : اینجوری نیست مرجان. من . . . حرفمو قطع کرد و در حالی که بلوزش رو از روی زمین برمی داشت، گفت : حرف بی خود نزن. من اگه زن بودم، اگه زنیت داشتم، تو همۀ این بهانه ها رو مینداختی تو سطل آشغال و می اومدی تو بغلم. کس بیوۀ مجانی رو با یه صیغه می شه شرعی و اخلاقیش کرد. ولی تو نخواستی. به طرف در اتاق رفت و خواست تا اونو باز کنه، اما در قفل بود. با عصبیت گفت : – کلیدشو چیکار کردم؟ گفتم : همون دور و برا یه جایی افتاده لابد. مرجان در حالی که به زمینِ زیر پاش نگاه می کرد، گفت : – تو نمی خواد چشم بسته غیب بگی بچه مثبت. و خم شد و کلید رو از روی زمین برداشت و در رو باز کرد. قبل از این که از اتاق بیرون بره، برگشت، توی چشمام زل زد و گفت : – اگه سارا از سکستون برام حرف نزده بود، فکر می کردم همجنس بازی که منو تحویل نگرفتی. ولی می دونم که خیلی خوب بلدی چطور به یه زن حال بدی. البته اگه بخوای. باز چند لحظه مکث کرد و بعد گفت : – ولی منو نخواستی. نخواستی بعد از این همه سال که عاشقت بودم. یه شبو با من باشی. ولی پشیمون می شی. یعنی من پشیمونت می کنم. کاری می کنم که وقتی خبرش بهت برسه، به خودت بگی کاش اون شب یه کم با اون دختر مهربون تر بودم. . . . . خداحافظ در اتاق رو بست و رفت. من مثل آدمای منگ داشتم به همۀ اونچه که تو اون شب اتفاق افتاده بود فکر می کردم. و به این که مرجان چیکار می خواد بکنه. وسط همۀ این فکرها گیر کرده بودم که صدای بسته شدن در آپارتمان رو شنیدم. مرجان رفته بود.پایان

مامان فتانهقسمت اول با سلام خدمت دوستای عزیز امروز میخوام داستان سکس با مامانمو براتون تعریف کنم که دو ماه قبل برام اتفاق افتاد.اما قبلش بزارین یکم از خودم براتون بگم اسمم سهیل ۱۹ سالمه ودانشجوی گرافیکم.تک فرزنده خانوادم بابام ۴۹ سالشه و مامان فتانه ام ۴۱سالشه ولی خدایش خوب مونده پوستش هنوز طراوت خودشو داره از نظر اندامم خدایش دافه خوبیه سینه هاش سایز هشتادوپنجه و کونشم بزنم به تخته هم گندست هم طاقچه عرض کونش دو وجب و نصف میشه راستش از بچگی مامانم جلوم با لباسای سکسی میگشت اوایل که چیزی نمیفهمیدم اما وقتی بزرگتر شدم و معنی کوسو کونو اینچیزارو فهمیدم. فهمیدم مامانم عجب چیزیه همش به یادش جق میزدم ولی هیچوقت فکرشم نمیکردم یه روز بکنمش.ولی خوب مامانم به کاراش ادامه میداد و همیشه یه کارای میکرد که منو دیونه کنه. خونه ما دو طبقست طبقه پایین خالم اینا میشینن طبقه بالام که ما هستیم من یه پسر خاله دارم که همسنه خودمه اسمش احسانه از بچگی با هم بزرگ شدیمو از جیک و پوک هم خبر داریم اون اوایل که تازه به بلوغ رسیده بودیم تا خونم خالی میشد سریع یه فیلم سوپر جور میکردیم و شروع میکردیم به جق زدن این جریانات ادامه داشت تا کم کم بزرگتر شدیمو رفتیم سراغ دختربازی و این حرفا اخرشم که با هم تو یه دانشگاه قبول شدیمو حال میکردیم جوری شده بود که همه فکر میکردن ما داداشیم مامانم بهمون میگفت دوقولا خدایش خیلیم احسانو دوست داشت هیچوقتم جلو احسان خودشو نمیپوشوند خیلی راحت میگشت بابام بارها بهش گفته بود جلو احسان از این لباسا نپوش زشته نا محرمه ولی مامانم میگفت:بابا نا محرم چیه خواهرزادمه جلو اون راحت نباشم جلو کی راحت باشم. احسانم که این کارای مامانمو میدید به شوخی بهم میگفت اوووف سهیل مامانت عجب کس توپیه اگه خالم نبو تا حالا صد با کرده بدمش منم که لجم میگرفت :میگفتم مادر جنده چه بهتر منم مامان تورو میکردم (باهم از این شوخیا زیاد میکردیم) دو ماه پیش خانواده احسان اینا رفته بودن کیش ولی به خاطر کلاسای دانشگاه احسان نتونسته بود بره. منو احسان دانشگاه بودیم که بابام زنگ زد گفت عموش تو شهرستان فوت شده داره میره شهرستان تا هفتمشم نمیاد زودتر برو خونه مامانت تنهاست غروب میخواد بره خونه مادربزرگت فردا برمیگرده تو احسان بمونید خونه مراقب خونه باشید نرین پی ولگردیا منم گفتم چشم بابا خلاصه سر طهر کلاسامون تموم شدو منو احسان برگشتیم چون خونه احسان اینا کسی نبود برا همین گفتم احسان بیا بریم خونه ما ناهار بخوریم اونم اومد کلید انداختیم رفتیم تو صدای مامانم از تواشپزخونه اومد که گفت :سهیل جان اومدی برو دست و روتو بشور ناهار امادست بعد یه هو از تو اشپزخونه اومد بیرون واییییییییی من که یه لحطه قفل کردم مامانو اونطوری دیدم یه تاب حلقه ای سفید رنگ تنش بودزیرشم سوتین نبسته بود نوک سینه هاش تابلو معلوم سینه هاش افتاده بود بیرون اصلا یه ساپورت مشکیم پاش بود که قشنگ شرتشم معلوم بود مامان که دید احسانم همرامه گفت:اوا احسان حان توام اینجای احسان گفت :اره ماما اینا رفتن کیش این یه هفته مزاحمه شمام دیگه خاله جون مامان گفت:این چه حرفیه عزیزم خوب کاری کردی اومدی برو دستتو روتو بشور تا من ناهارو بکشم مامان ه رفت تو اشپزخونه احسان رو کرد به من گفت اووووووووووووووف سهیل مامانت عجب چیزیه بعد کیرشو مالیدو گفت قربونه خاله خودم برم .من که لجم گرفته بود گفتم:>خفه شو مادرجنده برو دستتو بشور بیا ناهارتو کوفت کن بعد رفتم تو اشپزخونه با عصبانیت به مامانم گفتم مامان این چه وضعشه چرا اینجوری میای جلو احسان مامانم با این که میدونست منطورم چیه خودشو زد به اون راهو گفت مگه چیه لباسام قشنگ نیست؟ من که کفرم گرفته بود گفتم :بابا قشنگیشو که نمیگم تمام بدنت پیداست زشته اینطوری میای جلو احسان بعد مامانم گفت:اها نه بابا چه زشتی احسانم مثل پسر خودمه ببینه مگه چیه اون که از خودمونه بعد رفتیم سر میز ناهارو شروع به خوردن کردیم احسان که یک سر چشمش به سینه های مامانم بود البته منم خودم خیلی دید میزدم ولی دوست نداشتم احسان بفهمه که منم با این وضعیت مامانم حال میکنم بگذریم خلاصه ناهارو خوردیمو بعد ناهار مامان رفت خونه مامانبزرگم و منو احسان تنها شدیم احسان هی کیرشو میمالیدو میگفت اووووووووف سهیل من حالم خیلی خرابه خیلی هوسیم یه چی میگم نه نگو گفتم :چی ؟ گفتم من یه جنده میشناسم بیا زنگ بزنیم امشب بیاد پیش ما نطرت چیه ها؟ منم که با دیدن سینه و کون مامانم خیلی حالم بد بود گفتم :باشه ولی من پول ندارما احسان گفت نترس پولش با من فقط بیایم خونه شما .خلاصه برنامرو چیدیمو به جنده زنگ زدیم ساعت هشت قرار شد احسان بره دنبالش احسان که رفت منم رفتم حموم یه دوش گرفتمو پشمامم زدم برا سکس اماده شدم ساعت هشتو نیم بود که احسان و شهین اومدن(اسمه جنده بود) یعد سلامو احوال پرسی اومدن نشستن شهین یه زن چهل و هفت هشت ساله بود که صورت قشنگی نداشت اندامشم زیاد جالب نبود ولی خوب در بیابان لنگه کفشم نعمت است.پاشدیم لختشدیمو گفتیم اگه میشه میخوایم همزمان بکنیمت اونم با یکم پول بیشترو یکم غرغر قبول کرد وسط حال یه پتو پهن کردیمو شروع کردیم شهین شروع کرد به ساک زدن خیلی حرفه ای ساک نمیزد بعد که کیرامون اماده شد احسان خوابید به شهین گفت بیا بشین رو کیرم ائنم اوم کسشو تنطیم کردو نشست رو کیر احسان یکم که گذشت به احسان گفتم پاشو نوبت منه ولی خوره لاشی قبول نمیکرد گفتم “پاشو دیگه پس من چی که دیدم شهین میگه چرا ناراحتی توام بکن تو کونم منم یکم توف رو کیرم زدمو با یه فشار کیرمو کردم تو کونش کونش که خیلی گشاد بود خلاصه شروع کردیم به تلمبه زدن هرسه تامون تو فضا بودیم شهین یه سره حرفای سکسی میزد هی میگفت:بکنیین جررررررررررم بدین مردم یالا دیگه دارم جر میخورم جوووووووووووووون بگایید منو در حین تلمبه زدن بودم که یه هو احساس کردم در خونه باز شد واااااااااااااااای چی میدیدم بیچاره شدیم !!!!!!!!!مامانم پشت ما واستاده بود مات و مبهوت مارو نگاه میکرد یه هووووو یه جیغ زد که نزدیک بود کر شیم گفت:کثافتا دارین چه غلطی میکنید اینجا اشغالای بی شعور واااااااااااای من که دوست داشتم زمین دهن باز کنه من برم توش شهین سری لباساشو برداشتو نصفه نیمه تنش کرد اومد در بره که مامانم جلوشو گرفت دوتا کشیده ابدار زد تو گوششش ولی شهین از دستش در رفت ما هم سریع لباسامونو گرفتیم دویدیم تو اطاقم دیگه بیچاره شده بودیم احسان یکسره گریه میکرد میگفت:گههههههههه خوردیم غلط کردیم مامانم اومد پشت در هر کاری کرد در و باز کنه نتونست میگفت:بی شعورای اشغال یه ساعت خونرو سپردم بهتون میرین جنده میارین تو خونه من اشغالای عوضی ما یک سره فقط گریه میکردیمو میگفتیم تورو خدا مارو ببخش مامانم که دید نمیتونه درو باز کنه بیخیال شدو رفت بعد نیمساعت که اروم بود اومد پشت درو گفت :یک دقدقه فرصت دارین بیاین بیرون والا زنگ میزنم به پدراتون همه چیزو میگم ما که دیدیم داریم بیچاره میشم با هزار بدبختی درو باز کردیم رفتیم بیرون دیدم مامانم رو مبل نشسته با همون لباسای که صبح تنش بود گفت:بیاین این جا بشینید میخوام باهاتون حرف بزنم نترسید کاریتون ندارم منو احسانم رفتیم روبه روش رو مبل نشستیم رومون نمیشد سرمونو بالا بیاریم مامانم شروع بع صحبت کردو گفت:این چه کاری بود که کردین شما از خودتون خجالت نکشیدید یه شب خونرو سپردم بهتون رفتین یه زنه جندرو اوردین باهاش سکس میکنید وقتی کلمه سکسو از دهن مادرم شنیدم تعجب کردم مامان گفت حرف بزن سهیل چه جوابی داری بدی من گفتم:غلط کردیم مامان تورو خدا مارو ببخش این قضیرو تمومش کن به کسی چیزی نگو مامان گفت:تمومش کنم شما یه زن جندرو اوردیت تو خونه داشتین از کس وکون میکردیدش بعد به من میگی این موضوع تموم کنم شما خجالت نمیکشین.(وای من و احسان که دیگه داشتیم شاخ در میاوردیم از حرفای مامانم) این کار احمقانه فکر کی بود ها حرف بزنید بعد رو کرد به احسانو گفت:تو تعریف کن چرا اینکارو کردین احسان؟ بعد احسان شروع به چرتو پرت گفتن کرد که خاله شمام به ما حق بدین ما تو اوج بلوغ هستیم نمیدونیم چه جوری خودمونو ارضا کنیم هر جا میریم یه چیزای میبینیم که باعث تحریکمون میشه نمیتونیم جلو خودمونو بگیریم قبول دارم کار امشبمون خیلی زشت بود ولی خاله اینکارو از رو ناچاری انجام دادیم تا خودمونو خلاص کنیم تو رو خدا شما مارو ببخشید و به کسی چیزی نگید ماهم دیگه غلط کنیم از این کارا بکنیم بعد مامان گفت:اخه چی بهتون بگم اینم شد کار .من شمارو درک میکنم منم این حس که ادم هووسی بشرو تجربه کردم ولی نباید چنین کاری میکردین کارتون اشتباه بود اخه شما نمیگید ممکنه اون زنکه جنده هزار جور بیماری داشته باشه که شمارو هم بگیره بعد یه هو گفت:راستی داشتین میکردینش کاندوم گزاشتین رو کیرتون؟ من که دیگه هنگ کردم نمیدونم چرا مامان این حرفارو میزد اولین بار بود که این حرفارو ازش میشنیدم فکر کنم خیلی هووسی شده بود منم که کمکم یخ داشت باز میشد گفتم:نه مامان اخه نداشتیم کاندوم بعد مامان گفت :کثافتا پاشین برین حموم حالمو بهم زدین پاشین ببینم به زور منو احسان و انداخت تو حموم گفت تمیز خودتونو بشوریدا رفتیم تو حموم زیر دوش احسان گفت:سهیل فکر کنم به خیر گذشت به کسی چیزی نمیگه خاله من گفتم:اره خداروشکر شانس اوردیم احسان گفت:راستی سهیل مامانت چرا اینجوری جلو ما حرف میزد ها ؟ من گفتم :نمیدونم والا بار اولش بود اینطوری حرف میزد منو احسان کیرامون تو دستامون بود و میمالیدیم که یه هو مامانم در حمومو باز کردو اومد تو واااااااای بازم سوتی دادیم سریع دستامونو گرفتیم جلو کیرمون من گفتم:مامان اینجا چه کار میکنی مگه نمیبینی ما لختیم؟ مامان گفت:این محلول ضد عفونی کنندست اوردم براتون بزنم که یه وقت مریضی نگیرین من گفتم :ممنون مامان بده خودمون میزنیم مامان گفت:نخیر این دستورالعمل مخصوص داره شما نمیتونین بزنین کار شما نیست بعد گفت:اگه میخواین من جریانای امروزو فراموش کنم هر چیزی که میگم گوش بدید رو حرف من حرف نزنید فهمیدید؟ منو سهیل که فکر میکردیم جریانای امروز تموم شده بود با شنیدن این حرف دست وپامونو گم کردیم من سریع گفتم چشم مامان هر چی که شما بگید مامان گفت:افرین پسر گلم بعد گفت اشکال نداره اگه منم بیام یه دوش بگیرم باهاتون؟ من که دیگه داشتم هنگ میکردم گفتم این چه حرفیه مامان احسان اینجاست زشته مامانم گفت:احسانم مثل پسر خودمه نا محرم که نیست بعد به احسان گفت:ببینم احسان جان خجالت نمیکشی اگه جلوت لختشم؟

مامان فتانهقسمت دوم و پایانی احسان که بدجوری خرکیف شده بود گفت:نه خاله جون راحت باش من که غریبه نیستم مامانم دستشو انداخت زیر تابش و اونو در اورد واییییییییییییییییییییییییی یه هو دوتا سینه گنده اندازه خربزه افتاد بیرون نوکش یه هاله قهوه ای رنگ داشت نوک سینه شم اندازه یه بند انگشت باد کرده بود بعدشم دولا شد ساپورتشو از پاش در اورد ولی شورتشو دیگه در نیاورد واییییییییی عجب کونی داشت مادرم عجب سینه های توپی داشت (بابا نامرد عجب کسی میکرده تو این سالا) مامانم وقتی دید منو احسان خشکمون زده و دارم نگاش میکنیم گفت:اوا بچه ها مگه ادم ندیدین ؟ من یه هو از دهنم پرید گفتم:چرا مامان ولی تا حالا به این جیگری ندیدیم مامانم خندیدید و گفت ای ناقلا ها بعد رفت زیر دوش که خودشو خیس کنه من که دیگه کیرم تو دستم جا نمیشد شق شق شده بود احسانم وضعیتش بدتر از من بود کیر اونم شق شده بود مامانم هی زیر چشمی کیرامونو نگاه میکردو میخندید بعد یه هو گفت:سهیل جان پسرم دستتو از جلو کیرت بردار خفش کردی بیچاررو راحت باش احسان جان خاله توام بردار بعد اومد سمت منو لیفو گرفت تو دستاش شروع کرد به شستن بدنم همینطور که بدنمو میشست گفت:بچه ها از این که من اینطوری جلوی شما میحرفم که ناراحت نمیشید(کیر و کس اینچیزارو میگفت)من چون با شما راحتم اینطوری میحرفم تمام بدن منو به جز کیرمو شست بعد رفت سراغ احسان شروع کرد به لیف کشیدن بدن احسان بعد به احسان گفت: خاله جان الانم که منو لخت داری میبینی هوسی شدی نه راستشو بگو احسان گفت:چی بگم خاله اخه اخه روم نمیشه بگم مامان گفت:احسان جان توام مثل سهیل انگار پسرمی از من خجالت نکشید من اگه با شما راحت نباشم که با شما حمومو نمیام جلو شما لخت نمیشم منو مثل دوست خودتون بدونین راحت باشین همه چیزو بگید بعد احسان گفت:اره خاله خیلیم هووسی شدم اخه شما خیلی بدنتون قشنگه مامانم خندیدو گفت:سهیل پسرم توام همین منو دیدی هووسی شدی؟ منم که دیدیم اگه کم بیارم از احسان عقب میوفتم گفتم:اره مامانی خیلی بعد مامانم اومد منو محکم بغل کرد سرمو فشار داد تو سینه هاشو (اوووووف چقدر نرم بود)گفت:قربون پسر خودم برم که انقدر هووسیه بعد گفت حالا کجامو بیشتر دوست دارین ها؟ احسان گفت خاله سینه هات خیلی سکسین من میمیرم براش بعد گفت:سهیل پسرم تو کجامو دوستداری؟ من گفتم مامان من عاشق کون گندتم مامانی مامانم گفت :الهی که بمیرم من شما دوتا چی کشیدین تو این سالها بعد گفت:حالا شما بیاین منو بشورید که باید کیرتونو محلولم بزنم بعدش بعد به احسان گفت تو پشتمو بشور به منم گفت تو جلومو بشور من صابونو گرفتم شروع کردم به شستن وااااااااااااااااای وقتی دستم به سینهاش میخورد داشتم دیوونه میشدم خیلی نرم بودن ای کاش میشد کیرمو میکردم لای سینه هاش ایکاش میشد احسان اینجا نبود میکردمش یکم که سینه های مامان شستم مامان گفت :پسرم نمیخوای تو شرتمو بشوری ؟من گفتم :مامان پس شرتتو درار که بشورم برات مامانم گفت:اوا نه جلو احسان زشته بعد یه چشمک بهم زد همینطوری دستمو گرفت گزاشت تو شرتشوگفت حالا بشور قشنگ بمال همه جامومن که دستم به کس مامانم خورد کیرم به اخرین حد سیخ شدن خودش رسید احسانم داشت سینه های مامانمو میمالید .مامان کم کم داشت حالش بد میشد چشماشو بسته بودو اخ واوخ میکرد انقدر اخ اخ کرد که یه هووووووو یه جیغ کوچیک کشیدو ارضا شد بدنش شل شد نشست کف حموم احسان گفت:خاله جون حالت خوبه ؟ مامان گفت:اره عزیزم پدرسوخته تا حالا اینطوری ارضا نشده بودم با دو نفر خیلی حال داد بعد همونطوری که نشسته بود کیر مارو گرفت دستشو شروع به مالیدن با محلول کرد کیرامونو که قشنگ شست گفت:بچه ها من میدونم امشب حالتون خرابه خیلی هووسی هستین اگه دوستداشته باشین من میتونم ارضاتون کنم البته نه با سکسا اگه بخواید براتون جق میزنم؟ مام که از خدا خواسته قبول کردیم بعد مامانم گفت:با اب دهنم براتون جق بزنم یا با کف صابون من گفتم مامان با اب دهنت برامون بزن مامانم گفت ای به چشم پسر گلم یتف ریخت رو کیرمن یکمم ریخت رو کیر احسانو شرو به جق زدن کرد خیلی قشنگو حرفه ای میزد هر چتد بارم کیرمونو میمالید لای سینه هاش منکه دیگه تو فضا بودم خیلیداشتم حال میکردم احسان هی میگفت:اوووووووف خاله فداتشم بمال بمال من دارم میمیرم بمال دیگه داره ابم میاد مامانم سینشو برد جلو کیر احسانو گفت :بریز رو سینم .احسانم با یه فشار تمام ابشم ریخت رو سینهو زیر چونه مامانم مامانم گفت :وای چقدر داغ ابت سوخت احسان بعد بهش گفت:عزیزم تو برو بیرون منو سهیلم الان میایم .احسان رفت بیرون منو مامان تنها شدیم گفت:اخی راحت شدم احسان رفت شرتمو دربیار سهیل جان دراز کشید کف حمومو پاهاشو داد بالا دست انداختم شرتشو در اوردم اوووووووووف چه کوسی داشت مامانم جونم کسش باد کرد بود خیلیم سفیدو بی مو بود چشممو از روش بر نمیداشتم مامانم دستشو گذاشت رو کسشو گفت:حالا مال من بهتره یا اون زنکه جنده ها ؟ گفتم:وای مامان عجب کوس توپی داری چقدر باحاله معلومه که مال تو بهتره مامان جون مال اون زنکه ترکیده بود بعد مامانم شروع کرد به مالیدن کیرمو گفت:سهیل از تو انتظار چنین کاری نداشتم من که برات چیزی کم نزاشتم تو خونه باهات راحت بودم جلوت با لباسای سکسی میگشتم که تو احساس کمبود نکنی تو چرا اینکارو کردی ها؟ من گفتم:اخه مامان وقتی تورو با اون لباسای سکسی میدیدم تحریک میشدم اوایل به یادت جق میزدم ولی امروز وقتی اونطوری دیدمت نتونستم جلو خودمو بگیرم برا همین وقتی احسان اون پیشنهاد وداد سریع قبول کردم مامانم گفت :پسرم من که باهات راحت بودم خوب به خودم میگفتی کمکت میکردم حالا اشکال نداره از این به بعد در خدمتمم پسر گلم بعد گفت: نمیخوای کیرتو بدی بخورم که ببینم چه مزه ایه سهیل جان ؟ من گفتم :مال خودته مامان جون هر کاری که دوست داری باهاش بکن مامانم کیرمو کرد تو دهنشو شروع به خوردن کرد واااااااااااااای چقدر داغ بود دهنش چقدر حرفه ای میخورد با زبونش کیرمو میلیسید تا ته میکرد تو حلقش دوباره در میاورد من دیگه طاقت نیاوردم ابم داشت میومد برا همین اومدم کیرمو از دهنش در بیارم که نزاشت ابم با فشار تو دهن مامانم خالی شد خیلی حال کرده بودم مامانم تمام ابمو قورت داد بعد بلند شد گفت: اوووم پقدر ابت خوشمزه بود پسرم بهت خوش گدشت عزیزم خوب کیرتو خوردم من گفتم عالی بود مامان تا حالا انقدر حال نکرده بودم اومیدوارم بتونم این لطفتو جبران کنم مامان دستشوگزاشت رو کوسشو گفت:نگران نباش پسرم به موقعش جبران میکنی بعد گفت:به احسان نگی برات ساک زدم ناراحت میشه خلاصه رفتیم زیر دوشو خودمونو شستیم اومدیم بیرون.منو احسان که داشتیم بهترین دوران زندگیمونو تجربه میکردیم مامانم خیلی با ما مهربون شده بود از همه جا صحبت کردیم از سکسا یکه ما داشتیم از شیطونیای مامانم تو دوران جوونی و این حرفا تا صحبت به اونجا رسید که مامان به احسان گفت:راستی احسان تو یکی به سهیل بدهکاریا احسان با تعجب پرسید چی بدهکارم خاله جون؟ مامانم گفت: تو و سهیل با من اومدین حمومو منو لخت کردین و من براتون جق زدم خوب حالا مامانتم باید برا سهیل من لخت بشه دیگه من که از این حرف مامان خیلی تعجب کرده بودم احسان به مامانم گفت:خاله فکر نکنم مامانم قبول کنه اصلا اهل این حرفا نیست بعد مامانم گفت:یعنی من ااهل این حرفا هستم؟ احسان گفت:نه خاله جون منطورم این نبود ولی خوب فکر نکنم قبول کنه مامان گفت:نگران نباش به موقعش قبول میکنه احسان که حرف مامانو به شوخی گرفته بود گفت:چشم خاله حتما سعیمو میکنم ولی من از این حرف مامانم خیلی تعجب کردم اونشب قرار بود احسان خونه ما بمونه ولی مامانم هی بهش اسرار مبکرد که احسان جان برو خونتون بخواب مگه بابات نگفت مراقب خونه باشی یه وقت دزدی چیزی میاد خطرناکه احسان نمیخواست بره ولی مامان انقدر اسرار کرد که مجبور شد که بره بعد این که احسان رفت مامان گفت: سهیل امشب بیا پیش من بخواب من تنها میترسم. با کارای که مامانم انجام داده بود حدس میزدم که باز باید یه خبرایی باشه .رفتم تو اطاق مامان رو تخت دراز کشیدم گفتم:مامان کجای پس چرا نمیای مامان گفت:دستشوییم صبر کن الان میام بعد چند لحطه اومد رو تخت دراز کشید منو بغل کرد بووسم کردو گفت:امشب بهت خوش گذشت پسرم من گفت:عالی بود مامان خیلی بهم خوشگذشت فقط…………… مامان:فقط چی پسرم گفتم:فقط ایکاش جلو احسان لخت نمیشدیو براش جق نمیزدی مامانم محکم بغلم کرد و گفت:فدای پسر غیرتیم بشم اشکال نداره سهیل جان اونم گناه داشت یکمم اون حال کرد چه اشکالی داره حالا این حرفارو ولکن بگو ببینم ناقلا تو کجا کون منو دیدی که گفتی عاشق کونمی ها ؟ من گفتم مامان تا حالا لختشو که ندیده بودم ولی خوب با اون لباسای تنگی که میپوشیدی دیوونم میکردی دیگه مامان گفت:حالا دوستداری لختشو ببینی؟ من گفتم؟از خدامه مامان مگه میشه دوست نداشته باشم مامان پاشد پیزهنشو دراورد و شلوارو شرتشو با هم کشید پایین گفت:حالا خوب ببین پسرم واییییییی خدای چه کون گنده ای داشت مثل دوتا هندوونه گنده بود کونش بعد رو شکم دراز کشید و گفت:بیا دست بزن بهش ببین چه نرمه دستو گزاشتم رو کونش شروع کردم مالیدن ولی خدای عجب چیزی بود این مامان لای کونشو باز کردم سوراخ کونش پیدا شد یه سوراخ قهوه ای رنگ تر و تمیز با انگشتم شروع کردم باهاش بازی کردم اون دستمم مامانم گزاشت رو سینشو گفت:سینمو بمال پسرم با یه دستم کوس وکون مامانمو میمالیدم با اون یکی دستم سینه هاشو یکم که گذشت مامانم گفت:سهیل پاشو لباساتو درار برات ساک بزنم منم سریع پاشدم لباسامو دراوردمو دراز کشیدم مامانم گفت:توام میخوای کسمو بخوری منم گفتم :نیکی پرسش مامان جون بیا برات بخورم مامانم اومد به صورت۶۹ روم دراز کشید شروع کرد به خوردن کیرم من کسشو براش لیس میزدم کسش یه طعم خ.اسی داشت زبونمو میکردم تو کسش با چوچولش بازی میکردم انگشتمم میکردم تو سوراخ کونش نمیدونم کونش خیلی گشاد بود چی بود؟اخه همزمان دو سه تا انگشتم میرفت تو کونش فکر کنم از قبل خیلی کون داده بود مامانم کیرمو میکرد تو حلقش در میاورد تخمامو میکرد تو دهنش خیلی هووسی شده بود مثل وحشیا کیرمو میخورد میگفت:جوووووووووون عجب کیری داری پسرم مردم انقدر با کیر پلاسیده بابات ور رفت راست نشد از این به بعد تو باید جور باباتو بکشی تو باید مامانو بکنییییییی عزیزم بعد از روم بلند شد رفت دراز کشید گفت بیا سهیل من دیگه طاقت ندارم بیا کیرتو بکن تو کسم دارم میمیرم زود باش منم پاهاشو گزاشتم رو دوشمو کیرمو تنطیم کردم رو کوسشو با یه فشار کردم تو اوووووووف داشتم اتیش میگرفتم کوسش خیلی لزجو داغ بود شروع کردم به تلمبه زدن مامان داشت میمرد از هسینشو گرفت تو دستشو گفت:سینمو بخور سهیل دارم میمیرم جررررررررم بده پسرم دارم با کیرررررت حال میکنم بکننننننننننننننن زود باش سینه مامانمو میخوردموتلمبه میزدم چون یه بار ارضا شده بودم مطمن بودم به این زودیا ابم نمیاد داشتم حال میکردم مامانم دیگه داشت جیغ ئداد میکرد میگفت:بکن سهیل جان بکنننننننن داررررررم ارضا میشم تورو خدا کم نیار پسرم دارم با کیرت حال میکنم ببببببکننننن یه هووووو یه جیغ زدو اروم گفت:اخ پسرم قربونت برم بلاخره ارضام کردی بکن پسرم انقدر بکن تا توام ارضاشی قربونت برم کوس مانمانو بکن من گفتم :مامان جون میشه کونتم بکنم؟ خودت که میدونی من عاشق کونتم مامانم گفت :چرا نمیشه پسرم کونمم بکن هر کاری دوست داری باهام بکن عزیزم بعد پاشد رفت از رو میز توالت یه قوطی وازلین اورد داد دستم خودشم به حالت سگی خوابیدو گفت:پسرم سوراخ کونمو با وازلین چرب کن که راحت کیرت بره توش من وازلینو گرفتم شروع کردم به مالیدن قشنگ تماما سوراخ کونشو وازلین مالیدم یکممم زدم به کیرم خوب که چرب شد کیرمو گزاشتم جلو سوراخشو به مامانم گفتم:مامان حاضری مامان گفت بکن عزیزم کیرمو فشار دادم به سوراخ کونشو با یه فشارکل کیرم رفت تو مامانم یه اخخخخخخخخخ گفت که من هووسم صدبرابر شد گفت:کیرتو دربیار دوباره بکن تو بزا کونم جا باز کنه کیرمو که دراوردم کون مامان خیلی گشاد شده بود دیگه جمع نمیشد دوباره کیرمو کردم توکونش دیگه کیرم قشنگ تا ته میرفت کون مامانم خیلی کشاد بود فکر کنم زیاد از کونش کار کشیده بود شروع بع تلمبه زدن کردم پشت سر هم محکم میکردم مامانم که فقط اوووووووف اووووووف میکردو میگفت بکنننننننننن جرررررررررم بده پسرم کونمو پاره کن منم خیلی حال میکردم وقتی مامانم این حرفارو میزد با هر ضربه من سینه های مامانم مثل پاندول ساعت پرت میشد اینور اونور رو کون مامان موج راه افتاده بود کونش مثل زله میلرزید دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم ابم داشت میومد به مامانم گفتم مامان ابم داره میاد مامان گفت: نباید هدرش بدی بریزش رو سینه هام منم کیرمو از کونش دراوردمو کیرمو گرفتم جلو سینه هاش ابم با فشار خال شد رو سینه های مامانم. مامانم گفت:جووووووون سوختم چقدر داغ بود ابت سهیل ………..پایان

سکس با مامان مریم و خاله مینا قسمت اول اسمم حمید ۲۴ سالمه دانشجو هستم و تک فرزندم خیلی حشری وکیرمم خیلی کلفته,مامانم مریم ۴۲ سالشه با سینه های نسبتا بزرگ وهیکلی فوق العاده سکسی,خاله مینا ۴۰ سالشه که سینه هاش از مامانم کمی کوچیکتره و هیکل و تیپش از مامانم بخاطر اینکه لاغر تره خیلی سکسی تره,پدرم ۶ماه که فوت کرده و منو مامانم تنها زندگی می کنیم و از نظر مالی تامینیم چون وضع مالی پدرم خیلی خوبه و یه ویلاتو یکی از بهترین جای شمال بدون مشرف داریم که استخر بزرگی تو باغش داره ,ماجرای سکس ما از اینجا شروع شد که حدود ۱ ماه پیش مامانمو خالم تصمیم گرفتن یه چند روزی بخاطر اینکه حال و هوای مادرم بعد از مرگ پدرم عوض بشه با هم بریم شمال, من تا روز اولی که به شمال رفتیم حتی یه لحظه هم به فکر سکس با مامانمو خالم نبودموفکرشم نکرده بودم در ضمن هم مامانم هم خالم زیاد در قید و بند لباس پوشیده نیستن و تیپ جفت شون بیشتر مواقع جوریه که هر مردی و به هوس میندازه,تا اینکه صبح راه افتادیم و ظهر رسیدیم وهوا فوق العاده گرم بود تا اینکه وسایلمونو گذاشتیم تو ویلا که مامانم برگشت به خالم گفت مینا بیا بریم استخر الان خیلی حال میده خالمم گفت اره راست میگی خیلی گرمه بعد مامانم به من گفت حمید جان برو اب استخر و اماده کن تا یه تنی به اب بزنیم منم رفتم استخرو اماده کردم در ضمن استخر ما جوریه که به ویلا دید نداره اخه قسمتی که به ویلا دید داره رو پوشوندیم که اگه خانمی میخواست استفاده کنه راحت باشه حدود ۴۵ دقیقه ای بود پای استخر بودم که ابشو اماده کنم که شنیدم صدای مامانمو خالم داره میاد و میو مدن سمت استخر تا اینکه وقتی رسیدن کنار استخر من حیرون شده بودم اخه هر دو تا با مایو وااااااااااای جووووووووووووووووووووووون من با مامانو بابام یه چند باری استخر اومده بودم ولی مامانم همیشه با لباس جلوی من تو اب میومد تا به حال با مایو ندیده بودمش خلاصه منم با اینکه شوکه شدم بعد از کمی نگاه کردن به مامانمو خالم سرمو انداختم پایین و گفتم به مامانم من میرم دیگه اگه کاری داشتید صدام کنید ولی حس شهوتم دوست نداشت از اونجا برم که مامانم گفت کجا حمید جان بیا مایوی تو هم اوردم که بیای تنی به اب بزنی منم که حیرون بودم بدون هیچ حرفی مایومو از مامانم گرفتم گفتم مرسی باشه ولی اگه مزاحمم من بعدا میام خالم گفت وا چه مزاحمتی حمید جان تو هم عین بچه منی بعد من گفتم خواهش میکنم خاله ,خالم به شوخی گفت برو مایوتوبپوش تا یه خورده کلتو بکنم زیر اب بهد منم با خنده رفتم پشت حفاظ استخر لباسامو در اوردم کاملا لخت شدم ولی یه ان یاد مامانمو خالم توی مایو هایی که پوشیده بودن افتادم کیرم کم کم داشت شق میشد اخه مامانم یه مایوی قرمز یه تیکه که تمام سینه هاش معلوم بود تنش بود و خالمم یه مایو مثل مایو مامانم ولی مشکیش خلاصه مامانمم مایوییو که واسه من اورده بود از مایوهایی که شمال داشتم بود به رنگ سفید و کاملا بهم جذب بود و منم اول براتون نوشتم که کیرم خیلی کلفته خلاصه وقتی مایو مو پام کردم کیرمم نیمه شق بود خیلی ضایع وایساده بود کیرم تو مایوم همین باعث شد که اولش وقتی مایوموپوشیدم با دیدن کیرم از رفتن پیش اونا صرف نظر کنم ولی بازم حس شهوتم نذاشت نمیدنم چرا انقدر تمایل داشت که بدن مامانمو خالمو بازم داخل اون مایو هاشون ببینم خلاصه کمی صبر کردم تا کیرم کمی خوابیدو با خجالت رفتم سمت استخر که مامانمو خالم تو اب بودن منم رفتم سمت استخرو که دیدم خالم به مامانم یه چیزی یواش گفت که بعدا فهمیدم به مامانم گفته وای حمید چقدر کیرش کلفته خوشبحال زنش خلاصه منم واسه اینکه کیرم زیاد از حد ضایعم نکنه سریع پریدم تو ابو یه نیم ساعتی تو اب بودیمو منم با نگا هایی که به مامانمو خالم میکردم کیرم کاملا شق شق شده بود دیگه حس شهوتم به مامانمو خالم صد برابر شده بود دوست داشتم جفتشونو تو اب بکنم تا اینکه دیگه یه جایی تو اب هر سه نزدیک هم بودیمو خالم به شوخی دستشو انداخت دور گردنمو تا کله منو بکنه زیر اب منم خودمو شل کردمو تا راحتر بتون کله منو بکنه زیر اب که مامانمم اومد کمکشو خلاصه یه چند دقیقه ای شوخی کردیمو منم با تماس پیدا کردن با بدن مامانمو خالم دیگه کاملا حشری شده بودم که تو همین حین خالم جلوی من بود و من از پشتش گرفتمش بغلش کردموااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای جووووووووووووون و کیرمو چسبوندم به کونشو دستمم انداختم دور بدنشو گفتم خاله میخوای حساب ابت بدم حس کردم داره کونشو بهم میمالهو هیچ چیزی نمیگه انگار نه انگار کیرم به کونش چسبیده تا اینکه بعد از چند دقیقه ور رفتن با خالمو که مامانم اومد کمکش که خالم فهمیده بود چه خبره و میدونست من حشریم با خنده گفت حمید جون بیا مامانتم یه خورده اذیت کنیم که مامانم داشت فرار میکرد من خالمو ول کردمو رفتم مامانمم از پشت گرفتم واااااااااااااااااااااای جووووووووووووووووووووون قربونه کون مامانم برم همون جوری مثل خالم چسبیدم به کون مامانمو کیرمو چسبوندم به کون مامانمو دستامم انداختم دورشو یه چند دقیقه ای همین جوری شوخی میکردیمو خالمم که کنارم بود خودشو دایم میچسبوند به من که تا یه ۲۰ دقیقه ای همین طوری شوخی میکردیمو همه خسته شدیم مامانم گفت من خسته شدم میرم تو ویلا شما هم هر وقت خسته شدید بیاد بسه دیگه واسه امروز بعد خالمم گفت منم میام ,منم بس که حشری بودمو کیرم شق شق بود و روی بیرون اومدن از ابو نداشتم گفتم شما برید منم میام تا اینکه رفتنو منم از اب اومدم بیرونو یه جق حسابی لب استختر به عشق مامانمو خالم زدمو بعد از ۳۰ دقیقه لباسامو پوشیدمو رفتم سمت ویلا,حالا براتون گفته های مامانمو خالمو میگم از زبون مامانم که برام بعد از اینکه رابطه سکسی پیدا کرد با من بهم گفت که وقتی از اب در میان(تا زمانی که از استخر میرسن تو ویلا هیچ حرفی نمی زنن تا اینکه داخل ویلا که میان خالم به مامانم میگه مریم یه چیز بگم ناراحت نمی شی مامانم میگه فکر کنم بدونم چی میخوای بگی خالم میگه پس تو هم فهمیدی مامانم میگه حمید و میگی خالم میگه اره مامانم میگه شرمنده اگه میدونستم حمید یه همچین حسی پیدا میکنه نمیذاشتم بیاد که خالم میگه ای بابا واسه چی شرمنده جونه دیگه بزار راحت باشه ولی عجب کیر کلفتی داره خوشبحال زنش مامانمم میگه مریم وقتی چسبید بهم خیلی حشریم کرده الان چند وقته سکسم نکردم خیلی دلم میخواد خالمم میگه منم عین تو مامانم میگه من شوهرم مرده تو چرا تو که شوهر داری خالم میگه ای بابا چه شوهری که نه اهل سکس ,کیرشم نصف کیر حمید نیست اخ جووووووووووووووون ابجی قربونه کیر پسرت برم کاش میتونستم یه بار باهاش سکس کنم مامانمم میگه وای نگو دیونه تو شوهر داری منم که مامانشم خالم میگه خواهش میکنم این چند روز بزار ببینم کاری میتونم بکنم که ۲ تایی با حمید سکس کنیم مامانم میگه زشته مینا جان گناه داره ولی مامانم بهم گفت که خودش خیلی دوست داشته که با من سکس کنه ولی جلو خالم روش نمیشده قبول کنه خلاصه تا اینکه خالم هر چقدر اسرار میکنه مامانم میگه نه)تا اینکه رسیدمو دیدم خالم رفته حمومو مامانمم تو اشپزخونه داره غذا درست میکنه منم رفتم تو اتاقم همه لباسامو در اوردم با یه شورت مشکی جذب دراز کشیدم رو تختو تو فکر سینه های مامانمو خالم بودم دوباره کیرم شق شق شد به عشق جفتشون دوباره جق زدمو اب کیرمم ریختم تو شورتمو همون جوری یه ۳۰ ساعتی خوابیدم تا اینکه خالم از حموم میاد و مامانمم میره حمومو میاد بعد دیدم مامانم اومده بالا سرم داره میگه حمید پاشو بیا غذا بخوریم بعد دیدم مامانم داره شورتمو که سفیدک اب کیرم کاملا معلوم بود نگاه میکرد یه لحظه که دید من دارم نگاش میکنم نگاه هشو قطع کرد و رفت از اتاق بیرون از این ساعت به بعد بود که من با نگاه های سکسی و شهوتی خاله و مامانمو نگاه میکردم بعد منم سریع یه شورتک رو شورتم پوشیدمو رفتم سمت اشپزخونه که با دیدن خالم سلامو خسته نباشید گفتمو نشستم رو صندلی خالم یه تاپ حریر سفید با یه استرج مشکی تنش بودواااااااااااااااااااااای جووووووووووووووووووووووون سینه هاش روی تاپش برامدگی سوتینشو داده بود بیرون,مامانمم یه سر همی سفیدتا سر زانوش و تنگ تنش بود خلاصه منم در حین غذا خوردن کاملااز دیدن مامانمو خالم لذت میبردمو حال میکرد تا اینکه غذا خوردیمو من پاشدم رفتم حموم ولی داخل حموم همش در فکر این بودم کاش میشد با مامانمو خالم سکس کنم ولی هی عذاب وجدان میگرفتم از کار خودم تا اینکه اومدم بیرون و دیدم اونا تو اتاق مامانم خوابن منم رفتم خوابیدم تا غروب قرار شد بریم لب اب اخه ویلای ما به اب دوره باید با ماشین بریم تا اینکه مامانمو خالمم حاضر شدن برای رفتن ,منم با دیدن مامانمو خالم تصمیم جدی گرفتم برای سکس با هاشون اخه با خودم تا غروب خیلی فکر کردم اونا تو استخر کیر منو لای کونشون قشنگ حس کردن مامانمم الان چند وقته که سکس نکرده پس اگه ناراحت میشدن لااقل مامانم یه تذکری بهم میداد یا خالم تو اب بعد از اینکه کیرمو چسبوندم بهش دیگه نمیومد بچسبه بهم دوباره یا بخنده از اب میرفت همون اول بیرون ولی این فکرا همون صبح به یادم نیومدن تا شب که داشتیم میومدیم خونه که پیش خودم گفتم اگه بخوام با هر دوشون سکس کنم کمرم جواب نمیده

سکس با مامان مریم و خاله مینا قسمت دوم و پایانی وقتی پیادشون کردم رفتم از داروخانه تو شهر یه قرص سیدنافید با یه اسپری بی حسی گرفتم که کم نیارم وبرگشتم خونه وقتی رسیدم شام خوردیم بعد از شام مامانم گفت من خسته ام میرم میخوابم منو خالمم پای ماهواره بودیم منم به فکرم زذ برم یه قرص بخورم اگه خواستم کاری کنم بتونم خلاصه تا اینکه یه قرص خوردمو کیرمم حسابی اسپری زدمو با شورتک نرمی که پام بود رفتم تو پذیرایی کنار خالم نشستم بعد از کمی صحبت راجب درس تو ماهواره تبلیغ هتل اومد که داخل تبلیغ یه ان گفت ماساژکه خالم برگشت گفت اخ جون ماساژ خیلی حال میده بعد منم که حشری گفتم اگه میخوای خاله ماساژت بدم گفت واااااااااای حمید جون بلدی گفتم یکمی بلدم اونم از خدا خواسته گفت باشه(این حرفم خالم بعد از سکسامونو راحتی که به من بعدا پیدا کرده بود بهم گفت که اون روز از صبح انقدر با حس کردن ودیدن کیر من حشری شده که تا شب دایم کسش ترشح داشته و مامانم همین حرفو یه شب تو خونه که داشتم میکردمش بهم گفت)خالمم همون لباسای سر نهار ظهر تنش بود بعد بهش گفتم پس خاله تو اتاق مامانم اینا که مامانم خوابه بیا بریم رو تخته من بعد از اینکه رفتیم تو اتاق خالم رو تخته من دمر خوابید سرشم مخالف من گذاشت منم گفتم خاله کجاتو دوست داری بمالم گفت حمید جان همه جارو بمال بعد منم نشتم کنارش رو تختو داشتم وااااااااااااااااااااااااااای جوووووووون با دستام از رو شونه هاشو از روی لباس حریر سفیدش که بند سوتینش کاملا پیدا بود شروع کردم مالیدن تا روی کمرشو بعد کم کم اومدم روی کونشو باسنش واااای جوووووون داشتم دیونه میشدم دگه همین جوری میمالیدمو گاهی هم با یه دستم کیر خودمو میمالیدمو حال میکردم کیرم شق شق شده بود اخ جوووووووون وااااااااااااااااااااااای قربونه کونت برم خاله بعد از ۷و۸ دقیقه ای که میمالیدم خالم گفت گرممه بزار تاپمو در بیارم اینجوری عرق میکنم بعد بلند شد تاپشو در اورد دوباره دراز کشید دمر خوابید منم که شوکه شده بودم از این حرکت خالم متوجه شدم که خودش واقعا دوس داره با من سکس کنه منم پرو تر شدمو گفتم خاله بشینم رو باسنت اذیت نمیشی با لحن حشری کننده ای گفت نه عزیز دلم بشین روش بعد منم که زیر شورتک نرمم شورت پام نبود و شهوتم داشت از کیرم میزد بیرونو کیرمم کاملا شق شق شده بود نشستم رو باسن خالمو تا دولا شدم از شونه هاشو بمالم بیام تا پایین کمرش وااااااااای جووون کیرم رفت لای کون خالمو بعد از چند باری از بالا تا پایینو که مالیدم دیدم خالمم با احساس کردن کیرم چیزی نمی گه به خالم با صدای اروم گفتم خاله جونم میخوای شلوار استرجتم در بیارم تا پاهت عرق نکنه گفت اره عزیزم در بیار بعد منم اومدم پایینتر نشستمو دستمو انداختم دور کمرش کش شلوارشو گرفتمو از دو طرف خالمم باسنشو داد بالا تا شلوارش راحتتر در بیاد منم استرجشو دادم پایین جوووووون واااااااااااای یه شورت ساتن مشکی کون سفیدشو پوشونده بود بعد از اینکه استرج خالمو در اوردم خودمم سریع شلوارکمو داد پایین از پام در اوردم(اینو بگم از اینجا به بعد مامانم دیده صدایی از ما نمیاد اومده ببینه خالم یه وقت جای بدی نخوابیده باشه که چون در اتاق خوابم نیمه باز بوده از اینجای سکس منو خالمو تا اخرش میبینه و با مالیدن خودش ارگاسم میشه ,این حرفم بعدا بهم گفت)کیرمم شق شق بعد از اینکه دوباره با مقداری ترس و لرز لخت نشستم رو خالم کیرمو گذاشتم لای کونش از رو شورت ساتنش واااااااااای اخ جوووون چه حالی داد بهم بعد در همون حینی که خالم کیرمو حس کرد گفت جوووون واااااااااااای حمید جون چقدر کلفته اخ جووووون امشب باید خالتو حسابی با این کیر کلفتت بکنی منم که انقدر حشری بودم افتادم رو گردن خالمو یه ۵ دقیقه ای گردنشو لیس زدمو با کیرمم به لای کونش میمالیدمو خالمم میگفت جووووون اهههههههههه اوهههههه بخور بعد بلند شدم اومدم پایینو دستامو انداختم دور شورت خالمو شورتشو اوردم از پاش بیروم از پشتشم بند سوتینشو باز کردمو بهش گفتم خاله جووووووونم حالا برگرد میخوام بکنمت گفت اخ جووووون برگشتو واااااااااای جوووووون چه سینه های گنده ای بعد نشست جلوی منو کیرمو با دستش گرفتو گفت اخ جووووون حمید کیرت خیلی کلفته میخوام اول بخورمش بعد منم رو دو زانو نشسته بودم خالمم با دستاش اول کیر منو مالیدو بعد با زبونش نوک کیرمو لیس میزد وااااااااااااای جوووون چه حالی داد بعد تا جایی که جا میشد کیرمو میکرد تو دهنشو در می اورد بعد از ۳و۴دقیقه ای همین جوری خالم کیرمو که خورد دراز کشید منم با یه دستم سینه هاشو میمالیدم یه دستمم بردم سمت کسش جوووووون خیس خیس بود با ۲ تا انگشتم کردم تو کسش تا ۵ دقیقه ای همین جوری میمالیدم خالمو ,خالمم میگفت جوووون اخ جووووون اوهههههه بمال بسه پاشو بکنم کیر تو میخوام منم بعد بلند شدم نشستم وسط پاهای خالمو روش دراز کشیدمو خالمم با دستش کیرمو گرفتو گذاشت رو کسشو اخ جووووون جوووووون جووون واااااااای جووووون کیرم لیز خورد تا ته رفت تو کس خالمو خالمم گفت جوووون قربونه کیرت برم حمید که انقدر کلفته بعد لبامو چسبوندم به لباشو شروع کردم تلمبه زدنو با یه دستمم یکی از سینه های خالمو میمالیدمو لبای همدیگرو میخوردیم جوووون واااااااااااااااای تا یه ۱۵ دقیقه ای کردمو بعد خالم گفت حمید تند تند بکن کیر میخوام جووووووووون دارم ارگاسم میشم منم تلمبه هامو تند تر کردم تا خالم ارگاسم شد دیگه داشت اذیت میشد و قربون صدقه کیرم میرفت تا منم ابم بیاد ولی چون هم قرص خورده بودم هم اسپری زده بودم من ابم نمیومد تا اینکه دیگه خالم اه اوهش داد تبدیل میشد به داد زدن منم از ترس مامانم کیرمو در اوردم خالم گفت وای حمید کیرت خیلی گندس داشتم پاره میشدم چرا انقدر کمرت سفته منم جریانو براش گفتم بعد لباسامونو پوشیدیم رفتیم خودمونو شستیم (البته مامانم دیگه وقتی کار ما تموم شده بود رفته بود تو اتاقش خوابیده بود)بعد من که هنوز کیرم شق بود اومدم به خالم گفتم خاله جونم من ارضا نشدم دوست دارم کیرمو بخوری تا ارضا شم بعد لخت رو تختم دراز کشیدمو خالمم نشست کنارمو شروع کرد کیرمو خوردن تا یه ۳۰ دقیقه ای که دیگه ابم داشت میومدبعد لباسشو در اورد با سوتینش دراز کشید کنارمو گفت اخ جووووووووووووون ابتو بریز لای سینه هام بعد منم کیرمو گذاشتم لای سینه های خالمو بعد از چند دقیقه ابمو ریختم لای سینه های خالمو اونم با دستاش همه ابمو مالید به روی سینه هاشو لباشو چسبوند به لبامو گفت حمید خیلی دوست دارم خاله فقط بین خودمون بمونه منم گفتم چشم خاله جون ولی تو هم از این به بعد هر وقت بخوام موقعیت مناسب باشه باهام سکس میکنی گفت اره عزیزم قربونه کیرت برم من ول کن کیرت نیستم بعد دراز کشید کنارمو گفت خاله جون من برم پیش مامانت بخوابم بعد منو بوسید ولباساشو پوشید و رفت تا صبح که شد من زمانی که از خواب پاشدم ساعت ۱۱ بود که مامانم با خالم تو باغ بودن منم رفتم حموم وقتی اومدم دیدن اومدن بعد از سلامو احوال پرسی روم نمیشد تو چشای خالم نگاه کنم که مامانم برگشت به خالم گفت من میرم یه دوش بگیرم تو به حمید صبحونه بده بعد از اینکه مامانم رفت خالم منو بغل کردو از یه لب حسابی گرفت گفت کلک خوب حالی دیشب کردیا بشین صبحونه بخور تا کمرت واسه الان اماده بشه گفتم الان مامانم از حموم میاد گفت بشین کارت دارم بعد از اینکه مقداری صبحونه خوردمو در حین خوردنم با سینه های خالم ور میرفتم خالمم دستشو گذاشته بود رو کیرمو ,کیرمو میمالید,کیر منم شق شق شده بود که خالم برگشت گفت حمید جونم دوست داری ازاد باشیم تو سکس هر وقت که دلمون خواست سکس کنیم گفتم اره گفت پس باید با مامانتم سکس بکنی تا ۳تایی بتونیم یه زندگی سکسی با حال داشته باشیم منم بعد از کمی فکر کردن و بخاطر عذاب وجدانو از این حرفا اول گفتم نه ولی با اسرار خالم قبول کردم ,(از اینجا به بعد و بگم که خالمو مامانم صبح با هم کلی حرف زده بودن که من خلاصه شو منویسم,در ضمن اینا رو هم مامانم بعد از مدتی براو تعریف کرده,مامانم صبح به خالم میگه مینا دیشب خیلی کار اشتباهی کردی خالمم جا میخوره میگه چه کاری مامانمم میگه من همه چیو دیدم فقط هواست باشه شوهرت نفهمه که ابرومون میره بعد خالم با کلی اسرار که بیا تو هم با حمید سکس کن تا راحت تر باشیم مامانم راضی میشه و قرار میشه که خالم منو مامانمو تنها بزاره بعد من به مامانم بگم که مامان بیا ماساژت بدم اونم قبول بکنه بعدشم سکس منو مامانم و بعدشم زندگی سکسی منو مامانم خالم)بعد خالم گفت الان که مامانت اومد از حموم بیرون شاید بره رو تختش دراز بکشه برو پیشش بگو اگه خسته ای ماساژت بدم اگه قبول کرد انقدر باسنو کونشو بمال تا شاید حشری بشه قبول کنه بعد من گفتم اگه قبول نکرد چی اخه نمیدونستم خالم با مامانم حرف زده که خالم گفت تو قشنگ باسنشو بمال اون حشری میشه اخه الانم چند وقته سکس نداشته صد در صد حشری میشه بعد من گفتم پس میرم حموم بعد میرم گفت باشه و من رفتم حموم بعد از اینکه از حموم اومدم دیدم خالم تو حیاط و با حوله خودمو کامل خشک کردم و یه قرصم قبل حمومم خوردم و مامانمو صدا کردم گفت چیه عزیزم تو اتاق خوابم ,از زمانی هم که خالم در مورد سکس با مامانم برام گفت بد جوری کیرم واسه مامانم شق شده بود ,بعد حولمو سفت بستمو موهامم شونه زدمو رفتم تو اتاق خواب مامانم وااااااای جووووون مامانم یه لباس خواب ساتن سفید تنش بود دمر رو تخت دراز کشیده بود واااااااااااای جوووووون وقتی چشمم بهش افتاد اول کونشو دیدم که شورت پاش نبود و سوتینم نبسته بود (که به گفته خودش بعدا اون ساعت حشریترین ساعت عمرش بوده)بعد نشستم کنارش سرش مخالف من بود بهش گفتم میخوای ماساژت بدم گفت باشه عزیزم بده منم خیلی حشری شده بودم با دیدن مامانم شروع کردم از شونه هاشو تا پایین کمرش یه ۱۰ دقیقه ای مالیدم بعد شروع کردم کم کم کون مامانم از روی لباس ساتنش مالیم واااااای جوووون شهوت از بدن مامانم داد میزد لباسشم تا وسطای باسنش اومده بود بالامنم دستمو بعد از کمی مالیدن بردم پایین تا رسیدم به باسنشو باسنشو با دستم حس کردم شهوتم صد برابر شد بعد دستمو اوردم کم کم بالاتر از زیر لباس مامانم کونشو مالیدم بدن مامانم داغ داغ شده بود جووووووون وااااااااای سکس با مامان خیلی حال میده اخ جوووون بعددیگه نتونستم خودمو کنترل کنم حولمو باز کردمو لخت لخت رفتم نشستم رو باسن مامانمو دراز کشیدم روشو با زبونم گردن مامانمو خوردمو مامانم با صدای خیلی حشری کننده ای گفت اخ جووووون پسرم کیرت چقدر کلفت با دستش کیرمو گرفت از زیر تنشو گذاشت رو کسش وااااااااااااااااااااااااااای جوووون کیرم لیز خورد رفت تو کس مامانم بس که حشری شده بود از دیشب تا حالا کسش خیس خیس بود مامانم گفت جووووون حمید جووووووووووونم کیرت خیلی کلفته خیلی به مامانت حال میده بعد منم در گوشش گفتم مامان سینه میخوام گفت جوووووون پاشو تا برگردم سینه های مامانتو کبود کنی بعد من کیرمو از کس مامانم در اوردم از روش بلند شدم تا مامانم برگش چشممون به همدیگه افتاد همدیگرو بغل کردیمو لبامو گذاشتیم رو لبای همدیگه با ولع خاص لبای همدیگرو میخوردیم مامانمم با دستاش کیر منو که روش پر اب کس خودش بود میمالیدو منم لباس مامانمو در اوردمو با دستام سینه هاشم میمالیدم وااااااای جووووون سینه های مامانم از سینه های خالم گنده تره جوووووون تا ۱۰ دقیقه ای بعد من دراز کشیدم مامانم نشست رو کیرمو با دستاش کیرمو گذاشت تو کسشو داد میزد میگفت جوووووون بکن مامانتو جر بده اخ جوووون بکنم کیر میخوام از این به بعد باید حمید هر روز کس مامانتو جر بدی جووووون ووووووااااااااای اخ جوووووون بکن مامانتو منم با دو تا دستام سینه های مامانمو که بالا پایین میرفتن میمالیدم که یه ان دیدم خالم لخت لخت اومد تو اتاقو نشست کنار منو گفت اخ جووووون از این به بعد ۳تایی سکس میکنیم مامانم گفت جوووون مینا کیر پسرم داره کسمو پاره میکنه خالم گفت مریم جون از این به بعد اب کیر پسرت کست خیس میکنه مامانم با من ۲تایی گفتیم جوووووون خالمم لباشو گذاشت رو لبای منو من سینه هاشو گرفتم میمالیدمو مامانمم با انگشتاش خالمو انگشت میکردو تا یه ۳۰ دقیقه ای همین جوری سکس میکردیم که گفتم مامان ابم داره میاد گفت جوووووووون قربونه اب کیر پسرم برم واااااااااااااااااااای جوووووووووووووون اوهههههههه همشو بریز تو کس مامانت منم ابم اومدو خالیش کردم تو کس مامانمو بعد مامانم از رو کیرم بلند شد خالم دستشو گرفت زیر کس مامانمو اب کیری که از کسش در میومدوبا دستش جم کرد مالید به سینه هاشو بعد گفت من کیر میخوام باید حمید شق کنی بعد کیرمو گذاشت تو دهنشو با اون همه اب کس مامانمو اب کیر خودم که به کیرم بود شروع کرد خوردنو مامانمم از پشت خالم با دستاش کس خالمو میمالیدو منم سینه های خالمو میمالیدم مامانم میگفت اخ جووووووووووون از این به بعد حمید جونم کس مامانتو خالت واسه خودته منم گفتم جووووووووون مامان جوووووووونم قربونه کستون برم تا یه ۳۰ دقیقه ای خالم کیرمو خورد تا کیرم دوباره شق شق شد بعد خالم بلند شد نشست رو کیرم وااااااااااااااااااااااااای انقدر کسش خیس بود کیرم لیز خورد تا ته رفت تو کس خالم مامانم لباشو چسبوند رو لبای خالمو از هم لب میگرفتنو با سینه های هم ور میرفتن منم از پشت مامانم ۲ تا انگشتامو تا ته کرده بودم تو کس مامانم واااااااااااااااااااااای جووووووووون داد میزدمو میگفتم اخ جوووووووووووون خاله عجب کسی داری قربونه کس مامانم بررررررررررررجوووووووووووووووووون مامان از این به بعد هر روز مامان جووووووونم میکنمت تا یه ۲۰ دقیقه ای که ابم داشت میومد به خالم گفتم ابم داره میاد گفت اخ جووووووووون قربونه اب کیرت بررررررررررررررررم خاله همشو بریز تو کس خالت بعد مامانم از جلو خالم رفت کنارو خالمم دراز کشید رو منو لباشو چسبوند رو لبامو از هم لب گرفتیمو منم ابمو ریختم تو کس خالمو بعد ۳تایی بی حال پیش هم دراز کشیدیم از این به بعد هم هر روز خالم میاد خونمون ۳تایی سکس میکنیم و من هر شب بهترین سکسارو با مامانه عزیزم میکنم .پایان

