داستان سکسی

داستان سکسی من و مامان و زندایی

داستان سکسی ایرانی

اون روز دو ساعت آخرو کلاس نداشتم و زودتر اومدم خونه . دبیر زیست شناسی ما مریض شده بود و مارو فرستادن خونه . وقتی اومدم خونه مامان مهوشمو ندیدم ولی صدای شرشر آب حموم نشون می داد که باید زیر دوش باشه . راستش منم خیلی خسته و خفه بودم و البته علاوه بر حموم شیشه ای و جکوزی و بند و بساطهای دیگه یه دوش اضافه هم تو حموم درست کرده و حتی چند نفری هم می شد رفت حموم . اتفاقا به نظرم اومد که یکی دیگه هم داخل حموم باشه . دو تا زن زیر دوش حموم شیشه ای بودند . صحنه عجیبی دیدم . دوتایی سخت همو بغل زده بودند . شیشه از اونجایی که مات بود چهره شونو نمی دیدم . فقط می دونستم که لباشون رو لبای همه ودارن همو می بوسن . متوجه یکی شون شده بودم . مامانم بود . یکی دیگه رو نمی دونستم کیه . سریع رفتم بیرون و تو جا کفشی رو یه دیدی زدم .. کفشای زندایی مهسا اونجا بود . مامان و زندایی داشتند لز می کردن . خیلی ناراحت شدم . مامان همش منو نصیحت می کرد علاوه بر پسرا از دوستای دختری هم که اخلاقی فاسد دارند دوری کنم . حالا خودش و زن دایی مهسا داشتند با هم حال می کردند . اونم دو تا زن شوهر دار که نیازی هم به این کارا نداشتند . منم لخت شدم و رفتم یه گوشه ای از این حموم وسیع قایم شدم که منو نبینن . قربونش برم بابا که داشت خونه می ساخت حموم عمومی درست کرده بود . چند دقیقه بعد دو تایی از زیر دوش اومدن بیرون در فضای باز قرار گرفتن . دل تو دلم نبود . نمی تونستم زیاد خم شم و اونا رو ببینم . رفته بودم پشت یکی از سکوها قایم شده بودم . -مهسا اگه می خوای کاری بکنی زودباش زودباش من دارم از حال میرم . اگه الان ماهرخ بیاد خونه چی ؟/؟ -اون که تا دو ساعت دیگه نمیاد . -دیدی یه وقت اومد .. من هوسمو هوس کوسمو چیکار کنم . -عیبی نداره بعد از ظهر که داداشت رفت بیرون می تونی بیای خونه مون اونجا با هم حال کنیم . -اینم بد فکری نیست . اونو که باید حتما بیام . بیا کونتو بیار جلو بینم . هر دو تاشون از اون کون گنده ها بودند می ترسیدم می خواستم زیاد رواونا زوم کنم . یه لحظه که سرمو آوردم بیرون دیدم دو تایی در دو جهت مخالف هم طوری قمبل و کون به کون کردن که کونشون رو هم بلغزه . چقدر این صحنه هوس انگیز بود . یه دستمو گذاشتم رو سینه بی سوتین و یه دست دیگه امو هم از لای شورتم به کوس خیسم رسوندم . .. مامان بد جنس آخه چرا؟/؟ منم دوست داشتم منم می خواستم که یه جوری حال کنم .مگه من آدم نیستم . کونشونو چه جور رو هم می غلتوندند . -مهوش جونم -جون دلم . بخواب رو زمین تا کوستو بخورم . مامان روزمین دراز کشید و پاهاشو به دو طرف باز کرد . زندایی پس از این که کف دستشو رو کوس مامان مهوش کشید و چهار تا انگشتشوتو کوسش فرو کرد دهنشو گذاشت رو کوس مامان وزیر قسمت بالای کوسشو میون دو تا لباش قرار داد و با شدت میکشون می زد و ولش می کرد -آخخخخخ مهسا مهسا جونم . آتیش زدی منو . بیا همدیگه رو بغل بزنیم و دوتایی حال تو حالی کنیم . این انصاف نیست که من همش به تو حال بدم وتو حال نکنی -مهوش ! جون تو ور رفتن و لیس زدن خودش دنیای حاله . بااین حال مامان دوست داشت به عروسش حال بده . دو تایی رو زمین و پشت به من طوری دراز کشیدند که سرهاشون در جهت مخالف من قرار داشت و چشمشون به طرف من نبود خیلی راحت می تونستم اونا رو ببینم . دوتایی رو به روی هم و یه پهلو قرار گرفتند . بازم لباشون رفت رو لبای هم و مامان دستشو گذاشت رو کوس زن دایی و زندایی هم همین کارو در جهت عکس انجام داد . -آخخخخخخ مهوش مهوش تو هم خوب بلدی بهم حال بدی . خیلی دلم می خواست . حالا هم خیلی سنگینم باید یه جوری ارضا شم . -منم همین طور مهسا جون . یه قسمتی از کونشونم معلوم بود و انگشتایی که می رفت داخل کوس . هوس من زیاد شده بود هیچ , حسرت من هم به اوج رسیده بود از این نظر که من هنوز دختر بودم و راه کوسم هنوز باز نبود ولی اونا علاوه بر این که شوهر داشتند و کیری بود که از سوراخ کوسشون رد شه و ارضاشون کنه با خودشون هم ور می رفتند . حالا مامانو باش که میاد و به یه دختر ۱۶ ساله نصیحت می کنه که هوای خودتو داشته باش و با دخترای ناباب دور نزن . ای مامان مامان تو دیگه کی هستی . دخترت در محرومیت قرار داره و تو اینجا داری با زن دایی حال می کنی ؟/؟ اونم پیش من فیلم بازی می کنی و میگی که این کارا زشته و … نمی دونستم شاید منم اگه یه روزی صاحب یه دختر شم همین حرفا رو بهش بزنم . عیب ما آدما اینه که فکر می کنیم خودمون درست فکر می کنیم و دیگران در اون زمینه خاصی که ما روش انگشت گذاشتیم نمی تونن مثل ما عمل کنند و ما به خوبی می تونیم خودمونو از ضررهای یه کاری دور نگه داشته باشیم و به فوایدش بچسبیم . البته اگه بشه اسم لذت و شهوت رو فایده گذاشت . حس کردم که منم دلم می خواد یه جوری حال کنم . برم پیش اون دو تا ولی از مامان خجالت می کشیدم . رابطه منو اون یه رابطه شرم و حیایی همراه با ترس بود . ولی حالا این مامان و زن دایی بودند که باید ازم خجالت می کشیدند …نمی تونستم اونا رو در اون حالت ببینم و هیچ حسی نداشته باشم . من یک دختر بودم و هیجانات دوران مجردی رو داشتم و اونا رو می دیدم که چه جوری به تن و بدن هم لیس می زنند . مامان پاهاشو به دو طرف باز کرده بود و زن دایی مهسا هم خودشو انداخته بود روش و کوسشو روش می گردوند .. آخخخخخ نهههههه چقدر دلم می خواست یکی هم باهام این کارو انجام می داد . من که از همون اول فقط یه شورت پام بود به یه قسمت از دیواره تکیه دادم وپاهامو به دو طرف باز کردم شورتمو یه خورده پایین کشیدم و دستمو گذاشتم روی کوسم . با نگاه کردن به اونا منم با خودم ور می رفتم . اصلا خیالم نبود که منو ببینند و منم مخصوصا می خواستم کاری کنم که متوجه من بشن . ولی اونا اون قدر پررو و حشری و در عالم خودشون بودند که ناله های من در میان ناله های هوس اونا گم شده بود . مهسا بیشتر رو مامان سوار بود . مامان در یه حالت سگی قمبل کرده بود و زن دایی شست دست راستشو کرده بود تو سوراخ کون مامان و چها تا انگشت دیگه اشو کرده بود توکوسش و با سرعت فرو می کرد داخل و می کشید بیرون . حالا که دیگه دوتایی شون پشت به من بودند و باید صداشون می زدم تا یه نگاهی به من بندازن . با خشم و حسرت به اونا نگاه می کردم . دلم می خواست منو هم می بردند کنارشون و بهم حال می دادند . اخه اونا شوهر داشتند و بازم خودشونو با این چیزا مشغول می کردند . من یواش یواش صدامو برده بودم بالاتر . دیگه نه از مامان خجالت می کشیدم نه از زن دایی -ببینم مهسا تو یه صدایی نمی شنوی ؟/؟ یه لحظه زن دایی مهسا سرشو بر گردوند عقب و با جیغ اون مامان هم روشو طرف من بر گردوند . مامان دستاش می لرزید . سکس اونا رو زهر ماری کرده بودم . -زن دایی ! مامان جون ! اگه کمک می خواهین منم هستما . . مامان از این کارا ضرر نداره ؟/؟ .. -ماهرخ بس کن زشته خودتو بپوشون . فکر نکردی اون جور که داری با خودت ور میری خطرناک باشه ؟/؟ تو فردا پس فردا باید شوهر کنی . -مامان جون اگه شوهر کنم دیگه این کارا چه به درد من می خوره . من الان نیاز دارم که بخوام ازاین کارا کنم -وای دختر تو چقدر پررو شدی .. -مامان دوست داری برم با دوستای بی تر بیتی که از این کارا می کنن ؟/؟ …یا مامان جونم خودش تر تیب منو میده و ببینم دایی جون و بابا می دونن جریان چیه یا این کار سری و سکرته .. -دختره فضول شرم کن تو جراتشو نداری از این بابت با کسی حرفی بزنی حیای دخترونه و زنونه ات کجا رفته ؟/؟ -رفته لاپای تو و زن دایی جون .. اومد طرف من تا منو بزنه ولی مهسا دستاشو گرفت و اونو ساکت کرد . خشم سرتا پامو گرفته بود . -مامان به روح عزیز جون که منو خیلی بیشتر از تو دوست داشت قسم که میرم موضوع رو به بابا میگم . ولی اون دست بردار نبود . مهسا که دید من کوتاه نمیام یه سری تکون داد و یه خورده هم واسه آروم کردن مامان تلاش کرد و در گوشی هم یه چیزایی بهش گفت . بعد اومد طرف من و گفت ماهرخ خوب نیست واسه تو دختر در این سن .. ما اگه خواسته هامون به حدی برسه که دیگه از دست ما کاری بر نیاد با عرض معذرت شب میریم تو بغل شوهرمون .. ولی تو چی .. جامعه پر از انحرافاته .. -زن دایی جون اگه این جوره که میگین و شوهر بهتر می تونه زنشو سر حال کنه پس این کارا چیه که تو و مامان دارین می کنین . مهسا خودشو نزدیک من رسوند و لباشو گذاشت رو لب من . نمی دونم چرا از این حرکتش چندشم شد . من اصولا از این که یکی لبامو ببوسه خوشم نمیومد و یه حالت چندش بهم دست می داد . یه خورده خودمو جمع و جور کردم و داشتم کنار می کشیدم که مهسا کف دستشو گذاشت رو کوس من .. اوووووخخخخخخ چقدر خوشم اومده بود . راستش وقتی خودم دستمو رو کوسم میذاشتم لذت می بردم و کیف می کردم اما وقتی که زن دایی این کارو واسم انجام داد و با کوسم ور رفت حس کردم لذتش چند برابر شده . دیگه طوری شهوت منو پیچونده بود که خودمو بیشتر بهش فشردم و منم لبای مهسارو میک می زدم . سست شده بودم . کف حموم دراز کشیده و مهسا همچنان دستشو رو کوسم نگه داشته بود و باهام ور می رفت . لباشو از رو لبام ورداشت و گفت مهوش بیا جلو بینم با دخترت قهری ؟/؟ قهر چیز خوبی نیست حرامه . مگه تو مسلمون نیستی . اونم مادر با دخترش ؟/؟ زود باش بیا جلو .. ناز داشت بیاد . من چشامو بستم و مامان مهوش اومد طرف من .. -مهسا جون اون بهم جسارت کرده -مامان تو خودت نصیحتم می کردی و حرفتو زیر پا گذاشتی من که چیزی نگفتم . آنچه که بر خود می پسندی به دیگری هم بپسند . مهوش جون بهم نزدیک ترشد و در همین لحظه مهسا زیر گوشم گفت مامانته بزرگتره یه عذر خواهی ازش بکنی بد نیست .. -مامان ببخشید اگه جسارتی کردم . قصدم این نبود . دیدم اشک تو چشای مامان جمع شده و مهسا که دید این جوریه دستشو از رو کوسم برداشت و دهنشو گذاشت جای اون و قسمت بالای بدنمو آزاد کرد تا مامان بره روش .. مامان با چشایی که اشک درش حلقه زده بود لباشو به لبام نزدیک کرد . دلم واسش سوخت . بیچاره خیلی پیش من خجالت کشیده بود …

