داستان های سکسی امروز | جمعه – ۱۴ آبان ۱۴۰۰

من و مامانم در جنوب
این داستان ماله من و مامانم هست.مامان من اون موقع حدود 40سال داشت ولی اندام یه زن 30ساله رو داشت من تو یکی از دانشگاههای جنوب قبول شده بودم و اونجا خوابگاه به من نرسیده بود وباید خونه میگرفتم ولی من تنها بودم وهم خونه ای برام پیدا نشد برای همین مجبور شدم خونه تکی اجاره کنم ومادرم هم قرار شد یکی دو ماه بیاد پیش من تا کمی جا بیافتم. داستان اینجوریه که مامانم وبابام عاشق و معشوق بودن و هر دو سه شب یه بار با هم سکس داشتن ومن همیشه یا صداشونو میشنفتم یا از لای در اتاق اونا رو دید میزدم وخیلی حال میکردم وحالا مامانم قرار بود بدون کیر بابام مدت زیادی پیش من باشه شبا اونجا گرم بود و ما کولر آبی کوچیک داشتیم که کفاف گرما رو نمی داد ومن معمولا شبا با رکابی تو خونه بودم و این موضوع مامانم رو تحریک میکرد و همیشه پیشم منشست و سینه هام و بازوهام رو نوازش می کرد البته این موضوع برای من عادی بود چون همیشه اینکر رو باهام میکرد ولی تازگی ها زیاد تر شده بود یه خیلی گرم بود من دیگه رکابیم رو هم در اورده بودم مامانم هم از گرما مجبور شد لباس خوابی رو که اون از بازار خریده بود بپوشه اون لباس رو از بازار که لباس های خارجی داشت خریده بود که توری وکمی سکسی بود ومنو حشری میکرد وقتی پیشم نشست دیدم شورت و سوتین سفیدش پیداست و مادرم کمی خجالت میکشید که بدنش رو من ببینم برای همین زود رفت بخوابه و همین جور که میرفت به بدنش نگاه میکردم و کیرم شق شده بود و تو فکر بودم چه جوری بکنمش چون دیگه داشتم دیونه میشدم یک ساعتی گذشت و من دیگه خوابم گرفته بود ورفتم بخوابم اتاق خواب کوچیک بود و یه تخت دو نفره که مال صاحب خونه بود و با خودش نبرده بود توی اتاق بود و منو مامانم باید پیش هم می خوابیدیم وقتی رفتم تو هیکل مامان منو جذب کرد رفتم که برم سراغش ولی مامان که خوابش سبک بود بیدار شد و گفت میشه واسه من آب بیاری و من گفتم باشه و رفتم تو راه یه فکری به سرم زد که قرص خواب بهش بدم و خوابش کنم و برای اینکه نفهمه شربت درست کردم و توش دوتا قرص volume 10انداختم که یه باره بخوابه وقتی براش بردم گفت چرا شربت اوردی گفتم همین جوری گفت پس خودت گفتم تو آشپزخونه گذاشتم و رفتم بیرون تا قرصا کار خودش رو بکنه دیدم مامانم ولو شده رو تخت به خودم گفتم نکنه بلایی سرش بیاد ورفتم نبضش رو گرفتم دیدم طبیهیه و خیالم راحت شد یواش یواش رفتم سر وقتش لباسش رو در اوردم و سینه هاش رو بوسیدم و شروع کردم با نوک زبونم خوردنشون یواش رفتم پایین رسیدم به کسش و شورتش رو در اوردم بوسش کردم شروع کردم یواش یواش لیس زدن دیگه هیچی حالیم نبود لباسام رو در اوردم و کیرم رو از قفس شرت آزاد کردم داشتم پاهام رو گذاشتم طرف سرش رونهاش رو مخوردم که احساس کردم دستش افتاد رو کیرم محل نذاشتم فکر کردم تکونش که دادم دستش افتاده رو کیرم ولی دوباره متوجه شدم انگار داره کیرم رو فشار میده بلند شدم دیدم مامان داره منو نگاه میکنه یهو جا خوردم وترسیدم زبونم بند اومده بود که مامان گفت چی شد فکر کردی من خوابم وقتی رفتی آب بیاری اومدم برم دستشویی دیدم داری یه کارایی میکنی خوب نگاه کردم دیدم داری قرص خواب میندازی تو شربت من چون میخواستم ببینم میخای چی کار کنی چیزی نگفتم و وقتی از اتاق رفتی بیرون اون شربت رو ریختم تا اومدم چیزی بگم اومد جلوتر تو چشماش که نگاه کردم شهوت موج میزد و یهو کیرم رو گرفت وگفت مثل کیر بابات میمونه و شروع کرد به خوردناز تعجب داشتم شاخ در میاوردم که با یه صدای شهوتی گفت زود باش دست بکار شو مگه نمی خواستی مامانت رو بکنی پس زود باش حسابی شهوتی بودم و پستوناش رو با یه دست گرفتم و با دست دیگه کسش رو میمالوندم بعد بلند شد و گفت یالا کسم رو بکن منم کیرم رو گذاشتم دم کسش و با یه فشار همش رو کردم تو داد زد واییییییی چه کیری زود باش جرم بده (حرفاش دقیقا همون حرفایی بود موقع سکس به بابام میزد) ومن سرعتم رو بیشتر کردم بعد گفت جاها عوض من خوابیدم و مامان روم بود و با چه سرعتی بالا پایین میشد و بعضی موقع ها مینشست و کسش رو به صورت دایره ای می چرخوند که خیلی حال میداد و یه لحظه مامان نشست و لرزید و خوابید رو من احساس کردم کیرم داره داغ میشه که فهمیدم این آب مامانم بوده وارونش کردم و گفتم مامان تموم کردی گفت خیلی خوب بود ایندفعه شکست خوردم ولی یه روز شکستت میدم وگفت نمی خوای آبت رو بریزی و کیرم رو گذاشتم تو کسش و شروع کردم و سرعتم رو زیاد کردم مامانم گفت آبت رو باید بریزی تو کسم گفتم آخه گفت قرص میخورم چیزی نمیشه گفتم باشه وقتی آبم مخواست بیاد مامانم از صداهای من فهمید و پاهاش رو دور کمرم قفل کرد یهو تمام آبم با فشار زیاد ریخت توی کس مامانم که یهو داد زد سوختم چه آبی ممنونم دوستت دارم و… بعد پیش هم خوابیدیم و همدیگه رو بوسیدیم که مامانم گفت کونم رو نکردی یادت باشه دفعه بعد بید تلافی در بیاری و تا زمانی که مامان بره من میکردمش و هر وقت هم که میرفتم خونه اگه موقعیت پیش میو مد میکردمش .!

آتوسا برادر زاده عزیزمسلام دوستان اسم من مهدي 23 سال دارم ميخوام داستان خودم و برادر زادمو براتون بگممن يه برادر زاده 19 ساله به اسم آتوسا دارم ما از بچگي با هم بزرگ شديم تمام بازيهاي بچگيمون با هم بود مامان بازي … يادش بخير از اونجايي که من 4 سال يزرگتر بودم براي مامان بازي پدر بودم اونم مادر در اتاق به بهونه بازي ميبستيم و من از همون بچگي روي کس کوچولوش دست ميکشيدم اونم با دودولم بازي ميکرد رفته رفته بزرگتر شديم دست از اين بازيها و دستمالي کردن همديگه برداشتيم ولي هي که بزرگتر ميشد هيکل سکسي تر ميشد اول از هيکل آتوسا بگم قدش کوتاه سفيد پستونهاش سرفرم پهن و خيلي تو چشم ميزد واقعا معرکه بود کونم که نرم درست حسابي من هر وقت خونشون ميرفتم به يه بهونه اي ديدش ميزدم وقتي درس ميخوند درازکش بود من کونشو ميديدم يا با دامن که بود رانهاي سفيدشو ديد ميزدم زماني که با دامن بود من شب خواب نداشتم ميرفتم پتو ميزدم کنار و رانهاشو ميديدم چقدر گرم بود من جرات دست زدن نداشتم ولي گرم بود يه بارم شرتشم پيدا بود دل زدم به دريا آروم يه دستي رو کس تپلش کشيدم سريع زدم بيرون ولي سريع تکون خورد شانس اوردم منو نديد خلاصه ديگه داشتم کلافه ميشدم تا چند ماه پيش که برادرم زنگ زد گفت مي خوايم بريم مسافرت آتوسا تنهاست بيا پيشش گفتم چشم عصرش بود رفتم و برادرم زن داداشم کليد ظهر به من داده بودنو رفتن سفر منم عصر رفتم خونشون کليد آروم انداختم رو در وارد شدم صدايي نمي يومد پاورچين خودم به اتاق آتوسا سوندم از لاي در نگاه کردم ديدم يه تاپ پوشيدخ نارنجي با يه شلوارک چسبون سفيد پشت کامپيوترش نشسته و يه دستش لاي پاش منم فهميدم داره چي کار ميکنه واسه اينکه زياده وي نکرده باشم در زدم يهو از حالت خودش پريدو گفت ترسيدم کيه منم رفتم داخل گفت کي اومدي گفتم الان تو سر گرم بودي متوجه نشدي ديدم برنامه مديا پليرش استوپ زده سريع گفت داشتم پرو|ه دانشجويي تايپ ميکردم و يه سي دي از درايو در اورد انداخت تو کيفش منم طبق معمول تو نخ سينه هاش موقع شام شد تو اشپز خونه بود گفتم يه تيري ميندازم ببينم ميگيره يا نه به هر حال من يه مدرک داشتم اونم اين بود آتوسا فيلم سوپر ميديده و با خودشم ور ميرفته رفتم از پشت بغلش کردم بوسش کردم دستمم روي سينش گذاشتم گفت چي کار ميکني گفتم شام آماده کن بخوريم بعد از شامم همش تو فکر بودم چي کار کنم ديگه دل زدم به دريا پاي تلويزيون بوديم که گفتم آتوسا بو بالشت بيار دراز بکشم گفت حوصله ندارم گفتم باشه پس طوري بشين تا سرمو روي پاهات بزارم گفت باشه منم سرمو روي پاهاش گذاشتم واي بالاي سرم رويا ميديدم سينه ها مثل هندوونه بالاي سرم بود منم الکي دستمو جابجا کردم دستم خورد به سينه هاش ديدم خنديد بعد همينطور که سرم روي پاهاش بود به خودم جرات دادم گفتم اذيت نميشي گفت نه واسه چي که سرت روي پاهاي منه گفتم نه از اينکه … بعد گفتم هيچي ….بعد از چند دقيقه خودش گفت چي اذيت نميشي گفتم يه سوال داشتم ولي روم نميشه بگم گفت بگو مهدي راحت باش گفتم سوتين اذيتت نميکنه خنديد گفت وااااه اين حرفا چيه ميزني گفتم نه جدي ميگم ديدم تا اينجا راه درست اومدم. از روي پاهاش بلند شدم گفتم بگو ديگه گفت چي بگم البته با خنده آب دهنمو قورت دادم با چشم به سمت پستونهاش اشاره کردم گفتم اينا رو تو کيسه ميکني اذيت نميشي گفت بستگي داره گفتم به چي بستگي به نوع سوتين گفتم يعني چي گفت سايز داره سايز درست بزني و جنسش خوب باشه نه گفتم حالا نبندي چي ميشه گفت بد فرم ميشه اينو گفت بهش گفتم پس خودتم ميدوني خيلي ماله. تا اينو گفتم سرخ شدم خنديد گفت آره …ديگه مطمئن شدم راهم درسته گفتم يعني چي گفت يعني اويزون ميشه گفتم چي جوري خنديد گفت چي جوري نداره گفتم ببينم گفت چيو ببيني گفتم سينه هاتو بعدش گفت نه يه نه محکم گفت منم چيزي نگفتم بعد اومد کنارم منم يعني بهم برخورده گفت مگه تو ميزاري من دولت ببينم مثل بچگيهامون يادته اينو که گفت اروم روي کيرم دست گذاشت بازي کرد باهاش منم گفتمش چرا که نه اونم گفت خوب بيا ببين ديگه منم قرار نداشتم دستمو کردم زير تاپ آتوسا هر دوتا پستونشو گرفتم و آروم ميماليدم از روي کرست بعد تاپشو در اوردم که اون دستشو اورد بالا تا من تاپ در بيارم واي سينه ها داشت سوتين پاره ميکرد شروع کردم بدستم از روي کرست نوازش سينه هاش بعد آتوسا گفت ديدي گفتم نه هنوز بعد اون گفت حالا من لباس منو در اورد و باز به کيرم دست زد و گفت درش بيار ديگه منم گفتم کار خودته دستشه کرد تو شرتم دستش که مستقيم خورد به کيرم يه جوريم شد منم صورتمو وسط چاک سينش گذاشتمو يه دستمم به بند پشت سوتينش باز کردم چي ديدم دو تا پستون مشک سفيد درشت با نوک قهواي مايل به قرمز خيلي کمرنگ با زبونم سر سينشو ليس زدم يهو مثل قحطي زدهها سينشو خوردم چه حالي ميداد گفت يواش همش مال خودته و همينجور کير منو از داخل شرت ميمالوند منم حشري حشري اونم ديگه حشري تر سريع شلوارم در اوردم شرتمم در اوردم کيرمو ديد گفت واي اين چيه و با دستش فقط باهاش بازي ميکرد ميکفت داغ منم گفتمش پاشو به ايست و شلوارکشو در اوردم واي چه روني داشت چقدرناز بود دستم کشيدم روي کسش نرم و داغ بود شرتشم در اوردم عجب کسي داشتيه ذره مو نداشت سريع گذاشتمش روي زمين شروع کردم ليسيدن کيف کرده بود بعد از اين کار گفتم ساک ميزني گفت نه گفتم خيسش کن با تف گفت باشه خيس کرد پاهاشو دادم بالا کير دم سوراخ کونش گذاشتم گفت نه گفتمش غمت نباشه خيلي تنگ بود با هر زحمتي بود دادمش داخل چنان جيغي زد ميگفت بکشش بيرون منم بوسش ميکردم گفتمش صبر کن الان درست ميشه اروم عقب جلو کردم تلمبه زدم آتوسا ارومتر شد شانس منم با تلمبه 10 ابم داشت ميومد کيرم کشيدم بيرون گذاشتم وسط سينش هي مالوندن گفتمش آتوسا عجب سينه هايي داريا که آبم با فشار پاشيد تو صورتش بعدم من نشستم لاشو باز کردمو کسش و ليسيدم تا اونم به اوج رسيد بعدم هر دو بلند شديم ازم تشکر کرد گفت عالي بود و با هم رفتيم حموم توي حمومم کيمو حسابي شستم بهش گفتم ساک ميزني تميز تميز شستما گفت باشه اون ساک ميزد منم با سينه هاش بازي کردن تا دوباره ابم اومد بعد از حمام تا صبح بغل همديگه خوابيديم و صبح يه صبح بخير گفتيمو هر دو خنديديم

کون خواهرم زیبا سلام من آرمین هستم و 26 سالمه یه خواهر دارم 18 سالشه و اسمش زیباست با یه اندام پر و سینه های گرد سفت و کاملا سفید مثل برف . راستش چند سالی بود فکرایی به سرم میزد ولی جلوی خودمو میگرفتم . تا روزی که مچه خواهرمو وقتی داشت با پسر عموم لب تو لب حال میکرد گرفتم . ولی به روش نیاوردم اخه داشتم از دیدن اون لحظه لذت میبردم که وقتی پسر عموم داشت لباشو میخورد دستشو برده بود تو شلوار خواهرم و خواهرم هم خودشو تکون میداد و میمالید به بدن اون و یکی از سینه هاش که از تابش در اومده بود مثل الماس برق میزد . تو کیف این لحظه بودم که یهو پسر عموم سر خواهرمو فشار داد پایین واسه اینکه برسه سراغ کیرش . زیبا هم زود نشت جلوش و کمر و زیپ شلوارشو باز کرد شرت و شلوارشو کشید پایین کیر نسبتا برزگ شق شدو یه بوس کردو یه نگاه شهوتی به اون انداخت و شروع کرد به لیس زدن یه کم که گذشت پسر عموم مثل اینکه یه جنده زیرش باشه با عصبانیت گفت بخورش تا ته . تو چشای زیبا حس کردم ترسید و کیرشو کرد تو دهنش یکمی که ساک زده بود دیدم پسر عموم میخواد سر زیبا رو بگیره دستشو تلمبه بزنه تو دهنش و بدم اومد گفتم حالتو میگیرم . یه کم سر و صدا کردم – زود خودشونو جم کردن .رفتم دم در خونه زیبا رو صدا کردم گفتم من میرم یه نوشابه واسه نهار بگیرم بیام در و بستم و رفتم طبقه بالا از لای پله ها نگاه کردم قیافه تو کف پسر عموو ببنیم 5 دقیقه بعد اومد بیرون دم در زیبا بهش گفت نمی خوام دیگه ببینمت فکر میکردم دوسم داری ولی تو مثل یه جنده با من رفتار کردی و زود برو تا داداشم نیومده . اینو که گفت اومدم بیرون حال هردوشون گرفته شده بود و به زیبا گفتم برو تو پسر عموم سرخ شده بود یهو دوید سمت در و در رفت منم نرفتم دنبالش و بجاش رفتم تو خونه زیبا تو اتاق بود داشت میلرزید رفتم پیشش نشستم یه 5 دقیقه ای هیچی نگفتم و بهش گفتم اخه آدم قحطی بود با این عوضی حال میکردی . لحن صدام دوستانه بود آخه نمی خواستم اذیتش کنم . چون میدونم همه دخنر ها و پسر ها تو این سن عشق سکس هستن . بعد کمی دوباره پرسیدم اخه چرا این کارو کردی ؟ با چشای گریون بهم گفت آخه دست خودم نیست . بعضی وقتا نمی دونم چم میشه نمی تونم جلو خودمو بگیرم . بهش گفتم چرا تو حموم یا حایی خودتو راحت نمیکنی . گفت امتحان کردم ولی اونجوری شدتش بیشتر میشه . بهم گفت با این که الان دارم از ترس میمیرم ولی هنوزم بدنم گرمه و اون حسو دارم گفتم نمی خواد بترسی اتفاقی نمی افته و کسی نمی فهمه بشرطی که دیگه به اون عوضی رو ندی گفت باشه گرفتمش تو بغلم هنوز داشت گریه میکرد . با خودم فکر کردم بهش پیشنهاد بدم این که خودش میگه نمی تونه جلوی خودشو بگیره . میره به یکی دیگه میده. ازش پرسیدم چند بار اینکارو کردی . گفت زیاد نیست 5 یا 6 بار گفتم دختری هنوز ؟ گفت آره گفتم بهش زیر کسی خوابیدی یا فقط حال کردی گفت خوابیدم با تعجب پرسیدم عقب گفت آره گفتم حتما سخت بوده تایید کرد بهش گفتم نباید به غریبه ها اعتماد کنه پسرا حشری بشن هیچی حالیشون نیست ترس از حالت صورتش رفته بود حس کردم به حرفام علاقه مند شده با خودم گفتم اگه پیشنهاد بدم اخرش ناراحت میشه منم میگم میخواستم امتحانت کنم بعد کمی مکث گفتم ببین زیبا منم مثل تو میشم و دلم میخواد حال کنم .توام که میگی نمی تونی جلو خودتو بگیری و مطمئنم اینجوری هم کار دست خودت میدی و هم از درسات عقب میمونی و بدن پشیمون میشی هروقت اون جوری شدی بیا پیش خودم با تعجب گفت یعنی چی گفتم تو بیا من مشکلتو حل میکنم . با یه شیطنتی که منو داشت میکشت یه لبخند زدو نوک سینمو نیشکون گرفت . گفت می خوای ترتیب خواهرتو بدی دیدم سر صحبت باز شد . گفتم آره اینجوری خیالم راحته اتفاقی نمی افته برات . واسه تو فرقی میکنه زیر کی باشی فقط میخوای حال کنی مگه نه راستش اینو که گفتم زیبا از خجالت قرمز شد . گفتم نگران نباش با من بیشتر بهت خوش میگذره تازه وقتم زیاد دارم مامان و بابا که هر روز صبح میرن سر کار . توام بعد از ظهر میری مدرسه میتونیم یه چند ساعتی با هم حال کنیم. از بغلم پا شد رفت سمت در دم در اتاق بهم گفت فردا صبح دربارش حرف میزنیم الانه که مامان بیاد تا صبح دل تو دلم نبود صبح از ساعت 6 بیدار بودم منتظر بودم مامان و بابام برن . همین که ساعت هفت رفتن سرکار . رفتم حموم یه دوش گرفتم و کمی به خودم رسیدم وقتی اومدم بیرون رفتم سراغ زیبا از لای در اتاقش نگاه کردم دیدم هنوز خوابه ولی با اون تاپ بندی که پوشیده بود داشت منو میکشت رفتم صبحونه آماده کردم ساعت 8 بیدارش کردم اونم با همون تاب و شلوارک که تنش بود اومد . هیچوقت اینکارو نمی کرد تعجب کردم . صورتش از خواب باد کردش بیشتر منو میکشید طرف خودش داشتم صبحونه میخوردم یهو بهم گفت ارمین حرف دیروزو یادته . گفتم آره بهم گفت خره دیشب نزاشتی بخوابم همش فکرای بد میکردم . به سرم زده بود نصف شب بیام پیشت . گفتم من سر حرفم هستم ولی اگه بفهم با کسی بودی قاطی میکنم گفت اخه ازت میترسم .گفتم چرا گفت که اتفاقی کیرتو دیدم خیلی بزرگه من فقط 18 سالمه . گفتم همه کیر بزرگ دوست دارن . گفت آره بهم گفت بیا بریم تو اتاق میخوام بببینم چقدر بزرگه . رفتیم تو اتاق دستشو میکشید به کیرم از رو شلوار گفت خیلیم بزرگ نیست . گفتم خوابه باید بیدارش کنی . یهو برگشت شیار باسنشو چسبوند به کیرم و تکان میداد کیرم سریع شق شد . اونم زود حس کرد برگشت و دستشو کرد تو شلوارم و کیرمو گرفت کمی با دستش بازی داد گفت آرمین این کیر منو جر میده گفتم نترس هیچی نمیشه یه لبخند شهوتی زد گفتم باید بیبنم بگم میتونی تحمل کنی یا نه. گفت باشه . دستمو کردم تو شلوارش باسنش مثل ابر نرم بود انگشتمو کشیدم رو شیار باسنش یه اهی کشید . شلوارکشو درآوردم باورم نمی شد اون گوشت سفید بدون حتی یدونه لک جلوم بود. تاپشو هم در اوردم سوتین نداشت . این صنحه رو که دیدم کیرم بزرگتر شد. کیرم تو دستش بود داشت بازیش میداد . گفتم عادت میکنی ولی باید حتما بکنمت نمیتونم دیگه تحمل کنم بگفتم چهار ساعت وقت داریم عجله نکن . بغلش کردم بردمش تو تختش باورم نمی شد دارم چیکار میکنم. رفیتیم سمت تخت و خوابید رو تخت رفتم روش خوابیدم و شروع کردم به لب گرفتن تنش داشت منو آتیش میزد . بهم گفت تو اصلا خجالت نمی کشی هرفشو قطع کردمو شروع کردم به میک زدن لب و گردنش داش حسابی داغ می شد همین جور که می خوردمش رفتم پایین تر سینه هاش سفت شده بودن سینه هاشو با ولع می خوردم . صداش در اومده بود وقتی دستمو کردم تو شرتش یه حالی بود با دستم حس میکردم اصلا مو نداره . نرم نرم بود کمی کسشو بازی دادم حسابی خیس بود وقتی شرتشو کشیدم پایین باورم نمشید یه کس کوچیک قرمز رو بدن سفیدش داش منو صدا میکرد . سرمو بردم طرفش تا بو کنمش چه حالی بود . همین که سرم و بردم جلو با دستش سرم و فشار داد به کسش به اختیار شروع کردم به خوردم . زبونمه تو کسش میچرخوندم حسابی صداش در اومده بود یه چند دقیقه بعد حس کردم داره ارضا میشه ادامه ندادم اومدم بالا به حالتی که روی سینش بودم . کیرمو میمالیدم به سینش گذاشتم لای سینش و عقب و جلو میکردم وقتی میبردم جلو فشار میدادم تا نزدیک دهنش اونم یه لیسی میزد به کیرم بعدش یکمی دیگه رفتم جلو بالش پشت سر زیبا رو بند کردم تا سرش بیاد بالا . دستاشو گذاشتم لای پام و بدنش تا نتونه در بیاره . همیشه دوست داشتم خودم بزنم تو دهن دخترا . گفت چیکار میکنی . گفتم تو فقط دهنتو باز کن . دستا مو گذاشتم رو لبه بالای تخت و کیرمو اروم فشار دادم تو دهنش . با خودم گفتم این فرست دیگه شاید نباشه .آروم آروم تلمبه میزدم اونم بعضی وقتا کیرمو در می اورد تا نفس بکشه داشتم حسابی داغ میکردم بعضی وقتا کیرمو میکردم تو گلوش وقتی در میآوردم حسابی کفری می شد و لی چاره ای نداشت نمیتونست تکون بخوره سرعتمو زیاد تر کردم دیدم داره گریه میکنه توجهی نکردم راستش دیونه شده بودم وقتی حس کردم دارم ارضا میشم یکمی فشار دادم داخل تر و سرشو گرفتم با فشار خالی کردم تو دهنش با اینکه سخت بود ولی وقتی خالی کردم تو دهنش از چشاش و لبخندش معلوم بود خوشش اومده بود . ازش پریسدم خوشت اومد . گفت آره ولی بعضی وقتا سخت بود . دستاشو ول کردم و اومدم کنار پاشد نشست هنوز لب و دهنش از آب من خیس بود . با یه دستمال دهنشو پاک کرد . گفت دیگه این کارو نکن گفتم باشه و بعدش گفت کیرت که خوابید . گفتم باید بلندش کنی .خوابیدم رو تخت اومد نشت رو کیرم . هی کسشو رو کیرم عقب جلو میکرد . آب کسش خیلی زیاد بود . خیلی زود دوباره شق شد ولی به اندازه نصف دفعه اول بزرگ شده بود . بهش گفتم خودم خواستم ارضا شم تا تو اذیت نشی.بهش گفتم چه مدلی دوست داری بکنمت . گفت دوست دارم زیرت باشم . یه بالش گذاشتم زیر شکمش تا کونش بیاد بالا انگشتمو میکردم لای کسش با آب کسش میکردم تو سوراخ کونش . خیلی تنگ نبود معلوم بود به کیر کلفت قبلن داده . بعد کیرمو مالیدم به کسش تا خیس شه و کمی نوک کیرمو فشار میدادم به کسش خیلی حال میکرد . بعد آروم گذاشتدم در کونش آروم فشار دادم کیرم یکمی رفت داخل یه جیغ یواش زد . ولی چیزی نگفت اروم عقب جلو میکردم کیرم تا نصفه رفته بود تو بعد چند دقیقه گفت چرا فشار نمیدی باورم نمیشد . خودش با یه حرکت به سمت عقب موقعی که داشتم فشار میدام کیرمو تا ته کرد داخل با دیدن این صحنه ناخوداگاه سرعتم بیشتر شد داشت زیر کیرم ناله میکرد کمی گذشته بود دیدم لرزید و ارضا شد ولی همچان داشتم میزدم بهم گفت خالی کنم پشتش . از گرماش خوشش مییاد وقتی در اوردم خالی کردم پشتش داشت ناله میکرد . باورم نمی شد خواهرم 18 سالم همچین سکسی کنه . خوابیدم روش بعد یه مدت خواست با لیس زدن کسش دوباره ارضاش کنم منم حدود بیست دقیقه براش لیس زدم دو بار ارضا شد دیگه ساعت نردیک 12 بود و اید میرفتیم پاشد گفت برم دوش بگیرم . گفتم تنهایی گفت تو هنوز جون داری گفتم بریم داخل بهت نشون بدم . داخل حموم بعد از اینکه زیر دوش حسابی باحاش حال کردم . اخه اون اندام داغ زیر دوش مثل ماهی بود . نشستم رو سکوی کنار وان گفتم بیا بشین روش . اومد نشست با وزن خودت و اینکه حسابی سوراخش باز بود سریع رفت داخل یه بیست دقیقه ای طول کشید تا ارضا شم دیگه میگفت دارم از حال میرم بلند کردم دستاشو دادم رو دیوارو یه پاشو بلند کردمو گذاشتم رو وان . بهم گفت عین فیلم سوپر را داری حال میکنیا خندیدم کیرمو کردم داخل چند تا زره زدم طوری که صداش در اومد داشتم ارضا میشدم گفتم مثل فیلما بشین بپاشم صورتت گفت نه با خواهش من قبول کرد با چند تا ساکی که زد پاشیدم رو صورتش دیگه منم حال نداشتم بعد یه دوش اومدم بیرون . از تو حموم بم گفت تو برو الان مامان میاد . من لباسمو پوشیدمو رفتم در مورد اون روز با هم اصلا صحبت نمیکردیم تا اینکه 3 ماه بعد واسش یه خواستگار خوب اومد بعد تحقیق که فهمیدیم مورد خوبیه به پیشنهاد من که گفتم این درس بخون نیست شوهرش دادم . بعد اون روز فقط یه بار دیگه شب قبل عروسیش سرپایی واسه یادگاری کردمش .اون شب خودش ابمو قورت داد چون وقت واسه دوش گرفتن نبود . الان 4 سال گذشته و شوهرش که خیلی باهاش رفیقم بهم گفت ازش خیلی راضیه امیدوارم از این خاطره لذت ببرید

نازنین و دایی جونش اسم من نازنین خانواده ام توی قم زندگی میکنن و من دانشگاه تهران قبول شدم به خاطر اینکه مجبور نباشم هر روز این مسافت طولانی رو برم و برگردم شبا رو خونه مادر بزرگم میموندم و فقط شب جمعه ها اونم بعضی از هفته ها میرفتم خونه خودمون! من یه دایی مجرد تو خونه دارم!که از نظر هیکل و تیپ و صورت دل هر دختری رو میبره! چون اختلاف سنیمون 5 ساله خیلی با هم راحتیم و من جلوشون راحت با همه جور لباسی رفت و آمد میکردم و از این که دارم هلاکش میکنم خبر نداشتم! مامان بزرگم از این زنای با کلاس قدیمیه!و هنوز که هنوز هم باشگاه میره هم مهمونی های دوستانه! یعنی یه موقع هایی من و داییم تو خونه تنهاییم!اما هیشکدوممون تا حالا فکر سکس با هم به سرمون نزد بود! من ونسترن دوست دانشگاهم مسیرامون با هم یکیه!اون روز تو تاکسی نشسته بودیم نسترن یه فیلم سکسی خفن بهم نشون داد که منم همون جا حشرم زد بالا!اونم مثل من بود!جفتمون داغ کرده بودیم!من که فقط یه چیز میخواستم اونم کیر بود! وقتی رسیدم خونه دیدم مامان بزرگم نیست همین که لباسامو عوض کردم تلفن زنگ خورد مامان بزرگم بود گفت که امروز وقت آرایشگاه داره بعدشم میره خونه یکی از دوستاش بعد هم میرن استخر گفت نهار رو گاز هست داییم رسید گرم کنم با هم بخوریم! منم تا دایی بیاد گفتم برم یه دوشی بگیرم تا شاید این حشر از کلم بیفته!اما نیفتاد که هیچی بدترم شد! خلاصه داییه اومدو نهارو خوردیم!اما من نمیدونستم با این حس چی کار کنم! حمید یه بالشت برداشتو رفت یه گوشه دراز کشید منم ظرفارو شستم اومدم برم یه بالشت بردارم تا یه استراحتی بکنم که دایی صدام زد!گفت نازی بیا یه ماساژی به این دایی خستت بده!منم گفتم خوبه که از صبح تاشب کوه نمیکنی و گرنه دیگه از خسته گی گذشته بود!خلا صه رفتم بغلش نشستمو شروع کردم به ماساژ دادنش وای وقتی دستمو میمالیدم بهش حالم بدتر میشد دیدم اینطوری نمیشه!پاهامو باز کردمو نشستم روش!قبلا هم با این مدل ماساژش داده بودم اما حشری نبودم! همینطور که با دستام پشتشو میمالیدم آروم خودمو به یه حالتی میمالیدم به پشتش! یه چند دقیقه ای همینطوری گذشت که یهو بی هوا برگشت!من اوفتادم رو زمین و اونم خوابید روم و شروع کرد لبامو خوردن!من از خدام بود اما برای خالی نبودن عریضه گفتم داری چی کار میکنی دیوونه؟!گفت تو بدت میاد؟ گفتم آره!حالا میخواستم منو بکنه!گفت:تو رو خدا!من خیلی وقته تو کف توام! خندیدم!اونم به کارش ادامه داد!کم کم لباسامو درآورد لباسای خودشو که همون اول تندی در آورد!گردنمو میخوردو تنشو میمالید بهم وای یه حال توپی بهم داد!قبلا هم سکس داشتم اما با دایی آدم یه کیف دیگه میده!سوتینمو در آورد و سینه هامو با یه ولعی خوررد!وقتی داشت لباساشو در می آور د دیدم که یه کمی از شورتش خیسه!!تمام بدنمو لیس زد و کم کم رسید به قسمت حساس جریان!تا اومد شرتمو در بیاره دستمو گذاشتم رو شرتم!اونم اینطوری دیدو شروع کرد به بوسیدن دستم!تو همین حین دستاشو به رونمم میکشید من که کم کم شل شده بودم دستمو برداشتم اونم مثل قحطی زده ها شرتو از پام در آورد!پاهامو باز کردو کلشو برد لای پام!حالا نخور کی بخور!منم با آه ها کوتاه و بلند و جیغای آروم قافیه رو خالی نمیزاشتم! هر آهی که میکشیدم اون شدت خوردنشو بیشتر میکرد!مونده بودم چرا ارضا نمیشم؟!؟ زبونشو میکرد تو سوراخمو در میاورد!وای که چه حالی میداد!بعد از اون سکس به این با حالی نداشتم!سرشو با دستم کشیدم بالا و گفتم حالا نوبته منه!اونم از خدا خواسته وایساد!من عاشق ساک زدنم!اول سر کیرشو لیس زدم بعد همه کیرشو کردم تو دهنمو با کشیدن دستام روش و به قول معروف جق زدن حالشو بیشتر مییکردم! کیرش حسابی شق شده بود!وقتی سرمو کشید عقب فهمیدم که باید تموم کنم!گفت برگرد!گفتم نه من از پشت نمیدم!گفت چرا؟گفتم هیکلم به هم میریزه!یه خنده ای کردو گفت از جلو چی میدی خوشگله؟!منم از خدا خواسته!یه خنده کردمو اونم تندی پرید از تو کشوی کمدش یه کاندوم آورد! اول کیرشو مالید به کس من که خیس بود بعد با یه حرکت فشارش داد به سمت سوراخم!یه آه بلند کشیدمو گفتم آروم!یه کم با چوچولم بازی کردو با چند تا تلمبه دیگه کیرش تا دسته رفت تو کسم!منم پاهامو به هم فشار میدادم تا بیشتر حال بده!هر آهی که میکشیدم اون یه جون بلندو کشیده میگفت!دیدم داره سرعتو بیشتر میکنه!فهمیدم داره ارضا میشه!اصلا برام جای تعجب بود که چرا ارضا نمیشم!کیرشو کشید بیرون و کاندومو در آورد گفت آبم داره میاد منمم پاهامو باز کردم گفتم بریز رو کسم!اونم از خدا خواسته آبشو ریخت رو کس من!موقع بیرون کشیدن کیرش دیگه ارضا شده بودم!رفتم دستمال آوردمو پاهامو تمیز کردم بعد نشستم پیشش که منو کشید تو بغلش و لبامو خورد!همینطور لخت به هم چسبیده بودیم!آخ یه حالی میداد!بهم گفت تا حالا یه همچین سکس با حالی نداشته!دستش تمام مدت روی کوس من بود هی نگشتشو میکرد تو سوراخمو در میاورد دیگه جون تلمبه زدن با کیرشو نداشت!یه نیم ساعت بعد بلند شدم برم دوش بگیرم گفت تنها؟!منم گفتم نکنه میخوای باهام بیای؟!پرید منو بغل کردو برد تو حموم!خلاصه اونجا هم باز یه حالی به هم دادیمو بازم با هم ارضا شدیم!وقتی اومدیم بیرون بازم میخواست!بهش گفتم دیگه زیادیت میشه!جون تو تنم نیس حتی ساک بزنم! اونم خندیدو گفت باشه عشق من!گفتم آره جون عمت! عشق من! خلاصه دیگه مامان بزرگه سر رسیدو حسرت سکس سه باره رو به دلمون اون شب گذاشت!اما بعد از اون از هر موقعیتی برای سکس استفاده میکنیم

سکس با خاله و خواهر من بهمن هستم 22 ساله، ساکن تهران.ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم همین چند ماه پیش اتفاق افتاده (تابستان امسال) و بعد از این ماجرا زندگی من به کلی دگرگون شده. من یه خواهر دارم به اسم نسیم که 18 سالشه ولی چون یه کمی درشت اندام و خوش هیکله هم سن من به نظر میاد. یه خاله هم به اسم مریم دارم که اون هم 30 سالشه و حدود 5 سال پیش به علت مشکل نازایی از شوهرش طلاق گرفته والان با پدربزرگ و مادربزرگم زندگی میکنه. مدتها پیش وقتی با سایت سکس خانوادگی آشنا شدم نظرم در مورد افراد خانواده و فامیل به کلی عوض شد. مخصوصا در مورد خواهرم و خاله ام. آخه من با این دو تا خیلی نزدیک و صمیمی بودم وهم اینکه بیشتر اوقاتم رو با اونها می گذروندم، از همه مهمتر اینکه اونها برای من از همه محرمتر بودن و به نظر من (بر اساس نتایجی که اینجانب بعد از مطالعه ی سایت سکس خانوادگی گرفتم) سکس با محارم (مخصوصا خواهر) لذتبخشترین چیزیه که تو دنیا پیدا میشه. همیشه وقتی در مورد مسئله ی سکس با خواهر و خالم با خودم فکر می کردم شرمم میشد و یه توسری به خودم تو ذهنم میزدم و می گفتم که بهتره این فکرهای فاسد رو از تو فکرم بندازم بیرون. روزگار طبق روال عادی داشت میگذشت که عجیب ترین اتفاق عمرم به وقوع پیوست . پدر و مادرم به همراه برادر کوچکترم برای زیارت چند روزی رو رفته بودن به مشهد و من و خواهرم تنها تو خونه مونده بودیم. یه روز صبح از خونه اومدم بیرون و همراه دوستام که از قبل با هم قرار داشتیم رفتیم پی گردش و تفریح و استخروخوشگذرانی. بالاخره کارم بیرون تموم شد و بعدازظهر خسته و کوفته اومدم خونه. وقتی به خونه رسیدم دیدم کسی خونه نیست و خلوته. بعد اینکه لباسامو عوض کردم با خودم گفتم شاید خواهرم تو اتاقش باشه. برای همین به طرف اتاقش رفتم و بدون اینکه در بزنم وارد اتاق شدم واز صحنه ای که جلوی چشمام دیدم سرجام میخکوب شدم. کم مونده بود سکته کنم. خالم و خواهرم رو دیدم که لخت مادر زاد تو تخت افتادن و دارن با هم حال می کنن. اولین باری بود که لز دو تا زن رو از نزدیک می دیدم. اونام با دیدن من هول شدن و خالم دستپاچه زود ملافه رو کشید رو خودش و خواهرم تا من بدن لختشون رو نبینم. قبلا هم متوجه شده بودم که این دو تا همیشه تو اتاق یواشکی یه کارایی می کنن ولی اصلا فکرش رو هم نمی کردم که این دوتا این کاره باشن. آخه خالم زن متین و مومنی بود. خواهرم هم همین طور.منم که هاج و واج داشتم به اونها نگاه میکردم، یک دفعه فکرهای خوبی به ذهنم رسید. رفتم به طرفشون و ملافه رو گرفتم و کشیدم به طرف خودم ولی خواهرم ملافه رو به زور چسبید و نگذاشت. یه دفعه دیگه محکمتر زور زدم و ملافه رو از روشون ورداشتم و انداختم کنار. هر دوشون با یه دستشون جلوی کس وبا یه دست دیگشون جلوی سینه هاشون رو گرفتن تا من نبینم و شروع کردن به جیغ زدن. گفتم داشتین چیکار می کردین. خالم گفت هیچی، از اتاق برو بیرون تا بعدا با هم صحبت کنیم. گفتم خیال کردین، هیچ خجالت نمی کشین.خواهرم گفت بهمن تو رو خدا از اتاق برو بیرون تا ما لباسامون رو بپوشیم بعد می آییم با هم صحبت میکنیم. من هم که بهترین فرصت زندگیم رو بدست آورده بودم و نمی خواستم فرصت رو از دست بدم فکرای جالبی به ذهنم اومد. گفتم من هم تو بازی هستم. دو تاشون هم یه نگاهی به من انداختن و گفتن بهمن تو رو به خدا برو و دیوونه بازی در نیار. به حرفاشون توجهی نکردم و شروع کردم به درآوردن لباسام. خواهرم یه جیغی زد و گفت دیوونه شدی بهمن. به حرفها و التماسهاشون توجهی نکردم و تمام لباسام رو در آوردم. فقط یه شورت تنم بود. دیگه چیزی نمی گفتن و آروم شده بودن. رفتم نشستم بغل خالم و بازوهاشو گرفتم . اولش خودش رو عقب می کشید ولی من با زور کشیدمش به طرف خودم و یه لب ازش گرفتم. تو همون حال با دستام تند تند لمسش می کردم. اونم داشت کم کم راه میومد. خواهرم هم از اون طرف داشت ما رو نگاه می کرد. یواش یواش شورتمو هم درآوردم و شدم مثل اونها. حالا کم کم داشت کارمون شروع می شد. دیگه این موضوع داشت برامون عادی می شد. انگار نه انگار که ما داریم با هم چه کاری رو انجام می دیم. با خنده یه نگاهی به خالم انداختم و اون هم که دیگه کاملا تو خط افتاده بود سرش رو آروم خم کرد و کیرم رو با دستش گرفت وشروع کرد به خوردن کیرم. داشتم از لذت و خوشحالی پرواز میکردم. بعد چند لحظه یه فکری به نظرم رسید. خالم رو زدم کنار و بلند شدم و رو تخت خوابیدم. طوری که سر و یه کمی هم از بالای کمرم رو به دیوار تکیه دادم. بعد به خالم گفتم که بیاد و کارش رو ادامه بده اونم از خدا خواسته اومد و شروع کرد به ساک زدن کیر خواهرزاده اش. یه نگاهی به خواهرم انداختم و بهش اشاره کردم بیاد به طرف من. اون هم زورکی و با خجالت خودش رو به من رسوند. دستش رو گرفتم و بهش گفتم رو من بشینه. اون هم همین کار رو کرد و من هم شروع کردم به خوردن پستوناش.از این کار داشت لذت می برد. تو یه عالم دیگه ای بودم . از یه طرف خالم داشت کیرمن رو میخورد و از طرف دیگه من هم داشتم سینه های خواهرم رو با ولع تمام میخوردم. تو اون لحظات دیگه هیچ آرزویی نداشتم. کم کم احساس کردم داره آبم میآد. خواهرم رو از روم زدم کنار و کیرم رو از دهن خالم آوردم بیرون و بهش گفتم که به پشت رو تخت بخوابه. اون هم همین کار رو کرد من هم روش خم شدم و به خواهرم گفتم که اون هم از عقب کیر من رو ساک بزنه. اولش امتناع کرد و گفت که از این کار بدش میاد ولی بالاخره با حرفهای خالم و اصرار اون راضی شد که این کار رو برام بکنه. اول کار با اکراه کیرم رو تو دهنش کرد و با چندش تمام و ناز و افاده چند تا ساک کوچیک به کیرم زد ولی کم کم اوضاع براش عادی شد و مثل حرفه ایها شروع کرد به خوردن کیرم ومنو به لذتی عمیق و فراموش نشدنی رسوند. من هم بی کار ننشستم و شروع کردم به لب گرفتن و خوردن صورت و گردن خالم که زیر من دراز کشیده بود. اول حسابی ازش لب گرفتم و گردن و صورتش رو خوردم، بعد یواش یواش اومدم پایینتر و از بالای سینش شروع کردم به لیسیدن تا رسیدم به پستوناش. پستوناش شیپوری بودن و آدمو حشری میکردن. رو پستوناش زیاد مکث کردم و حسابی اونارو دیوانه وار خوردم.کم کم داشت صداش در می اومد. بعد پستوناش اومدم پایینتر و شکم و نافش رو حسابی لیس زدم. کم کم داشتم به کسش میرسیدم. کس واقعا زیبایی داشت. تپل و گوشتی و تنگ. کسش کاملا بی مو بود. کس خواهرم هم همین طور. مثل اینکه از قبل به خودشون رسیده بودن. بدنشون یه مو هم نداشت. کس هردو تاشون صاف صاف بود. یه لیس محکمی به کس خاله مریم زدم و اون هم با یه آه بلند جواب محبتم رو داد. بعد نشستم و پاهاشو زدم بالا و شروع کردم به لیس زدن ساقهاش. از نوک انگشتهای پاش مرتب لیسیدم تا انتهای رونهاش. آه و نالش بلند شده بود. همه جای بدنش رو لیس زدم . از لاله ی گوشش گرفته تا نوک انگشتای پاش. حتی زیر بغلاش رو هم حسابی خوردم. از این کار خیلی لذت برد. حالا دیگه نوبت کسش بود. خم شدم رو کس خالم وبه خواهرم گفتم که ساک زدنش رو از عقب ادامه بده.اونم دست به کار شد و به کارش ادامه داد. من هم شروع کردم به خوردن کس خاله جان و حالا نخور کی بخور. دیوونه وار داشتم کسش رو میخوردم. اون هم از شدت لذت دیوونه وار آه و ناله می کرد. لبهای کسش رو تماما انداخته بودم تو دهنم و داشتم می مکیدم. بعد با دستام کسش رو از هم وا کردم و زبونم رو انداختم اون تو و شروع کردم به لیسیدن لای کسش. زبونم رو محکم مثل کیر توی کسش فشار میدادم ومی خواستم همه اش رو تا ته بکنم اون تو. بعد رفتم سراغ چوچوله ی کسش و چند لحظه با زبونم اونو بازی دادم. خاله ام از این کار خیلی خوشش اومده بود. دیگه حسابی از خوردن کسش سیر شده بودم. بلند شدم و با خودم گفتم دیگه وقتشه که مرحله ی نهایی و اصلی کار رو انجام بدم. همون طوری که خاله ام رو تخت به پشت خوابیده بود جلوش نشستم ، پاهاش رو از هم وا کردم ، رفتم وسط پاهاش و پاهاش رو انداختم رو شونه هام. با لبخند یه نگاهی به خاله ام کردم و بدون اینکه چیزی بگم کیر شق کرده ام رو کذاشتم جلوی دروازه ی کسش و آروم فشار دادم تو. (اولین بار تو عمرم بود که کس میکردم. اصلا راستش رو بخواهید این اولین سکس من بود. وهر چی یاد داشتم از فیلم سوپر و داستانها و از این جور جاها یاد گرفته بودم.) اولای راه کیرم به سختی تو میرفت. کسش خیلی تنگ بود. آخه پنج سال پیش که از شوهرش طلاق گرفته بود از اون به بعد کسش دست نخورده مونده بود. وای چه کس تنگی. هیچ کسی جای کس تنگ رو نمی تونه بگیره. پاهاش رو از شونه هام اناختم پایین و روش خوابیدم و کیرم رو دوباره به داخل کسش هدایت کردم. یه کم که بیشتر فشار دادم کیرم بیشتر رفت تو و احساس عجیبی بهم دست داد. انگار که کیرم رو توی روغن یا کرم کرده باشم. اونقدر تنگ بود که احساس میکردم انگار یکی محکم داره با دستش کیرمو فشار میده. بعد در حالی که خاله ام داشت از شدت لذت فریاد میزد شروع کردم آروم به تلمبه زدن. بیچاره بعد پنج سال دوباره به یه نوایی رسیده بود. همون طور داشتم آروم تلمبه میزدم که داد و فریاد خاله ام بیشتر شد. فهمیدم که میخواد ارضا بشه. من هم داشت کم کم آبم می اومد. برای همین تلمبه رو سریعتر کردم و بعد از چند لحظه خاله ام یه جیغ کوتاه با یه آه بلند کشید و به اوج لذت ممکنه یعنی ارگاسم رسید. موقع ارگاسم کسش خیلی داغ شده بود. سرازیر شدن آب کسش رو هم رو کیرم احساس کردم. بعدش من هم با یه کمی فشار کیرم رو بیشتر دادم تو و با فشار هر چه تمامتر آب درونم رو تو کس و شکم خاله ام خالی کردم.احساس فراموش نشدنی بود. همون طور بی حال روی خاله ام افتاده بودم. بعد چند لحظه از روش بلند شدم و یه نگاهی بهش کردم. هردوتامون خندیدیم. بعد یه نگاهی به نسیم که اون ور ایستاده بود انداختم و فهمیدم که هنوز کارم تموم نشده. بلند شدم و گرفتمش کشیدم به طرف خودم. اونم با ناز خودش و عقب می کشید و هی امتناع می کرد. فکر کنم که یه کمی شرمش می شد. خاله ام به شوخی گفت خجالت نمی کشی می خوای خواهر خودت رو بکنی. گفتم من دو ساعته دارم سینه های اینو میخورم و این هم دو ساعته کیرمو برای من ساک زده، حالا دیگه چیزی برای خجالت نمونده. در ثانی خاله ام رو که شما باشین کردم،حالا از کردن خواهرم خجالت بکشم؟ نسیم رو کشیدم رو تخت و خالم از جاش بلند شد. خواهرمو به پشت خوابوندم و خودم هم رفتم روش. اولش خیلی امتناع میکرد ولی وقتی دید که من دارم عصبانی می شم دیگه چیزی نگفت. شروع کردم به لب گرفتن ازش. تمام صورت وگردنشو حسابی خوردم. نسیم رو هم مثل خالم از لاله ی گوش تا نوک انگشتهای پاش لیس زدم. خیلی حال میکرد. سینه هاش خیلی حال داد. سفت و محکم و برجسته بودن. مثل توپ تنیس. بعد برش گردوندم و رو شکم خوابوندمش و شروع کردم به لیس زدن کمرش. از پشت گردنش تا باسنش رو حسابی لیس زدم. به کونش که رسیدم یه کم هیجان زده شده بودم. لمبه های کونش رو گرفتم و حسابی خوردم . چنان با ولع کونش رو می خوردم که دلم می خواست تمام لمبه هاش رو بکنم تو دهنم. چند تا گاز هم از کونش گرفتم. بعد بهش گفتم که چهار زانو بشه. اونم همین کار رو کرد و من رفتم سراغ اون کون قمبل کرده و دهنم رو به کار انداختم. یه لیس بزرگ از خط کونش تا ته کسش زدم. دیگه هردومون داشتیم دیوونه می شدیم. نوک زبونمو کردم تو سوراخ تنگ کونش و چند دفعه اونجا چرخوندمش. چند دقیقه ای همین طور رو سوراخ کونش زبونمو بازی دادم.بعد ازهمون عقب رفتم سراغ کسش. وای چه کسی، چه کونی، یکی از یکی زیباتر و باحالتر و تپل تر. حیف که نمی تونستم بکنمش. آخه اون هنوز باکره بود. خوش به حال کسی که این کس و کون نصیب اون می خواد بشه. بعد اینکه یه کمی از پشت، اون کس نازش رو خوردم تصمیم گرفتم که از کون بکنمش. اینو بهش گفتم ولی اون امتناع کرد و اجازه نداد. خالمم گفت که بهتره که این کارو نکنم. من هم قبول کردمو به گفته ی خواهر عزیزم احترام گذاشتم. بهش گفتم به پشت بخوابه. بعد پاهاش رو گرفتم انداختم رو شونه هام وکیرم رو گذاشتم رو کسش. زود دستش رو گذاشت رو کسش و گفت می خوای چیکارکنی؟ گفتم نگران نباش فقط می خوام یه کمی کیرمو به کست بمالم. کار دیگه ای نمی کنم. یه کمی کیرمو به کسش مالیدم.آه و نالش بلند شده بود. کمرش یه جا بند نمی شد. هی خودش رو تکون تکون میداد. سرکیرمو گذاشتم تو دهانه ی کسش و یه کمی هلش دادم تو. خالم گفت بهمن مواظب باش. گفتم نترس، نمی خوام که خواهر خودمو بدبخت کنم. فقط سرشه. همون طور که سر کیرم اون تو بود تند تند چند تا تلمبه ی الکی زدم تا خواهر جونم بیشتر لذت ببره. وجدانی بگم تنها هدفم از مالیدن کیرم به کسش این بود که می خواستم بهش بیشتر لذت بدم. در همان حین یه فکر تازه ای به ذهنم رسید. سر کیرمو گذاشتم تو کسش و بعد بلافاصله سریع کشیدمش بیرون. چنیدن بار این کارو تکرار کردم. دیگه نسیم داشت دیوونه می شد. کم مونده بود بگه بکن تو کسم. با صدای خیلی بلند داشت داد و فریاد میکرد. بلند شدمو پاهاشو از هم وا کردمو خم شدم رو کسش و شروع کردم به خوردن کسش. دیوونه وار و با اشتهای تمام کسش رو می خوردم و اون هم داد و فریاد می کرد. بعد اینکه حسابی از خوردن کسش سیر شدم با دستام چوچولشو پیدا کردم و چند لحظه با زبونم بازیش دادم. با لبام هی می گرفتم و می کشیدمش.از این کار خیلی خوشش اومده بود. دیگه کم کم داشت به ارگاسم میرسید. خالم هم بیکار نمونده بود و رفته بود از پشت داشت کیر منو بازی میدادو گاهی هم برام ساک میزد. بهش گفتم بیاد اینطرف کمک من تا نسیمو به ارگاسم برسونیم. اونم بلند شد اومد و شروع کرد به مالوندن و خوردن سینه های نسیم. منم دوباره رفتم سراغ کس و چوچولش. با لبام چند دفعه چوچولشه کشیدم. بعد وقتی که آه و ناله ی نسیم به اوج خودش رسید با دندونام چوچولش رو گرفتم و محکم کشیدمش. دو سه بار که این کارو کردم دیگه نسیم طاقت نیاورد و یه جیغ بلندی کشید و به ارگاسم رسید و بی حال افتاد. آب کسش سرازیر شده بود. یه لیس از روی کسش زدم. خوش طعم و خوش بو بود. کلا کسش بوی خیلی خوبی می داد. حالا دیگه نوبت من بود که آبمو خالی کنم. دلم می خواست آبمو رو یه جایی از بدن خواهرم خالی کنم. بهش گفتم اجازه بده تا یه کمی از کیرمو، فقط سرشو بکنم تو کونت و آبمو اونجا خالی کنم. ولی قبول نکرد. منم دیگه بی خیالش شدم و روش خوابیدمو تمام آبمو رو شکمش خالی کردم و همون جا روش بی حال خوابیدم. هر دومون به خواب رفته بودیم. بعد حدودا نیم ساعت خالم که رفته بود حموم اومد مارو از خواب بیدار کرد و گفت که پاشیم بریم حموم. بلند شدیم و یه نگاهی به هم انداختیم و هر سه مون خندیدیم. بعد اون ماجرا من و خواهرم رومون نمی شد توصورت همدیگه نگاه کنیم ولی رابطه ام با خالم عادی بود. البته بعد از مدتی روابط من و نسیم هم به حالت عادی برگشت. بعد این ماجرا زندگی من کلا تغییر کرده. این عظیمترین واقعه ی زندگی من بود. از اون ماجرا به بعد تا حالا من و خالم و نسیم خواهرم باز هم با هم دیگه سکس میکنیم و از هم دیگه لذت میبریم. گاهی دو تایی (من و خالم یا من و نسیم) و گاهی هم اگه امکانش باشه هر سه تایی باهم. مثل زن و شوهرها هستیم. هر وقت که دلمون بخواد با هم سکس میکنیم. البته با خواهرم بیشتر سکس دارم چون تو یه خونه هستیم و دسترسیمون به همدیگه آسونه. یه روز خواهرم از من پرسید که بزرگترین آرزوت چیه؟ گفتم ازدواج با تو بزرگترین آرزوی منه. این رو از ته دل گفتم. ای کاش می تونستم با نسیم ازدواج کنم. هیچ دختری رو به اندازه ی اون دوست ندارم. من میتونم با اون خوشبخت بشم. آرزومه که پرده ی کسش رو من پاره کنم. ولی حیف که به هیچ یک از این آرزوهام هیچوقت نمی تونم برسم. ولی بعد از اینکه ازدواج کرد و راه کسش باز شد میتونم به یکی از آرزوهام که کردن کسشه برسم و از راه کس بکنمش. البته علاقه ی من به خواهرم برای ازدواج با اون تنها به خاطر سکس نیست. بلکه از ته دل به اون علاقه ی معنوی شدیدی دارم. یعنی بهتره بگم که من عاشق نسیم خواهرم هستم. از نظر من آدم میتونه با نزدیکترین افراد خانواده اش سکس داشته باشه. با مادر، خواهر، خاله،عمه و … . چه ایرادی داره. خوب اونها هم زن هستن ومن هم مرد. من یه کیر دارم و اونها هم یه کس. پس می تونیم از همدیگه به بهترین وجه لذت ببریم. و از بدن همدیگه، این نعمت بزرگ استفاده کنیم. چرا بریم با غریبه ها سکس داشته باشیم و بدنمون رو در اختیار اغیار بگذاریم

مینو سلام.اسم من سینا هست و 21 سالم هست و میخوام جریان اولین سکس عمرم رو براتون تعریف کنم.اولین سکسی که باعث شد نگاهم به جنس مخالف عوض شه.از قضا اولین سکسم با کسی بود که نزدیک ترین دختر بهم بود.خواهرم. راستش خانواده ی ما 6 نفره هست و من سه تا خواهر دارم که دوتای اونها ازدواج کردن.تنها خواهری که توی خونه دارم اسمش مینو هست و سه سال از من بزرگتره.من از بچگی کنار خواهرام بودم و دختر زیادی رو نمیدیدم اما وقتی که دیگه به بلوغ رسیدم و خود ارضایی رو یاد گرفتم کم کم فهمیدم قضیه چیه.خیلی از این که هیچ دختری دم دستم نبود ناراحت بودم و همیشه با عکسای سکسی اینترنت حشری میشدم و خودم رو خالی میکردم. من به مینو یه نگاه خاصی داشتم و خیلی به هم نزدیک بودیم و عقاید نزدیکی داشتیم از طرفی هیچ کدوممون هم بر عکس بقیه ی خانواده دین و ایمون درست و حسابی نداشتیم ولی هر جفتمون تک بودیم و دوست دختر و دوست پسر نداشتیم. گذشت تا اینکه مینو که من هر از گاهی نیم نگاهی هم بهش مینداختم با خاله ام رفتن سفر تفریحی دوبی.یه چند روزی بودن و برگشتم و خب عکسهایی هم گرفته بودن.من هم عاشق فوضولی کردن تو عکس های آبجیام بودم.به خاطر همین یه روز که خونه خالی شد نشستم پای کامپیوتر مینو و رفتم ببینم دوبی چه کار کردن.عکسها معمولی بود تا اینکه به فولدری برخورد کردم به نام دریا.بازش کردم و چیزی دیدم که از سطح تصورم بیرون بود.من تا حالا بدن مینو رو ندیده بودم.عکسها مربوط به اون و خاله ام بود که کنار ساحل با بیکنی از هم عکس گرفته بودن.خاله جونم که اندام زشتی داشت ولی اندام سفید مینو با یه بکینی آبی اینقدر قشنگ و گوشتی بود که قابل توصیف نیست.به قدری اون بدن من رو هیجان زده کرده بود که انگار یه شیشه رو یه نفری رفته باشم بالا.خلاصه با عکس ها یه حالی کردم و از اون به بعد رفتم تو کف مینو.روزی نبود که با اون عکسا حال نکنم و همین طور سعی میکردم وقتی مینو داره تو اتاق مشترکمون لباسشو عوض میکنه یه جورایی دیدش بزنم که البته زیاد موفق نمیشدم. این تو کف بودن من ادامه داشت و فکر کنم مینو خودش هم متوجه شده بود که زیادی بهش نگاه میکنم تا اینکه یه روز پدر و مادرم به همراه خواهرام و شوهر هاشون رفتن کرج و مینو خونه ی خالم بود.من هم به بهونه ی اینکه خونه خالی هست از دوستم دو تا قوطی ویسکی گرفتم و رفتم خونه.میخواستم تنهایی تو خونه واسه خودم حال کنم.شب رسیدم خونه و رفتم پای کامپیوتر و یه قلیون واسه خودم درست کردم و شروع کردم کشیدن.تا پس فردا هیچ کس خونه نمیومد و من تصمیم داشتم تنهایی واسه خودم حال کنم. خلاصه تا ساعت 10 شب پای نت بودم و آخر سر شام خوردم و رفتم پای ماهواره نشستم.یکی از ویسکی ها رو باز کردم و واسه خودم ریختم و مشغول شدم.البته بگم من همیشه برای مشروب تک خوری میکنم و خیلی کم پیش میاد که با کسی بخورم.خلاصه تنهایی نصف قوطی رو خالی کردم که یهو زنگ در خونه به صدا در اومد.اول ترسیدم که آخر هفته کیه این وقت شب.سریع بساط لهو و لعب رو جمع کردم و رفتم پای اف اف دیدم بله.مینو هست.در رو باز کردم و همه چیز رو مرتب کردم.مینو وارد شد دیدم طبق معمول یه سلام خشک کرد و رفت تو اتاق مشترکمون تا لباسشو عوض کنه.منم حال نداشتم از پشت در دید بزنم به خاطر همین رفتم پای ماهواره.تا اینکه مینو اومد و گفت:«باز تنهایی مشروب خوردی؟باز چشم مامانینا رو دور دیدی؟»برگشتم و گفتم:«خب کاری نداشتم فکر کردم نمیای.»مینو در جواب من چیزی گفت که خشکم زد.از من خواست تا ویسکی ها رو بیارم با هم بخوریم.اون اصلا عادت مشروب خوری نداشت و خیلی که هوس میکرد آبجوی درصد پایین میخورد.منم از خدا خواسته رفتم سر یخچال و بساط رو روی میز آشپزخونه پهن کردم و فوری یه قلیون دوسیب هم چاقیدم و گذاشتم روی میز و مینو رو صدا کردم.مینو معمولا توی خونه ساده میگشت و یه دامن بلند و یه تیشرت تنش میکرد.این بار هم همون طوری اومد تو آشپزخونه و پشت میز نشست.دو تا پیک ریختم.مینو هم قلیون رو گرفت و هم میخورد و هم میکشید.پیک اول رو خوردیم و دومی و سومی و بالاخره هر دو تا قوطی رو دو نفره تموم کردیم.قلیونه هم سوخته بود و من هم زده بودم بالا.احساس مستی شدیدی بهم دست داده بود.مینو هم همین طور بود.مدام چشمامون به هم میفتاد و سریع جهت نگاهمون رو عوض میکردیم تا اینکه تصمیم گرفتم دست به کار شم.خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینم زیر اون لباس ها چی قایم کرده.این بود که بلند شدم و رفتم طرف یخچال الکی با یخچال ور رفتم و بعد برگشتم طرف مینو و از پشت دستم رو روی شونه هاش گذاشتم و اینطور نشون دادم که دارم مشت و مالش میدم.من تو خونه زیاد بقیه رو مشت و مال میدادم.خلاصه همین طورادامه دادم و اون هم چیزی نمیگفت و داشت قلیون سوخته میکشید.فکر کردم شاید خوشش اومده باشه یه کم مشت و مالم رو شبیه نوازش کردم و کتف هاش رو ماساژ میدادم.یواش یواش دستهام رو روی بازو هاش بردم و بعد هم بردم زیر بازوهاش.حالا دستام از پشت به کنار سینه هاش برخورد میکرد.فکر کردم الان چیزی میگه ولی هیچی نگفت.منم بیشتر دستم رو اونجا نگه داشتم. پیش خودم فکر کردم که اینطوری نمیشه.مستی کمکم کرد و تو یه لحظه دل به دریا زدم و دستم رو از بازوهاش برداشتم و سریع روی دو تا سینه هاش گذاشتم.منتظر بودم تا با برخورد شدیدی مواجه بشم ولی در کمال ناباوری دیدم مینو شلنگ قلیون رو روی میز گذاشت و خودش رو روی صندلی ولو کرد.من هم که ذوق زده شده بودم شروع کردم به مالیدن سینه هاش از روی لباس.آروم آروم دستم رو پایین بردم و از پایین تی شرتش رو کشیدم بالا تا روی سینه هاش.بعد هم بند سوتینش رو باز کردم و انداختم کنار آشپزخونه.حالا سینه های سفیدش که باد کرده بود روی هوا شناور بود.تی شرتش رو کامل در آوردم و باز هم تو همون حالت حالا دستم رو روی سینه های لختش گذاشتم.باورم نمیشد که سینه های سفید و متورم مینو حالا توی دستهای من بود.به این کار ادامه دادم تا اینکه مینو دستش رو روی دستام گذاشت و بلند شد.بعد به سمت من برگشت و خیلی سریع لبش رو به لبهام چسبوند.من هم کم نیاوردم و خیلی ناز لباش رو میخوردم.با دستهام هم به سینه هاش میمالیدم تا بالاخره یواش یواش دستهامرو پایین بردم و دامنش رو تا زیر کونش پایین دادم.مینو حالا داشت گردنم رو لیس میزد.میتونستم حدس بزنم که حسی داره.دستهام رو روی دو تا لپ کونش میکشیدم.خودم رو ازش جدا کردم و نشستم جلوش.دامنش رو آروم پایین کشیدم و رون های سفید و قشنگش حالا جلوی چشمهام بود.شرت مشکی رنگی پاش بود.دستم رو از روی شرت به سمت کسش بردم و آروم شروع کردم به مالیدن.کم کم آه و ناله ی خواهرم بلند شد تا اینکه یه دفه دستم رو گرفت و نذاشت به مالش ادامه بدم.ظاهرا داشت ارضا میشد ولی نذاشت این اتفاق بیفته.آروم بلندم کرد و لباسم رو در اورد.خودم هم شلوارم رو در اوردم و حالا هر دو ما فقط با شرت توی همون آشپزخونه جلوی هم ایستاده بود.خواهرم سرش رو به من نزدیک کرد و در گوشم گفت:«نمیدونی چقدر دوست داشتم همچین احساسی رو تجربه کنم سینا»منم در جوابش گفتم:«منم همین طور مینو.»به آرامی دستم رو به سمت رونش بردم و بلندش کردم.بقلش کردم و با همین به سمت حال رفتیم.اونجا گذاشتمش روی زمین و اون هم روی زمین تاق باز دراز کشیدو چشمهاشو بست.کاملا به من اعتماد کرده بود.من هم روش نشستم و به آرومی شرتش رو از پاش در اوردم.حالا چیزی مقابلم بود که مدت ها آرزوش رو داشتم.یه کس تنگ و قرمز که به تازگی موهاش زده شده بود و تمیز تمیز بود.معلوم بود که تا حالا هیچ رابطه ای نداشته و کس و کونش کاملا دست نخورده بود.به آرومی زبونم رو به کسش نزدیک کردم و خیلی آهسته بین چاک کسش کشیدم که یهو مینو آه بلندی کشید.به کارم ادامه دادم و خواهرم هم هر لحظه بیشتر آه میکشید تا اینکه بالاخره ارضا شد.همونطوری که دراز کشیده بود روش خوابیدم و شرتم رو در آوردم.حالا کیرم بین پاهاش قرار گرفته بود و به کسش کشیده میشد.صورتم رو به صورتش نزدیک کردم و گفتم:«چه حسی داری مینو جونم؟»مینو چشمهاشو باز کرد و گفت:«الان روی زمین نیستم.»خیلی سریع دو تا بالش و کرم نرم کننده ی خودم رو از تو اتاق مشترکمون برداشتم برگشتم توی حال پیش مینو.همون طور کف اتاق دراز کشیده بود و دستش رو کسش بود.به سمتش رفتم و برش گردوندم.همینجا بگم من قبلا کون پسر زیاد کرده بودم بلد بودم که چیکار باید بکنم.میخواستم مینوی عزیزمو از کون بکنم.کونی که مطمئن بودم تا حالا حتی انگشت هم توش نرفته و صفر هست.مینو رو برگردوندم و در گوشش گفتم:مینو میخوام از کون بکنمت.قول میدم یه حالی بکنی که تو خواب هم نمیبینیش.»مینو خیلی آهسته گفت:«هر کاری میخوای بکن.من امشب مال توام سینا.کاملا مال توام»دو تا بالش رو روی هم گذاشتم و مینو رو از کون بلند کردم و دقیقا کونش رو روی بالش ها گذاشتم به طوری که پاهاش و سرش روی زمین بود و کونش بالا بود.توی این حالت هم لپ های کون از هم باز میشه و هم شخص خیلی سخت میتونه ماهیچه های کونش رو سفت کنه به خاطر همین راحت ترین راه برای گاییدن از کون هست.کرم رو برداشتم و یه کم به سوراخ کون کوچیک و تنگ خواهرم مالیدم.بعد هم کیرم رو چرب کردم.اول با انگشت به سمت کونش ور رفتم و خیلی آروم انگشت اشارم رو توی کون مینو فرو کردم.یه کم سعی کرد خودش رو سفت کنه ولی چون کونش بالا بود نتونست.انگشتم تا ته توی کونش بود.یه کم جلو عقب کردم و آروم انگشت دوم دستم رو هم اضافه کردم.باز هم سعی کرد خودش رو سفت کنه ولی زیاد نتونست.با دست دیگم کسش رو میمالیدم و با این کارم میخواستم حشری نگهش دارم.یواش یواش انگشت سوم دستم رو هم اضافه کردم و با سه تا انگشت توی کون خواهرم مینو جلو و عقب میکردم و با دست دیگم کسشو میمالیدم.واقعا حسی داشتم که با تمام دنیا عوضش نمیکردم.کیرم سفت سفت بود.کیر من در حالت شق کامل اندازه ی متوسطی داشت خیلی کلفت و خرکی نبود.کیرم رو یه کم مالیدم و خودم رو روی مینو انداختم و خیلی آروم سر کیرم رو گرفتم و روی سوراخ کون خواهرم گذاشتم.یه کم فشار دادم تا اینکه کلاهک کیرم رفت تو.مینو واکنشی نشون نداد.وقتی با انگشت هام توی کونش میکردم به درد عادت کرده بود و حالا کلاهک کیر من زیاد اذیتش نمیکرد.خیلی آروم با کف دستم به بقل کپل های کونش میزدم تا ماهیچه هاش رو شل کنه و اینکارم باعث میشد خودش کیر من رو بدون اینکه بخواد به سمت داخل سوراخ کونش هدایت کنه.احساس میکردم که کیرم یواش یواش داره داخل سوراخ کون خواهرم جلو میره.اینقدر به رون هاش زدم تا اینکه کیرم تا ته داخل کون مینو بود.بدون اینکه زیاد اذیت بشه کیرم رو تا انتها توی کونش جا داده بود و خودش هم غرق در لذت بود.به آرومی در گوش مینو گفتم:«عزیزم حالا خودت رو بهم بچسبون و بیا عقب.خیلی آروم که اذیت نشی گلم»مینو هم دستهاش رو زمین گذشت و کونش رو به طرف من آورد تا اینکه دقیقا در حالت سگی قرار گرفت و کیر من هنوز تا ته توی کونش بود.حالا باید تلمبه میزدم تا سوراخ کونش باز بشه.به آرومی اول حدود یک سانت از کیرم رو از کونش در میاوردم و دوباره جا میکردم.مینو هم خوشش اومده بود و یکی از دستش هاش رو به کسش گرفته بود و میمالید و آه میکشید.کم کم تلمبه زدن رو بیشتر کردم تا اینکه آخر سر کاملا کیرم رو در میاوردم و داخل کونش میکردم.خواهرم هم به شدت به هیجان اومده و بود و مدام میگفت:«بکن سینا.بکن عزیزم.کونم رو جر بده.من امشب مال توام.کونم رو پاره کن…»من هم با شنیدن این حرفها وحشی تر میشدم و محکم تر تلمبه میزدم.سوراخ کون مینو تقریبا باز باز شده بود و وقتی کیرم رو در می آوردم باز میموند.کم کم آه های مینو بلند تر میشد و من داشتم به ارضا نزدیک تر مشیدم تا اینکه با صدای آه ارضا شدن من خواهرم هم ارضا شد.تمام آبم توی کون مینو خالی شده بود.همون طوری روی خواهرم دراز کشیدم و کیرم هم توی کونش بود.یواش یواش کیرم از کونش در اومد.برگشتم و تاق باز خوابیدم و به کیرم نگاه کردم.چه کون تمیزی داشت.من قبلا وقتی کون پسر میکردم بعد از کار کیرم حسابی کثیف میشد و باید میشستمش ولی این بار کیرم کاملا تمیز بود انگار مینو قبلا کونش رو شسته بود.هر اتفاقی که افتاده بود به هر حال ذره ای کیرم کثیف نشده بود.همین طور طاق باز خوابیده بودم که مینو به سمت من اومد و خودش رو روی من انداخت.من معمولا بعد از ارضا شدن خیلی سخت دوباره آماده ی ارضای مجدد میشدم ولی این اولین تجربه ی سکسم باعث شد کیرم سریع شق بشه.مینو روی کیرم نشست و کیرم رو به چاک کسش میمالید و آه میکشید.بعد در کمال ناباوری دیدم بلند شد و خواست کیرم رو توی کسش بکنه.تعجب کرده بودم.از شکل کسش و مقایسه با فیلم سوپر هایی که دیده بودم مطمئن بودم کسش صفر هست و قطعا پرده داره.کسش که خیس خیس بود رو روی کیرم گذاشت.رو به مینو با تعجب گفتم:«داری چیکار میکنی دختر؟»خواهرم به آرامی گفت:«میدونم.فقط میخوام بهت کس بدم.میخوام کسمو این دفه جر بدی.»بعد خود خواهرم خیلی آروم سر کیرم رو گرفت و توی کسش فرو کرد.من که تجربه ی سکس از کس نداشتم نمیدونستم باید چیکار کنم.مینو آروم آروم پایین میمومد و آه میکشید تا اینکه یه جا احساس کردم کیرم جلوتر نمیره.بعدا فهمیدم اینجا همون پرده ی بکارت هست.مینو تا همون جا کیرم رو نگه داشت و یه کم خودش رو روی کیرم بالا پایین کرد و بیشتر آه و ناله کرد تا اینکه بالاخره یه دفه کاملا روی کیرم نشست و کیرم تا ته توی کسش فرو رفت.مینو که داشت درد میکشید لبش رو گاز گرفت و چند لحظه ای همون طور با کس تنگش روی کیرم نشسته بود و هیچ حرکتی نمیکرد.بالاخره چند لحظه بعد به آرومی روی کیر من شروع کرد به تلمبه زدن.خون پرده ی خواهرم رو میدیدم که از کناره های کیرم جاری شده بود و روی تخمام مونده بود.مینو همینطور داشت تلمبه میزد و آه بلند تری میکشید.کم کم سرعت تلمبه هاش زیاد و زیاد تر شد و من به وضعیتی رسیدم که داشتم ارضا میشدم.نمیخواستم آبم رو توی کس خواهرم مینو خالی کنم ولی مینو اونقدر غرق لذت و آه و ناله کردن بود که به این موضوع توجه نمیکرد.همینطور سرعت تلمبه هاش رو زیاد کرد تا اینکه توی یه لحظه خودش رو از روی من پرت کرد کف اتاق و آبش کسش هم زمان با آب کیر من روی هوا پاشیده شد.هر دو مون کف اتاق ولو شده بودیم و نمیدونستیم داریم چیکار میکنیم.چند دقیقه ای همینطوری ولو شده بودیم تا اینکه من بلند شدم.حس کردم کیرم دوباره آماده ی سکس هست.روی مینو که طاق باز خوابیده بود خوابیدم و لبش رو بوسیدم.داشتیم لب های همدیگه رو میخوردیم که من کیرم روی جلوی کسش قرار دادم و اون خودش با دست دوباره کیرم رو به داخل هدایت کرد.هم کیر من و هم کس خواهرم خونی شده بود و خون کسش به همراه آب کیر من آب کس اون روی فرش هم ریخته بود.کیرم دوباره تا ته توی کس مینو رفت و این بار مطمئن بودم بیشتر حال میکنه.کیرم رو در آوردم و مینو رو به پهلو خوابوندم و پاهاشو از هم باز کردم.خودم هم دراز کشیدم.به آرومی کیرم روی توی کسش میکردم و بعد در میاوردم و توی کونش میکردم.هنوز موقتی که کیرم توی کونش میرفت یه کم خودش رو سفت میکرد ولی کم کم آروم شد.به آرومی سرش رو روی فرش گذاشته بود و من هم یه بار کیرم روی توی کونش و بعد توی کسش میکردم.این حرکت رو به مدت 5 دقیقه ادامه دادم و احساس کردم که به ارضای بعدی نزدیک هستم.سرعتم رو زیاد کردم و این بار کیرم روی فقط توی کس مینو به سرعت جلو عقب میبردم.مینو هم بلند تر ناله میکرد و ازم میخواست که کسش رو جر بدم.دقیقا لحظه ای که داشتم ارضا میشدم کیرم رو در آوردم و تا ته توی کون خواهرم کردم و آبم رو اونجا خالی کردم.مینو هم ارضا شد و آبش روی شکم من ریخته شد..به آرومی بلند شدم و دوباره روی مینو خوابیدم و در حالی که داشتم با دست کسش رو میمالوندم در گوشش گفتم:«مینو عزیزم حالا پردت پاره شده چیکار میکنی؟»مینو خیلی آروم لبخندی زد و گفت:«من تا صبح مال توام سینا.همین طور تا وقتی شوهر نکردم مال تو میمونم.واسه پرده هم میرم پیش دوست خاله.دکتر زنان هست.فکر کنم بتونه کمکم کنه.فعلا که به پرده احتیاجی ندارم.»منم لبخندی زدم و دوباره کیر خوابیده ام رو توی کس مینو فرو کردم.اون شب تا هول و هوش 3 شب منو مینو با هم سکس داشتیم و حتی یه بار هم هر دومون خیلی حشری شدیم و آبم رو توی کسش خالی کردم که بعدا فهمیدم شانس آوردم و مینو حامله نشده.از اون به بعد من و مینو هر شب توی اتاق مشترکمون سکس داریم و دیگه کس و کون خواهرم مینو رو حسابی گشاد کردم و فکر کنم بابام هم فهمیده که مینو از کون به کسی داده چون اندامش خیلی سکسی تر شده و بین رون پاهاش از زانو به بالا باز شده ولی خب بابام نمیدونه که کار من بوده. به هر حال این اولین تجربه ی سکس من بوده و هنوز هم بعضی شبا اگه من و مینو خسته نباشیم تقریا حد اقل هفته ای یه بار تو اتاق مشترکمون روی تخت مینو با هم سکس داریم و به غیر از مینو با هیچ دختر دیگه ای حتی با اینکه پیشنهاد داشتم هم سکس نکردم.مینو هم همینطور و با وجود اون اندام سکسی که به خاطر کون دادن زیاد به من پیدا کرده و همینطور با اینکه پرده نداره به هیچ کس پا نمیده.به هم قول دادیم تا وقتی ازدواج نکردیم فقط مال هم باشیم و به هم خیانت نکنیم.این بود داستان اولین تجربه سکسی من با خواهرم که با هم تکمیلش کردیم و براتون نوشتیم.امیدواریم توی این دنیای بی لذت با خوندن این داستان کمی خوشحال بشید.

من و دختر برادرمسلام این داستان كه میخام براتون بگم كاملا واقعی بوده و چون دیدم این سایت خیلی خوبه و بینده هم زیاد داره حیفم امد نگم من اسمم حالا فكر كنید علی 28 سالم هست داستان از زمانی شروع شد كه 20 سال پیش برادرم تو یك تصادف فوت شد یك انسان خیلی خوب و شریف بود كه زمانی كه این اتفاق براش افتاد یك دختر 2 ساله به اسم سارا داشت و همسرش هم اون زمان حدودا 20 سالش بود برای همین بعد از فوت برادرم همسرش بعد از چند سال ازدواج كرد و با یك مردی كه دوبرابر سن خودش رو داشت و از شهر ما با دختر برادرم رفتند برای همین دیگه ما اینا رو ندیدم تا 10 سال بعد كه برای زندگی امدن شهر ما از اون زمان دیگه ما هر چند یك بار اونا رو میدیدم و سارا هم میومد خونه ما یك شب كه سارا امده بود خونه ما خانواده برای یك مهمونی رفته بودند و من و سارا تنها تو خونه بودیم سر شب كه شد سارا كنترل ماهواره رو برداشت و رفت روی كانالهای تبلیغاتی پورن من این صحنه رو كه دیدم فهمیدم تو این چند سالی كه نبوده احتمالا مشكلات زیادی داشته و تو سن 11 سالگی به بلوغ جنسی رسیده خیلی ناراحت شدم و رفتم تو اتاق خودم و درو بستم اون هم بعد چند دقیقه امد پشت در در زد و گفت عمو در رو باز كن من هم از یك طرف ناراحت شده بودم و از طرف دیگه شهوت عجیبی منو در بر گرفته بود اخه اون زمان 17 سالم بود و تا حالا هم سكس نداشتم بهش گفتم برو بخواب اون هم گفت نمیخام میخوام با تو بخابم خلاصه بعد از كلی حرف كه تو این چند دقیقه كه پشت در بود كیرم از بس سفت شده بود خایه هام درد گرفته بود اخرش بهم گفت به درك هر كسی ارزوشه دختری مثل من بیاد باهش بخوابهبعد هم رفت و خابید تو حال من هم یك چند ساعتی تونستم جلوی خودم رو بگیرم ولی همش همون حرفی كه زد كه هركسی ارزوشه با دختری مثل من بخابه تو مخم بود دل رو به دریا زدم رفتم دیدم تو حال خابیده با یك تاب و شلوار تنگ با اینكه 11 سالش بود كونش چنان كرد و زیبا بود كه ادمو دیونه میكرد خوابه خواب بود قلبم از جا داشت كنده میشد یواش رفتم كنارش دراز گشیدم دستمو كذاشتم رو كونش همین طور كه داشتم میلرزیدم دیدم صدای در امد پریدم ررفتم تو اتاقم كه دیدم خانواده امدن اونجا با خودم گفتم كار خدا بود این جریان گذشت ولی دیگه من اون ادم ثابق وقتی سارا رو میدیدم نبودم اون هم عجیب به من حال میداد بعضی وقتا كه جلو تر از من بود كونش رو میزد به كیرمجریان گذشت تا یك سال پیش در ضمن اینم بهتون بگم ما سارا رو خیلی دیر به دیر میدیدیم چون شوهر مادرش خیلی ادم بد دلی بود و اصلا دوست نداشت زنش با خانواده ما در تماس باشهیك سال پیش یك اتفاقی برای مادرم افتاد و بیمارستان بود كه سارا وقتی فهمید تنها امد بیمارستان بعد هم وقتی ملاقات تموم شد من ماشین رو برداشتم و اونو سوار كردم كه برسونم تو راه بودیم كه شروع كرد به صحبت و گفت عمو چنتا دوست دختر داری من كه از ساعتی كه گفتن سارا رو برسون كیرم داشت دل میزد وقتی نشستم تو ماشین كیرم كامل شق شده بود و چون شلوار لی پام بود كاملا معلوم بود بهش گفتم ای بابا ما رو چی به این حرفا اینو كه گفتم دستش رو زد به كیرم گفت ای پس این چیه من كه حالا 27 سالم بود و تو كف یك دختر به مدت 9 سال بودم ایندفه طاقت نیاوردم و گفتم پس تو هنوزم میخاهیی سریع جواب داد من كه از خدامه دستم رو گذاشتم روی رونش روی رون دختری كه حالا شده بود 20 ساله و دیگه اون دختر بچه نبود دستم رو بردم روی كوسش از روی شلوار یك اهی كشید كه هنوز تو گوشمه منم اه گشیدم گفتم حیف كه نمیشه ازش استفاده كرد من منظورم این بود كه چون عموت هستم نمیشه صریع جواب داد چرا نشه من كه دختر نیستم پس كاملا میشه با این حرف به جای اینكه ناراحت بشم از خوشحالی داشتم پر در میاوردم گفت كسی خونه هست گفتم اره اخه تو همین جریان بیمارستان خونه شلوغ بود گفتم فردا ساعت 2 تا 5 كه همه میان ملاقات خونه خالی هست رفتم در خونشون پیادش كردم و گفت ساعت 2 منتظرم حالا تو این یك روز به من چی گذشت بگزریم فردا ساعت 1 رفتم در خونشون و راست بدمش تو خونه تو مسیر اب از سر كیرم چك چك میكرد رفتیم تو اتاق خواب مانتو شو در اورد ولو شد رو تخت نگاش كردم من خودم قد بلند هستم یعنی تمام اقوام قد بلند ولی اون قدش تقریبا اندازه خودم هست كه برای یك دختر خیلی قد درستی هست كونشم یك سایز درست گرد و كاملا سفید اخه خودش هم سفید پوست هت رفتم روش تابشو در اوردم دیدم دوتا سینه سفت و سفید زیر كرست مشكی داره میگه منو بخور دیگه كاملا دیونه شده بودم كرستش رو كندم سینهاشو تو دهنم كردم و اونم كیرمو داشت میمالید گفتم شلوارتو دربیار گفت اینا كار خودت هست منم این ادمهای ندیده شلوارشو در اوردم و خودم هم صریع لخت كردم دیدم یك كوس چاق زیر شزرت پیدا شد شرتشو در اوردم شروع كردم به مالیدن دیگه طاقت نداشتم پاهاشو زدم دور كمرم كیرم رو گرفتم دم كس ش كه از سفیدی داشت میدرخشید با كیرم كشیدم رو كوسش خیس خیس شده بود لای كوسش كه باز شد یك رنگ صورتی ناز پدیدار شد دیگه دنیا برام بهشت شد فشار دادم رفت تو كه یك اخی كشید ترسیدم گفتم مگه دختری داشتی گفت نه بابا بكن دارم حال میكنم نگاه كردم دیدم از خون خبری نیست چنان كسش تنگ بود كه كیرم داشت فشار میخورد چنتا طلمبه زدم دیدم ابم داره میاد در اوردم كه نیاد دیدم ریخت رو كوسش وقتی ابم امد یك دفه دنیا رو سرم خراب شد از اون بهشت وارد جهنم غذاب وجدان شدم اون كه داشت حال میكرد و میگفت تا حالا عمو اینجور سكس بحالی نداشتم بعد بهش گفتم اینجا دیگه به من نگو عمو من این حرفو زدم چون از شدت شرم و عذاب وجدان داشتم میمردم اون فكر كرد میكم بهم حال بده صریع گفت اره عزیزم از این به بعد تو سكس میشی عزیز من گفتم اره جون خودت همین یك بار بود گفت نه نگو دارم هنوز لذت بردن رو شروع میكنم هیچی نگفتم لباسام رو پوشیدم و گفتم زود باش باید بریم بیمارستان بلند شد لباس پوشید رفتیم بیمارستان و بعد هم بردمش خونشون اونجا باز تو ماشین گفت خوب برنامه بعد كی باشه من كه باز چند ساعت گذشته بود دوباره شهوتی شدم گفتم باشه موقیت كه شد زنگ میزنم رسوندمش و رفتم خونه دوباره عذاب وجدان امد سراغم مادرم بیمارستان حالش تغریبا خوب شده بود كه دقیقا سه روز بعد از این جریان خبر دادن حال مادر خراب شده و همه رفتیم بیمارستان كه خبر خیلی بدی بهمون دادن كه امیدی نیست و دعا كنید من هم همش با خودم میگفتم این تقاصی هست كه دارم میدم برای این كار همون جا كه داشتم گریه میكردم با خودم میگفتم خدا یا گو خوردم فقط همین بار مادرمو از من نگیر دیگه غلط میكنم همچین كاری بكنم وحید برادرم بود پدر سارا با خودم میگفتم وحید جان غلت كردم نمیخاستم با دخترت همچین كاری بكنم خلاصه تو همین افكار بودم كه خبر دادند مادرت تموم كرددیگه تو مراسم هر وقت میدمش هم از خودم بدم میومد هم از سارا تا اینكه این جریان هم تموم شد و هفت ماه بعد بهم زنگ زد گفت عمو من فقط با تو راحتم و میخام باهت درد دل كنم من هم گفتم اگه به فكر سكس هستی اصلا فكرشم نكن گفت نه بابا وقتی تو نمیخاهی من بیام بگم گفتم باشه میام دنبالت رفتم دنبالش سوار ماشین شد شروع كرد به گریه كردن گفتم چی شده گفت من یك خاستگار برام امده بعد بخاطر اینكه باكره نبودم و میترسیدم رفتم موقعی كه با هم تنها شدیم كه صحبت كنیم گفتم اره من همین الان میگم كه باكره نیستم چون بعد كه بفهمب مشكل ساز نشه اونم بلند شده و گفته چرا با احساسات من بازی كردی وناراحت شده و بهم زده بعد هم با التماس ازش خاستم به كسی نگهمنم گفتم دیونه چرا اینكارو كردی هزار تا كار میشد كرد فوقش زمانی كه تو عقد بودی میدادیم برات بدوزن بعد هم شروع كردم ازش پرسیدن كه چطور شد كه باكره ایی رو پروندی گفت 10 سالم بود یك همسایه كرمانشاهی داشتیم كه یك دختر همسن خودم داشتن و بعد من همیشه میرفتم خونشون یك روز رفتم دیدم باباش درو باز كرد بعد گفتم پریسا هست گفت نه ولی بیا تو الان میاد رفتم تو دستمو گرفت گفت بیا بریم تا وقتی پریسا با مامانش میان بازی كنیم بعد هم منو برد تو اتاق و به بهانه زنو شوهر بازی دختری منو پاره كرد من شروع كردم به گریه چون خیلی دردم امده بود خود نامردش خونا رو پاك كرد و گفت اگه مامانت بفهمه سرت رو میبره و كلی تهدید دیگه منم رفتم خونه و تا به امروز كه دارم به تو میكم به هیچكس نگفتم بعد اونجا بود كه فهمیدم چرا از 11 سالگی دنبال سكس بوده چون تو ده سالگی یك نامرد پس فترت بهش خیانت كرده خلاصه باز با تعریف این همه حرف سكسی كیر ما دوباره مست شد و كلا مرگ مامان و عذاب وجدانو داداش مرده و همه از مخ پرید و كون ناز سارا جلوی چشمم امد گفتم خوب كجا بریم گفت نمیدونم فقط حال خونه ندارم منم صریع زنگ زدم به یكی از دوستام كه خونه مجردی داشت و كلید هم داشتم گفتم شهاب برو من دارم با یكی میام اونم گفت باشه من الان میرم من هم با سارا رفتیم دیدم كس كش دم در وایستاده سارا از ماشین پیاده شد منم در ماشین رو بستم رفتم گفتم تو چرا نرفتی گف من حالا باشم نمیشه شاید خانوم حال كنه سكس دست جمعی داشته باشیم سارا خندید گفت نه اقا ممنون بریم عمو این عمو گفتن اون مثل پتكی تو سرم امد پایین منم برای اینكه زایه نشم صریع گفتم كس كش دختر عموم هست و میخام باهش ازدواج كنم اینو كه گفتم شهاب گفت بخشید بفرمایید تو من میرم ما هم رفتیم تو و دوباره جربیان رو تخت تكرار شد ولی ایندفه كه تو كف كونش بودم به پشت خوابوندم و یك كون سفید كه دیگه فكر كنم بمیرم و همچین كونی رو نبینم دیدم با هر دودست كپلاشو فشار داد رفتم روش همین طور كه به پشت خابیده بود سرشو كچ كرد لباشو چسبوند رو لبام منم شروع كردم زبونشو به خوردن با دست دیگه كیرم رو از لای كپلاش رسوندم دم كوسش و فرو كردم تو با حركت نرمی شروع كردم به بالا و پایین چند دقیقه همین طور كه كه داشتم میكردم ابم ولو شد تو كسش تا امدم در بیارم بیشترش ریخته بود تو كسش منم دیدم كار از كار گذشت دیگه در نیاوردم و تا اخرین ذره رو ریختم تو گفت چكار كردی عمو كار دستمون دادی من كه با اینكه ابم امده بود طلمه رو بیشتر كردم اونم اونقدر داد میكشید كه صداش رو فكر كنم همسایه ها فهمیدن اونقدر زدم تا اونم ارضا شد و كاملا بیحال شد بعد هم كه لباس پوشیدیم و رفتیم تو ماشین با هم حساب كردیم دیدم دقیقا روز چهاردهم پریودیش هست ایندفه گفتم دیگه كاملا بدبخت شدیم به فكر قرص جلوگیری افتادم تو مسیر گرفتیم گفتم الان دوتا بخور فردا هم بخور پس فردا هم بخور بعد دیگه نخور تا پریود بشی خلاصه رفت و وقتی میره خونه میفهمه یك خاستگار دیگه كه از اقوام شوهر مادرش بود وقتی میفهمه با ایون قبلی به هم میخوره پیشنهاد میدن اخه سارا دختری هست كه هر كسی اونو ببینه محاله ارزوی بدست اوردنشو نكنه خیلی ها هستن یا قد و بدن دارن و زیبایی ندارن و خیلی ها هم زیبایی دارن و قد و بدن ندارن سارا نه تنها خوش هیكل و خوش قد هست بلكه زیبایی داره كه من كه عموش بودم نتونستم ازش بگذرم خلاصه فرداش میان و بعد از چند روز قرار محضر و ازدواج سارا امد پیشم گفت خدا رو شكر قرصا رو نخردم روز بعدش پروی شدم حالا با این جریان دختری چكار كنم گفتم از همین پریودی استفاده كن و هم زیز پتو یك جوری باهش سكس كن كه انگار كاملا خجالت میكشی و هیچی نباید تو یا اون ببینی پسره هم 22 سالش بود و میدونستم كه حالیش از اینجور چیزا نمیشه خلاصه نقشه جواب داد و همون شب اول عقد به لنگ پسره بدبخت افتاد بعد هم با خودم گفتم خوب سكس ایندفه نه تنها شر نبود بلكه همش خیر هم بود از كجا كه من بریزم تو بعد در همون زمان قرص بخوره جریان ازدواج و بعد هم تموم خلاصه الان سارا تو عقده خیلی هم خوشبخت ولی من باز بعد از چند روز دوباره یك مثیبت دیگه به سراغم امد و از كار بیكار شدم و كلی از نظر مالی دهنم الان سرویس شده از همون زمان همش دارم بد میارم و با خودم مرتب میگم به خاطر این جریان هست با اینكه سارا خانوم شروع كرد نه تنها مشكلی براش پیش نیامد بلكه این سكسها هم به نفعش بود ولی من هر روز دارم بدبختر میشم این داستان رو كه امدم گفتم چون دیدم كسانی كه تو این سایتها هستند مثل خودم یا با اعضای خانواده سكس داشتن یا قصد سكس داشتن رو دارن برای همین با شما درد دل كردم شاید كمی از عذاب وجدانی كه دارم با اینكه بعضی وقتا كه مست میشم به فكر سكس دوباره با سارا میفتم كاسته بشهپایان

سکس با خاله شیرین با سلام من سیامک22 سالمه اهل شیراز هستم یه پسر تقریبا خوش تیپ و خوش قیافه که خودم از خودم راضی ام دانشجوی کارشناسی فیزیک.داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به بهمن 91 یعنی 9 ماه پیش.من یه خاله دارم به اسم شیرین 36 سالشه 2تا دختر داره 14و12ساله.شوهر خالمم راننده تریلیه.این خالم که من بهش خاله جون میگم یه زن چادری با تقریبا 163سانت قد 72و73 کیلو وزن تقریبا خوشگل با پوست سفید و با سینه ها وکون متوسط شبیه خیلی از خانومای ایرانی ولی با این حال من خیلی دوسش داشتم یعنی یه جورایی فانتزی من بود که با هاش دوست باشم و سکس داشته باشیم.واسه کم کردن اضافه وزن و آب کردن شکم باشگاه میرفت.منم کم و بیش ورزش میکردم واسه همین هی از من در مورد حرکتهای ورزشی سوال میکرد منم به بهانه یاد دادن حرکت ورزشی بدنشو لمس میکردم ولی اون اصلا تو باغ این جور مسائل نبود. اینو بگم خانواده ما با خانواده خاله جونم خیلی صمیمی بودیم این خالمم مارو خیلی دوس داشت( منو خواهر کوچیکم).از 15و16 سالگی خیلی تو کف خالم بودم البته نه فقط واسه سکس واسه دوستی که توش سکس هم داشته باشه.خیلی میرفتم خونشون تنهایی ،حتی بعضی موقع ها شبم میموندم و همش حواسم به خالم بودولی جرات نداشتم حتی تو خیالم یه کلمه در مورد دوستی باهاش و سکس حرف بزنم. از حدود 1سال پیش خالم یه کمر درد خفیفی گرفته بود که اذیتش میکرد منم همش حال و احوالشو میپرسیدم تا بیشتر حواسشو به خودم جلب کنم تا این که یه روز عصر رفتم خونشون شوهرش خونه نبود دختر خاله هام هم مشغول درس خوندن بودند خالم هم یه بلوز پوشیده بود با یه شلوار نه چندان تنگ.بعد سلام و احوالپرسی برا من چایی آورد و نشست داشتیم با هم صحبت میکردیم من از کمر دردش پرسیدم گفت فرقی نکرده یه لحظه گفتم خاله جون ماساژ خیلی کمکت میکنه ها گفت میدونم ولی کسی بلد نیست ماساژ بده منم الکی گفتم بابامن بلدم اگه میخوای ماساژت بدم که گفت باشه.پا شدیم رفتیم اتاق رو تخت دراز کشید منم رفتم کنارش و شروع کردم ماساژ دادن.هی پیرهنشو با دستم میکشیدم بالا آخر سر گفتم خاله جون اینجوری نمیشه باید بلوزتو در بیاری که گفت نمیخواد، بلوزو بده بالا یه ذره هم ماساژ بده بسه کافیه . منم بلوزشو دادم بالا و آروم آروم ماساژش میدادم که حسابی کیف میکرد.بعد 10 دقیقه گفت بسه دیگه الان صابر(شوهرخالم)میاد.منم دیگه پا شدم شیرین هم پا شد یه ذره نشست گفت سیامک خیلی فرق کرد یادم باشه تویه فرصت مناسب یه روز بهت بگم بیای درست حسابی ماساژ بدی.منم گفتم چشم خاله جونم هروقت بگی میام.ولی همش تو این فکر بودم که اون با منظور گفت یه وقت مناسب یا همین جوری بعدا فهمیدم همینجوری گفته بود.شوهر خالم اومد نشستیم با هم حرف زدیم شام خوردیم بعد شام گفت که شیرین من فردا واسه آستارا بار دارم تا یه هفته نیستم وسایلمو واسه فردا حاضر کن.اینو که گفت من تو کونم عروسی شد که آخ جون فردا این میره خالم بهم زنگ میزنه که بیام واسه ماساژ منم حداقل یه حال نصف و نیمه ای میکنم.ساعت 11 شب بود که من پا شدم خداحافظی کردمو اومدم خونه.مستقیم رفتم حموم کیر و خایه و بدنمو صاف صاف کردم که فردا میرم پیش خاله یه موقعی 1% موقعیت جور شد واسه سکس من آماده باشم ولی مطمئن بودم که نمیشه ولی هرکسی واسه خودش فانتزی داره دیگه.فردا صبح بیدار شدم رفتم دانشگاه تو کلاس همش به گوشیم نگاه میکردم که الانه که خاله زنگ بزنه ولی تا ظهر زنگ نزد ساعت 3.5 بود که من به بهانه احوالپرسی زنگ زدم تا شاید اینجوری یادش بیفته. بعد از احوالپرسی، از بچه ها پرسیدم گفت تا 2 ساعت دیگه میان از کمردردش پرسیدم که شاید یادش بیفته گفت که از موقعی که من ماساژش دادم بهتره خلاصه خداحافظی کردیمو من حسابی حالم گرفته شده بود که یه لحظه با خودم گفتم دختر خاله ها شیفت بعد از ظهرن فردا خودم بدون هماهنگی یازده ونیم 12 میرم تا عصر که اونا برگردن حسابی ماساژش میدم و حال میکنم.فردا بیدار شدم صبحونه خوردم ادکلن بارون کردم خودمو رفتم خونه خالم اینا تو راه زنگ زدم که اگه خونه ای دارم میام خونتون اونم مثل همیشه گفت بیا خونه ام.رسیدم خونشون دیدم دختر خاله ها حاضر شدن دارن میرن مدرسه سلام و احوالپرسی دخترا رفتن مدرسه. ما هم تو خونه داشتیم صحبت میکردیم از شوهر خالم پرسیدم گفت 5،6 روز دیگه میاد منتظر بودم خودش بگه ولی نگفت کلافه شده بودم، از کمردردش پرسیدم گفت خوبه ولی باز درد داره که من گفتم میخوای ماساژت بدم گفت آره ولی بعد نهار ساعت 1.5 نهار خوردیم و یه چایی از روش، که من گفتم حاضری واسه ماساژ که گفت آره پاشو بریم اتاق خواب گفتم روغن زیتون دارین گفت آره گفتم بیار با اون اثرش بیشتره اونم رفت آورد اینم بگم خالم یه بلوز با دامن بلند پوشیده بود.رفت دراز کشید گفتم اگه مشکلی نیست بلوزتو در آر روغنی میشه اونم گفت روتو اونور کن بلوزشو در آورد سوتین سفید بسته بودملافه رو تا نصفه کمرش کشید گفت شروع کن منم گفتم باشه رفتم رو کمرش خواستم بشینم گفت چیکار میکنی میترکم نشین حالم گرفته شده بود . همونجوری رو زانو شروع کردم ماساژ دادن روغن زیتونو ریختم رو کمرش همه جاشو روغنی کردم ملافه روهم تا کونش کشیدم پایین از گردنش پشت گوشاش شروع کردم اروم ماساژ دادنو نوازش کردن گفتم خاله اجازه ست سوتینتو با زکنم گیر میکنه به دستم یه ذره منومن کرد گفت باشه سوتینشو باز کردم چی میدیدم بدن سفید خالم جلوم بود و من داشتم مثلا ماساژ میدادم حسابی کیرم شق شده بود خالمم آروم آخ واوخ میکرد معلوم بود از ماساژ خیلی خوشش اومده .یه 20دقیقه ای همه جای کمرشو لاله گوششو رگهای گردنشو زیر بغلاشو پهلوهاشو آروم و خیلی سکسی نوازش میدادم دیگه نشسته بودم رو کونش خیلی نرم بود خیلی حال میکردم همش تو فکرم میومد چجوری باهاش سکس کنم ولی جراتشو نداشتموخالمم دیگه صداش در نمیومد.یه لحظه به پررویی زدم خودمو گفتم خاله جون میخوای پاهاو روناتو هم ماساژ بدم که دیدم چیزی نگفت گفتم خاله جوووون بازم چیزی نگفت سرمو اوردم جلو دیدم خوابیده فورا پیرهنمو در آوردم شلوارمم در آوردم با یه شورت گفتم دامنشو میدم بالا یه ذره ماساژ میدم بعد دیگه دلو میزنم به دریا اگه بیدار شد تو عمل انجام شده قرار میگیره به زورم که شده سکسمو میکنم باهاش فوقش میرم یه شهره دیگه و تا آخر عمر بیخیال خونوادمو فامیل میشم اگه بیدارم نشه که چه بهتر پاک دیوونه شده بودم بدنم سرد سرد شده بود داشتم میلرزیدم از شدت ترس.. اومدم رو تخت آروم ملافه رو کشیدم کنار از روغن زیتون ریختم دستمو آروم شروع کردم به ماساژ دادن ساق پاهاش.همونطور که ماساژ میدادم دامنشو میدادم بالا رسیده بودم به روناش ولی اون هنوز بیدار نشده بود روناشو نوازش میکردم و دامنشو کامل دادم بالا چی میدیدم رونای سفید وگوشتی با یه کونه متوسط زیر یه شورت خیلی سفید خیلی حشری شده بودم به ترسمم اضافه شده بود شروع کردم لای پاهاشو ماساژ دادن کیرمم از بفل شرتم داده بودم بیرون کم کم دستمو بردم سمت وسط شورتش که رو کسش بود که بکشم بغلو کیرو بکنم توش تا دیگه خیالم راحت بشه همین که خواستم وسط شرتشو بکشم کنار خالم یه تکونی خورد و برگشت همین که برگشت چشاشو باز کرد منو که تو اون حالت لخت که خشکم زده بود دید یه جیغ کوچیکی زد و گفت سیامک چیکار میکنی منم که دیدم ریدم تو کارم افتادم روش که نتونه تکون بخوره هی سعی میکرد منو بکشه کنار ومیگفت من خالتم محرمتم چرا این کارو میخوای با من بکنی که من گفتم از اولش دوست داشتم میخواستم دوست باشیم با هم و سکس کنیم ولی نمیشد. داشتم با سینه هاش بازی میکردم و میخواستم ازش لب بگیرم نمیذاشت همش میگفت سیامک جان نکن منم دیگه نمیدونستم چیکار میکنم همش با یه دستم سینه هاشو بازی میدادمو یه دستم هم رو کسش بود ولی پاهاشو جمع کرده بود نمیذاشت. از روش پا شدم محکم دامنشو کشیدم در آوردم شرتشم درآوردم گفتم ببین خاله جون من همه چیرو به جونم خریدم هر طور هم که شده حالا باهات سکس میکنم ولی خوبه که توهم خودتو شل کنی یا توهم پایه باشی که به هردومون حال بده باز برگشت بهم گفت سیامک جون عزیزم من خالتم محرمتم منم دوست دارم ولی دلیل نمیشه با هم اینکارو بکنیم دیدم خیلی داره تفره میره با دستام دستاشو باز کردم از مچاش گرفتمو افتادم روش شروع کردم به لب گرفتن نمیذاشت رفتم سمته گوششو زیر گردنش لیس میزدمو بوسش میکردم مقاومتش کم شده بود اومدم سمته لباش باز نمیذاشت ولی بعد یکی دو دقیقه دیگه آروم شده بود داشتم لباشو میخوردم چه حالی میداد دستامو از دستاش کشیدم دیدم دیگه مقاومت نمیکنه اونم آروم آروم داشت لبامو میخورد بدنم داغ شده بود داشتم ازش لب میگرفتمو با یه دستم سینه هاشو با یه دست دیگه کسشو میمالوندم یواش یواش آه وآوه میکرد اومدم سمت سینه هاش همه جاشو لیسیدمو بوس کردم نوک سینه هاشو گرفتم دهنمو انگار دارم شیر میخورم میمکیدم.انگشتمم کرده بودم تو کسش و کسشو میمالوندمو انگشتمو عقب و جلو میکردم صداش بلند شده بود از سینه هاش که سیر شدم اومدم از زیر سینه هش تا بالای کوسشو لیس میزدمو بوس میکردم رسیدم به کوسش، کوسش چقدر خوشگل بود زبونمو محکم رو کسش کشیدم شیرینم یه آه بلندی کشید افتادم رو کسش انگشتمم تو کسش عقب و جلو میرفت شروع کردم به خوردن کوسش چوچولشو پیدا کردم با زبونم کشیدم بیرون داشتم میخوردم شیرینم با آه واوه تو جاش بالا و پایین میشد یه 6،7 دقیقه که خوردم شیرین به شدت لرزید و آروم افتاد پا شدم شرتمو در آوردم کیرمو بردم سمتش گذاشتم دم دهنش گفتم خاله جونم بخور هیچی نگفت اول خواست بخوره یه ذره که سرشو به طور ناشیانه خورد حالش بد شد و اروم گفت نمیتونم گفتم باشه پاشو، پاشد بر گردوندم مثل کون ندیده ها کونشو بغل کردمو داشتم میخوردم اونم دستاشو گذاشته بود رو تخت یه ذره که خوردم پا شدم گفتم خاله جون دارم میذارم تو که گفت نه نه نه ازپشت نه گفتم ازپشت که نمیخوام خودم کمرشو تنظیم کردم کیرمو مالوندم به کسش که حسابی خیس شد بعد آروم هل دادم تو کسش یه لحظه احساس کردم آتیش گرفتم اونم یه آهی کشید و من شروع کردم تلمبه زدن همش آه واوه شهوتناک میکرد منم محکم وسریع تلمبه میزدم بعد 2و3 دقیقه همونجور که کیرم تو بود رو بغل خوابوندمش پاشو دادم بالا شروع کردم به تلمبه زدن صورتشو برگردونده بودم سمته خودمو لباشو میخوردم اونم لبای منو میخورد باز بعد حدود 5 دقیقه تلمبه زدن پاشدم رو کمر خوابوندمش پاهاشو باز کردمو کیرمو گذاشتم لب کسش و کردم تو شروع کردم به تلمبه زدن خیلی حال میداد داشت منو به یه شکل عجیبی که خیلی دوس داشتم نگا میکرد صداش کل خونه رو برداشته بود داشتم تلمبه میزدم که شیرین 2و3تا جیغ بلند کشید که من ترسیدم بعدش لرزید و شل شد منم دیگه داشتم از شدت حشر میمردم برش گردوندم رو سینه خوابوندمش یه بالش بود اونو گذاشتم زیر شکمش کوسش درست اومد جلوم کیرمو گذاشتم تو کسشو اروم اروم تلمبه زدم یه ذره که سرعتو زیاد کردم دیدم ابم الانه که بیاد همین که داشت ابم میومد در آوردمو خالی کردم رو کمرشیرین و افتادم روش بعد خسته افتادم کنار شیرین اونم پاشد نشست یه نگاهی بهم کرد و پاشد رفت سمت حموم منم با این که حال نداشتم پا شدم رفتم سمته حموم رفتیم با هم تو. اصلا با هام حرف نمیزد هر چی میگفتم خاله یه حرفی بزن نه خییییییییییر اصلا همش نگام میکردو سرشو مینداخت پایین.شروع کردم به شستن بدنش همه جاشو شستم دستم گذاشتم رو کوسش یه نگا بهم کرد گفتم چسبید خاله جون ؟که یهو صداش در اومد اروم و با خجالت گفت آره ولی به چه قیمتی منم دیگه حرف نزدم خودمونو شستیم و اومدیم بیرون رفتیم تو اتاق لباسامونو پوشیدیم گفتم خاله جون ببخش دیگه مثل قبل با هام حرف بزن دیگه، گفتم اصلا کمردردت یادته ماساژ من کمردردتو آروم کرده ها. یه نگاهی بهم کردوخندید و گفت چی بگم بت حیف که خیلی دوست دارم ……..پا شد و رفت چای آماده کنه ساعت 4.5 بود 1ساعت مونده بود بچه ها بیان چاییو خوردمو رفتم تو اتاق بخوابم دراز کشیده بودم که خالم اومد و در گوشم گفت سیامک هیشکی نفهمه ها منم گفتم مگه دیونم که با خنده گفت نه نیستی روانی هستی از لباش بوسیدمو رفت آشپز خونه منم گرفتم تخت خوابیدم.شرمنده که طولانی شد خواستم هر چی که اتفاق افتاده بود و براتون بنویسم.