داستان لزبین قسمت اول منبع آرشیو من همیشه تو مدرسه از هم کلاسیهام چیزهایی در مورد سکس میشنیدم اما توسن شانزده سالگی چیزی ازش احساس نکرده بودم فقط بعد از پریودم یه مقدار به اصطلاح حشری میشدمو روی کسم خارش احساس میکردم…اینها گذشت و من تو سال تحصیلی جدید زیاد با کسی دمخور نبودم.تو اون سال ها موقع زنگ تفریح کسی نباید تو کلاس ها میموند وهمه رومیفرستادن تو حیاط و یک نفر که معمولا مبصر بود توکلاس میموند که البته من باهاش زیاد عیاق نبودم اما اون با دو سه تاازبچه ها حسابی جوربود و به اصطلاح یه باندتشکیل داده بودن و همیشه باهم بودن و ته کلاس باهم لژمیشستن و پچ پچ میکردنومیخندیدن یا مواقع بیکاری خیلی راحت تو بقل همدیگه لم میدادن ومیخوابیدن،اما چونکه دختر بودیم کسی اعتنایی نمیکرد.یه روز که یکمی سرماخوردگی داشتم وقتی رفتم توحیاط یادم افتاد که قرصم رو یادم رفته از تو کیف بردارم . برای همین خودم رو به ناظم مدرسه رسوندم و ازش خواهش کردم که برم از تو کلاس قرصم رو بیارم اولش بشدت بااین کار من مخالفت کرد و گفت که اصلا راه نداره اما در همین بین تلفن دفتر زنگ زد وحواسش رفت به جواب دادن تلفن و انگار ادم مهمی پشت تلفن بود چون کاملا من رو فراموش کرده بود و توجهی به من نداشت،منم از این فرصت استفاده کردم و گفتم میرم قرصم رو برمیدارم و زودی برمیگردم پایین ،برای همین بی سروصدا به طرف راه پله ها رفتم و بعدش خودم رو به دم در کلاسمون رسوندم . کسی تو راهرو نبود.خواستم در رو باز کنم اما درخیلی سفت شده بود وباز نمیشد اما از پشت در یه صداهای گنگی مثل ناله به گوشم میخورد،یه لحظه ترس برم داشت پیش خودم گفتم نکنه یکی از بچه ها طوریش شده باشه.اول خواستم برم و ناظم رو صدا کنم اما کنجکاویم اجازه نداد وبرای همین تمام زورم رو جمع کردم و با تنم به در ضربه زدم …ناگهان در باز شد و من داخل کلاس پرت شدم و افتادم روی زمین. یه دفه تمام تنم خشک شداز اون زاویه که من میدیدم لیلامبصرمون و بهارکیکی ازهمون هم باندی هاش شرت و شلوارهاشون رو تا زانو پایین کشیده بودن و داشتن همدیگه رو دستمالی میکردن و از هم لب میگرفتن.اما باورود ناگهانی من سه تاییمون ازترس جیق کشیدیم ومن چون تاحالا این صحنه ها رو ندیده بودم ماتم برده بود اما لیلاکه دختر تیزی بود تندی شلوارش رو بالا کشیدو پرید طرف در و اون رو دوباره بست واومد طرف من ودودستی یقه مانتم رو گرفت و من رو از زمین کند امامن حتی قدرت حرف زدن نداشتم هم ترسیده بودم هم دلم میخواست بدونم اون ها دارن چیکارمیکنن.برای همین خشکم زده بود.با اشاره لیلا ،بهارک هم خودش رو جمع و جور کرد واومد طرف من و از پشت چسبید بهم…..با صدای لیلا به خودم امدم: عوضی حالا شدی انتن کلاس ،میخوای ما رو لو بدی،کی بهت گفت بپای ما وایسی،…به زحمت گلوم رو صاف کردم و گفتم: نننه به خدا من میخواستم قرصم رو بر دارم اخه سرماخوردم ببین و شروع کردم به سرفه کردن.لیلا گفت: غلط کردی ، تو گفتی و منم باور کردم،خبر چین کثیف.من دیگه گریم گرفته بود مخصوصا که بهارک محکم منو گرفته بود و احساس میکردم دارم خفه میشم،با گریه گفتم :ولم کنیدتورو خدا من به کسی چیزی نمیگم.باور کنید .بهارک از پشت سرم گفت: از کجا حرفت روباور کنیم.با التماس گفتم :اصلا هرچی بگید گوش میکنم.در این وقت چشمای لیلا تنگ شدو گفت : پس بهارک شروع کن.من اولش متوجه منظور لیلا نشدم،اما وقتی لیلا دستش رو اززیر مانتو به دکمه شلوارم رسوند فهمیدم میخوان با من چکار کنن.از ترس داشتم زهره ترک میشدم.با گریه والتماس گفتم: غلط کردم کاری با من نداشته باشین،من هیچی ندیدم به خدا…و شروع کردم بلند بلند گریه کردن.لیلا که انگار از این کار من خیلی عصبانی شده بود با دست محکم روی دهنم رو گرفت وباعصبانیت گفت:ببین احمق جون خوب گوش کن ببین چی میگم،تو دو راه بیشتر نداری یا هر چی من میگم مثل بچه ادم گوش میکنی یا من به همه کلاس میگم تو انتن خانم مدیر هستی،خوب حالا کدومش؟ با عجز و ناامیدی گفتم : حالا هیچ راه دیگه ای نداره؟من میترسم اخه!!!لیلا یه لبخند پیروزمندانه زد وگفت:ببین، تو ما دو تا رو دیدی، تنها راه بستن دهن تو اینه که تو هم از مابشی،یعنی به اصطلاح شریک ما باشی،میفهمی که،در ضمن بدبخت یه حال اساسیم بهت میدیم.باید ازخدات باشه.تا کی میخوای عین این گره گوریا زندگی کنی……ولیلا همین تور که یه یبندحرف میزد دوباره اما ایندفعه بااطمینان دستش رو به دکمه شلوار من رسوندامااندفعه اون درست حدس زده بود ترس از اینکه تو مدرسه به انتن خانم مدیر معروف نشم دهنمن رو بسته بود.تا به خودم اومدم بیام دیدم لیلا شرت و شلوار منو تا مچ پام کشیده پایین و داره کسم رو بو میکنن.بهارک هم دیگه حالا منو ول کرده بود و دستش رو از زیرسوتینم به پستونام رسونده بود و اروم داشت با نوکشون بازی میکرد.من حواسم به بهارک بود که ناگهان تماس یه جسم نرمه خیلی داغ رو روی کسم وبعدش تاجکم حس کردم.از شانس من تازه پریروز پریودم تموم شده بود و با اولین تماس زبون لیلا ناخدااگاه اهام بلندشد.این کار من که از روی عمد نبود شهوت و حرص لیلا رو برای لیسیدن کسم بیشتر کرد وبا گفتن جووووون حمله کرد طرف کسم.من دیگه حال خودم رو نمیفهمیدم و فقط اینو احساس کردم بهارک داره نوک پستونام رومیک میزنه…من تو اسمونا بودم و فقط وقتی زمین رسیدم که بدنم شروع کرد به لرزیدن وبرای اولین بار اون حس لذت بخش رو تجربه کردمواز خوشی چندتا جیغ کوچولو زدم و شول شدم.لیلا و بهارک پشت سره هم میخندیدن ومیگفتن دیدی خره چقدر کیف داشت،بدبخت این همه نازو گوز میکردی و من رو گذاشتن روی نیمکت کناری.بعد شروع کردن به مرتب کردن لباسم.من دیگه جون نداشتم،تا اومدم به خودم بیام زنگ خورد و بچه ها اومدن تو کلاس من گیجه گیج بودم و تو پاهام احساس ضعف میکردم. با بیحالی از دبیرمون اجازه گرفتم برم دستشویی اما انگار نمیتونستم درست راه برم.دبیرمون یه نگاه به من کرد وبه لیلا گفت کمک کن بره بیرون.لیلا در حالی که نیشش باز بوداومد و کمکم کرد از کلاس بیام بیرون و با خنده گفت :هان چته داری میمیری؟با تعجب گفتم :لیلا من یه حالیم تا حالا این ریختی نشده بودم؟نکنه….پریدوسط حرفم وگفت: نه خره هیچیت نیست نترس . همه کم و بیش دفعه اول اینجوری میشن.بیابریم یه ابی به سرو صورتت بزن حالت جا بیاد.از جلو دفتر که رد شدیم خانم ناظممون که یه زن خوشگل و قد بلند بود از زیر عینک منو لیلا رو برنداز کرد و گفت:شیما چت شده؟حال نداری؟لیلا با خنده گفت:خانم شیما دواش پیش منه ،حالش رو الان جا میارم دوباره!!!وشروع کرد به خندیدن…خانم ناظم هم یه لبخند زد اما زودی حالتش رو عوض کرد و همین تور که دور میشد بلند گفت: لیلا پس مواظبش باشیا…ورفت.وقتی ازدستشویی برگشتیم من حالم بهتر شده بود اما ته کسم یه جوری بود.اینو تو راه رو به لیلا گفتم،انگاری لیلا شده بود دکتر من.لیلا تو راه رو پشت در کلاس بقلم کرد و یه لب سفت ازم گرفت و گفت : گفتم که دوات پیشه منه و دستم رو گرفت وکشید تو کلاس.وقتی خواستم سر جام بشینم لیلا محکم دستم رو کشید به طرف عقب کلاس.وقتی تو چشماش نگاه کردم با نگاهش بهم فهموند که از این به بعد دیگه منم باید لژ نشین باشم و این تازه شروع ماجراهای ما بودوقتی کنار لیلا وبهارک نشستم تازه فهمیدم که عقب نشستن چه عالمی داره.ازاینجامیتونستم تمام کلاس رو زیر نظر داشته باشم وبه اصطلاح به همه چیز و همه کس مسلط بودم.من محو تماشای کلاس بودم که تماس و مالش رون پای لیلا و به فاصله کمی بهارک روبا رونم احساس کردم.اولش ترسیدم که نکنه کسی کار مارو ببینه . برای همین با اضطراب تو چشمای لیلا نگاه کردم ،اما اون یه لبخند شیطنت امیز زد و در گوشم گفت: خره نترس کیف من نمیزاره کسی مارو ببینه و اشاره کرد به کیفش که کنارش روی طرف بیرونی نیمکت گذاشته شده بودوعملا کسی نمیتونست چیز زیادی از وسط ما دستگیرش بشه یه چیز دیگه ایکه من بهش توجه نکرده بودم چادر عربی گله گشاد لیلا بود که همیشه کنارش رو کیفشاویزون میکرد.من اونجا تازه فهمیدم که چرا لیلا همیشه اون کوله پشتی بزرگش رومیزاره گوشه بیرونی نیمکت.برای همین لبخند رضایت امیزی بهش زدم و سرم رو به دیوارتکیه دادم.تازه داشتم به درس توجه میکردم که لیلا اروم دستم رو با دستش گرفت و باظرافت شروع به نوازش کرد.من خیلی خوشم اومده بود چون ماهرانه اینکار رو انجام میدادو به من یه حس خوب رو انتقال میداد.کم کم دستم رو به طرف خودش کشید و به میون پاهاش هدایت کرد و من دراولین تماس دستم گودی نافش رو احساس کردم در همین لحظه اروم درگوشم گفت : دستت رو بکن تو شرتم یکم برام بمالش، خیلی میخارم تازه پشمام رو زدم.من اولش متوجه نشدم و گفتم :چــــــی؟چیکار کنم؟ یکم عصبی شد و گفت : باباجون چرا خنگبازی در میاری از خودت ، یکم برام کسم رو بمال دیگه!!! منم برات میمالش، خوب!!! یالا دیگه منو بهارک زنگ تفریح حال نکردیم خودت دیدی که. با تردید گفتم:اخه من تاحالا اینکارو برای کسی نکردم،میترسم یه وقت…پرید وسط حرفم و گفت:نترس احمق جون خودم میدونم، یاد میگیری.من با تردید و دلهره دستم رو از روی شکم لیلا به طرف شرتش اروم حکت دادم،راستش خیلی مترسیدم.میترسیدم کسی من رودر حین انجام کار ببینه ،برای همین یه مقدار دلهره داشتم .لیلا دیگه کفری شده بوداز دستم.در همین بین بهارک اروماز روی شلوار شروع کرد بیمقدمه اروم کس من رو مالیدن.با اینکارش من احساس کردم زیردلم یه دفه خالی شد و یه جورایی همون احساسی بهم دست داد که بین زنگ تفریح داشتم .دیگه دستم به نرمی بالای ناناز لیلا رسیده بود و من احساس خوبی داشتم.لیلا بانفاسای به شماره افتاده اروم دم گوشم گفت:انگشت وسطت رو اروم بکش لایکســــــــم…وبعدش فقط تو گوشم صدای نفاسای اروم اما محکم لیلا میود.منم طبق دستورش که هر چند لحظه عوض میشد کارم ورانجام میدادم و سعی میکردم که اون ازم راضی باشه…از طرفی بهارک نامردم دست از سرم برنمیداشت وهمچنان به مالش وسط پای من ازرو شلوارم ادامه میداد و حال منم دست کمی از لیلا نداشت.یه لحظه اومدم در گوش بهارک بگم که بس کنه که دیدم اون یکی دستش تو شلوارش و خودش داره برای خودش رومیماله.ازدیدن اون صحنه حالم خراب تر شده بود،در همین لحظه لیلا چند تا تکون کوچولوخورد و من احساس خیسی بیشتری رو روی انگشت وسطیم که باهاش داشتم براش میمالیدم احساس کردم و اون سرش رو به دیوار پشتی تکیه داد و گفت:اخیش راحت شدم خیلی مزه داد،مرسی ،تا حالا کسی اینجور ی برام جلق نزده بود.من باتعجب گفتم:وا جلق دیگه چیه؟اونم همین تور که داشت به بدنش کش و قوس میدادگفت: همین که ابت رو با دست میاری رو بهش میگن دیگه ، امل جونم و خندید.همون لحظه بهارک هم ارضا شده بود چون دست ازسره من بیچاره برداشت،البته بعد از اینکه چند تا فشار محکم با دست راستش به ناناز ورون پام اورد،که نزدیک بود جیق بزنم.اون دوتا که کارشون تموم شد مثل بچه ادم نشستن سرجاشون اما حالا من حالم بر اثر مالیدن های بهارک خانوم خراب شده بود و دلم میخواست یکی منم از تو شرت دستمالیم کنه.اولش یکم خواستم خودم رو کنترل کنم چون هنوز راستش میترسیدم اما هر چند لحظه که رون پای یکی از اون دوتا به پام مالیده میشدمن تو دلم خالی میشد و نیاز به ارضا شدن داشتم .بعد چند دقیقه طاقتم طاق شد با صدای التماس امیزی به لیلا گفتم:لیلا من حالم خرابه بیا یکم برام بمالش!!!لیلا یه نگاه فاتحانه ای بهم کردوگفت:هان دلت میخواد ابتو بیارم…جوجو…باسر حرفشوتاییدکردم.گفت:الان برات ترتیبش رو میدم.بعد بلند شد رفت طرف میز دبیرمون که داشت برگه امتحان ساعت پیشرو صحیح میکرد یه چیزی بهش گفت و اومد نشست.وقتی نگاه منو دیدگفت:درستش کردم .گفتم:چیو درست کردی من که هنوز حالم خرابه…گفت:دیونه!!!رفتم به خانوم گفتم تو حالت خوب نیست میخوای بخوابی.وقتی نگاه متعجب منو دید ،یه وشگون ازم گرفت و گفت:خره دگمه و زیپ شلوارت روباز کن ،دگمه های بالا مانتوت باز کن بعدش سرترو اروم بزار روی پای من و فقط بخواب و لذت ببر…راستش من چیز زیادی از حرفاش دستگیرم نشد

داستان لزبین قسمت دوم منبع آرشیو گفت:الان برات ترتیبش رو میدم.بعد بلند شد رفت طرف میز دبیرمون که داشت برگه امتحان ساعت پیشرو صحیح میکرد یه چیزی بهش گفت و اومد نشست.وقتی نگاه منو دیدگفت:درستش کردم .گفتم:چیو درست کردی من که هنوز حالم خرابه…گفت:دیونه!!!رفتم به خانوم گفتم تو حالت خوب نیست میخوای بخوابی.وقتی نگاه متعجب منو دید ،یه وشگون ازمگرفت و گفت:خره دگمه و زیپ شلوارت روباز کن ،دگمه های بالا مانتوتم باز کن بعدش سرترو اروم بزار روی پای من و فقط بخواب و لذت ببر…راستش من چیز زیادی از حرفاش دستگیرم نشد.با صدای لیلا دوباره اومد تو باغ که میگفت: د یالا دیگه و من اروم به طرف خودش کشید و من روبه پهلوی راست روی نیمکت خوابوند و سرم روی پای لیلا بود وپاهام به طرف بهارک.در همین بین لیلا کاپشن بزرگش رو روی من پهن کرد و من مثل پتورفتم زیر کاپشن اون و گرمای مطبوعی رو توی تنم احساس کردم.توهمون حال متوجه شدم دستای بهارک دارن سعی میکنن شرت و شلوارم رو بکشن پایین .لیلا اروم در گوشم گفت:شیما یکم جابه جا شو بهارک شلوارت رو بکشه پایین تابرات بمالتش.من هم بدون چونو چرا اطاعت کردم و بهارک شرت و شلوارم رو تا بالای زانوهام پایین اورد وخیلی سریع شروع به مالیدن چاک کوس و سوراخ کونم کردش،از بالا هم لیلا با حوصله یه دستش رو ازلای یقم به وسط پستونام رسوند و شروع کرد به مالین و نوازش اونها که مثل سنگ شده بودن.چند لحظه بعدش من در اوج لذت بودم که شنیدم لیلاگفت به بهارک که شروع کن وقتشه.من چیز زیادی از حرفاش نفهمیدم چون داشتم از مالیده شدن کس وکونم ولاپام وهمین تور پستونام لذت میبردم اهمیتی ندادم .چند لحظه بعد تماس جسم خارجی رو به جزدستای بهارک احساس کردم .تقریبا نوکش تیز اما باسری دورانی و استوانه ای شکل بود باکلفتی دو یا سه سانت که بهارک داشت اون رو ماهرانه لای پام میکردش و نوکش رو داشت به قسمت بالایی نانازم میمالید.لیلا اروم در گوشم زمزمه کردچطوره جوجو خانوم حالمیکنی که. با صدای خفه گفتم:خیلـــــــــــــــی… بهارک حالا دیگه داشت بیشتر ازاون وسیله که بعدها فهمیدم خودکار سرکار خانوم بود استفاده میکرد(البته از این چندرنگه ها ، وگرنه کیر مصنوعی که تو مدرسه نمیشه برد،اخه خطر داره ،شماها که واردیدشکر خدا) واون رو حالا به سوراخ کونم هم میمالید از این کارشم خوشم میامد و دورسوراخم رو قلقلک میامدش،بعد با دستش یکم لای پام رو باز تر کرد و من رو یه وری ترکرد .حالا سر اون وسیله رو یکی دوسانتی داخل کوسم میکردش ومن رو داشت اتیش میزد.بااینکه اینکارش یکم درد داشت اما خیلی لذت بخش بودو من دلم میخواست هرچه بیشتر اون ور داخلم فرو کنه…بعد چند ثانیه من ترشحاتم خیلی زیاد شده بود و تو دلم داشتم ناله میکردم از شهوت ولذت.تو همون حال اون دستش رو با اون اوستوانه عوض کردشوبا دست شروع به مالیدن نانازم کردش. من یکم ازش دلخور شدم چون داشتم خیلی حالمیکردم اما همون ان بهارک شروع کرد به مالیدن استوانه به سرواخ کونم وسعی میکرد اون رو داخلم کونه .لیلا اروم سرش رو اورد دم گوشم وگفت:کونت رو شل کن یه حالی به کونت بدیم…من چیز زیادی از سکس از عقب نمیدونستم والا محال بود راضی بشم تو اون وضعیت به این کار.برای همین به حرفش گوش دادم و هرچی میگفت اجرا میکردم تا لذت بیشتریببرم.بهارک شروع کردبه داخل کردن استوانه به کون من بیچاره، اماهرچقدر که بیشتر فروم یکرد من درد کشنده ای رو تا توی روده هام احساس میکردم و بی اختیار اشکم دراومد.اما اون با حوصله به کارش ادامه میداد و هر چند میلیمتری که فرو میکردش تویکونم چند لحظه مکس میکرد بعد دوباره ادامه میدادش تامن احساس کردم حدودا شش یا هفت سانت از استوانه رو داخل کون بیچارم کرده و من داشتم از درد منفجر میشدم و اصلا حالکردن از یادم رفته بود و فقط گریه میکردم اما از ترس صدام در نمیومد.تو اون حالت لیلا درگوشم گفت:افرین دختر خوب چند لحظه تحمل کنی کونت جا باز میکنه وعادت میکنه وتو هم حال میکنی و بعدش دوباره شروع کرد با حوصله با پستونام بازی کردن.از اون طرفمب هارکم با کسم و چوچولم ور میرفت و مواظب بود استوانه ازکونم بیرون نیاد…لیلاراست میگفت بعد چند دقیقه که استوانه توکونم بود دیگه بودنش برام عادی شده بود ومن دوباره داشتم حشری میشدم و یه جورایی از اینکه اون تو کونم رفته بود لذت میبردم.نفهمیدم کی اما همین که به خودم اومدم دیدم که بهارک داره استوانش رو اروم توی کونم عقب و جلو میبره وبه اصطلاح داره تلمبه میزنه……من دیگه کنترلم رو ازدست داده بودم و برای اینکه صدام در نیادش لب و دهنم رو به رون لیلا فشار میدادم وارومناله میکردم و از اینکه بهارک داشت کونم رو جر میداد لذت میبردم………چنددقیقه بعد من به اوج رسیدم و با فشار ارضا شدم و ابم اومد .اونقدر که خودم لای پا م خیسی کسم رو احساس کردم . تو این حال بهارک استوانش رو از توکونم اروم کشید بیرون اما من بازم دردم اومد خیلی زیاد ولی به حال کردنش میارزید.بهارک اروم با دستمال کاغذی لای پام رو پاک کردش و به ارومی شرت و شلوارم روکشید بالا همین که تنگی شرتم رو روی کونم احساس کردم(چون من همیشه شرت تنگ عادت دارم بپوشم) درد لذت بخشی رو تویکونم احساس کردم که هنوزم بعد کون دادن اون درد رو دوست دارمش.من از خستگی و سستی بعد از سکس همون جا روی پای لیلا خوابم برد وتا اخر زنگ خواب بودم ،خوب به اصطلاحا من مریض بودم دیگه و امپولم زده بودن خانوم دکترا،اونم چه امپولی جای همه خانوماخالی…..اونروز من تا اخر کلاس چرت میزدم.خوب اخه سه چهار بار ارضا شده بودم و جونم رفته بود….وقتی اومدم خونه موقع ناهار بود.احساس ضعف شدید میکردم برای همین، برعکس همیشه که از غذا خوردن طفره میرفتم و مامانم التماسم میکردش برای خوردن،ایند فه خودم اومدم سرمیز و با اشتها شرو به خوردن کردم،طوری که مامانم وداداشم متعجب بودن و بعدشم خواب بعد از ناهار که خودش اومد سراغم وچقدرم چسبید………شب تو اطاقم بودم که لیلا بهم تلفن کرد.من تعجب کردم که تلفنم رو از کجا اورده ،چون من شمارم رو به هیچ کس نداده بودم و هرچی بهش گفتم بهم نگفت وبا خنده گفت خودت بعدا میفهمی و کلی اون شب از همه چی و همه جا حرف زدیم وکلی با هم رفیق شدیم.لیلا کلی از تن وبدنم تعریف کردش و میگفت که عاشقم شده،منم از حرفاش و کارای اون روزمون کلی حالم بد شد و تا صبح دستم تو شرتم بود توری که شب مجبورشدم در اتاقم رو قفل کنم و لخت شم ویه جق مرتب برای این کس بیچارم که اتیش گرفته بود بزنم تاخوابم ببره ………….فرداش واسه رفتن به مدرسه خیلی ذوق داشتم و خوب به خاطراین بودش که حالا دوستای خوبی داشتم.اون روز تو مدرسه لیلا بهم گفت اگه میخوای یه حال درست و حسابی بکنی امروز بیا خونه ما اخه مامانش وباباش کارمند بودن وعصر میومدن خونه و لیلا وخواهرش همیشه تنها بودن. من باکمی منومن قبول کردم اما وقتی فهمیدم که لیلا کوچه پشتیه ما میشینن خیالم راحتتر شد وبه لیلا گفتم پس اول یه سر بریم خونه ما تا منم به مامانم بگم بعدش بریم خونه شما…اون روزتا اخر مدرسه همش فکرم به بعداز ظهر و کیف هایی که میخوام بکنم بود و هیچی از درس نفهمیدم…ظهر من ولیلا وقتی به طرف منزل حرکت کردیم دستمون به هم داده بودیم و صدای خندمون به هوا بود .جوری که بقیه از دیدن مادوتا تعجب میکردن که چجوری ما این همه با هم عیاق شدیم یه روزه،اماخوب کار روزگار اینجوری بود که لیلا لذت سکس رو ناخواسته در من روشن کرد و حالا من اتشم روز به روز سیری نا پذیرتر میشد.برای همین من اصلا دلم نمیخواست لیلا رو از دست بدم . به اصطلاح اون دروازه من برای ورود به بهشت لذت سکسی محسوب میشد…بگذریم،من وقتی درخونه رسیدم مامانم با داداشم داشتن میرفتن میدون خرید کنن،من لیلا رو به اونا معرفی کردم و گفتم میخوایم بریم خونشون درس بخونیم.لیلا با اون زبون گرمش شروع کرد به تعریف از درس من و اینکه من تو کلاس چه یلییم تو درس واسه خودم،مامانم کلی از حرفای لیلا قند تو دلش اب میشد و من تودلم میخندیدم که این لیلا دیگه چه مارمولکیه واسه خودش.البته من درسم خداییش خوب بود،امانه اونقدر که لیلا خانوم تنبل کشش میداد.خلاصه این لیلای جونور تو همون برخورد اول کلی مخ مامانم رو زد خودش رو تودلش جا کرد با شیرین زبونیاش و یه مطلب دیگه که من خیلی واضح تونستم بفهمم نگاه متفاوت شهرام داداشم به لیلا بود که داشت با چشماش هیکل لیلا رو از لای چادر عربیش میخورد…به هر ترتیبی بود من به سخنرانی لیلا خاتمه دادم تازودتر بریم سراغ عشقمون.چون من از صبح که فهمیدم میخوام برم خونه لیلا تمام عرض و طول کسم میخارید و از صبح دیوانه شده بودم و چیک چیک ازلای پام ابم میریخت تو شرتم.البته از این کارم به وضوح یه نفر حالش گرفته شد و اون کسی نبود جز شهرام خان ،داداش بزرگ بنده…خلاصه وقتی رسیدیم خونه لیلا ،همین که در رو بست، پشت درمن که طاقتم تموم شده بود پریدم تو بقل لیلا و شروع کردم محکم لب گرفتن ودست مالی کردنش از رو مانتو ،اما یه لحظه از صدای یه نفر که از فاصله چند متری داشت قش قش میخندید و میگفت لیلا این شیما واقعا خیلی معرکست از جام پریدم

داستان لزبین قسمت سوم منبع آرشیو از ترس سرم رو لای گردن لیلا کردم و اروم گفتم:مگه نگفتی کسی خونمون نیست،حالا چیکار کنیم؟!!!لیلا زد زیر خنده و همونجوری که کرکر میخندید زد درکونم وگفت:موش مرده اره گفتم ولی لیدا که از خودمونه،نترس و دوباره شروع کرد به خندیدن.سرم رو اروم برگردوندم و خشکم زد از تعجب،لیدا خواهر لیلا با یه لباس خواب نازک بندیه مشکی جلوی در اتاق خوابش وایساده بود و خوب که دقت کردم پستونای لخت وخوش فرمش از زیر لباسش معلوم بود و از همه جالب تر یه شرت لامبادای قرمز از زیر لباس بهم چشمک زد.یه جفت جوراب ساق کوتاه سفیدم پاش بود که روش پر قلب بود ودر کل قیافه جذابی بهش داده بود.درضمن کلیم ارایش کرده بود.انگاری میخواست بره مهمونی.با لکنت گفتم :سلام لیدا جون.ببخش حواسم به شما نبود! لیدااومد جلو وبقلم کردو گفت سلام به روی ماهتو محکم لبم رو بوسید و هین بوسیدن دستش رو کشید لای کونم.نمیدونم چرا امااز مزه روژلبش دوباره حشرم زد بالا.همین بین لیلا دادزد:اووو ،لیدا خانوم،ولش کن.تمومش کردی.بعدم من ولیدا رو به زور از هم جدا کرد ومن رو به خودش چسبوند و گفت:او ، اول ما حالمون رو میکنیم بعد تو شروع کن وحشی…من با تعجب لیلا رو نگاه کردم و لیلا من رو به داخل اتاق خودش کشید و در رو بست و قفل کرد.همون ان لیدا اومد پشت در و خواست بیاد تو،وقتی دید در قفله کلی حالش گرفته شدوشروع کرد به لیلا بدوبیرا گفتن.من دلم براش سوخت و به لیلا گفتم خوب در اتاق رو واکن بیاد تو دیگه.لیلا داشت مانتوی مدرسه اش رو از سرش در میاورد و از همون تو دادزد بدبخت اگه بیاد تو کشتت.اون یه وحشیه کامله تو سکس.من گفتم اخه گناه داره خواهر بزرگترته ها،زشته! لیلا که حالا دیگه فقط یه شرت پاش بود گفت : میل خودته اما اگه کم اوردی حق اعتراض نداریا. گفتم :مگه چیکار داره به ما اخه.اون چشماش رو تنگ کرد و همونجوری که داشت شرت ابیش رو از پاش در میاورد و نگاهش رو از من بر نمیداشت گفت:لیدا سکس از کون رو خیلی دوست داره حالا خود دانی!گفتم :یعنی چــــــــــــی؟!!! لیلا درحالی که همون حال وایساده داشت کسش رو میمالید گفت: یعنی همون بلایی که بهارک با خودکارش سر سوراخ کونت دراورد!فهمیدی حالا؟ گفتم:اهان اما اون که زیادم بد نبود!!! لیلا اومد نشست کنارم وگفت:منکه دوست ندارم .با کسم خیلی بیشتر حال میکنم،اخه دیوونه تا ادم میتونه کس بده چرا با کونش حال کنه؟ هان!!!اون مال دخترایی که جلوشون بستس…من با تعجب حرفش رو قطع کردم و گفتم:وا مگه تو جلوت بازه لیلا!!!؟ لیلا که تازه یادش اومد چی داشته میگفته:یکم شل شد،ولی زود خودش رو جمع کرد و گفت :ببین شیما من و تودیگه با هم دوستیم ،نه؟ ومنتظر جواب من شد. با سر چند دفعه تاییدکردم حرفشو. گفت:پس قضیه اپن بودن من پیش خودمون میمونه،خوب.من گفتم:حتما.و لیلا به نشونه تشکر لبم رو بوسید….هنوز صدای لیدا از پشت در میامد که میگفت:بدجنسا درو واکنید دلم لک زد.نامردا … ومدام دری وری میگفت. لیلا یه نگاه به من کرد و گفت:هنوزم میخوای لیدا بیاد تو؟گفتم:گناه داره اخه،به خدا.گفت:حفظ سوراخ کونت از لیدا واجب تره،مگه اینکه…گفتم :مگه اینکه چی؟!!! گفت:مگه اینکه خودت حوس کون دادن داشته باشی؟من بدم نمیامد.چون اون روز با کار بهارک حال کرده بودم.اما از لیلا خجالت کشیدم و سرم رو انداختم پایین.لیلا با دست سرم رو بلند کردو لبم رو دوباره با احساس بوسید وگفت:دوست دارم شیما.واسه همین نمیخوام عزیت بشی.اما اگه دوست داری من حرفی ندارم…ورفت که در اتاق رو باز کنه.من اونجا برای اولین بار کون لیلا رو کامل دیدم ،یه کون گرد وتاقچه ای با لپ های بهم چسبیده که هنگام راه رفتنش بهم مالیده میشدن و صحنه قشنگی رو برای بیننده به وجود میاورد و خوشکل تر از اون دوتا تیکه گوشت تپل بهم چسبیده کوچکتر بود که چاکش از لای پاش زده بود بیرون و رنگ صورتیش چشم ادم رو خیره میکرد. لیلا با اینکه سبزه بود اما پوست کسش صورتی رنگ بود و تو تنش جلب توجه میکرد.کلن این دوتاخواهر خوشکل بودن.اینو بعدها داداشم برام گفت که تو محل کلی پسرا دنبال این دوتان… تو همین فکرا بودم که لیلا در اتاق رو باز کرد و لیدا عین یه پلنگ وحشی پرید داخل اتاق و نشست کنارمن و تااومدبه من دست بزنه لیلا پرید و من به طرف خودش کشید وگفت: لیدا خوب گوشات رو باز کن چی میگم،اگه وسط سکس وحشی بازیت گل کنه و بخوای بلاهایی رو که تو بهارک سر هم میارین سر شیمای من بیاری جرت میدما…لیدا که انگاری حالش گرفته شده بودگفت :خوب بابا،توفه خانوم.لیلا گفت:اگه نمیتونی به سلامت .هری…من پریدم وسط حرفشون وگفتم:حالا بابا شروعکنیم دیر میشه ها.لیدا جون تورو خدا.اون دوتا باشنیدن حرفم پقی زدن زیر خنده.لیداگفت:طفلک!ببین لیلا یاد بگیر.بعدم گفت:باشه بابا چون باره اوله اصلا هر جور شیما بخواد حال میکنیم خوبه.و من رو از بقل لیلا دراورد و گفت:بده ببینم این عروسک رو …لیلا میگفت تو سفید و بور هستی اما فکر نمیکردم اینقدر ناز باشی و شروع کرد به لخت کردن من…..واما ادامه………..لیدای گرسنه خیلی سریع من رو لخت کرد و فقط یه شرت تو پام گذاشت.من کمی از رفتاراش ترسیدم و خودم رو کردم تو بقل لیلا .اونم انگار فهمید منظورم چیه و محکم منو بقل کرد و بعد به لیدا گفت: لیدا ،ما اول حالمون رو میکنیم بعد اگه شیما خواست با تو حال کنه تو هم بیاجلو.لیدا که حالش گرفته شده بودبا حالت عصبی گفت:باشه ،اما یه جا منم سرتدر میارم لیلا خانوم.بعدم بلند شد رفت صندلیه کنار تخت نشست ودستش رو کرد لای پاش وشرتش رو کنار زد وبا حرس شروع کرد به مالیدن کسش…لیلا اروم شروع کرد از من لب گرفتن بعداز اینکه یکم لبام رو خورد،یه مکس کوتاه کرد و اروم بهم گفت:میخوام حسابی یادت بدم چجوری حال کنی وحال بدی،خوب؟!منم با چشمام حرفش رو تایید کردم واون گفت:پس هرچی بهت میگم بکن ،مثل من و شروع کرد لب گرفتن و نوازش کردن سینه هام و خیلی با ظرافت با نوک پستونام بازی میکرد.منم به طبع اون سعی میکردم همون کارها رو براش انجام بدم…بعد از چند لحظه ،لیلا من رو از خودش جدا کرد وگفت:حالا اول تو بخواب من بهت یه حال اساسی بدم بعد نوبت منه، خوب؟ من با سر حرفش رو تایید کردم و لیلا من رو به پشت روی تخت خوابوندو شرتم رو از پام دراورد.بعد با حوصله شروع کرد ازمن لب گرفتن و نوازش کردن بدنم وگفت:من چشمات رو با یه دستمال میبندم،توهم بدنت رو شل کن ولذت ببر!بعد خیلی ماهرانه چشمای من رو با یه روسریه حریر بست و شروع کرد به لیسیدن کنارای گوش و گردنم ونوازش کردن سینه هام…چند لحظه بیشتر تا بلند شدن ناله های من به تور غیر ارادی طول نکشید.دست خودم نبود.من داشتم پرواز میکردم و روان شدن مایعی رو از بین پام احساس میکردم.لیلا به ارومی لباش رو به روی پستونای من گذاشت و وقتی نوک زبونش به نوک سینه هام رسیدمن بی اختیار نالم بلندتر شد و احساس کردم سینم و نوک اون دارن تو دهن لیلا بزرگتر میشن،احساس درد همراه با لذت داشتم واز زور شهوت بدنم میلرزید،مخصوصا که لیلا هنگام خوردن پستونام شروع کرد با کسم وتاجکم بازی کردن وبه ارومی برام مالش میدادشون.وقتی لیلا تاجکم رو لمس کرد،تازه احساس کردم چقدر برامده شده و خودم هم با لیلا شروع کردم مالیدن کسم…لیلا بعد از اینکه یه فس سیر پستونام رو خورد وخوب ناله من رو در اورد،بهم گفت:خوب شیما خانم حالا قسمت اصلی کار شروع میشه و اروم اروم لبهاش رو از رو پستونم به طرف کسم کشید.هرچی بیشتر لباش نزدیک کسم میشد و پایین تر میامد ناله های منم بلند تر میشد…تااینکه لباش به قسمت بالای کسم رسید ولیلا ماهرانه برام بالای کسم رو میمکید و قلقلک میداد،اما همین که نوک زبونش به سر تاجکم برخورد کرد و یه مک محکم بهش زد من ناخداگاه یه جیغ بلند زدم و بدنم شروع کرد به لرزیدن و احساس کردم تمام جونم داره از لای پاهام بیرون میره،ولی لیلا به من اعتنایی نکرد و شروع کرد با حوصله به لیسیدن کسم.مندیگه چیز زیادی نمیفهمیدم وبی حال شده بودم نمیدونم چقدر این حالت طول کشید اما با وارد شدن نوک زبون لیلا به داخل کسم ،دوباره جون گرفتم و ابم راه افتاد وبا ناله والتماس ازش خواستم زبونش رو بیشتر داخلم کنه،چون تمام دیواره کسم داشت میخوارید و من بی اختیار ناله میکردم واز لیلا خواهش میکردم کسم رو محکم تر بخوره و خب اونقدیم طول نکشید که من دوباره اورگاسم بشم واز حال برم.وقتی چشمام رو باز کردم دیدم لیلا کنارم خوابیده وبقلم کرده وداره با موهام بازی میکنه.من یه ماچ گندهازش کردم و به خاطر حالی که بهم داده بود ازش تشکر کردم.اونم بوسم کرد وگفت: قابلی نداشت ،حالا،حالشو داری یه حالی به منبدی،عزیزم.من با کمال میل قبول کردم و وقتی از جام بلند شدم خبری از لیدا نبود.از لیلا سراقشو گرفتم.همونطوری که داشت خودش رو جابه جا میکردتابرای خورده شدن کسش اماده بشه با خنده گفت:تو اونقدر با نازوعشوه اه واوه میکردی که لیدا با صدای ناله های تو ارضا شد ورفته دستشویی.خدابه دادبرسه وقتی زیر یه پسربری میخوای چجوری ناله کنی.من به یه نگاه پرسش گرانه ازش پرسیدم:لیلا توبا پسرام تاحالا بودی؟مال اونا چه شکلیه؟هان؟لیلاوقتی قیافه من رو دید لبخند قشنگی زد و منو بقل کرد و گفت:شبیه یه لوله است ،اما گوشتی!خیلیم داغه!مثل اونی که بهارک کرد توکونت،ولی خیلی باحال تره.اصلا درست شبیه اینه و دست کرد از کشوی کنار تخت یه جسم پلاستیکی که دقیقاشبیه دودول پسرا ،اماخیلی گنده تر بود رو دراورد به من نشون داد.من با تعجب اون رو دست گرفتم و گفتم:این مجسمه رو از کجا اوردی؟!چقدر شبیه مال پسراست…لیلا زد زیر خنده و بوسم کرد وگفت:عزیزم به این میگن کیر مصنوعی نه مجسمه ی دودول.بعدم به مال پسرا وقتی بزرگ میشن.

داستان لزبین قسمت پایانی منبع آرشیو میگن کیر،نه دودول.اینم برا اینه که خانومایی که به کیر اقایون دسترسی ندارن باهاش خودشون رو ارضا کنن و حال بیان،مثل من.و من روبه اغوشش فشرد و گفت :خودم همه چی رو یادت میدم جیگر.من از همون لا ازش دوباره پرسیدم:لیلا نگفتی،تو مال پسرا رو دیدی؟لیلا همون جوری که داشت سرمن رو نوازش میکردو با موهام بازی میکرد گفت :اره بابا.تو هم همین روزا زیارتش میکنی.دیر نمیشه.فقط قول بده وقتی مزه پسرا رو چشیدی و اگه خوشت اومد،من رو فراموش نکنی و با منم باشی،خوب.گفتم :باشه ،قول میدم.اما مگه تو از پسرا خوشت نمیاد تو سکس.با صدایی غمگین گفت:اگه بگم نه که دروغ گفتم،اما تو این دوروزمونه،کمتر پسری پیدا میشه که ادم رو واسه سکس نخوادوبعداز اینکه با ادم یکی ،دو دور خوابید فیلش یاد یکی دیگه نکنه و ادم رو به امان خدا ول نکنه.من از سکس بی احساس اصلا لذت نمیبرم وترجیح میدم جلق بزنم اما با این جور ادما سکس نکنم.تو هم حالا یواش یواش دستت میاد که من چی میگم.بعد من رو از خودش جدا کرد و گفت:خوب حالا درسایی که بهت یاد دادم رو پسم بده ببینم شاگرد خوشکل من و همون طور که از هم داشتیم لب میگرفتیم به پشت خوابید رو تخت.منم شروع کردم دونه دونه همون کارها رو براش انجام دادن و ناله های شهوت ناک لیلا حاکی از این بود که من دارم درست پیش میرم.بعد از اینکه پستوناش رو همون جوری که یادم داده بود براش خودم وحسابی اه و اوهش رو در اوردم،رفتم سراغ کسش.راستش اولش یکم دودل بودم برای لیسیدن کسش وخوب بدم میامد.اماوقتی یادم اومد که لیلا با چه اب و تابی برام کسم روخورده بود،دلم رو به دریا زدم واولین لیس رو به کسش زدم.اما با کمال تعجب دیدم مزه بدی نداره و کم کم خوشم هم اومد ومنم شروع کردم به خوردن کسش و لیسیدن تاجکش همونجوری که برام کرده بود.صدای لیلا اتاق رو پرکده بود که داشت میگفت:جووووووووووون بخور کسمو،طلا.قربون اون چشمای سبزت بشم شیما جونم.واااااای میدونستم شاگرد زرنگی هستی.جون وقتی تو کلاس ورزش لخت میشدیم این بدنت من رو میکشت اخه،جووون بخور کسم رو،واااااای،مردم خدا،کسم داره کنده میشه،آآآآآآآآآآخجونم……..و همین جور مدام قربون صدقه من و کسم میرفت.منم از حرفای لیلا دوباره حشری شده بودم ودلم میخواست یکی کس منم میخورد اما خوب الان نوبت لیلا بود . من واسه اینکه راحتتر بتونم کس لیلا جونم رو بخورم به حالت سجده روی لیلا دولا شده بود.تواین حالت بودم که نوک خیس زبون یه نفر دیگه رو لای کسم احساس کردم.وقتی برگشتم دیدم لیدا دوباره برگشته و خیای محکم داره لای کسم رو تا لای سوراخ کونم رو میلیسه.با دست واشاره به من فهموند که ادامه بدم و حرفی نزنم.انصافا لیدا خیلی ماهر بود .شاید از لیلا هم بهتر.خوب اخه از ما چندسالی بزرگتر بودومسلما با ادمهای دیگه ای هم سکس کرده بود.خلاصه لیدا خانوم بدجوری من رو دوباره حشری کرد با این لیسیدنش،اما جالب این بود که اون اروم اروم داشت نوک زبونش رو داخل کونم میکرد ومن از این کارش لذت زیادی میبردم.من حواسم به سوراخ کونم وزبون لیدا جون بود که لیلا شروع کرد به تکون خوردن واورگاسم شد ،برای بار اول.من دیگه حسابی شل شده بودم و لبام رو روی کس لیلا فقط تکیه داده بودم واز کارای لیدا لذت میبردم.لیدا حالا انگشتش رو اروم داخل کونم میکرد و با زبون کسم رو میلیسید.مدتی بعد من احساس کردم انگشت دومش رو هم داره داخلم میکنه .با اینکه درده شدیدی احساس میکردم،ولی نمیدونم چرا دردش لذت بخش بود و تحملش رو ترجیح میدادم.کم کم سرعت انگشتای لیدا بیشتر از قبل شده بود و من نالم به هوا بلند شده بود.لیلا اروم خودش رو از زیرم کشید بیرون و به لیدا گفت:لیدا اروم باهاش حال کنیا.عروسک من بار اولشه میخواد کون بده.بعدش من رو دمر خوابوند رو تخت و یه بالشت نسبتن بزرگم گذاشت زیر شکمم تا حسابی کونم بالا بیاد و لیدا راحت تر کارش رو انجام بده و خودش رفت رو مبل راحتی رو به رونشست وبعد کمی مالیدن کسش با دست، شروع کردبا اون کیر مصنوعی که تو دستش بود داخل کسش کردن وناله های عمیق کردن و به لیدا گفت:لامصب شروع کن دیگه …میخوام کون دادن شیما رو تماشا کنم.لیدا اروم در گوشم گفت:شیما جان کونت رو شل کن و هر جا درد اومد بگو من برات درستش میکنم ومن رو بوسید.من حرف لیدا رو گوش کردم و کونم رو شل شل کردم.لیدا از اول یه انگشتی و بعد سریع دو انگشتی دوباره شروع کرد و هم زمان کسم رو هم میمالید.امااین بار حرکت انگشتاش روون تر بود و من درد کمتری رو احساس میکردم.انگار ژل یا یه کرمی به دستش زده بود. طولی نکشید که من انگشت سومش رو هم احساس کردم ومن از اینجا دیگه به اوج لذت جنسی رسیده بودمو دادم دراومده بود.یه لحظه لیدا انگشتاش رو از داخلم در اورد ومن شاکی شدم اما سریعا جاش رو با یه جسم لاستیکی اوستوانه ای ،چیزی شبیه همونی که بهارک تو کونم کرده بود،عوض کرد.اما ایندفه وضعیت با زمانی که بهارک اون کار رو کرد یمقدار فرق میکرد.راستش این بیشتر حال میداد.اون جسن لاستیکی ،اروم اروم داشت داخل کونم فرو میرفت ومن از درد و شهوت با هم ناله میکردم و رو تختی رو چنگ میزدم.اوج لذت من زمانی بود که تماس رونای لیدا رو از پشت با کونم احساس کردم ولیدا کاملا خوایبد رو من وسنگینیش رو رو کمرم انداخت و کیر مصنوعی رو با فشار تا ته داخل کونم کرد.من بی اختیار جیغ بلندی کشیدم و مدام میگفتم:وااااااااای جر خوردم ،وااااااااای کونم داره پاره میشه……لیدا با حرفای من یه مقدار اروم تر عمل میکرد و تقریبا بدون حرکت بود اما کیر مصنوعی رو از کونم در نیاورد.لیلا با ناله گفت:لیدا ،مگه نگفتم بار اولشه….ودوباره صداش تو ناله هاش گم شد.بعد چند ثانیه لیدا که روم خوابیده بود اروم در گوشم گفت:شیما جونم ،خودت رو شل کن ،میخوام برات تلمبه بزنم،کونت حال کنه.من چیز زیادی از حرفاش نفهمیدم.اما به گفتش عمل کردم و خودم رو با اینکه دردم میامد شل کردم و لیدا اروم اروم شروع کرد خودش رو عقب و جلو کردن.بعد از کمی منم کم کم خوشم اومد .مخصوصا که با لیدا مشترکن داشتیم کسم رو میمالیدیم وهروقت لیدا کیر مصنوعی رو به طرف بیرون میکشید کونم داخلش بشدت میخوارید و با دوباره داخل کردنش من رو اسمون میرفتم.خوب چند دقیقه بیشتر زمان نبرد تا من به شدت تو دست لیدا ارضا بشم و جالب بود که از این حالت لیدا هم ارضا شد و با هم شروع به لرزیدن و اب دادن کردیم.لیدا که ابش حسابی اومده بود رو من بیحال اوفتاده بود و کیر مصنوعی رو تا اخر داخل کونم فشار میداد و من از این حالت کلی لذت میبردم وهمون جا فهمیدم من با کونم خیلی حال میکنمنمیدونم چقدر بی حال روی هم افتاده بودیم.من هنوزم ته سوراخ کونم یه خارش مطبوعی رو احساس میکردم که با یکم جابه جا کردن خودم زیر لیدا و تکون خوردن کیر مصنوعی تو کونم احساس خوبی بهم دست میداد. من تو یه دنیای دیگه بودم که با صدای لیلا به خودم اومدم که میگفت:اوی شما دوتا چه زود فامیل شدین . پشین خودتون رو جمع کنین الان دیگه مامان اینا سر میرسنا . لیدا با یه صدای خفه گفت:اه بازم مزاحم و با سستی خودش رو از رو من بلند کرد ودرهومن حال کیر مصنوعی هم که به کمرش بسته بود از تو کون من لیز خورد و اومد بیرون. من بی اختیار یه اخ بلند گفتم و شروع کردم به مالیدن کپلای کونم…با این کارم لیدا انگار نشگیش پریده باشه، یه جانم بلند گفت و با من شروع کرد به ماساژ دادن کپلام و بوسیدن سوراخ کونم که فکر کنم قد یه سکه ده تومنی باز شده بود.من دلم اصلا نمیخواست ازجام تکون بخورم وحسابی با کارای لیدا حال میکردم، مخصوصا که لیدا هی لای کسم رو باز میکرد با دست و یه زبون لاش میزد.چند بار که این کار رو کرد،یکم مکس کرد و با دست شروع کرد به وارسی کردن لای کسم و ازم خواست کمرم رو بیارم بالا تر تا بهتر تو کسم معلوم بشه و با دقت مشغول وارسی کسم شد.من که از کاراش تعجب کرده بودم دیگه حواسم از کسم پرت شد و به کارای عجیب و غریب لیدا نگاه میکردم.من دیگه کاملا به حالت سجده خوابیده بودم و لیدا بعد چند دقیقه بازرسی دقیق از کسم به لیلا گفت:لیلا بیا اینجا اینو ببین! من دیگه حسابی کنجکاو شده بودم و دلم میخواست بدونم چه خبره؟!!! لیلا شرتش رو با عجله پوشید و اومد کنار لیدا رو تخت پشت کون من نشست و لیدا با وسواس شروع کرد داخل کس من رو به لیلا نشون دادن . لیلا که چشماش از تعجب گرد شده بود با دست زد در کونم و بلند گفت:وااااای ،محشره.از این بهتر نمیشه دیگه….!!! من با تعجب پشدم و نشستم وبه لیدا و لیلا با التماس گفتم:بچه ها تو روخدا بگید چه خبره !!! من دیگه دارم میترسم از کارای شما و بغض گلوم رو گرفت. لیلا پرید طرفم و گفت: عروسکم چرا گریه میکنی؟حیف این چشمای خوشکلت نیست اخه ؟! خره،نونت توروغنه،ازاین به بعد.فقط باید به نازی جون نشون بدمت.اگه اونم حرف لیدا رو تایید کرد دیگه مال منی واسه همیشه و از خوشحالی یه جیغ بلند کشید…من یکم تو بقل لیلا اروم شدم.نمیدونم چرا ،ولی وقتی بقلم میکرد خیلی احساس امنیت میکردم ودلم میخواست برای چند ساعت تو همون حال باشم.اما خوب وقت رفتن بود و من باید میرفتم خونه.لیدا که داشت از اتاق میرفت بیرون گفت:این دوتا رو نگاه کن انگار زن وشوهرن.همچین رفتن تو بقل همدیگه ادم شک میکنه ،پشین خودتون رو جمع کنین بابا ! خواستم از جام بلند بشم اما یه دفه درد بدی رو داخل کونم احساس کردم توری که هنگام راه رفتن یه مقدار لنگ میزدم.با تعجب به لیلا گفتم:لیلا ،چرا من درست نمیتونم راه برم ! چم شده ! لیلا که داشت بند کرستش رو تو ایینه مرتب میکرد با ناز گفت : خانوم خانوما ،وقتی کون میدی ،انتظار داری شلم نزنی.مال کونیه که نیم ساعت پیش دادین عسلم.حالام باید تحمل کنی خودش خوب میشه.حالا فهمیدی چرا من از کون دادن بدم میاد.من یکم کونم رو وسوراخش رو نوازش دادم وگفتم:اما من بازم دلم میخواد از کون بدم ،اخه خیلی بهم حال دادش. لیلا شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:خود دانی ،عزیزم.اما بزار فردا من مطمعن بشم اون وقت فکر کنم نظرت عوض بشه.من میخواستم شرتم رو بپوشم ،اما برای اینکه یه وقت دوباره کونم تیر نکشه خیلی با احتیاط این کار رو انجام میدادم.لیلا اومد پیشم و شرتم رو از دستم گرفت و کمکم کرد بپوشمش و خودش بقیه لباسم رو تنم کرد.بعد گفت:از این به بعد شرت و کرست های قشنگ بپوش.حیف تو به این نازی نیست اینا رو میپوشی.از این به بعد خواستی لباس زیر بخری خودم باهات میام،خوب؟! من باسر حرفش روتایید کردم وازلبش به نشونه تشکر یه بوس کردم و خواستم از جام بلند شم اما بازم کونم تیر کشید ومن بی اختیار اخم دراومدش.لیلا یه دونه زد درکونم و گفت:دیدی گفتم کون نده. من خودمو براش لوس کردم وگفتم:ولی مامانی نمیدونی چقدر مزه داد ولی حالا چجوری برم خونه،ووووووووی!!! لیلا لبام رو بوسید وگفت:میدونی خیلی دوست دارم.مخواستم یه مقدار درد بکشی تا شاید کون دادن از سرت بیافته.هرچند همون جا تو کلاس فهمیدم کون با استعدادی برای دادن داری.یه دقه صبر کن الان برمیگردم و از اتاق رفت و پس از چند لحظه برگشت و گفت: شلوار و شرتت رو بکش تازانونت پایین ودست رو به میز تکیه بده، کونت رو طرفم قنبل کن تا راحتت کنم.منم اطاعت کردم.لیلا با دست یه مقدار لای کونم رو باز کرد ویه ماده ای رو که بعدا فهمیدم بی حس کنندس به سوراخ کونم اسپری کرد.من سردم شد و یه جیغ کوچولو زدم. لیلا کمک کرد دوباره لباسم رو پوشیدم و این بار درد کمتری رو احساس کردم.خلاصه به هر مکافاتی بود خودم رو اماده رفتن کردم.از لیدا که تو حموم بود خداحافظی کردم واونم از لای در حموم ماچم کرد و دوباره رفت تو حموم و به لیلا گفت شیما رفت تو هم زود بیا پشتم رو بشور.من دم در وقتی خواستم از لیلا جدا بشم،لیلا دوباره محکم بقلم کرد و یه مقدارم گریه کردوگفت:خیلی دوست دارم شیما دست خودم نیست به خدا.منم بوسیدمش و گفتم: من همین طور قشنگم،فردا همدیگه رو میبینیم.گفت:اره باید تورو به نازی جون نشون بدم! با تعجب گفتم:نازی جون دیگه کیه اخه؟!!! همون جوری که اشکاش رو از رو صورتش پاک میکرد،لبخندی زد و گفت:عجله نکن خودت میفهمی حالا. حالام برو خونه ودختر خوبی باش.توراهم شیطونی نکن ،یادت باشه اول مال خودمیا.منم صدام رونازک کردم وگفتم:چشم مامانی و خلاصه با هزار مکافات از هم جدا شدیم.انصافا باید بگم برای منم جدایی از لیلا سخت شده بود .حتی برای این چند ساعت.پایان

خاطرات سکسی آرمین قسمت اول من آرمین هستم ۲۲ سالمه و در تهران زندگی میکنم.من یه زن دایی دارم که با اون ماجرایی داشتم که براتون تعریف میکنم.زن دایی من یه زن ۴۰ ساله است که اندامی تقریبا معمولی داره با سینه ها و کونی بزرگ و چهره ی خوبی هم داره. اون و داییم یه دختر ۱۸ ساله دارن که اسمش شهرزاده و دختر شیتون و خوش اخلاق و جیگریه. اسم زن داییم ساراست که همه اون رو همون سارا صداش میکنن. سارا زنیه که با تمام افراد فامیل شوخی میکنه و با همه بگو بخند داره. نمیدونم برای شما هم تا به حال پیش اومده یا نه که از یه کسی خوشتون بیادو همیشه تو نخش باشین؟ من همیشه از اندام سارا خوشم میومد و همیشه زمانی که سرش یه جایی گرم بود به کونش که از زیر دامن یا شلوارش خودنمایی میکرد نگاه میکردم و کلی حشری میشدم .بعضی وقت ها از ته دل آرزو میکردم که یه بارم که بشه بکنمش. من و شهرزاد بیشتر وقتها پیش هم بودبم چون هم من عاشق بازی های رایانه ای بودم هم اون. برای همین اکثر وقت های بیکاریمون پیش هم بودیم. داستان از اونجا شروع شد که یه روز مثل همیشه شهرزاد زنگ زد به من و ازمن خواست که اگه بیکارم برم پیشش و منم رفتم..وقتی رسیدم خونشون داشت بازی میکرد که من رو سریع کشوند پای کامپیوتر و شروع کرد به ادامه بازی.۱۰ دقیقه ای گذشت و من خواستم برم دستشویی که شهرزاد گفت مامانم حمامه بهش بگو که اومدی و منم گفتم باشه رفتم سمت دستشویی.دستشویی اونا به این صورته که در رو که باز میکنی دستشویی و توالت هست و یه در دیگه هست که باز میشه و اونجا حمامه.در دستشویی رو باز کردم و رفتم تو.تا خواستم بگم سارا جون دیدم صدای سارا میاد که داره ناله میکنه.یه کم که دقت کردم دیدم صداش شبیه به این میمونه که انگار یه نفر داره میکندشو اون داره حال میکنه. کیرم ناخوداگاه راست شود و قلبم تند تند میزد.یه کم که دقت کردم دیدم بله خانوم داره خودشو ارضا میکنه و بد جوری داره با خودش ور میره.خواستم همون جا یه جلقی بزنم اما چون من یه کم دیر ارضا میشم گفتم شهرزاد شک میکنه و از این کار منصرف شدم.سارا هی صداش تند تر میشدو یه دفه یه آه تقریبا بلند کشید و صداش قطع شد.وای کیرم داشت منفجر میشد از شهوت. مونده بودم که چی کار کنم و چاره ای جز این ندیدم که بگم که من اومدم. گفتنم سارا جون من رسیدم خوبی؟ تا صدام رو شنید گفت تو از کی اینجایی گفتم ۱۰ دقیقست رسیدم.تازه فهمید که سلام نکرده و خیلی آروم و معمولی سلام کرد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.خیلی تعجب کردم که با وجود داییم چرا باید سارا خود ارضایی کنه. از اون روز به بعد همیشه به من لبخند اجیبی میزدو جلوم لباسای چسبون تر و سکسی تری میپوشید منم که دیوونه ی اون سینه ها و کون نازش همیشه چشمم تو بدن سارا بود و سارا هم خوب میدونست که چقدر داره منو حشری میکنه.تا ماجرا به اون روز رسید که داییمینا اومدن خونه ی ما و شب موندن خونه ی ما. اونشب چند بار متوجه شدم که سارا بعضی وقتا یه نگاهی به کیرم میندازه. تا به حال ندیده بودم که به کیرم نگاه کنه (کیر من اندازه ای معمولی داره اما خیلی کلفته برای همین از روی شلوار کاملا خودشو نشون میده) شب شد و همه خوابیدن : بابام و مامانم و خواهرم تو یه اتاق و من و داییم و زن داییم و شهرزاد تو اتاق من. شب با فکر کون سارا خوابیدم و صبح ساعت ۸:۲۰ بود که بیدار شدم.دیدم زن داییم تنها تو جاش خوابیده و دامنی که پاش بود تا بالای رونش رفته بود بالا.چشمم به رون های سفید و بدون موی سارا که افتاد کیرم با سرعت راست شد و داشت شرتم رو پاره میکرد.چه رون سفیدی چه کونی. وای داشتم دیوونه میشدم. یه کم که به خودم اومدم تازه فهمیدم که مامانو بابام رفتن سر کارشون و خواهرم و شهرزاد رفتن مدرسه و من و سارا تنها تو خونه ایم. همینجور به کون و رون سارا نگاه میکردم و کیرم رو میمالوندم که سارا چشاشو باز کرد و دید که دارم نگاهش میکنم.خودش رو جم و جور کرد و منم صورتم رو کردم اون ور و خودم رو زدم به خواب. داشتم از شهوت دیوونه میشدم.چند دقیقه گذشت که یه دفه احساس کردم یه دستی رو پامه و داره نوازشم میکنه.صورتم رو برگردوندم دیدم ساراست.گفتم چی شده ؟ گفت من چیزیم نشده اما تو مثل اینکه داری از حال میری. دستشو کم کم داشت میبورد نزدیک کیرم. زبونم بند اومده بود. گفتم اما. نذاشت حرفم رو بزنم و گفت آرمین من از چیزی رنج میبرم که احساس میکنم که تو میخوای من رو از این مشکل بزرگ نجات بدی. آرمین تو اون روز شنیدی که من تو حمام داشتم خودم رو ارضا میکردم. من با داییت مشکل دارم. یعنی داییت یه مشکلی داره.گفتم چه مشکلی؟ گفت : اون تقریبا ۴ سالی میشه که آلتش راست نمیشه و پیش هر دکتری هم که رفتیم نتونست براش کاری انجام بده. آرمین من زنی هستم که شدیدن وابسته به سکس هستم و نمیتونم این مشکل رو تحمل کنم.من که داشتم از خجالت و خوشحالی و شهوت بال در میاوردم.دستش رو برد سمت شلوارکم و لبه اش رو گرفت. به من نگاه کردو گفت اجازه میدی عزیزم؟ من که هنوز شکه بود سرم رو تکون دادم که یعنی آره.اونم شلوارکم رو کشید پایین..کیرم که تو شرتم داشت منفجر میشد رو از رو شرتم شروع کرد به مالوندن. بلند شدو تیشرتم رو در آورد.خودشم تیشرتش رو در آورد . اومد رو تختم و یه پاش رو گذاشت لای پام و خوابید روم و شروع کرد لب گرفتن.چنان با شهوت لب میگرفت که کیرم از زیر شرتم داشت به زیر شکم سارا فشار میاورد.حدود ۱۰ دقیقه ای بود که داشت از لبام لذت میبرد و من و خودشو حشری میکرد که سرشو بلند کرد برد روی گردنم و شروع کرد به لیس زدن گردنم.وای بدنم کاملا زیرش شل شده بودو نمیتونستم تکون بخورم.همون جور که گردنم رو لیس میزد کم کم اومد سمت سینه هام و تا شیکمم همه جا مو میبوسید و سینهاش به بدنم میمالوند تا رسید به کیرم.بلند گفت جووووون و شرتم رو آروم کشید پایین و کیرم رو گرفت تو دستش.طوری به کیرم نگاه میکرد که انگار بزرگترین گنج دنیا رو بهش دادن.زبونش رو گذاشت روی تخمهام و کشید زبونش رو تا سر کیرم و کیرم رو کرد تو دهنش. جوری ساک میزد که نتونستم چشام رو باز نگه دارم و شل شدم رو تخت. لباشو حلقه میکرد دور کیرم و زبونش رو به دور کیرم میچرخوند و ساک میزد.کم کم احساس کردم دارم ارضا میشم. یه نگا به سارا کردم و اونم اینو فهمید و بلند شد. نشستم و بند سوتینش رو از پشت کمرش باز کردم.جووون چه سینه هایی. بزرگ و سر بالا.دقیقا مثل مدل های فیلم سکسی هایی که میدیدم. زبونم رو گذاشتم رو سر سینه هاشو شروع کردم به خوردن و لیس زدن سینه هاش.سارا داد میکشید و صدای آه ه ه کشیدنش من رو بیشتر حشری میکرد.خوابوندمش رو تخت و دامنش رو از پاش در آوردم.یه شرت مشکی تنش بود که یه کم خیس شده بود. انگارکسش فریاد میزد که کیر میخوام.یه کم صورتم رو کشیدم رو شرتش که سارا با صدایی پر از شهوت گفت بابا کشتی منو بخور دیگه باید جرش بدی امروز. شرتش رو از پاش در آوردم که کس نازو بدون موش که مثل یه ستاره داشت میدرخشید هوش از سرم پروند. زبونم رو گذاشتم رو کسش.سارا یه آهی کشید که دلم میخواست بلند شم کیرمو تا آخر بکنم تو کونش. شروع کردم به خوردن کسش.صدای آه ه ه کشیدنش قطع نمیشد. زبونم رو تو تمام کسش میمالوندم و سارا با دستاش سرم رو گرفته بود و فشار میداد تا من محکم تر کسش رو بخورم. دیدم داره کم کم ارضا میشه بلند شدم که سارا داد زد بخور یه کم دیگه بخوری ارضا میشم و منم گفتم میخوام با کیرم ارضات کنم و خوابیدم روش. سریع کیرم رو گرفت و گذاشت رو کسش منم فشار دادم و کیرم به آرومی رفت تو..سارا فقط آه ه میکشیدو میگفت جرم بده لعمتی .کس داغش کیرم رو حشری تر میکرد برای جر دادنش . شروع کردم به تلنبه زدن که سارا پاهاش رو انداخت پشت کمرم و با فشار دادن کمرم کاری میکرد که کیرم تا ته میرفت تو کسش. نفس های سارا تند تر میشد و کسش داغ تر و آه ه کشیدنش شدیدتر. احساس کردم داره ارضا میشه که یه دستش رو گذاشت پشت سرم و سرم رو فشار داد تا شدید تر ازش لب بگیرم و اون دستش رو کمرم بود. داد میزد آه ه ه ه ه ه ه آ ه ه ه ه ه جرم بده آرمین بذار از کلفتی کیرت لذت ببرم. آه ه بلندی کشید و ناخن اون دستی که پشتم بود رو فشار داد تو کمرم و بدنش کاملا شل شد.ارضا شده بود وآبش توی کسش جمع شده بود. گفت آرمین بینهایت دوست دارم. به خاطر همه چی ازت ممنونم..حالا میخوام جوری ارضات کنم که روی بدنم غش کنی.بلند شد و رو به شکم خوابید رو تخت و یه بالش گذاشت زیر کونش تا کونش بیاد بالاتر. داشت از گوشام دود بلند میشد.کونش انقدر اومده بود بالا و حشری کننده شده بود که مثل دیوونه ها کیرم رو گذاشتم رو کسش و تا ته فشار دادم تو.یه جیغ کوچیکی کشیدو صدای آه ه کشیدنش بلند شد که من رو بینهایت دیوونه میکرد.کمرش رو گرفته بودم و با تمام قدرت تلنبه میزدم.چند دقیقه ای کسش رو میگاییدم که کیرم داغ شد و داشت آبم میومد که سریع کشیدم بیرون و آبم ریخت رو کمرش. سارا سریع بلند شدو شروع کرد ازم لب گرفتن و منم سینه هاش رو گرفته بودم تو دستم و باهاشون بازی میکردم. سارا رو فرستادم حموم که تا مامانینا میان خودشو رو به راه کنه. از اون روز به بعد بیشتر وقتا خونشون که خالی میشد من رو خبر میکرد و ترتیبشو میدادم تا روزی که شهرزاد داستان رو فهمید که براتون در قسمت بعدی تعریف میکنم.