زن دایی جون داری شیرینی قطاب می خوری ؟/؟ آخه مهسا جون خیلی از شیرینی قطاب خوشش میومد و کوس منم از بس تپل و خوشگل بود شبیه به قطاب لقمه ای شده بود . -اگه بدونی چقدر خوشمزه تر از قطابه . -مهسا جون نوبت منم میشه که قطاب شما رو هم بخورم . -اون دیگه از اون نوع بزرگاشه .. مامان لباشو گذاشته بود رو لبای من . چقدر بامزه لبامو میک می زد . کوس خوری مهسا سبب شده بود که لب خوری مامان بهم لذت بده .. اونم چه لذتی .. به کوسم که فکر می کردم دوست داشتم لبم بیشتر جویده شه و رو لبم که زوم می کردم هوس کوسم بیشتر می شد . دستامو فرو برده بودم لای موهای مامان و نوازشش می کردم . بوی محبت و گرمای وجود اونو احساس می کردم . مامان خوب و خوشگل من .. هر لحظه بیشتر از لحظه قبل یه قلقلک خاصی رو توی کوسم احساس می کردم . دستای مهسا رو سینه هام کار می کرد . اونجا هم از لذت و کیف بی نصیب نمونده بود . حالا دیگه سه نقطه از بدنم داشت به تمام تنم حال می داد . -مامان چقدر کیف داره .. مهسا جون بخورش .. کوسسسمو نازش کن .. بخور مثل یه شیرینی –اوووخخخخخ ماهرخخخخخ این از اون شیرینی هاست که هر چی می خورم سیر نمیشم . مهوش چی ساختی لنگه خودت ولی تازه تر از خودته .. حیف که دخترت شوهر نداره وگرنه می دونستم کوسشو چه جوری آب بندی کنم . -زن دایی قربون شکل ماهت حالا هم می تونی . حالا هم می تونی . لیسش بزن .. مامان خوشم میاد . ولم نکنین .. ولم نکنین .. چقدر دلم می خواست دختر نبودم و یه چیز کلفتی رو فرو می کردند تو کوسم . هنوز مثل یه زن حس نکرده بودم لذت چیز کلفتو وقتی که میره تا ته کوس یا اون وسطا ولی می تونستم تصورشو بکنم . وقتی که به اون لبه های بیرونش کیف می داد و منو در اون آرزو نگه می داشت که کاش با تماس و اصطکاک بیشتری می رفت ته کوس و منو داغ داغم می کرد خب معلومه که دیگه چیه .. . مهسا دهنشو از رو کوسم بر داشته بود و یه دستشو از رو سینه ام آورد جلو و روی کوسم قرار داد . -اوووووههههه نههههه مهسا جون .. همین قدر نه .. انگشتاتو بیشتر بکن تو کوسسسسم . می دونم چیزیم نمیشه . می دونم نمیشه .. منو بکن .. بکن تو کوسسسم -مهسا مواظب باش اگه بیشتر بکنی تو کوسش اون وقت دختر من دیگه دختر حساب نمیشه .. -حواسم هست مهوش جون . من اگه حریف ماهرخ و شوهرش شم حریف تو خواهر شوهرم نمیشم . -فدای تو مهسا جون -مامان نمی دونم چه جوریم . انگاری دلم می خواد همین جوری باهام ور برین . اصلا کیفم تموم نمیشه . دلم می خواد تند تند بهم حال بدین . مامان زن دایی من یه جوری هستم . -فدای دخترم شم . مهسا هر کاری که می دونیم باید انجامش بدیم . ماهرخ جونم گناه داره فداش شم . اون وقت هوش و شهوت می زنه به کله اش و نه می تونه درساشو بخونه و نه می تونه به بقیه کاراش برسه و دیگه خیلی چیزای خطر ناک دیگه ای که ممکنه پیش بیاد -مامان فکر می کنی من برم با پسرا ؟/؟ -عزیزم این غریزه هر دختریه .. -آره قربونت ماهرخ جون مامانت راست میگه هنوزم با این که سالهاست که عروسی کرده هر مرد خوشگلی رو که می بینه دلش می لرزه -مهسا .. بس کن از این شوخیها با ماهرخ نکن .. البته اینو که گرایش به جنس مخالف در غریزه آدما وجود داره راست می گفت ولی من در این لحظه فقط اینو می خواستم که یه جوری منو به آخر عشق و کیف برسونن . حال و حالتی که تا حالا نداشتم . فقط در داستانهای سکسی می خوندم که فلانی ارگاسم شده .. ارضا شده .. آبش اومده .. به اوج شهوت رسیده . مهسا ازم خواست که که رو زمین یه پهلو کنم . تمام تنمو لیف مالی کرد و اون و مامان شروع کردن به مالوندن بدن من . بعد ازم خواست که طاقباز شم و با همون حالت اومد رو من قرار گرفت و کوس خودشو رو کوس صابون مالی شده من قرار داد و با یه چرخشای عجیب منو بیشتر از حال می برد . دلم می خواست محکم تر جیغ بکشم . حس می کردم داخل یه کوره ای قرار گرفتم که دوست دارم زودتر ذوب شم و نجات پیدا کنم . -مهسا جون زن دایی چقدر خوشم میاد . از اون طرف مامان واسه این که بیکار نشینه و هم یه حالی به مهسا داده باشه که رو من بیشتر فعالیت کنه کف دستشو گذاشته بود رو چاک کون مهسا و با سوراخ کونش بازی می کرد . من نمی تونستم این صحنه رو ببینم فقط حسش می کردم و از سر و صداهای مهسا متوجه می شدم که انگشت مامان رفته تو کونش . -مهوش مهوش .. چیکار داری می کنی . تو که می دونی من چقدر خوشم میاد با کونم ور میری .. -وقت زیاد داریم مهسا جون . حالا وقتشه که ماهرخ گلمو در یابیم . -زن دایی به قربونش منم دارم همین کارو می کنم . شکاف و چاک کوس مهسا وقتی در تماس با کوسم قرار می گرفت عین یه سنگ چخماقی بود که داره یه سنگ دیگه رو به آتیش می کشه . کوس من موریزه داشت و نرم بود و کوس مهسا برق انداخته و کاملا صاف . اصلا سیخم نمی زد ولی خیلی لذت بخش بود . یواش یواش اون حالتی رو که برسم به لذتی بالاتر در خودم احساس می کردم . همونی که وصفشو خیلی خونده بودم . وووووییییی ووووویییییی ماااااماااان ماااااااماااان کوسسسسسسم زن دایی جووووووون جووووون آتیش گرفتم . نمی تونم بند شم .. -مهسا مهسا ولش کن .. الان دخترم قلبش وای میسته .. -نه نهههههه باید عادت کنه .. مگه اون پیرمرده که اگه یه کوس ببینه فشارش بره بالا و سکته کنه . هیچیش نمیشه . زن دایی همچنان به کارش ادامه می داد تازه دستاشم گذاشته بود رو سینه هام و باهاشون ور می رفت و سر مامان هم داد می زد که بیکار نباشه و بیاد رو من که کمک کنه و زود تر منو به ارگاسم برسونه و بتونم به آخر کیف برسم -مهوش جای این که انگشت تو کون من بکنی بیا یه حالی به این دخترت بده که به مرحله تکمیلی برسه . مامان تنها جای خالی که گیر آورد لبام بود که اونا رو به قبضه خودش در آورد واونم در جهت مخالف من طوری لبامو می بوسید که مزاحم کار زن دایی مهسا نشه . مهسا دو تا پاشو طوری به پاهام فشار می داد که اونا رو نمی تونستم به طرف بالا حرکت بدم . زیر پام که کفه حموم بود . دستامو دور کمر مهسا قرار داده و اونو بیشتر به طرف خودم می فشردمش یه حالتی داشتم که انگار یه لذت چرخشی روی کوس و دور کوسم با یه سرعت زیاد داشت منو پرتم می کرد به یه فضایی که انگار خودم باشم و خودم . یه چیزی رو حس می کردم که همراه با لذت در حال آب شدنه . انگار گوشت یه قسمت از کوسم در حال آب شدن بود . یه لذتی فوق العاده همراه با آرامش که نمی دونستم اسمشو چی بذارم اونو به چی تشبیه کنم . نمونه کوچیک این لذتو وقتی که داشتم در فانتزیهای سکسی خودم تصور می کردم که یه پسر داره باهام حال می کنه اون وقت دستمو میذاشتم رو کوسم ولی این کیف کردنها تا یه حدی بود . یا این که یه چیز کلفتی رو روی کوسم می کشیدم تا با یه قلقلک مخصوص خودمو آروم کنم ولی این جوری بیشتر خودمو آتیش می زدم و دلم می خواست زود تر یه زن بشم و یه امکاناتی رو که یه زن ازش بهره منده منم داشته باشم ولی حالا خیلی فرق می کرد . مهسا کوسشو همین جور روی کوس من می غلتوند مامان داشت منو می بوسید . دستای زن دایی هم رو سینه هایی قرار داشت که در سن من حساسیت اون دست کمی از حساسیت و تحریک پذیری کوس نداره . حس کردم که دیگه دارم به مرزجنون می رسم و کوسم داره از هم می پاشه . مامان و زن دایی منو چفت و بست کرده بودند . فشار دستامو رو کمر مهسا زیاد کرده لب مامان مهوشو هم با فشار میک می زدم و گاهی هم خیلی آروم گازش می گرفتم . یه لحظه حس کردم کوسم مثل یه شمع داره آب می شه . یه چیزی در حال جوش اومدن و جریانه . این حالت یه دقیقه ای ادامه داشت و یواش یواش آروم گرفتم . مامان وقتی حس کرد لبام شل و بی حرکت شده لباشو از رو لبام ورداشت و زن دایی هم وقتی که دستام از دور کمرش افتاد اونم ولم کرد و آروم از روم پا شد . حتی حالشو نداشتم چشامو باز کنم که ببینم اونا دارن چیکار می کنن . بعد از دقایقی که خواب و خماری من کمتر شد و یه نگاهی به اونا انداختم دیدم چه جوری دارن با هم حال می کنن . مامان شونه های زن دایی رو گرفته بود و انداخته بودش رو شونه هاش خودشو جلوتر کشیده و با یه کوس تو کوس دو تایی با هم حال می کردند . یه فیلم حسابی توی حموم راه انداخته بودند . وقتی حرکاتشونو می دیدم و چشام می خورد به کون درشت و تپل دو تایی شون و این که چقدر با حرص و ولع همدیگه رو می بوسن و نوک سینه های همو میذارن تو دهن هم دوباره تحریک شده بودم . مامان و زن دایی گرسنه سکس و خوردن پر و پاچه هم بودند . با این که خوشم میومد ولی یه خورده احساس خستگی می کردم . اونا چه طور این همه با هم حال می کردند و بعدش شبم می رفتند توی رختخواب پیش شوهرشون . فقط داشتم به حرفاشون گوش می کردم و حرکاتشونو هم زیر نظر داشتم . شبیه فیلمها و شوهای هندی که رقص قرینه می کنند دو تایی در یه همچین مایه هایی با هم سکس می کردند . دستا رو کوس .. لبا رو لب .. اوخ که چه حالی می داد . دلم می خواست که دوباره باهام ور برن . ولی دو تایی شون اونجا رو کرده بودند مثل فیلمهای کاراته و جیغ و داد و از این فریاد ها .. نیمساعتی شد که دو تایی شون آروم شدند . چه خبر بود . سه تایی مون رفتیم زیر دوش پس از یه شستشوی مختصر و شوخی با هم اومدیم بیرون . من یکی که خیلی سبک و آروم شده بودم . یه حسی که فکر می کردم چند تا کیر کلفت از خوش تیپ ترین پسرای شهر و دیارمون رفته توی کوسم . مامان و زن دایی دیگه روی شورت و سوتین خودشون چیزی نپوشیده بودند . رفتند طرف اتاق خواب . -عزیزم ماهرخ جون اگه درس داری یا کار دیگه ای می تونی به کارت برسی . من و مهسا جون یه کارایی با هم داریم -مامان زن دایی شما هنوزم جا دارین ؟/؟ -عزیزم محیط هم در تحریک و لذت دادن به آدم موثره .. اون جا فضای حمام بود و اینم فضای اتاق خواب و تخت و یه محیط شاعرانه . الان درو می بندیم . همه جا تاریک میشه . چراغ خواب نارنجی رو روشن می کنیم . دوتایی مون میریم روی تخت .. اوخ ماهرخ جون تو امروز حالتو کردی قربون دختر خوشگلم بشم . برو مادر فدات . …برای یک دختر دبیرستانی که تازه غنچه های هوسش میره که شکوفا بشه هر چند که یک بار هم ارضا شده باشه ولی دیدن این صحنه ها و حس اون هوسشو می بره بالا و بازم دلش می خواد که سکس کنه . مگه می تونستم درس بخونم . اونا رفته بودند در یک فضای شاعرانه که واسه خودشون شب درست کرده بودند . لای درو باز کرده بودم تا اون فضای شاعرانه و هوس انگیز رو بهتر ببینم . مامان و زن دایی روی تخت و در فضایی بسیار ملایم داشتند هیجان خودشونو نشون می دادند . نور نارنجی روی کون اونا هوس و آتیش روی کوس منو زیاد تر می کرد . دوست داشتم برم وسط اونا ولی می دونستم که ممکنه مزاحم کارشون شده تمرکزشونو بهم بزنم . نمی دونستم با چه بهونه ای برم سراغشون . بازم هرکدوم داشتن شورت اونو در می آوردند . محیط هم به آدم آرامش می بخشید و هم پر التهاب بود -مهوش مهوشششششش -جااااااااان -ببینم با کیر بیشتر حال می کنی یا با کوس -تا کوس کی باشه .. لباشونو به هم چسبوند ه دو سه دقیقه ای مشغول بودند . بعد مهسا لباشو از رو لبای مامان بر داشت و گفت کوس من . کوس من . . -مهوش من خیلی هوس دارم . یه خورده با تن و بدنم حال کن تا یه حالی هم به من داده باشی . این ما هرخو که باهاش خیلی حال کردم خودم خالی به حالی شدم و هرچی هم که کیف کنم دلم می خواد تا آخرش برم . مهسا رو تخت قمبل کرد و مامان مهوش از پشت رفت رو کونش و دوطرف کونشو به پهلو ها باز کرد و سعی داشت کوسشو به کوس زندایی اونم از پشت بماله ولی کون گنده مهسا این اجازه رو بهش نمی داد اگرم می خواست چاک کونو با فشار به دو طرف باز می کردولی ممکن بود سوراخ کون مهسا جون جر بخوره .. چقدر قشنگ بود این صحنه ها . دوتایی کاملا لخت . منم دیگه خودمو بر هنه کرده بی خیال درس شده بودم ودستم فقط روی کوسم بود و با خودم ور می رفتم . درهمین لحظه تلفن زنگ خورد . ثریا خانوم بود . از همکلاسی هاش بود که گاهی به هم سر می زدند . همینو بهونه کرده رفتم اتاقشون . -ماهرخ کی گفته دوباره خودتو این شکلی در بیاری . اگه از درسات عقب بیفتی من یکی که حریف بابات نمیشم . فهمیدی چی گفتم ؟/؟ -مامان یکی امروزه .. -گوشی رو بده به من ببینم این ثریا جون چی میگه . آبرومونو پیش این زنه بردی . حتما فکر می کنه خونه مون همیشه دعوا هست . گوشی رو دادم دست مامان و خودم یه خورده عقب رفتم و با زار و التماس به مهسا نگاه می کردم . زندایی یه اشاره ای به من کرد و گفت بیام جلو .. -ببین ماهرخ جون مادرت حق داره نگران درساته اومد زیر گوشم گفت ولی تو با من ور برو بهم حال بده .. فقط مادرتو زیاد حساس نکن .. بعد که این حرفا رو زد صداشو دوباره بر د بالا . -ماهرخ جان مادرت حق داره ووو… حالا صحبتای مامان و دوستش خیلی جالب بود . -جااااااان ؟/؟ چی میگی ثریا .. الان مهسا پیش منه .. کون نگو عین خورشید و ماه .. سوزان و سفید ..آره عزیز کوسش همون تپلی رو داره . آدم دلش می خواد یه شب تا صبح بشینه و فقط بخوره بخوره بخوره .. مهسا گوشی رو از مامان گرفت و گفت ثریا جون مهوش شوخی می کنه خودش بار بهتری داره . وقتی ثریا خداحافظی کرد از صحبتاشون فهمیدم که اونم باهاشون لز داشته و از قرار معلوم چند نفرن اینا . با هم بر نامه دارن . متوجه شده بودم که دارن برای جا مشورت می کنند . پس اون دفعه که مجلس تو خونه مون بود و مامان نذاشت حضور داشته باشم و در این مورد هم باهام دعوا افتاد موضوع سر همین بود ؟/؟ ظاهرا اونا با هم وعده گذاشته بودند که برای یه روزی توی خونه ثریا جمع شن و یه بر نامه دسته جمعی داشته باشن .. مامان که صحبت تلفنی رو تموم کرد روکرد به مهسا و گفت ببین تو خیلی به این دختره آبانس میدی . یه لحظه می خواست بگه رو میدی که حرفشو خورد . -ببینن مهوش جان دختره نیاز داره . یادت رفته که ما به سن اون بودیم چه حس و حالی داشتیم ؟/؟ اون روزا رو که نباید از یاد ببری -یعنی میگی چون دخترمو دوست دارم خود خواهم ؟/؟ نگاه کن خب تو حموم بهت حال دادیم واسه چی خودتو دوباره لخت کردی اومدی اینجا .. مهسا یه اشاره ای بهم زد و منم رفتم طرف مامانم . فوری بغلش کرده لبامو گذاشتم رو لباش و طوری خودمو واسش لوس کردم که کوتاه بیاد . دستامو گذاشتم رو سینه های تپل و بر جسته مامان که هنو ز نوک تیزش و کبودی خیلی کم دورش نشون می داد که مامان خیلی به سینه هاش می رسه . پس این همه کلاس ورزش رفتن و یه کارایی واسه بر جسته تر شدن باسن و آب کردن چربی شکم بی خود نبود . اون بیشتر می خواست با دوستاش و زن دایی یه لز درست و حسابی داشته باشه و حال کنه تا این که بخواد به بابا جونم حال بده . چرا تا حالا متوجه نشده بودم . لبامو گذاشتم پس گردن مامان . خیلی آروم شونه هاشو گرفتم تو چنگ خودم .. صداش در نمیومد . -آهههههه مهسا ببین ماهرخ داره باهام چیکار می کنه تنمو دوباره سست کرده .. مهسا هم جلو مامان قرار گرفت و گفت تو هم نذار دستات بیکار باشن و یه حالی بهم بده . حالا که سه تایی شدیم دست دوباره جور جوره …مهوش مهوش جان زود باش کونمو از پشت بازش کن .. کوسمو خوب ببین . زود باش زبونتو در آربکش روش . چرا این قدر امروز سست و بی حال شدی . داری حال می کنی حال هم باید بدی دیگه . نکنه یادت رفته که باید حال دو طرفه و چند طرفه داشته باشیم . -مهسا مهسا این ماهرخ دیگه واسه من حال نذاشته . هر چی می خوام بگم نیاد بازم نمیشه .. حالا اومدی رو حرف من . دیدی ثریا اون دفعه به دخترش پروین چقدر می نازید . و تعریفشو می کرد . حتما این دفعه اونم توی جمع هست .. -هرکی اختیار بچه شو داره . -مهوش جون اون یه خورده خوشش میاد که ازش تعریف بکنن . مگه ماهرخ جون چی از پروین کم داره . خیلی خوشگل تر و خوش بدن تر هم هست .. -ول کن مهسا . اونا شاید ناراحت بشن . -ببین مهوش من میگم ماهرخو ببریم . اونا که نمی دونن چی به چیه . وقتی ببینن چه خوب حال میده ازش خوششون میاد . از طرفی اونا از خداشونه که یه نیروی جدید اضافه شه .. آخ که چقدر دلم برای یه بر نامه دسته جمعی لک زده -چیه مهسا مگه اینجا که من و تو و ماهرخ با همیم بهت خوش نمیگذره نمی تونی حال کنی .. -چرا ولی وقتی که آدم میون یک گروه لز کار قرار می گیره و همه مون لخت و یک دست میشیم یه صفای عجیبی داره . چون دیگه افاده ها مبره کنار . هیشکی پز نمیده . اون به دکتر بودن خودش نمی نازه . یکی دیگه نمیگه که من این قدر خونه و سرمایه دارم برج دارم .. اگه بدونی چه حالی داره . چه عشق و لذتی میده . همه مون مساوی میشیم -خب مهسا جون این قدر توی حس نرو . می دونم تو این روزا خیلی هوای ماهرخو داری و دلت می خواد که اونو با خودمون ببریم . ولی اگه از درساش بیفته همش تقصیر توست . -مامان من درسامو خوب می خونم خیلی خوب . سعی می کنم بهترین نمراتو بگیرم و تو و بابا بهم افتخار کنین . زن دایی بیشتر دل منو می برد . از این می گفت که خونه ثریا اینا از بس بزرگه که دو تا استخر دارن . یکی روباز و تابستونی و یکی هم سر پوشیده و زمستونی که امکانات گرمایی خوبی داره . در هر فصلی زنا می تونن برن استخر .البته اون سرپوشیده کوچیک تره . یه روز جمعه به بهونه مهمونی دیگه مرد توی خونه نمی مونه . آخ که در فضای باز و میون گل و گیاه چه صفایی داره وقتی زنا میرن تو هم و دیگه همه … -مهسا دیگه بس کن دل ما رو هم بردی . طوری حرف می زنی که انگار با هم نرفتیم . از همون سال اول که پات به خونواده ما باز شد خوبه که بهت سختی ندادم -ولی مهوش جون اگه بوبردار نمی شدم منو نمی بردی -مامان زن دایی جون ببخشید الان وقت این حرفا نیست . طوری از خاطراتتون حرف می زنین که انگاری دارین از صد سال پیش صحبت می کنین . الان دیگه وقت حال کردنه .. -اوووووففففف راست میگه مهوش مهوش جون .. من حال می خوام .. -ببین ماهرخ جون من با مهسا چیکار می کنم تو هم همون کارو باهام بکن . کف دستشو جمع کرد و تقریبا به حالت نیم گره کردش توی کوس مهسا . ما پشت به پشت قرار گرفته بودیم . من پشت مامان و مامان پشت زن دایی .. ناله های مامان و زن دایی در اومده بود . هیشکی نبود مال منو بماله .. خیلی دلم می خواست . مجبور شدم دست راستمو که آزاد بود اونو رو کوسم بذارم و با خودم ور برم . حالا سه تایی مون غرق هوس بودیم . مهسا همچین از استخر و خونه ثریا گفته بود که می دونستم مامانو هم برده به عالم هپروت . به همین دست چپم که داشت کوسمو می مالوند دل خوش بودم که مامان گفت ماهرخ جون با سینه ام هم ور برو .. داشت حرصم می گرفت ولی یه پهلو کردم تا هم کف دستم رو کوس مامان باشه و هم این که من ازش بخوام با اون دست آزادش کوسمو بماله و اونم باهام مشغول شد . یه چند دقیقه ای این جوری با هم حال کردیم و بعدش سه تایی مون فشرده کنار هم دراز کشیدیم . -ماهرخ جون یه لز کار موفق اونه که تمام حس خودشو بر مبنای نیازش تنظیم کنه . اون خیلی راحت می تونه احساس زنونه رو درک کنه و به طرفش حال بده . چون خواسته های اون همون خواسته های طرفیه که داره باهاش حال می کنه . پس در رابطه دو زن با هم اونا راحت تر می تونن به یک درک و تفاهم از هم برسند و راحت تر همدیگه رو بپذیرن و خود خواهی ها رو بذارن کنار . واسه همین به نظرم یه زن لذتی رو که از با یه زن دیگه بودن می تونه ببره خیلی شیرین تر و با حال تر از لذتیه که از در کنار مرد بودن می تونه احساس کنه . می تونه خودشو بذاره در قالب طرفش .. -اوه مهوش امروز چه قشنگ حرف می زنی . شدی عین استادای دانشگاه -مهسا جون توکه از ما جلو زدی -چوب کاری می فرمایید مهوش جان . ما هر وقت باشه ناخن انگشت کوچیکه شما هم نمیشین . درحالی که سر و صورت مامانو غرق بوسه کرده زیر گلوشو می بوسیدم و با سینه ها و کوسش ور می رفتم مرتب بهش می گفتم مامان مامان قربونت منو هم با خودت می بری . ؟/؟ من بیام ؟/؟ -دختر تو که می دونی مادرت چقدر مهربونه و دوستت داره .. من حرفی ندارم ولی تو هم قولی رو که دادی نباید فراموش کنی ..

اوووووففففف ماهرخ .. ماهرخ دوباره کمرمو سستش کردی .. -مامان یه آهنگ تند غربی هوس انگیز بذارم .. این جوری شاید زود تر آبت بیاد . هیجانو می بره بالا .. یکی از اون آهنگهای تند و اکشنو گذاشتم که وقتی مچ دستها داخل کوس بود دو تایی کونشونو چه با حال می گردوندند . دیدن کون درشت و کوس باز شده اونا هوس منو هم زیاد می کرد مامان به هر درد سری بود یه جوری دستشو گذاشته بود روی کوسم و باهاش ور می رفت . همه از هم انتظار داشتیم . ناله در ناله شده بود . همین نالیدنها هم ما رو حشری تر و بی حس تر کرده بود .. -مهسا میای دراز بکشیم ؟/؟ -باشه مهوش جون این جوری دست و بالمون باز تره و کمتر خسته می شیم . من و مامان و زن دایی پشت به پشت قرار گرفتیم من وسط اون دو نفر دراز کشیدم .من و مهوش جون سرمون روبروی هم قرار داشت و در واقع کوس منم رو به کوس مامان بود و کونم به کوس زن دایی چسبیده بود اون دستشو از پشت رو کوسم گذاشته بود و منم از روبرو با کوس مامان ور می رفتم و از پهلو هم دستمو کرده بودم توی کوس مهسا جون . من و مامان چه عاشقونه و با هوس همو نگاه می کردیم . داشتیم همدیگه رو می خوردیم . یواش یواش سرمونو به هم نزدیک کردیم . -آخخخخخ ماهرخ فکرشو نمی کردم یه روزی تا این حد بهم حال بدی .. -مامان دوستت دارم . همیشه کنارتم .. عاشقتم مامان . خودم زنتم شوهرتم . .. مامانو صافش کردم و روش قرار گرفتم . کوسمو به کوسش چسبوندم . سینه هام رو سینه هاش می گشت . ولی خب سینه های درشت اون بود که بیشتر به حرکت در میومد . داغ داغ کرده بود .. -اییییییی مهوش ماهرخ منو فراموش کردینا -چی میگی مهسا مگه میشه حال نکرده دست از سر هم ور داریم .. چقدر آرزو می کردم که راه کوسم باز می بود و منم مث اونا حال می کردم . چه هیجانی داره وقتی که راه این کوس باز میشه .. یعنی می ارزه این همه دبدبه و کبکبه برای باز کردن راه کوس . منظورم همون عروسیه .. اگه الان باز بودم دست اونا هم می رفت توی کوسم . هر چی می خواستم می تونستم توش فرو کنم . ولی نباس از این حرفا پیش مامان می زدم . اون منو خیلی دوست داشت و داره و اگه بفهمه کمترین خطری منو در این زمینه تهدید می کنه تحریمم می کنه و دیگه نمی تونم وارد گروه لز و لز بینی اونا بشم . خودمو رو کوس مهوش جونم حرکت می دادم -ماهرخ عزیزم دیگه واسه ما جون و حال نذاشتی -خوشت میاد ؟/؟ خوشت میاد مامان ؟/؟ حال می کنی ؟/؟ بازم میگی ماهرخ باهات نباشه ؟/؟ -آره ماهرخ جون حال می کنم . لذت می برم . مهسا از جاش پا شد و با آهنگ می رقصید . پاشدن اون یعنی بر داشته شدن دستش از رو کوسم ولی رقص اون با این آهنگ تند طوری حشریم کرده بود که از مامان می خواستم با سینه هام ور بره و میکشون بزنه .. -ماهرخ بهت حال میدم هر چقدر که بخوای ؟/؟ -مهسا به جای رقاص بازی بیا به ماهرخ حال بده . اون شروع کرد به خوردن سینه هام و مهسا بر گشت طرف من . سرش رو به کونم قرار داشت . دستاشو گذاشت رو کونم و زبونشو کشید رو کوسم از اون طرف مامان هم که داشت سینه هامو می خورد . . انگشتای زندایی از بالا به پایین در تماس با کوسم قرار داشت .. -مهسا جون ماهرخو بی حالش کردی خودت باید حالشو جا بیاری .. -ما رو باش اومدیم دو تایی مون ار گاسم شیم حالا ماهرخ از ما حشری تر شده -چیکار کنیم دختره و جوونه و نیاز داره .. الان یه هوس تازه توی وجودشه . من و تو که پس از این همه سال این همه هوس داریم یه دختر جوون چی می تونه باشه . قربون دختر خوشگلم بشم . خالی کن خودتو . داد بزن . بریز بیرون ..هوستو خالی کن .. ماهرخ جون از مامانت خجالت نکش .. مامان این یه تیکه رو معلوم نبود رو چه حسابی گفته . چون تنها چیزی که سرم نمی شد خجالت بود . حرف خنده داری زده بود . یه فشار قوی نیاز داشتم که دوباره ار گاسم شم . دوباره که میگم نسبت به ار گاسم در لز قبلی بوده .. -مامان مامان .. می خوام بیشتر ..بیشتر حال کنم .. -ماهرخ پاشو پاشو .. از جام پاشدم و طاقباز افتادم رو تخت . پاهامو به دو طرف باز کرده و لبه های کوسمو نگه داشته و مثل ملکه ها از مامان و زن دایی می خواستم که لباشونو بذارن رو کوسم با میک زدن بهم حال بدن . دو تایی شون سنگ تموم گذاشتن . هر کدوم چند دقیقه ای کوسمو لیس زدند . مگه ار گاسم بشو بودم . گردنشون که درد می گرفت جا عوض می کردند . بالاخره دفعه آخری که مامان داشت کوسمو می خورد زن دایی اومد رو سینه هام و اونا رو میک زد و دستشم رو شکمم قرار داد و با زیرش بازی کرد تا حس کردم یه حالتایی مثل حالت ار ضا شدن قبل در من به وجود اومده .. بی حس و کرخ شده بود . روح از بدنم در حال جدا شدن بود . -جاااااان اوووووخخخخخ ماااامااااان داره میاد اومدم .. مردم .. هلاک شدم جون گرفتم .. -مهوش ولش نکن .. دهنتو بر ندار اون وقت باید دو باره از نو میک بزنی ..-زن دایی فدات .. منو که ساختین من می سازمت . کنیزتم . ولم نکن .. اومد . جوووووون .. خوشم میاد ولم نکنین فقط دو دقیقه .. فقط یه دقیقه .. همین جور لذت داشت ازم می ریخت . داغ شده بودم .. بدنم می لرزید .. عجب روزی بود .. یعنی واقعا سکس و لز و عشقبازی کردن تا این حد به آدم می چسبه ؟/؟ …حالا دیگه باید خودمو نشون می دادم . باید تلاش زیاد تری می کردم تا دل مامانو به دست بیارم . اول من و مامان مهوش افتادیم به جون زندایی و من یکی این قدر قلقلکش دادم تا خسته اش کردم . -نکن .. نکن .. ماهرخ نکن .. حالتو می گیرما .. با چهار تا انگشتام افتادم به جون کوسش و تا می تونستم سر حالش کردم .. دیگه بی حال و بی حس یه گوشه ای افتاده بود . حالا دیگه من و مامان می تونستیم اونو سر حالش کنیم . صورتمو به صورت مهسا جون چسبونده گفتم حالا دیگه نوبت منه که بهت حال بدم -مگه تا حالا حال نکردم ؟