چطور شوهر مادرزنم شدمباسلام اين اولين خاطره ارسالي بنده است وبرگ سبزيست تحفه درويش من دردانشگاه با همسرم آشناشدم وفهميدم درهمان كودكي پدرش رااز دست داده واوتنها ثمره عشق پدرومادرش بوده عاشقانه سحرم رادوست داشتم وبدون تعارف ميگم اگريك روزنمي ديدمش گريه ميكردم. بعدازدوسال زندگي مشترك دراين وضعيت تغييري ايجادنشده چون گل من واقعانازه وطريق دلبري راخوب بلده.باري زمستان پارسال بود خونه مادرزنم مطالعه ميكردم. سحرو مامانش لیلا براي خريد بيرون رفته بودند از رفتنشان چيزي نگذشته بود كه متوجه شدم يكي بشدت دراميكوبد هراسان دويدم در را بازكردم ديدم سحرومادرش پشت درهستند وحشت ازسر و رويشان ميباريد. سحرجلومادرش پريدتوبغلم سرشو گذاشت روشونه ام اشكاش جاري شد. روسريش رودرآوردم موهاش رونوازش كردم تازه يادم افتاددربازه دررابستم آوردمشون توهال جفتشون روبوسيدم و براشون شربت درست كردم. مادر زنم ميگفت توخيابون راه ميرفتند كه يهويك درگيري بين سبزها ومامورين سركوبگر پيش اومده اونها هم مي افتند توي معركه واز فحش وكتك بي نصيب نميشن. سحرم هنوزميلرزيد ومن نميدونستم بخندم ياگريه كنم. به هرجهت تصميم گرفتم شب همانجا بخوابيم ومادرزنم را تنهانذاريم موقع خواب من توهال بودم سحرومادرش تواتاق خواب بودند تازه چشمام داشت سنگين ميشدكه سحراومد سراغم گفت عزيزم مامانم تب كرده ميترسم يك چيزيش بشه سريع خودمو رسوندم اتاق خواب.ميدونستم سحر چقدربه مادرش وابستست واگرچيزيش بشه درواقع زندگي من هم جهنم خواهدشد.دستمو گذاشتم رو پيشونيش چشماشو بازكرد. گفتم پاشويه سربريم دكتر كه گفت من چيزيم نيست دستمو گرفت تودستش گفت همينجابمون وجوديك مردامشب يه نعمته دلم سوخت براش فقط چهل و پنج سال داشت و دراوج زيبايي و نياز سالهاازگرماي هماغوشي محروم شده بود. زني هم نبودكه كسي بتونه چپ نيگاش كنه. بين سحرومادرش درازكشيدم ونوبتي ميبوسدمشون ياموهاشون رونوازش ميكردم. البته حدخودم راميدونستم ودراين دوسال آنهاهم شناخت لازم روازم پيداكرده بودند.نيمه هاي شب احساس كردم يكي باهام ورميره آرم يك چشموبازكردم ديدم لیلا خانوم دستشو كرده توموهاي سينه ام ودست ديگرش روكرده لاي پاهام وداره باكيرم ورميره. محروميت جنسي كارخودش روكرده بود. دوباره چشموبستم و گذاشتم باخيال راحت كه من خوابم لذت ببره صداي نفسهاي ممتد سحرم نشانه خواب عميقش بودچنددقيقه گذست لیلا دستشو كردتوشلواركم وكيرموگرفت. واقعا تحريك شدم خودمو كشيدم عقب. مادر زنم سرشوآورددرگوشم آروم صدام زد بعداز چندبار جواب دادم گفت بياآشپزخونه كارت دارم پاشدرفت سحر رو نيگاكردم يه لحظه گريه ام گرفت باوركنيد نميدونستم چه غلطي بايد ميكردم درآشپزخونه رو باز كردم لیلا بايك شورت وكرست ست سفيدروي صندلي نشسته بوداندام سفيدوزيباش درخشندگي خاصي داشت بخصوص رونهاي كشيده وگوشتي كه هميشه آرزوم بودتارفتم توبلندشدوگفت هومن من تاكي بايد درآتيشت بسوزم ودم نزنم من گفتم شماتحريك شديد ودركتون ميكنم خودتون روارضاكنيد و بيايدبخوابيد. اينو كه گفتم ناگهان بغلم كردوگفت دوساله درحسرت شبي هستم كه كيرداماد باشخصيتم تادسته بره توكسم امشب همون شبه هيچ چيزي برام مهم نيست فقط بايدامشب كس بدم به عشقم.سوتينشو بازكرديكي ازسينه هاشوكردتو دهنم خودموعقب كشيدم گفتم سحرم ناگهان دوباره بغلم كرداينباريك كشيده بهم زدگفتم اينوبخور ودوباره سينه شوكردتودهنم وكيرموگرفت تودستش تي شرتم رودرآوردوبعدشلوار كم وشورتم كيرم حسابي شق شده بود كنترل روازدست دادم شورتشودرآوردم كس سفيدوبي موش خيس شده بودنشوندمش روصندلي خودم روزمين نشستم وشروع كردم به ليسيدن كسش گاهي زبونمومي كردم تو سوراخش لیلا داشت آروم ميناليد وسينه هاشوميماليد جامون روعوض كرديم ده باركيرمو بوسيدبعدشروع كرد به ساك زدن حسابي تحريك شده بودم بلندش كرددستاشو گذاشت روصندلي وبرام قمبل كردبادست هي ميزدم به باسن هاي تپل وسفيدش وازحركت ژله وارشون لذت ميبردم كسش حسابي خيس شده بودانگشتموآروم كردم توسواراخش خودشوجمع كرديه خورده كه باهاش ور رفتم جابازكردازپشت كيرموگذاشتم دم كسش وبادست كمرشومهاركردم يه فشاردادم سركيرم رفت توجيغ نازي كشيدگفت يواش پارم كردي معطلش نكردم تادسته فرو كردم ونگهش داشتم كه تكون نخوره ازترس دخترش جيغ نميزدلباشوگازگرفته بودپنج دقيقه تو همون حالت بوديم كسش حسابي جاباز كرده بودكيرمودرآوردم و دوباره كردم تواينبار تلمبه ميزدم وكسش صداي شلق وشلوق ميدادخسته شده بودكيرمودرآوردم باولع خاصي ساك ميزدروكف آشپزخونه به پشت درازش كردم كونشو حسابي ليسيدم يك عمرآرزوي يك كون بزرگ وسفيد داشتم وحالابهش رسيده بودم انگشتمو خيس كردم وكردم توكونش تاته رفت معلوم بودزيادباخودش ور رفته بودكيرموگذاشتم دهنش خيس شد دوباره به پشت خوابوندمش وآروم گذاشتم لاي كونش هيچي نگفت ازفرصت استفاده كردم ويواش روانه كونش كردم تانصف رفت كه گفت ديگه نميتونم خوابيدم روش كه نتونه دربره تاخايه فروكردم توكونش لبهاش ميلرزيدنميدونستم زنده ست يانه چنددقيقه گذشت كه گفت عزيزدلم چي شدپارم كن يك ريزحرف ميزدو من توعالم كون گندش بودم احساس كردم آبم داره مياد محكم بغلش كردم كيرموتاته فشاردادم توكونش ونگه داشتم وسيل آبم داشت ميومدانگارتمامي نداشت واينجوري بودكه ازاونشب شدم شوهرمادرزنم خاطرات بعدي را هم ارسال خواهم كرد.

سکس با خواهرماین ماجرا از سه هفته پیش شروع شده و واقعا حقیقت داره، اگرچه اینجا هیشکی هیچ داستانی رو واقعآ باور نمیکنه و سر فحش رو به نویسنده ی داستان میکشه که آی دروغه و کسشره و…خواهر بزرگم سی سالشه از شش سال پیش طلاق گرفته و با پسرش با ما زندگی میکنه.من بیکارم و همش تو خونه ام و مادرم و خواهرم و پدرم اکثر موقع ها خونه هستن و من تا حالا حتی فکر سکس با خواهرم رو هم نمیکردم چون اصلا موقعیتی در کار نبود. تا اینکه یه روز که از خواهرم از یه عروسی برگشته بود میخواستم برم تو اتاقش تا شارژر موبایلشو بردارم و به موبایل خودم بزنم. تا در رو باز کردم دیدم لخته و داره آرایششو پاک میکنه، زود رفتم بیرون اما سینه های بزرگ و بدن پر و سفیدش و باسن بر اومدش برای اولین بار به چشمم اومد و تحریکم کرد و تو ذهنم برای همیشه چاپ شد.تا حالا خواهرمو لخت ندیده بودمو تحریکم نکرده بود. گذشت و همین سه هفته پیش یه فیلم معروف که هردومون منتظرش بودیم بالاخره گیرم اومد و میخواستم ببینمش همون روز هم مامان بابامون رفته بودن شهرستان دیدن اقوام و زنگ زدن که یکی دو روز هم میمونن.غروب بودکه رفتم تو اتاق خودم که فیلمو با کامپیوتر ببینم که خواهرم اومد تو اتق و گفت منم میخوام ببینم. منم گفتم باشه. فیلمو گذاشتم اونم نشست باهام فیلمو ببینه. فیلمه یه جاش صحنه داشت استوپش کردم گفتم برو انگار ناجوره فیلمش! گفت بذار اشکال نداره مگه چیه! منم چون کسی خونه نبود گفتم باشه من کار ندارم من تا تهش نگاه میکنم و استوپش نمیکنم دیگه اگه بهت برخورد برو! اونم گفت اونقدر بیظرفیت نیستم دیگه. خلاصه تا آخر فیلمو باهم دیدیم چهار پنج تا هم صحنه ی سکسی داشت که خودمونو زدیم به اون راه و باهم دیدیمش!وقتی فیلم تموم شد شامو گرم کردو نشستیم باهم داشتیم میخوردیم. راستش چون خونه خالی بود و هر دومون حشری شده بودیم سر میز شام نگاه هایی رد و بدل میکردیم که با این نوشته ها نمیشه توضیحش داد، فقط همینو بگم که یه حسی تو نگاه هامون بود حس شهوتمون رو به هم حالی میکرد. موقعی که شام تموم شد ظرفارو بلند کرد ببره بشوره که من شونه های لختشو (تاپ پوشیده بود) لمس کردم با مهربونی و شهوت گفتم الان نمیخواد بشوری … جواب داد: خوب چیکار کنم پس؟منم با حماقت یهو گفتم هیچی. برو اگه خواستی بهم اس ام اس بده! گفت: اس ام اس؟ گفتم آره! بیا حرفای دلمونو اس ام اس کنیم! به نظرم خیلی احمقانه اومد این حرفم اما خب تیری در تاریکی بود.به اتاقامون رفتیم ساعت دوازده نصف شب شد که اس ام اسش اومد که نوشته بود:خوابیدی یا نه؟ اینم اس ام اس من! : جواب دادم:نه! داشتم به تو فکر میکردم! جواب داد: منم همینطور! نوشتم: عجب فیلمی بودا. جواب داد: آره خوشم اومد! نوشتم: بدن زنه عین بدن تو بود اون روز که اومدم تو اتاق و تو از عروسی کتایون برگشته بودی و داشتی آرایشتو پاک میکردی!جواب داد: چطور بود بدنم؟ نوشتم: انقدر قشنگ بود که یادم رفت خواهرمی و دوست داشتم بغلت کنم و بدنتو ببوسم. جواب داد: چی بگم والا!نوشتم: بیا زن و شوهر بازی! اینو که نوشتم قلبم صد برابر تندتر شروع کرد به زدن. زدم به سیم آخر! ده دقیقه ای طول کشید تا جوابش اومد که: ساعت دو بیا. باهام اصلآ حرف نزن، هرکاری میخوای باهام بکن فقط نه نگاهم کن نه باهام حرف بزن تمام اس ام اسا رو هم پاک کن.راستش اس ام اسای زیادی نوشتیم همشو یادم نمیاد اونایی که یادم مونده بود رو نوشتم، بعد از این اس ام اس آخری ساعتو دیدم ساعت یک و نیم شب شده بود. نیم ساعت بعد رفتم طرف اتاقش و رفتم تو. اتاق تاریک بود، دیدم به پهلو رو به طرف دیوار خوابیده و پتو رو هم روی سرش کشیده بود. با هیجان و اضطراب زیادی رفتم کنارش دراز کشیدم و رفتم زیر پتو. فکر کردم لباساشو در اورده اما نه لباس داشت. دستمو بردم زیر دامنش و اول رونش و بعد کون نرم و بزرگشو لمس کردم… وایی… دست چپمو گذاشتم رو کسش و دست راستمو بردم زیر تاپش و سینه های داغشو لمس کردم و همزمان کیرمو از رو لباس به کونش فشار دادم.یکمی که ور رفتم به زور به کمر برش گردوندم اونم سریع پتو رو از بدنش برداش و روی سر و صورتش کشید که همدیگه رو نبینیم.دلیل اینکارشو درک میکردم.تاپ و بعد سوتینشو دادم بالا و شروع کردم به بوسیدن سینه هاش و بهد مکیدن نوک سینه هاشو چه سینه های قشنگی داشتو سرخ و سفید و خوش بو.بعد اومدم سمت پاهاش رونها و کونشو لیسیدم تا رسیدم به کسش چند بار کسشو بوسیدم که صدای ناله ی خفه اشو از لای پتوی روی صورتش شنیدم. دیگه تحمل نکردم اومدم روش خواستم کیرم بذارم تو کسش اما نمیدونم از اضطراب و بی تجربگیم بود یا چیز دیگه شایدم به خاطر تاریکی، کیرم تو کسش نمیرفت یا لیز میخورد میرفت لا پاهاش یا به طرف شکمش لیز میخورد که دیدم با دستش اروم کیرم گرفت اول یکم فشارش میداد، بعد انگشتای وسطیش کیرمو کرد تو کسش اما انگشتاشو از کیرم جدا نکرد. عقب و جلو کردم اما بازم انگشتاش هنوز رو کیرم بود تا اینکه فهمیدم هوای کیرمو داره که آبم نریزه تو کسش و به موقع درش بیاره و با اون یکی دستش پتو رو هی به صورتش فشار میداد و سعی میکرد ناله هاشو اینطوری خفه کنه. یه لحظه هم دستشو از صورتش برداشت و سینه اشو اوورد بالا که یعنی سینمو هم حال بده. خوابیدم روش و هم سینه اشو میمکیدم و هم تلمبه میزدم. یکمی دستش رو کیرم اذیت میکرد اما بازم عالی بود. داشت آبم میومد که کیرمو در اووردم یکم دیگه باهاش ور رفتم و دوباره کردم تو کسش تا اینکه قبل از اینکه آبم بیاد کیرمو در اووردم یه دستمال کاغذی ورداشتم و آبمو تو دستمال خالی کردم.من ارضا شدم اما فکر نکنم اون ارضا شده بود. خلاصه این ماجرا گذشت و فردا صبحش هم خودمونو زدیم به اون راه! چند روز دیگه هم که مامان بابامون شب خونه نباشن میخوام به همون روش خواهرمو بکنم

من و مامان فاطمه…سلام …اسم من امین 17 تمومم 171 قد دارم یک کیر کلفت و درازی دارم نه تا اونحدود تا حدود 16 یا 17 یا 18یعنی درست اندازش نگرفتممریضم نیستم تندازه بگیرم . از مشخصات مامانم اینه که ایشون 35 سال سن دارن 159 قدشونه و 70 و خورده ای وزنشون سینه های کوچیکی هم دارن ولی در عوض یک کون خیلی تپل وخوش فرم دارن که همه چشمشون به اونه حتی فامیلم به کون گنده ی مامان بارک می گن…!بگذریم بریم سر اصل مطلب ،فراموش نشود به علت اینکه جذاب تر باشد دقیق بخونید…وسطای آذر بود منم که هر روز به جز پنج شنبه و جمعه ها می رفتم مدرسه هر روز صبح تا 3 بعد از ظهر مدرسه بودم ، یکی از همین روزا بود وقتی از خونه برگشتم خبرم شد پدرم رفته عیادت یکی از دوستاش تو بیمارستان که تصادف کرده بود منم که فردا درسی نداشتم ، رفتم ماهواره ببینم وقتی رسیدم دم در حالمون(تلوزییون اونجا بود) دیدم مامانم داره به یک فیلم ترکیه ای نگاه می کنه از شانس من اولین سکانس تو فیلم زنی بود که تازه از زندان آزاد شده بود و با یه نفر داشت سکس می کرد !تعجب کردم !صبر کردم پشت در چون می دونستم اگر برم مامام اجازه نمی ده ببینم…نگاهی بهمامانمی کردم نگاهی به تلوزییون کیرم شق شده بود ..تو دست می مالیدمش که تو اون اوضاع و احوال دیدم مامانم دستشو گذاشته دم کسش و داره آروم می ماله صورتش مثل انار سرخ شده بود هر وقت دستشو یه بار بالا پایین می کرد به خود می لرزید ..آب دهنم رو آروم قورت دادم وقتی صحنه ی فیلم تموم شد رفتم بالا و با سرو صدا اومدم پایین آخه خونه ی ما سه طبقه است و اتاق من طبقه ی سوم بود و تنها اتاق دو پنجره ای خونه…اومدم نشستم مامان بهم سلام کرد گفت نهارتو از رو بخاری بردار بخور یکمی گذشت وقتی داشتم نهار می خوردم چشم به شلوار خیسش خورد …متوجه نگاهم شدو ازم پرسید به چه نگاه می کنی ؟ گفتم مامان رو شلوارت آب ریخته یا چایی؟ مامان گفت دستشویی بودم خودمو شستم من تمیزمو مثل تو نیستم و از این حرفا….بلند شد رفت به سمت بالا منم چشمای خودمو کیرم به کونش بود یه نیم ساعتی گذشت نهارمو خوردم یکم کانال عوض کردم یه دفعه به سرم زد بزنم سوپر ببینم.زدم کانالش نشستم کنار در تا اگر مامان بیاد بفهمم با خودم ورمی رفتم یه چند تایی دستمال کاغذی دستم بود که یک هو کسی از پشت بهم یه سیلی زد و از ترس حتی نتونستم شلوارمو بالا بکشم وقتی برگشتم ببینم کیه دیدم مامانه .. گفت خجالت نمی کشی تو بزن اون کانالو اونور …تو همون حال نمی دونم چجوری جرات کردم بگم ولی گفتم : من 18 سالمو آزادم به شما ربطی نداره!مادرم یه کشیده ی دیگه بهم زد دستمو گرفت برد نشوند رو مبل نشست جلوم با عصبانیت ضرر های جلقو بهم می گفت !آخرای حرفش بود که گفت :حالا چون به سن 18 رسیدی فکر می کنی می فهمی ! با دستش یه سیلی به روی کیرم زد و منو درد گرفت بهمگفت می بینی چه اندازه ای شده دیوونه ضرر داره باباتم مثل تو اونقدر زده که حالا زود تر خسته می شه …من در تعجب کامل بودم درسته که من و مامام همیشه درد دل می کردیمولی هرگز چنین حرفی ازش نشنیده بودم.. یه چند دقیقه ای گذشت گفت ده حرف بزن توضیح بده!با هن هن کردن می گفتم مامان غلط کردم شیطان غولم زد…بابا هوس برم داشت ..ببخشید …گور پدر هوس همه رو دیوونه کرده …ببخشید…تو این دورو زمونه همه می زنن ولی دیگه از من چنین حرکتی نمی بینین !البته که همه ی قولام دروغ بود ..چند دقیقه نگذشت که مادرم گفت این دفعه رو به پدرت نمی گم که زنگ آیفون خورد و پدرم اومد خونه اونشب وقتی می خوابیدم سرم درد گرفت وقتی هم که صبح بیدار شدم از سر درد نتونستم برم مدرسه …پدرم رفت مدرسه چون مدیر بود و خواهر کوچیکم رفت مدرسش فقط موندیم من و مامانو خواهر خیلی کوچیکم .. مامان یه دوایی بهم داد خوابم برد تو خواب خوش کون کردن زن داییم بوم که لا مصب یه بدن داشت توپ …داشتم به خودم می لرزیدم کم کم چشامو باز کردم دیدم کسی دور و برم نیست دوباره خوابیدم که یکهو صدایی اومد صدای مامان بود گفت بیا این چشم بندو ببند راحت تر بخواب دوباره رفتم تو خواب یکم گذشت این دفعه خواب کردن کون کوچیک خواهر ابتداییمو می دیدم ..اوف با اینکه 11 یا 10 سن داره خوشگلو خوش کونه کونشم از الان سرخیده خیلی کردنیه.. یه چند باری وقتی خوابیده با دوربین از کونش عکس گرفتم با کونش بازی کردم کیرمو گذاشتم لا پاش … بازم لرزیدم از خواب پریدم این دفعه تکون نخوردم …یکم که گذشت دیدم یکی کیرمو گذاشته تو دهنش همون لحظه بلند شدم مامام بود تا فهمید کنار تخت قایم شد ولی یادش رفته بود کیر شقمو بزاره تو شلوارم رفتم بالا سرش گفتم سلام چی کار می کردی ؟ یکهو بلند شد از کیرم گرفت سرشو آورد جلوو گذاشت تو دهنش برام ساک می زد من که هنوز تعجب زده و غرق ترس و هوس بودم دستمو گذاشتم رو سرش یکم ساک زد سرشو برداشت اومد کنارم دراز کشید با هام حرف زد گفت یه چند باری دیدم که با کون من و خواهرت تو خواب ور رفتی ولی خواهرتهنوز بچه است عیبه.. یکم جرات گرفتم گفتم چی شد که می خواهی بامن بخوابی ؟ گفت : می دونی که پدرت منو رازی نمی کنه منم هوسی شدم خودمو با زور آماده کردم با تو بخوابم با غریبه می خوابیدم بهنر بود؟گفتم نه دستمو بردم رو کونش البته بگم یه شلوار تنگ پوشیده بود که کونش با ظرافت تمام توش معلوم بود کیرمو از رو شلوار می کشیدم رو کونش شلوارشو در آوردم اونقدر عاشق کونش بودم که کرمی از اتاقش آوردم مالوندم رو سوراخش کردم تو اول یک آهی بلند کشید گفت یواش هیولاتو کن تو خیلی بزرگتر از مال باباته دردم میاد گفتم چشم! دوباره یواش تا ته می کردم چه صدایی از اون روناش میومد که گفت بزار توکوسم سوخت گفتم چشم به حالت سجده رفت کسشو لیس زدم چه تپل بود گذاشتم توش و هی می زدم تو یکمی که گذشت کیرمو بردم تو دهنش برام ساک زد دوباره بیرون آوردم گذاشتم لا کونش ازش پرسیدم تا حالا به چند نفر دادی راستشو بگو …اونم با هوس می گفت وقتی تو تنها فرزندمون بودی به راننده ای که مارو مشهد برده بود و دوست بابات و پسر عموی خودش .و یک چیزای عجیبی گفت که خودمم تعجب کردم می گفت وقتی 13 سالم بود برادر کوچیکم کیر کوچیکشومی کرد تو دهنمو کونم و هر وقت بیاد منومی کنه !اینو که گفت فهمیدم که چرا دو تایشون فقط وقتی همه بیرونن توخونه می شینن ! بعد گفت یه بار وقتی 15 سالهبودم اولین بالر با بات دوست شدم پدرم فهمید همون روز منو برد خونه بهم گفت قحبه بعد گفت خیلی می خواری شلوارمو کرد پایین یه خیار بزرگ که مال بوستان بود رو کرد تو کونم منم از خجالت یه ماه به روی بابا مامانم نگاه نمی کردم ها راستی یه بارم با عموت داشتم گفتم با عموم گفت آره گفتم چطوری که آبم ریخت تو کونش گفت نگه دار تو بهت بگم گفتم آخ جون چشم شروع کرد به تعریف که شبا وقتی ایشون می خوابیدن تو جمع عموی کوچیکم که 23 سالست میاد می ماله به کونشو اینم از کیرش می گیره او یه بار سکس می کنن یکهو از دهنم پرید گفتم یه بار بگو فاحشم تموم کن! مادرم خندید بلندمکرد با هم رفتیم حموم همدیگه رو می شستیم ….الآ یه 3 ماهی میگذره و من هر هفته هر شب با مامانم حال می کنم بهم قول داده برام خواهرمو جور کنه لا مصب تو نخ کونشم …..پایان

عمه ساپورت پوش تابستان بود هوا گرمای شدیدی داشت.معمولا توی شهریور فامیلا زیاد میومدن خونه ما.اول در مورد عمه یه توضیحی بدم.قدش 180 وزن75سایز پستان80 توی کل فامیلهای پدر و مادرم عمه خوشگلترین و آس ترین زن فامیل بود ومعمولا کفش پاشنه بلند هم میپوشید وقتایی که بیرون میرفت یه مانتو با یه دامن که زیر دامن چیزی نمیپوشید.من حدود دو سال بود که عمه الهام رو ندیده بودم. سن عمه الهام حدودا 35 بود دوتا بچه شیطون هم داشت که یکی هشت ساله یکیشم یک سال داشت.خونه ما چون توی شهری بود که از لحاظ اب و هوا تمیزی هوا عالیه بود و معمولا هر کدوم از فامیل میومدن راحت ده روزی میموندن.خونه بزرگ با حیاط سرسبز .کارم این بود که صبح ساعت نه میرفتم اتلیه عکاسی یک میومدم خونه دوباره ساعت چهار میرفتم ساعت ده میومدم خونه.روز پنجم شهریور ساعت چهار داشتم میرفتم سرکارم دروازه رو که باز کردم یه نفر جلو دروازه بوق میزد که من حواسم نبود گفتم شاید با کس دیگه ای کار داشته باشن.که دیدیم یه نفر صدا میزه میگه پوریا برگشتم دیدیم داییم با خانوادش بودن.رفتم جلو دست دادم گفتم دایی چرا بی خبر سر زده اومدی.گفت اول اجازه میدی بریم تو یا میخوای مارو اینجا نگه داری. دروازه رو باز کردم ماشین اوردن تو حیاط. بابا مامانم رو صدا زدم گفتم بیاین دایی اومده.خلاصه گفتم دایی این همه راه اومدین این احتمال نمیدادین که شاید ما نباشیم بریم مسافرت.گفت شما هر وقت برین مسافرت تو شهریور نمیرین چون مهمان زیاد برای شما میاد.با خودم گفتم اره اینم حرفیه چون شهریور هیچ وقت جایی نمیرفتیم.داییم اینا پنج نفر بودن که دختراش هم سنو سال من بود ولی پسرش تازه راهنمایی رو تموم کرده بود.روز بعدش عمه الهام زنگ زد که اگه خونه هستیم بیان پیش ما.که مادرم گفت فردا منتظرتون هستیم. شب شد شام خوردیم یه کمی صحبت با داییم کردم رفتم تو اتاقم به کارای فتوشاپ و چیزایی که به عکاسی ربط داره برسم روز بعد شد.روز بعد شد که ما منتظره عمه بودیم که کی میرسن که گفتن شما شام برای خودتون درست کنید بخورید ما دیر راه افتادیم به شام نمیرسیم.ساعت دوازه نیم شب بود که رسیدن.زنگ زدن دروازه رو باز کردم عمه از ماشین شاستی بلند پیاده شد روبوسی کردیم دروازه رو باز کردم که شوهرعمه ماشینو بیاره تو.تعارف کردم برن تو.برق سالن روشن بود.من پشتشون بودم عمه رو دیدم کف کردم مانتو سیاه تا بالای زانوهاش با یک ساپورت مشکی پوشیده برجستگی پاهش معلوم بودمادرم اومد احواپرسی کرد گفتش خسته اید برید بخوابید تا فردا.مادرم گفت اشکان ساکارو ببر تو اتاقت عمه ات اینا برن بخوابن اتاق خواب خالی دیگه نبود همش پر بود فقط واس من خالی بود که داشتم کارای عکاسی رو انجام میدادم منم اومدم تو سالن پذیرایی خوابیدم سالن پذیرایی خیلی بزرگ بود ولی چون مبل زیاد بود نمیشد خوابید.خلاصه من اون شبو سر کردم با هر زور بلایی. روز بعد شد من از سرکار اومدم خونه که دیدیم شوهر عمه ام داره میره گفتم کجا شما که تازه اومدی گفت من عمه اتو اوردم نگه دارم خودم برم کار زیادی رو سرم ریخته شوهر عمه رفت عمه خوشگل ناز موند خونمون. نمیدونم خوش شانسی من از کجا بود که عمه با من خیلی راحت بود.بعدازظهر بعدازرفتن شوهرعمه ام ناهار خوردم رفتم تو اتاقم عمه الهام با دو تا بچه ش. چون بقیه هر کدوم سرظهر داشتن استراحت میکردن. بچه کوچیکشو بغل کردم یه ذره بوسیدمش اوردم بچه رو بهش بدم دستم قشنگ رو سینهاش بود از روی پیراهنش دستم قشنگ مالیده شد به سینهاش .کیر راست شده بود طوری که اگه بلند میشدم میفهمید بخاطر همین اونجا پیشش نشستم گفت پوریا ما جای تو رو تنگ کردیم شرمنده گفتم ای بابا چرا این حرفو میزنی مگه ما پیش شما نمیایم.وقتی که من پیش عمه بودم روسریشو از سرش برمیداشت موهای طلایی نازش همه رو ریخته بود بیرون. گردنش چقدر سفید بود لامصب همه چیزو باهم داشت استیل زیبایی مهربونی.مادرم منو صدا زد گفت بیا بیرون بزار عمه ات بخوابه. عمه الهام برگشت گفت من راحتم بزار بشینه.من دیدم کاری باهام نداره رفتم رو صندلی نشستم کامپیوتر روشن کردم بهم گفت اگه تو این اتاق هستی مواظب شیلا( اسم دخترعممه)باش تا من یه کم بخوابم سرم درد میکنه. گفتم شما بخواب من حواسم هست.یک کمی برگشت چادرش رفت زیرش. وای چی داشتم میدیدم کیرم شق شق شد عمه دمر خوابیده بود ساپورت قشنگ جلو چشام بود خط شرتش هم معلوم بود یه شرت یقه هفت .کونش دو برابر کونم بود اب از دهنم داشت میریخت.تو اون شرایط نمیتونستم بیشر از این کاری کنم بخاطر همین رفتم یه ملافه از روی تختم اوردم روش انداختم تا اگه کسی درو باز کرد برای من بد نشه.رفتم سرکار فقط به عمه جون فکر میکردم شرایط رو باید خودم هموار میکردم بخاطر همین باید فکری میکردم.باید درست حسابی عمه رو توی مشت خودم میگرفتم. رفتیم خونه یه کمی نشستیم صحبت کردیم موقع شام شد.شامو خوردیم بعد مادرم به عمه ام گفت اگه اونجا راحت نیستی بیا تو اتاق زندایی پوریا.اخه خونه ما طوری بود مادرم با زندایی با بچهاش توی یه اتاق خواب بزرگه میخوابیدن بابام با دایی توی اتاق خواب بغلی و عمه الهام هم توی اتاق من.بعد عمه گفت نه اینجا راحتم.من خیالم راحت شد از اینکه قبول کرد اونجا بمونه.اومدم تو اتاق کامپیوتر روشن کردم کارامو انجام بدم الهام اومد تو اتاق. اومد نشست بعداز پنج دقیقه بچه کوچیکش بیدار شد شیر میخواست یه دفعه پیراهنو زد بالا یه دونه از سینهاشو انداخت بیرون منم دیگه نگاه نکردم چون بچه اش شیرمیخواست ضایع بود.شیر خورد دوباره خوابوندش.بعد عمه بهم برگشت گفت پوریااگه کارتو تموم شد تو هم تو همین اتاق بخواب من گفتم نه شاید شما راحت نباشی من اینجا بخوابم گفت من راحتم تو که جایی نداری بخوابی میخوای بری تو سالن پذیرایی بخوابی. گفت پس همین جا بخواب فقط حواست به شیلا(دخترکوچیکه عمم)باشه.من تا ساعت دو با کامپیوتر کار کردم بعد خوابیدم.صبح بیدار شدم صبحانه خوردم رفتم سرکار.هفت روز شرایط همین طور گذشت.یکروز حسابی خسته بودم اومدم خونه ناهار خوردم رفتم تو اتاقم رو تخت خوابیدم هنوز یک ربع از چرت زدنم نگذشته بود که دیدیم عمه اومد تو اتاق رو تختی که من خوابیده بودم اونجا نشست میخواست شیر بده من بعدش بدون اینکه تابلو کنم.شکمم رو چسبوندم بهش. کیرم رو کمرش بود درحالی که اون فکر میکرد من خوابیدم عکس العملش واقعا جالب بود اصلا خودش تکون نداد یا بلند شه بره. کیرم شق شق بود تابلو بود عمه داره احساس میکنه خوشش اومده.حدود چند دقیقه ای همینجور موندم بعد ابم ریخت تو شرتم نفس نفس زدم عمه فهمید که ابم اومده.بعدازچند دقیقه خوابیدم بیدار شدم عمه الهام با بچهاش خواب بودن من رفتم اشپزخونه چایی خوردم رفتم سرکار.من یه عکس از دو تا بچهاش گرفته بودم تو گوشیم داشتم اونارو با فتوشاب قشنگ با یه منظره تمیز درست کردم قاب گرفتم که شب بیارم به عمه خانم بدم.که مارو هم دریابه.شب شد رفتم خونه یه دوش گرفتم اومدم شام خوردیم.امدیم چند دقیقه ای تو سالن نشستیم همگی دور هم.من چون باید کارامو انجام میدادم زود رفتم تو اتاقم.قاب عکسو اوردم پیش کامپیوتر گذاشتم تا یادم نره بدم به عمه جون. در حال کار کردن بودم که عمه اومد تو اتاق.دختر کوچکش بغلش بود اورد گذاشت زمین بخوابه.منم قاب بهش دادم اول نگاه کرد کلی ذوق کرد که همچین چیزی درست کردم.بعدش کلی تشکر کرد گفت میتونی منو شوهرمو با بچهارو توی یه منظره بذاری گفتم عکس داری بده فردا درست کنم.بلوتوث کرد منم سیو کردم برای فردا.در حالی که جای خوابو داشت پهن میکرد چادرش افتاد بود زمین با ساپورت پیش من بود.طوری جای خوابو پهن کرده بود که جای خودش کنار تختم بود یعنی اگه من دستمو از تخت به طرف زمین می انداختم روی بدنش میوفتاد. بعد برگشت گفت من خودم اینجا میخوابم میترسم بیفتی روی بچها.تو دلم گفتم اره جون خودت تو گفتی منم باور کردم رک و راست بیا بگو هوس کیر کردم .گفت پوریا اگه برقو لازم نداری خاموش کنم.گفتم پنج دقیقه دیگه خودم خاموش میکنم فقط میخواستم توی روشنایی بدنشو ببینم .لامصب رانش از بس کلفت بود ادمو تحریک میکرد. نمیدونم بدنشو پشه خورده بود هی بدنشو میخواروند من داشتم میمردم از کارای عمه. دقیقا کنار تختم بود با اینکه کل کارام مونده بود اماده شدم بخوابم.اومدم دراز کشیدم فقط منتظر بودم تا دمر بخوابه من بتونم دست بکشم روش.بعد از بیست دقیقه بالاخره دمر شد منم اروم شروع کردم اول دستم رو گذاشتم رو کمرش یه ذره مالوندم.تا عکس العملشو ببینم اگه تکون میخورد بیخیال میشدم ولی اصلا انگار نه انگار. دستامو روی شونهاش گذاشتم شروع به ماساژ کردم چند دقیقه ای حسابی ماساژ دادم دیگه عقلم بهم فرمان نمیداد فقط کیرم بود که به من میگفت چکار کنم.رفتم زیر پاش اروم شروع کردم به لاپایی زدن کیرم قشنگ کیپ بود با رانش. بین دخترش با خودش یک کم فاصله بود رفتم اونجا دراز کشیدم شروع به دست زدن کردم اول به کونش دست زدم محکم بغلش کردم کیردمو چسبوندم به کونش همینطور مالوندم.اومدم بهش بگم عمه دیدیم یه چشمش بازه ولی همینکه من نگاهش کردم چشماشو بست چیزی نگفت.دیگه نمیدونستم باید چکار کنم رفتم رو تخت دراز کشیدم ولی مگه میتونستم طاقت بیارم چون کیرم اصلا نمیخوابید و همین جور شق بود.حدود نیم ساعتی گذشت بچه ش بیدار شد بهش شیر داد من خودم زدم به خواب.تا فکر کنه من خوابم.دیدم که خوابیده دوباره رفتم کنارش دراز کشیدم دستمو گذاشتم رو کمرش یه کمی مالوندم اومدم لاپایی زدم طاقت نیاوردم ابم ریخت رو ساپورتش. دیگه مخم کار نمیکرد یه ذره با دستمال پاکش کردم رفتم خوابیدم.صبح که بیدار شدم به عمه نگاه کردم دیگه دامن پوشیده .فکر کنم همون نصف شب خوابیده بودم عوض کرده بود.صبحانه خوردم رفتم سرکار.اول تا ساعت یک کارهای مشتریارو انجام دادم بعدتا ساعت دو وقت گذاشتم عکس عمه رو درست کنم نصف کاره موند رفتم خونه برای ناهار خوردم برگشتم سرکارم تا بتونم عکس نیمه کار رو تموم کنم.سه ساعتی روش وقت گذاشتم بالاخره تموم شد خیلی خوشگل شده بود قابش هم خیلی بزرگ بود اوردم خونه بردم تو اتاقم قایمش کردم تا اخر شب به عمه بدنم.دیگه امشب باید حال حسابی میکردم عمه اومدتو اتاق ساک دستی رو بهش دادم گفت این چیه گفتم خودت ببین بچه رو بهم داد قابو از توی ساک دستی برداشت. همین که دید گفت وای چقدر خوشگله خودت درست کردی پوریا.گفتم مگه به من نمیاد چیزی بلد باشم.همه خوابیدن من یه ذره اسپره زدم به خایم که امشب ضایع بازی در نیارم زود ارضا نشم. رفتن خوابیدم رو تخت همون دامنی که صبح پوشیده بود تنش بود اروم شروع کردم به مالوندن. دستم داشت میلرزید حسابی مالوندم بدنش گرم گرم شده بود.پیراهنش دکمه دار بود دوتا دکمه شو باز کردم تا دستم ببرم به سینه هاش بزنم.سوتینشو بوس میکردم لبمو میزاشتم روی خط سینهاش بوس میزدم. همین که اومدم سینها شو در بیارم از پیراهنش یه دستی رو کیرم اومد و کیرمو از شلوار گرفت حسابی باهاش ور رفت. برگشت گفت پوریا سر صدا نکن بچها بیدار میشن لبشو اورد جلوی لبم بوس کرد.برگشتم گفتم عمه خیلی دوست دارم دیگه وقت طلا بود رفتم از نوک انگشتای پاش شروع به خوردن کردم فقط تنها مشکل این بود که عمه الهام ناله میزد از شهوت زیاد کیرمو دادم دستش باهاش بازی میکرد منم سینهاشو میخوردم دیگه خسته شده بودم شورتش کشیدم پایین یه ذره تف زدم فرو کردم تو کوسش. عمه منو قفل کرد بخودش ابم داشت میومد نگذشت بریزم بیرون همه ریخته شد تو کوسش.بعدبهم گفتم اشکال نداره قرص دارم میخورم.شوهر عمه ام فردا اومد یه روز موند فرداش رفتن. دیگه نتونستم تا به الان دوباره اینکارو کنم….

خواهر خوشکلم الناز سلام.من بردیا هستم.21 سالمه.خواهرم الناز 20 سالشه.(فقط یه خواهر و برادریم).این داستان مربوط به پارسال میشه.اول بگم که هردومون خوشکل و خوش اندامیم و اینکه هردومون بی دین هستیم و دین رو در تضاد با انسانیت میدونیم واسه همین هیچ تعصبی نداریم!البته کاری که کردیم رو تایید نمیکنم! من همیشه دیوونه اندام سکسی الناز بودم.پوست مثل برفش و سینه های اناری خوشگل و اون کون تپلش دیوونم میکرد.خیلی وقت ها تو خونه لباس های سکسی و اندامی می پوشید و من دلم می خواست همش به الناز نگاه کنم… البته بگم که من و الناز خیلی با هم راحتیم وخیلی همو بوس میکردیم و جک های سکسی واسه هم تعریف میکردیم و الناز هم مشکلی نداشت که حتی من با شورت وسوتین ببینمش.بعضی وقتا به یاد الناز جلق میزدم و همیشه دوست داشتم لختش کنم ولی مسلما جراتشو نداشتم!!یه بار که الناز رفته بود حموم رفتم سراغ گوشیش(البته قایمش کرده بود ولی فهمیدم کجا.واسه همین وسوسه شدم بینم چی توشه).اول رفتم سراغ پیام هاش که جز چندتا پیام سکسی چیز دیگه ای پیدا نکردم ولی وقتی واتس اپش رو باز کردم دیدم که بللللللللللله!الناز خوشگل من با دوستش لیلا سکس چت میکنه!وقتی پیامها رو خوندم کیرم راست کرد حسابی.بش میگفت:لیلا بیا تو بغلمممممم!!! لختم کننننننن!!سینه هامووو بخوووووور!کسمو بخووووووور!!میخوام امشب دیوونم کنی!!خیلی داغم تا میتونی منو بکن!!لیلا هم میگفت:الی تو ماله منیییییی!میخوام بخولمتتتتتت!!ااون سینه های تپلت ماله منننننه!!زود باش لخت شو!سینه های نازتو میخوام بخورممممم!!وای که من فدای اون الماس خوشگلت بشم که چقدر خوشمزه ست!!من که از خوردنش سیر نمیشم!!اون لبای نازت رو فقط من باید بخورمممممم!!! هیچی دیگه!من که دیگه نزدیک بود آبم بیاد!وقتی دیدم الناز هم اینقدر مثه من سکسیه خیلی خوشم اومد!تا اینکه دیدم الناز به لیلا گفته:هر وقت فیلم های لزبازیمون رو نگاه میکنم با خودم ور میرم!اینو که دیدم دیگه دیووونه شدم.گفتم باید لزبازی الناز و لیلا ببینم!فردای اون روز که النازرفته بود بیرون رفتن سراغ لپ تاپش و کلی سرچ کردم تا بالاخره پیدا کردم!دیدم بللللللهه!!2 تا دخی ناز و سکسی لخت دارن با هم حال میکنن!از اینکه الناز رو لخت میدیم خیلی خوشحال بودم!وای که چه سینه هایی داشت آبجی نازم!چقدر حرفای سکسی میزد!به لیلا میگفت:عشقم چوچولمو بخووووووور!ماله خودتتتتتتتتتته!!دیوووووووونم کن!!وای خداجون مرسیییی!من عاشق لزبازیمممممم! توی فیلم خیلی آهههههه و اوووووه میکرد!لیلا هم که مثه گشنه ها جوری کس آبجی منومیخورد که حسابی رفتم تو کف!کشیدم پایین و با کیرم بازی کردم!!انگشتش رو کرده بود تو سوراخ کون الناز و همزمان کسش رو میخورد!الناز هم داشت سینه هاش رو میمالوند! بعد نوبت الناز شد کس لیلا رو بخوره!همش میگفت این کس ماله منه ماله منهههههههه!!!آبجی من که ازخوردن کس لیلا سیر نمیشد!لیلا التماسش میکرد میگفت بسسسسسسسسسسسه!الی کسوووو چقدر میخوری آخه!!اما الناز میگفت ماله خودمه دوست دارم بخورمشششش!!بعد چند دقه شروع کردن لب همو خوردن!وای خدا چقدر آبجی من سکسی بود و من نمیدونستم!!به یاد النازم یه جلق تپل زدم!پیش خودم گفتم چی میشه الناز ناز خودم رو بکنم!چی میشه اون سینه های تپلش رو بخورم!الماسش رو بخورم!لبشو بخورم! نقشه کشیدم که زمینشو اول آماده کنم و نشونش بدم که منم سکسی ام!بعضی وقتا باهاش حرفاس سکسی میزدم که تحریکش کنم!بش میگقتم خوش به حال شوهرت که با چه جیگری میخوابه!اونم با خنده میگفت واقعا هم خوش بحالش!حتما دیوونم میشه!کلا دید مثبتی به سکس داشت و اونو یه نیاز طبیعی هر آدمی میدونست!خلاصه طی چند روز زمینه رو آماده کردم! دیگه هرطور بود یه شب که مامان وبابا بیرون بودن دلمو زدم به دریا و بهش پیام دادم که دوست داری بیای تو بغلم عشقم!خیلی میخوامت!پیام داد که اس اشتباهی دادی به من دادی خره!بهش گفتم نه عزیزم با خودت بودم!چند دقه گذشت جواب نداد!رفتم تو اتاقش دیدم تو تختش خوابیده و یه تاپ و شرتک پوشیده و هیچی نمیگه!من دیگه دلمو زدم به دریا و رفتم کنارش خوابیدم و شروع کردم بوسش کردم!بهش گفتم الی من دوستت دارم،میخوامت!گفت من خواهرتم خره!گفتم که چی!خو دلم تورو میخواد!اولش یکم مقاومت کرد ولی وقتی سینه هاشو گرفتم دیگه تسلیم شد!وای خدا النازم تو بغلم بود داشتم لباشو میخوردم!بعد شروع کردم لختش کردم اولش یکم خجالت میکشید ولی مشخص بود خوشش میاد!آخه مشخص بود اونم مثه من عاشق سکسه!یه سوتین بنفش خوشگل تنش بود وقتی بازش کردم وااااااای چی میدیدم!!دو تا انار ناز که همیشه تو کفش بودم!یه راست رفتم سراغ سینه های نازش و شروع کردم به خوردن!وای که داشتم دیوونه می شدم!به آرزوم رسیده بودم!از خوردن سینه هاش سیرنمیشدم!کم کم صدای الی هم بلند شد!آههههه آهههه آههههه!بخور داداشی!سینه های تپلم ماله خودتههههه!من که فقط آب از دهنم می چکید!بهش گفتم امشب میبرمت فضا!از خوردن سینه های تپلش که سیر نمیشدم!کل بدنش رو لیس میزدم!گردنش،شکمش،کمرش،پاهاش!خلاصه حسابی بهش حال میدادم!بعد رفتم سراغ شورتش!با دندونام در آوردم شورتشو!!یه الماس ناز و غنچه ای لای پاهاش بود!فوری رفتم سراغ کسش و شروع کردم به خوردن!چقدر خوشمزه بود خداااا!کیرم داشت منفجر میشد!الی دیگه صداش پیچید تو خونه!بخوووووووور بخووووووورشششش!واااااااای!آههههههه!عاشقتم داداشیییییی!ماله خودتهههههههه!توروخدا بخوووووور بخوووووووور!منم که سیر نمیشدم بس که خوشمزه بود!حسابی خیس شده بود کسش و منم زبونم تا ته میکردم تو کسش!اینقدر خوردم که ارضا شد و از شدت شهوت دیگه جیغ زد!وااااااااااااااااااای کشتی منو توووووووووو!چقدر داغییییییییی!گفتم یه عمرمنتظر این لحظه بودم که بخورمت آجی نانازم!بعد شروع کردیم لب خوردن و اون هم دست کرد تو شورتم و کیرم رو میمالوند! آب از لب و لوچم میچکید!شورتمو کشید پایین!گفت:وااااااااای چه کیر کلفت و ناززززززززززززی داری داداشی!عاشقشممممم!اجازه هست میل کنیم!گفتم بفرما عشقم!ببینم چیکا میکنی!اولش سر کیرمو یه ماچ کرد و بعد یه تف مجلسی و هم بعد هم تا ته کرد تو دهنش!کیرم از شدت شهوت رنگ لبو شده بود!بش گفتم بخور آجی بخور!ماله خودته!اونم میگفت وای چقدر خوشمزه ستتتتتت!کاش همیشه ماله من باشههههههههه!از خوردن کیرم سیر نمیشد!بعد رفت سراغ تخمام و یکی یکی میخوردشون!شهوت از چشمای الناز میبارید!دیوونه شده بود!مدام تف میکرد رو کیرم و از خوردنش سیر نمیشد!کفتم عشقم بسه میخوام بکنمت دیگه!گفت نهههههه!توروخدااااا بذار بخوووووورم!خیلی دوسش دارممممممم!بعد از چند دقه دیگه بیخیال شد و به پشت خوابید رو تخت!گفتم عشقم دوست داری کس نازت رو افتتاح کنم!گفت نه نمیشه اون ماله آقامونه!بعد که پرده مو زد تا دلت بخواد بهت کس میدم!منم بیخیال شدم!رفتم سراغ کون تپلش و کلی لیسش زدم!تف کردم رو سوراخ کونش و انگشتم رو هل دادم توش!آهش بلند شد!اول یکم جا باز کردم بعد آروم کیرم رو هل دادم توش!خیلی تنگ بود سوراخش واسه همین دردش میومد ولی از بس حشری بود هیچی نمیگفت!منم شروع کردم به تلمبه زدن!آررررررررره بکننننننننن داداشییییییییییی!منو بکننننننن!منو بگاااااااااااااااا!تند تررررررررر!دیوونم کردی کونننننننیییییی!سینه هاش هم تو دستام بود و تلمبه میزدم!دیگه فقط فحش بهم میداد!کس کشششششش!جا کششششششششش!!کونیییییییی!بکننننننننن!سکسسسسسسسسسسس میخواااااام!آهههههههه!آهههههههه!کیر میخوااااااااااام!کیییییییییییییییییییییییییییر!ای جونممممممممممم!بکنننننننن!هل بده توش کس کشششششش!این حرفا بیشترتحریکم میکرد!هردومون غرق شهوت و لذت بودیم!فقط داشتیم بهم فحش میدادیم!تا اینکه بعد از چند دقه آبم اومد و ریختم تو کونش! خوابیدیم کنار هم !وای که داشتم میمردم از شهوت!چشمای الناز خیلی خمار شده بود!از شدت شهوت نفس نفس میزد!هیچی نمیگفتیم فقط به چشمای هم نگاه میکردیم!!الناز گفت وای داداشی عاشقتممم من!حسابی دیوونم کردی و بهم حال دادی!بهش گفتم نمیدونی چقدر من تو کفت بودم و به یادت جلق میزدم !خندید و گفت ای کونی!کاش زودتر میگفتی منم از تنهایی در میومدم!گفتم من نبودم لیلا که بود!با خنده گفت ای کس کش تو میدونستی!واسه همین اومدی منو بکنی!منم گفتم آره دیگه!گفت خوب کاری کردی بردیا!نمیدونی من چقدر هاتم!روزی دوبار با خودم ور میرم ولی از حالا به بعد یکیو دارم که منو بکنه!مگه نه!گفتم من که میمیرم واسه کردنت!هر وقت خواستی میکنمت!ساعت تقریبا 2 شب بود که مامان و بابا برگشتن خونه و ما زود لباسامونو پوشیدیم.لبای الناز رو بوسیدم و گفتم امشب بهترین شب زندگیم بود!اونم گفت واسه منم همینطور!با خنده گفت تا باشه از این شبا!از اون روز تقریبا هفته ای 2-3 بار سکس داریم!با هم فیلم پورن نیگا نیکنیم!با هم حموم میریم!خلاصه دیگه خیلی با آبجی نازم حال میکنم!!

سکس خــانـوادگـی من هيچوقت عادت نداشتم باهمكلاسيهام خونه دانشجويي بگيرم.بلكه هميشه تنها يك خونه دربست اجاره ميكردم.سال سومي كه دانشگاه بودم خونه اي گرفتم كه هم بزرگ بودوهم ارزان ودرضمن گاراژي داشت كه ازاون به عنوان مغازه تعميركامپيوتر استفاده ميكردم.صاحبخانه من يك زن تنها بودبا2 تا پسر كه يكي سال سوم راهنمايي بود و اسمش بيژن بود وديگري فقط 5سال داشت ودرطبقه بالا زندگي ميكردند.شوهراين زن به تازگي فوت كرده بود واوباارثيه بسيار زيادي كه برايش مانده بود به راحتي زندگي ميكرد.بيژن ازهمانروزهاي اول حسابي با من دوست شده بود طوريكه اكثرا خونه من بود ومن بقدري به اواطمينان پيدا كرده بودم كه مغازه را گاهي اوقات بدست او ميسپردم تا اداره كند.يكروز كه باهم توخونه مشغول فيلم سوپر نگاه كردن بوديم ناگهان ديدم دست بيژن به طرف كيرم رفت وبا اون شروع به بازي كرد.با تعجب دست اوراپس زدم وگفتم:اينكارها چيه ميكني؟-گفت:چي ميشه توهم مثل اين مرده ازكون منو ميكردي؟ خيال كردم شوخي ميكنه براي همين خنديدم وگفتم:پس لخت كن تا منم بكنم تو كونت.بيژن سريعتراز اونچه فكرشو ميكردم شلوارشو كشيد پايين وكونشو به طرف من گرفت وگفت:بيا بكن.دوزاريم افتاد كه آقاكون تشريف دارند.راستش من از كردن كون پسرها متنفرم وخيلي از همجنس بازي بدم مياد.براي همين دعواش كردم و گفتم:شلوارشو بپوشه.اونم ترسيد وبلندشد شلوارشو پوشيد.منم فيلم سوپرو خاموش كردم.ديده بودم بيژن بعضي اوقات باآدمهاي بزرگتراز خودش ميگرده اما فكرنميكردم اهل اينكارها باشه.ازاونروز من زياد به بيژن رونميدادم اما نه اينكه اين مساله روي دوستي ما تاثير بگذاره.نه،فقط ديگرباهم فيلم سوپر نگاه نميكرديم يا حرفي درمورد دختربازيها نميزديم.يكروز من يكي از دوست دخترهام را آورده بودم و داشتم ميكردمش كه ناگهان ديدم بيژن وارد خونه شد ومارا باهم ديد به اواشاره كردم بره واونم رفت.ازدست خودم ناراحت شدم كه چرا كليد خونه رابهش دادم.اما بعد به خودم گفتم:اشكال نداره بيژن واقعاقابل اعتماده.فرداي اونروز وقتي بيژن داخل خونه اومد جور عجيبي بود و اصلا مثل بقيه روزها نبود.ميدونستم امروز قراره اتفاقي بيفته،اما چه اتفاقي؟بيژن به طرف كامپيوتررفت ويكcd داخل اون گذاشت.يك فيلم سوپر بودكه يك مردبا يك مرد ديگر مشغول حال كردن بودند.به اون گفتم:زود فيلمو خاموش كن واون جواب داد:راستي چرا از من ميترسي؟ من گفتم:من بهيچوجه ازتو نميترسم گفت: پس چرا منو نميكني؟جواب دادم:ازكردن پسرها بدم مياد.بيژن گفت:ببين بيا يك كاري بكنيم تو لازم نيست منو بكني فقط بذار من برات ساك بزنم.نميدوني چقدر هوس ساك زدن براي تو به سرم زده.توبهترين دوست مني خودت ميدوني كه من هيچكسو اندازه تو دوست ندارم.من با اينهمه آدمها سكس داشتم اونوقت باتوكه اينقدر دوستت دارم…..بيژن بعد ازگفتن اين حرفها به گريه افتاد.من از همجنس بازي متنفربودم.خيلي متنفر.اما به خودم گفتم: دلم نمياد دلشو بشكنم.يك ساك زدن چيزي نبودكه ازاون دريغ كنم.تازه خوشم هم ميومد.به آرامي كمربندمو درآوردم وشلوارمو كاملا كشيد بيرون.كيرمو توي دستهاش گرفت وبوسيد وبعد شروع كرد به ساك زدن.بقدري حرفه اي ساك ميزد كه حدنداشت.خيلي خوشم اومد وروي صندلي نشستم و اون تا دلش ميخواست عقده هاش رو خالي كرد.حدود نيم ساعتي گذشت ومن آبم اومد واون تمامش رو خورد.ازاونروز به بعد هروقت فيلم سوپر نگاه ميكرديم اون بلافاصله دستش سمت كيرم ميرفت وبعد هم برام ساك ميزد.اجازه ندادم رابطه ما بيشتر از اين بشه گفتم كه از همجنس بازي بدم ميومد.اما اونطوري ساك ميزد كه وسوسه ميشدم.يكروز كه مثل هميشه داشتيم فيلم نگاه ميكرديم واونم ساك ميزد وقتي آبم اومد ازش به شوخي پرسيدم:بيژن راستشو بگو خيلي قشنگ ساك ميزني.ساك زدنو كي بهت يادداده؟واونم جواب داد:مامانم.ماتم برد وفكركردم نكنه خوب نشنيدم وبراي همين دوباره ازش پرسيدم:كي واوباز گفت:مامانم.باتعجب پرسيدم:مامانت؟چطور؟؟؟ بيژن گفت:راستش دوماه بعداز وفتي بابام فوت كرد يكشب كه رو تختم خوابيده بودم ديدم انگار يكي داره با كيرم بازي ميكنه.ترسيدم واز خواب بلندشدم كه ديدم مامانمه.مامانم وقتي ديد كه من بلند شدم انگشتشو رو بينيش گذاشت واشاره كرد ساكت باشم وحرفي نزنم.منكه ترسيده بودم هيچي نگفتم واون شروع كرد با كيرمن بازي كردن وبعدهم برام ساك زد.اونوقت بلندشدو گفت:بخواب روم من هنوز ميترسيدم ولي اون منو بلند كردوروي خودش آوردوبا دستش كيرمو گذاشت توكسش وگفت بكن.من گفتم:آخه مامان.واون گفت:آخه نداره زودباش.منم شروع كردم به كردن واينقدر كردمش كه آبم اومد.از اونروز به بعد بامامانم خيلي سكس داريم.مامانم بود كه ساك زدنو يادم دادچون وقتي فهميد منم مثل اون دوست دارم كرده بشم يك كير مصنوعي تهيه كرد وهميشه بعداز اينكه من ميكنمش اون منو ميكنه.البته مامانم نميدونه كه من به بقيه هم ميدم.ماتم برده بود ماجرايي كه شنيده بودم عجيبتر ازاون بود كه بخوام به خودم بياد.مادربيژن فوق العاده زيبا بودومعلوم بود درسني خيلي پايين مثلا 14 سال ازدواج كرده چون الان بيشتراز31 يا 32 نداشت.اون يك زن بيوه بود كه خيلي از مردهاي محل را حشري كرده بوداما به هيچكسي رونميدادو همه توي محل فكر ميكردند از اون زن پاكتر پيدا نميشه.يادمه هربار بامنم صحبت ميكردسرشو مينداخت پايين وحرف ميزد وهيچوقت توي چشمام نگاه نميكرد.به بيژن گفتم خوب بقيه اش؟ بيژن گفت:بقيه نداره ميدوني ديشب مامانم خواست با من حال كنه كه نذاشتم.راستش فكرميكنم يكجورايي جلوش كم ميارم.آخه اون خيلي حشريه وتا به من دست ميزنه من آبم مياد.اگرمنم مثل توبودم كه آبم دير ميومدخيلي عالي بود چون اونو ميتونستم راحتتر ارضا كنم.فكري به سرم زد اما يك لحظه از بيژن ترسيدم با وجود اين شهوت طوري به من فشارآوردكه نتونستم جلوش استقامت كنم.با صدايي لرزان به بيژن گفتم:بيژن يك چيزي بهت بگم ناراحت نميشي؟بيژن گفت:ميدوني كه من از دست تو هيچوقت ناراحت نميشم.-آخه اين چيزي نيست كه ناراحت نشي -اشكال نداره بگوبالحني كه خيلي سعي ميكردم بهش برنخوره وفكرنكنه آدمي هستم كه ازاين مسئله ميخوام سواستفاده كنم گفتم:بيژن ميشه كاري كني من ومادرت با هم…حرفموخوردم.ادامه ندادم.يك لحظه ترسيدم وبه خودم اومدم.بيژن نگاهي عميق به من انداخت وگفت:ميدوني تو بهترين دوست مني.بااينكه ميدونم كارم اشتباهه اما چون تومثل برادرم ميموني وبه نوعي جزو خانواده مابه حساب مياي پس اشكالي نداره.اما اينوبگم مطمئنم مامانم راضي نميشه مابايد كاري كنيم كه اون غافلگير بشه.پرسيدم:چطوري؟ اون جواب داد:امشب ساعت 9 شب ميام دنبالت و اونجا بهت ميگم.شب شد ومن منتظر بيژن مونده بودم.بيژن كمي زودتر از ساعت 9 اومد وبه من گفت:گوش كن.من تورو زير تختم قايم ميكنم وبعدميگم زودتر ميخوام بخوابم.مامانم چون ديشب نكردمش امشب خيلي حشريه و حتما مياد تا خوابم نبرده سراغم.وسط حال تو يكهو بلندشو وشروع كن به حال كردن. اميدوارم اينجوري راضي بشه به توهم بده.طوري كه كسي نفهميد بيژن منو برد داخل خونه ومن رفتم زير تختش حدودا بعدازنيم ساعت كه شام خوردندبيژن به مادرش گفت ميخوادبخوابه واومد تو اطاق وكاملا لخت شدوروي تخت خوابيد.به آهستگي ازمن پرسيد:حاضري؟ومنم گفتم آره.طولي نكشيد كه مادر بيژن اومد وبا ديدن بيژن كه كاملا لخت شده بودگفت:آخ پسركم انگار امروز خيلي دلت ميخواسته مامان زودتر بياد وبعدشروع كردم به لخت شدن.اززيرتخت جوريكه منو نبينه نگاهش ميكردم بدنش سفيد وچاق بود خيلي خوشگل بود.سينه هاش تكون ميخورد وسوراخ كونش كمي گشاد بودكه مشخص ميكردكير كاملا توش جا ميگيره.مادربيژن جلوي تخت شروع كرد خودشو مالوندن وسينه هاش را با دستهاش فشار دادن وخودشو هي خم وراست ميكرد.بعدازمدتي روي تخت نشست وكسشو گذاشت روي انگشت پاي بيژن كاملا توي كسش رفت.اونوقت دستش به طرف كير بيژن دراز كرد وديگه شروع كرد به ساك زدن.تحريك شده بودم.خيلي آهسته طوريكه مامانش منونبينه اززير تخت اومدم بيرون وبعد لباسهام رادرآوردم وكاملا برهنه شدم.بيژن منو ديد وبا دستش طوريكه مامانش نبينه به من اشاره كردبياو مادرش را بغل كرد وكس مادرش را گذاشت توكيرش.اونوقت محكم مامانشو گرفت ونذاشت تكون بخوره.مادربيژن گفت:چقدر امروز مهربون شدي عزيزم،آره بكن،بكن زودباش.به بالاي تخت رفتم.اونقدر تكون ميخوردند كه متوجه نشدند وكيرمو گذاشتم روي كون مادرش وفشاردادم.مادربيژن ترسيد وخودشو بزور آزاد كرد وبه من نگاه كرد.ترسيدم وچيزي نگفتم.روشو ازطرف من برگردوند وبه پسرش كه بيخيال داشت مارا نگاه ميكرد نگاهي انداخت وگفت:پاشو.بيژن گفت:بلند نميشم چيه مگرچي شده؟مادربيژن گفت:اين اينجا چيكار ميكنه؟بيژن جواب داد:ميخواد بكندت مگه كير نميخواستي اينم كير.يك كير بزرگ داره كه ميتونه جرت بده.مادربيژن گفت:يعني چي؟درست حرف بزن.من گفتم:عذر ميخوام ولي من و بيژن با هم اين تصميمو گرفتيم.مادرش گفت:چي؟ چه تصميمي؟بيژن جواب داد:كه توروجرت بديم مگه احتياج نداشتي يكي بكنت خوب اينم همون يكي.ديگه حرفت چيه؟بيژن بلندشد ومادرش راكه ساكت شده بود گرفت وخم كرد وبعد محكم با دستش روي كونش زد وگفت:مگه كيرنميخواي وبازهم بادستش روي كونش زد.مادربيژن چيزي نگفت ولي نزديك بود گريه اش بگيره.بيژن به من اشاره كرد كه معطل نكن وزودبكن تو كونش.سريع به طرف كونش رفتم وكيرمو گذاشتم تو كونش.مادربيژن دادي كشيدوكمي خودشو جلوكشيد ومن باز فشاردادم كه كيرم كاملا رفت توكونش.واضح بود كه مادرش چون خيلي وقت بود باكير يك بچه حال كرده بودحالا كه يك كيركلفت ميرفت توكونش داشت دردميكشيد.بيژن مادرش رابه صورت چهاردست وپا روي تخت گذاشت وبه من اشاره كرد كه ادامه بدم ومنم به شدت كيرمو تو كونش عقب جلو ميكردم.مادربيژن دردميكشيد اما معلوم بود ازاين وضع ناراضي نيست.بيژن همينجور كه مادرش براش ساك ميزد با دستش محكم روي كون وكمر مادرش ميزد وبه من ميگفت:جرش بده زودباش.چندوقته كه كير كلفت به خودش نديده نشونش بده چه كيري داري زودباش.مادربيژن با ناله هاش حرف اونو تاييد ميكرد بيژن كيرشو از دهن مادرش درآوردوبه منم اشاره كرد بلندشم وبعد مادرش را برگردوند واز پشت خوابوند روتخت و گفت:بكن توكسش. كيرمو تا بيخ كردم توكس مادربيژن كه از لذت با دندوناش بالش را داشت پاره ميكرد.بدجوري اونوميكردم.بيژن سينه هاي مادرش را گرفته بود وبه شدت فشار ميداد.مادربيژن به پسرش اشاره كرد كه كيرشو بكنه لاي سينه هاي اون وبيژن هم به حرفش گوش كرد وبه مادرش لا سينه اي گذاشت.بعدازمدتي مادربيژن بلندشدو كيرمنو كرد تو دهنش وبازبونش اول سركيرم وبعد تمامش را ليس زد اونوقت كيرمو فشارداد وميك زد.بازبونش روي كلاهك كيرمو سريع زبون ميزد وهي اونو كاملا تو دهنش ميكرد.بيژن هم از عقب به كس مامانش گذاشته بودوهمونجوري انگشتشو توي كونش كرده بود.بعد ازمدتي آب بيژن اومد واونو ريخت روي كمرمامانش وبعد به مادوتا گفت:من ميرم بيرون تا شما راحت باشيد.من به عقب مامانش رفتم وكيرمو گذاشتم توي كونش.مامانش آهسته گفت:خيلي كيرت كلفته.ومن گفتم باهمين كير پاره ات ميكنم.مامانش دوباره گفت:ازكونم دربيار بكن توكسم چند وقته كسم كيركلفت به خودش نديده.كيرمو درآوردم وگذاشتم توكسش.حدودا نزديك به 10 دقيقه فقط از كس كردمش.ازشدت شهوت آبم داشت ميومد به مادر بيژن گفتم:آبم داره مياد كه اون گفت:خيلي خوب بده بخورمش.ديگه تكونهام تند شده بود وهردومون شديدا عرق كرده بوديم.بعدازچنددقيقه فهميدم ديگه آخرشه وداره مياد براي همين بلند شدم وكيرمو گذاشتم تودهن مادربيژن.با فشارزيادي آبم ريخت رو صورتش.مادر بيژن كيرمو تاآخركردتو دهنش وبا ساك خوبي كه زد تمام آبمو خورد.بيحال كيرمو درآوردم وكنارش خوابيدم.بعدازچنددقيقه بيژن هم اومد وكنارمادرازكشيد.مادربيژن با لبخند گفت:ديديد حريف هردو تاتون شدم.ما خنديديم.بيژن گفت:ببينيم چقدرطاقت مياري؟مادربيژن پرسيد:طاقت؟وبيژن جواب داد:آره چون ازاين به بعد هرشب اين بلا رو سرت مياريم.هرسه خنديديم.ازاون شب به بعد هروقت دلم ميخواست كس بكنم ميرفتم طبقه بالا و مادر بيژن را ميكردم.گاهي اوقات هرسه ماباهم حال ميكرديم واين راز بزرگ در سينه هاي ما حفظ ميشد.بخصوص كه مادربيژن هردوي ما را مثل بچه هاي خودش دوست داشت ومن را هم پسرش ميدانست

دو قلو ها اسم من ساناز است و 25 سالمه من يه زن بيوه هستم و خيلي حشري كه سكس كردن را خيلي دوست دارم و معشوق من داداشمه كه اسمش بهزاد است . بهزاد و من دوقلو هستيم و من ميخوام براي شما داستان آغاز سكسمونو بگم منو بهزاد تا حدود ده نه سالگي با مامانمون به حمام مي رفتيم و تو اونجا با ميوه هاي بهشتيمون آشنا شديم ميوه بهزاد يه تيكه گوشت غضرفي بود كه اندازش 3 تا چهار سانتي ميشد و ميوه من بقوله امروزيا هلو بود منو داداشم هردومون بور هستيم و پوستمون سفيد سفيد كه بخاطر اين ميوه هامون سفيد است مامان ما هميشه مارو حموم مي كرد و بعد مي فرستاد بيرون كه ما لباس بپوشيمو بعد خودشم حموم مي كردو بعد 15 تا 20 دقيقه مي اومد بيرون ما هم تو اين زمان با هم دكتر بازي مي كرديم بيشتر من مريض مي شدمو بهزاد دكتر بعد بهزاد ميگفت (دكتر) خانوم كجاتون درد مي كنه منم مي گفتم كونو چوچولم ولي آقاي دكتر چوچولم بيشتر درد ميكنه بهزادم دستشو ميذاشت روشو دستماليش مي كرد بعد منم دودولشو مي گرفتمو مالش مي دادم دكتر بازي ما همينطور ادامه داشت كه منو بهزاد به سن بلوغ رسيديم يه روز تو خونه تنها بوديم كه از كس من خون اومد فوري اونو به بهزاد نشون دادم بهزاد گفت نمي دونم چي شده مامان اومد و بهزاد فوري رفت پيش مامانو گفت مامي از جلوي ساناز داره خون مياد اونو به مامان نشون دادم مامان گفت ساناز جون نترس تو ديگه بزرگ شدي گفتم مگه من بچه بودم خنديدو گفت آره ولي الان ديگه تو بزرگ شدي بعد منو برد حمومو با يه مشت پنبه خيس جلومو شست وقتي دستش به كس من مي خورد خيلي احساس خوشي پيدا مي كردم بعد اينكه كسم تميز شد رفت يه نوار بهداشتي اوردو گذاشت تو يكي از شورتام وگفت بيا اينو بپوش گفت ساناز جون تو الان ديگه بزرگ شدي و نبايد ديگه بدنتو به بهزاد نشون بدي بهزاد گفت مگه چي ميشه ساناز خواهرمه غريبه نيست كه خودشو ازم مخفي كنه مامان تعجب كرده وا موندو هيچي نگفت منو برد به اتاق خواب بعد يه قرص اسيد مفناميك به من داد گفت اينو بخور دردت كم ميشه يه روز بعدش حالم خوب شد دكتربازي من با داداش ادامه داشت كه يه روز ما متوجه شديم وقتي به دودول داداش دست زدم يهو بزرگ شد من ترسيدم گفتم بهزاد دردت گرفت گفت نه تازه داره خوشم مياد گفت بمالش منم مالوندم يهو يه آبي از كير داداشم دراومد خيلي كم بود گفتم داداش چزيت شد گفت نه داشت كيف ميكرد يه روز دو تايي رفتيم انباري و از تو كتابهاي مامانو بابا يه كتاب پيدا كرديم كه اسمش روابط زنو شوهر بود اورديم بالاتو اتاق من و با هم فهرستشو نگاه كرديم دو فهرست آخرش اينا بودند روابط تناسلي بين زن و شوهر و راههاي جلو گيري از بارداري روهم رفته 50 صفحه مي شد تو 45 دقيقه فوري خونديمو از جريان سردراورديم كه اون خون من چيه آب داداش چي چي بود پرده بكارت چيه با كون چيكارا ميشه كرد ديگه حرفه اي شده بوديم هر دوتا مون حشري شده بوديمو يه جوري به همديگه نگاه مي كرديم داداشم پريد رو منو از همديگه يه لب گرفتيم داشتيم همديگرو دستمالي ميكرديم كه مامان از آشپزخونه صدامون كرد بيايين نهار فوري ما خودمونو جمع و جور كرديمو وعده رو به فردا گذاشتيم چون قرار بود فردا مامان با بابا بره عروسي يكي از دوستاي بابا و تا شب كار داشتند و ما تو خونه دوتايي تنها باشيم واي به به چه شانسي خلاصه فردا رسيد بهزاد به من گفت كه ميخوام برم از دوستام فيلم سوپر بگيرم آخه ما تا اون زمان اينجور فيلمارو نديده بوديم رفت و فوري برگشت گفتم چي شد گفت دوتا گرفتم ساعت سه و نيم بود كه از دست مامانو بابا خلاص شديم داداش اومد سي دي رو باز كرد و فيلمو انداخت تو واي چه فيلمي فيلم مال دخترهاي زير 16 سال بود كه مردا از كونشون مي كردن خلاصه راست كار ما بود همديگرو بغل كرده بوديمو فيلمو نگاه مي كرديم من رو پاهاي بهزاد نشسته بودم اون دستش روكس من بود منم كيرشو گرو گرفته بودم عمليات يه دختر پسر تموم شد بهزاد گفت هستي گفتم آره قرار گذاشتيم تو فيلم هر چي ميبينيم مام انجام بديم اول دخترو مرده يكم حرف زدنو بعد ازهم لب گرفتن زبونشونو مي كردن تو دهن هم مام اين كارو كرديم خيلي خوشمون اومده بود همديگرو دستمالي ميكرديم لباسهاي همديگرو در اوردند مام اين كارو كرديم مرده پستونهاي دخترو خورد پستونهاي من از دختره خيلي خوب بود پستونهاي دختره مثل مردا بود و هنوز درنيومده بود اما من به علت دكتري داداشم ممه هام خوب بود شيپوري و نوكش اناري كم رنگ داداشم نوكشو مي گرفت تو دهنش و ميك ميزد و من ميگفتم بخور الان شيرش مياد خيلي خوشم اومده بود دختره كيره مردرو كرد تو دهنش منم رفتم سراغ كير داداشي مرده مي گفت ساكيد ساك داداشم گفت ساك بزن زود باش منم ساك زدم داداشم ديگه قرمز قرمز شده بود و آخ و وايش بالا گرفته بود بعد مرده دخترو خوابوندو پاهاشو برد بالا و گذاشت رو شانه هاش بهزادم اينكارو كرد مرده كسه دخترو داشت مي خود بهزادم اينكارو كرد واي چه حسي تا حالا اينطوري نشده بودم بهزاد بين دوتا از انگشتاش لبهاي كسمو گرفتو فشار داد و با اينكارش چوچوله و كسم كامل زد بيرون و اونم شروع به ليس زدن كرد اينكارش ديگه منو ديونه كرد بعد چوچولمو ميك زد آبم اومد به قول كتابه اورگاسم شدم بهزاد گفت اورو زدي گفتم آره زبونشو كرد تو سوراخ كسم و با زبونش منو كرد و ابم رو خورد خيلي حرفه اي بود چون مواظب پرده لعنتي بود من ديگه داشتم از لذت پاره مي شدم كه مرده دخترو برگردوند و به كون دختر سيلي ميزدو زبونشو ميداد تو بعدش هم انگشت ميكرد بهزادم منو چهار زانو خوابوندو يكي دوتا سيلي به كون من زدو قمبل هامو مي گرفتو مي كشيد تا سوراخ كونم باز شه بعد با زبونش اونجامو ليس ميزد واي وقتي از پايين ليس مي زد كيفش بيشتر بود چون هم كسمو ليس ميزد و هم كونمو دو تاشو يه جا مرده اينبار دوتا انگشت كرد تو كون دختره بهزاد اينكارو كرد منم يكم دردم اومد بعد عادي شد زبونشو گذاشت تو دهنه كونم زبونشو احساس كردم گرمي خاصي داشت ديگه كامل گشاد شده بود كير مرده خيلي بزرگ بود و كون دختره مثل مال من كوچيك بود و كير بهزادم چون 15 سالش بود كوچيك بود از اينجا شانس اورده بودم بهزاد كيرشو گذاشت تو دهن من منم براش خيسش كردمو اونو برد گذاشت تو كونم اولش يكي دو سانتش رفته بود تو كم كم همش رفت تو به نظر من بهزاد واردتر از اون مرده بود چون مرده نتونسته بود كون دخترو بكونه بهزاد شروع كردبه عقبو جلو كردن من و بهزاد دوتايي آه و اوه و آخو وآيمون رفته بود بالا دختر هم هي اوه ماي گاد ميگغت دستمو گذاشتم رو كسمو حسابي منم كسمو مي مالوندمش باز اورگاسم شدم و بدنم تير كشيد چون بدنم تير كشيده بود سوراخ كونمم تنگ تر شد و بهزاد آخو وايش بيشتر شد دستمو گذاشتم تو دهنم واي مزه كس خودم عالي بود خوش به حال بهزاد كه از من زودتر متوجه شده بود مرده كيرشو در اورد گذاشت تو دهن دختره من ترسيدم چون فكر كردم شايد كير بهزادو كيف كرده باشم بهزاد كيرشو دراورد و او مد جلوي من ديدم نه بابا ايول تميزه تميزه كيرشو كردم تو دهنم بهزاد گفت داره آبم مياد مي خوريش گفتم باشه باسش ساك زدم و يكي از انگشتامو كردم تو كون بهزادو به طرف كيرش انگشتمو خم كردم چون تو كتاب نوشته بود پوروستات اونجاست و مرد از اونجا لذت مي بره بدن بهزاد تير شد و سرشو برد عقبو كيرش بيشتر اومد جلو يهو كيرش منقبض و منبسط شد آبش اومد هي اينطوري ميشد و آبش مي پاچيد بيرون آبش داغ داغ بود من يكميشو خوردم و قورطش دادمو باقيشو ريختم روسينه هام كار اونام تموم شده بود و لي دختره وضعش خوب نبود برعكس مادوتا كيف مي كرديم چون به نظر من منو بهزاد از بچگي همديگرو مي شناختيم و از همه بالاتر برادر و خواهر بوديم بيشتر لذت برديم بعد همديگرو بغل كرديمو لب گرفتيم واي داشتم ديگه ميمردم چه لذتي فكر كنم از اون وقت به بعد هر وقت تنها مي شديم اينكارو مي كرديم الان كه من بيوه هستم بيشتر كيف مي كنم چون بهزاد باسه كسمم مايه ميذاره ديگه اون كير كوچولو بزرگو قطور شده و خيلي بيشتر حال ميده البته من هميشه با قرص پيشگيري ميكنم

سکس با پسر خواهرسلام دوستان حشری من اسم من ساناز خاطره ای که می خوام تعریف کنم برمی گردده به تابستون 89 که تازه درسمو تازه تمام کرده بودممن الان 25 سال دارم و با قدی 170 و وزنی 61 کیلو و سینه های 70 و باستنی گرد و بزرگ ، چند وقتی بود که تویی خونه بود و کامپیوتر و موبایل فیلم سکی نگاه می کردم و حسابی حشری بودم و بیشتر وقتها با خودم ور می رفت و خود ارضاء می کردم یا شب ها وقتی همه خواب بودن یه تکه دسته شکسته کف گیر که نوکش نه زیاد باریک و بقیش کلف بود سرش کاندوم می زاشتم در کونم چرب می کردم باهاش حال می کردمخانواده من تقریبا کم جمعیت بودیم با من 3 تا خواهر هستیم که 2 ازدواج کردن و فقط من خونم و بیشتر وقت پسر خواهرم برای درس خوندن به خونه ما می اومدن و من درسش میدم .یه شب کلی حشری بودم و هر چقدر با خودم ور رفت سرحال نیومدمما تویی از شهر گرم خوزستان زندگی می کنیم و از گرما شهوت به اوج خودش می رسه داشتم می گفتم براتون که اون شب هر چقدر تلاش کردم حالی نبودم و با اعصاب خراب شب و صبح کردم و صبح با صدای زنگ به سمت در رفت و در باز کردم مهدی بود پسر خواهر بزرگم که برای درس خوندن به خونه ما می اومد تازه می خواست کنگر بده خلاصه مهدی گفت سلام خاله کفتم سلام کفت چرا اینقدر بهم ریختی کفتمش اعصاب ندارم حال خوب نیست صبحانه خوردی گفت ارمه کفتم من می رم تویی اتاق بعد رفتم تویی اتاق من نگاه های مهدی دید ولی متوجه نبودم وقتی وارد اتاق شدم تویی آینه دیدم بله از 2دکمه های پیراهنم بازه و تازه سوتینم هم تنم نیست با این پستانهای گنده ام و خط سینه ام هم مشخصه خلاصه زدم به بیخیالی ؛ من اعصابم از دیشب خراب بود و رفتم پشت کامپیوتر که چند بار مهدی برای سوال کردن به اتاق من اومد و به بهانه ای سوال سینه هام دیدی بزنه ولی من سوتینم بسته بود ولی پشت کامپیوتر داشتم فیلم سکسی نگاه می کردم ولی فکر نمی کردم که مهدی چیزی رو دیده باشه و اون روز کسی خونه ما نبودو فقط من بود مهدی ؛ مهدی سوالش کرد رفت و به مدت کمتر از 1 ساعتی شد که خبر ازش نبود که من با دیدن فیلم ها فشار شهوتم بالا رفت و روی تخت رفتم چشاشمو بستم دکمه های پیراهنم باز کردم و شروع کردم با سینه هایخودم بازی کردن و دستموی دهنم می زارشتم و خیس میکردم به سینه هام می کشیدم و بعد شلوارم پایین اورده بودو و با کسم باز می کردم نمی دونم چقدر طول کشید داشتم ارضاء می شدم که با صدای بالا از جا پریدم خلاصه از ترس مرده بودم خشکم زده بود که دیدم مهدی با دست پاچی می گفت خاله , خاله و پا به فرار گذاشت و از خونه بیرون رفته بوداون شب سمیرا مامان مهدی به خونه ما اومد من تمام روز دیگه ساکت بودم موندم بودم که مهدی به مادرش چیزی گفته یا نه و ظاهرا خبری نبود و سمیرا کتابهای مهدی برد . که به مادرش گفته بود دوستش اومده دنبالشوبعد رفت و متوجه شدم هیچی به مادرش نگفته 5 روز ازاین داستان می گذاشت که مهدی بعد از ظهری به خونه ما اومد سلام کرد و داخل شد و با؛ بابام و مامان سلام احوال پرسی کرد ونشست من سریع رفت براش میوه اومدم و بهش گفتم مهدی خبری ازت نیست دیگه نمی یای درس بخونی طور بخورد کردم که اینگار هیچ خبری نیست و مهدی گفت قراره از فردا بیاد اونجا درس بخونه من هم گفتم چرا از فردا از امشب بیا, یا اینکه مامان گفته که نیای ؛ مامانم بهش گفت مامان جان مهدی عزیزم خالت راست می گه چرا از امشب نمی یای گفت باشه من اون لحظه موبایلم دستم بود گفتم بلوتوث روشن کن , روشن کرد و یه کلیپ 2 دقیقه سوپر براش فرستادم که یه مرد زنی از کون می کنه و مهدی فرستادم بره یه روسری از اتاق بیاره و به مادرش بده و چون تازه لباس شوسته بودم تمتم شورت و سوتینم هم روی جالباسی تویی اتاقم بود چون خوزستان بیشتر وقتها خاکه و مطمئن بودم که مهدی خوب دید میزنه چون می دونستم اون روز خوب کس خالش دیدی زده وبراش هم یه دستی جعق زده خلاصه اون شب مهدی رفت که بر گرده من هم رفتم حمام و صفای به خودم دادم کون و کس خوب تمیز کردم از شامپوی بدن استفاده کردم و کمی شام خوردم و مهدی اومد اومد جالب اونجا بود که اون یه صافی به خودش داده بود و حمامی و لباس عوض کرده بود و با خودش لباس اورده بود خلاصه مامان و بابام شاغل بودن و صبح باید می رفتن اداره و من شروع کردم به کمک کردن به مهدی که بهش گقتم کلیپ دیدی رنگ سرخ شده بود و گفت اره خاله من هم گفتمش چیز طبیعی اره گفت اره خاله , همه از اینکتر میکن من اوشب با یه دامن زرد جیغ و تی شرت طوسی وشورت قرمز و سوتین سفید بودم سوتینم شول بسته بودم و توب راه رفتن سینه هام بالا پایین میرفت و تی شرت بود که یقه بازی داشت و توی خم شدن سینه هام معلوم بود خیلی سریع کردم مهدی حشری کنم و خیلی اون طرف این طرف می رفت که پاهام معلوم بشن ساعت نزدیک به 1 شب بود که من به مهدی گفتم می خوام بخوابم گفت خاله من برم بیرون چراغ خاموش کنم گفتم نه من خیلی خسته ام زمین لرزه هم بیاد من بیدار نمیشم , گرفتم خوابیدم منتظر بودم ببینم مهدی چرا کار می کنه و پشت کردم بهش و کون قلمبه انداختم سمتش بعد از 1 ساعت بود که صدای جا لباسی شیندم که رفته بود سراغ شورت سوتین ام وبعد امدسمتتم صدای نفس بلند شده بود و حس کردم شهوتش زده بالا من هم کامل روی شکم خوابدیم که بهم گفت خاله من هم جواب ندادم زیر لب گفت جنده ببین چه کونی داره اف , من از شنیدن این کلی خوشحال شدم و بعد سریع کرد خیلی اروم دامن زد بالا و تمام هیکل از زیر دامن ببینه , بعد از دید زدن من اروم چرخیدن و مهدی بیخیال شد پرفت خوابید صبح شد و بیدار شدم و صبحانه خوردم ساعت نزدیم 8 و نیم بابام ومادر رفته بودن بیرون و مهدی بیدار کردن مه درس بخونه و صبحانه بخوره ساعت نزدیک 10 داشت می شد مهدی کلافه بود و حال درس خوندن نداشت که یه باره امد سمت گفت خاله یه سوال بپرسم گفت اره گفت تا حال کسی دوست داشتی یا داری گفت کی گفتم مثلا تو گفت نه کسی که دوست پسرت باشه و عاشقش باشی گفتم پیش نیومده گفتم عاشق کسی شدی گفت نه گفتم کسی دوست داری گفت اره مثل کی گفت شما گفتم توی بیخود می کنی من دوست نداشته باشی گفت شما که خیلی دارم گفتمش چیزی شده گفت چیزی بگم خاله ناراحت نمیشی گفتم نه گفت من هیچ دوست دختری ندارم و با هیچ کسی هم دوست نیستم و هیچ نمی رم باهاش گفتم خوب من هم ندارم مهدی گفت من دوست دارم داشته باشم گفتم من دوست دختر می شم مهدی گفت نه خاله نمی شه گفتم چرا گفت دوستام دارن میگن چراکار کردیم چه نکردیم گفتم چی اشکال داره توهم با من بکن گفت نه خاله نمی شه گفتم مثل کلیپ که بهت دادم گفت اره خاله گفتم تو هم بکن تازه تو هم راحت تری یامن میام پیشت یا توی میای همیشه خونه خالی هست کسی شک نمی کنه کسی هم برای کسی ناز نمی کنه دوست نداری دوست پسر خاله ات باشی یا دوست داری یکی از دوست خود دوست پسر خاله ات باشه گفت نه خاله بعد یه آهنگ گذاشتیم شروع کردیم به رقص و بعد هم همدیگر بغل کردن بعد هم روی تخت و خوب لبامو می خواد خوب بلد بود و باسینه هام بازی می کرد توی این فاصله کیرش شق شده بود از پشت شورت شلوارک خیلی بزرگ شده بود یه کمی از کیرش ترسیدم ولی زدم به بیخیالی خوب حشری شده بودم کسم داشت خیس می شد و همچنان من با مهدی از هم لب می گرفتیم مادر جنده خوب بلد سر و گردنم می خورد ولی خجالت می کشید که و شروع کردم با کیرش بازی کردن بهش گقت مهدی تی شرت در بیار گفت باشه خاله (گفتمش دیگه این موقع به من خاله نگو بگو ساناز ) گفت باشه ساناز جون من تی شرتم دراورد و شروع کرد به خوردن همه جا سوتین سفیدم در اورد و با مهارتی سینه هام خوردن خوب لیس می زد خیس کرده بود ؛ من هم تی شرتش در اورد کمی سینه هاشو خوردم و لی شهوت زده بود بالا دوست داشتم کسم جرمی داد نفس ما در اوردمده بود بعد سریع من چرخدن و از پشت گردن تا پایین کمر لیس می زد دیگه حالی برام نمونده بود و همینطور که می لیسید کیرش لای کون انداخت بود گفتمش مهدی دامن هم در بیار گقت سانازم شورت در بیارم گفتم مهدی من بکن خواهش می کنم من بکن دامن در اورد بعد شورتم و شروع به لیس زدن کسم کردم عرق سردی تمام وجودم گرفت و کسم خیس خیس بود همینطور که کسم می لیسد انگشتش هم تویی کون گذاشته بود .بعد من به شکم خوابدن و روغنی از کیفش در اورد و به کونم و کیرش زد و خیلی اروم اروم توی کونم کرد کون کامل بی حس شده بود 10 دقیقی داشت کونم می کرد که ارضاء شد چون با کسم بازی می کرد خیلی از این سکس حال بردم و تازه هم برخورد تخمش به کسم احساس می کردم خلاصه 3 ربع ساعتی کون من گایید و داشت آبش می امد که گفت کجا بریزم دوست داشتم روی سینه هام بریزگفتم بیا بریز روی سینه هام و تمام ابش روی سینه ام ریخت و با سر کیرش به همجا سینه پخش کرد و بی حال کنار هم ول شدیم و بعد از یه ریعی بود که خواستم برم دوش بگیرم که مهدی گفت من هم میام و وقتی توی حمام بودیم کیر مهدی راست شد گفتم این چطور توی کنم بود گفت خوب دیگه نگو روغن مخصوص سکسی با خودش اورده بعد کیرش دیدم شروع کردم براش ساک زدن ….. خلاصه بعد از حمام امدیدم بیرون ساعت نزدیم 1 ونیم بود که باید خودمون جمع جور می کردیمامیدوارم خوشتون امده من شرمندم چون بار اوله می نویسم و شاید اشتباه توش باشه

سکس زوری عمم با مامانمسلام امروز ميخوام واستون خاطره ای بگم که هم بهترين خاطرم بوده هم بدترين.من يه عمه دارم به اسم طاهره که شهرستان زندگی می کنه و هر هفته 5 شنبه جمعه مياد تهران سنشم 43 ساله. مامان من هم 45 ساله داره.عمم به مامانم خيلي حسوديش مي شد آخه مامانم بهش سربود اینم بگم که هيچ کدومشون به سنشون نميخورن . مامانه من قدی متوسط سينه ها و باسن متوسط .اما عمم هم قدش بلندتره هم سينه هاشو باسنش دوسه برابره مامانمه.عمم خيلي راحته کلا اما بر عکس مامانم خجالتی .مثلا عمم لباسايی مي پوشه که چاک سينش با سوتينش قشنگ معلومه البته دسته خودش نيست به خاطره سينه های بزرگشه . يه 3 سال پيش عمم با مامانم سره يه لباس که پدر بزرگم سوغاتی آورده بود با هم قهرکرده بودن تا يه سال با هم قهر بودن . کلا از همديگه زياد خوششون نمياد. يه ماه پيش عمم اومده بود خونمون که 5 شنبه جمعه رو خونه ما باشه ساعت 8 شب بود منم بالا نشسته بودم پشته کامپيوترديدم ازحمام پايين يه صداهایی داره مياد.سريع رفتم پايين ديدم عمم نيست لباسو دامنش با يه سوتين و شرتم روکابينته .مامان منم تو حمام بود اما داشت مامانم سعی مي کرد بياد بيرون اما عمم نميذاشت رفتم در زدم گفتم مامان چی شده مامانم گفت هيچی يه حوله از تو کشوبرو بيار بده من برو بالا عمم گفت آره عمه جون حوله رو بده برو بالا من هم اومدم پشته مامانتوليف بکشم هم يه حمام کرده باشم.منم رفتم حوله رودادم رفتم يواشکی توراه پله قايم شدم.مامانم سعی ميکرد بياد بيرون اما عمم نميذاشت هی مي گفت نکن طاهره من خوشم نمياد برو بيرون.بعده يه ربع عمم با حوله ای که به پاش بسته بود اومد بيرون و من سينه های بزرگشوديدم چه سينه هايي بود خودشو خشک کرد و سوتين مشکيشو بست شرتشم پوشيد که من نتونستم کسشو ببينم آخه کابينت جلوش بود.مامانه منم چهار پنج دقيقه ديگه اومد بيرون به عمم گفت تو که هنوز اينجايی مگه نگفتم برو گومشو بيرون تا تکليفتو با داداشت معلوم کنم.عمم هم لباساشو کيفشو بر داشت بره که بابام ازسره کار اومد خونه.من سريع دويدم رفتم بالا دمه اطاقم.بابام ازدر اومد عممو ديد گفت کجا داری ميري اين موقع شب.عمم گفت مينوزنگ زده گفته شب بيا اينجا . مينو زن عمومه. مامانمم که خيلي عصبانی بود گفت آره ليلا خانم زنگ زده گفته شب بیا اینجا. بابا من که از چيزی خبر نداشت گفت فرق نداره اينجا واونجا. ديگه مامانم حرفي نزد و عمم برگشت. شام خورديم و همين که بابام رفت تو اطاقه خواب مامان يواشکي به عمم گفت فردا واست دارم طاهره .عمم هيچي نگفت. ديگه ميخواستيم بخوابيم مامانم جای عممو وسط هال انداختو عمم گرفت خوابيد.منم رفتم بخوابم.منم همه شب داشتم به سینه های عمم فکر می کردم. صبح ساعت 8 وقتی بابام رفت منم بيدار شدم.رفتم پايين ديدم عمم با مامانم دارن صبحونه ميخورن وحرف ميزنن راجع به ديروز.منم گفتم نرم توصحبتا زنونست. ديگه معذرت خواهی عممواز اين حرفا .عمم داشت ظرفای ديشبو می شست که يه دفعه ديدم مامان رفت سمتشودامن عمموبه زورمي خواد در بياره .عمم هم خورد زمين ديدم مامانم با شرتودامن عمم از آشپزخونه اومد بيرون وسط هال شروع کرد به جردادن شرته عمم با دستاش.عمم هم لخت اومد طرفه مامانم گفت چيکار ميکني زنیکه آشغال.مامانه منم شرتشوپرت کرد توصورته عممو گفت تا توباشی منوانگشت نکنی حالا که کون لخت رفتی خونت آدم ميشی.عمم هم که حسابی عصبانی شده بود دويد رفت تواطاقه خواب مامانم ديدم دو تا ازشرتای مامانمو آورد بيرونو داره جرش ميده.منو بگی خشکم زده بود و اساسی راست کرده بودم.مامانه منم که تا حالا من ازش کوچکترین فحشی نشنیده بودم آز زور عصبانی گفت چکار مي کنی زن جنده عمم گفت جنده اون ننته که تو جندرو پس انداخته.مامانم هم گفت حالا که جرت دادم ميفهمی کی جندس. تا اينو گفت مامانم عمم پريدش به مامانم و افتادن به جونه هم.کیره منم دیگه شروع به خوابیدن کرد. موهای هموميکندن و توسروصورته هم ميزدن و بهم فحش ميدادن .همدیگرو تو بغله هم گرفته بودنو به هم دیگه میزدن.عمم افتاده بود رو مامانم آخه خيلب چاقتر از مامانم بودومی گفت جلو پسرت جرت ميدم . شلوارک مامانمو با شرتشواز پاش کند ومنم واسه اولين بار کسه مامانموديدم باز راست شد کیرم . مامانم هم سعی می کرد که با پاهاش عممو بزنه کنار اما زورش نمی رسيد.یه دفعم که با پاش زد تو صورت عمم عمم چنان گازی از انگشتای پای مامانم گرفت که جیغه مامانم در اومد. يه دفعه مامانم از رولباس از سينه های عمم يه گاز گرفتو عمم يه جيغ کشيدو پرت شد کناراز رو عمم . هيچي حاليشون نبود وپريدن باز به جونه هم . همه لباسای هموجر دادنو لخت داشتن با هم دعوا ميکردن. مامانه من زورش نمی رسيد و فقط چنگ از عمم میگرفت.عمم باز افتاده بود روش هي از باسنو کس مامانم چنگ می گرفت . يه گاز از رون پای مامانم گرفت که نفس مامانم بند اومد. مامانم ديگه از حال داشت مي رفت و ديگه فقط گريه مي کرد و مي گفت بسه طاهره بسه. همه جونه مامانم قرمزو جای چنگ بود عمم هم مي گفت بسه ته ديگه جنده خانم بچتو بيارم ننشو ببينه که چه جوري جر خورده؟ تو ميخاسي منو جر بدي؟ يه تف هم کرد تو صورته مامانم ومی خواست بياد بالا منو از خواب بيدار کنه که مامانم پاشوگرفت گفت گوه خوردم طاهره هرکاری بگی می کنم نوکری تو میکنم. عمم هم اومد موآشو گرفت کشون کشون انداختش رو مبلو بعدش کسشوگذاشت روصورته مامانم ميگفت بخورجنده .بيچاره مامانه منم مجبوربود بخوره اولش نمي خورد اما مجبور بود آخ واوخ عمم هم راه افتاده بود رفت سره کسه مامانم انگشتاشوکرد تو کسه مامانمو پاهاشم داشت می کرد تو دهن مامانم و مامانمو مجبورکرد انگشتای پاشو بخوره. مامانم همينجورفقط گريه ميکرد همينجوري هی ميزدتوگوشه مامانم سينه هاشوگذاشته بود رو صورته مامانمو مجبور ميکرد سينه هاشو بخوره میگفت تا توباشی از سینه من گاز نگیری. بعده نيم ساعت مامانمو پرت کرد اونورو پا شد و با پاشم چندتا محکم زد توکسه مامانم و گفت جوری جرت دادم که حالا حالاها يادت بمونه ورفت شورتی که پاي مامانم بود و گذاشت توکيفشو مانتو شلوارشو پوشيد رفت وبه مامانم گفت جرات داری به کسي حرف بزن تا باز بيام کستوجربدم من سريع رفتم بالا و عمم هم بدون شرتوسوتينش رفت.ازاون روزهروقت مامانم عمموميبينه از زوره ترس مثه سرورخودش با عمم برخورد ميکنه.