خاطرات سکسی آرمین قسمت دوم یه روز مثل همیشه شهرزاد رفته بود مدرسه و داییمم سر کارو سارا زنگ زد به من که زود بیا که کسم بدجوری هوس کیرت رو کرده.منم که عاشق گاییدن کس سارا بودم سریع خودم رو رسوندم خونشون. در زدم و رفتم تو دیدم یه شرت و سوتین جدید خریده و پوشیده .رنگش سفید و پوست سارا از پشت پارچش معلوم بود . لخت جلوم ایستاده بود و با یه لب از من استقبال جانانه ای کرد که کیرم رو راست کرد برای کردنش. دستش رو گرفتم و بردمش تو اتاق و شروع کردم به لب گرفتن و خوردن سینه هاش. خوردن کسش هم داشتم تموم میکرم که به فکرم چیزی رسید. نشستم و گفتم : سارا میخوام از کون جرت بدم. گفت : نه اوندفه که گفتم من از دردش وحشت دارم. گفتم : من باید امروز از کون بکنمت .اونم میگفت نه و رو حرفش مونده بود. بعد از چند دقیقه اسرار و انکار بیخیال سوراخ کونش شدم و رفتم سروقت کسش و تا تونستم محکم کردمش و اونم از این کارم خیلی خوشش میومد. وقتی هر دومون ارضا شدیم من لباس هام رو پوشیدم و اومدم از خونه بیام بیرون که تا در رو باز کردم دیدم شهرزاد پشت دره و حسابی اخمهاش تو همه.. سلام کردم و اونم جوابم رو داد و پرسید: اینجا چیکار میکنی . سارا از اتاق اومد بیرون و دید که شهرزاد اومده.ازش پرسید: تو چرا انقدر زود اومدی؟ اونم جواب داد : کلاس آخرمون معلم نداشتیم و منم اومدم خونه. شهرزاد دوباره ازم پرسید : تو اینجا چیکار میکنی؟ منم که دست و پام رو گم کرده بودم یه کم من من کردم که سارا سریع گفت : آرمین اومده بود تا براش شلوارش رو درست کنم (آخه سارا بعضی وقتا خیاطی هم میکرد).شهرزاد یه خنده ی مرموزی زد و گفت پس حالا که اومدی بیا یه دست فوتبالم بزنیم. منم مجبور شدم قبول کنم . ما داشتیم بازی میکردیم که سارا گفت : من میرم بیرون یه چند جا کار دارم و تا ۳-۴ ساعت دیگه بر میگردم , شیطونی نکونیدا. تا درو بست شهرزاد به من نگاهی کرد که واقعا ازش ترسیدم. گفتم: چی شد؟ گفت: شما خجالت نمیکشید؟ آرمین بلایی سرت میارم که …. من که مونده بودم این چی میگه و از چی عصبانیه گفتم : مگه چیکار کردم؟ موبایلش رو از جیبش در آورد و یه کم باهاش ور رفت و داد دستم و گفت : بفرما آقا. داشتم سکته میکردم.شهرزاد از سکس من و سارا فیلم گرفته بود. گفت : وقتی بابام بفهمه میدونه باهات چیکار کنه. قلبم داشت وا میستاد.زبونم بند اومده بود.گفتم :شهرزاد مادرت به من پناه آورد.گفت :چیییی؟؟ گفتم : سارا اومد پیشم و مشکلی که داشت برام درمیون گذاشت و منم کمکش کردم.گفت : از چه مشکلی حرف میزنی؟ گفتم : بابای تو چند ساله که آلتش راست نمیشه و نمیتونه با سارا سکس کنه.سارا هم بلاخره باید خودش رو یه جوری ارضا کنه . این چند سال دست به خود ارضایی میزده که براش خیلی سخت بوده و تو روحیه اش خیلی تاثیر داشته که به من اعتماد کرد و مشکلش رو به من گفت و از من خواست کمکش کنم. تو باید درکش کنی شهرزاد. شهرزاد که به فکر فرو رفته بود اخم کردو گفت : این دلیل نمیشه. گفتم : یه کم فکر کنی میتونی درکش کنی. گفت : برام چیکار میکنی تا به بابام نگم ؟ پیش خودم گفتم عجب دختر عوضیه بیچاره شدم. گفتم : هرکاری بخوای اما من به مامانت کمک کردم. خنده ی آرومی کرد گفت :باید به منم کمک کنی.گفتم چه کمکی؟ گفت : خوب منم دل دارم.منم مجبورم خودم رو ارضا کنم. داشتم شاخ در میاوردم. باورم نمیشد شهرزاد این حرف هارو داشت میزد.گفتم: آخه تو دختری؟ گفت : من ازت نخواستم که منو بکنی. گفتم :پس چی؟ گفت: تو هر وقت که خواستم باید کسم رو بخوری تا من ارضا بشم. تو دلم گفتم لعنت به این شانس. اما مجبور بودم هر کاری که میگه انجام بدم. گفتم : قبوله . رو صندلی که نشسته بود پاشو باز کردو گفت : شروع کن . گفتم :حالا؟ گفت : آره وقتی دیدمت که داری مادرم رو میکنی خیلی حشری شدم. دکمه ی شلوارش رو باز کردم و زیپ شلوارش رو کشیدم پایین.کونش رو داد بالا که بتونم شلوارش رو در بیارم.شلوارش رو کامل در آوردم که چشمم به پاهای سفید و گوشتیش افتاد. کیرم راست شده بود و داشت به شلوارم فشار میاورد. شهرزاد سرم رو گرفت و شروع کرد ازم لب گرفتن .لباش خیلی من رو حشری کرد .گفت :کسم و لیس بزن.یالا شروع کن لعنتی. شرتش رو کشیدم پایین. چه کس کوچیک و نازی داشتیه کم مو داشت و اون موها کسش رو قشنگ تر کرده بود.دستمو انداختم زیر پاهاشو اونارو گرفتم و سرم و گذاشتم لای پاش.زبونم رو گذاشتم زیر کسش و تا بالای کسش لیس زدم. یه نگاه به شهرزاد کردم که دیدم سرش رو گذاشته رو صندلی و چشاش رو بسته و نفساش تند شده.تا میتونستم زبونم رو میکشیدم رو کسش و تند تند این کار رو تکرار میکردم.شهرزاد دسته های صندلی رو گرفت بود و فشار میداد و آه ه و ناله میکشید.انگشتم رو با آب دهنم خیس کردم و مالیدم رو سوراخ کونش و مالشش میدادم و کسش رو لیس میزدم.. از آه کشیدن و تکون تکون خوردنش معلوم بود خیلی داره حال میکنه که یه جیق بلند کشید و بدنش لرزید و بعد آروم شد.مثل اینکه ارضا شده بود. بلند شدو ازم یه لب گرفت و رفت تو دستشویی تا خودش رو بشوره. وقتی اومد بیرون خیلی خوشحال بود و لبخندی رو لباش بود.. با اینکه خیلی حشری شده بودم گفتم : اگه با من کاری نداری من برم دیگه . گفت برو اما هر وقت خواستم باید این کارو برام تکرار کنی . منم با بی میلی گفتم : باشه و خداحافظی کردم و اومدم از خونشون بیرون . تا شب به کس شهرزاد فکر میکردم تا اون روز که اتفاقی رخ داد که خیلی حال کردم و تو قسمت بعد براتون تعریف میکنم.ادامه دارد… نویسنده: آرمین

خاطرات سکسی آرمین قسمت سوم یه یک ماهی از فهمیدن شهرزاد گذشته بود و من تو اون یه ماه ۴ باری براش کسش رو خورده بودم و ارضا شده بود. از اون طرفم سارا حسابی با کسش به من حال میداد که یه روز خونه داشتم درس می خوندم که شهرزاد زنگ زد که مامانم ساعت ۱ میره بیرون و بیا که با هم یه دست فوتبال بزنیم (یعنی بیا من رو ارضا کن).منم که دیگه کم کم از این کار خسته شده بودم با بی میلی مثل همیشه مجبور شدم که قبول کنم. ساعت ۱:۲۰ بود که رسیدم خونه ی داییم و شهرزاد عصبانی دم در ایستاده.رفتم تو گفت : چرا دیر کردی مگه نگفتم ۱ . با بی حوصلگی گفتم : دیر شد دیگه. گفت : چته؟ گفتم : خسته شدم از این کار. منم آدمم . یه کم نگام کرد و دستم و گرفت برد تو اتاقش و پرتم کرد رو تخت و گفت : دوست ندارم اینجوری باشی زود اخمات رو باز کن که امروز حسابی حشریم و میخوام مثل همیشه توپ ارضام کنی . خوابید روم و شروع کرد به لب گرفتن کسش رو از رو شلوارش میمالوند به کیرم که کیرم راست شد و حشرم زد بالا. تا به حال اینکارو نکرده بود. برگشت رو تخت خوابید و شلوارش رو در آورد و چشماش رو بست داد زد : یالا کسم داره آتیش میگیره . منم شرتش رو از پاش در آوردم و شروع کردم به لیس زدن کسش. شروع کرد به آ ه ه و ناله . فکری به سرم زد که امتحانش بد نبود. بهش گفتم : کرم کجاست ؟ گفت : اونجا تو کشو اولی چطور مگه؟ گفتم : تو بخواب و لذت ببر . کرم رو آوردم و انگشتم رو کرمی کردم و مالوندم روی سوراخ کونش و شروع کردم به خوردن کسش. بالش رو گرفت تو بقلش و فشارش میکشید و آ ه ه میکشید. نوک انگشتم رو آروم کردم تو کونش . یه لحظه چشاشو باز کرد و هیچی نگفت و دوباره به آه کشیدنش ادامه داد.منم انگشتم رو یواش یواش فشار میدادم که بیشتر بره تو کونش. شهرزاد از این کارم خیلی لذت میبرد نفسش تندتر شده بود. انگشتم تا ته تو کونش بود و من عقب و جلو میکردم تا کاملا از این کارم لذت ببره. کسش رو تا اونجا که میتونستم تند لیس میزدم. کم کم شهرزاد داشت ارضا میشد که دست از کارم کشیدم و سریش شلوار و شرتم رو در آوردم. شهرزاد چشماش رو بسته بود و داد زد : چی کار داری میکنی؟ زود بخور دارم دیوونه میشم. رفتم جلوی سورتش و کیرم که داشت منفجر میشد رو گرفتم جلوی صورتش. چشماش رو باز کردو چشمش به کیر کلفت من افتاد.سرش رو یه کم کشید عقب و یه کم به کیرم نگاه کرد و گفت : آرمین میتونم بهت اعتماد کنم. گفتم : مادرت کرد و پشیمون نشد. این و که گفتم با یه دستش کیرم رو گرفت و گفت : وای که چه قدر دلم براش پر میکشید و زبونش رو میمالوند سر کیرم. موهاشو با دو دستم گرفتم و اونم شروع کرد به ساک زدن کیرم و کردن تو دهنش. وای چه لذتی داشت که یه دختر ناز داشت برام ساک میزد. خوابیدم روش طوری که کیرم تو دهنش بود و سرم لای پاش. زبونم رو گزاشتم رو کسش و شروع کردم به خوردن.وقتی شهرزاد داشت برام ساک میزد و کسش رو میخوردم لذت عجیبی تمام کیرم رو فرا گرفته بود که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بلند شدم نشستم پایین پای شهرزاد.کرم رو برداشتم و مالیدم به کیرم. شهرزاد گفت : چیکار میخوای بکنی آرمین؟ گفتم : همون کاری که منتظرشی. گفت : فقط یواش که دردم نیاد.دوست دارم ناله کردنم از روی لذت باشه نه درد. من که چشام فقط سوراخ کون شهرزاد و میدید و گوشام آه ه کشیدنش رو پاهاش رو دادم بالا و کیرم رو گذاشتم روی سوراخش.یه کم فشار دادم تا سر کیرم بره تو کونش. شهرزاد چشماش رو بسته بود.سر کیرم که تو کونش بود رو چند بار کردم تو و در آوردم تا حسابی کونش جا باز کنه.کم کم کیرم رو فشار دادم رفت تو. شهرزاد ناله ای از درد میکشید که به من شهوتی خاص میداد. آروم کیرم رو تو کونش تلمبه میزدم که دردش زیاد نشه.سینه هاش رو از زیر سوتینش در آوردم و شروع کردم به لیس زدن. سینه های سفید و خوش فورم. کیرم رو تا ته کردم تو کونش و شهرزاد آ ه ه یواشی کشید و سرم رو بردم نزدیک گردنش و شرو ع کردم به لیسیدن گردنش. در گوشم زمزمه کرد : آرمین داری من رو میکنی.بلاخره به آرزوم رسیدم. بکن آرمین کونم مال توست. منم که بدنم داشت از این حرف هاش گر میگرفت محکمتر میکردمش و اونم آ ه ه ی از لذت میکشید. کون تنگ و داغی داشت . همون طور که کیرم تو کونش بود بلند شدم و نشستم و دوباره شروع کردم به تلمبه زدن. یه تف انداختم رو کسش و با دست شروع کردم به مالوندنش. شهرزاد تقریبا رو تخت قش کرده بود و ناله و آ ه ه میکشید . خودش رو تکون میداد و بلند داد میکشید که بکن بکن بکن… منم با تمام قدرت میکردمش که داد زد: آآ ه ه ه ه ه ه ه .آ ه ه بلندی کشید و آروم شد.آرضا شدنش من رو هم پر از شهوت کرده بود که احساس کردم داره آبم میاد. به شهرزاد گفتم : داره آبم میاد عزیزم. گفت : بریز رو سینه هام نه بریز تو کونم.همه اش رو خالی کن تو کونم. گفتم پس برگرد قنبل کن.برگشت و کونش رو داد بالا که سوراخ کون گشاد شدش افتاد بیرون. منم کیرم رو گذاشتم تو سوراخش و اومدم تلمبه بزنم که چشمم به سارا افتاد که داره از لای در مارو نگاه میکنه. سریع با دست اشاره کرد که ادامه بده و منم شروع کردم به تلمبه زدن. کیرم سوراخ کونش رو گشاد کرده بود و تو کونش رو پر.احساس کردم دارم داغ میشم که تمام آبم با فشار خالی شد تو کون شهرزاد و اونم هی میگفت آخ چه حالی میده آبکیرت تو کونمه .بریز. خالیش کن. کیرم تو کونش بود و یه فشار آوردم و اونم کونش رو برد پایین و خوابیدم روش و در گوشش گفتم : خیلی حال دادی و کیرم و در آوردم و بلند شدم. از اتاق رفتم بیرون پیش سارا.شهرزاد خوابیده بود رو تختش. سارا با عصبانیت گفت : بلاخره به آرزوت رسیدی از کون دخترم رو کردی آره؟ من که واقعا گیج شده بودم و نمیدونستم از دست این دوتا چی کار کنم گفتم از دست شما که شهرزاد در و باز کردو اومد بیرون. سارا گفت : خوب بود؟ دردت که نیومد؟ شهرزاد گفت : مامان من آرمین رو دوست دارم.. من که داشتم شاخ در میاوردم. شهرزاد ادامه داد : تا به این سن با هیچ پسری حتی یه دوستی ساده هم نداشتم و فقط به آرمین فکر میکردم. اون روز که شما رو دیدم دارین سکس میکنین دلم شکست. وقتی آرمین جریان تو و بابا رو تعریف کرد امیدوار شدم که آرمین از دست ندادم و از فرستی که پیش اومده بود استفاده کردم تا آرمین مال من بشه. فقط به فکرم رسید که یه جوری مجبورش کنم با من عشق بازی کنه تا علاقه ام رو بهش بفهمونم. سارا ساکت به من و شهرزاد نگاه میکرد و دستاش رو باز کرد تا شهرزاد بره تو آغوشش و اون رو گرفته بود و فشارش میداد و می گفت درکت میکنم عزیزم.من به این فکر میکردم که شهرزاد واقعا دوختر خوبیه و منم یه جورایی دوستش دارم اما چون به این چیزا زیاد فکر نمی کردم از شهرزاد و علاقه اش غافل شده بودم. به سارا گفتم من دیگه میرم خونه که سارا گفت : آرمین من رو ببخش باهات بد صحبت کردم.جون سارا یه کم دیگه بمون پیشمون. من و شهرزاد رفتیم رو کاناپه نشستیم و سارا گفت : من میرم براتون بستنی بیارم. شهرزاد دستش رو انداخت دور کمرم و سرش رو گذاشت رو شونم و گفت : آرمین خیلی دوست دارم. اینجوری شد که همه چی بخیر گذشت تا یه ماجرای خیلی جالب تری پیش اومد که براتون تو قسمت بعد تعریف میکنم. ادامه

خاطرات سکسی آرمین قسمت چهارم و پایانی یک هفته از اون روز میگذشت و خبری از سکس نبود چه از طرف شهرزاد و چه از طرف سارا. فقط شهرزاد روزی چند بار زنگ میزد و حال و احوال میکرد و خودشو تو لدم بیشتر جا میکرد. پیش خودم گفتم که دیگه از سکس هیچ کدوم خبری نیست . که یه روز شهرزاد مثل هر روز زنگ زد به من.ساعت نزدیک ۱۰:۳۰ صبح بود که ازم خواست که برم خونشون و یه بازی بزنیم تو رگ. منم با خودم گفتم آخ جون امروز یه کون تنگ و ناز رو میزنم زمین و سراپا شهوت رفتم خونشون. در زدم و رفتم تو که دیدم سارا هم هست. معلوم شد از سکس خبری نیست. حالم بدجوری گرفته شد. یه کم نشستیم و سارا شربتی آورد و یه کم احوال پرسی که شهرزاد گفت پاشو بریم یه دست فوتبال بزنیم که می خوام سوراخ سوراخت کنم. رفتیم تو اتاق و نشستیم پای کامپیوتر که دیدم شهرزاد یه سی دی از تو کیفش آورد و گذاشت که دیدم یه فیلمه. گفتم: مگه نمیخواستیم فوتبال بزنیم؟ گفت : یادم افتاد یه فیلم گرفتم که خیلی توپه با هم بشینیم ببینیم.گفتم : چی هست؟ گفت: سارا از دوستش گرفته. نشستیم به فیلم دیدن.۱۰ دقیقه ای از فیلم گذشت که متوجه شدم فیلم سکسیه نیمه هست و این شهرزاد خوانوم یه کم شیطون شده. فیلم جالب ژاپنی بود که داستان مردی بود که یه دارویی داشت که میخورد نامریی میشد و میرفت زنها رو میکرد. کلی حشری شده بودم و کیرم داشت شلوارم رو جر میداد که شهرزادم خوب این رو متوجه شده بود که دستش رو کذاشت رو کیرم. گفتم : سارا؟ گفت : می خوای صداش کنم بیاد؟ گفتم : مگه اجازه میده؟ گفت : از اون روز که رفتی هر روز داریم با هم حال میکنیم. معلوم شد که تو این یه هفته کلی سرشون با هم گرم بوده که از من خبری نمیگرفتن. گفتم : چیه حالا هوس کیر کردین؟ گفت : آره اونم کیر کلفت تورو.این گفت و بلند شد نشست رو زمین جلوی صندلی من و دکمه های شلوارم رو باز کرد و از پام درش آورد. کیرم بعد از ۱ هفته حسرت داشت خودش رو بدجور از زیر شرتم بیقرار نشون میداد که شهرزاد شرتمم در آورد و کیرم رو گرفت و شروع به ساک زدن کرد. وای خیلی سعی میکرد حرفه ای این کار رو انجام بده که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و سرش رو گرفتم و بلند گفتم : بخور که کیرم میخواد منفجر شه. چنان با شهوت این کار رو میکرد که آب دهنش تمام صورتش رو گرفته بود و بلند ناله میکرد که صدای سارا اومد که گفت : فدای ساک زدنت بشم دخترم.اومد تو که نگاش کردم دیدم کاملا لخته و اون کون گنده و سینه های سفید نازش داره داد میزنه که کیر میخوام و چشمم به دستش افتاد که دیدم یه دوربین عکاسی دیجیتال دستشه.گفتم اون چیه؟ گفت : من و شهرزاد تو این یه هفته کارای جالبی کردیم که اینم یکی از اون کاراست و شروع کرد به عکس انداختن (که آخر همین قسمت چند تا از عکسهایی که خودم از شهرزاد گرفتم و صورتش معلوم نیست رو براتون میذارم). شهرزاد دقیقا مثل زن های تو فیلم سکسی با شهوت فراوون داشت کیرم رو میخورد سارا هم عکس مینداخت و بعضی وقتا یه دستی هم به سینه هاش میمالید و میگفت آرمین امروز میخوام جرم بدی.دوست دارم کسم پر از آب کیرت بشه. بعد از چند دقیقه مالاچ و ملوچ کردن شهرزاد رو کیرم سارا گفت بسه دختر اون کیر مال منم هستا رفت یه کرم آورد .شهرزاد که چسبیده بود به کیرم و دست از ساک زدن نمیکشید دید که سارا داره نگاش میکنه کیرم رو از دهنش دراورد و گفت: بیا مامانی ببخش آخه کیرش آدم دیوونه میکنه و یه لب از سارا گرفت.سارا سرش رو آورد سمت کیرم و شروع کرد به ساک زدن و شهرزادم سرش رو نزدیک کرد و دو تایی داشتن رو کیرم کار میکردن که دیگه دیدم دارم ارضا میشم.گفتم : بابا به فکر من نیستینا.اینجور که شما بخور بخور راه انداختین من دارم ارضا میشم.سارا سرش رو بلند کرد و گفت : حالا نوبت به ما رسید کم آوردی؟ یه دستمال کلنکس آورد و کیرم رو خوب خشک کرد.کرمی که کنارش رو زمین گذاشته بود رو برداشت که گفتم: این چیه؟ گفت : کمکت میکنه تا من و شهرزاد رو ۳-۴ باری خوب ارضا کنی. یه کم کرم مالید به کیرم و شروع کرد به مالش دادن کیرم با اون کرم و گفت : تا این کرمه اثر کنه من و شهرزاد خودمون رو آماده کنیم. دیدم سارا رفت رو شهرزاد و شروع کرد ازش لب گرفتن. تمام بدنش رو لیس میزدو لباس های شهرزاد و دونه دونه در میاورد. رسید به شرتش و اون و در آورد و کس شهرزاد و بو کرد و میگفت : آخخخ این کس دخترم چقدر خوش بو. قربونش برم که پرده داره و نمیتونه از کس حال کنه. عوضش الان یه جوری براش می خورم تا حسابی سر حال بیاد. نمیدونید با چه شهوتی کس سارا رو لیس میزد. چند لحظه ای گذشت که صدای آ ه ه کشیدن شهرزاد بلند شد و داد میزد بخور بخور کسم لیس بزن مامان. من که از این صحنه حسابی داشتم لذت میبردم بلند شدم و شروع کردم از شهرزاد لب گرفتن.سارا با سرعت کس شهرزاد رو میخورد و منم لبای شهرزاد و میبوسیدم. که شهرزاد دستش رو انداخت دور گردنم و آ ه ه ه بلندی کشیدو داد زد وای کسمممممممم. سارا گفت : ارضا شدی دختر گلم؟ پاشو که این اولیش بود.آرمین تو برو کیرت رو بشور که میکنی تو کسم منم سر نشم. دست زدم به کیرم دیدم کاملا سر شده. رفتم و شستمش و برگشتم دیدم شهرزاد داره برای سارا کسش رو لیس میزنه. رفتم تو اتاق که شهرزاد با دست اشاره کرد که بیا اینجا که تا رفتم جلو خوابیدم رو سارا و کیرم رو گذاشتم رو کسش که یواش یواش رفت تو.با تمام قدرت تلمبه میزدم آخه سارا این کار رو خیلی دوست داشت. یه کم به گاییدن ادامه دادم دیدم سارا بدجوری آه ه ه ه و نالش بلند شده و موهام رو گرفت و آ ه ه ه بلندی کشید و بدنش شل شد.۱ ساعتی گذشت و تو این یه ساعت هم سارا رو چند بار ارضا کردم هم شهرزاد رو.اثر کرمه کاملا رفته بود که شهرزاد به من چشمکی زد و به سارا گفت: سارا پاشو به سورت سگی بشین تا برات کست رو لیس بزنم.سارا بلند شد و سینه اش رو گذاشت رو صندلی و زانوهاش رو زمین بود و کون گندش رو حسابی داد بالا و گفت : بخورش آ ه ه ه . شهرزادم به من اشاره کرد گوشت رو بیار جلو و در گوشم گفت : میدونم خیلی دوست داری مامانم رو از کون بکنی.من براش کسش رو میخورم و وقتی حسابی حشری شد از کون بکنش. آخ جون مثل اینکه داشتم به آرزوم میرسیدم..شهرزاد داشت با تمام توان سارا رو حشری میکرد. نگاهم به سوراخ کون سارا دوخته شده بود و کیرم به بزرگترین حد خودش رسیده بود. شهرزاد با پاش زد به پام و گفت : زود باش دیگه به چی خیره شدی. زبونم رو یه کم کشیدم رو سوراخش و حسابی لیزش کردم و بلند شدم و کیرم رو گذاشتم روش. سارا چشاش و بسته بود و داشت ناله میکرد و نمی فهمید که کیرم نزدیک که بره تو کونش. یه کم فشار دادم دیدم یه آی گفت که شهرزاد یهو دستش رو گذاشت پشتم و فشارم داد که یک دفه تمام کیرم رفت تو کون سارا. یه داد بلند زد و گفت : وای کونم. شهرزاد سریع شروع کرد از سارا لب گرفتن و آرومش کردن و بهش میگفت : آروم باش مامانم یه کم تحمل کنی برات عادی میشه.بزار عشقم به آرزوش برسه و از کون بکنتت. سارا با ناله گفت: به خدا دارم جر میخورم.جون آرمین درش بیار.من که به آرزوم داشتم میرسیدم اصلا دوست نداشتم کیرم رو در بیارم.یه کم نگه داشتم تا سوراخش جا باز کنه و کمتر دردش بیاد و شهرزادم هی با هرف ها شو لب گرفتنش آرومش میکرد.آروم کیرم رو کشیدم بیرون و دوباره کردم تو..دیدم سارا ناله میکنه اما خیلی کم تر جوری که احساس کردم بدش نمیاد از کون یه حال درست و حسابی به من بده. پاشو باز کردو کونش رو داد طرفم یعنی میتونی تلمبه بزنی. شروع کردم به در آوردن و کردن کیرم تو کون بزرگش که وقتی زربه میزدم بهش کونش میلرزید و بدنم میخورد به دو تا لپ کونش و صدا میداد که این صدا داغ ترم میکرد.صدای ناله ی از رو درد سارا به ناله ی لذت تبدیل شده بود و با چشاش به من میگفت که دارم لذت میبرم ادامه بده. کمر باریکش رو گرفته بودم و تلمبه میزدم که دیدم داره آبم میاد گفتم: بریزم تو کونت؟ گفت نه خالیش کن تو کسم. منم کیرم رو کشیدم بیرون و گذاشتم تو کسش که داد کشیدم و آبم رو خالی کردم تو کسش . وای بلاخره کون سارا رو کردم.خیلی کون تنگش به من لذت داد. سه تایی خوابیدیم کنار هم و از هم لب میگرفتیم.سارا گفت : ای شیطون آخر کار خودت رو کردی؟ گفتم : سارا نمیدونی چه کونی داری که. تا به حال تو عمرم انقدر لذت نبرده بودم. سارا گفت : منم بدم نیومد عزیزم. از اون زمان به بعد ما ۳ تایی زیاد با هم سکس میکنیم و خیلی از این موضوع خوشحالیم.البته سارا و شهرزاد به کلاس های مختلف بدنسازی میرن و روز به روز اندامشون جذاب تر میشه و خودشون میگن که به این دلیل میرن باشگاه که دوست دارن من تو سکس بیشتر از بدنشون لذت ببرمپایانمنبع آرشیو

آتشپاره ی چشم بادامی قسمت اول ژانر ….سکس با دکتر این داستان را من ننوشته ام، اما مربوط به من است.آن را از یادداشتهای پنهان دکتر جوانی بیرن کشیده ام که اولین شعله های آتش بلوغم را در آغوش او فرونشاندم. دفتر یادداشتش یک روز که مطبش را مرتب می کردم اتفاقی به دستم افتاد. چیزی را عوض نکردم، غیر از اسمها. مطالب نامربوط را حذف کردم و همان جاها چفت و بستی اضافه کردم. از خواندنش سیر نمی شوم، خیلی صادقانه است. با من مثل بچه ها رفتار نکرد و مسیر زندگی من همانجا عوض شد. اما داستان که طبعا” از زبان دکتر است و نه من (مریم) که آن موقع فقط ۱۳-۱۴ سال بیشتر نداشتم…***تازه از مطب به خانه برگشته بودم و توی یخچال دنبال چیزی برای خوردن می گشتم که زنگ در به صدا در آمد. از پشت در صدای دختری میامد که با فریاد برای مادرش کمک می خواست. با شتاب در را باز کردم. از همسایه های مجتمع خودمان بود که خانه و مطب من هم همانجا بود.- آقای دکتر دستم به دامنتون، مادرم غش کرده، هر کار می کنم بهوش نمیاد. لطفا” عجله کنین!- صبر کنین لباس بپوشم، وسایل بردارم… مچ دستم را گرفت و از خانه بیرون کشید.- دیر میشه آقای دکتر. تو رو خدا عجله کنین. ناچار با همان پیراهن رکابی دنبالش از پله ها بالا رفتم. از پرس و جوی توی راه پله فهمیدم که مادرش بیماری قند دارد و حدس زدم که قندش افت کرده و برای همین از حال رفته. به محض ورود گفتم عسل یا شربت قند بیاورد و خودم سرگرم معاینه شدم. طاقباز روی تخت دراز بود. نبض و تنفس داشت. بالش را از زیر سرش برداشتم تا خونِ بیشتری به مغزش برسد. دخترش با شیشه عسل برگشت. گفتم انگشتش را عسلی کند و به زبان و داخل دهان مادرش بمالد که گفت میترسد. در نتیجه خودم این کار را کردم. چهره ی زیبایش نشان میداد از تبار ترکمن است. پوست صافی داشت که او را ده سالی جوانتر نشان میداد در حالی که سی و چند ساله بود. از دخترش خواستم پاهای مادرش را بالا بگیرد تا خون بیشتری به مغزش برسد و زودتر به هوش بیاید. وقتی دستم را پاک میکردم او روی تخت رفت و پاهای مادرش را، در حالتی خنده دار مثل گرفتن دسته های فرغان، کمی بالا گرفت. گفتم که اینطوری فایده ندارد، باید آنها را کاملا” بالا بگیرد. گفت زورش نمی رسد. خودم دست به کار شدم و پاهای مادرش را به طور عمودی بالا گرفتم طوری که دامنش پائین افتاد و همه چیز در معرض دید قرار گرفت. از او خواستم پاها را همانطور نگه دارد تا من بتوانم با ماساژ، جریان خون را به طرف پائین سرعت بدهم. پاهای مادرش را تو بغلش نگه داشت و من دستهایم را دور پای چپ زن حلقه کردم و با فشار به طرف پائین حرکت دادم. پوست لطیف پای زن خنک بود اما سینه و شکم دختر که به پشت دست و آرنجم مالیده میشد گرمای مطبوعی داشت. دامن مادرش کاملا پائین افتاده بود و رانهای کشیده اش را تا جائی که در شورت مشکی پنهان می شدند سخاوتمندانه به نمایش می گذاشت. نگاهم به برجستگی شورت دوخته شده بود، جائی که دستهایم آرام آرام با لغزیدن روی پوست سفید ران به آن نزدیک می شد. لمس ران عریان و ورزیده ی زن حسی عالی داشت و وقتی دستهایم به انتها و برجستگی شورتش رسید دلم مالش رفت. در ایستگاه عشق کمی توقف کردم. برامدگی کسشگرم و نرم و پرحجم و تحریک کننده بود، کف دستم را با آن توده ی گرو و نرم پر کردم اما نمیشد در همان حالت بمانم، باید طبیعی رفتار میکردم. ناچار دوباره بلند شدم تا همین کار را با پای راست تکرار کنم. چون طرف چپ قرار داشتم دستم تماس بیشتری با بدن دختر داشت که پاها را محکم بغل کرده بود. وقتی دستم برای بار دوم و با فشار بیشتری با سینه هایش مماس شدآنها را بهتر حس کردم. سوتینی در کار نبود. صاحبشان میدانست که آن گویهای سفت و سربالا احتیاجی به محافظ ندارندتا جلوی افتادنشان را بگیرد.با تکرار حرکت ماساژ، فرصت دوباره ای برای لمس پستانهای سرکشش به وجود آوردم اما باید از آنها عبور میکردم. در ادامه ی سفرِ لمسی، تماس با قسمت شکم و پائینتر از شکم دختر هم به همان اندازه هوس انگیز بود. در ماساژ طبی- شهوانی، بدن گرم دختر پشت دستم را نوازش میکرد و ران توپر مادر کف دستهایم را. فرصت کوتاه بود اما انگار زمان کش آمده بود. با مالیدن ران و لمسِ دوباره ی محتویات نرم شورت زن جوان آخرین بسته های انرژی را رد و بدل کردم. پشت به دختر بلند شدم تا متوجه شق شدن کیرم نشود. به او،که بعد”ا فهمیدم اسمش مریم است،کمک کردم تا پاها را پائین بگذارد. امیدوار بودم متوجه چیزی نشده باشد. گفتم نگران نباشد. علایم حیاتی نرمال شده و تا چند لحظه ی دیگر به هوش میاید. برود شربت قند درست کند و به مادرش بخوراند. با آن سر و ضع، بهتر بود زودتر بروم. موقع خداحافظی وقتی با نگاه شرمگین از من تشکر و غذرخواهی میکرد تازه متوجه زیبائی چشمهای بادامی اش شدم. نقش آنها توی ذهنم حک شد تا در شب در بسترم رویای زیباتری بسازم. رویای شبم مخلوطی بود از زنی چشم بادامی بارانهای سفید و توپر با کسی قلنبه در شورت مشکی، و دختری سبزه و تازه بالغ با سینه های سفت و سربالا. زن و دختر مرتب جا عوض میکردند تا جداگانه از تجسم هرکدام در آغوش خود لذت ببرم. البته از لحاظ جنسی کمبودی نداشتم. گرچه هنوز مجرد بودم اما روابطی از دوره دانشجوئی و بعد از آن داشتم که در حد رفع نیاز کافی بود. ولی این اتفاق که غیر منتظره پیش آمده بود و به طور طبیعی زن و دختری را دستمالی کرده بودم هیجان سکسیِ خاصی داشت. از پروردن رویای آن لذت میبردم و با همین رویا به خواب رفتم تا برای کار فردا در بیمارستان آماده باشم.بعد ازظهر که به مطب رفتم اولین مراجعینم مریم و مادرش مینا بودند که با یک جعبه شیرینی وارد شدند. در لباسهای برازنده و با مختصر آرایشی که داشتند تازه میفهمیدم با چه لعبتهایی سروکار دارم. مینا خیاطی کلاس بالا بود که فقط لباسهای محلی گران قیمت برای گروههای نمایشی و مشتریان مخصوص میدوخت و از این راه زندگی میکردند. شوهرش همان ابتدا جدا شده بود چون زنش برخلاف قرار قبلی حامله شده بود و نمیخواست بچه را بیندازد. مریم وسط حرف مادرش میپرید که او از همان اول شر بوده و باعث جدایی پدر و مادرش شده. با هیجان و پرتحرک بود و وقتی روی صندلی بالا و پائین میشد سینه هایش تکان میخوردند و از یقه اش سرک میکشیدند. معلوم بود سوتین نبسته. این کار در خانه و شرایط استراحت کاملا” قابل فهم است اما بیرون از خانه چه دلیلی دشت؟ بدون سوتین نمیشود سینه ها را از دید پنهان کرد. اگر پیرهن تنگ باشد برجستگی و نوکشان معلوم میشود، مخصوصا وقتی که صاحبشان تند حرکت کند، و اگر پیرهن گشاد باشد تکان میخورند یا از یقه بیرون می افتند و زنها همه ی اینها را میدانند و از توجه مردها به آن باخبرند. هرگز فکر نمیکردم یک دختر ۱۳-۱۴ ساله بتواند اینقدر سکسی باشد. روبروی من نشسته بود و انگار که نتیجه ی حرکتی طبیعی به خاطر حرف زدن با هیجان باشد به تناوب پاهایش باز و بسته می شدند و رانهای جوانش را تا اعماق نشان میدادند و دوباره پنهان میکردند. در یک لحظه میتوانستم شورت مشکی اش را تشخیص بدهم و رنگ روشنتر بدنی که از شبکه ی توری شورت معلوم بود. آیا مادر و دختر هردو از جاذبه ی جنسی رنگ مشکی خبر داشتند؟ مریم موقع تعارف شیرینی طوری خم شده بود که میتوانستم نوک پستانهایش را ببینم. معلوم نبود این نمایش عمدی است یا سهوی. یک جور اشعه ی مغناطیسی از سینه هایش ساطع میشد که نگاهم را به آنها میکشید و تنم را داغ میکرد. انگار توی ماکروفری پر از پستانهای داغ افتاده باشم.میل مکیدن دهنم را آب انداخته و سرویس میکرد. دلم میخواست همان موقع یقه ی پیراهنش را پاره کنم، به پستانهایش چنگ بیندازم و آنها را با تمام اشتهایم بمکم. براداشتن شیرینی را طول دادم تا فرصت بیشتری داشته باشم. در حالی که شیرینی برمیداشتم گفتم که چه قدر خوشگلن.که البته توی دلم منظورم پستانهای خودش بود و نه شیرینیها و او با حاضرجوابی گفت: اگه بخورین متوجه میشین که خیلی خوشمزه هم هستن. نتوانستم بفهمم منظورش کدام یکی است، شیرینی ها یا سینه ها. خوشبختانه پشتش به مینا بود و او متوجه چشم چرانی و حرفهای رمزی من نشد. رویم را به طرف مینا برگرداندم و از لباس محلی زیبایی که پوشیده بود تعریف کردم. لباس ساده ای بود از جنس ابریشم با چاپ دستی و درست قالب تنش. بهتر از این نمیتوانست اندام زیبایش را به نمایش بگذارد. مریم در ادامه ی حرفهایش برای تعریف از مهارت من صحنه ی بالاگرفتن پاها و ماشاژ را با آب و تاب بازگو کرد. مادرش از تشریح صحنه های سکسی رنگ به رنگ میشد و خواهش میکرد وارد جزئیات نشود و تمامش کند اما مریم گوشش بدهکار نبود و مرتب از دستهای ماهر من و پاهای بی نقص او میگفت. مینا برای عوض کردن حرف از وضع مطب پرسید که توصیح دادم چون اول کارم است مشتری چندانی ندارم و برای همین هنوز منشی نگرفته ام. مریم دوباره وسط پرید: مردم که از هنر دستهای معجزه گر شما خبر ندارند، نمیدونن که مرده رو زنده میکنین، خودم منشی شما میشم، کاری میکنم اینقدر مریض به مطب سرازیر بشه که مجبور شن دوماه دوماه توی نوبت وایسن، خیال کردن، بی شعورهای احمق! از داشتن هواداری به این پرشوری احساس غرور کردم. دلم میخواست همان موقع بلند شوم و لبهایش را ببوسم، مخصوصالب بالایی را که از فشار بلوغ بالا کشیده شده و حالت قلوه ایِ هوس انگیز ی به لبها و دهان این فرشته ی سبزه روداده بود.این آتشپاره ی چشم بادامی با من چه کرده بود. به زیبایی مادرش نبود اما بهره کافی از آن برده بود و رفتار بی پروا و زبان شیرینش جذابیت او را بیشتر میکرد. وقتی با نگاه ستایش آمیز و سپاسگزار به چشمهایش خیره شدم فهمید که در نفوذ به دل من موفق شده. امیدوار بودم مادرش چیزی نفهمیده باشد. در پایان یک سری آزمایش برای مینا نوشتم با دستوری برای رژیم غذایی مخصوص بیماران قند و سفارش کردم پیادروی و ورزشهای سبک را فراموش نکند. با لحنی پر از شرم تشکر کرد. از پله ها که بالا میرفتند اندام موزون و کشیده ی مینا دوباره توجهم را جلب کرد. با هر پله باسنش در دامن فشرده میشد و خط شورتش را تشخیص میدادم. با خودم گفتم خاک بر سر شوهری که از چنین لعبتی صرفنظر کرده. باسن مریم هم مثل پائین تنه ی زنی بالغ نسبتا بزرگ بود و با هر قدم به چپ و راست میلغزید و چشم مرا به هیزی وامیداشت. انگار مادر و دختر در ربودن دل من مسابقه گذاشته بودند. مینا خیلی زیباتر بود و میتوانست همسری ایدال باشد، در این صورت دخترش نمیتوانست سوژه ی هیزی های من باشد و اگر با دختر ارتباطی برقرار میکردم ازدواج با مادرش منتفی میشد. نمیدانستم توی سردختر چه میگذشت. موقعی که از لباس مادرش تعریف کرده بودم با حاضرجوابی گفته بود: آقای دکتر اگر خواهان باشید همین الان قرار خواستگاری رو میذاریم! مینا که صورتش گل انداخته بود با لبخند گفته بود: ای بی حیا. برای این که جو را آرام کنم و خودم را هم مطرح کرده باشم گفته بودم: من مقابل شخصیت هنرمندی مثل میناجون، ببخشید مینا خانم، چیزی برای عرضه ندارم، چه رسد به … مریم مهلت نداده و گفته بود: آقای دکتر، میناجونِ شما جونش رو مدیون شماست، مائیم که باید خودمون رو کمتر از شما بدونیم. دوراهی سختی بود. یک طرف دختری تازه بالغ و پر انرژی بود که هر مردی آرزوی لیسیدن و کردن کس و کون تنگ و مکیدن پستانهایش را دارد و طرف دیگر زنی زیبا و خوش اندام که میتوانست برای همیشه مال من شود.انتخاب هر کدام به معنی کنارگذاشتن دیگری بود. آیا راه دیگری هم بود؟ آدم برای خودش هزار جور فکر میکند در حالی که زنجیره ی حوادث طور دیگری شکل میگیرد. روز بعد، تازه از بیمارستان برگشته بودم و دو سه ساعتی وقت داشتم تا مطب را باز کنم که تلفن زنگ زد. تلفن مطب بود که روی موبایلم دایورت کرده بودم تا همه جا در دسترس باشم. صدای مریم را بلافاصله شناختم. گفت که میخواهد مرا ببیند. مشکلی دارد. فکر میکند که مریض است و باید معالجه شود و تاکید کرد که میخواهد همین الان مرا ببیند. لحنش شور و انرژی روز قبل را نداشت. محزون بود اما کاملا جدی و محکم. گفت که مادرش رفته خرید و میخواهد در این فاصله مرا ببیند. قبل از این که بتوانم روی شلوارک گل منکلی ام چیزی رسمی تر بپوشم زنگ در به صدا در آمد و از ترس این که همسایه ای ببیند فوری در را باز کردم. با همان لحن غمگین سلام کرد و از این که مزاحم شده عذر خواست. به طرف کاناپه هدایتش کردم و خودم روی مبل دیگری نشستم. چشمهایش قرمز بودند و از گریه ای تازه حکایت میکردند. بعضی دکمه های مانتوی کوتاهش هنوز باز بود و از عجله در پوشیدن حکایت میکرد. رنگ شرابی آن با رنگ جورابهائی که تا بالای زانو ادامه داشتند هماهنگ بود و جاذبه ی بیشتری به پوست سبزه اش میداد اما نگرانیم از حال او جائی برای خیالات هوس انگیز نمیگذاشت. – چی شده دخترم، توضیح بده. با چشمهای نمناک گفت: آقای دکتر، من مریضم، خیلی مریض، هیچ کس هم از حال من خبر نداره چون تا به حال به کسی نگفتم. کمی مکث کرد و ادامه داد: احساسی غیر طبیعی دارم که توی بقیه ی هم سن و سالهای خودم و حتا بزرگترا ندیدم. حالا هم نمیدونم چطور بگم.

آتشپاره ی چشم بادامی قسمت پایانی ژانر ….سکس با دکتر نترس، بگو، من دکترم، پیش خودمون میمونه. – آقای دکتر، من نمیتونم خودمو کنترل کنم، احساسات زنانگی من غیرعادیه، دائم یه چیزی میخوام که کمبودش خیلی اذیتم میکنه. – این که غیر طبیعی نیست، هر دختر سالم و بالغی کم و بیش همین حس رو داره. تو فقط یک دوست پسرِ فهمیده مثل خودت لازم داری و بس. – فکر میکنین امتحان نکردم؟ امتحان کردم، نتیجه اش افتضاح بود. در اولین تجربه، وقتی پسره سر قرار اومد یک الدنگ دیگه رو هم با خودش آورده بود. گفتم این دیگه کیه؟ گفت که باید بریم خونه ی اونا چون من جا ندارم. گفتم لابد میخواد باهات شریک هم بشه که سرشو انداخت پائین و رابطه ی من با اولین دوست پسر همون جا با سیلی جانانه ای که بیخ گوشش گذاشتم تموم شد. رابطه ی دوم با پسری ظاهرا” بچه مثبت بود که اون هم مایوس کننده بود. ریسک کردم و در غیاب مامان بردمش خونه ی خودمون. ذلیل مرده ی ندید بدید فقط خودشو و منو کثیف میکرد و این بود که فکر دوست پسر رو بوسیدم و گذاشتم کنار. از اون به بعد توی خیالام فقط مردا بودن، فقط خیال و … خود ارضائی عذاب آور.تو رو به خدا کمکم کنین، یه دوائی، کوفتی بهم بدین که اصلا هیچ حسی نداشته باشم. بغضش ترکید. کنارش نشستم تا با نوازش آرامش کنم. در آغوشم خزید و گفت ببخشید که ناراحتتون کردم. گفتم: عزیزم، هیچ مسئله ای نیست، این کار چند میکروگرم هورمون اضافیه که با چندتا قرص از شرش خلاص میشی. همین امروز دست به کار میشم. باید یه آزمایش بدی، بعدش خودم با یه دکتر غدد مشورت میکنم. فکر کنم بعد از دو سه هفته جواب بده. حالا راضی شدی دخترم؟- درحالی که محکمتر بغلم میکرد گفت: من دخترتون نیستم، بعدا شاید بشم، شایدم هیچوقت، چون بعضی چیزا با هم جور در نمیان. الان فقط میخوام همون مردی باشین که همیشه تو خیالم بوده. از موقعی که پاهای مامانو ماساژ میدادین این تصمیم رو گرفتم. دستتون که به سینه هام خورد دلم هری ریخت. وقتی پاهای اونو میمالیدین انگار پاهای من بودن، دستاتون رو روی رونهای خودم حس میکردم، حتا برخوردشون به وسط پاهام رو احساس کردم و بدحالی مادرم هم جلوی این حس رو نگرفت، اون موقع خودمو خیس کردم، الان هم که بهتون چسبیدم همینطور. مانده بودم که چه عکس العملی نشان بدهم. عقل سلیم چیزی حکم میکرد و احساسات حاکم بر آن لحظه چیزی دیگر و تا به خودم بجنبم از دهانم فقط این کلمه در آمده بود: عزیزم. و بعد، هیچ عقلی در کار نبود: این هورمونهای مردانه ی من بودند که با هورمونهای زنانه ی مریم همدست شده بودند تا دختری نوبالغ و پراشتها را با مردی به همان اندازه حریص پیوند بزنند. با خیال راحت دستش را روی پایم گذاشت و از روی شلوارک فشاری به پایم وارد کرد که آلت مردانه ی نتوانست نادیده بگیرد. قد بر افراشت و منتظر دست کوچکی ماند که به طرفش می خزید. به چشمهایش خیره شدم. هنوز خیس بودند ولی با برقی از محبت میدرخشیدند. از گوشه های آن دو بادام سربالا آتشی زبانه میکشید که هر پرده ای میان زن و مرد را در خود میسوزاند. اشکهای باقیمانده را با لبهای داغم پاک کردم و سراغ لبی رفتم که پیشتر تو رویا مکیده بودم. اولین رویا به واقعیت پیوست. با گرفتن لب پائینِ من بین لبهایش بوسه کامل شد و دهانهایمان به هم قفل. آن دستش که در پائین تنه سرگرم کشف مردانگی من بود آرام آرام بالاتر آمد و از زیر کش شلوارک راهش را برای تماس مستقیم با میداندارِ عشق باز کرد.نوازشش کرد، سرش را مشت کرد و از قدش بالا و پائین رفت. مریم لبهای خیسش را به لاله ی گوشم رساند، آن را مکید و با صدائی که فقط نفسی گرم و سوزان بود گفت: مال خودمه! حرکت بعدی با من بود. دوسه تایی از دکمه های مانتو اش را باز کردم. سینه هایش را فقط از گوشه ی چشم میدیدم. به نظرم بزرگتر و شق و رق تر میامدند، شاید بخاطر آن که نوکشان برجسته تر شده بود. با لمس سینه های مریم و نوازش آنها گفتم: مال خودمه. با کف دستم نوک سفتشان را لمس کردم و آرام بین انگشتهام فشار دادم. ناله اش توی گوشم پیچید و همزمان دستش بود که غنایمش را در مشت می فشرد. بعد برای لحظاتی بی حرکت شد و این با تصوری که از او داشتم در تضاد بود. به آرامی روی کاناپه درازش کردم. چشمهایش بسته بود و صورت گل انداخته اش با تبسم نامحسوسی شکوفا بود. تماشای این چهره به اندازه ی خود عشق بازی تحریک کننده بود. اما نمیتوانستم آن سینه های بیرون زده را به حال خود رها کنم، در واقع آنها مرا رها نمی کردند.مریم با حالت تسلیمی که به خود گرفته بود درواقع همه چیز را به من واگذار کرده بود. بالاخره لبهایم با نوک پستانهایش آشنا شدند. به آرزوئی رسیدم که بیشتر مردان برای سینه ی سفت دختران تازه بالغ دارند اما کمتر به آن میرسند. خوردن سینه ها هردوی ما را به قله ی تمنا میبرد. دست آزادم روی پوست گرم و صاف تن مریم به طرف پائین می خزید و قلمروی خود را گسترش میداد تا به مرز شورت مشکی رسید. دوباره لرزش بدنش را حس کردم. وقتی پهنای دستم برجستگی کسش را در بر گرفت و انگشتم لای شکاف خیسش حرکت کرد ناله ای دیگر رسیدن به گردنه ای دیگر از قله ی عشق ورزی را نوید داد. شوق دیدن و خوردن آن هلوی پوست کنده ناچارم کرد آن دو لیموی شیرین را موقتا رها کنم. با ملایمتِ هرچه بیشتر شورتش را که نیمه خیس بود در آوردم. آنچه میدیدم باور نکردنی بود. برجستگیِ دوتکه و صیقل خورده ای که از فشار شهوت میخواست پوست را بترکاند. شکافی به هم فشرده راز عشق را درون خود پنهان کرده بود و مرا به کشف دعوت میکرد. لبهای پف کرده ی کسش را جداگانه بوسیدم و مکیدم. مگر سیر میشدم. نوک زبان را در جستجوی حساسترین نقطه لای شکافِ به هم چسبیده حرکت دادم. گردش لذت بخشی بود که ناله های مریم را به دنبال داشت اما دسترسی به عمق هدف در آن حالت مشکل بود. از مریم خواستم بلند شود و لب کاناپه بنشیند.باکمک کوسنی که پشتش گذاشتم به کاناپه تکیه داد. پاهایش را بلند کردم و از او خواستم دستها را در گودی زانو ها حلقه کند. لبهایش را بوسیدم و خواهش کردم به همان حالت بماند. جلوی کاناپه زانو زدم. حالا همه چیز در دسترس و جلوی چشمم بود. لبهای کس از هم باز شده و چوچوله ی کوچکش خودنمائی میکرد. کمی پائینتر، ورودیِ کوچک و هلالی شکل عشق با رنگ صورتی مرطوبی چشمک میزد. کمی دورتر، حلقه ای به رنگ قهو ای روشن توی نوبت رسیدگی بود. زیر چشمی و از لای رانها میتوانستم آن دو لیموی مغرور را هم ببینم. با بوسه شروع کردم و برجک عشق را با نوک زبان بارها نوازش دادم. در واکنشی غیر ارادی بدن مریم به طرفم جلو آمد. رانهایش به هم نزدیک شدند و به گونه هایم چسبیدند. همزمان، صدایی مثل آهی بلند از گلویش بیرون آمد که به ادامه ی کار تشویقم کرد. چوچول تحریک شده اش باد کرده و سفت شده بود. میدانستم که نباید زیادی حساس شود. زبانم را پائین آوردم و تا جائی که میشد در سوراخ کوچک کسش فرو کردم. آنقدر در آن دهلیز تنگ حرکتش دادم و آنقدر کسش را مک زدم تا دوباره ناله ی عشق را بشنوم و شنیدم. وقتی دوباره سروقت چوچول صورتیش رفتم انگشتم با سوراخ تنگ کونش بازی میکرد و وقتی دوباره و سه باره ارضا میشد اسفنگتر تنگش دور انگشت فاتحم را حلقه شده بود. نمیدانم چقدر طول کشید تا به اوج برسد و از حال برود. کنارش نشستم و بغلش کردم. سرش مدتی روی سینه ام بود اما کم کم پائین رفت. روی شکمم توقف کرد تا با دستهای ظریفش چیزی را که می جست از بند رها کند و در اختیار گیرد. سرش را بوسید و لبهای تشنه را دورش حلقه کرد. با ملایمت مک میزد و سعی میکرد هربار قسمت بیشتری از آن را توی دهان داغش جا دهد. آلت من بزرگ نیست اما بیشتر از نصف آن توی دهانش جا نمی گرفت. گفتم خودش را اذیت نکند. با این حرف انگار که لج کرده باشد با شدت بیشتری به مکیدن ادامه داد. در این حال گاهی با موهایش و گاهی با سینه هایش بازی میکردم. وقتی با نگاهی که بیشتر حاکی از شرم بود به من چشم دوخت و بعد که پستانهای درحال تکانش را تماشا میکردم به اوج لذت نزدیک شدم. هشدار دادم که چه اتفاقی در حال افتادن است. به جای توقف، کارش را شدیدتر کرد تا این که به مرز غیرقابل برگشت رسیدم. مکیدن را آنقدر ادامه داد تا مطمئن شود حتا یک قطره هم هدر نداده است.دهانش را با سرو صدا از کلاهک کیرم جدا کرد و روی سینه ام لم داد. تا چند لحظه توان حرف زدن نداشتم. همینطور که موها و گونه اش را نوازش میکردم گفتم این چه کاری بود… گفت: چیزی که عوض داره گله نداره، درضمن، انرژی از دست رفته رو هم باید میگرفتم. هنوز خیلی کار داریم، مگه نه؟ و دوباره کیرم را توی دستش فشار داد. برای آغاز مرحله ی بعد چند دقیقه استراحت در آغوش هم کافی بود. با اشتهای دوباره از روی کاناپه توی بغلم آمد و دستهایش را دور گردنم حلقه کرد. بلندش کردم و درحالی که زیر گلویش را با لبم قلقلک میدادم او را به اتاق خواب بردم. مانتوی شرابی با دکمه های سراسر باز از بدنش آویزان بود و جوراب های توریش در اثر کش و کش پائین رفته بود و جذابیتی خاص به او میداد. حق با زیباپرستان یونانی است که میگفتند زنان و حتا مردان نیمه پوشیده جذابترند. روی تخت دراز کشیدیم و آزادانه هرکاری که دلمان خواست کردیم. دستها و دهانها وقت سر خاراندن نداشتند. هدف اول من هنوز سینه های برجسته ای بود که فقط با تماشا کردنشان مرده زنده میشد چه رسد به لمس کردن و مکیدن. مریم در هر حالتی دوست داشت کیرم توی دستش باشد و با آن بازی کند. یک وقت به خودآمدیم که در حالت سروته سرگرم خوردن و مکیدن بودیم. حالت جدید به من این فرصت را داد تا به کشلهایش بیشتر برسم و سوراخ قشنگ کونش را هم با نوک تیز کرده ی زبان تبرک کنم. با انقباض پی در پی ماهیچه ی حلقویش به تحریک زبانم جواب میداد و هنگامی که تحریک از حدی گذشت مکیدن کیرم را رها کرد و روی سینه ام نشست. خودش را کمی جابجا کرد تا ورودی کسش با سر کیرم میزان شود. با این که کاملا خیس و آماده بود اما هنوز تنگ و مقاوم بود. طول کشید تا چند سانتی از سرش داخل شود. در همان ورودیِ تنگ، ماهیچه های داغ کیرم را فشار میدادند. هرگز کسی به آن تنگی را تجربه نکرده بودم و فکر می کردم جلو رفتن بیشتر غیرممکن است. معلوم بود که برای مریم هم تازگی دارد و نمیداند چطور ادامه دهد. کمی صبر کرد و بعد حرکت کشوئی آرامی را شروع کرد و هربار کمی بیشتر به عمق واژن داغ و تنگش نفوذ میکردم. لذتی بود که تا آن لحظه تجربه نکرده بودم. خودش راکاملا خم کرده بود تا بتوانم سینه هایش را بخورم. دختر باهوش میدانست چقدر آنها را دوست دارم. پس چند دقیقه از نفس افتاد. بی حرکت نشسته بود تا دوباره جانی بگیرد.تازه آن موقع بود که فهمیدم تمام طول کیرم را توی بدنش جا داده و حتا یک میلی متر هم هدر نرفته. از ابتدا حدس میزدم که آن پرده ی نازک نمیتوانسته در برابر خودارضائی های عمیق صاحبش مقاومت کرده باشد. نوبت حرکت من بود. گفتم که باید جایمان را عوض کنیم و کردیم. پاهای دخترانه اش را از هم باز کرد و بالا گرفت تا دوباره پذیرای نخستین مرد زندگی جنسی خود باشد. کمی خودم و او را خشک کردم، در نتیجه ورودِ دوباره، گرچه با هدایت دست ظریف او و فشار حساب شده ی من عملی شد، اما تنگی کس دوبار خودش را نشان میداد. در مدت تلنبه زدنهای نسبتا طولانی که به دلیل تنگیِ مجرا با نهایت آرامی انجام میدادم تا سائیده و دردناک نشود، به تناوب چشمهایش را باز و بسته میکرد. انگار نیمی از عشقبازی ما در عالم رویا میگذشت و در همان لحظه ها بود که ارضا شدنهای منقطعش را حس میکردم. هر وقت احساس میکردم ممکن است کنترل از دستم خارج میشود کمی مکث میکردم، خم میشدم، او را میبوسیدم و یا سینه هایش را می مکیدم. و چند لحظه بعد تلنبه زدن را از سر می گرفتم تا سر انجام دوباره به اوج لذت رسید. پاهای مشتاقش را دور کمرم حلقه کرد و با دستهایش به گردنم چنگ انداخت و با آهی جانانه و از ته دل تمام بدنش منقبض و بعد سست شد. خوشبختانه توانستم دوباره خودم را کنترل کنم و خطر حاملگی را رد کنم. کنارش دراز کشیدم تا دوباره توی بغلم جان بگیرد و برای این کار چند دقیقه نوازش و مالش بدن کافی بود. با چشمکی اشاره کرد تا دوباره دست به کار شویم. – فکر کردم دیگه سیر شده باشی. – سیرِ سیر که نه ولی تو هم یه پله عقبی، باید مساوی شیم، در ضمن یه تجربه ی دیگه هم هست که میخوام همین الان بکنم، شاید دیگه فرصت نشه. قابل درک بود که بخواهد من هم یک بار دیگر ارضا شوم ولی منظورش از تجربه ی دیگر را نمی فهمیدم. دوباره وسط پاهایش قرار گرفتم و آماده ی نشانه روی به هدف. تا میتوانست پاها را بالا کشیده بود و وقتی که سر معامله را روی سوراخ کونش میزان کرد تازه معنی تجربه ی دیگر را فهمیدم. یادآوری کردم ممکن است درد داشته باشد که گفت هر چقدر هم که دردناک باشد دوست دارد تجربه کند و دوست دارد که من خودم را توی بدنش خالی کنم و او خالی شدنم را حس کند و گفت که میداند من چطور خودم را کنترل کرده ام تا او به حداکثر لذت برسد و خطری هم ایجاد نشود.گفت که باید همه ی اینها را جبران کند و با چشمکی شیطنت آمیز ادامه داد: وقتی با انگشتت با سوراخم بازی کردی خیلی خوشم اومد، وقتی که با زبون قلقلکش دادی فهمیدم که دلت هم میخواد، خب منم که میخوام، پس معطل نکن تا مامان سرنرسیده. ضمنا پاهام دارن خسته میشن ها. با احتیاط کامل شروع به فشار دادن کردم. خوشبختانه محیط کاملا خیس و لیز و آماده بود و سر نترس مریم بدنش را شل و پذیرا کرده بود. با این حال یکی دو دقیقه طول کشید تا سرش داخل شود که لذیذترین قسمت کردن از عقب همین تقلاهای هنگام دخول است. گفتم: عزیزم هر وقت دردش ساکت شد بگو تا ادامه بدم و اگر اذیت میشی بگو تا همین الان درش بیارم. با خنده گفت: تو رو خدا اینقدر لفتش نده، عجله کن، وقت کمه. با این حال با احتیاط فشار را بیشتر کردم تا جائی که دیگر امکان جلو رفتن نبود. لبخند میزد و ظاهرا دردی نداشت. کمی جلو عقب کردم تا حرکت روانتر شد. پاهایش را پائین آوردم تا خستگی در کند. در حالی که سنگینی وزنم روی دستهاش خودم بود رویش دراز کشیدم تا بدنش را بیشتر حس کنم و بتوانم آخرین کام را از لبها و سروسینه اش بگیرم. آماده بودم که تمام مایع وجودم را توی بدنش خالی کنم اما دلم نمی آمد عشقبازی به این زودی تمام شود گرچه تا آن لحظه حدود یک ساعت یا بیشتر طول کشیده بود. این بود که طولش میدادم در حالی که میدانستم نباید این کار را بکنم. بالاخره از روی بدنش بلند شدم و خواهش کردم به شکم بخوابد. توضیح دادم: وقتی باسنت با بدنم تماس پیدا کنه دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم و گرنه این عشفبازی معلوم نیست کی تموم بشه. وقتی پشتش دارز شدم و کیر لغزنده ام جای خود را میان دو نیمه ی کفلِ سفت او پیدا کرد حتا لازم نشد که سرش دوباره وارد سوراخ شود. همانجا لای کپلها، جائی که رانهای گرم و نرمش به هم میپیوستند، هرچه بود و نبود خالی کردم تا این خاطره با شیرین ترین تصاویر در ذهنم ثبت شود.چند دقیقه بعد که تن و بدن یکدیگر را شامپومالی میکردیم، وقتی که سینه ها و کپلهای سفت و لغزنده اش زیر دستهایم سر میخورد دوباره کیرم توی دستهایش جان گرفت. با لبخند زانو زد و مکیدن و مالیدن کیرم را از سر گرفت. وقتی کاملا سفت شد بلند شد و با دو دست آن را به شکاف کسش مالید. آمادگیش را که دیدم دستهایم را زیر کپلش حلقه زدم و بلندش کردم. دستهای ظریفش را دور گردنم حلقه کرد و خودش را بالا کشید تا بتواند سوراخ کسش را با کیرم میزان کند.کپلهایش با کمک دستهایم بالا و پائین میشد و رفت و برگشت در تونل عشق را در حالت ایستاده عملی میکرد. انگار تازه اول کار بود و نمیدانم چقدر طول کشید بار دیگر ناله ی به اوج رسیدنش را شنیدم و قبل از آن که کار از کار بگذرد او را آرام زمین گذاشتم. با این که بیحال شده بود بیدرنگ زانو زد و سر کیر ملتهبم را به دهان گرفت و مکید و مکید تا آخرین قطره های آب بدنم را هم بیرون کشیده و نوشیده باشد. دیگر فرصتی هم نبود. با شتاب از حمام بیرون زدیم و لباس پوشیدیم و من نمیدانستم روزهای بعد چه حوادث متفاوت و شگفتی در راه است.پایان

نامحرم قسمت اول دوستان این داستان زیاد سکسی (حشری کننده ) نیست اما داستان جذاب و خواندنی هست هیچ کس حتی به خواب و خیال هم نمی دید که من با بهترین دوست شوهرم رابطه داشته باشم ، آنهم رابطه جنسی . اگر خدای ناکرده لو می رفت خون بپا میشد و شوهر و فک و فامیل هایش تکه پاره ام میکردند . ماجرا از آنجا شروع شد که صادق خان بهترین دوست شوهرم که هست و نیستش را برایش میداد چند بار به خانه ما آمده بود و با هم شام و ناهار خورده بودیم . من هم که دیده بودم اوضاع و احوال جمع و جور و بر وفق مراد است و آن دو در کنار چای و قلیان و گهگاه تریاک ساعتها چانه هایشان گرم است و آسمان و ریسمان را به هم می بافند ، باهاشان اخت شدم و کم کم روسری را از سرم بر داشتم و آزادانه تر در خانه رفت و آمد میکردم و او را مثل برادر حساب میکردم .صادق خان برای خودش برو بیا و دبدبه و کبکبه خاصی داشت و محافظ امام جمعه شهر بود . چارشانه با قدی بالا بلند و ابروهای پرپشت و صورتی پت و پهن ودماغی عقابی که تا بالای لبهای درشتش امتداد می یافت . با شامه تیز و حس کنجکاوی که داشت از همه راز و رمزهای حول و حوش خود با خبر بود و گهگاه که بو میبرد که پول و پله ای در کار است افراد را می چلاند و جیبشان را خالی میکرد . شوهرم هم او را الله بختکی و برای رضای خدا به خانه نمی آورد بلکه ازش در معاملات تجاری که هرگز چند و چونش را به من نمی گفت استفاده میکرد و چند درصدی از سودش را به جیبش میگذاشت تا دمش خدای نکرده به تله نیفتد .من هم که از قضایا بو برده بودم ازش خوب پذیرایی میکردم و بهش حتی بیشتر از فک و فامیل هایم میرسیدم .هر روزی که میگذشت این دید و بازدیدها بیشتر و بیشتر میشد و رابطه اش با شوهرم چفت و جورتر و در همان حال با چهره ای آب زیر کاه مرا می پایید و به موهای سیاه بلندم که تا نزدیک کمرگاهم میرسید و پاهایم که تا ساق برهنه بود و پستانهای درشتم دزدکی و با چشمهای طماع و حریص نظر می انداخت من هم با آنکه به رویم نمی آوردم اما ته و توی قضایا را بطور غریزی حس میکردم و کمی خودم را جمع و جورتر میکردم . شوهرم هم که از بس مشغول حرف و حدیث در باره این و آن و مال و املاکش بود موضوع را حس نمیکرد . یک بار هم بهش گفتم که درست نیست که صادق خان را وقت و بیوقت به خانه بیاورد و زندگی خصوصی مان را بهم بزند . هر چه باشد یک نامحرم است و من هم ناسلامتی زنت . او اما گوشش بدهکار این حرفها نبود و پولهای باد آورده ای را که با وساطت همین آقا به چنگ می آورد جلوی چشمش را گرفته بود و همه مسائل دیگر از ریز و درشت از یادش رفته بود حتی من که زنش بودم .یکبار هم موضوع را با زن جوان همسایه که آدم بی شیله پیله و رو راستی بود در میان گذاشتم او هم که تازه ازدواج کرده بود و هنوز به چم و خم زندگی آشنا نشده بود با ناباوری به من گفت که دوران امل بازی و خرمقدس بازیها گذشته ، من اگر جای تو بودم باهاش ارتباط بر قرار میکردم و از زندگی دوروزه دنیا لذت میبردم گور بابای بهشت و جهنم . فردا رو که دیده .بعد لیستی بالا و بلند از زنهای شوهردار محله را که رابطه جنسی نامشروع آنهم با چند نفر داشتند به من داد و هرهر خندید . حرفهایش همه جدی بود و شوخی نمیکرد . من از تعجب داشتم شاخ در می آوردم و در عجب بودم که این زن جوان که تازه چشم و گوشش باز شده است چگونه از سیر تا پیاز روابط ناموسی همسایه ها حتی چند بار سکس در هفته آنها با خبر است .چند وقتی متوجه شده بودم که رفتار و خلق و خوی شوهرم تغییر کرده است و گاه و بیگاه برای مسائل جزئی و ناچیز گیر میداد و بر سرم داد و هوار میکشید این برخوردها برایم عجیب و غریب بنظر میرسید دیگر میل جنسی با من نداشت و تا که در کنارم به تختخواب می آمد سرش را میگذاشت و میخوابید . گاه تا دو هفته با هم سکس نداشتیم . این حرکات و سکناتش بشدت آزار و زجرم میداد و زندگی را بر من حرام کرده بود . بالاخره یک روز کلافه شدم و زدم به سیم آخر و ازش علت را پرسیدم . او هم که انتظارش را نداشت که من این سئوال را بکنم . آن را توهین به خودش دانست و گفت که روز و شب سگ دو میکند و خودش را نزد هر کس و ناکس خوار و ذلیل میکند ، عاقبت این هم نتیجه اش و سپس سیلی محکمی برای اولین بار خواباند زیر گوشم و به کنار دیوار پرتابم کرد .از آن پس خفه خون گرفتم و در خودم فرو رفتم . شدم مثل یک رباط آهنی ، همه کار و بارم از سلام علیک تا شب بخیرم مصنوعی شده بود . در و دیوار و پنجره ها برایم مثل قفس جلوه میکرد ، حس کردم که کلفت در خانه اش شده ام و تمامی آرزوهای دور و درازی که در سر می پروراندم نیست و نابود شدند . او هم از قیافه ام میخواند و انگار از این مردانگی نشان دادنش و سیلی ای که بمن زده بود خوشش آمده بود و از خودش تشکر میکرد .در خلوتم گاه گریه میکردم و بر موهایم چنگ میزدم و از این روز و روزگار گله و شکایت میکردم ، این وضعیت را نمیتوانستم تحمل کنم ، جرات آن را هم نداشتم که حال و روز و شرایطم را حتی با پدر و مادرم هم در میان بگذارم ، تازه اگر هم مطرح میکردم جوابشان را میدانستم و به من سرکوفت میزدند :- آخه مردی گفتند زنی گفتند ، شوهرته باید ازش اطاعت کنی بعد از مدتی از بس استرس داشتم دست و پاهایم ناخودآگاه شروع کردند به لرزیدن ، چند بار به دکتر مراجعه کردم و دکتر قرص اعصاب و داروهای تسکین دهنده برایم تجویز کرد تا کمی آرامش پیدا کنم ، اما آن قرص ها بجای آرامش مرا روز و شب به خواب میبرد و شلخته و بی حالم میکرد . شبها کابوس میدیدم و ناگاه بیدار میشدم و منوچهر شوهرم نیز از غلت زدن های پی در پی ام بیدار و عاصی میشد . به همین علت رفت و از آن بعد در اتاق دیگری خوابید و تخت خواب هایمان از هم جدا شد . یکبار بهش گفتم که بهتر است در باره این وضعیت با هم صحبت کنیم و اختلافات و خرده حسابها را حل و فصل کنیم . او هم سری تکاند و وعده داد که در روزهای آینده با هم صحبت خواهیم کرد اما این صبحت هرگز رخ نداد . یک روز به من گفت که مغازه بزرگی در شمال به اتفاق صادق خان باز کرده است و برای رتق و فتق امور روزهای پنج شنبه و جمعه به خانه نمی آید من هم که دروغ را از چشمهایش میخواندم و میدانستم که سر و سری با دیگری دارد بهش گفتم که زندگی ما مهمتر است یا تجارت که او باز هم از کوره در رفت و چنگ زد به موهایم و همانطور کشان کشان مرا برد به آشپزخانه و کارد به زیر گلویم گذاشت و نعره زد – به خدا قسم اگه یه بار دیگه زرت و پرت کنی دک و پوزتو خورد وخمیر میکنم ، یه طوری میزنمت که مخت از دهنت بزنه بیرون .در عمرم هرگز تا به آن حد نترسیده بودم . انگار قرص یا موادهای خطرناک استفاده کرده بود که اینطور از کوره در رفت و قصد جانم را کرد . هیچ سرپناه و کس و کاری هم نداشتم که بروم تازه او هم از خدایش بود تا من چند روز گم و گور شوم و شاید اصلن طلاقم میداد ، ولی اول باید این خانه گرانقیمت را که به اسمم کرده بود از چنگم در بیاورد . در رویایم روزهای آشنایی با او را مجسم میکردم که چقدر قربان و صدقه ام میرفت و حرفها و نامه های قشنگ و عاشقانه میداد . از اینکه حاضر است جانش را برای یک تار مویم بدهد . همان آشنایی کوتاه که بیشتر از چند هفته طول نکشید و بعدش هم ازدواج .احساس میکردم که به امید و اعتمادم خیانت شده است به عواطفم . همه چیز در دور و برم تاریک بنظر میرسید . آیا او با دختر دیگری برو و بیایی داشت که من در دهانش تلخ شده بودم و برای همین دیگر با من همخوابگی نمیکرد . مادرم میگفت اگر مرد زن دیگری میگیرد تقصیر زنش است که بهش نرسیده است همه این را میگفتند ، من اما که همه هست و نیستم را به پایش ریخته بودم و صبح تا شب مثل یک کنیز برایش کار میکردم و هیچ چیز جز عشق ازش نمیخواستم .هر روز و هر ساعت فاصله هایمان از هم زیاد و زیادتر میشد و از هم دیگر دور و دورتر میشدیم . از سوی دیگر نگاههای تند و شهوانی صادق خان که مثل گذشته به خانه ما می آمد و گاه با هم تریاک میکشیدند و شطرنج بازی میکردند به پر و پاچه هایم بیشتر و بیشتر میشد . من هم از نفرتی که به شوهرم پیدا کرده بودم نیم نگاهی بهش میکردم و لبخند میزدم و با لباسهای چسبان و تنگ لب و لوچه اش را آب می انداختم . از عواقب کار و اینکه چه پیش می آید اصلن و ابدن نمی اندیشیدم . مردها فکر میکنند که تنها خودشان حس جنسی دارند و کلیدی در دستشان هر وقت که بخواهند در قفل می اندازند و بازش میکنند و هر وقت نخواهند قفلش میکنند . من اما تمامی سلولهایم از عطشی تند میسوخت . جوان بودم و احتیاج به آمیزش جنسی . وقتی که شوهرم ازم دریغ میکرد راه و چاه دیگری برایم باز شد . صادق خان . میخواستم او بغلم کند و تنگ در آغوشم بگیرد و با بوسه های سوزانش بر پیکرم وسوسه های سرکوب شده و عطشم را فرو بنشاند به هر قیمتی که باشد .

