داستان سکسی نگاه عشق و هوس (قسمت یک تا آخر)

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق وهـــــــــــــــوس ۱

سعید و خونواده اش تازه به این آپارتمان نقل مکان کرده بودند . پدرش کارمند بانک بود و مادرش خونه دار .. اون پونزده سالش بود . پسر خوش تیپ و خوش اندامی بود .درمقابل دخترا نه می شد گفت خجالتی و نه خیلی هم شجاع .. به والیبال هم علاقه زیادی داشت و در تیم مدرسه و در اوقات فراغت بیشتر والیبال بازی می کرد . محیطی که به اون جا اسباب کشی کرده بودن یه محیط وسیع تر و شیک تر از محیط قبلی بود . یه مسکونی پنج طبقه که هر طبقه اش دو واحد داشت و اونا هم طبقه چهارم شرقی رو خریده بودن .. یه جایی به وسعت صد متر مربع .. سعید تا حالا دوست دختر نداشت .. نمی دونست که در آپارتمان روبرویی چه کسانی زندگی می کنن . اون دو سه سالی می شد که به سن بلوغ رسیده بود .. نمی دونست چه عاملی باعث شده که تا حالا به سمت دختری نره .. مثل هر جوون دیگه ای گرایش خاصی به جنس مخالف داشت . شاید هنوز دختری رو ندیده بود که ازش خوشش بیاد .. یا نمی خواست واسه خودش درد سر درست کنه .. یه جایی خونده بود که عشقای این دوره زمونه مثل عشقای قدیم نیست .. مثل اون وقتا که یه نامه ای باشه و یه نگاهی که قلب آدما بلرزه ..مثل اون وقتایی که شبای زیادی رو آدم به یاد عشقش به صبح برسونه .. شبایی که همه مث هم باشن .. نه این که عشق با گذشت شبها تیره و تار تر بشه . اون شاید به دنبال همچین عشقی بود .. شاید یکی مثل خودشو می خواست .. که بتونه ساده باشه و برای عشق ارزش قائل شه .. وقتی به این چیزا فکر می کرد خنده اش می گرفت به خودش می گفت من که این جور دارم از عشق حرف می زنم اصلا می دونم احساسش چیه ؟ اصلا می تونم درکش کنم و ازش لذت ببرم ؟ خیلی از دوستاش از تپیدن دلها می گفتن .. از این که واسه دوست دخترشون هلاکن .. هر وقت می رفت خونه یکی از دوستاش که با هم درس بخونن اونو مرتب می دید که داره با تلفن حرف می زنه شاید تا حالا صد ها ساعت با هم حرف زده بودند .. یه روز دید که خبری از صحبت تلفنی نیست .. گفت شاید حتما کاری پیش اومده باشه .. و روز بعد هم همین طور .. دوستش بهش گفت که با هم به هم زدن . به همین سادگی .. صد ها ساعت صحبتو باد هوا کردن .. سعید تا حالا نه تنها دوست دختر نداشت بلکه با کسی از این دخترا و زنای اون کاره هم رابطه جنسی نداشت .. اون فقط گاه خود ارضایی می کرد . به تصور این که داره با یکی سکس می کنه .. و در کل اون عادت نداشت به این که در مورد مسائل خاصی با دخترا حرف بزنه . شاید منتظر کسی بود که به اون حس قشنگ لذت بردن از لحظه های زندگی رو بچشونه .. تابستون بود و مدرسه ها تعطیل بود .. اونم یه جورایی سرشو گرم می کرد . با ورزش و با تماشای تلویزیون .. کمک به مادرش سمیه .. مادرش از این که اون خونه پیشش بمونه و سر کار نره راضی تر بود .. از این که دوستان بدی پیدا کنه می ترسید .. ولی در مورد ورزش او مخالفتی نشون نمی داد .. یه روز در آپار تمان روبرویی باز شد .. زنی رو دید که بدون روسری یه چند لحظه ای رو اومد بیرون .. .. اولش فکر کرد دختره .. قدش متوسط بود .. یه بلوز قرمز به سبک مردونه .. و یه جین آبی هم پاش بود .. جذاب و زیبا بود .. یه لحظه نگاش کرد .. داشت فکر می کرد که چند سالش می تونه باشه .. یعنی دختر اون خونواده هست ؟ یه آرایش معتدلی هم داشت .. نه لاغر بود و نه چاق .. فقط همینو می دونست که اون زن یا دختر ازش بزرگتره .. یه حس عجیبی پیدا کرده بود . موهاش به رنگ مشکی و تا ابتدای شونه هاش ریخته بود .. صورت فلبی شکل و بینی قلمی و پیشونی کوتاهش و پوست تقریبا سبزه اش علاوه بر جذابیت وزیبایی , ظرافت خاصی هم بهش بخشیده بود .. سارا خانوم اون خونه بود . تقریبا سی و سه سال سن داشت . . شوهرش سامان کارمند بود و یه پسر یازده ساله به اسم سهیل داشت . سهیل از خونه رفته بود بیرون و اون نگران بود . سابقه نداشت بدون این که به اون چیزی بگه بذاره بره .. ولی از این که اون پسر غریبه خیره بهش نگاه می کرد و رعایت چیزی رو نمی کرد حرصش گرفته بود .. ساراهم برای لحظاتی چش تو چش سعید دوخت .. می خواست بپرسه که پسرشو دیده یا نه .. انگار سعید توباغ نبود ..
سارا : ببخشید شما یه پسر بچه ده یازده ساله رو ندیدین که از این جا رد شه
-نه ..ولی اگه بخواین میرم دنالش می گردم ..
سارا نگران بود ..
-زحمت شما زیاد میشه .. اسمش سهیله .. راه دوری هم نباید رفته باشه .. دو دقیقه پیش خونه بود ..
سعید یکی دو تا از مشخصه های سهیلو گرفت و رفت تا پیداش کنه … دوست داشت یه کاری واسه این زن انجام بده .. زنی که به نظرش اومد با تمام دخترایی که تا به حال دیده فرق می کنه و یه رفتاری داره که انگار اونو به طرف خودش می کشونه ..در محوطه چند تا پسر بچه در حال توپ شوت کردن بودن .. صدا زد سهیل و یکی جوابشو داد ..
-همون طبقه چهارمه
-بله خودم هستم …
-مامانت باهات کار داره ..
-مامان سارا خودش می دونه که من این جام ..
-می دونم تو بهش نگفتی …
خلاصه سعید , سهیلو به مادرش رسوند .. یک بار دیگه نگاهشو به نگاه اون زن دوخت .. سارا این بار روسری گذاشته بود سرش .. هر چند نیمی ز موهاش و بیشتر موهای جلو سرش مشخص بود که اینم یه استیل زیبایی به سر و صورتش بخشیده بود … سارا این نگاهو می شناخت ..می دونست این نگاه می تونه یه نگاه آتشین باشه .. یه نگاه عاشقونه یا هوس آلود و شایدم یه حس زود گذر جوانی و پر از شیطنت … سعید رو خیلی خوش قیافه و جذاب و خوش اندام دید ولی دنیای زمانی اون و سعید تفاوت داشت .. چیزی نمی تونست بگه جز این که با یه تشکر اونو بفرسته بره ..
-خیلی ازتون ممنونم آقا …
-سعید م سارا خانوم .
-اسم منو از کجا می دونین ..
-آقا سهیل تو صحبتاش گفته ..
سارا اون نگاه نرم و سنگینو رو صورت و اندامش حس می کرد .. انگار نگاه سعید نگاهی عاشقونه بود .. ولی نه این خیلی بی خوده چه نگاهی می تونه باشه ؟.. اصلا چه اهمیتی داره که چیه شاید یه حس زود گذر جوونیه …. سعید وقتی رفت به خونه حس می کرد که بازم دوست داره سارا رو ببینه .. فقط ببینه .. اون حرکاتشو ببینه .. صداشو بشنوه … …

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۲

سارا به نظرسعید خیلی کم سن تر از اونی بود که می تونست یه بچه داشته باشه .. سعید دوست داشت بازم اونو ببینه . و به بهونه ای باهاش حرف بزنه .. نمی تونست بفهمه که این چه حسیه که ممکنه نسبت به اون پیدا کرده باشه .. از این که جنس مخالفی به گرمی باهاش حرف زده بایت پسرش تشکر کرده بود احساس اعتماد به نفس می کرد . کاش می تونستم بیشتر باهاش حرف بزنم .. ببینم چیکار می کنه .. تا صبح چند بار از خواب بیدار شد . هی از این پهلو به اون پهلو می کرد .. فاصله در دو واحد طوری بود که اگه هنگام باز شدن در کسی حرفی می زد صداش در بیشتر قسمتهای آپارتمان روبرویی شنیده می شد . سعید دوست داشت بازم سارا رو ببینه .. حالا به هر شکلی که شده . به وقت خروج از آپارتمان .. یا وقتی که داره از خونه خارج میشه … ولی اگه مادرم گیر بده چی …صبح پدرش رفت سر کار و مادرش هم رفت یه سری به خاله اش بزنه .. موقعیت از این بهتر نمی شد .. ولی فایده ای نداشت .. در آپارتمانو باز کرد از خونه خارج شد .. گوششو به درب خونه سارا چسبوند .. ظاهرا مادر و پسر نزدیک در بودند .. اون باید حواسش می بود که اگه در واحدشون باز می شد سریع خودشو کنار می کشید .. سارا : سهیل بیرون نمیری تا من بیام .. -مامان من حوصله ام سر میره -پسر خوبی باش و بشین زبانتو بخون .. من میرم همین پایین خرید تا نیم ساعت دیگه بر می گردم .. سهیل دلش مثل سیر و سر که می جوشید .. یه دستی به سر و صورتش کشید . دوست داشت بره یه عطر خوشبویی هم به خودش بزنه ولی حس کرد که ممکنه مرغ از قفس بپره سرش بی کلاه بمونه .. سریع رفت و خودشو به آسانسور رسوند .. و درشو هم نبست .. اون آخر یه تیکه رو گذاشت که باز بمونه .. سه چهار دقیقه ای صبر کرد و خبری نشد .. با این حال ترجیح داد بمونه .. از این دلواپس بود که اگه یکی دیگه در این فاصله بخواد سوار آسانسورشه چقدر به ساکنین طبقه چهارم فحش میده . سارا از آپارتمان خارج شد . یادش اومد که سبد مخصوصشو جا گذاشته .. همون جا وایساد …درو باز کرد به سهیل گفت که براش بیاره .. -زود باش پسر دو دقیقه معطلون کردی … سعیدکه از داخل آسانسور صدای سارا رو که شنید قند توی دلش آب شد .. بعد از این که سارا سبد خریدو از سهیل گرفت رفت به سمت آسانسور .. درو که باز کرد و سعیدو که دید یه لحظه یکه خورد .. کنار رفت تا اون بره بیرون ..
سعید : سلام سارا خانوم .. بفر مایید ..
-خونه نمیرین ؟
-من تازه از خونه آمدم ..
سارا تعجب کرد.. می خواست بگه من سه دقیقه هست که این جام ولی ندیدمت که از کنارم رد شی .. یه لبخندی گوشه لباش نقش بست که سعید متوجهش نشد .. دو تایی شون سوار آسانسور شدن .. دور تا دور آسانسور به غیر ازقسمت درش آینه کاری شده بود.. سارا بازم خنده اش گرفته بود .. پسره ناشی ..حواسش نیست که من از توی آینه می بینم که چه جوری به من زل زده .. دیوونه از جون من چی می خوای ؟ دنبال لقمه گشاد تر از دهنتی ؟ سعید نمی دونست چه جوری سر صحبتو باز کنه ..
سعید : ببخشید ما تازه اومدیم این طرفا .. این پایین میوه فروشی داره ؟
سارا : بله .. بقالی هم داره .. از پنجره آشپز خونه تون اگه یه نگاهی به بیرون بندازین میوه فروشی بزرگی رو می بینین ..
سعید سرشو پایین انداخت و گفت ..ما اصلا عادت نداریم از پنجره سرک بکشیم .. سارا توی دلش گفت ای پدر سوخته می خوای بگی که چش چرون نیستی ؟ تو که اگه دست خودت بود درسته قورتم می دادی .. از آسانسور پیاده شدن .. سارا خریداشو انجام داد .. هرچی هم خواست کمتر بخره نشد .. سبد رو هم پر کرد هیچی.. یک کیسه فریز بزرگ هم به خریدش اضافه کرد .. سعید از دور بپای سارا بود .. همین که از درمیوه فروشی اومد بیرون از جایی که سنگر گرفته بود خارج شد .. در یک فاصله عرضی از کنارش گذشت .. یه لحظه سارا اونو دید ..متوجه شد که طرز راه رفتن و کم و زیاد کردن سرعتش عادی نیست .. زود تر از سارا خودشو به درب ورودی رسوند … سارا بهش رسید ..
-سلام سارا خانوم .. چه تصادفی ! صبر کن درو باز کنم .این وسایلو بردارم . . ..اجازه بدین کمکتون کنم ..
-خیلی ممنون اقا سعید . خودم از عهده اش بر میام ..
سعید نگاهشو از از صورت سارا که با دقت بیشتری متوجه شد که یه حالت قلبی داره بر نمی داشت .
-وقتی یه مرد کنار یک زنه مرد نباید اجازه بده اون زن دست به چیزی بزنه ..
-دست شما درد نکنه ..
دو تایی شون سوار آسانسور شدن .. سعید حس کرد که باید سکوت کنه .. راستش هرچی به خودش فشار میآاورد که چه جوری سکوت رو بشکنه عقلش به جایی قد نمی داد . یه لحظه سارا سرشو بالا کرد و دید که پسر شیطون با ظاهر مظلوم داره نگاش می کنه ..سعید تا دم در آپارتمان باهاش اومد . سارا حسابی خنده اش گرفته بود .. پسر همون جا میخ وایساده بود .. سعید داشت با خودش فکر می کرد شاید بد باشه که وسایلو دم در بذاره بره .. سارا هم حس کرده بود که اگه جلوشو نگیره ممکنه کنگر بخوره لنگر بندازه هر چند با همه شیطنتها و نگاههای شیطنت آمیزش پسر مودبی بود … ا

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۳

سارا به سعید گفت بفر مایید در خد مت باشیم … سعید نمی دونست چی فکر کنه .. آیا وسیله ها رو با خودش ببره داخل ؟ یا زشته ؟ خلاصه ترجیح داد که بر گرده . ولی تمام دلخوشی اون شده بود سارا . سارایی که می دونست شوهر داره ..روز ها از پی هم می گذشتند .. پسر به موش و گربه بازیهای خود ادامه می داد و سارا همه اینها رو یک شیطنت خاص جوانی می دونست . با این حال گاه نگاههای خاص , شیطنت آمیز سعید رو فراتر از احساس محبت می دید . چرا این پسر باید خودشو وابسته به اون نشون یده .. با این حال از بازیهای اون خوشش میومد . به این حرکاتش عادت کرده بود . شاید اگه روزی حرکات همیشگی اونو نمی دید واسش جای تعجب داشت . حداقل روزای تابستون که این طور بود .. حتی گاه که سارا کاری در بیرون از خونه نداشت واسه این که واکنش سعیدرو ببینه میومد بیرون .. اون هنوز فکر نمی کرد که چه آتشی در در قلب و روح و در وجود پسر در حال شعله ور شدنه .. چند سلام و احوالپرسی ..چند بار کمک سعید به سارا در حمل بار و بار ها نگاه خیره سعید به سارا و گاه نگاه سارا به او, تمام آن چیزی بود که در مدت این چند ماه بین اونا گذشته بود .. هر روز که می گذشت سعید حس می کرد که داره بیشتر به این زن وابسته میشه . دوست داشت بیشتر اونو ببینه .. غرق احساس قشنگ و لطیفی شده بود که به یاد سارا می خوابید . سارایی که همه چیز اون بود . حتی به عشق اون درس می خوند به عشق اون والیبال می کرد به عشق اون دوست داشت که در هر کاری موفق باشه .. دوست داشت زود تر بدنش ورزیده تر شه . یه حالت مردونه تری پیدا کنه . سارا رو جذاب می دید . هر وقت خوابش نمی گرفت با رویای سارا می خوابید .. با اندیشه هایی که لبخند به لبش می آورد و رویایی که آروم آروم خوابش می کرد .. حس می کرد سر سارا رو گذاشته رو سینه اش .. نوازشش می کنه . بهش میگه دوستت دارم .. عاشقتم .. بهش میگه اسم هر کی تو شناسنامه ات باشه برای من فرقی نمی کنه . عشق اینا رو نمی شناسه عاطفه اینا رو نمی شناسه ..من دوستت دارم .. سارا اولش میگه نه ..من وابسته ام ..من واسه خودم زندگی دارم .. اما سعید اون قدر براش می خونه و از عشق میگه که سارا رو تسلیمش می کنه .. اونو می بوسه .. سعید دهها بار با این اندیشه خوابیده بود . حتی اگه خواب نداشت می تونست با یاد سارا به خودش آرامش بده و بخوابه .و سارا خودشو با کار و زندگی خود سرگرم کرده بود .. رسیدگی به امور شوهرش سامان و فرزند 11 ساله اش سهیل .. یه خورده هم سرشو با صنایع دستی گرم کرده در ساختن ساز هم تبحر داشت و سفارش هم قبول می کرد .. با این حال هر وقت فرصت فکر کردن به چیزایی غیر از خونه و اهل خونه رو پیدا می کرد به یاد سعید می افتاد که بالاخره اون تا کجا می خواد پیش بره … فصل مدرسه ها رسید وسعید یه خورده سرش با درسا گرم شد .. کلاساش هم صبح بود .. اما از عدسی و دور بین در, همچنان خونه همسایه رو زیر نظر داشت . اگه یه روز سارا رو نمی دید دیوونه می شد .. و سارا هم اخلاق اونو می دونست .. برای همین گاه که حسش بود اونم نقش بازی می کرد .. درو باز می کرد و الکی سهیلو صدا می زد . که به همین بهونه سعید درو باز می کرد .. با سلام و بهانه ای دیدار ها رو تازه می کرد .. بعد از یک سال زن حس کرد که پسر یه رشد و دگرگونی خاصی در چهره و اندامش پیدا شده ولی می دونست در این سن چه پسر و چه دختربازم جای رشد دارن مخصوصا آدمی مثل سعید که علاقه خاصی به ورزش والیبال داشت .. سارا زن شوخ و شادی بود .. نمک مجلس بود .. کمتر کسی پیدا می شد که دوستش نداشته باشه .. سعی می کرد کسی رو نرنجونه .. یه روز سارا و دو تا از دوستاش در حال گذر از کوچه بودند که سعیدو همون دور و برا دیدن ..
مریم : این پسره خیلی نگات می کنه .. خیلی هم خوش تیپه .. مبارکت باشه سارا .. مهسا : بدجوری رفته تو نخت ..
مریم : انگاری واست کف کرده .. این اولین باری نیست که ما اونو این جوری می بینیم .. فکر کنم گلوش پیشت گیر کرده ها ..
سارا : خبر ندارین بچه ها ؟ اون دوست پسر منه دیگه . معشوق منه .. ولی من آدم دست و دلبازی هستم .. بخیل نیستم .. اگه دوست داشتین می تونین واسه خودتون برش دارین ..ولی فکر کنم دهنش بوی شیر بده ..
مریم : شایدم از تو شیر بخواد سارا ..
سارا : ولی سینه تو که خیلی درشت تره ..
مهسا : گمشین بچه ها این چه حرفاییه که می زنین ؟!
کلی خندیدیم .. داشتن مثلا پیش خودشون سعیدو می پیچوندن و سعید هم به دیدن اونا رعایت می کرد .. سعید تمام فکرشو مشغول اون زن کرده بود ..

ـــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۴

نگاه همون چیزیه که به دل آدم اتیش میندازه .. روز ها , هفته ها و ماهها می گذشتند .. تا سرشونو بر می گردوندن سال دیگه ای می گذشت .. بهانه های زیادی برای رودر رو قرار گرفتن اونا پیدا شد .. حتی سعید یه ساز هم به سارا سفارش داد هم این که دوست داشت یه چیزی ساخته دست اونو داشته باشه و هم این که این یه بهونه ای باشه که جملات بیشتری رو از اون بشنوه .. رفتار سارا طوری متین و موقرانه بود که سعید نمی تونست سختش بود که احساسشو بیان کنه .. هر چند این که بخواد عاشقش باشه یک امر غیر عادی نشون می داد ولی اون عاشقش شده بود .. وقتی که به یاد اون می خوابید و بعد از بیداری به اولین چیزی که فکر می کرد سارا بود , وقتی که نگاهش به در خونه اونا میفتاد قلبش تمام وجودش می لرزید , وقتی که اونو می دید و بیشتر وقتا نمی دونست دیگه چی بگه این معناش چی می تونست باشه ؟ حس کرد که نسبت به زمین و زمان داره حسادت می کنه .. حتی به سامان شوهر سارا .. با این که می دونست از نظر قانونی اون مرد وابسته به ساراست .شوهرشه .. اون زن می تونه در آغوشش بگیره . می تونه اونو ببوسه .. اون مرد می تونه به سارا بگه دوستش داره .. می تونه برهنه اش کنه ..باهاش عشقبازی کنه … اما با همه اینا بازم حسادت می کرد . و گاه احساس ناتوانی .. حداقل اینو دوست داشت که وقتی که به سارا میگه که دوستش داره اون اینو قبول کنه . عشقشو باور کنه .. به اون بیشتر علاقه داشته باشه تا همسرش .. سارا سارا اگه تو باورم کنی اون قدر بهت میگن دوستت دارم که از هیشکی دیگه جز من نخوای اونو بشنوی .. تمام گلهای عالم رو به پات می ریزم .. اگه بگی بمیر میرم ..
من باید درس بخونم . لیاقت خودمو بهش نشون بدم . باید در ورودی دانشگاه قبول شم .. باید بهش نشون بدم ..
و با توجه به این که دوست دختر هم نداشت و دنبال الواطی نبود و اراده هم داشت می تونست خیلی خوب درساشو بخونه . تازه برای معاف موقت از سربازی هم که شده باید کاری می کرد که دانشجوشه .. رفته رفته فانتزی هایی رو هم واسه خودش درست کرده بود .. فانتزی های عشقی سکسی .. این که به سارا میگه با تمام وجود دوستش داره و بعدساراهم همین حسو داره .. نازش می کنه اونو می بوسه ..همراه با حرفای قشنگ .. یکی یکی لباسای سارا رو در میاره .. لباسای رو .. لباسای زیرشو .. شورتشو, سوتینشو .. به اون بدن کاملا برهنه نگاه می کنه .. بهش میگه اگه تو بخوای بهت دست نمی زنم کاریت ندارم .. چون من دوستت دارم . چون عاشقتم .. چون یه لبخند تو برام از هر چیزی در این دنیا بالاتر و مهم تره و سارا بهش میگه حالا که لختم کردی این حرفا رو می زنی ؟! و اون میگه پس بیا خودم دوباره همه رو تنت کنم .. میره سمت اون.. سارا حس می کنه که سعید ناراحت شده .. آخه داشته با سعید شوخی می کرده .. سعید از اون زن از عشقش از سارا می شنوه وقتی که روحمو تقدیم تو کردم جسمم مال توست .. با تمام حسم تمام وجودمو تقدیم تو می کنم سعید! ..و آروم میره طرفش و حالا اون یکی یکی لباسای سعیدو از تنش در میاره .. سعید خجالت می کشه صورتش سرخ میشه .. و سارا هم بد تر از اون .. دو تایی شون به سمت هم میرن . می خوان که با این کارشون عشقو با تمام وجود در آغوش بکشن . همدیگه رو بغل می زنن . بدن برهنه و داغ اونا در تماس با هم یه حالت سوختگی رو به وجود آورده .. یه سوختگی شیرین .. یه سوزشی که قلبشونو نمی سوزونه .. اونا در وجود هم می سوزن و با هم یکی میشن .. عشق با اونا جانی دوباره می گیره و جانی دوباره به اونا میده .. یه جون مشترک .. یک روح در دو بدن .. سعید و سارا ..
سعید : عزیزم اگه فکر می کنی با سکس , تمام رویاهای عاشقونه مون به هم می خوره بهم بگو .. بگو سارای من .. بگو سارای قشنگ و خوبی که تو رو زیبا ترین و بهترین زن دنیا می بینم و می دونم ..
سارا : نه عزیزم .. مگه اونایی که عاشق همن .. واسه هم جون میدن از هم فاصله می گیرن ؟ سکس به عشق شیرینشون حرارتی دیگه میده .. سکس نیازی از نیاز های انسانه .. سعید عزیزم .. با این کار احتمال ایجاد هر شکافی بین ما از بین میره .. صمیمیت ما اوج می گیره آهههههه منم هوس تو رو دارم .. دوستت دارم …سعید با این افکار و تخیلات داغ می شد …

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۵

سعید بازم خودشو اسیر رویا ها ش کرده بود .. اسیر گفتگویی خیالی بین خودش و سارا شده بود .. به لحظه ای فکر می کرد که عشقش اون حرفا روبهش زده بود .. گفته بود که سکس آخرین فاصله رو ازبین می بره . زنی که عاشقش باشه .. زنی که وجودشو تسلیم عشقش کرده باشه . پس , از این که بدنش توسط عشقش لمس شه ابایی نداره . حالا هر وابستگی دیگه که می خواد داشته باشه به این که قرارداد های اجتماعی چه چیزی رو براش رقم زده باشن ..
سارا : عزیزم چرا ازم فرار می کنی ؟ همین حست برام قشنگه .. یه چیزی بگو ..
سعید : نمی دونم تو فردا هم می تونی مث امروز دوستم داشته باشی ؟
سارا : مگه تو منوبه خاطر هوس می خوای .. هوس مثل یه موج می مونه میره بالا میاد پایین .. وقتی که یه استراحتی می کنه دوباره هوس می کنه بره بالا .. هوس , هوس می کنه بره بالا تا آتیشش بخوابه .. اما عشق مثل یه طوفان می مونه .. طوفانی که همیشه در حال دگرگون کردن زندگی توست . زندگی تو و زندگی کسی که دوستش داری . عشق بهت آرامش میده . طوفان عشق امواج هوسو به وجود میارن .. قد این امواج با طوفان عشق بلند تر میشه اما بالاخره بازم موجها می خوابند ومی شکنند ولی عشق همیشه بیداره . هر هوسی که نسبت بهم داشته باشی ولی اسیر طوفان عشقی من اینو از نگاههای گرم و عاشقانه ات می فهمم . دوستم داشته باش تنهام نذار سعید …… سعید خنده اش گرفته بود .. یعنی راستی راستی میاد یه روزی که سارا این حرفا رو بهم بزنه ؟ میاد روزی که بهم بگه دوستم داره ؟ میاد روزی که خودشو اسیر طوفان عشق بکنه ؟ با اون امواجی که میره بالا و میاد پایین ؟ با این که شوهر داره می تونه قدر عشقو بدونه .. آره ؟ آره .؟ . اونم نگاههاش به تازگی فرق کرده .. یه حسی رو در اون نگاهها می بینم . حسی که با احساس هفته های گذشته و این چند سال فرق می کنه . اون نگاهها چی بهم میگه .. چرا حالا سارا بیشتر از گذشته بهم زل می زنه .. توی چشام خیره میشه .اون با نگاش چی می خواد بهم بگه ؟ یعنی اون می تونه دوستم داشته باشه ؟ من می خوامش . صدای نفسهاشو , بوی موهاشو , بوی تنشو , حرفای قشنگشو .. همه رو می خوام .. دوستت دارم سارا .. حتی اگه تن بر هنه ات رو بهم ندی من با تمام وجودم فریادت می زنم و میگم که خوشبخت ترین پسر و خوشبخت ترین مرد دنیام .. با این که هوست رو دارم .. آخه خودت گفتی و خودت میگی که هوس هم جزیی از عشق و مکمل اونه …. چرا من جراتشو ندارم که در مورد خودم در مورد احساسم چیزی بهت بگم .. چرا نمی تونم بهت بگم که دوستت دارم . .. می ترسم خونه شیشه ای رویاهام بشکنه .. می ترسم بزنم همه چی رو خراب کنم . یه کاری بکن که بتونم حرفامو بزنم . در عصری که با یه اشاره دخترا میرن سمت پسرا و پسرا میرن سمت دخترا چرا من و تو باید این قدر شرمگینانه نتونیم حرفای دلمونو به هم بزنیم .. البته اگه تو هم احساسی مث احساس منو داشته باشی.. ..سعید یک بار دیگه از دنیای واقعیات به رویاهاش پناه برد . دایره افکارشو رسوند به اون جایی که اون و سارا کاملا لخت در آغوش هم بودن .. حس کرد که باید مثل یک مرد خودشو به کسی که بیشتر از یه دنیا دوستش داره و واسش می میره و عاشقشه نشون بده .. دوست داشت لبای سارا رو ببوسه .. سینه های سارا در تماس با سینه های اون قرار گرفته بودن . کیرش چسبیده به ناف سارا بود .. حالا اون چی فکر می کنه . با این که دیگه هیچ فاصله ای بین اونا نبود و کاملا بر هنه بودن ولی پسر بازم احساس شرمساری می کرد .. لباشو روصورت سارا قرار داده بود و آروم آروم اون لبا رو به لبای عشقش نزدیک کرد .. سارا هم یه حرکتی به لباش داد تا به من سعید نشون بده که اونم می خواد .. شروع یک بوسه آتشین .. بوسه ای داغ .. حالا دستاشو گذاشته بود رو کمر سارا .. آروم آروم رسید پایین تر .. چقدر کیرش داغ شده بود .. اون هوس داشت .. هوس سکس با عشقشو .. سارا هم داره لذت می بره .. اونم داره عشق و هوسشو نشون میده .. نهههههههه من چقدر داغم .. چقدر از تماس کیرم با شکم سارا لذت می برم .. نهههههه الان نه .. نمی خوام عشق من حس کنه که بدنش .. شکمشو کثیف کردم .. و سارا دستاشو گذاشته رو کمرم شکمشو رو کیرم حرکت میده خیلی آروم این کارو انجام میده کیرم به صورت قدی رو شکمش قرار داره .. آبم داره میاد .. با این که کیرم چسبیده به شکم اون ولی آبم داره رو شکم سارا خالی میشه . نههههههه اون چی فکر می کنه ؟ چقدر داغ شدم .. چه احساس خوبیه .. داره خالی میشه … چقدر زیاده همین جور داره می ریزه ..

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۶

سعید همچنان گرفتار رو یا ها تخیلات خود بود .. دوست داشت صحنه های عشق ورزی و سکس با سارا را همچنان در خبال خودش ترسیم کنه . عشق و سکس … ناگهان در واقعیت با مسئله دیگه ای روبرو شد .. به جای شکم سارا دستشو دید که پر شده از آب کیرش و به جای اون سبکی در خیال متوجه شد که به یاد سارا خود ارضایی کرده و خیلی هم زود آبش از کیرش خارج شده اونو سبکش کرده .. یه احساس نشاط بهش داده .. و آتیششو تا حدودی خوابونده .. اما اثر لذت همچنان درش باقی بود .. پسر بازم رفت به سمت رویا هاش .. نه .. نههههههه نهههههههه من نباید خودخواه باشم . حالا سارای من چی فکر می کنه ؟ بازم خودشو غرق اندیشه های فانتزی گونه کرد . از همون جایی ادامه داد که کیرش رو شکم سارا خیس کرده بود ..
-منو ببخش سارا جون من فکرشو نمی کردم .. شکم خوشگل فانتزی تو رو من کثیفش کردم ..
سارا از از این که می دید من سعید خجالت زده شدم دستشو گذاشت رو شکمش .. با کف دستش آبمو رو شکمش پخش کرد .. و این بار من بغلش کردم و اونو بردمش روی تخت .. می خواستم کاری کنم که اون ازم راضی باشه .-منو ببخش سارا .. تو خیلی بهتر از اونی هستی که فکرشو می کنم .. با این که در دنیای دیگه ای هستی ولی پا به دنیای من گذاشتی .. این ریسکو کردی که به دنیای دلت به دنیای عشق سلام بگی ..
-آههههههه سعید می خوامت .. می خوامت .. ..دوستت دارم ..
سارا پاهاشو باز کرده بود .. می خواست حرفای سکسی خاصی رو بر زبون بیاره .. …
سعید گاه به زبون خودش و گاه به زبون شخص سوم که انگار داره یه چیزی رو تجسم می کنه صحنه سکسو در ذهن خودش مرور می کرد .. ..
و حالا سعید دهنشو می ذاره روی کس سارا .. چقدر این لحظه و رسیدن به این لحظه براش رویا بود …. عشق من .. شیرین تر از جونم ! سارای مهربونم ! بهت نشون میدم که تا همیشه واست می مونم . بهت نشون میدم که عشق من و تو فقط به این لحظه هایی نیست که هوس و التهاب و دنیای هماغوشی های داغ , ما رو به هم نزدیک کرده باشه .. زبونشو در آورد اونو از پهنا روی کس سارا کشید .. و سارا حس می کرد که یه چیزی سوزناک و سوزنده داره آتیش روی کسشو پخش می کنه طوری که به همه جای بدنش برسه . سعید حالا لذت می برد از این که داره به سارا لذت میده .. سارا پاهاشو از دو طرف به صورت سعید فشار می داد .. نمی دونست چه جوری هوسشو کنترل کنه .. دستشو گذاشته بود رو سر سعید .موهای سرشو می کشید خودشو کمی بالا کشید تا بتونه اونو ببینه .. ولی سرپسر لای پاهاو روی کسش خم شده بود و نمی شد چشاشو دید . سارا دوباره دراز کشید و این بار سعید با میک زدن کس سارا ادامه داد .. اون قسمت گوشتی بالای چوچوله سارا رو گذاشته بود میون لباش .. اولش به نرمی و بعد با فشار بیشتری چوچوله و لبه های کس سارا رو میون لباش می گردوند .. دستاشو رو سینه های سارا قرار داده بود .. پاهای زن به این طرف و اون طرف پرت می شد .. به نظرش اومد که تونسته ارضاش کنه .. یواش یواش خودشو بالا کشید ..
-دوستت دارم اندازه یه دنیا .. نه ..خیلی بیشتر .. بیشتر ازیه دنیا .. دوستت دارم سارا ..
و با این حرفاش حالا سعید کیرشو گذاشت روی کس داغ و خیس سارا .. خیلی آروم با وسطش بازی می کرد .. تجربه شیرین سکسی که با عشق زندگیش تکمیل میشه . سعید آروم آروم کیرشو فرو می کنه توی کس سارا .. سارا ازش می خواد که محکم تر و با سرعت بیشتری این کارو بکنه .. تمام وجودش فریاد بود ..اون گرمای عشق و هوس سارا رو با تمام وجودش حس می کرد .. سارای ارگاسم شده از حرکت کیر سعید در کسش لذت می برد .. زن یه لحظه چشاشو باز کرد ..آغوش گرم سعیدو بزرگتر و خواستنی تر از یه دنیا می دید .. هیچ فاصله ای بین بدنهاشون نبود .. سعید شده بود دین و دنیا و تکیه گاه اون … همه چیزش ..
-آب می خوام بدش به من ..
و سعید با شور و هیجان خاصی مایه و مایع عشق و هوسشو توی کس سارا خالی کرد و حالا زن احساس آرامش می کرد .. از این که ریشه های عشق و هوسش با شیره های عشق و هوس سعید در هم آمیخته .. سعید متوجه شد که با این اندیشه ها یه بار دیگه آب کیرشو توی دستش خالی کرده .. این نشون می داد که خیلی هوس داره .. هوس عشقشو .. که در فاصله کوتاهی تونسته دوبار خودشو ارضا کنه .. ..
حالا سعید کمی آروم گرفته بود .. پسر با خود زمزمه می کرد ..یعنی میشه تمام این و خیالات یه روزی در بیداری هم صورت بگیره ؟ و سعید به خودش می گفت میشه این رویاهام واقعی و واقعیت شه ؟ ….

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۷

خیلی سخت بود واسه سعید که سالها زنی رو دوست داشته باشه و نتونه بهش بگه . سارا شده بود بت اون .. شاید دخترای خیلی خوشگل زیادی بودن که با یک اشاره اون میومدن طرفش .. و خیلی راحت سر صحبتو باهاش باز می کردن .. دخترایی که خیلی راحت هم می تونستن تسلیم سعید شن ولی پسر اینا رو نمی خواست .. پسر لیلی زیبای خودشو دوست داشت . همون زنی رو که سعید جرات ابراز عشق به اونو نداشت . اون هیجان رو در وجود سارا می دید . از وجود سارا می خواست . .. و اما در آن سو دنیای پیچیده یک زن .. زنی که پا می ذاره به خونه شوهر .. صاحب فرزند یا فرزندانی میشه .. عاشق یا غیر عاشق باید با زندگی زناشویی کنار بیاد .معذوراتی داره . خط مرزهایی داره .. آیا این زن باید محکوم باشه ؟! محکوم به این که اگه یه روزی حس کرد که قلبش برای مرد دیگه ای می تپه و حرکتش در گذشته سهوا یا عمدا اشتباه بوده نمی تونه اون اشتباه رو جبران کنه ؟ آیا اون زن نباید به دنبال خواسته های دلش بره ؟ و سارا حس کرد که روز به روز به نگاههای سعید وابسته تر میشه . سعید بلند قد تر چهار شونه تر و شاید هم خوش تیپ تر به نظر می رسید . از اون حالت پسرونه خودش فاصله گرفته بود . سارا حالا اونو یک مرد می دید . مردی پخته که می تونست شجاع تر از این ها باشه و بی پر وا تر از این .. سارا شرم نهفته و آشکار سعیدو دوست داشت . حالا اونم عادت کرده بود به هر روز دیدنش .. گاه میومد و برای لحظاتی کنار در ورودی واحدش می ایستاد . دیگه از این بیم نداشت که سعید اونو از عدسی و دوربین درش بینه . هر چند هر وقت می خواست بیاد کنار در سهیلو صداش می زد .. اگرم خونه نبود صداش می زد و می گفت مثلا من دارم میرم فلان جا .. یا حرف دیگه ای .. تا سعید صداشو بشنوه . خیلی آروم حرکت می کرد .. گاه پیش میومد که شرایط برای سعید فراهم نبود .. یا اون حواسش نبود .. اما سارا می دونست که سعید خونه هست . چند بار این نمایشو تکرار می کرد تا بالاخره اونو به طرف خودش می کشوند .. و دو تایی شون با هم از طبقه چهارم به طبقه اول می رفتن .. هر دو شون یه اندیشه مشترکی در این مورد داشتن .. که این که ای کاش اونا در مسکونی بیست طبقه ای زندگی می کردند و در طبقه بیستمش که بتونن مدت زمان زیادی رو با هم باشن .. ولی خب این جوری امکان داشت بین راه خیلی های دیگه مزاحمشون شن . وقتی نگاه سعید و سارا به هم دوخته می شد دیگه تا پایان نگاه حرفی نبود که بین اونا رد و بدل شه .. انگار هر دو تا شون می دونستن که این سکوت زیبا در این حالت پرشکوه نباید بشکنه … اون روز مث هر روز دیگه ای که سعید و سارا همدیگه رو می دیدن بازم چش تو چش هم دوخته بودن . سعید کمی شجاع تر شده بود . از این که می دید سارا هم چشم ازش بر نمی داره . اون به خوبی متوجه بود که حالت نگاه این زن عوض شده .. این نگاه چه نگاهی می تونست باشه .. یه نگاه عاشقونه ؟ سرزنش آمیز و این که می خواست بگه که برو پسر دهنت بوی شیر میده یا من شوهر دارم ولم کن ؟ یا می خواست بگه من روم نمیشه سرزنشت کنم ؟ مدتها بود که سارا حس می کرد تمام وجودش با نگاه سعید و با نگاه کردن به اون می لرزه . اما اون روز فکر می کرد که طور دیگه ای می لرزه .. حس کرد که دوست داره خودشو بندازه تو بغلش ..نمی دونست حس خودشو چه جوری بیان کنه .. می دونست که این نگاههای آتشین چند ساله پسر نمی تونه بی دلیل باشه . با این که تمام وجودش می لرزید و حس می کرد که چهره اش تغییر رنگ داده اما دوست نداشت که آسانسور به طبقه همکف برسه .دوست داشت سعید بدونه حس اونو .. ببینه سوختن اونو .. کاش می تونست احساس خودشو بگه .. می تونست بگه که اونم دوستش داره .. کاش می تونست یک قدم جلو بذاره .. در آسانسور باز شده بود .. اونا به مقصد رسیده بودن .. ولی ای کاش این آسانسور یه جایی گیر می کرد .. سارا احساس ناتوانی می کرد . حالا سعید چی فکر می کنه .. این که من نگاهم بیش از هر وقت دیگه ای به نگاهش دوخته شده ؟ باید همراه اون تا دم در برم .. اگه به چهره سرخ شده ام نگاه کنه ..نه .. این دیوونگیه .. نههههه اشتباهه . نه .. اشتباهه .. ولی چرا حس می کنم اون حس اول جوونی ام داره بر می گرده به سمتم … سعید آروم آروم به طرف محوطه حرکت می کرد . منتظر بود که سارا پشت سرش بیاد .. ولی اثری از سارا نبود . زن یک بار دیگه سوار آسانسور شده به سمت بالا می رفت .. ..

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۸

سارا وقتی به طبقه چهارم رسید و از آسانسور اومد بیرون فاصله کوتاهشو تا واحدش به سرعت می دوید . انگار می خواست از خودش فرار کنه. ولی می دونست که یه حسی مث یه سایه باهاشه . به دنبالشه . اونو ولش نمی کنه .. تمام ذرات وجودش در حال سوختن و ذوب شدن بود .. بدنش داغ شده بود .. می ترسید از این که چهره شو جلوی آینه ببینه .. شاید آینه بهش دروغ نمی گفت .. شاید بهتر می تونست درونشو حس کنه .
نگاهشو به آینه دوخت .. باورش نمی شد .. صورتش سرخ تر از لبو شده بود .. یعنی این شرم فقط در برابر سعیده ؟ یا از خودش خجالت می کشه ؟ یعنی می تونه عاشق شده باشه ؟ نهههههه .. این دیوونگیه .. عشق که مرزی نداره . آینه بهش دروغ نمی گفت . سرعت تپش قلبش زیاد شده بود .. صدای ضربان قلبشو حس می کرد .
دیوونه .. دختره دیوونه .. مگه تو یک بار در عشق شکست نخوردی ؟ مگه در نوجوانی با پسر عمه ات دوست نبودی .. مگه همون یه عشق بی سرانجام واسه هفت پشتت بس نبود ؟ مگه توبه نکردی که دیگه عاشق نشی ؟ مگه پشت دستتو داغ نکردی ؟ مگه نگفتی که اگه بمیری دیگه عاشق نمیشی ؟ چی ؟ چی سارا ؟ چی داری که جواب خودت رو بدی ؟ چی سارا ؟ چی سارااااااااااا .. بگو دیگه .. اون به زور اومده ؟ یا این که سرشو انداخته پایین اومده توخونه دلت ؟ می خواستی نذاری بیاد ؟ می خواستی به عشق بگی بره گورشو گم کنه .. مگه یادت رفته که اون دفعه چه بلایی بر سرت آورده ؟ نههههههه سارا .. بس کن .. با خودت .. با قلب و احساس خودت بازی نکن .. بازی عشق بازی قشنگیه .. دوست داری در این بازی غرق شی .. فکر می کنی شنا کردن بلدی .. عشق تو رو با خودش می کشونه .. می بره به جایی که دیگه نه راه پس داری نه راه پیش .. به جایی که طوری ولت می کنه که تو حس می کنی راه رفتنو هم از یادت رفته .. حس می کنی که هیچوقت زنده نبودی .. همون جوری که عشق بهت زندگی داده حالا اون زندگی رو ازت می گیره .. به سهیل فکر کن .. به سامان فکر کن .. فکر اونو از سرت خارج کن .. فکر سعیدو از سرت خارج کن .. اون چهار روز دیگه میره با یکی دیگه خوش بگذرونه .. نهههههه نههههههه این دروغه .. اون چند ساله که فقط دور و بر منه . نگاه اون با نگاه من یکیه .. نگاه اون عاشقونه و پاکه ..
سارا می لرزید می ترسید .. اما در درونش در اعماق وجودش حس می کرد که لحظه های شیرین عشق , اضطراب و التهاب عشقو دوست داره .. زمزمه های عشقو دوست داره .. عشق وارد خونه اش شده بود . اما چگونه می تونست ازش پذیرایی کنه . یه مهمون مخفی .. عشقی که نمی تونست پیش بقیه آشکارش کنه . فقط می تونست به این دلخوش باشه که عاشقه . عشقی که شاید نمی ذاشت مث سابق به خونه و زندگی و به پسر و شوهرش برسه .. ولی اون لحظه دوست نداشت به اونا فکر کنه . حداقل نمی خواست به سامان فکر کنه .. اونو مانعی می دید بر سر راه سعید و خودش .. اون حالا به آغوش گرم سعید فکر می کرد .. به این که زمزمه های عشقو ازش بشنوه .. ببینه که غنچه لباشو برای خوندن ترانه زیبای عشق باز کرده .. و اون غنچه سرخو بذاره رو لبای سارا . در آغوشش بگیره و بگه که یه احساسی مث احساس اون داره .. نههههه نهههههه من نمی تونم این جور شده باشم .. من باید ازش فاصله بگیرم من نباید دیگه سعیدو ببینم .. من دیگه نباید پا به پای خواسته هاش جلو برم .. من باید اونو منتظرش بذارم . باید وقتی که می خواد منو ببینه و در انتظارمه بشینم تو خونه ام تکون نخورم . اون فکر کنه که من خونه نیستم .. خدایا چرا من این جوری شدم .. من چطور می تونم دلشو بشکنم ؟ چطور می تونم منتظرش بذارم .. لعنت بر من .. چرا باید عاشق شده باشم ..
سارا به شدت اشک می ریخت .. باورش نمی شد .. لعنت بر من .. لعنت بر عشق .. لعنت بر نگاه خودم که به دامم انداخت .. لعنت بر این بازی که می تونستم خودمو ازش کنار بکشم .. اشک یک ریز از چشاش جاری بود و تمومی نداشت ..
من نمی تونم رسوایی رو به جون بخرم ..من نمی تونم .. این رابطه سر انجامش چی میشه ..هنوز که هیچی نشده .. چرا سعید دست از سرم ور نمی داره ؟ و چرا اگه دست از سرم ور داره من شاید ناراحت شم ؟ چرا این روزا همش به این فکر می کنم که اگه اون بره دانشگاه راه آشنایی با دخترا واسش باز تر میشه و من بیشتر حرص می خورم ؟ چرا دوست ندارم با دختری دوست شه ؟ چرا دوست دارم فقط به من توجه داشته باشه .. ؟ اون از جون من چی می خواد ؟ چرا داره آتیش به جونم می زنه .. خدااااااااا خداااااااااا ..نههههههههه ….شاید این خود منم که دارم آتیش به جون خودم می زنم .. پسری خوش اندام و خوش قیافه و ساده و مهربون که سالهاست به دنبال منه .. با همین چند نگاه و چند کلام راضیه .. آخه چی از من دیده ؟! چی در من دیده که ولم نمی کنه .؟!

ـــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۹

باید فراموشش کنم .. دیگه نباید بهش فکر کنم . باید نشون بدم که یک زن با اراده ام . من چه گناهی کردم که باید این جور عذاب بکشم .. می ترسم .. می ترسم .. من از این حس بین خودم و اون می ترسم . تا کجا و تا به کی می تونم مخفیش کنم . من نمی دونم باید چیکار کنم . سارا خودشو انداخت رو تخت .. برای لحظاتی چشاشو بست . اون حتی از نگاه کردن به سقف هم شرم داشت . حس می کرد که دنیا داره اونو می بینه . دنیا داره اونو سرزنش می کنه .. ولی عشق همراهشه .. بازم دستشو گرفته . اما این بار دیگه حق نداره پرتش کنه .. این بار باید آسه بره آسه بیاد که گربه شاخش نزنه .. چه کسی می تونه یک زنو وقتی که به این جای کار رسیده درک کنه .. چه کسی می تونه بفهمه که یک زن وقتی وابسته و اسیر زندگی دیگه ایه خودشو اسیر عشق دیگه ای کرده .. اونم زنی که عاشق کسی شده که نصف اون سن داره .. می ترسید از جاش پاشه .. آخ من بمیرم حالا حتما دوست داشت که با هم بر گردیم .. سارا به یاد بچگی هاش میفتاد . به یاد اون وقتا که با همبازیهای پسر و دخترش با هم از آسانسور می رفتن بالا و با هم میومدن پایین .. آسانسورو کرده بودنش اسباب بازی .. می ترسم که بن بست برسم .. نه من نمی تونم فکر اونو از سرم به در کنم . اگه من بخوام این کارو بکنم اون این کارونمی کنه .. چه جوری بهش بگم دوستش دارم .. چه جوری بهش بگم که منم عاشقش شدم .. یه زن هر قدر یکی رو دوست داشته باشه و حس کنه طرفم عاشقشه بازم دوست داره برای اولین بار اینو از زبون عشقش بشنوه.. از زبون مردی بشنوه که حس می کنه عاشقشه . ساعتی بعد سهیل اومد خونه …. با این که چند سالی بیشتر با سعید اختلاف سنی نداشت ولی خیلی کوچیک تر به نظر می رسید . سعی کرد به پسرش نگاه نکنه ..
مامان کسالت داری ؟
-نه عزیزم خسته ام ..
سارا شرم داشت از این که بازم به یادش بیاد که در این حالت با وجود پسری بزرگ داشتن عاشق پسری شده که تفاوت سنی چندانی با سهیل نداره . سهیل حالا پونزده سالش بود . در دبیرستان درس می خوند . اگه پسرم فکر منو بخونه حتما ازم متنفر میشه . اون نمی تونه درک کنه که من چی می کشم . چه احساسی دارم . حق هم داره . اون منو به عنوان یک مادر می بینه .. همون جوری که سامان منو به عنوان یک همسر می بینه .. ولی من یک زن هستم .. آره من یک زن هستم . یک انسان هستم .. قبل ازازدواج وقتی که عاشق بودم شرایط طوری فراهم شد که دست زمونه منو به عشقم نرسونه و ازدواج کنم . همه اینا رو نسبت دادم به قسمت . چه اشکالی داره که بازم حس کنم که قسمت دیگه ای از راه رسیده .. ولی کسی نمی تونه درکش کنه .. هضمش کنه … سهیل منو به عنوان یک مادر می دید .. منم اونو به عنوان یک پسر دوست داشتم .. آیا منم تا حالا اونو به عنوان یک انسان درک کردم ؟ جدای از همه محبتهایی که بهش دارم و عشقی که که احساس می کنم ؟ من یک مادر گناهکارم .. یک همسر گناهکار .. سارا همچنان با خود فکر کرده جملاتی رو در ذهنش مرور می کرد . سهیل رفت به حمام و سارا رفت پشت در ورودی آپارتمان … از عدسی نگاه کرد و چیزی ندید .. همه جا آروم بود . نمی دونست اون کجاست . اگه سعید یه روزی خسته شه و همه اینا رو ول کنه چی میشه ؟.. دلش می خواست سعید بیاد به سمتش .. اون دستشو بگیره و بهش بگه عاشقشه .. دوستش داره .. حس درونشو بگه .. بهش بگه تا اون وقت ببینه که سارای اون براش چیکار می کنه تا بهش بگه با تمام وجود عاشقشه ؟ درو باز کرد .. بازم بغضش ترکید … نمی دونست برای چی .. برای شرمسار بودن در برابر خود یا این که حس می کرد سعیدو گم کرده .؟ مثل کسی که بی قرار بازیچه ای بود یا بازیچه بی قراری بود ..اون لحظه های تپیدنها رو دوست می داشت . درو بست .. چون می ترسید که سعید بیاد و اشکاشو ببینه .. همینم شد .. پسر اومد .. وقتی هم که کنار خونه شون وایساد یه نگاهی به سمت خونه اونا کرد .. آخخخخخخخ همون نگاه عاشقو داشت … همون حسو … لبخندی بر گوشه لبان سارا نقش بست .. انگار آروم گرفته بود .. انگار سعید بهش ابراز عشق کرده بود .. دوست داشت این حس و حالتشو .. یه روزی اینا رو دیوونه بازی می دونست .. اون روز از این دیوونه بازیهاش خوشش میومد .. حالا هم اینو یه دیوونه بازی می دونه اما یه نوع دیوونگی که توخونه دلش می شینه .. اون عاشق سعید و این دیوونگی هاش بود ..واسه یه لحظه نزدیک بود وسوسه شه .. درو باز کنه و با یه بهونه ای تنور عشقو گرم ترش کنه ولی از این بیم داشت که چشاش سرخ اشک شده باشن و اون متوجه یه چیزایی شه .. دستشو گذاشت رو قلبش .. این نگاه جز عشق چی می تونه باشه … بگو عزیزم .. لب وا کن عشق من تا به اندازه یه دنیا واست فریاد بزنم … تو با زمزمه عشق خونه دلمو بلرزون تا من با فریاد عشق قلبتو بلرزونم .. سارا برای لحظاتی آروم گرفت ..این همون نیازش بود ..همون حسی که این روزا اونو بیشتر به زندگی وابسته اش کرده بود .. ولی به خوبی می دونست لحظاتی در راهه که اون بازم خودشو سرزنش می کنه .. وقتی که سامان بیاد خونه و در مورد مسائل مختلف حرف بزنه .. اون از ریا کاری متنفر بود ولی به خاطر عشق و عشقش مجبور بود ریا کار باشه ..