داداش امین اسم من سیمین 29 سالمه و 4 ساله كه ازدواج كردم اون موقع كه دختر خونه بودم همیشه تو خونه آزاد میگشتم مخصوصا موقعی كه بابا خونه نبود آخه اون بعضی وقتا گیر میداد كه جلوی امین مراعات كنم امین دادشمه 6 سال از من كوچیك تره خیلی خوشگله و خوش هیكله خیلی از دوستام طلبه بودن باهاش دوست بشن بعضی وقتا از حموم كه میومدم بیرون میدیدم لباسم رو كه آماده كردم جا به جا شده میدونستم كار امینه ولی به روش نمی آوردم یه بار هم كه فكر كرده بود من خوابم اومده بود تو اتاقم گوشه پتو رو بلند كرده بود داشت به پاهام نگاه میكرد صدای نفسش رو میشنیدم هم خنده ام گرفته بود هم نمیخواستم بهش زیاد رو بدم ولی گاهی هم بهش حال میدادم مثلا میگفتم بیا من رو ماساژ بده میفهمیدم كیف میكنه چند بارم كیرش بزرگ شده بود كه من دیدم ولی چیزی بهش نگفتم خلاصه كه امین از هر موقعیتی برای دید زدن من استفاده میكرد منم زیاد بهش سخت نمیگرفتم یه بار از توی كمدش یه فیلم سكسی پیدا كردم كره خر عجب فیلمی داشت حسابی خوشم اومده بود از فیلمه یه بار مسافرت رفتیم چون همه تو یه اتاق خوابیده بودیم امین كنار من بود وسط شب داشت با كونم بازی می كرد كه از خواب بیدار شدم ولی نفهمید تا اینكه دیدم دامنم رو زد بالا و كیرش رو گذاشت لای كونم و یه كم تكون تكون داد بعدم آبش رو ریخت و كثافت همونجوری شرتم رو كشید بالا پشتش رو كرد خوابید كه فرداش مجبور شدم برم حموم اینا گذشت تا اینكه من شوهر كردم شوهرم تو یه شركت كار میكرد گاهی مجبور بود بره ماموریت برای همین نزدیك خونه بابام خونه گرفتیم و هر موقع اون می رفت امین شب میومد پیشم یا من میرفتم اونجا. تو یكی از این ماموریتا احسان مجبور شد یك ماه بره خارج از كشور خیلی حالم گرفته بود یه هفته آخر قبل از رفتنش هر شب برنامه داشتیم مثلا میخواست تو رفتنش به من سخت نگذره نگو من بد عادت شده بودم یه هفته بعد از رفتنش یه شب امین اومد كه پیش من بخوابه هر موقع میومد رو تخت كنار من میخوابید ولی دیگه كاری به كار من نداشت ولی اونشب من بدجوری حالم خراب بود غروبش هم یه كم این شبكه پر بركت اسپایس رو نگاه كردم دیگه بد تر شده بودم قبل از اومدن امین یه حموم رفتم كه حالم بهتر شه ولی نشد كه نشد امین اومد مامانم برامون شام داده بود شام خوردیم و یه كم ماهواره نگاه كردیم من گفتم من میرم بخوابم تو هم هر وقت خواستی بیا رو تخت دراز كشیدم یاد كارهای امین افتادم یه فكری مثل برق از ذهنم گذشت بلند شدم زود یه لباس خواب پوشیدم و زیرش فقط یه شرت پام بود 20 دقیقه گذشت كه دیدم امین تلویزیون رو خاموش كرد فهمیدم داره میاد بخوابه خودم رو زدم به خواب از قصد پتو رو هم از روی زدم كنار تو اتاق یه شب خواب روشن بود معلوم بود من چی تنمه امین كه اومد انگار نفهمید اومد كنارم خوابید یه دفعه دیدم گفت اوه اوه بعد آروم گفت چه بدنی كوفتت بشه احسان این آبجی مارو مفت مفت میكنی خندم گرفت به زور خودم رو نگه داشتم پاهام رو تو شكمم جمع كردم كه كونم بیشتر بره سمتش دیدم آروم دستش رو گذاشت روی كونم و یه كم مالید بعد وقتی فكر كرد من خوابم دستش رو انداخت روم و پستونم رو گرفت و آروم گفت جون عجب هلویی یه كم مالید كیرش رو هم چسبونده بود به كونم. یه كم گذشت دیدم ازم فاصله گرفت ولی خیلی زود دوباره چسبید به من بله آقا شلوار و شرتش رو درآورده بود لباس خواب منم كه كوتاه بود بالا هم رفته بود شرتم رو هم امین پائین كشید و كیرش رو چسبوند به كونم اینبار مثل مسافرتمون نبود چون من مزه سكس رو چشیده بودم و بد جوری هوس كرده بودم از داغی كیرش خیلی خوشم اومد یه كم كه گذشت یه دفعه برگشتم سمتش نزدیك بود پس بیافته زبونش بند اومده بود چشماش داشت از كاسه در میومد گفتم چیه چرا ترسیدی مگه چی شده داداش جون گفت سیمین … گفتم چیه نترس من كه ناراحت نشدم تازه خوشم هم اومد چون احسان نیست منم هوس كردم ادامه بده داداش گلم بعد بدون اینكه بذارم حرف بزنه لبم رو گذاشتم روی لبش و شروع كردم به خوردن یه كم گذشت اونم راه افتاد توله سگ خیلی وارد بود از احسان بهتر لبم رو میخورد دستشم گذاشته بود روی كونم و میمالید هر دو به پهلو خوابیده بودیم و امین موقع مالیدن كونم من رو به خودش فشار میداد كه كسم بچسبه به كیرش منم كه منظورش رو فهمیدم خودم كمكش كردم اولین باری كه با كیرش كسم رو لمس كرد لبام رو گاز گرفت تو همون حالت یه اومممممممممممممممم گفت منم لای پام رو باز كردم كه قشنگ كیرش بخوره به كسم. تو همون حالت لب تو لب امین خودش رو تكون میداد بعد با دستش شروع كرد به مالیدن پستونام وای كه چه خوب اینكارهارو انجام میداد لبش رو از لبم جدا كرد شروع كرد به خوردن پستونام با دستش كسم رو میمالید انگشتش رو می كرد تو كسم من دیگه كنترلی به خودم نداشتم و شروع كردم به ناله كردن امین من رو به كمر خوابوند خودش خوابید روی من از گردنم شروع كرد به خوردن اومد پائین یه مكث كوتاه سر پستونام كرد بعد بازم رفت پائین یه كمی به نافم زبون زد كه من قلقلكم گرفت آروم آروم رفت پائین و رسید به كسم اولش با ملایمت زبونش رو میمالید به كسم ولی بعد از چند لحظه حركاتش سریع شد و همش زبونش رو به لای كسم میمالید و اوم اوم میكرد با دستشم پستونام رو چنگ میزد منم دیگه داشت اشكم در میومد بهش گفتم بسه بیا بكن توش گفت نه اول باید با زبونم آبت رو بیارم بعد شروع كرد دوباره به خوردن كسم زبونش رو میكرد تو كسم دماغش میخورد به تاجكم وای كه چه حالی میداد دیگه نتونستم خودم رو نگهدارم با صدای بلند شروع كردم ناله كردن وایییییییییییییییییی آخخخخخخخخ آیییییییییییییی بخخخخخووووووووورررر بببببببخخخخوووووووووورررررررررر آآآآآآآآآآیییییییییییییی و اورگاسم شدم خیلی به من مزه داده بود امین رو كشیدم روی خودم ازش یه لب گرفتم بعد اون رو خوابوندم روی تخت خودم مثل آدمهای گرسنه شروع كردم به ساك زدن كیرش وای با این سن و سالش چه كیری داشت نوش جونش بشه اونی كه زنش میشه كیرش از كیر احسان درشت تر بود حسابی براش ساك زدم امین طوری من رو نشونده بود كه خودش بتونه با انگشت كسم رو بماله با این كارش منم وحشیانه تر براش ساك میزدم كه دیدم سرم رو از كیرش جدا كرد گفت بسه سیمین الان آبم میاد گفتم خوب بیاد گفت نه میدونی چند ساله من تو كف این و كس و كونتم باید امشب با كیرم بهشون حال بدم من رو خوابوند روی تخت به كمر مچ پام رو گرفت برد بالا فكر كردم میخواد بذاره روی شونه هاش ولی دیدم پاهام رو گذاشت كنار سرم نفسم بند اومده بود بعد كیرش رو گذاشت جلوی كسم و در عرض چند ثانیه تموم كیرش رو تو كسم جا داد وقتی دید من سختمه پاهام رو ول كرد یه كم نفس كشیدم بعد شروع كرد تلنبه زدن صدائی راه افتاده بود تو اتاق معركه. یه كم كه كرد گفت سیمین خوب میكنمت گفتم آررررررررررهههههههه بكن میگفت میخوام بگامت میخوام جرت بدم آبجی جون بعد تند تر كیرش رو تو كسم میكرد حس میكردم كیرش تا نافم میاد یه كم گذشت گفت سیمین میخوام كونتم بكنم گفتم نه امین دردم میاد هر چی اصرار كرد بهش این اجازه رو ندادم چون زنایی كه از كون سكس دارن كوناشون خیلی بزرگه و تو لباس مجلسی خیلی زشته من به احسان هم اجازه ندادم كیرش رو تو كونم بكنه امین كه دید موفق به این كار نمیشه من رو به حالت سجده خوابوند و كیرش رو از پشت كرد تو كسم با گفتن جون چه كسی داره آبجی سیمینم شروع كرد به تلنبه زدن با دستش پستونام رو میمالید خودم هم با تاجكم بازی میكردم نزدیكای اورگاسم دومم دیدم صدای نفسهای امین بلند شد منم تند تر تاجكم رو مالید هر دو در حال انفجار بودیم گفت سیمین كجا بریزم منم گفتم همونجا تو كسم اونم با یه تكون تموم آبش رو تو كسم خالی كرد و تو كسم داغ داغ شد انگار آبش جوش اومده بود بعد امینشروع كرد به آههههههههههه كشیدن منم همزمان با امین اورگاسم شده بودlدیگه دستم خسته شده بود خوابیدم روی تخت امین هم افتاد روم تو همون حالت خستگی و بی حالی گفت سیمین حامله نشی كار دستمون بدی گفتم نترس الان بلند میشم قرص میخورم یه خنده كرد گفت دستت درد نكنه. گفتم دست تو هم درد نكنه داداش جون گفت سیمین به من نگو داداش از این به بعد به اسم صدام كن گفتم چرا گفت آخه كدوم خواهر برادری با هم از اینكارا میكنن كه ما كردیم گفتم عذاب وجدان داری گفت آره گفتم بی خود تو باعث شدی كه من نرم به غریبه ها كس بدم گفت یعنی اینقدر حشری هستی كه نمیتونستی جلوی خودت رو بگیری گفتم پس چی میخواستم زیاد به خودش عذاب نده بعد بلند شدیم خودمون رو تمیز كردیم رفتیم دستشویی و اومدیم لباس پوشیدیم اول امین رفت تا من از دستشوئی بیام دیدم امین رو تخت خواب خواب انگار چند ساعت بود خوابیده بود منم دیگه حموم نرفتم كنارش خوابیدم صبح امین رفت خونه منم رفتم حموم ولی امین از حركاتش معلومه كه از این اتفاق خوشحال كه نیست هیچ یه كمی هم ناراحته.

بغل کردن عمه سلام به همه دوستان تابستان بود و عمه وپسرش که ده سال داشت مهمان ما بودند چند روزی از اومدنشون گذشته بود واینجور نبود که بگیم چند تا اتاق خواب داشتیم و هرکس میرفت تو اتاق خواب.معمولا توی هال تشک پهن میکردیم میخوابیدیم ومن یه گوشه ای دراز کشیده بودم اولش اصلا توی این فکر نبودم که امشب میتونه چه اتفاقی برام پیش بیاد موقع خواب شد که برق هنوز خاموش نشده بود عمه دامنشو دراورد و با شلوارک اومد نزدیک اونجایی که داشتم تلویزیون تماشا میکردم اون یه هفته ای که پیش ما بودند تقریبا هر شب موقع خواب با شلوارک میخوابید ولی اون شب چون خودم هم داشتم تلویزیون تماشا میکردم پیشش دراز کشیده بودم که با دیدن چاک کون عمه جرقه ای به ذهنم خورد که اگه بشه دست بزنم به کونش.منم که تازه توی بیست ویک سال بودم تابه حال کوس از نزدیک ندیده بود یک دفعه به فکر این افتادم تا با عمه ام حال کنم.اولش هیچکار نکردم صبر کردم که همه خوابیدند بعد عمه رو بغل کنم تلویزیون رو خاموش کردم دیگه هوا اینقدر گرم بود که هیچ چیزی روی خودش نیانداخته بود اول دستمو اوردم پایین با ساق پاش ور رفتم یه چند دقیقه ای دستمالیش کردم بعد پشتش دراز کشیدم بغلش کردم کیرم توی لاپاش بود دیگه ابم داشت میومد اومدم دست گذاشتم روی نوک شلوارک که بکشم پایین خودش رو تکون داد بعدش دیگه بهش دست نزدم جق زدم ابم رو تو شرت ریختم ولی مثل سگ ترسیدم بودم نکنه فردا اتفاقی پیش بیاد صبح شد من که روم نمیشد تو صورت عمه نگاه کنم ولی به هر حال اتفاقی پیش نیومد تا عمه اینا اون روز قرار بود برگردن شهرشون.دوسال از این قضیه گذشت البته نه اینکه فکر کنید من فقط توی این دوسال به این قضیه فکر میکردم این قضیه رو کلا من فراموش کردم حتی بعد از اون تابستان دو سه باری عمه ام خانه مون اومد ولی اصلا فکرش نمیکردم.تا این با سایت داستان سکسی اشنا شدم توش متوجه شدم چه راههایی وجود داره تا زنهای فامیل رو گایید.حدود ا اواخر تابستان بود که میخواستم برم خانه عمه ام چند روزی بمونم دیگه نسبت به دو سال پیش فکرم بیشتر کار میکرد تا بی گدار به اب نزنم.صبحش حرکت کردم و نزدیک ظهر بودم که رسیدم خانه شون زنگ رو زدم رفتم بالا سلام علیک و روبوسی کردیم نشستم تا خستگی درکنم شوهرش هم طبق معمول سرکار بود اون روز گذشت خلاصه من فقط داشتم دید میزدم بدن عمه رو.ظهرش عمه رفت حمام تا دوش بگیر و منم یه صندلی اوردم گذاشتم پیش در حموم تا از بالای شیشه ببینم چیزی میشه دید یا نه اما فقط توی رختکن معلوم بود جمعه بود و شوهر عمه هم خانه بود تا اینکه شنبه شد ساعت ده صبح بیدار شدم دیدم بازم شوهرعمه ام خانه هستش گفتم مگه سرکار نمیخواستی بری گفتش نه این هفته شب کارم گفتم شماکه تا یک ماه پیش تک شیفت بودی گفتش تازه از این ماه اینطور شده.به هرحال من داشتم پردرمیاوردم شب ساعت ده شب شد و شوهر عمه ام رفت سرکار.من از همون شب تصمیم گرفتم شروع کنم عمه ام که توی اتاقی شبا میخوابید که تلویزیون بود و منم تا قبل از این بخاطر اینکه شوهر عمه ام میخواد بره سرکار و صدای تلویزیون بیدارش نکنه روشن نمیکردم ولی دیگه از امشب میخواستم عمه رو بکنم.عمه وپسرش خوابیدن منم با صدای کم تلویزیون تماشا میکردم ساعت یک شب بود که تلویزیون رو خاموش کردم با اینکه اولش هی به خودم قوت قلب میدادم و میگفتم نترس برو جلو ولی باز میترسیدم و قلبم تند میزد ولی با اون حال اومدم پشت عمه دراز کشیدم اروم دستم رو گذاشتم رو کمرش و یه کمی مالوندم کیرم سیخ شد گذاشتم لای پاش ابم اومد و ریختم تو شورتم رفتم تو اتاق خواب خوابیدم تا یه موقع شوهر عمه کله کیری صبح نیاد ببینه من تو بغل زنش خوابیدم.شوهر عمه ام صبح اومد خوابید ولی عمه ام از وقتی که صبح صبحانه رو خوردم یکی دوباری اصرار کرد برم دوش بگیرم ولی من متوجه منظورش نشدم.ولی ظهر گفتش اگه لباسی کثیف داری بذار من بشورم که منظورش رو گرفتم یعنی دیشب فهمید ابم ریخته تو شورتم بخاطر همین هم اصرار کرد برم دوش بگیرم.شب شد ولی با اون حال که عمه بو برده بود که شب بغلش کردم جاشو عوض نکرد بره اتاق دیگه بخوابه.یادمه اون شب شبکه سه فوتبال دوستانه داشت میداد خلاصه تا تمام شدن فوتبال صبر کردم که عمه حسابی تو خواب باشه حدودا ساعت یک و نیم بود که تلویزیون رو خاموش کردم اروم اروم اومدم پشته عمه دراز کشیدم دستم رو دورش حلقه کردم با سینهاش حسابی ور رفتم یک دفعه میخواستم دستمو رو بذارم روی کوسش که دیدم داره با کوسش ور میره.دیگه دل زدم به دریا گفتم عمه شورتو پایین میاری ارام ارام شلوارکش رو کشید پایین بعد شورتش رو.افتادم روش فقط داشتم لبای نازش رو میخوردم دیگه داشتم میمردم برای اولین بار داشتم کوس از نزدیک میدیدم فقط داشتم لیس میزدم که عمه گفت فرو کن دیگه.منم تا فرو کردم یک دقیقه نشد که ابم ریخت توش.دیگه از اون بعد فرصت فقط چند سری پیش اومد تا با عمه حال کنم.

تکیلا و سکس سلام و عرض خسته نباشید ب همه ی دوستای گله حشری خودم. اول از خودم بهتون میگم و خانوادم.من کامران 19 ساله از تهران هستم ک دانشجوی رشته الکترونیک توی ساری هستم.اینم بگم ک پدرم چون خوشش نمیومد ک من خوابگاه برم داخل ساری ی خونه ی مجردی در بست واسم اجاره کرد من دوست دختر تا دلت بخاد دارم ولی تا ب حال با هیچ کدومشون سکس نداشتم من جق هم نمیزنم بیشتر توی خواب ارضا میشم خیلی خیلی دیر ارضا هستم قبلا سعی ک میکردم جق بزنم ی ربع فقط باید ب کیرم ور مبرفتم تا آبم میومد ک دیگه از این قضیه منصرف شدم ک جق بزنم. ی دونه خاهر دارم ب نام سارا ک 25 سالشه و قدش 175 و وزنشم 75 کیلو هستش و بدنش کلا ورزشکاریه سینه های بزرگ و سفت و بدنسازی و ایروبیک هم مربی گری میکنه و کارشناسیشو گرفته و دیگه درس نمیخونه و فقط خوش میگذرونه و کلاس های آموزشی میره. اینا همین اول بگم ک خانوادمون اصلا مذهبی نیست پدرم و مادرم جوری بودند و هستند ک موقعی ک مشروب میخوردند با هم دیگه ب ما هم میگفتند بیاید بخورید.از لحاظ مالی وضعمون خیلی عالیه و مشکلی نداریم جوری هست ک همیشه بهترین نوع ویسکی و ودکا را داریم تو خونمون. خب خاطره ای ک میخام تعریف کنم مربوط میشه ب روزه 15 اسفند ماه ک قرار گذاشتیم با افراد کلاس ک نریم سر کلاس و بریم شهرامون. روزه 15 ام سارا زنگم زد گفت ک کامی من میخام بیام پیشت میشه؟ خسته شدم از تهران میخام بیام ی چند روز اونجا خوش بگذرونیم و مهمونی بگیریم.منم خب کلا همیشه با خلوت کردن باهاش حال میکردم و خوش میگذروندیم ولی ن مثه ایندفعه ک توی ی خونه ی خالی توی ی شهره غریب با هم باشیم. گفتم اوکی بیا فقط داری میای داخل ساکت ی شیشه ودکا و ی شیشه ویسکی و ی شیشه تکیلا من خریدم داخل کمدمه بیار این 3 شبه بترکونیم خودمونا.اونم خندید گفت باشه داداشی میارم فقط تو مزه رو آماده کن گفتم ای ب چشم. خلاصه روز 4 شنبه باهم صحبت کردیم گفت ک فردا یجوری راه میافته ک واسه عصر 5شنبه پیشم باشه و شبو حال کنیم.این اولین بار بود ک داشت میومد خونم و اولین بار بود ک میخاستیم دور از چشم بابا مامانم دوتایی مست کنیم.خیلی هیجان زده شده بودم بعد از این که تلفنش قطع شد یسری فکرای پلید اومد تو ذهنم ک ولم نمیکرد.اینا بگم ک خاهرم با 2 تا پیک زود مست میشه برعکسه من ک با 6امین پیک دیگه دیوونه میشم البته خاهرم مخصوصا اگه تکیلا بخوره مست ک میشه فقط میخنده ی دفعه یادمه توی مهمونی تکیلا میخوردیم ی پیک ک خورد دیگه دیوونه شد و ی کارایی میکرد ک خیلی جالب و عجیب بود مثلا توی اون مهمونی دستمو گرفت برد توی اتاق گفت بیا کارت دارم رفتم نشوندم روی تخت و یهو دستشو گذاشت روی کیرم و هی مالید ک بعدش خندیدم و زود خوابوندمش. خلاصه ی فکرایی ب سرم زد گفتم اون ک داره میاد مست هم میشه چرا هم خودم حال نکنم و هم اون.رفتم از خونه بیرون برای خرید رفتم 3 ، 4 کیلو موز خریدم و یسری میوه های دیگه واسه فرداشب ، بادم و پسته و از این چیزا خریدم کلا یسری چیزای گرم خریدم.خریدام ک تمام شد رفتم دم ی داروخانه و گفتم دارو واسه افزایش منی و میل جنسی میخام با ژل بی حس کننده دکتره ی نگاه چپی بهم کرد و واسم آورد اون چیزایی ک سفارش داده بودم خریدم تمام شد و اومدم خونه بلافاصله شروع کردم ب خوردن موز و میوه ها و قرص افزایش منی ک روش نوشته بود 24 ساعت قبل از سکس خورده شود.منم 4 تاشا انداختم بالا خلاصه شب خوابیدم و ظهر دورو بره ساعته 12 بود ک از خواب بیدار شدم دیدم شرتم خیس شده و جنب شدم همونموقع خاهرم زنگ زد گفت من ساعت 2 حرکت میکنم ایشالا 8 اونجام فقط شمام حاضر باشه گفتم اوکی غذا فست فود میگیرم اونموقع ک اومدی خدافظی کردم و ی کم دیگه خوابیدم و بلند شدم از جام و دستو صورتمو شستم و 4 تا دیگه از اون قرصا را خوردم و مشغول تمیز کردن خونم شدم هر دفعه هم ی موز میخوردم ک کمرم امشب سفت سفت بشه ی دفعه ب خودم اومدم دیدم ساعت 7 شده ی حمام زود رفتم و منتظر شدم ساعت 7 و نیم بود زنگش زدم گفتم کجایی؟گفت از راننده پرسیدم میگه 8 و نیم میرسیم ب ترمینال.گفتم اوکی لباساما پوشیدم و ی تاکسی گرفتم و رفتم ترمینال استقبالش ساع 8 و 40 رسیدند دیدمش دستو رو بوسی کردیمو ساکشو گذاشتم توی تاکسی و راهی شدیم ب طرف خونه توی راه زنگ زدم فست فود غذا رو درست کنه و نرسیده ب خونه دم راه برم تحویل بگیرم غذاهارورسیدیم خونه لباساشو عوض کرد وا وای ی لباس مشکی پوشیده بود ک خیلی سکسی بود حال کردم اونموقع ک دیدمش توی اون لباس در هر حال غذامونو خوردیم گفتم خوب آوردی مشروبارا؟گفت بعله کدومشو امشب بخوریم؟ گفتم بازر برم هر 3 تاشا بیارم رفتم آوردم ویسکی (شیواز) بود ودکا هم (نمیرف) تکیلامون (میکزیکو) بود اسمش گیلاسا را آوردم 4 تا رد بولم خریده بودم با چیپس و پوفک ها آوردم گفت کدومو بخوریم؟گفتم بزار میکس کنیم گفت خو بد مزه نشه؟گفتم ن نمیشه بهتره اینطوری خلاصه خودم ساقی شدم چندلحظه ک حواسش نبود واسه خودم بیشترشو ربول ریختم واسه اون بیشترشو تکیلا ریختم واسه خودم فقط ویسکی ریختم اوناییی ک مشروب خور حرفه ای هستند میدونند ک ویسکی گیراییش از ودکا و تکیلا کمتره خلاصه پیکه اول من در اصل اصن مشروب واسه خودم نریختم و گفتم بزنیم ب سلامتی خودمون دوتا رفتیم بالا واسم همیشه جالب بود با اینکه دختره راحت ی ضرب ی گیلاسا میره بالا و مز مزه نمیکنه.یزره حرف زدم باهاش دیدم داره ی اتفاقاتی میوفته ک دیدم دیوونه شد دوباره گفت بریز پس ساقی گفتم ای ب چشم رفت صدای ظبتو زیاد کنه و بیاد منم نامردی نکردم تکیلا و ودکا واسش ریختم توی گیلاسش و واسه خودمم باز فقط ردبول ریختم اومد گفتم این یکی رو بریم ب سلامیتی ی دونه خواهر زیبام گفتم علی یارتو این پیکم ی ضرب رفت بالا و توی جاش داشت با آهنگ میرقصید و گرم شده بود منم داشتم عدای مستی را در می آوردم گفت چرا بیکاری بعدیا بریز گفتم چشم بعدیااا فقط واسش ویسکی ریختم واسه خودمم خدایی ویسکی با رد بول ریختم ک خودمم یکم گرم بشم گفتم این یکی رو ب سلامتی ی دونه خواهر عزیزم گفت علی یارتو این پیکم رفت بالا دیگه کامل مست شد دستمو گرفت گفت بیا بریم برقصیم رفتیم وسط خونه شروع کردیم ب رقصیدن.خیلی سکسی میرقصید انقده ک کیرمواقعااااا بلند شد این قرصارم ک خورده بودم انگار میخاست آبم بیاد گفتم یلحظه من برم توی آشپزخونه رفتم و دوتا دونه قرص دیر انزالی خوردم بعدشم ژل بی حسی رو مالیدم ب کیرم و 5 دقیقه صبر کردم ک صدام کرد گفت ساقی بیا پیک بعدیا بده ک خیلی حال داد این میکسات کیرمو کردم توی شلوارم و رفتم ی گیلاس کامل تکیلا واسش ریختم و واسه خودمم باز فقط رد بول ریختم دیگه نگاه نمیکرد ک چی واسش میریختم فقط چشماش بسته بود و داشت میرقصید.گیلاسا گذاشتم جلوش برداشت و خورد دیگه بلندشد از جاش و گفت چقدر گرم شد بهش گفتم بخاری رو ک نمیشه خاموش کنم اینطوری سرما میخوریم لباساتا کمتر کن گفت خب چیزی زیر این نپوشیدم گفتم خب درش بیار گفت ای ناقلا باشه بیا این واسه تو دیدم این بولیز مشکیش ک خیلی هم تنگ بود در آورد وای خدای من ی جفت سینه ی ورزشکاری فوق العاده با ی سوتین مشکی تور دار خیلی سکسی شده بود دیگه سرجام خشکم زد و همینطور داشتم نگاهش میکردم یهو اومد زد تو صورتم گفت هیز بعدا میدم بکنیم بیا حالا برقصیم منم کم نیاوردم گفتم وای جدی چقدر گرم شد گفت تو هم در بیار منم بولیزمو در آوردم دستاشو گذاشت روی سنیه هام وای ک چ حالی میداد.یهو بهم گفت بیا 1پیک دیگه بخوریمو بخوابیم باهم گفتم باشه اومدم ی گیلاس کامل ویسکی و ودکا و تکیلا واسش ریختم برداشت خورد اصن حواسشم نبود ک منم خوردم یا ن منم هیچی نخوردم تا هوش باشم.پیکشو خورد و دستمو گرفت و گفت بیا بریم بخوابیم گفتم باشه بزار تا تشک هارا برم بیارم گفت باشه دیگه نمیرقصید توی خودش رفت نشست روی مبل منتظرم بود رفتم تشکا را آوردم زود خودشا انداخت روی تشکا و گفت بیا دیگه گفتم باشه بزار برم چراغارا خاموش کنم گفت باشه برو من میخابم رفتم ی 10 دقیقه ای کارم طول کشید تا دربارا ببندم و …… رفتم وارد اتاق ک شدم دیدم وای خوابه خوابه ی دستشو گذاشته لایه پاهاش ی دستشم روی سینه هاش دلمو زدم ب دریا رفتم لپ تاپو روشن کردم ی فیلم سوپر رو آوردم و صداشا زیاد کردم دیدم هیچی نمیشنوه جراتم بیشتر شد لباساما کامل در آوردم و لخت شدم کیرم مثه سنگ سفت بود ولی ب حس بی حس بود دست ک بهش میزدم هیچی حس نمیکردم.رفتم جلو گفتم سارااااا ، سارااااا دیدم جواب نمیده دستشو از لای پاهاش برداشتم شلوارشو یواش گرفتم تو دستا دیدم تکون میخاد بخوره ولی فکر میکنه داره خواب میبینه و زور نمیزنه یواش ، یواش شلوارا کشیدم پایین و از پاهاش کشیدم بیرون لای شلوارشو بو کردم و دست کشیدم دیدم خیسه عرق لای پاهاشا دیدم ی شورت دقیقا همرنگ و همطرح سوتینش هست یواش شرتشم کشیدم پایین ی کسی رو دیدم ک هیچ مویی بهش نبود صورتمو بردم جلو وای ک چ بویی میداد لباما گذاشتم روی لبه های کسش و شرع کردم دیوونه وار کسشو خوردن ک شروع کرد آو ناله کردن و تکون خوردن آه و نالش حشری ترم میکرد با یکی از دستای دیگه سینه هاشو از روی سوتینش گرفتم وای ک چ حالی میداد دیگه خسته شدم از سوتینش و دیگه جراتم بیشتر شد و گفتم هرچه بادا باد برش گردوندم و سوتینشو باز کردم و شوع کردم ب خوردن سینه هاش خیلی حال میداد اونم هی آه و ناله میکرد و میگفت من مست نیستم. سینه هاشو ک خوردم خیلی بهم حال داد رفتم سراغ لباش و لباشم شروع کردم ب خوردن اونم نم نم لبای منا میخورد و زبونشو میکرد تو دهنم.خیلی حشری شدم با خودم گفتم کسشا ک نمیشه بکنم تنها جایی ک هست کونشه.برش گردوندم خیلی سخت بود چون بین حالت خواب و بیدار بود و بدنش ول بود لای کونشو بو کردم ی بوی عرغ خیلی خوبی میداد بین دوتا پاهاش واسادم و دوتا پاهاشا باز کردم و خوابیدم همونجا شروع کردم ب لیسیدن در کونش زبونمو هی میکردم تو کونش خیل خوشمزه بود و حال میدا هر دفعه کسشم از همون پشت میخوردم اونم فقط آه آه میکرد و هزیون میگفت رفتم ژل بی حسی رو آوردم با خودم گفتم با این سوراخ تنگ نکرده آبم میاد.ژلو مالیدم و ی 5 دقیقه دوباره شروع کردم ب لیسیدن کس و کونش ب فکرم رسید ک ی بالش بزارم زیر شکمش ک سوراخ کونش بیاد بیرون از لای کونش و راحت تر بتونم 18 سانت کیرمو بکنم توش.کیرمو خیس کردم سوراخ کونشم با 4 تا انگشت گشاد کردم کله کیرمو ک گذاشتم با فشار زیاد رفت توی اونجا اول کار تا ته هل دادم توش جوری ک تخمام چسبیده بود ب دهنه کسش از پشت انذازه ی دقیقه نگه داشتم کیرم داشت میسوخت ک اوردم بالا یواش ، یواش شروع کردم ب تلمبه زدن اقنده تلمبه زدم ک دیگه کم کم آه یواش نمیکشید بیشتر داشت جیغ میکشید ولی داشت حال میکرد کم کم حس کردم داره آبم میاد کیرمو کشیدم بیرون برش گردوندم ب طرف خودم و دهنشو باز کردم و کیرم گذاشتم توش و شروع کردم ب جق زدن تا بعد از 2 دقیقه آبم اومد باورتون بشه یا نشه مهم نیست ولی قرصاا و میوه هایی ک خورده بودم کاره خودشونو کرده بودند جوری ک دهنش کامل پر از آب سفید و غلیظ شد دیدم نفسش بد داره بالاپایین میره سرشو بلند کردم دیدم آبمو قورت داد بعدشم زبونشو دور دهنش چرخوند. دیگه نا نداشتم هیچ جونی نداشتم اولین بارم بود ک اینطوری ارضا میشدم.یزره ک گذشت باز کیرم راست شد ایندفعه همینطور ک خوابیده بودم رفتم گرفتمش تو بغلم و خوابیدم . صبح دیدم حس کردم یکی داره با کیرم بازی میکنه ک دیدم بعله سارا داره ساک میزنه واسم و چشام رو ک باز کردم گفت کار خودتو کردی گفتم ن بابا پردت سرجاشه.اون همینطور داشت ساک میزد ک یهو آبم اومد همه آبمو میک زد گفت ی قول بهم بدیم ک تا آخره عمر این راز بینمون بمونه حتی اگه ازدواج کردیم هیچوقت خودمونو درغ نکنیم.گفتم چرا؟ گفت امروز صبح ک بلند شدم همچی رو زود فهمیدم ولی ی حسه خیلی خوب داشتم موقع بیدار شدنم خیلی عالی بود اون حس ممنون کامران منم گفتم باش همیشه اینکارا میکنیم.بعدشم کارامونو کردیم و تا 28 ام توی ساری موندیم و توی این روزا من میلیسیدمش دیگه لای پاهاش مال خودم شده فقط مشکل این بود ک 28 ام پریودش شروع شد و دیگه فقط باید سینه میخوردم ک دیگه فایده نداشت واسم.روزه 10 ام عید هم اومد باهام تا 25 ام اینجا بود و حال کردیم باهم . قراره واسه 15 ام باز بیاد پیشم دارم کمرمو میسازم واسه اونموقع.

اولین سکس افسانه سلام من افسانه هستم الان که این اتفاق زندگیم را مینویسم بیست و هشت سالمه من یک خانواده چهار نفره دارم بابا که شغلش آزاده مامانم که دبیر آموزش و پرورش هستش داداشم که مهندس شده و در یک شرکت دولتی مشاور هستش خودم هم که دانشجوی کارشناسی ارشدم بگذریم این نوشته من برمیگرده به هشت سال پیش شب تولد من توی بیست سالگی ام دوتا از دوستانم آمده بودن و عموها و خاله هام با خانواده هاشون بابا و مامان و داداشم حسابی خرج کرده بودند و من را پیش دوستام سربلندم کرده بودند حسابی خندیدیم و رقصیدیم و خوردیم و شادی کردیم جای همه شما خالی خلاصه آخر شب شد و همه رفتند ما موندیدم و کلی کارهای ریخت و پاش شده و نظافت و شستشوی ظروف مامان و داداشم و من شروع کردیم به کارها بابا رفت خوابید و هر از چندی داد میزد بقیه اش را بگذارید برای فردا یا اینکه آرومتر خلاصه کارها را تمام کردیم و خسته و کوفته رفتیم بخوابیم داداشم جلوی تلویزیون دراز کشید تا ماهواره نگاه کنه مامان رفت توی اتاق تا بابام را آرمش کنه ( متوجه هستید که… ) منم رفتم اتاقم و آرایشم را که کمی هم خوب شده بود تمیز کردم و لباسهام را عوض کردم تا برم حمام دوش آب داغی گرفتم و حسابی کیف کردم از حمام آمدم بیرون داداشم هنوز تلویزیون نگاه میکرد بابا و مامان چراغ اتاقشون خاموش بود و صدایی نمیآمد ( لااقل من نشنیده ) رفتم توی اتاقم و همونطور که موهامو با حوله پیچیده بودم خوابیدم از فرط تشنگی از خواب بیدار شدم و رفتم آشپزخانه سراغ یخچال یک لیوان برداشتم و دوبار پر کردم و نوشیدم خیلی تشنه بودم ظرف آب را دوباره پر کردم و گذاشتم توی یخچال و برگشتم دیدم داداشم همونطوری جلو تلویزیون خوابش بردهرفتم تلویزون را خاموش کردم دیدم داشم دستش توی پیجامه اش هستش و داره میخارونه خودش را نمیدونم چرا دوست داشتم بیاستم و نگاه کنم !!!! ایستادم و نگاه کردم خارشش که تموم شد دستش را درآورد و همونطور دراز کش خواب بود نشستم روی مبلی که کنار داداشم بود و اون کنارش خوابیده بود کمی همینطوری نگاهش کردم و نمیدونم چه حسی بود که بی اختیار دستم را دراز کردم و از روی پیجامه خیلی آروم گذاشتم روی کیرش خیلی ترسیده بودم اما یک حس خیلی عجیب اما فوق العاده ای داشتم تمام بدنم مور مور شده بود داغ داغ بودم خیلی وسوسه شده بودم تا کیرش را بگیرم توی مشتم اما حواسم به داشم و اتاق خواب مامان اینا بود کمی دستم را بیشتر روی کیرش گذاشتم و بیشتر حسش کردم خیلی احساس خوبی داشتم تا به آنروز چنین تجربه ای را نداشتم و چنین حسی را نمیدونستم خیلی آروم کش پیجامه اش را با یک دستم بالا کشیدم و دست دیگه ام را بردم روی شورتش خیلی عالی بود داشتم گرمای یک کیر را و حجمش با دستم حس میکردم کیر داداشم آروم آروم داشت سفت میشد و من را هم حریصتر میکرد یکباره داداشم در همون عالم خواب خودش برگشت تا آمدم دستم را دربیارم بیرون بیدار شد و هاج و واج منو نگاه میکرد سریع گفتم داشتم پتو را کشیدم روت که سرما نخوری ! بدون هیچ حرف دیگه ای رفتم اتاقم و نشستم روی تختم وای برادرم دید فهمید آبروم رفت فردا باید چی بگم کتکهای بابا و مامان خلاصه خیلی از این اوهامات آمد سراغم و داشتم میلرزیدم و از ترس داشتم سکته میکردم که در باز شد و دیدم واویلا… داداشم آمد توی اتاق و در را آروم بست نشست کنارم روی تخت و گفت چی شده ؟؟؟ هم از خجالت و هم از ترس داشتم قبض روح میشدم زبونم لال شده بود سرم پایین بود و نگرانی همه وجودم را گرفته بود دستش را گذاشت زیر چونه ام و سرم را بالا کشید گفت حرف بزن ببینم چی شده !!!!! گفتم ببخشید غلط کردم اما سریع حرفم را قطع کرد گفت حرف بزن ببینم چی شده و چه میکردی!!!؟؟؟ هیچی نگفتم اما از ترس داشتم میلرزیدم رنگم شده بود مثل گچ دستم را گرفت بین دستاش و گفت چت شده چرا میلرزی و چرا یخ کردی!!؟؟؟؟ نترس من پیش توام همونطوری هم که دستم توی دستش بود گذاشت روی ران پاش و ماساژش میداد گرمای تنش را خیلی خوب حس میکردم ران پاش داغ داغ بود گفت نترس من کنارتم خب من لباس پوشیده ای تنم نبود و با حوله روی سرم و موهام و ملحفه که دورم بود نشسته بودم دستش را دور شونه ام انداختش و گفتی نترس لو لو را میکشمش که بیاد آبجی منو بترسونه کمی حس آرامش پیدا کرده بودم همونطور که سرم پایین بود یک نیم نگاهی به جلوی بدنش انداختم دیدم کیرش بزرگ شده و سعی داره با تلاش خودش مخفی اش کنه گفتم ببخشید داداش بخدا غلط کردم دستش را گذاشت جلوی دهنم تا آرومم کنه و همونطوری سرم را کشید جلو تا پیشانی ام را ببوسه دستم که روی پاش بود را روی ران پاش فشار دادم و کمی هم به طرف کیرش بردم متوجه شد لبهام را بوسید که دیگه نتونستم طاقت بیارم و کیرش را کاملا” گرفتم توی مشتم کیرش راسفت فشارش میدادم و دستم را بالا و پایین میکردم منو خوابوند و شروع کرد سینه ام را خوردن سینه ام را کلش را کرده بود توی دهنش و محکم میک میزد بایک دست دیگه اش اون یکی سینه مو چنگ میزد منم همینطوری داشتم کیرش را میمالیدم که شروع کردم پیجامه و شورتش را با همدیگه کشیدم پایین دیگه کیرش کاملا” توی دستم بود میمیالیدش به شکمم و روی شورت و واژنم خیلی حس عالی داشتم شورتم کمی خیس شده بود و دلم میخواست زود شورتم را بکشه پایین همینطور که نفس نفس میزدیم کیرش را محکم گرقته بودم و ول نمیکردم سرش را کرد لای پاهام و از روی شورتم واژنم را شروع کرد گاز زدن دیگه طاقت نداشتم شورتم را کشید پایین و شروع کرد به بوسیدن و میک زدن بخدا داشتم میمردم گفتم دیگه نمیتونم تحمل کنم کیرت را بکن توش گفت نه و نمیشه و اینجوز چیزها که خودم کیرش را گرفتم و شروع کردم به بوسیدن و لیس زدنش گفت بکن توی دهنت منم اول کمی سرش را کردم توی دهنم دیدم حس خوبی بهم میده بیشتر و بیشتر خوردمش تقریبا” همه کیرش را میبردم توی دهنم خیلی خوشش آمده بود و چشماش را بسته بود نشستم روی کیرش و شروع کردم به مالیدنش به واژنم سنه هام را با دستش میگرفت و گاز میزد کمی کیرش را فرو کرده بود که خیلی دردم گرفته بود داشم میمردم اما خیلی هم دوست داشتم همینطوری فرو میکرد و بیرون میکشید دیگه دلم میخواست تا تهش را فرو کنه که اجازه نمیداد اما من با زور نشستم روی کیرش و تا نهش را فرو کرد توی واژنم خیلی خوب بود خیلی حس عالی داشتم گفت داره آبم میاد که بیرون کشیدش و ریخت روی شکم خودش و کمی هم روی دستهای من ریخت دوباره کیرش را گرفتم توی دستم بازی میکردم و فشارش میدام تا حسابی خالی بشه با کوشه ملحفه و حوله ام تمیزش کردم بیهوش شده بود اما من هنوز داشتم با کیرش بازی میکردم حیف میامد شل بشه همونطوری که شل شده بود کردم توی دهنم کمی خوردمش اما بزرگ نشد داداشم را بلند شد و یواشکی رفت سرجای خودش جلوی تلویزیون منم شروع کردم اتاقم را مرتب کردن و حوله و ملحفه ام که چند قطره خون با آب کیر داداشم کثیف شده بود را بردم انداختم توی ماشین لباسشویی. بخدا قسم که بهترین روز زندگیم بود و بهترین لحظات اولین سکسم را ثانیه به ثانیه دوستش دارم بعد از اون هم خیلی با هم سکس کردیم تا اینکه دوسال پیش ازدواج کرد الانم بعضی روزها میرم پیشش تا سکس کنیم میگه زنش زیاد به سکس اهمیت نمیده اما من نمیذارم داداشم محرومیت یا کمبود جنسی داشته باشه خدا کنه همه شما ها هم از سکس اولتون لذت ببرید و همیشه به خوشی یادش کنید…

من و مامانم سلام من 23 سالمه دانشجوی ترم آخر کارشناسیم و توی کافی نت کار میکنم به خاطر همین صب ها ساعت 10 میرم و چون همه سرکار میرن صب ها فقط منو مامانم خونه ایم و اولین تجربه سکسم همین ماه پیش با مامانم بود که البته تو این 1 ماه سکس های زیادی با هم داشتیم من تا حالا دوست دختر هم نداشتم چون حوصلش رو نداشتم قدم 1.75 وزنم 78 و چون زمان زیادی کشتی گیر بودم و حرفه ای تمرین میکردم از بچگی بدن تو پری دارم من بچه آخر خونه ام و مامانم 50سالشه یه زن کاملا مذهبی وچادری که 50سالشه اما علی رغم مشکلات مالی زیاد همه میگن خوب مونده استیل سکسی نداره قدش کوتاس و یکم شکم داره اما باسن بزرگ و رونای با حالی داره من از بچگی عاشق سکس باهاش بودم و بشترین جق زدنام به یادش بوده چند باری وقت لباس عوض کردن با سوتین به صورت اتفاقی دیده بودمش اما چون اصلا اهل پوشیدن لباس باز نیست چیزه خاصی ندیده بودم بارها وقت نبودنش با شرت کرستش کلی حال کرده بودم برم سر اصل مطلب… آشپزخونه ما خیلی کوچیکه و جایی که اجاق کاز و ظرفشویی قرار میگیره و روبروش هم کابینت و یخچال و فاصله کمی وسطشون هست یه بار که مامانم مشغول غذا پختن بود از پشتش داشتم رد میشدم که برم آب بخورم که کیرم به کونش ملیده شد خیلی ترسیدم اما دیدم حرکتی نکرد اولش اتفاقی بود اما وقت برگشتن انگار خودشو یکم داد عقب و اندفه برخورد کیره تقریبا راست شدم با کونش خیلی قوی تر بود وای چه حالی داشت گذشت تا اینکه چند روزی من با این حرکت جق میزدم ویک روز دوباره وقت رد شدن اینبار من عمدا مالیدم و وقت برگشتن اون داد عقب کونشو اون روز 4بار اون کاروکردم ولی بار چهارم وقت برگشتن خیلی با دفه های قبل فرق داشت خودشو خیلی داد عقب کیر کامل راست شدم قشنگ به کونه گندش چسبیده بود و خودشو جلو نمیکشید نفسم حبس شده بود بدنم میلرزیدو سرد شده بود نمیدونم چقد طول کشید شاید 10ثانیه شایدم 30ثانیه اما حس عجیبی بود بعدشش رفتم جق زدم اما رفتارش با قبل فرقی نداشت.از فرداش هر روز کارمون همین بود و هر بار تایمش بیشتر میشد اما هر بار تا میخواستم دست بزنم یا کیرمو تکون بدم به حالت تلمبه و بمالم تمومش میکرد . یه روز صب که خیلی حشری بودم و همش منتظر بودم بره سر کاراش تا باز بهش بمالم دیدم بیدار نمیشه رفتم تو اتاق به پهلوی چپ خوابیده بود مامانم عادت داره شبا وقتی میخوابه یه لباس خواب بلند میپوشه و سوتینشم باز میکنه که راحت باشه اینو قبلا فهمیده بودم رفتم کنارش خوابیدم و هی خودمو کم کم بهش نزدیک میکردم یواش یواش متوجه حضورم شد چشبوندم بهش دیدم عکس العملی نداره اومدم دست بزارم رو سینش که نزاشت ولی همینم خوب بود یکم گذشت و منم به خاطر اینکه همین فرصت ناچیزو از دست ندم حرکت خاصی نکردم دیگه شرایط تغییر کرده بود و اکثرا صب ها میرفتم کنارش و بهش میچسبوندم بعضی وقتا هم تو آشپز خونه یه روز که دقیقا یک ماه 3 روز پیش بود من خواب بودم اما سر صدای زیادی میومد و معلوم بود میخواد بیدارم کنه اوون روز که چشم رو باز کردم دیدم با همون لباس خوابش داره کار میکنه و سوتین هم نبسته آخه من تو پذیرایی میخوابم و آشپز خونه رو میبینم و انقد سینه هاش بدون سوتین بزرگ هست که از روی لباس گشاد هم معلوم یشه حس کردم دوسداره بیدارشمو برم سراغش بلند شدم سلام کردم با مهربونی جواب داد و رفتم از یخچال چیزی بردارم که حسابی مالوندم بهش و وقت برگشتن با کونش نگهم داشت حسابی راست کرده بودم و لای کونش بود با خودم فکر میکردم کاش شرت هم نداشت من از ترسم که همون شرایط رو از دست ندم تکون نمیخوردم اما این بار نفس کشیدناش فرق داشت بعد چند لحظه گفت یکم شونه هامو بمال منم از خدا خواسته شروع کردم با حرکت دستم یکم کیرم وبدنم تکون میخورد و لذت داشت بد گفتم کمرتم بمالم گفت اره و دیگه راحت تر بودمو لذت بیشتر بود حسابی گرم بودیم نفساش شبیه آه بود دستمو نزدیکه زیر بغلش کردمو یکم به سینش خورد یکم کنارشو مالیدمو بدنشو تکون میدادم که هی بخوره به کیرم و همون لحظه ارضا شدم و اونم از حرکت بدنمو نفسام فهمید و گفت مرسی بسه چند روزی در همین حد بودیم که یه روز که تو رخته خوابش کنارش بودم گفت رونامو بمال منم گفتم رو شکم بخواب تا بمالم بع چند دقیقه به ساق پاش رسیدم و دستم رو زیر لباس کردم صداش در نمیومد ساق پاشو اونجوری مالیدم و گفتم میبینی اینجا که لباس نداره بهتر میشه ماساژداد گفت خوب یکم بده بالا رونامو بمال منم مثل وحشی ها دادم بالا وای چه حالی میداد کم کم دستمو ار زیر لباس میبردم بالا و به خط شرتش رسیده بو ترس داشتم که جو تر برم گفتم بالا تر هم بمالم گفت بمال منم دستمو رسوندم به جایی که سالها آرزوم بود چقد داغ نرم بود کاش شرت هم نداشت حسابی مالیدم کیرم راست بودو سفت که گفت بسه کمرمو بمال اومدم بالا تر زانو هام دو طرف کونش بود و کیرم دمه کونش اما لبلسشو زده بودم بالا و فقط شرت داشت همینطور که کمرشو میمالیدم نفسای عمیقشو حس میکردم دستمو به سینش رسوندم با هزار ترس اما چیزی نگفت وای سینش تو دستم بود خودش یکم دادشون بیرون تر که راحت باشم میمالیدمشون و بعد چند ثانیه خوابیدم بی حرکت روش بعد چند ثانیه دیدم کونشو تکون میده فهمیدم مجوز تلمبه زدن رو داده تلمبه زدم و آه اهو میکر یکم و آبم اومد اما از روش پا نشدم قفسه سینشو داد با لا تا سینشو بگیرم گردنشو شروع کردم به بوسیدن کم کم شلوارمو دادم پایین شرتمم دراوردم و بهش گفتم برگرد تا روناتو از جلو بمالم دیگه راحت بودم که میخواد بده برگشت دید لختم تعجب کرد گفتم بزار شکمتم ماساژ بده و لباسشو درا وردم وای سینه هاش افتاد بیرون بوسشون گردمو میخوردمو اونم با موهام بازی میکردو آه میکشید بعدش رفتم سرغ کسش داشتم از رو شرت میخوردم که دستشو آوردو شرتشو داد پایین برا اولین بار کس میدیدم حسابی میخوردم و دیگه داشت جیغ میزد شرتشو کامل دراوردم و میخوردم معلوم بود تا حالا بابام براش نخورده و حال عجیبی داشت و از صدای جیغش آبم اومد و رختم تو شرتش و پاهاشو باز کردمو کیرمو میمالیدم رو کسش از ناله هاش فهمیدم میخواد و سرشو گذاشتم دمه سوراخ اما نقد گشاد بود که تا آخر رفت تو حسابی تلمه میزدمو سرصدای هر دومون بلن شده بد اندفه آبم دیر تر اومد با سینه هاش ور میرفتمو میخوردم گاهی هم لب میگرفتم و قتی آبم داشت میومد درا وردمو رختم تو شرتش باز خوابیدم روش کسش خیلی خیس بود ووتی خوابیدم روش دیگه جون نداشتم همش کمرمو دست میکشیدو نفس عمیق میکشید دوباره کیرم راست شد لبخنده قشنگی زد و با اون لبخندش دوباره کردم توش حسابی حال میکردیم تا یهو یه جیغ بدجور کشید و منم داشت آبا میومد اومدم درش بیارم که گفت نه منم همون تو خالی کردمو خوابیدم روش چند دقیقه گذشت گفت مرسی ماساژ خوبی بود و رفت دستشویی منم رفتم سرکار .از اون موقه به بهونه های مختلف با هم سکس میکنیم اما مستقیما حرفی از سکس نیت به بهونه ماساژ یا بهونه لیف کشیدن کمر هم دیگه توی حموم و خیلی چیزا خیلی تلاش کردم کونش بزارم اما نمیزاره خیلی سوراخش تنگه معلومه تا حالا نداده از کون و هرچقد هم تلاش کردم برام نخورد اما عاشق اینه که براش بخورم… نوشته: ؟?

آموزش بسکتبال به خاله ژاله سلام به دوستان .من مهدی هستم و بیست و سه سال دارم کارمند بانکم و بسکتبال بازی میکنم به صورت اماتور .خاطره ام با ژاله اولین سکسم نیست ولی بهترین خاطره ام هست .ژاله ده سال از من بزرگتره و رفتار معمولی با هم داشتیم . وماهی یکبار یا بیشتر میومد خونمون. خونه ما منیریه است و یه خونه ویلایی باحیاط پر از درخت و گله و فصای کمی برای بازی کردن داره .پنج شنبه بود و ساعت سه رسییدم خونه و ساکم رو جمع کردم که برم سالن .ژاله اومد خونمون و گفت بابا ورشکار یکمی هم به ما یاد بده گفتم اومدم با هم بازی میکنیم گفت باشه . حوالی ساعت پنج بودم رسیدم .انگار منتظرم بود که گفتم بیا حیاط اولش یکم یادش دادم بعد گفتم که اگه توپ رو از من بگیری شام رو مهمونت میکنم .غرق بازی بودیم که که دستم چن بار به سینه و باسنش خورد و من معذرت خواهی میکردم و ژاله میگفت عیبی نداره .احساس کردم خوشش,اومده بود ومن دیگه جرات بیشتری,پیدا کردم و از قصد دستمالیش مبکردم که حواسم نبود و توپ رو از من گرفت و با کنایه بمن گفت به جای دستمالی حواست رو جمع کن که شام رو باختی .من خیلی خوشم اومد از حرفش و پیش خودم گفتم چی میشد هر روز با ژاله تمرین میکردم .گفت که میره دوش بگیره و برا شب اماده بشه و من هم گفتم سریع بیاد بیرون و من هم برم دوش بگیرم .وقتی اومد بیرون دیدم شرت و سوتینش رو شسته و داره میبره پهن کنه و چشمم به سینه هاش افتاد گفتم شل کزدی و جواب داد گمشو پسره هیز . وقتی از خمام اومدم بیرون ژاله گفت بریم .من به شوخی گفتم کجا گفت ههه دستمالی کردی حالا نمیخوای شامشو بدی .زدیم زیر خنده گفتم باشه حاضر شو بریم .ولی شرط داره باید ببینم به چی دست زدم که گفت اون موقع خرجت میزنه بالا و رفت که اماده بشه منم تو دلمو صابون زدم که خوشبحالم شده .ساعت هشت بود رفتیم بیرون به سمت فرحزاد و تو ماشین از هم دیگه سوالاتی در مورد دوس پسر و دوس دخترایی هم میپرسیدیم تا رسیدیم .یه میز,انتخاب کرد و نشستیم گارسون هم سنگ تموم گذاشت و گفت همسرتون چی میل دازن .من که دیگه ژاله رو همسر صدا میکردم .بعد شام و قلیون به ژاله گفتم این همه خرج برای مالوندن .اگه کار دیگه ای باهت کرده بودم چقدر خرج بر می داشت .گفتم بریم خونه ما .گفت باید با مامان بزرگم هماهنگ کنه .اوکی رو گرفتیم و رفتیم خونه … یه مقدار نشستیم و بعد پدر و مادرم رفتن بخوابن خونه ما چون قدیمه تعداد اتاقامون زیاده ژاله تو اتاق بغلیم خوابید .من گوشیم رو تنظیم کردم ساعت دو بیدار شم .با صدای زنگ بیدار شدم و رفتم پیش خاله ژاله .بی مقدمه خوابیدم پیشش و اون از خواب پرید .با استرس گف احمق اینجا نمیشه که من شروع کردم به مالیدن و لب گرفتن .دیگه صداش در نمیومد و حشری شد گفت من دخترم هنوز .بهش اطمینان داذم که از کون میکنم تنهل چیزی رو که یادم میاد کرم زدن به کون ژاله بود و به کیر خودم .اولش هم مقداری ناله کرد.من و ژاله ماهی یکبار یا بیشتر سکس داریم البته خرج سکس رو هم ازم با مسافرت رفتن و گوشی خریدن میگیره.

دختر برادرم زهرا، جنده ی خودم من میثم هستم و این خاطره مربوط به قبل از سربازیم.بدون مقدمه میرم سر داستان یه روزی من تو خونه داداشم مهمون بودم و قرار بود شب اونجا بمونم اخه هر از چند گاهی به خاطر شغل داداشم من شب اونجا می موندم اینم یکی از اون شبها بود زهرا از من 3سال کوچک تره ولی ما کلن درشت اندامیم خلاصه اون شب وقتی شام را خوردیم زهرا رفت حمام و زن داداشم رفت تو اتاق خودش بخابه خونه داداشم دست شویی با حمام یکی است و هر وقت که زهرا میره همام حداقل یک ساعت طول میده من بعد از مدتی که زهرا همام رفته بود دستشویم گرفت اونم چه دست شویی ناگفته نماند که هر از گاهی من زهرا رو دید می زدم ویا به بهانه هایی دست بهش می زدم اونم طوری که منظورمو نفهمه . من رفتم در حمامو زدم ویواش بهش گفتم که دارم خودمو خراب می کنم زود باش زهرا هم گفت که باشه . ولی طول کشید دو سه بار رفتم در هموم هر بار که رفتم اونم هی میکفت باشه اما ….. باز همو ن جریان تکرار می شد تا اینکه قسمش دادم و بهش کفتم که دیگه نمی تونم تحمل کنم با هزار بدبختی راضیش کردم که یه لباس تنش کنه وروشو برگردونه تا من کارمو بکنم رفتم تو دیدم که حوله رو پیچیده دور خودش طوری که فقط یکمی سینه هاش پوشونده ویکمی هم از بالای زانو تا منو دید روشو برگردند و گفت کارتو زود تمام کن و برگرد من تا کارمو انجام دادم یکمی هم دیدش زدم (چون تا به هال اونجوری ندیدمش ) وحسابی ورانداز کردم و یکمی هم طولش دادم ورفتم تو حال وتو رختخابی که برام پهنش کرده بودندراز کشیدم کیرم داشت یواش یواش پاره می شد رفتم تو نخ بدن زهرا یکمی با خودم ور رفتم دیدم نمی شه یواش بلند شدم و رفتم در همامو یواشکی باز کردم طوری که زهرا نبینه و نگاهش کردم داش سرشو می شوست پشتش به در بود فقط کون سفیدش معلوم بود شروع کردم به جق زدن تا می خاست ابش بیاد دست نگه داشتم هواسم هم بود که زهرا منو نبینه ولی تو دلم خداخدا می کردم که کاش طوری می شد که حداقل لا پایی می کردمش تو همین عالم بودم که دیدم زهرا می خاد بر گرده درو همین جوری نیمه باز گذاشتم و زود رفتم سر جام دراز کشیدم تا نفهمه اخه نمی دونستم که عکس والعملش چیه قلبم داشت از دهنم بیرون می اومد یکمی با خودم ور رفتم و یه نیم ساعت گذشت دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم لهاف زدم کنار کیرمو در اوردم و شروع به جق زدن کردم تا میخواستم به خودم برسم دیدم می نا با چشمای حدق زده با یه هوله که دورش پیچیده روبه روم بایستاده طوری قافل گیر شدم که همه چیز از یادم رت یه نیم دقیقه همون جوری وایستادمیم یه هو به خودم اومدم و خودمو جم و جور کردم زهرا هم تعجب زده جیزی نگفت و رفت اونطرف رو صندلی نشت منم خجالت زده حرفی برای گفتن نداشتم تا اینکه زهرا ازم پرسید که این کارها ینی چه منم کاملا شروع به تعریف کردم البته اول خجالت می کشیدم بعدا فرصتو قلیمت شمردم و تعریف کردم همه چیزو بهش کفتم هم راجب به خانومها و هم اقایان اونم بعضی جیزهارو می دونست وبعضی هارو نه اینو از نهوه یوال کردنش می دونستم تا اینکه بهش کفتم بلند شو لباستو بپوش می خام بخابم اونم به من گفت می خای بخابی یا جق بزنی اگه می خای جق بزنی برو همام تا هممه جارو کثیف نکنی دیگه هم اون و هم من رومنون باز شده بود من بهش گفتم توهم تو هما زدی فشم داد البته باعشوه بهش گفتم تو که منو دیدی بزار من مال تو رو ببینم او قبول نکرد و تیریپ بچه مثبت برداشت تا اینکه بهش گفتم که من مال تو رو تو کوچکی دیدم و از این هرفا تا یواش یواش راضی شد او اون سینه هاشو نشون داد منم بلند شده بودم و نشسته بودم وای چه سینه های خلی دلم می خاست لمسش کنم دیگه داشتم دیونه می شدم روفتم جلو به بهانه خوب دیدن یه هو هوله رو ازدستش قاپیدم اونم خاست داد بزنه که خودش جلوی خودشو گرفت و گفت هالا دیدی منم گفتم بزار هالا که دیدم کامل ببینم اونم چیزی نگفت وای چه کوسی داشت پف کرده سفید بدون مو البته مو هاشو زده بود یواش دست بهش زدم اول نمی زاشت ولی نمی دونم که جطور شد که هرفی نمی زد قشنگ لای کوسشو باز کردم اول بوسش کردم بعد شرو به لیسیدن کردم یه وری می شو د صدای ضربان قلبشو می شنیدم یکمی که لیسیدم رفتم سراق سروراخ کونش حسابی با اب دهنم خی سش کردم انگشت کردم تو کونش بازم نمی زاشت ولی مثل موم شده بود فقط یکی دو بار می کفت نکن بعد حرفی نمی زد بعد لخت مادر زاد خاراندم کنار خودم بی چاره هیچی نمی دونست پشتشو کردم به خودم کیرمو که شق شده بود در اورد و یواش کذاشتم تو سوراخ کونش یواش یواش فشار دادم تا خاست بره تو کونش با دستش گرفت و نذاشت منم که خیلی وقت بود شق کرده بودم تا دستشو به گیرم زد ابمو ریختم رو کونش بعد از لحظه ایی بلند شد داشت می خندید و رفت دباره به همام این اولین باری بود که با هم سکس می کردیم دیگه رومون باز شده بود هروقت که من خونه اونا بودم سکس داشتیم حتی می رفتم می اوردم خونه خودمان که نزدیک بود بعد از دو سه بار دیگه هر دوتایمون حرفه ای شده بودیم تا ته می کردم تو کونش اونم لذت می برد منم الان که سالها کذشته و اونم ازدواج کرده به هر بهانی میاد خونه ما یا من می رم خونه اونا بدونه هیچ مشکلی الان هم از جلو می کنمش و هم از عقب…

هم منو کرد هم مامانمو سلام من سامان ۲۵ سالمه داستانی که مینویسم واقعیه. منم که مینویسم برای تخلیه روحی خودمه چون سالهاست که به خاط این اتفاقات دارم عذاب میکشم گاهی اوقات تحریکم میکنه گاهی هم عذابم میده من تک فرزندم و سالها پیش پدرمادرم به دلیل سفرپدرم به خارج از کشور ازهم جداشدن وما تنها موندیم از بچگی همیشه با مامانم میرفتم حموم بیرون وقتی میرفتیم من تورخت کن میشستمو اون میرفت تو بعد چند دیقه یه مردی میومد تو به ظاهر برای کیسه کشیدن و شستن من میموندم تا کارشستن تموم میشد بعد که میرفت من میرفتم تو اون وقت من حدود ۶ یا۷ سالم بودبه دلیل کوچیک بودنو خیلی بچه مامانی بودن و نداشتن ارتباط زیاد با بچه های دیگه خیلی چشو گوش بسته بودم بچه محلهام هم مسخرم میکردن به خاطر سوسول بودنم تا اینکه یه همسایه جدید برامون اومد که اونا هم یه پسر داشتن که ازمن حدودا ۶ سال بزرگتر بود آروم آروم چون جفتمون تنها بودیم باهم دوست شدیم بعد مدتی با زیرکیو سیاست یواش یواش منو آورد توخط و کم کم انگولکم میکرد فهمیده بود هیچی سر درنمیارم خیلی با احتیاط ذهنمو آماده کرد تقریبا بعد 7*8 ماه باهام حال میکرد. منم کم کم خوشم اومدو خیلی هم دوسش داشتم هرچی میگفت انجام میدادم بیشتر وقتا خونه اونا خالی میشد منو میبرد خونشون مدت طولانی براش میخوردم بعد آروم آروم شروع کرد به کردن تو منم دیگه خیلی عادت کرده بودم همینطور که میگذشت یروز که مامانم گفت بریم حموم گفتم نمیام من میام اونجا ۱ساعت باید تنها بشینم حوصلم سر میره هرچی گفت منم لج کردم نرفتم دفعه بعد هم همینطور دوسه بار نرفتم که دیگه گیرداد باید بیای نیای میزنمتو ازاین حرفا منم گفتم اگه بخوام بیام باید احسانم بیاد که قاطی کرد گفت زشته کجا بیاد منم گفتم چرا زشته اون مرده میاد زشت نیست اینکه دوست منه بیاد زشته خلاصه اون دفعه قبول نکرد و چند وقت بعد راضی شد به احسان گفتم اول روش نمیشد بعد اومد رفتیمو ما دوتا نشستیم تو رختکن یارو اومد رفت تو وقتی رفت احسان گفت کی بود که بهش گفتم اونم شک کرد وقت من داشتم براش میخوردم یا دولا شده بودمو اون میکرد یسره از لای در نگاه میکرد ولی به من هیچی ۶نگفت خلاصه اون دفعه تموم شد دفعه بعد دوباره به همین ترتیب بعد اینکه یارو میرفت ما میرفتیم تو من همیشه جلو مامانم کامل لخت بودم ولی احسان با شرت بود بعد چند بار یه دفعه وقتی ما داشتیم میرفتیم تو احسان گفت من نمیام مامانم ومن گفتیم برا چی گفت آخه شرتم خیس میشه مامانم یکی دوبار شک کرده چون مامانم ازمون قول گرفته بود به هیچ کس نگیم بعد من گیردادم خوب شرتتو درآر اونم میگفت نه زشته جلو خاله روم نمیشه انقد گیردادم که مامانمم دیگه بهش گفت اشکال نداره دربیار اونم زرنگ بود راحت قبول نمیکرد خلاصه درآورد یکله هم راست میکرد دستشو میگرفت جلوش بعد وقتی مامانم ماهارو میشست نوبت اون که میشد لیف که بهش میرسید تحریک میشدو آه میکشید خلاصه چند وقت ازاین رابطه گذشت که یه دفعه احسان به مامانم گفت خاله من میتونم شمارو بشورم دیگه نزار مرده بیاد که بهش گفت نه تو زورت کمه خوب نمیتونی کیسه بکشی گفت چرا برا بابام میکشم بلدم خلاصه گیر دادو قرار شد دفعه بعد بریم یه حموم دیگه احسان کیسه بکشه رفتیمو شروع کرد به کیسه کشیدن آروم آروم تحریکش میکرد منم با اینکه چند وقت باهاش رابطه داشتم ولی واقعا درست سر در نمیاوردم بعد رسیدبه سوتینش گفت خاله پاشید تا درش بیارم گفت نه نمیخواد خلاصه گیر داد تا راضی شد به شرتش که رسید نزاشت احسانم دستشو بی هوا میبرد زیر شرتش اونم هی تکون میخورد گیرم داده بود که شرتتو درآر یدفعه مامانم قاطی کرد اومد دعواش کنه آروم بهشگفت من هرکاری مرده میکرد دیدم اینوکه گفت ساکت شد خلاصه منو خرکرن آبم کشیدنو فرستادنم بیرون خودشون تنها موندن من از لای د نگاه کردم دیدم داره بوسش میکنه و بغلش میکنه خلاصه دوسه سال اینطوری گذشتو ما از اون محل رفتیم من داشتم بزرگتر میشدم ولی هنوز با مامانم میرفتم حموم کمکم شهوت پیدا کردم وقتی میرفتیم راست میکردم راحتم بودم باهاش جلوی مامانم بازی میکردم البته اون کاری هم که احسان باهام میکردو چند سال انجام ندادم تا اینکه تو محل جدید یه پسره که ازم بزرگتر بود یه روز بردم تو یه باغ تو محلمون اونجا تی یه روز البته اولش زوری کتمم زد بعد توهمون روز چند بار کرد تو آبشم میریخت البته من نمیدونستم آب چیه فقط وقتی میریخت داغ میشدم که بعدها فهمیدم میریخته که حدود دوسال هرروز میکرد منم ازترس اینکه به کسی نگه میرفتم اونم هردفعه یکیرو با خودش میاورد تا اینکه یه دفعه توخونمون یکی داشت منو میکرد وقت کردنم باهام حرف میزد که هرروز به منو دوستم بدی هواتو دریم که دیگه اونا نکننت منم گفتم باشه که نگومامانم اومده بوده داشته گوش میکرده هیچی نگفت تا اینکه یه دفعه توحموم داشت میشستم که یه دفعه انگشتشو کرد تو منم خوشم میومد یهو گفتچرا انقد گشاد شده و خلاصه چون فهمیده بود بهم گفت و مثلا نصیحتم کرد منم چون باهاش راحت بودم گفتم خیلی خوشم میادو ازم پرسیدو منم همرو براش تعریف کردم بعد چند وقت خونمونو عوض کردیم که من با کسی نباشم که البته کمتر شد شاید ماهی۱ بار یا دوماهی ۱ بار با چندتا همکلاسیام دیگه دبیرستان که رفتم خیلی کمش کردم زیادم رفیق نداشتم یه رفیق داشتم که الانم باهم رفیقیم خیلی دوسش دارم ولی اون ازاین رابطه ها بدش میومد من خیلی رو مخش کار کردم ولی راضی نمیشد چون ما تنها بودبیم خیلی میومد خونمون منم هرکاری میکردم باهام حال نمیکرد تا اینکه یه شب که خونمو خابیده بود شبش گفت سرم درد میکنه یه قرص خواب آور قوی بهش دادم نصف شب خیالم راحت شد بیدار نمیشه یواش شلوارشو کشیدم پایین شروع کردم به خوردن خیلی حال میکردم اولین باری بود که ازاین کار واقعا لذت میبردم چون واقعادعاشقانه دوسش داشتمودارم خلاصه نزدیکای صبح بودکه دوباره داشتم میخوردم یهو فهمیدم بیدار شده ترسیدم گفتم الان قاطی میکنه ولی انقد هشری شده بودکه خودشم همکاری میکرد اون روز چندبار براش خوردمو لاپایی کرد دیگه کار همیشگیمون شد اونم دیگه خیلی وابسته من شده بود برا اولین بار بود که یکی منو باعشق میکرد نه فقط حوس رابطمون هرروز بهتر میشد تقریبا هفته ای چهار پنج شب خونه ما بود ۳تایی مسافرت میرفتیم رابطش با مامانمم خیلی خوب بود مامانم جلوش راحته چون دیگه خیلی وقته با ماست تا اینکه یه روز که داشت باهام حال میکرد من خوابیده بودم روش کرده بود تو آروم بالا پایین میکرد و میمالوند بهم گفت خیلی دوست دارم گفتم من بیشتر دیدم من من میکنه یهو گفت یچیزی بگم ناراحت نمیشی گفتم نه گفت قول بده هرچی باشه ناراحت نشی قول دادم گفت من مهسا جونو خیلی دوسش دارم گفتم خوب مگه چیه من میدونم گفت نه مث تو دوسش دارم گفتم میدنم گفت نه یعنی دوست داشتم الان بجای تو اون اینجا بود جا خوردم فهمید گفت ناراحت شدی گفتم شکه شدم خلاصه یکم باهام حرف زد قانعم کرد منم راضی بودم بجای غریبه اینو لااقل دوسش دارم بعد گفت یه مشکلی هست گفتم چی گفت با یکی رابطه داره گفتم کی گفت ولش کن گیردادم تا گفت وقت شنیدم باورم نشد کسی که اصلا توقع نداشتم خیلی اهل به ظاهر خداپیغمبرو دینو ایمان بود ریختم بهم خلاصه قرار شد بهش کمک کنم بهش برسه تا اینکه برنامه یه سفر به شمالو ریختیم که اونجا برنامه رو بچینیم رفتیمو من شرایطو فراهم کردمو اینم خیلی کم رو و خجالتیه دیگه گفتم باید پررو باشی والا نمیشه خلاصه باهم دوست شدن و ازش درمورد رابطش با اون پسره پرسیده بود که گفته بود خودمم ناراحتمو ازش بدم میاد ولی با کلک منو به هوای کاری برد جایی منم اعتماد داشتم رفتم دوسه نفری خفتم کردنو ازم فیلم گرفتن از اون موقع هم ازم سواستفاده میکنن ای دوستمم ییه دفعه موبایل مامانمو برداشته بوده عکساشو نگاه میکرده که اون عکسو تو گوشیش میبینه میفهمه خلاصه الان چند ساله اینا باهمند منم تنهام دیگه هیچ کسیو ندارم بعضی وقتا که میفهمه خیلی ناراحتم میاد یکم میزاره دهنم یکم میکنه میره زیاد بامن کاری نداره همیشه با مامانمه البته تو یه خونه ایم ولی اونا تو اتاق خودشونن منم تواتاق خودم این داستان زندگی من بود البته درد دلم بود چون من همدمی ندارم من گرایش جنسیم گی نیست ولی از بچگی برام شرایطش فراهم شد الانم خیلی دوست دارم ازدواج کنم یا با یه جنس مخالف رابطه داشته باشم راستش تاحالا هیچ وقت هیچ رابطه جنسی نداشتم یعنی به عنوان فاعل فقط مفعول بودم کسی هم نداشتم که به فکرم باشه الانم مامانمو دوستم که مثلا خیلی دوستم دارن اصلا منم نمیفهمند اونا هم فکر میکنن که فقط با دادن ارضا میشم شاید حق دارن چون همینو دیدن چندبار که ناراحت بودم از تنهایی شنیدم باهم صحبت میکنن مثلا مامانم بهش میگه برو یکم ارضاش کن گناه داره الان خیلی وقته نکردیش اونم میاد بدون اینکه علت ناراحتیمو بپرسه فقط میزاره تودهنم میگه قشنگ بخور یکمم دندونام بهش بخوره میزنه توگوشم البته چون سکس خشن دوست داره جفتشون باهام مث یه زن یا دختر باهام برخورد میکنن چون بعد رابطه اینا باهم رابطه منم بت مامانم بازتر شده چون دیگه این علنیه دیگه راستش چندبارم توسفر جلو مامانم منو کرد که من خیلی اذیت شدم ولی اونا خیلی حال کردن نمیدونم باید چکار کنم دوست دارم پیامهای دوستانه برام بزارید اگه کسی میتونه کمک یا راهنمایی کنه خوشحال میشم اگه کسی هم منظور یه دختر یا خانومی هم مایل باشه خیلی دوست دارم یه دوست غیر همجنس داشته باشم راستش اصلا بلد نیستم چطور باید دوست غیر همجنس پیدا کنم از لحاظ طبع جنسی هم فوق العاده گرم مزاج هستم ولی شرایط اینجوریم کرده ببخشید که خیلی طولانیه داستانم سرتونو درد آوردم وقتتونو گرفتم شرمنده.

نیما و مادرش نازی جون با سلام و درود خدمت خوانندگان عزيز من نيما هستم 18 سالمه و دوتا خواهر به نامه ندا و نيلوفر دارم و مامانم که اسمش نازي هست دوتا خواهر من ازم بزرگترن و دوتاشون ازدواج کردن.بابا هم که4 ساله که تو تصادف جونشو از دست داد و دوتا خواهرام ازم بزرگترن ولي از بچگي با هم بوديم و يادمه مو هاي صورت مامانمو با مقاش در مي آوردم يعني هيچ مسئله اي نبود خواهرام جلو من موهاي پاشونو بند ميانداختن مامانم هم همين طور و خلاصه 13 سالم که شد ديگه مامان گفت بابات گفته خوبيت نداره نيما اين کارو بکنه خودتون کاراتونو بکنين که ديگه جدايي انداخت بين رابطه ي گرم منو خواهرام خلاصه دوتاشو که شوهر کردن و بابا هم تنهامون گذاشت خلاصه يه روز از مدرسه اومدم خونه کتابامو انداختمو رفتم در حموم که حموم کنم که مامان داشت اونجا لباس ميشست گفت يکم صبر کن منم اومدم پشت کامپيوتر و سايت هاي سکس رو گشت ميزدم که مامان اومد تو اتاقم منم هول شدم و ريستارت کردم خوشبختانه دکمه ريستارت تو کيبوردم بود خلاصه مامان گفت اگه ميخواي بري حموم زود باش که منم ميخوام برم حموم از اونجايي که حموم مامان نيم ساعت طول ميکشيد منم که با ديدن سايت سکس حشري شده بودم گفتم برو حمومتو بکن گفت باشه نشستم پاي کام و يکم صبر کردم يهو مامان صدام کرد گفت نيما جون نمياي به مامانت کمک کني رفتم ديدم نشسته ميخواد موهاي پاشو بزنه گفتم مگه حموم نميري گفت بعدا ميرم گفتم چه کمکي از دسته من بر مياد گفت مو هاي صورتمو مثله قديما ميخوام با مقاش برداري خواهرات هم که نيستن گفتم باشه گفت اصلا بند ميندازي گفتم يادم رفته گفت بيا بشين يادت بيارم شلوارمو يکم کشيد بالا و موهاي پامو يکم زد گفتم آي درد ميکنه گفت عادت ميکني خلاصه يه پامو تا زانو زد گفتم حالا چرا موهاي منو ميزني پاهام که مو نداره تازه خيلي نازکه گفت بسه اول و آخرش ميخواي بزني و بندو داد دستم من يکم پاهاشو براش زدم مامانم هم هي آخو اوخ ميکرد گفتم درد داره گفت آره گفتم عادت ميکني هي فشار که ميدادم ميگفت اوف اه يهو دامنشو داد بالا گفت رو رونامم ميزني منم چيزي نگفتم يه شورته مشکي پاش بود منم چشو گوش بسته ولي تو فيلم سکسي يه چيزايي ديده بودم پاهاش خيلي نرم بود با اينکه خيلي از اين کارا کرده بودم ولي چهار سال به اين فاصله نزديکش نشده بودم پاهاش که تموم شد گفت بيا صورتمو بنداز خلاصه منو اومدم پاهامو باز کردم و رو پاهاش نشستم جوري که کيرم به شکمش ميخورد شروع کردم به بند انداختن خيلي حال ميداد اونم هي لباشو به هم فشار ميداد و اوف اوف ميکرد منو رو پاهاش نشسته بودم دامنش بالاي رونهاش بود و من روي پاهاي لختش نشسته بودم يهو گفت شلوارت مويي ميشه پاشو درش بيار منم بلند شدم عادت نداشتم شورت پام کنم و تا کشيدم پايين کيرم پيدا شد ولي چون بچگي با هم ميرفتيم حموم خيال ميکردم مثه قديماست که گفت هنوز مثه بچه ننه ها شورت پات نميکني خجالت بکش يهو گفت زود باش کارو تموم کن با کونه لخت نشستم رو رونهاي لخت و نرم مامان کارمو شروع کردم که خندش گرفت گفت ببين دولت نيم وجبشه راست کرده بزرگ بشي چکار ميکني خلاصه لباشو رو لبام فشار داد و گفت زود باش صورتشو تموم کردمو بوسيدمش و گفتم جاي ديگت مو نداره نگاهم کرد گفت بقيه رو با تيغ ميزنم گفتم بذار من بزنم گفت باشه بلند شدو گفت بريم تو حموم نصفه اين کارا رو روي سابقه ي قبلي انجام ميدادم نصفه ديگشو روي خجالت و دل گندگي خلاصه دامنشو کشيد پايين و پيرهنشو در آورد گفتم پيرهنتو ديگه چرا گفت زيره بغلم هم هست خنديدم گفتم اين بدنه يا مو خنديدو گفت تو کارتو بکن نشستو پاشو باز کرد منم ديگه نفسم بالا نميومد اولين بار بود که کس ميديدم گفت چيه شاخ در آوردي گفتم نه ولي اين چيه چه خوشرنگه صورتي من عاشق اين رنگم گفت يالا بزن موهاشو ولي مواظب باش خيلي حساسه منم گفتم من نميزنم خودت بزن خنديدو گفت باشه ولي من ماله تو رو ميزنم دوره دولم هم چندتا تار مو بالا اومده بود گفت حد اقل صابونيش کن گفتم باشه دستمو صابوني کردم و کشيدم دوره کسش که به خودش ميپيچيد گفتم چيه سوز ميده گفت نه خيال کردم مثه چشم حساسه بعدا که فهميدم خيلي خندم گرفت خلاصه کارا رو کرديم و مامان ماله منم زد و باهاش ور رفت تا آبم اومد تو دستش ريخت گفت اي بي تربيت مامانتو خيس ميکني بهت نشون ميدم بعد از حموم اومدم بيرون مامان موندو بيست دقيقه بعد اومد بيرون همش تو فکرش بودم که اومدو گفت بيا تو اتاق خواب منم رفتم گفت حال کردي ولي منو نکردي منم خنديدم حولشو انداخت و تو کمدش نگاه ميکرد خم شد طوري که من از لاي پاش همه چيو ميديدم رفتم بهش چسبيدم گفت نکن وقت گير آوردي ها منم کيرم شق بود بيرونش آوردمو گذاشتم دمه کسش گفت ميزاري لباس بردارم يا نه گفتم نه همين جور وايسا گفت نه بابا گفتم زن بابا خنديدو کارشو کرد منم تف زدم به کيرم و فشار ميدادم رو کسش يهو رفت تو يه آهي کشيد گفت يه دقيقه صبر کن منم کنار کشيدمو لخت شدم گفت نيما خيلي پررو شدي ها منم گفتم باشه ميرم جق ميزنم بهم گفت نگفتم نکن گفتم اول صبر کن بعد بکن که خندم گرفت رفتم تو بغلش گفتم مامان خيلي دوست دارم تو بغلش فشارم دادو گفت الهي فداي يکي يدونم برم از امشب من ماله تو هستم به شرطي که پسر خوبي باشي و حرف گوش کني يه لبخندي زدم و گفتم چشم مامان جون بدنه نرمي داشت منم گرمي بدنشو براي خودم ذخيره ميکردم . تو چشام نگاه ميکرد و يه شوقي داشت گفت نيماي خودمي و شروع کرد به بوسيدن سرم و پيشونيم و عاشقانه تو بغل گرفت منو منم که ديگه از بحث سکس بيرون رفته بودم گريم گرفته بود خيلي دل تنگ بودم گفتم مامان هيچي براي آدم بابا نميشه و تو برام هم بابا بودي هم مامان خنديدو گفت الانم زنتم و اشکامو پاک کرد گفت پس چي شد اون قيافه حشريت که مامانو به وجد مياورد مگه نميخواستي منو بکني من به دولت نياز دارم تا وقتي که تو کنارم هستي به هيچ مردي نياز ندارم و منو ميبوسيد و تو بغل ميگرفت . منو گذاشت رو تخت خواب و کيرمو گرفت گفت نميخوام آبتو بيخودي بريزي در موقع نياز به من ميديش گفتم چشم نازي جون که کلي ذوق کرد گفت اين کلمه رو چهار ساله نشنيدم خلاصه گفت ميتوني منو ارضا کني نگاش کردم گفت آبمو بياري گفتم اي به چشم طوري بيارمش که بابامم نياوردتش گفت ناسپاسي نکن بعد رفتم سراغ کسش يکم دست مالي کردم که به خودش ميپيچيد گفت ببين نيما جون مواظب باش من پرده دارم که سرم رو آوردم بالا و بهش نگاه کردم گفت چيه گفتم پس کير بابام پشم بوده گفت حالا و خنديد منم خنديدم و اومدم وسط پاهاش يه کسه تپل و بي مو که صورتي بود خيلي حال کردم انگشته وسطشو تو دهانش کردو کرد تو کسش و تند تند يکم جلو عقب کرد من دستشو گرفتمو بوسيدم گفتم اجازه بدين با کفه دستم ميکشيدم رو کسش و اونم حال ميکرد گفت بسه بکن تو منم کيرمو تفي کردم و کردم تو يهو يه جيغي کشيد منم نميدونستم چکار کنم از يه طرف اولين تجربه ي من بود و از طرفي گرمي کس و جيغي که کشيد منم بيرون آوردم گفت نترس بکن تو مدتيه باز نشده عادت ميکنم گفتم اگه اومد چکارش کنم خنديدو گفت ميريزي تو گفتم چطور گفت من ديگه حامله نميشم بعد از اينکه تو دنيا اومدي من لولمو بستم منم گفتم يعني چه گفت چکار به اين کارا داري کستو بکن منم به کارم ادامه دادم هي ميکردمو مامان نفس ميزد کم کم نفساش به ناله تبديل شد گفت بکن بکن عزيزم بکن منو بکن و اين بکن بکن ها رو با جيغ ميگفت که ديگه ازضا شده بود منم تو همين جيغا خودمو خالي کردم تو کسش بعد خوابيدم روش و بهم گفت خيلي دوست دارم تو مرده من هستي و خوشحالم که يکي هست که بهش تکيه کنم .بهم گفت تو خونه آزاديم هر جور که خواستيم لباس بپوشيم ولي برامون عادت نشه که خوبيت نداره

لز رویا و مامانشسلام اسم من روياست.ماجرايي که ميخوام براتون تعريف کنم مربوط ميشه به لز منو مامانم که سه ماهه پيش اتفاق افتاد.يه روز بعد از ظهر که از مدرسه برگشتم طبق معمول بابام و داداشم که ترک تحصيل کرده بود سر کار بودن بعد از وارد شدن به خونه رفتم سراغ يخچال تا يه چيزي بخورم.بعد از اينکه يه خورده کالباس خوردم رفتم سمت اتاقم که يهو متوجه شدم هيچ صداي نمياد انگار کسي تو خونه نيست.تا اومدم برم تو اتاقم يه صداي از سمت اتاق مامان و بابا اومدکنجکاو شدم ببينم اين صدا واسه چي بود رفتم سمت اتاق ديدم در يه خورده بازه از لاي در داخل رو نگاه کردم که نا خودا گاه تنم لرزيد.باورم نميشد که چي ميبينمديدم مامانم روي تخت دراز کشيده و يه بطري رو داره هي ميماله به کسش .يه خورده درو باز کردم و آروم رفتم تو.نيم خيز شدم مامانم نيم رخش سمت من بود و منو نميديد.هرچند اگر هم روبروم ميشست بازم منو نميديد چونچشاش بسته بود و هي آه و ناله ميکرد.خلاصه رو زانو نشستمو ماتو مبهوت مامانمو که يه بدن سفيدو درستو حسابي داشت رو ميديدم.رفتم جلوتر که ديگه راحت ميتونستم تمام کسشو ببينمديدم يه بطري رو که خيلي شبيه کير مصنوعي هايي بود که تو فيلم سوپرا ميديدم رو داره يواش فرو ميکنه تو کسش داشتم حشري ميشدم.حتي تا به حال اينقدر فيلم سوپر ديده بودم اينقدر حشري نشده بودمشروع کردم منم کسمو مالوندن ديدم ممکنه مامان برگرده و منو ببينه که خيلي ضايع ميشد.خواستم برم از پشت در ببينم که موقع رد شدن از در پام محکم خورد به در.واي ي ي ي ي ييهو مامانم برگشتو منو جلو در که نيم خيز بودمو دستم تو شرتم بود رو ديد.اما اون عکس العملي که فکرشو ميکردمو نداشت.گفت کاري داشتي دخترم؟با من من گفتم ديدم صدا اومد گفتم ببينم چه خبرهگفت خوب ديدي چه خبره؟گفتم آره.گفت حالا بيا پيشم بشين.تا اينو گفت قلبم داشت وايميستاد.از يه طرف خجالت ميکشيدم برم کناره تن لختش که هنوز اون بطري تو کسش بود بشينم از يه طرفي هم خيلي حشري بودم و ميخواستم کارايي که با خودش ميکنه با منم بکنه.خلاصه آروم رفتم کنارش نشستم گفت دوست داري بهت يه سري چيزاي جديد ياد بدم.بيچاره مامانم نميدونست که اين چيزا رو من تو فيلم سوپرا ميبينم و فکر ميکرد که چشم گوش بستم.گفت پاشو لباساتو در بيار گفتم آخه يهو گفت گفتم پاشو خودتو لوس نکنپاشدم مانتو و شلوار مدرسمو در آوردم.راستي يادم رفت بگم من سال سوم کامپيوتر هستم.بهد از اينکه مانتو و شلوارمو در آوردم نوبت رسيد به شلوارکي که زير پوشيده بودم و تاپي که تنم بودتا خواستم اونا رم در بيارم مامانم گفت بذار من در بيارم اول تاپمو در آورد و بعدش هم شلوارکمو مونده بود کرستو شرتم که منو خوابوند رو تخت اول کرستمو در آوردو بد شرتمو .بعد از اينکه لخت لختم کرد رفت سراغه سينه هام و نوک سينه هامو کرد تو دهنش و شروع کرد به مکيدن يواش يواش تمام سينه هامو تا جايي که ميشد کرد تو دهنشو هي ميمکيد. بعد رفت سراغه کسم يه انگشتشو با آب دهن خيس کرد و آروم گذاش دم سوراخم و کسمو باز کرد بهد از چند ثانيه يهو ديدم ديگه کاري نميکنه.من که تو عالم حشريت بودم يهو به خودم اومدم و يادم افتاد که دوست پسرم پردمو پاره کرده يه خورده بلند شدم که مامانم گفت:به به دختر عزيزم خيلي دوست داشته زود مامان بشه.اينو که گفت فکر کردم الانه که بزنه زيره گوشم اما با خونسردي گفت بي خيال خوب شما ها هم جوونيدو دل داريد بعد دوباره شروع کرد خيالم راحت شد و نفسه عميقي کشيدم.مامانم داشت کسمو ميليسيد و زبونشو ميکرد تو سوراخم.بعدش انگشتشو کرد تو سوراخمو هي عقب جلو ميکرد .کلي حال ميکردم و ديگه داشت دادم در ميومد.مامان بلند شد و گفت نميخواي به مامانت حال بدي گفتم از خدامه ماماني و برعکس شديم.منرفتم رو کس ماماني و ماماني هم رو کس من.هي کسشو که بدونه مو بود رو براش ميليسيدم و مثل خودش انگشت ميکردم تو سوراخ کسش.بعد اون بطري که اول کرده بود تو کسش رو رداشت و گفت بکن تو کسم و تند تند بزن منم برداشتمو همين کارو کردمبعد 5 دقيقه گفت حالا تو من دراز کشيدمو اون بطري رو آرو کرد تو کسم.اولش چون کسم مثل اون گشاد نبود آروم عقب جلو ميکرد اما بعدش يواش يواش تندش کردو محکم و با فشار تو کسم ميکردبعد اون اومد و شروع کرد با انگشتش با کس من ور رفتن و من هم همين کارو کردم تا وقتي که کاري کردم که بالاخره آبش اومد و من هم در همون لحظه از حشريتم آبم اومد و ماماني همشو خورد من هم گفتم آب ماماني حيف نشه و من هم همه آبشو خوردم.بعدش هم 1 ساعت همينطور لخت رو تخت دراز کشيديم و در مورد اينکه دواره کي سکس داشته باشيم و چقدر اين سکس به ما چسبيد صحبت کرديم و بعدش هم رفتيم حمام و خودمونو شستيم که شب که باباميخواد با ماماني حال کنه ماماني تميز باشه

ماجراهای کس دادن مامانم اولين باري که از نزديک سکس ديدم سکس مادرم بود.من حدودا ۱۲-۱۳ سالم بود و يه روز با مامان رفته بوديم ميوه فروشي.آقا اسمال ميوه فروش محله مان بود ولي گاهي اوقات که من تااون موقع نميدونستم چرا مامانم ميرفت از ميوه فروشي پايين تر که يه کرد به اسم ابراهيم صاحبش بود ميوه بخره.خلاصه رفتيم تو ميوه فروشي و آقا ابراهيم تا ما رو ديد از جاش بلند شد و اومد جلو و کلي با مامان حال و احوال کرد.مامان هم چند تا پلاستيک گرفت و مشغول برداشتم پرتغال ونارنگي شد.منم داشتم واسه خودم اينورو اونور و نگاه ميکردم.بعدش مامان به آقا ابراهيم گفت: “آقا ابراهيم از اون بادمجوناي خوبتون ندارين؟” آقا ابراهيم هم گفت: “چرا خانوم.ولي بايد تشريف بيارين پشت مغازه.آخه تو حياطن و هنوز نياوردمشون تو مغازه.” بعدش هم در پشتي مغازه رو نشون داد که هميشه باز بود و از تو مغازه ميشد ديد که يه حياط توشه که تهش هم يه خونست.خلاصه آقا ابراهيم مغازه رو سپرد دست پسرش که هم سن و سال من بود و خيلي سروزبون دار بود و ميتونست مغازه رو تنها بچرخونه.مامانم هم به من گفت يه دقيقه وايسا من الان ميام.منم يه کمي وايسادم و يه کمي با پسر آقاابراهيم حرف زدم و بعد که مشتري ها ميومدن و ديگه نميتونستم باهاش حرف بزنم واسه خودم شروع کردم به گشت زدن و ميوه ها و سبزيا رو تماشا کردن. بعد از يه مدت حوصلم سر رفت و يواشکي جوري که اين پسره نفهمه از در پشتي رفتم تو حياط که مامانمو صدا کنم.وارد حياط شدم و دوروبرم رو نگاه کردم ولي کسي اونجا نبود.سمت چپ اون ته حياط يه اتاقک کوچولو بود که فکر کردم حتما ميوه ها رو اونجا نگه ميدارن.با خودم گفتم برم ببينم چرا انقدر دير کرد.نزديک تر که ميشدم يه صداهاي عجيبي ميشنيدم. عين نفس زدن و ناله!رفتم نزديک تر و صداي مامان رو تشخيص دادم که ميگفت:”آهاااااا آها.” رفتم پشت در و از سوراخ کليد سعي کردم تو اتاق رو ببينم.ديدم که آقا ابراهيم زانو زده جلو کس مامانم و داره ليس ميزنه درست عين فيلم سوپري که مامان تو خونه داشت.يادم اومد که يه بار اشتباهي ميخاستم يه فيلم ببينم که اين رو گذاشتم و از شدت هيجان زبونم بند اومده بود.وقتي مامان ديد که فيلم رو گذاشتم اومد کنارم و گفت:”پسرم اين خيلي طبيعيه که آدما از همديگه لذت ببرن.مثل وقتي که تو با دوستات بازي ميکني. آدم بزرگا هم بايد با هم بازي کنن.اونا هم اينجوري بازي ميکنن” منم ازش پرسيدم “تو هم بازي ميکني؟” گفت “آره.هر چند وقت يه بار منم بازي ميکنم.” خلاصه!تو اون موقعيت ياد اون روز افتادم وبا خودم گفتم مامانمم داره حالا بازي ميکنه.ميخاستم برگردم تو مغازه ولي نميتونستم.دوست داشتم بمونم و ببينم.بخصوص که کيرم بزرگ شده بود و خوشم ميومد.يه جورايي هيجان زده شده بودم.عد از اين که آقا ابراهيم کس مامان رو خوب ليسيد مامان به پشت دولا شد و گفت:”اين بار ميخام که از پشت بکني. ميخام که همه ي کيرت بره تو کسم.” آقا ابراهيم هم يه نيشخندي زد و با کيرش شروع کرد به ور رفتن و مانتوي مامان رو زد کنار و بعدش گذاشت دم کس مامانم.مونده بودم که چيکار ميخاست بکنه.آخه تا اون موقع از اين چيزا سر در نمياوردم.کير آقا ابراهيم سفت بود و اونو آروم کرد تو کس مامانم که مامان شروع کرد آروم ناله کردن و وقتي تا ته رفت تو يه جيغ کوچولو زدوگفت “آها !جوووووون!بکن!بکن!تا ته بکن!” و آقا ابراهيم هم شروع کرد به تلنبه زدن.پشت سر هم ميکرد تو و مياورد بيرون و مامانم داشت داد ميزد.يه جوري دادش آدمو حشري ميکرد(هنوزشم دادش آدمو حشري ميکنه!)خلاصه بعد از يکي دو دقيقه مامانم يهو وسط کار گفت “آبتو نريزي تو!” آقا ابراهيم هم گفت “نه!نميريزم.همه شو ميدم بخوري.ميدونم که حال ميکني!”اون موقع درست نفهميدم چي ميگن.بعد از يه مدت کوتاه آقا ابراهيم کيرشو از تو کس مامان کشيد بيرون و گفت “بيا! حالا ماله توئه!” مامانم هم کيرشو گرفت و کرد تو دهنش.اون موقع شاخ درآوردم و ديدم که مامان با چه ولعي داره ساک ميزنه.بعدش آقا ابراهيم شروع کرد به آه و ناله کردن و يهو يه دادي زد و چشماشم بست و دو تادستشو کرد لاي موهاي مامان و محکم فشار داد.بعدش ديدم که مامان کير آقا ابراهيم رو آورد بيرون وشروع کرد براش جلق زدن و دهنش رو گرفته بود جلو کير آقا ابراهيم تا موقعي که آبش اومد و ريخت رو سر و صورت مامان. مامانم همينجور که آب کير ميخورد به لب و دهن ميگفت: “وااااي!جووووون! چه داغه!جان” و يواش يواش آقا ابراهيم دستشو از لاي موهاي مامان آورد بيرون و شروع کرد به ناز کردن موهاي مامان. مامان هم يه لبخندي زد و بلند شد و رفت يه کمي اونطرف تر جايي که من نميتونستم خوب ببينم.ولي بعدش ديدم که اومد و دستمال لب دهنش گرفته و داره آب کير رو پاک ميکنه. سريع از اونجا دوييدم اومدم بيرون و رفتم تو مغازه که يه وقت ضايع نشه.پسر آقا ابراهيم همينطور مشغول مشتريا بود و اصلا نفهميد که من نبودم. بعد از يکي دو دقيقه آقا ابراهيم اومد و بهم گفت “علي جان! مامانت تو ماشين منتظرته” و تو همين لحظه بود که صداي بوق ماشين رو شنيدم.خداحافظي کردم و رفتم تو ماشين و به مامان گفتم “چطوره اومدي تو ماشين؟نديدم که بياي تو مغازه!” مامان هم همونجوري که داشت ماشين و از پارک در مياورد گفت “از در پشتي. ميدوني که اون پشت خونه ي آقا ابراهيم ايناست.رفتم يه سلامي هم به زنش کردم و اومدم.” از اين حرف مامان خوشم نيومد.دوست نداشتم بهم دروغ بگه.ميتونست بهم بگه “رفتم کس دادم اومدم”.نه؟ ولي چيزي به روش نياوردم و تصميم گرفتم که تو تنهايي يه بار هر جور شده اون فيلم رو پيدا کنم و بشينم ببينم آدم بزرگا چطوري با هم بازي ميکنن چند روز بعد از اون قضيه ي آقا ابراهيم ميوه فروش با مامان بحث دختر بازي و دوست دختر شده بود و مامان ميخاست راجع به سکس برام حرف بزنه که من يه جورايي از زيرش در رفتم. چند شب بعدش خونه ي يکي از دوستاي مامان دعوت بوديم. اين دوست مامان از دوران دانشجوييش با مامان دوست بود و با شوهرش تنها زندگي ميکردن.اينجوري که شنيده بودم بچه دار نميشدن. اون شب خيلي ها بودن.بخصوص رامين که برادر همين دوست مامان بود و من هميشه تعجب ميکردم که چطوري وسط مهموني معمولا اين رامين و مامان من يهو غيبشون ميزنه. اون روز شک کردم که نکنه مامان با اين آقا رامين هم “بازي” ميکنه! اين بود که اونشب همه ي حواسم رو جمع کردم که ببينم جريان چيه. مهموني خيلي شلوغ پلوغ بود و همه جور آدمي بودن.منم خيلي با اين تريپ شلوغ حال ميکردم ولي همه ي حواسم به رامين و مامان بود که از اول شب مدام داشتن با هم شوخي ميکردن و مشروب ميخوردن. يهو ديدم که يکي از دوستاي همين رامين اومد طرفم و شروع کردباهام حرف زدن از درس و مدرسه.منم کلي تعجب کردم که چرا آدم به اين گندگي مياد با من حرف بزنه.کل مدت حواسم به مامانم بود و همينجور که جواب اين مرتيکه رو ميادم زير چشمي اونا رو هم ميپاييدم.يهو ديدم مامان بلند شد و رفت پيش دوستش و گفت : “زري جون من يه نوار خيلي خوشگل دارم که تو ماشينه.برم بيارمش” و حتي منتظر جواب زري جون هم نشد.ديدم که پشت سرش رامين هم راه افتاد به اين بهونه که درست نيست شما تنها برين بيرون و مامانم هم حرفي نزد.خواستم دنبالشون برم که اين دوست رامين دستم و گرفت که کجا ميري؟ گفتم بايد برم توالت! و خودمو ول کردم و رفتم تو توالت.بعد از چند لحظه هم اومدم بيرو ن وتا ديدم حواس کسي نسيت تند رفتم از خونه بيرون.ميدونستم که ماشين تو پارکينگ پارک شده.آروم رفتم از پله ها پايين. تو تاريکي نميشد خوب توي ماشين رو ديد.رفتم نزديک تر و يه جوري خودم رو پشت ديوار قايم کردم. يه نگاه انداختم و ديدم که لب رامين و مامانم رو همه و دست رامين هم کون مامان رو سفت چسبيده.بعدش مامانم به رامين گفت: -بيا تو.بيرون ميبيننمون! رامين هم قبول کرد. قلب من دوباره شروع کرد به تند تند زدن.هم خوشم ميومد و هم يه جورايي برام عجيب بود.شروع کردم با خودم ور رفتن و اونا رو هم ديد ميزدم. مامانم سينه هاش رو انداخته بودبيرون و رامين هم داشت ميخورد.تو همين گيرو دار بود که مامانم دستشو برد تو شلوار رامين و کيرش رو درآورد.يه نگاهي بهش انداخت و گفت: -خوشم مياد که کير گنده اي داري.وگرنه امکان نداشت بهت کس بدم. رامين هم شروع کرد به ور رفتن به پستوناي مامان و بعدش گفت: -اين تو که نميشه بکنيم.بيا بريم بيرون. مامان گفت: -نکنه که ببينن؟ رامين هم گفت: -نه.اينجا الان تو اين آخر هفته اي همه شون رفتن خارج ار تهران! اومدن بيرون و من براي بار اول چاک کس مامانم رو ديدم.البته قبلا هم تو حموم ديده بودم ولي اين بار نميدونم چرا انقدر فرق داشت! مامانم رفت رو کاپوت ماشين دراز کشيد رامين هم اومد جلو و گفت: -ميخام جوري بکنمت که از درد نتوني راه بري! با خودم فکر کردم که چرا بايد اين “بازي” درد داشته باشه! ولي ديدم مامانم گفت: -همينو ميخام!همينو ميخام! رامين هم يه لبخندي زد و آروم کيرشو گذاشت رو کس مامانم. مامان يه ناله اي کرد.از اون ناله ها که آدم دلش ضعف ميره.بعدش رامين کرد تو کس مامان که مامان از درد لبشو گاز گرفت تا صداي جيغش نزنه بيرون. رامين همينطور عقب جلو ميکرد و مامانم داشت حال ميکرد.منم که کيرمو گرفته بودم تو دستم و داشتم براي خودم جلق ميزدم. بعد از يه مدت مامانم بلند شد و شروع کرد به ساک زدن و رامين داشت ارضا ميشد که خودش رو کشيد عقب و گفت: -ميخام بذارمش لاي سينه هات. مامان از خدا خاسته اومد جلو و کير گنده ي رامين رو لاي پستوناش جا داد و شروع کرد به عقب جلو کردن. هر چند لحظه يه بار وقتي کير رامين ميومد تا نزديکياي دهنش زبونش رو هم مياورد بيرون و يه حالي به اون کير بيچاره ميداد که داشت منفجر ميشد. همينطور که ادامه ميدادن رامين کيرشو گرفت تو دستش و با يه حرکت آبشو ريخت رو پستوناي مامان.من خشکم زده بود که يه کير چطور ميتونه انقدر آب داشته باشه. نزديک به 15-16 ثانيه آب از کير رامين اومد تا تموم شد و مامان شروع کرد آروم براش ساک زدن. رامين هم سرشو برده بود بالا و معلوم بود که داره کيف ميکنه.فهميدم چرا اين بازي انقدر ميتونه جالب باشه. بعدش هم يه لب از هم گرفتن و مامانم شروع کرد به پاک کردن خودش.منم سريع و آروم رفتم سمت پله ها.نميخاستم که بفهمن که من ديدمشون تو کل راه برگشتن به خونه يه کمي کلافه بودم و زياد سر حال نبودم. مامان پزسيد -چيه؟چيزي شده؟ گفتم: -نه!خستمه و خوابم مياد. گفت -الان داريم ميرسيم. و منم همهاش ياد صحنه هايي بودم که ديده بودم.تو همين ماشيني که توش نشسته بودم.و کس همين زني که بغل دستم نشسته بود.آره کس مامانم! وقتي رسيديم خونه مامان گفت -تو برو بخواب.منم يه دوش ميگيرم و ميخوابم. انگار دنيا رو بهم داده بودن.آحه اينجوري ميتونستم برم از سوراخ در مامان رو ديد بزنم. رفتم تو جام و خودم و زدم به خواب.وقتي ديدم صداي آب داره مياد بلند شدم و رفتم پشت در و شروع کردم به ديد زدن.اول از همه شورت مامان رو ديدم که دم در افتاده بود.برش داشتم و بوش کردم.ميخاستم بفهمم “کس” چه بويي ميده.بوي عجيبي داشت.بعدش شرمع کردم به ديد زدن. واي که چه صحنه اي بود.مامانم داشن دقيقا کسش رو ميشست و اينجوري که لاش رو باز ميکرد من ميتونستم همه ي کسش رو ببينم.داشتم ديوونه ميشدم.شروع کردم به ور رفتن با خودم.مامانم همون لحظه برگشت و من تونستم اون کون خوش تراشش رو ببينم و آبي که همونجور داشت از روش رد ميشد.گلوم خشک شده بود و محکم داشتم کيرم و ميماليدم. يهويي صابون افتاد و مامان همون جور که پشتش به من بود خم شد تا اونو برداره و من اوني رو ديدم که آتيش به جونم زد.مسش رو از عقب تو حالت دولا ديدم که دو تا لبه هاي صورتيش زده بودن بيرون و ديگه نميتونستم طاقت بيارم. همونجور که شرت مامان تو دستم بود رفتم تو دستشويي و گذاشتمش رو صورتم و شروع کردم جلق زدن. خودم رو رو مامان ميديدم که دارم ميکنمش و مامانم ميگه “درد داره!جووون بکن!بکن!” و ديوونه شده بودم. کون مامانم رو ميديدم که حالا دولا شده و کس صورتيش زده بيرون و من تا ته کيرم و ميفرستادم توش.صداي ناله هاي اون شبش رو هم تو گوشم ميشنيدم و…..! آبم اومد.براي اولين بار بود که آبم اومده بود و من خيلي هيجان زده بودم.بخصوص وقتي صداي آب از حموم نميومد و من فهميدم که مامان داره مياد بيرون. واسه همين سريع شرتمو کشيدم بالا و دستمو شستم و اومدم بيرون.رفتم و اتاقم و تو رختخواب درزکشيدم و خودمو زدم به خواب.صداي پاي مامان رو ميشنيدم که تو خونه داشت راه ميرفت.انگار که تو کل خونه داره دنبال چيزيميگرده. يادم افتاد که شرت مامان دستم بود و منم همونجوري ولش کرده بودم به امان خدا! مامان رفت تو توالت.نفسم بند اومده بود.فکر کردم ديگه همه چيز تموم شده.سکوت سختي بود.ولي مامان هيچي نگفت و رفت تو اتاق خودش و منم از شدت خستگي بعد از جلق خوابم برد يه مدت گذشت و مامان هيچي به روم نياورد. ولي بعدش شروع کرد باهام صحبت کردن درباره ي رابطه ي بين مردو زن و اينکه اين کار نه تنها هيچ عيبي نداره بلکه کلي هم آدم رو شاداب و سرحال نگه ميداره. بعد بهم گفت: -ببينم علي.تو داري بزرگ ميشي.يه چيزايي هست که بايد بفهمي.منم خوشم نمياد که بخوام يه چيزايي رو ازت قايم کنم.بيا با هم راحت باشيم و حرفمون رو به هم زنيم. گفتم: -ميدونم.من خودم مبدونم که تو….که تو….. کلمه به دهنم نميومد.مامان گفت: -کس ميدم! من مات و مبهوت ايستادم و نگاهش کردم.خندم گرفته بود و نميتونستم چيزي بگم.مامان گفت: -راحت باشيم عزيزم.من کس ميدم و اين کار رو دوست دارم.پدرت که من و ول کردو رفت و منم آدميم که خيلي به سکس نياز دارم و بايد خودم و ارضا کنم. سرم رو تکون دادم يعني اينکه ميفهمم. مامان گفت: -من از فانتزي تو سکس خوشم مياد.دوست دارم با آدماي مختلفي باشم و حال کنم و اصلا هم برام مهم نيست که مردم چي ميگن. مونده بودم چي بگم.بعد از چند لحظه سکوت گفتم: من ميدونم که تو…….تو….. مامن گفت: -راحت باش.بگو! بگو “کس ميدي” خنديدم و گفتم: -ميدونم که کس ميدي.حتي با آقا ابراهيم ميوه فروش و رامين زري جون اينا هم ديدمت که بهشون دادي. مامان سرشو تکون دادوگفت: -حدس ميزدم. اشکالي هم نداره.ولي ببينم؟بدت اومد وقتي ميديدي که منو ميکردن؟ گفتم: -نه!يه جوري هيجان انگيز بود. گفت: -الحق که پسر خودمي.منم هم سن و سال تو بودم خيلي کيف ميکردم که بقيه رو موقع عشقبازي ببينم.ما يه همسايه داشتيم که من با هزار کلک تونسته بودم از ديوار اتاق خودم به ديوار اونا راه باز کنم و خيلي از شبا کردنشونو ميديدم و حال مي کردم. گفتم: -با خودت هم ور ميرفتي؟ گفت: -آره.ولي شرت بابام رو نميگرفتم با خودم ببرم تو توالت! سرخ شدم و زبونم بند اومده بود. مامان خنديدوگفت: -شوخي ميکنم.من ميدونم که تو اون شب چه حالي داشتي.هيچ اشکالي نداره و کاملا طبيعيه. از کس من خوشت مياد؟ به تته پته افتاده بودم.گفتم: -خيلي خوشگله. گفت: -ميدونم.همه همينو ميگن.تنگم هست! زبونم چسبيده بود به سقف دهنم.حس ميکردم که همين الانه که کيرم بزنه بالا.دستمو گذاشتم روش غافل از اينکه مادر من که يه جنده ي حرفه ايه فهميد و با خنده اومد پيشم و گفت: -اينو حبس نکن! بذار بياد بالا.منم يه حالي ميکنم.ببينم کير پسرم خوبه يا نه؟ و قبل از اينکه من به خودم بيام دست کرد تو شرتم و کيرم و گرفت. واااااي اولين بار بود که همچين چيزي رو حس ميکردم.داشتم ميمردم.چه کيفي داشت. دستمو بردم لاي پستوناي مامان و شروع کردم به ماليدن که صداي ناله اش درومد.منم حال کردم و بيشتر و محکمتر فشار دادم. مامان هم کير منو در آورد و يه نگاهي بهش انداخت و گفت: -به به! عجب کير کار درستيه. و کرد تو دهنش.داشتم منفجر ميشدم.ميدونستم که همين الاناست که آبم بياد. گفتم: -مامان نه!ميخام بکنم تو کست! مامانمم گفت: -بار اولته.ميخام که آبت و ببينم.ميخام آبت و بخورم.(من داشتم از حشريت ميمردم!)ميخام ببينم کير پسرم چقدر آب داره.دفعه ي بعدش بهت کس ميدم.همون کس تنگ و که….. اينجاي حرفش بود که من دادي زدم و حس کردم هر چي آب تو بدنم وجود داره داره ازم ميره بيرون و ديدم که مستقيم رفت تو دهن مامان و مامان با چه ولعي داشت ميخورد.دهنش و باز نگه داشته بود و با هر فشار آبي که از کيرمن ميزد بيرون حالي ميکرد و حتي نميخاست يه قطرشم از دست بده و تا ته آبم و خورد و بعدش شروع کرد به ناز و نوازش کردن کيرم که شل شده بود.منم خجالت ميکشيدم که کيرم شل شده. وليانقدر هيجان زدهبودم که نميدونستم بايد چيکار کنم.مامان هم دستي به سينه ام کشيد و گفت: -حالا برو تو حموم و خودت و بشور. گفتم: -من کست و ميخام.ميدي يا نه؟ گفت: -خوبه که راحت داري حرفت و ميزني. آره بابا کسمم بهت ميدم نگران نباش!ولي نه الان.الان برو يه دوش بگير که من برات يه معجون درست کنم حال بياي