نامحرم قسمت دوم یک روز که مشغول شستن ظرف و ظروف باقی مانده در آشپزخانه بودم و با خود ترانه ای را آرام و رام زمزمه میکردم ..ناگاه زنگ در بصدا در آمد . ساعت حوالی ۱۰ صبح بود من هم چادرم را روی سر گذاشتم و در را به آرامی باز کردم . صادق خان بود لبخندی به چهره بشاش و پر ریش و پشمش داشت و در حالی که با یک دستش سبیلهایش را می چرخاند گفت ببخشید که مزاحم شدم . من هم گفتم که مزاحم چیه شما مراحمید خواستم دعوتش کنم که بداخل بیاید که با خود گفتم صلاح نیست تازه خواهر شوهرم درست روبروی منزل ما سکونت داشت و اگر می فهمید که یک مرد غریبه به خانه آمده سوظن برش میداشت و راپرت میداد و شوهرم سر از بدنم جدا میکرد . – سپیده خانوم ببخشید که بی موقع مزاحم اوقات شریفتون شدم فقط اومدم ، البته اگه دلخور نشین این هدیه ناقابلو تقدیمتون کنم . من کمی با حیرت به چشمهایش که از حسی پنهان میدرخشید نگاه کردم و گفتم – آخه – آخه نداره ، شما خودتون بهتر میدونین دلم مثل سیر و سرکه میجوشید و هول و ولا داشتم که همسایه ها ما را ببینند قبول کردم و او در حالی که هدیه را با دو دستی بمن میداد دستهایم را به آرامی و با نوازش لمس کرد و سپس کمی به راست و چپش نگاه انداخت و دو قدم داخل شد و در را بست و مرا در حلقه بازوانش کشید و سخت فشرد و گونه هایم را با شهوتی دیوانه بار بوسید . من هم بهش گفتم که همسایه ها اگر ببینند و گزارش بدهند خون بپا میشود . بعد در را باز کردم و او بطرف ماشینش رفت و ناپدید شد و من بسرعت در را بستم . به داخل اتاق رفتم . نفس در سینه ام حبس شده بود . جعبه کوچکی را که بعنوان هدیه به من داده بود با کنجکاوی باز کردم . تا چشمم به گردنبند طلا افتاد برق شادی در چشمهایم درخشید و خودم را به روی تخت خواب انداختم و غلت زدم و در رویایم صادق خان را تنگ در بغل کشیدم و لبهایش را بوسیدم . گردن بند طلا بسیار گران به نظر میرسید . بارها بالا و پایینش کردم و در گردنم آویزان کردم و مقابل آیینه ایستادم و بارها و بارها بخود خیره شدم و به ظرافت و زیبایی اش دست کشیدم . انگار سالهای سال منتظرش بودم و انتظارش را میکشیدم . این هدیه کوچک اما گرانبها عشق صادق خان را در دلم انداخت و لحظاتم را در روز و شب در بر گرفت . به موازات آن ترسی پنهانی نیز در دلم رخنه میکرد . با خودم میگفتم که اگر منوچهر از راز و رمزم پی ببرد چه خواهد شد . همخوابی یک زن با بهترین دوست شوهرش . بی گمان اگر لو برود و پته اش روی آب بیفتد در روزنامه ها و رادیو تلویزون بوقش خواهند کرد و سنگسار خواهم شد . به همین علت باید هوش و حواسم را جمع و جور تر میکردم تا دست از پا خطا نکنم . از طرف دیگر باز به فکرم خطور میکرد که روزنامه های حکومتی نوشته بودند که بیش از ۴۰ درصد زنان شوهر دار رابطه جنسی نامشروع دارند . با یک حساب سرانگشتی تعداد شان به میلیونها میرسید ، آیا میتوانستند همه شان را اعدام کنند . یکی از روزهای جمعه که مطابق معمول شوهرم برای سرکشی به بیزینس و یا الواتی به طرف شمال رفته بود و من هم طبق روال همیشگی تک و تنها در خانه بود م تلفن زنگ زد . آقا صادق بود . سلام و احوالپرسی داغی کرد و گفت که میشود یک نوک پا به نزدم بیاید . من هم که احساس تنهایی میکردم و از طرفی مسافرتهای بی در و پیکر شوهرم کلافه و یا بدتر دیوانه ام کرده بود جواب مثبت دادم . اما در جا پشیمان شدم و میدانستم که این رابطه زندگی ام را نیست و نابود خواهد کرد . خواستم دوباره بهش زنگ بزنم و بگویم که بخانه ام نیاید که او مثل اجل معلق از راه رسید و من بسرعت در را باز کردم و او بعد از چک کردن دور و برش داخل حیاط شد . من هم به خیابان نیم نگاهی انداختم . میدانستم که در و دیوارهای همسایه ها هزار چشم دارد و منتظرند که سوژه ای تازه به دست بیاورند و آن را در بوق و کرنا کنند . خوشبختانه کسی در حول و حوش نبود با اینچنین مطمئن نبودم . وقتی که داخل خانه شد بدون سلام و احوالپرسی مرا در بغل گرفت . من اما امتناع کردم و گفتم که شوهر دارم . نمی خواهم که زندگی ام از هم بپاشد . او هم که انتظارش را نداشت و خیال میکرد بعد از دادن گردنبند صاحبم شده است سگرمه اش به هم ریخت و گفت – شوهرت الان پی عشقشه – کدوم عشق ، اون منو دوست داره – خودتو به کوچه علی چپ نزن سپیده خانم اگه میخوای خودم اسم و آدرسشو بهت میدم – دروغ میگی میخوای زندگیمو از هم بپاشی تازه مگه خودت زن و بچه نداری – بابا اون دوره موره گذشته چرا امل بازی در میاری – تو با این ریش و پشمت بهم میگی که من املم . تازه خودت اذان گوی مسجد جامع شهری – ول کن جون من ، دنیا دو روزه بیا با هم خوش باشیم و خوش بگذرونیم – نه نه نه ، تازه سنت هم که از سن بابام بیشتره ، اصلن من که دوستت ندارم – کفر نگو سپیده خانم رسول خدا با دختربچه … بازم داری پاشنه دهنمو وا میکنی ها پس از مدتی بحث و فص در حالی که هنوز در عوالم خودم پرسه میزدم برایش قهوه ریختم و دادم بدستش و برای خود چای تلخ . از جوابی که داده بود زبانم بند آمده بود و بخودم گفتم که اگر پیامبر خدا اینکارو کرده پس دوستان و پیروانش چرا نباید بکنند . در همین حال و هوا تلفن زنگ زد و من بطرف آن که در انتهای هال قرار داشت رفتم و تا گوشی را که بر داشتم قطع شد . دوباره نزد صادق خان بر گشتم ، مثل کسی که کار خلافی کرده باشد کمی مضطرب و رنگ پریده بنظرم میرسید . با خودم گفتم که شاید حرف و حدیث هایم او را آزرده است . اما نگو که او در این میان گردی مخصوص را که قوه جماع را در زنان دهها برابر میکند و از طریق قاچاق بدست آورده بود داخل چایی ام ریخته بود و من بعدها به آن پی بردم . بهش گفتم که مزاحم بود . تا گوشی را بر داشتم قطع کرد و او گفت امان از مزاحمان ، امیدوارم که من مزاحمتون نباشم – صادق خان اگه قهوه تونو نوش جان کردید لطفن تشریف تونو ببرید در و همسایه ها اگه بفهمن میدونین که – همسایه ها همسایه ها ، بابا ما رو مجسمه ابوالهول حساب کردی ، اوناش با من ، خودت میدونی که همه کاره امام جمعه منم ، هم ریش دستمه هم قیچی هر کی هم بخواد بیاد جلو یاالله با این دو لبه قیچی نصف و نیمه ش میکنم – همون که گفتم ، بعدش از بس استرس داشتم چایی را تا آخر سر کشیدم و رفتم از اتاق بغلی گردنبند طلا را بر داشتم و بهش بر گرداندم . او هم بدجور عصبانی شده بود و سبیلش را تند و تند میجوید و در حالی که به پر و پاچه ام با هیزی نگاه میکرد زیر لب با خودش غرولند کرد . قهوه را لفتش میداد و در زیر لبهایش مزه مزه میکرد تا بیشتر طول بکشد . منم منتظر بودم که هر چه زودتر برود و با آنکه احساس خوشبختی با شوهرم نمیکردم اما نمی خواستم با چند اختلاف و مشت و لگد که خورده بودم ازش جدا شوم . او همچنان به من زل میزد و سیگار را بر لبانش غنچه میکرد و دودش را بصورت حلقه حلقه میداد به بالا . انگار منتظر چیزی بود . من هم که میدانستم که او فکرهای بدی در سر دارد بخودم گفتم که اگر بخواهد به من دست اندازی کند با همان کاردی که شوهرم زیر گلویم گذاشته بود و هنوز آثار زخمش باقی بود جوابش خواهم داد . در همین هنگام احساس کردم که شکمم قار و قور میکند و افکاری که درست چند لحظه قبل در سرم بود همه محو و نابود میشوند . امواج شهوت در رگ و پی ام می دوید و از خود بیخودم میکرد . از شدت وسوسه داشتم آتش میکرفتم . صادق خان هم که در مقابل چشمانش رنگ و روی شهوانی ام را میدید و خوشحال بود از اینکه قرص اثر کرده است زبانش را دور لبهایش چرخاند و لبخندی زد . آدم کارکشته ای در این میدان بود و فن و فنون همه چیز را میدانست .بطرفم آمد و من در حالی که از جنون شهوت داشتم دیوانه میشدم لبخندی زدم و او دستش را دور کمرم حلقه کرد و با آن دستهای کت و کلفتش بلندم کرد و روی پیشخوان آشپزخانه گذاشت و لبش را بر روی لبم .من پر وسوسه تر از همیشه با عطشی سیری ناپذیر می بوسیدمش و تنگ در بغلش میکردم . سپس مرا در آغوشش گرفت و بطرف اتاق خوابم برد و انداخت روی تخت و با سرعت برق و باد لباسهایش را در آورد و من هم مثل او بسرعت لخت مادر زاد شدم و خودم را در اختیارش گذاشتم . تمام بدنم در زیر پنجه های آتشینش میسوخت . خون با سرعت تر از همیشه در رگانم میدوید و تپش قلبم تندتر و تندتر میشد . لذتی آنچنان هرگز در طول عمرم نچشیده بودم . از نوک پنجه تا پستانهای درشت و فرق سرم را لیس میزد و داشت ذره ذره جسمم را با عطشی بی پایان می نوشید و من در زیر پنجه های گناهکارش از کیفی ناگفتنی خاکستر میشدم . میخواستم که آن لحظات تا ابد طول بکشد و دیگر به دنیایی که با دروغ و دونگ و رنجهای ناتمام توام بود بر نگردم . میخواستم همچنان گر بگیرم و بسوزم . کم کم از شدت کیف و دارویی که به من داده بود ، چشمهایم را بستم و آرام به خواب رفتم و او همچنان پایین و بالایم را لمس میکرد بعد از اینکه کمی سیراب شد و کار و بارش تمام . کنارم مدتی دراز کشید و دوباره که به هوس آمد آرام بیدارم کرد و با لیوانی از شربت که از آشپزخانه بر داشته و به گمانم باز هم در آن گرد افزایش دهنده نیروی جنسی انداخته بود بدستم داد و من که هنوز در عالم هپروتی و لذتی ناگفتنی غرق بودم آن را سر کشیدم و او با همان دستان ستبرش بلندم کرد و در بغلش گرفت و به حمام برد و وان را پر از آب گرم کرد و من در حالی که روی پاهایش نشسته بودم او تمام تنم را به آرامی و گاه با بوسه هایش ماساژ میداد . ساعتها گذشت و من دوباره به خوابی آرام فرو رفتم و وقتی که چشمم را باز کردم خودم را تک و تنها در روی رختخوابم که بوی عرق و تریاک میداد یافتم . انگار آن اتفاقاتی که بر من گذشته بود همه خواب و رویا بود . لخت ، لخت بودم سرم کمی درد میکرد و لکه های کبود در پستان و باسنم دیده میشد ، چند لکه خون هم در روی ملافه سفید به چشم میخورد . ترسی گنگ و ناآشنا برم داشت و لرزشی نابهنگام . با خودم گفتم که آیا به راستی این چیزهایی که در ذهنم میگذرد حقیقت است . جواب شوهرم را چه میخواستم بدهم اگر این لکه های کبود که اثر پنجه های بهترین دوستش بود را ببیند چه خواهد گفت . تند و تیز ملافه ها و روکش بالش ها را جمع کردم و در ماشین رختشویی انداختم و اتاقها را جارو کردم و پنجره ها را باز تا بوی سیگار و تریاک محو و ناپدید شود .

نامحرم قسمت سوم و پایانی در تمام روز فکرم حول این موضوع میگشت که چطور شد که من با صادق خان شروع به سکس کردم همه چیز را در فکرم بالا و پایین میکردم چیزی به خاطرم نمی رسید . تا آنجا که به یاد داشتم او مرا با زور وادار به اینکار نکرد .همه صحنه ها از آشپزخانه تا لخت و عور افتادن روی تختخواب و حمام مانند فیلمی در ذهنم مرور میشد . اما سرنخی دال به تجاوز و مسائلی از این قبیل نمی یافتم . رفتم تخم مرغی سرخ کردم و با مقداری پنیر و نان بربری جلوی تلویزیون نشستم و شروع به خوردن کردم . امام جمعه شهر انار در استان کرمان مشغول وراجی بود میگفت : « زنانی که آرایش کنند و به خارج از خانه بروند، اگر به همسران‌شان گفته شود دیوث، حق‌شان است » . فحشی به جد و آبایش دادم و در جا تلویزیون را خامش کردم و غذا را نصفه و نیمه جمع کردم و چادرم را روی سرم انداختم تا به هوای نان خریدن سر و گوشی آب دهم . با چند تن از زنان محل سلام و احوالپرسی کردم و کمی درد دل . از حرکات و سکناتشان معلوم بود که همه چیز به خیر گذشته است و خبر آمدن مرد غریبه و نامحرم به خانه ام به بیرون درز نکرده است . نفسی به راحتی کشیدم و بعد از نیم ساعتی بر گشتم . چند روز گذشت و اوضاع و احوال به روال معمول میگذشت . صادق خان هم مانند گذشته هفته ای دوبار می آمد و با شوهرم گپ میزد و میخندید . بر خلاف گذشته من خودم را کمی جمع و جور کرده بودم و روسری روی سرم گذاشته بودم و تن و بدنم را می پوشاندم . شوهرم هم اصلن توی باغ نبود و از حالت آب زیر کاهی دوستش چیزی نمی دانست. احساس میکردم که در خانه خودم بیگانه ام . زندگی برایم تیره و تاریک و تلخ شده بود . ترسی پنهان در دلم ریشه دوانده بود و من بدلیل عواقبی که سکس با مرد غریبه برایم داشت جرات نداشتم که به نزد روانپزشک یا حتی دکتر معمولی بروم و قضیه را مطرح کنم تا شاید این افسرده گیها و در خود فرو رفتن هایی که مانند خوره روح و روانم را میجوید خلاصی پیدا کنم مدتی گذشت و من در یکی از آن روزها یکهو به سرم زد که بروم و جیب کت صادق خان را که مشغول بازی با شوهرم بود جستجو کنم شاید چیزی پیدا کرده باشم . برایم قابل قبول نبود که بی هیچ مقدمه و سهل و ساده با او در رختخواب خوابیده باشم . حتمن کاسه ای زیر نیم کاسه بود که خبر نداشتم . آنها همانطور که گرم دیدن برنامه های ماهواره بودند و گل میگفتند و گل میشنیدند من از پشت خانه یواشکی از پله های ایوان بالا رفتم و جیب های کت صادق خان را که در گوشه ای آویزان بود جستجو کردم . شناسنامه اش را باز کردم و اسم حقیقی اش که عبدالعلی کربلایی بود را روی کاغذی که با خود آورده بودم نوشتم . و بعد سر جایش گذاشتم در جیب دیگرش هم دست بردم و چند عد قرص قرمز رنگ شبیه به آنتی بیوتیک دیدم اسم لاتین اش را یادداشت کردم و دو عدد از آن را با قیچی بریدم و در سوتینم مخفی کردم و بسرعت بر گشتم . فردایش حوالی ساعت ده به داروخانه ای در مرکز شهر رفتم و از دختری که همکلاسی دوران دبیرستانی ام بود بعد از خوش و بش پرسیدم که این قرص ها برای چه بیماری میباشد . او تا چشمش به قرصها افتاد زد زیر خنده و مرا در بغل گرفت و به کناری برد و گفت : – ناقلا اینو از کجا پیداش کردی این قرص تو داروخانه ها ممنوعه و تنها بصورت قاچاق اونم آدمای خلاف وارد میکنن – منظورتو نمی فهمم – خانوم خانوما این قرص یه مقدار خطرناکه و استاندارد ها در اون رعایت نشده و باعث امراض جانبی میشه . اینو معمولن کسانی که قوه سکسشون ضعیف و در حال ته کشیدنه استفاده میکنن و معجزه میکنه . یعنی دهها برابر بیشتر از قدرت معمولی ، یه وقت ازش استفاده نکنی ها ، بهت میگم کار دست خودت میدهی . کمی یکه خوردم و بخودم گفتم صادق خان از این گردها به من داده . این گردها را آنروزی که تلفن زنگ زد و رفتم جواب بدهم تو چایی ام ریخته است بعدش که من از خود بیخود شدم بلندم کرد و انداخت توی تختخواب و ماجراهای بعدی . بدتر اینکه همین قرص را من در جیب شلوار شوهرم هم پیدا کردم . فهمیدم که این دو سر و سری با هم دارند و با بقیه هم از همین ترفند استفاده میکنند . آچمز شده بودم و نمیتوانستم اصلن کاری بکنم .اگر منوچهر بوبی میبرد که من با دوستش سکس داشتم قطعه قطعه ام میکرد غروب روز پنج شنبه بود که زنگ در خانه را زدند من هم که فکر میکردم که صادق خان است و می داند که روزهای پنج شنبه و جمعه شوهرم در خانه نیست آمده است تا دوباره همان نمایش را اجرا کند . در را باز کردم و او خوشحال از اینکه تک و تنها با من در خانه است گفت که آمده است سری بزند تا در نبود منوچهر خان اگر کم و کسری دارم حل و فصل کند . خشم و غضب را در چشم هایم میخواند اما به روی خود نمی آورد . میدانست که کاری نمیتوانم بکنم و هر عکس العملی نشان دهم به ضدش بدل میشود و با آن باد و بروتی که داشت میتوانست همه کاسه و کوزه ها را روی سرم بشکند – حالا واسه من اخم و تخم نکن سپیده خانوم – صد بار بهت گفتم که نمیخوام که به خونه م بیای ، شوهر دارم ، میفهمی یعنی چی . – شوهر موهر هم که داری اصلن به پنج تن آل عبا نمیدونسم – مگه مسلمون نیسی از جون من چی میخوای ولم کن بعدش اسم اصلی اش را که در شناسنامه اش خوانده بودم بهش گفتم و او تا آن را شنید از کوره در رفت و یک سیلی آبدار کوبید بناگوشم و مرا به گوشه ای پرتاب کرد : – زنیکه هرجایی ، فک میکنی رهات میکنم ، تو و با اون شوهر الدنگت را میفرسم تو هلفدونی ، میدونی شغل شوهرت چیه ، قاچاق مواد مخدر و گاهی وقتا هم دخترون کم سن و سال به دبی صادر میکنه ، از این راه پول پارو میکنه ، تازه اون شبی که ک…ت رو پاره کردم ازت فیلمبرداری هم کردم . یا با من راه میای یا لخت و عور فیلمت میره تو اینترنت . با خودم گفتم که کلک میزند . اما از دست او همه کار بر می آمد . برای همین کمی آرام گرفتم و ترسی عجیب ذرات تنم را فرا گرفت . سپس با آن هیکل قلچماقش نزدیکم شد و با دستهای درشت و مردانه اش دستم را گرفت و به زور به سوی اتاقم برد و مرا انداخت روی تختخواب و خودش هم روی من پرید . من که از قبل میدانستم که نقشه اش چیست یک میله آهنی در بغل تختخوابم گذاشته بودم و در حالی که او مشغول در آوردن لباس هایش بود با یک دستم میله آهنی را گرفتم و با تمام نیرویم محکم به وسط صورتش کوبیدم و او در جا غرق در خون نقش بر زمین شد . از رو.ی تخت بلند شدم و نگاهی به سر و صورتش انداختم کبود کبود شکل مرده ها شده بود . ترسیدم و نبضش را گرفتم . درست حدس زده بودم نفسش بند آمده بود . دستم را روی صورتم گذاشتم و روی تختخواب چمباتمه زدم . میدانستم اگر سر در بیاورند که من او را کشتم بی برو برگرد اعدامم میکنند . هر چه بود او یکی از ماموران بلند پایه دولتی بود و عکسش در هنگام آتش زدن شهر نو در زمان انقلاب در روزنامه ها افتاده بود و بهش احترام میگذاشتند و تنها کسی بود که اجازه داشت از ماشین ضد گلوله امام جمعه شهر استفاده کند . پا شدم و جسد را هل دادم و روی ملافه گذاشتم و سر و ته اش را بستم . بعدش چادر سیاهم را هم دورش انداختم و خوب گره زدم و با پارچه ای خیس خونها را از روی کف اتاق تمیز کردم . از ترسی پنهان دستهایم می لرزید و ناخودآگاه با خودم حرف میزدم . در همین زمان شنیدم که در حیاط باز شد و خوب که نگاه کردم دیدم که منوچهر شوهرم میباشد . یک روز زودتر از زمان موعد بر گشته بود . حتمن کار مهمی برایش پیش آمده بود وگرنه هرگز روزهای جمعه باز نمی گشت و مشغول با زن دوم و شاید سومش بود . با عجله سر و وضعم را درست کردم و نگاهی در آیینه به خود انداختم و رفتم به ایوان . سلام و علیکی کردم و او مانند همیشه بی آنکه چشمش را بمن بر گرداند با اخم و تخم گفت که اوراق هویتم را فراموش کردم با خودم ببرم ، لازمش دارم . برایش چایی ریختم و او که پکر به نظر میرسید . چایی را سر کشید و با کارد آشپزخانه سیبی پوست کند و مشغول خوردن شد و در همان حال صدایم زد و گفت : – میخام قباله این خونه رو که روز ازدواج به نامت کرده بودم دوباره به نام خودم بکنم ، نمیتونم دلیلشو حالا بهت بگم ، اما فردا بعد از ظهر که با هم میریم به اداره بهت میگم . من هم که در مخمصه افتاده بودم و هر آن احتمالش را میدادم که به اتاقم برود و از حادثه ای که چند لحظه قبل رخ داده بود سر در بیاورد ، چفت دهانم را بستم و جوابش را ندادم میدانستم که اگر اسم خانه به نام او بشود دیگر هرگز به من بر نمیگردد . این خانه تنها دار و ندار زندگیم بود و بدون آن برای من که زنی تنها وآینده ام نامعلوم بود حکم کیمیا را داشت . دوباره گفت : – شنیدی ضعیفه چی گفتم ، شیر فهم شدی من باز هم سکوت کردم و دزدکی رفتم از اتاقی که او کت خود را آویزان کرده بود سوئیچ ماشینش را گرفتم و توی کیفم گذاشتم . جثه چاق و چله اش را بلند کرد و در حال رفتن گفت میرم یه ساعتی مسجد ، بعدش دوباره بر میگردم شمال تا پس فردا . مشتی آجیل از روی میز بر داشت و به راه افتاد . من هم معطل نکردم و تا دیدم که او گم و گور شد سوئیچ را بر داشتم و به طرف ماشینش که در بغل خانه پارک شده بود رفتم . ابتدا به ذهنم زد که جسد را مثله کنم اما دل و جگر و اصلن وقتش را نداشتم . خیابان خلوت بود در را باز گذاشتم و ماشین را به داخل حیاط آوردم . درست بغل پله های ایوان . با شتاب و کمی سراسیمه به طرف اتاقم رفتم و دستکشی به دست کردم تا اثر انگشتهایم بر جا نماند و بعدش جسد را که زیر تخت خواب پنهان کرده بودم با ضرب و زور بیرون کشیدم و دستانش را گرفتم و به هر جان کندنی بود کشیدمش و از پله ها پایین بردم و انداختمش صندوق عقب ماشین و دوباره خودرو را در خیابان در محل قبلی پارک کردم و سوئیج را بر نداشتم . از سر و رویم عرق میریخت و گونه هایم زرد و دستهایم بی حس شده بود . به خانه که بر گشتم نفسی به راحتی کشیدم . هوا داشت کم کم باران می آمد و کمی سردتر از روزهای گذشته شده بود . در افق تکه های پراکنده ابر مانند گله هایی از گوسفندان به حرکت در آمده بودند و از خانه همسایه صدای قرآن از رادیو بگوش میرسید . چند دقیقه ای نگذشته بود که دوباره سر و کله منوچهر آفتابی شد و بی آنکه یک کلام حرف بزند مستقیم به اتاق خودش رفت و مقداری خرت و پرت بر داشت و توی ساک دستی ریخت و بطرف ماشینش رفت . وقتی سوار ماشین شد تا چشمش به سوئیج افتاد متعجب شد و با خودش گفت که حتمن فراموش کرده است که آن را بر دارد . گاز داد و بسرعت رد شد . من هم که تا دیدم او شر خودش را کم کرده است چادرم را به سرم انداختم و بسرعت به طرف باجه تلفن همگانی رفتم تا به ۱۱۰ تلفن بزنم . اما همین که شماره را گرفتم پشیمان شدم . باید کمی صبر میکردم تا منوچهر از تهران خارج شود . طرح و نقشه خوبی بود . برای وقت کشی رفتم کمی در مرکز شهر و به مغازه های مختلف سر زدم و در نهایت دو جفت جوراب و یک دست پیراهن خریدم و بر گشتم . تقریبا دو ساعت سپری شده بود دوباره رفتم به باجه تلفن همگانی و به ۱۱۰ زنگ زدم و با تغییر صدا خبر دادم که خودرویی با این شماره و رنگ و مدل به طرف شهر چالوس یک گونی تریاک با خود حمل میکند . راننده خودرو مسلح و از افراد شرور و خلافکار میباشد . میخواست اطلاعات بیشتری ازم بگیرد که گفتم برایم خطر دارد و گوشی را پایین گذاشتم و از محل بسرعت دور شدم . وقتی به خانه رسیدم در دم دست به کار شدم تا آثار جرائم را به تمام و کمال از بین ببرم تا اگر سرنخ یا ردی پیدا کردند مظنون نگردم . در تمامی شب خواب به چشمانم نیامد و در اتاق قدم میزدم و گاهی به برنامه های تلویزیونهای ماهواره ای نگاه میکردم . هر لحظه منتظر بودم که خبری برسد .حوالی ۹ صبح تلفنم زنگ زد . خواهر منوچهر بود و گریه میکرد . – چی شده چرا گریه میکنی – منوچهر منوچهر – چی شده بگو تو که دق مرگم کردی – دیروز در جاده هراز ماشین پلیس بهش ایست داده اما اون ترمز نزد و تو تعقیب و گریز ماشینش تو دره پرتاب شد و تکه تکه شده . میگن چند کیلو تریاک و یک جسد در صندوق عقب خودروش پیدا کردن ، بدبخت شدیم . در حالی که های های گریه میکرد گوشی تلفن را پایین گذاشت و من هم رفتم یک چایی دم کردم و یک کاسه دانه بر داشتم تا به کبوترهایم در گوشه حیاط خانه بدهم . غروب از راه رسیده بود و من از پس روزهایی سنگین و تاریک احساس خستگی میکردم و همانجا روبروی تلویزیون سرم را روی بالش گذاشتم و آرام چشمانم را بستم ، هرگز در عمرم آنگونه راحت نخوابیده بودم .پایان

دختر فراری قسمت اول این داستان هم زیاد حشری نیست اما نخونی ا کفت رفته از خانه که فرار کرد سراسیمه و آشفته بنظر میرسید . نمیدانست در کدام سوراخ سمبه ای باید خودش را پنهان کند . خوانده بود که به دختران فراری در همان ساعات اولیه تجاوز میشود و بعدش باید در فاحشه خانه ها و یا در کشورهای همسایه رد پایشان را پیدا کرد .برای همین دلش تاپ تاپ میزد و سخت میترسید که بدست باندهایی بیفتد که در گوشه و کنار مملکت اسلامی دام پهن کرده اند و دختران فراری را روی هوا میزنند . وقتی به تهران رسید مدتی در خیابان ولی عصر و حول و حوش قدم زد و گاه در فروشگاهها . حتی لحظه ای نمیتوانست فکر و خیالهای تاریکی را که به مغزش فشار می آوردند کنترل کند . دنبال قرص مسکن یا موادی میگشت که برای یک دم هم شده از شرشان خلاص شود . اما هیچ پول و پله ای با خود نداشت . وقتی که از گشت و گذار بی هدف در خیابانها خسته شد رفت به یکی از پارکها در همان حوالی روی نیمکتی نشست .محوطه خلوت بود و هوا آفتابی . کمی آنطرفتر دختر و پسری ایستاده حرف میزدند و در همان حال دور و برشان را می پاییدند . دو دختر هم روی چمن در حالی که بیش از نصف موهایشان از روسری بیرون ریخته بود زیر سایه درختی نشسته بودند و در حین صحبت میخندیدند . پیرمردی هم تک و تنها درست در روبرویش روی نیمکت سرش را روی زانویش گذاشته بود و سیگاری در لای انگشتانش میسوخت . سراسیمه و آشفته بود و تنش خسته و کوفته . از خانه که در رفته بود از ترس هیچ چیز با خود بر نداشت نه کیف پول و نه تلفن همراهش . میدانست که اگر به خانه بر گردد پدر بدعنق و پولدارش دخلش را در می آورد و حسابش را چنان کف دستش خواهد گذاشت که هرگز فراموش نکند .در ذهنش اتفاقی که شب قبل افتاده بود مانند پرده های سینما ظاهر میشدند و ولش نمیکردند . پدرش با توپ و تشر بهش گفته بود که با آن پسر لات و لندوهور خلوت نکند . او اما باز همه حرفها را پشت گوشش انداخته بود و باهاش به بیرون رفت . پدرش هم که شصتش خبردار شده بود چنان بر آشفته شد که پیش چشم مادرش که چنگ بر موهای خود میکشید ، گونه هایش را با مشت و لگد کبود و سیاه کرد و در اتاق زندانی .میگفت که این دختر هرجایی آبرو و شرافتش را بر باد داده است و با آن پسر بی سر و پا که معلوم نیست اصل و نسبش چه کسی هست و مادرش کلفت ، باز هم حشر و نشر دارد . یک بار هم با زور او را به همراه مادرش فرستاده بود تا دکتر متخصص زنان معاینه اش کند که آیا پرده بکارتش سالم است و یا خدای ناکرده پاره پاره .یک هفته در اتاقش زندانی بود و در این یک هفته شده بود پوستی بر استخوان . لب به غذا نمیزد و یک کلام حرف . مادرش هم هرچه قربان صدقه اش رفت تاثیری نداشت ، شکل و شمایلش شده بود مثل یک آدم مالیخولیایی و شبها با سایه هایش بلند بلند حرف میزد و سپس گریه و ناله . حال و روزش برای پدرش اصلن مهم نبود ، حتی مرگش .مادر پروانه هر چه کرد که شوهرش را سر عقل بیاورد و قفل در اتاقش را باز کند او امتناع میکرد و دو پایش را در یک کفش کرده و بهش چشم غره میرفت و سرکوفتش میزد . مادر که دیده بود اگر همینطور دست روی دست بگذارد بچه اش تلف میشود به دست و پای شوهرش افتاد و شروع کرد به تضرع و زاری . او هم با خشم و غضب جوابش میداد :- زنیکه هرجایی اینجور به پر و پاچم نچسب ، خودتم میندازم پیشش و مث گه سگ آتیشتون میزنم – حاج آقا تو رو به فاطمه زهرا ، به پنج تن آل عبا ، بچمون از دس میره . دو هفته پیش دختر ۱۴ ساله مش رجبو صیغه کردی و یه هفته خونه نیومدی بهت چیزی نگفتم و قفل دهانمو بستم ، هر جور الوات بازی در آوردی و پیش کس و ناکس سکه یه پولم کردی . بخودم گفتم که مرد خانوادس ، زن باید ازش فرمانبرداری کنه .۲۰ سال آزگار کنیزیتو کردم و کلفتی . نذار دخترمون از بین بره .شوهرش که دید زنش بدجوری به دست و پایش پیچیده لگد محکمی به شکمش حواله کرد و انداختش روی پله ها و او غلتی خورد و یکی از دنده هایش شکست بحدی که تا یک هفته نمیتوانست حرف بزند و هر نفسی که میکشید از درد ، داد و فریادش به آسمان میرفت . یک شب دوست پسر پروانه که بینهایت عاشقش بود و از دوری اش کلافه . ترسید که شاید پدر قلدرش بلایی بر سرش آورده باشد . چرا که هرگز ندیده بود پروانه اینهمه او را بی خبر گذاشته باشد . همیشه بهش زنگ میزد و یا به طریقی او را مطلع . دو هفته گذشت . دلواپسی و اضطراب تمام وجودش را فرا گرفته بود و شب تا صبح بیدار میماند و منتظر خبر . اما آب از آب تکان نمیخورد و بیم و اضطرابش بیشتر و بیشتر میشد . طاقتش طاق شده بود و نمیدانست که چه باید بکند . جرائتش را هم نداشت دوستی با یک دختر را که تابو محسوب میشد با کسی در میان بگذارد . به خودش میگفت باید کاری کند و دست روی دست نگذارد . شاید اتفاقی برای عشقش افتاده باشد . بناگاه طرحی به خاطرش رسید و بعد از بالا و پایین کردن آن طرح و نقشه ها . زد به سیم آخر و گفت هر چه بادا باد نیمه های شب در حوالی خانه پروانه که خانه مجلل و زیبایی بود ، ساعتی پرسه زد و اوضاع و احوال را پایید . وقتی مطمئن شد که در دور و برش کسی نیست ، از دیوار خانه بالا رفت و پرید داخل حیاط . میدانست که دارد با آتش بازی میکند و اگر لو برود عواقب مرگباری برایش خواهد داشت . او اما تصمیمش را گرفته بود . نفسش را در سینه حبس کرده و دزدکی دور و اطراف را با تمام هوش و حواسش می پایید . وقتی دید که چراغها خاموش شدند و همه در خواب . رفت به طرف اتاق پروانه . خودش را به هر نحوی بود بالا کشاند و از پشت پنجره چند بار با سرانگشتانش به شیشه زد ، اما جوابی نمی شنید . میترسید که پدرش خبردار شود و کار به جاهای باریک بکشد . صبر کرد و نفسی عمیق کشید و نگاهی به دور و بر انداخت . سکوت مطلق بر وحشتش می افزود و تاریکی محضی که همه جا را فرا گرفته بود . یکبار دیگر ریسک کرد و با سرانگشتانش محکمتر به پنجره زد . بالاخره پروانه متوجه شد و با هول و هراس آمد دم پنجره . او را که دید . برقی از شادمانی در چشمانش درخشید و کمکش کرد تا به داخل اتاقش بیاید . حمید ابتدا که چشمش به چهره استخوانی و رنگ پریده پروانه افتاد شوک برش داشت . علتش را میدانست و برای همین به روی خود نیاورد . همدیگر را در بغل گرفتند و لب را بر لب گذاشتند و شروع کردن به بوسیدن . انگار نه انگار که هر آن امکان دارد که خبردار شوند و همان اتفاقی را که در خواب و خیال هم نمیدیدند برایشان بیفتد .پس از چند لحظه که یکدیگر را در آغوش فشردند آرام گرفتند . پروانه روی زانوی حمید نشست . اشک از گوشه های چشمش به روی صورتش میلغزید و حمید با بوسه هایی نرم آنها را پاک میکرد . پروانه سرش را روی سینه اش گذاشته بود و حمید موهای لطیفش را که به روی شانه های لختش به طرز دلربایی نشته بود با سرانگشتانش شانه میکشید و به چشمهای آبی کمرنگش نگاه میکرد . گرمای مرموزی وجودشان را در بر گرفت . و خلسه ای لذت بخش . چنان مست و مسحور بودند که زمین و زمان از یادشان رفت و آغوش در آغوش هم بخواب رفتند . هنگام اذان صبح که مادرش بی خیال از همه جا در اتاقش را باز کرد و چشمش به مرد غریبه در تختخواب دخترش افتاد جیغ کشید . پدر پروانه با شلوار کوتاه و سراسیمه با چاقوی قصابی در دست ، خودش را به اتاق رساند و وقتی حمید را در اتاق دخترش دید خون پرده چشمانش را گرفت . از چهره اش معلوم بود که تا این دزد ناموسش را قیمه قیمه نکند نمیگذارد که از اتاق خارج شود . – تو بی شرف با دختر من. حمید مرگ را در جلوی چشمانش در چاقوی تیز و برنده که در پنجه پدر پروانه برق میزد میدید . رنگ و رویش را از دست داد و ترسی عجیب در چهره اش موج میزد . پدر پروانه حمله برد تا چاقو را بر قلبش بنشاند . حمید جا خالی داد و او با سر افتاد روی تختخواب و از پشت دستانش را قفل کرد . پدرش با پشت سر به صورتش ضربه محکمی کوبید و سپس خم شد و او را از عقب به سوی در پرتاب کرد . دوباره به سویش پرید و باهاش گلاویز شد . حمید با دو دوست مچ دستی را که چاقو را مماس با رگ گردنش میفشرد سخت و سفت گرفته بود و اجازه نمیداد که ضربه نهایی را فرود بیاورد . پدر پروانه با آن هیکل درشتش بالاخره دستش را آزاد کرد . در دم لگدی محکم به بیضه و سپس به شکم حمید کوبید و او را از پنجره به حیاط خانه پرتاب کرد . صدای شکستن شیشه ها و جیغ و فریاد پروانه همسایه ها را بیدار کرده بود و برقهای خانه هایشان یکایک روشن شد .پدر پروانه چاقو را در دستانش دوباره محکم فشرد و از پنجره نگاهی به حمید که چهره اش به تمامی خونمالی و نقش بر زمین شده بود افتاد . رفت تا کار را تمام کند . از اتاق به طرف پله ها و و حیاط دوید و به پروانه گفت حساب او را هم کف دستش خواهد گذاشت . وقتی به نقطه ای که حمید را پرتاب کرده بود رسید او را ندید . همه جا را جستجو کرد اما بی فایده بود . با خشم زوزه میکشید و فحشهای ناموسی میداد . پروانه از اینکه حمید در رفته بود خوشحال بنظر میرسید . میدانست که دیگر این خانه جای او نیست و همه کاسه و کوزه ها سر او خواهد شکست . از در زد بیرون و پس از پرسه زدن در کوچه و پسکوچه . با خودرو کرایه ای رفت به تهران . روی نیمکت نشسته بود بیحوصله و سرگردان . چند بار تلفن زد که از حمید خبری بگیرد اما موبایلش فقط بوق میزد و کسی گوشی را نمیگرفت . نه راه پس داشت و نه پیش . گرسنه بود و شکمش قار و قور میکرد . دنبال سرپناهی میگشت اما کجا . سرش را گذاشت روی زانو و در دلش به باعث و بانی مملکت اسلامی لعنت و نفرین فرستاد . در همین فکر و خیالها پرسه میزد که ناگاه دو جوان از پشت سرش ظاهر شدند و بی سلام و احوالپرسی روی نیمکت در کنارش نشستند و سیگاری تعارف . موهای سیخ ژل زده و شلوارهای فاق کوتاهی داشتند تی شریت تنگ با آرم و نوشته ای انگلیسی . پروانه خودش را کمی جمع و جور کرد و بهتر دید پا شود و از محل دور . همین کار را هم کرد اما همین که خواست بلند شود یکی از جوانها دستش را گرفت و گفت :- ببخشید خواهر اگه مزاحمت شدیم زحمتو کم میکنیم پروانه دید که آنها دستش را ول نمیکنند و باید از همان کسانی باشند که در این مکانها در پی شکار دختران فراریند . پیرمرد و دو دختری هم که در زیر سایه درخت نشسته بودند و گپ میزدند از محل رفته بودند و او نمیدانست که چه عکس العملی باید نشان دهد که ناگاه یکی از ماموران انتظامی که معلوم نبود از کجا آمده است . پیش چشمش سبز شد و دو جوان بسرعت از محل دور .- خواهر مشکلی پیش آمده – نه نه – فراری- نه میخوام برم خونه- میشه برگه هویتتونو ببینم – متاسفم ، باید باهام بیاین مرکز – باشه میام میدانست که اگر او را به مرکز انتظامی ببرند اسم و آدرسش را در می آورند و در جا تحویل پدرش یا در همانجا دست باندها خواهد افتاد و آینده اش تباه خواهد شد . در بد مخمصه ای گیر کرده بود .

دختر فراری قسمت آخر با مامور حرکت کرد . همین که خواستند وارد خودرو شوند مردی میانسال ناگاه مانند جن مقابلشان ظاهر شد و از مامور آدرس محلی را سئوال کرد . نوشته را از دستش گرفت و راهنمایی اش کرد . او که گوشش سنگین بود خوب نمی گرفت و مامور جوابش را تکرار . پروانه در این حیص و بیص فرصت را غنیمت شمرد و سرش را در پشت خودرو خم کرد و به آهستگی چند قدمی دور شد و پس از رد کردن عرض خیابان دوید و زد به چاک . نفس نفس میزد و شرشر عرق میریخت . در اولین پیچ به دور و برش نگاه کرد ، دید کسی نیست . به دیواری گچ اندود تکیه داد . همین که حالش کمی جا آمد دوباره با گامهای بلند حرکت کرد . نمیدانست که به کدام سمت و سو میرود و به کجا . تشنگی آزارش میداد و هوای دم کرده . در هر گوشه ای عده ای آس و پاس و خلافکار بیتوته کرده بودند و او حتی نمیتوانست برای چند لحظه نقطه ای بنشیند و نفسی تازه کند . داشت ناامید میشد که چشمش خورد به مسجدی که روی سردرش نوشته شده بود مسجد امام زمان . رفت سر و گوشی آب بدهد و اگر شد مدتی استراحت . هنوز چند قدمی راه نرفته بود که دید پیرمردی پر ریش و پشم و عبایی روی دوش در مقابلش ایستاد . به قد و قامتش نگاهی مبهم انداخت و دوباره بسم الله گفت و عینک دودی اش را جابجا کرد و شتابان رفت به مسجد . انگار که میخواست چیزی بهش بگوید اما پشیمان شده بود . پروانه هم داخل مسجد شد . رفت در گوشه ای از مسجد صاف و ساکت نشست . بنظر میرسید که مراسمی میخواهند بر پا کنند . چند لیوانی آب خورد و یکی دو ساعتی استراحت . حالش که بهتر شد و خستگی از تنش در . از مسجد خارج شد . همه جا تاریک شده بود و خیابان خلوت . نمیدانست به کجا برود . برای یک دختر جوانی مثل او که ۱۶ سال بیشتر نداشت . شبها آن هم تک و تنها خیابانهای تهران امنیت نداشت . یکی دو بار ماشین ها جلوی پایش ترمز زدند و دعوتش کردند سوار شود او هم عرق شرم بر پیشانی اش به سرعت رد شد . یک بار مردی چار شانه و سبیل گنده که فهمیده بود او فراریست حتی از خودرو پیاده شد و بزور بغلش کرد و در حالی که گونه هایش را می بوسید و به پستانهایش وحشیانه چنگ میزد ، داشت او را داخل ماشین می انداخت که شانس آورد پایش خورد به جدول کنار جاده و با سر افتاد به زمین و او در رفت . وگرنه معلوم نبود که چه بلایی سرش می آمد . یک آن به سرش زد که خودش را به بهزیستی معرفی کند شاید برای چند شب سرپناهی پیدا کند اما در جا پشیمان شد . مسئولان بهزیستی در دم به خانواده اش تلفن میزدند و توی هچل می افتاد .سرش گیج میرفت و چشمهایش سیاهی . جلوی پایش را نمیدید و گرسنگی و تشنگی آزارش میداد . خدا خدا میکرد که کسی کمکش کند و او را از این مصیبت بیرون بیاورد و یا حداقل سرپناهی پیدا کند . در همین فکر و خیال ناگهان همان پیرمردی که حوالی مسجد در پیش پایش سبز شده بود به چشمش خورد . با خودش گفت که بهتر است سر صحبت را باهاش باز کند شاید راه و چاهی پیدا شود . قدمهایش را بلندتر کرد و وقتی بهش رسید سئوال کرد :- حاج آقا میشه بگید ساعت چنده مرد در حالی که به قد و قامتش نگاه میکرد . یک دستش را گذاشت روی شقیقه اش و با خود فکر کرد که این دختر را جایی دیده است . هر چه فکر کرد عقلش قد نداد . از جیبش ساعتش را در آورد و گفت : – نه و بیست دقیقه انگار که با آن شم غریزی اش فهمیده بود که کاسه ای زیر نیم کاسه هست و این دختر بی کس و کار و فراریست . میدانست که چه کلکی باید سوار کند و در دامش بیندازد . برای همین سرش را پایین گذاشت و به راهش ادامه داد . منتظر بود دوباره صدایش کند همینطور هم شد پروانه در پی اش تند و تند حرکت کرد و باز پرسید :- ببخشید حاج آقا اینورا هتل متلی پیدا نمیشه- بی کس و کاری- از شمال اومدم آدرسو گم کردم ، باید بر گردم- اینوقت شب کجا میخوای برگردی دخترم ، بیا عیالم خوشحال میشه ، یه لقمه نون و پنیرم با هم میخوریم . فردا صب میتونی با خیال آسوده دنبال اسم و آدرس بگردیپروانه که شنید او با زنش در همان نزدیکی زندگی میکند احساس امنیت کرد و با اما و اگر گفت :- آخه نمیخوام مزاحمتون بشم پیرمرد عبای قهوه ای روی دوشش را جا بجا کرد و در همان حال که با تسبیحش بازی میکرد دستی به پشتش زد و گفت :- مزاحم چیه ، تو جای بچمی ، آخه مسلمانی گفتن ، نمیپرسی روز محشر باید به خدا و پیامبرش چه جواب بدم . روندن یک دختر مسلمان بی پناه اونم تو خیابونای پر از گرگ . استغفرالله ، فقط چن دقیقه راهه .پروانه هم که از حرفهای گرم و دعوت خالصانه اش قوت و انرژی گرفته بود در پی اش براه افتاد و شاد بود که در مملکت اسلامی هنوز راه و رسم جوانمردی زنده است . پیرمرد در تمامی راه آیات قرآن و دعاهای عجیب و غریب بر روی لبش میخواند . چند نفر از اهالی محل هم با تعجب بهشان نگاه میکردند و به پچپچه چیزی میگفتند . او اما حتی سلام و علیک خشک و خالی هم باهاشان نمیکرد . خانه اش در طبقه سوم ساختمان قدیمی بود و در کوچه ای دنج . کلید انداخت و در را باز کرد و با احترام ازش خواست که وارد شود: – دخترم ، اینجا منزل خودته ، راحت باش ، میتونی تو اون اتاق آخری استراحت کنی .بعد زنش را صدا زد ، خدیجه ، خدیجه کجایی ، مهمون داریم . رفت به طرف آشپزخانه و در همین حین پروانه هم رفت داخل اتاقش . جمع و جور و رو براه بنظر میرسید . چادرش را در آورد و انداخت روی صندلی . روسری اش را همینطور . منتظر بود که با زنش آشنا شود . تلویزیون قدیمی روشن بود و سریال « ویلای من » را نشان میداد . رفت روی زمین روبروی تلویزیون نشست تا با دیدن فیلم طنز مقداری خنده روی لبهایش نقش ببندد و از آن حالت گرفتگی بیرون بیاید .پیرمرد بعد از نیم ساعت چایی شیرین و دو عدد تخم مرغ سرخ کرده با نان و پنیر در جلویش گذاشت و گفت :- زنم هنوز از مسجد نیومده دلواپسم ، باید به دخترم زنگ بزنم ازش بپرسم ، آخه اون که تلفن دستی حالیش نمیشه ، شما راحت باشین ، طوریش نیس ، احتمالن داره با زنای همساده خوش و بش و یک کلاغ چل کلاغ میکنه ، زنا رو که شما میشناسین پروانه لبخندی زد – زنا مگه چشونه – به دل نگیریناز بس که گرسنه بود شروع کردن به خوردن ، غذا بهش خیلی چسبید . بعد پاشد و خودش ظرفها را شست و آمد پای تلویزیون تا ادامه سریال را تماشا کند ، پلکهایش خیلی سنگین شده بود و بشدت خوابش می آمد . نمیتوانست حتی چشمهایش را لحظه ای باز نگاهدارد . در حالی که دهن دره میکرد رفت به طرف اتاق پیرمرد که دید دوباره باز در حال نماز است . میخواست بهش بگوید که میرود بخوابد و سلامش را به همسرش که بر گشت برساند . دوباره صبر کرد اما انگار نمازش تمام شدنی نبود آنهم با لهجه غلیظ و صدای بلند . بفکرش زد که بار دیگر به حمید تلفن بزند . از تلفن پیرمرد استفاده کرد چند بار شماره را گرفت اما باز هم بوق اشغال میزد . با خودش گفت که چرا جواب نمیدهد خدای نکرده نکند بلایی سرش آمده باشد . دل نگران شد . زنگ زد به خانه دعا میکرد که پدرش گوشی را نگیرد . – کیه – مادر تویی ، حالت چطور ، دنده هات بهتر شدن- دخترم کجایی ، خیلی دلواپسم ، بخدا از زمانی که رفتی دارم دق میکنم و ۲۴ ساعت کارم شده گریه .پروانه اسم و آدرس محلی که شب را در آنجا میگذراند بهش داد و مادرش درجا بی آنکه به شوهر عصبی اش بگوید چادر را سرش گذاشت و پنهانی زد از خانه بیرون . دلش بدجوری شور میزد . انگار به دلش برات شده بود که باید به هر قیمتی شده برود نزد دخترش . پروانه بعد از تلفن کمی آرام گرفت و استرسش کمتر . چند دهن دره پشت سرهم کرد . خودش تعجب کرده بود که چرا اینهمه خوابش می آید و سرش گیج . رفت به اتاقش و نشست روی تختخواب . یک دفعه با خودش گفت که نکند این پیرمرد پشمالو چیزی در غذایش ریخته باشد و زنی که گفته همه دروغ و دونگ است و میخواسته او را رام کند و در تله بیندازد . یکه خورد . بسرعت پاشد و رفت آشپزخانه و آبی به سر و صورتش زد اما کارگر نشد . کمدها را یک به یک جستجو کرد . چشمش خورد به قوطی قهوه . همانجا چند قاشق از آن را در لیوان با آب گرم مخلوط کرد و خوب هم زد و سرکشید تا خواب از سرش بپرد . رفت به طرف تختخواب . قهوه کار خودش را کرد و خواب سنگین که چون کوهی بر دوشش سنگینی میکرد از چشمانش پرید . برق را خاموش کرد و خودش را به خواب زد در همان حال تمام هوش و حواسش به این بود که حاجی چه میکند . پیرمرد که الکی مشغول نماز خواندن بود وقتی بو برد معجونی که در غذایش ریخته کارش را کرده است و او خوابیده . لبخند مرموزی به گوشه لبش نشست . دستی به پشم و ریشش کشید و دستهایش را بصورت شکر به آسمان بلند کرد . بساط نمازش را جمع و انداخت روی طاقچه . برای اینکه محکم کاری کند کاردی هم بر داشت تا اگر خدای ناکرده در حین عملیات بیدار شد حسابش را برسد .خواست حرکت کند که زنگ در به صدا در آمد کمی یکه خورد اما در جا بر خود مسلط شد . دید یکی از همسایه های دور و صمیمی اش است . بچه اش مریض و پول دوا و درمان نداشت و ازش خواست باهاش بیاید و چیزی بخوردش بدهد تا مگر که بهتر شود .ابتدا گفت که مهمان دارد و اله و بله . اما وقتی اصرارشان را دید چند معجون را در بقچه ای پیچید و به همراهشان حرکت کرد . تا بر گردد چند ساعتی طول کشید . از رنگ و رخسار و حالاتش معلوم بود که تریاک کشیده است و کیفش کوک و شنگول بنظر میرسید .به خانه که رسید یک راست رفت به اتاق پروانه . نگاهی بهش انداخت ، برق خاموش بود و نمیتوانست که خوب ببیند . کلید را زد و اتاق روشن شد . دید که پروانه دمرو روی تختخواب مانند اصحاب کهف خوابیده و عکس العملی نشان نمیدهد .با خودش گفت : – دختر فراری یعنی فاحشه ، تازه باید از خداش باشه تا با مرد با خدایی مث من همبستر شه ایستاد و با تانی لباسش را در آورد . حتی شلوار کوتاهش . برای آنکه همه چیز شرعی باشد ابتدا عقد صیغه را زوّجتُکَ نَفْسی … را خواند تا در روز قیامت به حساب گناهانش ننویسند .پروانه یک آن کارد را در دستانش زیر چشمی دید و ترسید که اگر عکس العملی نشان دهد گردنش را خواهد برید . ضربان قلبش تندتر میزد و وحشت سر تا پایش را فرا گرفته بود . پیرمرد پتو را از روی تنش بر داشت و وقتی چشمش به تن و بدنش افتاد در جا آب دهانش را قورت داد و شهوتش گل کرد . برای امتحان یک بار به آرامی صدایش زد که آیا بیدار است یا خواب . سپس دستی به نرمی به رانش کشید و بعد کمی بالاتر . موهایش انگار اشعه داشت و رنگ زیبایش چنان او را بخودش جلب کرد که در جا خم شد و بویش کرد و با زمزمه نوازش .پاشد و رفت که شلوار جینش را در بیاورد اما نشد . چند بار هم از نوک پایش شلوار را دو دستی کشید . باز هم نشد . پروانه دمرو افتاده بود و نمیشد . با دو دستانش سعی کرد او را بر گرداند . جثه اش قوی و سنگین بود . بالاخره به هر ضرب و زور برش گرداند و در دم چشمش افتاد به پستانهای درشت و شانه های لختش . مردد بود ابتدا شلوار یا پیراهنش را در بیاورد . دستی برد و دکمه شلوار و سپس زیبش را باز کرد . خواست شلوارش را در بیاورد که ناگاه پروانه بلند شد و فریاد زد :- داری چه کار میکنی پیرمرد که گمان میکرد او خوابیده است . بهش گفت :- ناراحت نشو دخترم . اومدم سر بزنم خوابی یا بیدار- از اتاقم برو بیرون ، راسی زنت کجاس- من که نمیخوام مجانی باهات نزدیکی کنم ، پول صیغه رو تا دینار آخرشو میدم . مرد راضی زن راضی ، گور پدر قاضی . – تو سرت بخوره پیرمرد که حشری شده بود و نمیتوانست خودش را کنترل . در حالی که کارد را در پنجه اش میفشرد بهش کمی نزدیک شد . نمیخواست این طعمه لذیذ را از دست بدهد و هر طوری شده ، میخواست باهاش نزدیکی کند . کارد را گذاشت زیر گردنش و گفت : – دراز بکش و اون روی سگیمو بالا نیار و گرنه به فاطمه زهرا شاهرگتو میبرم . برا من جماع با مرده ها هم لذت بخشه چاره ای نداشت . پیرمرد با آن سن و سال ، جثه اش قوی و نیرومند بود . خواست دستهایش را به تختخواب ببندد که دوباره پروانه عکس العمل نشان داد و سخت و خونین گلاویز شدند . مدتی جنگ و جدال ادامه داشت و پروانه داد و فریاد به راه می انداخت . یکبار هم گلویش زخمی شد . پس از مدتی همه چیز خاموش شد و سکوتی سنگین اطراف را فرا گرفت . چند لحظه بعد صدای زنگ در به صدا آمد آنهم پشت سر هم . از داخل اتاق صدای پایی به گوش خورد و ناگهان در باز شد . چشم پروانه افتاد به چشم حمید که دم در ایستاده بود و مادرش که با یک دست دنده شکسته اش را گرفته بود وبا دست دیگرش نرده های آهنین پله ها . در جا چشمش افتاد به پنجه های خونی دخترش . یک آن شوکه شد و رنگش کبود . بی آنکه سئوالی کند با چادرش دستهایش را خوب پاک کرد و سپس لبخند مهربانی بر گونه های زلالش نشست .پروانه که باور نمیکرد حمید بر گشته است ، خودش را انداخت در آغوشش و لبش را گذشت روی لبش و چنان بوسه داغ و طولانی داد که اشک از گونه های مادرش سرازیر شد : – دوستت دارم حمید دوستت- منم دوستت دارم پروانه ، خودت بهتر از همه میدونی . با عجله گام بر داشتند و از محل خارج شدند . مادر در راه پس ا ز چند دقیقه ای مکثی کرد و با چشمان اشکبارش گفت : من بر میگردم نزد شوهرم ، امیدوارم در کنار هم خوشبخت بشید .مهدی یعقوبی