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۱۰

همین طورم شد . وقتی سامان به خونه اومد سارا حس کرد که همچنان داره به سعید فکر می کنه . به کاراش .. هر جا می رفت اونو می دید . هر حرفی که می زد و هر حرفی که می شنید .. با هر نگاهش با هر عمل و عکس العملش اونو می دید ..
سامان : چته سارا .. چرا این قدر در همی ..
سارا : نمی دونم امروز زیاد کار کردم .. چند تا سفارش کارای دستی و یکی دو تا ساز داشتم .. عجله کردم . می خواستم و می خوام کارام تموم شه ..
سامان : تو که نیازی نداری این قدر خودت رو هلاک کنی . ولش کن ..
سارا : چی میگی سامان .. من اگه سرمو با چیزی گرم نکنم حوصله ام سر میره ..
سامان : برات قرص بیارم ؟
سارا : یکی خوردم .. زیاد فرقی نکرد .. استراحت کنم خوب میشه ..
سامان : باشه من خوردنی ها رو ردیف می کنم .. تو چی می خوری
سارا : هیچی .. یه خورده چشامو رو هم بذارم بهتر میشم ..
سامان : ببرمت دکتر ؟
سارا : نهههههههه ..نهههههههه .. بذار کمی استراحت کنم ..
سامان : حالا چرا این قدر عصبی میشی . خواستم کمکت کنم ..
سارا : منو ببخش سامان .. سردرد بدی دارم .. یه خورده بخوابم خوب میشم .. خواهش می کنم منو ببخش ..
سارا یک بار دیگه خودشو به اتاق خواب سپرد .. تنشو انداخت روی تخت ..
سارا : یه چند دقیقه ای کارم نداشته باشین . صدای تلویزیونو هم کمش کنین ..
زن نمی خواست دیگه به چیزی فکر کنه .. ولی نمی تونست . اون عذاب می کشید از این که سامان این جور بهش محبت می کرد و اون به سعید فکر می کرد .. بریدن از عشق واسش سخت بود . صدای شوهرش برای اون بیگانه نبود ولی احساس خاصی نسبت بهش نداشت . دوست نداشت که سامان به اون محبت کنه .. کاش سرش داد می کشید . کاش مرد بدی می بود . کاش بهش محبت نمی کرد .. اون نمی تونست از عشق دل بکنه . اون نمی تونست از رویای قشنگ سعید قشنگش بیاد بیرون .. اگه یه روزی میومد و می تونست سرشو بذاره رو سینه های سعید ..خودشو بسپره به آغوشی که درش گم می شد بازم اون لحظات رو رویایی می دید .. رویایی که سرخی گونه هاشو سرخ ترش می کرد و قلب تپنده از عشقشو تپنده تر . به این فکر می کرد که این عشق تا چه اندازه اش می تونه یک هوس باشه . و این هوس چه تاثیری در وابستگی اون به این عشق داره . چرا می خواد روح و جسم این پسرو تسخیر کنه . لحظات به کندی سپری می شدند . دوست داشت بخوابه و دیگه به چیزی فکر نکنه . اون فقط این جوری می تونست به یک آرامش موقت برسه .. شاید اگه چشاشو باز می کرد می دید که سامان و سهیل دیگه خونه نیستند و اون بازم می تونه بره و از دور بین کوچولوی پشت در دنیای بزرگ خودشو ببینه .. ببینه که سعید چطور واسه دیدنش بال بال می زنه همون جوری که سارا واسش پر می کشه .. دستشو گذاشت رو سینه اش و بعد کمی پایین تر رفت . می خواست صدای ضربان قلبشو بشنوه .. همون جایی که جریان خون عشق در اون جا به اوجش می رسید و تمام تنشو داغ می کرد .. آینده چی می تونست باشه وبشه ؟! اون خودشو به دست حال سپرده بود … سر و صدای پدر و پسرو می شنید که به دنبال وسیله های خود بودند یا در مورد مسائل متفرقه حرف می زدند .. مردایی که نقش آفرینان اصلی زندگی اوبودند .. ولی اون حالا نقش بازیگر اصلی مرد رو به کس دیگه ای سپرده بود. با خود زمزمه می کرد سعید دوستت دارم . فکر نکن ما حالا در بن بست قرار داریم .. بیا از آینده فرار کنیم .. آینده چیزیه که هرگز بهش نمی رسیم . چه کسی تا حالا به آینده رسیده .. می دویم و می دویم اما می بینیم بازم در یه زمانی هستیم که اسمش حاله .. همون لحظه ای که باید ازش لذت ببریم ولی اونو به امید لحظه ای بعد رهاش می کنیم . تو مال منی سعید .. تو عشق منی .. عادت کردیم که برای آینده بجنگیم . به عشق آینده زندگی کنیم .. اگه تو این جوری می پسندی و دوست داری این جوری بشنوی فریاد می زنم و میگم که تو آینده منی . ولی اگه از آینده می ترسی به صدای قلبم گوش کن … گذشته , یادگارشو در قلب من و تو جا گذاشته و آینده , زمانیه که هر گز نمیاد .. صدای تپشهای قلب من , چشم به در دوختن های من , کنار آسانسور ایستادنهای من , در انتظار توبودنهای من .. همش مال امروزه .. امروز منو در میان دستانت بگیر ..من امروز می خوام واژه های دوستت دارمو بشنوم حتی برای یک بار .. تا هزاران بار بهت بگم که دوستت دارم . چون می دونم که وقتی برای یک بار این جمله رو بر زبون بیاری به اندازه هزاران بار بیانش کردی .. به اندازه هزاران لحظه ای که با نگاه پاکت با شرم قشنگت و با اون چشای قشنگت می خواستی که بهم بگی که دوستم داری و روت نمی شد .. من این نگاهها رو خوب می شناسم .. همون نگاههایی که یک بار خرمن وجودمو به آتش کشید .. حالا با تو یک بار دیگه سبز شدم ..و باز این بار با نگاه تو به آتش کشیده میشم .. اما می دونم که همون نگاه یک بار دیگه سبزم می کنه .. در آغوش تو برام نه مکان مفهومی داره نه زمان .. من خودمو به تو می سپارم .. به تو که منو با سادگیهات , با نگفته های قشنگت به اوج رسوندی ….

ـــــگــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۱۱

سارا چشاشو باز کرد نمی دونست چند ساعته که خوابیده .. به ساعت دیواری نگاه کرد . دو سه ساعت خوابیده بود .. نمی دونست چه چیزی اونو بیدار کرده . شاید همین اندازه چش رو هم گذاشتن واسش کافی بود . دوست داشت از جاش پا شه و بره پشت در از عدسی از اون چشمی پشت در اون طرفو نگاه کنه تا ببینه می تونه اونو ببینه یا نه ؟ ولی می دونست که این ساعاتی نیست که در اون بتونه سعیدو ببینه . اون در این ساعت آفتابی نمی شد . و خودشم رعایت می کرد . با این حال حتی در خونه شون هم براش پیام آور عشق بود .. ظاهرا شوهرش بیدار بود ..
-سارا بیداری ؟ بیداری سارا ؟
زن نمی خواست جوابشو بده . ولی برای لحظاتی شک کرده بود که آیا چشاشو باز کرده یا نه ؟ برای همین مجبور شد که جواب بده
-آره بیدارم ..
-حالت چطوره
-کمی بهترم ..
دست سامان رفت رو بدن همسرش .. انگاری سعید دستشو گذاشت رو سینه سارا .. سارا تا چند وقت پیش از رو عادت از عشقبازی با سامان لذت می برد . با این که با عشق ازدواج نکرده بود ولی خودشو عادت داده بود که یک زن متعهد باشه .. و اون با همه چیز این زندگی عادت کرده بود . اما حالا این عشق بود که می خواست ریاست می کنه . می خواست مدیریت کنه . می خواست به اون بگه که چیکار کنه .. چیکار نکنه . سامان دستشو از زیر تی شرت به شکم و سوتین سارا رسوند ..
سارا : سامان امشب اصلا حوصله شو ندارم ..
ولی برای یه لحظه حس کرد که این سعیده که دستشو گذاشته رو سینه اون .. چشاشو آروم بست .. بازم به دنیای عشق و رویاهاش پناه برد .. می خوام به اون فکر کنم . همه چیزمو خلاصه شده در اون ببینم .. پسری با قدی بلند هیکلی درشت و مردونه .. چهره ای جذاب که با هر دختری که بخواد می تونه راحت دوست شه اما اومده منو انتخاب کرده .. یعنی من این طور حس می کنم .. هیچ کس حاضر نیست که عشق و تفریحشو ول کنه و سالها وقتشو بذاره واسه زنی که هیجده سال از اون بزرگتره .. این معناش چی می تونه باشه .. آههههههه سعید با سینه هام بازی کن .. من چرا این قدر اخموم … چرا بی حالم . تو که می دونی چقدر دوستت دارم ..
سامان : سارا فکر نمی کنی اگه کاری بکنیم آروم تر شی؟! حالت بهتر شه .؟!
سارا از جاش پا شد .. بدون این که جوابی بده به سمت دستشویی رفت .. صدای همسرش یک بار دیگه به یادش آورد که حالا در چه فضایی قرار داره .. این بار به آینه دستشویی نگاه می کرد .. به نیاز همسرش فکر می کرد .. به این که اون چیزی از این ماجرا نمی دونه .. می خوام فرار کنم . از این لحظه ها فرار کنم . از حقیقت عشق فرار کنم .. سارا ! سارا ! نگو نمی تونی .. تو می تونی . اما خودت نمی خوای .خودت نمی خوای . دوست داری در این نا آرامی باشی .. دوستش داری . تو عاشق سعیدی ولی دوست نداری رسوایی رو به جون بخری .. دومرد دیگه هستند که در زندگیشون تو رو می بینن .تو رو می خوان . تو رو همه چیز خودشون می دونن . چرا می خوای از اونا فرار کنی .. چرا داری کاری می کنی که به خودت بقبولونی که اونا مث دشمنت هستند .. سامان دلش می خواد در آغوشت بگیره .. باهات سکس کنه .. اون شوهرته .. ولی تو فقط سعیدو می بینی .. اشک یک بار دیگه از چشای سارا جاری شد . خیلی آروم گریه می کرد .. چشاشو شست .. سرشو به عقب بر گردوند . به نظرش اومد که سامان خوابیده .. ولی یه حسی بهش می گفت که بیداره . اون تا زمانی که امیدی به سکس با اون داشت بیدار می موند . یعنی میشه یه روزی سعیدو این جا ببینم ؟ اون که حالا همش روبرومه .. هر جا که میرم ولم نمی کنه . شده سایه سرنوشت من . احساس کرد که تصور سعید به جای سامان می تونه یک خیال شیرین و رویایی باشه . یه حسی که امید هاشو زنده نگه می داره .. تی شرت و دامنشو در آورد .. حالا اون با یه شورت فانتزی و سوتین فانتزی تر جلو آینه میز آرایش ایستاده بود .. نور چراغ خواب تا حدودی به گوشه های آینه می تابید .. هر چند سارا نمی تونست به خوبی ببینه ولی با روژی که به لباش زد و دستی که به موهاش کشید و عطری که به بدن و صورتش زد حس کرد که خودشوداره واسه یه هماغوشی داغ آماده می کنه .. سامان در فضای تقریبا نیمه تاریک با چشایی نیمه باز به زنش نگاه می کرد . هر وقت سارا خودشو با اکراه و ناز در اختیارش می ذاشت خواستنی ترش می دید .. متوجه شده بود که تا لحظاتی دیگه شروع سکسی دیگه رقم می خوره .. سارا به آینه نیمه روشن خیره شده بود .. سعید من می خوام تو رو حس کنم . خوشت میاد ؟ از این شورت فانتزی من خوشت میاد ؟ انگار هیچی پام نیست . دوست دارم بغلم بزنی . منو توی بغلت فشاربگیری .. در آغوشت گم شم . بهم بگی دوستم داری عاشقمی .. و من مثل یک پرنده در دنیای عشق تو پرواز کنم . مثل یه ماهی در دریای عشق تو غرق شم ..مثل ستاره سرنوشت در آسمان خیال تو باشم ….

ــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق وهـــــــــــــــوس ۱۲

فضای اتاق عطر اگین شده بود .. سامان حس می کرد که دیگه نمی تونه تحمل کنه . ولی باید صبر می کرد تا سارا خودش اقدام می کرد .اخلاق زنشو می دونست .
سارا آرام آرام کنار شوهرش قرار گرفت .. دستشو گذاشت رو بدنش .. می خواست بازم عشقشو حس کنه . سعیدو حس کنه . اونو خیلی نزدیک احساس می کرد .. عطر سارا همچنان به مشام سامان می رسید و اون اسیر تردید بود که چیکار کنه . که چه حسی داشته باشه .
شوهر دستشو دور گردن همسر حلقه زد وخودشو به سمت اون کشوند ..
و سارا چشاشو بسته بود تا اون مردی رو تصور کنه که می دونست دو تایی شون دارن واسه هم می سوزن ولی نمی دونست باید چیکار کنه که این شعله های سر کش عشق و هوس مهار شه . راهی نبود جز این که خودشونو به تن گرم و احساس داغ هم بسپرن . سارا نمی تونست از عشق ببره .. نمی تونست از احساسش فرار کنه .. احساسی که هست وجود داره . احساسی که نمیشه ازش فرار کرد .. سارا به لباش حرکتی داد و طوری که فقط خودش بشنوه سعیدو صدا ش می زد .. کلماتو اسیر لباش کرده اونا رو در زندون لباش حبس کرده بود .
درخیال می گفت سعید بیا بیا .. بیا .. منو ببوس .. بیا نزدیک تر ..
سامان به نرمی لباشو گذاشت رو لبای زنش ..
و سارا باسکوت ادامه داد
نهههههه نههههههه سعید .. این قدر زود نه .. زود نه .. ازم لذت ببر .. بگو که بدنم چقدر قشنگه .. مثل تن خوشگل و مردونه تو نیست .. ولی بهم بگو که آتیشت زده .. ببین من مال توام . فقط تو رو می بینم . فقط تو رو حس می کنم ..
سامان رفت سوتین زنشو باز کنه …
ولی سارا طفره رفت .. بازم با ذهنش درگیر بود و در خیال با خود زمزمه می کرد .. سعید سعید عجله نکن .. می خوام بیشتر باهات باشم .. بیشتر منو در آغوشت داشته باشی … لحظات به انتها می رسن .. ولی می خوام وقتی که این لحظات به پایان می رسه به شروع دیگه ای فکر کنم . وقتی که این لحظات تموم میشه شیرینی اون تمام سوزش درونمو درمان کنه و از نو منو بسوزونه … عشق هم دردش قشنگه هم درمانش .. و تو دردمی و درمانم . تو همه چیز منی .. تو نیاز منی .. و می دونم که بهم نشون دادی که منم نیاز توام .
سامان یک بار دیگه خواست که سوتین سارا رو بازش کنه . اون دوست داشت زود تر به بر هنگی کامل برسن .. زودتر به اوج سکس برسن . اون هر گز سارا رو تا به این حد وسوسه انگیز ندیده بود .. تا به این حد تو دل برو و خواستنی که خودشو غرق سکس و فضای سکس کنه .. شاید می خواد خودشو آروم کنه . شایدم حس می کنه که این جوری بهتر آروم می گیره و درمان میشه . ..
و سارا یک بار دیگه دستای سعیدو رو کمرش حس می کرد که داره سوتینشو باز میکنه .. باشه سعید باشه هر کاری دوست داری انجام بده من تسلیم توام .. اسیر تو .. تو فرمانده منی .. آقای منی .. فقط تو رو به عشقمون قسم .. به اون نگاهای آتشینی که ما رو به امروز رسونده قسمت میدم که زود تمومش نکنی .. سارای تو یک زن هوسباز نیست .. این یک هوس نیست .. این شعله عشقیه که سالهاست داره ما رو می سوزونه .. منو بسوزون .. بیشتر .. بیشتر .. بعدش خنکم کن .. من اسیر توام .. تسلیم توام .. مال توام ..
ساما ن کاملا لخت شده بود .. دوست داشت چشای بسته زنشو ببوسه . این روزا بیشتر وقتا سارا دوست داشت که زود تر ار گاسم شه سکسشون زود تر تموم شه ولی در اون لحظات سامان حس می کرد که زنش حالا این طور نمی خواد .. اون احساس و هوس خودشو به زیبایی نشون می داد .. سارا دسشو گذاشته پشت سر سامان و اونو بیشتر به سینه اش فشرد . لبای سامان روی نوک سینه سارا قرار داشت ..
سعید .. سعید آتیشم بده .. اوووووففففف بخورش .. بخورشششش مال توست عزیزم … فقط مال تو .. هیشکی دیگه نمی تونه بهش دست بزنه .. من مال توام .. سینه هام مال توست .. تنم مال توست .. روح و روان و وجودم مال توست .. من زندونی عشق توام .. با اسیر خودت هر کاری می تونی بکنی ..
سارا با ناله های آرومش سامان و هیجان سامانو بیشترش می کرد . هوشیاری اونم تا به اندازه ای بود که حواسش جفت بود به این که اگه چیزی هم میگه اسم سعیدو بر زبون نیاره .
سامان : خیلی خوشگل شدی .. خیلی ناز شدی ؟
سارا : فقط امشب ؟
سامان : تو همیشه واسه من قشنگ ترین و بهترین بودی ..
و سارا یه بار دیگه چشاشو بست و سکوت کرد .. در سکوت زمزمه می کرد . فریاد می زد ..
سعید حالا که هر دو تا مون می خوایم چرا باید از هم فاصله بگیریم ؟ ببین من با یاد تو دارم می سوزم .. با فکر تو .. شاید فکر می کنی که یکی دیگه داره بهم لذت میده .. ولی من ناچارم .. تو رو حس می کنم . تو رو .. می خوام منو در آغوشت فشارم بگیری .. من با اراده خودم , تسلیم بی اراده تو میشم . ….

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۱۳

لبای سامان رو نوک سینه زنش قرار داشت و اونو به آرومی میکش می زد طوری که گازش نگیره طوری که باعث سوزشش نشه .. کف دستاشو رو کمر سارا می مالید و یواش یواش میومد پایین تر .. حالا دستاش رو شورت خیلی نازک و فانتزی همسرش قرار داشت . شورتو بی خیالش شد و دستارو آروم آروم روی باسن همسرش قرار داد .. سایه سیاهی از اون باسنو رو دیوار روبرو و اونم چند برابر می دید و دستاشو که در حال چنگ انداختن به اون باسن سفت و خوش فرم بود .. . انگشت شستشو به شورت لا کونی سارا رسوند ..شورت نخ مانندو به کناری داد و انگشتاشو روی شکاف وسط و کس سارا قرار داد … زن بازم غرق رویاهای شیرین و داغی شده بود که دسترسی به اونواز یک نفس, نزدیک تر به خودش می دید ..
خوشت میاد سعید ؟ ازاین شورت خوشت میاد ؟ اگه دوست نداری بگو این دفعه یکی دیگه پام کنم . هر طوری که تو بپسندی . مهم اینه که تو از چی خوشت بیاد . منم از همون خوشم میاد . دوستت دارم .. دوستت دارم .. دوست دارم اون انگشتایی رو که با نازم بازی می کنه ببوسم .. میکش بزنم . بهم بگو واسه چی دوستم داری . واسه چی منو می خوای ؟
لحظاتی بعد سامان لباشو رو لبای همسرش گذاشت و در حالی که شورت سارا رو به آرومی از پاش در می آورد بدنشو به اون نزدیک و نزدیک تر کرد . خودشو به زنش چسبوند . ..سامان و سارا هر دو سکوت کرده بودند .. اما اسیر شکست سکوت و بازی با کلمات و احساس و اندیشه های خود شده بودند . سامان مدتها در آرزوی چنین سکس و شور و حالی از سوی همسرش بود و سارا در عین سستی و شهوت می دونست که داره چیکار می کنه . دوست داشت غرق لذت ناشی از اندیشه عشقش باشه .. سارا و سامان کاملا بر هنه و در آغوش هم بودند .. از پهلو و در زاویه ای تند دستاشونو دور کمر هم حلقه زده هیچ فاصله ای بینشون نبود ..
سعید عزیزم این همون چیزیه که مدتهاست انتظارشو می کشیدم ..
این بار سامان با دستاش کیرشو روی کس سارا تنظیم کرد و با یه حرکت کیرشو به غلاف و لونه کس سارا فرستاد .. سارا دستاش شل شده و اسیر بی حسی شده بود .. خودشو ول کرده به دست سعید خیالی خود سپرده تا با اون به اوج لذت برسه .. زاویه دید اون به قسمتی از دیوار به صورتی بود که حرکات دست و بدن سامانو روی خودش می دید بدون این که بر جستگی های تنشو ببینه .. لحظه به لحظه احساس لذت بیشتری می کرد . از لحظه هیجان و لذت خوشش میومد ..
سعید! نگو میری و دیگه تا مدتها پیدات نمیشه . من از این حس تو خوشم میاد . از این احساس خوشم میاد . از لذتی که منو به اوج برسونه .. حالا دارم می رسم به بالا . همون جایی که تو منو می رسونی .. ولم نکن ..
سامان حس می کرد که زنش داره می رقصه با حرکاتی نرم و می خواد که به نهایت لذت برسه . انگشت وسطی دست چپشو روی سوراخ کون سارا لغزونده و یواش یواش یه بندشو فرستاد توی کونش .. ..
نههههههه سعید آروم تر عشق من .. عیبی نداره .. تو هر کاری می تونی باهام انجام بدی . آخه من خودم بهت گفتم . خودم بهت گفتم که آدم حتی واسه اونی که دوستش داره می میره . بین من و تو هیچ فاصله ای نبوده .. حالا بین جسم من و تو هم فاصله ای نیست . دوستت دارم .. دوستت دارم عشق من .
سامان سرعت سکسشو زیاد و زیاد تر کرد . لباش از رولبای سارا کنده شد .. سارا لباشو گاز می گرفت که چیزی بر زبون نیاره . تمام وجودش سعیدو فریاد می زد .. احساس عحیبی داشت .. هر گز به این سرعت به ار گاسم نزدیک نشده و هر گز تا به این حد از سکس لذت نبرده بود . تمام بدنش به لرزه افتاده بود . طوفان لذت اونو مثل یک موج به اوج می رسوند .. وقتی اون موج به دامنه ای می رسید که باید پروازشو با موجی دیگه آغاز می کرد دوست می داشت که با تمام وجودش اونو فریاد بزنه پسری رو که جز اون به کس دیگه ای نمی تونست فکر کنه . اون طوفان بار ها و بار ها اونو به سرزمین امواج بلند رسونده بود .. سارا حس می کرد که دیگه بالاتری براش وجود نداره .. سعید اونو به هرچی که می خواسته رسونده .. برای لحظاتی فقط می لرزید .. هوسی که اونو اسیر خودش کرده بود .. احساس کرد که از یه بلندی و از سرسره شهر بازی سر خورده و داره به دامنه اون می رسه .. طوفان حالا واسش شده بود یه نسیم ..
سامان متوجه شد که سارا رو به آخر لذت رسونده .. حالا دیگه نوبت اون بود که به آرامش و نهایت لذت برسه .. حدود نیم ساعت بعد وقتی سارا از جاش پا شد این بار دیگه سامان به خواب رفته بود .. یواش یواش به یادش اومد که چی بر سرش گذشته .. حالا دیگه نمی تونست سامانو , سعید رویایی خودش بدونه .. اون پسر در یک قدمی اون بود .. بار ها و بار ها نگاهشون به نگاه هم دوخته شده صدای قلبشون همدیگه رو فریاد می زد . چرا نباید کنار اون باشه .. واسه لحظاتی به دور و برش نگاه کرد .. به چهره مردی که واسه خونواده تلاش می کرد .. و در اتاقی دیگه پسری بود که شاید از نظر خجالتی بودن در بعضی مسائل شباهت زیادی با سعید داشت .. من مادر سهیل و همسر سامانم .. چه چیز سعیدم .. چرا این جوری شدم .. چرا نمی تونم کاری بکنم .. چرا احساس ناتوانی می کنم . چرا … چرا اون احساس خودشو بهم نمیگه .. چرا من دارم هویت خودمو گم می کنم ؟! سارا بازم خودشو سرزنش می کرد . آروم آروم اشک می ریخت .. خودشم درمونده شده بود . بازم نمی دونست یا نمی خواست بدونه که واقعا واسه چی داره اشک می ریزه .. عذاب وجدان ناشی از بی توجهی به شوهر و پسرش ؟ یا اشک به خاطر عشق به پسری که نصف اون سن داره و تمام فکر و ذهنشو مشغول کرده .. من باید بیشتر ببینمش .. تا بیشترفرصت آماده کردن زمینه ای رو داشته باشم که اون حرف دلشو بزنه . حالا تابستونه .. سعید هم درساش خوبه .. شاید بتونه یکی دو تا از درسای سال آینده روالان با سهیل کار کنه .. و این یک بهونه ای باشه برای بیشتر دیدنش .. حادقل این چند ماه تابستونو که دانشگاه نداره بهترین موقعیته .. یه جوری هم باید سهیلو قانعش کنم … ..

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۱۴

یک زن وقتی که اراده کنه خیلی کارا ازش بر میاد . سارا اینو برای خودش اثبات کرد ..وقتی سارا این موضوع رو با سعید در میون گذاشت اون از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه ولی سعی کرد شادی خودشو به گونه ای نشون نده که سارا متوجه شه . اما زن تلاش کرد از چهره پسر نوجوونی که واسه خودش مردی شده بود فکر و احساسشو بخونه . سعید به این فکر می کرد که باید کارشو به بهترین نحو ممکن انجام بده . با این که درسش خوب بود و می تونست سه چهار کلاس پایین ترو به خوبی تدریس کنه ولی همون یکی دودرس ریاضی رو سعی کرد مطالعه کامل تری داشته باشه که به عنوان یک معلم هم بتونه خودشو نشون بده و سهیل هم ازش خوشش بیاد و اونم بیشتر به خونه شون سر بزنه .
اون ساعاتی که سعید می خواست واسه تدریس بیاد دل تو دل هیشکدومشون نبود . سارا واسه دقایقی می رفت جلو آینه . با این که تا حدودی از سهیل خجالت می کشید ولی ترجیح می داد که پیش سعید کم نیاره . گاه یه شوکی برش وارد میومد .. بازم می رفت توی فکر .. و اون زمان وقتی که نمی تونست به خودش بقبولونه که همه اینها یک خواب و خیاله با خودش مبارزه می کرد سرزنش و نکوهش خودشو شروع می کرد اما هیچوقت نمی تونست با خودش پیمان ببنده که فکر سعیدو از سرش دور کنه .. به خودش می گفت چرا من باید به نگاهش جواب بدم . چرا اون سالهاست که همون حرکاتو داره .. تا به کی می خواد همین جوری باشه . تا به کی باید سیستم بین من و اون به همین صورت باشه ؟ نههههه نههههه … نمی دونم چیکار کنم . من دو راه دارم یا باید به این وضع.. به این موش و گربه بازیها و نگاههای دزدکی و آشکار خاتمه بدم ..تمومش کنم . یا معشوقه اون بشم .. فکر تموم کردن این لحظات با دنیای شیرینی که واسه خودم درست کردم برام کشنده هست .. اگه بخوام به همین صورت هم پیش برم نگرانی و شاید هم حسرت , منو از پا بندازه . نگرانی به این خاطر که اون تا چند وقت دیگه میره دانشگاه .. همیشه که به این صورت خجالتی و محجوب نمی مونه شاید یه دختری بیاد و خیلی راحت اون حرکاتی رو که من انجام ندادم انجامش بده و تورش کنه اون وقت جز حسرت چیزی برام نمی مونه .. آره من خیلی بزرگ تر از اونم ولی یه حسی در من به وجود اومده که داره قلقلکم میده . من با این احساس بیگانه نیستم .. و فکر می کنم که نمی خوام بیگانه باشم . دوست دارم اونم اینو بدونه . درکم کنه .. و در میان سه گزینه این که من معشوقه اون باشم , در کنارش باشم , جسم و روح خودمو متعلق به اون بدونم و بتونم زندگی زناشویی و خانوادگی خودمو هم کنترل کنم از همه اینا می تونه بهتر باشه .
سارا و سعید سعی می کردند به بهانه های مختلف سر صحبتو با هم بازکنن .. جالب این جا بود با این همه سلام و علیک و احوالپرسی در منزل بازم اون برنامه آسانسور و تعقیب وکمک کردن به زن در حمل وسایل خریداری شده ادامه داشت . هر وقت سارا بو و سایه سعیدو حس می کرد تا اون جایی که می تونست صبر می کرد و دور و بر شو ور انداز می کرد که اون کجاست . البته پسر اکثرا خودشو نشون نمی داد .دوست داشت سارا همه چی رو تصادفی بدونه ولی دیگه خط همو خونده بودن . زن همچنان با خود و افکارش درگیر بود .
سارا یه روز کلی خرید کرده در حال بر گشتن به خونه بود که پسرش سهیل اونو دید و وسایلشو گرفت و رفت به طرف خونه . سارا این بهونه رو آورد که منتظر یکی از دوستاشه .. داشت با خودش فکر می کرد که آیا عشق اون به سعید فقط یک هوسه ؟ یک نیاز ؟ نیاز به این که با مرد جوونی باشه که خوش اندام تر و خوش قیافه تر از شوهر ش باشه . بتونه بهش یه حس تازه بده ؟ یه احساس نشاط و جوانی ؟ اگه اون با سکس با یه غریبه خودشو ارضا کنه می تونه یه خط بطلانی بر این عشق بکشه .. از این فکرش داشت دیوونه می شد که یک ماشین پرشیا ی شفید جلو پاش ترمز زد ..یه لحظه ترسید
-سوار شو .. خانوم سوار شو ..
به غیر از راننده یکی هم اون جلو نشسته بود .. هر دو تا شون خیلی خوش قیافه و خوش بدن بودن . حالا بهترین موقعی بود که سارا می تونست جواب خودشو بده . اون سعید رو هم درست در همین لحظات دید که با مادرش وارد خونه شد . ظاهرا به این علت نیومده بود سمت سارا, هم این که سهیلو دیده بود که وسایل مادرشو گرفته و از طرفی مادرش هم یهویی رسیده بود .. اگرم می خواست بره سمت سارا بدون تردید مادرش تعجب می کرد . ..
سارا می تونست سوار اون ماشین شه و دیگه به همه چی پشت پا بزنه .. اون دو پسر سارا رو زن خیابون گرد فرض کرده بودن . اما زن عاشق سرشو انداخت پایین و به سمت خونه رفت .. اون فقط به سعید فکر می کرد و این که نباید به عشقش خیانت کنه . شوهرشو ازیاد برده بود . ببین سعید اون قدر عاشقتم که جز تو به هیشکی بله نمیگم ….

ــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق وهـــــــــــــــوس ۱۵

کاش سعید بود و می دید که من چه طور دارم از خودم محافظت می کنم . چطور دارم فرق بین عشق و هوسو به خودم نشون میدم .. چرا اون باید این قدر خجالتی باشه ؟ اگه احساسشو بگه .. اگه نگه .. و سارا زندگیش از این رو به اون رو شده بود .. حس می کرد یه نعمتی , یه شانسی, یه خوشی بهش رو کرده که اگه بخواد ازش روی گردون بشه بعدا پشیمونی اون بیشتر از اینه که بخواد از این حس قشنگش پشیمون شه و فراموش کنه که چه احساسی داشته .. چه نیازی داشته .. سعی می کرد وقتی که با شوهر و پسرش حرف می زنه جملات رو کوتاه بر زبون بیاره . گاه شرم اون به حدی می رسید که از خودش خجالت می کشید به گوشه ای پناه می برد و با خود فکر می کرد . واسه این که بقیه حساس نشن که اون در عالم خودشه تلویزیون روشن می کرد و اون بر نامه ها و فیلمهایی رو هم که قبلا علاقه ای به دیدنشون نداشت روشن می ذاشت که اون حالت فکر کردن سارا رو در شرایط فیلمی ببینن …… نه .. نههههههه .. این سارا اون سارای چند وقت قبل نیست . . از جون من چی می خوای سعید ! بودن یا نبودن ؟ رفتن یا نرفتن , موندن یا نموندن ؟ وقتی همه فایلای زندگی تو پر شه از عناصر مثبت و منفی و ندونی که کدومش تو و آینده تو رو می سازه و کدومش برات بهتره , اسیر سر درگمی ها میشی . مث یه گناهکار به گوشه ای پناه می بری .. حس خودت رو نمی تونی به کسی بگی جز به همون کسی که این احساس رو در تو به وجود آورده . دوست داری براش حرف بزنی ..
سارا خودشو غرق در این افکار کرده بود . با خودش حرف می زد .. فکر می کرد .. کلمات رو جملات رو توی ذهنش هجی می کرد مرور می کرد .. هر بار به خودش می گفت این آخرین باریه که به این صورت و با نگاه همه چی رو بهم میگن .. دیگه اون پیشقدم میشه و بهم میگه که دوستم داره .. اون وقت من باید چیکار کنم .. چقدر تیپ مردونه پیدا کرده .. حتی لباس پوشیدنش فرق کرده .. من نمی تونم اونو با یه دختر دیگه ببینم وقتی که منو می خواد .. شایدم این حسو نداشته باشه که منم بهش یه گرایشی دارم . شاید نمی دونه که اگه احساس خودشو بیان کنه من بهش نه نمیگم . می دونم که نگاه این پسرا در این سن چه معنایی داره .. یه بار در آتش این نگاه سوختم و عبرت نگرفتم . شاید می خوام اونو یه جوری جبرانش کنم .. سارا می دونست اسیر بازی خطرناکی شده .. خطری که ازش خوشش میومد .. وای از اون روزی که شوهر یا پسرش متوجه همه چی می شدن .. وقتی پای غیرت و تعصب در میون میاد دیگه چه انتظاری میشه از شوهر داشت .. باید بهش حق داد . آدم انتظار خیانت از کسی رو که دوستش داره نداره . .. سارا به خوبی می دونست که همین حالاشم نمی تونه سعید رو با یکی دیگه حس کنه . یه گشت و گذاری در این سایتها زد و داستانهایی رو که زنا ی متاهل دوست پسر می گیرن رو مطالعه کرد .. یهو یه فکری به ذهنش رسید .. اون که دوستم داره .. اگه اون یه حسی بهم داشته باشه و بتونه شهامتشو پیدا کنه که بگه همه چی حله .. من باید این ریسکو به جون بخرم .. باید خاطرات خودمو بنویسم و یه جوری بهش بگم که بره و اون داستانو بخونه .. بهتره اول بیشتر ماجراها و احساسات خودمو به صورت شبه داستان و خاطره وارد سایت کنم وقتی مطالب به روز شد که سعی می کنم این کارو یکی دوروزه ردیفش کنم از یه ایرانسل ناشناس و بدون مشخصاتی که در اختیار منه یه پیام یا حتی ده تا پیام براش می فرستم که بره اون داستانو در فلان جا بخونه خیلی جالبه .. بالاخره متوجه حس من میشه .. ..
سارا می دونست که باید زود تر بجنبه چند روز دیگه اگه سعید می رفت به دانشگاه و اون حس خجالت و شرم قشنگش از بین می رفت و دخترای پررو دورشو می گرفتن خیلی راحت می تونستن تورش کنن .. ولی اگه اون می تونست زود تر شکارش کنه شاید پاد زهر اینو داشت که عشق و نیاز و خواسته سعیدو اون قدر قوی کنه که جز اون به کسی فکر نکنه .. شروع کرد به نوشتن . اون روز به جای مشغول کارصنایع دستی شدن, نشست رو کامپیوتر و اون چیزایی رو که دوست داشت نوشت .. این که چی بنویسه که نه سیخ بسوزه نه کباب .. چی بنویسه که سعید اونو یک زن هوسباز ندونه ..و خیلی چیزای دیگه بار ها و بار ها مجبورش کرده بود که برای انتخاب کلمات و واژه ها فکر کنه وسواس زیادی به خرج بده اما همین که مشغول می شد احساس درونی اون مثل یه چشمه جوشان از دلش سر باز می کرد و اونو غرق آرزو ها و خواسته ها و احساسات خودش می کرد .. سعی کرد چند ساعته هر چی رو که توی دلشه بریزه بیرون و بالاخره اینارودرسایت نوشت …..
نمی دونم از کجا شروع کنم . از کدوم حس خودم بگم .. شاید توی فیلمهای حرکت آهسته باز شدن گلها رو دیده باشین ..وقتی که به غنچه ای نگاه می کنین حتی اگه چشم ازش نگیرین فکر می کنین که یهو باز شده .. افکار و اندیشه های آدمی هم شاید که مثل گلها باشن . و زنها مثل گلند .. شکننده و لطیف وظریف .. اما همین گلها گاه استوار تر ازصخره هایی میشن که امواج ناملایمات زندگی رو تحمل می کنن . شاید ندونی قلب باز تو که دنیا و قشنگی ها رو می بینی چطور به ناگهان فقط می خواد که یکی رو بینه و به روی دیگران بسته میشه .. اگرم می خواد دیگرانو ببینه با چشای اون می بینه .. با حس اونو در کنار خود داشتن می بینه .. منم یک زن هستم .. مثل خیلی از زنای دیگه شوهر دارم بچه دارم .. و مثل همه آدما یه احساسی دارم که مثل یک پلی منو از گذشته به آینده می رسونه . در جایی که ما زندگی می کنیم فرق بین ما زنا و مردا در اینه که اگه هر کاری که یک زن انجام بده با ذره بین نگاش می کنن . اگه روسریش ده سانت بره عقب مردا قلابشونو آماده می کنن .. اگه یه شلوار جینی پات کنی که بر جستگی های تنتو نشون بده طوری نگاهشونو می دوزن بهش که اگرم از چهار تا از این نگاهها خوشت بیاد آخرش به خجالت و پشیمونی ات می کشه .. اگه شبا دیر وقت توی خیابون باشی به این فکر می کنن که تا حالا کجا بودی ..یک زن وقتی ازدواج می کنه باید در همون محدوده ای بمونه که براش تعیین شده که براش تعریف شده .. نور خورشیدو به اندازه ای حس کنه که جامعه و همسرش براش تعریف کرده ..شاید گاهی اون از خورشید زندگی فقط گرمای اونو حس می کنه و گاه هم ممکنه این خورشید براش حرارتی نداشته باشه .. یک زن اگه می خواد زن باشه نباید دریچه قلبشو به روی مرد دیگه ای باز کنه و اونو در خودش جای بده . ولی عشق و احساس و عاطفه این چیزا حالیش نیست . وقتی قلب یک زن بلرزه تمام وجودش می لرزه .. نمی دونه واقعا نمی دونه چرا و ازکی و کجا لرزیده .. فقط اینو می دونه که اگه عشقو با تمام وجودش حس کنه می رسه به جایی که انجام هر کاری براش ممکنه .. وقتی عشق بیاد دیگه سن و سال نمی شناسه .. ممکنه عاشق کسی بشه که نصف اون سن داره و یا حتی دوبرابرش .. شاید وقتی که برای اولین بار سعیدهیجده سال کوچیک تر از خودمو دیدم که چطور بهم توجه داره و برای نشون دادن خودش مدام سر راهم سبز میشه فکر نمی کردم که یه روزی خودمو اسیر دامی احساس کنم که نخوام ازش رها شم بلکه می خوام که اونم بدونه منم مثل اون اسیرم ..اسیر یه حس قشنگ …

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق وهـــــــــــــــوس ۱۶

چرا من همون روز اولی که دیدمش عاشقش نشدم . چرا اون روزا همه چیزو یک شوخی می دونستم .مگه من خودم در دوران نوجوونی خودم عاشق نشده بودم ؟ مگه حس یه پسری رو که تازه به سن بلوغ می رسه نمی دونستم ؟ مگه من با این واژه بیگانه بودم ؟ نمی دونم شاید فکر می کردم که این بازی یه روزی تموم میشه . شایدم می خواستم به خودم نشون بدم که من هنوزم قدرت دارم . هنوزم می تونم ..هنوزم می تونم دلربایی کنم . حتی اگه کسی باشه که خیلی ازم جوون تر باشه و یا خوش سیما تر .. اما دوست داشتن اینا سرش نمیشه . می دونم اونم اینو با تمام وجودش حس می کنه .. گاه احساس می کنی که یکی رو بیشتر از خودت می شناسی بدون این که هفته ها روز ها , ساعتها و یا دقایق زیادی رو با هاش سر کرده باشی .. نگاه آدما .. حرکات و رفتارشون خیلی چیزا رو نشون میده .. و مهم تر از اینا صبر و انتظارشون . صبری که آدم ندونه باید به انتها و نتیجه اون امید وار باشه یا نه ..
بار ها و بار ها جلوی آسانسور , سر کوچه .. توی خیابون , در پارکینگ ..همو دیدن… همه و همه شاید به ظاهر یه رنگ و بوی یکنواختی رو به رابطه ما داده باشه ولی همین فضاها و سیستم های یکنواخته که منو تا صبح بار ها و بار ها از خواب بیدارم می کنه تا من به خودم فکر کنم .. به درون پر تلاطم خودم به این بازی که مدتهاست شروع شده .. بازیی که نمیشه گفت برنده اش کیه .. اما می تونه هر دو بازیگرش برنده باشن .. ولی هستند کسان دیگه ای که ظاهرا در این بازی شرکت ندارند ولی می تونن شکست خورده های ا ین بازی باشن .. من نباید کاری کنم که اونا این حسو پیدا کنن . نمی خوام اونا رو وارد این بازی کنم و یه حالتی به وجود بیارم که احساس شکست خورده ها رو داشته باشن . نمی دونم اگه زن دیگه ای به جای من بود چیکار می کرد . وقتی که یه پسر بچه 15 ساله ای با اون چشا وصورت قشنگش بهتون زل می زد و انگار نه انگار که یه مرزی بین شما هست و شما هم هیچ احساس خاصی و گرایشی به این نگاه نداشتین چی بهش می گفتین ؟ توی ذوقش می زدین ؟ به امید آینده می نشستین تا پشیمون شه و عقل به سرش بر گرده ؟ ومن شاید می خواستم خودموغرق در سادگی این پسر کنم .. از احساسی که نسبت به زنا داره . خیلی ازپسرا از زن واسه خودشون یه غول می سازن .. خیلی ها زنو خیلی دست کم می گیرند واسشون صحبت کردن با یک زن خیلی راحته .. اعتماد به نفسهای بیجایی هم دارن . فکر می کنن که با هر زنی که صحبت می کنن خیلی راحت می تونن تورش کنن . چون زن وقتی که یه چیزی رو بخواد چه در عشق چه در هوس توانش چند برابر مردا میشه … و هستند عده ای که از زن واسه خودشون یک بت می سازند . شاید براشون سخت باشه که دنبال هر دختری برن .. به هر کی اعتماد کنن . شاید که شنیدن آهنگ صدای زن براشون لذت بخش باشه .. زنی که ازنظر مکانی نزدیک تر از زنای دیگه به اوناست .. طنین کلام زن و تماشای چهره اش شاید یه احساس قلبی هم در اون به وجود بیاره .. این احساس با گذشت زمان در قلبش ریشه می زنه .. حس می کنه که دیگه نمی تونه اون ریشه رو ازقلبش در بیاره ..کندن اون ریشه یعنی کندن قلب خودش .. یعنی مرگ خودش .. وقتی خون عشق از قلب آدم جاری شده بدن بی تپش عشق یعنی بدنی مرده .. وجودی که نه به درد زندگی می خوره و نه زندگی به درد اون می خوره . آره من احساس می کردم که برای اون شدم یک بت .. بتی که روح داره .. بتی که جون داره احساس داره . بتی که قلبش از سنگ نیست . بتی که می فهمه عشقومی شناسه .. دهها بار به وقت خروج از خونه با هم بر خورد می کردیم .. وقتی چیزی می خریدم چه سبک چه سنگین از دستم می گرفت ونمی ذاشت که حملش کنم .. ومن رفته رفته با نگاههای سعید انس گرفتم .. به اون نگاهها عادت کردم .. اون تخم عشقودرقلبم کاشته بود ومن نمی دونستم.. یه وقتی حسش کردم که ریشه های عشقودر قلبم احساس کردم . وقتی که من سارا با تمام وجودم لرزیدم احساس کردم که این ریشه های عشقه که در قلبم می لرزه وتمام وجودمومی لرزونه .. این که کسی رودوست داشته باشی گناه نیست ..ولی وقتی که آدم عاشق کسی بشه می خواد خودشودرش غرق کنه .. خودشومتعلق به اون می دونه. داروندار وهستی خودشو. نمی خوام که پرده شرم زیبا رو پاره کنم . من می خوام که این فاصله رو بشکنم . فاصله ای که نمی ذاره احساس خودمونو بیان کنیم . پسری با خجالت برش غلبه داره و زنی که می خواد با حفظ غرورش بشنوه که اون پسر بگه که عاشقشه تا اونم بتونه با غرورش کنار بیاد تا اونم بتونه به عشقش بگه که عاشقشه .. من نمی دونستم که باید چیکار کنم . اون با من چه رفتاری در پیش می گیره . و من همچنان غر ق دراندیشه های دورودرازخودم بودم .زنی درسکوت , زنی پراز فریاد . ادامه دارد .

ــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۱۷

نمی دونم جرا احساس می کردم که خیالبافی های سعید هم تمومی نداره . اونم در رویاهای خود می بینه که با من و در کنار منه . مثل من جراتشو نداره که احساس خودشو به من بگه . دوست داشتم فقط به من بگه که دوستت دارم . .. اولش فقط دوست داشتم برام از عشق بگه . ولی حالا رسیده بودم به جایی که فقط دوست داشتم یه چیزی بگه . یه چیزی که اون فاصله ها رو بشکنه . یه چیزی که بتونه بهش اعتماد به نفس بده و منو تسلیمم کنه . از عشق بگه از هوس بگه . از سالهایی که با نگاه گذشت .. دوست داشتم دیگه از من استرسی نداشته باشه . جرات کنه حرفشو بزنه ..
هر روز بیشتر از روز قبل التهاب و اضطراب من بیشتر می شد . انگاری من زندگی می کردم برای اون . خوابیدن ها , بیدار شدنها .. نفس کشیدنها و حتی عشق بازی کردنهام با سامان فقط برای اون بود .. اگرم گاه حوصله نداشتم و سامان نیاز داشت با شکنجه و عذاب خودمو در اختیارش قرار می دادم همون جوری که بیشتر وقتا سعید رو جای سامان حس می کردم که داره با من سکس می کنه در موارد بی حوصله بودن و خسته شدن از این وضع موجود فکر می کردم که هماغوشی با شوهرم یعنی خیانت به عشقم و اگه اون بخواد با یه دختر دیگه باشه من چه احساسی پیدا می کنم . با این حال سعی می کردم خودمو زود ترا ز زیر بار سکس نجات بدم و خیلی هم سخته یک زن بخواد کاری کنه که شوهرش متوجه تغییر روحیه و حالات و رفتارش نشه . و من همه اینا رو سعی می کردم که به خاطر سعید هم که شده به نحو احسن انجام بدم . آره من زن هوسبازی نیستم که بخوام بنده بدنم باشم .اصلا حال و حوصله انجام کار های شخصی و حرفه خودمو نداشتم . همیشه و همه جا اون میومد جلو چشام . وقتی می خواستم یه کاری رو انجام بدم کلی می رفتم توی فکر .. وقتم گرفته می شد . رو این حساب بود که دیگه سفارش کمتری رو برای کار های دستی قبول می کردم . مثل آدمای درمانده و ناتوان نمی دونستم که باید چیکار کنم . راه اصلی خودمو انتخاب کرده بودم . اون اوایل فقط برای این می گریستم که چرا باید این جوری شده باشم .. چرا باید دوباره عاشق شده باشم ولی حالا اشکهام , گریه هام شاید علاوه بر دگرگونی روحی به این خاطر هم بوده باشه که راه شکستن این طلسمو نمی دونستم و یا هنوزم امید چندانی نداشتم به نتیجه کاری که می خواستم انجام بدم یعنی نوشتن خاطراتم و ارسال پیامی برای سعید که بره خاطرات منو بخونه ..
برام دیگه مهم نبود که اون چقدر از من کوچیک تر و کم تجربه تره . می دونستم اگه یه شروع دیگه ای برای ما رقم بخوره اون می تونه مثل یک مرد باهام رفتار کنه . می تونه احساس قدرت کنه و منم بهش تکیه کنم و من دلم می خواست هر کاری رو واسه اون انحام بدم . دلم می خواست از سلیقه های اون با خبر باشم . لباسایی رو تنم کنم که اون خوشش میاد .. شاید به نظر خنده دار بیاد ولی اگه دست خودم بود ازش می پرسیدم که از کدوم مدل شورت و سوتین خوشش میاد تا از همون استفاده کنم . نه این که زن هوسبازی باشم بلکه می خواستم همه کارام احساس و انگیزه ام فقط برای اون باشه..
قرار بود که برای یه هفته دیگه سامان به مدت یک هفته بره به ماموریت و از اون جایی که می خواست بره به جایی که خیلی از فامیلامون اون جا زندگی می کردند و سهیل هم دیگه حوصله اش سر اومده بود تصمیم گرفت که اونوبا خودش ببره و به منم گفت که بریم .. اگه سامان تا قبل ا ز این جریان واسم از مسافرت می گفت تا زمانی که راه نمی افتادیم هیجان زده بوده تا چند روز دنبال ردیف کردن اسباب و اثاثیه سفر می بودم .. دوست داشتم حتی واسه یه روز هم که شده از این شهر و دیار دور شم روحیه بگیرم اعصابم آروم شه ولی پیشنهاد سامان مبنی بر این که تو هم بیا با هم بریم ناراحتم کرد به روی خودم نیاوردم ولی ناراحتی خودمو یک برگردون زدم به این که چند تا سفارش کاری دارم وبه مشتری قول دادم و از این حرفا به خاطر این که همراهشون نرم .. انگار این فضا و این آپار تمان و راهرو و آسانسور و کوچه و پارکینگ و..همه و همه شده بود کاخ آرزو های من و رویاهای من که نمی تونستم یه لحظه این جا رو رها کنم .
-باشه من یه وقت دیگه میام .. زشته من نمی دونستم شرایط به این صورت در میاد . اون وقت سفر بهم خوش نمی گذره و دوست ندارم که مشتریا فکر کنن که من آدم بد قولی هستم .
الان بهترین موقع و موقعیتی بود که من می تونستم برای سعید پیام بفرستم که بره خاطرات منو بخونه .. یعنی اون متوجه میشه که این خاطرات , خاطرات من و ماجراهای اونه ؟ دو سه تایی شماره ایرانسل ناشناس داشتم . خیلی دلهره داشتم . اضطراب داشت دیوونه ام می کرد . اگه موفق شم .. اگه اون مطلبو در این چند روزه بگیره .. اگه بفهمه جریان چیه ..یعنی ممکنه این یک هفته ای رو با هم باشیم ؟ در عین استرس و هیجان شدید خنده ام گرفته بود . هنوز میوه روی درخت غوره نشده من مویزش می خواستم ….