کس دادن مامانم به ناظم مدرسهروز بعد از اون روزي که خونه مهيار موندم و مدرسه نرفتم وقتي پام و گذاشتم تو مدرسه ديدم که ناظممون که خيلي آدم گهي بود تا من و ديد اومد و گفت: -تو ديروز کجا بودي؟ منم که به تته پته افتاده بودم گفتم: -مريض بوديم آقا. اونم گفت: -فردا به پدرت ميگي که بياد مدرسه. گفتم: -آقا من با مادرم زندگي ميکنم. با بي حوصلگي گفت: -نميدونم.يکي بايد بياد غيبتت و موجه کنه خلاصه. بعدش هم مهيار و ديدم و جريان و براش تعريف کردم و گفت که يارو رو ميشناسه و اينکه اون مرده يکي از همکاراي باباشه که هر چند وقت يه ابر مامانش و ميکنه. شب که مامان اومد خونه جريان رو گفتم و اونم قبول کرد که بياد مدرسه.اينجوري بهش گفتم که براي فرداش هم عذري بياره که من ديگه نرم و خونه خالي رو رديف کنم واسه مهسا که اون موقع دوست دخترم بود و با اين که دو سه سال ازم بزرگ تر بود خوب کس ميداد. خلاصه روز بعد رو مدرسه نرفتم و خونه موندم ولي مهسا هم نيومدو خيلي دمغ شدم.باباي کس کشش خونه بود و نميتونست از خونه بياد بيرون. مامان هم که رفته بود مدرسه و من موندم و دودولم! خلاصه!نزديکياي ظهر بود که مامان برگشت.گفتم: -چي شد؟ گفت: -هيچي.اين ناظمتون انقدرا هم که فکر مي کردم بد نبود. گفتم: -چطور؟حلش کردي؟ گفت: -آره بابا.هه!تو هر چقدر دلت ميخاد حالا مدرسه نرو! گفتم: -چطور؟چي شد مگه؟ مامان هم انگشتشو کرد تو دهنشو اداي ساک زدن برام در آورد!باورم نميشد که مامان تونسته باشه ناظم اخموي حزب اللهي مدرسه ما رو هم اغوا کرده باشه.بهش گفتم: -تعريف کن.يالا!همه شو بگو! مامان نشست و گفت: رفتم تو دفتر و سراغ اين مرتيکه ناظمتون رو گرفتم.وقتي اومد تازه زنگتون خورده بود و همه سر کلاس بودند.من و ناظم تون هم تنها شده بوديم و من داشتم ميگفتم که تو مريض بودي و نيمودي مدرسه. خيلي بي پدر آدم لجبازي بود.ولي باالخره نرمش کردم.بعدشم لاي روسريم و باز کردم و حالت گرما زدگي گرفتم به خودم و شروع کردم خودم و باد زدن که مثلاً گرمه.اينجوري تا رو پستونام معلوم شده بود و قيافه حشر زدهء اين بدبخت هم معلوم بود که اون چيزي رو که نبايد ميديده ديده! منم همينو ميخاستم. بعدشم بلند شدم رفتم کنارش نشستم و شروع کردم صحبت کردن و چس ناله کردن که آره اين پسر من پدر بالا سش نيست و منم که تنهام واينا رو که گفتم ديدم يه جورايي منظورم و فهميد.اما جرئت نميکرد کاري بکنه.منم دستم و گذاشتم رو پاش و گفتم: -شما اين يه بارم ببخشيدش من قول ميدم که از خجالتتون در بيام. يارو يه کم جا خورد و چشاش گرد شد. منم همون موقع دستمو بردم طرف کيرش و شروع کردم آروم نوازش کردن.اينجا بود که فهميدم که طرف نرم نرم شده چون گفت: آقا پسرتون هر چقدر ميخاد نياد مدرسه ولي به جاش شما بياين! منم سرم و تکون دادم.خودمم حشري شده بودم و يه جورايي ميخاستم ببينم کير اين ناظم مدرسه چطوريه.بهش گفتم: -اينجاجاي امني نيست که يه چند دقيقه خصوصي صحبت کنيم؟ اونم عين برق از جاش پريد و گفت: -چرا!چرا.وي يه کمي زشته!آخه!ميدونين؟بايد بريم تو دستشويي دبيرا. پا شدم و گفتم: -ايرادي نداره.من کيرت و ميخام.جاش برام مهم نيست. کلمه کير و که گفتم عين ديوونه ها شده بود و سريع رفت سمت در توالت که وقتي رفتم تو ديدم همچينم جاي بد و زشتي نيست.همه شون توالت ايراني بودند و فقط يکيشون توالا فرنگي داشت.رفتيم اون تو.تا رفتيم تو امونش ندادم و شلوارشو کشيدم پايين و کيرش و گرفتم تو دستم.پر از مو بود ولي خوشگل هم بود. يه کمي باهاش ور رفتم و گذاشتمش تو دهنم.آهي کشيد از سر خوشي.معلوم بود تا حالا کسي براش ساک نزده.منم شروع کردم به ساک زدن و همزمان با تخماش هم بازي مي کردم.اونم به موهام دست مي کشيد.بعدش بلند شدم و مانتومو خاستم در بيارم که جلوم و گرفت و من و چسبوند به ديوار و شروع کرد از گردن تا پستونام و خوردن.واي!عجب حالي ميداد.بهش نميومد انقدر اهل حال باشه.همينجور که ميخورد دگمه هاي مينتوم رو هم بازکرد و دستشو کرد تو شلوارم.زيپ شلوار نزديک بود پاره بشه.خلاصه کمکش کردم و دکمه رو باز کردم و زيپ و دادم پايين.دستش و از رو شرت گذاشت رو کسم.داشتم ميمردم.شروع کرد از روي شرت با کسم ور رفتن و من همينجور داشتم حال مي کردم.بعدش شلوار و شرت و داد پايين و دستش و لاي پام رو باز کرد.کيرش و آورد جلو و گذاشت دم کسم و شروع کرد بازي کردن.ميخاستم جي بزنم ولي نميتونستم.گفتم: -بکن توش!بکن تو کسم!مردم! گفت: -الان.ميخام بکنمت! اينو گفت و آروم آروم واسه اسن که جيغ من در نياد کيرش و کرد تو کسم و من انگار تو بهشت بودم.فشارش که مي مداد تا ته مي رفت و وقتي که مي دادش عقب انگار داشت از کسم مي زد بيرون.تا ته مياورد بيرون و تا ته مي کرد تو.منم ايستاده بودم و بغلش کرده بودم.انقدر کرد من و که داشتم جر ميخوردم.بعدش هم گفت: -دارم ميام.دارم ميام. منم سريع چهار زانو نشستم جلوش وکيرش و گرفتم تو دستم و شروع کردم براش جلق زدن و همينجوري که براش جلق ميزدم زبونمم ميزدم به سر کيرش.تا اين که آبش اومد و ريخت رو صورتم.ولي واسه اينکه لباسم آب کيري نشه کيرشو گذاشتم تو دهنم و تا ته آبش و خوردم.واي که چقدر از آب کير خوردن خوشم مياد! من با شنيدن اين حرفاي مامان حسابي راست کرده بودم و گفتم: -ببينم بعدش کسي نديدتون؟ -نه.فقط از در دستشويي که خاستم بيام بيرون مهيار و ديدم که با اين دربون مدرسه تون داشت حرف ميزد.همين. گفتم: -مهيار که از خودمونه.ولي دربونه نکنه ديده باشه و فهميده باشه جريان رو؟ گفت: -نه.اونم يه جوري درستش مي کنميم. فهميدم منظورش چيه.خنده ام گرفته بود وقتي مش غلام و با مامان در حال سکس تصور کردم.گفتم: -بابا اين پيرمرد نا نداره راه بره! مامانم گفت: -اتفاقا نه.اشتباه مي کني.ديدم که حسابي تا من و ديده بود آب از لب و لوچه اش آويزون شده بود و دستش و بردهبود طرف کيرش. مردم از خنده.گفتم: -وقتي که ميخاد بکندت من و هم خبر کن که ميخام ببينم. گفت: -باشه.حالا اموز که مدرسه نرفتي من ابز بايد فردا پس فردا برم سراغ ناظمتون.تو اون دستشوييه هم که يه پنجره داره که من نمي دونم به کجاست.سعي کن جاش و پيدا کني وبياي ببيني! گفتم: -آره.کس دادن تو رو نبايد از دست داد.کس تو به آدم زندگي ميده

خاله روح انگیزداستان را از آنجايي شروع مي كنم كه يك روز من طبق معمول در زير زمين خانه مشغول كار كردن با كامپيوترم بودم. واونروز چون من بيشتر با كامپيوتر كار كرده بودم هوس كردم كه يك فيلم سوپر از هارد كامپيوترم تماشا كنم. در اونروز بر حسب اتفاق من تنها بودم. زنگ خانه ناگهان به صدا درآمد. رفتم كه در را باز كنم توي دل خودم مي گفتم خدايا چي مي شد كه يك زن مسني باشه و من باهاش سكس داشته باشم و چوچوله و کون تميزشو بخورم. در را كه باز كردم ناگهان ديدم خاله روح انگيز هستش خيلي ناراحت شدم. بالاخره بعد از پذيرايي از خاله روح انگيز از من خواست كه بروم و با كامپيوتر كار كنم. من گفتم خاله آخه تو تنها مي موني. خاله گفت باشه پسر خوشگلم. تو پاشو از درس و كامپيوترت نمون. بالاخره من قبول كردم و رفتم پايين و با خودم مي گفتم لعنت به اين شانس كه زن خوشگل خاله از آب دراومد. در زير زمين باز بود و من داشتم با خيال راحت فيلم سوپر را تماشا مي كردم. نگو خاله روح انگيز من پشت در وايستاده و منو تماشا مي كنه كه كيرمو درآورده بودم و يواش يواش مي ماليدم. يهو سر من داد كشيد: شاهين خجالت نمي كشي كه دودولتو در آوردي و دست بهش مي زني؟ به اين چیزا هم كه نگاه مي كني؟. من كه بدجوري ترسيده بودم يهو كامپيوتر را ريستار كردم و با مصيبت كيرمو كه شق شده بود زير شلوارم گذاشتم. خاله كه خيلي عصباني شده بود و مي خواست با سيلي منو بزنه با صداي بلند گفت: بذار مامانت بياد. پدرتو در ميارم. ضمنا داخل پرانتز چيزي بگم كه من موقعي كه بچه بودم حدودا 6 يا 7 سال داشتم خاله من كه پسر نداره از مادرم خواهش مي كرد و بعضي موقع ها منو با خودش به حموم مي برد. توي حموم منو لخت مي كرد و خودش شورتشو در نمياورد. توي حموم مي گفت پسر خوشگلم جيش داري؟ من هم خجالت مي كشيدم و مي گفتم نه. ولي خودش هميشه منو بغل مي گرفت و مي گفت پسر خوشگلم به پايين نگاه نكن من جيش بكنم و سپس كس سياهش در مي آورد و جیش مي كرد. بالاخره يك روز توي حموم به كيرم دست زد و گفت اين چيه پسر خوشگلم؟. من هم خندم گرفت و گفتم بده. خالم كسشو دراورد و به من گفت پسر خوشگلم اين چيه؟. من هم خندم گرفت. گفتم هيچي. خالم از كير من بوسيد و گفت تو چه پسر خوشگلي هستي. و شروع كرد به ور رفتن با كيرم. تا اينكه نوبت من شد كسشو نزديك من آورد و گفت دست بزن ببين چه نرمه. من هم كه از كس سياهش چندشم مي اومد. گفتم نه من دست نمي زنم. خالم به من گفت پسر بدي شدی ها. به حرف گوش نمي كني. گفت و بعدش دستشو برد به خايه هام و كيرمو ليس زد وگفت چقدر اينجات خوشمزه ست و شورتشو دراورد. من هم بذارين راستشو بگم از كسش بدم اومد ولي از كونش خيلي خوشم اومد و نتونستم خودمو كنترل كنم و كون قشنگشو بغل كردم و انگشتمو داخل سوراخ کونش كردم. بالاخره همين جور ما باهم توي دوران بچگي باهم سكس داشتيم تا اينكه من بزرگ شدم و خالم از اين كارش دست كشيد. توي همين حال كه داد و بيداد ميكرد من اين جريان را بهش گوشزد كردم. ضمنا خدمتتان عرض كنم كه این خاله من پسر نداره ولي دختر 4 تا داره كه همشون شوهر كرده اند و شوهرش هم فوت كرده و تنها زندگي ميكنه. خالم يك لحظه سكوت كرد و بعدش به من گفت كه من چيزي به كسي نميگم خواهش مي كنم تو هم چيزي به كسي نگو. من هم قبول كردم و گفتم خاله مي خوام يه چيزي بگم ولي روم نميشه. خالم گفت چيه بگو خجالت نكش. گفتم خاله راستشو بخاي من خيلي دوست دارم كه يه زن لختو ببينم ولي همچين زني سراغ ندارم. خالم خنده اي كرد و گفت ميخاي مال منو ببيني؟. من كه بد جوري دست و پام مي لرزيد بهش گفتم آره. خالم گفت آخه اگه مامانت بياد و مارو ببينه چي؟. من گفتم خاله اونش با من به اين زوديها نميان. خالم گفت مثل زمان بچگيت اون جاتو دربيار. من خجالت كشيدم و گفتم خاله اول تو اونجاتو دربيار. خالم گفت بيا همديگرو بغل كنيم. منو بغل كرد و با صداي اوف اوفي به من گفت تو پسر من مي شي؟. من هم كه در همين حال خيلي خوشم اومده بود بهش گفتم آره. تو زنه خوشگل من هستي. يه خورده همديگرو بوسيديم و من لبهاشو مي خوردم و بعد زبونشو خوردم زبونش اينقدر خوشمزه بود. بالاخره كيرم شق شد و يواشكي كيرمو به كسش ماليدم. خيلي دوست داشتم كه هم كس و هم کونشو بخورم. يه خورده كه كير و كس را به هم ماليديم به خالم گفتم روح انگيز جون دوست دارم کونتو بخورم. من كه چشمهامو بسته بودم با خواهش من موافقت كرد و از من خواهش كرد كه ولش كنم. من هم ولش كردم و اون هم بلافاصله دامنشو كشيد پايين و من هم از شدت ذوق چشمهامو بستم. شورتشو كشيد پايين و باسنشو را از هم جدا كرد. بينيم رو كه بردم نزديكتر يه لحظه از بوي مدفوعش خيلي خوشم اومد و بهش گفتم روح انگيز چه بوي خوبي از اينجات مياد. خنده اي كرد و گفت زنهاي خوشگل بوي کونشونم خوبه. بالاخره يه خرده كونشو بو كردم خالم داد زد و گفت بعدا بو مي كني حالا کونمو بخور. کونشو كه خوردم خيلي خوشمزه بود. يواش يواش دادش به هوا مي رفت. كونشو ليس زدم تا اينكه به لاي پاش نزديك شدم. بوي كسش منو ديوونه كرد. رفتم جلو و شروع كردم به خوردن كسش. اولش موهاي سياه كسشو ليس زدم بعدا لبهاشو كه كنار زدم يه چوچوله قشنگي منو به خودش جلب كرد. چه چوچوله قشنگي. بزرگ و قرمز. چوچولشو كه مكيدم خالم اوف اوفش بلند بلندتر شد. من كه از خوردن كسش كارم تموم شد روح انگيز شروع كرد به خوردن كير من. كيرمو كه خورد بعدش خالم از من خواهش كرد كه آلتمو توي کونش بكنم. من هم كه براي كسش بي تاب شده بودم گفتم:روح انگيز اگه ممكنه اول كستو بكنم. خالم گفت اگه قول بدي كه بعد از اينكه كسمو كردي از عقب هم بكني مشكلي نداره. من هم قبول كردم. ابتدا كسشو كردم. آخ چه كس سياه و نرم و گرمي. من در عرض يك دقيقه و بيست و پنج ثانيه آبمو ريختم و بعد كيرمو كه در آوردم بلافاصله خالم كيرمو خورد و گفت پسرم چه خوشمزست. من هم كه سست شده بودم و مي خواستم برم كنار گفت پس تو قول ندادي كه از عقب هم بكني. همين جوري خوابيد روي زمين و کونشو نشان داد. من هم كه از همان بچگي از كونش خوشم ميومد وسوسه شدم و يك لحظه خوابيدم روش و کونشو با فشار باز كردم. من هم كه سر كيرمو به سوراخ تنگ و گرمش مي مالوندم گفت پس چرا فشار نمي دي بره تو؟. گفتم يه خرده حال كن. بعدا هر چه قدر بخواي فشار مي دم. يه خورده كه با كون نرم و لطيفش ور رفتم كيرمو فشار مي دادم. بچه ها جاتون خالي يه كون تنگ و گرمي داشت كه نگين و نپرسين. بالاخره يه خورده كه من به كونش تلمبه زدم آبم آومد و كيرمو دراوردم بيرون و آبمو ريختم روي صورتش. بعد از اون كه كارمون تموم شد به من گفت مثل اون بچگيهات جيش داري. من هم گفتم نه. گفت من مي خواهم برم جیش كنم. گفتم خوب برو ديگه منو چيكار داري؟. گفت آخه مي خوام پيش تو جیش كنم مگه تو نگفتي كه زنتم؟. من هم بالا خره قبول كردم و باهم رفتيم دستشويي. نشست و جیشش رو كرد.

سکس با خاله فرگل سلام من محسن هستم و ۱۹ سالمه یه خاله دارم که 29 سالشه اسمش فرگله.من از 14 سالگی عاشق این خالم بودم و همیشه تو رویاهام باهاش سکس میکردم و خود ارضایی میکردم.اما از 15 سالگی به فکر این افتادم که باهاش یه سکس مشتی داشته باشم . میدونستم کار خیلی سختیه.من قبل از این قضیه فقط با یکی از دوست دختر هام سکس داشتم.من همیشه با خالم خیلی شوخی میکردم اونم همینطور با من اما هر دومون حد شوخیهامون رو میدونستیم و از حد خودمون خارج نمیشدیم.حالا یکم از خصوصیات خالم براتون میگم. فرگل 29 سالشه,قد حدود 160 و بور. من تو کل بدنش کونشو خیلی دوست دارم.شوهرش محمد 35 سالشه و فرش فروشی داره و از نظر مالی مشکلی ندارن.یه پسر دارن که 3 سالشه و اسمش پارساست.بد شانسی من این بود که کار محمد یه طوری بود که خیلی کم پیش میومد که شب ها بیرون باشه یا وقتایی که من اونجام خونه نباشه.من خیلی نمیرم خونه ی خالمینا و بشتر اونو تو مهمونیایی که همه ی خانواده دعوتن میبینم اما حد اقل دو هفته یکبار یه شاید هفته ای یکبار میبینمش.اونا هم بعضی وقتا میان ونه ی ما.این ها رو میگم که کاملا نوع ارتباط چگونگیش رو بدونید. اما بری سر اصل مطلب: اون روز قرار بود بریم خونه ی خالمینا من کلاس اسکیت داشتم و چون کلاسم نزدیک خونه ی خالم بود قرار بود یسره از باشگاه برم اونجا و اونجا آماده بشم.ساعت 4:30 تمرین من تموم شد(اینم بگم که اونقدر خسته بودم که اصلا به خالم فکر نکنم)تا ساعت 5 تو باشگاه بودم و از اونجا رفتم خونهی خاله ساعت 5:15 رسیدم.فرگل داشت غذا درست میکرد و پارسا داشت بازی میکرد.بعد از روبوسیو حال احوال فرگل گفت تو بشین من میرم پارسا رو بخوابونم که برای شب سرحال باشه.من هم ماهواره رو روشن کردم زدم pmc که داشت شوی بریتنی رو نشون میداد که لباسش خیلی سکسی بود داشتم اونو نگاه میکردم که فرگل اومد گفت:میبینم که داری برتنی رو دید میزنیو برا خودت حال میکنی. گفتم:نه بابا از دور چه فایده باز اگه اینجا بود میشد یه کاریش کرد. خندیدیم بعدش گفت: پاشو برو دوش بگیر که لباسات خیس عرق گفتم نه خیلی خیته ام اصلا حسشو ندارم. بعد با شوخی گفت پاشو برو بینم میخوای کل خونه رو بوی عرق برداره؟ گفتم لباس نیاوردم گفت همینا رو بپوشگفتم بازم لباس نیاوردم منظورم رو نگرفت گفتم لباس خصوصی!!بالاخره دوزایش افتاد که منظورم شورته.گفت آهان خب اشکال نداره یکی از لباس خصوصی های محمدو بهت میدم.منم پاشودم رفتم دوش گرفتم.بعد صداش کردمو حوله خواستم.اول یه حوله ی کچیک بهم داد گفتم خاله ج.ن من با این کجامو خشک کنم؟ اونم خندید رفت حوله ی خودشو آورد و گفت محمد به حولش حساسه.منم داشتم خودمو خشک میکردم که یهو یاد رویاهام با خالم افتادم و به این فکر کردم که اونم با همین حوله همه جای خودشو خشک میکنه یاد جاهای خوب بدنش افتادم و یه لحظه فکر کردم که چی میشد اگه من کامی یه شمو میکردم تو جاهایی که اون با این حوله خشک کرده یاد شلوارکی افتادم که پشیده بود و یه لحظه تصور کردم که از پشت دارم فرگل رو میمالونم یاد اون کون خوش فرمش افتادم بعدش کل حوله رو بو کردم و زبونمو روش کشیدم بعئش هم کیرمو تا اونجا که تونستم به همه جای حوله مالوندم,وقتی از حموم میومدم بیرون مغزم پر بود از فکرای سکسی رفتم تو یکی از اتاقا لباس عوض کردم که فرگل اومد گفت میره دوش بگیره و گفت زیره غذا کمه اما بازم حواسم بهش باشه که نسوزه بعدشم گفت که حروقت صدات کردم حولم رو برام بیار منم اطاعت کردم. مهواره هنوز روشن بود رفتم تو کانال های سکسی یه چرخی زدم XXL داشت یه سکس سه نفره نشون میداد که 2تا سیاه پوست داشتن یه دختر سفید رو جر میدادن داشتم اونو نگاه میکردم که خودمو جای یکیشون تصور کردم و دخترو فرگل. انقد با ودم ور رفتم که آبم اومدکیرم خیس خیس بود رفتم مالوندمش به حوله و آب کیرمو روش پخش کردم.میدونستم که تو اتاق خوابشون لباس عوض میکنه کامپیوتر هم همونجا بود.ماهواره رو خاموش کردم رفتم کامپیوترو روشن کردمرفتم اینترنت به سایتای سکسی سر زدم.که صدام کرد گفت محسن حولم رو بیار منم براش بردم.رفتم پشت کامپیوترتو فکر این بودم که الان یه بدن لخت رو میخوام ببینم و اگه بشه بکنم با این فکر محسن کوچولو سیخ سیخ شد.فرگل اومد تو. با حوله خودشو پوشونده بود منم سریع کامپیوتر رو stand by کردم که و گفتم ببخشید من میرم بیرون گفت نه بشین فقط پشتتو کن.منم نشستم چون مانیتور خاموش بود قشنگ میتونستم ببینمش.حوله رو زذ کنار یه لحظه کسش معلوم شد کیرم اشت میترکید که برگشت که پشتش به من باشه وقتی برگشت کونش که من خیلی دوسش داشتم معلوم شد.گفتم خاله آقا محمد چطوری این شورت هت رو میپوشه براش گشاد نیست؟ گفت نه گفتم پس ماشالا به آقا محمد و یه جورایی خوشبحال شما خندید گفت مگه برای تو بزرگه؟ گفتم خیلی گفتم شما میتونی جواب آقا محمد رو بدی؟ مکس کرد حرفم از حدم خارج شده بود اما به روی خودش نیاورد و گفت من هیچ وقت تو حرف کم نمیارم. که مثلا بگه من منظورت رو نفهمیدم. منم پر رویی کردم گفتم از اون نظر نمیگم منظورم وقتای دیگست.گفت محسن هواس به غذا بود؟ گفتم بله نسوخته بود. برگشت دید که دارم از مانیتور نگاش میکنم و دستم رو کیرمه.گفت محسن اصلا بهت نمیاد از این کارا کنی. زشته من خالتم گفتم مگه چی شده که از تو مانیتور تو چشام نگاه کرد هنوز لباسشو کامل نپوشیده بود وفقط شورت داشت و یه کرست که هنوز کامل نبسته بود. من برگشتم و گفتم خاله جون به خدا تقصیر من نیست و از اول شما رو خبلی دوست داشتم و بدنت برام خیلی جذاب بود.هیچی نمیگفت و فقط نگام میکرد گفتم قول میدم اگه بذاری یه بار نگات کنم قول میدم که دیگه کاری نداشته باشم. گفت فکر کنم الان داشتی همین کار رو میکردی گفتم اون درست نبود یه بار از نزدیک میخوام نگات کنم گفت اگه نگاه کنب بی خیال میشی؟ گفتم قول میدم سوتینش رو در آورد گفت خوبه؟ گفتم شما به این میگی کامل؟ گفت خیلی پررویی. با شک داشت شورتش رو میکشید پایین که گفتم اینطوری نه خودم میخوام این کارو بکنم.گفت نه گفتم قول دادی یه آه کشید و بعدش گفت باشه فقط بدو که کلی کار دارم. رفتم نزدیکش شدم زانو زدم,درست روبروی کل آرزوم بودم اول بوش کردم خیلی بوی خوبی میداد گفت بدو.احساس کردم صداش میلرزه . دستم رو بردم بالای شرتش از بالای شرتش گرفتم خیلی خیلی آروم کشیدم پایین .یه جوری نفس میگشید انگار خیلی سردشه . شرتشو تا زنوهاش دادم پایین چشمامو باز کردم وای.یه کس تراشیده ی آماده به خدمت جلوی چشم بود. با صداش که داشت میلرزید گفت تموم نشد؟بدو دیگه. منم گفتم یه دقیقه صبر کن.گفتم برگرد میخوام کونتم ببینم برگشت با دستام کپل هاش رو زدم کنار و سوراخ کونش رو دیدم.زبونمو زدم به سوراخکونش که یهو پرید جلو,گفت داری چیکار میکنی گفتم هیچی ببخشید.با دستام برگردوندمش سرمو نزدیک کسش کردم.یه مکس کردم بعدش یهو محکم گرفتمش یه جیغ کوچولو کشید داشتم کسشو میلیسیدم انگار چند ثانیه حواسش نبود و غرق لذت شده بود انگار یدفعه به هوش اومد گفت داری چیکار میکنی؟ من هیچی نگفتم به کارم ادامه دادم خواست خودشو دور کنه کنه من محکم تر گرفتمش نذاشتم.گفت محسن داری چیکار میکنی من خالتم همینطور داشتم میلیسیدم خیلی حال میداد یه دونه هم مو نداشت هی زبونمو میبوردم لای کسش و هی اه میکشید. گفت نکن وگر نه جیغ میکشم.سرمو آوردم بالا گفتم بهتره این کارو نکنی بعدشم هردومون داریم لذت میبریم پس بهتره ساکت باشی که تو هم کاملا لذت ببری.دو باره کسشو لیسیدم.بعد از پنج دقیقه که خودشم کاملا حشری شد گفت محسن پس بدو جرم بده که دیگه طاقت ندارم.با این حرفش خیالم راحت شد دستامو باز کردم بلند شدم ازش لب گرفتم خیلی خوشگل لبامو میخورد.آروم آروم بردمش عقب رسیدیم به تخت خواب,خوابوندمش رو تخت خواب بازم داشتم ازش لب میگرفتم بدنش یخ یخ بود بعد از لب آروم رفتم پایین رسیدم به گردن.هی گردنش رو میبوسیدم و لیس میزدم.گفت محسن عذابم نده برو سر اصل مطلب دارم میمیرم. منم به عمدکشش میدادم که کاملا حشری بشه گوششو گاز میگرفتم دستم هم دور کمرش قفل کرده بودمرفتم پاییم تر رسیدم به سینه هاش اونارو هی لیس میزدم اونم همش آه میکشید آروم میگفت عذابم نده بدو منم نوک سینه هاش رو گاز میگرفتم یه ذره دیگه سینه هاش رو لیس زدم بعد رفتم سر اصل مطلب رسیدم به کسش بازم کسشو خوردم دیگه داشت عصبی میشد گفت بدو دیگه لعنتی مگه نمیخواستی منو جر بدی؟ منم یه تف انداختم رو کسش گفتم اگه میخوای خودت باید درش بیاری آمادش کنیاونم که انقد حشری شده بود وحشی شده بود کمربندمو باز کرد اولین دکمه ی شلوارمو باز کرد بقیشو پاره کرد شورتمو خیلی وحشیانه داد پایین.کیرمو گرفت تو دستش یه تف روش اندخت شروع کرد برام جق زدن گفتم اینطوری آماده نمیشه کله کیرمو کرد تو دهنش برام ساک خیل وحشیانه ساک میزد چند بار هم کیرمو گاز گرفت بعد از ساک زدن گفت:خوبه؟ آماده شد؟گفتم چه جورم. درازش کردم رو تخت خودمم آروم خوابیدم روش کیرم رفت تو کسش گفت آخیش.منم شروع کردم تلنبه زدن همچین محکم تلنبه میزدم که تخت داشت میومد پایین صداش داشت بلند میشد بهش گفتم آروم پارسا بیدار میشه.گفت نه من بلند تر اینم داد زدم بیدار نشده.فهمیدم منظورش سکساش با محمده.گفتم الان یه کاری میکنم همچین جیغ بکشی که بیدار بشه.بلند شدم فرگلو آوردم لب تخت پاهاشو گذاشتم رو شونه هام کیرمو کردم تو کسش بازم تلنبه زدم احساس کردم آبم داره میاد گفتم آبمو کجات بریزم؟ هیچی نگفت خواستم کیرمو از کسش بکشم بیرون دیدم پاهاشو قفل کرده دور کمرم نذاشت کیرمو بکشم بیرون کل آبمو ریختم تو کسش اول گفت آخ سوختم بعد چماشو بست و یه لبخند خوشگل رو لباش نشست. لبخندش منو خیلی حشری کرد برگردوندمش کرمشو از رو میز آرایش برداشتم مالوندم به کیر خودم بعدشم به سوراخ کون اون اولش نفهمید میخوام چی کار کنم بعد گفت نکن من از عقب به محمد هم نمیدم گفتم من محسنم بعدشم میخوام طوری جیغ بکشی که پارسا بیدار بشه بیاد ببینه دارم مامان جونشو جر میدمکیرمو کردم تو کونش خیلی جیغ میکشید میگفت تو رو خدا نکن درد داره من که خیلی حشری بودم به حرفاش گوش نمیدادم کیرمو تا ته کردم تو کونش خیلی برای من تنگ بود اونم اولش عذاب میکشید اما 30 ثانیه بعد معلوم بود جیغاش بخاطره لذت.منم فهمیدم داره آبم میاد از پشت خوابیدم روش کل آبمو خالی کردم تو کونش.بعدش چشمامو بستم. بعد از اینکه بیدار شدم دیدم لبایام عوض شده خوابیدم رو تخت مامانینا هم اومده بودن.موقع خوردن شام فهمیدم که غذا سوخته فرگل هم همش با لبخند بهم نگاه میکرد و چشمک میزد.بعد از اون ماجرا تا الان 2 بار دیگه هم با هم سکس داشتیم.

ارژنگ و خواهراش (سميرا و ساناز )اسم من ارژنگ هست. من دو تا خواهر دارم به اسمهای سميرا و ساناز که سميرا ۱۸ ساله و ساناز ۱۴ساله هست. يه روز تو خونه با خواهرام تنها بودم؛ پدر و مادرم به مسافرت رفته بودند. اون روز حوصلم سر رفته بود رفتم پای کامپيوتر و به شبکه وصل شدم. هوس کردم برم توی يه سايت سکسی.در حين تماشای سايت احساس کردم از طرف در صداهايی مياد. کمی ترسيدم. از آينه ديواری کنار کامپيوتر، درب رو يواشکی نگاه کردم. احساس کردم کسی پشت در ايستاده. بــــــ……له. خواهرام پشت در داشتن منو ديد ميزدن که دارم چيکار می‌کنم . آخه اونا کامپيوتر ندارند واسه همين وقتی پای کامپيوتر ميرم اونام دوست دارند بيان پای کامپيوتر. ولی اين دفعه دير جنبيدند و من تو سايت سکسی بودم (از لای در ديده بودند) که سر و کلشون پيدا شد و برای همين جرات نميکردند بيان تو. به بهانه اينکه از گوشه ديگر اتاق ميخام چيزی بردارم با احتياط رفتم پشت در و درب رو يک دفعه باز کردم. ساناز و سميرا ترسيده بودند، لبخندی زدم و اونام لبخندی زدند و اومدن تو. به من گفتند: اين سايته چيه که توش ميری بی ادبيه. رفتم پای کامپيوتر که ببندمش ولی اونا مانعم شدند و گفتند: حالا بذار باشه ببينيم چيه.حسابی شوکه شده بودم نميدونستم چی بگم. منم سايتو نبستم و سايتهای زيرمجموعه و عکسها رو باز ميکردم. عکسها تو زمينه‌های متفاوت بود. دختران تنها، دختران لزبين، دختر با مردان کيرکلفت و …. احساس کردم خواهرام دچار تغيير حالت شدند و صداهايی ازشون در مياد. نگاشون کردم ديدم بــــ….له، حسابی تحريک شدند و دستاشونو تو شلوارشون کردنو دارن کسشونو مالش ميدن. منم با ديدن صحنه حسابی شق کردم و دستمو تو شورتم بردم و شروع به ماليدن کيرم کردم. از اينترنت خارج شدم. اونام شاکی شدن ولی واسشون يه فيلم سوپر داغ و باحال باز کردم که حسابی حال کنند. حسابی کفشون بريده بود. توی فيلم دوتا دختر ۱۷-۱۸ ساله بودند که داشتن با يه پسر ۲۰ ساله سکس می‌کردند. خواهرام بد جوری بهم ريخته بودند و حسابی خودشونو می‌ماليدند. منم رفتم سراغ سميرا و ماچش کردم اونم منو ماچ کرد، بعد ازش لب گرفتن و اونم از من. با ساناز هم همينطور. بعدش سه تايی کاملاً لخت شديم. واييييي خواهرام چه کُسايی داشتند. داشتم از حال ميمردم. دهنم آب افتاده بود. اول رفتم سراغ سميرا و از بالا تا پايين شروع کردم به خوردنش. وايييييی چه کسی داشت. با ولع کسشو ميخوردم و زبونم توش فرو ميکردم. کون و سوراخ کونشو هم ليس ميزدم خيلی حال ميداد….. بعدش رفتم سراغ ساناز وايی چه کس سفيد و کوچولويی داشت ساناز. اول لباشو خوردم بعد پستوناشو بعد هم کسشو. خيلی حال ميداد. بعد از خوردن کس ساناز بلند شدم و رفتم روی تخت نشستم. اونام اومدن سراغ کيرمو دو نفری کيرمو ميخوردند. وايی چه حالی ميداد…. بعد از خوردن کيرم رفتم از حموم شامپو آوردم زدم به کيرم و اول سميرا رو از کون کردم، وايی چه حالی ميداد، کيرم داغ شده بود، همچنان مشغول کردن بودم تا اينکه آبم در اومد و ريختم تو کون سميرا و بعد رفتم سراغ ساناز، اول از جلو امتحان کردم، گفتم شايد پرده کُسش ارتجاعی باشه، باورم نمی‌شد ديدم همينطوره و پرده‌اش ارتجاعيه؛ سريع از تو بساطم کاندوم برداشتم و کشيدم رو کيرم و به نرمی کردم تو کُس ساناز، وايی چه حالی ميداد ساناز هم خيلی حال می‌کرد. سميرا حسوديش شد و با حسرت تماشا می‌کرد و کُسشو می‌ماليد. همينطور کيرمو تو کُس ساناز عقب و جلو می‌کردم تا اينکه آبم در اومد.(به دليل ضيغ وقت نميتونم جزيياتو بنويسم) خلاصه از اون موقع ما سه‌تايی اکثر اوقات که تنها بوديم با هم سکس داشتيم تا اينکه سميرا ازدواج کرد؛ و بهتر چون از اين به بعد از جلو باهاش سکس دارم .

من و خواهرم آرزو من 20 سالمه و خواهرم 19 سال داره ، من و اون از همون بچه‌گي با هم خيلي خوب بوديم . يادم مياد كه هميشه هر وقت مامان يا بابام منو دعوا مي‌كردند، اون به پشتيباني من در مي‌اومد و منم به مراتب هر وقت اونو دعوا مي‌كردند؛ به پشتي خواهرم در مي‌اومدم . بابام استاد دانشگاه بود. تعطيلات ميان دو ترم بود و اون با مادرم به شيراز رفته بود. من مجبور بودم به خاطر اين‌كه نتيجه‌ي يكي امتحان‌هام معلوم نبود؛ تهران بمونم. آرزو هم كه نمي‌تونست ببينه من تنهام به مامان بابا گفت كه منم كنارش مي‌مونم . فرداي اون روزي كه مامانم اينا رفتند؛ نتيجه‌ي امتحانم را زدند و من 6 آورده بودم و چون اعتراض پذيرفته نبود؛ نتونستم كاري بكنم و مشروط بودم. خيلي اعصابم خراب بود. از يه طرف به خاطر اين‌كه ترم ديگه فقط مي ‌تونستم 14 واحد بگيرم و از طرف ديگه آرزو كه رشته‌ي ادبيات بود و معدلش ۱۷ مي‌شد و فقط كافي بود مامانم جريان مشروطي منو مي‌فهميد؛ ديگه راحتم نمي‌گذاشت. و دائم بهم سركوفت مي‌زد. با اعصاب خراب به خونه برگشتم. آرزوي بي‌چاره كه گمان مي‌كرد؛ من حالا با خبر قبولي به خونه مي‌آم درو به روم باز كرد و مي‌خواست بوسم كنه و بهم تبريك بگه كه من پسش زدم و گفتم: – تو برو گمشو خر خون ؛ برو خودتو پيش مامان لوس كن؛ برو به مامان بگو كه برادرم مشروط شده و من معدلم بالا … حرفمو قطع كرد و گفت : – جدي نمي‌گي ! آخه چرا ؟ تو كه مي‌گفتي : نمره‌ي خوبي مي‌گيرم . – نمي‌دونم؛ كثافت اين ترم زده به سرش و نصفه كلاسو انداخته، اعتراض و تومار و … هم سودي نداشت. اين ترم مشروطم. – حالا ناراحت نباش، يه ترم مشروطي كه به جايي نمي‌خوره، ترم ديگه با يه استاد ديگه مي‌گيري … – فكر كردي آسونه، كونم پاره شد تا ياد گرفتم. حالا دوباره روز از نو و روزي از نو … جواب مامانو چي بدم، دوباره شما مي‌شي درس‌خون و من نفهم و خرمغز – نيما جون، اين حرفا چيه مي‌زني، مامان كه بي‌سواد نيست، مي‌دونه كه رشته‌ي كامپيوتر از ادبيات خيلي سخت‌تره … كنارش زدم و گفتم : برو گمشو راحتم بذار … صداي گريه‌شو مي‌شنيدم؛ تا حالا اين‌قدر باهاش بد حرف نزده بودم. از همون بچه‌گي آرزو جون صداش مي‌كردم و حالا چنين برخوردي باهاش داشتم. ولي نمي‌خواستم برم ازش عذرخواهي كنم. نزديك غروب به حمام رفت؛ بعدش اومد در اتاق رو باز كرد و گفت : نيما جون مي‌شه بيام سشلوار را بردارم؛ آخه ، موهام خيسه … گفتم : به من مربوط نيست. اصلن من مي‌خوام تو سرما بخوري. حرفي نزد. نزديك ساعت 12 شب در اتاق را باز كردم. ديدم همين‌طور با موهاي خيس خوابيده بود؛ بدون اين‌كه چيزي روش بيندازه. خيلي دلم براش سوخت؛ بغلش كردم و بردمش روي تختش خوابوندمش. خيلي خوشگل شده بود. دلم مي‌خواست بوسش كنم. ترسيدم بيدار بشه. رو تخت كه گذاشتمش يه لحظه چشماشو باز كرد. ولي گيج خواب بود؛ دوباره بست. پتوشو روش انداختم و خودم هم روي تختم خوابيدم . صبح منو از خواب بيدارم كرد و گفت : نيماجون شرمنده بيدارت كردم. حالم خيلي بده، انگار تب دارم، دستمو روي پيشاني‌ش گذاشتم، ديدم واي خيلي داغه، دست و پاهاش هم گرم بود. گفتم: واي آرزوجون، عزيزم شرمنده، ديشب با موهاي تر خوابيدي، سرما خوردي. صورتمو بوسيد و گفت : ديگه منو دوست نداري ؟ منم بوسش كردمو گفتم: ديشب به خدا به خاطر درسي كه افتاده بودم، ناراحت بودم، ببخشيد سرِ تو خالي كردم . پهلوشو گرفتم و روي تختش خوابوندمش . بعد رفتم يه قابلمه را پر از آب سرد كردم و با يه دستمال تر به اتاق اومدم. دامنشو يه كم زدم بالا و پاهاشو توي قابلمه گذاشتم. و دستمالو روي پيشونيش . خيلي از رفتار ديشبم، پشيمون بودم. بي‌چاره بدنش خيلي داغ بود. بهش گفتم : آرزوجون؛ پيرهنتو درمياري ؟ گفت : آخه زيرش هيچي نپوشيدم . گفتم : من به خاطر خودت مي‌گم. با كمك من درش آورد. راستش اولين بار بود كه بدن لختشو مي‌ديدم . پستوناي خيلي خوشگلي داشت. يه لحظه وسوسه شدم. كاش مي‌ تونستم اينارو ببوسم يا دستام بمالم. رفتم يه دستمال ديگه آوردم و ترش كردم و روي بدنش ماليدم. بيش‌تر دستمو روش مي‌ماليدم تا دستمال. آرزو هم اينو فهميده بود ، ولي به روي خودش نمي‌آورد . ولي من مي‌فهميدم كه داره خوشش مياد. دامنشو كامل زدم بالا و شروع‌كردم پاهاشو خيس كردن، ديدم دامن مزاحمه كارمه، آروم آروم از پاهاش درآوردم. حالا اون جلوي من با يه شورت بود. خيلي حشري شده بودم. آخه براستي بدن تحريك‌كننده‌اي داشت. مثل خودم سپيد بود، ولي اصلن مو نداشت. خط كونش خيلي زيبا طراحي شده بود. انگار بزرگ‌ترين گرافيست‌هاي كائنات روي كون آرزو كار كار كرده بودند. دستمالو گذاشتم كنار و ديگه با دستام بدنش را مي‌مالوندم. اول واكنشي نشون نمي‌داد، تا اين‌كه يه دفعه گفت : نيماجون فكر مي‌كني با اين كارها تبم بياد پايين ؟! گفتم : آره با اين روش، يه مقداري از تب تو به من منتقل مي‌شه … و اين بهترين وقت بود براي لخت شدن خودم. سه سوت شلوار و بلوزم را درآوردم. حالا منم با شورت بودم. گفت : راضي نبودم تو هم تب كني! گفتم : نه، مرحله‌ي آخر هر دومون خوب مي‌شيم. گفت : مرحله‌ي آخر چيه ؟ گفتم : بهش مي‌رسيم. يه كم ديگه بدنشو خيس كردم. حالا لرزش هم بالا رفته بود. گفت : نيماجون من سردمه. گفتم : حالا بايد مرحله‌ي آخر را اجرا كنم. دستمال‌ها و قابلمه‌ي آب را پايين گذاشتم و رفتم روي تختش خوابيدم و بغلش كردم و بدنشو چسبوندم به بدنم. گفت : وا اين چه كاريه، لختم كردي گفتم: به خاطر تبه، هيچي بهت نگفتم. ولي ديگه بچه كه نيستم ، اين ديگه ربطي به تب نداره ، اصلن تب من خوب شد ، مي‌خواست بلند شه كه بهش گفتم : وايسا كاريت دارم، گفت : چيه، مي‌خواي ازم سوءاستفاده كني، نيما من تو را خيلي دوست مي‌داشتم و اصلن فكرشم نمي‌كردم بخواي همچين كاري با من بكني … گفتم : ببين آرزوجون ، خودت هم مي‌دوني كه منم تو را خيلي دوستت دارم. اصلن پدر و مارمون ما دو تا را طوري تربيت كردند كه هميشه به هم احترام مي‌ذاشتيمو از صميم قلب دوست داشتيم. هميشه توي جمع خانوادگي من تو را و تو مرا به پسنام جون صدا ‌كرديم. پس قصد سوء استفاده ندارم. راستش ديشب كه بغلت كردم و توي تختت خوابوندمت، براي اولين بار احساس كردم خيلي خيلي خوشگل و خوش‌فرم هستي. خيلي دلم مي‌خواست همون ديشب بوسه‌بارونت مي‌كردم و شبو كنارت مي‌خوابيدم. تو خودت مي‌دوني كه هر پسر و دختري احساس شهوت دارند و حتا خود تو دروغه اگه بگي : وقتي بدنتو مي‌مالوندم لذت نمي‌بردي، حالا چي‌مي‌شه لخت كنار هم بخوابيم. اصلن چي‌مي‌شه، براي اولين بار يه كم از هم لذت ببريم. مي‌دوني، من شورتتو در نياوردم، ولي خيلي دلم مي‌خواد ببينم زير اين شورت چي پنهان شده، حتمن تو هم دوست داري ببيني مال من چجوريه ! حرفامو گوش داد و اومد توي بغلم و شروع كرد لبامو بوسيدن. گفتم : ياعلي را بگيم ، با خنده گفت : علي به كمرمون بزنه، ولي با اين حال ياعلي … منم به شوخي بهش گفتم : كاش به زير كمرمون نزنه يه جايي‌شو … از پستوناش شروع كردم، خيلي دوست مي‌داشتم بخورمش و حالا بهش دست پيدا كرده بودم، اون فقط خوابيده بود. ديگه تب و لرزش يادش رفته بود. همين‌طور ليسيدم تا به كسش رسيد. شورتشو در آوردم و شروع كردم كسشو خوردن. خيلي لذت مي‌برد؛ ولي نمي‌دونست خودش بايد چي‌كار كنه! يه دفعه دستشو گذاشت روي كيرم و گفت : منم بايد مال تو را بخورم ؟! كامپيوتر توي اتاق بود. تا حالا هرچي فيلم سوپر بود، پنهاني خواهرم ديده بودم و حالا يكي از CDهاي قشنگ را توي cd-rom گذاشتم. آرزو را روي پاهام نشوندم و باهم بخش اول فيلمو ديديم . گفت : حالا نوبت منه و شروع كرد كيرمو خوردن. خيلي جالب مي‌خورد. بهش گفتم : در زمينه‌ي سكسم نمره اولي. يه ساعتي فقط بدن همو مي‌ليسيديم و يا لب مي‌گرفتيم . هنوز جرئت نداشتم بهش بگم، كه مي‌خوام از كون بكنمت. تا اين‌كه گفت : – بيا منو بكن، نه نه ، نيما جون اگه دردم گرفت و گفتم : بسه ، بس مي‌كني ؟ گفتم : پس چي ، تو فكر كردي من تحمل درد تو را دارم ؟! نوك كيرمو گذاشتم توي كونش، جيغ بدي زد. گفت : نه من اصلن از عقب دوست ندارم. يعني اين‌جوري دوست ندارم. بايد چربش مي‌كردم. ولي راستش دوست نداشتم، يه عذاب وجداني بهم دست داده بود. يهو تصور كردم ازدواج كردم و از اداره برگشتم خونه، صداي آه و اوه از اتاق خوابم مياد، در اتاق خوابو باز مي‌كنم، واي برادر زنم داره زنمو مي‌كنه …. نمي‌خواستم خواهرمو بكنم. راستش من فقط مي‌خواستم از بدنش لذت ببرم كيرمو به خط كونش مالوندم. بهش گفتم: منم دلم نمياد، ايشالا شوهر آيندت از جلو بهت حال مي‌ده، بوسه‌ي آب‌داري بهم كرد و گفت : خيلي دوستت دارم. يه كم كيرمو مالوند تا احساس كردم آبم مياد. اصلن از شيوه‌ي فيلم سوپري خوشم نميومد. دست‌كم براي كسي كه خواهرم بود، نبايد با يه جنده‌ي خيابوني اونو يكي‌مي‌دونستم. دويدم دست‌شويي و او‌نجا خالي كردم . دوباره پيش اون آمدم. هنوز لخت بود، روي تخت خوابيده بود. بهش گفتم : دوست داري با هم بخوابيم . گفت: از خدامه … خوابيدم و اون سرش را روي شونه‌هام گذاشت . چشمامون را بستيم تا بهترين خواب زندگي‌مون را ببينيم .

امید و مامانش و معلم ریاضیمن اميد هستم الان 22 سال دارم مادرم مريم 42 سال داره ما تنها زندگي مي کونيم. پدرم چند سال پيش در يک صانحه تصادف فوت شود. ما جرا اينکه من تو درس رياضي کلاس اول دبيرستان خيلي ضعيف بودم چون تست ايکيوم هم خيلي بالا بود وسال قبلش هم کلاس اول رو در جا زده بوديم وبا دنده سنگين بالا ميرفتيم مجبور بوديم که اون سالا هر جور قبول بشيم وگرنه بايد ميرفتم مدرسه بزگسال يا ترک تحصيل ميکردم . خلاصه اونسال ه ر جور بود با پول ودرس خوندن خودم وکمک مريم جون تونستيم تو شهريور ماه قبول بشيم ما جرا اينکه من نه رياضي خيلي ضعيف بودم مامانم مجبور شود که از معلمم بخواد که منو کمک کونه اونم چه کمکي کسکش معلمه خيلي بچه باز بود ما هم که خيلي به نظر خودم قشنگ نبوديم اين معلمه از روز اول که اومد با من رياضي کار کونه شروع کرد با من شوخي کردن وگاهي مواقع ميزود دم کون بنده منم که چندين بار نخواسته رفقا ترتيب کونمونو داده بودن وچند نفر ديگه يه روز که مامانم خونه نبود معلم من اومد خونه که به من رياضي درس بده بعد از حل چند تمرين معلم من به من گفت مي خواهي رياضي رو با نمره بالا قبول شي . گفتم چرا که نه اونم گفت پس بايد يه کار کوني وحرچي من بهت گفتم هيچي نگي گفتم باشه بعد ديم که پاشود اومد پشت ميز ترف من ودستشو گزاشت روشونم گفت بلند شو بلند شودم من برد طرف تختو حلم داد روتخت گفت شلوارتو در بيار تا امديم به خودمون بيام يه کشيده گذاشت تو گوشم خلاصه بزور مار ولخت کرئ وخودشم کيرشو از تو تومونش در اورد گرفت جلوي صورت ما چپوند تو دهنمون گفت ساک بزن کيرش مزه گوه وبوي بدي مي داد خلاصه چراهاي جز خوردن نبود کيرشو که خوب ساک زدم گفت بر گرد با شکم بخواب روتخت هر چي هر کاري کردم زيرش در برم نشد بزور چپوند تو کونم دردي گرفت که نگو تو عمرم چنين دردي گاهي نکشيده بودم گريم گرفته بود اشک از صورتم مي ريخت خارکسه هرچي مي تونس کيرشو تو کونم فرو مي کرد هنوز يادم که مياد ازدردش گريم ميگيره کسکش خوب که منو کرد از کون . بعد حدود يه 10 تا 15 دقيقه کيرشو در اورد وبلند م کرد گفت بخور دور کيرش زرد بود از عناي کونم وکمي هم خوني معلوم بود کونم زخم شوده گفتم نمي خورم باز يه کشيده نصار گوشاي بنده کرد وبعد از دوباره کيرشو چپند تو دهنم نرديک بود حالم بد بشه واستفراق کونم معامه گمت نهنه جنده چه مرگته مي خوري يا نه وگرنه به همه معلم ميگم خلاصه خورديم ابشو همش ريخت رو صورتم بعدشم لباساشو پوشيدو گورشو گم کرد رفت شب که مامانم اومد از کون درد نمي تونستم راه برم مامانم همش فکر ميکرد که از درس خوندن خستمه البته واقعاا هم عجب درسي بود بعد مامانم رفته که به معلم من زنگ بزنه که براي جلسه اخر کلاس قرار بزاره قرار شد که پس فردا بياد براي درس دادن به من اون روز اومد و درسشو داد موقعه رفتن مامانم گفت که اوضاي من چجور معلم گفت خيلي ضعيف بايد سعي کونه نمره بياره بعد منو کسکش فرستاد دنبال نخود سياه مثلا برم دنبال سوئيچ ماشين تو اتاق افتاده بيارم هر چي گشتيم نبود خمودش صدام زد گفت تو جيبم نگو نهنه جنده حقش بود ديد مامانم يه جوري فرداش من براي کاري از خانه رفتم بيرون وقرار بود تا عصر ير نگردم من که رفتم کارم نشود يعني اون طرفي که قرار بود با هم بريم جايي نبود برگشتم خونه ديدم ماشينه معلمم دم در خونه است تعجب کردم گفتم شايد ماله کسه ديگه اي است دم در خونه رو واز کردم رفتم تو خونه ديدم کفش اون کسکش جلو در خونست تو که رفتم يواش صدامو در نياوردم رفتم تو حال کسي نيود در اتاق مامان رو حم بو دامنش هم کف حال بو با تاپش گفتم يعني چه ديدم داره صداي واي اخو جونو اين چيزا از تو اتاق مامانم مياد رفتم دم در اتاق يواش سرک کشيدم ديدم بعله اغا پهاي مامانمو گذاشته روي شونش ودرحاله تلنبه زدن هست من يواش بر گشتم رفتم از توي حياط اومدم پشت پنجره اتاق ديم داره مامانم از کون ميکونه خوشبختانه تغير حالت که داده بودن منو نمي ديدن منم يواش يواش دستم رفت رو کيرم وشروع به ماليدن کيرم کردم تا خودمو خالي کردم تا حالا گاهي اينقدر حشري نشده بودم خلاصه ديدم ابه اون کسکش داره مياد به مامانم گفت کجا بريزم اونم گفت بريز تو کونم . منم زودي از خونه زدم بيرون رفتم تو کوچه کناري وايسدم بعداز يه 10 دقيقه اي معلمه من اومد و گورشو گم کردو رفت من صريع رفتم تو خونه ديدم مامانم داره ميره بره تو حمام گفت چرا زود او مدي گفتم کارمون نشده زود اومدم خونه بعد ديدم که اون رنگ روش زرد شده منم به رو خودم نياوردم که چي شودهبعد خودش گفت معلمت سوالات رياضيتو برات اورده تا بخوني نمره بياري گفتم پس براي همين اينجا بود مو قعي که از ماشين پياده شدم اونو ديد م که رفت گفتم راستي مامان تو مگه ديشب حمام نبودي گفت چرا گفتم پس الان کجا ميري گفت به تو چه مگه فضولي گفتم نکنه شاگرد خصوصي داشتي اخه مامانم دبير شيمي هستش گفته به تو چه فضول گفتم چون سر وضعت به هم ريخته گفتم شايد که شاگردات اينجابودن با هم کشتي گرفتين مامانم با چند تا از شاگرداش که يکي شون دختر خالم خيلي شيطوني مي کونه اون يک لزبين هستش منم چند بار ديد م که با اونا شيطوني مي کنه اون خنديدو رفت تو حموم گفت تو هم اگه ميطوني باهشون کشتي بگير من خنديم گفنم خبر نداري که معلم پسرت با اون کشتي مي گيره فرداش امتحان رياضيم دادم به نمره 19 قبول شودم همه تعجب کرده بودن خوب مو قعي که مامان ادم به معلمت کون کوس بده معلومه که با نمره 19 ادم قبول ميشه . مامانم بعد از يه مدت جريان کون دادن من به معلم رو فهميد اخه کونم عفونت کرد بخاطر اون زخمش از اون روز به بعد بين من ومامانم زند گي جديدي شروع شده

یه خاطره از رضا و خواهر و مادرشاسم من رضا ست . يه وقت فكر نكنيد بي غيرتم ولي اين ماجرا واقعيت داره.هفته ي پيش بابام نبود رفته بود ماموريت ، من و خواهرم و مامانم رفتيم مهموني . مهموني يكي از دوستاي مامانم بود.وقتي رسيديم بعد از سلام و احوالپرسي مامانم و خواهرم رفتن تو يه اتاق تا لباساشونو عوض كنن وقتي اومدن بيرون مامانم يه جوراب سفيد نازك بلند پوشيده بود با يه دامن كوتاه سياه كه به اندازه ي يه وجب تا بالاي زانوش بود. يه پيراهن سفيد حرير هم پوشيده بود كه زيرش معلوم بود و كرست سفيد مامانم معلوم بود. خواهرم يه شلوار برمودايي تنگ پوشيده بود از اينا كه پاچش تا زير زانوش بود با يه تاپ و بدون كرست كه سر سينه هاش معلوم بود . در ضمن بگم كه خواهرم 20 و مامانم 38 سالشه ولي خيلي جوون مونده. كم كم مهموني خيلي شلوغ شد. كلي پسر و دختر اومده بودن . مامانم با چند تا از اين پسرها حرف ميزد و ميخنديد. خواهرم با يه دختر و 2تا پسر ديگه تو اتاق ورق بازي ميكردن، وسط هاي مهموني بود كه ديدم خواهرم ميگه من ميرم بيرون. بدون اينكه لباساشو عوض كنه مانتوشو پوشيد و روسريشو انداخت رو سرش ، رفت. مانتوش هم از اين مانتو نازك ها هست كه پوشيده بود.اينو بگم كه اون فقط تو مهموني ها اين مانتو رو مي پوشيد. بعد از شام ديدم هنوز نيومده. گفتم برم ببينم كجاست رفتم ديدم يه صداي جيغ از بالا مياد. مشكوك شدم رفتم بالا. خونه ي دوست مامانم سه طبقه بودو یکی از طبقه هاش خالي بود.ديدم لاي در بازه. آروم درو باز كردم كه صدا نده رفتم تو باور نمي كردم. ديدم 3 تاپسر هم زمان داشتن با خواهرم حال ميكردن.خواهرم نشسته بود روکیر يكي ، اون يكي هم كيرشو كرده بود تو كونش ، سومي هم داشت با ساك زدن خواهرم حال ميكرد.تا حالا نمي دونستم خواهرم اوپنه .ديدم اينجوري خيلي بده. اين پسرها هم هي حرفاي ركيك ميزدن منم ديگه داشتم ميتركيدم ولي نمي دونستم چيكار كنم. پسرها هي ميگفتن جرت ميدم. قربون سينه هاي اون مادري كه به تو شير داده.خواهرم هم مثل كسايي كه حشري شدن داشت ميگفت جووووووون منو بگا! سري اومدم پايين و به روم نياوردم. ديدم مامانم مسته مسته و چون نمي فهمه پاهاش باز شده و شورتش معلومه. يه شورت سفيد توري كه كسش از زير معلومه. ديگه موندن و جايز نديدم و اومدم بيرون. ساعت 11 شب بود برگشتم ديدم جفتشون مستن و دست مردا و پسرها هم بيكار نبود. همش لاي پاها و سينه هاي اونا بود. همينكه منو ديدن خودشونو جمع و جور كردن.شب كه اومدم خونه خواهرم به مامانم ميگفت مامان چقدر آب خوردي؟ من سه تا، مامانم گفت منم دو تا ، خوب شد رضا نفهميد. نيمه شب گذشته بود اومدم آب بخورم ديدم هر دو لخت تو بغل هم خوابيدن .

منو مامان جونمموردي را كه مي خوام براتون تعريف كنم عين واقعيته. من الان 31 سالمه و ازدواج هم كردم. ولي علاقه بسياري به نزديكي كردن با مادرم دارم. اين علاقه از زماني شروع شد كه من 15 سال داشتم . خانه ما در حدود60 متره و من در اون زمان در يك اتاق با مادر وپدرم در اونجا ميخوابيديم و نصفه هاي شب بود كه ميديدم پدرم داره مامانمو ميكنه ومن يواشكي نگاهشون ميكردم. از اون موقع تا 2 سال پيش هميشه من دنبال فرصتي براي ماليدن خودم به مادرم بودم. حدود دو سال پيش بعد از ظهرمن و مادرم تنها خوابيده بوديم مادرم پائين تر از من بود. همينجوركه خوابيده بودم مادرم رو زير نظر داشتم واندامش رونگاه ميكردم. سنش در حدود 40 با اندامي گوشت آلود. يك دفعه ديدم مادرم زير چشمي منو نگاه ميكنه. ناخودآگاه حس عجيبي به من دست داد. من از فرصت استفاده كردم و دستم روگذاشتم روي كيرم وشروع كردم به ماليدنش. بعد از نيم ساعت ديدم هنوز منو نگاه ميكنه. البته وضعيت صورت من طوري نبود كه چشام رو ببينه. كم كم كيرو از شلوارم درآوردم. شروع كردم به جق زدن وآبم رودرآوردم. بعد از اينكه مادرم از خواب بيدار شد من ميترسيدم. ولي ديدم مادرم چقدر با من مهربون شد. روز بعد فاصله رو با مادرم كمتر كردم و ميديدم كه چطور مادرم نفس نفس ميزنه و آبم رو درآوردم كه كم بود بريزه رو صورتش. يه روز مادرم كه ميخواست بره حموم من رفتم يه گوشه واستادم كه لخت شدنش رو از پشت شيشه ببينم. البته رفتن من رو مادرم كاملا ديده بود. مادرم لباسشو بيرون حموم درآورد و من براي اولين بار مادرم رو لخت مادر زاد ديدم. البته اين رو بگم كه مادرم خيلي مذهبي بود و خودش رو اون زمان زياد می پوشوند. آروم رفتم نزديك حموم ديدم در رو نصفه باز گذاشته و تو حموم دراز كشيده و با خودش ور ميره. منم حسابی براش جق زدم . اين قضيه هرروز ادامه داشت تا اينكه كاملا متوجه شدم كه مادرم بدش نمياد من بدونم كه مراقب منه. منم از فرصت استفاده كردم يه روز ازپشت پنجره با موبايل بهش زنگ زدم. تا گوشي رو برداشت شروع كردم با هاش حرف زدن كه من همينجوري شماره گرفتم . البته صدامو كامل پشت تلفن ميشناخت ولي بروش نياورد. پشت تلفن بهش گفتم كه دوسش دارم. وحاضرم هرچي بخواد بهش بدم تا بذار بكنمش. وهي حرفاي سكسي زدم واز پشت پنجره مي ديدم شلوارش رو كشيده بود دپائين وبا كسش ور ميرفت. بعد بهش گفتم كه من يه بار به مادرم قرص خواب دادم وكردمش ويه جوري بهش اينو رسوندم. بعد تلفن رو قطع كردم. اومدم تو اتاق. اصلا انگار اتفاقي نيفتاده. فردا شبش قرار بود پدرم بره شهرستان ومنو مادرم شب تنها بوديم. مادرم جاها رو انداخت و چراغ رو خاموش كرد. بعد از 10 دقيقه منو صدا كرد و گفت كه ظهر خوابيده و خوابش نمياد. بهم گفت برم يه ليوان آب بيارم كه قرص خواب آور بخوره. تا اينو شنيدم بدنم به لرزه افتاد. ليوان آب رو گرفت و تو تاريكي گفت فعلا يه دونه بسه. آبوخورد. بعد از 5 دقيقه يكي دو بار صداش كردم. ديدم جواب نداد. آروم رفتم پهلوشو دستم رو گذاشتم روي كونش. چه قدر نرم وگوشت آلود. نفس نفس زدن مادرمو مي شنيدم. سريع دامن مادرم رودادم بالا. شورت نپوشیده بود. دهنم روگذاشتم لاي كونش و شروع كردم به ليسيدن. بعد خودم لخت شدم و برعكس پهلوش خوابيدم. كيرم رو گذاشتم رو صورتش و هي با كيرم مي زدم روي لپش. برگشتم و به كيرم تف زدم و آروم آروم بعد از باز كردن لاي پاش كردم توكونش. اصلا ديوانه بودم و هيچي نمي فهميدم. شروع كردم به عقب جلو كردن. بعد تا ديدم آبم داره مياد سريع كيرم رو درآوردم و آبم رو ريختم روي كونش. اون شب تا صبح با مادرم بازي ميكردم. فرا صبح ساعت ده صبح از خواب پا شدم وبي نهايت نگران بودم. كه ديدم مادرم از خواب پا شد. لبخند زنان گفت ديشب خيلي خوب خوابيده. خوشحال از اين موفقيت بيرون زدم. بيشتر ازاين خوشحال بودم كه پدرم زنگ زده بود و گفته بود كارش يك هفته طول ميكشه. اصلا نفهميدم كي شب شد. پس از خوردن شام جاها رو انداختم. مادرم گفت امشب ميخواد دوتا قرص خواب بخوره. آب رو كه آوردم ديدم دستشو الكي مشت كرده مثلا داره قرص ميخوره. تا دراز كشيد 5 دقيقه بعد چون جرات پيدا كرده بودم لخت مادرزاد شدم و مادرم روهم تمام لباسشو درآوردم. اونهم لخت مادر زاد شد. لاي پاشو وا كردم و كيرمو گذاشتم توي كسش. هي تلمبه ميزدم. بعد كيرمو درآوردم آروم مادرمو برگردوندم به پشت. و روي سوراخ كونش تف كردم و يكي از انگشتام رو آروم كردم توي كونش. اين كارو تكرار كردم. بعد از شل شدن دوتا انگشتم رو كردم. صداي آروم ناله كردنشو ميشنيدم وبروم نمياوردم. چون مثلا خواب بود كونش كه گشاد شد سريع كاهك كيرمو كردم توي كون مادرم. تند تند عقب جلو كردم وآبم رو ريختم توي كون مادرم. خلاصه تا صبح كارم اين بود. شب فرداي اونروز يه فكري به سرم زد. قبل از اينكه مادرم بگه قرص خواب ميخواد بخوره من گفتم كه ميخوام قرص خواب بخورم. بعد از خوردن قرص خوابيدم. بعد از ده دقيقه ديدم مادرم صدام كرد وچون جوابي نشنيد اومد سراغم. آروم شلوارمو از پام كشيد پائين و كيرمو گذاشت تو دهنش. هي ساك ميزد تا آبم خواست بياد چشمامو باز كردم. بلند شدم و پريدم روي مادرم وهي مي ليسيدمش. ديگه هم اون بيدار بود هم من. خلاصه تا مي تونستم مادرمو كردم. از اون زمان تا الان هرموقع فرصت بشه مادرم رو ميكنم. با اينكه من ازدواج كردم ولي لذت كردن مادرم يه چيز ديگه است .

خاله منظرمن یه خاله دارم به نام منظر که خیلی به هم نزدیکیم….. اختلاف سنی من و خاله جونم 21ساله… خاله ي من زنی با موهای خرمایی و بلند که تا نصفه کمرش می رسه و همیشه دم اسبی می بنده… و چشمای قهوه ای و قد تقریبا 170 سانتي و وزن 60 کیلو خوب خودشو نگه داشته بود و همه اینها کافی بود برای دیوونه کردن یه جوون 19 ساله. با اینکه اختلاف سن من و خاله زیاد بود ولی خیلی به هم نزدیک بودیم. خاله ی من با شوهرش زندگی می کرد و هیچ بچه ای نداشت. مشکل حاملگی داشت. بیچاره خیلی هم خرج دوا ودرمون کرد ولی دستش به هیچ جا بند نشده بود. شوهر خاله هم تو داروخانه کار می کرد. شب ساعت 3.5 کشیک داشت تا 3.5 ظهر. وقتی هم میومد خونه یه چیزی می خورد و می خوابید تا 9 شب بیدار می شد و تا یکی دو ساعت بعد باز می خوابید که تو کشیک کم نیاره. خلاصه من و خاله خیلی باهم راحت بودیم. بیشتر حرفمون هم سر دوست دختر هام بود گاهی وقتا با دوستام خونه خاله قرار داشتیم و خاله هم کم کاری نمی کرد و همه اینها موجب نزدیکی من و خاله می شد. یه روز خونشون مهمون بودیم. خاله داشت لباس می شست. توی یه راهرو که تقریبا یه متری می شد و برای رفتن به دستشویی و حمام باید از اونجا رد می شدی و لباسشویی هم اونجا بود. خاله مشغول لباس شستن بود. من هم به بهونه ی دستشویی از اونجا رد شدم. خودمو به خاله چسبوندم. بهم چپ نگاه کرد. خیلی ترسیدم. رفتم تو دسشویی. خلاصه یه کمی اون تو موندم و بیرون اومدم و از اونجا که می خواستم رد شم دیگه خاله نبود. خلاصه به خیر گذشت. تو دلم گفتم: نه به اون شوری شوری نه به این بی نمکی. خلاصه شامو خوردیم و بعد از دو سه ساعت برگشتیم خونه. همش تو فکر بودم چه برخوردی بود؟ چرا این جوری شد؟ خلاصه فردا که چهارشنبه بود. راستی من پیش دانشگاهی بودم و چهارشنبه و پنجشنبه تعطیل بودم. ساعت نه صبح بود مامان اومد بیدارم کرد. گفت: تلفن باهات کار داره. گفتم: بگو نیست. گفت: خالته. منم که بعد از این همه نزدیکی به خاله و برخورد دیشب دیگه مخم داشت سوت می کشید گوشی رو برداشتم بعد از سلام و احوالپرسی خاله گفت: راستی شنیدم ریسیور پروگرام می کنی. گفتم: آره گفت: مال منم می کنی؟ اینو که گفت کلی جا خوردم ولی با خودم گفتم منظوری نداره. یهو بلند تر گفت: می کنی یا نه؟ گفتم: چیو؟ خندید گفت: چته مگه؟ گفتم: هیچی. گفت: هر چی لازم داری بردار بیار با کامپیوتر ما کارتو بکن. گفتم: تو از کجا میدونی که سرو کارم با کامپیوتره؟ گفت: بسه. مامانت همه چیو بهم گفته. زود باش بیا. منم فیش رو برداشتم و سر راه یه کارت پنج ساعته خریدم و رفتم خونه خاله. زنگو زدم و بدون سوال کردن و کیه و فلان و اینا درو باز کرد. رفتم تو. خلاصه گفت: برو تو اتاق کامپیوتر. روشنش کن کارتو انجام بده. من الان میام. سرم رو انداختم پایین و به طرف اتاق رفتم که یهو صدام زد و گفت: راستی همه کانالا رو باز می کنه؟ گفتم: آره گفت: همشو؟ گفتم: نه گفت: خب زود باش. نشستم پای کامپیوتر و دیدم اینترنت دارن. رفتم تو سایت سات سات و برنامه استار ست 550 رو گرفتم و کارشو انجام دادم. بعد اومدم و نصبش کردم رو تلویزیون و مشغول سرچ و ردیف کردن شدم. خاله اومد و من مشغول بودم. رفت تو اتاق خواب و بیرون اومد با شلوارک که رنگش سفید بود و یه پیرهن نازک که دم و دستگاه تابلو بود. منم سرمو کردم تو برف و کارمو کردم. گفت: من میرم حموم. یادت نره کانال خوباشو قفل کنی ها. گفتم: چسب. با صدای بلند خندید گفت: چسب؟ گفتم: میگن. بازم بلند تر خندید و رفت تو راهرو و لباساشو کنار لباسشویی در آورد و رفت تو حموم. من تو شیشه ی میز تلویزیون دیدش زدم ولی ترس عجیبی داشتم. یهو صدام زد. منم رفتم. یهو دیدم در حموم بازه. از دور گفتم: چیه؟ گفت برو تو اتاق خواب تو کمد من یه شورت و سوتین بیار. توش موندم. رفتم تو کمد و دیدی زدم و برگشتم. گفتم: کدومو بیارم؟ گفت: هر کدوم دوست داری. خلاصه منم زرشکیه رو انتخاب کردم و بردم براش. گفت: ایول. از کنار در بهش دادم. با دستاش گرفت و برد. چیزی نگفتم و رفتم پای ریسیور و کارم داشت تموم می شد یهو خاله اومد بیرون. به به چه هیکلی! یه تی شرت صورتی وشلوار سفید که شورت زرشکی زیرش خودنمایی می کرد. اومد و کنارم نشست. گفت: این کانال بیست و چهار ساعته که میگن رو داره دیگه نه؟ گفتم: قبل از پروگرام هم داشت توش موند و گفت: من ندیده بودم. خلاصه گفت: بزار ببینم. گفتم: کانال 111 هست هر وقت خواستی ببین. گفت: لوس نشو. خلاصه گفت که دیشب که بهم چسبیدی شوهرم ما رو دید. منم می خواستم که خلاصه بله دیگه. حالا هم معذرت می خوام. منم کارمو تموم کردم و کنار هم نشسته بودیم. یهو گفت: انگشترمو دیدی؟ گفتم: نه. یهو دستشو دراز کرد. منم گرفتمش و نگاه کردم. کنترل ماهواره دست خودش بود که اسپایس پلاتینوم رو گذاشت. خلاصه وسطای کار بود که منم دستشو بوسیدم. اون به فیلم نگاه می کرد. منم کم کم به موهاش دست زدم و یه کمی نوازشش دادم. یه کش به رنگ سبز بهاری موهاشو نگه داشته بود. من بازش کردم و تو موهاش دست کشیدم. یهو گفت: چرا بازش کردی؟ ببندش و پشتشو به من کرد. منم پاهامو باز کردم و از پشت بهش چسبیدم و با هزار مکافات بستمش. خودشو بهم می مالوند و گفت: بسه دیگه. یالا شروع کن. مردم. گفتم: چیو؟ خندید و گفت: گم نشی؟ گفتم: چرا؟ گفت: خودتو میزنی اون راه. منم خندیدم و از پشت بغلش کردم و سینه هاشو تو دستام لمس کردم. گفت: عزیزم مواظب باش. من که فرار نمی کنم. هستم. یه کم دستمالیش کردم. یهو برگشت و منو خوابوند و روم خوابید. تو چشام نگاه کرد و بهم گفت: خیلی دوستت دارم. دیشب هم داشتم میترکیدم. به زور خودمو جمع کردم. دلم میخواست لباتو تیکه تیکه کنم. لباشو گذاشت رو لبام و قلمبگی سینه هاش که به سینه هام چسبیده بود دیوونه کننده منو به جونه خاله انداخت. یه غلتی خورد و منو روی خودش کشوند و گفت: مال توام دربست. بکن که خرابتم. منم دیگه تو اوج بودم که گفت: بریم اتاق خواب. بغلش کردم و همش عاشقونه نگام می کرد. به اتاق رسیدیم. جلوی میز توالت گذاشتمش زمین. از پشت بغلش کردم. از توی آینه به هم نگاه می کردیم. بهم گفت: نمیری حموم؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: تا راحت تر همدیگه رو بخوریم. تو یه چشم بهم زدن رفتم حموم. بهم گفت: اسپری موبر اونجاست. خودتو بساز برام که مستتم. تا برگشتم دیدم که یه عروس روی میز توالت نشسته! چه رژی! چه خط لبی! رفتم جلوش و کشوندمش پایین و سینه به سینه به هم چسبیدیم. طوری که شیطونم دره بهشتش بود و دستامون دور کمر هم و لبها هم که دیگه نگو. خلاصه سینه هاشو میمالوندم و دست دیگمم روی باسنش بود. خیلی نرم و بزرگ بود. سینه ها هم که 85 بود و بله دیگه. لبمو از لباش جدا کردم و بهش گفتم: عذابم نده ظالم. خندید که برق لباشو نتونستم تحمل کنم و باز چسبیدم بهش. یهو یه ام ام کرد. لباشو ول کردم. گفت: بابا تو دیگه کی هستی؟ چسبی که بهم گفتی اینجا اثر کرد. هم بدنمو گرفت هم لبامو. بعد گفت: بریم رو تخت. همین جور چسبیده به هم رفتیم. منو انداخت رو تخت و روم خوابید. با دستش شیطونمو فشار می داد به بهشتش و با فاصله ی کم تو چشام نگاه می کرد. یهو صدای زنگ در اومد. جا خوردم. گفت: خیالی نیست. صبر کن الان بر می گردم. گفت: کیه؟ زن همسایشون بود برای گذران وقت اومده بود اونجا. منظر خاله بهش گفت: الان مهمون دارم. بعدا بهت سر می زنم و آیفون رو گذاشت و اومد تو اتاق. خودش پیرهنشو در آورد گفت: به امید تو بشینم شب میشه و خندید. ساعت 11 بود. گفت: باید کارا رو فشرده تر کنیم. خلاصه شلوارشو هم در آورد و گفت: بقیش با خودت و من چشام در اومده بود. گفتم: بابا دیوونه کجا بودی صبح تا حالا؟ خدید و گفت: بیا. بعد منو به میز چسبوند و بند شلوارمو کشید. تو همه این مدت تو چشام نگاه می کرد. کشید پایین. شورت هم پام نبود و حسابی تمیز کرده بودم. با دستای نازش وزیرمو گرفت. گفت: چه مهره ی قوی ای داری. همه چیو صاف می کنه. بهم نگاه کرد و گفت: ویرانگرمی. تاراجم بزن. محبت. زانو زد و یکمی شیطونو به بازی گرفت. یه گاز مختصر از کلش گرفت و با دندوناش یه کم کشیدش. بعد از مدتی خوردن منم از بالا به سینه هاش و حرکاتش خیره شده بودم. بلند شد یه اسپری نیم ساعته آورد و زد به شیطون. گفت: تا تو به لب بهشتم بوسه می زنی این اسپری کارشو می کنه. خلاصه زد و یه کم مالش داد و رفت رو تخت خوابید. منم رفتم وسط پاهاشو شورتشو زدم کنار. یه بوسی از مرکز خط دفاعیش گرفتم. صدای خاص و عجیبی داد. کلی خندیدیم. من نمی دونستم به کجاش دست بزنم. لا مذهب مثل هلو نرم و لطیف بود. بعد از ده دقیقه بلندش کردم و بغلش کردم و با یه لب از باغ لباش لبامو مرطوب کردم. ناخنهاشو لاک صورتی کم رنگ زده بود که دل مجنونشو دیوونه می کرد. خلاصه همین طور که بلند شد یه کم رفت عقب و به ته تخت خودشو رسوند. گفت: سوتینمو نمی خوای باز کنی؟ ممه هام خفه شد. کشیدمش پایین. بدون اینکه بازشون کنم. و خودشو هم کشوندم و خوابوندم و شیطونم رو نزدیک بهشتش کردم. خودش گرفت و یه کم کشید و مالوند به بهشتش و آه و اوه کرد و گفت: کمک کن دیوونه. منم یه کم فشار دادم تو. خیلی نرم بود. کردم تو. یهو داد زد: آی! آتیش گرفتم! چقدر گرمه. و منم مست مست شدم. خوابیدم روش و یه کم جلو عقب کردم. گفت: سوتین اذیت می کنه. بلند شد و گفت: درش میاری یا خودم درش بیارم؟ همین جوری که دستمو بردم پشت صورتم بهش نزدیک شد. یهو یه گاز نرم از سینه هاش گرفتم. یه آهی گفت که نزدیک بود… گفت: نداشتیما. گفتم: تازه آوردیم. خندید و خوابید. منم دوباره کردم تو. نرم نرم. خیلی گرم بود. ده دقیقه ای همینجوری کار شد ولی خسته شدم. بلند شد گفت: پسر خواهرم خسته شد. جواب مامانتو چی بدم؟ منو خوابوند. یه جوری که کمی تکیه داده بودم. اومد و دقیقا نشست رو شیطونم. کامل رفت تو. یه آهی کشید. یه کم بشین پاشو بازی کرد و یکی دو دقیقه شد که گفت: خسته ام اما نزدیکم. منظورشو گرفتم. برگشت و خوابید پاهاشو داد بالا و با دستاش گرفت. منم خوابیدم روش. همین جور که پاهاش هفت شده بود هفتشو دوره کمرم چنبر زد و محکم قفل شد. منم با تمام نیرو حرکت یکنواخت می کردم و خاله هم تو اوج عشق بود و همش می گفت: بکن… بکن… بکن… یعنی با نواخت حرکت ثابتم عکس العمل نشون می داد و تکرار می کرد بکن. یه کم صداش رفت بالا. نگاهش به من بود. منم دیوونه به سینه هاش نگاه می کردم. ریتم خاصی داشت. خیلی با حال بود. نوک قهوه ای باز و خیلی دایره اش کوچیک بود. یه کم که دستمالیش می کردم سرخ می شد. با تلمبه زدن من به اوج رسید. منم دیگه نزدیک بودم که یهو ترکوند. چند تا تکون مشتی خورد و آروم شد. تو این تکون ها خیلی جدی بود و خبری از خندش نبود. چشاشو بهم فشار می داد و منم بزن بکوب داشتم. بعد چند ثانیه گفت: تشنمه. رسیدی سیرم کن. منم برگردوندمش. مثل گربه. گفتم: به پشت حمله کنم؟ گفت: فعلا نه باشه بازی بعدی. یه کم پاشو باز کرد گفت: بچسبون. تو که رفت پاهاشو یه کم جمع کرد. گفت: تنگیش خوبه دلبرم؟ گفتم: محشره. مهندسش کیه؟ دو طرف کمرشو گرفتم و به گرمی عمقش رسیدم. صدای شلاپ شلوپ هم امانمو بریده بود که خیلی نزدیک شدم. گفتم: آب آمادس. برگشت. با دستش شروع کرد به حرکت جلو عقب و دیگه بعله تو دهانش کرد و شروع به خوردن آبنباتم کرد و منم ترکوندم. آب یه هفته جیره بندی رو تو دهان خاله جون ریختم. بیرون کشیدمش و بقیه رو رو سینش ریختم. اونم زانو زده بود و کارشو می کرد. خلاصه تموم که شد رو سینش دست کشید و با انگشتش کرد تو دهانش و بعد منو خوابوند و یه کمی تو بغل هم خوابیدیم. بعد گفت: بریم حموم. رفتیم حموم و زیر دوش همش به هم چسبیده بودیم و قربون صدقه هم می رفتیم. همدیگه رو شستیم و حوله رو دور دوتامون کردیم و چسبیده به هم اومدیم بیرون. بهم گفت: حال کردی باهام رفیق شدی؟ خندیدیم و دیدیم ساعت یک و ربعه گفت: برای امروز بسه. سعی می کنیم تو بازی های بعدی پشتو هم شرکت بدیم. منم گفتم: خدا کنه. خلاصه رفتیم تو اتاق خواب و گفت: لباس تنم کن. گفتم: چشم دردونه. خلاصه سوتین و شورت و دامن و پیرهنو تو تنش نشوندم. با شیش هفتا ماچ جانانه وداع کردم و رفتم خونه. تجربه ی من در این داستان این بود که هر سر بالایی یه سرازیری داره و اگه کسی تندی کرد دلیلش نیست که بی خیال بشی. شرایط رو بسنجین و رک باشین. فعلا بای

من و مامانم وای خدای من. همشون اینجان!. همه ی اون شورت و کرستایی که مامانم میپوشه اینجان و من الان میتونم همه شون رو لمس کنم… بهشون دست بزنم و اونا رو تو تن مامان خوشگلم تجسم کنم.این سیاهه خیلی سکسیه. اون آبیه خیلی نازه…. من کیرم همینطور بلند و بلند تر میشه و هر ثانیه بیشتر از ثانیه ای قبل دوست دارم کس مامانمو جلو کیرم داشته باشم. تا بتونم بهش بفهمونم اونی که بابا میذاره تو کسش کیر نیست و این کیر واقعیه!. داشتم باهاشون ور میرفتم و تو خیال خودم اونا رو تو تن مامانم تجسم میکردم. اون سیاهه رو برداشتم و جلو صورتم گرفتم و داشتم حسابی لذت میبردم که حس کردم یکی پشت سرمه. وای خدای من. خود مامانم بود. که با یه نگاه عجیبی داشت منو نگاه میکرد. بهم گفت: “تو اینجا داری چیکار میکنی؟. با لباس زیرای من چیکار داری؟”. زبونم بند اومده بود و شورت رو انداختم زمین و از جام بلند شدم. ولی کاش این کارو نمیکردم. چون دیدم کیر شق شده ام حسابی داره از پشت شلوار خود نمایی میکنه!. مامانم با تعجب یه نگاه به من و یه نگاه به کیرم انداخت و گفت: تو… یعنی… بعد سعی کرد خودشو مسلط کنه و داد زد: “اینجا چیکار داری؟. چرا اومدی سر لباس زیرای من؟.” منم طاقتم طاق شده بود و رفتم سمت مامانم. گفتم: “اومدم اینجا چون دوست داشتم ببینم شورت و کرستت چه شکلیه مامان.”- “یعنی چی؟خجالت بکش! من مامانتم” – “میدونم. ولی خوشگل ترین و سکسی ترین مامان دنیایی.” مادرم اومد یه سیلی بزنه تو گوشم که دستشو گرفتم و بردمش عقب و چسبوندمش به دیوار و خودمو چسبوندم بهش. پستونای گنده شو رو سینه م داشتم حس میکردم. کیر گندمم داشت گنده تر و سفت تر میشد. مامانم خیلی داشت تلاش میکرد که من ولش کنم. ولی من دیگه آب از سرم گذشته بود و موقعیت به این خوبی رو نمیتونستم از دست بدم!. خودمو بیشتر به مامانم فشار دادم و پاهامو بردم نزدیک پاهاش. حالا کیرم قشنگ بالای کسش بود. بین شکم و کسش. و من داشتم با خودم فکر میکردم الان شورت مامانم چه رنگیه. دستاشو از پشت به هم دادم و با دست راستم محکم اونا رو با هم نگه داشتم. با دست چپم که آزاد بود سینه های مامانمو گرفتم و شروع کردم به نوازش کردنشون. مامانم که دید زورش به من نمیرسه سعی کرد با التماس منو وادار کنه که دست از سرش بردارم. بهم میگفت:”سعید. تو رو خدا ولم کن.عزیزم.” منم بهش گفتم:”مامان جون. تازه تونستم تو رو کنار خودم داشته باشم. فکر میکنی به همین راحتی ولت میکنم؟”. مامانم آدم باهوشی بود و فهمید که مقاومت فایده ای نداره. از طرفی کیر گنده ی من رو یواش یواش داشت بیشتر حس میکرد. پستوناش هم تو دست من حسابی مالونده میشدن. همه ی اینا حسابی حشریش کرده بود. وقتی دستم رو از لای پیرهنش بردم تو و سینه ی راستش رو گرفتم یه آهی کشید و شل شد. قشنگ حس میکردم که دستاش دیگه سفت نیستن و منم آروم آروم ولشون کردم. ولی مواظب بودم که نکنه یه وقت بهم نارو بزنه. واسه همین بازم دستامو همونجا نگه داشتم. وقتی دیدم واقعاً مامانم حشری شده و قصد فرار نداره دست راستم رو از پشتش آوردم بیرون. و آروم بردم سمت کسش. از رو دامن سعی کردم یه کمی بمالونم که دیدم دامنش خیس خیسه. آره. مامانم رو با یه پستون مالوندن خیس خیس کرده بودم. یه کمی کسش رو مالیدم و بعد پیرهنش رو درآوردم. واااااااای. کرست قرمزش خیلی سکسی بود و خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم حشری کننده بود. به خصوص دیدن اون صحنه که یکی از پستونای مامانم ازش اومده بود بیرون و اون یکی هنوز تو کرست بود. نمیخواستم کرستش رو باز کنم. اونی که بیرون بود حسابی قلمبه شده بود و اگر کرستو باز میکردم شاید اون حالت رو از دست میداد. واسه همین اون یکی رو هم درآوردم و سرمو بردم لای پستونای مامانم و شروع کردم به خوردن نوک پستوناش. با دو تا دستام پستوناشو میمالوندم. لزومی نداره که از سر و صدا و آه و ناله ی مامانم چیزی بگم که خونه رو رو سرش گذاشته بود. حسابی که پستونشو خوردم نشستم جلو مامانم که همچنان به دیوار تکیه داده بودو ایستاده بود و دامنش رو آروم کشیدم پایین. و دیدم اون شورت قرمزی رو که آرزو داشتم پای مامانم ببینم. شورت خیلی کوچیکی بود جوری که کس تپل مپل مامانم از کناره هاش زده بود بیرون و موهای کم کس مامانمو میتونستم ببینم. لای پای مامانمو باز کردم و دیدم که شورتش خیسه. آروم انگشتمو کشیدم روش و مامانم آهی از سر لذت کشید. من خیلی حشری بودم ولی خودمو حسابی کنترل کردم. شورت مامانمو آروم کشیدم پایین و سرمو بردم لای پاش و زبونم روگذاشتم رو کس داغ مامانم. داشت دیوونه میشد. با هر حرکت زبون من میلرزید و دستشو میبرد لای موهاش و داد میزد. من همینطور زبونم رو رو چاک کسش حرکت میدادم. گاهی اوقات هم میبردم تو سوراخ کسش و عقب جلو میکردم که حسابی داشت حال میکرد. بعدش هم پای راستشو آورد بالا و گذاشت رو دوش من و منم دستامو گذاشتم رو سینه هاش و شروع کردم به بازی کردن باچوچوله ش و نوک پستونش. بعد از نزدیک به سی ثانیه آه و داد مامانم رفت هوا و فهمیدم که کاملاً ارضا شده. بعدش بلند شدم و مامانمو بغل کردم و به پشت گذاشتمش رو تخت و خودم رفتم پشتش. زانو های مامانم که رو تخت بودن هنوز از شدت هیجان میلرزیدن. منم رفتم دم کون مامانم ایستادم و شروع کردم به بازی کردن با سوراخ کونش که یه حفره ی کوچولوی قهوه ای بود. انگشتامو با تفم خیس میکردم و میمالوندم رو سوراخش و خلاصه حسابی کونشو خیس کردم. بعدش آروم کیرمو گذاشتم دم سوراخش و یواش یواش بردم تو. مثل اینکه پدرم قبلاً این کارو کرده بود. چون کون مامان گشاد تر از اونی بود که فکرشو میکردم. ولی با اینکه گشاد بود برای کیر من تنگ بود. چون حسابی دادش رفته بود هوا و منم داشتم حال میکردم. مامانمم یه بند میگفت:”جون.. آهاا.. آخ.. بکن.. بکن.. جرم بده.. آها” و منو حشری و حشری تر میکرد. حسابی که از کون مامانم لذت بردم کیرمو درآوردم و بهش گفتم:” مامان جون حالا برگرد. پسرت کستو میخواد”. مامانمم برگشت و دراز کشید رو تخت. رفتم بالا سرش. دو تا پاهاشو دادم بالا و مچ پاهاشو چسبوندم به هم و با یه دست گرفتمشون. با اون یکی دستم هم کیر کلفتمو گرفتم و گذاشتم لای پاش و دم کسش. و آروم دادمش جلو. اینجوری کس مامانم تنگ تر به نظر میومد. وقتی کیرم داشت میرفت تو مامانم آنچنان آهی کشید که فکر کنم همه ی همسایه ها فهمیدن مامانم داره کس میده. حالا دیگه کیرم تو کس مامانم بود و من داشتم تلمبه میزدم. از زور هیجان نمیدونستم چیکار کنم. نمیفهمیدم چی دارم میگم. ولی میگفتم:”آها.. این یعنی کیر..میبینی مامان؟ این یعنی کیر.. اونی که بابا شبا میذاره لاپات کیر نیست.. دودوله…مگه نه؟” مامانمم با ناله میگفت: “آره.. تازه میفهمم کیر چیه..جون..جووون.. بکن.. بکن منو.. آها.. بزن کسمو پاره کن.” و منم حسابی داشتم کیرمو میزدم به ته کس مامانم. وقتی خوب کس مامانمو کردم و دیگه نزدیکای اومدن آبم بود کیرمو درآوردم و مامانمو بلند کردم و از تخت اومدم پایین. مامانم گفت کجا میری؟ گفتم حالا نوبت توئه که نشون بدی چه جنده ای هستی. مامانم گفت:”یعنی چی؟”. منم کیرمو گرفته بودم تو دستمو داشتم باهاش بازی میکردم. به مامانم گفتم:”یعنی الان میای و این کیر رو میذاری تو دهنت و انقدر ساک میزنی تا من آبمو بریزم تو دهنت. انقدر میخوریش تا آب کیر منو تو دهنت حس کنی. فهمیدی؟”. مامانمم اومد. جلوم زانو زد و کیرمو کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن و ساک زدن. باورم نمیشد این مامانمه که داره با این مهارت کیرمو میخوره. زبونش خیلی ماهرانه سر کیرمو نوازش میداد و ازش بالا پایین میرفت. دستای تپل مامانمم گاهی اوقات کیرمو میگرفت و برام جق میزد. همزمان با این جق زدن زبونش رو سر کیرم میچرخوند که منو تو اوج حال میبرد. وقتی حس کردم دارم میام کیرمو از تو دستاش درآوردم و خودم گرفتم و کردم تو دهنش و شروع کردم جق زدن و تو و بیرون بردن. یهو حس کردم کیرم داره منفجر میشه. آب کیرم با فشار زد تو دهن مامانم که حالا باز شده بود. عین دهن یه آدم تشنه که چند روزه آب نخورده و حالا به چشمه رسیده جلو کیر من باز بود و داشت آب کیر منو میخورد. مامانمم نامردی نکرد و همه ی آبمو خورد و هر چند وقت یه بار دهنشو می بست و قورت میداد و دوباره باز میکرد و میخورد. گاهی اوقات هم چند قطره از آبمم از تو دهنش میریخت بیرون. ولی اونقدر آبم اومده بود که فکر نمیکنم هیچ بار دیگه ای تو زندگیم انقدر از کیرم آب بیاد. مگر اینکه دوباره مامانمو بکنم و دوباره اون کس خوشگلشو جلو کیرم بذارم و از اون سوراخ بهشتی بهره مند بشم .