من و نوشین زن همسایه قسمت اول باسلام خدمت همه ی دوستان عزیزم که عاشق داستانهای سکسی هستن من خودم به جرات میتونم بگم یکی از کسایی هستم که عاشق داستانهای سکسی جذاب وخواندنی هستم میخوام امروز داستانی از خودم بگم که دوسال پیش اتفاق افتاداتفاقی که باعث تغییر ونگرش فکری ام نسبت به جنس مخالف شد واما داستان…از چندسال پیش تودوران نوجوانی وجوانی تاحال بعد از اینکه خانه خودرا فروختیم به محله ای رفتیم آنجا یکی از همسایه هامون آبادانی بودن یک پسر داشت همون موقع باهاش دوست شدم وکم کم رفت واومدها وبازی ها …خلاصه همیشه کنار هم بودیم تا اینکه اون ازدواج کردو از خانوادش جدا شد واز این شهرمون رفتن آبادان ومن تنها ماندم .گاهی به خانوادش سرمیزدم یعنی مادرش همیشه توکارها ازم کمک میخواست وبقول خودش منو مثل پسرش میدونست منم اونو خیلی دوست داشتم البته اینم بگم که یک زنی ۴۵ساله باقدی متوسط وپوستی زیبا وروشن وچشمانی آبی یعنی بگم یه هوری بهشتی بود گزافه گویی نکردم تواین مدتها بیشتر به خونه شون رفت واومد داشتم اونم همیشه پیشم راحت بودیعنی بدون روسری ودامن گشاد وگاهی کوتاه وتاپ میگشت فقط وقتی شوهرش بود خودشا میپوشوند شوهرش راننده ماشین سنگین بود وبیشتر وقتشا تو جاده ها میگذروند واز کارهای خونه بدور بود واسه همین من واسه تنهایی زنه وکمک بهش درانجام کارها بیشتر به خونه شون رفت واومد داشتم وبه نوعی همه منو عضوی از اون خانواده میشناختن …تواین چند سال همیشه درکنارش بودم باهم دردودل میکرد از ناراحتی هاش وغم هاش میگفت ومنم باحرفام بهش آرامش میدادم اینم بگم اون باشوهرش گاهی وقتها سرناسازگاری داشت ودعوا اونم بخاطر نظافت وتمیزی خونه چون شوهرش همش بالباس ودستانی سیاه وروغنی به وسایل خونه دست میزد وهمه جارا کثیف میکرد همش سراین موضوع درگیری داشتن تا اینکه دعواهاشون به جایی کشید که از هم طلاق توافقی گرفتن حرف ونصیحت های من وبقیه به جایی نرسید واوناتصمیم گرفتن مدتی تنهااز هم زندگی کنن حتی توی محضر هم من یکی از شاهدای این طلاقشون بودم زنه خانه ای را باپول مهریش اجاره کردو تنها زندگی کرد منم خیلی واسش ناراحت شدم سعی کردم نذارم زیاد ناراحت وافسرده بشه اونم گهگاهی بهم زنگ میزد تا اینکه یه روز که رفتم پیشش بعد از صرف نهار ودیدن ماهواره وخلاصه حرف زدن ها ….وقتی خواستم برم دم در یکدفعه صدام زد گفتم چیه گفت راستش …….دیگه چیزی نگفت یه جورایی فهمیدم میخواد چیزی بگه ولی روش نمیشه واینم از دوستم شنیده بودم که مادرش ازتنهایی زیاد تاریکی وشب ها تنهایی میترسه واگر کسی پیشش باشه احساس راحتی میکنه اونروز گذشت تا اینکه دوروز بعد که من سرکارم بودم بهم زنگ زدوگفت میشه امشب بیایی پیشم گفتم چیزی شده؟ اتفاقی افتاده ؟ اونم گفت نه ولی حتما بیا بعد از کارم حدودای ساعت ۸شب بودکه رفتم بهش سر بزنم توراه همه ی حواسم به اون حرفش بود که گفت حتما بیا آخه تواین مدت رفت واومدها اینقدر اصرار نمیکرد خلاصه با همه فکرو مشغله های فکری خودما دم خونه شون دیدم درواحدسوم آپارتمانی زندگی میکرد که دولت به کارمندان علوم پزشکی داده بود وهرکارمندی هم به اختیارخودش یا واحدشو اجاره میداد یا میفروخت ویا خودش زندگی میکرد بعداز زنگ درآپارتمان دروبازکرد ومنم رفتم توبعداز احوال پرسی دم در وارد حال خونه شدم ورفتم رو مبل نشستم وماهواره میدیدم اونم از آشپزخونه اومد وازم تشکر کرد واسه خریدهایی که واسش کرده بودم بعد از کمی خوش وبش وماهواره تماشاکردن بهش گفتم ببینم امشب خبریه ؟ اتفاقی افتاده گفتین حتما بیام که اونم یک دفعه صبری کردوگفت فردا سرکار میری گفتم آره چطور گفت راستش میدونی که من تنهام واز همون کوچکیم از تاریکی میترسیدم تا حال که زن زندگی شدم بازم از تاریکی وحشت دارم راستش میدونی که من تنهام وفقط تو ویا دوستانم گاهی هم سرمیزنن پسرم هم که سرش به زندگی خودش بنده وچیزای دیگه دیدم کم کم قطره اشکش داره جاری میشه رفتم جعبه دستمال کاغذی را واسش آوردم وکمی با حرف هام آرامشش دادم بعد از آرام شدن بهم گفت میتونی شبها پیشم باشی بعدگفت اصلا از سرکارت مستقیم بیا اینجا نمیخواد خونه تون بری منم گفتم باشه فقط باید به خانوادم بگم گفت خب یوقت فکر بد میکنن میگن بازن غریبه شب را میخوابی منم یک دفعه وسط حرفش پریدم وگفتم نه میگم میرم پیش یکی از دوستانم آخه یکی از دوستانم هست خونه ای مجردی داره وگهگاهی میرم پیشش باهم شب را با پاسور بازی. مشروب وماهواره والبته بیشتراز همه هم از فیلم های اونجوری ….خودتون میدونین چیرو میگم .بالاخره اونم قبول کردومنم همون موقع زنگ زدم وبه خونوادم جریان راگفتم البته منم یه شرطی این وسط گذاشتم واون اینکه منم خرج ومخارج این مدتی که هستم را بدم اونم باکلی رودربایسی قبول کردبعداز صرف شام وتماشای سریال های ماهواره که بیشتر جاهاشون صحنه داره بخصوص سریال حرمسرای سلطان که دیگه آخرشه تا پاسی از شب را بیداربودیم که اون به من گفت اگر خسته ای برو بخواب من این سریال را میبینم بعدمیخوابم ورفت جای منو گوشه ای از حال انداخت وخودشم تو اتاق خواب یادمه تواوایل تابستون بودیم وهوای گرم اون روزا من ملحفه ای روم انداختم وخوابیدم اونم بعداز تماشای سریال تلویزیون را خاموش کرد ورفت بخوابه دم رفتن بهم گفت اگر خیلی گرمته کولر را روشن کنم گفتم نه چون اونوقت سرمامیخورم اونم رفت بخوابه البته دراتاق خواب را بازگذاشت نمیدونم چرا شاید بخاطر ترسش بود فردا صبح من زودتر ازش بیدارشدم وهول هولکی چایی درست کردمو یه لقمه پنیر درست کردم ورفتم سرکار دیدم خوابه بیدارش نکردم فقط رو کاغذ نوشتم من رفتم سرکاراگر کاری داره بهم زنگ بزنه تقریبا یکساعت بعدش بود که بهم زنگ زد وگفت حالت خوبه ؟اخوب خوابیدی وازاین چیزا منم گفتم آره گذشت تا بعداز کارم که تموم شد رفتم سری زدم به خونه وبعدش راه افتادم که برم دیدم گوشیم زنگ خورد خودش بود گفت کجایی گفتم دارم میام چیزی نمیخوای بخرم گفت بی زحمت یه ماه عسل سیب بگیر آخه آبادانی ها خیلی تو این چیزان ولی من بخاطر نفس تنگی که دارم نمیتونم هیچ دودی را بکشم فقط نعنااونم دوسه تادودبعد از خرید مغازه رفتم پیشش وقتی رفتم داخل دیدم همه بساط قلیونم آماده کرده رفتم کمکش وبعداز کارهای آشپزخونه رومبل نشستم ومثل همیشه پای ماهواره وپی ام سی اونم اومدپیشم نشست واز کارها واین چیزا گفت که چیکارکردم وگفتم خوب خوابیدی نترسیدی که گفت راستش چرا گفتم خب من که بودم پیشت گفت آره بودی ولی توحال بودی ومن تواتاق خواب گفتم خب لامپ را روشن میکردی اصلا اگر ترسیدی یاخوابهای بد دیدی منو صداکن گفت خب توکه خوابی گفتم خب بیدارم کن اصلا دادوبیدادکن بیدارمیشم گفت حالا باشه کم مونده اهل محل را با سروصدای زیا دبخاطر بیدارکردنت بیدارکنم وخنده ای کردیم بعد از صرف شام گفتم من برم دوش بگیرم واونم پای تلویزیون بود یه حوله بهم دادومنم رفتم حمام از شانس بدم یا نمیدونم بگم خوبم یه کرست ازش رو گیره لباسی بود معلوم بودتازه از تنش درآورده آخه بوی عرق بدنش بود منم دیگه روم نشد صداش کنم بگم اینو بردار واسه همین زود حمام کردم واومدم بیرون البته اینم بگم اون باهام خیلی راحت بود یعنی چه اون زمان که باشوهرش بود ومن بهشون سرمیزدم چه حالا که تنهاست همیشه شرت وکرستش دم چشمم بودروبندحیاط ویا توکمد لباسی وتواتاق خواب ولی من زیادتوجه نمیکردم البته بعضی وقتها شیطون گولم میزد واونوقت مجبور بودم آبم اون مایه ی حیاتی را بیرون بریزم تا کمی آرامش بگیرم خلاصه بعد از حمام کردنم اومدم بیرون دیدم رفته واسه خودش قلیون راچاق کرده وآورده میکشه چه دودی فضای حال را پر از دودکرده بود رفتم رومبل نشستم اونم یه چایی واسم ریخت وگفت میکشی گفتم چیه گفت سیب گفتم نه نعنا باشه خوبه اونم گفت باشه بزار تموم بشه درست میکنم باهم بکشیم منم گفتم باشه حواسم به ماهواره بود وسریال ماهواره ای ازیک شبکه خارجی یادم نیست مال کدو.م کشور بود ولی خیلی جذاب بود خانومه وقتی شوهرش از بیرون اومد رفت بغلش وکلی بوس ولب گرفتم وبدن همدیگه را نوازش کردن منم غرق درش شده بودم غافل ازاینکه ببینم کسی کنارمه وداره زیر چشمی نگام میکنه بعد از اینکه گفت چای بریزم تازه به خودم اومدم واز خجالت سرما انداختم پایین اونم باخنده گفت خوشبحال خارجی ها چقدر زن وشوهر قدر همو میدونن وهمدیگه را درک میکنن منم گفتم آره واقعا ….بعد زدیم زیرخنده بعداز قلیون کشیدنمون که منم بزور تونستم چندتا دودکنم یعنی جلوش کم آوردم نتونستم ادامه بدم کشیدم کنار اونم گفت خسته شدی گفتم آره بعد از تمون شدن فیلمه که البته چندتایی هم صحنه داشت ومن هم مجبور میشدم سرما پایین بندازم یا مثلا خودما مشغول کنم تا اون صحنه را نبینم ….اونم عین خیالش نبود داشت قلیون میکشید و خیلی ریلکس نگاه میکردگاهی هم تاپشو تکون میداد ومیگفت چقدر گرمه امشب قشنگ میشد کرست وپستونهاش را دید زد خلاصه تا آخرشب شدومن خواستم بخوابم اونم کم کم بساط قلیونا جمع کرد ورفت که بخوابه قبل رفتن بهم گفت به چیزی احتیاج نداری گفتم نه راحتم گفت پس مواظب باش سرمانخوری ورفت ساعت از نیمه شب گذشته بود که احساس کردم دستشوییم گرفته بلند شدم برم دستشویی که یک دفعه صدایی اومد از جاپریدم یه صدایی مثل فریاد یا آه ونمیدونم گیج خواب بودم فقط سریع رفتم دم اتاقش ببینم چی شده دیدم اونم از خواب پریده ونشسته حسابی عرق کرده بود طفلک از گرما تمام تاپ وکورستش خیس بود قشنگ میشد دید سریع رفتم یه لیوان آب خنک از یخچال آورد وبردم دادم بهش گفتم چی شده؟ گفت خواب بد دیدم پریدم بالا گفتم اشکال نداره این آبو بنوش من هستم ناراحت نباش آب را از دستم گرفت وخورد وبعد گفت خیلی گرممه وشروع کرد به تکون دادن تاپش وگفت میشه کولرراروشن کنی گفتم یوقت سرما میخوری گفت نه وبعد گفت میشه پیشم باشی گفتم هستم که گفت نه پیشم بگیر بخواب منم چیزی نگفتم فقط گفتم باشه خیلی دلم واسش سوخت بعد رفتم ملافه خودما آوردم واونطرفترش گرفتم خوابیدم البته کولر راهم روشن نکردم گفتم سرما میخوری بجاش پنجره اتاقو باز کردم وگرفتیم خوابیدیم تو خواب هی تکون میخورد نمیدونم از گرما بود مدام تکنون میخورد یا ملافه را جابجا میکرد گفتم چیه؟ گفت گرممه گفتم خب لباستا دربیار گفت آخه …بعد با کمی مکث بلند شد تاپشو در آورد وفقط یه کرست تنش بود زیرپوش نداشت واسه همین زودتر تاپشو درنیوورده بود بعد با کرست گرفت خوابید منم رومو اونورکردم که مثلا نمیبینم خلاصه اونشب هم گذشت وانگار رابطه ی ما بیشتر وبیشتر به هم نزدیک میشد فردا صبح که از خواب پاشدم کم کم هوا هم سرد بود دیدم ملافه روش نیست قشنگ میشد سینه هاشو دید چقدرهم بزرگ بودن والبته سفید وعرق زیاد هم باعث تحریک جنسی هر کسی میشد بلند شدم رفتم پنجره اتاقو بستم تا اومدم برگردم یکدفعه گفت میخوای بری سرکار گفتم آره شما بگیر بخواب همین طور که خودشو تکون میداد بلند شد وخواست بره دستشویی وای وقتی نگاهم به هیکلش افتاد داشتم از حال میرفتم دیگه ولی سریع خودما جمع کردم وبدون هیچ درنگی از اتاق اومدم بیرون واونم همزمان بامن اومد بیرون وانگار نه انگار که با کرسته رفت دستشویی منم رفتم آشپزخونه ویه لقمهه ای صبحونه آماده کردم ومشغول خوردنش بودم وهمش به دیشب فکر میکردم که چقدر ما باهم راحت شدیم بعداز چنددقیقه اومد از دستشویی بیرون وگفت من میرم بخوابم آبگرمکن را بزن روزیاد تابعد برم حمام گفتم باشه واونم رفت خوابید یه حسی بهش داشتم نمیدونم چرا احساس کردم مثل زن وشوهر باهام رفتارمیکنه سریع وسایلمو جمع کردم ورفتم سرکار توراه همش فکروخیال ذهنمو درگیر کرده بود

من و نوشین زن همسایه قسمت دوم بعداز کارم چندجایی رفتم سرزدم حدوداساعت ۹شب بود که رفتم والبته بهش زنگ زدم گفتم امشب چیزی میخوای بخرم گفت چندتا نوشیدنی خنک بخر گفتم باشه بعد از خرید کردنم رفتم دم آپارتمان وزنگ زدم درب راباز کرد رفتم بالا بعد از سلام واحوال پرسی وخوش وبش گفت خسته که نشدی گفتم کار که همش خستگی داره گفتم چه خبر؟ گفت صبح رفتم خونه چندتا از فامیل سرزدم بعداز ظهر هم با یکی از دوستانم رفتیم خرید وبعد اومدیم اینجا وبعد گفت دوستم بهم گفت تنهایی نمی ترسی یه زن تنها منم گفتم نه گاهی وقتها یکی از بچه های فامیل بهم سر میزنه فقط اسم نیووردم گفتم عجب که اینجور بعد از خوردن شام وتماشای تلویزیون وخوردن بستنی خنک با مقداری تنقلات کم کم رفتیم بخوابیم من رفتم دستشویی بعد برم بخوابم وقتی اومدم بیرون دیدم جای منو کنار خودش انداخته یعنی بقل خودش حسابی جاخوردم البته تابلو نکردم وتازه یه لباس نازک که مثل زیرپوش بود پوشیده بود که درست میشد کرستش را از زیر دید وجالب اینکه انگار به خودش کمی عطر زده بود که بوش آدما شهوتی میکرد یه بوی تند والبته ملایم اینو زن وشوهرها بهتر میفهمن من رفتم بگیرم بخوابم که گفت لامپ شب خوابو روشن بزار گفتم باشه بعد رفتم سرجام فقط مونده بودم چطوری برم کنارش بخوابم از یک طرف خجالت میکشیدم از طرفی هم خستگی فرصت فکر کردن بهم نمیداد خلاصه رفتم کنارش وملافه را خواستم بکشم روم که گفت ببینم خورخور که نمیکنی گفتم نه مگر دیشب صدا کردم ؟گفت نه همینجوری پرسیدم وبعد گفتم این شبا چقدر هوا گرم شده ها گفت آره بعد ادامه داد خب اگر گرمته با زیرپوش بخواب گفتم باشه تا اومدم پیراهنمو دربیارم یادم افتاد که من اصلا زیرپوش عادت ندارم بپوشم وندارم بعد که روشو طرفم کرد گفت چی شد ؟گفتم چی ؟گفت توفکری گفتم نه راستش عادت ندارم زیرپوش بپوشم فقط پیراهنه اونم گفت باشه هرجور دوس داری باخودته گفتم باشه وپیراهنمو در آوردم واونم با حالتی متعجب والبته کمی شیطونی بهم نگاه میکرد بعد گفت چند سالته ؟گفتم چطور ؟گفت چرا ازدواج نمیکنی گفتم خب قسمت نشده تا حالاوحرف هایی دیگه درمورد ازدواج انگار هردوی ما دوست داشتیم باهم حرف بزنیم تا اینکه بخوابیم واسه همین منم شروع کردم به حرف زدن درمورد خصوصیاتم واینکه چه ویژگی هایی دارم یادمه همینطور که از خودم میگفتم گفتم من خیلی هم گرم مزاجم که یک دفعه اونم پرید وسط حرفام وگفت منم هستم گفتم چه جالب یعنی شما هم مثل من پر جنب وجوش هستین که خنده ای کرد وگفت البته الان نه دیگه ولی اون موقع که جوان بودم چرا دست به هرکاری میزدم واونم شروع کرد از خاطراتش واز خودش گفتن منم سروپا گوش میکردم نگاهم به پایین تنه بود وحواسم به حرفاش .همین طور که میگفت یک دفعه وسط حرفاش پریدم وگفتم میشه درمورد گرم مزاجی توضیح بدی گفت مگه خودت نمیدونی گفتم چرا ولی شما بهتر میدونی اونم گفت یعنی از هرلحاظ مثلا از لحاظ جنسی وتبع گرم واین چیزا منم واسه اینکه مثلا خودما کنجکاو نشون بدم گفتم جنسی چه ربطی داره که اونم گفت خب یعنی خیلی غریزه جنسیت بالا باشه وکمی توضیحات دیگه داشتم کم کم باحرفاش دیوونه میشدم یعنی از شهوت زیاد که فکر کنم اونم متوجه شد وگفت خب دیگه واسه امشب کافیه بگیر بخواب تا فردا وبعد گفت چقدر عرق کردی چی شده حالت ؟گفتم هیچی همینجوریه از گرماست بعد با خنده ای برگشت وپشتشو بهم کر وخوابید منم که حسابی داغ کرده بودم یعنی کافی بود متوجه بشه اونوقت خیلی ضایع بود فقط تواون حالت نگام به پشتش بود ودلم میخواست بیشتر بهش نزدیک بشم واسه همین گذاشتم کامل بخوابه بعد اولین حرکتو کردم یعنی به بهانه ی اینکه جابجا میشم دستما به کمرش زدم ببینم خوابه که دیدم باحالتی بیحال خودشو تکون داد فهمیدم هنوز بیداره ولی از یک طرف هم کیرم امانم را بریده بود اونقدر راست کرده بود وپر از حرارت که از یک کتری هم بیشتر جوش میزد هرکاری کردم خودما کنترل کنم نشد تا اینکه سریع بلند شدم ورفتم دستشویی دستم را جلو شلوارم گرفته بودم تا یوقت تابلو نشه خلاصه بعد از یک جلق مفصل وراحتی برگشتم برم بخوابم تاحالا مثل اون شب اینقدر درگیر خودم نبودم رفتم سراغ یخچال ویک بطری آب خنک بردم بزارم پیشم تا هروقت تشنم شد بنوشم همینطور که میرفتم دیدم اونم برگشته سمتم وپاهاش را کمی باز کرده رفتم کنارش وخواستم بخوابم که یک دفعه گفت کجارفتی ؟ مونده بودم چی جوابشو بدم گفتم خب تشنم بود رفتم آب خنک آوردم واونم دیگه چیزی نگفت ومنم طاقبازگرفتم خوابیدم گذشت تا اینکه نزدیکای صبح بود که یک دفعه جسم سنگین ونرمی را روخودم حس کردم یک دفعه چشمم را نمیه باز کردم دیدم اون روم دراز کشیده وخودشا داره به بطری آب نزدیک میکنه یعنی درست سینه های گرم ونرمش روی من بود ومیتونم بگم مثل یک بالشت نرم یه حسی بهم دست داده بود که کم کم داشت کیرم بلند میشد بعد از اینکه بطری آبو از طرفم برداشت باچشمایی خواب آلود چند جرعه ای آب نوشید ومنم زیر چشمی نگاش میکردم بعد مثل قبل گرفت دراز کشید پشتش سمت من بودوملافه ازروش فاصله گرفته بود ومن قشنگ میتونستم دید بزنم بعداز نیم ساعتی که گذشت خواستم کمی بهش نزدیکتر بشم وهرجور شده از پشت بهش بچسبم واسه همین به بهانه ی خمیازه کشیدن دستهام را باز کردم وتو همون حالت بدنم را تکون دادم واز پشت بهش چسباندم ولی اون این دفعه هیچ تکونی نخورد واین باعث شد منم جرات بیشتری پیداکنم وبیشتر بهش نزدیک بشم بطوری که کل بدنم از پشت بهش تماس داشت واون کون نرم وبزرگش هم کمی قمبل بود واسه همین منم کیرم را که الان شق شده بود با کمی شک وتردید بهش چسباندم وهمه این کارهارا تو یه لحظه انجام دادم تا مثلا اون بفهمه من توخواب این کارو کردم همینجور که بهش چسبیده بودم گرمای وجودشو حس میکردم خیلی شهوتی بود کیرم هم که دیگه جایی واسه پیشروی نداشت چون محکم به پشتش چسبیده بود خلاصه همینطور که من خودما به خواب زده بودم حدودا ۲۰دقیقه ای شد که اونم یه تکونی به قمبلش داد وکمی اونو به سمت کیرم هل داد وای دیگه داشتم دیوونه میشدم تقریبا سرکیرم وسط قمبلش بود ومن هم کم کم داشتم به نفس نفس می افتادم پیش خودم گفتم یعنی اون عمدی این کارو کرد همینجور که کیرم را به وسط چاک کونش فشار میدادم اونم خودشو ثابت نگه داشته بود حس کردم خودشم دلش میخواد منم همینجور فشارمو بیشتر میکردم تا اینکه یک دفعه با تکونی که اون به کونش داد آبم اومد ومنم سریع کیرم را عقب کشیدم وفقط دستمو روش فشاردادم ونفس نفس زنان سریع خودمو به طرف دیگه ای چرخوندم اونم انگار متوجه بشه کمی تکون به خودش داد ولی سمت من برنگشت وطاقباز خوابید درحالی که دستم را رونوک کیرم فشار میدادم سریع وبدون اینکه اون برگرده نگام کنه از جام بلند شدم وبه طرف دستشویی حرکت کردم بعد از اینکه آبمو خالی کردم یه آبی هم به دست وروم زدم وبعد به ساعت نگاه کردم دیدم داره به ۷نزدیک میشه پس بساط چایی را چیدم وصبحانه ای درست کردم همین جور که توآشپزخونه مشغول تدارک صبحانه بودم یک دفعه اونو دیدم که بلند شده وداره به سمت دستشویی میره نگاهم که به نگاهش افتاد کمی حالت رضایت وخوشحالی توچهرش دیدم بعد از اینکه از دستشویی اومد بیرون درحالی که صورتشو خشک میکرد گفت صبحت بخیر خوب سحر خیزی ها گفتم آره خب من عادتمه اونم نیشخندی زد وگفت خوبه سحرخیز باشی بعد گفت من که دیشب خوب نخوابیدم گفتم چرا گفت خب کمی هوا گرم بود واذیت شدم بعد گفت دم صبحی خوب خوابیدم البته کمی تشنم بود آب نوشیدم بعد همین طور که داشت میگفت حس کردم یه جورایی داره بهم طعنه میندازه منم گفتم دم صبحی کمی هوا سرد شده بود من سردم شده بود یکدفعه اونم وسط حرفم پرید وگفت واسه همین گرمارو از بدن من گرفتی ؟ وای داشتم شاخ در میووردم گفتم چی ؟ گفت اینکه بهم تکه داده بودی گفتم من که خواب بودم متوجه نشدم اونم باحالتی شیطون گفت اشکالی نداره هروقت سردت شد من طبعم گرمه همینجور که باهم میخندیدیم صبحانه هم آماده شد وسرمیز باهم صرف کردیم وقتی داشتم خودما آماده میکردم برم سرکار بهم گفت راستی میخواستی یه دوش بگیری تا سروحال بری سرکار یعنی این حرفش حسابی دیگه توجیهم کرد که یعنی من خودم تو خطم …….بعد منم رفتم سرکار ودم رفتن گفتم اگر کاری داشتی بهم زنگ بزن گفت باشه عزیزم ….وخداحافظی کردم رفتم سرکار تو مسیر همش به اتفاقات دیشب فکر میکردم که چه چیزایی روی داده

من و نوشین زن همسایه قسمت سوم سرکار فکرم همش مشغول اتفاقات دیشب بود پنج شنبه بودوبعد از ظهر زودتر تعطیل کردم ویه سری به خونه خودمون زدم وکمی استراحت کردم بعدحمام رفتم یه دوش گرم گرفتم وکلی هم خودما تمیز کردم بعدکمی خوابیدم تا ساعت ۷شب بود که یه زنگ بهش زدم وگفتم کجایی گفت خونه یکی از اقوام گفتم بیا باهم بریم پارک اونم قبول کرد ونیم ساعت بعد باهم رفتیم پارک وآنجا شام را هم صرف کردیم نمیدونید چقدر خوشحال شده بود از اینکه باهم بیرون بودیم میگفت این همه مدت همش تو خونه زندانی بودم کسی هم نبود باهاش بیرون بیام گفتم از الان هر وقت بیکار بودم باهم میریم تفریح اونم خنده ای کرد وگفت حالا ببینیم. پارک خیلی شلوغ بود وخانواده های زیادی اومده بودن تفریح کنارمون خانواده ای نشسته بودن که یه دختر داشتن خیلی زیبا مدام زیر چشمی نگاهی بهش میکردم که اون متوجه شد وگفت ای ناقلا کی رو دید میزنی گفتم هیچی گفت من که میدونم داری اون دختره را دید میزنی گفتم خب آره گفتم واقعا خوشکله ها درسته آخه یه ساپورت ی پوشیده بود که دل هر کسی را می برد دختری با چشمانی مشکی وصورتی زیبا واندامی خوش فرم همینجور که داشتم اونو توذهنم تصور میکردم وپیش خودم گفتم امشب یه جلق حسابی به افتخارش میزنم یک دفعه بادست زد روپام وگفت ولش کن بابا کشتی اون دختره رو منم باخنده گفتم خب طبعم گرمه دیگه اونم خنده ای کردوگفت آره والا خیلی گرم شده ساعت نزدیک به ۱۱شب بودکه بلندشدیم راه افتادیم به طرف خونه تومسیر همش باهم شوخی میکردیم ومیخندیدیم تااینکه رسیدیم دم خونه درروباز کردیم ورفتیم بالا سریع رفتیم لباسهامون را عوض کردیم ومن رفتم پای ماهواره همینطور که شبکه میزدم یک دفعه ایست کردم وای چه ترانه ای یه ترانه خارجی که زنها توش تقریبا لخت بودن ومیرقصیدن داشتم نگاه میکردم که دیدم داد میزنه برو یه چایی درست کن گفتم باشه صبر کن وهمینجورداشتم اون ترانه رو میدیدم که دیدم از اتاق اومد بیرون وتاچشمش به تلویزیون افتاد گفت وای از دست تو امشب حسابی طبعت زده بالا خدابدادمون برسه منم همینجور که میخندیدم گفتم باشه ورفتم مقدمات چایی را چیدم ویکدفعه چشمم به قلیون افتاد گفتم بزاریه دودی هم بزنیم امشب حال میده بهش گفتم میخوای قلیون را چاق کنم ؟اونم انگار منتظر حرف من باشه گفت آره خوب شد گفتی سریع رفتم چندتا ذغال گذاشتم رو آتش وقلیون را آماده کردم ماه عسل نعناگذاشتم تا بتونم کمی دود بزنم بعد از اینکه آماده شد قلیونو آوردم وهردو پای تلویزیون مشغول کشیدن شدیم لامصب چه قلیونی هم شده بودا حسابی دود فضای حال را پرکرده بود منم کیف میکردم از اینکه امشب یه حالی دادم بهش تا ساعت ۱شب نشسته بودیم پای قلیون شب نشینی میکردیم از حرارت وگرمای زیادش هردو حسابی عرق کرده بودیم اون که بیشتر ازمن یعنی تمام لباسش عرق کرده بو دیه پیراهن پوشیده بود که از گرما حسابی عرق کرده بودواسه همین من بلند شدم رفتم دروپنجره هارا باز کنم که اونم پیرهنشواز تنش همانجا در آوردفقط یه زیرپوش نازک که سوتینش کاملا معلوم بود تنش بودبعد گفت آخی خنک شدم چرازودتر دروپنجرهاراباز نکردی گفتم نمیدونستم این قدر گرمازده میشی وادامه دادم حتما از چایی نباته آخه نبات گرمه اونم گفت درسته بعد از مدتی که دیگه رمقی نداشتیم از جامون بلند شدیم ومن خونه را تمیز کردم وبساط چای و قلیونا جمع کردمواونم رفت دستشویی وبعد از اینکه اومد بیرون رفت توحمام یه دوش گرفت بعداز چنددقیقه ای که توحمام بود درحمام رابازکردوگفت میشه واسم حوله و لباس بیاری ؟گفتم خب باشه حالا چی میخوای گفت یه شورت ویه زیرپوش ویه دامن گفتم باشه رفتم اتاق خواب وواسش یه شورت زیبا به انتخاب خودم یه زیرپوش نازک وبدن نما ویک دامن که اونم تا آنجایی که میشد نازک پیداکردم وهمراه حوله بردم دم حمام همینجور که میرفتم گفتم پس سوتین چی ؟ یعنی ازهمون استفاده میکنه!!!! درحمام رازدمواونم دروبازکردوآن هارا ازم گرفت ودرو نیمه باز گذاشت منم رفتم توآشپزخونه سریخچال تا کمی آب خنک بنوشم بعد رفتم اتاق خواب وشروع کردم جامو پهن کردن همینجور که مشغول پهن کردن تشکم بودم اونم اومد تواتاق وگفت جای منم پهن کن گفتم باشه تا برگشتم طرفش داشتم شاخ درمیووردم چی میدیدم سینه هایی تازه وآبکشیده بدون سوتین وای چقدر حشری شده بودم یک دفعه خودما جمع کردم وگفتم بفرما اینم جای خواب شما گفت دستت دردنکنه عزیزم …گفتم کاری نداری گفت چرا بی زحمت اون سشووار رابیار وکمی موهامو خشک کن گفتم باشه رفتم اونو آوردم وباسشووار مشغول خشک کردن موهاش شدم البته بیشتر نگاهم به سینه هاش بود تا موهاش اونم انگار فهمیده باشه گفت حواست کجاست موهام سوختن گفتم ببخشید وخندمون گرفت واقعا سینه های زیبا ودل انگیزی داشت که دل هرکسی را میبرد سشووارکه تمام شد گفت اگه میشه اون ساکم هم بده بزارم کنارم گفتم باشه بعد از توساکش یه قرصی درآورد وگفت کمی آب بیار رفتم سریع یه بطری آب آوردم ویه لیوان بهش دادم گفتم قرص چیه فشارخونه ؟گفت نه قرص کمره گفتم قرص کمر چیه؟ گفت واسه سفت کردن کمر واینکه کمرم توخواب دردنکنه گفتم آها خب یکی هم به من بده منم هرشب از کمردردی خوابم نمیره که باخنده گفت مشکل شما چیز دیگه ایه بعد یه قرص بهم دادوگفت بخور منم خوردم ورفتم شب خوابو روشن کردموگرفتیم دراز کشیدیم روشو سمت من کرده بود وداشتیم باهم حرف میزدیم از امروز که کجاها رفته وچیکارکرده بعد گفت امشب حسابی بهم خوش گذشت دستت دردنکنه گفتم کاری نکردم وظیفمه اونم خنده ای کرد وگفت آره الان مرد خونه ای دیگه وظیفته همینجور که ملافه رو تکون میداد بهم گفت ببینم طبعت فروکش کرد گفتم نه گفت گرمت نیشت گفتم گرم که چرا بلند شدم پنجره اتاقو بازکردم وپیراهنمو در آوردم گذاشتم کنارم اونم نگاهی بهم انداخت ولبخندی زد منم نگاهی بهش انداختم وزیرچشمی به سینه هاش خیره شده بودم که ملافه ازروشون کناررفته بود اونم متوجه بود سریع چشما ش را روی هم گذاشت ودستشو بازترکرد طوری که درست سینهاشو میشد دید ولمس کرد انگارمنتظر بودببینه من چه عکس العملی ازخودم نشون میدم..همونجور به سینه هاش واون بدن نرمش نگاه میکردم وتکونی به خودم دادم دستم را تو شلوارم کردم وکمی با کیرم بازی کردم وداشتم توعالم خودم تمام اتفاقات امروز راواسه خودم مرور میکردم از دخترزیبای توی پارک تا سینه هایی که الان کاملا مقابلم قرارداشت وتنها یک دست فاصله وگرفتن آنها خیلی به خودم کلنجار میرفتم واز بیداری خوابم نمیبردبعداز مدتی اونم یه تکونی به خودش داد واینبار ملافه را تا روی باسنش پایین کشید وآهسته گفت چقدر هوا گرمه امشب الان درست میشد اونو دید کاملا نیمه برهنه نمیتونستم کاری بکنم مدام باخودم درگیر بودم انگار فضا واسه یه شهوت تمام وکمال به اوج خودش رسیده بود ثانیه ها ودقیقه ها همینجور میگذشت ومن هنوز دستم رو کیرم بود وداشتم خودمو ارضاء میکردم یک لحظه صدایی به گوشم رسید که اسممو صدامیزد چشمانم را باز کردم دیدم اونم بیداره بهم گفت میشه کمی شونه هام را ماساژ بدی کمی درد میکنن گفتم باشه وبهش نزدیکتر شدم اونم به شکم خوابید وگفت شروع کن منم به حالت نشسته کنارش قرارگرفتم ودستام را گذاشتم رو شونه هاش تا بدنشو لمس کردم یه حالت لرزش به خودش گرفت بعد مشغول ماساژدادن شدم یه ربع ساعتی که ماساژمیدادم گفت کمی هم گردن وکمرم هم ماساژبده گفتم باشه وایندفعه بیشتر مالشش دادم از گردن شروع کردم تا قسمت پایین کمرش اونم بدنش به لرزش افتاده بود همینطور میگفت محکم ترگفتم اینجوری اذیت میشم باید روکمرت بشینم گفت باشه هرجوری خودت میدونی سریع بلند شدم ونشستم رو کمرش واز بالاتنه ماساژمیدادم اونم انگار خیلی کیف میکردمنم سرعتو زیاد کردم وخودما پایین تر کشیدم درست تاجایی که کیرم رو باسنش قرار بگیره اونم میگفت آفرین محکم ترکیرم تقریبا سفت شده بود وباحرکت من اونم رو باسنش حرکت میکرد وجلو عقب کشیده میشد انگار متوجه شده بود گفت کافیه واسه امشب ومنم خواستم بلند بشم که گفت دستت دردنکنه از گرما وحرارت بدنش بی حس شده بودم باحالتی بیحال خودمو کنارش انداختم اونم برگشت پشتشو به من کرد واین بار ملافه را از روش کشید کنار منم همینطور که پشتش قرارداشتم کمی خودما به پشتش چسباندم اونم فهمید وکمی باسنشو عقب کشید الان درست بدنم بهش چشبیده بود وکیرم هم وسط چاک باسنش کمی به خودم جرات دادم خودمو بهش فشار میدادم اونم تکونی نمیخورد همینجور که داشتم کیرم را فشار میدادم یکدفعه تکونی به خودش داد وپاهاش را بازتر کرد تا کیرم جلوتر بره یعنی کیرم وسط روناش وپایین کسش قرارداشت چه حرارتی ازش جاری بود نوک کیرم حسابی داغ شده بود کمی پاهاشو سفت کرد تا کیرم تکون نخوره بعد از چند دقیقه احساس کردم یه چیزی را به سر کیرم میزنه آره داشت بادستاش باکیرم بازی میکرد وکمی سر کیرم را فشار میدادمنم همونجور ثابت مونده بودم وتکونی نمی خوردم ولی باهرفشار دستش شهوتم بیشتر میشد لمس دستاش روکیرم خیلی بهم حال میداد درسته پشتش بهم بود ولی واسم آگاه شده بود اون بیداره ومنتظر این حرکتم بود همینجور داشت کیر پر حرارت منو با دستاش نوازش میکردتوهمون حالت بودم که یک دفعه دستشو از لای پاش کشید عقب وکیرمو کامل تو دستش گرفت واز شلواروشرتم در آورد وای داشتم دیوونه میشدم از لمس دستان ظریفش الان کامل کیرم تو دستش بود چه حرارتی حس میکردم کم مونده بود آبم بپاشه بیرون دستشو حسابی رو کیرم فشار میداد جالبه کمرم حسابی سفت شده بود وکیرم مثل سنگ سفت بعدها فهمیدم اثر اون قرصه بود همینجور که حسابی لمسش میکرد یک دفعه یه تکونی به خودش داد وانگار داشت شورتشو آزاد میکرد دست برد تو دامنش واز پایین دامنش شورتشو گرفت وتا نیمه روناش کشید پایین.بعداز اینکه شورتشو کشید پایین دوباره دست بردوکیر منو گرفت تو دستش واونو روی کسش حرکت میداد درست گرما وحرارت کسش را روکیرم احساس میکردم خیلی پر حرارت بود منم فرصت پیداکردم وتوهمون زمان دستانم را به کمرش گرفتم و کمی بیشتر خودمو بهش فشاردادم اونم ازاین فرصت استفاده کردوکمی هیکلشو بلند کرد تا دستانم به سینه هاش برسه الان درست دستم نزدیک سینه های پر حرارت وسفیدش قرارداشت سریع شروع کردم به لمسشون وای چقدر نرم بودن داشتم از حال میرفتم اونم کیر منو همچنان رو کسش نوازش میداد احساس کردم از حرارت کسش کیرم کمی خیس شده همینطور که این کارو ادامه میداد یک دفعه باصدایی گرفته و شهوت آمیز گفت حسابی سینه هامو فشار بده همش مال خودته وداشت باحرفاش منو تحریک تر میکرد منم بیشتر سینه هاشو فشار میدادم کم کم صدای آه آهش دراومده بود یکدفعه کیرم را بادستاش ول کرد بعد سریع اونو با آب دهانش لیز کرد وای چقدر کیرم داغ شده بودتو بک لحظه سریع پاشو بالا داد وکیرم را گذاشت دم کسش منم کیرمو هل دادم تو کسش وای چقدر داغ بود مثل کوره ی آجر پزی داشتم میسوختم همونجور که عقب جلو میکردم تو کسش اونم با حرفاش بیشتر تحریکم میکرد میگفت آخ ..مردم بیشتر سوختم وای …منم تو گوشش گفتم عزیزم دیگه مال خودمی کست مال خودمه خودم جرش میدم .هنوز کیرم توکسش عقب جلو میرفت وکمرم هم حسابی سفت شده بود

من و نوشین زن همسایه قسمت چهارم نیم ساعتی داشتم تلمه میزدم که احساس کردم آبم نزدیکه گفتم داره آبم میاد گفت صبر کن ودستشو رورگ پایین کیرم فشار داد بعد از چند دقیقه اونو ول کرد تا آبم نیاد بعد بازم کیرمو با دستش هل داد تو کسش وای داشتم از شهوت زیاد میمردم یک دفعه ناله ای کرد ودیدم کیرم خیس شده تو کسش فکر کنم آبش اومده بود منم همزمان سرعتمو زیاد میکردم چند دقیقه ای گذشت تا اینکه دیدم آبم داره میاد اونم انگار متوجه شد وسریع اونو از کسش درآورد وگفت بریزش تو دستم منم تمام آبمو ریختم تو دستاش وباصدای بلند آهی کشیدم بعد از اینکه ارضاء شدم خودمو از پشتش آزاد کردم ودراز کشیدم اونم از کیفش دستمالی در آورد ودستاش را پاک کرد وهمونجور دراز کشید یه احساس راحتی داشتم وبه خاطر تشکرازش لبشو بوسیدم اونم به نشانه رضایت سرشو تکون داد وهردو گرفتیم خوابیدیم ساعت نزدیکای ۹صبح بودکه از جام بلند شدم اون هنوزم خواب بود رفتم دستشویی وآبی به صورتم زدم وآبگرمکن را زیاد کردم تا یه دوش بگیرم رفتم توآشپزخونه وکتری را گذاشتم رو اجاق گاز بعد لباس پوشیدم تا برم نانوایی تو مسیر بیاد دیشب افتادم قندتودلم آب نمیشد از خوشحالی واتفاقات خوبی که دیشب بینمون افتاد چندتا نان خریدم وبرگشتم خونه تا درحال را باز کردم دیدم اونم بیدارشده واز دستشویی اومدبیرون منم بالبخند بهش گفتم صبح بخیر اونم خنده ای کرد وگفت چیه خیلی خوشی گفتم خوشی از شماست وگفتم بخاطر یه خواب راحت وآسوده بود اونم کم نیوورد وگفت آره چه خوابی بود دیشب منم سروحال شدم وبعد باخنده رفت تو اتاق هنوزم همون لباسها تنش بود سینه هاش معلوم بودن ودیگه هیچ شرم وحیایی بینمون نبود از اتاق که اومد بیرون دیدم یه شورت وکرست ویک دامن وحوله دستشه گفت میخوام یه دوش بگیرم گفتم باشه ولی اول من که اونم گفت من دیشب خیلی عرق کردم بدنم بوی بد میده گفتم باشه شما اول برین واونم رفت حمام ومنم رفتم سراغ صبحانه چند لقمه ای خوردم وبلندشدم رفتم ماهواره را روشن کردم بعداز ربع ساعت درحمام باز شد واومد بیرون تنش فقط یه سوتین ویه شرت ودامن پاش بود اومد نشست رومبل وبهم گفت حالا شما برو یه دوش بگیر گفتم باشه رفتم اتاق خواب ولباس حمامم را برداشتم رفتم حمام که دیدم رو گیره حمام شورتش را گذاشته چیزی نگفتم درو بستم تو حمام شورتشو برداشتم واز لذت بوش یه جلق حسابی زدم واونو روکیرم میمالیدم بعد همراه با لباسهای خودم آنهارا توی لباس شویی ریختم واومدم بیرون داشت ماهواره تماشا میکرد بهم گفت اگر سشووار را آوردی بیا موهای منم خشک کن گفتم ای به چشم ورفتم آوردمش وشروع کردم به خشک کردن موهاش همینجور که خشک میکردم اونم سر صحبتو باز کرد وگفت خودمونیم فکر نمیکردم طبعت اینقدر گرم باشه منم باخنده گفتم شما هم که حسابی بالا بود بعد هردو خندیدیم تاظهر پای ماهواره وسریالهاش بودیم که ظهر شد یه نهار آماده درست کرد وباهم خوردیم بعد از ظهر من رفتم یه سر به خونه خودمون بزنم اونم گفت یکی از اقوامشون قراره بیاد بهش سر بزنه پس کمی خونه رو جمع وجور کردیم ومنم راه افتادم برم خونه دم در بهم گفت حسابی استراحت کن امشب کلی کارداریم منم باخند ه گفتم باشه من همیشه آماده ی خدمتم وبعد خداحافظی کردم واومدم بیرون رفتم خونه وحسابی خوابیدم آخه دیشب خواب درست حسابی نداشتیم تازه امشب هم احتمالا همین اوضاع بود تا زمانی که بهم زنگ زد من چند جا رفتم وسر زدم وکارهام را انجام دادم ساعتای ۸شب بود که بهم زنگ زد وگفت بیا خونه من هم کم کم راه افتادم وپشت تلفن بهش گفتم چیزی میخوای بخرم ؟گفت آره یه نوشیدنی سرد بگیر ویک جعبه دستمال کاغذی رفتم سریع مغازه وکمی خرید کرردم وراه افتادم دم در رسیدم زنگ اف اف رازدم درراباز کرد ومنم رفتم بالا داخل حال شدم وسایل را گذاشتم رو اپن آشپزخونه ودیدم اونم از اتاق خواب اومد بیرون بهش سلام کردم واونم گفت خسته نباشید گفتم ممنون شما هم همچنین بعد رفتم لباسمو عوض کردم واومدم رومبل نشستم بهم گفت شام که نخوردی گفتم چرا کمی خونه خوردم گفت منم یه چیزی درست کردم خوردم ولی دلم ضعف میره گفتم خب بزار یه چیزی درست کنیم گفت باشه وهردو باهم مشغول تدارک شام شدیم بعد از خوردن شام که کباب جگر بود گفت بشین تا باهم سریال ببینیم بعد کنترل را برداشت وزدچندتا شبکه خارجی بعد از تماشای چندفیلم من بلند شدم رفتم دستشویی اونم پشت سرم بلند شد ورفت آشپزخانه ونوشیدنی را آماده کرد رفتم رو مبل نشستم پاهامو دراز کردم واونم اومد کنارم نشست وکمی باهم حرف زدیم بعد گفت پاشو بریم بخوابیم دیروقته فردا باید بری سرکار گفتم باشه بلند شدیم ومن رفتم طرف اتاق خواب اونم رفت دستشویی وقتی اومد با یه بطری آب خنک وجعبه دستمال کاغذی هم باخودش آورد وهردو را گذاشت کنارتشک خودش بعد دست کرد از کیفش قرص دیشب راهمراه با قرصی دیگه که تاحالا ندیده بودمش در آورد ومنم صدا زد که بیام بگیرم رفتم از دستش قرصه را گرفتم وگفتم کارش حرف نداشت دیشب کمر درد نگرفتم اونم گفت قدر منو بدون بعد از خوردن قرصه رفتم دراز بکشم که اون بلند شد ورفت سرکمد لباسی ومشغول عوض کردن لباس هاش شد یه لباس خواب نازک پوشیدوکمی هم عطر به لباسش زد واومد سرجاش دراز کشید چه عطری بود فضای اتاق را پر کرده بود رفتم پنجره راباز گذاشتم وچراغ شب خواب را روشن کردم اومدم سرجام دراز کشیدم اونم کنارم دراز کشیده بودهوا گرم بود مجبور شدم پیرهنمو در بیارم ولی به فکرم زد که شلوارم هم از پام در بیارم پس سریع اونم در آوردم وفقط یه شرت پام بود همین که داشتم خودما جمع وجور میکردم اون به طرفم برگشت ویه نگاهی بهم انداخت منم نگاش کردم هردوچند ثانیه ای به هم خیره شده بودیم که یکدفعه بهم اشاره کرد که بهش نزدیک تر بشم منم رفتم کنارش واونم ملافه خودشو رو هردومون انداخت بعد همینطور که صورتمون رو بروی هم بود من پاهامو به باهاش مالیدم اونم فهمید که شلوار نپوشیدم دستشو برد سمت شرتم وشروع کرد کیرمو فشار دادن منم سرمو بردم طرفش و شروع کردم لب گرفتن ازش اونم همزمان بامن مشغول شد همونجوری که باشدت لباش را میخورد م دست انداختم رو شونه هاش ولباس خوابشو از تنش در آوردم تا رسیدم به سوتینش دست کشیدم روش وگفتم اجازه هست اونم با عشوه گفت آره مال خودته سریع شروع کردم به لیسیدن گردنش وبعد اومدم تا به سوتینش رسیدم با دندونام سوتینشو کشیدم پایین وبازش کردم روش دراز کشیدم وهمونجور مشغول لخت کردنش بودم اونم با یک دستش شورتمو کشید پایین ودرش آورد منم سریع رفتم پایین تر وبا دهانم شرتشو گرفتم کمی از رو شرت کسش را لیسیدم بعد با دندونام اونو کشیدم پایین وای چه منظره ای بود شهوت وجودما فراگرفته بودچه کس نازی بود حتی یه تار موهم نداشت انگار تازه موهاشو زده بود شروع کردم به خوردن کسش وبادستام سینه هاشو فشار میدادم چه عطر وبویی از کسش میومد کم کم صدای آه آهش دراومد خودما کشیدم بالا وشروع کردم سینه هاشو خوردن حسابی تو دهانم مکشون میزدم با دستم هم کسش را تحریک میکردم دیگه همه بدنش در اختیارم بود هردو لخت لخت روهم دراز کشیده بودیم اونقدر شهوتم زده بود بالا که هیچ چیزو نمیفهمیدم انگشتمو خیس کردم وکردم تو کسش سینه هاشم تو دهانم بودن یه گاز از نوک سینه هاش گرفتم وای چه حرارتی داشت آه آهش بیشتر شد کیرمو تو دستش چنگ میزد منم بیشتر تحریک میشدم سریع رفتم پایین وچوچولشو با دهانم گرفتم وبازبونم حسابی مالیدمش نوک زبونمو تو کسش هل دادم چه حرارتی ازش بیرون میومد اونم با دستاش سرمو به کسش فشار میداد وناله میکرد کم کم داشت آب کسش بیرون میزد منم باشدت فراوانی لیسش میزدم آه آهش کم کم به دادوناله تبدیل شدخودما کشیدم بالا وکیرما بردم لایه سینه هاش وعقب جلو میکردم اونم سینه هاشو رو کیرم فشار میداد بعد کیرمااز سینه هاش جداکردم وبردم نزدیک دهنش سرشو کشید کنار ولی من هرجور بودکیرمو کردم تو دهنش اونم مشغول لیسیدن شد وای چقدر کیرم داغ شده بود بازم رفتم سراغ کسش وکمی باکیرم چوچولشو مالیدم دیگه طاقت نداشت وگفت بکن توش مردم بعد بادستش کیرمو گرفت وگذاشت تو کسش وهمینجور ناله میکرد منم شروع کردم به تلمه زدن داشت اشک چشماش جاری میشد منم همینجور کیرما تو کسش عقیب جلو میکردم حسابی داغ کرده بودم هیچ چیزنمی فهمیدم تا به خودم اومدم آبم باشدت تمام ریخت توکسش وبدنم کم کم سست شد اونم همزمان بامن بازم آبش اومد وهردو بیحال رو هم افتادیم یه ربعی گذشته بود که حالم سرجاش اومد سریع بهش گفتم برو خودتو بشور آبم ریخت توکست اونم گفت قرص خوردم چیزی نمیشه ولی واسه اطمینان ازش خواستم بلند بشه وبره خودشو بشوره خودمم بلند شدم باهم رفتیم حمام ومن کیرم را آب زدم اونم کمی با آب داخل کسشو شست بعد باهم برگشتیم تو رختخواب ولخت تو بغل هم مثل یه زن وشوهر خوابیدیم صبح تا به خودم اومدم دیدم هواروشنه خواستم بلند بشم که اونم انگار بیدار بودباحالتی شاداب منو بغل کرد وگفت عزیزم خوب خوابیدی گفتم آره اونم گفت تو دیگه شوهر منی واز اینکه دیشب حسابی ارضاء شده بود ازم تشکر کردوبعد ادامه داد کیر خیلی بزرگی داری تاحالا همچین کیری تو کسش نرفته ولی گفت هروقت آبت خواست بیاد بهم بگو گفتم باشه ویه لب جانانه ازش گرفتم وسینه هاشو تودستم گرفتم وهردو خندیدیم ومن بلند شدم برم سرکارهرشب دیگه کار هرشبمون شده بود لذت بردن ازهم. همه جا باهم راحت بودیم وهیچ چیز نمی تونست این رابطه عاشقانه وسکسی مارا از هم جداکنه سرکارم همیشه بهش فکر میکردم وبه احساسی که نسبت بهش دارم .هرروز که میگذشت احساسم بهش بیشتر میشد وطاقت دوری ازش واسم سخت میشد سعی میکردم هر جور شده اونو خوشحال واز زندگی باهام راضی کنم مثلا باهم میرفتیم خرید یا فلان کادو را واسش میخریدم یادمه یه روز که باهم تفریح بیرون رفته بودیم بهم گفت اگر تو نبودی معلوم نبود چه سرنوشتی درانتظارم بودمیگفت تو بهترین دوست ویاوری هستی که تاحالا داشتم وگاهی هم از من درمورد دوستی با پسرش میپرسید که چطور باهم آشنا شدیم هردوی ماگاهی تلفنی سراغی از پسرش میگرفتیم واز حالش جویا میشدیم یادمه دوستم هروقت باهاش تماس میگرفتم میگفت بلند شین با مادرم بیاید آبادان وازم میخواست مواظب مادرش باشم منم بهش قول دادم همیشه کنارش باشم .مادردوستم همیشه ازم تشکر میکرد ومیگفت از اینکه همیشه کنارمی احساس آرامش میکنم روز ها میگذشت وعلاقه ی ما نسبت به هم بیشتر میشد تو این چند روز همه جور روش سکسی را باهم انجام میدادیم وعین فیلم های پرونو باهم سکس میکردیم

من و نوشین زن همسایه قسمت پایانی تو این چند روز همه جور روش سکسی را باهم انجام میدادیم وعین فیلم های پرونو باهم سکس میکردیم موقع حمام رفتن باهم میرفتیم ومن آنجا بدنشو میشستم اونم بدن منو بعد همونجا کسشو میخوردم آنقدر باچوچولش بازی میکردم که به نفس نفس می افتاد اونم خم میشد وواسم ساک میزد بعد هم کیرم را تو کسش جا میداد ومنم حسابی تو کسش تلمبه میزدم تا زمانی که آبم بیاد واونو رو سینه هاش ودهانش بریزم بعد از کسش خودما واسه کون تپلش آماده میکردم البته زیاد نمیکردمش آخه دوست نداشتم درد بکشه ولی باهمه درد هاش یه لذت خاصی بهش دست میداد اینو خودش بعد از اینکه از کون میکردمش میگفت . دادوناله کردنش حشرم را بالا میزد ومن باقدرت بیشتر کیرمو تو کونش فشار میدادم وهمانجاهم آبمو میریختم. تو حمام بعضی وقتها رو زمین دراز میکشید ومنم بعد از کردن کسش واسه ارضاء کردنش دستم را تا جایی که میشد تو کسش فشار میدادم واونم از شدت شهوت ارضاء میشد یا ازم میخواست رو سینه هاش بشاشم میگفت لذت خاصی داره یه بارم اون رو کیرم نشست وروش شاشید وای چه گرمایی داشت اون شاشش که از کوسش بیرون میومد .همونجا تو بغلش میخوابیدم تا چند دقیقه که حسابی خسته میشدیم اونوقت خودمون را می شستیم وبیرون میومدیم چند بارهم فیلم های پرونو تماشا می کردیم وهمانجا رو مبل همدیگه را لخت میکردیم وباهم سکس میکردیم بعضی وقتها شبها موقع سکس از کاندوم واسپری بی حسی که از داروخانه خریده بودیم استفاده میکردیم تا وقت بیشتری واسه سکس داشته باشیم روزهامون همینجور میگذشت تا اینکه یک اتفاق باعث جدایی مااز هم شد واونم شوهرش بودکه احساس ندامت وپشیمانی کرده بود واقوام وفامیل هاشون اومده بودن واسه پادرمیانی تا یه جوری آنهارا باهم آشتی بدن این خبر خیلی ناراحتم کرد آخه خیلی بهم عادت کرده بودیم. یادمه اون شبی که بهم این خبر را داد از شدت ناراحتی نتونستم خودما کنترل کنم وتا ساعت ۲و۳ شب تو خیابان قدم میزدم اونم از شدت گریه فشارش افتاد وقتی با تماس ها وپیامک هاش اومدم خونه ودیدم حالش خرابه خیلی ناراحت شدم ولی هرجور بود اونو همون شب با قرص ودارو خوب کردم وکم کم حالش بهترشد ولی ناراحتی شادی را ازمون گرفته بود اون شب سیاه ترین شب زندگیمون بود توهمون شب ازم یه قولی گرفت واون اینکه اگر برگشتم پیش شوهرم باید همیشه بهم سر بزنی وتنهام نزاری حتی میگفت باید این رابطه سکسی راباهام ادامه بدی منم با صورتی پر از اشک ولبخندی از درد دستم را روگونه هاش کشیدم وقطره های اشکش را پاک کردم ولبم را رو لبش گذاشتم وهمونجور از هم لب گرفتیم فرداش خودم به عنوان یک شاهد تو محضر حاظر شدم واون باشوهرش صیقه عقد وعروسی مجدد را جاری کردن واز فرداش برگشتن سرخونه زندگی خودشون یادمه تو چهرش ناراحتی را موقع اجرای عقد نامه میدیدم ولی من با چهره ای خندون اونو دلداری میدادم …نمیدونم تاحالا واستون پیش اومده به کسی علاقه داشته باشین هم از سکس وهم از عشق اونوقت جداشدن ازش خیلی سخته شاید همه فکر میکنید من بخاطر سکس باهاش درارتباط بودم واز زندگی مجددش ناراحت ولی نه …..شاید اولش مبنای رابطم باهاش سکس بود ولی کم کم عشق جای اونو گرفت عشقی که می تونست تا ابدبینمون جاودانه بمونه .تو اسباب کشی واسایلش کمکش کردم وآنهارا به خانه شوهرش برگردوندم واز اون به بعد بینمون فاصله افتاد چندروزی ازش خبرنداشتم تا اینکه یه روز سرکار بهم زنگ زدوبعداز احوال پرسی گفت کجایی ؟ گفتم سرکار گفت حتما بعد از کارت بیا پیشم …..گفتم اتفاقی افتاده؟ گفت نه تو بیا ……بعد از کارم خیلی کنجکاو بودم ببینم جریان چیه واسه همین قبل رفتن بهش زنگ زدم اونم گوشی را برداشت وگفت تو بیا وقتی اومدی موضوع را بهت میگم .. عقلم به جایی قدنمیداد حدودا ساعتای ۸شب بودکه خودما به دم درخونه شون رسوندم زنگ اف اف را زدم گوشی را برداشت گفت کیه گفتم منم درو باز کردومن داخل شدم نمیدونید باچه سرعتی خودشا بهم رسوند ومنو تو آغوش خودش درحالی که ازشدت دلتنگی وشادی داشت اشکش جاری میشد بغل کرد منم که دستم چند پلاستیک میوه بود آنهارا رهاکردم وتو آغوشش قرار گرفتم واز هم بوسه ولب گرفتیم بعد از اینکه کمی آرام شد باخوشحالی منو دعوت کرد برم داخل حال وکمک هم میوه هارا که از پلاستیک ریخته بودن را جمع کردیم ورفتیم داخل خونه تیپش باچندروز قبل خیلی فرق کرده بود ولی با آرایش ولباس جذابی که تنش کرده بود اونا زیبا کرده بود تو آشپزخانه باهم میوه هارا شستیم ویک چایی هم درست کردیم واومدیم رو مبل نشستیم وشروع کردیم به حرف زدن درمورد اتفاقات این چند روز بهم از همه چیز گفت از ناراحتیش تا تنها بودنش میگفت شوهرم هرسه چهار روز یک بار میاد خونه چون ماشین سنگین داره همش توجادس ویکی را میخواد فقط واسش خونه داری کنه وغذادرست کنه وگرنه اصلا بهم توجه نمیکنه همینجور که اینهارا میگفت بغضش جاری شد کمی باحرف هام آرامش کردم وبعد ادامه داد امشب نمیاد خونه گفتم از کجا میدونی گفت خب بهم گفت واسه بارزدن باید توصف باشم وادامه داد واسه همین ازت خواستم بیایی امشب پیشم هستی مثل روزای قبل وگفت به خونوادت زنگ بزن بگو امشب خونه یکی از دوستات هستی نمیای منم گوشیم را برداشتم واینجوری گفتم بعد با خوشحالی بسیار بوسم کرد وگفت خب برم سفره را آماده کنم تا شام بخوریم دلم خیلی واسش سوخت وقتی میدیدم اینقدر تنهایی کشیده بعد رفتم کمکش وسفره را آماده کردیم ومشغول شام خوردن شدیم بعداز شام یه قلیون نعنا گذاشتیم ومشغول تماشای ماهواره تا ساعت ۱۲ نصف شب بیداربودیم باهم میگفتیم ومیخندیدیم خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت بعد از اون بلند شدیم خونه را مرتب کردیم ورفتیم بخوابیم من رفتم دستشویی وقتی اومدم بیرون دیدم داره تواتاق خواب دم کمدش لباسشو عوض میکنه وکمی آرایش میکنه بعد بهم گفت راحت باش ولباستو عوض کن منم همونجا پیرهن وشلوارمو درآوردم وباخنده گفتم خوبه؟ اونم خنده ای کرد وگفت عالیه از این بهتر نمیشه وباخودش هم اینکه میومد سمت رختخواب یه بسته که نمیدونم چی بود ویک اسپری بی حس کننده وهمون قرص های قبلی بعد بهم گفت برو آب بیار رفتم از یخچال یه بطی آب خنک آوردم وهردو مشغول خوردن قرص شددیم البته اون بازم از قرص ضدحاملگی استفاده کرد بعد باآرایشی که همه را جذب خودش میکرد وعطری که شهوت همه را بالا میزد بهم گفت عزیزم من در اختیارتم منم باخنده گفتم شما صاحب اختیاری ورفتم رو تخت کنارش نشستم از شدت شهوت کیرم داشت بالا میزد رفتم نزدیک تر وشروع کردم باهاش عشق بازی از شوخی وخنده تا لب گرفتن اونم منو تو بغل خودش فشار میداد همینجورکه از هم لب میگرفتیم مشغول لخت کردن هم شدیم با احتیاط کامل لباس نازکش و سوتین وشورت مشکی نازک وگلدارشو ازتنش درآوردم اونم شرت منو از پام درآورد وگفت عزیزم میخوام امشب یه حال اساسی بهم بدی گفتم باشه توهم باید کمک کنی بعداونو خوابوندم واز بالا تنه شروع به خوردن ولیسیدنش کردم تا رسیدم به سینه هاش اونهارا تو دهانم کردم ومی مکیدم وبادستام هم فشارشون میدادم بعد از چند دقیقه که دیدم سینه هاش سرخ شد رفتم سروقت کسش که هنوز جوون مونده بود شروع کردم به خوردنش وتا جاداشت بازبونم چوچولشو تحریک میکردم اونم منو با حرفاش تحریک تر میکرد بعد از کلی کس لیسی بهم گفت میخوام کیرتو بخورم منم بلند شدم روش نشستم وکیرم را نزدیک دهانش بردم اونم با ژست خاصی اونو تودهانش کرد وحسابی میلیسید بعد که کیرم حسای شق شد اسپری کنارش را برداشت وگفت امشب میخوام تا صبح ازت کار بکشم گفتم باشه بعد حسابی اسپری تاخیری را رو کیرم خالی کرد وبعد از اون بسته یه چیزی در آورد کنجکاوشدم ببینم چیه که که دیدم یه کاندومه خارداره اونو بازش کرد ورو کیرم کشید گفت میخوام حسابی تحریک بشم وبعد هم کمی پماد لیز کننده بهش مالید تو این مدت حسابی استاد شده بود واسه خودش بعد گفت حالا نوبت توئه منم با ولع خاصی شروع کردم به خوردن سینه هاش وبعد کسش و دستم را میکردم توش تا جا بازکنه بعد کم کم خودما آماده کردم واسه یه نبرد طولانی اولش کیرم را رو کسش میمالیدم وحرکت میدادم تا کمی تحریک بشه بعد که دیدم داره بهم التماس میکنه کیرما گذاشتم دم سوراخ کسش وگفتم آماده ای اونم با اشاره ای گفت آره ومنم کردم تو کسش وای چقدر حال میداد باخوارهایی که رو کاندومه بود بیشتر تحریک میشدمنم باشدت شروع به کردنش شدم اونم باحرفاش تحریکم میکردکم کم آه واوهش دراومد نفس زدنش بیشتر حسابی عرق کرده بودیم وزمان از دستمون رفته بود همینجوربا هم سکس مییکردیم وهیچی نفهمیدیم فقط تلمبه میزدم بعد بلند شدم و اونو به پهلو خوابوندم وکردم توش چند دقیقه بعد هم به پشت کردمش وتا جایی که جاداشت کیرمو کردم تو کسش که الان دیگه خیس ولغزنده شده بود تو فضای شهوت ودادوناله های اون غرق شده بودم وفقط تا آنجا که یاد دارم داشتم حریصانه سینه هاشو با دستام فشار میدادم وباشدت تمام تلمبه میزدم تو کسش اونم کم کم داشت از حال میرفت کمی سرعتمو کم کردم وبرش گردوندم وپاهاشو دادم بالا وروش مسلط شدم وبازم مشغول کردنش شدم خودمم حسابی به نفس نفس افتاده بودم وعرق کرده بودم از جام بلند شدم وبطری آب را برداشتم وکمی از آبش خوردم وبعدکمی هم رو سرم خالی کردم وچند قطره ای هم تو دهانش ریختم تا کمی حالش جا بیادبعددوباره کارمو شروع کردم تا زمانی که دیدم آبم نزدیکه واونم دیگه ارضاء شده بود همینجور که کیرم تو کسش بود خودما ارضاء کردم تا آبم که اومد بعد ربع ساعتی که روش بیحال افتاده بودم کم کم اونم حالش بجا اومد شروع کردیم از هم لب گرفتن وبعد از درآوردن کیرم از کسش کاندوم را در آوردم و بلند شدم رفتم دستشویی وکاندوم را انداختم آنجا وقتی برگشتم اون همینجور بی حرکت افتاده بود رفتم کنارش وگفتم چیه شکست خوردی ؟خسته شدی ؟اونم با خنده بهم گفت نه منم گفتم باشه وبهش گفتم پاشو کمی تو حیاط قدم بزنیم تا حالمون جابیاد وتجدید قوا کنیم دستشو گرفتم وبلندش کردم وباهم رفتیم تو حیاط وکمی راه رفتیم تا حالمون خوب شه بعد ازنیم ساعت اومدیم داخل واون رفت دستشویی منم رفتم حمام تا کیرما آب بزنم اونم اومد توحمام وکمی به کسش آب زد باهم راه افتادیم رفتیم روتخت بهش گفتم اینبار نوبت پشتته اونم کمی مکث کرد وبعد بی حس کننده را برداشت وگفت کمی به پشتم بمال منم اسپری را برداشتم وبه کیرم زدم ویه کاندوم روش کشیدم البته کاندوم ساده نه خواردار بعد کم کم اونو به پشت خواباندم واول کمی به کونش پماد مالیدم بعد کیرم را با کرم لیز کننده آماده کردم ویواش یواش کردم توش وای چقدر داغ بود شروع کردم به تلمبه زدن اونم کم کم خودشا شل گرفت یه نیم ساعتی مشغول کردن کونش بودم که گفت کافیه بکن تو کسم منم بلند شدم واونم از جاش پاشد ومن دراز کشیدم اومد کاندوم را از کیرم در آورد وکمی واسم ساک زد بعد که کیرم لیز شد اومد روپاهام وکیرم را با کس خودش تنظیم کرد ویواش نشست روش منم همینجور که سینه هاش تو دستم بود با سرعت به کسش ضربه میزدم بعد از چنددقیقه بلند شد وطاق باز خوابید وگفت بیا منم رفتم روش وکیرما گذاشتم تو کسش ومشغول کردن شدم اونم دوپاش را قفل کرد دور کمرم وهمینجور ناله میکرد منم بیشتر میزدم توش نم ساعتی تو همون حالت بودیم که احساس کردم داره آبم میاد بهش گفتم داره آبم میاد اونم بازم پاهاشو قفل کرد دور کمرم ومحکم بادستاش بغلم کرد وگفت بریز توش تا کسم آب بخوره ومنم باشدت آبمو توکسش خالی کردم واونم میگفت چقدر داغه سوختم سوختم وهردو همینجور رو هم تا صبح خوابیدیم ..صبح تا ساعت هشت خواب بودیم که من بلند شدم و خواستم برم دستشویی که یکدفعه باصدای گرفته گفت بگیر بخواب نمیخواد بری سرکار گفتم باشه تا ظهر میمونم چون خیلی خسته شدیم دیشب بعد رفتم دستشویی وآبی به صورتم زدم وآبگرم کن را زدم روزیاد برگشتم کنارش دراز کشیدم اونم خودشو جمع کرد وبه پهلو کنارم دراز کشید ودستشو دور گردنم گرفت وبخاط دیشب ازم تشکر کرد لبم را بوسید منم اونو بوسیدم وبعد کمی دراز کشیدیم خوابمون نمیبرد فقط همینجور که دراز کشیده بودیم حرف میزدیم اون گفت امشب هم بمون گفتم یوق شوهرت بیاد گفت خب زنگ میزنم بهش گفتم نه بزار استراحت کنیم تابعد حسابی دیشب خسته شدیم اونم حرفم را تایید کرد وگفت آره بهم گفت هر وقت بهت زنگ زدم باید بیایی گفتم باشه قول میدم بعد کم کم از جامون بلند شدیم ورفتیم حمام تو حمام هم یه دستی به کیروکس هم دیگه زدیم وهمونجا بازم سکس کردیم من دیگه حالم خوش نبود دیگه کمر نداشتم بعد از دوش گرفتنمون اومدیم بیرون وکم کم صبحانه راخوردیم وهردو آماده شدیم بریم بیرون اون میخواست بره بازار منم سررا ه چند جا کارداشتم پس خونه را مرتب کردیم ورفتیم بیرون دم رفتن بازم منو بوسید وگفت ممنونم قولت یادت نره منم گفتم چشم وهردوخندیدیم واومدیم بیرون چندوقت همینجور میگذشت ورابطه ما هم ادامه داشت درنبود شوهرش من شوهرش میشدم وباهاش سکس میکردم ومدتها رابط مون به همین شکل میگذشت الان چندسالی هست همینجور باهم در ارتباط هستیم اینم بگم تو این مدت من سرکارم دچار کمردرد شدم ومجبورشدم کمرم را عمل کنم ودیگه نتونستم بعد از اون عمل باهاش سکس داشته باشم ولی هنوز باهم تلفنی در ارتباطیم وگاهی هم من بهش سر میزنم شوهرشم مدتی میشه خودشا بازنشسته کرده والان درکنار همسرشه ولی اون عشقی که بین ما بود را نمیتونه باهاش داشته باشه این بود داستان زندگی من با نوشین زن همسایه امیدوارم که خوشتون اومده باشه…پایاننوشته: گل یخم