/؟ تو باید بدونی که حال کردن و حال دادن ما هر دو تاش تقریبا یه معنی داره چون با عشق انجام میشه -قربونت زن دایی یعنی تو با عشق باهام عشقبازی کردی ؟/؟ -آره عزیز .. اونو سخت بغلش کرده و خواستم که با تمام وجودم بهش حال بدم . طوری که همیشه زیر کوس و پوست تنش بمونه . طوری که از همه اونایی که بهش حال دادن با حال تر باشه . دستاشو که به دو طرف دراز شده بود محکم به رو تخت فشرده و نذاشتم حرکت کنه . از اونجایی که می دونستم می تونه وزنمو تحمل کنه روش دراز کشیدم . کوسم کاملا منطبق با کوس زندایی جون و سوار بر اون شد . انگاری تقریبا هم قد بودیم . با این که اون لبامو می بوسید و با بوسه هاش حال می کردم ولی حالا که من خودم ابتکار عملو در دست گرفته بودم بازم یه حال دیگه ای می کردم . راست می گفت مهسا جون . هر چند حال دادن و حال کردن یه جورایی تفاوت داشتند ولی شباهتشون خیلی بیشتر بود و به هر دو تاشون می شد گفت حال کردن . سینه های درشت مهسارو با سینه های متوسط خودم می گردوندم .. -نهههههه ماهرخ جون خسته ای درس داری .. -مهسا جون تو که می دونی من چقدر دوستت دارم و باهات حال می کنم . حال کردن با تو یعنی رفع خستگی .. مهوش جون که بیکار ش کرده بودم و میدون داری ما رو می دید گفت بچه ها مثل این که منو یادتون رفت -مامان اگه دوست داری برو کنار زن دایی دراز بکش که به هر دو تاتون حال بدم . اگرم نه که می تونی بیای کمک من تا مهسا جونو برسونیم اون بالا بالاها .. -ماهرخ ببینم یه شبه داری ره صد ساله رو میری -به من افتخار نمی کنی ؟/؟ من بچه همون مامانم دیگه . بچه توام مامان .. البته هر چی باشم بازم به تو افتخار می کنم چون تو استاد منی . البته داشتم به مامان شاخ و بال هم می دادم . چون به نظرم اومد زندایی خیلی راحت تر و باحال تر لز می کنه . مامانو هم کنار زندایی خوابوندم . با یه دستم با اون ور می رفتم و بقیه قسمتهای تنم هم رو مهسا جون کار می کرد . مهوش جون و مهسا که سرشون کنار هم قرار داشت شروع کردند به بوسیدن هم .. این به نفع منم تموم شد چون دو تایی یه جوری خودشونو داغ تر هم می کردند .. یه حرکت دیگه ای رو انجام دادم که یه خورده کارمون سنگین تر شده بود ولی مهسا جون می گفت این حرکت واسش تنوع داره . رفتم زیر بدن مهسا دو تا پاشو به طرف خودم کشیدم و کوسشو همون دراز کش گذاشتم توی دهنم . با یه میک زدن مشتی و جانانه اونو بازم بیحالش کرده بودم . پای چپمو هم دراز کرده گذاشتمش وسط کوس مامان و با کف پا اونجا رو می مالیدم . مامان دو تا پاشو از وسط محکم به مچ و کف پام می فشرد .. -اووووخخخخخ ماهرخ عزیزم کوسسسم زود تر کلک این مهسا رو بکن بیا سراغ من . بیا دیگه بیا دخترم .. دیگه حسی ندارم .. می دونست که اگه بیاد کمک من مهسا جونو زود تر می تونه به ار گاسم برسونه .. ازم خواست که فقط رو اون کار کنم . مهوش جون فقط با دستاش بدن مهسارو می مالوند و آروم همه جاشو نوازش می کرد تا من با سرعت بیشتری زن دایی خوشگلمو به اوج هوس برسونم .. -ماهرخ .. با انگشتات کوسمو بکن .. تند تر بکنش .. چهار تایی پنج تایی هر جوری که می تونی .. خوبه .. خوبه .. بزن بزن آتیشم کن .. در همین اوضاع مهوش جون هم بیکار ننشسته بود و تا می تونست به مهسا جون حال داد . -مهوش بیا جلوتر .. بیا .. -فقط صورتمو لک ننداز .. -بیا مهوش بیا جلوتر نذار آبم بره عقب دارم حال می کنم .. مامان کونشو گرفت طرف زن دایی و گفت خب مهسا جون اگه دوست داری به اینجا چنگ بنداز . با همین جا عشق کن . من انگشتامو کرده بودم تو کوس زندایی و چهار انگشته بهش حال می دادم تا این که یهو دیدم مامان جیغی کشید که دلم سوخت . مهسا جون بد جوری پنجه هاشو توی کون مامان فرو کرده بود . چشاشو بسته بود و لبخند می زد .. مامان فوری یه تکونی به خودش داد و کونشو گذاشت رو سر مهسا و گفت حالا از دلش در بیار خوب بلیسش .. مهسا ارضا شده بود و من و اون دو تایی رفتیم سراغ مامان .. آخ که چقدر بهمون خوش می گذشت . متوجه نبودیم که وقت و زمان چه جوری می گذره .. لذت زیر پوست ما تمومی نداشت . …بالاخره اون آخر هفته ای که انتظارشو می کشیدم و آرزوشو داشتم از راه رسید . دیگه حالا چطور شد از دست خونه و خونواده در رفتیم و اون طرف هم زنا بر نامه هاشو ن جور شد که ما یک مجلس زنونه بی دغدغه داشته باشیم بماند برای بعد . فکر کنم یه چیزی حدود بیست نفری می شدیم . بیخود نبود که مامان و زندایی دو ساعت داشتند فکر می کردند که چی بپوشن چی نپوشن . همه خانوما سکسی ترین لباساشونو پوشیده بودند و انواع و اقسام زرق و بر ق ها رو به خودشون مالیده و آویزون کرده بودند . من یه جین ساده پام کرده بودم و در میون جمعیت از نظر ظاهری از همه ساده تر نشون می دادم . مهسا که یه شلواری پوشیده بود که انگاری داشت می ترکید . بقیه هم یه جورایی بودند . بعضی ها که از همون اول رفته بودند پیشواز چون فقط با یه شورت می گشتند . اونم شورتهای لاله زنبوری که کونشونو خیلی خوشگل نشون می داد .منو که یه دختر بودم وسوسه می کرد که بیفتم روش و گازش بزنم . شده بود عرصه رقابت که از هم عقب نمونن . مامان مهوش یه اشاره ای به من کرد و من سرمو بردم نزدیکش .. -ماهرخ جون اونی رو که شورت لاله زنبوری آبی تنش کرده می بینی -خب آره -عزیزم اون فوق متخصص بیماریهای داخلیه . کارش حرف نداره .. اصلا خودشو نمی گیره . همه شون همینن . ثریا خانوم باهامون بر خورد گرمی داشت . پروین فکر کنم یه سالی رو از من بزگتر بود . اونم به یه شورت ساده که فقط جلوش به صورت بر گ درختی روی کسشو می پوشوند این طرف و اون طرف پرسه می زد و از مهمونا پذیرایی می کرد . من و اون فکر کنم تنها کس بسته های اونجا بودیم . وقتی رسیدیم اونجا دیگه شب بود و وقت خوردن شام . ثریا خانوم با صدای بلند و رسای خودش گفت -خانوما از این که یه بار دیگه دور هم جمع شدیم تا یه روزی رو دور از هیاهوی آقایون و بکن و نکن اونا شاد باشیم و آزاد آزاد هر کاری که دلمون می خواد انجام بدیم و حال کنیم خیلی خوشحالم . خودتون می دونین که چطور از این مجلس لذت ببریم . هیچ اجباری در انجام کارایی که بقیه می کنن نیست . اگه خسته این می تونین برین استراحت کنین . هر کی دوست داره می تونه بره تو حال خودش و نوار گوش کنه .. چند دستگاه تلویزیون و رسیور اینجاست با انواع و اقسام آنتن گردونها و کامپیوتر و لب تاب و سیستم به اندازه کافی داریم .. گل سر سبد حال کردنها هم که می دونین چیه .. هیچ تحمیلی نیست . فقط می خواهیم خوش باشیم . خانوم دکتر فرماش می کنن اگه قصد دارین از سوگلی لذتها استفاده کنین یه خورده شامو سبک تر میل بفر مایین بهتره . یه وقتی فکر نکنین که من برای خوردن می کنم . ببینین غذا سلف سرویسی حاضره . به اندازه صد نفر تدارک دیدم . حالا نظرتون چیه . خسته این .. همگی با هم فریاد زدن نهههههه نههههه .. ثریا خانوم دوباره فریاد زد . کی خسته هست .. همه با هم گفتند دشمن .. آخ که چه کیف و حالی بود و چه بر نامه ای . یکی یکی لباساشونو در آوردند و همه دیگه حداکثر با یه شورت و سوتین بودند . مامان یه اشاره ای بهم زد دختر زود باش . چته .. نمی دونم چرا من یکی هنوز سختم بود . انگار باور نداشتم که باید در میون این جمع بیست نفری یه حرکتی هم از خودم داشته باشم . هر چند می دونستم اگه بر نامه شروع شه اون جوری ها هم که شل و سر د باشم نیست ولی تا حدودی استرس هم داشتم . اگه یکی از این خانومای باتجربه یه چیزی می گفت چی .. مهسا : ماهرخ چیه یه خورده استرس داری . ماهرخ جون نترس . اینا نصفشون از دوستای قدیم و همکلاسای مامان و ثریا خانومن . خیلی خاکی هستن . -زن دایی فکر می کنی از من خوششون بیاد -چرا که نه . من در میون این جمعیت از اونایی هستم که خیلی سخت ار گاسم میشم وقتی که تو تونستی باهام کنار بیای پس با اونا هم می تونی کنار بیای . باور کن ازت خوششون میاد . -امید وارم . زندایی فقط کنارم باش . -اوووووهههههه چی میگی ماهرخ . بچه نشو دیگه وقتی بر نامه شروع شه اصلا معلوم نیس کی به کیه . هر کی میره یه طرف . دیگه نباید نگاه کرد اون کیه این کیه .. چرا باید این توجه رو هم داشت ولی اون چیزی که در اصل اهمیت داره اینه که این چیه اون چیه . تو نگاه کن که چی دستته نه این که کی دستته . اگه می خوای یک لزکار موفق باشی فقط باید به این فکر کنی . چی گفتم ماهرخ جون .. -زندایی مهسا من باید در درجه اول به این دقت کنم که چی زیر دستمه نه کی .. یعنی با اون چه که روبرومه حال کنم و بهش حال بدم . -آره همونی باش که خودت می خوای . ساده تر بگم خودت باش . می بینی اینا الان تو کس و کون و سینه ها و وجودشون چه آشوبی برپاست . آشوب از این نظر که می خوان حال کنن و ریلکس شن. ار گاسم شن تا یه مدتی رو با نشاط و روحیه زندگی کنن . به غیر از تو و پروین که در اصل افتخاری هستین بقیه همه شوهر دارن . شام سبکی خوردیم و رفتیم طرف استخر . چقدر محیط گرم بود . آب استخر هم ولرم .. . همه جا مثل روز روشن بود . زنا شورتشونو در آوردند و در در آوردن سوتین از بغل دستی کمک می خواستند . من و مامان و زن دایی هم خودمونو با اونا هماهنگ کردیم …

چقدرمحیط زیبا بود . دور و بر و پشت استخر همه گل کاری شده . اندام زنا همه در زیر نور شفافیت زیادی پیداکرده کاملا برق می زد . دلهره عجیبی داشتم . مامان :ماهرخ جون یه خودی نشون بده -چیکار کنم . مگه می خوان بیان خواستگاری من . درحال در آوردن سوتین مامان با یه ناز و هوس خاصی دستامو به سینه هاش می مالوندم تا خانوم خانوما ببینن که دخترشون راکد نیستن . ثریا :مهوش جون دخترت هم واسه خودش خانومی شده . دیگه یواش یواش میدونو باید بدیم دست جوونا . -خب ثریا جون اونا بعد از از دواج دست و بالشون باز تر میشه . الان بیشتر می تونن حال بدن تا حال کنن . -چرا مهوش جون این قدرا هم نباید پر توقع بود . مگه یادت رفته من و تو با همون شرایط سخت چقدر به هم حال می دادیم و از لحظه هامون استفاده می کردیم ؟/؟ درسامونو هم خیلی راحت تر می خوندیم . مگه راه کوسمون باز بود . ؟/؟چه لذتی می بردیم . واقعا چه زود گذشت . -آره ثریا جون هنوز پس از این همه سال شوهر داری و کیر خوری بازم این جوری دور هم بودن یه کیف و حال دیگه ای داره . پروین دختر ثریا خانوم اومد کنارم . -ببینم ماهرخ نمی خوای یه تنی به آب بزنی ؟/؟ دور و بر استخر انواع و اقسام وسایل سکس و بهداشتی و روغن و ماساژفراهم بود و حتی عین زمین فوتبال هم قوطی های آب معدنی رو زمین ریخته بود . من وپروین با هم تنی به آب زدیم . آب چقدر شفاف بود . هیکل زیبا و خوش دست خانوما رو می شد زیر آب هم به خوبی دید . دلم می خواست با همه اونا ور می رفتم . به هر گوشه که نگاه می کردی دو تا دو تا مشغول بودند . یکی که لبه استخر دراز کشیده بود و به تنهایی داشت با خودش ور می رفت . یکی از اونا ایستاده بود و داشت با خودش حال می کرد . طوری هم این کارو انجام می داد که انگاری زیر دوش حموم ایستاده و داره خودشو می شوره . من و پروین هم به شیوه کلاسیک با هم مشغول شدیم . دستامونو داخل آب دور کمر هم حلقه زدیم . -ماهرخ چته فقط به حال کردن فکر کن . تو اگه فکر کنی چه جوری لذت می بری و چه کاری باید بکنی که بیشتر کیف کنی مطمئن باش که بقیه هم از تو لذت می برن . پس خودتو ول کن تو بغلم .. دختر تو که منو کشتی . بیا دیگه . ببین همه چه راحت دارن با هم حال می کنن ؟/؟ انگار یه عمریه همدیگه رو می شناسن . دیدی که مامان و مهوش جون با هم چی می گفتن . اونا سالهای ساله که با همند . از همون دوره دبیرستان . من و تو هم باید تا سالهای سال تنور این حال کردنها رو گرم نگه داشته باشیم . طوری صورتشو به صورتم نزدیک کرد که گویی یه دوست پسری با همه عشق و هوس از دوست دخترش چیزی می خواد . خودمونو بالاتر کشیدیم تا تنه مون از آب بیاد بیرون . من و پروین با یه بوسه گرم رفتیم به استقبال یک لز داغ . آب ولرم استخر و فضای گرم و پرحرارت و هیجان که تازه شروع شده بود خود به خود یه تحرکی رو در ما به وجود آورده بود که جز با حال کردن و حال دادن نمی تونست ما رو به خواسته مون برسونه . چه سینه های درشت و بدنهای نازی !این همه بدنهای رو فرم . چند تا از زنها هم با کیر های مصنوعی افتاده بودند به جون هم . پروین در حالی که منو می بوسید گفت حواست به کار خودت باشه . اگه دوست داشته باشی ما هم می تونیم از کیر استفاده کنیم . به شرطی که هوس دوست پسر نکنی . -پروین جون وقتی تو رو دارم کیر می خوام چیکار کنم -میگی من یه آدم کیری هستم ؟/؟این تکیه کلام مردونه رو که به زبون آورد دو تایی مون از خنده ریسه می رفتیم . -مامانت واقعا سنگ تموم گذاشته . حتی گوشه کنار استخر انواع و اقسام تشکها هم پهن شده بود تا اگه یه سری می خوان راحت تر سکس کنند از امکانات اون هم بر خوردار باشن . -پروین جون اصلا دلم نمی خواد این شب تموم شه . -بازم ازاین شب ها هست . حالا با امکانات کمتر یا بیشتر مهم دور هم بودنه و صفایی که با هم می کنیم و لحظه های خوشی که در کنار هم داریم . حالا اگه موافق باشی یه چند دقیقه ای رو بریم کناره های استخر دوباره بر می گردیم توی آب . یه عده میگن اول بریم تو آب بعد بیاییم بیرون . ولی من میگم باید مثل یه نرمش حال کرد و بعد به مرحله ورزش رسید . خلاصه رفتم رو لبه استخر ولو شدم . طوری که پاهام تا زانو داخل آب قرار گرفت و تنه ام هم به صورت طاقباز افتاد بیرون . پروین هم از همون داخل آب رو من استوار شد و با انگشتاش لبه های کوسمو به دو طرف باز کرد و زبونشو گذاشت روش . -اووووووففففففف پروین پروین جون .. چه پهنه این زبونت ؟/؟نمی دونی چه کیفی میده !اوخ ماااااامااااااان مهساااااااا .. وووووووییییییی .. نمی دونستم چرا از هوس زیاد یهو یاد اونا افتاده بودم . چشامو بسته بودم و با فریاد های هوسم هوس سرکشمو کنترل می کردم . گاهی هم چشامو باز می کردم و فقط می تونستم سر پروین جونو ببینم که رو کوسم خم شده و چه با اشتها داره کوسمو لیس می زنه . در نگاه اول نمی شد دید که مامان و زن دایی کجان . هر گوشه کناری رو که می دیدی حداقل دو نفر رو هم افتاده بودند . .پروین انگار زبونشو با سریش چسبونده بود به کوسم . طوری خوشم میومد که اصلا دلم نمی خواست از اونجا بلند شم . زیر چشمی یه نگاهی به دور و برم مینداختم . همه جا هیکل خوشگل خانوما رو می دیدی . دلم می خواست با همه شون حال می کردم ولی وقتی که خوب فکر می کردم می دید م که فعلا با پروین از بقیه ساز گار ترم و بیشتر می تونم حال کنم . بهترین کار هم همین بود . چون یه خورده که عادت می کردم و استرسم کمتر می شد و اعتماد به نفسم بیشتر راحت تر می تونستم با آدم بزرگترا حال کنم . هر چند اونا هم از هیکل های تر و تازه تری مثل بدن من و پروین خیلی خوششون میومد . -آخخخخخخ پروین جون سرتو بچسبون به کوسم .. -ماهرخ ..عزیزم دلم می خواد بغلت بزنم .. ببوسمت .. -پس کسسسسم چی .. -نمی ذارم اونجا بی نصیب بمونه . به اونم حال میدم . یه خورده برو عقب تر بیا بریم رو تشک باهات کار دارم . تشک آبی ملایم کنار آب شفاف استخر با محیطی کاملا روشن که همه در حال حال کردن با هم بودند . عجب بر نامه ای بود . چقدر مزه می داد . دو تایی مون رفتیم رو تشک . من زیر قرار داشتم و پروین اومد روم . این بار با هوس چشاشو به چشام دوخت . کف دستشو گذاشت رو کسسسم .. و آروم باچنگ زدنهای خودش طوری بهش حال می داد که همون جا با فریاد زدنهای خودم همه رو متوجه کردم . مامان که رو کون یکی از این خانوما سوار بود سرشو گرفت طرف من تا ببینه چه خبره وقتی دید همه چی امن و امانه یه سوتی برام کشید و گفت ماهرخ اینجا همینه دیگه خوب عشق و حالتو بکن . -اووووووفففففف کسسسسم کسسسسسم .. پروین انتهای کف دستشو رو کوسم فشار می داد بعد اونو آروم آروم روی کس می گردوند .با لباش هم لبامو طوری بسته بود که دیگه نمی تونستم هوسمو بریزم بیرون . فقط از راه کس و سینه هام و تمام تنم لذت و آتیش در حال پخش شدن بود .. اومد بالا و بالاتر . حالا دیگه کسشو رو کس من قرار داده بود هر تغییرحالتی که می داد با یه لذت مخصوصی داشت منو می بوسید با سینه هام بازی می کرد و کسشو هم رو کس من می گردوند . دیگه از هیجان نزدیک بود لبای خوش طعم پروین جونو گازش بگیرم . خیلی جلو خودمو داشتم . دستمو گذاشته بودم پشت سرش و موهاشو می کشیدم . اونم می ذاشت هر کاری دوست دارم انجام بدم و از لحظه هام استفاده کنم . کاری به کار من نداشت . میذاشت حالمو بکنم . فداش بشم من خیلی اذیتش می کردم . چند تار موشو که از ته کنده بودم تو دستای خودم حس می کردم .. کسش مث یه غلتک رو کوس من می گشت . خیلی نرم و ماهرانه داشت آتیشم می زد . بیشتر از همه وقتی لذت می بردم که شکاف کسش کسمو از وسط باز می کرد اگه یکی دو دقیقه در همین حالت می موند مطمئن بودم که می تونه ارضام کنه . چقدر از نگاه عاشقونه اش که هوس منو زیاد می کرد خوشم میومد . وقتی لباشو از رو لبم بر داشت ازش عذر خواستم -ببینم ماهرخ جون عذر خواهی چیه اینجا همه چی طبیعیه . اومدی که حال کنی و حال بدی . عذر خواهی که لازم نیست . عوضش منم تلافی می کنم . اون اینو با یه لحنی همراه با خنده گفت که من از بیان این واقعیت ناراحت نشم چون می دونستم همون حسی رو که من دارم اونم داره و از این که یکی دیگه باهاش ور بره بیشتر حال می کنه .. چقدر هوس کیر مصنوعی کرده بودم . خانوم دکتر که اسمش بود گلی و مثل یک گل تازه و زیبا بود یه کیر مصنوعی به خودش بسته بود و داشت زندایی مهسا رو می کرد . چه هیجان انگیز بود . خیلی هوس کرده بودم . -ماهرخ جون هوس کیر کردی ؟/؟ این جوری بهت حال نمیده ؟/؟ -چرا قربونت قربون اون شکل ماهت .. ولی خب .. -اگه بخوای منم می تونم به خودم کیر ببندم و بهت حال بدم ولی نمیشه اونو توی کس فرو کرد . -حتی یه نموره .. -خب یه نموره یه نموره یهو میره تا آخر و اون وقت حربف مامانت نمیشه شد . ولی می تونیم یه جوری حال کنیم . ببین یه خورده خودتو با فانتزی های سکسی مشغول کن تا من بر گردم . رفت دو سه تا کیر آورد و یکی رو که نرم تر بود رو غن مالی کرد و بست به خودش .. -ببینم ماهرخ آمادگیشو داری ؟/؟ -چه جورم پروین جون تو هر کاری بکنی درسته بیسته . مثل خودت . الان یه سه کیره ای بهت بزنم که حال کنی .. یه کیررو که با یه کمر بند به خودش بسته بود فرو کرد توی کونم . خیلی آروم . با این که سوراخ کونم تنگ بود ومی شد گفت کار کرد اون جوری نداشته ولی درد کمی احساس می کردم . خوب کیری واسه کونم انتخاب کرده بود . یه کیر دیگه رو تو دستش گرفت و اونو به کسم می مالید و یکی رو هم گذاشت تو دهنم و گفت ساک بزن . این جوری دل منو بیشتر می برد ….اوخخخخخ پروین جون پروین نههههههه نههههههه .. اوخ دختر .. -ماهرخ جون .. ماهرخ جون .. اگه بگم کونت یه رخی چون ماه داره باورت میشه ؟/؟ یه کیر رو کرده بود تو کونم .. اون یه کیرمصنوعی رو که توی دهنم بود خودم تو دستم گرفتم و بهش زبون می زدم . هر چند تا حالا کیر اصلی رو نچشیده بودم و مزه شو نگرفته بودم ولی می دونستم هرچی باشه آخرشم یه مدل حال دادنایی شبیه به همینو در بر داره . پس زیاد نباید در حسرتش باشم و واسه دسترسی به اون آبروی خودمو به خطر بندازم . -پروین جون پروین قربونت برم .. اون کیرچسبیده به کوسمو از بالا به پایین حرکتش بده . بچسبون به کسسسسم وبا اصطکاک روی همون قسمت بیرونی حرکتش بده . کونمو می لرزوندم تا این جوری هوسمو پخشش کنم . خیلی سخت بود خودمو کنترل کنم . مامان و ثریا جون داشتند با هم حال می کردند .. یهو پاشدند و یه گوشه ای شروع کردن به رقصیدن . با هر آهنگی می رقصیدند . اون وقت شب صدای آهنگ یه خورده بلند بود ولی با این حال ثریا خانوم اینا در یه محیط با فرهنگی منزل داشتند که کسی به کسی گیر نمی داد و واسه هم مایه نمیومدن . ولی ازبس فضای خونه بزرگ بود فکر نمی کردم که این صدا هم زیاد به جایی درزکنه .. در هر حال من نمی دونستم این زنا این همه رقصو از کجا یاد گرفتند و فکر می کردم که این پیشرفتها فقط مربوط به زمان ماست . -پروین جون این نمیشه که تو حال بدی و حال نکنی .. -خوشت نمیاد ؟/؟ حال نمی کنی ؟/؟ اگه سختته بگو -نه .. نههههه خوشم میاد لذت می برم .. پس بیا یه مدل ۶۹ خوابیده رو هم پیاده کنیم -دختر! ماهرخ تو دیگه چه جورشی . چقدر پیش خود حسابی . این قدر به خودت سخت نگیر تا صبح وقت داریم تا فردا غروب بوی خوش آزادی رو می تونی اینجا حس کنی . برقصی بخونی بخوابی لز کنی .. فیلم سکسی ببینی .. فقط ورود آقایون ممنوع . این یه کارو نمی تونی انجام بدی . من طاقباز دراز کشیدم و پروین هم اومد رو من . کونشو گذاشت رو سرم و با دهنش افتاد به جون کوسم .. پاهام سست شد ولی منم کون خوشگل و سفیدشو که رو سرم قرار گرفته بود از وسط بازش کرده و به سرعت رو کوسشو زبون می زدم و یه خورده هم از نوک و بغلای زبونمو میذاشتم بره توی کوسش .. یه مزه ای می داد . انگشت کوچیکه رو می کردم توی سوراخ کونش و کف دستامو رو دو تا برش کونش می گردوندم . چه حال و صفایی داشت . دنیا رو توی دستای خودم داشتم . فقط باید به لذت بردن فکر می کردم . چه عشقی چه کیفی .. جووووون بی خود نیست که بیشتر این خانوما شاد و بشاش نشون میدن و و بیشتر اونایی که میان سال هستند خیلی کم تر از سن خودشون نشون میدن . .. نههههه این دیگه چی بود . یکی از زنا یه کپسول آتش نشانی رو دستش گرفته بود و به یکی دیگه می گفت اینو الان می خوام بکنم توی کست .. -اگه بتونی بفرستی اون داخل شوهرم مال تو -مال بد بیخ ریش صاحبش .. کپسول رو یه خورده به کوس اون زن می مالید -وااااایییییی نکن به هوس میفتم میگم درسته بذارش تو کسم -مگه تو آتیش گرفتی -بد تر از آتیش .. چه شوخیهایی با هم می کردند .. چند نفرشون افتاده بودند توی آب و با هم ور می رفتن . سر به سر هم میذاشتن . همو اذیت می کردن . یکی از خانوما که اسمش بود ملیسا رو اون وسط نگه داشته دست و پاشو گرفته بودند و یکی از وسط انگشتاشو می کرد تو کسش و در می آورد .. جیغ می کشید و می گفت که ولم کنین بی انصافا من که خودم همین جوری به شما میدم . . یه لحظه حواس من و پروین هم رفت به اون سمت -ببینم پروین جون این داره خوشش میاد یا دردش میاد -من که فکر کنم هر دو تاشه ..ولی خیلی با مزه ان .. ملیسا خیلی قوی هیکل و خوش اندام بود . همچین اونو یه وری انداختنش که دست از فریاد زدن بر نمی داشت . -نکنین توی گوشم آب رفت . خدمت یکی یکی تون می رسم . با این که حواسم به این بود که با کس و کون پروین حال بکنم و حال بدم ولی حواسم به اطراف هم بود که ببینم زنا چه جوری با هم حال می کنن و قلق اونا رو بگیرم که اگه یکی از اونا به تور من خورد ازم راضی تر باشه . ملیسا رو از آب آوردنش بیرون و انداختنش رو یکی از تشکها . اون قمبل کرده بود . یکی انگشت کرد توی کسش . یکی هم با انگشت تو کونش فرو کرد .. یه نفر دیگه سینه هاشو میک می زد و یکی هم کسشو گذاشته بود رو دهنش خودشو به ملیسا می مالوند . دیگه نمی ذاشتند نفس بکشه . -پروین جون زنه بیچاره رو که کشتند . -ماهرخ جون غصه شو نخور اون خودش داره حال می کنه مرض داره . اگه دقت می کردی وقتی که اونا ولش می کردند یا شل می گرفتند خودش تحریکشون می کرد که بازم بیان دنبالش . پروین دوباره افتاده بود رومن . سینه رو سینه وکس روی کس . دلم می خواست منو به حداکثر لذت برسونه و بعدش برم با یکی دیگه باشم ….