مهرداد و خاله مهدیهمن مهرداد هستم 18 سالمه و يک خاله دارم اسمش مهديه است و 33 سال داره و قد نسبتا بلندي داره و اندام خيلي قشنگي داره. موضوع از اين جا شروع ميشه که من تو دانشگاهي نزديکي ميدان ونک قبول شدم و خودم و خانوادم تصميم گرفتيم که من پيش خالم بمونم چون خونشون نزديک دانشگام بود. منم که خيلي خوشحال شدم چون از بچگي خالمو خيلي دوست داشتم و اين رابطه دو طرفه بود. به هر حال من وسايلمو بستم رفتم سمت خانه خالم. وقتي رسيدم زنگ زدم و خالم در رو باز کرد. بعد از دست دادن و روبوسي اتاق سابق دختر خالم هدي را نشون داد. من و خالم از همون روز اول خانه تنها بوديم. چون شوهر خالم کارش طوري بود که 3 ماه را تو شيراز بود و يک ماه تهران و هدي هم 2 ماهي مي شد ازدواج کرده بود و همين موضوع بيشتر منو تحريک کرد. روز به روز خالم نسبت به من راحت تر مي شد و کمتر از گذشته بدنشو مي پوشاند تا جايي رسيد که ديگه جلوي من با تاپ و شلوارک مي گشت و روز به روز من تحريک تر مي شدم. يک روز که از مسابقه واليبال برگشتم (در ضمن واليبالست خوبي هستم) يک راست رفتم حمام تا خودمو بشورم. 5 دقيقه اي نگذشته بود که خالم در زد گفت: مي خواي بيام پشتتو کيسه بکشم؟ منم از خدا خواسته در را باز کردم و خاله مهديه آمد تو.(البته شورت پام بود). شلوارکشو تا زد… حالا قشنگ ديگه ران پاهاش معلوم بود. بعد کيسه را برداشت شروع کرد به کشيدن پشتم. حالا من بودم و يک کير شق شده که به زور لاي پاهم قايمش کرده بودم. هر بار که پاهاي خاله مهديم به پشتم مي خورد کيرم بيشتر از قبل شق مي شد. اون روز گذشت تا يک روز که خالم رفته بود حمام رفتم در زدم گفتم: خاله مهديه بيام پشتتو کيسه بکشم!؟ اولش امتناع کرد ولي بعد که من اصرار کردم قبول کرد و درو باز کرد. وقتي رفتم تو ديدم خالم با يک شورت و کرست که پشتش به منه نشسته… ديگه به خودم گفتم بايد همين امروز بکنمش. تو همين فکرا بودم که خاله مهديه گفت: کجايي؟ نيومده رفتي تو فکر وخيال. اين حرفش يک مقدار قلقلکم داد. کيسه را يرداشتم شروع کردم کيسه کشيدن و با دست ديگه آروم آروم بدن خالمو لمس مي کردم و يواش يواش داشتم به شورتش نزديک مي کردم که گفت: مهرداد اگه مي خواي بند کرستمو باز کن تا راحتر کيسه بکشي. منم از خدا خواسته سريع باز کردم ولي سينه هاشو نمي ديدم چون پشتش به من بود. بعد دوباره شروع کردم به کيسه کشيدن و دست چپمو از پشت به سينه هاي خالم نزديک مي کردم که با عکس العمل خالم مواجه شدم. بعد به خالم گفتم تموم شد. حالا مي خوام تمام بدنتو ليف بکشم. اونم قبول کرد. سريع پريدم جلوي خالم که ليفو بردارم که نگاهم به سينهاش افتاد… واي چي بود نمي تونستم جلوي خودمو بگيرم .. تو همين موقع خالم گفت مهرداد شلوارتو در بيار خيس نشه… منم سريع در آوردم که يهو خالم گفت: اون زير چه خبره؟ گفتم هيچي. بعد ليفو صابوني کردم و رو به خالم کردم گفتم: اول مي خوام سينه هاتو ليف بزنم شروع کردم به ليف زدن. ولي چه ليفي! دستم رو سينه هاي خالم داشت بازي مي کرد. بعد ليفو بردم نزديک شورت خالم و شروع کردم از روي شورت نوازش. به خالم گفتم: مي خوام شورتتو در بيارم. منتظر جوابش نشدم و سريع در آوردم. واي نمي شد ديگه تحمل کرد. يک کس خوشگل بي مو تازه تراشيده که حالا براي من بود. به خالم گفتم: مي خوام امروز شوهرت باشم. اونم قبول کرد. سريع لبامو نزديک لباش کردم و شروع کرديم به خوردن لباي هم و با دست راستم داشتم کسش نوازش مي دادمبعد از اينکه لبامون حدود 3-4 دقيقه تو لباي هم قفل بود رفتم سراغ سينه هاي خالم شروع کردم به خوردن. با دندونام سر پستوناش گاز مي گرفتم. صداي دادش به مراتب بيشتر مي شد. بعد خالم گفت مهرداد ميخوام ببينم خواهرم چي به دنيا آورده. بعد از اين که از روي شورت کيرمو حسابي ماليد شورتمو پايين کشيد. همين که ديد گفت: واي يعني مي خواد بره تو کسم؟ ديگه من و خالم جفتمون لخت رو يه روي هم بوديم. خالم با مهارت تمام شروع کرد به ساک زدن. حالا صداي من حمام را گرفته بود. آخ که چقدر ماهر بود. خيلي با ولع اين کار رو مي کرد. خيلي خوب اين کار رو انجام مي داد و معلوم بود خيلي دوست داره. بعدش به اون گفتم:گ مي خوام بکنمت و اون در حالي که يه لب ازم گرفت به صورت طاق باز خوابيد. خودش کيرم رو به داخل کسش هدايت کرد. خيس خيس بود و خيلي داغ. خاله مهديه هم که از بس جيغ مي زد داشت نفسش بند مي اومد و غرق لذت بود. کم کم سرعتم رو تند کردم و همين طور اون رو مي بوسيدم. که گفت: حالا تو بخواب و من بشينم روت. اين کارو کردم. اين طوري هم خيلي حال مي داد. کيرم تا ته مي رفت توي کسش و مثل قبل همش قربون صدقم مي رفت. يه دفعه بدنش شروع کرد به لرزش و در حالي که من رو تو بغلش گرفته بود از فرط شهوت جيغ مي زد و بعدش آروم شد که فهميدم ارضاء شده. يه کم بعدش به خاله گفتم: من کم کم داره آبم مي ياد و اون از روم بلند شد و در حالي که سريع برام ساک مي زد تمام آبم رو روي سينهاش خالي کردم و بعدش روي هم افتاديم. بعد از اين که جون گرفتيم بلند شديم و بدن همديگرو شستيم!! و از هم لب مي گرفتيم. کارمون که تموم شد از حموم اومديم بيرون و رفتيم شام بخوريم. در حين شام خوردن خالم گفت: مهرداد تو ديگه شوهر دوم مني. هر وقت حامد(شوهر خالم) نبود من و تو براي هم هستيم. منم که خيلي خو شحال شدم بلند شدم و رفتم از خاله مهديه لب گرفتم و دوباره کارمون شروع شد. بعد از اون تا صبح تو بغل همديگه خوابيديم. منتظر داستان هاي بعدي من باشيد. چون تو اون مي خوام از سکس با خالم وهدي براتون بگم

ماجرای دوستم امید و خواهرش مهتاب عزیزان سلام. این ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم راجع به خاطره ای از یکی از دوستامه به نام امــید. این دوست من که الان به اتفاق خونوادش رفتن دانمارک برای زندگی، خیلی با من ندار و خودمونی بود، که حتی داستان خودش و خواهرشو برام تعریف کرد که می خونین. منم کوچیکتون پیمانم. امیدوارم از این داستان هم خوشتون بیاد. تقدیم به مامان سکسی عزیز. القصه: امید دوستم، یه خونواده ی 4 نفرین. خواهرش با خودشو بابا و مامانش. این امید از خواهرش 2 سال کوچیک تره. اسم خواهرشم مهتابه. الهی خودم قربونش برم. خیلی جیگره. خوش هیکل ، کون تپل، کمر باریک، نه چاق نه لاغر، خلاصه مانکنه. از چهره چی بگم که منو که سهله، داداششم کشته. تقریبا شبیه بریتنی اسپیرزه. خلاصه خیلی ناز و خوردنیه. از اینجا از زبان امید می شنویم: مهتاب ، خواهرم 24 سالشه منم 22 سالمه. مهتاب همیشه تو خونه راحت می گرده جوری که بعضی وقتها بابام بهش تذکر میده. اتاق من و مهتاب بغل همه. کامپیوتر هم تو اتاق منه. یعنی موقع هایی که من نیستم ، خواهرم میاد سراغش. یا شوء نگاه می کنه یا می چته، اینترنت و از این چیزا… ما کلا با هم نداریم مثلا اون از پسرا می پرسه منم از دخترا و این که با چه چیزایی بیشتر حال می کنن. اونم دست و پا شکسته یه چیزایی میگه. من ولی از همون اول عادت داشتم با مهتابمون رک باشم و راحت. اینا گذشت تا یه روز که بابام سرکار بود و طبق معمولم مامانم برای دوره زنها خونه ی خالم رفته بود. از قضا خواهرمم حوصله این جور جاها رو نداشته که خونه موند. ساعت حدودای سه عصر بود که مهتاب در اتاقمو زد و اومد تو با صورت ورم کرده و چشم گریون. گفتم: چیه آبجی؟ گفت: می تونم بهت اعتماد کنم و باهات رک باشم؟ گفتم: چرا که نه، مگه تا حالا غیر این بوده؟ گفت: نه داداش، اما این مسئله فرق داره ممکنه خیلی عصبانی شی. یا حتی منو بزنی! گفتم: بچه شدیا، حالا میگی یا نه؟ طفلک بد جوری دلش پر بود. تا شروع کرد اشکشم سرازیر شد. گفت: یه چند وقتیه با یه پسره که همکلاسی دانشگامه دوست شدم. به ظاهر پسر خوب و متینی می اومد، اما باطن… حدود 3 ماه با هم دوست بودیم تا این که منه خر نفهم از رو عشق و علاقه خرکی، با کلی دعوت از اون راضی شدم برم خونش. می گفت: می خوام بعدا تو رو به مامانم معرفی کنم. می دونم تا ببیندت ازت خوشش میاد بعد هم قرار خواستگاری… منم که خام زبون این بی همه چیز بی مرام شده بودم (البته همه پسرا این طور نیستنا)، رفتم خونش که البته می دونستم اون موقع کسی خونه نیست. پیش خودم می گفتم: نه بابا نترس، سعید (دوست پسرش) اینطوریا نیست ،منو می خواد؛ مطمئنم کاریم نداره. فقط می خواد در مورد آیندمون راحت تر از پارک و خیابون حرف بزنیم. بعد از یه پذیرایی ساده از طرف سعید یهو ماهواره رو روشن کرد زد رو کانال سکسی (اسپایس) منم سرمو انداختم پایین. احساس بدی پیدا کردم. می خواستم از اونجا برم که اون نامرد گفت: خودمو کشتم تا توی جیگرو بیارم خونه حالا بذارم به همین راحتیا بری؟ اصلا فکرشم نکن. منم گریه ام گرفته بود اونم تا این وضع منو دید از در نازکشی و زبون بازی وارد شد که: آره من عاشقتم و می خوامت و … کاریت ندارم فقط می خوام ببوسمت. همین. منم کم کم خام حرفای قشنگش شدم و اونم از فرصت استفاده کرد و ماچم کرد. از لبام. منم یهو انگار به خلسه رفته باشم، گیج و شل شدم …. بعد از یک ساعت یا بیشتر به خودم اومدم دیدم بله آقا سعید نامرد اون کاری رو که نباید می کرده کرده بود. اینجا که رسید صدای گریش اوج گرفت. من اول خیلی عصبانی بودم واسه این که حالا میاد میگه، منو نامحرم می دونسته ولی از طرفیم دلم واسش سوخت و دیدم تا حدودی هم حق داره، گول خورده دیگه، دیگه گذشته باید به آینده فکر کرد. بغلش کردم و موهای خوشبوشو ناز کردم. اشکاشو پاک کردم و دلداریش دادم. باور نمی کرد من انقدر ریلکس باشم. منم گفتم: تو باید از این به بعد همه چی رو همون موقع به من بگی نه الان که کار از کار گذشته عزیزم. فهمیدی یا نه؟ بعدم خودم مادر این سعید بی ناموس رو به عزاش می نشونم. خواهرم که کمی آروم شده بود و حالا هم یک حامی پر قدرت واقعی پیدا کرده بود در جوابم گفت: امید جونم می دونستم هوای منو داری. بعد هم سعید بی شرف انتقالی گرفت رفت شهرستان. بعدا فهمیدم اصلا خونوادشم شهرستانن اون خونه هم دانشجوئی بود. گفتم: به هر حال من تا قیام قیامت دنبالشم، گیرش بیارم فقط… اونم یه ماچم کرد که همون لحظه منم صورتمو ناخودآگاه به سمتش برگردوندم که لبامون به هم برخورد کرد. اونم که به هوای یه بوسه آبدار و محکم اومده بود، حالا فهمید یا نفهمید، که هم زمان یه لب آبدار از هم گرفتیم که خیلیم مزه داد. در ضمن منم که از اون لحاظ (سکس) تقریبا روم بهش باز شده بود جوری که متوجه بشه گفتم: وای چسبیدا! همینه که این سعید دیوث ول کنت نبود. اونم که از خجالت سرخ شده بود انگار خوشش اومد و با یه عشوه که تا به حال برام نیومده بود، در رو وا کرد و رفت تو اتاقش ولی این بار خوشحال. اون شب، نیمه های شب بود که من داشتم یه فیلم سوپر تو کامپیوترم نگاه می کردم. یهو احساس کردم کسی پشتمه. برگشتم دیدم خواهرم مهتابه. با لباس خواب که منو خیلی حشری تر می کرد. حالا منم حشری فیلمه، اونم دیده بوده یواشکی، حشری هم شده بود. من سریع مانیتورو خاموش کردم ولی چراغ خوابم همیشه روشنه. گفتم: چیه عین دزدا اومدی؟ لااقل سرفه ای چیزی. تا من بفهمم اومدی. گفت: ببخشید داداش نمی خواستم مزاحمت بشم تازه اومدم، آخه یه خواب خیلی بد دیدم. امروزم همش با بچه ها از روح و جن حرف زدیم منم که می دونی چقدر ترسوام. اومدم اگه میشه پایین تختت بخوابم. منم هاج و واج ، گفتم: باشه ولی من الان نمی خوابم. تو برو تو تخت من روتم کن اون ور. پتو روهم بکش سرت بخواب. منم رو زمین می خوابم. خوب؟ – خوب، مرسی امید جون . صدای خودم و خواهرم یه لرزشی خاص آدمای شهوتی رو داشت. سریع رفت همون جور که گفته بودم خوابید. منم که حشرم زده بود بالا رفتم در رو قفل کردم و اومدم مانیتور رو روشن کردم. باقی فیلمو با صدای قطع نگاه کردم. وسطاش بودم که یهو گرمای دستی رو، رو شونم حس کردم. برگشتم دیدم وای یه ناز خانوم جیــــــــــگر پشتم وایستاده، چشماشم بسته داره پشتمو می ماله. بعد با چشم نیمه باز گفت: امید میای مشت و مالم بدی؟ آخه من ماساژور خوبیم. منم مثه آدمای مسخ شده و هیپنوتیزم، بدون حرف پا شدم کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم سرکارم. اونم چه کاری!!! گفت: می خوام مشتی ماساژم بدی عین دوست دخترات. من سریع منظورشو که سکسه فهمیدم، تنها زبونی که فوری درکش می کنم. خلاصه بهش گفتم: اگه دوست داری لباستو دربیار راحت بشیم. گفت: من امشب در اختیارتم. فکر کن شمیم دوست دخترته، هر کاری می خوای بکن. صداش از شهوت زیاد می لرزید. منم فوری لباساشو که آرزو داشتم لخت کاملشو ببینم، درآوردم ولی شورت و کرستشو نه. شروع کردم به ماساژ از بالا تا پایین می گفت: دیروز با دوستام رفتم استخر. چون خیلی وقت بود نرفته بودم، تمام بدنم کوفته شده. منم خیلی نرم و باحال که نزدیک بود یه بار آبم بیاد، مشت و مال می دادم. همین طور رفتم از شونه هاش و گردنش به پایین. رسیدم به سینه های ناز گوشتیش که واقعا خوردن داشت. دستمو که گذاشتم روش حس کردم نفسش بند اومد. فهمیدم که نقطه حساس شهوتش پستوناشه. منم نرم می مالیدم که گفت: امید عزیزم اگه راحت نیستی می تونی سوتین منو دربیاری. ایول! چه خواهر بامرامی که بفکر راحتی داداششه. منم بدون حرف دستورشو اجرا کردم، تا باشه ازین دستورا، کرسته کرم رنگشو درآوردم. بعد طاقتم تموم شد. برگردوندمش به طور طاق باز خوابید. منم تا چشمم به پستوناش افتاد دیگه کس خل شدم. یه کم مالیدم تا فکر نکنه ندید بدیدم. دیدم داره از حال میره. خجالت می کشید رک بگه سینه هامو بخور. منم که فکرشو خوندم. اول یه لب آرتیستی جانانه ازش گرفتم. بعد آروم زبونمو می زدم به نوک قهوه ای رنگ ناز سینش. اونم نامردی نکرد و سرمو فشار داد لای پستوناش. دیگه رومون به هم وا شده بود. من که اول آروم کار می کردم دیگه با شدت هر چه بیشتر پستونای خوشمزش رو می کردم تو دهنم. یه گاز کوچولو هم از نوکش می زدم که خوشش می اومد و یه آه جیگرسوز از اعماق وجودش می داد بیرون که دلمو کباب می کرد. راستش پیش خودم گفتم: که اول اون بساکه بعد من کسشو می خورم. چون بدجوری بود حالش. می ترسیدم اون زودتر ارضا شه به من نرسه. این بود که خودم بی رو در وایسی شلوار گرمکن خونگیمو با شورتم یه جا درآوردم. که یهو تا چشمش به کیر علم شده من افتاد رنگ از روش پرید. مثل گچ شد، گفت: امید وای عجب چیزی داری تو! من فکر می کردم مال اون سعید نامرد بزرگه ولی مال اون نصفه اینم نیست. وای ی ی ی. گفتم: می خوام پارتی بازی کنی برام مشتی بخوریا. آخه من داداشتم دیگه. اونم اولش گفت: نه یعنی نمی تونم، آخه بزرگه تو دهنم جا نمی گیره. میره تو حلقم بالا میارما. گفتم: خب، هرچی شو تونستی بخور. منم پارتیت میشم اذیتت نمی کنم، خوشگلم. اونم با ناز و غمزه شروع کرد به ساک زدن. ولی چی می خورد. انگار کارش این بوده. داشت کیرمو قورت می داد دیگه؛ همچین با زبونش ازبالا تا پائین رو کیرم می کشید که آهمو درآورده بود. دیگه داشتم به اوج می رسیدم که گفت: تو هم می خوری داداش؟ گفتم: چرا نخورم؟ بیا… منم خودم واسش شورت خوش رنگشو درآوردم که یه لحظه خجالت هر دومون و در بر گرفت ولی باز خودم زود بر اوضاع جاری واقف شدم و کنترل رو به دست گرفتم. وای که چی می دیدم خدایی خوش به حال دامادمون که با مهتاب ازدواج می کنه. چه حالی می کنه ، مامانی، ناز، خوشگل و خوش هیکل و خوش کس و در کل سکسی بودن کاملش. یه کس ناز و مامانی داشت که یه دونه مو نداشت انگار اشتهای منو می دونست، منم افتادم به جونش وای که چه بویی داشت. انگار عطر رفته به خوردش و خوشمزه یعنی فعلا قابل خوردن بود. لبای چاک کسشو وا کردم زبونمو انداختم روش از بالا تا پایین حسابی خیس و لیس زدم. بعد چوچولشو مکیدم که دیگه جیغش دراومده بود. منم می گفتم: عزیزم خودتو کنترل کن یه وقت بابا اینا می فهمنا. اونم لبشو گاز می گرفت و ساکت می شد ولی مثل مار به خودش می پیچید. بعدش سوراخ صورتی رنگ کون نازشم که واقعا رو دست نداشت لیسیدم. حسابی حشرش زده بود بالا. خلاصه گفتم: چه جوریاس؟! راه داره دیگه از جلو؟ اونم با خجالت که دلم واقعا سوخت، و بغض گفت: خودت می دونی که میشه. گفتم: خواهر عزیزم درسته آدمی اشتباه می کنه اما باید حواسش باشه اشتباش زیاد براش گرون تموم نشه. تو می تونستی جور دیگه سکس کنی. نه از جلو، اشکال نداره من دکتر آشنا دارم ردیفش می کنم اما بیشتر مواظب باش. اونم با یه لبخند بوسم کرد جهت تشکر و دراز کشید. گفت: فقط آروم چون تنگه، مال توام کلفته. گفتم: باشه. کیرمو با آب لای کسش که دیگه می چکید حسابی خیس کردم. مالیدم به دروازه ی رویاها؛ یه آه گفت تا منم مصمم بشم برای ضربه نهائی. آروم آروم سر کلفتشو فرو کردم تو کسش که اولش تنگ بود، ولی یهو انگار راه باز بشه رفت تا یک سوم داخل. گفت: آخ خ خ خ. با جیغ که ترسیدم بیهوش بشه. چون سرخ شد و داغ کرد. می گفت: وای چه کلفته! سوختم. وای آروم. دارم می میرم از گرما. اوف ف ف. منم دیدم نه، انگار بدش نیومده. به هر حال تا جا باز کنه همه این درد رو دارن . یه کم دیگه فشار دادم؛ عضلاتش کم کم شل شد و کیرمو مکید تو، کیر منم داغ شد. وای چه حالی داشتم. دیوونه شده بودم اما نمی دونم چرا آبم نمی اومد. از شانس خوبم بود. منم با یه فشار دیگه قائله رو ختم به خیر کردم و تا دسته جا کردم. وای جـــــــــــون کی میره این همه راهو؟ چه کس تاپی. هر چی بگم وجدانی کم گفتم. نه این که خواهرمه ها، نه جدا. آروم شروع به تلمبه زدن کردم. یواش یواش رفت و آمدم روان تر و نرم تر می شد تا جایی که سرعتمو زیاد کردم که مهتاب هم طاقت نیاورد و پاهاشو انداخت دور کمرم محکم قفل کرد مبادا فرار کنم. اونم از این حرفای سکسی زنونه می زد مثل همه ولی با ناز و عشوه که آدم اگه آبش نیاد واقعا معجزه رخ داده. می گفت: وای داداشیم چه حالی میده. با تو بیشتر حال می کنم، جونم بکن عزیزم. می خوامت. بیشتر آخ اوه ه ه. وای امیدم، بکن، همه اون کیر کلفت باحالتو می خوام. خوش به حال زن و دوست دخترات. اوف. وای چه صحنه ای بود! واقعا سکسی بود، پستونای سایز 75-80 مهتاب مثل ژله تکون می خورد. چون منم با ضربه می کردم اونم به اوج رسیده بود. داشت می لرزید. یه جیغی زد که گفتم: الانه که ننه باباهه بریزن این جا. خوبه در قفله. بعد نگو به ارگاسم رسیده. احساس کردم نافم که به بالای چوچولش اصابت می کرد خیس شد. فهمیدم آبش اومده و ارضا شده ولی هنوز خالی خالی نشده. اینم از شانس سکسی خونوادگیمونه. منم با این صحنه ها و کس ناز خواهرم دیگه بیشتر تحمل نکردم. گفتم: دارم میام . می خوریش؟ گفت: خوشمزه اس؟ گفتم: مقوی و مفیده از لحاظ علمیم ثابت شده. گفت: باشه ولی قورت نمیدما. منم از کسش درآوردم ، اونم سریع مثل این که آموزش دیده باشه اومد زیر کیرم شروع به ساک زدن کرد. بعد از 5-6 میک زدن آبم همش تو دهنش خالی شد. تا تهشو تو دهنش نگه داشت. بعد تف کرد رو سینه هاش با دستش می مالیدش به نوک ورم کرده ی پستوناش. خیلی صحنه سکسی ای بود واقعا. حدود یک ساعت تو بغل هم خوابیدیم که من از خواب پریدم و اونم بیدار شد. خودشو راست و ریس کرد یه لب داد و شب بخیر گفت و رفت تو اتاقش. ولی واقعا خالی شده بودما ، تا حالا سکس انقدر بهم حال نداده بود. من و پیمان دوستم که می شناسیدش، زیاد با هم کس کردیم اما اون می دونه مهتاب ما چه کسیه (خوش به حال من). خوب امیدوارم از خاطره ی دوستم امــید خوشتون اومده باشه. راستش منم با مهتاب بعد از این جریان، یه شیطونی ای داشتیم که بعدا براتون تعریف می کنم. وقتی من فهمیدم امید با خواهرش سکس داشته رابطمو باهاش کم کردم تا این که چند وقت پیش اومد واسه خداحافظی که برن خارج . ولی واقعا مهتاب تک بود

حمید و مامانشخاطره ای را که مخوام بگم از 2 سال پیش شروع میشه وقتی 20 ساله بودم پدرم که 68 سال داشت مرد از اون زمان من با مامانم با هم ندگی میکردیم در یک خانه کوچک 1 اتاقه مامانم تازه از دست کتکهای بابام راحت شده بود مادر من 31 ساله بود و در سن 9 سالگی ازدواج کرده بود اختلاف سنی من با مامانم 11 ساله به همین دلیل من با مامانم خیلی راحت هستیم بیشتر مثل 2 تا دوست هستیم 6 ماه از مرگ بابام گذشت یه شب زمستون از خواب بیدار شدم که برم آب بخورم که نگاهم به مامانم افتاد که پتو از روش پس رفته و من تمام هیکل ناز مامانم را دیدم به سرم زد که برم بغلش کنم ولی حیف که نمیشد از اون شب همش تو فکر مامانم بودم وقتی مرفت حمام از بالای پنجره نگاهش میکردم سینه های بلورین هیکل ناز کون خوش فرم و… یه شب یه فکری به سرم زد و قاطی قرصهاش 3تا قرص خواب قوی که از دوستم توکه داروخانه کار میکردخریده بودم دادم وقتی خورد نبم ساعت بعد خوابید وقتی صداش کردم هیچ صدایی نشنیدم انگار مرده بود ولی نفس میکشید من هم دست به کار شدم و رفتم بغلش خوابیدم تا می تونستم مالوندمش و لیسش میزدم انگار دنیا را به من داده بودند وقتی دیدم کاملا بیهوش ه شورتش را تا زانو زدم پایین کم کم تو کونش کردم وقتی آبم اومد تمام اون را روی کونش ریختم. بعد از چند دقیقه با دستمال کونش را پاک کردم شورتش را بالا کشیدم صبح از ترس نمیتونستم از خواب بیدار شم وقتی پا شدم رفتارش مثل همیشه بود من هم از این پیروزی خوشحال. چند وقتی کارم همینن بود ولی دیگه میخواستم علنی کنم به یکی از دوستام گفتم میخوام دوست دخترم را بکنم ولی نمیدونم چه جوری حشریش کنم اونم از من40000 تومن گرفت و یک قطره برای اجید شهوت به من داد وقتی اومدم خونه اون را برداشتم روش نوشته بود برای زنها20 و برای دخترها 15 قطره ولی من حدود 35 قطره تو یک لیوان شربت ریختم و آماده اومدن مامانم از سر کار شدم.وقتی اومد لباسهاش را در آورد و یه لباس بندری پوشید چون هوا گرم بود لباس تا زیر باسنش بود و من نگاهم به رونهای مامان سلام کردم و مثل همیشه من بوسید من هم شربت را دادم مامانم خورد کلی تشکر کرد وگفت تو این هوا میچسبه چند دقیقه بعد گفت سرم گیج میده و بدنم کوفته شده من هم از فرصت استفاده کردم و گفتم بزار مشت ومالت بدم و بعد رفتم رو کونش نشستم و کمرش را مالیدم کم کم لباسش را بالا زدم دست به پهلوهاش کشیدم اون هم هیچ عکس العملی نشون نداد من هم جرات پیدا کردم دستم را بردم تو شرتش و کونش را دست میکشیدم وقتی برشگردوندم دیدم کاملا حشری شده من هم سریع لباس را از تنش بیرون آوردم و افتادم روش اونم من را بغل کرد و میبوسید من هم سریع لخت شدم و شروع کردم کس نازش را لیس زدن اون هم از شدت حال از خود بیخود شده بود و داد میزد بعد بلند شدم و کیرم و گرفتم جلوی دهنش یه نگاه به من کرد که من خجالت کشیدم ولی بعد کیرم را گذاشت دهنش و مثل حرفه ای ها ساک میزد من حس کردم ابم میخواد بیاد سریع کشیدم بیرون و رفتم به اسپری زدم و برگشتم مامانم روی زمین افتاده بود و با خودش ور میرفت و از شدت حشر بودن اه و اوه میکرد من هم سریع رفتم سراغش و کیرم که از شدت بزرگی داشت میترکید را فشار دادم تو کسش اون هم جیغ بلندی کشید من هم شروع کردم به تلمبه زدن و با سینه هاش بازی میکردم بعد ازش جواستم به پشت بخوابه تا تو کونش بکنم اما اون گفت هیچ وقت از پشت به بابام نداده بوده. ولی من وحشی شده بودم این چیزها حالیم نبود به پشت خوابوندمش و کیرم را روی کونش گذاشتمم هر چی فشار مدادم تو نمیرفت در سوراخ کوننش تف کردم و سر کیر خودم هم لیز کردم و با تمام قدرت فشار دادم که صدای جیغ مامانم بلند شد دیگه از زور درد میخواست گریه کنه من هم بی تفاوت به کار خودم ادامه میدادم و مامانم هم بیشتر جیغ میزد تا زمانی که حس کردم ابم داره میاد کیرم را بیرون کشیدم و مامانم از شدت شهوت داشت دیوانه میشد کیرم را محکم گرفت و گذاشت تو دهنش من هم خودم را ول کردم و تمام ابم را تو دهنش خالی کردم هر دو تامون بی حال افتادیم من هم تو بغل مامانم و2 ساعت خوابیدیم وقتی از خواب بیدار شدم فکر میکردم خواب میدیدم ولی خواب نبود دیگه من شوهر مامانم شدم و هر شب تو بغل هم میخوابیم . حالا هر وقت اراده کنم میتونم مامانم را بکنم و با هم سکس داشته باشیم هر شب از بابام تشکر میکنم که همچین ارثی را برام گذاشته

مامان و خواهر جونم مامانم 45 سالشه و خواهرم 20 سالشه و من 3 سال از خواهرم بزرگترم. مامانم رو اولين باري كه لخت ديدم تو اتاق خوابش بود. اوون روز بابام ماموريت بود. من تو اتاقم بودم رفته بودم از اشپزخونه آب بيارم كه ديدم مامانم لخت نشسته رو ميز آرايشش. كونش اوونقدر گنده بود كه لپاي كونش پهن شده بود و تو صندلي جا نمي گرفت خط كونش از لابلاي صندلي پيدا بود پستوناي آويزونش ديده مي شد.وقتي تو صندلي تكون ميخورد انگار كونش مثل ژله اينور و اوونور ميشد. يدفه ديدم پا شد. خودمو پنهان كردم. چند قدمي راه رفت. پستوناش اينورو اوونور مي رفت. لپاي كوننش هر كدوم يه طرف مي رفت. خط كونش از هم وا مي شد. رووناش هم ميلرزيد. خم شد كه كشو را باز يك كس تپل لا پاش ديده ميشد. در اين حالت كونش و لپاش از هم وا شد. واي كونش شده بود دو برابر اوليش. قرمزي اطراف كونش كاملا ديده ميشد. كيرم حسابي شق شده بود. لباساشو كه پوشيد برگشتم اطاقم. تو اطاقم تو خيال چند بار مامانمو كردم. يكبار هم توو حموم از پنجره ديدمش . وقتي خودشو با صابوون ميشوست. وقتي صابوون به كوونش ميزد. كوونش برق ميزد. پستوناش هم ليز ميشد. وقتي جلوش بهم ميشد خط كسش پيداش ميشد. موهاي كسش رو جديدا زده بود. وقتي آب ميريخت به خودش آب از وسط كونش ميريخت پايين. با خودم ميگفتم اگه تو حموم بودم تو اوون همه آب كردنه كوون مامانم چه حالي ميداد. با اين همه كوونه تپلش و با آب روش صداي چلپ چلپ كردن مامانم هيجان خاصي داره. با هر با كه كوونه مامانم رو ميكني لپاي كوونش اينور و اوونور ميشه. روناي پاش و پستوناي اويزونش كه از همه بدتر بالا و پايين پرتاب ميشن. ميتوني پستوناشو صابون بزني و كيرتو وسطش بزاري و لاشونو بكنيش. اينقدر نرم هست حتي از كسشم باحالتره. فكر كنم كه آوونقدر كس داده كه حال نميده بكنيش ولي كوونش هنوز جا داره. خواهرم 3 سال از من كوچكتره كوونش به مامانم كشيده. كمرش لاغره ولي كونه گنده اي داره. هميشه شلوار كششدار ميپوشه. كون گندش حتي لاي كونش قشنگ معلووم ميشه. انگار هيچي نپوشيده. كوسش از شلوارش معلوم ميشه. وقتي خم ميشه انگار شلوارش ميخواد پاره شه. لپاي كونش گلمبه ميشه . منم هي با كونش جق ميزنم. همش منتظر موقعي بودم كه لخت ببينمش تا اينكه يه روز ديدم در اطاقش بازه سرك كشيدم ديدم از حموم در اومده منتظر بودم حولشو ور داره. حولشو كه بر داشت يك كوونه سفيد و صاف پيدا شد. كوونش حتي از قبليشم گنده تر بود. چون لپاي كونش ول بود و از هم وا شده بود. به اندازه كوون مامانم گنده نبود ولي خوش تراش بود. راه كه ميرفت ميلرزيد پستوناي گرد هم مثل كوونش ميلرزيد. كوسش كه نگو خشگل وناز. اگه مامان و خواهرمو لخت بذارن كنار هم من اول خواهرمو ميكنم. هم كوسش حال ميده هم كوونش. يه روز مامان و خواهرم شلوار تنگ پوشيده بودن و كنار هم توآشپز خانه بودند. ميشد كوناشوونو با هم مقايسه كرد. كوونه مامانم دو برابر خواهرم بود. و شلتر از مال خواهرم بود. روناي مامنم كه نگو. اگه شلوارشونو ورداري كوونه مامانم چون شولتره گنده تر تازه از ماله خواهرم خيلي گنده تر ميشه. ديگه اصلا نميخواد لاي كونشو از هم وا كرد خود بخود از هم واميشه. کون مامانم و خواهرم از كونهاي محشره. حالا چطوري ميشه مامان و خواهرمو كرد؟ اولين حالتش اينه كه هر دوشو جدا جدابكنيش. مامانم در غياب شوهرش شبها دير ميآمد خونه و خواهرم هم با دوست پسرش ميرفت بيرون. من خيلي وقت بود كه تو كف كوون مامانم بودم. و فكر ميكرم مامانم باهام راه مياد. يه روز مامانم از خواب بيدار شده بود و تو نخش بودم. شلوار كوتاه تنگشو پوشيد. اوون كوون توشلوار اصلا جا نميگرفت و بزور تنش كرده بود. اصلا به شلوار گشاد علاقه نداره. دوست داره يا كاملا لخت باشه يا تنگ بپوشه. من با خودم گفتم بايد يه جوري طرف خودم بكشمش. يادم افتاد كه مامانم هميشه صبح مياد حموم و حموم هم تو اطاق بغلي من بود. تصميم گرفتم كه لخت شم تو اطاقم و لاي در رو وا بذارم. رفتم اطاقم و لخت شدم. كيرم راست شده بود. كلفتر از هميشه شده بود. مامانم داشت ميرفت حموم. لاي در هم وا بود من داشتم الكي مشغول بو دو احساس كردم مامانم وايستاده. طوري كردم تا كيرمو ببينه. چند دقيقه اي نگاه مي كرد و رفت حموم. بعد از حموم رفتم پيشش ديدم داره به كيرم نيم نگاهي داره. با خودم گفتم نقشه ام گرفت. هر وقت مامانم ميديدم كيرم باند ميشد و از قصد طوري ميكردم ببينتش. اوونم با شهوت نگام ميكرد. شب شد و مامانم رفت بخوابه منم تو حال بودم. ديديم مامانم در رو نيمه باز گذاشته رفتم سرك كشيدم ديدم مامانم خوابيده ولي لخته و كوونش به طرفمه. يه لحظه وايستادم. اوونم فهميد. رفتم تو اطاقم و لخت شدم و فقط شرت تنم كردم. ميدونستم مياد اطلقم سركشي من هم در رو وا گذاشتم. ديدم داره سرك ميكشه و در و زد و اوومد تو. لباس تاپ و شلواركوتاه پوشيده بود. بهم گفت هنوز نخوابيدي .من كه كيرم راست بود برگشتم طرفش و گفتم دارم دنبال كتابم ميگردم. اوون كه كيرمو ديد. هل شد و گفت من برات ميگردم. هي خم ميشد. و مكث ميكرد. ديگه داشت شلوارش پاره ميشد. يه دفه شلوارش چاك خورد. خنديدم و اونم خنديد و گفتم خوب يا شلوار گشاد بپوش يا اصلا نپوش. گفتش عيبي نداره. لا ي كونش ديده ميشد. بهش گفتم همه جات ديده ميشه كه درش بيار راهتره كه. اونم خنديد منم كه منتظر موقعيت بودم گفتم بذار برات در بيارم اوون كه خم شده بود من شلوارشو در آوردم. يدفه يه كوونه گنده زد بيروون. هيجان تمام بدنمو ورداشته بوود. گفتش خواهرت نبينه. گفتم الان درو ميبندم. اوون پا شد و گفت تو هم در بيار ديگه منم شلوارمو درآوردم با ديدنه كيرم چشاش برق زد. كيرمو گرفت و با ولع شروع به ساك زدن كرد. مثل اينكه كير نديده بود.آب دهنش از كيرم سرازير شده بود. بر گردوندمش بهش گفتم من كونتو ميخوام. كوونش از هم واشده بود بهش گفتم كست حال نميده ميذاري كوونتو بكنم. گفتش اختيار كوونم دست تو. سوراخ كوونش معلوم بود چند بار گاييده شده بود. كيرمو كردم تو كوسش تا ليز شه. در آوردم كردم كوونش. كمي طول كشيد تا كوونه مامانم وا شه. بهش گفتم حتما اووني كه كردتتش كيرش كلفت نبوده كه هنوز وا نشده. چند بار كه بكنمش گشاد ميشه. مامانم گفت آره بابا كير تو يه چيزه ديگريه. شروع كردم به تلمبه زدند. رونش به رونم ميخورد و مثل ژله مواج ميشد. مامانم گفتش آروومتر بابا . گفتم دردت اوومده. مامانم گفت اوونو نميگم خواهرت ميشنوه. گفتم اوون الان خوابه. تازه بفهمه ميخواد چيكار كنه دارم مامانشو ميگام. با خودم گفتم روزي ميرسه كه هر دوتاييتونو با هم بگام. 10 دقيقه كونه مامانم داشتم ميذاشتم. كيرمو درآوردم سوراخه كوونش مثل عكس زير گشاد شده بود. بهم گفت آبت اوومد. گفتم حالا حالاها نميآد . بهش نگفتم اسپري زدم. نيم ساعت گذشت مامانم گفت بسه ديگه. كوون برام نذاشتي. راست ميگفت. بيچاره سوراخه كونش وا شده بود. آبم آوومد همشو خالي كردم كوونش. كارم تموم شد. رفتيم خوابيديم. صبح كه از خواب بلند شدم يه نكاهي بهم انداخت و گفتش حال كرديا ديشب. گفتم حالا كجاشو ديدي. هر شب مامانمو ميكردم. ولي فكر اين بودم چطوري خواهرمم بكنم. اسم خواهرم ستاره هست . اوونم مثل مامانم دوست پسر داره. ولي اين روزها باهاش حرفش شده. دنبال دوست ديگه هستش. حتم دارم كه دوستش چند باري كدتش ولي نميدونم از كس ميداده يا از كوون. البته اوون كووني كه ستاره داره حتما كردنش. بايد يك نقشه ميريختم تا ستاره رو هم بكنم. اول بايد حشريش كنم. بعد يه كاري بكنم تا موقعي كه مامانشو ميكنم ببينه. بابام دو هفته اي مونده بود از ماموريت بياد. وقت داشتم. يه روز كه ستاره داشت ميرفت حموم لاي درو وا گذاشتم و لخت شدم. بدنم وقتي لخت ميشم وسوسه كننده است. كيره كلفتم با بدن هيكلي هر دختري رو وسوسه ميكنه. حس كردم خواهرم وايستاده داره نيگام ميكنه من هم به روي خودم نياوردم. ميدونستم ستاره در حسرت كيرمه. بعد از حموم يه جوره خاصي بهم نگاه ميكرد. كيرم همش بلند ميشد. اوونم تا ميتونست ديد ميزد. اوون شب با مامانم قرار گذاشتيم نصف شب بياد اتاقم تا بكنمش. لاي در رو وا گذاشتم طوري كه مامانم نفهمه تا اگه ستاره اوومد ببينه كه مامانشو دارم ميكنم. اينبار مامنمو محكمتر ميكردم صداي شلاپ شلوپش همه جا رو ورداشته بود و چون لاي در وا بود حتما ستاره هم داشت ميشنيد. ديدم لاي در داره تكوون ميخوره. ستاره داشت از لاي در نگاه ميكرد. اوون شب يه ساعت با مامانم را كردم. فردا صبح ديدم مامان و ستاره دارن صبحوونه ميخورم. ستاره يه نگاه معني داري به من و مامانم كرد و يه لبخندي هم زد. ميدونستم ديروز كردن مامانشو ديده. من هم بهش يه چشمك زدم. با خودم گفتم حالا ديگه نوبت تو هستش. شب مامانم بهم گفت من نصفه شب ميام اطاقت. رفتم اطاق لخت شدم يه شورت تنگ پوشيدم. كيرم راست كرده بود و داشت شورتمو پاره ميكرد در رو وا گذاشتم ميدونستم ستاره باز ميادبالا. ساعت 10 بود ستاره ديدم يدفه وارد اطاق شد و گفت مياي اطاقم كمك كني تابلو نصب كنم. منم كه منتظر اين موقعيت بودم با هموون شورت رفتم اطاقش. ستاره همش به كيرم زل زده بود خودش يه دامن تنگ كوتاه و تاپ پوشيده بود. كوونش داشت از دامنش ميزد بيرون. از پشت بغلش كردم يه كم ناز كرد ولي بار دوم وا داد. خلاصه هر دو لخت شديم. واي چه كوونه صافي داشت. به ستاره گفتم دوست داري كيرمو بخوري. اوونم همشو دو دستي فرستاد دهنش. تو ساك زدن مهارت داشت. خوب براي دوستاش قبلا ساك ميزد. لا باهاشو وا كردم ديدم هم كونش و هم كوسشو كردن. ولي كسه تنگي داشت شروع كردم ستاره رو از كس گائيدمش. بهش گفتم ناقلا قبلا كردنتا. اوونم گفتم معلومه ولي به اندازه كير تو نيست هر دوموون زديم زير خنده. بهش گفتم برگرد دوست دارم كونت بذارم. ستاره گفت ولي يواش كيرت كلفته. واي حسابي حال يكردم. برعكس مامان هم كوونش و هم كوسش تنگ بود. ساعت 11 شد . اصلا يادم نبود با مامان ساعت 11 قرار داشتم بكنمش. در هم لاش وا بود. البته خيالم نبود مياد ميبينه دخترشم دارم ميگام. ساعت 12 شد بعد از كردن ستاره رفتم اطاقم صبر كرم مامانم بياد ديدم نيومد. دوباره رفتم پايين ديدم مامانم بيداره گفتم نيومدي بالا. گفت اوومدم نبودي. گفتم آهان. من و من كردم. گفتش بلاخره كارتو كردي. گفتم يعني چي. گفت هيچي. فهميدم ديده ستاره رو كردم. گفت حال بگو حال داد. منم گفتم جات خالي. لبخندي زد و گفتش عيبي نداره ولي تازه اوومد بازار كهنه ميشه دل آزار. گفتم نه اينطوري نيست. براي اينكه دلشو نشكنم مامانم همون شب كردم

هومن و مامانشنمیدونم نظر شما در باره زن زندگیتون چی هست البته هرکسی یه نظر برا خدش داره به نظر من بهترین زن برای زندکی زنی هست که بتونی باهاش راحت باشی و به سادگی با هم عشق بازی کنی بگزریم میخوام داستان پرفراش و نشیب زندگی خودم رو براتون بگم داستانی واقعی برای یه عاشق واقعی من الان 25 ساله هشتم و این داستان می رسه به 4 سال پیش همون موقه که من مثل خیلیایی دیگه در اوج هیجانات زندگی و سکسی بودم 1 سالی میشد که پدرم رو از دست داده بودم او مهندس عمران و در یکی از کارخونه های اهواز مسئولیتی داشت از نظر مالی خانواده مرفهی بودیم و مادرم هم چند سالی بود از بی کاری می رفت حوزه علمیه و درس می خوند بعد از اون مسیبت که دچارش شده بودیم مادرم می خواست به من سرو سامون بده یه روز از من پرسید هومن دوست داری زن زندگیت چه خصوصیتی داشته باشه سرمو بالا اووردم شکه شدم کمی از بالا تا پاینشو برنداز کردم آب دهنمو قورت دادم و با یه نفس عمیق گفتم مامان مثل تو ! خندید ، گفت من ؟ گفتم بله ، گفت آخه من چی دارم که تو دوست داری زنت مثل من باشه اصلان مگه من چتورم ؟ یه خنده موزیانه کردم گفتم توپ توپ لپمو کشید گفت مثل تو نمیدونم چی شد که برای اولین بار بد از سن نوجوانی منو بغل کرد و صورتمو بوسید جا خوردم اخه مامانم خیلی مذهبی هستش و اصلان ندیده بودم تا اون وقت با من این رفتارو داشته باشه منم بغلش کردم اومد کی از من جدا شه دستمو بردم دور کمرش دقیقا بالای باسنش و محکم گرفتمش بالا تنشو از من جودا کرد و با یه نیش خند گفت هان په چته ؟ رو بهت دادم جو گرفتد ! چش تو چشش دوختم داشتم از حرارتش می سوختم گفتم مامان بهم تو امید می دیی وقتی نگاهت می کنم زندگی بعد از 10 سال دوباره سورت نازشو بوسیدم و خودمو تو آغوشش گم کردم نمی دونم چقدر شد ولی با این حرف مامانم به خودم اومدم که دیگه بسه خیلی تو جو رفتی می ترسم کار دستمون بدی و با خنده دستمو که دیگه رویه باسنش بود باز کرد و یک قدم رفت عقب گفت باید دیگه برات استین بالا بزنم گفتم چتور مگه گفتش این جور که تو منو بغل گرفتی پسر مامانشو بغل نمی کنه یکم گیج شدم گفتم چتور مگه گفت یه نگاه به خودت بکن به کیرم اشاره کرد و رفت وقتی به خودم نگاه کردم تازه فهمیدم چه آبرو ریزی کردم خودم خبر ندارم کیرم کثل یه تنه درخت کلفت شده بود ( حتما اونم حسش کرده ) وای از خجالت داشتم میمردم یه چند روزی گزشت و من کم کم دیگه تور دیگه نگاش می کردم ولی باز این مذهب لعنتی افکارمو به هم ریخت تصمیم گرفتم برای عوض شدن حالمون به یه صفر بریم رفتم اوژانس مسافرتی تو تورا نگاه میکردم اول می خاستم برم مشهد اما نمی دونم چی شد که تا نگاهم به خانومی که متسدی اوژانس بود رفتم ترفش یه خانوم زیبا و خوش هیکل با یه آرایش تاپ سلام کردم جلوش نشستم گفتم یه تور می خوام برم نمی دونم چی شد که تور تبدیل به یه صفر 2 نفره به کیش شد وقتی خانومه به هم گفت می خاین برید ماه عصل منم یه جواب سر بالا دادم خلاصه بلیتو گرفتیم و به خونه برگشتم اول مامانم مخالفت کرد اما با اسرار من قبول کرد و قرار شد با هم به کیش بریم برای 7 روز . وقتی مامانم قبول کرد منم ازش قول گرفتیم که اونجا دیگه غمو فراموش کنه وکمی بگردیم و خوش بگزرونیم روز حرکت رسید وقتی رسیدیم توی فرودگاه کیش یه راست رفتیم هتل ساعت 9 صبح تو اتاق بودیم وقتی رسیدم تو اتاق تازه فهمیدم چه صوتی دادم ( همون وقت که تو آژانس خانومه گفت میرید ماه اصل ) بادیدن تخت دو نفره من هاج و واج داشتم نگاه میکردم به تخت یک لحظه نظرم متوجه مامانم شد اونم همین تور بود و به من نگاه میکرد گویی داشت علت اینکه یه تخت دونفره تو اتاق بود روو از من می خواصت بعد گفت باید بریم به اطلاعات هتل بگیم که یه اتاق دیگه به ما بده منم با سر تایید کردم گفتم بییا بریم بیرون یه چرخی بزنیم وقتی از هتل زدیم بیرون چنان داشتیم تو تازگی وول می خوردیم که دیگه اصلا هواسمون به جریان تخت نبود رفتیم بازار من پیشنهاد دادم به مامانم که لیباس بخریم رفتیم توی یه پاساژ که پر از بوتیک بود میشه گفت 80% لباسهای زنونه سکسی بودن یه مانتوی اندامی قهوی انتخاب کردم گفتم مامان اینو می خوام بخرم برات گفت نه این چیه مال قرتیاس گفتم لطفا و…. خلاصه بعد کلی گو خردن قبول کرد رفتیم تو وقتی به پفروشنده گفتیم کدوم رو می خایم کلی زبون ریخت (به قول خودمون مخمون رو زد البطه مخ مامانم رووو ) بعد گفت نمی خاین پرو کنید مامانم نگام کرد گفت نه گفتم چرا اتاق پرو کجاس ؟ فروشنده نشو.ن داد مامانم رفت تو بعد از چند دقیقه در زدم گفتم مامان چی شد گفت خیلی تنگه گفتم ببینمت و بی معتلی رفتم تو اتاق پرو گفت یه یا اللهی چیزی بگو بعد بیا تو ! نگاش کردم بی اختیار خشکم زد مامانم تو اون لحضه به نظرم زیباترین زن دنیا بود با اینکه سنی ازش گزشته بود اما هیکلش عین مانکنا بود کیرم داشت میترکید گفتم مامان یه چرخ بزن وقتی چرخید تنها چیزی که می دیدیم کون مامانم بود و کون قلمبه گرد با خط لای کونش وای همینجور داشتم نگاش می کردم که به نیم روخ رسید واااااااای از اووون سینه هاششش گفتم عالیه عوض کرد و اومدیم بیرون و رفتیم خونه سر راه تو هتل به اون یارو که پشت میز اطلاعات بود گفت مامان که اشتباها یه اتاق دونفره دادن به ما که تختش دونفرس لطفا یه اتاق با 2 تا تخت یک نفره برا مون حاضر کنید رفتیم بالا کلی چیز میز خریده بودیم از رختو لباس تا لوازم آرایش خلاصه بعد از اینکه خصتگی در کردیم من رفتم لباسهای نومو پوشیدم یه تیپ کاملا سفید و استرج که تو بدن چهار شونه من بسیار زیبا می یومد و به مامانم گفتم چتوره گفت فدادشم مامان خیلی با حالی و بغلم کرد و بوسیدم منم بوسیدمش( لپشو ) بعد ازش خاهش کردم که اونم لباساشو به پوشه قبول کرد و رفت تو اتاق خواب بعد از 30 دقیقه اومد بیرون واااااااااااای چی میدیدم این واقعا همون مامان فریبای خودم بووود که الان جلوم ایستادهه بود ! وای داشتم می مردم از دیدین مامانم ……… تصور کنید یه زن با قدی 167 و وزن 65 کاملا برونزه با سینه های قلمبه 80 با یه کمر باریک و کون بوووووووزرررگگگگ موهای بلند تا نزدیک کمرش وااااااااااایی از چشم و ابروواش مشکیی تا دیدمش خشکم زد یه مانتو اندامی بالایه زانویه قهوه ای با یه شروار استرج قهوه ایییی یه کفش نه نیم پوتین مشکی پاشنه دار و یه شال سفید که مو های دمب اسبیش از پوشتش کاملا معلوم بودن ( همونجا به سلیقه خودم 1000 بار احسنت گفتم و کیف کردم ) یه آرایش دخترونه هم کرده بووود نا خدا گاه گفتم اوووووواه چی شدییی مامان جونم ( اگه از 10000 نفر می پرسیدی چند سالشه بالاترین سن رو بیشتر از 35 سال نمی گفتند چه برسه به 42 سالیی که داشت) خندید گفت به هم می یاد ؟ آب دهنمو قورت دادم رفتم جلوو گفتم مامان خیلیی خوشکلییی دستاشوو گرفتم خودمو پرت کردم تو بغلش از بوی عطرش دیونه شده بودم باز نگاش کردم گفتم مامان خیلیی زیباییی و یه بوسه به صورشش زدم (این دیگه از اون بوسهه ها بود که هر کسیی می فهمه منظور داره ) باز دوباره بغلش کردم با صداش به خودم اومدم که گفت عزیزم کی بریم ناهار سرمو آوردم عقب نگاش کردم و گفتم هر وقت که بگی تو چشمای هم داشتییم خیره نگاه می کردیم که به هش گفتم مامان یه خواهش دارم گفت چی عزیزم گفتم ؟ خداییش ترسیدم بگم گفتم بی خیال گفت نه بگو گفتم آخه می ترسم ناراهت بشییی گفت نه راحت باش گفتم اجازه میدی به بوسمت !؟ یه لبخند زد ، گفت مگه تا هالا نبوسیدیم که الان اجازه می گیرییی بایه صدای آهسته و لرزون بهش گفتم از لبت ! منو پس زد و هیچی نگفت و رفت تو اتاق یه دفه مثل اینکه دنیا روو زدن روو سرم یخ کردم و هزار بار به خودم نفرین کردم یه چند دقیقه ایی گزشت مامانم با همون لباسای قدیمیش اومد بیرون گفت بریم گفتم بریم رسیدیم پشت در گفت هومن چرا اون حرفو زدی چه منظوری داشتیی ؟ گفتم مامان منظور خاصی نداشتم نگاهیی به هم کرد گفت ای پسر شیتون و یه لب کو چیک گرفت از من و برگشت راه افتاد من داشتم دیونه می شدم خشکم زد رفت بیرون گفت چته پس ده بیا رفتم ناهار بیرون رو میز نهار تنهاش گذاشتم برم دستامو بشورم وقتی اومدم دیدم دوتا پسر نشستن رو میز ما و دارن با مامانم حرف میزنن یه احساسی به هم گفت نکنه ماما نم …. بی اختیار حرکت کردم به سمت میز ( ار پشت مامانم ) نزدیک که شدم فهمیدم که دارن موضاحم مامانم میشن یه دفه مامانم پاشد یه چک زد تو صورت یکی شون و من دویدم رو هوا لگد اولیی خورد تو صورت اولین نفر و دومی رو هم با یه چرخش دومی هم کله پا شد دست مامانمو گرفتم اومدیم بیرون که یه دفه صدایه فوش دادنشونو تو خیا بوون شنیدم بر گشتم دیدیم 2 نفرشون دارن میان طرفمون مامانمو پس زدم ایستادم جلوش با حمله اولی تس حمله کننده شکسته شد و دومی رو هم امون ندادم و همونجا زانوشوو شکستم ( دان 2 کاراته اینجا بدرد خوردش ) سریع رفتیم هتل تا رسیدیم مامان خودشو انداخت تو بغلم های های گریه کرد بعد از کلی دلدلری شروع کرد به صحبت کردن و گفت که چی بهش گفتن : _ به به چه خانومی عجب زیباس حیف این خانم نییست که تنها نشسته _لطفا مزاحم نشید _ عزیزم اسمت چیه ؟ _ ……… _ ما اینجا یه پانسیوم مخصوص مجرد ها داریم در ازای یه شب اقمت 50 هزارتومان به هت میدیم _ خفهه شید احمقا _ بی تربیت نشووو دیگه حیف این هیکل لوند نییست که همین جوریی بزاری مردم فقت با چشم قورتت بدن اجب لبیییی واای _ الان شوهرم میاد کسافتا _ وای خوش به هالش فقط باید کمی دوش آفتاب بگبرییی تا رنگ پوستت کاملا برونزه شههه جیگر _ گمشید الان داد میزنم _ دادتو بزار برا اون موقه که 3 تا کیر با هم دارن جرت میدن اینجا اون چک روو زده بوود بهشون داشتم از تعجب شاخ در میوردم این مامانم بود که در حال حق حق زدن این حرفا رو میزد تنها چیزی که منو تسکین میداد کتکایی بود که خوردن تو این فکرا بودم که متوجه شدم که من و مامانم رو تخت نشستیم و اون تو بغلم راحت خوابیده بالشرو مرتب کردم دراز کشیدمش منم کنارش خوابیدم بعد از 2 ساعت مامانم منو بیدار کرد گفت پاشو شب شد رفتم دستشوییی وقتیی اومد بیرون دیدیم مامانم یه لباس یه تیکه گیپور پوشیده بود یه آرایش غلیظ کرده بود به خوبی کرست زرشکی شوو می شد از زیر لباس دید نگاش کردم داشتم شاخ در میوردم اومدم جلو گفتم خیره ؟ !!!!!!!! مامانم گفت وقتی اون کاروو ظهر کردیی احساس کردم که بابات دوباره زنده شده و یه حامی دارم و تو به خوبی تونستی جای باباتو بگیرییی یه لحظه احساس کردم که هنوز من شوهر دارم الانم یه جورای جشن گرفتم اومدم جلو دستشوو گرفتم خدشو عقب کشید گفت هان چته با خنده موزیانه ای گفت خیال کردم تو پدرتبی هاااا !!! گفتم که چی گفت مواضب باش چی کارم داریی و یه خورده برام ناز کرد ( این کار عمدی نبود صرفا از روی احساس ز نونگی بود ) گفتم تو ظهر منو بوسیدیی در رفتی میخوام تلافی کنم گفت ولی مثل من ها گفتم باشه دستم رفت رو صوتش نوازشش دادم خجالت می کشید نگام کرد فقط یه نگاه بعد سرشو پاین انداخت ( شاید یعنی راحت باش من در اختیار تو هستم ) پیشونیشو بوسیدم یه دستم رفت پشتش با سر سرشو دادم بالا یه بوسه کوچیک از گونش بردم یه خنده کوچیک کرد و باز سرشو پایین انداخت یه حس عجیب داشتم باز با دست سرشو بالا گرفتم اون ثمت صورتشو کنار لبشو یا بوسه دیگه زدم این دفه فقط نگام کرد مثل اینکه منتظر بود ببینه چی کار می خوام به کنم با حتیات لبمو به ثمت لبش بردم کمی خودشو عقب کشید گفتم مامان اجازه می دییی؟ جوابی نداد یه لب کوچیک گرفتم نگاش کردم هیچ عکس العملی نداشت 2 یا 3 با تکرار کردم بار 4 دیگه لبام رو لباش قلف شد کمی که گذشت ولش کردم خدشو تو بغلم ول کرد منم فشارش دادم گفت دوست دارم عزیزم منم بوسیدم سرشو گفتم اجازه میدی یه لب دیگه بگیرم گفت بسته دیگه ولی من توجه نکردم با دست سرشو بردم عقب و شرو کرم به لب گرفتا دیگه اون هم هماهیی می کرد بعد از چند ثانیه دیگه دستاش دور گردنم بودن و منم داشتم با سرعت کمر و با سنشو می مالونم خیلی با حال داشت منو می خورد نا خدا گاه یه دستم اومد جلو و سینه سفت مامانمو لمث کرد

بهترین سکس رضا و خواهرشخاطره ای که می خوام تعریف کنم مربوط به 14 سال پیش میشه و واقعیه واقعیه به خدا قسم میخورم اون موقع اول دبیرستان بودم و خواهرم راهنمایی بود.یادمه توی امتحانات پایان سال بودیم توی خونه داشتیم درس می خوندیم. البته این اولین سکس کامل ما بود.مادرم خونه بود منو خواهرمم توی آشپزخونه بودیم و من راست کرده بودم نمی دونستم چطوری شروع کنم یادمه بغل یخچال وایساده بودم و توی یه لحظه که اومد آب بخوره دیگه نفهمیدم چیکار کردم ……خودمو چسبوندم بهش ولی خیلی تصادفی مثلا اینکارو کردم ولی از اونجایی که تصادفی کیرمم راست شده بود خواهرم بر گشت و یه خنده ی آروم و داغی کرد بعد از چند لحظه نمی دونم چی تو دستش بود که بهم گفت نگاش کنم منم به بهونه ی اینکه ببینم از بغل خودمو چسبوندم بهش و کمکم رفتم پشتش . کیرم که به کونش خورد بدون اعتراض وجابجا شدن با خنده گفت : بی شعور یه وقت مامانی میادا!!!! که من ولش کردم و رفتم ببینم مادرم کجاس که درو باز کرد حسابی شانس آوردیم . خواهرم رفت توی اطاق و خوابید روی زمین و شروع کردن درس خوندن . منم که میدونستم مادرم توی آشپزخونس خوابیدم روی خواهرم . خواهرم سرشو آورد بالا و گفت : رضاااااااا مامانی نیاد!!! سریع پریدم دیدیم مادرم داره میره بیرون . ازش پرسیدم کجا میری ؟ گفت : الان میام. تا از در رفت بیرون به سرعت دویدم توی اطاق و خوابیدم رو خواهرم و گفتم مامانی رفت بیرون. خواهرم با کنجکاوی گفت : ولی زود میاد!!!! منم گفتم شلوارتو بکش پایین تا نیومده. و من سریع شلوارمو و شورتمو تا بالای زانوهام دادم پایین خواهرمم دستش به بند شلوارش بو ونگاش به در و با ترس و شهوت می گفت رضا یه وقت کسی نیاد!!! منم که هیچی حالیم نبود هی التماس می کردم : جون من بکش پایین تا نیومده ترو خدا جون من….. اصرار منو که دید شلوارشو با شورتش با هم کشید پایین وااااااای قلبم داشت وایمیساد سریع آب دهنمو مالیدم سر کیرم لای کون خواهرمو باز کردم و خوابیدم روش .خواهرم 14 سالش بود و کونش تمیز تمیز. البته خواهرم سفیده و یه کمم بور . تا فشار دادم لیز خورد و رفت تو کونش . اهن و نالش در اومد و از زیرم فرار کرد ولی من افتاده بودم روش و سر شونهاشو گرفته بو دم که باهاش جابجا بشم و کیرم در نیاد هر چی تقلا کرد و التماس کرد که بلند شم و درش بیارم گوش نکردم و تا آروم شد عقبو جلو کردم کونش گرم بود چندتا تگون که دادم آبم با فشار ریخت تو کونش هم زمان مادرم در حال رو باز کرد و هر دومون مثل برق بلند شدیم و بقیه آب من ریخت توی شورتم اینقدر زیاد بود که خیس خیس شدم. ولی بازم شانس با ما بود. از اینجا کار ما شروع شد ولی دایمی نبود و خیلی وقتا نمیذاشت طرفش بری البته الان که اینو می نویسم 3 روز قبل از کس کردمش چون 5ساله ازدواج کرده و اگه یه وفت بخواد درست بهم حال میده هر چند بعضی وقتا سگ میشه و گاز می گیره ولی بعضی وقتا هم آخرشه مثلا یه با توی اطاق خوابشون روی تخت لخت لخت شد و نشست رو کیرم وبالا پایین میشد یه بارم آبم ریخت روی سینش و حتی تا گردنش هم ریخت البته خودش گفت اینکارو بکنم وبعدش رفت حموم یادمه حولشو که بهش می خواستم بدم جلوم وایساده بود و می خندید ولی بعضی وقتا اصلا نمیشه کاریش کرد چیکار کنم؟

بهترین عید سروش و مامانشسلام.امروز میخوام داستان سکس با مامانم توی استخر و سونای خونمون رو براتون بگم.قبل از شروع داستانم بگم که من اسمم سروش هستش.16 سالمه.مامانم یه زن 46 سالست. لاغره. ولی بر خلاف لاغر بودنش کونش وحشتناک بزرگه.سینه هاشم همین طور.تازه با اینکه 46 سالشه خیلی جوون تر نشون می ده و شکمش به خاطر پیری خیلی بزرگ نشده.مامانم هیکلش حرف نداره و تو خونه چشمم رو کونشه.اخه تقصیر خودشه.به جای اینکه تو خونه لباسای گشاد بپوشه که کون گندش تابلو نشه بدتر لباسای تنگ می پوشه و منو حشری می کنه.اکثرن شلوارای استرچ مشکی سیلکی و براق می پوشه که از تنگی و چسبونی کونش می خواد شلوارشو پاره کنه و بیفته بیرون.از اون بدتر زیر اون شلواره تنگ شورتای لامبادایی جنده ها رو می پوشه که بابام از امریکا واسش اورده.بابام بهش هیچی نمی گه.اونا منو خیلی ازاد گذاشتن.میزارن باهاشون فیلمای صحنه دار ببینم و جلوی من از هم لب می گیرنو …….. بعضی وقتا که جلوی من اینطوری می گرده میرم یه شرتشو ورمی دارم باهاش جق میزنم.باعث شده بهش بد نگاه کنم و هوس کنم بکنمش.این از ارزوهام بود و فکر نمی کردم موفق بشم. هروقت میرفت حموم منو صدا می کرد پشتشو لیف بکشم.وقتی می رفتم واسه لیف کشیدنش انگار نه انگار.همون طوری لخت لخت جلوم میومد.اصلن خودشو نمی پوشوند ومن از دیدن کس و کون وسینه هاش سیخ می کردم.مامانم هم می دید ولی به رویخودش نمی اورد.تا پشتشو به من میکرد دلم میخواست رو غوس کونش جلق بزنم.هیکل مامانم یه جوری بود که انگار 100 سال جنده بوده و هیکلشو ساخته واسه سکس.تا خودتون نبینید باور نمی کنید من چی میگم.تا حدی که وقتی معمولی وایمیستاد و پشتشو به من میکرد کسشو از لای کونش و لای پاهاش میتونستم ببینم.یه چند بار هم موقع لیف کشیدن تابلو کردم و به کونش دست زدم که عصبانی شد. ماجرای ما از اینجا شروع میشه که 1 روز قبل عید بابام برای کاری رفت امریکا.اخه زیاد اونجا میره و منو مامانم تنها شدیم.برای من خیلی ضد حال بود.چون باید 15 روزعید رو تو خونه میشستیم و ازمسافرت خبری نبود.تنها سرگرمی من استخر و سونای خونمون بود که حالا باید با شنا کردن تعطیلات رو می گذروندم.اخه خونه ما نوساز بود و مجهز به استخر و سونای سر پوشیده که روزای زوج برای اقایون اپارتمانمون بود و روزای فرد واسه خانوما.نزدیک ظهر رفتم واسه شنا.تنهای تنها.اخه همسایهامون همه رفته بودن مسافرت و هنوزم چنذ تا از واحدامون خالی بود و سرایدار هم نیاورده بودن.اصلن حال نمی کردم.خواستم بیام بیرون که دیدم مامانم اومد کنار استخر.گفتم مامان شما اینجا چی کار می کنید.امروز که روز خانوما نیست.گفت:منم حوصلم سر رفته بود گفتم بیام با هم شناکنیم.امروزم روزخانوما اقایون نداره .تو این ساختمون فقط ما دوتاییم. منم خوشحال از این که تواستخر می تونم کون مامانم رو دید بزنم و خودمو بهش بمالونم گفتم:پس مامان منتظر چی هستی بیا شنا کن.خندید و شروع کرد همونجا لباساشو در اوردن.زیر مایو پوشیده بود.مایو شو بابام از امریکا اورده بود.یه مایوی یه تیکه تنگ که وقتی باهاش راه می رفت کون گندش توش وول میخورد.زیر اب شق کرده بودم.مامانم چه کسی شده بود.اینه جنده های فیلم سوپرا. اومدتو استخر شروع کرد به شنا کردن.وقتی شناش تموم شد بهش گفتم مامان بیا یه بازی کنیم.اخه حوصلم از شنا کردن سررفت.گفت باشه.چه بازی ای؟منم که می خواستم به هوای بازی کیرمو بچسبونم به کونش گفتم:بیا با هم تو اب کشتی بگیریم.اولش به بهونه این که خطرناکه و …. قبول نکرد.بعد با اسرار من قبول کرد.گفت چه چوری؟گفتم همدیگرو بغل می کنیم و میبریم زیر اب.اینجوری.بعد قبل از اینکه جوابی بده و اماده شه رفتم پشتش کمرشو گرفتم و هی کیرمو می مالوندم درش و می کشوندمش زیر اب ولی یه کاری نمیکردم که بترسه و بگه دیگه بسه.طوری وانمود میکردم که مثلن زورم اونطوری نمیرسه که ببرمش زیره اب و فقط می مالوندم درش.دیگه داشت ابم میومد.مامانم هم متوجه شده بودکه کیرم سیخ شده و دارم میمالونمش.ولی به روی خودش نمی اورد.چون پشتش بهم بود و اب استخر هم تازیر کون مامانم بود کیرمو از تو مایوم در اوردم و بدون اینکه بفهمه ابمو ریختم رو قوس کون گندش.مایو ی مشکیش سفید شده بود.ولی نفهمیده بود.منم سریع کیرمو گذاشتم تو مایوم و چون کارمو کرده بودم گفتم کشتی دیگه کافیه.مامانم هم گفت باشه و به من گفت میره سونای خشک.یه لحظه قلبم وایستاد.اخه روی مایوش روی قسمت کونش پراب کیربود و چون عمق استخر تو اون قسمتی که ما بودیم کم بودکونش نرفت زیر اب که ابکیرا تمییز شه.منم نمی تونستم دست بکشم رو کونش چون تابلو می شد.اون موقع به هوای کشتی دستمالیش کرده بودم.اب کیرم هم اونقدر غلیظ بود که با این کارا پاک نمی شد. تازه اونقدر سریع از استخر اومد بیرون که من نتونستم تصمیم بگیرم.از استخر که اومد بیرون به من گفت من تو سونامیخوام لخت شم.اگه خواستی بیای تو در بزن تا لباس بپوشم.دیگه کارم تموم بود.چون اگه مایوشو در میاورد ابکیرارو می دید. گفتم چشم.یه ده دقیقه گذشت مامانم منو صدا کرد منم برم تو سونا.منم رفتم.البته خیالم راحت شده بود و با خودم گفتم نفهمیده.وگرنه اینطوری صدام نمی کرد.رفتم در زدم.گفت بیا تو.وقتی رفتم دیدم لخت لخته.گفتم مامان شما لباس نپوشیدین.گفت اشکال نداره.اخه مایوم کثیف شده بود.با دست به مایوش اشاره کرد و به اون لکه های سفید.بعد گفت ایراد نداره.من مامانتم.مثل زن و شوهر که با هم محرمند ما هم بهم محرمیم. بیا تو.منظور حرفشو نفهمیدم.منظورش ایراد نداشتن به خاطر جق روی مایوش بود یا اینکه جلوی من تو سونا لخت نشسته بود.بازم به روی خودم نیاوردم و رفتم یه گوشه نشستم. گفت:سروش جان برات یه زحمت دارم.اگه میشه بیا بدن منو روغن بمال ماساج بده.منم که دوزاریم افتاده بود ولی بازم شک داشتم از خدا خواسته گفتم چشم.بعد روغنو داد دستم و دمر خوابید کف سونا.کیر منم دوباره سیخ شده بود و مامانم که از اون ابکیر رو مایوش فهمیده بود پسرش چیکارست و روش باز شده بود گفت:اگه داره به دودولت فشار میاد مایوتو درار راحت باش .منم سرخ شدم .مامانم هم واسه اینکه خجالت نکشم گفت که من ناراحت نمیشم.چون طبیعیه که مردا وقتی یه خانوم لخت میبینند اینطوری می شن.حتی اگه اون خانوم مامانشون باشه.درار من نگات نمیکنم.منم لخت لخت شدم و شروع کردم به ماساج دادن کمر خوشگل و باریک مامانم.همش چشم به کون گنده و کس مامانم بود.دلم می خواست بپرم با کیرم رو کونش بخوابم بکنمش.با اینکه قمبل نکرده بود و دراز کشیده بودولی کسش معلوم بود.وقتی داشتم ماساجش می دادم هی می گفت اخیش اخیش..دیگه هیچی حالیم نبود.هر چند وقت یه بار رو باسنش یه دست می کشیدم تا ببینم چیزی می گه یا نه.ولی چیزی نمی گفت……وقتی به خودم اومدم دیدم از خود بی خود شدم و فقط دارم کونشو می مالم.دیگه مامانم هم به جای اخیش اخیش اه اه میکرد. ولی بازم می ترسیدم بپرم روش.واسه همین گاهی دستمو لای پاش میبردم و به کسش دست می کشیدم.دیگه مطمین شده بودم که بله مامانم داره پا می ده.منم برای اخرین اطمینان گفتم مامان جون میشه بشینم رو باسنتون تا بهتر ماساجتون بدم.اونم گفت من مامانتم هر کاری میخوای بکن.منم نشستم رو کون نرم و گندش.یه اه بلند کشید.دستم رو بردم رو کسش شروع کردم به مالوندن.دیگه حالیم نبود انگشتم هم می کردم توش.حسابی حشری شده بود.بعد من که روم باز شده بود گفتم مامان میشه چهار دستو پا کف حموم حالت بگیرین؟.مامانم هم سریع حالت گرفت.کونش بد قمبل شد و کسش باز شد.منم بادیدن این صحنه شروع کردم به خوردن کس مامانم.خیلی کس تمیزی داشت .یه دونه مو هم نداشت.بعد مامانم ازم خواست که بزارم کیرمو ساک بزنه.منم قبل از اینکه بهش اجازه بدم کیرمو گذاشتم تو دهنش.خیلی قشنگ ساک می زد .ابم داشت میومد که گفتم مامانی دیگه بسه.می خوام بکنمت.بلند شد و وایستاد و دو تا دستاشو گذاشت رو دیوار و کونشو قمبل کرد.منم عاشق این نوع سکس بودم مطل نکردم و کیرمو تا ته کردم تو کسش.سینه هاشم با دو تا دستام گرفته بودم تو دستام و محکم می مالوندمشون.اه و اوه مامانم رفته بود هوا.یه ده دقیقه از کس کردمش.بعد رفتم سراغ کونش. مخالفتی نکرد.کونش اصلن تنگ نبود.بعدها که ازش پرسیدم بهم گفت که از بس به اینو اون داده اینطوری گشاد شده و گنده.ابم اومدو همه ابم رو ریختم تو کونش.اون روز خیلی حال کردیم و تا شب چند سری دیگه تو استخر کردمش.تو اون 15 روز دیگه کمر واسم نمونده بود.اون سال بهترین عید و تعطیلات ما بود

مامان سرورحمید هستم از وقتیکه کرک و پشمی درآوردم و حس میکردم کیرم راست میکنه اندام تپل و مپل و سفید مامان سرورم همیشه سوژه کف دستی هام بود تازه این اواخر هم به همراه یکی از دوستام که خیلی با هم صمیمی بودیم گه گداری شیطنتهایی میکردیم تا به هر طریقی شده یک دیدی به جاهای مختلف بدنش بزنیم تا با هم برای زمانهای تنهایی خودمون سوژه مناسب داشته باشیم تا یک روز یه فکر قشنگ به سرمون زد و این شد که شیشه گوشه نورگیر مشرف به حمام خانه را شکاندیم و منتظر شدیم تا مامان سرور به حمام برود وقتی فهمیدیم که میخواهد به حمام برود هر دو به مجاور نور گیر رفتیم و برای اولین بار لخت شدن مامان سرور رو دیدیم یادمه همونجا وقتی که سینه های تپلش بیرون افتاد کیرم داشت شلوارم رو جر میداد و وقتی دیدم بعد از در آوردن شورتش یه کمی با کسش ور رفت البته خیلی کوتاه فقط در حد یه باد دادن به اونجاش دیگه تاب نیاوردم اومدم یه دست بمالم رو کیرم که دیدم شلوارم خیس شد و رفتیم پی کارمون . بعد از این که به تهران اومدیم در یک خانه اجاره نشین شدیم . از همون اولین روز که حسن آقا صاحبخونه مامانم رو دید در پاسخ به مامان با یه لحن تمسخرآمیز ادای لهجه اش رو در آورد وچشماش یه فرمی به هیکل مامانم خیره شد که نگو و نپرس اون اولین بار بود که حضور یکی دیگه رو برای سکس با مامان در نظر گرفتم.روزها میگذشت و من هم با بچه های صاحبخونه که از من چندسالی بزرگتر هم هستند جور شدم و حتی یه وقتهایی اونها شوخی دستی هم میکردند و وقتی دستشون رو روی کونم میکشیدند یا انگشتم میکردند به شوخی میگفتند از اون ننه این در میاد دیگه و همه با هم میخندیدیم تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم یه کاری کنم تا سکس واقعی مامان رو با یه غریبه ببینم این شد که باز به فکر فرو رفتم یک روز که مامان لباسها رو شسته بود وقتی داشت اونها رو روی بند پهن میکرد دیدم امیرحسین یکی از بچه های صاحبخونه به همراه برادرش امیر علی دارند از پایین به طبقه بالا نگاه میکنند این شد که از پشت پنجره کنار رفتم و اومدم سمت بالکن از اونجا که مامان جون من قدش کوتاه هست برای پهن کردن لباس مجبور بود خودش رو به سمت بالا بکشه و این باعث میشد دامنش تا بالای زانو بره بالا و من رونهای گوشتیش رو ببینم اینجا بود که به پسرهای صاحبخونه حسرت خوردم چون میدونستم که از اون جایی که اونها هستند صددرصد لای پای مامانم جایی که من ارزوی دیدنش رو داشتم رو راحت میبینند. خلاصه بعد از اینکه مامان لباسها رو پهن کرد من اومدم توی بالکن و سوتین مامان رو عمدا طوری که مثلا باد اونو انداخته توی حیاط انداختم ورفتم توی اطاق یه چند دقیقه دیگه صدای امیر علی دراومد که داشت میگفت سرور خانوم …….. مامانم رفت روی بالکن دید امیر علی که حدودا 25 سالش بود داره سوتینش رو نشون میده و میگه افتاده پایین مامان که خیلی خجالت کشیده بود گفت الان حمید رو میفرستم و زود اومد توی اتاق منو صدا کرد من هم خودم رو به خواب زدم مامان چند بار صدام کرد وقتی دید من خواب هستم غرغر کنان یه چادر سفید انداخت سرش و با همون وضعیت رفت پایین بعد از اینکه صدای درب پایین رو شنیدم سریع رفتم پشت پنجره و لای پرده قایم شدم واضح میدیدم که مامان سرورم داره با امیرحسین صحبت میکنه و سلام و احوالپرسی میکنه و در همین حین چون با همون وضعیت کار داخل خانه رفته بود پایین یه شلوارک مشکی استرچ پوشیده بود و بالاتنه اش هم نمیدونم یه لباس آستین کوتاه بود خلاصه مثل اینکه روش نمیشد بگه واسه چی اومده از طرفی امیرحسین هم بروی خودش نمی آورد تا آخر سر گفت ببخشید مثل اینکه گیره رو شل زده بودم که امیرحسین گفت ببخشید اگه میشه برید از امیرعلی بگیرید وقتی مامان با تعجب نگاهش کرد امیرحسین در پاسخ گفت ما برنامه ای برای شوخی با حمیدتون کشیده بودیم حالا نمیدونم چی میشه که مامان به سمت داخل حیاط حرکت کرد و امیرحسین هم در رو بست در همین حین امیرعلی در حالیکه کلباسی به غیر از یه شرت یقه هفت تنش نبود اومد جلو و وقتی مامان دید که امیرعلی داره کیرش رو روی سوتینش میماله تازه فهمیده بود چه خبره اومد برگرده که امیر حسین هم مانعش شد و از طرفی حسن آقا هم اومد بیرون و گفت اوه عجب چیزی گرفتین امروز این چرا سوتینش رو داده به تو و امیر علی خنده تیزی تحویلش داد. من که با دیدن حسن آقا کسیکه اولین بار طعم کیر رو به من چشوند جدا دلم برای مامانم سوخته بود خوب میدونستم که پاره پوره سرور امشب توی بغل بابام میخوابه چادر مامان سرور توی این رفت و آمدها افتاده بود و امیرحسین اونو توی حوض انداخت خلاصه مامان کاملا بی دفاع وایستاده بود تا اینکه حسن آقا از پشت بهش نزدیک شد گفت چند ماه اجاره تان عقب افتاده مامان ساکت شد و تا اومد جواب بده حسن آقا دوطرف شلوارکش رو گرفت و پایین کشید صدای التماسهای مامان سرور بلند شد تو رو خدا من آبرو دارم و ……. دولا شده بود که شلوارکش رو بالا بکشه که با توجه به قد کوتاه و وزن زیادش کون تپلش بیرون زد امیرعلی با یه اشاره تعادلش رو بهم زد واونو روی تخت کنار حوض انداخت و فرصتی برای بالا کشیدن شلوارک نصیب مامانم نشد واون از پاش در اومد صدای مامانم بصورت خفه دراومد میخواست هم همسایه ها نفهمند تا مایه آبروریزیش نشه هم اینکه از دست این سه تا هیکل رها بشه میگفت ا من جنده نیستم منو اذیت نکنید وبعد بردنش تو اتاق و من دیگه نمی دونم چیکارش کردن و وقتی امد بالا داشت گریه میکرد و نمی تونست درست راه بره منم همچنان خودمو زدم به خواب ولی می دونستم که مامانو حسابی کردن

سیمین خانم و برادرش یاسراسم من سيمين 29 سالمه و 4 ساله كه ازدواج كردم اون موقع كه دختر خونه بودم هميشه تو خونه آزاد ميگشتم مخصوصا موقعي كه بابا خونه نبود آخه اون بعضي وقتا گير ميداد كه جلوي ياسر مراعات كنم ياسر دادشمه 6 سال از من كوچيك تره خيلي خوشگله و خوش هيكله خيلي از دوستام طلبه بودن باهاش دوست بشن بعضي وقتا از حموم كه ميومدم بيرون ميديدم لباسم رو كه آماده كردم جا به جا شده ميدونستم كار ياسره ولي به روش نمي آوردم يه بار هم كه فكر كرده بود من خوابم اومده بود تو اتاقم گوشه پتو رو بلند كرده بود داشت به پاهام نگاه ميكرد صداي نفسش رو ميشنيدم هم خنده ام گرفته بود هم نميخواستم بهش زياد رو بدم ولي گاهي هم بهش حال ميدادم مثلا ميگفتم بيا من رو ماساژ بده ميفهميدم كيف ميكنه چند بارم كيرش بزرگ شده بود كه من ديدم ولي چيزي بهش نگفتم خلاصه كه ياسر از هر موقعيتي براي ديد زدن من استفاده ميكرد منم زياد بهش سخت نميگرفتم يه بار از توي كمدش يه فيلم سكسي پيدا كردم كره خر عجب فيلمي داشت حسابي خوشم اومده بود از فيلمه يه بار مسافرت رفتيم چون همه تو يه اتاق خوابيده بوديم ياسر كنار من بود وسط شب داشت با كونم بازي مي كرد كه از خواب بيدار شدم ولي نفهميد تا اينكه ديدم دامنم رو زد بالا و كيرش رو گذاشت لاي كونم و يه كم تكون تكون داد بعدم آبش رو ريخت و كثافت همونجوري شرتم رو كشيد بالا پشتش رو كرد خوابيد كه فرداش مجبور شدم برم حموم اينا گذشت تا اينكه من شوهر كردم شوهرم تو يه شركت كار ميكرد گاهي مجبور بود بره ماموريت براي همين نزديك خونه بابام خونه گرفتيم و هر موقع اون مي رفت ياسر شب ميومد پيشم يا من ميرفتم اونجا تو يكي از اين ماموريتا احسان مجبور شد يك ماه بره خارج از كشور خيلي حالم گرفته بود يه هفته آخر قبل از رفتنش هر شب برنامه داشتيم مثلا ميخواست تو رفتنش به من سخت نگذره نگو من بد عادت شده بودم يه هفته بعد از رفتنش يه شب ياسر اومد كه پيش من بخوابه هر موقع ميومد رو تخت كنار من ميخوابيد ولي ديگه كاري به كار من نداشت ولي اونشب من بدجوري حالم خراب بود غروبش هم يه كم اين شبكه پر بركت اسپايس رو نگاه كردم ديگه بد تر شده بودم قبل از اومدن ياسر يه حموم رفتم كه حالم بهتر شه ولي نشد كه نشد ياسر اومد مامانم برامون شام داده بود شام خورديم و يه كم ماهواره نگاه كرديم من گفتم من ميرم بخوابم تو هم هر وقت خواستي بيا رو تخت دراز كشيدم ياد كارهاي ياسر افتادم يه فكري مثل برق از ذهنم گذشت بلند شدم زود يه لباس خواب پوشيدم و زيرش فقط يه شرت پام بود 20 دقيقه گذشت كه ديدم ياسر تلويزيون رو خاموش كرد فهميدم داره مياد بخوابه خودم رو زدم به خواب از قصد پتو رو هم از روي زدم كنار تو اتاق يه شب خواب روشن بود معلوم بود من چي تنمه ياسر كه اومد انگار نفهميد اومد كنارم خوابيد يه دفعه ديدم گفت اوه اوه بعد آروم گفت چه بدني كوفتت بشه احسان اين آبجي مارو مفت مفت ميكني خندم گرفت به زور خودم رو نگه داشتم پاهام رو تو شكمم جمع كردم كه كونم بيشتر بره سمتش ديدم آروم دستش رو گذاشت روي كونم و يه كم ماليد بعد وقتي فكر كرد من خوابم دستش رو انداخت روم و پستونم رو گرفت و آروم گفت جون عجب هلويي يه كم ماليد كيرش رو هم چسبونده بود به كونم يه كم گذشت ديدم ازم فاصله گرفت ولي خيلي زود دوباره چسبيد به من بله آقا شلوار و شرتش رو درآورده بود لباس خواب منم كه كوتاه بود بالا هم رفته بود شرتم رو هم ياسر پائين كشيد و كيرش رو چسبوند به كونم اينبار مثل مسافرتمون نبود چون من مزه سكس رو چشيده بودم و بد جوري هوس كرده بودم از داغي كيرش خيلي خوشم اومد يه كم كه گذشت يه دفعه برگشتم سمتش نزديك بود پس بيافته زبونش بند اومده بود چشماش داشت از كاسه در ميومد گفتم چيه چرا ترسيدي مگه چي شده داداش جون گفت سيمين … گفتم چيه نترس من كه ناراحت نشدم تازه خوشم هم اومد چون احسان نيست منم هوس كردم ادامه بده داداش گلم بعد بدون اينكه بذارم حرف بزنه لبم رو گذاشتم روي لبش و شروع كردم به خوردن يه كم گذشت اونم راه افتاد توله سگ خيلي وارد بود از احسان بهتر لبم رو ميخورد دستشم گذاشته بود روي كونم و ميماليد هر دو به پهلو خوابيده بوديم و ياسر موقع ماليدن كونم من رو به خودش فشار ميداد كه كسم بچسبه به كيرش منم كه منظورش رو فهميدم خودم كمكش كردم اولين باري كه با كيرش كسم رو لمس كرد لبام رو گاز گرفت تو همون حالت يه اومممممممممممممممم گفت منم لاي پام رو باز كردم كه قشنگ كيرش بخوره به كسم تو همون حالت لب تو لب ياسر خودش رو تكون ميداد بعد با دستش شروع كرد به ماليدن پستونام واي كه چه خوب اينكارهارو انجام ميداد لبش رو از لبم جدا كرد شروع كرد به خوردن پستونام با دستش كسم رو ميماليد انگشتش رو مي كرد تو كسم من ديگه كنترلي به خودم نداشتم و شروع كردم به ناله كردن ياسر من رو به كمر خوابوند خودش خوابيد روي من از گردنم شروع كرد به خوردن اومد پائين يه مكث كوتاه سر پستونام كرد بعد بازم رفت پائين يه كمي به نافم زبون زد كه من قلقلكم گرفت آروم آروم رفت پائين و رسيد به كسم اولش با ملايمت زبونش رو ميماليد به كسم ولي بعد از چند لحظه حركاتش سريع شد و همش زبونش رو به لاي كسم ميماليد و اوم اوم ميكرد با دستشم پستونام رو چنگ ميزد منم ديگه داشت اشكم در ميومد بهش گفتم بسه بيا بكن توش گفت نه اول بايد با زبونم آبت رو بيارم بعد شروع كرد دوباره به خوردن كسم زبونش رو ميكرد تو كسم دماغش ميخورد به تاجكم واي كه چه حالي ميداد ديگه نتونستم خودم رو نگهدارم با صداي بلند شروع كردم ناله كردن وايييييييييييييييييي آخخخخخخخخ آيييييييييييييي بخخخخخووووووووورررر بببببببخخخخوووووووووورررررررررر آآآآآآآآآآيييييييييييييي و اورگاسم شدم خيلي به من مزه داده بود ياسر رو كشيدم روي خودم ازش يه لب گرفتم بعد اون رو خوابوندم روي تخت خودم مثل آدمهاي گرسنه شروع كردم به ساك زدن كيرش واي با اين سن و سالش چه كيري داشت نوش جونش بشه اوني كه زنش ميشه كيرش از كير احسان درشت تر بود حسابي براش ساك زدم ياسر طوري من رو نشونده بود كه خودش بتونه با انگشت كسم رو بماله با اين كارش منم وحشيانه تر براش ساك ميزدم كه ديدم سرم رو از كيرش جدا كرد گفت بسه سيمين الان آبم مياد گفتم خوب بياد گفت نه ميدوني چند ساله من تو كف اين و كس و كونتم بايد امشب با كيرم بهشون حال بدم من رو خوابوند روي تخت به كمر مچ پام رو گرفت برد بالا فكر كردم ميخواد بذاره روي شونه هاش ولي ديدم پاهام رو گذاشت كنار سرم نفسم بند اومده بود بعد كيرش رو گذاشت جلوي كسم و در عرض چند ثانيه تموم كيرش رو تو كسم جا داد وقتي ديد من سختمه پاهام رو ول كرد يه كم نفس كشيدم بعد شروع كرد تلنبه زدن صدائي راه افتاده بود تو اتاق معركه يه كم كه كرد گفت سيمين خوب ميكنمت گفتم آررررررررررهههههههه بكن ميگفت ميخوام بگامت ميخوام جرت بدم آبجي جون بعد تند تر كيرش رو تو كسم ميكرد حس ميكردم كيرش تا نافم مياد يه كم گذشت گفت سيمين ميخوام كونتم بكنم گفتم نه ياسر دردم مياد هر چي اصرار كرد بهش اين اجازه رو ندادم چون زنايي كه از كون سكس دارن كوناشون خيلي بزرگه و تو لباس مجلسي خيلي زشته من به احسان هم اجازه ندادم كيرش رو تو كونم بكنه ياسر كه ديد موفق به اين كار نميشه من رو به حالت سجده خوابوند و كيرش رو از پشت كرد تو كسم با گفتن جون چه كسي داره آبجي سيمينم شروع كرد به تلنبه زدن با دستش پستونام رو ميماليد خودم هم با تاجكم بازي ميكردم نزديكاي اورگاسم دومم ديدم صداي نفسهاي ياسر بلند شد منم تند تر تاجكم رو ماليد هر دو در حال انفجار بوديم گفت سيمين كجا بريزم منم گفتم همونجا تو كسم اونم با يه تكون تموم آبش رو تو كسم خالي كرد و تو كسم داغ داغ شد انگار آبش جوش اومده بود بعد ياسرشروع كرد به آههههههههههه كشيدن منم همزمان با ياسر اورگاسم شده بودlديگه دستم خسته شده بود خوابيدم روي تخت ياسر هم افتاد روم تو همون حالت خستگي و بي حالي گفت سيمين حامله نشي كار دستمون بدي گفتم نترس الان بلند ميشم قرص ميخورم يه خنده كرد گفت دستت درد نكنه گفتم دست تو هم درد نكنه داداش جون گفت سيمين به من نگو داداش از اين به بعد به اسم صدام كن گفتم چرا گفت آخه كدوم خواهر برادري با هم از اينكارا ميكنن كه ما كرديم گفتم عذاب وجدان داري گفت آره گفتم بي خود تو باعث شدي كه من نرم به غريبه ها كس بدم گفت يعني اينقدر حشري هستي كه نميتونستي جلوي خودت رو بگيري گفتم پس چي ميخواستم زياد به خودش عذاب نده بعد بلند شديم خودمون رو تميز كرديم رفتيم دستشويي و اومديم لباس پوشيديم اول ياسر رفت تا من از دستشوئي بيام ديدم ياسر رو تخت خواب خواب انگار چند ساعت بود خوابيده بود منم ديگه حموم نرفتم كنارش خوابيدم صبح ياسر رفت خونه منم رفتم حموم ولي ياسر از حركاتش معلومه كه از اين اتفاق خوشحال كه نيست هيچ يه كمي هم ناراحته

اولین کونو به داییم دادم امروز میخوام خاطره ی اولین سکسم وبراتون بنویسم اول ازخودم بگم من ی دختر سبزه باقد172ووزنم57کیلو وسایز سینه هام75 وهیکل خوبی دارم. من ی دایی دارم 7سال ازخودم بزرگتره از بچگی خیلی باهم صمیمی بودیم موقع خوابیدن همیشه کنار هم میخوابیدیم حدود 4سال پیش وقتی15سالم بود ی روز داییم اومد خونمون منم مثل همیشه کلی خوشحال شدم آخه دایی موخیلی دوست داشتم روز خوبی بود شب مثل همیشه تواتاق من خوابیدیم ولی اون شب داییم بابقیه شب ها فرق میکرد گوشیشو داد به من و گفت براش آهنگ بریزم منم لپ تاپ مو آوردم تو رخت خواب شروع کردم به پیدا کردن آهنگ های جدید همون طور که دراز کشیده بودم روشکم موداشتم بالپ تاپ کار میکردم داییم از پشت بغلم کرد و گفت بزار ببینم جیگرم داره چیکار میکنه! من توهمون حالت میتونستم کیرشو که کاملا لای کونم بود حس کنم ولی به روی خودم نیاوردم خندیدمو گفتم خب ببین! ی چند دقیقه توهمون حالت بودیم حس میکردم داییم داره خودشوبهم میماله ولی باز چیزی نگفتم آهنگاروکه براش ریختم گفتم تموم شد دیگه چیزی نمیخوای باصدایی که میلرزید گفت دوستم برام عکس ریخته وقت نکردم ببینمش بیارشون باهم ببینیم گفتم باشه فایل عکساروبازکردم عکساهمه سکسی بودن یکم خجالت کشیدم گفتم دایی خودت ببین اومدم ازجام تکون بخورم که داییم دستاشو دورسینه هام حلقه کردوبیشترخودشوبهم فشارداد.لال شده بودم کیرشوکامل حس میکردم ازروی شلوارم داغ بود کاملاشهوتی شده بودم ولی باز یکم خجالت میکشیدم اولین بارم بود که یه پسراین جوری بغلم کرده بود دوباره خواستم تکون بخورم که داییم در گوشم گفت نترس من امشب خیلی بهت احتیاج دارم قول میدم اذیتت نکنم !!! بعدشروع کرد به خوردن گوشم خیلی خوشم اومد داشتم حال میکردم یکم که گوشمو خورد وسینه هامو مالید منوبرگردوند خیلی وحشیانه لبامو میخورد منم هم راهیش میکردم دیگه نفس کم آورده بودم که لباموول کرد وکردنمو بوسید وبایه حرکت تیشرتمو در آورد (من عادت دارم بدون سوتین میخوابم) سینه هامو که دید آب دهنش راافتادوگفت جووووووووووون چه هلوهایی همش ماله خودمه وجوری میخورد داشتم دیوونه میشدم میخواستم دادبزنم ولی نمیشد باباومامانم تواتاق بقلی خوابیده بودن وقتی حسابی سینه هاموخورد رفت پایین تر بازبونش کل شکم مولیس زدودستشوبردکه شلوارمو دربیاره من دستشوگرفتم نمیدونم خجالت میکشیدم یامیترسیدم داییم دوباره اومد بالاوبوسم کردوگفت عشق دایی نترس قول میدم خوشت بیاد دوباره رفت پایین ولی من دست خودم نبودشلوارمومحکم گرفته بودم داییمم که اینو دید دوتادستاموبایه دستش گرفت وبادست دیگش شرت وشلوارموباهم کشید پایین… ی لیس حسابی به کسم کشید دوباره حس خوبی بهم دست دادوخودموتسلیم کردم داییمم که دید من شل شدم دستامو ول کردوتیشرت وشلوار خودشودرآورد پاهای منو کامل باز کرد ودوباره مشغول خوردن کس من شد من که روابرابودم آروم ناله میکردم اونم اونم که صداموشنیدحشری ترشد جوری زبون تو کسم میکرد که من میگفتم الان بازبونش پردمو میزنه داییم شرتشو در آورد کیرش خیلی بلند نبود ولی کلفت بود گفت میخوری گفتم نه اونم با ی خنده ی ترسناک گفت بهت میگم بخور دروغ چرا ازش ترسیدم چشماش قرمز بود صداش خیلی ترسناک شده بود کیرشو گرفتم تودستم بردم سمت دهنم یکم لیسش زدم وکردم تودهنم ولی نتونستم زود درآوردم داییمم که اینودیدبی خیال شد به من گفت روشکمت درازبکش منم همون کارو کردم میترسیدم دوستام بهم گفته بودن کون دادن خیلی درد داره ولی من دیگه نمیتونستم کاری کنم داییم خوابید روم کیرشو گزاشته بود لایه کونم توهمین حالت با ی دستش سینمو گرفته بودوبایه دستش کسمو میمالید من دوباره داشتم لذت میبردم خودمو کم کم شل کردم داییمم که دید من دوباره حشری شدم ی تف انداخت روسوراخ کونمو کیرشو فشارداد تو خیلی دردم گرفت ولی این تازه اولش بود داییم زور میزدکیرکلفت شوبکنه تو کون تنگ من فکرکنم ی 10دقیقه طول کشیدتا کامل رفت تو من که مردم وزنده شدم. وقتی کامل رفت تو دوباره روم دراز کشید وسرموبرگردوندسمت خودشولبامو خورد بادستش کسمو میمالید که من حس کردم توفضام ی حس خوب حس بی وزنی حس رها بودن ولرزیدم آره من برای اولین بارتوعمرم ارضاع شدم بعدبی حال افتادم که داییم شروع کردبه تلمبه زدن ی چند دقیقه که گذشت ی دفعه کیرشو کشید بیرون وآب شو ریخت روکمرم واونم بیحال کنارم دراز کشید و گفت این بهترین کونی بود که تا الان دیدم منم گفتم این اولین کیری بود که دیدم امیدوارم آخریش نباشه …

مهمونی رفتن خواهرم یک ماه بود که خواهرم عروسی کرده بود اون 23 سال داشت و من 18 ساله بودم صبح مادرم یه جفت کفش داد گفت ببر خونه خواهرت امشب میخواد بره مهمونی. ساعت 10 صبح رسیدم درو باز کرد رفتم بالا کفشو بهش دادم گفت یه کم بشین کارت دارم نشستم رو مبل رفت تو اتاقش 5 دقیقه بعد اومد بیرون یه تاپ مشکی با دامن کوتاه پوشیده بود جوراب شیشه ای رنگ پا با کفشای پوسته ماری که براش اورده بودم گفت داداشی امشب میخوام برم خونه دوستای سعید(شوهرش) ببین اینا قشنگتره یا جوراب مشکی بپوشم پاهاش خیلی قشنگ شده بود گفتم تیکه ماه شدی خوشبحال اونا که تو مهمونی تورو میبینند. گفت بذار جوراب مشکی هم بپوشم. رو مبل لم دادم تا دو دقیقه بعدصدام زد رفتم تواتاق این دیگه از اولی بهتر بود تاپ مشکی دامن چرمی مشکی جوراب نازک مشکی اینقدر جورابه نازک بود که از دور فکر کردم پاهای خودشه اخه پاهاش خیلی سفیدهیه جفت کفش مشکی پوشیده بود که بندش تا دم زانوش تابیده بود انگشتاشم از جلوش پیدا بود گفتم عجت تیکه ای شدی گفت پررو نشو چقدر ماتت برده محو پاهاش بودم که یه جفت کفش قرمز زیر تخت نظرمو جلب کرد رفتم برداشتم پاشنه ها بلند رنگ همه جاش سرخ سرخ. گفتم یه دقیقه اینو بپوش پاهای نازشو از تو کفش در اورد و اروم کرد توی کفش قرمزه گفتم این از همه بهتره اینو بپوش خندید و گفت اونوقت همه در موردم یه فکرایی میکنن. بهش گفتم میشه من یه عکس از پاهات بگیرم گفت واسه چی گفتم میخوام تو گوشیم باشه هردفعه ببینم گفت جون مامان کسی نبینه گفتم خیالت تخت نشست رو صندلی پاهاشو انداخت رو هم یه عکس خوشگل از پاهاش تو کفش انداختم نشونش که دادم حال کرد گفتم بازم بگیرم؟ گفت فقط صورتم معلوم نباشه . دیگه شروع کردم اروم اروم دست به پاهاش میذاشتم که مدل عکسو عوض کنم چند تا عکسا رو که دید یه حالی شد دیدم اب دهنش خشک شده گفت صبر کن رفت از تو کمد یه ماسک مدل بالماسکه اورد گذاشت رو صورتش پرسید چهرم معلومه گفتم نه که دیدم تاپشو در اورد و دامن پرمی رو هم کشید از پاهاش بیرون داشتم سکته میکردم یه سوتین توری که نوک پستوناش پیدا بود شرت هم پاش نبود جوراب شرتیش خیلی نازک بود کسش و میدیدم یه ملافه انداخت رو تخت و خوابید گفت حالا عکس کامل بگیر اما مواظب باش دور اتاق تو عکس نیفته مثل مدل ها جابجا میشد و من عکس میگرفتم کم کم رفتم جلوتر سینه هاشو در می اوردم عکس میگرفتم حتی دوربینو بردم جلو از رو جوراب عکس کسشو گرفتم اون حشری حشری بود هیپی حالیش نبود از پشت خوابوندمش جوراب شرتی رو اروم کشیدم پایین یه عکس دیگه گرفتم دوربینو گذاشتم کنار و شروع کردم به لیسیدن پاهاش از دم کفش قرمزه هی اومدم بالا اون جیک نمیزد وقتی لای کونشو زبون میزدم صدای اه اهش بالا رفت کیرم داشت زیپ شلوارمو میترکوند اروم کیرو در اوردم گذاشتم لای کونش لذتش عجیب بود اروم از همون پشت فرستادمش تو کس گفت فدات بشم و برگشت زبونمو کرده بودم تو دهنش و کیرم هم داشت تو کسش عشق میکرد دلم میخواست دنیا همونجا می ایستاد چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که بدنش سفت شد و ابش اومد کیرم داغ داغ شد ابم میخواست بیاد گفتم چیکارش کنم گفت بریز تو کسم من قرص میخورم . ابمو ریختم تو کسش ده دقیقه ای تو بغلش ول بودم گفتم سعید نیاد گفت بعد از ظهر می اد اینقدر تو اداره با منشیش حال میکنه که تا عصر یه زنگم نمیزنه چه برسه بیاد خونه…… از اونروز به بعد هر وقت میاد خونمون یه چیزی جا میذاره که فرداش براش ببرم کسش که حرف نداره اما قول کون هم بهم داده…..

مامانم و حسین آقا من 24 سالمه و اسم مستعارم میثمیک خواهر26 ساله دارم و یه خواهر 18 ساله…مادرم زن خوب مهربون خوش تیپ و زیباییه و کدبانوی خوبیه .اسم خواهرها و مادرمو نمیگم .قصد ندارم با حرفای دروغ جلب توجه کنم فقط بخونید و نظر با خودتون. از وقتی یادمه مادرم به لباس و آرایشش اهمیت زیادی میداد و توی فامیل از همه زیباتره .یه زن 46 ساله نسبتا تپل ..پوست سفید و سینه ها و پاها و پوستش مثل یه دختر جوونه و لیپوساکشن هم کرده که فرم شکمش زیبا شدهبابام مرد ساده و متدینه و زیاد به مادرم گیرنمیده و حریفش نمیشه ….خیلی خاطره ها از بچگی تا الان هست فقط یه مختصرو کوتاهش رو میگم …مامان با طلافروش محل زیاد بده بستون داشت و همش طلا معاوضه میکرد …بارها توی مغازه دیده بودمش ….حسین آقا طلا فروش مرد هیکلی زیبا و جذابی بود…حدودا 50 ساله و مادرم 46 سالهمن خیلی به روابط مادرم با اون و چندنفردیگه شک داشتم ولی جرات نمیکردم حرفی بزنم و فقط حرص میخوردمبارها متوجه شده بودم مامان دروغ میگه میرم خونه خاله اما تیپ زده و انگار عروس شده و همزمان مغازه حسین اقا تعطیله. اون روز مادرم موهاشو مش زیتونی کرده ب.ئ و زیبا شده بود و فرداش رفت ارایشگاه برای اپیلاسیون …البته شب که دست و پای براقش رو دیدم اینو فهمیدم ….صبح ساعت 11 مامان رفت خریدو زود برگشت و این ساعت همیشه تازه بیدار میشد….یه نایلون مشکی گذاشت حموم و بعد از چندلحظه حموم رفت و 40 دقیقه بعد اومد بیرون و بمن گفت سشواربکشم و منم کمک کردم موهاش خشک بشه و بعد یه ارایش زیبا و لایت کرد و معطر کرد و لباس پوشید و یه نایلون هم لباس برداشت و گفت میرم تولد یکی از دوستانم و زود برمیگردم ….بعد از رفتنش به هوای توالت رفتن آمار حموم رو گرفتم و دیدم وسایل رنگ زدن به مو توی حمومه …اما مامان 2 روز قبل موهاشو رنگ کرده بود ….فوری رفتم سر کوچه و مغازه حسین آقا که حداقل باید یکساعت دیگه باز باشه بسته بود…..میدونستم مامانم قرار داره اما چکار میشد کرد … حدود ساعت 3 عصر مامانم خسته و پریشون و شتاب زده اومد و من در حال خوابیدن بودم اما هنوز خوابم نبرده بود …مامان صدا زد و جواب ندادم و رفت سر وقت کمد و لباس عوض کرد و دوباره رفت حموم …..من فورا رفتم سروقت کمد…توی نایلون لباس خیلی باز مجلسی بود به همراه لباس زیر سبز فسفری ست ..اما بوی عرق میداد و باز حدس زدم شاید واقعا مهمونی بوده …فقط لباس زیر منو مشکوک کرده بود…آروم رفتم تا وسط کوچه دیدم حین اقا خونه نرفته و توی اون گرما اومده مغازه ….برگشتم اتاقم و مامان بیرون اومد و نیم ساعت بعد رفت اتاقش چرت بزنهمنم مجدد به بهانه توالت رفتم حموم و دیدم کف حموم موهای کوتاه و قرمز رنگ هست که روی سرامیک ها تابلو بود….کاملا شکم به یقین تبدیل شد که رنگ مو و اپیلاسیون واسه حسین اقا بوده و امروز صبح هم موهای اونجاشو رنگ کرده که حسین اقا حال کنه و الان هم شیو کرده تا بابام متوجه چیزی نشه …..این فقط یکی از مواردی هست که متوجه شدم و مامانم برخلاف مهربونی و زیباییش دوست پسر داره و خواهرهام هم از اون الگو گرفتند …..همش میخوام به خودم بگم که اشتباه میکنم اما …

خاله ترسوی من سلام این اولین تجربه سکس منه و ازاینکه اسممو نگفتم عذر میخوام چون خیلی از دوستام تواین سایت میان.من 19 سالمه قدم175 و وزنمم حدود60 این ماجراهم برمیگرده به وقتی که 16 سال بیشتر نداشتم من پیش پدر بزرگ مادریم بزرگ شدم چون اولین نوه هستم منو خیلی عزیزم کردن.خونشون 2طبقه ویلایی بود پدربزرگم بخاطره پا دردش نمیتونست بالا بمونه همیشه طبقه پایین مال ایشون بود.حالا خالمو بگم یه دختر سفید تقریبا هم قد خودم هیکلشم مثل باربی فاصله سنیمونم 13 ساله باهم خیلی راحتیم ازاول رو پاش بزرگ شدم چندبارم بخاطر فیلم سوپر مچمو گرفته یه بارم داشتم تو اتاق جق میزدم اومد تو البته 14 سالم بودا نگید جقیه.یه شب تنها بودیم اونم یه مقدار از تنهایی میترسه گفت بیا تو اتاق من بخواب یه خورده خجالت کشیدم ولی دلم سوخت چون از ترساش بهم گفته بود یه ذره خله قبلاً میشست تنهایی پای فیلمای ترسناک.اون شب یکی دوساعت اوضاع خوب بود تا اینکه پاشدم آب بخورم دیدم پتورو زده کنار زیر دامنشم شورت نداره نور چراغ خواب افتاده بود قشنگ مشخص بود وسوسه شدم ولی اِعتِنا نکردم رفتم پتورو کشیدم روش بیدار شد با ترس نگام کرد گفتم چیزی نیست ترسیدم سرما بخوری گفت نه گرمم بود مرسی و خوابید.باز وسوسه شدم چند دقیقه ای لب تخت نشستم دوباره بیدار شد گفت چرا نمیخوابی؟میترسی؟ گفتم نه خوابم نمیبره دستمو گرفت گفت پیش من بخواب سرخ شدم گفتم خاله بَده میرم پای ماهواره شاید خوابم برد گفت خاله قربونت بره گفتم خاله من بزرگ شدم بچه که نیستم گفت واسه من همون قدی خجالت نکش گفتم اجازه میدی گفت بیا بغل خاله.یه ذره حشرم خوابیده بود که کیرم خورد بهش راست کردم خودبخود دستمو گذاشتم رو پاش یکم مالیدم دیدم تکون نمیخوره بیشتر مالیدم یهو دستم خورد به کسش سریع بو کردم عاشق بوی کسم ازبچگی کس همبازی هامو بو میکردم.کس تپلی داشت شروع کردم به خوردن گردنش دیدم قلبش داره تند میزنه حس کردم بیداره اما بدون ترس ادامه دادم تااینکه گفت بسه.ریدم به خودم گفتم الانه که جرم بده ولی هیچی نگفت دست گذاشتم رو سینه هاش شروع کردم به مالش حشری شده بود آروم اه اه میکرد کیرمو دادم دستش هی میمالید منم کسشو شلوارمو کامل درآوردم گفت میترسم نکن گفتم ازچی؟گفت تو بچه خواهرمی زشته لبامو بردم جلو لباش پروتز بود بهم گفت بس کن گفتم خاله منم آدمم یه امشب لباشو چسبوند به لبام کیرمو داشت فشار میداد گفتم میخوریش گفت حسابتو میرسم بذار مامانت بیاد بی ادب آشغال انقدر حشری بودم اهمیت نمیدادم چی میگه تا کیرمو دید جاخورد(راحت 18 سانت میشد ولی به کلفتی الان نبود)به زور کردم تو دهنش اولش از لجش گاز گرفت بعد حرفه ای ساک میزد ترسیدم ابم بیاد درآوردم گفت تو مال منو لیس بزن راستش بدم میومد فقط بوشو دوست داشتم به اصرارش امتحان کردم عالی بود عین قحطی زده ها میخوردم تمام صورتم خیس شده بود گفت بکن توش گفتم برگرد گفت احمق از جلو اوبی که نیستم خندم گرفته بود تف انداختم گفتم خاله دوس پسرت میکنه گفت بچه خواهرم داره میذاره میخوای غریبه نذاره این فضولیاهم به تو نیومده.تا خایه کردم تو کسش انگار وارد بهشت شده بودم ولی به داغی جهنم! داد زد گفت خیلی حیوونی برات دارم دیوث.منم وحشی تر شدم برگشت قمبل کرد چندتا تلنبه زدم زیاد دووم نیاوردم وگرنه ارضا میشد دراوردم ابم پاشید رو تخت سر کیرم بی حس شده بود.عصبانی شد بخاطره تخت گفتم به خدا همرو میشورم فقط تورو قران به کسی چیزی نگو دلش سوخت بغلم کرد گفت عیبی نداره داشتم عصبانیت میکردم وحشی بشی هیکلتم بد نیس لاغری دوست دارم گفتم راستش خیلی دوسِت دارم خوشگلمی گفت تو دوس پسر کوچولومی.تا صبح تو بغل هم خوابیدیم بعداز اونم یه سالی دوست دخترم بود بعضی شبا سکس داشتیم یه بارم دوتایی رفتیم شمال چندوقت بعد شوهر کرد الانم یه بچه داره بعضی وقتا شوهرش مأموریته میرم پیشش تنها نباشه ولی سکس نداریم این داستانم با رضایت خودش و باهم نوشتیم.