سفرنامه تایلند قسمت اول ژانر : سکس زن و شوهر شیوا زن من خیلی خوشکله قربون اون کسش برم که همیشه تمیز و تراشیده و امده لیس زدن هست زنم توی خونه خیلی سکسی لباس می پوشه من هم فیلم و عکس سکسی زیاد می بینم و برای همین می تونم بهش بگم که چی بپوشه که اون کس وکون قشنگش بیشتر تو چشم بیاد بهترین قسمت بدن شیوا کونش هست که خیلی قشنگه و من کونشو خیلی دوست دارم همیشه آرزو داشتم بتونم با لباس سکسی تو خیابون باهاش راه برم شیوا جونم از پوشیدن شورت و کرست خوشش نمیاد و برای همین هم توی خوونه همیشه کسش پیدا هست و همینطور که روی مبل میشنه و بلند میشه من از دیدن اون کس خوشکل و تراشیدش لذت می برم یقه لباس هاش باز و راحت هست و به راحتی اون پستونای گردش را میشه دید زد خلاصه اینکه همیشه کس وکونش در دسترس هست… پارسال یه سفر رفتیم تایلند وگرچه اینجا که ما زندگی می کنیم مثل همه جای دنیا به جز ایران بطور کلی ازادی پوشش برای زن ها هست و شاید حتی زیادتر از تایلند هم باشه اما این بهترین فرصت بود که من و زنم بتونیم با همدیگه تجربیات تازه ای از سکس داشته باشیم و شیوا سکسی ترین لباس ها شو می پوشید و با هم توی خیابون می چرخیدیم ؛ من که می دونستم زنم از پوشیدن لباس های سکسی خیلی خوشش میاد قبل از سفر از طرف خودم بهش چراغ سبز دادم و بهش گفتم که تا میتونه لباس های سکسی و لخت با خودش بیاره و بهش گفتم که این سفر از اول تا اخر فقط سکس هست و حسابی آمادش کردم که هر کاری دوست داره انجام بده و بهش اطمینان دادم که از نظر من هر چه لخت تر و هر چی سکسی تر باشه بهمون بیشتر خوش میگذره ؛ این داستان مربوط به اون سفر هست که البته بر اساس واقعیت نوشته شده ؛ توی اون سفر شیوا خیلی سکسی لباس می پوشید و با هم استخر رفتیم و کنار دریا لخت شدیم و کلی سکس داشتیم و من هم از دیدن اینکه شیوا با آزادی و راحتی می تونه لباس بپوشه و حتی با حالت لخت و عریان جلوی دیگران راه بره و از آفتاب و طبیعت لذت ببره خیلی خوشحال بودم و کلی هم لذت بردم و حالا که دارم ماجرای سفرم را برای شما می نویسم و برای اینکه این داستان حال و هوای سکسی تری داشته باشه و خوندنش لذت بیشتری به خواننده بده من یه ذره نمک و فلفلشو زیاد کردم و امیدوارم که خوشتون بیاد ؛ خلاصه اینکه روز سفر رسید و ساک را بستیم و راه افتادیم لباسی که شیوا برای سفر پوشیده بود یه بلوز تقریبا بلند و یقه باز بود با شلوار جین و راه افتادیم رفتیم فرودگاه ؛ در مدت پرواز اوضاع تقریبا معمولی بود تا اینکه برای ترانزیت به فرودگاه دوبی رسیدیم و باید با یه هواپیمای دیگه به تایلند می رفتیم ؛ توی فرودگاه یکی دو ساعت وقت داشتیم و من مشغول دید زدن مغازه ها و البته مشتریان اونا بودم که زنم گفت میخاد بره دستشویی و لباس عوض کنه من هم اوکی دادم و همراش رفتم ؛ وقتی برگشت دیدم از همینجا کارش را شروع کرده و از دیدن مدل جدیدش کاملا شوک شدم ؛ همینطور که بطرفم می اومد حرکت پستوناش را میدیدم و با هر تکونی که می خوردند قلب من هم تکون می خورد و می لرزید ؛ سوتین و شلوار را در آورده بود و فقط با همون بلوز بلند با یقه باز با هم راه افتادیم توی فرودگاه ؛ من هر چند وقت میذاشتم از من جلوتر بیفته که بتونم پاها و کونش را دید بزنم و توی فروشگاه ها به بهانه های مختلف یه کاری می کردم که دولا بشه و دوتا پستوناش بیفته بیرون و از نمای چشم نوازی که می دیدم لذت می بردم ؛ پرواز اعلام شد وما به داخل هواپیما رفتیم ؛ توی راه بعد از اینکه غذا خوردیم چشمامون سنگین شد و یواش یواش احساس کردم شیوا خوابش میاد ؛ سرشو گذاشت روی شونم و چشماشو بست که بخوابه ؛ من همه مدت نگاهم به یقه باز و پستوناش بود که بیشتر از نصفشون بیرون بودند و اون دوتا رانهای سفید و قشنگش که تا نزدیک شورتش پیدا بود نمی ذاشت چشم رو هم بذارم و خواب بطور کلی از سرم پریده بود ؛ یه مدت که گذشت احساس کردم خوابش برده ؛ اروم اروم دستم را گذاشتم روی پاهاش و اومدم بالا تا رسیدم به لبه لباسش و با یه حرکت خیلی اروم لباسشو یه ذره بالاتر بردم طوری که شورتش دیده بشه ؛ کسش را قبل از سفر تراشیده بود و شورت توری سفید پوشیده بود و سفیدی کسش از روی شورتش معلوم بود ؛ وقتی دیدم عکس العملی نداره یه ذره دیگه لباسشو بالاتر زدم تا همه لای پاش با اون کس سفید و گوشتی بزنه بیرون ؛ حالا نوبت پستوناش بود ؛ یواش یواش یقه لباسشو به دو طرف کشیدم و کم کم نوک پستوناش افتاد بیرون ؛ کیرم داشت منفجر میشد و دلم میخاست همونجا حسابی کس و کونش را بکنم اما چاره نبود و باید صبر می کردم تا برسیم ؛ دیدین کس و پستون ها ی لخت زنم توی هواپیما طاقتم را گرفته بود یه کم کیرم را مالیدم و همونطور که داشتم به منظره زیبای سکسی زنم نگاه می کردم تلفنم را آوردم و چندتا عکس از شیوا که نیمه لخت خوابیده بود گرفتم بعد چشمامو بستم که این منظره قشنگ تو ذهنم ثبت بشه ؛ نمی دونم چند نفر وقتی ما خواب بودیم کس و کون زنم را دید زدند ولی خیلی حال خوبی داشتم و خوابم برد ؛ چند ساعت بعد یکی از مهماندارها برای صبحانه بیدارمون کرد و وقتی غذا خوردیم من عکس های نیمه لخت شیوا را بهش نشون دادم و کلی با هم حال کردیم ؛ وقتی رسیدیم مستقیم رفتیم هتل ؛ من قبلا تایلند اومده بودم و می دونستم کجا برم و چکار کنم و برای همین هم تور نگرفته بودیم و توی سفر تنها بودیم ؛ همین که رسیدیم هتل وارد اتاق شدیم مثل اینکه همه شهوت و هیجانی که در طول پرواز توی وجودمون جمع شده بود منفجر شد و ما دوتا مثل دیونه ها از سر و کول هم بالا می رفتیم من کس و کونش را از روی شورت توری میخوردم و اون هم کیرم را محکم گرفته بود و می مالید ؛ زن من اصلا از ساک زدن خوشش نمی یاد و من هم اصراری ندارم که برام ساک بزنه ولی موقع سکس خیلی سر و صدا میکنه که این کارش برام ازصد بار ساک زدن بیشتر تحریک کننده هست ؛ برای لخت کردنش لازم نبود زیاد وقت بذارم چونکه لباسش تقریبا هیچ جای بدنش را پوشش نمی داد و فقط شورتش را درآوردم و افتادم به جون کسش اونقدر لیس زدم تا آبش اومد و افتاد روی تخت ؛ من هم کنارش آروم گرفتم ؛ یکی دو ساعت خوابیدیم و بعد رفتیم حمام یه دوش سکسی با هم گرفتیم و آماده شدیم که بریم بیرون و یه چرخی تو خیابونای اطراف هتل بزنیم ؛ شب اول که رسیدیم من و شیوا برای بیرون رفتن داشتیم آماده می شدیم و من خیلی دلم میخاست ببینم زنم چی می پوشه و چطوری با من میاد بیرون ؛ دیدم رفت سراغ چمدون که شورت برداره بهش گفتم که عزیزم اگر دوست داری مثل توی خونه خودمون که شورت نمی پوشی اینجا هم شورت نپوش و همینطور بیا بیرون و راحت باش از نظر من مشکلی نیست و اونم یه نگاه شیطنت امیز بهم اندخت و گفت اره خودت میدونی که من دوست ندارم شورت بپوشم ؛ من هم گفتم خوب نپوش عزیزم ؛ اونم خوشحال شد و خندید و شورت را انداخت توی چمدون ؛ یه دامن کوتاه برداشت و پوشید که تا بالای رانهاش پیدا بود و یه تک پوش آستین حلقه با یقه باز هم رنگ دامن پوشید و گفت من اماده ام ؛ من هم بلافاصله شورتم را در اوردم و یه شلوارک پاچه گشاد بدون اینکه زیرش شورت بپوشم تنم کردم و با یه تک پوش ساده با هم از هتل زدیم بیرون ؛ کیرم توی شلوارک به راحتی جابجا میشد و احساس خوبی داشتم ؛ زنم تقریبا لخت بود و وقتی راه می رفت باد میزد و دامنش تکون میخورد و تا نصفه های کونش دیده می شد و من از دیدن این صحنه ها لذت زیادی می بردم ؛ از کنار استخرهتل که رد می شدیم به شیوا گفتم که شب با هم بریم استخر اونم گفت اره اتفاقا خیلی دوست داره با من توی آب باشه ؛ از کنار استخر که رد می شدیم شیوا کنار استخر بود و من طرف دیگه باهاش راه میرفتم و دیدم که یکی دو نفری که توی آب بودن وقتی شیوا از بالای سرشون رد میشد با حرص و ولع زیادی زیر دامنش را دید میزدند و از منظره کس خوشکل و تراشیدش لذت می بردند و من بیشتر از اونا حال میکردم چون اونا فقط اون کس را می دیدند اما من به راحتی می تونستم هر وقت بخام کیرم را توی اون کس لطیف و دوست داشنتی فرو کنم ؛

سفرنامه تایلند قسمت دوم ژانر : سکس زن و شوهر از دیدن این صحنه ها و اینکه زنها و مردهای توی استخر کس زنم را می بینند و زنم بیخیال از همه اینها داشت با من راه می رفت و با شور و هیجان با من حرف می زد که کجا بریم و چکار کنیم کیرم داشت راست میشد و حال خوبی داشتم ؛ چند نفری روی نیمکت های کنار استخر دراز کشیده بودند و من هم برای اینکه اونا هم بتونن از منظره کس و کون سکسی شیوا جونم لذت ببرند با دست انداختم دور کمرش و همونطور که راه میرفتیم بدون اینکه متوجه بشه آروم آروم دستم را با لباسش آوردم بالا و دامن کوتاهش را کوتاهتر کردم حالا دیگه تقریبا همه کونش و نصف کسش بیرون بود و چون خودش می دونست که شورت نداره و با اون دامن کوتاهی که پوشیده بود متوجه نبود که چقدر از اندام قشنگ و دوست داشتنیش پیدا هست ؛ من که حسابی حشری شده بود تصمیم گرفتم همین روال را تا اخر ادامه بدم و وقتی با هم توی خیابون راه می رفتیم هر جا که میدیدم یکی دو نفر متوجه کس و کون شیوا هستند با همین روش نمای بهتری بهشون هدیه می دادم و کلی حال می کردم ؛ اون روز یادم هست که باهم رفتیم توی فروشگاه که دوتا دمپایی برای استخر بخریم فروشنده یه زن تایلندی بود من خیلی دلم میخاست که یه نمای خوشکل به این خانم فروشنده نشون بدم برای همین هم ازشیوا خواستم که یکی از مدل های دمپایی که توی طبقه پایین تر بود را برداره و امتحان کنه اونم بیخیال از همه جا دولا شد و من از پشت سر دیدم که چطور کسش از وسط پاهاش زده بود بیرون و متوجه شدم که همون موقع یکی از مشتریان هم مثل من داره به کس شیوا نگاه می کنه من هم بطرفش برگشتم و با لبخندی بهش حالی کردم که مشکلی نیست اونم لبخندی زد و به کارش ادامه داد ؛ دمپایی ها را خریدیم و توی خیابونهای اطراف چرخیدیم و من دائم در حال تماشای کس و کون شیوا بودم که بی وقفه از همه جا دیده میشد و هر وقت هم دیده نمی شد خودم با دست دور کمرش را می گرفتم و دامنش را بالا تر میبردم ؛ دیگه طاقتم تموم شده بود و کیرم داشت درد می گرفت ؛ بهش گفتم شیوا جون من کس میخام ؛ گفت چیه دیونه شدی ؛ گفتم اره دیونه شدم و بد جوری هم دیونه شدم ؛ یه کاری بکن ؛ با خنده گفت اخه من توی خیابون چکار کنم ؛ گفتم نمی دونم یه راهی پیدا کن عزیزم ؛ اون کس و کون قشنگت حالم را خراب کرده ؛ با هم رفتیم توی یکی از فروشگاه ها و به بهانه پرو کردن لباس باهاش رفتم توی اتاق پرو ؛ مثل دیوانه ها دامنش را زدم بالا و شروع کردم به خوردن کسش و مالیدن کونش و اونم شروع کرد به مالیدن کیرم و خیلی زود آبم اومد و افتادم کف اتاق پرو ؛ با دستمال خودم را تمیز کردم و به کس خوردن ادامه دادم تا اینکه شیوا هم به ارگاسم رسید و با هم از اتاق پرو اومدیم بیرون ؛ فروشنده که ظاهرا متوجه اوضاع آشفته ما شده بود با لبخندی بهمون حالی کرد که از این چیزا زیاد دیده ؛ خلاصه برگشتیم هتل و من از توی آسانسور شروع کردم به مالیدن شیوا و وقتی وارد اتاقمون شدیم همونجا پشت در اتاق شیوا را گرفتم و همه لباس هاشو در اوردم و کیرم را گذاشتم لای پاش و شروع کردم به گاییدن اون کس جادویی که همه این مدت توی شهر داشت با من گردش می کرد ؛ کارمون که تموم شد با هم رفتیم دوش گرفتیم و اماده شدیم که بریم توی رستوران کنار استخر و شام بخوریم ؛ من به شیوا گفتم که عزیزم اگر میخای بعد از شام بریم استخر با مایو بیا که دیگه لازم نباشه برگردیم اتاق ؛ اونم خندید و گفت کدوم مایو را بپوشم ؛ من هم گفتم از من نپرس اگه دست من بود می کفتم لخت مادرزاد بیا ولی هر کدوم که لخت ترو سکسی تر هست همون را بپوش چونکه میخام استخر را با کس و کونت به خاک و خون بکشی عزیزم ؛ شیوا هم گفت پس اون دو تیکه را می پوشم که کنارش بند داره ؛ من خیلی مدل اون مایو را دوستش داشتم و بعضی وقتا ازش میخاستم که توی خونه برام بپوشه و از دیدن بدنش توی اون مایو سکسی لذت می بردم ؛ شیوا مایو را پوشید و من از فکر اینکه تا چند دقیقه دیگه با این مایو با من به رستوران بیاد و با هم بریم استخر دچار کیر درد شدم و با همون مایو بغلش کردم و بدون اینکه مایو را از تنش در بیارم لبه مایو را از روی کسش زدم کنار و آقا کیره را هل دادم توی اون کس شیرین و لطیف و یه بار دیگه با هم یه سکس خوب کردیم ؛ رفتیم پایین کنار استخر و نشستیم سر میز و غذا را سفارش دادیم در تمام این مدت من چشم از پستونها و اندام زیبای شیوا بر نداشتم ؛ شیوا بهم گفت چیه چی شده خیلی بد نگاه میکنی مگه تا حالا من رو ندیدی ؛ من هم گفتم راستش اینه که این مایوی سکسی با اون اندام قشنگت و اینکه توی محیط عمومی با این حالت نیمه لخت و مایو سکسی در کنارم هستی خیلی بهم حال داده و نمی تونم ازت چشم بردارم ، شیوا خندید و گفت دیونه شدی ؛ من هم گفتم اره و نشونه دیونگی هم این هست امروز توی خیابون که بودیم همش سعی می کردم دامنتو بزنم بالا که بدنت بیشتر دیده بشه و ماجرای کارهایی که امروز در حقش انجام داده بودم را براش تعریف کردم ؛ شیوا که شوکه شده بود از من پرسید تو واقعا راست میگی و از اینکه بدن من بیشتردیده بشه لذت میبری ؛ من هم یه ذره جحالت کشیدم و گفتم راستش اره ؛ خیلی هم لذت میبرم و اصلا برای همین هم تایلند را برای سفر انتخاب کردم ؛ شیوا گفت من خودم دوست دارم سکسی باشم و از اینکه لباس راحت بپوشم و بعضی وقتا یه گوشه کناری از بدنم دیده بشه ناراحت نیستم اما این حالی که تو داری فرق می کنه ؛ من گفتم اره خودم هم می دونم ولی چکار کنم دست خودم نیست ؛ بعد بهش گفتم اصلا بیخیال این حرف ها بشه و ازش عذر خواهی کردم و گفتم که ما اومدیم سفر که با هم لذت ببریم و اگر قرار باشه رفتارهای سکسی من تو را ناراحت کنه من دیگه ادامه نمی دم و هر طور که تو بخای رفتار می کنم و بهش گفتم که لذت بردن تو برای من بالاترین لذت هست و حتی دیدن ارگاسم شدنش من را به ارگاسم می رسونه ؛ شیوا گفت که اونم دوست داره در لذت های جنسی و سکسی من شریک باشه و بدون اینکه سخت گیری کنه گفت ؛ من هم دوست دارم این رفتار را تجربه کنم و اگر حس خوبی داشتم با هم ادامه میدیم ؛ موقع شام خوردن من از همه حالت ها و احساساتی که داشتم براش حرف زدم و اونم با دقت گوش می داد و بعضی وقتا از هیجان بلند بلند میخندید و مثل همیشه به من می گفت تو واقعا دیونه کامل هستی ؛ خلاصه شام تموم شد و با هم رفتیم کنار استخر و روی دوتا نیمکت کنار هم نشستیم و همون حرفای سکسی را در مورد اینکه وقتی دیگران بدن لخت و سکسی شیوا را می بینند من چه حالی دارم را ادامه دادیم و با هم کلی صحبت کردیم ؛ میون حرف ها من متوجه شدم که یه آقایی روی نیمکت روبروی ما اونطرف استخر نشسته و به نظر میاد که داره شیوا را دید می زنه ؛ موضوع را به شیوا گفتم و ازش خواستم که اگر میخای این حس و حال من را ببینی حالا وقتشه ؛ شیوا پرسید چکار کنه ؛ گفتم هیچی فقط به یه بهانه ای بلند شو و یه جوری خودت را بهش نشون بده که تحریک بشه ؛ شیوا هم که شیطون رفته بود توی جلدش خیلی آروم و با گردش ملایم به باسنش از جاش بلند شد و در حالی که کونش را بطرف یارو کرده بود دولا شد و حوله را جابجا کرد و بعد آروم نشست ؛ من دیدم که حالش عوض شده ازش پرسیدم چی شده شیوا گفت که حس عجیبی داره و گفت از اینکه جلوی شوهرش یه مرد دیگه را تحریک کرده خیلی شهوتی شده شیوا دست من را محکم تو دستش گرفته بود و یه کم میلرزید ؛ من بغلش کردم و گفتم عزیزم نگران نباش من اینجا هستم و اندازه همه دنیا دوستت دارم ؛ شیوا یه ذره اروم شده بود اما هنوز حال و هوای نمایش باسن برای مرد غریبه از وجودش بیرون نرفته بود من هم برای اینکه حال و هواش عوض بشه گفتم بریم تو استخر و با هم رفتیم تو آب ؛ همه بدنمون زیر آب بود و فقط سرمون از آب بیرون بود و برای همین من فرصت داشتم که زیر آب مشغول مالیدن پستونها و کس و کون شیوا باشم و مرتب می بوسیدمش و شیوا هم حالش بهتر شده بود ؛ اون یارو هم چشم از ما بر نمی داشت و من هم که اوضاع را مساعد دیدم به شیوا گفتم میخای یه کم بیشتر حال کنی ؛ شیوا گفت که میترسه و من گفتم چیزی نیست وقرار نیست اتفاقی بیفته ؛ به شیوا گفتم فقط کافیه یه ذره بیشتر از بدن قشنگت را بذاری بیرون و اونم که بر اثر مالش های کس و کونی که از من دریافت کرده بود شهوتش زیاد شده بود سرش را تکون داد و با چشمک شیطنت امیزی موافقت خودش را نشون داد ؛ من هم پشت مایو شیوا را با دست زدم لای کونش بطوری که یه نصفه کامل از کونش از مایو بیرون باشه و بهش گفتم از آب بره بیرون و اون هم رفت و با رفتنش همون آتیشی که انتظار داشتم را به پا کرد ؛ یارو با دیدن نصفه کون شیوا که از مایو بیرون بود داشت دیونه می شد و دستش به کیرش بود و داشت ماساژش می داد ؛ شیوا که متوجه اوضاع شده بود با ظرافت زنونه چرخید و یواش یواش در حالی که کنار نیمکت دولا شده بود و کونش را بطرف یارو گرفته بود با حوصله و خیلی یواش حوله را مرتب می کرد که بشینه روی نیمکت ؛ من هم از هردوتاشون حالم بدتر بود و کیرم کاملا راست شده بود و نمی تونستم از آب بیام بیرون ولی دل را به دریا زدم و با همان کیرراست شده از استخر اومدم بیرون و طوری که یارو کیرم را ببینه کنار شیوا ایستادم و شیوا هم نامردی نکرد و خیلی ملایم کیرم را با دست گرفت و من را کشید کنار خودش ؛ من متوجه شدم که شیوا خیلی حشری شده و خودم هم حالم ناجور بود برای همین هم دست شیوا را گرفتم و با هم بطرف ساختمان هتل رفتیم و خودمون را به اتاق رسوندیم و من حساب اون کس و کون هوس انگیز شیوا خانم را گذاشتم کف دستش ؛ اون شب خیلی راحت خوابیدیم و هر دوتامون تا لنگ ظهر فردای اون روز تو رختخواب بودیم ؛ توی تایلند بهترین زمان برای رفتن کناردریا صبح است چون معمولا شب ها توی شهر و مراکز خرید و انواع دیسکو ها و یا توی مراسم رقص و موزیک که داخل هتل ها اجرا میشه بیشتر خوش میگذره و برای دریا رفتن مناسب نیست ؛ به همین علت من و شیوا اماده شدیم که بریم کنار دریا و تنی به آب دریا بزنیم ؛ من که هنوز در حال وهوای نمایش سکسی دیشب شیوا کنار استخر بودم در این فکر بودم که یه جوری بازی سکسی دیشب را با شیوا ادامه بدیم ؛ تاکسی هتل را گرفتیم و رفتیم ساحل ماسه ای خیلی زیبایی که من قبلا تجربه شو داشتم و می دونستم اونجا یکی از معدود ساحل های تایلند هست که میشه دخترای تاپلس را دید ولی به شیوا چیزی نگفتم ؛ یه هتل کنار ساحل بود که علاوه بر اتاق های خودش یه سری هم اتاقک به شکل ویلا کنار ساحل داشت که نصف روزه و حتی ساعتی کرایه می داد ؛ یکی از اونا را گرفتیم و رفتیم داخل که لباسهامونو عوض کنیم ؛

سفرنامه تایلند قسمت پایانی ژانر : سکس زن و شوهر شیوا همون مایو بند دار خودش را پوشید و من هم با شورتک با هم زدیم به آب ؛ خیلی خوش گذشت تا اینکه من دیدم سر و کله یه گروه دو سه نفری از دخترهای تاپلس پیدا شد ؛ دخترها را به شیوا نشون دادم و بهش گفتم که من هم خیلی دوست دارم شیوا تاپلس باشه و با هم توی آب بازی کنیم ؛ شیوا یه ذره ابروهاشو کشید تو هم و پشتشو به من کرد و از من دور شد ؛ من رفتم دنبالش و گرفتمش و بهش گفتم که من فقط در مورد احساسم باهاش حرف زدم وبهش گفتم که بهتره من بدن زیبای زن خودم را دید بزنم تا حواسم متوجه اون دخترا باشه و بهش گفتم که دوستش دارم و یادآوری کردم که دیشب چقدر حال کرده بود و چه احساس خوبی داشت و خلاصه هر طوری بود مخ کوچولو و قشنگش را زدم و راضی شد که همه تنش را ببره زیر آب و سوتین را باز کنه ؛ سوتین را ازش گرفتم و با شتاب توی جیب شلوارکم جا دادم ؛ وای خدای من نمی دونید چه حالی داشتم ؛ من دیگه هیچکس و هیچ چیز را نمی دیدم همه حواسم متوجه شیوا بود و هر وقت که موقع آب بازی یه لحظه کوتاه نوک پستوناش از آب بیرون می اومد من کلی حال می کردم واقعا نمی تونم حس و حالم را توصیف کنم که چه حال خوبی بود ؛مدتی که گذشت احساس کردم شیوا به اون حالت عادت کرده و حالا دیگه بعضی وقتا همه پستوناش از آب بیرونه ولی تلاش نمی کنه که بره زیر آب و مخفی شون کنه ؛ این همون حالی بود که من منتظرش بودم رفتم جلو توی آب بغلش کردم و سینه های خوشکلشو به خودم چسبوندم و بهش گفتم که چقدر دوستش دارم و در حالی که می بوسیدمش بهش گفتم که همه دنیای من هست و با همه وجودم توی بغلم گرفته بودم و به خودم فشارش می دادم ؛ اون حال و هوا اصلا حال و هوای سکس و شهوت نبود ؛ خیلی عالی بود و البته خیلی هم متفاوت ؛ چند دقیقه گذشت و حالت تاپلس بودن برای شیوا کاملا عادی شده بود و یواش یواش داشتیم با هم به کنار آب می رسیدیم طوری که فقط پاهامون تا نزدیک زانو توی آب بود و شیوا با بدن نیمه لخت در حالی که فقط یک مایو بنددار خیلی کوچک کس لطیفش را پوشانده بود کنار من داشت راه می رفت و بازی می کرد ؛ با خودم گفتم آخه این بهشت که میگن کجاست ؟ من که دلم میخاست تا اخر عمرم در اون حس و حال باقی بمونم و اون احساس خوب را با هیچ چیز عوض نمی کردم ؛ حتی یک لحظه نمی تونستم از شیوا و اون بدن نیمه لختش چشم بردارم ؛ با هم اومدیم توی تراس جلوی اتاق کوچولوی کنار ساحل و دراز کشیدیم ؛ شیوا بدنش را سخاوتمندانه در معرض دید خورشید و آسمون گذاشته بود و من یواش یواش احساس کردم که بعضی از توریست ها و مردم دیگه کنار ساحل هم به بدن شیوا نگاه می کنند و احتمالا کلی لذت می بردند و کیف می کردند ؛ موضوع را به شیوا گفتم و اون بالافاصله خودش را جمع کرد و دستاشو جلو پستوناش گرفت ؛من خندیدم و بهش گفتم آخه تو تا همین حالا کنار من خوابیده بودی حالا چی شد که یهو نگران شدی ؛ گفت نمی دونم ولی فکر می کنم اینطوری بهتره ؛ بهش گفتم بیخود نگران هستی ببین همین اطراف خودت چندتا زن و دختر تاپلس هستند و دوباره مجبور شدم فرآیند مخ زدن را تکرار کنم و بعد از کلی فک زدن راضیش کردم که دستشو برداره و کنار من دراز بکشه ؛ یکی دوبار دیگه با هم رفتیم توی آب و هر بار با احساس راحت تری با من همراه میشد و نزدیک های غروب که شد وموقع برگشتن بود که دیگه کاملا آروم شده بود و با همدیگه کنار ساحل شروع کردیم به قدم زدن و حرف زدن ؛ من حال خوبی داشتم و احساس کردم شیوا هم حس خوبی داره و از اینکه با خیال راحت در کنار من می تونه لخت راه بره راضی بود ؛ این تجربه تاپلس برای من و شیوا خیلی دلنشین بود و ما مدتی که تایلند بودیم چند بار دیگه با هم به دریا رفتیم و از اون به بعد دیگه بدون اینکه من چیزی به شیوا بگم خودش تاپلس میشد و با هم تنمون را میزدیم به دریای زیبای تایلند ؛اون شب توی هتل ماندیم و حس و حالی برای بیرون رفتن نبود ؛ شیوا نیمه لخت روی تخت نشسته بود و داشت خورده ریزهایی که خریده بود را نگاه میکرد و یکی یکی توی چمدون جا میداد ؛ من هم مشغول تلویزیون بودم و کانال به کانال دنبال برنامه های مختلف بودم و هر چند وقتی هم یه نگاه به شیوا می انداختم ؛ شیوا روی تخت نشسته بود موهاش از یک طرف صورتش بطرف پایین ریخته بود و صورت قشنگش زیر موهایش بود ؛ لباس نیم تنه خیلی گشادی تنش بود طوری که تقریبا همه بدنش را میشد توی اون لباس دید ؛ پاهاش را به دو طرف باز کرده بود و نمای خیلی زیبایی از کس خوشکلش درست شده بود ؛ شیوا کارش تموم شد و رفت که دوش بگیره و برای خوابیدن آماده بشه ؛ من هم تلویزیون را خاموش کردم و همراش رفتم داخل حمام ؛ خیلی آرام و در سکوت کامل تنها لباسی که تنش بود را دراوردم و خودم هم لخت شدم ؛ دوش راباز کردم و با هم رفتیم زیر آب ؛ یکی دو دقیقه اول فقط بغلش کرده بودم و شیوا هم توی آغوش من آروم گرفته بود و هیچکدوم از ما حرفی نمی زدیم و هیچ عجله ای برای بیرون آمدن از حمام نداشتیم ؛ با حوصله و علاقه خیلی زیادی همه بدنش را با دست ماساژ دادم و بعد بوسیدن لب ها و صورت زیبا و بچه گانه اش را شروع کردم ؛ گونه های خیسش را می بوسیدم و شیوا فقط ناله های خیلی اهسته ای می کرد ؛ این صدای ناله ای که شیوا موقع سکس می کند برای من خیلی شهوت انگیز هست و این صدا را خیلی دوست دارم ؛ یواش یواش موتور سکس هر دوتامون روشن شده بود و شیوا به حالت شهوتناکی صدا میداد ؛ روی لبه وان حمام نشست و من سراغ کس لطیف و آبدارش رفتم ؛ با اشتها و علاقه زیادی شروع به بوسیدن و مکیدن و لیسیدن کسش کردم و شیوا همچنان آه و ناله می کرد ؛ بلند شدم و شیوا را هم بلند کردم و ازش خواستم که دولا بشه و اونهم بدون هیچ مقاومتی دولا شد و دروازه بهشت کوچک و خیسش را بطرف من گرفت ؛ من با ارامی و اهستگی کیرم را بین پاهای شیوا فرو کردم و خیلی یواش و اهسته حرکت رفت و برگشت را برایش انجام دادم ؛ با هر بار حرکت صدای شیوا اهنگ متفاوتی داشت و ریتم ان با ریتم حرکت من متوازن بود ؛ من عاشق و بیقرار شیوا هستم و شیوا هم من را دوست داره و همین موضوع لذت های ما را از سکس صدها برابر می کنه ؛ عشق بازی ما توی حمام حدود بیست سی دقیقه طول کشید و بعد از اینکه دوش گرفتیم با حوله از حمام بیرون امدیم ؛ اتاق ما یک تراس خیلی کوچک با دوتا صندلی و یک میز داشت که از اونجا نمای استخر و محوطه اطراف آن قابل دیدن بود ؛ان شب باران آمده بود و هوای بعد از باران که با یک نسیم ملایم همراه شده بود خیلی دلچسب و خوشایند بود ؛ من پنجره را باز کردم و پرده را کنار زدم و با شیوا رفتیم و توی تراس نشستیم ؛ ساختمان هتل دایره وار طراحی شده بود و طوری بود که همه اتاق ها به نمای استخر و محوطه اطراف آن دید داشتند و در نتیجه اتاق های روبروی هم نیز به یکدیگر دید داشتند ؛ تقریبا اکثر پنجرهای اتاق ها باز بودند و بعضی از مهمانان هتل مثل من و شیوا توی تراس های کوچک اتاقشون نشسته بودند و از هوا و منظره لذت می بردند ؛ در میان یکی از اتاقهای روبروی من متوجه دو نفر شدم که روی تخت با هم مشغول سکس بودند ؛ خیلی برام جالب بود و بلافاصله به شیوا اطلاع دادم که اونم ببینه ؛ شیوا گفت نگاه نکن ؛ من گفتم چه اشکالی داره اگر دوست نداشتند کسی اونا را ببینه حتما پنجره را می بستند ؛ شیوا راضی نشد باز هم گفت به ما ربطی نداره و از من خواست که نگاه نکنم ؛ من هم وانمود کردم که نگاه نمی کنم اما واقعیت این هست اصلا نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم ؛ سعی می کردم طوری که شیوا متوجه نشه هر چند وقت یه نگاه بندازم و از حالشون با خبر بشم ؛ یکی دو دقیقه گذشت و من احساس کردم با این کار دارم به شیوا خیانت می کنم چونکه اون مخالف بود ؛ از طرفی هم نمی تونستم جلو نگاه کردنم را بگیرم ؛ به شیوا گفتم بهتره که من برم داخل اتاق و از خیر منظره و هوا گذشتم ؛ شیوا هم دنبال من اومد داخل اما پنجره را نبست ؛بعد از اینکه موهامون را خشک کردیم من حوله را در آوردم و بدون اینکه لباس دیگری بپوشم مستقیم رفتم توی تخت و شیوا هم مثل من حوله را باز کرد و همانطوری که لخت بود کنار من دراز کشید ؛ بدنش بوی خیلی خوبی میداد ؛ موهاش نرم و زیبا بود ؛ با دست صورتش را نوازش کردم و به طرف خودم چرخاندمش ؛ شیوا هم بدون اینکه مقاومت کند روی پهلو به طرف من خوابید و من با دقت داشتم جزییات صورتش را می دیدم و با نوک انگشت ارام و اهسته پوست لطیف صورتش را نوازش می کردم ؛ بهش گفتم که چقدر زیبا هست و چقدردوستش دارم شیوا هم لبخند ملایمی زد و بطرفم امد که من را ببوسد ؛ تنش خیلی داغ بود و من گرمای زیادی احساس می کردم ؛ دوطرف صورتش را گرفتم و بطرف خودم کشیدم و لبهای صورتی رنگش را بوسیدم ؛ حس و حال خیلی خوبی بود ؛ کمتر از یکی دو ساعت ازآخرین سکس لذتبخشی که توی حمام داشتیم گذشته بود ؛ احساس من در اون لحظه اصلا احساس سکسی نبود ؛ یه چیز مبهمی بود که داشت قلبم را فشار می داد و حالم را خوب می کرد ؛ چشمان شیوا تقریبا نیمه باز بود و من فرصت داشتم که به راحتی همه صورت بچه گانه و زیبایش را با دقت و علاقه ببینم ؛ بدن نرم و لطیف شیوا در کنار من و در دست های من بود و خودش را بی هیچ اختیار و بی هیچ مقاومتی در اختیار من گذاشته بود ؛این احساس و این حالت اعتمادی که شیوا به من داشت برای من خیلی عزیز و با ارزش بود و من همانطور که صورت و لبهاشو می بوسیدم با خودم می گفتم من در برابر این وجود پاک و عزیز مسئولیتی دارم که باید ازش مراقبت کنم ؛ یک بار دیگه بدنش را به خودم نزدیکتر کردم و با فشار بیشتری در آغوش گرفتمش و بهش گفتم که چه احساسی دارم ؛ شیوا فقط لبخند می زد و با چشمان زیبا و نگاه معصومانه ای که داشت من را نگاه می کرد ؛ شب آرام و عاشقانه ای داشتیم و با احساس خوب عاشق و معشوق بودن در کنار همسر زیبا و دوست داشتنی خودم آن شب را گذراندم ؛ الان حدود یک سال از اون سفر زیبا و خاطره انگیز گذشته ؛ ولی هر وقت بهش فکر میکنم و خاطراتش را یاداوری می کنم حس خوبی بهم دست میده و فکر میکنم که این سفر در برقراری ارتباط خیلی عمیق و عاشقانه بین من و همسرم خیلی نقش داشت و امیدوارم که همینطور باقی بمونه ؛ گرچه زندگی بازی های مختلفی برای آدم ها اجرا می کنه و مسیر پر تلاطمی داره اما توی این مدت نزدیک به یک سالی که گذشته من هر روز احساس می کنم که شیوا را بیشتر دوست دارم و تعلق خاطرم بهش زیادتر میشه …نوشته:‌ مهرداد

آنــــــــــــــــــــا و الینــــــــــــــــــــا ۱آنا و الینا از بچگی با هم بودن . در تمام مقاطع تحصیلی هم در کنار هم بوده وحتی با هم می رفتن کالج . شاید آنا اون وقتی که به سن بلوغ نرسیده بود زیاد در این اندیشه نبود که چرا وسط بدنش و محل ادرارش مثل دخترا صاف نیست و یک زائده پسرونه داره . با این حال چون اندام و فرم بدنیش به صورتی بود که به دخترا می خورد دخترونه می پوشید و در مدارس دخترونه تجصیل می کرد .. اونا خیلی به هم وابسته شدن . پس از رسیدن به سن بلوغ و تغییر ار گانیسم و جسمانی, گرایش خاصی رو نسبت به هم پیدا کرده بودند . کشور اونا روسیه همجنس بازی رو ممنوع کرده بود . ولی اونا یه حس عجیبی نسبت به هم داشتند . یک حس عاطفی که با هماغوشی لذت خاصی به اونا می داد . هیچوقت نمی تونستن تنها و دور از هم زندگی کنن واسه اونا رابطه و پیوند جنسی یک مسئله حل شده و آشکار بود . خونواده ها مخصوصا کاتیا مادر آنا و کریستینا مادر الینا با روابط نا مشروع اونا مخالف بودند ولی از اونجایی که اونا از بچگی با هم بوده به این سادگی ها نمی تونستن اونا رو از هم جدا کنن .کریستینا : الینا دخترم . من نمی تونم این وضع رو تحمل کنم . تو چند وقت دیگه باید از دواج کنی . اون وقت با این فکر و روش و رفتار چه طور می تونی خودت رو قانع کنی که همسر مردی شی . اصلا من خجالت می کشم که رفتار شما رو می بینم . این با اعتقادات مذهبی ما ساز گار نیست . اگه دولت بفهمه جرم داره ..-مادر چه جرمی ! شما اگه خوشت نمیاد ما چیکار کنیم . ما که بچه نیستیم . بزرگ شدیم . میریم کالج به سن قانونی رسیدیم . -ببین عزیزم . درسته که به سن قانونی رسیدید ولی این دلیل نمیشه که کارای غیر قانونی بکنین .-مادر آنا که مث من دختر نیست .-ولی یک مرد هم نیست . تازه اگه یک مرد هم بود درست نبود که با اون رابطه نا مشروع داشته باشی . -مادر تو اصلا احساسات منو درک نمی کنی . من و آنا همدیگه رو دوست داریم . می خواهیم با هم باشیم .-اصلا اشتباه کردم که اجازه دادم از بچگی این قدر به هم نزدیک باشین . هر روابط جنسی که با هم داشتین دیگه بسه . بیشتر از این آبروی ما رو نبرین . الان دو تا خواستگار داری .. من جواب اونا رو چی بدم . من برای خودم امید و آرزو ها دارم . پدرت هم همین طور . دوست داریم نوه مونو ببینیم . ولی تو اصلا قصد ازدواج نداری -مامان امید و آرزو های من چی ؟-دختر چرا می خوای زندگی خودت رو تباه کنی ؟ تا به کی می خوای به این وضع ادامه بدی . ؟ -چه وضعی ؟ ! من که ایرادی درش نمی بینم . -سراسر ایراده .-مادر این بر خورد قرون وسطایی رو با من نداشته باش . زمین کرویه دور خورشید می گرده .-با تو بحث کردن فایده ای نداره . مردم مسخره مون می کنن . آخه تو اگه با یه پسر فقیر بی کس و کار رو هم می ریختی من این جور ناراحت نمی شدم . -مادر آنا خواهر زاده توست . -آره ولی اون یک دو جنسه هست . هم مرده هم زن .. نه مرده نه زن .. بچه نمی تونه بیاره .-آخه گناه اون چیه؟-گناه تو چیه ؟-مادر گناه من اینه که به اون دل بستم . که عاشقشم , که دوستش دارم که از بچگی بهش عادت کردم . همدیگه رو درک می کنیم . می دونیم از هم چی می خواهیم . از زندگی چی می خوایم . برای چی زنده هستیم . حتی قهر و آشتی ها مون لذت بخشه .. صدای نفس های همو می شناسیم . نه تنها روحمون یکیه گاه حس می کنیم که تن و بدنمون هم یکی میشه . -الینا تو یه چیزت میشه ؟ به قول قدیمیا جادو شدی .-مادر این خرافات رو ولش کن . اینا مال جنگل نشیناست . من عاشق آنا هستم . بدون اون نمی تونم زندگی کنم .-دخترم این عشق نیست . این هوسه . همین عمل جنسی رو که با یک مرد انجام بدی به خوبی متوجه میشی که هر چی رو که تا حالا آنا بهت می داده حالا اون مرد بهت میده .. -مادر ناراحتم نکن . من انتظار دارم خیلی منطقی تر با این مسئله بر خورد کنی .-که چیکار کنم تا آخر عمر شاهد باشم که دخترم معشوقه خواهر زاده امه ؟ نه ..نه.. آخرش تومنو دق میدی. -مادر این منم که دق می کنم . چرا با زندگی من بازی می کنی .؟ من می خوام اون جوری که دوست دارم و لذت می برم زندگی کنم ؟ به نظرت گناه می کنم ؟-نظر من که برات مهم نیست ..-مادر من دوستت دارم . فدات شم . فعلا به خواستگارا بگو قصد ازدواج ندارم . مگه نمی بینی من و آنا داریم درس می خونیم ؟ الینا به این فکر می کرد که حالا که این طور شد بهتره اونو آنا لفتش بدن و دیر تر فارغ التحصیل شن … ادامه دارد … نویسنده ….. ایرانی

آنــــــــــــــــــــا و الینــــــــــــــــــــا ۲ از اون طرف کاتیا در حال نصیحت کردن فرزند دو جنسه زنانه پوشش آنا بود. -عزیزم حتما می دونی شرایطت به چه صورته . -مامان من می دونم چی می خوای بگی . من و الینا همو دوست داریم . می خواهیم با هم باشیم . -قانون روسیه این اجازه رو نمیده . اگه کاسه صبر کریستینا لبریز شه و بره همه چی رو پیش قانون اعتراف کنه شاکی شه ..اگه بفهمن دیگه اون وقت کلاهتون پس معرکه هست . و دیگه خیلی شانس بیارین که آزاد شین و از هم دور باشین . -مادر هیچ چیزی نمی تونه ما رو از هم دور کنه . خاله کریستینا هر گز ما رو لو نمیده . پای دختر خودشم در میونه تازه آبروی خونوادگی اونا هم به خطر میفته و موقعیت شغلی شوهر خاله که رئیس بانکه . -آنا اگه به خاطر تمایلات جنسی داری میگی مثل تو زیاد هستند . بعد می تونی به روشهای دیگه خودت رو ار ضا کنی . -مادر این جوری داری از فرزندت حمایت می کنی ؟ -آنا حق با خواهرمه .. من جواب اونو چی بدم . دخترش مشکلی نداره . اون می خواد مادر بزرگ شه . -مادر خواهش می کنم . تو باید پیش اون هوای منو داشته باشی . -باور کن منم دوست دارم . من الینا رو مثل دختر خودم دوست دارم . می دونم چه دختر خوب و مهربونیه . تا حالا به منم که خاله اش میشم بی ادبی و بی احترامی نکرده . خیلی مودب و با فر هنگه . اما هر چی که فکر می کنم اون از نظر بدنی و ساختمان جنسی سالمه . تو اگه دوستش داری نباید حق مادر بودن رو ازش سلب کنی . نباید کاری کنی که اون شاید چند سال دیگه یا سر پیری حسرت اینو بخوره که چرا فرزندی نداره . حالا میگیم خاله کریستینای تو هیچی و همه چی بر گرده به الینا . خودت عقلت رو قاضی قرار بده . به نظرت این انصافه که دختر خاله ات رو از داشتن فرزند محروم کنی ؟ آنا به فکر فرو رفت .. -ولی مامان من و الینا یکی دو بار در این مورد حرف زدیم . اون میگه براش مهمه که از زندگی در کنار من لذت ببره و بقیه فرعیاته . -ولی همین فرعیات گاه از هر اصلی اصلی تر میشن . حرفای کاتیا تا حدودی آنا رو تحت تاثیر قرار داد . از این که اون دوست نداشت الینا رو ناخواسته وادار به انجام کاری کنه .. کاتیا هم حس کرد که حرفاش بی نتیجه بوده ولی از چهره در هم رفته آنا فهمید که احتمال اون هست که آنا بیشتر به حرفاش فکر کنه . آنا به خونه الینا رفت . -خب آنا چه خبر ! -تو چه خبر ! -هیچی خاله ات تا می تونست نصیحتم کرد الینا .. الینا موبایلشو روشن کرد و تمام گفتگو های بین خودش و مادرشو گذاشت تا آنا گوش کنه . اتفاقا آنا هم گفتگوی خودش و مادرشو ضبط کرده بود . آنا حس می کرد که الینا بیش از حد واسش فداکاری کرده و با مادرش پیچیده . -گرفته به نظر می رسی آنا! -مادر و خاله هر دو یه حرف مشترکی رو می زدند . -چی آنا ؟ -این که من نباید با سر نوشت تو بازی کنم . نباید تو رو ار مادر شدن محروم کنم . که من به دردت نمی خورم که من سر نوشتم از تو جداست . -بی خود از خودت حرف در نیار . اونا هیشکدومشون از این حرفا نزدن . -ولی معنای حرفاشون همین بود . که من تو رو بد بختت نکنم . -من بچه نیستم . اصلا تو چته آنا . نکنه چون به اندازه کافی با من بودی دلت رو زدم و واست یکنواخت شدم . آره ؟ همین طوره ؟ -نه .. نه .. من دوستت دارم الینا . دیوونتم . بدون تو نمی تونم . تو اگه از دواج کنی من روانی میشم . شایدم خودمو بکشم . -ولی من هر گز از دواج نمی کنم . می خوام برای همیشه پیش تو بمونم . چرا آزارم میدی دختر خاله . تو اگه دوستم داشته باشی اشکمو در نمیاری . الینا داشت گریه می کرد .. -عزیز دلم . فدات شم . گریه نکن . اشکمو در میاری . همه اینا به خاطر توست . باور کن . نمی خوام که به خاطر فدا کاری زندگیتو خراب کنی . -اولا به خاطر خودمم هست و بعدش اگه هم فدا کاری باشه فدا کاری هم دلیل بر عشق و دوست داشتن و محبت زیاده که من نسبت به تو دارم . این برات مهم نیست ؟ ارزش نداره ؟ -آههههههه چرا .. چرا عزیزم . بیا همو بغل بزنیم . درو از داخل قفل کردند . -می دونم خاله کریستینا حالا داره از دست ما دیوونه میشه و شوهر خاله میخائیل هم دست کمی از اون نداره . -ولش کن . بعدا میگیم داشتیم درس می خوندیم . -آره در یک اتاق در بسته . -زبونمو باز نکن .کسی نمی تونه به ما بگه چیکار کنیم . -ولی اونا خونواده تو هستن -خونواده ای که خوبی و خوشبختی دخترشون براشون ارزش نداره چه فایده ای برای من دارن . وقتی که اونا درکم نمی کنن منم اونا رو درک نمی کنم . اصلا چرا اونا باید برای زندگی و سر نوشت من تصمیم بگیرن ؟ -دوستت دارم الینا .. دوستت دارم .. دلم تنگ شده واسه لخت در آغوش کشیدنت …. ادامه دارد … نویسنده ….. ایرانی

آنــــــــــــــــــــا و الینــــــــــــــــــــا ۳-تو اصلا دوستم نداری آنا . فکر می کنی و فکر می کردی که دوستم داری . من تا می تونستم با مامانم در گیر شدم ولی تو این جوری جواب منو میدی ؟ -باور کن همه این کارا به خاطر تو بوده . فقط به خاطر تو ..-نه اگه فقط به خاطر من بوده دیگه راضی نمی شدی این جوری منو آزارم بدی .-الینا ! من برم خونه مون ؟ -دیوونه . فکر کردی به همین آسونی دست از سرت بر می دارم ؟حالا بیست ساله با همیم . درسته تو بیست روز ازم بزرگتری ..-الینا اگه تو رو نداشتم چیکار می کردم . -بیا دیگه معطل چی هستی . تنم تو رو می خواد . لختم کن دیگه زود باش . منتظری من این کارو بکنم ؟ باشه . باشه .. دو تایی لباسای همو در آوردند . نه تنها از نظر چهره که از نظر هیکل هم خیلی شبیه به هم بودند . حتی اندازه سینه هاشون هم تقریبا یکی بود . آنا سینه هاشو به سینه های الینا چسبوند .-نههههههه آنا .. محکم تر بغلم کن .. با فشار .. استخونامو خرد کن . توهم زن منی و هم مرد من ..-و تو فقط زن منی .. -چقدر بهت عادت کردم. نمی تونم یه لحظه بدون تو باشم . -آره مدرسه و دانشگاه مون با هم بوده .. خواب و خوراکمون با هم. چه جوری خونواده دلشون میاد که ما رو از هم جدا کنن . مگه عشق به چی میگن . آنا کف دستشو روی کس الینا می کشید . الینا هم سعی داشت دستشو به کیر آنا برسونه .. و موفق هم شد . الینا کیر آنا رو توی دستش گرفته و اونوبا فشار و اصطکاک خاصی روی کسش به حرکت در آورده تا این که آنا به یه حرکت به سمت سوراخ کس دختر خاله کیرشو فرو کرد توش .. حالا دو تایی شون با چشایی باز به هم نگاه می کردند . چش توی چش .. نگاه در نگاه .. با نگاهشون حرف می زدند . عادت کرده بودند . می دونستن چی دارن به هم میگن . بیست سال زندگی در کنار هم .. شاید در این بیست سالی در مجموع زمانی بیست روز هم از هم جدا نبودند . حتی وقتی که نوزاد بودند کاتیا و کریستینا تا دو سه سال اول زندگی در یه خونه بزرگ و دور هم بودند . هوای همو داشتن . وقتی آنا والینا رو کنار هم می خوابوندن هردوشون آروم میشدن .. و در اون لحظه که هوس از زیر و عشق از بالا بینشون حاکم بود و تمام وجودشونوبه آتیش کشیده بود دو تایی شون به این فکر می کردند که چطور خونواده ها دلشون میاد که این طور ازجدایی بین اونا حرف بزنن . درسته که دنیا به آخر نمی رسه و می تونن به عنوان دوتا دختر خاله با هم باشن ولی آنا به این فکر می کرد که چطور می تونه تحمل کنه مردی بیاد و الینا رو ازش بگیره و الینا هم به این می اندیشید که عمری خاطره و عشق و هوس ورزیهاشو با آنا چطور می تونه فراموش کنه .؟ آنا فقط براش یک عشق و یک هوس نبود .. فقط یک همدم و یک دوست نبود .. آنا خود اون بود . همه چیز اون بود . هستی اون بود .چشاشونو بستند و یه بار دیگه دستاشون دور کمر هم حلقه شد .. الینا وقتی که اوج عشق آنا رو به هنگام سکس حس می کرد خیلی زود ار گاسم می شد . آنا کیرشوکاملا توی کس الینا فرو کرده بود و حرکتش خیلی کند شده بود ولی الینا با بوسه های آنا لحظه به لحظه داغ تر می شد .. آه بلند و سکوت اون آنا رو متوجهش کرد که اون ار گاسم شده .. و حالا نوبت این بود که خودشو ارضا کنه .. الینا دستاشو روی باسن آنا گذاشت و اونو به طرف بدن خودش فشرد .. کیر آنا لحظه به لحظه داغ تر می شد و با یه فشار آبش توی کس الینا خالی شد -آخخخخخخخ .. عزیزم.. عزیزم .. دوستت دارم . من نمی تونم ازت جدا شم . بگو .. همیشه مثل امروزتی .. بگو تنهام نمی ذاری . من بدون تو می میرم الینا . اصلا حس می کنم روح من رفته توی جسم تو .. نمی تونم بی تو باشم .. دوستت دارم ..بگو مال منی واسه همیشه . الینا چشاشو بسته بود تا با لذت منی آنا رو جذب بدنش کنه . خیلی آروم لباشو باز کرد و گفت اگه دوستم داشته باشی این قدر راحت نمیگی که برم و تنهات بذارم و خوشبختی تو در اینه که ازدواج کنی و صاحب بچه شی . من تو رو از همه دنیا بیشتر دوست دارم . حالا بچه ندارم که لذت داشتن اونو بدونم . من اگه صد تا بچه هم بیارم همش به فکر اونی هستم که از دستش دادم . حسرت اونو می خورم ولی وقتی که تو رو داشته باشم دیگه حسرت چیزای از دست داده رو ندارم . واسه چیزی هم که نداشتم غصه نمی خورم . ما که بچه با با مامانمون هستیم تا حالا چه به دردشون خوردیم که بچه های ما بخورن . من بیش از اونی که بخوام مادر باشم دوست دارم عاشق باشم .. خودمو تقدیم و تسلیم اونی کنم که خودشو تسلیم من کزده . نمی خوام به قیمت نابودی خودم مادر شم . حالا چیکار کنیم آنا .. همه دارن علیه ما متحد میشن . من می ترسم . دلم شور می زنه ..آنا به فکر فرو رفته بود .-تا وقتی که تو نخوای از دواج کنی مشکلی نیست . اگه یه کاری واسه خودمون جور می کردیم و می تونستیم جدا زندگی کنیم خیلی عالی می شد ولی درست نیست که خونواده رو تنها بذاریم . …. ادامه دارد … نویسنده ….. ایرانی

آنــــــــــــــــــــا و الینــــــــــــــــــــا ۴یه لحظه فکری مثل برق از سر آنا گذشت . از این فکر هیجان زده شده بود . اما اگه الینا با این فکر موافق نباشه چی ؟ اگه قانون این شیوه رو نپذیره ؟ اگه با همجنس بازی اونا مخالفن . اگه میگن اونا گی یا لز نمی تونن داشته باشن و این رابطه اونا غیر قانونی و غیر موازین دین مسیحیته شاید بشه از یه راه دیگه وارد شد . از یک راهی که تمام این اصول رو به هم بریزه . اصلا میشه عنوان کرد که لزی در کار نیست . همچنس بازی یا گی در کار نیست . و به خاطر این که بشه خونواده ها رو مجابشون کرد تا دیگه دست از این سنگ اندازی ها بر دارن میشه با هم از دواج کرد . خدایا ! چقدر هیجان انگیز میشه . از این نمونه ها ی نادر زیاده . من و الینا واسه همیشه کنار هم می مونیم . حالا هم در کنار هم هستیم ولی اون جوری دیگه کسی فکر جدایی از ما رو به سرش نمیندازه .. چه حس خوبیه .. چه حس قشنگیه ! ولی اگه الینا مخالف باشه چی ؟ اگه قانون یه سنگ اندازی دیگه ای بکنه ؟ اگه نذارن ما با هم باشیم . من از چند زاویه باید با این مسئله در گیر باشم رو نمی دونم . -آنا تو یه چیزیت هست . یه چیزیت میشه . انگار هیجان زده ای .-نه چیزیم نیست .-به من دروغ نگو .. -در فکر ازدواجم.-بازم از اون حرفا زدی ها . من صد بار بهت گفتم نمی خوام از دواج کنم . من جز تو کس دیگه ای رو دوست ندارم . و نمی خوام با اون باشم ..-من اینو قبول کردم . اگه یه راهی پیدا شه که برای همیشه کنار هم بمونیم و کسی بهمون گیر نده تو حاضری ؟ -چس توی کله اته ؟ گفتی ازدواج ؟ ..الیناناگهان جیغی کشید که آنا با لباش لبای اونو بست .. بعد لباشو از رو لباش گرفت دستشو گذاشت رو لبش .-ببین دختر خاله . تو مجبور نیستی که با من باشی .. ولی اگه قانون قبول می کرد که من و تو با هم از دواج کنیم و این کارو می کردیم دیگه هیچ مشکلی نداشتیم .. در این جا چند عنصر درگیر میشن . من ..تو ..خانواده و قانون . من که خودم این پیشنهاد رو دادم . خانواده رو که همین حالا شم دور زدیم و کاری نمی تونن بکنن . قانون کلیسا و کشیش و عقد رو که فکر کنم اون بستگی به نظر پزشک داره که تایید کنه من دختر نیستم .. یک دو جنسه ام . وجود آلت تناسلی احتمال هر گونه رابطه ای بین من وتو رو که اسمشو بخوان بذارن لز یا گی از بین می بره چون تو یک دختر یا زن هستی . شاید بشه جنبه قانونی قضیه رو در این جا حلش کرد ولی مسئله مهم تر این که مامان کاتیا و خاله کریستینا ول کن قضیه نیستن . الان مشکل قانونی رو پیش می کشن .. فردا که از نظر قانون مسئله خاصی رو حس نکنن موضوع دینی رو عنوان می کنن . رابطه نامشروع رو . بعد بازم از این میگن که تو خواستگار داری … ولی همه اینا به یه طرف اصلا من منصرف شدم . چون می دونم زندگی تو تباه می شه همین حالاشم حس می کنم در وجودت یه حس مخالفت وجود داره . اینو گفت و دستشو از رو دهن الینا بر داشت .. دو تایی شون بازم از اون نگاههای چش تو چش همو پیاده کردن . آنا حس کرد که این از اون نگاههاییه که انگاری الینا در کمین نشسته تا یه جورایی جبران یه کاری رو بکنه . برق شادی خاصی رو در چشای اون می دید . الینا هم در نهایت خوشحالی از دست آنا عصبی شده بود که عشق اونو همش می بره زیر سوال . ولی می دونست که دختر خاله داره اونو اذیت می کنه . دهنشو گذاشت رو صورت آنا و گازش گرفت ولی نه به اون حدی که گوشت صورتشو بکنه .-یواش تر .. یواش تر .. اون وقت داماد معیوب میشه .الینا دهنشو از رو صورن آنا بر داشت و گفت بذار بشه . بذار بشه . حقته . حقته . من که زنتم یا زنت میشم تو رو با صورت ناقص قبولت دارم . چرا این فکر به عقل خودم نرسید .-واسه این که همش در فکر خشونت بازی هستی ..-آخ چه عالی میشه ! حالا من تا صبح خوابم نمی گیره .. صبح اولش میریم کلیسا .. -آره اگه اون جا تایید کنن دیگه پزشک قانونی حرفی نداره .. منم که هر آزمایشی رو که بخوان ازم انجام میدم . -اگه پزشک اون جا زن باشه و بخواد یه جور دیگه ای ازت امتحان بگیره و مثلا با خود تو باشه چی ؟ هر دو تونو می کشم . اصلا از دواج نمی کنم . خودمم به وقت آزمایش با هات میام .-الینا از الان حسود بازی رو بذار کنار . زشته . هنوز که هیچی نشده ..-اوخ آنا . یعنی میشه ؟ هیجان ولم نمی کنه . دوستامون چی میگن . می تونیم روسیه رو بتر کونیم . دنیا رو بتر کونیم . دوستت دارم . دوستت دارم . دوستت دارم .-عشق من .. الینای من . دیدی خدا ما عاشقا رو دوست داره ؟ حالا می تونیم خوشحال باشیم که هیچ چی نمی تونه ما رو از هم جدا کنه . ولی تا فردا نیومده نمی تونیم این قدر خوشحالی کنیم-آنا ! -جون دلم الینا. -یه قولی به هم میدیم ؟ -چه قولی ؟!-اگه جور نشد بازم با هم بمونیم و نا امید نشیم ؟ -این که یه اصلیه که همیشه در زندگی ما باید باشه . یه اصلی بالاتر از از دواج …. ادامه دارد … نویسنده …. ایرانی

آنــــــــــــــــــــا و الینــــــــــــــــــــا ۵ همون جوری که دختر خاله ها می خواستند شد . بدون این که به خونواده بگن گواهی پزشکو گرفتن .. وقتی آنا از اتاق پزشکی که یه زن خوشگل و مو بلوند بود اومد بیرون ..الینا یه اخمی بهش کرد و قبل از این که ازش بپرسه نتیجه چی شد گفت . -ببینم اون مدلی که آزمایش نشدی؟ -الینا اگه بدونی چه زن خوبی بود . همه چی رو براش شرح دادم . گفتم که عاشقشم . یعنی عاشق تو . دوستت دارم . دوستت دارم . می خوام با هات از دواج کنم . -جواب سوال منو ندادی . -الینا . اون یه پزشکه . باید بدونه که من توانایی از دواجو دارم یا نه . آلت تناسلی من تا چه حد کار آیی داره . آزمایش خون هم که دادم .. خیلی زود جوابشو هم دادن . برای اطلاع حضرت عالی میگم که خانوم پزشک لخت نشد ولی با دستکش آلت منو معاینه کرد .. -تو هم خوشت اومد ؟ -نه دیوونه . نه همسر خوشگل من . فقط خودت رو برای شنیدن سر و صدا و دعوا و این جور چیزا آماده کن . اول من و تو یعنی عروس دوماد میریم خونه پدر و مادر من اون جا خبر رو اعلام می کنیم -خاله کاتیا مث مامان من نیست . -آره مادر دوما دا معمولا خوشحال تر میشن . تازه اگه تو با من از دواج نکنی کی میاد زن من بشه ؟ معلومه که مامان من باید خوشحال تر شه . -می کشمت آنا . یعنی به قول ایرونی ها من کس خل هستم ؟ -تو این اصطلاحات ایرونی رو از کجا یاد گرفتی ؟ -یادت رفته که چهار تا همکلاسی ایرونی داریم ؟ .. -حالا اینا رو ولش .. از خونه ما که رفتیم خونه شما یعنی به همون آپار تمان بغلی اون جا رو چیکار می کنیم .. -هیچی خاله کاتیا رو با خودمون می بریم . من میرم پشتش قایم میشم مثل اون وقتا که بچه بودم و شیطنت می کردم و خاله ضامنم می شد و مامان گوشمو نمی کشید حالا هم نمی کشه . -ولی این جا وضع فرق می کنه .. -من این چیزا حالیم نیست . من و تو باید از دواج کنیم به هر قیمتی که شده .. وقتی این خبر رو به کاتیا و الکساندر اعلام کردند پدر آنا خیلی هم خوشحال شد ولی کاتیا بهت زده بود . ته دلش خوشحال بود ولی نمی دونست جواب کریستینا رو چی بده . مجبور بود خونسردی خودشو حفظ کنه . سیاست نه سیخ بسوزه نه کباب رو در پیش گرفت . آنا یواشکی به الینا گفت کاریت نباشه مامان موافقه . فقط من و تو نباید از موضع خودمون عقب نشینی کنیم .. چهار تایی شون رفتن به خونه الینا .. دود از کله کریستینا بلند شد وقتی این خبر رو شنید ولی میخائیل که عاشق دخترش بود عین خیالش نبود .. کریستینا : مرد تو یه چیزی بگو . اینا حالا دارن واسه ما از قانون حرف می زنن .این کلیسای ما هم کاراش قلابی شده . کشیش ها شدن مثل آیت ا… های ایرانی . این چه جور حکمیه که صادر می کنن ؟ میخائیل : عزیزم مگه تو خوشبختی دخترت رو نمی خوای ؟ هر جوری که اون خوشه ما خوشیم . بذار چند وقت دیگه که ما مردیم اونا از ما به نیکی یاد کنن . کریستینا : همین کا را رو کردی که الینا ازبچگی تو رو خیلی بیشتر از من دوست داشته و داره .. حالا این جا الینا یواشکی به آنا گفت دیگه تموم شد . کار تموم شد . مامانم موافق شد .. آنا و الینا با هم از دواج کردند . چقدر مراسم عروسی اونا شلوغ شده بود .. از چند کشور اطراف هم برای تهیه خبر و فیلم اومده بودند . یه نکته جالب در این مراسم این که هر دو تا شون لباس عروس به تن کرده بودند . لباسی کاملا مشابه . قیافه شون هم که تا نود و نود و پنج درصد عین هم بود . و اگه آدم خیلی دقت می کرد و مثلا می خواست یکی رو به عنوان عروس انتخاب کنه داماد یعنی آنا یه نموره ظریف تر بود .. -ببینم آنا ازاین که کت و شلوار تنت نکردی که سختت نیست ؟ -همه می دونن که من تیپم یه تیپ زنونه هست . زنانه پوشم . سینه دارم و اندام و باسنم یه شکل و شمایل زنونه داره .. فقط وسط بدنم .. لاپام یه چیزی هست که همون منو دامادم کرده . کت و شلوارو تن اون می کردم ؟ ببین چه کله گنده هایی اومدن این جا .. -آنا حال و حوصله مصاحبه رو ندارم . -باشه عوضش من با همه اونا مصاحبه می کنم . میگم که از بچگی همو دوست داشتیم . -حواست باشه از رابطه جنسی قبل از از دواج نگی ها . پدر ما رو در میارن . ما رو میندازن زندون . -ما که همجنس باز نبودیم .. آنا و الینا از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند . وقتی که به اتاق خوابشون رفتند تا اولین شب زندگی مشترکشونو در کنار هم به صبح برسونن دو تایی شون با ورشون نمی شد که تا این جا پیش اومده باشن . -الینا عاشقتم . -آنا بهم قول بده تا آخر عمرت بهم وفا دار می مونی . در شادی ها و غمها .. کنارم می مونی .. -الینا اینا رو امروز از کشیش کلیسا یاد گرفتی ؟ -کاری نکن که تحریمت کنما . -دو تایی شون لباس خوابی مشابه تنشون کرده بودند ……. ادامه دارد …… نویسنده …… ایرانی