من و پروین به همین صورت مشغول بودیم که زندایی مهسا و مامان مهوشو دیدم که از دور دارن واسه ما دست تکون میدن و میگن که بریم سمت اونا .. بیشتر از بیست کس داغ و حشری در حال جنب و جوش و حال کردن بوده و هر کدوم واسه خودشون بر نامه ای داشتند . فکر کنم که این ملیسا جون بیشتر از بقیه در حال حال کردن بود . ثریا خانوم و خانوم دکتر گلی هم اومدن طرف ما .. – دو تا دختر گل و نازمو می بینم دوتایی تون سخت با هم مشغولین . بعضی وقتا می بینی که حال کردن دسته جمعی صفاش بیشتره . ولی حالا ما دوست داریم ببینیم که دو تا عاشق و معشوق تازه وارد به جمع ما چه جوری حال می کنن . وقتی که من و پروین دو تایی مون حس کردیم که چند تا چشم دیگه مراقب ما هستند و می خوان ببینن که چه جوری حال می کنیم با شور و حال بیشتری به کار خودمون ادامه دادیم .. گلی : بچه ها مشغول باشین . اینجا که سالن امتحان نیست . اینجا ما همه استادیم و همه دانش آموز .. برای همین اون و زندایی و مامان و ثریا خانوم مشغول شدن . من دیگه بی اندازه بی حس شده بودم .. -پروین جون پروین جون .. آخخخخخخخ .. کاش می تونست انگشتشو تماما توی کسم فرو کنه ولی نمی شد . با این حال همون یه بندو کرده بود توش و شستشو گذاشته بود روی کوسم .. خودشو خم کرده بود ومنو می بوسید .. پاهامو به این طرف و اون طرف می زدم . مهسا جون که متوجه جریان شده بود اومد و پاهامو محکم نگه داشت . یه لحظه متوجه گرما و داغی درون خودم و کسم شدم . -واااااااااییییییی .. ماااااااماااااان .. پروین یه دستشو هم گذاشت رو سینه ام و کارو تموم کرد .. -دوستت دارم دوستت دارم پروین جون عاشقتم منو ببوس بغلم بزن .. حس کردم که بغل دستی ها چه جوری دارن ما رو می پان . ثریا خانوم از این که دخترش پروین تونسته حالمو جا بیاره خیلی خوشحال بود .. کون گوشتی بیشتر زنای میانسال خیلی وسوسه ام کرده بود . ولی حالا من افتاده بودم رو پروین این بار من کوسشو لیس می زدم . یه انرژی و نیروی عجیبی رو در خودم احساس می کردم . -ماهرخ جون .. قربونت قربون اون لبات بشم .. قربون اون زبونت . اگه دوست داری گازم بگیر . رهام نکن .. دستاشو مشت می کرد و مشتاشو باز و بسته می کرد . چقدر از طعم کسش و خیسی اون خوشم میومد .. اون بی حال شده بود و هر لحظه خیسی کسش بیشتر شده و اون خیلی زود تر از من ارضا شد . هردومون دلمون می خواست که چند دقیقه ای رو تو بغل هم خوش باشیم و حال کنیم . لبام رو لبای پروین در حال گردش بود . احساس صمیمیت و نزدیکی زیادی می کردیم . چون به خواسته های هم اهمیت داده بودیم . دلم می خواست در این فضای سبز آبی و رنگارنگ و روشن در آغوش پروین عزیزم بخوابم و صبح بیدار شم . هم من و هم اون چشامونو بسته بودیم . از پشت دستایی کونمو لمس می کرد . احساس لامسه من قوی شده بود . این دستارو برای اولین بار بود که حسش می کردم . رومو بر گردوندم . خانوم دکتر گلی بود . -دختر خسته شدی ؟/؟ دیگه حالشو نداری حال کنی ؟/؟ هرچی دوست داری . همون طور عمل کن . چند تا ترانه سکسی هم گذاشته بودند که زنا با حال و هوس بیشتری خودشونو در اختیار هم بذارن . البته خواننده این ترانه ها مرد بوده و بیشتر به درد سکس دو جنس مخالف می خورد ولی این خانوما طوری در حال و هوای لز بودند که دیگه به زن و مردش کاری نداشتند . خانوم دکتر خیلی ناز و طناز بود و وسوسه ام می کرد . از من خوشش اومده بود . لباشو گذاشته بود رو سینه هام و خیلی نرم و ملایم زیر سینه هامو می مالید .. سرشو برد بالاتر و لباشو به لبام رسوند در عوض دستاشو پایین تر قرار داد . آروم آروم رفت پایین تر و طرف کس . -اوووووهههههه خانوم دکتر .. -اینجوری صدام نکن تو که الان توی مطب نیستی .. -فرقی نمی کنه اینجا هم یه نوع درمان کده هست .. -دختر چقدر قشنگ حرف می زنی . ماهرخ جون بهم بگو گلی . زن دایی و مامان با حالی داری . تو هم باید به اونا رفته باشی . -نمی دونم تا نظر شما چی باشه -فعلا که دارم با تن و بدنت حال می کنم . لباشو از رو لبام ورداشت .. گلی جون کوسمو درسته گذاشت تو دهنش . -نهههههه نههههههه گلی جون راست میگی . فکر می کردم که دیگه نمی تونم کیف کنم ولی هر گلی یه بویی داره جااااااااان هر دهنی یه مزه خاصی میده .. .. -حال کن ماهرخ جون .. ببین زنا و دخترا از همین کسشونه که نیرو می گیرن . اون که سر حال باشه بقیه جاهاشون سر حال سر حاله . واسه اینه که در کشور های پیشرفته این قدر به خودشون سخت نمی گیرن . دستاش با سینه هام بازی می کرد و منم دستای خودمو گذاشته بودم رو دستاش .. این جوری بهم لذت بیشتری می داد -گلی جون خیلی خوشم میاد . دوستت دارم خیلی باحالی .. -اینجا همه مث همیم . همه باید خاکی باشیم و حال کنیم …خانوم دکتر گلی که دیگه بیشتر صداش می کردم گلی جون خیلی دلش می خواست که با رفتار خوب خودش منو به سوی خودش بکشونه .. چه فضای پر شور و هوس انگیزانه و حتی شاعرانه ای بر پا کرده بودیم . اگه می خواستی وارد یه معرکه ی بشی باید از اول شروع می کردی . با این تمام این حرکات تکراری به نظر می رسید ولی احساس و لذت مشترک این فاصله ها رو از بین نمی برد .. دیگه از این خجالت نمی کشیدم که به گلی جون بگم که نوک سینه هامو بخوره .. -خوشت میاد ماهرخ جون .. منم از میک زدن سینه های تازه خیلی خوشم میاد لذت می برم . اگه سینه هام به تازگی سینه های تو نباشه ولی همون که اونو در اختیارم دارم حس می کنم مال خودمه .. زیبایی های تو رو زیبایی خودم می بینم . وقتی که تو لذت می بری حس می کنم که منم دارم لذت می برم . برای همینه که بیشتر خانوما بر این باورند که لز صمیمیت بین اونا رو بیشتر می کنه . خود خواهی و فاصله رو از بین می بره یا به حداقل می رسونه .. گلی جون حرفای قشنگ می زد حرفایی که مثل یه لالایی خوابم می کرد . کاملا متوجه بودم که چی داره میگه .. تمام حرفاش درست بود . ولی من از اون فعلا سکس می خواستم . می خواستم که بهم حال بده و باهاش حال کنم . لباشو باز می کرد به طرف انتهای سینه ام از اونجا میک زدن در پهنای زیادو شروع می کرد و میومد به طرف روی سینه و به نوکش که می رسید با یه مکش و میک زدن دورانی نوک سینه ولم می کرد و دوباره می رفت زیر .. دستمو رو سرش قرار داده بودم . می خواستم موهاشو بکشم ولی جراتشو نداشتم یا روم نمی شد-راحت باش راحت باش عزیز دلم سخت نگیر -اگه یه زن بودی می شد از کست خیلی استفاده کرد .. یعنی برای خودت ولی حالا هم راه زیاده .. دو طرف سینه هامو که میک زد و یه حال جانانه داد اومد پایین تر . وقتی ناف منو لیک می زد یه لذتی رو زیر پوستم حس می کردم که دست کمی از حشری شدن نداشت .. حس می کردم که بالای کسم داره می پره .. با کف دستش چند بار به قسمت بالای کسم زد .. با این ضربه ها یه حالی بهم دست می داد که به خوبی متوجه ورم کسم می شدم .. -ماهرخ ماهرخ .. تو معرکه ای تن و بدنت .. پاهای کشیده و شکمت .. حیفه این هیکل دخترونه ات که جون میده برای لز و تیپ زدن از فرم خارج شه .. خودم تو رو با ورزشهای مناسب آشنا می کنم که همیشه خوش اندام بمونی .. -گلی جون یه جوری رفتار می کنی که انگاری عاشقم شدی -عزیزم جونم مگه عشق به چی میگن .. عشق و دوست داشتن همین بغل دست خودمونه . چه اشکالی داره که یک زن عاشق یه زن دیگه یا همجنس خودش باشه .. دیگه هیچ گله و شکایتی بین اون و عشقش یعنی اونو یه زن دیگه وجود نداره . نمی دونی چه قشنگه این دوستیها .. وقتی وجودتو در یکی دیگه خلاصه شده می بینی .. دلم می خواست من و گلی مهربون جامونو عوض می کردیم و این من می بودم که به گلی جونم حال می دادم . ولی اون با پنجه ها و کف دستش دو تا سینه هامو در چنگ خودش داشت و از طرفی هم شروع کرد به زبون زدن کسم . این به اوج رسوندن هوس یه دختره وقتی که با سینه هاش ور بری و کسشو هم همراه با سینه ها داشته باشی و لمسشون کنی . اونم چه لمسی !هر خیسی که این کس تشنه من پس می داد خانوم دکتر اونو به طرف خودش می کشید و نوش می کرد . دندونامو از هوس زیاد بین دو لبم قرار داده و مدام ناله می کردم -آفففففففف آفففففف .. حتی چند بار هم تا آخر خط پیش رفته بودم ولی هر بار که می رفتم فکر کنم دیگه دارم به آخر می رسم سرعتو کم می کرد .. -گلی جون یه کمی تند تر ولم نکن .. می خوام به جوری بشم از اون جوریها که می خوام جیغ بکشم و تا می تونم بخوابم . -از اونایی که می لرزونه و یهو تمام بدنتو میزون می کنه ؟/؟ -آره همون حسه .. این بار دیگه سرعتشو زیاد تر کرد و ولم نکرد . من فقط خودمو از این طرف به اون طرف حرکت می دادم -آخ گلی جون گلی جون .. خوشم میاد بخورشششش کسسسسسمو بخورررررر حتی نفسام بریده بریده شده بود .. پاهام سست و لرزون شده بود . سینه هام مثل کسم داغ کرده بود . -گلی جون تو رو می خوام دستای شفا بخشتو .. لب و دهنتو .. بخورشششش .. منم می خوام بیام روت .. خواهش می کنم .. دارم می سوزم .. گلی جون گلی جون .. گلی هم واسه این که کارشو به بهترین نحو انجام بده دیگه جوابمو نداد تا با همان سرعت کوسمو بخوره .. دستمو فرو برده بودم لای موهای خانوم دکتر .. جیکش در نیومد می خواست که من لذت ببرم .. با نوک سینه هام بازی می کرد . می دونستم گردنشم کمی درد گرفته به خاطر من تحمل می کنه . حالا دستمو از رو موهای سرش کمی پایین تر رسونده و شونه هاشو می مالیدم . -گلی جون دوستت دارم . عاشقتم . منو ردیفم کن .. من هوس دارم .. هیجان دارم .. -تا فردا هیجانه اینجا . من فدای اون شور و حالت بشم . این قدر سخت نگیر همه مث همیم …

گلی جون دیگه گذاشت دنده پنج و ولش نکرد .. منم همین سرعتو می خواستم . سرمو برده بودم عقب و دور و بر خودمو نگاه می کردم . هر بار با یه هیجان خاصی چشام به جمعیت می افتاد . یه دو سه نفری که داشتند ما رو می دیدند یه دستی واسم تکون دادند و یکی دو نفر هم سوت کشیدند ولی بقیه سرشون تو لاک خودشون بود و کاری به این نداشتند که اینجا چه خبره .. من حس می کردم که در حال رسیدن به همون حالی هستم که تن و بدنمو تنظیم کنه و خوابم کنه .. یه حالی که ما زنا گاهی وقتا هر کاری واسش می کنیم . حتی جایی خونده بودم زنایی که توسط شوهراشون ارضا نمیشن میرن دوست پسر می گیرن تا اونا این کارو واسشون انجام بدن . خوب بهشون حال میدن . حالا گلی جون داشت این کارو واسم انجام می داد . حواسمو خوب به اون جریانی که داشت پیش می رفت معطوف کرده بودم . چشامو بستم لب خانوم دکتر .. کس من . .گردش لبها روی مغز کس و چوچوله های کوچولوم .. سرعت زیاد .. کیف .. لذت .. فقط لذت فقط هوس فقط عشق .. ماهرخ لذت ببر فکرت باید آزاد باشه .. جسمت باید رو فرم باشه کی گفته که ما زنا ما دخترا نباید لذت ببریم . کی گفته که زندگی و عشق و هوس فقط مال مر داست دو برابر ما هم ارث می برن . هر جا می رسه از نظر اقتصادی ازمون بر ترن . در قدرت حرف اولو می زنن . در لذت هم باید همین باشه ؟/؟ دیگه نوبت منه .. منه ..می دونم خانوم دکتر گلمو اون لبای خوشگلشو خسته کرده بودم ولی اون در حال نوازش من لب از میک زدن کسم بر نمی داشت . کف دستشو رو سینه هام حرکت می داد .. -نههههههه گلی جون گلی جون .. از یه گوشه ای یه ترانه عربی داشت پخش می شد که هوسمو همین جور داشت می برد بالاتر . با این که خواننده اش زن بود و آهنگش هم یه ریتم تندی داشت ولی در کلام خواننده حزنی نهفته بود که باعث می شد خودمو با تمام وجودم در اختیار خانوم دکتر قرار بدم . رفته بودم در یه حالت خلسه و خودمو از این عالم کنده بودم . بدنم یه جوری شده بود . دوست داشتم از جام پا شم و با حداکثر سرعت دور همین استخر بدوم . کف دو تا دستامو گذاشتم دور هر یک از بازوهای گلی و اونو محکم فشارش گرفتم .. گلی دیگه کاملا می دونست که باید چیکار کنه . بازم تا اونجایی که توانشو داشت شتابشو زیاد تر کرد .. با فشار کسمو به طرف بالا می کوبوندم . چند بار که این کارو انجام دادم دیگه توان حرکت دادن به خودمو هم نداشتم . از گردن تا نوک پام در یه لرزش خاصی قرار گرفته بود . سرم یه جوری شده بود . حس می کردم خیلی راحت دارم فکر می کنم . انگار چیزی یه اسم رنج در این دنیا وجود نداره . هر غمی رو که داشتم در اون لحظه فراموش کرده بودم .. گلی جون کارشو به خوبی انجام داده بود . دلم می خواست درجا پاشم و جبران کنم ولی به همون اندازه دلم می خواست در همون حالت بمونم تا خماری بعد از لز هم بهم لذت بده . حس می کردم که بازم می خوام . بازم هوسم می خواد بر گرده . یه نیروی خاصی در من ایجاد شده بود . تازه نفس بودم و شور و حال و نشاط جوونی وادارم می کرد که از این لحظه ها بیشتر لذت ببرم . تازه می خواستم بیشتر خودمو نشون بدم . -گلی جون دستت درد نکنه . خسته نباشی .. یه کمی پیشم می مونی تا پاشم و بتونم بغلت بزنم و بهت حال بدم ؟/؟ -من که واسه جبران کردن بهت حال ندادم . یه وقت فکر نکنی بهت بدهکارم . عزیز دلم همیشه هم میگم از سکس و لز و عشقبازی کردن در این دنیا , چیزی وجود نداره که تکراری تر باشه .. یعنی همه حرکاتش شبیه به همه . حتی میشه گفت لز تکراری تر از بقیه انواعشه . اما این خودتو هستی که باید بهش جهت و تنوع بدی . بدونی در اون لحظات می خوای چه جوری ازش لذت ببری . درسته که لذت دادن و قلق یکی دیگه رو داشتن هنر می خواد ولی این که آدم بدونه خودشم چه جوری می تونه لحظه ها رو شکار کنه و لذت ببره یه هنر جدا گانه ای می خواد من این هنر رو در تو دیدم . دیدم که چه جوری رفتی به عالم حس و هوس . رفتی تا با این تکرار ها مبارزه کنی . لذت و تنوع رو واسه خودت به وجود بیاری . خودتو آروم کنی . غمهاتو با هوس و ارگاسمت بریزی بیرون . بگی که این هم یه نوع سالم از عشق و حال کردنه . زندگی قشنگه و ما اینو باید در با هم بودن ثابتش کنیم .. با این حرفایی که گلی جون می زد دیگه خودمو از جام بلند کرده و انداختم توی بغل گلی خوشگله ام . سرمو گذاشتم رو سینه اش . -چقدر تو خوبی گلی جون .. -من خوب نیستم . من خودم هستم . اینجا همه می خوان خودشون باشن . خودشون باشن و دیگری رو هم خودشون می بینند . همه خوبن .. همه دوست داشتنی هستند .. دیگه نوبت من بود . حالا باید قدرت فاعلی خودمو به گلی خوشگله خودم نشون می دادم . می گفتم که منم توانشو دارم . …