راز کوچک من و عمه‌ با سلام خدمت دوستان عزیز.بچه که بودم کلاس دوم و سوم بودم با ننم و عمم زیاد میرفتیم حموم بیرون یه نمره میگرفتیم و سه تایی میرفتیم توش عمم فوری ننمو لخت میکرد و خودشو بعد منو.. اخه پولی بودو عمم برای اینکه پولش زیاد نشه همه کارارو سریع انجام میداد.. فوری اب داغو باز میکرد تا کل حموم بخار میکرد منم از همون بچگی شیطون بودم از پایین هی کس و کون عمه و نممو دید میزدم اما جرات نداشتم دست بزنم حموم که بخار میکرد دیگه چیزی دیده نمیشد منم شیطونی میکردمو خودمو به کس و کونشون میمالیدم ننم بغلم میکرد سینه های نرمی داشت منو میزاشت روی رونهاش عمم اول منو ایف میکشید تا نرم بشم بعدخودشونو خلاصه تا دوازده سالگی باهاشون حموم میرفتم عمم مجرد بود اما خیلی حشری بود بعضی وقتامنو تو حموم منو میزاشت رو شکمش و میگفت بین پاهاش سر بخورم الان میفهمم که باهام حال میکرده خلاصه بعد چندشال عمم ازدواج کرد و یه سال بیشتر طول نکشید که شوهره معتاد از اب در اومد و عمم طلاق گرفت و پیش ننم تو همون خونه قدیمی زندگی میکرد …. خلاصه من خیلی میرم خونشون اکثر شبا اونجا میخابم تا اینکه یه شب که خابیده بودم پای عمم خورد به صورتم اخه عمم و ننم پیش هم میخابیدن و من پایین پاشون جامو مینداختم چن اتاق کوچک بود بهتر از این نمیشد..تا پاش به صورتم خورد بیدار شدم با دست پاشو گرفتم گذاشتم کنا که دیدم شلوار پاش نیست فقط یه دامن بود اخ که حالم عوض شد شهوتی شدم کیرم سیخ شد دستمو به ساق پاش مالیدم دیدم عکس العملی نداره جلوتر رفتم دیدم خاب خابه دستم تقریبا رسیده بود به کسش اما جرات نکردم دست بزنم که یه باره عمم تکونی خورد و دستم لای کسش گیر کرد بدبخت شدم ساق پاش جلو دهنم بود دستم بین رون هاش نزدیک کسش یه کم دستمو کشیدم بیارم بیرون که عمم رونشو فشار داد نزاشت فهمیدم بیداره خاستم بگم غلط کردم که دستمو گرفت گذاشت رو کسش ..ضربان قلبم رفت رو هزار با انگشتام قلقلکش دادم دوباره فشار داد دیدم هیچی نمیگه با دست دیگه لپ کونشو گرفتم فشار دادم هیچی نگفت کیرم سیخ سیخ شده بود خرو پف ننم بلند شده بود جرات پیدا کردمو خودمو کشیدم بالاتر کیرمو مالیدم به پاش هیچی نمیگفت دوباره رفتم بالاتر سینه هاشو گرفتم کیرمو مالیدم به رونش دیدم بله خودشم میخاد. کم کم بیجامه مو دادم پایین ننم اونطرف عمم بود منم اینطرف رفتم بالاتر تا اینکه صورت به صورت شدم کیرم شق شده بود دست بردم لای پای عمم هیچی پاش نبود حتی یه شرت دامنش رو دادم بابا کیرمو گذاشتم رو کسش تو اون تاریکی صورت عمم مشخص نبود کسش خیس شده بود اب کیرم راه افتاد تا اینکه خودش با دست کیرمو کرد تو کسش.. فشار دادم رفت تو..نزدیک بود ابم بیاد درش اوردم کیرمو با دست فشار داد بعدش تکون داد یه دفه ابم ریخت تو دستش ولو شدم دستشو مشت کرد که نریزه رفت دستشویی باورم نمیشد عمم چقد حشریه..سریع رفتم جای خودم که نکنه ننم بیدار شه که دوباره عمم اومد خابید اینبار پاهاشو بدون ترس میمالیدم خیلی شهوتی شده بودم پاهاشو باز کرده بود تو تاریکی خودمو کشیدم لای پاهاش دست زدم به کسش که خیس بود . عمم کسشو شسته بود از زیر پتو سینه خیز رفتم تا نزدیک کسش شروع کردم به خوردن کسش اینقد زبون کردم توش و کسشو لیسیدم که با دست سرمو گرفت گفتم حتما ارضا شده خودمو کشیدم عقب و پاهاشو گرفتم و کیرمو زدم به زیر پاش با پاهاش کیرمو گرفت یه کم فشارش داد خودمو هی تکون میدادم تا ابم اومد …وای صبح که بلند شدم به عمم نگا میکردم انگار نه انگار که دیشب چیکار کردیم که اومد کنار گوشم گفت بزار موقعت خوب پیش بیاد باهم اینکارو میکنیم الان ننه هست نزار بفهمه …

خاطره ی باور نکردنی با سلام میخوام یه خاطره ی باور نکردنی رو واستون بگم میدونم کار خیلی احمقانه بوده ولی دیگه کاریه که شده … تازه خونمون رو فروخته بودیم و یه خونه توی محله های بالای شهر گرفته بودیم من چون بدنسازی میرم هیکل خیلی قشنگ و تراشیده ای دارم توی باشگاه بدنسازی با چند نفر از بچه ها زود دوست شدم و چون آدم خیلی اجتماعی و خوش برخوردی هستم زود با دوستام پسر خاله شدم اسمم سینا هستش و الان بیست و پنج سال دارم یه خواهر دارم که دو سال از خودم کوچیکتر هست و الان سال آخر معماری میخونه اسمش ایلاره خداییش خیلی خوشگله و لوند نمیشه یه پسر ببسندش و نخواد باهاش رابطه داشته باشه خلاصه یه شب توی باشگاه دوستای تازه ام که اسم یکیشون مجید بود و یکی دیگشون هم سیامک بهم گفتن که واسه پنج شنبه یه پارتی تو خونه سیامک دارن منم خیلی دوست داشتم باهاشون باشم ولی مجید بهم گفت که باید حتما با دوست دخترت بیای منم که به خاطر جابجایی خونه و یه سری مشکلات دیگه با دوست دخترم کات کرده بودم خیلی ناراحت بودم که نمیتونم برم پارتی خلاصه داشتم فکر میکردم که یه بهونه ای بیارم و بپیچونم پنج شنبه صبح بود که تو فکر بودم یهو خواهرم گفت چیه سینا عاشق شدی ؟؟؟… تو فکری؟ بگو شاید مشکلتو حل کردیم منم گفتم بشین بابا تو برو مشکلات خودتو حل کن اونم یکم حرصش گرفتو گفت حالا تو بگووووووووو خلاصه بهش گفتم که امشب بچه های باشگاه یه پارتی دعوتم کردن منم خیلی میخوام برم گفت خوب چرا نمیری؟ گفتم آخه باید با یه دختر برم همه با دافاشون میان منم که با دوستم تموم کردم گفتش خوب اینکه مشکلی نیست میخوای من دنبالت میام دوستات که منو نمیشناسن ، تازه منم از وقتی اومدید خونه جدیدی دوستای قبلیمو ندیدم و حوصلم سر رفته میریم یکم میرقصیمو میایم من گفتم که زشته من خواهرمو ببرم پارتی؟ گفت مگه حالا قراره چی بشه مگه میریم تو هم هواست بهم هست خلاصه با کلی کل کل کردن راضی شدم که ببرمش بعدالظهر شد و لباس پوشیدیم که بریم آیلار خواهرم یه لباس نیمه باز پوشیده بود که گفتم برو درش بیار زشته گفت مگه کسی میدونه من خواهرتم که زشته، میخوای بگن عجب دوست دختر عمملی داری؟ منم قبول کردم رفتیم خونه ی دوستمو در زدیم که دیدم ده تا از مهموناشون اومده بودن خلاصه تو همون نظر اول یه دختری رو چشم گرفت که اونم با یه پسر اومده بود ولی پسره از اون الوس های درجه یک بود خلاصه نشستیمو مجید شروع کرد به ریختن مشروب واسه همه ما هم شروع کردیم به خوردن آیلار هم میخورد و با نگاهش میخواست بگه که بزار بخورمو اذیتش نکنم منم گفتم حالا یه شب خواهرم باهام اومده اذیتش نکنم مهمونای دیگه هم یواش یواش اومدنو مجلس شلوغ شد منم کم کم داشت کللم داغ میشد که نور رو کم کردنو یه آهنگ گذاشتنو همه شروع کردن به رقصیدن دو تا رقص نور هم گذاشته بودن که چه فازی میداد منو خواهرم شروع کردیم با هم رقصیدن ولی چی بگم که حال نمیداد خلاصه یکم که رقصیدیم آیلار نشستو منم اون دختررو که نشون کرده بودم رفتم سمتش و شروع کردم باهاش رقصیدن اونم هی کونشو به کیر من میمالید در همین حین گاهی یه گیلاس مشروب هم میخوردیمو میرقصیدیم که واقعا مست مست شده بودم تو حال مستی نگاه کردم دیدم آیلار داره با یه پسر بدنساز که خداییش هیکلش دوتای من میشد میرقصه منم چون مست بودم گفتم اشکالی نداره بزار برقصه الان مهمونی تموم میشه و میریم خونه دوباره شروع کردیم به رقصیدن دیگه اینقدر با کس و کون دختره ور رفته بودم که کیرم راست شده بود خیلی خیلی مست شده بودم نگاه کردم دیدم آیلار نیست از مجید پرسیدم داف ما کو گفت رفته دستشویی الان میاد منم که خسته شدم روی مبل نشستم و داشتم کس و کون هارو دید میزدم که دیدم آیلار هم اومد و خیالم راحت شد وقتی دیدمش خلاصه اینقدر مست بودم که هی چرتم میبرد یبار که چرت برد چشامو باز کردم دیدم دوباره آیلار نیست رفتم در دستشویی دیدم بازم نیست رفتم در اتاق خابو باز کردم دیدم اون پسر هیکلیه داره با خواهرم حال میکنه توی اتاق های دیگه هم هر کی با دوست دختر خودش داشت حال میکرد نصف مهمونا هم رفته بودن حالا نگو که یه ساعتی بوده که خواب بودم رفتم برم جلو دیدم اون دختره که باهاش میرقصیدمو لاس میزدم اومد پیشمو گفت رفتم دوستمو پیچوندمشو به خاطرت برگشتم نمیخوای چیزی بهم بگی من مونده بودم که برم خواهرمو از دست طرف نجات بدم یا با دختره که اسمش مینا بود حال کنمتو همین حین دختره شروع کرد به لب گرفتن ازم منم همینطور داشتم حال کردن خواهرمو با پسر هیکلی از پشت در نگاه میکردمو از مینا لب میگرفتم نمیدونم وقتی دیدم خواهرم هم داره حال میکنه یه جوری شدم میخواستم خودم به جای پسر هیکلی باشم داشتم نگاه میکردم که مینا زیپ شلوارم رو باز کردو شروع کرد واسم ساک زدن تو همین حین دیدم یکی بهم میگه خسته نباشی دیدم مجیده گفت دوست دخترش باهاش قهر کرده و رفته اومد دید تو اتاق داره ارش با خواهرم حال میکنه گفت ای ناقلاها ، ضربدری زدین چرا پشت در ایستادی بیا بریم تو خودش درو باز کردو رفت سراغ خواهرم تازه فهمیدم که با آرش کار همیشگیشونه که یه دخترو دوتایی بکنن رفت و شروع کرد مالوندن خواهرم نمیدونم چرا زبونم قفل شده بود و هیچ کاری نمیتونستم بکنم فقط مینا داشت واسم ساک میزد اونا هم دوتایی چه حالی با آیلار میکردن یه دفعه آیلار سرشو برگردوندو منو تو اون حال دید اولش فکر کنم ترسید ولی وقتی دید من عکس العملی نشون نمیدم چشاشو بستو دیگه آخ و اوخ میکرد یه دفعه مینا بلند شد و دستمو گرفتو بردم توی اتاق گفت اینجا بدنمون درد میگیره بریم روی تخت خدایا چی میدیدم… دو نفر روی خواهرم داشتن همه جاشو میخوردن اونم چه آه آهی میکرد که بد جور منمو شهوتی میکرد مینا خوابید روی تختو پاهاشو باز کرد منم رفتم روشو کیرم آروم میکشیدم لای کسش یه دفعه آیلار چشاشو باز کردو و انگشتشو کرد تو دهنشو میمکید مجید داشت کسشو میخوردو و آرش هم با سینه هاش بازی میکرد من کیرمو هل دادم تو کس مینا و تا ته جا کردم که مینا یه جیغ شهوتی کشید آرش بلند شدو کیرشو گذاشت لای کس خواهرمو هل داد تو عجب کیر گنده ای هم داشت آیالار جیغ زد و آرش شروع کرد به تلمبه زدن مجید رفت روی آیلارو کیرشو کرد تو دهن آیلارو خودش عقب جلو میکرد منم که مشغول تلمبه زدن بودم دیدم مجید اومدو گفت برو بالا منم یکم بکنم منم مینا رو حالت سگی کردم و مجید رفت پشتش و شروع کرد به کردن کسش منم از جلو دادم واسم بخوره یکم که گذش مجید گفت اونور نمیری؟ دوست دختره خودته ها مثکه یادت رفته تعارف نکن منم دیدم اگه آیلارو نکنم اینا شک میکنن و ممکنه تابلو بشه که رفتم جلوی آیلار یه لحظه به خودم گفتم حالا که کار از کار گذشته فکر کن واقعا دوست دخترته رفتم جلوی آیلارو کیرمو گرفتم جلوی صورتش اونم یه نگاه توی چشام کردو کیرمو کرد توی دهنشو شروع کرد به ساک زدن وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای یه جوری میخورد انگار آرزوش بوده میخواسته با من سکس کنه یهو آرش که همچنان داشت کس خواهرمو میکرد شروع کرد به داد زدنو سریع تلمبه زدن که کیرشو در آوردو آبشو ریخت روی شکم آیلار آیلارم با ملافه شکمشو پاک کردو من رفتم روی کسش یواش گذاشتم دمه سوراخه کسش و بازی بازی میکردم یه دفعه با صدایی داغون گفت سییییییییییییییییییییییییییییییییینااااااااااااااااااااااااااااا اذیت نکن تمومش کن منم کیرمو تا ته کردم توی کسش وعین وحشی ها شروع کردم به تلمبه زدن تو همین موقع بود که مجید هم آبش اومدو ریخت توی کونه مینا فقط من مونده بودمو خواهر خودم خود آیلار بلند شده=و منو خوابوند اومد رومو کیرمو گرفت و با انگشتاش تنظیم کرد توی کسش کرد توی کسش و خودشو بالا و پایین میکرد هی جیغ میزد یه دفعه لرزید و چند تا تکون شدید خورد و آبش اومد نمیدونم هنوز چرا آب من نیومده بود شاید چون خیلی شگفت زده شده بودم خواهرمو از پشت خوابوندمو کردم توی کونش خیلی راحت رفت توی کونش که تازه حالا فهمیده بودم که خواهرم هم اوپن بوده و من نمیدونستم هم چقدر کون داده که راحت کیرم رفت توش خلاصه شروع کردم کونشو کردنو از پشت گوشاشو میخوردمو هی میبوسیدمش واااااااااااااااااااااااااااااای ضربه هام روی کونه نرمش عجب حال میداد که آبم اومد همشو ریختم توی کونه آیلار همونطوری روش خوابیدمو باهاش لاس میزدم نمیدونم خجالت میکشیدم از روش بلد بشمو تو چشاش نگاه کنم یا نمیخواستم لذت لخت روی خواهرم خوابیدنو از دست ندم چه بدن نرمی داشت کونش خیلی نرم بود از روش غلتیدمو همو بغل کردیمو خوابمون برد فرداش ساعت یازده از خواب بیدار شدمو دیدم همه هنوز خوابن ولی آیلار بیدار شد بود بلند شدیمو لباس پوشدیم که مجید بیدار شدو بهش گفتم ما داریم میریم شنبه توی باشگاه میبینمت اومدیم بیرون اصلا با هم حرف نمیزدیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده وقتی رسیدیم خونه بابام رفته بود سر کار مامانم پرسید دیشب کدوم گوری بودید هرچی زنگ زدم گوشی هاتون خاموش بود یا جواب نمیدادین گفتم رفته بودیم مهمونی کرج دور بود همونجا خوابیدیم مامانم گفت خونه دوستت چجوری بود که اینقدر باهاش راحتی نترسیدی با خواهرت ب خونه دوستت موندی گفتم مامان نگران نباش من هوای خواهرمو دارم نمیزارم کسی نگاه چپ بهش بکنه که دیدم آیالار گفت البته خندیدو رفت تو اتاقش … دیگه ازون به بعد اون با من یکی شده و هر وقت میخواد دوست پسراش رو بیاره خونه با من راحته و وقتی من هستم میرم توی اتاق اونم دوستاشو میاره با هم میرن توی اتاقه خودشونو حال میکنن چند وقتی یه بار وقتی تنها میشیم با هم یه سکس خوب میکنیم امیدوارم شماها هم فکر نکنید خواهراتون خیلی پاکدمن هستن و خودتون ازین نعمت خدادای بهره ببرید خداییش خیلی باحاتر از دوست دختر هستش یه بار هم که شده امتحان کنید

خاطرات آرش اسم من آرش هست بیست و شش سالمه اولین خاطره ای رو که می خوام براتون بگم به خیلی سال قبل بر می گرده موقعی که پانزده شانزده ساله بودم هیچ سابقه عملی از سکس نداشتم و یک چند ماهی بود که فیلم سوپر می دیدم همه فکر و حواسم شده بود سکس به آدم ها جور دیگه ای نگاه می کردم مخصوصا زن ها تو خیابون به دختر ها نگاه می کردم و زل می زدم به برآمدگی سینه هاشون از روی مانتو .خلاصه خیلی تو کف بودم تو خانواده هم بی کار نبودم و از هر فرصتی برای دید زدن فامیل استفاده می کردم خیلی دلم می خواست کاری بکنم از یه طرف فیلم می دیدم و از طرفی نقشه می کشیدم با یکی دوست بشم باید بگم در کل آدم گوشه گیری بودم و تو جمع فامیلی زیاد نبودم تا اینکه نزدیکهای سال نو بود و برای ما مهمون اومده بود از شهرستان. عمه و دخترش البته روز سال نو قرار بود شوهر عمه ام بیاد اون روز از مدرسه امده بودم که دیدم آنها اومدن سریع رفتم اتاقم و لباسم رو عوض کردم و رفتم تو آشپز خونه عمه هم که اسمش میتراست با خوشحالی من رو در آغوش کشید و غرق بوسه کرد منم خوشحال بودم که بعد از مدتها اونا رو میدیدم چون سه سالی بود که ندیده بودمشون نشستم رو صندلی و تا اومدم چیزی بگم دختر عمه ام شیما پرید و گونه ام رو ماچ کرد احساس خوبی داشتم شروع کردم به چاق سلامتی و اینجور حرفها که شیما گفت مامان آرش چقدر بزرگ شده؟ عمه میترا و مامانم خندیدن و من هم طبق معمول سرخ شدم عمه گفت : بچه ها بزرگ می شن و ما هم پیر می شیم مامانم هم تایید کرد و به حرفاشون ادامه دادن من تاره داشتم به شیما نگاه می کردم اونم کلی با آخرین بار فرق کرده بود شیما از من دو سالی بزرگتر بود همین طور که غذا می خوردم به سینه هاش هم نگاه می کردم که از تی شرتش می خواست بزنه بیرون دختر با نمکی بود سبزه با قدی نه زیاد بلند و اندامی سکسی یه شلوار جین هم پوشیده بود که وقتی می خواست ظرفها رو جمع کنه برامدگی کونش رو هم دو چندان می کرد سریع غذا رو خوردم و تو هال رفتم که تلویزیون نگاه کنم که شیما هم اومد و پرسید چه خبر؟ در س ها خوب پیش می ره؟ لبخندی زدم و به خط سینه اش نگاه کردم بد جوری شق کردم اونم انگار متوجه شده بود لبخندی زد و گفت: هنوز شنا میری گفتم: آره . عمه میترا با مامان هم اومدن با یه ظرف میوه و مشغول شدیم به خوردن و حرف زدن که من رفتم تو اتاقم و به کار های خودم رسیدم ولی همش سینه های شیما جلوی چشمم بود و نمی گذاشت به درسام برسم رفتم در اتاق رو کلید کردم و یه جلق درست حسابی زدم و بعد هم خوابیدم که نمی دونم چقدر گذشت که با صدای شیما از پشت در از خواب پاشدم رفتم در رو باز کردم که دیدم می خنده .گفتم کجاش خنده داره؟ – معلومه خیلی خسته بودی؟ جوابش رو ندادم و رفتم دستشویی آبی به سر و صورتم زدم و دیدم حق داره میز رو برای شام چیدن پدر هم اومده بود و همه تو آشپز خونه بودن بعد شام کمی فیلم دیدیم و حرف زدیم و قرار شد بخوابیم پدرم گفت خوب آرش جان شما تو هال بخواب و عمه اینا تو اتاق شما تا اومدم بگم چشم که عمه گفت: – داداش چرا بچه رو اذیت می کنی من و شیما رو زمین می خوابیم و آرش رو تخت من مونده بودم که چی بگم که مامان گفت: – پس آرش جان جای عمه اینا رو بنداز .من هم خوشحال که شیما تو اتاق من می خوابه سریع رفتم و لحاف و تشک رو آوردم دل تو دلم نبود تا همه بخوابن چند ساعتی شد وقتی همه خوابیدن وسکوت کامل شد من هم که بعد از ظهر خوابیده بودم و خوابم نمی برد از رو تخت نگاه کردم دیدم عمه یه لباس راحتی پوشیده و شیما هم لباس عوض کرده یه دامن نسبتا بلند با همون تی شرت چون زمستون بود اتاق هم گرم بود و از جایی که عمه میترا گرمایی بود چیزی رو خودش ننداخته بود حسابی پر و پاچه رو بیرون انداخته بود تازه دقت کردم دیدم عجب پاهای سفیدی داره ولی شیما پتو رو دور خودش پیچیده بود آهسته از تخت اومدم پایین ورفتم کنار تشک تاریک بود ولی چراغی که تو هال روشن بود نورش تو اتاق می اومد قلبم داشت از دهنم می زد بیرون منتظر موندم تا شاید یکی این پهلو اون پهلو بشه عرق کرده بودم از شیما که خبری نبود ولی عمه میترا لباسش تا بالای زانو رفته بود کنار من هم دست به کیر خیره شده بودم یه کم که گذشت عمه غلتی زد و لباسش کمی بالاتر رفت پاهاش رو تو شکم جمع کرده بود و اگه من هم دراز می کشیدم می تونستم چیزی ببینم با احتیاط دراز کشیدم و آب دهنم رو قورت دادم حالا بالای رونهای سفید و تپلش معلوم بود کیرم داشت منفجر می شد چند دقیقه ها که گذشت جرئتم بیشتر شد و کمی لباسش رو با لا زدم چی می دیدم می خواستم همون جا یه حالی به این کیر بدم ولی نمی شد یه شورت سفید که تمام کون گنده شو پوشونده بود خیلی دلم می خواست شرت رو هم کنار بزنم و کسش رو ببینم اما می ترسیدم بیدار بشه کمی که گذشت عمه به پشت خوابید و حالا می تونستم کس تپلش رو از رو شورتش ببینم همینطور که با کیرم ور می رفتم به سرم زد که کمی پتو رو از شیما بکشم با احتیاط پتو رو کشیدم پاهای سفیدش زد بیرون داشتم با چشممام می خوردمش که با صدای ناله مانندی پتو رو خودش کشید و من خشکم زد که اگه بیدار بشه چی بگم که خوشبختانه به خیر گذشت رفتم رو تخت که دیدم سپیده زده و صبح شده سعی کردم بخوابم که بتونم صبج بیدار شم و به مدرسه برم…… خوابيده بودم که با صدای شیما از خواب پریدم – پاشو تنبل خان مدرسه ات دیر شد اصلا حوصله بیدار شدن نداشتم که شیما گفت :پاشو این خیمه رو هم جمع کن مثل برق گرفته ها پریدم بد جوری ضایع بود داشت به کیر شق شده من نگاه می کرد و می خندید رفتم دستشویی و سر و صورتم رو شستم اومدم تو آشپز خونه که دیدم عمه میترا با همون لباس دیشبی نشسته نمی تونستم تو صورتش نگاه کنم سریع یه لقمه گرفتم و رفتم مدرسه اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت که دیدم خونه هستم سر میز نهار کمی باشیما حرف زدم تا اینكه عمه و مامان باز می خواستن برن خرید عید و این جور حرفها شیما گفت از خرید صبح خسته شده و نمی یاد کلی تو کونم عروسی شد وقتی مامان اینا رفتن منم رفتم تو اتاقم که مثلا درس بخونم و شیما هم تلوزیون نگاه می کرد بعد از مدتی اومد و گفت خسته نمی شی اینقدر درس می خونی من داشتم به سینه هاش نگاه میکردم که گفت راستی شیطون دیشب چه کار می كردی که مثل لبو قرمز شدم یعنی بیدار بوده و همه چیز رو دیده که گفت صبح که بیدار باش بودی و با شیطنت از اتاق رفت بیرون من که یك چیز همش به من می گفت الان وقتشه برو سراغش افتادم دنبالش و اونم دوید تو هال رفتم و گرفتمش و شوخی شوخی از پشت بهش چسبوندم و قلقلکش می دادم اونم انگار بدش نمی اومدهی خودش بیشتر می چسبوند این کیر ما هم که شق شده بود و دقيقا لای کونش بود که با خنده گفت چیه نکنه فکر می کنی که داری می کنی اصلا انتظار همچین حرفی رو نداشتم و فکر می کردم الانه که قهر کنه ولی انگار اون پایه تر بود کمی جرئتم بیشتر شد و از پشت سینه هاشو گرفتم و محکم بهش چسبوندم که زد زیر خنده و منم حالم خراب شد انگار فهمید و گفت به این زودی تموم شدی سریع رفتم حموم و لباسام در آوردم و رفتم زیر دوش که دیدم آرو اومد و کنار در وایساده و داره منو نگاه می کنه و غش غش می خنده من حول شده بودم گفتم شیما برو بیرون که زد زیر خنده و گفت مطمئنی و یه اشاره به کیرم کرد تازه دیدم دوباره شق شده سزیع به ذهنم زد و گفتم شیما تو منو لخت دیدی پس لخت شو که باز خندید و گفت به همین خیال باش داشت می رفت بیرون که دم در گرفتمش و گفتم خواهش می کنم که انگار دلش سوخت و گفت حالا نمی شه یکهویی مامان اینا یا دایی می یان و افتضاح ميشه و آروم با دستاش کیرم گرفت و ناز داد که نفهمیدم چی شد و دوباره آبم اومد و اونم زد زیر خنده و رفت بیرون خودم شستم و اومدم بیرون البته نفهمیدم چقدر حموم بودم که وقتی اومدم دیدم همه اومدن و دارن شام می چینن سریع شام خوردم و رفتم تو اتاقم و همش به این فکر می کردم که گفته بود حالا نه یعنی اونم می خواست که با من باشه خوب آخه چه طوری ذهنم همش نقشه می کشیدم که چه جوری با شیما تنها باشم و از طرفی همش منتظر بودم که بیان بخوابن تا شاید چیزی امشب نصیبم بشه چند ساعتی گذشت که عمه میترا گفت :آرش جان عمه درسات زیاد مونده ؟که بابام گفت: خوب آرش بابا بیا تو هال درس بخون که عمه اینا بخوابن خسته ان سریع گفتم نه بابا درسام تموم شده و حالا جاشونو می اندازم و سریع پریدم و رفتم و لحاف و تشک رو آوردم و زیر چشمی به شیما نگاه کی کردم که لبخند موذیانه ای داشت خلاصه همه خوابیده بودن و من بیدار که چه کار کنم فردا نرم مدرسه که فکری به ذهنم زد و پیش خودم گفتم فردا به مامان می گم حالم خوب نیست و از طرفی روز های مونده به عید و مدرسه اونقدرها هم جدی نیست این حرفها. از نقشه خودم کیف کردم و گفتم حالا برسم به امشب آروم رفتم و شوفاژ رو تا آخر زیاد کردم و منتظر موندم تا اتاق حسابی گرم شد که دیدم عمه حسابی گرمش شده و چیزی اصلا روش نیست و شیما هم پتو رو کنار زده از دیدن دو تا بدن سفید داشتم از شهوت می مردم و حسابی شق کرده بودم که عمه پاشد و وسوتین خودش رو هم در آورد من که از دیدن اون سینه های گنده و سفیدش داشتم می مردم چند دقیقه گذشت و من آروم اومدم پایین کنار پاهای عمه میترا دراز کشیدم و باز آروم لباسش رو زدم بالا و دوباره شورتش معلوم شد قلبم باز داشت از دهنم می اومد بیرون حالا سینه هاش هم از تو اون لباس گله گشاد معلوم بود و زده بود بیرون خیلی دلم می خواست بهشون دست بزنم ولی می ترسیدم یه کم که گذشت اصلا حالیم نبود که چه کار می کنم دستم رو آروم کشیدم رو کسش و از رو شرت آروم و بی صدا مالوندم چقدر گرم بود کیرم داشی منفجر می شد ترسیدم بیدار بشه رفتم سراغ شیما دامنش رو کمی کنار زدم و تا بالای رانش دیده می شد سفید و تپل بودن دلم می خواست همون جا گاز بگیرمشون دیدم داره صبح می شه و سریع رفتم بخوابم که فردا بتونم نقشه ام رو عملی کنم صبح هر چه قدر مامان اینا صدا زدن اصلا پا نشدم شیما اومد و گفت پاشو دیگه گفتم به مامان بگو حالم خوش نیست و رفتم زیر پتو وهمش فکر می کردم که چه کار کنم که شیما هم خونه بمونه خلاصه مامان اومد و براش کلی توضیح دادم تا قانع شد بعد هم رفتن تو آشپز خونه برای تدارک نهار نمی دونم چقدر گذشت که دیدم دیگه دارن آماده می شن که برن بیرون دل تو دلم نبود که چه كار کنم تا اینكه شیما برای برداشتن چیزی اومد تو اتاقم صداش زدم که یک کم جا خورد بهش گفتم ببین خودت قول دادی بعدا خوب اینم بعدا دیگه که دیدم نیشش باز شد و گفت پس تو چیزت نیست که سریع پریدم تو حرفش و گفتم آروم بابا می خوای همه بفهما خندید و از اتاق رفت بیرون بد جوری تو ذوقم خورد نمی دونستم چه کار کنم اصلا از کاراش سر در نمی آوردم تو همین فکر ها بودم که دیدم عمه می گه خوب راست می گه میمونه از آرش مراقبت می کنه و مامانم هم می گفت شما برید من می مونم خلاصه آخرش مامان راضی شد و من هم کلی خوشحال اونا رفتن و من سریع پا شدم رفتم دستشویی و سر وصورتی شستم دیدم شیما هم صبحانه آماده کرده سریع چند لقمه خوردم و گفتم من می رم بخوابم گفت مطمئنی دیدم داره باز به این کیر شق شده اشاره می کنه آروم اومد طرفم و با ناز یقه پیراهنم رو گرفت و گفت چی کارم داشتی و همین طور که داشت حرف می زد لباش به لبام چسبوند منم تند تند ماچش می کردم که زد زیر خنده و گفت آک آکی من نفهمیدم یعنی چه و اون این بار با مهربونی بیشتر به من نگاه کرد و زبونش رو انداخت رو زبونم و زبونم رو می مکید همزمان هم با دستاش کیرم رو گرفته بود و آروم آروم فشار می داد منم بی کار نبودم و از رو لباس سینه هاشو می مالوندم باورم نمی شد که دارم با یه دختر دارم عشق بازی می کنم همین طور لب تو لب به اتاقم رفتیم و شیما رو تخت دراز کشید و من لباسشو در آوردم دیدن اون سینه هاش داشت دیونم می کرد شلوارشو هم درآوردم که دیگه تو رویا بودم اونم شلوارم رو کشیده بود پایین و از رو شورت می مالوند که گفتم شیما نکن داره می یاد خندید و گفت خوب شروع کن دیگه که من نفهمیدم دیدم خودش شورتشو کشید پایین و اشاره کرد به کسش دیگه تو این دنیا نبودم چند لحظه مبهوت نگاه کردم تا اینکه گفت: بخورش دیگه .اصلا ذهنیتی از این کار نداشتم ولی تو فیلما دیده بودم آروم رفتم طرفش و با دستام لمسش کردم تا اومدم لبه هاشو باز کنم که گفت آی مواظب باش من دخترم زبونم رو گذاشتم رو جایی که اشاره می کرد و شروع کردم انصافا اصلا خوشم نمی اومد یکم که گذشت احساس کردم آبی اومد که کمی ترش بود و همزمان صدای آه و ناله شیما که حالا سرم رو به کسش فشار می داد انقدر ادامه دادم که یه جیغ کوچولو کشید و سرم رو ول کرد من که داشتم می مردم کنارش دراز کشیدم و تازه سینه هاشو دیدم و افتادم به جونشون که کمی دردش اود و کمی هم قلقلکش کمی که گذشت گفت ببین من دخترم برای همین باید از عقب بکنی و شورتمو کشید پایین و آروم با زبونش سر کیرم لیس زد که گفتم شیما نکن می یاد خندید و حالت سجده مانند موند من واقعا از دیدنش داشتم می مردم یه کس تپل که از بین پاهاش زده بود بیرون و یه سوراخ کون صورتی گفت کمی کرم بیار که رفتم آوردم و اون خودش به کیرم مالید و کمی هم به سوراخ کونش کشید و گفت آمادس کیرم رو گذاشتم در سوراخ کونش و فشار دادم که نمی رفت تو خودش با دستاش کیرم گرفت و کمی به عقب فشار داد که احساس داغی کردم و اونم جیغ کوچکی زد اروم اروم داشتم تلنبه می زدم که فکر کنم بیشتر از دو دقیقه هم نبود که آبم امد و همه شو همون تو ریختم و شیما سریع پاشد رفت دستشویی وقتی اومد یه لب ازش گرفتم آخه تازه یاد گرفته بودم و ازش تشکر کردم و رفتم تو اتاقم از تصورش باز کیرم شق شده بود و همش فکر می کردم که بتونم باز تو این یکی روز مونده تا باباش بیاد و عید بشه باز بکنمش خلاصه اون روز گذشت و عید هم شد ولی دیگه نشد که با هم باشیم ولی تو اون مدت هم بی کار نبودم و ازش هر گوشه ای که می تونستم لب می گرفتم و می مالوندمش خلاصه عید پر برکتی بود که برای من بزرگترین تجربه زندگیم رو داشت

عمه های گل من فرید هستم 18 سالمه.یه عمه دارم 48 سالشه.از شوهرش یه 8 سالیه طلاق گرفته.خیلی هم خوشگله.کونش خیلی گندست.وحشتناک بزرگه.عمم سه پسر هم داره که با بابابش خارجند. عمم تو ایران تنها زندگی میکنه و من خیلی پیشش میرم.البته به هوای اینکه تنها نباشه.وگرنه بیشتر برای دید زدن کونش اونجام.همیشه تو خونه شلوارای استرچ تنگ و براق میپوشه که ابه ادم در میاد.بلیزاشم تنگه.همیشه یه جوراب زنونه نازک تا بالای زانو هم پاش میکنهکه من بیشتر حشری می شم. یه روز مامان بابم قرار شد واسه یه هفته برند شمال و چون من مدرسه داشتم نمی تونستم باهاشون برم.واسه همین بابامگفت یه هفته برم خونه عمه.منم از خدا خواسته قبول کردم.وسایل لازممو برداشتم و رفتم. تو یکی دو روز اول از دیدین کون عمه زیر اون لباسای تنگ حسلبی حشری شده بودم.وقتی حواسش نبود میرفتم تو اتاقش و با شورتاش جق می زدم. یه روز حولمو برداشتم که برم حموم که عمه گفت فرید جان می خوای بری حموم.منم گفتم اره عمه جون.گفت من میخواستم برم. چون میخوام برم بیرون خواستم یه دوشم بگیرم.ولی حالا که لباساتو در اوردی برو.منم گفتم باشو ورفتم. بعد از چند ثانیه دیدم در حموم باز شد و عمه با اون لباسای تنگش اومد تو.من که لخت بودم دستم رو گذاشتم جلوی کیرم .بعد عمه گفت:راحت باش فرید.دیدم دیرم میشه گفتم منم بیام مشغولدوش گرفتن بشم.تو هم نمی خواد خجالت بکشی.تو مثل پسر خودم هستی.منم واسه اینکه خجالت نکشی با لباس میام زیر دوش. منم گفتم چشم و دستم رو از روکیرم برداشتم. وقتی اومد زیر دوش چون لباساش چسبون بودن زیر اب بدنش بد جوری افتاده بود بیرون.مخصوصا اون کونش.پشتش به من بود .کیر منم بد جوری شق کرده بود.خط شورتش از قبل تابلو تر شده بود.دیگه طاقتم تموم شده بود.میخواستم بغلش کنم تا کیرم بچسبه به کونش. تو این فکرا بودم که یهو برگشت و منو با اون کیر شق کرده دید .ولی چیزی به روش نیورد. منم میدونستم که حشری شده.هی به کیر من نگاه می کرد.فهمیدم که سر و گوش عمه میجنبه.منم که از خدا خواسته همین رو می خواستم.ولی هیچ کدوم رومون نمی شدپا پیش بزاریم.که یهو عمه خودشو انداخت رو زمین که مثلا لیز خورده.منم مونده بودم چی کار کنم.هی می گفت عمه به دادم برس .کمرم له شد.منم زیر بغلش رو گرفتم نشوندمش کف حموم. میدونستم همه این کارا فیلمه.یه چند ذقیقه اهو اوه کرد.بعد گفت عمه اون دوش اب گرم رو بگیر رو کمرم دردم اروم شه.منم اینکارو کردم.گفت فایده ندارهوبرو کرممو از تو کشوم بیار پشتمو چرب کن. بعد به همین بهونه لباساشو دراورد.یه شرت مشکی سکسی که کسش از زیر تورای شرتش اوفتاده بود بیرون با یه سوتین مشکی توری هم تنش بود.از شق درد داشتم میمردم. عمه همچنان به روی خودش نمیورد. کف هحموم به پشت دراز کشید و گفت کرم رو برام بمال.همه جای پشتم رو.منم از خدا خواسته.یه دستم رو کیرم بوذ و دست دیگم رو چرب میکردم و پشت عمرو میمالیدم. اونم اهو اوهش در اومده بود.چند باری هم دستم رو بردم نزدیک کونش که چیزی نگفت. بعد از کرم مالی گفت حالا بدنم رو یه ماساز بده که خیلی خوب اینکارو میکنی.ولی اول برای این که راحت باشی بزار لباس زیرامم کامل در ارم.بعد بهم گفت اشکال که نداره.منم گفتم نه عمه. بعدش گفت زیادی خوشت نیادا.یادت نره من عمتم.واسه همین جلوت لخت شدم.منم گفتم چشم.گفت حالا بشین رو کمرم و ماساز بده.گفتم اخه زشته.من شورت پام نیست.گفت اگه شیطنت نکنی ایراد نداره.منم نشستم رو کمرش .کیرم خیلی تابلو رو کمرش بود.هی اهو اوه میکرد.منم پر رو شده بودم .خودمو میکشوندم پایین تر طوری که کیرم قشنگ رو کون گوشتالوش بود.دیدم چیزی نمیگه.دستم رو هم تا نزدیک کونش می بردم.دیگه هیچی حالیم نبود.هی خودمو به هوای جابه جا کردن میمالوندم به کونش.کم کم کیرمو لا پاش عقب جلو میکردم.خیلی حال می داد.فهمیدم عمه هم بدش نمیاد.نمی فهمیدم چی کار می کنمبه خودم که اومدم دیدم دستم رو کسشه و دارم می مالونمش.عمه هم روش باز شده بود و سینه هاشو میمالوند. بعد یهو رو چهار دست و پاش نشست و گفت:خجالت نکش عمه.جرم بده.منم کیرم رو گذاشتم تو کسش.خیلی داغ بود.شروع کردم به تلمبه زدن.یه 3-4 دقیقه تلمبه میزدم.بعد گفت دیگه از کس بسته.بذار تو کونم.منم در اوردم.بلند شد وایستاد.دو تا دستاشو گذاشت رو دیوار حموم.کونشم قنبل کرد طرفم.منم کیرمو گذاشتم در سوراخ کونش و اروم کردم تو.خیلی تنگ بود.خیلی اه و اوه میکرد.همش میگفت:جرم بده.عمت رو جر بده.تو ندی کی بده.منم حشری تر میشدم و سریع تر تلمبه میزدم.دیگه ابم داشت میومد.به عمه گفتم.گفت بریز تو کونم.منم همشو ریختم تو کونش.خیلی حال داد.جفتموم کلی کیف کردیم.بعد همدیگرو شستیم اومدیم بیرون.تو اون یه هفته هر شب با هم سکس کردیم. باورم نمی شد عمم این کاره باشه. دیگهبعد اون قضیه به هر بهونه ای هفته ای چند با ر شب میرفتم عمرو می کردم

داداش حشری من سلام راستش اولین باره که دارم یه جا داستان مینویسم اگه ایرادی تو نگارش داستانم هس امیدوارم عذرخواهیمو قبول کنین.اول خودمو معرفی کنم اسمم هستیه الان 22 سالمه از همون اول دبستان جز دانش آموزای ممتاز مدرسه بودمو هی مدیرمون مامانمو به خاطر درس خوب منو خواهرم مادر نمونه معرفی میکرد.دختر شیطونی بودم ولی نه شیطنتایی که با پسرا داشته باشم واز شهوت و حشری شدن پسرا هم هیچی نمیدونستم همش سرم تو درس و مشق بود.با دخترای دوس پسر دار هم نمیگشتم که یه چیزی ازشون در این موردا یاد بگیرم. من یه داداش دارم که8 سال از خودم بزرکتره و 5 سال از خواهرم تهمینه بزرکتره.داستان برمیگرده به زمانی که من اول دبیرستان بودم،خوانواده نسبتا مذهبی دارم واسه همین هر رفتار غیر اخلاقی تو خونواده با برخوردشدید مواجه میشه! خلاصه سرتونو درد نیارم من نمی دونستم داداشم خیلی اوضاش خرابه تا اینکه یه روز دیدم مامانم داره باهاش دعوا میکنه که این چه کاریه میکنی و زشته و خجالت بکش و از این جور حرفا ،رفتم فال گوش وایسادم فهمیدم داداشم وقتی خواهرم خواب بوده رفته و سینه هاشو مالونده(خواهرم 3 سال از من بزرگتره و از من پر تر بود و از نظر اندام خیلی سکسی بود).انگار شب قبل این کارو کرده بود و خواهرمم صاف رفته بود گذاشته بود کف دست مامانم،شایدم اولین بارش نبوده که این کارو با خواهرم میکرده. از تعجب داشتم شاخ در میوردم اصلا باورم نمی شدآخه ما خیلی صمیمی بودیم با هم حتی شبا کنار همم میخوابیدیم بون هیچ فکر منفیی!از نظر پوشش هم تو خونه رعایت میکنیم و هر لباسی رو نمی پوشیم جلوی داداشم که مبادا تحریک بشه ولی اصلا نمیتونستم بفهمم دلیل داداشم واسه این کار چی بود(اون موقع ها خیلی شاس میزدم).این ماجرا گذشت تا اینکه زمستون رسید. منو خواهرم تو زمستونا اتاق خوابمونو عوض مینکیم و همیشه کنار هم میخوابیم.اون شب هم منو خواهرم کنار هم خوابیده بودیم که یهو دیدم یه چیزی لای پامه،چشامو که واکردم دیدم داداشم کنارم خوابیده و داره منو به زور میاره تو بغلش،چون خواب بودم خیلی سخت این کارو می تونست انجام بده،خودمو زدم به خواب نمیدونستم میخواد چیکار کنه،متوجه شدم با شرت کنارم خوابیده،پامو بلند کرد و کیرشو ازرو شرت گذاشت لای پام و هی میمالوند،نمی دونستم چیکار کنم ترسیده بودم و هیچ کاری نمی کردم،یکم از این کارا کردو بلند شد رفت، منو بگو عین جن زده خا شده بودم خوابم نمی برد وهمش به این فکر میکردم که چرا داداشی این کارو میکردوبه این فکر میکردم که فردا به مامانم بگم یا نه،هرجوری بود خوابیدم آخه فردا صبح کلاس داشتم . صبح شد ورفتم مدرسه.تو مدرسه تصمیم گرفتم به مامانم نگم،آخه دلم واسه داداشم میسوخت و دوس نداشتم مامانم دعواش کنه. مثل یه اتفاق ساده فراموشش کردم و به درس و مشقم مشغول شدم.تا اینکه این اتفاق دوباره واسم افتتاد،با خودم میگفتم چرا همش سراغ من میاد باوجود اینکه خواهرمم کنارم میخوابید،دوباره نصف شب داشت همین کارارو میکرد که بیدار شدم ،این بار خیلی عصبانی بودم از این کاراش ، عزممو جزم کردم و خودمو یکم تکون دادم که مثلا دارم بیدار میشم ،خیلی محتاط بود یکم که تکون میخوردم خودشو کتار میکشید تا مثلا من اگه بیدار شدم مشکوک نشم چرا این این همه بهم نزدیک شده،بلند شدم (مثلا دستشویی دارم)رفتم تو حال. از فرط عصبانیت قدم میزدم و بهش فحش میدادم و ترسیده بودم مبادا بلایی سرم آورده باشه.گفتم اگه یه بار دیگه بخواد بهم نزدیکک بشه بیدار میشمو یه چیزی بهش میگم.رفتم دوباره سر جام خوابیدم ودیدم خیلی فاصله گرفته و پشتش به ماس.از فیلمش بیشتر حرصم گرفته بود.خوشبختانه دیگه بهم نزدیک نشدو عین بچه آدم گرفت خوابید. فردا صبح با خودم فکر کردم باید یه راه حلی پیدا کنم،از اون به بعد تصمیم گرفتم برم پیش مامانم بخوابمو ضد حالی به بابام بزنم،مامان و بابام هیچ اعتراضی نکردند. خب چاره ی دیگه ای نداشتم و راه حل دیگه ای به ذهنم نمیرسیید.خوشبختانه اثر داشت و دیگه او اتفاقا تکرار نشد ،بابا مامانم هم کارشونو میکردن چون به اندازه کافی اتاق داشتیم که اونا کارشونو انجام بدن،البته خیلی چیزای دیگه مثل قبول شدن خودم تو کنکور و قبول شدن داداشم تو آزمون بانک ملی و رفتنش سرکار باعث شد خیلی مشغول کارش بشه و فکر زن گرفتن بیوفته و دست از سر کچل من برداره!ولی با این اوضاع با اینکه یه 8-7 سالی ازاون ماجرا ها میگذره بازم بهم چش داره و وقتی تو خونه تنهام یا زنش خونه مامانشیناس بازم میاد کنارم میشینه و دستشو میبره پشتم و با بند سوتینم از رو لباس بازی میکنه که هر دفعه این کارو کرده فوری بلند شدم و ازش دور شدم یا هر وقت از مسافرت میام چنان منو تو بغلش فشار میده(بابام این جوری بغلم نمیکنه)که سینه هام میچسبه به سینش(به خدا من دختر کرمویی نیستم ولی نمیدونم چرا بازم دست از سرم بر نمیداره)،بلاخره الان میفهمه اون دختر هالو 7 سال پیش نیستم و هر کاری نمیتونه بکنه،الانم نمیتونم چیزی بهش بگم چون داداش بزرگمه و میدونم اگه بهش بگم خیلی به غرورش بر میخورهو چون خیلی به ندرت اتفاق میوفته مثلا سالی یه بار ، واسه همین با این موضوع کنار اومدم و گفتم تازمانی که مجردی یا خونه داداشینا نزدیک خونه خودمونه باید بااین مساله کنار بیام. این سکسی تریین داستان زندگی من بود خوشحال میشم نظراتتون رو راجع به داستانم بدونم

من و پريود خواهرم سلام اسمه من فرهاده و 16 سالمه من داستانهاي شما و سايت هاي ديگر رو در مورد سكس با خواهر يا مادر ميشنيدم اما هيچ وقت فكر نميكردم به روز خود منم اينكار رو انجام بدم. هميشه مي گفتم من از خوندن و شنيدنه اينا لذت مي برم نه انجامش اما به روز با مسئله اي برخورد كردم كه اينطوري شروع مي شد. من دوتا خواهر دارم سارا و سمانه سارا 14 سالشه و سمانه 15 من هيچ وقت به اونا نظري نداشتم و از بچگي با هم بازي ميكرديم و تو درسا بهشون كمك مي كردم . اما وقتي كه هم من و هم اونا به سن بلوغ رسيدن وضع فرق كرد من به برجسته شدن بدنشون نگاه ميكردم و اينگه بعضي وقتا برايه من عشوه گري ميكنن منم دورانه بلوغم بود و خيلي كنجكاو بودم در مورده بدن دخترا چيزي بدونم اما نه تو كتابا و لايه حرفايه بي سر و ته دوستام و پسره همسايه و كسايه ديگه! دوست داشتم از نزديك پستون و كس و كون یه دختر رو ببينم دست مالي كنم و با هاش بازي كنم تا اينكه با اينترنت و اين سايتاي سكس خانوادگي آشنا شدم و يه كم جراتم بيشتر شد و ترسم ريخت با كسايي چت مي كردم كه اونا هم دوست داشتن و ميگفتن اگه شرايطش فراهم بشه با خواهرشون و حتي از اون جالب تر با مامانشون هم سكس كنن يا حداقل دست ماليشون كنن من همش تو فكر اين مسائل بودم كه يه شب كه مامانم و بابام رفته بودن خونه يكي از دوستاشون تو شهرستان اوله شب سمانه همش مي گفت دلم درد ميكنه و زيره شكمم تير مي كشه بعدشم همش آخ و اوخ مي كرد من فكر مي كردم بازم داره براي من خودشو لوس مي كنه اما ديدم تو اتاقش داره گريه ميكنه سارا هم كنارش نشسته و دل داريش ميده كه الان خوب مي شي من كه ديدم اينطوري رفتم بهش گفتم اگه زياد دلش درد ميكنه بريم دكتر اما گفت نه نميشه بعدش زياد درد نميكنه من متوجه نميشدم برايه چي ميگه نميشه . سارا رو يواشكي صدا زدم و ازش پرسيدم تو ميدوني چرا سمانه نميخواد بره دكتر اونم يه نگاه شيطنت آميزي كرد به من و گفت خوب شايد نميتونه به دكتر بگه كجاش درد مي كنه؟؟ منم به چيزايي حاليم شد اما خجالت مي كشيدم بيشتر سوال كنم. رفتم تو اتاقم و كتاب ميخوندم ديگه نفهميدم كه حاله سمانه چي شد رفتم دستشويي كه بشاشم يهو چشمم به يه چيزي تو حموم افتاد رفتم جلو ديدم به چيزي شبيه دستمال دراز و خونيه بويه بدي هم ميداد رويه زمين حموم هم چند لخته خون بود خيلي ترسيدم و سريع اومدم و سمانه رو صدا زدم و گفتم تو چيزيت شده؟ اين خونا چيه؟ ماله توست؟ از كجات خون اومده؟ اونم كه سرخ شده بود گفت نترس بابا چيزيم نشده! من دوباره پرسيدم سمانه اين خونا چي؟ ماله توست؟ ديدم سرخ شد با من و من گفت خوب آره من ساده هم با تعجب گفتم خوب از كجات اومده؟ سمانه هم گفت ديگه به تو مربوط نيست منم همش كنجكاوي مي كردم و يهو ياد حرفه سارا اوفتادم كه گفت شايد يه جاش درد ميكنه كه نميتونه بگه؟ ترس و حس كنجكاوي و حشری شدنم با هم جمع شده بود سادگي و صداقتش تو جواب دادن منو تحريك مي كرد . من يه سوال مي كردم ميگفتم مگه ميشه سمانه جونم خوني بشه و من ندونم ماله چيه؟ گفت مگه تو دكتري؟ خودشم يه ذره كنجكاو بود و حشري شده بود كه سوالاي بعديم چيه؟ گفتم دكترم سمانه خانم بيا بيا تو اتاقم رو تخته معاينه بخواب ببينم چته؟ من نمي دونستم جريان چيه ولي همش بي اين فكر ميكردم كه چرا خون اومده ازش؟ چرا اونجاشو زخمي كرده؟ عجيب بود يهو گفت باشه بريم آقاي دكتر! انگار دنيا رو به من دادن سريع رفتيم تو اتاق و در رو بستم كه سارا بيدار نشه بهش گفتم خانم خوشگل ويزيت دادين؟ مثل اينكه از اين جمله خيلي حال كرد گفت بله دادم ولي خيلي گرون ميگيرين گفتم عوضش ميارزه كيرم داشت ميتركيد و درد گرفته بود حس عجيبي داشتم خواهرم جلوم بود خجالت و كنجكاوي و ترس و شهوت واي چه شبي بود خلاصه بهش گفتم رو تخت بخوابيد لطفا بدنش ميلرزيد گفت چشم آقايه دكتر و رفت و رو تخت دراز كشيد به پشت رفتم كنارش دستمو گذاشتم رو رونش و گفتم كجات دردت ميكنه عزيزم؟ گفت دلم آقاي دكتر به دادم برس چشماش برق ميزد منتظر كاراي ديگه بود دستمو ماليدم روي روناش گفتم الان عزيزم خوب ميشي دستمو گذاشتم رو شكمش و پرسيدم انجا عزيزم؟ گفت نه پايين تر آقاي دكتر يهو جا خوردم خودش داشت چراغ ميداد صاف دستم گذاشتم لايه پاش و گفتم اينجاست خانم؟ يهو پاشو جم كرد و آبه دهنشو قورت داد و ساكت شد دست كشيدم رو كسش نميدونتسم كس چه شكليه اما داغ و گرد بود هيجي نمي گفت ساكت ساكت بود هي دست ماليش كردم گفتم نازش كنم خوب ميشه الان بعد دستمو كردم تو گوشته كسش و فشار دادم يهو جيغ زد و گفت آقاي دكتر يواشتر كم درد ميكرد كه شما هم بيشترش كردين گفتم الاهي من قربونه اون دردش بشم خجالت كشيد و قرمز شد من شلوارو و شورتشو در آوردم و خودشم پاهاشو جمع كرد كه راحت تر در بياد و اون چيزي كه نديده بودم پيدا شد يه تيكه گوشته قرمز قرمز با لبه هايه صورتي قلبش داشت مثله موتوره ماشين ميزد فقط بالا رو نگاه ميكرد منم هي دست ماليش ميكردم سوراخشو و لايه لبايه نازك كسشو و بويه بدي ميداد و توش خوني بود گفتم سمانه برام بگو چي شده؟ ميخام بدونم اونم گفت برات فرقي نداره به ارزوت رسيدي و اونجاي منو ديدي دست هم زدي ولي من ماله تو رو نديدم كه؟؟ من هم فوري در آوردمش و انداختم بيرون چشماي سمانه داشت ميتركيد و ميخاست از خوشحالي داد بزنه گفت مرسي ممنون خواهرتو تنها نذاشتي و نشونش دادي چرا ماله كسه ديگه رو ببينم ماله داداش جونمو ميبينم من ديگه داشتم ميمردم نمي دونستم چيكار كنم گفت بشين تا برات بگم امشب چي شدم مامان بهم گفته بود يه روز اينطوري ميشي از جلوم خون اومده فرهاد بهش ميگن پريود در ماه يه دفعه ما دخترا ميشيم كه منم خواهر جونت امشب شدم باره دومه كه اينطوري شدم گفتم جدي؟ چه جالبه درد داري الانم گفت نه يه ذره اوله شب بود زيره دلم درد ميكرد گفتم سمانه اون تو حموم چي بود؟ گفت اسمش نواره بهداشتيه و گفت بزار مصرف نشدشو بهت نشون بدم رفت و آورد يه بسته بود كه قبلا ديده بودم ديگه حالا كيرم خوابيده بود و كنجكاو بودم چيزاي ديگرو بدونم گفت اينو ميذارم روش تا شورت و لباسام خوني نشه گفتم سمانه چرا لايه پات اينقدر بويه بد مي داد گفت خوب ديگه ماله اين عادتمه بعد گفتم يه سوال يگه بپرسم؟ گفت بفرماييد گفتم كونت چطور؟ اون جات كاري نميشه؟ گفت اي بي ادب با اونجام چي كار داري؟ بعد خنديد و گفت نه جايه شكرش باقيه كه اونجام سالمه گفتم وقتي خون مياد كه بريزه بيرون خودت ميفهمي؟ گفت آره خوب چون خون پريود يه كم داغه و با فشار و سوزش مياد ميفهمم بعد پاهاشو باز كرد گفت دوست داري جلومو از خون تمييز كني؟ منم از خدا خواسته گفتم آره ولي دكتر بودم حالا نظافت چي شدم رفتم جلو و دهنمو نزديك كسش بردم واي بوش خيلي گند بود اما منظره كسش كه پر از لكه هاي خون بود خيلي حشريم مي كرد زبونمو گذاشتم رو لبه هاي كسش و كشيدم روش يهو مثله اين كه خيلي لذت ببره گفت آه ه اوه ليسش بزن خوناناشو برام پاك كن منم تند و تند ليس ميزدم و زبونم مي كردم توش هي تف مي كردم دوباره رو كسش يهو آبم با فشار پاشيد رو كسش و روناش اونم گفت از شيوا دوستم در مورده آبي كه از كيره پسرا مياد يه چيزايي شنيده بود اما اين چقدر غليظ و چسبناكه دست كشيد رو روناش و يه ذره از آب كيرمو برداشت و بو كرد گفت اوم م م چه بويي خوبي داره بين دو تا انگشتاش با آب كيرم بازي كردو و انگشتاشو ليسيد ساعت 3 صبح بود شورتشو پوشيد و گفت برم بخوابم فردا هم بازم ازم خون ميره بايد بخوابم چون من مريضم در واقع منم بوسيدمش و ازش به خاطره اينكه بهم در مورد پريودش برام گفت و چيزايي بهم ياد داد تشكر كردم و اونم گفت مرسي كه اونجات و بهم نشون دادي و منو بي تجربه نزاشتي و بهم قول داد بزاره با كونش ور برم.

مامان فداکار سلام. ماجرای من از اونجايی شروع شد که من تازه کرک و پشمی درآورده بودم وهمش نگام تو کس و کون همسایه ها و فامیلا بود ولی بعد از یه مدت تکراری می شدن و برام اون جذابیت رونداشتن همه جز یه نفر. مامانم! اولا از خودم خجالت می کشیدم که مامانمو دید می زنم ولی خوب این حس اینقدر قوی بود که نمی شد مهارش کرد. بابام از آدمای تقریبا مذهبی بود و این ترس منو چند برابر می کرد ولی مامانم خوشبختانه این جوری نبود ومعمولا تو خونه خیلی راحت می گشت که همینم منو انگولک می کرد. مامانم از بابام 6 سال کوچيک تره و 39 سالشه. یه زن جا افتاده وگوشتی. سینه های بزرگ و نرم 80 با کون و رون تپل که نگاه آدمو خیره می کنه. من که پسرشم نظرم اینه وای به حال بقیه. همیشه وقتی می خواست خم بشه سعی می کردم جلوش باشم و سینه هاشو دید بزنم. این دید زدنها تا حموم واتاق خواب و… ادامه پیدا کرد تا این که مامان فهمید من همیشه دارم سعی می کنم که سینه و کونشو دید بزنم و میرم سروقت لباسای زیرش. یه روز که داشت تو آشپزخونه کار می کرد رفتم سر کمد لباساش. داشتم با شورت مامان ور می رفتم وبو می کردم که یه دفعه مامانم صدام کرد. قلبم داشت مثل گنجشک می زد. اومد جلو. شورت رو از دست من گرفت ولی عصبانی نشد. بعد گفت: چرا این کارو می کنی؟ تو اگه احتیاج داری اونم تو این سن من درک می کنم ولی نمی خوام بچم نسبت به چیزی حریص باشه و همیشه له له چیزی رو بزنه. تو اگه چیزی می خوای می تونی به من بگی. بین خودمون می مونه. من داشتم همین جوری عرق می کردم و سرم رو انداخته بودم پایین. بعد مامان رفت سر کارش. منم رفتم تو اتاقم و تا شب بیرون نیومدم. حتی شام نخوردم و خوابیدم. فردا صبح بی سروصدا رفتم مدرسه. وقتی برگشتم خونه مثل همیشه نبود. مخصوصا مامان. بر خلاف چیزی که فکر می کردم مامان خیلی مهربون تر شده بود. یه تاپ تنگ پوشیده بود با شلوارک که معمولا اینا رو جلوي بابا تو اتاق خواب می پوشید. من کلی تعجب کردم. می دونستم چرا این کارا رو می کنه. می خواست زحمت منو کم کنه و من هر چه قدر می خوام ببینم تا به قول خودش حریص نشم. ولی از برخورد دیروز اصلا حرفی نزد و به روم نیاورد. چند روز اول من خجالت می کشیدم تو روش نگاه کنم ولی کم کم یادم رفت چه گندی زدم و کلی حال می کردم. مامانم هر روز سکسی تر می پوشید. مثلا دیگه زیر تاپ کرست نمی بست تا قشنگ حالت گردی سینش پیدا باشه. دیگه جوری شده بود که وقتی از مدرسه میومدم خونه منتظر یه کار جدید از مامان بودم. یه روز وقتی اومدم خونه دیدم مامان حمومه. من تو اتاق بودم که در حموم باز شد. مامان با شورت و کرست اومد بیرون. ولی مثلا نمی دونست من اومدم یه جیغ کوچیک زد و دوید تو اتاقش. من آب از دهنم راه افتاده بود. سینه هاش داشت کرستو پاره می کرد. وقتی که دوید تا اتاق کون و سینه هاش می پریدن بالا وپایین. شورتش تو او کون و رونای تپل گم شده بود. اون روز تا شب با صحنه ای که دیده بودم 3 بار جق زدم ولی بازم حس می کردم ارضا نشدم. مامان روزها این جوری بود ولی به محض این که بابا میومد می شد همون مامان قبل تا بابا نفهمه. این جریان ادامه داشت تا این که یه روز مامان اومد پیشم و بدون اینکه خجالت بکشه یا روش نشه بهم گفت: سعید جان این اصلا درست نیست که تو روزی چند بار جق می زنی! خیلی ضعیف شدی. چهرت خیلی داغون شده. این کار ارضات نمی کنه. اگرم بکنه خیلی زود گذره. سعی کن خودتو درونی ارضا کنی. منم فقط گوش می کردم. دیگه خجالت نمی کشیدم. مثل یه شاگرد به حرفای معلمم گوش می کردم. فقط بدیش این بود که می گفت این کارو نکن. نمی گفت چه کاری بکنم که تخلیه بشم. منم چیزی نمی گفتم. ولی من کار دیگه نمی تونستم بکنم و با دیدن مامانم که دیگه یه جورايی خودشو در اختیار من گذاشته بود که راحت دید بزنمش فقط می تونستم به یادش جق بزنم. مامانم می خواست کمکم کنه ولی خودشم نمی دونست چه جوری. تا این که چند ماهی گذشت. مامان دیگه این کارا براش عادی شده بود وبعضی وقتا حتی با شورت و کرست می رفت حموم یا همون جوری میومد بیرون. تا این که مامان پا درد شدید گرفت… پشت رون راستش که من می میرم براش درد شدیدی گرفته بود. وقتی رفت دکتر، دكتر گفت: که اسپاسم ماهیچه گرفتین (گرفتگی شدید عضله). یه سری دارو بهش داده بود که اثری نکرد. پیش چند تا دکتردیگه رفت که بهش گفتن بهترین کار اینه که روزی سی دقیقه با آب گرم و یه پماد خاص مالش داده بشه. چند روزی مینا خانم زن همسایمون این کارو براش می کرد ولی بعدش بهونه می آورد که کار دارم و ازاین حرفا. بابامم که نبود. پس موند فقط من. وای که چه حالی کردم وقتی مامان از رو ناچاری بهم گفت: سعید کسی نیست باید خودت زحمتشو بکشی. منم با کمال میل قبول کردم و همچین چشم گفتم که مامان تا حالا از من نشنیده بود. یعد مامان رفت حموم و یه چند دقیقه بعد منو صدا کرد که برم برا کمک. دیدم مامان تشک طبی اش رو پهن کرده و با یه تاپ و شورت به شکم خوابیده کف حموم. تا این صحنه رو دیدم دلم خالی شد. هیچ عجله نداشتم. مثل همیشه چون می دونستم مامان حالا حالا ها از جاش بلند نمي شه. داشتم همین جوری نگاه می کردم که کیرم راست شد. مامانم صداش دراومد. گفت: معلومه چی کار می کنی؟ زود باش دیگه. منم زود کیرمو جمع وجور کردم. نشستم کنار مامان. گفتم: حالا باید چی کار کنم؟ گفت: این پماد رو بگیر و آروم بمالش به پام. فقط آروم وبی عجله. معلوم بود مینا خانم با بی حوصلگی این کارو کرده و مامانم اذیت شده. منم گفتم: همچین بمالم که حال کنی. مامان گفت: ببینیم و تعریف کنیم. منم شروع کردم. تا دستم خورد به رونای نرم و گوشتی مامان انگار تو ابرا بودم ولی کیرم داشت مي ترکید. خیلی آروم از بالا به پايین دستمو می کشیدم رو پای مامان. گفتم: چطوره؟ مامان خیلی راضی بود. یه خورده قربون صدقم رفت و به مینا خانم فحش داد. بعد از ده دقیقه دیگه دیدم صدای مامان نمیاد. فکر كنم یه جورايي خوابش برده بود. منم با یه دست رون مامانو می مالیدم با یه دست کیرمو. انقدر این کارو کردم تا آبم ریخت تو شورتم. دیگه جون نداشتم. به مامان گفتم: کافیه؟ اونم سرشو به نشون رضایت تکون داد. منم رفتم بيرون. بعد مامان اومد بیرون و ازم تشکر کرد. گفت: از این به بعد همیشه خودت زحمتشو بکش. منم کلی حال کردم. تا شب همش اون صحنه ها جلو چشام بود و منتظر فردا. بالاخره فردا رسید و مامان رفت حموم که منو صدا کنه. وقتی رفتم تو دیدم با همون لباساس ولی این بار شورتش خیس خیس بود و کامل خوابیده بود رو کونش. شورتش سفید بود. وقتی خیس شده بود تقریبا بی رنگ شده بود. انگار که مامان کون لخت جلوم خوابیده بود. خودشم فهمید که خیلی نظرمو جلب کرده ولی چیزی نگفت. تو دلم می گفتم: از یه طرف میگه جق نزن از این طرف با من این جوری می کنه. منم کارمو شروع کردم و یه باردیگه آبم اومد. یه هفته گذشت. منم هر روز این کارو تکرار می کردم. دیگه پای مامان خوب شده بود. از راه رفتنش معلوم بود. ولی ما هرروز ادامه می دادیم. تا این که یه روز مامان گفت: سعید خیلی خوب ماساژ میدی. امروز کل پشتمو بمال. منم بدون مکث شروع کردم با هر دستم یکی از روناشو می مالیدم. بعد گفت: بسه دیگه پوستش کنده شد. بیا بالاتر.اومدم کونشو بمالم که گفت: اونجا رو نگفتم که شیطون. کمرمو گفتم. بعد تاپشو درآورد و گفت: لباستو در بیار که خیس نشه و بشین رو باسنم و کمرمو بمال. وای که با چه سرعتی حرفاشو گوش می کردم. نشستم رو کون مامان و شروع کردم. نرم ترین چیزی بود که تا اون موقع لمس می کردم. یه خورده که ادامه دادم ناله های مامان بلند شد. بعد گفت: اگه بند سوتین اذیت می کنه بازش کن. منم همین کارو کردم. همش تو دلم می گفتم اگه الان بلند بشه من چه خواهم دید. کیرم داشت پوستش رو پاره می کرد. منم سعی می کردم مامان نفهمه ولی با حرکتای من رو پشتش چند باری حسش کرد ولی چیزی نگفت. منم پررو ترشدم. دیگه به جای این که دستمو دراز کنم کمرمو خم و راست مي کردم که کیرم مالیده شه به کون مامان. تا این که آبم اومد. از تکونایي که من خوردم و نفس نفس زدنام مطمئنم مامان فهمید که چی شده ولی بازم چیزی نگفت. انگارمنتظر همین بود. بعد گفت: برای امروزکافیه. برو منم یه دوش می گیرم میام. منم زود اومدم بیرون که مامان کیرم وشورت خیسم رو نبینه. چند روزی هم این جوری گذشت تا این که مامان راحتی رو به آخر رسوند یعنی وقتی این بار رفتم حموم دیدم لخت لخت به شکم خوابیده. تا دید من بازم خشکم زده گفت: تو هم لخت شو که لباست خیس نشه. شورتتم در بیار. من که بر نمی گردم. منم لخت شدم. نشستم رو باسن مامان که پشتشو بمالم با اولین حرکتم که کیر لختم کشیده شد به چاک کون مامان ، من نفسم بند اومد. مامانم خودشو جمع کرد ولی بازم هیچی نگفت و عادی برخورد کرد. این بار خیلی زود تر آبم اومد ریخت لای کون مامان. بعد مامان دوباره همون حرف رو تکرار کرد و منم اومدم بیرون. وقتی مامان دوش گرفتنش تموم شد بازم خیلی عادی برخورد می کرد. انگار نه انگار که من آبمو رو پشتش خالی کرده بودم. چند روز بعد وقتی داشتم همون کارهمیشگیم رو تکرار می کردم دیگه فکر نمی کردم راحتی ما بیشتر ازاین بشه که مامان بهم گفت: کافیه. می خوام بخوابی روم و تمام وزنتو بندازی رو من تا خستگیم در بیاد. نمی دونستم باید چی کار کنم. همین جوری مونده بودم که مامان گفت: زود باش دیگه. تو که این قدر خنگ نبودی. منم خوابیدم رو مامان. حالا دیگه کیرم فقط به کون مامان برخورد نمی کرد بلکه کاملا کیرم لای کون مامان بود. انقدر بزرگ و نرم بود که کیرم گم شده بود تو. هردو داغ شده بودیم. بعد مامان گفت: این جوری خوب نیست. فشار کمه. خودتو یه کم بلند کن بعد به بدن من فشار بیار. زود باش. منم همین کارو کردم ولی تا خودمو کمی بالا کشیدم کیرم افتاد لای پای مامان و وقتی دوباره وزنمو انداختم رو مامان کیرم رفت لای پای مامانم. اونم گفت: این جوری بهتره. ادامه بده. در واقع من داشتم تلمبه می زدم. مامانم پاهاشو به هم فشار می داد تا مسیر کیرم تنگ تر بشه. منم کیرمو می مالیدم به کس مامان. باورم نمي شد که دارم چی کار می کنم! پیش آب کیرم و آب کس مامان کارمونو لذت بخش تر می کرد. من سرم روی کتف مامان بود و تندتند نفس مي کشیدم. مامان خیلی آروم ناله می کرد ولی صداش به گوش می رسید. بعد از چند دقیقه آبم اومد و ریخت رو کس مامان. من بی حال افتادم رو مامان. نا نداشتم که بلند بشم. بعد در گوش مامان گفتم: خیلی دوست دارم و رفتم بیرون. مثل همیشه انگار نه انگاراتفاقی افتاده. با خودم فکر می کردم اگه همین جوری پیش بره تا چند روز دیگه می تونم کس و کون مامانو بکنم ولی دفعه بعد که رو مامان خوابیده بودم دیگه پررو شده بودم. کیرموگذاشتم دم کس مامان که یه دفعه مامان خودشو مثل سنگ سفت کرد و نذاشت بکنم تو. فهمیدم که زیاده روی کردم. در گوشش گفتم: ببخشید. اونم دوباره شل شد. منم کیرمو کردم لاپای مامان و انقدر عقب و جلو کردم تا آبم اومد و رفتم بیرون. وقتی مامان اومد بیرون بهم گفت: پام دیگه خوب شده ولی چون خیلی خوب ماساژ میدی هفته اي یه بار بیا ماساژم بده به شرط این که دیگه ازاون کارا نکنی. (جق زدن) منم گفتم: چشم. در واقع مامانم خودشو در اختیار من گذاشته بود تا من خودمو خالی کنم. البته کاملا کنترل شده. طوری که حتی یه بارم تو صورتم نگاه نمی کرد وقتی من پشتش بودم تا رابطمون از حد خارج نشه و رومون به هم باز نشه. ماساژهای مامان تا سال پیش که من با یه دخترخانم به اسم ندا نامزد کردم ادامه داشت تا این که مامان بهم گفت: حالا دیگه ندا احتیاج به ماساژ داره. منم بوسیدمش و ازش به خاطر این همه لطف که تو این سالها به من کرده بود ازش تشکرکردم. خوش باشید

آرزوی سکس با بابام راستش اين اواخر توي سايتهاي سكسي مطالب زيادي درمورد سكس خانوادگي خونده بودم واسه همين چشمم بدجوري دنبال بابام بود چون تموم معيارهاي يك مرد ايده آل رو واسه يه دختر داشت تا اينكه يک روز بابام رفت حمام و همون موقع خالم آمد خانه ما و چند دقیقه ای گذشته بود که باباجونم مامان را صدا زد آخه بابا اطلاع نداشت که خاله آمده خانه ما . مامان هم به من گفت برو ببين بابات چی کار داره من رفتم پشت در حمام و گفتم بابا کاری داشتيد گفت نه فقط ميخواستم مامانت پشتم را ليف بزنه . يواش گفتم بابا خاله اينجاست و مامان نمی تواند بياد . ميخواهی من بيام براتون ليف بزنم . گفت بيا بابا اشکالی ندارد . و من رفتم داخل حمام بابام همينطوری که نيم رخ به طرف من ايستاده بود ليف و صابون را به من داد و چون قدش از من خيلی بلندتر است ، نشست روی پاهايش و من هم ليف را کردم دستم و صابون را روی آن گذاشتم و شروع کردم پشت بابا را ليف زدن . ديدم لذت داره بزرگی ليف را بهانه کردم و گفتم بابا اين ليف برای دست من بزرگه. اشکالی ندارد با دست اين کار را برای شما انجام بدم و بابا گفت نه بادست بکش و من ليف را در آوردم و بادست شروع کردم به بدن بابام دست ماليدن چيزی که چند وقتی بود آرزوش را داشتم سعی کردم که همنطور با لباس خودم را به او نزديک کنم و قسمت سينه و شکم و حتی زير شکمم را بمالم به بابا ولی فکر کردم که هم لباسم کفی ميشد و هم وقتی برم بيرون خاله ميفهمه که من برای بابا ليف يا کيسه زدم برای همين منصرف شدم و فقط با دست ماليدن حال ميکردم تا اينکه بابا گفت بسه دخترم ممنونم و بر گشت ليف را از من بگيرد . که من نگاهم افتاد به شرتش و چون شرتش خيس بود آلتش از زير آن کاملا مشخص بود . وقتی ديدم دهنم آب افتاد بابا متوجه شد دارم کجا را نگاه ميکنم به من گفت بابا ممنونم حالا برو بيرون تا من خودم را آب بکشم و بيام بيرون من هم رفتم ولی فکرم جائی ديگه بود . چند وقتی از تماس اول دستم با بدن بابام گذشته بود و همش من در فکر سکس با پدرم بودم و در خيالم با او بازی می کردم در اين مدت ضمن عنوان کردن موضوع در سايت آويزون و انجمن سکس فاميلی با چند نفر هم که خودشان را با نام پسرانه معرفی ميکردن چت داشتم و در همين زمينه با هم صحبت می کرديم و من به همشون گفتم که عاشق پدرم هستم و خيلی علاقه دارم با او سکس داشته باشم در اين مورد بعضی وقتا به خودم می گفتم برای من مرد يا پدرم يا هچکس ديگه. تا اينکه يک روز ساعت سه بود بابا با دست باند پيچی شده آمد خانه و من دويدم و بغلش کردم و بوسيدمش و گفتم بابا اللهی من قربانت برم چی شده چرا دستت را بستی.گفت چيزی نيست تصادف کردم که مامان تا کلمه تصادف را شنيد پرسيد ماشين که چيزیش نشد بابا هم گفت نه فقط درب طرف راننده کمی خراب شد و من گفتم فدای سرت بابا خودت سالم باشی من ديگه چيزی نميخوام بابا هم با يک دست مرا بغل کرد و بوسيدم و گفت ممنونم دختر خوشگل خودم ، چون بعد از بوس رهام نکرد پی بردم اين بغل کردن با بغل کردن های قبلی فرق دارد و جای بوسه هم کمی بطرف لبم بود و بوسه هم طول کشيد من هم خودم را بيشتر به بابا چسباندم و تصميم گرفتم لبش را ببوسم که ديدم مامان از آشپز خانه آمد بيرون من بابا را رها کردم و او هم که متوجه شد مرا رها کرد بعد نشستيم و من رفتم برای بابا چای آوردم و بابا گفت که يک هفته استراحت پزشکی داره و سر کار نمی رود من خوشحال شدم چون من هم که کنکور داده بودم و ديگه کاری نداشتم بغير از حال کردن با بابا .خوشحال بودم و در فکرم داشتم برای اين يک هفته نقشه ميکشيدم . شب شد و بعد از کمی دور و بر بابا گشتن رفتم و خوابيدم صبح که از خواب پاشدم ديدم مامان داره لباس می پوشه و برادرم را هم آماده ميکند گفتم کجا ؟ مامان گفت مگر نميدانی که برای برادرت امروز نوبت آزمايش دارم يادم آمد که هفته گذشته برادرم را بردن دکتر و دکتر براش آزمايش نوشته بود خوب می دانيد از محل ما تا اصفهان يک ساعت راهه و حساب کردم 5 تا 6 ساعت مامانم نيست برادرم را که ميبرد و خواهرم هم که زودتر از ساعت 11 از خواب بيدار نميشه برای خودم خيلی نقشه کشيدم و به مامانم کمک کردم تا زودتر آماده بشه مامان که رفت من کمی به خودم رسيدم و يک لباس تنگ پوشيدم البته فقط بلوز نازک و يک شلوارک کوتاه کمی هم خودم را خوش بو کردم و رفتم داخل اطاق بابا ديدم روی تخت دراز کشيده ولی بيدار است سلام کردم و رفتم پيش او روی تخت نشستم و پرسيدم بابا بهتری گفت ممنونم من هم خم شدم و صورتش را بوسيدم و گفتم اللهی قربان باباي خوشگلم برم گفت ممنونم دخترم . مگه تو به فکر بابا باشی من هم يک کمی خودم را لوس کردم و گفتم آقا رضا اگر يک کنيز داشته باشی آنهم من رويا هستم خنديد و گفت زنده باشی عزيزم. بعد رفتم و از چای که مامان آماده کرده بود يک ليوان برايش آوردم روی تختش چون او چای اول صبح را خيلی دوست داشت چای را خورد و من بانقشه که در فکرم تکرار می کردم گفتم بابا پاشو صبحانه بخور تا ببرمت حمام و کمی شستوشوت بدم گفت نه بابا با اين دست که نميشه گفتم اين دست را ميکنم داخل پلاستيک بعد بلند شديم و رفتيم در آشپزخانه نشستيم و صبحانه خورديم بعد از چای و صبحانه به او گفتم پاشو پاشو اينطوری خيلی کسل هستی . پاشو پاشو بريم حمام و بازوی او را گرفتم و کشيدم و بردم طرف حمام کمکش کردم لباسش را در آوردو فقط با يک شرت بردم داخل حمام و قتی وارد شديم گفتم بابا چون لباسم خيس ميشود اشکالی ندارد من هم لباسم را در بياورم کفت نه بابا چه اشکالی داره. من هم که از قبل فکرش را کرده بودم بلوزم را در آوردم که هيچ چيزی هم زيرش نپوشيده بودم حتی سينه هايم را هم نبسته بودم و شلوارکم را هم در آوردم و يک شرت نازک و باريک پايم بود و رفتم داخل حمام آب را سرد و گرم کردم وقبلش پلاستيک دست بابا را باز ديد کردم ديدم نه آب به زخمش نمی رسد بعد به بابا گفتم بيا جلو و برو زير آب البته در اين مدت حواسم بود که بابا هم زير چشمی به سينه و رانهای من نگاه می کند به باسنم هم نگاه می کرد . رفت زير آب و خودش را تر کرد گفتم بابا اينطوری که من نميتوانم کمک کنم خودت را بشوئی بايد يا بشينی يا دراز بکشی تا من بشويمت بابا هم اول نشست و بعد از کمی مکث به روی شکم دراز کشيد من اول می خواستم يک پايم را اين طرف و يک پايم را آن طرفش بگذارم و در نهايت بشينم روی باسن يا کمرش و دست بکشم ولی فکر کردم زود است اين بود که من هم زانو زدم همان طرفی که بابا ديد داشت تا بتواند ببيند هر چی را که دوست دارد من ليف می زدم و بابا هم ديد می زد تا اينکه يک ظرف آب ريختم پشتش و گفتم بابا برگرد تا بغيه بدنت را هم بشويم برگشت ولی ديدم خجالت کشيد آخر آلتش بلند شده بود و از زير شرت خيس هم کاملا هم ديده می شد و هم ميشد فهميد که شهوتی شده ولی من به روی خودم نياوردم و شروع کردم به شستن بابا ، حتی چند بار هم دستم را ماليم به آلتش خيلی حال ميکردم شستم و آب ريختم ولی ديگه بابا حسابی حشری شده بود البته من هم از او بيشتر ولی من به روی خودم نميوردم آلتش که بلند شده بود و شرتش هم خيس بود معلوم بود که موی زيادی در اطراف آلتش است . از فرصت استفاده کردم و گفتم می خواهی باب اين مو ها را برايت بزنم گفت نه حالا ديگه نميشد آخر بابا بيشتر از داروی مو بر استفاده می کرد و اين دارو وقتی بدن خشک است بايد استفاده شود . گفتم نه بابا با تيغ برايت ميزنم حالا که دستت اينطوری است اول رازی نميشد ولی من اسرار کردم و گفت مواظب باش که بدنم را نبری گفتم چشم و پاشدم که ماشين اصلاح و تيغ را بر دارم که متوجه شدم بابا همينطور که به پشت خوابيده دارد لای پای مرا ديد می زند من هم کمی لفتش دادم و هم کمی لای پايم را بيش از حد معمول باز کردم و تيغ را برداشته روی ماشين گذاشتم و نشستم و دست بردم تا شرت بابا را از پایش در آورم اول کمی سفت گرفت ولی با نگاه من خودش هم کمک کرد شرتش را در آورد عجب چيزی داشت دلم می خواست همش را بکنم داخل دهانم و برايش ساک بزنم ولی حالا زود بود خوشم ميومد بدنم با بدن بابا تماس داشته باشد صابون را برداشتم و شروع کردم دور آلتش و خود آلتش و زير آلتش را صابون زدم و شروع به تراشيدن کردم من ميتراشيدم و بابا هم باسن و رانهای مرا ديد ميزد قسمت جلوش تمام شد گفتم بابا برگرد تا پشتت را هم تميز کنم و او برگشت و من پشتش را هم تيغ کشيدم و لای پايش را و زير بيضه هايش را و قسمتی از رانهايش را تميز تميز کردم بعد گفتم بابا برگرد و او بدون اينکه دليل بخواهد برگشت و من فهميدم حالا وقش است گفتم بابا می خواهی مو های روی سينه ات را هم بتراشم اول گفت نه ولی بعد گفت باشه بتراش من هم در قسمت شکمش يک پايم را اين طرف بدن بابا و يک پايم را آن طرف قراردادم و با کمی صابون مالی مشغول تراشيدن شدم و چون روی دو زانو بودم سعی کردم باسنم را آنقدر عقب ببرم که با آلتش تماس داشته باشد اگر او هم خودش را تکان داد می فهميد که بله او هم مايل است . ضمن تراشيدن خودم را آرام به آلتش ماليدم طوری که فکر نکند دستی اين کار را کردم و کمی منتظر شدم ديدم بابا هم آرام آلتش را به باسن من ميمالد من هم جوابش را دادم و بيشتر ماليدم و او هم بيشتر و با کمی فشار اين کار را کرد من خودم را از قسمت باسن بلند کردم و عقبتر دادم تا آلتم به آلتش بخورد او هم چيزی نگفت و خودش را تکان می داد کار تراشيدن تمام شده بود و من کمی به بابا نگاه کردم خجالت کشيد و چشمهايش را بست . من حالا ديگه روی دو پا نشسته بودم و آلت بابا لای پای من بود و خودش را تکان می داد من دست بردم و آلتش را گرفتم داخل دستم و ميماليدم به آلت خودم خيلی کيف داشت با دست ديگرم اين بار شرت را هم كنار زدم و سر آلتش را ماليدم به آلتم و سرش را طوری قرار دادم که اگر خواست بتواند داخلش کند ولی همينطور که چشمهاش بسته بود گفت نه اين کار را نکن گفتم بابا من تصميم دارم فقط خودم را به شما تسليم کنم گفت ميدانم ولی اين کار را نکن . گفتم از کجا ميدانيد گفت چند بار از محل کارم چون آيديت را ميدانستم با اسمی ديگر با شما چت کردم و همه چيز را ميدانم گفتم بابا حالا که همه چيز را ميدانی چرا ميگی نه گفت حالا نه گفتم باشد و همينطور که آلتش تو دستم بود سرش را ماليدم به قسمت بالای آلتم و تند تند ماليدم به چوچولم تا اينکه ارضا شدم ولی بابا ضمن اينکه رنگش قرمز شده بود ولی ارضا نشده بود به همين خاطر دراز کشيدم و آلتش را اول بوسيدم و بعد شروع کردم ليسيدم و خوردن و تندتر اين کار را کردم تا صدای بابا بالا رفت فهميدم داره ارضا ميشد خواستم آلتش را از دهانم بيرون بيارم ولی در حال بيرون آوردن ارضا شد و آبش را با فشار پاشيد بيرون جهش اوليش به موهايم ريخت و بعدش به چشم ودهانم وچانه ام ريخت بابا هم يک اوووووف بلند گفت . بعداز مدتي گفت ممنونم بابا بعد کمکش کردم بلند شد و آب را باز کردم تا خودمان را بشوئيم بابا هم آمد و مرا بغل کرد از پشت و شروع کرد سينه های مرا ماليدن و قسمت زير گوشم را ميبوسيد و مي ليسيد و يواش در گوشم گفت بابا من هم دوست دارم ولی خواهش می کنم از اين ماجرا با کسی چيزی نگو من هم بر گشتم سرم را روی سينه بابا گذاشتم و گفتم دوست دارم و از هم قول گرفتيم که تا زنده هستيم اين سر بين ما دوتا باشد خودمان را شستيم و از حمام آمديم بيرون من کمک کردم بابا لباس پوشيد و رفتيم داخل هال من نشستم روی مبل بابا با همان يک دست رفت و سيني ميوه را آورد و به من گفت بفرمائيد خانم امروز خسته شدی و نشستيم با هم ميوه خوردیم

کردن مامان سلام ماجرایی که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به گاییدن مامانم که دو سال پیش اتفاق افتاد. یه روز بعد از تموم شدن امتحانات سال آخر دبیرستان تصمیم گرفتم برم شمال. رفتم خونه تا به مامان بگم که تصمیم دارم یه چند روزی برم شمال استراحت. در رو باز کردم و وارد خونه شدم. دیدم هیچ صدایی نمیاد. برام تعجب برانگیز بود چون همیشه اون موقع بابا خونه بود و مشغول گوش دادن به اخبار. گفتم شاید بابا هنوز نیومده. رفتم دم در راهرو. دیدم کفشای بابا هست اما چرا ماشینو ندیدم. خلاصه رفتم طبقه بالا. خواستم برم سمت اتاق خودم که دیدم سایه یه نفر افتاده رو فرش دم در اتاق بابا و مامان. رفتم جلو که دیدم در بازه. جلوتر که رفتم دیدم بله بابا جونم افتاده رو مامان و هی داره میمالونش. تو همین احوالات بودن که یهو تلفن زنگ زد. بابا یهو پرید و تلفن اتاقشونو برداشت. در ضمن اینو بگم که بابام جراح چشمه. خلاصه زنگ زدن و گفتن که عمل داره اورژانسی. لباس پوشید و رفت بیرون. منم قبلش خودمو قایم کردم. حالا مامان مونده بود تو کف کیر بابا. دیدم یکی از اسپری هاشو برداشت و میمالوند به کس قشنگش که مثل کس سفید برفی بود. مامانم 40 سالش بود اما مثل دخترای 20 ساله بود. خلاصه همینطور که مشغول دیدن حال کردن مامانم بودم جلق هم میزدم. دیدم مامان از جاش بلند شد. ترسیدم و به همین دلیل بلند شدم. اما تا بلند شدم سرم خورد به دستگیره در. یه هو مامانم برگشت و منوکه کیر کلفتم که تو دستم بود رو دید و فهمید که داشتم جلق میزدم. اومدم بلند شم که برم تو اتاق. مامانم سرم داد کشید گفت آشغال اینجا چه گهی میخوردی؟. من گفتم هیچی. گفت ای بد بخت عرضه نداری بری دختر بیاری حال کنی. اومدی نشستی حال کردن مامانتو میبینی جلق میزنی؟ اینو که گفت انگار یه پارچ آب سرد ریختن رو سرم. اومد و با همون بدن لخت دستمو گرفت و هولم داد رو تخت. گفت اینم مامانت با این بدنش خوب حالا زیارت کردی؟ پاشو برو. اینو که گفت نمیدونم چه حسی بود که نذاشت از جام بلند شم. مامانم گفت چته؟ بلند شو برو دیگه. گفتم آخه……گفت چیه نکنه میخوای با من حال کنی بی عرضه؟. میدونم که تو اهل دختر بازی نیستی. با این حرفای مامانم حس کردم دارم با زیدم حرف میزنم. خیلی با من ندار بود. گفتم یعنی اشکالی نداره با هم حال کنیم؟ گفت نه اما جلو بابات زیاد به من خیره نشو که شک میکنه. گفتم چشم مامانی. اومد و روم خوابید و با اون چشمای خمار و مست و حشریش گفت پسرم دوست داری ببینی از کجا به دنیا اومدی؟ گفتم مامان از خدامه. پاشو باز کرد و برگشت گفت بیا ببین. منم اول دیدم. بعد پریدم و شروع کردم به لیسیدن کسش. اونم برعکس شد و شروع کرد به ساک زدن. بعد از ده دقیقه گفت علی کیر میخوام. گفتم مامانی کیرم چطوریه؟ گفت مثل جوونیای باباته. گفتم پس میشه کرد تو اون کس هلویی؟ گفت این کس مامانته. مال خودته. هر کاری میخوای باهاش بکن. منم نامردی نکردم و کیرمو آروم کردم تو کس مامانم و شروع کردم به تلمبه زدن. بعد ده دقیقه آبم اومد و همشو خالی کردم تو کسش. بعدشم بلند شدیم و از هم لب گرفتیم. مامانم از تو کشوش یه قرص ضد حاملگی در آورد و سریع خورد. گفتم ای شیطون هر روز بابا رو سر حال میفرستی سر کار دیگه. یه نگاه خنده آمیز کرد و گفت از دست تو آدم فضول. به مامانم گفتم خیلی دوست دارم خواهرم سارا رو که دانشجویه و الان هم نیست رو بکنم. اونم گفت سارا پاره. یهو شاخ در آوردم. گفتم چطور؟ گفت یه روز حشری شده با خیار کسشو پاره کرده. تو دلم گفتم پس من مرده بودم؟. گفت اگه اومد راضیش میکنه که به من بده. آخه مامانم بعد از اون جریان خواهرم دیگه روش باز شده. کلی با خواهرم حال کردن. خلاصه من فهمیدم که تمام اهل خونه عاشق سکس خانوادگی هستن. یعنی فهمیدم که بابام هم خواهرمو گاییده. دیگه داشتم اسیدی حال میکردم. خوشحال بودم که دیگه کس به راهه

طعم سینه های مامان سلام اول از همه بگم که اونایی که از این سبک داستانا خوششون نمیاد لطفا نخونن چون مجبور نیستن و نظر هم ندن چون نظرشون چیزی رو عوض نمی کنه. اسم هایی که در داستان هست اسم واقعی افراد نیست. من سامان هستم و 21 سالمه و من تک تک فرزند هستم وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم پدرم بخاطر پیشنهاد خوب کاری از ایران رفت و مثلا رفت که کار من و مامانم رو هم درست کنه که بریم اونجا ولی گویا اونجا اتفاقای خوبی افتاده بود و پیچوند ما رو. خلاصه ما تو آپارتمانی زندگی می کنیم که 3 طبقه هست و هر طبقه هم یک واحد ما تقریبا 16 سالی هست که اوینجا زندگی می کنیم. طبقه اول یه پیرزن و پیرمرد هستن که تو فاز خودشونن طبقه دوم ما و طبقه سوم هم یه خونواده دیگه. من و پسر اون خونواده که 2 سال از من بزرگتر هست و اسمیش امیر دوران دبیرستان رو تو یک مدرسه بودیم. و خوب خیلی هم با هم مچ بودیم چون 16 سال همدیگرو میشناسیم. مامان من تو یه شرکت حسابداره و کلا اون شرکت یه شرکت مهندسی که مدیرعاملش یه زنه سن بالا که مدرکشو از انگلیس گرفته و خیلی هم فمنیسته. اون شرکت 12 تایی کارمند داره که 10 تاش زن هستن. اون دوتای دیگه هم که مردن یکی آبدار چی شرکت هست که یه پیرمردیه و یکی هم پادوی اونجاست. امیر 2 تا خواهر داره که 2 تاشون هم شوهر کردن و امیر بچه آخره. پدر امیر آشپز یه رستورانه و مادرش هم کارمند یه اداره دولتی. مامان من یه زن معمولیه و به هیچ وجهی سکسی و مکش مرگ ما و از این جور چیزا نبود و نیست و اون موقع 38 سالش بود. داستان از اونجایی شروع میشه که من سال دوم دبیرستان بودم و اواسط پاییز بود و امیر همونجا پیش دانشگاهی بود. یه مدرسه غیرانتفاعی خرتوخر. پنجشنبه ها پیش دانشگاهی تعطیل بود و امیر یا خونشون بود یا کتابخونه. (درسته که تنها بود ولی میگفت تو خونه بند نمیشم درس بخونم.) یه روز که 4 شنبه بود ما شبش خونه خاله ام دعوت بودیم که تولدش بود. اون شب یه اولویه تخمی درست کرده بودند که چشمتون روز بد نبینه تا ما رسیدیم خونه دیگه معده و روده ی من دست خودم نبود خوشبختانه مامانم از اون الویه نخورده بود و خلاصه تا صبح چایی نبات و از این شرو ورا. دم صبح شد دیدم حالم بدک نیست کم کم خوابم برد که یهو از خواب بیدار شدم دیدم ساعت 7 به زور بلند شدم که برم مدرسه آخه اون روز عربی داشتیم و یه معلم سگ که اگه یه جلسه غیبت میکردی جلسه بعد تا خایه ازت درس میپرسید. مامانم بهم گفت نمیخواد بری ولی من گیر دادم که نه میرم.(شرکت مامانم 5شنبه ها تعطیله) آقا ما راه افتادیم و رفتیم. زنگ اول این معلم مادرقهبه عربی اومد و رفت زنگ تفریح اول بود دیدم اوضاعم داره بهم میریزه. خیلی حالم بد بود از دل درد میخواستم زمین و گاز بگیرم. خوشبختانه مدرسه ما جوری بود که به بهونه دل درد و مریضی و اینا نمیزاشتن کسی در بره. منم دیدم اینجوری نمیشه به رفقا گفتم کیف من و بزارید تو کمد دیواری کلاس عصری بیاریدش دم خونه من از همینجا بپیچم برم. از اونجایی که مدرسه خیلی خرتوخر بود به بچه ها گفتم جلو در سالن جمع بشن. من از جلو در سالن رفتم تو و تیزکی از در معلم ها زدم بیرون. یه دربست گرفتم و اومدم خونه. در اصلی و باز کردم اومد بیام تو قبل از اینکه در بسته بشه صدای بسته شدن در یه واحد اومد. در و بستم اومد بالا دیدم بله در خونه خودمون بوده و صدای امیر با مامانم میاد. که هنوز از پشت در خیلی دور نشده بودن که امیر میگفت 2ساعت پشت در وایسادم چرا در و باز نمیکنی و مامانم گفت همین که باز میکنم کلاهتو بنداز بالا. با خودم گفتم اِ یعنی چی امیر که هیچوقت با مامان من اینجوری حرف نمیزد داستان چیه … اومدم کلید بندازم در و باز کنم که یهو صدای خنده بلند امیر و مامانم اومد. دیگه شاخ در اورده بودم. با خودم گفتم آخه اگه مامانم سکس میخواست که چرا امیر آخه اون که بچه س. این همه مهندس های گنده میان شرکتشون و میرن بعد گفتم نه بابا اصلا مامان من که سکسی نیست یه زن معمولیه. خلاصه نمیدونستم چیکار باید بکنم از یه طرف هم دل درد دیگه داشت میکشتم. ترسیدم برم تو. خلاصه رفتم درمانگاه محل خیلی هم پول تو جیبم نبود تازه باید آزاد هم پول دوا و دکتر رو میدادم چون دفترچه باهام نبود. تو راه خیلی اعصابم خورد بود خلاصه رفتم دکتر و یه شربت و قرص داد که نهایتا فکر کنم 100 تومن یا 200 تومن ته جیبم موند رفتم و رو یه صندلی جلو درمانگاه نشستم. قرص و شربت رو خوردم یه یک ساعتی گذشت که بهتر شده بودم. گفتم دیگه برم خونه. تو کوچمون داشتم میومدم که دیدم امیر داره میاد. گفت اینجا چیکار میکنی ؟ کیفت کو؟ گفتم دلم درد میکنه و مدرسه رو پیچوندم دارم میرم خونه. خلاصه اومدم خونه دیدم همه چیز عادی. به مامانم گفتم مدرسه رو پیچوندم از همون جا هم رفتم دکتر دیگه چایی نبات و این چیزا فایده نداشت. خلاصه ما دراز کشیدیم و تو فکر. فکر این قضیه از سرم بیرون نمی رفت. نمیدونستم باید چیکار کنم. خلاصه ماجرا گذشت تا اینکه هفته بعد من تصمیم گرفتم مدرسه رو بپیچونم و نرم تا ببینم قضیه از چه قراره. صبحش مثل آقاها کیف و انداختم کولم و رفتم بیرون تا سر کوچه رفتم که یه وقتی اگه مامانم از پنجره نگاه کرد فکر کنه رفتم. دوباره برگشتم و در و آروم بستم و رفتم بالا پشت در پشت بوم وایسادم. مامان امیر زودتر رفت و باباش طرفای 9 بود که رفت.یه چند دقیقه بعد از اینکه باباش رفت امیر اومد بیرون و رفت طبقه پایین و زنگ خونه ما رو زد. مامانم هم در و باز کرد و بی سر و صدا رفت تو(یحتمل واسه اینکه این پیرزن و پیرمرده نشنون) کفشامو در اوردم و تیز از پله ها رفتم پایین. گوشم و چسبوندم به در. صداها واضح نبود بعدشم که دیگه انگار رفتن اونطرف تر و صداها قطع شد. دیگه مطمئن بودم امیر و مامانم بله. از یه طرف خیلی قاطی بودم که آخه چرا این چه وضعیه از یه طرف خیلی دلم میخواست ببینم چجوری مامانم رو میکنه آخه منم بدم نمیومد لختش و ببینم و بماند که گه گاه یه تلاشی میکردم اما بی فایده بود.کیرم حسابی راست شده بود. هی گوشم و میچسبوندم به در ولی صدایی نمیومد. دوباره رفتم بالا پشت در پشت بوم و نشستم. که یهو در باز شد و امیر اومد بیرون و کفش هاش رو گذاشت رو زمین و پوشید و رفت بیرون. با خودم گفتم الان چیکار کنم ؟ برم مچ مامان رو بگیرم؟ گفتم آخه خر اگه می خواستی مچ بگیری که باید سر بزنگاه میرفتی. یهو به ذهنم اومد نکنه از این مدرسه خراب شده ما زنگ بزن بگن چرا سامان نرفته. گفتم نه بابا عمرا. اون خراب شده کسی نمیفهمه معلم اومده یا نه چه برسه به من دانش آموز. دلم شور افتاد تیز رفتم مدرسه و معاون تو سالن مچ و گرفت گفت کجا بودی گفتم خواب موندم. خلاصخ ما رفتیم سر کلاس و تو راه برگشت پیاده گز کردم تا خونه. و همش به این فکر میکردم که چجوری مچشون رو بگیرم. اول گفتم از مامانم شروع میکنم بعد دیدم نه بابا اون اخلاقی که اون داره بفهمه دهنمو سرویس میکنه. گفتم میرم سراغ امیر هرچی نباشه اون هم سن و سال من. تو راه کلی تقشه کشیدم که چجوری به امیر بگم. شب ساعت 8 بود به امیر مسیج دادم میشه بیام بالا یه کاری باهات دارم. جواب داد بیا. رفتم بالا و خوب طبق معمول مامانش فقط خونه بود و باباش سرکار. راستی اینو بگم که امیر یه مامانی داره که آدم حاضر خودشو تو آینه ببینه جلق بزنه ولی اونو نکنه نمیدونم شاید هم من اینجوری فکر می کنم. اما خود امیر آدم خوشتیپ و خوش رویی. خلاصه رفتیم تو اتاق و گفتم امیر میدونی چیه من یه مدتی تو کف زن های بالای 30 سالم عکس سکسی چیزی داری؟ (آخه من و امیر خیلی با هم راحت بودیم و از این با کلاس بازیا نداشتیم) گفت آره خیلی چیزای مالین و همینجوری که داشت ازشون تعریف میکرد کامپیوترش رو روشن کرد و منم تو دلم میگفتم پس حتما مامانم زیر دندونت بد جور مزه کرده. خلاصه یه سری عکس اورد و جاتون خالی عجب زن هایی هم بودن. به امیر گفتم تو تا حالا زن سن دار کردی؟ گفت نه. گفتم واسه این عکس جلق میزنی؟ گفت: آره بعضی وقتا. خلاصه زدیم تو کار این حرفا. دیدم داریم از موضوع خارج میشیم. حقیقتش نمیدونستم چجوری باید بهش بگم. که یهو بهش گفتم امیر میخوام یه چیزی رو بهت بگم گفت چیه زن سن بالا جور کردی؟ گفتم: نه. گفت: گوه خوردی اگه داری بده ماهم یه حالی بکنیم. بهش گفتم: تو که داری باهاش حال میکنی. اینو گفتم خودم یه جوری شدم و انگار دست و پام شل شد و امیر هم یه ذره دستپاچه شد و گفت یعنی چی؟ منظورت چیه؟ خیلی هم هول شده بود. گفتم داش امیر ما رو رنگ نکن امروز صبح .. خونه ما … مامان من…. یهو امیر گقت خفه شو عوضی آدم راجع به مادرش اینجوری حرف نمیزنه. گفتم تو خفه شو هفته پیش یادته به مامانم گفتی چرا در و باز نمیکنی اونم گفت همین که باز کردم باید کلاهتو بندازی بالا. امروز صبح یادته تا بابات رفت تیز دویدی اومدی پایین. که یهو امیر قرمز و سیاه و خلاصه همه رنگی شد. حسابی عرق کرده بود. گفت تو از کجا میدونی؟ مامانت بهت گفته آره؟ گفتم: نه خودم کشیک میکشیدم. گفت گوه خوردی مامانت گفته. گفتم خره اون میاد خودشو تابلو کنه؟؟؟ خلاصه موضوع رو بهش گفتم که مامانم اومد بالا دنباله من خلاصه مجبور شدم بیام پایین. فرداش امیر ساعت 9 صبح اومد در خونه ما و به من گفت میای بریم فوتبال یه چشمکی هم زد و لباس فوتبالش هم تنش بود گفتم باشه رفتم لباسامو پوشیدم و به مامانم هم گفتم و رفتیم. اما نرفتیم زمین فوتبال محل رفتیم الکی دور خیابونا چرخ میزدیم. خلاصه امیر که دیگه تسلیم شده بود گفت بخدا از دیشب تا حالا پلک رو هم نگذاشتم حالا میخوای چیکار کنی؟ گفتم: حالا بگو ببینم ماجراتون چجوری شروع شد تا ببینم چی میشه. امیرم شروع کرد که آره از وقتی بابات رفت من یه جورایی از مامانت خوشم اومده بود اما خوب اون موقع 1 دبیرستان بودم و بچه بودم و اما از مامانت خیلی خوشم میومد تا اینکه امسال تابستون بود که من کلاس میرفتم مدرسه یه بار 5 شنبه صبح دیدم مامانت رفت خرید و داره از سر کوچه میاد بارش هم زیاد بود کتاب ها رو زدم زیر بغلم و رفتم کمک. خلاصه کیسه ها رو تا تو خونتون اوردم که مامانت گفت صبر کن امیر جان واست یه آب خنک بیارم نشستم تو آشپزخونتون و مامانت هم آب و ریخت تو لیوان و داد دستم و خودشم رفت تو اتاق آب رو که خوردم اومدم برم از مامانت خداحافظی کنم که فهمیدم داره لباساشو عوض میکنه یواشکی از پشت دیوار یه دیدی زدم خیلی حال کردم و رفتم پشت در خونتون و بلند گفتم خداحافظ و اومدم. تا چند وقت تو کف این قضیه بودم که یه بار عصری از کتابخونه میومدم که دیدم مامانت داره از خونه میاد بیرون سلام و احوال پرسی گفتم اگه میرین خرید منم بیام کمکتون که مامانت گفت اگه کاری نداری لطف کن بیا. خلاصه رفتیم خرید و اومدیم در خونتون گفتم سامان نیست گفت نه رفته با پسر دایی هاش بیرون. (یادم اومد کی رو داره میگه) خوشحال شدم مامانت که اومد در روباز کنه خودم رو سعی میکرم یه جوری بهش بچسبونم که تابلو هم نباشه. خلاصه اومدیم تو و به مامانت گفتم میشه یه لیوان آب خنک بهم بدین؟ مامانت هم یه لیوان آب داد دست ما و خودش مشغول جابجا کردن کیسه ها شد کیسه میوه ها رو گذاشت تو یخچال که دیدم الان وقتشه بهش گفتم اگه کاری دارین کمک کنم که گفت نه مرسی دیدم اوضاع مساعده که دستم رو کشیدم رو دست مامانت یهو مامانت دستش رو کشید و برگشت چپ چپ نگاه کردن که کیرم رو چسبوندم در کونش گفت امیر خان زشته ما سال هاست هم دیگرو میشناسیم برو خونتون تا شروع نکردم جیغ و داد که کم کم دستمو گذاشتم رو کمر مامانت و اومد بالا که مامانت خودشو کشید کنار و گفت: بچه جون برو پی کارت دیگه و خلاصه چند تا فحشم داد. که پریدم وسط حرف امیر و بهش گفتم دیوس مامان من و زوری کردی؟ که گفت نه تو گوش کن. دیگه اعصابم داشت خورد میشد که امیر ادامه داد: کم کم مامانت رو از پشت بغل کردم و روسریش رو انداختم و شروع کردم به لیس زدن گردنش که اونم سعی میکردم خودش رو از من جدا کنه. کم کم سینه هاشو شروع کردم به مالیدن که انگاری حشر مامانت زده بود بالا و دیگه وول نمیخورد. که پریدم دوباره وسط حرفش که بعدش ترتیبش رو دادی؟ گفت آره دیگه ولی زورکی نکردمش. دلم میخواست محکم بزنم تو گوش امیر ولی خوب نزدم.خلاصه گفت که هونجا مانتوش رو در اورده و لختش کرده و ترتیبشو داده. گفت سعید بخدا گوه خوردم تو رو خدا صداشو در نیار اگه مامانت بفهمه دهنه هر جفتمون سرویسه. خلاصه اومدیم خونه و نگاهم به مامانم برگشته بود. از یه طرف تصور سکسش داشت دیوونم میکردم از یه طرف دیگه اعصابم رو خورد. فرداش تو مدرسه زنگ های تفریح امیر رو کشیدم کنار و بهش گفتم میدونی چیه میخوام برام جبران کنی که یهو گفت باشه سامان جون هر کاری بگی میکنم. که یهو گفت سعید بخدا مامان من رو جلو سگ بندازی نمیکنتش اونو بیخیال شو. گفتم نه اون که نیست. گفتم یکی از خواهراته(میخواستم امتحانش کنم) گفت: اونا که بعیده ولی خوب بگو چجوری واست جورشون کنم؟ گفتم نه بابا نمی خواد راه دور بری یواشکی بهش گفتم همین مامان خودم رو جور کن. یهو شاخ در و اورد و شروع کرد که نمیشه و آخه چجوری و از این حرفا گفتم نمیدونم کار خودته. چند روز بعد بهم گفت فردا شب مامانم خونه نیست تو هم به یه بهونه ای از خونه بزن بیرون اما بیا خونه ما. منم مامانت رو میگم بیاد بالا اونجا تو هم یواشکی یه دیدی بزن. گفتم دید و اینا نمیخوام میخوام بکنم بابا. گفت حالا تو بیا. فردا شبش به مامانم گفتم میرم بیرون با بچه ها یه دوری بزنیم. و خلاصه تیزی رفتم خونه امیر اینا و کفشامو گذاشتم تو جا کفشیشون. آشپزخونه امیر اینا درش دید داشت به پذیرایی. یه فضایی بود بین کابینتشون و گازشون ویه سبد دوطبقه گنده سیب زمینی پیاز. امیر گفت بیا پشت این سبد قایم شو منم یه سری ظرف و اینا میزارم روش یه چندتا کیسه هم میزارم رو سیب زمینی ها و پیاز ها. گفتم تابلو بابا. خلاصه ردیفش کرد و خودش رفت پشتش قایم شد دیدم با اینکه قدش از من بلند تر ولی پیدا نیست. خلاصه من رفتم پشتش اون سبد نشستم. امیر زنگ زد به خونه ما و گفت دیدم الان سعید رفت بیرون منم تنهام یه سر بیا بالا از تنهایی در بیام. خلاصه از امیر اصرار و از مامانم انکار خلاصه اینکه قبول کرد. بعد یه 10 دقیقه(که دهن من هم تو اون وضعیتم سرویس شد) دیدم بله مامانم در زد و امیر در و باز کرد و مامانم اومد تو و رفت نشست اونطرفی که من دید نداشتم. امیر بهش گفت بشین رو او یک نفره مامانم گفت اینجا نشستم خوب که امیر بلندش کرد و نشوندش اونجایی که من دید دارم. دیدم بله مامانم خوشگل کرده و یه تی شرت سفید و با یه شلوارک آبی پوشیده. امیر هم اومد و دو تا چایی ریخت و برد. چاییشون رو که خوردن یه ذره کوس و شعر گفتن امیر مامانم رو بلند کرد و خودش نشست رو مبله و مامانم رو نشوند رو پاش. یه جوری شده بودم نمیدونستم باید چیکار بکنم و از طرفی کیرم هم بدجور شق شده بود. خلاصه شروع کرد به مالیدن سینه های مامانم و لب گرفتن ازش مامان هم که خوشش اومده بود و داشت حال میکرد.کم کم تی شرت مامانم رو زد بالا و و از لای کرستش یکی از پستون هاشو رو در اورد و شروع کرد به خوردن و لیس زدن. داشتم دیوونه میدشم دلم میخواست بپرم وسط و اون یکی پستونش رو درسته قورت بدم اما نمیشد. مامانم رو بلند کرد و لباس هاشو در اورد و خودشم لخت شد و در همین حین با هم خوش و بش هم میکردن. که دیدم امیر وایساد و گفت یه ذره دندونیش کن ببینم امروز چیکاره ای مامانم هم شروع کرد واسه امیر ساک زدن و امیر هم که تو عرش. بعد از چند دقیقه امیر کیرش رو در اورد از دهن مامانم و خوابوندش رو زمین که مامانم گفت چرا اینجوری میکنی خوب بریم رو تختی مبلی چیزی رو فرش که نمیشه. امیر که این کار و واسه دید من کرده بود گفت حالا امشب رو زمینی کیف کن ببین چی میشه. خلاصه پاهای مامانم رو باز کرد و شروع کرد کوسش رو لیس زدن. یه 1 دقیقه ای کوسش رو لیس زد و خوابید روش که مامان گفت یه خورده دیگه بخور امیر گفت بسه دیگه دیر میشه و خلاصه خوابید روش و کیرش رو فرو کرد تو کوس مامانم. من نمیتونستم ببینم کیرش رو ولی اون خوابیده بود رو مامانم و پستون هاشو(سایزش 75) می خورد یا لب میگرفت ازش و همینجوری هم تلمبه میزد. منم دیگه داشتم منفجر میشدم و با خودم میگفتم تو رو خدا امیر تمومش کن میخوای برم جلق بزنم. مامان من هم آه و ناله های با کلاسی میکرد و که کم کم امیر کیرش رو در اورد و آبش رو ریخت رو شکم مامانم و بیحال خوابید روش. به 6 – 7 دقیقه ای رو هم بودن که مامانم گفت بلندشو من تا برم یه دوش بگیرم سامان هم میاد. خلاصه امیر با یه دستمال آبش رو از روی شکم مامانم پاک کرد و اونم لباس هاشو تنش کرد و رفت پایین. اومدم بیرون و به امیر گفتم دیوس چه کیری داری. امیر گفت خوب مامان جونت رو دیدی؟؟ حال کردی؟ گفتم من دیدم ولی تو حال کردی. خلاصه یه 20 دقیقه نیم ساعتی گذشت و من اومدم خونم.دیدم مامانم داره موهاشو خشک میکنه. وقتی بهش نگاه میکردم اون بدن لختش میومد جلو چشم و شق درد میگرفتم.