آنـــــــا و الینـــــــا ۶ (قسمـــــت آخـــــر ) آنا علاوه بر حس فاعلی گاه یه حس مفعولی هم داشت اما غلبه با حس فاعلی اون بود . اگه خودشو با حس فاعلی ارضا می کرد کاری به این نداشت که مثل یه زن باهاش ور رفته شه . با این حال الینا گاه با سینه هاش بازی می کرد انگشتاشو فرو می کرد توی سوراخ کون آنا . -الینا حس می کنم برای اولین باره که می خوام با هات سکس کنم . نمی دونم چرا این احساس بهم دست داده -اگه من تونستم یه پاسخی برای همین پرسش خودم پیدا کنم بهت تقلب می رسونم . -تو چقدر خوبی . چقدر این لباس زیر توری بهت میاد . اندامتو خیلی بر جسته تر نشون میده . -خیلی چاقم ؟ -نه .. تپلی .. چاق چیه . باید از این هم چاق تر شی .. کف دست آنا رفته بود رو لباس زیر نرم الینا خیلی آروم اونوداد بالا . برهنه اش کرد . لباشو گذاشت رو سینه هاش . الینا دستاشو فرو برد لای موهای آنا .. -اوووووههههههه نهههههههه آنا .. آنا.. کسمو بخور .. میکش بزن .. از هیجان دارم می میرم . یه حس خوبیه . نمی دونم چه جوری بگم .. من حالا بیست ساله با توام . پس از بیست سال با هم بودن حالا اومدیم که تا آخرش با هم باشیم . هیشکی کاری به کارمون نداشته باشه . آنا ساکت بود .. -ببینم کست رو بخورم یا برات حرفای عاشقونه بزنم . -هر دو تاش .. هر دو تاش -دوتایی که با هم نمیشه . -منم عشقو سالهاست که با تمام وجودم حس می کنم . انگشتاشو فرو کرده بود توی کس الینا تا بتونه با لب و زبونش حرفای دلشو بیرون بده .. -تو خیلی خوبی الینا . که منوبا همه کم و کسری قبول کردی . -اوووووخخخخخخ .. بگو .. بگو .. بازم بگو.. -بدون تو من هیچی نیستم . -خوب می دونی چیکار کنی آنا .. با انگشتات داری منو به آتیش می کشونی .. با حرفات داری منو می بری به آسمونا . اگه منو این جوری ار گاسمم کنی قبول نیستا . من کیرت رو هم می خواما . -باشه اون که سالهاست مال توست . مال تو .. زمزمه های علشقونه اونا ادامه داشت تا این که لباشون رو لبای هم قرار گرفت ولی انگشتای آنا از کار نیفتاد . الینا از هوس شدید لبای آنا رو گاز می گرفت . سینه های آنا رو سینه های الینا می غاتید و هوس کیرشو زیاد تر می کرد . آنا حس کرد که تونسته الینا رو ارضاش کنه .. چون متوجه خیسی رقیقی روی دستش شده بود و اون آب کس زنش بود . -بازش کن عزیزم . پاهاتو بازش کن . کیر آنا به آرامی وارد کس همسرش شد . -می دونم چون ار گاسم شدی حال نمی کنی .. الینا دو دستی گوشای آنا رو کشید و گفت من اول بهت چی گفتم ؟ گفتم که تا با کیرت منو نکنی حساب نیست … آنا سرعتشو زیاد کرد . حس کرد که کیرش توان کیر یک مرد رو پیدا کرده . به همون تیزی و به همون شقی . . الینا هم لذتی رو حس می کرد که تا به حال سابقه نداشت . لذتی همراه با آرامش .. -الینا داره میاد .. داره می ریزه – تو همیشه همین بودی . دست و پا چلفتی و عجول -این جوری نگو من دلم می شکنه. -شوخی کردم . ولی تا صبح باید به من حال بدی . .. آنا چشاشو بسته بود و به حرکت آب کیرش توی کس الینا فکر می کرد . -دوستت دارم الینا -عشق منی .. -زندگی منی .. -بی تو هیچم .. -منم بدون تو نیستم . در حرکت بعدی آنا الینا رو بر گردوند تا کون بر جسته و قمبل شده اونو ببینه . انگشتشو فرو کرد توی کون زنش .. با لباش آروم آروم کون و کپل الینا رو میکش می زد .. -عزیز دلم کیرت بلند میشه که بخوای بکنی توی کونم ؟ -چی فکر کردی . من حالا شوهرتم و مسئولیت سنگینی دارم . من یک مرد هستم . -ولی تو که عین منی .عاشقتم عزیزم . عاشقتم . من فقط به خاطر سکس نیست که عاشقتم آنا . تو تمام وجود منی . از همون لحظه ای که به دنیا اومدم و تا اون لحظه ای که چشامو به روی این دنیا می بندم . -با من از رفتن نگو .. حالا وقت موندنه .. -نه حالا وقت یه چیز دیگه هست آنا! -وقت چیه؟ -وقت اینه که کونمو بلیسی .. به سوراخش زبون بزنی . هر وقت که کیر شل و ولت صاف وایساد بکنیش تو کونم تا بهم مزه بده .. -اوه ..دا … دا .. گرفتم .. – عزیزم این منم که باید بگیرم . آنا دو تا دستاشو رودو طرف کون الینا قرار داد حس کرد که کیرش یه توان فوق العاده ای پیدا کرده . ده دقیقه پس از انزال تا اون حدی که بتونه اونو بکنه توی سوراخ کون زنش و ایستادگی داشته باشه شق شده بود . الینا لذت می برد از این که کیر شوهرشو توی کونش حس می کرد . حرکتی با دردی خفیف ولی یه حس خوبی رو در الینا به وجود آورده بود . از این که می دید آنا اعتماد به نفسش زیاد شده .. -بکن .. کونموبکن .. هر جوری که دوستش داری و دوست داری بکن .. الینا جیغ می کشید . دستای آنا رفته بود رو سینه های الینا .. دقایقی بعد الینا بود که داشت با کون آنا بازی می کرد . شاید آنا در اون لحظات به این حرکات نیازی نداشت ولی لذت می برد از این که زنش با سوراخ کونش بازی می کنه .. از این که لباشو می ذاره رو سینه هاش . تا حدودی هم نگرانی الینا رو درک می کرد . شاید زنش از این می ترسید که اون بره و به مردای دیگه کون بده .. ولی این جورا هم نبود . اون می تونست تمام نیاز خودشو با زنش قسمت کنه . چهار پنج ساعت داشتن با هم ور می رفتن .. وقتی صبح از خواب پا شدن هر کدوم طرفشو متهم می کرد که زود تر خوابیده .. -عروس خانوم پا شو بریم که منتظرمونن . -کی ؟ بابا مامانامون ؟ – نه بابا خبر نگارا .. – میگن آنا داریم مشهور میشیما .. -آره مشهور و یه خورده هم باید اقتصادی فکر کنیم .. باید هوای ما رو هم داشته باشن . -فکر می کنی از این هم پولدار تر شیم آنا ؟ .. آنا نگاهی به الینا انداخت و منظورشو گرفت .. یه شطرنجی رو با هم بازی می کردند که تا آخر عمرشون ماتی در کار نبود .. پر از کیش بود ولی مات نداشت .. آنا ظاهرا کیش شده بود … -عزیزم الینای من وقتی که همدیگه رو داریم یعنی بزرگترین ثروتهای دنیا رو در اختیار داریم دیگه از اینی که هستیم نمی تونیم پولدار تر شیم .. پایان …. نویسنده …. ایرانی

نونهای زیر کباب قسمت اول سلام اسم من محسنه. من با خواهر کوچیک خانمم خیلی شوخی میکردیم . اوایل حرفی بود اما کم کم شوخی های فیزیکی هم بهش اضافه شد. یادمه یه بار رفته بودیم انزلی خونه پدرخانمم که محبوبه تو آشپز خونه بود. بهش گفتم داره چه کار میکنی ، گفت دارم آشپزی میکنم ،منم بهش گفتم مگه بچه ها هم آشپزی میکنن. خیلی حالش گرفته شد و اومد یه جواب بچه گونه بهم داد و گفت تو بچه تری منم بلند شدم و رفتم تو آشپز خونه دستمو گذاشتم رو کمرش بهش گفتم از خواهرت بپرس کوچیکه یا بزرگه . اونم که یه جورایی نفهمیده بود یا خودشو به نفهمی زده بود به من گفت نه من میدونم که تو کوچیکی .منم دستمو گذاشتم رو کونش و یه فشار دادم و گفتم میخوای ثابت کنم برات محسن کوچولو بزرگ شده. اونم کم نمیآورد و گفت ثابت کن منم از پشت دستمو گذاشتم رو شکمش و با یکمی فشار بلندش کردم ، تو همین حال کیرم رفته بود لا چاک کونش یه جیغ کوچیکی زد و گفت محسن زشته نکن خانمت میبینه!! و منم گذاشتمش پایین. بعد نهار خانمم رفت حموم و منم دیگه آمپرم زده بود بالا رفتم تو اتاق خواب محبوبه و دیدم دراز کشیده رو تختش منم رفتم کنارش نشستم و گفتم چطوری محبوبه کوچولو. اونم با حالت نیم خیز بلند شد و گفت خودت کوچولویی بچه جون، منم دستمو گذاشتم رو شونش و همینجور که هلش میدادم گفتم الان حالیت میکنم که کی بچست و خودمو انداختم روش و یه بوس کوچولو ازش گرفتم و تو همین حال دستم رو شکم و سینه و صورتش بود. هی میگفت محسن نکن خانمت میاد بیرون میبینه .منم گفتم من که کاری نمیکنم عروسک کوچولو و اون لجش بیشتر میشد .منم آروم دستمو بردم پایینتر و آروم و نرم نرم رونشو میمالیدم و کم کم اون باسن نرمشو میمالیدم .بعد دو سه دقیقه دستمو بالا و پایین بردم و یه کمی دامنشو بالا آوردم و دستمو گذاشتم رو ساق پای لختش و شروع کردم به مالیدن. تو تمام این مدت اون با یه حالت خجالت و ترس همش میگفت بسه نکن دیگه اما وقتی دستمو بالا تر آوردم و گذاشتم رو رونای لخت و نرمش شروع کرد به قسم دادن که دستمو بردارم .منم برداشتم و دوباره رفتم رو سینه هاش و مقاومت اون باعث شد یکمی اون پیراهن مشکیش بره بالا و شکم نازش رو ببینم . یهو دستمو گذاشتم رو لختی بدنش و آروو دستمو بردم زیر لباسش و کم کم بردم بالا تا به اون سینه های کوچیکش رسیدم و از رو سوتینش شروع کردم به مالیدن. تا اومد مقاومت کنه دستشو بردم بالای سرش و با دست چپم گرفتم و دست چپشم که زیر من بود.دیگه کاری نمیتونست بکنه غیر از خواهش و تهدید. دیگه حسابی حشری شده بودم و کیر سیخشدم چسبیده بود به رون محبوبه و دستمم برده بودم زیر سوتین و سینه هاشو میمالیدم. کم کم پیراهنشو دادم بالا و سینه خوشکلشو یه بوس آبدار کردم و گذاشتم تو دهنم. دیگه از اون تقلا ها و خواهشها خبری نبود.منم همزمان با اینکه سینشو میخوردم پای راستمو کامل با لا آوردم و گذاشتم لای پاش و پاهاش رو از هم باز کردم و دستمو دوباره بردم پایین و شروع کردم به مالیدن رون هاش. البته دامنش که الان تقریبا تا لب شرتش با لا اومده بود و دیگه داشت منو میکشت. خلاصه دستم دیگه بین رون و کون و سینه و شکم میرفت و میومد تا اینکه من دستم رو بردم بین پاهاش و آروم آروم بردم به کسش رسوندم که یهو خشکش زد و با یه حرکت اومد از دستم دربره که من نذاشتم و فقط تونست برگرده و دمر بخوابه . منم سریع رفتم روش خوابیدم و دامنشو دادم بالا و شلوارم و شورت اونو با هم دادم پایین و کیرمو گذاشتم لای کون محبوبه. اونم شروع کرد به خواهش و تمنا که زشته و نکن و …. منم آروم آروم نیمچه تلنبه ای لای پاش میزدم و بهش گفتم حالا بزرگه یا نه و اونم گفت من شوخی کردم .ول کن دیگه. منم گفتم راه نداره بهش توهین کردی باید معذرت خواهی کنی.اونم گفت باشه معذرت میخوام.گفتم از من نه از کیرم معذرت خواهی کن .گفت یعنی چی ؟ منم گفتم کیرم باید بره توی کونت تا معذرت خواهیتو قبول کنه . یهو شروع کرد به دادو بیداد که من نمیخوام و…. منم بهش گفتم پس یه شرطی داره .گفت باشه .گفتم ده دقیقه هرکاری گفتم باید بکنی.اونم گفت باشه .منم شروع کردم ، اولش پیراهنشو کامل دادم بالا و بعد شورتشو کامل در آوردم و روش خوابیدم و یه آب دهن به کیرم زدم و گذاشتم لای پاش و اینقدر تلمبه زدم تا آبم اومد و ریختم تو شرتش. این موضوع گذشت تا چند ماه بعد محبوبه من اومده بود خونه ما شب من خواستم برم دستشویی که دیدم تو توی حال خوابیده یکم تاریک بود اما دامنش اومده بود بالای زانوش یکمی حشری شدم .خواستم بیخیالش بشم اما هرکاری کردم نشد و که دیدم کنارش نشستم.یکم با پاهاش بازی کردم دیدم بیدار نشد .آروم آروم دستمو کردم زیر دامنش نمیدونین چه حالی داشت .یکم روناشو مالیدم که دیدم یه تکونی خورد دلمو زدم به دریا و دستمو رسوندم به کس نرمش که یهو غلتی خوردو به شکم خوابید احساس کردم بیدار شده اما به رو خودش نمیاره فکر کردم بهتنرین موقعیت هست که باهاش حال کنم.یکم دامنشو دادم بالا یه شورت سفید ناز پوشیده بود از بغلش دستمو رسوندم به سینه های کوچیکش و توهمین حال به صورت چهار دستو پا روش واستادم و یکم کیرمو مالوندم به کونش .آروم آروم روش خوابیدم که یهو بیدار شد تا چشمش به من افتاد گفت چی کار داری میکنی . منم گفتم هیچی یه دقیقه واستا تا بهت بگم و چند بوس ابدار کردمش و بهش گفتم اگه دختر خوبی باشی جبران میکنم.بعد شورتشو کشیدم پایین و کیرمو گذاشتم لای پاش .من شرو به مالیدن بدنش کردم ام اون هی میگفت نکن منم با پرویی بهش گفتم که من که هنوز نکردم دیگه حسابی شهوتی شده بود که بهش گفتم برگرد .تا برگشت دستمو بردم توشرتش و با کس نرمش بازی کردم خواستم بیام پایین تر که نذاشت و گفت بسه وگرنه دادو بیداد میکنم .خلاصه ما بیخیال شدیم. شب بعدش تا خانومم خوابید رفتم سراغ خواهر خانمم تا رفتم بالاسرش دیدم بیداره گفت دیگه این کارو نکن منم یکم بدنشو مالیدمو بعدشم رفتم خوابیدم فرداش ساعت ۵قرار بود بریم شهرستان خونه پدرخانمم که وقتی من رفتم خونه دیدم که خواهر خانمم رفته حموم و خانمم رفته خرید .سرع رفتم یه چهار پایه برداشتم و از شیشه بالای در حموم محبوبه رو دیدم که لخت داره خودشو میشوره . نمیدونین چه حالی میداد دیدن بدن محبوبه خانم لخت لخت که هی با همه جای بدنش و داره میشوره .خلاصه چند تا عکس با موبایلم گرفتم که دیدم حمو مش تموم شد. رفتم تو اتاق خواب قایم شدم.بهد دو سه دقیقه محبوبه با یه حوله اومد تو اتاق خواب بعد اینکه خودشو خشک کرد رفت سراغ ساکش که لباس برداره من آروم رفتم از پشت بغلش کردم . یهو یه جیغ زد بهش گفتم آروم باش. تا منودید گفت تو اینجا چیکار میکنی .گفتم اینجا اتاق خواب منه فکر کردم زنم هستی حالا هم نقش خواهرت رو بازی کن و سریع حوله رو انداختم زمین و محبوبه رو که لخت لخت بود بردم رو تخت تا تونستم اوم سینه های خشکلشو خوردم و اون هی تقلا میکرد تا اینکه دستم به اون کس صاف و سفیدش خورد یهو شل شد .منم تا میتونستم کسشو مالیدم بعد به حالت چهار دستو پا کردمش و از پشت کسشو میمالیدم با اون دستم سینه های آویزونشو میمالیدم. از شانس بد ما یهو زنگ خوردو من سریع خودمو جمع جور کردم و رفتم بیرون که خانمم اومده بود. اما خوشکل ترین لحضات من با محبوبه برمیگرده به تابستون همون سال که با خانواده خودم و محبوبه رفتیم بابلسر و یه ویلا دم آب اجاره کردیم خانمم خیلی اهل شنا نیست و من به همین بهانه همیشه با محبوبه میرفتیم تو آب یه بار غروب رفتیم تو آب ومن از هر موقعیتی برا مالیدن محبوبه استفاده میکردم دیگه هوا تاریک شده بود و دور و بر ما کسی نبود که من از پشت کامل به محبوبه چسبیدم و دستمو بردم تو شرتش حسابی کس نرمشو مالش میدادم . دیگه صدار آه و اوه ازش بلند شده بود که خمش کردم و لباسشو پایی آوردم . یکم که کیرمو مالوندم به کونش بهم گفتن محسن میخوای چیکار کنی. منم گفتم توفقط حال کن بعد کیرمو آروم دم سوراخ کونش گذاشتم یکم فشار دادم یکم داد و بیداد کردو بعد آروم شد منم آرو م آروم تمام کیرمو کردم تو کونش. همین که تا ته فرو رفت شروع کردم به تلمبه زدن . یه پنج شش دقیقه ای تلمبه میزدم که دیدم داره آبم میاد یه فشار حسابی دادم همه رو ریختم توکونش . گذشت تا شبش که خانمم خوابیده بود رفتم سراغش که دیدم خوابه .آروم دوربین موبایلو روشن کردم و گذاشتمش رو کمد بعد رفتم سراغش و شرو کردم به مالیدنش. کم کم دگمه های پیراهنشو باز کردم بعدش دامنشو دادم بالا که چشام چهار تا شد . به به محبوبه جونم شورت نپوشیده دیدم بهترین موقعیت هست برا لیسیدن کسش واسه همین رفتم بین پاهاش و آروم شرو کردم به لیسیدن اون کس نانازی. وای که چه حالی میداد توهمین حال محبوبه بیدار شد اما خیلی جالب بود که هیچی به من نگفت و کم کم صدای نفس زدناشو میشنیدم که هی بلند تر میشد حسابی که کسشو خوردمو آب انداختم بهش گفتم حالا نوبت تو هست و بلندش کردم خودم رو مبل نشستم و اون رو زانو واستاد و شروع کرد به ساک زدن. خیلی خوب نبود اما از خواهرش بهتر بود .خلاصه یه چندقیقه ای ساک زد که من بهش گفتم دراز بکش بعد کیرمو گذاشتم دم کسش و یکم بازی کردم که به من گفت محسن من دخترم.منم بهش گفتم خواهرتم دختر بود اما الان دختر نیست و یکم دیگه فشار دادم و همزمان سینشو میخوردم دیدم دیگه حرف نمیزنه و حسابی حشری اما دلم نیومد بترکونمش . بهش گفتم برگرد و بالش و بزار زیر کس نرمت که همین کارو کرد بعدش یه تف انداختیمو کم کم کردیم .اینبار حدود یه ده دقیقه ای تلمبه زدم تا آبم اومد بعدشم یه لب آب دار ازش گرفتم و بلند شدم و آروم موبایلمو برداشتم رفتم خوابیدم. صبح ساعت ۶دیدم یکی با کیر ما ور میره چشامو باز کردم دیدم خانوم خشکل ما حشرش سر صبحی بالا زده .اومدم بگم نمیتونم که دیدم نمیشه ممکنه شک کنه خلاصه با خستگی دور بعدی رو رفتیم بعدشم که صبحانه خوردیم. حول حوش غروب بود که سه تایی باهم رفتیم دریا. اینبار تا یک کیلومتری ما هم کسی نبود خانمم دید کسی نیست لباسای شناشو کندبه یه میله آهنی آویزون کرد و با یه شورت و سوتین واستاد .من که یکم این کارش برام غیر عادی بود بهش آروم گفتم جلو محبوبه این کارو نکن.اونم گفت که مگه وقتی طرف زنونه میریم مگه چی می پوشیم توهم که نامحرم نیستی.منم خندیدم بعد بهش گفتم به محبوبه هم بگو راحت باشه زیر آب هست دیگه .وقتی اینو به محبوبه گفت داشتم شاخ در می آوردم. خیلی جالب بود که محبوبه شلواراسترژشو در آور و به همون میله آویزون کرد اما پیراهنشو در نیاورد.یکم فکر کردم دیدم الان بهترین موقعیت برای خیلی از کاراست. پشت سر هم خانمم و بغل میکردم و تو زیر آب کسشو میمالیدم حتی سینه هاشو جلو محبوبه میمالیدم .یکی دو دفعه که خیلی ضایع بود محبوبه به ما میگفت راحت باشین بعد خانمم یکم از من فاصله میگرفت.بعد یه نیمساعت که دیگه تاریک شده بود من به محبوبه گفتم که هوا تاریک شده بهتر بیای به ما نزدیکتر بشی و لباستوسبک تر کن اونم قبول کرد و لباساشو کند و آویزون کرد بعد سریع اومد نزدیک ما که من دستشو گرفتم و کشیدم به سمت خودمون تو همین حین فرستادمش توبغل خانمم .تا خانمم خواهرشو بغل کرد منم هردو تاشونو بغل کردم و هی هر دوتاشونو میمالیدم که خانمم گفت محسن بیا پشت من واستا من خندیدم و گفتم چشم رفتم پشتش واستادم یه دستم بردم رو سینش و بادست دیگم شروع کردم به مالیدن کسش .خلاصه بعد یه چند دقیقه ای خانمم که حسابی حشری شده بود داشت با محبوبه ور میرفت دستشو آورد رو کیر من یکم شورت منو پایین داد بعد هم شورت خودشو پایین داد منم از خدا خواسته شرو کردم به فشار دادن و کیرمو آروم آروم فرستادم توکونش .بعد یکم خم شد به جلو و محبوبه اومد طرف من. حالا محبوبه توبغل من بود و ازش لب میگرفتم از اون طرف داشتم کیرمو توکون خانمم عقب و جلو میکردم.

نونهای زیر کباب قسمت دوم نمیدونین چقدر حال داد.خلاصه بعد یه پنج دقیقه ای آبمو ریختم تو کون خانمم و بعدش یکم محبوبه رو مالیدم که خانمم گیر داد که نکن ، زشته که منم ول کردم کم کم از آب بیرون اومدیم شب تو ویلا دیگه همه راحت میگشتیم خواهر خانمم با یه تاپ بلند و خانمم با یه نیم تنه.آخر شبم که مثلا می خواستیم بخوابیم به خانمم گفتم به محبوبه بگو بیاد پیش ما بخوابه خیلی حال میده که اون گفت نه دیگه واسه امروز بسه .بهش گفتم برا تو آره اما محبوبه چی .تا اینو گفتم با خنده گفت سیر نشدی .منم گفتم نه هنوز می خوام .گفت من نمیتونم .من گفتم محبوبه شاید بتونه. گفت باشه بهش میگم بیاد پیش ما اما اگه مایل نبود یا خجالت کشید کاری باهاش نکن. خلاصه محبوبه شب پیش ما خوابید.اولش خانمم بین ما خوابید اما کم کم اومدم رو خانمم که لب بگیرم جامو عوض کردم و خودم رفتم وسط و با اون دستم محبوبه رو میمالیدم که محبوبه منو بغل کرد.این کار واسه هرسه تای ما یه آزاد باش کامل بود.دیگه کاملا آزاد هر سه تایی حال میکردیم تا اینکه من دستمو بردم توشرت محبوبه و کمک کم شورتشو در آوردم. خانمم که یکمی حسودیش شده بود اومد رو من نشست و خودشو میمالید به من که دیدم محبوبه داره شلوارک منو در میاره .بعدش هم شروع کرد به ساک زدن بعد یه مدت به خانمم گفتم غروب از پشتدادی حالا از جلوبده که آروم تو گوشم گفت نیاز نیست یه دور دیگه از پشت بکن البته محبوبه رو ،اون بیشتر هوس کرده و سریع از رو شکمم بلند شد .وقتی رفت کنار محبوبه رو که دیگه تا آخر کیرم تو دهنش بود دیدم .معطل نکردم و سریع بهش گفتم دمر بخوابه و یه بالش زیر شکمش گذاشتم و با یه تف کیرمو آروم کردم تو کونشو شرو کردم به تلمبه زدن.کم کم خانمم هم محبوبه رو میمالید و از منم لب میگرفت بعد یه مدت هم که آبم اومد سه تایی باهم خوابیدیم. صبح که پاشدیم سه نفری با هم رفتیم دوش گرفتیم و حسابی هر دو تاشون رو شستم. بعد صبحانه به پیشنهاد محبوبه من و اون دوباره رفتیم تو اتاق و اینبار حسابی کس نازش رو خوردم و خواستم بکنمش که خانمم اومد و گفت من میخوام و مجبور شدم که یه حال اساسی به کسش بدم اما یه ربع بعد حالم سر جا اومد و دوباره با محبوبه ور رفتم و بعدش هم تو حالت داگی کردم تو کونش و اونم همزمان داشت کس خواهرش رو میخورد. فردای اون روز برگشتیم خونه و دیگه وقت این کارا رو نداشتم تا اینکه محبوبه رفت خونشون. من که هنوز اون خاطرات توذهنم بود داشتم یه نقشه دیگه میکشیدم که خبر اومد برا محبوبه خواستگار اومده اونم از این خر مذهبی ها و محبوبه هم موافق هست. خلاصه نقشه هام نقش بر آب شد چون حالا دیگه محبوبه یه تیپ مذهبی برام گذاشته بود و دیگه مارو تحویل نمی گرفت. بعد یه چهار ماه بعد از عقدشون هم عروسی کردن .هنوز دو هفته از عروسیشون نگذشته بود که خانمم بهم گفت محبوبه حامله هست.حالا دیگه محبوبه برای من جذابیتی نداشت. تقریبا اواخر تابستون ۸۹ بود که خواهر خانم بزرگه من(مهسا) که یه بچه همسن دختر من داشت اومد خونه ما .یه بار دخترش با دختر من دعواش شد زد زیر گریه اومد تو بغل مهسا و دادو بیداد کرد توهمین حین خانمم رفت سراغ شقایق که چرا الهه رو زده ،الهه هم یقه مامانشو گرفته بود که یهو یقشو کشید.پیراهنی که اون روز پوشیده بود یه یقه هفت کشی بود تا رو سینش کش اومد و منم که داشتم نگاش میکردم سوتینشو که مشکی بود و اون قشمتهایی از سینش که بیرون بود و دیدم اونم فهمید که من دیدم یه نگاه بهم کرد و یه لبخند کوچولو یی زد. من هنوز مطمئن نبودم که مهسا اهل حال هست یا نه .آخه خوانواده خانمم تقریبا مذهبی بودن و مهسا هم شوهر داشت. من میخواستم از این موضوع مطمئن بشم رفتم طرف الهه و خواستم الهه رو آروم بکنم .وقتی الهه رو از بغل مهسا میخواستم جدا کنم دستمو به صورت خیلی آروم مالیدم به سینه مهسا اما عکس العملی نشون نداد . الاهه رو رو زمین گذاشتم و اومدم باهاش حرف بزنم که دوباره پرید تو بغل مهسا .منم دوباره رفتم همین که بغلش کردم مهسا گفت نمی خواد و محکم بغلش کرد .تو حمین حالت دست من مونده بود بین شکم الهه و سینه مهسا که شروع کردم توهمون حالت با الهه صحبت کردن که تو نباد با شقایق دعواکنی و شما با هم دوست باشین و… و تو همین حالت با پشت دستم سینه های مهسا رو می مالوندم و اونم هیچی نمی گفت. خانمم که از اتاق داشت میومد دستمو برداشتم و توهمین حال یه فشاری هم به سینه خوشفرم مهسا دادم. خلاصه این موضوع گذشت تا موقع شام که من هی مهسا رو دور از چشم خانمم نگاه میکردم. تا چشم تو چشم میشدیم با خجالت یه جای دیگه رو نگاه میکرد. شب موقع خواب مهسا با بچش مثل شبای قبل رفتن تو اتاق شقایق و ما هم رفتیم تو اتاق خودمون. یه یه ساعتی توفکر مهسا بودم که دیدم خانمم خوابیده .منم که نمیتونستم بخوابم اومدم بیرون .تو پذیرایی نشسته بودم که یه فکری به سرم زد.رفتم تو اتاق مهسا و کنارش نشستم. حسابی تو نور چراغ خواب تماشاش کردم ، پاهاش یکمی باز بود ، روناش خیلی تو پر بود و کپلی کسش هم معلوم بود و خط وسط سینش یه نمای محشری داشت . یه صدای خرو پف کوچولویی میداد که نشون میداد که کاملا خواب بود همون لباس سر شبی رو پوشیده بود و روسریشو برداشته بود . دستمو گذاشتم رو سینه خوشکلش طوری که انگشت شصتم وسط سینه هاش افتاد.بعد صداش کردم که یهو از خواب پرید و نشست و گفت اینجا چی کار میکنی .منم دست چپمو گذاشتم پشت کمرش و همینطور که دست راستم رو سینش بود بهش گفتم رفته بودم آب بخورم که دیدم داره تو خواب داد میزنی.فکر کنم داشتی خواب بد میدیدی. اونم گفت چیزی یادم نمیاد . بهش گفتم باشه حالا راحت بگیر بخواب و توهمین حالت آروم هلش دادم به عقب و دستم از پشتش برداشتم اما هنوز سینه سفتش تو دستم بود .بعد با دست چپم یکم موهاشو کنار زدم و یه بوش کوچولو از لپش کردم .وقتی خم شدم که ببوسمش فشار بیشتری به سینش دادم .که بهم گفت تو برو بخواب .منم بهش گفتم باشه اول تو بخواب و توهمین حین هی سینشو میمالیدم .دیگه دید من ول بکن نیستم گفت آقا محسن میشه دستتونو از اینجام بردارید منم دستمو برداشتم و گذاشتم رو رونش و شروع کردم به مالش دادن و بالا پایین کردن و دامنش رو تا بالای زانوش کشیدم بالا . تا دید من ول بکن نیستم پاهاشو جمع کرد که دامنش سر خورد اومد پایین و شورت مشکیش که با سوتینش ست بود معلوم شد . منم با کمال پرویی یه دستمو گذاشتم رو رون سمت راستش و بردم لای پاش و با دست چپم شروع کردم به ناز کردن صورتش .یکم که گذشت دستم و پایین تر بردم و با انگشت شصتم کس نرمشو میمالیدم. میدونستم که اکه الان کاری نکنم احتمالا هیچ وقته دیگه نمیتونم کاری کنم. واسه همین که اون مخالفتی نکنه با دستم سرشو گرفتم و شروع کردم به لب گرفتن .البته اون از خجالت چشاشو بسته بود و تولب گرفتنم همراهی نمیکرد. حالا دیگه توموقعیت خوبی بودم و آروم کل دستم روکس مهسا جون بود و هی میمالیدم تازمانی که دیدم انگار یه کمی حشری شده اما به روی خودشم نمیاره. میدونستم اگه بخوام زود برم سراغ اصلی کاری ممکنه بدش بیاد واسه همین دستمو از رو شورتش برداشتمو شروع کردم به مالیدن شکمش و کم کم پیراهنشو دادم بالا که مخالفتی نکرد. بعد یکی دو دقیقه از زیر پیراهنش دستمو بردم زیر پیراهنش و از رو سوتینش سینشو میمالیدم .بعدش دوباره دستمو بردم پایین و از اون طرف پاش قسمت بالای رونشو مالیدم .کم کم دیگه دستم به کونش رسید و یکمی هم دستمو دادم زیر شرتش و حسابی کونشو ماساژ دادم. حالا دیگه نوبت سینه های سفتش بود و دستم و آوردم بالا و پیراهنشو دادم بالا و سوتینشو دادم بالای سینه های سفتش و یکم سینه های لختشو مالیدم بعد شروع کردم به خوردن که دیدم داره حشرش میزنه بالا. اما هنوز زود بود واسه همین لبهای خوشکلشو ول کردم با دست چپم این سینشو گرفتم و شروع کردم به خوردن و دست راستم و بردم روشرتش و شروع کردم به مالیدن کسش.بعد یه مدتی آروم دستمو بردم تو شرتشو رسوندم به بهشتش که صاف و بی مو بود و شروع کردم به مالیدن . یکم که مالیدم دیدم داره صدای آخ و اوخ آرومی راه انداخته و دیدم دیگه نوبت اصلی کاره است و خواستم که شرتش رو دربیارم با یه حالت بغض آلودی گفت آقا محسن من شوهر دارم .با من اینکارو نکن . دیگه تا همینجاشم زیاده روی بود. تازه اگه خواهرم بفهمه من بهش چی بگم. منم بهش گفتم یه خورده دیگه باهم ور بریم .اصلی کاره رو اگه نخواستی انجام نمیدیم .اونم با سکوت قبول کرد.

نونهای زیر کباب قسمت سوم سریع پاهاشو باز کردم و شروع کردم به خوردن کسش.یکم براش عجیب بود فکر کنم شوهرش تا حالا براش از این کارا نکرده بودیه دو سه دقیقه ای که براش خوردم اومدم بالا و کیرمو گذاشتم رو کسش و شروع کردم به مالیدن و توهمین حال بهش گفتم یه خورده میکنم تو اگه بازم نخواستی بگو ادامه ندیم .جوابی نداد اما میدونستم که خیلی حشری شده و آروم آرو م شروع کردم به تلمبه زدن . موقعی که داشت آبم میومد به مهسا گفتم تو بریزم .عین برق گرفته ها گفت نه.منم بهش گفتم باشه و کیرم رو آوردم بیرون و ریختم رو شکمش ، و یکم هم ریخته شد رو لباسش بعدش هم با دستمال پاکش کردم و بعد از یکمی نوازش و یه لب آبدار بلند شدم و رفتم تو اتاق خواب خودمون. فرداصبح که بیدار شدم به خانمم گفتم چند وقت مسافرت نرفتیم ، بریم یه چند روزی استراحت کنیم.بهم گفت آخه معلوم نیست مهسا تا کی اینجاست.بهش گفتم بریم بابلسر و اگه مهسا میاد اونم ببریمش. با خنده بهم گفت محسن مهسا شوهر داره ،منم بهش گفتم نترس با اون کاری ندارم ، با تو کار دارم ، من امروز مرخصی میگیرم تا جمعه چهار روز بریم بابلسر. شب که اومدم وسایلمونو جمع کردیم رفتیم ویلای خودم تو بابلسر که لب دریا هست. حدود ساعت دو شب بود که رسیدیم تا وسایلمونو جمع کنیم ساعت سه نیم بود که رفتیم تو رخت خواب. صبح ساعت ۱۱ بود که بیدار شدم که دیدم خانمم صبحانه رو ردیف کرده .جاتون خالی یه صبحانه مفصل خوردیم و آماده رفتن به دریا شدم که خانمم گفت بچه ها نباید برن تو آب الان ظهر هست و میسوزن.منم گفتم من میرم اگه خواستین تو یا مهسا بیاین . رفتم تیوپ و باد کردم و داشتم میرفتم که دیدم مهسا داره میاد. یه لحظه جاخوردم آخه یه دامن پوشیده بود و یه پیراهن گشاد. البته شایان ذکر است که اینجا ایران است و با تو محوطه های باز دریا خانوما با مایو تو دریا نمیرن.چیزی که برام جالب بود مهسا شلوار نپوشیده بود. خلاصه رفتیم تو آب و اول مهسا سوار تیوپ شد و منم تیوپ و هلش میدادم به جلو . یکم که جلو رفتیم رسیدیم به جایی که دیگه آب به گردن من رسیده بود.جالب اینکه دریای بابلسر که معمولا موج داره اون روز موج نداشت. بین ما سکوت بود و تا اینکه من سکوت رو شکستم و به مهسا گفتم شنا بلدی(میدونستم که شنا بلد نیست)اونم بدون اینکه توچشم نگاه کنه بهم گفت نه.منم بهش گفتم بیا بهت یاد بدم و اونم بهم گفت باشه. پاهاشو از بالای تیوپ انداخت پایین و بهش توضیح دادم که چه جوری پا بزنه. یکم که پا زد بهش گفتم واستا و بعد دستشو گرفتم و آوردمش بیرون تیوپ و گفتم حالا پا بزن ببینم اونم شروع کرد به پا زدن . تو همین حال یکم دامنش اومد بالا تا وسطای رونش منم دیدم باید از یه جایی دوباره شروع کنم ،رفتم پیش پاش و ساق پاشو گرفتم و آروم شکل پا زدن رو بهش توضیح دادم و گفتم حالا دوباره امتحان کن و دست چپم رو بردم رو رونش گذاشتم و یه جورایی داشتم میمالیدم و اونم داشت آروم پامیزد. یکمی که گذشت گفتم یکم محکمتر پابزن و خودم هی دامنشو میبردم بالاتر تا اینکه به بالای شورتش رسوندم .باورتون نمیشه ولی از دیدن این منظره که کون به این خوشکلی جلوم بود کم مونده بود آبم بیاد. یکمی که گذشت و من حسابی رون و کون خواهر زن خوشکلمو مالیدم بهش گفتم حالا خسته شدی بیا رو آب خوابیدن و بهت یاد بدم .سریع برش گردوندم و دستمو گذاشتم زیر کمرش و بهش گفتم که چی جوری پا بزنه و به بهانه اینکه بهتر نگهش دارم دست راستمو گذاشتم رو شکمش و شروع کردم به مالیدن و کم کم پیراهنشو دادم بالا ،چیزی که برام جالب بود هیچ اعتراضی به من نمیکرد و گاهی هم احساس میکردم داره همراهی میکنه. دیگه داشتم سینه هاشو از رو سینه میمالیدم و اونم چشاشو بسته بود و دیدم تقریبا دیگه پا نمیزنه. یه لحضه که داشتم پاشو نگاه میکردم دیدم دامنش کامل بالا اومده و شورت صورتی خوشکلش با اون کس کپلش داره بهم چشمک میزنه اما برا مالیدن کسش هنوز زود بود. حالا باید یه کار جدید بهش یاد میدادم و اونم پازدن تو حالت ایستاده بود.بهش گفتم بیا این کارو بهت یاد بدم و اونم قبول کرد.بعد در حالی که یه دستم دور کمر مهسا بود دست به دامنش زدم و گفتم چون دامن نمیزاره راحت پابزنه دام دامن رو دربیار و به طناب تیوپ گیر بده.جالب اینکه بهم گفت آخه زشته .منم گفتم که پاهات زیر آب هست و غیر از منم که کسی این طرفا نیست و اونم با یکمی خجالت گفت که من با دستام تیوپ رو گرفتم نمیتونم .(راست میگفت آخه مهسا یکم قدش کوتاهه و اونجایی که ما بودیم هم قد من بود) منم با پرویی تمام گفتم خب من برات درمیارم و آرمو دامنشو در آوردم و گیر دادم به طناب تیوپ. بعد گفتم واسه اینکه راحت تر شنا کنی پیراهنت رو هم دربیارم؟ دیدم جواب نمیده و خودم شروع کردم دکمه های پیراهنش رو باز کردن. وقتی لباسش رو در آوردم چشام به اون سینه های خوشکل که تو سوتین صورتی جا خوش کرده بودن افتاد و نا خود آگاه دستم رفت رو سینه هاش و شروع کردم به مالیدن که مهسا گفت میخواستی بهم شنا یاد بدی؟ من جا خوردم و دستم رو کشیدم کنار و شروع کردم به آموزش پازدن به صورت عمودی . بعد یه مدتی دیگه خودش خسته شده بود که به من گفت، آقا محسن دیگه خسته شدم پاهام درد گرفته.منم گفتم تیوپرو با دستات بگیر و به شکم رو آب بخواب .وقتی اینکارو کرد رفتم پشتش و پاهاشو بالا آوردم و آروم شروع کردم به ماساژ دادن ساق پاش و بعد هم رونهاش .یکم که گذشت دستم دیگه به بالای رونش رسیده بود و با حرکت نیمه دورانی داشتم داخل رونش رو ماساژ میدادم و کم کم هم انگشتم رو به کس تپلش میمالیدم. بعد دو سه دقیقه دیگه پاهاشو کامل باز کرده بودم و فقط کسشو ماساژ میدادم بعدش هم با دست چپم سینه نازشو میمالیدم .دیگه صداش داشت در میومد که من آروم سوتینشو باز کردم و بعدش هم شورتشو در آوردم.بعد دوباره رفتم سراغ کسش و کف دستمو از پشت و بین رون هاش گذاشتم رو کسش و کم کم شروع به مالیدن کردم .تو همین حینم از سینه های آویزونش غافل نبودم و تو آب حسابی میمالوندمشون. دیگه معلوم بود حشری شده که بهش گفتم واستا و بردمش وسط تیوپ و مایو خودمو در آوردم و بغلش کردم. دستاشو انداخت دور گردنم و پاهاشو باز کرد و انداخت دور کمرم. دیگه کیرم دقیقا زیر چاک کونش بود . یه نگاه به صورت ماهش انداختم دیدم از خجالت چشاشو بسته ،بعد یه نگاه به سینه هاش انداختم که به سینه های من پرس شده بود.یکم بردمش پاینتر بعد کیرمو گذاشتم روی کسش و یکم فرستادم تو و یکمی تو همین حالت بازی کردم که خودشو محکم آورد طرف من و کیرم کامل رفت تو. تلمبه زدن من با صدای بلند آه و اوه مهسا به اوجش رسیده بود که مهسا محکم منو بغل کرد که فهمیدم خانم ارضا شده و یکمی بعد من آبم اومد و همه رو ریختم تو کسش. بااینکه موقعی که آبم اومد ، خود مهسا محکم کسشو به من فشار میداد ، سرش رو پایین انداخت و با اضطراب گفت : آقا محسن چرا ریختی تو ، من حامله نشم ؟ منم بهش گفتم هرکاری کردم نتونستم بیرون بیارم ، حالا نترس حامله نمیشی .اگرم شدی یه کاریش میکنیم . دیگه لباسامونو پوشیدیم و رفتیم ویلا.خانمم یه ماکارانی خوشمزه درست کرده بود و بعد یه شنای مفرح یه دلی از غذا در آوردیم. موقعی که رفتم آشپزخونه خانمم آروم بهم گفت تو آب مهسا خوب بود؟!! منم بهش گفتم آره ،اما تو یه چیز دیگه هستی بعد هم بلند بلند خندید.وقتی تو اتاق خواب بودم خانمم بهم گفت که خیلی دلش میخواسته با من بیاد دریا اما مهسا رو از قصد فرستاده و بهش گفته که با محسن راحت باش و اینکه دامن پوشیده هم نظریه خانمم بوده. خلاصه غروب هم همه با هم رفتیم دریا و خانمم با مهسا و بچه ها یه شنای مفصل کردند و من هم بیشترشو رو ساحل دراز کشیده بودم. شب نوبت کباب بودو کار من.طبقه دوم ویلای ما برخلاف عمده ویلاهای شمال شیروانی نیست دو تا آلاچیق تقریبا بزرگ و یه محوطه باز هم جلوشون هست که منظره دریا تکمیلش میکنه . قرارشد شام بالا بخوریم و من بعد یه حمام حسابی بساط کباب رو پهن کردم . پچه ها هم تو تراس داشتن بازی میکردن . خلاصه یه شام مفصل خوردیم .ساعت حدود ۹بود که خانمم و مهسا با هم بچه ها رو بردن بخوابونن. منم از فرصت استفاده کردم و استراحت کردم .ساعت از ۱۰گذشته بود که مهسا اومد بالا و تو آلاچیقی که من بودم نشست . یه چند دقیقه ای سکوت بین ما بود که بازم من سکوت رو شکستم و گفتم : مهسا صدای دریا چقدر دلچسب هست . اونم گفت آره خیل خوب هست .جون میده برا خوابیدن ، بعد بهم گفت من میرم تو اون آلاچیق میخوابم و بعد هم رفت. آلاچیق دومی سه طرفش محصور هست و فقط رو به دریاش باز هست که اونم میشه با یه پارچه برزنتی که پرده ای فرم هست بست. بعد یه نیم ساعتی من رفتم ته تراس و یکمی تو نور ماه دریا رو تماشا کردم . وقتی برگشتم رفتم طرف آلاچیقی که مهسا بود .بیشتر از نصف پرده برزنتی رو کشیده بود. آروم رفتم داخل ، باورم نمیشد.مهسا لخت مادر زاد تو آلاچیق به صورت دمر خوابیده بود و پشتش به من بود.منم اول از همه دوربین موبایلمو روشن کردم و گذاشتمش رو یه پشتی و دقیقا تصویرشو انداختم وسط آلاچیق. بعد تو اون نور کم رفتم پیشش و دستم و گذاشتم رو گودی کمرش و کم کم شروع کردم به مالیدن .وقتی که دیگه از بیدار بودنش مطمئن شدم رفتم لامپای آلاچیق رو روشن کردم . باورتون نمیشه یه حوری ۲۴عیار خوشکل و لخت و گوشتی و نرم جلوم دراز کشیده بود . آخه تا حالا اینجوری بدنش رو ندیده بودم. منم که فقط شلوارک پوشیده بودم سریع در آوردم و رفتم پیشش دراز کشیدم و از بازو هاش مالیدن رو شروع کردم. یکمی که گذشت آروم آروم چرخوندمش و به صورت طاق باز خوابوندمش.هنوز چشماشو بسته بود و میخواست که من فکر کنم اون خوابه.دیگه هیچی دست خودم نبود شروع کردم به چلوندن سینه هاش و خوردنشون. هر کدومشون از اون یکی خوشمزه تر بودن. تو همین حال که سینه سمت چپش تو دهنم بود دست چپمو بردم سمت کسش و کل کسش رو با دستم گرفتم و آروم آروم ماساژ میدادم .بعد هی انگشتمو میبردم پایین کسش و آروم از رو همون شیار تا بالا میاوردم. این کار کلا به زن ها حال میده .دیگه داشت لباشو گاز میگرفت که من صداش کردم و گفتم مهسا جون چشاتو باز کن .اونم آروم چشاشو باز کرد و بعد یه نگاه طولانی لبهامون تو هم رفت و یه غلطی زدیم و مهسا اومد رو من. دو باره لب و لب و لب و مالیدن همدیگه ادامه داشت که مهسا رو شکمم نشست و هی کسشو به شکم من میمالید و بعدش سینه هاش که آویزون بود گذاشت دم دهن من و منم شروع کردم به خوردن و اومدم با دست سینه هاشو بگیرم گه نذاشت و دوتا دستاشو گذاشت رو دستام و بالا برد . یه جورایی میخواست هرچی میخواد همون بشه. بعد یه چند دقیقه ای یکمی از روم بلند شد و خودشو برد عقب و کیرمو با کسش هماهنگ کرد و روش نشست . باورتون نمیشه کسش اینقدر خیس و لیز بود که کیرم بی دردسر تو اون حالت تا ته رفت تو کسش. خلاصه از ما به عنوان برده جنسی استفاده کرد و یه بیست دقیقه ای بابا پایین رفت تا اینکه با چنگی که از سینه من گرفت فهمیدم خانم ارضا شده .بعد آروم روم دراز کشید و سرش رو سینم گذاشت و خیلی آروم بهم گفت میشه یکمی نوازشم کنی و منم آروم دستهامو بردم پشتش و شروع کردم به نوازش و اون گفت ممنونم که با کارای من مخالفتی نکردی.من که هنوز خودم ارضا نشده بودم دیگه با این حرفاش دلم نیومد دوباره بکنمشو فقط نوازشش میکردمو آروم آروم این کیر ما شل میشد تا اینکه کلا از کس مهسا خانم اومد بیرون. یه نیم ساعتی همینطور روی من دراز کشیده بود که سرش رو بالا آورد و بهم گفت یه خواهشی دارم .گفنم مهسا جون شما دستور بده.اونم گفت من اون جوری که میخواستم ارضا شدم ، تو هم هرجوری که میخوای با من رفتار کنی خودتو ارضا کن.هر کاری بگی میکنم و ناراحتن نمیشم.

نونهای زیر کباب قسمت پایانی یکمی فکر کردم و دیدم الان بهترین موقعیت هست واسه جر دادن کون این خانم خانما.و بهش گفتم اگه من بخوام از پشت باهات سکس داشته باشم ناراحت نمیشی.یه کمی فکر کرد و گفت من تا حالا ازپشت ندادم ولی به تو میدم. منم آروم بلندش کردم و به شکم روی یه بالش خوابوندمش .بی مقدمه رفتم سراغ کونش و هی میمالیدمش و بازش میکردم و اون سوراخ تنگ صورتی خوشرنگ رو نگاه میکردم .بعد یه تف انداختم رو سو راخش و آروم یه انگشتم رو کردم تو کونش و شروع کردم به عقب و جلو کردن که گفت چرا انگشتت رو کردی اون تو.منم درحالی که انگشتمو در میاوردم.گفتم مهسا جون فکر کردم ممکنه اول کیرمو بکنم دردت بیاد خواستم اول با انگشت بازش کنم و اونم بهم گفت باشه و منم که دیگه کیرم حسابی بلند شده بود آروم فرستادمش داخل .یه کمی که رفت تو یه داد کوچولویی زد که من بهش گفتم اگه خیلی درد داره نمیکنم اونم گفت نه ادامه بده و منم تا ته فرستادم تو که یه داد دیگه زد.یکمی تو همین حالت واستادم بعد شروع کردم به تلمبه زدن. یکمی که گذشت بهش گفتم چهار دست و پا واستا و تو اون حالت یکمی کردمش و آخرم سرش رو گذاشتم زمین و دوتا دستاشو از پشت گرفتم و موقعی که کیرمو میکردم تو دستاشو میکشیدم به طرف خودم وکیرمو با سرعت زیاد تا ته میکردم تو کونش . دیگه خودشم داشت حال میکرد و درد نداشت که من آبمو تا آخر ریختم تو کونش.بعدش همونجوری دراز کشید و منم باهاش روش دراز کشیدم اما همونجوری کیرم توکونش بود. آروم موبایلمو برداشتم و خاموش کردم بعد به مهسا گفتم نظرت درباره یه حموم صحرایی دونفره چیه .اونم مخالفتی نکرد و رفتیم رو تراس شیر آب رو باز کردیم و با شلنگ اول من مهسا رو شستم و بعد مهسا من رو شست .و در حین شستن حسابی مالیدمش و حال کردیم. فردای اون روز علی ،یکی از همکارای شرکت قبلییم با خانمش رو تو سوپری سر کوچه دیدم. ازش پرسیدم شما کجا اینجا کجا ، که فهمیدم یه سه ماهی تو کوچه بغلی ویلای ما یه ویلا گرفته بودن و دیشب رسیده بودن. خلاصه با کلی تعارف ما رو واسه شب دعوت کرد خونشون و من هم گفتم باشه. وقتی رفتم خونه خانمم مخالفت کرد و گفت که باید نظر منو هم میپرسیدی و من دوست ندارم بیام. خلاصه بعد از کلی خواهش و تمنا خانمم بهم گفت که به هیچ عنوان حاضر نیست بیاد و پیشنهاد داد که خودت تنهایی برو. منم بهش گفتم که زشته ، علی بازنش هست و من بهش قول دادم با تو برم اونجا. خلاصه سرتون رو درد نیارم . آخرش خانمم با صحبتی که با مهسا کرد گفت تو با مهسا برو به اونم بگو خانواده خانمم تو ویلا بودن و بچه ها هم با هم بازی میکردن واسه همین بچمون رو نیاوردیم. با توجه به اینکه علی خانومم رو ندیده بود پیشنهاد خوبی بود و اینکه حالا یه بار هم مهسا نقش زنم رو بازی کنه بد نیست. خلاصه حدود ساعت ۷ مهسا یه لباس خوشکل و راحت خانمم رو پوشید و با مانتو رفتیم ویلای علی.قبل از اینکه برسیم به ویلا به مهسا گفتم که علی کلا خانواده راحتی هستن و از کاراشون زیاد تعجب نکن و با کاراشون و حتی مشروب خوردنشون کنار بیا. لباس مهسا یه لباس مجلسی و مثل پارچه ریون بود و تا پایین پاش بود و آسین کوتاه و یکمی هم یقش باز بود. وقتی وارد و یلا شدم جا خوردم .خیلی ویلاشون بزرگ بود و خیلی زیبا.خیلی حال کردم۰ موقع احوال پرسی علی با مهسا دست داد و خانمش هم با من دست داد . خانمش خیلی زیبا بود و خیلی استیل با حالی داشت جالب اینکه یه لباس باز که تقریبا از بالا و پایین همه چیزش معلوم بود. در واقع یه تاپ حلقه ای یقه باز و یه دامن کوتاه ساتن تا زانو. من که حسابی داشتم نگاش میکردم و چشم چرونی میکردم یه مدتی به حرف و گذشت تا علی برا پذیرایی رفت مشروب آورد. و برا همه ریخت. به مهسا یه چشمک زدم که بخور و اونم گوش کرد و خورد بعدش یه آهنگ گذاشت و دعوتمون کرد برا رقص.مهسا که اصلا تو این فازا نبود یکمی براش سخت بود اما برای منم که شده پاشد و شروع به رقصیدن .یه کمی که رقصیدیم من رفتم استراحت کنم اما مهسا تازه مشروب روش اثر کرده بود و حسابی داغ شده بود و میرقصید .بعد علی اومد نشست و مهسا و رویا میرقصیدن و ما هی اون دوتا رو تشویق میکردیم بعدش من دو باره رفتم و با مهسا رقصیدم و درحین رقص هی بغلش میکردم . رویا که دید تنهاست علی رو بلند کرد و اونو موقع رقص محکم به خودش میچسبوند. دو باره من و علی نشستیم و رقص اون دوتا رو تماشا کردیم .یه کمی دقت کردم دیدم علی تمام حواسش به مهسا هست و بیشتر از همه نگاهش رو سینه های مهسا اونم موقعی که سینه هاشو تکون میداد بود. آهنگ که تموم شد حسابی خانما خیس بودن (با شرجی اونجا بدون رقص هم عرق میکنی) که علی پیشنهاد داد بریم استخر. رویا گفت عالیه و منم موافقت کردم اما مهسا داشت با چشای گرد منو نگاه میکرد. منم به خاطر اینکه ضایع نشه گفتم : راستی مهسا لباس شنا نیاورده. که رویا گفت نمیخواد منم ندارم با لباس زیر میریم و بعد دست مهسا رو گرفت و با هم رفتیم طرف استخر . من و علی اول رفتیم تو آب و بعد هم اونا اومدن. رویا شورت و سوتین قرمز و مهسا هم یه شورت و سوتین سفید . من کنار مهسا رو به خاطر اینکه شنا بلد نبود موندم و نگهش داشتم و کم کم بردمش به سمت عمیق و بغل استخر که با دستش بغل استخر و بگیره و خودمم کم کم زیر آب میمالوندمش. یه بار حواسم رفت به علی و رویا که حسابی لب تو لب بودن . منم که دیدم اینجوری هست رفتم تو کار مهسا و حسابی همه جاشو میمالوندم تا اینکه دیدم علی و رویا دارن میان طرف ما بیخیالش شدم. علی به من گفت من خسته شدم و بریم بالا استراحت کنیم. بعد هم هر چهار نفر رفتیم بالا و رو لبه استخر . رویا و علی دراز کشیده و چشاشونو بسته بودند و مهسا هم داشت مثل من رویا رو نگاه میکرد.یه لحظه نگام رفت رو کپلی کس رویا ، با اینکه برخلاف مهسای تپل من ، یه کمی لاغر بود اما کپلی کسش دو برابر مهسا بود. یه کمی منم دراز کشیدم اما مهسا یه کمی معذب بود. بعد اینکه علی اومد نفری دو پیک زدیم و بعدش علی همینطور که با رو یا کنار ما نشسته بود شروع کرد به مالوندن رویا و تقریبا غیر از کس تپل زنش به همه جای اون دست میکشید که رویا گفت علی بسه دیگه من حالم داره بد میشه و بعد هم بلند شد و گفت بریم بساط شام رو راه بندازیم. قرار شد من و علی کباب ردیف کنیم و خانوما کار سفره و برنج رو ردیف کنن. همین که خواستیم بریم تو ویلا مهسا گفت من لباسام خیس هست و منم رفتم مانتوشو آوردم و با هزار زحمت لباسای خیسشو کند و مانتوشو پوشید . حالا تصور کنید که مهسا با یه مانتو که تا پایین زانوش بود ، بدون شرت و سوتین تو ویلا بود و منم از این موضوع لذت میبردم و علی هم گهگداری نگاهی به پر و پاچه مهسا مینداخت. اما چیزی که برا من جالب بود این بود که رویا همینجوری با شورت و سوتین خیسش تو ویلا میگشت و عین خیالشم نبود. خلاصه شام آماده شد و دور میز نشستیم و خوردیم . یه ساعت بعد شام علی رفت دوباره مشروب و مزه بیاره و دوباره یه لبی تر کردیم ، اما اینبار به خاطر اینکه مهسا خیلی خورده بود حسابی پاتیل بود و اینبار خودش گفت برقصیم و بلند شد و بقیه هم باهاش پا شدیم.اینبار چهار نفرمون با هم میرقصیدیم و یه بار هم مثل قطار بازی پشت همو گرفته بودیم و راه میرفتیم .در واقع من جلو بودم و مهسا پشت من و علی هم مهسا رو گرفته بود و رو یا هم پشت سر علی. بعد یه چند دور من گفتم راننده قطار مهسا بشه و بعد خودم رفتم آخر صف .وقتی دستمو گذاشتم رو کمر رویا دیگه داشت حالم بد میشد و بدجور هوسشو کرده بودم. جلوتر از ما هم علی دستش تقریبا رو شکم مهسا بود تا رو شونه و کمرش. تا آهنگ تموم شد مهسا ترمز کرد و ما همه به هم خوردیم و تو همن حین دیدم دست علی دقیقا رو سینه های مهسا هست و منم دیگه موقعیت و جور دیدم یه دست حسابی به سینه رویا کشیدم. بعد هم هممون روزمین دراز کشیدیم و رویا که پیش من دراز کشیده بود به مهسا گفت: مهسا جون ماشالله خوب بدنی داری ها که قبل از اینکه مهسا حرفی بزنه من گفتم اختیار دارین بدن شما هم حرف نداره . تو همین حین علی دستشو گذاشت رو باسن مهسا که یه پهلو و پشت به علی بود و گفت اما باسن مهسا جون از باسن رویا خیلی نرم تر و بهتره ، رویا هم نه پایین گذاشت و نه با لا گفت عوضش یه چیز دیگه من بهتره. یه لحظه همه ساکت شدند. مهسا سکوت رو در حالی که مست مست بود و دست علی رو باسنش بالا پایین میرفت گفت ازکجا معلوم ؟ منم به دفاع از رویا که تو جبهه من بود دستمو گذاشتم رو شرتش و همزمان با مالیدنش گفتم فکر میکنم حق با رویا باشه . علی گفت نمیشه منم باید مال مهسا رو ببینم . و تو همین هین مهسا رو برگندود و رو به بالا کرد و آروم دستش رو برد زیر مانتو و کس مهسا رو تو دستش گرفت .و گفت باشه اما سینه های مهسا یه چیز دیگه هست .رویا گفت نه مال من بهتره .منم گفتم این یکی رو فکر کنم باید با هم ببینیم وگرنه نمیشه داوری کرد .رویا سریع بلند شد و سوتینشو کند .واییییییییییییی چه سینه هایی من یکم مالیدم و گفتم از نظر من این بهتره .علی به مهسا گفت که بشین و وقتی نشست شرو به در آوردن مانتوش کرد. باورم نمیشد مهسا لخت لخت توبغل علی و سینه هاشم تو دست علی .علی گفت نه به نظر من مال مهسا بهتره. رویا هم که نمیخواست کم بیاره گفت سینه هامونو بخورید ببینید کدوم بهتره . هم من و هم علی دیگه پیشنهادی بهتر از این نمیتونستیم داشته باشیم و من گفتم که علی من مال مهسا رو خوردم .تو هم مال رویا رو .بیا حالا هر دوتای ما مال اون یکی رو امتحان کنه. اونم موافقت کرد و در هین اینکه مهسا رو داشت برمیگردوند به سمت خودش یه دستشم رو کس مهسا جون بود و داشت ور میرفت. منم به رو یا گفتم که تو هم مثل مهسا کامل لخت شو . بعد از اینکه لخت شد یه چند ثانیه ای چش از کسش بر نمیداشتم. یه کس تپل و سفید و صاف ، با یه خط کمرنگ وسطش . بعدش شروع کردم به امور مربوط به مسابقه و خوردن سینه هاش که دیدم علی لخت شده و تو بغل مهسا هست و منم سینه رویا رو ول کردم و رفتم سراغ کسش که داشت دیوونم میکرد. تو همین حین دیگه مسابقه رو ول کرده بودیم و دیگه سر اصل قضیه رفته بودیم و من و رویا ۶۹ شده بودیم و من کس اونو لیس میزدم و اونم برام ساک میزد. یه لحظه دیدم کار علی و مهسا بالا گرفته و علی کرده تو کس مهسا . منم تغیر حالت دادم و کیرمو رو کس رویا بازی میدادم که خودش کیرمو گرفت و گذاشت توکس تپلش. وای باورم نمیشد یه همچین کسی گیرم بیاد . خیلی گوشتی و نرم و گرم و لیز….. خلاصه حسابی از شرمندگی رویا در اومدم و یه نیم ساعتی میکردمش .وقتی خواست آبم بیاد کیرمو در آوردم و ریختم رو شکمش و با دستمال کاغذی پاکش کردم. یه نگاهی به علی و مهسا انداختم دیدم علی مهسا رو دمر کرده و داره از پشت میکنه. منم یکم استراحت کردم و رو یا رو دمر کردم و آروم آروم کردم تو کونش و شروع کردم به تلنبه زدن . من تا حالا یه همچین زن حشری رو ندیده بودم.موقع کون دادن با ناله های پر از حشرش ویلا رو گذاشته بود رو سرش اما مهسا ساکت بود و ما رو نگاه میکرد. خلاصه تا ساعت ۳ پیش علی اینا بودیم و بعد اومدیم خونه. موقع اومدن دیگه مهسا مستیش پریده بود و یه کم خجالت میکشید اما علی دست بردار نبود و دم در یه لب اساسی از مهسا گرفت و رویا هم دستشو گذاشت رو کیرم و گفت دفعه بعد دو تا کیر میخوام. وقتی رسیدیم ویلا همه خواب بودن منم با مهسا رفتیم تو خونه و تو اتاق خواب بادهم خوابیدیم طرفای ساعت ۱۱ بیدار شدم و رفتم توآشپز خونه ، دیدم مهسا و خانمم داره با هم صحبت میکنن . خانمم با دیدن من اخماشو تو هم کرد و گفت دیشب خوش گذشت! فهمیدم مهسا همه چیز رو به خانمم گفته. منم کم نیاوردم و گفتم بد نبود. مهسا سرش پایین بود و خجالت میکشید منو نگاه کنه.رفتم از پشت خانمم رو بغل کردم و یه ماچ گنده از اون لپاش گرفتم .بعد یه صبحانه مفصل با خانمم در باره شب گذشته صحبت کردیم. و خلاصه موضوع حل شد. تو اون سه چهار روز حسابی به من و مهسا خانمم خوش گذشت و غروب شنبه شوهر مهسا اومد تهران و دو روزی هم مهمون ما بود و با هم برگشتند شمال. آبان ماه بود که ما رفتیم انزلی و خونه پدر خانمم . تقریبا موقع شام رسیدیم و مهسا و باجناقم هم اونجا بودن. مهسا از خجالت روش نمیشد که منو نگاه کنه اما من همه جاشو بر انداز میکردم . صبح رفتم بنزین بزنم و وقتی برگشتم دیدم مهسا دوباره اومده اونجا و پدر خانمم رفته بود مغازه و مادر خانمم با بچه ها رفته بود پارک و کار آشپزی و پخت و پز به گردن خانمم و مهسا بود. رفتم تو اتاق خواب و خانمم رو صدا کردم .وقتی اومد گفتم چه خبر؟ اونم سرع دوزاریش افتاد و بهم گفت محسن مهسا خجالت میکشه . کاری نکن. منم گفتم آخه نمیشه . بد جوری خواهرت چشم رو گرفته. با خنده بهم گفت باشه اما خودت برو شروع کن من تو اتاق خودمو سرگرم میکنم .اگه مهسا مایل بود برین تو اون اتق خواب و در و ببندین .بعد من میام بیرون و کارام رو میکنم. منم با خوشحالی بلند شدم و یه لب آبدار ازش گرفتم و یه در کونی بهش زدم موقع بیرون رفتن … پایان

بــــــــــازم تــــــــــعریف کنــــــــــم خــــــــــاله جــــــــــون ؟ ۱من تورج هستم و بیست و پنج سالمه . در داستان حالا عمه ات رو نمی شناسی که در تک قسمتی ایرانی منتشر شده از این گفته بودم که وقتی بابام مرد عمه تا را که باهاش میانه خوبی نداشت از اروپا بر گشت به ایران و قرار شد که یه ماهی رو پیش ما بمونه تا مستاجرش پا شه بره خونه خودش . من و مامان پوری و آبجی تینا که بیست و سه سالش بود و از همسرش جدا شده بود یه ماهی رو باید پذیرای عمه جون می بودیم . از اون جایی که من خیلی شیطون و دختر باز بودم و اهل خوندن داستانهای سکسی و عمه هم از بچگی عاشقم بود خیلی زود با هم جور شدیم . وقتی مامان و آبجی و خاله بیوه ام پوران واسه یه هفته ای رو رفتن مشهد, من و عمه تارا این یک هفته رو با هم خوش گذروندیم و خلاصه زدیم تو خال محارم یا بهتره بگم زدم توی خال محرم . چه تن و بدنی داشت این عمه .. اون شب من و عمه کاملا بر هنه توی بغل هم خوابیده بودیم . قرار بود مسافرا واسه یه روز دیگه بر گردن .ولی سر صبح سر و صداهایی که از پذیرایی شنیده می شد نشون می داد که مادر و خواهرم برگشتن . وقتی هم از خواب پا شدم دیدم رو ما ملافه ای انداخته شده ..من که ملافه رو رو تنمون نکشیده می دونستم تارا جون هم این کارو نکرده . مادر و خواهرم خیلی سرد و پکر بودند ..وبر خورد خوبی نداشتن .. منم رفتم به مغازه یا سوپری بابام که دیگه خرج من و مادر و خواهرمو تامین می کرد .. حالا من موندم و دلهره از این که وقتی ظهر برم خونه چی میشه .. به عمه تارا گفتم جریان اینه احتمالا اونا مشکوک شدن و اگه یه چند روزی آفتابی نشه بهتره .. یه بهونه ای بیاره مثلا چند روز بره جای دیگه تا من خودم یه جوری مسئله رو حل و فصلش کنم . اونم قبول کرد و این خبر خوشو هم بهم داد که مستاجر خونه شو زود تر تخلیه کرده فقط یه چند روزی رنگ و روغن کاریش وقت می گیره و اسباب و اثاثیه خریدن و این جور چیزا … با این حال بهم گفت هر وقت احساس نیاز کردم می تونم برم توی همون آپارتمان خالی و یه گوشه ای با هم حال کنیم تا همه چی ردیف شه . منم قبول کردم …. از ترس ظهر ناهار نرفتم خونه .. اگه قبلا دیر می کردم برا م زنگ می زدن . ولی حالا از این خبرا نبود . شستم بوبر دار شد که کاسه ای زیر نیم کاسه هست . شب که رفتم خونه مادر و خواهرمو همین جور اخمو دیدم . می دونستم مامان در حال جوش آوردنه و یهو می ترکه و می ترکونه . خودموآماده کرده بودم . تازه اینو هم می دونستم از اون وقتی که من و عمه خوابیدیم سکس نکردیم تا صبح … اوخ اوخ .. این ملافه و رو بالشی و لحاف تشک و هر چی رو که روی تخت بود شسته دیدم و گوشه کنار آویزون … دلم هری ریخت پایین . اوخ من بمیرم . خاک بر سر شدم . این مامان نجس و پاکی حالیشه . حتما آب کیر منو دیده .. همین جور فرت و فرت این گوشه کنار می ریختمش .. اصلا حواسم نبود این رو تختی رو بر دارم و یه جوری ماسمالی کنم ..-مامان فدات شم این سوغاتی های ما کو ؟ نخود کیشمیشت کو ؟ یه تی شرتی .. تسبیح و جورابی .. زیر پیرهنی ..-کوفتو بخوری .. کوفتو بپوشی .. تو خجالت نمی کشی ؟ دختر جوون توی خونه هست .. درسته که شوهر نامردش طلاقش داده .. ولی این چه حرکت زشتی بود ! خجالت می کشم مادر تو باشم . کثافت ! بی آبرو بی چشم و رو … اون زنیکه جنده هرزه از فرنگ بر گشته .. پدرت بیچاره حق داشت باهاش در افتاد . اون وقت همه جا نشست گفت که اون باعث شد که شوهرم منو طلاق بده . آخر الزمون شده . آدم با عمه اش ؟ خاک عالم .. من نمی تونم تو روت نگاه کنم ..تو چطور روت میشه تو روی مادرت نگاه کنی ؟ جلو مادر خم شده تا دستشو ببوسم . -مامان فدات شم چرا بهتون می زنی ؟ تو خودت دیدی ؟ تو شاهد بودی ؟ من که اصلا اهل این بر نامه ها نیستم و نبودم . چرا این جور قضاوت می کنی . تو که خودت مسلمونی . اصلا در اسلام گفتن که زنا نمی تونن قاضی باشن . با این حساب هرچی تو بگی روی چشم ولی تو رو به روح بابا قسم تو رو به خاک پاکش قسم مادر تو دیدی که من و عمه زبونم لال از اون کارا بکنیم ؟ ۸ تا شاهد زن و یا ۴ تا شاهد مرد لازمه . -خفه شو . حالا واسه ما مجتهد هم شدی ؟ هرچی به خودم فشار می آوردم از چشام اشکی در نمیومد ولی الکی زار می زدم و دستامو گذاشته بودم جلو صورتم .. -مادر من میرم .. من از این خونه میرم . -برو گمشو . فکر کردی من و خواهرت با وجود تو احساس امنیت می کنیم ؟ رفتم سمت تینا. -خواهر تو یه چیزی بگو ..تینا از دست من در رفت و در اتاقش قایم شد ..-خیلی دلم می خواست از اون صحنه عکس می گرفتم و نشونت می دادم . پدرت اگه زنده می بود شما دو تا رو می کشت .-مادر تهمت نزن . -تورج دست عمه ات بود لای پات به این چی میگی ؟-مامان من اشتباه کردم نباید آزاد می خوابیدیم .. ولی کاری نکردیم . اون سیستمش این جوریه .. -برو از جلو چشام دور شو . نمی خوام ریختتو ببینم .. …. ادامه دارد … نویسنده …. ایرانی