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق وهـــــــــــــــوس ۱۸

حالا فقط دارم به اون فکر می کنم . به این که چطور می تونم کارمو پیش ببرم . اون باید همه چیزو بدونه . که منم مث اون حس می کنم . شاید این جوری راحت تر بتونه بیاد سمت من . ولی اگه اون جوری نباشه که من حدس می زنم . حتما همینه . خیلی سخته اون لحظات اولیه ای که آدم نمی دونه کارش به کجا می رسه . با این که می دونه احساسش اشتباه نمی کنه ولی بازم استرس دیوونش می کنه . یعنی چه جوری می تونم تو روش نگاه کنم .. چه جوری ؟!
بالاخره پیامو فرستادم .. خیلی با خودم فکر کردم که چی بگم و چی بنویسم . که اون اولش فکر نکنه اونا رو من فرستادم . با ابن که می دونستم یه روزی متوجه میشه و یه روزی باید که متوجه شه . چون وقتی که من قصد داشتم این حس و رابطه رو به نوعی عشق با شکوه تبدیلش کنم دئگه نباید هیچ فاصله ای بین ما می بود . وقتی می خواستم این پیامو براش بنویسم و بفرستم دستم می لرزید . واسه خیلی چیزا …نه فقط واسه این که نمی دونستم اون عکس العملش چیه به این دلیل هم بود که می خواستم وارد زندگی جدیدی شم . زندگیی که منو روانمو تمام وجودمو از این رو به اون رو می کنه . هر چند همین حالاشم دگرگون بودم ولی دریچه ای به روی استرس ها و نگرانی های شدید به روم باز میشه .. نگرانی از این که دیگران بویی نبرن .. نگرانی از این که اگه من و اون با حس قشنگمون یه رابطه قشنگی رو واسه خودمون رقم بزنیم تا چه اندازه می تونم در حفظ و تداوم این رابطه موفق باشم . هر روز باید نگران این باشم که اون چیکار می کنه . اونایی که با یک آس تازه جوونی میرن سمت اون تا چه اندازه می تونن موفق باشن ..
من پیامو واسش فرستادم . اونم نه یک بار بلکه چند بار . تا اگه یکی رو پاک کرد یکی به دستش نرسید یکی دیگه بهش برسه .. ازش خواستم که بره به فلان سایت و فلان داستان رو حتما بخونه خیلی قشنگه .. به نفعشه به دردش می خوره .. خیلی تاکید کردم . دوست داشتم خودش بفهمه جریان چیه خودش حس کنه موضوع ما رو . وقتی که حس کرد اون وقت می تونه پا پیش بذاره و به من اظهار علاقه کنه .. این جوری من راحت تر بودم . شاید فکر می کردم که به هر حال بازم یه پرده ای روی مسئله رو می گیره و می تونه تا حدودی غرورمو حفظ کنه . نگران بودم .. نمی دونستم که حالا چیکار می کنه . آیا این پیام به دستش رسیده یا نه .. نمی خواستم و نمی دونستم به هیچی دیگه فکر کنم . احساس یه دختر مجرد رو داشتم .. دختری که عاشق شده و خواب و خوراک نداره . .. نسبت به خونواده ام همه کارام شده بود کلیشه ای . نمی خواستم کاری کنم که شوهر و پسرم متوجه این تغییر حالتم بشن ولی هر کاری می کردم بازم یه نکاتی بود که اونا رو حساس می کرد ..قبلا خیلی شوخ و شنگ بودم . مزه مینداختم .. ساکت نمی نشستم ..اما الان تمام فیلم بازی کردن هام به راه بود .. پخت و پز و رسیدگی به کارای خونه و تسلط در حرف زدنهام سرجاش بود .. ولی یه کاری رو نمی تونستم خوب انجام بدم یا اصلا انجام بدم و اون تحرک داشتن و بگو بخندم بود .. سهیل و سامان هر دو تاشون متوجه این تغییر روحیه ام شده بودن . برای منم فرقی نمی کرد که در این مورد خاص چی میگن . سعی می کردم رفتار مشکوک دیگه ای از من سر نزنه ..
نوشتم و نوشتم و نوشتم .. حالا که حس می کردم ممکنه عشقم مطالبمو بخونه بازم تا می تونستم از عشق گفتم . و در مورد عشق هرچی بگی بازم کم گفتی . سخن از عشق همیشه تازگی داره . میشه همین حرف و همین نوشته های تکراری رو بازم به سعید گفت بازم براش نوشت اگه اون بخواد و اگه بخواد که با هم باشیم . و می دونم که می خواد .
فردای اون روز که سعیدو دیدم شرایطش عادی بود .. مثل هر وقت دیگه ای .. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه یا چیزی رو خونده باشه . و من مضطربانه نگاش می کردم .. بازم همون نگاه ..همون حس و حالتهای همیشگی .. پسر تو خسته نشدی .. چرا ساکتی .. این عشق با یک نگاه نبوده .. اون پسری که یه روزی به شوخی پیش دوستام می گفتم که این دوست پسر منه و بی خیال از کنارش می گذشتم حالا واسه خودش مردی شده بود .. این عشق یک شبه و یک لحظه ای در دلم ریشه نزده .. سارا , سارای بوالهوس نیست که هر کسی رو به خونه دلش راه بده .. تا کی به امید فردا و فر داهای دیگه بنشینم ؟ فقط چند روز مونده بود به رفتن سهیل و سامان به سفر و یک هفته تنهایی من در خونه .. میشه رویای بودن با اون در این مدت برام یه واقعیت بشه ؟ چیزی نمونده .. فقط چند روز ……

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق وهـــــــــــــــوس ۱۹

چند روز بعد : من از فردا دیگه تنها میشم تا یک هفته .. چرا اون مطلبو نمی گیره . چرا همه چی رو یک شوخی فرض می کنه . چرا نمیاد به سمت من ؟ چرا یک قدم بر نمی داره که من کمکش کنم . چرا نمیاد و نمیگه که منم می تونم ..منم هستم ..منم عاشقتم . منم می تونم برای شکستن دیوار فاصله ها حرکتی داشته باشم . من تا کی می تونم صبر کنم ؟ چرا لحظات دارن این جور ازم فرار می کنن ؟ چرا همه چی رو یک تباهی می بینم ؟ سعید ! عزیزم بیا حرفت رو بزن . اگه سارا رو دوست داری اگه عاشقشی .. اگه از گفتن دوستت دارم می ترسی همین جا بهت میگم نترس .. آره من با توام .. با خودتو .. با تویی که سالهاست با نگاههای آتشینت تا اعماق وجود و قلب من نفوذ کردی و روز به روز دامنه این آتشو بیشترش می کنی ..اگه خودتم درحال سوختن در تب عشقی بیا تا با هم بسوزیم . نمیگم بیا و این شعله رو خاموش کن .. شعله های عشق باید دو طرفو بسوزونه .. دو طرفو که با صدای ضربان قلب هم اوج می گیرن و با چشمان هم به فرداو فرداها نگاه می کنن . بیا سعید .. شاید ندونیم که آینده چی میشه .. شاید اگه خیلی ها ماجرای من و تو رو ببینن بهمون بخندن ولی بیا عشق من عزیزم بیا تا ما با دلامون با چشامون با وجود عاشقمون به این دنیا و کاراش بخندیم . سهیل و سامان فردا دارن میرن سفر .. آره عزیزم می تونیم ناگفتنی های سالها ی عشق و سکوتمونو به هم بگیم . بیا عزیزم .. فریاد سکوت, درونمو شکسته .. اگه دوستم داری منتظرتم . می خوام عشقمون با صدای تو حرکت کنه همون جوری که با نگاه تو حرکت کرده ……
ظاهرا در این جا آن چه که سارا به زبون خودش و در سایت نوشته به انتها رسیده بود .. سعید بلافاصله پس از دریافت پیام میره و شروع می کنه به خوندن داستان . اون متوجه نشد که این پیامو کی براش فرستاده . شماره براش آشنا نبود . اولش به این فکر می کرد که ممکنه یکی از دوستاش این کارو انجام داده .. دوستی بوده که یک داستان هیجان انگیز و سطح بالایی رو خونده و حس کرده که سعید هم ازش خوشش میاد . چقدر مطالب این داستان به ماجرای زندگی اون شباهت داشت . ولی زن این داستان مدتی بعد عاشق اون پسره میشه . در حالی که در این جا همچین چیزی نیست . فقط نگاههایی هست که سالهاست به همین صورت مونده . چقدر این داستان از حس و حالات اون داره میگه . انگار یکی در روحش در وجودش زندگی می کنه . گویی یکی هست که خیلی بیشتر از خود اون اونو می شناسه . باورش نمی شد . اون دوست کی بوده که شرایط زندگی اونو می دونسته ؟ آیا این یک تصادف بوده ؟ تنها چیزی که به ذهنش نمی رسید این بود که ممکنه خود سارا این پیامو داده باشه . شاید به این دلیل بود که فکرشو نمی کرد اون زنی که نقطه اوج آرزو هاش بود مثل اون عاشق باشه .. مثل اون به هیجان اومده باشه . شاید فکر نمی کرد که نگاههای اون زن هم می تونه نگاهی فاصله شکن باشه . نگاهی که داره از التهاب درون میگه . اون واسه خودش این موضوع رو که نصف این زن سن داره و تونسته عاشقش بشه با ارج نهادن به مقام مقدس عشق حل کرده بود تصورشو نمی کرد که این زن با دوبرابر سن این حسو در خودش به وجود آورده باشه .. هر چه بیشتر این خاطراتو می خوند بیشتر به فکر فرو می رفت … چی شده ؟ یعنی چه .. این کیه که همه چیز منو می دونه . اگه اون باورش می شد که می تونه خیلی از ناباوری ها رو باور کنه شاید خیلی زود می تونست متوجه شه که این ساراست که داره با تمام وجود فریادش می زنه با همون حس درون خود اون . با همون احساس سعید .. این ساراست که صدای عشق اون شده .. ساراست که داره زمینه رو برای سعید می چینه تا پسر راحت تر بره جلو تا جراتشو پیدا کنه که به چشای زن نگاه کنه و بگه که دوستش داره .. چرا همه این اسمها مشابه اسامی زندگی اونن . چرا هیچ چیز تغییر نکرده .. اون نمی خواست فکر دیگه ای بکنه .. این که اون همسر و یک فرزند داره و نمی تونه خودشو قانع کنه که خودشو به دام شیرین عشق بسپره داشت آتیشش می داد .. هر روز که می گذشت بیشتر از روز قبل دچار استرس و اضطراب می شد ولی سعی می کرد این اضطراب خودشو نشون نده .
و سارا داشت دیوونه می شد . فکر این که یک هفته هم توی خونه تنها بمونه و نتونه زمزمه های عشقو زمزمه های دوستت دارمو با صدای قشنگ سعید بشنوه داشت دیوونه اش می کرد . اون نمی تونست آروم و قرار بگیره . و بالاخره سارا در آخر کار و آخرین پستی که داده بود از فردایی گفته بود که سهیل و سامان می خوان واسه یک هفته برن سفر .. سعید اینو شبی خونده بود که چند ساعت بعدش پدر و پسر می خواستن خونه رو ترک کرده بسپرنش به دست زن عاشق .. سعید تازه داشت باورش می شد که این پیامو سارا داده .. بازم همون چند درصد تردید داشت دیوونه اش می کرد .. ممکنه ؟ یعنی من می تونم بهش بگم می خوامش ؟ اگه این اشتباه باشه چی ؟ التهاب سعیدو دیوونه کرده بود .. خدایا من باید بفهمم که سامان و سهیل میرن یا نه … شاید بعدا اینو بفهمم ولی می خوام خودم اول با چشای خودم ببینم تا مطمئن شم .. اگه شده بیست و چهار ساعت هم پشت در وای می ایستم .. توی راهرو قدم می زنم .. میرم به پارکینگ .. دم در .. باید ببینم که آیا اونا میرن یا نه .. و اون شب سعید همش در هال خونه اش بود ..
-سعید چه خبرته امشب .. چرا همش از دوربین داری بیرونو نگاه می کنی .
-یه صداهای عجیبی می شنوم مامان ..
-برو بگیر بخواب پسر .. حواست کجاست ..
سعید به اتاقش رفت .. خوابش نبرد .. از اون فاصله نمی تونست خوب صداهارو بشنوه .. گاه برای دقایقی می خوابید ولی فوری چشاشو باز می کرد ..دلش به خواب نمی رفت .. به نظرش اومد دم صبح یه صداهایی رو از آپار تمان روبرو شنیده .. و صدای عشقشو که میگه خدا پشت و پناهتون .. خوش بگذره .. .. کاش پشت در بود و دقیقا حرفاشونو می شنید ..
زود تر از اون چه که تصورشو می کرد به بهونه تمرین اومد بیرون .. باید دیگه کارو تموم کنم . باید بهش بگم ولی اول ازش می پرسم که سهیل و سامان کوشن .. باید مطمئن شم .. شاید اینم یک تصادف باشه .. نه ..نهههههه بهش چی بگم .. بهش چی بگم .. چه جوری بگم .. اون منو از خودش نمی رونه . اون بهم گفته که منو می خواد .. دیگه همه چی با ماجرای ما می خونه ..
سارا از خونه اومد بیرون .. سبدی رو بی احساس خرید در دست گرفته بود و سعید هم خودشو رسوند به اون .. دو تایی شون وارد آسانسور شدن .. در ساعاتی که انگار آسانسور مال اونا بود .. سعید حس کرد که داره دچار لکنت زبون میشه .. و سارا هم وضعیت غیر عادی اونو حس می کرد ..
سعید : می خوام یه چیزی بپرسم ..
سارا با استرس گفت بپرس
سعید : آقا سامان و سهیل جان خونه نیستن ؟
برای ثانیه هایی نگاهشون با هم تلاقی کرد سارا سرشو انداخت پایین .. انگار رسیده بود به نوک قله ای که در حال پرت شدن از اون بود یا سعید در دامنه کوه اونو با همون سرعت در آغوش می گیره یا میذاره که پرت شه .. ولی باید جوابشو می داد .با همون سر پایین در حالی که صداش می لرزید جواب داد .. اونا واسه یه هفته رفتن مسافرت .. صورت سارا عین گچ سفید شده بود .. دیگه فهمیده بود که سعید همه چی رو فهمیده .. آسانسور به طبقه هم کف رسیده بود سعید این بار کلید طبقه شونو فشرد تا یک بار دیگه به طرف بالا برن .. هردوشون فکر طرفو می خوندن .. سعید به خودش می گفت حالا باید دستاشو بگیرم .. حالا باید بهش بگم که دوستش دارم . حالا باید حرکتمو شروع کنم . بالاخره یه جای کار باید نشون بدم حس و قدرتمو .. باید نشونش بدم که یک مرد شدم ..مردی که می تونه بگه که عاشقه . با دو دستش دو مچ دست سارا رو گرفت ..برای اولین بار بود که به این صورت دستای این زنو لمس می کرد .. و سارا هم احساس خوبی بهش دست داده بود اما هر دو شون بیشتر از اون چه به فکر احساس این لمس باشن در اندیشه شروع لحظه های رسمی شدن عشقشون بودن .. سارا با درونی ملتهب و لرزان و سعید با ترس از پاسخی که خواهد شنید ..
-می تونم یه چیزی بگم ؟
سارا : بگو نترس ..
درحالی که خودش می ترسید سعید واسه این که شکش بر طرف شه و با اطمینان بیشتری احساس عاشقونه شو بیان کنه گفت اونا رو تو نوشتی ؟ تو برام پیام دادی ؟
سارا سکوت کرده بود ..هم دوست داشت بگه آره و هم سکوت کنه .. سعید جوابشو گرفته بود ..
-می تونم بگم دوستت دارم ؟ می تونم بگم عاشقتم ؟ می تونم بگم تمام فکر و ذکرم تویی ؟ می تونم بهت بگم وقتی که می بینمت انگار هیچی دیگه رو نمی تونم ببینم ؟ می تونی منو به خاطر این احساسم محکوم نکنی ؟ آره سارا جون ؟
سارا حس کرد گونه هاش سرخ شده .. صدای تپش قلبشو می شنید .. انگار قلبش داشت حرکت می کرد ..درداشت باز می شد .. یه لحظه دو تایی شون دستپاچه شدن که نکنه کسی پشت در باشه . سارا دستشو رها کرد .. به سمت آپارتمانش رفت .. بالاخره سعید حرفشو زده بود .. سعید به دنبالش نرفت .. می خواست برای لحظاتی اونو به حال خودش بذاره ..
و سارا هم رفت به آپار تمانش .. حس کرد که سعید با این حرفش بار سنگینی از رو دوش هر دوی اونا بر داشته .. یک بار دیگه به جلوی آینه رفت .. چهره اش خیلی سرخ تر از زمانی شده بود که برای اولین بار حس می کرد که عاشق سعیده .. حالا چند قدم به هدف نزدیک شده بود .. این راهی بود که انتخاب کرده بود .. زندگی با عشق و لذت .. یعنی واقعا میشه در یک راه و با دو هدف گام بر داشت ؟ سارا به خوبی می دونست که تا دقایقی دیگه زنگ خونه شون به صدا در میاد و سعیدو در کنار خودش می بینه ..یه عالمه حرف داشت که بزنه و یه عالمه حرف بود که بشنوه .. حالا اون می تونست به این دلخوش باشه که عشقش به اون اظهار عشق کرده .. گام اولو بر داشته .. و این نهایت همون چیزی بود که درگام اول در سخت ترین قدم می خواست …

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۲۰

در وجود سارا طوفانی بر پا بود .. طوفانی در کنار آرامش .. درونش پر از هیاهو و کشمکش بود .. تا دقایقی پیش احساس می کرد که در آرامشی قبل از طوفان به سر می بره و حالا به این می اندیشید که داره درطوفانی قبل از آرامش سیر می کنه .. خسته شده بود از بس از این سمت به اون سمت می رفت .. آینه رو در و دیوارو کف اتاقو خسته کرده بو.د .. سارا .. سارا خودت رو نباز .. به این فکر کن که اونم مثل خودته .. و شاید بد تر از تو .. اعتماد به نفست رو از دست نده .. ببین اون بهت اظهار عشق کرده .. حرفشو زده .. گفته که می تونم بهت بگم عاشقتم ؟ دوستت دارم ؟ تو هنوز چیزی بهش نگفتی .. درسته خیلی چیزا نوشتی .. و اون همه شونو خونده . اما وقتی که این حرفا رو با تمام وجودش بهت زده دوست داشته که بازم بشنوه .. از لبات صدای قلبتو بشنوه .. هنوز چیزی بهش نگفتی .. سارا بازم به چهره اش در آینه نگاه می کرد … همه میگن حداقل ده سال کمتر از سنم نشون میدم .. برات از این هم جوون تر میشم سعید .. عشق من .. حالا می بینی .. اینو قبل از این که به تو نشون بدم به خودم نشون میدم . من با خودم صادقم .. من دوستت دارم ..
و سعید سری به خونه زد .. خودشو مرتب تر کرد . با این که اون زن احساس خودشو در قالب نوشته ها واسش گفته بود بازم نگران بود .. از این که هر لحظه ممکنه یه طوفانی بیاد و خونه آرزو هاشو با خودش ببره . سالها حس رویایی اون می رفت تا رنگ واقعیت به خودش بگیره .. چی پیش میاد . اون تا حالا نگران این بود که سارا چه حسی راجع بهش داره . حالا که فهمیده .. حالا که می دونه همه مطالب نوشته شده از سوی سارا برای اون بوده .. بهتره برم یک بار دیگه اونا رو بخونم . یک بار دیگه تا ببینم برام چی نوشته .. سعید به خودش می گفت پسر تو دیوونه ای .. داستانی رو که برای تو و خطاب به تو نوشته شده بود تا آخراش رو نفهمیدی که قصه زندگی خودته و.. قصه زندگی زنی که رویای توست .. زنی که سالهاست در آرزوشی . بدون این که حس کنی بین تو و اون فاصله ای هست .. همون حسی رو که اون مدتهاست که داشته و تو از اون بی خبر بودی .. خیلی سریع نوشته ها رو خوند تا با اعتماد به نفس و قدرت بیشتری در خونه سارا رو بزنه .. اون روح سارا رو در این نوشته ها می دید . ولی وقتی جسم اونو می دید شاید نمی تونست باور کنه که همه اینا رو اون نوشته باشه .. و اگرم باور می کرد دوست داشت که اونا رو با تمام وجود و احساسش احساس کنه . مثل خون توی رگهاش به اون زندگی بده .. لبخند به لباش بیاره .. حس کنه که می تونه با بالهای عاشقونه پروازش , بر فراز آسمان خوشبختی پر بکشه و به دنیا بگه که من خوشبخت ترین آدم روی زمینم . باورش نمی شد ..
و سارا کمی نگران شده بود .. چرا این قدر دیر کرده .. چرا منو در انتظار گذاشته .. چی بهش بگم ؟ اون چی می خواد بشنوه .. ادامه یک التهاب .. ادامه لحظه هایی که انفجارلحظه های بعد رو در پی داره .. مهم اینه که من و اون هر دو اسیر و قربانی این انفجاریم . انفجار خوشبختی .. از دوربین به بیرون نگاه می کرد .. یه لحظه سعیدو دید که اومد بیرون .. یه جوری شد . نمی تونست خونسردی خودشو حفظ کنه .. چرا نمیاد .. چرا زنگ نمی زنه .. چرا همش میره عقب و میاد جلو .. دیوونه .. دیوونه .. هنوز ازم حساب می بری ؟ هنوز ازم می ترسی ؟ هنوز جراتشو نداری که بیای به سمت من ؟ هنوز یه ساعت نمیشه که بهم گفتی که دوستم داری . چیه جوابمو نشنیدی ؟ دوست داری از زبونم بشنوی که دوستت دارم ؟ که منم به تو فکر می کنم ؟ خیلی دیوونه ای .. دیوونه ای .. سارا از در فاصله گرفت .. منتظر شنیدن صدای زنگ بود .. چقدر دوست داشت وقتی که درباز میشه و عشقشو می بینه خودشو بندازه در آغوشش . ولی هنوز زود بود . دوست داشت حس کنه که قدرت در دستای اونه ..و این باورو درش تبدیل به یقین کنه که سارا یه سارای محو شده در وجود سعیده و اون می تونه با تسلط هر کاری که دوست داره با سارای عاشق انجام بده .. عزیزم عشق من .. تو رو همین جوری که هستی دوستت دارم یه وقتی فکر نکن که حس می کنم تو خیلی از قافله عقبی .. بذار هر دومون عقب باشیم .. بذار هر دومون آخر این کاروان باشیم ولی با هم باشیم . اینه که مهمه .. با هم بودن و در کنار هم بودن .
بالاخره سعید زنگ زد .. و سارا درو باز کرد .. انگار هردوشون شده بودن یک مجسمه سنگی با قلبی انسانی .. جسمی که نمی تونست حرکت کنه .. و قلبی که به شدت می تپید .. سارا این بار سرشو پایین ننداخت ولی هنوز یه حس شرمی گونه هاشو سرخ کرده بود طوری که مردمک چشاشو خیلی آروم می گردوند و سعی داشت به سمت راست و چپ سعید نگاه کرده توچشاش خیره نشه .. اما پسر به چهره و حرکات زن زل زده بود ..
سارا : بیا تو .. این جوری خوب نیست ..
سعید وارد خونه شد و درو بست .. سارا نمی دونست چی بگه .. سعید رو کاناپه نشست .. سارا منتظر بود که سعید شروع کنه ..سعید دوست داشت که سارا کنارش بشینه .. ولی زن وسط هال ایستاده بود .. انگار این اونا نبودن که سالهاست که با هم آشنان .. سلام و علیک دارن .. نشست و بر خاست دارن .. همسایه ان . سعید از جاش پا شد .. این بار شونه های سارا رو گرفت و یه تکونی بهش داد تا اون سرشو بالا بگیره ..
سارا : چی می خوای ..
سعید : تو رو ..

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق وهـــــــــــــــوس ۲۱

سارا نمی دونست چی بگه . خیلی حرفا داشت که بزنه .. ولی حس کرد که بهتره برای ثانیه هایی سکوت کنه . اون حالا به اندازه کافی تجربه داشت . از یک شکست عشقی و سالها زندگی مشترک با شوهرش . شاید اون اگه همون سارای سه سال قبل می بود می گفت که یکی دیگه منو زود تر خواسته و اگه همون سارای چند ماه قبل می بود می گفت من حق ندارم عاشق شم حق ندارم مال یکی دیگه شم حق ندارم تسلیم قلبم شم .. همون جوری که یک بار باختم و غرق در شکست , خودم اومدم به سمتی که شاید نهایت خواسته ام نبود و رسیدم به این جا ..
حالا سعید می رفت که همه چی رو در دست بگیره . با حرفاش با کاراش .. سارا این بار دیگه سرشو پایین ننداخت . توی چشاش نگاه کرد . باورش نمی شد که این سعید همون شیطون پاک و ساده ای باشه که یه روزی احساس اونو سرسری گرفته و اونو یه حس گذرای نوجوانی خاص همه پسرا می دونست و فکرشو نمی کرد که یه روزی به دام این احساس بیفته . اون تا این جا اومده بود . تا این جای کار .. اگه بخواد عقب نشینی کنه چی ؟ اگه بازم اونو به دنیای شرم و خجالتش ببرم ؟!. چرا این جوری شدم ؟! چرا نمی دونم که باید چیکار کنم . ؟!..سعید به چشای سارا نگاه می کرد .. به سکوتش فکر می کرد . به مغزش فشار می آورد . به چیزایی که از خودش و احساسش نوشته بود . فقط چند سطری از اونا رو به یاد می آورد . دوست داشت اون نوشته ها کنارش می بود و اون گام به گام پیش می رفت . گام به گام از احساس خودش می گفت . دوست داشت سارا رو بغلش کنه .. بوی عشقو با تمام وجودش حس و لمس کنه .. از نفسهای سارا .. از حس و بوی گرم خون گرم رگهای عشقش ..
سارا با صدایی آروم گفت :
-گفتی چی می خوای ؟
سعید : تو رو ..
سارا مگه نداری ؟
قلب سارا به شدت بیشتری می تپید وقتی که حرکت سعیدرو به طرف خودش دید .. وقنی که دستای اونو دور کمرش حس کرد انگار سبکبال تر از همیشه شده بود .. سرشو رو شونه های اون احساس می کرد و سعید با قدی بلند تر می خواست سرشو خم کنه و صورتشو به قسمتی از بدن اون برسونه .. حالا سارا احساس امنیت می کرد . آرامشی طوفانی که مدتها انتظارشو می کشید .. دستای پسر رو کمر زن قرار گرفته بود .. سارا حس کرد که با این کار سعید شعله های آنش عشق و هوس در تمام بدنش در حال جون گرفتن و تحرک بیشتریه . هردوشون دوست داشتن که یه دنیا حرف عاشقونه رو به زبون بیارن از راز دلشون بگن اما انگار این حرفا غرق آغوش گرم اونا شده بود …
دستای سعید رو سر سارا قرار گرفته بود . خیلی آروم سرشو موهاشو نوازش کرده و باهاش بازی می کرد . سارا خیلی خوشش میومد . انگشتای سعید بوی عشقو می داد . از دوست داشتن می گفت . انگاری تمام اون پسر شده بود زبون عشق و احساس . اون چیزایی رو که دوست داشت بشنوه از حرکاتش می شنید .
و سارا در طوفان وجود خویش مثل یک نسیم با خود در درون خود زمزمه می کرد
سعید تو حالا می تونی هر کاری باهام بکنی .. می بینی که چه جوری تسلیم تو شدم . می بینی که چه جوری فریادت می زنم ؟ چه جوری بهت میگم که دوستت دارم ؟ این برات کافی نیست ؟ حتی اگه بخوای پیشم بخوابی می تونی ؟ من اینو بهت نمیگم . چون دارم حسش می کنم . من عشقو از نگاهت از گرمای وجودت احساس می کنم و هوسو در تار و پودت ..
سارا دوست داشت برای ساعتها در همون حالت بمونه چون لذت می برد وچون نمی دونست برای حرکت بعدش باید چه کاری انجام بده .. و سعید شجاع تر شده بود .. پسر به مغزش فشار آورد .. فقط می دونست که سارا از حس عاشقونه یک زن گفته از این که اون می تونه به دنیای دلش بر گرده از حس قشنگش لذت ببره .. از این که یک زن محکوم نیست .. خنده اش گرفته بود .. اون حالا می تونست خیلی از حرفای سارا رو به یاد بیاره . شاید این آغوش گرم و عاشقانه سارا بود که تمام حواس و تمرکزشو متوجه اون لحظه کرده بود .
سعید : سارا جون گفتی که همه اونا رو خودت نوشتی ؟ همه از اون حس درونته ؟ سارا : می خواستی کی نوشته باشه ؟ به این احساس می خندی ؟
سعید : این نیاز این احساس برای من مقدسه .. تو چی ؟ تو به من می خندی ؟
سارا : من به خودم می خندم ..
سعید : چرا این حرفو می زنی .. وقتی که عشق در قلب من و تو احساس آرامش می کنه . حس می کنم که رویای خودمو توی بغلم دارم ..
سارا لحظه را , زمان را زمانی می دید که واسه اون و سعید متوقف شده و تنها مکان دنیا رو همین جایی می دید که در آغوش سعید بود .. دوست نداشت لحظات این حس قشنگ به پایان برسه .. این لحظه هم مثل هر لحظه دیگه ای از زندگی به آخرش رسید . شاید هر دوی اونا به یک چیز مشترک فکر می کردند . به یک هفته دور بودن سارا از شوهر و پسرش .. سعید با این که خونده بود که سارا یه هفته تنهاست و با تمام وجودش دوست داره اونو در کنارش داشته باشه اما هنوز حجب و حیاش این اجازه رو نمی داد که مستقیما درخواستشو بگه حرفشو بزنه که اگه این جا بمونه اشکالی نداره ؟ اون می تونست به خونواده بگه که داره واسه یه دوره مسابقه والیبال یه هفته ای ای یا حتی شرکت در یه اردویی اعزام میشه به یه شهر دیگه . کسی پیگیر قضیه نمی شد . و سارا هم دل تو دلش نبود .. می دونست سعید هم مثل اون هیجان داره .. حالا دو تایی شون کنار هم و روی کاناپه نشسته بودن .
سعید : تا یک هفته دیگه تنهایی ؟
سارا : دوست داری تنها بمونم ؟ دلت می خواد بیای این جا و این یک هفته رو با هم باشیم ؟
سارا به چهره سعید خیره شده بود .. انگار پسر منتظر بود همین حرفو بشنوه .. گویی که صورت سعید می خندید .. ذوق زده شده بود .. از جاش بلند شد ..
-من الان میرم همه چی رو ردیف می کنم و بر می گردم ..
-پس منم یک ساعت میرم چند تا وسیله بگیرم و بیام . فقط یادت باشه جلو آسانسور و توی کوچه وای نایستی .. این بار دیگه خودم می خوام بارامو بیارم بالا .. خیلی زود بر می گردم . تا یه ساعت دیگه خونه ام .
سارا می دونست چیز زیادی لازم نداره .. شاید واسه این که دروغ نگفته باشه می خواست یه سری به سوپری پایین بزنه و بر گرده .. می خواست خونه رو تبدیل به فضایی کنه که سعید یه دختر مجردو در اون حس کنه .
-فقط یادت باشه سعید این قدر از دوربین نگاه نکنی .. من واست زنگ می زنم .. هر وقت آماده شدم بهت میگم که بیای ..
پسر رفت .. لبخندی گوشه لبای زن نقش بسته بود .. دیوونه دیوونه چرا این قدر زود پا شدی . دوست داشتم منو ببوسی . می دونم خودتم می خواستی ولی شوق و ذوق یک هفته کنار من بودن باعث شد که پاشی ..
سارا رفت سوپری سر کوچه و دو سه تا وسیله گرفت و بر گشت .. اولین کاری که کرد این بود که عکس عروسی قاب شده اش با سامانو از رو دیوار اتاق خوابش برداشت .. ..

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۲۲

سارا در این لحظات بیشتر به این اهمیت می داد که تمام اون چیزایی رو که سبب میشه سعید بیشتر به این موضوع فکر کنه که اون یک زن متاهله رو از جلو چشاش بر داره . هر چند نمی شد واقعیتو عوض کرد یا این موضوع رو از فکرش پاک کرد ولی همون که چیزی نباشه که اونو بیشتر به یاد این مسئله بندازه بازم خیلی از هیچی بهتره .. به در و دیوار و روی تخت و هر جا که می تونست سرک کشید .. و تمام وسایل دم دستی و جلوی دید رو که مربوط به شوهرش و حتی پسرش می شد در گنجه ای ریخت و درشو قفل کرد تا ساعاتی قبل از برگشت سهیل و سامان شرایط و دکور رو به شکل قبل بر گردونه . گیج شده بود نمی دونست به کدوم کارش اولویت بده . هر کاری رو که مشغول می شد فوری ذهنش می رفت پیش کار دیگه ای .. در لباس پوشیدن در آرایش کردن .. در همه کار .. باید یه پیرهنی تنم کنم که بیشتر بهم یه حالت دخترونه بده تا زنونه .. سارا ! سارا ! تو چرا این جوری شدی ؟ مگه اینو قبول نداری که سعید تو رو همون جوری که هستی پذیرفته و می خواد . چرا این قدرنگرانی . حتی آشپز خونه هم از دستش امون نداشت .. یه چیزی درست می کنم . چیکار کنم . جواب حرفاشو چی بدم .. چی بهش بگم .. چیکار کنم که اون زده نشه .. انگاری دارم به گذشته برمی گردم . همون روزایی که حسرتشو می خوردم .. ولی حالا فقط به یه چیز فکر می کنم . زیبایی نگاه عشق در اینه که وقتی به چشای عشقت نگاه می کنی که اونم خیره به چشات زل زده انگار که این نگاه خودته که داره بر گشت می کنه . حس و نیاز خودته که داره بر می گرده سمت خودت . اون از رنگای شاد خوشش میاد .. نمی دونم صورتی تنم کنم یا آبی آسمونی بپوشم .. وقت دارم این یه هفته ای رو که تمام لباسامو تنم کنم .. باشه امروز آسمونی تنم می کنم . نهههههه نهههههه .. فکر بی لباس و برهنه در آغوش سعید بودن واسه لحظاتی صورتشو سرخ کرد .. نههههههه … ولی می دونست که خودشو غرق وجود سعید کرده .. پسری که واسه سارا مهم نبود که چند سالشه چیکار می کنه و چه امکاناتی داره و نداره . فقط خود اون , اندیشه ها و قلب مهربونش براش اهمیت داشت . چرا معطلی سارا ! حالا بیشتر از نیمساعت گذشته که اون رفته .. وقتی که اون پیشت نیست زمان چه دیر می گذره .. وقتی هم که هست اصلا گذشت لحظه ها رو حس نمی کنی .. و در اون طرف سعید خیلی راحت تر از اون چه که فکرشو می کرد تونست برنامه شو ردیف کنه . مادرش به حرفاش و خودش اعتماد داشت . خود سعیدم متوجه نبود که چی داره میگه .. از اردو می گفت از مسابقه می گفت .. خلاصه بار و بندیلشو که چند وسیله ورزشی و کفش و گرمکن هم باهاش بود برداشت . می دونست وسایل دیگه ای هم هست که بعدا به یادش میاد ولی حالا دیگه به تنها چیزی که فکر می کرد اون زن بود .. زنی که از اون واسه خودش یک بت ساخته بود . یک رویای دست نایافتنی که به ناگهان با نوشته ای احساس خودشو میگه و از حالا اونا برای یک هفته با هم خواهند بود .. درکنارهم و لحظاتی را هم در آغوش هم .. یه روزی تصور یه لبخند سارا و شنیدن جواب یک سلام واسش یک آرزو بود .. حالا هم عاشق اون لبخند هاست .. عاشق اون صدای شیرین و ظریفشه . می دونست که اون لبخند ها و آتش اون نگاه و شیرینی کلام سارا واسه همیشه تازگی خودشو حفظ می کنه .. به این فکر می کرد که این روزا عشق و دوست داشتن به بازی گرفته شده ..اون به محبت اون زن نیاز داشت . به صدای دلنشینش .. به اون نگاه که همیشه پیام آور امید و شیرینی لحظه های زندگی اون بوده .. شبهای زیادی بوده که با رویای سارا به خواب می رفته .. نه این که فقط اونو بر هنه در آغوشش داشته باشه و زیبایی عشقو فقط در هوس ببینه ..حالا می تونه کنار رویای خودش باشه .. رویای خودشو در آغوش بگیره و با رویا ی سارای رویایی خویش , واقعیت عشق و زندگی رو در آغوش بکشه . وقتی سارا واسه سعید زنگ زد یه حسی داشت که انگار عشقش پیششه .. همون حالت حجب و حیایی رو داشت که گویی تازه این حسو پیدا کرده که عاشق سعیده .. و باز هم در تبلور عشق پاک و داغ دیگه ای یک بار دیگه این دو نفر روبروی هم قرار گرفتند ..
سارا : به مشکلی نخوردی که
سعید : نه خیلی راحت اومدم .
سعید : خیلی بهت میاد .. خیلی ناز شدی ..
روژقرمز سارا با پیراهن آبی آسمونی و بلند ش , با صورتی که می شد مظلومیت اندیشه و احساسشو درش دید و اون نگاه عاشقونه و بی ریاش .. سعیدو واسه ثانیه هایی به فکر برد .. چقدر دلش می خواست یک بار دیگه عشقشو بغل کنه و این بار اونو ببوسه .. و سارا حس کرد که می تونه فکر سعیدو از نگاهش بخونه .. خون عشق با سرعت بیشتری در وجود سارا به حرکت در اومده بود .. به خودش می گفت سعید زود باش ..من منتظرم .. مثل تو می خوام .. شایدم بیشتر از تو ..
سعید : ناز و خوشگل بودی ناز تر شدی ..
سارا : ای بابا .. حالا کی ما رو تحویل می گیره ؟!
سعید : دل من یکی رو که بردی و با تیر نگاهت منو کشتی .. آدم دلش می خواد تو رو ببوسه …
سارا : آدم ؟! منظورت کیه ؟
سعید : نمی دونم ..این جا غیر از من کس دیگه ای هم هست ؟
سارا : امتحانش مجانیه ..
سعید : واسه من یه دنبا , حتی بیشتر از یه دنیا می ارزه .
هر دوی اونا با یه حس خجالتی که آروم آروم با صمیمیت و صداقتشون ترکیب می شد به سمت هم نزدیک شدند . سعید شونه های سارا رو گرفت .. زن نگاهشو از نگاه عشقش بر نمی داشت .. با نگاهش با سکوتش و گاه با لبخندش تمنای بوسه رو داشت سعید لحظه به لحظه لباشو به لبای سارا نزدیک می کرد .. سارا در عین این که چشاشو خیلی آروم می بست لباشو کمی باز کرد تا از لبای صاحب خونه دلش پذیرایی کنه .. سعید سرشو آورد پایین تر .. دستاشو گذاشت پشت سر سارا و دیگه فاصله ای بین لبهای اونا نبود . بوسه ای نرم و آروم اما پر از عشق و التهاب .. هر چند سرعت بوسه کمی بیشتر شده بود .اما حس پرواز دو عاشق در دنیای آرامش یه حسی بود که اونا فکر می کردند که این دنیا فقط واسه اون دو تا آفریده شده و دنیای قشنگ داره بابت این حس قشنگ بهشون تبریک میگه …

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۲۳

سارا دیگه خودشو اسیر تخیلات نمی دید . اون به خونه عشق رسیده بود .. سقوط یا اوج .. شکست یا پیروزی .. اسم این حرکت اون , روح این حرکت اون چی می تونست باشه .. نههههههه سارا .. حالا به شیرینی لحظات عشق فکر کن .. فکر کن به لحظه هایی رسیدی که نهایت اون به بی نهایت می رسه و تو تا ابد در اختیار عشقی هستی که حالا بهش رسیدی .. بخواب .. ببین که رویای شیرین دنیای شیرین شادیها خوابت کرده . بخواب سارا که آغوش گرم عشق خونگرمت رام و آرامت کرده .. سارا عشق وهوس هر دو رو در وجود سعید می دید و حس می کرد .. دوستت دارم دوستت دارم . هر جوری که منو می خوای دوستت دارم . هر جوری که تو راحتی .. به صدای مردونه و نگاه عاشقونه و تنی که خودمو بهش سپردم قسم که من مال توام . نهههه نهههههه هنوزم زوده که بگم من از رسوایی نمی ترسم . کدوم زنه که از صدای کوس رسوایی تنش نلرزه .
سعید و سارا با چشایی بسته ولی دلایی که دریچه شون به روی هم باز بود به لحظه های بعد عشق فکر می کردن .
سعید احساس غرور می کرد . بوسه گرم از لبای عشقش به اون آرامش و اعتماد به نفس بخشیده بود . اونم نمی خواست به این فکر کنه که همیشه این قدر راحت نیست سارا را در کنار خود داشتن و گل بوسه لز لبان اوچیدن .. اما مثل سارا می خواست فقط به این فکر کنه که حالا وجود اونا یکی شده . وجودشون همون اندیشه و احساس من بودنیه که در جسم خاکی اونا قرار داره . همون که از درون فریاد می زنه و میگه شما دو تا واسه هم ساخته شدین .. چرا ؟ آخه چرا من باید این زنو دوست داشته باشم . چرا سالهاست که چشام به دنبال اونه . این چه رویایی می تونه باشه .. اونوقتی که پونزده سالم بود هم یک بچه نبودم و حالا واسه خودم مردی شدم .. چقدر خودمو بهش نزدیک و اونو از خودم دور می دیدم . باور نمی کنم ..
تمام این افکار فقط در چند ثانیه به سراغشون اومده بود ..و انگار مسیر اندیشه ها شون یکی بود .. لبایی که روی لبای عاشق طرف به هر طرف و حالت که می خواست می گشت .
سارا احساس پرنده ای سبکبال را داشت که هم در حال پرواز و لذت بردن از زندگی خوابش برده و با احساسی بیدار می دونه که خوابش برده . شیرینی لحظه شیرین ترین بوسه عمرشو نمی دونست که چه جوری تفسیر کنه . ولی حس کرد که در آغوش سعید از مرگ هراسی نداره . چون به اون اون چه که از زندگی می خواست رسیده .. چرا ؟ چرا ؟ ولی حالا دیگه جای فکر کردن به چراها نبود ..
هر دو در یک آن فشار روی لبها رو زیاد ترش کردند .. سعید دستاشو گذاشت روی کمر سارا بدنشو به بدنش فشرد .. سینه های گر گرفنه و زیر پیراهن سارا در تماس با بدن سعید قرار گرفته بود .. پسر از این تماس و احساس بر جستگی سینه های زن لذت می برد . دوست داشت باور کنه که می تونه تمام سد ها رو بشکنه .. از تمام مرز ها رد شه .. نه فقط به خاطر هوس .. واسه این که باور کنه اون و سارا دو وجودی هستن که می تونن در یک وجود خلاصه شن . و این از شیرینی لحظه های در کنار هم بودن میگه . سارا کاملا تسلیم بود و سعید با یه حس مردونه و اعتماد به نفسی که لحظه به لخظه بیشتر می شد لباشو از رو لبای سارا به کنار لب و چونه و گونه سارا رسوند .. زن احساس کرد که نفسهاش بریده تر شده تپش وضربان قلبش هم نا منظم شد . حالا بیش از هر زمان دیگه ای می دونست که درآغاز بوسه هزاران راز واسه عاشق و معشوق وجود داره که در همون لحظه ای که لبهاشون در تماس با هم قرار می گیره یکی پس از دیگری آشکار میشه .. دیگه رازی بین اونا نبود ..
-سارا من می خوام که این لحظات قشنگمون همیشه ادامه داشته باشه . من می خوام باور کنم که تو مال منی . که تو جز من به چیز دیگه ای فکر نمی کنی ..
-بریم رو کاناپه بشینیم سعید . این جوری کمرت درد می گیره .. و اون جوری راحت تر حرف می زنیم .
سعید حاضر بود ساعتها سر پا بایسته و سارا رو در همون حالت در آغوش داشته باشه .. حرکت آروم لبها که ناگهان با یه فشار اون لبا رو به هم می بنده و یه حس پیوند ناگسستنی به اونا دست میده براش خیلی شیرین بود . براش خستگی مفهومی نداشت . برای سعیدی که ساعتها چشم به راه سارا می ایستاد و از دور بین نگاه می کرد تا که عشقش کی از در خاج میشه , واسه پسری که دقایق زیادی رو در کوچه می ایستاد تا سارای اون از خرید بر گرده .. حتی یکی دوبار در عالم خودش بود و سارا رفت و اون متوجه نشد ولی اون تا یک ساعت هم منتظرش مونده بود و نمی دونست که اون رفته به خونه .. برای اونی که شبها و روز های زیادی رو با این اندیشه سر کرده بود که چی میشه که یه روزی اندیشه های سارا کلام عشقشو بر زبونش جاری کنه مسئله ای نبود که واسه عشقش ساعتها سر پا بایسته .. کاش سارا اینو بدونه ..
سعید به کاناپه یا مبل سه نفره تکیه داده بود و سارا هم که در کنارش نشسته بود سرشو گذاشته بود رو سینه اش .. زن این روزا به دفعات این صحنه رو واسه خودش مجسم می کرد . سعید در حال نوازش موها و صورت سارا گفت .
دلم می خواد واست حرف بزنم .. از سعید دیروز از سعید امروز ..
سارا : از سعید فردا چی ؟ …

ــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۲۴

سعید سکوت کرده بود . سارا ازش پرسیده یا خواسته بود از سعید فردا بگه سعید فردا رو چه جوری می بینه
سعید : نمی دونم چی بگم سارا جون . از سعید فردا .. فکر نمی کردم یه روزی عاشق زنی شم که اون قدر دوستش داشته باشم که اونو با همه این شرایطش قبول کنم . سعید فردا یعنی سعید درگیری ها .. سعیدی که مثل حالا جز تو رو نمی بینه جز تو به کسی نمیگه که عاشقشه .. جز تو به کسی نمیگه که با تمام وجود عاشقشه .. جز تو از لبخند های عاشقونه زن دیگه ای لذت نمی بره .. سعید فردا شاید از سارای فردا بترسه .. نمی دونم چرا .. شاید فکر می کنم که این همه احساس خوشبختی واسه من گناهه . من خودمو غرق عشقی کردم که اسیر و زندونی یک زندگی دیگه ایه . عشقی که نمی تونم اونو مال خودم بدونم ..
سارا : نه سعید این جوری حرف نزن . اگه تو تونستی خودت رو از این قفس آزاد کنی منم می تونم . منم می تونم خودمو آزاد بکنم . اصلا نمی دونم چی دارم میگم . من همین حالا شم خودمو آزاد کردم . از این بند رها شدم . با روح عاشق خودم پرواز کردم به اون سوی همون دیواری که میگی دور من کشیده شده . شاید تو ظاهر اون دیوار رو ببینی .. اما دیگه کسی در اون زندان نیست . من متعلق به توام . مال تو .. عشق تو اگه بخوای .. تو راستی راستی فکر می کنی که عشق من نسبت به تو یک هوسه ؟ تنهات می ذارم ؟ شاید این همون ترسی باشه که توی دل من وجود داره .. دوستت دارم و عاشقتم .
سعید : سعید فردا همین سعید امروزه .. شاید جدایی واسش خیلی سخت تر باشه . جدایی از کسی که عاشقشه .. جدایی از کسی که تا دیروز و حتی تا امروز واسش سخت بود احساساتشو به کسی که دوستش داره بگه . واسش با ور کردنی نبود که اون زن هم دوستش داره .. سعید فردا مث سعید امروزه .. شاید هم نهایت عشقش از بی نهایت گذشته باشه . سعید سارا رو همون جوری که خودش دوست داره می بینه و حس می کنه .. وجودی مستقل .. مث یه دختر یا یک زن مجرد . زنی که می تونه عاشق باشه و جامعه هم می پذیره که اونا عاشق هم باشن . ولی چه بپذیره و چه نپذیره یه چیزی رو باید بدونی که من دوستت دارم دوستت دارم .. یه چیزی رو باید بدونی که چه تو منو بخوای چه نخوای بازم دوستت دارم . که من از ته دلم دوستت دارم و برام هیچی مهم نیست جز همون حسی که در وجودت وجود داره .
سارا دوست داشت ازش بپرسه که واسه چی عاشقش شده . عاشق چه چیز اون شده .. ولی وقتی به این فکر کرد که چرا خودش عاشق سعید شده حس کرد که نمی تونه سوالی باشه که جواب درست و کاملی داشته باشه . فقط همینو می دونست که اون یه پسر ساده و خوش قلب و دل پاکه .. یکی که تا حالا گول دنیای رنگ و وارنگو نخورده . واسه اون چیزی که دوست داره تلاش می کنه . اراده داره . شرم و حیاش قشنگه و خودشم قشنگه . سعید دستشو گذاشته بود رو صورت سارا .. هنوز گونه هاش از چند قطره اشک دقایقی قبل تر بود . سارا عشق رو با تمام وجودش حس می کرد . عشق غرق احساس اون و سعید شده بود . و عشق اونا رو غرق احساس خودش کرده بود . سارا می دونست که عاشقه .. چون در کناراونی که دوستش داشت در کنار پسر محجوبی که دلشو بهش داده بود و دلشو ازش گرفته بود احساس امنیت می کرد .. سارا می دونست که عاشقه چون کاملا تسلیم بود .. حرفای عاشقونه , نوازشهایی که اونو به به دست خواب و عشق و رویا می سپرد , بوسه هاش همه از دنیای عشق می گفت .. حتی از عشقبازی احتمالی هم بوی عشقو می شنید .. حتی هوس رو هم نوعی عشق می دونست .
سعید : به چی فکر می کنی ..
سارا : بگو به چی فکر نمی کنی ؟ به مکان , به زمان , به زندگی , به خودم و به تو . به این که چرا قسمت و تصادف گاه قاطی می کنه . تو به چی فکر می کنی سعید .. سعید : به این که روزایی از راه می رسه که دیگه این جوری نمی تونم پیشت باشم . ولی یه چیزی که هست همه اینا رو تحمل می کنم . مهم اینه که عشق تو فکر و درونت همراه منه ..
سارا : نمی دونم چرا طرز حرف زدنت فرق کرده .. خیلی مردونه تر و عاشقونه تر شده . انگار داری همون حرفای منو می زنی . همون احساسی رو که من دارم بر زبونت میاری . داری از دل من حرف می زنی . شاید نیاز های ما یکی باشه .
سعید : آره خواسته های ما یکیه .
یه دست سارا به جایی خورد که سعید خودشو کمی جمع کرد . سارا کاملا متوجه هوس سعید شده بود .. اون تا حالا با دختری نبوده .. اگه ازم بخواد بهش نه نمیگم .. چرا من این قدرحسودم . چرا دلم می خواد من فقط عشق و هوسش باشم .. می خواست از سعید بپرسه که آیا تا حالا با دختری بودی یا نه .. ولی متوجه شد که سوالش اشتباهه جایی که اون بار ها و بار ها با شوهرش بود . چند بار دیگه هم به این موضوع فکر کرده بود .. می دونست که نباید به خاطر این نیاز سعیدو سر زنشش کنه .. واقعا چه دلی داره این پسر که من سارا رو با همه این شرایط پذیرفته اون وقت من دارم به چی فکر می کنم ؟!به حسادت ؟! سارا دوست داشت فریاد بزنه عشق من تو چقدر خوبی .. تو چقدر دوست داشتنی هستی .. وقتی منو همینی که هستم می خوای بیا .. بیا من مال توام .. وقتی هستی و نفسم مال توست جسمم مال توست ..ولی با این حال سرشو همچنان به سینه سعید سپرده بود و با نوازشهای اون آروم آروم چشاشو می بست و باز می کرد …

ــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۲۵

هردوشون بازم دوست داشتن حرف بزنن . سارا دوست داشت همچنان از احساس قشنگش بگه . می خواست مطمئن شه که سعید می تونه خیلی بیشتر ازا ینا احساس اونو درک کنه . می خواست مطمئن شه که اون خیلی راحت می تونه در کنارش بمونه و با اون از آینده بگه .. آینده ای که هیشکدومشون نمی دونستن چی میشه . سعید سعی داشت که نقطه حساس بدنش تماسی با بدن سارا نداشته باشه ولی این تماس اجتناب ناپذیر بود و سارا می خواست به سعید نشون بده که وقتی عشق بین اونا داوری می کنه نباید به خاطر نیاز شرم داشت . سارا نیم نگاهی به ساعت دیواری داشت که تقویم روز رو هم نشون می داد . هنوز چند ساعت بیشتر از در کنار هم بودن اون و سعید به این صورت .. نمی گذشت ..
سارا : حوصله ات سر میاد که یه هفته مث زندونی ها باشی ؟
سعید : نه به خاطر چی .. من وقتی در کنار توام حس می کنم که آزادم .. در دنیایی که فقط منم و تو . تو رو بدون دنیا می خوام اما دنیای بدون تو رو نمی خوام . تو دنیای منی . همه چیز منی . همه چیز .
-سعید چه حرفای قشنگی می زنی . وقتی که این جور میگی و این احساسو داری نشون میده که باید از ته دلت عاشق باشی ..
-سارا جون تو هنوز شک داری که من دوستت دارم ؟ تازه میگی باید عاشق باشم ؟ من هستم ..عاشق هستم عاشق تو .
سارا دستشو گذاشته بود رو صورت سعید و در حالی که انگشتاشو رو صورت اون می گردوند گفت دوست دارم طوری صدام کنی که حس کنم در یک فضا و در یک حالت زمانی برابر قرار داریم . بهم نشون بدی که این فاصله ها رو شکستی .
-مثلا ؟ مثلا چیکار کنم ؟
سارا : راحت صدام کنی . به خودت سخت نگیری . نه تو اون سعید سه چهار سال پیشی و نه من اون سارا هستم . دوست دارم در فضایی باشیم که هر دومون احساس راحتی کنیم و به خودمون سخت نگیریم ..
سعید : مگه تو احساس سختی می کنی ؟ من که خیلی راحتم ..
سارا : آره عشق من . احترام به جای خود ولی دوست دارم راحت صدام کنی .. با یه لحنی که نمی دونم چه جوری بگم ..
سعید : با یه لحنی که باور کنی سارا عشق منه ؟ از این که پیششم احساس راحتی می کنم ؟ دیگه از روی دیوار نگات نکنم ؟
سارا : خوب می تونی من و احساس منو بخونی ..
سعید : مگه خودت نگفتی دیوار فاصله شکسته شده ؟ من دیگه از روی دیوار نگات نمی کنم . دیگه پنهون نمیشم . برای من مهم نیست که در شناسنامه ها چی نوشته شده .. کف یه دستشو گذاشت زیر سینه سارا و دست دیگه شو هم گذاشت زیر سینه خودش سعید : واسه من مهم اینه که این جا چی نوشته شده .. در این جا چی ثبت شده ..
سارا : می دونی که ئر سینه و قلب من چی ثبت شده ؟
سعید در حالی که با موهای سارا بازی می کرد گفت آره می دونم همون چیزی ثبت شده که وادارت کرده که حالا در آغوش من باشی .. تابو ها رو بشکنی و به دنیای بی رحم دهن کجی کنی .
سارا : راست میگی سعید . این افکارت , این طرز فکرت منو بیش از پیش بهت علاقه مند می کنه . این که به خوبی درکم می کنی . این که منو یک زن افسار گسیخته نمی دونی و مثل زنی بوالهوس که به زندگیش پشت کرده . میگن آدما نباید برن به دنبال خواسته های دلشون .. اما اینو هم باید گفت که همون آدما هم نباید برن به دنبال اون چیزایی که دوستش ندارن . و اگه یه زمانی به اجبار خودشونو اسیر ناخواسته ها کردن این راه واسشون باز باشه که اگه یه وقتی حس کردن که می تونن غرق چیزی بشن نهایت خواسته و آمالشونه هیچ مانعی برای رسیدن به اون خواسته نداشته باشن . سعید دستشو گذاشت زیر چونه سارا .. زن خودشو کمی جلو تر کشید .. همین باعث شد که سعید بازم خودشو جمع کنه . نمی خواست سارا اونو پسری هوسباز بدونه .. اسیر همون نیازی بود که هر گز با دیگری تامینش نکرده بود ..
و سارا هم می خواست بهش بگه عشق من شاید شرم قشنگت تو رو به خاطر این حست از من فراری بده ولی از خودت فرار نکن .. می دونست که هر دو شون تسلیم نیاز های هم میشن .. چون هردوشون تسلیم عشق شده بودن . دست سعید هنوز زیر چونه سارا بود . .. هنوز اسیر دنیای نا باوریهای خود بودند .. هنوز فکر می کردند که باید گفت و گفت و گفت .. هر دوشون می دونستن که برای عشاق واقعی گفتن هم نوعی شنیدنه . نوعی حس قشنگ . احساسی که زندگی رو واسشون از این رو به اون رو می کنه . سارا به چشای سعید نگاه می کرد . زن حس می کرد که با چشاش داره به عشقش لبخند می زنه . گونه هاش می خندید .. لباش باز شده بود .. دوست داشت که سعید اونو ببوسه . این چهار دیواری واسه اون دنیایی شده بود .. نه .. نهههههه این چهار دیواری هم واسم خیلی بزرگه فقط آغوش این پسر و عشق اونو داشتن واسم یه دنیاست . بزرگتر از یه دنیا … سعید حالا دیگه نگاه سارا رو می شناخت .. همون طوری که سارا هم می دونست حرکت بعدی پسر چیه .. انگار دنیای واقعیات شده بود دنیای خواب و خیال و رویایی . و سارای عاشق زمانی به خودش اومد که لباشو اسیر لبهای پسر می دید .. نمی دونست لباش کی شکار شده ؟ کی چشاش بسته شده ؟ اما فقط می دونست که داره با چشایی باز به لحظه های با سعید بودن فکر می کنه .. عاشق شدن کافی نیست . اون حالا غرق در احساس عاشقانه خویش خودشو اسیر کلمات هم می دید .. داشت به این فکر می کرد که آیا عاشق بودن فرقی هم با عاشق موندن داره یا نه .. خنده اش گرفته بود .. یه پاش بدون این که راه گریزی داشته باشه رو کانون هوس سعید قرار داشت .. می دونست که خودش هم اسیر نیاز و هوس شده .. شاید این گونه تسلیم شدن خیلی زود بود ولی در دنیای عاشقانه عشق , در دنیای باختن هایی که جز پیروزی معنای دیگه ای نداره , دیر یا زود هیچ مفهومی نداره …..

ــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۲۶

پسر بازم حس کرد که دوست داره عشقش و عاشق بودنشونو بیشتر باور کنه . باور کنه که سارا برای اونه . دوست داشت که اون بازم بگه که دوستش داره . بگه براش هر کاری می کنه . دوست داشت تا به اون حدی بهش عشق و لذت بده که سارا دیگه به شوهرش فکر نکنه .. زندگی و عشق و امید و آینده رو در اون خلاصه شده بینه . همون جوری که این احساسو اون پسر هم داشت . اون به هیچ دختر و زن دیگه ای توجه نمی کرد وقتی با دوستاش بودن و اونا از دخترا حرف می زدند یا از یکی می گفتن سعید در عالم خودش بود . حالا می تونست خوشحال باشه که به اون چه که می خواسته رسیده . به عشقی که سالها در جستجوش بود ..
سارا حس می کرد سالهاست که سعیدو می شناسه . حتی اگه واسه ثانیه ای مسیر بوسه اون تغییر می کرد می تونست متوجه شه که اون حالا داره به یه چیز دیگه ای فکر می کنه . چون هر حرکت این پسر واسش ارزش داشت . اون هنوز با خیلی از ریزه کاریهای زندگی سعید آشنایی نداشت . فشار لبهاشو رو لبای سعید بیشترش کرد تا اونو به خودش بیاره . می دونست که اون حالا غرق رویاهای خودشه . زن به اون حق می داد چون خود اونم در این دقایق گاه دچار همچین حس و حالی می شد با این حال دوست داشت که از طعم شیرین بوسه نهایت لذتو ببره . یه حس و یه نیاز مشترک بین اونا حاکم بود . با یه تفاوت کوچیک .. که بعدا این تفاوت می تونست از بین بره و این بر می گشت به خصلت و ویژگی مردان . مردان در رابطه با جنس مخالف خیلی زود تر از زنان نیاز جنسی رو در خودشون حس می کنن . این دلیلی بر اون نیست که این حس در خانوما وجود نداشته باشه یا در ابتدا از اون فراری باشن . اما زنها حس عاطفی پیوند رو در ابتدای راه با ابهتی خاص می بینن دوست دارن این راه تا نیاز های خاص به ملایمت طی شه .. بتونن از لحظه به لحظه عشق و حالات عاشقانه شون نهایت لذتو ببرن ..
سارا دستشو گذاشته بود رو صورت عشقش .. حالا دیگه نه بوسه ای بود و نه حرفی . یک بار دیگه زن به چشای سعید نگاه می کرد . دوست داشت بازم از نگاه اون راز دل و نیازشو بخونه . و این همون چیزی بود که اخساس عاشقونه سارا رو به اوج می رسوند این که بدونه دوست پسرش , عشقش تمام وجود و هستی اش هر چی رو که داره با بی ریایی خودش نشون اون میده .. نگاه اون با نگاه دقایقی قبل تفاوتهایی داشت . انگار به دنبال چیزی بود که از بیان و یا ادامه انجام اون شرم داشت و همین طور هم بود .
سعید حس کرد وقتی که بدن سارا رو لمس کرده وقتی که از دنیایی فراتر از زمین عشق و عشق زمینی براش گفته و ازش شنیده حتما میشه به دوردستها پرواز کرد و به سر زمینهای رویایی رسید .. اما نمی دونست که زن در موردش چی فکر می کنه و سارا چشاشو بست . شاید واسه این بود که نمی دونست که به سعید چی بگه .. دوست داشت بهش بگه که من حالا تسلیم توام . حالا زن توام . همسر توام . وقتی که این جا و به این صورت دیگه هیچ فاصله ای نیست پس می تونی راحت باشی . می خواست بهش بگه که حتی دوست داشتن و عاشق هم بودن ارزشش خیلی بالاتر از اینه که با یه تیکه کاغذ به عنوان قرار داد ازدواج بخوای به اسارت کسی در بیای . هر چند بهترین زندگی رو از نظر رفاهی داشته باشی .. آزاد باشی که بخوای هر کاری کنی .. اما اسیر زندان عشق بودن یعنی به اوج آزادی رسیدن .. و در اوج آزا دی بدون عشق و دور از عشق بودن یعنی نهایت اسارت و در ماندگی ..
سارا با چشایی بسته و در حالی که این بار احساس عاطفی و عاشقونه شو با سر بر روی شونه سعید انداختن نشون می داد گفت
-چیزی می خوای ؟ انگار میای سمت من و فرار می کنی . یه کاری می خوای بکنی یه چیزی می خوای بگی .. یعنی هنوز ازم خجالت می کشی هنوز باورت نمیشه که سارا رو اسیر قلب و اسیر دستاو اسیر آغوش گرم و احساس پاکت کرده باشی ؟
سعید : نمی دونم سارا .. شاید من نتونم مثل تو حرفای قشنگ بزنم . احساسات خودمو بیان کنم ..ولی دوستت دارم دوستت دارم ..
سارا : بگو چی می خوای بگو دوست داری از چی بگی از چی حرف بزنی چیکار کنی ؟
این بار سارا خودشو بیشتر مماس سعید کرده بود . نمی خواست سعید نیازو در خودش بکشه . نمی خواست که پسر احساس فاصله کنه و یه جورایی هم دوست داشت که تسلیم شه .. دوست داشت که صیاد قلب و جسم و جانش اونو با تیر نگاه و هوسش شکار کنه .. زن بین دنیای اما و اگر هاش مونده بود . از خیلی ها شنیده بود در چنین شرایطی تسلیم و زود تسلیم شدن یعنی شکست پیوند .. اما اون دنیای عاشقونه خودش و اون پسرو دنیایی فراتر از این دنیا می دونست و می دید که اگه قراره به این راحتی این پیوند پاک و مقدس از بین بره پس نباید از اول بهش گفت پیوند مقدس .. باید بهش گفت عشقی که ریشه اش هوس بوده .. نه سارا .. تو نباید بترسی .. تو هم یک انسانی .. تو هم نیاز داری .. تو هر گز تسلیم هوست نیستی و نخواهی بود .. آن چنان که تا به حال نبودی اما نمی تونی خودت رو جدای از دیگر انسانها بدونی . این ساخت جسمی و جنسی تو و هر انسان دیگه ایه که به طرف غرایز خاصی کشش داشته باشه ..
سارا سر از رو شونه های سعید بر داشت .. چشای پسرو کمی سرخ می دید .. شرم و عشق و هوس در نگاهش موج می زد ..
سارا : دوستت دارم .. دوستت دارم .. ازم فرار نکن .. بگو چی می خوای ..
سعید : بعضی حرفا رو بعضی وقتا نمیشه گفت ..
سارا : ولی همه حرفا رو میشه همیشه نشون داد …

ـــــگــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۲۷

سعید همچنان به سارا نگاه می کرد . نمی خواست باور های اونو خراب کنه . نمی خواست بهش بگه که فانتزی های سکسی هم همراه با افکار عاشقانه داشته .
سارا : من و تو در آسمون آروم و طوفانی عشق با همیم . زندگی رو با هم حس می کنیم . دنیای عشق من و تو روشنه . مگه غیر اینه . تو اینو این جوری نمی بینی ؟ اگه عشقو باور کنی اگه خودت رو باور کنی منو هم باور می کنی .. باور می کنی که چقدر دوستت دارم . چراشو نپرس … هرچی بگم خودمم متوجه نمیشم اون وقت چطور می خوام متوجهت کنم که دوستت دارم . حتی اگه من ازت بپرسم که چرا ؟ شاید تو هم نتونی به درستی جواب منو بدی . اما حالا که اومده .. حالا که عشق در خونه من و تو رو زده هر دومون حس می کنیم که اون صاحب خونه دل ماست .. چشات بهم دروغ نمیگه .. من اون نگاهی رو دوست دارم که به من حقیقتو بگه . به من راز های موندگاری عشقو بگه . نگاه صادقانه تو رو . می تونم نگاه تو رو بخونم . می دونم الان چی می خوای با نگاهت چی داری بهم میگی ..
سعید در حالی که صورتش سرخ شده بود و می خواست یه جورایی خودشو با اون فضا هماهنگ کنه گفت
-تو از کجا می دونی که من چه حسی دارم . چی می خوام بگم ..
-عشقم ! شاید من نگاه خودمو چشای خودمو نتونم ببینم . اما یه عاشق می تونه احساس نگاه خودشو ببینه . همون جوری که نگاه عشقشو می بینه . می تونه بفهمه که اون تا چه حد داره صادقانه باهاش حرف می زنه .. شاید این حرفاش در نهایت سکوت باشه .. اما درونش پر از نیازه .. پر از فریاده .. من می خوام صدای فریاد تو باشم صدای سکوت تو . اگه شرم قشنگت نمی ذاره که از مرز عشق و هوس رد شی من می خوام کمکت کنم . مگه غیر اینه که من و تو در کنار همیم .؟ مگه غیر اینه که افق روشن آینده رو با هم می بینیم ؟ انگار همه چی رو فراموش کردیم . فقط خودم و خودت . زندگی قشنگه . همه چی قشنگه و تو سعید من قشنگی . اون چیزی که چهره و ظاهرت رو واسم زیبا ترین کرده اینه که قلب مهربونی داری . نخواستی خودت رو آدم دیگه ای نشون بدی . دوست دارم با فریاد تو اوج بگیرم.
سعید : و من دوست دارم با ناز تو به نیازم برسم ..
سارا : من که برات نازی نکردم ..
سعید : نه اون نازی که به معنای فخر و کرشمه باشه .. اون نازی که به معنای شکوه و ابهت باشه .. همونی که میگی عشقو فریاد می زنه . همه چی رو فراموش کرده .. انگار که داره با من زندگی می کنه ..
سارا : حس می کنم که تو هم مث منی .. حالا می تونم احساس تو رو بخونم . حرفامون , نیاز هامون , ابراز عشق کردنامون , حتی واژه هایی که ار دلمون در میاد و به دلمون می شینه همه شبیه همن . انگار من و تو داریم یه حرفو می زنیم .. حرف عشقو .. حرف یک پیوند با شکوهو . حرف یک نیازو ..
سارا : نیازی نیست که من نیاز تنت رو از تنت حس کنم .. اونو از نگاهت می خونم ..
سعید : سارا من یک پسر هوسباز نیستم ..
سارا : و منم یک زن عاشقم . تو تا حالا دیدی که عاشق ترین عاشقای دنیا , اونایی که در رمانها و کتابها و خاطرات عشق به یاد ماندنی و مقدس تا ابد ازشون یاد میشه گفته باشن که ما هوسبازیم ؟ نه .. هیچوقت هیشکی نمیگه که من هوسبازم . هیچوقت هیشکی به آدمایی که عاشق و مهربونن و به عشقشون وفادار , نمیگه هوسباز . زندگی قشنگه . تو تا حالا نگاه پرنده ای به مادرشو دیدی ؟ وقتی دهنشو باز می کنه تا مادر توی دهنش دون بندازه ؟ عشق زیباییه .. مثل هر عشق دیگه ای .. و اون عشق, میوه عشق دیگه ایه .. تو نمی تونی بگی اون فقط میوه هوسه . هرچی بوده دو جفت عاشق با نیاز و هوسشون یه عشق دیگه ای رو به وجود آوردند . و عشق به خدا .. همون خدایی که عشق زمینی رو در دلهای ما کاشته .. تا خواسته بهمون نشون بده دنیا رو بر چه اساسی بنا کرده .. سارا همه اینا رو داشت می گفت تا سعید اونو محکم در آغوشش بگیره .. می دونست که اون مثل یک مرد همه کاراشو پیش می بره .
سعید حس کرد که سارا خیلی دوست داشتنی تر از اونیه که فکرشو می کرده . خیلی مهربون تر .. اون متوجه خیلی از حرفای سارا شده بود ..
سعید : کاش یه روزی می شد که آدما می تونستن بگن که چرا عاشق یکی دیگه شدن .. خیلی ها دلایل زیادی میارن ولی نمیشه با دلیل بگی که چرا قلبت می لرزه ..و سکوتی دیگه بین سعید و سارا حکمفر ما شد .. این بار دیگه سعید حس کرد که خیلی آروم تر شده . حالا اون می تونست از نگاه مظلومانه سارا همه چی رو بخونه . سارایی که می دونست عشقش تا ثانیه هایی دیگه از مرزهایی دیگه عبور می کنه تا بیشتر باور کنه که اونا متعلق به همن . این دفعه بوسه آتشین اونا رنگ و طعم اضافه ای داشت .. هردوشون حس می کردند و می دونستن که این بار در سفر عاشقانه عشق لحظاتی را در کارونسرای هوس و در کنار هم خواهند بود …..

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۲۸

هنوز سارا به این فکر می کرد که آیا زوده که بخوان پیشرفتی در رابطه خودشون داشته باشن یا نه ؟ هنوز به این فکر می کرد که وقتی آخرین فاصله ها شکسته میشه وقتی ازمرزها و خط قر مز ها رد میشن اون باید چیکار کنه . برای اون سکس یک مسئله پیچیده و تازه نبود . ولی حس کرد که در این لحظات واسش یه رنگ و بوی دیگه ای پیدا کرده و اون می تونه واکنش خاصی نسبت به اون داشته باشه . احساسی که شاید در سالها زندگی مشترک با سامان به سراغش نیومده بود نه اون شب اول ازدواج نه وقتی که از سامان نهایت رضایتو داشت و همسرشو خیلی مهربون احساس می کرد . چرا باید این حسو داشته باشه ؟! چرا باید حس کنه که وارد دنیای جدیدی از نیاز های جنسی شده که برای حرکت در این دنیا به همون اندازه که بی تابی می کنه اضطراب داره ؟! هیجان داره دیوونه اش می کنه . چرا مدام با خودش در حال جنگه ؟!… چرا باید از خودش و از سعید خجالت بکشه ؟! تازه اینم در صورتی بود که در اون لحظات به این حس که دو مرد دیگه ای هم در زندگی اون هستند اهمیتی نمی داد که مانع هماغوشی اون با سعید شن .
سعید دستاشو دور کمر سارا حلقه زده بود ..دوست داشت دستاشو برسونه به زیر پیراهن سارا .. دلش می خواست این کارو به سرعت انجام بده طوری که در این فاصله چرا و نبایدی رو از سارا نشنوه … قد زیپ پشت پیراهن زن کوتاه بود ..و پسر دوست داشت آغاز این رابطه داغشون ثبت شیرین ترین لحظات زندگیشو به همراه داشته باشه ..و سارا به ثبت این اندیشه و احساس رسیده بود . بوی عطر سارا سعیدو بی حس کرده بود . بی اختیار دستشو گذاشت روی زیپ پیراهن و و آروم آروم اونو پایین کشید .. لحظاتی که برای سعید خیلی سخت و شیرین می گذشت . سخت از این که هر لحظه این هراسو داشت که سارا بگه نه … خوبه .. تا همین جا بسه ..بذار رابطه مون قشنگی هاشو حفظ کنه .. بذار پایه های خونه عشقمون فقط رو خشت عشق و عاطفه بنا شده باشه ….زیپو که شاید قدش بیشتر از یه وجب نبود پایین کشید … قلبش به شدت می تپید همون حس سارا رو داشت …
زن با خودش زمزمه می کرد آخخخخخخخ سعید کاش این پیر هنو نمی پوشیدم می دونم چقدر خجالت می کشی می دونم می خوای به سرعت ازاین مرز رد شی تا هر دو مون به اون طرف سرزمین تابو ها و شکست اون عادت کنیم .. کاش می تونستم و شهامتشو داشتم که کمکت کنم . ولی ادامه بده باور کن این همون چیزیه که من می خوام .. مگه نمی بینی چقدر ساکتم ؟ مگه گرمای شرم و عشق و هوسو از وجودم حس نمی کنی ؟… من اونو از وجود تو حس می کنم .. صورت قشنگت داغ تر شده .. سعید یه دستشو از محل باز شده زیپ رسوند به کمر سارا . با کف دستش کمرشو نوازش می کرد .. تا یه مسیری رو می تونست به دستش حرکت بده .. دستش بند سوتین سارا رو لمس کرد .. حالا سارا حس می کرد که از تماس صورتش با صورت سعید احساس حرارت بیشتری می کنه .. حس کرد که داره می سوزه .. تب عشق و هوس در حال سوزوندنش بود … کاش سعید می تونست با دو تا دستاش نوازشش کنه .. بدن برهنه شو لمس کنه .. برای لحظاتی بین لبهای اونا فاصله افتاد اما لبهای سعید رو گونه سارا نشسته بود و با بوسه های نرم و پی در پی خود مجالی برای فکر کردن به سارا نمی داد . زن فقط می خواست که به لحظه های بعد برسن .. پیراهن سارا تا زانوهاشو پوشش داده بود ..
سعید حالا دیگه می دونست که می تونه بازم حرکت رو به جلو دیگه ای داشته باشه .. دوست داشت پیراهن سارا رو از تنش در بیاره . می خواست از اینی هم که هست پیش تر بره .. سختش بود که خودشو خم کنه و اون جوری دستشو بذاره زیر دامنه پیراهنش .. ولی می تونست به شیوه دیگه ای کارشو ادامه بده و اون وقت حرکت بعدیش می تونست به هر شکلی باشه .. نزدیک ترین راه رو انتخاب کرد . دستاشو گذاشت رو دو طرف قسمت بالای پیراهن سارا ..و آروم آروم با استفاده از قسمت باز پیراهن اونو از قسمت جلو تا حدودی به سمت پایین کشید . حالا شونه های سارا تا قسمت بالای سینه هاش کاملا برهنه شده بود .. سعید مسیر بوسه هاشو عوض کرد .. پشت گردن سارا رو غرق بوسه کرده بود و خیلی نرم به شونه اش رسید .
سارا چشاشو بسته بود و دستشو فرو برده بود لای موهای سعید … به این فکر می کرد که بالاخره هر دوشون به مقصد می رسن ولی نمی دونست که فرق بین مقصد و مقصود و شباهتشون چی می تونه باشه ..
سعید بازوان سارا رو گرفت حلقه پیراهنو ازش رد کرد .. حالا خیلی راحت می تونست لباسشو از همون بالا در بیاره .. ولی حس کرد که هنوزم زوده و می تونه دقایقی رو از دنیای عاشقانه اش در این توقفگاه لذت ببره . حالا پسر لباشو گذاشته بود روی حدفاصل بین سینه و شونه سارا …
و زن هچنان با موهای سر عشقش بازی می کرد . دوست داشت بهش بگه چقدر رویایی و عاشقونه عشقبازی می کنه … نرم و با احساس .. طوری که هیجان و هوسو در تمام بدنش احساس می کرد .. حالا بیشتر از دقایقی قبل می تونست با مسئله برهنگی و سکس کنار بیاد .. حالا خیلی راحت تر می تونست عشقو در کنار سکس و سکسو در کنار عشق احساس کنه .. سارا چشاشو بسته بود و به نزدیک ترین رویای واقعی زندگی خود فکر می کرد . …

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۲۹

لبای سعید همچنان رو قسمت بالای سینه سارا قرار داشت . حس کرد که عشقش از این کارش لذت می بره . چشای بسته و گاه خمار سارا و صدای نفسهای اون نشون می داد که غرق در التهاب و انتظاره . ولی همچنان در هر حرکتی شرم و حیا حرف اولو می زد .. سعید به آرومی لباشو رو بدن سارا باز و بسته می کرد . و خیلی آروم طوری که سارا اونو با تمام وجود می شنید و در قلبش جای می داد گفت دوستت دارم سارا .. دوستت دارم .. سارا من یک پسر بدم ؟ آره ؟ ..
سارا می تونست بفهمه حرفای سعیدو . می دونست که اون چی می خواد . شاید زیاد با اون هم کلام نشده بود .. شاید هنوز از خصوصیات و ریزه کاریهای اخلاقی هم به هم چیزی نگفته بودن ولی سالها همدیگه رو حس کردن و اون حس احترامو داشتن و زیبایی های احساس رو نگه داشتن سبب شده بود که منظور سعیدو درک کنه ..
سارا : عشق من چرا این فکرو می کنی .. یعنی منم یک دختر بدم که خودمو سپردم به دست تو ؟ وقتی یکی به بدن خودش دست می زنه وقتی یکی خودشو لمس می کنه این کار زشتیه ؟ مگه من و تو یکی نیستیم ؟ دستای قشنگ تو فقط سارا رو لمس نمی کنه . میگی من وجود توام .. خود توام .. پس دستای تو داره وجود خودت روهم لمس می کنه ..
سعید : عزیز تر از وجود خودمو ..
سارا : تو عشق منی . نمی تونم تو رو با چیز دیگه ای در این دنیا مقایسه کنم . عشقی که مثل عشقهای دیگه نیست . عشقی یگانه .. عشقی که نمی تونم به هیشکی دیگه داشته باشم ..
سارا خیلی آروم حرف می زد و سعید همچنان با حرکات آروم لباش آتش هوس رو به خرمن وجود سارا می کشوند . دستای سعید رو بند سوتین سارا قرار داشت .. چند بار تصمیم گرفت بازشون کنه .. سارا کاملا سست و منتظر چشاشو بسته بود .. در اون لحظات سه نقطه از بدن سعید روش اثر گذاشته بود .. دستایی که کمرشو لمس می کرد .. لبایی که زیر گردنشو می بوسید و کانون هوس مردونه ای که بر جستگی اونو با پاش احساس می کرد و لذت می برد از این که عشقش در تمنای اونه .. می خواست لباشو باز کنه و به سعید بگه بازش کن .. بازش کن سوتین منو ..منم در همون تبی می سوزم که تو رو سوزونده … تا تب عشق نباشه که تب هوس به سراغمون نمیاد . اگه عاشقم نباشی اگه عاشقت نباشم محاله که حتی برای یک ثانیه هم بهت اجازه بدم که لمسم کنی .. پس نترس .. حالا می تونی هر کاری باهام انجام بدی .. وقتی درونم , روحم , اندیشه ام از آن توست می تونی هر کاری رو انجام بدی . و می دونم کاری رو که دوست دارم انجام میدی آخه همونیه که خودت دوست داری .. بازش کن .. زود باش .. سارا غرق فریاد سکوت خود بود و سعید با این که صدای سکوت عشقشو می شنید با دلهره سوتین سارا رو به آرومی بازش کرد و پیراهنشو کمی به سمت پایین کشید … سارا حرارت سوزنده رو بیشتر و داغ تر از لحظاتی قبل احساس می کرد .. باورش نمی شد که این تب جایی هم برای سوزاندن بیشتر داشته باشه ..
حالا لبهای سعید قسمت بالای سینه سارا رو نوازش می کرد .. دستای سارا هم سر و گردن سعیدو .. لبهای پسر آروم آروم پایین تر و پایین تر میومدن .. خیلی آروم .. سعید میلی متر ها رو یه دنیا می دید . دوست داشت از دنیای عشق و هوسش نهایت لذتو ببره . بیش از اونی که به خاطرکامیابی خودش خوشحال باشه از این احساس آرامش می کرد که سارا با تمام وجود و عشقش خودشو تسلیم اون کرده , می تونست اینو از وجودش حس کنه . پسر هنوز چشاشو کاملا باز نکرده بود تا سینه های تب آلوده عشقشوبه خوبی ببینه .. زمزمه های عاشقونه شو از یاد نبرده بود . دوست داشت که سارا همچنان بدونه و بشنوه که سلطان عشقه که داره بین اونا حکومت می کنه . سعید پیراهن خودشو در آورد .. تا با عشقش هماهنگ تر شه .. در این فاصله سارا چشاشو نیمه باز و خمار به سعید دو خته بود که چه جوری با التهاب دگمه های پیرهنشو باز می کنه .. حالا حتی تحمل ثانیه هایی دوری از سعید رو هم نداشت حتی در این فاصله .. بازم با خودش زمزمه می کرد طوری که فقط خودش بشنوه ولی یه حسی بهش می گفت که سعید هم صداشو می شنوه .. ادامه بده .. زود باش تند تر ..می خوام در تو غرق شم .. بازم غرقم کنی .. لباتو بذار رو سینه ام .. روی تنم .. منو ببوس همه جا مو ببوس … سارا دوست داشت همه اینا رو با صدای بلند تا به حدی که سعید اونو بشنوه بر زبون بیاره ولی حس می کرد واسه بار اول هنوز زوده . می دونست که نمی تونه بیشتر از این کلمات رو در قفس دلش زندونی کنه .. دوست داشت سعید نجوای عاشقونه شو بشنوه .. می دونم که دوستم داری سعید می دونم که می دونی دوستت دارم .. حالا اون نگاهشو به سینه های درشت و مردونه سعید دوخته بود . به شونه هاش.. زود باش بغلم بزن سعید منو ببوس .. لباتو یک بار دیگه بذار رو سینه ام … سارا حس کرد که اگه سعید این کارو نکنه بی اراده میره به سمت اون .. انگار سعید صئدی اونو , صدای عشقو شنیده بود .. حالا پسر به خوبی می تونست سینه های نه ریز و نه درشت ولی زیبا و خوش فرم نگارشو ببینه .. این بار یه دستشو گذاشت رو یکی از سینه های سارا و لباشو به نوک سینه دیگه اش چسبوند … و سارا رو غرق التهابی دیگه کرد .. و زن بازم با خود زمزمه می کرد ..من چقدر بسوزم تا به کجا و تا به کی آتیش بگیرم .. سارا کمی خنده اش گرفته بود .. آخه پیرهنش هنوز بالای نافش قرار داشت .. دیوونه پس گذاشتی کی درش بیاره ؟ آخه من به تو چی بگم پسر .. بهت حق میدم .. واسه همین دیوونه بازیهاته که نمی تونم ازت دل بکنم .. همین سادگی ها , همین بی شیله پیله بودنا , که عشق کلیشه ای نمی خوای .. کار خودته .. باشه هر جوری دوست داری عمل کن . می دونم که بالاخره این پیراهن تا به آخرش پایین کشیده میشه ولی نکنه یک هفته طولش بدی شیطون ؟ سارا در سکوت و رویای خود وقتی این جمله آخرو در ذهنش مرور کرد لبخندی رو لباش نشست که خیلی دوست داشت سعید اون لبخندو ببینه .. ولی حالا حس می کرد که لبهای سعید و نوک سینه اش هردو دست به دست هم داده و عشق و هوسو به سرعتی باور نکردنی در تمام بدنش به گردش در آوردن ..

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۳۰

ساراحس می کرد که لبای سعید با تمام وجود و نیازش داره تمام بدنشو می بوسه .. فکر نمی کرد یه روزی فقط نوک سینه اش حس قشنگ هوس و عشقو به تمام بدنش برسونه ..
سعید تازه حس کرد که مزاحمی به نام پیراهن سارا نمی ذاره که اون راحت باشه .. آروم آروم اونو پایین تر کشید .. پایین تر از نافش .. زیر چشمی یه نگاهی به اندام دلفریب و فانتزی اون انداخت . یه دست سعید رو سینه دیگه سارا قرار داشت .. و هر چند لحظه جا به جاشون می کرد ..هیچ آرامشی بالاتر از این نیست که آدم به ناآرامی های زندگی خودش فکر نکنه .. دنیا رو فقط همون چیزی ببینه که در کنارشه .. انگار تمام هستی در هستی همونی خلاصه شده که سبب میشه که تو احساس کنی هستی … سارا باز هم چشایی بسته و لبانی خاموش غرق در لذت و افکار آرام خود شده بود . غرق زمزمه های خود .. سعید دوستت دارم .. نه گذشته , نه آینده , همین حالا اسیر توام .. اسیر دستان تو , اسیر عشق تو .. اسیر هوس تو , اسیر نگاه تو , اسیر گناه تو …منو ببر .. باز هم ببر .. بالا , بالا , بالاتر..باز هم بالاتر خیلی بالاتر از ابر ها .. بالاتر از تمام ستارگان دنیا .. من حالا با تو در اوجم .. در بالاترین نقطه این دنیا که میشه حسش کرد . در نقطه شکوه عشق …. عشقی که هوس با همه لذتهای شیرین خودش به پاش افتاده و می خواد غرق اون بشه . و سعید باز هم پیراهن سارا رو پایین تر کشید تا ابتدای شورت .. نهههههه نههههههه سعید نمی دونم همش حس می کنم در بالاترین هستم ولی انگار با تو از اوج هم میشه پرواز کرد . بازم میشه پر کشید به سرزمین های ناشناخته عشق , اون جاهایی که فقط مال من و تو باشه .. تا حالا کسی پاش به اون جا نرسیده باشه .. همون جایی که دوست داره فقط پر های پرواز من و تو رو ببینه . آخخخخخخ چقدر دوست دارم فریاد بزنم .. ولی می دونم که حالا هم فریاد منو احساس می کنی .. همون جوری که منم عشق تورو در لبان داغ تو , در تن آتشین تو احساس می کنم ..
سعید می خواست شلوارشو در بیاره تا راحت تر سارا رو در آغوش بگیره . این جوری احساس می کرد کمر بند ش بدن عشقشو اذیت می کنه .. با یه دست کمر بندشو شل کرد ..سریع شلوارشو در آورد . صورتش از شرم کاملا داغ شده بود . با این که تا این جای کارو پیشرفت کرده بود ولی هنوز حس ناباوری و شرم زیبا درش وجود داشت .. وقتی سعید برای یک دقیقه ای در حال در آوردن شلوارش بودسارا آروم چشاشو باز کرد .. و پسر بعد از اون پیراهن سارا رو از پاش در آورد .. حالا برای هر کدوم از اونا فقط یه شورت پوشش بدنشون بود . و سعید برای ثانیه هایی از سارا فاصله گرفته بود تا به اون حدی که سارا می تونست نیمتنه و اون سینه های درشت مردونه شو ببینه .. همونی که دوست داشت سرشو بذاره رو اون تا سعید با نوازشها و حرفای قشنگ عاشقونه اش اونو به عالم عشق و رویا و واقعیت ببره و همراه با اون ساراهم براش حرفای قشنگ بزنه . از حسش بگه . از دنیایی که که در اون می تونه هر کاری برای عشقش انجام بده .. می تونه پرده حجابی رو که بر این رابطه کشیده شده از هم بدره و نشون بده که برای این هدیه الهی ارزش قائله .. می تونه نشون بده که دوست داشتن و التهاب دلها گناه نیست …نه .. نه .. نمی خوام که این بار عشق ازم فرار کنه .. حالا که در خونه منو زده .. حالا که خودش می خواد بمونه .. دو تا دستای سارا رو دو سینه سعید قرار گرفت . زن با همون چشای خمارش خیلی آروم به سینه های عشقش چنگ انداخته بود .. حالا اینا مال منه .. با همون حس قشنگی که در این سینه نهفته ..
سعید حس کرد که با این کار سارا هوسش زیاد تر شده .. دوست داشت اون دستارو ببوسه .. اون انگشتایی رو که بهش آرامش می داد .. دوست داشت دو نه دونه اون انگشتا رو بذاره توی دهنش و میکشون بزنه ..
سعید : سارا عشق من ! دوستت دارم … دوستت دارم .. وقتی این جوری حس قشنگتو نشون میدی من دلم می خواد صد برابرشو بهت نشون بدم ..
سارا : یعنی عشق تو خیلی بیشتر از عشقیه که من نسبت به تو دارم ؟
سعید : نه عزیزم . منظورم این بود با هر قدمی که به سوی من بر می داری من دوست دارم صد قدم به طرفت بر دارم ..
سارا : بین من و تو قدمی نیست . فاصله ای نیست .
سعید : می دونم چی میگی ..
سارا : آره می دونم که می دونی همون طوری که تو هم می دونی که می دونم ..
سعید : می دونیم که می دونیم ..
لبهای سعید احساس تشنگی می کرد .. نگاهشو به لبان سارا دوخته بود .. لبهای اونم تشنه بود . این از معجزه عشقه که لبهای داغ و تشنه دو عاشق بتونن همو سیراب کنن هر چند هیچوقت از عشق و عاشقونه خوندن و گفتن سیراب نمیشن ..
سارا حرکتی به لباش داد و سعید با نگاهی به چشمان سارا صورتشو به صورتش نزدیک و نزدیک تر کرد . دستاشو گذاشت پشت سر سارا و لباشو آروم گذاشت رو لباش .. و سارا یک بار دیگه تازگی بوسه عشقو رو لباش احساس می کرد . سعید خودشو کمی به طرف بالا خم کرده بود تا همراه با بوسه سینه هاشو رو سینه های سارا حرکت بده . تپش قلب سارا یک بار دیگه به اوجش رسیده بود … سعید حس می کرد تب هوس منتظره تا هردوشونو بسوزونه لباشو از لبای سارا جدا کرد بدون این که اونو از رو بدن سارا بر داره .. این بار وقتی اون لبا رو گذاشت رو ناف سارا و با نوک زبونش وسط شکمشو می لیسید دستای سارا رفته بود رو نوک سینه هاش و اونا رو لمس می کرد .. سعید از بین سینه های عشقش گذشته به نافش رسیده بود .. زن عاشق احساس کرد کرد که پسر برای رسیدن به نازسارا به کانون هوسش , التهاب و دستپاچگی خاصی داره ..هر دوی اونا تسلیم عشق و هوس بودند ….

ــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۳۱

سعید همچنان نگران با سرعتی خیلی کمتر از لحظات قبل حرکتشو به طرف شورت فانتزی سارا ادامه داد .. تا این جاشو خوب پیش رفته بود . اگه عشقش جلوشو بگیره..؟. سارا غرق هوس شده بود .. دوست داشت سعید زود تر و سریع تر بره به اون جایی که نیاز هر دو شون بود . احساس می کرد شورتش کاملا خیس شده . سختش بود . کمی احساس خجالت می کرد . از این که سعید بخواد صورتشو بذاره روی اون شورت . دوست داشت پاشه و خودشو بشوره .شورتشو عوض کنه . وقتی حرکت صورت سعیدو به طرف مرکز بدنش احساش کرد کمی پا هاشو جمع کرد .. سعید ترسید .. چرا .. یعنی اون خوشش نمیاد . دوست نداره ؟ پس واسه چی گفته که دو عاشق همه چیزشون مال همه .. عیبی نداره .. مهم نیست .. این بار به جا ی حرکت به سمت پایین حرکت رو به بالاشو ادامه داد و دوباره به ناف سارا رسید .. سعید : سارا جونم .. اگه سختته بگو من دیگه ادامه ندم . همین که در کنار توام همین که منو به عنوان عشقت پذیرفتی این از هر چیزی برام با ارزش تره …
سارا : آهههههههه چی شده عزیزم …
دستای سارا رو سر سعید قرار داشت و با موهاش بازی می کرد . حس کرد که سعید کمی ناراحت و دلخوره ..
سارا : بهم نمیگی چی شده ..
سعید : نه چیزی نیست ..
سارا : پس واسه چی .. واسه چی ؟
زن نتونست ادامه بده .. نتونست بگه که چرا ادامه ندادی .. چرا پایین تر نرفتی .. سعید : بهم نمیگی چی شده ؟ باهام صمیمی نیستی ؟
سارا : از تو یاد گرفتم .. وقتی که تو حرفتو بهم نمی زنی . نمیگی چی می خوای و چی شده ؟…
سعید : همین ؟
سارا : پس چی می خواست باشه .. بین من و تو نباید هیچ چیزی فاصله بندازه .. نباید دروغی باشه .. نباید خجالتی که به معنای فاصله باشه وجود داشته باشه .. فقط عشق و صداقت و بی ریایی ..
سعید : باشه حالا که این طور فکر می کنی میگم .. راستش یه لحظه پاهاتو جمع کردی و من فهمیدم دوست نداری که .. چی بگم ..
سارا : همین ؟ سعید! من سختم بود .. شاید تو ندونی . . ولی شورتم یه جوری شده .. آخه سختمه .. نمی خوام تو چندشت بشه ..بگی چه زن چپلی هستم .
سعید : همین ؟ من که تو رو هر جوری که باشی و هستی دوستت دارم ..
هردوشون از بازی با واژه همین خنده شون گرفته بود . سارا لبخندو رو لبای سعید دید و دلش آروم گرفت .. سر سعیدو به طرف پایین و بدن خودشو به طرف بالا حرکت داد . حالا سعید یه چراغ سبز از سارا گرفته بود . قلب زن به شدت می تپید ..
سعید : دوستت دارم … تو رو به خاطر خودت می خوام .. حتی اگه همین حالا هم بهم بگی ادامه ندم قبول می کنم ..
سارا : جون من راست میگی ؟ کاری نکن که ازت همینو بخواما … شوخی کردم ..نهههههه چیکار داری می کنی .. نه سعید .. خواهش می کنم ..
سعید : از این خواهشا نکن …
سارا : بد جنس ..مگه خودت نگفتی هرچی من بگم گوش می کنی …
سعید دهنشو گذاشته بود رو شورت سارا و اونو با قسمت زیرش دو تایی رو با هم میکشون می زد .. سارا زبونش بند اومده بود …
سعید : نگو که خوشت نیومده ..
سارا : نهههههه ..خواهش می کنم .. آخه این جوری ؟ باید می ذاشتی خودمو می شستم .. سعید چند بار رفت یه حرفی بزنه و پشیمون شد .. سارا با این که غرق هوس بوده منتظر حرکت بعدی عشقش بود متوجه این حرکتش شده و گفت چی می خوای بگی .. .. زن خنده اش گرفته بود .. انگار سکس اونا در این ناحیه طلسم شده بود .. هنوز ساعتهای اولیه ای بود که با هم بودند …
سعید : همیشه دوست داشتم اگه یه وقتی با عشقم با کسی که از خودم و از یه دنیا بیشتر دوست دارم به این جای کار رسیدم نگفتنی ها رو بر زبون بیارم ..
سارا : مثلا چی رو؟
سعید سرشو بالا آورد وبه چشای سارا نگاه کرد گفت
– اون غنچه نازی رو که با صدای عشق باز میشه .. می تونم اسم اون غنچه رو ببرم ؟ سارا : همون غنچه ای که شاخه گل تو لباشو می بوسه و دو تایی شون میشن یه گل ؟ منم می تونم اسم اون شاخه گلت رو ببرم ؟
سعید و سارا بازم برای لحظاتی خیره به هم می نگریستند . انگار برای ورود به سر زمین هوس همچنان از عشق اجازه می خواستند .. عشق به اونا پی در پی مجوز می داد اما واسه اونا لذت هماغوشی و بوسه های عاشقانه طعم دیگه ای داشت که هوس رو شیرین و خواستنی ترش می کرد …
سارا : سعید !چند بار بهت بگم بین من و تو ممنوعه ای نیست .. من و تو یکی هستیم .. وقتی یه کاری داره انجام میشه وقتی دو قسمت از بدنمون غرق در عشق و هوس میشه و در کنار هم قرار می گیره دیگه چیزی به نام زشتی وجود نداره که ما بخواهیم اسمشو, بیانشو زشت بدونیم . هرچی دوست داری بگو .. هرچی هیجانتو زیاد می کنه بگو .. نیازت رو بگو …
سعید سارای خودشو میون بازوانش قرار داده بود .. باز هم لباشو رو لباش قرار داد .. این بار وسط پاشو به وسط پای سارا چسبونده خیلی آروم حرکتش می داد طوری که سارا را وادار به مکیدن لبای سعید می کرد … سارا در حال سوختن بود بازم داشت با تمام وجود التماس می کرد .. اما دوست داشت سعید حرکت کنه .. دوست داشت هر چه زود تر این آخرین فاصله بینشون بر داشته شه .. وقتی سعید یه بار دیگه سرشو روی شورت سارا قرار داد و این بار دستاشو به دو طرف شورتش رسوند زن احساس کرد که دیگه نمی تونه تحمل کنه .. نزدیک بود فریاد بکشه .. یه حس گریز و فرار داشت .. لذتی که تا حالا نظیرشو حس نکرده بود .. این که بخواد با عشق و اونم این جوری تسلیم شه .. سعید شورت سارا رو تا نزدیک زانوش پایین کشید .. اونم دیگه آروم و قرار نداشت . حتی نخواست ثانیه های دیگه ای رو تلف کنه که شورتو از پای محبوبه اش در آره .. محو تماشای کس بر هنه سارا شده بود .. ثانیه هایی بعد پسر با رنگی پریده و با تمام عشق و احساس و هوس نگاهشو به بدن داغ سارای ملتمس دوخته بود و بعد از اون چشمای دو عاشق یک بار دیگه در حال خوندن راز قلبشون بود .. .. یه دست سارا رفته بود زیر سینه چپش .. می خواست ضربان قلبشو حس و کنترل کنه .. سارا : چی می خوای .. چیزی می خوای بگی ؟ بگو عزیزم .. عشق من .. هستی من .. ناز من .. نترس .. عشق مقدس همه چی رو واسه من و تو مقدس کرده . می دونم دلت چی می خواد و چه جوری احساس لذت بیشتری می کنی .. اسمشو ببر .. بگو ..
و سعید سرشو انداخت پایین .. دهنشو رو بر جستگی و ورم هوس بالای کس سارا قرار داد .. سعید حس کرد که واسه گفتن اون چه که می خواد بگه فشار زیادی داره بهش میاد ..
خیلی آروم گفت می تونم کستو بخورم ؟..
و سارا حس کرد که این آغاز غرق شدن در اوج عشق و هوس و نیازه و این که می تونه خودشو به سعیدی بسپره که مرد شده و احساس مردانگی می کنه …
سارا : چی گفتی ؟ نشنیدم .. یه بار دیگه بگو ؟
سعید : می تونم کستو بخورم …
سارا : تا سه نشه بازی نشه … مگه تا حالا مراسم عقدو ندیدی ؟
سعید : ولی من که چیزی همرام نیست که بهت بدم ..
سارا : اوووووخخخخخ عشقم .. فدای اون سادگیت شم . من که منظورم این نبود .. فکر کردی لفظی می خوام ؟ خواستم یه چیزی گفته باشم ..یه حرفی زده باشم . وقتی که قلبتو بهم دادی وقتی که عشقتو بهم دادی دیگه چه چیزی از این بالاتر می تونه باشه .. آههههههه سعید بخورش .. تو که منو کشتی .. دیوونه ام کردی .. مگه صدای دلمو نمی شنوی ؟ سارا پاهاشو به دو سمت باز ترش کرد و پسر لباشو روی کس سارا قرار داد …

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۳۲

لبهایی که حرارت عشق و هوسو در نقطه ای دیگه از بدن سارا حس می کرد . بالاخره رسیده بود به اون نقطه ممنوعه ای که به قول سارا دیگه ممنوعه ای بین اونا نیست . همه جا جوشش عشقه .. و جوشش هوس هم تابش آینه عشقه . هنوز در آغاز راهی بودند که اونا رو به نهایت هوس می رسوند اما دو عاشق احساس می کردند که به اوج رسیدن … اوجی که اونا رو بازم بالا و بالاتر می برد .. لبای سعید با لبه های کس سارا بازی می کرد ..
سارا راحت تر می تونست به دنیای لذت و باور رویا هاش فکر کنه .. اون حالا اسیر دستان عشق و هوس بود .. چشاشو بسته بود و به هوس سوزناکی فکر می کرد که در حال آتش زدن به خرمن کس و تمام وجودش بود .. با این که اونم این فاصله ها رو شکسته بود و از آمیزش با شوهرش سامان تجربه ها داشت ولی حس می کرد که تازه پا به دنیای هوس و سکس گذاشته .. آخه اون پا به دنیای جدیدی گذاشته بود . سارا می دونست تا ساعاتی دیگه اون چیزایی رو که حالا با خودش زمزمه می کنه خیلی راحت تر می تونه به عشقش بگه .. هنوز هم مرزهایی بود که باید از آن گذر می کردند .. می دونم درکم می کنی سعید .. می دونم با عشق و هوس و هیجان داری لباتو روی کسم حرکت میدی .. همونی که بهت میگم عیبی نداره می تونی اسمشو بر زبون بیاری ولی خودم هنوز واسه تو عادت نکردم که بیانش کنم .. می تونم حست کنم .. کاش همین حالا بهت می گفتم که چه خوب داری گرمای هوسو از راه لبای عاشقت به قلبم می فرستی تا دل من با تمام وجودش این لحظه های داغو احساس کنه بپذیره … می دونم که می تونی از سکوتم این لحظاتو حس کنی ..
سارا پاهشو به دوطرف حرکت می داد .. حس کرد که نمی تونه خود نگه دار باشه .. شاید شبیه این حالت بار ها واسش پیش اومده بود ولی نه تا به این حدی که بخواد فرار کنه .. خودشو بی هوا بزنه به در و دیوار … با فریاد هوسش اون جا رو بلرزونه . اون حالا از نسیم عشق گذشته به طوفان هوس رسیده بود .. سعید خیلی آروم شورت خودشو پایین کشید بدون این که لحظه ای لباشو ازرو کس سارا بر داره .. و سارا هم با تمام حرارتش دوست نداشت که حتی واسه ثانیه هایی سعید تماس با کسشو قطع کنه … دوست داشت که بار اولو زود تر ار گاسم شه تا با تمرکز و تسلط بیشتری بتونه از لحظات شیرین با عشقش بودن استفاده کنه . کیر سعید در تماس با پای سارا قرار گرفته بود . سارا درشتی کیرشو احساس می کرد ..
سارا : سعید ! میریم روی تخت ؟ این جا شاید سختمون باشه .. کمرت و گردنت درد می گیره …
سعید : باشه عزیزم . هرچی تو بگی .. هرچی تو بخوای عشق من …..
سارا : دوستت دارم دوستت دارم ..
زن تا خواست از جاش پاشه و با سعید برن رو تخت .. به ناگهان خودشو رو بازوان درشت پسر احساس کرد . سعید اونو رو دستای خودش گرفته بود …
-عشقم ! کمرت درد می گیره …
سارا این حرفو زده بود ولی لذت می برد که اسیر بازوان و آغوش سعید شده و در آغوش اون احساس امنیت می کرد . گویی که دیگه چیزی از این دنیا نمی خواست .. سعید قبل از این که سا را رو بذاره روی تخت به آرومی پیشونی و لباشو بوسید … برای یه لحظه رفت توی فکر … به یادش اومد که عشقش هنوز یه مردی رو به عنوان شوهر بالا سرش داره … سامانی که با پسرش سهیل رفته سفر … این همون جاییه که سارا و سعید بار ها در آغوش هم بودند … سعید خودت رو آزار نده … گذشته ها گذشته … حالا رو ببین . این زن دوستت داره و تو هم عاشقشی .. اونو با همه این شرایط قبول کردی و اونم تو رو با همه کم سن بودنت پذیرفته . رو تو حساب می کنه … سارا در عالم خودش با وجودی سرشار از هوس که می خواست تنشو زود تر در اختیار سعید بذاره عشقو هم از یاد نبرده بود .. به بدن سعید و کیرش خیره شده بود .. یه لحظه خواست که صورت سعیدو ببینه به چشاش خیره شه و بازم راز آشکار عشقو درش بخونه ..
-سعید چیزی شده از چیزی ناراحتی ؟
-نه عزیزم … فقط خیلی دوستت دارم ..
پسر خودشو آروم کرد .. با این حس که به خودش گفت باید ارزش کار این زنو بدونه که با تمام وجودش خودشو تسلیم اون کرده .. عشق و احساس و تنشو به اون سپرده . این بار از کف پای سارا شروع کرد .. در حالی که سارا کسش آتیش گرفته بود … پسر با لذت انگشتای پای سارا رو دونه به دونه گذاشته بود توی دهنش و میکش می زد .. پاشنه پا و زانوی سارا هم از دستش در امون نبودند … این کارو با هر دو پای سارا انجام داد و بعدرفت به سراغ قسمت بالای بدنش … و در نهایت یک بار دیگه لباشو به کس داغ و خیس و تشنه سارا رسوند … و سارای محو شده در سعیدی که در اون لحظات جز عشقش کس دیگه ای رو نمی دید با ناله های هوسش گفت سعید ! عشق من ! تو که خاکسترم کردی .. اونو به دریای محبتت بریز تا همیشه غرق عشق تو باشم ….

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۳۳

داشت . سعید سرعت لباشو رو کس سارا زیاد ترش کرده بود . با این که تجربه سکسی نداشت ولی یه چیزایی رو اونم خیلی کم در فیلمها دیده بود .. از اون جایی که اون چیزی رو که می دید نمی تونست در دسترس داشته باشه زیاد نمی تونست این فیلمها رو ببینه . ولی حالا تمام اون رویا ها در کنار عشقی واقعی رنگ واقعیت گرفته بود ..رنگی به یکرنگی زیبا ترین پیوند جهان .. سعید سرشو میون پای سارا به صورتی تکون می داد که این سرعت و اصطکاک لبای اون روی کس سارا رو بیشترش می کرد ..
سارا : اوووووووووههههههههه .. عشقم .. عزیزم . .. نفسم … قلبم …
و سعید یه لحظه نمی دونست که سارا دچار چه حالتی شده .. ولی زن با تمام وجود سر شار از عشقش غرق در هوس شده بود پاهاشو به دو طرف بدن سعید فشار می داد سرشو کمی بالا می آورد تا حالت سعیدو ببینه .. دوست داشت دستاشو بذاره روسر عشقش با موهاش بازی کنه ولی از خودش می ترسید از این که دلشو نداشت از هوس زیاد موهای سعیدو بکشه .. با این حال دستشو به وسط بدنش نزدیک کرد و خیلی آروم با پشت گردن سعید بازی می کرد …دیگه از نالیدن های عشق و هوس فرار نمی کرد … و در واقع ناله های عشق و هوس سارا دوسدر اون لحظات زمان زندگی برای سارا مفهومی نداشت .. فقط همین لحظاتی که در کنار سعید بود برایش اهمیت ت داشتن که خودشونو به بدن بر هنه سعید برسونن .. و پسر لذت می برد .. لباش بسته بود . نمی تونست بگه که سارا تو مال منی .. مال من … تو عشق منی .. تو هوس و همه چیز منی …. کف دست سعید رفته بود روی قسمت متورم بالای کس سارا . اون به خوبی حس کرده بود که این قسمت از بدن عشقش نسبت به دقایقی قبل ورم خاصی کرده .. دوست داشت همون قسمتو هم بذاره توی دهنش .. ولی می دونست که حالا که سارا در اوج قرار داره بهتره رو همین قسمت کار کنه .
سارا : گوشه هاشو! لبه هاشو ! قسمت گوشتی بالاشو .. بیشتر جمعش کن و بذار توی دهنت .. اون وقت همونو با سرعت میکش بزن … ولم نکن ….
حالا زن دیگه نمی تونست جیغ نکشه نمی تونست فریاد نزنه … دیگه بحث بین عشق و هوس معنایی نداشت … فقط لحظه ها بودند که سر نوشت رو رقم می زدند . لحظه ها بودند که می گفتند سر نوشت سارا با چه کسی رقم می خوره . اون جز سعید عشق مرد دیگه ای رو نمی خواست … و هیشکی جز اون تا حالا نتوست بهش عشق بده .. آرامش بده .. احساس زیبای خوشبختی رو درش به وجود بیاره . هر چند در این چند سالی و به نسبت دفعاتی که همو دیده بودند و صحبت از عشق و رابطه نبود زیاد با هم حرف نزده بودند ولی حالا هر دوشون حس می کردند که هزاران برگ از دفتر عشقو با سکوت خود واسه هم خوندن . عشق که حتما نباید با حرف باشه .. نباید با گفته های زبون یاشه .. عشق باید صدای قلب و احساس آدما به هم باشه .. این صدا را درسکوت و از سکوت هم میشه شنید . سعید می دونست که هنوز سارا به مرحله ای نرسیده که اون چه رو که می خواد راحت بگه به خوبی حس کرد نیاز سارا رو که این نیاز سبب شده اون در این حالت ازش اینو بخواد که قسمت بیشتری از کسشو میک بزنه …. همین کارو هم کرد … لذت می برد …سارا دندوناشو رو لباش حرکت می داد . گاه لباشو گاز می گرفت … خیلی زود داشت ار گاسم می شد .. نمی دونست که آیا می تونه بعد از اون بازم اون شور و نشاط حالا رو داشته باشه یا نه ولی دوست داشت که همچنان غرق هوس باشه .. غرق لحظات شیرینی که نشون بده که اون یک اسیر آزاده .. و یا یک آزاد اسیر .. که از شکار بودن احساس لذت می کنه … شکاری که شکارچی خودشو اسیر خودش کرده … سرشو برد عقب تر .. دستشو رو قسمتی از میله های تخت قرار داد و خودشو کمی عقب کشید و بالا تر آورد تا عشقشو ببینه که با چه هیجانی داره کسشو میک می زنه … ولی فقط پشت سر اونو می دید …. نمی تونست .. اون اصلا نمی تونست در یه حالت بمونه … می خواست فرار کنه .. ولی نمی خواست از خوشی ها فرار کنه .. و سعید هم منتظر بود که سارا به اوج برسه .. به آرامشی که نیاز به طوفان بعدی رو درش به وجود بیاره و اون بتونه عشقشو در آغوش بگیره و به سبکی دیگه با هاش سکس کنه .. لبه های کس سارا اسیر لبان سعید شده بود .. زن دیگه سختش نبود و پسر با لذت, خیسی کس عشقشو می خورد .. زبونشو روی کس کوچولوی سارا می گردوند و با فشار لبهاش که هر لحظه سرعتشو بیشتر می کرد. سارا رو به جایی رسوند که جز فریاد و رسیدن به قله هوس چاره دیگه ای نداشت …
سارا : آخخخخخخخخ سعید … پرتم کن .. منو بذار پایین . دارم میام .. داره میاد … ولم نکن .. چند بار بدنشو به سمت صورت سعید حرکت داده کسشو همراه با حرکات لب و چونه سعید به صورتش فشار می داد … با تمام احساس عاشقونه و هوس گرمش کاملا سست و تسلیم شده بود … سارا حالا لحظات ار گاسمو به خوبی حس می کرد شروع شده بود .. گرمای وجودش به داغی خاصی رسیده بود که یه حرکتی رو در کانون هوسش احساس می کرد ..
-واااااایییییی سعید .. زود باش .. ولم نکن .. داره میاد … خوشم میاد .. چقدر طول داره .. خوشم میاد آرومم کن .. ولم نکن … عشقم … ولم نکن ..
و سارا همچنان غرق طولانی ترین و شیرین ترین ار گاسم زندگیش بود . ….

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۳۴

سارا آروم گرفته بود و سعید کاملا داغ بود .. احساس می کرد که کیر درشتش سنگینی خاصی داره . می دونست که ادامه حرکتش چیه و اونو تا به کجا می رسونه . ولی نمی خواست خیلی زود سستی خودشو نشون بده و سریع انزال شه … سختش بود .. و سارا با این که ثانیه هایی بود که در لحظه های آرامش بعد از ار گاسم به سر می برد ولی همچنان تصور اون لحظاتی رو داشت که غرق در اوج و شناور شدن هوس بود … . چشاشو باز کرد . می خواست باور کنه عشقش پیشه . شایدم می خواست باور کنه لحظات باور کردنی بودن در کنار سعیدو که یه وقتی به رویا شباهت داشت .. اما حالا هم از این دقایق لذتی رویایی رو با تمام وجودش احساس می کرد . سعید یه پهلو کرده به سارا خیره شده بود . به چشای بسته و گاه خمارش نگاه می کرد . تونسته بود آرومش کنه .. احساس غرور می کرد . از این که عاشقه و تونسته اونو عاشق خودش کنه . بالاخره اون لحظاتی که حتی خوابشم نمی دید از راه رسیده بود . سعید جسم و روح سارا رو تسخیر کرده بود .. ولی خوش هم تسخیر شده سا را بود .. در یک رابطه عاشقانه و پیوند باشکوه این عشقه که دو طرفو تسخیر می کنه .. و هر کدومشون احساس می کنن که تسلیم دیگری شدن .. عشق وقتی وجود و قلب پاک عاشقان خودشو می بینه غنچه های لبخندشو واسشون باز می کنه .. رو لباشون لبخند می نشونه تا اونا زندگی رو زیبا تر ببینن . تا اونا بتونن راحت تر با غمها بجنگند . تا اصلا غمی رو حس نکنن . در سخت ترین شرایط فقط با هم بودنو زیبا ببیبنند . با هم گفتن و از هم گفتنو . اینه که عشقو زیبا می کنه . هر چند به ظاهر سارا و سعید در آغاز راه بودند ولی گویی که عمری همدیگه رو می شناختند . سارا چشاشو باز کرد . حس کرد که تا حدود زیادی خواب از سرش پریده ولی لذت و شیرینی خواب و مستی هوس طوری سر حالش کرده بود که بازم دوست داشت بره به همون حالت .. احساس کرد که باز هم هوس داره بازم می خواد غرق همون حالتها شه .. ولی واسه لحظاتی به یاد سامان شوهرش افتاد که اون به خودش و این که ارضا شه و یک مرد هم نیاز داره خیلی توجه داشت .. به سعید فکر کرد .. دستشو رو سینه های سعید قرار داد .. حالا اون دوست داشت اون سینه ها رو بذاره توی دهنش و میکشون بزنه … و همزمان با اون از دوست داشتن بگه . از شکفتن غنچه های احساس و شکوفه هایی که به گلهای موندگار تبدیل میشن . سعید از تماس دستای سارا با سینه هاش لذت می برد . هوسشو زیاد تر می کرد .. حالا اون آروم لباشو گاز می گرفت … احساس سنگینی می کرد .. فقط یه اشاره سارا به کیرش کافی بود که اون جا رو کاملا خیس کنه . سختش بود .. اون دوست داشت بازم تا اون جایی که میتونه سارا رو سر حالش کنه . حتی می تونست خودشو فراموش کنه تا سارا متوجه باشه که سعید چقدر به یادشه . چقدر بهش اهمیت میده حتی بیشتر از خودش . و سعید بیشتر از این که سارا و خودشو غرق هوس ببینه دوست داشت بهش ثابت کنه که عاشقشه .. به اون اهمیت بیشتری میده تا به خودش .. حتی در لذت بردن .. حتی در ثانیه های سرکش هوس سرکش .. سارا هر چند لحظه در میون نیم نگاهی به کیر سفید و درشت سعید انداخته دوست داشت که زود تر اونو در وجود خودش ببینه . حالا خیلی راحت تر از دقایقی قبل می تونست بدن خودشو در ا ختیار بدن سعید قرار بده .
سعید : سارا چیزی می خوای ؟
سارا : آره تو رو .. تو رو .. تو رو ..
می خواست بگه کیر تو رو .. می خواست بگه تو با لبات بیرون کسمو خوردی حالا با کیرت داخل کسمو بخور . ولی نتونست .. نتونست .. هنوز خیلی چیزا رو نمی تونست بگه .. اینو به معنای فاصله نمی دونست .. سعید دوست داشت بره دستشویی . خودشو خالی کنه .. حجم منی خودشو کم کنه تا جلو گیری واسش سخت نباشه .. نمی خواست پیش سارا کم بیاره ..
سارا : سعید چته .. چرا استرس داری … از چی می ترسی ..
سعید : از این که خیلی می خوام ..
سارا : چی رو می خوای ..
سعید : تو رو .. تنتو .. عشقتو ..
سارا : تو که همه اینا رو داری . پس منتظر چی هستی .. داری استخاره می کنی ؟ سعید : تو چی می خوای سارا ..
سارا : می خوام کاری کنی که مثل حالا فاصله ای بین ما نباشه .. حتی هوایی بین ما نباشه …
سارا خنده اش گرفته بود از این که این جور حرف می زد .. منظورش این بود که سعید خودشو به اون بچسبونه . مرکز هوس ها رو در کنار هم در آغوش هم قرار بده و این یعنی دیگه بین جسم اونا فاصله ای نیبست .. سارا به هیجان اومده بود .
سارا : عشق من .. بازم که داری یه چیزی رو ازم پنهون می کنی .. ولی من اینو به حساب زیبایی شرمت می ذارم . چون می دونم بازم راز دلتو به سارای خودت میگی . بازم حرفاتو بهش می زنی .. چون می دونی حست می کنم .. درکت می کنم . همون جوری که تو درکم می کنی .. دوستت دارم سعید .. عاشقتم …. ا

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۳۵

با این حال سعید ترجیح داد که در همون شرایط جلوگیری بمونه و تا اون جایی که می تونه کاری کنه که عشقش از سفتی کیرش لذت بیشتری ببره تا که اون بخواد به خاطر خودش حتی یه خورده اونو از حالت اصلی خارج کنه .. سعید یه دستشو دور کمر سارا حلقه زده اونو کمی بالاتر از تخت به سمت خودش کشونده بود . حالا کیرش لای پای اون روی شکاف کس قرار داشت . بازم با نگاه خمار هم به استقبال بازی عشق و هوس رفتند . داغی کس سارا کیر سعیدو لحظه به لحظه داغ ترش می کرد . حس می کرد که دیگه توانی واسه جلو گیری نداره . فشار سختی بهش میومد . بیش از اونی که این حالت باعث درد و خرد شدن اعصابش بشه این فشارو بهش می آورد که مانع اوج لذتش در اون لحظات میشه . سعید هنوز هم نا باورانه به این موضوع نگاه می کرد . یک پسر شرایط بدنیش با یک دختر در هنگام ارگاسم و ارضا شدن خیلی فرق می کنه . یک پسر حتی ممکنه در ظرف ده ثانیه در همون بتدای کار ارضا و انزال بشه .. مخصوصا اونایی که فعالیت سکسی کمی داشته یا اصلا نداشتند و هماغوشی و هم بستری با زن یا دختری واسشون یک رویا بوده .. فشاری که سعید به خودش می آورد و مانع پیشروی آب کیرش به سمت جلو می شد سبب می شد که آلتش پرشهایی شبیه به پرش های لحظه انزال داشته باشه . پرشها و جهشهایی که برای سارا نا آشنا نبود . اما سارا اثری از این نمی دید که سعید خودشو ارضا کرده باشه .. زن تا حدودی حس کرده بود که اون چرا این کارا رو می کنه ..
سارا : عشقم .. من واست غریبه ام ؟ که این قدر داری سخت می گیری ؟ از دستت دلخور میشما .. نکنه عشق من داره به یه غرور خاصی می رسه که نمی خواد هوس عاشقونه شو نشون بده .. راحت باش .. همون جوری که بالاخره زمانی رسید که راحت بگی دوستم داری .. و من و تو راحت در آغوش هم قرار بگیریم . نمیگم اون قدرا هم راحت بود . واسش سالها سختی کشیدیم . گفتن اون واسه بار اول هم سخت بود . ولی ببین حالا چقدر راحت بهت میگم دوستت دارم ؟ ببین چقدر راحت بهت میگم دنیا رو بدون تو پوچ می بینم ؟ راحت بهت میگم بدون تو نمی تونم زندگی کنم ..
این بار سارا دستاشو دور کمر عشقش قرار داد و همین کارو هم سعید باهاش انجام داد ..
سارا : حالا مث یه پسر خوب که شده ..به عنوان بهترین و مهربون ترین عاشق دنیا با سارای خودت راحت باش .. وقتی می بینم تو آرومی منم آروم میشم سعید . وقتی می بینم تو لذت می بری منم لذت می برم . راحت باش ..
سارا غرق هوس بود . دوست داشت کیر سعیدو به عنوان فاصله شکن آخر در بدنش در کسش احساس کنه . سعید با خود فکر می کرد این که سارا بهش گفته راحت باش یعنی اون می تونه جلو گیری نکنه ؟ سارا حس کرد که جسمش هم مثل روحش تشنه عشق و هوس سعیده .. یه حرکتی به بدنش داد و واسه لحظاتی احساس کرد که سر کیر سعیدو در حال رفتن به داخل کسش احساس می کنه .. این گرمای داغ و روون رو هم پسر به خوبی احساس می کرد . دوست داشت به سارای خودش لذت بده . تا اون جایی که می تونه جلو گیری کنه اول اونو به نقطه اوج لذت برسونه و بعد به فکر خودش باشه .. چه حرکت هوس انگیز و آرام بخشی بود . سعید وجود یه دنیا آب هوسو در بدنش حس می کرد که می خواد در وجود سارا تخلیه اش کنه .. دهنش وامونده چشاش بسته شده بود . سارا هم نمی تونست چشاشو واکنه ولی دوست داشت در اون لحظات سعیدو ببینه که چه جوری داره از وجودش لذت می بره . می دونم تا حالا با زنی و دختری نبودی . می دونم که من تنها عشق و تنها نقطه هوس توام .. خودت رو خالی کن .. اگه زمزمه های عشق و هوس منو می شنوی نترس … کیر سعبد به حرکت رو به جلوی خودش ادامه داد .. حرکتی که حرارت هوسو به تمام بدن سعید و حتی سارا پخشش می کرد .. سعید بازم لباشو گاز می گرفت . واسش خیلی راحت تر بود که اگه همون اول آبشو بیرون بدن سارا خالی می کرد هرچند این جوری لذتش بیشتر بود . با این که دستاشون دور کمر هم حلقه شده بود ولی سارا طوری سرشو به عقب برده بود که می تونست چهره سعیدو ببینه . سعید می دونست که بعد از انزال بازم می تونه به راحتی با سارا عشقبازی کنه ..و این بار سارا یه فشاری به قسمت بالای بدن سعید آورد اونو کاملا به خودش چسبوند هر چند سارا حس کرد که در آغوش سعید محو شده . و از اون طرف هم سعید وقتی سارا رو با تمام وجودش در آغوش کشید در مقابل اندام خودش اونو کوچولو می دید .. البته یه کوچولوی نسبی ولی سارا واسش زیبا ترین بود .. خوش اندام ترین و خواستنی ترین ..
سارا : با چه زبونی بهت بگم که دوستت دارم ..که اسیر تو و دستای تو و قلب تو و وجود توام . یه بار دیگه اگه خودت رو عقب کشیدی تنبیهت می کنم یعنی جریمه ات می کنم ..
سر سارا رو شونه های سعید قرار داشت این بار پسر دستشو گذاشت رو سر سارا .. با یه حرکت رو به عقب سر سارا , سعیدلباشو رو لباش قرار داد و با یه حرکت رو به جلوی بدنش دیگه هیچ فاصله ای رو بین بدنهاشون احساس نمی کرد … بازم با چشایی بسته و احساسی داغ و وجودی سر شار از عشق و هوس غرق هم شده بودند . این بار سارا وقتی پرشهای آلت هوس سعیدو توی کسش حس می کرد دیگه از دستش دلخور نیود .. هر پرش منی سعید در وجود سارا برای پسر دنیایی از آرامشو به همراه داشت حس می کرد که اعصابشو داره آروم می کنه .. و این اوج گیری بار ها و بار ها تکرار شد .. و سارا احساس می کرد که بدنش نیاز داشته . اون یک بار ار گاسم شده بود ولی با همه نیاز به شیره عشق و وجود سعید دوست داشت که تا دقایقی دیگه پسر با یک عشقبازی داغ اون جوری که اون می خواد سر حالش کنه .. در سکوت و التهاب عشق و هوس , سارا یک بار دیگه به این فکر می کرد که وقتی خودشو تسلیم سعید کرده به هیچ چیز دیگه جز اون فکر نمی کنه با تمام حس لطیف عاشقونه اش خودشو در اختیار اون می ذاره . .. ولی این حسو وقتی که با شوهرشه نداره .. نه این که سعید بهانه شده باشه .. اون وقت ها هم که سعیدی وجود نداشت بازم اون حس خوشبختی و لذت با تمام وجود و آرامش و تسلیم با تمام احساسو نداشت .. سعید حالا آروم شده بود .. اما دستاش همچنان دور کمر سارا قرار داشت .. صورت و پشت گردن زن و شونه هاشو غرق بوسه کرده بود .. موهاشو نوازش می کرد .. و سارا حس کرد که دوست داره که سعید باهاش عشقبازی کنه .. به همین سبک ولی این بار تا به اون جایی پیش بره که بازم اونو ار گاسمش کنه .. سعید : می دونم عجله کردم ..ولی جبران می کنم .. دوستت دارم سارا .. عاشقتم .. سارا منم دوستت دارم .. وقتی با توام حس می کنم که دیگه هیچی غیر من و تو در این دنیا نیست .. بقیه میشه مث یه فیلم . فقط من و توییم که هستیم . .و سارا از این که این قدر سعیدو آتشین و پر هوس می دید لذت می برد . از این که سبب شده که سعید این قدر سریع با حرارت بدن سارا هوسشو خالی کنه اعتماد به نفس خاصی پیدا کرده بود ….