مامانم تو رختکن حمام ماجرايي را كه ميخوام براتون تعريف كنم مربوط به چند سال پيشه. اون موقع سيزده چهارده سال بيشتر نداشتم. دوستي داشتم كه اتفاقا همسايه ديوار به ديوار ما بود. اسمش كامران بود و يك سال از من بزرگتر بود. اما چون از بچگي با هم بزرگ شده بوديم با هم ندار بوديم و مسايل سكسي تو خونه را براي هم تعريف ميكرديم. مامانهامون همسن بودند و خوشگل و خوش اندام. يكي از كارهاي مخفيانه اي كه مي كرديم اين بود كه دزدكي شورت مامانها را مي دزديديم و مي برديم يك جايي با هاشون حال ميكرديم. يا اينكه وقتي مامان كامران حموم بود ميرفتيم زير تخت اتاق خواب مامانش و منتظر مي مونديم. تا از حموم بياد بيرون و بياد تو اتاق خواب و لباس بپوشه. و ما به زور شورتشو ببينيم. تو مدرسه ماجراها و داستانهاي سكسي زياد ميشنيديم. اما تا اون زمان چشممون به كون و كس نيفتاده بود. حتي عكس سكسي هم نديده بوديم. و هر كدوم يك جوري پيش خودمون كس رو توصيف ميكرديم. خيلي دلمون ميخواست ببينيم. ولي اين امكان پذير نبود. تا اينكه زد و بابام كه تاجر بود و به دبي رفت و آمد داشت. پيغام فرستاد كه تو دبي ازدواج كرده. وديگه به ايران بر نميگرده و مامانم ميتونه طلاق غيابی بگيره. مامانم از شنيدن اين خبر حالش بد شد به طوري كه هر چند وقت يكبار از حال ميرفت و تا چند ساعت بهوش نميومد. دكتر هم يك مشت قرص و دوا داده بود و گفته بود كه اين حالت عصبيه و عادي. و بعد از چند وقت به حالت اولش بر ميگرده و حالش خوب ميشه. يك روز كه كامران به خونه ما آمده بود تا با هم تلويزيون تماشا كنيم مامانم به حمام رفت. كامران به من گفت كه بريم و زير تخت پنهان بشيم. گفتم باشه ولي حالا زوده چون مامانم هنوز لباسشو در نياورده. كامران قبول كرد هنوز چند ثانيه نگذشته بود كه صداي جيغ مامانم بلند شد. به طرف رختكن دويديم. در را كه باز كرديم ديديم كه مامانم بيهوش شده و كف رختكن افتاده ولی هنوز لباس تنش بود. بطرف مامان دويدم و برش گردوندم كامران كه از ماجرا خبر داشت اومد تو و بالا سرمون ايستاد. گفتم كمك كن ببريمش بيرون. گفت صبر كن حالا بهترين موقعست كه كون و كسشو ببينيم. من ناراحت شدم و گفتم حالا؟؟ گفت آره فقط يك نگاه ميكنيم همين. راستش يه كم حشري شده بودم. مامانم يك تاپ پوشيده بود با دامن مخمل مشكي بلند تا پايين زانوش. ساق پاهاش سفيد بود و برق ميزد. كامران دودلي منو كه ديد منتظر جواب نماند. نشست و يه كم دامن مامانمو بلند كرد و زيرشو نگاه كرد و گفت جووون. بيا نگاه كن جووون. حسابي حشري شده بود. منم همينطور. دامنشو بالا زدم. چي مي ديدم همون شورت سياه كشي چسبان با نقطه نقطه هاي سفيد پاش بود. من و كامران قبلا بارها اين شورت را به كيرمون ماليده بوديم. دامنو رها كردم. كامران مهلت نداد و در يك چشم بهم زدن تاپ مامانمو از تنش در آورد. مامانم كرست نبسته بود و دوتا پستان سفيد و بزرگ نمايان شد كه ميلغزيد. ديگه تاب نياورديم. دوتايي كنارش دراز كشيديم و هر كدام يك پستانش را به دهن گرفتيم و شروع كرديم به خوردن و ماليدن. خيلي حال ميداد كه ديدم كامران دوباره دامن مامانمو بالا زد. دست كرد كسشو از روي شورتش ماليد. هر دو بلند شديم و كامران پايين شورت مامان را كنار زد و براي اولين بار چشممون به جمال كس روشن شد. چه كسي. سفيد بدون حتي يك تار مو تميز و جمع و جور. كيرهامون داشت شورتمون رو پاره ميكرد. كامران زود كيرش را آزاد كرد و كيرش مثل دسته بيل عمودي در هوا معلق ماند. منم كيرم را در آوردم و كامران آرام اول دامن و بعد شورت مامان را از تنش خارج كرد و به كيرش ماليد. بعد خم شد و كس مامان را بو كرد و بوسيد. منم پشت سرش اين كار را كردم. بعدش آرام كسشو باز كرديم و داخلشو نگاه كرديم و خوب معاينه كرديم. خوب كه تماشا كرديم آرام مامانم رو برگردونديم. واي چه كون بزرگ و سفيدي داشت نرم و گرم. عجب خط كوني داشت. كامران داشت ميتركوند. من از اون بدتر. دست كرديم رانهاي نرمشو از هم باز كرديم. واي ي ي ي. چشممون به سوراخ كونش افتاد. اين سوراخ كون را حتي بعدها تو هيچ فيلم سوپري نديدم. صورتي و كاملا جمع دورش يك دايره قهوه اي رنگ بود. كامران ديگه طاقت نياورد. كيرش را فشار ميداد و بهم نگاه ميكرد. پرسيد: بكنمش؟ گفتم: جرش بده ولي فقط كونشو. كامران گفت اي به چشم. تف زد به كيرش و سرشو گذاشت رو سوراخ كون مرطوب مامانم و فشار داد و به فشار سوم و چهارم كيرش تا ته رفت تو كون مامانم. كامران دادكشيد: آتيشه آتيشه. من كه شديدا كيرمو ميمالوندم گفتم: فشار بده فشار بده. كامران دست برد پستانهاي مامانمو گرفت و شروع كرد به تلمبه زدن. مدام ميگفت جووون آتيشه جووون. بعد از چند لحطه شل شد و روي مامانم افتاد فهميدم آبشو خالي كرده تو كون مامانم. كامران را پس زدم كيرش به آرامي از كون مامانم خارج شد. ولي سوراخ كون مامانم همچنان باز بود. پاهاي مامانم را باز كردم و سوراخ كونش را بو كردم. چه بوي خوبي داشت كه با بوي آب كير كامران قاطي شده بود. سوراخش كم كم داشت جمع ميشد كه روش دراز كشيدم و كيرمو فرو كردم تو واي ي ي. كامران راست ميگفت داغ بود و مرطوب تا آخر فرو بردم و به تقليد از كامران دست بردم پستانهاش را گرفتم. شروع كردم به داخل و خارج كردن. در هر بار كه داخل مي بردم صدايي شبيه جزززززز از كون مامانم خارج ميشد. داشتم مي تركوندم. به اوج رسيدم. كيرم را تا ته فرو بردم و همه آبم را همانجا كنار آب كامران خالي كردم. كيرم را بيرون كشيدم. كامران كم كم به هوش آمده بود. زود با دستمال كلينكس كونشو تميز كرديم و شورت مامان را پاش كرديم وتاپ و دامنش را پوشانديم تنش. و بلندش كرديم برديم خوابانديم تو تخت خوابش. چند ساعتي طول كشيد تا بهوش آمد. از من پرسيد چطوري تنهايي به تخت خواب بردمش؟ جواب دادم كامران كمكم كرد. با وحشت پرسيد دستش كه بمن نخورد؟ جواب دادم نترس. لاي پتو به اتاق آورديمت

سکس با مامان بخاطر آفتاب سوختگی هفته پیش با دوستان رفتیم دهکده آبی پارس جاتون خالی خیلی حال داد از صبح تا دم غروب مثل غربتیها اونجا ول بودیم که به همین دلیل تمام پوست سر شونه و کمرم آفتاب سوخته شد جوری که نمیتونستم از درد تکون بخورم شب اول که مامانم داشت برام کرم آلفا میمالید بالای سرم بود هی سینشو میزد به سرم که مثلا داره دولا میشه رو سرشونم کرم بماله منم کیرم راست شده بود اما اصلا حالی واسه تکون خوردن نداشتم مامانم هم داشت همینجوری کرم میریخت انگار کونش میخارید البته منم چندبار با سرم زدم زیر سینه های مامانم و خندیدیم اما خب اتفاقی نیفتاد و اون شب گذشت اما چه بد و دردناک تا صبح نتونستم بخوابم اما صبحش خیلی بهتر بودم و حداقل احساس درد نداشتم ظهر دوباره مامانم گفت دراز بکش پشتتو دوباره پماد بمالم منم دراز کشیدم و مامانم باز مثل حالت دیشب نشست بالای سرم و همینجور که پماد میمالید سینه هاشو میمالید پشت سرم منم کم کم کیرم داشت سفت میشد دیگه دردی هم احساس نمیکردم شروع کردم به شیطونی سرمو بردم بابلا خورد به سینه هاش گفتم ماشالا… سنگینه ها.. آرتروز نمیگیری با خودت اینور اونور میبریش؟؟ خندید و گفت مگه تو آرتروز میگیری اونو با خودت میبری؟ من گفتم چیو با خودم میبرم؟ گفت اونو…با خنده به سمت کیرم اشاره میکرد گفتم خوب اگه ناراحتی و مامان خوبی هستی بر دار نذار سنگینیش اذیتم کنه گفت تو اگه پسر خوبی هستی اینا رو بگیر تو دستات تا من راحت شم دوباره با کله زدم تو سینش گفتم تقصیر خودته سوتین نمیبندی سنگینتر میشه اذیتت میکنه همینجور شوخی سکسی میکردیم که مالیدن پماد تموم شد و مامانم پاشد بره دستاشو بشوره منم پاشدم کیر راست شدم بدجور تو شلوارک تابلو چشم مامان شهلام که خورد بهش زد زیر خنده گفت وا…چه بی جنبه تو که اینجوری نبودی… من هم که شهوتم زده بود بالا رفتم پشت مامانم کیرمو از رو لباس مالیدم در کون تپلش دوستداشتم با همون لباس کیرمو بکنم توش اونم یکم خودشو فشار داد بهم و چشماشو بست و یه نفس عمیق کشید معلوم بود که حشریه منم از پشت دست انداختم سینه هاشو گرفتم همیشه عاشق سینه ها و کون مامانم بود با دست سینه هاشو میمالیدم و کیرمم پشت کونش بود دست انداخت تو شلوارکم و کیرمو با دست مالید گفت کامران چقدر داغه کیرت..گفتم داره میمیره واسه کونت گفت بازم پررو شدیااااا برو اصلا نخواستم که زود برگشتم به کس لیسی و راضیش کردم اصلا به کون دادن راضی نمیشد و منم همیشه خمار کردن کونش بودم خلاصه شلوارک و شورتمو در آورد با دست کیرمو مثل دهنه اسب گرفت راه افتاد به سمت اتاق خواب رفت رو تخت به پشت خوابید و دامنشو زد بالا شورت سفید نازکش که زیرش یکم معلوم بود رو با دست مالید گفت بیا ببینم چیکارش میکنی منم افتادم رو شورتش و از رو شورت کسشو لیس زدم آروم با دندونام شورتشو کشیدم پایین و با کمک خودش در آوردمهنوز تاپ تنش بود اونو دیگه حال نداشتم برم بالا در بیارم با دستم میمالیدم سینه هاشو از رو تاپ که خودش تاپش رو در آورد و سینه هاش کامل افتاد بیرون حالا من داشتم بی امان کسشو میلیسیدم و دماغم میخورد به کلیتوریس کس صورتی مامانم اونم سرمو چنگ میزد و فشار میداد بسمت کسش و تندتند نفس میزد ومنم همزمان با دستام سینه هاشو میمالوندم از بوی کس مامانم خیلی خوشم میومد کسش خیلی آب انداخته بود آبش هم خوشمزه بود ریتم حرکتش تند و تندتر میشد و نفسهاش هم همینطور تا اینکه کسشو یه چند ثانیه بالا نگه داشت و 3-4بار کمر زد و ارضا شد و یکم اب از گوشه کسش زد بیرون حالا ارومتر شده بود و نمیذاشت دیگه کسشو بخورم منم رفتم بالا روسینش شروع کردم بلعیدن سینه های باحالش خوردم و خوردم تا سرحال شد و آماده سکس دوباره میدونستم که برام ساک نمیزنه پس ازش نخواستم و کیرمو گذاشتم رو کس خیسش و یکم بالا و پایین مالیدم تا خوب از آب کسش خیس شه که داد زد بکن تو دیوونه شدم منم کرمم گرفت و آروم گفتم حالا چه عجله اییه؟ بذار کیرمو خوب خیس کنم که معطل من نشد و خودش کیرمو با دست گرفت و گذاشت جلوی کسش و تلاش کرد که هم خودشو بکشه طرف من هم منوبا دست میکشید سمت خودش کیرم تا نصف رفته بود تو که خودم تا ته با یه فشار هل دادم نفسم از تنگی و گرما و لذت کسش بند اومد اونم یه آه بلند کشید و گفت ایییییی ججووووونننننن کیر پسرم منم در آوردم و دوباره فرو کردم مثل دفعه اول که تنگ بود حال نداد اما خب بازم باحال بود حس میکردم کیرم میرسه به ته کس مامانم آروم شروع کردم به تلمبه زدن ومامان شهلا هم داشت آه میکشید و حرفای سکسی میزد حس کردم آبم داره میاد کیرمو درآوردم و برش گردوندم به پشت و از پشت واسه اتلاف وقت شروع کردم کسشو لیس زدم خیلی حال میداد همینجوری چندبارهم زبونمو کشیدم سمت سوراخ نرم و تنگ کونش که گفت نخور بچه جون مریض میشه و باز برگشتم سمت کسش چند دقیقه خوردم تا احساس کردم کیرم از حالت تحریک پذیری خارج شده و وضع عادی دوباره گذاشتم تو کس مامانم البته اینبار از عقب واییییییی نمیدونین چه حالی میداد توی کسش یجوری بود که به کیرم میچسبید و نمیتونم توضیح بدم اما رو آسمونا بودم سر5دقیقه دیدم آبم داره میاد گفتم مامان آبم داره میاد کجا بریزم گفت بریز رو کسم زود کیرمو در آوردم و مامانم برگشت و خوابید منم کیرمو گرفتم بالای کس مامانم با دست یکم تکون دادم آبم اومد جهش اول تا زیر گلوی مامانم پاشید که مامانم گفت جوووووونمممممم دوم و سوم ریخت رو سینه و شیکمش چندتای آخر هم ریختم بالای کسش که لیز خورد اومد تا پایین و رفت سمت سوراخ کونش سر کیرمو مالیدم به لبهای کسش و آب کیرمو دنبال کردم تا دم سوراخ کونش که کله کیرمو دور سوراخش مالیدم و آبمو رو سوراخ کون مامانم پخش کردم دیدم زود خودشو جمع کرد و پاشد گفت پدر بیامرز ببین تا کجا پاشید و زیر چونشو نشون داد که اب کیرم اویزون بود منم با دست بر داشتم و مالیدم پشت باسنش گفتم این هم سهمیه آب کونت مامان جون مامانم رفت حموم خودشو بشوره و منم تو فکر لذتی بودم که از کس مامانم بهم رسیده بود رو تخت ولو شدم….

خواهرخواندهسه سال پیش بود که متوجه اختلاف بابا با مامان شده بودم ولی هیچ کاریش نمیشد کرد بابا صاحب یه کارخونه مواد غذایی بود تو همونجا هم از یکی از کارمنداش خوشش اومده بود بیچاره مامانم همیشه تو خونه تنها بود بابام که صبح می رفت شب میومد خونه من هم که مدرسه بودم تک پسر خانواده.هر روز مشکلاتمون بیشتر میشد تا اینکه منم رفتم دانشگاه و دیگه خیلی کم میومدم خونه.خونه برام شده بود جهنم.بالاخره اون جیزی که نباید اتفاق می افتاد افتادو باباو مامانم از هم طلاق گرفتن.بابام هم بلافاصله با همون کارمندش که گفتم ازدواج کرد.بابام پولدار بود و آرزوی هر زنی بود که باهاش زندگی کنه.زنه اسمش سهیلا بود و یه دختر به اسم مونا داشت که 3 سالی از من کوچیکتر بود اصلا خوشم نمیومد ازشون همون روز اول که اومدن خونمون خوب یادمه چطور زدم تو ذوق مونا بعد سلام و احوالپرسی( که البته زورکی بود) بابام گفت اتاق مونارو بهش نشون بدم.قبلا فکر همه چی رو کرده بود آقا.بالا که رفتیم با خنده بهم گفت ماهم از این به بعد میشیم خواهرو برادر.منم با عصبانیت نگاش کردم و گفتم بار آخرت باشه که کلمه برادر رو به زبون میاری.بیچاره کم مونده بود گریه کنه.خلاصه زندگی تازه ما شروع شد و هر روز بابا و مامان(جدید) که میرفتن کارخونه منم که یونی و مونام مدرسه داشت.روزها همینطور میگذشت تا اینکه مونا هم درسشو تموم کرد و رفت دانشگاه خیلی سعی میکرد بهم محبت کنه ولی من بی محلی می کردم نمیدونم چرا.ولی کم کم داش مهرش به دلم می نشست اما غرور بهم اجازه نمیداد بروزش بدم تازه بعد این همه مدت به قیافش که نگاه میکردم احساس میکردم من این همه مدت از چه نعمتی(خواهر)بی بهره بودم.اصلا آرایش نمیکرد ولی خیلی تو دل بروبود، تقریبا همه چیش متوسط بود قد، وزن، قیافه و… خیلی ساده و دل پاکی هم داشت هر چی تو دلش بود بیان میکرد. تو این مدت فهمیده بودم دوست پسر داره و خیلی هم دوسش داره ولی هیچ وقت بهش چیزی نگفتم.ترم اول دانشگاهش بود و الان دیگه18 سال داشت منم 21 سالمو تمو کرده بودم ترم 7 من تازه شروع شده بود هر روز میومد و با آب و تاب اتفاقات یونی رو برام تعریف میکرد.عین بچه ها بود ناز و دوس داشتنی.دو سه بار پیش اومده بود که موقع خواب از پیشونیش بوسیده بودمش.یه روز صبح که تو خونه تنها بودم یهو اومد تو خونه و رفت تو اتاقش راسشو بخواین نگران شدم اخه اون باید الان سر کلاس می بود. صدای گریه هاشو از پشت در شنیدم انقدرناراحت شدم که داشت گریه ام میگرفت تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم.آروم صداش زدم مونا…مونا….چی شده؟نمیخوای به من بگی؟با این حرفم گریه اش بیشتر شد گفت مگه برا تو مهمه؟تو که اصلا دوسم نداری.اینو که گفت از خودم خجالت کشیدم بهش کفتم حالا درو باز کن ببینم چی شده؟یکم ساکت شد بعد اومد درو باز کردو برگشت نشست رو تختش.چشای خیسشو که دیدم دلم میخواست بغلش کنمو لپاشو ببوسم .رفتم کنارش نشستم و ازش پرسیدم چی شده باز گریه ش شروع شد به زور بهم گفت پسری که 3سال عاشقانه می پرستیدتش می خواد با یکی دیگه ازدواج کنه. بغض گلومو گرفته بود.گفتم اشکال نداره حتما لیاقتتو نداشته دستمو گذاشتم زیر چونش و سرشو آوردم بالا زل زدم تو چشاش. دوس داشتم هر چی که تو دلمه با نگاهم بهش منتفل کنم.همینجور که با چشای خیسش داشت نگام میکرد بهم گفت داداشییییی….سرشو گذاشت رو شونمو همینطور داش اشک میریخت این اولین باری بود که بهم میگفت داداشی.دستامو آروم گذاشتم رو سرش و بردم لای موهاش چرخیدم سمتش و محکم بغلش کردم.با صدای لرزونی که همه جور حسی قاطیش بود گفتم آبجی جونم دیگه هیچ وقت تنهات نمیزارم قول میدم تا آخر عمرم پیشت بمونم صورتشو با دستام گرفتم و نگاه کردم تو صورتش اشکاشو پاک کردم یه بوس از پیشونیش کردم ، لپاش، چشماش و همینطور بوس هام داشت تند تر و تند تر میشد که یکباره سرمو محکم گرفت تو دستش و نذاشت حرکتی کنم صورتشو نزدیک آورد و لباشو گذاشت رو لبام. اصلا تکون نمیخورد انگار که دلش میخواست واسه همیشه همینطوری بمونیم.یهو هر دوتامون با حرص و ولع تمام نشدنی شروع به خوردن لبای هم کردیم مثل این بود که انگار ما سال هاست که همدیگه رو میشناسیم ولی از هم دور بودیم.نمیدونم چجوری و کی روی تخت دراز کشیدیم وعاشقانه در هم پیچیده بودیم انگار که میخواستیم تلافی این یکی دو سال و یکروزه در بیاریم. هر جای بدنش طعم خاص خودشو داشت از شیرینی لباش هر چی بگم کم گفتم. بی اختیار شروع کردم به باز کردن دکمه های مانتوش اونم با لبخند نازی که حاکی از رضایت بود دکمه های پیر هنمو باز میکرد لبامون همش رو هم بود هیچ کدوممون دلمون نمیومد این کارو تموم کنیم زیر مانتوش یه تاب آبی خوشگل پوشیده بود راستش رو بخواین هیچ کدوم ما اصلا قصد نداشتیم تا اینجا جلو بیایم ولی الان داشتیم لذت میبردیمو طعم باهم بودنو میچشیدیم.از لباش پایین اومدم و شروع به خوردن گردنش کردم فکر کنم کل صورت و گردشو خیس کرده بودم تابی که پوشیده بود سینه هاشو خیلی خوشگل نشون میداد تابشو یه ذره دادم بالا و صورتمو گذاشتم رو شکمش زبونمو رو شکمش و توی نافش می چرخوندم تو همین حالت دستام رو هم گذاشتم روی سینه هاش فکر نکنم توی عمرم نرم تر از سینه های مونا جونم چیز دیگه ای پیدا کنم صدای مونام داشت تبدیل به آه و ناله میشد و همش قربون صدقم می رفت سینه هاشو که فشار می دادم باسنشو از رو زمین بلند می کرد و به خودش می پیچید ذره ذره داشتم می لیسیدمشو تابشو بالا می دادم تا رسیدم به سینه هاش. یه سوتین سفید تنش بود از رو سوتینش کلی سینه هاشو بوسیدم بازم رسیدم به لباش چند تا لب ازش گرفتم و برش گردوندم نوک انگشتامو به پشتش می کشیدم اونم خیلی حال می کرد. چند تا بوس از شونه هاش کردمو بند سوتینشو باز کردم این بار خیلی آروم دوباره برش گردوندم چیزی که می دیدم شاید تو رویا هام هم نصیبم نمیشد چه سینه های خوشگلی داشت این مونای من ، سفید با هاله ای صورتی و نوک کوچیک. سینه هاشم کوچیک بودن ولی سفت و برجسته مونا همش تو چشمام نگاه میکردو لبخند میزد کامل در اختیارم بود و راضی. دستام داشتن می لرزیدن آروم گذاشتم رو سینه هاش واقعا نرم بودن و لذت لمسشون رو نمیشد با هیچ چیز عوض کرد یکم سینه هاشو مالیدم مونا خیلی حال می کرد صداش هم داشت لحظه به لحظه بلند تر می شدخم شدم و با چند تا بوسه شروع کردم به خوردن سینه های عزیز دلم که انگار خیلی وقت بود گمش کرده بودم مونا انگار که بعضی وقت ها نفس نمی کشید منم مشل بچه ها نوک سینه اش رو میذاشتم دهنمو می مکیدم مونا همش کمرشو میداد بالا و تند تند نفس میزد در یک لحظه انگار که برق به بدنش وصل کرده باشن عین مرده ها افتاد فهمیدم ارضا شده زل زدم به چشماش توی اینهمه مدت اولین باری بود که اینجوری نگام می کرد.گفتم عاشقتم مونا باز لباشو بوسیدم.گفت: داداشی… گفتم: جون داداشی گفت: واقعا دوسم داری؟ گفتم: آره که دوست دارم عزیزم.دوباره پرسید : پس تا آخر ادامه میدی؟ گفتم: آره عزیزم تا آخر عمر کنارت می مونم.گفت: منظورم اون نبود که. با تعجب گفتم: نمیفهمم. گفت: منظورم همین کاری که شروع کردیم بود. صورتش سرخ شد.آخه مونا اهل این حرفا نبود. بهش گفتم مونا تو هیچ می دونی از من چی می خوای؟اخم کرد و گفت مگه نمیخوای تا آخر عمر کنار هم باشیم؟همونطور که دراز کشیده بود سرشو برگردوند اون طرف. پریدم روش و یه لب ازش گرفتم و گفتم: تو که میدونی داداشی طاقت این نگاهتو نداره. باشه قبول اما به یه شرط. گل از گلش شکفت زود پرسید: چه شرطی؟گفتم: هر جور که من بگم پیش می بریم.گفت باشه و سریع دستشو انداخت و زیر پیر هنم که هنوز تنم بود رو از تنم در آورد من و انداخت رو تخت و افتاد روم و شروع کرد به لیسیدن سینه هام انگار این همون مونای ساده ی من نبود. احساس می کردم بیشتر از هر کسی دوسش دارم سرشو با دستام گرفتم و محکم به سینه ام فشار دادم آاااه که چه لذتی داشت چرا من این همه مدت این عزیز دلم رو اذیت کرده بودم؟همش به خودم فحش می دادم اومد بالا و باز هم از هم لب گرفتیم این بار من هم بالاتنم لخت بود سینه هاش که به تن لختم می خورد لذتی داشت توصیف نشدنی. دستمو انداختم دور کورش و محکم به خودم فشارش دادام چقدر داغ بود بدنش داشتم ازش انرژی می گرفتم. همونطور که بغل هم بودیم برش گردوندم این بار من رو قرار گرفتم. از خیر سینه هاش واقعا نمیشد گذشت وحشیانه تر از قبل شروع به خوردنشون کردم این بار گاز هم میگرفتم و هر بار مونا جوری جیغ میزد که منو بیشتر به این کار ترغیب می کرد. همینطور که لیس میزدم اومدم پایین تر یواش یواش دکمه های شلوارشو باز کردم کمرش خیلی باریک تر از دور باسنش بود مونا به پشت دراز کشیده بود بازم ذره ذره روناشو لیسیدمو شلوارشو کشیدم پایین و در آوردم یه شرت صورتی قشنگ پاش بود که خیس خیس بود برجستگی آلتش از رو شرتش واقعا آدم رو دیوونه میکرد پاهاش رو دادم بالا و از قسمت داخل پاهاش شروع به خوردنشون کردم همینجور خوردم ولیسیدم تا رسیدم به شرتش از رو شرتش لبام رو که گذاشتم روش مونا باز یه آه بلند کشید و همین باعث شد من بیشتر این کارو تکرار کنم چون فقط می خواستم اون لذت ببره لبه های شرتشو گرفتم و آروم کشیدم پایین وای که دوس نداشتم حتی چشم ازش بردارم چقدر ناز و خوشگل بود درست رنگ پوستشو داشت اما وسطاش یکم مایل به صورتی بود هیچ چیز اضافه ای نمیدیدی مثل اینکه تراشیده باشنش.شرتشو از پاش درآوردم ولی نمیتونستم نگاهمو ازش بردارم بلافاصله و با کله رفتم رو آلتش چه طعم بویی داشت. داشتم مست میشدم زبونم رو از پایین به بالا می کشیدم مونا که دیگه تو خودش نبود همش می گفت دوست دارم داداشیییییی بیشتر این کار رو بکن بیشتتترررر زبونمو که میکردم تو دیگه نفس نمی کشید باور کنید که ترسم باعث می شد می کشیدم بیرون. زبونم رو گذاشتم اون بالا قسمت حساس آلتش روش که تکون می دادم مثل مار به خودش می پیچید که یهو باز شل شد و افتاد رفتم روش و دوباره ازش لب گرفتم این بار مونا رو من چرخید و بلافاصله شلوارمو با شرتم کشید پایین آلت منم راست راست بود آلبته نه زیاد بزگ نه زیاد کوچیک ولی یکم کلفت بود.اول یکم نگاش کرد بعد خیلی با شک و تردید با دستای کوچیکش گرفت دستش. نگاه به صورتم کرد یه لبخند کوچولو زد و همونطور که من سینه هاشو مک می زدم اونم شروع کرد به مک زدن التم به سختی وارد دهنش میشد وقتی هم میشد دندوناش اذیتم می کرد ولی هیچ چی نمیگفتم کارش که تموم شد به پشت خوابید ملتمسانه داشت نگام می کرد.گفتم آبجی ازم نخواه که اون کارو بکنم. قرار شد هر چی من گفتم بکنیم پس اگه دوس داری ادامه بدیم برگرد و رو به شکمت بخواب. گفت داداشییییی شنیدم خیلی درد داره از جلو فقط یکم بازی کن باهاش، قبوله؟ منم قبول کردم به پشت خوابید و پاهاشو از هم باز کرد منم نشستم بین پاهاش نزدیکش شدم و آروم سرشو گذاشتم لای چاک آلتش، یکم فشار دادم ،سرش که رفت تو مونا همچین اه کشید که فکر کنم صداش تا اون ور خیابون رفت. تا یه جایی که رفت احساس کردم دیگه نمیره تو،کشیدم بیرون باز دوباره کردم تو ولی فقط همون اندازه چقدر حال میداد آلتش داغ داغ بود مونا هی کمرشو می آورد بالا و لبشو گاز میگرفت و مدام تکرار می کرد دوست دارم داداشی، دوست دارم. منم می گفتم عاشقتم باز نگاهمون تو هم قفل شد بهم گفت داداشی قول میدی تا آخر عمر پیشم بمونی و ترکم نکنی؟ گفتم: قول قول دیگه یه لحظه هم تنهات نمیذارم گفت :پس قول دادیاااااا.اینو که گفت تو یه لحظه پاهاشو انداخت دور کمرمو منو به سمت خودش فشار داد آلتم تا ته رفت تو،مونا داد زد آییییییییییییییی هنوز باورم نشده بود که چه اتفاقی افتاده گفتم چیکار میکنی دیوونه؟ گفت: خودت قول دادی می خوام تا آخر عمر مال هم بمونیم زود آلتمو کشیدم بیرون ولی کار از کار گذشته بود یه دستمال آوردمو خونشو پاک کردیم یه نگاه به مونا کردم. گفت چیه خب؟ دوست دارم،عاشقت شدم نمیخوام مال کسه دیگه باشی تا اینو شنیدم بغلش کردمو خوابیدم روش شروع کردم به خوردن لباش همینطور که داشتیم لب میگرفتیم سرشو گذاشتم دم سوراخ جلوش یه فشار کوچیک دادم سرش رفت تو مونا همش آه و اوه میکرد بهم میگفت بکن تو داداشی من، زود باااااش دارم می میرم .منم آهسته و پیوسته تا ته کردم تو. مونا نفس نمی کشید بعد چند ثانیه نفسشو با آه بلند داد بیرون منم آروم می آوردم بیرون و دوباره می کردم تو. یا آلت من خیلی کلفت بود یا آلت اون خیلی تنگ.هر بار که می کردم تو بلند بلند آه می کشید احساس می کردم آلتم داره می سوزه خیلی داغ بود واقعا منم دوس داشتم مونا مال هیچ کس دیگه نباشه دیگه سرعتمو تندتر کرده بودم و صدای ضربه های من و نا له های مونا خونه رو پر کرده بود ضربه هامو تند تر کردم آبم داشت میومد منم داشتم آه میکشیدم جفتمون تو اوج لذت بودیم آبم که می خواست بیاد مونا متوجه شد می خوام بکشم بیرون دوباره پاهاشو محکم قفل کرد و با دستاش منو گرفت تو بغلش منم زیاد مقاومت نکردمو آبمو با فشار ریختم توش اونم همزمان با من بازم ارضا شد همونطور تو بغل هم موندیم داشتم نوازشش می کردمو از ش لب می گرفتم اون بیچاره که دیگه نای حرکت نداشت ولی میشد برق رضایت رو از چشماش خوند. تو بغلم یکم نازش کردم تا خوابش برد آروم التم رو کشیدم بیرون و یه ملحفه کشیدم روش تا بخوابه نزدیکای ظهر رفتم کنارش نشستم بیدار که شد بردمش حموم، بعدش خودم همه لباساشو تنش کردمو رفتیم بیرون واسه ناهار. بعد از اون من و مونا مثل دوتا عاشق و معشوق هر جا میریم باهمیم و هر وقت دلمون می خواد باهم سکس داریمو همیشه هم لذت می بریم.

آبجی نازنینباسلام مجدد مرسي از اينكه خاطراتمو ميخونيد. من حقيقت رو مينويسم هركس باور نكرد …زمستون بود و ما كرسي داشتيم. يادمه هميشه بعدازمدرسه تاميرسيدم خونه ميرفتم زير كرسي كه حسابي داغ بودوحال ميداد .اونروز منو نازنين زيركرسي نشسته بوديم و نازنين داشت برام درس مرورميكرد كه براي امتحان ثلث دوم اماده باشم ،خلاصه همينطوركه مشغول درس خوندن بوديم مامانم اومد توي اتاق وكفت: من ميرم خونه خاله ايناوشب با بابات برميكردم شامتون رو هم درست كردم . بعدازمدتي كه صداي بسته شدن در امد فهميديم كه رفت همون لحظه احساس دلهره شديدي كردم بخاطراينكه هروقت خونمون خالي ميشد نازنين ميومد سراغ من. يه نكاه به نازنين كردم ديدم يه اه بلندي كشيدو كتاب رو بست بعد كمي خودشو از زيركرسي كشيدبيرون طوريكه سينه هاو رونهاي لختشو راحت ميشد ورانداز كرد(هيكل نازنين مثل هيكل مهراوه شريفي نياست) منهم كه داشتم ديد ميزدمو ضربان قلبم سوبله شده بودومات مونده بودم كه نازنين روشو كرد طرف منو كفت:مهران خوابم مياد بيايه كم بخوابيم بعددوباره بلندشديم درس ميخونيم. منهم قبول كردمو اومدم ازجام بلندشم ديدم دستمو كشيد طرف خودش ومنو كنارخودش خوابوندو همون دستمو برد توي شورتش طوريكه كسش كف دستم بودوبادست خودش ازروي شرت به دست من فشار مياوردو منم حسابي كسشو ماليدمو ابشو دراورده بودم كه دست خيسمو ازتوي شرتش دراوردو شروع كرد به لخت شدن بعد لخت كردن من. وقتي لخت لخت شديم خوابيد روي زمين كنار كرسي و به من اشاره كرد كه برم روش بخوابم ومنهم با دودول سيخ شده دوازده سانتي(حدودا)رفتم روش خوابيدم كه كفت حالا ممه هامو بخور ومن كه اموزش ديده بودم شروع كردم به خوردن حالانخور كي بخور.صداي نفس نفس زدنش همينطور بلندوبلندتر ميشد كه باصداي ضعيفي كفت:كسمو بخور منهم مطيعانه صورتم رو بردم روي كسش كه يه بوي خاصي ميدادو زبونمو كردم لاي كسشو براش ليس ميزدم اونقدر ليسش زدم كه هم كس نازنين هم صورت من خيس خيس شده بود كه دوباره منو كشيد روي خودش اما اينبار نوك دودولمو كرد لاي كسش و همينطور كه روش خوابيده بودم دستشو روي كمرم فشار ميداد كه بيشتر بره توش تاجاييكه بعدازمدتي صداي جيغ ودادش رفته بود اسمون،من كه خيس عرق بودمو زياد حاليم نبود ولي ميدونستم نازنين خيلي داره حال ميكنه ومن ازاين موضوع خيلي خوشحال بودم براي همين دوباره رفتم سراغ كسش وشروع كردم به ليسيدن خيلي خوشش اومده بود ،لاي كسشو باز كرده بودطوريكه دهنم كامل رفته بود لاي كسش كه وقتي زبونمو بردم توي كسش بي حركت شد و تكون نخورد تازه فهميدم كارم تموم شده وبايد به حال خودش بزارمش… دفعه بعد براتون يكي از بهترين خاطراتمو با نازنين مينويسم كه بالغ شده بودم و باتجربه!!!مرسي ازاينكه خاطرمو خونديدارسالی ا خاطرات بچه های لوتی

باسن بزرگسلام. من پیمان 23 ساله هستم. من تا چند سال پیش علاقه زیادی به زنهای سن بالا نداشتم تا این که یک صحنه ی شگفت انگیز کاملا نظرم رو عوض کرد و من عاشق خانومای سن بالا و چاق شدم. 5 سال پیش وقتی از مدرسه زود برگشتم وارد خونه شدم و طرف اتاق خودم رفتم که چیزی نظرم رو جلب کرد. در اتاق مامانم نیمه باز بود و یک چیز سفید می درخشید! یک کره ی سفید و بسیار بزرگ. جلوتر رفتم و با دقت نگاه کردم. واااای! مامان، پشت به من روی یک چهار پایه لخت لخت، نشسته بود و من دو، سه متری با اون فاصله داشتم. باسن بزرگ و سفیدش رو که دیدم میخکوب شدم. کیرم یهو زد بالا. گوشت باسنش از دو طرف چهارپایه زده بود بیرون. چون پشتش به من بود و فکر می کرد کسی خونه نیست من راحت می تونستم دید بزنم. باورم نمی شد که یک کون می تونه اینقدر بزرگ و زیبا باشه. من قبلا از روی لباس متوجه بزرگی اون شده بودم ولی فکر نمی کردم این قدر زیبا باشه. وقتی بلند شد دو شقه ی کونش شروع به لرزیدن کرد.تا چند لحظه بعد هم تکون می خورد. حالت جالبی داشت. مامان اون موقع 37 ساله بود. پوست بدنش حتی یک چروک یا مو نداشت. سفید، صاف و گوشتی. با اینکه باسن بزرگی داشت خیلی چاق نبود. بدن خوش استیلی داشت. رونای تپلش به باسنش متصل بودن.وقتی راه می رفت، یک طرف باسنش بالا می رفت و طرف دیگه ول می شد و تکون تکون می خورد. مثل سینی بزرگ ژله! کمرش هم نسبتاً باریک بود. فقط شکمش کمی برجسته بود. دو تیکه دنبه دو طرف ناف با دو تا خط کمونی از هم جدا می شد. حتی شکمش هم زیبا بود. سینه های سفید و برجسته و متناسب داشت. نوکش کلفت بود و به رنگ قهوه ای تیره. خلاصه اون روز حسابی حال کردم. همون وقت نتونستم جق بزنم چون ممکن بود ببینه ولی بعدها به یادش خیلی جق زدم. از اون روز با دقت بیشتری راه رفتن مامانمو نگاه می کردم. با هر قدم باسنش می لرزید و اون کون قلمبه و پهن زیر دامنش تکون تکون می خورد. همیشه تصور می کردم اگه مامان یه کمربند دستگاه لاغری که ویبره داره رو دور کمرش ببنده و دستگاه رو روشن کنه چه صحنه ی فوق العاده ای به وجود میاد. از اون روز به بعد یک چیز دیگه هم متوجه شدم. وقتی مامان بیرون از خونه می رفت نگاه هر مردی که از نزدیک اون رد می شد متوجه پشتش بود. مخصوصا مردای با تجربه وقتی باسن بزرگش رو میدیدن آب از لب و لوچشون راه می افتاد، چشماشون گرد می شد و معلوم به نفس نفس می افتادن. بعضی ها هم پشت سر ما راه می افتادن و از پشت سر راه رفتن مامان رو نگاه می کردن. من هم به روی خودم نمی آوردم جون برام لذتبخش بود که مردای دیگه هم از دیدن باسن مامان حتی از زیر لباس هم لذت ببرن. یه روز هم یه مرد حدود 50 ساله پشت سر ما راه افتاد و دستش تو جیب شلوارش بود و معلوم بود داره کیرشو می ماله. من که زیر چشمی نگاش می کردم خودمم حشری شدم و دستمو از تو جیب شلوار به کیرم رسوندم و جق زدم. مامانم حواسش به مغازه ها بود . مرده درست پشت مامان به فاصله چند سانتی راه می رفت و چشم به باسنش دوخته بود. از خود بی خود شده بود و برای کون مامان که زیر چادر تکون می خورد و با هر قدم چادر رو به این طرف و اون طرف می کشید لب می انداخت. کم کم صدای نفسای مرده بلند شد و یک داد یواش زد، هن و هن کرد و وایساد. معلوم بود که آبش اومده. به همین شکل مامان وقتی به مغازه بابا می رفت که تو یکی از خیابونای مرکز شهر بود همه ی دوستان و همسایه ها مامان رو می دیدن و اون اندام قلمبش توجه همه رو جلب می کرد. من این رو از نگاهشون می فهمیدم که یواشکی به پشت مامان خیره می شدن و زیر لب چیزی می گفتن. احتمالا می گفتن: جوووووون به این کون… چی می کنه این حسین آقا… رو مرده بزاری زنده میشه… ماشالا… خلاصه گذشت و من هم رفتم دانشگاه تو یه شهرستان دیگه و یه خونه اجاره کردم و بیشتر سال رو همون جا بودم. یه بار آخرین امتحان ترم بهمن رو که دادیم من به یه بلیت اتوبوس گرفتم و بی خبر به سمت شهر خودمون راه افتادم. حدود ساعت 5 عصر بود که به در خونه رسیدم. ماشین پژوی یکی از همکارای بابام رو در خونه دیدم. من ماشینو کامل می شناختم. تعجب کردم اون موقع روز بابا چرا دوستاشو که باید در مغازه باشن رو دعوت کرده خونه. اما چون خسته بودم تصمیم گرفتم یواش برم تو اتاقم. آروم در رو باز کردم دیدم چند جفت کفش مردونه دم دره. یواش رفتم تو دیدم تو مهمون خونه کسی نیست و از داخل اتاق خواب صداهای عجیبی می اومد. فکر کردم بابام با دوستاش دارن فیلم سوپر می بینن. ولی بابام اهل این کارا نبود. لای در باز بود. آروم نگاه کردم. یک صحنه ی باور نکردنی! خشکم زد. خودمو یه کم جا به جا کردم که بهتر ببینم. دیدم علی آقا و آقا مرتضی دو تا از همکارای بابام و اون یکی آقا مهدی کفاشی کنار مغازه لخت رو تخت نشستن و دستشون به کیرای شق شدشون بود که داشت پوست خودشو پاره می کرد و می زد بیرون. نفس نفس می زدن و می گفتن: جووووون، یه کم راه برو مهری خانوم تا بلرزه. جوووون، وااااای، چی درست کرده این حسین آقا. لامصب کار دسته. و دستشو زد روی چیزی که شالاپ صدا کرد. اون طرفو نمی دیدم که یه مرتبه دیدم مامان لخت مادر زاد در حالی که دو نفر جلوش زانو زده بودن و باسن و شکمشو تو بغل گرفته بودنو دائم می بوسیدنش و با دست می زدن روش، به طرف تخت اومد و گفت: واسه شما درست کرده، مال خودتونه، هر کار دوست دارین باهاش بکنین. و دستشو به طرف کیر علی آقا و آقا مرتضی برد و گفت: وای، چه بزرگه! و دولا شد و شروع هر دوتا کیر رو با ولع خوردن. مرد ها هم دائما حرفای سکسی می زدن که مامان و خودشونو بیشتر تحریک کنن و روی بدنش دست می کشیدن. دونفر مه یکیشون یه همسایه دیگه مغازه بود و اون یکی رو من نمی شناختم از پشت باسن مامانو تو بغل گرفته بودن و می زدن روش تا بلرزه و از پشت سوراخ کس و کونشو لیس می زدن. چشمای مامان سرخ شده بود و نفس نفساش به ناله های لذت تبدیل می شد و می گفت: جوووون، وااااای، کیر، کیر، جووون، چه گندس. دو برابر کیر شوهرمه. واااااای… پشت در از دیدن اون صحنه ها خشکم زده بود. باورم نمی شد مامانم این کارو بکنه. آخه اون مومن بود و چادر هم سر می کرد ولی حالا لخت لخت با 5 تا مرد شهوتی داخل اتاق در حال سکس بود. اون موقع مامان حدودا 41 سال داشت و نسبت به 4 سال قبل چاق تر شده بود. مردها طوری مبهوت اندام و باسن سفید مامان شده بودن که با این که قبلش حسابی تریاک کشیده بودن آبشون می ریخت رو کونش. یه نفر از عقب یکی از جلو و بقیه هم گاهی کیرشونو تو دهنش می داشتن گاهی هم یه پشتش می رفتن و جاشونو با کسی که از پشت می کرد عوض می کردن. وقتی یه نفر کیرشو از تو سوراخ کونش درمی آورد سوراخ همین طور باز می موند طوری که یه سکه ده تومنی از توش بدون اصطکاک رد می شد. صداها کم کم به ناله تبدیل می شد و انقدر آب روی باسن و سینه هاش ریخته بودن که ازش چکه می کرد می ریخت رو زمین. موکت کف اتاق هم خیس شده بود. اون روز من پشت در چند بار جق زدم. چشمای گرسنه ی مردا و کیرهای بزرگشون که مثل تنه ی درخت راست شده بود و با حرص به بدن مامانم نگاه می کردن و روش دست می کشیدن، منو بیشتر حشری می کرد. مامان تا شب فقط کس و کون می داد و کیر و آب می خورد و چند بار هم ارضا شد. به مردها می گفت که مدت ها بود ارضا نشده بود چون بابا زود آبش می اومده و می خوابیده. بعد از انجام کار من تو اتاق قایم شدم و تازه اونا مامانمو بغل کردن و با هم به حموم رفتن. از نوک تیره ی سینش منی می چکید و از فرط لذت چشماشو بسته بود و می خندید. بعد از اون روز مامانو با چند نفر دیگه دیدم که بعدا براتون تعریف می کنم. سکسی باشید.

عمه شهین این داستان بر می گرده به تابستان ۸۶ ، اول بذارین یکم از خودم بگم.ما یه خانواده ای هستیم پر جمعیت البته بیشتر از نظر فامیلی. من اونموقع ۲۰ سالم بود. خونه ی بزرگی داریم با یه حیاط گنده. ما هر سال تابستونا تو حیاط خونمون رب درست می کنیم. یا هر کدوم از فامیل یا همسایه ها که بخوان نذری یا چیزی درست کنن میان خونه ی ما. دلیلش هم بخاطر حیاط گنده و دیگ و کلاْ چیزای همیشه آماده. بگذریم، داشتم می گفتم درست یادم باشه اواخر تیرماه بود که عمه ام اینا هم اومده بودن خونه ی ما و ما هم طبق عادت هر ساله ۳۰ ِ ۴۰ کیلویی گوجه گرفته بودیم و قرار بود که رب درست کنیم. البته هر سال هم تو این امر بقیه ما رو کمک می کنن و یه سهمی می برن. از مال دنیا ۳ تا عمه دارم که یکی از یکی خوشکل تر و تو دل برو تر. این یکی عمه وسطیه که با دختر خوشکلش ثریا خونمون اومده بود تقریباْ‌ ۳۸ سال داشت. یه هیکل فوق العاده لوند و سکسی که دهن منو همیشه آب مینداخت. این عمه ام اسمش شهین بود و تو غذا پختن هم انصافاْ‌ کارش حرف نداشت. یک دختر و یه پسر داشت. ثریا خانم که سفید برفی رو تو جیبش گذاشته. از بس که این دختر سفیده . با موهای خرمایی ناز و چشمای کشیده، مثل دخترهای خوشکل روس.و از همه مهم تر بدن قلمی و سکسی که داشت. اونموقع ها هم یادمه چند سالی شنا می رفت، یه بار هم تو مسابقات مدال اورده بود. تا اینکه امسال شوهر کرد و رفت خانه داری!اونروز چند تا از زنای همسایه ها هم اومده بودن خونمون و کمک می کردن و دور هم جمع شده بودن و از این حرفای خاله زنکی به هم می گفتن و غیبت این و اونو می کردن. منم که داشتم برای کنکور می خوندم و رفته بودم تو اتاقم و خرخونی می کردم. حال و حوصله ی کمک کردن نداشتم. از طرفی هم هر چی می خوندم تو مخم نمی رفت! کلافه شده بودم. دور اتاقو راهپیمایی می کردم و پیش خودم فکرای جورواجور. اصولاْ مواقعی که درس نمی ره تو مخ فکرای ناجور رسوخ می کنه! رفتم تو بالکن و از بالا حیاط رو تماشا می کردم. همگی حسابی مشغول بودن. عمه ام که هر وقت خونمون میاد راحته و این بار هم مثل دفعه های پیش روسری سرش نبود. ثریا و بقیه خان باجی ها هم چادر به کمر بودن و هی وول می خوردن. نمی دونم چی شد رفتم یهویی تو نخ عمه شهین. یه تی شرت سفید آستین کوتاه تنش بود که بگم رکابی بهتره، چون اصلاْ آستینش آستین نبود! با یه دامن که وقتی روی نیمکت حیاط نشسته بود تا سر زانوهاش بالا رفته بود. عجب پاهای گوشتی داره این عمه جان. ثریا تو دیدم نبود. فکر کنم رفته بود زیر آلاچیق و معلوم نبود. بلند شدم رفتم دوربین شکاری ام رو آوردم و حیاط رو نگاه می کردم، البته نه طوری که کسی منو ببینه و متوجه بشه. دوربین رو زوم کردم رو عمه، چون ولنگ و باز تر از همه اون بود! وای عجب سینه هایی داره این عمه شهین و ما نمی دونستیم. وقتی دولا می شد چیزی رو برداره چاک سینه هاش معلوم می شد و دل من غش می رفت. دستمو برده بودم تو شرتم و داشتم کیر بدبخت رو که بلند شده بود و می مالیدم. ۱ ساعتی همین طوری گذشت و متوجه شدم که دیگه مثل اینکه کارشون تموم شده و همه داشتن می رفتن . ثریا هم کلاس داشت و خداحافظی کرد و رفت. رفتم پائین دیدم عمه شهین و مامانم و خواهرم تو آشپزخونه ان و دارن میز ناهار رو آماده می کنن. خواهرم مثه همیشه به من تیکه انداخت و گفت، علی خسته نباشی خیلی زحمت کشیدی کمک کردیا و … از همین کل کل های خواهرونه . منم گفتم خوب جمعتون که زنونه بود و منم داشتم درس می خوندم. (اونم چه درسی!) مامان گفت بسه دیگه بیان سر میز ناهار یخ کرد. نشستم روی صندلی اونم دقیقاْ جلوی عمه شهین. از دیدن بدنش با دوربین خیلی حشری شده بودم. می خواستم یه فیضی هم از نزدیک ببرم. خیلی گشنه ام بود و مثل گاو داشتم می خوردم. عمه گفت علی جان مثل اینکه خیلی گرسنه ای! خواهر گفت آره دیگه کاراشو ما می کنیم یکی دیگه گشنه می شه. مامان گفت علی ناهارتو که خوردی دیگ بزرگه رو از زیر زمین بیار تا آماده اش کنیم. تو فاصله ی ناهار خوردن خیلی مخفیانه عمه رو دید می زدم. وای وقتی قاشق رو بر می داشت و می کرد تو دهنش تو رویای خودم می گفتم چی می شد بجای اون کیر من بود! فکر کنم با دید زدنای من عمه یکم شک کرده بود و متوجه نگاههای میخ من شده بود. یهو ازم پرسید عمه جان امتحانا کنکورتون کی؟ منم یهو از جا پریدم و گفتم چی عمه؟ عمه شهین گفت مثل اینکه حواست نیست عمه. گفتم کی کنکور داری؟ آه … وسطای مرداد عمه جان. ناهار که تموم شد رفتم تو زیر زمین که دیگ رو بیارم. مامانم به خواهر گفت فهمیه جان برو کمک داداشت دیگو بیارین. خواهر منم گفت مامان سیمین الان می خود زنگ بزنه و … عمه هم گفت نمی خواد من میرم کمک علی. زیر زمین حسابی تاریک بود. عمه هم فکر کنم الان به خودش می گفت عجب غلطی کردم اومدم. یه صدایی از زیر زمین اومد عمه گفت چی بود علی جان؟ هیچی عمه فکر کنم کارتن افتاد پائین. دیگ بدجایی قرار داشت. نمی دونم کدوم اسکولی اونو بالای خرت و پرتا گذاشته بود! رفتم یه چهار پایه اوردم و گذاشتم زیر پام و رفتم بالا. عمه هم گفت برو بالا علی جان من چهار پایه رو گرفتم. دیگ رو تکون دادم که جابجا بشه و بیارمش پائین.برگشتم بگم عمه جان شما برین عقب تر که نیفته رو سرتون، دیدم همین طوری که چهارپایه رو نگه داشته دستاش یه طرف چهار پایه است و اون چاک سینه های خوشکل و سفیدش هم تو تاریکی زیر زمین واقعاْ دیدنی بودن. داشتم راست می کردم. برای اینکه ضایع بازی نشه سریع دیگو اوردم پائین. دو طرف دیگو گرفته بودم، چقدر هم سنگین بود. عمه گفت بده من عمه جان، بیا پائین. عمه دستاشو باز کرده بود که دیگو بگیره همینکه من داشتم خم می شدم بهش بدم دستش خورد به کیرم. دیگه راست کرده بودم . خیلی سریع خودمو جمع و جور کردم.عمه هم یه جورایی متوجه شده بود، بالاخره با هر زحمتی دیگ رو بردیم تو حیاط.خیلی دوست داشتم یه موقعیتی پیش بیاد و دستمالیش کنم. ظهر بود و مامان استراحت می کرد خوابیده بود. خیلی خسته شده بود. فهمیه هم مشغول تلفن کردن و حرف زدن با دوستش بود. تلفن رو می دادی دستش سوخته ش رو باید تحویل می گرفتی! منم رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیده بودم و تو حال و هوای خودم بودم و به یاد همه ی صحنه هایی که امروز دیده بودم داشتم با کیرم ور می رفتم. ۵ دقیقه بعد دیدم عمه شهین اومده بالا. اتاقهای بالا طوریه که بهم ربط دارن مثلاْ اتاق من با اتاق بغلی با یک در شیشه ای خیلی ساده بهم چسبیده است. (معماری قدیمیه دیگه!) رفتم ببینم عمه چرا اومده بالا، گفت عمه چقدر پائین گرمه نمیشه خوابید. گفتم شرمنده عمه این کولره تا همین دیروز کار می کردا ولی شانس شما خراب شده . گفت عیب نداره عمه جان ، بالا خنک تره همینجا دراز می کشم، خسته شدم. منم برگشتم تو اتاقم . تلویزیون رو روشن کردم و نشستم پاش. بعد از نیم ساعت نگاه کردن دیدم هیچی نداره و خاموشش کردم. حالم یه جورایی بود، از در وسطی رفتم سرک بکشم ببینم عمه خوابیده یا نه و کجاست. وای … چشمام با چه صحنه ای روبرو شد، عمه شهین کنار بالکن خوابیده بود، هیچی روش نداخته بود. دامنش تا رون پاش بالا رفته بود و تی شرتش هم یکم بالا بود به طوری که نافش معلوم بود. حالم دیگه داشت گیج و ویج می رفت. چنان خواب بود که مثل اینکه خیلی خسته شده بود. از همون صحنه یه چندتا عکس با موبایلم گرفتم. به خودم گفتم هر جور شده من باید عمه ام رو بکنم. دلم آشوب شده بود و حالم یه جوری. درب وسطی رو آروم باز کردم و رفتم تو اتاقی که عمه خوابیده بود. گیج خواب بود، آروم رفتم تو اتاق و نشستم کنارش، دستم داشت می لرزید و دهنم خشک شده بود. وای که اون رونای پاش از نزدیک چقدر دیدنی و گوشتی بودن. دولا شدم تا بتونم زیر دامنشو ببینم. دستم رو آروم گذاشتم روی کونش . چقدر نرم بود، هیچ وقت اولین تماس دستم با کونش یادم نمیره. رفتم تو فضا. خیی می ترسیدم، از اینکه یه موقع بیدار بشه و منو ببینه. با یه دستم کونش رو می مالیدم و یه دست دیگم رو بردم طرف سینه هاش. سینه هاش سفید و بزرگش و لمس کردم و دیگه حالم بدتر شد. دل و زدم به دریا و شلوار و شورتمو کشیدم پائین و کیرم که از شق دردی داشت می مرد اوردم بیرون. می خواستم همونجا یه جلق بزنم و برگردم. ولی گفتم خره دیگه همچین موقعیتی گیرت نمیاد. سینه هاشو با دستم بازی می دادم. خیلی آروم این کارو می کردم که یه موقع بیدار نشه. دستم رو گذاشتم روی رون پاش و آروم آروم بالا پائین می بردم. حسابی حشری شده بودم. یهو دیدم عمه شهین یه تکونی خورد و برگشت. مثل اینکه خشک شده باشم هیچ حرکتی نتونستم بکنم، خیلی ترسیدم گفتم الانه که دیگه آبرو ریزی بشه و عمه شهین آبروم رو ببره. منتظر هر ارتفاقی بودم. عمه شهین یه طرفی برگشته بود ولی چشماش بسته بود اما بیدار بود. تابلو بود که بیداره اما خودشو به خواب زده بود. دیگه صدای خفیف خر و پفاش نمیومد. من که دیدم وضعیت اینطوریه به خودم جرات دادم و کارم رو ادامه دادم. حالا دیگه دامنش انقدری بالا رفته بود که شرت قرمزش هم معلوم شده بود. وقتی شرتش کوچیک قرمزش رو دیدم حالم خراب تر شد. دست چپمو آروم بردم طرف شرتش تا کسش رو لمس کنم. موفق هم شدم. وقتی دستم به کس داغش خورد انگار تو دلم آجر خالی میکردن و دلم حری ریخت و دیگه دلم هیچ چیزی نمی خواست جز کردن کس عمه شهین. دستم رو می مالیدم رو کس داغش، چه حالی میداد. یه لحظه به صورتش نگاه کردم دیدم یه آه کوچولو کشید. عمه شهین برای اینکه من راحت تر بتونم با کسش ور برم طاق باز خوابید. دیگه مغزم کار نمی کرد سرمو بردم پائین و زبونم رو از روی شرتش می کشیدم رو کسش. تپش قلبش بالا رفته بود مقل اینکه اونم حسابی حالش بد بود و حشری تر از من! من که دیدم عمه راضی و هیچی نمی گه، شرتش رو زدم کنار، وای عجب کس خوشکل و خوش تراشی داشت. مثل این زنای سکسی فیلم سوپر هیچی مو رو کسش نداشت. یه هلو جلوم بود . با ولع تمام شروع کردم به خوردن کس عمه شهین. ضربان قلبم حسابی بالا رفته بود انگار که ۶۰ بار دور زمین فوتبال رو دویده باشم. دیگه ناله های عمه شهین که سعی می کرد صداش درنیاد شنیده می شد. دیگه خجالت رو کنار گذاشته بود و منم می دونستم که بیداره آروم می گفت بخور علی جان همشو بخور. سرمو اوردم بالا دیدم عمه داره به من نگاه میکنه. نگاهی پر از خواهش و شهوت. زل زده بودم بهش . گفت چرا بیکاری علی جان راحت باش، من در اختیارتم. با این حرفش انگار دنیا رو بهم داده بودن. هوا گرم بود و منم از فرط هیجان همینطور عرق می ریختم. زبونم می کردم تو کسش و در میوردم و ازش لب می گرفتم. بد جور لبامو می خورد، از من وارد تر بود. با دستش پستوناشو می مالید و ناله میکرد. منم یه دستم به سینه هاش بود و با یه دستم میکردم تو کسش. زیاد کس لیسی کرده بودم. آخ و اوخ عمه اتاق رو برداشته بودم . دیدم اینجوری ادامه بده همه می فهمن. رفتم در رو از تو قفل کردم و دوباره رفتم سراغش. کیرم راست شده بود، عمه شهین با دیدنش حسابی قربون صدقش می رفت و می گفت بده من اون کیر خوشکلتو ببینم می خوام بخورمش. حالا من دراز کشیده بودم و عمه رو من افتاده بود و کیرمو تو دهنش کرده بود و حسابی ساک می زد، خیلی داشتم حال می کردم. شهین جون واقعاْ تو کارش وارد بود مثل بستی می خورد، خودش می گفت خیلی وقته کیر نخورده .(شوهر عمه شهین نظامیه و هیچ وقت هم درست حسابی سر خونه زندگیش نیست) لباشو آنچنان دور کیرم گذاشته بود که دلم غش می رفت .یاد سر ناهار افتادم و گفتم چقدر زود رویام به حقیقت پیوست. شهین جون بلند شد و کسشو تنظیم کرد روی کیرم و آروم پائین. من خوابیده بودم و عمه شهین رو کیرم بالا پائین می رفت. اند حال بود … سینه های بزرگ و سفیدش مثل پاندون ساعت این ور اونور می رفت و منو دیونه کرده بودم. دید خیلی دارم بهشون نگاه می کنم خم شد و پستوناشو آورد جلوی صورتم و منم با دوتا دستم گرفتمشون و امون ندادم و می خوردمشون. بیشتر از من فکر کنم اون حشری تر بود. می گفت بخور علی جان بخور همشو بخور …. آه… شیر بخور…. باورم نمی شد یه روزی بتونم عمه شهینم رو بکنم. ولی به واقعیت تبدیل شده بود. بلند شدم و به عمه گفتم به حالت سگی بشینه و منم از پشت گذاشتم تو کسش. انگشتمو خیس می کرم و می ذاشتم دم سوراخ کونش. انصافاْ‌ کون بزرگ و نرمی داشت. کونش مثل پنبه نرم بود و دیگه لازم نبود بزنم در کونش تا شل کنه! سرعتمو تند تر کرده بودم و خیس عرق شده بودم. عمه شهین هم همش آخ و اوف می کرد و قربون صدقه ی برادر زاده اش می رفت. بکن بکن … تا ته … آخ … آه … حالش بدجور خراب شده بود فکر کنم به ارگاسم رسیده بود، منم سرعتمو بیشتر کردم و یه جیغ کوچولو کشید و ناله کرد… فهمیدم که آبش اومده… می خواستم کونش رو هم فتح کنم ولی اجازه نداد، گفتم شوهر کسخلش رضا هم از کون تا حالا نکردش. منم دیدم اصرار فایده نداره، لذت کون کردن اونم کونه نرم عمه شهین یه چیز دیگه است. سرشو گذاشتم دم سوراخ کونش، ممانعت می کرد و منم خواهش کردم عمه فقط همین یه دفعه یه ذره بیشتر توش نمی کنم و خلاصه راضی اش کردم … کیرمو تا نصفه ها تو کونش کرده بودم و می تونستم عقب جلو بکنم. لای پاهاشو کاملاْ‌باز کرده بودم که جا برای حرکت داشته باشه. عمه شهین ناله هاش شنیدنی شده بود: بکن عمه فدات شه … آخ جان … جونم … فشارم بده … جرم بده … بکن عمتو بکن .. . آه … . کم کم داشت آبم میومد، وقتی فهمید آبم داره میاد گفت بده میخوام آبتو بخورم. منم کیرمو دراوردم عمه با ولع زیاد گرفت تو دستش و بعد از چند بار عقب جلو کردن تو دهنش آبم با فشار ریخت تو دهنش. آنچنان می خورد که انگار بهش شربت داده بودن . بهش گفتم عمه خوشمزه است، تو حال خودش بود، جان آب کیر . قربون صدقم می رفت و می گفت فدات بشم علی جون، آب کیرت چه خوشمزه است. حسابی کمرم خالی شده بود. دیگه نا نداشتم همینطوری افتادم روش. لبامو می خورد و زبونشو می کرد تو دهنم. منم همراهیش می کردم. منم تو بغل گرم و نرمش این ور اونور می کردم و می گفتم عمه خیلی دوست دارم. بعد از چند دقیقه از جا بلند شدیم و لباسامون مرتب کردیم. ازش تشکر کردم و اونم قربون صدقم می رفت. عمه شهین رفت دستشویی خودشو بشوره و منم رفتم پائین یه سرک بکشم دیدم مامانم همچنان خوابه و خبری هم از فهمیه نیست، مثل اینکه با رفیقش رفته بودم بیرون. برگشتم بالا عمه هنوز تو دستشویی بود، در رو باز کرد و اومد تو بغلم و ماچم کرد و رفت پائین .و به این ترتیب اون روز با همه ی حال و حولش تموم شد و خودم رب عمه اینا رو بردم در خونشون! بعد از این ماجرا یه بار دیگه هم فرصت پیش اومد و تونستم یه حالی به عمه شهینم بدم. رابطمون هم خیلی خوب شده بود …اگه از این داستان خوشتون اوده نظر بدین تا بقیه خاطره ها رو هم بنویسم

سکس التماسی با خالهسلام من سامان هستم 21 ساله این داستان بر میگرده به 1 سال پیشمن یه خاله دارم حدود 32-33 سالی میشه خیلی باحاله با اندام درشت و کون بزرگ و سینه های توپ . از بچگی چشمم دنبال اندام نازنین خالم بودشبها به فکرش خوابیدم و روزها رو با یادش سپری کردم . چند باری کنارش خوابیده بودم اما از ترس نتونیتم هیچ کاری بکنمیه روز صبح بود رفتم خونشون برای کمک به کارهاش ساعت 9 میشد که گفت سامان صبحونه خوردی منم گفتم نه سر میز سفره رو چید و صبحونه رو خوردیم یه تیشرت نازک و یه شلوار تنش بود جلو من تو خونه راحت میگشت ازاین بابت مشکلی جلو من نداشت بعد صبحونه داشت ظرفهارو میشست از کنارش رد شدم و اتفاقی دستم به کونش خورد منو نیگاه کرد و هیچی نگفت منم خجالت کشیدم خداییخالم چند بار یه چند تا چراغ سبزی بهم نشون داده بود منه خنگ بخاطر ترس نمیتونستم از اینی که هست جلوتر برمبهد 2.3 روز بازم صبح رفتم خونشون چون خالم بچه نداشت من کارای خونشو خرید هاشو میکردم شوهرشم از صبح تا شب سر کار بود صبح ساعت 9.10 بود که رفتم خونشون زنگ در رو زدم در رو باز کرد و رفتم بالا دیدم رو تخت دراز کشیده گفتم پاشو دیگه باید زود برم گفت بیا یکم دراز بکش و بخواب من که خیلی خوابم میاد منم از خدا خواسته رفتم دراز کشیدمرو تخت . یهو چشمم به سینش افتاد داشتم میمردم یکم خودمو بهش نزدیک کردم انگار جدی جدی خوابیده بود دستمو اهسته بردم رو شینش واااااااااااااااااای چه حالی میداد پام رو گذاشتم رو پاهاش احساس کردم داره بلند میشه یکم خودشو تکون داد منم خودمو کشوندم و خودمو زدم به خواب بهد 1.15 دقیقه ای دوباره دستمو گذاشتم رو سینه هاش که دیدم بیداره به چشام نیگاه کردو گفت چیه چه خبره چی مخوای خجالت نمیکشی ؟ داشتم میمردم گفتم چیه مگه چیکار کردم گفت برو کنار افتادم به التماس یکم مظلوم نمایی کردم سینه هاشو گرفتم مقاومت یکم کرد لبمو گذاشتم رو لبش هیچی نگفت یهو دیدم ساکت شده حشری شده بود سینه هاشو تند تند میمالیدم داشتم میمردم دشتمو از زیر تیشرتش بردم رو سینه اش وااااااااااای نمیدونی چه حالی میداد اولین بارم بود این رو تجربه میکردم گفتم خاله تی شرتت رو دربیارم گفت نه منم که دیگه پرو شده بودم و حشری به حرفش گوش ندادم خودم درش اوردم و شروع کردم به خوردش سینه هاش نمیدونم چطور بگم یه حسی داشت عالی کمکم بدنش گرم شده بود دستمو بردم تو کسش هیچی نگفت یکم مالوندمش و شلوارش رو میخواستم در بیارم که نذاشت با زور و التماس تا پایین کسش کشیدم پایین چی میدیدم یه کس کوچیک که احساس میکردم این کیر ندیده تا حالا یکم پشمی بود شروع کردم به کس خوردن زیاد حال نداد کیرم رو در اوردم و دست خالم رو گرفتم زدم به کیرم خالم گفت برو گم شو پسر این چیه بسه دیگه بازم التماس بازم پاچه خواری تا راضیش کردم گفتم خاله نمیخوریش گفت عمرا منم بیخیال خوردنش شدم کیرم و به کسش نزدیک کردم و میخواستمب دم تو گفت پسر نزیزی توش بیچارم کنی گفتم نه خاله قول میدم . کیرم و دادم تو گرگ گرم بود کیرم اون تو داشت منفجر میشد یه لذتی داشت که هرکز اینجا نمیشه توصیفش کنی شروع کردم بع تلمبه زدن داشتم میمردم از شدت هوس . بعد چند دقیقه درش اوردم گفتم خاله از کونم میدی اولش گفت نه ولی خودشم خوشش میمومد خودش بدون هیچ حرفی کونش رو داد بالا منم گذاشتم در کونش و فشارش دادم رفت تو معلوم بود شوهرش بیشتراز کون میکردتش تا کس . چند تا تلمبه کردم خالم داشت ارضا میشد منم کم کم ابم میومد نمیتونستم درش بیارم همشو خالی کردم تو کونش خالی یکم عصبانی شد و بعد دراز کشیدم روش حوصله نداشتم پاشم یه چند تا بوس کچولو رو تقدیم خالم کردم و ازش تشکر کردم و قول دادم بین خودمون بمونه از اون وقت 2.3 بار دیگه با خالم سکس داشتم.

بهترین هدیه تولد مامانمن کیوان هستم و الان 17 سالمه و یه مامان 39 ساله دارم . از اصل مطلب شروع می کنم . یه روز بعد ازهنرستان اومدم خونه . کسی خونه نبود به غیر از مامان و فردا هم روز تولدم بود و خوشحال تر بودم . رفتم طرف اتاقش دیدم مامانم رو تخت دراز کشیده و حتما هم خسته بوده من رفتم نهارم رو خوردم و برگشتم پیشش و صداش زدم دیدم بیداره . اومدم کنار نشستم و گفتم چه خبرا و با هم صحبت کردیم . یه لحظه ملافه رو زد کنار دیدم یه شروارک کوتاه پاشه به فکرم زد همون موقع یه حالی بکنم آخه چند وقت هم بود بدجوری از هیکل ضریف و ناز مامانم خوشم اومده بود و رفتم کنارش خوابیدم . از بغل سینه هاش معلوم بود وای دیگه داشتم میمردم . باهاش صمیمانه صحبت کردم تا نتیجه ای بده یه هو گفتم یادت بود بچه بودم با هم میرفتیم حموم و مامانم گفت خوب اون موقع خیلی کوچیک بودی وخیلی هم میترسیدی و منم باخنده گفتم الان چی میای بریم ؟ مامانم با خنده جواب داد بریم چی کار کنیم تو باید با زنت بری منم برگشتم گفتم اوووووو کو تا زن گرفتن من تا اون موقع چی من الان خیلی نیاز دارم یکی رو ولی کسی نیست . مامانم دستش رو رو دستم گذاشت و گفت درکت میکنم ولی نمیتونم باهات بایم حموم . یه لحظه سکوت شد و بعدش مامانم گفت بیا بغل من بخواب مثه بچه گی هات منم اومدم و مامانم خوابش برد .من یه لحظه چشام رو باز کردم دیدم روش خوابیدم و از این موقعیت استفاده کردم . و از پاهاش شروع کردم . از ساق پاش بوسه زدم تا رونش .دیدم مامانم یه لبخندی رو لباش بود و یهو خندش گرفت و منم تعجب کردم و ترسیدم . مامان گفت خیلی تابلو بودی ولی عیبی نداره . باشه فقط همین امروز منم از خوشحالی بهش گفتم پس شروع کنیم . اون لباس من رو دراوورد و من باسه مامانم رو . فقط نگذاشت شورتش رو دربیارم و گفت اینطوری خیلی بده عزیزم ولی من شورتم در اووردم و از گردنش شروع کردم به بوسه گرفتم . واقعا هیکلش بیست بود . موهای لخت و پوست لطیف . بعد رفتم سراغ سینه هاش و کلی حال کردم باهاشون . مامانم بهم گفت از کی موهای بدنت رو میزنی نکنه باسه امروز این کار رو کردی و منم بهش گفتم شاید ! حسابی با کارهام حشریش کردم تا آخرش تونستم شورتشو دربیارم و بهش گفتم آماده ای شروع کنم و اونم با سرش تایید داد منم و با کرم نیوآ هم کیر خودم رو و هم کس مامانم رو کرم زدم و بعد آرو کیرم رو کردم تو کسش و هرچی بیشتر تا ته فرو میکردم و نگه داشتم و مامانم داشت میمرد و حی آه آه آه می کرد . باسم مثه یه رویا بود که دارم با کی سکس میکنم . بعد شروع کردم به بالا پایین کردن انقدر این کار رو کردم تا بالاخره مامانم ارضا شد و منم کیرم کشیدم بیرون و آبم با شدت ریختم رو ملافه . مامانم حسابی بی حال شده بود و داشت انگشتاش رو گاز میزد و متوجه نمیدشم چرا این کار رو میکنه . و باسه همین منم کیرم رو اووردم جلوی صورت وبهش گفتم این بهتره و اونم سریع کیرم ریز ریز گاز می زد . انگار یکی داشت کیرم رو قلقلک میداد . بعدش بیحال دوتامون افتادیم و بعد از 2 ساعت بیدار شدم و دیدم مامانم داشت تر و تمیز میکرد بساطمون و منم رفت کنارش و اروم با نوازش باهاش حرف زدم و ازش تشکر کردم و اونم منو انداخت رو تخت و شروع کرد از من لب گرفتم . من دیدم اینطوریه شروع کردم پاهاش رو لیس زدن و بعد بازوهاش . بعد دوباره از فرصت استفاده کردم و شورتی که پاش بود رو در اووردم و بعد مامانم به پیشونیم بوسه زد و گفت کیوان همون یه بار کافی بود دیگه نمیتونم باسم سخته و من بهش گفتم مگه با بابا سکس نداری که انقدر اذیت شدی .مامان گفت 3 سالی میشه که دیگه بابات علاقه ای به این کار ها نداره یا شاید هم مشکلی باسش پیش اومده که نیاز جنسی نداره . من گفتم اینطوری جبران میشه و شورتش رو دوباره در اووردم و کیرم و حی بیشتر و بیشتر توش میکردم تا جایی که ارضا بشه و بعدش دیدم داره اذیت میشه . اووردم بیرون و رفتم سراغ کونش که از همه بهتر بود بعد کرم رو اووردم و مالیدم و شروع کردم . کیرم رو آروم اووردم و کردم تو . ولی ارضا نشدم . یه کم وایسادم و بعد رفتم سراغ کسش دوباره و مامانم خیلی بیحال تر و حشری تر بود و فقط منتظر ارضا شدنش بود منم تو کسش انقدر با کیرم بازی کردم تا بالاخره ارضا شد و منم ارضا شدم و اینبار سرگیجه گرفتم و از حال رفتم . حسابی من و مامانم عرق کرده بودیم ولی بوی تن مامان خوشبو بود . دوتامون خیس خیس بودیم . وبعد تمیز کاری کردیم و رفتیم حموم .تو وان آب ولرم درست کردم و رفتیم تو . من به صورت سکسی ماساژش دادم و کیرم رو تو کونش میکردم و انقدر لذت داشت و بالاخره همدیگر رو شستیم و تو وان با هم دراز کشیدیم و منم در گوشش بهش گفتم مامان ازت ممنونم تا حالا هیچ وقت سکس نداشتم و همش از فیلم سکسی ارضا میشدم . این بهترین هدیه تولدم بود . مامانم گفت منم خیلی وقت بود سکس نداشتم . بعدش دوباره از وان اووردمش بیرون و گذاشتمش رو زمین حموم و از هم لب گرفتیم و من دوباره به سرم زد تا بکنم . و کیرم رو کردم تو کسش و مامانم گفت دیگه بسه . منم گوش نکردم و کردم تو کسش ولی هرکاری کردم ارضا نشدم . اووردم بیرون و روش خواییدم و دوباره کردم توش . انقدر فشار دادم تا بالاخره با لرزی که داشتم آبم رو تو کسش ریختم و آروم شدم . بعدش دوش گرفتیم و اومدیم بیرون و رو تخت در آخرین بار اون لباس من رو تنم کرد و منم لباس اون رو و بهترین لحظه بعد از حموم شورت و کورستی که تنش کردم بود چون یه بوس گنده از سینه هاش گرفتم و وقتی شورتش رو پاش کردم کسش رو دیدم و انقدر بیحال بودم باسم طبیعی بود . و …… بازم ادامه داره که باید ببینم کی موقعیتش پیش میادیه هفته ای میشد از تولدم گذشته بود . روز جمعه بود که من و مامانم خونه تنها بودیم . انگار مامانم دیگه دوست نداشت با من سکس کنه ولی من طلبه این کار بود و میخواستم چون خیلی بهم حال داد بالاخره یه موقعیت خوبی پیدا کردم . مامانم رفته بود رو تخت دراز کشیده بود و منم بهش گفتم پشیمون شدی . اونم یه نگاهی کرد و با لبخند گفت .:نمیدونم والا و دستش رو پیشونیش گذاشت . حتی ساق دستاش آدم رو حشری می کرد . پوست لطیفش . رفتم رو تخت و از لباش بوسه گرفتم و و باهاش لب بازی کردم وتا آمادش کنم . لباس های همدیگرو در اووردیم و شروع کردیم . بهش گفتم میخوام امروز حسابی حال کنم . اونم یه لبخند زد و دمر دراز کشید منم کیرم رو کونش گذاشت و آروم آروم کردم توش و حی ادامه می دادم داشت آبم می اومدم که کشیدم بیرون و رفتم سراغ سینه هاش و کیرم رو لای پستوناش گذاشتم و بالا پایین کردم و ابم اومد و رو سینه اش ریخت و مامان گفت چقدر داغ بود . رفتم سراغ رون پاش و کیرم رو کردم لاپاش و حسابی حال کردم .بعدش از رون پاش تا کف پاش رو بوس میکردم . بدنش خیلی لیز و لطیف بود واقعا سکس با زنای سن بالا خیلی بیشتر کیف میده . دیگه دیدم موقعشه رفتم سراغ کس . کیرم رو آروم آروم بردم تو کسش و تا جایی که داشت فرو کردم و بالا پایین میکردم و در همون زمان که کیرم توش بود .سینه اش رو گاز میزدم و مامان هم خیلی آه و ناله می کرد . بیچاره داشت از بالا و پایین به گا میرفت ! مامان گفت دیگه بسه بکش بیرون بکش بیرون . منم تا دیدم اینو میگه حشری تر میشدم و بیشتر فشار میدادم تا جایی که دو تا مون ارضا شدیم ولی وقتی آبم اومد تا ته کسش فشار دادم و آبم رو ریختم کسش گرچه مامان لوله هاش رو بسته باسه همین خوایه کردم و ریختم تو کوسش . بعدش که کیرم رو اووردم بیرون کس مامان و کیرم قرمز قرمز شده بودیم و مامان از درد دمر خوابید و منم کونش رو بوس کردم و مامان با بی حالی گفت : این بار زیاده روی کردی . منم موهاشو زدم کنار و بوسش کردم و گفتم معذرت میخوام تو حال خودم نبودم و مامان خوابش برد . منم تروتمیز کردم اتاق و تخت رو . بیدارش کردم و رفتیم حموم و حسابی اونجا در مورد سکس بین همدیگه حرف زدیم و خندیدیم . قراره پس فردا با هم بریم آستارا . مامانم میگه اونجا میخواد خرید کنه و بگردیم . احتمالا اونجا شب ها باهمیم . بالاخه رفتیم آستارا بعد از خرید و گردش در شهر نزدیک شب که شد یه اتاق گرفتیم . فقط من ومامان . منم فکرم فقط سکس بود . مامان رفت دوش بگیره که من گفتم بهترین موقعس . من در زدم گفت بیام . مامان با خنده گفت میدونستم تو صبر نمیکنی . منم با خوشحالی رفتم تو حموم و لباس های همدیگررو در اووردیم وقتی کورستشو خواستم دربیارم سینه هاش رو لیس میزدم واییییییییی . و همونجا از هم دیگه لب گرفتیم . و رفتیم دوش گرفتیم . مامان گفت بزار بعد از حموم سکس کنیم منم گفت باشه . از حموم که برگشتیم . همون جا انداختمش رو تخت و سینه هاش رو ریز ریز گاز می زدم . سینه هاش معمولی بود ولی نرم و سفید . یه کم که این کار رو کردم به مامان گفتم همیشه داریم اینطوری سکس می کنیم یه تغییر باید بدیم . مامان گفت مثلا چی ؟ گفتم من از یه فیلم سکسی یه چیز باحالی دیم اگه درستی اجرا کنم و مامان قبول کرد . (واقعا قبل از سکس با مامان یه آدم کسل و بی فعالیتی بودم ولی بعدش حسابی فرق کردم و مشکل اصلی زندکیم رو مامانم حل کرد و خودش رو در اختیار من گذاشت)گفتم اجازه میدی فیلم بگیرم و مامانم ماملا مخالفت کرد ولی من گفتم عمرا کسی ببینی میریزم تو کامپیوتر و رمز باسش میزارم . بعد از جر و بحث بالاخره راضیش کردم و دوربین رو گذاشتم یه جایی که کل تخت رو نما می داد و اتوماتیک فیلمبرداری کنه . یه جوراب پارازین پاش کردم تا زانو و شورت و کورستشو تنش کردم و مامان با خنده گفت این چه جوره شه . بهش گفتم صبر کن و نگاه کن . عین زنای پورنو گراف . بعد انداختمش رو تخت و با دو تا کورست دستاش رو به تخت بستم و جوراباش رو در اووردم و پاهاش رو باهاش به تخت بستم .شورت هنوز پاش بود و من لخت بودم و کیرم رو بردم طرف کسش که روش شورتش بود و انقدر فشار دادم که شورتش که به صورت توری بود پاره شده و کیرم مستقیم رفت تو کسش و بعد از چند بار بالا پایین کردن وقتی که کیرم حسابی آماده پاشیدن شده بود کشیدم بیرون . بعد رفتم سراغ سینه هاش وکیرم رو لاش گذاشتم و بالا پایین کردم و انقدر این کار رو ادامه دادم که آبم اومد و ریختم رو سینه هاش . همین طور که دست و پاهاش بسته بود . میخندید به کارهای من و یه هو گفت کیوان اینطوری خیلی ناجوره من دوست ندارم و من وقتی داشت این حرف ها رو میزد کیرم رو کردم تو دهنش و سرش رو عقب و جلو کردم حسابی بهم حال میداد اینطوری بعد از دهنش در اووردم . دمرش کردم و دست و پاش رو بسته نگه داشتم و با کمربند شلوارم رو دراووردم و مامانم گفت میخوای چی کار کنی منم گفت هیچی نمیشه آخرش که فیلم رو دیدی کلی کیف می کنیم و با کمربندم چند ضربه کونش زدم و مامان حی می خندید و میگفت این چه کاریه بابا منم که محکم نمیزدم و بهش گفت نخند . بعد از ضربه ها به پشتش با این که آروم و نمایشی زدم و قرمز شده بود . بعد روشو به طرف خودم کردم و بهم گفت کی دست و پامو باز می کنی . من گفتم حالا مونده . بعد با کمربند به سینه ها و پاهاش زدم و تاجایی که قرمز بشه . بعد دست و پاشو باز کردم . و مامان گفت گوشام داغه داغه و بهش گفتم بدنت رو ندیدی که قرمزه و بهم گفت خدا بگم چی کارت کنه دیوونه . بعد دوباره دوربین رو پلی کردم و انداختمش رو تخت و دست که بدنش زدم داغه داغ بود . کیرم و کردم تو کسش واییییی که چه گرم و داغ شده بود . انقدر حال میداد بعد شروع کردم به بالا پایین کردن کیرم تو کسش . مامان پاهاش رو به کمر قلاب کرد و گقت میخوام حالم رو عوض کنی . بدن مامان خیس بود ! دیگه نیاز به کرم هم نبود . و شروع کردم تا ته فرو کردن کیرم تو کسش و انقدر بالا پایین کردم و مامان آه و ناله کرد ومن یکی از دستامو کردم تو دهنش و دستمو گاز می زد . من دیگه تا جایی که زور داشتم فشار دادم . دوباره خیس خیس شده بودیم و مامان که داغ بود و قرمز . بالاخره ارضا شد و منم آبم ریختم تو کوسش و آروم شدم .دوربین رو که خاموش کردم رفتم کنارش خوابیدم . من پامو کردم لای پاهاش و خودمو بهش چسبوندم . و خوابم گرفت . صبح شد ساعت 9 . مامان من رو بیدا کردم و رفتیم حموم . همونجا انداختمش تو کف حموم و مامان گفت دیگه بسه اینطوری حی عادت میکنی . منم دیدم نمیزاره دیگه اصرار نکردم . و یه دوش گرفتیم و بعد صبحانه خوردیم رفتیم بیرون گردش . شب که برگشتیم .بعد از شام . گفتم بیا فیلم رو ببینیم . بعدش دراز کشیدیم من گفتم . مامان امشب برنامه ای داری باهم و مامان گفت باید ببینم چی میشه و گفت میزاری موقع فیلم دیدن من روت بخواب آخه خیلی مزه میده و بالاخره بد از لجبازی لباس هاشو دراوودم و لخت شدیم بعد مامان دمر رو تخت خواید و منم روش خوایدیم و کیرم رو کونش نرم و کوچولوش گذاشتم و فیلم رو پلی کردم و دیدیم وکلی خندیدیم باهم . البته تو سفر اون فیلم رو مامان پاک کرد و منم ازش ناراحت شدم از دستش ! تو اون 3 شب من 3 ساعت در شب با مامان سکس داشتم و یکی بهتریم مسافرت ها عمرم بود و بعد از اون سفر من تا 3 هفته شارژ بودم .

من و راگر با مامانسال ها میگذت که بابام فت شده بود و منم دم در سفارت ها به دنبال ویزا بودم . من و مامانم تو شهری که حتی یه آشنا هم نداشتیم خیلی احساس تنهایی میکردیم و بعد از دیپلم گرفتن من تصمیم به ترک از ایران شدیم . بالاخره بعد از تکاپو یکی بهمون پیشنهاد داد به دبی بریم . ما هم قبول کردیم و بعد کارهامون رو کردیم و رفتیم دبی . اونجا در اولین فرصت کارامون دست یه سیاه پوست دادیم که به امور اونجا آشنا بود و اهل امریکا بود و در اون شهر کارهای کسانی که به اونجا مهاجرت یا برای کارهای تجاری میامدن مشاوره می داد و درآمد خوبی هم داشت . من و مامانم تا تموم شدن کارها در یه سوئیت مستقر شدیم . هر یه روز در میون مشاورمون پیشمون می اومد و کارهایی که راه اندازی کرده بهم شرح می داد دیگه قرار شده بود به یه آپارتمان شیک و گرون دبی بریم و یه مغازه تو یه پاساژ بگیرم . بالاخره سرمایه ای که پدرم بعد از فوتش گذاشته بود کفاف زندگی خیلی خوبی رو می داد . در این روز ها هر وقت مشاورمون به خونمون می اومدم . مامانم جلوش خیلی آرایش می کرد و لباس های شیک می پوشید . من مامانم تو این سال ها خیلی صمیمی تر شده بودیم و من مثه یه دوست باهاش رفتار می کردم . یه روز ازش پرسیدم ازش خوشت اومده و مامان برگشت گفت مظورت کیه ؟ منم گفت منظورم راگر (مشاور)و مامان یه پوزخندی زد وگفت میدونی از وقتی بابات فت شده من خیلی وقته با مردی نبودم و خیلی این منو اذیت میکنه و تو جای من نیستی که متوجه شی منم بهش گفتم من درکت می کنم اگه خواستی کمکت می کنم . مامان منو بوس کردم و گقت ازت ممونم . من فهمیدم مامان میخواد با طرف سکس کنه . مامان من الان 43 سالشه و هیکل خوب و لاغری داره ولی قبلا چاق بود ولی بعد جریان فت بابا خیلی لاغر شد حتی وزنش به 55 کیلو رسید که با کمک دکترش و درمانش دوباره تونست 10 کیلو بالا کنه وهیکلش رو مثه آنجلینا جولی کرد چون به قوله مامان خیلی خوش هیکله! من یه بار لخت بودن مامان رو دیدم طوری که نفهمیده باشه . راگر کلی کیف می کنه . بالاخره ما به اون آپارتمان شیک رفتیم . راگر برای کارهای پایانی به خونمون اومد و من رفتم تو اتاقی که مامان قرار بود راگر رو ببره اونجا یه جایی توپی قایم شدم و منتظر یه فیلم سکسی بودم . یه هو دیدم اومدن تو اتاق .مامان نشت رو تخت و لباسش طوری بود که هر کی رو حشری میکرد و بوی عطرش کلی اتاق رو گرفته بود . و اونم هم نشت و مدارک رو نشونش داد و مامان جلوش اشوه می اومد . مامان انگلیسی بلد بود ولی من زیاد نه و نمی فهمیدیم چی میگه بهش و لی یهو مامان ازش لب میگیره و از همونجا شروع میشه و لباساشو در میارن . وای که ای کاش من جای راگر بودم . راگر سیاه پوست دورگه بود و خوش هیکل بود ولی مامانم بدنش خیلی ناز بود جون میداد فقط روش تلمبه بزنی .سکس سیاه و سفید خیلی جالب بود . راگر سینه ها مامان رو حسابی میخورد و مامان کلی حالی میکرد . همین طور داشتن همدیگر رو می مالوندن . راگر مامان رو برعکس کرد رو تخت و رون پاهاش رو بوس می کرد وای که میخواستم همونجا برم یه حالی اساسی بکنم . مامان شورتش رو در اوورد .و اونم سریع اومد کیرش رو کرد توش و حی تلمبه می زد و مامان آه آه می کرد و انقدر اینکار رو ادامه داد که مامان یه آه بلند کشید و اونجا بود که راگر کیرش رو کشید بیرون . مامان سریع راگر رو تو بغلش گرفت و نفش نفش میزد و اونم از گردن مامان رو بوس می کرد . من حسابی حشری شده بودم و میخواستم برم وسط صحنه ولی جرات نکردم . راگر بعد از چند دقیقه بلند شد و لباسش رو پوشید و مامان رو بوسید و وسایلش رو جمع کرد و رفت حالا بهترین موقع بود که من دست به کار بشم . لباسم رو در اووردم و گفتم تا تنور داغه بچسبونم . رفتم کنار مامان و اون یه لبخندی زد و بهش گفتم حالتون کردید و من رو الان بیچاره کردین و بهش بدون رو در وایسی گفتم میزاری باهات باشم و اونم سرش برگردوند و جوابی نداد ولی من از اخلاقی ازش سراغ داشت میدونستم اگه باهاش حال کنم چیزی بهم نمیگه و منم آروم و پامو گذاشتم رو پاهاش (به خاطر امروز تمام موهای بدنم رو زده بودم) دیدم کار خواصی نکرد و اومدم نزدیک تر و کیرم رو گذاشتم تو کونش و در گوشش گفتم فقط همین یه دفعه و مامان سرش رو به نشونه تایید اوورد پایین . منم مثه راگر از گردشن بوس میگرفتم وای که چه کونه نرم و چه گردن مخملی داره . بعد آروم برگردوندمش و سینه هاش رو بوس کردم و مامان با خنده گفت حسابی لحظه لحظه داشتی نگاه می کردی گفتم چطور ؟ گفت چون هرکاری راگر داره می کنه تو هم انجام میدی منم با خوشحال شدم و دیگه راحت کیرم رو بدون اینکه تو کسش کنم فقط با کیرم از رو نوازش میکردم تا حشری شه . انقدر این کار رو انجام دادم که مامان خودش ازم لب گرفت و حی لب بازی می کردیم . تا آخربا دست کون کوچولو مامان رو گرفت و کیرم رو کردم تو حسابی تلمبه زدم و بالاخره آبم اومد بعدش کمر مامان رو بوس میکردم و حی می اومدم پایین تر تا ساق پاش وای که چه بدنیه . از گرمی بدنش بیشتر حشری میدشم و نمیخواست ولش کنم . دیگه صبرم تموم شد و یهو برگردوندمش و دستاش رو گرفتم و کیرم تا ته کردم تو کسش ولی مامان نمیگذاشت ولی چندبار که تلمبه زدم دیگه ول کن شد و منم با دستام سینه هاش رو فشار میداد . هر چقدر بیشتر تو کسش فشار میدادم بیشتر پستونای نازشو فشار می دادم و یه هو مامان یه آه بلند کشید و من باز تلمبه زدم و مامان آه آه میکرد و می گفت بسه بسه دیگه و من به سرم زده بود و ول کن نبودم اثلا تو حال خودم نبودم . انقدر این کارو کردم تا آبم اومد و کیرم کشیدم بیرون و ریختم تو سینه هاش و صورت مامان رو دیدم عرق کرده بود . عطر بدنش منو حشری میکرد . و صورت مامان رو ماچ کرد و روش خوابم برد . تا صبح که بیدار شدم کیرم تو کونش بود و توخواب کلی هم جنوب شده بودم نگو که کیرم رو کون بود و خیس شده بود . بالاخره بیدار شدیم و فتیم برای اولین بار از حموم خونه جدید استفاده کردیم . اومدیم بیرون و صبحانه رو خوردیم و به کارهای عادی رو شروع کردیم و اون به بعد رابطه من و مامان خیلی صمیمی تر شد و موقعی که نیاز به سکس داشتم مامان خودش رو در اختیار من گذاشت . مامان با راگر تا چند ماهی رابطه داشتن ولی موقعی که می خواستن سکس کنن من نباید خونه می بودم . بالاخره راگر کارهاش با ما تموم شد و رفت . ولی مامان دیگه تو سکس نمیگذاشت من با کسش کاری داشته باشم و لی باز همین طوری خوب بود . الان 2 سالی هست از این موضوع میگذره و مامان تا الان به غیر از من با یه مرد عرب سکس میکنه باسه ارضا شدن خودش چون همون طور گفتم من اجازه ندارم . بعد از 2 سال که اومدیم اینجا هیچ هیکلی جا افتاده تر از مامان ندیدم .

داستان کس دادن مامانم سلام من بی نام هستم ببخشید طول کشید تا داستان جدید سکس مامانمو بگم دلیلش این بود که من برای پی بردن به کارهای مامانم مجبور شدم با یه نفر که اسمش مصطفی بود و حدس میزدم با مامانم رابطه داره دوست بشم اون فرد هم کسی بود که چند وقت یکبار برای نظافت خونه و راه پله به خونه ما میومد دلیلشهم هم این بود که اون با اینکه تو یه تعمیرگاه مشغول کار بود بازم برای نظافت خونه ما میومد.شروع طرح دوستی من با مصطفی.یه روز مصطفی برای نظافت به خونه ما اومده و مامانم براش کاری پیش اومد واز خونه رفت من و مصطفی تنها بودیم من بهش گفتم خسته شدی بیا بریم تو اطاق من هم چایی بخوریم و هم تو اینترنت یه گشتی بزنیم قبول کرد و رفتیم تو اطاق یه مدت تو اینترنت چرخیدیم بردمش سراغ سایتهای سکسی چندتا عکس نشونش دادم اون هم خوشش اومد خلاصه با هزار بدبختی مخشو زدم که با هم سکس بکنیم قرار شد اون اول منو بکنه بعد من اونو بکنم بعد از ور رفتن با هم کیرشوکرد تو کونم درد شدیدی گرفت اونم سریع کیرشو درآورد و قرار شد بزاره لا پام…. بعد از سکس با هم یا بهتر بگم gay باهم اون مشغول کار شد منم باهاش شروع به حرف زدن کردم تا اینکه یه دفعه بهش گفتم دوست داری مامانه منو بکنی که دیدم یه دفعه خشکش زد قرمز شد منو نگاه کرد و گفت مگه تو خبر داری منم زود دوزاریم افتاد گفتم اره ولی اشکالی نداره من از کس و کون دادن مامانم خوشم میاد و بعضی از سکسهاش خبر دارم و یواشکی دیدم تو باید برام تعریف کنی که چه طوری مامانمو کردی و برای اطمینان بیشترش داستان سکس مامانم با تعمیرکار تو سایت بهش نشون دادم و اون هم قبول کرد شروع به تعریف کردن از اولین سکسش با مامانم کرد از اینجا به بعد داستانو از زبان مصطفیشروع داستان :دفعه دوم بود که برای نظافت خونتون اومده بودم مامانت یه شلوارک مشکی با یه تی شرت آستین حلقه ای نارنجی تند تنش بود یه چادر سفید سرش کرده بود ولی از روی چادرهم لباسهای تنش معلوم بود و خیلی حشری کننده بود هر وقت که داشت با من حرف میزد چادرشو باز و بسته میکرد منو بیشتر حشری میکرد با خودم فکر میکردم میشه یه بار این خانم رو بکنم یا نه تو این اوضاع تلفن زنگ زد و مامانت رفت تو اطاق گوشی برداشت و با طرف پشت خط خیلی راحت حرف میزد بهش جنده جون از این حرفها میزد من واقعا حشری شده بودم. حرف زدنه مامانت تموم شد رفت طبقه بالا. من که راست کرده بودم فرصت رو غنیمت شمردم رفتم تو نورگیر شروع کردم با کیر راست شدم ور رفتن و جق زدن تو خیال داشتم مامانتو میکردم که چشمام به پنچره طبقه بالا افتاد دیدم که مامانت داره منو با کیره تو دستم نگاه میکنه خشکم زد اونم تا دید من متوجه شدم با دستش یه بوس برام فرستاد دوید اومد پایین البته بدون چادر بهم گفت بیا تو اونجا خوب نیست از ترس میلرزیدم دستم به کیرم خشک شده بود حالیم نبود کیرم از شلوار بیرونه که مامانت گفت: تا من هستم چرا جق میزنی. دستمو گرفت منو برد طرف کاناپه نشست منو هم کنارش نشوند گفت : از من خوشت میاد. دوست داری با من سکس کنی ؟ من گفتم خانم شما آخه. که سریع حرفمو قطع کرد و گفت : من دوست دارم با همه سکس کنم چون شوهرم قبل از طلاق من همیشه با دخترا سکس میکرده و من هم به خاطر همین طلاق گرفتم از موقع با هر کی که بشه سکس میکنم با این حرفش خیالم راحت شد. اومد شروع کنه که گفتم پسرت چی که گفت: اون حالا حالاها خونه نمیاد ما تنها هستیم میتونیم یه سکس حسابی بکنیم.کارمونو شروع کردیم اول اون کیرمو حسابی خورد خیلی هم خوب می خورد یه مقدار گذشت پا شد گفت : لباسامو درار منم شروع کردم اول تی شرتشو درآوردم تا تیشرتشو کشیدم بالا دوتا پستون درشت افتاد جلوی صورتم تحملم تموم شد افتادم به جون پستوناش شروع کردم گاز زدن خوردن مک زدن مامانتم میگفت تمومش نکنی برای دفعه بعد هم بزار. بعد از پستونش رفتم سراغ شلوارکش تا کشیدم پایین چشم به شورت تور سفید افتاد که کسش معلوم بود پشم کسش رو هم زده بود فقط یه خط باریک موی کوتاه داشت مثل زنهای تو فیلمهای سوپر خوابوندمش مشغول به خوردنه کس شدم اونم پاهاشو دو طرف سرم فشار میداد سرمو به کسش فشار میداد بعد از 10-15 دقیقه ای خوردن پاشدم لخت شدم کیرمو گرفتم جلوی کسش و گفتم اجازه هست که اون هم گفت بفرما منو جر بده کیرمو کردم تو کسش مشغول تلمبه زدن شدم یه مدت گذشت بهش گفتم میشه بکونم تو کونت که گفت بفرما همه کردن تو کونم تو روش. برگشت رفت رو زمین به صورت چهار دستو پا شد منم رفتم پشتش کردم تو کونش اولش سخت رفت تو ولی تا ته که کردم توش صداش در اومد شروع به ناله کرد منم یه مقدار آروم جلو و عقب کردم تا وقتی که روون شد سرعت عقب و جلو کردمو بیشتر کردم صورت مامانت سرخ شده ناله میکرد میگفت منو جر بده این جور حرفها. داشت آبم میومد که بهش گفتم بریزم تو کونت که گفت نه نریز تو بریز رو پستونام رو شکمم کیرمو کشیدم بیرون اونم سریع برگشت منم آبمو ریختم رو شکمش رو پستوناش بهش گفتم کیرمو میخوری که گفت دوست نداره آب کیر بخوره با دستمال کاغذی شکمشو پاک کردم کنارش خوابیدم باهاش ور رفتم بوسش کردم از هم لب گرفتیم اون پاشد رفت حموم منم لباس پوشیدم مشغول تمیزکردن شدم 10 دقیقه ای گذشت از حموم اومد بیرون یه حوله تنش بود لباساشو از روی زمین جمع کرد و اومد کنارمو بهم گفت : بهت خوش گذشت خوشت اومد ؟ منم گفتم آره گفت: پس دیگه به خاطر من جق نزن هر موقع که خواستی بگو که با هم حال کنیم منم گفتم هر موقع که خواستم بیام گفت : زنگ بزن تا موقعیت جور کنم بیای و یه لب از هم گرفتیم گفت میرم بالا لباس بپوشم پسرم نیاد منو اینجوری ببینه بگه مامانم جنده است بخواد منو بکنه بهش گفتم مگه بده که بکنتت گفت دوست ندارم با پسرم و آشناها سکس کنم فقط غریبه ها اینو گفت و رفت بالا….تعریف کردنه مصطفی تموم شد یه نگاه به من کردو خندید آخه تو این مدت تعریف کردن داستان سکس مامانم باهاش من داشتم جق میزدم آبم اومده بود ریخته بود تو دستم مصطفی گفت خیلی خوشش میاد که مامانت کس میده منم گفتم آره اون گفت افتخار کن مامانت به خیلی ها داده

من و مامان تنها در اتاقمن نیما هستم و الان 20 سالمه و این موضوع باسه 2 ساله پیشه . بابام چند سالی میشه فوت کرده و بعد از اون من و مامان با ارثی که پدرم به جا گذاشته بود زندگی می کردیم و من و مادرم مثه 2 تا دوست در زندگی مکمل هم بودیم . بزارین از اصل ماجرا شروع کنم . یه روز جمعه بهشت زهرا رفتیم سر خاک بابا بعد از اون با مامان برگشتیم خونه و مامان رفت تو اتاق زد زیر گریه ومنم سریع رفتم تو اتاق دیدم نشسته رو تخت و گریه می کنه منم رفتم کنارش نشستم و دلداریش دادم . باسه اینکه آرومترش کنم بغلش کردم تا آروم تر شه بالاخره ناله هاش به پایان رسید و بعد من از گونه اش یه بوس گرفتم و گفتم آروم باشه و اونم منو بوسید و همین طور من بوسیدمش و یه هو به صورت همدیگه یه نگاهی کردیم و من از خود بی خود شدم و آروم اروم لبم رو جلوی لباش اووردم و بوسه گرفتم .یه لحظه سکوت کل اتاق رو فرا گرفت و من دوباره آروم ازش لب گرفتم و اونم شروع کرد از من لب گرفتن و همینطور ادامه داشت تا دوتامون کاملا حشری شدیم و لباسای همدیگه رو دراووردیم و رو تخت لخت شدیم . وای که مامان چه بدن لاغر و بوری داشت . من که حسابی آبم داشت می اومد . خودمو روش ولو کردم و سینه هاش رو بوس میکردم . و انگشتم رو رو کسش می مالوندم تا بیشتر حشری شه . مامان که معلوم بود چندسالی سکس نکرده بود . اومدم از پایین شروع کردم . پاهاش رو لیس میزدم وای که چه رونایی داره به کسش که رسیدم به مامان گفتم تا حالا این کار رو نکردم و مامان قسمت های آلت خودش بهم نشون داد و گفت چطوری باید کس بکنم .من شروع کردم کیرم رو تو کسش کردن و مامان پاهاش رو به کمر قلاب کرد و گفت دستام رو بزارم رو شونه هاش و بعد کیرم رو بکنم توش . منم طبق گفته خودش انجام دادم و شروع کردم . مامان گفت اول آروم آروم و من تکرار می کردم و مامان آه آه میکرد و بادستاش صورتم رو اوورد جلو وازم لب میگرفت .همین طوری که داشتم کیرم رو تو کسش میکردم تندترش کردم و آبم اومد و چشام یه لحظه سیاهی رفت تا به حال انقدر باحال ارضا نشده بودم چون هیمشه خودارضایی میکردم ولی اینبار انگار تو فضا بودم ولی بازم کیرم رو از کسش بیرون نیووردم و همینطوربیشتر تلمبه میزدم و مامان سفت من رو گرفت بود و آه آه میکرد و انقدر تلمبه زدم که مامان یه جیغی کوچیکی کشید ومن کیرم رو کشیدم بیرون .و رو مامان خوابیدم و ازش لب میگرفتم و بهش میگفتن دوست دارم و اونم گفت منم همینطور عزیزم . من مامان رو برگردوندم و کیرم رو کردم تو کونش و انقدر نرم بود که دیگه نمیخواستم از توش دربیارم و همونجا خوابم برد . وقتی بیدار شدم دیدم مامان هنوز بیدار نشده . ساعت 7 شب بود مامان رو بیدار کردم و رفتیم حموم . تو وان که بودیم من رفتم مشروب اووردم و تا آخر شب مشروب خوردیم ومن و مامان تو مستی تو حموم کارایی کردیم که هروقت یادش می افتم چندشم میشه ولی دیگه اینکار رو نکردیم . بعد از اون ماجرا هرشب من و مامان سکس داشتیم و بعد از 1 ماه مامان سکس رو هدفمند کرد و گفت هفته ای 1 دفعه . من تو این 2 سال دیگه مشکل جنسی ندارم و مامان این مشکل رو حل کرده و من هم جز 1 بار در هفته دیگه باهاش سکس نمیکنم و موقع سکس باهمدیگه قبلش مشروب نمیخوریم . من قبل از این موضوع می ترسیدم ولی موقعیتش پیش اومد .