بــــــــــازم تــــــــــعریف کنــــــــــم خــــــــــاله جــــــــــون ؟ ۲ زدم از خونه بیرون . نخستین جایی که به فکرم رسید کجا برم خونه خاله ام بود . سوار پرایدم شده و به سمت اون جا به راه افتادم . پس اون ندیده که من و عمه تا را به هم متصل باشیم . ولی هر آدم عاقلی که صحنه رو ببینه حتما می پرسه که چی شده .. خاله پوران دو سالی رو از مامان بزرگ تر بود و این مامان هم هر چی می شد رو واسش تعریف می کرد . خدا کنه موضوع من و عمه رو واسش نگفته باشه . .. اون با من خیلی صمیمی بود . دو تا پسر داشت که یکیش رفته بود خارج و یکیش هم بود توی همین تهرون زن داشت و جدا زندگی می کرد . با من رابطه اش خیلی خوب بود وقبلا در مورد دخترا خیلی حرفا با هم زدیم و این که زن قحط نیست و عجله نکنم و از این جور حرفا . اونم مثل عمه با هام راحت بود . این که چه جوری بپوشه و چه جوری آزاد باشه . ولی اون وقتا که شوهر خاله ام زنده بود خب پیش شوهرش رعایت می کرد . اما گاه می شد که بیام خونه شون و اون با شورت و سوتین باشه و به دیدن من لباس تنش نکنه . راستش منم اصلا افکار ناجوری رو در سرم نداشتم . اما این قضیه تارا فرق می کرد .. نمی دونستم چیکار کنم .اگه می رفتم پیش خاله پوران شاید اونم در جا زنگ می زد برای مامان .. اونوقت مامان پوری همه چی رو براش تعریف می کرد . شاید حالا هم تعریف کرده باشه . نمی دونم . اگه بخواد تعریف کنه من آبروم میره . دیگه نمی دونم با چه رویی تو روی خاله نگاه کنم . نه . لعنت بر من باد . کاش در اتاقو از داخل قفل می کردیم . آخه اونا قرار نبود تا فرداش بر گردن . خیر سر مون می خواستن ما رو سور پرایزمون کنن . خودشون سور پرایز شدن . وقتی وارد خونه شدم این بار دیگه خاله با شورت و سوتین نبود . تعجب کرد ..-ببینم تورج اتفاقی افتاده ؟-نه خاله جون . اومدم امشبو پیشت بمونم که تنها نباشی .-چه عجب ! مادرت دل داشت که ولت کنه ؟ یا این که تو دلت واسه من سوخت ؟ اصلا میگی خاله ات زنده هست مرده هست . نمی دونم چرا تو رو بیشتر از تینا دوست دارم . یه وقتی بهش نگی ها ناراحت میشه . ببینم خیلی ناراحتی .چی شده ؟ شام خوردی ؟-نه خاله جون … -پس من میرم یه چیزی برات ردیف کنم . ولی سمت آشپز خونه نرفت و رفت به سمت اتاق .. رفتم پشت در .. واسه مامان زنگ زد ..-پوری تو تورجو فرستادی این جا ؟ چی شده .. راستشو بگو .. اول که اومد هول کردم نکنه واسه تو یا تینا اتفاقی افتاده باشه .. مگه عمه تارا مشکلی ایجاد کرده ؟ ..دوست داشتم برم و گوشی رو از دست خاله بگیرم ولی روم نشد .-نه امکان نداره .. باورم نمیشه . خدای من .. اون که خیلی مودب و آقا بود .. باور نمی کنم . نه خواهر جان اگه این جوریه که تو میگی دیگه کار از کار تموم شده .. چی ؟ چی ؟ تورج چی میگه ؟ میگه می خواستیم راحت باشیم راحت بخوابیم ؟ حتما یه کارای راحت دیگه ای هم کردن دیگه .. وای این چیزایی که داری میگی من یکی می ترسم اون امشب این جا بمونه . اصلا خیلی کار می کنی خواهر با این جور بچه ها . اون عفریته رو نمی بایستی تو ی خونه خودت راه می دادی . حالا دیگه راستی راستی گریه ام گرفته بود هر چند کاری بود که انجام داده بودم و باید پای لرزش هم می نشستم . خاله با چهره ای درهم اومد پیش من ..-اگه اجازه میدی من برم خاله جون ..-کجا ؟-یه کاری پیش اومده .. -چیه می خوای بری پیش معشوقه ات ؟ همون عفریته ؟ همون هرزه ای که بابات اونو ردش کرد بره و حالا پس از مرگش دوباره بر گشت تا رابطه گرم خونوادگی ما رو به هم بزنه ؟-تو هم باور می کنی ؟ دارم دیوونه میشم . سعی کردم به استرچ لی مانند خاله جون که تا زانوشو پوشش داده و کونشو به اندازه یه سینی بزرگ نشون می داد نگاهی نندازم . همچنین به اون بلوز رکابی و بدون آستینش که سینه هاشو می شد از بغل دید.. -چه مظلوم و سر به زیر شدی؟! – پوران جون من اون جوراهم که میگی نیستم . جریان این نبوده .. اون گفته که زنا در خارج از کشور خیلی راحت و آزاد و ریلکس می خوابن . این جوری احساس آرامش می کنن . منم کلی گریه کردم واسم بابام . اونم گفت اگه می خوای اعصابت آروم شه تو هم لخت شو ..دستامو گذاشتم جلو صورتم .. چون با همه ناراحتی و ترس و خجالتم از این کس شر گویی خودم نزدیک بود خنده ام بگیره . بعد که تونستم بر خودم مسلط شم قصد رفتن کردم . -تو هیچ جا نمیری . مادرت از نگرانی داره می میره . جواب خواهرمو چی بدم ؟-تا حرفمو باور نکنی من این جا نمی مونم .-چه اهمیتی داره که من باور کنم یا نکنم . برای من هضمش مشکله .. تو با محرم خودت ؟ با عمه ات ؟ با خواهر پدرت ؟ وااااااییییییی اصلا نمیشه تصورشو کرد . شنیده بودم که اخر الزمون خیلی اتفاقا میفته ولی فکر نمی کردم تا این حد باشه که آدم با عمه خودش بخوابه .-بس کن خاله .. .. ادامه دارد … نویسنده …. ایرانی

بــــــــــازم تــــــــــعریف کنــــــــــم خــــــــــاله جــــــــــون ؟ ۳بازم این تلفن زنگ خورد -همین جا وای می ایستی تا من بر گردم . راستش ته دلمم نمی خواست برم . می خواستم بمونم و از دل خاله در بیارم و بهش بگم که اصلا هیچی بین ما اتفاق نیفتاده . ولی اون ظاهرا بعد از خداحافظی تلفنی که صداشوشنیدم یه دو سه دقیقه ای طولش داد و بر گشت .. .وااااااووووو یه روژ ملایم قرمز به گونه و براق به لباش زد و از یه عطر ملایم بسیار هوس انگیز و گرون قیمتی هم استفاده کرد که خاله یکی دو ساعت قبل از سکس با شوهر خاله از این عطرا به خودش می زد . اینو از صحبتای اون و مامان فهمیدم . ولی نه .. اون که اخلاق عمه جونو نداره . بی خود بد بین نشم . کج خیالی دیگه بسه ..-خاله خیلی خوشبو شدی . انگار این جا باغ بهشته . می خوای جایی بری ؟-مگه ما خودمون آدم نیستیم و دل نداریم ؟مونده بودم چی بهش بگم . وای چشاشو هم یه چیزی کشیده بود . چون یه زیبایی و درشتی خاصی پیدا کرده بود . یه جوری هم نگام می کرد . بر شیطون لعنت .. هنوز گوشت عمه از گلوم پایین نرفته . هنوز هضمش نکردم .. نه این دیگه اون جوری نیست . خاله که خارج نرفته . اون که اینترنت ندیده .. داستانهای سکس با محارمو نخونده .. اون دعای کمیل و توسلش قطع نمیشه . همین حالا از زیارت بر گشته . اصلا من چرا باید این قدر کج خیال باشم و همش فکر کنم به این که پاشنه در دنیا به روی سکس می گرده . از بس که کج خیالم . خودم دنبال این چیزام فکر می کنم که بقیه هم که تر گل ور گل می کنن به خاطر این چیزاست . اصلا نباید در مورد زنا کج خیال بود . اونا دوست دارن خوشگل و نمونه باشن . دوست دارن خودشونو به بهترین شکلی ردیف کنن و این حالت خاله ام دلیل نمیشه که اون هدفی داشته .. ولی در این لحظات سر کوفت زدن به من چه لزومی داشت که بره این سه چشمه کارو روی صورتش انجام بده .. بهم شام داد و حسابی سیر شدم . -می دونی مادرت چی ازم خواسته ؟ -نه چی خواسته ؟-اون می دونه که رابطه من با تو خوبه . چیزایی رو که به اون نمیگی به من میگی . می خواد که ازت حرف بکشم -خاله جون من بچه نیستم که لـله بخوام .-آفرین ! حالا ما شدیم لـله ات ؟ به خاله دلسوزت تو هین می کنی ؟ -منظورم مامانم بود . نمی خوام یکی بالا سرم باشه . پوران جون یه جوری نگام کرد که دلم هری ریخت پایین .-تو به من دروغ نمیگی . می دونم دوستم داری . به من احترام می ذاری . مادرت اینو می دونه .-واسه همینه که باید بهش بگی که بین ما یعنی من و عمه هیچی نبوده .طوری تو چشام نگاه می کرد که من از خجالت سرمو انداختم پایین . دستشو گذاشت زیر چونه ام سرمو آورد بالا . -توی چشام نگاه کن . راستشو به من بگو .. تو هیچوقت به من دروغ نگفتی . به مامانت دروغ می گفتی به من نمی گفتی .راست می گفت . ولی حالا با چشاش داشت جادوم می کرد . چه عطری زده بود . شوهر خاله ام که مرده بود . چه سینه ای ! لعنت بر تو تورج که توبه کار نمیشی . تو به خاطر گند کاری اومدی امشبو این جا بخوابی . باید مزه دهن خاله رو بفهمم . ما این جا مرد غریبه ای نداریم که اونو بکنه . اوه خدای من . نگاش چرا این جوری شده ؟ از اون نگاههای بیا منو بکن .. چشاش خمار شده . الان داره پس میفته . نه تورج تورج تو داری اشتباه می کنی . خاله پوران حسابش جداست .. دیشب عمه رو گاییدی و البته هفت شب گاییدیش امشب نوبت خاله جونه ؟ دستشو وقتی کشید رو صورتم گفت راستشو بگو ..دیگه رفتم توی حس . اون می خواست بدونه که من چیکار کردم . آیا راستی راستی آمادگیشو دارم که یک محرم رو بکنم یا نه ؟ شاید از اون جایی که من عمه امو کرده بودم کردن خاله هم می تونست یه تابو شکنی ساده باشه .. وسوسه شده بودم . من باید گام به گام جلو می رفتم . می دونستم که حتی اگه منظوری هم نداشته باشه حرفمو باور نمی کنه که من با تارا کاری نکرده باشم . بنابراین بهتر بود اعتراف می کردم و اونواون بالا بالا ها هم می بردم که به خودش بباله . حالا اگه خواست تسلیم شه چه بهتر اگه نه که در هر دو صورت به قولی که ازش می گیرم و پاک کردن ذهن مامان از هر بد خیالی در مورد منه عمل کنه . ازش قول گرفتم .. خیلی مظلوم شدم . فیلممو شروع کردم .. -تورج جان این جوری سرپا کمرت درد می گیره منم خسته میشم . بریم رو تخت بشینیم . این کاناپه و مبلها رو فعلا یه شستشوی سطحی شده روش نشینیم بهتره .. این یک قدم مثبت بود .. مجبور شدم فیلمو از اول شروع کنم .-خاله جون من نمی خواستم . نمی خواستم ..-چی رو نمی خواستی خودت رو خالی کن . فدات شم . راه برای توبه بازه .. توی دلم گفتم خیلی زود رفتی جلو . هنوز کو تا توبه ؟ تو هم موندی هنوز … ادامه دارد … نویسنده … ایرانی

بــــــــــازم تــــــــــعریــــــــــف کنــــــــــم خــــــــــاله جــــــــــون ؟ ۴ -خاله فدات شم تو قول دادی . -بگو این قدر لوس نکن. -اون شب تارا جون … -بگو تا را پیش من به اون بد کاره نگو جون .. -باشه اون شب تارا خیلی سکسی پوشیده بود . یه شلوار استرچ پاش کرده بود بیش از حد تنگ و چسبون بود .مث همینی که شما الان پاتون کردین .. -حالا حتما باید جز ئیاتشو بگم ؟ -خب توذهنت بیماره برای این که بتونم خوب روانتو بشکافم باید بدونم از لحظه به لحظه واقعه با خبر باشم . -خیلی دلم گرفته بود . مثل حالا .. آخه من باباموخیلی دوست داشتم اونم منو خیلی دوست داشت . سرمو گذاشته بودم رو سینه تارا جون ببخشید تارا ..عمه تارا که می تونم بگم .. اون نوازشم کرد گفت هر جور دوست داری گریه کن .. خلاصه منم اون شب گریه کردم .. -کدوم شب .. همون شب هفتم یا شب اول …. فهمیدم حواسش خیلی جفته .. می خواد بفهمه من چند شب اونو گاییدم . اگه بفهمه از اول اونو کردم خیلی بد تر میشه . تشویقی که نمی خواد بده .. -خاله جون مگه آدم چند بار اشتباه می کنه ؟ !همون شب آخر بود . اصلا این چیزا نبود . شبای دیگه هم با هم گریه می کردیم ولی اینی که دارم میگم مال شب آخر بود ……. خاله پوران موهاشو افشون کرد و ریخت رو شونه هاش چقدر ترکیب موها رو شونه ها بهش میومد . -خاله جون من و اون در یه همچین حالتی که من و تو هستیم قرار داشتیم . فقط روی تخت دراز کشیده بودیم . اون داشت فکر می کرد و به که غمگین بودم گفت برم پیشش . وقت خواب بود نیمه شب بود . -پس بیا رو تخت دراز بکشیم می خوام خوب واسم تشریح کنی .. ببینم عیب کار از کجاست . ؟ چی شد که این طور شد ؟ دو تایی مون دراز کشیدیم . -خوب خاله جون .. من سرمو گذاشتم رو سینه اش .. منتها اون فقط یه سوتین داشت . شما الان یه نیمچه بلوز دارین .. دیدم درجا اون تیکه بلوزو در آورد و گفت – ایناهاش اینو در آوردم . من باید بدونم . بفهمم چه عاملی باعث شد تو گل پسر به این سر به زیری رو این جوری منحرف کنه . توی دلم گفتم پوران جون یه جوری نشونت بدم که در این سی سال دوران کیر خوری همچین کیری نخورده باشی . فکر کردی خیلی زرنگی ؟ یه زرنگی بهت نشون بدم که زرنگی ازیادت ببره .. هر چند اونم همین کیری رو می خواست که من می خواستم فرو کنم توی کس و کونش . ولی با این حال بازم باید دست به عصا می رفتم . چون کوچک ترین اشتباهی برابر با مرگ بود . سرمو گذاشتم رو سینه خاله .. -آخخخخخ خاله جون عمه چه عطری داشت هوس انگیز بود ولی این عطری که تو حالا زدی بیشتر آدمو تحریک می کنه .. -که این طور . پس باید حواسم باشه . -من اشتباهم این بود که داستانهای سکس با محارم رو در اینترنت خونده بودم . مثل سکس با عمه ..عمو ..دایی ..مادر … اسم خاله رو نبردم . -سکس با خاله هم داشت ؟ -متاسفانه بله .. پوران چند بار پشت دستشو زد ولی من سرمو همچنان رو سینه اش داشتم . -ادامه بده .. -اگه بخوای این جور محکومم کنی نمیشه . -گفتم کاریت ندارم .. -آخه خاله جون من اگه ادامه بدم که .. تا یه حدی میشه ادامه داد . -بگو چیکار کردی . -راستش وقتی بغلش زدم دستام رفت دور سوتینش .. یعنی اون پشتشو که دست زدم دستم خورد به گیره اش .. شیطونه گولم زد بازش کردم . در همین حال سوتین خاله رو هم در آوردم .. هم سوتین شل شده بود هم پوران جون .. در عوض کیر من خیلی سفت و شق شده بود . و خودمو بیشتر بهش چسبوندم تا کیرم قسمتی از رون پاشو حس کنه .. فکر کنم پوران کلفتی اونو حس کرده باشه . با این که داغی اونو حس می کردم ولی با دلهره سوتین پورانو در آوردم .. -پوران جون بقیه شو حدس بزن دیگه .. من شرمنده ام . -باشه هر وقت من بهت گفتم دیگه تعریف نکن ..تعریف نکن .. ادامه بده .. -تئوری یا تئوری عملی ؟ -تئوری عملی . لبامو گذاشتم رو سینه پوران .. نوک تیزشو میک زدم .. اون طرفشو هم همین طور .. اون خیلی آروم بود و آه می کشید و من همچنان سینه شو می خوردم .. -چیکار داری می کنی ؟ .-عالی بود . عالی بود خاله جون . -چی رو عالی بود ؟ -این همون چیزی بود که تارا هم می گفت .خب خاله جون ! بعد دستام اومد پایین تر . رفت رو شلواراسترچ نرم و کیپ تارا . اونو پایینش دادم .. -تو چیکار کردی ؟ .دستم رو استرچ خاله پوران بود و اونو خیلی آروم تا نصفه ها کشیدم پایین . با دو تا کف دستم قاچای کونشو در چنگ خودم گرفته باهاش بازی می کردم . -از این کارا هم باهاش کردی ؟ -آره .. -نزد زیر گوشت ؟ -نه ولی یه کار دیگه ای کرد . -بگو چیکار کرد . -لباشو گذاشت رو لبام . ولی تو که حالا می خوای حس منو بفهمی نه حس اونو . ..البته قبلش من یه کار دیگه کرده بودم .. -چیکار کردی تورج ؟ شروع کردم به زیر گلوی پورانو بوسیدن و زبون زدنش .. و خاله هم لباشو گذاشت رو لبام .. دستم همچنان روی کونش بود و استرچشو تا نیمه پایین کشیده بودم .. دو سه دقیقه ای ای لباش به لبام چسبیده بود . کیر داخل شلوارمم با لاپاش در تماس بود . … ادامه دارد …. نویسنده …. ایرانی

بــــــــــازم تــــــــــعریف کنــــــــــم خــــــــــاله جــــــــــون ؟ ۵سینه هاشو به بدنم می فشردم . هر دوی ما ساکت مونده بودیم .-فقط خاله به مامان نگی من با عمه چیکار کردم .-خود من پدرت رو در میارم اگه بخوای یک بار دیگه از این کارا کنی اووووووفففففف بگو .. بگو دیگه چیکار کردی ..-خیلی خیلی کار بد .. من شلوارشو تا نیمه کونش یعنی باسنش پایین کشیده بودم . اون بهم گفت تا ته بکشمش پایین چون شبا کاملا لخت می خوابه .. اوووووههههههه .. خاله پوران : حالا من که عادت ندارم چیکار کنم .-عادت نمی خواد . مگه تا حالا این کارایی رو که کردی عادت می خواست ؟ خودت رو زده بودی جای عمه تارا . -یعنی میگی چیکار کنم ؟ -مثل اون لخت میشی . البته عمه از من خواست که شلوارشو که ز یر اون شورتی نبود درش بیارم . واااااااییییییی خاله جون تو هم که شورت نداری . -حدس می زدم که تارا شورت پاش نکرده منم همین جوری عمل کردم .وقتی شلوار خاله پورانو تا آخر از پاش در آوردم اون دیگه کاملا بر هنه شده بود . اونم شورت پاش نداشت . فقط نگام می کرد و نفس نفس می زد . از حال رفته بود . -بازم تعریف کنم ؟ خاله جون بازم تعریف کنم ؟ .. اصلا دیگه جواب نمی داد . -پس من اون کارایی رو که انجام می دادم انجام میدم تو عملی اونا رو دریافت کن . کف دستمو گذاشتم روی کس خاله .. از اون جایی که غافلگیر و سور پرایز شده بود وقت نکرده بود خوب براقش کنه .. کف دستمو گذاشتم روی چاک وسط کسش . خوب خیس و چرب و لغزنده شده بود . لباشو سینه هاشو می بوسیدم . با موهای سرش بازی می کردم . شونه هاشو می مالوندم . و کمرشو .. آروم آروم از پشتش رسیدم به کون و کپلش که یک بار دیگه به اون جا چنگ انداختم . دستمو با سوراخ کون بر جسته اش بازی دادم .. لبامو گذاشتم روی کسش .. این بار دیگه موهای سرمو می کشید و هی می گفت بعدش .. -بعدش عمه لختم کرد و گفت این جوری ریلکسی . اعصابت آرومه راحت می گیری می خوابی . چه راحت هم خوابیدم !-میگی منم این کارو بکنم ؟ اووووووففففففف مگه خودت نمی بینی ؟ مگه حس نمی کنی ؟ مگه نمی بینی که من این جوری چقدر اعصابم آرومه ؟ حتما تو هم هستی دیگه . راحت باش .. پوران طوری با عجله و حرص وحشر آلود لباسامودر آورد که چند جا که لباسم گیر کرد به زمین و زمان فحش می داد و نزدیک بود به گریه بیفته . منو که کاملا لختم کرد کیرمو مالوندم به دهنش . -بازش کن . عمه کیرمو خورد . باز کن . تو که از اون کمتر نیستی . حق تو هم هست . من نمی خوام بین شما دو تا تبعیض قائل شم . تازه اون وقتی که داشت کیرمو ساک می زد چون قبلش جق زده بودم آب کم داشتم توی دهنش آب کمترریختم ولی حالا پر منی هستم . همه این ویتامین ها حق توست . کیرمو تا سر حلق خاله جون فرو کردم که به خش خش و سر فه افتاد ولی یه خورده که قلقشو گرفت و ساک زدنو شروع کرد همین جور مثل آب روون منی خودمو توی دهن خاله خالی کردم . جاااااااان خیلی حال کردم . کیرمو کشیدم بیرون .. فکر کردم اون بدش بیاد یا چندشش بشه از این که منی منو بخوره ولی با لذت داشت گوشه های لبشو پاک می کرد و اونو می فرستاد داخل دهن .-بغلم بزن . بغلم بزن ..-بازم تعریف کنم ؟ -نهههه نههههههه فقط با عمل نشون بده . همون برام کافیه. -به مامانم که نمیگی؟ -کدومو ..-همون موضوع با عمه رو ..-مال امشبو چی ؟ دو تایی مون خندیدیم . خوب مطلبو گرفته بود و گرفته بودم . از پهلو دست دور گردن هم گذاشتیم و در یه حالت بغل توی بغل قرار گرفتیم . دستا دور گردن هم لبا روی لب .. اون یه حرکتی به بدنش داد و گفت حالا بقیه رو من تعریف کنم . ؟-بگو خاله جون .. بگو پوران خوشگل من .. بگو که چند ساله شوهرت مرده و تشنه کیری ..-آخخخخخخ نگو نگو .. منم می خواستم حالا حرف اونو پیش بکشم . از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است . کیر منو گرفت و اونو به دو لبه های کسش مالوند و گفت-آخخخخخخخ چقدر کلفت و چقدر درازه . پا داش نجابت و این که بعد از مرگ شوهرم خودمو در اختیار نا محرم نذاشتم این بوده که همچین کیری نصیبم بشه .-نوش جونت پوران جون .گوارای وجودت . -نوش جون من و دهنم که شد . حالا نوبت کسمه که خوش به حالش بشه این جا رو طاقت نیاورد .-من خودم می کشمت اگه یه بار دیگه با اون زن بد کاره باشی . اون با هزار نفر تو ایرون و خارج بوده اون وقت میاد پیش تو می خوابه ؟ می خوای منو مریض کنی ؟ می دونستم داره کس شر میگه . کسشو محکم به طرف کیرم حرکت داد طوری که کیر تا انتها رفت توی کس ..-آخخخخخخخخخ بالاخره رفت .. جووووووون کسسسسسسم …رومن دراز کشید … ادامه دارد …. نویسنده …. ایرانی

بـــــازم تـــــعریف کنـــــم خـــــاله جـــــون ؟ ۶ (قسمت آخر) خاله اومد رو کیرم نشست و خودشو به من چسبوند . طوری تمام کیرم رفت توی کس پوران که اصلا دیگه چیزی رو نمی شد دید .-اووووووووففففففف خاله پوران چی می شد اگه این کیر تا ته می رفت توی کونت و مخفی می شد . اون وقت اگه یکی میومد ما رو می گرفت چیزی رو نمی تونستند کشف کنن .-یخ نکنی با مزه . ببینم عمه جونت این جوری بهت حال می داد ؟ ها ؟-نه خاله جون تو چیز دیگه ای هستی .. نزدیک بود از زبونم بپره و بگم من چه می دونستم تو این جوری هستی ولی خودمونیم هر گلی یه بویی داره .-ببین تورج حساب منو از اون جدا می کنی . می خواستم مخشو کار بگیرم .-ولی پوران جون هر دو تا تون شوهر ندارین . فرق بین تو و اون چیه پس . هر دو تا تون دچار کمبود هستین . -ببین من شوهرم مرده ولی اون شوهرش ازش جدا شده . خیلی فرق می کنه . یه زنو که همین جوری طلاقش نمیدن . -چی شد ؟ به این جا که رسید چون عمه من بود و خودت ذی نفع هستی حق رو به مردان میدی ؟ -کاری نکن که تو رو محرومت کنم .-خیلی کلک و حقه بازی خاله جون .. -دیگه چیکار میشه کرد تورج . وقتی دنیای امروز بخور بخوره پس ما چرا نخوریم . -فدای خاله چیز فهم خودم بشم . پنجه ها مو باز می کردم و به کونش چنگ مینداختم .-جااااااان تورج . تورج . من اون کیرت رو درسته می خورمش .. -صبر کن اول بکنم توی کونت بعدا بخورش . چه مزه ای میده . چه حالی میده . پوران دیگه خیلی حالی به حالی شده بود . همچین لباشو به لبام چسبوند که نفسم بند اومد وای خیلی خوشبو و با طراوت بود . آخیش خیلی کیف می داد .. اون دیگه حالی به حالی شد و شل شده بود . دیگه نایی نداشت ..-تورج کمک کن .. کمکم کن . نذار این جا بمونم تا بپوسم .. -فدات شم خاله جوون شده من . باشه الان به کیرم میگم که بجنبه . حرکت کنه .خاله جونو بر گردوندم . دستامو دور کیرم لول کرده و اونو با فشار می کشیدم بیرون و دوباره فرو می کردم توی کسش . یه نگاه به کلفتی کیرم به من حال می داد , به کیر سرخ شده ام . جووووووووون خیلی لذت می بردم . حالا باید خاله رو ارگاسمش می کردم . طوری که مثل عمه جون بهم حال بده . ولی غصه ام شده بود . بعدا چه جوری با این دو رقیب هوسی خودم کنار بیام . ولی حال رو حال کن . الان رو عشق است .. کیرمو می کوبوندم به ته کس پوران و مردمک چشماش طوری می رفت عقب که هر لحظه فکر می کردم می خواد از حدقه در آد . خاله رو باید این جوری گایید تا دسته . همچین باید فرو کرد توی کسش که تا دیگه هست جرات دخالت در کاراتو نداشته باشه .. باید گربه رو همون دم حجله کشت . حتی اگه جلو چشاش چند تا دختر بکنم نباید روشو زیاد کنم . چه اعتماد به نفسی پیدا کرده بودم . دیدم با یه دستش مدام داره به من اشاره می زنه و با دست دیگه اش جلوی دهنشو گرفته تا از هوس زیاد جیغ نکشه . ولی واسه چی این قدر اشاره می زد . به یاد عمه افتاده بودم . نکنه اینم آب کسش در حال خالی شدنه . این خاله جون هم خیلی آبرو خواه بود جیغ می کشید ولی حالا ظاهرا هوسش به اوج رسیده از در و همسایه می ترسید . کیرمو کشیدم بیرون .. آخ که آب کسی داشت این خاله .. کیف می کردم از این که اون ارضا شده و آبش داره می ریزه . دهنمو گذاشتم جلو کسش و با لب و زبونم لیسش زدم .. -اووووووفففففف دوباره داره خوشم میاد جوووووون جوووووون چقدر داغ بودم .. چقدر خوشم اومده .. تا حالا اصلا از این لحظه ها نداشتم . دوست دارم همین جور آبم بیاد بازم بیاد . آروم شدم سبک شدم بازم کیرت رو بکن توی کسم .-خاله جون صحبت بی وفایی دیگه نکن . حالا دیگه نوبت کونته . -اووووووفففففف زوده . زوده ..مثل دختر بچه ها ناز می کرد .-وااااااییییییی چه قالب کونی داری ! انگشت که می ذاشتم توی کونش جیغ می زد . -کاش دو تا کیر داشتم و یکی رو می کردم توی دهنت که این قدر حرف نزنی جیغ نکشی . اگه کونتونکنم که دیکه حالم کامل نمیشه . مزه نمیده . رفتم دور و بر خودموگشتم و یه کرمی آوردم و کون خاله رو با اون چربش کردم و دور سوراخ کون و سر کیرمو کمی هم از داخل سوراخ خاله جونو چرب و چیلی کردم و کیره رو فرو کردم توش . چقدر دلم خوش بود که حداقل نصف کیر بره توی کون خاله .-آخخخخخخخ مردم .. بکش بیرون .. بکش بیرون .. -اتفاقا عمه تارا هم این جوری ناله می کرد .-نه اسم اونو نیار .. پس اون بهت سخت گرفته ؟ من مثل اون نیستم .. جوووووون . حقه ام گرفته بود . این بار دستاشو گذاشته بود جلو دهنش که کیر منو تحمل کنه . یه فشار دیگه بهش آوردم و نصف کیر رفت توی کونش .. رقص کون به راه انداخته بود . همون جوری که کون عمه رو می لرزوندم کون خاله جونمو هم می لرزوندم . آخخخخخخخ چه لرزشی ! کون و کپل و تمام پر و پاچه خاله جونو غرق بوسه اش کرده بودم . حلقه کون خاله و اون چین های با حالش .. داشتم فکر می کردم که چین حلقوی دور سوراخ کون عمه تارا قهوه ای تره یا خاله پوران . که حس کردم آبم داره توی کونش خالی میشه ..-آخ اومد اومد .. جوووووون .. چشامو بسته بودم و اونم از عقب کون گنده شو بیشتر به من می مالوند . -تورج توی کسم چی ؟ اونم آب می خواد .. من دیگه هلاک شده بودم . اگه می خواستم کسشو بکنم بازم باید ارضاش می کردم که همین کارو هم کردم . خدا پدر عمه جونو بیامرزه که حداقل توی بغلش می خوابیدم و فرصت استراحت به من می داد . ولی خب اون هفت شب پشت هم زیر کیر من بود . من و خاله تا صبح بیدار بودیم . بازم می گفت با هم حال کنیم . وقتی مامان زنگ زد که تا ساعت ۹ خودشو می رسونه اون جا ساعت ۷ صبح بود . خاله که دست بر دار نبود تا ساعت ۸ اونو گاییدم و بعد خودمونو مرتب کردیم . پوران جون حسابی وارد بود کارشو … -فقط وقتی مامان پوری اومد این جا خودت رو سنگین و قهر آلود نشون بده من اونو می برم به اتاقم و تو پشت در وایسا گوش کن چه جوری ازت دفاع می کنم .مامان اومد و یه سلام سرد کردم و اونم به سردی جواب منو داد و اون و خاله رفتن به اتاق خواب .. -ببین پوری من مار خوردم و افعی شدم . اون اهل هیچی نیست . پاک تر از شبنم دم صبحه . مثل غنچه ای که تازه باز میشه . حالا خواسته راحت باشه . چقدر پیش من گریه کرد .. زمین و آسمونو فریاد زد . چند بار اونو آزمایش کردم . اون چش پاکه . -تو حرفاشو باور می کنی؟ -چرا که نه . چه نفعی برای من داره پوری جون . بیخود خلقتو تنگ نکن . بچه هست حالیش نبود . اون زن عمه شه .. اصلا به دلت بد راه نده . این حرفا چیه .دختر که براش قطع نیست . انواع و اقسام دختر بچه و شوهر دار و بیوه .. اون وقت بیاد با عمه اش حال کنه ؟ مامان کلی اونو سوال پیچ کرد و خاله تا می تونست کس شر می گفت و طوری مخ مامانو خورده بود که داشت منو هم به شک مینداخت که نکنه عمه تا را رو نگاییده باشم .. خلاصه پوران جون در حالی که از پشت سر مامان بهم چشمک می زد من و مادرمو دست به دست داد و روونه خونه مون کرد . مامان یواش یواش گرم تر شد ولی نمی دونم چرا بازم حس می کردم هنوز مشکوکه .. با این حال به خیر گذشت . توی دلم گفتم مامان جون دستت درد نکنه که در واقع تو باعث شدی بعد از عمه , خاله جون ما هم زیر کیر ما بخوایه . هم خودمون صفا کنیم هم اون .. چه مزه ای داره آدم یه کس و کونی رو بکنه و از جنس محارم باشه و دیگه کسی هم نیاد در بزنه بگه به نام مامور دولت درو باز کنید .. پایان …نویسنده ….ایرانی

زن چهــــــــــــــــــــل ســــــــــــــــــــالـــــه ۱دلم می خواست تورش کنم . خیلی زیبا بود . می دونستم شوهر داره و یه هفت هشت سالی رو ازم بزرگتره . واسه من دختر کم نبود و هر وقت اراده می کردم یکی رو می آوردم آپار تمانم . خوبی کار من این بود که می تونستم تقریبا بیشتر وقتا اونو در خونه آماده کنم . طراحی یه سری از نقشه های ساختمونی و یه سری کارایی که در رابطه با شرکت انجام می دادم و در چند تا پروژه ساختمونی هم فعالیت داشتم که گاهی واسه نظارت به محل اجرای طرح سری می زدم . هنوز سی سالم نشده بود ولی مجرد بودم . از بس دوستامودیده بودم که زن گرفته خودشونو اسیر کرده بودن دیگه من یکی پشیمون شده بودم . نمی دونستم اسمش چیه .. ولی می دونستم که اون خیلی خوش بدنه . قد متوسط همراه با بدنی که اندامش واقعا هار مونی داشت و باسنی که انگار با یک شیب منظم و مناسب خیلی عقب تر از پاهاش نشون می داد . همین اونو خواستنی تر کرده بود . وقتی که از محوطه آپار تمان رد می شد مرد ها حتی زنا بی اختیار برای چند ثانیه ای به اون باسن گرد و قلنبه اش که در حال تر کوندن جینش بود نگاه می کردند .می دونستم از من بزرگتره ولی نمی دونستم چند سالشه . در همون طبقه ای زندگی می کرد که منم یه آپارتمان دربست داشتم . یه بار اونو یا یه دختر و پسر نوجوون دیدم که دختره بزرگتر نشون می داد و یک بار هم با شوهرش دیدمش . شوهره زیاد به تیپ اون نمیومد ولی شاید هفت هشت سالی رو بزرگتر از زنش نشون می داد . اون خیلی تپل نشون می داد . بینی قلمی و صورتی گرد و ابروهایی کوتاه متناسب با صورتش .. و یه پیشونی کوتاه ..چقدر دلم می خواست یه بهونه ای پیدا کنم که باهاش حرف بزنم . نمی دونم چرا یه حسی بهم می گفت که اون دوست داره خیلی جلب توجه کنه .. کونش منو اسیر خودم کرده بود . خیلی از بچه های همین مجتمع تونخش بودن . با این که از این موارد خیلی زیاد داریم و این مجتمع خیلی بزرگ بودولی یه چند نفری تو نخش بودن اما همه شون همین بچه های تازه به دوران رسیده لوس و بیکاری بودن که فکر می کردن که واسه خودشون کسی هستند و هر وقت اراده کردن می تونن یکی رو تور کنن . شاید ده سال پیشش منم که به سن اونا بودم همین احساسوداشتم . یه روز دیدم یه کارتی افتاده جلو در خونه شون .. کارت ملی همونی بود که گلوم پیشش گیر کرده بود و تا شکارش نمی کردم دوست نداشتم دختر دیگه ای رو تور بزنم . من حداقل هفته ای یکی رو می آوردم خونه و باهاش سکس می کردم . می شد اونو به حساب نیمچه دوست دختر نیمچه خیابونی گذاشت . خیلی از دخترای درست و حسابی رو که با هاشون دوست می شدم دلشون می خواست که با هاشون از دواج کنم ولی یه سری که معتدل بودن و خیلی هم اهل حال با یه شام وگردش رام می شدن و خودشونم دوست داشتن حال کنن . اونایی رو هم که واسه خودشون کلاس می ذاشتن و نرخشونو می بردن بالا به حال خودشون ول می کردم . آخه وقتی که اراده کنی و کلی دختر دور و برت روت بریزن دیگه واسه چی بخوای به دختری باج بدی که اون واسه خودش کلاس بذاره.تازه همینایی رو که که می گفتن ما به شرط از دواج بهت حال میدیم می تونستم مخشونوکار بگیرم و با هاشون حال کنم ولشون کنم ولی دلم نمیومد . این یه تیکه رو وجدانی بر خورد می کردم . نمی خواستم و دوست نداشتم که کسی رو از خودم بر نجونم و امیدشو تبدیل به نا امیدی کنم .یه لحظه که به تاریخ تولدزن همسایه نگاه کردم دیدم که چهل سالشه . اسمش بود فرناز.. زنگ در واحدشو نو واسه تحویل کارت وقتی به صدا در آوردم که شوهر و بچه هاش رفته بودن بیرون . می دونستم که خانه داره . دل تو دلم نبود . وقتی قبلا اونو با شوهرش دیدم حس کردم زیاد باهاش احساس نزدیکی نمی کنه . آخه چند بار اونا رو با هم دیده بودم .. شوهره هرچه حرف می زد اون در عالم خودش بود .. .. خلاصه اون روز وقتی کارتو دادم به دستش ازم تشکر کرد .. نمی دونستم چه جوری ادامه صحبت بدم . دلم نمیومد ازش دل بکنم .. گفتم که منم در همین طبقه و چند متر اون طرف تر زندگی می کنم . مهندس عمران هستم و فوری یه رزومه ای از کارموتحویلش دادم . لبخندی زد و گفت اگه خواستیم ساختمون بسازیم حتما مزاحم میشیم .. حس کردم دستموخونده . یخ که چه عرض کنم سنگ روی یخ شده بودم . درسته یه ده دوازده سالی رو ازش کوچیک تر بودم ولی تیپ خیلی مردونه ای داشتم و هر چه بود می تونستم خیلی بیشتر از شوهره بهش حال بدم . نمی دونم چه طور می تونست با اون خودشو ارضا کنه .. شایدم من خیلی پر ادعا بودم و خودمم خبر نداشتم .. داشتم می رفتم که یه لحظه صدام کرد-ببخشید شما در مورد کامپیوتر و تعویض ویندوز و نصب یه سری بر نامه چیزی می دونین .. یه سیستم این جا هست که قاطی کرده .. بچه ها الان میان و بازم بلای جونم میشن .. اگرم بخوای ببریش به تعمیر گاه و برش گردونی کلی وقت آدم گرفته میشه .. واسش گفته بودم که من کارامو در خونه انجام میدم .. -اتفاقا این کارا خوراک منه-می دونم وقت شما رو می گیرم ولی از خجالت شما در میام . اگه راحتین می تونم براتون بیارم به واحد شما همونجا ردیفش کنین ..-نه اتفاقا این جا بهتره … همین جا راحت تر تستش می کنم . خلاصه کار یک ساعته رو دو ساعتی لفتش دادم و اونم کلی ازم پذیرایی کرد و آخر کار می خواست یه پولی بهم بده که قبول نکردم ..-آقای مهندش شرمنده می فر مایید . -می تونین صدام کنین فرسام .-چه جالب ! -چرا ؟ -خیلی هم ردیف با اسم منه .. فرناز. -ولی اسم شما مثل خودتون زیباست . برازنده شماست ..البته جسارته می تونم یه سوالی بکنم ؟ -بفر مایید اگه نتونم جواب بدم شرمنده ام .- شما در چهارده پونزده سالگی ازدواج کردین ؟-چطور ؟ -خب ترکیب و استیل و سن شما نشون میده که نباید بیشتر ازسی باشین ..-یعنی بهم نمیاد یه زن سی و شش ساله باشم ؟-اصلا ..سکوت کرده چیزی نمی گفت و منم دیگه واسه این که بیشتر گندشو در نیارم باهاش خداحافظی کردم . بازم خدا پدرشو بیامرزه بیشتر از چهار سال سنشو کم نکرده بود . ولی همین یه جوابش برام کافی بود که با این که خیلی سخته ولی می تونم امید وار باشم که به اصطلاح بر و بچه های خودمونی مخشو تیلیت کنم .. رفتم یه دوری بزنم و هوایی بخورم … ادامه دارد … نویسنده …. ایرانی

زن چهــــــــــــــــــــل ســــــــــــــــــــالـــــه ۲چند تا از این خیابونی های خوشگل که بهشون میومد تازه کار باشن به پستم خورده بود .. ولی حال و حوصله هیشکدومشونو نداشتم . فر ناز تمام فکرمو به خودش مشغول کرده بود . این که بتونم روی جسم و روح یک زن متاهل نفوذ داشته اونو بکشونم به سمت خودم دیوونه ام کرده بود . دوست داشتم این حس اعتماد به نفسودر خودم حفظ کنم . به سرعت و بدون وسواس سریع کارامو انجام دادم تا بتونم فکرامو بذارم رو هم .. غروبی دیدم زنگ در خونه ام به صدا در اومد .. فرناز بود . با یه آرایشی غلیظ تر از صبح.. اولین چیزی که توجه منو به خودش جلب گرد روژگونه هاش بود که خیلی زیبا تر و جوونترش کرده بود . رفته بودم به عالم خودم . فکر کنم دو باری صدام کرده بود تا منو از گیجی در آورد . ظاهرا بچه هاش یه جایی توی بر نامه ها گیر کرده بودن .. خودمو رسوندم اون جا و کلی هم واسشون توضیح دادم و اشکالاتشونو رفع کردم .. دیگه از اون روز به بعد یواش یواش هر روز یا یه روز در میون به یه بهونه ای با فر ناز یه بر خوردی داشتم . یه روز واسم آش نذری می آورد .. یه روزم مثلا به بهونه این که جار و برقی ام خراب شده در خونه شونو زدم تا دیدار ها تازه شه .. یه چند بار هم نگاهمون به نگاه هم تلاقی کرده چند ثانیه تو چشای هم خیره شده بودیم . ..یکی از این روزا مادر و بچه هاشودیدم که در پارکینگ دارن با ماشین ور میرن و هر کاری می کنن روشن نمیشه . دخترش فریده حرص می خورد که دیر میشه و پسرش فر هاد هم دست کمی از اون نداشت . به نظر میومد اشکال از باطری ماشین باشه .. -فرناز خانوم چیزی شده؟ -این بچه ها منو دیوونه ام کردن . میگن بریم سینما .. نمی دونم این چه فیلمیه که آوردن ملت شلوغش کردن .. میگم چند روز دیگه فیلمش همه جا پخش میشه .میگن نه در یک فضای باز و عمومی که دسته جمعی می بینن بیشتر حال میده ..-حق با اوناست .در همین لحظه فرهاد پسرش اسم فیلم و مکان و آدرس سینما رو گفت -اتفاقا منم داشتم می رفتم همون جا . اگه بدونین دسته جمعی دیدن و خندیدن چه حالی میده !فرناز یه جور خاصی نگام می کرد . آخه من قبلا واسش گفته بودم که اصلا حال و حوصله بیرون رفتن رو ندارم و معمولا دوست دارم در خلوت خودم باشم و یه بار هم از سینمای ایران بد گفته بودم .-اگه اجازه می فرمایید در خد مت شما باشم ..اونا رو سوار پژوی خودم کردم . مادره اول می خواست بره پشت بشینه ولی نمی دونم چی شد که اومد کنار من . فرناز نذاشت پول بلیطارو من حساب کنم ..در عوض کلی هله هوله خریدم .. چقدر هم شلوغ بود .. لعنتی خودمو بستم به فحش که این چه جای تریپ زدن و کلاس گذاشتن و رعایت ادب و مبادی آداب بود . می تونستم پیش فرناز بشینم ولی فرهاد رو نشوندم سمت راست خودم و حرص خوردن من شروع شد . ..وای عجب شانسی ! پشت سرفرهاد که یه دختر بود گفت آقا سرتو بیار پایین .. چون فرهاد کمی دراز بود .. پسره رو از جاش بلند کردو اون رفت جای فریده .. منم قبل از این که اتفاق دیگه ای بیفته مثلا فریده بخواد بیاد جای داداشه بشینه درجا رفتم جای قبلی فرهاد کنار مامانش .. و فریده هم که اومد دیگه از جام تکون نخوردم و اون اومد سمت چپ من . من وسط مادر و دختر گیر کرده بودم . کاری به کار دختره نداشتم پونزده سالش بود . اون وقتا که دبیرستانی بودم پونزده ساله ها رو خیلی بزرگ می دیدم ولی حالا فریده واسم بچه نشون می داد . اما بوی عطر وسوسه انگیز فرناز دیوونه ام کرده بود . اصلا به فیلم توجهی نداشتم . یه چند دقیقه ای رو چرت زدم . یکی دوبار هم صدای خنده ها و قهقهه های مردم و بغلدستی ها از خواب بیدارم کرده بود . زمان به سرعت می گذشت و من هنوز کاری انجام نداده بودم .می خواستم دستمو بذارم رو دست یا پای فرناز . یه ریسک عجیبی بود . اون که نمیومد پیش بچه هاش بی آبرو بازی در بیاره . شدت ضربان قلبم زیاد شده بود . خوشبختانه از یه فضای بازبین صندلی و در اون تاریکی که همه حواسشون به فیلم بود می شد یه کاری کرد . بالاخره تابو رو شکستم . دستموآروم بردم سمتش . تونستم پاشواونم قسمت بالاشو لمس کنم . به دنبال دستش بودم .. که انگشتای قشنگشو بگیرم توی دستام . دستم رسیده بود وسط دستش . دیگه نمی شد حرکتی آزاد داشت و خطر ناک هم بود . چقدر دلم می خواست اونم به نرمی جواب منو می داد . حس کردم که اونم راضیه . داشتم به فردای خودم و اون فکر می کردم . کیرم شق شده بود . ناگهان سوزش عجیبی رو پشت دستم حس کردم .. اون ناخنای دست مخالفشو به شدت فروکرده بود به پشت دست راست من که در حال لمس بدنش بود . درد و سوزش شدیدی در تمام وجودم حس می کردم .چند بار پی در پی این کارو انجام داد .. بالاخره فرصت داد دستمو بردارم .. ادامه دارد … نویسنده …. ایرانی

زن چهــــــــــــــــــــل ســــــــــــــــــــالـــــه ۳ نمی دونم چرا با من این کارو کرد . اون این اواخر به نگاهم پاسخ مثبت می داد .. بار ها و بار ها پیش اومده بود که چش تو چش من بدوزه و حالا یکی دوبار مکثش بیشتر بود . فکر نمی کردم اشتباه کرده باشم .. فرناز : بچه ها اگه از فیلم خوشتون نمیاد بریم خونه .. آقا فرسام می تونه بعدا تشریف بیاره .. فریده : مامان تو که بی حوصله نبودی فیلمش قشنگه .. خلاصه تا آخرش نشستیم و اونم خیلی معمولی و سرد و خونسرد واسه حفظ سیاست برگشتنی کنارم نشست و دیگه من موندم و شبی فکر کردن به این که چرا اون با من این رفتارو کرد . چرا .. چرا .. اون گاهی بچه هاشو می رسوند مدرسه و برمی گشت . بهترین موقع همین بود که من اونو هنگام ورود به آپارتمان گیرش بندازم . باهاش حرف بزنم . می تونستم در بزنم ولی نمی خواستم خیطم کنه . غرورمو شکسته بود . بد جوری رو پشت دستم اثر گذاشته بود . روز بعد یه جایی خودمو پنهون کردم . درست در همون دقایقی که فکر می کردم ببینمش دیدمش .. چرا من این جوری شده بودم . می شد یک زن یا دختر خوش کون دیگه گیر آورد و باهاش حال کرد ولی اون که این جوری طاقچه بالا می ذاشت بیشتر دلمو برده بود .. دیگه اونو به اسم و خیلی ساده صداش کردم .. -برو آقا من با شما کاری ندارم . -فرناز صبر کن ببین چی میگم . -می خوای زنگ بزنم پلیس بیاد ؟ -من که کاریت ندارم .. -خیلی پررویی . شما مردا رو اگه رو بدن خدا رو بنده نیستین . داشت می رفت داخل و منم یه فشاری بهش آوردم و قبل از این که جیغ بکشه درو از داخل بسته دستمو گذاشتم رو دهنش .. -ساکت میشی دست از رو دهنت وردارم یا نه ؟ می خوام چند کلام حرف باهات بزنم .. اگه بازم بخوای جیغ بکشی همون آش هست وهمون کاسه . دستمو برداشتم .. -حرفتو بزن و برو بیرون .. نگاش کردم .. -سرت رو بالا بگیر تا نگاهتو ببینم .. ولی اون سرشو انداخته بود پایین .. دستمو گذاشتم دور کمرش تا بخواد بفهمه چی شده یه دست گذاشتم رو چونه اش و سرش اومد بالاتر و لبامو گذاشتم رو لباش . هرچند به زور و با فشار داشتم لباشو می بوسیدم ولی خیلی بهم می چسبید . اون مرتب مقاومت می کرد .. منم ولش نمی کردم .دلم می خواست اونو برسونم به جایی که حس کنم حرکت لباش آروم شده . اونم داره با من همراهی می کنه . داره لذت می بره .دستمو گذاشته بودم رو کون بر جسته اش . دلم می خواست شلوارشو جر بدم . می تونستم حالت کونشو تصور کنم . کون به این سبکو چند بار گاییده بودم ولی به این تپلی و بر جستگی نبود . حس کردم کمی آروم شده . دیگه مقاومت نمی کرد . شایدم خسته شده بود . واسه این که دلمو زیاد خوش نکرده باشم ولش کردم .. -برو بیرون .. این آخرین باریه که می بینمت .. من زندگیمو دوست دارم .. -می دونم منو هم دوست داری .. -من خودمو هم دوست ندارم . من بچه هامو دوست دارم . نمی خوام بین من و اونا فاصله ای بیفته .. -توخودت رو هم دوست داری . نگاه کن اصلا نشون نمیده سی و شش سال سنت باشه . ده سال جوون تر نشون میدی . -بس کن .. برو .. اذیتم نکن . تو فقط فکر اینی که یه جوری خودت رو تامین کنی .. -تو به چی فکر می کنی .. تو در این فکر نیستی ؟ .. اون وقتی که می گفت به بچه هاش فکر می کنه از شوهرش چیزی نگفت . -من ازت خوشم اومده . می خوام باهات دوست باشم . بهت بگم ما می تونیم لحظات خوبی رو در کنار هم داشته باشیم . -چرا اذیتم می کنی . چرا داری باهام بازی می کنی . -فکر کردی واسه من دخترکمه ؟ زن کمه ؟ من یکی رو می خوام که علاوه بر طراوت و زیبایی , فهم و فرهنگش هم بالا باشه . -من توی زندگیم همیشه از آدمای پررو بدم میومده . حتی اگه اون مادرم بوده باشه . خواهش می کنم برو .. -ولی خیلی خوشگلی .. -برو .. -می دونم دوستم داری . -بروهوسباز! -می دونم هرچی که من می خوام تو هم می خوای .. کیرم دیگه تحمل نداشت .. رسوام کرده بود . می دونم که اونم داشت لاپامو نگاه می کرد . گیج شده بودم . شاید رادار های من اشتباه کرده بودند و اون در آسمان هوس من پرواز نمی کرد . تا حالا رادار کیر من اشتباه نکرده بود .. دیگه بهتر بود تا گند کار در نیومده حرف فرنازو گوش می کردم و می رفتم . دست از پا دراز تر برگشتم . از خودم خجالت می کشیدم . ولی اون با اون نگاهش .. با اون چشای آتشینش وگاه نگاه مظلومانه اش ..انگاری یه چیزی ازم می خواست . می دونستم دوست داره جوونی کنه . پس چرا نخواست بگه که چهل سالشه . اومدم بیرون .خیلی به هم ریخته بودم . شاید عجله کرده بودم . نباید این کارو می کردم . باید با یکی حال می کردم و اینو هم آروم در کنار خودم می داشتم …روز بعد رفتم یه دوری بزنم ..یه دختر اون جوری خورد به تورم . تازگی ها همه شون کلاس گذاشته و خودشونو جنده نمی دونستن . می گفتن می خوایم حال کنیم و حرفه ای نیستیم . حال و حوصله شو نداشتم که زنگ بزنم واسه چند تا از اون کلاس بالا تراش که اختصاصی خودم بودن .. رسیده بودم نزدیک خونه از دور فرنازو دیدم که داره از ماشین پیاده میشه .. این چرا ماشینو نیاورد داخل ؟ -ببین فدات شم جیگر .. این پولوداشته باش یه شامی بخور و با آژانس برو خونت .. -من می خوام باهات حال کنم .. -کس خل نشو .. الان خواهرم منو دیده من نمی خوام اون بفهمه که من اهل حالم .. برو یه جای دیگه حال کن .. یه دقیقه دیگه اگه شنیدی پرت و پلا میگم با من همراهی کن .. -نمی فهمم چی داری میگی .. یه ده تومن دیگه هم دادم به دستش و گفتم بیا حالا می فهمی .. فرناز که رسید نزدیکم یه اشاره ای به اون دختر که اسمشم نمی دونستم کرده و ازم فاصله گرفت .. -مهرنوش جان تو هم طرحتو آماده کن من فردا میام دفتر یه نگاهی بهش میندازم .. فرناز از کنارم رد شده بود و منم به اون دختر اشاره زدم که بره .. خودمو رسوندم به نزدیکی فرناز طوری که منو ببینه ولی کنار در آسانسور وایسادم و باهاش نرفتم …. ادامه دارد … نویسنده …. ایرانی

زن چهــــــــــــــــــــل ســــــــــــــــــــالـــــه ۴ولی به سرعت از طرف راه پله سه طبقه رو طی کردم . یه بدی آسانسور ما که در اون لحظه از خوبیش بود این بود که وقتی نگه می داشت یه ده ثانیه رو مکث می کرد و درش باز می شد . همینشم واسم غنیمت بود .. با هم همزمان وارد راهرو شدیم. به زور جلوی نفس زدنهای خودمو گرفته بودم.. رفتم وارد آپارتمانم شم حس کردم یکی پشت سرمه ..-آقا پسر ! اومدم بهت بگم که ما اون قدرا که فکر کردی خنگ نیستیم که فریب این بازیهاتو بخوریم .-از چی داری حرف می زنی ..-از هوسبازیهای کسی که می خواد با فکر یکی دیگه بازی کنه . از نقطه ضعفش سوء استفاده کنه …متوجه این حرف آخرش نشدم .. یعنی جز این که اونم ازم خوشش اومده بود چه معنایی می تونست داشته باشه ؟-نمی فهمم چی داری میگی . -هنوز پشت دستت زخمیه . از اون بفهم .. -من دلم زخمی تره فرناز -برو این دام بر مرغ دگر نه . همون جوری که چند دقیقه پیش گذاشته بودی . ببینم به دختره گفتی بعدا بیاد ؟-کدوم دختر ؟ نکنه همکارمو میگی .. از اون جایی که خطشو خونده بودم این جا رو دیگه سیاست رفتم .. -اون همکارم بوده .. تازه ربطی به تو نداره . رفتم سمتش ..-نه دستمو ول کن. -بیا تو کارت دارم وگرنه این جا اگه یکی بیاد و ما رو با هم ببینه برای تو بد میشه . اگه الان فرهاد و فریده درو باز کنن و بگن صدای مامان میاد چی ؟ .. اونو آوردم داخل .. حس کردم که وقتی منو با یه دختر دیگه دیده آتیش گرفته و هرچند گفته بودم که کارمند شرکته ولی اگرم باور کرده باشه از این که یکی هست که بهش توجه داشته باشم حرصش گرفته بود .. این بار که لبامو گذاشتم رو لباش دیگه حرفی نزد . ولی حرکتی هم نکرد . دستامو درجا بردم روی باسنش .. حس کردم که داغ شده .. خیلی زود .. صورتش گل انداخته بود .. آروم آروم اونو بردم سمت تخت .. با بوسه های نرم خودم سعی در رام کردن هر چه بیشترش داشتم .. سرشو بر گردوند و یه نگاهی به تختم انداخت .. حس کردم از این که من یه تخت دو نفره دارم تعجب کرده بود .-نههههههه فرسام نههههههه خواهش می کنم .. -دوستت دارم فرناز .. دوستت دارم . می خوامت . چرا با خودت داری بازی می کنی . بگو توهم می خوای .. -نه ..نهههههه فرسام من زندگی خودمودوست دارم . دوست دارم .-منم تو رو دوست دارم . منم زندگیتو دوست دارم . نمی خوام خرابش کنم . نمی خوام خرابت کنم .. -ولی داری می کنی .. بسه . تا همین جا بسه بیشتر نه .. دستمو رسونده بودم به جین کشی اون . من باید کون خوش مدل و خوش فرم و هوس انگیز اونومی دیدم .باید از اون کام دل می گرفتم . دستمو گذاشتم رو سینه اش . با یه دست دیگه ام سایر قسمتای تنشو دست مالی می کردم . اون بی حس شده بود . حالا با لباش منو همراهی می کرد . بالاخره فهمیده بود که فرسام می تونه اون حس جوونی رو بهش بر گردونه . تامینش کنه . -ولم کن . ولم کن .-نهههههه نهههههه . من تا این جا اومدم . تا آخرشم میرم . -همین جا ولش کن . تمومش کنم . من نمی خوام بیشتر بریم .من می ترسم . من می میرم . من نابود میشم ..-من نابود شدم . من در عشق تو سوختم فرناز . شلوارمو کشیدم پایین . کیرم تا به حال این قدر احساس نیاز نکرده بود . بالاخره شلوارشو کشیدم پایین . اوووووففففففف این دیگه چی بود . خیلی بر جسته تر و تو دل برو تر و وسوسه انگیز تر از اونی بود که فکرشو می کردم . می دونستم که اگه شلوارشو تا آخر پایین بکشم کونشو خیلی شکیل تر و خوشدست تر نشون میده . کف دوتا دستامو گذاشته بودم رو کونش و چنگش می گرفتم. -نه ..نه… ولم کن . انگشتامو به جفت سوراخاش رسوندم ..-چقدر خیس از هوسی .. ولی خیلی هم عرق کردی . -فدات شم . من نمی خوام .. اگه نابودی منو می خوای هر کاری دوست داری انجام بده .. ولم کن . ولم کن . ولی من دیوونه شده بودم . نردیک بود به زور وبا پاره کردن لباساش به خواسته هام برسم . -بذار کست روبخورم . بذار بخورمش .. -نهههههه من نمی خوام ..-پس اینا چیه . داری کی رو گول می زنی ؟ واسه چی بازی در آوردی .. چرا منو تا این جا می کشونی و بعد حالمو می گیری ..-نمی تونم بگم.. نمی خوام بگم . نمی خوام بچه هام با هام بد شن .. ولم کن . منو بذار به حال خودم .غرق هوس بود .. غرق نیاز .. ولی نمی دونم چرا می ترسید .. -می ترسی کبودت کنم ؟خودشو مرتب کرد .-برو فرناز .. حالا این منم که دیگه نمی خوام ببینمت .-ناراحتت کردم ؟ باور کن این طور نمی خواستم و نمی خوام. می تونیم با هم دوست باشیم البته شایدم اون جوری که تو می خوای نشه . -تو که بیشتر از من می خوای .-برو فرناز برو که دیگه نمی خوام ببینمت . دیگه نمی خوام بهت بگم چقدر خوشگلی .. چقدر نازی ..دیگه نمی خوام بهت بگم چقدر دوستت دارم . -و چه کون خوش مدلی دارم؟ -یعنی من نباید از این زیبایی لذت ببرم و بر زبونش بیارم فرناز ؟ -چرا حقته .. اگه یه وقتی از دواج کردی و یکی بخواد با زن تو از این کارا بکنه چیکار می کنی ؟ …. ادامه دارد …. نویسنده … ایرانی

زن چهــــــــــــــــــــل ســــــــــــــــــــالـــــه ۵ -برو فرناز دیگه نمی خوام ببینمت -همین ؟ -آره همین . -این بود اون دوستی و عشق و علاقه ای که از اون دم می زدی ؟ تو منو به خاطر هوس می خواستی ؟ به خاطر جسمم ؟ به خاطر این که خودت رو خالی کنی ؟ من دارم سقوط می کنم . -فرناز اگه باهات سکس می کردم اون وقت بهت نشون می دادم که چقدر بیشتر از من هوس داری .. برو دیگه نمی خوام ببینمت .. -بیرونم می کنی ؟ -من اهل تلافی نیستم . ولی اینو از تو یاد گرفتم . یادم میاد وقتی از خونه ات بیرونم کردی بهم نگفتی دوستم داری . من شاید دیگه نخوام ببینمت ولی تو رو از خونه دلم بیرون نمی کنم . اشکشو در آورده بودم. می دونستم بین ما نمی تونه عشقی وجود داشته باشه . من که عاشقش نبودم. کس و کون و تنشو می خواستم . اونم با چند بار حال کردن روحیه می گرفت و احساس تازه جوونی می کرد . فرناز رفت ولی این بار احساس آرامش می کردم. چون متوجه نیاز اون شده بودم . حالا از چی می ترسید و حساب چی رو می کرد دیگه کاری به اون نداشتم . یه حسی بهم می گفت که تا سه چهار روز دیگه وقتی که بفهمه من دیگه سمتش نمیرم خودش میاد و رامم میشه .. ولی اشتباه می کردم .. اشتباه محض .. آخه اون یک روز بعد اومد سراغم . ظهر پنجشنبه بود . منو خواست که برم خونه شون .. -بچه ها کوشن .. -از راه مدرسه میرن خونه مادر بزرگشون .. شوهرمم شب از همون راه میره خونه پدرش .. منم عروسی دختر یکی از دوستام دعوتم و نیمه شب بعد ازشرکت درمهمونی عروسی خودمو می رسونم اون جا .. -خب که چی .. -هیچی .. -پشیمون شدی .. -بابت چی فرسام ؟- -فراموش کن. چیکارم داشتی .. رفتم سمتش .. آخه نگاه و صدا و حرکاتش همه از این می گفت که تشنه اینه که خودشولخت بندازه توی بغلم ومن با هاش سکس کنم . تمام تنشو غرق بوسه هام کنم . چرا اون نمی خواد رامم شه . -فقط یه لحظه .. بیشتر نه .. نههههه .. -تونمی خوای خودت رو در اختیارم بذاری ؟ بگو چته . از بچه هات حساب می بری .؟احساس عذاب وجدان می کنی ؟ -نه .. عذابی در کار نیست .. -واسه شوهرت و از این که داری بهش خیانت می کنی احساس شرم داری ؟ -نه . -پس چیه .. از این که می خوای بدنتو لمس کنم .. و دیگه بین جسم من و تو فاصله ای نباشه سختته ؟ -نههههه .. این قدر اذیتم نکن .. -اومدی اینو بهم بگی ؟ -فرسام یه خواهشی ازت دارم . می دونم خیلی اذیتت کردم . ولی می خوام برم سر خاک مادرم . حس رانندگی ندارم . منو با ماشین خودم برسون آرامگاه . باهاش حرف دارم . می خوام یه فاتحه ای براش بخونم . -بهم میگی چی شده ؟ -بعدا همه چی رو واست میگم . من خودمم خسته شدم . بازم از اون نگاههای آتشینشو بهم انداخت . اون هر روز زیبا تر از روز قبل نشون می داد . می خواست دل منو ببره . دوست نداشت که به دختر دیگه ای توجه کنم . مجبور بودم با کس خلی هاش بسازم با هر سازش برقصم . اونو رسوندم سر خاک مادرش .. یه شمعی روشن کرد و یه آبی روی قبر ریخت .. دیدم اوضاعش خرابه .. -فرناز چیزی می خوای ؟ -نه .. من برم ؟ -نه بمون .. شاید یه خورده درکم کنی .. بغضش ترکید.. -مادر منو ببخش .. منو ببخش .. دلت رو شکستم . مادر غلط کردم .. نمی دونستم ..من نفهمیدم . من اشتباه کردم. مادر بگومنو بخشیدی .. درکت نکردم . نخواستم تو رو بفهمم . خیلی عذابت دادم . مادر من تنها دخترت بودم . تنها بچه ات .. قلبتو شکستم . بگو منو بخشیدی . منم می خوام زندگی کنم .آخ مادر گفتی .. گفتی .. میگن نفرین مادر اثر نداره ..عشق مادری .. یه نیرویی داره که حتی نفرین خودشو از بین می بره . مگه یه مادر می تونه خودشو نفرین کنه .؟من پاره تنت بودم . نتونستم حست کنم ………. قاطی کرده بودم . نمی دونستم که فرناز چی داره میگه .. -فرناز چت شده .؟ ولی اون توجهی به من نداشت . غرق اشک بود . -مادر کمکم کن . بگو منو بخشیدی . نمی دونستم .. نمی دونستم .. مادر قسمت میدم . منم یک مادرم . نمی خوام بچه هام ازم متنفر شن . به طرفم تف بندازن . خواهش می کنم .. بگو منو بخشیدی .. بهم آرامش بده . می دونم دوست نداری فرنازت عذاب بکشه . دخترت درد بکشه . کمکم کن مادر . بگو منو بخشیدی .. بگو مادر . من می خوام زندگی کنم . چقدر من بد بودم .. … این زن پاک قاطی کرده بود … .. ادامه دارد … نویسنده …. ایرانی