گلی جون .. گلی خانوم .. -همون گلی جون خوبه -آخه سختمه -منم سختمه که تو بخوای بگی خانوم .. حالا چی می خواستی بگی .. -چیکار کنم که بیشتر خوشت بیاد .. -یه خورده دقت . اول دقت به اون چیزایی که گفتم .. خب گلی راست می گفت واسه این که به من گفت سریع حالتا رو عوضش کن و ببین که طرفت بیشتر از چه وضعیتی خوشش میاد همونو ادامه بده یا تکمیلش کن . در فضای مطبوع و معتدل درگوشه ای یه چند تا حموم یا دوش تابستونه ای که یک طرفش دیوار بود و یه کفه ای هم مثل کفه حموم داشت خورد به چشمم . -گلی جون میریم اونجا .. -بریم .. وقتی رسیدیم به اونجا گلی جون رو پشت به خودم قرار دادم واز پشت تنشو شروع کردم به بوسیدن . دو تایی مون رفتیم زیر دوش . شیر آبو باز کرده لبامو رو لبای گلی قرار دادم . دستامو گذاشتم رو کونش و اونم دستاش رو پهلوهام قرار داشت . از چشاش فهمیدم که خیلی دوست داره که بهش حال بدم . حس کردم که با بوسه هام و حرکت دستام که از رو کونش به کمرش رسیده کمی شل و حشری تر شده . واسه این که دستاش از پهلوهام افتاده بود . اونو چسبوندم به دیوار و در حالی که آب می ریخت رو تنش دستمو رسوندم به کسش و باهاش ور می رفتم .. -آهههههه ماهرخ .. لذت می برم لذت می برم .. همین جوری بکن ..اون کنار یه سکویی بود رفتم روش نشستم -گلی جون بیا رو پاهام بشین .. با یه لوندی و عشوه خاصی که می دونم نوعی ناز کردن بود بهم گفت که تنت درد می گیره -نه گلی جون وقتی که حال کنم چه دردی می تونم داشته باشم . رو پاهام نشست و باهاش ور رفتم . کمرش به شکمم چسبیده بود . رو پاهام نشسته بوددست راستمو گذاشته بودم رو سینه راستش و دست چپمو هم رو کسش قرار داده آروم آروم و با هوس بهش چنگ مینداختم . سینه های سفت و سفید و براق و درشت گلی جون چشامو خیره کرده بود . چقدر این صحنه ها و هیکل زیبای زنا و تماشاشون بهم حال می داد . انگشتامو تند و تند فرو می کردم توی کس گلی جون و می کشید مش بیرون .. -نهههههه ماهرخ عزیزم .. عالیه . اگه حالشو داری سرعت رو زیاد ترش کن . اگه خسته نمیشی و می تونی نیروتو تقسیم کنی این کارو انجام بده ولی حس می کنم داری به یه چیزی فکر می کنی . نمی خوای بهم بگی داری به چی فکر می کنی ؟/؟ -دارم به این فکر میکنم که این خانوما یا خود من اصلا فکرشون این نیست که کدوم بدن از کدوم قشنگ تر و هوس انگیز تره . یعنی اگه هر کی خوشگل تر باشه به روی اون نمیاره . یا بر عکس حسادت معنایی نداره . این چقدر شیرین و لذت بخشه . -خوشحالم ماهرخ جون که این قدر درک و فرهنگت بالاست . -گلی جون میشه حالا رو سکو بشینی به دیوار تکیه بدی ؟/؟ همین کارو کرد . پاهاشو به دو طرف باز کرد و دهنمو گذاشتم رو کسش . کس لیسی رو شروع کردم .. گلی از خود بی خود و بی حس شده بود .. -من فدای اون لبای داغ و آتیشی تو بشم . فدای هوس تو و هوس اون چشات بشم که داره درسته همه تنمو با اون ناز نگاش می خوره .. وووووویییییی کسسسسسسسم ماهرخ جون .. اونو بیشتر به دیوار چسبونده لبامو رو لباش فشرده و بازم با یه دست دیگه ام با سینه هاش بازی می کردم . .. این بار فریادش بیشتر شده بود ولی دیگه راه فراری نداشت .. -.ای ماهرخ جون من فدای اون انگشتات. هر چهار تا انگشتتو اون داخل بگردون انگاری که داری با چهار تا کیر بهم حال میدی . عزیزم خواهش می کنم .. گلی داره می سوزه . گلی هوس ماهرخشو داره . داره با ماهرخ جونش حال می کنه منو ببوس .. سرعت انگشتاتو کم نکن . اون وقت خودت خسته میشی . دوستت دارم . دلم نمی خواد زیاد اذیت شی . دلم نمی خواد اصلا اذیت شی . ماهرخ دوستت دارم . تو هم بگو که دوستم داری .. -گلی جون عاشقتم . -ماهرخ جون تمام تنم آتیشه .. حس می کنم آبم می خواد بیاد ولی نمیاد . بالاخره میاد ولی خیلی داره خوشم میاد . بکن همین جوری .. ولم نکن . بازم منو ببوس . گلی خوشبو و خوش طعم بود . اون لباشو که می مکیدم به لذت و شیرینی یه شکلات خوش عطر و طعم بود .. انگشتامو از تو کسش بیرون کشیدم . حس کردم که شاید بتونم با کس لیسی یه شوک قویتری رو بهش وارد کنم . در حالی که کف دستامو گذاشته بودم روی دو تا رون پای گلی جون , دهنمو انداختم رو کسش اونو محکم به دیوار فشرده و با یک میک زدن اصولی سرمو عین پاندول ساعت خیلی سریع از این سمت کس یه اون سمت کس می گردوندم . اون فضا فقط شده بود سر و صدا و جیغ و فریاد های هوس گلی خانم .. دستامو تا اونجایی که می شد به طرف پایین پاش هدایت می کردم ولی همون کس لیسی سریع من کارشو کرد .. وقتی یه جیغ و فریاد رعد آسا کشید و دو طرف صورت منو طوری با دو تا پاهای خودش فشردو که دیگه فک و استخون صورت واسم نذاشت فهمیدم که باید ار گاسم شده باشه ….ماهرخ جون تو محشری محشری محشری .. آخخخخخخخ باور کن .. باور کن عزیز در زندگیم هیچوقت تا به این اندازه حال نکرده بودم . هر وقت به اوج می رسم فکر می کنم که این بهترین حال کردن من بوده ولی حالا فرق می کنه . حالا می تونم به جرات بگم تو بهترین طرف سکسی من از روز اول زندگیم تا حالا هستی . چه مرد و چه زن تو از همه شون جلو زدی .. نمی دونم چرا می خوام بازم با تو باشم . می تونی درکم کنی ماهرخ ؟/؟ -آره گلی جون . چون خودم همین حس لطیف و قشنگو دارم . سرمو گذاشتم لای پاهاش و دویاره زبونمو گذاشتم رو کوسش و خیلی آروم میکش می زدم . به نرمی و با تمام حس و وجودم . روی زمین دراز کشیده و پاهامونو لای پاهای هم گذاشته دستامونو دور هم حلقه زدیم . -عزیزم چقدر دلم می خواد به همین صورت تا صبح توی بغلت حال کنم . حال کنم و لذت ببرم . لذت و عشق . لز شاید خیلی وقتا بیشتر از سکس با یه مرد به آدم حال بده . شاید تو حس کنی که به یه مرد نیاز شدیدی داری . ولی یه زن بیشتر می تونه درکت کنه . چون می دونه که تنت و روانت چی می خواد . حرفای گلی و آهنگ صداش و اون تواضعش خیلی آرومم می کرد . سرمو رو سینه هاش قرار داده و اون نوازشم می کرد . دستشو گذاشت زیر چونه ام و سرمو داد بالا . یه بار دیگه منو بوسید . با توجه به این که هر دو مون یه بار ار گاسم شده بودیم و ار گاسم شدن در لز کمی سخت تره می دونستیم که فقط باید حال کنیم و دیگه به فکر اوج گرفتن نباشیم . چند تا زن دور ما رو گرفته بودند . -ببینم اگه دوست دارین بریم یه آخوند بیاریم شما دو تا رو به عقد هم در بیارن . مامان و ثریا و پروین و زن دایی بودند . اینو ثریا خانوم گفته بود . از جامون پا شدیم .. گلی : خیلی حال داد ببینم به شما خوش گذشت ؟/؟ مامان : خیلی زیاد خیلی واسه همینه که گفتیم یه خورده استراحت کنیم و بقیه رو ببینیم و لذت ببریم . پروین : اگه بقیه بیفتن رو ما چیکار کنیم ؟/؟ -ثریا : هیچی می ذاریم هر کاری که دلشون می خواد انجام بدن . مثلا من الان دلم می خواد یه خورده با ماهرخ جونم ور برم . از اون دور می دیدم که چه جوری به گلی جون حال می دادی . مهسا : ببینم ثریا جون تو که به اندازه کافی حال کردی . -ولی نمی دونی که حال کردن با یه دختر تازه نفس و جوون چه حالی میده . -می تونی با پروین جون حال کنی . -با اون به اندازه کافی وقت و بی وقت هر وقت باباش خونه نیست حال می کنم . حالا دلم خورده به ماهرخ جون . توی ذوق آدم که نمی زنن . اومد کنار من و در حالی که با نوک سینه هام ور می رفت و عشوه می ریخت گفت این طور نیست ماهرخ جون ؟/؟ ببینم دوست داری یه خورده سر حالت کنم ؟/؟ خستگیتو در کنم ؟/؟ بقیه رفتند که یه دوری بزنن و من و ثریا رو با هم تنها گذاشتند . دلم می خواست منم باهاشون می رفتم . کمی خسته بودم . ولی چاره ای نبود . باید با این وضعیت کنار میومدم . ثریا جون هم اندام درشت و هوس انگیزی داشت . ولی اون لحظه من اشباع شده بودم . با این حال رو زمین دراز کشیدم و سر به سوی آسمون دراز کرده به ستاره ها نگاه می کردم . ثریا جون پاهامو به دو سمت بازشون کرد و دهنشو گذاشت رو کوسم . چوچوله مو می ذاشت بین دو تا لباش و اونو به سمت پایین می کشید و ولشون می کرد . اوووووخخخخخ چقدر با حال و حرفه ای این کارو انجام می داد . داشت خوابم می کرد . ولی دلم می خواست به این کارش ادامه بده . خیلی زود تونست دلمو به دست بیاره ورامم کنه . حالا با چشایی نیمه باز به ستاره ها نگاه می کردم . پاهامو ماساژ می داد ولی دهنشو از رو کسم بر نداشته بود . با موهای سرش بازی کرده سرشو بیشتر به طرف کسم فشار می دادم . از جاش بلند شد و با مالش سینه و بوسیدن من به کارش ادامه داد . هر لحظه بیشتر از لحظه قبل خوشم میومد ولی با خودم فکر می کردم که اون من و گلی رو با هم دیده که من چه جوری به خانوم دکتر حال دادم شاید این انتظارو از من داره که بهش لذت بدم . بهتره که این قدر خود خواه نباشم . واسه همین وقتی که لباشو گذاشت رو لبام منم با هیجان و لذت بوسیدمش و با حرارتی که فکرشو نمی کردم به این زودی به تنم و زیر و روی پوستم برگرده بدنشو غرق نوازش و مالش کردم . خنکی مطبوعی فضا رو فرا گرفته بود . از جام پا شده ثریا جونو یه پهلوش کرده پای چپمو گذاشتم لای پاش و تا اونجایی که می شد پامو درازش کردم و رو کمرش قرار دادم -ثریا جون دردت میاد ؟/؟ -نه فوق العاده لذت می برم . بی نهایت خوشم میاد . کوس من و کس اون به هم چسبیدند و دوتایی شون رو هم قرار گرفته بودند . کسمو روی کس ثریا جون حرکت می دادم . -آههههههه دختر دختر .. تو واسه هر بازی یه آسی داری . یه چیزی رو می کنی . خوب می دونستی که حالا به چی نیاز دارم و چه جوری حال بدی . همراه با حرکت کس من روی کس اون اونم باهام همکاری می کرد ….بعضی از قسمتهای کسش یه زبری خاصی داشت که از تماس با اون خیلی خوشم میوند و لذت می بردم . -جوووووووون ثریا جوووووووون چقدر آتیش میده .. -آتیش میده که جای خود . داره آب می کنه . مث یه شمع داره آب میشه . لب بده ماهرخ . لب می خوام .. لبامو رو لباش گذاشته سینه هام به سینه هاش چسبید . ولی اندام ثریا جون از اونجایی که درشت تر بودبر بدن من احاطه داشت . می تونست لذت بیشتری از تماس با اون ببرم . فقط خوشم میومد . دیگه حس اینو نداشتم که بخوام یه باز دیگه ار گاسم شم ولی پامو یواش یواش از رو کس ثریا جون بر داشته و سرمو گذاشتم وسط کس . . شروع کردم به میک زدن کناره های پاش . انگشت شستمو هم گذاشتم در راستای کس اون و از پایین به بالا و بر عکس این قدر به سرعت باهاش بازی کردم که با هر حرکتم صدای جیغ و داد هوسشو در آوردم . کسش هر لحظه بیشتر خیس می کرد . مسیر حرکت انگشتا رو حالا از طرف درون به بیرون و با سرعت زیاد قرار دادم -نه نه ماهرخ جون .. چه ساده و موثر .. اووووووخخخخخخ نهههههههه دختر تو معجزه ای شفا بخشی . می دونی باید چیکار کنی .. .. ثریا خانوم راست می گفت . درجه تیز بینی من بالا رفته بود . حالا خیلی زود می تونستم قلق خانوما رو بگیرم و با استفاده از همون نقطه مثبت اونا انرژی خودمو در اون قسمت بیشتر وارد کنم . دو انگشتی و سه انگشتی بیشتر و بهتر می تونست تاثیر داشته باشه و همین طور هم شد پس از ده دقیقه یکسره جیغ و دست و پا زدن و به این طرف و اون طرف لگد پرت کردن بالاخره پاهاش آروم شد و با یه حالت ولو شده و غش کرده ای در یه حالت طاقباز قرار گرفت . معلوم نبود زیر لب چی داره زمزمه می کنه ولی ظاهرا داشت از مامان تعریف می کرد که دختر به این خوبی و قدرت مثل من تر بیت کرده . یه نگاهی به دور و برم انداختم و دلم می خواست که استراحت کنم و زیر نور ماه و ستاره و حبابهای روش دور استخر یه استراحتی بکنم . یه ملافه ای رو زمین پهن کرده روش دراز کشیدم . خوابم گرفته بود یه جایی دراز کشیده بودم که از دست جمعیت در امون باشم . لذت ناشی از لز در تمام بدنم نشسته بود و حالا نیاز به آرامش داشتم که این لذت و آرامش در تمام بدنم پخش شه . می تونستم یه گروه از جمعیتو ببینم بدون این که اونا متوجه من بشن . دستامو بالش کردم گذاشتم زیر سر خودم . یه نسیم خنکی در حال نوازش بدنم بود . خیلی حال می کردم . نمی دونم چرا هوس این به سرم افتاده بود که دختر نباشم ولی می دونستم منم جزو دخترای بیچاره ای هستم که تا به وقت از دواج باید دختر باشم . ولی ای کاش زود تر شوهر می کردم تا با باز شدن راه کسم بتونم اون کارایی رو که دلم می خواد انجام بدم . نمی دونستم کی به این آرزوم می رسم . -آیییییییی چیه چیه این چیه .. یه لحظه ترس برم داشته بود . نمی دونستم این چیه که به چاک کونم فشار آورده و پس از یک تماس شدید داشت به سوراخ کونم فشار می آورد . یکی افتاده بود رو من . آتوسا بود . دختر خاله ثریا جون . زیر سی سن داشت . متاهل هم بود . یه کیر مصنوعی متوسط ولی نرم به خودش آویزون کرده در حالی که سرشو روغنی کرده بود اونو به کونم می مالید . کمی هم با روی کسم بازی کرد و یه فشار به سوراخ کونم آورد -آخخخخخخ آتو سا جون .. آتی جون درد درد داره منو فریادی می کنه . سخته سخته . -ماهرخ جون طاقت بیار . هم باید گیرنده خوبی باشی هم فرستنده . باید به خودشناسی برسی تا به دیگر شناسی برسی . تو و دیگران خواسته های مشترکی دارین که شما رو به هم پیوند میده . مثل یه مرد و زن که یه زندگی مشترک تشکیل میدن وسکس اونا هر دو تا رو راضی می کنه . -آخخخخخخ آتی جونم .. درد درد درد داره منو داغون می کنه . -این جوری که معلومه تا حالا کون ندادی -مگه تو دادی -به اندازه تار های موی سرت . الان تا کونی نباشی تو رو دور میز گرد و دراز مخصوص نمی نشوننت . فرقی نمی کنه چه زن باشی چه مرد . -چیکار کنم . بکن .. حالا که داری می کنی بکن . شاید منم عشق کنم . -ما اومدیم اینجا تا عشق کنیم و لذت ببریم .. از درد به خودم می پیچیدم . آتوسا کف دستشو از لای کونم روی کسم می کشید . شونه ها و سینه هامو می بوسید. دیلدو یا کیر مصنوعی رو توی کونم نگه داشته و خیلی آروم با داخل سوراخ کونم بازی می کرد . بعد یواش یواش اونو بیرون کشید . حتی به وقت بیرون کشیدن هم از درد به خودم می پیچیدم . . در حرکت بعدی کیررو که تا حدودی نرم بود یکسره روی کسم کشید . از این حرکت اون خیلی خوشم میومد . -بعد از چند دقیقه کیررو پرت کرد به یه طرفی و کف دستشو گذاشت روی کس خیس کرده من . -اینو عشق است ماهرخ جون . کف دستش خیلی پهن نشون می داد . لاپامو تا اونجایی که می شد بازش کردم تا راحت تر کسمو بماله .. -اووووووففففف آتی جون داری چیکار می کنی . چرا من سیر نمیشم . -واسه اینه که ما زنا کارمونو بلدیم . می دونیم چه جوری با هم حال کنیم .نگاه نکن چشم و همچشمی و رقابت و حسادت ما رو . وقتی با هم خوب باشیم و به هم عشق بدیم پاش بده جونمونو واسه هم میدیم . همه مون می دونیم که لز کردن با هم چه حالی میده . هرچی می گفت راست می گفت ..