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق وهـــــــــــــــوس ۳۶

سعید یه دستشو بالای کمر سارا دور شونه هاش قرار داد . سارا هر نگاه اونو یه نگاه تازه ای حس می کرد . یه نگاهی که انگار با نگاه قبل تفاوت داشت .. ولی یه چیز مشترک در همه این نگاهها بود . نگاه یکرنگی عشق .. نگاه عشق و هوس . می خواست ازش بپرسه چرا این جوری نگام می کنی .. اگه این سوالو می کرد یه سوالی تکراری بود که چند بار بر زبونش آورده بود . راز نگاه رو فقط خود نگاه می تونه بیان کنه .. آغوش گرم می تونه بر زبونش بیاره .. یک بوسه داغ می تونه همه اون احساسو بیان کنه . احساسی که غرق سکوت از صدای قلب و تپشهای عاشقانه اون بگه ..
سعید حالا اون نگاه رو به خوبی می شناخت . و سارا لذت می برد از این که پسر اونو با یه دست اسیر خودش کرده .. سارا احساس کرد که صورتش به سبکی پر کاه به صورت سعید نزدیک میشه . نمی دونست این دست سعیده که اونو به سمت خودش کشونده یا حرکتیه که خودش به بدن خودش داده . هر دو رو یکی می دید . همزمان با اون دو تایی شون یه حرکتی به قسمت پایین بدنشون داده تا یک بار دیگه فاصله ها رو پر کنن . فاصله های جسمشونو ..
هنوز نیمی از روز هم سپری نشده بود . اونا بهشتی رو که درش قرار داشتند جاودانه احساس می کردند . شاید به مانند آدم و حوا در اندیشه رانده شدن از بهشت نبودند . شاید فردا رو لحظه بعد رو مثل حالا می دیدند ..
لبان سارا و سعید دیگه به خوبی همدیگه رو پیدا می کردند .. و این صمیمیت می رفت تا که در قسمت های پایین تر بدنشون اوج بگیره . وقتی که جز عشق حاکم دیگه ای بینشون نباشه اونا با لذت و آرامش و با تمام وجودشون اطاعت می کردند از اون چه که باید عشق بر زبونش می آورد .
سعید حس کرد که بازم مثل لحظاتی قبل انرژی و هوس و نیاز داره . فقط کمی راحت تر می تونه جلو گیری کنه . تماس همون تماس بود و حرکت همون حرکت و نیاز همون نیاز .. و آتش لحظه ورود نقطه اوج هوس سعید به بدن سارا همون آتش و همون شور و حال بود ..
سارا با حرکات موجی شکل و انحنایی که به بدنش می داد سعیدو متوجه این کرده بود که هوس هم هوس اینو داره که عشقبازی کنه ..
در حرکت بعدی وقتی که سعید دستاشو دور کمر سارا قرار داده بود سارا دستاش در راستای دو طرف بدنش قرار داشت .. پاهاشو آروم می آورد بالا و دوباره اونا رو می خوابوند … و به اندازه ای که سعید براش فضای باز قرار داده بود و می تونست حرکت کنه از این پهلو به اون پهلو می غلتید . هر وقت در اثر حرکتی لباش از لبای اون جدا می شد با چشای بسته اش لبای اونو جستجو می کرد ..
و پسر خوشش میومد از این که اونو حریص می دید . مثل خودش .. صدای نفسهای گرم و عاشقونه سارا از این می گفت که دیگه هیچ فاصله ای بین اونا معنا نداره . حتی اگه ظاهر فاصله ها بخواد خودشو نشون بده . از این می گفت که این احساس زیبا و عاشقونه فقط مال اونه ..
سارا جسم و روحشو غرق وجود سعید کرده بود … بدنش با حرکاتی موجی شکل اسیر دستان و بدن سعید شده بود و پسر خیلی راحت و با تمام توانش و هارمونی زیبای عشق و احساس و صدای هوس خودشو روی بدن سارا حرکت می داد … سارا از این عشقبازی نرم لذت می برد ولی می دونست برای انفجار نیاز به سرعت احساس میشه .. اما حالا دوست داشت که ذره ذره آتیش بگیره .. ذره ذره بسوزه .. برای انفجار بازم فرصت بود . می خواست زمانو فراموش کنه . احساس کنه که رویای جاودانگی رو در آغوش سعید یک حس واقعی می بینه . اون با سعید رسیده به جایی که حتی روزی رویای اونو هم تصور نمی کرد . خودشو عقب تر کشید ..
پرده ها کشیده شده بودند .. لامپ روشن بود .. این که حالت لب ها و وسط بدنشو تغییری بده دستشو به چراغ اتاق خواب گوشه تختش رسوند و روشنش کرد و دست دیگه اش رو به سختی به کلید روی دیوار رسوند و لامپ اتاقو خاموش کرد .. زاویه این چراغ نسبت به اتاق و قرار گیری لامپ در اون به صورتی بود که فضای اتاقو خیلی زیبا و شاعرانه می کرد .. و مهم تر از اون سایه عشقبازی اونا رو یه قسمت از دیوار می افتاد . مثل یه حرکت آپاراتی .. اون و سامان اینو بار ها تجربه کرده بودند . اما سارا حالا می خواست یه لذت دیگه ای از این نمایش ببره .در کنار کسی که حس می کرد دیوانه وار عاشقشه با اون یکی شده و چیزی به نام جدایی رو هر گز بین خودشون حس نمی کنه و نمی بینه . حالا اون می خواست سایه های خودشونو رو دیوار ببینه ..
سعید هنوز متوجه نشده بود که انگیزه اصلی سارا از این کار چی بوده .. فقط یه آرامش ساده رو در این حرکتش می دید .. این رنگ ترکیب خاصی از بنفش و صورتی و قرمز و گل بهی بود .. هر چند که اسم بنفش روش بود .
سعید : چقدر همه جا قشنگه .. ولی نه به قشنگی تو سارا .. تا تو نباشی من این قشنگی ها رو نمی بینم .
سارا خیلی آروم تنشو رو تن سعید حرکت می داد .. مثل یه ماهی عاشق شناور در دریا .. مثل یه موجی که همون دریا بود همون عشق بود .. حالاهردو می تونستن سایه های سارا و سعید رو رو دیوار ببینن . ..

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۳۷

سارا تصور یک لذت رو از سایه های روی دیوار داشت . اما اون لذت رو حالا می تونست در بدن خودش حس کنه .. در حرکات سعیدی ببینه که داره با تمام وجودش با تمام عشق و نیازش با اون عشقبازی می کنه .. همه جا اونو می دید . همه جا اونو حس می کرد . تصور یک لذت هم براش اوج یک رویا بود . حرکات نرم سعید اونو رسونده بود به جایی که دوست داشت فریاد بزنه .دوست داشت بگه که دوست داره تا ابد اسیر دستای تو باشه .. اسیر آغوش گرم تو .. اسیر عشق تو .. سارا یه لحظه لبهای خودشو جدا از لبای سعید می دید خودشوکمی به سمت بالا کشید لباشو باز کرد و رو لبهای عشقش قرار داد .. خیلی آروم .. با حرارتی که لحظه به لحظه بیشتر می شد .. گرمای لباش .. داغی تنش .. نمی دونست ساعت چنده .. دیگه واسش اهمیتی نداشت .. گذشت زمان و لحظه ها .. شب و روز مفهومی نداشتن واسش .. وقتی که که در کنار عشقت باشی دیگه همیشه همه جا واست روشنه .. دلت روشنه . به آینده امید واری . به زندگی و به هستی … و دستای سعید همچنان بدن سارا رو لمس می کرد .. آروم تند تر و تند .. شونه هاشو کمرشو .. حتی اون قسمتایی رو که میگن خیلی حساسه .. میگن خط قرمزه برای لحظاتی که آدمای عاشق دارن از احساس پاک و لطیف عاشقونه شون میگن . ولی حالا سعید و سارا هردوشون حس می کردن که دیگه خط قرمزی واسشون وجود نداره . وقتی عشق بیاد خط قرمزی بر خط قر مز می کشه .. دستای سعید رو باسن سارا قرار داشت . با یه جرکت رو به جلو سعی داشت نقطه اوج هوسشو کیرشو بیشتر توی کس سارا حس کنه .. سارا واسه یه لحظه حس کرد که کیر سعید داره به انتهای نقطه ای از بدنش فشار میاره یه لحظه خودشو عقب کشید و سعید هم همین کارو کرد .. نگاهش به سایه های روی دیوار افتاد .. و سعید هم به اون جا نگاه می کرد .. به سینه های سایه سایه .. و سکس آروم اما با التهاب , وجود هر دوی اونا رو سر شار از هیجان کرده بود ..
سارا : سعید من نمی خوام این لحظات به انتها برسه . من نمی خوام و نمی تونم از تو دور شم . نمی تونم جز تو به هیچی فکر کنم . نمی تونم …
سعید هم با این که می تونست احساس عاشقونه خودشو بیان کنه ولی مثل سارا اون اعتماد به نفسو نداشت که بتونه بر زبونش بیاره .. با این حال وجودش سرشار کلماتی بود که انگار در قفس عشق زندانی بوده و می خواد آزاد شه .. حتی در این لحظات اندک از سارا خیلی چیزا یاد گرفته بود از این که چطور حسشو با تمام وجود بیان کنه و بتونه پروایی نداشته باشه .. چطور با حرکاتی نرم از مرز فاصله ها بگذره و اونو بشکنه ..
سعید : من اینو از تو یاد گرفتم که حالا که این جا با همیم دیگه به هیچی فکر نکنیم . زمان رو همین زمان و مکان رو همین مکان بدونیم . فردا یعنی لحظه ای دیگه .. شاید فردا هم بتونیم با هم باشیم . شاید فردا هم بشه فرداهای قشنگتری رو دید . زندگی همین جاست در آغوش من و تو ..
سارا تعجب می کرد .. حس کرد سعید ش عشقش لحظه به لحظه داره پخته تر میشه .. به خود می بالید .. که عشق اون روش تاثیر داشته .
سارا : باشه هرچی تو بگی . من که تسلیم توام ..
سعید : من و تو تسلیم عشقیم ..
سارا : حالا دیگه حقته که گازت بگیرم . گاز گرفتن یعنی دوست داشتن ..
سعید : پس تا حالا که منو می بوسیدی دوستم نداشتی ؟
سارا : چه خوب می تونی با کلمات بازی کنی و با تن منم بازی کنی .. دارم می سوزم .. می سوزم .. یه خورده تند ترش کن .. فقط یه خورده .. بذار در سکوت هوس غرق باشم .. بذار آروم باشیم .. خیلی آروم دارم اوج می گیرم . خوب می دونی سارای خودت رو چه جوری راضی کنی ..
سارا چشاشو بست .. التهاب و هوس و حس عاشقونه اون به صورتی بود که حتی دیگه نتونست چشاشو باز کنه و به سایه های روی دیوار نگاه کنه . اون حالا با فشار هوس لبهای سعید و با فشار بیشتری میکش می زد . سعید با چشای خمارش به چشای بسته سارا خیره شده بود . سایه های روی دیوار یکی شده بودند . مثل اونا .. اون سایه حالا مثل حرکت موج در دریای آرام زندگی به نظر می رسید . مثل حرکت دو ماهی عاشقی که انگار همو در آغوش گرفته باشند و دوست ندارن که به ساحل زندگی برسن . دو ماهی که یکی سرش به سمت آسمونه و دیگری به سمت دریا .. ولی هردوشون غرق دریان .. غرق عشقی پاک . در یه حالت یه پهلو قرار گرفته بودند . سعید فشار و سرعت حرکت کیرشو بیشتر کرده بود .. سارا حرکت یه موج بلندو در کسش حس می کرد .. موجی که انگار از بستر دریا کنده میشه و وجود آرومشو طوفانی کرده .. اون موج همچنان اوج می گرفت .. یه لحظه حس کرد که اون موج به سقفش رسیده اوج گرفته .. دوست داشت فریاد بزنه .. احساس کرد که اون موج از مدارش خارج شده .. لذت شدیدی رو در کسش و در تمام وجودش احساس می کرد .. حس کرد که اون موج شکسته شده . از کناره ها شکسته و داره می ریزه .. یه موج داغ یه آب گرمی که در حالت ریزش از کسش بود ….

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۳۸

سارا باورش نمی شد که لذت سکس تا این حد طولانی شده باشه .. باورش نمی شد که هنوزم ادامه داشته باشه و باورش نمی شد که بازم بخواد و دلشو نداشته باشه که از آغوشش جدا شه .
-سعید ادامه بده ..
وسعید حالا چشاشو بسته بود مثل لباشو که رو لبای سارا قرار داشت .. سارا به اوج ارگاسم رسیده بود .. هنوزم می خواست که احساس داغ هوس رو در وجودش حس کنه .. دستاشو با فشار بیشتری به دور کمر سعید حلقه زده بود . حس می کرد به جایی رسیده که به اون میگن نهایت آرامش و لذت و خوشی … اون بیش از اونی که این خوشی رو بخواد منبع خوشی رو می خواست . این جاست که فرق بین عشق و هوس مشخص میشه … سارا در اوج آرامش و لذت سکسی خود حس کرد که چیز عجیبی رو کشف کرده . به این فکر کرد که در زندگی آدما مسائل خاصی وجود داره که خیلی ساده از کنارش رد میشن .. این که اگه نیاز سکسی مثل یک لذت بردنه مثل یک هوس که انسان می تونه به هر شکلی تامینش کنه پس در رابطه یک زن و مرد چه عامل دیگه ای ممکنه اونا رو به هم وابسته کنه ؟!چه عاملی که پیوند اونا رو محکم تر کنه . به زندگی اونا شور و حال دیگه ای بده و میده . پس نیاز اون انسان به چی می تونه باشه ؟! می تونه همین حس و همین هوسو از جای دیگه ای تامین کنه .. اگه واقعا اوج نیاز زندگی ما در اینه که از حرفای عاشقونه و از هوس سیراب شیم .. این جاست که منبع خوشی ارزش های خودشو نشون میده . سرچشمه لذت برای ما اهمیت داره .. حتی اگه تلخ ترین تلخی های زندگی رو بچشیم حتی اگه بد ترین درد ها هم نصیب و نثارمون شه .. حتی اگه مثل مجنون در بیابون پاهامون زخمی شه … حتی اگه بار ها و بار ها دلمون به درد بیاد بازم می تونیم آروم باشیم .. بازم می تونیم امید وار باشیم اگه اون منبع عشقمونو در کنار خودمون حس کنیم . بدونیم که مال ماست .. شریک غم و غصه ها و شادیهای ماست . تنهامون نمی ذاره . و اینه ارزش زندگی .. دیگه واسه عاشقای واقعی زیبایی زمان و مکان در اولویت قرار نداره تعیین کننده نیست .. زیباترین لحظات و زیبا ترین جا ها رو عشقشون تعیین می کنه . این که در کنار هم باشن . این که دیگه چیزی رو نبینن که بین اونا فاصله بندازه . نه ..نه…. نمی خوام در این بهترین و مثبت ترین لحظات زندگیم افکاری منفی به سراغم بیاد . می خوام حس کنم که اون همیشه مال منه . برای منه .. عشق منه . براش هر کاری می کنم . عصیان می کنم . خیلی چیزا رو می شکنم . حتی اگه کاری بکنم که خودم هم بشکنم باید اونو واسه همیشه داشته باشم .. اگه که اونم مث من بخواد .. اگه اینو در وجودش حس کنم . برای رسیدن به اون باید حتی خودمو بشکنم .. شکستی که به معنای شکست نیست .. شاید خیلی زخم زبونا رو تحمل کنم .. سرکوفت ها بشم و بشنوم .. ولی اینا مهم نیست .. اگه سرکوفتی نشنوم و همه چی آروم باشه با وجود طوفانی خودم چیکار کنم . با وجود عاشق و ملتهب خودم که تاب لحظه های جدایی رو نداره . من با اون چه جوری کنار بیام ؟ اگه نتونم هیچوقت به عنوان یک عرف و قرار داد اجتماعی در کنارش باشم باید که پیوند پاک و عاشقونه مون طوری مستحکم باشه که هیچی نتونه ما رو از هم جدا کنه . ولی چگونه ؟!
سعید غرق هوس بود .. یک بار دیگه احساس سنگینی می کرد . سارا پس از یک ارگاسم دیگه حس کرد که بازم در شروع التهابی دیگه قرار داره .. به خصوص این که سعید هنوز نقطه حساس هوسشو از بدنش بیرون نکشیده بود . داغی کیر سعیدو بیش از هر وقت دیگه ای حسش می کرد . سعید دوتا دستاشو در یه حالت حلقه ای به پشت سارا رسوند . یه دستشو گذاشت دور سرش و دست دیگه شو دور گردنش قرار داد .. و با یه حرکت آروم اونو به سمت خودش کشید . بدون هیچ تغییری در شرایط و وضعیت سکس .. یه لحظه نگاهش به تصویر روی دیوار افتاد .
سعید : سارا جون چی می خوای حالا …
سارا : تو رو .. تو رو .. لباتو .. هرچی رو که حالا بهم دادی ..
سعید : اونا رو که داری ..
سارا : می خوام برای همیشه داشته باشم .. تا اون وقتی که عشق و زندگی و تو رو حس می کنم . تو اینو نمی خوای ؟
سعید : من خیلی چیزا می بینم .. بعضی وقتا یه چیزی رو خیلی نزدیک به خودمون حس می کنیم . نزدیک تر از نفسهای خودمون .. ولی مثل یک رویا از کنار آدم پر می کشه .. آدم که بیدار میشه فکر می کنه خیلی سخته دوباره خوابیدن و خواب دیدن .. خیلی سخته رسیدن به رویای شیرین ..
سارا : عزیزم تو فکر می کنی که خوابی ؟ مگه دوستم نداری ؟ مگه عشق من و تو یک خواب و خیاله ؟ می دونم خیلی سخته .. خیلی .. ولی ازعشق و سارای عاشق خیلی کارا بر میاد .
زن می خواست بگه که سارا از یک سوراخ دوبار گزیده نمیشه و نباید که گزیده بشه … یعنی اشاره کنه به شکست قبلی خودش ولی فوری پشیمون شد نخواست که عشقشو به خاطر دوران نوجوانی خودش تحریک و حساسش کنه ..
سعید : سارا جون درش بیارم ؟
سارا ارضا شدی ؟
سعید : اگه تو شدی منم شدم .
سارا : تو چشام نگاه کن ..
و سعید با یه لبخند رو لباش بازم یه نگاهی از شرم و لبخند به سارا کرد و ساکت شد سارا : منو ببوس و بعد به بدن تشنه ام آب برسون .. حس می کنم نیاز تو رو … همون نیاز منه ..منو ببوس … با بوسه نرم و گرمت .. حتی می تونی فشارم بگیری .. بگو دوستم داری ..بگو بازم می خوام بشنوم ..در هر نفسی , در هر لحظه ای .. می خوام اینو حس کنم ..
سعید : دوستت دارم .. از دیروز تا امروز و از امروز تا فردا .. تا لحظه های بی پایان زندگی ..
یک بار دیگه اونا در آغوش هم آروم گرفتن . حالا سکوت بود و لحظه های حرکت بدن و سایه های روی دیوار … سارا حس کرد که بدنش داره می لرزه .. لرزشی از هوس ..لرزشی که از سعید بهش رسیده بود .. پسر یک بار دیگه با تمام عشق و هوسش کیرشو با سرعتی بیشتر از لحظات قبل در کس سارا حرکت می داد ..سعید یه لحظه که اولین جهش منی رو حس کرد عشقشو با تمام وجود در آغوش گرفت و همراه با قصه شیرین و لبانه لبهای عشق , هوسشو یک بار دیگه در وجود سارا خالی کرد .. و سارا با هر حرکت بدن وحرکت کانون هوس سعید و ریزش منی حس می کرد که یه شیرینی و لذت خاصی به بدنش تزریق شده .. لذتی که از چشیدن اون سیر وسیراب نمی شد …

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۳۹

و سعید با لذت و با تمام احساس عاشقونه اش به سارا نگاه می کرد . خوشش میومد از این که سارای اون خوشش میاد .. -سعید عزیزم حالا آروم تر بغلم بزنم .. بغلم بزن .. و پسر بازم مثل یه عاشق رام , آرام عشقشو در آغوش گرفته بود و سارا احساس می کرد اون چه رو که سعید با سکوتش فریاد می زد و به اون می گفت .
سارا : عزیزم چی داری میگی بهم . چی می خوای .. عشقم ..
سعید : من که چیزی نگفتم . من که ساکتم ..
سارا : نیازی نیست اینا رو با زبونت بگی .. گاه بی زبونی هم خیلی حرفا واسه گفتن داره .. گرمای تنت رو حس می کنم که چه جوری داره تنمو می سوزونه .. داره با هاش حرف می زنه . داره از احساسش می کنه .. از خواسته هاش از نیازش .. بهم بگو اون حرفا رو . فکر نکن اگه اونا رو بر زبون بیاری سارای تو مغرور میشه و دیگه بهت نمیگه عاشقته ..فکر نکن که سارا فراموشت می کنه . اگه عشق در خونه سارا رو بزنه اون درو به روش نمی بنده .. اونو از خودش نمی رونه . اونو توی دلش راه میده .. حالا برام حرف بزن . از قشنگی ها بگو ..
سعید : منم دارم به همونا فکر می کنم . به این که تو منو توی خونه دلت جا دادی . این که فقط امروز نیست که باعث شده من بهت عادت کنم . فقط این بغل کردنها و بوسیدنها و عشق بازی کردن ها نیست که سبب شده باشه من امروز در شور و هیجان نیاز به تو بسوزم . من مدتهاست که دارم در تب عشق تو می سوزم . از همون نگاه اول .. از همون حس قشنگی که دل های من و تو رو به هم پیوند داده . نمی دونم چرا حس کردم و حس می کنم وقتی که به یکی دل ببندی وقتی با تمام وجودت یکی رو دوست داشته باشی تا آخرش با اونی و ولش نمی کنی .. بهش نارو نمی زنی .. اگه این حسو با تمام وجودت نسبت به اون داشته باشی .. اگه عاشق باشی .. برای عشقت هر کاری می کنی . حاضری هر کاری انجام بدی ..
سارا : سعید خیلی قشنگ حرف می زنی . داری اشکمو در میاری . دوستت دارم . دوستت دارم .. حس می کنم تو بیشتر از خود من منو می شناسی . بیشتر از خود من درک می کنی که من چی می خوام و چی دوست دارم . بهم بگو اینو از کجا می دونی .. از کجا متوجه میشی نیاز منو ..
سعید : از نگاهت .. از همون بدنی که میگی حرارت اون صدای قلب من و توست .. آهنگ نیاز ماست .. و از همون عشقی که بین ما ست . شاید بگی و بگم و همه بگن که عشق یک واسطه هست .. بین اون دو نفری که عاشق همن .. ولی عشق در واقع با خون و وجود اون دو نفر حل شده .. جون گرفته .. عشق یکیه .. ولی اون یکی بودنها بین آدما قسمت میشه .. عشق پاک بین دو نفر نمی تونه از وجود اونا خارج شه .. اون نمی خواد بمیره .. همون طوری که من و تو تا وقتی که همو داریم دوست نداریم بمیریم . دوست داریم مال هم باشیم . در آغوش هم آروم بگیریم . بهترین ها رو برای هم می خوایم . خوشی ها رو .. لذتها رو . امروز رو به امید فردا سپری می کنیم تا ازش خاطره های قشنگ بسازیم . خاطره های در کنار هم بودن . این لحظات جاودانه میشن . و خدا عاشقا رو به هم می رسونه . اگه اون جوری که انتظار داره فریادش بزنن ..
قطره ای اشک گونه سارا رو نوازش می داد . می دونست که می تونه برای عشقش هر کاری بکنه و اونم هر کاری انجام بده تا برای همیشه با هم باشند ولی خیلی سخت بود . گاه قمار زندگی به جایی می رسه که اگه بخوای ریسک کنی همه اون چه رو هم که داری از دست میدی .. حتی همون عشقتو .. حتی همون دلخوش بودن به روز ها و لحظه ها رو .. کاش آدما در آینه زندگی و گوی بلورین سرنوشت می تونستن درستی ها و زشتیهای آینده رو ببینن . کاش می تونستن ببینن که چطور می تونن خودشونو به بهترین نقطه زندگیشون برسونن .
سارا : نمی دونم بهت چی بگم سعید .. برام تعجب داره که تو از کجا می دونی که می تونی رو سارای خودت حساب کنی که تا آخرین نفس عاشقت باشه و حتی وقتی که روح از بدنش جدا میشه ..
سعید : واسه این که من می تونم اون وجود واقعی سارای خودمو ببینم . برای من تو فقط یک جسم خاکی نیستی که بخوام با یه هوس و با یه ارضا شدن ازت فاصله بگیرم .. بلکه این هوسهاست که همراه با عشق منو بهت نزدیک و نزدیک تر می کنه .. لذتهایی که به من آرامش میده .. و احساس می کنم که این روح منه که در آغوش تو به آرامش می رسه .. حتی اگه از جام پاشم و بین بدن من و تو فاصله بیفته اما روان من احساس من .. فکر و درون من , با همه آرامشش تو رو فریاد می زنه .. احساس می کنه به اون دنیایی که می خواسته رسیده به اون نیازش .
سارا : چته سعید .. من دارم آتیش می گیرم ..
سعید : از هوس ؟
سارا : اون که آره ولی بیشتر از حرفای عاشقونه تو .. دارم می سوزم و با این سوختن هاست که سبز میشم . منو ببوس یک بار دیگه اگه دوست داری .. اگه می خوای ..
و یک بار دیگه دقایقی رو با نگاهی عاشقونه و در سکوت سر کردند .. نه سارا و نه سعید برای شکستن نگاه و سکوت پا پیش نذاشتن .. یه لحظه سارا خیلی آروم و میلیمتری سرشو تکون داد و سعید هم پاسخشو با همون حرکت داد .. و در یک لحظه صورتشونو به هم نزدیک کردند .. و آروم لبهاشون رو لبهای هم قرار گرفت .. نرم ..نرم و نرم .. گرم و گرم و داغ .. فشار لبهاشون روی هم لحظه به لحظه بیشتر می شد و فشار دستانی که دور کمر عشقشون حلقه شده بود ..

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۴۰

غرق تکرار لحظه های عشق و هوس و احساس به پیش می رفتند .. انگار عقربه زمان به سرعت حرکت می کرد .این احساس که دیگه بین اونا فاصله ای نیست باز هم به سراغشون اومده بود . سارا حس کرد که اون قدر آروم شده که بتونه در آغوش سعید بازم به آینده ای فکر کنه که نمی دونه چیه و براش چی پیش میاد . به این که این لحظه های تکرار واسشون تا چه حدی می تونه جالب باشه و اونا رو تا به کجا می رسونه و مهم تر از اون آیا می تونن بازم از این لحظات تکرار داشته باشن یا نه . غرق این حرارت شده بود . و سعید آن چنان سارا رو در آغوشش گرفته بازم در نهایت سکس و قوس با پیچ و تاب های بدنش اونو غرق هوسش کرده بود که دوست نداشت این لحظات پایانی داشته باشه . اسیر سکوت شیرینی بودند که دنیایی ازعشق و حرفای عاشقانه بود . حرفایی که اون لحظه از صدای قلب هم می شنیدند . فریاد لحظه های عشق و هوس اونا رو بیدارشون کرده بود تا اگه از خواب در آغوش هم لذت می برند این حس رو هم داشته باشند که خوشبختی فقط به لحظه های خواب و بیداری و آرامش نیست .. خوشبختی در اینه که انسانها یی که عشق رو با آغوش باز بین هم به آغوش می کشند بتونن این راه رو ادامه بدند و با صدای عشق صدای پاکی و وفای عشق به راهشون ادامه بدن . عشق به آدما خیانت نمی کنه این آدما هستند که به عشق خیانت می کنند ..
سارا لبهای سعید رو رو لباش حس می کرد و بعد روی سینه هاش .. احساس داغی قسمتی از تن سعیدو که باز هم کسشو به آتیش کشیده بود و سایه های روی دیوار همه حکایت از این داشت که لحظه های عاشقونه و پر التهابشون هر گز دوست نداره که به آخر خط برسه .. دوست نداره که پایانی برای خودش تصور کنه . عشق زیبا تر از سایه های روی دیواره .. زیبا تر از یک حس زود گذر .. عشق همونیه که آدما رو وادار می کنه که خیلی از زشتی ها رو زشت ندونیم وزیبایی ها رو وقتی که در کنار محبوبمون نباشیم نتونیم که ببینیم . و سارا تنها می تونست دستاشو دور کمر سعید بذاره و با حرکت دست و فشاری آروم روی کمرش هیجان و هوس خودشو تا حدی کنترل کنه .. ولی حس می کرد که جسم و روحش در حال انفجار و پریدن از دنیاییه که شاید واسه اون واسه رابطه پاک و آسمانی اون و سعید کوچیک نشون می داد . فضایی رویایی , که حالا در واقعیت عشق و هوس آن چنان حل شده بود که خیلی کوچیک به نظر می رسید .. اما حالا این فضای کوچیک جولانگاه یک عشق بزرگ بود . جایگاه مقدسی که گذر زمان مقدس , پیوند دو عاشق رو می دید . سارا اسیر تفکرات و شیرینی لحظاتی شده بود که در آغوش سعید قرار داشت . و پسر در عین لذت بردن از وجود عشقش می خواست همچنان بهش نشون بده که از وجود اون می تونه بیشتر لذت ببره تا از همسرش .. و اون می تونه لذت و شیرینی زندگی رو خیلی بیشتر از اون چیزی که تصورشو می کنه به سارا بچشونه . اون جسم و روح و فکر سارا رو برای خودش می خواست . فقط خودش .. می دونست شاید این بدن باز هم اسیر دست مرد دیگه ای بشه . مردی که به اسم شوهر این زن شناخته میشه .. اما پسر لذت می برد که بتونه همچنان بر قلب و روح این زن نفوذ داشته باشه .. چون دوستش داشت . عاشقش بود .. از وقتی که خودشوشناخته بود اونو شناخته بود .. از وقتی که خودشو احساس کرده بود اونو احساس کرده بود . و حالا سارا یک بار دیگه چشاشو بسته بود تا بتونه در اوج آرامش به حرکات سعید فکر کنه .. به بوسه لبهای عشق بر کناره های گردنش .. به حرکت کیری که انگار در حال نوازش و لالایی خوندن برای درون بدن و کسش بود .. به دستانی که عاشقانه و با احساس پشتشو لمس می کرد .. چه راحت و آروم می تونست در میان دنیای نا آرام خود با مهر و حرکات عاشقانه و پر هوس سعید به اوج هوس برسه ..
سارا : آخه چند بار ..
لباشو آروم گاز گرفت تا چیزی نگه که پسر به یادش بیاد که اون یک زن متاهله و وابستگی داره .. سعید احساس کرد که بازم می تونه سارای خودش رو به اوج لحظات شیرین هوس برسونه .. لحظاتی که فریادش اونو آروم کنه ..
سارا : سعید تو بازم می تونی .. می خوام ..من بازم می خوام .. بهت احتیاج دارم ..
و پسر ادامه داد ..نگاهشو به صورت پر التهاب سارا دوخته بود .. به دستای زن که حالا روی سینه هاش قرار داشت … با چند ضربه سریع کیرش و فریاد و بعد سکوت سارا دونست که بازهم تونسته عشقشو به نقطه آرامش برسونه ..و دقایقی بعد سارا چشاشو باز کرد .. سعید روش خم شده بود و نگاش می کرد و سارا در حال بازی کردن با سینه های سعید گفت حالا دلم می خواد باهات حرف بزنم ..
سعید: از چی بگیم ..
سارا از همه چی ؟ مگه حرفای عاشقا تمومی داره ؟ مثل عشقشون تازگی داره .

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۴۱

سارا حس کرد که سعید باید گرسنه اش شده باشه . و اونم تا حالا به این مسئله توجهی نکرده . خنده اش گرفته بود .
سارا : پاشم برم یه چیزی بیارم بخوریم .
سعید : منم باهات میام .. ولی فعلا تو رو به اندازه کافی خوردم ..
سارا: از من سیر شدی سعید ؟
سعید حرفی زده بود که نمی دونست حالا جواب سارا رو چی بده ..
سعید : نه منظورم این بوده که هر وقت گشنه ام شد تو رو بخورم برام کفایت می کنه .. سارا یه نگاهی به سر و وضع خودش و سعید انداخت . خنده اش گرفته بود . شورتشو پاش کرد و سعید هم به تقلید از اون این کارو انجام داد . یه چیزی با هم خوردند و با این که سارا کمی خوابش گرفته بود ولی دلش نمی خواست که بخوابه . این چند ساعت گذشته رو مثل یک خواب و رویا می دید .. و مثل یک نمایش واقعی .. یعنی هر تصوری رو می تونست داشته باشه . اما اون بیدار بود .. در میان واقعیت .. با یه حس لذتی که از خواب می برد . وقتی که انسان خوابه انگار دچار یه آرامش و فراموشی خاصی میشه . شاید در اون لحظات هم اون اسیر یک خواب بود . خوابی که نمی دونست اونو به کجا می رسونه . وقتی که بیدار شه چه اتفاقی قراره بیفته . یعنی این آغاز یک نمایش یک هفته ایه ؟ باید می دید که تا چه اندازه به این پسر عادت کرده .. فقط نگاه ؟ فقط موش و گربه بازیها ؟ فقط احساس سادگی ها ؟ فقط جذاب بودنها ؟ … چه عاملی اونو وابسته به سعید کرده .. دوست داشت حرف بزنه .. واسه سعید از خواسته هاش و احساساتش بگه . براش اهمیت داشت که اون به چی فکر می کنه و چه نظری داره . اون دو برابر سعید سن داشت ولی هیکل درشت سعید دوبرابر بدن اون به نظر می رسید . سرشو گذاشته بود رو سینه سعید .. تا اون با نوازش های خودش آرومش کنه . ..
سارا : عشقم به چی فکر می کنی . دوست دارم حرفاتو بشنوم . صدای قلبتو می شنوم . می دونم توی دلت چی می گذره . می دونم چی می خوای … نگاه یکرنگت , صدای نفسهات .. حرارت تنت .. همه و همه یک صدا دارن از عشق میگن . حتی همه اینا رو می تونم از صدای سکوتت حس کنم . ولی دوست دارم افکار خاص تو رو هم بدونم . اگه برات سخت نیست بهم بگو . اگه منو غریبه نمی دونی . اگه دوستم داری .. اگه حس می کنی بین ما فاصله ای نیست ..
سعید : این جوری که گفتی و با این چیزایی که گفتی دیگه چاره ای واسه آدم نمی ذاری که جز این که هر چی توی دلمه بگم ..
سارا : من که مجبورت نکردم . اگه دوست نداری نگو ..
سعید : وقتی ناز می کنی چقدر خوشگل میشی ..
سارا : نیستم ؟
سعید : چرا .. قشنگ تر میشی . چرا حالا داری همش از حرفا م نکته می گیری .. سارا : واسه این که خیلی دوستت دارم . آدم در مورد کسی که دوستش داره خیلی نکته سنج میشه . خب حالا حرفتو بگو ..
سعید در حالی که با موهای سر سارا بازی می کرد و سارا هم مست از نوازش های اون لباشو رو سینه عشقش قرار داده آروم اونو می بوسید گفت ..
-راستش ساراجون ! دارم به این فکر می کنم که چی می شد به جای این یک هفته پنجاه و دو هفته رو پیشت بودم . چی می شد واسه همیشه با هم بودیم . دیگه این عذاب باهام نبود که تو متعلق به زندگی دیگه ای هستی ..
سارا : فکر کردی منم آرامش دارم ؟ فکر کردی منم دور از تو می تونم زندگی راحتی داشته باشم ؟ من یه لحظه بدون تو نمی تونم زندگی کنم . شاید شما مردا این حسو نداشته باشین . شاید تو بتونی یه زن دیگه رو لمس کنی و عذاب نکشی .. ولی یه زن وقتی که عاشق میشه .. وقتی که روحشو تسلیم یه مرد دیگه ای می کنه اگه بخواد جسمشو در اختیار مرد دیگه ای قرار بده حس می کنه که اون لحظه لحظه مرگشه . حس می کنه که با خاک یکسان شده . همه چی واسش بوی نیستی رو داره . آره اینه حس یک زن ..
سعید : یعنی تو عشق منو این جور می بینی که من اگه بخوام با یه زن دیگه باشم که اصلا به فکرش نیستم خیلی راحت می تونم این کارو انجام بدم ؟ یعنی تو در مورد من این طور فکر می کنی سارا ؟ تو چشام نگاه کن و راستشو بگو ..
سارا نگاهشو به نگاه سعید دوخت ..
سارا : دوست دارم از ز بون من خطاب به سعید حرف بزنی . بگی که سارا چی فکر می کنه ..
سعید : سارا به سعید خودش اعتماد داره .. می دونه سعید هم نمی تونه جز اون به زن دیگه ای دست بزنه .. دلش نمی خواد بدن زن دیگه ای رو لمس کنه .. چون وجودشو قلب و روحشو متعلق به سارا می دونه ..
سارا : خوب فکرمو خوندی سعید ..
سعید : پس چرا اول اون حرفا رو زدی ..
سارا : دوست داشتم از زبون خودت حس خودت رو بشنوم . بگی که دوستم داری . بازم بگی که جز من عاشق هیچ زن و دختر دیگه ای نمیشی .. و با هیشکی دیگه نمی تونی باشی

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق وهـــــــــــــــوس ۴۲

سارا دوست داشت همچنان از احساسات خودش بگه . از اون چیزی که در دلش می گذره حرف بزنه . می خواست بگه که براش سخته این جور زندگی کردن . می خواست بهش بگه که سخته واسش اگه بخواد عشقو با خیانت تر کیب کنه . اون هیچوقت در ذهنش این تصورو نداشت که یه روزی بخواد به همچین شرایطی برسه ولی به این فکر می کرد که اون زنایی که با وجود داشتن همسر عاشق یکی دیگه میشن یا دوست پسری می گیرن که زندگی اونا رو از حالت یکنواختی در بیاره چه طور می تونن خودشونو با شرایط موجود هماهنگ کنن . چطور می تونن یه رفتار دوگانه ای داشته باشن . از دورنگی خوشش نمیومد . می خواست خودش باشه . اون از شخصیت دو گانه داشتن خوشش نمیومد . و حالا خود اون شده بود یکی از اون زنایی که ازشون انتقاد داشت . تازه هنوز یک روز کامل نشده بود که به طور کامل خودشو اسیر این زندگی کرده بود . اما می دونست که در واقع ماههاست که خودشو وابسته و اسیر پسری کرده که شاید می دونسته یه روزی به این روز می رسه . شاید ار واقعیت فرار بیهوده ای می کرد ولی می دونست که بالاخره به دامش میفته . می دونست که از دام عشق گریزی نیست . می دونست که نمی تونه از تار های عنکبوتی عشق فرار کنه .. و حالا هم پشیمون نبود .. در زندگی چیزایی وجود داره که رسیدن و نرسیدن به اون هر دو مشکلات خودشو داره .. می دونست که اگه بهش نرسه به خواسته هاش نرسه بازم یه رنجهای دیگه ای رو باید کنه . حسرتهای دیگه ای رو باید بخوره . اما حالا می تونست این آرامشو داشته باشه که بازم اراده کرده تونسته اون چیزی رو که درمورد سعید می خواد به دست بیاره . سارا برای رسیدن به اون چیزی که در زندگی می خواست تلاش می کرد اراده داشت اعتماد به نفس داشت می جنگید .. حالا این جنگ شیوه های مختلفی داشت .. گاه با سکوت , گاه با فریاد , گاه با شکیبایی و گاه با عجله .. اون می دونست که باید با هر خواسته ای چه طور کنار بیاد . ولی هر گز برای رسیدن به خواسته ای به اندازه خواسته رسیدن به سعید نگرانی نداشت . شاید این به این دلیل بود که اون نیاز و خواسته تمام وجودش بود .. که اگه می باخت یعنی همه چیزشو باخته بود . غرورشو اون احساس همیشه موفق بودنشو و حالا می تونست این آرامشو داشته باشه که بازم تونسته موفق شه . بازم تونسته به خواسته اش برسه .. دوست داشت واسه سعید شیطنت کنه .. با حرفاش با کاراش .. همون جوری که پیش دوستاش شوخ و شنگ بوده این حسو واسه اونم نشون بده . بگه و بخنده .. نشون بده که آینده رو خیلی زیبا و راحت می بینه . آینده ای که برای همیشه و تا ابد و تا لحظات پایان زندگی اونا رو در کنار هم نگه می داره .. و سارا گفت و گفت و گفت ..
سعید یک در میون به حرفای عشقش گوش می داد .. آخه وقتی آهنگ صداشو می شنید حس می کرد که اون داره چی میگه از چی داره میگه . فقط دوست داشت بغلش کنه . اون لبا رو ببوسه و بازم با موهاش بازی کنه این بار سعید حس کرد که نیاز به نوازش و آرامش بیشتری داره .. حالا اون بود که سرشو گذاشت بین سینه های سارا .. دوست داشت که با دستای اون نوازش شه .. سارا اینو به خوبی حس کرده بود . چون ا ونم می دونست شیرینی لحظه های آرومی رو که وقتی عشقی خودشو به عشقش می سپره چه جوری کامل میشه . لحظاتی که به چیزی نمیشه فکر کرد جز یه حس قشنگی که از پیوند قشنگ دو عاشق به وجود میاد . یه حرارت خاصی رو رو سینه سارا حس می کرد . بوی گرم و لطافتی که اونو بیش از پیش وابسته خودش کرده بود . لباشو به آرومی رو سینه زن حرکت می داد .. دستای نوازشگر سارا کمی شل شده بود ولی از اون جایی که می دونست عشقش از حرکت ملایم و نوا شگرانه اش خوشش میاد سعی کرد با تسلط به این کارش ادامه بده . سارا حس کرد که بازم بدنش داره سست میشه . بازم آتیش زیر خاکستر داره روشن میشه .. نوک سینه هاش خیلی زود تیز شده بود . دست سعید بازم رفته بود رو شورتش ..
سارا : شیطون ! تو که می خواستی برام حرف بزنی . تو که می خواستی بهم بگی که دوست داری واسه عشقمون چه کارا بکنی ..
سعید : یعنی دیگه فرصتی واسه حرف زدن نیست ؟
سارا : چرا .. چرا .. هر وقت دوست داشتی بگو .. من با تو زنده میشم . با تو جون می گیرم . با تو به اون جا و اون چیزی که می خوام می رسم ..
سعید : حالا چی می خوای ..
سارا : همون چیزی رو که تو حس می کنی . می دونی که چی می خوام . تو رو .. بغل گرم تو رو .. و اون لباتو که می خوام یه بار دیگه سینه هامو بخوری ..
یه لحظه چشای سارا به ساعت دیواری افتاد . چشاشو بست . نمی خواست گذشت زمانو احساس کنه . حتی نمی خواست احساس کنه که ثانیه ها دارن رد میشن . اون هنوز روز ها فرصت داشت . ولی دوست داشت فرصتی تا به انتهای زندگی داشته باشه . حیاتی جاودانه .. عشقی جاودانه .. اما چه جوری میشه عشق و خیانتو با هم توجیه کرد .. حس کرد که حالا خودشم داره گرفتار واقعیتهایی میشه که تا حالا واسش یه انتقادی شده بود از زنای دیگه ….