سکس من و مادر بزرگم من احسانم 27 سالمه خاطره ای که دارم مربوط میشه به10 سال پیش .قبل از شروع لازمه که بگم تمام مطلب عین حقیقت و اتفاق افتاده.سکس با مامان بزرگ از اونجا شروع شد که یه شب گرم تابستون توی ایوون خونه ی مامان بزرگ خوابیده بودم و مامان بزرگمم که اسمش شهلاس کنارم خوابیده بود البته با فاصله. پدر بزرگمم بخاطر حساسیت فصلیش توی اطاقش خوابیده بود. من اونشب از اونجا فهمیدم شهلا خانم اهل حاله که یمرتبه از خواب پریدم دیدم از پشت چسبیدم به شهلا و با دست راستم سینه هاشو میمالم تا بخودم اومدم سه متر از جام پریدم گفتم الان که شهلا بخابون تو گوشم که دیدم نه حسابی خوابه. اون شب گذشت و منتظر یه فرصت دیگه بودم که سیده های شهلا رو لمس کنم تا اینکه بابابزرگم رفت یه سفر زیارتیمن باید شبا پیش شهلا جون میموندم. شب اول تخم نکردم نزدیکش بشم یه جلق زدم و خوابیدم ولی کاری ندارم به سن حدود 55 سالش شهلا جون خوش هیکله سینه های بزرگیم داره و همیشه هم به خودش میرسه.شب دوم خیلی نزدیک شدم ولی بازم جلق زدم شب سوم که حشرم زده بود بالا دل و زدم به دریا اروم رفتم پشتش کیرم و که داشت میترکید و اوردم بیرون و خودم و رسوندم پشتش یواش یواش سر کیرمو میمالیدم به کون شهلا قلبم داشت از دهنم میومد بیرون ولی چیزی حالیم نبود تا جایی پیش رفتم که کیرم کامل لای پای شهلا بود با خودم قرار گذاشتم که فردا شب شلوارشو در بیارم همین کارم کردم ولی چشمتون روز بد نبینه همینکه داشتم کیر سفت و داغمو میمالیدم به کون شهلا و تو حال خودم سیر میکردم نگاهم افتاد تو چشای شهلا که برگشته بود و زل زده بود تو چشای من قلبم دیگه نمیزد با خودم گفتم الان که همه ی محل خبردارشن که یدفعه شهلا دستشو برد سمت دهانش من که همینجور مونده بودم دیدم دستشو با اب دهانش خیس کرد و با همون دستش کیرمو گرفت یکم که خیس شد یه تکون خورد یکم اومد سمت من و کیرم و هدایت کرد سمت سوراخ کونش من که هنوز چیزی نمیفهمیدم با اصرار شهلا یه تکون دادم وکیرمو کردم توی کونش یه 2-3 تا اخ و اوخ کرد و ساکت شد تازه داشتم متوجه میشدم داره چه اتفاقی میوفته که دیدم ابم داره میاد تا خواستم کاری کنم همه ی ابمو ریختم روی شرت و شلوار شهلا که اونوقت پاشد سریع رفت توی ساختمون من فقط صدای باز شدن دوش حمام و شنیدم بعد از خجالت خودمو بخواب زدم .صبح که از خواب بیدار شدم یواشکی لباسامو پوشیدم اومدم که از در برم بیرون صدای شهلا اومد که گفت امشب یادت نره من تنها بمونم.من که فرارو برقرار ترجیح دادم تا مدرسه حتی زنگ اخر تو فکر شهلا بودم .سکس دومم و با شهلا خانم و حتما براتون مینویسم.

خواهر ناتنی حشریشبها وقتی پیش مادرم میخوابیدم با خال گوشتی روی سینه اش بازی میکردم تا خوابم ببره/یک روز خواهر ناتنی 19 ساله ام که سفید وخوشگل بود منو برد سینما بمادرم گفت شب خونه ما میخوابه فردا بریم باغ وحش فصل سردی بود/خواهرم روی زمین جاانداخت باهم رفتیم زیر لحاف من مثل عادت شروع کردم بازی با نوک پستونهش نوک پستونش سفت سفت شده بود من داشت خوابم میبرد/دستهامو بردلای پاش دستم بموهای کوسش خورد خیلی خوشم اومد یکهو خوابم پرید ولی بروی خودم نیاوردمبا چوچلش بازی میکردم گاهی انگشتمو میکردم تو کوسش اینم بگم وقتی دستموبکون کلفت خونمون میزدم کیرم باند میشد ولی بالغ نشده بودم/ اونشب ولع خاصی داشتم انگشتمو کردم تو کوسش خیس که شد انگشتمو لیسیدم/خواهرم فهمید بیدارمدرگوشم گفت فردا هرجاخواستی میبرمت بکس حرفی نزن شورت منو در اورد/ باکیرم بازی میکرد/منم آب کسشو با انگشتم میمالیدم بکیرم یکهو برگشت نشت روی کیرم تما کیرم وخایهام خیس آب شد بعد شروع بلب گرفتن از من کرد زبونشو مرتب میکرد تودهنم راستشو بخوای خیلی لذت بردم.فردا صبح ازخواب بیدارشدم دیدم کیرموگرفته تو دستش داره میماله درگوشم گفت زن عمو چیزی نفهمه بعدازخوردن صبحانه رفییم سینما 3 تا فیلم دیدیم ازباغ وحش خبری نبود چون توسینما دستم رو کسش بود/چند شب پیش هم خوابیدیم دیگه ندیدمش چون برای تحصیل امده بود تهران یادم رفت بگم مادریک شهر صنعتی درشمال زندگی میکردیم بعداز 2/ امدم تهران منزلزن عموم من دیگه بالغ شده بودم وصدای دورگه نصفه های شب بیدار شدم برم سروقت خواهر دانشجوم دیدمتورختخوابه ولی بیداره رفتم زیر لحاف تارسیدم بغلش کردم ازش لب گرفتم پستونهاش سنگ بودپاهاشو ازهم واکردم کملافه سفید کهنه پیدا کنیم جای ملافه خونی شده بذاریم/سه ماه تهرون بودم فقط 2/روز کسش تعطیل بود/ سال بعدش از دانشگاه تهران فارغ اتحصل شد با پسریکی از فامیلهایمان ازدواج کرد نمیدونی این دختر چقد مظلوم سربزیر/ونجیب بود/این این داستانو دارم تعریف میکنم خواهرم 3.تابچه بزرگ داره 53 ساله شده هنوزهم میکنمش بمن میگه تو رو که میبینم حشری میشم میگه وقتیکه من تو حسرت یک سانت کیر میسوختم تو منو گائیدی هیچ کس نهمید/ این کس مال خودتنه راستش بیشتر میگه کسمو بخور 69 باهم کارمیکنیم اونم آب منو میخوره هفته قبل روز شنبه آمد شرکت روبروم نشست پاهاشو وامیکرد شورتشوببینم منم تحریک شدم / گفت بیام زیرمیزت کیرتو بخورم / فبول نکردم / قهر کرد رفت روز پنجشنبه قبل تازه فهمیدم ایشون بیمارجنسی بوده اگر هفته ای 2/ مرتبه خالی نشه کمر درد میگیره/با پسرعمه ام درتهران برنامه داشته باونم کس میده من بشدت دوسش دارم بعنوان معشوقه نه خواهر /نمیدونین چقدر اوستاده در کس دادن.

عمه حشریسلام به تمام بچه های ایرانی به خالق یکتا قسم این اتفاق واقعی هست و برام اتفاق افتاده خیلی سخته باورش برا بعضی ها اما خب من حتی یک کلمه هم این ور اونور نمیکنم اسم من رضا هست(اسم ها به دلایل امنیتی مستعار هستن) 22 سالمه بچه تبریزم من چند تا عمه دارم که همشون بجز یکی نماز خون هستن اما این عمم که الان 55 سالشه نه نماز میخونه نه روزه فقط خدا رو میدونه اما خدا وکیلی قیافش قشنگه قیافش همون قیافه عکسش تو 19 سالگی عروسیش هست اندامش که خیلی عالیه اصلا تعریفی نیست باید ببینید این عمه خانوم ما از همون بچه گی ما ها من و پسرای فامیل با همه شوخی میکرد شوخی سکسی.یادمه مراسم عذاداری آقاجون بود همه بچه ها تو خونه بودن همه رفته بودن سر مزار این عمه و چند تا از خانوما مونده بودن غذا بپذن عمع اومد اتاق بچه ها همرو از صورت بشگون میگرفت و خنده شهوت آمیزی میکرد طوری که یه بار شوهر عمه دید چپ چپ نگاش کرد بگذریم یه بار که خونه عمه بودیم عمه داشت کار خونه انجام میداد مامانم با دختر عمه رفتن بیرون واسه خرید لوازم آرایش پسر عمم هم سرکار بود شوهر عمم هم همینطور من هم عمدا موندم گفتم دارم کارتون میبینم میخاستم پاهای عمه رو که دامن پوشیده بود دید بزنم اون موقع من 14 سالم بود عمه کارش تموم شد رفت حموم وقتی داشت میرفت بهم تیکه انداخت گفت نمیای تو حموم؟ بو عرق میدی ها و خندید و رفت منم بدو بدو رفتم سر کمد لباس های عمه تو اتاقش سوتین و شورتهاش رو ورداشتم بو کردم و لیس زدم کیرمو در آوردم و شرت و سوتینشو میمالیدم به کیرم و حال میکردم یهو چشمم افتاد به در حموم و شیشه بالای درش دویدم صندلی از آشپزخونه آوردم گداشتم زیر پام رفتم بالا نگاه کردم دیدم بله عمه زیر دوش واستاده داره بدنشو با صابون میشوره لخت لخت بود اون موقع عمه 47 سالش بود همه جاشو دید زدم وقتی شیر آب رو بست گفتم یهو منو میبینه اومدم پائین و صندلی رو گذاشتم سر جاش به فکر فرو رفتم با صدای بتز شدن در حموم به خودم اومدم سریع رفتم نشستم جلو تلوزیون همینکه عمه خودشو خشک کرده بود و حوله دور بدنش اومد رد شد بره اتاقش لباس ورداره بپوشه یادم افتاد وای ی ی ی من شرت و سوتینشو همونجور ول کردم وسط اتاق کمدشم بازه دیگه بدنم داغ شد ترسیدم دویدم رفتم دستشوئی تو آینه خودمو نگا کردم دیدم سرخ شدم از استرس و اضطراب بود واقعا ترسیده بودم آماده بودم عمه با داد و فریاد بیاد سراغم و بهم هزار تا بد و بیراه بگه و بی غیرت و کثافت خطابم کنه اما بعد حدود 10 دقیقه وقتی خبری نشد اومدم بیرون نگا کردم دیدم عمه تو آشپزخونست یواشکی رفتم اتاقش دیدم لباس زیر هاشو ورداشته و کمد لباسش بسته بود برگشتم بی سر و صدا نشستم پای تماشای تلوزیون عمه صدام کرد گفت چائی میخوری؟ گفتم بله .بعد چند دقیقه عمه با سینی چای اومد و نشست زیر چشمی بهش نگا میکردم عمه بازم از اون خنده های شهوت آمیزش میکرد به هر حال اون روز ها هم گذشت تازگی ها که من 21 ساله شده بودم و عمه 54 ساله روابطمون پیش از پیش گرم و صمیمی و رفت و آمدمون زیاد شده بود همیشه با هم پاسور بازی میکردیم منم باهاش شوخی میکردم و متلک مینداختیم به هم مثلا میگفتم هنوز جوجه ای ضعیفی تمرین کن اونم میگفت تو بازنده ای و فلان در مورد دوست دختر و اینجور چیزا از همه میپرسید و همه رو راهنمائی میکرد تا اینکه واسه عمه یه ایرانسل با گوشی روز تولدش خریده بودن از اون روز به بعد شده بود کارم اس ام اس دادن به عمه جک و سر بسر گذاشتن و غیره تا اینکه چند وقت پیش تو اس ها بهش گفتم عمه تمرین هاتو انجام دادی گفت جوجه فسکلی تو بازنده ای گفتم باشه میام با هم پاسور بازی کنیم گفت کی میای بی صبرانه منتظرم ببرمت بچه گفتم هر وقت وقت شد و خداحافظی کردیم یک روز وسط هفته که میدونستم پسر عمه سر کاره و شوهر عمه هم همینطور دختر عمم هم که خونه شوهرش ساعت 10 حموم کردم رفتم بیرون طرفای عمم اینا پارک بود نشستم اونجا ساعت 10.50 بود اس دادم به عمه که تمریناتو انجام دادی 10 دقیقه بعد جواب داد من نیازی به تمرین ندارم گفتم 10 دقیقه بعد از محلتون رد میشم بیام حالتو بگیرم ؟ گفت پس موقع اومدن مرغ و نوشابه و گوجه بخر بیا پولشو بدم گفتم باشه بغد 20 دقیقه رسیدم خونه عمه ساعت 11.20 شده بود عمه دامن مشکی تا زانو و تاپ سبز رنگشو پوشیده بود که من با دیدنش کیرم بیدار شد رفتیم تو وسائلو دادم نشستم گفت چائی میخوری گفتم آره بعد اومد و چائی آورد و پاسور هارو رو زمین نشستیم و شروع کردیم عمه با اون خنده هاش منو دیوونه میکرد چاک سینه هاش یکم معلوم بود منم چشمم اونجا بود عمه که انگار متوجه شده بود گفت بچه پررو بازیتو بکن این کلمه بچه پررو تیکه کلام عمه بود بعد با هم خندیدیم و چند دست بازی کردیم من حسابی با دیدن عمه کیرم راست شده بود و از رو شلوار تقریبا معلوم بود آخه بیچاره چندین سال بود که کیر به این جوونی و بزرگی ندیده بود شوهرش 63 ساله و تقریبا پیر شده بود (البته اینم بگم همه زن های 45 تا 60 ساله رو زود میشه بلند کرد چون هم وقت سنشون هست که حشری میشن هم اینکه شوهراشون از کار افتاده و پیر شدن ضمنا هر زن میانسالی عطش کیر جوون و شق هست) سر صحبت رو باز کردم گفتم عمه من دوست دخترای زیادی داشتم اما هیچ کدوم الهام او زنه نمیشن گفت کی بود و چجور بود؟ گفتم 39 ساله بدنشو خوب بود فقط نتونستم زیاد باهاش بمونم چون بابا که بازنشسته شد 24 ساعته خونه بود گفت خب از دوستات کمک میگرفتی منم گفتم اونجور دوست با مرام ندارم و فلان بعد گفتم حیف شد دیگه من همیشه دوست داشتم دوست زن هام سن بالا باشن خیلی دوست دارم اینجوری عمه گفت همه جوون ها تو سن جوونی از زن سن بالا خوششون میاد محمد(پسرش)هم دوست زن زیاد داره و بعد عمه گفت چائی بیارم گفتم آره یدونم بیار ساعت 12.15 شده بود عمه برگشت بهش گفتم عمه تو تاحالا دوست پسر داشتی گفت آره یکیشو دوست داشتم اما نشد باهاش ازدواج کنم گفتم عمه منظورم الانه!!! بهم یه جوری نگاه کرد و با مکث گفت نه ندارم گفتم عمه میدونم داری بگو به کسی نمیگم که بهم اعتماد کن با هزار التماس گفت یکی بود 25 ساله اما نشد چون ترسیدم از حسین (شوهرش)یهو بفهمه گفتم عمه دیگه نداشتی گفت چرا زیاد بودن که میخاستن دوست شن یکی بود 19 ساله!!!!!که من گفتم عمه کی؟/ تو چند سالت بود؟گفت 50 گفتم عمه چرا زنای میان سال از جوونا دوست دارن ؟ گفت طبیعیه خب مرداشون پیر میشن خب نیاز دارن و اینجور حرفا همش میخاستم سر حرفو باز کنم گفتم عمه من از بچگی دوست داشتم چون مثل بقیه عمه ها ازم فرار نمیکردی و آزاد بودی عمه با مکث گفت منم از تو خوشم میومد چون بقیه پسرا خشک و بی روح بودن گفتم عمه میخام بوست کنم از لپت گفت ای بچه پررو و لپشو گرفت منم بوسیدم گفتم عمه بزار بغلت کنم عمه چپ چپ نگام کرد و گفت پسر خجالت بکش من عمتم گفتم عمه من دهنم قرصه نمیگم به کسی بغلت کردم ضمنان به عنوان برادر زادت میخام محبت و علاقم رو بهت نشون بدم بعد رفتم جلو بغلش کردم و سفت چسبیدم عمه که بعد چند لحظه میخاست جدا کنه منو من محکم چسبیدم و نزاشتم گفتم عمه آرزوی 22 سالم بود الان که محقق شده میخای زود جدا شی گفت پسر شیطون میره تو جلدت میدونستم حشری شده از حرفاش فهمیدم یدونه دیگه صورتشو بوسیدم گفت مرسی خواستم گردنشو ببوسم خودشو جدا کرد ولی من محکم دوباره چسبیدم گفتم عمه اذیت نکن بزار عقده ی چند سالمو خالی کنم گفت الان حسین میاد مارو میبینه هم واسه من بد میشه هم تو ساعت 1.10 بود گفت برو بعدا میای عقدتو خالی میکنی واقعا از حرفاش تعجب نمیکردم چون عادتش بود باز حرف بزنه اما یکم ترسیده بود اضطراب داشت خب البته طبیعی هم بود بلند شدم برم گفتم عمه یه بوس که اومد بوسید گفت برو دیره اومدم خونه همش تو فکر اون لحظه ها بودم تا اینکه چند روز بعد زود تر بلند شدم تابستون بود اوایل شهریور ساعت 9 بود حموم کردم به عمه اس دادم گفتم میخام بیام پاسور 20 دقیقه بعد اس داد که دارم میوه میخرم باشه 1 ساعت دیگه بیا ساعت 10.20 بود اومدم بیرون سوار تاکسی شدم رسیدم سر محلشون زنگ درشونو زدم دیدم باز نکرد چند بار هم زدم اما خبری نشد گفتم حتما نمیخاد و داره سر کارم میزاره بعد گفتم آخه اگه نمیخاست میگفت خونه نیستم یا همسایه اینجاست تو این فکرا بودم که گفتم اس بدم شاید هنوز نیومده اس دادم که کجائی جواب نداد اعصابم بهم ریخت رفتم پارک نشستم دیدم جواب داد تو کجائی گفتم نیم ساعته پشت در گفت ببخش حموم بودم بیا به ساعت نگاه کردم دیدم 11.05 دقیقه هست تا ساعت 2 وقت داشتیم آیفون زدم باز کرد رفتم تو واقعا خوشگل کرده بود آرایش کرده بود دامن مشکی کوتاه و تاپ صورتی تا رسیدم بوسیدمش گفت برس حالا دوتائی خندیدیم رفتیم تو گفتم عمه یه چائی بیار گفت میزارم جوش بیاد اومد نشست گفت خب چه خبرا گفت سلامتی و یکم از این کس شعر ها بهم گفتیم گفتم پاسور نمیاری؟ بلند شد آورد حین بازی سر حرفو باز کردم گفتم عمه این عقده چند ساله نزاشته چند شبه من بخوابم خنده ی شهوت آمیزی کرد و گفت خب پس فکرت همش اونجا بوده به ساعت نگاه کردم 11.30 بود دیدم اگه همینجور بگذره وقتمون میره و میشه مثل دفعه قبل گفتم عمه بوس میخام گفت ای شیطون بلا بیا بوس کن بچه عقده ای بوسیدم و بهش چسبیدم گردنشو بوسیدم یکم خودشو عقب کشید که مثلا راضی نیست محکم گرفتمش و هلش دادم خوابوندم خودمم دراز کشیدم روش شروع کردم بوسیدنش عمه هم یکم دست و پا زد اما الکی بود تابلو بود قشنگ کیرمو از رو شلوار آوردم تنظیم کردم رو کسش و فشار دادم و همزمان گردنشو میبوسیدم یواش یواش تغییر رویه د ادم و با زبونم گردنشو لیس زدم که عمه یکم خودشو تکون داد و گفت خب بسه دیگه گفتم عمه عقدم زیاده با خنده گفتم اونم خندید اما من پررو تر شدم و رفتم سراغ چاک بالای سینش و اونجاشو میلیسیدم عمه گفت بسه دیگه خواست منو جدا کنه گفتم عمه بین من اگه پیش کسی بگم این و اول خودم بدبخت میشم صبر کن دفعه اول آخرمه نزار این عقده بمونه اونم مثلا که راضی نبود و مقاومت میکرد دستم بردم تاپشو دادم بالا وای با یه سوتین مشکی سینه هاش جلوم بود بوی بدنش و سینه هاش زد به صورتم که حشری تر شدم عمه هم مقاومتشو بیشتر کرد و گفت دیگه بس کن بلند شو از روم منم گفتم عمه بخدا کسی نمیفهمه این بار آخرمه و تو یه آنبا غافلگیری سوتینشو دادم بالا سینه هاش افتاد جلوم با نوک قهوه ای رنگش یکم باد کرده و سفت شده بودن معلوم بود حسابی تحریک شده عمه گفت دیگه تمومش کن بهش گفتم عمه به قرآن کسی نمیفهمه بزار فقط یکم و از این کس شعر ها بهش دلداری دادن و شروع کردم سینه هاشو لیسیدن و با ولع مام خوردن اونقدذ خوردم تا یواش یواش به آرومی آه و ناله میکرد صداش دراومده بود باز از اون خنده های شهوت آمیز میکرد دیگه خیالم راحت شده بود سینه هاشو حدود 20 دقیقه خوردم دهنم درد گرفته بود از روش بلند شدم رفتم لبم رو گذاشتم رو لباش و لب گرفتیم چند دقیقه ای.بعد اومدم دامنشو دربیارم که اولش نزاشت سرخ شده بود اما با هزار تا التماس و پرروئی درش آوردم شرتشم همینطور پاهاشو کیپ کرد تا کسش دیده نشه دستشم گذاشت جلوش دستشو با هزار زحمت کشیدم اینور پاهاشو هم با هزار مصیب از هم وا کردم دیدم لای کسش چون تحریک شده بود آب سفیدی اومده بود و کسش آغشته به اون بود دستمال کاغذی آوردم پاکش کردم و سرمو گذاشتم لای پاهاش و پاهاشو انداختم رو شونه هام با زبونم آروم کشیدم از پائین به بالا که دیدم پاهاشو سفت فشار داد بهم و دستشو محکم کرد لای موهام فهمیدم خیلی حشریه کارمو ادامه دادم کف زبونمو باز کردم از پائین به بالا و از بالا به پائین میکشیدم اونم صداش دراومده بود و آه ه ه ه و اوی ی ی میکرد اما خیلی آروم که من به زحمت میشنیدم دهنمو باز کردم رو کسش و با لبام لبه های کسشو بازی میدادم رفتم سراغ چوچولش قسمت بالائی کسش اونجارو هم با زبونم بازی میدادم و میلیسیدم و با دندونام آروم میکشیدمش کسش رو حدود یک ربع خوردم عمه گفت دارم ارضا میشم من هم با زرنگی کارمو متوقف کردم بلند شدم شروع کردم لباس هامو در آوردن عمه با تعجب گفت بیا ارضام کن گفتم به موقش میخاستم همونجور حشری بمونه ساعت حدودا 12.20 بود لخت شدم عمه با چشمای باز به کیرم نگاه میکرد یخ کیر جوون و خوش تراش حدود 17 سانتی گوشتی به پشت خوابیدم گفتم عمه نوبته تو هست گفت من زیاد خوشم نمیاد نمیخورم با هزار اصرار خواهش گرفت دستش(زنا همشون اینجورین از دستور خوششون نمیاد حتی اگه اون کارو دوست داشته باشن)با نوک زبونش بوسش کرد و کلاهک سر کیرمو برد تو دهنش مکید و لیس زد گفتم عمه خواهش میکنم جون من بخورش اونم با ناز و اون چشمای حشریش تو چشام نگاه میکرد آروم اومد کنار های کیرم و نافمو لیسید من که دیگه داشتم دیوونه میشدم گفتم عمه بخدا مردم تورو خدا بخور اومد آروم با کف زبونش یه لیس از پائین تا بالا به کیرم زد که من محکم گفتم آه ه ه ه ه ه ه ه آخ خ خ خ خ خ خ خ و از جام چند سانتی متری بلند شدم کف زیونشو خوابوند رو کیرم و هی لیس میزد منم سرخ سرخ شده بودم داغ داغ بودم گفتم عمه ببر تو دهنت اونم دهنشو باز کرد و آروم تا نصفه برد تو دهنش سرشو گرفتم فشار دادم به طرف پائین که ببره تا ته اما زیاد نبرد و در آورد و گفت نه حالت تهوع دست میده مال حسین رو هم گاهی میخوردم اونجور میشدم گفتم پس تا هرکجا میره ببر گفت باشه آروم آروم برد تو دهنش از نصفه هم پائین تر تا یه جا که فکر کنم 8 یا 10 سانتی بود یه دفعه با عاروق زدن درش آورد آب دهنش اومد ریخت رو کیرم گفتم خب بلیس و کم کم بخور نگاهی به ساعت انداخت 12.50 بود گفت دیره بیا کارتو تموم کن دراز کشید به پشت منم پاهاشو وا کردم کیرمو مالیدم دم کسش تا سواخشو پیدا کنم پیداش که کردم آروم فشار دادم تو تا سر کلاهک رفت عمه چشاشو بست و لباشو میخورد منم آروم و یواش یواش فشار دادم تو خیلی آروم به زحمت تا نصفه رفت معصومه عمه با لحنه شهوت آمیزی گفت او ف ف ف ف ف منم آروم و آهسته عقب جلو کردن رو شروع کردم و تلمبه زدم تا جا وا کنه بعد 2 دقیقه بیشتر فشار دادم تا یکم مونده به ته رفت تو شروع کردم باز عقب جلو کردن که عمه صداش در اومد که یواش بابا حسین که کیرش به این درازی و گندگی نیست دردم گرفت آروم تر منم آروم تر تلمبه زدم تا کسش وا شه یکم بعد که کسش گشاد تر شده کیرم راحت تر میرفت یهو تا ته کردم تو عمه یه جیغ کوچیک و آروم زد و گفت وای وای وای ی ی آخ خ فهمیدم دردش اومده بی توجه شروع کردم تلمبه زدن چند تا عقب جلو کردم احساس کردم آبم داره میاد گفتم عمه آبم داره میاد گفت خالی کن تو لوله هام بستم منم با خبال راح همشو اون تو خالی کردم و روش ولو شدم بعد بلند شدم ازش لب گرفتم و گفتم عمه هر وقت هوس پاسور کردم بیام؟ گفت بچه پررو قبلش بهم بگو البته اگه این دردی که جا گذاشتی حالا حالا ها برطرف بشه بعد خداحافظی کردم و امدم بیرون از اون پس چند روز یه بار با هم سکس داریم اگه خونه ما خالی باشه اون میاد اگه نه که من میرم حالا هم که شوهرش یکم مریض اهواله و نمیرسه بکنتش میاد خانه ما حسابی میکمنش منتظر داستان های بعدی ما باشید.

سكس علي با خواهرش داستاني كه الآن مي خونيد. ممكنه كم تو جامعه اسلامي ما اتفاق بيفته. اما بازم هست. به اميد روزي كه كسي معني فساد اخلاقي. يا بيماري هاي مانند ايدز را ندونه. اما… مريم و علي خواهر و برادر بودند. مريم 16 سال و علي 19 سال داشت. آن دو در يك خانواده مذهبي به دنيا اومده بودند. باباي مريم روي مسائلي مثل حجاب خيلي حساس بود و عقيده داشت. دختر بايد در بيرون از خانه با چادر باشه و توي خونه. با شلوار و پيراهن بلند و كدر. طوري كه هيچ قسمت از بدن اون پيدا نشه. فقط حق داره. دستها و پاهاش از مچ به پايين. سر و گردنش پيدا باشه اگه مثلا مريم گرماش مي شد و مي خواست. تك پوش نصف آستين بپوشه. بابا عصباني مي شد و به اون تشر مي زد اون همين سختگيري را به نوعي ديگر نسبت به علي داشت. اونا فيلمايي فقط مي تونستند ببينند كه توش دختر با حجاب باشه. زيادم خوشگل نباشه. اگه علي مي خواست با دوستاش بيرون بره. باباي علي اول دوستاشو مي ديد. قيافه شونو تاييد مي كرد. بعد اجازه مي داد بره بيرون. كم كم مريم و علي كه در بين دوستان كه درد دل مي كردند. مي ديدند خيلي تو محدوديتند. و در عين حال خودشونو از بقيه دوستانشون عقب افتاده تر مي ديدند. اونا از ازدواج و.. سر در نمي آوردند و اصلا نمي دونستند. چرا بايد ازدواج كنند. فرق بين زشت و زيبا را تشخيص نمي دادند. اگه مثلا يه دوستاي علي مي گفت. فلاني خيلي تيكه است. علي اصلا منظورشو نمي فهميد. نمي تونست يه دختر خوشگل رو پيش خودش تجسم كنه. بابا و مامان اين دو كار اداري داشتند و صبح ها ساعت 7 از خونه بيرون مي رفتند و 3 بر مي گشتند علي و مريم. داخل خانه ويديو داشتند.اما استفاده ويدو تو اون خونه اين بود كه گاهگاهي فيلماي مذهبي آورده مي شد و علي و مريم مجبور بودند ببينند. يه روز علي يه فيلم از يه دوستاش گرفت و به خونه آورد. دوست علي گفته بود اگه مي خواي بفهمي خوشگل چيه. زندگي چيه اين فيلم را ببين. آره يه فيلم كه ما بهش مي گيم سوپر علي به مريم گفت مريم يه فيلم آوردم. دوستم مي گفت : فيلم زندگي كردن واقعيه مريم و علي پاي تلويزيون نشستند و فيلم را ديدند. در حين پخش فيلم. هر دو با خجالت و شرم اون فيلم را مي ديدند. در عين حال صبر كردند تموم شه بعد از تموم شدن فيلم. هر دو حالشون بد شد. مريم با علي خيلي دعوا كرد. علي هم گفت : مريم به خدا من هم نمي دوستم چيه يه مدتي از اون فيلم گذشت. باز علي ترغيب شد يه بار ديگه همچين فيلمي ببينه. براي همين فيلم را در دستگاه ويديو گذاشت و منتظر شد تا مريم خوابش ببره. اون مو قع فيلم رو ببينه مريم خوابيد و فيلم شروع شد. در بين فيلم. مريم بيدار شد ولي حرفي نزد و اونم به تماشاي فيلم نشست. اين دفعه ديگه حرفي نبود. فرداي اون روز هر دو تغيير كرده بودند. مريم ديگه از شلوار تونيك آستين بلند بدش ميومد. به علي گفت : علي هم گفت. از صبح تا ساعت 5/2 دامن مامان و لباس آستين كوتاه بپوش. بعد لباساتو عوض كن. از فرداش مريم جلوي علي ديگه راحت بود. كم كم كار اون به جايي رسيد كه ديگه براي عوض كردن لباسهاش حتي به اتاقش نمي رفت. جلوي علي راحت لخت مي شد ولباسشو عوض مي كرد. علي هم همين طور شده بود. در صورتي كه قبل از اون هر دو حيا مي كردند چند روز بعد علي دوباره يه فيلم سوپر خونه آورد. اون نشسته بود مي ديد كه ديد مريم با حالت بي لباس نزديكش ميشه و خودشو بهش چسبوند. علي هم از اين كار مريم شهوت به سراغش اومد و لباسهاشو كند. اون دو به حالت بي لباس همديگه را در آغوش مي كشيدند و گاه گاه بوسه هايي بر همديگر مي زدند.اما باز هم خجالت مي كشيدند كامل بي لباس بشند اما اين اتفاق هم مي افتاد بله هفته ي بعد كه دوباره علي فيلم آورد. اونا تصميمشونو گرفته بودند. علي مي گفت. هيچ كس قرار نيست بفهمه تا مامانو بابا بياند كار تموم شده. بله اونها تصميم گرفته بودند به فيلم نگاه كنند و عمل كنند. چه روز بدي بود زمان گذشت. دو ماه بعد. مريم حالش بد شده بود. بعدازظهرش با مامانش رفت دكتر. دكتر پس از آزمايش به اون گفتم. دخترم تبريك مي گم تو حامله اي. مريم معني اين حرف را نفهميد. حامله مگه من ازدواج كردم. اما وقتي مامانش و باباش فهميدند فقط خدا مريم را نجات داد. اونجا بود كه مريم تازه فهميد. اون روزي كه با برادرش نزديكي كرده بود. چه كار اشتباهي انجام داده بود. قضيه لو رفت. باباي مريم نمي توست اون دو را بچه هاي خودش بدونه. مريم و علي را از خونه بيرون كرد. چون علي كار داشت. يه خونه اجاره كردند. علي و مريم كه ديدند. كار از كار گذشته. دست از عادت بد خود بر نداشتند و نزديكي ها هر روز تكرار مي شد. تا اينكه يه روز علي يه دختر ديگه خونه آورد و با اون سكس مي كرد. مريم هم كه نمي فهميد همين كار را كرد. علي غيرت را ديگه نمي فهميد. با مريم كاري نداشت. خونه ي علي مركز فساد شده بود. مريم بابت سكسش از پسرها پول مي گرفت. اين پول مقداريش خرج خونه مي شد. مقداريش خرج سكس علي يه روز مريم به خاطر بيماري اي كه داشت به دكتر مراجعه كرد و تو آزمايش مشخص شد كه ايدز داره. پيرو اون علي هم آزمايش داد. بله هر دو ايدز گرفته بودند اكنون علي و مريم زير خاربار ها خاكند پدرشون هر جمعه سر خاك مي ره و پيش خودش مي گه : كجاي كار اشتباه كرده ؟

فریبرز و خواهرش سلام اسم من فريبرز اين ماجرا مربوط مي شه به 3 سال قبل كه من 18 سال داشتم روز عروسي برادرم بود و همه فاميلها تو خونه ما بودن همه بودن جز خواهر منكه به دليل داشتن امتحان نمي تونست بياد اخه اون دانشجو بود و تو شهرستان درسمي خوند.اون روز من اصلا حال نداشتم راستش رو بخواين به برادرم حسوديم مي شد.اخه اون مي تونست يه كس ماه رو جر بده ولي من…تو اين حال و هوا بودم كه منو صدا كردن تا به خودم اومدم ديدم همه دارن ميرنتالار,من هم اماده شدم كه يهو ديدم خواهرم از شهرستان اومد,خوب نمي تونست عروسي برادرش رو نبينه.خلاصه با يه وضع ناجوري امده بود.اماده شد كه سريع بره حموم و من هم بايد مي موندم تا اون از حموم در بياد.اون روز را خيلي بد مي ديدم ,ولي بايد اين رو اعتراف كنم كه نصف بي حاليم ازنبود خواهرم بود.اخه ما با هم خيلي خوب بوديم.خلاصه اون لباس برداشت و رفت تو حموم و من هم رفتم سراغ ساك خواهرم (مااصلا با هم اين صحبت ها رو نداشتيم )رفتم ببينم اون كتابي رو كه خواسته بودماورده يا نه تا ساك رو باز كردم يهو يه كرست بسيار زيبا منو كور كرد.كرست خوشكلي كه روش ماركي زده بود:”size:80″خيلي شهوتي داشتم مي شدم.يه خورده كه بيشتر ديدم ,يه دست ورق سكسي رو پيدا كردم باورم نمي شد كهاينا مال فرشته(خواهرم)است.سر گرم ديدن بودم كه يهو صداي خواهرم رو شنيدم ،از حموم داشت صدام مي كردنمي دونم چرا ولي خيلي ترسيده بودم،وقتي طرف حموم رفتم قلبم تند تند مي زدوقتي به در حموم رسيدم خواهرم را ديدم كه سرش رو كه پر از كف هم بود از لايدر دراورده بود.گفت:آب رفت بجنب برو از خونه خاله اب بيار(خاله ما همسايه ديوار به ديوارماست و منبع اب دارن)منهم گفتم:خاله اينا كه رفتنه حالا دارن حال مي كننيهو گفت برو از يه جايي گير بيار ديگه ،چشام داره كور مي شه.گفتم خوب برو تشت رو بيار از خونه احمد اينا ميارم،گفت من هيچ جا رو نمي بينمچشاتو ببند بيا تو،اينو كه گفت هزار فكر شيطاني سراغم اومد.چشمو گفتم و رفتم تو ولي با چشاي باز،يهوچشام به اندام مامانيش افتاد،عجب هيكلباحالي داشت،فقط شورت تنش بود سينه هاي سفيد و تقريبا بزرگي داشت.يهو گفتم خوب حالا هم تو چشات بسته است هم من يهو خنديد گفت خوب برو بيرون من هم اداي چشم بسته ها رو در مي اوردم دستهام رو از هم باز كرده بودم و به اينور انور مي رفتم يهو رفتم طرفش و سينه هاشو گرفتم ،عجب سينه هاي سفتي داشتيهو داد زد ول كن كثافت بي ادب،منهم گفتم اينا چيه،اون با يه لحنه عجيبي گفتول كن الان سرخ مي شه ها ،اين دفعه با يه لحن خيلي ارومي حرف مي زد،اروم الاغاينو كه گفت من ديوانه وار شروع به خوردن سينه هاش كردم اونهم حسابي شهوتي شدهبوديهو ديدم كه دستشو برد طرف كيرم و شروع به ماليدن كردهيكل خيلي قشنگي داشتانگار كه دنيا رو به من دادنه اولين تجربه سكس و خواهري به اون زيبايي ديگه واقعابه ارزوم رسيده بودم.تو همين لحظه بود كه صداي شرشر آب اومد،خنده ام گرفت انگار منتظر بود من كارم روشروع كنم بعدبياد خلاصه اون رفت سرش رو بشوره و من هم شروع به دراوردن لباسام كردملخت شدم و رفتم زيردوش دو تايي زير دوش بوديم و از همديگه لب مي گرفتيم،من همون طوررفتم سراغ گردنش و شروع به خوردن گردنش كردم ،داشت ديوانه مي شد نمي تونست بايستهو مدام اه اه مي كرد ،و من هم با صداي اون حال مي كردم دستشو كرد تو شورتم و شروع به مالش كيرم كرد،دستهاي داغي داشت رفتم سراغ شورتش و اون رو در اوردم عجب كسي اونزير بود تپل و ناز ،همون لحظه تميزش كرده بود،صاف صاف.شروع به خوردن كسش كردم،ان هنوز باكره بود.سرزبونم رو تو كسش مي گذاشتم و مي چرخوندمواقعا حال مي داد انگار داشتم پرواز مي كردم.انقدر خوردمش كه ديگه فكم داشت از كار مي افتاد،كيرم رو در اوردم ،بهش گفتم نمي خوريگفت نه،منو پاره كن.انگار داشتم خواب مي ديدم،آرزوم بود كسي رو كه خيلي دوست داشتم پاره كنم،نمي دونستمچي بگم،واقعا داشتم ديوونه مي شدم،گفت زود باش ديگه،پاره ام كن.گفتم بعدش چي،گفت به تو چه عزيزم،تو حالت رو بكن.من هم از خدا خواسته دست به كار شدم آروم آروم شروع كردم،چند قطره بيشتر خون نيامد،ولي هي مي گفت سوز مي ده،از بس حرف مي زد ،شروع كردم به لب گرفتن ازش تا نتونه حرفبزنه ،تو همون حال و هوا بودم كه ديدم حال عجيبي داره ،فهميدم كه مي خواد ارضا بشهمنم كار خودم رو تندتر كردم حس كردم كه ابم داره مي ياد،سريع درش اوردم و رو شكمشريختمش.دو تامون ارضا شده بوديم،سريع دوش گرفتيم و اماده شديم و رفتيم ،انجا همش با هم مي رقصيديمهمه چشاشون به ما بود،ولي خوب ديگه من بعد از مدتي بود كه خواهرم رو مي ديدم.ان روز واقعا به من خوش گذشت و اينطوري شد كه:من در روز عروسي برادرم داماد مادرم شدم

خواهرمهمیشه می خواستین با خواهرتون سکس داشته باشین و بدن لختش رو ببینین و باهاش حموم برین و ارضاش کنین و تو دستای اون آبتون رو خالی کنین. اونم کم و بیش اینو می دونه ولی اصلا پا نمی ده. فرصتی بدست می آد و پدر و مادرتون می رن به مسافرت و خونه در اختیار شما دوتاست. خودتون رو می کشین و بهش پیشنهاد میدین که مسلما رد می کنه. شما اصرار می کنین، گریه می کنین که همیشه دوستش داشتین و فقط یه بار، فقط یه بار… که یه دفعه یه فکری به ذهنش می رسه. قبول می کنه که یه ریزه شیطنت کنین ولی چون می ترسه که شما کنترل خودتون رو از دست بدین و بهش آسیب برسونین باید اول لخت بشین و خودتون رو تو یه ملافه بپیچین و روی تخت بخوابین تا اون شما رو محکم به تخت ببنده و اونوقته که اونم راضی می شه لباساش رو در بیاره و باهاتون یه کم تفریح کنه تا ارضا بشین. قبول می کنین، معلومه که قبول می کنین. اون از اتاق می ره بیرون، شما لخت می شین و یه ملافه رو روی خودتون می کشین و صداش می کنین. اون شما رو با طناب محکم به شکل ایکس به تخت می بنده، اونقدر مچ دست و پاهاتون رو طناب پیچ کرده و گره های مختلف زده که پیش خودتون خیال می کنین وقت باز کردنشون یادش می ره چه جوری اینا رو بسته. بعد با یکی از روسری هاش دهنتون رو می بنده. کنارتون روی تخت می شینه و درست تو چشماتون نگه می کنه. دستش رو روی صورتتون می ذاره و نازتون می کنه. کیرتون که تا چند لحظه پیش از فرط هیجان نیمه خوابیده بود حالا سیخ می شه و ملاف رو بالا می یاره وهی نبضش می زنه و اونقدر سیخ می شه که کم کم رو شکمتون قرار می گیره. خواهرتون به اینا توجه نمی کنه، سرش رو نزدیک صورتتون می یاره طوری که گرمای نفس هاش رو حس می کنین. کنارتون دراز می کشه و در حالی که با گوشتون بازی می کنه، پاش رو روی کیرتون می ذاره و خیلی آروم اونو بالا پایین می کنه و شما رو بوسه بارون می کنه و بعد از چند لحظه خیلی آروم نجوا می کنه ، تو عاشقم هستی؟ ملتمسانه به چشماش نگاه می کنین و با سر تایید می کنین. می خوای با من سکس داشته باشی؟ با خواهر خودت؟ دوست داری منو لخت ببینی؟ دلت می خواد اونجام رو ببینی؟ می بوسیش؟ دلت می خواد با هم ازدواج کنیم و منو حامله کنی؟ دوست داری اونجام رو لیس بزنی؟ …. و شما در حد مرگ تایید می کنین و دارین از درد اشتیاق واسه لمس کیرتون می میرین. حالا پیچ و تابی می خوره و خودش رو روی شما می کشونه و درست روی کیرتون می شینه. دارین دیوونه می شین از شهوت و نبض کیرتون هی زور می زنه که بیشتر خودش رو به وسط پاهای خواهرتو بماله. واسه چند لحظه همون جور نشسته خودش رو به کیرتون فشار می ده و بعد یه لبخند شیطنت آمیز می زنه و با لحنی شاد و تمسخرآمیز اسمتون رو صدا می زنه و می گه هیچ وقت امروز رو فراموش نمی کنی و ریز می خنده و از اونور تخت می ره پایین و از اتاق می ره بیرون. نمی فهمین منظورش چیه و چرا پاشده رفته، داغ تر از این حرفا هستین که فکرتون کار بکنه. چند لحظه بعد بر می گرده و گوشی تلفن هم دستشه. کنارتون می شینه و از تو دفترچه کوچیکش یه شماره رو می گیره. سلام و احوال پرسی می کنه و شما متوجه می شین با خونه خاله تون تماس گرفته.کمی نگران می شین ولی هنوز هیچ ایده ایی ندارین که قراره چه اتفاقی بیافته. خواهرتون سراغ دختر خاله تون رو می گیره و اون بالاخره می آد پای تلفن. بعد از چه طوری و چه کار می کنی خواهرتون می گه یه پسری امروز اینجاست و اگه دوست داشته باشی بیا خونه تا یه خورده سر به سرش بذاریم. اون با خوشحالی موافقه و گویا با آژانس سریع می آد. چیزی رو که شنیدین و اتفاقی که افتاده براتون غیره غیره غیره قابل باور هست و ناباورانه به خواهرتون نگاه می کنین و اونم به چشماتون زل زده. فکر می کنین دستتون انداخته ولی این بار کنارتون دراز می کشه و یه شماره دیگه می گیره. کم و بیش صدای اونور خط رو می شنوین .اون به یکی دیگه از دختر خاله هاتون زنگ زده و وسط حرفاش چند بار گوشی رو به گوشتون می چسبونه که صداش رو بشنوین. این بار خیلی راحت تر حرف می زنه و می گه این،اسمه شما رو می گه، بالاخره کارش رو کرد ولی می خوام کلی بهش حال بدم جوری که فراموش نکنه، واسه همین می خوام همه رو جمع کنم..و صدای قهقه خنده تو گوشتون سوت می کشه.مستاصل شدین. حتی نمی تونین تکون بخورین و تصور اینکه تا یه ساعته دیگه قراره همه شما رو توی اون وضع ببینن غیر قابل تصوره. انگاری خواب می بینین. فشاره خونتون افتاده، خون تو رگهاتون یخ زده و هیچ فکری به شما کمک نمی کنه. شما توی فامیل آدمه خیلی محترمی هستین. یه پسره سنگین و با وقار که سرش توی درس و کتابشه و زیاد دور و بره دخترا نمی پلکیده. یه جور الگو واسه بقیه. و حالا لخته لخت، بسته شده به تخت و دنیا تا نیم یا نهایتا یه ساعته دیگه تموم می شه. قراره همه شما رو لخت ببینن. تلفن ها از دختر خاله ها به دختر دایی هایی که از شما بزرگتر، کوچیکتر و یا بد تر از همه هم سن و سال شما هستن و حتی چهار پنج تا از دوستای خواهرتون می رسه. تمامه تنتون داره می لرزه و خیسه عرق شدین، حتی کلی گریه می کنین که شاید اون تصمیمش منصرف بشه ولی هیچ فکری و هیچ کاری فایده ای نداره. باید با این مساله روبرو بشین. زندگیه شما تا یک ساعته دیگه برای همیشه عوض می شه. دیگه از اون الگوی وقار و سنگینی و پاکی و خوبی و باهوشی و موفقیت خبری نخواهد بود و به جاش تصویره یه پسره لخت و ضعیفی که اراده ای از خودش نداره و حتی نمی تونه خودش رو بپوشونه توی ذهنه همه خواهد موند. آیا خبر به گوشه پدرو مادرتون خواهد رسید، آیا خاله و دایی و عمه و زن دایی و بقیه هم خواهند فهمید،آیا خواهرتون بهشون اجازه می ده که ازتون عکس یا فیلم هم بگیرن، کی اول می آد، باهام چی کار می کنن و…. سوالاتی که لحظه به لحظه شما رو مستاصل تر می کنه و حسه تسلیم و بی چارگی رو توی شما تقویت می کنه. خواهرتون تو این مدت هر چی مبل و صندلی و سیستم صوتی تو خونه بوده رو کشیده تو اتاقه شما و بدتر از همه دوربین فیلمبرداری رو با سه پایش درست روی شما تنظیم کرده…روی میزه کنار شما کلی دستمال کاغذی و پارچه و وازلین و …گذاشته و توی آشپزخونه صدای درست کردن آبمیوه و کیک و …می آد. بعد از یه مدت همه چی آروم می شه. شما به مبل و صندلی هایی که نزدیکتون چیده شده نگاه می کنین و نفستون بند می آد. خواهرتون می آد و توی چارچوبه در می ایسته، لباس عوض کرده یه آرایش خیلی کوچولو که تقریبا به چشم نمی آد ولی فوق العاده خوشگل شده. یه لیوان دستشه و زل زده به چشمای شما که شاید برای آخرین بار دارین التماس می کنین…صدای زنگ آیفون بلند می شه و چه طولانی … چشماتون سیاهی می ره، گوشاتون سوت می کشن و انگار هوا یخ زده باشه بیشتر و بیشتر می لرزین….یه لبخنده خیلی ناز رو صورتش می شینه یه جورایی با رضایت به شما، اتاق و برنامه ایی که ترتیب داده و مهمونی ایی که قراره شاید تمامه روز طول بکشه نگاه می کنه و می ره که در رو باز کنه، آیفون رو بر می داره و اسمه دختر خاله تون رو می گه و در رو باز می کنه…

سكس با بهترین خواهر دنیاسلام خدمت دوستان.من بهرامم اين ماجراچندروز پيش برام اتفاق افتاد كه بهترين خاطره عمرمه من يه آبجي 21 ساله دارم كه تازه 2ماهه كه عقدكرده وخودمم كه 25سالمه ومجردم.از زماني كه داستانهاي سكسي ميخونم به آبجي خوشكلم نظر پيداكردم.چندروز پيش ازدانشگاه اومدم خونه چون با دوست دخترم بهم زده بودم حالم خوش نبود.مريم(آبجيم)اومد پيشم آخه مابهم خيلي وابسته ايم گفت چي شده داداش ناراحتي گفتم نپرس كه دلم خونه آخرش اززيرزبونم كشيد.گفتم بعدعمري دوست دختر پيداكردم سرهيچي بهم خورد.اومد كنارم نشست گفتم خوش به حالت تو كه شوهر داري ولي من شانس دوستم ندارم.بعدحرفي كه منتظرش بودم زد وگفت الهي قربون داداش گلم بشم درحالي كه دستشو انداخت دورگردنم ادامه داد كه ميخواي من دوستت بشم؟منم دستشو مالوندم گفتم تو عزيزدلمي آبجي گلم. ويه بوس ازلپش گرفتم خواستم بوس دوم روبگيرم كه لباشو غنچه كردمنم ازخدا خواسته لباموگذاشتم رولباي گرمش وچندلحظه اي خوردمشون دستامم بيكار نذاشتم بازوهاش روميماليدم كه اون منوبغل گرفت وفشاردادمنم چون بدنم به سينه هاش چسپيده بودخيلي حال ميكردم.اينونگفتم شوهرش عسلويه كار ميكردو تاحالا فقط يكي دوبار اومده بود پيشش.منم از پشتوماليدم ولباشم ميخوردم بعدش يه كم جرات كردم بايه دست سينه شو گرفتم باخودم گفتم الانه بزنه توگوشم ديدم خودشو راحت كرد منم پرروشدم سينه هاشوازرولباس مالوندم بعدش لباسشو دادم بالا واي چي ميديدم بدن سفيدوبي موآخه آبجيم هميشه لباس آستين دار وكامل ميپوشيد.كرستشو دادم بالا سينه هاي نازشوخوردم ومالوندم ديدم آبجي بادستش كيرشق شدموازرو شلوار ميماله.پاشدم سريع لباشاشو باكمك خودش در آوردم واي چه كس تميزي تازه موهاشو تراشيده بود لباساي خودمم در آوردم وروتختم خوابوندمش شروع كردم كس سفيدوپف كرده شوبه خوردن كه ارضاشد.بهش گفتم مال منوبخور كه گفت بدم مياد ديگه اسرار نكردم گفتم حاضري بكنمت گفت بشرطي كه ازجلو فقط بكني منم از خدا خواسته با تعجب پرسيدم اپن شدي گلم؟ گفت كه پردش حلقويه منم خوابوندمش روتخت وپاهاي نازشوبازكردم ويه تف انداختم در كسش ويواش فرو كردم كه گفت يواشترمنم يواش ادامه دادم توكس تنگش به تلمبه زدن اونم چشاشوبسته بودوآه آه ميكردبعد چنددقيقه تلمبه زدن احساس كردم داره آبم مياد بهش گفتم چكاركنم؟پاهاشو دور كمرم حلقه كرد منم تمام آبمو خالي كردم تو كس تپل وسفيد خواهرم و چنددقيقه اي روش خوابيدم بعدش كيرموكه در آوردم آبم ديدم داره ميزنه بيرون چه صحنه باحالي بود بهش گفتم آبجي نازم درسته آرزوم بود بكنمت وآبموتوكست خالي كنم اما حامله نشي؟ گفت نترس قرص ميخورم بعدشم مريضيم امروزصبح تموم شده رفتم حموم گفتم ممنون خاطرجمع شدم بعدش باهم رفتيم حموم دوباره از كس كردمش وبخواسته خودش والبته ميل خودم آبموريختم توي كسش وتقريبابه آرزوم رسيده بودم.شانسم بابامامان غروب زنگ زدن كه امشب خونه عمورضاكه توي روستاي مجاور شهرمونه ويه ساعتي راه هست ميمونن وصبح ميان.خلاصه اون شب تاصبح دو بارديگه آبجي مريممو ازكس كردمش وآب كمرم رو تاته توي كس نازش ميريختم وشبم تاصبح لخت توبغل هم خوابيديم.صبح آبجي خيلي ازم تشكركرد وگفت كه خيلي توكف كيرشوهرش بوده كه داداشي جبران كرده وازش قول گرفتم كه هميشه باهام رابطه داشته باشه اونم باكمال ميل قبول كردوگفت حتي دوست داره وقتش كه بشه من باردارش كنم وبچه شو من توكس سفيدش بكارم.اين بود خاطره من منتظر خاطراتم باشيد.

داستان سکس آرزوداستانش قديمه ايه اما جالبه؛؛؛ديگر نمي تونست, داشت ديونه مي شد. تنها راهي كه براش مانده بود اين بود كه به برادرش متوسل شود. البته كار سختي بود ولي اين كه سعيد تازه به سن بلوغ رسيده بود شانسش رو بيشتر مي كرد.دلش رو به دريا زد ، سعيد كه از مدرسه برگشت ، رفت دم اتاق سعيد و چند دقيقه اي وايساد و مادام به سعيد نگاه مي كرد. دودل بود ، نمي دونست چطور جريانو به سعيد بگه. سعيد يكدفعه برگشت و نگاهي بهش كرد. سعيد: آرزو كاري داري؟آرزو: نه ، نه ،… وآرزو با لبخندي از روي ياس به اتاقش رفت. روي تخت افتاد و نگاهش را به سقف افتاد و فكر كرد و فكر كرد.اون روز ، روزخوبي بود چون هم پدر و مادرش دير ميامدن و هم اينكه پدر و مادرش شب مهموني دعوت داشتن ، تصميمشو گرفت. قبل از اومدن سعيد لباس گيپورشو بدون لايي پوشيد بطوريكه همه بدنش پيدا بود. از توي كشوي ميز مادرش چندتا لوازم آرايشي برداشت و خودشو آرايش كرد و منتظر سعيد موند. نيم ساعتي منتظر موند تا بالاخره صداي در اومد. آرزو بلند شد و وسط حال وايساد.سعيد: مامان ، مامان غذا چي داريم؟ از گرسنگي مردم!!از پله ها كه بالا اومد وسط حال چشمش به آرزو افتاد ، خشكش زده بود. تا به حال آرزو رو اينطوري نديده بود. خيلي تعجب كرد اما سعي كرد كه به روي خودش نياره.سعيد: مامان كجاست؟آرزو: رفته بيرون.سعيد: ناهار چي داريم؟آرزو: تا لباساتو درآري و دست و صورتت رو بشوري ناهار آماده است.سعيد به طرف اتاقش رفت و آرزو هم فوري ميز ناهار رو چيد و غذا رو آماده كرد. بعد از مدتي سعيد اومد و سر ميز نشست و شروع به خوردن كردن و هر از چندگاهي زير چشمي آرزو رو نگاه مي كرد.آرزو: خوشمزه است؟سعيد: آره ، خيلي خوشمزه است. همون غذايي كه دوست داشتم.آرزو: مي دونستم. خودم درست كردم. نوش جونت.سعيد مي خواست چيزي بپرسه ولي از آرزو خجالت مي كشيد. آرزو با اون لباسش كه تا پايين سينه اش باز بود فكر سعيدو به خودش مشغول كرده بود. يكبار كه زير چشمي آرزو رو نگاه مي كرد يكدفعه چشماش به چشماي آرزو افتاد. آرزو خنده اي كرد و سعيد دوباره سرش را پايين انداخت و به غذا خوردنش ادامه داد. ناهار كه تموم شد سعيد زود به اتاقش رفت تا شايد از سوراخ در بتونه راحت تر ببينه. آرزو هرچي سعي كرد باز نتونست به سعيد بگه. يك ربعي كه گذشت آرزو به اتاق سعيد رفت. آرزو: سعيد مي خواستم يه چيزي ازتو بپرسم. راستشو ميگي؟سعيد: تا چي باشه!!!آرزو: نه قول بده راستشو ميگي؟سعيد: تاببينم!!!آرزو: تا به حال چيز دخترا رو ديدي؟سعيد: چي گفتي؟آرزو: گفتم تا به حال كس ديدي يا نه؟سعيد: ابتدا كمي سرخ شد و بعد از چند لحظه گفت: حالت خوبه؟آرزو: آره. چطور مگه؟ جدي گفتم.سعيد سرشو پايين انداخت و ساكت موند. آرزو كمي جلوتر رفت و گفت دوست داري ببيني؟ سعيد همانطور سرشو پايين بود و چيزي نمي گفت. البته دوست داشت چيزي رو كه مدتها تو فيلماي سوپر ديده بود رو از نزديك ببينه و شايد هم فراتر بره. ولي از آرزو خجالت مي كشيد.آرزو رفت و كنار سعيد نشست. صورت سعيد و بالا آورد و تو چشماش نگاه كرد و تبسمي كرد سپس با دستش دست سعيد رو گرفت و زير دامنش لاي پاهاش برد. مو به تن سعيد سيخ شده بود. آرزو به صورت سعيد نگاه مي كرد تا ببينه چه عكس العملي ميكنه. سعيد سرش رو بلند كرد چشمش به چشم آرزو افتاد و لبخندي زد. آرزو مطمن شد كه سعيد هم راضيه براي همين بلند شد و لباسشو درآورد. جلوي سعيد دوري زد و يواش يواش جلو اومد تا مقابل سعيد ، ايساد. سعيد ديگه اون خجالت اوليه رو نداشت و ني تونست تحمل كنه ، براي همين دستشو به طرف پاهاي آرزو برد و انگشتش را درامتداد دهانه اون شروع به حركت داد. حالت عجيبي در هر دو اونها بوجود اومده بود كه ناگهان صداي زنگ بلند شد. هر دو ترسيده بودند سعيد زود خودشو جمع و جور كرد. آرزو رو به سعيد كرد و گفت: تا من خودمو مرتب كنم تو برو و در را باز كن.تا سعيد رفت در را باز كنه ، آرزو زود لباسهاي مناسبي پوشيد و فوري به دستشويي رفت و آرايشهاشو پاك كرد.شب وقتي پدر و مادرشون از در بيرون رفتن آرزو و سعيد به طرف طبقه بالا دويدن. كمي صبر كردن تا مطمن بشن كه اونا رفتن بعدش به اتاق آرزو رفتن. آرزو همه چراغها رو بغير از آباژور كنار اتاق خاموش كرد و پرده ها رو كشيد. هر دو روي تخت كنار هم نشستند. سعيد خم شد و لباشو روي لباي آرزو گذاشت. خودش رو تو بغل آرزو ول كرد و آرزو روي تخت و سعيد روي آرزو افتاد. سعيد از پايين پيرهن آرزو دستشو زير پيرهنش برد و شروع به ماليدن سينه هاي آرزو كرد. آرزو هم دستشو تو شلوار سعيد برد و اون هم شروع به ماليدن خايه هاي سعيد كرد. بعد از مدتي كم كم سعيد پيرهن و لباس هاي آرزو رو درآورد و از بالا به پايين شروع كرد ، دوباره لبا ، گلاله گوش ، گونه ، گردن ، سينه ها ، شكم و بالاخره كس كه همزمان دست سعيد به روي سينه هاي آرزو بود و مالش ميداد. آرزو هيچ وقت فكر مي كرد كه سعيد بتونه اينطوري مغالزه كنه. حال عجيبي پيدا كرده بود انگار كه طوفاني توش بپا شده. آه ، آه آرزو بلند شده بود و هر لحظه شديد و شديدتر مي شد. آرزو به اوج لذت جنسي رسيده بود. حالا نوبت آرزو بود كه سعيد و ارضاع كنه ، براي همين بلند شد ، روي تخت نشست و همونطور كه سعيد كنار تخت وايساده بود شروع به ساك زدن كرد. بعد از چند دقيقه اي آب سعيد روي صورت و سينه آرزو پاشيد. آرزو شروع به ماليدن آباي روي سينه اش كرد و بعد انگشتش را درون دهانش فرو كرد و مكيد ، آرزو نگاهي به سعيد كرد و هر دو خنديدند. آرزو از روي تخت بلند شدو جلوي سعيد وايساد چشم تو چشمش دوخت و باتبسمي لبش را به لب سعيد گذاشت شروع به لب گرفتن از هم شدند

کردن آبجی فهیمه اسم من آرش مجردم قدم 184 وزنم 93 ، 22 سالمه یه 2 سالی میشه بدن سازی کار میکنم یه تناسب اندام خوبی هم دارم یه آبجی هم دارم به اسم فهیمه 18 سالشه یکمی هم رنگ پوستش سیاه ، اندامش خیلی توپه مخصوصا سینه هاش درسته سنش کمه اما سینه هاش خیلی خوبه من هر وقت آبجیمو تو خونه میدیدم ، مثلا موقعی که سفره پهن میکرد چاک سینه هاش منو می کشت عاشق سینه هاش بودم . یه چند وقتی همینجوری گذشت که یه شب من به جای دوست دخترم اشتباهی یه اس ام اس سکسی فرستادم به آبجیم ، فردای همون روز هر وقت ما همدیگرو میدیدیم میخندیدیم ، همون روز بعد از ظهر بود که آبجیم داشت درس میخوند رو مبل که دراز کشیده بود سینه هاش کلا زده بود اصلانم متوجه نبود من دارم نگاش میکنم وقتی که منو دید یکم حول شد یهو پاشد خدشو جمو جور کرد و نشست باز درسشو خوند ، شب همون روز وقتی داشتم به یاد سینه هاش جلق میزدم یهو با خودم گفتم خوب امشبم یه اس سکسی بفرستم براش ببینم چی میشه … اسو فرستادم براش بازم مثل دیشب بهش اس دادم که اشتباه شده اونم اصلان جواب نداد . صبح که داشت سفره رو پهن میکرد بازم مثل همیشه سینه های خشگلش منو جلب کرده بود وقتی که خم میشد تا وسایل سفره رو بذار سینه هاش کلا دیده میشد وااااااااای چی میشد اگه اونارو میخوردم ، نشستیم سر سفره بهش گفتم دیشب یه اس اشتباهی اومد به تو شرمنده ، اونم گفت آره دیدمش بیخیال عیبی نداره . شب همون روز بهش اس دادم بیداری گفت آره چطور مگه بهش گفتم فهیمه میخوام یه چیزی بهت بگم میترسم ناراحت بشی اونم گفت نه بگو راحت باش بهش گفتم فهیمه از اون اس ام اسا خیلی دارما اگه میخوایی بازم برات بفرستم جواب داد نیکی و پرسش خوب بفرست دیگه معتل چی هستی گفتم یعنی ناراحت نشدی گفت خوب اس ام اس دیگه یعنی چی آخه تو بفرست تا نصفه های شب همین جور بهش اس ام اس سکسی فرستادم . فرداش سر کار بودم که یه اس ام اس سکسی برام فرستاد از همونایی که خودم براش فرستاده بودم بهش جواب ندادم . وقتی اومدم خونه برا نهار دیدم تنهاست مامااینا رفته بودن بازار هنوز نیومده بودن فهیمه هم یه لباس خیلی خیلی تنگ تنش بود که دیگه راحت میشد چاک کونو کسشو دید سینه هاشم که مثل همیشه بیرون بودن نهارمو خوردم رفتم اتاق خودم یه چرتی بزنم برم سر کار اما هر چی کردم نتونستم بخوابم آخر سر بهش گفتم که از اندامش خوشم میاد . بهش اس دادم میتونم ازت یه چیزی بخوام گفت آره گفتم بازم چیز بدی هستا گفت راحت باش فکر کن دوست دخترتم داداشی . گفتم فهیمه میتونی یه عکس از سینه هات بگیری بیاری واسه من میخوام ببینمشون اونم برگشت بهم گفت : کفتم راحت باش اما تا این حد … اما چون تو میخوای باشه میگیرم میارم یه 10 دقیقه بعد آورد گوشیشو داد به من رفت باز کردم دیدم واااااای چه سینه های توپی داره همون لحظه یه دست حسابی خومو خالی کردم. شب همون روز منو آبجیم قشنگ باهم سکس چت کردیم . روز بعدش آبجیم اصلا انگار نه انگار که شب باهام سکس چت کرده بودیم خیلی عادی همون لباسای سکسیو سینه هاش تا نصفه بیرون باهام میگفت می خندید . ای جریان یه 3 ، 4 بار تکرار شد که یه روز همه رفته بودن مهمونی منم منتظر بودم فهیمه بیاد خونه اونم ببرم . وقتی فهیمه اومد خونه رفت تو اتاقش وقتی اومد دیدم لباساشو برداشته داره میره حموم بهش گفتم زود باش میریم مهمونی اونم برگشت بهم گفت اگه خیلی عجله داری خودت بیا منو ببر حموم بهش گفتم واقعا بیام فهیمه گفت نه لازم نکرده رفتم کنارش دم گوشش آروم بهش گفتم برو درم باز بذار منم میام بوسش کردم اونم خندیدو رفت منم رفتم لباسامو عوض کردم رفتم حموم دیدم هنوز لباساش تنشه گفتم خوب چرا لباساتو در نیاوردی گفت خوب قرار شد تو منو ببری حموم دیگه منتظر تو بودم همینو که گفت پیرهنشو درآوردم از پشت بغلش کردمو شرو کردم به مالیدن سینه هاش آروم بردمش زیر دوش بعدش لباسای خدمو دراوردم فقط شرتم موند تنم همینجوری زیر دوش سینه هاش میمالیدمو ازش لب میرفتم یکم دیگه برش گردوندم بازم از پشت بغلش کردم بعد آروم رفتم سراغ کسش وقتی دستم بهش خورد یه آهی کشید گفتم جونم چی شد عزیزم گفت کارتو بکن منم شلوارشو دراوردم خوابوندمش زمین یه دست حسابی کس نازشو لیسیدم خیلی داشت حال میکرد بعد اینکه کامل آمادش کرده بودم واسه کردنش یهو پا شد گفت دیگه کافیه بریم که دیر شد گفتم نه یکم دیگه گفت نه وقتی دیدم واقعا میخواد بره محکم از پشت گرفتمش بازم سینه هاش مالیدمو دم گوشش گفتم یکم دیگه به خاطر من گفت فقط زود باید بریم گفتم باشه همینطوری که سینه هاشو میمالیدم آروم کیرمو کردم لای کونش آروم بالا پایین میکردم که دیدم داره خیلی خیلی حال میکنه منم کیرمو بردم یکم پایین تا به کوسشم برسه از پشت با کیرم عقب و جلو میکرم از جلو هم با دستم کسشو میمالیدم خیلی مست شده بود منم داشتم میمردم . تو همین موقعیت بهش گفتم فهیمه میخوای حرفای او شبمونو واقعیت کنیم خندید بهم گفت میخوای منو بکنی گفتم آره برگشت بهم گفت د بکن دیگه لا مصب مردم اینجا . منم بهش گفتم آخ که فدات شم دولا شو عزیزم اونم دولا شد و دستاشو گذاشت رو روشویی منم آروم کیرمو گذاشتم دم سوراخش خیلی تنگ بو اما بلاخره سر کیرمو کردم تو کونش همین که سرش رفت تو میخواست در بیاره به زور گرفتمش بهش گفتم الان عادت میکنیو ، اولش به خاطر اون دردت میاد و از این حرفا بلاخره همونطوری وایستاد منم آروم آروم میکردمش تو کونش فهیمه هم با هر بار فشار من یبار از جاش بلند میشدو همش میگفت وااااای سوختم داره میسوزه درد داره درش بیار آخخخخخ وااای مردم آرش درش بیار دیگه با همین صداها من تا تهش کردم تو کونش یکم دیگه که آروم آروم آوردم بیرون بعد دوباره کردم تو اما اینبار زیاد اذیت نکردش بعدش شروع کردم به تلمبه زدن که 7،8 بار که زدم آبم اومدو تموم شدیم . اما دفعه بعدش فهیمه رو 1.30 از پشت کردم هردومونم خیلی حال کردیم . الانم فهیمه جون 23 سالشه خودشم ازدواج کرده اما هنوزم باهم سکس داریم وقتایی که شوهرش شیفت شب میشه من میرم میمونم پیشش که تنها نباشه اون موقع اساسی جرش میدم از کس و کون … نوشته: آرش

سکس من با لیندا اسم من سیناست 21سالمه.از بچگی همه چی داشتم تعریف از خودم نباشه خوشگل و جذابم 19 سالم بود ما تو خانواده مرفه تو یکی از مناطق خوب و به قول یالدینیا بالاشهر زندگی میکردیم بابام تو کار معدن بود مامانم هم 5 سالم بود مرده بود من یه خواهر کوچک تر از خودم داشتم به نام لیندا خیلی سکسی و خوشگل بود از بچگی تو کفش بودم دوستام همه دوست دختر داشتن بجز من جز لیندا هیچکی رو نمی خواستم ولی حیف خواهرم بود .خاله شکیلا خدمتکار و ندیممون بود که با ما زندگی میکرد مادرم وقتی داشت لیندارو میزایید مرد و از اون موقع پدرم با لیندا خوب نبود و اگه به خاطر خاله شکیلا نبود تاحالا مرده بود بابام همش این ور اون ور بود و کمتر به فکر ما بود . یه روز طاها یکی از دوستام بم گفت بریم پارتی که مال یکی از دوست دختراش بود منم قبول کردم اومدم خونه دیدم خاله شکیرا داره گریه میکنه گفت مادرش مرده و باید بره خرمشهر چند روزی و لیندارو پیشم امانت گذاشت بابام هم که رفته بود معموریت تا یه هفته اونجا بود خیلی اعصابم خورد شد گفتم حالا لیندا رو چیکار کنم رفتم اتاقم یه نخ سیگار کشیدم و طبق روال همیشه لباسمو در اوردم البته شلوار پام بود رفتم تو تخت بخوابم اما خوابم برد یه فیلم سوپر گذاشتمو دیدم وصتاش خیلی حشری شدم یه لحظه فکر سکس با لیندا اومد تو سرم اما زود از اون فکر شیطانی اومدم بیرون با خودم گفتم لیندا خواهر منه فقط 15 سالشه چه طونر این کارو باش کنم .راستش لیندا و من بجز خواهرو برادر مثل مادرو دختر بودیم همیشه حواسم بش بود بعضی شبا که میترسید میومد پیش من میخوابید پریود که شده بود اول به من گفته بود بچه که بودیم باهم حموم میرفتیمو……… فردا از خواب بلند شدم یاد پارتی امشب افتادم با کلی فکر و کلنجار به این نتیجه رسیدم که لینداهم با خودم ببرم پس تو اتاقش رفتم که بش بگم بدون در زدن وارد شدم که دیدم لخته و داره لباسشو میپوشه سوتین تنش نبود و سینه های کوچولو و نازش معلوم بود یهو منو نگاه کردو جیغ زد منم که کیرم سیخ شده بود یهو پریدو درو بستم و رفتم اتاق غذا خوری نیم ساعت بعد اومد ازش معذرت و در باره ی مهمونی بش گفتم قبول کرد که بام بیاد بش گفتم فقط بهشون نگه خواهرمه بگه دوست دخترمه اونم قبول کرد شب اماده شدم رفتم پایین و لیندارو صدا زدم بعد 10 دقیقه اومد وای خیلی خوشگل شده بود تو عمرم زیبا تر از اون ندیده بودم . با لا خره رفتیم من که خبر نداشتم سکس پارتی از 11 به بعد میشه بعد از یکم خوش امد و ازین کوس شعرا تعداد مهمونا زیاد شد فکر کنم حدوده 90 نفری بودن لیندا اروم یه گوشه نشسته بود منم با طاها در حال مشروب خوردن بودیم که لیندا اومد پیشمو بم گفت که بریم برقصیم منم قبول کردم موقع رقص همش خودشو بم میمالوند منم که از خودام بود کیرمو هی به لباسش میمالوندم مس کرده بودم حالیم نبود چیکار میکنم دستمو بردم زیر پیرهنش و کونشو فشار دادم یهو تکون خورد دستمو فوری ور داشتمساعت 11 شد خیلیا رفته بودن اما باز هم تعداد زیاد بود 50 نفری هنوز بودن که لب گرفتنا و مالوندنا شروع شد به طاها گفتم کوس کش من لیندارو چیکار کنم (میدونست خواهرم بود)گفت ببر اتاق خودت بیا که برنامه داریم گفتم نه ما میریم اصرار کرد و گفت نه بمون منم قبول کردم لیندا رو بردم تو یه اتاق که خودش گفته بود گفتم بیرون نیا داشتم بیرون میرفتم که گفت می خوای بری سکس کنی برگشتم اومدم کنارش رو لبه ی تخت نشستمو گفتم عزیزم این کارا واسه تو زوده اگه ببرمت بیرون اعزیتت میکنن تا نیومدم دنبالت بیرون نیا هر چی شد بهم زنگ بزن رفتم پیش بچه ها یه دختره لختو طاها و دوستش شروین داشتن میکردن با اشاره ی شروین لخت شدمو کیرمو تو دهن دختره گذاشتم اونم شروع به ساک زدن کرد بعد نیم ساعت حال یهو صدای جیغ اومد صدای لیندا بود همه چیرو ول کردم و به طرفه اتاق رفتم درو که وا کردم دیدم دوتا عوضی دارن عزیتش میکنن دعوامون شد و بعد یه عالم کتک خوری 2:30 برگشتیم خونه همجام کوفته بودبه لیندا گفتم بره بخوابه که گفت میترسه منم طبق عادته همیشه گفتم بیا پیشه من بخواب اونم قبول کرد لباسمو مثه همیشه در اووردمو رفتم تو تخت اونم اود دستمو واز کردم و اومد سرشو گذاشت رو دستو بغلم کردو خوابید 20 دقیقه ای گذشت من بیدار بودم خوابم پریده بود داشتم به اتفاقات فکر میکردم که یهو لیندا گفت سینا خوابی گفتم نه تو چرا نخوابیدی گفت خوابم نمیبره گفتم معذرت می خوام واسه اتفاقه امرو اصلا نباید میبردمت سرشو اورد بالا گفت هیس تو مقصر نیستی همش تقصیره خودمه گفتم چی؟گفت تو که رفته بودی یواشکی اومدم بیرون نگات کردم یچی بگم گفتم بگو گفت خیلی دوست داشتم جای اون دختره بودم با تعجب نگاش کردم که یهو لباشو گذاشت رو لبام و شروع به مکیدن کرد لباش گرمو مرطوب بود خیلی حس عجیبی داشتم حشری شده بودم دستمو کردم تو شورتشو کوسشو مالیدم اونم اون یکی دستمو گرفتو کرد تو سینهاش منم میمالوندم بلند شدیم و لباسامونمو در اوردیم و شروع به خوردن سینهاش کردم اون که کعلوم بود داره حال میکنه دستاشو گرفته بود بالا و نفس نفس میزد یهو به خودم اومدم و با خودم گفتم که دارم چیکار میکنم این خواهرمه که…

عمه ساده لوح من داستان از اونجا شروع مي شه كه من يه عمه مهربون دارم كه متاسفانه آي كيوش زياد بالا نيست . يعني واقعيت اش نمي دونه چه حرفي رو چه زماني بزنه . اصلا سياست نداره و واسه همين كاراش هم بود كه شوهرش تركش كرد و رفت . شوهر عمه بنده راننده كاميون بود. از اين كاميون هاي ترانزيتي كه راحت هر جاي دنيا بخوان مي تونن برن . شوهر عمه ام رو خيلي دوست داشتم . خيلي بامزه بود و خيلي خوش مشرب و خلاصه همه فاميل باهاش حال مي كردن . ولي همين عمه مهربون من كاري كرد كه يه جورايي از فاميل بريده شد . راستش رو بخواي شوهر عمه ام از اين كه با عمه ام بره تو فاميل خجالت مي كشيد . چون عمه خيلي پر حرف بود و حرفاش هم معمولا نسنجيده . مي ديدي شوخي شوخي دو نفر رو انداخت به جون هم و خلاصه از اين جور چيزا . بيشتر عموهام و عمه هام با اين عمه ام رابطه نداشتند ولي پدرم يه جورايي دلش به حال عمه ام ميسوخت . يه جورايي هم با شوهر عمه ام خيلي حال مي كرد و خلاصه ما تنها عضو فاميل بوديم كه رابطه مون خوب بود با عمه ام و بقيه هم اگه رابطه اي داشتند بيشتر به خاطر شوهر عمه ام بود. اين ها همه بماند . خلاصه يه روز عمه ام اومد خونه ما و به پدرم گفت كه شوهرش حبیب الان دو هفته است كه نيومده خانه و هيچ زنگي هم نزده و باعث شده كه اون دلواپس بشه . پدرم از اون جا كه شغل حبیب آقا جوري نبود كه همش باشه توي خونه زياد نگران نشد و شروع كرد به دلداري دادن عمه ام و بهش گفت كه مشكلي نيست . اين چيزا طبيعي يه واسه يك راننده يك ماشين سنگين ترانزيتي . اما دو هفته ديگه هم گذشت و خبري از حبیب آقا نشد . البته بگم بيرون بودن هاي طولاني مدت براي يك شوفر ماشين سنگين طبيعيه ولي قسمت غير طبيعي اين بود كه حبیب اقا حتي يه تماس هم نگرفته بود از اون موقع . خلاصه عمه ام مثل مرغ پر كنده داشت بالا و پايين مي پريد و خود خوري مي كرد . هيچ وقت عمه ام رو اينجوري نديده بودم . هميشه ميخنديد . هميشه حرف مي زد ولي الان اصلا نمي خنديد و حتي يه كلمه هم حرف نمي زد . از اون ماه ، دو سه ماه ديگه هم گذشت و خلاصه يه جورايي همه مون دلواپس شده بوديم .همه حبیب آقا رو دوست داشتن و هيچ كس دلش نمي خواست كه اتفاقي براش افتاده باشه . از طريق گمرك و شركت ترابري اي كه معمولا حبیب آقا بارهاش رو از اونجا مي گرفت استعلام كرديم و گفتن كه رفته ايتاليا ولي هنوز برنگشته . بارش رو ايتاليا خالي كرده ولي ديگه از مرزهاي ايتاليا خارج نشده . همه مي دونستيم كه حبیب آقا ديگه برگشتني نيست . چون بعضي از همكاراش گفته بودن كه اون جا با يك زني رابطه داشته . اون چند ماه براي همه زهر بود . بيشتر از همه هم عمه طفلي من غصه خورد و ناراحت بود . ولي كم كم داشت به اين وضع ( نبودن حبیب آقا ) عادت مي كرد . انگاري پذيرفته بود كه ديگه قراره حبیب آقا رو نبينه . يه روز كه خونمون بود و داشت طبق معمول نوك جمع رو مي چيد خواهر كوچولوم پريد وسط حرفاش و گفت : عمه جون ، حبیب آقا كجا رفته ؟ . اون صحنه رو هيچ وقت فراموش نمي كنم . همه خشكشون زده بود . عمه ام رو كارد مي زدي خونش بيرون نمي اومد . يهو زد زير گريه و خلاصه عيش اون روزمون بدجوري طيش شد . طفلي خواهر كوچولوم كه ديد عمه ام داره گريه مي كنه اون هم زد زير گريه و تا مدتي اعضاي خانواده سرگرم آروم كردن اون بودن . حبیب آقا خيلي پولدار بود و يه خونه گنده هم داشت كه كرده بود به نام عمه خانم . عمه من از حبیب آقا دو تا پسر داره كه دو تا پسرا انگار كه به عمه خانم رفتن . چون يه جورايي گاو گاون . اوليش دو بار توي كلاس چهارم ابتدايي مردود شد و الان هم داره اول راهنمايي رو ميخونه . اون هم با چه فلاكتي و دومي هم الان دوم دبستانه . با اين كه هيچ علاقه اي به هم بازي شدن با پسرعمه هام ندارم و حتي نميخوام باهاشون ديده بشم توي فاميل . ولي خوب به خاطر قرابت پدر و عمه خانم ، من معمولا بايد برم اونجا و كارهاي عمه رو انجام بدم . با اين كه هميشه عمه خانم خونه ماست ولي من هيچ وقت به عمه توجه نداشتم . يعني اصلا كاراش برام مهم نبود . من فقط يه مدت كوتاه هر روز مي رفتم خانه شون و كاراش رو براش انجام ميدادم . پسر عمه هام خيلي موجودات ضد اجتماعي اي هستن . هميشه توي كوچه هاي شهرن و اصلا جمع نمي شن خونه . يه عالمه دوستاي ناباب دور و برشونه و خلاصه خيلي ايراد دارن . همين هم كار من رو گاهي وقتا سخت تر مي كنه . تا اينكه يه روز اتفاقي افتاد كه باعث شد كه عمه بشه همه دنياي من . اون موقع هفده سالم بيشتر نبود . يعني تازه رفته بودم تو هفده سال . زياد هم اهل درس نبودم . ولي آدم علافي هم نبودم . از لحاظ هيكل هم بايد عرض كنم كه خيلي هيكلم . راستش رو بخوايد استخوان بندي كل خانواده مون درشته . مثلا من وقتي دوازده سالم بود دستام به اندازه يه پسر هيجده ساله قوي بود و با كل مدرسه كل كل داشتم و مچ مي انداختم . اين رو گفتم كه بدونيد كه با اين كه هفده سال داشتم ولي هيكلم مثل يه مرد بيست و پنج ساله بود . ريش ام هم كامل بود . و خلاصه خيلي خوش تيپ بودم . بگذريم كه از قيافه ام اصلا راضي نيستم . عمه اون موقع 35 سالش بود . با اين كه قيافش خيلي معمولي بود ولي از لحاظ هيكل حرف نداشت . خيلي هيكل سكسي رديفي داشت . عمه من خيلي مهربونه . يه جور مهربوني خاصي داره كه شايد به خاطر ضعف اي كيوش باشه . ولي خيلي مهربونه . مثلا امكان نداره تو چيزي ازش بخواي و اون بهت نده . شايد همين محبت بيش از حدش هم بود كه پسراش رو اين قدر بي بند و بار بار آورده بود . طبق معمول ، اون روز !!! هم خانه شون بود و مثل هميشه پسر عمه هام بيرون بودن . خيلي كم ميشد كه اونها رو خونه ببينم . عمه رفته بود حموم و من هم داشتم تلويزيون نگاه مي كردم . منتظر بودم كه بياد بيرون و بقيه پولش رو بهش بدم و ازش خداحافظي كنم . يهو در حموم باز شدم و ديدم عمه خانم فقط با يك شرت اومده بيرون و حوله هم دستشه . داشت خودش رو خشك مي كرد . اصلا متوجه من نشده بود. من هم شوكه شده بودم . اصلا نمي دونستم بايد چكار كنم . مغزم هنگ كرده بود . مغزم در يك سكوت وحشي فرو رفته بود و هيچ پيامي رو به بقيه جاها صادر نمي كرد . دهنم وا مونده بود . براي اولين بار بود كه يك زن لخت رو از نزديك مي ديدم . قلبم داشت از سينه ام مي زد بيرون . اونقدر ضربانم محكم شده بود كه داشت سينه ام مي سوخت . شايد چهل – پنجاه ثانيه طول كشيد تا من تونستم يه اهوم بگم و عمه رو متوجه خودم بكنم . با صداي اهوم من عمه برگشت طرف من . اون هم كپ كرده بود . يه جيغ كوچولو كشيد و دويد توي حموم . يه چند دقيقه اي طول كشيد و بعدش اومد بيرون . گونه هاش بدجوري قرمز شده بود . اومد كنار من نشست و ازم معذرت خواست كه اونجوري اومده بيرون و شروع كرد به گفتن از اينكه من الان بزرگ شدم و وقتش شده كه زن هاي لخت زيادي رو ببينم و خلاصه اونقدر حرافي كرد كه ديوونه شدم . اونقدر خنده هاي بي مزه تحويل ام داد كه داشتم بالا مي اوردم . قلبم هنوز داشت مي زد. بلند شدم و خداحافظي كردم و رفتم . بقيه پول رو هم يادم رفت بدم . خانه كه بودم اون تصاوير از جلوي چشمام رژه مي رفتن . داشتم مي مردم از عذاب وجدان . مغزم هيچ مقاومتي در مقابل اون صحنه ها نشون نمي داد . هي به خودم فشار مي اوردم كه اون عمه منه و من بايد ديگه اون صحنه ها رو فراموش كنم ولي نمي تونستم . خيلي داشت بهم فشار مي اومد . رفتم حموم . با اين كه ميدونستم دارم به چه نيتي مي رم حموم ولي همش با خودم مي گفتم كه نه ، فقط دارم مي رم كه حال و هوام عوض شه . اصلا قصد ندارم جق بزنم . آب كه به سرم بخوره همه چيز مي پره از سرم . رفتم زير دوش آب گرم . آب گرم كه ريخت روي معامله ام ناخودآگا ه دستم رفت سمت معامله و زيبا ترين جق زندگي ام رو زدم . اونقدر آبم به شدت پاشيد رو ديوار كه تا مدت ها مشغول گند زدايي بودم . از حموم كه بيرون اومدم باز اون عذاب وجدان ها اومد سراغم تقريبا هر روز با ياد اون صحنه ها دو سه بار جق مي زدم و كم كم اون عذاب وجدان ها هم غلاف كرده بودن و اصلا سراغم نمي اومدن . ديگه بدجوري رفته بودم توي نخ عمه ام . امكان نداشت برم خانه اش و به كون و كپل اش ديد نزنم . وقتايي كه نبود مي رفتم سر گنجه لباساش و لباس زيراش رو ديد مي زدم. خيلي حشرم زده بود بالا . خيلي وقتا همون جا خودم رو خراب مي كردم و مجبور بودم برم حموم . تا پيش از اون سابقه نداشت كه برم حموم خونه شون . ولي بعضي وقتا مي شد كه دو بار هم مي رفتم حموم . يكي از شورت هاي پسر عمه هام رو مي پوشيدم و مي اومدم بيرون . عمه ام هم گاهي وقتا تعارف مي زد كه اگه ميخوام بياد پشتم رو كيسه بكشه . ميدونستم كه اصلا نمي فهمه من چرا مي يام حموم ( به آي كيوش ايمان داشتم ) . يه روز كه گفت اگه دوست دارم مي تونه بياد پشتم رو بكشه ، بهش گفتم آخه زحمتتون مي شه و اون هم كلي تعارف كرد و برام شروع كرد به چرت و پرت گفتن كه آره از وقتي بچه بوده پشت همه رو اون كيسه مي كشيده و خيلي حرفه اي يه و ….. ، اونقدر گفت كه داشتم به گه خوردن مي افتادم . ميخواستم حرفم رو پس بگيرم . وقتي رفتم حموم ديدم شورتم حسابي خيس شده و يه جورايي همه چيزم تابلوست . ولي اهميت ندادم . آخراي حموم زنگ زدم و عمه اومد پشت ام رو كيسه كنه . خدائيش تميز كيسه مي كرد فقط بديش اين بود كه توي حموم هم دست بردار نبود و يه ريز حرف مي زد و گاهي وقتا حرفاش اونقدر سكسي مي شد كه كيرم راست راست مي شد ، مثلا برام مي گفت كه وقتي با حبیب آقا مي اومدن حموم اون برا حبیب آقا كيسه مي كرده و حبیب چقدر تعريف مي كرده و حبیب آقا هم متقابلا مال اون رو كيسه مي كرده . حبیب آقا خيلي دلش مي خواسته كه كامل اون رو كيسه كنه و اون مجبور ميشده شورت و كرست اش رو هم در بياره . وقتي حبیبآقا سينه هاش رو كيسه مي كرده سينه هاش مي سوخته ولي هيچ به حبیب اقا نميگفته كه يه وقت بدش نياد . حبیب آقا حتي لاي پاهاش رو هم كيسه مي كرده و اينجا ديگه صداي عمه ام در مي اومده . تازه مي فهميدم چرا حبیب اقا از اين كه با عمه ام توي فاميل بره خجالت مي كشيده .چون من يادمه يه چند تا از اين خاطره ها رو توي جمع هم گاهي اوقات تعريف مي كرد كه بابا و حبیب آقا سرخ سرخ مي شدن . من اون موقع خيلي بچه بودم ….. كيسه كشيدن كه تموم شد بهم گفت حالا خودت رو بشور برات ليف بزنم . منم خودم رو شستم و اومدم جلوش واستادم . بهم گفت شورتم رو در بيارم ، كلي جا خورده بودم . بهش گفتم خجالت مي كشم و بهم گفت كه چه فرقي مي كنه ، شما همه تون مردين . حبیب آقا هم مرد بود و اين جور چيزا كه خجالت نداره . داشتم شاخ در مي اوردم از شنيدن چنين استدلالي . خنده ام هم گرفته بود . خودم ام دلم ميخواست جلوش لخت بشم و خلاصه در اوردم شورت ام رو . كيرم شده بود عينهو سنگ . عمه ام خنده اش گرفته بود و من هم داشتم يه جورايي خجالت مي كشيدم . اصلا كنترلي روي كيرم نداشتم . عمه انگار خيلي خوشش اومده بود و يه جورايي حشري شده بود . شروع كرد به تيكه انداختن هاي بي مزه اش . مثلا بهم گفت كه شما مردا اگه تبرتون تيز بود ما زنا چقدر بدبختي مي كشيديم و شروع مي كرد به قاه قاه خنديدن و من هم از خنده اون خندم مي گرفت . يه ايده اي اومده بود توي ذهنم كه حتي از فكرش قلبم داشت بدجوري تالاپ تولوپ مي زد . به سرم زده بود بهش بگم عمه اين جوري كه خيس مي شي ، شما هم برو لباسات رو در بيار . از واكنش عمه ام مي ترسيدم . مي ترسيدم اين حرفم باعث بشه كه از من بدش بياد و ديگه خونش راه نده . بين گفتن و نگفتن مونده بودم كه خودش زمينه رو براي گفتن فراهم كرد . گفت كه يه مقدار كف ريخته روي لباساش و من هم گفتم خوب شما هم برو لباسات رو در بيار . يه لحظه جا خورد . منم ترسيده بودم كه نكنه عكس العمل اش خيلي بد باشه و من سعادت ديدار هر روزه اش رو از دست بدم . يه نگاه بدجوري به من كرد و يه مقداري فكر كرد و بهم گفت : تو ناراحت نمي شي من لخت بشم . اصلا نمي دونستم كه چي بايد جواب بدم . به هر چي فكر كرده بودم جز اين كه چنين جوابي بشنوم . بهش گفتم نه ، واسه چي ؟ تو مگه عمه مهربون من نيستي . يه لبخندي زد و بدو رفت و همه لباساش رو كند . اون قدر حشري شده بودم كه مطمئن بودم حتما ميكنمش . كيرم حتي يك لحظه هم نخوابيد . پيش اب رواني هم جاري شده بود . برگشت و بدون هيچ مقدمه گفت لازم نيست من رو كيسه كني ، همين ليفم بزني كافيه و خودش اومد زير اب و شروع كرد به شستن خودش در مقابل چشمان حيرت زده من . بعد پشت اش رو كرد به من و گفت شروع كن . ديگه نفهميدم چي شد و خودم رو چسبوندم بهش و شروع كردم به مالوندن سينه هاش . احساس كردم لال شده . هيچ چيزي نگفت . زانوهام رو خم كردم و كيرم رو انداختم لاي پاهاش . هي عقب و جلو ميكردم خودم رو و كيرم رو مي مالوندم به كس اش . نمي دونستم اگه برش گردونم و چشمامون با هم تلاقي پيدا كنه چه اتفاقي مي افته . داشتم به شدت تمام مي مالوندمش . هي شكمم رو مي مالوندم به كونش و اين باعث مي شد كه لذتي وصف ناشدني ببرم . شروع كردم به ليسيدن گردنش . صداش در نمي اومد . اصلا دلم نمي خواست برم جلوش ولي يهو ديدم كه خودش روش رو برگردوند و اومد توي بغلم . آه و اوهش بلند شده بود و خودش رو مي مالوند به من . برخورد سينه هاش با قفسه سينه ام داشت ديوونه ام مي كرد . لبامون رو انداختيم رو لباي هم و حالا نخور كي بخور . من آبم اومد و همش ريخت روي بدنش . داشتم خودم رو لعنت مي كردم به خاطر اين كه كمرم اين قدر شله . لباش رو ول نمي كردم . دستم از عقب روي كونش بود و همش داشتم مي مالوندمش . اون هم به شدت تحريك شده بود و داشت لذت مي برد . صداش خيلي بلند شده بود و اين من رو مي ترسوند . كيرم دوباره بلند شده بود . يهو ديدم عمه من رو ول كرد و دراز كشيد كف حموم طاق باز . گفت بيا كه دارم مي ميرم . يه كاري بكن . گيج بودم . فكر هم نميكردم كار به اينجاها بكشه . منم رفتم لاي پاهاش و كيرم رو از طريق آزمون و خطا انداختم توي كس اش . اصلا نمي دونستم كجاست ولي گويا طبيعت كار خودش رو بلده ، دقيقا افتاد توش . داشتم ديوونه مي شدم . چنين لذتي رو هرگز پيش از اين تجربه نكرده بودم . ديواره هاي كس اش خودشون رو جمع كرده بودن و كيرم رو ميكشيدن تو . درجا آبم اومد و همش ريخت توي كس اش . اصلا كار به تلمبه زدن هم نكشيد . كلي خجالت كشيده بودم به خاطر چنين كمر شلي . روي بدنش دراز كشيدم و دم گوشش گفتم متاسفم . ببخشيد كه اينقدر زود آبم اومد . تا يك دقيقه هيچي بهم نگفت ولي بعدش با لحن مهرباني بهم گفت كه مردا همشون همين جورين . سريع از زيرم بلند شد و يه دوشي گرفت و رفت بيرون و من هم سريع خودم رو شستم . توي بهت بودم ، اصلا باورم نمي شد كه كار به اينجا بكشه . تمامش مثل يه خيال و يك رويا بود . اصلا انگار نه انگار كه چنين اتفاقي رو من همين الان تجربه كردم . به نظرم مي اومد كه توي يكي از خوابام ديدمش و الان فقط داشتم به يادش يك جق مي زدم . لباسام رو پوشيدم و اومدم بيرون . بي حال ولو شدم روي كاناپه . عمه با دو تا چايي اومد كنارم نشست و خيلي مهربون بهم گفت . مردي شدي واسه خودت ها . امروز فرداست كه بايد دست يه زني رو بگيري بياري خونه بابات و هي باهاش بري حموم و زد زير خنده . اصلا خنده ام نمي اومد . نمي دونستم چرا اينقدر داره با من مهربون برخورد ميكنه . احساس مي كردم اگه الان فحش هم بهم بده حق داره . من با عمه ام سكس كردم و اين اصلا برام قابل هضم نبود . انگار با تمام خنگولي اش فهميده بود كه من با يادآوري اين ماجرا توي ذهنم مشكل دارم . اومد و بوسم كرد و بهم گفت كه فراموش كن من عمه تم . من هم مثل زناي ديگه . خوب ، قبوله ؟ نمي دونستم منظورش دقيقا چيه ؟ ولي گفتم قبوله . آيا منظورش اينه كه از اين به بعد اين كار رو ادامه بديم يا اينكه اين آخرين بار بود و من اصلا فكر كنم كه با يك زن ديگه بوده و بي خيالش شم . هر چي بود چاي ام رو خوردم و زدم بيرون . و كل اون روز رو داشتم در موردش فكر مي كردم . اين بار آخري نبود كه من و عمه سكس مي كردم . بعد اون رابطه ما همين طور صميمي و صميمي تر شد و حتي يادمه يك بار كه با يك موتور تصادف كردم و چند روز بيمارستان بودم كل اون مدت رو پيشم موند و كل اون مدت رو هم اشك مي ريخت . اونقدر ضايع بود اين حركت كه پدرم هم داشتم شك مي كرد به رابطه من و اون . هنوز هم اون رابطه ادامه داره ولي هم به خاطر بالارفتن سن عمه و هم من به خاطر مشغله كاري ام ديگه اون تب و تاب و شور اوليه رو نداريم . ولي اگه پاش بيفته هنوزم ميرم و به عمه ام كمك ميكنم تا ارضا شه . شايد بگم كه من تنها دلخوشي شم . بچه ها ش كه دو تايي ولن تو خيابونا و اقوام هم كه طردش كردن و اون فقط من رو داره . اگر چه من لذت بخش ترين لحظات رو با عمه ام داشتم و از اون رابطه راضي ام ولي باز هم گاهي اوقات اون عذاب وجدان ها مي ياد سراغم… نوشته: امیرعلی

ماساژ دادن مامان سلام به همه دوستان.من کیان هستم و17 سالمه والی درشت حیکلم.مامانم 45 سالشه بدنه زیبایی داره.من با مادرم وپدر وخواهرم زندگی می کنم.خواهرم دانشجوی اصفهان هستش .پدرم کارمنده وتا ساعت 7 شب اداره بود.اکثر وقطها منو مادرم تنها هستیم .مادرم همش قربون صدقه من میره وهمه کاری برام میکنه.نمی زاره من دست به ساه وسفید بزنم.بیرون که میرم تا بر می گردم 10 بار به من زنگ می زنه.بیگزریم.یک روز زمستان مادرم بیرون رفته بود که موقه برگشتن زمین خورده بود وپاش وباسنش کبود شده بود و در شدیدی داشت.به سختی او مد خونه.من تا فهمیدم چی شده زود رفتیم دکتر .بعد از 3 یاعت برگشتیم خونه.دکتر فقط گفت باید آب درمانی کنی وپماد بمالی.از همون ساعت اول رفتم حمام وتوی وان آب گرم ریختم ومادرم خوابید توش البته با لباس خواب بلند.منم براش ماساژ دادم .مامانم هم همش قربون صدقم می رفت. مشغول ماساژ بودن بودم که در باز شد وپدرم اومد خونه وقطی فهمید چی شده کلی ناراحت شد.چند روز به همین منوال گذشت ومن هروز برای مادرم ماساژ میدادم وبعدش پماد می مالیدم.کم کم حس خوبی بهم میدادوزمان ماساژ وپماد مالی رو بیشر می کردم.اویل خسته می شدم ومی خواستم زود تمومش کنم .والی الان دوسه ساعت طولش می دم.احساس می کنم مادرم لذت می بره.هر وقط پوماد میزدم مادرم چشماشو می بست ونالهای ریز میکرد.من حسابی حال می کردم.یک روز با خودم فکر کردم که چطوری بدن مامانمو بیبینم.فردا که شد به مادرم گفتم ائل بیا برات ماساژ بیدم بعد بریم حمام.مادرم قبول کرد.رفت توی اطاق خواب وبه روی شکم خوابید .منم رفتم دیدم که هنوز لباس خواب بلندش تنشه.نشستم کنارس وبادستام ماساژ دادم .نمی شد خوب ماساژ بیدم به همین خاطر به مادرم گفتم که لباسشو در یاره.اونم با کلی نه ونو دراورد.برکت کنه بدن سفید بدونه مو ویکم چرب. چند دقیقه مکس کردم.صدای مادرم در اومد.منم سریع شروکردم به ماساژ دادنوبعد از 15 دقیقه گفتن مامان بند سوتینت مزاحمه مامانم گفت بندشو باز کن.منم بازش کردم.وشروع کردم به ماساژ مادرم فقط شرت پاش بود.از سر تا انگشتاش لخت زیر دست من خوابیده بود.بعد از 30 دقیقه صدای مادرم درو مد وگفت که خیلی بد ماساژ میدی.منم سریع گفتم مامان روغن زیتون داریم.گفت چطور…؟گفتم می گن روغن زیتون خیلی خوبه .گفت داریم برو از توی کابینت بیار.سریع رفتم وشیشه روغن زیتون رو اوردم وسریع شروع کردم به ماساژ دادناز نوک سرش تا انگشتهای پاش.بعد از ماساژ دادن کمی خسته شدم .مادرم فهمید وگفت پسرم بیشین روی پای من وماساژ بیده خسته شدی.منم سریع گوش کردم.نشستم روی پای مادرم .که صدای مادرم درو مد وگفت با بالاتر اونجا درد میکنه منم یکم اومد بالاتر تا جایی که مادرم گفت بسه.ناکس منو نشونده بود رو باسنش. شروع کردم به ماساژ دادن.مادرم چشماشم بسته بود سرشو گذاشته بود روی متکا وناله های ریز می کرد.یواش یواش حس خوبی بهم دست داد .کیرم سفت شده بود وبا هر بار که جلو عقب می کردم کیرم به کمر مادر می خورد.یکه که گذشت.مادرم کفت کیان جان گردنمو بیمال.من تا اومدم گردنشو ماساژ بیدم کیرم چسبید به کمر مادرم.سری برگشت که مادرم سریع گفت همون جوری خوب بود من به ناچار شروع کردم به ماساژ داد گردن مادر.بعد از چند دقیقه حالم خیلی بد شده بود.نفهمیدم کی روی مامانم خوابیده بودم.مادرم یدفه گفت عزیزم بسه ماساژ خیلی حال کردم بیریم حمام.منم سری بلند شدم اما کیرم بلند شده بود شدید مامانم دید خندید وگفت ای شیطون.مامانم رفت حمام منم همین جوری مات مونده بودم که مامانمگفت کیان جان نمی یای.منم سرع رفت توی حمام که مامانم گفت کیان جان تیشرت وشرتکتو دربیار که خیس نشه.منم دراورده و با یک شرت رفتم حمام دیدم مامانم خوابیده توی وان .تا منو دید گفت با پسر خوبم.بیا پای منو بیمالکلمه بمالو که گفت سریع کیرم دوباره راست شد.منم به خاطر اینکه زایع نشه سریع رفتم پیش مادرم نشست کنار وان تا اومدم پای مادرمو بیمالم توی اب.دیدم پای مامانم هیچی نیست.مامانم شرتشو راورده بود.ولخت لخت توی وان پراز اب نشسته بود.مامانم تا منو دید سریع گفت چیه مگه خوب تو هم دربیار منم یکم منو من کردم دراوردم مادرم به خاط اینکه من خجالت نکشم چشماشو بست.من شرتمو داوردم وشروع کردم به مالیدن پای مادرم.یکم که گذشت مادرم فقط ناله می کرد.بعد از چند دقیقه گفت پسرم بیا توی وان پیش من دراز بیکش وپشت منم توی اب ماساژ بیده.من گفتم باشه ورفتم توی وان از اونجای که وان کچولو بو چسبیدم به مامان.اونم همینو می خواست پیشش دارز کشیدم ویک دستم گذاشتم زیر سرش وبا دست دیگم ماساژ میدادمویکو که گذست مادرم کونشو داد عقب وکیر منو با باسنش ماساژ میداد منم صدام در نمی اومد.یک دفه دست مامانم اومد طرف کیرم .داشت کیرکو ماساژ مداد .منم هیچی نمی فهمیده که مامانم پاشو بالا گرفت وکیرمو مالید به کسشووووووووووووووووووااااااااااااایییییییییییی داشتم می موردم همشم با کونش بالا وپاین می کرد.یواش یواش کیرم رفت توی کس داغش ودیگه با صدای بلند ناله می کرد منم دیگه داشتم می کردمش با دستم سینهاشو چنگ میزدم وکیر کلفت 18 سانتی رو می کردم تو کسش یک دفه مامانم نالهاش بلند تر شدویک دفه لرزید و یکونشو تا اخر داد عقب من که نمی دونستم چی شده و هنوز ابم نیومده بود داشتم تلمبه میزدم.نگو مامانم توی فضا داشت سیر می کرد یک دفه کیرم داغ داغ شد ودیگه نفهمیدم ….فقط مامانمو سفت بغل کردم وهمه ابم خالی کردم توی کس مامانم . مامانم فقط داشت می لرزید.بعد از 10 دقیقه من بلند شدم واومدم بیرون.مامانم هم بعد از 30 دقیقه اومد بیرون لبساشو پوشید ومنو صدا کرد .منم رفتم پیشش ..منو بغل کرد وبوسید وگفت مرسی عزیزم.کمرم خوب شده.ولی از این به بعد هفته یک بار بازم مامانتو ماساژ بده.منم بوسیدمشو وگفتم باشه مامانم خوبم.ازاون روز به بعد مامانم هفته یکی دو بار می کنم.

مامان و دکتر تو مطب سلاممامانم یکم سرماخورده بود و چون پدرم فوت شده و برادرم هم اینجا نبود باهم رفتیم دکتر دکتر عمومی بود یه منشی داشت و ۲ تا اتاق که یک اتاق منشی آمپول میزد و یک اتاقم مال دکتر بود خلاصه بعد از منتظر موندن نوبت ما شد رفتیم تو اینم بگم یه اتفاقاتی تو زندگی آدم میافته باورش سخته ولی باید باهاش کنار اومد. رفتیم تو مامانم رفت نشست صندلی کنار دکتر و دکتر شروع کرد معاینه کردن و یه نسخه نوشت و داد دست من که داروهارو از داروخونه ی کنار کلینیک بگیرم و بیارم تا دکتر تایید کنه بده بهمون بریم. مطب نسبتا خلوت بود و همیشه کسی میخواست بره اتاق دکتر منشی به دکتر اطلاع میداد. رفتم داروونه ولی داروخونه بسته بود داروخ نه ی کوچیکی بود اون اطراف هم داروخونه نبود که برم بگیرم زود بیام چند نفر هم دم در داروخونه جمع بودن و منتظر ولی اومدم بالا تا برم به مامانم بگم بریم بعدا دارو هارو میگیریم میاریم اینجا بستس، رفتم تو دیدم منشی نیست و تو اونیکی اتاق صداش میاد که داره آمپول میزنه به یکی از مریضا، منم دیدم منشی نیست خواستم برم تو اتاق دکتر آروم در و باز کردم و آرومم در رو بستم اصلا یادم نبود در بزنم و بعد از وارد شدن یادم افتاد در و بستم یک متر تا میز دکتر راه رو باریک بود رفتم جلوتر دیدیم کسی نیست و از تختی که دکتر معاینه میکنه صدا میاد قلبم داشت تند تند میزد دور تخت هم ازون پرده های سفید کشیده شده بود راز اینطرف پرده رفتم نزدیک از لای پرده دیدم که مامانمشلوارش تا زانوهاش اومده پایین و دکتر هم داره مامانمو میکنه به حالت دمر خوابیده بودنو میتونستم با یکم جابجایی کل صحنه رو ببینم دکتر داشت تلمبه میزد تو کون مامانم و مامانم هم یواش آه و ناله میکرد و می گفت دکتر یواش صدای برخورد بدن دکتر به بدن مامانم اتاق رو پر کرده بود مامان کفت دکتر الان پسرم میاد تمومش کن دکتر می گفت نوبت زیاده هنوز طول میکشه دکتر پاشد و یه بالشتکی گذاشت زیر شکم مامان تا کونش بیاد بالا مامانمو میدیدم که شلوارش تا زانوهاش با شورتش پایین بود و کون قلنبه و بزرگش کاملا باز بود دکتر هم داشت کیرشو با کرمی چرب میکرد و دوباره خوابید روی مامانمو کیرشمو گذاشت تو کونش و شروع کرد به کردن مامان دکتر هی میگفت دارم بهت یه آمپولی میزنم دیگه مریض نشی. منم مات و مبهوت داشتم نگاه میکردم و قلبم داشت کنده میشد از جاش اونقد محکم میزد. همینطور که مامانم از لذت ناله میکرد دکتر فک کنم آبش اومد و یه مکثی کرد از این صحنه که کیر دکتر تو کون مامانم بود حالم یه جوری شده بود. آروم برگشتم از اتاق برم بیرون آروم درو باز کردم داشتم در و میبستم که منشی از اونیکی اتاق اومد بهم نگاه کرد منم گفتم مث اینکه دارورو اشتباهی داده برم داروخونه عوضش کنم