آتوسا داشت به من هیجان می داد و من نمی دونم چرا اون شب سیر بشو نبودم . شاید تازگی چهره ها و بدنها و متنوع بودن اونا بیشتر سر حالم می کرد . هر چه بیشتر با بقیه بر می خوردم بیشتر دلم می خواست اسیر یکی دیگه شم و یکی دیگه رو اسیر خودم کنم . چقدر فراوونی بود . باید همه با هم حال می کردیم . آتی و من رفتیم توی هم . می دونستم دیگه شرایط طوریه که فقط باید حال کنم وواسه ار ضا شدن به خودم فشار نیارم . . چه تیپ های درستی بودند . زنای خوشگل و جوندار یکی از یکی باحال تر . . انگاری همه قلق همو داشتند . با هم شوخی و بازی می کردند . اصلا توجهی هم به این نداشتند که من و پروین هنوز دختریم . مامان مهشید اومدکنارم و گفت ببینم ماهرخ جون چه طوره خوش می گذره ؟/؟ -عالی مامان جون دستت درد نکنه خیلی خیلی متشکرم ازت که اجازه دادی که بیام .. رو آتو سا که در حال لیس زدن کوسم بود خم شد و قبل از این که دو طرف کونشو باز کنه و زبونشو روی سوراخ کونش بکشه گفت -عزیزم امیدوارم که متوجه شده باشی مامان چقدر دوستت داره بهت اهمیت میده . -می دونم مامان خوبم . سینه های آتوسا رو گرفت توی دستش . لبای آتوسا روی کس من بی حس شده بود . مامان کیر مصنوعی رو به خودش بسته بود یه تیپ جالبی پیدا کرده بود . کمی سرمو کج کرده و به طرفش گرفتم تا بتونم صحنه رو بهتر ببینم . سختم بود . زاویه دید خوبی نداشتم ولی از زیر بهتر می تونستم ببینم . مامان با کیر مصنوعی یه جوری آتوسا رو می گایید و آتوسا هم شروع کرده بود به شیون کردن -آخخخخخخخ مهشید مهشید .. کشتی منو تو کشتی کشتی .. تند تر نترس . آتی تازه کیر خورده , نیست . مامان بازم تند تر آتی رو می گایید . اون رو من ولو شده بود . دیگه حتی نایی واسه میک زدن کسم نداشت یه نگاهی به مامان انداخته اونم متوجه شد از این که آتی دیگه نمی تونه بهم حال بده دلخورم . واسه همین ازم خواست که برم پیشش . رفتم کنارش و لبامو گذاشتم رو لبای مامان جونم -ماهرخ جون فقط از پشت به کسم دست نزن که بی حال و بی حس میشم . و اون وقت نمی تونم اون جوری که دوست دارم به این آتی جون حال بدم ولی خودم فدای کست میشم . مامان فداش . بیا جلوتر . به همون که مامان به کسم دست بکشه قانع بودم . در همین لحظه یکی دیگه که نمی شناختمش و در حالی که کونشو می چرخوند و می رقصید اومد جلو . -مهشید چه خبرته انگاری اینجا زلزله اومده .. البته به شوخی و خنده اینو گفت -ببین دست من که نیست . این زلزله رو این خانوم درست کرده که خودش زلزله زلزله هست .آتوسا : مهشید جون فدات دارم از حال میرم ولم نکن . -ببین آزی تو هم بیا کمکم .. -وااااااااا بنی آدم اعضای یکدیگرند .. چو عضوی هوس آورد روز گار ….-اوووووفففففف باشه بقیه شو بعدا بساز . خالا باید منو بسازی . -مهشید این خانوم خوشگله کیه . من باید حالا اینو بسازم یا این منو بسازه .. منو از مامانم جدا کرد و کشوند به طرفی .. -دیدمت چه طور حال می دادی و حال می کردی . به من میگن آزی کس لیس . ولی این جوری نیستم که همش کس لیسی کنم . وقت و زمان داره . حتما باید یکی دوباری رو به آخرش رسیده باشی .. سرمو تکون داده گفتم آره . -فقط کار کار آزیه که تو رو سر حالت کنه . -تا ببینیم آزی کس لیس چه جوری کسمو لیس می زنه . -آزیتا فدات . خودم نوکرتم . ووووووویییییی دختر با اون لبای کلفتش یه جوری لبه ها و چوچوله ها مو می گردوند که انگاری تازه وارد مجلس سکس و لز شدم . -اوووووووووههههههه نهههههههه نههههههه … انگاری تا مغز کس و تا آخر سینه ها و تمام بدنمو داشت میک می زد . رو چمنها دراز کشیده بودم . هیچی هم زیرم ننداخته بودم . با پنجه هام به زمین چنگ انداخته بودم .-اوووووووخخخخخخ اوووووووههههههه کسسسسسسسسم کسسسسسسسم .. آزیییییی آزییییییی جوووووووون زود تر تند تر .. تمومش کن .. من دیگه نمی تونم .. وااااایییییی کمک کمک .. زنا از اون روبرو دست تکون می دادند و می گفتند ایول آبجی ما خودمون دستمون بنده همه کمک می خوایم یکی دیگه فریاد زد ببینم ما تو آبیم تو داری غرق میشی ؟/؟ هر کدوم یه مزه ای می پروندند . یه لحظه چشامو باز کرده دیدم یکی اون دور ترا آهنگ اسپانیولی گذاشته و چه جور داره کون رقصونی می کنه . .. چه کون تپل و گنده ای داشت . !چشامو بستم که حواسم به کار خودم باشه . -نهههههه آزی چه جوری داری می خوریش . یه فشار خاصی بهش می داد که دلم داشت از سینه در میومد . دو تا دستامو گذاشتم رو سرش . -زود باش زود باش حالمو جا بیار بیار بیار وگرنه موهاتو از ریشه می کنم .. می دونستم خیلی سخته . انگاری می خواستم ارضا شم ولی هوس و لذت تا به اون انتهاش می رسید باز یه دوری می زد و می رفت عقب . نههههههه هر جوری بود باید کارمو می ساخت ….اوووووووووهههههه آزی کس لیس آزی کس لیس خوب خوب بلیس . خوب بلیس . .. من دارم از حال میرم . این آزی طوری منو رقصونده بود که کمر واسه ما نذاشته بود از بس از اون زیر به خودم حرکت می دادم . آزی همین جور که داشت کس لیسی می کرد حرف هم می زد .. -آزی جون یه سره بخور یه سره بخور . اصلا معلوم هست چی داری میگی ؟/؟ -هیچی دارم میگم که تو خیلی خوشگل و دوست داشتنی و تو دل برو هستی . حیف که راه کست باز نیست وگرنه با جفت انگشتام معجزه می کردم . هر کی کارش گیره میاد پیش دکتر آزی . من که فکر کنم تو از بس امروز کیف کردی دیگه این یکی رو واسه خودت طلسمش کردی . -پس تو چیکاره ای . بشکن . طلسمو بشکن . دهنشو از رو کسم بر داشت و با انگشتاش به طرف کسم حمله ور شد -چیکار داری می کنی آزی . من دخترم -منم می دونم تو یه دختری . افقی نمی کنم . عمودی می کنم . انگشتاشو با سرعتی باور نکردنی رو کسم به حرکت در آورد و یکی دو سانتی رو تا اون انداره ای که می دونست خطر نداره فرو کرد توی کسم .. -آهههههه آزی مواظبی ؟/؟ یه وقتی شیطون گولت نزنه ؟/؟ -منو گول نمی زنه بپا تو گول نخوری و دلت نخواد .. -من که حالاشم دلم می خواد انگشتاتو تا ته فرو کنی توی کسم . آزی از سه زاویه افتاده بود به جونم . یه دست دیگه شو گذاشته بود رو سینه ام و این بار لباشم گذاشت رو لبام و داشت منو می بوسید .. . -خیلی ماهی دختر . خیلی شیرینی .. -اووووووخخخخخخ نههههههه نههههههه . -آرررررررههههههه .. با حرکت انگشتاش روی کسم انگاری که کس آتیش گرفته و می خواست خودشو پرت کنه بندازه توی آب . یا این که باید یه آبی ازش می ریخت تا اونو خنکش کنه . دیگه هر حرفی که می زد من ساکت بودم و تکون نمی خوردم . گذاشتم که هر کاری دوست داره انجام بده . متوجه شده بود که دیگه باید در سکوت به همین روش ادامه بده تا منو به ار گاسم برسونه . اون حس نهایت یه بار دیگه بهم دست داد . یه آرامش خاصی رو توی کسم حس می کردم . قبلش بی تاب شده به موهای آزی چنگ انداخته بودم . . لبخند رضایت رو در چهره آزیتا می دیدم . از این که تونسته منو ارضام کنه و توان خودشو نشون بده خیلی خوشحال بود . دستامو دور گردنش حلقه زدم . دلم می خواست منو ببوسه . مثل دو کبوتر عاشق به هم چسبیدیم . . به نظرم اومد که دو تایی مون توی بغل هم خوابمون برد . چون دیدم یکی داره ما رو تکون میده که پاشیم . زندایی مهسا بود . -زندایی بذار بخوابیم . تو حال خودمون خوش بودیم . آزی جون حالا نوبت منه که به تو حال بدم -دستت درد نکنه . تو خودت خسته هستی . دلم می خواد پیش هم باشیم ولی نه این که خودتو مجبور کنی که حتما بهم حال بدی . چقدر عاشق این تن و بدنهای تازه هستم . اگه بدونی چقدر به من حال میده . -چیکار کنم آزی جون که بیشتر حال کنی . -بیابریم توی آب -سرد نیست -نه اتفاقا خیلی ملایمه و می چسبه . یه ده دوازده نفری توی آب بودند .. ازبس همه جا نورانی بودتن و بدن خانوما جلوه دیگه ای داشت . همه سفید و براق به نظر می رسید . چه هیجانی داشت یه چند تایی شون اومده بودند روی آب و کونشونو طوری رو به هوا گرفته بودند که داخل آب قرار نمی گرفت و بقیه تنشونو به آب سپرده بودند . من و مامان و زندایی و آزی هم افتادیم داخل آب . ولی اون چهار پنج نفری که ماهرانه کونشونو در یه حالت قمبلی رو به آسمون گرفته بودند از جاشون تکون نمی خوردند . رفتم طرفشون . چه استیل و هار مونی قشنگی . نمی دونستم کدوم کونو از وسط بازشون کنم . شب به نیمه رسیده بود و ما هنوز داغ و تازه نفس و جوندار بودیم . . کون یکی یکی از این خانومای خوشگلو از وسط بازشون کرده و انگشتا مو فرو می کردم توی کسشون . طوری سر حالشون می کردم و کمرشون سست می شد که مجبور می شدن وایسن و بغلم کنند . وای که آب پاشی هر کی به هر کی روی هم دیگه چقدر جالب بود . هرکسی دستشو می چسبوند به اولین بدن دم دستش . سینه های طرفو توی چنگش می گرفت و کف دستشو می زد به لاپای طرف . چقدر خوش بودیم همه مون . من یکی که انگاری هر بار که دست یکی رو رو لاپام حس می کردم فکر می کردم تازه اول لذت بردنمه . . هوا رفته رفته سرد تر می شد . یکی دو تا از اونایی که سنشون بیشتر بود شروع کردن به لرزیدن . . ثریا خانوم صداش در اومد که خانوما اگه دوست دارین بریم به فضای سر بسته و اتاق .. ولی من بهتون پیشنهاد میدم از آب بیاین بیرون خودتونو خوب خشک کنین . همو بغل بزنین تا خوب گرم شین . همین کارو هم انجام دادیم . دو تا دو تا به هم چسبیدیم . سینه ها رو سینه ها دست دور کمر و یواش یواش روی باسن .. من و پروین همدیگه رو بغل کرده بودیم . از کون به بالا و از کمر به روی کون به سرعت به تن هم دست می کشیدیم -پروین جون دوباره دارم داغ می کنم . -منم همین حس تو رو دارم ما هرخ جون . -ولی ثریا جون خوب چیزی به فکرش رسید . دسته جمعی زنا افتادن رو هم و تا طلوع آفتاب همین جور مشغول بودند . انگاری دلشون نمیومد با استخر خدا حافظی کنن . کسی هم در فضای اتاق و هال و پذیرایی قصد خواب نداشت . به محیط گرم تری رسیده بودند و دیگه افتاده بودن به جون هم . حس کردم اون سوی کسم بد جوری به خارش افتاده و دلش می خواد یه چیزی فرو بره توش . .. به زنایی که راه کسشون باز بود حسادت می کردم . دیگه نمی دونستم کی میاد و با لاپام و کسم ور میره . کلا دیگه همشون می دونستن من و پروین دختریم . این محفل هم با همه قشنگی هاش تموم شد . چش رو چش نذاشتیم . وقتی که بر گشتیم خونه تازه فهمیدیم که چقدر خواب داریم و چشامون می سوزه . مامان پیشنهاد داد بریم حموم . زندایی قبول کرد و سه تایی رفتیم حموم . انگاری خواب از سرمون پریده بود و انرژی دیگه ای پیدا کرده بودیم . -مامان فدات کسمو بخور . مهسا جون ببین هنوز هیچی نسده نوک سینه هام چقدر تیز شده .. در حالی که ناله می کردم و یه دستمو رو سر مهسا جون و یه دست دیگه رو روی سر مامان مهشیدم گذاشته بودم گفتم خوش به حالتون مامان کی شوهرم میدی تا منم مث شما با کسی باز واستون ناز کنم . دیگه شوهر کردن چی داره که لز بینی نداره ؟/؟ -عزیزم دختر گلم به اونجاشم می رسی . به اونجاشم می رسی . ولی صبر داشته باش . مثل این که یادت رفت زمونه ما حتی یک صدم این راهی رو که تو رفتی نمی تونستیم بریم . .. مامان و زندایی داشتن کس و سینه هامو میک می زدند و من هنوز به فکر روزی بودم که انگشتاشونو ببینم که رفته توی کسم و دارن یه هیجان دیگه ای بهم میدن . می تونستم حس کنم چه هیجانی داره . همش فانتزی انگشتای فرو رفته توی کس رو تصور می کردم به این که به اولین خواستگاری که برام اومد بله رو بگم تا وقتی که یه همچین روزی با بقیه زنا حال می کنم آزاد آزاد باشم . کی اون روز می رسه معلوم نیست . من که قند توی دلم آب شده پس اون روز کی می رسه ؟/؟ …. پایان

دکمه بازگشت به بالا