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق وهـــــــــــــــوس ۴۳

احساس عاشقانه سارا هنوز تغییری نکرده بود .. فقط چند ساعت گذشته بود که اون همه چیزشو تقدیم کرده بود .. اما یک زن فقط در چند ساعت نیست که تسلیم میشه . اون از مدتها قبل بود که تسلیم شده بود . و حالا می دونست که به راهی قدم گذاشته که بازگشتی نداره . می تونه بین دو پرنده پرواز کنه بدون این که هیشکدوم از همسفراشو ناراضی داشته باشه . اما سعید می دونست که مرد دیگه ای هم در زندگی اونه . مگه یک زن یا یک مرد درآن واحد می تونه عاشق دو نفر باشه ؟ مگه می تونه به دو نفر فکر کنه . مگه می تونه دو حس داشته باشه ؟ اون با تمام وجودش عاشق بود . فر دا و فر دا ها رو با این که خیلی زیبا می دید اما براش مبهم بودند . مثل تیری که در تاریکی رها میشه . حالا به کجا می رسه .. آیا به هدف می خوره ؟ زخمی می کنه ؟ نمی دونست . ولی حالا یک بار دیگه فرود لبهای سعیدو بر تن خودش حس می کرد . تنی عاشق در تر کیب با روحی تسلیم و عاشق .. سارا کوچولو تونسته بود سعید و شکارش کنه . پسری که به دخترای زیادی نه گفته بود . پس اون تونست عشق و وفا داری رو درک کنه . اون عشقی می خواست که سیرابش کنه . نه از این عشقای دخترونه ای که با چند پیامک فکر می کنن که به قله های عشق و محبت رسیدند و یا این که عشق افلاطونی لیلی و مجنونی رو در بیابان عشق طی کردن . سوزش بوسه های هوس یک بار دیگه بر سینه های سارانشسته بود . سعید همچنان سیری ناپذیر نشون می داد .
سارا : سعید چقدر آتیشت تنده ..
سعید : تو هم داری منو می سوزونی . بذار تند بلشه . حالا که تنده پس بیا و آرومم کن . به من بگو که دوستم داری وبگو که در کنارم می مونی . در کنار لحظه های عشق و هوس . فرقی نمی کنه ..
سارا : نههههههه نهههههههههه عزیزم .. عزیزم .. دوستت دارم . می خوام ازت بشنوم .. هر ثانیه .. هر لحظه ای که اسیر دستای توام و اسیر تو .. بشنوم که دوستم داری و عاشقمی ..
سعید : دوست دارم تو همیشه اسیر من باشی .. چون همیشه بهت میگم دوستت دارم .. و همیشه عاشق تو خواهم بود و خواهم ماند . جز تو هر گز ..و کاش می تونستم خودمو قانع کنم که جز من هر گز ..
سارا : آخخخخخخخخ .. بگو من چیکار کنم ..
سعید : نمی دونم . نمی دونم . نمی خوام شرایطمون طوری شه که به همین صورت هم نتونیم همو ببینیم . آخه مهم واسه من بودن در کنار توست و دونستن این که سارای من جز من به هیج مرد دیگه ای فکر نمی کنه .. اگه یه روزی نتونم تو رو ببینم نتونم تو رو حس کنم اون روز مرگ آرزو هامه و مرگ آرزو هام یعنی مرگ من ..
سارا : و من بدون تو می میرم .
سعید : هر کاری بگی می کنم . اگه بخوای به همه میگم دوستت دارم . تو رو می خوام . تو رو می گیرم و به صورت رسمی هم زنم می کنم .. می دونم خیلی سخته ..
سارا : نه سعید .. من نمی خوام زندگی تو رو خراب کنم .
سعید : زندگی من تو هستی . همه چیز من تو هستی . من زمانی خراب میشم که حس کنم تودر زندگی من نیستی و نمی تونی باشی . اون روز روز مرگ منه . اون روز روز یه که من حتی یک لحظه هم نمی خوام در این دنیا باشم . وقتی که امید نباشه آدم باید بمیره .
سعید و سارا باز هم کاملا بر هنه شده بودند .. سارا پاهاشو باز کرد تا جسمش یک بار دیگه غرق جسم سعید شه .. یک بار دیگه فاصله ها رو شکسنه بودند .. حرکات موجی شکل بدن سعید و تلاطم کیرش در کس داغ سارا از احساس گرم و داغ هوس آلودانه هر دوی اونا می گفت .. سارا حرکتی نمی کرد . خودشو به سعید سپرده بود تا با دستای اون حرکت کنه . با تن اون .. سرشو رو سینه سعید گذاشته و در حالی که خودشو غرق هیکل درشت سعید می دید دوست داست که همچنان صدای عشقشو بشنوه .. انگار واسش طنین یک لالایی بود .. دوست داشت بازم با حرفای سعید به خوابی شیرین بره . به رویایی که جز اونو نبینه . مثل همون وقتایی که هنوز به این لحظه ها نرسیده بودند . با این تفاوت که حالا می دونه وقتی که چشاشو باز کنه می تونه اینو حس کنه که سعیدو در کنار خودش داره .. و بالاخره می تونه لحظه هایی رو شکار کنه که جسمشو اسیر شکارچی خودش ببینه . آخه روح و وجود و قلبشو برای همیشه صید و تسلیم صیاد خودش می دید . سعید به اون گفته بود که هر کاری می کنه .. حتی با خونواده اش در میفته .. ولی اون دوست نداشت در همون ابتدای جوونی سعید اونو با همه در گیر کنه . با پدر و مادرش .. با اونایی که نمی تونستند عشق به این سبکو حس کنن . کی باورش می شد و میشه که یه پسری با هیجده نوزده سال بیاد و با کمال شجاعت بگه که من عاشق زنی هستم که تقریبا دو برابر من سن داره ؟! و اگه از شوهرش جدا شه من با اون از دواج می کنم . اگه من سارا همه این درد های شیرین عشقو به جون بخرم چطور می تونم به خودم اجازه بدم که سعیدی رو که با تمام وجودم دوستش دارم و آرامش اونو می خوام احساس نا امنی کنه .. هر چند که اون میگه و من خودمم اعتقاد دارم در راه عشق از همه چی میشه گذشت . …

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۴۴

سارا تلاش کرد که دیگه به هیچی فکر نکنه . فقط به زندگی و شیرین ترین لحظات اون فکر کنه . لحظاتی رو که در اون به سر می بره و نمی تونه با چیز دیگه ای عوض کنه . انگاری باورش نمی شد که در خوش ترین لحظات عمرش به سر می بره . شاید آدما باور ندارن که زندگی گاهی هم روی خوش خودشو به اونا نشون میده .. اونا انتظار دارن که این خوشی ها دوام داشته باشه .. سارا ! سارا ! به خودت بیا . انتظار نداشته باش که این خوشی ها دوام کنه . پس از لحظات شیرین زندگیت استفاده کن .. حس کن کسی که دوستش داری واسه همیشه در کنار توست .. اصلا به این فکر کن که خودت برای همیشه در این دنیا هستی و یا این دنیا برای همیشه دوام داره که عشقت , سعیدت برای تو دوام داشته باشه ؟ این قدر خودت رو اسیر شعار نکن .. تو حالا اسیر عشق و اسیر دستای اونی .. مهم اینه که که اگه ازش بخوای هر کاری واست انجام میده . با توست .. همراه تو .. اما عشق و محبت و احساسی که نمی خواد و اجازه نمیده که شما غمهای همو ببینید وادارتون می کنه که با همین شرایط بسازین . سارا با یه حس یوگایی خودشو رسوند به سرمینی که بر فراز اون چون پرنده ای سبکبال در پرواز به لذت و آرامش فکر می کرد و سعید هم همین حسو داشت … رقص سایه ها روی دیوار شروع شده بود .. پایان یک لذت با شروع لذتی دیگه همراه بود . مثل موجی که میاد پایین و دوباره شکل می گیره ولی اگه درست فکر کنیم اون موج دوم دیگه موج اول نیست . شاید حرکت همون حرکت باشه ولی موج و ذرات اون موج با موج قبلی تفاوت دارند . و سارا احساس می کرد که با همون حرکت عاشقونه و لذتهای تازه آغوش عشق و هوسشو واسه سعید باز کرده … به ساعت دیواری نگاه می کرد … نزدیک غروب شده بود ولی هیشکدوم از در آغوش هم بودن سیر نشده بودند .. سارا دوست داشت به هر صورت که می تونه احساس آرامش و لذت کنه .. تند ..کند .. مثل امواج آرام دریا … و گاه مثل طوفانی که احساس متفاوتی درش به وجود بیاره .. یه حسی اونو وادار کنه به این که دوست داشته باشه در طوفان عشق سعید و در میان امواج عاشقانه اون گم شه .. و یه احساس دیگه ای که دوست داشت اون و عشقشو به ساحلی برسونه که برای همیشسه تا آخر عمر در کنار هم باشن . و سعید , سارا رو خیلی نرم و راحت در آغوش کشیده بود . گاه خودشو به سمت جلو حرکت می داد و گاه سارا رو به سمت خودش می کشید … لباشو می بوسید و گاهی هم بین لبهای اونا فاصله میفتاد .
سارا : منو ببوس .. ببوس .. بازم داغم کن .. آرومم کن .. هر کاری دوست داری بکن .سعید : همون که پیش منی همون که با منی حس می کنم به همه خواسته هام رسیدم . این از همه چیز برام مهم تره . نمی دونی چقدر انتظار این لحظه ها رو می کشیدم . راستش هنوزم فکر می کنم که دارم خواب می بینم . دلم می خواد که بازم برام حرفای عاشقونه بزنی سارا .. خودت رو بازم غرق آغوش من کنی بهم بگی که بیدارم . تمام اینا یک رویا نیست .. به شیرینی یک رویاست . شیرین تر از تمام رویا هایی که می تونه وجود داشته باشه . رویایی برای من و تو . برای این که بهترین و خوش ترین لحظات زندگیمونو در کنار هم باشیم . سارا ! عشق من دوستت دارم . به من بگو هیچوقت فراموشم نمی کنی ..
و سارا غرق در لذت و هوس و به آرومی پی در پی تکرار می کرد .. دوستت دارم .. دوستت دارم سعید بیشتر از هر چیزی که فکرشو می کنی …
سعید : سارا داری گریه می کنی ؟ ناراحتی از این که در آغوش منی ؟
سارا : نه سعید این اشک شوقه ..
ولی سارا برای این گریه می کرد که نمی دونست حال و روز فردای خودشو .. و این که چیکار می تونه بکنه تا بین سارایی که هست و سارایی که باید باشه یک تفاهم به وجود بیاره . چطور می تونه سارای دو چهره باشه .. اون دوست داشت یه عاشق خالص باشه .. یه آدم بی ریا … یه آدمی که عشقو با تمام وجودش حس کرده .. دوست داشت که همه درکش کنن . ولی این میشه ؟ این میشه که همه آدما همو درک کنن ؟ حتی به قیمت زیان دیدن خودشون ؟ کاش می شد ! کاش می شد که آدما عشقو خیلی بالاتر از اونی می دیدن که فقط حرفشو می زدن !
سارا : سعید دوستت دارم .. همیشه .. تا ابد .. تا هروقت که زندگی هست .. تا هر وقت که نفس می کشم .. تا هر وقت که می تونم فریاد بزنم و بهت بگم که عاشقتم اینو میگم . حتی اگه تو نخوای .. حتی اگه تو دیگه دوستم نداشته باشی .. حتی اگه تو دیگه عاشقم نباشی ..
سعید : چرا این حرفا رو می زنی سارا .. فدای مروارید چشات بشم من . …

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق وهـــــــــــــــوس ۴۵

سارا : نمی دونم چی میشه .. نمی دونم . نمی دونم از زندگی چی می خوام و چی باید بخوام فقط یه چیزو می دونم و اون این که تو رو می خوام . نمی دونم این چی می تونه باشه . یک احساس .. یک عادت یا یک عشق . هرچی هست من اینو می خوام . اینو که به من انرژی میده . امید میده . من نمی خوام از آینده ترس داشته باشم .
سعید : شاید فکر کنی من سنم کمه . هیچی حالیم نیست . ولی می دونم که نباید از آینده ترسید . باید امید وار بود . یه روزی من این لحظات رو در خواب هم نمی دیدم . حتی نمی تونستم در رویا هام تصورشو کنم . . فقط به این فکر می کردم آیا میشه بیاد روزی که جواب سلام منو گرم تر بدی یعنی با یه حسی بدی که من بتونم به خودم بقبولونم که یه حس قشنگ مهربونی و دوست داشتنه . شاید از اون نوعی نباشه که من می خوام و امروزبهش رسیدم . شاید اونی نباشه که بتونم تو رو در آغوش داشته باشم ولی به همون یه لبخند تو قانع بودم . نمی دونستم چرا . با این که می دونستم تو شوهر داری . می دونستم تو وابسته به زندگی دیگه ای هستی ولی هرروز با یه امیدی میومدم به سمتت . و من شاید تا آخر زندگیم هم به همین قانع بودم . برای من تو یک بتی بودی که هر وقت بیدار بودم ستایشش می کردم .
سارا : حالا اون بت شکسته ؟
سعید: نه ..کسی که عشقو می پرسته بت پرسته .. حالا خیلی بیشتر از اون روزا دوستت دارم . قدر اون لحظه ها رو می دونم . دیگه هیچ فاصله ای رو حس نمی کنم .
سعید از سارا فاصله نگرفته بود . هنوز کانون هوس دو عاشق در تماس با هم بود .
سعید : حالا می خوام بخندی . حالا می خوام آروم باشی .. به لحظه ها فکر کنی ..
سارا : آره به لحظات فکر می کنم . به ثانیه هایی که با تو هستم و نمی خوام که تموم شن . به روزای خوبی که جلو رومونه . عشق از راه رسیده .. من باید خوشحال باشم . کی تا این جاشو فکر می کرد . زندگی قشنگه . نمی تونی فکر کنی فردا چی میشه . فردا یعنی تقسیم امروز ها . فردا یعنی لحظه هایی که ما اونو واسه خودمون رقم می زنیم . فردا میاد . چه بخوای چه نخوای فردا از راه می رسه و تو غرق اون زمانی میشی که بهش رسیدی . و من حالاغرق توام . و بدون تو نمی تونم جایی رو ببینم . همون جوری که همه چی رو با تو می بینم ..
سعید : عشق من .. اجازه هست ؟ ادامه بدم ؟
سارا : داری از خودت اجازه می گیری ؟ من که تسلیمم ..
سعید : ما هر دومون تسلیمیم . تسلیم عشق . عشق هر دومونو تسلیم کرده .
سارا : ما هر دومون اسیر سر نوشتیم . مخصوصا من .. نمی دونم چرا به این جا رسیدم . نمی دونم چرا عشق می خواد دین خودشو به من ادا کنه . شایدم این کارو کرده باشه .. آخخخخخخ سعید .. دیگه فقط سکوت می خوام و آغوش عاشقانه پر هوس تو رو ..
سارا سکوت کرده بود و سعید هم به سکوتش پاسخ داده بود . سکوتی همراه با سکوت …و التهاب بدنهایی که در تماس با هم قرار داشتند . فریاد هوس تن دو عاشق .. لذتی که هیشکدوم اونو لذت گناه نمی دونستند .. اونو حق عشقشون می دونستند . و سارا در اوج این لحظات پر هوس خود دیگه به هیچ چیز فکر نمی کرد اون می خواست یک بار دیگه به نهایت لحظه های شور بی نهایت عشق و هوس برسه ..هر چند یک عاشق همیشه در حرکته .. اگرم حس کنه به اوج عشق و هوسش رسیده بازم به حرکت ادامه میده .دستای سارا به دو طرف باز شده با چشایی بسته لبخند می زد . و سعید یک بار دیگه روش خم شد . لباشو رولبای عشقش قرار داد . ویک بار دیگه سارا به نهایت لذتش رسید .. لذتی که انگار تمومی نداشت . یه حرکتی که قصد توقف نداشت … و سعید وقتی که می دید سارای اون در اوج هوس قرار داره به حرکتش ادامه می داد .. یه جای کار سارا حس کرد که حالا دیگه وقتشه شیره عشق و هوس سعیدو یک بار دیگه با کانون هوسش بچشه .. دستاشو دور کمر سعید حلقه کرد اونو به خودش فشرد و خودشو هم به سمت بالای بدن اون چسبوند .. رهاش نمی کرد . سعید می دونست که اون چی می خواد خودشو رها کرد و یک بار دیگه با تمام وجودش و با نهایت عشق و هوس حس می کرد که با چه لذتی آب کیرش در وجود سارا خالی میشه .. و تا به انتها و بعد از اون همچنان لباشو رو لبای سارا حرکت می داد . غروب شده بود .. در آغوش هم دو تایی شون از پنجره به غروب غم انگیز خورشید خیره شده بودند …

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۴۶

غروب خورشید غم زیبایی رو برای اونا به تصویر کشیده بود . غمی که سارا به خوبی حسش می کرد . می دونست وقتی که این روز ها تموم شه اون فقط به این فکر می کنه که چطور می تونه به روزای خوشی بر گرده که با عشقش باشه . حال خودشو می دونست . اون تا به حال هر چی رو که می خواست و اراده شو می کرد به دست می آورد . حتی حالا هم حاضر بود خودشو قر بانی کنه . آیا این آخر این چیزی بودکه می خواست ؟ شاید نهایت خواسته اش بود . ولی اون سعیدو دوست داشت . یک عاشق نباید فقط به خودش فکر کنه . نباید فقط خودشو در نظر بگیره . باید اینو هم حس کنه که زندگی فقط مال اون نیست . فقط برای لذت بردن اون نیست . سعید در آغاز جوانیشه .. ولی از طرفی اون پسر همه چیزشو در سارا می دید . درسته که من دارم خودمو قر بانی می کنم و اگه اون بخواد برام فداکاری کنه به خاطر خراب نکردن ادامه زندگیش و این که دیگران با هاش بد نشن ایثار اونو قبول نمی کنم . ولی شاید این چیزی نباشه که سعید من بخواد . شاید جدایی از من براش عذاب آور باشه اون وقت من چطور خودمو ببخشم . ولی نگاههای مادرش .. اون امید های پدرش . حرفای بستگانش .. هیشکی نمی تونه اونو درک کنه . حتما همه میگن که اون اسیر عشق بچگانه ای شده . نمی خوام که احساس قشنگ اونو به بازی بگیرن . سعید دستشو دور کمر سارا گذاشته بود . سینه های درشتشو به سینه های سارا چسبونده بود . دو تایی شون از پنجره بیرونو نگاه می کردند . غم غروب .. با این که هیشکدوم از احساس غم خوششون نمیومد ولی خودشونو در غروب خورشیدی حس می کردند که داره خودشو به دست شب می سپره .. ولی سارا می دونست که این زمینه که داره غروب می کنه . داره از خورشید دور میشه . چشاشو به خورشید سرخ دوخته بود . انگاری که دل خورشید مثل دل اون سرخ بود … خود و عشق وتن بر هنه شونو می دید که خودشونو به خورشید سپرده و آروم آروم دارن از اون فضا دور میشن .
سارا : سعید ! خورشید من . منو با خودت ببر . می خوام با تو و همراه با این خورشید حرکت کنم . حتی اگه دیگه به صبح نرسم . فقط می خوام کنار تو باشم . می خوام در تو گم شم . وقتی با تو باشم دیگه به طلوعی دیگه فکر نمی کنم . دیگه غروبی حس نمی کنم . فقط تو هستی و تو . فقط لحظه هاییست که پیوند من و تو رو نشون میده و به من میگه که من خوشبخت ترین زن دنیام . دیگه هیچی نمی خوام . جز یه آهنگ آروم که عشقو مثل یه موج نرم در طوفان دریای وجودم به حرکت در بیاره .
سعید : من اگه باشم خوشید تو, می دونم که بدون تو نه نوری دارم و نه گرمایی . پس تویی که خورشید منی همه چیز منی .. تو برام قشنگ تر از خورشیدی .. قشنگ تر از هر چی که هست ..
سارا : بغلم بزن . بازم فشارم بگیر . بازم بگو که دوستم داری . بازم بگو که هیچ چیز نمی تونه بین ما جدایی بندازه .
سعید : تو خودت بهتر از هر کسی می دونی که هیچ چیز نمی تونه ما رو از هم جدا کنه . عشق من به تو اون قدر قویه که تو باید اونو حسش کنی .. همون جوری که من احساسش می کنم .
سارا حس کرد که داره در آغوش سعید خوابش می بره .. اما اون دوست داشت همچنان به غروب خورشید نگاه کنه . اون بازم غرق لحظه های عشق و هوسی بود که آغوش سعید براش ساخته بود . لحظه های فراموشی تمام غمهای روز گار . دور خورشیدو یه هاله ای از غم گرفته بود . نمی خواست که سرنوشت اونم مثل اون هاله غم شه . حس کرد که آسمون واسه جدایی از خورشیده که عزاداره .. میره تا یواش یواش لباس عزا تنش کنه .. ولی سارا دوست داشت که برای همیشه عروس سعید باشه . حتی در رویا هاش .. چون می تونست وقتی که در آغوششه وقتی که داره اونو می بوسه این رویا رو با تمام وجودش در خونش زیر پوستش احساس کنه . در آغوش هم به خواب رفته بودند . سارا وقتی چشاشو باز کرد سعیدو در آغوش خودش دید که چه زیبا چشاشو رو هم گذاشته . می دونست که در اون لحظه افکارش هم خوابیده . و لی حالا روحش کجاست . در کجا سیر می کنه . خواب کی رو می بینه ؟ خواب سارای خودشو ؟ سارایی که در آغوششه . ستاره ها اومده بودند . شب اومده بود. خورشید رفته بود ولی گرمای خورشید عشقو احساس می کرد . . هر دو خورشید هم بودند .. محو شده در هم .. دوست نداشت عشقشو بیدار کنه . دستشو به آرومی رو صورت سعید می کشید . خیلی آروم موهای سر عشقشو کنار داد . دوست داشت اونو ببوسه . ناز و مردونه خوابیده بود … تشنه لباش بود . دوست داشت به بدنش دست بزنه . بهش بگه من مال توام . بازم آماده ام که تو هر کاری که خواستی با هام بکنی . من اسیر توام . آزادم نکن . بذار برای همیشه اسیر تو بمونم . اسیر دستای تو , اسیر عشق تو , اسیر قلب تو ….

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۴۷

ستاره ها جای خورشیدو گرفته بودن . آسمون تیره و تار شده بود . هرچه به دنبال ماه می گشت نمی تونست اونو پیدا کنه . چقدر دوست داشت با نوک انگشتاش با سینه های سعید بازی کنه . خیلی آروم حرکتش می داد . طوری که عشقشو بیدار نکنه . به چشای بسته اش نگاه می کرد . به ناز خوابیدنش . دوست داشت نوازشش کنه . لبای گرمشو ببوسه . یه نگاهی به بدن بر هنه اش انداخت . صدای زنگ تلفن خونه اونو به خودش آورد . حدس زد که باید از طرف سهیل و سامان باشه . پاک اونا رو فراموش کرده بود . اون حالا فقط خودش و سعیدو می دید . من که تمام تلفن ها رو قطع کرده بودم . یکی از این دو شاخه ها رو یادش رفته بود که از پریز بکشه … سامان بود ..
سامان : عزیزم چه طوری خوبی ؟
سارا : خوبم . تو و سهیل چه طورین ….
سارا خیلی آروم حرف می زد . نمی خواست سعید بیدار شه . و به یادش بیاد زنی رو که داره با هاش عشقبازی می کنه یک زن شوهر داره . و اون تا شش روز دیگه می تونه واسش یک همسر رسمی باشه . اون شوهری که مجبوره در یه خونه حبس بمونه تا کسی متوجه این پیوند پر شکوه اونا نشه . چون این سنت قبلا بین اون و سامان پیاده شده …
سامان : جات خالی . میومدی . خیلی خوش می گذشت . وقتی تو کنارم نیستی انگار که من یه چیزی از دست داده دارم . ..
سارا عصبی شده بود . دیگه دوست نداشت این حرفا رو از شوهرش بشنوه . دلش می خواست اینا رو از زبون سعید بشنوه . این حرفا اونو بیشتر خشمگینش می کرد . خیلی سرد با سامان بر خورد کرد . دوست داشت که زود تر خداحافظی کنه . سامان به خوبی متوجه این مسئله شده بود .
سامان : سارا خیلی خسته ای ؟ چرا این قدر کار می کنی . من و تو و پسرت یه زندگی خوب و آرومی داریم . پس کی می خوای از زندگیت لذت ببری . دیگه این قدر به مردم قول نده ..
سارا : سامان من از این زندگی لذت می برم . منو ببخش .. من اگه کار نکنم انگار یه چیزی می خواد گلومو بگیره و منو خفه کنه . چند بار باید بهت بگم من کارمو دوست دارم .
سامان : حالا چرا این قدر عصبانی میشی . من زنگ زدم حالت رو بپرسم . مثل این که بی خود این کارو کردم . سارا همش نگران این بود که نکنه سعید بیدار شه .. ولی از این که با شوهرش کمی تند بر خورد کرده بود متاثر شده بود . چاره ای نداشت . می ترسید عشقش چشاشو باز کنه و به یادش بیاد که هفته دیگه در همین ساعت یه مرد دیگه ای همون جایی که اون خوابیده .. خوابیده . دلش گرفته بود .
سامان : سهیل هم سلام می رسونه . میگه به مامان بگو نگران نباشه حالش خوبه ..
سارا : سلام منو هم بهش برسون و از طرف منم ببوسش . …
سارا با سامان خداحافظی کرد . کاش این لحظات .. این روز ها به اندازه چند سال بگذره .. ولی می دونست وقتی که در کنار سعید باشه روز ها مثل ثانیه ها می گذرن … یه لحظه یکه خورد .. یه چیزی دور کمرش حلقه شد و با هم افتادن روی کاناپه . اون دستای سعید بود ..
-ترسوندیم … ببینم از کی تا حالا این جا هستی ..
-دو دقیقه ای میشه .. شنیدم داری با یکی حرف می زنی .. صحبتات که تموم شد اومدم ..
-دیگه از این کارا نکن .
-با دوستام از این کارا زیاد می کنم .
سارا به یادش اومد که خودشم وقتی که مدرسه می رفت با دوستاش از این شوخی ها زیاد می کرد ولی حالا دیگه حال و حوصله شو نداشت .
سارا : گرسنه ته
سعید : نه .. ولی خیلی ناراحتی ..
سارا : چیز مهمی نیست ..
سعید : می تونم آرومت کنم ؟
سارا : نمی دونم .
سعید : از من خسته شدی ؟
سارا : مگه آدم از کسی که عاشقشه و دوستش داره خسته میشه ؟ من تو رو با تمام وجودم دوست دارم . انتخابت کردم . این راهیه که درش قدم گذاشتم و تا آخرش هم میرم .
سعید : منم در کنارت هستم . با تو و برای تو …
-دوستت دارم سعید . بازم بهم بگو . بگو که ازم خسته نمیشی . بگو که تنهام نمی ذاری . بگو .. بگو ..
سعید : من اگه نمی خواستمت من اگه می خواستم با یه هم سن و سال خودم باشم که اصلا به سمت تو نمیومدم . خودت که دیدی چند ساله که با امید میومدم به سمتت ولی با یه امید کم .. بالاخره به تو رسیدم . فقط تو رو می بینم . وقتی که عشق باشه انگار همه چی فراموش میشه . انگار آدم توان چند برابری پیدا می کنه . دوستت دارم ..
سعید سارا رو رو دستاش قرار داد . گذاشت رو همون تختی که دقایقی قبل از پشت پنجره هاش به ستاره های آسمونش نگاه می کرد .
-سعید بهم نگو سارای تو هوسباز شده .. دلم می خواد باهام عشقبازی کنی تا ستاره ها هم شاهد عقد من و تو باشن . تا بدونن که من و تو مال همیم . تا یه ستاره هم سرنوشت مشترک ما رو با یه بخت خوش بنویسه ..
سعید : این همون چیزیه که منم می خوام …

ــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۴۸

سارا یه نگاهی به سعید انداخت و با آرامش خودشو به آغوشش انداخت . آرامش از این که می دید اونم خیلی راحت خودشو به اون سپرده .
سارا : نگاه کن .. ماه هم اومده . اونم اومده تا من و تو رو ببینه . تا به من و تو تبریک بگه .
سعید یه جوری سارا رو نگاش می کرد که زن حس کرد می تونه راز نگاهشو بخونه -سعید فکر می کنی اونا فکر می کنن که من و تو داریم گناه می کنیم ؟ داستان اونا داستان دیگه ایه . اونا لذت می برن از این که می بینن دلها به هم می رسن . برای اونا فرق نمی کنه که آدمای روی زمین با هم چه نسبتی داشته باشن برای اونا قصه دلها مهمه . قصه عشق . قصه ای که از فریاد دلها بگه . از عشق . اونا فقط دوست دارن وفای در عشقو ببینن . ستاره ها تنهان . از این که می بینن ستاره های روی زمین کنار همن خوشحال میشن . فکر می کنی من دیوونه شدم ؟
-نه سارای من . اگه به این میگی دیوونگی من از تو دیوونه ترم .
-عزیزم سعید چه قشنگه دیوونگی های عشق . من فکر می کنم این تازه آغاز دیوونه بازیهای من و توست . آغاز راهی که من و تو با همیم . و تا به ابد خواهیم بود . حتی اگه برسه به جای روز ها دقیقه ها با هم باشیم و یا ثانیه ها . مهم در کنار هم بودنه .مهم لحظاتیه که بتونیم همو حس کنیم . عشقو درک کنیم .. بغلم کن .. من می خوام همین جوری باشم . همینم جوری .. همیشه همین باشم سیری ناپذیر . تشنه تو .می دونم که هستم . در عشق وقتی که یک طرف تشنگی و هیجان طرفشو ببینه خودشم تشنه میشه . می خواد اون حس قشنگو داشته باشه .
سارا دوست داشت این حس تکرار رو بار ها و بار ها تجربه کنه به خودش نشون بده که اشتباه نکرده و سعید هم با هاش همراهی کنه . نشون بده که زندگی یعنی زیبایی عشق یعنی هیجان لحظه های تکرار . یعنی میشه طعم عشق و عصاره اونو در هر لحظه از زمان چشید و زده نشد .
-سارا عزیزم ..به من بگو چه احساسی داری . به چی فکر می کنی وقتی تن داغتو در تماس با تن داغ من احساس می کنی .. بگو .. با من از اون حس قشنگت بگو . از اون لحظه هایی که من و تو در آغوش همیم ..
-حس می کنم متعلق به توام . از اون لحظه ای که به دنیا اومدم یکی بهم گفته که باید سالها صبر کنی تا اونی که دوستش داری به دنیا بیاد . زندگی تو در آغوش پسریه که سالها بعد از تو میاد . میاد و زندگی رو واست شیرین می کنه . به تو یه حس جاودانگی میده . میاد و بهت میگه که مرگ برات معنایی نداره وقتی که در کنار اون باشی . من تا یکی دو روز قبل فکر می کردم وقتی که عشق ما بخواد به این جا بکشه من چه جوری می تونم خودمو به آغوش تو بسپرم از این لحظه ها انتظار چی رو دارم ؟ شاید برای اون بار اول سختم بود . ولی عشق بهم گفت که باید بی پروا باشم . عشق بر هنه اومد به سراغ من و تو . و من هوس رو به معنای همون عشق با تمام بر هنگی هاش پذیرفتم .
سعید به لبهای قشنگ سارا نگاه می کرد . به این که چه با احساس و صمیمانه و خالصانه داره حرفاشو می زنه به این که عشقو با تمام وجودش حس می کنه .
سارا : من حرفا موزدم . بازم یه دنیا حرف دارم که می خوام برزبون بیارم . تو چیزی نمی خوای بگی ؟
سعید : وقتی که تو حرف می زنی انگار من دارم حرف می زنم . در عشق, من و تو یعنی ما . من یعنی تو و تو یعنی من . پس هر چی تو بگی یعنی من گفتم .
سارا : پس اگه من الان بخوام تو رو بغلت کنم و ببوسمت یعنی تو منو بغلم زدی و بوسیدی ؟
سعید : حتما همین طوره که تو میگی .
سارا : آخخخخخخخ که من چقدر خوشبختم . چقدر لذت می برم از این که می بینم کنار یکی هستم که درکم می کنه . معنای عشقو می فهمه . می دونه که من چی می خوام . نیاز من چیه .
سعید : نیاز من همون نیاز توست عشقم .
سارا : بیا عزیزم . نیازت رو در آغوش بگیر .. نیازت تو رو فریاد می زنه . دیگه باکی نداره از این که بی پروا بخواد تسلیم تو باشه و از اندام ملتهبش بگه که خودشو به تو سپرده . بذار صورتم همچنان سرخ شه وقنی که از سرخی سینه هام میگم . منو ببوس . نوک سینه هاموبخور . سارامی خواد توی بغل تو بخوابه ..
سعید لباشو گذاشت رو سینه های سارا . حالا وقتش بود که با تمام احساسش یک بار دیگه عشق و نهایت هوسشو به سارا نشون بده . احساسی همراه با نیاز . اون نه تنها می خواست به سارا نشون بده که بازم نیاز داره و هیجان عشق و هوس , اونو به سمتش می کشونه بلکه این حس خالصانه ای بود که سبب می شد همچنان سارای خودشو در آغوش داشته باشه . یه احساس بی ریایی . سارا لبهای سعیدو که رو سینه ها ش احساس کرد کف دستشو گذاشت روی کسش . دوست داشت هوس و عشقشو به عشقش نشون بده و بگه که اونم دیگه هیچ فاصله ای رو حس نمی کنه …

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۴۹

و سعید دستشو گذاشت پشت دست سارا . با دو کف دست روی هم به کس سارا فشار می آوردند .
سارا : وااااااایییییی سعید داری چیکار می کنی .. نهههههههه .. ..
سعید سرشو از وسط سینه های سارا بر داشت و به سمت لباش رفت . این بار دست سارا رو میون دستاش گرفت و اونو آروم از رو کسش بر داشت . سا را متوجه شده بود که سعید می خواد چیکار کنه . اون باید فضای کسشو آماده می کرد تا سعید کیرشو واردش کنه . یک بار دیگه . با احساس قشنگ و عاشقونه اش .. همراه با بوسه ای که می دونست هر دوی اونا رو به اون جایی می رسونه که شکوه پیوند اونا رو یک بار دیگه نشون میده . سارا دوست داشت واسه عشقش حرف بزنه ولی لباش همچنان اسیر لبهای سعید بود . سعید خوشش میومد از این که پس از این همه سکس بازم سارا رو سر شار از هوس می دید و خودشم دست کمی از اون نداشت . سارا دستاشو به دو طرف باز کرده چشاشو بسته بود . خیلی آروم تسلیم عشقش شده بود . حرکت کیر داغواین بار کلفت تر و داغ تر احساسش می کرد.. و به این فکر می کرد که بدون اون بدون آغوش گرم سعید چیکار می تونه بکنه .بدون شنیدن حرفای عاشقونه اش . هر چند اگه دو دیوار فاصله هم بین اونا می بود بازم هیچ فاصله ای رو حس نمی کردند ولی دوست داشت که لحظه های عشق رو باشور و هیجان در کنار سعید بودن احساس کنه . می تونستن تلفنی با هم حرف بزنن . می تونستن همدیگه رو ببینن ولی سارا دوست داشت حس کنه که سعید شریک زندگی اونه . چه جوری می تونست اینو حس کنه . چه جوری ؟! تازه یه نصف روز شده بود که اونا به این صورت در کنار هم بودن . حس می کرد که سالهاست اونو می شناسه . درکش می کنه و می خواد که با اون باشه . ولی چاره ای نداشت . جز این که با این شرایط بسازه . و سارا یک بار دیگه به خودش گفت که تو حالا باید به لحظه های پر شور و هوسی که با سعید داری فکر کنی و این قدر ذهنت رو مشغول نکنی . نباید خودت رو خسته کنی . نباید خودت رو هلاک کنی . کیر سعید و حرکت سینه هاش رو سینه های اون .. بوسه داغ و وسوسه انگیزش تمام وجودشو سوزونده بود . سکس یک تکراره . احساس لذت اون یک تکراره … اما این که بدونی یکی هست که با تمام وجودش دوستت داشته باشه عاشقت باشه و هر کاری رو برات انجام میده شیرین ترین تکراریه که می تونه وجود داشته باشه . اعتماد به نفسی که می تونه زندگی و آینده رو واست شیرین کنه . هم سعید راضی بود واسه سارا فداکاری کنه و هم سارا حاضر بود که این کارو انجام بده . ولی هیشکدومشون دوست نداشتن زندگی اونو تلخ کنن . با این که می دونستن شیرین ترین لحظات زندگی اونا لحظاتیه که در کنار هم باشن . با این حالا چون تجربه یک زندگی به این سبکو نداشتن از ریسک کردن هراس داشتن . سعید بازم دستاشو دور کمر سارا قرار داد و اونو از زمین بالاترش آورد . چقدر سارا دوست داشت که این جور اسیر دستای سعید باشه . سعید می دونست که سا را از حرکات آروم سکس لذت می بره . سارا هم دستاشو گذاشته بود دور کمر سعید و با یه حس آروم و سبکبالی خاص خودشو به تن سعید سپرده بود . سر و صورت سارا حالا پشت گردن سعید بود و اون آروم پس گردن پسر عاشق و حشری رو می بوسید .
سارا : دنیا مال من و توست سعید . همه چی زیر پای ماست ..
این حرفو که زد سعید بی اراده خندید . ولی از اون جایی که در حال سکس و حرکت بود دیگه ادامه نداد ..
سارا : چی شده عشقم . واسه چی می خندی ؟
سعید : هیچی همین جوری یاد یه چیزی افتادم .
-یعنی من نباید بدونم .؟ غریبه هستم ؟
-نه عزیزم سارای خوشگل من . اون وقت اگه بگم واسه چی خندیدم حتما میگی سعید چقدر بی تر بیته ..
سارا : اوخ فدات شم تو که کاری نکردی من این حرفو بهت بزنم .. آرومم کن . هوس دارم .. یه خورده کیرت رو محکم تر بزنش به کسم .. اوووووخخخخخخ حالا اگه دوست داشتی می تونی به من .. به سارای خودت بگی …
سعید : چیزی نبود فقط وقتی که گفتی همه چی زیر پای ماست من یاد یه چیز دیگه افتادم ..
سارا : همونی که لای پای ماست رو میگی ؟
این بار دو تایی شون با هم خندیدند . حس کردند که میشه از خیلی از مرزها هم رد شد . از کلمات گذشت . احساسات همو به هم گفت . میشه با هم شوخی کرد . میشه با هم درک کرد . میشه از محبت گفت . میشه عشق و هوسو در آغوش کشید و به فردا نگاه کرد . میشه زندگی کرد …

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۵۰

سعید بازم سرعت عشقبازی رو زیاد ترش کرده بود .. اون با هر حرکت کیرش و لذت سکس حس می کرد که رابطه اش با سارا عاشقانه تر و صمیمانه تر میشه . حس می کرد که اونو بیشتر درک می کنه . و سارا هم می تونه درک بیشتری از اون داشته باشه . می دونست که این عشقه که موندگاره و هوس هم مانند پلی عمل می کنه که دو عاشق رو بیش از پیش به هم وابسته و نزدیک می کنه . هر دوی اونا دوست نداشتند که از کنار هم تکون بخورن . از آغوش هم جدا شن . وقت رو طلا می دونستن . اما هر دوی اونا دوست داشتن که این زیبایی و عشق و لحظه های پر شور پیوند را همیشه با آغوش گرمشون احساس کنند . رویای اونا یک رویای واقعی باشه . رویای پر شکوه یک عشق پر شکوه … .
دیگه به زمان و گذشت اون فکر نمی کردند . شب و روز واسشون مفهومی نداشت . هر ساعتی که احساس گرسنگی می کردند یه چیزی می خوردند . اما اونا از یه چیز ی سیر نمی شدن . از این که در آغوش هم باشن. و قصه عشقو واسه هم بخونن . . یا به هیچی فکر نمی کردند و یا اندیشه شون به سرز مین هایی می رفت که نهایتی نداشت .
سعید سرشو رو سینه سارا قرار داده بود . دو تایی شون خیلی راحت و آروم به خواب رفته بودند . احساس کرده بودند که زمان استراحت عاشقانه اونا از راه رسیده . سارا بار ها و بار ها از خواب بیدار می شد . بازم از پنجره بیرونو نگاه می کرد . ماه در کنار ستاره ها می درخشید . سارا با خودش زمزمه می کرد .. نگاه کنین منو . نگاه کن ای آسمان بی پروا ! ای ماه و ستاره ..نگاهم کنید که چگونه برهنه در آغوش عشق خود آرمیده ام . بنگرید که چگونه محبوب من در آغوش عشق خود آرام گرفته است . ای ستاره سرنوشت ! دیگر مهم نیست که برای من چه می نویسی . سرنوشت و عشق و خوشبختی خود را خود برای خود نوشته ام . من هم می توانم برای خود بنویسم . اس ستاره اقبال من ! اگر می توانی برای خود بنویس که تنها نمانی . من عشق خود را یافته ام . آن که به من زندگی می دهد و مرا از کابوس نماندن ها رهایم می سازد . و من با سعید به سعادت خواهم رسید . حسادت کنید ای ستارگان !. من در آغوش عشق خود آرمیده ام . از غروب به طلوعی دیگر خواهم رسید . او را همیشه در کنار خود خواهم داشت . حتی اگر برای من قصه ای از جدایی ها بنویسی . حتی اگر برای من تلخیها را رقم بزنی من برای خود عشق و خوشبختی را قلم خواهم زد . ستاره اقبال من ! عشق در آغوش من است . اینک این منم که می نویسم . این منم که می توانم از فر دایی بگویم که جدایی ها در گورستان جدایی آرمیده باشد و من و او یک بار دیگر با طلوع فجر به روشنی روز عشق و امید لبخندی دیگر بزنیم . …
سارا طبع شاعرانه اش گل کرده بود . در رویا و خیال و واقعیت و در ذهن و ضمیر خود دکلمه ای عاشقانه می کرد … او منتظر روز دیگری بود . در انتظار دمیدن سپیده . اون غروب خورشید و آمدن ستاره ها رو دیده بود . حالا می خواست این حسو داشته باشه که با رفتن ستاره ها باز هم عشقشو در کنار خودش داره . فرقی نمی کنه که دنیا چه جوری باشه .. فرقی نمی کنه که سارا در چه زمانی و در چه مکانی باشه . مهم اینه که چه احساسی داشته باشه . چقدر از بوی موهای سعید خوشش میومد . دوست داشت عشقش در خواب باشه و اون صورت مردونه شو نوازش کنه . گاه که احساس می کرد بدن سعید رو تن اون سنگینی می کنه یه خورده خودشو حرکت می داد . فقط به آسمون نگاه می کرد . به این که اصلا دوست نداشت این لحظات به انتها برسه . برای اون پایان مفهومی نداشت . لباشو آروم باز و بسته می کرد و با بوسه های نرم و ملایم .. بدن سعیدو لمس می کرد . سپیده هم از راه رسید . حالا انگار شب و روزی که دور از هم بودند و چشم دیدن همو نداشتند واسه لحظاتی با هم نزدیکی می کردند . یکی در حال رفتن و یکی در حال آمدن . آره شب و روز هم واسه لحظاتی عاشق هم شده بودند . اگه اونا نمی خواستند از هم جدا شن چه بلایی بر سر شب و روز میومد . و سارا مثل منتظری بود که منتظر هیچی نبود . چون به اون چیزی که انتظارشو داشته بود رسیده بود . برای همین از توقف در سرزمین خوشبختی رضایت داشت .دوست داشت شرایط به همین صورت بمونه . اون از زندگی و از عشق لذت می برد . سعید هنوز خواب بود . لباشو خیلی آروم رو هر طرف چشاش و پلکای بسته اش گذاشت . سارا دوست داشت اون قدر بیدار بمونه تا اومدن خورشیدو ببینه . همون جوری که خودش ماهها بیداری کشیده بود تا به این روز برسه . روزی که حس کنه به نهایت خوشبختی رسیده ….

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۵۱

سارا می دونست که لبخندی رو لباش نقش بسته که به این سادگی ها محو نمیشه . دوست داشت که عشقش در اون لحظات بیدار شه و حس اونو درک کنه . باهاش همراهی کنه . احساس اونوبفهمه . شب و روز همچنان در حال عشقبازی بودند . شاید هم سپیده محصول مشترک اونا بود . چقدر آرامش شبو دوست داشت . می دونست این آرامش شاید که محصول نا آرامی های زیادی باشه .. و در سر زمین های بسیاری هستند آدمایی که در همین لحظات نگاهشونو به ستاره ها دوخته به فردای خودشون فکر می کنند . اونا در جستجوی خوشبختی ان . این که آدما بخوان به خوشبختی برسن شاید کار زیاد سختی نباشه .. راهشم زیاد سخت نباشه . ولی این که بخوای در کنار خوشبختی بمونی و کاری کنی که اون ازت دور نشه عاشقت شه این مهمه . این که بتونی فردای خودت رو بهتر از امروز احساس کنی . خوشی ها واست یکنواخت نشه . چی می تونه تو رو به آینده امید وار کنه ؟ سبب شه که از لحظات زندگی استفاده کنی .. یه نگاه سارا به چشای بسته سعید بود و یه نگاهش به آسمون . به فضایی آروم .. که مدتها بود این جور نگاش نکرده بود . حالا تمام این ستاره ها دیده بودند که اون چه جوری با سعید عشقبازی کرده . چه جوری جسم و روحشو تسلیم اون کرده . حتی فرشته ها هم شاهد این کارش بودند . نه .. نهههههههه سارا . این نمی تونه گناه باشه که تو خودت رو تسلیم کسی کردی که دوستش داری و بدون اون نمی تونی نفس بکشی . انگار تیغه های آفتاب قلب تیره آسمونو روشنش کرده بودن . دیگه سپیده اون حال و هوای دقایق پیش رو نداشت . سارا منتظر خورشید بود . خورشید ی که از راه برسه تا تابش نور عشقو با لذت بیشتری حس کنه . خودشو بیشتر به بدن سعید فشرد . بازم شروع کرد به نوازش سعید و بوسه هایی آروم از لب و صورتش برداشتن . خورشید کمی بالا آمده بود . مثل عروس پشت پرده ناز می کرد . می خواست که آروم آروم خودشو نشون بده .بالاخره خودشو نشون داد . حس کرد که شب دیگه رفته . آهههههههه نههههههههه دوست نداشت که حتی یک روز از هفت روزی رو که با سعید می گذرونه به این سرعت گذشته باشه . لحظات خوشی رو با اون سر کرده بود ولی انگار همه اینا در یک دقیقه گذشته بود . نهههههه یعنی شش روز دیگه هم به همین صورت می گذره ؟ چقدر آسمون زیبا بود . ستاره ها ها رفته بودند . هوا روشن شده بود . بدون لکه ای ابر .. یواش یواش صدای رفت و آمد های مردم و ماشینها بیشتر شنیده می شد . روز دیگه ای شروع شده بود . ولی برای سعید و سارا فرقی نمی کرد . اونا در بهشت خونه خودشون بودند . خونه ای که واسشون حکم بهشتو داشت . چه می خواست شب باشه و چه روز . خونه واسشون روشنی عشق و هوسو به دنبال داشت . ستاره ها حالا رازشو می دونستند . خورشید هم می دونست و آسمون آبی . هوس عشقبازی و بوسیدن سعیدو داشت . سارا حس کرد که بدنش کمی خفه و عرقی شده .دوست داشت واسه عشقش تمیز باشه .. تمیز و خوشبو .. حتی مختصر بوی نا خوشایند رو هم نمی تونست تحمل کنه . دوست داشت وقتی که سعید چشاشو باز می کنه یک سارای تر و تازه و تازه از حموم اومده و خوشبو و نرم و لطیفو در آغوش داشته باشه . تصمیم گرفت که بره و یه دوشی بگیره . خیلی آروم خودشو از سعید جدا کرد و رفت به سمت حموم . . دوست داشت که سعید هم اونو همراهی می کرد و با هاش میومد . کاش میومد .. ولی اون باید استراحت می کرد . استراحت واسش خیلی خوب بود . می تونست بعدا بیشتر بهش برسه . رفت زیر دوش .. آب با فشار به روی سرش می ریخت .. سارا به آرومی به بدنش دست می کشید .. و تصور اونو داشت که سعید د اره این کارو براش انجام می ده .. از تماشای اندامش لذت می برد . خودشو می ذاشت جای سعید که اون از دیدن سارا چه حسی بهش دست میده و به چی فکر می کنه . سرشو بر گردوند . به باسنش نگاه می کرد .. به قطرات آبی که روی باسنش می ریخت و پوستشو براق تر نشون می داد . به نوک سینه هایی که اسیر لبان عشقش شده و سستش کرده بود . و به بدنش و به سارایی که تونسته بود بدون این که بخواد سعیدو جادوش کنه . جادوی عشق .. حتی هوس هم غرق و تسلیم جادوی عشق بود .. آخخخخخخخخ سعید عزیزم عشق من کاش که این جا بودی …
اون طرف سعید بیدار شده بود . برای لحظاتی به این فکر می کرد که این جا کجاست . چرا کاملا بر هنه روی تختی قرار داره که تخت اون نیست .. چند ثانیه نکشید که فهمید این همون شیرین ترین رویای زندگیشه که به واقعیت پیوسته .. صدای شیر آب متوجهش کرد که سارا رفته به حمام . تصمیم گرفت که بره پیشش ….

ــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۵۲

سارا در حمومو باز گذاشته بود .. و سعید خودشو آروم آروم به حاشیه در نزدیک کرد . به خوبی می دید که سارا چه جوری دستشو رو بدنش می کشه . لای پا هاشو باز می کنه . انگار که داره با عشق و هوس این کارو انجام میده . دوست داشت خودشو به عشقش می رسوند . بغلش می کرد . با اون هماهنگ می شد . براش از دوست داشتن می گفت . می گفت که لحظه های عشق و هوس و در کنار اون بودن هر گز سیرش نمی کنه ولی ترسید که عشقش بترسه و یا از این که سعید اونو در حالتی که داره با هوس به بدنش دست می زنه دیده .. خجالت بکشه … صبر کرد تا در یه فرصت مناسبی خودشو به سارای خودش نزدیک کنه . یه نگاه به کیرش انداخت و خودشو کنار کشید . چون ترسید که لوش بده . انگاری کیرش یک قدم از اون جلو تر بود . موهای خیس سارا رو کمرش ریخته بود . و با این که بدنش لاغر نشون می داد ولی اندامش تناسب و هار مونی خاصی با هم داشته و مهم تر از همه این بود که اونو خیلی کمتر از سنش نشون می دادند . پوستش یه تازگی و طراوتی داشت که اونو کمتر از سی سال نشون می داد . برای سعید هیشکدوم از اینا مهم نبود . براش زیبایی سارا مهم نبود . اون براش اون حسی مهم بود که سالها پیش سارا درش به وجود آورده بود . حسی که نمی شد اونو با هیچ حس خاص دیگه ای سنجید جز یه احساس عاشقونه . عشقی که می تونه همه چی رو حل کنه . فاصله ها رو پر کنه حتی اینو توجیه کنه که زنی متاهل می تونه عاشق پسری شه که عشقو با تمام وجودش حس کرده و در وجود اون می بینه . سعید بازم خودشو بیشتر کنار کشید . هوس آغوش سارا رو کرده بود . دست زدن به بدن خیس اون .. و این که موهای خیس و قشنگشو لمس کنه . براش حرف بزنه . بهش بگه که دوست داره واسه همیشه در کنارش بمونه . به اون بگه که رویای این روز ها رو هر گز از یاد نمی بره . یه حس ششم قوی در وجود سارا شکل گرفته بود . حسی که داشت قلبشو از جا در می آورد . سارا نمی دونست چرا ولی احساس می کرد که سعید داره اونو می پاد .. شاید این همون چیزی بود که اون می خواست . شاید هم این یه رابطه درونی بین اون و سعید بود .. ولی بوی پسرو احساس می کرد … نه سارا! اشتباه می کنی اون خوابیده ولی می دونست که اشتباه نمی کنه . … می خواست روشو به سمت در بر گردونه ولی هراس داشت . شاید اشتباه می کرد . خودشو کمی یه پهلو کرد . فقط یه قسمت از آینه می تونست قسمتی از در رو نشون بده .. اون باید خودشو به انتهای حموم می کشوند و شاید استیل اون در این حالت کمی عجیب به نظر میومد ولی دوست داشت این حسو داشته باشه که حسش اشتباه نمی کنه . حس این که عاشقه و عشقشو با تمام وجود درک می کنه . بوی اونو از در و دیوار وجود و زندگیش حس می کنه .. سارا در همون حالتی که پشت به در قرار داشت خودشو به انتها کشوند .. درست یه حالتی به خودش گرفت که انگاری داره آبو از سرش به طرف پایین بدنش هدایت می کنه … یه لحظه بدن سعیدو دید که خودشو کشید ه بود جلو تر .. قلبش به شدت لرزید . دوست داشت به اون بگه که می تونه بیاد پیشش . اونم ترسید از این که عشقش خجالت بکشه .. ولی لذت می برد از این که هنوز سعید سیر نشده . تشنه اونه . اونو می خواد .. باید چیکار می کرد تا عشقشو به این سمت می کشوند . نباید کاری می کرد که سعید بفهمه که اون متوجه شده . شیر آبو بست ..
-سعید ! سعید جان ! هنوز خوابی ؟ اگه بیداری و بیای پشتمو لبف بزنی خیلی ممنون میشم ..
اینا رو با صدای بلند گفت . سعید دل تو دلش نبود . واسه یه لحظه ترسید که نکنه سارا بیاد و اونو ببینه . ببینه که داره اونو دید می زنه . با این که می دونست دیگه بین اون و عشقش از این حرفا نیست ولی بازم کمی خجالت می کشید … سریع به سمت اتاق خواب رفت و خودشو رو تخت ولو کرد … سارا حرکت و بر گشت اونو حس کرد . واسه همین این بار بلند تر صداش زد …
سعید : بله سارا جون . الان اومدم .. چی شده عزیزم …
سعید خودشو به سارا رسوند . حالا به اون چه که می خواست رسیده بود ..
سارا : دوست نداری دو تایی مون با هم حموم کنیم ؟
سعید : اگه شیطون گولم بزنه چی ؟
سارا : یعنی میگی می ترسی که من گولت بزنم ؟حالا نمیشه که تو گولم بزنی ؟ چرا .. آخ عشق من ! من چی دارم میگم . فرشته خوشگل من . آقاسعید من . تو هم شیطونو گول زدی . سارای خودت رو با عشق فریبش دادی .. چه فریب زیبایی ! چه عشق قشنگی ! بیا عزیزم . بیا منتظرتم . بیا که می خوام صدای دوستت دارم های ما زیر آب شنیده شه که داره بدنمونو غسل عشق میده . عشق پاکی که هنوزم میگم خیلی ها نمی تونن اونو تصورش کنن . سارا و سعید همدیگه رو در آغوش کشیدند .. صدای آب و بوسه های داغ اونا و زمزمه های دوستت دارم لحظات خوشی رو واسه هر دو اونا رقم زده بود . ..

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۵۳

سارا پاهاشو باز کرد ..تا سعید راحت تر بتونه آخرین فاصله بین اون و خودشو از بین ببره .و پسر خیلی راحت دستاشو دور کمر زن حلقه زد و کیرشو به آغوش باز کس سارا فرستاد . سر و صورت سا را رو سینه های سعید قرار داشت .. باز هم فاصله ای بین اونا نبود . صدای عشق و زمزمه های اون به خوبی شنیده می شد . سکوت عشق را به دست فریاد آب سپرده بودند . فقط صدای محبتی بود که هر دو شون به خوبی می شنیدند . و هر دوی اونا در وجودشون عشق رو فریاد می زدند , زمزمه می کردند و نیاز رو . نیازی که اونا روبه فردای زندگی می رسوند . دوست نداشتن که این لحظه ها تموم شه . دوست نداشتند که از آغوش گرم هم جدا شن . حتی سعید هم دیگه باورش شده بود که زندگی یعنی فقط لحظاتی که در کنار عشق زندگیشه . حس می کرد که دنیا اون قدر مهربونه که از تماشای پیوند پر شکوه اون و سارا لذت می بره . حس می کرد که دنیا فقط عشق اون و سارای خودشو می بینه . عشقو با تمام سادگی خود در آغوش کشیده بود . اونم عشق رو وارد قانون و مقرراتی نکرده بود . سعید هم مثل سارا عشق رو در قانون خونه دلش می دید . به نظر اون همین عدالتخانه برای عشق کافی بود . پسر خودشو خم کرد تا بتونه لباشو بذاره رو موهای خیس زن . سارا عشقو از لبان و بوسه های سعید به خوبی حسش می کرد .. اونم به آرومی لباشو رو سینه های سعید حرکت می داد … حس کرد که کیر داغ سعید هم به وجد اومده و داره شادی و شعف و حرکتشو به خوبی در عمق بدن اون در کس داغ و پر هوسش نشون میده … بک بار دیگه سعید نتونسته بود جلوی خودشو بگیره .. سارا دستاشو دور کمر سعید محکم حلقه زدده بود تا اونو در همین حالت نگه داشته باشه . تا اون به اوج لذت برسه و بخواد که بازم به حرکتش ادامه بده . . می خواست حرف بزنه .. یه چیزی بگه ولی صدای آب نمی ذاشت . صدای آب به اون این اجازه رو نمی داد .. می خواست بگه که شیرینی این لحظات رو فقط به شیرینی لحظات با اون بودن عوضش می کنه … یعنی دنیایی که فقط اونو می بینه . فقط اونو می خواد …نمی خواست باور کنه بی او بودن را .. بی او خندیدن را .. نمی خواست باور کنه که تن بر هنه اش رو باید که باز هم به تن بر هنه مرد دیگه ای بسپره که اسم شوهر روشه .. به مردی که نسبت به اون عشقی احساس نمی کنه .. بلکه یک عادته که اونو در کنارش نگه می داره و شاید هم فرزندی که نمیشه گفت محصول عشقه . دستای سعید رفت پایین و پایین تر و رو باسن سارا قرار گرفت … سارا ارضا نشده بود برای همین این حرکات پسر اونو به آتیش کشیده بود . سعید شیر آبو بست و سارا رو به همون صورت خوابوند .. حالا سارا می تونست حرف بزنه . می تونست از عشق و احساس و هوسش بگه ..
-سعید تو دیوونه ای دیوونه ای ..
سعید سارا رو کف حموم خوابونده بود . پشت زن رو زمین قرار داشت … خنده اش گرفته بود . از این دیوونه بازیها .. از این که عشق و هوسشونو اسیر یه جای تنگ کرده بودند . اما در همین جای تنگ هم احساس بزرگی می کردند . سارا با دو تا دستاش محکم شیر آبو نگه داشته بود .. سعید خودشو به سمت جلو می کشوند ..
-نههههههه عشقم .. عزیزم … چقدر داغه ..سعید .. خیلی گرمه …
سعید : ولی نه به اندازه گرمی عشق من به تو ..
سارا : آهههههههه نههههههههه این همون عشقه که فرستادیش به بدن من .. این همونیه که من و تو رو برای همیشه تا ابد در کنار هم نگه می داره . عشقی که به معنای لذته و لذتی که همون عشقه .. دوستت دارم .. بگو بهم عزیزم . بگو سعید که عشق و هوس از هم جدا نمیشن آخخخخخخخ ادامه بده .. همه رو با هم می خوام .. و سعید لذت می برد از این که همچنان با لذت داشت به سارای خودش لذت می داد . احساس غرور می کرد .. اعتماد به نفسی که اونو به آینده ای که سارا همچنان خودشو وابسته به اون بدونه امید وار می کرد .
-دوستت دارم .. دوستت دارم . سارای من .. تو که خودت می دونی عشق من به تو از همه اینا بالاتره .. نگاه تو ..تن تو .. وجود تو همه اینا رو حس می کنه ..
سارا کمی خودش. بالاتر کشیده بود …
-دارم می سوزم سعید .. می خوام این کاشی ها رو بشکنم می خوام این دیوار بریزه و فرار کنم .. واسم راه فرار نذاشتی …
سعید : تو اسیر آغوش منی .. به هر طرف که فرار کنی فقط منو می بینی . منم و من . منو باید حسم کنی . فقط منو . تو باید که فقط منو ببینی ..
سارا : بگو مرد من .. بهم دستور بده … بگو آقای من .. هر چی تو بگی همونه .. بگو عشق من .. من فقط به حرفای تو گوش میدم . به حرفای عشق خودم . به حرفای کسی که دوستش دارم .. راست گفتی که راه فرار ندارم . آخه به هر طرف که نگاه می کنم آغوش توست .. تویی و. عشق تو .. تو .. تو .. فقط تو … لحظه به لحظه صدای سارا آروم و آروم تر می شد . می رفت تا ار گاسم شه ..

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۵۴

سارا فقط به شکاف وسط پاش فکر می کرد .. به حرارتی که انگار داشت بخار گرمی رو ازش خارج می کرد . مایع هوس و مایه اوج لذت اونو .. سعید دیگه به خوبی با این حالت او آشنا شده بود . در کمتر از یک روز قلق اونو گرفته بود . اون حالا به خوبی می دونست که چقدر سارا رو دوست داره و به خواسته هاش اهمیت میده . این که این زن براش اون قدر اهمیت داره که از همه چیز خودش بگذره … سارا حرکت لذت رو به خوبی احساس می کرد . می دونست که آبش در حال خارج شدنه .
-نههههههه سعید .. بد جنس .. چرا ولم نمی کنی .. من دارم می ترکم . من سوختم . دارم ریز ریز می شم . آرومم کن . آرومم کن .
-من خودم آروم نیستم . چطور می خوام تو رو آروم کنم ..
-منو ببوس .. منو اسیر پنجه هات کن . می خوام در آغوش تو آروم بگیرم . خودت رو ازم جدا نکن سعید
-تو که الان می گفتی ولت کنم ..
سارا سکوت کرده بود . اون فقط می خواست حرف بزنه . آهنگ صداشو به گوش عشقش برسونه . یه چیزی واسه گفتن .. یه حسی واسه نشون دادن . این نهایت عشقی بود که می تونست و می خواست که نشون عشقش بده . لذتی که اونو به اوج می رسوند . سارا واسه لحظاتی چشاشو باز کرد .. بازم نگاهشو به چشای باز سعید دوخت . به خوبی سنگینی و داغی کیر سعیدو حس می کرد . این که چقدر دوست داره بازم احساس سبکی و آرامش کنه . دوست داره گرمی هوسشو از تنش بریزه بیرون . و سارا به اون هوس به اون حرارت و به اون مایع نیاز داشت . احساس می کرد که کس تشنه اش آب عشق و هوس سعیدو می خواد . نه نه .. نه ..من گناهکار نیستم . منی که دارم از عشق و هوسم لذت می برم به هیچ وجه نمیشه بهم گفت گناهکار . گناهکار اونایی هستند که نمی ذارن عشاق به هم برسن .. سارا آروم باش . برو به دنیای عشق و هستی به سر زمینهایی که می تونی تصورشو بکنی که فقط تویی و عشقت و دنیای قشنگ . دنیای قشنگ خواستنها و نیاز. نیازی که نمی دونی اسمشو چی بذاری . فقط می دونی که با تمام وجودت می خوای .. حس می کنی ..
-سعید ! من می خوام … می خوام .. بغلم کن .. بازم منو ببوس .. بازم به بدنم .. به هر جای بدنم دست بزن . من می خوام غرق تو بشم ..می خوام در آغوشت آروم بگیرم .. بازم یه روز دیگه در کنارتم . این بار روزمو با تو شروع کردم .. یه حس مشترک . حس با تو بودن .. لحظه ای که اونو با هیچ لحظه دیگه ای در این دنیا عوضش نمی کنم . من دلم می خواد تا وقتی که زنده ام روزمو با تو شروع کنم . وقتی که بیدار میشم اولین چیزی که می بینم تو باشی . تو رو در کنار خودم داشته باشم . با یه حس قشنگ .. حسی که نشه وصفش کرد .. مثل حالا که نمی دونم چه جوری از احساسم بگم . از شیرین ترین لحظات زندگیم . می خوام وقتی که مثل امروز بیدار میشم صورت قشنگ تو رو ببینم . باور کنم که در کنار منی . باور کنم که می تونم بازم سعیدمو بغلش کنم و ببوسم . بهش بگم دوستش دارم .. بهم بگه دوستم داره …
سعید : سارای من ! حرفای قشنگی می زنی . بهم آرامش میدی … بهم میگی که باور نکردنی ها رو باید که باور کرد . ولی یه چیزی که هست ….
کمی من و من کرد ..
سارا : چیزی می خوای بگی ؟ بگو من وحشتی ندارم . بگو اگه دلت رو زدم . بگو اگه حس می کنی که به زودی زود همه چی برات یکنواخت میشه .. بگو من تحملم خیلی زیاده …
-چی داری میگی سارای من . من فقط می خواستم بگم کمرت مچاله نشده ؟ اگه دردت گرفته خودمو کنار بکشم ..
-آخخخخخخخخ عزیزم .. دیوونه .. پسر خوب … بهت چی گفتم ؟ من که می دونم چقدر سنگین شدی .. من تشنمه .. کسم آب می خواد . حالا دیگه خیلی راحت می تونه نیاز ها شو بگه . خیلی راحت می تونم بهت بگم که چی می خوام …
دستای سعید بازم رفت رو سینه های سارو در یه لحظه لبهاشونو به لبای هم نزدیک کردند .. سعید دیگه به وسط بدنش حرکتی نداد .. کیرشو در کس سارا ثابت نگه داشته فقط به محبوبه اش فکر می کرد .. به داغی هوس و این که باید در نهایت عشق و نیاز و التهاب تا اون جایی که می تونه سارا رو غرق هوسش کنه … سارا به خوبی جهش های کیر سعیدو حس می کرد .. چشاشو بسته بود تا گرمای دوبدنو به خوبی احساس کنه .. با هر پرش کیر و آبی که وارد کسش می شد لبهای سعیدو با فشار بیشتری میکش می زد …

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۵۵

سارا دوست نداشت از اون جا تکون بخوره . آروم آروم پاهاش شل شد و بدنش به سمت جلو حرکت کرد . حالا کمی بدنش آزاد تر شده بود .
-بغلم بزن سعید . می خوام بازم در آغوش تو گم بشم .. می خوام در همه جای تو جا داشته باشم . زیر پوستت .. توی تنت .. در وجودت ..
-جا داری سارا .. تو در تمام وجود من هستی . چه بخوای چه نخوای ..
-دیوونه ! تو که می دونی من می خوام و همیشه هم می خوام .. ولی خیلی خوابم میاد سعید . می خوام تو بغلت بخوابم . خیلی آروم .. لذت می برم . لذت می برم .. ولی می دونی چیه .. با همه آرامشی که از خوابیدن توی بغلت نصیبم میشه ولی یه بدی داره ..اگه گفتی ..
سعید : هیکلم درشته ؟ توش خفه میشی ؟
سارا : نه اتفاقا یه کیسه خواب خیلی خوبیه . بهم آرامش میده . خوشم میاد .. دلم می خواد روزها و هفته ها و ماهها توی بغلت بخوابم ..
سعید : نمی دونم چی بگم . ما انسانیم ..
-یعنی می خوای بگی اگه خرس قطبی بودیم می شد ؟
-من نخواستم چیزی بگم ..
دو تایی خندیدند ..
-نه سعید .. می دونی چیه .. من وقتی کنار توام گذشت زمانو حس نمی کنم . اگه بخوام در آغوشت آروم بگیرم و بخوابم یهو چش باز می کنم و می بینم که چند ساعت گذشته .. چند ساعت به پایان این روز های خوش نزدیک شدیم ..
-نه سارا جون .. مگه اون طرف پایان شروع دیگه ای نیست ؟ مگه بازم نمی تونیم با هم باشیم ؟
-چرا .. اونایی که همو دوست دارن .. عاشق همن .. حتی اگه زیر سنگ هم باشن می تونن همو ببینن .
سارا : من که نگفتم می خوام فراموشت کنم . همیشه در کنار توام .. با تو ..
دو تایی رفتن زیر دوش و دقایقی بعد سارا سرشو گذاشت رو سینه سعید وقتی هم چشاشو باز کرد دید که ظهر شده . دومین روزی بود که اونا در کنار هم بودن . سعید زود تر از اون بیدار شده بود .. و در یک ساعتی که اون بیدار بود و سارا خواب آروم نوازشش می کرد . وقتی به هیکل فانتزی و جمع و جور سارا نگاه کرده اونو با بدن خودش مقایسه می کرد انگاری که سارا خودشو به یک کیسه خواب سپرده باشه . دستشو لای موهای سارا فرو برده و با نوک انگشتاش سر عشقشو مالش می داد . دوست داشت اون لبا رو ببوسه .. با نوک سینه هاش به آرومی بازی می کرد .. نه به اندازه ای که بیدارش کنه . سارا خسته بود .. و با احساس آرامش خاصی چشاشو بسته بود . هر دو شون کاملا بر هنه بودند . چند متر اون طرف تر پدر و مادر سعید فکر می کردند که اون رفته به مسابقات ورزشی .. فاصله بین اونا یکی دو در و دیوار بود . برای سعید مهم نبود که چی میشه و چی نمیشه . اون پروایی نداشت از این که عشقشو ابراز کنه . از این که بگه واسه من مهم نیست که سارا دو برابر من سن داره .. یه پسر بزرگ داره . برای من مهم نیست که اون دختر نیست ..اون فقط از همسرش جدا شه من اونو می گیرم .. ولی می دونست که عشقش سارا خیلی عذاب می کشه … درسته می تونه با امید و دلگرمی به سعید خیلی از مشکلاتو حل کنه ولی یک زن هر قدر هم مقاوم باشه حرف مردم روش اثر داره . البته سارا بهش گفته بود اگه به جایی برسن که دیگه چاره ای واسش نمونه جزمحو شدن در هم قید همه چیزو می زنه . سارا بهش گفته بود که انسان باید به خاطر خودش زندگی کنه . به حرف مردم اهمیتی نده . بزرگترین بد بختی ما آدما به این خاطره که به خاطر حرف مردم زندگی می کنیم . فلانی مثلا از این کار ما خوشش نمیاد .. از این عقیده ما خوشش نمیاد . در حالی که نباید به اون اعتنا کرد . میشه حرفاشو بر رسی کرد و عقیده شو اما این که ما بخواهیم خودمو نو طوری ردیف کنیم که با خواسته های دیگران هماهنگی داشته باشه جز نابودی خودمون کاری نکردیم . با این حال سعید و سارا قصد داشتند به همین صورت ادامه بدن و سارا سر خونه و زندگیش بمونه . سارا وقتی چشاشو باز کرد و خودشو در آغوش سعید دید اولین کاری که کرد این بود که به ساعت دیواری نگاه کنه .. وای ظهر شده بود . تقریبا روز به نیمه رسیده بود .. سعید از نگاه خاص سارا متوجه شده بود که اون منتظر یک بوسه داغه ..بدن داغ سارا رو در آغوش کشید . لباشو رو لبای گرمش گذاشت ..
سارا : گرسنه ات شد سعید ؟ الان پا میشم یه چیزی درست می کنم .
-از هر چی سیر شم از تو یکی سیر نمیشم ..
سارا : خیلی شیطون و زبلی . اصلا بهت نمیاد که همون سعید خجالتی باشی که وقتی می خواست حرف بزنه انگاری داشت گوشت تنشو می خورد .
-دوست داری دوباره اون جوری بشم ؟
-دوست دارم هر جوری که میشی و هستی فقط مال من باشی .
-دوستت دارم . سارای من عشق من .. هیچوقت فراموشت نمی کنم . من فقط واسه توام سارا : و من هم برای تو …

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۵۶

روز ها تقریبا شبیه هم می گذشتند . سکس و عشق و بی خیالی از آن سوی زندگی .. آن سوی روابطی که اونا رو به زندگی وابسته می کرد . سعید هم به پدر و مادرش فکر می کرد . به این که اگه اونا بفهمن که عاشق زنی شده که شوهر داره بچه داره و تازه سنش هم دوبرابر سن اونه چه عکس العملی نشون میدن و مهم تر از اون این که حاضره در صورت جدا شدن اون زن از شوهرش با اون از دواج کنه چه کار می کنن ؟ .. گاه وقتی که سعید خواب بود سارا به آرومی خودشو ازش جدا کرده می رفت یه زنگی واسه شوهر و پسرش می زد تا اونا تماس نگیرن . دوست نداشت که سعید به یادش بیاد که اون زنی وابسته بوده و آزاد نیست .. تقریبا دو سه روز مونده بود که بیان .. سامان : عزیزم واقعا جای تو خالی . دلم واسه بغل زدنت تنگ شده . می دونم توهم حس منو داری . من نمی دونم این کارت چه کاری بوده که از منم واست مهم تر بوده .
-چی بگم عزیزم . تو و سهیل هر دو تون واسم مهم هستید .
-سارا چقدر آروم حرف می زنی . منو یاد وقتی میندازی که سهیل بچه بود و نمی خواستی با بلند حرف زدن از خواب بیدارش کنی .
-عزیزم این واسه من یه عادت شده . این جوری اعصابم راحت تره .
-چیزی ناراحتت کرده عریزم ؟
-نه واسه چی این حرفو می زنی سامان ؟
-از آهنگ صدات می فهمم از این که کمی بی حوصله به نظر میای . انگاری که دوست نداری من زود تر بیام پیشت و تو رو از این حال و هوا در آرم .
-نمی فهمم چی داری میگی سامان . شاید به خاطر اینه که این روزا زیاد کار می کنم و خیلی هم درخواست دارم واسه کارای صنایع دستی .
-عزیزم چند بار باید بهت بگم که تو مجبور نیستی . من در آمدو حق ماموریت و اضافه کاری هام به انداه ای هست که از عهده تامین هزینه های زندگی بربیام . با سهیل حرف می زنی ؟ پیش من وایساده ..
سهیل : مامان چه طوری ؟ ! بابا راست میگه . انگاری آهنگ صدات طوریه که آدمو به یاد غمهای زندگیش میندازه – اگه شما رو خوشحال نمی کنه و نمی کنم دیگه براتون زنگ نزنم تا بر گردین …
سارا با این که به پسرش سهیل فوق العاده علاقه مند بود ولی از این که حس می کرد این یعنی نوعی فاصله زمانی و سنی با سعید کمی حرصش گرفته بود . از این که سهیل کمی تند بر خورد کرده بود کمی متاثر شد .
سارا : پسرگلم .. مامان دوستت داره . خسته ام . حتما شما رو دوست داشتم که تماس گرفتم .
با هم خدا حافظی کردند … سارای کاملا بر هنه از گوشه پنجره طوری که از بیرون دید نداشته باشه بیرونو نگاه می کرد . چقدر همه چی واسش سخت میشه . حالا لذت شیرین عشق و هوس و در آغوش سعید بودنو بی هیچ دغدغه ای می چشه ولی اگه شوهرش برگرده و بخواد یه همچین شرایطی رو پیاده کنه همش باید این استرس رو داشته باشه که اگه سامان سر زده وارد خونه شه و اونا رو با هم ببینه چی میشه .. افکارش در هم و بر هم شده و نمی دونست به چی فکر کنه . به هر چی فکر می کرد به نتیجه ای نمی رسید . دنیای بدون سعید رو دنیای بی ارزشی می دونست . اون با با صدا و گرمای نفسهای سعید به خواب می رفت . به تن گرمش عادت کرده بود . اگه بدنش با بدن سعید تماس نمی داشت خوابش نمی برد .. سامان براش یک بیگانه شده بود . چه جوری می تونست کنار شوهرش بخوابه ؟!با اون عشقبازی کنه .. تنشو بسپره به تن اون ؟! در حالی که روح و وجود و هستی خودشو متعلق به دیگری می دونست . حس کرد که داره گریه اش می گیره . اون دوست نداشت سعید رو از دست بده . نمی خواست شرایط به زیان هر دوی اونا باشه . حس می کرد که خودش بیشتر ضرر می کنه . ولی اونم یک عاشق بود . نمیشه به سعیدجوان و خوش تیپ و خوش اندام ایراد گرفت و گفت که چرا عاشق زنی بزگتر از خودش شده . حس کرد که گریه آرومش می کنه .. اشکهای سارا از دلش حرکت کرده بودند که حس کرد دستانی دور کمرش حلقه شده . سعی کرد به شرایط عادی بر گرده . دستای سعید سینه هاشو لمس کرد .. بازم یه حس هیجان دیگه ای درش به وجود اومده بود . وقتی با سامان سکس می کرد شاید تا چند روز احساس نیاز نمی کرد .. ولی سعید واسش مرد هر لحظه عشق و هوس بود .. -کی از خواب بیدار شدی سارا ؟
سارا هنوز یه حالت بغض کرده داشت . دستشو گذاشت پشت دست سعید و انگشتای عشقشو به دهنش نزدیک کرد تا دونه دونه میکشون بزنه و اونا رو ببوسه …

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۵۷

سارا اون قدر به این کارش ادامه داد تا بتونه بر خودش مسلط شه .
سعید : سارا تو چیزیت شده ؟ انگار از یه چیزی ناراحتی ؟ من اینو به خوبی حس می کنم .
-تو خیلی خوشحالی ؟
-نمی دونم . نمی دونم چی بگم ؟ مگه تو ناراحت نیستی ؟
-من از بودن در کنار تو احساس خوشحالی می کنم . واسه این که بهترین لحظات زندگیمو در کنار تو گذروندم .
-خب منم به خاطر همین ناراحتم که به این روزا عادت کردم . حس می کنم که تو شوهر من هستی و بدون تو نمی تونم زندگی رو پیش ببرم . نمی تونم به فردا هام فکر کنم . اصلا نمی تونم به هیچی فکر کنم .
-حالا به من فکر نمی کنی ؟
سعید سارا رو به خودش فشرد . و سارا با دستای سعید و با نوازش های اون احساس امنیت می کرد .
-نهههههههه سعید چقدر منو به بوسه هات عادت دادی به نوازشهات . به دستای گرمت . دیگه من نمی تونم تحمل کنم . نمی تونم حس کنم که تو در زندگیم نباشی
-مگه تو می خوای از زندگی من بری که داری این جوری حرف می زنی ؟ نهههههه …نههههههههه من باورم نمیشه . نمی تونم اینو باور کنم .. احساس کنم که سارای من بخواد تنهام بذاره . یعنی با اومدن سهیل و سامان خان تو می خوای همه چی رو فراموش کنی ؟ به همه چی پشت پا بزنی ؟ من اصلا نمی تونم قبول کنم ..
-دیوونه .. پسره دیوونه . کی به تو گفته که من می خوام تنهات بذارم . فراموشت کنم . مگه تو هنوز یک زن رو نمی شناسی ؟ زن وقتی عشقشو پیدا کنه هیچوقت اونو گمش نمی کنه . مگر این که خود اون عشق یا کسی که عاشقشه بخواد تنهاش بذاره فراموشش کنه . و تو هیچوقت همچین کاری نمی کنی .
جلوی بدن سعید در تماس با پشت بدن سارا بود خواست روی سارا رو به سمت خودش بر گردونه ولی زن به اون اجازه همچن کاری رو نداد .
-سارا چرا صورتت خیسه ؟ تو داری گریه می کنی ؟ آخه واسه چی ؟
-واسه سر نوشت خودم . و این که انگار عاشق شدن برای من حرام و طلسم شده نشون میده .
-من این طلسمو می شکنم سارا . با تو .. در کنار تو . من و تو با هم لحظه های خوشی رو خواهیم داشت . من تنهات نمی ذارم . عیبی نداره . مهم اینه که من وتو به یاد هم لحظاتمونو سپری کنیم .. چشامو می بندم سارا . تو با چشایی باز رو تو بر گردون . دلم تنگ شده واسه بوسیدن تو . برای عشقبازی با تو . بذار این دو سه روزی رو هم که در کنارهمیم از هم و از لحظه ها لذت ببریم . فراموش کنیم که فردا های ما چی می خواد بشه . دوستت دارم سارا . با تمام وجودم . بیشتر از هرچی و هر کی که حسش کنی تصورشو کنی .. سارا من چشامو بستم .
-بازش کن سعید .. بازش کن ..
سعید چشاشو باز کرد . سارا روشو بر گردوند .
-عزیزم .. چشات از اشک سرخ شده . می خوام که با اون چشات از ته دلت بخندی . نشون بدی که خوشحالی . نشون بدی که من و تو می تونیم روزای خوبی رو کنار هم داشته باشیم . کافیه که حتی فقط برای چند دقیقه در روز در کنار هم باشیم .
-سعید من . این برام رویایی شده که حس کنم فقط می تونم با تو باشم . حس می کنم که با تو متولد شدم . زندگیم عوض شده .. ولی خودم همون سارا هستم . همون سارایی که عشقو طلب می کرد تا این که گمشده شو در تو پیدا کرد . سعید ! من نمی خوام دوباره گمش کنم . من نمی خوام تو رو از دست بدم ..
سعید دیگه نذاشت سارا بیشتر از این حرف بزنه و اعصابشو خراب کنه .. دیگه حتی به اون اجازه نداد که خودشو جمع و جور کنه و بر گردن روی تخت . پا هاشو باز کرد و اونو همون جا رو زمین خوابوند .
-آخخخخخخخ سعید … خوب بلدی چه جوری ساکتم کنی . حالا دیگه جز تو به هیچی فکر نمی کنم . جز تو و اون آرامشی که بهم میدی . نگاهت داره داد می زنه که منو با تمام وجودت می خوای . نگاهی سرشار از عشق و هوس . سعید حس کرد که این جوری رو زمین ممکنه به کمر سارا فشار بیاد و سنگینی بدنش تنشو اذیت کنه . واسه همین دستاشو گذاشت زیر کمر سارا و خودش به صورت طاقباز در زیر قرار گرفت . سارا رو, رو رو تن خودش قرار داد .
-عزیزم تو نمی خوای کاری انجام بدی . خودت رو بسپر به من . نمی خوای کاری کنی ..
کس داغ سارا روی کیر سعید قرار گرفته بود .. سعید کیرشو به آرومی روی کس زن عاشق حرکت می داد . و زن انگار دیگه به هیچی فکر نمی کرد . سکس با سعید می رفت تا یک بار دیگه واسش یه مسکنی باشه که دیگه به لحظه های غم و اندوه فکر نکنه . هر چند که عشق و وابستگی اون به سعید نیاز اصلی اون بود .
-دوستت دارم دوستت دارم سعید ..
سعید بدنشو کمی جا بجا کرد تا کیرش یک بار دیگه بره به اونجایی که ازش آتیش می بارید …

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۵۸

سارا احساس آرامش می کرد و لذتی که با آرامش در هم آمیخته بود .
-عزیزم سارای من . عشق من حالا به این فکر کن . افکار بد رو از سرت دور کن . حالا فقط این عشقه که بین من و تو حکومت می کنه . حالا این عشقه که تصمیم می گیره چه کاری باید انجام بده . و زندگی فقط این نیست . منم و تو .. ما دو تایی مون . می تونیم با حرف زدن همو آروم کنیم . می تونیم بازم با دیدن هم لحظه های خوشی واسه هم رقم بزنیم . این بار دیگه نگران این نیستیم که طرفمون چه فکری می کنه . بازم لحظه ها کارشو انجام میده . شاید نتونیم این جوری ..همون جوری که عادت کردیم با هم باشیم ولی قلبمون هنوز می زنه . هنوز صدای تپش های قلبمونو می شنویم .. هنوز صدای نفسهای ما میاد . نفسهایی با ارزش تر از هوس . هنوز زندگی به ما لبخند می زنه .. هنوز عشق بر دلهای ما حکومت می کنه . هنوز زندگی بهمون میگه که می تونیم با هم خوش باشیم . می تونیم عشقبازی کنیم . ..
-آهههههههههه نههههههههه سعید همین کارا رو می کنی و همین حرفا رو می زنی که روز به روز بهت وابسته تر میشم . حس می کنم از همون روزی که به دنیا اومدم سر نوشت من به تو بسته شده . انگار ستاره های بخت مادر کنار هم بودن . حالا من, تو رو دارم . تو رو که به من امید میدی و می دونی که با من چه رفتاری داشته باشی . چه جوری به من بگی که دوستم داری . شادم کنی . لحظات خوشی رو برای من رقم بزنی . دوستت دارم . عاشقتم . دیوونتم . اووووویییییی کسسسسسم کسسسسسم … حس می کنم بازم مثل همون دفعه اولی که خودشو تسلیم تو و کیر تو کرد داره لذت می بره شایدم بیشتر . چون حالا داره به خوبی اینو حس می کنه که سعید قشنگ و مهربونش هر گز از دست اون خسته نشده . بازم با همون شور و حال اولیه و شایدم بیشتر اونو می خواد . هوس اونو داره . این جاست که هوس ارزش خودشو نشون میده و این که چون من برات یکنواخت نشدم و دلت رو نزدم این یعنی عشق .
-مگه قرار بود دل منو بزنی ؟ مگه قرار بود که از تو سیر شم ؟ مگه تو سارای من ممکنه همچین حسی نسبت به من پیدا کنی ؟
-نه .. ولی یک زن اگه یه حس عاشقانه ای داشته باشه وفا دار باشه رو عشق و عقیده اش وای می ایسته . به حرفی که زده ایمان داره . پای بند خواسته های قلبی خودشه . هر گز خیانت نمی کنه . حتی خیلی ها شون هم اگه خیانتی ببینن اهل تلافی نیستن .. و تو سعید من یک مردی .. یک مردی که می تونی این خوی خوب خانوما رو هم داشته باشی .
-حالا عزیزم بذار هر دو مون از لحظه های شیرین هوسمون لذت ببریم . چقدر از این مدل حرکت آروم کیر توی کس خوشم میاد . وقتی هم که آبم زود نیاد و بتونم با لذت این خوشی رو به تمام تنم انتقال بدم سارا ..
-می دونم چی میگی سعید . یک زن شاید نتونه حس یک مرد رو در این زمینه به خوبی درک کنه ولی می دونم درکت می کنم . یک زن هیچوقت جلو گیری نمی کنه .. البته تقریبا .. اون نگرانی نداره از این بابت .. یک زن خیلی لذت می بره .. یه خورده تند تر .. می خوام مغزم مثل قلبم بلرزه .. همه وجودم بلرزه . آتیش بگیرم بسوزم از این بیشتر .. در آغوش تو خاکستر شم . دوستت دارم . دوستت دارم .
-بیا جلو تر سارا .. بیا می خوام لباتو ببوسم . بغلت بزنم . یک بار دیگه سینه هاتو رو سینه هام به حرکت در بیارم . بهت بگم و نشون بدم که دیوونتم . که بدون تو نمی تونم زندگی کنم و تو هم نباید این افکار تلخ و عذاب آور جدایی رو به خودت راه بدی . زندگی قشنگه . خودت هم قشنگی . دنیا قشنگه .
-عاشقتم .. عاشقتم . دوست دارم تا ابد اینو فریاد بزنم . به همه بگم .. به همه بگم که جز تو هیشکی رو نمی خوام . جز تویی که منو به زندگی امید وار کرده و نشون دادی که عشق مرزی نداره . سن و سال نمی شناسه . دیوونتم سعید .
و این بار این سارا بود که حس می کرد هر دو شون نیاز به سکوت دارن تا در این لحظات خوش هماغوشی عشق و هوس , باز هم اوج بگیرند و به نهایت لذت برسند .. خودشو رو سعید خم کرد و لباشو رو لبای سعید قرار داد . سعید هم همچنان دو تا دستاش رو دو طرف باسن سارا بود . وقتی هم که باسنشو به دو سمت بازش می کرد تا بتونه کیرشو در فضای باز و آزاد تری حرکت بده سارا کلفتی و حرکت کیر رو بیشتر لمس می کرد و غرق هوس می شد .. همه جا سکوت بود .. سکوت با صدای نفسهای گرم و پر هوس و عاشقانه زنی که یک بار دیگه عشقو تجربه کرده بود اما این بار با پسری که خیلی کم سن تر از اون بود . پسری که می گفت واسش مسئله ای نیست که سارا چند سالشه .. فط اونو می خواد . می خواد اونو در کنار خودش احساس کنه و بدونه که سارا برای همیشه مال اونه . و این هوس یاعشق زود گذر جوانی نیست که اومده به سراغش …

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۵۹

سارا همچنان در عشق و هوس احساس گرسنگی می کرد و سعید هم دست کمی از اون نداشت . اونا حس قشنگ عاشقانه سر شار از هوس رو بی منت با هم قسمت کرده که در کنار هم قرار داده بودند .. نمی شد گفت کدومشون عاشق تره و بیشتر غرق هوسه .. سارا دوست داشت همچنان در خواب باشه .. اما لحظه ها همچنان در حال گذر بودند .. و اونا یاید ساعتها قبل از خداحافظی با هم به این می اندیشیدند که چه حرفایی رو آماده کنند تا به اونایی که بهشون دروغ گفتن بزنن . و سارا از دروغ متنفر بود . مثل سعید . پیوند قلبی اونا به هم می گفت که نباید به هم دروغ بگن . نباید با احساسات هم بازی کنن . اما سعید باید به خونواده اش دروغ می گفت و سارا هم باید همین کارو در حق پسر و شوهرش انجام می داد . نمی خواست با دروغ همراه شه .. هر چند از روی اجبار بود . اون دوست داشت با وجودی شفاف چون آینه با دلی پاک و خالص و سر شار از عشق و راستی ها در آغوش سعید قرار بگیره . عشق یعنی این .. عشق یعنی پاکی لحظه هایی که تو رو به صداقت و وفا می رسونه به لحظه های بی دروغ , به لحظه هایی که آتش وجود .. وجود عاشق و معشوقو خاکستر می کنه و اونا رو به بهشت موعود پیوند شیرین عاشقانه و بی ریایی می رسونه که نمیشه با قلم وصفش کرد .. سارا به خود اومد حس کرد که اون لذت و سوزش ادامه داره . داشت روی کیر سعید خوابش می برد . ولی حالا بیدار بود . هنوز می تونست یک روز دیگه هم بی دغدغه با عشقش باشه . بدون این که به این فکر کنه که چی میشه و چی نمیشه . بدون این که به دروغایی که برای بعد بسازه فکر کنه . سعید هم تن لخت سارا را خواستنی تر از همیشه می دید . و سارا دستای نوازشگر سعید رو آرام بخش تر از همیشه حس می کرد . دستایی که در کنار آرامش , دنیایی از هوس رو واسش به ار مغان داشت .. حرکت بدن سارا رو تن سعید ادامه داشت حرکاتی که جنب و جوش کیر سعید درکس سارا رو به همراه داشت . . . وقتی نگاه عاشقانه و هوس انگیزانه دو تایی شون یک بار دیگه به هم تلاقی کرد لبها خود به خود به سوی هم حرکت کردند یکبار دیگه سعید دستاشو گذاشت دور کمر سارا و و در یه چرخش , بازم خودشو روی عشقش قرار داد و این بار لبای سعید بود که در بالا قرار داشت مثل کیرش که جاشو با کس عوض کرده بود .. وجود سرشار از عشق و هوس هر دوی اونا در تمنای دیگه ای سیر می کرد . هر دو با لبان خاموش خود فریاد می زدند . منتظر انفجار دیگه ای بودند . انفجاری که هر دوی اونا به عهده سعید بود . برای سعید مثل پسرای دیگه ار گاسم طرفشون خیلی سخت تره تا ارضا کردن خودشون .. ولی سارا حس می کرد که خیلی زود توسط سعید ار ضا میشه . چون با تمام وجود خودشو تسلیم اون کرده بود . با تمام وجود خودشو به اون سپرده با تمام احساسش اونو باور کرده بود .. سعید حس می کید که سارای اون یک بار دیگه دراوج هوس قرار داره و تا لحظاتی بعد با ار گاسمی دیگه به اون سراشیبی می رسه که شیره هوسشو باید خالی کنه .. و پشت اون سعید هم می تونه به سارا نشون بده که چقدر تشنه این بوده که آبشو در وجود سارا بریزه .. دستای سارا به دو طرف باز شده رو زمین غلتیده بود . لبای اونا از هم فاصله گرفته بود .. آخه سارا بازم می خواست به عشقش از معجزه عشق بگه . از این که اگه یکی رو با تمام وجود دوست داشته باشی خیلی راحت می تونی خودشو در اختیار اون قرار بدی از زندگی لذت ببری . می تونی خیلی راحت به خوشبختی و آرامش برسی و حالا سارا می تونست اینو با تمام وجودش حس و لمس کنه .. بار ها و بار ها در این پنج روز اینو حس کرده بود .. و می دونست که این روز ها براش یه خاطره میشه . خاطره ای که در حسرت اونه که چرا نمی تونه ماجرای اونو بار ها و بار ها تکرار کنه . یعنی اگه اون و سعید برای همیشه در کنار هم می بودند این لحظه ها واسش یکنواخت می شد؟ نههههههه نههههه سارا .. این طور نیست . تو نباید خودت رو با این افکار عذاب بدی .. حالا رو حس کن . حس کن که حالا چه نیازی داری .. خواسته ات چیه ..
-آههههههههه سعید عشق من ….
سعید از نگاه سارا .. از حرکت اون همه چی رو خونده بود . می دونست که کس تشنه اون نیاز به آب کیر سعید داره . بدن سارا یکبار دیگه زیر بدن سعید محو شده بود .. دستای نوازشگر سعید دور کمر سارا قرار گرفته اونو از زمین بالاترش آورده بود . سارا با همه وزن کمش بازم خودشو سبک کرده بود تا به کمر عشقش فشار نیاره ولی اینا واسه سعید مسئله ای نبود . سعید با چند ضربه آرام و ملایم کیرشو داغ و داغ تر کرد .. حالا دیگه وقت اون بود که خودشو رها کنه .. باز هم منی گرم و داغ سعید راهشو به سمت کس سارا پیدا کرده بود .. دیگه عادت کرده بود . چطور می تونست این نیاز رو مهار کنه .. اونم دوست داشت لحظه های شیرین این چنینی رو در کنار عشقش بیشتر داشته باشه .. لحظه های پر هوس در کنار لحظاتی عاشقانه .. سارا چشاشو بسته بود .. تا باز هم قطره قطره و جهش به جهش آب کیر سعید رو با تمام نیاز و وجودش بپذیره .. و سعید حس کرد که وجودش سبک شده .. اما بیش از این که احساس سبکی جسمی و لذت جنسی بکنه حس کرد که روانش به آرامش رسیده از این که سارای اون دوستش داره و خودشو یک بار دیگه عاشقانه و با تمام وجودش تسلیم اون کرده ..

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۶۰

سعید هم دوست داشت حرف بزنه و هم دوست داشت لبای سارای خودشو ببوسه . هر دو کارو پی درپی با هم انجام می داد . اون می خواست همچنان غرق عشقش باشه .
-دوستت دارم . دوستت دارم . هیچوقت طعم شیرین این لحظه ها از زیر پوست و از وجودم بیرون نمیره . دوستت دارم سارا . با تمام وجود .
سارا حس می کرد حالا دیگه سعید مثل اون نیاز ها شو میگه .. هم حرف دلشون یکیه و هم زبونشون . حالا اون احساس خوشبختی می کرد . می دونست که می تونه برای همیشه به اون فکر کنه و خوشحال باشه از این که که سعید خوش اخلاق و خوش قیافه اون عاشق اونه . با تمام وجودش حس می کرد که این پسر با تمام وجودش اونو در آغوش کشیده و ازش لذت می بره و با همون حس می خواد که به اون لذت بده ..
سارا : منم دوستت دارم .. دوستت دارم . می خوام . می خوام بازم آتیش هوست رو می خوام . بازم تو رو می خوام . همه جای تو رو . این حس قشنگ تو رو می خوام . جوووووووووون .. ووووووووییییییی نهههههههه نههههههههههه درش نیاز .. درش نیار سعید بذار همون داخل بمونه . می خوام آب شدن و سوختن هوسو احساس کنم . می خوام همین جور حس کنم که هوس هم مثل عشق تموم شدنی نیست و ما می تونیم در آغوش هم لحظات پر شوری رو داشته باشیم که ما رو به فر دا و فر دا های شیرین با هم بودن و در کنار هم بودن امید وارمون می کنه .
و سعید در حال سوختن و لذت بردن پس از این که قطرات هوسشو به کس سارا ریخته بود همچنان کیرشو توی کس نگه داشته اما این بار دیگه چشای هر دو شون باز بود . حالا نوبت سکوت بود که با لباش بتونه بین اونا حاکم باشه . نوبت سکوت بود که حرفاشو بزنه . راز سکوت همو به خوبی می دونستند . سارا حس می کرد که خیلی قشنگه راز سکوت همو خوندن و با نگاه با هم حرف زدن . و همین حسو سعید هم داشت . یه بازی قشنگ عاشقانه که خسته شون نمی کرد و اونا رو وادار به موندن و حس کردن می کرد .
-می خوام برای همیشه مال تو باشم سعید .. واسه همیشه در کنارت بمونم .
سارا با گفتن این جملات سکوت رو شکسته بود . حس می کرد اگه این حرفا رو بر زبون نیاره دلش می شکنه … اون نمی خواست به لحظاتی نزدیک شه که یاید از عشقش دور باشه و به امید لحظاتی بشینه که تصادفی و شانسی و با استرس بتونه در کنار اون باشه . وقتی شوهر و پسرش در نزدیکی اون می بودند همه کار ها , همه با هم بودنها باید با استرس انجام می شد و سارا نمی دونست چیکار کنه . اما می دو نست که این یک هفته براش شیرین ترین خاطره زندگیش می شه . شیرین تر از هر لحظه خوشی که داشته .. حتی شیرین تر از اولین لحظه دیدار با سعید .. شیرین تر از وقتی که برای اولین بار عاشق شده .. شیرین تر از دوران شیرین و تکرار نا شدنی کودکیش .. اون تونسته یه هفته رو در عین بچگی بزرگی کنه و خودشو تسلیم نیاز های قلب و روح و جسمش بکنه . آزاد و فارغ البال از باید ها و نباید ها .. حالا اون اسیر باید هایی به نام سعید بود .. سارا سینه هاشو میون دو تا دستاش قرار داد و سعید هم دونست که باید لباشو رو اون سینه ها قرار بده و میکشون بزنه .. .. و بعد , باز هم هماغوشی.. اما این بار بدنهایی خسته که می خواست خستگیشو با یه هما غوشی عاشقونه رفع کنه .. بوسه هایی سرشار از محبت همراه با امید .. و این بار بازم چشاشون بسته بود و حرکات موجی شکل و آروم عشق و هوس میدونو یک بار دیگه واسه اونا آماده کرده بود تا بتونن حرف دلشونو بازم در سکوت به هم بگن . این بار راز نگاهی در کار نبود .. این بار بدنهای داغشون .. حرکت خون داغ رگهاشون به اونا از عشق می گفت . از لحظه های حاکم بر سر نوشتشون .
سارا : تو هم حسی مث حس منو داری ؟
سعید : من حالا هر حس خوب و قشنگی رو که در این دنیا وجود داره دارم . هر حسی رو که می تونه به من زندگی بده . منو امید وارم کنه . من تمام احساس لطیف و عاشقونه و قشنگی رو که می تونه وجود داشته باشه دارم .. فقط اینو حس می کنم که نمی خوام از آغوش تو رها شم . نمی خوام از تو دور شم . درسته که بغل زدن و در آغوش کشیدن, همه اون چیزی نیست که من و تو از بودن در کنار هم می خوایم ولی این لحظه های داغ عشق ما رو داغ تر می کنه و بیشتر نشونمون میده که چقدر به هم احتیاج داریم .. چقدر از بودن با هم لذت می بریم .
سارا : خیلی خوبه .. انگاری داری از زبون من حرف می زنی . همون چیزایی رو میگی که منم می خوام بگم . منم می خوام بر زبون بیارم . بازم منو ببوس ببوس .. لبام تشنه لبای توست ..

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۶۱

و دو عاشق یک بار دیگه غرق لذت بی انتهای بوسه ها یی شدند که نمی دونستن مقصدش کجاست . اما به اون نیاز داشتن . نیاز داشتن که این حسو بازم حسش کنن . نیاز داشتند که در هر لحظه از زندگی وقتی که بیدارن وقتی که در کنار همن به هم بگن و به هم نشون بدن که دیوانه وار عاشق همن .. و حالا یواش یواش داشت اون لحطاتی می رسید که اونا باید از هم دور می شدند . هر دو شون به یاد می آوردند اون لحظاتی رو که بین اونا فاصله ها بود اما ته دلشون این فاصله رو حس نمی کردند . اونا مایه های آرامشو از بودن در کنار هم می جستند و به اون هم رسیده بودند . می خواستند که برای همیشه در کنار هم باشن و اینو دیگران هم به خوبی بدونن . هییچ کس و هیچ چیز مانع بودن اونا با هم نشه . ولی شاید این خیلی سخت می نمود . نمی خواست عذاب بکشه . نمی خواست حس کنه که یک بار دیگه به رویا رسیده رویایی که این بار تحقق اون خیلی سخته . شاید اون تا چند وقت پیش توقع زیادی از زندگی و از سعید نداشت . شاید یکم لبخند یک بوسه و یا یک هماغوشی ساده در ظاهر می تونست نهایت اون چیزی باشه که این روابط می تونست در بر دارنده اون باشه . اما سارا یک زن بد نیود . یک زنی نبود که بخواد عشق اون با سعید نقطه کور زندگیش باشه . هر چند اون تمام این رسوایی ها رو به جون می خرید ولی با خودش می گفت تا زمانی که یک آدم می تونه از راه منطق و اصولی زندگی کنه چرا باید به بیراهه بره . اون حالا عاشقه .. اون می خواد زندگی کنه . باید درکش کرد .. باید اونو فهمید . اون نمی خواست بهش بگن یک زن بد و یک زن بد کاره . اون نمی خواست یک گناهکار باشه .. این شش روز خیلی زود گذشت . حالا اون داشت از خودش بدش میومد . سارا و سعید تا ساعتها سر گرم تمیز کردن یا باز نگری وسایلی بودند که در اون جا قرار داشت . هر چیزی که نشون می داد سعید یا مرد غریبه ای در اون جا بوده . که البته چیز زیادی نبود . ولی وسواس وادارش کرده بود که در این مورد دقت زیادی به خرج بده که یه وقتی لطمات جبران نا پذیری وارد نیاد . از خودش بدش میومد . اون حالا باید شوهر و پسرشو فریب می داد . درسته که به هر کدوم می تونست علاقه خاصی داشته باشه .. به یکی از روی عادت و این که مدیونش بود و به دیگری از روی غریزه . ولی پیش وجدان خود شرمنده بود . این که زنی فریبکاره که فقط وقتشو گذاشته واسه این که چه جوری اطرافیانشو فریب بده . دیگه دو تایی شون خسته شده بودند از بس همه جا رو گشته وارسی کرده بودند .
سارا : حالا بهتره کمی استراحت کنیم . خسته شدم از بس فکر کردم به این که فر دا چی میشه و چی نمیشه . از این که من بدون تو چیکار کنم . ..
افکار آشفته بازم به سراغ سارا اومده بود .. این که شاید دخترا بخوان سعیدو از چنگش در بیارن و پسر هم با این فکر که زن کنار شوهرش می خوابه عذاب می کشید . از این که سارای اون خواسته یا نا خواسته زیاد هم براش فرقی نمی کرد خودشو در اختیار سامان قرار بده و خوشش بیاد . سارا متوجه این حالت سعید شده بود . فهمیده بود که اون چقدر ناراحته ..
سارا : چیه عزیزم .. این قدر غم و غصه دار نشون میدی . دیگه نمی خوای منو ببوسی ؟ نمی خوای بغلم کنی ؟ فقط همین یه هفته ای مال تو بودم ؟ همین یه هفته ای رو بهم گفتی که دوستم داری ؟ همین یه هفته ای رو برات اهمیت داشتم ؟
سعید : سارا این حرفا چیه می زنی . تو که خودت می دونی من تو رو از همه دنیا بیشتر دوست دارم . بدون تو نفس کشیدن بر من حرامه . راستش یه جوری شدم . یه حس عجیبی دارم .
-نمی خوای با من از احساست بگی ؟ بازم دارم برات یه غریبه میشم ؟
-من هیچوقت تو رو یه غریبه ندونستم . حتی اون وقتایی هم که فقط یک لبخند و یک کلام بین ما بود بازم تو رو یه غریبه نمی دونستم . حس می کردم که یه عاملی هست که ما رو به هم پیوند می دونه . عاملی که می تونه ما رو در کنار هم نگه داشته باشه .
سارا : پس چته ؟!
سعید : حس می کنم که با بر گشت سهیل و سامان دیگه اون جوری که باید و شاید بهم فکر نمی کنی . ممکنه حالا بگی این طور نیست ..
سارا روشو بر گردوند . و در حالی که به دمر روی تخت دراز کشیده بود صورتشو روی تشک قرار داده بنای گریستنو گذاشت ..
سارا : چرا .. چرا من باید زندگیم به این صورت در بیاد که با این همه عذاب و شکنجه , تو هم این عقیده رو در مورد من داشته باشی .. مگه تو هنوز سارا رو نشناختی ؟ نکنه داری از خودت میگی که نسبت به من سر د میشی ؟ سعید : مثل این که تو هنوز سعید خودت رو نشناختی .
سعید دستشو گذاشت رو صورت سارا و سرشو به سمت خودش بر گردوند ..
-میشه حالا لبخند بزنی . می دونی که وقتی اشک می ریزی یه جوری مظلومانه گریه می کنی که جیگرم آتیش می گیره ..
-پس تو هم این جوری آزارم نده ..
سعید : دیگه دوست نداری ببوسمت ؟ دیگه دوست نداری بغلت بزنم و بهت بگم که دوستت دارم ؟ …

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق وهـــــــــــــــوس ۶۲

احساس صمیت فوق العاده ای می کردند . دیگه واسشون موردی نداشت که راحت و کاملا بر هنه بگردن .. و حتی سارا دیگه از این که پیش سعید اشک بریزه اون احساس روزای اولو نداشت که کمی خجالتش بیاد .. می دونست که عشقش دوستش داره . نازشو می کشه . به اون احترام می ذاره و همون جوری که سارا نگران روابطشونه اونم به آینده ای فکر می کنه که در کنار هم سر کنن . سارا در حالی که سمت راست صورتشو رو تشک گذاشته و سمت چپش آزاد بود خواست که سرشو به سمت سعید بر گردونه که پسر خیلی آروم خودشو پشتش قرار داد و لباشو گذاشت رو صورتش ..
-می خوام اشکاتو ببوسم و بگم که چقدر واسم مقدسه . اما دوست ندارم این اشکها به خاطر آینده ای که مشخص نیست از چشای قشنگت جاری شه
-این اشکهای دلمه . سعید من نمی خوام یه زن بد باشم . هم نسبت به خونواده ام و هم نسبت به تو ..
-به من بگو چرا ..
-وقتی که یه آدم بد باشه این واسش یه فر هنگ میشه . ولی هر چی که فکرشو می کنم راه دیگه ای نیست .. نمی دونم فردا چه ساعتی رو باید از هم جدا شیم . احتمالا تا غروب می تونیم با هم باشیم ولی تر جیح میدم که یه چند ساعتی رو زود تر تمومش کنیم ..
-سارای من .. طوری میگی که انگاری فردا آخرین رو زیه که من و تو با همیم . من و تو زنده ایم . تا زنده ایم عشق هم زنده هست .. تا نفس می کشیم عشق هم نفس می کشه . با من از نا امیدی نگو .. تو فرض کن مثلا من و تو شدیم زن و شوهر .. دیگه نمی تونیم که به این صورت یک هفته رو یکسره با هم باشیم . حالا شرایط فرق می کرد و حریصانه در کنار هم بودیم .
سارا : یعنی میگی حالا دیگه نسبت به من حریص نیستی ؟
سعید : تو چرا همش می خوای از حرفای من خرده بگیری . اصلا فقط به فکر خودتی .
-بغلم بزن سعید .. با هام حرف بزن . آرومم کن .من نمی دونم چه جوری با زندگی و با خودم بسازم . از فردا یه حس و حال دیگه ای به من دست میده . دلم می خواد واسم حرف بزنی . به من بگی که زندگی برای من و تو ادامه داره . ما بازم همدیگه رو دوست داریم ..
-سارا ! سارا ! مگه ما می خوایم این دنیا و زندگی رو ول کنیم ؟ زندگی ادامه داره . همه چی ادامه داره . من و تو با همیم . تو الان باید به من امید بدی . تجربه تو بیشتر از منه …
-آره سعید . ولی عشق آدمو سست می کنه . آدمو تسلیم می کنه ..
سعید : شاید عشق آدمو سست و تسلیم کنه ولی تسلیم در برابر کی و چی ؟ در برابر کسی که دوستش داره . در برابر نیاز های اون . ولی به آدم قدرت میده . من احساس قدرت می کنم . حس می کنم که عشق تو به من توان داده . من قدر این لحظات رو می دونم . چه شبهایی بوده چه روز هایی بوده که با رویای تو و تو رو داشتن به خواب می رفتم . خیلی جالبه شاید باورت نشه . ولی این چند روزی که در کنار تو می خوابیدم بازم با همون رویا به خواب می رفتم . من با این حس خودم زندگی می کنم . لذت می برم . جون می گیرم ..
سارا سرشو به طرف سعید بر گردوند . آغوششو واسش باز کرد .. و این بار این سعید بود که سرشو رو سینه های سارا قرار داد .
سارا : عزیزم منم یه حسی مثل احساس تو رو دارم . یه حس قشنگ ..
سعید : پس بیا فقط به چیزای خوب فکر کنیم . طوری که خوابمون نبره .. طوری که هوشیاری خودمونو از دست ندیم .
سارا : از همینش می ترسم .. وقتی که غرق یه چیزی میشم دوست دارم که صادقانه با اون مسئله بر خورد کنم . برام خیلی سخته که نقشی بازی کنم که ذهن طرف رو از اون موضوع به موضوعات دیگه بکشونم . یعنی من از فردا باید پیش سامان و سهیل فیلم بازی کنم .. البته کارم با سهیل زیاد سخت نیست . چون اون به فکر درسشه و تو هم حتما بازم بهمون سر می زنی که این خودش یه بهونه ای میشه برای بیشتر دیدن تو -حتما این کارو می کنم که برای سال بعد آماده شه ..
-ولی مشکل اساسی من سامانه .. باید دورنگ باشم .. باید یه حرفایی بزنم که اساسش نامعلومه .. نمی دونم ..
-سارا جون چی گفتی ؟ فقط به خودمون فکر می کنیم ..
سعید خیلی آروم با سینه های سارا بازی می کرد . انگشتاشو هم به آرومی روی پوست بدن سارا می کشید . اون قدر این کارو انجام داد که سارا حس کرد یه لذت و هوسی رفته زیر پوستش که سعید باید فشار دستاشو بیشتر کنه .
-من می خوام سعید .. فشارم بگیر .. بغلم بزن .. بگو دوستم داری . بگو منو می خوای ..
-تو اینا رو حس نمی کنی ؟
-می خوام بازم از لبات بشنوم .. زود باش ..

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۶۳

پایان یک حرکت با آغاز حرکت دیگه ای همراه بود . اونا در کنار هم گذشت لحظه ها رو حس نمی کردند . فقط زمانی این گذشتو حس می کردند که به انتها نزدیک می شدند و این که باید باور می کردند که دیگه به این راحتی نمی تونن در کنار هم قرار بگیرن .
سارا: انگار دقیقه ها همین جور دارن از من و تو فرار می کنن .
سعید : بذار فرار کنن . من و تو که از هم فرار نمی کنیم . مهم من و تو هستیم که اصلا به این چیزا توجهی نداریم . و خودمون در کنار همیم . پس یادت باشه چی شده . از اولش هم قرار بر این بود که فقفط یک هفته رو در کنار هم بمونیم به این صورت . اگه بتونیم واقعیتهای امروز رو باور کنیم فر دایی رو که باید در کنار هم باشیم خیلی راحت تر می پذیریم . خیلی راحت تر می تونیم همو احساس کنیم و دیگه روزای تلخی مثل امروز رو نداشته باشیم . هر چند ما حق نداریم که به این لحظات بگیم تلخ و درد ناک . لحظه ها ارزشی ندارند مگر این که من و تو به اون ارزش بدیم . ما آدما دوست داریم حس کنیم که برای لحظه ها هستیم در حالی که این لحظه هاست که باید برای ما باشه . آره سارای من لحظه ها برای ماست . پس در این جا مهم چیه ؟ مهم من و تو هستیم . ما به لحظه ها نیاید اصالت بدیم . این من و تو هستیم که اصالت داریم . اگه لحظات دارن ازما فرار می کنن بالاخره بر می گردند . چون این من و تو هستیم که مهمیم . ارزش داریم . وقتی زنده هستیم می تونیم لحظات رو بسازیم . وقتی عاشق همیم وقتی به امید رسیدن به هم چشامونو می ذاریم رو هم بازم می تونیم لحظاتو بسازیم . عزیزم امید قشنگه . انتظار شیرینه .. مگه ما در همین لحظات شیرین با هم بودن به هم نگفتیم که در کنار هم می مونیم برای هم می مونیم و برای هم می خونیم ؟ خب حالا هم همونه . هیچی عوض نشده . باید نشون بدیم که به این حرفمون عمل می کنیم . باید نشون بدیم که لحظات برای ما ارزشمنده . و من و تو بازم ار این روزای خوب از این ساعت های خوب و حتی از این دقیقه ها خواهیم داشت . برای من و تو حتی دقیقه هم ارزشمنده ..
سارا : سعید ! تو داری ادبیات می خونی یا ریاضیات ؟
سعید : من دارم درس عشقو می خونم . درسی رو که چطور با سارای خودم باشم . چطور وقتی که اون گفته دوستم داره بتونم دوستش داشته باشم .. و چطور بتونم جواب محبت هاشو بدم . سارایی که همه چیزشو تقدیم من کرده . سارایی که به خاطر من خیلی چیزا رو زیر پا گذاشته .. به باور هایی پشت پا زده و باور های جدیدی رو وارد زندگیش کرده . باید بهش نشون بدم که این باور هاش اشتباه نیست ..
سارا : سعید ! تو که داری بازم منو تحریک می کنی .. کاش باهات میومدم . کاش حالا عروس مادرت بودم . باهات میومدم خونه تون . کاش دنیا می دید و می دونست که چطور من و تو به هم دل بستیم . نه این که بخوام به دنیا نشون بدم . به آدماش پز بدم . بلکه واسه این که دیگه این قدر سخت نگیریم . که با ور های ما رو دنیا باور کنه . که ما رو بپذیره ..
سعید به چهره مظلومانه و عاشقانه سارا نگاه کرد .. حس کرد که در کنار عشق و مظلومیت یه چیز دیگه ای هم درچشاش و در وجودش موج می زنه .. دستاشو رو سینه های سفت و بدن لاغر ولی خوش دست سارا گذاشت .. سارا خیلی خوشش میومد از این حرکتی که سعید دستاشو بذاره زیر کمرش و اونو کمی از زمین بالا تر بیاره و به سینه هاش بچسبونه . احساس آرامش می کرد . حس می کرد که دنیایی از عشقو در آغوشش کشیده . آخه سعیدو دنیای خودش می دید . به ساعت دیواری نگاه می کرد . دوست نداشت از این لحظات و از عشقش دل بکنه . ولی هر دوی اونا باید فوق العاده مراقب می بودند . کوچکترین اشتباهی باعث می شد که اونا فرصتهای آینده رو از دست بدن و این براشون خیلی گرون تموم می شد . شاید اگه الان از هم جدا می شدند تا ده دوازده ساعت دیگه هم هیچ مسئله ای پیش نمیومد . اون می تونست برای سامان زنگ بزنه و ازش بپرسه کجائین ولی نخواست این کاروانجام بده . نمی خواست در این لحظاتی که براش مقدس بودند به یاد خودش و سعید بیاره که زنی آزاد نیست . زنیه که شوهر داره و باید خودشو اسیر زندگی دیگه ای بکنه که از حرکت و پویایی در اون زجر می کشه .
سارا : سعید! من نمی تونم . سختمه ..ولی باید …
سعید : می دونم چی میگی ..منم بد تر از توام . ولی از حالا به بعد باید به فردا فکر کنیم . گذشته ها برای من و تو مثل خاطره ای میشه که پیوند ما رو محکم تر می کنه و آینده یک انتظار شیرینه .. انتظاری که ما رو به مقصد می رسونه و مقصدی که با آغوش داغ من و تو به همه این انتظارات خاتمه میده ….

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۶۴

سعید : سارا ! راستشو بگو . تو پشیمونی از این که من و تو با همیم ؟ یعنی به اندازه ای از صمیمیت رسیدیم که نمی تونیم از هم دل بکنیم ؟ می دونم برات درد سر درست کردم . شاید تو حسرت اون روزایی رو می خوری که خیلی راحت داشتی زندگیتو می کردی .
سارا : تو که دو دقیقه پیش یه حرف دیگه ای می زدی . دوست داری بازم ازم بشنوی که با تمام وجودم و نیازم دوستت دارم ؟ حاضرم بمیرم و از دستت ندم . هر کاری که دوست داری برات انجام بدم ؟ دوست داری اینا رو ازم بشنوی ؟ همه اینایی هست که حالا بهت گفتم .
سعید : منو ببخش سارا جون . من نمی خوام فکر کنی که به خاطر من ضرر کردی . آبروت رفته . و شاید مسائلی پیش بیاد که نشه جمعش کرد ..
سارا : نمی دو نم نمی دونم چی میشه . فقط همینو می دونم که اگه به گذشته بر گردم همون کاری رو انجام میدم که انجامش دادم و منو به این جا رسونده . پشیمون نیستم . آدم در زندگی یه انتخابی می کنه . شاید هیشکی از این انتخاب خودش راضی نباشه . شاید هیشکی دوست نداشته باشه اون جایی رو که درش قرار داره . و من اون جایی رو که من و تو در کنار هم هستیم دوست دارم . حالا به هر قیمتی که شده . شاید اگه سهیلی وجود نمی داشت امروز خیلی راحت می تونستم عصیان کنم . ولی با همه اینا بازم اگه مجبور شم و راه دیگه ای برام نمونه این کارو انجام میدم . اگه بدونم چاره دیگه ای برام نمونده . زندگی خیلی با ارزشه و ارزششو وقتی بیشتر نشون میده که آدم در کنار او نی که دوستش داره و عاشقشه باشه . باورم نمیشه که می خوای بری .. سعید : منم همین طور .. فقط وسایلمو اول بذارم دم در واحدمون .. بعد این که کسی هم نباید متوجه شه که من از این در خارج شدم .
سارا : من مراقبم . ..
سعید به سمت در رفت .. سارا صداش زد … تلاقی نگاه مظلومانه اونا هماغوشی دیگه ای رو به دنبال داشت . سارا خودشو در آغوش سعید انداخته بود . سرشو گذاشته بود رو سینه اش .. برای دقایقی سکوت و نوازش همراه و همدمشون بود .. سکوتی که هزاران راز آشکار به همراه داشت . سکوتی که همراه با فریاد بود . با حرفای دل دو عاشق . هیشکدومشون حس حرف زدن نداشتند .. راستش می دونستن حرف دل همو . نگاه همو می خوندن . وقتی که در آغوش هم بودن با صدای نفسهای سکوت و سکوت نفسها حرف می زدند .. یک بار دیگه فشار لبها و بوسه ای داغ دیگه نشون داد که چقدر همو دوست داشته به هم فکر می کنن . حالا سارا با نگاهش به سعید می گفت که دوستت دارم و سعید هم نگاهشو با نگاهی عاشقونه جواب می داد . پسر رفت به خونه شون .. و دروغ ها رو تحویل خونواده داد . اما همش در فکر سارا بود .. زن مثل کسی که عزیزی رو از دست داده باشه از پنجره بیرونو نگاه می کرد . اون باید واقعیتها رو می پذیرفت . همه چی مثل یک رویا بود . اما دوست نداشت که عشق مثل یک رویایی باشه دست نایافتنی . اون به این رویا رسیده بود . نمی خواست که از نو و از صفر شروع کنه . من نمی تونم .. نمی تونم .. حس می کنم یه عزیزی رو از دست دادم ..من نمی تونم . تقریبا یه هفته در کنار هم بودیم .. به هر گوشه که نگاه می کرد سعیدو می دید . وقتی رو تخت دراز کشید هر لحظه منتظر بود که دستی دور گردنش دور کمرش حلقه شه .. گاه سعید واسش می شد کیسه خواب . سر و بدنشو طوری رو بدن سعید قرار می داد که راحت و در نهایت آرامش می تونست بخوابه . سعید کجایی . بغلم بزن ..من تو رو می خوام . اشک از چشای سارا جاری شده بود . هنوز ده دقیقه نمی شد که اون پسر رفته بود و سارا بی قراری رو شروع کرده بود . این انتظارو داشت که برای ساعاتی بعد بهتر شه . در همین لحظه موبایلش زنگ خورد … عشقش بود .. اشکاشو پاک کرد .. طوری که انگاری سعید داره اونو می بینه .. پسر هم حالش گرفته بود . اونم روحیه درست و حسابی نداشت . سارا سعی داشت که سعید متوجه نشه که اون ناراحته و گریه کرده .
سعید : عزیزم چته نمی تونی حرف بزنی ؟
سارا : چرا .. یه جوریم .
سعید : صدات گرفته عشقم ..
سارا : مگه تو از دوری من خوشحالی ؟!
سعید : فکر می کنی زنگ زدم که بهت بگم از این که از تو دورم خوشحالم ؟ از این که نمی بینمت احساس آرامش می کنم ؟ دلت میاد این جور با هام حرف می زنی ؟ آره سارا ؟ تو که بد جنس نبودی .
-منو ببخش ..عزیز دلم دست خودم نیست سعید .. به من بگو دوستم داری . می خوام بشنوم .می خوام اون چه رو که می دونم آهنگشو در وجودم احساس کنم . ..

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۶۵

سعید : مگه تو نمی دونی که آهنگ نفسهامی . صدای هوسهامی . مگه نمی دونی که ساز عشقمی و بی تو زندگی من آهنگی نداره ؟ مگه نمی دونی که من بی تو جونی ندارم . ؟ مگه نمی دونی که صدای سازمی ..نگاه رازمی .. فکر نکن که این یه هفته ای رو که با هم بودیم فقط بر هنگی بدنهای همو حس کردیم . این بر هنگی جون من و توست که همو در آغوش کشیده .. حتی حالا که باهات حرف می زنم حس می کنم که در آغوش منی .. حالا جسمت در کنار من نیست ولی فکر می کنم که وجود عاشقت رو همونی رو که حس می کنه من و تو برای هم ساخته شدیم در آغوشم دارم در کنارم دارم . به یاد این لحظه هاست که زندگی می کنم . به یاد روزای خوب با هم بودنه که لحظه ها رو می گذرونم و به یاد لحظاتی که با هم خواهیم داشت .
سارا : سعید من نمی دونم چی بگم . فقط همینو می دو.نم که بی تو نمی تونم زندگی کنم . هیچوقت تنهام نذار . هیچوقت زیر قولت و زیر این حرفای قشنگت نزن . باور های منو خراب نکن . نمی دونم این حرف من به تو بود یا تو خودت هم گفتی ..که عشق مرزی نمی شناسه .. عشق فراتر از مکانها و زمانهاست . گاه آدما رو می رسونه به اون جایی که حدسش نمی زنه . تصورشو نمی کنه . نباید نا امید بود . عشق یعنی یه احساس قشنگی که در های امید به زندگی رو یکی یکی به روت باز می کنه . اگه اونی رو که همراهت احساسش می کنی در کنار خودت ببینی . همه چی قابل حله . می تونی با مشکلات بجنگی . می تونی با نا ملایمات دست و پنجه نرم کنی و راحت همه سختی ها رو شکست بدی . گرمای تابستون و سر مای زمستون هیچ اثری نداره تا وقتی که عشق بهت آرامش میده . سعید عاشقتم دوستت دارم . راستش درسته که من و تو حالا عشقمونو مخفی نگه داشتیم ولی خیالم نیست که بخوام آشکارش کنم . مهم نیست که کسی درکم نکنه درکمون نکنه . مهم اینه که خودم می دونم عشقم یک عشق پاکه و می خوام درست زندگی کنم ..
و لحظاتی بعد دو عاشق با هم خدا حافظی کردند و سارا این بار کمی آروم تر شده بود . نمی دونست چیکار کنه که وقتی پسر و شوهرشو دید رفتارش طبیعی باشه . اون عادت نداشت ریاکارانه زندگی کنه . ولی حالا بایستی خودشو اون جوری که نیست نشون بده ..
و سارا بازم با خود زمزمه می کرد .. اوه نه .. سعید عشق من باور کن من ریا کار نیستم . اگه من در رابطه با پسر و شوهرم دارم فیلم بازی می کنم فقط به خاطر توست به خاطر خودمونه . در مورد تو هر گز این کارو نمی کنم . من واسه شوهرم سامان احترام زیادی قائل بودم و هستم ولی هیچوقت عاشقش نبودم . نبودم . آخه گناه من چی بوده . من عاشق نبودم .. خدایا ..کمکم کن . می دونم کار منو هیشکی توجیه نمی کنه . ..
بار ها و بار ها چهره خودشو در آینه نگاه کرد .. وقتی می خواست یه آرایشی رو صورتش انجام بده حس می کرد که داره شکنجه میشه . . حس می کرد که داره به سعید خیانت می کنه . سارا چهره خودشو بار ها و بار ها در آینه بر انداز کرده و سعی داشت اونو به حالتی در بیاره که زیاد سوال پیچش نکنن که چرا این قدر حال و روزت تغییر کرده . با این حال خیلی ناراحت بود . یه لبخندی هم به لباش آورد که می خواست نشون بده چقدر از دیدن شوهر و پسرش خوشحاله .. چرا من باید این جوری شده باشم .. سارا نمی دونست که داره از خودش فرار می کنه یا این که به خودش می رسه . فقط گاهی این حسو داشت که داره از خودش فرار می کنه تا به خودش برسه . ..
سرانجام اون لحظات اضطراب و دلهره آوری که ازش گریزان بود رسید . سامان و سهیل خندان وارد خونه شدند . دو تایی شون سارا رو بغل کرده و حتی سامان اون قدر خوشحال بود که پیش سهیل هم رعایت نکرده صورت زنشو غرق بوسه کرده بود .. سارا مونده بود که چیکار کنه . نخستین کاری که کرد این بود که خونسردی خودشو حفظ کنه . به لباش لبخند بیاره . اما نمی تونست بخنده .
سهیل : مامان دلم خیلی برات تنگ شده بود . دیگه هیچوقت این جوری تنهات نمی ذارم .
سارا : عزیزم این که نمیشه .. نمیشه … تو یه روزی باید ازدواج کنی . تشکیل زندگی بدی . فکر کردی به همین سادگی هاست ؟
و از اون طرف هم سعید به یه بهونه ای از خونه اومد بیرون . پشت در واحد سارا اینا ایستاد . یه احساس عجیبی داشت . حس این که شاید سارا فراموشش کنه . به اون توجهی نداشته باشه . گوشاشو تیز کرده بود . صدای خنده های سهیل و سامانو می شنید .. ولی صدای سارا به گوش نمی رسید . ..

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۶۶

یعنی همه اینا یک خواب و خیال بوده و سارا به دیدن شوهر و پسرش , دوست پسرشو عشقشو فراموش می کنه ؟ همه اون حرفایی رو که در این مدت زده باد هوا بوده ؟ از روی این بوده که می خواسته یه هفته رو سر گرم باشه ؟ به زندگیش تنوع بده ؟ نههههههه نههههههههه باورم نمیشه . نه . اون عاشقم بوده . اون دوستم داشته . اون مال منه . سارا مال منه . اون خودش اینو بهم گفته . اون دروغ نگفته .. سعید احساس ناتوانی می کرد . دوست داشت این دیوار روبروش از هم بپاشه . این در خراب شه .. دیگه دیواری بین اون و سارا نباشه . دوست داشت بازم عشقشو در آغوش بکشه . با هاش عشقبازی کنه . بهش بگه دوستش داره . نه اون نمی خواست باور کنه که سارا متعلق به دنیای دیگه ایه .. بی اراده درفضای بین آپارتمانها قدم می زد . دوست نداشت به خونه بر گرده . اون فقط سارا رو می خواست . می خواست که اونو ببینه . می خواست که یه بار دیگه به چهره اش خیره شه و احساس اونو از نگاه و صورتش بخونه . می دونست که سارا دوستش داره . ولی می خواست که اینو بشنوه . می خواست که حسش کنه . می خواست که لمسش کنه .. سعید دستشو گذاشت رو قلبش .. کاش اون الان میومد .. میومد .. شب بود .. دیر وقت بود . می دونست بهونه ای نیست تا سارا بخواد سوار آسانسور شه .. اونم وقتی که پس از تقریبا هفت روز, شوهر و بچه شو دیده اونا تعجب می کنن که چرا این طور شده .. چرا اون از خونه خارج شده .. و سارا هم اسیر التهاب و درد و رنج شدیدی بود . اونم به خاطراتش فکر می کرد . به هفت روز شبیه به هم . اما هر روزش به اندازه دنیایی می ارزید و حتی بیشتر از یه دنیا . یکنواختی هایی که براش معنای تنوع رو داشت . لحظاتی که این باورو درش زنده می کرد که اون و سعید متعلق به همن . و حالا اون از این می ترسید که اگه نتونه مثل این یه هفته با اون باشه دخترایی باشن که با فتنه گری و عشوه گری سعیدو به سمت خودشون بکشونن ؟….. دخترای این دوره و زمونه که خیلی ها شون خطرناکن . نمیشه رو حرفشون حساب کرد . ولی اگه یکی از اون با محبت هاش به تور سعید بخوره چی؟ سامان رفت یه دوشی بگیره و سهیل هم رفته بود سر وقت وسایلش … سارا هم از عدسی در اتاق نگاهی به راهرو انداخت . واااااایییییی سعید این جا چیکار می کنه ؟ می تونست ناراحتی رو در چهره اون ببینه .. سریع رفت مانتوشو پوشید . و بدون این که سهیل متوجه شه به آرومی در آپار تمانو باز کرد .. سعید تا صدای در خونه سارا رو شنید سرشو به طرف خروجی راهرو بر گردوند و به راه افتاد که یه حالت طبیعی بگیره . آخه اون نمی دونست چه کسی از آپار تمان داره میاد بیرون .. سارا : سعید حالا ازم قرار می کنی ؟ به همین زودی منو فراموش کردی ؟ برو طرف آسانسور .
سعید : باشه .. الان میرم .
باورش نمی شد که سارا رو این جا دیده … خودشو نو سریع به آسانسور رسوندن .
-ببینم می خوای بری چیزی بخری ؟
-آره اومدم که تو رو بخرم . چرا این جوری پشت در وایساده بودی .
سعید : نترس مراقبم .
سارا: نه خیالم به امنیتش نیست . راستش من که فکر می کردم فراموشم کرده باشی . تو که می دونی سارا دلشو نداره تو رو این جور ناراحت و غمگین ببینه .
سعید : نمی دونم چرا حس کردم که منو فراموش کردی .
سارا : به همین زودی ؟
سعید : یعنی یه خورده دیرتر فراموش می کنی ؟
سارا : چرا از حرفام نکته می گیری ؟ چرا مثل بچه ها اذیتم می کنی ..
سعید : واسه اینه که دوستت دارم . نمی تونم تو رو با یکی دیگه ببینم ..
سارا حس کرد که باید سکوت کنه و اگه هم می خواد حرفی بزنه در انتخاب کلمات دقت کنه و سعیدشو نرنجونه چون اون وقت باید بشینه و فکر کنه که چه جوری از دلش در بیاره در حالی که به این راحتی ها نمی تونه به اون دسترسی داشته باشه . سارا : نمی خوای بغلم کنی ؟
سعید : نمی ترسی ؟
سارا : به اندازه یه بوسه کوتاه نه .. به اندازه گفتن یه جمله دوستت دارم .
سارا خودشو به آغوش سعید انداخت .. اونا چند بار از طبقه اول به طبقه چهارم و عکس این مسیر رو طی کردند .
سعید : می تونم حس خودمو از این لحظات بیان کنم ؟
سارا : بگو . خوشم میاد بشنومم .
سعید : ناراحت نمیشی ؟
سارا : خیلی بده ؟
سعید : نه .. فقط می خواستم بگم این هفت دقیقه ای که تو رو در آغوشم داشتم و کسی هم مزاحممون نشد به اندازه اون یه هفته ای که با هم بودیم بهم لذت و آرامش داد . اصلا یه ثانیه بودن در کنار تو بهم آرامش میده . لذت میده .

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۶۷

سارا : خیلی دلم می خواد تا ساعتها پیشت بمونم تا آخر دنیا ولی می دونم که نمیشه و دیگه می ترسم مشکوک شن .
-اتفاقا منم می خواستم بگم که بهتره بر گردیم خونه هامون .
-ببینم اگه صبح بتونم تنها باشم میای پیشم ؟
-خیلی دوست دارم ولی نمی خوام برات دردسر درست کنم .
-نه من شرایطو می سنجم . سامان مشکلی نیست . وقتی که اون بره سر کار دیگه تا چند ساعت نمیاد . مشکل من سهیله که باید شرایط اونو بسنجم . کارش معلوم نیست . میره بیرون و یهو دیدی که سرزده اومد . یه وقتی می بینی چند ساعت دیر میاد .
سعید : راست میگی . تابستونه و رو بر نامه های جوانان نمیشه حساب کرد .
سارا : نمی دونم ولی به هر حال یه کاری می کنم که نه سیخ بسوزه نه کباب .
سعید : ولی یه کاری می کنی که دو تایی مون بسوزیم .
سارا : آره کاری می کنم که هر دو مون لذت ببریم . بتونیم از حداقل فرصت حداکثر استفاده رو ببریم . یک زن عاشق می تونه بهترین تر فند ها رو بزنه . عشق و نیاز دیگه فکر آدمو به کار میندازه و کسی هم نمی تونه ایرادی بگیره .
اون شب سامان دست از سر سارا بر نمی داشت . حس می کرد که بیشتر از یک هفته هست که به همسرش نرسیده و اون نیاز داره .. نیاز به هماغوشی و آمیزش .. سارا حتی از نیمه سکسی شدن جلوی سامان پر هیز کرده بود . اون حتی نمی تونست تا این حد هم فیلم بازی کنه .و به خاطر عشقش هم این توانو نداشت که یه کاری انجام بده که شوهرش مشکوک نشه . حس کرد که نمی تونه کنار شوهرش بخوابه . اون از این که خودشو به سعید سپرده بود احساس گناه نمی کرد . اون پشیمون نبود . اون به خاطر دل خود زندگی می کرد . به خاطر این که اون پسر جوونو دوست داشت . متاسف و متاثر نبود . سارا از این عذاب می کشید که داره کاری می کنه که عشقش ناراحت شه . نمی خواست به سعید دروغ بگه . نمی تونست این کارو بکنه . یعنی فردا اون پسر از اون می پرسه که شب قبلو با شوهرش عشقبازی کرده ؟ اگه بخواد دروغ بگه سعید متوجه دروغش میشه . اگه راستشو بگه اون وقت دلشو می شکنه . اونو ناراحت می کنه . اگه بخواد به هر شکلی دروغ بگه و طوری هم حس بگیره که سعیدو گول بزنه هر گز نمی تونه خودشو ببخشه و خودشو یک عاشق واقعی بدونه . اون نمی تونه ریاکار باشه . با تمام وجودش سعیدو دوست داره . نمی تونه توی چشاش نگاه کنه و بهش دروغ بگه . دیگه سامان کاری کرد که سارا مجبور شد با یه شورت و تی شرت کنار شوهرش بخوابه . بدون کمترین آرایشی و همون قدر آرایش داشت که از غروبی واسش مونده بود و اونم زمانی که با سعید بود .
سامان : نمی خوای بهم بگی چته ؟ قبل از رفتن من هم پکر بودی . حالا هم تقریبا همونی . مشکل خاصی که نداری ؟ چند بار باید بگم این کارت رو ول کن . تو که نیازی نداری من هستم . خودت رو واسه کاری که زیاد هم به پولش نیاز نداری خسته نکن .
سارا : یه زن دوست داره یه خورده هم مستقل و آزاد باشه .
-حالا می تونم ببوسمت ؟
سامان رفت لباشو بذاره رو لبای زنش که سارا صورتشو کنار کشید و لبای سامان رو صورت سارا فرود اومد . تعجب سامان زیاد شده بود . سابقه نداشت که همسرشو اونم در یه مدتی طولانی تا این حد با طبعی سرد ببینه .
سامان : عزیزم خیلی وقته باهات سکس نداشتم . می دونم حالت رو جا میاره . دستای سامان رو پاهای زنش قرار داشت . سارا بی اراده پاهاشو جمع کرد . حس می کرد که دستای مرد نامحرمی رو پاهای اون قرار گرفته . یه حسی که مثلا سعید شوهر اونه و سامان به عنوان یک بیگانه در کنار اون قرار گرفته .. رنج می کشید . دوست داشت فریاد بزنه .. جیغ بکشه . همه صداشو بشنون . بدونن که چقدر عذاب می کشه . ولی هیشکی نبود که حسش کنه .. هیشکی نبود که اونو بفهمه .
و اون طرف سعید حوصله هیچ کاری رو نداشت . به این فکر می کرد که سامان چیکار می کنه . حتما از زنش انتظار داره . سارا چیکار می کنه ؟ آیا می تونه خودشو نجات بده ؟ تا به کی می تونه مقاومت داشته باشه ؟ آیا این باعث نمیشه که شوهرش مشکوک شه ؟ اگه سارا تن به سکس با شوهرش بده به جایی می رسه که از این کارلذت ببره ؟ سعید غرق در افکار بی نتیجه خود بود . تمام این توهمات که یکی شون می تونست واقعیت باشه عذابش می داد . ..
و سارا همچنان خیلی آروم از دست شوهرش می گریخت . ولی سامان سرشو گذاشته بود لای پای سارا . شورتشو به آرومی پایین کشید . دستشو گذاشت روی کس سارا . اما اون شور و هیجان گذشته رو در این قسمت از بدن سارا احساس نمی کرد . کانون هوس سارا تقریبا خشک بود …

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۶۸

سامان به شدت نگران شده بود . اون حس می کرد که زنش مشکل روحی خاصی داره که ممکنه در اثر خستگی و کار زیاد و عدم تنوع در زندگی اتفاق افتاده باشه .
-سارا اگه دوست داری مرخصی بگیرم چند روز ببرمت سفر ..
سارا وقتی این حرفو از شوهرش شنید دلش هری ریخت پایین . اون دوست نداشت از فضا و محیط خونه دور شه . طاقت دوری از سعید رو نداشت و از طرفی این که حس می کرد اگه ازش دور باشه ممکنه دخترایی هم باشن که به اون نظر خاصی داشته باشن . هر چند اگه نزدیک اونم باشه شاید کاری ازش بر نیاد ولی حداقل این آرامش خاطو داره که می تونه تلاش خودشو بکنه . سارا نزدیک بود به شوهرش التماس کنه که کاری به کارش نداشته باشه . کاش می تونست همه چی رو بهش بگه . کاش همسرش اونو درک می کرد ! کاش اصول زندگی رو یه سری کاغذ ها و قرار داد ها تنظیم نمی کرد ! کاش آدمای عاشق می تونستن راهشونو انتخاب کنن و در کنار اونی که دوستش دارن باشن ! کاش به بهانه هر ج و مرج معشوقه های متاهل رو از عشق و دوست پسرشون جدا نمی کردند و این کار رو یک ننگ نمی دونستن !
دستای سامانو خیلی سرد چندش آور احساس می کرد . با این که شوهرش عطر خوشبو و ملایم مردونه ای زده بود ولی سارا جز احساس چندش بهره ای نداشت . و تصور بوی تعفنو از وجود خودش داشت . اون از خودش بدش اومده بود . از این که به سعید گفته عاشقشه وحالا نمی تونه کاری بکنه . یه دست شوهرشو همچنان دور کمرش احساس می کرد و کف دست دیگه شو رو کسش . حواسشو برده بود جای دیگه تا ذره ای هم لذت نبره . هر گاه حس می کرد که ممکنه کسش یه نموره ای تر شه خودشو کنار می کشید . ولی می دونست سامان دست بر دار نیست اون می خواست به هر صورتی که شده نشون بده که با تمام وجودش می تونه به همسرش لذت بده .. سارا دنیایی از فریاد بود . از درون در حال شکستن و خرد شدن بود . حس کرد در این دنیا هیشکی درکش نمی کنه . شاید سعید درکش می کرد اون چی می کشه ولی اگه در اون حالت اونو می دید چی می گفت ؟ چه حسی می داشت . ؟ چه جوری می تونست حرفاشو باور کنه .. شاید پسر آقایی بود . شاید می تونست خیلی مسائلو درک کنه . ولی چه کسی می تونه تحمل کنه که عشقشو در آغوش یکی دیگه ببینه که سعید دومیش باشه . می خواست التماس کنه . اشک بریزه .. بباره .. به دست و پای شوهرش بیفته که کاری به کارش نداشته باشه ولی حس کرد که ممکنه شرایط خیلی بد تر از اینا شه و سامان هم پیش خودش حساب می کرد که شاید تمام این مشکلات ناشی از این باشه که مدتیه با سارا آمیزش جنسی نداشته . و همین رو مغز و اعصاب و رفتارش اثر گذاشته .
سامان حالا سرشو گذاشته بود لای پای همسرش .. زبونشو در آورد و شروع کرد به انجام کاری که سارا قبلا از ش لذت زیادی می برد . میک زدن و زبون زدن کس ..
سارا چشاشو بسته بود .. لباشو نه از روی هوس بلکه به خاطر این که حواس خودشو پرت کنه و درد و سوزش اونو از هوس احتمالیش دور کنه .. گاز می گرفت . ولی حس کرد که تا حدودی کسش تحریک شده . بدنش نمی تونست از لذت حتی به میزان کم فرار کنه . سامان خیلی با هاش ور رفته بود .. با این حال طالب عشقبازی با شوهرش نبود .
چهره عشقشو مجسم کرد . حس کرد سعید داره نگاش می کنه . سرشو انداخت پایین . چشاشو بست . همچنان عذاب می کشید . نمی تونست قبول کنه که داره تسلیم میشه . نهههههه نههههههههه من نمی تونم . نمی تونم جز سعید در کنار کس دیگه ای احساس خوشبختی و آرامش و راحتی کنم . ولی سامان ول کنش نبود . اون دوست نداشت سامان اونو ببوسه . لباشو اون احساس عاشقونه با تمام وجود لذت بردانشو متعلق به سعید می دونست .. به زحمت جلو اشکشو گرفت ..
-سامان من می خوام رو شکم دراز بکشم و تو از پشت من هر کاری دوست داری انجام بده ..
سامان حس کرد که زنش امشب هوس کرده که از این مسیر حال کنه … سارا به دو علت اینو خواسته بود هم این که سامان اونو نبوسه و خیلی راحت و از روبرو لباشو رو لبای اون قرار نده و هم این که راحت و بدون کوچک ترین و کمترین صدایی در حالی که صورتشو به تشک چسبونده اشک بریزه و به همون صورت صورتشو خشک کنه . سعید دیگه طاقتش طاق شده بود . وقتی چشاش به باسن سارا و چاک وسطش افتاد بدون این که اون شکافو بازش کنه کیرشو به مسیر کس فرستاد .. سارا سعی کرد صورتشو به گونه ای در تماس با تشک قرار بده که سامان متوجه اشکهاش نشه . حالا می تونست عقده هاشو خالی کنه .. اشک , گونه های سارا رو نوازش می داد . در حالی که کیر شوهرش تا به انتها رفته بود توی کسش ….

ـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۶۹

سارا حرکت کیر شوهرشوبه خوبی احساس می کرد . اون حس می کرد که داره شمشیر می خوره . به شدت عذاب می کشید . نمی تونست باور کنه که کسی غیر از سعید داره با اون عشقبازی می کنه . بالاخره همون چیزی که ازش می ترسید به سراغش اومده بود . همون چیزی که ازش فرار می کرد. لباشو به شدت گاز می گرفت . اون قدر که می خواست بوی خون اونو احساس کنه . اون در حال شکنجه شدن بود . طاقتش طاق شده بود . نمی خواست بیشتر از این عذاب بکشه . حس کرد که زندگی واسش مفهومی نداره . وقتی که روحشو به یکی بخشیده جسمش هم مال اونه .. اون نه تنها لذت نمی برد بلکه با تمام وجودش عذاب می کشید . حس می کرد که داره در یه طوفانی دست و پا می زنه که هر لحظه امکان غرق شدنش هست . ولی نه اون طوفانی که از مرگ و گم شدن در اون هراسی داشته باشه . اون دوست داشت بمیره . دیگه زنده نباشه . در اون طوفان گم شه , در دریای مصیبتها غرق شه . و سامان که شرایطو به این صورت دید سرعت کیرشو زیاد تر کرد . سارا احساس درد می کرد . سامان رو مثل کسی حس می کرد که داره به اون تجاوز می کنه . کسی که رحمی نداره . ولی خودشو هم خیلی مظلوم تصورمی کرد . کسی که نمی تونه چیزی بگه . عاشقی در مانده که نمی دونه واسه آینده اش چه چیزی مناسب تره . اون حاضر بود خودشو قر بانی کنه ولی دیگران قر بانی نشن . پس چرا میگن آدما آزادن ؟ چرا میگن می تونن هر کاری انجام بدن و از زندگیشون لذت ببرن . اون که نمی خواد به حریم دیگران تجاوز کنه . چرا آدما در عاشق شدن آزادی عمل ندارن . یعنی واقعا دوست داشتن و عاشق شدن گناهه ؟ سعید من تا آخر دنیا پا به پای تو میام .
سارا اشکشو رو تشک پاک می کرد . با این حال سعی داشت دیگه گریه نکنه . نمی تونست حرفی بزنه و چیزی بگه . اون خودشو کاملا در مانده و دست و پا بسته حس می کرد . سامان دستاشو گذاشته بود زیر بدن سارا و با سینه هاش بازی می کرد . و سارا خودشو قانع می کرد که اصلا از این عشقبازی لذت نبرده و تقریبا هم به همین صورت بود . اون می دونست که نباید از سامان نفرت داشته باشه . حتی نمی تونه خودشو هم محکوم کنه . اون دیگه از انسان بودن خودبدش اومده بود .. سامان دیگه حریصانه با اون سکس می کرد و به اینم توجهی نداشت که زنش تا چه اندازه تحرک داره .
سامان : خوشت میاد ؟ می دونم خیلی وقته بهت نرسیدم رفتی به عالم خودت . ولی از این به بعد جبران می کنم ..
و سارا حس کرد که پوست بدنش در حال ترکیدنه . سرش به شدت درد گرفته بود و حالتی داشت که انگار مویرگهای مغزش و رگهای شقیقه اش در حال منفجر شدنه .. تصور اونو می کرد که مثلا سعید شاهد سکس اون و شوهرش می بود .. یا حتی از این جریان با خبر شه .. یعنی می تونم خودمو قانع کنم که بهش دروغ بگم ؟ می تونم ؟ نههههههه نههههههه .. من چرا نمی میرم تا این ننگو تحمل نکنم . می تونم .. شاید بتونم .. بتونم یه کاری کنم که سعید نفهمه .. ولی نه .. اون خیلی زرنگه . تازه من اونو با تمام وجودم دوست دارم . اگه بخوانم اونو گول بزنم در واقع خودمو فریب دادم . خودمو گول زدم . نهههههه نههههههه من نمی تونم . نمی تونم . چرا چرا هیچ راه نجاتی برای من نیست ؟
سارا می تونست این فریب دادن رو روی شوهرش پیاده کنه ولی در مورد سعید حس کرد که قدرتشو نداره .. دنیایی از عذابو به جون خرید تا بتونه به شوهرش بگه که ار ضا شده .. و سامان کیرشو بیرون کشید و اونو چند بار روی باسن سارا حرکتش داد .. اون آب کیرشو روی باسن همسرش خالی کرد .. .. سارا چندشش شده بود .. دیگه حتی نمی تونست تصور اونو داشته باشه که سعید داره جای سامان سکس می کنه . چون لذتی نمی برد . چون لذت بودن با سعید رو حس کرده بود .. ..
-سارا میای با هم بریم حموم ؟
-نه سامان اول تو برو من بعدا میرم …
سامان رفت تا یه دوشی بگیره ..
و سارا رفت جلو آینه . حس کرد که به اندازه سی سال پیر شده . از تماشای چهره اش در آینه به وحشت افتاده بود . نهههههه این من نیستم . من دارم می میرم .. چرا این جوری شدم . شدم شبیه شصت هفتاد ساله ها . انگار گرد پیری روصورتم نشسته . اگه سعید منو این جوری ببینه بدش میاد .. صدای شر شر آب نشون می داد که سامان داره دوش می گیره . دستاشو گذاشت جلوی صورتش و به آرومی گریه می کرد …

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۷۰

سارا از دیدن چهره اش در آینه به وحشت افتاده بود . سعید نباید منو این جوری ببینه . همین حالاشم سالها ازش بزرگترم . اون گفته واسش سن و سال مهم نیست چون دوستم داره ولی اون که دوست نداره یه سارای بی حالو در کنار خودش داشته باشه . من باید شادابی و نشاط خودمو حفظ کنم . باید نشون بدم که همون زن با طراوت همیشگی هستم . نهههههه چرا .. چرا باید احساس زنی رو داشته باشم که بهش تجاوز شده . در حالی که سامان شوهر منه . ولی من نمی تونم به اون فکر کنم . میگن تازگی ها مد شده که بیشتر زنای متاهل دوست پسر می گیرن . واسشون دیگه عادی شده دور زدن شوهراشون و همینم واسه مردا عادی شده که به زناشون خیانت کنن . فرهنگ خیانت مرد از مدتها قبل جا افتاده بود . ولی نه ..نه .. من فقط سعید رو دوست دارم … یه لحظه فکرش رفت پیش سهیل .. به پسرش فکر کرد . نمی تونست و نمی خواست در این رابطه اونو هم وارد میدون کنه . بس کن سارا . همین که بابت سامانم داری خودت رو اذیت می کنی کافی نیست که از بابت سهیل داری خودت روآزار میدی ؟ بهتره بگیری بخوابی و شیطونو لعنت کنی . دوست داشت سامان زود تر از حموم بر گرده و اون بره یه دوشی بگیره . اون از این فکر که یک زن مجرد نیست فرار می کرد . ولی سامان با سکس و عشقبازی با اون یک بار دیگه به یادش آورد که اون زندگی دیگه ای هم داره و نمی تونه به یک مرد وابسته باشه . نمی تونه فقط خودشو متعلق به کسی بدونه که احساس می کنه عاشقشه . یک هفته رویایی رو در آغوش سعید سر کرده بود . سارا می دونست واقعیت زندگیش نمی تونه همین یک هفته باشه . ولی اون دوست داشت که این طور باشه و گرد اون چیزی بود که بهش علاقه داشت . همون چیزی که در رویا هاش می دید و برای رسیدن به اون حاضر بود هر کاری رو انجام بده ولی از رسوایی می ترسید . سارا تا قبل از خواب دیگه کاری به کار شوهرش نداشت . سامان چند بار سعی کرد با هاش حرف بزنه اما سارا هر بار به نوعی طفره می رفت و آخرشم واسه این که شوهرشو آروم کنه گفت
-عزیزم خیلی خسته شدی . بهم آرامش داد و حالا دوست دارم لذتمو با یه خواب خوب تکمیل کنم .
سامان وقتی که اینو شنید احساس لذت و اعتماد به نفس کرد و خیلی هم خوشحال شد از این که تونسته سا را رو ارضا کنه و باعث شادی و آرامشش بشه . سارا چشاشو بست و به صبح فکر کرد . به لحظاتی که می دونست سعید رو می تونه ببینه . به هر بهونه ای که شده . سارا تو باید بر خودت مسلط باشی . طوری با هاش بر خورد نکنی که اون احساس کنه که با یک گناهکار روبرو شده . مثل همیشه بگو و بخند و شوخی کن . با نشاط باش و با طراوت . حس قشنگ خودت رو بهش نشون بده . کاری کن که اون اصلا افکار منفی به سراغش نیاد . اون تو رو با تمام شرایطت قبول کرده . مگه اون نمی دونسته که ممکنه هر چیزی بین تو و سامان اتفاق بیفته ؟ اون می دونست . می دونست . پس چرا تو این قدر خودت رو سر زنش می کنی . سارا سعی داشت با این حر فا خودشو آروم کنه . ولی یه چیزی که هر گز نمی تونست با هاش کنار بیاد و خودشو قانع کنه این بود که من سارا نباید تنمو در اختیار کسی قرار بدم که روحم متعلق به اون نیست .. باید خودمو به کسی بسپرم که با تمام وجودم عاشقشم و حسش می کنم . ولی چرا همه چی به هم ریخته . چرا هیچی سر جاش نیست ؟ من چه جوری ادامه بدم .. سارا بگیر بخواب . تو فر دا اونو می بینی . بغلش می زنی . واسش می خندی . بهش میگی دوستش داری . سارا تو با تمام وجود عاشق سعیدی . تو که از هماغوشی با شوهرت سامان لذت نبردی که حس می کنی به عشقت سعید خیانت کردی . تو یک زن گرفتاری . به فکر سعید و شرایط اجتماعی و خانوادگی اونم هستی .. این قدر خودت رو سر زنش نکن .. ولی نه سارا .. تو نمی تونی بگی که عاشقشی . نه .. نهههه . اگه مث یه گناهکار در برابرش قرار بگیری اونو دلسرد می کنی . اون وقت راحت میره به سمت دخترای دیگه . اون تازه عشقبازی و طعم سکسو حس کرده . درسته که آدمی نیست که هر روز عاشق شه و راحت ازم دل بکنه ولی اگه من اون زمینه رو واسش فراهم کنم اگه منو فقط مال خودش ندونه …. باور کن من مال توام .. و با این افکار به خواب رفت .
وقتی که از خواب پا شد سامان رفته بود .. سهیل خواب بود … اون نگران سعید بود که کجاست . دوست داشت سهیل زودتر از خواب پا شه و به یه بهونه ای بره بیرون . اون چه کاری می تونه داشته باشه . چه جوری می تونه واسه چند ساعتی رو نباشه . چرا نمیره ؟ اگه سعید از خونه خارج شده باشه چی ؟ اگه اونم یه کاری داشته باشه چی ؟ سارا داشت دیوونه می شد . برای بودن با اون داشت به هر دری می زد . خونه و زندگی و رسیدگی به دومردی که اونو همه چیز خودشون می دونستن رو فراموش کرده بهش اهمیتی نمی داد . …

نـــــگـــــــــــــــاه عشـــــــــــــــق و هـــــــــــــــوس ۷۱

سعید دوست نداشت از خونه بره بیرون . اون می خواست خودشو بیشتر به سارا نشون بده که یه وقتی عشق اون و سارا کم رنگ نشه . هر بار به این فکر می افتاد که شب بین سارا و شوهرش چه گذشته فوری فکرشو از اون مسیر خارج می کرد دوست داشت فقط به چیزای خوب فکر کنه . به این که سارا مال اونه . جسم و روحش مال اونه . سارا فقط واسه اون می خنده . فقط به اون فکر می کنه . اون از صبح زود به بعد خوابش نبرده بود . می خواست صدای باز شدن در خونه سارا رو بشنوه . حس کنه بیرون رفتن سامان رو . برای دیدن سارا دقیقه شماری کنه . یک بار دیگه بهش بگه که دوستش داره . بهش بگه که جز اون فکر دیگه ای نداره . سامان که رفت اونم از خونه اومد بیرون . می دونست که سهیل خونه هست ولی نمی تونست وقتی که اون خونه هست برای سارا زنگ بزنه تلفن کنه . اگه سارا خواب باشه چی .. دودل بود که زنگ بزنه یا نه .. سارا روبروی آینه بود .قلب اونم واسه دیدن عشقش می تپید . پر می کشید . یه لحظه آروم و قرار نداشت . نگاهش به گوشی موبایل بود . چند بار خواست واسه سعید زنگ بزنه اما هر بار یه چیزی مانعش می شد . با خود حس کرد که شاید درست نباشه .. مزاحم خوابش شه .. یه لحظه صدای زنگ موبایل تمام تنشو لرزوند . نذاشت که اولین زنگ به انتها برسه ..
سعید: می تو نی بیای بیرون ؟
سارا قبل از این که جواب سعیدو بده در آپار تمانو باز کرد . دو دلداده نگاهشونو برای ثانیه هایی به هم دوختند . هر دو شون احساس آرامش می کردند . انگار تمام اون نگرانی ها و افکار منفی و حسادتها برای این دقایق از اونا دور شده بود . سارا درو بست و هر دو به سمت آسانسور رفتند . می دونستند که این وقت روز خیلی شلوغه .. سعید حس کرد که داره یه اخلاق خاصی پیدا می کنه مثل یه بچه ای که دوست داره بدونه این وسیله مال اونه و کس دیگه ای بهش دست نمی زنه . دوست داشت اینو بشنوه بازم حسش کنم ..
سعید : هنوز دوستم داری ؟
سارا : مگه قرار بود نداشته باشم ؟
سعید : خب گفتم شاید ..شاید ..نمی دونم چی بگم . دلم خیلی هوای تو رو کرده . طاقت دوری از تو رو ندارم .
سارا : حیف که وقت تنگه ولی دلم نمی خواد در این وقت تنگ با حرفای نا امید کننده بریم خونه ها مون . الان برای چند مین باره که داری این جور با هام حرف می زنی . تو قلب و روح سارا رو چی فرض کردی . تو حتی نباید ثانیه ای و به اندازه سر سوزنی تردید داشته باشی ..
سعید : منو ببخش سارا .. نمی دونم چرا این جوری شدم . ولی دوست دارم ازت بشنوم . هر روز هر ساعت هر دقیقه .. دوست ندارم ازت دور باشم . حتی از جسم تو .. تو ممکنه حالا بگی که روحمون به هم نزدیکه ..
سعید دیگه ادامه نداد ..
سارا : چیه بقیه حرفت رو بزن ..
طوری گرم صحبت بودند که تازه متوجه شدن در کوچه بغلی هستند ودر محیطی که کسی با کسی کاری نداره ..
سارا : می خوای من برات ادامه بدم .. می خوای بگی که من سعید دوست دختر ندارم . کسی نیست که بهش متکی باشم .. ولی توی سارا , یکی رو به عنوان شوهر در کنار خودت داری .. می خوای بگی که تو بیشتر عاشقمی ..
سعید : نه من همچین حرفایی رو نمی خواستم بزنم .. تو خودت داری این موضوع رو پیش می کشی . اگه می خواستم این چیزا رو بگم اصلا از اولش بهت دل نمی بستم . چرا باهام این جور حرف می زنی سارا ؟! ازم خسته شدی ؟ از این وضع خسته شدی ؟!من فقط می خواستم بشنوم بازم بشنوم که دوستم داری .. این گناهه ؟ درسته که می دونم .. ولی شنیدن اون چیزی که آدم می دونه لذتشو خیلی زیاد تر می کنه . حالا تو اگه خوشت نمیاد خب نگو .. اگه احساس منو این جوری تفسیر می کنی مهم نیست . سارا من عاشقتم . چند ساله . یعنی به این سادگی ازت دل می کنم ؟ هستند عاشقایی که خیلی راحت عشقشونو به دست میارن ولی دل ندارن که به این سادگی ها ازش دل بکنن .. چه برسه به منی که با سختی تو رو به دست آوردم . صد ها بار انتظارت رو کشیدم .. برای یه لحظه دیدنت .. هزاران تصور از ت و از خودمون داشتم . و صد ها بار با فکر تو به خواب رفتم .. چی فکر کردی سارا ؟ یعنی حالا هم که تو رو دارم فکر می کنی که باید عذاب بکشم ؟ .. من دیوونتم ..همش به تو فکر می کنم . . حالا شرایط ما این طور شده . چاره چیه .. نمی تونم بهت دروغ بگم .. آره گاه به اینم فکر می کنم که سارای من حالا چیکار می کنه .. یک مرد دیگه ای در زندگیشه .. اما هر گز نخواستم و نمی خوام تو رو با خودم مقایسه کنم .. هرگز نخواستم و نمی خوام که محکومت کنم . من می خوام با تو باشم اگه نمیشه بازم تازگی اون احساس تو رو هر لحظه با تمام احساسم احساس کنم , بازم با تو یه حس بهاری دارم . دلم می خواد نسیم بهاری رو احساس کنم . گونه هامو نوازش بده ..

نــگــــــــــاه عشــــــــــق و هــــــــــوس ۷۲ (قسمــت آخــر )

سارا : می دونی در این لحظه دلم چی می خواد ؟! می خواد که در آغوش تو باشم . می خواد که همین حرفا رو وقتی بزنی که سرم رو سینه ات باشه . وقتی که بازم به جدایی بخندم . وقتی که بازم حس کنم که زندگی بهم لبخند می زنه حس می کنم با حرفات آروم گرفتم ..
سعید : و منم با شنیدنت با دیدنت با بوی تو رو احساس کردنت آروم گرفتم . حتی اگه نبینمت حتی اگه حرفای قشنگتو یه مدتی نشنوم بوی تو رو , بوی عشق و آشنایی رو حسش می کنم .
سعید می دونست که طاقت دوری از سارا رو نداره اما واسه این که عشقشو هم خوشحال تر کنه و خودش به آرامش برسه سعی داشت احساس درونشو در قالب کلمات بیشتری اداکنه . کلماتی که با آب و تاب بیشتری بیان شه .. اونا بر گشتند به خونه ها شون ..
سهیل : مامان اگه بهم اجازه میدی من این سوغاتی ها رو ببرم خونه پدر بزرگ .. خونه پدر شوهر سارا اون طرف شهر بود .. وقتی سهیل گفت که ناهار رو هم اون جا می مونه سارا به زحمت جلو فریاد خوشحالی شو گرفت .. دوست داشت که زود تر اینو به سعید اطلاع بده تا در این چند ساعتی که فرصت دارن لحظات خوشی رو با هم تجربه کنن . سارا به این هماغوشی نیاز داشت . به این که یک بار دیگه خودشو در کنار عشقش احساس کنه . باور کنه که یک زن در چنین حالتی بازم براش فرصتی هست که بتونه عشقشو ببینه با اون خوش باشه و نباید از پایان یک هماغوشی و در کنار هم بودن ناراحت شه .. غصه بخوره و عذاب بکشه .. درسته که نمی تونه مثل اون یک هفته ای رو بی دغدغه در کنار عشقش باشه ولی کافی بود که حتی یک ساعت رو با اون باشه .. به حساب اون می تونست هفت هشت ساعت رو با سعید تنها بمونه . ..
سهیل : مامان چته .. چت شده .. اجازه میدی ..
سارا : آره پسرم .. عزیزم . فقط مراقب خودت باش . تو دیگه واسه خودت مردی شدی . سلام منو برسون ..
سارا از خوشحالی نمی دونست چیکار بکنه .. به بهانه ای از خونه رفت بیرون . می خواست واسه سعید زنگ بزنه . حس کرد که اگه این کار رو در خونه انجام بده شاید بی اراده صداش بره بالا .. اون حتی از آسانسور هم اومد پایین ..خودشو به پارکینگ رسوند …
-الو سعید جایی نری ها … امروز من و تو می تونیم لحظات خوبی رو با هم داشته باشیم . منتظر زنگ من باش و ماجرا رو واسش تعریف کرد .
سعید حس کرد که بازم داره رو ابرا پرواز می کنه . سارا دیگه صبر نکرد که سهیل از خونه بره بیرون و سرگرم کاراش شه . واسه این که وقتو از دست نده اولین کاری که کرد این بود که بره به حموم . وقتی صدای بسته شدن در خونه رو شنید حس کرد که دیگه نمی تونه دوری عشقشو تحمل کنه ..وقتی به بدنش دست می زد و در حال شستن اندامش بود دستای خودشو دستای سعید حس می کرد که داره بدنشو لمس می کنه .. و از لمس بدنش یه لذت دیگه ای می برد . اون حالا دستای سعیدو می خواست .. برای لحظه ای از حموم اومد بیرون ..
-الو سعید در آپارتمانو واست باز می ذارم . زود بیا .. زود بیا … بیا دیگه طاقت ندارم ..
و سعید اومد و وقتی که سارا رو در حمام دید هیجان زده شد . سارا دیگه اون احساس گناه رو نداشت از این که داره به همسرش خیانت می کنه و یا ممکنه یه مادر بد برای سهیل باشه . و سعید هم فقط به عشقش فکر می کرد . سارا حالا اینو حق خودش می دونست که از زندگی و از انتخابش لذت ببره . زندگی حالا همونی شده بود که اون می خواست . همون حس قشنگ عاشق بودنو .. احساس می کرد که برای رسیدن به این لحظه بوده که بی تابی می کرده .. سعید هم دیگه مثل اون اولا خجالت نمی کشید وقتی که سارا رو اون جور عاشق و ملتهب می دید . سارا سعید برهنه شو می دید که داره میاد به سمت اون . آغوششو واسش باز کرد ..
-پسر خجالتی بیا توی بغل من .. بیا نازت کنم .. ببوسمت .. بیا که دلم واسه بغل کردنت واسه از عشق و هوس داغ شدنت یه ذره شده .. بیا منو بسوزون .. این آب هم که نمی تونه این آتیشو خاموش کنه …
وقتی سعید دستاشو دور کمر سارا حلقه زد و دو تایی شون رفتن زیر دوش , سارای کوتاه قامت تر سرشو گذاشته رو سینه سعید و به پهلو گرایش پیدا کرده بود .. سارا حس کرد که داره از چشاش اشک میاد . شاید اشک خوشحالی بود اشک ناباوری و یا شایدم حسرت. نمی خواست که سعید اشکشو ببینه .. بذار با آبی که از دوش رو تن اونا می ریزه قاطی شه . پاهاشو باز کرد تا بتونه داغی هوس سعید رو لای پای خودش رو کانون هوسش احساس کنه . سارا چشاشو بست .. دیگه حسی نداشت . احساس کرد که با نوازش های سعید و با هوس اون اسیر طوفان و آرامش خاصی شده . احساس کرد که به هیچی نمی تونه فکر کنه .. فقط به تنها چیزی که فکر می کرد این بود که هست .. نفس می کشه .. دیگه هیچ غمی براش مفهومی نداشت … یه حس داغو درون کسش احساس می کرد .. پسر عاشق , کیرشو به نرمی توی کس سارا فرو کرده بود …
-سعید تو کی کارت رو کردی ؟ خوب سرم کلاه گذاشتی . دارم می سوزم … داغ داغم .. تب عشق و هوس تو رو دارم . همیشه .. همیشه ..
بدون این که کانون هوسشون از هم جدا شه و کیر سعید از کس بیرون بیاد پسر دستاشو دور کمر زن محکم کرد و اونو آورد بالاتر .. سارا پاهشو از پهلو های سعید رد کرده و حالا تو چشای هم نگاه می کردند . سعید لباشو باز کرد و سارا لباشو به لبای سعید چسبوند … سارا حس کرد که تا ثانیه هایی بعد سعید آبشو می ریزه توی کسش . اون با حرکت و لرزشها و پرشهای کیر سعید آشنایی داشت .. می دونست کدوم پرش یه حالت جلو گیری داره و کدومشون حالت رهایی . سعید حالا خودشو رها کرده بود و سارا دوست نداشت لباشو از لبای سعید دور کنه .. .. ریزش منی سعید در کس سارا شروع شده بود .. و با هر پرش کیر و جهش منی, سارا لباشو بیشتر به لبای سعید می چسبوند و محکم تر میکش می زد همین سعیدو تشنه ترش می کرد .. سارا حس کرد که از هوس شل شده ..کمرش سنگین شده .. و سعید هم به خوبی با این روحیه سارا آشنایی داشت .. حس کرد که حالا خودش که ارضاء شده باید بره به کمک عشقش … احساس آرامش می کرد . اونم در اون لحظات به این فکر نمی کرد که شب گذشته چه اتفاقی ممکنه بین سارا و سامان افتاده باشه . اون فقط به لذت و التهاب سارا فکر می کرد . از این که این زن حالا عطش اونو داره . همین آرومش می کرد . همین که سارا غرق اون شده بود . همین که بازم از فرصتها استفاده کرده بود . سعید سارا رو رو زمین خوابوند . بازم پاهای سارا از پهلو های سعید رد شده بود ولی این بار سارا به صورت طاقباز روی زمین قرار داشت و سعید روش قرار گرفته بود . پسر حرکات سریع کیرشو در کس عشقش از سر گرفت …
-آخخخخخخخخ نهههههههه سعید .. سعید … سوختم .. سوختم .. قلبم .. نهههههه … سوختم .. چقدر خوشم میاد
و سعید لذت می برد از این که پنجه های سارا رو, رو سینه هاش حس می کرد . دوست داشت سارای اون , عشق اون .. زندگی و همه چیز اون , به دیدن اون این چنین به هیجان بیاد ..
-سارا عزیزم .. محکم تر .. نترس .. دستای تو سینه هامو نمی سوزونه . بهشون چنگ بنداز ..
دستای سارا مثل تمام وجودش بی حس شده بود .. و دستای سعید رفته بود رو سینه های سارا …
-آه سعید .. سعید .. بگو دوستم داری .. بگو مال منی .. بگو ..بگو به هیشکی دیگه نمیگی عاشقشی …
-دوستت دارم .. به هیشکی دیگه هم نمیگم .. اگه تا آخر دنیا اگه تا بی نهایت در کنار تو باشم بهت میگم که دوستت دارم چون دوستت دارم . حتی اگه نتونم سکس کنم و فقط بتونم ببوسمت .. حتی اگه نتونم ببوسمت و فقط بتونم بغلت کنم .. حتی اگه نتونم بغلت کنم و فقط بهت بگم دوستت دارم .. حتی اگه نتونم با هات حرف بزنم اون وقت بازم به تو فکر می کنم . می دونم که می تونی حس منو درک کنی ..
-آخخخخخخخخ سعید .. بگو بگو بازم بگو .. ولی من دلم می خواد همیشه توی بغل تو باشم .. بتونم در آغوشت بگیرم و در آغوشم بگیری .. با هام سکس کنی .. بهم بگی که عاشقمی ..و منم بهت بگم که با تمام وجودم دوستت دارم .. داره میاد و دارم ارضامیشم ..اووووووففففففف …
سارا حس کرد که تمام بدنش از هوس لرزیده .. داغ شده .. مرکز هوسش در روی کس و اطراف اون یه چیزی رو یه مایع داغی رو از خودش داده بیرون .. و لحظاتی بعد اونا روی تخت در آغوش هم بودند .. ساعتی رو با هم عشقبازی کردند .. سارا می دونست تا سه چهار ساعت دیگه هیچ خطری اونا رو تهدید نمی کنه با این حال دو تایی شون تصمیم گرفتند که بی گدار به آب نزنن .
سارا : انگار به همین طلسم شکنی نیاز داشتیم که باورمون بشه می تونیم همیشه در کنار هم باشیم .
سعید : آره سارا جون .. دفعه قبل طلسم شکنی واسه این بود که باور کنیم می تونیم عاشق و در آغوش هم باشیم و این طلسم شکنی واسه این بود که به خودمون نشون بدیم که می تونیم لحظات خوش با هم بودنو تمدید کنیم . تازه خونه ما هم خلوت میشه .. خیلی راهها هست که می تونیم با هم خوش باشیم ..
سارا یه لحظه به دوستاش فکر کرد .. یعنی در بد ترین شرایطی که نتونه سعیدو ببینه می تونه از خونه دوستی که باهاش احساس صمیمت می کنه استفاده کنه ؟ حس کرد که فعلا بهتره به این چیزا فکر نکنه مگر این که بحران ندیدن سعید به حدی برسه که مجبور شه این تابو شکنی رو هم انجام بده که حتی رازشو با یکی از دوستاش در میون بذاره . سعید و سارا خودشونو کاملا مرتب کردند .
سارا : حالا شرایطمون عالی شده . می دونم کسی نمیاد ..حس می کنم خوشبخت ترین زن دنیام . دیگه نمی خوام به لحظات جدایی و در کنار تو نبودن فکر کنم . مهم اینه که من و تو عاشق همیم . چه پیش هم باشیم و چه نباشیم . . دیگه جز این راهی واسمون نمونده . و بهتره بگیم بهترین راه موجوده . تا ببینیم آینده چی می خواد ..
سارا نیاز داشت که یک بار دیگه و هنگام وداعی دیگه سعید اونو ببوسه و همین نیاز رو هم سعید حسش می کرد . با نگاهی پر شور و سرشار از عشق به استقبال بوسه ای دیگه رفتند .. سعید دستاشو رو کمر سارا حرکت می داد .. زن حس کرد که بازم داره بی حس میشه . سعید هم شق شدن کیرشو حس می کرد ..
سعید : اگه من حالا از این جا برم این چی رو نشون میده ؟
سارا : نشون میده که عشق از هوس بالاتره .. ولی هوس عاشقا نسبت به هم هم نوعی عشقه ..
سعید : آره ولی باید مراقب بود ..
سارا : پس منو ببوس . طولانی ترین بوسه رو ازت می خوام . مثل همیشه عاشقونه … بوسه داغ یک بار دیگه سعید و سارا رو به عالم واقعیات و رو یا ها برد . سارا به این فکر می کرد که هنوز زوده که به دیدار بعدیشون فکر کنه .. خود به خود موقعیت پیش میاد ..می دونست بازم لحظه های عذابی رو در پیش داره که در کنار شوهرش باشه ولی سعید خیلی آقا بود که درکش کرد وسارا در این اندیشه بود که زندگی اونا به همین صورت ادامه داره .. التهاب و اضطراب ولی هرچی باشه بازم با هم خوشند و راه دیگه ای نیست . شاید سارا ها و سعید های جامعه ما که همین شرایطو داشته زیاد باشن . و سعید هم حس کرد که سارا هر نوع زندگی که داشته باشه بازم اسیر عشق و هوس اونه .. بازم دیوونه وار دوستش داره همون جوری که سعید دیوونشه .. هر دو عاشق حس می کردند که خیلی راحت فکرای همو می خونن . دلشون نمیومد که لباشونو از رو لبای هم بر دارن .. حس می کردند که در دنیای عشق و رویا اسیر خواب لذت بخشی شدن .. به این باور رسیده بودند که عشاق ایستاده می خوابند …. پایان